قطره ای از دریا (10)

عمروعاص و عثمان

5
فهرست فصل‌ها 39

متن فصل

عمروعاص و عثمان

طبری در تاریخ خود می نویسد:
عمرو بن عاص عامل مصر بود، عثمان او را از خراج برداشت و به کار نماز گماشت و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را بر خراج گماشت . آنگاه نماز را نیز به وی داد. و چون عمرو بن عاص به مدینه آمد بدِ عثمان می گفت . روزی عثمان او را پیش خواند و خلوت کرد و گفت : ای پسر روسپی (نابغه)؛ چه زود جیب های جبّه ات شپش گرفته . کار تو همان سال اوّل بود، بدِ من می گویی و با من دورویی می کنی ؟ به خدا اگر اخذ و عمل نداشته بودی چنین نمی کردی .
عمرو گفت : بسیاری چیزها که مردم می گویند و به والیان خویش می رسانند نادرست است . ای امیر مؤمنان ! در کار رعیت خویش از خدا بترس .
عثمان گفت : به خدا با وجود انحراف تو و بگومگوها که درباره ات بود به کارت گماشتم .
عمرو گفت : عامل عمر بن خطّاب بودم و وقتی درگذشت از من راضی بود.
عثمان گفت : به خدا اگر من نیز مانند عمر از تو مؤاخذه می کردم راست می رفتی ولی با تو نرمی کردم و بر من جرأت آوردی . به خدا من در جاهلیت و از آن پیش که به این قدرت رسم کس و کار بیشتر از تو داشتم .
عمرو گفت : از این سخنان درگذر. حمد خدایی را که ما را به محمّد صلّی الله علیه وآله مکرّم داشت و هدایت کرد، عاص بن وائل را دیده بودی ، من نیز عفان را دیده بودم به خدا عاص از پدر تو معتبرتر بود.
گوید: عثمان شکسته شد و گفت : ما را به یاد جاهلیت چه کار.
گوید: وقتی عمرو برون شد و مروان درآمد و گفت : ای امیر مؤمنان! کارت به جایی رسیده که عمرو بن عاص پدرت را تحقیر می کند؟
گفت : از این سخن درگذر، هر که از پدر کسان سخن آرد، از پدرش سخن آرند.
گوید: وقتی عمرو از پیش عثمان درآمد کینه توز بود، یکبار پیش علی علیه السلام می رفت و آن حضرت را بر ضد عثمان تحریک می کرد، یکبار پیش زبیر می رفت و او را بر ضدّ عثمان تحریک می کرد، یکبار پیش طلحه او را بر ضدّ عثمان تحریک می کرد، پیش حج گذاران می رفت و از اعمال عثمان سخن می کرد.
گوید: و چون محاصره اوّل عثمان رخ داد عمرو از مدینه برون شد و سوی زمینی که در فلسطین داشت به نام سبع و در قصر خویش که عجلان نام داشت منزل گرفت و می گفت : آنچه از پسر عفان به ما میرسد حیرت آور است .
یک روز که در قصر خویش نشسته بود و دو پسرش محمّد و عبدالله و سلامة بن روح جذامی نیز با وی بودند سواری بر آنها گذشت ، عمرو بانگ زد که مرد از کجا می آیی ؟
گفت : از مدینه .
گفت : آن مرد چه شد؟ منظورش عثمان بود.
گفت : در محاصره بود و محاصره سخت .
گفت : مرا ابوعبدالله می گویند، وقتی داغ در آتش باشد گورخر باد رها می کند.
گوید: عمرو همچنان در آنجا نشسته بود تا سواری دیگر بر او گذشت و عمرو بانگ زد: آن مرد چه شد؟ منظورش عثمان بود.
گفت : کشته شد.
عمرو گفت : مرا ابوعبدالله می گویند وقتی به دملی دست بمالم بازش می کنم ، بر ضدّ او تحریک می کردم تا آنجا که چوپان را در میان گوسفندانش بر سر کوه تحریک می کردم .(1) 

---------------------------------------

(1). تاريخ طبرى : 6 / 2237 .