عظمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام
از نظر زیاد بن ابیه
... ... و نیز ای زیاد؛ تو به عمر گفته بودی : یا امیرالمؤمنین!! تو علی ( علیه السلام) را از همه بهتر میشناسی ؛ دلاوریش را، پردلیش را، چیرگیش را بر فنون نظامی و قدرتش را در شکستن سنگرها و چاک زدن صفوف دشمنان را که علی (علیه السلام) بارها در نبرد نشان داده از نزدیک دیدهای ؛ آیا در آن روزگار که علی (علیه السلام) از ایران و ایرانیان لشکر انبوهی آراسته گرداند، چه کسی میتواند، در برابرش ایستادگی کند؟ گذشته از این ، ای امیرالمؤمنین!! از دشمنی و کینه علی (علیه السلام) نسبت به خود غافل مباش .
سخنان تو ای زیاد؛ عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر امیرالمؤمنین عمر!! تصمیم خویش را به جریان میانداخت و ریشه عجم را از بیخ خشک میکرد، آب از آب تکان نمیخورد. نه ایرانیان به سوی علی (علیه السلام) دست کمک دراز میکردند و نه علی (علیه السلام) به روی عمر شمشیر میکشید. تو خود نیز نزد من اعتراف کرده بودی که جز تعصّب نسبت به ایرانیان هدف دیگری در این منع و نهی نداشتی .
زیاد؛ گوش کن ، تو برای من تعریف کرده بودی که در حکومت عثمان ، روزی علی (علیه السلام) به مناسبت یک جریان سیاسی چنین میفرمود:
إنّ أصحاب الرایات السود، الّتی تقبل من خراسان هم الأعاجم ، وأنّهم الّذین یغلبون بنی امیة علی ملکهم ویقتلونهم تحت کلّ کوکب... .
(و گفتی که علی (علیه السلام) میفرمود:) لشکری که با پرچمهای سیاه از خراسان بسیج میشود، لشکر ایران است . این ایرانیان هستند که به پای میخیزند و به عربستان میریزند و بنیامیه را در هر کجا که باشند از دم تیغ میگذرانند.
ای برادر؛ اگر گذاشته بودی که عمر بن خطّاب کشتن ایرانیان را آغاز کند، کار او برای ما سنّتی ثابت و استوار میبود. چه آنکه ما هم به وی اقتدا میجستیم و شمشیر در ایران و ایرانیان میگذاشتیم و ریشه پرچمهای سیاه را از خاک خراسان برمیانداختم.
«ولاستأصلهم الله وقطع أصلهم وإذآ لاتسبّ به الخلفا بعده حتّی لایبغی منهم شعر ولا ظفر ولا نافخ نار...»؛ «خدا با دست ما این قوم را درمانده و پریشان میساخت و اساس زندگیشان را واژگون میکرد و دیگر در خاک ایران به خلیفههای اسلام دشنام و ناسزا داده نمیشد و دیگر از ملّت سرکش و طغیانگر ایران موی و ناخنی بر جای نمیماند ... ... .








