عدالت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
در تقسیم بیت المال
مجمع گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام روزهای جمعه بیت المال را پاک میکرد، و بعد آن را با آب میشست و سپس دو رکعت نماز در آنجا میگذارد و میگفت : روز قیامت برای من گواهی دهید.
ضحّاک بن مزاحم گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
دوست من رسول خدا صلّی الله علیه وآله اموال را نگاه نمیداشت و همه را در روز خرج میکرد، و چیزی برای فردا باقی نمیگذاشت ، ابوبکر هم نیز چنین میکرد، عمر بن خطّاب در این باره دیوان و دفتری درست کرد و اموال را برای سال دیگر ذخیره میکرد، ولی من مانند رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل میکنم .
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام حقوق مردم را هفته هفته پرداخت میکردند و بعد میفرمودند:
هذا جنای وخیاره فیه إذ کلّ جان یده إلی فیه
عاصم بن کلیب از پدرش روایت میکند که گفت : مالی از اصفهان برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسید، و آن را بین مردم تقسیم کردند، در آن میان یک عدد نان هم وجود داشت ، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن نان را به هفت بخش تقسیم کردند و بعد آن را بین هفت قبیله تقسیم نمودند، در آن روز کوفه هفت بخش بود.
عاصم بن کلیب گوید: پدرم میگفت : خدمت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودم که مالی از ناحیه جبل برای آن حضرت آمده بود، حضرت علی علیه السلام برخاستند و ما هم در خدمت آن جناب به طرف شتربانان و حاملان اموال رفتیم تا بارها را بگشائیم ، مردم هم پیرامون اموال اجتماع کرده بودند.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام ریسمانها را گرفت و آنها را درهم پیچید، و بار دیگر بارها را بست و فرمود: جایز نیست کسی این بارها را بگشاید. ما در خدمت آن حضرت کنار بارها نشستیم و در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: رؤساء مناطق هفتگانه کجا هستند؟ و آنها در خدمت آن حضرت حاضر شدند.
در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام دستور دادند همۀ اموال را به هفت بخش تقسیم کردند، و در آن میان نانی بود آن را هم هفت بخش کردند، و بعد قرعه انداختند و رؤسای مناطق هفتگانه آمدند، اموال را بردند و در میان قبیله خود تقسیم کردند.
شعبی گوید: در حال کودکی با کودکان به میدان جلو مسجد رفتیم، در این هنگام مشاهده کردیم حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کنار تلّی از طلا و نقره ایستادهاند، و تازیانهای هم در دست دارند و مردم را از نزدیک شدن به محلّ اموال باز میدارند. حضرت همۀ آن اموال را بین مردم تقسیم کرد و چیزی از آنها به خانهاش نبرد.
من به سوی پدرم برگشتم و گفتم : ای پدر؛ من امروز بهترین و یا نادانترین آنها را مشاهده کردم .
پدرم پرسید: موضوع چیست ؟
گفتم : امیرالمؤمنین علی علیه السلام را دیدم که اموال را تقسیم میکرد.
پدرم گریه کرد و گفت : ای فرزند؛ تو بهترین مردم را دیدهای .
زاذان گوید: من با قنبر نزد حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام رفتیم . گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ من برای شما چیزی پنهان کردهام .
فرمود: آن چیست ؟
گفت : برخیزند تا آن را در اطاق به شما نشان دهم .
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و با قنبر وارد اطاق شدند، در آنجا کیسههائی دیدند که پر از ظروف طلا و نقره بود.
قنبر گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ شما همه را تقسیم میکنید و چیزی برای خود نمیگذارید، من اینها را برای شما ذخیره کردهام .
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: شما دوست میدارید که آتش زیادی وارد منزل من بکنید. در این هنگام شمشیرش را بر آن فرود آورد که یکی از آن ظرفها شکست و بعد دستور دادند همه را تقسیم کردند.
پس از این فرمودند: ای سپیدها و ای زردها؛ غیر مرا گول بزنید.
راوی گوید: در بیتالمال سوزنهای درشتی بود و حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام دستور دادند آنها را هم تقسیم کنند، گفتند : ما به آنها نیازی نداریم .
فرمودند: سوگند به خدائی که جانم در دست او میباشد باید از همه ، چه خوب یا بد، بردارید.
عبدالرحمن برجمی گوید: جدّهام میگفت : امیرالمؤمنین علی علیه السلام تخم گیاهان را هم بین ما تقسیم کردند.
جعفر بن عمرو بن حریث گوید: پدرم گفت : یکی از دهقانان یک جامه دیبای زربفت به آن حضرت هدیه کرد، و پدرم عمرو بن حریث او را به چهار هزار درهم خرید.
یزید بن محجن گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام شمشیری بیرون آوردند و فرمودند:
کسی هست این را از من خریداری کند؟ به خداوند سوگند؛ اگر بهای پیراهنی داشتم این را نمیفروختم .
ابورجاء گوید: به امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفتم: من پیراهن را به شما میفروشم و هر وقت خواستید بهای آن را بدهید. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیراهن را از من خرید و بعد از اینکه حقوق خود را گرفتند بهای آن را پرداختند.
حضرت باقر علیه السلام فرمودند:
عقیل خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، در حالی که آن جناب در صحن مسجد کوفه نشسته بودند، عقیل وارد شد و گفت: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین ورحمة الله وبرکاته».
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از اینکه جواب سلام او را دادند، به فرزندش حسن بن علی علیهماالسلام فرمودند: عمویت را در خانه جای ده، او هم عقیل را به منزل برد و بار دیگر خدمت آن جناب برگشت ، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: برای عمویت یک پیراهن و رداء و یک کفش نو تهیه کن .
روز بعد عقیل با لباسهای نو نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و سلام کرد، و بعد گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ من چیزی در تو مشاهده نکردم ، شما فقط از مال دنیا همین چند دانه ریگ را به دست آوردهاید؟
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: ای ابویزید؛ حقوق خود را که گرفتم به تو خواهم داد.
عقیل از محضر امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیرون شد و به طرف معاویه رفت. هنگامی که معاویه شنید عقیل میآید دستور داد کرسیها را نصب کردند و ملازمان خود را حاضر کرد و بر کرسیها نشانید، بعد از این عقیل به مجلس او وارد شد، و معاویه صد هزار درهم به او داد و او هم گرفت .
بعد از این معاویه از عقیل پرسید از دو لشکر برای من سخن بگو.
عقیل گفت : من به لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شدم شبِ آنها مانند شبِ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود، و روزش هم مانند روزهای آن جناب ، امّا هنگامی که وارد لشکر تو شدم گروهی از منافقان از من استقبال کردند. من در میان آنها کسانی را دیدم که شتر رسول خدا صلّی الله علیه وآله را در شب عقبه رم دادند.
بعد پرسید: این شخصی که در طرف راست تو قرار گرفته کیست؟
معاویه گفت : او عمرو بن عاص است .
عقیل گفت : آری ؛ این همان است که شش نفر مدّعی او بودند و سرانجام جزار قریش بر آنها غلبه کرد.
عقیل پرسید: دیگری کدام است ؟
گفت : ضحّاک بن قیس فهری .
گفت : آری ؛ پدر او به خداوند سوگند؛ بزهای نر را برای تلقیح و جفتگیری تربیت میکرد و در این کار بسیار ماهر بود.
گفت : سوّمی کدام است ؟
گفت : ابوموسی اشعری .
عقیل گفت : آری ؛ او فرزند مراقه است .
هنگامی که معاویه مشاهده کرد او همه همنشینان او را رسوا کرد و آنان را تحقیر نمود گفت : درباره من چه میگوئی ؟
گفت : از خودت درگذر.
معاویه گفت : باید بگوئی .
عقیل گفت : حمامه را میشناسی ؟
معاویه پرسید: حمامه کدام است ؟
عقیل گفت : بعد از این به شما خواهم گفت و از آنجا رفت . معاویه دنبال یک نفر که از نسبها اطّلاع داشت فرستاد و از وی جریان حمامه را پرسید.
او گفت : به من و خاندانم امان دهید تا جریان را بگویم . او هم امان داد.
نسابه گفت : حمامه جدّهات میباشد که در جاهلیت زنی زانیه بود و بر فراز خانهاش علمی برافراشته بود.
ابوبکر بن زبین گفت: او مادر مادر ابوسفیان بود.
حبیب بن ابی ثابت گوید: عبدالله جعفر به امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفتند: یا امیرالمؤمنین ؛ دستور فرمائید به من کمکی شود، به خداوند سوگند؛ نزد من چیزی نمانده است و ناگزیر هستم شتر در خانهام را بفروشم .
حضرت فرمود: نه به خداوند؛ چیزی ندارم به تو بدهم ، انتظار داری عمویت دزدی کند و به تو بدهد.
عمارة بن عمیر گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را دوستی بود از اهل مدینه به نام ابومریم ، او هنگامی که شنید مردم از پیرامون آن حضرت پراکنده شدهاند نزد آن جناب آمد، امیرالمؤمنین علیه السلام از وی پرسید: برای چه اینجا آمدهای؟
گفت : من برای حاجت خاصّی به اینجا نیامدهام ، من دیدم مردم تو را برای ولایت امّت برگزیدند و اینک آمدهام تو را یاری کنم .
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
ای ابو مریم ؛ من دوست و مصاحب قدیمی تو هستم ، امّا اکنون گرفتار خبیثترین مردم در روی زمین شدهام ، آنها را امر میکنم سخن مرا گوش نمیدهند و از من اطاعت نمیکنند و هرگاه من به گفتههای آنها توجّه مینمایم ، آنان مرا تنها میگذارند و از اطراف من پراکنده میشوند.
بکیر بن عیسی گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرمود:
ای اهل کوفه ؛ هرگاه من از میان شما بیرون شدم و به جز اسباب و وسایل و غلام خود از اینجا بردم ، در آن صورت خائن میباشم .
مخارج زندگی آن جناب از اموال او در «ینبع» میآمد و به مردم نان و گوشت میخورانید و خود، نان و زیتون را با خرما تناول میکردند.
مردمان چنین نقل میکنند که آن حضرت اموال را تقسیم میکردند، و روز جمعه در بیت المال چیزی نبود و دستور میدادند بیت المال را شستشو دهند و آن را پاک نمایند و بعد دو رکعت نماز هم در آنجا میگذاردند.
مردم گمان میکردند امیرالمؤمنین علی علیه السلام دست خود را روی شکمش میگذاشت و میفرمود :
سوگند به خدائی که دانه را شکافت و مخلوقات را بیافرید، من شکم خود را از راه خیانت پر نخواهم کرد، و آن را گرسنه نگه خواهم داشت.
ابواسحاق همدانی گوید: دو زن خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمدند که حقوق خود را از بیت المال بگیرند، یکی از آنها عرب بود و دیگری از موالی ، امیرالمؤمنین علیه السلام به هر یک از آنها بیست و پنج درهم دادند و مقداری هم گندم مرحمت کردند، زن عرب گفت : چرا مرا با او یکی قرار دادی ؟
فرمود: من در بین فرزندان اسماعیل و اسحاق فرقی مشاهده نمیکنم.(1)
---------------------------------------------------------------------
(1) الغارات و شرح اعلام آن : 43.








