معاویه در آخرين روزهاى عمر هم در فکر فریفتن مردم بود
«شگفتانگيزتر اين است كه معاويه در چنين حالى و به هنگامى كه مرگ را روياروى خود مىديد، باز هم در انديشه فريفتن مردم بود و در آخرين لحظات زندگى هم از فريبكارى و نيرنگبازى آسوده نمىنشست و پيوسته و حتّى تا دم مرگ نيز براى گمراه ساختن مردم و دگرگونه ساختن اسلام و پريشان گردانيدن افكار سادهدلان ، كوشش مىكرد. چنانكه فرداى آن شب ، همين كه سران سپاهش ، از بيماريش آگاه شدند و براى عيادتش به ديدارش شتافتند، با زحمت فراوان و با اينكه دهانش نيمهباز مانده و به لقوه افتاده بود، به سخن پرداخت و براى اينكه خويشتن را مشمول رحمت پروردگار و مسلمانى معتقد و مردى خداىدوست معرّفى كند، بديشان گفت : هر دردى و رنجى كه به آدمى مىرسد، از دو گونه بيرون نيست : نخست كيفر خداوند است كه پروردگار مردم سستكيش و بىايمان را، با فرو فرستادن درد و عذاب به كيفر كردارهاى زشت و ناهنجارى كه داشتهاند، مىرساند و سرگذشت آنها را عبرتآموز ديگران مىگرداند، و ديگر از اين رهگذر است كه بردبارى و شكيبائى مردم خدادوست ، با تحمّل درد و رنج پديدار آيد و پايه فضيلت ايشان نمودار شود و ديگران از وضع و حال آنان دريابند كه آفريدگار آنها را دوست مىدارد و با درد و رنج آزمايششان مىكند تا بر رتبه آنان بيفزايد. سپاس خداى را كه مرا با اين درد و بيمارى به آزمون گرفته و تسليم و رضاى مرا نمايان ساخته است كه اگر اينك دهان من كه عضوى از اعضاى من است رنجور شده ، اعضاى سالم در بدن بسيار دارم و اگر روزى چند ناتوان گشتهام سالهاى دراز تندرست و نيرومند بودهام و خداوند هرگز نعمت خود را از من دريغ نكرده است و پيوسته قرين رحمت و شفقت پروردگار بودهام و اكنون نيز خداى توانا اين درد را به من ارزانى داشته است تا مسلمانان به من بنگرند و مرا به دعاى خير ياد فرمايند و تندرستى مرا از خداى بخواهند كه اين خود موجب خواهد شد تا آنان هم مورد مرحمت خداوند بىهمتا واقع شوند و آمرزيده گردند! اين سخنان فريبنده و رياكارانه معاويه ، چندان مؤثّر افتاد كه سران سپاهش همه باهم دعاى خير به او فرستادند و بازگشت سلامتش را از خدا درخواست كردند و سپس به خيمههاى خويش بازگشتند. معاويه چون تنها ماند، به ناگاه صداى وجدان خود را شنيد و دريافت وجدانى كه دهها سال به خوابى سنگين فرو خفته بود، اينك بيدار شده و او را به سرزنش و ملامت گرفته است . عذاب وجدان معاويه را به گريه افكند. مردى كه با بىباكى سرها را از پيكرها برمىگرفت و با بىتفاوتى خانمانها را پريشان مىساخت و با بىاعتنائى هستى دشمنان خود را به تاراج مىبرد، اينك به سختى مىگريست . در اين حال مروان بن حكم ـ كه تازه از سكته معاويه آگاه شده بود ـ سرآسيمه به سراپردهاش آمد و چون وى را به زارى و بىقرارى ديد، سبب بازپرسيد. معاويه گفت : اى مروان ؛ بر گذشتههاى شوم خود مىگريم و بر اين زارى مىكنم كه هزاران كار نيك مىتوانستم كرد و نكردم و از اين بىقرار شدهام كه چرا گروهى از نيكان و پاكان اسلام را كشتهام و از خشم پروردگار پروا نداشتهام ! سپس گفت : اى مروان ؛ اين همه، از دوستى يزيد بر من رسيده است كه به خاطر او و بدين اميد كه پايههاى سرير خلافتش را استوار گردانم ، خداى را از خويشتن ناخرسند ساختهام و به يقين مىدانم كه اين لقوه و كجشدن دهانم ، نمونهاى از غضب پروردگار است و بدين سبب است كه با «ابوتراب» دشمنى ورزيدهام و براى اينكه خاندان ابوتراب بر فرزند دلبندم يزيد چيره نگردند به طرد و لعن آنها فرمان دادهام . و چون اين بگفت ، دستور داد كه بار بربندند و به سوى شام راهى شوند. معاويه چون به شام رسيد، بيماريش شدّت گرفت و معلوم گشت كه كبد، جگر سياهش نيز ناتوان مانده و از سلامت بازگشته است ؛ چه آنكه در شام بيمارى «استسقاء» هم به او روى آورد و عطشى سوزان وجودش را فراگرفت ؛ بدانسان كه هر قدر آب مىنوشيد تشنهتر مىشد و عطشش تسكين نمىيافت . روزى چند بدين حال بود كه به غشّ هم گرفتار گرديد و ديگر اميدى به بهبودش بازنماند و همه دانستند كه مرگ معاويه فرارسيده است و به زودى دفتر عمرش بسته مىگردد. در اين ايّام ، يزيد بستر پدر را ترك نمىگفت ؛ از او جدا نمىشد و پيوسته در كنارش مىنشست . يك روز كه بر وخامت احوال معاويه افزوده شده بود، يزيد به او گفت : بهتر است كه وضع كار مرا روشن كنى و تو خود، تا زندهاى دست بيعت به دست من بگذارى تا پس از تو خاندان على (علیه السلام) نتوانند بنيان خلافت مرا سست گردانند. معاويه با اينكه هدفى برتر از خلافت يزيد نداشت ، بدين سخنش پاسخى نداد وليكن دستور داد كه به همه مردم شام رخصت ديدار دهند و منادىگران ، به همه جا همهمه دراندازند كه ديگر بارگاه معاويه دربان و نگهبان ندارد و هر كس كه بخواهد مىتواند از «اميرالمؤمنين معاويه!!» عيادت كند.»








