امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش سيزدهم : مناقب امام حسن عسكرى عليه السلام

بخش سيزدهم

قطره ‏اى از درياى كمالات و افتخارات

امام يازدهم ، سبط سرور جهانيان و پدر آخرين

يادگار پيشينيان امام منتظر و شفاعت كننده فرداى قيامت او كه ملقّب به رضى و زكى و كنيه ‏اش ابومحمّد است يعنى حضرت حسن بن على ، امام عسكرى صلوات اللَّه عليه


 497 / 1 - قطب راوندى قدس سره از ابو هاشم نقل مى‏ كند كه از امام عسكرى عليه السلام درباره اين آيه شريفه سؤال كرد:

 «ثُمَّ أوْرَثْنَا الكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِه وَمِنْهُم مُقْتَصِد وَمِنْهُم سابِقٌ بِالْخَيْرات بِإذْنِ اللَّه ذلكَ هُوَ الفَضْلُ الكَبيرُ»(1) .

 سپس وارت كتاب گردانيديم كسانى را كه از ميان بندگان خود برگزيديم بعضى از آنها به خود ظلم كردند، و بعضى ميانه رو بودند و راه عدل پيمودند، و برخى به اذن پروردگار به كارهاى خير و صلاح پيشى گرفتند، و اين همان برترى و فضيلت والا است .

 امام عليه السلام فرمود : كلّهم من آل محمّد عليهم السلام الظالم لنفسه: الّذي لايقرّ بالإمام، والمقتصد: العارف بالإمام، والسابق بالخيرات: الإمام.

 همه ايشان از آل محمّد عليهم السلام هستند ، (سپس به تفسير آنها پرداخت و فرمود:) دسته اوّل كه ستم به خود كرده ‏اند كسانى هستند كه به امام عليه السلام اقرار ندارند ، دسته دوّم كه راه عدل پيموده ‏اند كسانى هستند كه نسبت به امام معرفت و شناخت دارند ، دسته سوّم كه به خوبى‏ها پيش گرفته ‏اند و مقصود امام عليه السلام است .

 من در فكر فرو رفتم كه چه عظمتى خداوند به آل محمّد عليهم السلام عنايت كرده است و گريستم .

 امام عليه السلام به من نگاهى كرد و فرمود:

 الأمر أعظم ممّا حدّثت به نفسك من عظم شأن آل محمّد عليهم السلام .

 مطلب بالاتر از آن است كه تو راجع به عظمت مقام آل محمّد عليهم السلام در خاطر گذراندى.

 خدا را شكر كن كه تو را از چنگ زنندگان به رشته ولايت آنها قرار داده است، و تو را فرداى قيامت همراه آنها مى‏ خوانند وقتى كه هر طايفه‏ اى از مردم را همراه امامش مى‏ خوانند، و تو سعادتمند و عاقبت به خير هستى.(2)

    مؤلّف ‏عليهم السلام در تأييد اين مطلب بخشى از فرمايش حضرت رضا صلوات اللَّه عليه را ذكر مى ‏كند كه فرموده است:

 مراد از «فمنهم ظالم» در آيه شريفه آل محمّد عليهم السلام است ، زيرا اگر «امّت» مقصود بود در نتيجه همه امّت بايد جايگاه آنها در بهشت باشد ، چون در آيه بعد در مورد همه آنها فرموده است:

 «جَنّات عَدْن يَدخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ أساوِرَ مِن ذَهَب ...»(3) .

 «در بهشت برين براى هميشه وارد شوند و در آنجا با دستبندهاى طلائى خود را زيور دهند و آراسته گردانند» .

 پس وراثت كتاب - در آيه شريفه - مخصوص عترت اطهار پيغمبر اكرم عليهم السلام است و شامل ديگران كه همه امت باشد نمى ‏شود .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 498 / 2 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام حديثى وارد شده است كه آن را ابو يعقوب يوسف بن يزياد و على بن سيّار روايت كرده ‏اند، اين دو بزرگوار مى‏ گويند:

    شبى در خدمت امام عسكرى عليه السلام بوديم - در آن زمان حاكم آن سامان نسبت به امام عليه السلام تعظيم مى ‏كرد و اطرافيان او نيز احترام مى‏ نمودند - ناگهان حاكم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردى دست بسته همراه او بود او امام عليه السلام را كه در بالاى خانه قرار داشت و از بيرون مشاهده مى‏ شد ديد، همينكه چشمش به آن حضرت افتاد بخاطر احترام از مركب پياده شد .

    امام عسكرى عليه السلام فرمود: به جاى خود برگرد، و او در حالى كه تعظيم مى‏ كرد به جاى خود يعنى روى مركب برگشت و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا اين شخص را امشب كنار يك دكّان صرّافى گرفته ‏ام به گمان اينكه مى‏ خواسته راهى به دكان باز كند و از آن سرقت كند . همين كه خواستم او را تازيانه بزنم - و اين روش من است متّهمى را كه دستگير مى‏ كنم پنجاه تازيانه مى ‏زنم تا تنبيه او باشد و بعد از آن جرم بزرگترى مرتكب نشود - او به من گفت: از خدا بترس و كارى كه باعث خشم خداوند مى‏ شود انجام نده، من به راستى از شيعيان على بن ابى طالب و شيعه اين امام بزرگوار پدر كسى كه به امر خدا قيام مى ‏كند مى‏ باشم.

    من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام عليه السلام مى ‏برم، اگر آن حضرت گفته ‏ات را تصديق كرد كه از شيعيان او هستى تو را رها مى‏ كنم، و اگر دروغ گفته بودى بعد از آنكه هزار تازيانه به تو مى‏ زنم دست و پايت را قطع خواهم كرد، اكنون او را به حضور شما آورده ‏ام، آيا او همان طور كه ادّعا كرده است از شيعيان شما مى ‏باشد؟

    امام عليه السلام فرمود: پناه بر خدا مى‏برم، اين كجا از شيعيان على بن ابى طالب مى‏ باشد؟ خدا او را در دست تو گرفتار كرده است بخاطر اينكه به خيال خود اعتقاد دارد كه از شيعيان حضرت على عليه السلام است.

    حاكم گفت: راحتم كردى، الآن پانصد ضربه به آن مى ‏زنم و هيچ اعتراضى هم بر من نيست. و چون او را به فاصله زيادى از آنجا دور كرد دستور داد او را به رو بر زمين افكندند، دو جلاد را يكى در طرف راست و ديگرى در طرف چپ بر او گماشت و به آنها گفت: او را بزنيد و بدرد آوريد.

    اين دو نفر شلاق‏هاى خود را بطرف او پايين آوردند، ولى به او برخورد نكرد و هر چه مى‏ زدند بر زمين مى‏ خورد ، حاكم ناراحت شد و گفت: واى بر شما، زمين را مى‏ زنيد؟ به پشت و كمر اين شخص بزنيد، دوباره شروع به زدن كردند و پشت و كمر او را نشانه گرفتند ولى اين بار دستهاى آنها خطا رفت و آندو به يكديگر زدند و داد و فرياد آنها بلند شد.

    حاكم به آنها گفت: واى بر شما، مگر شما ديوانه شده ‏ايد؟ چرا خودتان را مى ‏زنيد؟ اين مردى كه بر زمين افتاده بزنيد گفتند: ما همين كار را مى‏ كنيم و جز او را هدف نمى‏ گيريم و نمى‏ زنيم ولى دست‏هاى ما بی ‏اختيار منحرف مى‏ شود بطورى كه ضربه‏ ها بر خود ما وارد مى‏ شود.

    حاكم چهار نفر ديگر از مأموران خود را صدا زد و به اين دو نفر اضافه كرد و گفت: او را احاطه كنيد و تا مى ‏توانيد بزنيد ، شش نفر دور او را گرفتند و شلّاق‏ها را بالا بردند كه او را بزنند ولى اين بار شلاّق به حاكم اصابت كرد . او از مركب پياده شد و فرياد كرد: مرا كشتيد خدا شما را بكشد، اين چه كارى است كه مى‏ كنيد؟ گفتند: ما غير اين شخص را نمى‏ زنيم و نمى‏ دانيم چرا چنين مى‏ شود؟

    حاكم با خود گفت: شايد اينها توطئه كرده ‏اند، لذا چند نفر ديگر را مأمور كرد كه اين شخص را بزنند، ولى آنها هم حاكم را زدند بار ديگر گفت: واى بر شما چرا مرا مى زنيد؟ گفتند: به خدا قسم ما جز اين شخص را نمى‏ زنيم .

    حاكم گفت: سر و صورت مرا مجروح كرديد، اگر مرا نمى‏ زنيد از كجا اين جراحتها پيدا شد؟ گفتند : دست ما بشكند اگر تو را قصد كرده باشيم. مرد گرفتار به حاكم گفت: اى بنده خدا، آيا به اين لطفى كه به من مى‏ شود و ضربات شلاّق از من دفع مى‏ گردد هيچ توجّه نمى‏ كنى و عبرت نمى ‏گيرى؟ واى بر تو، مرا نزد امام عليه السلام برگردان و هر چه در مورد من فرمان داد اجرا كن .

    حاكم او را نزد امام عليه السلام برگردانيد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، كار اين شخص عجيب است ، از طرفى انكار كرديد كه از شيعيان شما باشد - و هر كه شيعه شما نباشد ناگزير شيعه ابليس است و جايگاهش در آتش است - و از طرف ديگر معجزاتى از او مشاهده كردم كه مخصوص پيامبران است.

    امام عليه السلام فرمود: بگو : يا جانشينان پيغمبران (يعنى اظهار معجزه منحصر به پيامبران نيست بلكه جانشينان واقعى آنها هم به آوردن معجزه توانائى دارند). حاكم هم كلام خود را با اضافه كردن جمله ‏اى كه امام عليه السلام فرمود تصحيح كرد.

 سپس امام عسكرى عليه السلام به حاكم فرمود: اى بنده خدا اين شخص در اينكه ادعا كرده از شيعيان ما است دروغ گفته است دروغى كه اگر مى‏ فهميد و از روى عمد آن را مى‏ گفت به تمام آن عذاب تو گرفتار مى ‏شد و در زندان زير زمينى سى سال باقى مى ‏ماند، ولى خداوند به او رحم كرد زيرا كلمه را بر آنچه قصد كرده اطلاق نموده است و از روى عمد دروغ نگفته است و تو اى بنده خدا بدان كه خداوند او را از دست تو نجات داده است، او را رها كن، زيرا از دوستان و ارادتمندان ما است گر چه از شيعيان ما نيست.

 حاكم گفت: نزد ما اين تعبيرات همه مساوى است، چه فرقى بين اينها است؟

 امام عليه السلام به او فرمود: الفرق أنّ شيعتنا هم الّذين يتّبعون آثارنا، ويطيعونا في جميع أوامرنا ونواهينا، فأولئك من شيعتنا. فأمّا من خالفنا في كثير ممّا فرضه اللَّه عليه فليسوا من شيعتنا.

 شيعيان ما كسانى هستند كه از آثار ما پيروى مى‏ كنند، دستورات ما را به كار مى ‏بندند، و از آنچه نهى كرده ‏ايم اجتناب مى ‏نمايند، و امّا كسانى كه در بسيارى از آنچه خداوند بر آنها واجب كرده با ما مخالفت مى ‏كنند از شيعيان ما نيستند.

 سپس امام عليه السلام به حاكم فرمود: و تو دروغى گفته ‏اى كه اگر از روى عمد مرتكب شده بودى خداوند تو را به هزار تازيانه و سى سال زندان زير زمينى گرفتار مى ‏كرد.

 حاكم عرض كرد: آن دروغ چه بوده است اى فرزند رسول خدا؟

 امام عليه السلام فرمود: معجزاتى را كه ديدى به اين شخص نسبت دادى در حاليكه معجزه كار او نيست بلكه كار ما است كه خداوند در مورد او ظاهر كرد تا حجّت ما را آشكار كند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد، و اگر گفته بودى معجزاتى در مورد او مشاهده كردم - و عمل را به او نسبت نمى‏ دادى - آن را انكار نمى ‏كردم، آيا حضرت عيسى كه مرده را زنده كرد معجزه نيست؟ آيا معجزه كار آن مرده بود يا عيسى؟ آيا گِل را كه به شكل پرنده ساخت و به اذن پرودگار پرنده گرديد، اين معجزه كار پرنده بود يا حضرت عيسى؟ آيا آنهائي كه مسخ شدند و با خوارى بوزينه گرديدند معجزه نيست؟ آيا اين معجزه كار بوزينه‏ ها بود يا پيغمبر آن زمان؟

    حاكم گفت: «أستغفر اللَّه ربّى وأتوب إليه» «از خدا طلب آمرزش مى ‏كنم و به سوى او بازگشت مى ‏نمايم».

    سپس امام عسكرى عليه السلام به آن شخص كه ادّعا كرده بود شيعه على بن ابى طالب عليه السلام است، فرمود:

 يا عبداللَّه لست من شيعة عليّ‏ عليه السلام ، إنّما أنت من محبّيه.

 اى بنده خدا تو شيعه على بن ابى طالب عليه السلام نيستى بلكه از دوستان او مى‏ باشى .

 همانا شيعيان آن حضرت كسانى هستند كه خداوند تبارك و تعالى درباره آنان فرموده است: «وَالَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصالِحات اُولئِكَ أصْحابُ الجَنَّة هُم فيها خالِدُون»(5) .

 «كسانى كه ايمان آورده‏ اند و اعمال صالح انجام مى ‏دهند اهل بهشت خواهند بود ، و در آن جا براى هميشه خواهند ماند» .

 هم الّذين آمنوا باللَّه ووصفوه بصفاته، ونزّهوه عن خلاف صفاته وصدّقوا محمّداً صلى الله عليه وآله وسلم في أقواله وصوّبوه في كلّ أفعاله، ورأوا عليّاً بعده سيّداً إماماً وقرماً هماماً لايعدله من اُمّة محمّد صلى الله عليه وآله وسلم أحد، ولا كلّهم إذا جمعوا في كفّة يوزنون بوزنه، بل يرجّح عليهم كما ترجح السماء والأرض على الذرّة.

 شيعيان كسانى هستند كه به خدا ايمان آورده ‏اند و او را به صفاتى كه خودش فرموده توصيف مى‏ كنند و از صفات ديگر كه بر خلاف آن باشد پاك و منزه مى‏ دانند، و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را در همه گفتارش تصديق مى ‏كنند، و همه كارهاى او را عين صواب و راستى مى ‏دانند و عقيده دارند كه على عليه السلام بعد از او سرور و پيشواى همگان است و بزرگوارى است كه هيچكس از امّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم همتاى او نيست ، بلكه اگر همه آنها را در كفّه ‏اى و على عليه السلام را در كفّه ‏اى ديگر قرار دهند كفّه على عليه السلام بر آنها ترجيح پيدا مى‏ كند مانند ترجيح داشتن وزن آسمان و زمين بر يك ذرّه بى مقدار.

 و شيعيان على عليه السلام كسانى هستند كه در راه خدا هيچ باكى ندارند كه مرگ سراغ آنها آيد، يا آنها در دام مرگ قرار گيرند و شيعيان على عليه السلام آنها هستند كه برادرشان را بر خود ترجيح مى ‏دهند گرچه در حال نياز و حاجت باشند. و آنها كسانى هستند كه خداوند در جائى كه نهى فرموده آنها را نمى ‏بيند، و جائيكه امر فرموده خالى از آنها نيست.

 و شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام كسانى هستند كه در احترام نمودن و بزرگداشت برادران مؤمن به مولاى خود على عليه السلام اقتدا مى‏ كنند.

 و آنچه گفتم گفتار خودم نيست بلكه گفتار رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و اين فرمايش پروردگار است كه فرموده است: «وَعَمِلُوا الصالِحات» يعنى بعد از اعتراف به توحيد و اعتقاد داشتن به نبوت و امامت همه فرائض و تكاليف الهى را بجا مى‏آورند، و در رأس آنها دو فريضه است:

 يكى ادا كردن و پرداختن حقوق برادران دينى، دوّم رعايت تقيّه و آشكار نكردن عقيده مذهبى خود در مقابل دشمنان خداوند براى آنكه جان و مال خود را حفظ كنند.(6)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 499 / 3 - علاّمه مجلسى‏ رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» از كسى  كه مورد وثوق و اطمينان است نقل مى‏كند كه گفت: اين حديث را بخط امام عسكرى عليه السلام يافتم كه در پشت كتابى نوشته شده بود:

 قد صعدنا ذرى الحقائق بأقدام النبوّة والولاية، ونوّرنا السبع الطرائق بأعلام الفتوّة ، فنحن ليوث الوغى، وغيوث الندى وفينا السيف والقلم في العاجل، ولواء الحمد والعلم في الآجل، وأسباطنا خلفاء الدّين وحلفاء اليقين ومصابيح الاُمم ، ومفاتيح الكرم .

 عالى‏ ترين مراتب حقيقت را با گام‏هاى نبوت و ولايت بالا رفتيم، و طبقات هفتگانه را با نشانه‏ هاى جوانمردى نورانى ساختيم، پس ما شيران بيشه شجاعت و ابرهاى رحمت و سخاوت هستيم، در اين جهان اهل شمشير و قلم، و در آن جهان پرچمدار حمد و دانشيم، و قبيله ما هم پيمانان دينى و جانشينان پيغمبران و چراغ‏هاى هدايت در ميان اُمت و كليد خزانه‏ هاى جود و كرم مى‏ باشند.

 موساى كليم خلعت اصطفاء (برگزيده شدن) پوشيد زيرا نسبت به عهد ما از خود وفادارى نشان داد، و روح القدس در بهشت برين از ميوه‏ هاى نورس باغ ما چشيده است، و شيعيان ما گروه رستگاران و طايفه نيكوكاران و پارسايان هستند كه مدافع و پشتيبان ما و خصم و دشمن ستمگران مى‏ باشند، و به زودى چشمه‏ هاى آب حيات بعد از شعله‏ هاى آتش براى ايشان آشكار مى‏گردد و آن وقتى است كه به عدد طواويه و طواسين(7) از سالها بگذرد.

    مجلسى رحمه الله پس از نقل اين خبر مى‏ گويد: و اين حكمتى رسا و نعمتى سرشار است كه گوش‏هاى كر آن را مى‏ شنود، و كوههاى بلند بر آن كوتاهى مى ‏كند.(8)

    اين حديث را مجلسى ‏رحمه الله در كتاب «اربعين» نقل كرده است و بعضى اختلاف نسخه‏ ها را ذكر نموده و سپس در تفسير آن وجوهى را برشمرده است:

    1 - بنا بر نسخه اوّل و خارج كردن الف و لام «الطواسين» كه براى عهد خارجى است از حساب، مجموع اين جمله سال 1385 مى‏ گردد.

    2 - آنچه «الم» در قرآن وارد شده شمرده شود، خواه با آن حرف ديگرى ضميمه شده باشد مثل حرف صاد كه به «المص» ، و حرف راء كه به «المر» ضميمه شده است و خواه حرف ديگرى به آن اضافه نشده باشد، كه در اين صورت مجموع آنها با طه و طواسين(9) سال 1159 مى ‏شود.

    3 - آنچه «الم» در قرآن وارد شده بدون در نظر گرفتن ضميمه‏ ها شمرده شود كه در اين صورت 858 مى‏ گردد ، و اگر ابتداى آن را وقت فرمايش اين حديث قرار دهيم و امام عليه السلام آن را در اواخر عمر شريف خود يعنى سال 260 هجرى بيان كرده باشد بايد اين عدد را با 858 جمع كرد كه در اين صورت سال 1118 هجرى مى‏ شود.

    4 - «الم» را فقط يك بار ولى با حركات و بيّنات آن، و «طه» و «طواسين» را همانگونه حساب كنيم، كه در اين صورت نيز عددى موافق با فرض سوّم حاصل مى‏ شود.

    5 - اين خبر از خبرهاى مشروط و بدائيّه باشد كه هنوز به خاطر پيدا نشدن شرطش تحقق نيافته است.

    6 - جمله «لتمام الطواوية و الطوسين من السنين» بيان «لظى النيران» باشد كه آن اشاره به جنگ و بلا و سختى و فتنه‏ هائى است كه در عالم پيدا مى ‏شود، در اين صورت فرج بعد از آنها واقع مى ‏شود ، و اين خبر از توقيت يعنى معيّن كردن وقت فرج خارج مى‏ شود، و بايد انتظار قريب الوقوع فرج را داشت تا از اين فتنه‏ ها رها شويم.

    و بعد از بيان وجوه ششگانه ، وجه ششم را تقويت مى‏ فرمايد و مى‏ گويد از وجوه ديگر معتبرتر است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 500 / 4 - قطب الدين راوندى ‏رحمه الله در كتاب «خرائج» مى‏ نويسد: از محمّد بن عبداللَّه روايت شده است كه گفت:

    امام عسكرى عليه السلام در حالى كه طفل خردسالى بود ميان چاه افتاد و پدر بزرگوارش حضرت هادى عليه السلام مشغول نماز خواندن بود و زنها از ترس فرياد مى ‏زدند. همينكه امام عليه السلام از نماز فازغ شد به آنها فرمود:

 چيزى نيست، چرا فرياد مى ‏زنيد!

    سپس اشاره ‏اى فرمود و آب چاه بالا آمد بطورى كه تا لبه چاه رسيد، و همگى ديدند كه ابو محمّد يعنى امام عسكرى عليه السلام روى آب نشسته و با آب بازى مى ‏كند.(10)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 501 / 5 - حسين بن عبد الوهّاب ‏رحمه الله در كتاب «عيون المعجزات» از ابو هاشم نقل مى‏ كند كه گفت: خدمت امام عسكرى عليه السلام رسيدم ، آن حضرت مشغول نوشتن نامه ‏اى بود، همينكه وقت نماز فرا رسيد نامه را رها كرد و به نماز پرداخت، ديدم قلم خود بخود روى آن كاغذ حركت كرد و بقيّه نامه را نوشت تا به آخر رسيد. من از مشاهده اين معجزه به سجده افتادم، و امام عليه السلام وقتى نماز را به پايان رسانيد قلم را بدست گرفت و به مردم اجازه ملاقات داد.(11)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 502 / 6 - حسن بن محمّد قمى ‏رحمه الله در كتاب «تاريخ قم» از بزرگان قم روايت كرده است: حسين بن حسن كه از نوادگان امام صادق عليه السلام بود . در قم به طور علنى و آشكار شراب مى ‏نوشيد، روزى براى حاجتى به خانه احمد بن اسحاق كه وكيل اوقاف بود رفت، ولى احمد بن اسحاق به او اجازه نداد و با غم و اندوه فراوان برگشت.

    مدتى كه از اين قضيه گذشت احمد بن اسحاق عازم حج گرديد و از شهر خارج شد، همينكه به سامراء رسيد به خانه امام عسكرى عليه السلام آمد و از آن حضرت اجازه خواست وارد شود، ولى امام عليه السلام به او اجازه نداد.

    احمد از بى‏ اعتنائى امام عسكرى عليه السلام خيلى غمگين شد و گريه فراوانى كرد، و آن قدر التماس نمود تا آن حضرت اجازه‏ اش داد.

    وقتى خدمت امام عليه السلام شرفياب شد عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرا مرا از شرفيابى به حضورت منع كردى در حاليكه من از شيعيان و ارادتمندان شما هستم؟

    امام عسكرى عليه السلام فرمود: زيرا تو پسرعموى ما را از درِ خانه ‏ات راندى.

    احمد گريه كرد و قسم ياد نمود كه فقط به خاطر اينكه از آشاميدن شراب توبه كند او را نپذيرفته است .

    امام عليه السلام فرمود: صدقت ولكن لابدّ عن إكرامهم وإحترامهم على كلّ حال، وأن لاتحقرهم ولاتستهين بهم لإنتسابهم إلينا فتكون من الخاسرين.

 راست مى‏ گوئى ولى در هر حال چاره‏ اى جز گرامى داشتن و احترام آنها نيست، هرگز نبايد آنها را به خاطر انتسابى كه به ما دارند حقير و كوچك شمرده و به آنها اهانت كنى، تا از زيانكاران نباشى.

    وقتى احمد به قم برگشت اشراف و بزرگان قم به ديدن او آمدند ، حسين هم همراه آنها بود ، همينكه احمد او را ديد از جا برخاست و بطرف او رفت، و با احترام زياد او را در بالاى مجلس نشانيد، اين برخورد احمد و اظهار محبت او با آن سابقه ‏اى كه داشت در نظر حسين خيلى عجيب آمد، لذا از علّت آن پرسش كرد .

    احمد آنچه بين او و امام عسكرى عليه السلام رخ داده بود تعريف كرد.

    همينكه حسين گفتار او را شنيد از اعمال خود شرمنده و پشيمان شد و در همان مجلس توبه كرد، و چون به خانه ‏اش مراجعه كرد، همه شراب‏ها را بيرون ريخت، و ظرفها و وسايل ديگرش را شكست و از بين برد، و بعد از آن تقوا پيشه كرد و از هر گناهى اجتناب كرد بطوريكه از پارسايان گرديد و در زمره صلحاء و عبادت پيشه‏گان قرار گرفت ، و همواره در مساجد اعتكاف مى‏ كرد و به عبادت خدا مى ‏پرداخت تا اينكه وفات يافت، و در كنار مزار حضرت فاطمه معصومه ‏عليها السلام مدفون گرديد.(12)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 503 / 7 - علاّمه مجلسى‏ رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى ‏نويسد :

    در بعضى از مؤلّفات شيعه از على بن عاصم كوفى نابينا(13) روايت شده است كه گفت: خدمت مولايم امام عسكرى رسيدم و به او سلام كردم، آن حضرت سلام مرا جواب داد و فرمود:

 خوش آمدى اى پسر عاصم ، بنشين و استراحت كن، گوارايت باد مقامى كه خداوند به تو مرحمت فرموده است، اى پسر عاصم آيا مى ‏دانى زير قدمهاى تو چيست؟

 عرض كردم: مولاى من زير قدم خود فرشى را احساس مى‏ كنم كه گسترده ‏اند، خداوند صاحب آن را گرامى بدارد

 امام عليه السلام به من فرمود: اى پسر عاصم ، بدان كه تو اكنون بر فرشى قدم نهاده‏ اى كه بسيارى از پيامبران و رسولان الهى بر آن نشسته ‏اند

 عرض كردم: اى سرور من، كاش تا زمانى كه در دنيا هستم همواره در خدمت شما باشم و هرگز شما را رها نكنم.

 سپس با خود گفتم: كاش چشم بينائى داشتم و آن را مشاهده مى‏ كردم.

 امام عليه السلام كه از ضمير و باطن همه آگاه است به من فرمود: نزديك بيا، وقتى نزديك رفتم دست مبارك خود را بر ديدگان من كشيد و به اذن خداوند فوراً روشن شد و بينا گشتم.

 سپس فرمود: اين ، جاىِ پاى پدر ما حضرت آدم است، و اين جاى پاى هابيل است، و به ترتيب جاى پاى شيث، هود، صالح، ابراهيم، شعيب، موسى، داود، سليمان، خضر، دانيال، ذى القرنين، عدنان، عبدالمطلب، عبداللَّه ، عبد مناف را به من نشان داد .

 وهذا أثر جدّي رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ، وهذا أثر جدّي عليّ بن أبي طالب عليه السلام .

 (سپس فرمود:) و اين ، جاى پاى مبارك خاتم الأنبياء صلى الله عليه وآله وسلم و اين ، جاى پاى مبارك اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام است .

    علىّ بن عاصم گويد: خود را بر آن جاى قدمها افكندم و آنها را بوسيدم و سپس دست مبارك امام عليه السلام را بوسيدم و عرض كردم: من از اينكه شما را با دست يارى كنم ضعيف و ناتوانم و جز اظهار دوستى و ولايت نسبت به شما و بيزارى از دشمنان شما و لعنت كردن آنها در تنهائى قدرت ندارم، حال من چگونه خواهد بود اى سرور من؟

    امام عليه السلام فرمود: پدرم از جدّم، و او از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرد كه آن حضرت فرمود:

 من ضعف عن نصرتنا أهل البيت ولعن في خلواته أعداءَنا بلّغ اللَّه صوته إلى جميع الملائكة فكلّما لعن أحدكم أعداءنا صاعدته الملائكة ولعنوا من لايلعنهم.

 كسى كه از يارى ما اهل بيت عاجز باشد و دشمنان ما را در تنهائى ‏ها لعنت كند خداوند صداى او را به تمام فرشتگان برساند، پس هرگاه يكى از دشمنان ما را لعنت كند فرشتگان آن را بالا برند و كسى كه آنها را لعنت نكند لعنت كنند.

 و هر گاه صداى او به فرشتگان رسد براى او طلب آمرزش كنند و بر او درود فرستند و گويند:

 خداوندا ! بر روح اين بنده‏ ات كه در راه يارى دوستان تو تلاش كرد درود فرست، و اگر توانائى زيادترى داشت و بيشتر مى‏ توانست يارى كند حتماً يارى مى ‏كرد.

 در اين هنگام از طرف پروردگار ندايى رسد كه: اى فرشتگان من دعاى شما را درباره بنده ‏ام اجابت كردم و صداى شما را شنيدم و بر روح او بهمراه ارواح بندگان صالح ديگر درود فرستادم، و او را از برگزيدگان نيكو قرار دادم.(14)

    نظير اين روايت را برسى ‏رحمه الله در كتاب «مشارق» نقل كرده است.(15)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 504 / 8 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» از ابو هاشم نقل مى‏ كند كه گفت : يكى از دوستان امام حسن عسكرى ‏عليه السلام ضمن نامه ‏اى از آن حضرت درخواست كرد كه به او دعايى بياموزد.

    امام عليه السلام در جواب او نوشت: خدا را با اين دعا بخوان:

 «يا أَسْمَعَ السَّامِعينَ، وَيا أَبْصَرَ الْمُبْصِرينَ وَيا عِزَّ النَّاظِرينَ(16) وَيا أَسْرَعَ الْحاسِبينَ، وَيا أَرْحَمَ الرَّاحِمينَ، وَيا أَحْكَمَ الْحاكِمينَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَوْسِعْ لي في رِزْقي، وَمُدَّ لي في عُمْري، وَامْنُنْ عَلَيَّ بِرَحْمَتِكَ، وَاجْعَلْني مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدينِكَ وَلاتَسْتَبْدِلْ بي غَيْري».

 «اى شنواتر از همه شنوندگان، و اى بيناتر از همه بينايان ، اى آنكه بيشتر از همه مراقبى و سريعتر از همه حساب مى‏كنى ، اى مهربانتر از همه مهربان‏ها.

 و اى كسى كه در حكومت از همه قوى‏تر هستى بر محمّد و آل محمد عليهم السلام درود فرست و روزى مرا فراخ گردان، و بر عمر من بيفزا، و به رحمت خود بر من منّت بگذار، مرا از كسانى قرار بده كه دين تو را يارى كند، و غير از مرا جاى من قرار مده».

    ابو هاشم گويد: با خود گفتم : خدايا ! مرا از حزب و گروه خودت قرار بده.

 امام عسكرى عليه السلام رو كرد به من و فرمود: تو در حزب و گروه او هستى، زيرا به خدا ايمان دارى و به رسالت فرستاده او اقرار دارى، و به اولياى او كه از طرف او بر بندگان ولايت و سرپرستى دارند معرفت دارى، و از آنها پيروى مى ‏كنى، پس تو را مژده باد، و تو با اين بشارت شادمان باش.(17)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 505 / 9 - و نيز در همان كتاب از محمد بن حسن نقل كرده است كه گفت:

    به آن حضرت نامه‏ اى نوشتم و در آن از فقر و نادارى شكايت كردم سپس با خود گفتم: آيا امام صادق عليه السلام نفرموده است كه : فقر و نادارى با ما از ثروت و بى نيازى با غير ما بهتر است ،(18) و جان دادن در راه ما اهل بيت از زندگى كردن با دشمنان ما بهتر است.

 امام عليه السلام در جواب نامه ‏اش نوشت: خداوند تبارك و تعالى دوستان ما را وقتيكه گناهان انبوهى مرتكب شده باشند مبتلا به فقر مى ‏كند و اين را وسيله پاك شدن آنها قرار مى‏ دهد با آنكه بسيارى از گناهان آنها را مى ‏بخشد. و همان طور كه با خودت گفتى:

 الفقر معنا خير من الغنى مع غيرنا، والقتل معنا خير من الحياة مع عدوّنا ، ونحن كهف لمن إلتجأ إلينا، ونور لمن إستبصر بنا وعصمة لمن اعتصم بنا، من أحبّنا كان معنا في السنام الأعلى، ومن انحرف عنّا فإلى النار.

 فقر و نادارى با ما از ثروت و بى نيازى با غير ما بهتر است، و كشته شدن در راه ما از زندگى كردن با دشمنان ما بهتر است، و ما پناه كسانى هستيم كه به ما پناهنده شوند، و نور و روشنايى هستيم براى كسانى كه از ما بينش و آگاهى بخواهند، و هر كه به ما متوسّل شود و به رشته ولايت ما چنگ زند او را حفظ مى ‏كنيم، كسى كه ما را دوست بدارد در مراتب عالى بهشت با ما خواهد بود، و كسى كه از ما روى بگرداند و از راه ما منحرف گردد سرانجام او آتش است.(19)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 506 / 10 - حسين بن حمدان در كتاب خود از جعفر بن محمّد رامهرمزى نقل كرده است كه گفت: به همراه عدّه ‏اى از برادران ، مولا و سرور خود را ديدار كرديم، من با خود گفتم: دوست دارم از فضيلت و برترى آقايم امام عسكرى عليه السلام دليل روشن و آشكارى را مشاهده كنم كه چشمم را روشن سازد.

    ناگهان ديدم آن حضرت به طرف آسمان بالا رفت بطورى كه كرانه آسمان را پر كرد، به همراهانم گفتم: آيا مى‏ بينيد آنچه را من مى‏ بينم؟

    گفتند: چه چيزى را ؟ تا اشاره كردم ناگهان امام عليه السلام به شكل اوليّه خود برگشت و داخل مسجد شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 507 / 11 – كلينى ‏رحمه الله در كتاب «كافى» از محمّد بن ربيع شيبانى(20) نقل كرده است كه گفت: با يكى از مشركين و دوگانه پرستان در اهواز برخورد كردم سپس به سامراء رفتم در حالى كه بعضى از گفتار او به دلم نشسته بود، در كنار خانه احمد بن خضيب نشسته بودم كه امام عسكرى عليه السلام از دار الخلافة بطرف من آمد، نگاهى به من نمود و با انگشت سبّابه(21) اشاره كرد و فرمود:

 أحد أحد فرد . يگانه است ، يگانه است ، يكتاست.

    وقتى امام عليه السلام اين جمله را فرمود ، من از هيبت گفتارش بيهوش گشته و بر زمين افتادم .(22)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 508 / 12 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ادريس بن زياد كفرتوثايى نقل كرده است كه گفت:

    درباره اهل بيت عليهم السلام غلو مى‏ كردم و گفتار عظيمى را مى‏ گفتم: روزى براى ديدار امام عسكرى عليه السلام به عسكر رفتم، بر اثر سختى و خستگى راه خود را روى سكوى حمّام انداخته و خوابيدم و چيزى نفهميدم تا اينكه احساس كردم كسى مرا با چوبدستى خود مى‏ زند، بيدار شدم و ديدم امام عسكرى عليه السلام است، او بر مركبى سوار گشته و غلامان در اطراف او هستند، از جا برخاستم و قدمهاى مبارك او را بوسيدم، اوّل جمله ‏اى كه به من گفت اين بود كه فرمود:

 اى ادريس ! «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُون × لايَسْبِقُونَه بِالْقَوْل وَهُمْ بِأمْرِه يَعْمَلُون»(23) (آن گونه كه تو مى‏ انديشى نيست)، «بلكه آنها بندگان گرامى و مقرّب خداوند مى ‏باشند كه در گفتار بر او پيشى نمى‏ گيرند و همواره به فرمان او عمل مى‏ كنند».

    عرض كردم: اى مولاى من ، همين مقدار كافى است، و همانا آمده بودم كه از شما آن را سؤال كنم، آنگاه امام عليه السلام مرا رها كرد و رفت.(24)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 509 / 13 - قطب راوندى رحمه الله در كتاب «خرائج» از خدمتگزار امام عسكرى ‏عليه السلام نقل كرده است كه گفت: همواره مى‏ديدم بالاى سر آن حضرت را نورى فرا گرفته كه بطرف آسمان مى‏درخشيد در حالى كه امام عليه السلام خوابيده بود.(25)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 510 / 14 - حميرى رحمه الله در كتاب «دلائل» نقل كرده است كه گفت:

    امام عسكرى عليه السلام را ديدم كه در بازار راه مى‏ رفت و براى آن حضرت سايه ‏اى نبود .(26)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 511 / 15 - و نيز در همان كتاب نقل كرده است كه گفت: به امام عسكرى عليه السلام عرض كردم: معجزه ويژه ‏اى را به من نشان بده تا براى ديگران بازگو كنم.

 فرمود: يابن جرير، لعلّك ترتدّ .

 اى پسر جرير، گويا دچار شك و ترديد شده ‏اى.

    سه بار براى آن حضرت سوگند ياد كردم ، آنگاه ديدم امام عليه السلام از جايگاه نماز خود پائين رفت و در زمين ناپديد گرديد، و پس از مدتى برگشت و ماهى بزرگى در دست داشت، و فرمود:

 جئتك به من البحر السابع .

 اين ماهى را از درياى هفتم آورده ‏ام.

    آن را گرفتم و با خود به مدينة السلام بردم، و با آن از دوستان و آشنايان خود پذيرائى كردم .(27)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 512 / 16 - قطب راوندى‏ رحمه الله گويد : امام عسكرى عليه السلام اخلاق شريفش مانند اخلاق جدّش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود، چهره مبارك او گندمگون و قامتى زيبا و بدنى مناسب داشت، سن و سال او كم بود ولى هيبت و عظمت بسيارى داشت، همگان او را تعظيم مى‏ كردند ، حتّى مخالفين بخاطر فضل و دانشى كه داشت به ناچار در مقابل او سر فرود مى‏ آوردند، و بخاطر پاكى و پاكدامنى و زهد و عبادت و راستى و درستى و شايستگى او را مقدّم مى ‏داشتند .

    و آن حضرت بسيار بزرگوار ، شريف ، دانشمند و بخشنده بود ، بار سنگين مشكلات را به دوش مى‏ گرفت، و هرگز در برابر سختيها از خود ضعف و سستى نشان نمى‏ داد .(28)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 513 / 17 - نامه آن حضرت به شيخ بزرگوار ابن بابويه قمى‏ رحمه الله كه در شهر مقدّس قم مدفون است :

    بنام خداوند بخشنده مهربان

 سپاس و ستايش سزاوار خداوندى است كه پرودگار جهانيان است، و عاقبت از آن پرهيزگاران، و بهشت مخصوص يكتا پرستان، و دوزخ براى منكرين و منحرفين است و هيچ ستم آشكارى جز بر ستمگران نيست، و معبودى جز خداوند كه نيكوترين آفريننده است نمى‏ باشد، و تحيّت و درود بر بهترين آفريده ‏هاى او محمّد و اهل بيت پاك او باد.

 امّا بعد، تو را سفارش مى‏ كنم - كه خداوند براى جلب رضايت و خشنودى خود توفيقت دهد، و از نسل تو فرزندان صالح و درستكار قرار دهد - به پيشه كردن تقوى، و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات، زيرا نماز از شخصى كه زكات نپردازد پذيرفته نمى‏ شود .

 و سفارش مى‏ كنم تو را به بخشش گناه، و فرونشاندن خشم، و احسان به خويشاوندان، و همدردى كردن با برادران و تلاش كردن در برآوردن حوائج و خواسته‏ هاى ايشان در حال سختى و آسانى، و بردبارى در هنگام جهل و نادانى ، و فهم و آگاهى پيدا كردن در دين، و تأمّل و درنگ كردن در كارها، وهم پيمان شدن با قرآن، و داشتن اخلاق نيكو، وبه كارهاى نيك فرمان دادن و از كارهاى زشت باز داشتن ، و از همه زشتى‏ها خوددارى كردن .

 خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إلّا مَنْ أمَرَ بِصَدَقَةٍ أوْ مَعْرُوف أوْ إصلاحٍ بَيْنَ الناس»(29) .

 «در بسيارى از گفتگوهاى پنهانى ايشان خيرى و فايده‏ اى نيست مگر كسى كه به احسان كردن يا كارهاى نيكو دستور دهد يا ميان مردم را اصلاح نمايد» .

 وعليك بصلاة الليل، فإنّ النبيّ‏ صلى الله عليه وآله وسلم أوصى عليّاً عليه السلام فقال:

 يا عليّ، عليك بصلاة الليل، عليك بصلاة الليل عليك بصلاة الليل، ومن استخفّ بصلاة الليل فليس منّا.

 و بر تو باد به نماز شب، همانا پيغمبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله وسلم اميرالمؤمنين عليه السلام را به آن سفارش كرد و فرمود: اى على، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب. و كسى كه نماز شب را سبك شمارد از ما نيست.

 پس به اين سفارشات من عمل كن و تمام شيعيانم را دستور بده كه آنچه را به تو دستور داده ‏ام عمل نمايند.

 وعليك بالصبر وإنتظار الفرج، فإنّ النبيّ‏ صلى الله عليه وآله وسلم قال: «أفضل أعمال اُمّتي إنتظار الفرج».

 ولاتزال شيعتنا في حزن حتّى يظهر ولدي الّذي بشَّر به النبيّ‏ صلى الله عليه وآله وسلم أنّه يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً.

 و بر تو باد كه صبر پيشه خود سازى و منتظر فرج و گشايش باشى، همانا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است: برترين و با ارزش‏ ترين عمل امت من انتظار فرج است.

 و همواره شيعيان من دچار غم و اندوه باشند تا فرزند من كه پيغمبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله وسلم به آمدن او مژده داده و درباره ‏اش فرموده است: «او زمين را پر از عدل و داد كند همان طور كه پر از جور و ستم شده باشد» ظاهر گردد.

 پس صبر و شكيبايى را پيشه كن و تمام شيعيانم را به آن سفارش كن، و بدان كه :

 «إنَّ الأرْضَ للَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين»(30) .

 «زمين از آنِ خداوند است، به هر كس از بندگان خود كه خواهد به ارث بخشد، و عاقبت از آنِ پرهيزكاران است» .

 و سلام بر تو و تمام شيعيان ، و رحمت خداوند و بركات او بر آنها باد، و خداوند ما را كفايت مى‏ كند و خوب پشتيبانى است، و او مولا و ياور خوبى است.(31)

 


1) سوره فاطر ، آيه 32 .

2) الخرائج: 687/2 ح9، بحار الأنوار : 258/50 ح 18، مدينة المعاجز: 634/7 ح 101، إثبات الهداة: 423/3 ح 83 ، بحار الأنوار : 218/23 ح 18 به نقل از كشف الغمّة: 418/2 .

3) سوره فاطر ، آيه 33 .

4) عيون اخبار الرضا عليه السلام : 126/1 ، بحار الأنوار : 220/25 ضمن ح 20 ، بشارة المصطفى : 228 .

5) سوره بقره ، آيه 82 .

6) تفسير امام عسكرى 316 : 7، بحار الأنوار : 160/68، تفسير برهان : 23/4، مدينة المعاجز: 589/7 ح 61.

7) علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار : 121/52 ح 50» جمله ‏اى كه در متن ذكر شده - يعنى «لتمام الطواويه والطواسين» - اينگونه آورده است : لتمام «الم» و «طه» و «الطواسين» من السنين، و فرموده است : احتمال دارد تمام «الم» و مشتقّات ديگرى كه از حروف مقطّعه دارد يعنى «المص» اراده شده باشد كه تمام آنها با «طه» و «الطواسين» به هزار و صد و نود و پنج مى‏رسد . و شرح طويلى ذيل خبر ابولبيد كه پيرامون حروف مقطّعه است ذكر كرده است كه براى اطّلاع بايد به آنجا مراجعه شود .

8) بحار الأنوار : 378/78 سطر 4 . و آن را در ج : 264/26 ح 50 و 121/52 ح 50 از كتاب «محتضر» نقل كرده است . و همچنين اين روايت در كتاب «مسند الإمام العسكرى عليه السلام: 289 ح 6» ذكر شده است .

9) طواسين عبارتند از : طسم و طس كه ابتداى سوره‏ هاى «قصص» ، «شعراء» و «نحل» هستند .

10) الخرائج: 451/1 ذيل ح 36، بحار الأنوار : 274/50 ح 45.

11) عيون المعجزات: 134، بحار الأنوار : 304/50 ح 80 ، إثبات الهداة: 430/3 ح 117، مدينة المعاجز: 597/7 ح 63 .

12) تاريخ قم: 211، بحار الأنوار : 323/50 ح 17.

13) او در زمان خود از بزرگان شيعه و محدّثين بوده است ، علاّمه خوئى رحمه الله در شرح حال او فرموده است : هيچگونه ترديدى در جلالت و بزرگوارى او نيست .

14) بحار الأنوار : 316/50 سطر 5 .

15) مشارق الأنوار: 100، بحار الأنوار : 304/50 ح 81 و 33/11 ح 27 ، مدينة المعاجز: 594/7 ح 62.

    و در تفسير امام عسكرى عليه السلام : 47 ح 21 از آن حضرت نقل شده است كه فرمود :

    مردى به امام صادق عليه السلام عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ، من از يارى شما با دست و اعضاى خود ناتوانم و قدرت ندارم جز اينكه قلبم از دشمنان شما بيزار باشد ، تا آخر حديث .

    و اين حديث در بحار الأنوار : 222/27 ح 11، و ارشاد القلوب: 328/2 به نقل از تفسير امام عسكرى عليه السلام ذكر گرديده است .

16) در نسخه ‏اى «يا أنظر النّاظرين» نقل شده است .

17) كشف الغمّة: 421/2 سطر 6، بحار الأنوار : 298/50 ضمن ح 72، مناقب ابن شهراشوب: 439/4 ، إعلام الورى: 374.

18) يعنى آدمى اگر در خط اهل بيت عليهم السلام زيست كند و از ولايت و محبت آنها برخوردار باشد و با فقر و نادارى بسازد بهتر است كه مال و ثروت فراوان داشته باشد ولى از نعمت ولايت اهل بيت عليهم السلام محروم و در صف مخالفين باشد .

19) كشف الغمّة: 421/2، رجال كشّى : 533 رقم 1018 ، بحار الأنوار : 299/50 سطر 3، مناقب ابن شهراشوب: 435/4، الخرائج: 739/2 ح 54، إثبات الهداة: 423/3 ح 86 .

20) در مصدر «شائى» نقل شده است ، و علاّمه خوئى رحمه الله در معجم رجال الحديث: 81/16 فرموده است : سائى (شائى) و (شيبانى) اختلاف الفاظ در مورد محمّد بن ربيع است .

21) انگشتى كه ميان دو انگشت ابهام و وسطى قرار دارد .

22) الكافى : 511/1 ح 20، إثبات الهداة: 405/3 ح 24، مدينة المعاجز: 556/7 ح 24 ، الخرائج: 445/1 ح 28، كشف الغمّة: 425/2، بحار الأنوار : 293/50 ح 67، مناقب ابن شهراشوب: 429/4 (با اختصار) .

23) سوره انبياء ، آيه 26 و 27 .

24) مناقب ابن شهراشوب: 428/4، بحار الأنوار : 283/50 ضمن ح 60، مدينة المعاجز: 643/7 ح 112.

25) الخرائج : 443/1 ح 25، كشف الغمّة: 426/2، بحار الأنوار : 272/50 ح 39، إثبات الهداة: 428/3 ح 105 .

26) دلائل الإمامة: 426 ح 387، إثبات الهداة: 432/3 ح 126.

27) نوادر المعجزات: 191، دلائل الإمامة: 426 ح5، مدينة المعاجز: 574/7 ح 47، إثبات الهداة: 432/3 ح 127.

28) الخرائج : 901/2 .

29) سوره نساء ، آيه 114.  

30) سوره أعراف ، آيه 128.  

31) مناقب ابن شهراشوب: 425/4.

 

    بازدید : 12380
    بازديد امروز : 5647
    بازديد ديروز : 4487
    بازديد کل : 77116041
    بازديد کل : 62896413