قطره ای از دریا (10)

آخرین کلام عمر درباره مادرش

14
فهرست فصل‌ها 27

متن فصل

آخرین کلام عمر درباره مادرش

آیا مادر عمر اهل چه فساد و گناهانی بوده است که عمر در حالی که با شمشیر جناب ابولؤلؤ بدنش پرخون شده و در محراب افتاده بود به یاد گناهان مادرش افتاده و می گفته است وای بر مادرم وای بر مادرم.

عمر این جمله را تکرار می کرده به خاطر گناهان بزرگی که مادرش انجام داده بود.

«... در روایت دیگری است که دیدیم صدای امام جماعت را نمی‌شناسیم ، ناگاه متوجّه شدیم که عبدالرحمان بن عوف است و گفته شد: امیرالمؤمنین! زخمی شد. مردم برگشتند و عمر که هنوز نماز صبح نگزارده بود همچنان در خون خود بود، گفتند: ای امیرالمؤمنین ! نماز. سرش را بلند کرد و گفت : ترک نماز هرگز خدا نیاورد، هر کس که نماز خویش را تباه سازد او را حظّی در اسلام نیست .

حرکتی کرد که برخیزد از زخمش خون جاری شد، گفت : برایم عمامه‌ای بیاورید. آوردند، زخم خود را با آن بست و نماز گزارد و ذکر گفت : و سپس به پسرش عبدالله نگریست و گفت گونه‌ام را بر خاک بنه .

عبدالله می‌گوید: من به سخن او توجّه نکردم و پنداشتم حواسّش پرت است . برای بار دوّم گفت : پسر جانم ؛ گونه‌ام را بر خاک بنه . من انجام ندادم ، برای بار سوّم گفت : ای بی مادر! گونه‌ام را بر خاک بنه . فهمیدم که عقل او بر جای است و فقط از شدّت درد نمی‌تواند خودش آن کار را انجام دهد. گونه‌اش را بر خاک نهادم دیدم اطراف موهای ریش او بر خاک است و چندان گریست که دیدم به گوشه چشمش گل چسبیده است ! گوش خود را تیز کردم تا بشنوم چه می‌گوید! شنیدم می‌گوید: ای وای بر مادر عمر! و وای بر مادر عمر! اگر خداوند از او گذشت نفرماید».(1)

----------------------

(1) جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 5 / 243