صحیفه مهدیه (مترجم وزیری)
7-دعاى سجدهٔ امام سجّادعليه السلام درمسجدالحرام ، ازامام عصرارواحنافداه
فهرست فصلها 247
متن فصل
(7)
دعاى سجدهٔ امام سجّاد عليه السلام در مسجد الحرام
به نقل از حضرت بقيّة اللَّه ارواحنا فداه
(در ادامه حديث پيشين) ابو نعيم (انصارى) مى افزايد : آن شخص برخاست و به طواف مشغول شد و ما دوباره به احترام ايشان برخاستيم .
فرداى آن روز و در همان وقت، دوباره تشريف آورد و ما براى استقبال از ايشان - همانند روزهاى گذشته - برخاستيم و احترام كرديم ؛ در ميانه مجلس نشست و به راست و چپ نگاه كرد و فرمود :
حضرت امام علىّ بن الحسين سيّد العابدين عليه السلام در سجده اش در اين مكان - آن گاه به سوى سنگى كه در طرف ناودان بود اشاره فرمود - مى گفت :
عُبَيْدُكَ بِفِنآئِكَ ، [ فَقيرُكَ بِفِنآئِكَ ] ، مِسْكينُكَ بِبابِكَ ، أَسْأَلُكَ ما لايَقْدِرُ عَلَيْهِ سِواكَ .
بندۀ كوچكت به درگاهت آمده است؛ ]نيازمندت به درگاهت آمده است[؛ بيچاره ات بر درت است؛ از تو درخواست مى كنم آنچه را كه جز تو، توان (انجام) آن را نداشته باشد .
دوباره به راست و چپ نگاه كرد و به محمّد بن قاسم علوى نگريست و فرمود :
اى محمّد بن قاسم ؛ تو در مسير صحيحى هستى إن شاء اللَّه .
آن گاه برخاست و به طواف مشغول شد . هر يك از ما دعاهايى را كه بيان فرمود ياد گرفتيم ، ولى همگى فراموش كرديم در مورد او باهم صحبت كنيم مگر در روز آخر .
محمودى به ما گفت : اى دوستان؛ آيا اين مرد را مى شناسيد ؟
گفتيم : نه .
گفت : به خدا سوگند ، اين صاحب الزمان صلوات اللَّه عليه است .
گفتيم : از كجا اين مطلب را مى گويى ، اى ابو على !؟
وى گفت كه: مدّتها است در آنجا مانده و پروردگار را مى خواند و درخواست مى كند كه صاحب الأمر ارواحنا فداه را به او نشان دهد و هفت سال است به اين كار ادامه داده است .
(وى افزود :) در شامگاه روز عرفه ، ناگهان همين شخص را ديدم دعايى را خواند. از او پرسيدم: اين دعا از چه كسى است ؟
فرمود : از مردم . گفتم از كدام مردم ؛ عرب يا عجم ؟
فرمود : عرب . عرض كردم : از چه طايفه اى از آنها ؟
فرمود : از باشرافتترين و والاترين آنها .
گفتم : مقصودت كيست ؟
فرمود : بنى هاشم .
گفتم : كدام يك از بنى هاشم ؟
فرمود : از برترين و بلند مرتبه ترينشان .
گفتم : يعنى كدامشان ؟
فرمود : كسى كه سرهاى كفّار را مى شكافت و به فقرا غذا مى داد ، و در نيمه هاى شب كه مردم خواب بودند به نماز مى ايستاد .
با اين سخنان متوجّه شدم كه او از فرزندان حضرت على عليه السلام است و بدين جهت نسبت به او محبّت پيدا كردم ، ولى در حالى كه در پيش رويم بود او را گم كردم ؛ نفهميدم به آسمان بالا رفت يا به زمين وارد شد . از مردمى كه در اطرافش بودند پرسيدم : آيا اين شخص علوى را مى شناسيد ؟
گفتند : آرى ؛ هر سال با پاى پياده و به همراه ما به سفر حج مى آيد .
گفتم: سبحان اللَّه؛ به خدا سوگند ، اثرى از پياده روى در او مشاهده نكردم . پس از آن به مزدلفه رفتم و بسيار اندوهگين شدم كه چرا از او جدا شدم .
آن شب به خواب رفتم و در عالم خواب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدم كه فرمود : اى محمّد؛ به خواستۀ مهمّ خود كه دنبالش مى گشتى رسيدى و او را مشاهده كردى .
گفتم : اى آقاى من ؛ چه كسى را مى گويى ؟
فرمود : همان كه امشب او را ديدى ؛ او امام زمان شما بود .(19)
19) كمال الدين : 471 .