نامۀ خونبارعمر
دربارۀ ایرانی ها و سایر عجم ها
... ... از این سخنان بگذرم و ماجرای تو را بیادت آورم : نامهای از عمر بن خطّاب به عنوان والی بصره رسیده بود و با آن نامه ریسمانی به طول پنج وجب ضمیمه بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود. عمر بن خطّاب در آن نامه به فرماندار بصره چنین فرمان داده بود:
«اعرض عمّن قبلک من أهل البصرة ؛ فمن وجدت من الموالی ومن أسلم من الأعاجم قد بلغ خمسة اشبار فقدّمه فاضرب عنقه...».
آری ؛ عمر چنین نوشته بود: «به موجب این نامه ، مردم بصره را احضار کن و در میان اهل بصره ، از ایرانیان مسلمان و غیر مسلمان هر کس که طول قامتش با این ریسمان اندازه بود (پنج وجب بود) گردنش را با شمشیر بزن».
ابن ابی معیط این نامه را خوانده بود و متن آن را محفوظ بود و یادداشتی هم از آن برداشته بود. ولید بن عقبة بن ابی معیط هم برای من تعریف میکرد که ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود و نمیدانست چه کند. آیا فرمان عمر را به دست اجرا بسپارد و یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد؟!
سرانجام با تو مشورت کرد و تو بیدرنگ وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و عقیدهات این بود که خوبست فرمان امیرالمؤمنین عمر!! دوباره به خودش برگردد و شخصآ در آنچه گفته تجدیدنظر کند.
ابوموسی تو را با فرمان عمر، به مدینه فرستاد تا خود گفتنیها را به وی بازگوئی . تو در آن هنگام نسبت به ایرانیان تعصّب شدیدی میورزیدی . تو در آن روزگار خویشتن را بنده بنیثقیف میدانستی و چون به خیال خود حقیر و بدبخت بودی ، غم تیرهبختان و بیچارگان میداشتی .
تو ابتدا در پیشگاه خلیفه به التماس و التجا درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی و بعد تهدیدش کردی . تو به عمر گفته بودی از انقلاب مردم بپرهیز. تو به عمر گفته بودی این قتل عام ناحق ملّت را یکباره به شورش خواهد کشید و اقوام و قبایل را به سوی علی ( علیه السلام) خواهد راند. تو شمشیر علی (علیه السلام) را با پشتیبانی هزاران فریاد خشمناک و هیجانگرفته به عمر نشان داده بودی و آنقدر به نعل و به میخ زدی و آنقدر دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا امیرالمؤمنین عمر!! را از عقیدهاش بازگردانیدی .
ای زیاد؛ من در میان فرزندان ابوسفیان پسری از تو نامبارکتر و شومتر ندیدهام . زیرا نگذاشتی با دست عمر، سرسختترین و لجوجترین و خطرناکترین دشمن ما از صفحه روزگار برداشته شود.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که علی (علیه السلام) میگوید:
«لیضربنّکم الأعاجم عودآ کما ضربتموهم علیه بدآ».
به همان ترتیب که عربها ایرانیان را با شمشیر به سوی اسلام راندند، ایرانیان هم عربها را با شمشیر به سوی اسلام فرا خواهند راند.
و گفته بود که :
ایرانیان خواه ناخواه زمام حکومت اسلام را به دست خواهند گرفت و همچون شیران شرزه بر شما حملهور خواهند شد و هرگز از جنگ شما نخواهند گریخت و گردنهای شما را از دم تیغهای آخته خود خواهند گذرانید و خزانه شما را به تصرّف درخواهند آورد.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که این سخنان را، (حضرت) علی ( علیه السلام) از خود درنیاورده بلکه از پیامبر شنیده است و به همین جهت من ابوموسی اشعری را به قتلعام ایرانیان مأمور ساختهام و نیز تصمیم گرفتهام که کارگزاران خویش را به قطع نسل عجمها برگمارم .
جواب تو این بود که یا امیرالمؤمنین!! اگر همین علی ( علیه السلام) ایرانیان را به سوی خویش بخواند و بر ضدّ تو، برخیزد چه خواهی کرد؟ ملّت فشردهشده و مظلومی که دارد از دم شمشیر کارگزاران تو میگذرد، ملّتی از جانگذشته است . اگر این ملّت ناگهان بجنبد و علی ( علیه السلام) را به امامت و رهبری خویش ، برانگیزاند و دست به تیغ ببرد روزگار ما سیاه خواهد شد ... ... .








