به گفتۀ عمر،
ابوبکر حسودترین فرد قریش بود
... ... در این هنگام عمر در همان حال که میان ما دو تن آهسته حرکت میکرد سکوت سنگینی نمود و سپس گفت: آیا به شما از حسودترین فرد قریش خبر دهم؟
گفتیم: آری ؛ ای امیرالمؤمنین!
گفت : در همین حال که جامه بر تن دارید؟
گفتیم: آری.
گفت: چگونه ممکن است و حال آنکه شما جامه خود را میپوشید؟
گفتیم: ای امیرالمؤمنین ! این چه ربطی به جامه دارد؟
گفت: بیم اینکه این راز از آن جامه فاش شود.
گفتیم: آیا تواز این بیم داری که جامه سخن را فاش سازد! و حال آنکه از پوشنده جامه بیشتر بیم داری و مقصودت جامه نیست که خود ما را منظور میداری .
گفت: آری ؛ همینگونه است. سپس به راه افتاد و ما هم همراهش رفتیم تا به خیمهاش رسیدیم؛ دستهای خود را از میان دستهای ما بیرن کشید و به ما گفت: از اینجا نروید، و خود داخل خیمه شد.
من به مغیره گفتم: ای بیپدر؛ این سخن ما با او و گزارش گفتگوی خودمان در او اثر کرد و چنین میبینیم که او ما را اینجا نگهداشته است برای اینکه دنباله سخن خود را بگوید.
گفت: ما هم که خواهان همانیم.
در همین هنگام اجازه ورود به ما دادند و حاجب گفت : داخل
شوید. ما داخل شدیم و او را دیدیم که بر پشت روی گلیمی دراز کشیده است. همینکه ما را دید به این دو بیت کعب بن زهیر تمثّل جست که میگوید :«راز خود را جز برای کسی که مورد اعتماد و بافضیلت و سزاوار باشد فاش مکن . اگر میخواهی رازهایی را به ودیعت بسپاری، سینهای گسترده و دلی گشاده و شایسته که هرگاه رازی به آن میسپاری بیم افشای آنرا نداشته باشی».
دانستیم که با خواندن ابیات میخواهد ما تضمین کنیم که سخنش را پوشیده خواهیم داشت. من گفتم: ای امیرالمؤمنین! اینک که تو ما را به گفتن آن مخصوص کنی ، خود مواظب و متعهّد و ملتزم آن خواهیم بود.
عمر گفت: ای برادر اشعری ؛ در چه مورد؟
گفتم: در مورد افشای رازت و اینکه ما را در مهمّ خود شریک سازی و ما مستشاران خوبی برای تو خواهیم بود.
گفت: آری ؛ که شما هر دو همینگونهاید، از هر چه میخواهید بپرسید. سپس برخاست تا در را ببندد، دید حاجبی که به ما اجازه ورود داده است آنجاست. گفت : ای بیمادر؛ از اینجا برو، و چون او رفت در را پشت سرش بست و پیش ما آمد و با ما نشست و گفت: بپرسید تا پاسخ داده شوید.
گفتیم: میخواهیم امیرالمؤمنین! از حسودترین قریش که به ما در آن مورد اعتماد نکرد ما را آگاه کند.
گفت : از موضوع دشواری پرسیدید و هماکنون به شما میگویم، ولی باید تا هنگامی که من زندهام این راز بر ذمّه شما و به راستی محفوظ بماند و چون مُردم ، خود دانید که آنرا اظهار کنید یا همچنان پوشیده بدارید.
گفتم: برای تو این تعهّد بر ما خواهد بود.
ابو موسی اشعری میگوید: من با خویشتن میگفتم : مقصود عمر کسانی هستند که خلیفه ساختن او را از جانب ابوبکر خوش نداشتند، همچون طلحه و کسان دیگری جز او که به ابوبکر گفتند : میخواهی شخصی درشت و تندخوی را بر ما خلیفه سازی! ولی معلوم شد در نظر عمر چیز دیگری غیر از آنچه در نظر من است بوده است.
عمر دوباره آهی کشید و پرسید: شما دو تن او را چه کسی میپندارید؟
گفتیم: به خدا؛ ما نمیدانیم و فقط گمانی داریم.
پرسید: گمانتان بر کیست؟
گفتیم: شاید قومی را در نظر داری که میخواستند ابوبکر را از خلیفه ساختن تو منصرف سازند.
گفت : به خدا هرگز؛ که خود ابوبکر ناخوش دارندهتر بود و آن کس که پرسیدید هموست و سوگند به خدا که از همه قریش حسودتر بود.
سپس مدّتی طولانی سکوت کرد و سر به زیر انداخت. مغیره به من نگریست و من به او نگریستم و ما هم به سبب سکوت او همچنان سکوت کردیم. سکوت او و ما چندان طول کشید که پنداشتیم او از آنچه آشکار ساخته و گفته است پشیمان شده است ... ... .








