امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
اقرار عمروعاص و معاویه به حقّانیّت حضرت امیرالمومنین علیه السلام

اقرار عمروعاص و معاویه

به حقّانیّت حضرت امیرالمومنین علیه السلام

«مسعودی در «مروج الذهب» از ابومخنف لوط بن یحیی نقل کرده، گوید: ابن الأعز تیمی که یکی از شرکت کنندگان در جنگ صفین بود گفت: در واقعه صفین حضور داشتم که عبّاس بن ربیعه پوشیده از سلاح از جلوی من گذشت، آنچنان زره و خُود پوشیده بود که فقط چشمانش چون چشمان افعی از زیر کلاه خُودش پیدا بود، یک شمشیر یمانی در دست داشت که آن را در هوا گردش می داد و بر اسبی سرکش سوار بود.

در این بین، یک رزمنده شامی به نام عرار بن ادهم بر عبّاس بانگ زد و گفت: ای عبّاس؛ برای همآوردی و جنگ آماده باش.

عبّاس بدو گفت: پیاده شود که برای کشتن مناسبتر است.

شامی (عرار بن ادهم) از اسبش فرود آمد و گفت: اگر سوار باشید، سوار بودن عادت ماست و اگر پیاده شوی ما هم پیادگانیم.

عبّاس به مرد شامی گفت: خدا می داند که ما شما را دوست نداریم و شما را نیز ملامت نمی کنیم که چرا ما را دوست ندارید، آنگاه آویزه های زره خود را زیر کمربند برد و اسب خویش را به غلام سیاهی که همراهش بود، سپرد و سپس به سوی مرد شامی حمله برد.

دو سپاه (سپاه کوفه و شام) لگام اسبهای خود را کشیده و نگاه میکردند که این دو تن چه می کنند؟ این دو مدّتی با شمشیر با یکدیگر جنگیدند ولی هیچیک را بر دیگری راه نبود؛ زیرا زره هر دو کامل بود تا آنکه عبّاس رخنه ای در زره شامی دید، با دست خود آن را کشید به طوری که زره تا سینه اش شکافته شد، سپس شمشیر بر سینه شامی فرو برد و شامی به رو بر زمین افتاد.

در این هنگام سپاه  کوفه تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان لرزید. سپس عبّاس به سوی مردم کوفه بازگشت، در این لحظه شخصی پشت سر من آیه ای خواند بدین مضمون: «با آنان پیکار کنید تا خدایشان به دست شما عذاب کند و خوارشان کند و شما را بر آنان پیروزی دهد و دلهای مومنان را خنک (شاد) کند»، و چون نگریستم، علی علیه السلام را دیدم، گفت: ای ابن اعز هماورد دشمن ما کی بود؟

گفتم: پسر برادر شما عبّاس بن ربیعه بود.

فرمود: همین عبّاس بود؟

گفتم: بلی.

فرمود: ای عبّاس؛ مگر به تو و عبداللَّه بن عبّاس نگفته بودم جایی آفتابی نشوید و در جنگ شرکت نکنید؟

عبّاس گفت: یا امیرالمومنین؛ چطور مرا به مبارزه بطلبند و قبول نکنم.

علی علیه السلام فرمود:

اطاعت امامت بهتر از قبول دعوت دشمن است.

امام علیه السلام ابتدا خشمگین شد آنگاه آرام گرفت و دست به دعا برداشت و گفت:

پروردگارا؛ این کار عبّاس را پاداش بده و گناه او را ببخش، خدایا؛ من او را بخشیدم، حضرتت نیز او را ببخش.

معاویه از مرگ عرار بن ادهم بسیار متأسّف شده، اندوهگین بود. در این حال گفت: مگر پهلوانی مثل او هست که خونش پایمال شود، آیا  کسی هست که فداکاری کند و انتقام خون عرار را بگیرد؟

دو تن از شجاعان قوم لخم و بزرگان شام داوطلب این کار شدند، معاویه گفت: بروید هر کدام از شما عبّاس را کشتید، صد اوقیه طلا، صداوقیه نقره و دویست بُرد یمنی خواهید داشت.

آن دو تن سوی عبّاس آمدند و اورا به مبارزه طلبیدند و میان دو صف بانگ زدند: ای عبّاس؛ به مبارزه ما بیا.

عبّاس روی به مردان شامی گفت: من امامی دارم که باید از او اجازه بگیرم، و سپس سوی علی علیه السلام رفت.

در این هنگام علی علیه السلام در جناح راست به ترغیب مردم برای جنگ می پرداخت. عبّاس قضیه را به او گفت.»

 

 

بازدید : 4