فهرست الفبایی
مطالب قطره ای از دریای (1 تا 6)-1
به صورت حروف الفبایی
(1) و (2) و (3) و (4) و (5) و (6)
ابتداء ظهور/ ش18 قطره 1
حسن بن سليمان؛ در كتاب «منتخب البصائر» از مفضّل، و او از امام صادق عليه السلام روايتى طولانى در شرح احوال امام قائم ارواحنا فداه و قيام آن حضرت و بعضى از آنچه در رجعت پيش مىآيد ذكر كرده است، و ما در اينجا بخشى از آن را كه مناسب با اين فصل است ذكر مىكنيم و هر كس مبسوط آن را بخواهد بايد به آن كتاب يا كتاب شريف «بحارالأنوار» مراجعه كنيد.
مفضّل گويد: از مولايم امام صادق عليه السلام سؤال كردم: آيا براى ظهور امام منتظر ارواحنا فداه وقت معيّنى است كه مردم بدانند؟ فرمود:
حاشا كه خداوند وقتى را براى ظهور معيّن كند كه شيعيان ما بدانند.
عرض كردم: اى مولاى من، چرا چنين است؟
فرمود: زيرا آن همان ساعت و زمانى است كه علم آن نزد خداوند است ــ و بعد از ذكر آياتى كه مشتمل بر ساعت است(1) ــ فرمود:
همانا كسى كه وقتى را براى ظهور مهدى ما معيّن كند خود را در علم خداوند شريك دانسته و ادّعا كرده است كه بر اسرار الهى دست يافته است.
مفضّل عرض كرد: چگونه ظهور آن حضرت معلوم مىشود و مىفهميم كه زمامدارى عالم بطور علنى به ايشان واگذار شده است؟
فرمود: يا مفضّل يظهر فجأة فيعلو ذكره ويظهر أمره، وينادى باسمه وكنيته ونسبه، ويكثر ذلک على أفواه المحقّين والمبطلين والموافقين والمخالفين.
اى مفضّل؛ او ناگهان ظاهر مىشود و در آغاز براى مدّتى كوتاه ظهورش را فقط اصحاب خاص او مىدانند، كم كم آوازهاش بالا مىرود و امرش آشكار مىشود، و او را به اسم و كنيه و نسبش خوانند، و نامش بر سر زبان ها افتد و مردم بطور عموم پيرو حق باشند يا باطل، موافق باشند يا مخالف؛ همه از او گفتگو كنند.
و اين بخاطر آن است كه حجّت بر آن ها تمام شود و او را بشناسند همان طور كه قبلاً آن ها را راهنمايى كردهايم، اسم و كنيه و نسب او را بيان كردهايم و گفتهايم كه نام و كنيه او مانند نام و كنيه جدّش رسول خدا صلّى الله عليه وآله است تا مردم نگويند ما اسم و رسم او را نمىدانستيم.
پس بخدا قسم در آن هنگام چنان نام و نشان او براى همگان روشن شود كه براى يكديگر بازگو كنند، و همه اينها بخاطر اتمام حجّت بر آن ها است. سپس خداوند تبارك و تعالى او را ظاهر گرداند همانطور كه جدّش رسول خدا صلّى الله عليه وآله به آن وعده داده در تفسير آيۀ شريفۀ (هُوَ الَّذي أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَه عَلَى الدّينِ كُلِّه وَلَوْ كَرِهَ المُشْرِكُون)(2) «او كسى است كه رسول خود را براى هدايت مردم به دين حق بسوى آن ها فرستاد تا او را بر همۀ اديان غالب گرداند گرچه مشركان را خوش آيند نباشد».
مفضّل عرض كرد: مولاى من تأويل اين قسمت از آيه كه مىفرمايد: (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّين كُلّه وَلَو كَره المُشْركُون) چيست؟
فرمود: اين آيۀ شريفه است كه خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: (وَقاتِلُوهُم حَتّى لاتَكون فِتْنَةٌ وَيَكونَ الدّينُ كُلُّه لله)(3).
با كافران و مشركان مبارزه كنيد تا فتنهاى نماند و دين فقط براى خدا باشد.
اى مفضّل، بخدا قسم او اختلاف را كه در ميان ملّتها و دين آن ها است برطرف مىكند بطورى كه جز يك دين نماند همان گونه كه خداوند بلند مرتبه فرموده: (إنَّ الدّينَ عِنْدَاللهِ الإسْلامُ)(4) «دين مورد قبول پروردگار فقط اسلام است».
و فرموده است: (وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسلامِ ديناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْه)(5) «هر كس دينى جز اسلام اختيار كند از او پذيرفته نمىشود».
سپس گفتار خويش را در مورد ولايت آن حضرت ادامه داد، تا آنكه فرمود:
سپس در آخرين روز سال 266 از ديدگان پنهان مىگردد و بعد از آن كسى او را نمىبيند تا هنگامى كه همه او را ببينند.(6)
مفضّل گويد: عرض كردم: اى سرور من در دوران غيبتش چه كسانى با او گفتگو مىكنند، و او با چه كسانى گفتگو مىكند؟
امام صادق عليه السلام فرمود: فرشتگان و مؤمنان طايفۀ جن با آن حضرت سخن مىگويند، و دستورات و نواهى او را به اشخاص مورد اطمينان و نمايندگان و وكلاى آن حضرت مىرسانند. و روزى كه در صابر غايب مىگردد «محمّد بن نصير نميرى» به عنوان باب آن حضرت مىنشيند، و بعد از سپرى شدن دوران غيبت در مكّه ظاهر مىشود.
بخدا سوگند اى مفضّل، گويا او را مىبينم وارد مكّه شده است در حالى كه جامۀ رسول خدا صلّى الله عليه وآله را پوشيده، عمامه زرد رنگى بر سر نهاده و نعلين وصله دار پيغمبر را به پا، و عصاى او را در دست دارد. و چند بز لاغر را به جلو مىراند تا آنكه نزديك بيت الحرام مىرسد، و در آنجا هيچ كس او را نمىشناسد، و در چهره جوانى موفّق ظهور مىكند.
مفضّل عرض كرد: اى سرور من، او از كجا ظهور مىكند و كيفيّت ظهورش چگونه است؟
فرمود: يا مفضّل يظهر وحده، ويأتي البيت وحده، ويلج الكعبة وحده، ويجنّ عليه اللّيل وحده.
اى مفضّل او ظهور مىكند در حالی كه تنها است، و به تنهائى طرف بيت الحرام مىآيد، و تنها وارد كعبه مىشود، تاريكى شب همه جا را فرا مىگيرد و او همچنان تنها است.
وقتى پاسى از شب گذشت و چشم ها بخواب رفت جبرئيل و ميكائيل و چند صف از فرشتگان فرود مىآيند و به محضر آن حضرت شرفياب مىشوند و عرض مى كنند: اى آقاى من، دعايت مستجاب گرديد و فرمان ظهور صادر شد.
امام عليه السلام دست مبارك خود را بر صورت مىكشد و مىگويد:
(الْحَمْدُللهِ الَّذي صَدَقَنا وَعْدَه وَأوْرَثَنَا الأرْضَ نَتَبَوَّءُ مِن الجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أجْرُ العامِلينَ)(7).
«سپاس و ستايش مخصوص خداوندى است كه به وعدۀ خود دربارۀ ما عمل نمود و ما را وارث زمين ساخت و در هر كجا از بهشت كه بخواهيم منزل مىكنيم، و اين پاداش خوبى براى كسانى است كه بدستورات او عمل نمودهاند».
آنگاه در بين ركن و مقام مىايستد و فرياد بر مىآورد: اى گروه نقباء و اى ياوران مخصوص من، و اى كسانى كه خداوند قبل از ظهورم شما را براى يارى من ذخيره كرده است، با ميل و رغبت بسوى من آييد.
صداى امام عليه السلام به آن ها در شرق و غرب عالم مىرسد در حالى كه بعضى از آن ها در محراب عبادتند و عدّهاى در بسترها آرميدهاند، همين كه اين صدا را مىشنوند همه در يك چشم بهم زدن بطرف امام روى آورده و خود را به حضور امام عليه السلام مىرسانند.
در آن هنگام خداوند تبارك و تعالى به نور دستور مىدهد تا به صورت عمودى از زمين تا آسمان درخشندگى كند، هر مؤمنى كه روى زمين زندگى مىكند از آن بهرهمند مىگردد و اين نور در داخل خانهاش به او روشنايى مىبخشد، و دلهاى آن ها شادمان مىشود و هنوز نمىدانند كه قائم ما اهل بيت ظهور كرده است، ولى صبحگاهان همه در خدمت امام عليه السلام ايستاده باشند، و آن ها سيصد و سيزده نفر به تعداد لشكريان رسول خدا صلّى الله عليه وآله در جنگ بدر هستند.
مفضّل گويد: عرض كردم: اى سرور من، آن هفتاد و دو نفرى كه با امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند آيا با ايشان ظاهر مىشوند؟
فرمود: آن ها ظهور مىكنند هنگامى كه امام حسين عليه السلام با دوازده هزار نفر از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام برگردند، و آن حضرت عمامۀ سياه رنگى بر سر خواهد گذاشت.
مفضّل عرض كرد: اى سرور من، آيا قائم عليه السلام بيعت كسانى را كه قبل از ظهور و قيام او با ديگران نمودهاند تغيير مىدهد؟
امام عليه السلام فرمود: يا مفضّل، كلّ بيعة قبل ظهور القائم عليه السلام فبيعة كفر ونفاق وخديعة، لعن الله المبايع لها والمبايع له.
هر بيعتى قبل از ظهور قائم عليه السلام بيعت كفر و نفاق و نيرنگ است خداوند بيعت كننده و كسى را كه برايش بيعت شده هر دو را لعنت كند.(8)
اى مفضّل، وقتى قائم عليه السلام تكيه به بيت الحرام دهد دست مبارك خود را دراز كند، نور سفيد و روشنى از آن خارج شود كه مردم ببينند و مىفرمايد: اين دست تواناى خداوند است از طرف او به فرمان او دراز شده است، سپس اين آيۀ شريفه را تلاوت فرمايد:
(إنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَک إنَّما يُبايِعُونَ الله يَدُاللهِ فَوْقَ أيْديهِم فَمَنْ نَكَثَ فإنَّما يَنْكثُ عَلى نَفْسِه...)(9).
«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در حقيقت با خدا بيعت مىكنند دست خدا بالاى دستهاى ايشان است، پس هر كس آن بيعت را بشكند به زيان خود پيمان شكنى كرده است».
اوّل كسى كه دست آن حضرت را مىبوسد و با او بيعت مىكند جبرئيل است، بعد از او فرشتگان و سپس نجباء جنّ و آنگاه نقباء بيعت مىكنند.
و حديث را ادامه داد تا آنكه فرمود ــ :
وقتى خورشيد طلوع كرد و همه جا روشن شد فريادكنندهاى از بلندى آفتاب به زبان عربى فصيح بانگ برآورد كه صداى او را همه اهل آسمان و زمين مىشنوند، و مىگويد:
اى اهل عالم، اين مهدى آل محمّد عليهم السلام است ــ و بعد از آنكه نام و كنيه و نسب او را بطور كامل بيان كرد مىگويد: ـ اكنون از او پيروى كنيد تا هدايت شويد و مخالفت با دستورات او نكنيد كه گمراه مىگرديد.
اوّل گروهى كه اين نداء را لبيك مىگويند فرشتگان، سپس جنّ و بعد از آن نقباء هستند، مىگويند: ما شنيدم و اطاعت مىكنيم، و هيچ دارندۀ گوشى باقى نماند جز اينكه آن صدا را بشنود، و هر يك به ديگرى روى آورد و براى او تعريف كند و آنچه شنيده است بازگو نمايد.
نزديك غروب آفتاب فريادزنندهاى از مغرب بانگ آورد: اى مردم پروردگار شما در بيابان خشكى از سرزمين فلسطين ظهور كرده و او عثمان بن عنبسه از اولاد يزيد بن معاويه است از او پيروى كنيد تا هدايت شويد و با او مخالفت نكنيد كه گمراه مىگرديد، فرشتگان و پريان و نقباء گفتار او را رد كنند و او را تكذيب كنند و در جوابش مىگويند: شنيديم و سرپيچى مىكنيم، ولى اهل شك و ترديد و نفاق و كافران با شنيدن اين صدا دچار گمراهى مىشوند.
و در ادامۀ حديث فرمود:
آنگاه دابّة الأرض (طبق روايات مقصود اميرالمؤمنين عليه السلام است) بين ركن و مقام ظاهر مىشود و بر چهرۀ مردم با ايمان علامت مؤمن، و بر چهرۀ كافران علامت كفر مىزند، سپس امام صادق عليه السلام قصۀ خروج لشگر سفيانى و فرو رفتن آن ها در سرزمين بيداء و بعضى از احوال حضرت قائم عليه السلام را در هنگام ظهورش در مكّه بيان مىكند.
مفضّل عرض كرد: اى سرور من، سپس مهدى كجا مىرود؟
فرمود: به مدينه جدّش رسول خدا صلّى الله عليه وآله مىرود و هنگامى كه در آنجا وارد شد كار مهم و مأموريّت عجيبى اجرا خواهد كرد كه باعث خشنودى مؤمنان و رسوايى كافران مىشود.
مفضّل عرض كرد: اى آقاى من، آن مأموريّت عجيب چيست؟
فرمود: كنار قبر جدّش مىآيد و مىفرمايد: اى مردم، آيا قبر جدّ من رسول خدا همين است؟ مىگويند: آرى اى مهدى آل محمّد همين است، مىفرمايد: در كنار او چه كسانى مدفونند؟ مىگويند : دو يار همراه او ابوبكر و عمر(10) مىباشند و كسى ديگر با او در اينجا نيست.
امام عليه السلام دستور مىدهد آن ها را از قبر بيرون آورده بر درخت خشك و پوسيدهاى به دار كشند و چون چنين كنند درخت خشكيده فوراً سرسبز مىشود و شاخ و برگ پيدا مىكند، با مشاهدۀ اين وضع دوستان اين دو نفر گويند: بخدا قسم اين واقعاً شرافت است، و ما به محبّت و ولايت اين دو نفر پيروز و رستگار شديم.
آنگاه نداكنندهاى از طرف مهدى عليه السلام فرياد برآورد:
كلّ من أحبّ فلاناً وفلاناً فلينفرد جانباً، فينقسم الخلق جزئين فيعرض المهديّ عليه السلام على أوليائهما البراءة منهما فلايقبلون فيأمر المهديّ عليه السلام ريحاً سوداء فتهبّ عليهم فتجعلهم كأعجاز نخل خاوية.
كسانى كه اين دو نفر را دوست دارند از ميان مردم جدا شوند و در يك طرف بايستند، وقتى كه كاملا جدا شدند مهدى عليه السلام به آن ها دستور مىدهد كه بيزارى خود را از اين دو نفر اظهار كنند، ولى آن ها نمىپذيرند، در اين هنگام دستور مىدهد باد سياه شديدى بر اينها مىوزد و آن ها را همچون شاخه هاى خشك درخت نخل بر خاك مذلّت مىافكند و نابود مىسازد.
سپس مىفرمايد: آن دو را از بالاى دار پايين مىآورند و به امر خداوند آن ها را زنده مى گرداند، و دستور مى دهد كه مردم همگى جمع شوند و در حضور آن ها پرده از كار زشت آن ها بردارد و جنايتهاى آن ها را بازگو كند و آن ها هم اعتراف كنند، و بعد از آن به حاضرين دستور دهد هر كس ظلمى از اينها ديده قصاص كند، و پس از آن دوباره آن دو را بر همان درخت به دار بكشد و آتشى را فرمان دهد كه از زمين بيرون آيد و آن دو را با درخت بسوزاند، و سپس به باد فرمان دهد كه خاكستر باقىمانده را پراكنده ساخته و در دريا بريزد.
مفضّل عرض كرد: اى سرور من ، آيا اين آخرين عذاب آن ها است؟
فرمود: هيهات، كجا اين آخرين عذاب است؟ بخدا قسم آن ها را بر مىگردانند، مؤمنانى كه ايمان خالص داشتهاند و كافرانى كه كافر محض بودهاند نيز برمىگردند و سرور عالميان رسول خدا حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله و صدّيق اكبر اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين و بقيّۀ ائمّۀ اطهار عليهم السلام حاضر مىشوند و از اين دو نفر بخاطر ظلمى كه كردهاند قصاص مىكنند بطورى كه در هر شبانه روز آن ها را هزار بار مىكشند و در هر بار به امر خداوند دوباره زنده مىشوند و به صورت اوّل بر مىگردند. و تا مقدارى كه خداوند بخواهد اين عمل تكرار مىشود.
سپس مهدى عليه السلام بطرف كوفه مىرود، و در بين كوفه و نجف فرود مىآيد و تعداد يارانش در آن روز چهل و شش هزار فرشته و به همين تعداد پرى، و سيصد و سيزده نفر نقيب هستند.
سپس امام عليه السلام از خرابى بغداد و مورد لعن و نفرين خدا قرار گرفتن اهل آن سخن گفتند و فرمودند:
بخدا قسم انواع عذابى كه بر امّتهاى طغيانگر از اوّل روزگار تا انتها وارد شده بر بغداد فرود آيد، و طوفان عذابى كه آن ها را مىگيرد جز با شمشير و قدرت سلاح نيست. واى بر كسانى كه در آن هنگام آنجا را مسكن براى خود برگزيدهاند.
بعد از آن امام صادق عليه السلام جريان سيد حسنى را بطور مفصّل بيان مى كند؛ پس از پايان آن قصّه مفضّل سؤال مى كند: اى آقاى من ، بعد از آن مهدى عليه السلام چه مى كند؟
امام صادق عليه السلام فرمود:
لشكرى را براى دستگيرى سفيانى به طرف دمشق روانه مى كند؛ آن ها او را گرفته و بر صخره مىكشند.
و در آن هنگام امام حسين عليه السلام با دوازده هزار صديق و هفتاد و دو بزرگوارى كه به همراه او در راه يارى او در كربلا شهيد شدند ظاهر مى شود، و چه رجعت درخشنده و برگشتى روشن و نورانى خواهد بود.
بعد از آن صدّيق اكبر اميرمؤمنان حضرت على بن ابى طالب عليه السلام خروج مىكند، و براى آن حضرت قبّه و بارگاهى در نجف برپا مى كنند كه چهار پايهاش يكى در نجف، يكى در حجر اسماعيل، يكى در صفا و يمن و يكى در مدينه طيّبه است و گويا چراغ هايش را مىبينم كه مانند خورشيد و ماه در آسمان و زمين مىدرخشند. در آن هنگام ــ (تُبْلَى السَّرائِرُ)(11) ــ «باطنها آشكار شود»، و ـ (تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها...)(12) ـ «هر شيردهى شيرخوار خود را فراموش كند، و هر باردارى آنچه در رحم دارد بيفكند».
سپس سرور عالميان حضرت محمّد صلّى الله عليه وآله به همراه مهاجرين و انصار و همۀ كسانى كه به او ايمان آوردند و گفتارش را تصديق كردند و در راه او به شهادت رسيدند ظاهر شود پس از آن همه كسانى كه او را تكذيب كردند، يا به او بىاعتنايى كردند و گفتارش را رد كردند، و يا به او ناسزا گفتند و با او جنگيدند حاضر كنند....
اين حديث جدّاً طولانى است و در اينجا همين مقدار كفايت مىكند.(13)
مؤلّف ؛ گويد: جملهاى كه در اين حديث آمده است كه «او را كسى نمىبيند تا زمانى كه همه چشم ها او را ببينند» و نيز جملهاى كه در توقيع شريف آن حضرت است كه «هر كس ادعاى مشاهده كرد، او را تكذيب كنيد» بايد گفت: نسبت به مواردى است كه شخص ديدن امام عليه السلام را با نيابت و رساندن خبر به شيعيان ادعا كند مانند نوّاب خاص آن حضرت كه اينگونه بودند، يا ادّعا كند كه او را مىبيند در حالى كه بخوبى مىشناسد و مىداند كه او مهدى عليه السلام است، و يا مربوط به زمانى است كه ترس و وحشتى از دشمنان باشد.
و احتمالاتى را كه ذكر كرديم روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام نقل شده آن را تأييد مىكند: آن حضرت فرموده است:
للقائم غيبتان: إحداهما قصيرة والاُخرى طويلة. الغيبة الاُولى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة شيعة، والاُخرى لايعلم بمكانه فيها إلّا خاصّة مواليه.
براى قائم (صلوات الله عليه) دو غيبت است، يكى مدّتش كوتاه و ديگرى طولانى است در غيبت اوّل جا و مكان او را جز شيعيان مخصوص و برگزيده كسى نمى داند، و در غيبت دوّم از جا و مكانش جز مواليان آن حضرت كسى باخبر نيست.(14)
(1) اين روايت در ص 730 ح 7 ذكر گرديده است.
(2) سورۀ توبه، آيۀ 33.
(3) سورۀ أنفال ، آيۀ 39.
(4 و 5) سورۀ آل عمران، آيۀ 19 و 85.
(6) در كتاب «الهداية الكبرى» چنين آمده است: و بعد از آن چشم ها او را نبينند.
اين برخلاف روايات و اخبار فراوانى است كه بر وقوع مشاهده براى عدّهاى از شيعيان بعد از اين تاريخ دلالت مىكند. و شيخ طوسى؛ حكايتهاى ايشان را در كتاب خويش ذكر كرده و براى آن فصلى تشكيل داده و فرموده است: اخبارى كه متضمّن تشرّفيافتگان خدمت آن حضرت است و بعد از آن تاريخ او را ديدهاند و آن بيشتر از آن است كه جمعآورى شود. «رجوع كنيد به كتاب غيبة شيخ طوسى: 152».
و آنچه صحيح بودن اين روايت را دچار اشكال مىكند جملهاى است كه در چند سطر بعد آمده است: «و محمّد بن نصير نميرى به عنوان باب آن حضرت مىنشيند»، در حالى كه او از مذمّتشدگان و ملعونان است.
سعد بن عبدالله گويد: او ادّعا مىكرد كه رسول است و مقام نبوّت دارد، و حضرت علىّ بن محمّد عليهماالسلام او را رسالت بخشيده است. قائل به تناسخ بود، و در مورد حضرت هادى عليه السلام غلوّ مىكرد و معتقد به ربوبيّت او بود، محرّمات را مباح مىدانست، و ازدواج مردان را با يكديگر حلال مىشمرد، و خيال مىكرد كه اين كار از تواضع شخص مفعول حكايت مىكند.
و نيز مىنويسد: بعضى از مردم بطور علنى ديدند كه محمّد بن نصير جوانى را بر پشت خود سوار كرده و او را به چنين كار زشتى وادار مىكرد و مىگفت كه اين از لذّت بردنها است، و از تواضع و فروتنى براى خدا و كنار گذاشتن غرور و سركشى سرچشمه مىگيرد. «رجوع كنيد به: المقالات والفِرق، تأليف سعد بن عبدالله ص 100، رجال كشّى: 520 ح 1000، و غيبة شيخ طوسى: 244».
(7) سورۀ زمر، آيۀ 74.
(8) بيعت كردن با كسى، عهد و پيمان بستن با او است كه بيعتكننده تمام توان خود را در خدمت او به كار گيرد و در راه يارى او از بذل جان و مال خود هيچ گونه دريغ نورزد. براى آشنايى بيشتر با معناى بيعت و احكام آن رجوع كنيد به كتاب شريف مكيال المكارم: 2 / 262 امر سى و چهارم ، و ترجمه آن: 2 / 324.
(9) سورۀ فتح، آيۀ 10.
(10) اين مطلب در مصدر مفصّلتر بيان شده و مؤلّف؛ آن را به طور مختصر آورده است.
(11) سورۀ طارق، آيۀ 9.
(12) سورۀ حجّ، آيۀ 2.
(13) مختصر بصائر الدرجات: 179 ـ 190، بحار الأنوار: 53/1 ـ 16.
(14) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 798 به نقل از الكافى : 1 / 340 ح 19، بحار الأنوار: 52 / 155 ح 11، الوافى : 2 / 414 ح 14، إلزام الناصب: 1 / 269، غيبة نعمانى : 170 ح 2، إثبات الهداة: 3 / 534 ح 475.
همان طور كه مؤلّف محترم ؛ فرمودهاند؛ نمىتوان رؤيت امام عليه السلام را بطور مطلق رد كرد و منكر آن شد، زيرا معناى غيبت آن حضرت اين نيست كه آن بزرگوار در عصر غيبت يك وجود خيالى و رؤيايى دارد، يا در ميان چاهى مخفى شده است و با هيچ كس هيچ گونه ارتباطى ندارد، بلكه مراد از غيبت اين است كه امام عليه السلام از نظر ما پنهان گشته بطورى كه او را نمىشناسيم.
آن حضرت بر روى همين كره خاكى زندگى مىكند، در ميان مردم رفت و آمد دارد، در بازارها راه مىرود، در مشاهد مشرفه و مزار اجداد طاهرينش عليهم السلام حاضر مىشود، در بعضى از مجالس دوستانش تشريف مىبرد و قدم بر فرشهاى آنان مىگذارد، همه ساله در مراسم حج شركت مىكند، بيچارگان را دستگيرى و اشخاص سرگردان و گمگشته را راهنمايى مىنمايد، او همه را مىبيند و مىشناسد، ولى مردم او را مىبينند و نمىشناسند، همانند حضرت يوسف عليه السلام كه برادرانش با آنكه فرزندان پيغمبر بودند با آن حضرت گفتگو و داد و ستد مىكردند امّا او را نمىشناختند تا آنكه خود را به آن ها معرفى كرد.
و حاصل كلام اين است كه رؤيت امام عليه السلام امرى ممكن است و هيچ گونه منافاتى با غيبت آن حضرت ندارد، ولى رؤيتى است كه با شناختن او همراه نيست. كسى نمىتواند ادّعا كند من او را هرگاه بخواهم مىبينم و به خوبى مىشناسم، و در تشرّفات معتبرى كه نقل شده شناختن آن حضرت يا از روى قرائن بوده ـ مانند كرامات و معجزاتى كه از غير امام معصوم صادر نمىشود و بعد از تشرف با خودش گفته حتماً او امام عصر (ارواحنا فداه) بوده است ـ و يا به معرفى خود امام صورت گرفته است، مانند قضيّۀ علّامه حلّى؛ كه وقتى از آن شخص ناشناس پرسيد: آيا در زمان غيبت كبرى مىتوان حضرت صاحب الأمر (ارواحنا فداه) را ديد؟ در جواب فرموده بود: چگونه نمىتوان او را ديد و حال آنكه دست او در ميان دست تو است؟
ابرهای شگفت انگیر و عجیب/ ش51 قطره 5
در اینجا مطلب بسیار جالبی را بیان میکنیم که برای عموم افراد تازگی دارد و شگفتانگیز است ! و آن این که ابرهایی وجود دارند که نه تنها میتوانند یک نفر بلکه یک لشکر را با تمامی سلاحها و تجهیزاتشان از زمین برداشته و بر فراز آسمان ببرند.
این حقیقتی است که نه تنها اکنون در کتابهای جدید بلکه از دیر زمان در منابع اصیل مکتبِ ما وجود داشته است .
ما برای این که شما از حقیقتی که گفتیم کاملا آگاه شوید مطالبی را از منابع قدیم و جدید میآوریم تا برای شما روشنگر حقیقتی باشد که بیان کردیم .
اکنون به جریانی که مرحوم علّامه مجلسی آن را در «بحار الأنوار» دربارۀ جنگ بدر نقل کرده است توجّه کنید :
قال ابن عبّاس: حدّثنی رجل من بنی غفار قال: أقبلت أنا وابن عمّ لی حتّی صعدنا فی جبل یشرف بنا علی بدر ونحن مشرکان ننتظر الوقعة علی من تکون الدبرة ، فبینا نحن هناک إذ دنت منّا سحابة فسمعنا فیها حمحمة الخیل ، فسمعنا قائلا یقول : أقدم حیزوم وقال : فأمّا ابن عمّی فانکشف قناع قلبه ، فمات مکانه وأمّا أنا فکدت أهلک ثمّ تماسکت.[1]
ابن عبّاس میگوید: مردی از طایفه بنی غفار گفت : من و پسرعمویم آمدیم تا بالای کوهی که بر سرزمین بدر مشرف شد بالا رفتیم ، ما هر دو مشرک بودیم ، منتظر بودیم ببینیم کدام یک از دو لشکر هزیمت نموده فرار مینمایند. در این هنگام (که بالای کوه بودیم) ابری به ما نزدیک شد که سر و صدای اسبان را از آن شنیدیم و شنیدیم گویندهای میگفت : پیش رو حیزوم ، پسرعمویم پرده قلبش برداشته شد و در همانجا مرد، ولی من نزدیک بود هلاک شوم ولی نمردم .
در این جریان که مرحوم علّامه مجلسی آن را نقل کرده است تصریح شده است که در جنگ بدر، ابر، تعدادی از اسبسواران و اسبهایشان را به سرزمین بدر منتقل نموده است .
«حیزوم» که در این جریان نقل شده است نام اسب جبرائیل است که ایشان در هنگام ظهور تنزّلی و تجسّم بشری بر آن سوار میشده است.
بنابراین ، ابر گروهی از ملائکه را با تجسّم بشری با اسبهای آنان از آسمانها به سوی سرزمین بدر منتقل نموده است .
اینها همان گروهی هستند که بنا بر روایات دیگر، بار دیگر از آسمان فرود آمده و با تجسّم بشری به یاری حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه میشتابند.
از آنجا که ذهن جامعه ما با فرهنگ محدودی که بر آن حاکم است ، از چگونگی انتقال دادن ابرها، گروهی از لشکر را از مکانی به مکان دیگر، آشنایی ندارد، و در کتابهای خارجی توضیحی برای این مطلب وجود ندارد، ما توضیحات روشن کنندهای درباره ابرها و ساختار وجودی آنها دادهایم و با استفاده از کلام خاندان وحی علیهم السلام توضیح دادهایم ابرهای اسرارآمیزی که کارهای شگفتانگیز انجام میدهد از نظر ساختار وجودی غیر از ابرهایی هستند که از بخار تشکیل شده و ما معمولا آنها را مشاهده مینماییم .
-------------------------------------------------------------------------
[1] بحار الأنوار: 19 / 226 .
ابرهای فيزيكی / ش17 قطره 1
در كتابهاى فيزيك، ابرها به گونه اى تقسيم شده اند كه در راستاى تقسيم بندى فرمودههاى خاندان وحى عليهم السلام نيست. و اين، به دليل آشنا نبودن نويسندگان آن ها با ابرهاى ناشناخته و خارق العاده است.
بديهى است تقسيم بندى ابرها به ابرهاى مثبت و ابرهاى منفى و ايجاد شدن برق و صاعقه بر اثر برخورد آن ها با يكديگر، يك تقسيم جزئى است نه كلّى. در واقع اين تقسيم بندى براى يك سرى از ابرهايى است كه در اثر تبخير و شرايط جوّى ايجاد مىگردند.
به نظر ما احتمال دارد اين گونه ابرها، همان ابرهايى هستند كه در روايات از آن ها به عنوان «ذلول» و رام تعبير شده كه داراى حركتى آرام و نه چندان تند مىباشند.
با مراجعه به قرآن كريم و نوشيدن قطرهاى از جام دانش بيكران آن، متوجّه مىشويم: حركت ابرهاى باران زا، به وسيله وزش بادها انجام گرفته و با وزيدن «رياح» آن ها به اين سو و آن سو به حركت در مىآيند.
بديهى است سرعت سير اين گونه ابرها، با قدرت وزش بادها در ارتباط است. و از آنجا كه قدرت وزش «رياح» محدود است سرعت سير اين گونه ابرها نيز مشخّص مىشود.
قبل از آن كه به اصل مطلب بپردازيم با استفاده از آيات قرآن كريم، سير ابرها و حركت آنها را به وسيله بادها بيان مى كنيم. خداوند بزرگ در اين باره مى فرمايد:
ابرها
نكتۀ جالب توجّه دربارۀ ابرها اين است كه در قرآن مجيد از ابرهايى كه از بخار تشكيل شده و داراى باران هستند تعبير به «سحاب ثقال» شده است. در حالى كه ابرهاى نورى كه بعضى از اصحاب ائمّه عليهم السلام آن را ديدهاند داراى وزنِ سنگين نيستند.
ابرهايى كه از بخار تشكيل شدهاند بر اثر تراكم و فشرده شدن تبديل به باران مىشوند و به زمين مىريزند و بديهى است در اين صورت نه تنها از وزن آن ها بلكه از حجم آن ها نيز كاسته مىشود، امّا ابرهاى نورى اگر حامل چيزى باشند پس از جدا شدن از آن، چيزى از وزن و حجم آنان كم نمى شود.
ابوبکر از خلافت خود راضی نبود پس چگونه خدا از خلافت او راضی بودہ است/ ش277 قطره 1
اگر بیعت مردم برای به خلافت رسیدن ابوبکر اثر داشته و به این جھت ابوبکر از آن ھا می خواسته است که بیعت خود را اقاله کنند، پس او به وسیلۀ بیعت افراد، خلیفهٔ الھی ـ بنا بر قول اھل تسنّن ـ شدہ است. در این صورت کسی که به گمان آنھا خلیفهٔ الھی شدہ، چرا در اواخر عمرش از خلیفه شدن پشیمان شد و می گفت کاش در روز سقیفه خلافت را قبول نمی کردم و به گردن عمر یا ابو عبیدہ جرّاح می انداختم و خود وزیر می شدم، اگر او در ایّام خلافت خود وظیفهٔ خود را انجام دادہ است باید خوشحال و سربلند باشد؛ پس چون پشیمان شدہ دلیل بر این است که او از خلافتش راضی نبودہ است تا چه رسد به اینکه خدا از او راضی باشد.
ابوبکر و عمر از صفات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بهره مند نبودند تا چه رسد به اینکه سنخیت / ش134 قطره 1
آیا اسلام دارای یک بُعد است یا دارای ابعاد گوناگون است؟ بدیهی اسلام دین یک بعدی نیست، بلکه دارای ابعاد گوناگون است به همین جهت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله دارای همه ابعاد رهبری بودند مانند علم، اخلاق، شجاعت، سخاوت، تقوی و سایر امور پسندیده و از همۀ مسائل اشتباه دور و بریء بودند.
با توجّه به این مقدّمه آیا کسی که خلیفه و جانشین آن حضرت می شود باید در همۀ ابعاد با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله سنخیّت داشته باشد، آیا بگوییم خلیفه لازم نیست دارای هیچ یک از صفات پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله باشد یا داشتن بعضی از آن ها کافی است، بدیهی است کسی که از همۀ جهات، دارای سنخیّت با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نداشته نباشد، جایگزین آن حضرت نمی تواند بشود و فقط کسی می تواند جایگزین و جانشین و خلیفۀ آن حضرت باشد که از همۀ جهات دارای سنخیّت با آن حضرت باشد و چنین کسی نیست مگر حضرت امیرالمومنین علیه السلام که به دلیل آیۀ مباهله نفس پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بودند.
بدیهی است ابوبکر، عمر و ... دارای علم، قدرت، شجاعت، قضاوت و بسیاری از صفات دیگر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نبودند و بهره ای از آن ها نداشتند تا چه رسد به اینکه سنخیّت با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله داشته باشند.
ابوبکر و عمر از نظر ابن ابی الحدید/ ش236 قطره 1
مرحوم علامه امینی در کتاب ’’الغدیر‘‘ از ابن ابی الحدید نقل می کند:
«پیش از اسلام هیچ صحنهٔ نبردی دربارهٔ شهسواری خلیفه روایت نگشته؛ همان سان که در جنگ های فراوان پیامبر صلّی الله علیه وآله که او نیز در آن ها حضور داشته، صحنه ای از وی نمی یابیم که گواه دلیری اش باشد یا جایگاه و موضعی که یادش را در تاریخ جاودان سازد و یا گامی کوتاه در میدان های آن نبردهای خونین برداشته باشد که از این جنبهٔ مهم (دلیری او)، پرده بردارد؛ جز آن که در نبرد خيبر، همچون دوستش عمر بن خطاب از درآویختن با مرحب يهودی گریخت.
على علیه السلام و ابن عبّاس گفته اند که رسول خدا صلّی الله علیه وآله ابوبکر را به خیبر فرستاد فرمود و او با همراهانش شکست خورده، پا به فرار نهادند. فردای آن روز، عمر را فرستاد و او نیز شکست خورده و گریزان بازگشت، در حالی که وی یارانش را بزدل می شمرد و یارانش او را بزدل می خواندند.
این خبر را طبرانی و بزّاز با ذکر سند روایت کرده اند؛ چنان که در مجمع الزوائد (9 / 124) آمده است. راویان سند بزّار، روایتگران حدیث های صحیح هستند، جز محمّد بن عبدالرحمان که در جایگاه صدق و راستی قرار دارد (الجرح والتّعدیل: 7 /323) نیز قاضی عضد ایجی (المواقف في علم الكلام (ص۴۱۰) ماجرای شکست خوردن و گریختن آن دو مرد در نبرد خیبر را یاد نموده و شارحان این کتاب، آن را تایید کرده اند؛ همان سان که در شرح (جرجانی بر آن (3 / 276 و 8 /269) آمده است. قاضی بیضاوی در طوالع الأنوار نیز از آن یاد کرده؛ چنان که در مطالع الأنظار (ص ۴۸) آمده است.
این سخن رسول خدا صلّی الله علیه وآله پس از گریختن آن دو، از گریز آنان حکایت دارد: «هر آینه فردا پرچم را به مردی می سپارم که خدا و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش نیز او را دوست می دارند؛ خدا به دست وی دژ خیبر را می گشاید؛ و او گریزان نیست. در عبارت دیگر آمده است: «هجوم آورنده است و گریزان نیست.» در لفظی نیز چنین آمده «سوگند به آن که محمّد را آبرویی گرامی بخشید، هر آینه این پرچم را به مردی می دهم که نمی گریزد!» و در لفظ دیگر چنین است: «همانا آن را به مردی می دهم که تا خداوند فتح را نصیب او نسازد، بازنگردد!» و نیز در لفظ دیگر آمده است: «آن را به مردی می سپارم که به میدان پشت نمی کند.»(1)
ابن ابی الحدید معتزلی در قصيده علويّه که به او نسبت داده اند، گوید:
هرچه را فراموش کنم، هرگز آن دو را که پیشتر رفته بودند و فرارشان را فراموش نکنم؛ و خود دانند که فرار گناهی بزرگ است.
همان روز که پرچم بزرگ را پیش بردند؛ اما جامهٔ خواری و ترس بر فراز آن پرچم پوشیده بودند.
جوان تیزپای چابکی از خاندان موسی با قامت و گردنی برافراشته(2) و تیزتک، آن دو را از کار انداخت.
از دهان شمشیر و سرنیزه اش مرگ به هر سوی می تراويد و نیام شمشير و لولۀ نیزه اش آتش بر می افروخت.
آیا این دويدن آن دو است یا دویدن شترمرغی که از خوردن گیاه بهاری ساقش سرخ شده؛ این دو مردند یا زنان نرم گونهٔ خضاب بسته؟
شما دو تن را معذور می شمرم؛ که همانا مرگ منفور است و زندگی محبوب!
وقتی مرگ به دنبال کسی است، او طعمش را نمی پسندد؛ دیگر چه رسد به هنگامی که کسی به دنبال مرگ باشد!
از جمله آن چه ما را از دلیری ابوبکر خبر می دهد، ماجرای ضعف و بزدلی خلیفه در برابر ذوالثديه است که بدون سلاح در حال نماز بود و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به ابوبکر فرمان داد تا او را بکشد؛ و او مخالفت با فرمان پیامبر را ساده تر از کشتن آن مرد دانست و عذرخواهانه نزد پیامبر صلّی الله علیه وآله بازگشت!(3)
بنابراین در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت معرفی شدند که ھم سنخ رسول خدا صلّی الله علیه وآله در شجاعت بودند و در سقیفه ابوبکر انتخاب شد که نه تنها از شجاعت بی بهره بود بلکه در ترس و فرار از جنگ مشھور بود.
(1) صحیح بخاری (6 / 191 (3 / 1357) ؛ صحیح مسلم 2 / ۳۲۴ [4 / ۸۷ ])؛ الطبقات الكبرى تأليف ابن سعد (ص ۶۱۸ و ۶۳۰ (2 / 110 - ۱۱۱] )؛ مسند احمد (1 / ۱۸۴ و ۱۸۵ و ۳۵۳ و ۳۵۸ [ 3 / ۶۶۳۹۱ : 1 / ۳۰۲ ، کاور خصائص اميرالمؤمنين علیه السلام تأليف نسائی (ص ۴-۸ (ص ۴۲])؛ السيرة النبويه تأليف ابن هشام " [ 3 / ۳۴۹)، المستدرک علی الصحیحین حاکم (3 / ۱۰۹ [ 3 / ۱۱۷)؛ حلية الأولياء (1 / ۶۲)؛ أسد الغاب [ 4 / ۹۸])؛ إمتاع الأسماء مقریزی (ص ۳۱۴)، البداية والنهايه تأليف ابن کثیر (4 / ۱۸۵ - ۱۸۷ (4 / ۲۱۱ -۴ الوصول إلى جامع الأصول (3 / ۳۱۵ / ۳۱۲۲۷)، الرياض النضره ( 2 / ۱۸۴ - ۱۸۸ (۱۳۰۳-۱۳۴). مأخذهای دیگر نیز در این مورد هست که در جای خود، به خواست خدای تعالی خواهد آمد.
(2) مقصود مرحب است.
(3) الغدیر: 7 /200، غدیر در کتاب و سنّت و ادب : 7 /285.
ابوبکر و عمر و ... اهل حلّ و عقد نبودند/ ش176 قطره 1
اموری که به آن ها در سقیفه استدلال شد دلیل بر این است که ابوبکر و عمر و... اهل حلّ و عقد نبودند زیرا به جای استدلال به پیر بودن ابوبکر و قریشی بودن او و امثال اینها باید به علم و قدرت و کاردانی و سنخیّت با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله استدلال می کردند.
ولی آن ها به اموری استدلال کردند که در افراد زیادی وجود داشت و در انحصار ابوبکر نبود.
ابوبكر، عمر، عثمان و تمام خلفاء بنی اميه و بنی العبّاس چند آيه از آيات قرآن را تفسير كرده اند؟/ ش132 قطره 1
خردمندان اهل تسنّن و همۀ كسانى كه از سقيفه پيروى مى كنند، بايد دربارۀ اين نكته بسيار مهمّ به تفكّر و انديشه بپردازند گرچه خردمندان اهل تسنّن به اين نكته نيانديشيده اند ولى سزاوار است دربارۀ اين حقيقت كه به شرح آن مى پردازيم، دقّت کنند:
ابوبكر، عمر، عثمان و همۀ خلفاى بنى امیّه و بنى العبّاس كه با طرح نهى از تدوين حديث و گفتن اين جمله كه حسبنا كتاب الله به ظاهر به قرآن روى آوردند و هيچگاه به تشريح و تبيين فرمايش هاى پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله نپرداختند، با اين همه هيچگاه به تشريح و تفسير آيات قرآن كريم نيز نپرداختند و مشكلات و معضلات قرآن را براى مردم بيان نكردند، اگر آنان خليفۀ خدا و جانشين خداوند بودند چرا به تفسير و تشريح قرآن نپرداختند؟
ابوبكر و عمر و ده ها نفر از خلفاى بنى اميّه و بنى العبّاس چند آيه از آيات قرآن را تفسير كرده اند؟
آيا سزاوار نيست خردمندان اهل تسنّن دربارۀ اين نكته دقّت كنند كه افرادى را كه آنان خليفۀ خدا مى دانند و حدود سه قرن بر مردم حكومت كردند، همۀ آن ها چند صفحه دربارۀ روشن ساختن و تشريح آيات قرآن كريم، مطالبى بيان نموده اند؟!
قرآنی که دربارۀ آن می گفتند: (حسبنا کتاب الله)!
آيا همۀ آن ها از قرآن كه كتاب خداوند است و خود را خليفۀ او معرفى مى كردند آگاه بودند؟ بديهى است كه هيچكس پاسخ اين سئوال را مثبت نمى داند.
ابوسفيان و اقرار به غصب خلافت/ ش89 قطره 1
اشعار ابوسفيان دربارۀ رذالت قبيلۀ تيم و عدی
ابوسفيان و اقرار به غصب خلافت
«شيخ مفيد فرموده است از اموری كه دلالت مى كند بر رذالت بنى تيم بن مرة و بنى عدى و سزاوار است كه ما آن چيز را با سخنان سابق جمع كنيم، قول ابوسفيان صخر بن حرب بن اميّة است در وقتى كه به او خبر رسيد كه مردم با ابوبکر بیعت كردند.
پس شروع كرد در ترغيب بنى هاشم بر اينكه فسخ كنند بيعت ابوبكر را و دعوت كرد ايشان را بر اينكه ايشان امام و پيشوا گردانند اميرالمؤمنين علی عليه السّلام را گفت:
بنى هاشم لا تطعموا النّاس فيكم و لا سيّما تيم بن مرّة او عدى
فما الامر الّا فيكم و اليكم و ليس لها الّا ابو حسن على
أبا حسن فاشدد بها كفّ حازم فانّك للامر الّذى يرتجى ملى (1)
يعنى اى قبيله بنى هاشم به طمع میندازيد مردم را در خود و خصوص قبيله بنى تيم و قبيله بنى عدى.
پس نيست امر امامت مگر در ميان شما و مگر به سوى شما. و نيست از براى امر امامت مگر ابو الحسن كه على بن ابى طالب است. اى ابوالحسن محكم كن از براى امر امامت كف احتياط كننده را.
پس به درستى كه تو به امر امامت كه ما اميد مى داريم آن را سزاوارى و پرى از آن.
مرحوم شيخ مفید مى فرمايد كه آيا نمى بينيد قول اين مرد پير را در حضور جماعت و به گونه ای گفته او به مردم شهر و اهل صحرا رسید كه چگونه عيب كرد و حقير شمرد «تيم» و «عدى» را. و اظهار كرد قول به رذالت اين دو قبيله را و كوتاهى آن ها را از استحقاق خلافت و رسيدن مرتبه رياست. و ابوسفيان اگر چه نزد ما از جملۀ منافقان است ليكن وصف كردن قبايل عرب و بيان حقيقت حال ايشان بر وجهى كه موافق باشد، موقوف نيست به اينكه قائل آن منافق نباشد و نفاق خبر دهنده مخلّ نيست به صدق اين قسم خبرى؛ زيرا عرب ننگ دارند از كذب در سخنى كه ضد قول ايشان برای همه معلوم باشد به ضرورت، و تعصّب و حميّت عظيم مى ورزند در اينكه مبادا از ايشان سخنى سرزند و خلاف آن درست باشد.
خصوصا ابوسفيان كه سيد و مهترى بود از جمله سادات قوم خود. و اقلّ آنچه در اين باب می باشد اين است كه بگوئيم شعر او منزلت اشعار عرب در زمان جاهليّت داشته باشد كه آن ها در اشعار خود وصف می کردند قبايل را به شجاعت يا ترس يا سخاوت يا بخل يا بلندى مرتبه يا پستى مرتبه»(2)
بنابراین پیروان سقیفه کسی را به عنوان خلیفه انتخاب کردند که از طائفه پست قریش است، ولی پیروان غدیر کسی را امام و رهبر خود می دانند که از برترین گروه قریش و یکی از افرادی است که آیۀ تطهیر دربارۀ او نازل شده است. یعنی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام که بنابر آیۀ أنفسنا وأنفسکم نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله می باشند.
(1) «العقد الفريد» 4/ 85، «تاريخ يعقوبى» 2/ 126.
(2) دفاع از تشیّع: 457.
اتّفاق عجیبی که هنگام دعا خواندن در مغز انسانها میافتد/ ش55 قطره 3
به گزارش مشرق به نقل از قدس آنلاین، محقّقان با اسکن مغز بیش از 20 داوطلب در هنگام دعا و صحبت با خداوند اعلام کردند مغز افراد در هنگام دعا به گونه ای که در هنگام صحبت با یک دوست فعال میشود، فعالیّت میکند.
محقّقان دانشگاه آرهاوس دانمارک به منظور مطالعه بر روی این پدیده از داوطلبان خواستند یک بار به خواندن یک دعای مذهبی و یک بار به خواندن یک متن غیر مذهبی و اجتماعی اقدام کنند. به گفته محقّقان در هنگام انجام عملیّات اول و خواندن دعای خداوند مخصوص مسیحیان، قسمت هایی از مغز که با مرور ذهنی و تکرار در ارتباط است، فعال شد.
طی آزمایش دوّم، داوطلبان قبل از خواستن آرزوهای خود از شخصیّت خیالی بابا نوئل مشغول به خواندن دعاهای شخصی خود شدند که این عمل باعث فعال سازی قسمتهایی از مغز که در هنگام برقراری ارتباط با انسانی دیگر فعال میشود، شد. این محدوده از مغز با تئوری ذهن (هشیاری از اینکه دیگران دارای انگیزه و غرض مستقل هستند) در ارتباط نزدیک است.
به نظر میرسد هر دو منطقه فعال شده مغز در این آزمایش ها، رفتار خواستن و توجّه به عکس العمل مخاطب که در این آزمایش خداوند بوده است را پردازش میکنند. همچنین قسمت های فعال شده قسمتی از قشر پیشین مغز به شما میروند که با توجّه به قصد فرد دیگر در ارتباط است.
قشر پیشین مغز در انسان یکی از عوامل کلیدی تئوری ذهن است. به گفته محقّقان، این قسمت از مغز داوطلبان در هنگام انجام آزمایش دعاهای شخصی و صحبت با شخصیّت بابانوئل غیر فعال بوده است. این پدیده نشان میدهد داوطلبان بابا نوئل را شخصیتی کاملا خیالی و خداوند را موجودیتی واقعی میدانند.
در عین حال مطالعات گذشته نشان میدهد که قشر پیشانی مغز در انسانها در هنگام تعامل با اجسام بی جان نیز فعال نمیشود. زیرا مغز از چنین اجسامی انتظار عکس العمل ندارد و به همین دلیل نیازی برای فکر کردن به آن جسم احساس نمیکند.
محقّقان بر اساس نتایج نهایی اعلام کردند افراد در هنگام دعا این تصوّر را دارند که در حال صحبت با شخصی خاص هستند که این نتیجه از نظر مسیحیان نشانه ای جدید از قطعیّت وجود خداوند است.
منبع: وبسایت مشرق نیوز
اتمام حجّت بر ستمگران/ ش19 قطره 5
این نکته در مبانی اعتقادی مکتب اهل بیت علیهم السلام واضح و آشکار است که خداوند بزرگ از آغاز خلقت بشر، ستمگران را بدون راهنمایی و ارشاد و تمام کردن دلیل و برهان بر آنان، نابود نساخته و از میان بر نداشته است. و مهلتی که خداوند به آنان داده پس از اتمام حجّت پایان پذیرفته است...
بر این اساس، ستمگرانی که در آغاز قیام جهانی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه در نقاط مختلف جهان حکومت میکنند، در صورتی از اریکۀ قدرت به زیر کشیده خواهند شد که برهان بر آنان اقامه شده و دلیل و حجّت بر حقّانیت حضرت امام عصر ارواحنا فداه، برای آنان تکمیل شده باشد.
اثر ایمان و اعتقاد در عصر ظهور قبل از رجعت و عدم آن بعد از رجعت/ ش59 قطره 5
نه تنها دوستان و پیروان اهل بیت علیهم السلام و آنانکه در ابتداء ظهور به دین جهانی اسلام راستین که تشیع است دارای ایمان کامل و یقین میشوند. بلکه دشمنان و دوزخیان نیز یقین به حقّانیت تشیّع نموده و اعتقاد پیدا مینمایند، ولی چون یقین آنان پس از رجعت و مدّتی است که به آنان مهلت داده میشود؛ از این رو ایمان آنان اثری ندارد و در دادگاه عدالت خدائی، ثمره جنایات خود را میبینند.
اینک به گفتاری که از امام باقر علیه السلام نقل شده است توجّه نمائید :
عن ابی جعفر علیه السلام فی قول الله تعالی:
«کلّ نفس بما کسبت رهینة الّا أصحاب الیمین»[1] قال: نحن وشیعتنا وقال: ابوجعفر علیه السلام ثمّ شیعتنا اهل البیت «فی جنّات یتساءلون عن المجرمین ماسئلکم فی سقر قالوا لم نک من المصلّین» یعنی لم یکونوا من شیعة علی بن ابی طالب علیه السلام «ولم نک نطعم المسکین وکنّا نخوض مع الخائضین» فذاک یوم القائم علیه السلام وهو یوم الدین «وکنّا نکذّب بیوم الدین حتّی اتانا الیقین»[2]
ایّام القائم علیه السلام «فما تنفعهم شفاعة الشافعین» فما ینفعهم شفاعة مخلوق ولن یشفع لهم رسول الله یوم القیامة.[3]
دشمنان و مجرمین منکر فرا رسیدن روزگار پرشکوه ظهور حضرت قائم علیه السلام هستند و آن را تکذیب مینمایند تا اینکه آن روز سرورآفرین فرا میرسد.
در آن زمان اعتقاد و یقین آنان در صورتی اثربخش است که زمان رجعت فرا نرسیده باشد و الّا اثری بر ایمان و یقین آنان در روزگار رجعت مترتّب نیست در زیارت «آل یس» میخوانیم :
«انّ رجعتکم حقّ لاریب فیها یوم لا ینفع نفساً ایمانها لم تکن آمنت من قبل أو کسبت فی ایمانها خیرا».
یعنی شهادت میدهم که رجعت شما (اهل بیت علیهم السلام) حقّ است که شکّی در آن نیست در روزی که ایمان کسی که قبل از آن ایمان نداشته یا بوسیلۀ آن خیری را بدست نیاورده نفعی ندارد.
----------------------------------------------------------------------------
[1] سورۀ مدّخر: آیات 38 - 48 .
[2] يقين را به معناى مرگ نيز ممكن است معنى كنيم ولى چون در روايات وارد شده كه منكرين در زمان رجعت ايمان مىآورند ولى ايمان آنان فايدهاى ندارد، يقين را به معناى اصطلاحى آن نيز مىتوانيم ترجمه كنيم.
[3] بحارالانوار: 51 / 61 .
اثر معجزه/ ش49 قطره 1
در طول تاريخ، جهان شاهد جريانات بسيار باشكوه و شگفت انگيزى بوده است كه وقوع آن ها توانسته است افكار و انديشه هاى بسيارى از انسان ها را تغيير داده و در اعماق وجود آن ها بذر ايمان و اعتقاد به عالم غيب را بارور سازد.
معجزه يكى از همان جريانات شگفت انگيز است كه رهبران الهى براى ثابت نمودن ادّعاى خود آن را براى ملّت خويش انجام مى دادند.
معجزه كه انجام دادن عملى است كه بشر را از آوردن كارى مانند آن عاجز نمايد، وسيله اى بسيار قوى و كارآمد است براى اين كه به مردم بفهماند، سفيران الهى با خداوند در ارتباط مى باشند و برنامه اى را كه انجام مى دهند گواه بر درستى ادّعاى آنان و دليل بر ارتباط آنان با خداوند بزرگ، و مأموريّت آن بزرگواران است.
بسيارى از پيروان پيامبران الهى و امامان بزرگوار ما كه همه سختىها و شكنجههاى وارده از طرف دشمنان را تحمّل مى نمودند، بر اثر معجزاتى بوده است كه از آن بزرگواران مشاهده مى نمودند، و بر اثر ديدن اعجازى كه به دست آنان انجام مى گرفت، اراده آنان در برابر دشمنان پولادين مى شد و با تمام وجود به نبرد با دشمنان پرداخته و در صورتى كه گرفتار دست ظالمانه آنان مى شدند سخت صبر و تحمّل مى نمودند.
اين، توضيح كوتاهى بود براى روشن شدن نقش اعجاز و معجزه در ايجادِ تحوّل و دگرگون ساختن انسان ها و روى آوردن آنان به سوى حقايق عالم هستى و پيوستن آنان به افراد باايمان و معتقد به عالم غيب.
از آنجا كه آشكار ساختن معجزه در هر زمانى، براى عاجز نمودن مخالفان مكتب وحى بوده است و در هر عصرى هر علم و هنرى بيشتر مورد توجّه مردم بوده است، رهبران الهى در آن زمان كارى برتر از آن را در همان زمينه، انجام مى دادند تا حقّانيّت خود را براى مردم ثابت نمايند.
اجراء مکر معاویه پس از مرگش نسبت به عمروعاص/ ش41 قطره 2
چون معاویه را وفات رسید، یزید لعین ، عمروعاص ملعون را بخواند و وصیتی که پدر او را کرده به وی رسانید و گفت : چنین گفته است که چون در ایام حیات و موسم زندگانی میان ما صداقت و مودّت مستحکم بود لطف کن و در سفر آخرت معاونتی فرما و به دست خویش مرا در لحد نه تا مگر به برکت دست مبارک تو این منزل نخستین که محلّ خاموشان است و مقام کفنپوشان ، بر من آسان گردد!
عمروعاص بگریست و معاویه را درآوردند و عمرو به حفره فرورفت و معاویه را در لحد راست بنهاد، و چون از اسباب دفن فراغت یافت خواست که برآید یزید شمشیر کشید و گفت : نخست بیعت کن ، آنگاه از آنجای بیرون آی !
عمرو چون حال بر آن منوال دید دانست که عقل یزید بدین دقیقه نرسد، پس روی به کالبد معاویه کرد و گفت : «أتمکرُ أنت وأنا فی هذه الحالة مردّد؟».(1)
--------------------------------------------
(1) تاريخ روضة الصفا: 5 / 2173.
اجماع بر خلافت یا بر ارتداد؟/ ش146 قطره 1
اهل تسنّن دلیل بر حقّانیت خلافت ابوبکر را اجماع مسلمانان بر خلافت او می دانند. در حالی که در سقیفه نزاع بر سر خلافت بود نه شوری و رأی همگان بر خلافت ابوبکر و پس از سقیفه هم اجماع بر خلافت او واقع نشده است.
بر فرض اجماع امّت مسلمانان بر خلافت ابوبکر صورت گرفته باشد این اجماع را با روایت ارتدّ النّاس بعد النّبي صلّی الله علیه وآله الاّ سبعة که شیعه و سنّی آن را نقل کرده اند، چگونه جمع می شود اگر اجماعی را که اهل تسنّن ادّعا می کنند صحّت دارد پس باید این حدیث که صدور آن مسلّم است، کنار بگذاریم.
و اگر این حدیث را قبول داریم باید بگوییم آنچه را که آنان اجماع می نامند یا وقوع چنین اجماعی صحّت ندارد یا اینکه آنچه را آنان اجماع نامیده اند، اجماع بر ارتداد و دور شدن و کناره گرفتن از راه حقّ و صراط مستقیم است، همانگونه که این روایت به آن تصریح می کند!
پس سزاوار است که آنچه را که سنّی ها اجماع بر خلافت ابوبکر می نامند، بدانند اتّفاق و اجماع آن ها بر پیروی از راه باطل بوده و اشتباه و گمراهی است.
اجماع خیالی/ ش211 قطره 1
به فرض كه اجماع خيالى را بپذيريم و بگوييم مردم پس از پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله ابوبكر را به عنوان خليفه رسول خدا صلّی الله علیه وآله برگزيدند. آيا اين انتخاب را خداوند پذيرفته و مورد قبول خداوند است يا این چنين نيست و هيچ گاه خداوند بر انتخاب آنان صحّه نگذاشته و آن را مورد پذيرش قرار نداده است؟
اين سئوال بسيار مهمّ و با نتيجه است كه هوشمندان بايد كاملاً درباره آن و پاسخ آن بيانديشند و با رجوع به قرآن كريم كه مورد اتّفاق فريقين است پاسخ قانع كننده آن را به صورت واضح و آشكار دريابند.
به اين جهت ما به قرآن كريم كه بيانگر دستورات خداوند بزرگ است و همچنین به روایات رجوع می كنيم، زيرا ما می توانیم مشكلات خود را با مراجعه به قرآن و عترت حلّ نموده و آن ها را برطرف سازيم.
اين مطلب نه تنها از نظر شيعيان مورد قبول مى باشد بلكه اهل سنّت نيز آن را پذيرفته و هر دو فرقه، رواياتى را در اين باره در كتاب هاى خود نقل نموده اند كه به دليل اختصار اين كتاب از بيان آن ها خوددارى مى كنيم و مى گوييم:
با مراجعه به قرآن كريم و دقّت در پيرامون آياتى كه دربارۀ مسألۀ امامت و خلافت نازل شده است ماهيّت مسأله انتخاب ابوبكر و بطلان خلافت او از ديدگاه قرآن كريم به صورت كاملاً واضح براى هوشمندانى كه جوياى حقايق هستند، روشن است.
یکی از آیاتی که به خوبی بطلان جریان سقیفه را ثابت می کند آیۀ شریفۀ «... لا ینال عهدی الظالمین»(1) «پیمان من به بیدادگران نمیرسد» می باشد که خداوند یقیناً عهد و خلافت را از آن خود می داند و می فرماید «عهدی». و آیات و روایاتی که بر این حقیقت دلالت می کند بسیار است. پس بر فرض ادّعای اجماع، هیچگونه اعتباری ندارد و جز خیال چیز بیشتری نیست.
(1) سورۀ بقره، آیۀ 124 .
اجماع در جریان سقیفه ادّعایی بیش نیست/ ش110 قطره 1
چند نکته دربارۀ ادّعای اجماع :
1. نه تنها افراد زیادی مانند سلمان و ... مخالف با جریان سقیفه بودند، بلکه طائفه های زیادی با آن مخالف بودند مانند بنی هاشم، طائفۀ مالک بن نویره، طائفۀ حضرت امّ البنین علیهاالسلام و طائفه های دیگری که به آن ها نسبت ارتداد دادند و آن ها را کشتند.
2. در جنگ های ارتداد بسیاری از افراد مخالف با سقیفه نسبت به ارتداد دادند و سپس آن ها را کشتند.
3. آیا اجماع پیش از قلع و قمع کردن مخالفین و از بین بردن آن ها بوده است یا پس از آن. اگر قبل آن بوده که لازمۀ آن این است اجماعی در کار نبوده و اگر پس از کشتن آن ها ادّعای اجماع شده که باید گفت اجماع به معنای عدم وجود مخالف با مدّعای اجماع است، پس ادّعای اجماع پس از قلع و قمع کردن و کشتار آن ها صحیح نیست.
4. اظهار نظر چندین طائفه از مسلمانان به بطلان خلافت ابوبکر و سرودن اشعار در ذمّ او و مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و اینکه خلافت از آنِ آن حضرت است.
اجماع در سقیفه بنی ساعده!! / ش296 قطره 1
نقل است که هنگام بیعت با ابوبکر در سقیفه نزدیک بود سعد بن عباده کشته شود و به نقل بخاری به سوی سعد هجوم برده می شود. در این هنگام یکی از یاران سعد میگوید: «مراقب سعد باشید که لهش نکنید! (به نقل بخاری: سعد را کشتید!)» و عمر میگوید: «او را بکشید، خدا او را بکشد!» به نقل طبری عمر بالای سر سعد میایستد و میگوید: «سعی داشتم آنگونه تو را له کنم که اعضایت از هم بپاشد!» و سعد ریش عمر را میگیرد و میگوید: «اگر فقط یک مو از ریشم بکَنی، بر نمیگردی مگر این که دندان سالم در دهانت نیست!» و بعد میگوید: «(اگر میتوانستم) تو را به همان قومی که در میانشان بودی و تبعیّت میکردی امّا مورد تبعیّت نبودی، ملحق میکردم.» پس از آن حباب بن منذر رو به انصار میگوید: «اگر بخواهیم اینها را از مدینه بیرون میکنیم.» عمر پاسخ میدهد: «در آن صورت خدا تو را بکشد.»
و حباب بن منذر هم در جواب او میگوید: «بلکه خودت کشته شوی!»(۱)
آیا این جمع، با این وضعیّت میتواند دوستانه باشد و آن را شورای حلّ عقد یا اجماع اھل حلّ و عقد بدانیم؟
(۱) رک صحیح بخاری: 8 / 27 - 28 ، تاریخ طبری: 2 / 459 .
اجماع مردم/ ش294 قطره 1
اهل تسنّن می گویند مردم اجماع کردند بر خلافت ابوبکر و به خاطر اجماع آنان، ابوبکر بر کرسی خلافت نشست.
اگر تعداد مردم شهر مدینه را حساب کنیم که در آن زمان حدود دوازده هزار نفر جمعیت داشته است، و فرض کنیم که همهٔ مردان مدینه با ابوبکر بیعت کرده اند که اینچنین نبوده، باز هم نیمی از مردم مدینه با ابوبکر بیعت نکرده اند چون نیمی از اهل شهر مدینه که حقّ بیعت داشته اند زنان بوده اند و زنان نه تنها با ابوبکر بیعت نکردند بلکه از آن ها اصلا نخواستند با ابوبکر بیعت کنند! زیرا از نظر ابوبکر و عمر زن ها دارای ارزشی نیستند که برای مسئلۀ خلافت رأی بدهند یا ندهند! و این خلاف دستور اسلام است و همۀ علمای شیعه و سنّی نوشته اند در روز عید غدیر رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند زنان نیز با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کنند و بیعت آنها به این صورت بود که پرده ای آویختند و ظرف آبی را گذاردند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دستشان در ظرف آب بود و زنان از پشت پرده دست خود را در ظرف آب قرار می دادند و به این گونه بیعت می نمودند. ولی در جریان سقیفه هیچ یک از زنان با ابوبکر بیعت نکرد چون از آنان نخواستند و علّت آن هم این است که برای زن ارزشی قائل نبودند.
بسیاری از مردان مدینه ھم حاضر به بیعت نشدند مگر پس از تھدید و به ضرب چوب و چماق طایفهٔ بنی غفاره و بنی اسلم، آیا این گونه بیعت را می توان اجماع مسلمانان بنامیم؟
احتجاج حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با طلحة بن عبیدالله/ ش47 قطره 4
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از گفتگو با زبیر، طلحة بن عبیدالله را طلبید و به او فرمود: اباعبدالله؛ تو را فرا خواندم تا سخنی از رسول خدا را به یادت بیاورم آیا نشنیدی که فرمود: بار خدایا هر کس ولایت او را پذیرفت دوست بدار و هر کس با او دشمنی کرد دشمن بدار، هر کس او را یاری کرد یاریش کن و هر کس از یاری او دست کشید یاریش مکن ؟
طلحه تو اوّلین کسی هستی که با من بیعت کرد امّا بیعت را شکستی و خداوند فرموده است : (فمن نکث فإنّما ینکث علی نفسه)[1] .
طلحه گفت : از خدا طلب آمرزش میکنم و امور الهی مقدّر و معین است . و در حالی که این ابیات را میخواند بازگشت .
ندمتُ وظلّ لحمی ولهفی مثل لهف ابی واُمی
ندمتُ ندامة الکسَعی طلبت رضا بنیجرم بزعمی[2]
پشیمان شدم و غم و اندوهم مانند اندوه پدر و مادرم است.
پشیمان شدم همچون بردگان و به گمان خودم رضایت بنی جرم را میطلبم .
وقتی جنگ آغاز شد طلحه به نبرد پرداخت امّا مروان بن حکم غافلگیرانه او را کشت . امام علیه السلام وقتی از این خبر آگاه شد فرمود: إنّا لله وإنّا إلیه راجعون .به خدا دوست نداشتم او را ببینم که زیر نور ستارگان بر زمین افتاده است . او همان گونه بود که شاعر گفته است : [3]
فتًی کان یدنیه من صدیقه إذا ما هو استغنی ویبعد الفقر
کان الثریا عُلقت بجبینه وفی خدّه الشعر أو فی جبینه البدر[4] [5]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورۀ فتح ، آيۀ 10.
[2] . مروج الذهب : 2 / 374.
[3] . شيخ مفيد روايات چندى درباره ماجراى قتل طلحة بن عبيدالله ذكر كرده است. او مىگويد: اسماعيل بن عبدالملك از يحيى بن شبل از جعفر بن محمّد از پدرش ـ امام باقر علیه السلام ـ نقل كرده كه گفت : پدرم على زين العابدين علیه السلام فرمود: مروان بن حكم به من گفت : روز جمل وقتى ديدم مردم شكست خوردند با خود گفتم : به خدا انتقامم را مىگيرم و از شرّ او رهايى مىيابم . تيرى به سوى طلحه انداختم كه به شاهرگ پايش اصابت كرد و خون شروع به ريختن كرد. تير ديگرى به سويش انداختم كه به او خورد مردم او را بلند كردند و زير درختى قرار دادند و همان جا ماند و آن قدر خون از او رفت تا مرد.ابن سليمان به نقل از ابن خيثمه مىگويد: روزى عبدالملك بن مروان از عثمان و طلحه ياد كرده و گفت : اگر پدرم او ـ طلحه ـ را نكشته بود هميشه تا امروز جراحتى در قلبم وجود داشت . عبدالملك همچنين گفت : از پدرم شنيدم كه گفت : روز جمل طلحه را ديدم كه جوشن و خودى بر تن داشت و فقط چشمانش را مىديدم با خود گفتم : چگونه به او دست يابم كه ناگاه پارگى در جوشن اوديدم ، تيرى به سوى او انداختم كه به شاهرگش نشست و آن را بريد و ديدم كه غلامش او را به دوش كشيده و برد و طولى نكشيد كه مرد. ابوسهل از حسن نقل مىكند كه وقتى طلحه تير خورد بر استرى سوار شد و به غلامش گفت : جايى پيدا كن كه به آن جا بروم . غلام گفت : نمىدانم تو را كجا ببرم . طلحه گفت : هرگز مانند امروزى را نديده بودم كه خون پيرمردى مانند من به هدر رود. حسن در اين باره مىگفت : امر خداوند معيّن و مقدّر است . شيخ مفيد گفته است : اينها اخبار مختصر و صحيحى درباره كشته شدن طلحة بن عبيدالله بود كه طرق روايت آنها از عامّه بهترين طرق و سندهاى آنها صحيحترين سندهاست و اختلافى در آنها نيست . رواياتى كه دلالت دارند طلحه بر جنگ اصرار داشت و پشيمان و نادم نشد موافق عقيده حشويه و خلافت مذهب معتزله است و گواه بر بطلان توبه اوست كه ادّعا مىكنند. نك : مصنّفات شيخ مفيد: 1 / 383 و 384.
[4] . مروج الذهب : 2 / 373.
[5] . نبرد جمل : 122.
احتیاج نداشتن امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوبکر، و احتیاج ابوبکر به حضرت امیرالمؤمنین علی / ش182 قطره 1
در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به دستور خداوند به عنوان خلافت معرّفی شدند که هیچگاه احتیاجی به ابوبکر و عمر و... نداشتند و در سقیفه کسی انتخاب شد که او و افراد پس از او همیشه احتیاج به کمک حضرت امیرالمومنین علیه السلام داشتند.
اختر کاوان یا درفش کاویانی/ ش46 قطره 5
اختر کاوان یا درفش کاویانی
بدان که از جمله بیرقهای تاریخچه دنیا اختر کاویان است که آن را اخترکاوان با کاف و واو بر وزن اختر شاهان هم استعمال میکنند علی سبیل التخفیف و درفش کاویانی هم بر آن اطلاق مینمایند و اینها بنابر آنچه در برهان قاطع است نام علم افریدون باشند و آن از کاوه آهنگر اصفهانی بود. پادشاهان عجم بعد از شکست ضحّاک آن را بر خود شکون گرفته بودند و آن چرمی بود که کاوه آهنگر به وقت کار کردن بر میان خود میبست .
گویند: حکیمی بوده است در علوم طلسمات بغایة ماهر شکل صد در صدی بر آن نقش کرده بود و بعضی گویند شکلی از سوختگی های آتش در آن چرم به هم رسیده بود که این خاصیّت را داشت یعنی در هر جنگ که آن همراه بود البتّه فتح میشد و آن را مرصّع کرده بودند و در زمان حضرت رسالت پناه صلّی الله علیه وآله به دست مسلمانان افتاد آن را پاره پاره نمودند و بر مسلمانان قسمت کردند.
این ناچیز گوید: ظاهر این است که مراد صاحب برهان قاطع از زمان حضرت رسالت زمان اسلام باشد زیرا که افتادن آن بیرق به دست مسلمین در زمان خلافت عمر بن الخطاب (علیه اللعنة والعذاب) بوده است کما لایخفی علی الواقف بالسیر والتواریخ .
و از بعضی از تواریخ معتبره نقل شده است که از جمله مقاماتی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اعمال علم جفر فرموده و او را به مردم ارائه نموده پر کردن عدد آن پوستی است که در مقابل علم کاوه آهنگر اصفهانی ترتیب داد که بدین واسطه لشکر اسلام غلبه بر لشکر فرس و عجم نمودند.
و کیفیّت این اجمال آن است که ضحاک که علی الأصحّ خواهرزاده جمشید و برادرزاده شدّاد صاحب بهشت ارم است مردی متهوّر و سفّاک بود و او را بیوراسب میگفتند یعنی صاحب ده هزار اسب چه همیشه در اصطبل او ده هزار اسب بسته بود و عجم او را دهآک میگفتند یعنی صاحب ده عیب و آن عیوب این است که : 1 ـ قلّت حیا 2 ـ قصر قامت 3 ـ کثرت اکل 4 ـ زشتی صورت 5 ـ نخوت 6 ـ افراط ظلم 7 ـ فحّاشی در گفتار 8 ـ تعجیل در امور 9 ـ بلاهت 10 و بددلی . و اوّلین امری قبیح و فعلی شنیع که از او صادر شد قتل پدرش بود و بعد از آن برگزیدنش سفّاکان و خونریزان را و بعد از اینها بیاعتنائیش بود به متظلّمان .
و در تاریخ به حدی است که گویند ضحّاک را با جنّی دوستی بود و آن جنّ قلم زرّین مجوّفی به ضحّاک داده گفت هر گاه تو را میل به زنی یا پسری باشد این قلم را در دهان گیر و به جانب او بدم فی الفور مطیع تو شود و شیفته تو گردد.
و بالجمله در ایّام سلطنتش دو قطعه گوشت به هیئت دو مار از دوشهای ضحّاک برآمده و از آنها المی عظیم به او میرسید و اطبّاء از معالجه آن عاجز شدند آن جنّی که با او دوست بود گفت : علاج این وجع مرهمی است که از مغز سرآدمی ساخته شود.
بنابراین آن ملعون هر روز دو نفر از رعیّت را میکشت و مرهم از مغز سر آنها ترتیب داده به او تسکین وجع خود مینمود بعد از مدّتی نفیر عام برآمده کاوه آهنگر اصفهانی که دو پسر او را به امر ضحّاک کشته بودند خروج کرده چرم پاره را که حدّادان در وقت کار بر کمر بندند بر سر چوبی نموده فریاد برآورد که هر که طالب شاه افریدون است با من موافقت نماید پس خلایق با او موافقت نموده به البرز کوه رفتند و فریدون را که ضحّاک او را در آنجا حبس نموده بود از حبس درآورده بر سریر سلطنت و حکمرانی نشانیدند و متوجّه دفع ضحّاک شدند و ضحّاک را گرفته دوالی از پس سرش تا کمرگاه او بریده بر دست او بستند و وی را به کوه دماوند برده به قتل رسانیدند.
پس فریدون آن چرم پاره را که کاوه در حین خروج بر سر چوب کرده بود به جواهر و یواقیت و زمرّد گرانبها مرصّع نموده و به درفش کاویان موسوم ساخت و هر یک از سلاطین کیانی که بر سریر سلطنت مینشست از جواهر چیزی بر آن میافزود تا به حدّی رسید که مقوّمان از قیمتش عاجز آمدند و در برابر هر لشکر که آن درفش را بلند مینمودند فی الفور شکست خورده و منهزم میشدند و این به واسطه عددی بود که از شراره آتش در آن چرم پر شده بود.
و چون لشکر اسلام در زمان خلافت عمر (لعنة الله علیه) با سلطان عجم که نام او یزدجرد بود بنای حرب گذاشتند چندین مرتبه عرب و لشکر اسلام شکست خورده منهزم شدند و این خبر به مدینه رسید عمر خودش اراده نمود که به سمت عجم برود پس در این خصوص با حلّال مشکلات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مشورت نمود.
حضرت فرمود:
إنّ هذا لأمر لم یکن نصره لأحد لا بکثرة و لا بقلّة وهو دین الله الّذی أظهره وجند الله الّذی أعدّه وأمدّه حتّی بلغ ما بلغ وطلع حیثما طلع کن قطباً واستدر الرّحی بالعرب إنّ الأعاجم أن ینظروا إلیک یقولون هذا أصل العرب فإذا اقتطعتموه استرحتم فیکون ذلک أشدّ لکلبهم علیک وطمعهم فیک .
این کارى بود که نه پیروزى در آن به انبوهى لشکر بود و نه شکست در آن به اندک بودن آن . آن دین خدا بود که خدایش پیروز گردانید و لشکر او بود که مهیّاى نبردش کرد و یاریش داد. تا به آنجا رسید که باید برسد و پرتوش بر آنجا تافت که باید بتابد. خداوند ما را وعده پیروزى داده و خدا وعده خویش برمى آورد و لشکر خود را یارى مى دهد.
پس از آن فرمود: که غلبه عجم به واسطه آن عددی است که از شراره آتش در چرم دامن کاوه پر شده است پوستی حاضر کنید که من پر کنم آن پوست را از عددی که غالب باشد بر عدد درفش کاویان پس پوستی را حاضر ساخته و حضرت آن را از اعداد پر نموده و فرمود که آن را عَلَم مانند در مقابل درفش کاویان بدارند.
و بنا بر نقل سید سند جزائری در شرح غوالی اللّئالی بخواهش عمر (ملعون) حضرت امام حسن علیه السلام را هم همراه لشکر اسلام روانه عجم فرمود و در این مرتبه بعد از تقابل فریقین لشکر اسلام غالب شدند و یزدجرد فرار کرد و دختران او اسیر شدند و غنایم بسیار به دست اهل اسلام آمد، از جمله همین درفش کاویان بود که جواهراتش در میان ایشان تقسیم شد.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] العبقری الحسان : النجم الأزهر، 2 / 118 .
اختلاف خلفاء چه نتیجه ای دارد؟/ ش192 قطره 1
اگر کسی را که مردم یا خلیفۀ قبل، او را به خلافت برگزیده اند تصریح کند که خلیفۀ قبل از او لیاقت خلافت را نداشته، آیا آیندگان باید خلیفۀ قبلی را خلیفۀ رسول خدا بدانند یا غاصب خلافت رسول خدا؟ مثلا ابوبکر را هم عمر گفته است سزاوار خلافت نبوده و هم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبۀ شقشقیّه تصریح کرده اند که او سزاوار خلافت نبوده، حال آیا مردم باید ابوبکر را خلیفۀ خدا بدانند یا غاصب خلیفۀ واقعی رسول خدا صلّی الله علیه وآله ؟
اختلاف میان اهل بیت علیهم السلام و خلفای اهل تسنّن/ ش17 قطره 4
يكى از مطالبى كه سنّى ها به گمان خود به آن استدلال نموده و مى گويند ميان اهل بيت پيامبر عليهم السلام و خلفاء مخالفتى وجود نداشته و بنابر اين خاندان آن حضرت، آنان را به عنوان خلافت نپذيرفته اند، اين است كه آنها مى گويند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام برخى از فرزندان خود را به نام خلفاء نام گذارى نموده اند و اين دليلى بر پذيرش و رضايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از آنان مى باشد.
اگر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از خلافت ابوبكر، عمر و عثمان ناراضى بودند فرزندان خود را به نام آنان نمى گذاردند، بنابراين، اين گونه نامگذارى به معناى قبول داشتن آنها و وجود نداشتن اختلاف ميان آن حضرت و آن سه نفر مى باشد!
در پاسخ به اين پندار مى گوييم: این پندار پاسخ های متعدّدی دارد که یکی از آن ها جواب نقضی است اگر نامگذارى بر فرزندان به اسم بعضى از افراد دليل بر وجود نداشتن اختلاف ميان آنها مى باشد، نام نگذاردن فرزندان هم دليل بر وجود اختلاف و دشمنى ميان آنها مى باشد بنابراين چون ابوبكر، عمر، عثمان و معاويه هيچكدام نام فرزندانشان را به نام هاى حسن و حسين و على و... نگذاردند دليل بر اين است كه اين نام ها كه بسيار محبوب رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم بود، خوشايند آنها نبود، بگونه اى كه حتّى هيچكدام از آنها حتّى يك نفر از فرزندان خود را به نام آنان نام گذارى نكرد. پس اين گواه و دليل روشنى است كه ميان آنها و اهل بيت عليهم السلام نه تنها دوستى و محبّت، نبوده، بلكه عداوت، مخالفت و ناراحتى ميان آنها وجود داشته است.
اين حقيقت در زمان معاويه كه دست پروردۀ ابوسفيان و حاكم شام از طرف عمر بود بسيار واضح تر و آشكارتر مى گردد؛ زيرا او نه تنها نام فرزندان خود را اسم اهل بيت عليهم السلام نامگذارى نكرد، بله مردم عموماً در سراسر شام كه در تحت سيطرۀ او بود، با اين نام ها آشنايى نداشتند تا چه رسد به اينكه آن نام مقدّس اهل بیت علیهم السلام را بر فرزندان خود بگذارند. و جاى تعجّب است كه بسيارى از مردم شام گمان مى كردند كه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم خويشاوندان و نزديكانى جز معاويه و بستگان او نداشته است!
جريان متعدّدى كه علماى سنّى در كتاب هاى خود نوشته اند بر اين واقعيّت ها دلالت دارد.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 134
ادّعای اجرای عدالت و امنیت/ ش34 قطره 3
در طول تاریخ افراد زیادی از کسانی که به قدرت رسیدهاند ادّعای اصلاح جامعه و پاکسازی آن را داشتهاند. ولی این گفته از مرز ادّعا نگذشته و هیچگاه به حقیقت نپیوسته است .
هیچ زمانی نبوده است که جهان از مظلومان ، محرومان و ستمدیدگان خالی باشد و این بهترین دلیل و گواه بر این نکته است که تاکنون هیچ حکومتی نتوانسته است عدالت و امنیت را در جهان حاکم سازد.
چون وجود مظلومان و محرومان دلیل بر عدم وجود دولت مصلح و اصلاحگر است ، لازمه حکومت عدالت گستر و اصلاحگر، عدم وجود افراد مظلوم در میان جامعه است . بنابراین در دولت جهانی مصلح عالم حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه ـ که تنها حکومت اصلاحگر جهانی است ـ در هیچ نقطه گیتی فردی مظلوم و ستمدیده وجود نخواهد داشت ؛ زیرا همه مظلومان بر اساس اجرای عدالت به حقّ خود میرسند و همه مظلومان جهان از ظلم و ستمِ ستمگران نجات مییابند و در پناه حکومت دادگر و عدالتگستر امام عصر عجّل الله تعالی فرجه از آسایش و امنیت کامل برخوردار میشوند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» اصلاح کشور را در صورتی میدانند که مظلومان جامعه در امنیت قرار گرفته و از ظلم و ستم زورگویان در امان باشند. پس وجود امنیت در جامعه ، از شرایط حکومت اصلاحگر است و هر حکومتی که خواستار اصلاح است باید بندگان مظلوم و افراد ستمدیده را در پناه حکومت عادلانه در امنیت قرار دهد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
أللّهمّ إنّا أردنا... أن نظهر الإصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک.[1]
خداوندا؛ ما اراده نمودیم ... که اصلاح را در میان شهرهای تو ظاهر سازیم تا افراد مظلوم از بندگان تو در امنیت قرار گیرند.
بنابراین در امنیت قرار گرفتن مظلومان و ستمدیدگان ، در گرو وجود حکومت اصلاحگر است وگرنه وجود افراد ستمدیده و مظلوم در جامعه همچنان ادامه خواهد داشت.
----------------------------------------------
[1] نهج البلاغه : خطبۀ 131 .
ادّعای اجماع(2)/ ش260 قطره 1
یکی دیگر از ادلهٔ بطلان ادّعای اجماع که برخی از علمای اهل تسنّن آن را طرح کرده اند، این است که بر فرضی که اجماع بر خلافت ابوبکر باشد ـ که به تصریح بسیاری از علمای اهل سنّت و... نیست ـ اجماعی که به ضرب پول و رشوه درست شده باشد، چه اثری دارد، اگر واقعاً یک اجماع واقعی صورت گرفته پس آن ها چه نیازی به رشوه دادن داشتند؟ چرا پول های گزاف و وعده های مهمّ را به افراد سرشناس می دادند؟
در جریان غدیر هیچگاه هیچ گونه رشوه دادن و رشوه خواری وجود نداشت ولی پیروان سقیفه برای استحکام حکومت خود چون پشتوانۀ الهی نداشت، مجبور به رشوه دادن شدند مانند رشوه دادن به ابوسفیان و بعضی از زنان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و....
ادّعای اجماع (1)/ ش84 قطره 1
اهل تسنّن می گویند بر خلافت ابوبکر اجماع واقع شده و چون اجماع بر خلافت او شده پس کسی نمی تواند با اجماع مسلمین مخالفت کند و مجبور است خلافت ابوبکر را بپذیرد. در پاسخ به این مطلب می گوییم ادّعای اجماع بر خلافت ابوبکر هیچگونه اساسی ندارد و هیچ یک از مسلمانان مجبور به اطاعت از چنین اجماعی که ادّعا شده نیستند.
برای توضیح این مطالب می گوییم اجماعی که ادّعا شده برای خلافت ابوبکر واقع شده در چه زمان و در کجا بوده، آیا در سقیفه قبل خلافت ابوبکر اجماع شده است که ابوبکر را خلیفۀ مسلمانان قرار دهند؟ یا پس از جریان سقیفه و پس از چندین روز اجماع شده است؟
اگر بگویند در سقیفه اجماع واقع شده است که خلافت ابوبکر را قبول کنند و او را به عنوان خلیفۀ مسلمین تعیین کنند، در پاسخ به آن ها می گوییم اوّلاً که این چنین اجماعی یقیناً واقع نشده و جزء چند نفر انگشت شمار در سقیفه با ابوبکر بیعت نکرده اند و تعداد کسانی که در سقیفه با خلافت ابوبکر مخالفت کردند که آن ها انصار و طرفداران سعد بن عباده بودند بیشتر از کسانی بودند که با ابوبکر در سقیفه بیعت کردند. و ثانیاً اهل تسنّن می دانند که این چنین اجماعی در سقیفه واقع نشده است و می گویند چند روز پس از جریان سقیفه اجماع واقع شده است، نه در سقیفه و در همان ساعت های بیعت با ابوبکر این واقعیّتی است که علمای اهل تسنّن آن را می پذیرند و در سقیفه قبل از بیعت با ابوبکر اجماعی واقع نشده. پس بیعت با ابوبکر در سقیفه بر اساس اجماع نبوده است. و ثالثاً عمر خودش گفته است که بر خلافت ابوبکر اجماعی واقع نشده است.
ادّعای بی دلیل/ ش283 قطره 1
* علمای اهل تسنّن، جمله ای را که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبۀ غدیر فرموده اند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» به معنای دوستی و محبّت گرفته اند نه اولی به نفس بودن و سروری بر همه و این کاملاً اشتباه است به دلیل های فراوانی که وجود دارد.
یکی از آن ادلّه این است. اگر خطبه یا نوشته ای جمله های آن از هم جدا باشد و در ارتباط با هم نباشد، در معنی نمودن آن ها می توان به جملات دیگر توجّهی نکرده و جملۀ مورد نظر را معنی نمود. امّا اگر خطبه یا نوشته ای مطالب آن مربوط به یکدیگر باشد، از نظر علمی هیچگاه نمی توان یکی از جمله های آن را بدون توجّه به ارتباط آن با جمله های دیگر معنی نمود؛ زیرا جمله هایی که در یک خطبه یا یک نوشته با هم در ارتباط هستند، باید به ارتباط آن ها با یکدیگر توجّه کرد و سپس جملۀ مورد نظر را معنی نمود.
با توجّه به این مقدّمه چون خطبۀ عظیم غدیر دارای جمله های زیادی است و با هم در ارتباط هستند، اگر جمله ای از آن خطبه را بخواهیم معنی کنیم باید جمله های دیگر را نیز در نظر داشته باشیم و چون جملۀ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را به معنای محبّت و دوستی معنی کنیم با بسیاری از جمله های دیگر این خطبه منافات دارد، نمی توانیم آن را به معنای دوستی معنی کنیم.
نکتۀ مهمّ این است که در خود این جمله دلایل و قرائنی است که نمی توان را به معنای دوستی معنی کنیم.
بنابراین به هیچ وجه نمی توان گفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله را که فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» دلیل بر محبّت و دوستی بگیریم. پس معنای صحیح آن همان اولی به نفس بودن و سروری است و هیچ راهی وجود ندارد که ما این جملۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله را به معنای محبّت و دوستی بگیریم پس معنایی که علمای اهل تسنّن برای این جمله کرده اند ادّعایی است بدون دلیل.
ارادۀ خدا و فتح و پيروزی امام زمان ارواحنا فداه / ش3 قطره 1
ارادۀ خداوند به انجام هر كارى تعلّق بگيرد همۀ مقدّمات آن فراهم مى شود و موانعش برطرف مى گردد بر اثر اراده و امر خداوند در عالم مادّه و ضد مادّه، در جهان مرئى و نامرئى هر شىء كثير، كثرت خود را از دست مى دهد و هر شىء قليل، به كثرت و عظمت مى رسد.
امام صادق علیه السلام در پاسخ شخصى كه سؤال كرد چگونه امام عصر ارواحنا فداه، كفّار و منافقين شرق و غرب را در عصر ظهور به قتل مى رسانند، فرمودند:
اِنَّ اللهَ اِذا اَرادَ اَمْرآ قَلَّلَ الْكَثيرُ، وَكَثَّرَ الْقَليل (1)
براستى كه خداوند هرگاه انجام امرى را اراده نمايد، كثير را قليل و اندك و كم را كثير و فراوان مى نمايد.
با اين بيان، براى خداوند قليل و كثير تفاوتى ندارد. او نه تنها مى تواند آثار كثرت را از كثير و آثار قلّت را از قليل بگيرد؛ بلكه مى تواند آثار كثرت را به قليل و آثار قلّت را به كثير بدهد. بنابراين گروهى اندك كه سراسر وجود خود را از محبّت و اشتياق خاندان وحى سرشار نموده و ولايت آن بزرگواران را در اعماق قلب خود جاى دادهاند مىتوانند با همۀ كفّار و منافقين جهان به پيكار برخيزند و در مدّتى كوتاه همۀ آنان را به هلاكت برسانند به گونه اى كه نشانه اى از آنان باقى نماند. اين ها همه بر اثر قدرت اراده و امر خداوند است كه اين گونه تحولّات عظيم را در سراسر جهان ايجاد مىكند اراده خداوند بر اين قرار گرفته است كه در روزگار ظهور مالكيت و حكومت در انحصار قدرت هاى الهى باشد و همۀ مخالفان با همۀ كثرتشان نابود شوند و هيچ كس به عبادت و بندگى غير خدا نپردازد. چون خداوند چنين مى خواهد اينچنين خواهد شد. او خود فرموده است :
اَلْمُلْکُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمن (2)
پادشاهی در آن روز، از آنِ خدای مهربان است.
آرى در روز ظهور مالكيت در انحصار قدرت هاى رحمانى خواهد بود آن ها با توانائى هاى الهى چنان بر عرصۀ گيتى حكومت مى كنند، كه نشانه اى از ظلم ستمگران و اثرى از اعمال ننگين جبت و طاغوت و حاميان آنان باقى نخواهد ماند.
امام باقر عليه السلام مى فرمايند:
يُميتُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَبِاَصْحابِهِ الْبِدَعَ وَالْباطِلَ كَما اَماتَ السَّفَهَةُ الْحَقَّ حَتّى لايُرى اَثَرٌ مِنَ الظُّلْم (3)
خداوند به وسيلۀ حضرت مهدى ارواحنا فداه و ياوران حضرتش بدعت ها و امور باطل را نابود مى كند همان گونه كه سفيهان حقيقت را از بين بردند ـ بطورى كه نشانه اى از ظلم ديده نشود.
(1) منتخب الأثر ص 471.
(2) سورۀ فرقان، آيۀ 26.
(3) منتخب الأثر ص 470.
ارادۀ خداوند از علل مهمّ تسخیر جهان/ ش63 قطره 5
ارادۀ خداوند به انجام هر کاری تعلّق بگیرد همۀ مقدّمات آن فراهم میشود و موانعش برطرف میگردد بر اثر اراده و امر خداوند در عالم مادّه و ضد مادّه ، در جهان مرئی و نامرئی هر شیء کثیر کثرت خود را از دست میدهد و هر شیء قلیل ، به کثرت و عظمت میرسد.
امام صادق علیه السلام در پاسخ شخصی که سؤال کرد چگونه امام عصر ارواحنا فداه، کفّار و منافقین شرق و غرب را در عصر ظهور به قتل میرسانند، فرمودند :
«اِنَّ اللهَ اِذا اَرادَ اَمْراً قَلَّلَ الْکثیرُ، وَکثَّرَ الْقَلیل»[1]
«براستی که خداوند هرگاه انجام امری را اراده نماید، کثیر قلیل و اندک و کم را کثیر و فراوان مینماید».
با این بیان ، برای خداوند قلیل و کثیر تفاوتی ندارد. او نه تنها میتواند آثار کثرت را از کثیر و آثار قلّت را از قلیل بگیرد بلکه میتواند آثار کثرت را به قلیل و آثار قلّت را به کثیر بدهد. بنابراین گروهی اندک که سراسر وجود خود را از محبّت و اشتیاق خاندان وحی علیهم السلام سرشار نموده و ولایت آن بزرگواران را در اعماق قلب خود جای دادهاند میتوانند با همۀ کفّار و منافقین جهان به پیکار برخیزند و در مدّتی کوتاه همۀ آنان را به هلاکت برسانند به گونهای که نشانهای از آنان باقی نماند. این ها همه بر اثر قدرت اراده و امر خداوند است که این گونه تحولّات عظیم را در سراسر جهان ایجاد میکند اراده خداوند بر این قرار گرفته است که در روزگار ظهور مالکیت و حکومت در انحصار قدرتهای الهی باشد و همۀ مخالفان با همۀ کثرتشان نابود شوند و هیچ کس به عبادت و بندگی غیر خدا نپردازد. چون خداوند چنین میخواهد این چنین خواهد شد. او خود فرموده است :
«اَلْمُلْک یوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمن»[2]
در آن روز فرمانروایی مطلق برای خدای رحمان ثابت است.
آری در روز ظهور مالکیّت در انحصار قدرتهای رحمانی خواهد بود آنها با توانائیهای الهی چنان بر عرصه گیتی حکومت میکنند، که نشانهای از ظلم ستمگران و اثری از اعمال ننگین جبت و طاغوت و حامیان آنان باقی نخواهد ماند.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«یمیتُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَبِاَصْحابِهِ الْبِدَعَ وَالْباطِلِ کما اَماتَ السَّفَهَةُ الْحَقَّ حَتّی لایری اَثَرٌ مِنَ الظُّلْم»[3]
«خداوند به وسیله حضرت مهدی ارواحنا فداه و یاوران حضرتش بدعتها و امور باطل را نابود میکند همان گونه که سفیهان حقیقت را از بین بردند ـ بطوری که نشانهای از ظلم دیده نشود».
----------------------------------------------------------------------
[1] منتخب الأثر ص 471.
[2] سورۀ فرقان، آیۀ 26 .
[3] منتخب الأثر ص 470.
از آثار سقیفه/ ش265 قطره 1
در جریان غدیر بر عزّت و عظمت اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله افزوده شد و پس از جریان سقیفه، شوکت آن بزرگواران و عظمت آنان درهم شکسته شد و بر خلاف دستور خداوند در آیۀ مودّت، مردم مودّت آنان را از دست دادند و به دشمنی با ایشان پرداختند.
از آثار مهمّ سقیفه/ ش126 قطره 1
نتیجۀ سقیفه شورای عمر و سپس، به حکومت رسیدن بنی امیّه و بنی العبّاس بود که در قتل یکدیگر تلاش کردند و بسیاری از افراد دو گروه به دست دیگری کشته شدند.
آیا خلفای بنی العبّاس برحق بودند یا خلفاء بنی امیّه یا هر دو یا هیچکدام؟
آیا ممکن است هم بنی العبّاس و هم بنی امیّه هر دو برحق باشند؟
پس یا هر دو یا یکی از آن دو باطل بودند که این نتیجۀ سقیفه و شورای عمر بود.
عبّاسيان در تعقيب بنى اميّه هر چه توانستند كردند، در بصره و كوفه و شام هر جا يكى از ايشان را يافتند بى دريغ كشتند. قبر معاويه بن ابى سفيان را شكافتند و در آن چيزى غبار مانند يافتند و هم قبر يزيد بن معاويه را شكافتند و استخوان پوسيده وى چون خاكستر بود.
پس از سفّاح رغبت انتقام جوئى عبّاسيان آرام نشد و در همۀ دوران اوّل عبّاسى تعقيب و قتل امويان دوام داشت و ذكر و یاد حوادث پيشين مايه تهييج خاطر خليفگان بود كه از يادآورى قتل امويّان مسرور و شادمان می گشتند.
«ابن دأب» كه از خواصّ «هادى» بود گويد: نيمه شبى مرا به حضور خليفه خواندند وقتى به حضور رسيدم جزوه اى به دست داشت و در آن مى نگريست. به من گفت: امشب مرا از ياد آن خون ها كه بنى اميّه و بنى مروان از خاندان ما ريختند خواب نبرد.
گفتم: در عوض عبدالله بن على در فلسطين فلان و فلان را كشت و نام همۀ مقتولان را ياد كردم و عبدالصمد بن على در حجاز به همين مقدار كشت. ديدم كه هادى از یاد کردن مقتولان بنى اميّه خرسند شد.
مأمون نيز بر روش اسلاف خويش بود. وى فرمان داده بود كه در همۀ ولايت هاى اسلام معاويه را بر منبر لعن كنند.
روش عبّاسيان در قتل و زجر امويّان و مصادره اموالشان و نبش قبور و لعن خليفگان قديم بر منبر كه مايۀ رضايت شيعيان علوى و دوستان خاندان عبّاسى بود مردم عرب را كه تمايلات اموى داشتند ناراضى كرد. نفوذى كه ايرانيان در دربار عبّاسيان داشتند و مناصب معتبر يافتند در تحريك عرب مؤثّر بود و فتنه هاى بسيار در ولايت هاى اسلام خاصّه در شام و حجاز و مصر پديد آمد كه هميشه خاطر عبّاسيان را مشغول مى داشت.(1)
(1) تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2 / 97 .
از پی آمدهای غصب خلافت در سقیفه/ ش102 قطره 1
غصب خلافت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و امتداد آن تا غيبت صغرى و غيبت كبرى، نه تنها اهل بيت عليهم السلام را خانه نشين ساخت و آنان را از حقّ مسلّم خويش محروم نمود بلكه دوستان و ياوران آن بزرگواران را نيز، در انجام وظايف بزرگى كه داشتند جلوگيرى نمود.
اين سايۀ شوم از روز غصب خلافت در سقيفه بر سر جامعه استقرار يافت و خاندان وحى و شيفتگان آنان را از حقوق آسمانى محروم ساخت و سرزمين وحى را در اختيار دشمن قرار داد. اين جنايت همچنان ادامه خواهد يافت تا روزگارى كه منجى عالم بشريّت از پرده غيبت درآمده و نه تنها خانه خدا بلكه همه اماكن مقدّس را از دست غاصبان بيرون آورد.
حضرت امام صادق عليه السلام در تأويل آيۀ شريفۀ «وَاللَّيْلِ إِذا يَسْرِ»(1) فرمودند:
هِيَ دَوْلَةُ حَبْتَر فَهِى تَسْري اِلى قِيامِ الْقائِم.(2)
اين حكومت حبتر(3) است كه تا قيام حضرت مهدى (ارواحنا فداه) جريان دارد.
آنگاه كه اذن الهى صادر شود و حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه، دشمنان خدا را از خاك تيره درآورند و انتقام حضرت فاطمۀ زهرا عليها السلام را از آنان بگيرند، شيعيان همچون شيران خروشان بر دشمنان حمله ور مى شوند و وارثان غاصبان فدك را به درك مى فرستند.
در آن زمان، شيعيان و دوستان خاندان وحى عظمت و اصالت خود را مى يابند و وحشتى كه تا آن زمان در آنان خواهد بود ريشه كن مى شود و دلاورى و شهامت جانشین ضعف و ناتوانی مى شود.
1) سورۀ فجر، آيۀ 4.
2) بحار الأنوار: 78 / 24.
(3) حبتر نا اولین غاصب حقّ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.
از پیامدھای سقیفه اعمال نظریات شخصی و مغایر با حکم رسول خدا صلی اللہ علیه و آله/ ش298 قطره 1
یک ایراد زبیر و طلحه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این بود که آن حضرت اموال را میان مسلمانان به صورت مساوی تقسیم می نمودند. آن دو نفر می گفتند اموال نباید به صورت مساوی تقسیم شود، نباید حق ما به اندازۂ دیگران باشد، بلکه ما چون در راہ اسلام زحمت کشیدہ ایم باید حقّی بیشتر از دیگران داشته باشیم!
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در پاسخ طلحه و زبیر فرمودند: من ھمانگونه که رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله عمل می نمود، رفتار می کنم و این حکمی است که قرآن کریم بر آن دلالت می کند. بنابر این من ھمانگونه که رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله عمل نمودند فرقی میان مسلمانان در این بارہ قائل نیستم و اموال را میان ھمهٔ آنان به تساوی تقسیم می کنم.
از این فرمایش که آن را ابن ابی الحدید در شرح نھج البلاغه و دیگران در کتاب ھای خود نقل کردہ اند دو مطلب استفادہ می شود.
۱۔ کلام ابوبکر که گفته بود به نظر من تساوی از تقسیم اموال میان مسلمین خوب است اشتباہ بودہ؛ زیرا بر فرض ابوبکر خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله باشد، باید بگوید حکم خدا و رسول او این چنین است نه آنکه بگوید به نظر من این کار بھتر است.
۲۔ مطلب دوّم که اشتباہ بودن کار عمر است که دستور خدا و حکم رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله را دربارۂ تساوی در تقسیم اموال میان مسلمانان ردّ کردہ است و میان مسلمانان فرق گذاردہ است، او بر فرض خلیفۀ رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله بود، نباید حکم خدا و رسول خدا را دربارۂ تساوی در تقسیم اموال تغییر دھد.
از پیامدهای مهمّ سقیفه/ ش227 قطره 1
یکی از پیامدهای مهمّ سقیفه به حکومت رسیدن عمر است که بسیار تندخو و خشن بود ولی رسول خدا بسیار مهربان بودند خداوند در این باره می فرماید:
(فبما رحمةٍ من الله لِنت لهم ولو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک...)(1)
«ای پیامبر به سبب رحمتی از خداوند به آنان نرم خوی شدی و اگر درشت خوی و سنگدل بودی از اطرافت پراکنده می شدند ... ».
و در خلافت عمر که از پیامدهای مهمّ سقیفه بود آن چنان تندخویی می کرد که یک بار باعث ارتداد و کافر شدن پانصد و یک نفر شد! این چنین فردی با چنین خشونت و تندخویی می تواند خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد؟! این از آثار و پیامدهای سقیفه است به این جریان توجّه کنید:
يك خشونت عمر پانصد و يك نفر را مرتد كرد
«بر اثر يك تندى عمر، «جبلة بن الايهم» - كه بزرگ طائفه «غسان» بود و تازه اسلام آورده بود - از اسلام بيرون رفت، و در نتيجه، او و پانصد و یک نفر از طائفه اش مرتد شده و به پادشاه روم پناه بردند(2)، در صورتى كه عمر مى توانست با نرمى آن مرد عرب را كه سيلى خورده بود راضى كرده و به گرفتن پول از قصاص صرف نظر نمايد – چنانكه «مغيرة بن شعبه» را از حدّ رجم خلاص نمود، و از سنگباران نجات داد(3) و در آن صورت «جبله» بر دين اسلام ثابت می ماند.
حال آنكه عمر با بزرگ منشى افرادى همچون «جبلة» سختگيرى مى كرد، ولى با «مغيره» و «معاويه» كه براى او متواضع بودند، سختگيرى نمى نمود.
اما اگر داستان «جبله» در زمان پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم اتّفاق افتاده بود، قطعاً پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم سختگيرى نمى كرد، و با گرفتن پول، حقّ آن مرد عرب را زنده مى كرد، و در نتيجه پانصد و یک نفر را از ارتداد نجات مى داد.
واين است فرق ميان پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم - كه با نرمى رفتار مى كرد و با مال تأليف بر اسلام مى نمود - با ديگران، به همين خاطر است كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به اولاد عبدالمطلب فرمود:
يا بني عبدالمطلب؛ إنّكم لن تسعوا النّاس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم. (4)
شما نمى توانيد، مردم را با مال راضى نمائيد، پس با اخلاق خوش آن ها را نگاه بداريد.
پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم در اثر نرمى و حسن خلق، مسلمانان را جمع فرمود، و چنين نبود كه همه آن ها طعم ايمان را چشيده باشند، و ايمان در دل آن ها جا گرفته باشد؛ بلكه آن ها در اثر اخلاق پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و بخشش اموال، تأليف قلب مى شدند، و به همين جهت براى «مؤلّفة القلوب» سهمى از زكات معيّن شد.»(5)
(1) سورۀ آل عمران، آیۀ 159.
(2) مروج الذهب: 2 / 85.
(3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 12 / 241.
(4) بحارالأنوار: 71 / 384 ح 22.
(5) تاريخ أميرالمؤمنين عليه السلام: 1 / 47 .
از تفاوت ھای غدیر و سقیفه/ ش252 قطره 1
در جریان غدیر شیطان و لشکریان او غمگین و غضبناک شدند و در سقیفه اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله.
آیا غمگین شدن اھل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله دلیل بر بطلان سقیفه نیست؟ آیا غمگین شدن شیاطین و لشکریان او دلیل بر صحت جریان غدیر و خلافت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام نیست؟
از حاضران در مسجد النبی در آن زمان، تا زائران مسجد النبی صلّی الله علیه وآله در همۀ اعصار/ ش5 قطره 2
از حاضران در مسجد النبی صلّی الله علیه وآله و شنیدن خطبۀ با عظمت حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام در آن زمان، تا زائران مسجد النبی در همۀ اعصار، باید از گفتار و خطبۀ آن حضرت و رفتار و وصیّت آن بزرگوار درس گرفته و بگیرند که یگانه دختر رسول خدا صلّی الله علیه وآله نه تنها یک لحظه به سقیفه نشینان اعتقاد نداشتند، بلکه با تمام وجود به مخالفت با آنان پرداختند و از خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام حمایت و دفاع نمودند. و در این راه نه تنها آن بزرگوار، بلکه فرزند مظلومشان حضرت محسن علیه السلام نیز به شهادت رسیدند. آن حضرت با رفتار و گفتار خود برائت از سقیفه نشینان را اظهار کردند و از حقّ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دفاع نمودند.
* * *
با توجّه به آیۀ تطهیر و عظمت شخصیّت حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام، آیا کسی می تواند خود را مسلمان بداند و راه و روشی غیر از راه آن حضرت را بپیماید؟
آیا کسی می تواند غیر از حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام را اُسوه و الگوی خود قرار دهد؟ حتّی بزرگترین شخصیّت عالم حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف، حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام را اسوۀ خود قرار داده اند:
و به این گونه برائت خود را از سقیفه نشینان اظهار فرموده اند.
پس بر همۀ دوستان و شیعیان امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف لازم است از آن حضرت پیروی کنند.
از ریش کشیدن تا شمشیر کشیدن در سقیفه/ ش3 قطره 2
هیاهوی عجیبی به راه افتاده بود. حباب بن منذر(1) فریاد می زد ابوبکر و عمر و مهاجرین را از این بلاد بیرون کنید(2). در این صورت جریان سقیفه به نفع سعد بن عباده و انصار تمام می شد. عمر بر سر او فریاد می زد مرگ بر تو باد.
سقیفه به صورت صحنه ای بسیار وحشتناک درآمده بود از فحش و فحاشی تا شمیر کشیدن و ریش کشیدن برای انتخاب خلیفۀ خدا! که بسیار شرم آور بود.
عمر خود را روی سعد بن عباده انداخته و او ریش عمر را گرفته و می کشید عمر می گفت اگر یک دانه از موی صورتم کنده شود دندان هایت را می شکنم. قیس بن سعد که جوانی بسیار دلاور و قدرتمند بود خود را به عمر رسانده و ریش او را به دست گرفته و می کشید و حباب بن منذر شمشیر را از غلاف بیرون کشیده تا هر وقت لازم شد بدون اتلاف وقت با شمشیر به مخالفان حمله کند.
سعد بن عباده رئیس انصار که مریض بود و قدرت ایستادن و حتّی نشستن را نداشت، پایمال کسانی شد که به هم ریخته بودند و برای تعیین خلیفۀ خدا ! جانفشانی می کردند! او که صدای ضعیفش به جایی نمی رسید می گفت مرا از اینجا دور کنید؛ ولی چه کسی در آن هیاهوی بی نظیر به صدای ضعیف او توجّه می کرد. ابوبکر که پیری ناتوان بود و به قول عایشه باید مدام شلوارش را بالا می کشید حیله ای به کار برد و با یک وعدهء دروغین آتش خشم انصار را کم کرد.
او که دید انصار زیر بار مهاجرین (ابوبکر و عمر و...) نمی روند و از آنان پیروی نمی کنند، رو به آنان کرده و گفت: حکومت را هر دو گروه به دست می گیریم خلیفه را از مهاجرین تعیین می کنیم و وزیر را از انصار!
ولی وقتی که بر کرسی خلافت تکیه زد به وعده ای که به انصار داده بود عمل نکرد. او با این وعده، توانست هیاهوی سقیفه را کم کند و کرسی خلافت را به سوی خودش بگرداند!
* * *
آنچه گفتیم قسمتی از ماجرای سقیفه است که گروهی اندک برای بدست گرفتن جانشینی رسول خدا صلّی الله علیه وآله که صاحب خلق عظیم بودند: «وإنّک لعلی خلق عظیم» (3) آن گونه هیاهو و جنجال در سقیفه به راه انداختند و در یک اجتماع شرم آور خلافت رسول خدا صلّی الله علیه وآله را تصاحب کردند.
با مقایسه میان جریان عظیم غدیر و جریان سقیفه روشن می شود که راه سقیفه نشینان که غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است باطل می باشد.
برای اثبات این حقیقت صدها دلیل وجود دارد که ما در اینجا یکی از محکم ترین آن ها را بیان می کنیم:
------------------------------
(1) حباب بن منذر از بزرگان انصار و از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود و در جنگ بدر پس از مشورت آن حضرت، حباب بن منذر نظریه خود را اظهار کرد آن گاه جبرئیل نازل شد و گفت رأی صحیح همانست که حباب گفته و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به آن عمل نمود. (الطبقات الکبری: 2 / 10)
(2) رجوع کنید به الکامل فی التاریخ : 2 / 330.
(3) سورۀ قلم ، آیۀ 4.
از شرایط مھم خلافت/ ش327 قطره 1
یکی از اموری که باید در خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله وجود داشته باشد، آگاھی از ھمۀ خوبی ھا و بدی ھاست. اگر جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله دارای چنین علمی نباشد، چه امتیازی بر دیگران دارد؟ بدیھی است کسانی که علم و آگاھی دارند با دیگران مساوی نیستند؛ به این جھت باید کسی به عنوان خلیفه انتخاب شود که دارای علم و آگاھی از خوبی ھا و بدی ھا باشد.
خداوند در قرآن می فرماید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»(۱) ’’ آیا کسانی که علم [به حقایق] دارند با کسانی که تهی از علم اند یکسانند؟ ‘‘
بنا بر این خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله باید کسی باشد که عالم به خوبی ھا و بدی ھاست.
به این مناسبت جریان مناظرهٔ جالبی را که میان یکی از علماء شیعه به نام علی بن میثم رحمه الله(۲) و یکی از علمای سنّی به نام ابو الھذیل علاف(۳) واقع شدہ نقل می کنیم.
علی بن میثم از ابو الھذیل سؤال کرد:
آيا نمى دانى كه شيطان نهى مى كند از همۀ خيرات و امر مى كند به جميع بدی ها؟
ابو الهذيل گفت: بلى مى دانم.
على بن ميثم رحمه الله فرمود: جايز است كه امر كند به همه بدی ها و نداند بدی ها را، و نهى كند از همه خوبی ها و نداند آنها را؟
ابو الهذيل گفت: جايز نيست.
پس ابو الحسن رحمه الله گفت: به تحقيق ثابت شد كه شيطان مى داند خير و شرّ همه را.
ابو الهذيل گفت: بلى.
ابو الحسن گفت: پس خبر ده مرا از امامى كه اعتقاد به او دارى بعد از رسول صلّى الله عليه وآله آيا مى داند همه خير و شر را؟
علّاف گفت: خير.
على بن ميثم به او گفت: بنا بر اين شيطان أعلم است از امام تو! پس ابو الهذيل ساكت شد.(۴)
۱۔ سورۂ زمر، آیۀ: ۹.
۲۔ ابو الحسن على بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم بن يحيى التمّار كوفى، ساكن بصره بود و از متكلمين برجسته و سرشناس شيعه مى باشد و با ابو الهذيل و نظّام گفتگوهائى داشتند. از كتاب هاى اوست: «الامامة»، «كتاب الطلاق»، «كتاب النكاح»، «كتاب مجالس هشام بن حكم» و «كتاب المتعة». «رجال النجاشى» ص ۲۵۱ شماره ۶۶۱.
۳۔ محمّد بن الهذيل بن عبيد الله بن مكحول، معروف به ابو الهذيل علّاف از بزرگان معتزله بود و كتاب هائى در دفاع از آنها نوشته است. او از اهل بصره بود سپس به بغداد آمد. ابو الهذيل خبيث القول و باعث تفرقه اجماع مسلمانان بود. «تاريخ بغداد» ۳/ ۳۶۶ شماره ۱۴۸۲ ابو الهذيل در سال ۱۳۵ هجرى قمرى در بصره به دنيا آمد و تا پيش از سال ۲۰۴ هجرى قمرى كه مأمون او را به بغداد فرا خواند از آنجا بيرون نرفت. شهرت او به علّاف براى اين است كه خانه اش در بصره، در كوى علّافان قرار داشت. وى در جدل قوىّ و ماهر بود، چه روزگارى كه او در آن زندگى مى كرد، عصر جدل و احتجاج و نقض و ابرام آراء بوده است ... ابو الهذيل معتقد بود كه اهل آخرت به آنچه از آنها سر مى زند مجبورند و دوزخيان بدون اراده و اختيار سخن مى گويند و در جهان آخرت هيچ كس قادر بر انجام دادن كار و گفتارى نيست ... راوندى در كتابش به نام «فضائح المعتزله» آراى ديگرى به او نسبت داده ... شهرستانى ادّعا كرده كه ابو الهذيل به پيروى از ده قاعده از استاد خويش واصل بن عطاء متمايز مى شود. «شيعه در برابر معتزله و اشاعره» ص ۱۶۴- ۱۶۷.
۴۔ دفاع از تشيّع، ص: ۵۳.
از غدیر تا سقیفه (تفاوت ها) / ش228 قطره 1
یکی دیگر از تفاوت های غدیر با سقیفه این است که در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خلافت معرّفی شدند که می فرمودند بهترین روز در مدّت عمرم روزی بود که در غدیر رسول خدا صلّی الله علیه وآله مرا به همۀ مردم به عنوان خلافت معرّفی فرمودند.
آن حضرت در آخرین روز عمرِ خود هم فرمودند: «فزت وربّ الکعبة» .
امّا در سقیفه، ابوبکر به عنوان خلافت تعیین شد، که در روزهای اوّل خلافتش بارها گفت: «اقیلوني، اقیلوني لست بخیرکم وعلي فیکم» و در آخرین روزهای عمرش می گفت: «کاش در سقیفه خلافت را قبول نمی کردم و آن را به عمر یا ابوعبیده جرّاح واگذار می کردم».
از غدیر تا سقیفه تفاوت ها، آثار و پیامدها/ ش66 قطره 1
برای روشن شدن حقّ در جریان خلافت و جانشینی حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله راه های بسیاری وجود دارد که مسألۀ خلافت و جانشینی پس از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را به صورت واضح بیان می کند و روشن می سازد که پیروان حقّ و حقیقت چه کسانی هستند.
در واقع شیعیان خود را پیروان غدیر، و اهل تسنّن خود را پیروان سقیفه می دانند، از این جهت یکی از راه های انتخاب و گزینش حقّ در مسأله خلافت، مقایسه میان جریان غدیر و جریان سقیفه است و تفاوت های بسیاری که در آن دو وجود دارد.
با مقایسه میان این دو جریان، به خوبی آشکار می شود که پیروان کدام یک از این دو گروه مسیر حقّ و حقیقت را پیموده اند و کدام یک به بیراهه رفته و در راه اشتباه قدم گذارده اند.
به این جهت در این کتاب به بیان تفاوت های بسیار زیادی که میان ماجرای غدیر و سقیفه وجود دارد می پردازیم تا برای همۀ کسانی که در جستجوی حقیقت هستند راه حقّ و باطل را نشان داده و کوچک ترین تردیدی برای جویندگان حقیقت باقی نماند.
از غدیر تا سقیفه و بیعت زنان/ ش91 قطره 1
یکی از امتیازات غدیر مطابق بودن آن با آیات قرآن و سنّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله است، زیرا همانطور که علمای شیعه و علمای اهل تسنّن نوشته اند، در اجتماع غدیر که در آن زمان بی نظیر بوده است ده ها هزار نفر از مردان و زنان مسلمان با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند.
هیچگاه خداوند و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به زنان مؤمنه بی اعتنایی نکرده و زنان مؤمنه را همچون مردان مؤمن مورد احترام قرار داده و بارها در بیعت های دیگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله از زنان مؤمنه بیعت گرفته اند همانگونه که از مردان مؤمن نیز با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بیعت کرده اند به این جهت در غدیر زنان مؤمنه نیز با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند.
امّا در سقیفه که افرادی اندک جمع شده بودند حتّی یک نفر زن وجود نداشت که با ابوبکر بیعت بکند و یا بیعت نکند. و پس از جریان سقیفه که از مردان با میل یا اکراه بیعت گرفتند از هیچیک از زنان بیعت نگرفتند نه زنان بزرگ و شخصیت های مهمّ آنان مانند حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها و حضرت امّ سلمه و زنان مؤمنۀ دیگر، هیچکدام بیعت نکردند. زنان دیگری که با خلافت ابوبکر موافق بودند مانند عایشه و حفصه و امثال آن ها، آنان نیز بیعت نکردند، هر چند با خلافت ابوبکر موافق بودند.
هیچ یک از علمای شیعه و اهل تسنّن در کتاب های خود از بیعت زنان یاد نکرده اند.
امّا بیعت مردان را از روی اجبار یا اختیار علمای شیعه و اهل تسنّن ذکر کرده اند. علّت اینکه هیچ یک از زنان حتّی امثال عایشه و حفصه و ... بیعت نکردند این است که قبل از اسلام یعنی در عصر جاهلیّت، هیچگونه ارزشی برای زنان و بیعت آنان قائل نبودند. و به این جهت در عصر جاهلیّت، هیچگاه در بیعت ها شرکت نداشتند.
ابوبکر و عمر و ... نیز بیعت زنان را دارای ارزش نمی دانستند تا از آن ها بخواهند با ابوبکر بیعت کنند.
چون زنان در عصر جاهلیّت ارزشی نداشتند و به این جهت در هیچ بیعتی شرکت نداشتند، ابوبکر و عمر نیز همچون مردم جاهلی نه برای زنان ارزشی قائل بودند و نه برای بیعت آنان، زیرا به نظر آن ها زنان اهمیّتی نداشتند که بیعت آن ها اثری داشته باشد.
زنان از نظر آن ها فقط ارزش این را داشته که مورد بهره گیری جنسی مردان قرار گیرند و در خانه خدمت کنند.
از غدیرِ ثابت قدمان تا سقیفۀ پشیمان شدگان/ ش112 قطره 1
مرحوم علاّمۀ امینی می نویسد:
«خلیفۀ پشیمان چرا آرزو نمود که ای کاش در روز سقیفه از خلافت به آهستگی می گریخت و آن را در عهدۀ یکی از دو مرد، ابوعبید یا عمر، می افکند؟ آیا پشیمانی اش از حقّی که تحقّق یافت؟ حق که ندامت ندارد! و یا از باطلی بود که پیش تر رخ داد؟ و این همان است که پایۀ خلافت ره یافته را ویران می کند.
و نیز این که آرزو نمود آن را در عهدۀ یکی از آن دو مرد افکند؛ ما هیچ وجهی برای ویژه گشتن این دو نمی یابیم؛ در حالی که بزرگ تران و فضیلت مندانی در میان صحابه بوده اند که این دو به جایگاه هیچ یک از آنان نمی رسیده اند. با عنایت به آن چه از احوال صحابه دریافتیم، این دو تن اگر نگوییم از فرورتبه گانِ ایشان بوده اند، به صراحت تمام توانیم گفت که از والیانِ ایشان نبوده اند، حال آن که در میان صحابه افرادی بزرگ بودند که پیشاپیش همۀ ایشان، سرورمان امیرالمؤمنین علیه السلام جای داشت: دارندۀ پیشینه ها و افتخارات و مقام دامادی پیامبر و خویشاوندی و کفایت مندی و رنجبری؛ صاحب افتخار در روز غدیر و نبردها و رویدادهای بزرگ و جایگاه های مشهور؛ جان پیامبر بزرگوار به تصریح قرآن عزیز(1) و پیراسته از هر پلیدی به موجب آیۀ تطهیر(2).
پس چرا خلیفه آرزو نکرد که خلافت را در عهدۀ علی بیفکند تا امّت را به آرامی و آسانی (به سوی کمال) حرکت دهد و بر شاهراهی روشن راه بَرد و به راه مستقیم وادارد و آنان وی را هدایت گر و هدایت یافته بینند و ایشان را به بهشت درون سازد؛ چنان که پیامبر بزرگوار صلّی الله علیه وآله به همۀ این ها خبر داده بود.(3)
(1) به موجب آیۀ مباهله، آل عمران : 61.
(2) سورۀ احزاب، آیۀ 33.
(3) غدیر در کتاب و سنّت و ادب: 246 .
از فضائل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش28 قطره 3
مورد اجماع مورّخان است که حضرت علی علیه السلام به سوی هر دو قبله نماز گزارده و هجرت کرده و در تمام جنگها غیر از جنگ تبوک در التزام رکاب پیامبر صلّی الله علیه وآله بوده است، در جنگ تبوک هم رسول خدا صلّی الله علیه وآله او را برای مواظبت از خاندان خود در مدینه جانشین کرد و به او فرمود:
تو نسبت به من دارای منزلت هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست.
و این را گروهی از اصحاب روایت کردهاند[1] .
و روایت شده است که : چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله میان مهاجران و انصار عقد برادری بست در هر مورد که دو نفر را با یکدیگر معرفی میکرد به علی علیه السلام میفرمود:
تو در دنیا و آخرت برادر منی .
و میان خود و علی علیه السلام عقد برادری بست و به همین جهت بود که علی علیه السلام به اعضای شوری فرمود:
شما را به خدا سوگند میدهم که آیا میان شما کسی جز من هست که پیامبر صلّی الله علیه وآله به هنگام عقد برادری میان مسلمانان او را برادر خود قرار داده باشد؟
همگان گفتند: به خدای سوگند میخوریم که نه، و حضرت علی علیه السلام همواره میفرمود:
من بنده خدا و برادر رسول خدایم .
و هیچکس دیگر نمیتواند این ادّعا را بکند مگر آنکه دروغگو باشد.
بُرَیدة ، ابوهریره ، جابر، براء بن عازب ، زید بن ارقم هر کدام از رسول خدا صلّی الله علیه وآله روایت میکنند که روز غدیر خم[2] فرمود:
هر آن کس که من مولای اویم ، علی مولای اوست.
و در روایت برخی دیگر از ایشان آمده که پیامبر صلّی الله علیه وآله فرموده است:
خدایا؛ دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد و دشمن بدار آن کس که علی را دشمن میدارد.
قبلا ضمن جنگ خیبر نوشتیم[3] که پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمود:
فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند و گریزنده از جنگ نیست و خداوند به دست او فتح خواهد فرمود.
و پرچم را به علی علیه السلام داد و خداوند خیبر را به دست آن حضرت گشود.
پیامبر صلّی الله علیه وآله در جوانی او را به یمن گسیل فرمود که عهده دار قضاوت میان آنان باشد. آن حضرت به پیامبر صلّی الله علیه وآله عرض کرد:
ای رسول خدا؛ من نمیدانم که قضاوت چیست؟
پیامبر صلّی الله علیه وآله با دست به سینۀ آن حضرت زد و گفت: پروردگارا؛ قلب او را هدایت و زبانش را به بیان حقیقت استوار فرمای.
و حضرت علی علیه السلام هم میفرمود: سوگند به خدا که پس از آن در هیچ قضاوتی که میان دو نفر انجام دادم گرفتار شک و تردید نشدم.
و چون این آیه نازل شد که خداوند میفرماید: «همانا به تحقیق خداوند اراده کرده است که از شما اهل بیت گناه را ببرد و شما را پاکیزه گرداند پاکیزه گردانیدنی»[4] ، پیامبر صلّی الله علیه وآله ، فاطمه و علی و حسن و حسین علیهم السلام را در خانه امّ سلمه فراخواند و فرمود:
خدایا؛ اینان اهل بیت منند. خدایا؛ گناه را از ایشان ببر و آنان را پاکیزه فرمای پاکیزه فرمودنی .
ابن عبدالبر گوید: گروهی از صحابه رسول خدا صلّی الله علیه وآله روایت کردهاند که پیامبر صلّی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرموده است:
کسی جز مؤمن تو را دوست نمیدارد و کسی جز منافق تو را دشمن نمیدارد.
و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به او فرمود:
در مورد تو دو گروه نابود میشوند: آن کس که در دوستی تو غلوّ و مبالغه کند و آنکس که به دروغ و دشمنی ، تو را تکذیب کند»[5] .
و پیامبر صلّی الله علیه وآله به آن حضرت فرمود:
امّت من در مورد تو گروه گروه میشوند؛ همچنان بنیاسرائیل در مورد عیسی.
و از پیامبر روایت شده است که فرموده است:
من شهر علمم و علی دروازه و درِ آن شهر است، هر کس طالب علم است باید از در علم وارد شود»[6] .
و در مورد اصحاب خود میفرمود:
علی علیه السلام قاضی ترین ایشان است[7] .
عمر همواره از مسایل دشواری که علی علیه السلام برای حلّ آنها حضور نداشته باشد به خدا پناه میبُرد.
حضرت علی علیه السلام در مورد بانویی که شش ماه پس از عروسی فرزندی زایید و عمر خواست او را سنگسار کند فرمود:
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«آبستنی و از شیر گرفتن او سی ماه است»[8] .
و در جای دیگر میفرماید: «از شیر گرفتن او دو سال است»[9] .
و حکم دربارۀ آن زن جاری نشد.
علی علیه السلام از همه مردم به علم مواریث داناتر بود و در این مورد اخباری از آن حضرت نقل شده است. از جمله موضوعی است که ابن عبدالبر با سند خود از زِر بن حُبیشْ نقل میکند که : دو مرد نشستند با یکدیگر غذا بخورند، یکی از ایشان پنج گرده نان و دیگری سه گرده نان داشت، چون سفره را گشودند مرد دیگری از آنجا گذشت و سلام داد و به او گفتند: بنشین غذا بخور. او نشست و همراه ایشان غذا خورد و تمام هشت گرده نان را خوردند، چون آن مرد برخاست هشت درهم به ایشان داد و گفت: این در قبال خوراکی که از شما خوردم.
آن دو برای تقسیم ستیزه کردند، آن کس که پنج نان داشت گفت: پنج درهم از من و سه درهم از تو، آن کس که سه گرده نان داشت گفت: من راضی نخواهم شد مگر آنکه نیمی به من دهی ، و قصّه پیش حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بردند و داستان خود را گفتند.
علی علیه السلام به آن یکی که سه قرص نان داشت فرمود:
نان این دوست تو بیشتر از نان تو بوده است به آنچه میدهدت خوشحال باش .
گفت : به خدا سوگند؛ خوشحال نخواهم شد مگر به حق .
حضرت علی علیه السلام فرمود: اگر حق باشد به تو فقط یک درهم میرسد و هفت درهم از اوست .
آن مرد گفت : سبحان الله؛ ای امیر مؤمنان؛ بسیار عجیب است ! او خودش سه درهم میدهد و شما هم اشاره فرمودی سه درهم را بگیرم راضی نشدم، حال میگویی یک درهم سهم من میشود؟!
علی علیه السلام فرمود: همین طور است.
گفت: توضیح بده. فرمود:
مگر هشت نان که به سه بخش تقسیم شود بیست و چهار بخش نمیشود؟ شما هر سه به طور مساوی از آن نان خوردهاید و نمیدانیم کدام بیشتر و کدام کمتر خوردهاید، چنین نیست؟
گفت : آری ؛ همینطور است.
فرمود: تو هشت بخش را خوردهای و جمعاً نه بخش داشتهای و دوست تو هم هشت بخش خورده است و حال آنکه پانزده بخش داشته است ، بنابراین مهمان هفت بخش از نان او خورده است و یک بخش از نان تو، یک درهم به تو میرسد و هفت درهم به او.
آن مرد گفت: اکنون راضی شدم.
روزی حضرت علی علیه السلام بر منبر بود، زنی پیش آمد و گفت: برادر من ششصد دینار ارث باقی گذاشته است و به من فقط یک دینار دادهاند و از این موضوع شکایت کرد.
علی علیه السلام فرمود:
شاید برادرت یک زن و مادر و دو دختر و دوازده برادر و تو را داشته است ؟
گفت : آری .
فرمود: حق تو کامل پرداخت شده است.[10]
این مسأله مشهور به مسأله دیناریه و منبریه است.[11]
-----------------------------------------
[1] صحيح مسلم : 15 / 175 ، رياض النضرة: 2 / 162 .
[2] خُم ، اصلا نام مردى است كه اين آبگير كه در جُحفه و ميان راه مكّه و مدينه است به نام او نامگذارى شده است. در «رياض النضرة : 2 / 169» از قول براء بن عازب آمده است كه در سفرى همراه پيامبر صلّی الله علیه وآله بوديم ، چون به غديرخم رسيديم دستور داده شد جمع شويم و براى رسول خدا صلّی الله علیه وآله زير درختى سجّاده گستردند و چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله نماز ظهر گزارد دست على علیه السلام را گرفت و فرمود: «آيا مىدانيد كه من بر مؤمنان از خودشان بيشتر ولايتدارم ؟» همگان گفتند: آرى .فرمود: خدايا؛ من مولاى هر كس هستم على هم مولاى اوست . خدايا؛ دوست بدار آن كس را كه او را دوست مىدارد و دشمن بدار آن كه را با او ستيزه مىكند».
[3] نهاية الأرب : 17 / 252 و 253، صحيح بخارى : احاديث شماره 3465 و 3466، صحيح مسلم به شرح نووى : 15 / 176 .
[4] سورۀ احزاب ، آيۀ 33، و ر. ك : سنن ترمذى به شرح نووى : 15 / 194 .
[5] استيعاب : 3 / 37 .
[6] براى اطّلاع از منابع اين حديث در كتب عامّه ، ر. ك فضايل الخمسة : 2 / 252 ـ 248 استاد دانشمند آقاى سيّد مرتضى حسينى فيروزآبادى ، چاپ سوم 1393 قمرى بيروت .
[7] رك به صفحات 262 ـ 264، همان جلد از همان كتاب.
[8] سورۀ احقاف ، آيۀ 14.
[9] سورۀ لقمان ، آيۀ 14. طبرى و ابن كثير در تفسير خود مىنويسند: مردى از قبيله جُهَينه با زنى از همان قبيله عروسى كرد كه در شش ماهگى فرزند آورد و عثمان خواست او را سنگسار كند.
[10] سهم همسر هفتاد و پنج دينار و معادل يك هشتم كلّ مبلغ است، سهم مادر صد دينار و معادل يك ششم كل مبلغ است و سهم دو دختر چهارصد دينار يعنى دو سوّم كلّ مبلغ است ، بيست و پنج دينار ديگر باقى مىماند كه سهم هر يك از برادران دو دينار و سهم خواهر يك دينار است.
[11] نهاية الأرب : 5 / 100.
از نظر قرآن چه کسی سزاوار خلافت است/ ش209 قطره 1
اگر امامت مردّد باشد میان حضرت امیر علیه السّلام و میان ابوبکر و عمر و عثمان، و به اتّفاق امّت حضرت امیر علیه السّلام اعلم و اشجع و اورع و احسب و انسب از آن سه نفر بوده باشد، البته او به امامت اولی خواهد بود، زیرا که تفضیل مفضول قبیح است عقلا.ً
همچنین حق تعالی می فرماید:
(هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ) (1)
یعنی: «آیا مساویند آن ها که می دانند و آن ها که نمی دانند؟ متذکّر نمی شوند آن را مگر صاحبان عقول».
و باز فرموده است :
(أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ) (2)
یعنی: «آیا کسی که هدایت کند بسوی حق سزاوارتر است به آنکه متابعت او کنند یا کسی که هدایت یافته نشود مگر آنکه کسی او را هدایت کند؟ چه می شود شما را چگونه حکم می کنید؟».
و در وقتی که ملائکه خود را احق دانستند به خلافت در زمین از حضرت آدم علیه السّلام، حق تعالی به اعلمیّت آدم علیه السّلام بر ایشان حجت تمام کرد، و در وقتی که بنی اسرائیل ریاست و پادشاهی طالوت را قبول نمی کردند خداوند عالمیان اهلیّت او را به علم و جسم که ملزوم شجاعت است بیان کرد و فرمود وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (3).
و از طریق عامّه و خاصّه متواتر است که همۀ اصحاب خصوصاً آن سه خلیفه به ناحق در آیات و احکام مشکله به حضرت امیر علیه السلام رجوع می کردند و آن حضرت هرگز به ایشان در حکمی از احکام یا تفسیر آیه ای از آیات محتاج نشد(4)، و همچنین در زمان حضرت امام حسن علیه السلام امر خلافت مردد بود میان آن حضرت و معاویه و قطع نظر از کفر معاویه هیچ عاقل شک ندارد در اعلمیّت و سایر کمالات آن حضرت و نقص و اجتماع کل معایب در معاویه(5)، و همچنین حضرت امام حسین علیه السّلام و معاویه و یزید و همچنین ائمّۀ بعد علیهم السّلام با خلفای جور و جفا که در زمان ایشان بودند و به همین دلیل امامت ائمّه همه ثابت می شود(6).(7)
آیات قرآن مجید که دلالت می کند چه کسی سزاوار خلافت و امامت است بسیار می باشد آنچه در اینجا نقل کردیم نمونه ای از آن ها است.
(1) سورۀ زمر، آیۀ 9.
(2) سورۀ یونس، آیۀ 35.
(3) سورۀ بقره، آیۀ 247.
(4) مناقب ابن شهرآشوب: 2 / 397 – 415، کنز العمال: 6 / 531 ، الموطا : 2 / 180 و 195، فرائد السمطین: 1 / 371، مناقب ابن المغازلی: 86.
(5) تفسیر قمّی: 2 / 269، مناقب ابن شهرآشوب: 4 / 16.
(6) کافی: 8 / 120 ، توحید: 74 ، ارشاد شیخ مفید: 2 / 302 ، مناقب ابن شهرآشوب: 4 / 74-75 و 336 – 338، خرایج: 2 / 640، الفصول المهمّة: 264.
(7) حیاة القلوب (امام شناسی) : 5 / 38.
استدلال پیروان سقیفه به آیۀ «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»/ ش291 قطره 1
بعضی از اهل تسنّن برای صحّت ادّعای خود به آیهٔ شریفۀ «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ...»(۱) استدلال می کنند. استدلال آنها به این آیهٔ شریفه دلیل بر صحّت آنچه آنها می گویند نیست، بلکه دلالت می کند سقیفه هیچگونه پشتوانه ای از طریق این آیهٔ شریفه ندارد و این آیهٔ شریفه به خوبی دلالت می کند بر اینکه تشکیل سقیفه بر مبنای این آیهٔ شریفه نیست.
دقّت در این آیهٔ شریفه آنچه را که گفتیم به خوبی ثابت می کند و واضح می کند استدلال اهل تسنّن برای اثبات خلافت ابوبکر به این آیهٔ شریفه باطل بوده و آنها قرن های متمادی گرفتار اشتباه اعتقادی بوده و به جای اینکه قدم در راه بگذارند، گام در بیراهه گذارده اند و نسل های آنها در طول قرن ھا اشتباه کرده اند و باطل را جایگزین حق کرده اند.
این آیهٔ شریفه خطاب به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله است و اگر در مورد تعیین جانشین و خلیفه صادر شده بود حتماً حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله با مسلمانان مشورت می کردند تا جانشین آن حضرت معلوم شود؛ و چون چنین مشورتی از آن حضرت انجام نگرفته است، دلیل بر این است که مقصود خدا از آیهٔ شریفۀ «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» در مورد تعیین جانشین نیست. بنابراین وقتی که این آیهٔ شریفه دربارهٔ تعیین جانشین نباشد، چگونه اهل تسنّن به این آیه دربارهٔ صحّت شوری استدلال می کنند؟
در سقیفه هم هیچکس به این آیهٔ شریفه استدلال نکرد. اگر این آیه دربارهٔ صحّت شوری است معلوم می شود هیچکدام از آنان اطّلاعی از این آیه نداشتند تا به آن استدلال کنند!
بنابراین تعیین جانشین و خلیفه پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله به وسیلهٔ مشورت با مردم صحیح نیست و همانگونه که شیعیان معتقد هستند خداوند باید خلیفه و جانشین پیامبرش را تعیین کند.
(۱) سورۀ آل عمران، آیۀ ۱۵۹.
استفاده از ابرهای اسرارآمیز/ ش66 قطره 5
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام حتّى در برابر ديدگان عموم مردم بر ابرهاى نورى نشسته و به آسمان پرواز نمودهاند. يكى از آن موارد، در مسجد كوفه واقع شده در حالى كه مسجد پر از جمعيّت بوده است. اين جريان قبل از خواندن خطبۀ آن حضرت كه به خطبۀ شقشقيّه معروف است بوده است .
و خلاصه آن اين است كه عمّار مىگويد :
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام با دست به فضا اشارهاى كرده ابرى از آسمان مىآيد و حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام سوار بر آن شده و به عمّار دستور مىدهند او نيز سوار ابر شود و سپس از ديدگان مردم غائب مىشوند.
عمّار مىگويد ابر در فضا به پرواز درآمد و پس از اندكى به شهرى بسيار بزرگ رسيديم . ابر فرود آمد و ما به شهرى بزرگ كه مردم آن به زبانى غير عربى سخن مىگفتند وارد شديم .
مردم آن شهر گرد آن حضرت جمع شدند و حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام آنها را به زبان خودشان پند و اندرز دادند و سپس فرمودند: عمّار سوار شو من سوار شدم و آنگاه به مسجد كوفه وارد شديم .
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام فرمودند: عمّار آيا شهرى را كه در آن بوديم شناختى؟
گفتم : خدا و رسول او و ولىّ او مىدانند.
فرمود: ما در جزيرۀ هفتم از كشور چين بوديم و همانگونه به زبان آن براى آنان خطبه خواندم .
خداوند، پيامبرش را براى تمام مردم دنيا به رسالت فرستاده است و بر اوست كه همۀ مردم را به سوى حقّ دعوت كند و مؤمنين آنان را به راه راست هدايت نمايد...
آنگاه مردمى كه در مسجد كوفه بودند ديدند كه آن حضرت با ابر همراه عمّار به آسمان پرواز نمودند، به آن حضرت عرض كردند: شما كه خداوند اين قدرت آشكار را داده است چرا مردم را به جنگ معاويه مىطلبيد؟ (زيرا احتياجى به مردم نداريد).
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام فرمودند: خداوند بندگى مردم را مىخواهد كه به جنگ كفّار و منافقين و ناكثين و قاسطين و مارقين بروند.
به خدا سوگند اگر بخواهم اين دست كوچك را در اين زمين بزرگ ، دراز كنم و با آن به سينه معاويه در شام مىكوبم و از سبيل او ـ يا فرمود ريش او ـ از صورتش مىكنم . آنگاه دست خود را دراز نموده آنگاه برگرداند در حالىكه موى زيادى در دست آن حضرت بود. مردم همه از اين كار شگفتزده شدند.
پس از مدّتى از شام خبر رسيد كه معاويه در همان روز از تخت خود سقوط كرده و غش نموده و وقتى كه به هوش آمد ديد مقدارى از موى صورتش كنده شده است.(1)
همانگونه که خواندید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با جناب عمّار بر ابرها سوار شده و مسافت طولانی را در مدّتی کوتاه رفتند و برگشتند.
بدیهی است این جریان در عصر ظهور که مردم آمادگی بیشتری برای این امور دارند، بسیار واقع می شود.
-----------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: 57 / 344 .
اسلام ایرانیان مرهون عمر نیست/ ش51 قطره 3
برخورد شایسته و زیبندۀ سلمان فارسی و استقبال بی شائبۀ اهل مدائن از اسلام عزیز، این حقیقت را آشکار ساخت که چرا و به چه علّت ما اسلام اهل مدائن را صحّه گذاشته و بر آن تکیه میکنیم و سایر فتوحات سپاهیان عمر را نادیده گرفته و کمترین توجّهی به آنها نداریم مگر جاهایی که مانند اهل مدائن با آزادی و اختیار خود ایمان آورده باشند که آن هم بر میگردد به حقگرایی خودشان نه به عمر بن خطاب.
این مأموریت سلمان در فتح مدائن و دعوت مردم به اسلام به صورت منطقی و عقلایی و استقبال بینظیر هزاران نفر از آیین مقدس اسلام، بزرگترین افتخار و سربلندی و نیز بهترین، گویاترین و مستندترین دلیل است بر این که اسلام ایرانیان به سلامت نفس و حقیقت گرایی خودشان بر می گردد.
به این بیان که سلمان ایرانی مسلمان شد، سپس امتیازات اسلام را برای مردم ایران گفت آن گاه ایرانیان با اراده و اختیار خود این دین الهی را پذیرفتند.
سپس همین ایرانیهای تازه مسلمان با سپاهیان عمر همکاری کردند و به سایر مناطق کشور رفته و جریان را برای دیگران تعریف نموده و آنان را به اسلام دعوت کردند و شهرها را یکی پس از دیگری فتح نمودند ... امّا سپاهیان عمر از آن رو که بر محور غنایم و ذخایر و مطامع مادّی میجنگیدند جز قتل، غارت، جنایت و... چیز دیگری به ارمغان نیاوردند، کما این که علاّمۀ علایی مصری به این حقیقت رسیده و گفته است تمام فتوحات عمر به ضرر اسلام تمام شد.(1)
-------------------------------------------
(1) کتاب ایرانیان اسلام خود را مدیون چه کسی هستند، صفحه 25 .
اشاره ای به قدرت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش59 قطره 2
مرحوم آية الله نمازی می نويسد: شيخ مفيد؛ به اِسناد خود از سلمان فارسی، از مولای متّقيان امير مؤمنان عليه السلام نقل كرده كه فرمود: اى سلمان! محمّد صلّی الله عليه وآله افضل است يا سليمان؟
عرض كرد: محمّد صلّی الله عليه وآله افضل است.
فرمود: اى سلمان! چگونه مىشود آصف - وصىّ حضرت سليمان - تخت بلقيس را از فارس به يك چشم برهم زدن نزد سليمان حاضر كند، با آن كه فقط بخشى از علم كتاب را داشت، و من كه (وصیّ محمّدم و) علم هزار كتاب را می دانم نتوانم چندين مقابل كار او انجام دهم؟! بلى، مىتوانم.(1)
پس قدرت و سلطنت امير مؤمنان و يازده فرزند پاك او به درجات بسيار، بلكه بیشمار، بيشتر است؛ چون از ناحيۀ پدر بزرگوارشان داراى علم هزار كتاب شدند، و هفتاد و دو حرفِ اسم اعظم را دانا گشتند. پس توانايى و اقتدار آنان بيشتر از توانايی و اقتدار تمام انبيا و مرسلين می باشد. پس مىتوانند به اذن پروردگار، مردهها را زنده كنند، و كور مادر زاد و پيس را شفا دهند، و هر چه از هر جای دنيا بخواهند، بردارند.
مثلاً اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه دست دراز كند و از كوه شام برف حاضر نمايد؛ چنان كه در قضاوتهاى آن حضرت ذكر شده است. و نيز به هر جا بخواهند، مىتوانند به يك چشم بر همزدن بروند، و چيزى و كسى را همراه خود ببرند.
شيخ مفيد؛ در كتاب «اختصاص» از ابان بن عثمان از امام صادق صلوات الله عليه نقل كرده كه فرمود:
اى ابان! چگونه اين مرد كلام اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار میكند كه (در كوفه فرمود) اگر بخواهم پاى خود را بلند مىكنم و بر سينۀ معاويه پسر ابى سفيان در شام مىزنم و او را از تخت به زمين مىاندازم، ولى كلام آصف - وصىّ سليمان - را كه گفت: تخت بلقيس را در پيشگاه سليمان، قبل از چشم برهم زدن مىآورم، انكار نمىكنند؟!
آيا پيغمبر ما افضل از تمام پيغمبران و مرسلين نيست؟! آيا وصىّ او افضل از تمام اوصيای پيغمبران نيست؟! آيا اميرالمؤمنين را مانند وصیّ سليمان قرار نمىدهند؟! خداوند حكم فرمايد بين ما و كسانى كه حقّ ما را انكار میكنند و منكر فضيلت و شرافت ما میشوند.(2)
---------------------------------------
(1) بحار الأنوار: 28/27.
(2) بحار الأنوار: 14 / 115 و 27 / 28 و 42 / 50 . به نقل از اثبات ولايت: 72.
اشاره ای به مقام علمی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش2 قطره 3
آب مایۀ حیات عالم است و هیچ جزئی از اجزاء موجودات زنده نیست مگر اینکه در رشد و بقای خود نیازمند آب است. چنانکه خداوند متعال میفرماید :
(وَجَعَلْنا مِنَ الْماءِ کلَّ شَیءٍ حَی).[1]
و حیات هر موجود زندهای را، از آب قرار دادیم.
زمانی قیصر روم برای معاویه شیشهای فرستاد و از خواست که در آن از هر چیزی قرار دهد. معاویه متحیر ماند و رد کشف این معمّا از ابن عبّاس، که میدانست جرعه نوش بحرِ علم امیرالمؤمنین علیه السلام است، یاری جست. ابن عبّاس گفت: در آن آب بگذار که خداوند فرموده:
و حیات هر موجود زندهای را از آب قرار دادیم.
چون معاویه چنین نمود و شیشه آب را به روم فرستاد، قیصر در شگفت شد و بر تیزهوشی حل کننده آن معمّا آفرین گفت[2] .[3]
---------------------------------------
[1] سورۀ انبياء، آیۀ 31.
[2] كامل مبرّد: 1 / 308، تهذيب الكامل: 1 / 229.
[3] سردار كربلا حضرت أبوالفضل العبّاس علیه السلام : 175.
اشتباه بودن کار سقیفه نشینان/ ش127 قطره 1
همانگونه که گفتیم حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام ماجرای سقیفه و خلافت ابوبکر را قبول نداشتند و حضرت علی بن ابی طالب علیهما السلام که جریان غدیر و آیۀ انذار و صدها دلیل دیگر دلالت بر خلافت آن حضرت دارد، امام و خلیفه می دانستند زیرا لازم است بنا بر روایت ’’من مات و لم یعرف امام زمانه‘‘ ھر کسی امام و خلیفهٔ زمان خود را بشناسد و شخصی را امام و رهبر همۀ مردمان جهان بداند، که آن شخص از نظر حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام کسی جز حضرت علی بن ابی طالب علیهما السلام نبوده است و پذیرفتن حضرت زهرا علیها السلام ، امیرالمومنین علیه السلام را به عنوان خلیفه، دلیل بر اشتباه بودن کار سقیفه نشینان بوده است.
اشعار حسان دلیل بر بطلان سقیفه است/ ش314 قطره 1
اشعاری که حسان در غدیر خم در حضور رسول خدا صلّی الله علیه وآله سرودہ و خواندہ است، دلیل بر امامت و زعامت حضرت امیرالومٔنین علی علیه السلام است و در نتیجه بطلان سقیفه را ثابت می کند:
’’در حجّة الوداع (سال 10 هجرت) و در جریان غدیر خم که پیامبر صلّی اللہ علیه وآله طبق فرمان الهی و نزول آیۀ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا»(۱) حضرت علی علیه السلام را جانشین خود به دهها هزار نفر از مردم معرفی کرد، حسان خود یا به دستور رسول خدا صلّی الله علیه و آله برخاست و به این مناسبت اشعاری سرود که در شمار ابیات و الفاظ آن اختلاف است. در این اشعار، حسان در تقریر سخنان پیامبر اکرم صلّی اللہ علیه وآله دربارۀ علی علیه السلام او را امام، ولی و هادی نامید که در زعامت و رهبری امت پس از خودش صراحت دارد و پذیرش ولایت او را در ردیف پذیرش ولایت خود دانست که بیت آغازین سرایش حسان چنین است:
ینادیهم یوم الغدیر نسیبهم بِخُم و اسمع بالرسول منادیا ...
سرودۀ حسان در غدیر را مشاهیر علماء آوردهاند: علاّمۀ امینی به استناد بسیاری از منابع اهل سنّت، اشعار غدیریّۀ حسان را نقل کرده است. یکی از طرق حدیث «من کنت مولاه، فهذا علیّ مولاه» حسان است.
در پی رحلت رسول خدا صلّی الله علیه و آله حسان در رثای آن حضرت شعر سرود، وی از راویان حدیث آن حضرت بود. ابن حبان حسان را از ثقات بر شمرده است. عبد الرحمن فرزند حسان، سعید بن مسیّب و پسرش عبدالرحمن بن سعید از راویان حدیث اویند.‘‘(۲)
۱۔ سورۂ مائدہ ، آیۀ ۳.
۲۔ اعلام قرآن ، جلد ۵، صفحۀ ۱۷۰.
اشعار دعبل/ ش30 قطره 5
عبدالسلام بن صالح الهروی میگوید از دعبل خزاعی شنیدم که میگفت:
أنشدت مولای الرضا علی بن موسی علیهما السلام قصیدتی الّتی اوّلها:
مدارس آیات خلقت من تلاوة
ومنزل وحی مقفر العرصات
فلمّا انتهیت الی قولی :
خروج امام لا محالة خارج
یقوم علی اسم الله والبرکات
یمیز فینا کلّ حقّ وباطل
ویجزی علی النعماء والنقمات
بکی الرضا علیه السلام بکاء شدیداً، ثمّ رفع رأسه الّی فقال لی: یا خزاعی نطق روح القدس علی لسانک بهذین البیتین، فهل تدری من هذا الامام ومتی یقوم؟(1)
و در کتاب مشکوة الانوار نقل کرده است که چون دعبل قصیده معروف خود را برای حضرت امام رضا علیه السلام خواند و از امام زمان عجّل الله تعالی فرجه یاد نمود حضرت دست خود را بر سر نهاده به عنوان تواضع در حال ایستاده، و برای فرج آن بزرگوار دعا نمودند.(2)
------------------------------------------------------------------------------
(1) کمال الدین: 372 و بحارالانوار: 51 / 152 ، کفایة الاثر: 272.
(2) منتخب الاثر: 506 .
اشعار عبّاس دربارۀ غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش24 قطره 3
عبّاس اين اشعار را سرود و گفت:
ما كنت أحسب هذا الامر منحرفا
عن هاشم ثمّ منهم عن أبی حسن
أليس اوّل من صلّی لقبلتكم
واعلم النّاس بالآثار والسّنن
واقرب النّاس عهدا بالنّبيّ ومن
جبريل عون له في الغسل والكفن
من فيه ما في جميع النّاس كلّهم
وليس في النّاس ما فيه من الحسن
من ذا الّذی ردّكم عنه فنعرفه
ها انّ بيعتكم من أوّل الفتن
يعنی:
«گمان نمی كردم اين امر خلافت از بنی هاشم و از ميان آنان از ابو الحسن (علی بن ابی طالب عليه السّلام) منحرف گردد. آيا او اوّل كسی نيست كه به سمت قبلۀ شما نماز خواند؟ آيا او عالم ترين مردم به آثار و سنن نيست؟ آيا او قريب العهدترين مردم نسبت به پيامبر نيست؟ و آيا او كسی نيست كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر كمك او بود؟ كسی كه آنچه (از خوبي ها) در همۀ مردم است در او وجود دارد ولی آنچه خوبی در اوست در مردم نيست.
چه كسی (1) شما را از او منصرف كرد تا ما هم او را بشناسيم؟ بدانيد كه اين بيعت شما اوّل فتنه ها است».
روايت از كتاب سليم:
1. بحار: ج 28 ص 284.
روايت از غير کتاب سليم:
1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: ج 1 ص 32.
2. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: ج 1 ص 73.
3. كتاب الجمل (شيخ مفيد): ص 59.
4. فرائد السمطين: ج 2 ص 82.
5. تاريخ يعقوبی: ج 2 ص 103.
6. درر بحر المناقب: ص 74. (2)
---------------------------------------------
(1) «ب»: چه چيزی.
(2) اسرار آل محمّد عليهم السلام / ترجمه كتاب سليم، ص: 215 .
اصحاب آن حضرت (پرچم) 1/ ش50 قطره 1
در كتاب «غيبت» از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
له عليه السلام كنز بالطالقان ما هو بذهب ولا فضّة، وراية لم تنشر منذ طويت، ورجال كأنّ قلوبهم زبر الحديد لايشوبها شکّ في ذات الله أشدّ من الحجر، لو حملوا على الجبال لأزالوها، لايقصدون براياتهم بلدة إلّا خرّبوها، كأنّ على خيولهم العقبان .
براى حضرت مهدى (صلوات الله عليه) گنج ها و ذخيره هايى در طالقان است كه از طلا و نقره نيست بلكه مردانى هستند كه دل هاى آن ها چون پاره هاى آهن محكم و در اعتقاد به خدا سرشار از يقين است و با هيچ گونه شكّى آميخته نيست، و در مقاومت و پايدارى سخت تر از سنگ ها هستند كه اگر به كوهها هجوم آورند آن ها را از جاى بر مى كنند، به هر شهرى با پرچم هاى خود روى آورند آنجا را تصرّف كرده و پايگاه ستمگران را خراب كنند، گويا بر روى مركب ها عقابى تيز پروازند.
براى تبرّك جستن دست خود بر زين اسب امام (صلوات الله عليه) مى كشند، و او را در بر مى گيرند، و در جنگ ها او را با جان خود محافظت مى كنند، و آنچه اراده كند فوراً فراهم سازند.
مردانى هستند كه شب را نمى خوابند و به عبادت خدا مى پردازند، زمزمههاى عاشقانه اى در نمازشان مانند زمزمۀ زنبوران عسل دارند، و شب ها به راز و نياز برپا ايستند و هنگام صبح بر مركب هاى نبرد بنشينند، راهبان شب و شيران روزند، همچون بندهاى گوش به فرمان مولاى خود بلكه از بندگانِ مطيع فرمانبردارترند، آن ها همانند چراغ هاى فروزانند و گويا دل هاى آن ها قنديل هاى نور است، و آن ها از عظمت و هيبت الهى ترسناكند.
از خدا طلب شهادت مى كنند و آرزو دارند كه در راه خداوند كشته شوند، شعار آن ها «يا لَثارات الحسين» است يعنى ما در طلب خون حسين عليه السلام هستيم، وقتى حركت مى كنند پيشاپيش آن ها رعب و وحشت به مسافت يك ماه در حركت است، به مولاى خود روى آورند و خداوند امام حق و آن پيشواى عادل را با اين شيرمردان يارى فرمايد.
و آن ها چه سزاوارند به توصيف كسى كه درباره آن ها سروده است:
لله قوم إذا ما اللّيل جنّهم قاموا من الفرش للرحمان عبّادا
ويركبون مطايا لاتملّهم إذا هم بمنادي الصبح قد نادى
هم إذا ما بياض الصبح لاح لهم قالوا من الشوق ليت اللّيل قد عدا
هم المطيعون في الدنيا لسيّدهم وفي القيامة سادوا كلّ من سادا
الأرض تبكي عليهم حين تفقدهم لأنّهم جعلوا للأرض أوتادا
براى خدا بندگانى است كه وقتى شب با پرده تاريكى خود همه جا را مى پوشاند، آن ها از بسترهاى خود براى عبادت بپاخيزند.
و هنگامى كه منادى صبح آن ها را صدا زند بر مركب هاى خود بدون هيچ گونه خستگى و ملالت سوار شوند.
آن ها هنگامى كه روشنايى صبح برايشان پديدار گردد از روى شوق گويند: كاش شب ادامه پيدا مى كرد.
در دنيا از سرور و مولاى خود فرمانبردارى مى كنند، و در قيامت بر همه سروران سرورى مى نمايند.
زمين هنگام از دست دادن آن ها برايشان گريه كند، زيرا آن ها همانند ميخ هاى محكمى براى زمين و سبب برقرارى آن بوده اند.
مؤلّف؛ گويد: در دوران عبدالملك در سرزمين اندلس ساختمانى پيدا شد كه قبل از بناى اسكندريّه بنا گرديده و اين شعر بر آن نوشته شده بود:
حتّى يقوم بأمر الله قائمهم من السماء إذ ما بإسمه نودي
تا آنكه قائم ايشان به امر خدا قيام كند، وقتى كه منادى آسمانى به اسم او ندا كند.
از عبدالملك زهرى سؤال شد كه آن منادى چه ندايى سر مىدهد؟ جواب داد: حضرت على بن الحسين عليهماالسلام به من خبر داده است كه ندا دهنده گويد:
مردم بدانيد كه او مهدى از فرزندان فاطمه دختر رسول خدا صلّى الله عليه وآله است.
و امام صادق عليه السلام اين شعر را زياد قرائت مى فرمود:
لكلّ اُناس دولة يرقبونها ودولتنا في آخر الدهر تظهر
هر ملّتى را دولتى است كه در انتظار آن بسر مىبرد، و دولت ما در آخر روزگاران ظاهر مى شود.
(1) بشارة الإسلام: 224، بحار الأنوار: 52 / 307 ح 82، إلزام الناصب: 2 / 296.
(2) قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 770 به نقل از امالى صدوق: 396 ضمن ح3 مجلس 74، بحار الأنوار: 51 / 143 ح3.
اصحاب آن حضرت (پرچم) 2/ ش51 قطره 1
ابن قولويه ؛ در كتاب «كامل الزيارات» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود :
گويا قائم (صلوات الله عليه) را در نجف مى بينم كه زرۀ رسول خدا صلّى الله عليه وآله را پوشيده است، آن را تكانى مى دهد در اطرافش دور مى زند و با پارچهاى ديبا آن را بپوشاند، بر اسبى سياه كه پيشانى آن سفيد رنگ است سوار مىشود، و با آن حركت می كند، اهالى هر شهرى او را مى بينند كه با آن ها و در شهر آن ها است، پرچم رسول خدا صلّى الله عليه وآله را كه پايۀ آن از پايه هاى عرش الهى و بقيۀ آن از نصرت الهى است باز مى كند، هرگز با آن پرچم به چيزى هجوم نياورد مگر آنكه خداوند آن را نابود سازد.
فإذا هزّها لم يبق مؤمن إلّا صار قلبه كزبر الحديد ويعطى المؤمن قوّة أربعين رجلاً، ولايبقى مؤمن إلّا دخلت عليه تلک الفرحة في قبره، وذلک حين يتزاورون في قبورهم ويتباشرون بقيام القائم، فينحطّ عليه ثلاثة عشر ألف مَلَک وثلاثمائة وثلاثة عشر ملكاً.
هنگامى كه پرچم را به اهتزاز درآورد هر مؤمنى قلبش چون پاره هاى آهن با صلابت گردد و نيروى چهل مرد پيدا كند، مؤمنانى كه از دنيا رفته اند شادى و خوشحالى ظهور در آن عالم به آن ها وارد شود، آن ها به ملاقات يكديگر روند و قيام قائم عليه السلام را به هم بشارت دهند. در آن هنگام سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته از آسمان فرود آيند.
راوى گويد: عرض كردم: اين تعداد زياد همه از فرشتگان هستند؟
فرمود: بلى، فرشتگانى كه با نوح بودند وقتى سوار كشتى شد. فرشتگانى كه با ابراهيم بودند وقتى او را در ميان آتش افكندند، فرشتگانى كه با موسى بودند وقتى دريا را براى بنى اسرائيل شكافت، فرشتگانى كه با عيسى بودند وقتى خداوند او را به آسمان بالا برد، چهار هزار فرشته اى كه با پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله بودند و علامت و نشان داشتند، و هزار فرشته اى كه صف مى كشيدند، وسيصد و سيزده فرشته اى كه در جنگ بدر به يارى او آمدند، و چهار هزار فرشته اى كه براى يارى امام حسين عليه السلام فرود آمدند و خواستند كه با دشمنان آن حضرت نبرد كنند، سيدالشهداء اجازه جنگيدن به آن ها نداد و آن ها كنار قبر شريف آن حضرت آشفته و غبار آلوده ماندند و تا قيامت بر او گريه مى كنند، و رئيس آن ها فرشته اى بنام منصور است.
هر زائرى كه به زيارت امام حسين عليه السلام رود به استقبال و پيشواز او آيند و به او خوش آمد گويند، و چون زائر مى خواهد وداع كند او را بدرقه كنند، و اگر بيمار شود از او عيادت كنند، و اگر بميرد بر جنازه اش نماز خوانند، و بعد از مرگ او برايش طلب آمرزش كنند، و همه اين فرشتگان در زمين ماندهاند و منتظر قيام حضرت قائم صلوات الله عليه هستند تا هنگام خروج آن حضرت به يارى او شتابند.(1)
(1) قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 776 به نقل از كامل الزيارات: 233 باب 41، بحار الأنوار: 52 / 328 ح 48، و اين روايت را (با كمى اختلاف) در كتاب كمال الدين: 671 ح 22، غيبة نعمانى: 309 ح4، دلائل الإمامة: 457 ح 41، و قسمتى از آن در اثبات الهداة: 3 / 530 ح 455 نقل شده است.
اظهار پشیمانی معاویه در آخر عمر/ ش35 قطره 2
و از این نوع مهملات گفته ، فرمان داد تا از آن منزل کوچ کردند و مراحل و منازل میپیمودند تا به شام رسیدند؛ و در شام علّت معاویه روز به روز در تزاید بود؛ او در اوان محنت ، خوابهای شوریده میدید و از آن میترسید و آب بسیار میآشامید و عطش او تسکین نمییافت ؛ و گاهگاه از حال خود میرفت و چون به هوش میآمد میگفت : چه افتاد مرا با تو ای حُجر بن عدی ؛ و ای عمرو بن حمق ؛ و با تو چرا اختلاف کردم ای پسر ابی طالب ؛ الهی و سیدی ؛ اگر مرا عقوبت کنی سزاوار آنم ؛ و اگر عفو فرمائی ؛ از کرم و لطف تو بدیع و بعید نیست .
و لحظه لحظه اضطراب او زیاد میشد و یزید از سر بالین او برنمیخاست .
و در اثنای آن رنج و بیقراری معاویه را غشی روی نمود و چون زمان غش امتداد یافت ، زنی از زنان قریش فریاد کشید که معاویه درگذشت . معاویه در این حال به حال خود آمد و چشم باز کرد و تعویذی که از گردن وی آویخته بگسیخت و بیانداخت و گفت :
وإذ المَنیة اَنْشَبَت اَظْفارَها
اَلْفَیتُ کلّ تمیمة لاتنفَع
زمانیکه مرگ چنگالهای خود را فرو برد، هر بازو بندی را بیهوده مییابم .
و در خلال این احوال ، یزید گفت : ای معاویه ؛ مصلحت آن است که به تجدید بیعت من پردازی که اگر عیاذاً بالله مهمّ نوعی دیگر شود و مردم مجدّداً بیعت نکرده باشند، از آل ابوتراب رنجها به من رسد.
معاویه سخنان یزید شنیده به لا و نعم زبان نگشاد.
و چون روز دیگر شد ارکان دولت خویش را طلبیده و حاجب را گفت : تا هیچ کس را از دخول و خروج مانع نیاید، و خلایق فوج فوج به دارالإماره رفته معاویه را در غایت ضعف و ناتوانی یافتند و چون استماع نموده بودند که او را در ولی عهدی تردیدی پیدا شده ، ضحّاک بن قیس و مسلم بن عُقْبَه که در سلک مخصوصان و مقرّبان معاویه انتظام داشتند نزد هم رفته گفتند: غالب آن است که امیر از این مرض جان نمیبرد، ملتمس آنکه پیش او رفته و بگوئیم که خلافت را به پسر خود یزید ارزانی دارد که ما راضی نیستیم که حکومت از دودمان ابوسفیان به خاندان ابوتراب منتقل گردد.
و بعد از آن ، ضحّاک و مسلم به بالین معاویه آمدند و از کیفیت حال او تفتیش کردند. معاویه گفت : از گناهان بسیار گرانبارم و به (عفو و) رحمت باری سبحانه و تعالی امیدوار.
ضحّاک گفت : خلایق معاویه را ناتوان دیده دلتنگ شده و نزدیک به آن رسیده که در ایام حیات او اختلافی پیدا شود و پیداست که بعد از ممات ، مهم به کجا منجر شود.
مسلم گفت : طبقات حشم و رعیت دل بر سلطنت یزید نهادهاند صلاح آن است که مجدّدآ از معاویه این معنی را فهم کنند.
معاویه گفت : من از خاطر مردم درنگذرم امّا تجدید، امروز روز چهارشنبه است و هر کاری که در این روز کنند عاقبت آن محمود نباشد.
آن دو ضالّ مضلّ گفتند که جمعی کثیر بر در قصر خلافت مجتمعاند و داعیه آن دارند که تا با یزید بیعت نکنند بازنگردند.
معاویه گفت : ایشان را دستوری دهید تا درآیند، و ضحاک و مسلم هفتاد کس را از افراد معروف شام درآوردند و بر معاویه سلام کرده به آواز ضعیف جواب سلام خویش شنیدند.
معاویه از آن جماعت پرسید که : از من راضی هستید یا نه ؟
ایشان اظهار شکر و سپاس کرده امیرالمؤمنین علی علیه السلام را سبّها کردند و گفتند که او از ولایت عراق به شام آمد و چندین هزار مردم را به قتل آورده ! ولایت ما را خراب کرد و ما به خلافت یزید راضی هستیم نه به خلافت اولاد او؛ تا رمقی از حیات در بدن ماست نخواهیم گذاشت که کسی به غیر یزید در این مهم دخالت کند.
معاویه از این کلمات خوشدل شده بنشست و به حاجب گفت که سایر مردم را رخصت دخول دهد.
و چون در قصر معاویه اجتماعی عظیم دست داد با خلایق گفت که : بر همگان پوشیده نیست که عاقبت کار دنیا زوال و سرانجام اهل آن فناست و امروز از من نفسی بیش باقی نمانده و خاطر من به جانب شما نگران است ؛ هر که در خلافت ممتاز باشد من او را بر شما حاکم گردانم .
شامیان به اتّفاق گفتند: ما را یزید میباید و بس !
معاویه دفعه دیگر گفت که : من جزم میگویم شما سخن به رضای من مگوئید و هر که را (مصلحت دانید و) میخواهید به خلافت اختیار کنید که وقت رحلت من است و میخواهم که مرا نزد خدای تعالی در حوالت خلافت حجّتی باشد!
مردم به آواز بلند گفتند: ما را بر یزید مزیدی نیست و غیر وی دیگری نخواهیم .
چون معاویه دید که سپاهی و رعیت در آن امر یک جهتند، ضحّاک را گفت که : با یزید بیعت کن . ضحّاک به موجب فرموده عمل نمود. بعد از وی مسلم بن عُقْبَه بیعت کرد، آنگاه هر که در قصر امارت بود بر متابعت او مبادرت نمود.
و چون اهل شام از راه دارالإماره بیرون رفتند، یزید به فرمان معاویه خلعت خلافت پوشیده و انگشتری معاویه در دست کرده ، دستار او را بر سر نهاد و پیراهن خونآلود عثمان را بر بالای خلعت پوشیده و شمشیر پدر حمایل کرد و از دارالإماره بیرون آمده به مسجد جامع رفت و بر منبر برآمده از چاشت تا وقت زوال خطبه خواند، و هر نوع کلمات بر زبان آورد، باقی مردم شام که حاضر بودند بیعت کردند.
و چون خاطرش از این امر فارغ گشت به بالین پدر آمد و او را دید از هوش رفته و به کربت موت گرفتار گشته ، چندان توقّف کرد که به هوش آمده چشم باز کرد و از یزید پرسیدند که چه کار ساختی ؟
یزید صورت قضیه را تقریر کرد. معاویه ، ضحّاک را طلبیده صحیفهای که در باب ولایتعهدی یزید و قضایای او نوشته بود به ضحّاک داد که روز دیگر در مجمع خاص بخواند.
بعد از آن با یزید گفت که : ای پسر مرا خبر ده که در میان امّت به چه نهج و سیرت زندگانی خواهی کرد؟ آیا بر سیرت ابابکر خواهی رفت که با اهل ردّت در راه خدای عزّ و علا جنگ ها نمود و در سلک طریق رشادش گرفت که تا چون از دنیا بیرون میرفت او از مردم راضی و مردم از وی خشنود بودند!
یزید گفت : من نتوانم که بر سیرت ابیبکر روم ولیکن به قدر طاقت خویش بر وفق کتاب خدا و سنّت مصطفی صلّی الله علیه وآله عمل نمایم!
بعد از آن معاویه ، عمر و عثمان را ستوده و مفاخر و مآثر ایشان را بر زبان آورده! از یزید سئوال کرد که در امور مخالفت متابعت آن دو بزرگوار توانی کرد؟
یزید همان جواب باز داد که سابقاً گفته بود.(1)
----------------------------------------------------------------
(1) تاريخ روضة الصفا: 5 / 2166.
اعتراض حضرت امیرالمؤمین علی علیه السلام دربارۂ غصب خلافت در اجتماع مردم در مسجد/ ش315 قطره 1
امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله (در اجتماع مردم در مسجد، با صدای بلند فرمودند: «کسانی که کافر شدند و سدّ راه خداوند گشتند اعمالشان نابود میگردد». ابن عبّاس گفت: «ای اباالحسن (علیه السلام)! از چه روی چنین سخن گفتید»؟ حضرت (علیه السلام) فرمودند: «... آیا تو بر اینکه پیامبر صلّی الله علیه وآله (پس از خود، ابوبکر را به خلافت برگزید شهادت میدهی»؟ گفت: «نشنیدم که پیامبر صلّی الله علیه وآله (کسی غیر از تو را به عنوان وصیّ خود برگزیند». حضرت (علیه السلام) فرمودند: «پس چرا تو با من بیعت نکردی»؟ گفت: «دیدم، همۀ مردم به بیعت با ابوبکر اجتماع کردند، من هم به ایشان پیوستم». حضرت (علیه السلام) فرمودند: «همانطور که قوم بنی اسرائیل بر پرستش گوساله اجتماع کردند، شما نیز این چنین مورد آزمایش قرار گرفتید و همچنین مَثَل شما مثل کسی است که آتشی بیفروخت و همین که اطراف وی را روشن ساخت، خدا نورش را برد و در تاریکی رهایش کرد که در آن چیزی نمیبینند. آنها کر، گنگ و کورند پس [به سوی حقّ] باز نمیگردند.(۱)
(۱) تفسیر اهل بیت علیهم السلام: ۱/ ۱۵۸، بحارالأنوار: ۲۹/ ۵، القمّی: ۲/ ۳۰۱ .
اعتراف بنی العبّاس به خيانت خود قبل از جنگ با لشکریان فخّ/ ش19 قطره 3
حسن بن محمّد به سندش از ابوالعرجاء شتردار حديث كرده كه گفت: موسى بن عيسى مرا طلبيد و گفت: شترانت را حاضر كن.
گويد: من رفتم و آنها را كه صد شتر بود نزدش حاضر كردم، موسى دستور داد گردن هاى شتران را مهر كردند و به من گفت: اگر مويى از آنها كم شود گردنت را مى زنم، آنگاه آمادۀ حركت براى جنگ با حسين بن على - صاحب فخ - گرديد، و همچنان با او بوديم تا به باغ هاى بنى عامر رسيديم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو و از وضع حسين بن على و لشكريانش اطّلاعاتى به دست آور و به من گزارش ده.
من رفتم و اطراف سپاه حسين گردش كردم و هيچگونه تشويش خاطر و سستى در ميان همراهان حسين نديدم و از هر قسمت كه گذشتم مردانى ديدم كه مشغول نماز و يا سرگرم راز و نياز و زارى به درگاه خداى بى نياز بودند و يا اشخاصى را ديدم كه قرآن را پيشروى خود باز كرده و بدان نظر مى كردند و برخى هم اسلحۀ خود را اصلاح و آماده مى ساختند.
من كه آن منظره را ديدم به نزد موسى بازگشته و بدو گفتم: اين مردمى را كه من ديدم پيروزند!
وى با تندى به من گفت: اى زنازاده؛ مگر آنها را چگونه ديدى؟
من آنچه ديده بودم براى او شرح دادم، ديدم دست روى دست زد و گريست به حدّى كه من گمان كردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من كرده گفت:
به خدا سوگند؛ اينها در پيشگاه خداوند گرامى تر از ما هستند و بدانچه در دست ماست (يعنى به حكومت و خلافت) از ما سزاوارتر و شايسته ترند، ولى چه بايد كرد كه سلطنت عقيم است؛ «ولو أنّ صاحب هذا القبر - يعنى النبيّ صلّى الله عليه وآله وسلم - نازعنا الملك، لضربنا خيشومه بالسيف»؛ «آرى؛ اگر صاحب اين قبر يعنى پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلم دربارۀ سلطنت و حكومت با ما به نزاع و مخالفت برخيزد بينيش را با شمشير خواهيم زد!
در آن زمان گفت: اى غلام؛ طبل جنگ را بزن. و به دنبال اين دستور به سوى آنها حركت كرد، آرى به خدا از جنگ با آنها منصرف نشد.(1)
---------------------------------------------
1) ترجمۀ مقاتل الطالبیین : 436 .
اعتراف عمر بن خطاب به ولایت تکوینی امام حسین علیه السلام/ ش65 قطره 2
از حسین بن علی (علیهما السلام) نقل شد است که: بر منبر بالا رفتم در حالی که عمر بر منبر نشسته بود، به او گفتم: از منبر پدر من پایین بیا و بر منبر پدر خودت بنشین. عمر گفت: پدر من منبری نداشت! وقتی که پایین آمد گفت: چه کسی این سخن را به تو یاد داده است؟ گفتم: کسی به من یاد نداده است؟ عمر گفت: آیا جز این است که مو را بر سر ما خداوند و سپس شما رویانده اید؟ چه قدر شایسته است که روزی پیش ما بیایی و به ما سر بزنی.(1)
--------------------------------
(1) سیر اعلام النبلاء، ج 3 ، ص 285ٍ، الإصابة فی تمییز الصحابة ج 2 ص 549.
اعتراف مأمون دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام/ ش56 قطره 4
و به: قال: أخبرنا القاضی أبو الحسین أحمد بن علی بن الحسین بن التوزی بقراءتی علیه، قال: أخبرنا أبو عبید اللّه محمّد بن عمران المرزبانی، قال:
حدّثنی أحمد بن کامل، قال: أخبرنی الحسین بن عبد الحمید النحوی، عن إبراهیم بن اللیث الدهقان عن عمرو بن مسعدة قال: دخلت على المأمون و بین یدیه کتاب ینظر فیه و عیناه تجریان بالدموع، قال عمرو: فقلت یا أمیرالمؤمنین ما فی هذا الکتاب الذی أبکاک لا أبکى الله عینک؟ فقال یا عمرو: هذا مقتل أمیرالمؤمنین علی والحسین بن علی علیهما السلام، فقلت یا أمیرالمؤمنین: إن الخاصة و العامة قد کثرت فی أمرهما، فما یقول أمیرالمؤمنین فی أهل الکساء؟ قال فتنفس الصعداء ثم قال: هیه یا عمرو، هم و الله آل الله و عترة المرسل الأواه ؛ یعنی إبراهیم علیه السلام، و سفینة النجاة، و بدر ظلام الدجى، و بحر بغاه الندی، و غیث کل الورى، و أشبال لیث الدین، ومبید المشرکین، و قاصم المعتدین، و أمیرالمؤمنین، و أخو رسول رب العالمین، صلوات الله علیه وعلیهم أجمعین. هم و الله المعلنو التقى، و المعلمو الجدوى، و الناکبون عن الردى، لا لحظ و لا جحظ، و لا فظظ غلظ، و فی کلّ موطن یعظ، هامات، و سادات، غیوث جارات، و لیوث غابات، أولوا الأحساب الوافرة، و الوجوه الناضرة، لا فی عودهم خور، و لا فی زبدهم قصر، و لا صفوهم کدر، ثم ذکر الحسن و الحسین علیهما السلام، فهمل منه دمع العین فی حالیة الخدین کفیض الغربین و نظم السبطین و هى من القرطین.
ثمّ قال: هما والله کبدری دجى، و شمس ضحى، و سیفی لقى، و رمحی لواء، و طودی حجى، و کهفی تقى، و بحری ندى، و هما ریحانتا رسول الله صلّى الله علیه و آله و سلّم و ثمرتا فؤاده، و الناصران لدین الله تعالى، ولدا بین التحلیل و التحریم، و درجا بین التأویل و التنزیل، و رضعا لبان الدین و الإیمان، و الفقه و البرهان و حکمة الرحمن، سیدا شباب أهل الجنة، ولدتهما البتول الصادقة، بنت خیر الشبان و الکهول، و سماهما الجلیل و رباهما الرسول، و ناغاهما جبریل، فهل هؤلاء من عدیل، بررة أتقیاء، ورثة الأنبیاء، و خزنة الأوصیاء، قتلتهم الأدعیاء، و خذلهم الأشقیاء، و لم ترعو الأمة من قتل الأئمة، و لم تحفظ الحرمة، و لم تحذر النقمة، ویل لها بما ذا أتت، و لسخط من تعرضت، و فی رضى من سمعت، طلبت دنیا قلیل عظیمها، حقیر جسیمها، و زاد المعاد أغلقت، إذا الجنة أزلفت و إذا الجحیم سعرت، و إذا القبور بعثرت، و لحسابها جمعت، ویل لها ما ذا حرمت، عن روح الجنان و نعیمها صدفت، و عن الولدان و الحور غیبت، و إلى الجحیم صیرت و من الضریع و الزقوم أطعمت، و من المهل و الصدید و الغسلین سقیت، و مع الشیاطین و المنافقین قرنت، و فی الأغلال و الحدید صعدت، ویل لها ما أتت، ثم هملت عیناه و کثر نحیبه و شهیقه، فقلت یا أمیر المؤمنین یشفیک ما إلیه صار القوم، فقال نعم، إنه لشفاء و لکنی أبکی لأشجان أحزان تحرکها الأرحام و قال: [المتقارب]
لا تقبل التوبة من تائب إلا بحبّ ابن أبی طالب
حب علی لازم واجب فی عنق الشاهد و الغائب
أخو رسول اللّه حلف الهدى و الأخ لا یعدل بالصاحب
لو جمعا فی الفضل یوما لقد نال أخوه رغبة الراغب
بعد علی حب أولاده ما أنا بالمزرى و لا العائب
إن مال عنه الناس فی جانب ملت إلیه الدهر فی جانب
جاءت به السنة مقبولة فلعنة اللّه على الناصب
حبهم فرض علینا لهم کمثل حج لازم واجب(1)
----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) الأمالی الخمیسیة، شجرى جرجانى، ج1، ص: 207 .
اعتراف معاویه به برتری حضرت علی اکبر علیه السلام/ ش41 قطره 3
حضرت علی اکبر (علیه السلام)، فرزند حسین بن علی بن ابی طالب (علیهما السلام) و لیلی بنت ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی در اوایل خلافت عثمان بن عفان، یازدهم شعبان سال 33 هجری قمری در مدینه به دنیا آمد و در سن 28 سالگی در کربلا به شهادت رسید.
از نظر وجاهت و زیبایی، ملاحت و دلربایی، شبیه ترین مردم به رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) بود. همچنین دارای صورت و سیرتی جذاب و طبع بلند، منظره ملیح، دارای ادب و تربیت بی نظیر، و پیوسته با خضوع و خشوع و با صلابت و بزرگوار بود.
علی اکبر همچنین دارای صدای خوشی بود، به گونه ای که گاهی که اباعبداللّه الحسین (علیه السلام) برای صوت قرآن جدّ عزیزش دلتنگ می شد، به علی می فرمود: «علی جان! برایم قرآن بخوان تا از آن لذّت و بهره برم.»
او در ویژگی های معنوی و فضایل علمی و اخلاقی، رشد جسمی و اجتماعی و کمالات روحی و مناقب نفسانی و سجایای ملکوتی در میان تمام بنی هاشم و یاران پدر بزرگوارش امام حسین بن علی (علیه السلام) کم نظیر بود. این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت به علی اکبر داده بود که افزون بر دوستان، دشمنان اهل بیت نیز به برتری هایش اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف می کردند.
روزی معاویه از اطرافیانش پرسید: چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان بر دیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگران سزاوارتر است؟ اطرافیان متملّق به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند. ولی معاویه گفت: نه چنین نیست؛ «اولی النّاس بهذا الامر علی بن الحسین بن علی، جدّه رسول الله و فیه شجاعة بنی هاشم و سخاه بنی امیّه وهو ثقیف»: شایسته ترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند حسین است که جدّش رسول خداست و شجاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیّه و زیبایی قبیلۀ ثقیف را در خود جمع کرده است.
شجاعت و دلاوری علی اکبر و رزم آوری و بصیرت دینی و سیاسی او، در سفر کربلا به ویژه در روز عاشورا تجلّی کرد. از میان خاندان هاشمی، نخستین کسی که در کارزار کربلا به میدان شتافت، علی اکبر بود. همچنین زمانی که امام حسین بن علی (علیه السلام) از منزلگاه «قصر بنی مقاتل» گذشت و خوابی به او دست داد و پس از بیداری «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و خداوند را حمد کرد. وقتی علی اکبر سبب این حمد و استرجاع را پرسید، حضرت فرمود: در خواب دیدم سواری می گوید: این کاروان به سوی مرگ می رود. علی اکبر پرسید: مگر ما بر حق نیستیم؟ امام فرمود: چرا. علی اکبر عرض کرد: فاننا اذن لا نبالی ان نموت محقین؛ پس باکی از مرگ در راه حق نداریم.
در پایان خوب است راجع به این که آیا حضرت علی اکبر (علیه السلام) دارای خانواده و فرزندانی بوده است یا نه، مطلبی گفته شود که با توجه به زیارتنامه های حضرت به نظر می رسد که ایشان نیز دارای اهل و عیال بوده اند.
زیارت نامه ایشان عبارت است از:
صلّی الله علیک وعلی عترتک واهل بیتک وآبائک وابنائک.
همچنین سفارش امام صادق (علیه السلام) به ابو حمزه ثمالی که فرمود: چون به قبر حضرت رسیدی، ضع خدّک علی القبر! و قل: صلّی الله علیک یا ابا الحسن! که با توجه به این فراز، ایشان فرزندی به نام حسن داشته است.
به علاوه بنا بر برخی روایات، نظیر روایت «احمد بن نصر بزنطی»، حضرت علی اکبر (علیه السلام)، ام ولد (کنیز) داشته است و از او صاحب فرزند بوده است.
هرچند برخی از علمای انساب تصریح کرده اند که از آن بزرگوار اولادی نمانده و نسل امام حسین (علیه السلام) تنها از طریق امام چهارم حضرت سجاد (علیه السلام) ادامه پیدا کرده است.(1)
------------------------------------------------
(1) إحقاق الحق، تستری: ج 28 ص 9 ، أنساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر ( البلاذری ): ج 5 ، ص 136، مقاتل الطالبیین: 80 و 114، نسب قریش: 57، البدایة والنهایة: ج 8، ص 185، الأعلام، خیر الدین الزرکلی: ج 4 ، ص 277 .
اعتراف معاویه به مقام سخاوت و فصاحت و شجاعت امیرالمؤمنین علی علیه السلام/ ش51 قطره 2
«علامه ابن عساکر با ذکر سند به نقل از ابواسحاق آورده است که : ابن اجور تمیمی به نزد معاویه آمد و گفت : یا أمیرالمؤمنین !! جئتک من عند ألئم الناس وأبخل الناس و أعیا الناس وأجبن الناس !!!
ای امیرالمؤمنین!! از نزد کسی آمدم که لئیم و تنگنظرترین مردم و بخیلترین مردم و کندزبانترین مردم و ترسوترین مردم باشد.
و مقصودش از او امام امیر مؤمنان علی علیه السلام بود.
پس معاویه به او گفت : ویلک وأنّی أتاه اللئوم ، ولکنّا نتحدّث أن لو کان لعلی بیت من تبن و آخر من تِبر، لأنفذ التبر قبل بیت التبن . وأنّی أتاه العی وإن کنّا لنتحدّث أنّه ما جرت المواسی علی رأس رجل من قریش أفصح من علی . ویلک وأنّی أتاه الجبن وما برز له رجل قطّ إلّا صرعه ، والله یابن أجور؛ لولا أنّ الحرب خدعة لضربت عنقک (کذا) أُخرج فلاتقیمنّ فی بلدی[1] .
(بطور خلاصه معاویه به او گفت :) وای بر تو؛ لئامت کجا و علی کجا؟ اگر برای علی انباری از کاه باشد و انباری از شمش طلا، پیش از بخشیدن انبار کاه ، انبار طلا را میبخشد. و هیچ گاه تیغ سرتراشی بر سر مردی از قریش به سرتراشی قرار نگرفته که فصیحتر و گویاتر از علی باشد. وای بر تو؛ چه زمانی ترس به سراغ علی رفته ؟ در حالی که هیچ مردی ـ از شجاعترین شجاعان ـ به رویاروئی او برنخاست ، مگر آنکه علی او را سرنگون و هلاک ساخت . ای ابن أجور؛ والله اگر نه این بودکه حرب خدعه و نیرنگ باشد گردنت را میزدم ، هماکنون (از این محلّ) بیرون رو که در شهر من اقامت نکنی[2] ». [3]
----------------------------------
[1] . تاريخ دمشق ، بخش امام على علیه السلام : 3 / 76 شماره 1109.
[2] . شرح نهج البلاغة : 1 / 25 ـ 24، و 6 / 279.
[3] . الإمام اميرالمؤمنين على علیه السلام از ديدگاه خلفاء: 204.
اعتقاد به امامت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه که اهل سنّت نیز به آن عقیده دارند دلیل بر بطلان سقیفه است / ش128 قطره 1
در جریان سقیفه برخی از انصار گفتند: «از ما امیری باشد و از شما امیری» تا هم انصار و مهاجرین از خلافت سهمی برده باشند. ولی عمر نپذیرفت و گفت در یک غلاف دو شمشیر جا نمی گیرد.
با توجّه به آنچه عمر گفته و به آن استدلال کرده است از سنّی ها می پرسیم الان خلیفۀ خدا کیست؟
آیا هر کس بر کرسی قدرت در کشوری نشسته اولی الأمر است و خلیفه خدا است. پس الان ده ها خلیفه خدا وجود دارد! چطور دو شمشیر در یک غلاف جا نمی گیرد و دو نفر نمی شود در یک زمان بهره از خلافت داشته باشند امّا ده ها نفر در گوشه و کنار جهان می توانند بر کرسی خلافت تکیه زنند؟!
این خود دلیل بر این است که اکنون در سراسر جهان یک خلیفۀ الهی بیشتر وجود ندارد و آن حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه است که شیعیان و حتّی بسیاری از سنّی ها اعتقاد به وجود مقدّس آن بزرگوار دارند. و اعتقاد بر خلافت آن حضرت، دلیل واضح بر بطلان اساس سقیفه است.
افشاگری مغیره دربارۀ معاویه/ ش42 قطره 2
ابن قیم جوزیه، شاگرد مبرز ابن تیمیه مینویسد: معاویه در سال فتح بعد از خیبر اسلام آورد. گذشته از این مطلب افشاگری مغیره، از هم حزبیها و سیاستمداران در خدمت بنیامیه آبرو و اسلامی برای معاویه به جا نگذاشته است و گزارش تاریخی او ما را از هر گونه بحث و جدل در مورد اسلام آوردن معاویه بی نیازمیکند.
مغیره نقل میکند که در یک جلسه خصوصی، معاویه به او گفت: به خدا سوگند، تا هستم سعی و تلاش میکنم نام «محمّد» رادفن و به خاک بسپارم. بعد از این نقل، دیگر چه فرقی میکند که معاویه در سال اول هجرت اسلام آورده باشد یا بعد از فتح مکّه؟ او در هر زمانی که اسلام آورده باشد منافق بوده و قصد او ضربه زدن بر پیکر اسلام از درون بوده است.
هنگامی که بیهقی شنید بعضی میگویند معاویه در اثر جنگ با علی (علیه السلام) از ایمان خارج شد، گفت: خیر، مطلب چنین نیست؛ چون معاویه مؤمن نبود و داخل در ایمان نشده بود تا از آن خارج شود، بلکه در زمان پیامبر (صلّی الله علیه وآله) از کفر به نفاق آمد - یعنی جزو منافقین شد - و پس از رحلت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله) به کفر اصلی برگشت. (1)
---------------------------------------------------
(1) الکامل للطبرى، ج 2، ص 204، باب 27، فصل 2؛ الکنى و الالقاب، ج 2، ص 114.
اقالهٔ ابوبکر معنی ندارد/ ش238 قطره 1
اصل اقالهٔ ابوبکر باطل است زیرا وقتی ثابت کردیم جریان سقیفه شرعی نبوده و پس از جریان غدیر، بیعت با کسی معنی ندارد، اصل بیعت با ابوبکر باطل بوده است و وقتی که اصل بیعت باطل باشد اقالهٔ آن معنی ندارد و گفتار ابوبکر «اقیلونی اقیلونی…» یک جملهٔ لغو، بی معنی و بی اثر است.
اقرار سعد بن ابی وقاص به حقانیت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش240 قطره 1
«وی هنگام بیعت عمومی با امام علی علیه السلام، از بیعت امتناع[1] و آن را به پس از بیعت همه مردم موکول کرد.[2] البته برخی مورّخان، مانند ابن سعد،[3] بلاذری[4] و این قتیبه،[5] وی را از بیعتکنندگان با امیر مؤمنان علی علیه السلام بر شمردهاند. سلیم بن قیس نیز وی را از کسانی میداند که ابتدا بیعت کرد؛ ولی در ادامه دربارۀ حمایت از امام در نبردها به تردید افتاد. [6] وی دعوت امام علی علیه السلام برای همراهی در رفتن به عراق برای نبرد با ناکثین را به بهانه نداشتن شمشیری که مؤمن را از کافر باز شناسد، رد کرد.[7] وی در جنگهای پس از آن نیز کنارهگیری کرد[8] و از همین رو برخی از پژوهشگران معاصر، گزارش شیخ مفید از بیعت نکردن سعد با امیر مؤمنان را همان همراهی نکردن با امام در سفر به عراق تحلیل کردهاند.[9] ابن قتیبه از زبان علی علیه السلام سبب کناره گیری سعد را حسادت[10] و شیخ مفید به نقل از برخی علماء طمع او به خلافت یاد کرده است.[11] مطابق گزارش شیخ مفید، آن حضرت در خطبهای با ابراز ناخشنودی از بیعت نکردن سعد و امثال او، داوری این قضیه را به حق واگذاشت.[12]
کوتاهی سعد در بیعت با امیر مؤمنان علی علیه السلام و یاری نکردن آن حضرت، زمینهای شد تا معاویه در وی طمع کند و پس از جنگ جمل در نامهای او را به خونخواهی عثمان دعوت کند؛[13] ولی سعد در پاسخ، با یادآوری فضایل منحصر به فرد امام علی علیه السلام تصریح کرد که هیچ یک از اهل شورا از این فضایل برخوردار نبودند.[14] سعد با این که به این حقیقت اعتراف داشت، از یاری امیر مؤمنان در صفین خودداری کرد.»[15]
سعد با اعتراف به این مطلب که ھیچ یک از افراد شورای شش نفرہ دارای فضایل امیر المؤمنین علیه السلام نبودند، خلافت عثمان را زیر سوال می برد و به این دلیل خونخواھی عثمان را بی جھت می داند.
اقرار سعد به فضایل منحصر به فرد حضرت امیر المؤمین علی علیه السلام در واقعه به حقانیّت آن حضرت و شایسته بودن آن بزرگوار برای خلافت است.
[1] . تاریخ طبری ، ج 4 ، ص 431 ؛ الارشاد، ج 1 ، ص 243 .
[2] . تاریخ طبری ، ج 4 ، ص 428 ؛ الکامل ، ج 3 ، ص 191 .
[3] . الطبقات ، ج 3 ، ص 22 .
[4] . انساب الاشراف، ج 6 ، ص 187 .
[5] . الامامة و السیاسه ، ج 1 ، ص 66 .
[6] . کتاب سلیم بن قیس، ص 326 ؛ بحار الانوار ، ج 32 ، ص 215 .
[7] . الاخبار الطوال ، ص 140 – 143 ؛ الجمل، ص 45 ؛ الایضاح ، ص 514 – 515 .
[8] . وقعة صفین، ص 538 ؛ الامامة و السیاسه،ج 1، ص 72 ؛الطبقات ، ج 3 ، ص 106 .
[9] . الصحیح من سیرة الامام علی علیه السلام، ج 19 ، ص 350 .
[10] . الامامة و السیاسه ، ج 1 ، ص 53 ، 73 ؛ نک: الامالی، طوسی، ص 716 .
[11] . الجمل، ص 46 .
[12] . الارشاد ، ج 1 ، ص 243 .
[13] . الاستیعاب ، ج 2 ، ص 609 ؛ اسد الغایة ، ج 2 ، ص 216 ؛ موسوعة طبقات الفقهاء ؛ ج 1 ، ص 113 .
[14] . الامامة و السیاسه ، ج 1 ، ص 120 ؛ الفتوح ، ج 2 ، ص 529 – 530 ؛ وقعة صفین، ص 74 .
[15] . اعلام قرآن، ج 6، ص 507 .
اقرار الناصر لدین الله به غصب خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و طرفداری از غدیر / ش 28 قطره 6 25
اقرار الناصر لدین الله به غصب خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و طرفداری از غدیر / ش 28 قطره 6
عدّهای بر این عقیدهاند که پارهای از خلفاء عباسی از قبیل مأمون و منتصر شیعی بودهاند؛ اما این مطلب به اثبات نرسیده است. آری نسبت تشیع فقط به الناصر لدین الله صحیح به نظر میرسد.(1)
آثاری که از این خلیفه به جای مانده فراوان و صریح بر تشیع او میباشد از جمله آثار جاویدان این خلیفه- که تاکنون باقی مانده است - ساختمان او در سرداب غیبت حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه در سامراء است، در منتهی الیه سرداب سکوئی است که دری از چوب ساج و دارای نقش و کندهکاری زیبایی بر آن قرار دارد و اطراف این در – همراه با نقوش – با خطوط باز و جلی نوشته هایی به صورت کنده کاری دیده میشود که هر کس به آسانی میتواند آنها را بخواند، و آن نوشته این است:
بِسْمِ اللّه الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، «قُلْ لا أسْألُکمْ عَلَیه اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةً فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یفْتَرِف حَسَنَةً نَزِدْ لَه فیها حَسْناً اِنَّ اللَّه غَفُورٌ شَکورٌ»(2) هذَا مَا اَمَرَ بِعَمَلِه سَیدُنَا وَ مَوْلانَا الْاِمَامُ الْمُفْتَرِضُ الطَاعَةِ عَلَی جَمیع الْاَنَامِ اَبُو الْعَبَّاسِ اَحْمَدُ النَّاصِرُ لِدینِ الله اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ وَ خَلیفَةُ رَبِّ الْعَالَمینَ، اَلَّذی طَبَّق الْبِلادَ عَدْلُه وَ عَمُ الْعِبَادَ رَأْفَتْه وَ فَضْلُه، قَرْنَ الله اَوَامِرَه الشَّرِیفَةَ بِاسْتِمْرَارِ وَ النَّشْرِ وَ نَاطَها بِالتَّأییدِ وَ النَّصْرِ، وَ جَعَلَ لِایامِه الْمُخْلده حَدّاً لا یکبُو جَوادُه، وَلِآرائه الْمُکجّدةِ سَعداً لا یخْبُوزادُه ، فی عزٍّ نَخضَعُ لَه الافدارُ فَیطبعه عَوامُّها ، وَ مُلک خَشعَ لَه المُلُوک فَیملِکه نَواصبها ، بِتولی المَمْلُوک مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحُسَینِ بْنِ مَغَدِ الْمُوسَوِی ، الَّذی یرجُو الْحَیاةً فی اَیامِه الْمُخَلدَةِ ، وَ یتَمَئی اِنْفاق عُمرِه فِی الدُّعاءِ لِدولَتِه الْمؤتدةِ ، اِسْتَجابَ الله اَدْعِیتَه وَ بَلَّغَه فی اَیامِه الشَّریفَةِ اُمْنِسَّتَه، مِنْ سَنَةِ سِتِّ وَسِتّمائَةِ الْهلالِیةِ ، وَ صَلَّی الله عَلَی سَیدِنَا خاتَمٍ النَّبِیین، وَ عَلَی آلِه الطّاهرینَ وَ عِتْرَتِه ، وَ سَلَّمَ تَسْلیماً:
به نام خداوند بخشایشگر مهربان. «بگو : جز مودّت به خویشاوندانم مزدی از شما درخواست نمیکنم. اگر کسی حسنهای انجام دهد ما برای او در این حسنه پاداشی را میافزائیم؛ چرا که خداوند آمرزنده سپاسدار است». به این کار فرمان داده است سرور و مولای ما پیشوایی که طاعت از او بر جمیع مردم واجب است یعنی ابوالعباس احمد الناصر لدین الله امیر مؤمنان و خلیفه پروردگار جهانیان ، آنکه عدل او همه سرزمینها را سرشار ساخته، و رأفت و فضل او همه بندگان را در بر گرفته است. خداوند دستورات والایش را به تداوم پیروزی و نشر قرین گرداند، و اوامر وی را با تأیید و یاری خویش مربوط سازد ، و برای روزگار جاویدش پیشرفت و برشی مقرر دارد که کند و راکد نگردد. و برای آراء با مجد و عظمتش برکت و به روزی که توشهاش مخفی نماند، در عزتی که قدرتها در برابر آن خاضع شده و عوام مطیع آن گردند ، و حکومت پادشاهان در برابر آن به خشوع در آمده، و زمام آنها را به دست گیرد. به تصدی مملوک آن جناب ، محمد بن عبدالحسین بن معد موسی که امیدوار است در ایام و روزگار جاویدش زنده باشد، و آرزوی آن دارد که عمرش را در دعا برای دولت و حکومتش مصروف سازد. خدا ادعیه او را مستجاب گرداند و در ایام فرخندهاش وی را به آرزوهایش نائل سازد ، در سال 666 قمری. خداوند ما را بسنده میباشد و بهین وکیل است. و درود خداوند بر سرور ما محمد خاتم پیمبران و بر خاندان پاک و عترت او و سلام او بر آنها.
در وسط سکو در قسمت منحنی دیوارش با خط کوفی زیبا – به صورت کنده کاری بر روی چوب ساج – نیز چنین نوشته شده است:
بِسْمِ اللّه الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله ، اَمیرُ الْمُؤْمنینَ عَلِی وَلِی الله، فَاطِمَةُ ، اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِی ، اَلْحَسَینُ بْنُ عَلِی، عَلِی بْنُ اَلْحَسَینِ ، مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی ، جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ، عُلِی بْنُ مُوسَی ، مُحَمَّدُ بْنُ عَلِسٍّ ، عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ ، اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِی ، اَلْقائِمُ بِالْحَقِّ عَلَیهمُ السَّلامُ، هذا عَمَلُ عَلِی بْنِ مُحَمَّدٍ ، وَلِی آلِ مُحَمَّدٍ رَحِمَه الله.
نباید تشیع الناصر لدین الله و اظهار علنی او در این باره را عجیب برشمرد؛ بلکه آنچه هجیب به نظر میرسد جاوید ماندن این اثر جالب میباشد که از چوب است و مدت دور و درازی بر آن گذشته و دستها یکی پس از دیگری بر آن تسلّط یافته و حکومتهای در حال جنگ با یکدیگر را به خود دیده است.
از جمله شواهد تشیع الناصر لدین الله این است که وی مشاهد مقدسه ائمّه علیهم السلام را به عنوان منطقه امن برای کسانی قرار داد که مردم بدانها پناه میآوردند؛ و لذا مردم در نیازها و کارهای مهم و حتی جرم هایی که مرتکب میشدند بدانها پناه میآوردند و نیازهای آنان برآورده میشد، و در این مشاهد به اهداف مهم دست مییافتتند و از جرم ها و خلافکاری های قابل اغماض مورد عفو قرار میگرفتند.
و نیز از آثار تشیع او مطلبی است که الفُوطی ضمن حوادث سال 672 هـ ق یاد کرده است. ابن الفوطی پس از آنکه وفات فیلسوف عظیم الشأن خواجه نصیر الدین و دفن او در مشهد موسی بن جعفر علیه السلام را گزارش میکند میگوید : «خواجه در سردابی - که قدیمی است و کسی در آن دفن نشده - مدفون گردید. و گویند این سرداب برای خلیفه یعنی الناصر لدین الله ساخته شده یود».(3)
و از آنجا که الناصر لدین الله آشکارا به عنوان فردی شیعی معروف بود مردم با اظهار تشیع بدو تقرب میجستند؛ چنان که ابوالحسن علی بن صلاح الدین یوسف ایوبی نامهای مبنی بر گله از عمویش ابیبکر و برادرش عثمان نوشت که با او نیرنگ به کار بردند و پیمان پدرش را نقض کردند. در این نامه آمده است:
مَوْلای اِنَّ اَبابَکرٍ وَ صاحِبُه عُثْـ ـمانُ قَدْ اَخَذا بِالْغَصْبِ حَقَّ عَلِی
وَ هوَ الَّذی کانَ قَدْ وَلاه والدُه عَلَیها فَاسْتَقامَ الْامرحین ولی
فَخالَقاه وَ خلاً عَقد بیعَتِه وَ الامْرَ بَینَهما وَ النَّصُّ فیه خِلِی
فَانْظُرْ اِلَی حَظٍّ هذَا الْاِسْمِ کیفَ لَفِی مِنَ الْاَواخِرِ ما لا فی مِنَ الأوَلی
مولای من ! ابی بکر و یار و برادرش عثمان غاصبانه حق علی را از او گرفتند.
و علی کسی است که پدرش او را به حکومت منصوب کرد، و آنگاه که خود آن را در اختیار داشت کارها روبهراه گشت.
اما ابی بکر و عثمان با علی (یعنی من) مخالفت کردند و پیمان بیعتش را نقض نمودند، و کار را میان خود قرار دادند؛ در حالی که نص و بیان دربارۀ این پیمان آشکار میباشد.
بنگر به بهره این نام (یعنی علی) که چگونه به او سوی پسینیان همان رسید که از سوی پیشینیان [یعنی به من از سوی ابی بکر و برادرش عثمان همان رسید که از همنام آنها به امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسید مبنی بر این که حق او را غصب کردند].
الناصر لدین الله در پاسخ ابوالحسن علی بن صلاح الدین بدین گونه پاسخ داد:
وافی کتابُک یا بْنَ یوسُفَ مُعْلِناً بِالصِّدقِ یخْبِرُ أن أصْلَک طاهرٌ
غَصَبُوا عَلِیاً حَفه اِذْ لَمْ یکنْ بَعْدَا لنَّبِی لَه بِیثْرِبَ ناصِرُ
فَاصْبِرْ فَاِن غَداً عَلَی حِسابُهمْ وَ ابْبِشرْ فَناصِرُک الْاِمامُ النّاصِرُ
ای ابن یوسف! نامه تو به من رسید، نامهای که صریحاً گویای صدق و راستی است، و گزارشگر آن است که اصل و نسب تو طاهر و پاکیزه میباشد.
حق علی علیه السلام را از آن رو غصب کردند چون برای او پس از نبی اکرم صلّی الله علیه وآله در یثرب (یعنی مدینه) یاوری نبود.
شکیبا باش؛ چرا که بر من است که فردا به حساب آنها برسم و مژده باد تو را که ناصر و یاور تو الناصر الدین الله است.
این مطالب پارهای از آثار و شواهدی است که گویای صراحت الناصر الدین الله در تشیع میباشد.(4)
با اینهمه برخی قائل هستند الناصر لدین الله متمایل به شیعه شده ولی شیعه نبوده است.
---------------------------------------------------------------------------------
(1) وی به سال 552 هـ ق زاده شد و در 622 هـ ق از دنیا رفت ؛ و بنابراین مدّت خلافت او چهل و هفت سال میباشد.
(2) سورۀ شوری، آیۀ 23 .
(3) الحوادث الجامعة ، ص 380 .
(4) تاریخ شیعه ص 146
اکنون عصر جاهلیت است یا عصر علم و دانش؟ / ش6 قطره 6
با بیان چند نکته روشن میشود که از نظر علم روز، انسان نمیتواند آینده خود را درست تبیین کند؛ زیرا:
1 ـ مجموعۀ کهکشانها، سحابیها، ستارهها و کرۀ زمین با شتاب فراوان به سوی فضایی ناشناخته در حرکت هستند!
2 ـ همیشه ما در برابر بمباران امواج فراوان نامسموع میباشیم که آنها در زندگی ما بیاثر نیستند!
3 ـ با توجّه به شتاب زمین ، ستارگان و... در سیر فضایی ، به فضاهایی راه مییابیم که نمیدانیم دارای چگونه امواجی هستند؟! و تأثیر آنان در زمین و اهل آن و سایر ستارگان و... چیست و چگونه است ؟
بدیهی است هیچیک از دانشمندان عصر غیبت نمیتواند پاسخی به این سئوال بدهد. بنابراین آنگاه که از نظر علم روز به آینده مینگریم ،
میبینیم هیچگونه آگاهی از آن ندارد و نسبت به زمان حال و گذشته ، معلومات بشر نسبت به مجهولات آن بسیار ناچیز است . بنابراین آیا صحیح نیست که بگوییم جهان هنوز در عصر جاهلیّت به سر میبرد؟!
پس همانگونه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این زمان را عصر جهل و نادانی دانستهاند، اکنون عصر جاهلیّت است !
بدیهی است با تبلیغات گسترده بازیگرانِ سیاست ، این زمان به عنوان عصر علم و دانش در ذهن بسیاری از مردم شناخته شده است ، ولی افرادی که با اندیشه و خرد، به خورد و کلان تبلیغات خودکامگانِ خودفروخته مینگرند، میدانند هنوز بشریّت با توجّه به عظمت جهان هستی و اسرار و علوم بیکران آن ، جز به چیزی اندک از علم و دانش پی نبرده است و به همین جهت قرآن کریم میفرماید:
(وَما اُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلّا قَلیلا) [1] .
«و از علم و دانش، جز اندكى به شما داده نشده است»
و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این زمان را عصر جهل و نادانی نام نهادهاند. پس از نظر مکتب وحی ـ یعنی قرآن و روایت ـ نمیتوانیم خود را در زمان علم و دانش بدانیم ، همانگونه که با توجّه به گستردگی جهان آفرینش ، این نکته ثابت و مبرهن است .
ولی متأسّفانه بسیاری از مردم نه تنها از این حقیقت آگاه نیستند، بلکه تکنولوژی جدید را با همۀ عواقب شومش ، علم و دانش میدانند، و به آثار و عواقب آن نمیاندیشند.
----------------------------------------------------------------------
[1] سورۀ إسراء، آیۀ 85 .
اکنون وظیفۀ ما چیست؟ / ش5 قطره 6
ما مى توانيم با محبّت خدا و اهل بيت علیهم السلام قلب خود را پاكسازى كنيم، زيرا محبّتِ خداوند و دوستى خاندان وحى علیهم السلام؛ اكسير شفابخشى است كه در صورت ازدياد، همه كمبودها را برطرف و جبران مى كند.
با پاكسازى قلب از علاقه هاى گوناگون و سرشار نمودن آن از محبّت خدا و اهل بيت علیهم السلام مى توانيم لياقت خدمت گذارى و تبليغ از حكومت جهانى امام عصر عجّل الله تعالى فرجه را به دست آوريم.
نکتهای که توجّه به آن مفید میباشد، این است که روزگار غیبت و عصری که شیطان بر جهان حکومت دارد، محبّت و دوستی اهل محبّت به خداوند و اهل بیت علیهم السلام در حدّ ظرفیت و توانایی آنهاست و محبّت خداوند و اهل بیت علیهم السلام به آنان در حدّ توان و ظرفیت اهل محبّت است .
و در روزگار ظهور، به جهت تکامل عقلی و افزایش عجیب نیروهای فکری ، آمادگی ، توانایی و ظرفیت انسانها گسترش یافته و به این ترتیب ، انسانها کاملا مورد محبّت و علاقه خداوند قرار میگیرند، و بر این اساس مردم عصر ظهور به مراحل عظیم و شگرفی راه مییابند که اکنون برای ما قابل تصوّر نیست .
اگر اقالهٔ مردم در رفع خلافت لازم است پس…/ ش275 قطره 1
برای کنار گیری از خلافت آیا اقالهٔ مردم لازم است یا نه؟ اگر اقالۀ مردم لازم نیست ابوبکر باید بدون اینکه از مردم خواستار اقاله شود از خلافت خود دست بر می داشت و اگر اقالهٔ مردم لازم است باید از صد و بیست ھزار نفر از مردمی که با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردہ بودند و او خود شاھد آن بودہ است، و ھمچنین افراد بی شمار دیگری که پس از آن ھا بیعت کردند، می خواست که بیعت خود را اقاله کنند و سپس او در سقیفه ادّعای خلافت کند.
اگر تشکیل سقیفه مورد رضایت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بود! / ش160 قطره 1
اگر تشكيل چنين بیعتی لازم بود چرا پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله در آخرين روزهاى زندگى خويش ابوبكر و عمر و ديگران را به فرماندهى اُسامه به جنگ فرستادند اگر در آخرين روزهاى عُمرِ پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله وجود اين گونه افراد در مدينه براى تشكيل شورا (به عقيده اهل تسنّن) لازم بود چرا پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله تلاش مى نمودند آنان در مدينه نباشند؟ آيا مخالفت و عصيان آنان و بازگشتن آنان به مدينه، دليل بر نقشه هاى پنهانى آنان نيست؟
اگر ابوبكر و عمر برتر از ديگران بودند چرا رسول خدا صلّی الله علیه وآله اُسامه را فرمانده آن ها قرار دادند؟ چرا متخلّفين از لشكر اُسامه را نفرين كردند؟ چرا آنان تخلّف ورزيده و لشكر اُسامه را رها كردند؟
اگر چنین دستوری برای همه صادر شده بود!... / ش152 قطره 1
بر فرض كه چنين دستورى از سوى پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله صادر شده بود، همۀ مسلمانان كه در آن عصر حدود هفت ميليون نفر بودند و در شهرها و بلادها و روستاهاى كشور اسلامى پخش بودند با توجّه به عدم امكانات در آن روز از نظر سفر و كسب اطّلاع چگونه توانستند در اندک ساعتی به ابوبكر رأى دهند؟!
آيا معقول است كه هفت ميليون نفر مسلمان در مدّتى كوتاه همه به ابوبكر رأى دهند بدون آن كه اختلافى در رأى افراد وجود داشته باشد.
پس با توجّه به امكانات آن روز بايد بپذيريم امكان ندارد هفت ميليون مسلمان در رأى گيرى شركت كنند و نتيجۀ سرشمارى آن در عرض مدّتى كوتاه، انتخاب ابوبكر بدون اختلاف و وجود منازع از آب درآيد!
اگر صورت ديگر پذيرفته شود كه عدّه اى خاصّ براى انجام اين مأموريت از طرف پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله انتخاب شده بودند و لازم نبود همۀ مردم در اين انتخاب شركت كنند!! مى گوئيم:
گذشته از آنكه هيچ كس تاكنون چنين چيزى را ادّعا نكرده و هيچگونه دليلى نيز بر صحّت آن وجود ندارد، چرا وقتى كه اسامه و ساير انصار با انتخاب ابوبكر به مخالفت پرداختند، آنان را با ذكر اين مطلب متوجّه نساختند.
آيا اين خود دليل بر آن نيست كه گروهى فرصت طلب با اتّحاد با يكديگر كرسى خلافت را ربودند و مسلمانان جهان را تاكنون از حكومت واقعى اسلام محروم نمودند؟!
اگر رسول خدا صلی اللہ علیه در سقیفه بودند چه کسی را انتخاب می کردند؟/ ش297 قطره 1
با توجه به عدم وجود روایت دربارۂ خلافت ابوبکر از رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله در طول مدت رسالت خود، اگر بر فرض آن حضرت در سقیفه حاضر بودند آیا خلافت ابوبکر را می پذیرفتند؟ اگر او را قابل خلافت می دانستند چرا در طول حیات خود حتّی یک بار به آن تصریح نکردند؟ بر فرضی که حضرت نبیّ اکرم صلّی اللہ علیه وآله در سقیفه بودند یقیناً طبق روایات بسیاری که از آن حضرت روایت شدہ است از قبیل حدیث منزلة، حدیث ثقلین، حدیث غدیر و احادیث فراوان دیگر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به خلافت انتخاب می کردند. این مطلب در صورتی است که بر فرض رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله از تشکیل سقیفه راضی می بودند! ولی به دلیل آن ھمه روایاتی که آن حضرت در زمان حیات خود دربارۂ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودہ بودند یقیناً تشکیل سقیفه را کاری بس اشتباہ می دانستند.
اگر مردم حقّ تعیین خلیفه و شورا داشته باشند... / ش205 قطره 1
كسانى كه در شورا شركت مى كنند آيا بايد تعداد خاصّى و افراد مخصوصى باشند يا همۀ مردم بايد در شورا شركت كنند؟ اگر لازم است همه در شورا شركت كنند كه در سقيفه چنين نبوده است و نه تنها مردم در شهرها و آبادى هاى غير مدينه بلكه بسيارى از مردم مدينه نيز از تشكيل شورا بى خبر بودند. و اگر بايد افراد خاصّى شورا را تشكيل دهند، اين گروه خاصّ را چه كسى بايد تعيين كند خدا يا مردم؟ و در هر دو صورت افرادى كه در سقيفه شركت كردند نه خداوند آنان را براى اين كار تعيين كرده بود و نه ميليون ها مسلمانى كه در آن زمان در شهر و آبادى هاى گوناگون زندگى مى كردند، بنابراين انسان هاى آزاده چگونه مى توانند از چنين شورايى پيروى كنند؟
بنا به آمارى كه «گوستاولوبون» در كتاب «تاريخ اسلام و عرب» نوشته است در زمان رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله حدود هفت ميليون نفر مسلمان در مكّه و مدينه و ديگر شهرها و روستاها زندگى مى كردند، با توجّه به چگونگى وسائل رفت و آمد و ارتباط در آن زمان آيا ابوبكر كانديد هفت ميليون نفر مسلمان بود، چگونه هفت ميليون نفر در زير يك سايبان به نام «سقيفه بنى ساعده» به مشورت با يكديگر نشستند؟! آيا سقیفه براى نشستن چند نفر گنجايش داشته است؟!
به اين نكته توجّه داشته باشيد كه همۀ علماء اهل سنّت قبول دارند كه كار انتخاب ابوبكر به خلافت در سقيفه تمام شد و همان جا عدّه اى با او بيعت كردند. آيا تعداد آنان كه او را در سقيفه انتخاب كردند و آنان كه در آن جا با او بيعت كردند چند نفر بودند؟
نكتۀ جالب توجّه اين است كه تعدادى از کسانى كه در سقیفه بودند به مخالفت با خلافت ابوبكر برخاستند. آن ها سعد بن ساعده و طرفداران او بودند كه در فكر زمامدارى سعد بن عباده بودند.
حال توجّه كنيد كه تعداد مخالفين را که در سقیفه بودند از آن جمعیّت کم کنیم و موافقين بيعت با ابوبكر كه در سقیفه جمع شده بودند چند نفر بوده است؟!
اگر مقصود از «مولی» محبّت بود…/ ش269 قطره 1
اگر مقصود از فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله: «من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه» دوستی و محبّت آن حضرت است نه خلافت و سرپرستی و اولویّت بر مردم، چرا آن حضرت فقط از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نام برده اند. آیا مردم نباید سایر اهل بیت علیهم السلام را دوست داشته باشند؟
آیا رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمی توانستند به جای عبارت مذکور بفرمایند: «من کنت مولاه فهذا علی و اھل بیتی موالیه؟».
اللّهمّ إنّ هؤلاء أهل بیتی وخاصّتی وحامّتی/ ش65 قطره 3
اللّهمّ إنّ هؤلاء أهل بیتی وخاصّتی وحامّتی
حدیث کساء بر اثر عبارات مهمّی که در آن وجود دارد، مانند گفتار پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله : (اللّهمّ ان هؤلاء أهل بیتی وخاصّتی وحامّتی) مورد غرض ورزی دشمنان بوده است ، زیرا با توجّه به کینه ای که آنها با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و... داشته اند هیچوقت مایل نبودند اینگونه عبارات از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله دربارۀ آن حضرت و ... در میان مردم منتشر شود. ولی چون پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در میان مردم بودند نتوانسته اند به انکار حدیث کساء بپردازند.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 13)
امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف و تسخیر جهان با استفاده از امور غیر مادّی/ ش62 قطره 5
ابو جعفر، محمّد بن جریر طبری در کتاب «دلائل الإمامه» با سندهای مفصّلی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرتش میفرماید:
کأنّی بالقائم علیه السلام علی ظهر النجف ، لبس درع رسول الله صلّی الله علیه وآله تتقلّص علیه ، ثمّ ینتفض بها فتستدیر علیه ، ثمّ یغشّی بثوب استبرق، ثمّ یرکب فرساً له أبلق بین عینیه شمراخ ینتفض به حتّی لا یبقی أهل له إلّا أتاهم بین ذلک الشمراخ حتّی تکون آیة له .
گویی من حضرت قائم علیه السلام را در بلندی نجف میبینم که زره رسول خدا صلّی الله علیه وآله را پوشیده و آن را بر تن خود حرکت میدهد، آنگاه با لباس حریری خود را میپوشاند، و بر اسبی ابلق و خاکستری ـ که میان دو چشمانش سفید است و نوری از آن میدرخشد ـ سوار میشود و خود را حرکت میدهد و همه مردم دنیا این نور را میبینند و برای آنان نشانه و علامتی میشود.
آنگاه پرچم رسول خدا صلّی الله علیه وآله را ـ پرچمی که همیشه پیروزاست و دستهاش از پایههای عرش الهی است و سیرش از یاری خداست ـ به اهتزاز درمیآورد، آن پرچم بر چیزی فرود نمیآید، جز آنکه آن را نابود میکند.
عرض کردم: آیا این پرچم در جایی پنهان شده بود، یا برای حضرت میآورند؟ فرمود:
بل یأتی بها جبرئیل علیه السلام، وإذا نشرها أضاء لها ما بین المشرق والمغرب ووضع الله یده علی رؤوس العباد، فلایبقی مؤمن إلّا صار قلبه أشدّ من زبر الحدید، واُعطی قوّة أربعین رجلاً، فلایبقی میت یومئذ إلّا دخلت علیه تلک الفرحة فی قبره ، حتّی یتزاورون فی قبورهم ، ویتباشرون بخروج القائم علیه السلام، فیهبط مع الرایة إلیه ثلاثة عشر ألف ملک وثلاثمائة وثلاثة عشر ملکاً.
بلکه، جبرئیل این پرچم را میآورد، وقتی آن را به اهتزاز درمیآورد نورش شرق و غرب جهان را روشن میکند، خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان میگذارد، مؤمنی نمیماند مگر آن که قلبش سختتر از آهن میگردد و به هر مؤمنی نیروی چهل مرد داده میشود.
هیچ مردهای نمیماند جز آن که سرور و شادی آن روز، در قبرش داخل میشود، تا جایی که مردگان همدیگر را در قبورشان زیارت میکنند و قیام حضرت قائم علیه السلام را به همدیگر مژده میدهند. به همراه آن پرچم ، سیزده هزار و سیصد و سیزده فرشته (به یاری آن حضرت) فرود میآیند.
عرض کردم: آیا همه اینها فرشتهاند؟ فرمود:
آری، همه اینان منتظر قیام حضرت قائم علیه السلام هستند، آنان فرشتگانی هستند که به همراه حضرت نوح علیه السلام در کشتی بودند، فرشتگانی که با حضرت ابراهیم علیه السلام بودند در آن هنگام که آن حضرت را در آتش انداختند، فرشتگانی که با حضرت موسی علیه السلام بودند، هنگامی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت، فرشتگانی که با حضرت عیسی علیه السلام بودند، هنگامی که خداوند او را به سوی آسمان ها برد.
و هزار فرشتهای در رکاب پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله همه آنها نشانههایی داشتند و هزار فرشتهای که پشت سر هم در یک نظم بودند و سیصد و سیزده فرشتهای که در جنگ بدر در رکاب پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله بودند
و چهار هزار فرشتهای که در روز عاشورا فرود آمدند تا به همراه امام حسین علیه السلام جنگ کنند ولی اجازه داده نشد، و آنان باز گشتند تا اجازه بگیرند، وقتی فرود آمدند، امام حسین علیه السلام کشته شده بود، آنان با هیئتی ژولیده در کنار قبر آن حضرت هستند و تا روز قیامت گریه میکنند، و ما بین قبر آن حضرت تا آسمان ، محلّ آمد و شد فرشتگان است.[1]
--------------------------------------------------------------------------
[1] قطرهای از دریای فضائل اهل بیت علیهم السلام: 2 / 785 به نقل از دلائل الإمامة : 457 ح 41، بحار الأنوار: 52 / 328 ح 48. نظیر این روایت در «کامل الزیارات : 233 ح 5» نقل شده است .
امام سجّاد علیه السلام و موالی/ ش52 قطره 4
یکی از اموری که در قرن اوّل و دوّم هجری شایع بوده همین تربیت موالی بود. این افراد عمدتاً به دلیل استعداد مناسب و نیز آمادگی کسب علم از قبل و همچنین با احساس ضعفی که در برابر عربها داشتند و میخواستند آن را جبران کنند، به خوبی بر روی حدیث کار کرده و توانستند در مدّت زمان کوتاهی از فقهاء و محدّثین مراکز عمده اسلامی شوند.
این افراد در خانوادههای مختلف عرب ، تربیت میشدند. و طبعاً انگیزههایی که از جهت سیاسی و مذهبی در آن قبائل و عشیرهها بود، به اینان نیز سرایت میکرد. و چون کوفه ، بیشتر گرایش شیعی داشت ، موالی آن نیز چنین بودند.
اهل بیت علیهم السلام نیز چنین تدبیری را در تربیت موالی به کار میبستند. در این مورد، سیاست علی بن الحسین علیهما السلام بسیار قابل توجّه است امام میکوشید تا مدینه با تربیت قشر موالی راه را برای آینده باز کند و اسلام صحیح و سلیم را بدانها زمینه کافی داشتند، منتقل نماید.
با شخصیّتی که امام داشت به خوبی میتوانست بر روی موالی اثر بگذارد و با حرکاتی از خود نشان میداد (گریۀ مداوم برای امام حسین علیه السلام کاملاً قادر بود احساسات شیعی را بدانها انتقال دهد).
استاد سید جعفر مرتضی در تشریح سیاستهای امام سجّاد علیه السلام برای بخشیدن حیاتی نوین به مکتب اسلام[1] اشاره به این نکته دارد که آن حضرت غلامان را میخرید و آنها را آزاد میکرد. به طوری که «سید الأهل» مینویسد: غلامان این مسأله را دریافته ، شور و شوق فراوانی داشتند که در معرض اقدام او قرار گیرند. امام نیز در هر سال و ماه و روز و هر وقت حادثهای اتّفاق میافتاد، آنان را آزاد میساخت. «حتّی صار فی المدینة جیش من الموالی الأحرار والجواری الحرائر وکلّهم فی ولاء زین العابدین علیه السلام قد بلغوا خمسین ألفاً أو یزیدون»[2] ؛ به طوری که در مدینه (به تعداد یک) لشکر از موالی آزاد شده و کنیزکان رهایی یافته وجود داشت که تمامی آنها از موالی امام سجّاد علیه السلام بودند. و تعداد آنها حدود پنجاه هزار نفر یا بیشتر بود.
مؤلّف محترم «اعیان الشیعة» نیز مینویسد: او «سودانیان» را میخرید، در حالیکه بدانها هیچ نیازی نداشت[3] . استاد «سّید جعفر مرتضی» دام ظلّه ، پس از ذکر این مطالب نتایج متعدّدی از این مسأله گرفته و مینویسد:
«لقد کان من نتیجة ذلک أن صار الموالی یعتبرون أهل البیت علیهم السلام هم المثل الأعلی للإنسان والإسلام وکانوا مستعدّین للوقوف إلی جانبهم فی مختلف الظروف ولانعدم بعض الشواهد الّتی تظهر أنّ الموالی کانوا ینتصرون للعلویین إذا رأوهم تعرّضوا لظلم أو لبغی من قبل السلطات»[4] .
یعنی: نتیجۀ چنین سیاستی، این بود که موالی، اهل البیت علیه السلام را به عنوان نمونههای انسانیّت و اسلامیّت میشناختند. و آمادگی کامل داشتند تا در شرائط مختلفی در کنار آنها قرار گیرند، شواهدی نیز وجود دارد که نشان میدهد موالی در مواقعی که علویّین مورد ظلم قرار گرفته یا بعضی از حکام به آنها ستم میکردند، به یاری آنها میشتافتند.
از جمله نتایج دیگر این حرکت ، این بود که موالی میفهمیدند که اهل بیت علیهم السلام (همانگونه که علی علیه السلام چنین میکرد) هنوز هم سعی دارند موالی غیر عرب را از وضعیّتی که در آن بسر میبرند، نجات دهند و آنها را آزاد سازند تا بتوانند از مزایای یک زندگی سالم بهره گیرند[5] . [6]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . رك : دراسات و بحوث في التاريخ والإسلام : 1 / 53. مقالة الإمام السّجّاد علیه السلام باعث الإسلام من جديد.
[2] . سيّدالأهل ، زين العابدين علیه السلام: 47، هر چند رقم ذكر شده شايد اغراق آميز باشد، امّا به هر حال نشانى بر كثرت آنهاست .
[3] . اعيان الشيعة : 4 / 63 .
[4] . علّامه مرتضى ، دراسات وبحوث في التاريخ والإسلام ، الجزء الأوّل : ص 64.
[5] . علّامه مرتضى ، دراسات وبحوث في التاريخ والإسلام ، الجزء الأوّل : ص 65.
[6] . تاريخ تشيّع در ايران : 83.
امتیاز خطبهٔ غدیر بر هزاران حدیث و خطبهٔ دیگر/ ش263 قطره 1
یکی از امتیازهای بسیار مهمّ خطبهٔ غدیر بر هزاران حدیث و خطبهٔ دیگر، این است که مخاطبین حدیث غدیر بیش از صد و بیست هزار نفر بوده اند که در احادیث و خطبه ھای دیگر حتّی یک نمونه وجود ندارد که مخاطبین آن در این حدّ باشند. بیشتر احادیثی که از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله روایت شده است، کسانی که آن ها را می شنیدند یک نفر، دو نفر، و یا بیشتر از آن؛ گاهی بعضی از خطبه ھای آن حضرت یا خطبه های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را صدها نفر می شنیدند؛ ولی هیچ یک از آن ھا به صد هزار و بیشتر از آن نرسیده است.(۱)
در خطبهٔ غدیر صدای رسول خدا صلّی الله علیه وآله را افراد دیگر به مردمی که دور بودند می رساندند. به این جهت در خطبه و روایاتی که از آن حضرت یا از سایر معصومین علیهم السلام نقل شده است هیچکدام مخاطبین آن ها به این حد نمی رسد.
این یک امر طبیعی است که هر چه حاضرین بیشتر باشند نقل آن ها برای دیگران بیشتر می شود. علاوه بر آن چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله دستور فرموده بودند که حاضرین گفتار آن حضرت را به دیگران برسانند، افراد بسیار زیادی مضمون این خطبه را در شهرها و دیار مختلف برای نزدیکان و آشنایان خود نقل می کردند که دلیل بر آن روایتی است که در کتاب «بشارة المصطفی» از جناب سلمان فارسی نقل شده که در آن روایت به این حقیقت تصریح شده است. و این خود امتیاز مهمّی است که حدیث غدیر بر همهٔ خطبه ها و روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سایر معصومین علیهم السلام دارد.
(۱) فقط گفتار حضرت بقیّة الله الاعظم ارواحنا فداه است که مخاطبین آن بیش از صدها میلیون نفر بلکه چند میلیارد نفر می باشد، کثرت افرادی که گفتار امام زمان ارواحنا فداه را به معجزهٔ آن حضرت می شنوند، تمام مردم جهان است که ھر یک به زبان خود می باشد.
امکان استبدال در آغاز ظهور / ش 17 قطره 6
امکان استبدال در آغاز ظهور / ش 17 قطره 6
استبدال یکی از امتحان های الهی است و به معنای از دست دادن ایمان و یا از بین رفتن حالات معنوی است که از صدر اسلام برای بعضی از افراد واقع شده است.و در آغاز ظهور نیز واقع می شود و باید از شرّ آن به خداوند پناه ببریم؛ زیرا اصل استبدال که برای برخی واقع می شود حتمی است.
برای توضیح مطلب می گوییم: افرادی که قلبشان روشن شده و صاحب بصیرت شده و دید باطنی پیدا کردهاند و با قوای قلبی و باطنی اشیاء را مینگرند ممکن است حیات قلبی خود را از دست بدهند.
در اینکه اصل استبدال موضوعی است صحیح و امکان دارد عدهای از افرادی که درجاتی از معنویت را بدست آوردهاند آنرا دوباره از دست بدهند شکی نیست. در ضمن روایت مفصّلی حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام به هشام بن حکم میفرمایند :
یا هشام انّ الله حکی عن قوم صالحین: انّهم قالوا: (ربّنا لاتزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمة انّک أنت الوهاب)(1) حین علموا انّ القلوب تزیغ وتعود الی عماها ورداها(2).
ای هشام خداوند حکایت می کند از قومی که صالح بودند؛ آن ها می گفتند: پروردگار قلوب ما را بعد از آن که ما را هدایت کردی زیغ نکن و از نزد خود رحمت هبه کن که تو بسیار هبه کننده ای . این را آنان زمانی گفتند که دانستند قلب ها زیغ می شود و به کوری و پستی خود بر می گردد.
چون آنان میدانستند که شرح صوری که بتوفیق خداوند پیدا کرده و حیات قلبی آنها ممکن است نابود شود و دو مرتبه قلبشان به کوری و پستی برسد لذا از خداوند تقاضا میکنند که پس از هدایت قلوبشان گرفتار زیغ نشده و خداوند رحمتش را بر آنان هبه کند.
--------------------------------------------------------------
(1) سورۀ آل عمران، آیۀ 8 .
(2) الکافی ج 12 ص 18 .
امنيت و صلح جهانی/ ش59 قطره 1
پيوستن كشورها به امام عصر ارواحنا فداه بدون جنگ و خونريزى؛
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام:
... يسير المهدى حتّى ينزل بيت المقدّس وتنقل إليه الخزائن وتدخل العرب والعجم وأهل الحرب والروم وغيرهم في طاعته من غير قتال حتّى تبنى المساجد بالقسطنطنيّة وما دونها ... [1]
امام مهدی علیه السلام از آنجا حرکت می کند تا وارد بیت المقدّس می شود و خزانه های آنجا را به دست می آورد و در این هنگام عرب و عجم و جنگجویان و رومیان و سلسله های مختلف دیگر از وی اطاعت می کنند و جنگ و جدالی در برابر تسلیم آن ها با حضرت مهدی علیه السلام پیش نمی آید تا آنجا که مسجدهایی در (استانبول فعلی) و امکنه دیگر بنیان می کنند.
[1] احقاق: 13 / 313.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام از پاک ترین افراد قریش است/ ش88 قطره 1
امیرالمؤمنین علی علیه السلام از پاک ترین افراد قریش است
همانطور که می دانیم ابوبکر و عمر و ... در سقیفه به قریشی بودن خلیفه تکیه کردند و گفتند چون قریش مهم ترین قوم عرب است، خلیفه باید از میان آن ها انتخاب شود به این جهت سعد بن عباده که از بزرگان انصار بود، چون از طایفۀ قریش نبود، صلاحیت خلیفه شدن را نداشت.
در این باره می گوییم، خلافت دارای شرایطی است که هیچگاه قریشی بودن فردی نمی تواند با آن شرایط و اوصاف برابری کند، و بر فرض که قریشی بودن کسی بتواند وسیلۀ انتخاب او برای خلافت باشد، این در صورتی است که تمام گروه ها و قبیله های قریش مورد مدح و ستایش باشند، ولی اگر در میان قریش گروه یا گروه هایی معروف به پستی باشند، بدیهی است کسی که از گروه های قریش به پستی و دنائت شناخته شده قابلیت انتخاب برای خلافت را ندارد. و همانطور که می دانیم ابوبکر و عمر از پست ترین طائفه های قریش که طایفۀ تیم و عدی بودند، بنابراین کلّ طائفۀ آن ها به پستی و رذالت و انائت معروف بودند، پس کسی که از طائفه های پست قریش باشد، چگونه می تواند دارای عنوان مدح قریشی بودن قرار گیرد و برای خلافت انتخاب شود؟
زیرا همانطور که گفتیم قریشی بودن در صورتی می تواند سبب افتخار کسی باشد که همۀ طائفه های قریش مورد مدح باشند و اگر همۀ آن ها مورد مدح نیستند، کسی که می خواهد به قریشی بودن افتخار کند باید از طائفه های مورد مدح قریش باشد نه کسی که از طائفه ای است که به پستی و دنائت معروف است مانند طایفۀ ابوبکر و عمر یعنی تیم و عدی.
پس ابوبکر و عمر در روز سقیفه یادشان بود که از قریش هستند؛ ولی فراموش کرده بودند که از پست ترین طائفۀ قریش می باشند.
جالب توجّه است که ابوسفیان دربارۀ پستی طائفۀ تیم وعدی اشعاری سروده است و گفته چگونه مردم کسی را در سقیفه انتخاب کردند که از طائفۀ پست قریش است؛ او می گوید:
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمانبر خدا و ابوبکر تخلّف کننده از فرمان او/ ش216 قطره 1
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمانبر خدا و ابوبکر تخلّف کننده از فرمان او
در غدیر اطاعت کسی بر امیرالمؤمنین علیه السلام غیر از خدا و رسول خدا صلّی الله علیه وآله واجب نبود ولی در سقیفه به فرمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله واجب بود ابوبکر از اسامه پیروی کند و نکرد و بر خلاف دستور خدا و رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل کرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر پیرمردی که شیعۀ آن حضرت بود/ ش69 قطره 3
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر پیرمردی که شیعۀ آن حضرت بود
شيخ: ابوتراب كيست؟!
معاويه: على بن ابيطالب است.
شيخ: خداوند دماغ تو را به خاك بمالد و دهانت را بشكند و پدر و مادرت را لعنت كند چرا نمى گويى: امام عادل و پناه مردم و سلطان دين و كشندۀ مشركين و شمشيرِ كشيده خدا و پسر عمّ رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم و شوهر بتول و تاج فقهاء و كنز فقراء و پنجمين از اصحاب كساء و شير غالب و پدر حسن عليه السلام و حسين عليه السلام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام؟(1)
معاويه: اى شيخ! چنان مى بينم كه خون و گوشت تو، با گوشت و خون على آميخته است اگر او بميرد تو فاعل امرى نباشى و كارى نتوانى كنى.
شيخ: خداوند مرا به حرمان او مبتلا نكند و حزن مرا بعد از او بزرگ دارد ولكن دانسته باش كه خداوند سيد و آقاى مرا نميراند تا از فرزندان او يكى را برپا نكند و حجّت جهانيان نفرمايد.
معاويه: اى شيخ! هيچ چيز از بهر خويش به جاى گذاشته اى.
شيخ: راه راست را نشان داده ام از براى كسى كه خواهد.
عمر بن عاص: اى معاويه! گويا اين مرد تو را نمى شناسد كه اين گونه سخن مى گويد و جسارت روا مى دارد.
---------------------------------------------------
(1) قال له الشيخ: اَرغَمُ اللهُ اَنفَكُ وفَض اللَه فاكُ وُ لعن اللهُ امكُ و اَباكُ لِمُ لا تَقول الإمامْ العادِلِ وُ الغيث الهاطل، يعسوبْ الدين و قاتِلُ المشركينُ وُ القاسطينُ و المارِقينُ، سُيفْ اللهِ المُسلولِ، ابنُ عم الرسولِ و زوجُ البتولِ. تاجْ الفقهاء و كَنزُ الفقراء و خامِسْ اهل الغباءِ والليثُ الغالِبِ، ابو الحُسُنينِ على بنِ ابيطالب عليه السلام.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 56)
امیرالمؤمنین علیه السلام خلیق ترین مردم بود/ ش20 قطره 5
امیرالمؤمنین علیه السلام خلیق ترین مردم بود
«خلیقترین ناس بود با کمال بأس و مهابت. نقل است که معاویه از صعصعة بن صوحان که یکی از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود از صفت آن حضرت پرسید. صعصعه گفت: کأَنَ فِینَا کأَحَدِنا. یعنی در میان ما که میبود مانند یکی از ما بود. با ما میگفت و از ما میشنید و با ما میخورد و میآشامید و به هر طرف که میخواندیم اجابت میکرد، و در کمال تواضع و نهایت افتادگی بود «ومَعَ ذَلِک کنّا نُهابُه مَهَابَةَ الأسِیرِ المَرْبُوطِ لِلسَّیافِ الواقِعِ عَلَی رَأسِهِ». یعنی با وجود این همه میترسیدیم از او مانند ترسیدن «به زنجیر بسته» از جلّادی که با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده باشد».(1)
هیبت و جلالت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آن چنان عجیب بوده است که آن حضرت با اینکه اهل مزاح بودند، ولی هیبت آن بزرگوار بر وجود دوستان و اصحاب آن حضرت احاطه می کرد.
---------------------------------------------------------------------------
(1) سرمايه ايمان : 135.
اميرالمؤمنين عليه السلام و آینده جهان/ ش57 قطره 1
تسخير جهان تلاش در راه كسب معارف
اميرالمؤمنين عليه السلام و آینده جهان
پيروان مكتب خاندان وحى عليهم السلام بايد در باب معارف عالى آن بزرگواران تلاش بسيارى مى نمودند تا از انوار تابناك گفتار آن بزرگواران كاملا بهرهمند شده و قلوب خود را به وسيله آشنا شدن با معارف عالى و سازنده خاندان وحى عليهم السلام روشن مى ساختند؛ تا در نتيجه بسيارى از سئوالاتى كه اكنون براى بعضى از افراد مطرح است، ريشه كن شده و هيچ گونه مشكلى دربارۀ آنها در انديشه و فكرشان خطور نمى كرد تا نيازى به جستجو و يافتن پاسخى كه آنان را از حيرت نجات بخشد نداشته باشند.
بنابراين به جاى يافتن پاسخ سئوالات در امور جزئى، با يافتن مطالب كلّى، مهمّ و ارزنده، ناخودآگاه پاسخ بسيارى از سئوالات را درك مى نمودند.
به عنوان نمونه: چگونگى عمر طولانى آن بزرگوار و همچنين كيفيّت تسخير شدن جهان توسّط ياوران برومند آن بزرگوار از جمله مسائلى است كه اگر انسان آشنايى با مقام ولايت الهى آن حضرت داشته باشد، هيچگاه نمىتواند يك مسأله اساسى و مهمّ براى او باشد، بلكه به خاطر آشنا بودن با مقام شامخ ولايت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه، اين گونه سئوالات براى او مطرح نمى شد.
انتخاب فرد صالح يا فاسد؟!!/ ش169 قطره 1
انتخاب فرد صالح يا فاسد؟!!
تاكنون ثابت كرديم هيچ گاه مردم نمى توانند كسى را به عنوان خليفۀ پيغمبر خدا تعيين كنند، اكنون مى گوئيم: بر فرض كسى بیعت در سقیفه را بپذيرد و بگويد مردم مى توانند با رأى گيرى كسى را به عنوان جانشين پيغمبر خدا و رهبر الهى و معنوى انتخاب كنند؛ مى گوئيم: آيا مردم براى انجام اين مسئلۀ حياتى بايد يك فرد مؤمن و لايق و همرنگ با پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله را انتخاب كنند يا هر كسى را كه خواستند اگر چه يك فرد خطاكار باشد؟!
بديهى است كه به صريح آيات قرآن، كسى كه اسير دست شيطان است نمى تواند جايگزين و جانشين پيغمبر معصوم صلوات الله عليه شود، و متأسّفانه در جريان سقيفه همان گونه كه از كتاب هاى اهل سنّت استفاده مى شود اين چنين شد!!
براى روشن شدن اين حقيقت گفتۀ ابوبكر را كه چند تن از مشاهير اهل سنّت نقل كرده اند بيان مى كنيم و آن گاه براى آنكه گفتارمان مستدلّ و همراه با برهان قاطع باشد به قرآن مجيد متمسّك مى شويم:
كنز العمّال از ابوبكر نقل كرده است كه او پس از به دست گرفتن قدرت گفته است:
آيا گمان مى كنيد من در ميان شما به روش و سنّت رسول الله صلّی الله علیه وآله رفتار مى كنم، من آن گونه عمل نمى كنم! زيرا كه آن حضرت به وسيلۀ وحى از انجام اشتباهات محفوظ بود و مَلَكى همراه با او بود؛ ولى با من شيطانى هست كه مرا آسيب مى رساند پس هر گاه من غضب كردم از من اجتناب كنيد.(1)
آنچه از كلام وى معلوم مى شود كه شيطان آن چنان بر او مسلّط شده كه اختيار از او گرفته مى شود! از اين رو به ديگران مى گويد از من پرهيز كنيد!
ابوبکر می گوید إنّ لي شیطان یعترینی به معنای این است که شیطانی با من است و من در تسخیر او هستم که لازمه اش مسلّط بودن آن شیطان بر ابوبکر است.
آيا كسى كه شيطان بر او مسلّط است جانشين كسى است كه مَلَک در نزد اوست، از اين گذشته مگر خداوند در قرآن خطاب به شيطان نفرموده است:
«إنّ عبادي ليس لك عليهم سلطان إلّا من اتّبعك من الغاوين وإنّ جهنّم لموعدهم أجمعين»(2).
به راستى تسلّطى بر بندگان من ندارى مگر كسى كه پيروى تو را نمايد از گمراهان و به حقيقت جهنّم وعده گاه تمامى آنان است.
بار ديگر دربارۀ اعتراف ابوبكر دقّت كنيد، سپس آن را با كلامى كه خداوند فرموده است بسنجيد، با توجّه به آيۀ شريفه آيا كسى كه شيطان بر او مسلّط شده داراى لياقت خلافت و جانشينى رسول خدا صلّی الله علیه وآله است؟
كسى كه مى گويد: از من دورى كنيد و بپرهيزيد، چه امتيازى بر ديگران دارد؟ كسى كه صريحاً مى گويد: من به روش و سنّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل نمى كنم چگونه جانشين آن حضرت است؟
(1) كنز العمّال: 3 / 136، اين گفته با اندكى تفاوت در مجمع الهيثمى: 5 / 183، و الإمامة والسياسة: 6، و طبقات ابن سعد: ج 3 بخش اوّل ص 129، و تاريخ ابن جرير: 2 / 440 آمده است. به نقل السبعة من السلف: 9.
(2) سورۀ حجر، آيۀ 42.
اندیشۀ حسینی، مهدوی و نقش آن در تفکر شیعه از منظر اندیشمندان غربی/ ش6 قطره 4
راز مهدویّت و عاشورا
اندیشۀ حسینی، مهدوی و نقش آن در تفکّر شیعه از منظر اندیشمندان غربی
اندیشۀ مهدویّت در اسلام ـ به ویژه روایت شیعی ـ به دلایل گوناگونی مورد توجّه و بررسی بسیاری از اندیشمندان غربی(1) قرار گرفته است. فارغ از هدف این متفکّران از بررسی و اظهار نظر در این موضوع، مباحث مطرح شده از سوی این افراد، حاوی نکات خاص و برجسته ای است که قابل تأمّل و دقّت می باشد.
یکی از مباحثی که در این باره در ذیل مقالات متعدّد نویسندگان غربی نمود دارد، نقش قیام امام حسین علیه السلام و حادثۀ کربلا در شکل گیری و هدف دهی به اندیشۀ مهدویّت نزد شیعه است. اکثر این پژوهشگران به ارتباط حرکت امام حسین علیه السلام علیه ظلم حاکمان و نیز نقش شهادت او و یاران و همراهانش در پایه گذاری اوّلیۀ مفهوم مهدویت در سیر تکاملی اندیشۀ شیعی، اذعان دارند و حتّی انتقام گیری حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف از خون شهید کربلا را از جمله اهداف مهمّ قیام ایشان دانسته اند. از آنجا که دقّت در نوشته های این اندیشمندان، هم ما را در دریافت نوع نگاه ایشان به این دو مفهوم بنیادین راهنمایی می کند و هم می تواند به نوعی ما را از اشکالات خود در طرح این مباحث آگاه کند، این نوشتار تنظیم شده است.
پایگاه اطّلاع رسانی حوزه
مجله / امان / آذر و دیماه 1390 ، شماره 33
------------------------------------------------------------------------
(1) منظور از غرب، صرف کشورهای اروپایی و آمریکایی نیست؛ بلکه هر کسی را که آبشخور اندیشۀ او مفاهیم و بنیان &zwn ; های فکری غرب هست، می توان اندیشمند غربی دانست.
انسان باید به اجابت دعا یقین داشته باشد/ ش6 قطره 5
انسان باید به اجابت دعا یقین داشته باشد
انسان باید در دعاها و خواسته هایی که از خداوند می خواهد چنان اعتقاد به اجابت آن داشته باشد که اعتقاد به وقوع حاجت خود را در همان روز بلکه در همان ساعتی که به دعا اشتغال دارد، داشته باشد به عنوان مثال از صفات خاص اولیاء الله است در مورد پیدا شدن حالت یقین که از حالات و صفات خاصّ اولياء خدا است می توان از خداوند درخوا است نموده که در همان ساعت دعا ایجاد شود:
هب لى فى يومى هذا وساعتى هذه يقيناً(1)
خداوندا در همین روز و در همین ساعت به من يقين عنايت فرما.
دربارۀ اهميّت «يقين» روايت شده که فرموده اند:
نوم على يقين خير من صلاة في شك (2)
خوابی که با یقین همراه باشد از نمازی که در حالت شک خوانده شود بهتر است.
--------------------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار : ج 95 ، ص 263 .
(2) بحارالانوار : ج 70 ، ص 181 .
انسانها از نظر معرفت و آگاهی و شناخت مسألۀ ظهور/ ش44 قطره 5
انسانها از نظر معرفت و آگاهی و شناخت مسألۀ ظهور
انسانها از نظر معرفت و آگاهی و شناخت مسأله ظهور و نداشتن معرفت نسبت به آن به دو گروه تقسیم میشوند:
1 ـ گروه اوّل کسانی هستند که از مسأله ظهور و جهانگشایی و تسخیر گیتی آگاهی دارند و با شناخت و معرفت به این مسأله حیاتی مینگرند. این گروه گرچه تعدادشان اندک است، ولی به خاطر عظمت شخصیّتی که دارا میباشند نقش بزرگی در جلب توجّهات خالق به مخلوق دارند.
2 ـ گروه دوّم کسانی هستند که از درک و معرفت مسألۀ انتظار غفلت ورزیدهاند و شناخت و آگاهی دربارۀ این مسألۀ بزرگ ندارند!
متأسّفانه بیشتر مردم ـ اگر نگوییم عموم آنها ـ آن گونه که وظیفه داشتهاند، از معرفتِ صحیح و شناختِ کامل نسبت به مسأله انتظار برخوردار نیستند.
با توجّه به این که مسأله انتظار یکی از مسایل اعتقادی و ضروری مکتب خاندان وحی علیهم السلام میباشد و در روایات بسیاری این مسألۀ اعتقادی و حیاتی را که از ابعاد گوناگون ارزیابی شده است و این روایات در صدها کتاب و متن معتبر قدیم و جدید، وجود داشته و در دسترس مردم بوده است ؛ ولی با این همه گویی که از زمانهای گذشته دستانِ ناشناخته و مرموزی مردمان را از توجّه و روی آوردن به این ضرورتِ اعتقادی، دور میکرده است ؛ چرا که توجّه مردم و روی آوردن آنان به اصل اعتقادی نه تنها در جامعۀ شیعه تحوّلی بنیادی و اساسی ایجاد میکند، بلکه بر اثر آن ، در تحوّل جهان و به هم ریختن وضع سیاسی سیاستمدارانِ عالم ، نقش عمده و اصیلی خواهد داشت!
بدیهی است که سیاستمداران با نقشههای پلید و شیطانی خود در راه ادامه حکومت خود تلاش و فعّالیت نموده و مینمایند، تا هر چه بیشتر و طولانیتر بتوانند بر کرسی حکومت ستمگرانه خویش بنشینند.
با توجّه به این نکتۀ مهمّ ، بیتوجّهی و کمتوجّهی مردم به این امر ضروری و اعتقادی ، یک جریان عادّی و اتّفاقی نیست ؛ بلکه بسیار عمیق و ریشهدار است . پس باید گفت: سرچشمۀ بیتوجّهی و نیز کمتوجّهی مردمان به این اصل اعتقادی از دسیسههایی سرچشمه گرفته است که دستان ناشناخته آن را ایجاد کردهاند.
انکار معاویه اصل رسالت و اسلام را/ ش42 قطره 4
انکار معاویه اصل رسالت و اسلام را
عمّار یاسر میگوید: در مجلسی که ابن عبّاس برای مردم صحبت میکرد، من نزد ابوذر غفّاری نشسته بودم که ناگاه به پاخاست و اظهار کرد: هر کس مرا میشناسد، بشناسد و هر کس مرا نمیشناسد، بداند که من اباذر غفاری و جندب بن جنادة هستم . ای مردم ؛ بدانید که در روز غدیر و پس از آن که مردم در یک جا جمع شدند، رسول خدا صلّی الله علیه وآله پس از نصب علی علیه السلام فرمودند:
أللّهمّ من کنت مولاه فعلی مولاه . أللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله .
فقام رجل (عمر) فقال : بخّ بخّ یابن ابی طالب أصبحت مولای ومولی کلّ مؤمن ومؤمنة .
فلمّا سمع ذلک معاویة بن ابی سفیان اتّکأ علی المغیرة بن شعبة وقام وهو یقول: لانقرّ لعلی بولایة ولانصدّق محمّداً فی مقالة ، فأنزل الله تعالی علی نبیّه محمّد صلّی الله علیه وآله: (فَلا صَدَّقَ وَلا صَلّی * وَلکنْ کذَّبَ وَتَوَلّی * ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یتَمَطّی * أَوْلی لَک فَأَوْلی)[1] .[2]
خداوندا؛ هر کس که من مولای اویم ، پس این علی مولای اوست . خداوندا؛ دوست بدار هر کس او را دوست میدارد، و دشمن بدار هر کس او را دشمن میدارد. یاری کن هر کس او را یاری میکند، و خوار فرما هر کس او را یاری نمیکند.
پس مردی (عُمر) برخاست و گفت : آفرین ؛ آفرین ؛ ای پسر ابوطالب که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی .
وقتی معاویه پسر ابوسفیان این سخن را شنید، بر مُغیرة بن شعبة تکیه داد و برخاست در حالی که میگفت : «اقرار به ولایت علی نمیکنیم و محمّد را در گفتارش تصدیق نمینماییم». آنگاه خداوند بر پیامبرش این آیه را نازل فرمود: «پس تصدیق نکرد و نماز نگزارد، ولی تکذیب کرد و رویگردان شد و سپس در حالی که متکبّرانه راه میرفت، به سوی یارانش بازگشت ... .»
آری ؛ معاویهای که اینگونه ، نه اقرار به ولایت علی علیه السلام آورْد و نه تصدیق رسالت رسول خدا صلّی الله علیه وآله را نمود، میباید خلیفه مسلمین شود. امّا نکتهای که در آیه (ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یتَمَطّی) دیده میشود این است که منظور از کلمۀ «اهل» در این آیه ، معطوف به خانوادۀ معاویه نیست ، بلکه اهلِ معاویه و زوجِ او در این آیه ، عمروعاص و اصحاب و اطرافیانش میباشند.
بنابراین میبینیم که از همان ابتدا، معاویه آشکارا از حقّ و از تصدیق مقالۀ انبیاء اِعراض میکند و این اعراض ، در همۀ تقاطع تاریخ بعد از رسول خدا صلّی الله علیه وآله به گونهای خود را نشان میدهد.
پس او نیز از چهرههای شاخص و بارز «فوج مقتحم» و بلکه از رؤسای آنان میباشد تا آنجا که علی علیه السلام در نامهای که به زیاد بن اَبیه مینویسد، معاویه را «شیطان» مینامد :
فإنّما هو الشیطان ؛ یأتی المرء من بین یدیه ، ومن خلفه ، وعن یمینه وعن شماله ؛ لیقتحم غفلته ویستلب غرّته .[3]
به راستی او (معاویه) شیطان است که از پیش و پس ، و از راست و چپ به سوی انسان میآید؛ تا هنگام غفلتش در او نفوذ کند (اقتحام) و بیتوجّهیاش را غنیمت شمارَد.
البتّه این فراز از نامۀ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به معاویه ، اشاره به سوگندِ شیطان در این آیه دارد:
(ثُمَّ لاَتِینَّهُمْ مِنْ بَینِ أَیدیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیمانِهِمْ وَعَنْ شَمائِلِهِمْ وَلاتَجِدُ أَکثَرَهُمْ شاکرینَ).[4]
سپس از پیشِ رو، و از پشت سر، از طرف راست و از طرف چپِ آنها به سویشان میروم ، و بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت .[5]
-----------------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورۀ القيامة ، آيۀ 34 ـ 31.
[2] . تفسير فرات : 515.
[3] . نهج البلاغة : 962 نامۀ 44.
[4] . سورۀ اعراف ، آيۀ 17.
[5] . على علیه السلام و فوج مقتحم : 1 / 379 .
آنھا اھل حلّ و عقد نبودند/ ش303 قطره 1
آنھا اھل حلّ و عقد نبودند
اهل تسنّن ادّعا می کنند که آن ها اهل حلّ و عقد بوده اند و می توانسته اند فردی را که برای خلافت سزاوار باشد انتخاب کنند. می گوییم آنها اهل حلّ و عقد نبوده اند حتّی به عقیدۀ بزرگان اهل تسنّن. زیرا همانطور که آنها مکرّر در کتاب هایشان نقل کرده اند که ابوبکر و عمر بارها در جنگ ها از میدان نبرد فرار کرده اند و این واقعیتی است که شیعه و سنّی همه آن را می دانند و کسی که از جنگ فرار کند حقّ مشورت ندارد کما اینکه در روایاتی که خود آن ها نقل کرده اند موجود است. بنابراین کسی که حقّ مشورت ندارد چگونه می تواند خود را اهل حلّ و عقد بداند و با مشورت با هم یک نفر را از میان خود برای خلافت برگزیند کسی که به خاطر ترس که باعث می شده از جنگ ها فرار کند حقّ مشورت ندارد چون ترس او در مشورتش اثر می گذارد. آیا چنین فرد ترسویی می تواند اهل حلّ و عقد باشد و ترس او هیچ اثری در اهل حلّ و عقد بودن او اثری نگذارد؟!
اوّلی و دوّمی حقّ مشورت نداشتند/ ش302 قطره 1
اوّلی و دوّمی حقّ مشورت نداشتند
بر فرضی که مشورت برای تعیین خلیفه صحیح باشد چون ابوبکر و عمر و... بارها از جنگ فرار کردند طبق روایت اهل تسنّن حقّ شرکت در شوری را ندارند و بر فرض که آن ها شرکت کردند و به چیزی رأی دادند، نباید به رأی آن ها اعتنا کرد، زیرا در مشورتی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله با اصحاب نمودند، ابوبکر مطلبی گفت و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به او اعتنایی نکردند عمر نیز مطلبی را گفت و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به او نیز اعتنایی نکردند و چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله اسوۀ حسنۀ امّت هستند، همه باید از آن حضرت سرمشق بگیرند:
« لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)
«بیتردید در مورد رسول خدا صلّی الله علیه وآله سرمشق نیکویی است»
بنابراین، ابوبکر و عمر و... کسانی که در جنگ ها بارها فرار کرده بودند نباید مجلس شوری تشکیل دهند و بر فرض چنین مجلسی تشکیل دادند و مطلبی را پیشنهاد کردند، مردم نباید به گفتۀ آنها و انتخاب آن در شوری اعتنا کنند بلکه همانند رسول خدا صلّی الله علیه وآله به انتخاب آن ها که خلافت ابوبکر بوده است هیچ اعتنایی نکنند و آن را نپذیرند.
اگر به آنچه گفتم عمل کردند هم پیروی از رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمودند و هم به شورای فراریان جنگ اعتنایی نکردند؛ ولی اگر با انتخاب آن ها موافقت کردند هم بر خلاف آیۀ شریفۀ «ولکم في رسول الله اسوة حسنة» عمل کرده اند و هم بر خلاف روایت به حرف فراریان از جنگ، در شورا عمل کرده اند.
(۱) سورۂ احزاب ، آیۀ: ۲۱.
اوّلین شکست ایران از اعراب در زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است/ ش49 قطره 3
اوّلین شکست ایران از اعراب در زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است
مورّخینی چون طبری و عقدالفرید و دیگران نقل کردهاند: رسول خدا صلّی الله علیه وآله در مدینه بود که جبرئیل خبر شکست ایرانیان از اعراب را به آن حضرت رسانید. در این هنگام رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود:
الله اکبر؛ این اوّلین روز پیروزی عرب بر عجم به نام من است .
این واقعه که در تاریخ به جنگ ذیقار مشهور است ، 12 سال قبل از حملۀ اعراب به ایران رخ داد که داستانش به شرح زیر است :
در آن زمان در جنوب کوفه و در قسمت غربی نهر فرات ، حکومتی عربی که دست نشانده دولت ساسانی بودند، وجود داشت . نام این سرزمین حیره و حاکم آن نعمان بن منذر از قوم بنی لخم بود.[1]
در دوران جاهلیّت و اندکی پس از آن ، قوم یهود و اعراب بت پرست ساکن نجد و حجاز از نظر احساسات عاطفی طرفدار ایرانیان ، و در مقابل ، مسیحیان ساکن سرزمین عربستان طرفدار روم بودند.
این نوع طرفداری و جانب نگری پس از بعثت رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیز دوام داشت ، چنان که هر گاه رومیان در جنگ با ایرانیان پیروز میشدند، اعراب مسیحی نجران و یمن و حضرموت و به طور کلّی ساکنین مسیحی یمن و نجد و حجاز از پیروزی رومیان خوشحال میشدند و برعکس ، اگر ایرانیان در این نبردها بر رومیان غلبه میکردند، اعراب یهودی ساکن جنوب و شمال و مرکز عربستان مسرور میشدند و این به دو دلیل بود: یکی آزاد کردن یهودیان به دست کورش کبیر از دست بخت النصر که در حملۀ کوروش به بابل صورت گرفته بود و دیگری دشمنی یهودان با مسیحیان .
اعراب بتپرست، به این دلیل طرفدار ایران بودند چون آنها با مسیحیان که اهل کتاب و خداشناس بودند، دشمنی داشتند، همانطوری که میدانید دولت و ملّت ایران مذهب زردشتی داشتند و این با مذاق بتپرستان سازگاری بیشتری داشت .
علاوه بر آن بین ایران و دولتهای جنوب عربستان چون یمن ، صنعا و حضرموت دوستی و همزیستی برقرار بود و زمانی از تاریخ حکومتهای این قسمت از عربستان دست نشانده ساسانیان بودند.
به هر حال ؛ خاندان نعمان بن منذر در ابتدا ساکن یمن بودند و از یمن به حیره مهاجرت کردند و در حیره حکومتی تأسیس نمودند که دست نشانده دولت ساسانی بود. و میدانیم که حیره و تیسفون پایتخت ساسانیان چندان باهم فاصله نداشتهاند چنان که تیسفون در 12 کیلومتری بغداد قرار داشت و حیره در جنوب کوفه و دولت حیره در واقع رابط بین حکومت ساسانی و اعراب مرکز عربستان بود.
نعمان بن منذر را دختری بود به نام حَدیقه ، خسروپرویز نمایندگان خود را به حیره فرستاد تا دختر نعمان را به قصر وی در تیسفون آورند[2] .
چون این خبر به نعمان رسید، همه اموال و اولاد خود را جمع کرد و به مردی به نام هانی بن مسعود از بنی شیبان سپرد و سفارش حدیقه و همسرش را به هانی نمود، ولی خودش سرگردان بود و نمیدانست چه کند؟ چون یقین داشت که خسرو پرویز دست بردار نیست ، دیر یا زود به سراغش خواهد آمد، لذا همسرش به او گفت : تو نزد پادشاه ایران برو و عذرخواهی کن و بگو که این اوصاف که از دختر من برای تو کردهاند، سخن دشمنان است و گذشته از آن دختران عرب را آن آداب و تربیت نباشد که در دربار شاهی زندگی کنند و... .
به هر حال نعمان به خواهش و سفارش همسرش راهی تیسفون شد. خسروپرویز دستور داد او را دستگیر کرده و در اصطبل پیلان انداختند و او زیر دست و پای پیلان جان بداد.
از طرفی همسر نعمان و دختر او حدیقه ، چون خبر کشته شدن نعمان را شنیدند، بسیار نگران و هراسان به سر میبردند ولی هانی بن مسعود با همه توان خود از آنان حمایت میکرد.
از طرفی همانطور که نعمان حدس زده بود، خسروپرویز دست بردار نبود، لذا پس از کشتن نعمان ، ایاس بن قبیصة الطائی را طلب کرد و به او گفت تا نزد هانی بن مسعود رود و دختر و اموال نعمان را از او بگیرد و به تیسفون آورد.
ایاس به هانی این پیام خسرو را بداد، ولی هانی زیر بار نرفت و گفت: تا زندهام زیر بار چنین خفّتی نروم و این اموال و اولاد نزد من امانت است و من در آن خیانت نمیکنم .
ایاس این خبر را به خسروپرویز داد و نوشت : گروه بنی شیبان و بنیبکر و بنی عجل مردمانی بسیارند و اگر باید با آنان جنگ کرد سپاه بسیار لازم است .
عربی به نام نعمان بن زرعه در دربار خسرو خدمت میکرد. وی چنین گفت: ای ملک؛ این عربان در زمستان پراکندهاند و جای معیّنی ندارند، در این فصل لشکرکشی درست نیست، ولی در تابستان در محلّی به نام ذیقار بر سر چاه آبی گرد آیند و چون همۀ آنها در ذیقار جمع شوند، آنگاه لشکر بر سر ایشان بفرست.
خسروپرویز به سفارش این مرد عرب ، لشکری در حدود دوازده هزار تن به فرماندهی «هامرز» و هشت هزار تن سرباز به فرماندهی «هرمزخراد» تدارک دید و به کمک ایاس بن قبیصه فرستاد، همۀ آنها در حیره تحت فرماندهی ایاس قرار گرفتند.
فصل تابستان فرارسید، از این رو هانی بن مسعود با بنی شیبان و بنیبکر و بنی عجل در ذیقار گرد آمدند. پس از گفتگوی بسیار، اعراب همراه هانی به وی گفتند: همۀ ما آماده جنگیم و این نخستین بار بود که اعراب آماده جنگ با ایرانیان میشدند. از طرفی اکثر سپاه ایران را عربها تشکیل داده بودند. آنها طوری با یکدیگر پیمان بستند که موجب شکست سپاه ایران شود.
مورّخین گویند: نبرد ذیقار، پس از جنگ بدر بود و آوازۀ شکست مشرکین مکّه در جنگ بدر به هانی بن مسعود و یارانش رسیده بود، لذا هانی به عربهای تحت فرمان خود گفت : شنیدهام که از عرب ، پیامبری بیرون آمده است که در جنگ با دشمنان خود پیروز شده است و مردم گویند: هر که نام او را ببرد حاجتش روا شود، هر کس در بیابان گم شود، یا شتری گم کند، چون نام این پیامبر ببرد، خود و یا شترش را بازیابد. ای مردم ؛ شما در جنگ فردا با ایرانیان ، دسته جمعی نام او را فریاد زنید و نام او را که محمّد صلّی الله علیه وآله است ، علامت جنگ قرار دهید تا به برکت نام او پیروزی نصیب ما گردد.
لشکر عرب همگی با جان و دل قبول کردند و چون صبح روز بعد، دو سپاه روبروی هم قرار گرفتند، سپاهیان هانی یکصدا فریاد میزدند: «محمّدنا منصور» یعنی محمّد صلّی الله علیه وآله با ماست و او یاور ماست .
چون نبرد آغاز شد، سپاه عرب به یکباره با این شعار حمله را آغاز کردند، زمانی نگذشت که سپاه ایران منهزم شده و پس از کشته شدن بسیاری از ایرانیان ، بقیه سپاه فرار کردند.
به گفتۀ مورّخین ، هنگام جنگ ذیقار، جبرئیل نزد رسول خدا صلّی الله علیه وآله آمد و گفت: گروهی از عرب در ذیقار با ذکر نام تو بر عجمان پیروز شدند. در این هنگام که اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله نزدش حضور داشتند، متوجّه شدند که پیامبر صلّی الله علیه وآله به ناگهان فرمود:
الله اکبر؛ الله اکبر؛ هذا اوّل یوم انتصف العرب من العجم باسمی.
الله اکبر؛ الله اکبر؛ این اوّلین پیروزی عرب بر عجم به نام من است.
اصحاب آن حضرت ، آن روز و ساعت را به ذهن خود سپردند تا از ذیقار اعرابی به مدینه آمدند و صحّت غیبگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر اصحابش معلوم شد. جنگ ذی قار در سال دوّم هجری واقع شد و همین شکست، مقدّمۀ لشکرکشی اعراب به ایران در زمان خلافت عمر گردید.[3]
---------------------------------------------
[1] دولت حیره در اواخر قرن سوّم میلادی تأسیس شد و نام بیست پادشاه لخمی به دست ما رسیده است . نخستین پادشاهی که تصویر روشنی از وی داریم ، امرؤ القیس اوّل متوفّی 328 م است که لوح قبر وی قدیمی ترین لوح عربی است که تاکنون کشف شده است . تاریخ عرب ، فیلیپ خوری حِتی ، ترجمۀ پاینده ، ص 102.
[2] مورّخین گویند: خسرو پرویز چهار هزار زن در دربار خود نگهداری میکرد. شیرین که دختری ارمنی و ساکن ارمنستان بود نیز سرگذشتی دیگر دارد که در ادبیات ما تحت عنوان خسرو و شیرین یا شیرین و فرهاد به نظم کشیده شده است.
[3] اعجاز پیامبر اعظم صلّی الله علیه وآله در پیشگویی از حوادث آینده : 319 .
اوّلین کسی که اسلام را به ایران آورد چه کسی بود؟/ ش50 قطره 3
اوّلین کسی که اسلام را به ایران آورد چه کسی بود؟
اوّلین کسی که اسلام را به ایران آورد؛ در زمان رسول الله صلّی الله علیه وآله و به دست حضرت امیرالمومنین علیه السلام بوده است ؛
آن زمانی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله ، امیرالمومنین علیه السلام را به یمن فرستاد و حتّی بدون اینکه یک نفر کشته شود و خونی ریخته شود، مسلمان شدند.
تاریخ گواه این هست که یمن در آن زمان، از ایران بوده است؛ و اوّلین منطقه ای از ایران که اسلام در آن وارد شد، منطقۀ یمن بوده است و ما از کتب اهل سنّت ثابت می کنیم که تعیین ملوک یمن ، به دست ایرانی ها بوده است :
دقت کنید:
طبری در تاریخش چنین آورده:
مرزوان دو پسر داشت که یکی از آنها عربی را دوست می داشت ؛ او را پادشاه یمن کرد و خودش از دنیا رفت، وقتی خبر به کسری رسید که این شخص به زبان عربی شعر می گوید و از زبان عربی خوشش می آید، او را عزل کرد و باذان ایرانی را به جای او فرمانده کرد و باذان آخرین کسی است که از عجم (ایرانی ها) فرمانده یمن بوده است.
وکان للمروزان ابنان أحدهما تعجبه العربیة ویروی الشعر یقال له خر خسرة والآخر أسوار یتکلّم بالفارسیّة ویتدهقن فاستخلف المروزان ابنه خر خسرة وکان أحب ولده إلیه على الیمن وسار حتّى إذا کان فی بعض بلاد العرب هلک فوضع فی تابوت وحمل حتّى قدم به على کسرى فأمر بذلک التابوت فوضع فی خزانته وکتب علیه فی هذا التابوت فلان الّذی صنع کذا وکذا قصّته فی الجبلین ثم بلغ کسرى تعرب خر خسرة وروایته الشعر وتأدبه بأدب العرب فعزله وولى باذان وهو آخر من قدم الیمن من ولاة العجم ...(1)
پس ثابت شد که یمن از ایران بوده و تعیین پادشاهان آن هم به دست ایرانی ها بوده است.
آلبانی هم که از او به بخاری دوران یاد می کنند، در ارواء الغلیل آورده:
براء بن عازب می گوید:
پیامبر صلّی الله علیه وآله، خالد بن ولید را به سوی یمن فرستاد برای دعوت به اسلام، امّا قبول نکردند، سپس پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله، علی علیه السلام را به سوی یمن فرستاده و فرمودند:
هرکس می خواهد از سپاه قبلی همراه علی علیه السلام برود.
براء می گوید: من با علی علیه السلام رفتم، وقتی به سمت قوم یمن رفتیم، آن ها به سمت ما آمدند، امیر مؤمنان علیه السلام نماز را با ما خواندند، و ما را یک صف کردند و جلوی ما ایستاد، و (فقط) نامۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله را برای آنها خواند، و همۀ طایفۀ همدان ، اسلام آوردند. علی علیه السلام این قضیه را به رسول خدا صلّی الله علیه وآله گزارش دادند، رسول خدا صلّی الله علیه وآله سجدۀ شکر به جا آورد، و سر را بلند کرد و گفت:
سلام بر اهل همدان سلام بر اهل همدان ؛
عن البراء بن عازب قال: (بعث النّبی (صلّى الله علیه وسلّم) خالد بن الولید إلى أهل الیمن یدعوهم إلى الإسلام فلم یجیبوه ثم إن النّبی (صلّى الله علیه وسلّم) بعث علی بن أبی طالب وأمره أن یقفل خالدا ومن کان معه إلا رجل ممّن کان مع خالد أحب أن یبقى مع علی رضی الله عنه فلیعقب معه قال البراء : فکنت ممّن عقب معه فلما دنونا من القوم خرجرا إلینا فصلّى بنا على رضی الله عنه وصفنا صفاً واحداً ثمّ تقدّم بین أیدینا فقرأ علیهم کتاب رسول الله (صلّى الله علیه وسلّم) فأسلمت همدان جمیعا فکتب علی رضی الله عنه إلى رسول الله (صلّى الله علیه وسلّم) بإسلامهم فلّما قرأ رسول الله (صلّى الله علیه وسلّم) الکتاب خرّ ساجداً ثمّ رفع رأسه فقال : السلام على همدان السلام على همدان) (2)
آقای آلبانی هم در ادامه گفته: بیهقی هم این روایت را آورده، و بخاری فقط اول روایت را آورده ، امّا تمام حدیث به شرط بخاری صحیح هست ... (3)
أخرج البخاری صدر الحدیث عن إبراهیم بن یوسف فلم یسقه بتمامه وسجود الشکر فی تمام الحدیث صحیح على شرطه.(4)
---------------------------------------------------------
(1) تاریخ طبری ج1 ص 484 .
(2) ارواء الغلیل ج2 ص230 المکتب الإسلامی - بیروت.
(3) أخرجه البیهقی : 2 / 369 .
(4) ارواء الغلیل ج2 ص229 المکتب الإسلامی ؛ بیروت تصویر مقدمه کتاب .
اهمیت انتظار و وجوب آن / ش9 قطره 6
اهمیّت انتظار و وجوب آن
«انتظار» یکی از مسائل بسیار مهمّ در روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام می باشد، که متأسّفانه در طول تاریخ تشیّع به آن اهمیّت داده نشده و از آن غفلت شده، هر چند گاه گاه در گوشه و کنار افرادی به آن توجّه داشته اند.
امّا اگر از آغاز عموم شیعیان به این دستور بسیار مهمّ توجّه نموده و عمل می کردند تاریخ تشیّع بلکه تاریخ جهان را تغییر می دادند.
آنچه گفتیم حقیقتی است که در نهاد انتظار عمومی نهفته شده است، ولی ممکن است درک آن برای بسیاری از افراد غیر قابل پذیرش باشد.
نپذیرفتن آنان به خاطر دور بودن آنان از روایات و سخنان اهل بیت علیهم السلام است.
امّا علّت نپذیرفتن این حقیقت برای بعضی از افرادی که با روایات اهل بیت علیهم السلام سر و کار دارند این است که در روایات اهل بیت علیهم السلام دقّت کامل نکرده اند و فقط در حدّ ترجمه به آنها توجّه کرده اند، و در آثار عظیم بعضی از سخنان خاندان وحی علیهم السلام دقّت نکرده اند. به این جهت به گنج های عظیمی که در روایات اهل بیت علیهم السلام وجود دارد توجّه نکرده اند و به این جهت نه تنها خود بلکه دیگران را نیز در غفلت نگه داشته اند!
بنابراین مسألۀ «انتظار» یک نمونۀ مهمّ از مواردی است که به عظمت و آثار حیاتی آن ، درست توجّه نشده و دربارۀ نقش نجات بخش و تکامل آفرین آن ، دقّت و تأمّل کافی نشده است.
اگر جامعۀ شیعه به مسألۀ انتظار عمل می کرد، روح و روان آنان از بند اسارت افکار شوم و ویرانگر نجات می یافت .
«انتظار» افکار منفی را از آنان دور می کرد و آنان را دارای اندیشه های مثبت و حیاتبخش می نمود.
این واقعیّتی است که اگر دربارۀ آثار «انتظار» بیندیشیم به آن می رسیم . آیا بی جهت بوده است که اهل بیت علیهم السلام جامعۀ شیعه را بارها به دارا بودن حالت «انتظار» فرا خوانده اند؟!
اهمیت دعای ندبه/ ش31 قطره 5
اهمیّت دعای ندبه
دعای ندبه یکی از ادعیه بسیار مهمّی است که بسیاری از معارف و اعتقاداتِ صحیح در آن بیان شده است، و کسی که آن را بخواند عقاید خود را به خداوند عرضه داشته و به این وسیله اعتقادات صحیح را در قلب خود استوارتر میسازد. با نگاه به فرازهای این دعا و دقّت و توجّه در معانی دقیق آن روشن میشود که اصول اساسی و مبانی حیاتی مکتب ما، در ضمن عباراتی کوتاه به بهترین وجه بیان شده است و مسائل مهمّ اعتقادی مخصوصاً مسئله امامت و غیبت امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف در قالب الفاظی بسیار دلسوز و جانگداز تشریح شده است.
چرا اولیاء الله با مردم تماس نمیگیرند
و حقایق را با آنان در میان نمیگذارند
تا سایر مردم هم با حقایق آشنا شوند؟
چرا آنان را از گرفتاریها نجات نمیدهند؟
در پاسخ این سئوال باید گفت که اولیاء الله حقائق را با اهلش در میان میگذارند و چنین نیست که آنان از گفتن حقیقت و شناسایی آن به افراد بخل ورزند، بلکه در صورتی که مانعی وجود نداشته باشد با مردمی که سنخیّت داشته باشند تماس میگیرند و آنان را با حقائق آشنا میسازند و یا به صورت القاء فکر و الهام آنان را متوجّه می کنند. جریانات و اتّفاقات بزرگی که دلالت بر این موضوع دارد به حدّ کافی در کتابها نوشته شده که اولیاء الله و اصحاب و یاران خاص حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه با مردم تماس گرفتهاند و آنان را به حقیقت آشنا کرده و هدایت نمودهاند.
در عین حال هیچوقت آن بزرگواران حاضر نیستند با همه کس تماس بگیرند و حقایق را به آنان بازگو کنند. و جهت آن همان موانعی است که در این موضوع وجود دارد. مهمترین مسئلهای که در اینجا هست و مانع ارتباط اولیاء الله با مردم است ـ گذشته از عدم سنخیّت نوع مردم با اولیاء الله ویا نپذیرفتن آنان حقایقی را که از اولیاء الله میشوند ـ شناخته شدن اولیاء الله است.
زیرا چون اکنون زمان غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی له الفرج است اصحاب خاصّ آن بزرگوار هم مظهر صفات آن حضرتند به صفات آن جناب متّصف میباشند. یعنی هنوز صلاح نیست که خود را برای مردم آشکار کنند و حتی بدون معرّفی خود نیز حقائق را نمیتوان با نوع مردم در میان گذاشت چون اگر این کار را انجام دهند خواهی نخواهی شناخته میشوند همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: «قولوا الحقّ تعرفوا به» (1) حق را بگوئید ، به آن شناخته می شوید یعنی مردم شما را از اهل حق میشناسند. همچنین آن حضرت فرمودند: «من أکثر من شیء عرف به».(2)
شناخته شدن، چیزی است که اولیاء الله با آن مخالف هستند به خاطر مفاسدی که در این موضوع وجود دارد آنانکه اهل حقیقت هستند حاضر نیستند برای نوع مردم شناخته شوند و به همین که از اهل حق باشند کفایت میکنند یعنی به «حق» عمل میکنند و لذا از اهل آن هستند همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: «قولوا الحقّ تعرفوا به واعملوا الحقّ تکونوا من أهله» حق را عمل کنید تا از اهل آن باشید.
بنابراین اگر شما میخواهید از اهل حق و حقیقت باشید به آن عمل کنید.
تنها صحبت کردن از آن و معروفیت به آن فایدهای برای شما ندارد.
در روایت دیگری امام صادق علیه السلام میفرمایند: «انّ قدرتم ان لا تعرفوا فافعلوا»(3)
در روایت دیگر امام عسکری علیه السلام میفرمایند: «الوحشة من الناس علی قدر الفطنة بهم».(4)
------------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: ج 78 ص 9.
(2) بحارالانوار ج 78 ص 12.
(3) بحارالانوار: ج 70 ص 109.
(4) بحارالانوار: ج 70 ص 111.
اهمیت سابقۀ اعتقادی در انتخاب سقیفه/ ش189 قطره 1
اهمیّت سابقۀ اعتقادی در انتخاب سقیفه
در غدیر به دستور خداوند حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای خلافت برگزیده شدند که ایمان محض و حتّی یک لحظه سابقۀ کفر و شرک نداشتند، امّا در سقیفه کسی انتخاب شد که بنا بر اعتقاد اهل تسنّن بیشتر عُمرِ خود را در حال کفر و شرک گذرانده بود.
اهمیت معرفت/ ش28 قطره 5
اهمیّت معرفت
با مراجعه به قرآن کریم و آشنائی با مکتب اهل بیت علیهم السلام نکتۀ مهمّی برای ما فاش میشود و آن اینکه اصل مسئلۀ خلقت و راز آفرینش جامعه بشریت این است که انسان با امام زمان خود آشنا باشد و معرفت به مقام امام زمان خویش داشته باشد. این حقیقتی است که قرآن مجید و روایات خاندان وحی علیهم السلام به آن گواهی میدهند. برای روشن شدن مطلب به این بیان توجّه کنید :
خداوند در قرآن کریم میفرماید :
« وما خلقت الجنّ والانس الّا لیعبدون ».[1]
من جن و انس را نیافریدم مگر برای آنکه عبادت کنند.
در تفسیر نورالثقلین در تفسیر این آیه روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
خرج الحسین بن علی علی أصحابه، فقال ایها النّاس انّ الله عزّوجلّ ذکره ما خلق العباد الّا لیعرفوه، فاذا اعرفوه عبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه، فقال له رجل: یابن رسول الله بابی انت وامّی فما معرفة الله؟
قال: معرفة اهل کلّ زمان امامهم الّذی تجب علیهم طاعته.[2]
امام صادق علیه السلام فرمودند: امام حسین علیه السلام بر اصحاب خود وارد شدند و فرمودند: ای مردم خداوند عزّوجلّ بندگان را نیافریده است مگر برای آنکه او را بشناسند، تا چون او را شناختند به عبادت او بپردازند. در این هنگام به سبب عبادت او از بندگی غیر او بی نیاز شوند.
شخصی به امام حسین علیه السلام عرض کرد: ای فرزند پیامبر، پدر و مادرم فدایت باد معرفت خداوند چیست؟
امام حسین علیه السلام: مقصود از معرفت خدا این است که مردم هر زمان امامی را پیروی از فرمان او بر آنان واجب است بشناسند.
با توجّه به تفسیری که در این روایت درباره آیۀ شریفه شده است متوجّه میشویم که مقام عبودیّت که هدف خلقت جنّ و بشر است در صورتی تحقّق میپذیرد که با معرفت خداوند باشد و کسی خدا را میشناسد که امام زمان خود را بشناسد.
بنابراین در این روزگار که ما در دوران امامت و رهبری قطب عالم امکان و امیر دائرۀ هستی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه زندگی میکنیم بر ما لازم و واجب است که نسبت به مقام رفیعِ امامت آن بزرگوار معرفت داشته باشیم، زیرا که این هدف از خلقت هر انسانی در این زمان است.
پس چرا ما از آن بزرگوار غافل باشید؟ چرا به آن حضرت توجّه نداشته باشیم؟
چرا در فکر معرفت و شناخت آن بزرگوار نباشیم؟ و چرا در فکر خدمت به ساحت مقدّس آن حضرت نباشیم؟
آیا غفلت و بی توجّهی به آن حضرت، به معنای از دست دادن راز خلقت و هدف آفرینش انسان نیست؟
آیا معرفت به حضور امام علیه السلام با غفلت و بی توجّهی به آن حضرت سازگار است؟
آیا با بی توجّهی و یا با کم توجّه بودن به مقام عظیم امامت به هدف خلقت خویش ضربه نمیزنیم؟ و تا به کی باید به این مسیر ادامه دهیم؟ فکر کنید؟
---------------------------------------------------------------------------
[1] . سورۀ ذاريات، آيۀ 56.
[2] . نورالثقلين: 5 / 122.
آیا اقالهٔ بیعت ممکن است/ ش261 قطره 1
آیا اقالهٔ بیعت ممکن است
اگر بیعت با کسی که مردم او را انتخاب کرده اند ـ بر فرض صحّت آن ـ آیا کسی که با او بیعت شده خلیفهٔ خدا می شود و خداوند او را خلیفه و جانشین رسول خود می داند یا نه؟
اگر این گونه بیعت هیچ ربطی به خداوند ندارد، باید چنین شخصی را سلطان بنامیم که بر دیگران مسلّط شده و بر تخت پادشاهی تکیه زده است. و اگر مربوط به خداوند می شود ـ بنا به قول اهل تسنّن ـ بیعت با کسی سبب می شود که او خلیفهٔ الهی شود. مردم چگونه می توانند خلیفه خدا را به وسیلهٔ اقاله کنار بزنند.
احمد حنبل می گوید اگر خلیفه مرتکب بزرگترین گناهان بشود، کسی نمی تواند او را از خلافت خلع کند و کنار بگذارد، بنابراین باز قول ابوبکر که می گوید: اقیلونی اقیلونی ... باطل است.
آیا اقاله طرفینی است یا یک طرفه؟/ ش279 قطره 1
آیا اقاله طرفینی است یا یک طرفه؟
آیا اقاله در بیعت طرفینی است یعنی خلیفه و مردم ھر دو تابع اقاله باشند، یا یک طرف از مردم و خلیفه می تواند بیعت را به ھم بزند؟ اگر اقاله یک طرفه است و یک طرف می تواند بیعت را به ھم بزند. پس چرا ابوبکر از مردم می خواست که بیعت او را اقاله کنند، او خودش یک طرفه اقاله می کرد و اگر راست می گفت و قصد دست برداشتن از خلافت را داشت از کرسی خلافت پایین می آمد. و اگر اقاله در بیعت طرفینی است ابوبکر، عمر، ابو عبیدہ، سعد بن وقّاص و دہ ھا ھزار نفر دیگر بر فرض دست از بیعت خود برداشته باشند؛ ولی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ھیچ گاہ بیعت را اقاله نکردند و خود را برای ھمیشه به حکم خدا خلیفه و امام مردم می دانستند. ابوبکر در سقیفه بیعت نمودن چند نفر انگشت شمار را برای اثبات خلافت خود کافی می دانست و معتقد بود که بیعت آنان برای به خلافت رسیدن او کفایت می کند و بیعت مردم لازم نیست. دلیل بر این مطلب قول او است که می گوید کاش در روز سقیفه بیعت را نمی پذیرفتم و خلافت را به گردن عمر یا ابوعبیدہ جرّاح می انداختم و خود وزیر می شدم. این کلام صریح است در این که بیعت تعداد بسیار اندک در خلیفه شدن او مؤثّر و کافی بودہ است؛ ولی در روز غدیر که دہ ھا ھزار نفر با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند، به بیعت آنان اعتنا نکرد و بیعت آنان را بی اثر دانست. بیعت اگر برای خلافت خودش باشد، بیعت چند نفر کافی است و اگر برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام باشد بیعت چند ھزار نفر بی اثر است!!
آیا آن ھا از آسمان ھا و زمین و آھل آن باخبر بودند؟/ ش271 قطره 1
آیا آن ھا از آسمان ھا و زمین و اھل آن باخبر بودند؟
کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر که آن حضرت حجّت خدا بر آسمان و زمین و اهل آن ها هستند، اگر ابوبکر و عمر جانشین آن حضرت می باشند، آیا بر اهل آسمان ها و زمین هم خلیفه آن حضرت هستند؟ اگر هستند چرا آگاهی از آسمان ها و زمین ندارند؟ عمر از مین خبر نداشت و نمی دانست دریا یعنی چه؟ پس چطور بر آسمان ها و زمین و اھل آن ھا خلیفهٔ رسول خدا بود؟
آیا در سقیفه شوری تشکیل شد؟/ ش266 قطره 1
آیا در سقیفه شوری تشکیل شد؟
اصل تشکیل سقیفه برای رأی گیری و شوری نبوده است بلکه تعداد محدودی از انصار جمع شده بودند که با سعد بن عباده رئیس انصار بیعت کنند که با ورود ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح مجلس آنان به هم ریخت و به زد و خورد و نزاع شدید بین انصار و مهاجرین کشیده شد. پس اصل تشکیل آن مجلس که سرانجام شورای سقیفهٔ بنی ساعده نام گرفت برای مشورت نبوده و افرادی که از انصار بودند هر چند اندک بودند ـ به جز یکی دو نفر ـ همه طرفدار سعد بن عباده بودند.
آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله أسوۂ ابوبکر و عمر بودند؟/ ش306 قطره 1
آیا رسول خدا صلّی الله علیه و آله اُسوۂ ابوبکر و عمر بودند؟
طبق آیهٔ شریفۀ: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1) ’’بیتردید در مورد رسول خدا سرمشق نیکویی است‘‘ رسول خدا صلّی الله علیه و آله اُسوہ و الگوی مسلمانان ھستند؛ ولی ابوبکر و عمر، رسول خدا صلّی الله علیه وآله را اُسوۂ خود قرار ندادند؛ پس آن حضرت اُسوۀ آن دو نفر نبودند و بر خلاف مرام رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل کردہ اند.
توضیح مطلب: اگر پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وصی خود را در غدیر تعیین کرده اند همانگونه که شیعه قائل است پس همه باید پیروی کنند و نوبت به سقیفه نمی رسد و اگر تعیین نکرده اند چرا ابوبکر عمر را به عنوان خلافت تعیین کرد، چرا عمر شورا تشکیل داد، پس اهل تسنّن با پذیرفتن سقیفه و تعیین خلیفه بر خلاف اُسوه بودن رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل کرده اند.
-----------
(۱) سورۂ احزاب ، آیۀ ۲۱ .
آٓیا مردم باید در عقیدہ تابع خلیفه باشند؟/ ش268 قطره 1
آیا مردم باید در عقیدہ تابع خلیفه باشند؟
اگر کسی را خلیفه دانستند از نظر عقیده و عمل باید از او پیروی کنند یا نه؟ حدّاقل از نظر عقیده باید او را قبول داشته باشند یا نه؟ اگر باید قبول داشته باشند در صورتی که خلیفه ای مانند حافظ اسد شیعه باشد پس باید همهٔ ملّت او از نظر عقیده لا اقل شیعه باشند نه سنّی.
ایرانیان از نظر معاویه/ ش7 قطره 2
ایرانیان از نظر معاویه
... ... و امّا ایرانیان : «وانظر الی الموالی من أسلم من الأعاجم فخذهم بسنّة عمر بن الخطّاب فإنّ فی ذلک خزیهم وذلّهم...».
و امّا ای زیاد؛ درباره ایرانیها ـ این قوم که به نام موالی و بردگان در میان ملّت اسلام بسر میبرند ـ جز با سیاست و روش عمر بن خطّاب ادارهشدنی نیستند. این ملّت را باید اسیر کرد. باید ذلیل کرد. این ملّت را به همان روش که عمر میکوبید، باید به گونهای کوبید که هرگز نتوانند سر بردارند.
گوش کن زیاد (چنانکه روش عمر بوده است) برنامه تو در برابر ایرانیان باید چنین باشد:
چنانکه عمر گفته ، اعراب حق دارند با زنان ایرانی ازدواج کنند؛ ولی ایرانیها حق ندارند که دختر عرب را به زنی بگیرند؛ چه آنکه عرب ، سید و سرور است و ایرانی بنده و نوکر...، و باید که عرب از خانوادههای ایرانی میراث ببرد ولی ایرانیان چنین حقّی ندارند.
از عطای ایرانیان که حقّ همگانی ملّت مسلمان است تا میتوانی بکاه . در تقسیم خواربار و ارزاق تا میتوانی از سهم ایرانیان کم کن . در میدانهای جنگ ، همیشه جنگجویان و سربازان ایرانی را در صف اوّل قرار بده تا هدف حمله پرنیروی جنگاوران تازهنفس دشمن ایرانیان باشند و با مرگ خود موجبات پیروزی سپاه عرب را فراهم آورند.
در جنگها سربازان ایرانی را به کار جادّهسازی بگمار، تا راهها را برای گذشتن شمشیرزنان عرب صاف کنند و درختهائی را که مانع گذشتن آنها میشود از سر راهشان برگیرند و بیشههائی را که سپاهیان عرب را به خطر میاندازد، از میان بردارند و بالأخره بکوش که هر چه کار سخت و دشوار و جانکاه باشد، نصیب ایرانیان گردد.
آنقدر بار بر دوش ایرانیان بگذار که بر دوششان فشار بیاورد و سنگینی کند. ایرانی هر چند مؤمن به خدا و آئین اسلام و صالح و پرهیزکار باشد، حق ندارد بر صفهای نمازگزاران عرب ، امامت کند و پیشنماز گردد.
ایرانی هر چند هم که شریف و بزرگوار و از خاندانی بزرگ و نامآور باشد حق ندارد بر عرب هر چند که پست و رذل باشد، پیشی جوید و هنگام گذشتن از کوچهها جلوتر از عرب راه برود.
ایرانی حق ندارد در نماز جماعت در صف اوّل و یا صفوف نخستین قرار گیرد؛ مگر اینکه عدّه عربها برای تکمیل صفها کافی نباشد.
ایرانی حق ندارد بر مرزها فرمانروا گردد.
ایرانی حق ندارد بر شهری از شهرهای اسلام حکومت کند. ایرانی هر چند هم که در فقه و قرآن دانشمند باشد، حق ندارد قضاوت کند. «فإنّ هذه سنّة عمر بن الخطّاب. فیهم وسیرته، جزاه عن اُمّة محمّد وعن بنیامیة خاصّة افضل الجزاء...»؛ این سیاست عمر بن خطّاب است و عمر با چنین سیاستی ، شایسته است که از امّت محمّد صلّی الله علیه وآله و به ویژه از بنیامیه شایستهترین پاداشها و تلافیها را دریابد ... ... .(1)
------------------------------------------------------------------
(1) تاریخ سیاسی اسلام: 481 .
ایرانیان و شورش علیه مغیره والی معاویه/ ش21 قطره 2
ایرانیان و شورش علیه مغیره والی معاویه
همانگونه که قبلاً گفتیم عمر و معاویه سخت تأکید داشتند که باید با عجم ها سختگیری کنند و آنان را تحقیر نمایند.
«طبیعی بود که آنها در مقابل تحقیری که نسبت به ایشان ، صورت میگرفت ساکت نمانند. بلکه با اتّخاذ مواضع سیاسی مناسب ، سعی داشتند به هر شکلی بر علیه مصالح امویان حرکت کنند.
آنها در زمان معاویه بر مغیرة بن شعبه والی معاویه در کوفه خروج کردند. و با اینکه همگی به اسلام گواهی داده خود را مسلمان میدانستند در مقابل معاویه تسلیم نشده و گفتند هرگز مشرک نخواهند شد و جان بر سر مقاومت خود باختند[1] . این اوّلین حرکت عمده موالی است که بدون مشارکت اعراب ، بدان دست زدند! این موضع نه تنها در مقابل امویان بلکه قبل از آن در حمایت حضرت علی علیه السلام که برخوردی به تمام معنا اسلامی با آنان داشت ، نشان داده شده بود آنها که مزۀ حقارت را در عهد خلفای پس از پیامبر صلّی الله علیه وآله چشیده بودند، سعی کردند تا از حضرت علی علیه السلام که در جبران آن وضع میکوشید حمایت کنند ... .
از مغیرة نقل شده که حضرت علی علیه السلام تمایل زیادی نسبت به حمایت از موالی داشت در حالی که عمر بالعکس بود]2].
یعقوبی میگوید: حضرت علی علیه السلام اموال بیت المال را به نسبت مساوی تقسیم میکرد. و به موالی به اندازهای میداد که به سایر عربها. دلیل او نیز این بود که در کتاب خدا، فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق برتری داده نشدهاند]3] . و بارها فرمود که حضرت
آدم نه غلامی به دنیا آورد و نه کنیز، بندگان خدا آزادند... اگر مالی نزد من است در تقسیم آن بین سیاه و سفید، فرقی نخواهم گذاشت[4] .[5] »
رفتار حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام مانند رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآ له بود، ولی عمر ، عثمان، معاویه و... بر خلاف آن حضرت رفتار می کردند و به تبعیض نژادی که بر خلاف دستورات اسلام است عمل می کردند. چاپلوسانی همچون مغیره نقش زیادی در آن ها در پیرامون تغییر احکام دین داشتند.
--------------------------------------
[1] . تاريخ يعقوبى : 2 / 221.
[2] . بحار الأنوار: 8 باب نوادر الإحتجاج على معاوية ص 580، 581.
[3] . يعقوبى : ج 2 آخر واقعة جمل .
[4] . روضة كافى : ص 69 حديث 26. انساب الأشراف : 2 / 141، الغارات : 1 / 70 ، تاريخ يعقوبى : 2 / 183 .
[5] . تاريخ تشيّع در ايران : 55.
ایرانیان و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام/ ش13 قطره 3
ایرانیان و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام
ژنرال سرپرسی سایکس (خاورشناس مشهور انگلیسی)
شخصیت قابل ستایش
علی بن ابی طالب علیه السلام از میان خلفا به شرافت و بزرگواری نفس و به مراقبت شدید از حال زیردستان خود مشهور بود.
القائات فرستادهها و نمایندهها در او تأثیری نداشت، به هدیههای آنان ترتیب اثر نمیداد، با حریف مکّار خود معاویه ابداً قابل مقایسه نبود چرا که معاویه برای رسیدن به مقصودی که داشت بزرگترین جنایات را مرتکب شده و رذلترین وسایل را برای پیشرفت خودش بر میانگیخت.
دقّت و مراقبتهای ویژۀ امیر مؤمنان علیه السلام در امانت و دیانت سبب شده بود که اعراب حریص که امپراطوریها را غارت کرده بودند از وی ناراضی باشند، لیکن صداقت، راست کرداری ، ریاضت و عبادت از روی صدق و خلوص و وارستگی؛ و رفتار و ویژگیهای پسندیده قابل توجّهی که در او وجود داشت حقیقتاً شخصیّت قابل ستایشی به وی داده بود.
اینکه ایرانیان برای او مقام ولایت قایل شده و او را به اصطلاح سرپرست حقیقی و مربّی الهی میدانند واقعاً قابل تحسین و شایان بسی تمجید است؛ اگر چه مقام و مرتبۀ او خیلی بالاتر از اینها است[1] .[2]
--------------------------------------
[1] تاريخ ايران : ترجمۀ محمّد گيلانى : 1 / 745 .
[2] على علیه السلام فراسوى اديان : 42.
ايمان آوردن همه مردم در عصر ظهور/ ش39 قطره 1
در عصر ظهور همه ايمان مىآورند
ايمان آوردن همۀ مردم در عصر ظهور
تفسير امام صادق عليه السلام از آيۀ شريفه « وله أسلم من في السموات ... »
ودر تفسير عيّاشى روايت است از امام صادق عليه السلام كه فرمود، در تفسير آيۀ شريفه: (ولَهُ اَسْلَمَ فِى السَّمواتِ وَالاْرضِ طَوْعاً وَكَرْهاً...)(1) كه: «هرگاه قائم ما خروج كرد، نمى ماند زمينى مگر آنكه ندا كنند در آن شهادت «لا إله إلّا الله وأنّ محمّداً رسول الله».
نيز از حضرت كاظم علیه السلام، روايت شده است در تفسير آيۀ مذكوره كه: «آن نازل شده در حقّ قائم عليه السلام چون بيرون آورد يهود و نصارى و صائبين و زنادقه و كفّار را در مشرق زمين و مغرب آن. پس عرضه دارد بر ايشان اسلام را. پس هر كه به رغبت اسلام آورد، امر فرمايد او را به نماز و زكات و آنچه مسلم را به آن امر كنند و واجب است براى خداوند بر او كه هر كه اسلام نياورد، گردنش را بزند تا نماند در مشرق ها و مغرب ها احدى مگر موحّد.»
راوى گفت: «فداى تو شوم! خلق بيشتر از اينهاست.»
فرمود: «خداى تعالى چون اراده فرمايد امرى را، زياد را كم و كم را زياد فرمايد.»
يوسف بن يحيى السلمى در باب نهم از كتاب «عقد الدّرر» أخبار بسيارى در كيفيّت فتوحات آن حضرت و گرفتن قسطنطنيّه و روم و بنى الاصفر و چين و كابل و جزاير و غير آن ها ذكر كرده كه مقام ذكر آن نيست.
(1) سورۀ آل عمران، آيۀ 83.
(2) نجم الثاقب : 176.
آثار سقیفه : تحقيقی دربارۀ نقش ابوبكر در شهادت اهل بيت عليهم السلام/ ش93 قطره 1
آثار سقیفه : تحقيقى دربارۀ نقش ابوبكر در شهادت اهل بيت عليهم السلام
ابوبكر علاوه بر شركت در سقيفه و منحرف ساختن مسلمانان از گرايش به اميرالمؤمنين عليه السلام، كه به شهادت حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله عليها و شهادت حضرت محسن عليه السلام منجر شد، در شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام، شهادت امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام و در نتيجه اسارت حضرت زينب كبرى و ساير اهل بيت علیهم السلام، نقش فراوانى داشت.
همانگونه در شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز نقش داشت.
سزاوار است دوستان اهل بيت عليهم السلام با اين جريانات آگاه باشند و بدانند منافقان چگونه با اهل بيت عليهم السلام به جنگ آشكار و پنهان پرداخته اند:
پس از رحلت حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله، اشعث بن قيس كه كافر شد و در جنگ هاى ارتداد شركت كرد او در اين جنگ شكست خورد و اسير گرديد.
اشعث بن قيس را نزد ابوبكر بردند. و او نه تنها از جرم و جنايت اشعث بن قيس درگذشت بلكه خواهر خود ام فروه را به عقد اشعث بن قيس درآورد.
اشعث بن قيس كه دو مرتبه اسلام را به ظاهر پذيرفته بود در جنگ صفّين شركت داشت و با مالك اشتر در گرفتن شريعه از شاميان شركت داشت. او در اين كار نه براى خدا و يا براى علاقه به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بلكه به خاطر حميّت قومى اين برنامه را انجام داد و سرانجام در همان جنگ، يكى از عوامل مهم شكست در جنگ صفّين بود. زيرا همچون عمروعاص مردم را تحريك به پذيرش لا حكم الاّ لله مى نمود.
او پس از جنگ صفّين، در شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، با ابن ملجم و قطّام ارتباط داشت و در سحرگاهان شب نوزدهم ماه رمضان، ابن ملجم را تحريك نمود كه هوا روشن نشده براى شهيد ساختن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرصت را از دست ندهد.
اگر ابوبكر، اشعث بن قيس را مى كشت، او نمى توانست خود را به عنوان يك مسلمان در ميان مردم مشهور سازد و در ميان مسجد، منافقانه به تحريك ابن ملجم بپردازد تا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به شهادت برساند.
ضربۀ ديگرى كه ابوبكر با بخشيدن اشعث بن قيس به اهل بيت عليهم السلام وارد نمود ازدواج امّ فروه خواهر ابوبكر با اشعث بن قيس بود كه توسط ابوبكر صورت گرفت. نتيجۀ اين ازدواج يكى تولّد جعده بود كه با كمك معاويه، حضرت امام حسن عليه السلام را به شهادت رساند و ديگر تولد محمّد بن اشعث كه از سرداران عمر سعد در كربلا و يكى از قاتلين امام حسين عليه السلام بود، كه بر اثر شهادت آن حضرت، اسارت حضرت زينب و ساير اهل بيت عليهم السلام در كربلا رقم خورد.
با اين توضيح كوتاه روشن شد كه ابوبكر نه تنها در سقيفه شركت داشت و اوّلين غاصب خلافت بود، بلكه با كارهاى ديگر خود مانند بخشيدن اشعث بن قيس، در شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان آن بزرگوار سهيم بود.
آثار توجّه شدید به امام زمان ارواحنا فداه / ش 23 قطره 6
آثار توجّه شدید به امام زمان ارواحنا فداه / ش 23 قطره 6
به این نکته توجّه داشته باشید هر چه قدر انسان دارای شخصیت اجتماعی بپیشتر و از نظر امکانات مادّی فوق دیگران باشد. اگر از دلبستگی به جاه و مقام خود دست بردارد و هر چه بیشتر در برابر مقام ولایت اهل بیت علیهم السلام خضوع کرده و پیروی نماید، نتیجه های مهمتری به دست می آورد.
نمونۀ آن «نجاشی» پادشاه حبشه است که در برابر ولایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله خضوع کرد و در احترام جناب جعفر طیار کوشید، این کار او سبب شد که نه تنها در شخص او، بلکه در نسل او نیز تغییر و تحوّل عظیم به وجود آمده، فرزندش «ابو نیزر» از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شد و فرزند «ابو نیزر» که نوۀ نجاشی است یکی از شهداء بزرگوار کربلا گشت.(1)
دل کندن از مقامات ظاهری و پیوستن به مقام والای ولایت جهانی، انسان را به اوج معنویت می رساند. به این جهت کسانی که دارای جاه و مقام ظاهری هستند، اگر دل از امور دنیوی برکنند و وجودشان را سرشار از توجّه و تمرکز به مقام ولایت یعنی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه بنمایند. بدون شک از توجّهات خاصّۀ آن حضرت برخوردار می شوند که فوق توجّـه آن بزرگوار به افراد دیگر است.
------------------------------------------------
(1) ر ک : «آینه داران آفتاب»، محمّدرضا سنگری.
آثار محبّت و ولایت اهل بیت علیهم السلام/ ش56 قطره 5
آثار محبّت و ولایت اهل بیت علیهم السلام
در کتاب مفتاح السعادة مرحوم نجفی اصفهانی در صفحۀ 494 چنين نقل كرده كه مرحوم سيّد بحرالعلوم در بعضى از مؤلّفات خود نوشته است كه در شب بيست و سوّم ماه رمضان هزار مرتبه اين سوره را (سورۀ إنّا أنزلناه) تلاوت كردم، بعد از تمام شدن آن وارد حرم شدم پس از حرم و زيارت و نماز شب، در سجده گريۀ بسيار كردم در ميانه خواب و بيدارى يا در عالم رؤيا حضرت امام زين العابدين عليه السلام را مشاهده كردم كه در مقابل ضريح با گردن كج ايستاده بودند و مشغول مناجات و تضرّع و زارى به درگاه الهى عرض مى كرد:
الهى به حقّ امشب كه شب قدر است مرحمت خود را بر شيعيان اميرالمؤمنين و بر گريه كنندگان بر حسين نازل گردان! و آنها را بيامرز! وبعد از آن، مكرّر اين ذكر را مى خواندند «لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ» و آنچه در حرم و رواق و ضريح بود، همه با آن حضرت در اين ذكر موافقت و متابعت مى كردند.
مرحوم بحرالعلوم نوشته است كه نيّت داشتم كه از آن حضرت سؤال كنم كه جمادات چگونه در ذكر الهى با شما موافقت دارند؟
آن حضرت ملتفت شدند و فرمودند: خداوند جلّ شأنه عرضه داشته توحيد و نبوّت و ولايت ما اهل بيت را بر جميع ممكنات و همه ما را مى شناسند و مطيع و منقاد ما مى باشند و اطاعت ما بر جميع ممكنات حتم است و همۀ جمادات به تسبيح و تهليل الهى مشغول هستند ولى اكثر خلائق تسبيح آنها را نمى فهمند.
بعد از آن فرمودند: هيچ نطفه اى منعقد نمى شود مگر به اذن امام، و احدى نمى ميرد مگر به اذن امام و هيچ برگى از درخت ساقط نمى شود مگر به اذن امام. مائيم فيوضات ربّانيّه و مفاتيح استفاضه، مائيم قسيم جنّت و نار، امور خلائق به اذن ما است و مشيّت ما تابع مشيّت الهيّه است.
عرض كردم: چه ثواب دارد محبّت و ولايت شما اهل بيت؟
فرمود: هر كه به ولايت و محبّت ما اهل بيت بميرد، با ما محشور شود ... .(1)
-------------------------------------------------------------------
(1) ولايت كليّه: 393.
آخرین آرزو و آخرين گفتار محمّد بن سليمان/ ش20 قطره 3
آخرین آرزو و آخرين گفتار محمّد بن سليمان
احمد بن عبيدالله به سندش از چند تن از بستگان محمّد بن سليمان نقل كرده كه آنها گفتند: چون هنگام مرگ محمّد بن سليمان در رسيد، شهادتين را به او تلقين مى كردند ولى او به جاى شهادتين اين شعر را مى خواند:
ألا ليت امّى لم تلدني ولم أكن
لقيت حسيناً يوم فخّ ولا حسن
اى كاش؛ مادر مرا نزائيده بود و نيز با حسين بن على و حسن (بن محمّد) در فخ برخورد و جنگ نمى كردم.(1)
_________________________
1) ترجمه مقاتل الطالبيّين: 441.
آغاز ظهور/ ش22 قطره 1
آغاز ظهور
علىّ بن ابراهيم قمّى؛ در تفسير خود از امام محمّد باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:
به خدا سوگند گويا قائم عليه السلام را مىبينم كه تكيه بر حجرالأسود داده و مردم را دربارۀ حقّ خود به خدا سوگند مىدهد و مىفرمايد:
اى مردم كسى كه دربارۀ خدا با من محاجّه كند (حجّت و دليل آورد، مناظره و گفتگو كند) من از هر كس به او نزديك تر و سزاوارترم. اى مردم هر كس دربارۀ آدم با من گفتگو كند، من از هر كس به آدم نزديك تر و آشناترم.
اى مردم هر كس با من دربارۀ نوح احتجاج كند، من از هر كس به نوح نزديك تر و داناترم. اى مردم هر كس دربارۀ ابراهيم با من گفتگو كند، من از هر كس به ابراهيم نزديك تر و آگاهترم. اى مردم هر كس دربارۀ موسى با من گفتگو كند، من از هر كس به موسى نزديك تر و شايسته ترم.
أيّها النّاس من يحاجّني في محمّد صلّى الله عليه وآله فأنا أولى بمحمّد، أيّها النّاس من يحاجّني في كتاب الله فأنا أولى بكتاب الله.
اى مردم هر كس درباره محمّد صلّى الله عليه وآله با من گفتگو كند، من از هر كس به محمّد نزديك تر و سزاورترم. اى مردم هر كس در مورد كتاب خدا با من بحث و گفتگو كند، من از هر كس به كتاب خدا نزديك تر و عالم ترم.
سپس به كنار مقام ابراهيم مىرود، دو ركعت نماز مىخواند و دوباره مردم را دربارۀ حقّ خود به خدا سوگند مىدهد.
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: بخدا قسم، او مقصود از مضطرّ در اين آيۀ شريفه است:
(أمَّنْ يُجيبُ المُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُم خُلَفاءَ الأرْض)(1) .
«آيا كسى (جز خدا) هست دعاى بيچاره و گرفتار را اجابت كند و ناراحتى و غصّه او را برطرف نمايد و شما را جانشينان بر روى زمين قرار دهد».
پس اوّل كسى كه با او بيعت مىكند جبرئيل عليه السلام است و پس از او سيصد و سيزده نفر اصحاب او مىباشند؛ هر يك از آن ها در بين راه باشد فوراً به او مىرسد، و هر كس مسير را طى نكرده از بسترش ناگهان ناپديد مىشود (يعنى بدون اينكه زحمت پيمودن راه داشته باشد از ميان بستر ناگهان به اعجاز امام عليه السلام خدمت آن حضرت مىرسد).
و اين گفتار اميرالمؤمنين صلوات الله عليه است كه دربارۀ اصحاب مهدى (صلوات الله عليه) فرموده است : «هم المفقودون عن فرشهم» يعنى آن ها كسانى هستند كه ناگهان در بستر و رختخوابها ناپديد مىشوند، همان طور كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است:
(فَاسْتَبِقُوا الخَيرات أيْنَما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُم الله جَميعاً)(2)
«در خيرات و كارهاى نيك از يكديگر پيشى بگيريد، هر كجا باشيد خداوند همه شما را گرد آورد».
فرمود: مقصود از اين خيرات ولايت ما اهل بيت است.(3)
(1) سورۀ نمل، آيۀ 62.
(2) سورۀ بقره، آيۀ 148.
(3) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 794 به نقل از تفسير قمّى: 2 / 205، تفسير برهان: 1 / 163 ح 8، و 3 / 355 ح2، بحار الأنوار: 52 / 315 ح 10، منتخب الأثر: 422 ح 2.
آن دو نفر به هم پیوستند/ ش7 قطره 4
آن دو نفر به هم پیوستند
آن دو نفر به هم پیوستند و با وحدت و اتّحاد به یکدیگر صورت (لا) را تشکیل دادند و به این گونه در سقیفۀ بنی ساعده حبل متینِ خلافت را از اریکۀ قدرت جدا کرده و زاغ و زغن کرسی نشین امارت شده و مقام عظمای ولایت را خانه نشین ساختند.
حکومت آنان که حکومت (لا اله) است ادامه یافت تا آن زمان که حکومتِ الهی (الاّ الله) فرا رسد و حکومت (لائیک) ولی دینی را در سراسر جهان به نیستی کشاند به گونهای که نه از (لا) و نه از حکومت آنان (لا اله) و (لائیک) هیچ گونه اثری باقی نماند.
همه منتظران حکومت الهی حضرت بقیة الله عجّل الله فرجه چشم انتظار حکومتِ (الاّ الله) یعنی فقط حکومت خدا هستند.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 128
آیا ... تو خلیفه پیغمبر این امّتی/ ش59 قطره 4
آیا ... تو خلیفۀ پیغمبر این امّتى
و نیز نقل شده که بعضى از علماء یهود در زمان خلافت ابى بکر نزد وى آمده گفتند تو خلیفۀ پیغمبر این امّتى؟ گفت: آرى. یهودى گفت: ما در تورات خوانده ایم که خلفاء انبیاء اعلم امم مى باشند، پس خبر ده مرا که خداى تعالى در کجاست: در آسمان است یا در زمین. ابوبکر گفت در آسمان است بر عرش. یهودى گفت: پس زمین خالى است از او، و او در مکانى دون مکان باشد. ابوبکر گفت: این کلام زنادقه است دور شو از من و الاّ گردنت بزنم. پس یهودى استهزاء کنان بر اسلام روان شد. ناگاه على بن ابى طالب علیه السلام به او رسید و گفت: یا یهودى دانستم آنچه پرسیدى، و جوابى که شنیدى آن سخن اهل اسلام نیست. بلکه اعتقاد اهل اسلام این است که من مى گویم:
«إنَّ الله - عَزَّوَجَلَّ - أَینَ الأینَ فَلاَ أَینَ لَهُ، وَجَلَّ أَنْ یحْوِیهِ مَکانٌ وهو فی کلِّ مکانٍ بِغَیرِ مُمَاسَّةٍ وَلاَ مُجَاوَرَةٍ یحیطُ عِلْماً بِما فِیها وَلاَ یخْلُو شَیءٌ مِنْها مِنْ تَدْبِیرِةِ تَعالى» ؛
یعنى خداى تعالى آفریده است مکان را پس او را مکان نتواند بود، و او أعظم است از اینکه احاطه تواند کرد مکان به او. و او در هر مکان حاضر است بى آنکه مماسّ به مکان کند یا مجاور مکان باشد. و هیچ چیز از چیزها که در مکان مى باشند از علم و تدبیر او خالى نیستند.
پس گفت: اى یهودى من خبر دهم تو را به چیزى که در کتاب شماست و مصدّق سخن شماست. آیا نیست در کتاب شما که روزى موسى علیه السلام نشسته بود که آمد ملکى نزد او از جانب مشرق، و موسى به او گفت از کجا آمدى؟ گفت: از نزد خداى تعالى. و دیگرى از زیر زمین برآمد و چنین گفت. و دیگرى از فوق السماء آمده همین گفت. پس موسى گفت: «سُبْحَانَ مَن لا یخْلُو مِنْهُ مکانٌ وَلا یکونُ إلى مکانٍ أقربُ مِنْ مَکانٍ». پس یهودى گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ هَذا هُوَ الْحَقّ وَأنّک أَحَقُّ بِمَکانِ نَبِیک مِمَّنْ إسْتَولىَ عَلَیهِ» یعنى گواهى مى دهم که حقّ گفتى و تو سزاوارترى به مکان پیغمبر خود ازاین متقلّب.
و نیز روایت کرده اند که مردى نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و گفت: خبر ده مرا که تو دیده اى خدائى را که پرستش مى کنى. حضرت فرمود: که من پرستش نکنم خدائى را که ندیده باشم. مرد گفت: چگونه دیده اى خداى را؟ حضرت فرمود: «وَیحَک لَمْ تَرَهُ العُیونُ بِمُشَاهَدَةِ الأبْصَارِ وَلکن رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقائِق الإیمانِ مَعْرُوفٌ بِالدِّلالاتِ مَنْعوتٌ بِالعَلاَماتِ لاَیقاسُ بِالنَّاسِ وَلایدْرِکهُ الحَوَاسُّ» یعنى: «واى برتو، خداى تعالى را چشم نتواند دید، بلکه دل هاى مؤمنان وى را تواند شناخت، شناختى که در ظهور مانند دیدن باشد. چه خداى تعالى به دلیل شناخته مى شود: به آثار و علامات راه به او توان برد و دلیل در افادۀ یقین بالاتر است از دیدن. چه دیدن به ظاهر تعلّق گیرد و دلیل به حقیقت راه نماید. و خداى را به مردم قیاس نتوان کرد که هر چه عظمت و شوکت داشته باشند البتّه دیده شود. چه عظمت الهى نه از جنس عظمت مردم است، چه عظمت مردم را حواسّ ادراک کند به خلاف عظمت الهى که حواسّ ادراک نتواند کرد». پس مرد برگردید و مى گفت: «الله أعلمُ حَیثُ یجْعَلُ رسالتَه» یعنى: «خداى داناتر است که رسالت خود را به کدام خاندان باید داد».(1)
-------------------------------------------------------------------------
(1) سرمایۀ ایمان: 128.
آیا ابوبکر خلیفه رسول خدا صلّی الله علیه وآله است؟/ ش300 قطره 1
آیا ابوبکر خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله است؟
اهل تسنّن ابوبکر را خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله می دانند در حالی که آن بزرگوار هیچ گاه ابوبکر را خلیفهٔ خود معرّفی نکردند.
اگر رسول خدا صلّی الله علیه و آله ابوبکر را خلیفهٔ خود می دانستند ابوبکر در سقیفه به آن استدلال می کرد، در حالی که او چنین ادّعایی نکرد، بلکه برای کنار زدن انصار و دور نمودن آنان از کرسی خلافت گفت پیامبر فرمودند خلیفه باید از قریش باشد. اگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله او را خلیفهٔ خود تعیین کرده بودند به آن استدلال می کرد و نیازی به تمسّک جستن به قریشی بودن خود نداشت. علاوه بر اینکه او خلافت خود را به خاطر بیعت چند نفر افرادی که تعدادشان انگشت شمار و بسیار اندک بود، می دانست.
این دلیل است بر اینکه ابوبکر خلافت خود را به خاطر بیعت افراد می دانست نه به خاطر اینکه پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله او را خلیفۀ خود معرّفی نموده باشند.
با توجّه به این مطلب پیراوان سقیفه چطور کسی را به خاطر بیعت چند نفر، خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله می دانند با اینکه می دانند هیچگاه آن حضرت، ابوبکر را خلیفۀ خود معرّفی نکرده اند، امّا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که ده ها هزار نفر با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کرده اند و رسول خدا صلّی الله علیه وآله بارها آن حضرت را خلیفهٔ خود معرّفی کرده اند، اوّلین خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمی دانند؟!!
پس تعجّب از اهل تسنّن است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام را که ده ها هزار نفر در حضور پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در روز غدیر با ایشان بیعت کرده و بارها رسول خدا صلّی الله علیه وآله آن حضرت را خلیفهٔ خود معرّفی کردند. اوّلین خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمی دانند!! امّا ابوبکر را که عدّه ای بسیار قلیل در سقیفه پنهان از دیگران با او بیعت کردند و هیچگاه رسول خدا صلّی الله علیه وآله او را خلیفهٔ خود معرّفی نکرده اند خلیفهٔ بلافصل رسول خدا صلّی الله علیه وآله می دانند؟!!
آیا ابوبکر و عمر ادّعا داشتند که در شب قدر ملائکه و روح بر آن ها نازل می شود/ ش164 قطره 1
آیا ابوبکر و عمر ادّعا داشتند که در شب قدر ملائکه و روح بر آن ها نازل می شود
ابوبکر و عمر توان چنین ادّعایی که ملائکه و روح هر سال در شب قدر بر آنان نازل می شود را نداشتند، و همچنین لیاقت آن را نداشتند که ملائکه و روح بر آنان نازل شود، بلکه به جای نزول ملائکه در شب قدر، شیطان بر آن ها مستولی شده و تسلّط یافته بود کما اینکه ابوبکر می گفت (إنّ لی شیطاناً یعترینی) «شیطانی دارم که مرا آزار می دهد». و این روایت در ده ها کتاب علمای اهل تسنّن وجود دارد، آیا کسی که به جای اینکه ملائکه و روح بر او نازل شود، شیطان بر او مسلّط شده صلاحیت دارد خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد؟
آیا سزاوار نیست افرادی که گول خورده و راه را اشتباه رفته اند، دربارۀ این مطالب دقّت کنند و باقیماندۀ عمر خود را به طرفداری کسانی که شیطان بر آن ها مسلّط شده است نگذرانند؟
آیا از زنانی که از دنیا رفتهاند در عصر ظهور رجعت می کنند؟/ ش5 قطره 5
آیا از زنانی که از دنیا رفتهاند در عصر ظهور رجعت می کنند؟
«آیا از زنانی که از دنیا رفتهاند کسی به یاری آن حضرت برمی خیزد»؟
پاسخ :
رجعت؛ یعنی بازگشت برخی از کسانی که از دنیا رفته اند به این عالم.
رجعت؛ همانطور که علاّمۀ مجلسی رحمه الله در حقّ الیقین فرموده است از ضروریّات عقاید ما است و روایات زیادی دلالت بر آن دارد و آن را اثبات میکند از آن جمله روایت: «لایرجع إلّا من محض الإیمان محضاً أو محض الکفر محضاً» است که هر کسی ایمان محض یا کفر محض باشد به دنیا باز خواهد گشت. چنانکه میبینیم این روایت اطلاق دارد و شامل مرد و زن میشود. گذشته از این در روایات نام بعضی از زنان که به دنیا رجعت میکنند و به یاری آن حضرت بر میخیزند آمده است.
آیا استبدال ممکن است/ ش33 قطره 5
آیا استبدال ممکن است
اصل مسئلۀ استبدال موضوع مسلّمی است حتّی نسبت به کسانی که به مقام اخلاص راه یافتهاند یعنی حتّی آنها هم ممکن است مقام خود را از دست داده و از خاسرین شود تا چه برسد به دیگران، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
الدّنیا کلّها جهل الّا مواضع العلم والعلم کلّه حجّة الّا ما عمل به والعمل کلّه ریاء الّا ما کان مخلصاً، والاخلاص علی خطر حتّی ینظر العبد بما یختم له.(1)
بنابراین تا انسان کارش پایان نپذیرفته باشد احتمال لغزش و استبدال در او هست. پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله خبر دادند از جبرئیل عن الله عزوجلّ انّه قال:
الاخلاص سرّ من اسراری استودعته قلب من احببت من عبادی.(2)
جبرئیل از خداوند متعال نقل کرده است که اخلاص سرّی از اسرار من است او را در قلب هر کس از بندگانم که دوست داشته باشم به ودیعه گزاردهام.
چنانچه خدای نکرده انسان کاری انجام دهد که خداوند محبّتش را از او بگیرد اخلاص را از دست خواهد داد و کسی که اخلاص را از دست بدهد کارش تباه است.
---------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار ج 70 ص 242.
(2) بحارالانوار ج 70 ص 249.
آیا جنگ جهانی در آغاز حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه واقع مىشود؟ / ش 21 قطره 6
آیا جنگ جهانی در آغاز حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه واقع مىشود؟ / ش 21 قطره 6
بعضى از افراد چون تحقیق نكردهاند و از روایاتى كه دربارۀ آینده جهان است، آگاهى درستى ندارند، گمان مىكنند كه جنگ جهانى در آغاز حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه واقع مىشود و كشتار و خونریزى جهانى و كشتارهاى میلیاردى در آن روزگار اتّفاق مىافتد! ولى به دلایل متعدّد این طرز فكر غلط و اشتباه است و در حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه جنگ جهانى واقع نمىشود؛ هر چند قیام حضرت قائم عجّل الله تعالى فرجه جهانى و براى تسخیر جهان است؛ ولى جنگهایى كه در آغاز ظهور واقع مىشود براى پایان دادن به جنگها و ایجاد صلح و صفا در سراسر جهان است. و جنگهایى كه در آغاز ظهور واقع مىشود و جهانی نیست و در قسمتى از جهان است نه تمام جهان. و تعبیر نمودن از اینگونه جنگها به جنگ جهانى اشتباه است.
دلیل بر آنچه گفتیم روایاتى است كه در آن تصریح شده است كه بسیارى از مردم جهان بدون جنگ و خونریزى از امام زمان عجّل الله تعالى فرجه پیروى مىكنند و بدون قتال از آن بزرگوار پیروى مىكنند. در روایتى حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مىفرمایند:
ویسیر المهدی حتّى ینزل بیت المقدّس، وتنقل إلیه الخزائن، وتدخل العرب والعجم وأهل الحرب والروم وغیرهم فی طاعته من غیر قتال حتّى تُبنى المساجد بالقسطنطنیة وما دونها ...(1).(2)
حضرت مهدى علیه السلام تا بیت المقدّس سیر مىكنند و در آنجا نازل مىشوند، خزائن زمین به سوى آن حضرت انتقال مىیابد و عرب و عجم و اهل حرب و روم و غیر آنان از آن حضرت اطاعت مىكنند بدون اینكه جنگ و قتالى واقع شود مساجدى را در قسطنطنیه و غیر آن بنا مىكنند.
این روایت به صورت واضح و آشكار دلالت مىكند كه بسیارى از مردم جهان بدون جنگ و قتال از امام زمان علیه السلام پیروى مىكنند بنابراین جنگ جهانى در آن زمان واقع نمىشود.
جنگ هایی که از آن ها تعبیر به جنگ جهانی می شود قبل از ظهور حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف است.
-------------------------------------------------------------
(1) التشریف بالمنن ص 139.
(2) احقاق الحق ج 13 ص 322 از الحاوى للفتاوى ص 73.
آیا همه می توانند مودّت و محبّت شدید اهل بیت علیهم السلام را در قلب خود جای دهند؟ / ش 18 قطره 6
آیا همه می توانند مودّت و محبّت شدید اهل بیت علیهم السلام را در قلب خود جای دهند؟ / ش 18 قطره 6
این سئوالی است که در ذهن بعضی از کسانی که در راه تقرّب و سیر و سلوک کار میکنند بوجود میآید. و ای چه بسا گاهی که دربارۀ سرانجام کار خود یا همراهانشان فکر میکنند با این سئوال روبرو میشوند و در نتیجه به تحیر میافتند. در این صورت در بسیاری از مواقع شیطان پلید از موقعیت سوء استفاده کرده و یأس و ناامیدی را که از بزرگترین گناهان کبیره است در فکر او رسوخ میدهد و به او تلقین میکند که تو یا کسی مثل تو نمیتواند به مقامات برسد. این چیزی نیست که تو بتوانی به آن برسی و هیچگاه خداوند و حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه این مقام را به تو یا کسی مانند تو اعطا نمیکنند. آن کسی که ولی خدا است یا ولی خدا میشود ذاتش غیر ذات تو است و صفات و اعمال و کردارش غیر از اعمال و کردار و رفتار تو است .
به خاطر همین جهت کسی نباید به این وسوسه ها توجّه کند و از عنایات و الطاف خداوند ناامید باشد. امام صادق علیه السلام در ضمن وصیت خود به فضیل میفرمایند:
... وإذا کان قبل طلوع الشمس وقبل الغروب ، فعلیک بالدّعاء واجتهد ولاتمتنع من شیء تطلبه من ربّک ، ولاتقول هذا ما لا أعطاه وادع فإنّ الله یفعل ما یشاء.(1)
قبل از طلوع خورشید و قبل از غروب بر تو باد به دعا کردن و کوشش نمودن و امتناع نورز از چیزی که در طلب او از خداوند هستی و نگو که خدا این را به من عطا نمیکند و دعا کن چون خداوند هر چه را بخواهد انجام میدهد.
در کلمات نوربخش اهل بیت علیهم السلام وارد شده است :
إنّ الدعاء یردّ القضاء ولو اُبرم إبراماً.(2)
دعای قضای خداوند را رد میکند ولو انجام آن موضوع حتمی شده باشد.
بنابراین بر فرض مقدّر شده باشد که مثلاً کسی که این موضوع را اکنون مطالعه میکند دارای مودّت و محبّت شدید اهل بیت علیهم السلام نباشد چنانچه دعا کند قضاء خداوند از آن برگشته و این مقامات را به او میدهند.
البتّه صحیح است که ذات افراد باهم فرق داشته و در رسیدن به مقامات عالیه هم یکسان نیستند ولی باید توجّه داشت که ذات خوب را و ظرفیت زیاد را خداوند به صاحبان آن عنایت کرده است و خداوند قادر است که همان ظرفیت را به ما بدهد و ذات و صفات ما را نیز مانند آنان بگرداند چون همانطور که امام صادق علیه السلام فرمودند:
«وادع الله فإنّ الله یفعل ما یشاء»؛
دعا کن چون خداوند هر چه را بخواهد انجام میدهد.
بنابراین نتیجه میگیریم که باید با کنار گذاشتن یأس و ناامیدی شیطان پلید را از خود رانده و با کمال امید و توجّه و حضور و تواضع و خضوع از خداوند بخواهیم ما را ـ انشاء الله ـ از افرادی قرار دهد که مودّت اهل بیت علیهم السلام در قلب آنان جای گرفته و از نوکران و خدمت گزاران آنان باشیم.
------------------------------------------------------------
(1) بحار الأنوار: 78 / 227 .
(2) الكافی : 2 / 470 ح 6 .
آیا اهل حل و عقد را مردم باید تعیین کنند یا خودشان؟/ ش117 قطره 1
آیا اهل حلّ و عقد را مردم باید تعیین کنند یا خودشان؟
بر فرض ابوبکر و عمر و ... اهل حلّ و عقد باشند و خیر و شرّ مردم را بدانند، کدامیک از مسلمانان آن ها را تعیین کرده اند تا برای امّت مسلمان تصمیم گیری کنند؟ چون بر فرض افرادی باشند که از اهل حلّ و عقد محسوب شوند، ولی مردم باید آن ها را تعیین کنند تا برایشان تصمیم گیری کنند ولی نه تنها مردم آن ها را برای این کار تعیین نکردند، بلکه خودشان بدون اینکه به سایر مسلمانان خبر دهند در سقیفه به انتخاب خلیفه پرداختند و پس از موافقت افرادی اندک با بیعت کردن ابوبکر، این خبر را میان مردم پخش کردند. بنابراین در صورتی کار اهل حلّ و عقد اعتبار دارد که مردم آن ها را برای این کار انتخاب کرده باشند، و اگر آن ها از پیش خود، خود را وکیل همۀ مسلمانان بدانند، کارشان هیچ اثر شرعی ندارد.
گذشته از اینکه به خاطر وصیّت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در روز غدیر و مکرّر در موارد دیگر و همچنین ادلّه بسیار دیگر هیچ جایی برای انجام کار آن ها باقی نمی ماند.
آیا برای خلافت ابوبکر اجماع واقع شد/ ش120 قطره 1
آیا برای خلافت ابوبکر اجماع واقع شد؟
اهل تسنّن می گویند برای خلافت ابوبکر اجماع واقع شده است، یعنی مسلمانان با ابوبکر بیعت کردند و او را به عنوان خلیفۀ رسول الله صلّی الله علیه وآله قبول کردند.
اگر آن ها واقعاً به این مطلب اعتقاد دارند و می گویند همه ابوبکر را خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله می دانند، و معتقدند اجماع بر این مسئله واقع شده، اگر آن ها واقعاً چنین عقیده ای دارند، این عقیده یعنی ادّعای اجماع مردم بر خلافت ابوبکر، دلیل است بر ارتداد همۀ آن ها زیرا آن ها خودشان روایت نقل کرده اند که «ارتدّ الناس بعد النبی الاّ سبعة» اگر آن ها اجماع بر خلاف ابوبکر را پذیرفته اند ارتداد همۀ کسانی را که در اجماع آن ها شرکت داشتند ثابت می کند زیرا این روایت دلیل بر ارتداد آن ها است.
پس آن ها ناگزیرند یا بگویند چنین اجماعی واقع نشده و آنچه را که آن ها دربارۀ اجماع مردم بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند ادّعایی بیش نیست و هیچ صحّت ندارد. و اگر اجماع را قبول دارند پس باید روایت ارتدّ الناس بعد النّبی الاّ سبعة (با تعبیرات مختلفی که نقل شده) ردّ نموده وآن را انکار کنند و بگویند علمای اهل تسنّن که این روایت را نقل کرده اند، اشتباه کرده اند.
آیا به تعبیر عمر مردمان غیر عرب گاوان سرخ رو هستند؟!/ ش193 قطره 1
آیا به تعبیر عمر مردمان غیر عرب گاوان سرخ رو هستند؟!
مردم حقّ انتخاب داشته باشند ...
بر فرض مردم در سقيفه يا غير سقيفه حقّ داشته باشند فردى را به عنوان رهبر دينى خود انتخاب كنند، اين رهبرى مخصوص مردم همان زمان و همان مردمان مى شود و شامل ميليون ها و ميلياردها انسانى كه پس از آن ها آمده و مى آيند، نمى شود. ممكن است انسان هايى كه پس از آن ها مى آيند، درك و شعور برترى داشته باشند وهيچگاه كسى را كه آن ها به عنوان خليفه انتخاب كرده اند نپذيرند وحرف ها و گفتارهای او را بسيار دور از منطق و برهان بدانند.
آيا باز هم بر اين گونه مردم لازم است حرف هاى اشتباه و گفتار خطاى او را بدون دليل و منطق آويزۀ گوش خود قرار داده و از آن اطاعت كنند؟!
و هر چه او گفته تعبّداً بپذيرند؟ به عنوان مثال عمر كه مردم كشور پهناور ايران آن زمان، نه كشور كوچك اين زمان - و عموم مردم عجم يعنى غير عرب را گاوان سرخ رو مى دانسته و همه زنان جهان را داراى شرافت انسانی ـ به گونه ای که زنان حقّ بیعت کردن را نداشتند، همانگونه که در عصر جاهلیّت این گونه بودند ـ نمى دانسته، همه بايد از اين عقيده پيروى كنند و همۀ مردمان غیر عرب را گاوان سرخ رو بدانند؟! اگر اينگونه است پس واى بر اينگونه رهبريت دينى! و اگر اينگونه نيست و اطاعت از حرف هاى او لازم نيست، پس اين چه رهبرى و چه خليفه اى است كه اطاعت از حرف هاى او لازم نيست.
چون بنابر عقیدۀ اهل سنّت آن ها فقط خلیفه در حکومت و سلطنت بودند نه تمام امور دین.
(نتيجه گيرى در پايان بحث):
بر فرض كه افرادى بتوانند خليفه براى خود تعيين كنند، آن هم با همه اشتباهات و كمبودهايى كه در شناخت امام و خليفه داشته اند آيا از نظر عقل صحيح است كه بيش از هزار سال همۀ مردم از انتخاب و تعيين آنان پيروى نموده و راه اشتباه آنان را ادامه دهند؟
زيرا با توجّه به آن كه تعيين خليفه با تعيين سلطان و پادشاه فرق كلّى دارد، زيرا قوانينى كه سلطان دستور مى دهد بيشتر محدود به زمان و مكان حكومت وى مى باشد امّا خليفه دستوراتى را كه انجام مى دهد براى همه مردم مى باشد چه آنكه در زمان او هستند و يا كسانى كه پس از وى زندگى مى كنند آيا صحيح است چند نفر جمع شوند و در مقدّرات همه انسان ها و نسل ها دخالت كنند؟ آيا هنوز مردم بايد به بدعت هاى ابوبكر و عمر و آنچه آنان به عنوان حكم شرعى گفته اند عمل نمايند؟!
آیا پر شدن عالم از ظلم و جور به خاطر جنگ جهانی یا غیر آن سبب ظهور می شود؟ / ش8 قطره 6
آیا پر شدن عالم از ظلم و جور به خاطر جنگ جهانی یا غیر آن، سبب ظهور می شود؟
در روایات از پرشدن جهان از ظلم و ستم، به عنوان شرط ظهور حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه یاد نشده است.
آنچه در روایات وجود دارد این است که جهان قبل از ظهور حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه سرشار از ظلم و جور است نه اینکه ظلم و جور شرط ظهور آن حضرت است.
بنابراین نه پر شدن جهان از ظلم و جور به وسیلۀ جنگ جهانی یا غیر آن، دلیل بر آنست که ظهور حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه فوری واقع شود و نه اتّفاق نیافتادن جنگ جهانی مانع ظهور آن بزرگوار خواهد بود.
آیا تعیین خلیفه باید با اطّلاع عموم مردم باشد یا به صورت مخفیانه انجام شود/ ش221 قطره 1
آیا تعیین خلیفه باید با اطّلاع عموم مردم باشد یا به صورت مخفیانه انجام شود
اگر تعیین خلیفه وظیفۀ مردم است و آنان حقّ تعیین خلیفه دارند چرا انصار آن را در پنهانی و خفا انجام دادند و چرا بنی هاشم، مهاجرین و بسیاری از انصار از تشکیل آن خبر نداشتند آیا این پنهان کاری جز ترس آنان به خاطر غصب خلافت بوده؟ که به خاطر ترس مخالفت مردم آن را می خواستند در خفا و پنهانی انجام دهند؟
آیا تعیین خلیفه باید فقط از افراد موجود در سقیفه باشد؟/ ش119 قطره 1
آیا تعیین خلیفه باید فقط از افراد موجود در سقیفه باشد؟
اگر چند نفر انگشت شمار که اهل تسنّن آن ها را اهل حلّ و عقد و افراد فهمیده می دانند، در سقیفه جمع شده بودند. آیا باید بهترین فرد برای تعیین خلافت از میان آن ها چند نفر انگشت شمار که در سقیفه بودند یکی را تعیین کنند یا بهترین فردی را که سزاوار خلافت است تعیین کنند هر چند در آنجا حضور نداشته باشند. اگر اهل تسنّن بگویند باید از همان چند نفر انگشت شمار که حاضر در سقیفه بودند یکی را انتخاب کنند! این خلاف عقل و منطق است و اگر باید همه افراد برتر را در نظر بگیرند هر چند در آن مکان نباشند. چرا حتما یک بار از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام وصی و نفس پیغمبر بودند اسم نبردند؟ و حتّی وقتی شخصی گفت علی علیه السلام را برای خلافت تعیین نموده و با او بیعت کنیم آن ها نپذیرفتند؟ و سعی کردند هر چه زودتر کار را میان خودشان تمام کنند.
آیا تعیین خلیفه در سقیفه بر اساس سیاست بود یا ارجحیت؟/ ش196 قطره 1
آیا تعیین خلیفه در سقیفه بر اساس سیاست بود یا ارجحیّت؟
اگر در سقیفه تعیین خلیفه بر اساس ارجحیّت بود پس چرا در سقیفه وقتی که منذر بن ارقم به ابوبکر گفت تمام این امتیازات که دربارۀ خود می گویید در حضرت علی علیه السلام به نحو اکمل وجود دارد ، امّا به کلام او اعتنایی نکردند!
آیا خدا و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله جانشین را تعیین کرده بودند یا نه؟/ ش137 قطره 1
آیا خدا و پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله جانشین را تعیین کرده بودند یا نه؟
آیا خدا و پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله جانشین را تعیین کرده بودند یا نه، اگر تعیین کرده بودند همانگونه که شیعه می گوید چرا از خلیفه ای که خدا و پیغمبر تعیین کرده بودند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بودند پیروی نکردند و آن حضرت را کنار گذاشتند، و اگر خدا و پیامبر آن حضرت را تعیین نکرده بودند چرا در میان مخالفان سقیفه که بسیار بودند مانند عبّاس و ابن عبّاس ها و طرفداران امیرالمؤمنین عليه السلام مثل سلمان و ابوذر و مقداد و خود آن حضرت، و همچنین سعد بن عباده و پسر او و عدّه ای از انصار و دیگران، با وجود آن همه مخالف چرا به خانۀ حضرت امیرالمؤمنین عليه السلام هجوم بردند و آتش زدند ولی به خانۀ سعد بن عباده که رئیس انصار و تشکیل دهنده سقیفه بود هجوم نبرده و به زور او را به مسجد نکشاندند و از او بیعت نگرفتند. آیا این دلیل بر آن نیست که خلیفۀ واقعی حضرت امیرالمؤمنین عليه السلام بودند؟ و مخالفان از آن حضرت بیش از دیگران می ترسیدند؟!
آیا خلافت ابوبکر امر شرعی بود یا سیاسی ؟/ ش175 قطره 1
آیا خلافت ابوبکر امر شرعی بود یا سیاسی؟
اگر خلافت ابوبکر امر شرعی بوده است چرا چند بار ابوبکر از آن پشیمان شد:
1- یک بار وقتی ده نفر از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله مانند سلمان و ابوذر و ... به مسجد رفتند و با او احتجاج نمودند از منبر به زیر آمد و سه روز خانه نشین شد.
2- وقتی نامۀ اُسامه به او رسید، از بیعتی که با او شده پشیمان شد و قصد ترک آن را داشت که عمر مانع شد.
3- ابوبکر بارها گفته بود اقیلوني ولست بخیرکم.
4- در آخر عمر از سه کار خود اظهار پشیمانی می کرد که یکی از آن ها قبول کردن خلافت در سقیفه است.
اگر ابوبکر واقعاً خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود چرا بارها از داشتن چنین منصبی اظهار پشیمانی کرد؟
آیا خلفاء اهل تسنّن به جریان سقیفه اعتقاد داشتند؟/ ش230 قطره 1
آیا خلفاء اهل تسنّن به جریان سقیفه اعتقاد داشتند؟
سخنان زشت خلفاء نسبت به یکدیگر دلیل بر این است که آن ها خلفاء دیگر را خلیفۀ خدا نمی دانستند و اعتقادی به سقیفه نداشتند، و اگر ارزشی برای سقیفه قائل بودند از باب سیاست بوده است نه به خاطر اعتقاد به آن.
نمونه ای از آن سخنان را که در کتب اهل تسنّن موجود است، نقل می کنیم که دلالت می کند آن ها به جریان سقیفه اعتقاد نداشته اند:
«عبدالله بن عیّاش از سعيد بن جبير نقل مى كند كه مى گفته است: در حضور عبدالله بن عمر سخن از ابوبكر و عمر به ميان آمد. مردى گفت: به خدا سوگند؛ آنان دو خورشيد و دو پرتو اين امّت بودند.
ابن عمر گفت: تو چه مى دانى؟
آن مرد گفت: مگر آن دو با يكديگر ائتلاف نكردند؟
ابن عمر گفت: نه، آن ها با يكديگر اختلاف داشتند. گواهى مى دهم كه روزى پيش پدرم بودم و به من دستور داده بود هيچكس را پيش او راه ندهم؛ در اين هنگام عبدالرحمان پسر ابوبكر اجازه خواست كه پيش او آيد.
عمر گفت: حيوانك بدى است، در عين حال همو از پدرش بهتر است. اين سخن مرا به وحشت انداخت و گفتم: پدرجان؛ عبدالرحمان از پدرش بهتر است؟!
گفت: اى بى مادر؛ چه كسى از پدر او بهتر نيست! به هر حال اجازه بده عبدالرحمان بيايد.
او آمد و دربارۀ حطيئۀ شاعر(1) با عمر سخن گفت كه از او خشنود شود. عمر او را به سبب شعرى كه سروده بود زندانى كرده بود!
عمر گفت: در حطيئه كژى و بدزبانى است، مرا آزاد بگذار تا او را با طول مدّت زندان راست و درست گردانم.
عبدالرحمان اصرار كرد و عمر نپذيرفت و عبدالرحمان رفت، آنگاه پدرم روى به من كرد و گفت: تو تا امروز در غفلتى كه چگونه اين مردك نادان خاندان تيم (ابوبكر) بر من پيشى گرفت و خود را مقدّم داشت و بر من ستم كرد!
گفتم: من به آنچه در اين مورد اتّفاق افتاده است علم ندارم.
گفت: پسركم؛ اميدوار هم نيستم كه بدانى.
گفتم: به خدا سوگند؛ ابوبكر در نظر مردم از نور و روشنى چشمشان محبوب تر است.
گفت: آرى؛ برخلاف ميل پدرت و با وجود خشم او، ابوبكر همينگونه است.
گفتم: پدرجان؛ آيا در حضور مردم از كار او پرده برنمى دارى و اين موضوع را براى آنان روشن نمى كنى؟
گفت: با اينكه خودت مى گويى كه او در نظر مردم از روشنى چشمشان محبوب تر است، در آن صورت سر پدرت با سنگ كوبيده خواهد شد.
ابن عمر مى گويد: پس از اين گفتگو پدرم دليرى كرد و جسارت ورزيد و هنوز هفته تمام نشده بود كه ميان مردم براى خطبه خواندن برخاست و گفت: اى مردم؛ همانا بيعت ابوبكر لغزش و شتابزدگى بود و خداوند شرّ آن را نگه داشت و هر كس شما را به چنان بيعتى دعوت كند او را بكشيد.»(2)
آیا عمر که خلیفه شدن ابوبکر را در سقیفه ستم بر خودش می داند به سقیفه اعتقاد داشته است؟ و یا از باب سیاست و نشستن بر کرسی خلافت در آینده بوده است؟
(1) جرول بن اوس كه بيشتر به همين لقب معروف است كه به سبب كوته قامتى او به او داده شده است از شاعران مخضرم است كه در دوره جاهلى و اسلام زيسته و ظاهراً پس از رحلت پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مسلمان شده است. براى اطّلاع بيشتر به ص 238 الشعر والشعراء ابن قتيبه، چاپ بيروت، 1969 ميلادى مراجعه فرماييد.
(2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 2 / 14، جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 201.
آیا در پذیرش و ایمان آوردن به خلیفه اجبار و اکراه وجود دارد؟/ ش195 قطره 1
آیا در پذیرش و ایمان آوردن به خلیفه اجبار و اکراه وجود دارد؟
در غدیر با اینکه معاویه به کمک مغیره رسماً اعلام مخالفت با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نمود، و در کتب اهل سنّت موجود است، ولی هیچگاه پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله او را اجبار به بیعت نکردند و همۀ کسانی که در روز غدیر با حضرت امیرالمومنین علیه السلام بیعت کردند با اختیار خودشان بیعت نمودند ولی پس از جریان بیعت توسط چند تن در سقیفه، به زور چوب و چماق از مردم بیعت می گرفتند و تأثیر بسیار زیاد طایفۀ بنی اسلم در بیعت گرفتن برای ابوبکر را همۀ علمای اهل تسنّن می دانند و در کتاب های متعدد آن ها نوشته شده است.
در روز غدیر، معاویه به شانۀ مغیره تکیه داد و با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله دربارۀ بیعت با امیرالمومنین علی علیه السلام به مخالفت پرداخت و هیچ کس با او زد و خورد نکرد ولی در سقیفه سعد بن عباده که با خلافت ابوبکر مخالفت کرد مورد ضرب و شتم فراوان قرار گرفت و در زیر دست و پای دیگران له شد.
آیا این معنای آیۀ شریفۀ (لا اکراه في الدّین)(1) «در دین هیج اجباری نیست» است؟
________________________________
(1) سورۀ بقره، آیۀ 256 .
آیا در سقیفه نامی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برده شده؟/ ش213 قطره 1
آیا در سقیفه نامی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برده شده؟
در جریان سقیفه آیا همۀ مسلمانان شرکت داشتند یا نه؟ اگر بگویند همه شرکت داشته اند که یقیناً خلاف واقع است زیرا تنها تعدادی از انصار در سقیفه جمع شده بودند و ابوبکر و عمر و ابوعبیده از اوّل تشکیل جریان سقیفه اطّلاعی نداشتند. بنابراین چون همۀ مردم در آن شرکت نداشته و از آن بی اطلاع بودند کسانی که در آنجا جمع شده بودند در رأی گیری، آیا افراد خارج از سقیفه را نیز مانند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و بزرگان اصحاب رسول الله صلّی الله علیه وآله را در نظر داشتند یا نه؟
اگر بگویند آن ها را در نظر داشته و نام آن ها را نیز به میان آورده اند ولی آن ها رأی نیاورده اند که یقیناً خلاف واقع است و اگر همان تعداد محدود و موجود در سقیفه را در نظر داشته اند که نمی توان آن را شورای مسلمانان نامید. بلکه جریانی بوده که در میان افراد محدود و موجود در سقیفه واقع شده است نه همۀ مسلمانان.
آیا در میان 313 نفر افراد معروف هستند؟/ ش69 قطره 5
آیا در میان 313 نفر افراد معروف هستند؟
«آیا در میان 313 نفر افراد معروف و شخصیّت های شناخته شده هستند؟»
پاسخ :
گرچه آن بزرگواران نوعاً معروف نبوده و در اجتماع دارای شهرت نیستند ولی در عین حال هستند در میان آنان فرد یا افرادی که از نظر تودۀ مردم معروف بوده و از شهرت اجتماعی برخوردارند. این موضوع از روایتی که جناب مفضّل از امام صادق علیه السلام نقل کرده است استفاده میشود:
عن المفضل بن عمر، قال: قال ابوعبدالله علیه السلام : «إذا اذن الامام دعا الله باسمه العبرانی فاتیحت له صحابته الثلاثمائة وثلاثة قزع کقزع الحویف فهم اصحاب اَلالویة منهم من یفقد من فراشه لیلاً فیصبح بمکة، و منهم من یری یسیر فی السحاب نهاراً یعرف باسمه واسم ابیه وحلیته ونسبه، قلت: جعلت فداک ایهم ایماناً، قال الّذی یسیر فی السحاب نهاراً، وهم المفقودون، فیهم نزلت هذه الآیة:
«أین ما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً»[1]
هرجا که باشید خداوند همۀ شما را می آورد.
اگر جملۀ: یعرف باسمه واسم ابیه وحلیته ونسبه، ظهور در این نداشته باشد که بعضی از کسانی که بوسیلۀ ابر میروند از افراد معروف و برجسته هستند، لا اقل اطلاق آن شامل این گونه افراد میشود.
--------------------------------------------------------------------------
(1) غیبة النعمانی: 312.
آیا عمر بن عبدالعزيز خلیفه ای عادل بود؟!/ ش13 قطره 5
آیا عمر بن عبدالعزيز خلیفه ای عادل بود؟!
آيا عمر بن عبدالعزيز آدم خوبی بوده است، اگر او فردى گمراه بوده و اهل نجات نبوده چرا بعضى از او تعريف كردهاند؟!
عمر بن عبدالعزيز يكى از خلفاى غاصب اموى است و شكّى در خباثت و گمراهى او نيست او فرزند عبدالعزيز و عبدالعزيز فرزند مروان و مروان فرزند حکم بوده است .
و حكم كسى است كه پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله را تمسخر مىكرد و آن بزرگوار او را از مدينه تبعيد كردند و او و آل او را كه يكى از آنان عمر بن عبدالعزيز است لعن كردند.
اگر افرادى از عمر بن عبدالعزيز مدح كردهاند نه به خاطر ذات بوده كه او را فردى پاك و مهذّب بدانند، بلكه به خاطر اين بوده است كه معاويه دستور داده بود حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام را روى منبرها لعن كنند و اين كار تا زمان عمر بن عبدالعزيز ادامه داشت و او مردم را از لعن حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بر روى منابر منع كرد.
و اين نه به خاطر اين بوده است كه او حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام را بر معاويه ترجيح مىداد بلكه عكس اين مطلب حقيقت دارد زيرا او هر چند لعن كردن حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام را منع كرد ، منع او مخصوص لعن كردن در روى منابر بود و در غير منبر نيز مردم شام و غير آنان آزاد بودند در لعن كردن به آن حضرت ، و اگر كسى دهها بار به آن حضرت لعن مىكرد و جسارت مىنمود كسى از او ممانعت نمىكرد ولى به دستور عمر بن عبدالعزيز اگر كسى حتّى يك بار معاويه را لعن مىكرد تازيانه مىخورد. اين دستورى بود كه در زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز اجرا مىشد آيا چنين كسى داراى ذات پاك بوده ؟ آيا او حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام را بر معاويه ترجيح مىداد يا برعكس؟ از برنامهاى كه گفتيم در حكومت او اجرا مىشد به خوبى روشن است كه او طرفدار معاويه بود نه طرفدار حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام.
او خود مىگويد سه تن از خلفاى بنى اميّه را دفن كردم و آنگاه كه در قبر صورت آنها را گشودم تا بر خاك گذارم ديدم صورت آنان سياه شده و هر سه نفر رويشان به قبله نبوده و پشت آنها به طرف قبله بود.
كسى كه خودش اين جريان را كه دليل بر گمراهى و غصب خلافت خلفاى بنى اميّه است با چشم خود ديده و آن را نقل كرده است چرا خود را جانشين چنين خلفايى مىدانست؟! آيا اين كار او براى خدا بود؟ چرا دست از خلافت نكشيد و مانند معاوية بن يزيد بن معاويه كرسى خلافت را رها نكرد؟! دهها دليل ديگر وجود دارد كه عمر بن عبدالعزيز فردى خائن و غاصب خلافت و ادامه دهندۀ راه باطل خلفاى بنى اميّه بوده است.
آیا کتابت وحی فضیلت است؟/ ش29 قطره 4
آیا کتابت وحی فضیلت است؟
معاویه مدّتی برای حضرت رسول صلّی الله علیه وآله کتابت کرد ولیکن پس از آن ، بار دیگر به دوران جاهلیّت برگشت و هرچه رشته بود بار دیگر پنبه کرد. با همان دستی که برای حضرت رسول صلّی الله علیه وآله مکاتبه مینمود پس از مختصر زمانی اوامر محرم صادر کرد و نامههای ظالمانه نوشت و مردم را امر به سبّ ، شتم ، بغی و عناد نمود و مرتکب اعمال ناروائی گردید.
قبل از معاویه ، عبدالله بن خطل ، کاتب آن حضرت بود و او میگفت: اگر محمّد پیغمبر است من از کتابت برای او خودداری خواهم کرد و یا این که هرچه دلم خواست خواهم نوشت ، و سپس مرتد گردید و به مکّه رفت و بار دیگر مشرک شد. هنگام فتح مکّه حضرت رسول صلّی الله علیه وآله امر کرد گردن او را زدند و فضیلت کتابت پیغمبر او را نگهداری نکرد و عاقبتش این چنین شد و در آخرت هم معاقب خواهد گردید.
ابن عدی پس از ذکر این قضیه گفت : قبل از عبدالله بن خطل، عبدالله بن ابی سرح در مکّه برای پیغمبر نامه مینوشت و او هم پس از مدّتی مرتد گردید و میگفت: من محمّد را هر طور دلم میخواست میچرخاندم ، و خداوند دربارۀ او فرموده : (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللهِ کذِباً)(1)، حضرت رسول صلّی الله علیه وآله در فتح مکّه دستور داد او را هر جا دیدند بکشند.(2)
شیخ صدوق رضوان الله علیه گوید: مردم دربارۀ معاویه دچار شبهه شده اند که می گویند او کاتب وحی بوده است، در حالی که این امر موجب فضیلتی برای او نمی شود؛ زیرا عبدالله بن ابی سرح هم کاتب وحی بود. هر دوی این ها کاتب وحی پیامبر بودند. عبدالله کسی است که گفت: «به زودی مانند آنچه را خدا نازل کرده، نازل خواهم کرد.» پیامبر صلّی الله علیه وآله به او املا می کرد: «والله غفور رحیم» و او می نوشت: «والله عزیز حکیم». یا «والله عزیز حکیم» املا می کرد و او «والله علیم حکیم» می نوشت، و پیامبر صلّی الله علیه وآله به او می فرمود: یکی است. عبدالله بن سعد گفت: محمّد نمی داند چه می گوید! او میگوید و من غیر آنچه را او می گوید، (می گویم و می نویسم) و او به من می گوید: یکی است، یکی است. اگر اینطور باشد، پس من هم مانند آنچه را خدا نازل کرده است، نازل خواهم کرد. پس خداوند تبارک و تعالی دربارۀ او نازل کرد: «و آن کس که گفت: من هم مانند آنچه را خدا نازل کرده، نازل خواهم کرد»، و گریخت و پیامبر را هجو کرد.
پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمود: هر کس عبدالله بن سعد بن ابی سرح را یافت، اگرچه به پردۀ کعبه چنگ زده باشد، او را بکشد. علّت آنکه وقتی عبدالله بن سعد چیزی [از کلمات قرآن] را تغییر می داد، پیامبر صلّی الله علیه وآله می فرمود: «یکی است، یکی است» این است که آنچه عبدالله می خواست [یعنی تغییر و دستکاری] ثبت نمی شد؛ بلکه همان چیزی را که پیامبر صلّی الله علیه وآله به او املا می کرد، ثبت می گردید. لذا فرمود : همان یکی است؛ تغییر دهی یا تغییر ندهی! آنچه تو مینویسی ، ثبت نمی شود؛ بلکه آن چیزی ثبت می شود که من از جانب جبرئیل املا می کنم، و جبرئیل علیه السلام اصلاحش می کند. این، خود دلیلی است برای پیامبر صلّی الله علیه وآله.
علّت اینکه که پیامبر صلّی الله علیه وآله ، معاویه و عبدالله بن سعد را با وجود آن که دشمن بودند، کاتب وحی قرار داد، این است که مشرکان گفتند: محمّد این قرآن را از پیش خودش می گوید و در هر رخدادی یک آیه می آورد و ادّعا می کند که بر او نازل شده است. کسی که در خصوص حوادثی که در اوقات گوناگون رخ می دهد، سخنی می گوید، در صورت تکرار همان سخن، الفاظ را تغییر می دهد و در بار دوّم و پس از گذشت مدّت زمانی بر آن سخن، قطعاً [و خواه ناخواه] در لفظ و معنای آن یا فقط در لفظش تغییر می دهد. لذا پیامبر صلّی الله علیه وآله برای نوشتن آنچه در رخدادهای مختلف بر او نازل می شد، از دو تن - که دشمن دین او بودند و نزد دشمنانش عادل به شمار می رفتند - کمک گرفت تا کافران و مشرکان بدانند که سخن او در بار دوّم، با سخن او در بار اوّل، یکی است و هیچ گونه تغییری یا انحراف جهتی در آن حاصل نشده است و در نتیجه، حجیّت آن در برابر دشمنانش، رساتر و قوی تر می شد، در صورتی که اگر برای این کار از دو دوست و طرفدار خود، مانند سلمان و ابوذر و نظیر ایشان کمک گرفته بود، این تأثیر را در دشمنانش نداشت؛ بلکه گمان تبانی و سازش در آن می شد. این است علّت به کار گرفتن آن دو در کتابت وحی، و این کاملاً روشن است. سپاس خدای را!(3)
------------------------------------------------------------------------------------------
(1) سورۀ انعام ، آيۀ 21.
(2) معاويه و تاريخ : 289.
(3) ترجمۀ بحارالانوار، ج 89 ، صفحۀ 37 .
آیا معاویه کاتب وحی بود؟!/ ش26 قطره 4
آیا معاویه کاتب وحی بود؟!
اکثریّت نویسندگان قائل هستند که معاویه کاتب وحی نبوده و کتّاب وحی عبارت بودند از: علی بن ابی طالب علیه السلام ، زید بن ثابت و زید بن ارقم ، و امّا معاویة بن ابی سفیان و حنظلة بن ربیع میثمی مراسلات پیغمبر صلّی الله علیه وآله به پادشاهان و قبایل عرب و سایر مراسلات خصوصی بودند.
همین اختلاف روایات میرساند که دوستاران بنیامیّه برای اینکه فضیلتی برای معاویه قائل شوند در روایات تصرّف کردهاند.
باری معاویه خواه کاتب وحی باشد یا کاتب مراسلات خصوصی، از کسانی است که دشمنی خانوادگی او با بنیهاشم و دشمنی او و پدر و مادر و برادرانش با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله و اسلام معروف و مشهور است .
حنظلة بن ابی سفیان در جنگ بدر کشته شد و برادر دیگرش عمرو در همان غزوه اسیر گردید و چنانکه میبینیم تمام افراد این خاندان از زن و مرد بر علیه پیغمبر صلّی الله علیه وآله قیام کرده بودند، مادرش هند در اُحد با مشرکین بود و با دف و طنبور مردم را تشویق به جنگ میکرد و چون حمزه عمّ پیغمبر صلّی الله علیه وآله کشته شد او را مثله کرد و جگرش را درآورد و در دهانش گذاشت و از آن وقت به او هند جگرخوار گفتند. عمّهاش امّ جمیل که زن ابولهب بود و قرآن کریم او را «حمّالة الحطب» گوید تا توانست پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را اذیّت کرد.
پدرش ابوسفیان به قول خود معاویه ، قائد کفر بود در برابر قائد اسلام و گوئی به این موضوع فخر میکند و هنگام مفاخره با عبدالله بن زبیر میگوید: « ... فجحدته قریش أشد الجحود وأنکرته أشد الإنکار وجاهدته أشدّ الجهاد، ألا إنّ عصم الله من قری فما ساد قریشاً وقادهم إلّا أبوسفیان بن حرب فکانت الفئتان تلتقی ورئیس الهدی منّا ورئیس الضلالة منّا...»؛ قریش او (محمّد صلّی الله علیه وآله) را با کمال شدّت منکر شدند و با کمال سختی با او جنگیدند تا خداوند قریش را بازداشت و در این میدانها جز ابوسفیان بن حرب کسی پیشوای قری نبود و دو طرف روبرو میشدند در حالی که رئیس ایمان و کفر هر دو از ما بودند.
معاویه به این فخر قانع است که پدرش در برابر محمّد صلّی الله علیه وآله که نمایندۀ ایمان است، او نمایندۀ کفر و ضلال باشد.
و اگر پیغمبر صلّی الله علیه وآله پیمان حدیبیّه را تجدید میکرد و یا قریش از تعرّض او ایمن میشدند معلوم نبود این نمایندۀ کفر و ضلال تا چه وقت به این سمت باقی میماند؟ ولی خدا خواست که رایت کفر سرنگون شود و پیغمبر صلّی الله علیه وآله وارد مکّه گردد و آن شهر را فتح کند و اگر قریش و نمایندۀ کفر قبل از حرکت پیغمبر صلّی الله علیه وآله به مکّه مسبوق شده بودند قطعاً برای مقابله مهیّا میشدند ولی پیغمبر صلّی الله علیه وآله نخواست در خانۀ خدا ـ که قتال و خونریزی در آن حرام است ـ جنگ واقع شود و نخواست قریش از حرکت او آگاه شوند، بنابراین راه مراوده و مراسلۀ مدینه را با مکّه بست و خود با سپاه اسلام حرکت کرد و در حوالی مکّه بود که ابوسفیان به آن سپاه برخورد در حالی که نمیدانست از کیست.(1)
------------------------------------------------------------------------------------------
(1) زندگانى حضرت على علیه السلام اميرالمؤمنين : 279.
آیا ممکن است چند نفر خلیفه در یک زمان باشد/ ش212 قطره 1
آیا ممکن است چند نفر خلیفه در یک زمان باشد
آيا راهى را كه مسلمانان صدر اسلام پيمودند، صحيح بوده وانتخاب يك نفر را براى حكومت بر همۀ مسلمانان كارى درست بوده است؟
و بر فرض صحّت ما بايد از آنان پيروى كنيم يا نه؟ اگر روش آنان صحيح بوده است و ما بايد نيز همانند آنان رفتار كنيم، چرا الان در هر يك از كشورهاى اسلامى يك نفر خود را به عنوان حاكم بر مردم معرّفى مى كند و دولت و حكومت را اسلامى معرّفى نموده و خود را در رأس حكومت اسلامى در مملكت خويش قرار مى دهد؟ آيا فهد و ديگران خود را همانند عمر خليفه رسول خدا صلّی الله علیه وآله معرّفى ننمودند؟!
بنابراين اگر در يك زمان ممكن است چند خليفه وجود داشته باشد، پس همان گونه كه عدّه اى در سايبان بنى ساعده ابوبكر را به عنوان خليفه معرّفى نمودند تعداد بسيارى ديگر از بنى هاشم و صحابيان بزرگ كه با ابوبكر در مسجد احتجاج نمودند مانند سلمان و ابوذر و مقداد و همچنين اسامة و گروهى از لشكريان او كه در خارج مدينه بودند همه معتقد به خلافت حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بودند پس اگر خلافت يك نفر در يك زمان منافات با خلافت ديگرى ندارد و حقّانيّت خلافت او را نفى نمى كند، بايد اهل سنّت همان گونه كه ابوبكر را خليفه مى دانستند در همان زمان اميرالمؤمنين على علیه السلام را نيز خليفه بدانند نه آن كه آن حضرت را خليفه چهارم پس از دوران سه نفر ديگر بدانند. و اگر خلافت يك نفر در يك زمان به معناى نفى خلافت ديگران در آن زمان است آيا به نظر اهل سنّت خليفۀ مسلمانان در اين زمان كيست؟ اگر بگويند هر كس بر مردم حكومت كند او خليفه خدا بر آنان است خلاف فرض است؛ زيرا در اين فرض ...............
آیات قرآن پشتوانۀ تعیین خلیفه/ ش181 قطره 1
آیات قرآن پشتوانۀ تعیین خلیفه
در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان خلیفه معرّفی شدند که هیچ آیه ای در ذمّ ایشان نازل نشده بلکه آیات بسیاری در فضائل و مدح آن بزرگوار نازل شده که بسیاری از آن ها را علمای اهل تسنّن هم در کتاب های خودشان نقل کرده اند، امّا در سقیفه کسی به عنوان خلیفه انتخاب شد که فرار او در جنگ ها را همه قبول دارند و آیه بر ذمّ او نازل شد.
آیهٔ شریفهٔ «الیوم اکملت لکم...» دلیل بر این است که مولی به معنای تعیین خلیفه است نه محبّت و دوستی/ ش256 قطره 1
آیهٔ شریفهٔ «الیوم اکملت لکم ...» دلیل بر این است که مولی به معنای تعیین خلیفه است نه محبّت و دوستی
اگر نزول آیهٔ شریفۀ «اکملت لکم دینکم...» بنابر قول اهل تسنّن دلیل بر تعیین خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیست پس دین کامل نشده، زیرا که بنابر قول اهل تسنّن نه پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله جانشین خود را در غدیر تعیین کرده اند و نه در خطبهٔ غدیر شرایط خلیفۀ پس از خود را بیان کرده اند، که مردم بدانند چه کسی را باید به عنوان خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله تعیین کنند. وقتی که تعیین خلیفه که از بزرگ ترین مسایل دین است، روشن نباشد، چگونه می توان گفت دین کامل شده است؟ پس باید بگوییم معنای جملهٔ «من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه» تعیین جانشینی حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام است نه فقط دوستی و محبّت آن حضرت.
آیۀ تطهیر با توجّه به زُبر و بینات آن/ ش16 قطره 3
آیۀ تطهیر با توجّه به زُبر و بیّنات آن
در کتب معتبره مثل مقامع الفضل و غیره آوردهاند که از مشاهیر نتایج افکار ابکار محمّد بن الحسن نصیرالدین طوسی قدّس الله سرّه القدّوسی تطبیق آیۀ مبارکۀ (إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت ویطهّرکم تطهیرآ)(1) میباشد که از زُبر و بیّنات آن اسامی مبارکۀ حضرت رسول و امیرالمؤمنین علیهما السلام و یازده فرزند آن سرور دین را استخراج کرده فرموده به این طریق که:
إنّما زُبر او 92، محمّد 92؛ بیّنات او 326، وصی بحقّ علی 326، یرید الله زُبر او 290، بیّنات او 227، مجموع زُبر و بیّنات 517، و امام الهمام الحسن بن علی 517، لیذهب 747 بیّنات او 75 مجموع 822، والإمام الکامل ابوعبدالله الحسین بن علی بن ابیطالب 822، عنکم زُبر او 180، بیّنات او 247 مجموع 427، امام علی زین العابدین 427 الرّجس زُبر او 294، بیّنات او 262، مجموع 556، ماحی کفر و حامی اسلام 556، اهل البیت زُبر او 479، بیّنات او 78536، محمّد الباقر وجعفر 785، و یطهّرکم زُبر او 290، بیّنات او 142، مجموع 432، و امام موسی و علی و محمّد جواد 432، تطهیرآ زُبر او 625، بیّنات او 115، مجموع 740، والنقی والعسکری والمهدی الهادی 740.
و جناب حاج شیخ یوسف جیلانی معاصر در کتاب آیات البیّنات خود از زُبر و بیّنات هفتاد و سه آیه از قرآن مجید استخراج اسامی شریفۀ امیرالمؤمنین و اولاد طاهرین آن بزرگوار را نموده است هر کس بخواهد به آن کتاب رجوع کند. چنانچه از سیزده آیه از فرقان حمید به طریق زبر و بینه استخراج اسامی فلان و فلان و فلان را نموده و ما از جمله به نقل سه آیه از آنها اکتفا مینمائیم:
آیۀ اوّل (غیر المغضوب علیهم ولا الضّالّین) است چه زُبر الضالّین 292، و بیّنات او 364 و مجموع زُبر و بینات 1286 فلان و دو فلان دنی و فلان 1286.
آیۀ ثانیه (لاینال عهدی الظّالمین) است چه زُبر الظالمین 262 بیّنات آن 410 مجموع زُبر و بیّنات 1472 فلان و فلان و فلان بن فلان 1472.
آیۀ ثالثه آیه (یا ایها الرّسول بلّغ إلی قوله تعالی إنّ الله لایهدی القوم الکافرین) است چه زُبر القوم الکافرین 569 و بیّنات او 690 و مجموع زُبر و بیّنه آن 1259 هم فلان و فلان و فلان 1259 و از زُبر دو کلمه از دو آیۀ قرآن اسم اوّلی صریحاً مکشوف میشود: کلمۀ اوّل المیسر است از آیۀ مبارکۀ (إنّما الخمر والمَیسِر) چه زُبر میسر 310 و زبر ر م ع 310 است . کلمۀ ثانیه المنکر از آیۀ (إنّ الله ینهی عن الفحشاء والمنکر) است چه زبر منکر 310 و زبر ر م ع 310 میباشد.
ختم ذکره حتم: معاصر مزبور در کتاب مذکور گفته است که دیدم بزرگی از ارکان عامّه بغداد که چندان رایگان با خاصّه اهل سداد نبوده در رحله خود چنین نوشته بود که روافض تمسّک به زُبر و بیّنات نموده و بر تطبیقات اختیاری در مقام مدح موالیان خود برآمدهاند و اثبات کرامات برای ایشان نمایند و هر که او دشمن دارند تطبیقات سوء در حقّ او نمایند و این را قاعده نام نهند و ممکن است که عکس شود یعنی مبغض آل محمّد را تطبیقات جیده و محبّ ایشان را با تطبیقات ردّیه مطابق نمایند جوابش آن است که این در کلمات پست فطرتان ممکن است که فرض شود و لیکن در کلام خالق بی چون که مشتمل بر معجزه است چنان است و این غفلت از قائل است که از زبر معجزات قرآنیه و بیّنه بیّنات فرقانیه غافل است که تمام کلمات و آیات رحمت مطابق با اسامی محمّد و آل محمّد و جمیع کلمات عذاب و غضب مطابق با اعداء خسران مآل ایشان است.[2]
----------------------------------
(1) سورۀ احزاب، آیۀ 33 .
(2) گلزار اکبری : 181.
آيا آنان (313 نفر) میدانند كه از سيصد و سيزده نفر میباشند؟/ ش25 قطره 1
آيا آنان (313 نفر) مىدانند كه از سيصد و سيزده نفر مىباشند؟
با توجّه به صفات و ويژگىهاى مهمّى كه آن بزرگواران دارا هستند روشن است كه از مقام و رتبه خود آگاهى داشته و مىدانند كه بزرگترين لطف الهى شامل حال آنان شده است.
علاوه بر آن روايتى را «يونس بن ظبيان» نقل كرده است كه اين حقيقت از آن ظاهر مىشود او مىگويد:
كنت عند أبي عبدالله علیه السلام فذكر أصحاب القائم علیه السلام فقال:
ثلاثمأة وثلاثة عشر، وكلّ واحد يرى نفسه في ثلاثمأة.(1)
در خدمت امام صادق علیه السلام بودم؛ سخن از ياوران حضرت قائم ارواحنا فداه به ميان آمد، آن بزرگوار فرمودند: تعداد آنان سيصد و سيزده نفر است، و هر يك از آنان خود را در زمره آن افراد مىبيند.
اين فرمايش كه «هر يك از آنان خود را در زمرۀ سيصد و سيزده نفر مىبيند» ظهور در زمان غيبت دارد، زيرا پس از دوران غيبت و در حكمت امام عصر ارواحنا فداه روشن است كه هر يك از آنان خود را در زمرۀ سيصد و سيزده نفر مىبيند پس نيازى به بيان آن نيست. علاوه بر آن كه در زمان ظهور، تمامى مردم به مقام و منصب آنان آشنا هستند و هر يك از آنان را در زمرۀ سيصد و سيزده نفر مىدانند. پس اين آگاهى در زمان ظهور، اختصاص به آنان ندارد بلكه همه از آن آگاهند.
نكتۀ جالب توجّه در روايت اين است كه امام صادق علیه السلام از علم و آگاهى آنان تعبير به «يرى» فرمودهاند.
لطفى كه در اين تعبير وجود دارد اين است كه آگاهى آنان به مقامى كه دارند بر مبناى علم و رؤيت كه عين اليقين است، مىباشد نه بر حدس و گمان، و يا خيال و پندارى كه اصل و اساسى ندارد. بنابراين خواب يا مكاشفهاى كه بر اساس تجسّم افكار و ظهور انديشهها و اعتقادات شخصى است، نمىتواند دليل بر وقوع اين گونه حقايق باشد.
(1) منتخب الأثر: 486.
شروع حرف « ب »
با پذیرش سقیفه ، دین اسلام ناقص می ماند/ ش249 قطره 1
با پذیرش سقیفه، دین اسلام ناقص می ماند
پس از جریان غدیر آیهٔ شریفۀ «الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتي» نازل شد و همانطور که در مورد دیگر گفته ایم این آیۀ شریفه یا به این معنی است که با نصب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تمامی احکام و دستورات دین کامل شده و هیچ دستور ناگفته و یا مبهم و مجمل باقی نمانده است و یا مقصود از آیۀ شریفه این است که با معرفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان خلافت و وصایت، اگر احکام و دستوراتی از دین ناگفته و یا مبهم و مجمل باقی مانده است به وسیلۀ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیان می شود و احکام ناگفته و یا مجمل و مبهم برای مردم روشن و اشکار می شود و به این جهت، با معرفی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان خلافت و وصایت، دین اسلام کامل شده و نعمت خداوند بزرگ بر مردم تمام می شود.
اگر بگوییم معنای آیهٔ شریفۀ «الیوم اکملت لکم دینکم» این است که دین کامل گشته و همهٔ احکام و دستورات الهی پایان یافته و هیچ حکم ناگفته و یا مجمل و مبهمی وجود ندارد، لازمهٔ آن این است که این آیهٔ شریفه آخرین آیه ای باشد که بر پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله نازل شده و پس از آن هیچ آیه ای نازل نشده است.
هیچ یک از علما و مفسّرین دو فرقه به این مطلب معتقد نیستند و هیچکس از علما و دانشمندان آنها نگفته اند که آیهٔ شریفۀ اکمال، آخرین آیه ای است که بر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نازل شده است. بنابراین باید معنای دوّم از اکمال دین و اتمام نعمت در این آیهٔ شریفه مقصود باشد که با تعیین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان خلافت و وصایت، احکام ناگفته و یا مجمل و مبهم به وسیلهٔ آن حضرت برای مردم بیان و آشکار می شود. و چون همه علما و مفسرین شیعه و سنّی گفته اند که آیهٔ شریفهٔ «الیوم اکملت لکم دینکم» آخرین آیه ای نیست که بر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نازل شده و بعد از آن نیز آیات دیگری نازل شدہ است که با خلافت و وصایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مطالب دیگر بیان می شود، اگر خلافت را نپذیریم و سقیفه را قبول کنیم چون ابوبکر و عمر علم به قرآن نداشتند، دین ناقص می ماند نه کامل.
با موجودات عجیب و ناشناختهای که دستگاه ولایت در اختیار دارد/ ش45 قطره 5
با موجودات عجیب و ناشناختهای که دستگاه ولایت در اختیار دارد
با موجودات عجیب و ناشناختهای که دستگاه ولایت در اختیار دارد و دانشمندان جهان کوچک تر از آنند که حقیقت آنها را بشناسند چگونه میتوان دربارۀ رفتن بعضی از یاران بزرگ امام عصر ارواحنا فداه به مکّه ، توسّل ابرهایی که حقیقت آنها برای ما ناشناخته است، تردید نمود.
تشکیک در این مسایل از جهل یا آگاهی های اندک سرچشمه میگیرد؛ زیرا شیطان با استفاده از عدم آشنایی انسان ها با حقایق موجود جهان به القاء وسوسه میپردازد.
آیا به فرمودۀ قرآن کریم عفریتی از جن قدرت بردن تخت بلقیس را از سبا به نزد حضرت سلیمان نداشت ؟ آیا قرآن نفرموده است :
(قال عفریتٌ من الجنّ أنا اتیک به قبل أن تقوم من مقامک وإنّی علیه لقوی أمین)[1].
(از آن میان) عفریتی از جن گفت: من پیش از آنکه تو از جایگاه (قضاوت) خود برخیزی آن را به حضورت می آورم و من بر این [کار] توانا و امینم.
در صورتی که عفریتی از اجنّه قدرت آن کار را دارا باشد آیا ملائکه و یا موجودات دیگری که حقیقت آنها برای ما ناشناخته است قدرت این کار را ندارند؟
---------------------------------------------------------------------------------------
[1] سورۀ نمل ، آیۀ 39.
بازگشت به جاھلیت/ ش258 قطره 1
بازگشت به جاھلیّت
در سقیفه نه به قرآن عمل نمودند و نه از عترت رسول خدا صلّی الله علیه وآله پیروی نمودند.
انصار و مهاجرین برای انتخاب خلیفه! اصلاً نه از عترت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله راهنمایی خواستند و نه به قرآن رجوع کردند. به این دلیل سقیفه از آغاز نه تنها همراه با کنار گذاشتن عترت است؛ بلکه با مخالفت با گفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله، قرآن را نیز کنار گذاشتند و از همان آغاز با کنار زدن قرآن و اهل بیت علیهم السلام به عصر جاهلیّت برگشتند.
بازگشت يا رجعت/ ش53 قطره 1
بازگشت یا رجعت
عالی ترين، بهترين و شورانگيزترين جرياناتى كه در عصر درخشندۀ ظهور واقع خواهد شد و در صفحۀ گيتى تحوّلى بس شگفت انگيز ايجاد خواهد نمود، مسألۀ بازگشت و يا رجعت خاندان وحى عليهم السلام است!
تمدّن ظاهرى، تكامل اجتماعى، پيشرفت اقتصادى، علمى و ... هيچ يك از اينها در برابر مسألۀ رجعت و بازگشت خاندان وحى عليهم السلام مهمّ، شگفت انگيز و شورآفرين نيستند.
عوامل اساسى ديگرى نيز در آن عصر درخشان وجود خواهد داشت كه نه تنها جامعۀ بشريّت، بلكه سراسر گيتى را دگرگون ساخته و تحوّلى شگفت در همۀ موجودات جهان ايجاد مى نمايد.
باید میان پیامبر و جانشین او شباهت وجود داشته باشد/ ش103 قطره 1
باید میان پیامبر و جانشین او شباهت وجود داشته باشد
حداقل از نظر علم در امور دینی سنخیّت با پیغمبر داشته باشد؛ همیشه باید بین پیامبر و وصی او سنخیّت وجود داشته باشد یکی از اوصافی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله داشتند علم و دانش بی پایان آن حضرت بود آیا ابوبکر، عمر و خلفای بنی امیّه و بنی العبّاس از علم و آگاهی برخوردار بودند؟ آیا چه کسی از آن ها ـ حتّی در مقام ادّعا ـ خود را از نظر علمی در ردیف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می دانست. پس باید آن حضرت وصی و خلیفۀ پیامبر باشند تا سنخیّت میان آن ها وجود داشته باشد.
در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت انتخاب شدند که باب علم رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند ولی در سقیفه ابوبکر به خلافت تعیین شد که هیچ سنخیّت علمی با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نداشت.
بحث جالبی دربارۀ سقیفه وآثار آن/ ش108 قطره 1
بحث جالبی دربارۀ سقیفه وآثار آن
قاضى نور الله قدّس سرّه در مجالس المؤمنين آمدن ابن ابى جمهور را بعد از زيارت اعتاب مقدّسۀ عراق به مشهد مقدّس حضرت ثامن الحجج علىّ بن موسى الرضا عليه السلام و تأليف كردن رسالۀ زاد المسافرين را در اثناء راه مى نويسد كه در مشهد مقدّس رضوى به صحبت سيّد نقيب حسيب نسيب لبيب مير محسن بن محمّد رضوى قمّى رسيده و در شهور سنۀ ثمان و سبعين و ثمانمأة به التماس آن سيّد صاحب سعادت شرحى جهت آن رساله ترتيب داده آن را كشف البراهين نام نهاده است.
چون خبر قدوم فيض لزوم شيخ قدسى صفات به علماء هرات رسيد فاضل هروى به ديدن او آمد. جناب شيخ در سه مجلس با او مناظره نموده و در جميع مراتب او را منقطع و مبهوت فرمود و چون رساله ای كه در مجالس خود با آن فاضل هروى نوشته اند كم بدست مى آيد به ذكر حاصل يك مجلس از آن مبادرت مى نمايد.
صورت مجلس آن است كه گفته: بطورى كه خود ابن ابى جمهور نقل مى فرمايد:
روزى سيّد محسن مذكور جمعى از سادات و طلبه ها را ضيافت مى كرد و ملاّى هروى نيز حاضر بود، در آن اثنا متوجّه جانب من گرديده از نام من پرسيد. من گفتم: نام من محمّد است. بعد از آن پرسيد كه مولد تو از كدام يك از ديار عرب است؟ گفتم: بلاد هجر كه به لحصا مشهور و اهل علم و دين در آنجا مشهورند.
پس گفت: مذهب تو چيست؟
گفتم: از اصول مى پرسى يا از فروع؟
گفت: از هر دو.
گفتم: مذهب من در اصول هر چيزى است كه مرا دليل بر آن قائم شده باشد و در فروع مرا فقهى است كه منسوب است به اهل بيت عليهم السلام.
پس گفت: چنان مى بينم كه مذهب اماميّه دارى.
گفتم: آرى.
گفت: اماميّه مى گويند كه علىّ بن ابى طالب عليه السلام بعد از رسول صلّى الله عليه وآله امام است.
بلافاصله گفتم: بلى چنين است و من قائل هستم به آن.
گفت: دليل بگوى بر اين دعواى خود.
گفتم: مرا احتياج نيست به اقامت دليل بر اين مدّعى.
گفت: چرا؟
گفتم: به سبب آنكه تو امامت علىّ بن ابى طالب عليه السلام را به يك باره منكر نيستى بلكه من و تو متّفقيم بر آنكه او امام است بعد از رسول صلّى الله عليه وآله اين قدر هست كه من نفى واسطه مى كنم پس من در اين مسأله نافى باشم و تو مثبت.
بنابراين بر تو است كه اقامت دليل كنى مگر آنكه امامت علىّ بن ابيطالب عليه السلام را کلاً انكار كنى و خرق اجماع نمائى كه آن هنگام اقامت دليل بر من واجب مى شود.
گفت: به خدا پناه مى برم از انكار امامت او وليكن مى گويم كه او رابع سه كس است كه پيش از او خلافت كردند.
گفتم: پس تو را دليل بايد گفت بر اين دعوى، زيرا كه من در اثبات اين وسائط موافق نيستم.
حاضران حسن تقرير مرا پسنديد و گفتند كه حق به جانب شيخ عرب است كه مى گويد كه تو مدّعى و او منكر و مدّعى در اثبات دعوى خود محتاج به گواه است.
پس چون الزام بر اقامت حجّت و دليل نمودم گفت: دلايل بر اين دعواى من بسيار است.
گفتم: يك دليل مرا كافى است.
گفت: اجماع واقع شده بر امامت ابوبكر بعد از حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله بى فاصله و اجماع در شرع حجّت است.
گفتم: مراد تو از اين اجماع اجماعى است كه از كثرت قائلان به امامت ابوبكر در آن وقت حاصل شده، اين چنين اجماع حجّت نيست؛ زيرا كه مخالفان امامت ابوبكر نيز در آن وقت موجود بودند اگر چه به نظر به كثرت موافقان او قليل مى نمودند و كثرت حجّت نيست به دليل قول خداى تعالى «وقليل من عبادي الشكور»، بلكه كثرت در بسيارى از امور مذموم است چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: «لا خير في كثير من نجويهم» «وكم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة بإذن الله والله مع الصابرين» واگر مراد تو از آن اجماع اجماعى است كه از اتّفاق اهل حلّ و عقد در روز وفات حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله حاصل شده باشد مرا در ابطال آن دو طريق است.
يكى طريقى است كه استقامت آن در مذهب من به يقين پيوسته اگرچه الزام آن به تو نتوانم كرد و آن اين است كه اجماع نزد ما حجّت نمى باشد الاّ به ادخال معصوم در آن و هر اجماعى كه خالى از آن باشد به مذهب ما حجّت نيست زيرا كه جائز است خطا بر هر يك از آحاد آن اجماع پس بر كلّ آن ها نيز خطا جائز باشد زيرا كه كلّ مركّب از همان آحاد است پس آن اجماع بطريقه ما درست نباشد.
دوّم ابطال آن به طريقى كه نزد شما مستقيم است و آن اين است كه اجماع چنانكه گذشت اتّفاق اهل حلّ و عقد است از امّت محمّد صلّى الله عليه وآله بر امرى از امور و اين معنى حاصل نشد در امامت ابوبكر در روز سقيفه بلكه فضلاى صحابه و زهّاد و علماء و اشراف سادات غايب بودند و در سقيفه حاضر نشدند.
و بالجمله اتّفاق است كه على و عبّاس و پسر او عبدالله و زبير و مقداد و عمّار و ابوذر و سلمان و جماعتى از بنى هاشم و غير ايشان از صحابه به مصيبت حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله گرفتار و انصار عدم التفات آن حضرت را در خاطر مقرّر داشتند و در سقيفۀ بنى ساعده مجتمع شده جهت نظم امور خود نظر در تعيين اميرى انداختند.
و چون ابوبكر و عمر و ابوعبيده جرّاح و جمعى از طلقا كه به ايشان پيوسته بودند خبر اجتماع انصار را در سقيفه شنيدند به جانب سقيفه دويدند و با ايشان شيوه مجادله و مخاصمه ورزيدند تا آنكه انصار زبان مصالحه به مضمون «منّا امير ومنكم امير» گشودند و اصحابش به آن راضى نشده روايت خود را كه «الأئمة من قريش» بر ايشان حجّت نمودند و معهذا بشر بن سعد را كه يكى از رؤساى انصار و به مرض حسد سعد بن عباده كه قرعه اختيار انصار بر او افتاده بود گرفتار بود فريب داده با خود يار ساختند.
لاجرم عمر و ابوعبيده به استظهار بشر مبادرت به بيعت ابى بكر نموده دست بر دست او زدند كه «السلام عليك يا خليفة رسول الله» و از اينجا معلوم مى شود كه بيعت ابى بكر در روز سقيفه از روى مكر و حيله و فريب و عجله و غلبه و قهر بود.
و لهذا عمر گفت كه «كانت بيعة أبي بكر فلتة وقى الله المسلمين شرّها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه» و هر گاه فضلاى صحابه و زهّاد و ذوى الأقدار از مهاجر و انصار در آنجا حاضر نبودند و بيعت با ابوبكر ننمودند چگونه اجماعى كه مدّعاى شما است بهم مى رسد.
فاضل هروى چون اين مقدّمات را شنيد گفت: آنچه ذكر نمودى مسلّم است ليكن آن جماعت كه در روز سقيفه حاضر نبودند بعد از آن با ديگران در بيعت ابى بكر موافقت نمودند و به خلافت او راضى شدند غايت الأمر اتّفاق ايشان يكبار واقع نشده باشد و آن در اجماع شرط نيست.
گفتم: (ابن ابى جمهور مى گويد: گفتم) حصول موافقت و رضاى ايشان بعد از آن چنانكه تو گمان برده اى حجّت نمى شود؛ زيرا كه احتمال اكراه و اجبار و تقيّه را در آن راه است بنابر آنكه چون اشراف و علماء و زهّاد ديدند كه متصدّيان خلافت عوام كالأنعام را كه از روى عدم بصيرت به هر باطنى مى گروند و از دنبال هر لقمه مى دوند و مانند سگ فريب داده با خود يار ساختند و بزرگان ايشان را استمالت تقليد امور و وعده تفويض ايالت بلد و ثغور داده اند لاجرم از مخالفت ايشان بر جان خود ترسيدند و از روى تقيّه و اكراه تابع ايشان گرديدند و متابعت و انقيادى كه از روى اكراه باشد به اجماع مبطل اجماع است.
فاضل هروى گفت: از كجا دانسته اى كه ايشان از روى تقيّه و اكراه تابع شدند تا مدّعاى تو درست شود؟
گفتم: در علم ميزان مقرّر است كه إذا قام الإحتمال بطل الإستدلال و احتمال اكراه در اين اجماع قائم است پس بايد كه باطل باشد با آنكه امارات اكراه در ضمن بسيارى از روايات ظاهر شده.
از آن جمله آنكه ابن ابى الحديد معتزلى كه در مسأله امامت اهل سنّت است در باب فضائل عمر گفت كه «عمر هو الّذي وطأ الأمر لأبى بكر وقام فيه حتّى أنه وقع في صدر المقداد وكسر سيف الزبير وكان قد شهره عليهم» يعنى عمر كار خلافت را از براى ابوبكر تمام كرد تا آنكه از غايت اهتمام به منكران خلافت او مجادله و ابرام نمود و بر سينه مقداد افتاد و شمشير زبير را گرفته بشكست و اين غايت اكراه است.
ديگر آنكه ابن ابى الحديد نيز روايت كرده از براء بن عازب كه گفت: من هميشه محبّ اهل بيت رسالت عليهم السلام بودم و چون حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم وفات يافت حزن و اندوه بسيار به من رسيد.
پس از خانه بيرون آمدم تا ببينم كه مردم در چه كارند؟ ناگاه ديدم كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده در كوچه مى روند و جماعتى از طلقا در يمين و يسار ايشان مى دوند و عمر شمشير از غلاف كشيده و به هر يك از مسلمانان كه مى رسند به او مى گويند كه با ابوبكر بيعت كن چنانچه ديگران كرده اند و خواهى نخواهى از او بيعت مى گيرند چون آن حالت را مشاهده نمودم به غايت آزرده گشته نزد اميرالمؤمنين عليه السلام رفتم و خبر آن جماعت را به او رسانيدم در وقتى كه او قبر منوّر حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم را راست مى كرد پس بيلى كه بر دست داشت بر زمين نهاد و گفت:
«بسم الله الرحمن الرّحيم، الم أحسب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا وهم لايفتنون»، عبّاس آنجا حاضر بود گفت: اى بنى هاشم دست شما زير باشد تا انقضاى روزگار اين روايت نيز دال است بر اكراه و آنكه عبّاس و على توقّع خلافت براى خود داشتند.
ايضاً اين روايت مشهور است كه چون سعد بن عباده روز سقيفه بيمار بود از بيعت ابى بكر امتناع نمود. ابوبكر به اهل خود گفت كه لگد مال كنيد سعد را و روايتى ديگر آن است كه گفت: اقتلوا سعداً قتله الله.
روايت ديگر مشهور است كه چون ابوبكر در اوّل جمعه از ايّام خلافت خود بر بالاى منبر رفت دوازده مرد از مهاجرين و شش مرد از انصار بر پاى خاستند و بالا رفتن او را بر منبر پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم انكار كردند و چندان با او در آن باب عتاب كردند كه در بالاى منبر مبهوت ماند و جوابى نتوانست بر زبان راند تا آنكه عمر برخاست و با ابوبكر درشتى كرده گفت:
«يا لكع إذا كنت لاتقوم بحجّة فلم أقمت نفسك هذا المقام»؟
يعنى اى لئيم هرگاه حجّتى بر مدّعاى خود نتوانى آورد چرا در اينجا نشسته اى؟
آنگاه دست ابوبكر را گرفته از منبر به زير آورد و به خانه برد.
و چون روز جمعه ديگر رسيد با جمعى كثير مانند سعد بن وقّاص و خالد بن وليد كه همراه هر يك از ايشان صد جلف پليد بود لشكر كشيد و آن جماعت با شمشيرهاى كشيده به مسجد درآمدند و چون نظر عمر به حضرت امير عليه السلام و جماعتى از صحابه مانند سلمان و غيره كه با او بودند افتاد و به ايشان خطاب نموده سوگند خورد و گفت: والله اى اصحاب على؛ اگر يكى از شما امروز متكلّم شود به آنچه در روز جمعه متكلّم شده بود چشم هاى او را از سرش بيرون خواهم كرد.
سلمان برپاى خاست و گفت: «صدق رسول الله أنّه قال: بينما أخي وابن عمّى جالس في مسجدي اذوثب ... عليه طائفة من كلاب النار يريدون قتله ولاشكّ أنّكم منهم»، يعنى راست گفت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در آنكه گفت كه وقتى باشد كه در اثناى آنكه برادر من و پسر عمّ من در مسجد نشسته باشد طائفه اى از سگان جهنّم بر او حمله نمايند و قصد كشتن او كنند.
پس عمر شمشير كشيد تا او را بزند، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دامن او را گرفته بر زمين كشاند و گفت: «يابن صهّاك الحبشيّة؛ أبأسيافكم تهدوننا الخ»؛ اى پسر صهاك حبشيّه؛ آيا به شمشيرهاى خود ما را تهديد مى كنيد و به جمعيّت و كثرت خود بر ما غلبه ظاهر مى سازيد والله كه اگر نه آن بودى كه از جانب خداى تعالى حكمى گذشته و از حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم عهدى بسته شده در توقّف من از محاربه شما هر آينه ظاهر مى شد كه كدام يك از ما به حسب عدد قليل و به حسب يار و مددكار ضعيف و ذليل است. آنگاه آن حضرت با اصحاب خود گفت كه از مسجد بيرون رويد.
و هر گاه حال بر اين منوال باشد ظاهر مى شود كه بيعت ابوبكر از روى اكراه بوده و آن جماعت كه در روز سقيفه از بيعت او تخلّى نمودند نتوانستند كه بعد از آن نيز ترك مبايعت نمايند و اين هنگام اجماعى كه مدّعا بود حاصل نشد و دليل بر وجود واسطه ميان حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و خلافت اميرالمؤمنين حيدر عليه السلام قائم نگرديد.
فاضل هروى اعتراف به بطلان اين دليل نموده گفت: دليلى ديگر بر مدّعاى خود دارم.
گفتم: آن كدام است؟
گفت: آنكه حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در مرض موت خود امر نمود مردم را در خلف ابوبكر نماز گذارند و اين دليل است بر تقديم او بر صحابه زيرا كه تقديم در نماز تقديم بر غير آن است از امور و قائل به فرق نيست.
ابن ابى جمهور مى گويد: گفتم: اين دليل از چند وجه عليل و ضعيف است:
اوّل آنكه اگر تقديم ابوبكر در نماز صحيح باشد همچنانكه گمان تو است و بر تقدير صحّت آن دلالت بر امامت او داشته باشد هر آينه نصّى خواهد بود از حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم بر امامت او و هر گاه اين چنين نصّى در باب ابوبكر بودى بايستى كه به دليل ضعيف «الأئمّة من قريش» محتاج نگرديدندى.
بلكه بايستى كه همان نصّ را بر اهل سقيفه حجّت آورده و طريق الزام ساير انصاريان سپردندى و خلافت را موقوف نمى داشتندى به بيعتى كه چندين خلاف و بيرون آوردن شمشير از غلاف در آن واقع شد و چون تمسّك به چنان نصّى كه موجب سهولت كار بود عدول به چنين امرى دشوار نمودند معلوم شد كه ايشان را در آن نص حجّتى نبوده و غرض تو و اصحاب تو از احتجاج به آن مغله بوده.
ديگر آنكه تقديم در نماز دلالت ندارد بر امامت عامّه كه عبارت است از رياست در امور دين و دنيا به نيابت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم؛ زيرا كه خاصّ را دلالت بر عام نيست خصوصاً بر مذهب شما كه امامت فاسق را تجويز كرده ايد و عدالت را در آن شرط نمى دانيد و اتّفاق است بر آنكه در امامت عامّه عدالت شرط است و نزد شما اگر از امام فسقى صادر شود عزل او واجب است پس چگونه چيزى را كه احتياج ندارد به عدالت حجّت مى سازيد بر آنچه به عدالت محتاج است؟
ديگر آنكه روايت تقديم آن حضرت ابوبكر را در نماز متّفق عليه نيست زيرا آنچه نزد ما به صحّت پيوسته آن است كه چون بلال آمد و از رسيدن وقت نماز خبر داد و عايشه ديد كه حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم از تاب مرض بى خود و در اضطراب است بلال را گفت كه با ابوبكر بگوى كه امامت نماز مردم كند چون بلال چنان گمان كرد كه امر حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم در آن باب واقع شده بيامد و ابوبكر را بر آن وجه خبر داد و آخر چون ابوبكر پيش ايستاد و تكبير نماز گفت حضرت رسالت به هوش آمده و آواز تكبير او را شنيده پرسيد اين كيست كه با مردم نماز مى كند؟ گفتند: ابوبكر است پس امر فرمود كه مرا به مسجد ببريد كه در اسلام فتنه عظيم حادث شد آنگاه بر على و عبّاس و فضل و ابن عبّاس تكيه نموه بيرون رفت چون به محراب رسيد ابوبكر را دور ساخت و به نفس نفيس خود به امامت پرداخت.
و امّا دعواى اهل سنّت كه امامت ابوبكر به امر حضرت رسول صلّى الله عليه وآله وسلّم بوده باطل است از چند وجه:
اوّل آنكه اتّفاق واقع است بر آنكه امرى كه در آن باب به بلال رسيده به مشافهة حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم نبوده به اين طريق كه به او گفته باشد: يا بلال قل لأبي بكر يصلّي بالنّاس « يا آنكه گفته باشد: «قل للنّاس يصلّون خلف ابي بكر» بلكه آن امر به ميانجى ديگرى بود زيرا در آن حالت كه پسران عم و اهل حرم بر آن حضرت گرد آمده بودند بلال را اذن به دخول در حجرۀ حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم داده نشده بود و هر گاه در ميان واسطه به هم رسيد احتمال كذب واسطه متوجّه گرديد زيرا كه به اتّفاق آن واسطۀ معصوم نبود و هر گاه احتمال كذب او قائم شد در آن امر كه به واسطۀ او بوده حجّت نمى ماند زيرا كه محتمل است كه از پيش خود گفته باشد و از زبان مبارك حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم نشنيده باشد چنانكه مسارعت آن حضرت به خروج از منزل و عزل ابى بكر و به نفس نفيس امامت مردم نمودن بر آن دلالت دارد.
دوّم آنكه اگر امامت ابوبكر به امر حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم بودى هر آينه خروج آن حضرت با شدّت مرض و دور كردن ابوبكر از محراب و متولّى نماز به نفس نفيس خود شدن با وجود آن امر كه اوّل بار فرموده بود مناقضه صريح است كه لايق شأن صاحب وحى نيست و اگر مسلّم داريم كه در اول بار به آن امر فرموده بود مى گوئيم كه خروج حضرت پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و عزل او باطل ساخته امارت او را كه منوط بر آن امامت داشته اند بلكه مى گوئيم كه عزل نبى صلّى الله عليه وآله وسلّم او را بعد از تقديم چنانكه گمان شما است از براى آن بوده كه نقص و عدم صلاحيّت او را جهت تقديم در امرى از امور بر امّت خود ظاهر سازد زيرا كه مشعر است به آنكه او صلاحيّت ندارد امامت نماز را كه از غايت پستى رتبه فاسق نزد شما در آن جائز است پس چگونه صلاحيّت آن داشته باشد كه امام عام و رئيس مطاع جميع انام باشد و بسيار شبيه است اين قضيّه به قصّه سورۀ برائت و عزل او از آن و به قصه فرستادن او با رايت خود در غزاى حنين و فرار و رجوع او چه بر متأمّل منصف ظاهر است كه اين همه از براى اظهار نقص او بر جمهور و بيان عدم صلاحيّت او از براى امرى از امور بوده.
و عجب آنست كه استدلال مى كنند بر امامت ابى بكر به امر كردن حضرت او را به نمازى كه از آن معزول شده و به اتّفاق آن نماز را تمام نكرد و استدلال نمى كنند بر امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به آنكه وقتى كه حضرت رسالت به غزاى تبوك مى رفت او را در مدينه كه دار هجرت آن حضرت است در حال صحّت و اختيار او از ميان ساير امّت و عزل ناكردن او تا زمان رحلت حجّت است بر استخلاف او در ديگر امور زيرا كه قائل به فرق نيست.
و چون سلسله كلام به اين مقام كشيد سفرۀ طعام سيّد محسن مذكور رسيد و مباحثه و مجادله منقطع گرديد و همگى به طعام خوردن اشتغال ورزيدند و در اثناى طعام خوردن سخنى مرا به خاطر رسيد از روى حديث مشهور كه «من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة» پس صبر بر آن نكردم و از فاضل هروى اجازت القاى سخن نموده گفتم: چه مى گوئى در اين حديث صحيح است يا نه؟
گفت: بلى صحيح است و بر صحّت آن اتّفاق است.
گفتم: پس بگوى امام تو كيست؟
گفت: حديث بر ظاهر خود محمول نيست بلكه مراد از امام در اين حديث قرآن است و تأويل او آنست كه «من مات و لم يعرف امام زمانه الّذي هو القرآن مات جاهليّاً».
گفتم: بنابراين لازم مى آيد كه تعلّم قرآن بر هر يك از مردم واجب عينى باشد با آنكه هيچ احدى به آن قائل نيست.
گفت: جميع قرآن مراد نيست بلكه مراد فاتحه و سوره است كه قرائت آن ها شرط است در صحّت نماز و بنابراين واجب عينى اند به اجماع.
گفتم كه حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم در اين حديث امام را مضاف به زمان ساخته و گفته كه من مات ولم يعرف امام زمانه.
تخصيص امام به اهل زمان چنانكه در حديث واقع است دليل است بر اختصاص اهل زمان به امامى كه معرفت او بر ايشان واجب است و بر تقدير قائل شدن به اينكه مراد به اين امام فاتحه است تخصيص مذكور را فائده نمى ماند پس آن تأويل مطاق مقتضاى حديث نباشد آخر از آن تأويل عليل برگرديده و گفت بنا بر حديث مذكور حال من و تو برابر است در مقتضاى آن در اين زمان.
گفتم: حاشا كه حال بر اين منوال باشد كه تو گمان برده اى بلكه مرا در اين زمان امامى است كه اعتقاد به امامت او دارم و معرفت او به دليل حاصل كرده ام و تو چنين نيستى پس ما و تو برابر نباشيم.
پس گفت آن امامى كه اعتقاد به امامت او دارى هرگز او را نمى بينى و جاى و مقام او را نمى دانى و در دين خود از او بهره اى و نفعى نمى يابى و فتواى مسائل خود را از او نمى شنوى پس من و تو در اين حكم برابر باشيم.
گفتم: حاشا و كلاّ كه حديث را دلالت نيست بر آنكه جاى و مقام امام را بايد شناخت يا بر آنكه فتواى مسائل خود ر از او بايد شنيد بلكه مضمون آن بيش از اين نيست كه او را بايد شناخت والحمدلله كه من او را مى شناسم و دلائل واضحه بر وجود او و وجوب امامت و لزوم متابعت او دارم و تجويز ملاقات او در هر وقت و ظهور او بر خود و ساير امّت مى نمايم.
و اين است آنچه به مقتضاى حديث مذكور بر من واجب است زيرا كه حضرت رسالت صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرموده كه من لم يأخذ عن امام زمانه الفتاوى و همچنين نگفته كه من لم يعرف مكان امامه، بلكه گفته «من مات ولم يعرف امام زمانه» و الحمد لله كه من او را شناخته ام و تو را اعتقاد آنست كه امام ندارى و آنكه زمان تو از امام خالى است پس من و تو برابر نباشيم.
چون اين سخن به اين مقام رسيد فاضل هروى عاجز شد و گفت: من نيز در طلب معرفت امام هستم و شنيده ام كه در ولايت يمن مردى دعوى امامت مى كند مى خواهم كه خود را به او رسانم تا صحّت دعوى امامت او را بدانم آنگاه تابع او شوم.
پس گفتم: الحال در اين وقت تو را امامى نيست پس در اين وقت تو از اهل جاهليّتى و اگر بميرى در جاهليّت خواهى مرد با آنكه اهتمام تو دراين ايّام در طلب ملاقات امام خلاف مذهب تو و اصحاب تو از اهل سنّت است زيرا كه ايشان قائل نيستند به وجود امام در هر زمان و حكم به وجوب وجود او در هر وقت نمى كنند.
پس ساكت شد و جوابى نگفت و حاضران مجلس از خوردن طعام فارغ شده سفره برداشتند و هر يك به منزل خود مراجعت نمودند و فاضل هروى نيز با ايشان بيرون رفت.(1)
(1) كشكول امامت: 3 / 88 .
بدعت سقیفه و بیعت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش76 قطره 1
بدعت سقیفه و بیعت امیرالمؤمنین علی علیه السلام
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پس از شش ماه هم با ابوبکر بیعت نکردند. در توضیح این کلام می گوییم: مسئلۀ امامت و خلافت دو تا است ابوبکر بر کرسی خلافت تکیه زده بود و کمتر از آن بود که ادّعای امامت کند. آن ها فقط خلافت و حکومت می خواستند ومی دانستند هیچگاه نمی توانند دارای مقام امامت باشند. و این خود یکی از بدعت های سقیفه است که میان خلافت و امامت تفکیک قائل شدند. اگر بیعتی اجباری برای امیرالمؤمنین علی علیه السلام پیش آمده بیعت به عنوان خلافت بوده نه امامت.
بر فرض اجماع اهل سنّت/ ش85 قطره 1
بر فرض اجماع اهل سنّت
بر فرض اجماع اهل سنّت بر بیعت با ابوبکر مورد قبول باشد، دلیل بر گمراهی آنست زیرا در روایات پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله فرموده است: امّت من بعد از من گمراه می شوند.
بر فرض دستور به تشکیل سقیفه آیا همان افراد اندک چنین وظیفه ای داشتند؟/ ش151 قطره 1
بر فرض دستور به تشکیل سقیفه آیا همان افراد اندک چنین وظیفه ای داشتند؟
نكتۀ بسيار مهمّ ديگر اين است كه بر فرض بپذيريم پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله جانشين خود را تعيين نكردند و اين امر را به مردم واگذار نمودند تا مسلمانان با يكديگر به مشورت نشسته و جانشين واقعى و سزاوار حكومتِ الهى را انتخاب نمايند.
بر فرضى كه اين تصوّر پذيرفته شود، اين سئوال پيش مى آيد: آيا پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله همۀ مردمان را به چنين وظيفه اى مأمور نموده اند يا گروه خاصّى را كه در سقيفه جمع شدند؟
هر يك از اين دو صورت ادّعا شود گذشته از آنكه هيچ گونه دليلى در اخبار نبوى در اين رابطه وجود ندارد، با اشكال ديگرى نيز مواجه مى شود، زيرا اگر پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله همۀ مسلمانان را به اين كار امر فرمودند؛ چرا بزرگان بنى هاشم و نوع مسلمانان در سقیفه شركت نكردند.
برای تشکیل سقیفه و شورا هیچ دستوری از پیامبر صلّی الله علیه وآله نداشتند/ ش200 قطره 1
برای تشکیل سقیفه و شورا هیچ دستوری از پیامبر صلّی الله علیه وآله نداشتند
پيروان مكتب وحى دليل هاى متقن و فراوانى از كتاب هاى خود و كتب اهل سنّت براى اثبات خلافت حضرت علىّ بن ابى طالب علیه السلام و سفارش رسول خدا صلّی الله علیه وآله به پيروى از آن بزرگوار ذكر نموده اند. اگر شورا حقيقت دارد و يك مسئلۀ دينى است چرا حتّى يك بار پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله مردم را سفارش به تعیین خليفۀ بعد از خود نفرمودند. و چرا افرادى كه در سقيفه جمع شده بودند مانند سعد بن عبادة و طرفدارانش و ابوبكر و عمر و طرفدارانشان هيچ كدام نه تصريح و نه اشاره به سفارش پيغمبر راجع به مسئلۀ شورا نكردند؟
پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نه تنها سفارش به شورا و تشکیل سقیفه نفرمودند؛ بلکه صریحاً فرمودند زعامت و سرپرستی که حقّ امیرالمؤمنین علیه السلام از جانب خداوند است غصب می شود و به صورت حکومت در می آید در این باره رجوع کنید به خطبۀ جاودانۀ غدیر.
برخورد جناب سلمان و تأیید دیدگاه علّامۀ علایی مصری/ ش52 قطره 3
برخورد جناب سلمان و تأیید دیدگاه علّامۀ علایی مصری
برخورد منطقی سلمان فارسی به طور کامل تأیید می کند دیدگاه علاّمۀ علایی مصری را که گفته است تمام کشورگشاییهای عمر بن خطاب به ضرر اسلام تمام شد و معنویّت اسلام را مخدوش نمود. یعنی اگر عمر بن خطاب مانند سلمان فارسی که به شیوۀ رسول خدا «صلّی الله علیه وآله» عمل کرد و با تدبیر حکیمانه و به صورت منطقی و خردمندانه اسلام را به ایرانیان معرفی کرد و آنان بدون کمترین خون ریزی به اسلام گرویدند، اسلام را به جهانیان معرفی کرده بود، تمام مردم مسلمان میشدند و معنویت اسلام مخدوش نمیشد که دشمنان بگویند اسلام با زور شمشیر گسترش یافته است.(1)
-------------------------------------------
(1) کتاب ایرانیان اسلام خود را مدیون چه کسی هستند، صفحه 26 .
برخی از اطرافیان معاویه/ ش67 قطره 4
برخی از اطرافیان معاویه
برخی از اطرافیان معاویه ، حاضر بودند هر گونه ظلم و جنایتی را که دستور میدهد دربارۀ دیگران انجام دهند؛ هرچند از شخصیّتهای نامی دین باشند. مغیره یکی از آن افراد بود که به بزرگترین جنایتها دست زد.
مغیره به دستور معاویه ، صعصعة بن صوحان را که یکی از مردان نامی و سخنوران معروف است ، به یکی از جزیرهها تبعید کرد تا کسی به سخنان بیدارکننده او که سبب هوشیاری مردم بود گوش فرا ندهند.
برگشت به جاهلیت و کنار گذاردن غدیر از آثار مهمّ سقیفه است/ ش 32 قطره 6
برگشت به جاهلیت و کنار گذاردن غدیر از آثار مهمّ سقیفه است/ ش 32 قطره 6
یکی از امور مهمّی که رسول خدا صلّى الله عليه و آله در فکر آن بودند این بود که آن حضرت از برگشت مردم به مرام جاهلیّت و پیروی نمودن از آن آگاه بودند و می دانستند بسیاری از مسلمانان مخصوصاً افراد تازه مسلمان و همچنین منافقان مسلمان نما که دشمن ترین افراد با اسلام و آداب و رسوم دین، و همچنین کسانی که تحت تأثیر تبلیغ های شوم و ویران گر آنان بودند جاهلیّت بر خواهند گشت، و با برگشت به عصر جاهلیّت، بزرگترین ضربه را به دین اسلام خواهند زد آنان اهل بيت عليهم السلام و همچنین قرآن را رها کرده و با کنار گزاردن آنها دین واقعی را واژگون نموده و مردم را از دین واقعی دور کرده و با تظاهر به اسلام ظاهری مسلمانان را به عصر جاهلیّت برگردانند.
به این جهت رسول خدا صلّى الله عليه و آله با تمام وجود در پیشگیری از وقوع چنین حادثۀ دردناک و یا به حدّ اقل رساندن آن تلاش می کردند تا مسلمانان را از چنگال منافقان مسلمان نما نجات دهند، تا از دین واقعی دست بر ندارند و به عصر جاهلیّت باز نگردند" رسول خدا صلّی الله علیه و آله برای نجات مسلمانان از آن فتنۀ عظیم یعنی برگشت مسلمانان به عصر جاهلیّت، نقشه ها و برنامه های گوناگونی را طرح نموند و جامۀ عمل به آن می پوشاندند که تا جایی که امکان دارد، مردم از شرّ فتنۀ بزرگ یعنی برگشت به عصر جاهلیّت در امان بمانند و در راه مستقیم و اسلام واقعی ثابت قدم بمانند.
یکی از رسوم و مرام های عصر جاهلیّت که منافقان با ارتباط یهود و نصاری تصمیم به اجرای آن داشتند کنار زدن جوانان فعّال و پرتلاش که دین و ایمان وجود آنان را فرا گرفته بود، از کوشش و فعالیّت در راه اسلام واقعی باز دارند و به جای آنان بزرگسالان را هر چند که دارای هیچگونه قدرت و توانایی برای هدایت مردم نباشند در رأس کارها قرار دهند.
کنار گذاشتن جوانان فعّال و روی کار آوردن بزرگسالان، یکی از برنامه های مهمّ عصر جاهلیّت بود.
به این جهت طرفداران سقیفه حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به دلیل اینکه هنوز جوان هستند، سزاوار خلافت نمی دانستند، ولی ابوبکر قد خمیده را که به قول عایشه باید دائم شلوارش را بالا می کشید سزاوار خلافت می دانستند.
بزرگ ترین اشتباهات عمر/ ش54 قطره 3
بزرگ ترین اشتباهات عمر
علّامۀ علائی مصری مینویسد: «بزرگ ترین اشتباهات عمر، فتوحات پیاپی او بود که مردم را به زور شمشیر به اسلام وا میداشت و اگر به همان روش پیغمبر که عرضۀ قرآن و ایمان در دین بود عمل میکرد، مواجه با این اعمال زشتخوی خود نمیشد و بعد هم جنایات بنی امیّه(1) که همه از این روش سقیفه است (یعنی: به زور شمشیر بیعت گرفتن) سرچشمه نمیگرفت».(2)
چنانچه همۀ جنگهای پیامبر «صلّی الله علیه وآله»، جنگ دفاعی بوده و هیچگاه پیامبر «صلّی الله علیه وآله» به منظور کشورگشایی و جمع کردن غنایم و به نام صدور اسلام بر سرزمینهای همسایگان خود هجوم نمیبرد، بلکه با منطق قرآن و حقیقت اسلام مردم را به سوی اسلام فرا میخواند. افراد نیز سه گروه بودند؛ گروهی اسلام میآوردند یا برخی دیگر اسلام را نمیپذیرفتند و بلکه بر علیه اسلام و پیامبر اسلام شمشیر میکشیدند که حضرت نیز در مقابل آن کفّار حربی از اسلام دفاع میکردند و دستۀ سوّم؛ آنهایی بودند که اسلام را نپذیرفته، ولی سر جنگی با اسلام نداشتند، که باید به اسلام جزیه میدادند، نه این که با سرنیزه و خونریزی اسلام را صادر کنند. این نویسندۀ مصری معتقد است: «تمام فتوحات عمر به ضرر اسلام تمام شد، زیرا آن اسلامی که باید با تضمین معنوی پیش رود، با غلبه و ظفر جنگی مصونیّت خود را از دست داد».(3)
بعد از حملۀ عمر به ایران، اگر زحمات و تدبیرهای به جای حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب «علیهماالسّلام» نبود، مردم ایران نه تنها مسلمان نمیشدند بلکه از دشمنان سرسخت اسلام میشدند و لذا به همین جهت بود که مردم ایران مسلمان و شیعه و پیرو حضرت مولی الکونین، أمیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب «علیهماالسّلام» شدند.
ما آنچه شرط بلاغ بود با شما گفتیم
شما خواه از سخنمان پند گیرید خواه ملال(4)
---------------------------------------------------------
(1) بنی امیّه: نژادیاند از قریش که به امیّه بن عبد شمس بن عبدمناف منسوباند و دوران حکومت آنها از معاویة بن ابی سفیان آغاز و به مروان حمار که چهاردهمین آنها است ختم میشود.
(2) تاریخ مفصّل اسلام و تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 128 .
(3) تاریخ مفصّل اسلام و تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 128 .
(4) کتاب ایرانیان اسلام خود را مدیون چه کسی هستند، صفحۀ 16 .
بزرگ ترین هدف فراموش شده! / ش58 قطره 5
بزرگ ترین هدف فراموش شده!
جسم ما، جهانی از اسرار و رازهای ناشناخته را در خود نهفته است ولی دانشمندان خارجی به جای آنکه در جستجو برای یافتنِ مجهولاتِ وجود خویش باشند تا از اسرار پنهان «نفس» خویش پرده بردارند، در تکاپوی راه یافتن به جهانهای دور و فضای بیکران جهان هستی هستند!
اکنون انسان از یک میلیاردم نیروی مغز خود استفاده میکند! آیا بدست آوردن راه های استفاده از تمامی نیروهای مغزی که مستلزم راه یافتن به کرات دیگر نیز هست، بهتر است یا تکاپو و تلاش در شناخت بی حاصل سنگ های کرۀ ماه؟!
توسّط چه نیروئی میتوان نیروهای فکری بشر را میلیون ها برابر افزایش داد؟
آیا چه قدرتی توانایی دارد انسان ها را از تارهایی که به دور خود تنیده است رهایی بخشد و تکمیل مغزها و تکامل افکار را برای بشریّت به ارمغان آورد؟
آن نیروی رهایی بخش و آن قدرت پرتوان، همان هدف فراموش شده انسان ها است که سرانجام از کنار کهنترین معبد تاریخ ظهور نموده و دژخیمان روزگار را که ربایندگان فکر و جان ملّت ها و ویران کننده نیکیها و نیکوئیهای جهانِ هستی هستند به نیستی میکشاند.
در آن روزگار است که با تکامل مغزها، هدف عالی خلقت آشکار شده و همۀ انسانها شتابان به سوی آن بسیج خواهند شد.
بزرگترین دشمنان در مدح امیر مؤمنان علیه السلام شعر سروده اند/ ش44 قطره 2
بزرگترین دشمنان در مدح امیر مؤمنان علیه السلام شعر سروده اند
همدانى در كتاب «اكليل» روايت مىكند: معاويه روزى به اطرافيان و نديمان خود گفت : هر كس على (علیه السلام) را آنطور كه هست وصف كند و خصوصيّات او را بگويد اين کیسه زر را به او خواهم داد.
همنشينان او هر كدام مطلبى گفتند، در آن ميان عمرو بن عاص سخنانى گفت ، عمرو در ظاهر اين حرفها را بر زبان جارى مىكرد وليكن در هنگام عمل مخالفت مىنمود، اينك ابياتى كه عمرو در اين باره سروده : (1)
----------------------------------
[1] . معاويه و تاريخ : 158.
بسط نوری از طريق فيزيكی/ ش43 قطره 1
بسط نورى از طريق فيزيكى
حسّاسيّت سلّول هاى مخروطى كم است و فقط در نور زياد تحريك مىشوند. اهميّت اين سلّولها در تشخيص جزئيّات اشياء و ديد رنگهاست. ولى سلّولهاى استوانه اى نسبت به نور حسّاس ترند و در نور كم نيز فعّاليّت مى كنند. به همين دليل اين سلّولها در ديد شبانه نقش مهمّى دارند. تعداد سلّولهاى استوانه اى در چشمان جغد، ده برابر چشمان انسان است.
جغدها چشم هاى بسيار بزرگى دارند و مى توانند مقدار نورى را كه وارد چشمانشان مىشود، با منبسط يا منقبض كردن مردمك چشم كنترل كنند. هر مردمك مى تواند به طور مستقلّ و جدا از مردمك ديگر عمل كند. بنابراين جغدها مى توانند اجسامى را كه در سايه و در نور شديد قرار گرفته اند، همزمان باهم ببينند. چشمهاى جغد تقريباً قادر به حركت نيستند؛ زيرا توسّط يك حلقه نازك استخوانى محافظت مى شوند. در مقابل، جغدها گردنى انعطاف پذير دارند و مىتوانند سرشان را تا 270 درجه بچرخانند.(1)
(1) پرسشهاى عجيب و پاسخهاى عجيبتر: 2 / 108.
بشارتی بزرگ به همۀ آنانی که سایۀ شوم یأس و ناامیدی ... / ش42 قطره 5
بشارتی بزرگ به همۀ آنانی که سایۀ شوم یأس و ناامیدی ...
اکنون بشارتی بزرگ به همۀ آنانی که سایۀ شوم یأس و ناامیدی وجود آنها را فرا گرفته بیان میکنیم ، تا با گفتار سرورآفرین خاندان وحی علیهم السلام امید و انتظار سراسر وجودشان را فرا گیرد و وسوسههای شیطان فریبگر از افکار و اندیشههایشان زدوده شده و بذر امید در اعماق قلبشان ریشه کند.
اکنون به این بشارت آسمانی توجّه کنید:
حضرت امام باقر علیه السلام فرمودند:
من أدرک قائم أهل بیتی من ذی عاهة برأ، ومن ذی ضعف قوی.[1]
هر کس قائم اهل بیت مرا درک کند و مریض باشد سالم میشود، و کسی که دارای ضعف و ناتوانی است قوی میگردد.
در توضیح روایت میگوییم :
در عصر درخشان ظهور، نه تنها افرادی که دارای مرضهای جسمی هستند شفا مییابند، بلکه بیماریهای روحی و کمبودهای روانی همه افراد نیز برطرف میشود. زیرا توانا شدن افراد ضعیف که حضرت باقر العلوم علیه السلام وعدۀ آن را دادهاند به بیماران جسمی اختصاص ندارد، بلکه هر گونه ناتوانی از قبیل ضعف در تصمیم گیری ، ضعفِ اراده ، پستی همّت ، ناتوانی در تمرکز فکر و هر گونه سستی و کمبود؛ در آن روزگار رهایی برطرف میشود، و نه تنها ضعفها و سستیها برطرف میشود بلکه قدرت و توانایی جایگزین آنها میشود.
از کلام آن بزرگوار که میفرمایند: «ومن ذی ضعف قوی»؛ یعنی «هر کس دارای ضعف باشد قوی میگردد»، دو نکتۀ اساسی و مهمّ استفاده میشود، زیرا:
1 ـ معنای این فرمایش ، مطلق و فراگیر است ؛ و اختصاص به ضعف و کمبودهای جسمی ندارد، از نظر روانی نیز هر کس دارای ضعف باشد، کمبود او هم برطرف خواهد شد.
قابل توجّه است که بسیاری از بیماریهای جسمی بر اثر کمبودهای روانی است ، که در عصر درخشان ظهور بر اثر برطرف شدن ضعفهای روانی ، کمبودهای جمسی نیز خود به خود برطرف میشود.
---------------------------------------------------------------------------------------
[1] بحار الأنوار: 52 / 335 .
بطلان انتخاب اهل حلّ و عقد! در سقیفه/ ش122 قطره 1
بطلان انتخاب اهل حلّ و عقد! در سقیفه
اگر بگویند هر چند مردم ابوبکر و عمر را به عنوان اهل حلّ و عقد تعیین نکرده بودند، ولی چون آن ها خودشان این کار را کردند، مردم پذیرفتند. در پاسخ می گوییم بر فرض آن ها اهل حلّ و عقد باشند و کارشان مخالف با ادلّۀ بسیار نباشد، چون مردم آن ها را به عنوان اهل حلّ و عقد انتخاب نکردند، وقتی که افراد بسیاری از شخصیّت های بزرگ مانند حضرت علی علیه السلام و اصحاب بزرگ پیامبر مانند عبّاس و ابن عبّاس و سلمان و ابوذر و ده ها نفر دیگر که خودشان اهل حلّ و عقد بوده اند با کار چند نفر انگشت شمار در سقیفه که وکیل مردم هم نبودند و مخالفت کردند؛ کار ابوبکر و عمر اگر اثری هم داشت به خاطر مخالفت افراد بسیاری از اهل حلّ و عقد اثر خود را از دست می دهد.
و همانطور که علمای اهل تسنّن نوشته اند نه تنها بسیاری از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله با انتخاب ابوبکر مخالف بودند، بلکه مردم معمولی هم به زور ضرب و شتم قبیلۀ اسلم با ابوبکر بیعت کردند در این صورت آیا باز هم ابوبکر و عمر و ... وکیل مردم بودند که برای آن خلیفه تعیین کنند؟!
بطلان بیعت در سقیفه/ ش186 قطره 1
بطلان بیعت در سقیفه
بر فرض بیعت چند نفره را در سقیفه اجماع در بیعت امّت اسلام بنامیم ولی باز اصل بیعت باطل است چون ابوبکر و عمر و ابو عبیدۀ جراح که افراد اصلی بیعت بودند باید از اُسامه پیروی می کردند و نکردند و جدا شدن آن ها از لشکر اُسامه و شرکت در سقیفه حرام بوده است چه بیعتی در کار باشد یا نباشد؟ زیرا پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله تخلّف از جیش اُسامه را نهی کرده بودند. و متخلَفین را مورد لعن خود قرار داده بودند.
بطلان سقیفه - 1/ ش74 قطره 1
بطلان سقیفه - 1
از آنجا كه اهل سنّت هیچ گونه دليل صحیحی براى حقّانيّت عقيده و مرام خود ندارند چنانچه با استدلال و برهان قوى بنيان و اساس سقيفه از هم فرو ريزد ثابت می شود که همۀ سخنان آنان بدون پشتوانه بوده است.
بر اين اساس براى روشن شدن حقيقت به بررسى مسئلۀ سقيفه مى پردازيم و از همۀ پاك نهادان مى خواهيم با ديده اى بدون تعصّب و آميختگی با افكار نژادپرستانه، دربارۀ جريان سقيفه كنجكاوى نموده و دست بسته خود را در اختيار سيره نژادى قرار ندهند؛ بلكه با ديدگان گشوده به برهان هاى محكم عقلى بنگرند و سرمايۀ عظيم وجود خويش را از امواج خروشان سيل هاى ويران كننده دور كنند.
بطلان سقیفه - 2/ ش90 قطره 1
بطلان سقیفه2
در تاریخ دہ ھا مورد وجود دارد که خلفای اھل تسنّن به غصب خلافت اعتراف کردہ اند و گفته اند که خلافت حق آنان نبودہ و حقّ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودہ است. ھمچنین بسیاری از بزرگان اھل تسنّن مانند عمروعاص، سعد بن ابی وقّاص به این مطلب اقرار کردہ اند.
این اعتراف ھا که تعداد آن ھا بسیار زیاد می باشد و علمای اھل تسنّن در کتاب ھای خود نقل کردہ اند، دلیل بر این است که جریان سقیفه درست نبودہ و در آن حق کشی شدہ است.
بطلان سقیفه با توجّه به سورۀ قدر/ ش165 قطره 1
بطلان سقیفه با توجّه به سورۀ قدر
در روایات اهل بیت علیهم السلام وارد شده است که با مخالفین ما با سورۀ قدر احتجاج کنید؛ زیرا در سورۀ قدر به صراحت می فرماید: «تنزّل الملائکة والرّوح»(1). در شب قدر ملائکه و روح بر حجّت خدا نازل می شوند. این چیزی است که صریح این آیۀ شریفه می باشد، بنابراین ناگزیر در هر سال در شب قدر ملائکه و روح بر شخصی که خلیفه و حجّت الهی است نازل می شود.
هیچ گاه ملائکه و روح بر ابوبکر نازل نشدند و هیچ یک از علمای اهل تسنّن چنین چیزی را نگفته اند، پس طبق این آیه جریان سقیفه باطل است.
_____________________
(1) سورۀ قدر، آیۀ 4 .
بطلان سقیفه یک واقعیت آشکار/ ش324 قطره 1
بطلان سقیفه یک واقعیّت آشکار
دکتر عبدالمقصود عبدالفتّاح از دانشمندان و نویسندگان سنّی، بطلان سقیفه را آن چنان واضح و آشکار می داند که معتقد است بطلان سقیفه نیازی به بررسی و ایراد گرفتن ندارد، او می نویسد:
’’هر كس بخواهد اين حقيقت برايش روشن شود براى او همين اندازه كافى است كه گفتار پسر خطّاب را در توصيف اين بيعت مورد نظر قرار دهد؛ چون مىبيند كه وى ـ بيش از آن كه بيعت را تأييد مىكند ـ آن را مورد انتقاد خود مىداند و بيشتر از تكيه بر آن، آن را مىكوبد و آن قدر بر آن عيب و ايراد مىگيرد و مورد اختلاف و نقص مىداند كه ديگر نيازى به بررسى و ايراد گرفتن مجدّد نيست‘‘.(۱)
۱۔ عبدالمقصود، عبدالفتّاح، خاستگاه خلافت، صفحه: ۱۲.
بطلان سقیفه3/ ش310 قطره 1
بطلان سقیفه - 3
بطلان جریان سقیفه از جهات بسیاری واضح و آشکار می باشد؛ زیرا بر فرض پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را در روز عید غدیر به عنوان وصی و خلیفۀ خود معرفی نکرده بودند، و بر فرض ده ها هزار مسلمان با آن حضرت بیعت نکرده بودند، و بر فرض رسول خدا صلّی الله علیه وآله دستور داده بودند که مسلمانان خودشان خلیفه الهی را تعیین کنند! بر فرض همۀ اینها باز هم کاری که در سقیفه انجام شد به هیچ وجه درست نبوده و هیچگونه شورایی در سقیفه صورت نگرفته است ؛ زیرا بر فرض رسول خدا صلّی الله علیه وآله مسلمانان را امر به تشکیل شوری داده بودند ـ که به هیچ وجه چنین چیزی نبوده است ـ آنچه در سقیفه واقع شد اصلاً شوری نبوده است، چون در آن زمان هفت میلیون مسلمان وجود داشته که حدود دوازده هزار نفر آنان در مدینه بوده اند، اگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله به مسلمانان دستور داده بودند که شوری تشکیل دهند، آیا مسلمانان شهرهای دیگر دارای هیچ گونه حقّی نبودند که در شوری شرکت داشته باشند! و بر فرض محال که مسلمانان سایر شهرها هیچ گونه حقّی برای شرکت در شوری نداشتند، و فقط مردم مدینه باید برای همۀ مسلمانان بلاد اسلامی خلیفه تعیین کنند چرا مردم مدینه هم از این جریان بی خبر بودند و نه تنها در شورای سقیفه شرکت نداشتند بلکه از اصل تشکیل شوری در زمان تشکیل آن، بی خبر بودند.
و بر فرض همۀ مردم انصار که در مدینه بودند آن ها حقّ شرکت در شوری نداشتند و فقط مهاجرین چنین حقّی داشتند، چرا نه تنها همۀ انصار، بلکه مهاجرین هم در زمان تشکیل سقیفه از آن جریان بی خبر بودند و به جز چهار یا پنج نفر از مهاجرین و تعدادی محدود از انصار در آن شرکت نداشتند، حال بر فرض رسول خدا صلّی الله علیه وآله به مسلمانان فرموده بودند مسلمانان خودشان خلیفه را تعیین کنند، آیا وجود چند نفر انگشت شمار جای هفت میلیون مسلمان را پر کرده بودند! و با وجود آن ها دستور پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله به تشکیل شوری ـ که اصلاً چنین دستوری نبوده ـ اجرا می شد!
بلاهایی که تمدّن جدید بر مردم جهان وارد ساخت/ ش14 قطره 5
بلاهایی که تمدّن جدید بر مردم جهان وارد ساخت
اينشتين مىگفت جهان داراى وسعتى است كه پهناى آن از سه ميليارد سال نورى تجاوز نمىنمايد در حالى كه «از سال 1963 ميلادى كه اوّلين كوآزر كشف گرديد عقل دانشمندان نجومى متزلزل شده است و وقتى پشت راديو تلسكوپ آرسى بوئه يك كوآزر دوردست را مورد مطالعه قرار مىدهند. سر را با دو دست مىگيرند كه مبادا عقل از سرشان برود و ديوانه شوند.
گفتيم فاصلۀ كوآزرهاى دوردست با زمين 9 ميليارد سال نورى است در صورتى كه اينشتين مىگفت كه جهان وسعتى است كه پهناى آن (يا قطر آن) از سه ميليارد سال نورى تجاوز نمىنمايد.
براى سنجش وسعت فضائى كه نور، مدّت 9 هزار ميليون سال وقت صرف مىكند تا آن را بپيمايد كافى است كه فكر كنيم كه نور در هر سال 9500 ميليارد كيلومتر طى مىكند و 9500 ميليارد كيلومتر را بايد در 9 ميليارد سال ضرب كرد تا اين كه دريافت كه فاصله كوآزر و زمين چقدر مىباشد.
از اين فاصله عظيم كه عقل قادر به تصوّر آن نيست گذشته، آنچه عقل علماى نجوم را متزلزل كرده نور كوآزر است كه ده هزار ميليارد برابر نور خورشيد مىباشد و نمىتوانند بفهمند كه درون كوآزر چه نوع انرژى وجود دارد كه يك چنين روشنايى را به وجود مىآورد.» (1)
با توجّه به اين مطالب روشن شد كه پندار اينشتين دربارۀ قطر جهان بسيار اشتباه بوده است.
اكنون كه سخن از اينشتين به ميان آمد، مناسب است بگوييم كه او يك يهودى آلمانى بود و خيانتى بر ملّت خود روا داشت كه بىسابقه است. او به آمريكا پيشنهاد كرد كه در ساختن بمب اتمى از آلمان سبقت بگيرد!
«در سال 1932 هيتلر به قدرت رسيد. در آن زمان اينشتين در آمريكا بود و اعلام كرد كه به آلمان برنخواهد گشت. از اين رو سربازان نازى، خانۀ او را خراب كردند و حساب بانكى وى را مسدود كردند.
يكى از روزنامههاى برلين مقالهاى با عنوان درشت «خبر خوبى از اينشتين، وى برنخواهد گشت» نوشت ، با تهديدهاى نازىها اينشتين خونسردىاش را حفظ كرد. ولى از ترس اين كه مبادا دانشمندان آلمان اقدام به ساختن بمب اتمى كنند به آمريكا پيشنهاد كرد در ساختن بمب اتمى پيشدستى كند. با وجود اين حتّى پيش از انفجار اوّلين بمب ، وى مردم را از خطرات بمب آگاه مىكرد و پيشنهاد كنترل سلاح هاى هستهاى را از سوى جامعۀ بين المللى نمود.»(2)
شايد به خاطر خيانتى كه او به ملّت خويش روا داشت از زندگى خود پشيمان بود:
«اپنهايمر، كه از دوستان نزديك اينشتين بود، در گردهمايى دانشمندانى كه به مناسبت دهمين سال درگذشت اينشتين توسّط يونسكو ترتيب يافته بود گفت: اينشتين در غروب زندگيش ، سرخورده و مأيوس از مسابقات تسليحاتى و جنگها، به او گفته بود: اگر قرار بود زندگى را دوباره از سر گيرم ، ترجيح مىدادم كارگر سادۀ برق باشم .»(3)
و به نقلى ديگر او دوست مىداشت يك كفّاش بود: «آدمهاى زيادى هم اين طرف و آن طرف دنيا بودند كه نمىتوانستند كشتار ژاپنىها را در هيروشيما فراموش كنند و نمىتوانستند فراموش كنند كه امضاى اين نابغۀ فيزيك يكى از آن فرمولهاى جادوگرانه پشت ماجرا بوده است. براى آنها مهمّ نبود كه او بعد از شنيدن خبر، هشت روز تمام خودش را حبس كرده ، عزا گرفته و به يك چيز فكر كرده است: اگر دوباره به دنيا مىآمد ديگر تئورى و فرمول نمىساخت، مىرفت كفّاش مىشد.»(4)
اينهم جريان ديگرى از اينشتين: «يك نامه كه دو استاد فيزيك دانشگاه كلمبيا براى روزولت نوشته بودند، خلاصهاش اين بود: چيزى وجود دارد به نام انرژى هستهاى . دانشمندان نازى هم مشغول كار بر روى آن هستند. واضح است كه اين يك سلاح استراتژيك و تعيينكننده است. رئيس جمهور بايد تصميم بگيرد كه با آن، چه بايد كرد؟ دوّم اوت 1939.
دو استاد فيزيك مىدانستند رئيس جمهور چيزى دربارۀ فيزيك هستهاى نمىداند؛ امّا همان نزديكى در پرينستن كسى زندگى مىكرد كه از فيزيك هستهاى سر درمىآورد و رئيس جمهور هم او را قبول داشت. پس قبل از روزولت به سراغ او رفتند. براى اينشتين غمانگيز بود كه بعد از آن كه يك عمر طرفدار دو آتشۀ صلح بوده است پاى چنين چيزى را امضا كند. او اين كار را كرد و تا وقتى زنده بود بابت اين كه دكمه را فشار داده است ، ملامت شد.»(5)
اعتراف اينشتين به پشيمانى او از گذشتۀ خود، روشنگر اين مطلب است كه او اگرچه يك دانشمند پرآوازه جهان بوده؛ ولى او خدمتِ خود را در راه علم و دانش، تحت الشعاع خيانتى كه به ملّتش روا داشته، مىدانسته است.
--------------------------------------------------------------------------------------
(1) مغز متفكّر جهان شيعه : 362.
(2) ماهنامه اطّلاعات علمى : سال 19، شماره 3، دىماه 1383.
(3) مقدّمه روانشناسى ضمير ناخودآگاه : 78، به نقل از علم و تركيب : 29.
(4) اينشتين : 27.
(5) اينشتين : 25.
بنا به فرمايش حضرت/ ش62 قطره 1
بنا به فرمايش حضرت
بنا به فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه هر يك از رشته هاى علم را تا مراحل نهايى آن براى مردم بيان مى فرمايند و رمز و رازى در دانش جهان باقى نخواهند گذارد.
اين فرمايش، بيانگر يك تحوّل بسيار عظيم در پيشرفت علم و دانش و راهيابى به راز و رمزها و پيچيدگىهاى علمى و رفع مجهولات دانش است؛ زيرا با توجّه به اين نكته كه علوم و دانشهاى فراوانى كه در رشته هاى گوناگون وجود دارد، هر روز در حال پيشرفت و يافتن نكتههاى تازه علمى است، بنابراين نمى توانيم بگوييم هيچ يك از رشتههاى علوم به آخرين مرحله و به پايان خود رسيده است.
با توجّه به اين نكته در مىيابيم: در عصر ظهور كه همه رشته هاى فراوان علوم، به آخرين مرحله و به نقطه پايان خود مى رسند، چه اندازه بر علم و فرهنگ جامعه بشرى در عصر تكامل افزوده خواهد شد!
به شهادت رساندن امام سجاد علیه السلام و تعدادی از شاگردان آن حضرت/ ش68 قطره 2
به شهادت رساندن امام سجاد علیه السلام و تعدادی از شاگردان آن حضرت
بی تردید بزرگ ترین جنایت مروانیان، کشتن نواده پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله، پیشوای چهارم شیعیان، امام زین العابدین علیه السلام بود. در حالی که ایشان در هیچ نبردی علیه مروانیان شرکت نداشتند و جنبه برجسته آن حضرت، عبادت و اشتغالات علمی در مدینه بود.(1) ایشان در سال 94 یا 95 هجری، با زَهرولید بن عبدالملک به دست هشام بن عبدالملک یا به دست خود ولید، مسموم شد و به شهادت رسید(2) و در قبرستان بقیع، کنار قبر عمویش، امام حسن مجتبی علیه السلام، دفن شد.(3) شیخ طوسی در کتاب رجال خویش، 170 نفر از شاگردان و یاران حضرت سجاد علیه السلام را نام برده است.(4) نام برخی از آنان که به دست حاکمان مروانی به شهادت رسیدند، عبارت اند از:
- سعید بن جُبَیر (46-95 ه. ق)، از علمای اسلام و راویان صحاح سته(5) و زهاد معروف بود و تمامی دانشمندان علم رجال و حدیث، او را با عالی ترین تعبیرات ستوده اند.(6) او اعلم تابعین در تفسیر بود.(7) گفته می شود اول کسی که در علم تفسیر، کتاب نوشت سعید بن جبیر بود.(8) امام جعفر صادق علیه السلام در وصف سعید بن جبیر فرموده است:
سعید بن جبیر در صراط مستقیم بود و به علی بن الحسین علیهما السلام اقتدا کرد و امام سجاد علیه السلام هم از او تعریف می نمود و همین علاقه میان او و امام، باعث شد حجاج او را شهید کند.(9)
- عبدالرحمان بن ابی لیلی انصاری، وی از تابعین رسول خدا صلّی الله علیه وآله و جزو فقهای آن دوران بود و از راویان احادیث صحاح سته است. حجاج برای اینکه به امیرالمؤمنین علیه السلام دشنام دهد، آن قدر او را با شلاق و چوب زد که بدنش سیاه شد، ولی او به این عمل تن نداد تا آنکه به شهادت رسید.
- یحیی ابن ام طویل، از تابعین بود و در میدان بزرگ کوفه می ایستاد و فریاد می زد: «ای دوستان خدا! هر کس به علی علیه السلام دشنام دهد، لعنت خدا بر او باد». یحیی در شرایطی فریاد به حمایت از علی علیه السلام بلند کرده بود که مروانیان دشنام به خاندان رسالت را رواج می دادند. این چنین بود که امام باقر علیه السلام درباره شخصیت وی فرمود: «یحیی ابن ام طویل شخصیتی هماره جوانمرد و بی باک بود». ارتباط نزدیک او با علی بن الحسین علیهما السلام و حمایت علنی وی از علی بن ابی طالب علیه السلام، سبب شد تا به دست حجاج ابن یوسف دستگیر شود.حجاج پس از دستگیری یحیی، نخست از او خواست تا علی علیه السلام را لعن کند، ولی او که هرگز تن به چنین کاری نمی داد، مورد خشم حجاج قرار گرفت و به دستور وی دست ها و پاهایش، قطع و به شهادت رسید.
- کمیل بن زیاد نخعی، تابعی معروف و راوی دعای کمیل نیز به جرم تشیع و دوستی با امیرالمؤمنین علی علیه السلام به دستور حجاج، به رغم کهولت سن، به شهادت رسید.(10)
---------------------------------------------
1) فرهنگ شیعه، محمد خطیبی، ص 104.
2) دلائل الامامه، ص 192؛ اعلام الوری، طبرسی، ج 1، ص 482 ؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 228؛ الفصول المهمه، ج 2، ص 874؛ بحارالانوار، ج 46، ص 153.
3) فرهنگ شیعه، ص 106.
4) رجال شیخ طوسی، ص 81.
5) الکاشف فی معرفه من له روایه فی الکتب السته، شمس الدین ذهبی، ج 1، ص 56.
6) وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 1، ص 204؛ طبقات الکبری، ج 6، ص 178؛ الأعلام، زرکلی، ج 3، ص 93.
7) کان قتاده یری أنه أعلم التابعین فی التفسیر؛ التفسیر والمفسرون، ج 1، ص 103.
8) الشیعه و فنون الاسلام، سید حسن صدر، ص 25.
9) شاگردان مکتب ائمه علیهم السلام، ج 2، ص 279.
10) نسل كشي سادات و مسلمانان شيعه: ص 163 .
به گفتۀ عمر، ابوبکر با ظلم و ستم در سقیفه به خلافت رسید/ ش16 قطره 2
به گفتۀ عمر، ابوبکر با ظلم و ستم در سقیفه به خلافت رسید
... ... عمر آنگاه گفت: ای وای بر این شخص نزار و لاغرک خاندان تیم بن مرّة ؛ (یعنی ابوبکر) که با ظلم بر من پیشی گرفت و با ارتکاب گناه از آن به سوی من بیرون آمد!
مغیره گفت: ای امیرالمؤمنین! پیش گرفتن او را بر تو با ستم دانستیم، ولی چگونه با ارتکاب گناه از آن به سوی تو بیرون آمد؟
گفت: از این جهت که او از آن بیرون نشد مگر پس از ناامیدی از آن و همانا به خدا سوگند؛ اگر از یزید بن خطاب و اصحاب او اطاعت میکردم ابوبکر هرگز چیزی از شیرینی خلافت را نچشیده بود، ولی من با آنکه بررسی و دقّت کردم و گاه گامی به جلو برداشتم و گاه گامی عقب رفتم و گاه سست و گاه استوار شدم، چارهای جز چشمپوشی از آنچه او بر آن پنجه افکنده بود ندیدم و بر خویشتن اندوه خوردم و آرزو بستم که از خود متوجّه شود و از آن برگردد، ولی به خدا سوگند؛ چنان نکرد تا آن که با تنگنظری از آن دور شد.
مغیره گفت: ای امیرالمؤمنین! چه چیزی ترا از پذیرفتن خلافت بازداشت و حال آنکه روز سقیفه ابوبکر آن را بر تو عرضه داشت و ترا به پذیرفتن آن فرا خواند! و اکنون از این موضوع خشمگین هستی و اندوه میخوری ؟
عمر گفت: ای مغیره ؛ مادرت بر سوگ تو بگرید؛ که ترا از زیرکان و گربزان عرب میدانستم، گویی در آنچه در آنجا گذشت حضور نداشتهای ، آن مرد مرا فریب داد و من نیز او را فریب دادم و او مرا هوشیارتر از مرغ سنگخواره(1) یافت. او همین که دید مردم شیفته اویند و همگان به او روی آوردهاند، یقین کرد که مردم کسی را به جای او نخواهند پذیرفت، و چون حرص و توجّه مردم را نسبت به خود دید و از میل آنان به خود مطمئن شد دوست داشت بداند من در چه حالی هستم و آیا نفس من مرا به سوی خلافت میکشد و با من در ستیز است؟ و نیز دوست داشت با به طمع انداختن من در آن مورد مرا بیازماید و آن را بر من عرضه بدارد، و حال آنکه او به خوبی میدانست و من هم میدانستم که اگر آنچه را بر من عرضه میکند بپذیرم مردم آنرا نخواهند پذیرفت. از این رو او مرا در عین اشتیاق به آن مقام، بسی زیرک و محتاط یافت، و بر فرض که برای پذیرفتن آن پاسخ مثبت میدادم، مردم آن را به من تسلیم نمیکردند و ابوبکر هم کینه آن را در دل میگرفت و از فتنه او هر چند پس از آن هنگام در امان نبودم. وانگهی کراهت مردم از من برای خودم آشکار شده بود. مگر تو هنگامی که ابوبکر آنرا بر من عرضه داشت صدای مردم را از هر سو نشنیدی که میگفتند: ای ابوبکر؛ ما کسی غیر از تو را نمیخواهیم، که تو شایسته آنی! در این حال بود که خلافت را به او واگذاشتم و بر خودش برگرداندم و با دقّت دیدم که چهرهاش برای آن شاد و رخشان شد.
یک بار هم درباره سخنی که از من برای او نقل کرده بودند بر من عتاب کرد و آن هنگامی بود که اشعث بن قیس را اسیر گرفته و پیش او آوردند، و او بر اشعث منّت نهاد و او را رها کرد و خواهر خود امّ فروه را به همسری او داد، و من به اشعث ـ که مقابل ابوبکر نشسته بود ـ گفتم: ای دشمن خدا؛ آیا پس از مسلمانی خود کافر شدی و بر پاشنههای خود گردیدی و عقب برگشتی؟
اشعث نگاهی به من انداخت که دانستم میخواهد چیزی را که در دل دارد بگوید. اشعث پس از آن مرا در کوچههای مدینه دید و گفت: ای پسر خطّاب ؛ آیا خودت آن سخنان را گفتی؟
گفتم: آری ای دشمن خدا؛ و پاداش تو در نظر من بسیار بدتر از این است .
گفت: چه پاداش بدی برای من در نظر تو موجود است؟
گفتم: به چه مناسبت از من پاداش پسندیده میخواهی؟
گفت: زیرا من به خاطر تو که مجبور به پیروی از ابوبکر شدی ناراحت شدم و چنان کاری انجام دادم و به خدا سوگند؛ تنها چیزی که مرا بر مخالفت با ابوبکر گستاخ کرد جلو افتادن او بر تو و عقب ماندن تو از او بود و حال آنکه اگر تو خلیفه میبودی هرگز از من کار خلاف و ستیزی نسبت به خود نمیدیدی.
گفتم: این چنین بود، اکنون چه فرمانی میدهی؟
گفت: اینک وقت فرمان دادن نیست که وقت صبر و شکیبایی است و از یکدیگر جدا شدیم ... ... .(2)
--------------------------------------------
(1) اسفرود يا مرغ سنگخواره ضرب المثل است در مورد زيركى و ذكاوت. مىگويند: «فلان اهدى من القطاة».
(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 206 .
به گفتۀ عمر، ابوبکر حسودترین فرد قریش بود/ ش15 قطره 2
به گفتۀ عمر، ابوبکر حسودترین فرد قریش بود
... ... در این هنگام عمر در همان حال که میان ما دو تن آهسته حرکت میکرد سکوت سنگینی نمود و سپس گفت: آیا به شما از حسودترین فرد قریش خبر دهم؟
گفتیم: آری ؛ ای امیرالمؤمنین!
گفت : در همین حال که جامه بر تن دارید؟
گفتیم: آری.
گفت: چگونه ممکن است و حال آنکه شما جامه خود را میپوشید؟
گفتیم: ای امیرالمؤمنین ! این چه ربطی به جامه دارد؟
گفت: بیم اینکه این راز از آن جامه فاش شود.
گفتیم: آیا تواز این بیم داری که جامه سخن را فاش سازد! و حال آنکه از پوشنده جامه بیشتر بیم داری و مقصودت جامه نیست که خود ما را منظور میداری .
گفت: آری ؛ همینگونه است. سپس به راه افتاد و ما هم همراهش رفتیم تا به خیمهاش رسیدیم؛ دستهای خود را از میان دستهای ما بیرن کشید و به ما گفت: از اینجا نروید، و خود داخل خیمه شد.
من به مغیره گفتم: ای بیپدر؛ این سخن ما با او و گزارش گفتگوی خودمان در او اثر کرد و چنین میبینیم که او ما را اینجا نگهداشته است برای اینکه دنباله سخن خود را بگوید.
گفت: ما هم که خواهان همانیم.
در همین هنگام اجازه ورود به ما دادند و حاجب گفت : داخل
شوید. ما داخل شدیم و او را دیدیم که بر پشت روی گلیمی دراز کشیده است. همینکه ما را دید به این دو بیت کعب بن زهیر تمثّل جست که میگوید :
«راز خود را جز برای کسی که مورد اعتماد و بافضیلت و سزاوار باشد فاش مکن . اگر میخواهی رازهایی را به ودیعت بسپاری، سینهای گسترده و دلی گشاده و شایسته که هرگاه رازی به آن میسپاری بیم افشای آنرا نداشته باشی».
دانستیم که با خواندن ابیات میخواهد ما تضمین کنیم که سخنش را پوشیده خواهیم داشت. من گفتم: ای امیرالمؤمنین! اینک که تو ما را به گفتن آن مخصوص کنی ، خود مواظب و متعهّد و ملتزم آن خواهیم بود.
عمر گفت: ای برادر اشعری ؛ در چه مورد؟
گفتم: در مورد افشای رازت و اینکه ما را در مهمّ خود شریک سازی و ما مستشاران خوبی برای تو خواهیم بود.
گفت: آری ؛ که شما هر دو همینگونهاید، از هر چه میخواهید بپرسید. سپس برخاست تا در را ببندد، دید حاجبی که به ما اجازه ورود داده است آنجاست. گفت : ای بیمادر؛ از اینجا برو، و چون او رفت در را پشت سرش بست و پیش ما آمد و با ما نشست و گفت: بپرسید تا پاسخ داده شوید.
گفتیم: میخواهیم امیرالمؤمنین! از حسودترین قریش که به ما در آن مورد اعتماد نکرد ما را آگاه کند.
گفت : از موضوع دشواری پرسیدید و هماکنون به شما میگویم، ولی باید تا هنگامی که من زندهام این راز بر ذمّه شما و به راستی محفوظ بماند و چون مُردم ، خود دانید که آنرا اظهار کنید یا همچنان پوشیده بدارید.
گفتم: برای تو این تعهّد بر ما خواهد بود.
ابو موسی اشعری میگوید: من با خویشتن میگفتم : مقصود عمر کسانی هستند که خلیفه ساختن او را از جانب ابوبکر خوش نداشتند، همچون طلحه و کسان دیگری جز او که به ابوبکر گفتند : میخواهی شخصی درشت و تندخوی را بر ما خلیفه سازی! ولی معلوم شد در نظر عمر چیز دیگری غیر از آنچه در نظر من است بوده است.
عمر دوباره آهی کشید و پرسید: شما دو تن او را چه کسی میپندارید؟
گفتیم: به خدا؛ ما نمیدانیم و فقط گمانی داریم.
پرسید: گمانتان بر کیست؟
گفتیم: شاید قومی را در نظر داری که میخواستند ابوبکر را از خلیفه ساختن تو منصرف سازند.
گفت : به خدا هرگز؛ که خود ابوبکر ناخوش دارندهتر بود و آن کس که پرسیدید هموست و سوگند به خدا که از همه قریش حسودتر بود.
سپس مدّتی طولانی سکوت کرد و سر به زیر انداخت. مغیره به من نگریست و من به او نگریستم و ما هم به سبب سکوت او همچنان سکوت کردیم. سکوت او و ما چندان طول کشید که پنداشتیم او از آنچه آشکار ساخته و گفته است پشیمان شده است ... ... .(1)
-----------------------------------------------------------------
(1) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 204 .
به نظر اھل تسنن آیا الآن یک خلیفه وجود دارد یا چند خلیفه؟/ ش267 قطره 1
به نظر اھل تسنّن آیا الآن یک خلیفه وجود دارد یا چند خلیفه؟
در زمان های قدیم در هر عصری یک خلیفه بوده و پس از مرگ او دیگری به خلافت می نشسته، آیا الان یک نفر خلیفۀ همهٔ سنّی ها است، یا هر کشوری برای خود خلیفه ای دارد؟ زیرا آنھا می گویند ھر کس قدرت را به دست گرفت خلیفه است و اگر یک نفر است چرا اعلام نمی کنند که او کیست و اگر چند نفر، همه خلیفه هستند چطور ممکن است چند نفر که از نظر کردار و رفتار و عقیدہ مختلف ھستند ھمه خلیفۀ خدا باشند؟ آیا خلیفۀ وهابی جانشین خدا است یا خلیفه ای که وهابیّت آن را ساختهٔ دیگران می داند جانشین خدا است. اگر اینگونه افراد خلیفهٔ خدا هستند چرا تابع آمریکا، انگلیس و کشور ھای دیگر می باشند.
به وسوسه ها و افکار منفی اعتنا نکنید/ ش9 قطره 5
به وسوسه ها و افکار منفی اعتنا نکنید
افکار، اندیشهها و تصوّرات ذهنی انسان همانند سیلی است که با شتاب و قدرت روان شده و هر چیزی را که در آن افتاده با خود میبرد.
تصوّرات ذهنی نیز به همین صورت است. آنچه در ذهن شما در طول زندگی نقش بسته است آینده شما را به وجود میآورد. با تغییر و تحوّل در فکر و اندیشه و عقاید خود آینده خود را تغییر دهید و با تصوّرات ذهنی مثبت و صحیح آیندۀ خود را درخشان سازید.
عقاید و تصویرات گذشته ذهنی در رفتار و اعمال انسان دارای نقش عمده است اینگونه تصوّرات شعور یا ضمیر ناخودآگاه انسان را تشکیل میدهد.
شعور ناخودآگاه همچون آبی است که روان انسان را احاطه کرده و آینده او را ترسیم میکند.
به وسيلۀ آن حضرت مردم مورد عفوند/ ش30 قطره 1
به وسيلۀ آن حضرت مردم مورد عفوند
مسعودى در كتاب «إثبات الوصيّه» مى نويسد: از امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده است كه فرمودند:
هنگامى كه حضرت صاحب الزمان (صلوات الله عليه) به دنيا آمد خداوند دو فرشته را فرستاد، او را برداشتند و با خود به سراپرده عرش الهى بالا بردند تا اينكه او را در پيشگاه قرب پروردگار نگهداشتند، از مقام ربوبى خطاب شد:
مرحباً بک، بک اُعطي وبک أعفو وبک اُعذّب.
خوش آمدى، به واسطۀ تو عنايت مى كنم، و به خاطر تو عفو مى كنم، و به سبب تو دشمنانم را عذاب مى كنم.(1)
(1) قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 788 به نقل از إثبات الوصيّة: 251.
در حديث ديگرى آن حضرت فرموده است: هنگامى كه پروردگار، هدايتگر اين امّت را به من مرحمت فرمود دو فرشته فرستاد، و او را با خود به سراپرده عرش الهى بردند تا آنكه در پيشگاه خداوند ايستادند، ذات ربوبى به آن نوزاد خطاب كرد و فرمود:
مرحبآ بک عبدي لنصرة ديني وإظهار أمري، ومهديّ عبادي، آليت أنّي بک آخذ وبک اُعطي، وبک أغفر وبک اُعذّب.
خوش آمدى اى بنده من كه تو را براى يارى دينم و آشكار كردن امرم و هدايت بندگانم اختيار كردهام، قسم ياد كردهام كه به واسطۀ تو بگيرم و بدهم، و به واسطۀ تو ببخشم و عذاب كنم.
بهانه ای دیگر برای به دست گرفتن حکومت! / ش191 قطره 1
بهانه ای دیگر برای به دست گرفتن حکومت!
ابوبکر و عمر در سقیفه برای کنار زدن سعد بن عباده تصریح کردند که اقوام پیامبر سزاوارترند به خلافت؛ در این صورت چرا عمر در شورای شش نفره امثال سعد وقاص را در شوری شرکت داد و عبّاس و ابن عبّاس و نزدیکان دیگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله را شرکت نداد؟
بهانۀ پیروان سقیفه برای به دست گرفتن حکومت/ ش190 قطره 1
بهانۀ پیروان سقیفه برای به دست گرفتن حکومت
پیروان سقیفه برای رأی ندادن به حضرت امیرالمؤمنین عليه السلام به روایت: «ان النبوّة والإمامة لایجتمعان في بیت واحد» استدلال کردند.
اگر این روایت درست است و پیروان سقیفه آن را قبول دارند چرا عمر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را در شورای شش نفره قرار داد؟
در صورتی که با روایت مذکور منافات دارد. بنابراین استدلال آن ها به این روایت بهانه برای بدست گرفتن حکومت بوده نه اینکه آن را قبول داشته باشند.
بهترین دلیل/ ش218 قطره 1
بهترین دلیل
برای این که بدانیم مقصود پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از خطبۀ جاودانۀ غدیر آیا فقط محبّت و دوستی امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده یا زعامت و خلافت، بهترین دلیل این است که به کلام شخص پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله رجوع کنیم و ببینیم مقصود آن بزرگوار از کلامشان چه بوده است؟
خوشبختانه همین مطلب از رسول خدا صلّی الله علیه وآله سئوال شده است که مقصود شما از خطبه ای که در غدیر خم خواندید، فقط دوستی و محبّت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده یا علاوه بر آن ولایت و وجوب اطاعت از آن حضرت نیز مقصود شما بوده است؟
در روایتی که از کتاب «بشارة المصطفی» نقل کردیم شخصی از حضرت سئوال می کند که پس از بازگشت مردم از حج بسیار به ما می گویند که اطاعت و محبّت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را بر همه واجب دانسته اید و آن را فریضه ای الهی بیان فرموده اید؟!
فقال النبی صلّی الله علیه وآله وسلّم بل الله افترضه وأوجبه من السماء»(1)
حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله فرمودند: محبّت و اطاعت از امیرالمؤمنین علی علیه السلام یک فریضۀ آسمانی است.
بنابراین همانطور که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله در این روایت تصریح کرده اند نه تنها محبّت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بر تمامی اهل آسمان ها و زمین واجب است، بلکه اطاعت و پیروی از آن بزرگوار نیز بر همه فریضه و واجب می باشد.
بنابراین مقصود رسول خدا صلّی الله علیه وآله از خطبۀ غدیر نه تنها محبّت و دوستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام؛ بلکه برای بیان وجوب اطاعت و پیروی و تابع بودن از آن حضرت بوده است.
(1) بشارة المصطفی: 67 .
بی اعتنایی به گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله/ ش309 قطره 1
بی اعتنایی به گفتار رسول خدا صلّی الله علیه و آله
از رسول خدا صلّی الله علیه وآله چند روایت دربارۀ معاویه نقل شده که جایی برای تردید در گمراهی و ضلالت او باقی نمی ماند، با این همه، چطور ابوبکر و عمر او را حاکم شام قرار دادند، آیا این سبب نمی شود که عقیده و رفتار آن دو نفر زیر سؤال قرار گیرد؟ آیا رفتار آنان دلیل بر سوء باطن و غرض ورزی آن نمی باشد؟
اگر آن دو خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند، چگونه معاویه را که رسول الله صلّی الله علیه وآله حکم به قتل او را دادہ بودند حاکم شام قرار دادند.
بیان ابی جعفر اسکافی راجع به جعل اخبار زمان معاویه/ ش43 قطره 4
بیان ابی جعفر اسکافی راجع به جعل اخبار زمان معاویه
چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی در ص 358 جلد اوّل شرح نهج البلاغه از شیخ و استاد خودش ابی جعفر اسکافی بغدادی در این باب بیانی دارد و گوید معاویة بن ابی سفیان جمعی از صحابه و تابعین را معین نموده بود که جعل اخبار قبیحه دربارۀ علی علیه السلام بنماید و آن حضرت را مورد طعن و مذمّت قرار دهند تا مردم از آن بزرگوار بیزاری جویند.
از جمله آنها ابوهریره و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه و از تابعین عروة بن زبیر و به بعض از آن اخبار مجعوله هم اشاره نموده تا میرسد به نام ابوهریرة گوید: ابوهریره کسی است که روایت نموده حدیثی را که معنای آن اینست که علی علیه السلام خواستگاری نمود دختر ابی جهل را در حیات رسول خدا صلّی الله علیه وآله آن حضرت بر او سخط و غضب نمود و بالای منبر فرمود جمع بین دوست خدا و دشمن خدا نمیشود فاطمه پارۀ تن من است کسی که او را اذیّت نماید مرا اذیّت نموده کسی که میخواهد دختر ابی جهل را بگیرد باید از دختر من دوری نماید!!
آنگاه ابوجعفر اسکافی گوید: والحدیث مشهور من روایة الکرابیسی یعنی این حدیث مشهور است به روایت کرابیسی به این معنی که هر روایت بیاساسی را کرابیسی میخوانند.
و ابن ابی الحدید گوید: این حدیث در صحیحین بخاری و مسلم از مسور بن محزمة الزهر روایت شده و سیّد مرتضی علم الهدی (که از اکابر مفاخر محقّقین علماء شیعه میباشد) در کتاب تنزیه الأنبیاء و الأئمّه گوید این روایت از حسین کرابیسی رسیده و او مشهور است به انحراف از اهل بیت طهارت و از نواصب و دشمنان بزرگ آن خاندان جلیل بوده است و روایت او مورد قبول نمیباشد.
زیرا بنا بر اخبار متکاثرهای که در کتب معتبره خودتان رسیده مبغض علی علیه السلام منافق است منافق به حکم قرآن مجید اهل آتش میباشد پس روایت او مردود است .
به علاوه اخبار در مذّمت ایذاء کنندگان به فاطمه علیها السلام فقط اختصاص به نقل از کرابیسی یا ابوهریره در خطبه ساختگی دختر ابیجهل نمیباشد بلکه اخبار بسیاری در این موضوع وارد است .
از جمله خواجه پارسای بخاری در فصل الخطاب و امام احمد بن حنبل در مسند و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت سیزدهم از مودّة القربی حدیثی از سلمان محمّدی نقل مینماید که رسول اکرم صلّی الله علیه وآله فرمود :
حبّ فاطمة ینفع فی مائة من المواطن ایسر تلک المواطن : الموت والقبر والمیزان والصراط والحساب ، فمن رضیت عنه ابنتی فاطمه رضیت عنه ومن رضیت عنه رضی الله عنه ومن غضبت علیه ابنتی فاطمة غضبت علیه ومن غضبت علیه غضب الله علیه ویل لمن یظلمها ویظلم بعلها علیّاً وویل لمن یظلم ذرّیتهما وشیعتهما.
دوستی فاطمه نفع و فایده میبخشد در صد موضع و مکان که آسانترین آنها مرگ است و قبر و میزان و صراط و حساب ، پس کسی که راضی باشد دختر من فاطمه از او، من از او راضی هستم و کسی که من از او راضی باشم خدا از او راضی میباشد، و کسی را که فاطمه بر او غضب نماید من بر او غضبناک میباشم و بر هر کس من غضبناک باشم خداوند بر او غضبناک است وای بر آن کس که ظلم کند به فاطمه و وای بر کسی که ظلم کند بر شوهر و همسرش علی و وای بر کسی که ظلم کند بر ذریّه و شیعیان علی و فاطمه (علیهما السلام).[1]
-----------------------------------------------------------------------------------------
[1] . شبهاى پيشاور: 704.
بیعت بر اساس عدالت و آزادی در غدیر و بر پایه ضرب و شتم در سقیفه و چوب و چماق / ش92 قطره 1
بیعت بر اساس عدالت و آزادی در غدیر و بر پایۀ ضرب و شتم در سقیفه و چوب و چماق طایفۀ بنی اسلم و بنی غفار
یکی از مهمترین دلیل های شیعه بر خلافت و امامت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، بیعت مردان و زنان مسلمان با آن حضرت در غدیر است، همینطور سنّی ها برای خلافت ابوبکر استدلال به بیعت با او در سقیفه می کنند، و حتّی گاهی ادّعای اجماع بر بیعت با ابوبکر می کنند، که حتّی افرادی از آنان مانند عمر به انکار آن پرداخته و گفته است در خلافت رسیدن ابوبکر هیچگونه اجماعی وجود نداشته است و بسیاری از علمای اهل تسنّن در کتاب های خود نوشته اند که بنی هاشم و بسیاری از مهاجرین و انصار با ابوبکر بیعت نکردند و همچنین چند طایفه را به خاطر اینکه خلافت ابوبکر را قبول نداشتند کشتند و آن ها را مرتدّ شمردند. حال برای واضح شدن حقیقت بیعت با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و بیعت با ابوبکر به توضیح آن می پردازیم:
همانگونه که بزرگان علمای شیعه و اهل تسنّن نوشته اند در جریان غدیر به دستور خداوند مسلمانان با کمال آزادی و اختیار با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نمودند و حتّی زنانی که در آنجا حاضر بودند با قرار دادن دست خود در ظرف آبی که دست مبارک حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن بود با آن بزرگوار بیعت کردند. جز معاویه که بر شانۀ مغیره تکیه داده بود و حاضر به بیعت نشد (1) جالب توجّه است که هیچکس متعرض او نشد. و او را مورد ضرب و شتم قرار ندادند و از او به اجبار بیعت نگرفتند. امّا بیعت در سقیفه از آغاز با ضرب و شتم و کتک کاری و فحّاشی شروع و پس از آنکه افرادی اندک در سقیفه با ابوبکر بیعت در خارج سقیفه هم مردم به زور ضرب و شتم و چماق طایفۀ اسلم و بنی غفار مجبور به بیعت می شدند. مردم به خاطر اینکه از چوب و چماق طایفه بنی غفار و بنی اسلم رها شوند با ابوبکر بیعت می کردند. حال به نظر شما بیعت در غدیر بر اساس عدالت و آزادی بود یا در سقیفه و پس از آن؟!
جالب توجّه است که آنچه را گفتیم بزرگان علمای اهل تسنّن به آن اقرار کرده اند و هم ضرب و شتم و کتک کاری در سقیفه را قبول دارند و هم چوب و چماق طایفۀ بنی اسلم و بنی غفار را؟ تاریخ این واقعیت ها را ضبط کرده است و همه می توانند به کتاب های تاریخ صدر اسلام رجوع کنند.
اکنون این سئوال مطرح است که طایفۀ بنی اسلم و بنی غفار که دو طایفۀ فقیر و تنگدست بودند، چرا به این کار اقدام کردند؟
آیا وعده های یهود آنان را بر این کار واداشت و یا وعده های دیگران؟
این سئوالی است که در جای خود پاسخ خواهیم گفت.
--------------------------
(1) شواهد التنزیل: ص 307 .
بیعت پذیرش خلیفه در غدیر و انتخاب خلیفه در سقیفه/ ش262 قطره 1
بیعت پذیرش خلیفه در غدیر و انتخاب خلیفه در سقیفه
اصل بیعت در جریان غدیر یک وظیفهٔ مهمّ شرعی بوده است؛ ولی در سقیفه یک جریان سیاسی و باطل بوده است، زیرا بیعت در عید غدیر به عنوان انتخاب خلیفهٔ الهی نبوده است بلکه به معنای پذیرفتن و قبول خلیفهٔ الهی بوده است. و این وظیفهٔ هر مسلمانی است چه عالم باشد و چه جاهل چه مرد باشد یا زن، عرب باشد یا عجم ... .
امّا بیعت در سقیفه به معنای پذیرفتن خلیفه و جانشین رسول خداوند نبوده است، بلکه به معنای انتخاب خلیفه و جانشین رسول الله بوده است، چگونه می توان گفت انتخاب خلیفه وظیفهٔ هر مسلمان است در هر شرایطی که باشد! آیا کسی که نه خدا را درست می شناسد و نه رسول خدا صلّی الله علیه وآله را می شناسد می تواند برای او خلیفه تعیین کند.
پس بیعت به معنای پذیرفتن خلیفه و جانشین خدا که از طرف او تعیین شده، کاری است معقول و پسندیده و وظیفهٔ هر مسلمانی است چه مرد باشد چه زن. امّا اگر بیعت به معنای تعیین خلیفه برای خدا باشد، صحیح نیست چون کسی می تواند خلیفهٔ خدا را تعیین کند که خدا و رسول او را بشناسد وگرنه چون لازم است میان خلیفه و خداوند و رسولش سنخیّت باشد تعیین خلیفه درست نیست. پس اهمیّت بیعت در اسلام به خاطر پذیرفتن خلیفهٔ الهی است که رسول او به دستور خداوند تعیین کرده است، نه به معنای انتخاب خلیفه، این نکته ای است واضح و آشکار. اندکی تأمّل در تفاوت قبول کردن و پذیرفتن خلیفه با تعیین کردن خلیفه آن را روشن تر می کند.
بیعت در غدیر برای تداوم اسلام بود و در سقیفه برای احیاء مرام جاهلیت/ ش197 قطره 1
بیعت در غدیر برای تداوم اسلام بود و در سقیفه برای احیاء مرام جاهلیّت
بیعت باید برای قبول کردن و بقاء دین باشد نه تخریب آن در عید غدیر، بیعت که پذیرش و قبول کردن خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، نتیجه اش ابقاء دین و تداوم و تکمیل آن است. ولی در سقیفه، بیعت نه تنها سبب احیاء دین نبود؛ بلکه سبب احیاء مرام جاهلیّت و کنار زدن دین بود. ادلّه و قرائن زیادی وجود دارد که بیعت در سقیفه بر مبنای دوران جاهلیّت بوده است نه در عصر اسلام، زیرا استدلال نمودن به هم طایفه بودن، بزرگتر بودن سنّ ، کنار زدن همۀ زنان از بیعت و بی ارزش دانستن بیعت زنان همه در دوران جاهلیّت وجود داشته است، که با بیعت در عصر اسلام منافات دارد – پس بیعت در اسلام سبب تداوم دین اسلام بوده است و بیعت در سقیفه سبب احیاء مرام جاهلیّت و عمل به روش عصر جاهلیّت و کنار زدن اسلام بوده است. بدیهی است بیعتی که بر این اساس باشد هیچ ارزش و اعتباری ندارد.
بیعت دلیل بر این است که لفظ مولی به معنای سرپرستی است/ ش167 قطره 1
بیعت دلیل بر این است که لفظ مولی به معنای سرپرستی است
اگر کلمۀ مولی به معنای دوستی است نه ولایت و وصایت پس دستور آن حضرت به بیعت نمودن آن ها با حضرت امیرالمومنین علیه السلام ـ حتّی بیعت زنان با آن حضرت در ظرف آب ـ جز به معنای ولایت و سرپرستی است، اگر کلمۀ مولی به معنای دوستی است، پس بیعت نمودن با حضرت امیرالمومنین علیه السلام در طول سه شبانه روز، چه معنایی دارد؟
بیعت کننده و بیعت شونده را بکشید/ ش107 قطره 1
بیعت کننده و بیعت شونده را بکشید!
بر اساس حدیث 6830 صحیح بخاری که عمر می گوید در سقیفه حکومت را از روی فلتة به دست آوردند، نه تنها ابوبکر قابلیت خلافت را نداشت، بلکه وظیفۀ واقعی مردم به نظر عمر که می گوید اگر کسی این کار را در آینده کرد بیعت کننده و بیعت شونده را بکشید، وظیفۀ مردم این چنین بوده است، ابوبکر را که بیعت شونده، و هر کس با او در سقیفه بیعت کرده باید می کشتند نه اینکه راه سقیفه را ادامه دهند و با ابوبکر بیعت کنند.
اگر عمر به کلامی که گفته اعتقاد داشته باید مسلمانان هم ابوبکر را که بیعت شونده بوده و هم عمر، ابوعبیده و کسانی را که در سقیفه بیعت کننده بودند می کشتند و در نتیجه نه تنها بطلان خلافت ابوبکر، بلکه خلافت عمر و هر کس بر اساس جریان سقیفه به حکومت رسیده، ثابت می شود .
بیعت مردم و اقالهٔ بیعت/ ش273 قطره 1
بیعت مردم و اقالهٔ بیعت
اقالهٔ بیعت مردم ھیچ اثری در رفع خلافت ندارد ھمانگونه که بیعت آنان ھیچ اثری در اثبات خلافت ندارد، به این جھت بطلان اقاله ثابت و واضح است چون خلافت ابوبکر به خاطر بیعت مردم نبودہ؛ بلکه در سقیفه و قبل از آن ابوبکر به عنوان خلیفه معیّن شدہ بود، پس اقالۀ مردم بی معنی است چون به خاطر بیعت مردم او خلیفه نشدہ بود که آن را اقاله کنند.
بیعتی که برای پذیرش خلافت باشد نه تعیین ، اقالهٔ آن اثری ندارد/ ش274 قطره 1
بیعتی که برای پذیرش خلافت باشد نه تعیین، اقالهٔ آن اثری ندارد
اقالهٔ بیعت در صورتی درست است که بیعت مردم به عنوان تعیین خلافت باشد و اگر برای پذیرش و قبول ولایت باشد، اقالهٔ بیعت آنان اثری در رفع خلافت ندارد و چون بنا پر مفروض خلافت به خاطر بیعت مردم نبود بلکه از قبل بیعت برای خلافت ابوبکر بنا بر عقیدۂ اھل تسنّن ثابت بودہ است.
شروع حرف « پ »
پاکسازی قلب / ش 19 قطره 6
پاکسازی قلب / ش 19 قطره 6
کسی که به مقام انقطاع دست یافته باشد و قلب خود را از همه چیز پاک کرده باشد به بزرگترین نعمت های خداوند دست یافته است.
نعمتی از نعمت انقطاع بالاتر نیست کسی که دل خود را یکی کرده باشد و تنها هدف خود را خدای خود قرار داده باشد به بهترین مقامات عالیه دست یافته است.
قال الصادق علیه السلام: ما أنعم الله عزّوجلّ علی عبد اجلّ من ان لا یکون فی قلبه مع الله عزّوجلّ غیره.(1)
حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند به هیچ بنده اى نعمتى بزرگتر و ارزنده تر از این نداده است كه در دل او با خداوند عزّ و جلّ غیر خدا نباشد.
این روایت نه تنها اثبات میکند که ممکن است کسی تنها چیزی که در قلبش وجود دارد خدا باشد بلکه علاوه بر اثبات امکان آن، آن را از بزرگترین نعمت های خداوند شمرده است.
اوتاد در این جهت از هر کس سبقت گرفته و هیچگاه از خداوند غفلت نمیورزند و سایر اولیاء الله به حسب درجه خود از این نعمت بزرگ برخوردار هستند.
همچنین دربارۀ آیۀ شریفۀ (الّا من اتی الله بقلب سلیم)(2) قال: القلب السلیم الّذی یلقی الله ولیس فیه أحد سواه.(3)
دربارۀ آیۀ: «مگر كسى كه دلى سالم به سوى خدا بیاورد» ـ فرمود : دل سالم، دلى است كه پروردگارش را دیدار كند در حالى كه احدى جز او در خود نداشته باشد.
این روایت نیز امکان و وقوع تجرّد قلبی را اثبات میکند. این موضوع یعنی غیر خدا را از دل خارج کردن و قلب را از آن رها کردن وظیفۀ هر انسانی است لذا در کلمات دربارۀ اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام که راهنمای مخلوقات به سوی معنویات میباشند وارد شده است.
--------------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحارالانوار ج 70 ص 249.
[2]. سورۀ شعراء ، آیۀ 89 .
[3] . بحارالانوار ج 70 ص 54 و ج 70 ص 239.
پدر مهربان/ ش31 قطره 1
پدر مهربان
وأتقرّب إليک بالحفيظ العليم، الّذي جعلته على خزائن الأرض، والأب الرحيم الّذي ملّكته أزمّة البسط والقبض، صاحب النقيبة الميمونة، وقاصف الشجرة الملعونة، مكلّم الناس في المهد، والدالّ على منهاج الرشد، الغائب عن الأبصار، الحاضر في الأمصار، الغائب عن العيون، الحاضر في الأفكار، بقيّة الأخيار، الوارث لذي الفقار، الّذي يظهر في بيت الله ذي الأستار، العالم المطهّر محمّد بن الحسن عليهم أفضل التحيّات وأعظم البركات وأتمّ الصلوات.
و به تو نزديكى مىجويم به نگهبان دانايى كه او را بر خزينههاى زمين قرار دادى و به پدر مهربانى كه زمام بسط و قبض اُمور را به او واگذار نمودى، همان بزرگوارى كه داراى مناقب مبارك و درهم كوبنده درخت ملعون است، سخنگوى با مردم در گاهواره و هدايتگر به سوى راه راست، پوشيده از ديدگان، حاضر در شهرها، پنهان ازچشم ها و حاضر در فكرها، باقى مانده برگزيدگان، وارث شمشير ذوالفقار، كسى كه در خانۀ خداوندى كه داراى پردههاست، ظاهر مىشود، داناى پاكيزه، امام محمّد بن الحسن كه بهترين تحيّتها و بزرگترين بركتها و كاملترين درودها بر آنان باد.
خداوندا؛ اينان پناهگاههاى من درخواستهها و وسيلههاى من به سوى تو هستند، پس بر آنان درودى فرست كه جز تو كسى اندازهاش را نداند و انبوه آفريدگان بر اندك آن راه نيابند و بهترين گمانم را در مورد آنان انجام ده و برترين آرزويم را با تقديراتت محقّق ساز.(1)
(1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 2 / 835 به نقل از مهج الدعوات: 411 ــ 409.
پرچم اسرارآميز امام زمان عليه السلام/ ش46 قطره 1
پرچم اسرارآميز امام زمان عليه السلام
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام:
اذا هزّ رايته اضائه لها ما بين المشرق والمغرب، ووضع يده على روؤس العباد فلا يبقى مؤمن الّا صار قلبه اشدّ من زبر الحديد، واعطاه الله تعالى قوّة أربعين رجلاً، ولا يبقى ميّت الّا دخلت عليه تلک الفرخة (في قلبه) وهو في قبره، وهم يتزاورون في قبورهم، ويتباشرون بقيام القائم صلوات الله عليه.(1)
* * *
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام:
... وتأمن الوحوش حتّى ترتعي في طرق الأرض كانعامهم، ويقذف في قلوب المؤمنين العلم فلا يحتاج مؤمن إلى ما عند أخيه من علم، فيومئذ تأويل هذه الآية «يغنى الله كلّا من سعته»(2).
تخرج لهم الأرض كنوزها، ويقول القائم، كلوا هنيئاً بما اسلفتم في الأيام الخالية...(3)
(1) كمال الدين: 653 .
(2) سورۀ نساء، آيۀ 129 .
(3) بحارالانوار: 53 / 86 .
پرچم اسرارآميز/ ش47 قطره 1
پرچم اسرارآميز
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام :
المهدي مولده بالمدينة من أهل بيت النبي صلّی الله علیه وآله واسمه اسم نبيّ، ومُهاجرُهُ بيت المقدس، كثّ اللحية، اكحل العينين، برّاق الثنايا، في وجهه خال، اقنى، اجلى، في كتفه علامة النبيّ، يخرج براية النبيّ صلّی الله علیه وآله، من مرْطٍ مُخُمَلَةٍ، سوداء مربّعة، فيها حِجْرٌ لم تنشر منذ توفّى رسول الله صلّی الله علیه وآله ولا تنشر حتّى يخرج المهدي، يمدّه الله بثلاثة آلاف من الملائكة يضربون وجوه مَن خالفهم، وأدبارهم يُبعث وهو ما بين الثلاثين إلى الأربعين. (1)
(1) التشريف بالمنن: 154، عقدالدرر: 64، احقاق الحق: 13 / 320 از كنز العمال: 7 / 261.
پرچم امام زمان ارواحنا فداه، ابتداء ظهور/ ش45 قطره 1
پرچم امام زمان ارواحنا فداه، ابتداء ظهور
ابو جعفر، محمّد بن جرير طبرى در كتاب «دلائل الإمامه» با سندهاى مفصّلى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرتش مى فرمايد:
كأنّي بالقائم عليه السلام على ظهر النجف، لبس درع رسول الله صلّى الله عليه وآله تتقلّص عليه، ثمّ ينتفض بها فتستدير عليه، ثمّ يغشّى بثوب استبرق، ثمّ يركب فرساً له أبلق بين عينيه شمراخ ينتفض به حتّى لا يبقى أهل له إلّا أتاهم بين ذلک الشمراخ حتّى تكون آية له.
گويى من حضرت قائم عليه السلام را در بلندى نجف مى بينم كه زره رسول خدا صلّى الله عليه وآله را پوشيده و آن را بر تن خود حركت مى دهد، آنگاه با لباس حريرى خود را مى پوشاند، و بر اسبى ابلق و خاكسترى ــ كه ميان دو چشمانش سفيد است و نورى از آن مى درخشد ــ سوار مىشود و خود را حركت مى دهد و همۀ مردم دنيا اين نور را مى بينند و براى آنان نشانه و علامتى مى شود.
آنگاه پرچم رسول خدا صلّى الله عليه وآله را ــ پرچمى كه هميشه پيروز است و دستهاش از پايه هاى عرش الهى است و سيرش از يارى خداست ــ به اهتزاز درمىآورد، آن پرچم بر چيزى فرود نمى آيد، جز آن كه آن را نابود مى كند.
عرض كردم: آيا اين پرچم در جايى پنهان شده بود، يا براى حضرت مىآورند؟ فرمود:
بل يأتي بها جبرئيل عليه السلام، وإذا نشرها أضاء لها ما بين المشرق والمغرب ووضع الله يده على رؤوس العباد، فلايبقى مؤمن إلّا صار قلبه أشدّ من زبر الحديد، واُعطي قوّة أربعين رجلاً، فلايبقى ميّت يومئذ إلّا دخلت عليه تلک الفرحة في قبره، حتّى يتزاورون في قبورهم، ويتباشرون بخروج القائم عليه السلام، فيهبط مع الراية إليه ثلاثة عشر ألف ملک وثلاثمائة وثلاثة عشر ملكاً.
بلكه، جبرئيل اين پرچم را مىآورد، وقتى آن را به اهتزاز درمى آورد نورش شرق و غرب جهان را روشن مى كند، خداوند دست رحمتش را بر سر بندگان مى گذارد، مؤمنى نمى ماند مگر آن كه قلبش سخت تر از آهن مى گردد و به هر مؤمنى نيروى چهل مرد داده مى شود.
هيچ مرده اى نمى ماند جز آن كه سرور و شادى آن روز، در قبرش داخل مى شود، تا جايى كه مردگان همديگر را در قبورشان زيارت مى كنند و قيام حضرت قائم عليه السلام را به همديگر مژده مى دهند. به همراه آن پرچم، سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته (به يارى آن حضرت) فرود مى آيند.
عرض كردم: آيا همه اينها فرشته اند؟ فرمود:
آرى، همه اينان منتظر قيام حضرت قائم عليه السلام هستند، آنان فرشتگانى هستند كه به همراه حضرت نوح عليه السلام در كشتى بودند، فرشتگانى كه با حضرت ابراهيم عليه السلام بودند در آن هنگام كه آن حضرت را در آتش انداختند، فرشتگانى كه با حضرت موسى عليه السلام بودند، هنگامى كه دريا را براى بنى اسرائيل شكافت، فرشتگانى كه با حضرت عيسى عليه السلام بودند، هنگامى كه خداوند او را به سوى آسمان ها برد.
و هزار فرشتهاى در ركاب پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله همه آن ها نشانه هايى داشتند و هزار فرشتهاى كه پشت سر هم در يك نظم بودند و سيصد و سيزده فرشتهاى كه در جنگ بدر در ركاب پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله بودند
و چهار هزار فرشتهاى كه در روز عاشورا فرود آمدند تا به همراه امام حسين عليه السلام جنگ كنند ولى اجازه داده نشد، و آنان بازگشتند تا اجازه بگيرند، وقتى فرود آمدند، امام حسين عليه السلام كشته شده بود، آنان با هيئتى ژوليده در كنار قبر آن حضرت هستند و تا روز قيامت گريه مى كنند، و ما بين قبر آن حضرت تا آسمان، محلّ آمد و شد فرشتگان است.(1)
(1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 2 / 785 به نقل از دلائل الإمامة: 457 ح 41، بحار الأنوار: 52 / 328 ح 48. نظير اين روايت در «كامل الزيارات : 233 ح 5» نقل شده است.
پرداخت رشوه برای استحکام حکومت سقیفه/ ش331 قطره 1
پرداخت رشوه برای استحکام حکومت سقیفه
اگر حکومتی الھی باشد، باید افرادی که آن را می پذیرند اکراہ و اجباری در پذیرفتن آن نداشته باشند؛ زیرا «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»(۱) در پذیرفتن دین اکراہ وجود ندارد، پس ھمهٔ پیروان حکومت ھای الھی باید با اختیار خود به دین گرایش پیدا کردہ و معتقد به آن باشند.
نکتهٔ مھم این است که ھمانگونه که اکراہ و اجبار نباید نقشی در اعتقاد و گرایش مردم به دین الھی داشته باشد، کسانی که کرسی حکومت تکیه زدہ اند، نباید مردم را با رشوہ دادن یا اعطاء مقام به سوی دین دعوت کنند.
ھمانگونه که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پس از رسیدن به خلافت نه تنھا به کسی رشوه ندادند؛ بلکه به کسانی که به رشوه خواری عادت کردہ بودند، مانند طلحه و زبیر، پاسخ منفی دادند و به خواستۀ آنان ھیچ اعتنایی نکردند. امّا در حکومت سقیفه افراد را با اعطاء مقام و منصب و پول و رشوه طرفدار خود نمودند. ھمانگونه که ابوسفیان را با دادن مبالغی بسیار، آرام کردند.
مجلس سرّی سقیفه نشینان برای ساکت نمودن عبّاس
یعقوبی که از دانشمندان معروف اھل تسنّن است می گوید چون عدۂ ای از مھاجرین و انصار حاضر نشدند با ابوبکر بیعت کنند، او عمر، ابوعبیدہ و مغیره را فراخواند و گفت عقیدۂ شما ھا در این بارہ چیست؟ و چه کاری باید انجام دھیم؟ آن ھا گفتند باید عبّاس را در حکومت بھرہ مند بسازیم تا طرفدارم باشد.
به این جھت ابوبکر، عمر، ابوعبیده جرّاح و مغیره شبانه به خانۀ عبّاس رفتند و ھر یک با سخنانی قصد فریفتن او را داشتند ولی عبّاس نپذیرفت و به آنان جواب ردّ داد.(۲)
امّا افراد دیگری مانند ابوسفیان به آنان پیوستند و حکومت سقیفه را محکم نمودند.
۱۔ سورۂ بقرہ، آیۀ ۲۵۶.
۲۔ رک : تاریخ یعقوبی : ۲/ ۱۲۵.
پس از نزاع و درگیری جایی برای انتخاب مردمی نیست/ ش105 قطره 1
پس از نزاع و درگیری جایی برای انتخاب مردمی نیست
در روز سقیفه چون کار به نزاع شدید و زد و خورد کشیده شد باید به خدا و رسول او مراجعه می کردند به دلیل آیۀ شریفۀ:
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ».(1)
’’بنابراین هر کس دربارۀ عیسی بعد از آن که بر تو [به واسطۀ وحی دربارۀ ولادت و زندگیاش] آگاهی کامل آمد گفت و گوی بی منطق کند، بگو: بیایید ما پسرانمان [حسن و حسین علیهما السلام] و شما پسرانتان را، و نیز ما زنانمان [فاطمه علیها السلام] و شما زنانتان را، و همچنین ما مردانمان [علی بن ابی طالب علیه السلام] و شما مردانتان را دعوت کنید، سپس یکدیگر را نفرین کنیم، آنگاه لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم‘‘.
پس با مراجعه به قرآن طبق آیۀ شریفۀ:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا».(2)
’’ای مؤمنان! از خداوند اطاعت کنید، و نیز از پیامبر و صاحبان امرتان [که اوصیای به حق پیامبرند و مثلِ او دارای مقام عصمتند] فرمان ببرید! پس هرگاه دربارۀ چیزی [از احکام و امور مادّی و مسائل خانوادگی و اجتماعی و جنگ و صلح] اختلاف داشتید، اگر به خداوند و قیامت مؤمن هستید [برای خاتمه یافتنِ اختلاف] آن را به خدا و پیامبر ارجاع دهید! این [کار] برای شما بهتر و از نظر عاقبت نیکوتر است‘‘.
هیچکس مانند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سنخیّت با رسول خدا صلّی الله علیه وآله نداشته پس باید آن حضرت را انتخاب می کردند نه دیگری را، چون انتخاب آن ها بر فرض صحّت آن در موردی است که قبل از آن نزاع و درگیری بودہ؛ پس باید به دستور آیهٔ شریفه به خدا و رسول او رجوع کنند.
بنابراین جایی برای انتخاب آن ها باقی نمی ماند و همانگونه که پیروان غدیر معتقدند باید از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که طبق آیۀ شریفۀ «وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ» نفس پیامبر اکرم صلّی اللہ علیه و آله ھستند، پیروی کنند.
بنابراین بر فرض اینکه مردم حقّ تعیین خلیفه داشته باشند، به دلیل آیهٔ شریفۀ: «فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ...» در سقیفه چنین حقّی نداشتند زیرا نزاع و درگیری در سقیفه جایی برای انتخاب مردمی باقی نمی گذارد.
(1) سورۀ نساء، آیۀ 59 .
(2) سورۀ آل عمران، آیۀ 61 .
پس از نزاع و درگیری جایی برای انتخاب مردمی نیست/ ش305 قطره 1
پس از نزاع و درگیری جایی برای انتخاب مردمی نیست
در روز سقیفه چون کار به نزاع شدید و زد و خورد کشیده شد باید به خدا و رسول او مراجعه می کردند به دلیل آیۀ شریفۀ (فإن تنازعتم في شيء ...)(1)
پس با مراجعه به قرآن طبق آیۀ شریفه (وأنفسنا وأنفسکم)(2) هیچکس مانند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سنخیّت با رسول خدا صلّی الله علیه وآله نداشته پس باید آن حضرت را انتخاب می کردند نه دیگری را، چون انتخاب آن ها بر فرض صحّت آن در موردی است که قبل از آن نزاع و درگیری نباشد؛ پس باید به دستور آیۀ شریفه به خدا و رسول او رجوع کنند .
بنابراین جایی برای انتخاب آن ها باقی نمی ماند و همانگونه که پیروان غدیر معتقدند باید از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که طبق آیۀ شریفه «وأنفسنا وأنفسکم»، نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله هستند، پیروی کنند.
پس بنابراین جریان سقیفه بر خلاف حکم قرآن واقع شده و به فرمایش پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله: «إنّی تارک فیکم الثقلین» نیز عملی نشده است.
(1) سورۀ نساء، آیۀ 59 .
(2) سورۀ آل عمران، آیۀ 61 .
پشتوانه های محکم جریان غدیر بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و بی پشتوانه بودن سقیفه/ ش144 قطره 1
پشتوانه های محکم جریان غدیر بر خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام و بی پشتوانه بودن سقیفه
تأیید جریان روز غدیر روایات متعددی است که قبل از واقعۀ غدیر بارها پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله، امیرالمومنین علی علیه السلام را به عنوان خلیفه و وصی خود تعیین نموده بودند؛ پس جریان غدیر دارای پشتوانه های بسیاری، قبل از روز غدیر بوده است.
امّا در سقیفه حتّی یک روایت وجود ندارد که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله ابوبکر را به عنوان وصی و خلیفه خود تعیین نموده باشند، زیرا اگر چنین روایتی وجود داشت چرا ابوبکر در سقیفه خلافت را به عمر و ابو عبیده تعارف می کرد و آن دو هم که خلافت را نمی پذیرفتند، حتّی یک بار نگفتند پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله تو را برای خلافت انتخاب کرده است، پس سقیفه هیچ پشتوانه ای از طرف پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نداشته است.
پشیمان شدگان سقیفه/ ش95 قطره 1
پشیمان شدگان سقیفه
یکی دیگر از بهترین و مهمترین ادلّه بر بطلان سقیفه و آنچه در سقیفه واقع شد این است که ابوبکر، و عمر و ... در آخر عُمر خود از کاری که کردند سخت پشیمان بودند و آرزو می کردند ای کاش مدفوع انسان یا حیوانی بودند و آنچه را که انجام داده اند، انجام نمی دادند. این حقیقتی است که بسیاری از علمای اهل تسنّن به آن تصریح کرده و گفتار ابوبکر، عمر و... را در روزهای آخر زندگی بیان کرده اند، و در کتاب های خود نقل کرده اند.
این یکی از بهترین و مهمترین ادلّه بر غصب خلافت است و به صورت واضح دلالت می کند که آنچه در سقیفه انجام شده به زور و ستم واقع شده و هیچگاه خلافت الهی در کار نبوده است.
بسیار شگفت انگیز است که بسیاری از خلفای اهل تسنّن بر بودن خود از کارهایی که در زندگی خود و در طول حکومت انجام داده اند پشیمان هستند ـ ولی هنوز اهل تسنّن راه باطلی را که خلفای خود آنان از آن پشیمان بوده اند، ادامه می دهند.
اظهار پشیمانی خلفای اهل تسنّن واقعیّتی است که علمای خودشان، در کتاب های خود در موارد متعدّد نقل کرده اند.
پنهان بودن قبر حضرت زهرا علیهاالسلام دلیل بسیار محکم بر بطلان جریان سقیفه/ ش4 قطره 2
پنهان بودن قبر حضرت زهرا علیهاالسلام
دلیل بسیار محکم بر بطلان جریان سقیفه
حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام با دلیل های گوناگون بطلان جریان سقیفه را ثابت نمودند و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دفاع کردند.
یکی از دلیل های بسیار محکم بر بطلان سقیفه ، مخفی بودن قبر حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است .
هیچ یک از علمای اهل تسنّن علّت واقعی مخفی بودن قبر حضرت زهراء علیهاالسلام را بیان نکرده است که وصیّت آن حضرت به مخفی نمودن قبر آن حضرت برای چیست؟ چرا حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام که یگانه دختر رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند چنین وصیّتی نمودند؟
آیا این وصیّت جز مخالفت حضرت فاطمۀ زهراء علیهاالسلام با طرفداران سقیفه دلیل دیگری داشته است؟ آیا این وصیّت دلیل بسیار محکمی برای ثابت نمودن بطلان سقیفه نیست که در زمان حیات خود بارها با جریان سقیفه مخالفت فرموده بودند؟
مخالفت با سقیفه به معنای مخالفت با سقیفه نشینان و راهی است که آنان برای غصب خلافت باز کردند و مردم را از مسیر اصلی دور کرده و در راه باطل قرار دادند.
حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام با وصیّت نمودن به مخفی بودن قبرشان ، نه تنها برای مردم آن زمان؛ بلکه برای آیندگان نیز ثابت نمودند که با حکومت سقیفه مخالف هستند و راضی نیستند که آن ها بر مزار ایشان حاضر شوند.
* * *
اگر ما در مسجد النبی صلّی الله علیه و آله شاهد خطبه آتشین حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نبودیم؛ اگر ما هنگامی که آن حضرت به انصار فرمان دادند علیه حکومت سقیفه قیام کنند ، نبودیم؛ اگر ما در زمانی که حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام به انصار فرمودند شما می توانید حکومت سقیفه را ساقط کنید، نبودیم؛ ولی الان می توانیم با مخفی بودن قبر آن حضرت در مسجد النبی صلّی الله علیه وآله درک کنیم که چرا حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام وصیّت به مخفی بودن قبر خود نمودند. اگر ما شاهد سخنان حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نبودیم، ولی الان شاهد مخفی بودن قبر آن حضرت هستیم.
در واقع حضرت صدّیقۀ کبری در حیات خود با گفتار خود انصار و دیگران را آگاه کردند، و پس از حیات خود با وصیّت به مخفی بودن قبر خود همۀ مسلمانان و مردم آزادۀ جهان را آگاه نمودند.
آن حضرت با خطبه و گفتار و رفتار خود و روی برگرداندن از آن دو نفر و پاسخ ندادن به سلام آن دو، و همچنین با وصیّت خود، بطلان سقیفه و باطل بودن راه سقیفه نشینان را برای مردم آن زمان و همۀ اعصار ثابت کردند.
پوشاندن فضائل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش31 قطره 3
پوشاندن فضائل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
همه مردم میدانند که دولت و زور و قدرت طرفدار سخنان ایشانند و همه کس میداند که شیوخ و علما و امیران چه قدرتی داشتهاند و سخن عثمانیان آشکار و قدرت ایشان پیروز بوده است. از کرامت حکومت برخوردار بودهاند و تقیه هم نداشتهاند. وانگهی چه جوایزی تعیین میکردند که افراد اخبار و روایاتی در فضیلت ابوبکر نقل کنند و بنی امیّه هم در این باره بسیار تأکید داشتند و محدّثان هم برای رسیدن به آنچه در دست بنی امیِّه بود چه بسیار احادیث که ساختند و پرداختند.
بنی امیّه در تمام مدّت حکومت خود برای به فراموشی سپردن نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فرزندانش و خاموش کردن پرتو ایشان از هیچ کوششی فروگذار نبودند و همواره فضائل و مناقب و سوابق ایشان را پوشیده میداشتند و مردم را بر دشنام و ناسزاگفتن و لعن کردن آنان بر منابر وامیداشتند و همواره از شمشیر خون علویان فرو میچکید و شمارشان اندک و دشمنشان بسیار بود.
در آن مدّت علویان یا کشته و اسیر بودند یا گریزان و سرگردان و خوار و زبون و بیمناک مواظب خویشتن . حتّی کار به آنجا کشید که به فقیه و محدّث و قاضی و متکلّم تذکر داده میشد و آنان را به سختی بیم میدادند و تهدید میکردند که نباید چیزی از فضائل علویان بر زبان آورند، و به هیچکس اجازه نمیدادند گرد ایشان بگردد و چنان شد که محدّثان در چنان تقیهای قرار گرفتند که چون میخواستند از امیرالمؤمنین علی علیه السلام حدیثی نقل کنند با کنایه و بدون تصریح به نام آن حضرت نقل میکردند و میگفتند: مردی از قریش چنین گفت و مردی از قریش چنین کرد، و نام آن حضرت را بر زبان نمیآوردند.
وانگهی به خوبی میبینیم که همه نقیض گویان در نقض فضائل شخص امیرالمؤمنین علی علیه السلام کوشش کردهاند و هر گونه حیله سازی و تأویلات نادرست را موجّه دانستهاند، اعمّ از خارجیان از دین بیرون شده و ناصبیان کینه توز و افراد به ظاهر پایدار ولی گنگ و زبان بسته و ناشیان ستیزه گر و منافقان دروغگو و عثمانیان حسود در آن مورد اعتراضها کرده و طعنها زدهاند، و چه بسیار معتزلیانی که با وجود دانستن مبانی و شناخت موارد شبهه و مواضع طعن و انواع تأویلات در جستجوی چاره برای باطل کردن مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام و تأویل نادرست از فضائل مشهور او برآمدهاند.
گاه آنها را به چیزهایی که احتمال داده نمیشود تأویل کردهاند، و گاه با مقایسه کردن با موارد دیگر خواستهاند از قدر و منزلت آن بکاهند، و با وجود همه این کارها فضائل آن حضرت همواره بر قوّت و رفعت خود و وضوح و روشنی فزونی گرفته است.
و میدانی که معاویه و یزید و مروانیانی که پس از آن دو بودند در تمام مدّت پادشاهی خودشان ـ که بیش از هشتاد سال طول کشیده است ـ از هیچ کوششی در واداشتن مردم به دشنام دادن و لعن کردن و پوشیده نگه داشتن فضائل و مناقب و سوابق آن حضرت خودداری نکردند.
خالد بن عبدالله واسطی، از حصین بن عبدالرحمان، از هلال بن یساف ، از عبدالله بن ظالم نقل میکند که میگفته است: چون با معاویه بیعت شد مغیرة بن شعبه خطیبانی را برپا داشت که امیرالمؤمنین علی علیه السلام را لعن کنند!
سعید بن زید بن عمرو بن نفیل میگفت : آیا این مرد ستمگر را نمیبینید که به لعن کردن مردی از اهل بهشت فرمان میدهد؟
سلیمان بن داود از شعبه ، از حرّ بن صباح نقل میکند که میگفته است: شنیدم عبدالرحمان بن اخنس میگفت : حضور داشتم که مغیرة بن شعبه خطبه خواند و از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نام برد و دشنامش داد.
ابوکریب میگوید: ابواسامه از قول صدقة بن مثنی نخعی، از ریاح بن ثابت برای ما نقل کرد که میگفته است : در حالی که مغیرة بن شعبه در مسجد بزرگ کوفه نشسته بود و گروهی پیش او بودند، مردی به نام قیس بن علقمه پیش او آمد. مغیره روی به او کرد و شروع به دشنام دادن امیرالمؤمنین علی علیه السلام کرد.
محمّد بن سعید اصفهانی ، از شریک ، از محمّد بن اسحاق ، از عمر بن علی بن حسین ، از پدرش علی بن حسین علیهماالسلام روایت میکند که میگفته است:
مروان به من گفت: میان آن قوم هیچکس به اندازه سالار شما ـ امیرالمؤمنین علی علیه السلام ـ از سالار ما ـ عثمان ـ دفاع نکرد.
گفتم : پس شما را چه میشود که آن حضرت را روی منبرها دشنام میدهید؟
گفت : کار و حکومت ما بدون آن مستقیم و روبراه نمیشود!
ابوغسان مالک بن اسماعیل نهدی، از ابن ابی سیف نقل میکند که میگفته است : مروان خطبه میخواند و امام حسن علیه السلام پایین منبر نشسته بود. مروان به امیرالمؤمنین علی علیه السلام دشنام داد. امام حسن علیه السلام فرمود:
ای مروان ؛ وای بر تو؛ آیا کسی را که دشنام دادی بدترین مردم است؟
گفت : نه ؛ که بهترین مردم است.[1]
----------------------------------------------
[1] جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5 / 307 .
پی آمدهای سقيفه/ ش133 قطره 1
پى آمدهاى سقيفه
اگر سقیفه درست بود پس خلیفه الآن کیست با توجّه به اینکه گفتند نمی شود دو نفر امیر باشد امّا بنا بر انتخاب غدیر الآن حضرت بقیّة الله عجّل الله تعالی فرجه هستند غدیر مال همۀ زمان ها است امّا سقیفه مال گذشته است.
با توجّه به درگيرى ها و سخنانى كه در سقيفه ميان دو گروه به ميان آمد، از نظر پيروان سقيفه الآن حجّت خدا، خليفه و جانشين الهى كيست؟ آيا از نظر آنان اكنون يك نفر خليفۀ خداوند است؟ يا دو تن يا بيشتر؟ اگر اكنون دو نفر يا بيشتر خليفۀ الهى هستند، پس چرا وقتى در سقيفه مسئلۀ وجود دو رهبر مطرح شد، و عدّه اى گفتند منّا امير و منكم امير، عمر و ديگران با آن به مخالفت پرداختند و عمر گفت: دو شمشير در يك غلاف جاى نمى گيرد!
بنابراين اگر دو شمشير در يك غلاف جاى نگيرد، چند شمشير نيز در آن جاى نخواهد گرفت! بنابراين اكنون يك نفر خليفۀ خدا است و هيچكس غير از او بهره اى از خلافت ندارد و او شخصیّتى است كه علماى اهل سنّت در كتاب هاى فراوان خود، صدها روايت دربارۀ نام او و قيام و خصوصيات آن خليفه، نقل كرده اند و او كسى نيست جز حضرت مهدى علیه السلام كه بسيارى از دانشمندان اهل سنّت اكنون آن بزرگوار را در قيد حيات مى دانند و مى گويند پس از تمام شدن دوران غيبت آن حضرت، قيام نموده و سراسر جهان را با عدالت رهبرى مى كند و ...
آن ها آيات متعددى از قرآن كريم را يادآور شده و آن ها را به وجود مقدّس حضرت مهدى علیه السلام تطبيق نموده و گفته اند مقصود از اين آيات، آن بزرگوار مى باشند.
پیامبران الهی برای خود جانشین تعیین کرده اند/ ش121 قطره 1
پیامبران الهی برای خود جانشین تعیین کرده اند
این یک مسئلۀ عقلی است که بر هیچ پیغمبر و امامی سزاوار نیست که ملّت و پیروان خود را سرگردان بگذارد نه برای خود جانشین و وصی تعیین کند و نه به آن ها دستور دهد که خودشان با مشورت کسی را به عنوان خلیفه تعیین کنند؟ این در صورتی است که بگویم ممکن است پیامبران و ائمّه علیهم السلام جانشین برای خود تعیین نکنند.
ولی بنابراین عقیده شیعه که تعیین جانشین و وصی یک امر الهی است و همۀ پیامبران و ائمّۀ اطهار علیهم السلام برای خود جانشین تعیین کرده اند، دیگر نوبت به تعیین خلیفه نمی رسد، ولی به عقیدۀ اهل تسنّن که می گویند پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله برای خود وصیّ و جانشین تعیین نکرده اند؟ پس باید به مردم گفته باشند که من برای خود جانشین و وصی تعیین نمی کنم و شما خودتان کسی را به عنوان خلیفه و جانشین معیّن کنید: این نکته مسلّم است که حتّی یک بار آن حضرت نفرموده اند من برای خود وصی و جانشین تعیین نمی کنم و شما خودتان کسی را تعیین کنید. علاوه بر اینکه در روایات متواتر رسول خدا صلّی الله علیه وآله حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به عنوان وصی و خلیفه تعیین کرده اند. بنابراین جایی برای این مطلب باقی نمی ماند که آن حضرت به مسلمانان بفرمایند من کسی را به عنوان وصی خود تعیین نمی کنم و شما خودتان کسی را به عنوان خلیفه تعیین کنید.
حتّی در یک مورد نقل نشده است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله چنین چیزی را به مردم فرموده باشند پس چون امر به تعیین خلیفه در این باره نفرموده اند و رها کردن مردم به حال خود سزاوار هیچ پیامبر و امامی نیست یقیناً آن حضرت کسی را به عنوان وصی تعیین کرده اند پس جایی برای انتخاب خلیفه توسط مردم باقی نمی ماند.
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ معاویه/ ش25 قطره 3
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دربارۀ معاویه
در این خطبه که با عبارت «أما إنّه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم مندحق البطن» ـ «هان ؛ که پس از من به زودی مردی گشاده گلو و شکم برآمده بر شما چیره خواهد شد ـ شروع میشود، مطالب زیر طرح و بررسی شده است:
بسیاری از مردم چنین پنداشتهاند که منظور امیرالمؤمنین علی علیه السلام از آن مرد، زیاد بن ابیه بوده است و بسیاری دیگر پنداشتهاند مقصود آن حضرت، حجّاج بوده و گروهی پنداشته اند که مغیرة بن شعبه را منظور داشته است.
به نظر من (ابن ابی الحدید)، امیرالمؤمنین علی علیه السلام، معاویه را منظور داشته است؛ زیرا اوست که موصوف به پرخوری و شیفتگی به خوراک است. شکم او چندان بزرگ بود که چون مینشست روی رانهایش می افتاد. معاویه در عین حال که در مورد صله دادن و بخشیدن اموال بخشنده و جواد بوده است! در مورد خوراک بخیل بوده است.[1]
-------------------------------------------------
[1] جلوۀ تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 2 / 222 .
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله به غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش23 قطره 3
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله
به غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله که در خطبهٔ غدیر فرمودند: «وسیجعلونها ملکاً و اغتصاباً». علاوه بر این که دلیل است که مقصود آن حضرت، ولایت و سرپرستی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است نه فقط محبّت و دوستی؛ دلیل بر این نیز هست که به صورت واضح و آشکار دلالت می کند که جریان سقیفه باطل است و غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام می باشد.
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله دربارۀ غصب خلافت! / ش199 قطره 1
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله
دربارۀ غصب خلافت!
یک سؤال بسیار حیاتی؛
آيا اين همه پيشگويى هاى پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله كه در كتاب ها دربارۀ بنى اميّه موجود است و فرموده اند بنى اميّه بر منبر من بالا مى روند و معاويه به كرسى خلافت مى نشيند، آيا هيچ پيشگويى دربارۀ سقيفه و غصب خلافت نفرمودند؟
آيا ممكن است دربارۀ بنى اميّه و معاويه پيشگويى شده باشد و دربارۀ ابوبكر و عمر و غصب خلافت سخنى به ميان نيامده باشد؟!
حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بارها دربارۀ آیندۀ مسلمانان پس از شهادت خود، مطالبی فرموده اند که مهمترین آن ها تصریح آن حضرت به غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبۀ جاودانۀ غدیر است.
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله دلیل است که مقصود آن حضرت خلافت است/ ش272 قطره 1
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله
دلیل است که مقصود آن حضرت خلافت است
پیشگویی رسول خدا صلّی الله علیه وآله که در خطبهٔ غدیر فرمودند: «وسیجعلونها ملکاً و اغتصاباً». علاوه بر این که دلیل است که مقصود آن حضرت، ولایت و سرپرستی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است نه فقط محبّت و دوستی؛ دلیل بر این نیز هست که به صورت واضح و آشکار دلالت می کند که جریان سقیفه باطل است و غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام می باشد.
پیشگوئی آن حضرت دربارۀ شهر حلّه/ ش3 قطره 3
پیشگوئی آن حضرت دربارۀ شهر حلّه
مرحوم سید محمّدباقر خوانساری در اثر ارزشمند خویش به نام «روضات الجنّات» در ضمن شرح حال علّامه حلّی؛ گوید: شیخ اجلّ عزّالدین ابوالمکارم حمزة بن علی بن زهره حسینی حلبی در سال 574 هجری به قصد زیارت بیت الله الحرام وارد شهر حلّه شد، در ابتدای ورود خویش به حلّه توجّهی به چپ و راست خود کرد، همراهان یا مستقبلینش علّت را پرسیدند، وی گفت : برای شهر شما فضیلت آشکاری به خاطر دارم .
گفتند: آن فضیلت چیست ؟
ابوالمکارم گفت: پدرم حدیثی را از کلینی نقل کرده است که کلینی با چند واسطه از اصبغ بن نباته نقل کرد که گفت: در جنگ صفین همراه مولایم امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودیم ، در این هنگام همراه امام علیه السلام بر روی تلّی قرار گرفتیم ، آن حضرت به نیزاری که بین بابل و همان تل بود، اشاره کرده فرمود:
شهری است و شگفت شهری است .
من (اصبغ بن نباته) به عرض رساندم : یا امیرالمؤمنین ؛ آیا به یاد شهری (در گذشته) افتادهاید که آثارش از میان رفته .
آن حضرت فرمود:
خیر؛ بلکه به زودی در این محل شهری احداث خواهد شد به نام حلّه سیفیه که بنیانگذاری آن به دست مردی از بنیاسد اتّفاق خواهد افتاد. در این شهر نکوکارانی به ظهور خواهند رسید که هر گاه خدای را جهت انجام کاری سوگند دهند، خدای متعال سوگند آنان را رد نخواهد کرد.
آنگاه مرحوم خوانساری در شرح حال علّامه حلّی گوید: علّامه از مردم حلّه است که از بناهای امیر سیف الدوله صدقة بن منصور مزیدی اسدی است .
امیر سیفالدوله از امیران دیالمه است که در محرّم سال 495 هجری درگذشته است .
حلّه از شهرهای معروف عراق و بین نجف و بغداد و در کنار خرابههای بابل واقع است . این شهر از ابتدای تأسیسش مرکز تشیع بوده و بزرگانی چون یوسف بن علی بن مطهّر حلّی مشهور به علّامه حلّی و محقّق حلّی که دائی علّامه حلّی بود و ابن داود حلّی و ابوالحسین علی بن محمّد بن سکون حلّی و دیگران در آن تولّد و نشو و نما یافتهاند.
اکنون که به نام علّامه حلّی رسیدیم ، بهتر است تا تاریخ مختصری از زندگی این عالم بزرگ شیعی زینتبخش کتاب قرار گیرد.
علّامه بزرگوار از بزرگترین دانشمندان و عالمان شیعه در عراق است. وی در دورانی نشو و نما یافت که تقریباً وضع کشورهای اسلامی به خاطر حملۀ مغول از هم پاشیده و نابسامان بود؛ زیرا علّامه در سال 648 یعنی هشت سال قبل از حملۀ مغول به بغداد (656 هـ ق) و حدود 32 سال پس از حمله مغول به سرزمینهای اسلامی تولّد یافت. علاوه بر آن علّامۀ معاصر است با ابن تیمیه معروف که از بزرگ عالمان اهل سنّت و از گروه اهل الحدیث است، به طوری که مؤسّسین فرقۀ وهّابیت، مکتب خود را بر اساس آزمودههای ابن تیمیه بنیاد نهادهاند.
از این رو رسالت و رشادت علّامه حلّی در این دوران پرآشوب ستودنی است . وی با تبحّری که داشت در تقویت اساس مذهب شیعه در آن دوران نابسامان تلاش بسیار کرد که اینک به برخی از آن اشاره میشود.
مؤلّف «زبدة التواریخ» حافظ ابرو[1] گوید: چون سلطان اولجایتو معروف به سلطان محمّد خدابنده را حقّانیت مذهب شیعه به خاطرش رسید، علمای شیعه از جمله علّامه حلّی را به حضور طلبید. در همان مجلس از شیخ نظام الدین عبدالملک مراغی درخواست کرد تا با علّامه حلّی درباره امامت بحث کند، تصادفاً علّامه حلّی برهانهای محکمی برای اثبات مقام ولایت و خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام میآورد و بر نظام الدین چیره شد. ضمناً غلط بودن روش خلفای ثلاث آن چنان هویدا گردید که برای هیچ یک از حاضران شبهه باقی نماند.
موقعی که نظام الدین این چنین خود را گرفتار دید با کمال شرمندگی از علّامه تمجید کرد و به ستایش از مقامات علمی او پرداخت و اظهار داشت: نیروی ادّله حضرت شیخ (علّامه حلّی) در کمال آشکاری است، لیکن پیشینیان ما راهی رفتهاند که شایسته نبوده و متأخّران هم برای آنکه افسار مردم عوام را در اختیار داشته باشند و نگذارند مسلمانان از جادّه اسلام منحرف گردند، ساکت مانده و از لغزشهای گذشتگان سخنی نگفتهاند. اینک شایسته است ما هم پرده اسرار آنان را پاره نکنیم .
حافظ ابرو پس از نقل حکایت مزبور اظهار داشته : مناظرات و گفتگوهای بسیاری بین علّامه و نظام الدین اتّفاق افتاد و همه جا نظام الدین جانب احترام علّامه را رعایت میکرد.
مرحوم خوانساری از مجلسی ؛ نقل کرده ، گوید: روزی شاه خدابنده (که ابتدا بر مذهب اهل سنّت بود) بر یکی از همسرانش خشم گرفته وی را سه طلاقه کرد، سپس پشیمان شد، علمای اهل سنّت را جمع کرد و موضوع را برایشان گرفت و چاره خواست ، آنان گفتند: ناچار از محلّل است تا بتوانی مجدّد به همسرت رجوع کنی .
شاه گفت : شما اغلب دربارۀ مسائل شرعی اختلاف شدید دارید، آیا ممکن است راه دیگری بجویید؟
علمای اهل سنّت گفتند: خیر، راه دیگری نیست .
در این حال یکی از وزیرانش گفت : در حلّه عالمی است که این طلاق را باطل میداند. از سوی شاه نامهای به علّامه نوشتند و او را به حضور طلبیدند.
علمای اهل سنّت گفتند: مذهب این عالم نادرست و باطل است ، و رافضیان مردم خردمندی نیستند، دور از مقام پادشاهی است که چنین فرد بیخردی را به حضور بطلبید!
شاه گفت : باید بیاید تا از نزدیک با نظر و رأی او آشنا شویم .
نامهای به علّامه نوشته شد و این عالم بزرگوار از حلّه به تبریز آمد. چون شاه از ورود علّامه باخبر شد علمای اهل سنّت را به دربار دعوت کرد، در حالی که این عالمان در جایگاه خود نشسته بودند، علّامۀ حلّی کفشهای خود را زیر بغل گرفته ، سلام کرد و در صدر مجلس نشست .
عالمان سنّی از فرصت استفاده کرده روی به شاه گفتند: به شما عرض نکردیم که رافضیان مردمان بیخردی هستند، این سخن ما را تأیید میفرمایید؟
شاه گفت : حال دلیل این کار را از وی بپرسید.
یکی از علما روی به علّامه حلّی کرده گفت : ای مرد؛ چرا هنگام ورود شرط ادب بجای نیاورده و زمین ادب نبوسیدی ؟
علّامه به وسیله مترجم پاسخ داد: هر کس که بر رسول خدا صلّی الله علیه وآله وارد میشد، سلام میکرد و زمین ادب نمیبوسید (سجده نمیکرد)، علاوه بر آن خدای متعال در قرآن کریمش فرموده است:
(فإذا دخلتم بیوتاً فسلّموا علی أنفسکم تحیة من عندالله مبارکة).[2]
هنگامی که وارد خانهها میشوید بر خود سلام کنید تا از این راه درود بابرکتی از ناحیه خدا به شما ارزانی شود.
علاوه بر آن ، ما و شما معتقدیم که سجده برای غیر خدا واجب نیست ، بلکه حرام است .
پرسیدند: چرا در صدر مجلس کنار شاه نشستی ؟
علّامه پاسخ داد: جای دیگری پیدا نکردم.
آنان پرسیدند: چرا در مجلس شاهانه کفشهای خود را زیر بغل گرفتی ؟ این کار شایسته چنین مکانی نیست و از هیچ خردمندی چنین کاری سر نمیزند.
علّامه پاسخ داد: ترسیدم تا فردی حنفی کفشم را برباید، زیرا در زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله چنین شد.
عالم حنفی گفت : ابوحنیفه یکصد و اندی سال پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله به دنیا آمد[3] ، چگونه میتواند در آن زمان مردی حنفی چنین کاری کرده باشد.
علّامه گفت : اشتباه کردم ، شافعی بود.
گفتند: شافعی در روز وفات ابوحنیفه به دنیا آمد، پس چنین چیزی ممکن نیست .
باز علّامه گفت : اشتباه کردم مالکی بود.
آنان گفتند: مالک هم همین طور، عصر رسول خدا صلّی الله علیه وآله صلّی الله علیه وآله را ادراک نکرده است .
آنگاه علّامه گفت : پس حنبلی بود.
آنان گفتند: احمد بن حنبل هم عصر پیامبر صلّی الله علیه وآله را ادارک نکرده است.
در این هنگام علّامه حلّی روی به شاه کرده گفت : چنانکه این عالمان خود اظهار کردند هیچیک از سران مذهبشان زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله و حتّی اصحاب آن حضرت را درک نکردند، ولی مکتب تشیع از امیرالمؤمنین علی علیه السلام پیروی میکند که نفس رسول خدا صلّی الله علیه وآله و وصی و پسرعموی آن حضرت بود.
پس از گفتگوهایی در این مورد، علّامه به شاه گفت : آیا شما همسرتان را در حضور دو عادل طلاق گفتهاید؟
شاه گفت : خیر.
علّامه گفت : پس این طلاق باطل است و اساساً طلاقی صورت نگرفته است .
شاه که از استدلالهای روشن و دندانشکن علّامه حلّی خرسند شده بود، در همان مجلس مذهب خود را از تسنّن به تشیع تغییر داد.
شاه پس از پذیرش تشیع به ترویج مذهب شیعه پرداخت و دستور داد تا نام ائمّه هدی علیهم السلام بر سر درب بسیاری از مساجد کاشیکاری کنند و از این طریق به مردم حقّانیت شیعه را بفهماند. در ضمن دستور داده بود تا نام ائمّه اطهار علیهم السلام در نمازهای جمعه خوانده شود و نیز سکههایی به نام ائمّه اطهار علیهم السلام ضرب شد.
مجلسی ؛ گوید: اکنون (قرن 11 هجری) در مسجد جامع قدیم اصفهان در سه مکان به نام ائمّه اطهار علیهم السلام برمیخوریم که از آثار زمان شاه خدابنده است. همچنین در معبد پیر بکران لنجان (اصفهان) و معبد شیخ نورالدین نطنزی که از عرفا بود و همچنین بر مناره دارالسیاده که شاه خدابنده پس از احداث این بنا به دست برادرش غازان خان به تکمیل آن پرداخته بود، در این بناها اسامی مبارک ائمّه هدی علیهم السلام نوشته شده که از برکات وجود علّامه حلّی است .
صاحب «لبّ التواریخ» مینویسد: شاه خدابنده در پنجم ذیحجّه سال 703 هجری به جای برادرش (غازان خان) در تبریز بر تخت نشست . در پادشاهان مغول کسی به دادگری او نبوده ، وی در تقویت دین میکوشید و از یهود و نصاری جزیه میگرفت . او امر کرد تا در تمام ممالک ایران به نام شریف دوازده امام : خطبه خوانده شود و در سال 705 شهر سلطانیه را بنا کرد و در سال 706 ایالت گیلان را مسخّر نمود و در سال 712 به شام رفت و به صلح برگزار شد و پس از دوازده سال و نه ماهی که سلطنت کرد در شب عید رمضان سال 716 وفات یافت و در مقبره ابواب البر سلطانیه که خود احداث کرده بود مدفون شد. ولادت او در 680 هجری بود و مدّت عمرش 36 سال.
مورّخ یادشده در «لبّ التواریخ» گوید: یکی از اتّفاقات سال 707 هجری تشیع شاه خدابنده است که بر اثر گمراهی ابن مطهّر (علّامه حلّی) آیین تشیع را شعار خود ساخت و بدان مذهب گرایید!!
اکثریت مردم ایران در دوران استیلای غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان تحت نفوذ خلفای عبّاسی ، سنّی بودند تا آنکه مغولان در سال 617 بر ایران هجوم آوردند. در این دوران ارکان دین دچار اضمحلال شد، نسل دوّم مغولان کمکم با دین اسلام آشنا شدند و برخیشان مسلمان شدند و در راه ترویج دین کوشیدند. اوّلین پادشاه مغولی که شیعه شد همین اولجایتو است که نام خود را به سلطان محمّد خدابنده تغییر داد و این به سبب همّت و نبوغ علّامه حلّی صورت گرفت .
از مشخّصات و زیباییهای عصر ایلخانی مغول وجود آزادی اندیشه است به طوری که عالمان شیعه و سنّی در کنار هم بدون هیچ تنازعی جز نزاعهای علمی همکاری و مساعدت داشتند. بسیاری از اساتید و همکاران خواجه نصیرالدین طوسی ، از اهل سنّت بودند. روابط بین علمای سنّی و شیعه در این دوره ستودنی است ، به طوری که بهترین کتابهای مستدلّ کلامی شیعه در این عصر نوشته شده است ، و این به خاطر آشنایی و همنشینی علمای شیعه با عالمان سنّی است ، چنانکه خواجه نصیرالدین ، «تجرید العقاید» را نوشت که از کتب کلامی معتبر شیعه است و علّامه حلّی ؛ «منهاج الکرامه» را که در امامت است به رشته تحریر درآورد. «منهاج الکرامه» مورد انتقاد ابن تیمیه قرار گرفت.
علّامه حلّی کتاب «منهاج الیقین» را به نام شاه خدابنده تألیف کرد، و منزلتی در دستگاه حکومتی پیدا نمود، البتّه عالمان سنّی چون قاضی عضد ایجی و شیخ نظام الدین مراغی و ملّا بدرالدین شوشتری و دیگران نیز در دستگاه حکومتی بودند، ولی علّامه در رأس این عالمان قرار داشت .
مورّخین گویند: فرزند علّامه به نام فخرالمحقّقین یا شخص دیگری علّامه حلّی را پس از فوتش در خواب دید و از وی سئوال کرد: در آن عالم (آخرت) با شما چگونه رفتار شد؟
علّامه گفت : لولا کتاب الألفین وزیارة الحسین علیه السلام لأهلکتنی الفتاوی ؛ «اگر کتاب الألفین و زیارت قبر حضرت امام حسین علیه السلام نبود هرآینه فتاوایم مرا هلاک کرده بود».
علّامه حلّی در کتاب الفین ، دو هزار دلیل بر اثبات امامت و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و حقّانیت شیعه ارائه کرده است .
عاقبت این عالم بزرگ شیعه در سال 726 رحلت کرد و در جوار حرم ملکوتی امیرالمؤمنین علی علیه السلام دفن شد. رحمة الله علیه وعلینا.[4]
-----------------------------------
[1] نور الدين لطف الله هروى معروف به حافظ ابرو از مشاهير قرن نهم هجرى است . وى چون حافظ قرآن بود و ابروى پرپشتى داشت به حافظ ابرو معروف شد. روضات مطلب فوق را از حافظ ابرو نقل كرده است . حقير آن را در زبده نيافتم ، گويا حافظ آن را در كتاب مجمع التواريخ نوشته است . شايان ذكر است كه زبدة التواريخ بخش چهارم مجمع التواريخ سلطانى است .
[2] سوره نور، آیه 61 .
[3] سالهاى تولّد و فوت پيشوايان چهار مذهب اهل سنّت به شرح زير است : 1 ـ ابوحنيفه ت 80 ه ق ، ف150 ه ق. 2 ـ شافعى ت 150، ف 204 ه ق . 3 ـ مالك بن انس ت 93، ف 179 ه ق . 4 ـ احمد بن حنبل ت164، ف 241 ه ق .
[4] پيشگويىهاى اميرالمؤمنين علیه السلام: 449.
پيشرفت علم و دانش ، آغاز كار است/ ش55 قطره 1
پيشرفت علم و دانش، آغاز كار است
بشريّت براى تحوّل علم و دانش، نياز به جهش علمى دارد و تنها بسنده كردن به ادّعاى پيشرفت علم، كافى نيست.
پيشرفت علم و دانش در عصر ظهور، آغاز كار است تازه انسان با جهان پهناور آشنا مىشود و مىتواند با گسترش علم، قيد و بندها را شكسته تا از نعمتهاى موجود در جهان هستى بهرهمند شود.
گستردگى جهان و پهناورى آن از نظر مولا حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام براى سفرهاى فضايى به جهان پهناور بايد زمان را درهم شكسته و از قيد آن خارج شويم.
در عصر ظهور در موارد لزوم رهايى از زمان، قيد و بند زمان در عصر ظهور درهم شكسته مى شود، به همين جهت آن حضرت را «صاحب الزمان» مى گوييم. ما در آينده در اين باره به صورت گسترده بحث خواهيم كرد.
دستان زورگويان جهان گروهى از دانشمندان را خانه نشين و ديگران را در خدمت خود درآورده است.
اگر كسى بگويد قرآن براى ما كافى است، دليل بر اين است كه از قرآن چيزى درك نكرده است و نمى خواهد آنان كه داراى علم قرآن هستند در ميان مردم جلوه و رونق داشته باشند. قرآن، كتاب صامت است؛ همان گونه كه نوار براى گويا شدن نياز به ضبط صوت و سى دى نياز به كامپيوتر دارد، قرآنِ صامت نيز نياز به قرآنِ ناطق دارد.
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمودند:
قرآن كتاب صامت است و من كتاب ناطق هستم.
پس براى استفاده از كتاب صامت كه قرآن است، نيازمند به قرآن ناطق هستيم كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و فرزندان بزرگوار آن حضرت مىباشند.
در عصر ظهور، قرآن صامت توسّط حضرت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه بيان مى شود، و اسرار شگفت انگيز آن آشكار مى گردد.
قرآن ناطق و قرآن صامت بايد به هر دو توجّه داشته باشيم. زيرا علوم بشرى داراى اشتباهات فراوان است كه نمونه اى از آن را مى آوريم.
شروع حرف « ت »
تأثیر حالت انقطاع در تشرّفات/ ش3 قطره 5
تأثیر حالتِ انقطاع در تشرّفات
در نوع تشرّفات خصوصیّتی وجود دارد که آن باعث رسیدن به این نعمت بزرگ میشود و آن عبارت از این است که انسان با تمام وجود و قطع ارتباط و علاقه و توجّه از غیر، متوجّه به آن حضرت میشود و در نوع توسّلات و توجّهاتی که اثر ظاهری در آن دیده نمیشود این حالت وجود ندارد. یعنی انسان فقط به زبان متوجّه به حضرت است.
فکر انسان متوجّه به آن حضرت نیست، چون متفکّرۀ انسان کاملاً پاک نبوده و در غیر حالت توسّل متوجّه و مرتبط و علاقهمند به اغیار است و حالت انقطاع ندارد نمیتواند به خوبی به حبل الله المتین و عروة الوثقی دین متمسّک شود. بنابراین باید قوّۀ متفکّرۀ انسان که مقصود همان (دل و قلب) است متوجّه به حضرت باشد (مقصود از قوّۀ متفکّره همان چیزی است که به انسان فکر میدهد و باعث جوشش فکر در ذهن انسان میشود و این همان دل و قلب است.
گاهی انسان بوسیلۀ فکر میخواهد دل را متوجّه به امام زمان علیه السلام سازد و گاهی دل، فکر انسان را به سوی آن حضرت میکشاند و آنچه که از اهمیّت زیادی برخوردار می باشد این است که دل ، فکر انسان را به سوی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه هدایت کند.
تازیانه زدن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به متوکل در خواب/ ش53 قطره 2
تازیانه زدن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
به متوکّل در خواب
در «لطائف الطوائف» گوید: روزی متوکل با بعضی از محرمان خود گفت که دیشب ابوتراب را در خواب دیدم که تازیانهای کشید و هفت تازیانه محکم بر من زد و من از این خواب هراسانم.
پس حکماء و معبّران را طلبید و خواب را گفت . ایشان در یکدیگر نگریستند و هر یک به دیگری حواله کردند.
متوکل دریافت و گفت : آنچه تعبیر است بگویید که به شما از من غضبی متوجّه نمیشود.
یکی که اعلم و اجرء بود گفت : در تعبیر تازیانه اشاره است به شمشیر که بر تو برسد و بعید است که به خیر بگذرد و او از آن تعبیر اندیشهمند شده بود. بعد از چند روز جمعی از ترکان به بارگاه او درآمدند و او را کشته و پسرش منتصر را به خلافت برداشتند و او به خلاف پدر، سادات علوی را تفقّد مینمود و چون خواب را از پدر شنیده بود، گفت : تحقیق کنید که پدرم به چند پاره شده ؟
گفتند: شش پاره .
گفت : او هفت تازیانه خورده بود باید که هفت پاره شده باشد. بعد از تجسّس دیدند که یک بند انگشت دستش جدا شده بود و بر همگان صحّت آن خواب ظاهر شد.
در کتاب «زینة المجالس : 94» و تاریخ نگارستان نیز این خواب متوکل مذکور است .[1]
------------------------------------
[1] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2 / 71.
تسخير جهان/ ش60 قطره 1
تسخير جهان
حضرت اميرالمؤمنين علی علیه السلام:
يجمع الله أصحابه على عدد أهل بدر وعلى عدد أصحاب طالوت، ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلاً، كانّهم ليوث خرجوا من غايةٍ، قلوبهم مثل زُبُر الحديد، لوهمّوا بازالة الجبال لازالوها عن موضعها، الزىّ واحد، واللباس واحد، كانّما آباؤهم اب واحد. ثمّ قال أميرالمؤمنين علیه السلام وانّي لاعرفهم وأعرف أسمائهم.[1]
1 ـ الزى واحد واللباس واحد ظهور در اين دارد كه همه آن ها مرد هستند.
2 ـ لفظ رجلاً صراحت دارد كه همه آن ها مرد هستند.
3 ـ 313 نفر مثل اهل بدر و طالوت اهل جنگ و پيكار در ميدانها هستند، به گونه اى كه كانّهم ليوث گويا آنان شير هستند، ولى زنانى كه با آنان هستند براى مداواى مجروحين و كمك به جنگويان هستند نه اينكه اهل جنگ و ستيز باشند ....
[1] عقد الدرر: 132.
تسخیر جهان در بسیاری از نقاط دنیا بدون جنگ است / ش 24 قطره 6
تسخیر جهان در بسیاری از نقاط دنیا بدون جنگ است / ش 24 قطره 6
بسیاری از مردم جهان بر اثر امور شگفت انگیز و حیرت آوری که از امام زمان عجّل الله تعالى فرجه می بینند، بدون آن که به جنگ با آن حضرت اقدام کنند به قدرت آسمانی و نیروی معنوی آن حضرت ایمان می آورند. آنان در سراسر جهان از آن حضرت پیروی نموده و بدون آن که به مقابله و جنگ با امام زمان عجّل الله تعالی فرجه بپردازند به آن حضرت ایمان می آورند. آن چه گفتیم حقیقتی است که در روایات اهل بیت علیهم السلام وارد شده و به آن تصریح گردیده است.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در روایتی می فرمایند :
... والناس یتبعونه من الآفاق.(1)
مردم از سراسر جهان از آن حضرت پیروی می کنند.
بدیهی است که معنای پیروی نمودن مردم از سراسر جهان به معنای تسلیم شدن آنان در برابر حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه نیست، بلکه معنای آن فراتر از تسلیم شدن است و به معنای تابع بودن و پذیرش حکومت آسمانی آن حضرت و پیروی نمودن از دستورات و راهنمای های آن بزرگوار می باشد.
---------------------------------------------------------------------
(1) التشریف بالمنن ص ٢٩٦.
تسليم شدن روم / ش10 قطره 1
تسليم شدن روم
روم يكى از كشورهايى است كه بر اثر ديدن قدرتهاى شگفت انگيز از حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه تسليم آن بزرگوار مىشود و از جنگيدن با ارتش پرتوان و قدرتمند آن بزرگوار كه داراى نيروهاى عجيب و شكست ناپذير مىباشند، خوددارى مىكند و به اين وسيله جان و مال و ملّت خود را حفظ نموده و به حكومت جهانى امام عصر ارواحنا فداه مىپيوندد.
حضرت امام باقر عليه السلام تسليم شدن كشور روم و پيوستن مردمان آن سرزمين را به حكومت جهانى حضرت مهدى ارواحنا فداه اين گونه بيان فرمودهاند:
والله كأنّي أنظر إليه وإلى أصحابه يقسّمون الدنانير على الجحفة ثمّ تسلم الروم على يده فيبنى فيهم مسجداً ويستخلف عليهم رجلاً من أصحابه ثمّ ينصرف.(1)
بخدا سوگند گويا به او و ياورانش مىنگرم كه دينارها را در جحفه تقسيم مىنمايند سپس روم به دست او تسليم شده و او در ميان آن ها مسجدى را بنا مىنهد و بر آنان مردى از ياورانش را جانشين خود بر آنان قرار مىدهد و سپس از آن كشور مىرود.
اين نمونهاى از روايات بسيارى است كه خاندان وحى علیهم السلام در آن ها تصريح كردهاند، تودههاى انبوهى از مردمان سراسر گيتى بدون جنگ و خونريزى به آن حضرت پناه مىبرند و با تسليم نمودن خود جان و مال خود را از هلاكت نجات مىدهند. تسليم شدن و پناهندگى اقشار فراوان در سراسر گيتى آن چنان وسيع و گسترده است كه از محدوده شهرها فراتر رفته و مردمان كشورها نيز به صورت دسته جمعى و يكپارچه، خود را تحت فرماندهى امام عصر ارواحنا فداه قرار داده و به حكومت عدل جهانى آن حضرت مىپيوندند.
(1) بحارالأنوار: 52 / 389 .
تقوا وسیلۀ شناخت افکار رحمانی و شیطانی است افکار رحمانی و شیطانی را چگونه از یکدیگر تشخیص دهیم؟ / ش 20 قطره 6
تقوا وسیلۀ شناخت افکار رحمانی و شیطانی است افکار رحمانی و شیطانی را چگونه از یکدیگر تشخیص دهیم؟ / ش 20 قطره 6
بسیاری از افراد میان افکار رحمانی و شیطانی فرقی نمیگذارند و نمیدانند کدام یک از افکار آنان رحمانی است و دارای منشأ معنوی می باشد و کدام یک از آنها شیطانی و یا نفسانی است و بوسیلۀ شیطان و یا نفس در ذهن آنان القاء شده است؟
عدم تشخیص افکار و اندیشه ها ایجاد تحیر و سرگردانی میکند و نمیدانند و در برابر اینگونه افکار که نمیدانند رحمانی است یا شیطانی چه وظیفهای دارند؟
مشکلتر از آن مسئلۀ تجسّم افکار و مکاشفه است که حقیقت آن برای نوع مردم حتّی افراد تحصیل کرده، ناشناخته مانده است.
ما دربارۀ تجسّم افکار، مکاشفه و مشاهده و اقسام آنها در نوشتهای دیگر به بحث پرداختهایم.
اینک برای آنکه بدانیم چه کسانی میتوانند افکار و اندیشههای رحمانی خود را از یک دیگر تشخیص دهند میگوئیم قرآن مجید پاسخ این سئوال را بیان کرده و صریحاً فرموده است.
(إِنَّ الّذین اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشیطان تذکروا فَإِذَا همْ مُبْصِرُونَ)(1)
بدرستی که آنان تقوا را پیشه خود نمودهاند هر گاه وسوسه هایی از سوی شیطان به آنان رسد [خدا و قیامت را] یاد کنند، پس بی درنگ بینا شوند [و از دام وسوسه هایش نجات یابند.]
یعنی تقوا آنچنان به انسان نیرو و آگاهی میدهد که هرگاه شیطان بر انسان فکر و اندیشهای را القاء کند متوجّه آن شده و میفهمند که این اندیشه بوسیلۀ شیطان در ذهن او جای گرفته است.
بنابراین برای آنکه بتوانیم افکار و اندیشههای رحمانی و شیطانی را از یکدیگر تشخیص دهیم و بدانیم باید برای کدام یک از آنها ارزش قائل شویم و به کدامیک بی اعتنایی کنیم باید تقوا را پیشۀ خود سازیم تا بوسیلۀ آن نیروی تشخیص و قدرت تمییز افکار رحمانی از اندیشههای شیطانی، در ما ایجاد شود.
----------------------------------------------------------------
(1) سورۀ اعراف، آیۀ 201.
تمثال حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در معابد و کلیساهای فرانسه و روم و بر شمشیر قهرمانان ترک و دیلم/ ش 34 قطره 6
تمثال حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در معابد و کلیساهای فرانسه و روم و بر شمشیر قهرمانان ترک و دیلم/ ش 34 قطره 6
یکی از دانشمندان معروف سنّی در کتاب خود می نویسد:
درگیریهای جنگی او چندین قرن در همه جا ورد زبان بود. تا آنجا که فرانسویها و رومیها او را سمبل بیمانند پیروزی در جنگ دانستند و شمائل او را در معابد وکلیساهای خود ـ در حالی که شمشیرش را حایل کرده و آستینها را برای جنگ بالا زده و چهره قهرمانی بزرگ و تکسوار میدان جنگ به خود گرفته بود ـ ترسیم نموده بودند.
ترکها و دیلمیان عکس او را سمبل پیروزی قرار داده بر روی شمشیرهای خود کندند تا آن پیروزی که همیشه در میدانهای جنگ همراه او بود نصیبشان شود.
شجاعت او همراه شُکوه و اطمینانی بود که به پیروزی خود داشت . دلها را در سینهها به لرزه میآورد و چشمها در حدقه به گردش میافتاد و قدمها درهم میپیچید.
از امام علیه السلام سئوال شد: با چه وسیله بر رقیبان خود پیروز شدی ؟
پاسخ داد :
هیچ کس را ندیدم مگر این که او خود، مرا بر پیروزی بر خویش کمک کرد.(1)
یکی از یارانش او را بدین گونه توصیف کرده است : ما آن چنان
از او میترسیدیم که انسان اسیر دربند از شمشیر کشیده بر بالای سرش میترسد.
روزی معاویه خواست او را نسبت به شوخیهائی که دارد نکوهش کند. قیس بن سعد بن عباده به سختی خشمگین شد و بدون ترس از ابهت و شُکوه معاویه با صراحت و الفاظ کوبنده ، سخن او را رد کرد و گفت : به خدا سوگند؛ مَهابت و شُکوه او از شیر گرسنه بیشتر بود و این هیبت تقوا بود؛ نه بدانگونه که فرومایگان شامی از تو میترسند.
وقتی شجاعت با هیبت و شکوه همراه باشد نیروی «هرکول» ـ که در افسانهها میگویند ـ به آن دو میپیوندد.
او همان کسی است که دروازه بزرگ دژ «ناعِم» را از جا کند و بر روی سر نگه داشت و سپر ساخت ؛ با این که آن قدر سنگین بود که مردان زیادی نمیتوانستند آن را تکان دهند.
او همان کسی است که صخرۀ بزرگی که روی آب را گرفته بود و دهها نفر نمیتوانستند آن را از جا برکنند از جا کند و از زیر آن آب جوشید.
وی کسی بود که همچنان که نیرویش به او کمک میکرد، هوشیاریش یاور او بود. یک بار، دستش را به سوی جنگجوئی که به قصد کشتن او آمده بود دراز کرد. از بالای اسبش بلند نمود و چنان او را محکم به زمین کوبید که او را له کرده و به صورت انبوهی از گوشت و خون و استخوانهای خُرد شده درآورد.(2)
-----------------------------------------------------
(1) از ترس به هنگام دیدار و وحشت نابودى .
(2) خاستگاه خلافت : 526.
تشکیل سقیفه بر خلاف دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله بود/ ش329 قطره 1
تشکیل سقیفه بر خلاف دستور
رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود
رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر فرمودند این آخرین خطبهٔ من هست که در میان اجتماع مردم می خوانم و فرمودند: آن را همه به یکدیگر تا روز قیامت ابلاغ کنند چون می دانستند که منافقان به گونه ای عمل خواھند کرد که عدّہ ای گمان کنند رسول خدا صلّی الله علیه وآله از جریان غدیر منصرف شده اند و از آنچه راجع به امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرموده اند عدول کرده اند. برای اینکه این شبههٔ منافقان در مردم اثر نگذارد رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند، آنچه را که می گویم تا روز قیامت به همه ابلاغ کنید. یعنی به آنچه در این خطبه می گویم پایبندم و تا روز قیامت از آن دست بر نمی دارم، تا عدّه ای گمان نکنند من از آنچه گفته ام پشیمان شده ام؛ بلکه آنچه گفته ام تا روز قیامت پا برجاست.
پس گمان کسانی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله از آنچه فرموده اند منصرف شده اند دلیل بر تشکیل سقیفه نمی شود و این که آنان سقیفه را تشکیل دادند تا خلیفه تعیین کنند، بر خلاف دستور جاودانهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است.
تشکیل سقیفه بر خلافت دستور خداوند است/ ش148 قطره 1
تشکیل سقیفه بر خلافت دستور خداوند بود
بدون شكّ و ترديد طبق روايات بسيارى كه نه تنها شيعه بلكه اهل سنّت نيز آن ها را در كتاب هاى خود آورده اند دلالت بر خلافت حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام دارند مانند حديث غدير و منزلت و احاديث ديگر.
با توجّه به اين گونه روايات كه آن بزرگوار به عنوان امامت و خلافت انتخاب و اختيار شده اند، كنار زدن آن بزرگوار و انتخاب كردن ديگران را به جاى آن حضرت، مخالفت صريح با دستور خداوند و رسول اكرم صلّی الله علیه وآله است، زيرا خداوند متعال در قرآن كريم صريحاً آن را نفى نموده و از آن به عنوان ضلالت و گمراهى آشكار تعبير مى كند آنجا كه مى فرمايد:
«وما كان لمؤمن ولامؤمنة إذا قضى الله ورسوله امراً أن يكون لهم الخيرة من أمرهم، ومن يعص الله ورسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً».(1)
و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را حکم کنند برای آنان در کار خودشان اختیار باشد؛ و هرکس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند یقیناً به صورتی آشکار گمراه شده است.
بنابراين پس از آنكه پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله بارها و بارها از صدر رسالت تا پايان آن، امامت و خلافت اميرالمؤمنين علیه السلام را تعيين و تأكيد كرده اند و آن را دستور و فرمان الهى معرّفى نموده اند، چگونه گروهی اندك مى توانند با انتخاب و اختيار خداوند مخالفت نموده و به سقيفه فردی را كه خداوند آن را برگزيده و اختيار نموده كنار نهاده و ديگرى را جايگزين او نمايند؟!
آيا اين كار ضلالت و گمراهى آشكار نيست؟!
آيا اين معصيت و نافرمانى خداوند متعال نيست؟!
آيا پيروى كردن از كسانى كه فرمان خدا را معصيت نموده و گرفتار ضلالت و گمراهى آشكار شده اند، پيروى از آنان نيست؟
مگر ما موظّف نيستيم از كسانى كه مورد غضب خداوند هستند وهمچنين كسانى كه گمراه كننده اند دورى كنيم؟ چرا هر روز در نماز تكرار مى كنيم «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم وَلاَ الضَّالّينَ»(2)؟
(1) سورۀ احزاب، آیۀ 36 .
(2) سورۀ حمد، آيۀ 7 .
تشکیل سقیفه در پنهانی/ ش70 قطره 1
تشکیل سقیفه در پنهانی یا سقیفه و آرزوهای بر باد رفتۀ انصار
تعدادى از انصار كه خواهان انحصار بوده و در زير پوشش استدلال به نصرت و يارى رسول گرامى صلّی الله علیه وآله انحصارطلبى را برگزيده بودند، در سقيفه جمع گشتند. و همان گونه كه علماى شيعه و سنّى نوشته اند بدون اطّلاع و آگاهى ساير انصار و تمامى مهاجرين، قريش و بنى هاشم، برنامه اى را آغاز كردند كه نه تنها خود از آن هيچ بهره اى نبردند كه برخى از آنان شرمسار و سرافكنده بالإجبار سقيفه را ترك كرده و با دلى پر از غم و اندوه راهى خانه هاى خويش گشتند.
آنان گرچه در لحظه هاى اوّل، دنيا را به كام خود مى ديدند و در عالم خيال «سعد بن عباده» را رهبر مسلمين مى پنداشتند؛ ولى چند لحظه بيش نگذشت كه دو تن از انصار خود را به خانۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله رساندند و مخفيانه، بدون خبر و آگاهى مردمان، ابوبكر و عمر را از اجتماع تعداى از انصار در سقيفه مطّلع ساختند. وآن دو كه مى دانستند جمع شدن گروهى از انصار زنگ خطر براى ربودن كرسى خلافت است، بدون هيچ گونه درنگ خود را به سايبانى كه پايه هاى آن چوبين بود! يعنى سقيفه بنى ساعده رساندند.
آن ها با رها ساختن پيكر پاك رسول خدا صلّی الله علیه وآله و رساندن خود به سقيفه، دعوا و نزاع شدیدی به راه انداختند.
***
آن ها در سقیفه سعد بن عباده را كه خود را لايق خلافت مى دانست و بر كرسى رهبرى سوار مى پنداشت به زير دست و پا لگدمال افراد كردند!
اكنون سئوالاتى بس مهمّ به نظر مى آيد كه لازم است كاملاً مورد دقّت و توجّه قرار گيرد:
چرا سعد بن عباده و عدّه اى از انصار بدون آگاهى اكثريّت قريب به اتّفاق مسلمانان در سقيفه جمع گشتند؟
چرا ابوبكر، عمر و ابوعبيده مخفيانه و بدون آگاه نمودن افراد ديگر به آن ها پيوستند؟
چرا آنان پيكر پاك رسول خدا صلّی الله علیه وآله را رها ساختند.
* * * *
عدّه اى سقيفه را مركز بیعت براى تعيين خليفه مى دانند، بنابراين، بايد در جوّ سقيفه بحث و استدلال حاكم باشد تا بتوانند بهترين فرد معرّفى و انتخاب نمايند؛ زيرا كسى كه مى خواهد خلافت و حكومت را به دست گيرد، بايد ثابت کند داراى بهترين صفات رهبرى و برجسته ترين خصلت پيشوايى است و از همگان در اين جهت سبقت دارد.
تشکیل سقیفه در مکان اختصاصی/ ش270 قطره 1
تشکیل سقیفه در مکان اختصاصی
یکی از اموری که دلالت می کند بر این که اصل جریان سقیفه باطل بوده، این است که سقیفه مکانی کوچک بوده که جای کمتر از صد نفر بوده است و مربوط به سعد بن عباده که رئیس انصار بوده می باشد، برخی می گویند سقیفه قسمتی از منزل سعد بن عباده بوده است. و در جریان سقیفه فقط تعداد محدودی از انصار را از جریان بیعت در سقیفه آگاه کرده بودند.
هرچند اصل این جریان مطابق شرع و آیات قرآن نبوده است، ولی شرکت دیگران در آنجا مورد رضایت آنان نبوده است، وارد شدن دیگران در آن مجلس بدون رضایت آنان بوده است. مخصوصاً که بعضی از علمای اهل تسنّن نوشته اند، سقیفه فقط یک سایبان نبوده است، بلکه دارای در و دیوار بوده است.
و آنگاه که ابوبکر و عمر به سقیفه رسیدند هر چه تلاش کردند انصار در را به روی آنان نگشودند، و آنان مجبور شدند! درب سقیفه را شکسته و به زور وارد سقیفه شدند، آیا شرکت در چنین مجلسی و بیعت در چنین مکانی صحیح بوده است؟
آیا تعیین خلیفه باید در چنین جایی صورت پذیرد؟
تصوير امير المؤمنين علی (علیه السلام) در معابد پادشاھان فرنگ و روم و بر شمشیر پھلوانان / ش234 قطره 1
تصوير اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در معابد پادشاھان فرنگ و روم و بر شمشیر پھلوانان بزرگ
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه در ضمن بيان مقام و عظمت حضرت امير المؤمنين على (علیه السلام) در ميان تمام اقوام و ملل و اعتقادى كه پادشاهان به آن حضرت داشتهاند چنين گويد: چه بگويم دربارۀ مردى كه اهل ذمّه با اينكه منكر نبوت پيغمبر بودند او را دوست مىداشتند و فلاسفه كه دشمن دينند براى او عظمت قائلند، ملوك فرنگ و روم صورت او را در عبادتگاه هاى خود مىكشند، ملوك ترك و ديلم تصوير وى را بر شمشيرهاى خود مىكنند، بر شمشير عضدالدوله و پدرش ركن الدوله صورت على (علیه السلام) بود همچنين شمشير آلب ارسلان و پسرش ملكشاه مزيّن بصورت على بود، پادشاهان از تصوير آن حضرت فتح و پيروزى اميد داشتند.(1)
سلیمان بن ابراھیم قندوزی که از علمای بزرگ اھل تسنّن، گفتار ابن ابی الحدید را در کتاب خود آورده است.(2)
(1) شرح نھج البلاغه: ۱/ ۲۰، طبع مؤسسه التاریخ العربی. ’’چگونگی فرمانروائی عضد الدوله دیلمی و بررسی اوضاع ایران در زمان آل بویه‘‘: ۱۳۴.
(2) ینابیع المودۃ: ۱ / ۴۵۴.
تعیین خلیفه برای رسول خدا توسّط کسانی که مورد لعن او بودند/ ش187 قطره 1
تعیین خلیفه برای رسول خدا صلّی الله علیه وآله
توسّط کسانی که مورد لعن او بودند
در صورتی که ابوبکر لیاقت امام جماعت شدن را نداشته باشد عمر و ابوعبیدۀ جرّاح نیز لیاقت امام جماعت را نداشتند چون هر سه نفر مورد لعن پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله به خاطر تخلّف از لشکر اُسامه بودند؟ پس چگونه لیاقت رهبری اُمّت یا تعیین خلیفه برای امّت را داشتند. بر فرض قبل از این کار آن ها اهل حل و عقد و خبرگان اُمّت بودند، آیا با مورد لعن واقع شدن این مقام را از دست ندادند و ملعون خدا و پیامبر او نبودند؟!
تعیین خلیفه توسّط کسانی که مورد لعن بودند چه اثری برای مردم دارد؟/ ش188 قطره 1
تعیین خلیفه توسّط کسانی که
مورد لعن بودند چه اثری برای مردم دارد؟
حال که دانستیم آن ها مورد لعن پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله بودند خلیفه شدن و تعیین خلیفه و انتخاب خلیفه توسط آن ها چه اثری برای مردم داشت؟ آیا افرادی که مورد لعن پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله بودند می توانستند خلیفه آن حضرت یا تعیین کننده خلیفه برای آن باشند؟ واضح است در صورتی که چنین حقّی آن ها نداشتند مردم هم هیچ وظیفه ای نسبت به فردی که خلیفه شده توسط آن ها را ندارند زیرا افرادی که مورد لعن پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله واقع شده اند، نه خود آن ها و نه کسی را که آن ها انتخاب کنند هیچ گونه احترامی ندارند؟
تعیین خلیفه حقّ خداست یا حقّ مردم/ ش136 قطره 1
تعیین خلیفه حقّ خداست یا حقّ مردم
تعیین خلیفه آیا حقّ مردم است یا خدا؛ اگر حقّ مردم است چرا؛ و حتّی پیامبر هم نمی تواند از پیش خود کسی را تعیین کند.
حضرت ابراهیم از خدا خواست که امامت را در نسل او قرار دهد؟
و حتّی پیامبر هم نمی تواند از پیش خود کسی را تعیین کند.
و اگر حقّ خداست چرا مردم ابوبکر را تعیین کردند؟
بر فرض آن ها اهل حلّ و عقد بوده اند آن ها باید بهترین فرد در میان امّت را انتخاب کنند، نه بهترین فرد در میان افراد حاضر را بر فرض ابوبکر لیاقت خلافت را داشته!.
تعیین خلیفه حقّ مردم نیست چه در زمان محدود یا غیر محدود/ ش180 قطره 1
تعیین خلیفه حقّ مردم نیست
چه در زمان محدود یا غیر محدود
در ميان يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبرى كه از طرف خداوند آمده اند حتّی یک نفر از آنان تعيين وصّى خود را به مردم واگذار ننموده و خودشان فردی را به عنوان وصّى انتخاب نموده اند؟ باید توجّه داشته باشیم که اديان گذشته و پيغمبران سلف هر كدام در محدوده اى خاصّ از زمان نبوّت و پيامبرى آنان ادامه داشته است و پس از مدّتی آن دین نسخ می شده است بر خلاف نبوّت پيامبر اکرم صلّی الله علیه وآله كه منسوخ شدنى نيست و تا قيام قيامت ادامه خواهد داشت.
با توجّه به آنچه گفتیم اگر مردم لياقت تعيين وصى را براى مدّت محدود ندارند و در گذشته هميشه خود پيامبران جانشينان خود را تعيين مى نمودند چگونه مى توان گفت، مردم لياقت تعيين وصى را تا قيام قيامت خواهند داشت؟!
بنابراین تعیین خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در غدیر طبق سیرۀ پیامبران و در سقیفه بر خلاف سیرۀ آنان بوده است.
تعیین خلیفه مخصوص خداوند و رسول اوست/ ش323 قطره 1
تعیین خلیفه مخصوص خداوند و رسول اوست
بنابر اعتقاد شیعیان نصب خلیفه باید از طرف خداوند انجام شود و مردم حقّی در نصب و عزل خلیفه ندارند ولی اهل تسنّن می گویند تعیین خلیفه با مردم است و مردم می توانند خودشان فردی را به عنوان خلیفه تعیین کنند و این بر خلاف صریح قرآن کریم است که می فرماید:
«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»(۱) ’’و [به یاد آرید] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به تکالیفی بسیار مهمّ [از انواع اوامر و نواهی و حوادث] آزمایش کرد، پس او همه را به طور کامل انجام داد، [پروردگارش به سبب سرافراز بیرون آمدنش از امتحان، به او] فرمود: من تو را برای همۀ مردم پیشوا قرار دادم. ابراهیم گفت: از دودمانم [نیز پیشوایانی برگزین]. خداوند فرمود: عهدِ من [که مقام والای امامت است] به ستمکاران نمیرسد‘‘
که خداوند فرموده دلیل بر این است که خلافت عهد خداست و به مردم ربطی ندارد. خواستهٔ حضرت ابراھیم که از خداوند خواست که ذریّهٔ او به آن مقام برسند، خداوند در پاسخ او فرمود: « لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» ذریّهٔ ای که از ظالمین باشد چه در گذشته و چه در حال به مقام امامت نمی رسد. «لَا يَنَالُ عَهْدِي...» دلالت می کند مقام خلافت، الهی است و مردم در آن حقّی ندارند و مخصوص خداوند است به این جھت می فرماید: «لَا يَنَالُ عَهْدِي...» این خود دلیل صریح بر بطلان سقیفه است، زیرا به دلالت این آیهٔ شریفه هیچ کس حق دخالت در عهد خداوند یعنی تعیین خلیفه و جانشین را ندارد.
(1) سورۂ بقرہ، آیۀ ۱۲۴.
تعيين خليفه وظيفۀ حاكم است يا مردم؟/ ش204 قطره 1
تعيين خليفه وظيفۀ حاكم است يا مردم؟
بر فرض تعيين خليفه وظيفۀ مردم است، مردم بايد با بينش وآينده نگرى با يكديگر به مشورت بنشينند و بهترين فردى را كه مى شناسند، انتخاب كنند.
اگر اين كار به عهده مردم است و آنان وظيفه دارند براى تعيين خليفه شورا تشكيل داده و باهم مشورت كنند، چرا ابوبكر از تشكيل شورا پس از خود، جلوگيرى كرد و عمر را به عنوان خليفه معيّن نمود.
بنابراين اگر تعيين خليفه با شورا است پس ابى بكر در معيّن كردن عمر به عنوان خلافت، اشتباه كرده است.
اگر تعيين خليفه با شورا و مشورت مردم نيست و حاكم قبلى بايد آن را تعيين كند، پس بايد رسول خدا صلّی الله علیه وآله خليفۀ خود را تعيين كنند، که این کار را انجام دادند. پس اصل جریان سقیفه و انتخاب ابوبکر صحیح نیست.
تفاوت غدیر و سقیفه/ ش257 قطره 1
تفاوت غدیر و سقیفه
پس از خطبهٔ غدیر همهٔ مردم حتّی مخالفین، جبرائیل را دیدند که به صورت انسانی جمیل با پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله سخن گفت و در ضمن کلامش اظهار کرد: «ویل طویل لمن حلّ عقده».(1)
ولی در جریان سقیفه مردم دیدند اوّل کسی که با ابوبکر بیعت کرد شیطان بود که به صورت پیرمردی ظاهر شده و دست بیعت به ابوبکر داد.
(1) الاحتجاج: 1 / 84 .
تفاوت های اساسی میان خلافت الهی غدیر و خلافت سیاسی سقیفه/ ش68 قطره 1
تفاوت های اساسی میان خلافت الهی غدیر و خلافت سیاسی سقیفه
خلافت الهی و خلافت غصبی
یکی از بهترین و مهم ترین دلیل های فراوانی که دلالت بر اشتباه بودن راه سقیفه می کند و بطلان آن را به صورت بسیار آشکار بیان می کند، گفتارهای خلفای اهل تسنّن است که آن ها در کلمات خود به صورت واضح و آشکار تصریح کرده اند: که حکومت حقّ آنان نبوده است و آن ها خلافت را غصب کرده اند.
تصریح به این گونه کلمات از بسیاری از خلفای اهل تسنّن در کتاب های علمای آن ها نقل شده و در موارد متعدّد به صورت صریح و آشکار گفته اند، خلافت الهی حقّ امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است، و آنان حقّ مسلّم آن حضرت را غصب کرده و کرسی خلافت را از آن حضرت و فرزندان آن بزرگوار ربوده اند.
جالب توجّه است که خلفای اهل تسنّن ده ها بار به غصب خلافت و غاصبانه بودن خلافت خود اعتراف کرده اند و بعضی از آن ها نه تنها یک بار، بلکه بارها به غصب خلافت تصریح کرده اند که یکی از آن افراد عمر است.
عمر در طول خلافت خود، چندین بار به غصب خلافت تصریح کرده و گفته است خلافت از علی علیه السلام ربوده شده است.
گفتارهای متعدّد او را در این باره می توانید در کتاب هایی که علمای اهل تسنّن نوشته اند بخوانید.
ما این موارد را در کتابی جداگانه جمع آوری کرده ایم، بنابراین فقط پیروان غدیر که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خلیفۀ خدا می دانند در راه راست و صراط مستقیم قدم نهاده اند.
تفاوت های غدیر و سقیفه/ ش168 قطره 1
تفاوت های غدیر و سقیفه
« شایستگی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای خلافت و عدم لیاقت ابوبکر»
تمام اوصیاء امیرالمؤمنین علیهم السلام تابع آن حضرت بوده و هستند از امام حسن تا امام عصر صلوات الله علیهم اجمعین و آن حضرت را تنها شخص شایستۀ خلافت رسول الله صلّی الله علیه وآله دانسته و می دانند امّا خلفای سقیفه بعد از ابوبکر لیاقت او را برای خلافت نفی کردند، حتّی عمر بارها گفته است ابوبکر شایستۀ خلافت نبود.
تمسخر معاویه و عمروعاص یکدیگر را/ ش40 قطره 2
تمسخر معاویه و عمروعاص یکدیگر را
ابن قتیبه در کتاب «عیون الأخبار» نقل کرده است : او میگوید: روزی معاویه عمروعاص را دید و خندید. عمرو گفت : ای امیرالمؤمنین ! خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چیز خندیدی ؟
گفت : از حضور ذهن تو در آشکار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب میخندم ، و به خدا سوگند؛ علی (علیه السلام) را بزرگوار و بسیار بخشنده یافتی و حال آنکه اگر میخواست میتوانست تو را بکشد.
عمرو گفت : ای امیرالمؤمنین ! به خدا سوگند؛ من در آن هنگام که علی (علیه السلام) تو را به جنگ تن به تن دعوت کرد بر جانب راست تو بودم ، چشمهایت از بیم کژ شد و نفس در سینهات بند آمد و چیزها از تو ظاهر شد که خوش نمیدارم برای تو بازگو کنم . بنابراین بر خویشتن بخند یا خندیدن را رها کن(1).(2)
---------------------------------------------------------------
(1) عيون الأخبار: 4 / 169.
(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 242.
توسّل به اهل بیت علیهم السلام از قرن اوّل هجری/ ش26 قطره 3
توسّل به اهل بیت علیهم السلام از قرن اوّل هجری
گرایش مردم مغرب به اهل بیت علیهم السلام از قرن اوّل هجری
در مغرب از قرن اوّل هجری، اهل بیت علیهم السلام از جایگاه والایی برخوردار بودند. قبایل بربر، اهل بیت علیهم السلام را تجلّی آرزوهای ارضا نشده خود، مثل عدالت اجتماعی، مساوات، برابری و اصلاح جامعه از وضعیت موجود میدیدند.
به گفته «موسی لقبال» دوستی و محبّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام در بین تمام ساکنان سنّی مغرب وجود داشته است. انتساب به اهل بیت علیهم السلام در نزد آنها شرف و افتخار محسوب میشود.
در موارد بسیار، نام «علی علیه السلام» را بر کودکان خود مینهادند که شبیه آن در مورد معاویه دیده نمیشد.[1]
«ابن ابی الضیاف» بیان میدارد که حبّ علی علیه السلام جزء دین اهل افریقیه است. در این موارد تفاوتی بین عالم و جاهل نیست. زنان حامله در افریقیه و مغرب در زمان وضع حمل برای کاهش درد زایمان، به نام «محمّد صلّی الله علیه وآله» و «علی علیه السلام» توسّل میجستند.[2]
حبّ اهل بیت علیهم السلام بین تمام قبایل بربر اعمّ از بُرانس و بُتْر وجود داشت.[3] تجلّی این محبّت را میتوان در کمک به علویانی دید که هنگام تعقیب عمّال بنیعبّاس به مغرب پناه میبردند. آنها در حالی که از قبل نزد قبایل بربر پایگاهی نداشته و شناخته شده نبودند، مورد اکرام واقع میشدند. این اکرام صرفاً به واسطه نفوذ اهل بیت در قبایل بود.[4]
بعضی از اعتقادات عامیانه در مغرب نشان از نفوذ اهل بیت در بین قبایل بربر دارد؛ مثلا بسیاری از مردم آنجا معتقدند علامت پنج که بر طبق اعتقادشان رمزی از اهل بیت و اصحاب کساء است ، موجب حفظ آنها از نظر بد و حسد میشود.[5]
«ابوالحسن شاذلی» رهبر فرقه «شاذلیه» به مریدانش توصیه میکرد که وقتی شما را مشکلات فرا گرفت برای حلّ آن «یا محمّد صلّی الله علیه وآله» و «یا علی علیه السلام» بگویید.[6] این محبّت و دوستی نسبت به علی علیه السلام و خاندانش، به مفهوم تشیع مصطلح نیست؛ زیرا مسلمانان مغرب، منکر فضل دیگر صحابه نبودند.
بعضی ادّعا میکنند این اظهار محبّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام، از تأثیرات دعوت فاطمیان در مغرب است.[7]
در پاسخ باید گفت: این محبّت و گرایش قبل از دعوت و از قرن اوّل هجری وجود داشته است.
حرکتی که ادریسیان و بعد فاطمیان برای جلب قبایل افریقیه و مغرب به سوی خود انجام دادند، استفاده از نفوذ اهل بیت به نفع اهداف خودشان بود. ادریسیان و داعیان فاطمی ، به خصوص ابوعبدالله، بیشترین استفاده را از این امر برای جلب قبایل به طرف اهداف خود کردند. زیرا ابوعبدالله و قبل از او «راشد» غلام «ادریس بن عبدالله ادریسی» دعوتشان را ابتدا برای افرادی از اهل بیت بدون اظهار وابستگی فرقه ای خود مطرح کردند.
انتساب فاطمیان به اهل بیت علیهم السلام، عاملی بسیار مهمّ برای جلب قلوب مردم بود؛ به خصوص وقتی اخبار جنایتهایی که نسبت به اهل بیت و علویان از قتل و تبعید و زندانی شدن به آنها می رسید، به جهت محبوبیت اهل بیت علیه السلام ، عبّاسیان تصوّر میکردند که امارت و حکومت علویان در هر نقطه ای از سرزمین اسلام، امری است که به راحتی نجات از آن ممکن نیست.
انتساب فاطمیان به اهل بیت علیهم السلام، زمینهای بود که خود را تنها حکومت مشروع جلوه دهند و حکومتهای معاند خود را تهی از مشروعیت معرّفی کنند. آنها از این واقعیت در برخورد با اغلبیان حنفی مذهب تمیمی و حکومت اندلس ، که از امویان بودند و از قدیم نزاعی دامنه دار بین امویان و بنیهاشم بر سر مسأله حکومت بود، استفاده کردند. فاطمیان ، امویان اندلس را به عنوان مخالفان آیین اسلام ، فاسقان[8] و طردشدگان رسول الله صلّی الله علیه وآله معرّفی میکردند[9] .[10]
-------------------------------------------------------
[1] موسى لقبال : پيشين : 206.
[2] احمد بن ابى الضياف: اتّحاف اهل الزّمان بأخبار تونس ، المجلّد الأوّل ، تونس ، بىنا، 1963 م ، ص 121.
[3] آثار حبّ مغربىها نسبت به علويان در اكثر تأليفات مغربىها ظاهر است. آنان برخلاف بسيارى از مورّخان شرق ، نسب فاطميان را نسب علوى صحيحى مى دادند. الباجى المسعودى مى گويد: حرف كسانى كه نسب فاطميان را انكار مى كنند و سندى كه در مورد انكار نسب فاطميان در دوره القادر بالله نوشته شده ، محكم و مستند نيست ، ر. ك : الباجى المسعودى ، الخلاصة النقيّة ، نسخه خطّى ، ورقه 130، به نقل از موسى لقبال : پيشين : 206.
[4] رك : ابواسماعيل ابراهيم بن ناصر بن طباطبا: پيشين : ص 74 ـ 77، 120 ـ 121، 194 ـ 195 ؛ ابن عنبه : الفصول الفخريّة : 124 ـ 126؛ ابن قتيبة : المعارف : 213.
[5] موسى لقبال : پيشين : 206.
[6] احمد بن ابى الضياف : اتحاف اهل الزمان بأخبار تونس : 1 / 121.
[7] موسى لقبال : پيشين : 207.
[8] قاضى نعمان : المجالس والمسايرات : 214.
[9] همان : 106.
[10] زمينههاى پيدايش خلافت فاطميان : 163.
توصیفی کوتاه از اصحاب حضرت ولی عصر عجّل الله تعالی فرجه / ش10 قطره 6
توصيفی کوتاه از اصحاب حضرت ولیّ عصر عجّل الله تعالی فرجه
مردان بزرگوارى كه در سايۀ الطاف خاصّۀ حضرت ولى عصر ارواحنا وارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء داخل در حصن ولايت شده اند؛ به مكّۀ معظّمه وارد مى شوند. ستمگران و گمراهان مكّه هر چند آنها را ناچيز مى شمارند؛ ولى موقعى كه آنان آغاز به جنگ مى كنند و بى باكانه قدرتمندترين افراد مخالف را از پای در مى آورند، متوجّه خواهند شد كه در قضاوت خود اشتباه كرده اند.
مردان بزرگوارى كه شب ها را به عبادت مى گذرانند و روزها را همچون شير بسوى دشمنان حمله مى كنند و قدرتمندانه، شمشيرها را بر فرق دشمنان مى كوبند و آنان را به اطراف پرتاب مى كنند.
چقدر روح بخش و جان پرور است نگاه كردن به رخساره هاى نورانى آن بزرگان. چقدر شادى بخش و دلنواز است چشم دوختن به سيماى درخشنده آن بزرگواران. چقدر حيات بخش و روح پرور است نظاره كردن به قامت هاى استوار و پيكرهاى مبارك آن بزرگ مردانی که فدائیان امام زمان عجّل الله تعالی فرجه می باشند.
توطئه عمر در تشکیل شورای شش نفره برای كنار زدن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام/ ش203 قطره 1
توطئۀ عمر در تشکیل شورای شش نفره
برای كنار زدن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
عبدالفتاح عبدالمقصود که از نویسندگان اهل تسنّن است در اين باره مى نويسد: عمر بر طبق خواست خود - نه تجربه و معرفت - وصيّت كرد و آنچه از نزديك در شخصيّت پسر ابى طالب عليه السلام ديده و سنجيده بود، ناديده گرفت. گرچه در اين وصيّت شخص معيّنى را برنگزيد، ولى با نقشه اى كه رسم كرد خلافت را آن چنان در ميان شش نفر محدود ساخت كه از آن ها تجاوز نكند و به يك تن از آن جمع تعلّق گيرد.
با اين نقشه، آيا مى توان گفت كه حضرت على عليه السلام را محدود نساخته بود؟ اگر صريحاً دستور نداد، ولى به طور غير مستقيم راه او را براى زمامدارى بست، و با ديگران براى از بين بردن حق اين مرد هاشمى كه مورد حسد بود، همدست شد.
او اعلام نكرد كه بايد على عليه السلام از خلافت بركنار باشد، ولى با قرين ساختن او با آن اشخاص نشان داد كه از نظر او على عليه السلام با آن ها يكسان است و از نظر مقام و شأن بر آن ها برتری ندارد. با اين انتخاب و اعلام بسى واضح بود كه باز دست على عليه السلام از خلافت كوتاه مى ماند.
اكنون بگذريم نام اين چند تنى كه قرين هم قرار داد، به زبان آريم و وضع آن ها را در صف كينه توزان بشناسيم ... ترديدى نيست كه اين چند تن، يا از شاخه هاى درخت كينه و حسد بودند، يا در سايۀ اين درخت شوم پرورش يافته بودند. بهترين اين شش نفر - بر حسب خويشاوندى - زبير پسر عمّۀ آن حضرت بود. با اين نسبت نزديك، خوش قلبى او با حضرت على عليه السلام پيوسته آلوده به حسد و بد دلى بود. گفتار و رفتار گذشته اش با آن حضرت معروف، و آينده اش با معركۀ خون و كشتار ديده مى شود.
عمر عمداً يا بدون تدبير، كينه هاى ديرينۀ قريش را بر سلالۀ هاشم برانگيخت و با قرار دادن شورا در بين اين پنج نفر راهى پيش آورد كه پايان آن شكست دادن و عقب راندن على عليه السلام بود.
چگونه بنى تميم دل به آن حضرت پاك مى داشت و به خلافت او تن مى داد، با آنكه على عليه السلام معارض مقام شيخ آن ها، ابوبكر بود. اين طلحه تميمى است كه اكنون براى انتخاب خليفه حق رأى دارد، با اين حساب، آيا او از اين حقّ رأى، براى تلافى استفاده نمى كند؟ مگر كينه هاى اموى از ميان رفتنى بود؛ آن كينه هايى كه در ساليان دراز ريشه دوانيده و از پدر به اولاد به ارث رسيده بود. آن ها هميشه منتظر فرصت بودند تا از سلالۀ هاشم خونخواهى كنند و براى شكست دادن سلالۀ هاشمى در اين شوراى عُمَرى همين بس كه طلحه تميمى و عثمان اموى صاحب رأى بودند.
اين خليفه زخم خورده و در بستر مرگ خفته، نقشۀ شورا را چنان طرح كرد كه قواى عصبيّت هاى قومى يكسره در برابر على عليه السلام بسيج شد. او سعد بن ابى وقّاص وعبدالرحمن بن عوف را هم از اعضاى اين شورا قرار داد. اين دو نفر از قبيلۀ بنى زهره بودند و نسبتشان به بنى اميّه مى رسيد. سعد از جانب مادرش «حمنه» دختر سفيان، و عبدالرحمن از جانب همسرش امّ كلثوم دختر عقبه خواهر عثمان. با اين شورا آيا ديگر فرصت و اميدى براى خلافت حضرت على عليه السلام باقى بود؟...
كداميك از تيره هاى قريش - در حالى كه داوران اين انجمن ساختگى دشمنان او بودند - با او با عدالت و انصاف رفتار مى كرد؟
وصيّت عمر بدين شورا مانند قراردادى رسمى بود كه با استناد به آن مرد مظلومى مانند على عليه السلام بايد مغلوب مى شد.
اين تحليل و قضاوت يكى از دانشمندان و نويسندگان سنّى مذهب معاصر دربارۀ تركيب شورا و توطئۀ كنار زدن على عليه السلام از مقام الهى خود بود. قضاوت به خوانندگان گرامى واگذار مى شود تا با وجدان بيدار خود ببينند كه مردمان دنياطلب با آن يگانۀ مظلوم تاريخ و افتخار بشريّت چگونه رفتار كرد!(1)
___________________
(1) تاريخ اسلام (محّلاتى): 1 / 258.
شروع حرف « ج »
جریان بسیار مهمّی دربارۀ ریاست در بعضی از سیاستمداران/ ش7 قطره 5
جریان بسیار مهمّی دربارۀ ریاست در بعضی از سیاستمداران
در کتاب «مقاتل الطالبیین» می نویسد:
حسن بن محمّد به سندش از ابوالعوجاء شتردار حديث كرده كه گفت: موسى بن عيسى مرا طلبيد و گفت: شترانت را حاضر كن.
گويد: من رفتم و آنها را كه صد شتر بود نزدش حاضر كردم، موسى دستور داد گردن هاى شتران را مهر كردند و به من گفت: اگر مويى از آنها كم شود گردنت را مى زنم، آنگاه آمادۀ حركت براى جنگ با حسين بن على - صاحب فخ - گرديد، و همچنان با او بوديم تا به باغ هاى بنى عامر رسيديم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو و از وضع حسين بن على و لشكريانش اطّلاعاتى به دست آور و به من گزارش ده.
من رفتم و اطراف سپاه حسين گردش كردم و هيچگونه تشويش خاطر و سستى در ميان همراهان حسين نديدم و از هر قسمت كه گذشتم مردانى ديدم كه مشغول نماز و يا سرگرم راز و نياز و زارى به درگاه خداى بى نياز بودند و يا اشخاصى را ديدم كه قرآن را پيش روى خود باز كرده و بدان نظر مى كردند و برخى هم اسلحۀ خود را اصلاح و آماده مى ساختند.
من كه آن منظره را ديدم به نزد موسى بازگشته و بدو گفتم: اين مردمى را كه من ديدم پيروزند!
وى با تندى به من گفت: اى زنازاده؛ مگر آنها را چگونه ديدى؟
من آنچه ديده بودم براى او شرح دادم، ديدم دست روى دست زد و گريست به حدّى كه من گمان كردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من كرده گفت:
به خدا سوگند؛ اينها در پيشگاه خداوند گرامى تر از ما هستند و بدانچه در دست ماست (يعنى به حكومت و خلافت) از ما سزاوارتر و شايسته ترند، ولى چه بايد كرد كه سلطنت عقيم است؛ «ولو أنّ صاحب هذا القبر - يعنى النبيّ صلّى الله عليه وآله وسلّم - نازعنا الملك، لضربنا خيشومه بالسيف»؛ «آرى؛ اگر صاحب اين قبر يعنى پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم دربارۀ سلطنت و حكومت با ما به نزاع و مخالفت برخيزد بينيش را با شمشير خواهيم زد!
در آن زمان گفت: اى غلام؛ طبل جنگ را بزن. و به دنبال اين دستور به سوى آنها حركت كرد، آرى به خدا از جنگ با آنها منصرف نشد.(1)
ریاست و سلطنت آنچنان بعضی از سیاستمداران را تغییر می دهد که حاضرند در راه بدست آوردن و نگه داشتن آن ، هر گونه جنایت عظیمی را مرتکب شوند تا بتوانند بر کرسی حکومت همچنان تکیه زنند، گرچه این کار سبب ریختن خون بسیاری از مردم شود.
---------------------------------------------------------------------------------------
(1) ترجمۀ مقاتل الطالبیین : 436.
جریان جالبی دربارۀ برتری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر دیگران/ ش61 قطره 5
جریان جالبی دربارۀ برتری
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر دیگران
عالم فاضل خبیر میرزا عبدالله اصفهانی شاگرد علّامۀ مجلسی ؛ در فصل ثانی از خاتمه قسم اوّل کتاب «ریاض العلماء» فرموده :
شیخ ابوالقاسم بن محمّد بن ابی القاسم حاسمی فاضل عالم کامل معروف به حاسمی است و از بزرگان مشایخ اصحاب ما است و ظاهر آن است که او از قدمای اصحاب است و آقا میرسید حسین عاملی معروف به مجتهد معاصر سلطان شاه عبّاس صفوی فرموده در اواخر رسالۀ خود که تألیف کرده در احوال اهل خلاف در دنیا و آخرت در مقام ذکر بعضی از مناظرات واقعه میان شیعه و اهل سنّت به این عبارت که:
دوّم از آنها حکایت غریبهای است که واقع شده در بلدۀ طیبۀ همدان میان شیعۀ اثنی عشری و میان شخصی سنّی که دیدم آن را در کتاب قدیمی که محتمل است حسب عادت تاریخ کتابت سیصد سال قبل از این باشد و مسطور در آن کتاب به این نحو بود که واقع شد میان بعضی از علماء شیعۀ اثنی عشریّه که اسم او ابوالقاسم محمّد بن ابی القاسم حاسمی است و میان بعضی از علماء اهل سنّت که اسم او رفیع الدین حسین است مصادقة و مصاحبت قدیمه و مشارکت در اموال و مخالطت در اکثر احوال و در سفرها و هر یک از این دو مخفی نمیکردند مذهب و عقیدۀ خود را بر دیگری و بر سبیل هزل نسبت میداد ابوالقاسم رفیع الدین را به نصب یعنی میگفت به او ناصبی و نسبت میداد رفیع الدین ابوالقاسم را به رفض .
و میان ایشان در این مصاحبت مباحثه در مذهب واقع نمیشد تا آن که اتّفاق افتاد در مسجد بلدۀ همدان که آن مسجد را مسجد عتیق میگفتند صحبت میان ایشان و در اثنای مکالمه تفضیل داد رفیع الدین فلان و فلان را بر امیرالمؤمنین علیه السلام و ابوالقاسم رد کرد رفیع الدین را و تفضیل داد علی علیه السلام را بر فلان و فلان و ابوالقاسم استدلال برای مذهب خود به آیات و احادیث بسیاری و ذکر نمود مقامات و کرامات و معجزات بسیاری که صادر شد از آن جناب و رفیع الدین عکس نمود قضیّه را بر او و استدلال کرد برای تفضیل ابیبکر (لعنة الله علیه) بر علی علیه السلام به مخالطت و مصاحبت او در غار و مخاطب شدن او به صدّیق اکبر در میان مهاجرین و انصار و نیز گفت که ابوبکر مخصوص بود میان مهاجر و انصار به مصاهرت و خلافت و امامت و نیز رفیع الدین گفت دو حدیث است از پیغمبر صلّی الله علیه وآله که صادر شده در شأن ابیبکر (لعنة الله علیه) یکی آن که تو به منزله پیراهن منی الخ و دوّمی که پیروی کنید به دو نفر که بعد از منند ابوبکر و عمر.
ابوالقاسم حاسمی بعد از شنیدن این مقال از رفیع الدین گفت: به چه وجه و سبب تفضیل میدهی ابوبکر (لعنة الله علیه) را بر سیّد اوصیاء و سند اولیاء و حامل لواء و امام انس و جنّ و قسیم دوزخ و جنّت و حال آن که تو میدانی آن جناب صدّیق اکبر و فاروق ازهر است و برادر رسول خدا صلّی الله علیه وآله و زوج بتول است و نیز میدانی که وقت فرار رسول خدا صلّی الله علیه وآله به سوی غار از ظلمه و فجره کفّار آن جناب خوابید بر فراش آن حضرت و مشارکت نمود با آن حضرت در حالت عسر و فقر و سدّ فرمود رسول خدا صلّی الله علیه وآله درهای صحابه را از مسجد مگر باب آن جناب را و برداشت علی علیه السلام را بر کتف شریف خود به جهت شکستن اصنام در اوّل اسلام و تزوّجی فرمود حق جلّ وعلا حضرت فاطمه علیهاالسلام را به حضرت علی علیه السلام در ملاء اعلی و مقاتله نمود با عمرو بن عبدودّ و فتح کرد خیبر را و شرک نیاورد به خدای تعالی به قدر بهم زدن چشمی به خلاف آن سه و تشبیه فرمود رسول خدا صلّی الله علیه وآله علی علیه السلام را به چهار پیغمبر در آنجا که فرمود: هر که خواهد نظر کند به سوی آدم علیه السلام در علمش و به سوی نوح در حلمش و به سوی موسی در شدّتش و به سوی عیسی در زهدش پس نظر کند به سوی علی بن ابی طالب و با وجود این همه فضائل و کمالات ظاهره باهره و با قرابتی که با رسول خدا صلّی الله علیه وآله داشت و با برگردانیدن آفتاب برای او چگونه جایز است تفضیل ابی بکر (لعنة الله علیه) بر علی علیه السلام.
چون رفیع الدین استماع نمود این مقاله را از ابوالقاسم که تفضیل میدهد علی علیه السلام را بر ابی بکر (لعنة الله علیه) پایۀ خصوصیّتش با ابوالقاسم منهدم شد و بعد از گفتگوئی چند رفیع الدین به ابی القاسم گفت: هر مردی که بیاید در مسجد پس هر چه حکم کند از مذهب من یا مذهب تو اطاعت میکنیم و چون عقیدۀ اهل همدان بر ابی القاسم مکشوف بود یعنی میدانست که از اهل سنّتند خائف بود از این شرطی که واقع شده میان او و رفیع الدین لکن به جهت کثرت مجادله و مباحثه قبول نمود ابوالقاسم شرط مذکور را و با کراهت راضی شد.
و بعد از قرار شرط مذکور بدون فاصله وارد شد جوانی که ظاهر بود از رخسارش آثار جلالت و نجابت و هویدا بود از احوالش که از سفر میآید و داخل شد در مسجد و طوفی کرد و بعد از طوف آمد به نزد ایشان .
رفیع الدین از جای برخواست در کمال سرعت و اضطراب و بعد از سلام به آن جوان سؤال کرد و عرض نمود امری را که مقرّر شد میان او و ابوالقاسم و مبالغه بسیار نمود در اظهار عقیدۀ خود برای آن جوان و قسم مؤکّد خورد و او را قسم داد که عقیدۀ خود را ظاهر نماید بر همان نحوی که در واقع دارد و آن جوان بدون توقّف این دو شعر را فرمود:
متی أقل مولای أفضل منهما اکن للّذی فضّلته متنقّصاً
ألم تر أنّ السّیف یزری بحدّه مقالک هذا السیف احدی من العصا
و چون جوان از خواندن این دو بیت فارغ شد ابوالقاسم و رفیع الدین در تحیّر ماندند از فصاحت و بلاغت او پس برخواستند که تفتیش نمایند از حال آن جوان که از نظر ایشان غایب شد و اثری از او ظاهر نشد و رفیع الدین چون مشاهده نمود این امر غریب عجیب را ترک نمود مذهب باطل خود را و اعتقاد کرد مذهب حق اثنی عشری را.
صاحب «ریاض العلماء» پس از نقل این قصّه از کتاب مذکور فرموده که ظاهراً آن جوان حضرت قائم علیه السلام بوده و مؤیّد این کلام است آنچه خواهیم به آن اشاره نمود در یکی از فصول خاتمه و امّا دو بیت مذکور پس با تقریر و زیادتی در کتب علماء موجود است به این نحو که شعر:
یقولون لی فضّل علیاً علیهم فلست أقول التّبر أعلی من الحصا
إذا أنا فضّلت الإمام علیهم أکن بالّذی فضّلته متنقّصاً
ألم تر أنّ السیف یزری بحدّه مقالة هذا السیف أعلی من العصا
و در ریاض فرموده آن دو بیت مادّه این ابیات است یعنی منشی آن از این حکایت اخذ نموده است انهاراً الخ.
نظیره: بدان که استحقاق خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول مختار صلّی الله علیه وآله قابل ردّ و انکار نیست بلکه او کالشّمس فی رائعة النّهار واضح و آشکار است چه آن که بر مجانین واضح و لائح است فضلاً عن العقلاء.[1]
----------------------------------------------------------------
[1] العبقری الحسان : الیاقوت الأحمر 2 / 86 .
جریان سقیفه به روایت براء بن عازب/ ش143 قطره 1
جریان سقیفه به روایت براء بن عازب
براء بن عازب(1) مى گويد: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلم رحلت فرمود، ترسيدم كه قريش با همدستى يكديگر خلافت را از آنان بربايند، و نوعى نگرانى شخص شتابزده در خود احساس مى كردم و در اندرون و دل خويش اندوهى بزرگ از رحلت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم داشتم. در آن هنگام پيش بنى هاشم كه درون حجره و كنار جسد مطهّر بودند، آمد و شد مى كردم و چهرۀ سران قريش را هم زير نظر داشتم. در همين حال متوجّه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند، و كسى گفت: آنان در سقيفۀ بنى ساعده اند و كس ديگرى گفت: با ابوبكر بيعت شد، چيزى نگذشت كه ديدم همراه عمر و ابوعبيده و گروهى از اصحاب سقيفه كه ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هيچ كس نمى گذشتند مگر اينكه او را مى گرفتند و دستش را مى كشيدند و بر دست ابوبكر مى نهادند كه بيعت كند و نسبت به همگان چه مى خواستند و چه نمى خواستند چنين مى كردند. عقل از سرم پريد و دوان دوان بيرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر در خانه رساندم. در بسته بود، محكم به آن كوفتم و گفتم: مردم با ابوبكر بن ابى قحافه بيعت كردند. عبّاس خطاب به ديگران گفت: تا پايان روزگار خاك نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم كه چكار كنيد و شما از دستور من سرپيچى كرديد. من به فكر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، و شبانه مقداد و سلمان و ابوذر و عبادة بن صامت و ابوالهيثم بن التيهان و حذيفه و عمّار را ديدم، و آنان مى خواستند خلافت را به شورايى مركّب از مهاجران برگردانند.
اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد، آن دو به ابوعبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبه پيام فرستادند و پرسيدند: رأى و چاره چيست؟
مغيره گفت: رأى درست اين است كه هرچه زودتر عبّاس را ببينيد و براى او و فرزندانش در اين كار بهره اى قرار دهيد، تا به اين ترتيب آنان از هوادارى علىّ بن ابى طالب عليه السلام دست بردارند.
ابوبكر و عمر و مغيره حركت كردند و شبانه در شب دوّم رحلت پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به خانۀ عبّاس رفتند. ابوبكر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: همانا خداوند محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم را براى شما به پيامبرى مبعوث فرمود و او را ولىّ مؤمنان قرار داد و خداوند بر آنان منّت نهاد و پيامبر ميان ايشان بود تا آنگاه كه خداوند براى محمّد آنچه را در پيشگاه خود بود برگزيد و كارهاى مردم را به مردم واگذاشت تا آنكه با اتّفاق و بدون اختلافى كسى را براى خود برگزينند. آنان مرا به عنوان حاكم بر خود و رعايت كننده امور خويش برگزيدند و من هم آن را بر عهده گرفتم، و به يارى و عنايت خداوند در اين مورد از هيچگونه سستى و سرگردانى نگران نيستم و بيمى هم ندارم و فقط از خداوند توفيق عمل مى جويم، بر او توكّل مى كنم و به سوى او باز مى گردم، ولى به من خبر مى رسد كه برخى در اين موضوع برخلاف عموم مسلمانان سخن مى گويند! و شما را پناهگاه خود و دستاويز خويش قرار مى دهند وشما حصار استوار و مايه اتّكاى آنانيد.
اكنون مناسب است كه شما در بيعتى درآييد كه مردم درآمده اند يا آنكه آنان را از انحراف برگردانيد، و ما اينك به حضور تو آمده ايم و مى خواهيم براى تو در اين كار بهره و نصيبى قرار دهيم و براى فرزندانت پس از تو نيز بهره اى قرار دهيم، زيرا تو عموى پيامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى شناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول كرده اند و اين موضوع مسلّم است كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلم از ما و شماست.
در اين هنگام عمر سخن ابوبكر را بريد و به شيوه خود با خشونت و تهديد سخن گفت و كار را دشوار ساخت و گفت: به خدا سوگند؛ همين گونه است، وانگهى ما براى نيازى پيش شما نيامده ايم، ولى خوش نداشتيم كه در مورد آنچه مسلمانان بر آن اتّفاق كرده اند از سوى شما اعتراض باشد و گرفتارى آن به شما و ايشان برگردد و اينك در مورد آنچه به خير شما و عموم مخالفان است بينديشيد و سكوت كرد.
در اين هنگام عبّاس پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: همانگونه كه تو گفتى، خداوند متعال محمّد صلّى الله عليه وآله وسلم را به پيامبرى برانگيخت و او را ولىّ مؤمنان قرارداد، و خداوند با وجود او بر امّتش منّت گزارد و سرانجام براى او آنچه را در پيشگاه اوست برگزيد و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود كسى را برگزينند، به شرط آنكه به حقّ انتخاب كنند و گرفتار هوى و هوس نشوند. اينك اگر تو به مكانت خويش از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم طالب خلافتى، حقّ ما را گرفته اى و اگر به رأى مؤمنان متّكى هستى ما هم از ايشانيم و ما در مورد خلافت شما هيچ كارى انجام نداده ايم، نه براى آن كارايى آورده ايم و نه بساطى گسترده ايم؛ و اگر تصوّر مى كنى خلافت براى تو به خواسته گروهى از مؤمنين واجب شده است، در صورتى كه ما آن را خوش نداشته باشيم ديگر براى تو وجوبى نخواهد بود؛ و از سوى ديگر اين دو گفتار تو چه اندازه با يكديگر فاصله دارد كه از يك سو مى گويى آنان به تو اظهار تمايل كرده اند و از يك سو مى گويى آنان در اين باره طعن مى زنند. امّا آنچه مى خواهى به ما بدهى اگر حقّ خود تو مى باشد و مى خواهى آن را به ما عطا كنى براى خودت نگهدار و اگر حقّ مؤمنان است ترا نشايد كه در آن باره حكم كنى، و اگر حقّ خود ماست ما به اين راضى نخواهيم بود كه بخشى از آن را بگيريم و بخشى را به تو واگذار كنيم و اين سخن را به اين جهت نمى گويم كه بخواهم ترا از كارى كه در آن درآمده اى بركنار سازم، ولى دليل و حجّت را بايد گفت و بيان كرد. امّا اين گفتارت كه مى گويى رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از ما و شماست، فراموش مكن كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از همان درختى است كه ما شاخه هاى آنيم و حال آنكه شما همسايگان آن درختيد. و امّا سخن تو اى عمر كه از شورش مردم بر ما مى ترسى اين كارى است كه در اين مورد از آغاز خودتان شروع كرديد ما از خداوند يارى مى جوييم و از او بايد يارى خواست.(2)
1) از اصحاب جوان پيامبر و از ياران اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه در جنگ هاى جمل، صفّين و خوارج همراه آن حضرت بود و در كوفه ساكن شد و به روزگار حكومت مصعب درگذشت. مراجعه كنيد به ابن عبدالبر، الإستيعاب: 1 / 140.
2) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 101.
جریان سقیفه نه تنھا قابل استناد نیست بلکه باید آن را پنھان می کردند/ ش326 قطره 1
جریان سقیفه نه تنھا قابل استناد نیست
بلکه باید آن را پنھان می کردند
صدھا ایراد عقلی و نقلی که در جریان سقیفه وجود دارد باید آن را مانند برخی جریانات دیگر مخفی می کردند و برای عموم مردم آن را آشکار نمی ساختند، آیا زد و خوردھا و فحاشی ھای که در سقیفه واقع شد آبرویی اسلام باقی می گذارد؟!
اگر کسانی که در جستجوی آشنایی با اسلام ھستند ماجرای سقیفه را بخوانند که مدّعیان خلافت در سقیفه چه کردند!
آیا از گرایش به اسلام دور نمی شوند؟!
پس ای کاش جریان سقیفه را پنھان می کردند و آن را برای ھمگان آشکار نمی ساختند!
عالم بزرگوار، صاحب كرامات، مرحوم سیّد بن طاووس، در كتاب نفيس «كشف المحجّه» مىنويسد:
’’سزاوار، آن بود كه ماجراى سقيفه را پنھان کنند و آنچه را كه مايۀ رسوايى است آشكار ننمايند. چه رسوايى از آن بالاتر كه پيكر پيامبر واجب الاطاعه را كه خدا به بزرگ داشتن او، امر فرموده و نيز او سبب سعادت دنيا و آخرت آنها شده، همچنان انداختند وآن قدر صبر نكردند تا آن پيكر مقدّس را غسل و كفن نموده و حقّ مصيبت بزرگ از دست رفتن پيامبر عظيم الشأن را ادا نمايند؛ بلكه با كمال شتاب زدگى پيكر پاكش را بى غسل رها كردند و خود در طلب رياست و دنيادارى رفتند. دنيايى كه خداى متعال آنها را به زهد در آن امر فرموده است. آن چنان رها كردند كه گويا در آرزوى مرگش بودهاند(۱).(۲)
* * *
با توجّه به آنچه نقل کردیم فاش شدن ماجرای سقیفه اتمام حجّت الھی است که ھمگان از اسرار سقیفه آگاہ شوند و به راحتی بتوانند حق و باطل را از یکدیگر تشخیص دھند۔
۱۔ کشف المحجّه: ص ۴۳.
۲۔ شرح خطبۀ حضرت زهرا علیها السلام: ۵۰۱ .
جریان سقیفه و روایات انّ الائمّة اثنا عشر/ ش198 قطره 1
جریان سقیفه و روایات انّ الائمّة اثنا عشر
جریان سقیفه با روایاتی که در آن ها تصریح شده از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله که (انّ الائمّة اثنی عشر اماماً اوّلهم علی و آخرهم المهدی) سازگار نیست چون جملۀ «آخرهم المهدی» با انتخاب سقیفه هیچگونه سازگاری ندارد. همانطور که جمله «اولهم علی» نیز با جریان سقیفه منافات کما اینکه جمله «انّ الائمّة اثنی عشر اماماً» نیز با خلافت خلفای سقیفه ای ؛ سازگار نیست.
علاوه بر آن، این روایات تأکید و تصریح در محتوای جریان غدیر می کند.
بیعت در سقیفه چگونه با صدها حديث و روايت درباره تعداد اوصياء رسول خدا صلّی الله علیه وآله كه دوازده نفرند و بسيارى از آن روايات را بزرگان اهل سنّت در كتاب هاى خود نقل كرده اند و همچنین با روایات دیگر سازگار است؟
جریان سقیفه، خدمت به مردم بود یا خیانت/ ش157 قطره 1
جریان سقیفه، خدمت به مردم بود یا خیانت
در جریان سقیفه بر فرض که حقّ تشکیل سقیفه را داشتند آیا آنان وظیفه داشتند فرد دل بخواه خود را انتخاب کنند و یا شخصی را که بهترین فرد برای خلافت است انتخاب کنند؟ بدیهی است باید بهترین فرد را از میان مسلمین انتخاب کنند. این یک واقعیتی است که عقل آن را می پذیرد، امّا در جریان سقیفه بهترین فرد را انتخاب نکردند، بلکه ابوبکر را انتخاب کردند که بارها گفته است: «اقیلونی اقیلونی ولست أنا بخیرکم» «مرا رها کنید مرا رها کنید که بهترین فرد شما نیستم» بنابراین در سقیفه شخصی انتخاب شد که بهترین فرد نبود، آیا انتخاب کسی که افراد دیگر از او بهتر بوده اند خدمت به مسلمانان بوده است یا خیانت به آنان؟
جریان عجیبی از یاران امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در راه زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش16 قطره 4
جریان عجیبی از یاران امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در راه زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام
علاّمه نورى نوّر الله تربته در كتاب «دار السّلام» از عالم عادل متّقى مرحوم آقا شيخ تقى ملاّ كتاب نقل نموده كه گفت:
روزى در مجلس درس سيّد بحرالعلوم بوديم ناگاه مردى از اهل عجم وارد مجلس شده و به سيّد عرضه داشت كه امرى غريب مشاهده نموده ام مرا اذن بفرما كه او را براى شما نقل نمايم.
سيّد مرحوم مباحثه را قطع نموده فرمود: بگو.
آن مرد عرض كرد: ما جمعى زوّاريم كه از بلد خود به قصد زيارت عتبات عاليات بيرون آمده ايم و در ميان ما چند نفر پياده بودند و در ميان آن پيادگان مردى صالح بود كه بر اداء نماز شب مواظبت داشت و به اشتياق تمام پياده مى آمد راه را محض درك زيارت و من عمداً در راه نزديك او سير مى نمودم و راه مى رفتم، چون از كربلا به قصد زيارت نجف اشرف بيرون آمده به «خوانشور» رسيديم، آن مرد صحيح و سالم بود.
پس در ميان كاروانسرا روى خود را به سمت نجف اشرف نموده عرض كرد: يا اميرالمؤمنين؛ من نيامده ام در اين سفر مگر به قصد رسيدن به تربت مبارك شما و تبرّك جستن به ضريح و زيارت شما و الآن معذرت خواهان رو به سمت دار بقاء مى نمايم و موت حايل شد ميان من و آن چه را كه اراده داشتم.
پس پاهاى خود را به جانب قبله كشيده و چشم هاى خود را به هم گذارده و جان به جان آفرين تسليم نمود. پس ما جنازۀ او را همراه آورده در ميان ايوان بيرون دروازۀ نجف اشرف گذاشته كه نزديك به مقام دربان دروازه است و وارد شهر شديم كه بعد از تعيين منزل و گذاشتن اسباب ها در منزل هاى خود مراجعت نموده او را كفن و دفن نمائيم.
پس من به رفقاء اصرار زيادى نمودم كه عجله نمايند در آمدن براى امور تجهيز و تدفين او، چون هر كدام منزلى مناسب حال خود گرفتيم و اسباب هاى خود را در آنجا گذارديم، من پيشتر و جلوتر از رفقا سدر و كافور و كفن گرفته درِ دروازه آمدم، ديدم آن جنازه در ايوان نيست، از آن دربان سؤال نمودم كه اين جنازه چه شد؟
گفت: رفقاى تو او را به غسّالخانه بردند، پس من به تعجيل به غسّالخانه آمدم، ديدم همان جنازه را جمعى غير از رفقاى من مشغول غسل دادن هستند و همراه خود سدر و كافور و كفن هم دارند، پس بعد از فراغ از غسل او را كفن نمودند و نماز بر او گذاردند و من هم در ميان صف آنها ايستاده، بر آن جنازه نماز خواندم. چون تكبير پنجم را گفتيم، نگاه كردم نه آن جنازه و نه احدى از مباشرين امور او را ديدم و تا بحال هم ندانستم كه چه شدند و به كجا رفتند.
سيّد بحرالعلوم مرحوم بعد از شنيدن اين واقعه فرمود: اين قسم از امور بسيار واقع شده و بسيار هم واقع مى شود و الآن هم بسا مى شود كه واقع مى گردد.(1)
همانگونه كه سرمايه داران كه در پى سود و تجارت هستند، از معاملات کلان و پرسود آگاه هستند كه ديگران بى اطّلاع هستند و همانگونه كه دانشوران و افرادى كه در جستجوى علم و دانش هستند از مطالب علمى آگاه مى شوند كه ديگران بى خبرند، مردان خدا نيز از بسیاری از جريانات معنوى باخبر هستند كه ديگران از آنها خبرى ندارند.
بنابراين خبر نداشتن افراد از بعضى از امور، دليل بر نبودن آن امور نيست؛ بلكه دليل بر نبودن آنان در اين وادى است.
-----------------------------------------------------------------
(1) العبقری الحسان: الياقوت الأحمر: 2 / 72.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 143
جملۀ من کنت مولاه» و حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام/ ش282 قطره 1
«جملۀ من کنت مولاه» و حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام
* اگر مقصود رسول خدا صلّی الله علیه وآله از جمله ای که در خطبۀ غدیر فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» محبّت و دوستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است ـ همانطور که علمای اهل تسنّن می گویند ـ و مقصودشان اولی به نفس بودن و خلافت آن حضرت نبوده است، پس چرا هیچ نامی از حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نبردند و وجوب محبّت و دوستی آن حضرت را به اسم صریحاً یا به صورت جمع مثل «اصحاب کساء» بیان نفرمودند. چرا از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نام بردند و محبّت و دوستی آن بزرگوار را به عنوان «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» بیان نمودند، امّا اسم حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام را که بارها رسول خدا صلّی الله علیه وآله دست آن حضرت را می بوسیدند، نبردند.
پس معنای کلام حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله که فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» خلافت و امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است و چون حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام، با داشتن مقام عظیم ولایت خلیفه نبودند اسمی از آن حضرت نبردند و سایر ائمّۀ اطهار علیهم السلام را جداگانه نام بردند. بنابراین فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ناظر به خلافت آن حضرت است و اگر مقصود فقط دوستی و محبّت آن حضرت بود باید از حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام را نیز صریحاً و یا تلویحاً نام می بردند. این خود دلیل بر این است که مقصود رسول خدا صلّی الله علیه وآله از «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» خلافت و امامت آن حضرت بوده است نه فقط دوستی و محبّت آن بزرگوار.
جناب جعفر بن محمّد و معاویه/ ش44 قطره 4
جناب جعفر بن محمّد و معاویه
عبدالله جعفر در جنگهای سهگانه امیرمؤمنان علیه السلام جزء یاران آن حضرت و در جنگ صفّین از امراء و فرماندهان لشکر آن بزرگوار بود.
أب الشهداء: یکی دیگر از فضائل عبدالله جعفر این است که او پدر سه شهید به نام محمّد، عون و عبدالله است که هر سه در روز عاشوراء و در کنار سایر شهداء و در مقابل دید مادرشان حضرت زینب کبری علیهاالسلام به درجۀ عظمای شهادت نائل گردیدند.
دفاع از ولایت: ابن ابی الحدید از مدائنی جریان جالبی نقل نموده است که گویای ایمان و اخلاص عبدالله جعفر نسبت به مقام ولایت و دفاع او از امیر مؤمنان علیه السلام و تجلیل و تکریم وی از امام مجتبی و حسین بن علی علیهماالسلام میباشد و خلاصۀ این حادثه چنین است :
«روزی عمروعاص در مجلس معاویه که عبدالله جعفر نیز حاضر بود برای خوشآیند معاویه و جلب رضا و خشنودی او از امیر مؤمنان علیه السلام بدگویی و نسبت به ساحت آن بزرگوار جسارت نموده و بیادبانه سخن گفت . در این موقع رنگ عبدالله متغیر گشته و لرزه بر اندامش افتاد و از جای خود برخاست و بدون واهمه به جای عمروعاص شخص معاویه را مورد خطاب قرار داد و چنین سخن گفت : معاویه تا کی دشمنی تو را تحمّل کنیم و تا کی به گفتار ناهنجار و سخنان بیادبانهات شکیبایی ورزیم . معاویه فکر میکنی خطاهای بس بزرگ تو در ریختن خون مسلمانان و جنگ و ستیز تو با امیرمؤمنان علیه السلام فراموش شده است . معاویه دیگر بس است . دست از ضلالت و گمراهی بردار و اگر از ما خاندان پیروی نمیکنی لااقل از ما بدگویی نکن و به یاد روزی باش که در پیشگاه خداوند باید پاسخگوی اعمالت باشی...»
عبدالله در این مجلس آن چنان محکم و کوبنده سخن گفت که معاویه به مقام اعتذار برآمد و چنین گفت : اباجعفر؛ به خدایت سوگند بس کن و بر جای خود بنشین . خدا لعنت کند کسی را که تو را واداشت این چنین سخن بگویی و مطالب در دل نهفته را بیرون بریزی . عبدالله؛ اگر نبود در تو هیچ فضیلتی جز زیبایی خلق و خویت و نعمت جمال و کمالت احترام تو بر ما لازم بود در حالی که تو فرزند ذو الجناحین و سیّد و سالار بنیهاشم هستی .
عبدالله در اینجا سخن معاویه را قطع نمود و چنین گفت : معاویه اشتباه میکنی امروز سیادت بنیهاشم با حسن و حسین علیهما السلام است و جز آنان نه بر من و نه هیچ شخص دیگر یارای ادّعای چنین مقامی نیست .
معاویه آنگاه خطاب به عمرو عاص گفت : میدانی عبدالله چرا آنچه را که باید به تو گوید به من گفت و به جای تو مرا نکوهش کرد؟ چون تو را پستتر از آن دید که مورد خطابت قرار دهد و بر سخنت پاسخ گوید[1] .[2]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . مشروج اين جريان در «شرح نهج البلاغه : 6 / 295» آمده است .
[2] . تاريخ حرم ائمّۀ بقيع علیهم السلام : 248 .
جنگ با قدرتهای نوری و ملكوتی/ ش56 قطره 1
جنگ با قدرتهاى نورى و ملكوتى
«دشمنان دين خود را قوى مىپندارند و به سلاح هاى جنگى خود مى بالند، ولى آن گاه قدرت هاى الهى ظاهر شود و ديدگان آنان به حضرت مهدى و حضرت اميرالمؤمنين علیهما السلام بيفتد و قدرت هاى ناشناخته را نظاره گر شوند مى فهمند كه بسيار ضعيف و ناتوانند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
(حتّى رأوا ما يوعدون)[1] قال: القائم واميرالمؤمنين عليهما السلام (فسيعلمون اعف من اضعف ناصراً وأقلّ عدداً).[2]
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام:
... ونداء المنادي من السماء ألا ذلک اليوم (فيه) سرور ولد عليّ وشيعته.[3]
1ـ روزگار پرشكوه ظهور روز سرور فرزندان حضرت على عليه السلام و شيعيان اوست.
با نداى آسمانى سرور و شادى سادات و شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام سراسر جهان را فرا مى گيرد.»
(1) سورۀ جن، آيۀ 24.
(2) بحارالانوار: 51 / 49.
(3) غيبة نعمانى: 144.
جنگ و ستیز در آغاز ظهور/ ش4 قطره 5
جنگ و ستیز در آغاز ظهور
جنگ و ستیز و پیکار در صورتی پسندیده است که برای اصلاح جامعه راه دیگری جز آن وجود نداشته باشد، مانند جهاد با ناپاکانی که به هیچ روی نمیخواهند حق و حقیقت بر جهان حکومت کرده و بساط ظلم و جنایت از پهنۀ گیتی ریشه کن شود.
بدیهی است اینگونه کافران که به مقابله و جنگ بر میخیزند، با تیغ آبدار و شمشیر خونبار نابود شده و به سزای اعمال ننگین خود می رسند؛ ولی افرادی که تا آغاز ظهور حق و حقیقت را نپذیرفتهاند البته به خاطر عداوت با آن، بلکه چون حقیقت برای آنان واضح و روشن نگشته از پذیرش آن خودداری کردهاند، اولاً چه نیازی به جنگیدن با آنان وجود دارد، ثانیاً چه نتیجهای از کشته شدن آنان به دست میآید. در صورتی که میتوان آنها را بدون جنگ و خونریزی و با نشان دادن نور حق و حقیقت، به راه راست هدایت نمود.
حکومت جهانی حقّ خاندان وحی علیهم السلام است. آنان باید بر جهان حکمرانی و فرمانروایی نمایند و غاصبان حکومت باید دست از مقامی که شایسته آن نیستند، بردارند. و حقّ را به اهل حقّ بسپارند.
جواز قصاص عمر بن خطاب به فتوای علمای مخالف/ ش67 قطره 2
جواز قصاص عمر بن خطاب به فتوای علمای مخالف
در کتاب بیت الاحزان ص ۱۶۵ آمده است: ابن ابی الحدید خبری را درباره هبار بن اسود می آورد و می نویسد: رسول خدا صلّی الله علیه وآله در روز فتح مکه خون هبار بن اسود را مباح فرمود. زیرا هبار ، زینب دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله را با نیزه ترسانیده بود. زینب که در کجاوه می رفت و حامله بود از ترس آن نیزه فرزندش سقط گردید.
سپس ابن ابی الحدید می گوید: این خبر را برای استادم ابوجعفر نقیب خواندم. وی گفت: ... وقتی رسول خدا صلّی الله علیه وآله خون هبار را برای ترسانیدن دخترش زینب که موجب سقط جنین او گردید مباح می کند. اگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله زنده بود. خون آن کس (عمر) را که دختر دیگرش حضرت فاطمه سلام الله علیها را ترسانده و موجب سقط فرزندش (محسن بن علی علیهماالسلام) شده را نیز مباح می نمود.
ابن ابی الحدید می گوید از استادم سوال کردم: ایا این سخن را می توانم از شما روایت کنم؟ او گفت: روایت کن اما نه از قول من. (1)
شأن و مقام حضرت ابولولو رحمه الله در لسان روایات معصومین علیهم السلام
اوصاف و تعابیر دلالت کننده بر مقام آن بزرگوار و عظمت اقدام منحصر به فرد وی در نزد اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام متعدد است که ما در اینجا به ذکر اوصافی که در روایت احمد بن اسحاق قمی آمده است بسنده می کنیم:
1- او کسی است که خداوند به دست او دشمن خود و رسولش را هلاک نمود.
2- او کسی است که به دست او خداوند نفرین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را در حق عمر مستجاب فرمود.
3- او کسی است که خداوند بواسطه او قول خود در قران را محقق نمود که (فتلک بیوتهم خاویة بما ظلموا)
4- او کسی است که شوکت مبغض رسول خدا صلی الله علیه و اله را در هم شکست.
5- او کسی است که بواسطه او فرعون اهل بیت پیامبر و ظالم در حق آنان و غاصب حقوق و از بین برنده حرمت آنان را هلاک ساخت.
6- او کسی است که رئیس منافقین و بتِ "جبت" را ازبین برد.
7- او کسی است که خداوند بواسطه اقدام او چشم رسول خدا صلی الله علیه و اله را روشن ساخت.
8- او کسی است که خداوند بواسطه او غم و غصه اهل بیت علیهم السلام را مبدل به خشنودی ساخت.
9- او کسی است که خداوند به واسطه او انتقام خون اهل بیت علیهم السلام را باز ستاند.
10- او کسی است که خداوند به واسطه او لباس سیاه را از اهل بیت علیهم السلام و پیروانش بیرون کرد.
11- او کسی است که غم های اهل بیت علیهم السلام را برطرف ساخت.
12- او کسی است که خشنودی و سرور را به شیعیان اهل بیت علیهم السلام باز گردانید.
13- او کسی است که عید را برای اهل بیت علیهم السلام را ایجاد کرد.
14- او کسی است که خشنودی را برای اهل بیت علیهم السلام پدید آورد.
15- او کسی است که دشمن اهل بیت علیهم السلام را مغلوب ساخت.
16-او کسی است که ضلالت و گمراهی را از بین برد.
17- او کسی است که مومنین را راحت ساخت.
18- او کسی است که سر و راز منافقین را افشاء ساخت.
19- او کسی است که مظلوم را نصرت بخشید.
20- او کسی است که بدعتها را برای مسلمانان کشف نمود. (2)
اوصاف فوق نشانگر علو ایمان و بلندی مقام و مرتبه او در بهشت خواهد بود.
ادله علمای شیعه در اثبات ایمان و اخلاص حضرت ابولولو رحمه الله
1- دلیل وجدانی و شاهد درونی: که در حقیقت اقدام و عمل جناب ابولولو رحمه الله بجز توفیقی بزرگ از سوی خداوند نمیتواند باشد. توفیقی در ریشه کن ساختن موسس و بنیانگذار بدعتها و هلاک نمودن متهم کننده رسول خدا صلّی الله علیه وآله به هذیان و بیهوده گویی و نابود کردن آزاردهنده دختر او و آتش زننده درب خانه و شکننده سینه و پهلوی او و سقط کننده فرزند او .
2- اوصاف نامبرده شده برای جناب ابولولو رحمه الله در روایت احمد بن اسحاق قمی: که در جای خود پیرامون وثوق و اطمینان از صدور این روایت از امام معصوم بحث گردیده (3) که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله درباره قاتل عمر اوصاف متعددی را ذکر فرمودند.
3- علمای امامیه از زمان قدیم تاکنون همواره بدون شک و تردید جناب ابولولو رحمه الله را از شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بلکه از خواص و اکابر یاران آن حضرت می دانسته اند . چه بسا در موارد متعدد به دفاع از او و پاسخ به شبهات مطرح شده پیرامون شخصیت وی پرداخته اند.
۴- اخبار امیرالمومنین علیه السلام بر استحقاق بهشت برای جناب ابولولو رحمه الله:
روایتی که حسین بن حمدان خصیبی (متوفای ۳۳۴هـ) درکتاب هدایة الکبری از پدرش احمد بن خصیب از ابومطلب جعفر بن محمد بن مفصل از محمد بن سنان از اهری از عبدالله بن عبدالرحمن اصم از مدیح بن هارون بن سعد روایت می کند که گفت: شنیدم از امیرالمومنین علیه السلام که خطاب به عمر می فرمود: "تو را می بینم که به خاطر ظلم هایی که به بدترین وجه به عترت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله روا داشتی در این دنیا بواسطه ضربتی که از سوی یکی از بندگانی که تو با ظلم و جور با او حکم می رانی کشته خواهی شد و به خدا قسم که او با توفیقی که نصیبش می گردد بر خلاف میل باطنی تو وارد بهشت می گردد."
وعمر در پاسخ گفت: "آیا از کهانت و پیشگوئی ابائی نداری؟" امیرالمومنین علیه السلام پاسخ دادند: "هر آنچه گفتم بر اساس دانسته ها و معلوماتم بود و نه چیز دیگر." (4)
که روایت فوق از حیث سند روایت - محمد بن سنان را دارد که وی از ثقات بوده و علماء جلیل القدر به روایات و کتابهای او اعتماد می نموده اند و ازحیث دلالت نمیتوان روایتی را در دلالت بر اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله صریح تر از این روایت از امیرالمومنین علیه السلام خطاب به عمر پیدا نمود.
5- حضور جناب ابولولو رحمه الله در نماز جماعت مسجد مدینه: که از جمله دلائل و شواهد بر اثبات اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله اینکه مسلمانان در آن زمان حتی از ورود کفار کتابی به همه مساجد جلوگیری بعمل می آوردند. حال اگر ابولولو رحمه الله در نزد مسلمانان آن زمان کافر محسوب می گردیده است. چگونه او را به مسجد مدینه راه می داده اند. بلکه حتی خود ابولولو رحمه الله هرگز به خود چنین جرئتی نمی توانست بدهد که به مسجدی که در نزد مسلمانان آن زمان دارای اهمیت ویژه بوده است نزدیک و یاداخل گردد.
اما با این وجود می بینیم که در صحاح سته و کتب تاریخی دیگر آنان این مطلب ذکر شده است که: ابولولو وارد مسجد شد و در صف اول نماز جماعت و آن هم پشت سر عمر بن خطاب قرار گرفت. (5)
بلکه در بعضی از روایات آنان آمده است که: ابولولو رحمه الله و عمر در مسجد چند جمله ای با یکدیگر نجوی نمودند. (6)
6- طلب رحمت از خداوند برای ابولولو رحمه الله از سوی حذیفة بن یمان صحابی رسول الله صلی الله علیه واله: که در روایت احمد بن اسحاق قمی از قول حذیفة بن یمان نقل گردیده که گفت: پس خداوند نفرین حضرت زهرا سلام الله علیها را در حق آن منافق مستجاب فرمود و قتل او را به دست ابولولو رحمه الله قرار داد.
و حال آنکه حذیفة از جمله بزرگان صحابی رسول الله و صاحب اسرار پیامبر و از خواص شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بوده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله برای او اسامی مومنین و منافقین را ذکر می نموده است. از این رو طلب رحمت کردن از خداوند برای ابولولو از سوی حذیفه کاشف از تبعیت حذیفه از رسول خدا صلی الله علیه و اله و امیرالمومنین علیه السلام در طلب رحمت کردن برای ابولولو رحمه الله می باشد.
و نیز در آن زمان هرگز مسلمانی برای کافر و یا مجوسی طلب رحمت از خداوند نمی کرد. مخصوصا که شخصی چون این صحابی جلیل القدر یعنی حذیفة بن یمان باشد. و نیز وقتی ناقل این حدیث امام معصوم حضرت امام هادی علیه السلام می باشد. این خود دلیل قطعی دیگری است بر اینکه این طلب رحمت از خداوند برای جناب ابولولو رحمه الله (صدر من اهله و وقع فی محله) از بهترین کس که امام معصوم علیه السلام بود صادر و در جایگاه صحیح خود به کار برده شده است
7- مسلمان بودن دختر ابولولو رحمه الله: تاریخ و سیره نویسان از عبدالرحمن بن ابی بکر نقل نموده اند که دختر کوچک ابولولو مسلمان بوده است. (7) و از آن جا که ابولولو از اهالی نهاوند بود. که در اوائل سال ۱۹ هجری قمری (8) و یا در سال ۲۱ هجری قمری (9) فتح گردیده. و هیچیک از مورخین از داشتن دختری بنام لولوة و یا دختری دیگر برای ابولولو به هنگام اسارت مطلبی ذکر نکرده اند و از سوی دیگر نام لولوة که اسمی عربی و مرادف با کلمه مروارید در فارسی می باشد می رساند که سن دختر ابولولو به هنگام قتل عمر حداقل ۴ سال و کمتر از سن بلوغ بوده است. و فرزند خرد سال به بلوغ نرسیده اشتهار به اسلام پیدا نمیکند مگر به تبعیت از اسلام پدر. پس یعنی در حقیقت جناب ابولولو رحمه الله از روی شدت اهتمامش به اسلام دختری در پرتو اسلام تربیت نموده است که در نزد تمامی صحابه معروف و مشهور به مسلمانی بوده است. و این چیزی نمیتواند باشد مگر دلالت بر نهایت توجه و تقید پدر این دختر یعنی جناب ابولولو رحمه الله.
8- خونخواهی امیرالمومنین علیه السلام نسبت به خون دختر ابولولو رحمه الله : تمامی تاریخ و سیره نویسانی که این نکته را ذکر کرده اند متفق القولند که بعد از کشته شدن لولوة (دختر ابولولو) به دست عبیدالله به عمر فرزند عمر خطاب که به خاطر انتقام از خون پدرش و عدم دسترسی به قاتل اصلی یعنی جناب ابولولو صورت پذیرفت. عده ای از صحابه و در راس آنان حضرت امیرالمومنین علیه السلام و مقداد خواهان قصاص و قتل عبیدالله بن عمر بودند که مطلب به عبدالله نقل می کند که امیرالمومنین علیه السلام خطاب به عبیدالله فرزند عمر فرمود: به چه جرم و گناهی دختر ابولولو را کشتی؟ و رای و نظر امیرالمومنین علیه السلام و جمعی از بزرگان و صحابه هنگامی که عثمان درباره جزاو حکم عبیدالله بن عمر از آنان سوال کرد بر قتل و قصاص عبیدالله مستقر گردید. (10)
و این دلیل متقن دیگری است بر اینکه امیرالمومنین علیه السلام و بزرگان از صحابه دختر ابولولو را در زمره اهل ایمان و اسلام می دانسته اند که شدیدا خواهان قتل عبیدالله بن عمر به عنوان قاتل وی بوده اند و الا هرگز مسلمانی به خونخواهی کافری قصاص نمی گردد. مخصوصا با توجه به اینکه دختر ابولولو هنوز به سن تکلیف بلکه سن تمییز نرسیده بود.
9- ارتباط ابولولو رحمه الله با امیرالمومنین علیه السلام و نیز خواص از یاران حضرت: شیخ عماد الدین طبری نقل میکند: "به هنگام تقسیم غنائم (در جنگ بین مسلمانان و رومیان) فیروز (ابولولو) در سهم مغیرة بن شعبه قرار گرفت. اما چیزی نگذشت که رفت و آمد وی با منزل و خانه امیرالمومنین علیه السلام آغاز شد...و پس از مضروب ساختن عمر فرار کرد و به خانه حضرت علی علیه السلام پناه برد..." (11)
و قبلا نیز ذکر کردیم که هنگامی که عبیدالله به عمر دختر ابولولو رحمه الله را به شهادت رسانید و جناب مقداد وتعداد دیگری از صحابه خواهان دستگیری و قصاص وی بودند و در این امر از همه پیگیر تر و شدیدتر امیرالمومنین علیه السلام بود که عبیدالله را همواره تهدید به قصاص می نمود. فلذا به محض اینکه حضرت امیر علیه السلام به خلافت ظاهری نیز رسیدند. عبیدالله بن عمر از ترس امیرالمومنین علیه السلام به سوی معاویه گریخت و به وی پناهنده شد و همواره ملازم معاویه بود تا اینکه در جنگ صفین در زمره یاران معاویه به هلاکت رسید. (12)
وعثمان نیز همواره خطاب به عبیدالله بن عمر می گفت: خداوند تو را بکشد که کسی را کشتی که نماز می خواند و نیز دختر بچه ای را کشتی. (قاتلک الله. قتلت رجلا یصلی و صبیة) (13)
و عجیب تر اینکه عبدالرحمن بن ابی بکر و غیر او نیز روایت نموده اند که: زمین در روز قتل دختر ابولولو تیره و تاریک گردید. (14)
10- تکریم و بزرگداشت مرقد و بارگاه آن بزرگوار از قدیم الایام در بین شیعیان و علمای شیعه: شیعیان ایران زمین از قدیم الایام بر فراز مضجع و قبر مطهر آن بزرگوار قبر و بارگاه و صحن و سرائی بنا نموده اند که همواره مورد تحسین بوده است و این بناء صرفا به خاطر تعظیم شان او و ایجاد رفاه و آسایش زائرین مرقد آن بزرگوار که از اقصی نقاط جهان تشیع با اعتقاد به علو مقام وی و بر آورده شدن حاجات آنان در نزد خداوند و دست یافتن به قرب الهی به آن مکان مقدس مشرف می گردند برپا گشته است.
و تمام این اقدامات از قدیم الایام در منظر بزرگان از علماء شیعه چه در شهر کاشان که به دارالمومنین اشتهار داشته و نیز علمای بزرگ شیعه در شهر مقدس قم که پایگاه بزرگترین حوزه علمیه ایران در طول تاریخ بوده قرار داشته است. بلکه چه بسا از بزرگان علمای شیعه همواره آن مکان مقدس را مورد زیارت قرار می داده اند. مخصوصا که این زیارت غالبا در روز نهم ربیع الاول و ایام عیدالزهراء بوده است که حرم مطهر و بارگاه مقدس آن بزرگوار مورد ازدحام جمع کثیری از علماء و موالین و دوستداران اهل بیت علیهم السلام از اکثر نقاط جهان تشیع قرار می گیرد.
و تمام این جلوه ها و مناظر کاشف دیگری است از اینکه شیعیان عالم از قدیم الایام اعم از علماء و توده مردم بر این اعتقاد راسخ بوده اند حضرت ابولولو رحمه الله دارای شانی رفیع و منزلتی منیع در نزد خداوند بوده است و در بارگاه مطهر او می توانند حوائج خود را از خداوند متعال مسئلت نمایند.
-------------------------------------------
1- بیت الاحزان ص ۱۶۵ و نیز رجوع کنید به کتاب زیور عرش الهی ص ۹۸
2- بحارالانوار ج۳۱ج ۹۵ ص۱۲۰ص۳۵۱ - به نقل از زوائد الفوائد سید علی بن سید بن طاووس و نیز المحتضر حسن بن سلیمان ص۴۴
3- المستدرک ج۲ص۵۲۲. التذکره فی اصول الفقه ص۴۴. فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص ۵۸
4- هدایة الکبری ص ۱۶۲ : و لما ظلمت عترة النبی ص بقبیح الفعال. غیر انی اراک فی الدنیا قتیلا بجراحة ابن عبد ام معمر.تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل والله الجنان علی رغم منک. فقال عمر یا اباالحسن اما تستحی لنفسک من هذا التهکهن؟ فقال له امیرالمومنین علیه السلام: ماقلت لک الا ما سمعت و ما نطقت لا ما علمت.
5- مسند ابی یعلی ج۵ ص ۱۱۶. صحیح بن حبان ج۱۵ص۳۳۲- تاریخ دمشق ج۴۴ص۴۱۰ - اسدالغابة ج۴ص۷۴ - موارد الظمان ص۵۳۷
6- طبقات الکبری ج۳ص۳۴۱ -تاریخ المدینه ج۳ص۸۹۴ و ۸۹۶ - نیل الاوطار ج۶ص۱۶۰
7- المحلی ج۱ص۱۱۵- المصنف ج۵ ص۴۷۹: ثم اتی عبیدالله بن عمر ابنة ابی لولوة جاریة صغیره تدعی الاسلام فقتلها. فاظلمت المدینة یومئذ علی اهلها..
8- البدایه و النهایه ج۷ص ۱۲۷
9- تاریخ یعقوبی ج۲ص۱۵۶
10- تاریخ دمشق ج۳۸ ص۶۸ و الغدیر ج۸ص۶۸
11- کامل بهائی نسخه خطی ص۲۸۳ - اسرار الامامة ص۳۲۵
12- الغدیر ج۸ ص۱۳۶
13- الطبقات الکبری ج۵ ص۱۶ - تاریخ دمشق ج ۳۸ص۶۴ - الغدیر ج ۸ ص۱۳۳
14- المحلی ج۱۱ص۱۱۵ - مصنف صنعانی ج ۵ ص۴۷۹ : عن عبدالرحمن بن ابی بکر قوله: ثم اتی عبیدالله بن عمر ابنة ابی لولوة جاریة صغیره تدعی الاسلام فقتلها. فاظلمت المدینة یومئذ علی اهلها..
جهان به سوی جنگ و خونريزی/ ش23 قطره 1
جهان به سوی جنگ و خونریزی
گروه ماديّون كه به خداوند ايمان ندارند، و در برابر مبدأ عالَم احساس مسئوليّتى نمىكنند و خويشتن را در اعمال خود آزاد مىپندارند، براى حفظ صلح جهان، براى نگاهدارى امنيّت، براى مصون ماندن از تعرّض دگران و براى حفظ برترى و تفوّق خود، بيش از هر چيز از آتش و خون سخن مىگويند و به قدرت كشتار و تخريب خود تكيه مىكنند.
تمام نيروهاى علمى و ذخاير طبيعى را كه در اختيار دارند به كار مىاندازند تا با ساخت سلاحهاى هر چه مدرنتر و ويران كنندهتر، بر قدرت آدمكشى و تخريب خود بيفزايند و در صحنۀ مسابقات تسليحاتى از رقباى خويش پيشى گيرند.
امنيّتى كه از اين راه به دست مىآيد، امنيّتى است نامقدّس و خونآلود، امنيّتى است ناشى از وحشت و ترس، امنيّتى است كه لايق جهان درندگان است نه شايسته انسان عاقل و وظيفه شناس.
بدبختانه دنياى امروز، به اين انحطاط و پستى اخلاقى گراييده و پيوسته از عوارض ناراحت كننده آن در رنج و عذاب است.
«سازمان ملل متّحد: كميسيون ويژۀ سازمان ملل متّحد اعلام داشت كه هزينههاى نظامى در جهان، اكنون سالانه به دويست ميليارد دلار، كه شش و نيم درصد توليد موادّ خام را در دنيا تشكيل مىدهد، مىرسد.
اين آمار، در گزارشى كه از طرف سازمان ملل متّحد دربارۀ نتايج اقتصادى و اجتماعى مسابقۀ تسليحاتى و هزينههاى نظامى انتشار يافته، عنوان گرديده است. اين مبلغ، دو برابر و نيم پولهايى است كه دولتهاى جهان براى مصارف بهداشتى خرج مىكنند.
در اين گزارش خاطرنشان شده است كه از سال 1960 تا 1970، دولتهاى جهان، 1900 ميليارد دلار در راه مسابقه تسليحاتى خرج كردهاند. در گزارش گفته شده است كه در هيچ دورهاى سابقه نداشته است كه در زمان صلح، دولتها چنين مبالغ هنگفتى در راه هزينههاى تسليحاتى خرج كرده باشند.»
دنياى پيشرفته امروز با سرعت سرسامآورى به سوى فساد و تباهى و اعمال ضدّ انسانى روان است. كشورهاى توسعه يافته، هر روز قدم تازهاى در اين راه برمىدارند. نتايجى كه از تكامل علمى و ترقّيات صنعتى نصيب بشر شده، قسمت اعظمش، در تهيّه وسايل كشتارهاى دسته جمعى و نابود كردن انسانها به كار افتاده است.
«ژول موك» وزير سابق دفاع فرانسه، به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد سازمان ملل و پيشرفت وسايل نابودى مىگويد: موازنه وحشت هنوز تنها ضامن صلح است. عمر 25 ساله سازمان ملل با دو جريان مشخص مىشود، يكى تند شدن پيشرفتهاى فنّى، به خصوص در زمينه انهدام جمعى، ديگرى كند شدن گفت و گوهايى كه بر سر سازشهاى مسالمت آميز صورت مىگيرد، به خصوص در زمينه خلع سلاح.
سران دولتها، از طرفى زير تأثير علوم مرگبار قرار دارند، و از طرف ديگر تلاش مىكنند كه از مصرف سلاحهاى غايى خوددارى نمايند و موارد اختلاف را با مسالمت حل كنند، يا دست كم از وسعت آن جلوگيرى نمايند.
به اين ترتيب، جهانى بى معنى پديد آمده است كه در آن، دولتها خود را ورشكست مىكنند يا آن كه تلاشهاى صلح آميز خود را فدا مىسازند تا به سلاح وحشت زائى دسترسى پيدا كنند.
ملّتها از پيشرفتهاى فنّى هنوز درسهاى لازم را فرا نگرفتهاند. بمب اتمى كه هزار برابر موادّ منفجرۀ هم وزن سابق خود قدرت انفجارى دارد، در سال 1945 به دنيا آمد. چهار سال پس از آن، بمب هستهاى هيدروژنى با قدرتى هزار برابر آن پا به دنيا گذاشت. اكنون سرگرم ساختن سلاح باكتريولوژيك هستند كه هزار بار وحشتناكتر از بمب هيدروژن است.
موشكها با هزينههاى سنگينترى در برابر هم صف آرايى مىكنند و پياپى در برابر ماشينهاى تازهتر و چندپيكانى، از مد مىافتند. هر پيشرفتى رقم هزينهها را ده برابر بالا مىبرد.(1)
------------------------------------
(1) آية الكرسى : 210.
شروع حرف « چ »
چاپلوسی مروان نسبت به عایشه/ ش24 قطره 2
چاپلوسی مروان نسبت به عایشه
یعقوبی می نویسد: «مروان نزد عایشه رفت و گفت : ای امّ المؤمنین ! کاش بپا میخواستی و میان این مرد و مردم سازش میدادی .
گفت : من وسایل سفرم را آماده کردهام و میخواهم به حجّ بروم .
گفت : به جای هر درهمی که خرج کردهای دو درهم به تو داده میشود.
گفت : شاید تو گمان میکنی که من عثمان را نمیشناسم ، به خدا قسم ؛ دوست داشتم که او پاره پاره در جوالی از جوالهای من بود و میتوانستم او را حمل کنم و به دریا افکنم .[1] »
یعقوبی که از بزرگان و مورّخان سنّی است مطلب گذشته را در تاریخ خود نوشته است.
از نوشتۀ او روشن می شود کسانی که پیراهن عثمان را بهانه قرار داده و بوسیلۀ آن به جنگ با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پرداخته اند، تا چه حدّ از عثمان متنفّر بوده و آرزو داشتند او تکّه تکّه شده و بدن او را در دریا می افکندند.
همان افراد پیراهن عثمان را بهانه قرار دادند و هزاران نفر از مسلمانان را به کشتن دادند.
-------------------------------------------------
[1] تاريخ يعقوبى : 2 / 72 .
چرا اثر بیعت افراد اندک از بیعت ھزاران نفر بیشتر بودہ!! / ش278 قطره 1
چرا اثر بیعت افراد اندک از بیعت ھزاران نفر بیشتر بودہ!!
چرا در روز سقیفه بیعت کردن چند نفر انگشت شمار با ابوبکر سبب خلیفه شدن او شدہ، امّا در روز غدیر که دہ ھا ھزار نفر که ابوبکر و عمر و… از آنان بودند در حضور رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند سبب خلافت آن حضرت نشد؟!
به بیان دیگر: ابوبکر در سقیفه بیعت نمودن چند نفر انگشت شمار را برای اثبات خلافت خود کافی می دانست و معتقد بود که بیعت آنان برای به خلافت رسیدن او کفایت می کند. دلیل بر این مطلب قول او است که می گوید کاش در روز سقیفه بیعت را نمی پذیرفتم و خلافت را به گردن عمر یا ابوعبیده جرّاح می انداختم و خود وزیر می شدم. این کلام ابوبکر صریح است در این که بیعت تعدادی بسیار اندک در خلیفه شدن او مؤثّر و کافی بوده است، ولی در روز غدیر که ده ها هزار نفر با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند، به بیعت آنان اعتنا نکرد و بیعت آنان را بی اثر دانست!! بیعت اگر برای خلافت خودش باشد، بیعت چند نفر کافی است، و اگر برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام باشد بیعت ده ها هزار نفر هم بی اثر می شود!!
چرا افراد زیادی جریان غدیر را ترک کردند و از سقیفه پیروی نمودند/ ش162 قطره 1
چرا افراد زیادی جریان غدیر را ترک کردند و از سقیفه پیروی نمودند
در جریان غدیر عدّۀ زیادی از مسلمانان با امیرالمومنین علیه السلام خوب نبودند بلکه کینۀ آن حضرت را در دل داشتند چون آن حضرت آباء و اجداد و اقوام بسیاری از آنان را که در حال کفر بودند، کشته بودند؛ امّا در سقیفه ابوبکر و عمر یک شمشیر هم در راه خدا نزده و هیچ کسی را از این راه دشمن خود نکرده بودند به این جهت عدّه ای دوست داشتند جریان غدیر پیاده نشود و راه سقیفه پذیرفته و ادامه پیدا کند.
چرا اولیاء الله با مردم تماس نمیگیرند و حقایق را با آنان در میان نمیگذارند/ ش32 قطره 5
چرا اولیاء الله با مردم تماس نمیگیرند و حقایق را با آنان در میان نمیگذارند تا سایر مردم هم با حقایق آشنا شوند؟
چرا آنان را از گرفتاریها نجات نمیدهند؟
در پاسخ این سئوال باید گفت که اولیاء الله حقائق را با اهلش در میان میگذارند و چنین نیست که آنان از گفتن حقیقت و شناسایی آن به افراد بخل ورزند، بلکه در صورتی که مانعی وجود نداشته باشد با مردمی که سنخیّت داشته باشند تماس میگیرند و آنان را با حقائق آشنا میسازند و یا به صورت القاء فکر و الهام آنان را متوجّه می کنند. جریانات و اتّفاقات بزرگی که دلالت بر این موضوع دارد به حدّ کافی در کتابها نوشته شده که اولیاء الله و اصحاب و یاران خاص حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه با مردم تماس گرفتهاند و آنان را به حقیقت آشنا کرده و هدایت نمودهاند.
در عین حال هیچوقت آن بزرگواران حاضر نیستند با همه کس تماس بگیرند و حقایق را به آنان بازگو کنند. و جهت آن همان موانعی است که در این موضوع وجود دارد. مهمترین مسئلهای که در اینجا هست و مانع ارتباط اولیاء الله با مردم است ـ گذشته از عدم سنخیّت نوع مردم با اولیاء الله ویا نپذیرفتن آنان حقایقی را که از اولیاء الله میشوند ـ شناخته شدن اولیاء الله است.
زیرا چون اکنون زمان غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی له الفرج است اصحاب خاصّ آن بزرگوار هم مظهر صفات آن حضرتند به صفات آن جناب متّصف میباشند. یعنی هنوز صلاح نیست که خود را برای مردم آشکار کنند و حتی بدون معرّفی خود نیز حقائق را نمیتوان با نوع مردم در میان گذاشت چون اگر این کار را انجام دهند خواهی نخواهی شناخته میشوند همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: «قولوا الحقّ تعرفوا به» (1) حق را بگوئید ، به آن شناخته می شوید یعنی مردم شما را از اهل حق میشناسند. همچنین آن حضرت فرمودند: «من أکثر من شیء عرف به».(2)
شناخته شدن، چیزی است که اولیاء الله با آن مخالف هستند به خاطر مفاسدی که در این موضوع وجود دارد آنانکه اهل حقیقت هستند حاضر نیستند برای نوع مردم شناخته شوند و به همین که از اهل حق باشند کفایت میکنند یعنی به «حق» عمل میکنند و لذا از اهل آن هستند همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: «قولوا الحقّ تعرفوا به واعملوا الحقّ تکونوا من أهله» حق را عمل کنید تا از اهل آن باشید.
بنابراین اگر شما میخواهید از اهل حق و حقیقت باشید به آن عمل کنید.
تنها صحبت کردن از آن و معروفیت به آن فایدهای برای شما ندارد.
در روایت دیگری امام صادق علیه السلام میفرمایند: «انّ قدرتم ان لا تعرفوا فافعلوا»(3)
در روایت دیگر امام عسکری علیه السلام میفرمایند: «الوحشة من الناس علی قدر الفطنة بهم».(4)
------------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: ج 78 ص 9.
(2) بحارالانوار ج 78 ص 12.
(3) بحارالانوار: ج 70 ص 109.
(4) بحارالانوار: ج 70 ص 111.
چرا به جبرئیل روح القدس میگویند؟/ ش10 قطره 5
چرا به جبرئیل روح القدس میگویند؟
جبرائیل از بزرگترین ملائکۀ خدا و مظهر قدرت آفریدگار متعال است و مطیع فرمان اهل بیت علیهم السلام است. او آنجا که اصل خلقت او از طبیعت و مادیّات مبرّی است و به تقیّدات آن آلوده و گرفتار نیست او را روح القدس میگویند قدس یعنی مطهّر او از رجس و زشتی های مادّه پاک است و از روحانیّت محض برخوردار است.
در روایات لفظ روح القدس به غیر از جبرئیل اطلاق شده است.
چرا بیعت با ابوبکر را در زمان حیات پیامبر انجام ندادند؟!/ ش153 قطره 1
چرا بیعت با ابوبکر را در زمان حیات پیامبر صلّی الله علیه وآله انجام ندادند؟!
اگر بیعت به دستور يا به اشارۀ پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله يا لااقل با رضايت آن حضرت بوده است، چرا بیعت را در زمان حيات پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله و در آخرين روزهاى حيات آن حضرت تشكيل ندادند و علاوه بر آن مانع راهنمايى و هدايت نمودن آن بزرگوار شده و با گفتن «إنّ الرجل ليهجر» عقيدۀ باطنى خود را آشكار نموده و صبر نمودند تا پيغمبر رحلت نمايند تا با مخالفت آن حضرت مواجه نشوند . آيا تأخير آنان تا رحلت آن بزرگوار دليل بر اين نيست كه آن ها مى دانستند پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله با تشكيل چنين بیعتی مخالفت مى كنند؟
اگر تعیین خلیفه باید بعد از حیات رهبر قبلی باشد، چرا ابوبکر، عمر را در زمان خود برای خلافت تعیین کرد؟
چرا بیعت را در سقيفه گرفتند و در مسجد النبی جمع نشدند؟/ ش131 قطره 1
چرا بیعت را در سقيفه گرفتند و در مسجد النّبى جمع نشدند؟
جمع شدن در سقيفه مسئله اى است كه خردمندان جهان را به انديشه و تفكّر مجبور مى سازد.
وقتى كه تيزهوشان و شخصيت هايى كه از انديشه هاى بزرگ و صحيح برخوردارند، آگاه مى شوند كه بیعت! در سقيفه برگزار شده نه در مسجد النّبى اين سئوال بسيار مهمّ در افكار آنان ايجاد مى شود كه چرا بیعت در سقيفه تشكيل شده است؟
سقيفه مكان كوچكى در خارج یا کنار شهر بوده است كه مربوط به انصار بوده است، نه تمامى مردم مسلمان جهان ولى مسجد النّبى در وسط شهر و دل هاى تمامى مسلمانان جهان به آن وابسته بوده است. اگر شورى! مربوط به همه مسلمين در سراسر كشور اسلامى آن زمان بوده است، چرا افرادى كه سقیفه! را تشکیل دادند، مسجد النّبى را برنگزيدند؟
در واقع در برگزيدن سقيفه و بى اعتنايى به مسجد النّبی دو گروه دست داشتند:
1- يك گروه انصار كه از ابتداء به جاى انتخاب مسجد النّبى كه متعلّق به همۀ مردم بود سقيفه را كه مربوط به انصار بود انتخاب كردند.
2- گروه دوّم، چند تن از مهاجرين بودند كه به سقيفه رفته و در سقيفه به دعوى و نزاع! پرداختند.
اين گروه كه خود را از نزديكان و صحابه پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله ياد مى كردند، به جاى اين که در سقيفه بمانند بايد از همه مى خواستند سقيفه را رها كرده و از همۀ مسلمانان می خواستند در مسجد النبى اجتماع كنند.
این در صورتی است که اصل تعیین خلیفه برای آن ها جایز باشد.
اشكال ديگر:
اگر شورا به اتّكاء آراء عمومى بوده و تحزّب و حزب گرايى در آن وجود نداشته و گروهى خاصّ با اهدافى مخصوص، آن را به وجود نياوردند چرا بیعت در سقيفه بنى ساعده بدون آن كه قبل از آن اعلام عمومى نمايند تشكيل دادند و آن را در مسجد پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله كه عموم افراد بتوانند در آن شركت كنند قرار ندادند؟ آيا بیعت در سقيفه بدون آگاهى عموم مردم دليل بر آن نيست كه عموم مسلمانان آن زمان، از تشكيل آن بىخبر بودند؟ آيا عموم مسلمانان مى توانستند در يك مكان كوچك جاى بگيرند؟!
چرا قبل از آن كه انصار در سقيفه اجتماع كنند، آن جریان را به اطّلاع مهاجرين و بنى هاشم نرساندند؟
چرا وقتى كه ابوبكر و عمر از اجتماع انصار در سقيفه خبردار شدند، بنى هاشم و ساير مهاجرين را مطّلع نساختند؟ آيا اين گونه اجتماع، يك رأى گيرى عمومى و احترام به عقيده و رأى همگان است؟
به نظر شما آيا جريان سقيفه با چگونگى آن كه به آگاهى شما رسانديم، بر اساس آراء عمومى همه مسلمان ها بوده است يا حزب گرايى و مخصوص عدّه اى محدود بوده است؟
چرا تعیین خلیفه را تأخیر انداختند؟/ ش118 قطره 1
چرا تعیین خلیفه را تأخیر انداختند؟
اهل تسنّن می گویند رسول خدا صلّی الله علیه وآله کسی را به عنوان خلیفه تعیین نکردند و در نتیجه کار را به خود مردم واگذار کردند تا آن ها خودشان شخصی را به عنوان خلیفه تعیین کنند و تشکیل جریان سقیفه به همین خاطر بوده است.
ولی رسول خدا صلّی الله علیه وآله نه تنها در روز غدیر در برابر هزاران نفر، بلکه بارها، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به عنوان خلیفه و جانشین خود معرّفی نموده اند. و بر فرض که آن ها جریان سقیفه را برای تعیین خلیفه انجام داده اند اگر این کار مورد رضایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده چرا آن را در زمان حیات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله انجام ندادند مگر آن ها نمی گویند رسول خدا صلّی الله علیه وآله کسی را به عنوان خلیفه تعیین نکرده اند و امر را به مردم واگذار نموده اند. اگر واقعاً امر تعیین جانشین به مردم واگذار شده، آن را در زمان حیات رسول خدا صلّی الله علیه وآله انجام می دادند تا با تأیید پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله هیچگونه اختلافی در میان نباشد.
تأخیر آن ها در تعیین خلیفه! به خاطر این بوده است که آن ها یقین به مخالفت رسول خدا صلّی الله علیه وآله با فرد منتخب آن ها داشته اند. آن ها می گویند جریان سقیفه یک کار معقول و طبیعی بوده است، اگر واقعاً این چنین بوده است چرا آن را در زمان حیات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله انجام ندادند تا به قول آن ها رسول خدا صلّی الله علیه وآله با کار معقول و طبیعی آن ها! موافقت کنند تا هیچگونه اختلافی در میان امّت ایجاد نشود.
چرا حُجاج خلاف جهت عقربه های ساعت طواف می کنند؟/ ش4 قطره 4
چرا حُجّاج خلاف جهت عقربه های ساعت طواف می کنند؟
دربارۀ تأکید بر طواف بین در خانه خدا و مقام ابراهیم باید گفت هر جسم متحرّکی که حرکت دورانی دارد اگر شعاع کم شود، سرعت آن به طور ناخودآگاه زیادتر می شود.
به گزارش سرویس دینی جام نیوز، احکام و دستورهای اسلامی هر یک راز و رمزهایی دارد که دستیابی به آنها انسان را در اعتقادات دینی قوی تر و راسخ تر می سازد. بسیاری از این اسرار و معارف از زبان معصومین علیهم السلام در روایات و احادیث دینی نقل شده و برخی نیز به تدریج با گسترش علم و دانش بشری کشف گردیده است.
در این میان مناسک و اعمال حج یک مجموعۀ رمز آلود است که هر یک از فروع آن دارای اسرار نهفته ای است. یکی از احکام حج آن است که حاجی باید در هنگام طواف جانب چپ بدنش به سمت کعبه باشد. سمت چپ قرار دادنِ کعبه یکی از واجبات طواف است که ترک عمدی یا سهوی آن موجب باطل شدن طواف می شود.
عالمان علوم دینی و تجربی هر یک فلسفه و اسرار خاصی را برای آن برشمرده اند که ذیلاً برخی از آنها را ملاحظه می کنید؛ برخی گفته اند: علّت این که کعبه باید در جانب چپ طواف کننده باشد آن است که این حالت ناظر به این حقیقت است که فرد می باید با توجّه به معنا و حقیقت طواف، سمت چپ بدن خویش را که نماد اعتقاد و عملکرد اصحاب شمال (یسار) است، به طرف کعبه محصور و محدود کند و راه را بر بینش و روش باطل شیطان ببند.(1)
چرا که از برخی احادیث استفاده می شود که سمت چپ، نماد دشمنی و مخالفت با ولایت اهل بیت علیهم السلام محسوب می شود. مانند این حدیث که که در ذیل آیۀ «هُمْ أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ»(2) بیان گردیده که می فرماید: «الْمَشْأَمَةُ أَعْدَاءُ آلِ مُحَمَّد علیهم السلام، اصحاب شمال، دشمنان آل محمّد می باشند»(3) و نیز روایت شده است که رسول خدا خطاب به نقض کنندگان عهد فرمودند: «أَخَذْتُمْ بَعْدِی ذَاتَ الشِّمَالِ وَ ارْتَدَدْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکمْ الْقَهْقَری: شما بعد از من به سمت چپ منحرف شده و با سیر قهقرایی، به بینش قبل از هدایت خود بازمی گردید.»(4)
برخی دیگر گفته اند: علّت آن که سمت چپ باید به سمت کعبه باشد آن است که: طواف ملائکه در بیت المعمور به سمت چپ است. یا به این دلیل است که گردش اجزای تمام اشیاء و اجرام آسمانی به سمت چپ است و یا این که جهت طواف به سمتی است که قلب انسان در آن سمت است؛ چون کعبه قلب زمین است.(5)
برخی محقّقان: با بررسی عوامل فیزیکی علل دیگری را در این باره طرح کرده اند از جمله این که دکتر حسین اردکانی، دکترای علم فیزیک و از شاگردان پروفسور حسابی می گوید: هر آنچه در شارع مقدّس وجود دارد دارای مبنای علمی است به طوری که در اعمال حج آمده است که جهت حرکت برای طواف به سمت چپ و خلاف جهت عقربه های ساعت باشد یا اینکه اکثر مراجع تقلید می گویند که بهتر است در ناحیه در خانۀ خدا تا مقام ابراهیم طواف انجام شود.
تمام اینها از نظر علم فیزیک قابل اثبات است. در نیمکرۀ شمالی که خانۀ خدا واقع شده است وقتی هر ذرّه یا جسمی خلاف جهت عقربه های ساعت بچرخد، پنج نیرو به آن وارد می شود که جمع این نیروها و انرژی ها به سمت داخل است. در بحث طواف هم همین است، ذرّات در اینجا انسان ها هستند و مجموع این نیروها نیز به سمت مرکز که همان خانه خداست هدایت می شود.
اگر در طواف، چرخش به سمت راست انجام می شد در علم فیزیک آمده است که گریز از مرکز رخ می داد و طبق قانون فیزیک ذرّات که در اینجا انسان ها هستند به سمت بیرون پرتاب می شدند و نیروی آنها به سمت مرکز که همان خانه خداست هدایت نمی شد.
حالا اگر خانه خدا در نیمکرۀ جنوبی واقع می شد حتماً در دین ما تأکید بر این می شد که باید در جهت عقربه های ساعت یعنی به سمت راست، طواف خانۀ خدا انجام شود.
دربارۀ تأکید بر طواف بین در خانه خدا و مقام ابراهیم باید گفت هر جسم متحرّکی که حرکت دورانی دارد اگر شعاع کم شود، سرعت آن به طور ناخودآگاه زیادتر می شود و تمایل و تمرکز آن به سمت داخل و مرکز بیشتر می شود به همین دلیل اکثر مراجع می گویند که در این فاصله طواف خانۀ خدا انجام شود چون با این تمرکز، صعود و عروج رخ می دهد.
--------------------------------------------------------------
(1) نمادها و رمزواره های حج (نشانه های الهی در سرزمین وحی)، مجتبی شریفی.
(2) سورۀ بلد، آیۀ 19 .
(3) تفسیر القمی، ج 2، ص 423 .
(4) امالی، شیخ طوسی، ص 94 .
(5) چهارصد و شصت نکته نورانی دربارۀ حج، رحمان یوسف پور.
منبع: پايگاه حوزه
چرا در سقیفه حد و مرز خلافت را بیان نکردند؟/ ش237 قطره 1
چرا در سقیفه حدّ و مرز خلافت را بیان نکردند؟
با توجّه به کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر که آن حضرت حجّت خدا بر آسمان ھا و زمین و اهل آن ها هستند، اگر ابوبکر و عمر جانشین آن حضرت بودند، آیا بر اهل آسمان ها و زمین هم خلیفه آن حضرت بودند؟ اگر چنین است چرا آگاهی از آسمان ها و زمین نداشتند؟ پس چطور بر آسمان ها و زمین خلیفهٔ رسول خدا بود؟ و اگر آن ھا خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر آسمان ھا و زمین و اھل آن ھا نبودند، پس چرا ادّعای خلافت از رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمودند؟ آن ھا در چه اموری خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند؟ چرا در سقیفه ادّعای خلافت کردند و نگفتند خلافت آن ھا ھمچون ولایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله گستردہ و فراگیر است و شامل آسمان ھا و زمین و اھل آن ھا می شود؟
نه تنھا ابوبکر و نه تنھا عمر، بلکه ھیچ یک از خلفای بنی امیّه و بنی العبّاس ادّعا نکردند که دامنهٔ خلافت آنان ھمچون ولایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله شامل آسمان ھا و زمین و اھل آنھا می شود.
چرا عدّهای از مردم در راه معنویت گام بر میدارند ولی هیچگونه پیشرفتی نداشته ؟/ ش36 قطره 5
چرا عدّهای از مردم در راه معنویّت گام بر میدارند ولی هیچگونه پیشرفتی نداشته و سرانجام مأیوس میشوند؟
پاسخ این سؤال با بررسی رفتار کسانی که در راه معنویّت قدم گذاشته روشن است.
میدانیم بسیاری از مردم جهان آرزو دارند دارای شخصیّتی «معنوی» باشند و از نیروهای فوق العاده عجیب روح برخوردار باشند. امّا هیچگاه به این آرزو دست نمییابند و همچنان در حال محرومیّت از بهره برداری از قوای روحی به سر میبرند. متأسّفانه تعداد این گونه افراد بسیار زیاد است و اکثریّت قریب به اتّفاق مردمی را که در «جستجوی معنویّت» بودهاند این گونه افراد تشکیل میدهند!
در رمز عقب ماندگی این گونه افراد از سیر معنوی یک نکتۀ کلّی وجود دارد و آن این است که آنان معنویّت را آرزو داشتهاند امّا آن را نخواستهاند! اگر آن را میخواستند آن را میداشتند!
اگر انسان آرزوئی را که دارد تکمیل کند و به حدّ (خواستن) برساند به آن میرسد زیرا خواستن توانستن است.
شما چه کسی را سراغ دارید که واقعاً «معنویّت» را خواسته باشد و مقتضیّات آن را بوجود آورده و موانعش را برطرف نموده باشد و خداوند و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام او را راهنمایی نکرده و به او اعتنایی نکرده باشند!؟
انسانی که در دامنۀ کوهی بلند قرار دارد و آرزو دارد که کاش بر فراز آن کوه قرار میداشت هیچگاه به قلّۀ کوه نخواهد رسید مگر آنکه از مرحلۀ آرزو بگذرد و بخواهد که به قلّۀ کوه پای بگذارد وقتی که «آرزو» به مرحلۀ «خواسته» رسید در این صورت شرایط سخت نور دیدن را بر خود هموار میکند به کوهپیمایی میپردازد و سرانجام بر فراز کوه قرار خواهد گرفت آری کسی میتواند بر فراز «آسمان روحانیّت» به پرواز درآید و به قلّه «کوهسار معنویّت» قدم بگذارد که آن را خواسته باشد اگر ما قدرت راه یافتن به «عالم معنی» را نداریم به خاطر این است که قدرت خواستن آن را نداریم.
هرچند آرزو به تنهایی دارای آثار مهمّی است ، ولی در صورتی کامل می شود که انسان را به عمل وادار کند.
چرا عموم مردم را از تشکیل سقیفه آگاه نکردند؟/ ش222 قطره 1
چرا عموم مردم را از تشکیل سقیفه آگاه نکردند؟
اگر تشکیل سقیفه یک کار شرعی بوده است چرا ابوبکر و عمر و سه نفر دیگر از مهاجرین، آنان را از این پنهان کاری بر حذر نکردند و بزرگان شهر و عموم مردم را در جریان آن قرار ندادند؟ آیا یک کار شرعی آن همه عجله و ترس و هراس لازم دارد؟ چرا آنان تشکیل سقیفه را به دوازده هزار نفر جمعیت مدینه ـ در آن زمان ـ نرساندند و سعی کردند هر چه زودتر خودشان بر کرسی خلافت سوار شوند؟ آیا نزاع و دعوای یک گروه پنج نفره و تعداد کمی از انصار دلیل بر این است که یک کار شرعی را که به عقیدۀ اهل تسنّن حقّ عموم مردم است می خواهند انجام دهند؟
یا کنار زدن یک امر شرعی و غصب آن را در نظر داشتند؟!
چرا لفظ «مولی» را به دوستی و محبّت معنی کردند؟/ ش281 قطره 1
چرا لفظ «مولی» را به دوستی و محبّت معنی کردند؟
دربارۂ خطبهٔ غدیر به قدری راویان آن زیادند که فوق حدّ تواتر است و ھیچ فردی دربارهٔ صدور خطبهٔ حضرت رسول اکرم صلّی اللہ علیه وآله شکّ و شبھه ای ندارد. به این جھت ھیچ کس از علمای اھل تسنّن نمی تواند صدور خطبهٔ غدیر را انکار کند. به این جھت خطبهٔ جاودانهٔ غدیر به خوبی دلالت بر حقانیّت تشیّع می کند و دلالت می کند که جریان سقیفه از ریشه و اساس باطل است و ھیچگاہ نوبت به شورا و بیعت دیگر نمی رسد. به این جھت که اصل خطبهٔ جاودانهٔ غدیر از نظر صدور آن صد درد صد است و ھیچگونه احتمال خلاف در آن وجود ندارد، برخی از علمای اھل تسنّن مجبور شدند که اعتراف کنند خطبهٔ غدیر مورد اعتماد مسلمانان بودہ و ھست، ولی شروع به تصرّف در الفاظ خطبه نمودہ و معنای قطعی آن را تحریف نمودہ و به معانی واھی و سست که مخالف با ده ها جملۀ دیگر در همان خطبه می باشد تغییر دهند.
چند نکته در اشتباه بودن راه سقیفه/ ش116 قطره 1
چند نکته در اشتباه بودن راه سقیفه
1- روایت : «یا علی لایعرفني الاّ الله وأنت» دلالت می کند که ابوبکر و عمر آن حضرت را نمی شناختند پس چگونه ادّعای خلافت داشتند کسی باید خلیفه و جانشین آن حضرت باشد که آن بزرگوار را بشناسد.
2- روز عید غدیر با تعیین جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دین کامل شد زیرا مردم می توانستند پس از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله دین را از خلیفۀ آن حضرت بیاموزند و اگر اهل سنّت می گویند در روز غدیر تعیین وصایت امیرالمؤمنین علیه السلام نبوده و ولی به معنای دوستی است، به صرف دوستی آن حضرت و نه پذیرفتن خلافت و وصایت حضرت، چطور دین کامل شده است.
3- اگر ابوبکر و عمر خود را در همۀ ابعاد شخصیتی پیغمبر اکرم خلیفه آن حضرت می دانستند پس چرا هیچگاه ادّعای علم و یقین و ... سایر صفات پیامبر را نکردند و فقط در حکومت بر مردم خود را خلیفه پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله می دانستند! بنابراین از سایر جهات، پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله خلیفه ای نداشتند! پس خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام ثابت می شود که در همۀ ابعاد شخصیّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله همچون آن حضرت بوده اند.
4- اشکال دیگر این است که پذیرفتن مسلمانان خلیفه بودن ابوبکر وعمر را به معنای پذیرفتن اسلام ناقص است زیرا خلیفۀ آن حضرت بنابر عقیدۀ آنان فقط در یک جهت خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است!
چرا خطبۀ غدیر را خطبۀ جهانى غدیر مىنامیم؟/ ش 31 قطره 6
چرا خطبۀ غدیر را خطبۀ جهانى غدیر مىنامیم؟/ ش 31 قطره 6
رسول خدا صلّى الله علیه وآله در این خطبه تأكید نموده اند مطالبى را كه بیان فرموده اند به تمامى مردم تا روز قیامت تبلیغ شود و همه انسانها از آنچه رسول خدا صلّى الله علیه وآله در غدیر بیان فرموده اند آگاه شوند. به گونه اى كه همه كسانى كه در آن مكان حاضر بوده اند و سخنان آن حضرت را شنیده اند، به افرادى كه آنجا حضور نداشته برسانند و هر پدرى ـ هر چند در آن مكان حاضر نبوده است ـ آن را به فرزندانش انتقال دهد، تا در نتیجه انسانها تا روز قیامت، از آنچه پیامبر اعظم صلّى الله علیه و آله بیان فرموده اند، آگاه باشند تا هیچگونه عذرى براى هیچ فردى تا روز قیامت باقى نماند.
واضح است كه این دستور رسول خدا صلّى الله علیه وآله، اگر اجرا مى شد و همگان به آن عمل مى كردند تأثیر بسیار عظیمى در جامعه بشریت داشت كه جهان به صورتى دیگر ـ نه آنگونه كه اكنون هست ـ اداره مى شد و هیچگونه اختلافى در عقاید دینى پیدا نمى شد.
ولى متأسّفانه همانگونه كه حضرت رسول اكرم صلّى الله علیه وآله در خطبه غدیر پیشگویى فرمودند:
سیجعلونها اغتصاباً وملكاً (1)
بزودى خلافت را غصب مىكنند و آن را به صورت حكومت در مى آورند.
با غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام، جهانى شدن اسلام را به تأخیر انداختند و به خطبۀ غدیر عمل نكردند؛ ولى همانگونه كه مى دانیم طبق روایات متعدّد با فرا رسیدن حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه، دین اسلام جهانى مى شود و هیچ گونه دین و مذهب دیگرى باقى نمى ماند. در آن زمان كه حكومت عدل الهى سراسر جهان را فرا مى گیرد، بنا به دستور حضرت رسول اكرم صلّى الله علیه وآله كه فرمودند: تا روز قیامت این خطبه را به افراد برسانید، در آن زمان سراسر مردم جهان از خطبۀ رسول خدا صلّى الله علیه وآله آگاه مى شوند و خطبۀ غدیر جهانى مى شود همانگونه كه دین اسلام جهانى مى شود. به این جهت خطبۀ غدیر را خطبۀ جهانى غدیر مى دانیم ، همانگونه كه اسلام را، آئین جهانى اسلام مى نامیم.
________________________
(1) الاحتجاج : 1 / 78 .
چه کسی اهل حلّ و عقد را انتخاب کرده بود! / ش177 قطره 1
چه کسی اهل حلّ و عقد را انتخاب کرده بود!
افرادی که در سقیفه شرکت کرده بودند چه کسی آن ها را انتخاب کرده بود؟ خدا یا مردم؟ بدیهی است نه خدا آن ها را تعیین کرده بود و نه مردم پس کار آنان هیچگونه الزامی برای مردم ندارد.
اگر انتخاب آنان الزام آور بود چرا بسیاری از اصحاب بزرگ رسول خدا صلّی الله علیه وآله با آن مخالفت کردند؟
چه کسی در ھمهٔ ابعاد شخصیتی رسول خدا صلّی الله علیه وآله خلیفهٔ آن حضرت است؟/ ش321 قطره 1
چه کسی در ھمهٔ ابعاد شخصیّتی رسول خدا صلّی الله علیه وآله خلیفهٔ آن حضرت است؟
اگر ابوبکر و عمر خود را در ھمهٔ ابعاد شخصیّتی پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله مانند آن حضرت می دانستند، پس چرا ھیچ گاہ اظھار علم و یقین و معجزہ و سایر صفات رسول خدا صلّی الله علیه وآله را ننمودند؟ چون دارای آن صفات نبودند، چنین ادّعای نکردند. و اگر فقط در حکومت بر مردم خود را خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله می دانستند، لازمهٔ آن این است که در سایر جھات رسول خدا صلّی الله علیه وآله خلیفه ای نداشتند!! پس راہ به منحصر به فرد تعیین خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که در ھمهٔ ابعاد شخصیّتی رسول خدا صلّی الله علیه وآله ھمچون آن حضرت بودند.
و این دلیل بر اکمال دین در غدیر و بطلان سقیفه است.
چه کسی شایسته تر برای خلافت است؟/ ش81 قطره 1
چه کسی شایسته تر برای خلافت است؟
اگر ابوبکر و عمر و... اهل حلّ و عقد بودند اگر تشخیص دادند واقعاً ابوبکر از همه شایسته تر برای خلافت است. چون اهل حلّ و عقد وظیفه شان این است که شایسته ترین فرد را تعیین کنند وقتی که عمر و ابوعبیده جرّاح، ابوبکر را تعیین کردند و گفتند ما با تو بیعت می کنیم، ابوبکر گفت نه، خلافت را یکی از شما دو نفر به دست بگیرد. اگر او واقعاً شایسته تر از آن دو بود نباید خلافت را به یکی از آن دو نفر پیشنهاد می کرد. اگر برنامۀ آنان الهی بوده است نه از روی سیاست، دلیلی برای پیشنهاد قبول خلافت از طرف به آن دو وجود ندارد! مگر بگوییم این از باب تعارف بوده است که این از امور سیاست است نه دیانت.
شروع حرف « ح »
حدیث غدیر فوق متواتر است/ ش322 قطره 1
حدیث غدیر فوق متواتر است
بعد از نزول آیهٔ شریفۀ: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(۱) ’’ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت [دربارۀ معرفی علی بن ابی طالب علیه السلام به مقام ولایت و امامت بر امّت] بر تو نازل شده ابلاغ کن‘‘ پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلی فقال من کنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه الخبر».
آیا من بر مؤمنین از خود آن ھا اولی نیستم؟ گفتند: آری. پس فرمود: ھر کس من مولای او ھستم ، این علی مولای اوست.
و این جمله را در غدیر خم از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در غایة المرام از طریق عامّه ۸۹ حدیث و از طریق خاصّه ۴۳ حدیث روایت کرده و در سفینه جلد دوّم صفحۀ ۳۰۷ از قاضی نور الله صاحب احقاق الحق از ابن کثیر شامی در احوالات محمّد بن جریر الطبرسی می گوید: انّي رأیت کتابا جمع فیه احادیث غدیر خم في مجلدین ضخیمتین.
من کتابی دیدم که در آن احادیث غدیر را جمع آوری کردہ بود و در دو جلد قطور بود.
و از ابی المعالی جوینی نقل فرموده که در بغداد نزدیک صحافی کتابی دیدم که در نقل روایات غدیر خم ظهر کتاب نوشته بود که این مجلد ۲۸ در ذکر حدیث غدیر خم و پس از آن جلد ۲۹ این کتاب است مفصّل تر از اینها عبقات میرحامد حسین هندی و الغدیر امینی است.(۲)
این ھمه حدیث دربارۂ غدیر و خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وجود دارد و امّا دربارۂ سقیفه و خلافت ابوبکر یک حدیث صحیح وجود ندارد!
(۱) سورۂ مائدہ، آیۀ ۶۷.
(۲) کلم الطیّب: ۴۲۳.
حدیث کساء از صدر اسلام معروف بوده است/ ش68 قطره 3
حدیث کساء از صدر اسلام معروف بوده است
جابر بن عبدالله انصارى گويد:
روزى به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاويه و دو پسرش خالد و يزيد و نيز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردى سالخورده كه از طرف عراق مى آمد نمودار شد. او پيرى فرتوت بود كه كمربندى از ليف خرما بر ميان بسته و نعلى از ليف خرما در پاى داشت و لباسى بسيار مندرس بر تن داشت و ديدگانش فرو رفته بود.
معاويه گفت: خوب است كه اين پيرمرد را به حرف بگيريم و اندكى تفريح كنيم.
معاويه: اى شيخ! از كجا مى آيى و به كجا مى روى؟
پيرمرد: پاسخى نداد.
عمرو بن العاص: اى پيرمرد! چرا به سؤال اميرالمؤمنين پاسخ نگفتى؟
پيرمرد: خداوند ما را پس از بيرون آمدن از جاهليّت تحيّت و درودى غير از آنچه معاويه گفت قرار داده است.
معاويه: اى شيخ! راست گفتى و من خطا كردم. السلام عليك يا شيخ!
شيخ: عليكم السلام.
معاويه: از كجا مى آيى و به كجا مى روى؟
شيخ: از عراق مى آيم و به بيت المقدّس مى روم.
معاويه: چه خبر از عراق؟
شيخ: به خير و بركت.
معاويه: گفتى كه از كوفه و از ارض غرى مى آيى؟
شيخ: «غرى» كدام است؟!
معاويه: جايگاه ابوتراب.
اى معاويه! بلكه تو همان كسى هستى كه در زبان خدا و رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به «لعين» ناميده شده اى و مقصود از شجرۀ ملعونه در قرآن توئى و عروق خسيسه توئى و توئى كه ظلم كردى بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدى.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 54)
حدیث کساء در زمان مرحوم محدّث قمّی و به دستور آن بزرگوار به کتاب مفاتیح الجنان اضافه شده است/ ش67 قطره 3
استاد و محقّق حوزۀ علمیّۀ قم :
حدیث کساء در زمان مرحوم محدّث قمّی و به دستور
آن بزرگوار به کتاب مفاتیح الجنان اضافه شده است
حجّت الاسلام محدّث زاده در مقابل متجاوزین به مکتب شیعه می ایستاد.
هرکس که می خواست به حریم اعتقادات شیعه تجاوز کند، مرحوم حجّت الاسلام محدّث زاده مردانه در مقابل آن می ایستاد.
یکی از اساتید و محقّقین حوزۀ علمیّۀ قم به خبرنگار مرکز خبر حوزه در رابطه با ویژگی های مرحوم حجّت الاسلام محدّث زاده قمّی گفت: همه با چهرۀ علمی و تقوایی مرحوم شیخ عبّاس قمّی آشنا هستند، او فرزندانی را تربیت کرد که راه پدر را در پیش گرفتند.
حجّت الاسلام مهدی پور افزود: حجّت الاسلام والمسلمین شیخ محسن محدث زاده قمّی فرزند دوّم حاج شیخ عبّاس قمّی بود که مانند پدر و برادر خود خطیبی توانا بود و افراد زیادی را با معارف اسلامی آشنا کرد.
وی یاد آور شد: آن مرحوم در مسائل مذهبی بسبار مقیّد بود و در مواجه با کسانی که با اهل بیت علیهم السلام دشمنی داشتند و با حدیث کساء مخالفت می کردند، مقابله می کرد.
این محقّق حوزه بیان داشت: مرحوم محدّث زاده قمّی در این رابطه با چندین روزنامه مصاحبه کرد و اعلام کرد، حدیث کساء در زمان پدرم شیخ عبّاس قمّی به کتاب مفاتیح الجنان ملحق شده و آنقدر به این مسئله عنایت داشت که با اقدامات قانونی به عنوان تنها وارث پدر، اجازه نداد، کسی در مفاتیح الجنان دخل و تصرّف کند.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 36)
حدیث کساء، از نظر همۀ مفسّران شیعه و... / ش64 قطره 3
حدیث کساء، از نظر همۀ مفسّران شیعه و...
همۀ مفسّران شیعه و بسیاری از مفسّران اهل سنّت ـ به استناد شواهد و قراین و روایات فراوانی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله ، حضرت علی علیه السلام، امام حسن، امام حسین، امام سجّاد و دیگر امامان علیهم السلام، و نیز امّ سلمه، عایشه، ابو سعید خدری، ابن عبّاس و دیگر اصحاب ـ اعتقاد راسخ دارند که آیۀ تطهیر در شأن اصحاب کساء ـ حضرت محمّد صلّی الله علیه و آله، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام ـ نازل شده است و منظور از اهل بیت آنانند. تنها پرسشی که به ذهن می آید، این است که چگونه در میان بحث از وظایف همسران پیامبر صلّی الله علیه وآله مطلبی گفته شده است که شامل همسران پیامبر نیست؟ از جمله قرطبی (14 / 183 ـ 184) می گوید: آیات 28 تا 34 سورۀ احزاب، همه دربارۀ زنان پیامبر صلّی الله علیه و آله ، و عطف به یکدیگرند؛ چگونه می شود که آیه ای در میان این آیات منفصل از دیگر آیات گردد و ارتباطی با آنها نداشته باشد؟ در پاسخ به این پرسش جواب هایی وجود دارد؛ از جمله آنکه طبرسی می گوید: این تنها مورد نیست که در قرآن آیاتی در کنار هم قرار دارند که از موضوعات مختلفی سخن می گویند؛ قرآن آکنده از اینگونه موارد است. همچنین در کلام فصحای عرب و اشعار آنان نیز نمونه های فراوانی از این دست دیده می شود (7 / 560). طباطبایی پاسخ دیگری بر این افزوده، و نوشته است: هیچ دلیلی در دست نیست که عبارت «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت ویطهرکم تطهیراً»(1) همراه این آیات نازل شده باشد، بلکه از روایات به خوبی استفاده می شود که این بخش جداگانه نازل گردیده، و به امر پیامبر صلّی الله علیه و آله ، یا هنگام گردآوری آیات قرآن پس از رحلت آن حضرت در کنار این آیات قرار داده شده است (16 / 312).
مفسّران شیعی به اتّفاق بر این عقیده اند که آیۀ تطهیر در شأن پنج تن آل عبا (اصحاب کساء) است؛ از آن میان، می توان به فرات کوفی (ص 121 – 127) ، شیخ طوسی (8 / 339 – 340)، ابوالفتح رازی (4 / 327 – 328) و طبرسی (7 / 559 – 560) اشاره کرد که در تفاسیر خود روایاتی گوناگون از طرق مختلف در مورد حدیث کساء و اختصاص این آیه به اصحاب کساء ارائه کرده اند. طباطبایی اشاره کرده است که از بیش از 70 طرق، حدیث کساء و احادیث دیگر در مورد شأن نزول و مراد از آیۀ تطهیر نقل شده است (16 / 311). در اینجا برای رعایت اختصار این روایات به چند دسته تقسیم می شود:
الف ـ روایات مربوط به حدیث کساء : روایات ناظر به حدیث کساء را مفسّران و محدّثان و متکلّمان شیعی و سنّی به اشکال مختلف و با اندک تفاوتی در متن نقل کرده اند و در برخی از آنها به صراحت شأن نزول و مراد از آیۀ تطهیر و اصطلاح اهل بیت علیهم السلام را پنج تن آل عبا دانسته اند (نک : طبری، 22 / 6 – 7 ؛ بغوی ، 4 / 465؛ قرطبی، 14 / 183؛ ابو حیان، 7 / 231 ؛ ابن کثیر، 5 / 454 – 456؛ سیوطی، 6 / 603 – 604؛ بخاری، التاریخ ... ، 1 (2) / 69 – 70 ؛ ترمذی، 5 / 663؛ حاکم ، 2 / 416، 3 / 146 ؛ ابن عربی ، 3 / 571 ؛ ابن تیمیه، 2 / 117).
ب ـ روایات مؤید حدیث کساء: روایات دیگر از ابو سعید خدری، انس بن مالک، ابن عبّاس، ابوالحمراء و ابو برزه، وارد شده است که پس از ماجرای کساء و نزول آیۀ تطهیر در شأن آنان ، پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله ، مدّت یک ماه، یا 40 روز، یا 6 تا 9 ماه به طور مداوم در هنگام نماز صبح، یا در وقت نمازهای پنجگانه، به در خانۀ علی و فاطمه علیهماالسلام می رفتند و می فرمودند: «السلام علیکم اهل البیت ورحمة الله و برکاته، الصلاة یرحمکم الله» ؛ سپس آیۀ تطهیر را قرائت می کرد (برای نمونه، نک : طبری، 22 / 5 – 6؛ بخاری ، الکنی، 25 – 26؛ احمد بن حنبل، 3 / 259؛ حسکانی، 2 / 11 – 15؛ ابن عربی، 3 / 571 – 572؛ ابن کثیر، 5 / 453؛ سیوطی، 6 / 606 – 607؛ هیثمی ، 9 / 168 – 169 ؛ خوارزمی، 22 – 23).
ج ـ روایات دیگر: روایات دیگری که به حدّ متواتر از اهل سنّت نقل شده است، نیز تأیید می کند که منظور از اهل بیت (علیهم السلام)، پنج تن آل عباست. از آن میان به روایاتی که دربارۀ دو آیه وارد شده است، اشاره می شود:
1- سعد بن ابی وقّاص و دیگران نقل کرده ند که وقتی آیۀ 61 سورۀ آل عمران (3) ـ که به آیۀ مباهله معروف است ـ بر پیامبر صلّی الله علیه و آله نازل شد، آن حضرت بلافاصله ، علی ، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام را خواست و هنگامی که آنان نزد وی حاضر شدند، فرمود: «اللّهمّ هؤلاء اهلی» و سپس برای مباهله به سوی نصاری رفت (احمد بن حنبل ، 1 / 185؛ حسکانی، 1 / 124 ؛ حاکم ، 3 / 150؛ ابن اثیر، 4 / 26).
2- ابو سعید خدری می گوید: وقتی آیۀ 132 سورۀ طه (20) ـ که در آن پیامبر صلّی الله علیه و آله مأمور می شود اهل بیت خویش را امر به نماز خواندن کند ـ نازل شد، پیامبر صلّی الله علیه وآله به مدّت 9 ماه، هنگام نمازهای پنجگانه، به هنگام عبور از کنار خانۀ فاطمه علیهاالسلام می ایستاد و به روایتی به خانۀ علی و فاطمه علیهماالسلام می آمد و می فرمود: «الصلاة ورحمکم الله» و سپس آیۀ تطهیر را قرائت می کرد (طبرسی، 7 / 59؛ سیوطی، 5 / 613؛ آلوسی، 16 / 284؛ حسکانی، 2 / 29؛ خوارزمی، 23)
از مجموع آنچه ذکر شد، می توان نتیجه گرفت که منابع و راویان احادیثی که بر انحصار آیۀ تطهیر و آیات دیگر، به پنج تن آل عبا دلالت می کند، آن قدر فراوان است که نمی توان در آن تردید روا داشت، تا آنجا که در شرح احقاق الحقّ (مرعشی، 3 / 502 – 547 ، 9 / 2 – 91 ) بیش از 70 منبع معروف اهل سنّت در این باره گردآوری شده ، و منابع شیعی در این زمینه بیش از این است.(2)
---------------------------------------------------------
(1) سورۀ احزاب، آیۀ 33 .
(2) دائرة المعارف اسلامی ج 10 ص 466.
حرم ملکوتی حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام/ ش231 قطره 1
بسم الله الرّحمن الرّحیم
حرم ملکوتی حضرت رقیّه خاتون علیهاالسلام
به مناسبت ایّام ولادت حضرت رقیّه خاتون علیهاالسلام مطلب مهمّی را که بیش از صد سال پیش در چند سفرنامه نوشته اند نقل می کنیم قبل از اینکه آن مطلب را بیان کنیم به توضیح نکته ای که دانستن آن مفید است می پردازیم:
نه تنها هیچ کس را نمی توانیم با چهارده معصوم علیهم السلام مقایسه کنیم، بلکه امامزادگان عظیم الشأنی که دارای قدرت ولایی هستند، با همۀ مردم فرق دارند و نباید کسی را با آنان مقایسه کنیم.
همانگونه که چهارده معصوم علیهم السلام قبل از ورود به این عالم دارای قدرت ولایت هستند، امام زادگان عظیم الشأنی که برخوردار از این نعمت هستند، نیز قبل از تولّد و قبل از قدم گذاردن به این دنیا از آن بهره مند هستند، بنابراین کم سن و سال بودن آنان، نقصی به قدرت ولایت آنان وارد نمی کند. اگر ما حضرت رقیّه علیهاالسلام را سه ساله و یا حضرت علی اصغر علیه السلام را شش ماهه می دانیم، به خاطر ورود و ظهور آنان در این عالم از نظر جسمانی آنان است، کم سن و سال بودن آنان نقصی به عظمت قدرت ولایی آنان وارد نمی کنند و می توانند با همان کوچکی ظاهری باب الحوائج باشند و در افراد و اشیاء تأثیر بگذارند.
به این جهت وقتی که ما به زیارت حضرت رقیّه علیهاالسلام مشرّف می شویم باید بدانیم در حضور شخصیّتی هستیم که دارای قدرتی فوق تصوّر ما می باشند.
حسادت عجیب قریش/ ش14 قطره 2
حسادت عجیب قریش
... ... عمر گفت : آن سخن چه بود؟
موضوع را برای او گفتیم تا آنجا که درباره حسد قریش و اینکه گروهی میخواستند ابوبکر را از جانشین کردن عمر بازدارند.
عمر آه سردی کشید و گفت: ای مغیره ؛ مادرت بر سوگ تو بگرید؛ نُه دهم حسد از قریش نیست! که نود و نُه درصد آن از قریش است و در یکصدم دیگر هم که در همه مردم است قریش شریکند! ... ... .(1)
-----------------------------------------------------------------
(1) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 204 .
حسبنا کتاب الله وده ها بار مخالفت با آن/ ش301 قطره 1
حسبنا کتاب الله و ده ها بار مخالفت با آن
در سقیفه باید طبق آیهٔ شریفهٔ «وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ» حضرت أمیرالمؤمنین علیه السلام را انتخاب می کردند که در تمام صفات شباهت به پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله دارند و هم سنخیّت با آن حضرت داشتند، متأسّفانه این آیۀ کتاب الله را کنار گذارده و به قریشی بودن استناد کردند.
وقتی که نفس پیامبر صلّی الله علیه وآله در میان مردم هست اصل و اساس شوری و مشورت دربارهٔ انتخاب وصی و جانشین آن حضرت و ھمچنین تعیین فرد دیگر بدون مشورت نیز معنی ندارد.
بنابراین تعیین فرد دیگری که نفس او نفس رسول خدا صلّی اللہ علیه و آله نیست، چه با مشورت افراد و چه بدون مشورت باطل است.
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام پس از غصب خلافت ساکت ننشستند/ ش312 قطره 1
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام پس از غصب خلافت ساکت ننشستند
پس از جریان سقیفه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ساکت ننشستند بلکه ده ها بار مخالفت خود را با آن اظهار نموده و خلافت را حقّ خود دانسته اند، ولی برای این کار قیام نکردند. باید توجّه داشته باشیم که قیام نکردن به معنای سکوت کردن نیست. دلیل عدم قیام آن حضرت هم عدم یاوران بوده است که خودشان فرموده اند.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از خطبه هاى خود در پيرامون سقيفه مى فرمايند:
فَنَظَرْتُ فَإِذا لَيْسَ لي مُعينٌ إِلّا أَهْلُ بَيْتي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى، وَشَرِبْتُ عَلَى الشَّجى، وَصَبَرْتُ عَلى أَخْذِ الْكَظْمِ، وَعَلى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ.
چون مخالفين خلافت را كه حقّ من بود غصب كردند؛ پس (در كار خويش) انديشه كرده ديدم در آن هنگام به غير از اهل بيت خود ياورى ندارم، راضى نشدم كه آنها كشته شوند، و چشمى كه خاشاك در آن رفته بود بهم نهادم با اينكه استخوان گلويم را گرفته بود، آشاميدم، و برگرفتگى راه نفس (از بسيارى غم و اندوه) و بر چيزهاى تلخ تر از طعم علقم (كه گياهى است بسيار تلخ) شكيبائى نمودم.(۱)
(۱) نهج البلاغه، فيض الإسلام خطبۀ 26 ص 92 .
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ابن ملجم لعنة الله علیه/ ش61 قطره 2
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ابن ملجم لعنة الله علیه
ابوالفرج میگوید: محمّد بن حسین اشنانی و کسان دیگری غیر از او، از قول علی بن منذر طریقی ، از ابن فضیل ، از فطر، از ابوالطفیل برای من نقل کردند که میگفته است:
امیرالمؤمنین علی علیه السلام مردم را به بیعت فراخواند. عبدالرحمان بن ملجم لعنة الله علیه هم برای بیعت آمد. امیرالمؤمنین علیه السلام او را دو یا سه بار رد کرد و سپس دست خود را دراز کرد و عبدالرحمان با او بیعت کرد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او فرمود:
چه چیزی بدبختترین این امّت را از انجام کار خود بازداشته است ؟ سوگند به کسی که جان من در دست اوست بدون تردید این ریش من از خون سرم خضاب خواهد شد.
و سپس این دو بیت را خواند: «کمربندهای خود را برای مرگ استوار کن که مرگ دیدار کننده تو است و چون مرگ به وادی تو فرارسد بیتابی مکن».
ابوالفرج میگوید: برای ما از طرق دیگری غیر از این سلسله اسناد نقل شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام مقرّری و عطای مردم را پرداخت کرد و چون نوبت به ابن ملجم رسید مقرّری او را پرداخت نمود و خطاب به او این بیت را خواند:
من زندگی او را میخواهم و او کشتن مرا میخواهد. چه کسی پوزشخواه این دوست مرادی توست؟(1)
-------------------------------------------
(1) جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: 3 / 249.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و علم حساب/ ش10 قطره 3
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و علم حساب
ابویوسف سیستانی در«شرح التلمسانیة» گوید: از شمار چیزهایی که در تقسیم ارث مورد نیاز است ، علم حساب میباشد و به نسبت قوّت در این فن ، بهتر میتواند قسمتها را بیرون بیاورد و فقیهی که حساب بلد نباشد، این کار را نمیتواند و حداکثر مثلِ عالمی بسیط عمل میکند.
از (ابن) عمر درباره فریضهای پرسیدند، گفت: از سعید بن جُبیر بپرسید که مسأله را مثل من میداند و در حساب قویتر است !
از این روایت برمیآید که عمر، حساب هم بلد بوده! جز اینکه سلف معمولا مسأله را به دیگری حوالت میدادند، و چه بسا مسألهای دور میزد تا باز به اوّلی بازمیگشت .
فخر رازی گفته است : صحابه ، دقایقِ علم حساب و هندسه را نمیدانستند؛ ولی ابن قنفذ قسمطینی نظر او را رد کرده و از قول شعبی میآورد که حسابدانتر از حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام دیده نشده است .
دیگری گفته : حضرت علی علیه السلام وقایع صفّین را از «حمعسق» استخراج میکرد.
از جمله مسائل حضرت علی علیه السلام در حساب آن است که دو مرد با هم نشسته بودند، یکی از آنها پنج گرده نان و دیگری سه گرده داشت . سوّمی سر رسید و با آن دو مشغول خوردن شد و پس از فراغت ، هشت درهم به صاحبان گردهها داد و گفت: به نسبتی که خوردهام تقسیم کنید.
صاحب سه گرده نان گفت : نصف خوراکش از نان من و نصف خوراکش از نان تو بوده است ، پس نصف پول را به من بده . دیگری گفت : به تو سه درهم میرسد.
دعوا نزد حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بردند. آن حضرت فرمود:
به صاحب سه گرده یک درهم و به صاحب پنج گرده هفت درهم میرسد؛ چون از سهم اوّلی ثلث گرده و از سهم دوّمی گرده و ثلث گرده نان خورده است.
صحابه ، علم عقود اصابع را هم به کار میبردند؛ چنانکه مثلا نهادن دو دست بر دو زانو مثل حالت تشهّد، نمایش عدد 55 است. ارقام عربی (هندی) در دوره خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام (سال چهلم هجری) وارد اروپا شد[1] .[2]
---------------------------------------
[1] وفية الأسلاف : 33.
[2] نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 349.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و موالی/ ش51 قطره 4
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و موالی
هنگامی که پیامبر صلّی الله علیه وآله خالد بن ولید را به یمن فرستاد، تا مدّتها کسی اسلام را نپذیرفت . پس از آن حضرت علی علیه السلام را فرستاد و یمنیها ـ که یکی از قبایل معروف آنها «همْدانیان» بودند ـ اسلام را پذیرفتند[1] ، و بعدها در عراق و کوفه به آن حضرت پیوستند.
حضرت علی علیه السلام همیشه از آنها به عنوان یاوران خود یاد میکرد[2] ، تا جائی که در مورد آنان چنین میسرود:
لمّا رأیت الموت موتاً أحمراً عبّأت همْدان وعبّوا حمیراء[3]
هنگامی که مرگ را مرگ سرخ دیدم ، من همْدان را آماده کردم و دشمن قبیله حمیر را.
در هنگامی نیز که حضرت علی علیه السلام از ناحیه عدّهای از سپاهیان خود برای پذیرش صلح مورد فشار قرار گرفت ، همْدانیان آمادگی خود را برای اجرای فرمان آن حضرت اعلام کردند[4] ، و لذا امام علیه السلام در اشعار دیگر نیز آنها را ستوده و میفرماید:
فلو کانت بوّاباً علی باب جنّة لقلت لهمْدان: اُدخلوا بسلام[5]
اگر من کلیددار بهشت بودم ، هر آینه به همدان میگفتم که به سلامت داخل آن شوید.
البتّه تنها همْدان از قبایل جنوب نبود که رهبران[6] آن و بسیاری از افراد آن از شیعیان بودند، بلکه اصولاً یمن یکی از مراکز تشیع به حساب میآمد؛ به طوری که معاویه ، وقتی بُسر بن ارطاة را بدان سوی فرستاد (39 هـ ) به او نوشت: «واقتل شیعة علی حیث کانوا»[7] ؛ «هر کجا شیعه علی علیه السلام هستند آنها را به قتل برسان». کما این که مالک اشتر نخعی از قبیله مذحج یکی از قبایل جنوب از جمله شیعیان حضرت علی علیه السلام بود که بعدها به کوفه آمده و یکی از یاران نزدیک امام گردید.
قاضی نور الله شوشتری نیز مطالبی پیرامون تشیع قبایل «همْدان»، «مذحج»، «ربیعه»، «خزاعه»، «ازد» و «طی» به تفصیل آورده است[8] .
رازی نیز در کتاب «نقض» چنین نگاشته که : شیعه علی علیه السلام از بنیهمدان ، بنی ثقیف ، بنی مراد، بنی مذحج و بنی خزاعه بودند[9] .[10]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . الشيبى ، الصلة بين التشيّع والتصوف : 252. تشيّع ، بعدها نيز در يمن باقى ماند. به طورى كه ابن عبّاس هنگامى كه امام حسين علیه السلام قصد خروج از مكّه را داشت ، عرض كرد: در يمن شيعيان پدرت هستند تو به آنجا برو! انساب الأشراف : 2 / 161 ط محمودى .
[2] . مسعودى ، مروج الذهب : 2 / 379.
[3] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة : 2 / 70 .
[4] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة : 2 / 239 .
[5] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة : 5 / 217، مختصر البلدان : 172، نصر بن مزاحم وقعة الصفين : 274 و 347.
[6] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة : 2 / 15 .
[7] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة : 2 / 6 . و رك : الأغانى : 26616/ و 267 وج 5 ص 11، مروج الذهب : 3 / 22 .
[8] . مجالس المؤمنين : 1 / 130 ـ 140.
[9] . نقض : 367 به تصحيح اوموى .
[10] . تاريخ تشيّع در ايران : 79.
حضرت علی اكبر علیه السلام سزاوارترین فرد برای امامت از نظر معاویه/ ش55 قطره 2
حضرت على اكبر علیه السلام سزاوارترین فرد برای امامت از نظر معاویه
نزد كعبه، حجر اسماعیل است، كه قبر هاجر و اسماعیل در اوست؛ هكذا نزد قبر سیدالشهداء علیه السلام ، مدفن و مزار اسماعیل كربلا، جناب على اكبر علیه السلام است، كه آن بزرگوار در اخلاق حمیده و اوصاف جمیله و صفات پسندیده بى نظیر و در جلالت و بزرگى و خلق و شجاعت، درّ گرانبهاى صدف امامت بود و مشهور است كه: روزى معاویه پرسید از كسانى كه در مجلس او بودند كه: كیست اولى به امامت؟ گفتند: تو. گفت: نه، «بَلْ أوْلَى النّاسُ بِهذَا الأمرِ عَلِی بنُ حُسَینِ بْنِ عَلی، جَدُّهُ رَسُولُ الله صلّی الله علیه وآله وفیهِ شجاعَةُ بَنی هاشِمٍ وَسَخاوَةُ بَنی اُمَیة وزَهْوُ ثَقیفٍ». یعنى: بلكه اولى به امامت، على بن الحسین (علیهماالسلام) (است) كه جد او پیغمبر خداست، و در او جمع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى امیه و بزرگى و فخر و خوشرویى بنى ثقیف. ابوالفرج اصفهانى گوید كه: مراد معاویه از علی بن الحسین، جناب على اكبر علیه السلام است كه به درجه شهادت رسید.[1]
معاویه تصریح کرده که اولی به خلافت نیست ... .
---------------------------------------
[1] . مقاتل الطالبيين: 52 ؛ بحارالانوار: 45 / 45 با تفاوت.
حضرت فاطمهٔ زھرا علیها السلام ابوبکر و عمر را لایق خلافت نمی دانستند/ ش317 قطره 1
حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام ابوبکر و عمر را لایق خلافت نمی دانستند
وقتی که ابوبکر و عمر وارد خانهٔ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام شدند تا از حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام ـ پس از آن ھمه ضرب و شتم و آتش زدن خانه و شھید نمودن حضرت محسن علیه السلامـ عیادت کنند! حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام از آن دو رو برگرداندند و حتّی پاسخ سلام آن دو را ندادند. این رفتار حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام دلیل بر این است که آن حضرت، ابوبکر و عمر را نه تنھا خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله نمی دانستند، بلکه مسلمان نمی دانستند، چون پاسخ سلام مسلمان واجب است.
این گونه رفتار یعنی پاسخ ندادن به سلام کسی که خود را خلیفهٔ مسلمانان می داند، در تاریخ نقل شدہ است.
طبری در تاریخ خود جریان را نقل کردہ است که دلیل بر مطلبی است که ما گفتیم.
ھزاران نفر اطراف خانهٔ عثمان جمع شدہ بودند تا او را از خلافت برکنار کنند و به خاطر ستم ھایی که به مردم وارد کردہ او را از خلافت خلع کنند، عثمان که می دانست اگر از خانه خارج شود و در کنار ھزاران نفر معترض قرار گیرد حتماً کشته خواھد شد، به بالای بام رفت و به مردم سلام کرد؛ ولی حتّی یک نفر از ھزاران نفر جواب سلام او را نداد!(۱)
(۱) طبری می گوید: اشرف علیھم عثمان رضی الله عنه ذات یوم، فقال: السلام علیکم، قال فما سمع أحداً من النّاس ردّ علیه۔ تاریخ الطبری: ۴/ ۳۸۳ .
حضرت، حجّت را بر دشمنان تمام می گرداند/ ش67 قطره 5
حضرت، حجّت را بر دشمنان تمام میگرداند
در روایت بسیار مهمّی امام صادق علیه السلام عصر ظهور را برای همگان واضح و آشکار می کنند .
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
ما من معجزة من معجزات الأنبیاء والأوصیاء إلّا یظهر الله تبارک و تعالی مثلها علی ید قائمنا لإتمام الحجّة علی الأعداء.[1]
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: هیچ معجزهای از معجزات پیامبران و اوصیاء ایشان صادر نشده مگر آنکه خداوند مانند آن را به دست قائم ما ظاهر میسازد برای این که حجّت را بر دشمنان تمام گرداند.
یکی از معجزاتی که توسّط رسول خدا صلّی الله علیه وآله واقع شد شقّ القمر است.
آنگاه که این گونه معجزات به وسیلۀ امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف واقع شود، بر همۀ دشمنان اتمام حجّت می شود و علاوه بر آن سبب ایمان آوردن بسیاری از مردمان عصر ظهور می شود.
------------------------------------------------------------------------
[1] اربعین خاتون آبادی : 67، إثبات الهداة : 7 / 357.
حقّ عزل و نصب! / ش170 قطره 1
حقّ عزل و نصب!
اگر مردم حقّ دارند بعد از پيغمبر براى خود، خليفه و جانشين تعيين كنند آيا اختيار عزل او را نيز دارند؟ يا چنين اختيارى ندارند؟ يعنى فردى را كه تعيين نموده اند اگر دست به هر گونه بدعت و خيانتى بزند بايد كارهاى او را پذيرفته و با همۀ ظلم و ستم هائى كه انجام مى دهد او را جانشين و خليفۀ خدا دانسته و با احترام به او بنگرند؟ و يا مى توانند او را رها نموده و ديگرى را انتخاب كنند؟
اگر مردم حقّ انتخاب حاكم را دارا مى باشند حقّ عزل و بركنارى او را نيز بايد داشته باشند و اگر حقّ كنار گذاردن او را ندارند حقّ انتخاب او را نيز ندارند.
زیرا هیچ آیه ای از آیات قرآن دلالت ندارد که مردم حقّ انتخاب خلیفه را دارند ولی حقّ عزل او را هر چند فردی بی کفایت باشد، ندارند.
بديهى است از نظر عقل هر گاه مردم عدم كفايت و يا آلودگى كسى را كه انتخاب نموده اند، ديدند، مى توانند ديگرى را به جاى او نصب كنند، زيرا كه انتخاب حاكم و عزل او هر دو وابسته به هم هستند و با يكديگر در ارتباط مى باشند.
زیرا وقتی که انتخاب خلیفه مردمی باشد نه الهی، و همانگونه که مردم حق انتخاب او را دارند حق عزل او را نیز باید دارا باشند.
با اين بيان چرا مردم ابوبكر و عمر را كه بارها و بارها بى كفايتى وعدم لياقت خود را براى حكومت اظهار نموده بودند كنار نزدند و كرسى حكومت را به دست اهلش نسپردند؟!
حال كه مردم در صدر اسلام، اين اشتباه را مرتكب شده و همچنان به حكومت اين گونه افراد تن در دادند، چرا پس از هزار و چهار صد صال مردمى كه در مسير جهش عقلی و تكامل جهانى قرار گرفته اند، بر حكومت آنان صحّه گذاشته و براى آن احترام قائل شوند؟
آيا اين گونه طرز تفكّر تقليد كوركورانه از عقايد گذشتگان نيست؟ آيا اين گونه عقيده، مرده پرستى، قوم گرائى و پذيرفتن افكار و عقايد بر اساس نژاد و قوميّت - نه بر اساس حقيقت و واقعيّت - نمى باشد؟!
آيا كسى كه خود اظهار كرده است «أقيلوني، مرا واگذاريد»، هنوز بايد عدّه اى از مردم او را لايق حكومت و جانشين پيغمبر خدا صلّی الله علیه وآله بدانند؟!
ابوبكر و عمر بارها عجز خود را از حكومت بر مردم اظهار نموده و عدم قدرت و توانايى خود را براى اداره امور مردم بيان كرده اند. اين حقيقت را علماء اهل سنّت در كتاب هاى خود ذكر نموده اند. (1)
با اين همه! آيا بايد آنان را خليفه و جانشين رسول خدا صلّی الله علیه وآله دانست؟!
(1) در اين باره رجوع كنيد به الغدير: 7 / 118 از طبقات أبي سعد: 3 / 151، تاريخ طبرى: 3 / 210، و همچنين در الغدير: 7 / 80 از شرح ابن أبي الحديد: 1 / 134 و 2 / 20.
حقّ عظیم بر خلائق/ ش15 قطره 3
حقّ عظیم بر خلائق
طبق روایت وارده مقصود از جریان کربلا برای شامیان ـ که از نقشههای یهود و نصارا کمک میگرفتند ـ نابود ساختن امامان شیعه بوده است تا مسأله ظهور امام زمان عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف تحقّق نپذیرد و همۀ پیشگوییهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله مخالف با واقع شود.
بدیهی است کسانی که وجودشان مانع چنین طرحی شد حقّ عظیمی بر جهان خلقت دارند که به خواست خداوند باعث ادامۀ راه امامت شدند. از آنان میتوان حضرت ابوالفضل علیه السلام، و حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه سلام الله علیها را نام برد.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 670
حکم قتل افراد شوری/ ش206 قطره 1
حکم قتل افراد شوری
عمر دربارۀ افراد شوری تصریح کرده است که این افراد سزاوارترین افراد برای خلافت هستند. او با اینکه به این مطلب تصریح کرده است می گوید اگر آن ها تا سه روز موافقت بر فردی نکردند همۀ آن ها را بکشند. آیا این دیکتاتوری به تمام معنی نیست. تعیین وقت کردن برای افرادی که همۀ آن ها به گمان عمر سزاوار خلافت هستند و دستور به کشتن آن ها اگر از وقت تعیین شدۀ آن ها بگذرد ، برای همگان واضح است که دلالت بر استبداد طلبی و دیکتاتور بودن عمر است، او می توانست بگوید: این افراد هر چه زودتر فرد لایق تر به گمان خود را ، انتخاب کنند، بدون آنکه تحدید وقت نموده و سه روز را برای این کار معیّن کند.
این نکته که دستور عمر حتماً باید سه روزه انجام شود و در زمان بیشتر انجام نشود وگرنه آن ها باید کشته شوند، دلیل واضح بر استبداد و دیکتاتور بودن اوست آیا اگر این کار که سه روز برای آن انجام شده سه روز و نیم می شد، باید شش نفر که به گمان او همۀ آن ها برای خلافت شایسته بودند کشته شوند؟!
در صورتی که عمر نه تنها به ریختن خون شش نفر از کسانی که به نظر او سزاوار خلافت بودند راضی بوده، بلکه به آن دستور داده است، با سایر ملّت چگونه رفتاری داشت است.
دقّت در زندگی عمر برای همگان روشن می سازد که عمر تا چه روش دیکتاتوری و استبدادی را بالاخص برای غیر عرب و همچنین برای زنان اعمال کرده است.
دقّت در این مطلب لازم است که دستور عمر به کشتن شش نفر افراد شورای یک تحدید محض نبوده است، بلکه او واقعاً دستور قتل آنان را صادر کرده بود و جالب توجّه است که نحوۀ کشتن آن ها را نیز به عبدالله دستور داده بوده است که پنجاه نفر شمشیر به دست به افرادی که در شوری شرکت دارند و همه غیر مسلّح بودند، حمله کرده و آنان را به قتل برسانند.
حکمی که در قرآن وجود دارد نیازی به مشورت یا تعیین مردم ندارد/ ش307 قطره 1
حکمی که در قرآن وجود دارد نیازی به مشورت یا تعیین مردم ندارد
موضوعاتی که حکم آن در قرآن وارد شدہ نیازی به مشورت ندارد، ھمانگونه که امیرالمؤمنین علیه السلام این مطلب را به طلحه و زبیر فرمودند(۱) بنابراین چون حکم و شرائط خلیفهٔ الھی در قرآن بیان شدہ، نیازی به مشورت یا تعیین خلیفه در سقیفه نبودہ است.
(۱) جلوۂ تاریخ : ۳/ ۳۵۱۔
حکومت بنی امیه با بول عبدالملک از میان رفت/ ش40 قطره 4
حکومت بنی امیّه با بول عبدالملک از میان رفت
آوردهاند که دولت بنیامیّه به ریختن بولی از هم پاشید. بیان این مقال آن که مروان الحمار که آخرین جبابره آن فراعنه است چون در کنار آبی در شهور سنۀ اثنتین و ثلاثین و مأة با لشکر سفّاح عبّاسی مقابل شده در حین تسویه صفوف از اسب فرود آمده به قضاء حاجت نشست اسبش گریخته در میان لشکر اوفتاد و مردم را گمان آن شد که مگر او را کشتهاند لاجرم لشکری چنان که در تصوّر نمیگنجید دست از هم داده و پراکنده و پریشان گشتند. مروان حکم که آن حال مشاهده کرد سراسیمه گشته بر زبان آورد که إذا تمّت المدّة لم تنفع العدّة و آن در میان عرب مثل شده ذهبت الدولة ببوله.[1]
----------------------------------------------------------------------------
[1] . تاريخ نگارستان : 25.
حکومت جهانی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه/ ش40 قطره 5
حکومت جهانی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه
در حکومت جهانی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه، سراسر جهان خرسندی و خشنودی همۀ مردمان جهان را فرا میگیرد به گونهای که هیچ گونه فرد ناراضی و ناراحت از حکومت وجود ندارد و جامعۀ بشریّت در آن زمان از هر گروه قبیله و از هر نژاد و ملّت از حکومت عدلِ الهی آن حضرت خشنود و خوشحالند، و در کمال خرسندی به حیات تازه و زندگی پیشرفتهای که سراسر جهان را فرا گرفته است ، ادامه میدهند.
خشنودی ، خوشحالی و خرسندی که در آن عصر همۀ مردمان جهان را فرا میگیرد، اختصاص به پهنۀ گیتی ندارد بلکه افراد دیگری که در کرات دیگر و آسمان زندگی میکنند، از حکومت عدالت گستر حضرت بقیّة الله الأعظم ارواحنا فداه مسرور و خشنود میباشند.
حكومت جهانی امام عصر علیه السلام/ ش38 قطره 1
همه ايمان مىآورند
حكومت جهانى امام عصر علیه السلام
آيۀ چهارم: قال الله تعالى في سورة النساء:
(وَإِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً)(1).
نيست از اهل كتاب، مگر آن كه البتّه به او ــ يعنى عيسى عليه السلام ــ پيش از مردنش ايمان آرد و در روز قيامت بر ايشان گواه مىباشد.
على بن ابراهيم در تفسير(2) خود از شهر بن حوشب روايت كرده كه گفت: حجّاج مرا گفت: اى شهر! در كتاب خداى آيه اى است كه مرا وامانده نموده. گفتم: اى امير! آن كدام آيه است؟ گفت: قول خداى تعالى (وَإِن مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ...)، الخ. سوگند به خداى! كه فرمان دهيم يهود و نصارا را گردن زنند و به گوشه چشم، نگران آن ها شوم. پس نمى بينم كه در لب خود حركت دهند تا بميرند. گفتم: اصلح الله الإمير! معنى آن نه چنان است كه امير پنداشته. گفت: چگونه است؟
گفتم: به درستى كه عيسى عليه السلام پيش از قيامت از آسمان فرود آيد، پس اهل ملّتى از يهود و غير يهود باقى نماند، جز اين كه پيش از مردنش به او ايمان آورند و او پشت سر حضرت مهدى عليه السلام نماز گزارد. گفت: ويحک(3) از كجا اين مطلب را مى گويى؟
گفتم: محمّد بن على بن الحسين عليه السلام مرا به آن حديث كرده. گفت: «جئت بها والله من عين صافية» سوگند به خداى! كه اين معنى را از سرچشمۀ صافى اخذ كرده و آوردهاى.(4)
(1) سورۀ نساء، آيۀ 159.
(2) تفسير القمّى: 1 / 158 و نيز ر . ك: بحارالانوار: 9 / 195؛ وج 14 / 439؛ وج 53 / 50.
(3) ويحك: واى بر تو!
(4) العبقرى الحسان : 1 / 16.
حكومت جهانی/ ش40 قطره 1
حكومت جهانى
بسم الله الرحمن الرحيم
هر ملّتى ناگزير از داشتن دولتى است كه اجتماع را از هرج و مرج نجات داده و از امنيّت و آرامش نسبى برخوردار سازد، گرچه اين دولت از اجراء عدالت و گسترش آن ناتوان باشد.
پس وجود دولت و حكومت در ميان مردم براى برطرف كردن هرج و مرج ضرورى و لازم است.
امّا آنچه از نظر حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام نه تنها لازم بلكه واجب است، وجود دولت عدالت گستر مىباشد كه بتواند عدل و داد را در ميان مردم اجرا نمايد و سيطرۀ عدالت را در ميان مردم به جهان بگستراند.
جنگ و ستيز و پيكار در صورتى پسنديده است كه براى اصلاح جامعه جز آن راه ديگرى وجود نداشته باشد، مانند جنگ در آغاز ظهور با ناپاكانى كه به هيچ روى نمىخواهند عدل و عدالت بر جهان حكومت كرده و بساط ظلم و جنايت از صفحۀ گيتى ريشه كن شود.
بديهى است اينگونه كافران كه به مقابله و جنگ بر مىخيزند، با تيغ آبدار و شمشير خونبار نابود شده وبه سزاى اعمال ننگين خود مى رسند؛ ولى افرادى كه تا آغاز ظهور حقّ و حقيقت را نپذيرفتهاند البته نه به خاطر عداوت با آن، بلكه چون حقيقت براى آنان واضح و روشن نشده از پذيرش آن خوددارى كرده اند، اولاً چه نيازى به جنگيدن با آنان وجود دارد، ثانياً چه نتيجهاى از كشته شدن آنان به دست مىآيد. در صورتى كه مىتوان آن ها را بدون جنگ و خونريزى و با نشان دادن نور حقّ و حقيقت، به راه راست هدايت نمود.
حكومت يا خلافت؟/ ش210 قطره 1
حكومت يا خلافت؟
آنچه مسلّم است اين است كه ابوبكر و عمر پس از پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله حكومت را بدست گرفتند نه خلافت را و اختلاف ميان شيعه و سنّى در اين است كه آنان به عنوان خلافت و جانشينى پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله بر مردم حكومت نمودند؟ يا سلطه و حكومتى را كه آن ها بدست آوردند ارتباطى به جانشينى آنان به جاى حضرت رسول صلّی الله علیه وآله نداشته است یعنی آن ها به اسم خلافت؛ حکومت را به دست گرفتند و هیچگونه خلافتی از رسول خدا صلّی الله علیه وآله نداشتند.
بنابر عقيده شيعيان حكومت آنان غاصبانه و بر اثر زور و ستم و پايمال نمودن حقّ خليفۀ واقعى يعنى حضرت علىّ بن ابى طالب عليهما السلام بوده است، ولى اهل تسنّن مى گويند آن ها خليفه و جانشين پيغمبر بوده اند نه غاصب خلافت.
براى روشن شدن اين حقيقت كه آیا آن ها خليفه و جانشين پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله بوده اند يا نه؟ به اين نكته توجّه كنيد:
از نظر عقلى هميشه بايد ميان رهبر و ميان خليفه و جانشينِ پس از او تابعيّت و سنخيّت وجود داشته باشد و يا با تعيين حاكم قبلى بر حكومت رسيده باشد تا عرفاً حاكم بعدى جانشين او شمرده شود، وگرنه حاكم بعدى جانشين و خليفه حاكم قبلى نيست و فقط حكومت و رهبرى بر مردم را پس از حاكم اوّل بدست آورده است! و عنوان خلافت و جانشينى بر حاكم بعدى به هيچ عنوان بر او صادق نيست.
بنابر اين، اگر نه حاكم قبلى فرد بعدى را تعيين كرده باشد و نه تابعيّت و سنخيّتى ميان آن ها وجود داشته باشد، در اين صورت چگونه مى توان حاكم دوّم را جانشين و خليفه حاكم اوّل دانست؟!
به عنوان مثال اگر شخصى به خاطر رأى مردم قدرت و حكومت را به دست آورد، آيا مى توان گفت كه وى خليفه رئيس جمهور قبلى است؟
بديهى است نه، مخصوصاً اگر از نظر افكار و كردار تفاوت هاى فراوانى با او داشته باشد.
ابوبكر و عمر و عثمان نيز با تعيين پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله به خلافت نرسيدند، بلكه با بدعت هاى فراوانى كه انجام دادند به مخالفت با آن حضرت پرداختند، مخصوصاً روش خشن و ظالمانه اى كه نسبت به اهل بيت پيغمبر صلّی الله علیه وآله بكار بردند؛ و تا آنجا كه توانستند به ايذاء واذيّت و ظلم و ستم به حضرت اميرالمؤمنين و حضرت فاطمۀ زهرا عليهما السلام و ساير اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام پرداختند.
اگر شخصى خاندان رئيس جمهور قبل را مورد ستم و آزار قرار داده و به خانۀ آن ها هجوم برده و آن را به آتش بكشد و با تازيانه و غلاف شمشير به دختر او حمله ور گشته و سبب سقط فرزند او شده و با سيلى و تازيانه صورت و پيكر او را كبود كند، آيا از نظر افراد فهميده چنين شخصى خليفه و جانشين رئيس جمهور قبلى است و يا معاند و مخالف وى مى باشد؟!
علاوه بر همۀ اينها ابوبكر و عمر و بعضى از افراد ديگر كه در رسيدن آن ها به حكومت نقش مؤثّرى داشتند در آخر عمر خود كلماتى گفته اند كه دليل بر آن است كه آن ها نسبت به كارهائى كه در مدّت حكومت خود انجام داده اند خود را سخت مقصّر مى دانند! آيا خليفۀ پيغمبر كسى است كه در آخر عمر خود را سخت در اشتباه مى بيند يا كسى است كه مى گويد: «فزت وربّ الكعبة».
بنابراين چون آن ها حاكم پس از پيغمبر شدند نه آنكه خليفه آن بزرگوار باشند، حكومت آنان الهى نبوده است بلكه نه تنها الهى نبوده كه مردمى نيز نبوده است، زيرا همان گونه كه حكومت آنان به تصريح پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله نبوده است، همان گونه ثابت كرديم اجماع مردم نيز در آن وجود نداشته است.
علاوه بر همه اينها اگر به خاطر جريان سقيفه ابوبكر خليفه مسلمين بوده و احترام او بر همه لازم است چرا عمر كه نزديكترين فرد به او بوده است و از بنيانگذاران سقيفه است كاملاً به او بى اعتنائى نموده و ارزش براى حرف او قائل نبوده است. مگر عمر نامۀ فدك را كه ابوبكر نوشته بود از حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نگرفت و آب دهان بر او نينداخت و او را پاره نكرد؟
اهانت او به ابوبكر در موارد متعدّد رخ داده است و اهل تسنّن در كتاب هاى خود آن ها را نوشته اند!
در صورتى كه عمر براى ابوبكر ارزش قائل نيست و به او توهين مى كند آيا بر ديگران لازم است احترامى براى او قائل شوند؟!
اگر ابوبكر خليفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبوده است چرا پس از هزار و چهار صد سال ما به او احترام بگذاريم و از او تجليل كنيم و توهين به او را حرام بدانيم و اگر خليفه و جانشين رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است چرا عمر به او بى اعتنائى نموده و توهين مى كرد؟!
شروع حرف « خ »
خطاب حضرت فاطمهٔ زھرا علیها السلام به انصار، شما می توانید حکومت سقیفه را واژگون کنید/ ش325 قطره 1
خطاب حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام به انصار، شما می توانید حکومت سقیفه را واژگون کنید
حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام به انصار مىفرمايد: در شما استعداد قيام عليه حكومت جائر وجود دارد:
ولكُمْ طاقةٌ بِما أُحاول، و قوّةٌ على ما أَطلب و أُزاول ... وأنتم ذوو العَدد والعُدّة، وعندكم السلاحُ والجُنّة؛ اينك در شما نيروى قيام براى برانداختن حكومت جائر و غاصب موجود است؛ زيرا شما كه پيرامون بنيانگذار اسلام را گرفتيد، هم اكنون لازم است اطراف وجود امتدادى او (مولاى متقيان) را بگيريد و تا كار را تمام نكرده و صحنۀ اسلام را از لوث وجود منافقان پاك نكردهايد، اسلحه را زمين نگذاشته و آرام نگيريد. از طرف شما انصار، جنگ آزموده و در صحنههاى حسّاس نبرد بودهايد. حال آن همه تحمّل رنج و مشقّت در زير فرمان ما چه شد؟
لانَبْرَحُ وتَبرحُون نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمرُونَ؛ كار ما فرماندهى و كار شما فرمانبردارى بود، كجا رفت آن مجاهدتها و آن جان فشانىها كه در نتيجهاش با گردش آسياب اسلام، كفر به خاموشى گراييد؟ اكنون هم همان زمينۀ شرك و كفر به صورت اسلام جلوهگرى مىكند. پس موجبات قيام و انقلاب كاملاً موجود است.
۱۔ شرح خطبۀ حضرت زهرا علیها السلام: ۵۵۷.
خطبههای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش27 قطره 3
خطبههای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
در اواخر قرن سوّم، شمار خطبههای منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نزدیک به چهارصد عدد بوده است. نیم قرن بعد این رقم را 480 نوشتهاند. تعدادی از راویان متقدّم حدیث ، مجموعههایی از خطبههای آن حضرت تدوین کرده بودند، از آن جمله : زید بن وهب جُهَنی (اواخر قرن اوّل)، مَسْعدة بن صَدَقة عبدی (اواخر قرن دوّم)، اسماعیل بن مهران سکونی (زنده در 224)، صالح بن ابی حمّاد رازی (میانه قرن سوّم)، عبدالعظیم بن عبدالله حسنی (م 252).
عدّهای دیگر، ابوابی را در آثار خود به خطبهها، نامهها و کلمات منقول از حضرت اختصاص دادهاند. از آن میان ، مورّخان متقدّمی مانند محمّد بن عمر واقدی (م 207)، علی بن محمّد مدائنی (م 225)، احمد بن محمّد بن عبدربّه (م 328) و عبدالعزیز بن یحیی جَلُودی (م 332). همچنین شماری دیگر به تدوین نامههای آن حضرت پرداختهاند، مانند ابراهیم بن محمّد ثقفی (م 283).
کهنترین اثر باقیمانده از نوع اوّل ، نهج البلاغه مجموعهای گزیده از خطبهها، نامهها و کلمات قصار منسوب به امام علی علیه السلام است که به وسیله محمّد بن حسین موسوی شریف رضی (م 406) در سال 400 تألیف گردید. بسیاری از محتویات این کتاب، در منابع پیشین آمده است که به برخی از آن منابع، در خود نهج البلاغه هم اشاره میشود. اخیراً شماری کتاب با جستجو در منابع متقدّم ، به مستندیابی محتویات نهج البلاغه پرداختهاند. آخرین اثر از این نوع ، کتاب مدارک نهج البلاغه رضا استادی میباشد (قم ، 1396).
یک چاپ اخیر نهج البلاغه (با تحقیق جعفر الحسنی ، قم ، 1419) مشتمل بر بخشی درباره منابع محتویات نهج البلاغه (صص 591 ـ 621) است . در موارد اندکی برخی کلمات که در منابع متقدّم به دیگر اشخاص منسوب بوده ، در نهج البلاغه به نام امیر مؤمنان علیه السلام آمده ظاهراً بر پایه منابع کهن دیگری که برجای نمانده است.
ابن تیمیه و ذهبی تردیدهایی درباره اصالت بسیاری از محتویات نهج البلاغه ابراز کردهاند. ابن خلکان هم «در وفیات: 3 / 313» همین رویه را پیشه کرده است ، گرچه خود در جای دیگر (همان : 5/8) بدون هیچ مشکل و ایرادی از آن نقل میکند. خطیب (جامع : 2 / 161) خطبههای منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را که به ملاحم و فتن مربوط است، ساختگی میداند. برخی از نمونههای این قبیل خطبهها در نهج البلاغه آمده است.
نهج البلاغه با چاپهای فراوان و نسخههای خطّی متعدّدی از قرن پنجم به بعد در دسترس میباشد. برای فهرستی از نسخههای پیش از قرن دهم بنگرید: مجلّه تراثنا (چاپ قم) (مقاله سید عبدالعزیز طباطبائی با عنوان فی رحاب نهج البلاغه): ش 5 / 25 ـ 102، ش 7 ـ 8 / 13 ـ 36، ش 29/7 ـ 25.
یک تحقیق اخیر، با عنوان «نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة» (چاپ دوّم ، تهران ، 1998) از محمّدباقر محمودی ، در تلاش است تا خطبهها، نامهها و کلمات منسوب به امیر مؤمنان علیه السلام را که در «نهج البلاغه» نیامده ، جمعآوری کند.[1]
-------------------------------------------------
[1] ميراث مكتوب شيعه از سه قرن نخستين : 37.
خطبۀ مهمّ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیرامون سقیفه/ ش130 قطره 1
خطبۀ مهمّ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیرامون سقیفه
ابن ابی الحدید می گوید: از ابوجعفر يحيى بن محمّد علوى نقيب بصره هنگامى كه اين خطبه را پيش او مى خواندم پرسيدم: منظور على علیه السلام از اين سخن كه مى فرمايد: «خلافت چيز برگزيده اى بود كه نفس هاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفس هاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت» چيست؟ و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است: «شما را از خلافت كنار زدند و حال آنكه شما به آن سزاوارتريد» كيستند؟ آيا منظور روز سقيفه است يا روز شورا؟
ابوجعفر ـ كه خداى رحمت كند ـ با آن كه شيعه و مرد علوى بود مردى با انصاف و سخت خردمند بود، گفت: مقصود روز سقيفه است.
گفتم: دل من به من اجازه نمى دهد كه اصحاب پيامبر صلّی الله علیه وآله را چنين تصوّر كنم كه با پيامبر صلّی الله علیه وآله مخالفت و نص را رد كنند و ناديده بگيرند.
گفت: من هم روا نمى دارم كه به پيامبر صلّی الله علیه وآله نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد و حال آنكه هيچگاه از مدينه بيرون نمى رفت مگر آنكه اميرى بر آن مى گماشت، و اين كار در حالى صورت مى گرفت كه پيامبر صلّی الله علیه وآله زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود، چگونه ممكن است براى پس از مرگ كه قادر به جبران آنچه پيش بيايد نيست كسى را امير نكند؟!
سپس گفت: هيچكس از مردم در اين كه پيامبر صلّی الله علیه وآله خردمند و كامل عقل بوده است ترديد ندارد؛ عقيده مسلمانان كه درباره او معلوم است؛ يهوديان و مسيحيان و فلاسفه هم چنين گمان دارند كه او حكيمى در حكمت تمام است و داراى انديشه اى استوار، ملّتى را بر پا ساخته است و دين و آيينى فراهم آورده است و با عقل و تدبير خويش پادشاهى بزرگى را بنا نهاده است، و اين مرد خردمند كامل، خوى و غريزه اعراب را نيكو مى شناخته و خونخواهى و كينه توزى آنان را، هر چند پس از سال هاى دراز باشد، مى دانسته است كه هر گاه كسى مردى از خاندانى از قبيله را بكشد، اهل و خويشاوندان و نزديكان مقتول در جستجوى قاتل بر مى آيند تا او را بكشند و انتقام خون خويش را بگيرند و اگر به خود قاتل دست نيابند برخى از نزديكان و افراد خانواده قاتل را مى كشند و اگر به هيچيك از آنان دست نيابند فرد يا گروهى از قبيله قاتل را مى كشند هر چند از نزديكان قاتل نباشند و اسلام اين سرشت و خوى آنان را كه در طبيعت ايشان استوار بود چندان تغيير نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقى بود.
پس چگونه ممكن است شخص عاقل تصوّر كند كه پيامبر صلّی الله علیه وآله يعنى آن شخص عاقل كامل - كه اعراب و به ويژه قريش را سوگوار كرده است، كسى كه او را در ريختن آن خون ها و كشتن آنان و برانگيختن كينه ها يارى داده و نزديكترين پسر عمو و داماد اوست و پيامبر صلّی الله علیه وآله به خوبى مى دانسته است كه او هم به زودى مانند ديگر مردم خواهد مرد ـ پسر عموى خود را به حال خود رها كند در حالى كه دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد كه پيامبر صلّی الله علیه وآله از شدّت محبّت و دلبستگى، آن دو را همچون پسران خويش مى دانسته است.
آيا درست است كه او را پس از خود حاكم قرار ندهد و او را به جانشينى خود نگمارد و بر خلافت او تصريح نكند؟ مگر آن خردمند كامل نمى دانسته است كه اگر على و همسر و پسران او علیهم السلام را به حال خود و به صورت رعيّت و مردم عادّى رها كند خون هاى ايشان را پس از خود در معرض ريختن قرار داده است؟ بلكه در آن صورت خودش موجب كشته شدن و هدر رفتن خون ايشان خواهد بود؛ زيرا آنان پس از رحلت پيامبر محفوظ نخواهند بود و لقمه اى براى خورندگان و صيدى براى درندگان اند كه مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقام جويانه خود در مورد ايشان خواهند رسيد.
حال آنكه اگر حكومت را در ايشان و كار را به دست آنان قرار دهد، با آن رياست، خون و جان ايشان را محفوظ داشته است و بدان وسيله مردم را از تعرّض به آنان بازداشته است، و اين كار با تجربه و دقّت نظر در موارد ديگر هم معلوم مى شود.
به عنوان مثال: نمى بينى اگر پادشاه بغداد يا جاى ديگرى مردم را كشته و سوگوار كرده باشد و در دل هاى آنان كينه هاى بزرگ نسبت به خود برانگيخته باشد و براى پس از خود كار فرزندان و ذريّه خويش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد كه پادشاهى از ميان خود برگزينند و يكى از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد ديگر رعيّت رها كند! بديهى است بقاى فرزندانش پس از او اندك خواهد بود و به سرعت هلاك مى شوند و مردم كينه توز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم مى برند و ايشان را مى كشند و تار و مار مى كنند، و حال آنكه اگر آن پادشاه يكى از پسران خويش را براى پادشاهى معيّن كند و ويژگان و خدمتكاران و بردگان او به حفظ كار فرزندش قيام كنند خون آنان و خويشاوندانشان محفوظ مى ماند، و به سبب اهميّت سلطنت هيچيك از مردم به آنان دستيارى نمى كند و ابهّت پادشاهى و نيروى سالارى و پاسدارى امارت مانع از آن خواهد بود.
آيا گمان مى كنى و چنين مى بينى كه اين موضوع از نظر رسول خدا صلّی الله علیه وآله پوشيده مانده و از خاطرش رفته است؟! يا دوست مى داشته است كه ذريّه و افراد خاندانش پس از او ريشه كن و درمانده شوند؟! در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به حضرت فاطمه علیهاالسلام كه در نظرش بسيار عزيز و محبوب دلش بوده است كجا مى رود؟
آيا معتقدى كه پيامبر صلّی الله علیه وآله دوست مى داشته است حضرت فاطمه علیهاالسلام را همچون يكى از بينوايان مدينه قرار دهد كه پيش مردم دست نياز برآورد و اين كه اميرالمؤمنين على علیه السلام را كه در نظرش بسيار گرامى و بزرگ بوده و حال او در نظر پيامبر صلّی الله علیه وآله معلوم است همچون ابوهريره دوسى و انس بن مالك انصارى قرار دهد كه اميران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هر گونه مى خواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع كند و بر سرش صد هزار شمشير كشيده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرو نشانند؟ به ويژه كه آنان دوست مى داشتند خون اميرالمؤمنين على علیه السلام را با دهان هاى خود بياشامند و گوشت او را با دندان هاى خود پاره پاره كنند و بخورند؛ چرا كه فرزندان و برادران و پدران و عموهاى ايشان را كشته بود و چندان روزگارى از آن نگذشته بود و هنوز زخم ها بهبود نيافته و بر آن پوست تازه برنيامده بود.
به نقيب ابوجعفر گفتم: همانا در آنچه گفتى نيكو از عهده برآمدى جز اين كه گفتار اميرالمؤمنين على علیه السلام دلالت بر آن دارد كه نصّى در مورد او نبوده است. مگر نمى بينى كه مى فرمايد: «ما از لحاظ نسب والاتريم و وابستگى ما به رسول خدا صلّی الله علیه وآله استوارتر است»؟ و حجّت و برهان را در نسب و شدّت قرب قرار داده است و حال آن كه اگر نصّى بر او شده بود به جاى اين سخن مى فرمود: «و من كسى هستم كه بر من تصريح شده و نام من برده شده است».
خدايش رحمت كند، چنين پاسخ داد: اميرالمؤمنين على علیه السلام پاسخ آن مرد را از همان جهتى كه معتقد بوده و مى دانسته است داده است نه از آن جهتى كه آن را نمى دانسته و به آن معتقد نبوده است. مگر نمى بينى كه مرد اسدى از آن حضرت پرسيده است: چگونه قوم شما، شما را از اين مقام راندند و حال آنكه شما به آن مقام سزاوارتريد؟ و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزّت و خويشاوندى و اين كه در واقع پاره تن پيامبر صلّی الله علیه وآله بوده اند بوده است و آن مرد اسدى به هيچ روى تصوّر وجود نصّ را نمى كرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمى كرده و اگر اين موضوع در انديشه و خاطرش مى بود به اميرالمؤمنين على علیه السلام مى گفت: «چرا مردم تو را از اين مقام كنار زدند و حال آن كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله در مورد تو تصريح فرموده است؟»
او چنين سخنى نگفته بلكه سخنى گفته است كه در مورد همۀ افراد بنى هاشم است و پرسيده است: چگونه قوم شما را از اين كار كنار زدند و حال آنكه شما به اعتبار اينكه هاشمى و نزديكان رسول خداييد به آن سزاوارتر بوديد، و اميرالمؤمنين على علیه السلام پاسخى به او داده است كه مورد نظر اسدى بوده است و فرموده است:
آرى؛ با آنكه ما از ديگران به رسول خدا صلّی الله علیه وآله نزديكتريم اين كار را كردند و پيش از خود ديگرى را بر ما برگزيدند.
اگر اميرالمؤمنين على علیه السلام به او پاسخ مى داد: «آرى؛ با آنكه به من و نام من در زندگى رسول خدا صلّی الله علیه وآله تصريح شده است» پاسخ او را نداده بود كه آن مرد اسدى نپرسيده بود: «آيا در اين مورد بر تو نصّى شده است؟» همچنين نپرسيده بود: «آيا رسول خدا صلّی الله علیه وآله در مورد خلافت كسى تصريح فرموده است يا نه؟» بلكه پرسيده بود: «چرا قوم، شما را از حكومت كنار زدند و حال آنكه شما به معدن و چشمه دين ازآنان نزديك تر بوديد؟»، و اميرالمؤمنين علیه السلام به او پاسخى كه منطبق سئوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر براى او تصريح به نصّ مى كرد و باطن امر را با تفصيل براى او نقل مى كرد او از اميرالمؤمنين على علیه السلام رويگردان مى شد و آن حضرت را متّهم مى كرد و سخنش را نمى پذيرفت و به تصديق گفتارش كشيده نمى شد و در تدبير كار مردم و رهبرى سزاوارتر است به گونه اى پاسخ داده شود كه موجب رويگردانى و طعنه نگردد.(1)
(1) نهج البلاغه ابن ابی الحدید، خطبۀ 163، جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 331 .
خلافت به معنای ادامه راہ پیامبر صلّی الله علیه وآله است یا مخالفت با آن/ ش248 قطره 1
خلافت به معنای ادامۀ راہ پیامبر صلّی الله علیه وآله است یا مخالفت با آن
در جریان غدیر هیچ یکی از اهل بیت علیهم السلام و بنی هاشم و صحابهٔ خاص رسول خدا صلّی الله علیه وآله مورد ضرب و شتم قرار نگرفتند امّا در سقیفه و پیامدهای آن، اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله و افرادی مانند جناب مقداد مورد ضرب و شتم قرار گرفتند که با سفارش رسول خدا صلّی الله علیه وآله ھیچگونه مناسبت نداشت. آیا خلافت به معنای آزادی در ھر کاری است که بخواھند انجام دھند یا باید به سفارشات رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل کنند؟
خلافت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به دستور خداوند است/ ش308 قطره 1
خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به دستور خداوند است
طبق آیهٔ شریفۀ: «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»(۱) «از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، منطقش جز وحی که [به سویش] فرستاده میشود نیست» حضرت رسول اکرم صلّی اللہ علیه و آله خطبهٔ غدیر را طبق وحی الھی انجام دادہ اند و ھیچ کس حقّ مخالفت با آن و کنار گذاردن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را از خلافت ندارد؛ بنابراین اصل تشکیل سقیفه اشتباہ بودہ و مخالفت با این آیهٔ شریفه و آیات دیگر است.
این آیهٔ شریفه دلیل بر عصمت رسول خدا صلّی اللہ علیه و آله است، پس خلیفه و جانشین آن حضرت نیز باید این چنین باشد، و از ھر گونه اشتباہ دور باشد.
--------------------------------------
(۱) سورۂ نجم، آیات: ۳ و ۴.
خلافت حقّ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. / ش82 قطره 1
خلافت حقّ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است
اگر ابوبکر و عمر و... اهل حلّ و عقد بودند و قدرت تشخیص بهترین فرد را برای خلافت داشتند، چرا چند بار عمر همانگونه که علمای اهل تسنّن نوشته اند گفت: خلافت حقّ علی بوده و از او غصب شده است، اگر عمر می دانست خلافت حقّ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است چرا ابوبکر را به عنوان خلیفه قبول کرد. آیا این کار عمر دلیل بر این است که عمر اهل حلّ و عقد بوده و خوبی و خیر مردم را درک می کرده است؟
خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام در منابع اهل تسنّن/ ش18 قطره 5
خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام در منابع اهل تسنّن
ابن ابی الحدی می نویسد: پیامبر صلّی الله علیه وآله چنین فرموده است :
من و علی چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم آفریده شود نوری در پیشگاه خداوند بودیم ، و چون آدم آفریده شد این نور در او به دو بخش قسمت شد: بخشی از آن منم و بخشی علی است .
این روایت را احمد حنبل در «مسند»، و هم در کتاب «فضائل علی علیه السلام» آورده است . مؤلّف کتاب «الفردوس» هم آن را آورده و در آن چنین افزوده است :
سپس به عبدالمطلب منتقل شدیم ، پیامبری از آنِ من شد، و وصیت از آن علی .[1]
همانگونه که خواندید خلقت نوری اهل بیت علیهم السلام نه تنها در کتب شیعه، بلکه بزرگان علمای اهل تسنّن نیز آن را نقل کرده اند.
بنابراین هیچ کس از مردم نمی تواند خود را در جایگاه کسانی که دارای خلقت نورانیّه هستند قرار دهد و بر مسند خلافت آنان تکیه زند.
------------------------------------------------------------------------------
[1] . جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 305 .
خلیفه ای برای انسان ها و خلیفه ای برای اجنّه و...! / ش185 قطره 1
خلیفه ای برای انسان ها و خلیفه ای برای اجنّه و...!
بر فرض ابوبکر و ... حجّت خدا و خليفه و جانشين رسول خدا صلّی الله عليه وآله بودند، پيغمبر اکرم صلّی الله عليه وآله بر همۀ موجودات عالم ولايت داشتند، و بر جنّ و انس مبعوث شده بودند آيا آن ها هم بر همۀ موجودات ولايت داشتند؟ آيا حتّی برای يک بار اظهار قدرت ولايی کرده اند؟ و يا حتّی برای يک بار از ولايت خود بر همۀ موجودات دم زده اند؟ آيا آن ها خليفۀ رسول خدا بر بنی جان هم بودند؟ اگر بودند چرا هيچ ارتباطی با آن ها نداشتند و اگر ارتباط نداشتند پس خليفۀ رسول خدا بر بنی جان چه کسی بوده، آيا آن ها فقط دارای قسمتی از خلافت بودند چرا نيم ديگر خلافت را رها کرده بودند؟.
آيا ابوبکر فقط خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر انسان ها بود پس خلیفۀ آن حضرت بر سایر تابعین رسول اکرم صلّی الله علیه وآله که بود؟!
آیا ابوبکر خلیفه بر انسان ها بود و شخص دیگری، خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر سایر تابعین آن حضرت بود؟
خلیفه ای که شیطان بر او مسلّط بود/ ش138 قطره 1
خلیفه ای که شیطان بر او مسلّط بود
تعیین خلیفه برای این است که مردم را از گناه و اشتباه بازدارد و آن ها را به راه خدا هدایت کند، در این صورت ابوبکر خود اعتراف می کرد که در وجود او شیطانی وجود دارد که او را آزار می داد، پس چگونه سزاوار خلافت و راهنمایی مردم است.
خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله باید با معارف قرآن آشنا باشد/ ش98 قطره 1
خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله باید با معارف قرآن آشنا باشد
بنا به اعتقاد صحيح همۀ مسلمانان، قرآن كتابى بس عظيم القدر مى باشد كه مسائل مهمّ حياتى و علمى را در قالب الفاظ كوتاه و رموز و اشارات بيان نموده است.
دستيابى به معارف و اسرار قرآن مجيد آن چنان است كه بايد از سوى آگاهان واقعى آن، كه پيغمبر اكرم و اهل بيت او علیهم السلام مى باشند، بيان شود؛ و گرنه پيچيدگىِ رمز و راز قرآن، راه را براى مردمى كه ناآشنا با آگاهانِ معارف و علوم قرآن مى باشند، مى بندد.
پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله به خاطر آشنائى مردم با حقايق و معارف قرآن، آنان را به پيوستگى قرآن و عترت آگاه نمودند و با بيان حديث شريف ثقلين كه شيعه و سنّى به سند متواتر آن را نقل كرده اند، به همۀ مردم جهان اعلام فرمود: تا روز رستاخيز قرآن و عترت به يكديگر پيوسته اند.
با اين بيان اگر كسى ميان اين دو جدايى بيفكند و اهل بيت پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله را رها نمايد، از آثار بلند معنوى و قرآن و آشنايى با معارف عالى آن بى بهره خواهد ماند، و تنها سلمان ها و جابرها بر اثر پيروى كامل از مكتب اهل بيت علیهم السلام مى توانند با اسرار ناشناخته قرآن آشنايى پيدا كنند.
اكنون اين سئوال پيش مى آيد: با طرحى كه در سقيفه ريخته شد و بر اساس آن، پايه جدائى قرآن و عترت، بنيانگذارى شد؛ آيا اين بزرگترين ظلم و ستم به همۀ انسان ها نبود؟
آيا افرادى كه در سقيفه به عنوان مسئلۀ خلافت و رهبرى مردم اجتماع نمودند و ابوبكر را به عنوان خليفه انتخاب نمودند، نمى دانستند كه او در معارف قرآن همچون ديگر مردم است، و با انتخاب وى، دربِ خانه اهل بيت پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله كه قرآن به آنان پيوسته و آنان با قرآن همبستگى دارند، بسته مى شود.
مى دانيم كه قرآن بايد برنامه عملى تمامى مردمان جهان باشد. بنابراين خليفۀ مسلمانان بايد كسى باشد كه آشنائى كامل با ظاهر و باطن قرآن داشته باشد و گرنه چگونه مى تواند آن را كه به تعبير خداوند قول ثقيل و كلام سنگين است: «إِنّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً»(1) براى مردم بيان نموده و به آن عمل نمود.
آيا ابوبكر با قرآن آشنايى داشت؟ اگر آشنايى داشت چرا هيچ گاه چنين مطلبى را اظهار نكرد و چرا در توضيح لغات قرآن دچار حيرت و سركشتگى مى شد و گاه به ناچار در برابر هجوم سئوال هاى مردمان، آنان را به سوى حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام روان مى ساخت؟
با توجّه به بيانات گذشته سئوال می کنیم:
طرحى كه در سقيفه ريخته شد و مردم را از مكتب حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام دور نمود، آيا با انتخاب ابوبكر و گفتن عمر «حسبنا كتاب الله» مردم را از قرآن و عترت جدا نساخت؟
آيا خليفۀ خدا و جانشين پيغمبر صلّی الله علیه وآله نبايد همچون آن حضرت، آشنا با رموز و اسرار قرآن مجيد باشد؟ آيا جانشين پيغمبر، رهبر دينى مردم نيست؟ آيا نبايد با كتاب آسمانى دين آشنا باشد؟
(1) سورۀ مزّمّل، آيۀ 6.
خود را بشناسید تا نجات پیدا کنید / ش11 قطره 6
خود را بشناسید تا نجات پیدا کنید
کسی که خود را بشناسد و بداند برای عصر ظلم و ستم خلق نشده و می تواند از وضع موجودی که برای عموم مردم است آزاد شود و برای رهایی خود تلاش کند، سرانجام نجات پیدا می کند ، اکنون داستان جالبی را برای شما نقل می کنیم:
پسر کوچکی در کوهستان زندگی میکرد. او لانۀ عقابی را که در بالای صخرهای قرار داشت یافت . در این لانه تنها یک تخم پرنده قرار داشت . پسربچّه تخم را آورد و زیر یک مرغ خانگی گذاشت . تخم عقاب همراه با سایر تخمهای مرغ باز شد و جوجهها بیرون آمدند و جوجه عقاب هم با جوجههای مرغ هم بازی شد و خود را یک جوجه مرغ پنداشت .
از آنجا که عقاب باور داشت که یک جوجه مرغ است ، مانند یک جوجه مرغ زندگی و رفتار میکرد و سعی نمیکرد پرواز کند و با جوجهها در لانه مرغ که توری فلزی در اطرافش بود میزیست عقاب روز به روز بزرگتر میشد. چیزی در درونش به او میگفت که یک مرغ نیست و آن گاه احساس کرد میخواهد پرواز کند و پرواز هم کرد؛ زیرا باور داشت که میتواند پرواز کند. بال هایش را گشود و پرواز کرد ... بالاتر ... بالاتر ... بالاتر ... . تا آنجا که به خانۀ جدیدش بر فراز کوه رسید.
او ایمان داشت که سرنوشت بهتری دارد و یک جوجه مرغ نیست ، از آن مرغداری کثیف بیرون آمد؛ زیرا ایمان داشت و این ایمان او بود که به او این قدرت را داد. حال بر فراز کوه میزیست و بر فراز آسمان آبی پرواز میکرد و خود را سمبل زیبای آزادی و دلیری میدانست .[1]
هرکس قدر خود را بشناسد از قفس آزاد می شود : «رحم الله عبداً عرف قدره» ؛
عصر ظهور ، عصر شناخت ارزش های انسان است و به این جهت از قفس جهل آزاد می شود.
* * *
بنابراین کسی که خود را بشناسد و بفهمد که می تواند از وضع موجودی که به آن معتاد شده رهایی یابد، سرانجام قفس اعتیاد را درهم شکسته و روح و روان او با آنچه که باید به آن معتاد شود آشنا می شود و به آن چه که خداوند از او می خواهد که مودّت و محبّت شدید اهل بیت علیهم السلام است دست می یابد، این است رمز خلقت انسان ها.
----------------------------------------------------------------------------------
[1] چگونه موفّق شویم: 119 .
خودداری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از بیان اسرار برای عموم مردم/ ش33 قطره 3
خودداری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از بیان اسرار برای عموم مردم
این روایت ، یک نمونه از مواردی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن تصریح فرمودهاند که از بیان نشانهها، عجایب و معجزات بسیاری خودداری میکنند، زیرا اگر آنها را برای مردم بیان کنند نه تنها آنها را نمیپذیرند، بلکه به انکار آنها برمیخیزند.
ولی سرانجام با تحوّلی که در سراسر عالم هستی ایجاد میشود، انسان آماده دانش و بینش جدید خواهد شد؛ آری در آن زمانِ پرشکوه انسان با تمام وجود پذیرای نکتهها و اسرار بزرگی که به قلب او الهام میشود خواهد بود.
این تحوّلِ شگفت نه تنها انسانها، بلکه حیوانات و جمادات را نیز در برمیگیرد. به این گفتار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام توجّه کنید:
در کتاب «منتخب البصائر» مینویسد: کتابی را دیدم که در آن خطبههای مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را گرد آورده بودند، در پایان یکی از خطبهها، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام اشارهای به زمان ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه نموده و میفرماید :
ثمّ یسیر إلی مصر فیصعد منبره فیخطب الناس ، فتستبشر الأرض بالعدل، وتعطی السماء قطرها، والشجر ثمرها، والأرض نباتها، وتتزین لأهلها، وتأمن الوحوش حتّی ترتعی فی طرق الأرض کأنعامهم ، ویقذف فی قلوب المؤمنین العلم ، فلا یحتاج مؤمن إلی ما عند أخیه من علم .
(آنگاه که حضرتش ظهور کند ...) به سوی مصر میرود، (وارد مسجد جامع آن شهر شده) بالای منبرش قرار میگیرد و برای مردم خطبه میخواند، پس به زودی زمین با مژده عدل بشارت داده میشود و آسمان باران خویش را میبخشد.
درختان میوه میدهند و زمین گیاهانش را برای مردم عرضه میکند، زمین برای اهل آن زینت داده میشود، مردم از درندگان در امان میشوند تا جایی که در میان راه همانند چهارپایان میچرند، علم و دانش در دلهای مؤمنان القاء میشود، تا جایی که مؤمنی نیازمند دانش برادرش نمیشود.
در آن روز، تأویل این آیه شریفه محقّق میشود که میفرماید :
(یغْنِ اللهُ کلاًّ مِنْ سَعَتِهِ)[1] .
«خداوند هر کدام از آنها را با فضل و کرم خود بینیاز میکند».
زمین گنجهای خود را آشکار میسازد و حضرت مهدی علیه السلام میفرماید :
کلوا هنیئاً بما أسلفتم فی الأیام الخالیة.
بخورید، گوارای وجودتان باشد، به سبب اعمالی که در روزگاران گذشته انجام دادید.[2]
----------------------------------------------
[1] سورۀ نساء، آيۀ 130.
[2] قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت علیهم السلام: 2 / 784 به نقل از بحار الأنوار: 53 / 85 و 86 ضمن ح 86 .
خوشنودی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و پشیمانی ابوبکر از خلافت/ ش217 قطره 1
خوشنودی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و پشیمانی ابوبکر از خلافت
در جریان غدیر، وصی شدن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام باعث سربلندی آن حضرت در میان مردم شد و هیچگاه از آن پشیمان نشدند، امّا منتخب سقیفه ابوبکر بارها از خلافت خود پشیمان شد و بارها گفت: اقیلونی ، اقیلونی لست بخیرکم وعلی فیکم.
مرا رها کنید، مرا رها کنید من بهترین شما نیستم در حالی که علی علیه السلام در میان شماست. اگر ابوبکر واقعاً خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده است، پشیمان شدن از آن معنی ندارد.
شروع حرف « د »
دار صالح و دار عيسی/ ش61 قطره 1
دار صالح و دار عيسى
غير واحد ممّن حضر أباعبدالله عليه السلام ورجل يقول: قد ثبت دار صالح و دار عيسى بن عليّ وذكر دور العباسيّين، فقال رجل: أراناها الله خراباً أو خرّبها بأيدينا.
فقال له ابوعبدالله عليه السلام: لاتقل هكذا بل يكون مساكن القائم وأصحابه، أما سمعت الله يقول: (وَسَكَنْتُمْ في مَساكِنِ الَّذينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ)[1] .[2]
چندين نفر از كسانى كه در حضور امام صادق عليه السلام بودند اين گزارش را نقل كردند: مردى در نزد آن حضرت گفت: منزل صالح و منزل عيسى بن على ثابت مانده و خراب نشده و خانه هاى ديگرى را از بنى العبّاس نام برد.
شخصى گفت: خداوند خرابى آن ها را به ما نشان دهد يا آن ها را به دست ما خراب نمايد.
امام صادق عليه السلام فرمودند: اين گونه نگو، زيرا آنها مسكن حضرت قائم و ياوران او هستند. آيا نشنيده اى كه خداوند مى گويد: «و ساكن شويد منزل هاى كسانى را كه به خود ستم نمودند»؟
با اين بيان روشن مىشود آن گاه كه حضرت مهدى ارواحنا فداه قيام نمايند، منزل هاى ..........
[1] سورۀ ابراهيم، آيۀ 45.
[2] بحار الأنوار: 52 / 347.
داستان دكتر شيخ و حفظ شيعه به سبب اعوان امام زمان علیه السلام/ ش58 قطره 1
داستان دكتر شيخ و حفظ شيعه به سبب اعوان امام زمان علیه السلام
داستان ديگر (كه ناقل آن فقيهى بزرگوار و صاحبدل است كه حوزۀ علميۀ قم وى را علاوه بر فقاهت اعلا، به مراتب والاى زهد وتقوى و صدق گفتار و كردار مى شناخت) باز مربوط به همان دوران فتنه بار جنگ جهانى اوّل است و ضمناً پرده از برخى جزئيّات امر حمايت حضرت ولىّ عصر عجّل الله تعالى فرجه الشريف از استقلال ايران برمىدارد و نمونه اى از عملكرد «رجال الغيب» آن طبيب دوّار را به دست مى دهد.
مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى (فرزند موسّس محترم حوزۀ علميّۀ قم) در يادداشتهايى كه به مناسبت منبر خويش در ايّام فاطميّه (قسمت شب پنجشنبه دوّم جمادى الثانى 1392 ق) مرقوم داشته اند، به مناسبت بحث از آيات 30 تا 33 سورۀ بقره:
( إذ قال ربّک للملائكة إنّي جاعلٌ في الأرض خليفة)(1)
و استدلال بر ولايت و سلطنت الهى ائمّه، اهل البيت عليهم السلام بر جامعۀ بشريّت با استناد به آيات مزبور، نوشته اند: ... قدر متيقّن از دلالت آيۀ شريفه، به حسب ظاهر، اين است كه اين خليفه و جانشين، همان قدرت و توانايى الهى را باذنه و اعطائه و قيموميّته تا حدى كه دخالت در تكميل نفوس مستعده دارد، دارا مى باشد و در هر عصرى به مصالح بندگان خدا قيام مى كند؛ چه ظاهر باشد و حكومت ظاهرى داشته باشد، يا ظاهر باشد بدون حكومت، يا آنكه از انظار نوع مردم غايب باشد.
ظاهر آيۀ شريفه اين است كه همواره يك جانشين بايد در روى زمين باشد، براى اينكه كلمۀ خليفه مفرد است و ظاهر اين است كه تاى آن علامت وحدت مى باشد. مانند حق متعال، كه يكى است، خليفۀ او نيز يكى است. و اگر احتياج به اعوان وانصار داشته باشد براى آن مقصدى كه بايد به جهت ارادۀ حق متعال دنبال كند خود به حسب مصلحت كه آن خود نيز متخذ از سرچشمة علم الهى است انتخاب مى كند. چنانچه مسلّم است كه در اين عصر، حضرت خليفة الله الأعظم، اعوان و انصارى دارند كه در مواقع مقتضى، به مصالح عباد و بندگان شايستۀ حق، كه صلاحيت تكميل دارند، قيام مى فرمايند. داستان آقاى دكتر شيخ حسن عاملى، كه خودم در مشهد مقدّس ملاقاتشان نموده بودم، يكى از داستانهاى محكم و قابل استناد است:
جناب ثقۀ معتمد، آقاى حاج سيد عيسى جزائرى كه فعلاً در خرّم آباد مى باشند و از تلاميذ مرحوم والد استاد بودند، براى حقير در مدرسۀ خان در قم نقل نمودند و جناب عالم جليل نبيل صالح، جناب آقاى حاج شيخ محمّد صدوقى ]شهيد محراب و امام جمعۀ معروف يزد[ نيز سال گذشته، على الظاهر به همين نحوى كه مى نگارم ذكر نمودند از آقا حاج اكبر آقا كه ايشان اهل مشهد مقدّس مى باشند و سيّد ظاهر الصلاح و كثيرالعباده اى هستند وعلى الظاهر در حين كتابت در حال حيات مى باشند. اولى، از جناب حاج عبّاس خان آصف، كه حقير، خود او را در مشهد مقدّس ملاقات كردم و قصّه را با او در ميان گذاشتم، ايشان اصل قصّه را تصديق كردند ولى به واسطۀ كبر سنّ، بعضى از خصوصيّات از يادشان رفته بود. و دوّمى، على الظاهر از خود دكتر شيخ. غرض، سند اوّل: آقاى جزائرى از آصف از دكتر شيخ؛ سند دوّم صدوقى از حاج اكبر آقا از دكتر شيخ، كه تمام سلسله سندين را حقير ديده ام و مى شناسم و همۀ مردمان مورد اعتمادی بودند و مى باشند، كه دكتر شيخ گفت:
در جنگ بين الملل اوّل، كه علىالظاهر از 1914 الى 1918 ميلادى طول كشيده است، دولت ايران بى طرف بود و داخل جنگ نبود ولى قشونى در اختيار مجلس شوراى ملى بود كه نام آن ژاندارمرى بود. اين قشون على الظاهر به تيپ هاى مختلف تقسيم گرديده و در مرزهاى ايران مشغول محافظت بودند. از جمله قشونى در حدود 2 هزار نفر در كوه هاى رضائيّه، از تجاوز روس ها به ايران جلوگيرى مى كردند كه رئيس آن تيپ، ماژور فضل الله خان بود و طبيب جرّاح قشون جناب آقاى دكتر شيخ حسن خان عاملى بوده است.
ايشان شبى در همان كوهها]ى[ اطراف رضائيّه، كه در آن وقت على الظاهر اروميّه ناميده مى شده است، مشغول رسيدگى به مجروحين بوده اند و اينكه شب را اختيار كرده بودند براى اين ]بود[ كه روزها بيم زد و خورد و جنگ بود ولى در شب هر دو طرف به واسطۀ تاريكى، از جنگ احتراز داشتند. در همان پيچ و خم درّهها مى بيند كه يك نعشى، كه على الظاهر در آن حدود آن وقت از تركه مى ساخته اند مانند سبد، بر دوش 2 نفر هست و مرد زنده اى در آن دراز كشيده است، نعش را جلوى دكتر به زمين مى گذارند. خود آن مرد مستلقى ]خوابيده [ به آقاى دكتر مى گويد كه: تيرى از طرف پشت، قسمت راست، وارد بدن شده است. حاجت من اين است كه اين تير را درآ] و[ رى. گفتم: اين كار مشكلى است كه در اين شب نمى شود و وسايل بيشتر و مجهّزترى مى خواهد. گفت: مگر چاقو و سوزن و نخ ندارى؟ گفتم: چرا. گفت: با چاقو پاره كن و پارگى را بخيه بزن. گفتم: طاقت تحمّل درد ندارى. گفت: دارم.
دكتر مى گويد: گفتم مى توانى روى سنگى كه در آنجا بود و حكم صندلى را داشت بنشينى؟ گفت: آرى. او را روى سنگ نشانيدند و پشت او طرف من بود، روى او خم بود به جانب زمين. من چاقو را كشيدم و قسمتى از پشت او را پاره كردم و تير را درآوردم. ديدم ابداً ناله اى از او بلند نشد. من تصوّر كردم كه قلب او ايستاده و مرده است. به طرف صورتش خم شدم، ديدم در حال حيات است و اشتغال به ذكر الهى دارد و زمين جلو روى او داراى تلألو و درخشندگى مى باشد. خيلى به نظرم عجيب آمد. مشغول بقيۀ كار شدم و پشت او را بخيه زدم و او را در چادر مخصوص خوابانيدم. روزها براى رسيدگى و پانسمان به چادرش مى رفتم. فرداى آن روز كه رفتم، گفتم: تعجّب كردم از اينكه هيچ ناله اى نكردى. گفت: اين طبيعى است، مگر نشنيدهاى كه مولى اميرالمومنين عليه السلام تير را در حال نماز، از بدن مباركش بيرون مى آوردند و ابداً اظهار تألّم نمى فرمود؟ سرّش اين بود كه توجّه او به طور كامل متوجّه حق بود و متوجّه بدن خود نبود تا حسّ تألّم نمايد، وحسّ تألّم (درد) متوقّف بر توجّه ]به بدن و محل درد [است و بحمدلله اين قدرت در من نيز مى باشد.
دكتر گفت: اين مرد كُرد در نظرم جلوه ]اى[ بزرگ نمود. تا آنكه در همين ايّام، ديده بانها خبر دادند كه قشونى از طرف روسيه رهسپار است و به طرف مرز ايران در حركت مى باشد، تعداد آن ها در حدود 30 هزار است. اين خبر را فقط ماژور دريافت كرد و به من نيز گفت، و گفت كسى از افراد مطلع نشود؛ زيرا به طور غير منظّم فرار خواهند كرد و ما به طور منظّم عقب نشينى مى كنيم بدون اينكه افراد نظامىها مطلّع از واقع جريان شوند. من هم به كسى نگفتم جز به همين مجروح كه براى اصلاح جراحت و پانسمان نزد او مى رفتم و چون او مرد جليلى بود و صاحب سرّ، به او گفتم.
پس از شنيدن، توجّهى كرد و گفت، توجّه كردم و آنان مراجعت مىكنند يا السّاعه مشغول مراجعت مىباشند (ترديد از نويسنده اين سطور است). من جريان را به ماژور گفتم، او گفت كه اين كُردها مردمانى دروغگو مىباشند و حرفشان بى اساس است. ولى پس از چند ساعت، ديده بانها كه با دوربين مراقب طرف دشمن بودند خبر دادند كه آنان مراجعت مىكنند و به طرف مملكت خود رهسپار شدند يا اشتغال به اين كار دارند (ترديد از اين جانب است).
«ما چهار نفريم از اعوان امام زمان عليه السلام هستيم»
على الظاهر، دكتر مى گويد پس از مشاهدۀ اين دو نيروى عجيب در اين مرد به حسب ظاهر عادى، به او گفتم: شما كه مى باشيد؟ گفت: ما چهار نفر هستيم كه از اعوان حضرت خليفة الله، امام زمان عليه السلام هستيم و يك نفر ما فعلاً در پاريس است (مسلّماً آقاى صدوقى نقل كرد، و احتمالاً آقاى جزائرى نيز نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نقل كرد كه يكى ديگر در مراكش است) و من مأمور اين حدود مى باشم. گفتم: شما كه چنين قدرتى دارى، پس تصرّفى كن كه دولت روس به كلّى مضمحل شود. گفت: ما تا حدودى كه نگذاريم كشور شيعه پایمال اجنبيان شود دستور داريم كه اعمال نفوذ بكنيم و بيش از اين حق نداريم. گفتم: شما مى ميريد و آلات قتل در بدن شما كارگر است؟ گفت: بله، از اين لحاظ كاملاً ما يك موجود عادى هستيم. منتها، به محض اينكه ما مرديم، جانشين شخص متوفّى از طرف ولیّ اعظم معيّن مى شود و كارها معطّل نمى ماند. گفتم: پس من، اگر گلوله را از بدن شما بيرون نمى آوردم مى مرديد، بنابراين من حقّ حيات بر شما دارم، شما بايد در مقابل حقّ مذكور پاداشى به من بدهيد. فرمود كه، شما به مشهد مقدّس رضوى عليه السلام مى رويد و من در آنجا شما را خواهم ديد و حقّ شما را ادا مى كنم، انشاء الله.
دكتر مى گويد: پس از مدّتى چند در مشهد بودم و در دستگاه جان محمّد خان و او با قشون تهران، كه اوايل رضا شاه پهلوى يا هنگام سردار سپهى او بود، در جنگ بود و من نيز جرّاح او بودم. شبى دنبال من فرستاد و گفت بايد به فلان پاسگاه، كه در چند كيلومترى شهر است، بروى و مجروحين را پانسمان كنى. شبى بارانى و سرد، درشكهاى هم براى من گرفتند و من تنها با اساس ]كذا [جرّاحى كه در كيف بود روانه شديم. در بيابان هم كسى نبود و هوا هم تاريك و هم سرد و هم بارانى بود، و ظاهراً مى گفت كه باد سرد هم مىآمد. در اين بين كه درشكه در حال حركت بود يك مرتبه مشاهده كردم كه هواى لطيفى است و دو نفر نزديك درشكه هستند كه يكى از آن ها همان فرد سابق الذكر است.
ايشان آقاى دكتر شيخ مىباشند و حق حيات بر گردن من دارند
او با رفيقش صحبت مىكرد و مىگفت: ايشان آقاى دكتر شيخ مىباشند و حقّ حيات بر گردن من دارد، وظيفۀ او اين است كه پس از رفتن به پاسگاه و انجام كار جرّاحى، شبانه به شهر مراجعت كند. چون همين امشب قشون از تهران مىرسد و پاسگاه را به توپ مىبندد و بايد از كار جان محمّد خان بركنار شود چون او مغلوب و منكوب خواهد شد. رفيقش گفت: پس به او بگو. گفت: او سخنان ما را مى شنود. پس از اين مذاكره وضع عوض شد و ديدم كسى در بيابان نيست و جز باد و باران و سرما و صداى شلّاق كه درشكهچى به اسب ها مى زند، چيزى مشهود و مسموع نيست. به درشكهچى گفتم كسى را نديدى؟ او گفت: كدام ديوانه در اين حال در بيابان مى آيد؟! غرض، به گفتۀ آن مرد عظيم كرد عمل كردم و همان طور شد كه خبر داده بود(2).(3)
(1) سورۀ بقره، آیۀ 30.
(2) مرحوم آيت الله حايرى رحمه الله به دنبال مطلب فوق نوشته اند: «داستان تمام شد و ممكن است در بعضى از خصوصيّات، كه مضرّ به اصل مقصود نيست، زياد و كمى شده باشد، ولى حتّى الإمكان مراقبت شده است و ممكن است آقاى جزائرى يا آقاى صدوقى اشتباهاتى داشته باشند، از آن جمله شايد جان محمّد خان نباشد و كلنل محمّدتقى خان باشد، ولى اصل داستان محكم و قابل استناد است، وهو الموفّق».
(3) شرح زندگانى حضرت آيت الله مؤسّس و فرزند برومندشان آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى رحمه الله: 176.
داستان دو لخمی و اعتراف عمروعاص به حقّانیت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش39 قطره 3
داستان دو لخمی و اعتراف عمروعاص به حقّانیّت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
مسعودی در داستان لخمیین ذکر کرده است که معاویه آنها را تطمیع کرد که اگر عبّاس بن ربیعه هاشمی را بکشند آنها را به مقامی برساند، اینها به طرف میدان رفتند و هر دو بدست امام علیه السلام کشته شدند. هنگامی که خبر کشته شدن آنان به معاویه رسید گفت: خداوند چهره لجاجت را سیاه کند من هرگاه در امری پافشاری کردم منکوب و مخذول شدم.
عمرو بن عاص گفت: تو مخذول و مغرور نشدی بلکه آن دو نفر لخمی گول تو را خوردند و خود را به کشتن دادند.
معاویه گفت : ساکت باش این حرفها به تو مربوط نیست .
عمرو گفت: اگر خداوند بر آن دو نفر لخمی ترحّم نکند و من میبینم که خداوند بر آنان ترحّم نخواهد گرفت .
معاویه گفت: اگر خداوند آنها را نیامرزد ادّعای تو باطل میشود و در این طریق که اینک در پیش گرفتهای ضرر و زیان خواهی دید.
عمرو بن عاص گفت: من یقین دارم که بر طریق حق نیستم و برای اینکه به حکومت مصر برسم دنبال تو افتادهام و از شما یاری میکنم و اگر برای رسیدن به ولایت مصر نبود اکنون خود را از این مهلکه نجات میدادم ، من میدانم که حق با علی بن ابی طالب علیه السلام است و ما مخالف حق هستیم که در برابر او ایستادهایم و با او جنگ میکنیم .
معاویه گفت : به خدا سوگند؛ مصر تو را کور کرده است و اگر چنانچه برای رسیدن به آن نبود میدانم کجا میرفتی ؟!
در این هنگام معاویه خندهاش گرفت . عمرو عاص گفت: علّت خندهات چیست؟
گفت: علّت خندیدن من این بود که چطور متوجّه شدی و فهمیدی که اگر در برابر علی (علیه السلام) کشف عورت کنی از مرگ نجات پیدا میکنی ، روزی که در صفّین گرفتار علی بن ابی طالب (علیه السلام) شدی و نزدیک بود کشته شوی کشف عورت کردی و علی (علیه السلام) هم از تو درگذشت ، به خدا قسم که در آن روز مرگت فرا رسیده بود و نزدیک بود جان بسپاری و اگر علی (علیه السلام) میخواست تو را میکشت ولیکن علی (علیه السلام) برای این که در مقابل این فعل تو بزرگی نشان دهد از کشتن تو صرف نظر کرد.
عمرو گفت: روزی که در طرف راست تو بودم و علی بن ابی طالب تو را برای جنگ دعوت کرد، در این هنگام چشمانت تار شد و حیله و نیرنگ از دستت در رفت، و از تو اعمالی سر زد که شرم دارم اینک بازگو کنم ، اکنون از این کارهای خود خنده کن و یا از اعمال من دست بردار.[1]
-----------------------------------------------
[1] معاويه و تاريخ : 72.
در امان بودن منکرانی که با امام زمان عجّل الله تعالی فرجه جنگ نکنند/ ش64 قطره 5
در امان بودن منکرانی که با امام زمان عجّل الله تعالی فرجه جنگ نکنند
روایاتی که آشکارا گواهی میدهد در زمان قیام حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه حتّی منکرانی که پای به صحنه نبرد نگذارند، در امان میباشند متعدد است. ما در اینجا به نقل روایتی بس ارزنده و زیبا از حضرت امام حسین علیه السلام میپردازیم که آن حضرت از رسول خدا صلّی الله علیه وآله چنین نقل نمودهاند:
طوبی لمن لقیه وطوبی لمن أحبّه وطوبی لمن قال به ولو بعد حین.[1]
خوشا به حال کسی که با او ملاقات کند و خوشا به حال کسی که او را دوست بدارد و خوشا به حال کسی که قائل به امامت او باشد و لو بعد از زمانی !
همان گونه که دیدید رسول خدا صلّی الله علیه وآله میفرمایند که قائل به آن حضرت میباشند اگرچه این اعتقاد را پس از گذشت زمانی به دست آورده باشند.
در قیام آن حضرت در صحنۀ پیکار، تنها کسانی به هلاکت میرسند که به نبرد و مقابله با آن حضرت برخاسته و در برابر ارتش پرتوان و دشمنشکن آن بزرگوار ایستادگی میکنند. زیرا همان گونه که در روایات دیگر وارد شده است حتّی کسانی که به نبرد با آن حضرت برخواسته ولی میدان جنگ را رها کرده و فرار را بر قرار ترجیح دهند، از کشتهشدن در امان میباشند. و این عهد و پیمانی است که آن امام رئوف از سران ارتش خویش یعنی سیصد و سیزده تن از مردانی که در ردیف اوّل لشکر آن حضرت میباشند، از آنان میگیرد.
حال منکرانی که پای به میدان نبرد نگذاشتهاند و یا در جنگ شرکت نموده ولی از صحنه نبرد روی تافته و از میدان گریختهاند اگر بر اثر فراگیر شدن جهان از برهان و استدلال به حقّ بودن مقام امامت و ولایت آن بزرگوار ایمان بیاورند در امان میباشند اگرچه مدّتی از زندگی خود را در صف منکران بوده باشند همان گونه که رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند:
خوشا به حال کسانی که قائل به او باشند اگر چه پس از گذشت زمانی .
-------------------------------------------------------------------------------
[1] احقاق الحقّ : 13 / 66 .
در امان ماندن نجف، کربلا و حله به خاطر پیشگویی امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش69 قطره 2
در امان ماندن نجف، کربلا و حله به خاطر پیشگویی امیرالمؤمنین علیه السلام
(پیش گویی امیرالمؤمنین علیه السلام از فتح بغداد)
علامه حلی در کشف الحق میفرماید: پدر من سدید الدین و سید ابن طاووس و چند کس دیگر از علمای مشهد حسین و نجف و حله، کاغذ نوشتند به هلاکو و امان طلبیدند.
پدر من تنها رفت نزد هلاکو و او پرسید که سبب چه بود که هنوز آثار غلبه من ظاهر نشد امان طلبیدند؟
پدرم گفت که: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را از ظهور تو خبر داده، و فرمود که: ترک بر آخر خلفای بنی عباس مسلط شوند و پادشاه ایشان مرد جهور صاحب اقبال خواهد بود که به هر قلعه و شهری که برسد آن را قطع کند و هیچ رایتی در مقابل او بر پا نشود مگر آن که نگونسار گردد. وای بر کسی که شیوه مخالف او گیرد، و او بعد از شنیدن این، با پدرم ملاطفت کرد و نوشته، امان داد و مشهد و نجف و حله سالم ماند از غارت.[1] .[2]
--------------------------------------------
[1] در اين زمينه ر ك: علامه حلى، حسن به يوسف بن مطهر: نهج الحق و كشف الصدق، ترجمه عليرضا كهنسال، انتشارات تاسوعا، چاپ اول، مشهد، 1379 ش، ص 253 و همچنين ر ك: كشف اليقين، ص 81 والمحمودى، محمدباقر: نهج السعادة في مستدرک نهج البلاغه، تصحيح عزيز آل طالب، المجلد الثالث، مؤسسة الطباعة والنشر وزدارة الثّقافة والإرشاد الاسلامي، الطبعة الاولى، طهران، 1418، ص 426. ايشان خطبه معروف به زوراء را از چند منبع آوردهاند. اميرالمؤمنين علیه السلام در اين خطبه خلافت بنى عباس و جور و ستم آنها را پيشگويى كرده و همچنين به حمله مغول و توصيف آنها مىپردازند.
[2] كبريت احمر: 855.
در تعیین خلیفه باید پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله اسوه همه باشند/ ش139 قطره 1
در تعیین خلیفه باید پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله اُسوۀ همه باشند
در سقیفه چرا پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را الگوی خود قرار ندادند؟
آیا پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وصی خود را تعیین کرده بودند یا نه؟
اگر تعیین کرده بودند، هم جریان سقیفه باطل است و هم شورای عمر و اگر تعیین نکرده بودند، خداوند می فرماید: (ولکم في رسول الله أسوة حسنة) چرا ابوبکر و عمر، برای خود وصی معیّن کردند به صورت تعیین و شوری، و پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را الگوی خود قرار ندادند؟
کسی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله اُسوۀ حسنۀ او نیستند چگونه می تواند خلیفۀ آن حضرت باشد. پس اصل انتخاب او در سقیفه؛ باطل است.
در روایات مکرّر از حدیث کساء نام برده شده است/ ش66 قطره 3
در روایات مکرّر از حدیث کساء نام برده شده است
هزاران روایت و حدیث وارد شده که به آنها در روایات دیگر استناد نشده است ولی در روایات مکرّر از حدیث کساء نام برده شده و به آن استدلال نموده اند.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 11)
در سقیفه باید کسی انتخاب می شد که تابع رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد/ ش155 قطره 1
در سقیفه باید کسی انتخاب می شد که تابع رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد
اگر اهل سنّت واقعا ابوبكر را جانشين و خليفۀ پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله مى دانند و معتقدند او در اعمال و رفتار خود تابع و دنباله رو آن حضرت بوده است، پس چرا ابوبكر بعد از خود، عمر را به عنوان خليفه و جانشين خود تعيين كرد و حال آنكه طبق گفتۀ آنان پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله كسى را به عنوان جانشين و خليفۀ خود تعيين نكردند، اگر امر خلافت و رهبرى به مردم واگذار شده است، تعيين خليفه حقّ مردم است و پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله در اين باره وظيفه اى نداشتند، چرا ابوبكر اين حق را از مردم ربوده و عمر را به عنوان خليفۀ خود تعيين كرد و اگر تعيين خليفه حقّ مردم نبوده و ابوبكر حق داشته است كه كسى را به عنوان جانشين خود تعيين كند چرا پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله چنين حقّى نداشته است؟! آيا ابوبكر مقدّم بر پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله است؟!
در سقیفه باید نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را انتخاب می کردند نه دیگری را/ ش156 قطره 1
در سقیفه باید نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را انتخاب می کردند نه دیگری را
به دلیل آیۀ شریفۀ «أنفسنا وأنفسکم» حضرت أمیرالمومنین علیه السلام نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله هستند، پس چرا در جریان سقیفه حضرت امیرالمومنین علیه السلام که نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله هستند را انتخاب نکردند ولی به اینکه ابوبکر از طایفۀ قریش است استدلال کردند.
آیا نفس پیامبر بودن مهمتر است یا از طائفۀ قریش که حضرت علی علیه السلام از آن طایفه بوده اند؟ با توجّه به اینکه ابوبکر و عمر از قبیله های پست قریش بوده اند، نه از بنی هاشم که مهمترین و با عنوان ترین گروه از میان قریش بودند.
این نکته بسیار قابل دقّت و توجّه است: کسانی که می گفتند: «حسبنا کتاب الله» در جریان سقیفه هیچ توجّهی به آیۀ شریفۀ مباهله «أنفسنا وأنفسکم» نکردند، نفس پیامبر را که حضرت امیرالمومنین علیه السلام بودند کنار گزاردند ولی به این مطلب که با پیغمبر از یک قبیله هستند استدلال کردند و کرسی خلافت را ربودند.
آیا نفس پیامبر بودن مهمتر است یا با پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از یک قبیله بودن؟
پس آنانکه می گفتند حسبنا کتاب الله یا معنای کتاب الله را نمی فهمیدند و یا اصلا به آن توجهی نداشتند و یا نه معنای قرآن را می فهمیدند و نه به آن توجّهی داشتند.
واقعاً جای تعجّب است که هم قبیله بودن با پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله که افتخار هزاران نفر است ـ نه یک نفر ـ دلیل انتخاب برای خلافت یک نفر شود، امّا نفس پیامبر بودن طبق آیۀ مباهله که تنها یک نفر و آن هم حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام می باشند، دلیل برای خلافت آن حضرت نباشد.
در سقیفه چرا از قرآن پیروی نکردند؟/ ش140 قطره 1
در سقیفه چرا از قرآن پیروی نکردند؟
آن ها در سقیفه اهل بیت علیهم السلام را کنار گذاردند نه آن ها را برای رهبری و خلافت تعیین نمودند و نه با آنان مشورت کردند؟ چرا لااقل به قرآن عمل نکردند و در سقیفه به جای زد و خورد به آیات قرآن استدلال می کردند مگر آن ها قرآن را کافی برای حل مشکلات و مسائل دیگر نمی دانستند؟
اگر واقعاً عمر به گفته خود «حسبنا کتاب الله» معتقد بود باید در سقیفه به قرآن رجوع می کردند نه نزاع و دعوا و امور دیگر.
در سقیفه کسی به خلافت انتخاب شد که تصریح می کرد به سنّت رسول خدا صلی الله علیه وآله عمل / ش159 قطره 1
در سقیفه کسی به خلافت انتخاب شد که تصریح می کرد به سنّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل نمی کند
ابوبكر: آگاه باشيد به خدا سوگند من بهترين شما نيستم و از تصدّى مقامى كه دارم كراهت داشتم و دوست داشتم در ميان شما كسى بود كه جاى مرا مى گرفت، آيا گمان مى كنيد كه من به سنّت رسول الله صلّی الله علیه وآله عمل مى كنم؟ من عامل به آن نيستم زيرا رسول الله به وسيلۀ وحى از اشتباه حفظ مى شد و با او ملكى همراه بود، و با من شيطانى است كه مرا آزار مى دهد.(1)
عمر به ابن عبّاس گفت: على در ميان شما سزاوارتر به اين منصب بود از من و ابى بكر.(1)
(1) طبقات ابن سعد: 3 / 151، تاريخ طبرى: 3 / 210 از الغدير: 7 / 118.
(2) شرح ابن ابى الحديد: 1 / 134 و 2 / 20 از الغدير: 7 / 80 .
در سقیفه مشورتی وجود نداشته و بر فرض وجود آن بیهوده بوده است/ ش7 قطره 3
در سقیفه مشورتی وجود نداشته و بر فرض وجود آن بیهوده بوده است
برخی از علمای سنّی گفته اند تشکیل سقیفه برای مشورت در انتخاب نمودن فردی به عنوان خلیفۀ رسول الله صلّی الله علیه وآله بوده است. بدیهی است که اگر تشکیل سقیفه به این منظور بوده و قصد آنان بر این بوده است که کسی را به عنوان خلیفه تعیین کنند که بتواند جانیشین رسول الله صلّی الله علیه وآله باشد و به اهداف آن حضرت عمل کند، اگر غرض آنان این بوده است، باید در این باره بگوییم که با رجوع به قرآن کریم هیچگونه جایی برای مشورت وجود نداشته است و قرآن کریم بدون مشورت افراد، شخصی را که بتواند همچون رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل کند و جانشین او باشد، تعیین کرده است؛ زیرا با توجّه به آیۀ شریفۀ «وأنفسنا وأنفسکم» هیچکس صلاحیت جانشینی رسول خدا صلّی الله علیه وآله را غیر از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نداشته است؛ زیرا علمای شیعه و سنّی گفته اند که مقصود از أنفسنا حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که نفس رسول خدا صلّی الله علیه وآله هستند، و هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله چنین خصوصیتی را نداشته است که نفس پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله باشد.
بنابراین چون هیچکس نفس رسول خدا صلّی الله علیه وآله جز حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام نبوده، نمی تواند به معنای صحیح و کامل خلافت، جانشین آن حضرت باشد. و تنها کسی که می توانسته است اهداف رسول خدا صلّی الله علیه وآله را عملی سازد، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است. و دیگران چون در رتبۀ نفس رسول الله صلّی الله علیه وآله نبودند، نه با تمام اهداف آن حضرت آشنا بودند و نه قدرت انجام دادن آن را داشته اند. بنابراین طبق این آیۀ شریفه برای مشورت در تعیین خلیفه جایگاهی باقی نمی ماند و اصل شورای سقیفه باطل است.
در سقیفه ملاک در تعیین خلیفه خدمت به دین و مردم بود/ ش125 قطره 1
در سقیفه ملاک در تعیین خلیفه خدمت به دین و مردم بود؟
اگر ملاک در انتخاب خلیفه کاردانی و خدمت است باید در افراد حاضر در سقیفه سعد را انتخاب می کردند که رئیس طائفۀ انصار بود و خدمت های زیادی به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نموده بود نه آنکه رأی به ابوبکر بدهند و اختلاف را از همان سقیفه شروع کنند. در حالی که همه می دانند هیچکس به قدر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به اسلام خدمت نکرده و هیچکس از ایشان با تدبیرتر و کاردان تر نبوده است.
در نزاع سقیفه . . . / ش87 قطره 1
در نزاع سقیفه . . .
در نزاع سقیفه، ابوبکر و عمر و ... قریشی بودن را ملاک برتری دانسته و حتّی پست ترین قبیلۀ قریش یعنی تیم و عدی را بر دیگران ترجیح می دادند؟
حال اگر واقعاً قریشی بودن ملاک برتری نیست چرا آن را دلیل برتری دانسته و گفتند: خلیفه باید از قریش باشد و اگر قریشی بودن ملاک برتری است هر چند از پست ترین افراد قبیلۀ قریش باشد، پس چرا با بنی هاشم که از برترین افراد قریش بودند، همیشه به مخالفت پرداخته و در حکومت ابوبکر و عمر، به بنی هاشم هیچ مقام و منصبی را ندادند.
اگر از بنی هاشم بودن ملاک برتری هست و چرا به هیچ یک از آن مقام و پستی ندادند و اگر از بنی هاشم بودن که از بهترین افراد قریش بودند، امتیازی نداشت چرا برای قریشی بودن آنهم برای پست ترین افراد قریش که طایفۀ تیم و عدی بودند در سقیفه امتیاز قائل شدند و گفتند خلیفه باید از قریش باشد.
آن ها در سقیفه قریشی بودن را ملاک برتری دانستند ولی پس از نشستن بر کرسی خلافت بنی هاشم را که در رأس قریش بودند کنار زدند. پس ملاک قریشی بودن در روز سقیفه بهانه ای بوده است برای کنار زدن انصار و چون دلیل مهمّی برای انتخاب شدن خود نداشتند به آن استدلال کردند.
زیرا اگر قریشی بودن ملاک برتری است، پس باید مهمترین افراد قریش که بنی هاشم بودند خلیفه را انتخاب می کردند نه از پست ترین آن ها که تیم و عدی بودند.
اگر برای انتخاب ریاست جمهوری بنا باشد از مردم شهر خاصّی فردی را انتخاب کنند، آیا از بهترین افراد شهر کسی را انتخاب می کنند یا از پست ترین افراد آن شهر؟
در سقیفه ابوبکر و عمر، برای رسیدن به خلافت، قریشی بودن را بهانه قرار دادند و گفتند کسی باید به خلافت برسد که از قریش باشد و چون سعد بن عباده از انصار است از قریش نیست، سزاوار خلافت نیست. در واقع شرافت قریش را دستاویز رسیدن به خلافت قرار دادند.
در حالی که قریش طایفه ها و اقوام بسیار مختلفی را در بر می گیرد که اگر چه مجموعاً قریش از اقوام دیگر برتر است ولی در میان اقوام قریش اقوامی بودند که به پستی و رذالت معروف بودند که از آن ها می توان قوم تیم وعدی را که ابوبکر و عمر از آن دو بودند، نام برد.
گویا ابوبکر و عمر پستی قوم تیم و عدی را فراموش کرده بودند و به همین مقدار که از قریش هستند ــ اگر چه از پست ترین اقوام قریش ــ اکتفا کردند در حالی که شرافت و مردانگی انصار بسیار مهم تر و بیشتر از قوم تیم و عدی بود ولی ابوبکر و عمر این را که از قوم تیم و عدی دو قوم پست قریش هستند نادیده گرفته و به عنوان اینکه از قریش هستند خود را برتر از انصار شمردند و کرسی خلافت را به سوی خود کشیدند.
درب های شکسته سقیفه! / ش172 قطره 1
درب های شکسته سقیفه!
همانطور که گفتیم سقیفه قسمتی از خانۀ سعد بن عباده بوده است که با جمع شدن تعدادی از انصار که طرفدار سعد بن عباده بودند در آن جمع شده بودند تا بدون مشورت با همۀ مسلمانان با سعد بن عباده بیعت کنند.
و با خبر دار شدن ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح که خود را به آن مکان رساندند با درب بسته سقیفه روبرو شدند و طبق گفتۀ برخی از علمای سنّی، آن ها هر چه کردند درب را به روی آن ها باز نکردند، تا اینکه آن ها هجوم برده و درب سقیفه را شکسته و وارد آن مکان شدند و به مخالفت با آنان پرداختند، آیا این کار به معنای شوری و مشورت مسلمانان است یا دعوی و نزاع گروهی اندک بر سر به دست آوردن کرسی خلافت؟!
دربارۀ ظهور/ ش54 قطره 5
دربارۀ ظهور
از مسائل بسیار مهم و مؤثّر کیفیّت ظهور حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه الشریف مى باشد، آیا ظهور به معناى خروج از غیاب به سوى شهودات یا کشف استار از وجه مشهود است مثل طلوع طالع و ظهور شمس از وراء سحاب و ابرها بعد از غیاب، خلاصۀ ظهور یعنى پدیدار شدن شیء در جایى که نبوده است بعد از فقدان آن و نبودن آن از اوّل و پدیدار شدن آن پس از نبود آن. یا به معناى ظاهر شدن شیء است پس از خفاء آن، اینک باید تحقیق کرد تا حقیقت مسئله روشن شود که آیا مقصود از ظهور چیست؟ و کدام یک از این دو معنى صحیح است.
با مراجعه به روایات مسئله به خوبى واضح مى شود به عنوان مثال مى توان به فرمایشى که از پیغمبر اکرم و امام صادق علیهما السلام و حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف روشن مى شود در موردى که از این بزرگواران نقل شده است که وجه انتفاع از امام غائب علیه الصلوة والسلام را در زمان غیبت تشبیه به کیفیت انتفاع از خورشید نموده اند: «إذا سترها السحاب» وقتى که ابرها برطرف شد خورشید واضح و آشکار مى شود و این ظهور، ظهور بعد از خفاء است نه ظهور به معناى ایجاد بعد العدم.
بنابراین سرّى از اسرار از این روایت و از وجه شبهى که در آن ذکر شده است براى اولى الالباب روشن مى شود زیرا فرق میان زمان غیبت و زمان ظهور از این تشبیه روشن مى شود.
اندکى تأمل و دقت در فرمایشات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام اسرار و نکاتى را براى آشنایان به کلمات درربارشان فاش مى سازد.
دربارۀ کلمۀ «مولی» در خطبۀ غدیر / ش 30 قطره 6
دربارۀ کلمۀ «مولی» در خطبۀ غدیر / ش 30 قطره 6
رسول خدا صلّی الله علیه وآله را که در روز عید غدیر خطاب به بیش از صد هزار نفر فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» هر کس من مولای او هستم این علی مولای اوست. بسیاری از علمای سنّی این جمله را به گونه ای دیگر معنی نموده و گفته اند که مقصود آن حضرت در لفظ «مولی» دوست می باشد. کسانی که دربارۀ حدیث غدیر کار کرده و از گفتار علمای سنّی آگاه هستند به صحّت آنچه گفتیم اعتراف می کنند.
نکتۀ بسیار مهمّی که در این باره وجود دارد این است که چرا علمای سنّی، گفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله را بر خلاف ظاهر آن معنی نموده اند به گونه ای که مخالف باده ها دلیل عقلی و نقلی است؟!
پاسخ سئوالی که عنوان کردیم این است، که همۀ علمای سنّی به صدور این جملۀ: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» اعتراف دارند چون به این حقیقت اعتراف دارند و به هیچ وجه نمی توانند منکر صدور این جمله شوند، به تصرّف در معنای آن پرداخته و آن جمله را بر خلاف ظاهرش معنی می نمایند؛ زیرا اگر چنین تصرّفی را در این جمله ننمایند باید به معنای صحیح آن که ولایت و سرپرستی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است معتقد شوند و دست از طرفداری سقیفه و سقیفه نشینان بردارند و به هیچ وجه طرفداری از خلافتی که آن ها ادّعا دارند نکنند.
دستان حضرت ابا الفضل علیه السلام در حرم حضرت رقیه علیهاالسلام*/ ش232 قطره 1
دستان حضرت ابا الفضل علیه السلام در حرم حضرت رقیّه علیهاالسلام
به مناسبت ایّام ولادت حضرت رقیّه خاتون علیهاالسلام مطلب مهمّی را که بیش از صد سال پیش در چند سفرنامه نوشته اند نقل می کنیم قبل از اینکه آن مطلب را بیان کنیم به توضیح نکته ای که دانستن آن مفید است می پردازیم:
نه تنها هیچ کس را نمی توانیم با چهارده معصوم علیهم السلام مقایسه کنیم، بلکه امامزادگان عظیم الشأنی که دارای قدرت ولایی هستند، با همۀ مردم فرق دارند و نباید کسی را با آنان مقایسه کنیم.
همانگونه که چهارده معصوم علیهم السلام قبل از ورود به این عالم دارای قدرت ولایت هستند، امام زادگان عظیم الشأنی که برخوردار از این نعمت هستند، نیز قبل از تولّد و قبل از قدم گذاردن به این دنیا از آن بهره مند هستند، بنابراین کم سن و سال بودن آنان، نقصی به قدرت ولایت آنان وارد نمی کند. اگر ما حضرت رقیّه علیهاالسلام را سه ساله و یا حضرت علی اصغر علیه السلام را شش ماهه می دانیم، به خاطر ورود و ظهور آنان در این عالم از نظر جسمانی آنان است، کم سن و سال بودن آنان نقصی به عظمت قدرت ولایی آنان وارد نمی کند و می توانند با همان کوچکی ظاهری باب الحوائج باشند و در افراد و اشیاء تأثیر بگذارند.
به این جهت وقتی که ما به زیارت حضرت رقیّه علیهاالسلام مشرّف می شویم باید بدانیم در حضور شخصیّتی هستیم که دارای قدرتی فوق تصوّر ما می باشند.
بنابر این وقتی که موفق به زیارت حضرت رقیّه علیها السلام می شویم باید توجّه داشته باشیم که در بارگاہ ملکوتی چه شخصیّت با عظمتی وارد شدہ ایم، علاوہ بر این در حرم نورانی آن حضرت امور بسیار مهمّ دیگری وجود دارد که حدّاقل باید در حدّ احتمال به آن توجّه داشته باشیم.
اکنون به عنوان نمونه به نقل مطلبی که در چند سفرنامه نوشته شده است می پردازیم:
(1)
در بسيارى از سفرنامههاى حج ايرانيان در دوره قاجار، توصيف خوبى از زيارتگاه حضرت رقيه سلام الله علیها ارائه شده است. البته در تعدادى از اين سفرنامهها به وجود قبور ديگرى داخل زيارتگاه، همچون محل دفن دستهاى حضرت ابوالفضل عبّاس علیه السلام و قبر فرد فرنگى كه در مجلس يزيد كشته شده، اشاره گرديده كه در منابع محلّى شام و سوريّه، اعمّ از قديم يا جديد، هيچگونه اشارهاى به اين قبور نشده است و در حال حاضر نيز نشانى از آن ها يافت نمىشود.
همچنين محمّد اسعد طلس به وجود سنگ حاوى قدمگاه پيامبر صلّی الله علیه وآله در اين زيارتگاه اشاره كرده است(1) كه گويا از «مدرسۀ مجاهديّه» (واقع در شمال آن) به اينجا منتقل شده.(2)
-----------------------------------------------
(1) ذيل ثمار المقاصد: ٢٣٠.
(2) رک : مبحث «آثار از میان رفته پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله» از نخستین فصل کتاب « آثار پیامبر صلّی الله علیه وآله و زیارتگاه های ائمّه علیهم السلام در سوریه»: ۶۱.
(2)
«سلطان مراد میرزا حسام السلطنه»، که در ماه صفر 1298 هـ . ق از دمشق بازدید کرده، آشکارا از وجود ضریحی برای سر امام حسین علیه السلام در داخل زیارتگاه حضرت رقیّه سلام الله علیها سخن گفته است. او در توصیف زیارتگاه نوشته است:
از در که داخل می شوند، دالان مختصری دارد. بعد از آن فضای مسقّفی که حوضچه در میان آن است، و بعد از آن مسجدی است که تقریباً شش ذرع طول و پنج ذرع عرض آن است. از در که داخل مسجد می شوند، در سمت یمین آن که سمت جنوب است، ضریح مستطیلی است که از چوب ساخته اند و متّصل به دیوار است. تقریباً دو ذرع طول و یک ذرع عرض آن است. گویند این مسجد، همان خرابه ای بوده است که اهل بیت علیهم السلام را در آنجا جا داده اند و این ضریح، در محلّی است که سر مبارک حضرت سیّدالشهداء علیه السلام را به خرابه آورده، در آنجا گذارده اند و بالاتر از ضریح محراب است و بالاتر از محراب منفذ مربّعی است. گویند قبر فرنگی که در مجلس یزید بوده و کشته شده است، در آنجاست و در سمت شرقی مسجد، سکویی است که در عرض مسجد واقع است و در زاویه سمت شمالی دری است که از آن در، داخل بقعه مبارکه می شوند. بقعه مربعی است، چندان وسیع نیست. بر ضریح مبارک جامه زری زمینه گلی پوشانیده اند و در آن طرف ضریح قبری است، روی آن جامه ماهوت سیاه پوشانیده اند. اعتقاد اهل آنجا این است که دست های مبارک حضرت عبّاس علیه السلام در آنجا مدفون است.(1)
-------------------------------------------------------
(1) آثار پیامبر صلّی الله علیه وآله و زیارتگاه های اهل بیت علیهم السلام در سوریه: ص 247، سفرنامۀ مکّه، سلطان مراد میرزا حسام السلطنه، ص 197.
(3)
مقابر مشهوره در (شام)، یکی (خرابه شام) است، که قبر (حضرت رقیه بنت الحسین) ـ سلام الله علیهما ـ است، و قبر دیگری هم کوچک تر در او هست که خادم آنجا میگفت: دستهای (حضرت ابوالفضل علیه السلام) در اینجا مدفون است.
زیر بازارچه حیاطی کوچک است و اطاقی مستطیلی پشت سر هم که عرض هر کدام چهار ذرع و طول هفت ذرع است، سقف چوبی و تخته دیوارها سنگ، تا ازاره فرشهای قالی مفروش، پردههای خوب، آب جاری، در حیاط ان حوض خوشگل جای خوبی است.(1)
مطالب دیگری دربارۂ عظمت حرم منور و ملکوتی حضرت رقیه علیها السلام ھست که به نقل همین مقدار اکتفا می کنیم۔
---------------------------------------------
(1) سفرنامۀ میرزا داوود: ۱۸۳ .
دستور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به صعصعه برای نوشتن نامه به معاویه و رفتن او به / ش50 قطره 2
دستور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به صعصعه برای نوشتن نامه به معاویه و رفتن او به دربار معاویه
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود:
ای صعصعه ؛ دستور میدهم نامهات را خودت بنویسی و پیش معاویه ببری ، آغاز نامه را تهدید و بیم کنی و در انجام آن از توبه سخن بیاری . شروع نامه چنین باشد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از بنده خدا علی ، امیر مؤمنان به سوی معاویه .
درود بر تو، امّا بعد... . سپس آنچه را به من گفتی در آن بنویس و آیه (ألا إلی الله تصیر الاُمور)[1] را در عنوان نامه ثبت کن .
صعصعه گفت : مرا از این کار معاف بدار.
فرمود: دستور میدهم بنویسی .
گفت : مینویسم . پس نامه را آماده کرد و ساز سفر ساخت و برفت تا به دمشق رسید و به دربار معاویه رفت و به دربان وی گفت : برای فرستاده امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام اجازه بگیر.
در آن وقت جمعی از بنیامیه بر در حاضر بودند و با دست و کفش او را زدند. و او این آیه همی خواند که (أتقتلون رجلا أن یقول ربّی الله) و سر و صدا بسیار شد. خبر به معاویه رسید و کس فرستاد تا آنها را از هم جدا کند. چون جدا شدند، اجازه ورود داد و به آنها گفت : این مرد کی بود؟
گفتند: مردی عرب است به نام صعصعة بن صوحان و نامهای از علی (علیه السلام) همراه دارد.
گفت : به خدا خبر او به من رسیده است . این یکی از سرداران علی و سخنوران عرب است که به دیدار او شایق بودم . ای غلام ؛ بگو بیاید.
صعصعه وارد شد و گفت : ای پسر ابوسفیان ؛ درود بر تو، این نامه امیر مؤمنان است .
معاویه گفت : اگر در جاهلیت یا اسلام ، کشتن فرستادگان رسم بود، تو را میکشتم. سپس معاویه با وی به سخن پرداخت و خواست او را بیازماید تا بداند سخنوری او از روی طبع است یا تکلّف.
گفت : از کدام قومی ؟
گفت : از نزار.
گفت : نزار چگونه بود؟
گفت : در حمله ، دشمن را به هم میپیچیدند و در مقابله درهم میدریدند، و چون از میدان میرفتند راهها را میبستند.
گفت : از کدام فرزند نزاری ؟
گفت : از ربیعه .
گفت : ربیعه چگونه بود؟
گفت : حمایل شمشیرش بلند بود و بندگان را دستگیری میکرد و در نقاط زمین خیمه میافراشت .
گفت : از کدام فرزند اوئی ؟
گفت : از جدیله .
گفت : جدیله چگونه بود؟
گفت : به هنگام ستیز شمشیری برّان و به هنگام بخشش ابری سودبخش و در هماوردی شعلهای فروزان بود.
گفت : از کدام فرزند اوئی ؟
گفت : از عبدالقیس .
گفت : عبدالقیس چگونه بود؟
گفت : گشادهدست و بخشنده و سپیدروی بود. هر چه داشت به مهمان میداد و در طلب آنچه نداشت نبود. غذای بسیار ساده داشت و مردی پاکیزه بود و نسبت به مردم چون باران آسمان بود.
گفت : ای ابن صوحان ؛ وای بر تو؛ دیگر برای این طایفه قریش افتخار و مجدی باقی نگذاشتی .
گفت : ای پسر ابوسفیان چرا؛ به خدا برای آنها افتخاری گذاشتهام که خاصّ آنهاست . سپید، قرمز، زرد، بور، تخت ، منبر و حکومت ، تا روز محشر از آنهاست و چرا چنین نباشد که در زمین نشانه خدا و در آسمان ستارگان اویند.
معاویه خرسند شد و پنداشت که سخن وی شامل همه قریش است و گفت : ای پسر صوحان ؛ راست گفتی همینطور است .
صعصعه مقصود او را ندانست و گفت : تو و قومت در این میانه سهمی ندارید که از چراگاه و آبشخور دور افتادهاید.
گفت : ای پسر صوحان ؛ وای بر تو؛ برای چه ؟
گفت : وای بر اهل جهنّم باد؛ این فخر خاصّ بنیهاشم است .
معاویه گفت : برخیز و او را بیرون کردند.
صعصعه گفت : راستگوئی حکایت تو میکند نه تهدید. پیش از محاوره مشاجره نباید کرد.
معاویه گفت : بیجهت نیست که قومش او را سروری دادهاند، به خدا دلم میخواست از تبار او باشم . آنگاه رو به بنیامیه کرد و گفت : مرد باید چنین باشد.[2]
-----------------------------------------
[1] . سورۀ شورى ، آيۀ 53.
[2] . مروج الذهب : 2 / 42.
دستور دادند به مسافرين كشتی شوروی كه برگرديد ش/ 37 قطره 1
تسخير جهان، از كار افتادن اسلحهها
دستور دادند به مسافرين كشتى شوروى كه برگرديد
آقايان سيد محمّدتقى شريفى و مؤمنى نقل كردند آقاى حاج حسين مظلومى نقل نموده اند:
صاحب منصبى در آذربايجان هر روز از پادگان مى آمد من چون شير مى فروختم، يك ليوان شير به او مىدادم.
روزى آمد، شير تمام گشته بود، فقط كمى ته ليوان شير بود، آب به آن ريختم و به او دادم، او فكر كرد تقلّبى در كار است، اسلحه كشيد مرا بكشد.
يك مرتبه گفتم يا صاحب الزّمان عجّل الله تعالى فرجه الشريف، ديدم دستى كه اسلحه داشت خشك شد.
آن صاحب منصب گفت: كه را صدا زدى؟ گفتم: صاحب الزّمان عليه السلام را.
چون اين را گفتم، گفت: زمانى كه ما در كشتى بوديم و ارادۀ تصرّف ايران را كرديم.
يك مرتبه مشاهده كرديم كه يكى از بلمها از راه رسيد و بر پرچمى كه بالاى آن تعبيه شده بود نوشته يا صاحب الزّمان عجّل الله تعالى فرجه الشريف، آمد جلوى ما و به ناخداى آن فرمود: كجا مى رويد؟ گفتيم: مى رويم تا ايران را تصرّف كنيم. فرمود: برگرديد، گفتند: ما مأمور بر اين كار مى باشيم. در ضمن تمام بى سيمهاى ما از كار افتاده و گفتند: ما نمى توانيم تماس بگيريم. او اشاره فرمود كه فلان بى سيم سالم است، با او تماس بگيريد، چون تماس گرفتيم به ما دستور دادند كه برگرديم.
اكنون اين اسمى كه تو گفتى همان بود كه ما آنجا مشاهده كرديم.(1)
--------------------------------------------------
(1) شرح زندگانى حضرت آيت الله مؤسس و فرزند برومندشان آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى رحمه الله: 178.
دستوری برای تشکیل سقیفه و امثال آن نداشتند/ ش150 قطره 1
دستوری برای تشکیل سقیفه و امثال آن نداشتند
افرادى كه در سقيفه اجتماع كردند، آيا بر اساس يك وظيفۀ دينى و مذهبى به اين كار دست زدند، يا به خاطر حكومت بر مردم، كسى كه صورت دوّم را بپذيرد محكوميّت آنان را امضا نموده است؛ ولى اگر كسى بگويد: آن ها بر اساس وظيفۀ دينى در سقيفه اجتماع كردند و به تعيين خليفه اقدام نمودند، ما سؤال مى كنيم:
اگر تعيين خليفه و وصىّ رسول خدا صلّی الله علیه وآله جزء دستورات دينى بوده و پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله آن را روشن نساختند همان گونه كه اهل سنّت مى گويند كه نتيجۀ آن اين است كه حضرت برنامه هاى دين را كامل بيان ننموده اند. در حالى كه قرآن مى فرمايد:
«اَلْيَوْمَ أَكْمَلتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى».(1)
در اين روز (روز عيد غدير و تعيين حضرت امير مؤمنان على علیه السلام به عنوان وصىّ) دين خود را براى شما كامل نمودم و نعمت خود را برايتان تمام ساختم.
و اگر تعیین خلیفه و وصیّ پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وظیفۀ مردم بوده است، پس چرا آن حضرت به این امر دستور ندادند و راهنمایی نکردن پیامبر به این مطلب دلیل بر این است که دین را کامل بیان نکرده اند!
با اين بيان، روشن مى شود كه تعيين وصىّ رسول خدا صلّی الله علیه وآله يك دستور است كه آن حضرت خود آن را انجام داده اند.
نتيجۀ اين گفتار اين است كه تشكيل سقيفه نه تنها براى تعيين خليفه نبوده، بلكه براى مخالفت و كارشكنى عليه دستورات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و جانشين واقعى آن بزرگوار يعنى حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام بوده است.
--------------------------------------
(1) سورۀ مائده، آیۀ 3 .
دشمن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان ایشان/ ش48 قطره 3
دشمن امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان ایشان
مرحوم آیة الله العظمى سید محسن حکیم قدّس سرّه که مرجع شیعیان و زعیم حوزۀ علمیه نجف بود، در سفرى که به عربستان داشت، در جلسه اى با «بن باز» مفتى آن روز آن کشور (که نابینا بود) مواجه شد.
بن باز، ظاهراً به دیدن آقاى حکیم رفته بود ولى در واقع قصد داشت با ایشان جدال کند و افکار وهابی گرى خود را مطرح نماید. در این جلسه ، بن باز، از آیه الله حکیم پرسید: شما شیعیان چرا به ظواهر قرآن عمل نمى کنید؟ آیة الله حکیم در جواب گفتند: این دیدار جاى چنین صحبت هایى نیست، بگذارید به احوالپرسى برگزار شود.
بن باز، سماجت کرده و خواستار دریافت جواب شد. آیة الله حکیم ، ناچار به بن باز گفتند: اگر قرار باشد به ظاهر قرآن تکیه کنیم و همان را معیار عمل به آن قرار دهیم ، باید معتقد شویم که شما به جهنّم خواهید رفت !
بن باز، با تعجّب پرسید چرا؟ آیة الله حکیم گفتند: چون قرآن مى فرماید: «ومن کان في هذه أعمى فهو في الآخرة أعمى وأضلّ سبیلا»؛ (سورۀ اسراء، آیۀ 72) (کسى که در این جهان (از دیدن چهرۀ حق) نابینا باشد، در جهان آخرت هم نابینا و گمراه تر خواهد بود). و شما که از دو چشم نابینا هستید، طبق ظاهر این آیه باید در آخرت هم نابینا باشید و در زمرۀ گمراهان که اهل جهنّمند، قرار بگیرید. بنابراین ظاهر بسیارى از آیات قرآن مقصود نیست !
بن باز گفته بود اگر قرار است [حضرت] علی (علیه السلام) چشمهایم را شفا دهد اصلاً نمی خواهم این چشم ها بینا شود . این قدر بغض اهل بیت (علیهم السلام) در دل این مفتیان وهابیّت هست و ببینید خدا به چه روز آنها را انداخته . همین بن باز گفته بود ۴۰ سال در مدینه مسجد النّبی نماز خواندم ولی هنوز به پیامبر سلام نداده ام ...
هیأت عالی افتای سعودی پیرامون سؤالی دربارۀ ارتباط و رفت و آمد و ازدواج با شیعیانی که هنگام بلندشدن از زمین «یاعلی، یاحسین» میگویند، چنین فتوا صادر کردند که اگر واقعیّت چنین است که آنها علی و حسن و حسین علیهم السلام و مانند آنها را میخوانند، در این صورت آنها مشرکند و دچار شرک اکبر شدهاند که از دین اسلام خارجند پس ازدواج زنان مسلمان ما با آنها و ازدواج زنان آنها با ما حلال نیست و خوردن گوشتی که آنها ذبح کردهاند نیز بر ما حلال نیست.
این فتوی به امضاء چهار تن از اعضای هیأت عالی سعودی رسیده که رئیس هیات عبدالعزیز بن عبدالله بن باز بود.
بن باز گفته بود اگر قرار است [حضرت] علی (علیه السلام) چشمهایم را شفا دهد اصلا نمی خواهم این چشم ها بینا شود .
آتش افروز اختلافات شیعه و سنّی مفتی أعظم عربستان شیخ عبدالعزیز بن باز استفتاء شده: نظر شما نسبت به تقریب میان شیعه و اهل سنّت چیست؟ پاسخ داده:
همچنین اختلاف عقیده میان شیعه و اهل سنّت را چنین ترسیم کرده:
(مجموع فتاوی ومقالات لابن باز ج 5 ص 156): تقریب میان شیعه و اهل سنّت ممکن نیست؛ زیرا عقائد این دو با همدیگر سازگاری ندارد و همبستگی میان آنان امکان پذیر نیست همانگونه که نمی شود اهل سنّت با یهود، نصاری و بت پرستان در یک جا گرد هم جمع شوند، همچنین به خاطر اختلاف اعتقادی که میان شیعه و اهل سنت هست، تقریب میان آنان امکان پذیر نیست.
وی در کتابی که با حمایت حاکمان مکه و مدینه در همین سال های اخیر به نام «مسألة التقریب» منتشر شد، اولین پیش شرط وحدت و تقریب با شیعه را إثبات مسلمان بودن شیعه دانسته است!!!) کتاب «مسألة التقریب بین أهل السنّة والشیعة» رسالۀ فوق لیسانس دکتر قفاری است که اخیراً در کشور سعودی، بارها چاپ شده است. جهت آگاهی بیشتر به ج 2 ص 253، از چاپ پنجم این کتاب مراجعه شود).
عبد العزیز قارئ از علمای بزرگ مدینه منوره رسماً اعلام کرد که ما امروز در برابر دشمن مشترکی هستیم که دارای سه زاویه می باشد: امریکا، یهود و روافض (شیعه) و حوادث عراق و لبنان ثابت کرد که هدف اصلی این دشمنان اهل سنت و جماعت هستند و ما باید در برابر این دشمنان متحد باشیم.
تا آن جا که می گوید: کسانی که بر این باور هستند که اهل سنّت دارای یک مذهب هستند باید تلاش کنند اعتقاد به مذاهب اربعه را از محدوده اهل سنّت و جماعت خارج کنند؛ و گرنه این مذاهب چهارگانه فقهی وسیلۀ انحراف جامعه خواهد بود. جریدة الرسالة - الجمعة 7 رجب 1426 هـ الموافق 12 أغسطس 2005 م .
منبع: وبسایت مشرق نیوز
دشمنی ابوبکر با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش22 قطره 5
دشمنی ابوبکر با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
ابوبکر در جریان جنگ هاى ارتداد نه تنها نتوانست از همکارى حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام استفاده کند، بلکه گروهى از طرفداران آن حضرت را در جنگ هاى ارتداد که مخالف با جریان سقیفه و خلافت ابوبکر بودند به اسم ارتداد کشت ولى اشعث بن قیس را که یکى از سرکردگان مخالفانش بود و اسیر شده بود نه تنها بخشید بلکه خواهر خود را نیز به او تزویج نمود. اگر آن دو پیمان سرّى را در این باره با هم امضا کردند تاریخ به آن تصریح نکرده است، ولى نتیجه زنده ماندن اشعث بن قیس و ازدواج او با خواهر ابوبکر، همدست شدن اشعث بن قیس با عمروعاص در جنگ صفّین و گفتن لا حکم الاّ لله و در نتیجه شکست جنگ صفّین در آخرین لحظه هاى پیروزى بوده است و همچنین دست داشتن اشعث در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و تحریک ابن ملجم به آن عمل شوم و شهادت حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام توسّط دختر اشعث: جعده، و دست داشتن پسرش در شهادت امام حسین و اصحاب و یاران آن حضرت، و اسارت حضرت زینب کبرى و سایر اهل بیت علیهم السلام و...
آیا امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر که فقط توسّط اشعث و خانواده اش این همه ضربه به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیت آن حضرت وارد نموده، همکارى داشتند!
دشمنی با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام/ ش11 قطره 3
دشمنى با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
ديدم حکايتى مناسب اين مقام که پدرم نقل کرده است در کتاب خود ـ که مسمّى است به نور الاقاحى النّجديه ـ از هشام کلبى از پدرش که گفت: من قبيله بنى اود را ديدم که فرزندان و زنان خود را سبّ و دشنام علىّ بن أبى طالب عليه السلام تعليم مىکردند و در ميان ايشان مردى بود از قبيله عبدالله بن ادريس بن هانى. آن مرد روزى بر حجّاج ـ عليه اللَعنة ـ داخل شد و با حجّاج سخن گفت. حجّاح با او در جواب درشت سخن گفت. آن مرد گفت به حجّاج که اى امير! چنين با من سخن مگوى که هيچيک از قريش و ثقيف را منقبت و فضيلتى نيست که به آن افتخار کنند مگر آنکه ما را مثل آن منقبت هست. حجّاج گفت که بگو مناقب شما چيست؟ آن ملعون گفت که هرگز عثمان را در مجالس ما به بدى ياد نکردهاند. حجّاج گفت که اين منقبت عظيمى است. باز آن ملعون گفت که هرگز کسى از ما بر شما خروج نکرده است. حجّاج گفت که اين منقبت بزرگى است. آن ملعون گفت که هيچيک از ما با ابوتراب در هيچ جنگ حاضر نشدهاند مگر يک شخص که او حاضر شد و ما او را از چشم خود انداختيم و نام او در ميان ما پست شد و او را نزد ما هيچ قدر و قيمتى نيست. حجّاج ـ عليه اللّعنة ـ گفت که اين منقبت عظيمى است. آن ملعون گفت که هيچيک از ما اراده خواستگارى زنى نکرد مگر آنکه از او پرسيد که آيا تو على را دوست مىدارى و او را به نيکى ياد مىکنى؟ اگر گفت: بلى، او را نخواست و از او دورى کرد.
حجّاج ـ عليه اللّعنة ـ گفت که اين شرف و فضيلت عظيمى است. باز آن بدبخت گفت که هيچ پسرى در ميان ما متولّد نشده است که او را على و حسن و حسين نام کنيم و هيچ دخترى متولّد نشد که فاطمهاش نام کنيم. حجّاج ـ عليه اللّعنة ـ گفت که اين شرف عظيمى است.
پس آن زنديق گفت که در هنگامى که حضرت امام حسين عليه السلام متوجّه عراق شد، زنى از قبيله ما نذر کرد که اگر آن حضرت کشته شود، ده شتر قربانى کند و چون آن حضرت شهيد شد وفا به نذر خود کرد. حجّاج ـ عليه اللّعنة ـ گفت که اين منقبتى است عظيم.
پس آن ملعون گفت که شخصى از قبيله ما را به سوى بيزارى از على و لعن او خواندند آن شخص گفت که من حسن و حسين عليهما السلام را نيز اضافه مىکنيم. حجّاج ـ عليه اللّعنة ـ گفت که اين نيز منقبت شريفى است، والله! پس آن ملعون گفت که عبدالملک مروان به ما گفت که شما پيراهن تن مائيد و ناصر و ياور مائيد. حجّاج گفت که اين بزرگى عظيمى است. پس آن ملعون گفت که حُسن و مَلاحت نيست مگر در قبيله بنى اود که قبيله ماست. پس حجّاج ملعون بخنديد.
هشام بن الکلبى گويد که پدرم گفت، که از آن روز که آن ملعون اين سخن را گفت خداوند عاليمان حُسن و مَلاحت را از ايشان سلب کرد.(1)
------------------------------------
(1) ترجمه فرحة الغرى ص 62.
دشمنی زیاد با معاویه و سرانجام آن/ ش29 قطره 2
دشمنی زیاد با معاویه و سرانجام آن
زیاد بن ابیه معروف به زیاد بن عُبَید بود، عُبید برده مردی از قبیله ثقیف بود و با سمیه که کنیز حارث بن کلده بود ازدواج کرد، حارث بن کلده سمیه را آزاد کرد و او برای عبید زیاد را زایید و زیاد از بندگی آزاد شد و جوانی زبان آور و تیزهوش و خردمند و ادیب بار آمد، مغیرة بن شعبه هنگامی که از سوی عمر بن خطّاب فرماندار بصره شد او را با خود برد و دبیر خویش کرد.
و چون علی علیه السلام به خلافت رسید زیاد را به حکومت فارس گماشت و هنگامی که علی علیه السلام عازم صفین شد معاویه برای زیاد نامه ای نوشت و به او وعده و وعید داد، زیاد میان مردم بپا خاست و چنین گفت : پسر زن جگرخوار و سرآمد نفاق و دورویی برای من نامه نوشته و مرا بیم داده است و حال آنکه میان من و او پسرعموی رسول خدا صلّی الله علیه وآله با نود هزار مرد کامل سلاح قرار دارد که همه از شیعیان اویند و به خدا سوگند؛ اگر معاویه آهنگ من کند مرا مردی بسیار شمشیر زننده خواهد یافت .
و چون علی علیه السلام کشته شد و کارها برای معاویه روبراه شد زیاد در دژ شهر اصطخر متحصّن شد، معاویه برای او امان نامه نوشت تا پیش او بیاید و اگر از آنچه معاویه به او خواهد داد راضی شد با او همکاری کند و گرنه او را به پناهگاهش در همان دژ برخواهد گرداند.
زیاد پیش معاویه آمد و کارش بالا گرفت و معاویه ادّعا کرد که او پسر ابوسفیان است ، در این باره ابومریم سلولی ـ که در دوره جاهلی در طائف می فروش بود ـ گواهی داد که پس از آنکه حارث ثقفی سمیه را آزاد کرد ابوسفیان با او نزدیکی کرده است ، و مردی هم از بنی مصطلق ـ که نامش یزید بود ـ گواهی داد که از ابوسفیان شنیده که می گفته است : زیاد از نطفه ای است که او در رحم سمیه قرار داده است و به این گونه ادّعای معاویه در این باره به کرسی نشانده شد[1] و شد آن چه شد.
معاویه به زیاد دستور داد به کوفه برود و منتظر فرمان او باشد و زیاد به کوفه رفت و فرماندار کوفه در آن هنگام مغیرة بن شعبه بود، زیاد در خانه سلیمان بن ربیعه باهلی فرود آمد و نامه معاویه برای حکومت بصره به دست او رسید و به بصره رفت .
زیاد چون به بصره رسید به مسجد جامع به منبر رفت ، پس از حمد و ثنای خداوند گفت : همانا میان من و گروهی کینه هایی وجود داشت که همه را زیرپا نهادم و هیچکس را به حساب اینکه با من دشمنی داشته است مؤاخذه نخواهم کرد و پرده کسی را نخواهم درید تا آنکه خود برای من باطن خود را آشکار کند و اگر چنان کرد مهلتی به او نخواهم داد، هر کس از شما نیکوکار است بر نیکوکاری خود بیفزاید و هر کس تبهکار است از تبهکاری خود دست بردارد و خدایتان رحمت کند با سخن شنوی و فرمان برداری ما را یاری دهید، و از منبر پایین آمد.
زیاد دو سال در بصره ماند تا آنکه مغیره درگذشت و معاویه برای او فرمان حکومت بصره و کوفه را باهم صادر کرد و زیاد به کوفه رفت .[2]
---------------------------------------------------------
[1] براى اطّلاع بيشتر از اين داستان ننگين در منابع اهل سنّت ، رك : نُوَيرى ، نهاية الأرب ، صفحات 309 ـ 302 ج 20 و ترجمه آن .
[2] اخبار الطّوال : 266.
دشمنی عایشه با عثمان/ ش25 قطره 2
دشمنی عایشه با عثمان
ابن ابی الحدید می گوید: عایشه چون عثمان را می شناخت گول چاپلوسی های مروان را نخورد ، بدیهی است زنان حیله گر کمتر فریفتۀ چاپلوسی چاپلوسان می شوند.
هر کس در سیره و اخبار کتابی تصنیف کرده، نوشته است که عایشه از سرسختترین مردم نسبت به عثمان بوده است ؛ تا آنجا که جامههایی از جامههای پیامبر صلّی الله علیه وآله را بیرون آورد و در خانه خود بر چوبی نصب کرد و به هر کس که به خانهاش میآمد میگفت : این جامۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله است که هنوز کهنه و پاره و پوسیده نشده است و حال آنکه عثمان سنّت و آیین پیامبر صلّی الله علیه وآله را کهنه و فرسوده کرده است .
گویند: نخستین کس که عثمان را نعثل نامید عایشه بوده و همواره میگفته است : نعثل را بکشید که خدایش او را بکشد.
مدائنی در کتاب «الجمل» خود روایت کرده است : چون عثمان کشته شد عایشه در مکه بود و چون به «شراف» رسید از خبر کشته شدن عثمان آگاه شد. او شک و تردید نداشت که طلحه خلیفه خواهد شد. به همین سبب گفت: نعثل از رحمت خدا دور باد؛ دور بودنی ؛ ای کسی که انگشت تو شل است[1] ؛ بشتاب . ای ابو شبل و ای پسر عمو؛ بشتاب . گویی هماکنون به انگشت او مینگرم که مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بیعت میکنند.
گوید: چون عثمان کشته شد طلحه کلیدهای بیتالمال و شتران گزیده و چیزهای دیگری را که در خانه عثمان بود برداشت ، ولی چون کار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت ، آنها را به علی بن ابی طالب علیه السلام پس داد.
اخبار عایشه در بیرون رفتن او از مکّه به بصره پس از کشتهشدن عثمان :
ابومخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب خود میگوید: چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه که در مکه بود رسید، شتابان به سوی مدینه حرکت کرد و میگفت : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب ، خدا پدرت را بیامرزد. همانا مردم طلحه را شایسته و سزاوار خلافت میدانند.
چون به «شراف» رسید عبیدالله بن ابی سلمه لیثی با او روبرو شد. عایشه از او پرسید: چه خبر داری ؟
گفت : عثمان کشته شد.
عایشه سپس پرسید: پس از آن چه شد؟
عبید گفت : کارها برای آنان به بهترین انجام یافت و با علی (علیه السلام) بیعت کردند.
گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد اگر این کار صورت بگیرد! وای بر تو؛ بنگر چه میگویی؟
گفت : ای امّ المؤمنین! حقیقت همان است که به تو گفتم .
عایشه شروع به هیاهو و نفرین کرد!
عبید گفت : ای امّ المؤمنین ! تو را چه میشود؟! به خدا سوگند؛ میان دو کرانه مدینه هیچ کس را شایستهتر و سزاوارتر از آن حضرت برای خلافت نمیبینم و در همه حالات او برایش مثل و مانندی نمییابم ؛ به چه سبب به ولایترسیدن او را خوش نمیداری؟!
عایشه به او پاسخ نداد.
گوید: به طرق گوناگون روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان در مکه به عایشه رسید، گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ این نتیجه کارهای
خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نیست .
گوید: قیس بن ابی حازم روایت میکند و میگوید: در سالیکه عثمان کشته شد حجّ گزارده است و هنگامی که خبر مرگ عثمان به عایشه رسید همراه او بوده است که عایشه آهنگ مدینه کرد.
قیس میگوید: میان راه شنیدم که عایشه میگفته است : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب . و هرگاه از عثمان نام میبرده میگفته است : خداوند او را از رحمت خود دور بدارد. تا آنکه خبر بیعت با امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او رسیده است .
قیس میگوید: در این هنگام عایشه گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد. و فرمان داد شترانش را به مکه برگردانند. من هم با او به مکه برگشتم . میان راه گاه میدیدم با خود چنان سخن میگوید که پنداری با کسی سخن میگوید و میگفت : پسر عفّان را مظلوم کشتند!
من به او گفتم : ای امّ المؤمنین ! مگر همین دم نشنیدم که میگفتی خداوند او را از رحمت خویش دور بدارد؟ و من پیش از این تو را در حالی دیدهام که نسبت به عثمان از همه خشنتر و زشتگوتر بودهای !
گفت : آری ؛ چنین بود، ولی چون در کار او نگریستم آنان نخست از او خواستند توبه کند و چون مانند سیم سپید و پاک شد، در حالیکه روزه بود و محرم ، در ماه حرام به سوی او هجوم بردند و کشتندش !
گوید: از طرق دیگر روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه رسید گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ گناهش او را کشت و خداوند قصاص کارهایش را از او گرفت . ای گروه قریش ؛ مبادا کشتهشدن عثمان شما را اندوهگین سازد؛ آن چنان که آن مرد سرخ روی ثمود قوم خود را اندوهگین و درمانده کرد. همانا سزاوارترین مردم به حکومت ذوالأصبع (طلحه) است . و همینکه اخبار بیعت با امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او رسید گفت : بیچاره و درمانده شوند که هرگز حکومت را به خاندان تیم بازنمیگردانند.[2] »
---------------------------------------------------------
(1) خطاب به طلحه است .
(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 285 .
دشمنی عبّاسيان با امويان/ ش129 قطره 1
دشمنى عبّاسيان با امويان
نتیجۀ سقیفه و شورای عمر به حکومت رسیدن بنی امیّه و بنی العبّاس بود که در قتل یکدیگر تلاش کردند و بسیاری از دو طائفه به دست دیگری نابود شدند.
آیا خلفای بنی العبّاس بر حق بودند یا خلفای بنی امیّه یا هر دو یا هیچکدام هر چه بود نتیجۀ سقیفه بود:
* * *
عبّاسيان در تعقيب بنى اميّه هر چه توانستند تلاش كردند، در بصره و كوفه و شام هر جا يكى از ايشان را می يافتند بى دريغ می كشتند. قبر معاوية بن ابى سفيان را شكافتند و در آن چيزى غبار مانند يافتند و هم قبر يزيد بن معاويه را شكافتند و استخوان پوسيده وى چون خاكستر شده بود.
پس از سفّاح رغبت انتقام جوئى عبّاسيان آرام نشد و در همۀ دوران اوّل عبّاسى تعقيب و قتل امويان دوام داشت و ذکر کردن حوادث پيشين مايۀ شوق زدگی خاطر خليفگان بود كه از يادآورى قتل امويان مسرور و شادمان مى گشتند.
ابن دأب كه از خواصّ هادى بود گويد: نيمه شبى مرا به حضور خليفه خواندند وقتى به حضور رسيدم جزوه اى به دست داشت و در آن مى نگريست. به من گفت: امشب مرا از ياد آن خون ها كه بنى اميّه و بنى مروان از خاندان ما ريختند خواب نبرد.
گفتم: در عوض عبدالله بن على در فلسطين فلان و فلان را كشت و نام همۀ مقتولان را ياد كردم و عبدالصمد بن على در حجاز به همين مقدار كشت. ديدم كه هادى از یاد کردن مقتولان بنى اميّه خرسند شد.
مأمون نيز بر روش گذشتگان خويش بود. وى فرمان داده بود كه در همۀ ولايت هاى اسلام معاويه را بر منبر لعن كنند.
روش عبّاسيان در قتل و زجر امويّان و مصادره اموالشان و نبش قبور و لعن خليفگان قديم بر منبر كه مايۀ رضايت شيعيان علوى و دوستان خاندان عبّاسى بود مردم عرب را كه تمايلات اموى داشتند ناراضى كرد. نفوذى كه ايرانيان در دربار عبّاسيان داشتند و مناصب معتبر يافتند در تحريك عرب مؤثّر بود و فتنه هاى بسيار در ولايت هاى اسلام خاصّه در شام و حجاز و مصر پديد آمد كه هميشه خاطر عبّاسيان را مشغول مى داشت.(1)
(1) تاريخ سياسى اسلام دكتر حسن ابراهيم حسن: 2 / 97 .
دعا / قصر شدّاد/ ش57 قطره 3
دعا ، قصر شدّاد
اِرَم قصرى است نيکو. آن را بنا کرد شدّاد بن عاد. و آفريدگار گفت: «ياد کنيد ارم را که ستون هاى عالى داشت و در بلاد مثلِ آن نيست».
و شدّاد بن عاد هر چه در عالم زَر و سيم و جواهر بود جمع کرد و به مُشک و زعفران بنا کرد و غرفه هاى عالى بساخت و سامان هاى آن به زَر کرد و درخت هاى زرّين نشاند و ميوه ها از جواهر ساخت و قصرى عالى بکرد بالاى وى پانصد ارش، مدوّر، به پانصد سال بکرد و مال ها را مى فرستاد تا آن را جمله بساخت. خواست که در آن شهر رود، قدم بر دروازۀ وى نهاد، جان بداد و به وى نرسيد.
گويند که در مشرق و مغرب جوهرى نماند و هيچ حلقه در گوشِ هيچ کس نماند که شدّاد آن را بستد و در آن نشاند. نشان دادند که «به فلان اقليم، دخترى حلقه در گوش دارد». مردان را فرستاد و آن حلقه را با گوشِ دختر ببريدند و بياوردند.
دختر بناليد. گفت: «اى خداى آسمان؛ اگر خفته نيستى، ما را برهان!»
آفريدگار مَلَکى را بفرستاد که «خدا خفته نيست. امّا هلاک شدّاد موقوف بود به اين نالۀ تو.» و بانگى بر شدّاد زد: زهره اش بدريد و جان بداد.
گويند که هودِ پيغامبر به شدّاد آمد. وى را دعوت کرد. عاصى شد. صيحه اى از آسمان بر وى زدند. وى با لشکر هلاک شد.
نه وى در آنجا رفت و نه لشکرش و نه از پسِ وى کسى در آن رفت و راهِ آن بر خلق پوشيده شد.(1)
شدّاد یک نفر بود و با یک دعا که از اعماق وجود یک نفر برخواسته بود به اجابت رسید.
ظهور که یک جریان جهانی و بلکه بسیار فراتر از جهان ما است نیاز به دعای بیشتر دارد و چه قدر پسندیده است که دعاکنندگان با تمام وجود دعا کنند و در عین حال عاجزانه از امام زمان ارواحنا فداه بخواهند که با وکیل شدن آن حضرت از آنان، دعا کنند تا خداوند ظهور امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را برساند.
-------------------------------------------------
(1) عجایب نامه : 409.
دعوت حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام از انصار برای قیام علیه غاصبان فدک و خلافت/ ش319 قطره 1
دعوت حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام از انصار برای قیام علیه غاصبان فدک و خلافت
در خطبهٔ بسیار مهمّی که حضرت فاطمهٔ زهرا علیها السلام در مسجد رسول خدا صلّی الله علیه وآله ایراد فرمودند، مطالب بسیار مهمّی وجود دارد که در اینجا نمونه ای از آن ها را بیان می کنیم:
در آن خطبه که حضرت فاطمهٔ زهرا علیهاالسلام به دفاع از حقّ غصب شدهٔ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام پرداختند، انصار را مورد خطاب قرار داده و به آن ها دستور دادند علیه خلافت ابوبکر قیام کنند و کرسی خلافت را که او به زور غصب کرده است از او باز ستانند تا به صاحب اصلی آن حضرت امیرالمؤمنین برسد.
متأسّفانه انصار در این امتحان بزرگ، وظیفهٔ خود را انجام ندادند و تا تاریخ ادامه دارد این لکهٔ ننگ بر پیشانی انصار باقی است؛ زیرا با همهٔ قوّت و قدرتی که داشتند به فرمان حضرت فاطمهٔ زهرا علیها السلام عمل ننمودند و در نتیجه ابوبکر همچنان بر کرسی خلافت تکیه زد.
ما در اینجا قسمتی از خطبهٔ بسیار مهمّ حضرت فاطمهٔ زهرا علیها السلام را نقل می کنیم و سپس به بیان مطلب مھمی که از آن خطبه استفاده می شود می پردازیم.
ترجمه:
… سپس به طرف انصار توجّه فرمود و چنین گفت: ای بزرگ مردان! و ای بازوان ملّت و نگهبانان اسلام این کوتاه بینی و سست نگری در حـقّ مـن چـرا؟ و ایـن خـواب آلودگی در برابر ستمی که به من می رود چرا؟ آیا رسول خدا صلّی الله علیه وآله پدرم نمی گفت: احترام مرد را در فرزندانش نگاه دارید؟ چه زود حادثه بار آوردید! و چه با شتاب به بیراهه رفتید! با این که شما توانایی انجام مقصد مرا دارید و نیروی کافی در جهت دست یابی به هدف مرا دارید. آیا می گویید محمد صلّى الله عليه وآله را مرگ در گرفت؟ (و همه چیز تمام شد و خاندان نبوّت گم شد؟) آری، رحلت او حادثه بزرگی بود که اثر آن همه جا را گرفت؛ شکافش آشکار گردید؛
پیچیدگی آن همه گیر شد؛ با غیبتش روی زمین تیره گشت؛ ستارگان در مصیبتش گرفته شدند؛ آرزوها به آخر رسید؛ کوه ها فروتنی کرد؛ حریم ها در شکست و حرمت ها به هنگام مرگش در هم ریخت فقدان پیامبر ـ به خدا ـ فاجعۀ بزرگ و مصیبتی بس عظیم است که همچون مصیبت سختی و بدبختی مثل او نیامده است. این کتاب خدا - عزّ وجلّ - در خانه های شماست که در صبح و شام بلند و آهسته و به صورت عادّی و یا با لحن مطبوع می خوانید که می گوید قبل از پیامبر هم بر پیامبران گذشته حادثه حتمی و قطعی (مرگ) جاری شده: نیست محمّد جز این که پیامبر است و پیش از او پیامبرانی آمده اند و (رفته اند) پس اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به پیشینه خود (جاهلیت) خواهید برگشت شما مطمئن باشید اگر کسی برگردد زیانی به خدا نمی رسد و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد. هان ای فرزندان قیله! (مادر و جده اعلای انصار) آیا در حضور شما مرا از ارث پدر محروم سازند؟ و در مجلسی و مجمعی که من شما را می خوانم می بینید و می شنوید و از ظلمی که به من می رود آگاه هستید. شما افراد زیادی دارید و ساز و برگ و نیروی (دفاع از مرا) دارید. به ندای من پاسخ نمی دهید، و به فریاد من فريادرسی نمی کنید شما مردانِ جنگی هستید و به خیر و صلاح، معروف و شناخته شده اید. شما برگزیدگان و صالحانی بودید که به جنگ با عرب انتخاب شدید، و در این راه متحمل زحمت شدید و با امّت ها شاخ به شاخ شده و رو در روی شجاعان ایستادید و پیوسته به شما فرمان می دادیم و شما فرمانبر بودید؛ تا این که [در اثر فداکاری های شما] آسیاب اسلام به کار افتاد؛ خیر و برکت روزگار جاری شد؛ نعرۀ شرک فرو شد، دروغ از جوشش افتاد؛ آتش کفر خاموش شد؛ صدای از هم پاشیدگی فرو نشست و نظام دیـن بـه ترتیب افتاد. پس چرا اینگونه بعد از بیان و اعلان سرگشتگی و پنهان کاری می کنید، و پس از آغاز، عقب نشینی کردید و پس از ایمان به شرک برگشتید؟
چرا با قومی که پیمان خود را شکستند و در صدد بیرون راندن رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند و آغازگر جنگ روزهای نخستین بودند جنگ نمی کنید؟ آیا از آنان می ترسید؟ خدا شایستۀ ترس است؛ اگر ایمان داشته باشید. هشیار باشید می بینیم به خوشگذرانی و راحت طلبی رو آورده اید؛ کسی را که شایستۀ دخل و تصرّف در کارهاست کنار زدید؛ به تن پروری در گوشه ای آرام تن دادید؛ از فشارها و سختی ها[ی مسئولیّت] به فضای باز بی احساسی روی آوردید؛ آنچه را که از ایمان برگرفته بودید به بیرون افکندید. و آنچه را که به گوارایی فرو برده بودید بالا آوردید. بدانید اگر شما و تمام افراد روی زمین کافر شوند (از ملک و قدرت خدا چیزی نمی کاهد زیرا خدا سخت بی نیاز و سپاسگزار است. من آنچه را که گفتم [نه از راه جهالت به حال شما بود، بلکه] از روی آگاهی گفتم . به سبب عدم یاوری که در خمیره شماست و نیرنگ و فریبی که در صمیم دل های شماست، موجب شد که غصه های دل لبریز شده و خشم ها بیرون بریزد. در نتیجه استقامت شما در مقابل شداید کم شد و آنچه در دل داشتید ظاهر کردید. آنچه گفتم اتمام حجّت بود. حال این مرکب خلافت را بگیرید و آنچه از وزر و وبال است بر آن حمل کنید اما این مرکب پشتش زخم و پایش مجروح و ننگ آن ابدی است و نشان غضب الهی که شعلهٔ آن سر از سینه ها در می آورد خواهد بود. همۀ آنچه را که انجام میدهید خدا میبیند. چه زود ستمگران خواهند فهمید که در چه بازگشت سختی قرار خواهند گرفت من دختر ترساننده از عذاب شدیدی که در پیش دارید می باشم شایسته است که ما و شما در انجام وظیفه خود فروگذار نباشیم. و در انتظار نتیجه اعمال خود باشیم …(۱)
نکتۀ مھمّی که در این خطبه باید به آن توجه داشته باشیم این است که حضرت فاطمۀ زھرا علیھا السلام در این خطبه دربارۂ غصب فدک مطالبی را عنوان فرمودہ اند، آنچه بسیار مھم تر و اصل و اساس و ریشه ھمهٔ ظلم و ستم ھاست، غصب خلافت است. به این جھت حضرت فاطمهٔ زھرا سلام الله علیھا به انصار فرمودند، شما کسی را شائسته دخل و تصرّف در کارھاست کنار زدید، زیرا آن ھا سقیفه را تشکیل دادند و در نتیجه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را خانه نشین نمودند.
به این جھت به انصار می فرمایند: چرا با قومی که پیمان خود را شکستند و در صدد بیرون راندن رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند و آغاز گر جنگ روزھای نخستین بودند جنگ نمی کنید؟!
این فرمایش را حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام برای اتمام حجّت به انصار فرمودند؛ زیرا می دانستند که آن ھا دیگر طرفدار پیمان شکنان غدیر و پیروان اھل سقیفه اند.
(1) شرح خطبهٔ حضرت زھرا علیھا السلام : ۵۴۶ .
دعوت عمومی برای گام برداشتن به سوی تكامل/ ش64 قطره 1
دعوت عمومى براى گام برداشتن به سوى تكامل
از برنامه هاى مهمّى كه حضرت ولىّ عصر عجّل الله تعالى فرجه الشريف براى عموم مردم انجام مى دهند، دعوت همگانى آنان به سوى آيين اسلام است. اين دعوت يك فراخوانى عمومى است؛ به گونه اى كه مردمان سراسر جهان را ــ پيرو هر دين و مكتبى كه باشند ــ به سوى اسلام فراخوانده و از همگان مى خواهند از راه باطل دست برداشته و به سوى دين خدا كه اسلامِ راستين و تشيّع است، بشتابند.
از آنجا كه اين فراخوانى و دعوت، همراه با جرياناتى است كه براى همۀ مردم جهان تازگى دارد و معجزاتى را در بر دارد كه تمام ابرقدرت هاى جهان را شكست مى دهد، در قلب مردمان جاى مى گيرد و مردم گروه گروه به سوى آيين اسلام روى مى آورند.
خداوند بزرگ در اين باره در قرآن كريم مى فرمايد:
(إِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللهِ أَفْواجاً).[1]
آن زمان كه يارى خدا و پيروزى فرا رسد و ببينى كه مردمان گروه گروه وارد دين خدا مى شوند.
بنابراين در آن زمان، مردمان به صورت گروهى ــ نه تك تك ــ به اسلام ايمان مى آورند و دسته دسته و گروه گروه به سوى دين اسلام مى شتابند.
روىآوردن مردمانِ جهان به اسلام و گرايش عمومى به دين خدا، پس از دعوت حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه از مردم براى پذيرش اسلام است و آن بر اثر جريانات شگفت انگيزى است كه آنان از ابتداى ظهور از آن حضرت و از ياوران آن بزرگوار مى بينند. به اين جهت حقّانيّت آنان براى مردم واضح مى شود و به اين جهت گروه گروه به سوى دين خدا روى مى آورند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
إذا قام القائم عليه السلام دعا النّاس إلى الإسلام جديداً، وهداهم إلى أمر قد دثر وضلّ عنه الجمهور، وإنّما سمّي القائم مهديّاً، لأنّه يهدي إلى أمر مضلول عنه، وسمّي القائم لقيامه بالحقّ.[2]
هر گاه قائم ما قيام كند، مردم را دوباره به اسلام دعوت مى نمايد و آنان را به سوى امرى كه كهنه شده و عمده مردم از آن گمراه شده اند، هدايت و راهنمايى مى نمايد.
و همانا قائم به نام «مهدى» نامگذارى شده؛ زيرا او به سوى امرِ گمشده هدايت مى شود و به نام «قائم» ناميده شده؛ زيرا او به حق قيام مى كند.
از اين روايت استفاده مىشود كه حضرت ولىّ عصر عجّل الله تعالى فرجه پس از قيام، مردم را با يك دعوت و فراخوانى جديد به سوى اسلام مى خوانند و همچنين آنان را به امرى كه كهنه شده و از آن گمراه شده اند، هدايت مى كنند.
در اين روايت سخنى از كشتار و خونريزى در ميان نيست، بلكه پس از قيام، فراخوانى به اسلام و هدايت و راهنمايى شروع مى شود.
بديهى است دعوت انسان ها به اسلام و راهنمايى آنان به راه حقّ نياز به برهان و دليل دارد و اين همان برنامه اى است كه ــ طبق روايات ــ حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه آن را انجام مى دهند.
نتيجه و پيامد اين گونه دعوت كه همراه با برهان و دليل، اعجاز و جمع بودن همۀ عوامل ارشاد مردم است، ايمان و هدايت گروهى و دسته جمعى آنان به سوى اسلام مى باشد.
در آن هنگام است كه قرآن مجيد طراوت و شادابى خود را باز مى يابد و آيين اسلام پس از فرسودگى، طراوت و حيات تازه پيدا مى كند.
در زيارت امام حسن عسكرى عليه السلام وارد شده است:
السّلام عليک يا أبا الإمام المنتظر، الظاهرة للعاقل حجّته، والثّابتة في اليقين معرفته، والمحتجب عن أعين الظّالمين، والمغيّب عن دولة الفاسقين، والمعيد ربّنا به الإسلام جديداً بعد الإنطماس، والقرآن غضّاً بعد الإندراس.[3]
سلام بر شما اى پدر امام منتظر كه براى شخص خردمند حجّت و برهان او ظاهر است و معرفت به او در گنجينه يقين ثابت است، آن امامى كه از ديدگان ظالمين در حجاب است، و از دولت فاسقين پنهان و غايب است و خداوند به وسيلۀ او اسلام را پس از تغيير، دوباره حيات تازه مى دهد و قرآن را پس از اندراس[4] طراوت مى بخشد.
كلمه «انطماس» در لغت به معناى «نابود شدن» نيز آمده است. مقصود امام حسن عسكرى عليه السلام در اين روايت هر يك از دو معنى باشد، دليل بر دگرگونى در چهرۀ اسلام در زمان غيبت مى باشد كه با قيام امام زمان عجّل الله تعالى فرجه، اسلام دوباره ارزش و اصالت خود را بازمى يابد. در هر نقطه اى از كشورهايى كه به نام اسلام شهرت يافته، احكام دين عمل نشود، اگر چه به ظاهر نام اسلام وجود داشته باشد تا وقتى كه دستورات آن پياده نشود، گويا اسلام در آن مناطق محو و نابود شده است.
[1] سورۀ نصر، آيۀ 1 و 2.
[2] بحار الأنوار: 51 / 30 ، الإرشاد: 344، اعلام الورى : 461، نوادر الأخبار: 272.
[3] مصباح الزائر: 410، بحار الأنوار: 102 / 67، الصحيفة المباركة المهديّة : 614.
[4] از میان رفتن، کهنه شدن.
دلیل آن بزرگواران بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش22 قطره 3
دلیل آن بزرگواران بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
یکی از وظایفی که حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بیان فرموده اند این است که همه باید به قرآن و عترت آن حضرت را رجوع نمایند. رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرموده اند: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی».
وقتی که ما به اهل بیت علیهم السلام رجوع می کنیم . اهل بیت علیهم السلام برای اثبات امامت خودشان بارها به خطبۀ غدیر استدلال نموده اند. از استدلال روشن می شود که مقصود حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله از «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ با توجّه به برتری امامان شیعه بر همگان در همۀ اعصار در فهم قرآن و روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و امور دیگر، واضح می شود که حتماً مقصود پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از جملۀ مذکور امامت و رهبری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است نه دوستی و محبّت.(1) نه تنها ائمّۀ اطهار علیهم السلام برای اثبات امامت خود به خطبۀ غدیر استدلال می نمودند، بلکه حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نیز در چند مورد برای اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله استدلال نموده اند. استدلال حضرت زهرا علیهاالسلام را در جای دیگر متذکّر شده ایم.
----------------------------
(1) رک: مقدّمۀ رسالة فی معنی المولی: 5 .
دلیل بر تعیین وصی/ ش173 قطره 1
دلیل بر تعیین وصی
اگر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وصیّت نفرموده بودند چرا در مدّت هفتاد روز فاصلۀ میان غدیر و شهادت آن حضرت، هیچکس برای رفع اختلاف، از آن حضرت نخواست وصیت کنند امّا وقتی عمر مجروح شد و سه روز تا مرگش فاصله شد چند نفر از او خواستند برای رفع اختلاف وصی تعیین کند.
دلیل بر خلافت در سقیفه/ ش142 قطره 1
دلیل بر خلافت در سقیفه
در جریان سقیفه برای بدست آوردن خلافت ابوبکر، به چه ادلّه ای استدلال شد؟ با توجّه و دقّت در میان آن ادلّه، روشن می شود که تمامی آن ادلّه به نحو کامل در حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام وجود داشته است نه در دیگران، بنابراین با توجّه به آن ادلّه حضرت امیرالمومنین علیه السلام خلیفه هستند نه دیگری.
دلیل جالب دیگری که مقصود کلمۀ مولی، امامت و سرپرستی است/ ش202 قطره 1
دلیل جالب دیگری که مقصود کلمۀ مولی، امامت و سرپرستی است
دلیل بسیار مهمّ دیگر که دلالت می کند مقصود از لفظ مولی سرپرستی و زعامت است، شهادت افرادی است که در سرزمین غدیر بوده اند و بنا بر فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمایشات آن حضرت را به غائبین از آشنایان و اقوام خود رسانده اند و همه گفته اند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام را واجب الاطاعه قرار داده است.
آن افراد هیچگاه از جملۀ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» معنای محبّت و دوستی نفهمیده اند؛ بلکه آن را به عنوان سرپرستی و خلافت امّت دانسته اند. به همین جهت آن را برای دیگران نقل کرده اند و خلافت حضرت علی بن ابی طالب علیهماالسلام را طبق فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله پذیرفته اند. دلیل بر این مطلب که افراد حاضر در روز غدیر معنای زعامت و وجوب اطاعت را از فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله فهمیده اند، روایتی است که جناب سلمان آن را نقل کرده است .
در این روایت به آنچه ما گفتیم تصریح شده است و فهم همۀ آن ها از کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله ، حجّت بر همه است.
قال سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ: كُنَّا عِنْدَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وآله فِي مَسْجِدِهِ إِذْ جَاءَ أَعْرَابِيٌّ فَسَأَلَهُ عَنْ مَسَائِلَ فِي الْحَجِّ وَغَيْرِهِ فَلَمَّا أَجَابَهُ قَالَ لَهُ يَا رَسُولَ اللهِ إِنَّ حَجِيجَ قَوْمِي مِمَّنْ شَهِدَ ذَلِكَ مَعَكَ أَخْبَرَنَا أَنَّكَ قُمْتَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهما السلام بَعْدَ قُفُولِكَ مِنَ الْحَجِّ وَوَقَفْتَهُ بِالشَّجَرَاتِ مِنْ خُمٍّ فَافْتَرَضْتَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ طَاعَتَهُ وَمَحَبَّتَهُ وَأَوْجَبْتَ عَلَيْهِمْ جَمِيعاً وَلَايَتَهُ وَقَدْ أَكْثَرُوا عَلَيْنَا مِنْ ذَلِكَ فَبَيِّنْ لَنَايَا رَسُولَ اللهِ أَذَلِكَ فَرِيضَهٌ عَلَيْنَا مِنَ الْأَرْضِ لِمَا أَدْنَتْهُ الرَّحِمُ وَالصِّهْرُ مِنْكَ أَمْ مِنَ اللَّهِ افْتَرَضَهُ عَلَيْنَا وَأَوْجَبَهُ مِنَ السَّمَاءِ فَقَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وآله بَلِ اللهُ افْتَرَضَهُ وَأَوْجَبَهُ مِنَ السَّمَاءِ وَافْتَرَضَ وَلَايَتَهُ عَلى أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَأَهْلِ الْأَرْضِ جَمِيعاً يَا أَعْرَابِيُّ إِنّ جَبْرَئِيلَ عليه السلام هَبَطَ عَلَيَّ يَوْمَ الْأَحْزَابِ وَقَالَ إِنَّ رَبَّكَ يُقْرِئُكَ السَّلاَمَ وَيَقُولُ لَكَ إِنِّي قَدِ افْتَرَضْتُ حُبَّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَمَوَدَّتَهُ عَلى أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَأَهْلِ الْأَرْضِ فَلَمْ أَعْذَرْ فِي مَحَبَّتِهِ أَحَداً فَمُرْ أُمَّتَكَ بِحُبِّهِ فَمَنْ أَحَبَّهُ فَبِحُبِّي وَحُبِّكَ أُحِبُّهُ وَمَنْ أَبْغَضَهُ فَبِبُغْضِي وَبُغْضِكَ أُبْغِضُهُ ... وَلِكُلِّ امْرِئٍ مِنْ عَمَلِهِ سَيِّدٌ وَحُبِّي وَحُبُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ سَيِّدُ الْأَعْمَالِ وَمَا تَقَرَّبَ بِهِ الْمُتَقَرِّبُونَ مِنْ طَاعَهِ رَبِّهِمْ.
سلمان فارسى فرمود: در مسجد پيامبر صلى الله عليه وآله نزد او نشسته بوديم. عربى باديه نشين آمد و درباره حج از حضرت سؤالاتى پرسيد. وقتى كه پيامبر صلى الله عليه وآله جوابش را داد اعرابى گفت: اى رسول خدا! حاجيان قومم كه با شما به حج رفتند ما را خبردار كردند كه به هنگام بازگشت از حج و توقّف در كنار درختانى در خمّ على بن ابى طالب عليه السلام را بلند كردى و دوست داشتن، فرمانبردارى و ولايت او را بر تمام مسلمانان واجب كردى. در اين باره سخنان زيادى با ما گفتند. اى رسول خدا! آيا اين فرمان شما زمينى و به خاطر نزديكى خونى على عليه السلام با شما و دامادى او بود يا اينكه خدا آن را از جانب آسمان بر ما واجب كرد؟ پيامبر صلّى الله عليه وآله فرمودند: البته كه خداوند متعال آن را واجب كرده و از جانب آسمان واجب نموده و ولايت على را بر تمام اهل آسمان ها و زمين فرض نموده است. اى اعرابى! جبرئيل امين در روز جنگ احزاب بر من نازل شد و گفت: اى رسول خدا! خداوند متعال به تو سلام رساند و فرمود: من حبّ و مودّت على بن ابى طالب عليه السلام را بر تمام اهل آسمان ها و زمين واجب كرده ام و در اين زمينه عذر هيچ كسى را قبول نخواهم كرد. امّتت را فرمان ده تا او را دوست داشته باشند. هر كس او را دوست بدارد، پس به خاطر حبّ من و حبّ تو او را دوست دارم و هر كس با او دشمنى ورزد به خاطر بغض خودم و بغض تو او را دشمن خواهم داشت. و براى هر كسى از ميان اعمالش سرورى هست ودوست داشتن من و على بن ابى طالب عليه السلام سرور تمام اعمال است كه به واسطه آن تقرّب به خداوند با اطاعت از او صورت مى گيرد.(1)
فهم افراد حاضر در غدیر که خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله را شنیده اند و برای دیگران نقل کرده اند، ما را از نقل معانی دیگر لفظ مولی و اینکه مقصود پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله آن معانی نبوده، بی نیاز می کند.
(1) بشارة المصطفی: 66 و 67 .
دلیل دیگر بر بطلان سقیفه/ ش311 قطره 1
دلیل دیگر بر بطلان سقیفه
از دلیل ھای بسیار محکمی که دلالت بر بطلان سقیفه می کند، جملاتی است که رسول خدا صلّی الله علیه و آله در خطبهٔ غدیر بیان فرمودہ اند، یکی از آن جمله ھا این است که آن حضرت فرموند: «ألست أولی بکم من أنفسکم». پس از آنکه حاضرین اقرار کردند که آن حضرت اولی به نفس ھمهٔ آنان ھستند یعنی بر ھمهٔ آنان ولایت دارند، رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ھر کس که من مولای او ھستم این علی مولای اوست.
بنابراین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر ھمهٔ آن ھا ولایت داشتند، ھمانگونه که رسول خدا صلّی الله علیه وآله ولایت داشتند ـ پس ابوبکر و عمر با وجود امیرالمؤمنین علیه السلام چگونه ادّعای خلافت کنند؟ زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام ولایت بر آن ھا داشتند ـ بنابراین روایت نمی توان لفظ مولی را به معنای محبّت و دوستی گرفت، بلکه معنای آن زعامت، امامت و ولایت است، و در نتیجه بطلان سقیفه را ثابت می کند.
دلیل دیگر بر عدم پشتوانه برای جریان سقیفه/ ش145 قطره 1
دلیل دیگر بر عدم پشتوانه برای جریان سقیفه
دلیل دیگر بر عدم وجود روایتی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله دربارۀ خلافت ابوبکر این است که در هنگام زد و خوردها و کتک کاری هایی که در سقیفه بین انصار و مهاجرین اتّفاق افتاد، حتّی یک بار نه ابوبکر و نه عمر و نه ... ، به سعد بن عباده نگفتند که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله ابوبکر را برای خلافت انتخاب کرده است، و این خود دلیل بر عدم وجود روایت در این باره است.
دلیل دیگر برای دشمنی عمر با ابوبکر/ ش19 قطره 2
دلیل دیگر برای دشمنی عمر با ابوبکر
جریانی که نقل می کنیم دلالت می کند که نه تنها ابو موسی اشعری و مغیره از کینه های عمر نسبت به ابوبکر با خبر بودند؛ بلکه دیگران نیز از آن آگاه بودند و موارد دیگری از دشمنی های عمر با ابوبکر را نقل کرده اند.
ابن ابی الحدید مینویسد :
هیثم بن عدی از مجالد بن سعید(1) نقل میکند که گفته است: یک روز هنگام چاشت پیش شعبی رفتم و میخواستم از او درباره سخنی که ابن مسعود میگفته و از قول او برایم نقل کرده بودند بپرسم . چون به سراغ او رفتم ، معلوم شد در مسجد قبیله است ؛ قومی هم منتظر او بودند. چون آمد خود را به او معرّفی کردم و گفتم : خداوند کارهایت را اصلاح فرماید، آیا ابن مسعود میگفته است هر گاه برای قومی حدیث و سخنی را میگفتم که میزان عقل ایشان به آن نمیرسید مایه فتنه برای ایشان میشد؟
گفت : آری ، عبدالله بن مسعود چنین میگفته است و عبدالله بن عبّاس هم همین سخن را میگفته است و نزد ابن عبّاس گنجینههای علم بوده که آن را به کسانی که شایسته آن بودهاند عرضه میکرده و از دیگران بازمیداشته است .
در همان حال که من و شعبی سخن میگفتیم ، مردی از قبیله ازد آمد و کنار ما نشست . ما درباره ابوبکر و عمر شروع به گفتگو کردیم . شعبی خندید و گفت : در سینه عمر کینهای نسبت به ابوبکر وجود داشت . آن مرد ازدی گفت : به خدا سوگند؛ ما ندیده و نشنیدهایم که مردی نسبت به مرد دیگری فرمان بردارتر و خوشگفتارتر از عمر نسبت به ابوبکر باشد!
شعبی به من نگریست و گفت : همین پاسخی که به او میدهم از مواردی است که تو درباره آن میپرسیدی . سپس روی به مرد مذکور کرد و گفت : ای برادر ازدی؛ در این صورت با این سخن عمر که گفت: لغزشی بود که خداوند شرّ آن را نگهداشت ، چه میکنی؟ آیا هیچ دشمنی را دیدهای که نسبت به دشمن ، در موردی که بخواهد آنچه را او برای خود ساخته است ویران کند و موقعیت او را میان مردم متزلزل سازد، سخنی تندتر و بیشتر از سخن عمر نسبت به ابوبکر بگوید؟
آن مرد با حیرت گفت : سبحان الله؛ تو ای ابوعمر چنین میگویی؟
شعبی گفت: عجبا، مگر این سخن را من میگویم ؟ عمر آن را در حضور همگان گفته است ! میخواهی او را سرزنش کن ، میخواهی رهایش کن .
آن مرد خشمگین برخاست و با خود همهمهای میکرد که مفهوم نبود و نفهمیدم چه میگوید.
مجالد میگوید: من به شعبی گفتم : خیال میکنم که این مرد به زودی این سخن را از قول تو برای مردم نقل خواهد کرد و آن را منتشر خواهد ساخت .
گفت : به خدا سوگند؛ اعتنایی به آن نخواهم کرد؛ چیزی را که عمر از گفتن آن در حضور مهاجران و انصار پروا نکرده است ، من از آن پروا کنم ؟ شما هم هر گونه که میخواهید این سخن را از قول من نقل کنید. (2)
-------------------------------------------
(1) او مجالد بن سعيد همدانى كوفى است . بخارى مىگويد: يحيى بن سعيد او را تضعيف مىكرده و ابن مهدى از او چيزى روايت نمىكرده است و احمد بن حنبل او را مهمّ نمىشمرده است .ابن معين مىگويد: ضعيف است و احاديث بىاساس دارد. وى به سال 144 درگذشته است . تهذيب التهذيب : 10 / 39.
(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 202 .
دلیل دیگر برای معنای کلمهٔ مولی/ ش244 قطره 1
دلیل دیگر برای معنای کلمهٔ مولی
آنچه در جریان تبلیغ رسالت پیامبر صلّی الله علیه وآله مهمّ است جملهٔ «والله یعصمک من النّاس»(۱) ’’خدا تو را از (شرّ) مردم حفظ می کند‘‘ می باشد. چون اگر صرف تکذیب حاضرین در صحرای غدیر بود هر چند تکذیب پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله بسیار مهمّ است؛ ولی مهم تر پیامدهای تکذیب نمودن آن حضرت می باشد که رسول خدا صلّی الله علیه وآله خوف آن را داشتند که اصحاب صحیفه و منافقان دیگر ـ که تعدادشان در آنجا بسیار زیاد و آن حضرت در خطبهٔ غدیر به آن تصریح کرده اند، پس از تکذیب نمودن آن بزرگوار خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را بهانه قرار دهند و دست به شورش بزنند و تصمیم به شهادت آن بزرگوار بگیرند و در نتیجه هدف از خطبهٔ غدیر پایمال شود. این ھا ھمه در صورتی است که مقصود از تبلیغ رسالت رسول خدا تعیین خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام باشد.
اما اگر امر به دوستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می نمودند آن ها بهانه ای برای شورش نداشتند.
وقتی که جبرائیل به آن حضرت عرض کرد «والله یعصمک من النّاس» ’’خدا تو را از (شرّ) مردم حفظ می کند‘‘ و کار به آنجا ها نمی کشد، خطبهٔ غدیر را خواندند. پس کلمهٔ یعصمک دلیل بر این است که اگر چه ولایت و خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را ابلاغ کنی آن ها جرأت بر مخالفت ندارند و خداوند تو را حفظ می کند.
(۱) سورۂ مائدہ ، آیۀ ۶۷ .
دلیل دیگر برای معنای کلمهٔ مولی/ ش280 قطره 1
دلیل دیگر برای معنای کلمهٔ مولی
اشکال دیگر این است که اگر کلمه مولی در جملهٔ «من کنت مولاه فهدا علی مولاه» به معنای دوستی و محبّت باشد، خداوند قبلاً در آیهٔ مودّت بالاتر از آن را به عنوان اجر رسالت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله از مردم خواسته پس «فما بلّغت رسالته» معنی ندارد، زیرا اگر مقصود از کلمهٔ مولی دوستی و محبّت است، رسول خدا صلّی الله علیه وآله آن را قبلاً به مردم ابلاغ فرموده بودند به این جهت جملهٔ «فما بلّغت رسالته» معنی نداشت.
دلیل دیگر برای معنای لفظ مولی/ ش242 قطره 1
دلیل دیگر برای معنای لفظ مولی
اگر فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» به عنوان خلافت و رهبری نبوده است و فقط مقصود آن حضرت دوستی و محبّت بوده است همانگونه که اهل تسنّن می گویند، پس چرا رسول خدا صلّی الله علیه وآله، هیچگونه راهنمایی برای تعیین خلیفه ننمودند تا مردم خلیفه حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله را معیّن کنند! به عقیدۀ شیعیان مقصود آن حضرت از این جمله تعیین خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است امّا به عقیدهٔ اهل تسنّن که می گویند به معنای دوستی و محبّت است چرا آن حضرت در آخرین خطبهٔ خود که باید مهمترین مطالب را بیان کنند هیچ اشاره ای به تعیین خلیفه به عقیدهٔ اهل تسنّن ـ نکردند که در نتیجه سبب اختلاف و دو دستگی میان مسلمانان شود؟ و بر فرض در این باره مردم راهنمایی کردند، چرا در سقیفه هیچکس حتّی اشاره ای به آن نکرد؟ آیا می توان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را متّهم کرد که در خطبهٔ بسیار مهمّ غدیر از تعیین خلیفه غافل بودند و آن را به دست فراموشی سپرده بودند؟
پس باید بگوییم جملهٔ «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» به معنای دوستی نیست، بلکه برای تعیین خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است.
دلیل دیگر دربارهٔ معنای کلمهٔ مولی/ ش255 قطره 1
دلیل دیگر دربارهٔ معنای کلمهٔ مولی
اگر لفظ مولی در کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» به معنای محبّت و دوستی است، معنای آن این است که با نزول آیۀ شریفۀ مودّت: «قل لا أسئلکم علیه اجراً إلاّ المودّة في القربی» دین کامل نشده با اینکه مودّت بالاتر از محبّت است ولی با نزول آیهٔ شریفۀ «الیوم اکملت لکم دینکم» که اهل تسنّن اساس آن را فقط محبّت و دوستی امیرالمؤمنین علی علیه السلام می دانند دین کامل شده است؟! این در حالی است که آیهٔ مودّت هم دلالت در محبّت شدید می کند و هم جامع تر است و همهٔ ذوی القربای رسول خدا صلّی الله علیه وآله را شامل می شود.
دلیل دیگری برای معنای لفظ مولی/ ش288 قطره 1
دلیل دیگری برای معنای لفظ مولی
یکی از ادله ای که دلالت می کند که مقصود از کلام رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله: «من کنت مولاہ فھذا علی مولاہ» خلافت و زعامت است نه دوستی و محبت، تبریک گفتن افراد و بخٍّ بخٍّ گفتن ابوبکر و عمر به آن حضرت است که دلالت می کند آن ھا نیز از کلام رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله خلافت و رھبری را فھمیدہ اند نه دوستی و محبّت. به این جھت خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به آن حضرت تبریک گفتند.
دلیل نقضی برای معنای کلمهٔ مولی/ ش243 قطره 1
دلیل نقضی برای معنای کلمهٔ مولی
در مواردی که ابوبکر دربارهٔ عمر لفظ مولی و ’’ولیّت‘‘ را به کار برده علمای سنّی در همه جا به معنی زعامت و خلافت گرفته اند پس چرا در مورد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مولی به معنانی زعامت و سرپرستی نباشد و به معنای دوستی و محبّت باشد؟
دلیل واضح دیگری برای معنای کلمهٔ مولی/ ش245 قطره 1
دلیل واضح دیگری برای معنای کلمهٔ مولی
در خطبهٔ غدیر رسول خدا صلّی الله علیه وآله بارها از حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف و سایر ائمّه علیهم السلام نام بردند و به عنوان امامت از آن ها تجلیل نمودند و مطالب زیادی را از آینده برای مردم بیان فرمودند با توجّه به علم و آگاهی آن حضرت از آینده، اگر تجلیل و بزرگداشت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خلافت و امامت نبوده است، و به خاطر اینکه مردم به آن ها محبّت داشته باشند آن همه تجلیل از آن بزرگوار و سایر ائمّه علیهم السلام نمودند اگر واقعاً ابوبکر و عمر همانطور که اهل تسنّن می گویند خلیفهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند چرا حتّی یک بار رسول خدا از ابوبکر و عمر نام نبردند و چرا مردم را به دوست داشتن آنان یا خلافت آنان امر نکردند، بلکه اصحاب افراد صحیفهٔ ملعونه را که ابوبکر و عمر از آن ھا بودند، تکذیب کرده و سرزنش نمودند. چگونه ممکن است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله نسل خود را بسیار تجلیل نمودند با اینکه به عقیدهٔ سنّی ها آنان خلیفه و وصی رسول خدا نبودند! و از خلیفهٔ پس از خود ھر چند بدون اینکه نامی از آنان ببرند هیچگونه تجلیل ننمودند! پس غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام و نسل آن حضرت، خلیفه ای در کار نبوده که ھر چند به طور کلّی از او تجلیل کنند. از همهٔ این ها نتیجه می گیریم که کلام حضرت: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» به معنای خلافت آن حضرت بوده نه محبّت و دوستی آن حضرت.
دو سوّم مسلمانان جهان منتظر ظهورند/ ش27 قطره 1
دو سوّم مسلمانان جهان منتظر ظهورند
براساس يك نظرسنجى جديد مشخص شد كه دو سوّم از يك ميليارد مسلمان جهان انتظار دارند حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه) در دوران زندگى آن ها ظهور كند.
در اين نظرسنجى كه توسط موسسۀ WEP انجام شد، به اين موضوع اشاره شده است كه در خاورميانه، آفريقاى شمالى، جنوب آسيا و جنوب شرق آسيا بيشتر مسلمانان معتقدند كه آن ها ظهور حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه) را در زندگى خود خواهند ديد. اين انتظار در افغانستان 83، در عراق 72، در تونس 67 و در مالزى 62 درصد است.
در اين نظرسنجى مشخص شد كه درصد انتظار براى ظهور حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه) در آسياى ميانه از هر 100 نفر چهل نفر بوده است؛ امّا در تركيه اين آمار به 68 درصد مى رسد. موسسۀ آمريكايى مذكور نظرسنجى خود را در ايران انجام نداده است.
در اين نظرسنجى آمده است: در برخى كشورها با جمعيت نسبتاً زياد شيعه و سنّى ديدگاه ها در مورد ظهور حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه) در ميان اين دو گروه تا حدودى متفاوت است. براى نمونه شيعيان بيشتر از سنّى ها انتظار دارند حضرت مهدى (عجّل الله تعالی فرجه) ظهور كند كه درصد شيعيان به سنّى ها در اين زمينه 88 به 55 درصد است. در جمهورى آذربايجان نيز تفاوت شيعيان و سنّى ها در اين زمينه اختلافى 25 درصدى را ثبت رسانده است. در نتيجه حدود 682 ميليون نفر از مسلمانان انتظار دارند كه شاهد ظهور حضرت مهدى (عجّل الله تعالى فرجه) باشند.
منبع: سايت سازمان نظرسنجى WEP
موسسۀ (WEP) اسلام
دو سوّم مردم جهان نابود می شوند/ ش68 قطره 5
دو سوّم مردم جهان نابود می شوند
امام صادق علیه السلام :
لایکون هذا الأمر حتّی یذهب ثلثا النّاس ، فقلنا: إذا ذهب ثلثا النّاس فمن یبقی؟ فقال : أما ترضون أن تکونوا فی الثلث الباقی؟[1]
این امر واقع نمیشود تا دو سوّم مردم از میان بروند، گفتیم : هر گاه دو سوّم مردم از بین بروند پس چه کسی باقی میماند، حضرت فرمودند: آیا راضی نیستید از یک سوّم باقی باشید؟!
این روایت صراحت دارد که دو سوّم از مردم قبل از ظهور امام عصر ارواحنا فداه نابود میشوند و حضرت باقرالعلوم مطلب را به گونهای بیان فرمودهاند که تا دو سوّم مردم جهان کشته نشوند ظهور واقع نمیشود!
بدیهی است یک کشتار عمومی که در آن میلیاردها نفر از مردم به خاک و خون کشیده میشوند با جنگهای عادّی آن زمان که با شمشیر و تیر و نیزه بوده است ممکن نیست واقع شود.
با این گفتار روشن میشود که آن حضرت در کلام خود اشاره به وسیلههای نابودگر زمانِ ما اشاره فرمودهاند که در زمانی کوتاه میتواند میلیونها نفر را به خاک و خون کشانده و نابود نماید به گونهای که یک سوّم مردم جهان فقط باقی بمانند.
نکتۀ دیگر این است که استفاده از وسیلههای کشتارهای دسته جمعی همچون بمبهای هستهای که هر یک از آنها ممکن است کشوری را نابود کند و ظالم و مظلوم را در کنار هم هلاک کند، با عدالت جهانی آن حضرت سازگار نیست.
بنابراین حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف هیچگاه از این گونه وسایل استفاده نمی کنند بلکه با قدرت ولایی خود آن وسایل را از کار می اندازند.
----------------------------------------------------------------------------------
[1] الغیبة شیخ : 206.
ده ها ایراد در یک سطر حرف/ ش285 قطره 1
ده ها ایراد در یک سطر حرف
یکی از بهترین دلیل ها بر بطلان جریان سقیفه این است که یک سطر از کلام منتخب سقیفه دارای ده ها ایراد و اشتباه است، همانگونه که گاهی یک عمل از اعمال خلفایی که منشأ خلافت آنان سقیفه بوده دارای ده ها ایراد و اشتباه عقلی و نقلی است.
اینها بهترین هشدار برای همۀ جهانیان است که بدانند کسی که واقعاً خلیفۀ خدا است، نباید در کلام و گفتارش، و در رفتار و اعمالش آن همه ایراد و اشتباه وجود داشته باشد.
ما برای بیان کردن اشتباهات آنها در گفتارشان کلام ابوبکر را به عنوان نمونه می آوریم:
او در کلام خودش گفته است:
«اقیلوني، اقیلوني ولست بخیرکم وعليّ فیکم»
مرا از خلافت رها کنید، مرا رها کنید من بهترین شما نیستم در حالی که علی (علیه السلام) در میان شماست.
ما در این کتاب ده ها ایراد و اشتباه عقلی و نقلی ابوبکر را در این کلام بیان می کنیم.
بدیهی است کسی که در یک سطر از کلامش ده ها اشتباه وجود دارد و خودش می گوید من بهترین فرد نیستم، چگونه می تواند خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد؟!
پس ده ها دلیل بر اشتباه ابوبکر در یک سطر، ده ها دلیل بر بطلان خلافت او می باشد. و در نتیجه بطلان جریان سقیفه ثابت می شود.
بنابراین افرادی که در سراسر جهان دربارۀ شناخت و واقعیّت خلافت ابوبکر تلاش می کنند تا بدانند آیا خلافت او حقیقت دارد یا نه، باید بدانند چگونه ممکن است چنین کسی رهبر میلیاردها انسان در طول تاریخ باشد که در یک سطر از کلامش ده ها اشتباه وجود داشته باشد؟!
دیدگاه علّامۀ علایی مصری دربارۀ فتوحات عمر/ ش53 قطره 3
دیدگاه علّامۀ علایی مصری دربارۀ فتوحات عمر
بزرگترین اشتباهات عمر فتوحات پیاپی او بود که مردم را با زور شمشیر به اسلام وا میداشت.
اگر او همان روش پیغمبر را که عرضۀ قرآن و ایمان در دین بود عمل میکرد، مواجه با این اعمال زشت خوی خود نمیشد و بعد هم جنایات بنی امیّه از این روش سقیفه سرچشمه نمیگرفت. این نویسندۀ مصری بر این عقیده است که تمام فتوحات عمر به ضرر اسلام تمام شد؛ زیرا آن اسلامی که با یک تضمین معنوی رو به گسترش بود و پیش میرفت، به صورت غلبه و ظفر جنگی درآمد و مصونیّت خود را از دست داد.(1) این کلیّات سربسته و بیشرح و بسط که ما در این کتاب نقل نمودیم، تماماً مؤید نظریۀ علّامۀ علایی است.(2)
-------------------------------------------------
(1) شبهای پیشاور، ص 164 .
(2) کتاب ایرانیان اسلام خود را مدیون چه کسی هستند، صفحه 27 .
شروع حرف « ر »
رازهای سربسته میان ابوبکر و عمر دربارۀ خلافت/ ش17 قطره 2
رازهای سربسته میان ابوبکر و عمر دربارۀ خلافت
... ... اشعث سپس زبرقان بن بدر را دیده بود و آنچه را میان من و او گذشته بود برای او گفته بود و زبرقان هم این گفتگو را برای ابوبکر نقل کرده بود و ابوبکر پیامی که حاکی از سرزنش دردانگیزی بود
برای من فرستاد. من هم به او پیام فرستادم که به خدا سوگند اگر دست برنداری و بس نکنی سخنی خواهم گفت که دربارۀ من و تو میان مردم منتشر شود و سواران آن را به هر کجا که میروند با خود ببرند، در عین حال اگر بخواهی، آنچه بوده است نادیده بگیریم.
پیام داد: آری ؛ ما هم چنان میکنیم، وانگهی این خلافت پس از چند روز دیگر به تو خواهد رسید. من چنین گمان بردم که پیش از پایان هفته و رسیدن جمعه خلافت را به من خواهد سپرد، ولی در این کار تغافل کردم و به خدا سوگند پس از آن یک کلمه هم با من سخن نگفت تا درگذشت.
او در کار خلافت خود چندان دندان فشرد تا مرگش فرا رسید و از ادامه زندگی ناامید شد و آنچه دیدید انجام داد. اینک آنچه را به شما گفتم از عموم مردم به ویژه از بنیهاشم پوشیده دارید و باید همانگونه که گفتم این سخن پوشیده بماند. اکنون هرگاه میخواهید برخیزید و در پناه برکت خدا بروید.
ما برخاستیم و از سخن او در شگفت بودیم و به خدا سوگند راز او را تا هنگامی که مرد فاش نکردیم(1).(2)
---------------------------------
(1) به صفحات 241 تا 244 الشافى مراجعه شود.
(2) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 203.
رجعت اهل بیت علیهم السلام/ ش35 قطره 3
رجعت اهل بیت علیهم السلام
عالی ترین ، بهترین و شورانگیزترین جریاناتی که در عصر درخشندۀ ظهور واقع می شود و در صفحۀ گیتی تحوّلی بس شگفت انگیز ایجاد می نماید، مسألۀ بازگشت و رجعت خاندان وحی علیهم السلام است !
تمدّن ظاهری ، تکامل اجتماعی ، پیشرفت اقتصادی ، علمی و ... هیچ یک از اینها نسبت به مسألۀ رجعت و بازگشت خاندان وحی علیهم السلام مهمّ ، شگفت انگیز و شورآفرین نیستند.
----------------------------------------------
(1) امیرالمؤمنین علیه السلام و آیندۀ جهان، جلد 2 ، ص 373 .
رحمت الهی/ ش21 قطره 1
رحمت الهى
در كتاب «بصائر الدرجات» آمده است: سعد مىگويد: امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
حديثنا صعب مستصعب، لايحتمله إلّا ملک مقرّب، أو نبيّ مرسل، أو مؤمن ممتحن، أو مدينة حصينة.
فإذا وقع أمرنا وجاء مهديّنا كان الرجل من شيعتنا أجرى من ليث، وأمضى من سنان، يطأ عدوّنا برجليه، ويضربه بكفّيه، وذلک عند نزول رحمة الله وفرجه على العباد.
حديث ما صعب (دشوار) و مستعصب (دشوار يافته) است، آن را جز فرشتۀ مقرّب، يا پيامبر مرسل، يا مؤمنى كه آزمايش شده، يا شهرى كه دژ داشته باشد تحمّل نمىكند.
وقتى امر ما محقّق شود و مهدى ما عليه السلام بيايد، جرئت و شجاعت هر شيعه ما از شير بيشتر و از نيزه نفوذ كنندهتر خواهد شد، دشمنان ما را با پاهايشان كوبيده و با دستانشان خواهند زد و اين در هنگامى است كه رحمت و فرج خداوند بر بندگان فرود آيد.
(1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 2 / 825 به نقل از بصائر الدرجات : 24 ح 17، بحار الأنوار: 52 / 318 ح 17.
رحمت بر مؤمنين و عذاب بر منافقين/ ش19 قطره 1
رحمت بر مؤمنين و عذاب بر منافقين
محمّد بن على خزّاز؛ در كتاب «كفاية الأثر» از امير مؤمنان على عليه السلام و آن حضرت از پيغمبر اكرم صلّى الله عليه وآله نقل كرده است كه فرمود:
اى على، تو از من و من از تو هستم، تو برادر و وزير من هستى، وقتى من از دنيا رفتم كينه هايى را كه اين مردم از تو در سينه ها دارند ظاهر مى كنند، و به زودى بعد از من فتنه اى سخت و بيچاره كننده بپا مىشود كه اشخاص مورد اعتماد و خواص در آن سقوط مىكنند، و آن هنگامى است كه شيعيان پنجمين امام از اولاد امام هفتم از فرزندان تو را در ميان خود نبينند، در فقدان و دورى او اهل زمين و آسمان غمناك گردند، و چه بسيار زن و مرد مؤمنى كه در فراق او اندوهگين و دلسوخته و سرگردانند.
پس از آن براى مدّتى سر را به زير انداخت و خاموش شد، سپس سر را بلند كرد و فرمود :
بأبي واُمّي سميّي وشبيهي وشبيه موسى بن عمران، عليه جيوب النور ــ أو قال جلابيب النور ــ يتوقّد من شعاع القدس كأنّي بهم آيس من كانوا، نودوا بنداء يسمع من البعد كما يسمع من القرب يكون رحمة على المؤمنين وعذاباً على المنافقين.
پدر و مادرم فداى كسى كه همنام و شبيه من و شبيه موسى بن عمران عليه السلام است، پوششى از نور او را فرا گرفته كه از پرتو ذات مقدّس پروردگار برافروخته و فروزان است، گويا آن ها را مىبينم كه در حال نااميدى ندايى بشنوند كه آن ندا از دور و نزديك بطور يكنواخت شنيده مىشود، و آن براى مؤمنين رحمت و براى منافقين عذاب است.
عرض كردم: آن ندا چيست؟
فرمود: سه ندا است كه در ماه رجب برمىخيزد؛
در نداى اوّل بانگ برآيد: آگاه باشيد كه ستمگران مورد لعنت خداوندند؛
در نداى دوم فرياد برآيد: قيامت نزديك شد؛
نداى سوّم از بدنى كه بطور آشكار با خورشيد ظاهر مىشود بلند شود كه گويد: آگاه باشيد خداوند فلان بن فلان (يعنى حجّت بن الحسن عليه السلام) را كه نسب او به على بن ابى طالب مىرسد براى نابودى ستمگران برانگيخت. در آن هنگام فرج فرا رسد، خداوند سينههاى مجروح منتظرين را شفا دهد، و عقده از دلهاى ايشان برطرف نمايد.
عرض كردم: اى رسول خدا، امامان بعد از من چه تعدادى خواهند بود؟
فرمود: بعد از فرزندت حسين عليه السلام نه نفر و نهمين آن ها قائم ايشان است.(1)
(1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 777 به نقل از كفاية الأثر: 158، بحار الأنوار: 36 / 337 ح 200 و 51 / 108 ح 42، جواهر السنيّة : 285، منتخب الأثر: 421 ح 1.
ردّ خلافت به وسیلۀ شخص خلیفه چه تأثیری دارد؟/ ش194 قطره 1
ردّ خلافت به وسیلۀ شخص خلیفه چه تأثیری دارد؟
ابوبکر گفت من لیاقت ندارم امّا ...
اگر کسی که به عنوان خلیفه انتخاب شده خودش بگوید سزاوار خلافت نیستم و لیاقت آن را ندارم آیا باز هم مردم باید او را خلیفه بدانند یا نه؟! همانگونه که ابوبکر به عدم لیاقت برای خلافت تصریح کرد، آیا باز هم همۀ مسلمانان باید او را خلیفه بدانند یا غاصب حق خلیفۀ واقعی؟!
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و حکم شورا/ ش299 قطره 1
رسول خدا صلّی اللہ علیه و آله و حکم شورا
اگر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وصیّت به خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام ننمودند و راضی به شورا بودند چرا حتّی یک بار رضایت خود را به انعقاد شورا اعلام نکردند.
رشوہ به زنان مھاجر و انصار/ ش330 قطره 1
رشوہ به زنان مھاجر و انصار
با دقّت نمودن در کارھایی که سقیفه نشینان انجام دادہ اند، روشن می شود که آن ھا در بسیاری از موارد به عصر جاھلیّت برگشته و بر خلاف دستورات رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل نمودند. یکی از آن ھا طرد زنان و بی اعتنایی به رأی و عقیدۂ آنان است، در حالی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در چند مورد از زنان بیعت گرفتند که یکی از آن ھا جریان غدیر است، نیز برای خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از آنان بیعت گرفتند، ولی به عقیدۀ حاکمان سقیفه زن ھا ھمچون عصر جاھلیّت در نظر آنھا فقط برای استفادۂ جنسی و کار در خانه ارزش داشتند. به این جھت که برای بیعت زنان ارزشی قائل نشدند و برای آرامش و ساکت بودن آنان به تمام زنان مھاجر و انصار رشوه دادند. ابن ابی الحدید در شرح نھج البلاغه می نویسد:
و چون مردم بر گرد ابوبکر جمع شدند و بیعت او استوار شد، اموالی میان زنان مهاجر و انصار پخش کرد و سهم یکی از زنان خاندان عدی بن نجّار را همراه زید بن ثابت برای او فرستاد. آن زن پرسید: این چیست؟ گفت: مالی است که ابوبکر میان زنان تقسیم کرده است. آن زن گفت: آیا با دادن رشوه می خواهید از دین خود رشوه بگیرم! نه، به خدا سوگند از او چیزی نمی پذیرم او آن را پیش ابوبکر باز فرستاد.(۱)
ولی چه بسیار زنانی بودند که رشوۂ ابوبکر را پذیرفتند و دربارۂ غصب خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کلامی به زبان جاری نساختند!
۱۔ جلوۀ تاریخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید: ۱/ ۲۲۹.
رضایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله یا لعنت آن حضرت/ ش124 قطره 1
رضایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله یا لعنت آن حضرت
در غدیر کسی به عنوان خلافت برگزیده شد که یک لحظه مخالفت با خدا و رسول نکرده بود و همیشه مورد رضای خدا و پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بوده است به این جهت به او رضی الله عنه گفته نمی شود (خدا از او راضی شود) چون خدا و رسول او همیشه از او راضی بودند امّا در سقیفه کسی به عنوان خلیفه انتخاب شد که در لحظه انتخابش نه مورد رضای خدا و نه رسول او بود، بلکه مورد لعن پیامبر بود چون از شرکت در لشکر اسامه تخلّف ورزیده بود. و در آغاز هم جزو کفّار و دشمنان دین بودند.
روایتی مهمّ و مفصّل دربارۀ غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه/ ش26 قطره 5
روایتی مهمّ و مفصّل دربارۀ غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه
شیخ صدوق رحمه الله در کتاب «کمال الدین» از سدیر صیرفی روایت کرده است که گفت :
به همراه مفضل و ابوبصیر و ابان بن تغلب خدمت مولایمان امام صادق علیه السلام شرفیاب شدیم، و آن حضرت را دیدیم که بر روی خاک نشسته است، جامهای خیبری که پوشاکی پشمین است به تن نموده و آن یقهای نداشت و آستینهایش کوتاه بود، او همچون مادری جوان مرده با جگری سوخته گریه میکرد، آثار غم و اندوه بر گونههای مبارکش آشکار و رنگ چهرهاش دگرگون گشته بود و اشک فراوان، چشمانش را متوّرم ساخته بود، او با این سوز و آه چنین فرمود :
سیدی غیبتک نفت رقادی وضیقت علی مهادی، وابتزّت منّی راحة فؤادی سیّدی غیبتک وصلت مصابی بفجائع الأبد، وفقد الواحد بعد الواحد یفنی الجمع والعدد.
ای سرور من! غیبت تو خواب را از دیدگانم ربوده، و دنیا را با تمام وسعتش بر من تنگ نموده و آرامش دلم را از من سلب کرده است. سرور من! غیبت تو مصبیت مرا همیشگی ساخته، و از دست دادن یکی بعد از دیگری جمع ما را پراکنده و سرمایه ما را از بین برده است.
قطرات اشکی که از دیدگانم فرو میریزد و نالههای دردناکی که براثر بلاها و مصیبتهای گذشته از سینهام بیرون میآید تا بخواهد تسکینی پیدا کند، مصیبتهای جانکاهتر و بلاهای بزرگتر آینده را در مقابل چشمان خود احساس میکنم، بلاهای سختی که با غضب تو آمیخته شده و حوادث ناگواری که باخشم تو عجین گشته است.
سدیر گوید: از مشاهده این حادثه دردناک و گفتار سوزناک امام علیه السلام نزدیک بود عقل و هوش خود را از دست دهیم، دلهای ما به درد آمد و جریحهدار شد و گمان کردیم که حادثه ناگواری به آن حضرت روی آورده و بلا و مصیبتی به ساحت مقدّسش وارد گشته است، عرض کردیم :
ای فرزند بهترین مخلوقات ؛ خدا چشمان تو را گریان نفرماید، چه حادثهای رخ داده که این چنین اشک از چشمانت جاری ساخته و تو را به ماتم نشانده است؟
امام صادق علیه السلام آهی عمیق و دردناک از اعماق دل کشید و آن گاه به ما فرمود :
وای بر شما، صبح امروز در کتاب جفر نگاه میکردم ـ و آن کتابی است که علم مربوط به مرگ و میرها، بلاها و مصیبتها و تمام رویدادهای گذشته و آینده جهان را در بر دارد، و خداوند تبارک و تعالی آن را به پیغمبر اکرم و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام اختصاص داده است ـ در آن کتاب دربارۀ ولادت قائم (صلوات الله علیه) تأمّل کردم، او از دیدهها غایب میشود، غیبتش به درازا میکشد، و عمرش طولانی میگردد، مؤمنان در آن زمان دچار گرفتاری و امتحان میشوند، شک و تردیدهای فراوان از طولانی شدن غیبت در دلهای آنها راه پیدا میکند، و بیشتر آنها از دین خود مرتدّ میشوند، و از تعهد به اسلام خارج میگردند و آن رشته انقیاد به اسلام را از گردن خود باز میکنند و آن همان رشته ولایتی است که خدای تبارک و تعالی فرموده است:
(وَکلَّ إنْسانٍ ألْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِه)(1) .
«مقدرات هر انسانی را در گردن او نهادیم».
از مطالعه احوال آنها دل شکستگی پیدا کردم، و غم و غصّه فراوان بر من چیره گشت.
عرض کردیم: ای فرزند رسول خدا، بر ما منّت بگذار و مورد لطف خود قرار بده و در بعضی از آنچه میدانی ما را شریک گردان. فرمود :
خداوند تبارک و تعالی سه جریانی را که برای سه تن از پیامبران واقع شده دربارۀ قائم ما جاری خواهد ساخت. ولادت او را همچون ولادت موسی، و غیبتش را مانند غیبت عیسی، و طولانی شدن آن را همانند طولانی شدن جریان حضرت نوح مقدّر نموده است، و عمر بنده صالح خود حضرت خضر علیه السلام را دلیلی بر عمر آن حضرت قرار داده است.
عرض کردیم: درباره هر یک از آنها شرح و توضیح بیشتری بیان نمائید تا مطلب را بهتر درک کنیم. فرمود :
امّا راجع به ولادت موسی علیه السلام : هنگامی که فرعون دریافت که نابودی حکومتش به دست موسی علیه السلام است دستور داد کاهنان (یعنی آنهایی که پیشگویی و غیبگویی میکنند) را نزد او حاضر کنند، آنها فرعون را به نسب او راهنمائی کردند و گفتند که او از بنی اسرائیل است، پس از آن فرعون به مأموران خود فرمان داد تا شکم زنان باردار از بنی اسرائیل را بشکافند و بررسی کنند در صورتی که پسر باشد او را به قتل رسانند، و در این راه بیشتر از بیست هزار نوزاد را کشتند و کشتن موسی علیه السلام برایش ممکن نشد.
زیرا خداوند تبارک و تعالی اراده فرموده بود که او را حفظ کند، همان طور بنی امیّه و بنی عبّاس وقتی فهمیدند که سلطنت آنها و همه پادشاهان و ستمگران به دست قائم (صلوات الله علیه) از بین خواهد رفت با او به دشمنی برخاستند، و تمام توانایی خود را در کشتن اهل بیت پیغمبر علیهم السلام و قطع کردن نسل او بکار گرفتند به طمع اینکه مهدی موعود (صلوات الله علیه) به دنیا نیاید و قبل از تولدش او را بکشند، ولی خداوند تبارک و تعالی امتناع ورزید که از کار خود برای یکی از ظالمین پرده بردارد، و اراده فرمود که نور خود را کامل گرداند و با ظهور مهدی (صلوات الله علیه) جهان را بطور کامل روشن گرداند گر چه مشرکان را خوشآیند نباشد.
و امّا راجع به غیبت حضرت عیسی علیه السلام : یهود و نصاری به اتفاق گفتند که او کشته شده است ولی خداوند تبارک و تعالی گفتار آنان را تکذیب کرد و فرمود:
(وَما قَتَلُوهُ وَما صَلَبُوهُ وَلکنْ شُبِّهَ لَهُم)(2) .
«او را نکشتند و به دار نیاویختند بلکه مطلب بر آنان مشتبه شد».
در غیبت قائم (صلوات الله علیه) نیز امّت او را بخاطر طولانی شدن غیبتش انکار کنند، بعضی به یاوهگویی بپردازند و بگویند او متولّد نشده است، گروهی گویند تولد یافته و از دنیا رفته است، عدهای کافر شوند و بگویند که امام یازدهم عقیم بوده است، جمعی از دین خارج شوند و به سیزده امام و بیشتر از آن قائل شوند، طایفهای خدا را عصیان کرده و بگویند روح قائم (صلوات الله علیه) در پیکر کسی دیگر سخن میگوید.
امّا جریان حضرت نوح علیه السلام ، و تأخیر انداختن وعدههای او از این قرار است که: وقتی از خداوند عقوبت و عذاب آسمانی را برای قوم خود در خواست کرد خداوند تبارک و تعالی روح الأمین یعنی جبرئیل علیه السلام را با هفت هسته خرما بسوی او فرستاد و به او گفت:
ای پیامبر، خداوند تبارک و تعالی میفرماید: اینها آفریدگان و بندگان من هستند، نمیخواهم آنها را با صاعقهای از عذابم نابود گردانم مگر اینکه آنها را بیشتر دعوت کنی تا اتمام حجّت شود، پس توان و کوشش خود را بکار گیر و قوم خود را دوباره به طرف حق دعوت کن، من در برابر این زحمات به تو پاداش خواهم داد، در ضمن این هستهها را کشت کن که در روئیدن و رشد کردن و به ثمر رسیدن آنها برای تو فرج و گشایشی خواهد بود، و مؤمنانی را که از تو پیروی میکنند به آن بشارت بده.
هنگامی که درختان رویید و رشد کرد و ساقههایش قوی گردید و برگ و بار پیدا نمود عملی کردن آن وعده را از خدا تقاضا کرد، ولی خداوند رحمان به او دستور داد بار دیگر از هستههای این درختان بکارد و صبر و تلاش خود را در راه دعوت مردم بکار گیرد و حجّت را بر آنها تمامتر سازد.
حضرت نوح علیه السلام به آن گروهی که به او ایمان داشتند جریان را گفت، از میان آنها سیصد نفر مرتد شدند و از دین خود دست برداشتند و گفتند: اگر آنچه نوح ادعا میکند حق بود در وعده پروردگارش تخلّفی پیدا نمیشد، سپس خداوند تبارک و تعالی در هر نوبت فرمان خود را تکرار میکرد تا اینکه نوح علیه السلام این عمل را هفت بار انجام داد و هر نوبت گروهی از مؤمنان از دین برمیگشتند تا تعداد آنها به هفتاد و چند نفر رسید، در آن هنگام خداوند تبارک و تعالی به او وحی فرستاد و فرمود :
اکنون صبح روشن آشکار شد و شام تاریک را کنار زد، یعنی حق بطور واضح و دور از آلایشها نمودار گردید، و آنهایی که طینت و سرشت ناپاکی داشتند ارتداد خود را ظاهر کردند.
اگر من در همان مرحله اوّل کافران را هلاک میکردم آن مؤمنان ناخالصی را که در مراحل بعدی مرتد شدند باقی گذاشته بودم و به وعده اولیه که گفتم ـ مؤمنان خالصی را که به رشته نبوت تو چنگ زدهاند نگهدارم و آنان را در زمین جانشین سازم و دینشان را تقویت نمایم و ترس و وحشت ایشان را به امن و امان و آرامش تبدیل کنم تا مرا خالصانه و بدون هیچ شک و شبههای که در دل داشته باشند عبادت کنند ـ در واقع جامه عمل نپوشیده بودم .
و چگونه این جایگزینی و استقرار و تبدیل ترس و وحشت به امنیت و آرامش از طرف من برای آنها باشد در حالی که میدانستم آنها بخاطر ضعف ایمان و ناپاکی سرشت و باطن پلیدشان که از آثار نفاق و شیوع گمراهی بوده است به تدریج مرتد میشوند و از دین برمیگردند؟
پس اگر آنها سلطنتی را که به مؤمنین وقت جانشینی و هلاکت دشمنانشان داده شد مشاهده میکردند و رایحه خوش آن به مشامشان میرسید نفاق پنهانی آنها شدیدتر و رشته گمراهی دلهای ایشان پیوستهتر و محکمتر میگردید، بنای دشمنی با برادران خود میگذاشتند و با آنها در بدست آوردن ریاست به جنگ میپرداختند تا زمام امر و نهی را در اختیار گیرند و آن را به خود اختصاص دهند. و چگونه ممکن بود با فتنه انگیزی آنها و وقوع جنگ، دین استقرار یابد و امر مؤمنان منتشر گردد؟ هرگز چنین چیزی نمیشد.
و پس از طی شدن این مراحل به حضرت نوح خطاب شد:
(وَاصْنَعِ الفُلْکَ بِأعْینِنا وَوَحْینا)(3) .
«به ساختن کشتی در حضور ما و به دستو ما مشغول شو».
امام صادق علیه السلام فرمود: مانند همین جریان در مورد حضرت مهدی (صلوات الله علیه) پیش میآید، دوران غیبت او به درازا میکشد تا حقیقت به دور از آلایش آشکار شود، و ایمان از ناخالصی جدا گردد، و آنهایی که میخواهند در هنگام خلافت و برقراری حکومت و امنیت گسترده آن حضرت نفاقافکنی کنند قبل از آن دوران باطن ناپاک خود را آشکار کرده و مرتد شوند.
مفضّل گوید: عرض کردم : ای فرزند رسول خدا، این ناصبیها میپندارند که آیۀ تمکین و استخلاف(4) دربارۀ ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیه السلام نازل شده است. امام علیه السلام فرمود:
خداوند دلهای ناصبیها را هدایت نکند، در چه زمانی دینی که خدا و رسول آن را بپسندند قدرت یافت که امنیت را در میان امّت برقرار کند و ترس و وحشت را از دلها بیرون آورد، و شک و تردید را از سینهها برطرف نماید در دوران یکی از آن غاصبین، و در دوران خلافت علی علیه السلام با آن همه مرتد شدن مسلمانها و فتنهانگیزیها و جنگ افروزیها که بین آنها و کافران بود؟
سپس امام صادق علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود :
(حَتّی إذَا اسْتَیأسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أنَّهُمْ قَدْ کذِبُوا جاءَهُم نَصْرُنا)(5)
«تا آنجا که رسولان مأیوس شدند و گمان کردند که وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد در آن هنگام نصرت و یاری ما به آنها رسید».
و امّا بنده صالح یعنی حضرت خضر علیه السلام: خداوند تبارک و تعالی عمر او را طولانی نکرد تا نبوّتی برایش مقدّر فرماید، یا کتابی بر او نازل کند، و یا شریعت و آئینی برایش قرار دهد که شریعت و آئین پیامبران گذشته را با آن نسخ کند، یا امامتی به او واگذار کند و بندگانش را به پیروی از او وادار نماید، یا اطاعتی را بر او واجب کند تا او انجام دهد، بلکه چون در علم ازلی پرودگار چنین مقدر شده بود که عمر حضرت مهدی (صلوات الله علیه) در دواران غیبت او طولانی گردد، و میدانست که عدّهای از بندگانش به انکار برمیخیزند، عمر بنده صالح خود حضرت خضر علیه السلام را طولانی قرار داد تا دلیلی محکم بر طول عمر قائم (صلوات الله علیه) باشد، و با استدلال به آن دلیل منحرفین و منکرین را رد کنند و عذری برای آنها نماند، و برای مردم حجّت و برهانی بر خداوند نباشد. (6)
-------------------------------------------------------------
1) سورۀ إسراء، آيۀ 13.
2) سورۀ نساء، آيۀ 157.
3) سورۀ هود، آيۀ 37.
4) سورۀ نور، آيۀ 55: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُم وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم في الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِم وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُم الَّذي ارْتَضى لَهُم...) خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورد و عمل شايسته انجام دهد وعده فرموده است كه ايشان را در روى زمين خلافت دهد و جانشين سازد، چنانكه پيشينيان را جانشين ساخت و دين پسنديده آنان را قدرت بخشيد.
5) سورۀ يوسف، آيۀ 110.
6) قطره اى از درياى فضائل اهل بيت علیهم السلام: 761/1 به نقل از كمال الدين: 352/2 ح 50، بحار الأنوار:219/51 ح9 و 47/13 ح 15 (پارهاى از حديث)، منتخب الأثر: 258ح 12، إثبات الهداة: 475/3 ح162 (پاره اى از حديث)، إلزام الناصب: 284/1، انوار المضيئة: 179، مكيال المكارم: 176/2 ح 1301، غيبة طوسى: 104.
روضه خوانی و مدّاحی سیدالشهداء علیه السلام موجب افزایش طول عمر می شود/ ش5 قطره 4
پژوهشگران آمریکایی :
روضه خوانی و مدّاحی سیّدالشهدا علیه السلام موجب افزایش طول عمر می شود
مرکز مطالعاتی علوم غریبه دانشگاه آمریکن و دانشگاه هاروارد ؛
یک تیم تحقیقاتی از پژوهشگران دانشگاه معتبر «آمریکن ورلد یونیورسیتی» با مطالعه و بررسی صدها تن از عزاداران حسینی و طی مدّت هفت سال به این نتیجه رسیدند که شرکت در مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام اگر توام با نوحه خوانی و سینه زنی باشد تاثیر مثبت در افزایش طول عمر عزاداران دارد.
پروفسور استیون کینگزلی سرپرست مطالعاتی این تیم در گفتگو با فارس نیوز اظهار داشت که نتایج این پژوهش که در همراهی با تیم مشترکی از مرکز مطالعات امور مداحی دانشگاه تهران به سرپرستی دکتر سعید حدادیان انجام پذیرفته، بزودی در ژورنال علمی ““Pseudo-Scientific Journal of Culture and Religion” منتشر خواهد شد. به گفته کینگزلی در حالی که نرخ امید به زندگی در میان عموم ایرانیان کاهش داشته، نرخ امید به زندگی در روحانیّت شیعه و مداحان به تناوب بالا رفته که از جمله تاثیرات مثبت این رسومات به شمار می آید.
منبع: خبرگزاری فارس
www.farcenews.com/98.htm
رهبری الهی و سیاسی/ ش135 قطره 1
رهبری الهی و سیاسی
پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله رهبرى دينى و الهى مردم را بر عهده داشتند و هم رهبرى سياسى آنان را.
ابوبكر و عمر و... كه خود را خليفۀ پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله مى دانستند اگر واقعاً خليفۀ آن حضرت بودند بايد هم رهبرى دينى و الهى مردم را به عهده مى گرفتند و هم رهبرى سياسى ولى عمر با گفتن حسبنا كتاب الله احادیث پیامبر و رهبرى دينى را كنار گذاشت و چون ابوبكر و عمر نه با قرآن آشنايى داشتند و نه تفسير آن را مى دانستند پس در واقع قرآن را نیز کنار گزارده و به كارهاى حكومتى و سياسى پرداختند و صدها بار در مسائل دين که دخالت مى كردند، اشتباه كردند و به اين جهت عمر هفتاد بار گفت: لولاعلى لهلك عمر.
اگر ابوبكر و عمر و عثمان و پس از آن معاويه و يزيد و... خليفه وجانشين دين مردم بودند در طول 25 سال حكومت آن سه نفر و حكومت طولانى معاويه چند حديث و روايت از آن ها دربارۀ مسائل دينى نقل شده است؟!
علاوه بر همۀ اينها؟
1- آن ها چند آيه از قرآن را تفسير كرده اند؟ اگر آن ها جانشين پيامبر بودند چرا قرآنى را كه پيامبر آورده است نمى توانستند تفسير كنند؟
2- آن ها فرمايشات پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله را دربارۀ تفسير قرآن و آداب دين و ديندارى كنار گذاردند و نهى از تدوين حديث كردند.
3- آن ها از اسرائيليات ترويج مى كردند و آن ها را در مسجد و در ميان مردم پخش مى كردند تا مردم سرگرم آن ها شوند و از روايات پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله غافل شوند.
آیا تاکنون دربارۀ علّت این امور دقّت کرده اید؟
شروع حرف « ز »
زبانهای گوناگون در جهان / ش5 قطره 1
زبانهاى گوناگون در جهان
در جهان 2700 نوع زبان مختلف وجود دارد كه اكثر آنها متعلّق به قارّه آسيا است .
در هند به 15 زبان رسمى و 874 گويش مختلف صحبت مىشود.
مردم اندونزى به 365 زبان صحبت مىكنند.
مردم فيليپين به بيش از هزار نوع لهجه صحبت مىكنند.
زبان ماندارين چينى زبانى است كه 853 ميليون نفر به آن تكلّم مىكنند، زبان انگليسى زبان اوّل 330 ميليون نفر و يكى از زبانهاى رسمى و ادارى در 50 كشور جهان است، زبان عربى زبان رسمى حدود 20 كشور و نيز زبان قرآنى است و به همين دليل اهميّت ويژهاى دارد. به زبانهاى دنيا كه يك رشته اصلى دارند خانواده زبانى مىگويند. (1)
(1) شگفتىهاى آفرينش : 17.
زنان و شرکت در بیعت با خلیفه/ ش154 قطره 1
زنان و شرکت در بیعت با خلیفه
آيا شركت در تعيين خليفه يك وظيفۀ دينى براى همۀ مسلمانان بوده است، و همگان بايد در آن شركت مى كردند، يا مخصوص كسانى بوده است كه در صدد به دست گرفتن قدرت بودند و يك مسئلۀ سياسى و در ارتباط با قدرت طلبى بوده است؟
اگر يك وظيفۀ دينى براى همۀ مسلمانان بوده است پس چرا هيچيك از زنان مسلمان در سقيفه شركت نداشتند؟! مگر در روز غدير وقتى كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله به غدير خم رسيدند، دستور ندادند كه همه مردان و زنانى كه جلوتر رفته بودند باز گردند؟ مگر در روز عيد غدير زنان نيز با حضرت امير مؤمنان على علیه السلام بيعت نكردند؟ مگر آن ها با دست بردن در ظرف آبى كه دست حضرت على علیه السلام در آن بود، همانند مردان مسلمان، خلافت و امامت آن حضرت را نپذيرفتند؟ چرا در سقيفه و پس از آن هيچ يك از زنان مدينه نبودند؟
در صورتى كه زنان نمى توانند در تعيين خليفه شركت كنند آيا حق دارند با خليفۀ خدا بجنگند؟ چرا عايشه در جنگ جمل با امیرالمؤمنین علیه السلام که خلیفۀ اوّل رسول خدا صلّی الله علیه وآله به اعتقاد شیعه هستند و خلیفۀ چهارم به عقیدۀ اهل تسنّن می باشند جنگ کرد و بیست هزار نفر از مسلمانان را به كشتن داد و خود با سرشكستگى و پشيمانى به مدينه بازگشت؟
اگر زن نمی تواند در تعیین خلیفه شرکت کند و به عقیدۀ اهل تسنّن چنین ارزشی را ندارد آیا می تواند با خلیفه خدا بجنگد؟!
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند/ ش31 قطره 2
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند
روایت شده که زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی (علیه السلام) هستند فرا خواند، تا آنان را [به] لعن علی (علیه السلام) و بیزاری از او دعوت کند یا ایشان را گردن زند، و آنان هفتاد مرد بودند، پس بمنبر برآمد و سخن از وعید و تهدید آغاز کرد. پس یکی از آنان همانطور که نشسته بود خوابید [1] و دیگری از همراهانش باو گفت: با اینکه برای کشته شدن احضار شدهای بخواب میروی!
گفت: ستون بستون فرج است! راستی که در این خوابم چیز شگفتآوری دیدم. گفتند: چه دیدی؟ گفت: مرد سیاهی دیدم که بمسجد در آمد و سرش به سقف میخورد، پس گفتم: تو کیستی؟ گفت: [2] نقاد گردنشکن [3]. گفتم: کجا میروی؟ گفت: گردن این بیدادگری را که روی این چوبها سخن میگوید میشکنم.
پس همانطور که زیاد سخن میگفت، ناگاه انگشت خود را گرفت و فریاد کشید: دستم، و از منبر افتاد و از هوش رفت و او را بکاخ بردند در حالی که انگشت کوچک دست راستش طاعون گرفته بود پس پزشک را فراخواند و باو گفت: دست مرا قطع کن. گفت: ای امیر مرا بگو که درد را در دست خویش احساس میکنی یا در دلت؟ گفت: بخدا قسم فقط در دلم [4] گفت: پس بینقص و عیب زنده باش. و چون مرگ زیاد فرارسید، به معاویه نوشت: من در حالی بامیر مؤمنان نامه نوشتم که در واپسین روز دنیا و نخستین روز آخرتم و خالد بن عبد الله بن خالد [بن] اسید را بجای خویش بکار گماشتم.
پس چون زیاد درگذشت و نعش او برای نماز نهاده شد، پسرش عبید الله جلو ایستاد اما خالد بن عبد الله او را دور کرد و خود بر زیاد نماز گزارد.[5]
اکنون که از سرانجام عمر زیاد آگاه شدید خوبست از آخرین روزهای معاویه و پشیمانی او در آخر عمر نیز آگاه شوید.
--------------------------------------------------------------
(۱) بروایت شیخ مفید در مجالس و ابن عساکر در تاریخ ج ۵ ص ۴۲۱ عبدالرحمان بن سائب» و بروایت کراجکی در کنز کثیر بن صلت. و خواب خود را چنین بنظم آورد. ما کان منتهیا عما اراد بنا حتی تناوله النقاد ذو الرقبه فاثبت الشق منه ضربة ثبتت کما تناول ظلما صاحب الرحبه.
(2) ن، نفاد گردن دار.
(۳) ب، منم نقاد گردن شکن.
(۴) ن، بخدا قسم که درد در دلم هست.
(5) ترجمۀ تاریخ یعقوبی جلد 2 ، صفحۀ 170 .
زیاد و معاویه/ ش70 قطره 4
زیاد و معاویه
معاویه یک مشکل بزرگ دیگر در پیش رو داشت که در وجود زیاد بن عبید خلاصه میشد.
زیاد چون زادهای زیرک و هوشمند و با صفات فرماندهی و حکومت و مردی بس موقع شناس و مقتدر بود که پیوسته به درستی شرایط زمان را در مییافت و در هر موقع به مقتضیّات زمانه گام بر میداشت و همواره بر مسند حکومت و فرماندهی تکیه میگرفت و با گذشت زمان نیروی شکنندهای یافته و آزمونهای گرانقدری اندوخته و مرد نامی و بلند آوازۀ روزگار خود گردیده بود.
به هنگامی که معاویه با از میان برداشتن حضرت امام حسن علیه السلام از میدان خلافت، به قدرت مطلب نزدیک شده بود زیاد بن عبید در سرزمین پارس حکومت میکرد و معاویه بیم داشت که او خلافتش را نپذیرد و سر به طغیان و آشوب بردارد.
بدین جهت معاویه از فتنه و آشوب «زیاد» میترسید و در اندیشه بود که وی را به خود نزدیک گرداند و از فتنه انگیزی هایش در امان باشد.
«زیاد» از نسب و نژاد خود رنج میبرد. زیرا مردم روزگارش وی را «زنازاده» میخواندند و به وی «زیاد بن ابیه» یعنی «زیاد پسر پدرش» عنوان داده بودند و تازه کسانی که با وی سر بر مهر بودند او را «زیاد بن عبید» مینامیدند و گاهی نیز به او «زیاد بن سمیّه» میگفتند و به جای پدرش که معلوم نبود کیست، نام مادرش را به دنبال نام خودش به زبان میآوردند.
بدتر این بود که «زیاد» را پسر «عبید» بخوانند؛ زیرا «عبدالله» بندۀ زر خرید «حارث بن کلده» بود و در خانۀ او چوپانی میکرد و چون «سمیّه» مادر «زیاد» او را در خانۀ همین چوپان به دنیا آورده بود، بسیاری عقیده داشتند که «زیاد» پسر «عبید» چوپان است و البته پذیرش چنین نسب شرم آوری برای مردی که در ردیف سران حکومت معاویه در آمده بود و یکی از بزرگترین آنها شمرده میشد، بسی رنج آور بود و «زیاد» همیشه از «بی پدری» خویش درد میکشید.
معاویه از این ماجرا به خوبی اطلاع داشت و برای اینکه «زیاد» را به خود نزدیک سازد از همین ضعف او استفاده کرد و «مغیرة بن شعبه» را با نامه ای مشروح و مفصّل به نزد او فرستاد.
معاویه، در این نامه به «زیاد» نوشته بود که تو دست دوستی در دست من بگذار و به نزد من بیا و علاوه بر پارس، بر بصره و قسمتی از عراق به حکومت بنشین؛ من هم به ازای دوستی و صمیمیّت تو علاوه بر اینکه قلمرو حکومتت را توسعه خواهم داد؛ تو را پدرم نیز ملحق خواهم ساخت و ثابت خواهم کرد که تو پسر مردی شریف از قبیلۀ قریش هستی و با من برادری و تو نیز یکی از پسران «ابوسفیان» شمرده میشوی و تو خود میدانی که به این ترتیب، ننگی که بر دامن شرفت نشسته است، به همّت و گذشت و بزرگواری من، زدوده خواهد شد و دیگر از ننگ «بی پدری» در رنج و سرافکندگی نخواهی بود.
«مغیرة بن شعبه» با چنین نامهای به نزد «زیاد» رفت و پس از چند روز که او را، وسوسه کرد، سرانجام دمدمهاش کارگر افتاد و توانست «زیاد» را رام کند که او را به نزد معاویه بکشاند.
وقتی «زیاد» به خدمت معاویه پیوست؛ معاویه صحنهای ساخت؛ به منبر نشست؛ مردمی را که خود آموخته بود گواه گرفت و در مسجد دمشق، آشکارا اعلام کرد که «زیاد» برادر او و پسر «ابوسفیان» است و به مردی که «ابو مریم سلونی» نام داشت دستور داد که شرح ماجرا را باز گوید.(1)
------------------------------------------------------------------------
(1) تاریخ سیاسی اسلام همراه با بررسی زندگی زهرای بتول و فرزندانش علیهم السلام : 300 .
شروع حرف « س »
سابقهٔ دو قبیلهٔ «بنی غفار» و «اَسلَم» در خیانت به رسول خدا صلّی الله علیه و آله/ ش292 قطره 1
سابقهٔ دو قبیلهٔ «بنی غفار» و «اَسلَم»
در خیانت به رسول خدا صلّی الله علیه وآله
علاوه بر منافقانی که در زمرهٔ همفکران عبدالله بن اُبیّ بودند، «برخی از قبایل عرب مانند «بنی غفار» و «اَسلم» نیز از همراهی رسول خدا صلّی الله علیه وآله تخلّف نمودند. شایان ذکر است که این دو قبیله، پس از جریان سقیفه، به صورت مسلّحانه وارد مدینه شدند و سهم عمده ای در غصبِ خلافت و انتخاب خلیفهٔ اوّل داشتند.
تأمّل در پیوستگی این دو گروه، نشان می دهد که جریانِ نفاق، پدیده ای نبود که بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله شکل گرفته باشد؛ و ایجاد انحراف در مسیر الهی امامت، آن گونه که خلیفۀ دوّم ادّعا می کند، «فَلتَةً = ناگاه و بی اندیشه» نبوده است و منافقان پیش از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله در صدد قتل آن حضرت و تصاحب قدرت بوده اند.
«ابو رُهم کُلثُومِ بنِ حُصین الغفاری» یکی از اصحاب بیعت شجره است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله را در مسیر تبوک همراهی می کرد.
گزارش وی از تخلّف بنی غفار، در حالی که خود یکی از افراد قبیلهٔ بنی غفار است، سند مهمّی از تخلّف قبیلۀ او و غصب رسول خدا صلّی الله علیه وآله نسبت به آنان می باشد.
«ابو رُهم» می گوید:
همراه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم به غزوۂ تبوک رفتم، آن حضرت دربارهٔ افرادی از بنی غفار که از شرکت در جهاد تخلّف کرده بودند، می پرسید و من پاسخ می دادم. پرسیدند: آن افراد سرخ مویِ بلند قامت یاوه گوی چه شدند؟ تخلّف آنان را به عرض رسانیدم. فرمودند: آن افراد تیره رنگِ مو فِرفِری کوتاه قد، چه کردند؟ گفتم: به خدا سوگند که این افراد را از خودمان نمی شناسم!
فرمودند: بله، کسانی که در اطراف چاه های شَرخ ـ از چاه های متعلّق به طایفهٔ اسلم از بنی غفار ـ شترانی دارند.
یادم آمد و آن ها را شناختم که گروهی از طایفهٔ اسلم با ما هم پیمان بودند، عرض کردم: یا رسول الله این ها گروهی از طایفۀ اسلم و از هم پیمانان ما هستند. رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم فرمودند: چه مانعی داشت که هر یک از ایشان وقتی تخلّف می کرد، یک مرد چالاک را در راه خدا بر یکی از شترانش بنشاند (و به جهاد برانگیزد)؛ بر من گران است که مهاجرانِ از قریش و انصار و غِفار و اَسلَم از همراهی با من، بازنشینند و تخلّف کنند»(۱).(۲)
(۱) ابن هشام، السیرة النبویّة: 4 / 172 و 173 . واقدی، المغازی: 3 / 1001 و 1002.
(۲) غزوهٔ تبوک در پرتو قرآن: 85 .
ساختن کعبه به دستور امام سجّاد علیه السلام/ ش63 قطره 2
ساختن کعبه به دستور امام سجّاد علیه السلام
چون حجّاج، بر مکّه چیره گردید و از جنگ با ابن زبیر بیاسود و سر ابن زبیر ویارانش را به شام فرستاد، آهنگ تعمیر خانه خدا را کرد. در کافی از ابان بن تغلب، چنین نقل میکند که چون حجاج، کعبه را ویران ساخت، مردم خاک آن را برداشتند و چون خواستند آن را بسازند، ناگهان ماری برآمد و مردم را از کار ساختن بازداشت. گریزان نزد حجّاج رفتند و جریان را به او خبر دادند. نگران این شد که مباد خداوند بدینوسیله از تجدید بنایش جلوگیری میکند. پس به منبر برآمده، مردم را سوگند داد که هر کس درباره این گرفتاری که پیش آمده چیزی میداند از بیانش دریغ نورزد.
پیرمردی برخاسته گفت: اگر کسی، علم و دانشی از حقیقت این ماجرا، در نزد او باشد همان مردی است که دیدم به کعبه آمده مقداری از خاک آن را برگرفت و برفت. حجّاج پرسید: او کیست؟ گفت: علی بن الحسین علیهماالسلام است. گفت: آری معدن این علم هم اوست.
به دنبال حضرت فرستاد تا بیامد. حجّاج جریان بازداشتن خداوند از تجدید بنای کعبه را بازگفت. امام علیه السلام در پاسخ فرمود: حجّاج! تو ساختمانی را که به دست ابراهیم علیه السلام و اسماعیل بنا شده، ویران کردی و بر سر راه پراکندی و آن را به یغما دادی. پنداری که این بنا ارث تو است. به منبر بالا رو و از مردم با سوگند بخواه که هر کس از کعبه چیزی با خود برده است، فوراً بازگرداند. حجّاج چنین کرد و مردم نیز، همه خاکها را بازگرداندند. وقتی خاکها انباشته شد، علی بن الحسین علیهما السلام برای گذاشتن پایه آمدند و دستور دادند زمین را بکنند تا به محلّ پایههای ابراهیمی برسند. مار از نظر آنان، ناپدید گشت و چون به پایههای ابراهیمی رسیدند، حضرت فرمود: کنار روید. مردم کنار رفتند. حضرت به پی بنا نزدیک شد و با جامه خویش آن را پوشاند و گریست. بعد آن را به دست خویش با خاک پوشاند. آنگاه کارگران را ندا داده، فرمود: ساختمان را شروع کنید، کار را شروع کردند، چون دیوارهای خانه بالا آمد، حضرت دستور دادند تا خاک بر داخل آن ریختند. به همین جهت سطح خانه خدا مرتفع و بلند گشت که با نردبان از آن بالا میروند[1] .[2]
------------------------------
[1] . کافی: 4 / 222، شهداء الفضیله: 193.
[2] . تاریخ مکّه : 140.
سخن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با سران یاران خود دربارۀ معاویه/ ش49 قطره 2
سخن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
با سران یاران خود دربارۀ معاویه
محمّد بن عبدالله بن حارث طائی که از تیره بنیعفان است نقل کرده گوید: وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام از جنگ جمل بازگشت ، دربان خویش را گفت : از سران عرب کی اینجا هست ؟
گفت : محمّد بن عمیر بن عطارد تیمی ، احنف بن قیس ، صعصعة بن صوحان عبدی و چند تن دیگر را نام برد.
فرمود: بگو بیایند. بیامدند و به عنوان خلافت بر آن حضرت سلام کردند.
به آنها فرمود:
شما بزرگان عرب و سران یاران منید. بگوئید درباره این جوانک عیاش ـ مقصود معاویه بود ـ چه باید کرد؟
در این باب به مشورت نشستند. صعصعه گفت : معاویه را هوس به عیاشی کشانیده و دل به دنیا داده و کشتن مردان برای وی آسان است و آخرت خویش را به دنیای آنها فروخته . اگر با تدبیر درباره او عمل کنی إن شاء الله نتیجه نیکو خواهد بود و توفیق به وسیله خدا و پیغمبر و تو ای امیرمؤمنان به دست خواهد آمد. صلاح این است که یکی از محارم مورد اعتماد خویش را با نامهای بفرستی ، و او را به بیعت خویش دعوت کنی . اگر پذیرفت ، تکلیف او روشن است وگرنه با وی جهاد کنی و در قبال قضای خدا صبوری ورزی ، تا کار یکسره شود.[1]
-------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 41.
سخن گفتن با ملائکه در عصر ظهور/ ش65 قطره 5
سخن گفتن با ملائکه در عصر ظهور
عنایات رحمانی قبل از مکاشفه و مشاهده به صورت فهم و درک باطنی ایجاد میشود به طوری که در ابتداء ممکن است انسان توجّه به اصل القاء رحمانی پیدا نکند و گمان کند آنچه به ذهن او رسیده است نتیجۀ فکر خود او است در حالی که آنها به وسیله ملائکه به او القاء شده است.
به هر حال، فهم و درک و القاء توسّط ملائکه از شرایط عمدۀ فقیه است .
امام صادق علیه السلام میفرمایند :
انّا لا نعدّ الفقیه منهم فقیهاً حتّی یکن محدثاً، فقیل له: أو یکون المؤمن محدّثاً؟ قال: یکون مفهّماً، والمفهّم محدَّث.(1)
ما فقیه آنان را فقیه نمیدانیم تا آنکه محدَّث باشد (مطالب به او گفته شود) به آن حضرت گفتۀ شد: آیا مؤمن هم محدّث میشود؟ حضرت فرمودند: مؤمن فهمانده میشود و کسی که فهمانده شود، محدَّث است.
پس حدّاقلّ ورود در امتیازات معنوی این است که حقایق به انسان به وسیلۀ سخن و گفتار ملائکه به او الهام و القاء شود گرچه او توجّه به حرف زدن آنان نشود و تنها اصل مطلب را به وسیله درک و فهم باطنی متوجّه شود. اگر قدری بیشتر در این جریانات پیشرفت کند نه تنها قابلیّت درک و فهم آن را دارد بلکه سخن ملائکه را میشنود.
نتیجه ای که از این مطلب می گیریم این است که در عصر غیبت ممکن است بعضی از مؤمنین سخن ملائکه را بشنوند، بدیهی است این واقعیّت در عصر ظهور که عصر تکامل عقل و ایمان دو صد چندان می شود.
-------------------------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: 2 / 82 .
سخن گفتن حيوانات در عصر ظهور/ ش33 قطره 1
سخن گفتن حيوانات در عصر ظهور
در روايتى كه نقل مى نماييم به سخن گفتن حيوانات با انسان ها تصريح مى نمايد:
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند:
لاتقوم السّاعة حتّى تكلّم السباع الإنس، وحتّى تكلّم الرجل عَذَبَةُ سَوْطِهِ وشِراكُ نَعْلِهِ، وتُخبره فَخْذُه بما أحدث أهلُهُ بعده.(1)
قيامت برپا نمى شود تا آن كه درندگان با انسان سخن گويند، و تا بند تازيانه و بند كفش مرد با او صحبت كنند و تا خبر دهد او را تبار او به آنچه اهل او آن را پس از او ايجاد كرده اند.
(1) عقد الدرر: 411، و نيز اين روايت را حاكم در مستدرك و ابو داود در سنن و ترمذى در جامع نقل كردهاند.
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام/ ش30 قطره 3
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام
عبدالرحمان بن ابی بکرة گوید: از امیرالمؤمنین علی علیه السلام شنیدم میفرمودند:
هیچ کس به اندازه من از مردم آزار ندید.
و بعد از این سخن گریست.
فرات بن احنف گوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای مردم خطبه خواندند و فرمودند:
ای گروه مردم؛ من اصل هدایت و دو چشم آن میباشم. و بعد با دست خود اشاره به صورت خویش کردند.
ای مردم ؛ از راه هدایت وحشت نکنید، و اگر اهل هدایت کم هستند، شما از پیمودن آن راه وحشت نداشته باشید. مردم سر سفرهای جمع شدهاند که سیرشدن آن کوتاه است، ولی گرسنگی آن بسیار طول خواهد کشید، و خداوند باید به انسان کمک کند.
ای گروه مردمان؛ خشنودی و ناراحتی مردم را پیرامون هم جمع میکند. آگاه باشید که یک نفر ناقه صالح را پی کرد، ولی عذاب به همه آنها رسید؛ چون آنها در پی کردن با او هم داستان بودند.
خداوند متعال فرمودند: (فَنَادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعَاطی فَعَقَرَ)[1] .
پیامبر خداوند از طرف خدا به آنها گفت:
(ناقَةَ آللهِ وَسُقْیاها * فَکذَّبُوهُ فَعَقَرُوها)[2].
ای گروه مردمان؛ هر کس میخواهد از قاتل من سئوال کند و معتقد شود که او مؤمن است او هم مرا کشته است.
ای مردم ؛ هر کس راه درست برود و از جادّه منحرف نگردد به آب خواهد رسید.
ای مردم ؛ میخواهید از دو حاجب ضلالت که رسوائیهای آنها در آخرالزمان معلوم خواهد شد آگاه کنم .
ابوعقیل گوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
نصاری در جائی اختلاف کردند و یهودیان در مواردی اختلاف نمودند، من مشاهده میکنم که شما هم اختلاف خواهید کرد؛ همانگونه که آنها اختلاف کردند و یک فرقه بر آنها خواهید افزود. آگاه باشید همه آن فرقهها در گمراهی هستند مگر من و آنهائی که از من پیروی کنند.
حبیش بن معتمر گوید: در مسجد کوفه خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسیدم و عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ؛ چگونه شب کردید؟ فرمودند:
وارد شب شدم در حالیکه دوستان خدا را دوست میدارم ، و دشمنان خدا را دشمن . دوستان ما از محبّت ما سود میبرند و منتظر رحمت خداوند میباشند؛ امّا دشمنان ما هنگامی که وارد
شب میشوند در کنار پرتگاه قرار میگیرند و آن پرتگاه آنها را در دوزخ ساقط میکند، گویا درهای بهشت باز شدهاند و گوارا باد رحمت برای اهلش و اهل آتش از رحمت خداوند دور باشند.
هر کس میخواهد بداند با ما دوست میباشد یا دشمن، باید به دلش برگردد، و بداند ما را دوست میدارد یا خیر. هر کس بخواهد ما را دوست داشته باشد خداوند او را در محبّت ما مخیر میگرداند، و هر کس هم بخواهد با ما دشمنی کند، باز هم خداوند او را مخیر میسازد.
ما اهل نجابت هستیم و فرزندان ما فرزندان پیامبران هستند. من وصی اوصیاء میباشم . من از حزب خدا و رسول او هستم ، گروه ستمکاران از حزب شیطان میباشند، و شیطان از آنها به حساب میآید.
حضرت امام حسن علیه السلام فرمود:
از پدرم شنیدم فرمودند: از رسول خدا صلّی الله علیه وآله شنیدم فرمودند : اهل بیت من و کسانی که آنها را دوست میدارند بر من وارد خواهند شد و بین من و آنها در آن روز فاصلهای نخواهد بود.
ابوجحاف از مردی روایت میکند که گفت: ما خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسیدیم ، آن حضرت در رحبه روی یک کرسی کوتاه و یا یک سنگ کهنه نشسته بود، پرسیدند: چرا اینجا آمدهاید؟
گفتند: محبّت شما ما را به اینجا کشانده است و میخواهیم از شما حدیثی بشنویم . فرمودند:
به خداوند سوگند؛ برای همین کار آمدهاید؟
گفتند: آری به خداوند سوگند.
فرمودند: آگاه باشید؛ هر کس مرا دوست داشته باشد مرا خواهد دید در آنجائی که دوست دارد مرا بنگرد، و هر کس مرا دشمن بدارد در آن جائی که مرا بنگرد ناراحت میشود.
بعد از آن فرمودند: هیچ کس قبل از من با رسول خدا صلّی الله علیه وآله نماز نگذارد، ابوطالب بر ما وارد شد در حالیکه من و رسول خدا صلّی الله علیه وآله در سجده بودیم ، گفت : شما آن کار کردید، بعد متوجّه من شد و گفت : از او یاری کن و او همواره مرا به یاری و کمک رسانیدن به رسول خدا صلّی الله علیه وآله توصیه میکرد.
حبّه گوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
اگر همه روزها را روزه بگیری و همه شبها را به نماز برخیزی ، و بین رکن و مقام کشته شوی، خداوند تو را با نیت و قلبت محشور خواهد کرد، اگر نیت تو بهشتی بود به بهشت خواهی رفت و اگر دوزخی بود وارد دوزخ خواهی شد.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
هر کس ما اهل بیت را دوست میدارد باید برای گرفتاری خود را آماده کند.[3]
------------------------------------------
[1] سورۀ قمر، آيۀ 29.
[2] سورۀ الشمس ، آيۀ 13 و 14.
[3] الغارات و شرح اعلام آن : 305.
سخنرانی یکی از بزرگترین افراد آنان / ش 26 قطره 6
سخنرانی یکی از بزرگترین افراد آنان / ش 26 قطره 6
یكى از بزرگان آنان در یك سخنرانى بسیار مهمّ این حقیقت را بیان كرده است و همۀ پیروان و طرفداران خود را از آن آگاه نموده است. اكنون قسمتى از سخنان او را براى شما نقل مىكنیم، تا بدانید آنها نه تنها به وجود حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه معتقدند؛ بلكه به حكومت عظیم و مقتدر آن حضرت نیز اعتقاد دارند:
«انسان ها، به دلیل جهالت و نادانى و همین طور هم مخالفتشان با داشتن یك زندگى پاك و اصیل، مانع تابش نور الهى بودند. به همین خاطر، تعدادى رسولان پیشگو، تعدادى پیام آورنده، با كمك كلام و گفتارشان به جمع بشریت فرستاده شدند تا حقایق را بازگو كنند. تمام این اشخاص، همه یك پیام را اعلام كردند: این كه خداوند عالم، ناجى بزرگى را براى نجات بشریت خواهد فرستاد. این ناجى دوباره در بین مردم و براساس، فرایافت ها و عقاید و موازین بشرى به زندگى در روى زمین خواهد پرداخت و در دورهاى مشخص كه با پیشگویى هاى متنوع خبر آن داده شده است، ظهور خواهد كرد. این «جارچیان» آسمانى، مشاهده كردند كه براى جلب توجه انسانها براى ظهور این مهدى و این ناجى، لازم است كه تاریخ ظهورش، اعلام شود و مردم را در مورد شیوه اى كه او از آن استفاده خواهد كرد تا ظهور كند تعلیم دهند و از هدف اصلى این ناجى سخن بگویند، زیرا بشریت چنان غرق خدایان غیر واقعى و بت هاى سنگى شده بود كه در خطر مرگ روحانى و معنوى بسیار نزدیكى قرار گرفته و كاملا از صراط مستقیم، منحرف شده بود. این پیام آوران اعلام كردند كه بشریت باید از نوعى زندگى مقدّس تبعیت كند تا هرگز در آن به سرگردانى و جهالت و گمراهى سابق نیفتند. گفتند كه لازم است اراده و صلح و نیتى خیر بر روى زمین حكمفرما باشد. آنها گفتند كه از ازل، و پیش از آغاز خلقت، این وضعیت وجود داشت و هنوز هم دارد و این كه تنها با آمدن مهدى علیه السلام است كه میراث واقعى انسانها، بر آنان آشكار خواهد شد. بنابراین حضرت مهدى علیه السلام از ازل وجود داشته است .
بنابراین گردهمآیى فعلى ما، فقط در جهت تحكّم بخشیدن به آرمان مطلوب و این آرزوى بزرگ بشریت، براى ملاقات هرچه زودتر با حضرت مهدى علیه السلام است».(1)
هر چند برخى مطالب ذكر شده با عقاید ما سازگار نیست ولى به این نكته توجّه داشته باشیم كه خداوند كریم در قرآن مىفرماید :
(وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبَادِی الصَّالِحُونَ)(2).
«و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم كه: زمین را بندگان شایسته ما به میراث مىبرند».
----------------------------------------------------------------------
(1) معبد سكوت : 658.
(2) سورۀ انبیاء، آیۀ 105.
سرخوردگی مردم جهان از حکومتهای خودکامه / ش 22 قطره 6
سرخوردگی مردم جهان از حکومتهای خودکامه / ش 22 قطره 6
«بر اساس قواعد روانشناسی انسانها آنچه را که از شکستها و ناکامیها و یا پیروزیها و موفقیتها و... تجربه نمودهاند در طول تاریخ از پدران و مادران به فرزندان منتقل میشود.
بر اساس حفظ «تجربیات کهن» سرخوردگیهایی که نسل بشر در مدّت زندگی خود در زمین داشته و دارد اکنون در ضمیر ناخودآگاه انسانها وجود دارد، و هیچ گاه از میان نخواهد رفت . بر این اساس همان گونه که «تجربیات فردی» در زندگی آینده شخصی بسیار مؤثّر است «تجربیات اجتماعی» نیز در تحوّلات زندگی اجتماعی انسانها مؤثّر است .
سرانجام تجربیات کهن اجتماعی ، انسانها را از ظلم و ستمی که میبیند و از تجاوزاتی که بر نسل بشر وارد میشود به ستوه میآید و به سوی عدل و عدالت گرایش پیدا میکند.«
بنابراین ظلم و ستم و کشت و کشتاری که در طول تاریخ انسانها را از پای درآورده و تجاوزاتی که قدرتهای بزرگ و خونخوار جهان بر نسل بشر تحمیل کردهاند، یکی از علل گرایش مردم به حکومت عدل جهانی حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه میباشد.
هر چه را که انسانها در زندگی خود از ظلم و ستم ستمگران و زورگویان دیدهاند و هر چه را که آباء و اجداد آنان در طول تاریخ مشاهده کردهاند و آثار آنان در نسل آنها وجود دارد، سبب میشود که مردم جهان با دیدن حکومت عادلانه حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه به آن حضرت ایمان آورند و در سایۀ حکومت پر اقتدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه، زندگانی شاد و خرّم را آغاز نمایند.
سفارش معاویه به زیاد بن ابیه دربارۀ خوارکردن و توهین نمودن به ایرانیان/ ش9 قطره 2
سفارش معاویه به زیاد بن ابیه دربارۀ خوارکردن و توهین نمودن به ایرانیان
... ... ولی افسوس بسیار دارم که تصویب و تنظیم اینگونه مقرّرات هنوز زود است و با اینهمه ای زیاد؛ از امروز که نامهام به دست تو میرسد: «فأذلّ العجم واهنهم واقصهم ولانستعین بأحد منهم ولاتقض لهم حاجة...»؛ «ایرانیها را ذلیل کن ، به ایرانی توهین کن ، ایرانی را از پیشگاهت دور بدار. از ایرانیان در کارهای دولتت یاری مخواه . به درخواستها و نیازمندیهای ایرانیان اعتنایی مکن». و غیر مستقیم آن مقرّرات را که باید در حق آنان بکار برده باشی بکار انداز.
آنچه مسلّم است این است که تو برادر من هستی . تو از نطفه پدرم ابوسفیان پدید آمدهای ولی وقتی ماجرای تو را در عهد عمر به یاد میآورم ، احساس میکنم که خون مردمان قبیله بزرگ و شریف قریش اندکی در رگهای تو ضعیف شده است . میفهمی چه میگویم ای زیاد؛ این حکایت را اگر به یاد داشته باشی ، خودت شخصآ برای من تعریف کردهای . راستی این داستان را به یاد داری ؟!
به روزگار خلافت عمر، ابوموسی اشعری والی بصره بود و تو که هنوز خویشتن را پسر عبید چوپان و بندهای از قبیله بنی ثقیف میپنداشتی ، به سمت دبیر حکمران بصره در زیردست مردی اشعری خدمت میکردی ، وی تو را در آن هنگام موجودی بدبخت و پست ، حتّی پستترین و بدبختترین مردم بصره میشمرد؛ زیرا فکر میکرد که تو بنده بنیثقیف هستی .
ای کاش ؛ در آن وقت هم میدانستی پدرت کیست ؟ ای کاش میدانستی نطفه تو از خون ابوسفیان به وجود آمده و به شرف و شخصیت خویش پی میبردی و تحت ریاست مرد احمقی که وابسته به اشعریین بود و حسب و نسب درستی نداشت به خدمت نمیایستادی .
«أنت تعلم ونحن یقینآ أنّ اباسفیان کان یخذو خذو امیة بن عبدشمس»؛ «هم تو میدانی و هم به یقین میدانیم که ابوسفیان در شرف و عنوان همدوش جدّش امیة بن عبد شمس بود»، و تو که فرزند او بودی ، نباید از آن درازگوش احمق امر و نهی میشنیدی ... ... .(1)
---------------------------------------------------------------
(1) تاریخ سیاسی اسلام: 485 .
سقیفه از نظر حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام/ ش86 قطره 1
سقیفه از نظر حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام
حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها که شیعه و سنّی قبول دارند آیۀ تطهیر شامل آن بزرگوار است. ابوبکر را خیانت کار دانسته و او را به مرغی بی بال و پر تشبیه کرده اند و صریحاً به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام می گویند که ابوبکر به شما خیانت کرد.
این گفتار را پس از خطبه ای که حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها در مسجد قرائت کردند و به منزل بازگشتند و به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفتند. این خود دلیل بر بطلان سقیفه از نظر شخصیّتی است که آیۀ تطهیر دربارۀ ایشان نازل شده و از افراد آن آیه می باشند. و ھمهٔ مسلمانان آن حضرت را قبول دارند.
سقیفه از نظر حضرت فاطمۀ زهراء سلام الله علیها/ ش147 قطره 1
حضرت فاطمۀ زهراء سلام الله علیها و سقیفهٔ بنی ساعدۃ
در سقیفه افرادی انگشت شمار با ابوبکر بیعت کردند و افراد دیگری که به آن ها پیوستند بعد از متفرّق شدن از سقیفه بوده است. و بسیاری از صحابه و بنی هاشم با آن مخالفت کردند.
آن ها برای بیعت گرفتن از حضرت امیرالمومنین علی عليه السلام به خانۀ آن حضرت هجوم برده و درب خانه را آتش زدند تا از حضرت امیرالمؤمنین عليه السلام بیعت بگیرند ولی از بیعت نمودن حضرت فاطمۀ زهرا عليها السلام با ابوبکر هیچ سخنی به میان نیامد و هیچ گاه آن حضرت ابوبکر را به عنوان خلیفه نپذیرفتند.
بلکه از ابوبکر و عمر روی گردانده و در هر نماز آن دو را لعن می کردند. حال این سئوال پیش می آید که حضرت فاطمۀ زهرا عليها السلام که بنابر عقیدۀ فریقین آیۀ تطهیر شامل آن حضرت می باشد، چرا خلافت ابوبکر را نپذیرفتند؟
با دقّت در آنچه گفتیم روشن می شود که آن حضرت، اصل جریان سقیفه را قبول نداشتند و ماجرای سقیفه از نظر آن حضرت که آیۀ تطهیر شامل آن حضرت می باشد، باطل بوده است.
بدیهی است شخصیّتی که آیۀ تطهیر در شأن ایشان نازل شده است بر همگان حجّت است.
سقیفه از نظر قرآن/ ش313 قطره 1
سقیفه از نظر قرآن
کلمۀ «الظالمین» در آیهٔ شریفۀ: «قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»(۱) ’’خداوند فرمود: عهدِ من [که مقام والای امامت است] به ستمکاران نمیرسد‘‘ دلالت می کند که ابوبکر و عمر نمی توانند مقام امامت و خلافت را به دست گیرند چون قبل از ورود در صف مسلمانان در ظاھر و باطن مشرک بودند، و پس از اظھار اسلام نیز ظلمی که آن دو نفر به اھل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله نمودند، ھیچکس نکردہ است.
پس کلمهٔ «ظالمین» دلالت می کند که کسی که سابقهٔ ظلم داشته باشد که شرک از موارد مهمّ ظلم است، لیاقت خلافت را ندارد. «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»(۲) ’’بیتردید شریک قرار دادن [برای او] ستمی بزرگ است‘‘ پس هر کس سابقهٔ شرک و بت پرستی داشته به هیچ وجه نمی تواند که خلیفهٔ الهی شود. و هیچکس در سابقهٔ شرک ابوبکر و عمر شک ندارد، ھمانگونه که ھیچگونه شکی در ظلم و ستمی که آنان بر اھل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله انجام دادند، وجود ندارد.
۱۔ سورۂ بقره ، آیۀ ۱۲۴.
۲۔ سورۂ لقمان، آیۀ ۱۳.
سقیفه از نظر قرآن/ ش226 قطره 1
سقیفه از نظر قرآن
مهمترین مرجع برای شناخت سقیفه قرآن و روایات است؛ زیرا با رجوع کردن به قرآن و سنّت، می توانیم ماهیّت سقیفه را بشناسیم و درک کنیم در سقیفه چه جریانی اتّفاق افتاده و علّت وقوع آن چه بوده است؟! آیا سقیفه با آیات قرآن کریم و همچنین با روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام سازگار است یا نه؟
اگر همۀ مسلمانان قرآن و روایاتی را که از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وارد شده مرجع عقاید خود قرار می دادند هیچگونه اختلافی در میان آن ایجاد نمی شد و همۀ مسلمانان به «حبل الله المتین» تمسّک می جستند.
به این جهت ما در این جا به یکی از آیات قرآن که به خوبی واقعیّت سقیفه را روشن می کند رجوع می کنیم تا بدانیم جریان سقیفه می تواند همراه و همگام با قرآن باشد یا نه؟
آیه ای که در اینجا عنوان می کنیم آیۀ تطهیر است که علماء شیعه و علمای اهل تسنّن معتقدند دربارۀ اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله نازل شده است:
خداوند در قرآن کریم می فرماید:
( إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) (1)
«خداوند اراده فرموده است که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت برطرف کند و شما را پاک و مطهّر گرداند.»
با توجّه به این آیۀ شریفه بر فرض که اصل تشکیل سقیفه صحیح بود باید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را که از هر جهت پاک و مطهّر هستند انتخاب می کردند، نه ابوبکر را که به اعتراف خودش اسیر دست شیطان بود و می گفت «انّ لی شیطاناً یعترینی» «شیطانی بر من مسلّط است که مرا آزار می دهد».
با توجّه به آیۀ تطهیر که همۀ علمای شیعه و سنّی معتقد هستند دربارۀ اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله نازل شده است، برخورد ابوبکر و عمر با امیرالمؤمنین علی علیه السلام و اهل بیت آن حضرت و هجوم بردن به خانۀ آنان و به شهادت رساندن حضرت فاطمه علیهاالسلام و حضرت محسن علیه السلام، دلیل بر این است که ابوبکر خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبوده؛ بلکه غاصب خلافت بوده است که خاندان رسول خدا صلّی الله علیه وآله را که از هر گونه رجس و پلیدی دور بودند، مورد هجوم قرار دادند.
چگونه می توان گفت اهل بیتی که خداوند آنان را تطهیر کرده است تطهیر کردنی! آن ها در بیعت نکردن با ابوبکر گناه کردند به گونه ای که سزاوار آتش زدن خانۀ آنان و به شهادت رساندن بعضی از آنان شوند. آیا این عمل آنان سازگار با آیۀ تطهیر است؟
__________________________
(1) سورۀ احزاب، آیۀ 33 .
سقیفه از نظر مقداد، صحابی بزرگ رسول خدا صلّی الله علیه وآله/ ش208 قطره 1
سقیفه از نظر مقداد صحابی بزرگ رسول خدا صلّی الله علیه وآله
جریاناتی که پس از سقیفه واقع شده و سخنانی که میان مخالفان و موافقان سقیفه گفته شده، دلیل بر آنست که بعضی از بزرگان صحابۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله از جریان سقیفه سخت برآشفته اند و آن را نه تنها تحمیل بر مسلمانان می دانند، بلکه موافقان سقیفه را هم چون کفّار بدر و احد که به جنگ با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله پرداختند، می دانستند. اگر سنّی ها قائل به عدالت صحابه هستند چگونه می توانند رأی و عقيدۀ اينگونه از صحابه را کنار گذارده و هيچگونه توجّهی به آن ننمايند. اگر به عقيدۀ آن ها صحابه را که موافقان سقيفه را کافر می دانستند و اظهار می کردند اگر قدرت می داشتند به جنگ با آن ها می پرداختند، و این گفتار دلیل بر آنست که اینگونه افراد موافقان سقیفه را کافر دانسته و جنگ با آن ها را در صورتی که قدرت بر جنگ وجود داشت، واجب می دانستند!
نکته ای که بسیار جالب توجّه است این است که این مطلب و امثال آن را نه تنها علمای شیعه؛ بلکه علمای سنّی هم در کتاب های خود نقل کرده اند.
ما این مطلب را از ابن ابی الحدید که از دانشمندان معروف سنّی است، نقل می کنیم سپس مطالبی را در پیرامون آن بیان می کنیم:
ابن ابی الحدید می نویسد: عوانه مى گويد: اسماعيل از قول شعبى نقل مى كند كه گفته است: عبدالرحمان بن جندب از قول پدر خويش جندب بن عبدالله ازدى نقل مى كند كه گفته است: روزى كه با عثمان بيعت شد من در مدينه بودم رفتم كنار مقداد بن عمرو نشستم، شنيدم مى گفت: به خدا سوگند؛ هرگز چيزى كه بر سر اين خاندان آمده است نديده ام.
عبدالرحمان بن عوف كه نشسته بود گفت: اى مقداد؛ تو را با اين موضوع چكار است؟
مقداد گفت: به خدا سوگند؛ كه من آنان را به سبب محبّت به رسول خدا صلّی الله علیه وآله دوست دارم و من از قريش و دستيازى ايشان بر مردم به بهانۀ اينكه رسول خدا صلّی الله علیه وآله از ماست در شگفتم و آنگاه چگونه حكومت را از دست خاندانش بيرون مى كشند؟!
عبدالرحمان گفت: به خدا سوگند؛ كه من خود را براى شما سخت به زحمت افكندم و كوشيدم!
مقداد گفت: همانا به خدا سوگند؛ مردى از آن گروه را كه به حق فرمان مى دهد و به آن گرايش دارد رها كردى، به خدا سوگند؛ اگر براى من يارانى وجود مى داشت با آنان همانگونه كه در جنگ هاى بدر و احد جنگ كردم مى جنگيدم.
عبدالرحمان گفت: مادرت بر سوگت بگريد؛ اين سخن تو را مردم نشوند كه بيم آن دارم موجب فتنه و پراكندگى شوى.
مقداد گفت: كسى كه به حقّ و اهل حقّ و كسانى كه به راستى واليان امر هستند دعوت مى كند نمى تواند فتنه انگيز باشد ولى آنكس كه مردم را در باطل مى افكند وهواى دل را بر حق بر مى گزيند فتنه انگيز و پراكنده كننده است!
گويد: چهرۀ عبدالرحمان برهم آمد و به مقداد گفت: اگر بدانم مقصودت من هستم براى من و تو كارى خواهد بود.
مقداد گفت: اى پسر مادر عبدالرحمان؛ مرا تهديد مى كنى؟ سپس برخاست و رفت.
جندب بن عبدالله مى گويد: من از پى مقداد رفتم و به او گفتم: اى بندۀ خدا؛ من از ياران تو خواهم بود.
گفت: خدايت رحمت كند؛ اين كار كارى است كه براى آن، دو سه مرد بسنده نيست.(1)
در آنچه خواندید مطالب مهمّی وجود دارد که به خاطر اهمیّت آن ها بعضی از نکات آن را بیان می کنیم:
1- وقتی که مقداد می خواهد اسم عبدالرحمن بن عوف را به زبان جاری کند، طبق نوشتۀ ابن ابی الحدید از او تعبیر می کند به: ای پسر مادر عبدالرحمن! که یعنی از نظر مقداد، عبدالرحمن بن عوف فرزند عوف نیست بلکه او منسوب به مادرش می باشد.
2- جناب مقداد در گفتار خود به انتقاد از اصل جریان سقیفه پرداخته و در آن تصریح کرده است که او در شگفت است از قومی که وصایت و خلافت را برای خود به دلیل اینکه از قریش هستند ثابت می کنند ولی اهل بیت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را که از خاندان آن حضرت می باشند از جانشينی آن حضرت کنار زده و آن را حق خود می دانند.
گويی که از قريش بودن دليل است بر قرابت بيشتر او به پيغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله از کسی که خاندان آن حضرت است، می باشد!
3- نکتۀ مهمّ دیگر این است که وقتی مقداد از عبدالرحمن بن عوف تعبیر به پسر مادر عبدالرحمن می کند، عبدالرحمن هیچگونه اعتراضی نمی کند و به او چیزی نمی گوید!
4- در صورتی که عبدالرحمن بن عوف حلال زداه نبوده چرا عمر او را در شورای شش نفره قرار داده است.
5- نه تنها عمر او را از افراد شورای شش نفره قرار داده است؛ بلکه گفته است که اگر سه نفر از آن ها به فردی رأی دادند و سه نفر دیگر به فرد دیگری رأی دادند ، باید کسی را برگزینند که عبدالرحمن بن عوف او را انتخاب کرده است!
6- آیا منسوب بودن فردی به غیر پدرش سبب شکست و سرافکندی او می شود یا وسیلۀ برگزیدگی او! اگر سبب سرافکندی می شود چرا عمر او را برگزیده است و اگر سبب برگزیدن او می شود در کدام دین و آیین حرام زادگی علّت برگزیدن فرد حرام زاده می شود؟!
جالب توجّه است که عبدالرحمن بن عوف شخصیّتی نبوده است که بر افراد دیگر شورای، فوق العاده گی داشته باشد.
7- اگر عبدالرحمن بن عوف از نظر مقداد دارای ارزش نبوده؛ ولی مقداد از نظر عبدالرحمن بن عوف دارای شخصیّت بوده است، به گونه ای که ترس داشته است که اگر مطالب در میان مردم پخش شود جامعه را از نظر فکری متحوّل نموده و به زیان حکومت تمام می شود.
8- نکتۀ دیگر اینکه مقداد صحابی معروف پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله عبدالرحمن بن عوف را از نظر نسب فردی ناشایسته می داند؛ بلکه به خداوند سوگند یاد می کند که عبدالرحمن بن عوف، فردی را که شایستۀ خلافت و سزاوار آن بوده است رها کرده و غیر حق را به جای حق قرار داده است.
9- با نقشۀ عمر و کمک عبدالرحمن بن عوف، عثمان به حکومت رسید و همه می دانند عثمان و طرفدارانش اظهار به اعتقاد به خداوند و قرآن و کعبه می نمودند، در عین حال مقداد آن ها را همچون کفّار بدر و احد کافر می داند و می گوید اگر طرفدار می داشتم به جنگ با آن ها می پرداختم همانگونه که در جنگ بدر و حنین جنگیدم.
در نتیجه به صرف یکی بودن قرآن و قبله و اظهار اعتقاد به خدا دلیل بر لزوم وحدت و اتّحاد با آن ها نیست؛ بلکه باید با افرادی که اینگونه اند در صورت قدرت جنگید و آن ها را به دیار عدم فرستاد نه اینکه از وحدت و اتحاد سخنی به میان آید.
10- در صورتی که اعتقاد مقداد نسبت به عثمان و طرفدارانش اینگونه باشد یقیناً اعتقاد او نسبت به عمر و ابابکر نیز همینگونه بوده است که در صورت قدرت با آن ها همانند جنگ با کفار بدر و احد به جنگ با آن ها اقدام می نموده است.
11- یک سئوال مهمّ در اینجا از سنّی ها که قائل به عدالت صحابه می باشند به نظر می آید، و آن این است آیا همانگونه که مقداد و ... عقیده داشتند عثمان و ... کافر بوده و در صورت امکان جنگ با آن ها واجب بوده است، یا اینکه آن ها کافر نبودند و گفتار مقداد دربارۀ آن ها اتّهامی بیش نبوده است، هر کدام از این دو صورت صحیح باشد با اعتقاد عدالت صحابه سازگار نیست. بنابراین باید از اعتقاد به عدالت صحابه دست برداشت.
12- جالب توجّه است که اعتقاد مقداد را به کفر عثمان و بعضی از علمای معروف سنّی در کتاب های خود نقل کرده و هیچگونه نقد و انتقادی هم بر آن وارد نساخته اند. و آن را در دسترس همه قرار داده اند آیا آن ها با مقداد هم عقیده اند؟! یا با آن مخالف هستند، اگر مخالف هستند چرا گفتار مقداد را ردّ نکرده اند؟!
13- بر همۀ سنّی ها لازم است در این باره واقعاً بیندیشند تا به قول مقداد طرفدار کسانی که مردم را به راه باطل می کشانند، نباشند.
(1) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 275.
سقیفه آغاز و ادامهٔ غصب خلافت ھا/ ش318 قطره 1
سقیفه آغاز و ادامهٔ غصب خلافت ھا
سقیفه نه تنھا سبب کنار گذاردن غدیر و خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شد، بلکه سبب ادامهٔ غصب خلافت و سایر جانشینان رسول خدا صلّی الله علیه و آله گشت.
سقیفه سبب به دست گرفتن حکومت توسّط ابوبکر شد و وسیلۀ به حکومت رسیدن عمر، معاویه، یزید و خلفای دیگر اھل تسنّن شد.
حتّی معاویه به عمل ابوبکر و عمر استناد کرد و برای گرفتن بیعت یزید پسر شراب خوار و… خودش، رفتار آنان را در سقیفه و پس از آن دلیل بر صحّت کار خود دانست.
معاویه در غدیر حاضر بود و آگاہ از خلافت و جانشینی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود و ھمانجا به مخالفت با رسول خدا صلّی الله علیه وآله پرداخت؛ ولی در مدینه در مسجد النّبی صلّی الله علیه وآله رو به مردم کرد و گفت، رسول الله کسی را برای خلافت تعیین نکردند و مردم ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند و عمر را ابوبکر به خلافت انتخاب کرد. و عمر شورای شش نفرہ را انتخاب کرد.
معاویه سپس می گوید: ابوبکر کاری را انجام داد (تعیین خلیفه) که رسول خدا صلّی الله علیه وآله آن را انجام نداد و عمر کاری انجام داد (تعیین شورای شش نفرہ) که ابوبکر آن را انجام ندادہ بود.(۱)
معاویه با اینکه شاھد جریان غدیر بوده و از تعیین خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آگاہ بودہ است. او به مردم گفت: مردم شما می دانید که رسول خدا کسی را برای خلافت تعیین نکردہ. (۲)
دقّت در کلام معاویه روشن می کند که معاویه نه تنھا بر خلاف رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله عمل نمود، بلکه با انتخاب ابوبکر و عمر نیز به مخالفت پرداخت. برای توضیح مطلب می گوییم:
۱. معاویه با رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله به مخالفت پرداخت؛ زیرا بنا بر قول او، رسول خدا صلّی الله علیه وآله کسی را به خلافت تعیین نکردند ولی معاویه، یزید را برای خلافت تعیین کرد.
۲. در سقیفه تعدادی اندک ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند، به این جھت که گفتند رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودہ است خلیفه باید از قریش باشد، به این بھانه ’’ انصار ‘‘ را کنار زدند و ابوبکر بر کرسی خلافت تکیه زد.
ابوبکر بنا بر پیمان ھای قبلی، عمر را به خلافت تعیین کرد و پسر خود را خلیفه و جانشین خود قرار نداد؛ ولی معاویه پسر خود را خلیفه و جانشین تعیین کرد. پس او با ابوبکر ھم مخالفت کرد.
۳. معاویه برخلاف عمر نیز عمل کرد؛ زیرا عمر شورای شش نفرہ را برای خلافت تعیین کرد و پسرش را معیّن نکرد، امّا معاویه شورایی تشکیل نداد و پسرش یزید را برای خلافت معین نمود.
از نظر شیعه رفتار ابوبکر، عمر و معاویه بر خلاف دستور خداوند بودہ است؛ ولی پیروان سقیفه آن چنان مردم را از حقّ دور نگه داشتند که برخی گمان کردند، تعیین خلیفه به رأی مردم است و خدا و رسول خدا صلّی الله علیه وآله ھیچ نقشی در آن ندارند. با زمینه سازی غصب خلافت در سقیفه، آن چنان راہ برای غصب خلافت ھای بعدی باز شد که معاویه توانست به راحتی یزید را خلیفۀ مسلمین تعیین و معرفی کند.
۱۔ فصنع أبوبکر مالم یصنعه رسول الله، و صنع عمر ما لم یصنعه أبوبکر، کلّ ذلک یصنعونه نظراً للمسلمین، فذالک رأیت أن أبایع لیزید لمّا وقع النّاس فیه من الاختلاف، و نظرا لھم بعین الانصاف. الامة و السیاسة: ۲۱۲.
۲۔ ثمّ التفت معاویه الی النّاس و قال: أیّھا النّاس، قد علمتم أنّ رسول الله صلّی الله علیه وسلّم قبض، و لم یستخلف أحداً! الامامة و السیاسة: ۲۱۱.
سقیفه بر خلاف کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است/ ش161 قطره 1
سقیفه بر خلاف کلام پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله است
در غدیر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله فرمودند مردم جریان غدیر را تا روز قیامت به یکدیگر بازگو کنند. یعنی چیز دیگری جایگزین غدیر نباید بشود آیا سقیفه مخالف با فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبود؟!
سقیفه منشأ همه اختلاف ھا/ ش304 قطره 1
سقیفه منشأ همۀ اختلاف ھا
تمام شورش ها و مخالفت ها و ناسازمانى هاى كار اميرالمؤمنين عليه السلام در اثر مخالفت آن عدّه از قريش شد كه با لشكر اُسامه بيرون نرفتند و در سقيفه جمع شدند. اگر اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به خلافت مى رسيد، معاويه و طلحه و زبير و عايشه نمى توانستند با آن حضرت مبارزه و مقاومت نمايند.(۱)
بنابراین سقیفه اصل و اساس ھمهٔ اختلاف ھا است.
(1) تاريخ أميرالمؤمنين عليه السلام: ۱ / ۳۶۵.
سقیفه و ادّعای اجماع/ ش83 قطره 1
سقیفه و ادّعای اجماع
کسانی که با تاریخ آشنایی دارند و از جریانات صدر اسلام آگاهند، می دانند که در سقیفه هیچگونه اجماعی واقع نشده است نه از ابتداء جمع شدن چند نفر از انصار در سقیفه و نه پس از زد و خورد و بیعت چند نفر با ابوبکر.
عدّه ای از بنی امیّه در مکانی دیگر جمع شده بودند تا با عثمان بیعت کنند و او را به عنوان خلیفۀ مسلمین معرفی کنند.
چند نفر دیگر دور و بر سعد بن ابی وقّاص را گرفته بودند تا با او بیعت کنند.
هیچکدام از این اجتماعات کوچک رسماً اعلام نشده بود و هر چند نفر طرفدار فرد مورد نظر خودشان بودند. حتّی در سقیفه نه تنها بنی هاشم و مهاجرین بلکه بسیاری از انصار هم از تشکیل اجتماع در سقیفه برای انتخاب خلیفه خبر نداشتند.
بنابراین از اوّل اجتماع در سقیفه هیچگونه اجماعی در کار نبوده است و پس از بیعت با ابوبکر هم افرادی اندک با او بیعت کردند و سپس بسیاری از مردم مدینه که با ابوبکر بیعت کردند به ضرب چوب و چماق طایفۀ بنی اشهل بوده است.
از همۀ اینها گذشته در آن زمان مدینه دارای دوازده هزار جمعیت بوده است و تعداد مسلمانان که در شهرها و بلاد اسلامی زندگی می کردند هفت میلیون نفر بوده است همانگونه که گوستاولوبون در کتاب خود به آن تصریح کرده است این هفت میلیون نفر در چه زمانی با ابوبکر بیعت کردند. علاوه بر این همان دوازده هزار نفری که در مدینه بودند، بنی هاشم و تعدادی از مهاجرین و انصار هم با ابوبکر بیعت نکردند. پس با توجّه به تعداد مسلمانان در آن زمان و تعداد افرادی که با ابوبکر بیعت کردند چگونه اجماع مسلمانان منعقد شده است. پس ادّعای اجماع بر خلاف ابوبکر یک دلیل بی اساس است و از اصل دروغ است. اگر کسی بگوید مقصود از بیعت، رضایت مسلمانان بر این امر بوده است، این نیز اشتباه است، زیرا بسیاری از مردم به مخالفت برخواستند که ابوبکر و طرفدارانش آن ها را مرتد خواندند و جنگ هایی که آن را جنگ های ارتداد نامیدند به خاطر همین مخالفت با خلافت ابوبکر بود.
سقیفه و حديث ثقلين/ ش97 قطره 1
سقیفه و حديث ثقلين
نكتۀ بسيار مهمّ ديگرى كه در ارتباط با سقيفه وجود دارد، مخالفت صريح و علنى آن با سفارش هاى فراوان پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله است، زيرا بنابر آنچه كه تمامى مسلمانان بر آن اتّفاق دارند و علماء شيعه و سنّى آن را در كتاب هاى خود آورده اند حديث ثقلين و فرمان پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله به همۀ مسلمانان جهان است كه بايد به قرآن و اهلبيت آن حضرت رجوع و گرايش داشته باشند.
حديث ثقلين از احاديث بسيار معروف و متواتر است كه به خاطر زيادى نقل آن نياز به بررسى سند ندارد؛ و با تعبيرات گوناگونى كه در روايات وارد شده است مورد اتّفاق همۀ علماء شيعه و سنّى است.
پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله فرموده اند: من دو شىء را كه تحمّل آن دو سنگين است در ميان شما مى گذارم؛ كتاب خدا و اهل بيتم را.
در اينجا از كسانى كه جوياى حقيقت هستند و راضى نيستند به خاطر اعتقادات قبيله اى و نژادى در راه باطل گام بردارند سئوال مى كنيم آيا با توجّه به حديث ثقلين كه مورد اتّفاق علماء شيعه و سنّى است آيا كسانى كه در سقيفه اجتماع نمودند به اين گفتار پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله عمل نمودند؟ يا با آن به مخالفت برخواسته و آن را زير پا نهادند؟
آيا كدام يك از اهل بيت پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله در سقيفه شركت كردند؟ آيا شركت در ماجراى سقيفه براى احترام و تجليل از اهل بيت پيغمبر اكرم صلوات الله عليهم بود؟ آيا هجوم بردن به بيت آنان و به آتش كشيدن خانه و زدن سيلى و تازيانه به حضرت فاطمۀ زهراء علیها السلام و ريسمان بستن به گردن حضرت علىّ بن ابى طالب علیه السلام و شهيد ساختن حضرت محسن علیه السلام - كه نقشۀ همۀ اين كارها را اهل سقيفه طرح ريزى كردند - احترام به خاندان پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله بود؟ اگر اين كارها احترام گذاردن به كسى است پس بى احترامى چيست؟
با توجّه به نتيجۀ شركت و جمع شدن در سقيفه كه جز بى احترامى و اذيّت و آزار خاندان پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله نبود؛ چگونه مى توان سقيفه نشينان را با كارهاى زشت و زننده اى كه انجام دادند تابع حديث ثقلين و عامل به آن دانست؟!
سقیفه و سخاوت ابوبکر! / ش94 قطره 1
سقیفه و سخاوت ابوبکر!
یکی از آثار سقیفه که می توان نتیجۀ مثبت از آن گرفت، اثبات دروغ بودن بسیاری از فضایل و صفات خوبی است که آن ها را برخی از مورّخین اهل تسنّن، برای ابوبکر و عمر نوشته اند تا به این وسیله محبّت و دوستی آن دو را در قلب پیروانشان ایجاد کنند.
یکی از اموری که مورّخین اهل تسنّن به عنوان صفت برجستۀ ابوبکر یاد کرده اند سخاوت ابوبکر است، که هیچگونه مدرک صحیح تاریخی برای اثبات آن وجود ندارد، و از همه مهمتر این که اگر ابوبکر دارای سخاوت بود در روز سقیفه به آن استدلال می کردند. در حالی که نه ابوبکر ، نه عمر نه ابوعبیده و نه هیچ یک از طرفداران آن ها در سقیفه به سخاوتمند بودن ابوبکر حتّی اشاره ای نکرده اند. در حالی که پس از نشستن ابوبکر بر کرسی خلافت؛ بارها به آن افتخار کرده و ابوبکر را به عنوان شخصی ثروتمند و با سخاوت که اموال خود را در اختیار پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله گذارده و در راه پیشرفت اسلام مصرف کرده است، یاد کرده اند.
ولی نه تنها هیچگاه در سقیفه به آن استدلال نشد، بلکه در تاریخ نمونۀ صحیحی از سخاوتمند بودن ابوبکر که جعلی نباشد یاد نشده است.
در حالی که در تاریخ بارها دربارۀ ثروت و سخاوت حضرت خدیجه علیهاالسلام اوّلین همسر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله، سخن به میان آمده و شخص حضرت رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه وآله سخاوتِ حضرت خدیجه علیهاالسلام را از صفات برجستۀ آن بانوی بزرگوار شمرده اند.
سقیفه و منافقان/ ش106 قطره 1
سقیفه و منافقان
یکی از مسائل مهمّ در اسلام مسئلۀ نفاق و وجود منافقین در میان مسلمانان بوده است. نه تنها در روایاتی که از پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله نقل شده بارها به این جریان تصریح شده، بلکه در آیات قرآن نیز از وجود منافقین سخن به میان آمده است. بنابراین هم در آیات قرآن و هم در روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله به مسلمانان واقعی هشدار داده شده که فریب منافقان را نخورند و بدانند منافقان به خدا و دین، ایمان نیاورده اند، و تظاهر آنان به اسلام جنبه های غیر واقعی داشته است.
وجود منافقین در میان مسلمانان از صدر اسلام تا زمان شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله، واقعیّتی است که مورد پذیرش همۀ مسلمانان است و هیچ مسلمانی نمی تواند آن را انکار کند، مگر آنکه قرآن و اصل دین را منکر شود.
با توجّه به آنچه گفتیم ، باید به این نکته توجّه کنیم که منافقانی در زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله تظاهر به اسلام می نمودند و خود را مسلمان می دانستند ولی در واقع کافر بودند، پس از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله به چه رنگی درآمدند.
آیا آن ها پس از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله باز هم منافق بودند و یا باطن خود را برای مردم آشکار کردند؟
این ها سئوالاتی است که دقّت برای بدست آوردن پاسخ آن ها بسیار حیاتی و هدایت کننده است.
پس از جریان سقیفه این چهره های نفاق چه گروهی بودند آیا طرفدار سقیفه بودند یا مخالف با آن، آیا به فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله را که فرمودند: «إنّي تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتي» عمل نمودند یا به مخالفت با آن پرداختند؟
با مراجعه به صدها آیه و روایت از رسول خدا صلّی الله علیه وآله و دقّت در آن ها، چهرۀ پنهان منافقان آشکار شده و به خوبی واضح می شود که منافقان چه کسانی بودند و چه اندیشه ای را در سر می پروراندند.
سقیفه و وجوب عصمت امام/ ش77 قطره 1
سقیفه و وجوب عصمت امام
یکی از آیاتی که دلالت می کند بر وجوب عصمت امام این است که حق تعالی خطاب کرد به حضرت ابراهیم علیه السّلام: « إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» یعنی: «من تو را برای مردم امام قرار دادم»، حضرت ابراهیم علیه السّلام گفت وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی یعنی: «سؤال می کنم که بعضی از ذرّیّۀ مرا نیز امام گردانی»، حق تعالی در جواب فرمود که لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (1) یعنی: «نمی رسد عهد من که امامت باشد به ستمکاران و هر فاسقی ظالم است و ستمکار بر نفس خود».(2)
ابوبکر نه دارای مقام امامت بود و نه از عصمت برخوردار بود.
(1) سورۀ بقره، آیۀ 124 .
(2) حیاة القلوب (امام شناسی): 5 / 53 .
سقیفه و هشدار پيامبر صلّی الله عليه وآله/ ش72 قطره 1
سقیفه و هشدار پيامبر صلّى الله عليه وآله
«رسول اكرم صلّى الله عليه وآله نيز كاملاً در لحظه هاى آخر عمر مبارك خود ــ به اتّفاق قول مورّخان ــ به شدّت نگران و ناراحت بود، چون مى دانست به محض اينكه رهسپار دار انبياء شود، منافقان امّت كه در كمين بودند بيرون آمده و آنچه كه رسول اكرم صلّى الله عليه وآله بنيانگذارى فرموده از ميان خواهند برداشت. شاهد اين نگرانى عميق، روايات بسيارى است كه در صحيح بخارى و در ديگر كتاب ها و جوامع حديث از طريق عامّه آمده؛ از باب نمونه به اندكى از بسيار اكتفا مى كنيم:
بابى است به اين عنوان «باب قول النبي صلّى الله عليه وآله لاترجعوا بعدي كفّارا يضرب بعضكم رقاب بعض»(1) در اين باب رواياتى آورده كه همۀ آن ها در همان مضمون عنوان است؛ از جمله اين روايت:
«عن ابن عمر انّه سمع النبي صلّى الله عليه وآله يقول: لا ترجعوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض؛ ابن عمر مى گويد: شنيدم پيامبر صلّی الله علیه وآله مى فرمود: پس از من به كفر برنگرديد و بعضى گردن بعض ديگر را بزند.»
باز به سند خود از ابن عبّاس نقل مى كند:
«قال النّبي صلّى الله عليه وآله: لا ترتدوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض؛ فرمود: پس از من مرتد نشويد و بعضى گردن بعض ديگر را بزند.» باز ابوزرعه از جدّش جرير نقل كرده:
«قال: قال لي رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلم في حجّة الوداع: استنصت النّاس ثمّ قال لا ترجعوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض؛
گفت: پيامبر صلّى الله عليه وآله در حجة الوداع به من فرمود: مردم را ساكت كن؛ سپس فرمود: پس از من به كفر برنگرديد و بعضى گردن بعضى ديگر را بزند.»
باز در كتاب حدود نظير اين عبارت را از رسول اكرم صلّی الله علیه وآله در خطبۀ حجّة الوداع در ضمن نقل، قسمتى از آن را بيان كرده، در آن جا به اين تعبير است: «و يحكم او ويلكم لا ترجعن بعدي كفارا يضرب بعضكم رقاب بعض» باز صريح تر از اينها در نگرانى پيامبر اسلام صلّى الله عليه وآله از سعيد بن جبير، از ابن عبّاس، از رسول اكرم صلّى الله عليه وآله كه پس از وصف محشر فرمود:
«ثم يؤخذ برجال من اصحابي ذات اليمين و ذات الشمال فأقول: اصحابي! فيقال: انّهم لا يزالوا مرتدين على اعقابهم منذ فارقتهم فأقول كما قال العبد الصالح عيسى بن مريم: كنت عليهم شهيدا مادمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت على كل شيءٍ شهيد؛
سپس گروهى از اصحاب من در محشر به طرف راست و چپ از جايگاه من (كه در روايات ديگر به حوض تعبير شده) منحرف مى شوند، آنگاه مى گويم: اينها اصحاب من هستند، كجا مى روند!؟ جواب مى رسد كه: همين اصحاب تو پس از اينكه آن ها را مفارقت نمودى به اعقابشان برگشت نمودند؛ يعنى، از اسلام خارج شده و به كفر بازگشتند) آنگاه من همانند عبد صالح، عیسی بن مریم می گویم: من مادامی که در میان آنان بودم بر آنان مراقب و گواه بودم، و از هنگامی که مرا قبض روح نمودی، تو خود بر آنان مراقب و گواهی.
باز در آخر تفسير سورۀ مائده از سعيد بن جبير، از ابن عبّاس در طى خطبه اى در شرح اوضاع محشر نقل مى كند كه: رسول اكرم صلّى الله عليه وآله فرمود:
«الا و انّه سيـجاء برجال من امّتي فيؤخذ بهم ذات الشـمال فأقول: يـا ربّي اصـحابي! فيقال : انّك لاتدري ما احدثوا بعدك فأقول كما قال العبد الـصالح...(2)؛ آگاه باشيد! به طور تحقيق چنين است كه مردانى از امّت مرا در محشر مى آورند و آن ها را به طرف چپ (از جايگاه من) مى برند، آنگاه مى گويم: اى پروردگار! اينان اصحاب من هستند! سپس جواب مى آيد: تو نمى دانى پس از تو اينان چه حادثه هايى را آفريدند. آنگاه من مى گويم، چنانچه عبدصالح، عيسى بن مريم گفت: من مادامى كه در ميان آنان بودم بر آنان مراقب و گواه بودم، و از هنگامى كه مرا قبض روح نمودى، تو خود بر آنان مراقب و گواهى ... .»
پس بدين سان رسول اكرم صلّى الله عليه وآله نگرانى خود را ابراز مى كرد كه اصحابش چه حادثه هايى پس از ارتحالش، به بار خواهند آورد. و مراد از حادثه ها «ما احدثوا بعدك» آن نيست كه آنان مرتكب گناهى شدند، چون ارتكاب گناهان موجب فسق است، حتّى اگر چه گناه كبيره باشد، بلكه مراد فتنه هايى است كه موجب ارتداد و مخالفت با آن كسى است كه رسول اكرم صلّى الله عليه وآله آن را به وصايت خود نصب فرموده.
بود؛ زيرا به اجماع مسلمانان [چنانچه شهرستانى (ابوالفتح عبدالكريم، فقيه، فيلسوف و متكلّم، از بزرگان علماى اشاعره، كتاب هاى بسيار تأليف كرد؛ از آن جمله: كتاب مشهور ملل و نحل، و كتاب نهاية الاقدام في علم الكلام، متولد 479، متوفاى 548) در كتاب ملل و نحل، ج 1، ص 16 مى گويد: «واعظم خلاف بين الامة خلاف الامامة اذ ماسل سيف في الاسلام على قاعدة دينية مثل ماسل على الامامة في كلّ زمان؛ بزرگترين اختلاف در ميان امت، اختلاف امامت است. چه اينكه در اسلام براى برپايى قاعده اى مثل امامت، در هر زمان شمشير كشيده نشده.» ] حادثۀ مهمّ ديگر بلافاصله پس از مرگ اتفاق نيفتاده تا موجب ارتداد و خروج از دين و رجوع به اعقاب باشد، جز مسألۀ خلافت و ولايت.
بنابراين بر طبق روايات صحيح بخارى و منابع ديگر(3) نگرانى شديد رسول اكرم صلّی الله علیه وآله ثابت مى شود و هم هشدار آن بزرگوار، كه نه فقط رجال اصحاب مرتد مى شوند، بلكه به حكم خطبۀ حجّة الوداع نگران اكثر مسلمانان بود كه در خطر ارتداد قرار مى گيرند؛ و چه نگرانى بالاتر از آنكه آن همه زحمت و جانفشانى، دست خوش ملعبۀ چند رياست طلب واقع گردد.
و اقدى مى گويد:
«طلحة بن عبيد الله و ابن عباس و جابر بن عبدالله (ظاهرا انصارى باشد) مى گويند: رسول خدا صلّى الله عليه وآله بر كشته شدگان اُحد نماز خواند و فرمود: من بر اينان شاهد و گواهم. ابوبكر گفت: يا رسول الله! آيا آنان برادران ما نيستند كه اسلام آوردند، به همان گونه كه ما اسلام آورديم، و مجاهده كردند، بدان گونه كه ما مجاهده كرديم؟ گفت: چرا! ولكن آنان اجر و پاداش خود را با خرج كردن از بين نبردند، ولى نمى دانم شما پس از من چه حادثه هايى برپا خواهيد ساخت. در اين وقت ابوبكر گريه كرد و گفت: ما پس از تو زنده خواهيم ماند؟»
[ عين عبارت واقدى: «صلّى رسول الله على قتلى احد، و قال رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم: انا على هؤلاء شهيد. فقال ابوبكر: يا رسول الله! أليسوا اخواننا اسلموا كما اسلمنا وجاهدوا كما جاهدنا. قال: بلى. ولكن هؤلاء لم يأكلوا من اجورهم شيئا. ولا ادرى ما تحدثون بعدي. فبكى ابوبكر، و قال: انا لكائنون بعدك؟».] (4)
نگارنده گويد: ابوبكر با فطانت خود فهميد كه در جملۀ «انا على هؤلاء شهيد» تعرضى به ديگران است كه در حال حيات هستند؛ لذا ابوبكر استدراك مى كند كه آنان چه امتيازى بر ما دارند كه در روز رستاخيز ما محروم خواهيم بود؟ زيرا مسلّم است كه در روز قيامت به مفاد آيۀ شريفۀ «يوم ندعوا كل اناس بامامهم(5)؛ هر گروه را با پيامبرش دعوت خواهيم كرد» و نيز به مفاد آيۀ ديگر: «فكيف اذا جئنا من كل اُمة بشهيد و جئنا بك على هؤلاء شهيداً»(6)؛ چگونه است وقتى كه از هر اُمّتى شهيدى مى آوريم و تو را بر آنان شاهد مى آوريم پيامبر شاهد بوده و بر اُمّتش شهادت خواهد داد، وگرنه خارج از امتش خواهد بود.
پيامبر در جواب ابوبكر پاسخ داد: آنان ثواب هاى خود را از بين نبرده و زحمت هاى خود را از بين نبردند. اين روايت به منزلۀ شارح و حاكم بر ساير رواياتى است كه در آن به اصحاب تعبير شده؛ يعنى، مراد از اصحاب، آن اصحابى است كه ثواب خود را وسيلۀ اكل قرار ندهند.
پس از فرمايش پيامبر، ابوبكر گريه مى كند! اين چنين گريه اى از قبيل گريۀ فرزندان يعقوب است كه دروغين بوده، زيرا به نصّ قرآن آنان يوسف را به چاه انداختند و پس از آن در نزد يعقوب گريستند: «و جاؤوا اباهم عشاء يبكون»(7) اين چنين گريه اى دروغين است، زيرا گريه از تأثر اينكه يوسف را گرگ خورده، با گريه از تحسّر فراق يوسف نمى سازد. گريۀ ابوبكر هم با حادثه هاى بعدى و بلايى كه به سر اهل بيت پيامبر علیهم السلام فرو ريخت نيز سازگار نيست، و عمل بعدى نشانگر اين حقيقت است كه آن گريه، گريۀ شوق بوده و يا گريۀ تحسّر!»(8)
(1) صحيح بخارى، كتاب ديات: 62 .
(2) همان (كتاب تفسير القرآن): 69.
(3) فتح البارى: 13 / 32 .
(4)مغازى واقدى: 1 / 310 .
(5) سورۀ اسراء، آيۀ 71.
(6) سورۀ نساء، آيۀ 41.
(7) سورۀ یوسف، آیۀ 16.
(8) شرح خطبۀ حضرت زهرا سلام الله علیها: 472 .
سقیفه وسیله ای برای تغییر احکام شرع/ ش253 قطره 1
سقیفه وسیله ای برای تغییر احکام شرع
یکی از بھترین دلیل ھا بر بطلان سقیفه، کارھای است که خلفاء بر خلاف یکدیگر انجام می دادند، اگر ابوبکر و عمر و سایر خلفایی که بر اثر پیامدھای سقیفه به خلافت رسیدند، واقعاً خلیفهٔ خدا و جانشین رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم بودند، ھیچگاہ نباید احکام الھی را علیه یکدیگر و برخلاف ھم اجراء کنند. ھمانگونه که رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در خطبۀ غدیر فرمودند ھر حکمی را که بیان فرمودہ از حلال و حرام تا روز قیامت ادامه دارد و نباید آن را تغییر داد.
تغییر احکام شرع توسط ھر کسی که باشد خلاف (ما انزل اللہ) است و ھر چه قدر موردی که حکم آن تغییر دادہ شد با اھمیّت تر باشد، گناہ آن بزرگ تر و بیشتر است.
تغییر در احکام شرعی توسط خلفای اھل تسنن دلیل بر این است که سبب به خلافت رسیدن آنان است غیر شرعی بودہ و دارای جنبهٔ الھی نبودہ است.
یکی از نمونه ھای مھمّ آن جریان فدک است که حضرت رسول اکرم صلّى الله عليه وآله وسلّم آن را به حضرت فاطمهٔ زھرا علیھا السلام واگذار نمودند، و سپس خلفاء آن را از صدیقهٔ کبریٰ غصب کردند.
رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم جریان غصب کردن فدک را پیشگویی کردہ بودند. ما جریان فدک و واگذاری آن را به حضرت صدیقهٔ کبری فاطمهٔ زھرا علیھا السلام و سپس غصب شدن آن و اختلاف خلفای اھل تسنّن را در بازگرداندن فدک و پس گرفتن آن، به اختصار نقل می کنیم، تا روشن شود اختلاف خلفاء اھل تسنّن با یکدیگر در مسایل مھم شرعی دلیل بر این است که آنان خلیفهٔ رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم که احکامشان تا روز قیامت غیر قابل تغییر است، نبودند. اینجا به اصل جریان فدک توجه کنید:
پيشگوئى پيامبر صلّی الله علیه وآله دربارۀ غصب فدك
’’ در سال هفتم هجرى و در روزهاى جنگ خيبر، پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مُحَيَّصَة بن مسعود حارثى را دستور داد تا به طرف سرزمين فدك كه از آن يهودان بود برود و آنها را به اسلام يا جزيه دعوت كند. وقتى محيّصه به سرزمين فدك رسيد هنوز جنگ خيبر تمام نشده بود، لذا ابتدا فدكيان سرباز زدند و تسليم نشدند. محيّصه قصد بازگشت به مدينه را داشت تا پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم را از نافرمانى فدكيان آگاه كند، چند تن از سران يهود ساكن فدك به محيصه گفتند: يكى دو روز صبر كن تا با قوم خود به مشورت نشينيم و نتيجه كار را به تو بگوييم و يا چند تن از يهودیان را همراهت نزد محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم بفرستيم.
در اين هنگام قلعه ناعم در خيبر فتح شد و خبر آن به گوش فدكيان رسيد، ترسى در دلشان افتاد، لذا به محيصه گفتند: اين بی ادبی ھا كه كرديم به محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم گزارش نده، ما نيز پاداشى به تو خواهيم داد.
محيصه تقاضاى آنان را رد كرد و همراه نون پسر يوشع و چند تن ديگر از بزرگان قوم فدك در خيبر به حضور رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم رسيدند.
وقتى پيامبر صلّى الله عليه و آله وسلّم را ديدار كردند، در ابتدا از استحكامات قلعه خود گفتند، پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم دست فرا داشت و كليدهاى قلعه فدك را به آنها نشان داد.
جهودان به پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم گفتند: اين كليدها را چه كسى به شما داد؟
پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: آن كس كه الواح تورات را به موسى داد. در اين هنگام چند تن از جهودان مسلمان شدند و بقيّه سر اطاعت تسليم كرده و بنا شد جزيه دهند.
صلح نامه به دست حضرت على عليه السلام نوشته شد. بر اساس آن قرار شد: فدكيان در سرزمين خود باشند و جزيه بدهند ولى نخلستانى كه به باغ فدك شهرت يافت از آن رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم باشد، در عوض لشكريان مسلمان به فدك لشكركشى نكنند. آيۀ شريفۀ «وَمَا أَفَاءَ اللهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ...»(۱) ’’آنچه از ملك و مال كافران با پيغمبر خويش گذاشتيم، سواران و پيادگان شما تاختن نكرده و زحمت نديدند كه نصيب خود بخواهند، لاجرم اين غنايم، خاصّ خدا و رسول اوست...‘‘ در اين مورد نازل شد.
سپس آيۀ ديگر نازل شد و به رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم دستو داده شد كه حق ذى القربى را بدهد:
«فَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».(۲)
(اى پيامبر)؛ حقّ خويشان و مسكينان و ابن سبيل را به آنها بده و اين براى آنهايى كه طالب رستگارند و ديدار خداوند را در نظر دارند بهتر است.
بدين ترتيب پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم پس از خاتمه جنگ خيبر به مدينه آمد و آيهٔ شريفۀ فوق را براى دخترش فاطمهٔ زهرا عليها السلام قرائت كرد و فرمود:
به دستور خداوند، فدك از آن تو است كه اين را خداوند به تو بخشيده است.
فاطمهٔ زهرا عليها السلام كه يك دنيا عفّت و حيا بود و به مال دنيا رغبتى نداشت فرمود:
اى پدر؛ آنچه را كه خداوند به من بخشيده است من به شما واگذار كردم.
پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود:
دخترم؛ اين باغ را از بهر خود و فرزندانت داشته باش و بدان كه پس از من آن را از تو بگيرند و بر سر آن با تو بسيار نزاع كنند.
در اين هنگام رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم چند تن از اصحاب را حاضر كرد و دست نوشته اى مشعر بر آن كه فدك از آن حضرت فاطمه عليها السلام به اصحاب داد و آنھا امضاء كردند.
تا زمانى كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در حيات بود، هر سال حضرت فاطمه عليها السلام عامل خود را به فدك مى فرستاد و بهره آن را براى حضرتش مى آورد.
چنانكه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرموده بود، صاحبان قدرت در ابتداى كار خلافت، فدك را از خانم فاطمه زهرا عليها السلام گرفتند و چون قدرت به معاويه رسيد، فدك را بين پسر خود يزيد و مروان حكم و عمرو بن عثمان يعنى پسر خليفه سوّم تقسيم كرد. در دوران خلافت مروان تمامى فدك در اختيار او قرار گرفت كه آن را به پسرش عبدالعزيز بخشيد و عبدالعزيز هم آن را به پسر خود عمر بن عبدالعزيز داد، و چون عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، نخستين مظلم هاى را كه برگرداند همين فدك بود. وى حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب و به قولى امام سجّاد عليه السلام را فرا خواند و فدك را به ايشان باز گرداند.
و چون يزيد بن عبدالملك بر سر كار آمد، مجدّد فدك را پس گرفت و مانند گذشته در دست بنى مروان بود تا خلافت آنان در سال 132 هجرى پايان يافت.
چون سفّاح اوّلين خليفه عبّاسى به قدرت رسيد، فدك را به عبدالله بن حسن بن حسن باز داد، سپس منصور دوّمين خليفه عبّاسى آن را پس گرفت، آنگاه پسر منصور آن را به نوادگان فاطمه زهرا عليها السلام بازگرداند، سپس موسى و هارون الرشيد آن را پس گرفتند و تا خلافت مأمون در دست ايشان بود و بار ديگر مأمون آن را به اولاد فاطمه عليها السلام بازگرداند و پس از مأمون مجدّد متوكّل عبّاسى آن را پس گرفت و...‘‘(۳).(۴)
گرفتن و غصب فدک و رد کردن آن و سپس گرفتن و غصب کردن آن که بارھا توسط خلفای بنی امیّه و بنی العبّاس رد و بدل شد، دلیل بر این است که خلفاء اھل تسنّن یک دیگر را قبول نداشتند و خلافت آنان بر اساس سیاست بودہ است نه دیانت۔
۱۔ سورهٔ حشر ، آیۀ ۶۔
۲۔ سورۂ روم ، آیۀ ۳۸.
۳۔ تاريخ يعقوبى: 2 / 269 .
۴۔ اعجاز پيامبر اعظم صلّى الله عليه وآله وسلّم در پيشگويى از حوادث آينده: 204.
سقیفه یا بهانۀ حکومت/ ش223 قطره 1
سقیفه یا بهانۀ حکومت
رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبۀ جاودانۀ غدیر می فرمایند: «... سیجعلونها ملکاً وغصباً». کلمۀ ملکاً در «سیجعلونها ملکاً وغصباً» دلالت می کند که آن را به زودی زیر پوشش خلافت از رسول خدا صلّی الله علیه وآله به صورت پادشاهی در می آورند، هر چند به نام خلافت رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد، بلکه با انجام دادن اعمالی مردم را از خلافت رسول خدا صلّی الله علیه وآله دور می کنند و حکومت به سوی امارت و پادشاهی می کشانند: دلیل های فراوانی بر این مطلب دلالت می کند که نمونه هایی از آن ها را به اجمال نقل می کنیم:
باز کردن راه رشوه دادن به افراد سرشناس برای استحکام حکومت خود مانند:
1ـ رشوه دادن به ابوسفیان.
2ـ رشوه دادن به عبّاس عموی پیامبر صلّی الله علیه وآله و نپذیرفتن او.
3ـ رشوه دادن به زبیر.
4ـ رشوه دادن به بعضی از زنان رسول خدا صلّی الله علیه وآله و نپذیرفتن بعضی از آن ها.
5ـ نهی کردن ابوبکر از نوشتن روایات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله.
6ـ آتش زدن ابوبکر پانصد روایت از روایات آن حضرت را به نقل عایشه.
7ـ نهی عمر از تدوین احادیث رسول خدا صلّی الله علیه وآله.
8ـ یورش به خانۀ وحی و آتش زدن آن و شهادت حضرت زهراء علیهاالسلام و حضرت محسن علیه السلام.
9ـ کنار زدن عترت رسول خدا صلّی الله علیه وآله و عمل نکردن به حدیث ثقلین.
10ـ آگاه نبودن از قرآن وحکم کردن بر خلاف آیات قرآن در موارد متعدد.
11ـ احیاء بعضی از مرام عصر جاهلیّت مانند کنار گذاردن زنان از جامعۀ مسلمانان و آنان را مانند زمان جاهلیّت وسیلۀ خدمت گزاری در خانه و شهوترانی قرار دادن و نمونه های بسیار فراوان دیگری که دلالت می کند هر چند حکومت آنان به عنوان خلافت بود. اما در واقع امارت و پادشاهی بود بنابراین عبارت «سیجعلونها ملکاً وغصباً» در خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله این است که آن ها خلافت و جانشینی از طرف رسول خدا صلّی الله علیه وآله را امارت و پادشاهی و ملک قرار دادند پس در واقع آن ها نه خلافت واقعی را قبول داشتند و نه دوستی و محبّت امیرالمؤمنین علیه السلام را.
سقیفه یا مکانی دربسته! / ش171 قطره 1
سقیفه یا مکانی دربسته!
بنابر نوشتۀ بعضی از علمای اهل تسنّن سقیفه قسمتی از منزل سعد بن عباده بوده است که عدّه ای از طرفداران در آنجا جمع شده بودند و درب آن را بسته و دیگران را به آن راه نمی دادند. آیا یک اجتماع کوچک در یک مکان کوچک و دربسته به معنای شورای اهل حلّ و عقد و اجتماع خبرگان مسلمانان آن زمان است. اگر این کار به نفع عموم افراد بوده است چرا درب آن را بسته و از شرکت دیگران حتّی خاندان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و سایر بزرگان بنی هاشم در آن مکان خودداری می کردند؟!
سقیفه، و جملۀ اقیلونی اقیلونی ولست بخیرکم/ ش79 قطره 1
سقیفه، و جملۀ اقیلونی اقیلونی ولست بخیرکم
اهل تسنّن می گویند چند نفر که اهل حلّ و عقد بوده و شرّ و خوبی را برای مردم درک می کردند. ابوبکر را به عنوان خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله تعیین کردند.
سئوال این است اگر چند نفر انگشت شمار اگر قصد خیرخواهی مردم را داشته باشند و در فکر ریاست طلبی نباشند باید خلیفه را از میان همان چند نفر انگشت شمار تعیین کنند یا از میان همۀ مسلمانان.
در صورتی که ابوبکر معتقد بوده است که حضرت علی علیه السلام از او بهتر می باشند و بارها این جمله را می گفته: «اقیلوني اقیلوني ولست بخیرکم وعلي بن ابي طالب بینکم» «مرا رها کنید که من بهترینِ شما نیستم وقتی علی علیه السلام در میان شماست»، با این همه نامی از آن حضرت در سقیفه نبرده و کرسی خلافت را برای خودش خواست.
آیا این به معنای خیرخواهی مردم است. چگونه می توان او را اهل حلّ و عقد بدانیم، با اینکه تمام اوصافی را که برای خودش ذکر کرده و چند نفر انگشت شمار از طرفدارانش برای او ذکر کردند، تمام آن ها به صورت کامل و اکمل در حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام وجود داشت.
سلطنت حضرت سليمان/ ش48 قطره 1
سلطنت حضرت سليمان
در آغاز پادشاهى بلقيس، داود عليه السلام درگذشت و سليمان پادشاهى و مملكت او را ارث برد و اين امور همه به روزگار حكومت كيخسرو پسر سياوش بود و چون سليمان پادشاه شد كيخسرو با خاندان و گنجينههاى خود از سرزمين شام نخست به عراق و سپس به خراسان كوچ و در بلخ اقامت كرد و كيخسرو خود قبلاً بلخ(1) را ساخته بود.
سليمان هم آمد و مقيم عراق شد و چون خبر آمدن سليمان به عراق و عظمت پادشاهى و قدرت او به اطّلاع كيخسرو رسيد سخت ترسيد و اندوهگين شد و افسرده و بيمار شد و چيزى نگذشت كه درگذشت.
سليمان هم از عراق به مرو آمد و از مرو به بلخ رفت و از بلخ آهنگ سرزمينهاى تركان كرد و در آن پيش رفت و تا سرزمين چين جلو رفت آنگاه از جايگاه برآمدن آفتاب از كنار دريا به سوى راست حركت كرد و به قندهار(2) رسيد و از آنجا به كَسْكَرْ(3) رفت و به شام برگشت و خود را به تَدْمُرْ(4) كه موطن او بود رساند.
گويند: در كَسكر بر روى سنگى اين دو بيت را نوشته يافتند:
به هنگام برآمدن آفتاب از سرزمين فارس بيرون آمديم و اكنون خواب نيمروزى خود را در شهر كسكر انجام داديم.
براى ما نيرويى جز نيروى پروردگارمان نيست و شامگاهان از شهر تدمر به هر جاى زمين كه بخواهيم مىرويم.(5)
(1) بَلْخ : از شهرهاى مشهور و بزرگ خراسان كه از همه جا بيشتر محصول گندم داشت و آن شهر را به روزگار حكومت عثمان بن عفّان، احنف بن قيس گشود. گروه زيادى به آن شهر منسوبند از جمله محدّث معروف حسن بن شجاع.
(2) شهرى در فاصله سيصد كيلومترى كابل پايتخت افغانستان و داراى اهميّت بازرگانى است و كنار شاهراه ايران و هند قرار دارد.
(3) كسكرة: منطقه وسيعى ميان بصره و كوفه و شهر مهمّ آن واسط است.
(4) تدمر: از شهرهاى شام است.
(5) اخبار الطوال : 45.
سنخیت در غدیر و عدم سنخیت در سقیفه/ ش104 قطره 1
سنخیّت در غدیر و عدم سنخیّت در سقیفه
مسئلۀ تشابه و سنخیّت یکی از اوصافی است که همیشه باید میان رهبران الهی و جانشینان آنان رعایت شود یکی از اوصاف پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله شجاعت آن حضرت بوده است آیا ابوبکر و عمر که همیشه در جنگ فرار می کردند دارای شجاعت بودند یا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که حتّی یک بار در هیچ یک از جنگ ها فرار نکرده اند و حتّی زره آن حضرت پشت نداشته؟ آیا از نظر صاحبان عقل و خرد چه کسی سزاوار خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله است؟
پیروان سقیفه ابوبکر را انتخاب کردند که بنا به نوشته های علمای بزرگ اهل تسنّن بارها در جنگ فرار کرده بود و پیروان غدیر، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خلیفه و جانشین رسول خدا می دانند که شجاع ترین فرد در عالم بودند.
برای اینکه بدانید منتخب سقیفه یعنی ابوبکر هیچگونه تشابه و سنخیّتی با رسول خدا صلّی الله علیه وآله نداشته و فقط حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام با آن حضرت سنخیّت داشته اند، به این گفتار توجّه کنید.
«پیش از اسلام هیچ صحنۀ نبردی دربارۀ شهسواری خلیفه روایت نگشته؛ همان سان که در جنگ های فراوان پیامبر صلّی الله علیه وآله که او نیز در آن ها حضور داشته، صحنه ای از وی نمی یابیم که گواه دلیری اش باشد یا جایگاه و موضعی که یادش را در تاریخ جاودان سازد و یا گامی کوتاه در میدان های آن نبردهای خونین برداشته باشد که از این جنبه مهم (و دلیری او)، پرده بردارد؛ جز آن که در نبرد خيبر، همچون دوستش عمر بن خطاب از در آویختن با مرحب يهودی گریخت.
على و ابن عبّاس گفته اند که رسول خدا صلّی الله علیه وآله ابوبکر را به خیبر گسیل فرمود و او با همراهانش شکست خورده، پا به فرار نهاد. فردای آن روز، عمر را فرستاد و او نیز شکست خورده و گریزان بازگشت، در حالی که وی یارانش را بزدل می شمرد و یارانش او را بزدل می خواندند.
این خبر را طبرانی و بزّاز با ذکر سند روایت کرده اند؛ چنان که در مجمع الزوائد (9 / 124) آمده است. راویان سند بزّار، روایتگران حدیث های صحیح هستند، جز محمّد بن عبدالرحمان که در جایگاه صدق و راستی قرار دارد (الجرح والتّعدیل: 7 / 323) نیز قاضی عضد ایجی (المواقف في علم الكلام (ص۴۱۰) ماجرای شکست خوردن و گریختن آن دو مرد در نبرد خیبر را یاد نموده و شارحان این کتاب، آن را تایید کرده اند؛ همان سان که در شرح (جرجانی بر) آن (3 / 276 (8 / 269) آمده است. قاضی بیضاوی در طوالع الأنوار نیز از آن یاد کرده؛ چنان که در مطالع الأنظار (ص ۴۸) آمده است.
این سخن رسول خدا صلّی الله علیه وآله پس از گریختن آن دو، از گریز آنان حکایت دارد: «هر آینه فردا پرچم را به مردی می سپارم که خدا و رسولش را دوست می دارد و خداوند و رسولش نیز او را دوست می دارند؛ خدا به دست وی دژ خیبر را می گشاید؛ و او گریزان نیست. در عبارت دیگر آمده است: «هجوم آورنده است و گریزان نیست.» در لفظی نیز چنین آمده «سوگند به آن که محمّد را آبرویی گرامی بخشید، هر آینه این پرچم را به مردی می دهم که نمی گریزد!» و در لفظ دیگر چنین است: «همانا آن را به مردی می دهم که تا خداوند فتح را نصیب او نسازد، بازنگردد!» و نیز در لفظ دیگر آمده است: «آن را به مردی می سپارم که به میدان پشت نمی کند.»(1)
ابن ابی الحدید معتزلی در قصيده علويّه که به او نسبت داده اند، گوید:
هرچه را فراموش کنم، هرگز آن دو را که پیشتر رفته بودند و فرارشان را فراموش نکنم؛ و خود دانند که فرار گناهی بزرگ است.
همان روز که پرچم بزرگ را پیش بردند؛ اما جامه خواری و ترس بر فراز آن پرچم پوشیده بودند.
جوان تیزپای چابکی از خاندان موسی با قامت و گردنی برافراشته(2) و تیزتک، آن دو را از کار انداخت.
از دهان شمشیر و سرنیزه اش مرگ به هر سوی میتراويد و نیام شمشير و لوله نیزه اش آتش برمی افروخت.
آیا این دويدن آن دو است یا دویدن شترمرغی که از خوردن گیاه بهاری ساقش سرخ شده؛ این دو مردند یا زنان نرم گونه خضاب بسته؟
شما دو تن را معذور می شمرم؛ که همانا مرگ منفور است و زندگی محبوب!
وقتی مرگ به دنبال کسی است، او طعمش را نمی پسندد؛ دیگر چه رسد به هنگامی که کسی به دنبال مرگ باشد!
از جملۀ آن چه ما را از دلیری ابوبکر خبر می دهد، ماجرای ضعف و بزدلی خلیفه در برابر ذوالثديه است که بدون سلاح در حال نماز بود و رسول خدا صلّی الله علیه وآله به ابوبکر فرمان داد تا او را بکشد؛ و او مخالفت با فرمان پیامبر را ساده تر از کشتن آن مرد دانست و عذرخواهانه نزد پیامبر صلّی الله علیه وآله بازگشت!»(3)
بنابراین در غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام انتخاب شدند که هم سنخ رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند و در سقیفه ابوبکر انتخاب شد که نه تنها از شجاعت بی بهره بود بلکه در ترس و فرار از جنگ ها شهره بود.
(1) صحیح بخاری (6 / 191 (3 / 1357) ؛ صحیح مسلم (۲ / ۳۲۴ [۴ / ۸۷])؛ الطبقات الكبرى تأليف ابن سعد (ص ۶۱۸ و ۶۳۰ (۲ / ۱۱۰ -۱۱۱] )؛ مسند احمد (۱ / ۱۸۴ و ۱۸۵ و ۳۵۳ و ۳۵۸ [ ۳ / ۶۶۳۹۱ : ۱/ ۳۰۲ ، کاور خصائص اميرالمؤمنين علیه السلام تأليف نسائی (ص ۴-۸ (ص ۴۲])؛ السيرة النبويه تأليف ابن هشام " [۳ / ۳۴۹ )، المستدرک علی الصحیحین حاکم (۳ / ۱۰۹ [۳ / ۱۱۷ )؛ حلية الأولياء (۱/ ۶۲ )؛ أسد الغاب [۴ / ۹۸])؛ إمتاع الأسماء مقریزی (ص ۳۱۴)، البداية والنهايه تأليف ابن کثیر (۴ / ۱۸۵ - ۱۸۷ (۲۱۱/۴ - ۴ الوصول إلى جامع الأصول (۳ / ۳۱۵/ ۳۱۲۲۷ )، الرياض النضره ( ۲ / ۱۸۴-۱۸۸ ( ۱۳۰۳ - ۱۳۴). مأخذهای با دیگر نیز در این مورد هست که در جای خود، به خواست خدای تعالی خواهد آمد.
(2) مقصود مرحب است.
(3) الغدیر: 7 / 200، غدیر در کتاب و سنّت و ادب : 7 / 285.
سند تخریب منزل پیامبر صلّی الله علیه وآله و ... / ش46 قطره 3
سند تخریب منزل پیامبر صلّی الله علیه وآله و صحابه
این سند نادر نشان میدهد که صحابۀ پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که آل سعود خود را حامی آنان میداند از این تجاوزات در امان نبوده به طوری که خانۀ ابوبکر در منطقه "المسلفله" مکّه نیز تخریب شده است.
به گزارش مشرق به نقل از ابنا، فعالان رسانهای به تازگی اقدام به انتشار صفحهای از یک روزنامه مصری کردهاند که نشان می دهد آل سعود خانهای که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله) و حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در آن زندگی می کردند تخریب کرده است.
در شماره 526 مجلۀ "الکفاح العربی" که در سوم دسامبر سال 1920 میلادی (1299 شمسی) منتشر شده نشان میدهد که رژیم آل سعود منزلی که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) در آن به دنیا آمد و همچنین منزل خدیجه بن خویلد (سلام الله علیها) همسر پیامبر و اولین زنی را که اسلام آورد تخریب کرده است.
همچنین خانه ای که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در آن به دنیا آمد و در کوچۀ "زقاق الحجر" در مکّه قرار داشته است توسط آل سعود تخریب شده است.
این سند نادر نشان میدهد که صحابه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که آل سعود خود را حامی آنان میداند از این تجاوزات در امان نبوده به طوری که خانه ابوبکر در منطقه "المسلفله" مکّه نیز تخریب شده است.
رژِیم آل سعود در ادامه جنایات خود منزل حمزه بن عبدالمطلب عموی پیامبر (صلّی الله علیه وآله)، خانۀ "الارقم" که پیامبر گرامی اسلام قبل از فتح مکّه بطور مخفیانه با اصحاب دیدار میکرد، قبور شهدای صدر اسلام در منطقه "المعلی"، قبور شهدای "بدر" و مکانی به نام "العریش" که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) در آنجا به فرمانده اعظم منصوب شد و نبرد فقرا و محرومان را علیه ثروتمندان یهود و قریش اداره میکرد تخریب کرده است.
همچنین منزل امام اول شیعیان که حضرت امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) در آن به دنیا آمدند تخریب شده است.
عمال خاندان آل سعود قطعه طلایی که در القبة الخضراء (گنبد آرامگاه پیامبر) قرار داده شده بود به سرقت برده و با آن شمشیر، خنجر، کمربند، کفش و نعلین طلایی، انگشتر و دستبند ساختهاند!
برطبق این مستندات آل سعود قبرستان "بقیع الغرقد" در مدینه منوره که در آن امام حسن مجتبی (علیه السلام)، امام سجاد (علیه السلام)، امام محمّدباقر (علیه السلام)، امام صادق (علیه السلام) و دیگر اصحاب و یاران پیامبر (صلّی الله علیه وآله) در آن به خاک سپرده شدهاند را تخریب کرده است.
رژیم آل سعود همچنین برای تخریب گنبد آرامگاه پیامبر (صلّی الله علیه وآله) نیز اقدام کرده که با مخالفتهای شدید روبه رو شده و از تخریب آن منصرف شده است.
فعالان رسانه ای هدف از انتشار این مستندات تاکید کرده اند که آل سعود هنوز هم با تشکیل و حمایت از گروههای سلفی و تکفیری به تخریب مابقی آثار تاریخی و قبور مقدس در کشورهای سوریه، عراق و لبنان ادامه میدهد.
مفتیهای وهابی عربستان به بهانۀ اینکه قبور بزرگان اسلام و آثار و اماکن اسلامی شرک به خدا است، حکم به تخریب چنین اماکنی میدهند.
مؤسّسه ای تحقیقاتی در واشنگتن نیز اخیراً اعلام کرد که رژیم عربستان در 20 سال گذشته 95 درصد از آثار و اماکن اسلامی مکّه مکرّمه و مدینه منورّه را که بیش از یک هزار سال قدمت دارند ، تخریب کرده است.
منبع: وبسایت مشرق نیوز
کد خبر: ۲۵۳۰۵۸
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۹۲ - ۲۳:۴۴
سورۀ قدر دلیل بر بطلان سقیفه/ ش163 قطره 1
سورۀ قدر دلیل بر بطلان سفه
طبق آیۀ شریفۀ: (تنزّل الملائکة والرّوح)(1) کسی حجّت خدا و خلیفۀ پیامبر است که هر سال شب قدر ملائکه و روح (روح القدس یا ... ) بر او نازل شود و کلّ امور عالم را نزد او آورند، آیا کدام یک از افراد منتخب سقیفه چنین ادّعایی داشته اند که ملائکه و روح در شب قدر بر آن ها نازل می شود. بنابراین چون چنین مقامی نداشتند، پس حجّت خدا و خلیفۀ رسول او نبوده اند.
(1) سورۀ قدر، آیۀ 4 .
سهم عایشه در این فتنه/ ش45 قطره 4
سهم عایشه در این فتنه
عایشه نیز سهم فراوانی در برانگیختن مردم و تحریک آنان به قتل عثمان داشت. شیخ مفید رحمه الله میگوید: (نقش عایشه) بر اساس اخباری که وارد شده از تحریکات طلحه و زبیر آشکارتر است از آن جمله روایت محمّد بن اسحاق صاحب سیره است که از طریق مشایخ خود از قول حکیم بن عبدالله میگوید:
روزی در مدینه وارد مسجد شدم و دستی را دیدم که بلند بود و صاحب آن میگفت : ای مردم ؛ آن زمان (وفات رسول خدا صلّی الله علیه وآله) نزدیک است. اینها کفشها و پیراهن رسول خدا صلّی الله علیه وآله است ـ گویا آن پیراهن را میبینم که در هوا تکان میخورد ـ در حالی که فرعون این امّت در میان شماست. در این هنگام متوجّه شدم که او عایشه است و عثمان از او میخواست که ساکت باشد و به مردم میگفت : او زن است و عقل او عقل زنان است به حرفهای او توجّه نکنید.[1]
حسن بن سعد نیز میگوید: عثمان ایستاده بود که عایشه ورقهای از مصحف را که میان دو چوب گرفته بود از پشت حجلهاش بالا برد و گفت: آن چه را که در این کتاب هست بپادار.
عثمان جواب داد: یا از این کارت دست بکش یا آتش به جانبت میاندازم .
عایشه به او گفت: به خدا سوگند؛ اگر با همسران پیامبر چنین کنی خدا و رسول تو را لعنت میکنند. این پیراهن رسول خداست که هنوز تغییر نکرده ولی تو ای نعثل سنّت او را تغییر دادهای.[2]
همچنین لیث بن ابی سلیم از ثابت انصاری و او از ابن ابی عامر مولای انصار نقل میکند که گفت: در مسجد بودم که عثمان از آنجا عبور کرد عایشه بر او بانگ زد: ای مکّار؛ ای فاجر؛ در امانتت خیانت کردی و رعیّتت را ضایع نمودی و اگر نمازهای پنجگانه نبود مردانی نزد تو میآمدند که همانند گوسفند تو را سر ببرند.
عثمان در جواب گفت: خداوند از کسانی که کفر ورزیدند، زن نوح و زن لوط را مثال زده است که تحت اختیار دو بنده صالح ما بودند امّا به آنها خیانت کردند و آن دو (پیامبر) نتوانستند آنان را از قهر خدا برهانند و فرمان رسید که همراه دیگر دوزخیان داخل در آتش شوید[3] . [4]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . مصنّفات شيخ مفيد: 1 / 147.
[2] . رك : همان : 147. دشمنان عثمان او را نعثل مىخواندند و او را به مرد مصرى كه ريش بلندى داشت و نامش نعثل بود تشبيه مىكردند و گفته شده نعثل به معناى پيرمرد احمق است . نك : النهاية : 5 / 80.
[3] . سورۀ تحريم، آيۀ 10، ونك : الفتوح : 1 / 419 و الإيضاح : 141.
[4] . نبرد جمل : 27.
سئل بعض الوعاظ وهو علی المنبر/ ش58 قطره 4
سئل بعض الوعاظ وهو على المنبر
سئل بعض الوعاظ وهو على المنبر کیف شعر على علیه السلام بالسائل مع کونه مستغرقاً فی الإقبال بکلیته على الله فأنشد:
یسقى ویشرب لاتلهیه سکرته عن الندیم ولایلهو عن الکأس
أطاعه سکره حتى تمکن من فعل الصحاة فهذا أفضل الناس
أقول: قد شعر على علیه السلام بالسائل ولم یشعر بالسهم الذی اخرج من رجله المبارکة فی الصلاة مع ما فیه من الوجع والألم الشدید وذلک لأجل أنالاول کان من متعلقات المقصود ومن طاعة من توجه إلیه فی الصلاة فأقباله إلیه لا ینافى اقباله بکل ما یتعلق به بخلاف الثانی فإنه من متعلّقات بدنه الشریف وقد غفل عنه بالمرة ویمکن أن یکون ذلک لأجل اختلاف الحالات.(1)
-----------------------------------------------------
(1) خزائن: 530.
سئوال سلطان روم از معاویه و معاویه از حضرت علی علیه السلام دربارۀ «لا شیء»/ ش36 قطره 4
سئوال سلطان روم از معاویه و معاویه از حضرت علی علیه السلام دربارۀ «لا شیء»
علّامه سروی آورده است که سلطان روم ضمن نامهای برای معاویه چند چیز را مطرح و مورد سئوال قرار داد و از جمله نوشته بود: «لا شیء» چیست ؟
معاویه مخصوصاً از پاسخ بدین سئوال عاجز و حیرتزده شد. در این موقع ـ که گویا ایام جنگ صفّین و در نزدیکی محلّ اقامت معاویه به محلّ اقامت امام امیر مؤمنان علیه السلام بود ـ عمروعاص گفت : اسب جوان و بانشاطی را به سوی لشکر علی علیه السلام بفرست تا در معرض معامله قرار گیرد، و چون از کسی که اسب در اختیار اوست از قیمت آن سئوال شود بگوید به «لا شیء» آن را میفروشم ، و امید است بدین وسیله زمینۀ پی بردن به معنای «لا شیء» ـ از ناحیۀ علی علیه السلام ـ فراهم گردد.
پس وقتی که متصدّی این کار به لشکر حضرت علی علیه السلام نزدیک شد و امام علیه السلام او را دید به قنبر فرمود: از چگونگی فروش و قیمت آن سئوال کند، و چون قنبر از قیمت آن سئوال کرد آن مرد گفت : قیمت آن «لا شیء» میباشد.
امام علیه السلام به عنوان انجام معامله فرمود: ای قنبر؛ اسب را تحویل بگیر. و چون فروشنده اسب مطالبۀ «لا شیء» کرد، حضرتش وی را به سمت صحرا برد و سرابی را به او نشان داد و فرمود: این «لا شیء» باشد.
آن مرد گفت : چگونه این سراب (آبنما) «لاشیء» باشد؟
امام علیه السلام فرمود:
مگر نشنیدهای که خداوند میفرماید:
(... کسراب بقیعة یحسبه الظّمان ماءاً حتّی إذا جاءه لم یجده شیئاً)[1].[2]
همانند سرابی است که شخص تشنه آن را از دور آب پندارد امّا هنگامی که به سراغ آن میرود چیزی نمییابد.
پس «لاشیء» یعنی «آبنما».[3]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورۀ نور، آيۀ 39.
[2] . مناقب : 22 / 382 .
[3] . الإمام اميرالمؤمنين على علیه السلام از ديدگاه خلفاء: 208.
سقوط در راه معنویت / ش 16 قطره 6 14
سقوط در راه معنویت / ش 16 قطره 6
کسانی که در راه معنویت قدم برمیدارند همیشه شیاطین آنان را مورد تهاجم قرار می دهند، در صورتی که در تهاجم شکست خوردند نه تنها از معنویت بهره خود را به کمال نرساندهاند بلکه آن را معکوس کرده و تبدیل به اخلاق و رفتار سوء مینمایند.
این افراد که در راه معنویت قدم برمیدارند و دارای ویژگیها و خصوصیاتِ مخصوص به خود هستند به زودی یا به مرور زمان میتوانند از راههای مختلف و به صور گوناگون ارتباطاتی با مقامات عالیه بدست آورند، در صورت بدست آوردن این حالات این افراد آنچه را که باید از همیشه بیشتر مورد نظر خود قرار دهند مسأله خضوع و تواضع نسبت به مقام باعظمت اهل البیت علیهم السلام است ؛ زیرا آنان باعث رسیدن به این مقامات شده و آنانند که این افراد را به این نعمتها رساندهاند.
علّت خضوع و خشوع و وجوب آن این است که اهل بیت عصمت علیهم السلام اصل هر خیری هستند و ریشه هر نیکی آنانند. و هر کس که به مقام یا کمالی نسبی برسد باید بداند که مقام و کمال او ذاتی و از آنِ خود او نیست ؛ بلکه او اندکی مظهر اهل بیت علیهم السلام شده است و نفس او بر اثر تهذیب ، تصفیه و تذکیه شده است ، لذا به مغیبات یا مسائل غیر عادّی دیگری دست یافته است . بنابراین انسانی که به مقامی رسیده است باید بداند که این نورانیت اهل البیت علیهم السلام است که در وی جلوهگر شده است نه آن که او از خودش چیزی داشته باشد. اگر این طرز فکر را در خود ایجاد کند گرفتار غرور و منیت که بسیاری از افرادی که از مقامات عالیه بهرهمند بوده سپس از آنان سلب شده است به واسطۀ گرفتاری به همین غرور و منیت بوده است ؛ همانطور که منیت شیطان را ساقط کرد بسیاری از افرادی که در راه معنویت گام برمیدارند به واسطه همین غرور و منیت سقوط کرده و میکنند. ولی کسی که خود را شیفتۀ اهل بیت علیهم السلام میداند و معتقد است آنچه را که دارد از آنان است، گرفتار این گونه افکار نمی شود.
شروع حرف « ش »
شاھد دیگری برای معنای کلمهٔ مولی/ ش247 قطره 1
شاھد دیگری برای معنای کلمهٔ مولی
کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر: «وسیجعلونھا ملکا واغتصاباً»(۱) دلیل بر این است که مقصود آن حضرت حکومت و خلافت بوده نه دوستی، وگرنه ملکاً واغتصاباً معنی ندارد.
(۱) الاحتجاج: ج۱، ص ۷۸.
شجاعت اميرالمؤمنين علیه السلام / ش235 قطره 1
شجاعت امیرالمؤمنین علیه السلام
دکتر عبد الفتاح عبد المقصود در این بارہ می نویسد:
’’درگيرى هاى جنگى او چندين قرن در همه جا ورد زبان بود. تا آنجا كه فرانسوى ها و رومى ها او را سمبل بى مانند پيروزى در جنگ دانستند و شمائل او را در معابد و كليساهاى خود ـ در حالى كه شمشيرش را حایل كرده و آستين ها را براى جنگ بالا زده و چهره قهرمانى بزرگ و تكسوار ميدان جنگ به خود گرفته بود ـ ترسيم نموده بودند.
ترك ها و ديلميان عكس او را سمبل پيروزى قرار داده بر روى شمشيرهاى خود كندند تا آن پيروزى كه هميشه در ميدان هاى جنگ همراه او بود نصيبشان شود.
شجاعت او همراه شُكوه و اطمينانى بود كه به پيروزى خود داشت. دلها را در سينه ها به لرزه می آورد و چشم ها در حدقه به گردش مى افتاد و قدم ها درهم مى پيچيد.
از امام عليه السلام سئوال شد: با چه وسيله بر رقيبان خود پيروز شدى؟
پاسخ داد:
هيچ كس را نديدم مگر اينكه او خود، مرا بر پيروزى بر خويش كمك كرد.(1)
او همان كسى است كه دروازه بزرگ دژ «خیبر» را از جا كند و بر روى سر نگه داشت و سپر ساخت؛ با اينكه آن قدر سنگين بود كه مردان زيادى نمى توانستند آن را تكان دهند.
او همان كسى است كه صخره بزرگى كه روى آب را گرفته بود و ده ها نفر نمى توانستند آن را از جا بركنند از جا كند و از زير آن آب جوشيد.
او كسى بود كه همچنان كه نيرويش به او كمك مى كرد، هوشياريش ياور او بود. يك بار، دستش را به سوى جنگجوئى كه به قصد كشتن او آمده بود دراز كرد. از بالاى اسبش بلند نمود و چنان او را محكم به زمين كوبيد كه او را له كرده و به صورت انبوهى از گوشت و خون و استخوان هاى خُرد شده درآورد.‘‘(2)
’’او صاحب همان شمشيرى بود كه - هر جا كه حمله مى كرد و هجوم مى آورد - همواره پيروزى به حلقه آن آويخته بود.
دِليرى بود كه هيچگاه دِليرىِ دلاوران به او نمى رسيد. سوارى كه از سواركاران گوىِ سبقت ربوده بود. در ميدان جنگ جز براى پيكار جابجا نمی شد، در آنجا كه فرود مى بايست نمى گريخت. نه تنها از يك فرد كه از هيچ سپاه و لشكرى ترس به خود راه نمی داد. رو در روى هيچ جنگنده اى قرار نگرفت مگر اينكه او را به زانو درآورد و به خاك انداخت. حمله ور نمی شد مگر اينكه نابود مى كرد و مى کشت. يورش و حمله اش، فرار و ضربه اش دوّمين نمى خواست. اگر يكى از دشمنان و مخالفانش مى توانست از معركه و ميدان جنگ با او جان سالم به در برد و نجات يابد، تا پايان عمر به افتخار مى گفت: من كسى هستم كه توانستم در مقابل علىّ بن ابى طالب عليه السلام بايستم و جان سالم به در برم!...
حتّى عرب ـ با اينكه در جنگ با او كودكانشان يتيم و زنانشان بيوه شده بودند ـ به سقوط و كشته شدن فرماندهان و سران سپاه شان به ضرب شمشير او افتخار مى کردند.
خواهر عمرو بن عبدِوَد ـ اوّلين تكسوار عرب و همان كسى كه در جنگ خندق به دست حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السلام كشته شد ـ مباهات مى كرد و در رِثاى برادرش چنين می سرود:
لو كان قاتل عمرو غير قاتله بكيته أبداً ما دمت في الأبد
لكنّ قاتله من لايعاب به من كان يدعى قديماً بيضة البلد
اگر قاتل عمرو كسى جز كشنده او (حضرت على عليه السلام) بود براى هميشه بر او مى گريستم.
لكن قاتلش كسى است كه عيبى بر او گرفته نمی شود (او كسی است كه از ديرباز بزرگِ شهر خوانده می شد.‘‘(3)
1 ۔ از ترس به هنگام ديدار و وحشت نابودى.
2 ۔ خاستگاه خلافت: 526.
3 ۔ خاستگاه خلافت: 524.
شجاعت بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ترس ابوبکر/ ش215 قطره 1
شجاعت بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ترس ابوبکر
در غدیر شخصیّتی به عنوان خلیفه معرّفی شد که اشجع النّاس بود شجاعت آن حضرت در آن حدّ بود که حتّی بعضی از پهلوانان غیر مسلمان تمثال آن حضرت را بر قبضۀ شمشیر خود حک می کردند تا سبب پیروزی آنان بر دشمن شود؛ ولی در سقیفه کسی انتخاب شد که در جنگ ها حتّی یک نفر را نکشت و بارها در جنگ ها فرار می کرد.
شجاعت بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ترس و وحشت ابوبکر/ ش233 قطره 1
شجاعت بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ترس و وحشت ابوبکر
در غدیر شخصیّتی به عنوان خلیفه معرّفی شد که اشجع النّاس بود شجاعت آن حضرت در آن حدّ بود که حتّی بعضی از پهلوانان غیر مسلمان تمثال آن حضرت را بر قبضهٔ شمشیر خود حک می کردند تا سبب پیروزی آنان بر دشمن شود؛ ولی در سقیفه کسی انتخاب شد که در جنگ ها حتّی یک نفر را نکشت و از ترس بارها در جنگ ها فرار می کرد.
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و ترس و وحشت ابوبکر واقعیتی است که علمای بزرگ اھل تسنّن به آن تصریح کردہ اند.
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش 33 قطره 6
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش 33 قطره 6
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد:
«امّا در مورد شجاعت چنان است که نام همه شجاعان پیش از خود را از یاد مردم برده است و نام همه کسانی را که پس از او آمدهاند محو کرده است . پایگاه و پایداریهای او در جنگ ، چنان مشهور است که تا روز قیامت به آن ، مثلها زده خواهد شد. او دلاوری است که هرگز نگریخته و از هیچ لشکری بیم نکرده است و با هیچ کس نبرد نکرده مگر این که او را کشته است و هیچ گاه ضربتی نزده است که محتاج به ضربت دوّم باشد.
و در حدیث آمده است : «ضربههای او همواره تک و یگانه بوده است».
و چون علی علیه السلام معاویه را به جنگ تن به تن دعوت کرد تا مردم با کشتهشدن یکی از آن دو از جنگ آسوده شوند، عمروعاص به معاویه گفت : علی علیه السلام انصاف داده است.
معاویه گفت : از آن هنگام که خیرخواه من بودهای به من خیانت نکردهای مگر امروز. آیا مرا به جنگ تن به تن با ابوالحسن فرمان میدهی و حال آنکه میدانی او شجاع و دلاوری است که سر جدا میکند؟ ترا چنین میبینم که به امیری شام پس از من طمع بستهای.
عرب بر خود میبالید که بتواند در جنگ با او رویاروی شود و تاب ایستادگی بیاورد، و بازماندگان کسانی که به دست او کشته میشدند، بر خود میبالیدند که علی علیه السلام او را کشته است و این گروه بسیارند.
خواهر عمرو بن عبدود در مرثیه او چنین سروده است :
«اگر کشنده عمرو کس دیگری جز این کشندهاش بود، همواره و تا هر گاه زنده میبودم بر او میگریستم . آری ؛ کشنده او کسی است که او را مانندی نیست و پدرش مایه شرف مکه بود».(1)
روزی معاویه چون از خواب بیدار شد عبدالله بن زبیر را دید که کنار پاهای او بر سریرش نشسته است . معاویه نشست و عبدالله در حالی که با او شوخی میکرد گفت : ای امیرالمؤمنین ! اگر میخواستم ترا غافلگیر کنم میتوانستم .
معاویه گفت : عجب ؛ ای ابوبکر؛ از چه هنگام چنین شجاع شدهای ؟
گفت : چه چیز موجب شده است که شجاعت مرا انکار کنی و حال آنکه من در صف جنگ برابر علی بن ابی طالب ایستادهام ؟!
گفت : آری ؛ نتیجه آن بود که با دست چپش تو و پدرت را به کشتن میداد و دست راستش آسوده و در طلب کس دیگری بود که او را با آن بکشد.
و خلاصه چنان است که شجاعت هر شجاعی در این جهان به او پایان میپذیرد و در مورد شجاعت ، در خاوران و باختران زمین ، فقط به نام علی علیه السلام ندا داده میشود.
امّا نیروی دست و توان بازو، در هر دو مورد به او مثل زده میشود. ابن قتیبه در کتاب «المعارف» میگوید: با هیچ کس کشتی نگرفته ، مگر این که او را به زمین زده و از پای درآورده است ؛ و علی علیه السلام است که درِ خیبر را از بن برآورد و سپس گروهی از مردم جمع شدند تا آن در را به پشت برگردانند و نتوانستند. و هموست که بت هبل را با همه بزرگی و سنگینی از فراز کعبه از بن برآورد و بر زمین انداخت و به روزگار خلافت خویش سنگ بزرگی را که تمام لشکرش از کندن آن ناتوان مانده بودند(2)، و به تنهایی و با دست خویش از جای برآورد و از زیر آن آب جوشید و بیرون زد.»(3)
--------------------------------------------
[1] الفاظ این دو بیت در كتابهاى دیگر از جمله در لسان العرب : 8 / 395 اندكى تفاوت دارد.
[2] براى اطّلاع بیشتر در این باره مراجعه كنید به فتّال نیشابورى، روضة الواعظین ، مبحث فضایل على 7، ص 114 چاپ 1386 ق نجف ، و ترجمه آن به قلم این بنده ، نشر نى ، تهران ، 1367ش .
[3] جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 1 / 15 .
شرکت معاویه در جنگ بدر و فرار کردن او/ ش23 قطره 4
شرکت معاویه در جنگ بدر و فرار کردن او
«ابن ابی الحدید جریان فرار معاویه در جنگ بدر را این گونه نقل کرده است:
از نقیب ابو زید پرسیدم: آیا معاویه همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت داشته است؟
گفت : آری؛ سه تن از پسران ابوسفیان در جنگ بدر شرکت کردند که حنظله و عمرو و معاویهاند. یکی از ایشان کشته و دیگری اسیر شد و معاویه از معرکه پیاده گریخت و چون به مکّه رسید پاها و ساقهایش متورّم شده بود و دو ماه خویشتن را مداوا کرد تا بهبود یافت.
نقیب ابوزید گفت: در این موضوع که امیرالمؤمنین علی علیه السلام حنظله را کشته و برادرش عمرو را اسیر کرده است هیچکس اختلاف نکرده است. وانگهی کسانی که بسیار بزرگتر و مهمتر از آندو و برادرشان معاویه بودند، از بدر پیاده گریختند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود سوارکار جنگ احزاب است که در بدر شرکت داشت و با آن که پیرمردی بود پیاده گریخت و او را در حالی که زخمی شده بود از معرکه بیرون برده بودند و هنگامی که به مکّه رسید مشرف بر مرگ بود. او در جنگ اُحد شرکت نکرد و چون بهبود یافت، در جنگ خندق شرکت کرد و کشنده دلیران (حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام) او را کشت و همان کسی که روز جنگ بدر عمرو بن عبدود از چنگ او گریخته بود، در جنگ خندق او را به چنگ آورد.
نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ سپس به من گفت : آیا سخن طنز و لطیف اعمش را نشنیدهای ؟
گفتم : نمیدانم چه چیز را در نظر داری .
گفت: مردی از اعمش پرسید: آیا معاویه از اهل بدر است؟ و آن مرد در این باره با یکی از دوستان خود مناظره میکرد.
اعمش گفت: آری ؛ ولی همراه مشرکان و از آن طرف شرکت کرده بود.
ابن ابی الحدید سپس خطبه را به روایت نصر بن مزاحم در کتاب «وقعة صفّین» آورده است و پاسخ معاویه را هم از همان کتاب نقل کرده است.»(1)
باید بدانیم که همکاری معاویه با ابوسفیان و سایر کفّار قریش منحصر به جنگ بدر نیست، بلکه او بارها کفّار قریش را یاری مینمود و اگر چه مرد میدان جنگ نبود، امّا به هر گونه به یاری آنها می پرداخت.
او در جریان حدیبیّه سمت خبرنگاری قریش را داشت و از سوی ابوسفیان مأمور شد پیام او را به مسعود برساند.
معاویه مأموریت خود را با ترس و هراسِ تمام، انجام داد.
-----------------------------------------------------------------------------------
(1) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6 / 311 .
ششصد سال بنیامیه و بنیالعبّاس فضائل اهل بیت علیهم السلام را مخفی نمودند/ ش53 قطره 4
ششصد سال بنیامیّه و بنیالعبّاس فضائل اهل بیت علیهم السلام را مخفی نمودند
با روی کار آمدن خاندان جوینی در بغداد در سمت وزارت ایلخانان ، تشیّع فرصت تازهای برای توسعۀ خود به دست آورد. عطاملک و شمس الدین جوینی گرایشات شیعی داشتند. در این وقت ، شمس الدین فرزندش بهاءالدین جوینی را به سمت حاکم اصفهان تعیین کرد. شواهدی وجود دارد که بهاء الدین یک شیعۀ اثناعشری بوده و کوشش زیادی برای نشر تشیّع در این شهر کرده است ....[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مقالات تاريخى : 324.
شعر عمروعاص به نقل دیگر/ ش47 قطره 2
شعر عمروعاص به نقل دیگر
روزی معاویه به شاعران دربار خود گفت : هر یک از شما قصیدهای در مدح علی (علیه السلام) بسراید و بعد آن را به مسابقه میگذارم ، هر کدام که گوی سبقت را ربودید، به هر بیتی هزار دینار جایزه خواهید گرفت .
و در آن سمینار اشعار عمرو عاص که هفت بیت بود مورد قبول واقع شد و به هر بیتی یک هزار مثقال طلا دریافت نمود، و بعد از چندی امام حسن علیه السلام به او فرمود:
ای عمرو؛ به هر بیتی یک بیت در بهشت به تو میدهند و حاضری آن هفت بیت و قصر بهشتی را به هفت هزار دینار به من بفروشی .
گفت : حاضرم و حضرت خرید، و اشعار این است :
هو النّبأ العظیم وفلک نوح وباب الله إذا انقطع الخطاب
وهم حجج الله علی البرایا بهم وبجدّهم لایسترأب
ولاسیما ابوحسن علی له فی الحرب مرتبة تهاب
وضربته کبیعته بخم معاقدها من القوم الرقّاب
علی الدرّ والذهب المصفّا وباقی الناس کلّهم التراب
هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحّاک إذا اشتدّ الضراب[1]
----------------------------------------------
[1] . دائرة المعارف علوى : 100.
شعر عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش45 قطره 2
شعر عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بآل محمّد عرف الصواب وفى أبياتهم نزل الكتاب
وهم حجج الإله على البرايا بهم و بجدّهم لا يستراب
ولاسيّما أبوحسن عليّ له في المجد مرتبة تهاب
إذا طلبت صوارمه نفوساً فليس لها سوى نعم جواب
طعام حسامه مهج الأعادى وفيض دم الرقاب لها شراب
وضربته كبيعته بخمّ معاقدها من الناس الرقاب
إذا لم تبر من أعداء على فمالک فى محبّته ثواب
هو البكّاء فى المحراب ليلا هو الضحّاک إن آن الضراب
هو النباء العظيم وفلک نوح وباب الله وانقطع الجواب
معاويه آن کیسه زر را به عمرو داد و ديگران را محروم ساخت ، اين است گفتار عمرو و فضل آن است كه دشمنان به آن اعتراف داشته باشند.
دارقطنى روايت مىكند كه مروان حكم مىگفت: هيچكس به اندازه على (علیه السلام) از عثمان دفاع نمىكرد، به مروان گفتند: پس حالا كه چنين است چرا او را در منابر سب مىكنيد؟
مروان گفت : ما تا على (علیه السلام) را سب نكنيم خلافت و رياست ما دوام پيدا نخواهد كرد و تزلزل خود را از دست نخواهد داد.[1]
----------------------------------
[1] . معاويه و تاريخ : 158.
شعر معاویه، یزید و عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش46 قطره 2
شعر معاویه، یزید و عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
معاویة بن ابی سفیان بن حرب بن امیة بن عبدالشمس بن عبدمناف هشتاد سال عمر کرد و در پانزده ماه رجب سال 60 هجری از دنیا رفت و در شام مدفون شد.
یزید بن معاویه مادرش میسون بنت مجدل بود و در سال 28 هجری متولّد و در چهاردهم ربیع الأوّل سنه 66 هجری در سنّ 38 سالگی از دنیا رفت در حالی که مدّت پنج سال و هشت ماه و یک روز کم خلافت نموده بود.
در «لوامع الأنوار» مینویسد: جامه بسیار گرانقدری به رسم هدیه برای معاویه آوردند، عمرو عاص و یزید چشم به او دوختند. معاویه اظهار کرد: هر یک از ما سه نفر یک بیت در مدح علی بسرائیم و حضّار مجلس نظریه دادند که کدامیک از ما بهتر سروده ، این جامه از آن او باشد.
گفتند: اوّل خودت بسُرا. گفت :
خیر البریة من بعد أحمد حیدر النّاس أرض والوصی سماء
بهترین بندگان بعد از پیامبر صلّی الله علیه وآله، حیدر است ، مردمان (به مانند) زمین اند و وصّی (حضرت علی علیه السلام) آسمان است .
سپس عمرو عاص رو کرد به اهل مجلس و سرود :
وهو الّذی شهد العدوّ بفضله والفضل ما شهدت به الأعداء
و او (علی علیه السلام) کسی است که دشمن به فضیلتش گواهی داده ، و فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دادند.
بعد یزید به درباریان و حاضرین توجّه کرد، گفت :
کملیحة شهدت لها ضرائها والحسن ما شهدت بها الضرّاء
حضّار پس از تبادل نظرات گفتند: شعر یزید برنده در این مسابقه شد؛ زیرا معاویه را مانند زن دوّم مردی قرار داده که گواهی و شهادت دهد که زن اوّل (علی) به درجات از من برای مقام خلافت و زعامت شایستهتر است .(1)
-------------------------------------------
[1] . دائرة المعارف علوى : 100.
شعر معاویه، یزید و عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش17 قطره 5
شعر معاویه، یزید و عمروعاص در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
در «لوامع الأنوار» مینویسد: جامۀ بسیار گرانقدری به رسم هدیه برای معاویه آوردند، عمرو عاص و یزید چشم به او دوختند. معاویه اظهار کرد: هر یک از ما سه نفر یک بیت در مدح علی علیه السلام بسرائیم و حضّار مجلس نظریه دادند که کدامیک از ما بهتر سروده ، این جامه از آن او باشد.
گفتند: اوّل خودت بسُرا. گفت :
خیر البریّة من بعد أحمد حیدر النّاس أرض والوصی سماء
بهترین بندگان بعد از پیامبر صلّی الله علیه وآله، حیدر است ، مردمان (به مانند) زمین اند و وصّی (حضرت علی علیه السلام) آسمان است .
سپس عمرو عاص رو کرد به اهل مجلس و سرود :
وهو الّذی شهد العدوّ بفضله والفضل ما شهدت به الأعداء
و او (علی علیه السلام) کسی است که دشمن به فضیلتش گواهی داده ، و فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دادند.
بعد یزید به درباریان و حاضرین توجّه کرد، گفت :
کملیحة شهدت لها ضرائها والحسن ما شهدت بها الضرّاء
حضّار پس از تبادل نظرات گفتند: شعر یزید برنده در این مسابقه شد؛ زیرا معاویه را مانند زن دوّم مردی قرار داده که گواهی و شهادت دهد که زن اوّل (علی علیه السلام) به درجات از من برای مقام خلافت و زعامت شایستهتر است .
عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعید در سال 43 هجری درگذشت و در مصر مدفون شد و مادرش نابغه از زنان زانیه نامی به شمار میرفت .
روزی معاویه به شاعران دربار خود گفت: هر یک از شما قصیدهای در مدح علی علیه السلام بسراید و بعد آن را به مسابقه میگذارم و هر کدام که گوی سبقت را ربودید، به هر بیتی هزار دینار جایزه خواهید گرفت .
و در آن سمینار اشعار عمرو عاص که هفت بیت بود مورد قبول واقع شد و به هر بیتی یک هزار مثقال طلا دریافت نمود و بعد از چندی امام حسن علیه السلام به او فرمود:
ای عمرو؛ به هر بیتی یک بیت در بهشت به تو میدهند، حاضری آن هفت بیت و قصر بهشتی را به هفت هزار دینار به من بفروشی ؟
گفت : حاضرم و حضرت خرید و اشعار اینست :
هو النّبأ العظیم وفلک نوح وباب الله إذا انقطع الخطاب
وهم حجج الله علی البرایا بهم وبجدّهم لایستر أب
ولاسیما ابوحسن علی له فی الحرب مرتبة تهاب
وضربته کبیعته بخمّ معاقدها من القوم الرّقاب
علی الدرّ والذّهب المصفّا وباقی النّاس کلّهم التّراب
هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحّاک إذا اشتدّ الضراب[1]
در اشعار عمروعاص مطالب مهمّی وجود دارد که یکی از آن ها اعتراف به بیعت در غدیر است.
رفتار امام حسن علیه السلام با خریدن ثواب اشعار عمروعاص دلیل بر این است که هر چند او اشعارش برای پول گفته است، ولی با این همه چون در مدح اهل بیت علیهم السلام و اوّل مظلوم عالم امکان است خداوند برای مدح آن حضرت ارزش قائل است هرچند مدح کننده عمروعاص باشد به این جهت حضرت امام حسن علیه السلام اشعار او را از او خریداری کردند.
------------------------------------------------------------
[1] . دائرة المعارف علوى : 100.
شکست سقیفه/ ش101 قطره 1
شکست سقیفه
گسترش روزافزون مذهب اهل بيت عليهم السلام در مغرب؛
بر اساس آخرين خبرهاى دريافتى اخيراً بيش از سه هزار شهروند مراكشى تحت تأثير آموزه هاى مكتب اهل بيت عليهم السلام قرار گرفته و به آئين تشيّع گرويده اند.
گزارش ها حاكى است مكتب اهل بيت عليهم السلام به شدّت در اين كشور عربى در حال گسترش است و همين موضوع باعث نگرانى شديد مسئولان سكولار مغرب و شگفتى كارشناسان امور اين كشور شده است.
بر اساس اين گزارش، مغربى هاى مقيم اروپا بيش از مغربى هاى مقيم اين كشور به تشيّع گرايش دارند.(1)
این گزارش دلیل بر شکست جریان سقیفه و پیروزی جریان جاودانۀ غدیر است.
(1) روزنامۀ ايران: سال هفدهم، شمارۀ 4926، يكشنبه، 8 آبان ماه 1390، ص 28.
شمایل امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل ابن ابی الحدید/ ش29 قطره 3
شمایل امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل ابن ابی الحدید
نصر میگوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام مردی میانه بالا دارای چشمهای درشت سیاه بود. چهرهاش از زیبایی همچون ماه شب چهاردهم بود. شکم و سینهاش ستبر و کف دست هایش ضخیم و دارای استخوان بندی درشت بود. گردنش همچون جام سیمین و جلو سرش بدون مو بود که اندکی موهای کمپشت در پشت سر داشت. کتف و سرشانههایش همچون دوش شیر شکارافکن بود.
هنگامی که حرکت میکرد بدنش اندکی به جلو خمیده میشد. ساعد و بازویش همچون یکدیگر و دارای ماهیچههای سخت فشرده بود، و هر گاه بازوی مردی را به دست میگرفت راه نفس کشیدن را بر او میبست و نمیتوانست نفس بکشد. رنگ چهرهاش گندمگون و بینی او کوچک و ظریف بود.
چون برای جنگ راه میافتاد شتابان حرکت میکرد و خداوند متعال در جنگهایش او را با نصرت و ظفر یاری میداد.[1]
------------------------------------------
[1] جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 63 .
شورای سقیفه یا دعوای سقیفه! / ش264 قطره 1
شورای سقیفه یا دعوای سقیفه!
بعضی از علمای سنّی گفته اند: انتخاب ابوبکر به خلافت، به دلیل شورا بود که در سقیفه تشکیل شدہ است، در پاسخ به آنھا می گوییم در سقیفه نزاع سقیفه شکل گرفت نه شورای سقیفه. برای روشن شدن این واقعیت به گفتۀ عمر توجّه کنید که در صحیح بخاری نقل شده که او گفته نزونا علی سعد یعنی به روی سعد بن عباده پریدم آیا این شورای سقیفه بوده است یا دعوای سقیفه؟!
شورای شش نفره/ ش207 قطره 1
شورای شش نفره
عمر در شورای خود شش نفر را شرکت داد و به استناد به روایت عشرۀ مبشّره استناد جست و گفت چون اینها از افراد عشرۀ مبشّره هستند ، شوری از این افراد باید تشکیل شود در حالی که نه تنها به اصل روایت عشرۀ مبشّره اشکالات فراوانی وارد است، بلکه بر فرض صحّت آن این روایت به زعم عمر که می گفت حسبنا کتاب الله، اصلا نباید مورد استناد قرار گیرد. زیرا اگر به گمان عمر کتاب خدا، برای مردم کافی است، پس چرا برای تشکیل شوری از شش نفر افراد عشره مبشّره به قرآن استدلال نکرده اند.
شیعه و عزاداری امام حسین علیه السلام/ ش41 قطره 4
شیعه و عزاداری امام حسین علیه السلام
شیعیان اثنی عشری ، در کنار قرآن و به عنوان مکمّل آن ، تعالیم و سنّتهای امامان دوازدهگانه خویش را قرار میدهند. آنان برای این گونه احادیث و روایات (امامان) اهمیّت خاصّی قائل بوده و آن را بخشی از سنّت میدانند. به اعقتاد ایشان ، سنّت ، علاوه بر قول و فعل پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله، قول و فعل امامان معصوم شیعه را نیز شامل میشود. همۀ این منابع دست به دست هم داده، منشأ به وجود آمدن یک مکتب خاصّ فقهی اثنی عشری گردیده است. اخلاص و سرسپردگی شیعیان نسبت به ائمّه علیهم السلام و زیارت قبور ایشان نیز حائز اهمیّت است . اماکن مقدّسی مثل نجف و کربلا در عراق ، قم و مشهد در ایران و مکانهای مشابه با اینها نقش مهمّی در حیات دینی شیعیان دارند.
امّا آیین و مراسمی که از همه چشمگیرتر است مراسم عزاداری شیعیان به مناسبت حادثه شهادت امام حسین علیه السلام در روز عاشورا است . این حادثۀ غمانگیز، در خلال ماه محرّم ، به صورت وعظ و منبر، خواندن اشعار مذهبی و انجام مراسم تعزیّه تصویر میگردد، به صورتی که در همۀ این اجزاء و مراسم ، انسان جنگ بین خوب و بد و افراد درستکاری که جان خود را فدای حقیقت و راستی میکنند، و از همه مهمتر ادای احترام کامل به حضرت امام حسین علیه السلام که از نظر شیعیان مجسّمۀ جهاد اسلامی برای بقا و پیروزی است را مشاهده میکند.
گروه شیعیان اثنی عشری یا دوازده امامی در بین گروههای شیعه (نظیر اسماعیلیّه ، زیدیّه و...) از همه بزرگتر میباشد. شیعیان اثنی عشری اگر چه اکثراً در ایران و عراق زندگی میکنند، در قسمتهای دیگر جهان اسلام نیز حضور دارند.[1]
-------------------------------------------------------------------------------------
[1] . جهان مذهبى : 892.
شروع حرف « ص ، ض ، ط ، ظ »
صحيفه سجّاديه اصل به انشاء امام سجاد علیه السلام و خطّ جناب زید شهید/ ش62 قطره 2
صحيفه سجّاديه اصل به انشاء امام سجاد علیه السلام و خطّ جناب زید شهید در کتابخانه واتيکان!
در کتاب کيميای هستی: زندگينامه خود نوشت ... سيّد مرتضی نجومی (تهران، نشر سها، 1379 ش): صص 153-154 در خصوص اين نسخه از زبان آيت الله نجومی، چنين آمده که در خور تأمّل است: … چند سالی بعد از ايام تجرّد و مدرسه به مرحوم علامه امينی عرض کردم: چیز عجیبی را در مجله ای خواندم و آن اينکه در کتابخانه پاپ در واتیکان کتابی خطی است که در تمام دنیا برای آن نظیری نتوان یافت ... چون هر کتاب مخطوطی نظیر مشابهی دارد جر اين کتاب و آن نسخه اصل صحیفه سجّاديّه است که به انشاء امام همام سيّدالساجدين و زین العابدين حضرت علی بن الحسین علیهما السلام و به خطّ زید شهید، پسر آن حضرت است و شاید همان نسخه ای بوده است که در مقدّمه صحیفه حضرت امام صادق علیه الصلاة و السلام بسیار مضطرب و نگران بوده است که مبادا آن نسخه در جنگ يحيی بن زيد با لشکر خلیفه عباسی در گرگان[1] از بین رفته باشد[2].
مرحوم علامه امينی فرمودند در کجا دیدید؟ گفتم قطع دارم که جايي ديده ام و شاید در فلان مجلّه ماهانه دیده باشم. دوره تمام آن مجلّه را گشتيم و پيدا نکرديم؛ احتمال دادم شايد مجلّه ديگری بوده است؛ آن مجلّه را هم تمام گرديديم[3] با هم اين مطالب را نیافتيم و تا هم اکنون هم نیافته ام و لیکن بعدها فرزند مرحوم علامه امینی، به بنده فرمود: فلانی محتاج به گشتن نیست و پسر عموی ما که عازم ایتالیا بود من پيشنهاد به ایشان کردم که برو در کتابخانه پاپ در واتيکان سؤالی از این گمشده گرانقدر بکن شاید او را ببینی.
ايشان گفتند رفتیم و از آنان چنين سؤالی کردم، گفتند اين کتاب در کتابخانه است، امّا شما نمی توانيد او [آن] را ببینید، ولی شما را به اطاق مخصوص اين کتاب و جایگاه این والاترین نسخه مخطوط جهان می بريم. مرا به اطاقی کوچک مثل 3 در 4 متر بردند که فرش گرانبهایی در آن انداخته بودند، وسط فرض ميز آبنوس گران قيمتی گذاشته شده بود؛ در بالای ميز جعبه ای آبنوس و ميان آن جعبه، جعبه ای از طلا بود که کتاب در آن محفظه طلا نهاده شده بود و روی جعبه آبنوس هم سرپوش شیشه ای نهاده بودند. مقصود يک اطاق کوچک را به اين اشياء گرانبها، ويژه اين کتاب مقدّس قرار داد بودند.[4]
پايان عبارات آيت الله نجومی در باره اين نسخه شريف.
به نظر می رسد با توجّه به تغييرات در حاکميت، زمان، مکان و شرایط، مقولۀ عدم دسترسی به اطلاعات چنين آثاری نفيس، منقضی شده است و قطعاً امروز می توان از راه های مختلفی مانند طرق ديپلماتيک سیاسی، رایزنی های فرهنگی، سازمان ارتباطات و ... به حقيقت و اصل اين قضيه پی برد و در صورت امکان تصويری از آن تهيه نمود و آن را به تفصیل معرّفی نمود.
به هر تقدير ترديدی نيست که مسؤوليت و پيگيری چنين اموری مهمّ و ارزشی، بر عهده ی پژوهشگران متعهّد و دلسوزی است که به موقعيت های پيش گفته و شبیه آن دسترسی دارند.
حسین متقی
این نوشته پیش از این در 8 شهريور 1385 در وبگاه حلقه کاتبان منتشر شده است.
--------------------------------------
[1] بايد (جوزجان) بوده باشد که گويا در ترجمه تصحيفی پديدار شده .
[2] ترجمۀ دقيق عبارت قاعدتاً به صورت «نگران بوده که نکند نسخه از بین برود» بوده باشد و عبارت نگارنده، نسبت به مقدّمۀ موجود در صحيفه ها چندان رسا و دقيق به نظر نمی رسد، والله العالم.
[3] گشتيم.
[4] کتاب کیمیای هستی (زندگینامه و خودنوشت سید مرتضی نجومی) : صفحه 76.
صدها روایت بر بطلان جریان سقیفه/ ش178 قطره 1
صدها روایت بر بطلان جریان سقیفه
پيروان مكتب وحى دليل هاى متقن و فراوانى از كتاب هاى خود و كتب اهل سنّت براى اثبات خلافت حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السلام و سفارش رسول خدا صلّی الله عليه وآله به پيروى از آن بزرگوار ذكر نموده اند. اگر تعیین خلیفه توسّط مردم حقيقت دارد و يك مسئلۀ دينى است چرا حتّى يك بار پيغمبر اكرم صلّی الله عليه وآله مردم را سفارش به تعيين خليفه بعد از خود نفرمودند؟! و چرا افرادى كه در سقيفه جمع شده بودند مانند سعد بن عبادة و طرفدارانش و ابوبكر و عمر و طرفدارانشان هيچ كدام نه تصريح و نه اشاره به سفارش پيغمبر راجع به مسئلۀ تعیین خلیفه نكردند؟
بیعت در سقیفه چگونه با صدها حديث و روايت که درباره تعداد اوصياء رسول خدا عليهم السلام است كه دوازده نفرند - و بسيارى از آن روايات را بزرگان اهل سنّت در كتاب هاى خود نقل كرده اند - و همچنین با روایات دیگر که دلالت بر تعیین وصی و جانشین می کند، سازگار است؟
صعصعة بن صوحان و مغیرة/ ش62 قطره 4
صعصعة بن صوحان و مغیرة
صعصعة بن صُوحان عبدی در دوران رسول خدا صلّی الله علیه وآله اسلام آورد ولی پیامبر را ندید. او در شمار سخنوران معروف عرب است که بلاغت آنان جاودان مانده است .
وی شاگرد مکتب امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود و در جنگ جمل با آن حضرت شرکت جست و برادرانش زید و سیحان ، او را همراهی میکردند. در آن روز درفش سپاه در دست سیحان قرار داشت . او که به شهادت رسید، زید آن را گرفت . وی نیز به شهادت رسید و صعصعه ، آن را به دست گرفت و پیروز گردید. وی سپس در جنگ صفّین نیز با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شرکت جست . او از حضرت علی علیه السلام و ابن عبّاس روایت نقل کرده است.(1)
مغیرة بن شعبه ، فرمانروای عراق ، به دستور معاویه ، صعصعه را به جزیرهای در بحرین تبعید کرد و در همان جا رحلت نمود. نسائی به سخنان او استناد کرده است .
تبعید یکی از برنامههایی است که سیاستمداران برای حفظ موقعیّت خود انجام داده و میدهند. آنها مخالفین خود را به نقاطی که نتوانند به تبلیغ و ترویج مرام خود بپردازند تبعید میکنند.
بدیهی است تبعید صعصعة بن صوحان یکی از مواردی بوده است که خلاف دستور دین است ، ولی معاویه این دستور را صادر کرده و مغیره نیز آن را انجام داده است .
-------------------------------------------------------
(1) پیشوای علم و معرفت: 287 .
ضاحی خلفان فاش کرد! / ش43 قطره 3
ضاحی خلفان فاش کرد!
طرح سنّی نمودن شیعیان ایران با 10 میلیارد دلار بودجه!
وی بدون اشاره به نحوۀ تشکیل، محل و منبع تامین بودجه برای جمعیّت مورد ادّعای خود، تاکید کرد: این جمعیّت، اعضایی در اختیار دارد که به دو زبان عربی و فارسی صحبت می کنند.
به گزارش سرویس سیاسی جام نیوز، وبسایت عربی شبکه سی ان ان (CNN) گزارش داد که معاون رئیس پلیس دبی، از اختصاص مبلغی معادل سالانه 10 میلیارد دلار، برای تغییر مذهب در ایران خبر داد.
این مسئول اماراتی که به جنجال سازی در پایگاه های ارتباط اجتماعی معروف است، در چند پست متوالی بر روی صفحۀ خود در تویتر نوشت: "جمعیّت تبلیغ تسنّن "آماده فعالیّت است. این جمعیّت، تشکلّی بومی است که هدفِ آن، قانع کردنِ شیعیان به گرویدن به مذهب تسنّن است.
وی بدون اشاره به نحوۀ تشکیل، محل و منبع تأمین بودجه برای جمعیّت مورد ادّعای خود، تاکید کرد: برای این جمعیّت، بودجه ای معادل سالانه 10 میلیارد دلار اختصاص یافته است.
خلفان همچنین گفت: این جمعیّت، اعضایی در اختیار دارد که به دو زبان عربی و فارسی صحبت می کنند.
معاون رئیس پلیس دبی که به " نگهبان کاباره ها " در دبی معروف شده، همچنین با انتقاد از افشاگری های شبکۀ العالم دربارۀ توئیت هایش، نوشت: کافی است من یک توئیت بنویسم تا شبکۀ العالم، داد و فریاد کند.
خلفان که از شهرت پیدا کردن خودش به عنوان نگهبان رقّاص خانه و کاباره های دبی عصبانی است، ادّعا کرد که اعتیاد به مواد مخدّر ایران را درنوردیده است.
منبع: وبسایت جام نیوز
کد خبر: 464419
تاریخ مخابره : ۱۸/۰۱/۱۳۹۴ - ۱۹:۲۷
ضرورت بحث دربارۀ معاویه/ ش20 قطره 4
ضرورت بحث دربارۀ معاویه
ممکن است افرادی که از سیاست آیندۀ جهان آگاهی درستی ندارند، بگویند بحث کردن دربارۀ معاویه و حکومت او که قرنها و قرنها از آن گذشته، چه لزومی دارد؟ آیا در این زمان که جان آشفته است سخن گفتن از معاویه علّت خاصّی دارد؟
در پاسخ به این سئوال میگویم :
درست است که اکنون از حکومت معاویه قرنها و قرنها میگذرد، امّا افکار و رفتاری را که او در جامعۀ اسلامی منتشر کرد هنوز ادامه دارد و او توانست تحوّلی خانمانسوز در مسلمانان ایجاد کند و تاریخ را دگرگون سازد. ما باید از آن افکار و رفتار، آگاهی داشته باشیم و بدانیم آنها در جامعۀ کنونی ما تا چه حد تأثیر دارد. به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ما باید فرزند زمان خویش باشیم و بدانیم سیاست جهانی با چه افکار و اندیشه هایی در افکار و اندیشههای مسلمانان تحوّل ایجاد میکنند.
اگر در صدر اسلام مسلمانان از جریان غدیر آگاهی میداشتند، چگونه مخالفان میتوانستند «ماجرای غدیر» را به «جریان سقیفه» تبدیل کنند؟ و قرنها آن در حاشیه قرار دهند .
حکومت معاویه که از «جریان سقیفه» ریشه گرفته و آن را تکمیل کرده است، هنوز ادامه دارد، همانگونه که در صدر اسلام میدانست انحراف از «جریان غدیر» کشاندن مردم به سوی «سقیفه» است.
در این زمان که جهان به سوی آشنایی با اسلام میرود و محبوبترین نام جهان در میان همۀ مردم جهان، نام مبارک «محمّد» نام پیامبر اسلام است، به اسلام هراسی میپردازد و به شیعه کشی در شهرهای گوناگون دست میزند.
آنها میدانند اسم مبارک «حسین»، شیعه را در سراسر جهان زنده ساخته است و اربعین امام حسین علیه السلام بزرگترین تبلیغ کننده و ترویج دهنده اسلام ناب یعنی شیعه است و به همین جهت به مخالفت با آن میپردازند.
همانگونه که در صدر اسلام مخالفان با احیای سقیفه جریان عظیم غدیر را به حاشیه کشاندند؛ اکنون دشمنان میخواهند با احیای نام معاویه و ترویج از حکومت اسلامی، شیعه را به حاشیه کشانده و در این روزگار آشفته جهان که جهانیان به سوی منجی عالم بشریت حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه متوجّه میشوند، مردمان جهان را از اسلام واقعی به سوی اسلام اُموی بکشانند.
مخالفان به خوبی میدانند با احیای نام معاویه مردم را سراسر جهان از اسلام واقعی منحرف کنند و آنها را به نام اسلام به سوی دشمنان اسلام بکشانند، همانگونه که در صدر اسلام این کار را انجام دادند .
جریان ساختن مجسّمۀ طلایی از معاویه در برلین و جریان ساختن تندیسهای یزید در شام گواهی خوبی بر این واقعیّت است.
تشکیل گروههای طرفدار معاویه مانند جبهۀ النصرة و امثال آن دلیل بر این واقعیّت است، همچنین ایجاد و تقویت گروهها و احزاب مخالف اهل بیت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله شاهد خوبی بر این ماجرا است.
هر چند آنان به خوبی میدانند که هیچگاه نمیتوانند نور الهی اسلام واقعی را خاموش کنند، ولی به همین مقدار که از فروغ آن بکاهند خشنودند.
بزرگترین سیاستمداران آمریکا و انگلیس گفتهاند: ما به این نتیجه رسیدهایم که سرانجام حکومت اسلامی واقعی سراسر جهان را فرا خواهد گرفت و ما تاب مقاومت با آن را نداریم، ولی میتوانیم فرا رسیدن آن را به تأخیر بیندازیم.(1)
یقین داشته باشید احیای فرقههای مخالف اهل بیت علیهم السلام به ویژه اموی گری و احیای افکار معاویه که هدفش نابودی نام رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود، نقشههای خانمانسوز یهود است که در دست اجرا است.
اگر مخالفان در صدر اسلام به خاطر عدم آگاهی مردم با احیای با سقیفه، غدیر را به حاشیه کشاندند، اکنون با احیای حکومت هایی که افکار معاویه را در سر میپرورانند، میخواهند اسلام واقعی را که دین شیعه است به انزوا بکشانند.
--------------------------------------------------------------------------------
(1) رجوع کنيد به کتاب: الشباب هم اصحاب المهدى علیه السلام.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 279
طوبی لمن أدركه/ ش20 قطره 1
طوبى لمن أدركه
شيخ صدوق ؛ در كتاب «كمال الدين» از امّ هانى ثقفى نقل كرده است كه گفت:
صبحگاهان خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم، به آن حضرت عرض كردم: اى سرور من، آيه اى در كتاب خداوند تبارك و تعالى است كه به قلبم عارض گشته، مرا پريشان كرده و خواب را از چشمانم ربوده است.
امام عليه السلام فرمود:
اى اُمّ هانى؛ به من بگو كدام آيه است و از من سؤال كن؟ عرض كردم: اين آيۀ شريفه (فَلا اُقْسِمُ بَالخُنَّسِ * الجَوارِ الكُنَّس)(1).
امام عليه السلام فرمود: خوب پرسشى است، مقصود از آن ستاره پنهان، مولودى است در آخرالزمان و او مهدى اين خاندان است، برايش غيبت و حيرتى مىباشد كه در آن عدّهاى دچار گمراهى مىشوند، و گروهى هدايت مىيابند.
فيا طوبى لک إن أدركتيه، ويا طوبى لمن أدركه.
خوشا بحال تو اگر او را درك كنى و خوشا بحال كسانى كه او را درك كنند و به خدمتش شرفياب شوند.(2)
--------------------
(1) سورۀ تكوير، آيۀ 15 و 16.
(2) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 779 به نقل از كمال الدين: 1 / 330 ح 14، بحار الأنوار: 51 /137 ح4، منتخب الأثر: 256.
ظهور فراگیر/ ش52 قطره 5
ظهور فراگیر
معنای ظهور و انقلاب جهانی این است که حکومت آن حضرت ، تمامی مردمان جهان را فرا میگیرد و در همه انسانها ـ نه افراد وابسته به انقلاب ـ تحوّل ایجاد میکند.
بنابراین تمامی انسانها در دورافتادهترین نقاط روستایی در کشورهای دوردست تا افرادی که در مرکز حکومت زندگی میکنند، حکومت جهانی امام عصر ارواحنا فداه همگان را یکسان تحت پوشش خود خواهد گرفت .
در انقلابهای جهان ، جهان خواران عوض میشوند و جهان خواری همچنان ـ بلکه وسیع تر از قبل ـ باقی میماند، امّا در حکومت عدل جهانی امام عصر ارواحنا فداه نه جهان خواران باقی میمانند و نه جهانخواری .(1)
------------------------------------------------------------------------------
(1) احقاق الحقّ : 13 / 57 .
شروع حرف « ع ، غ »
عایشه و کینۀ او با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش46 قطره 4
عایشه و کینۀ او با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
روایت دیگری نیز از ابی البختری نقل کرده که گفته است: وقتی خبر کشته شدن حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به عایشه رسید، سجده کرد.[1]
این کینه و حسادت بعد از شهادت امام علی علیه السلام نیز همچنان در وجود او باقی بود. مسروق در روایتی میگوید: روزی بر او ـ عایشه ـ وارد شدم و او غلامش را که عبدالرحمن نام داشت صدا زد. من دربارۀ آن غلام از او پرسیدم گفت: بندۀ من است. گفتم : چه طور او را عبدالرحمن نامیدی ؟
گفت : به جهت محبّت به عبدالرحمن بن ملجم قاتل علی (علیه السلام) ![2] . [3]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . مقاتل الطالبيين : 55، ونك : طبقات ابن سعد: 3 / 40 ، تاريخ طبرى : 5 / 150، و بحار الأنوار: 32 / 340.
[2] . الشافى : 4 / 306 ، بحار الأنوار: 32/ 341 و مصنّفات شيخ مفيد: 1 / 160 .
[3] . نبرد جمل : 33.
عبدالرزّاق بن همام و معاویه/ ش49 قطره 4
عبدالرزّاق بن همام و معاویه
عبدالرزّاق بن همام اعمش: استاد احمد بن حنبل و یحیی بن مَعین و اسحاق بن راهوَیه بود. از یحیی استاد علم حدیث دربارۀ روایت از عبدالرزّاق با این که شیعه بود، سئوال شد، پاسخ داد: حتّی اگر از اسلام برگردد و مرتد شود ما دست از حدیث او برنمیداریم .
عبدالرزّاق به عثمان ناسزا میگفت. یک بار نزدش از معاویه نام برده شد گفت: مجلس ما را به نام پسر ابوسفیان آلوده نکنید[1] .[2]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . ترمذى از احمد بن حنبل دربارۀ عايشه و زبير و طلحه پرسيد، وى پاسخ داد: من كى هستم كه دربارۀ اصحاب رسول خدا سخن بگويم ! امورى ميان آنها بود كه خدا بدان آگاهتر است احمد از روى پرهيزكارى جايز ندانست دربارۀ صحابه چيزى بگويد. آنان با كارها و اجتهاد خودشان اصلى از اصول او بودند.. سرانجام شخصى را نزد يحيى بن معين فرستاد تا به او بگويد: دربارۀ عبدالله بن موسى عَبسى زياد سخن مىگفتى ، شنيدهام او به معاويه ناسزا و دربارۀ او خيلى سخن مىگويد. يحيى به فرستاده گفت : به ابوعبدالله احمد بن حنبل سلام برسان و به او بگو: من و تو شنيديم كه عبدالرزّاق (بن همام) به عثمان بن عفّان ناسزا مىگفت ، اين سخن را نگو، زيرا عثمان برتر از معاويه بود. و احمد دست از روايت عبدالرزاق برنداشت .
[2] . پيشواى علم و معرفت : 289.
عتبة بن ابی سفیان/ ش63 قطره 4
عتبة بن ابی سفیان
عتبة بن ابی سفیان یکی از فرزندان هند جگرخوار و برادر معاویه است . او یکی از کسانی است که در پیوستن عمروعاص به معاویه نقش مهمّی داشت و با تحریک او، معاویه حکومت مصر را به عمروعاص داد تا به این وسیله از کمکهای عمروعاص استفاده کند.
از آنجا که معاویه از حیلهگریهای عمروعاص خبر داشت و میدانست که او میتواند بسیاری از مشکلات را با فریب و حیله برطرف سازد، پیشنهاد عتبة بن ابی سفیان را پذیرفت .
چون مردم مصر در قتل عثمان شرکت کردند و طرفدار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، معاویه مصر را همچون عراق میدانست . ولی عمروعاص معتقد بود با حکومت معاویه در شام ، میتواند حکومت مصر را به دست گیرد.
عتبة بن ابی سفیان به معاویه گفت: در صورتی که در شام به خلافت برسی ، حاضر نیستی حکومت مصر را به عمروعاص بدهی؟!
و سرانجام معاویه با تحریکات برادرش عتبة بن ابی سفیان به عمروعاص قول داد که حکومت مصر را به او واگذار کند.
در این باره نصر (بن مزاحم) میگوید: معاویه به عمروعاص گفت : ای ابوعبدالله؛ مگر نمیدانی که مصر هم مثل عراق است ؟
گفت : آری ؛ ولی توجّه داشته باش که مصر، هنگامی برای من خواهد بود که خلافت برای تو باشد و خلافت فقط وقتی برای تو فراهم است که بر علی علیه السلام در عراق غلبه کنی .گوید: مردم مصر قبلا کسانی را فرستاده و فرمانبرداری خود را از علی علیه السلام اظهار داشته بودند.
در این هنگام ، عتبة بن ابی سفیان برادر معاویه پیش او آمد و گفت: آیا راضی نیستی که اگر خلافت برای تو استوار و صاف شود در قبال پرداخت مصر عمروعاص را برای خود بخری ؟ ای کاش ؛ که بر شام هم چیره نشده بودی !
معاویه گفت: ای عتبه ؛ امشب را پیش ما بگذران .
و چون شب فرا رسید عتبه صدای خود را چنان بلند کرد که معاویه بشنود و این ابیات را خواند:
«ای کسی که از شمشیر بیرون نکشیده جلوگیری میکنی ، همانا به پارچههای خز و ابریشم تمایل پیدا کردهای .
آری ؛ گویی برّه گوسفند نورسی هستی که میان دو پستان قرار دارد و هنوز پشم او را نچیدهاند...».(1)
گوید: چون معاویه سخن عتبه را شنید، کسی پیش عمروعاص گسیل داشت و او را خواست که چون آمد مصر را به او بخشید.
عمرو گفت : خداوند در این مورد برای من بر تو گواه است !
معاویه گفت : آری ؛ خداوند گواه تو بر من خواهد بود، اگر خداوند کوفه را برای ما بگشاید!
و عمرو گفت: «خداوند بر آنچه ما میگوییم گواه و کارگزار است»(2)!!
عمروعاص از پیش معاویه بیرون آمد، دو پسرش به او گفتند : چه کردی ؟
گفت : مصر را در تیول ما قرار داد.
آندو گفتند: مصر در مقابل پادشاهی عرب چه ارزشی دارد؟
عمرو گفت : اگر مصر شکم شما را سیر نمیکند، خداوند هرگز شکمتان را سیر نفرماید.
گوید: معاویه در مورد اعطای مصر به عمروعاص نامهای نوشت و ضمن آن این جمله را گنجاند که «به شرط آنکه شرط اطاعت و فرمانبرداری را نشکند». و عمرو نوشت : «به شرط آنکه اطاعت و فرمانبرداری موجب شکستن این شرط نباشد» و بدینگونه هر یک نسبت به دیگری مکر ورزید.
میگویم: این دو عبارت را ابوالعبّاس محمّد بن یزید مبرّد در کتاب «الکامل» خویش آورده ولی تفسیر نکرده و توضیح نداده است(3) و توضیح این عبارت چنین است که معاویه به دبیر گفت :
بنویس : «به شرط آنکه شرط اطاعت و فرمانبرداری را نشکند»، و بدینگونه میخواست از عمروعاص اقرار بگیرد که با او بیعت کرده است بر فرمانبرداری مطلق و بدون هیچ قید و شرط ، و این نوعی فریب و حیله بوده است ؛ و اگر عمرو این را میپذیرفت برای معاویه این حق باقی میماند که از عقیده و عمل خود در مورد بخشیدن مصر به عمرو برگردد، ولی برای عمروعاص این حق باقی نمیماند که در آن صورت از فرمانبرداری دست بردارد و به معاویه بگوید: اکنون که او از اعطای مصر خودداری میکند او هم اطاعت نمیکند، و مقتضای این شرط آن بود که اطاعت از معاویه در هر حال بر او واجب است ؛ چه مصر را به او تسلیم کند و چه تسلیم نکند.
و چون عمروعاص متوجّه آن شد، دبیر را از نوشتن آن جمله بازداشت و به او گفت : بنویس : «به شرط آنکه فرمانبرداری ، موجب شکستن این شرط نباشد» و مقصودش این بود که از معاویه اقرار بگیرد که اگر از او اطاعت کند این اطاعت موجب نشود که معاویه از شرط تسلیم مصر به او منصرف شود و این هم حیله و فریب عمروعاص نسبت به معاویه بود که او را از هر گونه مکر در مورد اعطای مصر به عمروعاص بازمیداشت .
نصر بن مزاحم میگوید: عمروعاص را پسرعمویی خردمند از بنیسهم بود که چون عمرو با آن نامه شادمان برگشت ، او تعجّب کرد و گفت : ای عمرو؛ آیا به من نمیگویی که از این پس با چه اندیشهای میان قریش زندگی میکنی؟ دنیای کس دیگری را آرزو کردی و در مقابل آن ، دین خود را فروختی و دادی ! آیا تصوّر میکنی که مردم مصر که خود کشندگان عثمانند آن سرزمین را به معاویه تسلیم میکنند؟ آن هم در حالی که علی علیه السلام زنده باشد؟ و آیا تصوّر نمیکنی بر فرض که آن سرزمین در اختیار معاویه قرار گیرد میتواند آن را با نکتهای که در این نامه گنجانیده از تو پس بگیرد؟
عمروعاص گفت : ای برادرزاده ؛ فرمان در دست خداوند است و در دست علی علیه السلام و معاویه نیست .
آن جوان این ابیات را خواند: «ای هند؛ ای خواهر پسران زیاد؛ همانا که عمرو گرفتار سختترین سرزمینها شد...».(4)
عمروعاص به او گفت : ای برادرزاده ؛ اگر در حضور علی علیه السلام بودم خانهام گنجایش مرا داشت ، ولی اینک من در حضور معاویه هستم .
جوان گفت : اگر تو نخواهی به معاویه بپیوندی ، او هرگز به تو نمیپیوندد و ترا نمیخواهد؛ ولی تو طالب دنیای معاویهای و او طالب دین تو است .
این سخن به اطّلاع معاویه رسید و به جستجوی آن جوان برآمد و او گریخت و به امیرالمؤمنین علی علیه السلام پیوست و موضوع را برای آن حضرت گفت . حضرت علی علیه السلام شاد شد و او را به خویشتن نزدیک ساخت .
گوید: مروان به این سبب خشمگین شد و گفت: چه شده است که کسی مرا این چنین خریداری نمیکند که عمرو را؟
معاویه گفت : ای مروان ؛ همه این مردان برای تو خریده میشوند.(5)
از این جریان ، نقش عتبة بن ابی سفیان در پیوستن عمروعاص به معاویه روشن میشود. و با توجّه به نقشهها و حیلهگریهایی که عمروعاص در جنگ صفین و در موارد دیگر انجام داد که بزرگترین پایۀ حکومت معاویه به شمار میرفت ، متوجّه میشویم کار عتبة بن ابی سفیان چه نقش مهمّی در تحوّلات حکومت معاویه در بر داشته است .
اگر عمروعاص به معاویه نمیپیوست ، شکست معاویه در جنگ صفّین به حسب ظاهر حتمی بود و به اینگونه صفحات تاریخ به گونهای دیگر رقم میخورد. ولی متأسّفانه آنچه نباید میشد، انجام گرفت و تباهیها و سیاهیهای دوران همچنان ادامه یافت و بسی سنگینتر شد.
------------------------------------------------------------------------
(1) چند بیت از این ابیات در «اخبار الطوال» دینوری آمده است؛ به صفحۀ 197 ترجمۀ آن به قلم این بنده مراجعه فرمایید.
(2) بخشی از آیۀ 28 سورۀ قصص.
(3) به صفحۀ 325 جلد 1 الکامل ، تصحیح محمّد ابوالفضل ابراهیم، مصر ، مراجعه فرمایید.
(4) این ابیات پانزده بیت است و در ص 41 کتاب «وقعة صفّین» هم آمده است.
(5) جلوۀ تاریخ در شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: 1 / 241 .
عثمان و ابوذر، عایشه و حفصه/ ش26 قطره 2
عثمان و ابوذر، عایشه و حفصه
ابوکعب میگوید: سپس در مدینه به حضور عثمان بن عفّان که در آن هنگام خلیفه بود آمدم و در مورد مسألهای از مسائل دینی خود از او پرسیدم و گفتم: ای امیرالمؤمنین! من مردی یمانی و از قبیله بنیحارث بن کعب هستم و میخواهم مسائلی را بپرسم ، به حاجب خود فرمان بده که مرا بازندارد.
عثمان به حاجب خود گفت : ای وثاب ؛ چون این شخص پیش تو آمد به او بار ده .
گوید: هر گاه میآمدم و در میزدم میگفت : کیست ؟ چون میگفتم: منم حارثی ؛ میگفت : وارد شو. روزی وارد شدم دیدم عثمان نشسته است و بر گرد او تنی چند ساکت نشستهاند که گویی بر سرشان پرنده نشسته است[1]، سلام دادم و نشستم و چون حال عثمان و آنان را چنان دیدم از چیزی نپرسیدم ، در همین حال تنی چند آمدند و گفتند: او از آمدن خودداری کرد.
عثمان خشمگین شد و گفت : از آمدن خودداری کرد! بروید بیاوریدش و اگر خودداری کرد او را کشانکشان بیاورید.
گوید: اندکی درنگ کردم ، آنان برگشتند در حالیکه مردی سیهچرده و بلندقامت که سرش اصلع بود و فقط چند تار مو جلو و چند تار مو پشتسرش داشت همراهشان بود.
پرسیدم : این کیست ؟
گفتند: عمّار بن یاسر است .
عثمان به او گفت : تو همانی که فرستادگان ما پیش تو میآیند و تو از آمدن
خودداری میکنی ؟
گوید: سپس سخنی به او گفت که نفهمیدم . زان پس بیرون رفت . آنان هم از حضور عثمان رفتند تا آنجا که کسی جز من باقی نماند. عثمان از جای برخاست ، با خود گفتم : به خدا سوگند؛ از هیچکس در این باره چیزی نمیپرسم که بگویم فلان کس برایم چنین گفت تا آنکه بفهمم چه میکند، من از پی عثمان رفتم تا وارد مسجد شد، در همان حال عثمان کنار ستونی نشسته بود و گرد او تنی چند از یاران رسول خدا صلّی الله علیه وآله نشسته بودند و میگریستند. عثمان به حاجب خود وثاب گفت : شرطهها را پیش من بیاور، چون شرطهها آمدند گفت : این گروه را پراکنده سازید و آنان را پراکنده ساختند.
سپس نماز برپا شد، عثمان پیش رفت و با مردم نماز گزارد، همین که عثمان تکبیرة الإحرام گفت ، صدای زنی از میان حجرهاش برخاست که نخست گفت : ای مردم ؛ و سپس سخن گفت و از پیامبر صلّی الله علیه وآله و آنچه خداوند او را بر آن مبعوث فرموده است یاد کرد و پس از آن گفت : فرمان خدا را فرونهادید و با پیمان خدا مخالفت و ستیز کردید، و سخنانی از این دست گفت و سکوت کرد. پس از او زن دیگری نیز همینگونه سخن گفت و معلوم شد عایشه و حفصهاند.
گوید: پس از این که عثمان با سلام نماز را خاتمه داد روی به مردم کرد و گفت : این دو زن فتنهانگیزند و دشنام دادن آن دو برای من رواست و من به اصل و ریشه آندو دانایم .
سعد بن ابی وقّاص گفت : آیا این سخنان را برای دو حبیبه رسول خدا صلّی الله علیه وآله میگویی ؟
عثمان گفت : تو کجای کاری و چه اطّلاعی داری ؟ و سپس شتابان به سوی سعد دوید که مضروبش کند و سعد از پیش او گریخت و از مسجد بیرون رفت .
عثمان هم در تعقیب او بیرون دوید کنار در مسجد با امیرالمؤمنین علی علیه السلام روبرو شد، آن حضرت به او فرمود: کجا میروی ؟
گفت : این مرد این چنانی و آنچنانی ـ یعنی سعد بن ابی وقّاص ـ را تعقیب میکنم و سعد را دشنام میداد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: ای مرد؛ این کارها را رها کن ، و همچنان میان آن دو گفتگو بود تا آنکه هر دو خشمگین شدند.
عثمان گفت : مگر تو همان نیستی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله در جنگ تبوک تو را جا گذاشت و با خود نبرد؟!
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: مگر تو آن نیستی که در جنگ احد از یاری دادن پیامبر صلّی الله علیه وآله گریختی ؟
گوید: مردم میان آن دو قرار گرفتند.
ابوکعب میگوید: آن گاه از مدینه بیرون آمدم و چون به کوفه رسیدم دیدم میان مردم کوفه هم شرّ و فتنه ریشه دوانیده است . آنان سعید بن عاص را بیرون کرده بودند و اجازه نمیدادند به شهر و پیش ایشان وارد شود و چون اوضاع را بدینسان دیدم به سرزمین قوم خود بازگشتم .[2]
---------------------------------------------------
[1] حكايت از سكوت عميق و بىاختيارى آنان دارد.
[2] جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 228 .
عثمان و عبدالله بن سعید کاتب وحی که مشرک شد/ ش30 قطره 4
عثمان و عبدالله بن سعید کاتب وحی که مشرک شد
در «المناقب والمثالب» مینویسد: رسول خدا صلّی الله علیه وآله به سرکردگان لشکر خود دستور فرمودند که: هیچکس را در مکّه نکشند مگر کسی را که به جنگ آنان آید. و فقط دستور به کشتن چند نفر داد که یکی از آنان عبدالله بن سعید بن ابی سرح بود.
او مسلمان شده و هجرت نموده و کاتب وحی رسول خدا صلّی الله علیه وآله بود. سپس مشرک شد و فرار کرد و به مکّه رفت .
او برادر رضاعی عثمان بود و به عثمان پناهنده شد و عثمان به او پناه داد در حالیکه رسول خدا صلّی الله علیه وآله ریختن خون او را مباح نموده بود. چون کار مردم آرام گرفت او را نزد رسول خدا صلّی الله علیه وآله برد و از آن حضرت تقاضای عفو نمود.
آن حضرت، سکوت طولانی نمودند و به او هیچ پاسخی ندادند سپس فرمودند: آری . سپس به کسانی که در حضورشان بودند فرمودند:
ساکت شدم به این امید که یکی از شما برخیزد و گردن او را بزند.
به آن حضرت گفته شد: چرا ای رسول خدا؛ به ما اشاره نفرمودید؟ حضرت فرمودند:
برای هیچ پیامبری نیست که اشاره نماید.
عثمان در زمان خود این مرد را در سال 25 حاکم مصر قرار داد. او افریقا را فتح کرد و عثمان تمامی فیء مسلمانان را به او بخشید!(1)
---------------------------------------------------------------------------------------
(1) المناقب والمثالب : 176.
عجز دانشمندان جهان از سفرهای آسمانی / ش2 قطره 6
عجز دانشمندان جهان از سفرهای آسمانی
بديهى است سفر به كرات ديگر كه فراتر از زمان باشد، بزرگترين دانشمندان جهان را به عجز در آورده است.
معلوم است كسانى كه اصلاً نمى دانند زمان چيست؟ چگونه مى توانند درآن تصرّف نموده و مرز زمان را درهم بشكنند و يا چگونه به سفرهايى كه مافوق زمان است بروند؟!
آنان هنوز هيچگونه تصويرى از زمان ندارند و نمى دانند ماهيّت زمان چيست؟ در كتاب «دو هزار دانشمند در جستجوى خدا» مى نويسد:
اينجاست كه به گردونه اسرارآميز زمان مى رسيم. عامل مرموز و پايدارى كه هنوز هيچ چيزى از آن ميسّر نيست...(1)
آرى «زمان» عامل مرموز و پيچيده اى است كه از بزرگترين اسرار جهان شمرده مى شود و از همان امورى است كه بنا به فرمايش حضرت اميرالمؤمنين علی علیه السلام راز آن آشكار خواهد شد. ولى در عصر غيبت نه تنها «زمان» براى همگان ناشناخته است، بلكه بسيارى از امورى كه در ارتباط با زمان است، نيز ناشناخته باقى مانده است.
آيا زمان در همه كرات يكسان مى گذرد؟ آيا گذشت زمان در تمام مناطق كرۀ زمين به يك صورت است يا در بعضى از مكان ها مانند غار اصحاب كهف و... به گونه اى ديگر مى گذرد؟
آيا مى توان به زمان گذشته سفر نمود؟ آيا سفر به زمان هاى آينده امكان پذيراست. آيا مى توان در سرعت سير زمان تصرّف نموده و آن را كمتر يا بيشتر نمود، آيا فضا نقشى در زمان دارد؟ اگر فضا در زمان تأثير دارد، اين اثرگذارى به چه صورت است؟
همه اين پرسش ها و پرسش هاى ديگرى مانند اين سئوال آيا زمان هاى گذشته نابود شده و از بين رفته اند و يا باقى مانده اند، اگر زمان هاى گذشته باقى هستند، در كجا هستند؟
همه اين پرسش ها اكنون از اسرار عالم خلقت هستند و با فرا رسيدن عصر تكامل علم و دانش و عصر آشكار شدن رازهاى جهان آفرينش، پاسخ داده مى شوند.
همانگونه كه طبق روايات در زمان هاى پيامبران از مهمترين مسايل روز آن زمان ها سئوال مى شده، در عصر ظهور، نيز از فضانوردى به كهكشان هاى دور كه نياز كامل به روشن شدن ماهيّت زمان و گذشتن از مرز زمان است از حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف سئوال مى شود و شناخت «زمان» و راز تصرّف در آن آشكار مى شود.
-----------------------------------------------------
(1) دوهزار دانشمند در جستجوى خدا: 144.
عدالت در جامعه يا عدالت جامعه ! / ش65 قطره 1
عدالت در جامعه يا عدالت جامعه!
ارسال پيامبران و فرو فرستادن كتاب هاى آسمانى براى آن بوده است كه مردم خود به عدالت رفتار نمايند و احتياج به قضاوت نداشته باشند نه آن كه پيامبران در ميان آنان به عدالت رفتار نمايند! زيرا خداوند مى فرمايد: (لِيَقُومَ النّاس بِالْقِسْطِ)[1] كه تمامى مردم خود به عدالت رفتار نموده واقامۀ عدل نمايند! نه آن كه ديگرى در آنان عدالت را اقامه نمايد.
مفضّل از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمودند:
إذا قام القائم استنزل المؤمن الطير من الهواء فيذبحه ويشويه ويأكل لحمه ولايكسر عظمه، ثم يقول له: احي بإذن الله، فيحيى ويطير وكذلک الظباء من الصحاري.
ويكون ضوء البلاد ونورها، ولايحتاجون إلى شمس ولا قمر، ولايكون على وجه الأرض موذ، ولا شرّ ولا سمّ ولا فساد أصلا؛ لأنّ الدعوة سماويّة ليست بأرضية، ولايكون للشيطان فيها وسوسة ولا عمل ولا حسد ولا شيء من الفساد.
ولاتشوک الأرض والشجر، وتبقى الأرض قائمة كلّما أخذ منها شيء نبت من وقته وعاد كحاله، وإنّ الرجل ليكسو إبنه الثوب فيطول معه كلّما طال، ويتلوّن عليه أيّ لون أحبّ وشاء.
و لو أنّ الرجل الكافر دخل جحر ضبّ أو توارى خلف مدرة أو حجر أو شجر لأنطق الله ذلک الشيء الذي يتوارى فيه حتّى يقول يا مومن خلفي كافر فخذه، فيوخذ ويقتل.
ولايكون لإبليس هيكل يسكن فيه والهيكل البدن و يصافح المومنون الملائكة ويوحى إليهم ويحيون ويجتمعون الموتى بإذن الله قالوا يأتي على النّاس زمان لايكون المومن إلا بالكوفة أو يحن إليها.[2]
[1] سورۀ حدید، آيۀ 25.
[2] دلائل الإمامة: 246، نوادر المعجزات: 198.
عدالت صحابه! در سقیفه و پس از آن/ ش225 قطره 1
عدالت صحابه! در سقیفه و پس از آن
دربارۀ (عدالت صحابه) دلیل های فراوانی وجود دارد که بسیاری از صحابه نه تنها عادل نبودند؛ بلکه منافق بودند. در اینجا چند دلیل را به اختصار برای عدم عدالت صحابه نقل می کنیم:
1- زد و خورد در سقیفه میان اصحاب! و فحش و ناسزا گفتن به یکدیگر.
2- بیعت نکردن بعضی از صحابه تا آخر عمر با ابوبکر مثل سعد بن عبادة .
3- بیعت اجباری بعضی از صحابه مانند بنی هاشم.
4- اگر فدک مال همۀ مسلمانان بود نامه نوشتن ابوبکر به رد آن به حضرت زهرا علیهاالسلام دلیل بر عدم عدالت ابوبکر است.
5- پاره کردن عمر نامۀ ابوبکر را دربارۀ ردّ فدک، اگر او حقّ پاره کردن نامه را داشت دلیل دیگری بر عدم عدالت ابوبکر است و اگر چنین حقّی نداشت دلیل بر عدم عدالت عمر است.
6- اگر ابوبکر حقّی نداشت نامه در ردّ فدک بنویسد نوشتن نامه او دلیل بر عدم عدالت اوست و اگر حقّ داشت چرا پس از پاره کردن عمر مجدّداً نامه برای ردّ فدک ننوشت؟!
7- ابوبکر نامه برای ردّ فدک نوشت ولی فدک را ردّ نکرد اگر ردّ نکردن فدک صحیح بوده است پس نامه نوشتن او بر ردّ فدک اشتباه بوده.
نامه نوشتن او به ردّ فدک دلیل بر عدم عدالت اوست و اگر نامه نوشتن بر ردّ کردن فدک صحیح بوده پس چرا فدک را رد نکرد این دلیل دیگر بر عدم عدالت ابوبکر است.
عدم امکان شناختن مقام امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش70 قطره 2
عدم امکان شناختن مقام امیرالمؤمنین علیه السلام
سخن ابوذر در ناتوانی از شناختن امیرالمؤمنین علیه السلام
در مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین روایت است که: ابوذر از خدمت حضرت رسول صلّی الله علیه وآله بیرون آمد.
عمر به ابوذر رسید و از او سؤال کرد چه کسی در خدمت پیغمبر صلّی الله علیه وآله بود؟ ابوذر گفت: مردی بود که او را نمیشناسم . چون عمر به خدمت آن حضرت رسید؛ دید که امیرالمؤمنین علیه السلام آن جا حضور دارد. عرض کرد: یا رسول الله! آیا شما نفرمودید که آسمان سبز سایه نینداخته و زمین غبراء برنداشته راستگوتر از ابی ذر؟ آن حضرت فرمود: چنین است، من گفتهام. عمر عرض کرد که: من امروز از ابی ذر دروغ شنیدم، سؤال کردم از او: چه کسی در خدمت حضرت رسول صلّی الله علیه وآله است ؟ گفت: مردی که او را نمیشناسم ! و حال آن که علی را خوب میشناسد. حضرت رسول صلّی الله علیه وآله فرمود: ابوذر راست گفته. نمیشناسد علی را، مگر من و خداوند عزّوجلّ»[1] .[2]
--------------------------------------
[1] . برسى: الحافظ رجب، مشارق انوار اليقين في اسرار اميرالمؤمنين، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام : ص 112.
[2] . كبريت احمر في شرايط المنبر: 477.
عدم شناخت مسائل قبل از ظهور/ ش24 قطره 5
عدم شناخت مسائل قبل از ظهور
بسیاری از مردم با مسائل ظهور و حکومت جهانی امام عصر ارواحنا فداه آشنایی ندارند و بسیاری دیگر از آنها ذهن خود را با مطالب اشتباهی که حقیقت را وارونه جلوه میدهد، انباشتهاند. این اشتباهات ، بیشتر بر اثر عدم تدبّر و تفکر پیرامون روایاتی است که در زمینه ظهور از خاندان وحی علیهم السلام به ما رسیده است . اینگونه افراد بر اثر آنکه دقّت کافی در روایات نداشتهاند، گمان میکنند بعضی از مسائلی که قبل از ظهور امام عصر ارواحنا فداه واقع میشود، در ابتداء ظهور رخ میدهد. مثلا درباره قتل و کشتار و نابودیهای عظیمی که در جهان واقع میشود و بنا به بعضی از روایات یک سوّم مردم نابود میشوند آیا آن قدر نابودی مردم بر اثر جنگها و بلاهای آسمانی زیاد میشود که هشت نهم مردم نابود میشوند. همه اینگونه روایات ناظر به جریاناتی است که قبل از ظهور امام عصر ارواحنا فداه واقع میشود نه در زمان ظهور!
علاوه بر آن، در روایات متعدّد وارد شده است که در آن زمان مردمان جهان ، گروه گروه به جمع شیعیان و شیفتگان خاندان وحی علیهم السلام میپیوندند و نه تنها معتقدان به ادیان و پیروان کتابهای آسمانی دیگر بلکه بسیاری از کفّار و منکرین خدا بر اساس معجزههایی که میبینند به جمع گروه رستگاران میپیوندند.
افرادی که توسّط امام عصر ارواحنا فداه و یاران آن بزرگوار به قتل میرسند بیشتر به خاطر مخالفت و انکار آن حضرت میباشد و آنان کسانی هستند که تعصّب جاهلانه مردم زمان جاهلیت در آنان جلوهگر است ، از این رو همچون جُعَل به ناپاکی و رجس علاقهمندند و نمیتوانند جهان را عطرآگین و سرشار از پاکی و پاکیزگیها ببینند. و همچون خفّاش از نور و روشنایی گریزانند و نمیتوانند جهان را روشن از انوار تابناک خاندان وحی علیهم السلام ببینند. آنها به «تاریکی» و «ظلمت» خو گرفتهاند، و از «جبت» و «طاغوت» پیروی میکنند.
عصر ظهور یا عصر بی نیازی / ش12 قطره 6
عصر ظهور یا عصر بی نیازی
در کتاب «منتخب البصائر» مینویسد: کتابی را دیدم که در آن خطبههای مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را گرد آورده بودند، در پایان یکی از خطبهها، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اشارهای به زمان ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه نموده و میفرماید :
ثمّ یسیر إلی مصر فیصعد منبره فیخطب النّاس ، فتستبشر الأرض بالعدل ، وتعطی السماء قطرها، والشجر ثمرها، والأرض نباتها، وتتزین لأهلها، وتأمن الوحوش حتّی ترتعی فی طرق الأرض کأنعامهم ، ویقذف فی قلوب المؤمنین العلم ، فلا یحتاج مؤمن إلی ما عند أخیه من علم .
(آنگاه که حضرتش ظهور کند ...) به سوی مصر میرود، (وارد مسجد جامع آن شهر شده) بالای منبرش قرار میگیرد و برای مردم خطبه میخواند، پس به زودی زمین با مژدۀ عدل بشارت داده میشود و آسمان باران خویش را میبخشد.
درختان میوه میدهند و زمین گیاهانش را برای مردم عرضه میکند، زمین برای اهل آن زینت داده میشود، مردم از درندگان در امان میشوند تا جایی که در میان راه همانند چهارپایان میچرند، علم و دانش در دلهای مؤمنان القاء میشود، تا جایی که مؤمنی نیازمند دانش برادرش نمیشود.
در آن روز، تأویل این آیه شریفه محقّق میشود که میفرماید :
(یغْنِ اللهُ کلاًّ مِنْ سَعَتِهِ)[1]
«خداوند هر کدام از آنها را با فضل و کرم خود بینیاز میکند».
زمین گنجهای خود را آشکار میسازد و حضرت مهدی علیه السلام میفرماید :
«کلوا هنیئاً بما أسلفتم فی الأیّام الخالیة».
بخورید، گوارای وجودتان باشد، به سبب اعمالی که در روزگاران گذشته انجام دادید.[2]
--------------------------------------------------------------------
[1] سورۀ نساء، آيۀ 130.
[2] قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت علیهم السلام: 2 / 784 به نقل از بحار الأنوار: 53 / 85 و 86 ضمن ح 86 .
عصر ظهور یا عصر شناختن زمان / ش3 قطره 6
عصر ظهور یا عصر شناختن زمان
بنابراين عصر ظهور، عصر شناخت «زمان» و آسمان ها است اما در زمان ساير امامان علیهم السلام ، عموم مردم هيچگاه از اينگونه مطالب از آن بزرگواران سئوال نمى كردند و با اينكه حضرت اميرالمؤمنين على علیه السلام بارها به صورت عمومى به مردم مى فرمودند از من از راه هاى آسمان سئوال كنيد؟ كسى چيزى نمى پرسد - هر چند حضرت اميرالمؤمنين على علیه السلام و ساير امامان علیهم السلام ، اصحاب خاصّ خود را بارها به سفرهاى آسمانى برده اند، و نمونه هايى از آن را در بخش آينده نقل مى كنيم.
پس چون آن بزرگوار مرز زمان را شكسته و از قيد زمان خارج شده حاكم بر زمان هستند و از اسباب و وسيله هاى سفر به آسمان ها استفاده مى نمايند وبراى افراد ديگر نيز چنين شرايطى را براى سفر به آسمان ها فراهم مى كنند، و رمز و راز مسايل مربوط به زمان را آشكار مى كنند، آن حضرت «صاحب الزمان» هستند.
بدیهی است سفر به کرات دیگر که فراتر از زمان باشد، بزرگترین دانشمندان جهان را به عجز در میآورد.
پس چون آن بزرگوار مرز زمان را شکسته و از قید زمان خارج شده و از اسباب و وسیلههای سفر به آسمانها استفاده مینمایند و برای افراد دیگر نیز چنین شرایطی را برای سفر به آسمانها فراهم میکنند، آن حضرت «صاحب الزمان» هستند.
با توجّه به معنای «صاحب الزّمان» آگاهی و معرفت انسان به عظمت حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ، افزون شده و درک میکند جهان امروز که آن را عصر فضا نام نهادهاند، تا چه حدّ با علم و آگاهی فاصله دارد آنچه گفتیم در ارتباط با معنای «صاحب الزّمان» برای درهم شکستن مرز زمان و سیطره و تصاحب زمان نسبت به سفرهای دور دست به آسمانها میباشد.
ممکن است آنچه تاکنون برای معنای صاحب الزّمان گفتیم یک توجیه مادّی به نظر بعضی یک توجیه مادّی و طبیعی باشد در حالیکه استفاده از وسیلۀ «براق» که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در معراج از آن استفاده کردند ـ یا وسیلههای دیگر یک امر مادّی نیستند.
البتّه به این نکته باید توجّه کنیم که سفرهای فضایی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در انحصار آنچه گفتیم نیست ؛ بلکه ممکن است بدون نیاز به هرگونه وسیله مادّی و غیر مادّی انجام پذیرد.
لفظ «صاحب الزّمان» دارای معانی بسیار مهمّ دیگری غیر از مسئله سفرهای فضایی به سوی آسمانها میباشد که در مقاله دیگر باید عنوان شود.
آیا فقط امام عصر عجّل الله تعالی فرجه صاحب زمان هستند یا معصومین دیگر نیز در زمان تصرّف نموده و قید زمان را از میان بر میداشتند؟
تصرّف در زمان و بازگشت و نشاندادن زمانهای گذشته و یا سیر در زمانهای آینده از جریانات بسیار مهمّی است که نه تنها در عصر ظهور؛ بلکه گاهی در زمانهای گذشته نمونههایی از آن توسّط ائمّه اطهار علیهم السلام واقع شده است و در روزگار پرشکوه ظهور که عصر تکامل مسایل علمی و حیاتی است اینگونه جریانات در اوج خود قرار خواهد گرفت .
نمونههایی از نشان دادن زمان آینده و یا گذشته در زمان ائمّه اطهار علیهم السلام در تاریخ خاندان وحی علیهم السلام ذکر شده است. در یکی از مواردی که توسّط حضرت امام حسین علیه السلام واقع شد، آن حضرت جریانات روز عاشورا را قبل از وقوع آن به حضرت امّ سلمه نشان دادند.
یکی از جریانات بسیار جالب که امیر عالم هستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مرز زمان را شکسته و در آن تصرّف نمودهاند جریان آن حضرت با سلمان در دشت «ارژن» است .
عصر ظهور، جهان شاهد جریانات بسیار باشکوه خواهد شد/ ش60 قطره 5
عصر ظهور، جهان شاهد جریانات بسیار باشکوه خواهد شد
در طول تاریخ ، جهان شاهد جریانات بسیار باشکوه و شگفتانگیزی بوده است که وقوع آنها توانسته است افکار و اندیشههای بسیاری از انسانها تغییر داده و در اعماق وجود آنها بذر ایمان و اعتقاد به عالم غیب را بارور سازد.
معجزه یکی از همان جریانات شگفتانگیز است که رهبران الهی برای ثابت نمودن ادّعای خود آن را برای ملّت خویش انجام میدادند.
معجزه که انجام دادن عملی است که بشر را از آوردن کاری مانند آن عاجز نماید، وسیلهای بسیار قوی و کارآمد برای این که به مردم بفهماند، سفیران الهی با خداوند در ارتباط میباشند و برنامهای را که انجام میدهند گواه بر درستی ادّعای آنان و دلیل بر ارتباط آنان با خداوند بزرگ ، و مأموریت آن بزرگواران است.
بسیاری از پیروان پیامبران الهی و امامان بزرگوار ما که همۀ سختیها و شکنجههای وارده از طرف دشمنان را تحمّل مینمودند، بر اثر معجزاتی بوده است که از آن بزرگواران مشاهده مینمودند، و بر اثر دیدن اعجازی که به دست آنان انجام میگرفت ، ارادۀ آنان در برابر دشمنان پولادین میشد و با تمام وجود به نبرد با دشمنان پرداخته و در صورتی که گرفتار دست ظالمانۀ آنان میشدند سخت صبر و تحمّل مینمودند.
این توضیح کوتاهی بود برای روشن شدن نقش اعجاز و معجزه در ایجادِ تحوّل و دگرگون ساختن انسانها و روی آوردن آنان به سوی حقایق عالم هستی و پیوستن آنان به افراد باایمان و معتقد به عالم غیب .
از آنجا که آشکار ساختن معجزه در هر زمانی، برای عاجز نمودن مخالفان مکتب وحی بوده است و در هر عصری هر علم و هنری بیشتر مورد توجّه مردم بوده است، رهبران الهی در آن زمان کاری برتر از آن را در همان زمینه، انجام میدادند تا حقّانیت خود را برای مردم ثابت نمایند.
در عصر ظهور معجزاتی به وسیلۀ امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف مانند شقّ القمر واقع می شود، که دانشمندان روز خود را عاجز از انجام دادن آن معجزات می دانند. و این یکی از علّت های ایمان آوردن جهانیان و پیوستن آنان به حضرت بقیّة الله الاعظم ارواحنا فداه می باشد.
عصر قدرت ملكوتی و نوری/ ش44 قطره 1
عصر قدرت ملكوتى و نورى
تسخير جهان و استفاده از قدرت نورى
«در عصر غيبت با قدرت نورى جنگيده اند، تصوّر كنيد در عصر ظهور با چه قدرت و توانايى خواهد جنگيد.
انّ اميرالمؤمنين عليه السلام قال في رسالته إلى سهل بن حنيف رحمه الله، والله ما قلعت باب خير ورميت به خلف ظهر أربعين ذراعاً بقوّة جديّه، ولاحركة غزائيه، لكى ايّدت بقوّة ملكوتيّة، ونفس بنور ربّها مضيئه...(1)
حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام در نامۀ خود به سهل بن حنيف (رحمة الله عليه) چنين فرمودهاند:
به خدا سوگند؛ من با قدرت جسمانى درِ خيبر را نكندم و به اين وسيله چهل زراع او را به پشت سر نيفكندم و بر اثر نيروى غذائى اين كار را انجام ندادم، بلكه با قوّت ملكوتى و با نفسى كه به سوز پروردگار خود روشنايى بخش است تأييد شدم.»
(1) بحارالانوار: 21 / 26.
عصمت دلیل بر بطلان سقیفه و اثبات امامت امیر المؤمنین علیه السلام/ ش290 قطره 1
عصمت دلیل بر بطلان سقیفه و اثبات امامت امیرالمؤمنین علیه السلام
یکی از بھترین ادله بر اثبات امامت و خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و بطلان سقیفه عصمت است .از آیات قرآن استفادہ می شود که عصمت شرط خلافت و رھبری است و کسی که دارای مقام عصمت نباشد نه تنھا نمی تواند خلیفه شود، بلکه اگر چنین ادّعای داشته باشد فاسق و اھل جھنّم است.
متأسّفانه علمای سنّی عصمت را شرط خلافت و امامت نمی دانند و می گویند ھر کس ھر چند به زور و ستم غلبه پیدا کردہ باشد و بر کرسی خلافت نشسته باشد، او خلیفه است و ھمه باید مطیع و فرمان بردار او باشند.
مرحوم علامۀ مجلسی این مطلب را بیان فرمودہ اند و با استدلال به قرآن کریم آن را واضح نمودہ اند .ایشان می فرماید: علمای عامّه که عصمت را شرط نمی دانند ظهور جور و فسق را نیز مبطل امامت نمی دانند و لهذا به امامت خلفای بنی امیّه و بنی عبّاس با آن ظلم ها و فسق ها قایل شده اند، و شخصی که از مشاهیر علمای ایشان است در عقایدش گفته: معزول نمی شود امام از امامت به سبب فسق و جور.
و ملّا سعد الدین در شرحی که بر عقاید نوشته دلیل بر این مدّعا چنین گفته که: از برای آنکه ظاهر شد فسق و منتشر گشت جور از امامان بعد از خلفای راشدین و حال آنکه پیشینیان مطیع و منقاد ایشان بودند. و ھمچنین در شرح مذکور گفته است که: اهل حلّ و عقد از امّت اتّفاق نموده اند بر خلافت خلفای بنی عبّاس.
ھمچنین ملّا سعد الدین در «شرح مقاصد» گفته است که: منعقد می شود امامت به قهر و غلبه، پس اگر کسی مردم را مغلوب سازد از راه شوکت منعقد می شود امامتش هر چند فاسق و جاهل باشد؛ و بعد از این گفته که: اگر کسی به قهر و غلبه امام شود و دیگری بیاید و او را مقهور و مغلوب سازد، مقهور معزول می گردد و غالب امام می شود.(۱)
این است کلمات واهیۀ ایشان و عقل کدام عاقل تجویز می کند که امام و پیشوای خلق از اهل جهنم باشد و حق تعالی فاسق را از اهل جهنّم شمرده از آنجا که فرموده «وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ»،(۲) و نیز فرموده که: اعتماد به خبر فاسق مکنید: «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا»،(۳) و نیز فرموده: «إِنَّ اللهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ».(۴)
و هرگاه ثابت شد که عصمت در امام شرط است، پس امامت ابوبکر باطل شد زیرا که به اتّفاق او معصوم نبود، پس امامت امیرالمؤمنین علیه السّلام بی واسطه ثابت شد زیرا که به اتّفاق امّت امامت بعد از حضرت رسول صلّی الله علیه وآله وسلّم مردّد است میان آن حضرت و ابوبکر، و هرگاه یکی باطل شد دیگری ثابت می شود.(۵)
(1)شرح مقاصد تفتازانی: 5 / 233.
(2) سورۀ سجده، آیۀ 20.
(3)سورۀ حجرات، آیۀ 6.
(4) سورۀ منافقون، آیۀ 6.
(5) حیاة القلوب (امام شناسی)، ج 5، ص 50.
عصمت شرط خلافت است/ ش289 قطره 1
عصمت شرط خلافت است
بنا بر عقیدۀ علمای شیعه و سنّی ھمۀ پیامبران الھی دارای مقام عصمت بودہ و از گناہ و معصیّت دور بودہ اند.
دلیل ھای متعددی را علمای شیعه و سنّی برای اثبات این مطلب که عصمت انبیاء است در کتاب ھای خود نقل کردہ اند، از بعضی از دلیل ھای که علمای معروف شیعه و سنّی دربارۂ عصمت انبیاء نقل کردہ اند، استفادہ می شود که چون آن بزرگواران جانشین خداوند ھستند، پس باید از گناہ و معصیّت دور باشند، تا بتوانند دستورات خداوند را در میان امّت خود اجرا کنند. و اگر آن بزرگواران از گناہ و معصیّت دور نباشند، نمی توانند اجرا کننده و مبلّغ دستورات خداوند باشند.
آن دلیل ھا ثابت می کند که خلفاء و جانشینان پیامبران الھی نیز باید از گناہ و معصیت دور باشند.
بنابراین ھمانگونه که ھمهٔ علمای شیعه و سنّی اعتقاد به عصمت پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله دارند باید به عصمت و دور بودن خلفای آن حضرت نیز معتقد باشند، و عقیدہ داشته باشند که ھر کس جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله ھست، باید دارای مقام عصمت باشد وگرنه دچار ظلم و ستم بر مردم شدہ و سبب دوری آنان از دستورات خداوند می شود. ادله ای که دلالت بر لزوم عصمت پیامبران الھی و در نتیجه دلیل بر لزوم پاک بودن جانشینان آنان از گناہ و معصیت است ثابت می کند ھر کس خلیفه و جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد باید از ھر گونه معصیّت دور باشد وگرنه به ھیچ وجه نمی تواند خلیفهٔ رسول اکرم صلّی الله علیه وآله باشد.
عظمت اسرار اهل بيت عليهم السلام در كلام امام باقر عليه السلام / ش1 قطره 1
عظمت اسرار اهل بيت عليهم السلام در كلام امام باقر عليه السلام
شيخ مفيد قدس سره در كتاب «إختصاص» از جابر بن يزيد جعفى نقل كرده است كه گفت : امام باقر عليه السلام براى من هفتاد هزار حديث - و بنابر نسخه ديگرى نود هزار حديث - فرمود كه يكى از آن ها را به كسى نگفتم .
مى گويد : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : فداى شما گردم بار سنگينى از علوم و اسرار خود را بر دوش من نهاده ايد كه آن ها را براى كسى هم نمى توانم بازگو كنم ، و گاهى در سينه ام طوفانى بپا مى كند كه حالتى شبيه به جنون به من دست مى دهد .
فرمود : يا جابر؛ فإذا كان ذلك فاخرج إلى الجبّان فاحفر حفيرة ودلّ رأسك فيها، ثمّ قل: حدّثني محمّد بن عليّ بكذا وكذا.
اى جابر ! وقتى چنين حالتى برايت پيش آمد سر به صحرا بگذار و در آنجا گودالى حفر كن ، و سر خود را در ميان آن داخل كن و سپس بگو : محمّد بن على عليهما السلام به من چنين فرمود.(1)
مرحوم شیخ مفید گويد: جابر جعفى با مقام والايى كه دارد در حديثى امام باقر عليه السلام به او فرمود :
فإذا ورد عليك يا جابر شيء من أمرنا فلان له قلبك فأحمد الله، وإن أنكرته فردّه إلينا أهل البيت، ولاتقل: كيف جاء هذا؟ و كيف كان؟ أو كيف هو؟ فإنّ هذا والله هوالشرك بالله العظيم.
وليس ذلك إلّا لعظم أسرارهم عليهم السلام.
هرگاه از امر ما (كه مربوط به شئونات امام عليه السلام و مقام والاى او است) چيزى شنيدى و قلب تو آن را پذيرفت خداوند را سپاس و ستايش كن، و اگر قلب تو آن را انكار كرد آن را به خود ما اهل بيت واگذار (بگو خود آن ها مى دانند) و مگو چطور اين حديث صادر شده؟ چطور بوده؟ و چگونه است؟ زيرا اين ردّ كلام ما مى باشد و بخدا قسم شرك ورزيدن به خداوند بزرگ است.(2)
و اينها همه به خاطر عظمت و بزرگى اسرار اهل بيت عليهم السلام است.(3)
-----------------------------
(1) الإختصاص: 61، بحار الأنوار: 46 / 340 ح 30.
(2) بحار الأنوار : 2 / 208 ح 102.
(3) كتاب قطره اى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام : 1 / 526.
عظمت امیرالمومنین علی علیه اسلام به اعتراف عمر/ ش12 قطره 3
عظمت امیرالمومنین علی علیه السلام به اعتراف عمر
شریح قاضی می گوید: زمانی که از سوی عمر قاضی بودم روزی مردی به نزد من آمد و گفت: شخصی دو زن یکی آزاد و دیگری کنیز نزد من به ودیعت گذارده و من در خانه ای از آنان نگهداری می کردم، بامدادان امروز که به سراغشان رفتم دیدم هر دو، فرزند زاییده اند یکی پسر و دیگری دختر، هر کدام ، پسر را ادعا می کنند، اکنون باید قضاوت کنی.
شریح می گوید: حکمش را ندانستم، از این رو نزد عمر رفته ماجرا را برای او نقل کردم.
عمر گفت: چگونه داوری کرده ای؟
شریح : هیچ ، اگر می دانستم که نزد تو نمی آمدم.
پس عمر اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله را گرد آورد، و من به دستور وی داستان را برایشان شرح دادم. عمر پیرامون مسأله با آنان به گفتگو پرداخت. آنها همه حکم مسأله را به من و عمر رد می کردند.
عمر گفت: من مرجع و پناهگاه این مشکل را می شناسم .
حضار: گویا مقصودت علی بن ابی طالب (علیه السلام) است؟
عمر: آری .
حضار: به نزد او بفرست بیاید.
عمر: چنین نخواهم کرد او دانشمندی بزرگ است و از طرف هاشم نیز دارای شخصّیتی برجسته، برخیزید به خانه اش برویم .
شریح می گوید: همگی به سوی خانۀ علی علیه السلام حرکت کردیم، پس آن حضرت علیه السلام را دیدیم که در باغستان خود مشغول بیل زدن و کشاورزی بود و این آیه را با خود زمزمه می کرد:
(ایحسب الانسان ان یترک سدی) ؛
آیا انسان می پندارد که بیهوده و بدون هدف رها شده است؟!
و پیوسته اشک می ریخت، و پس از چند لحظه که آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازه حضور طلبیدند. علی علیه السلام خود به نزد آنان آمد و پیراهنی به تن داشت که بیخ آستینش دو نیم شده بود، و آنگاه به عمر رو کرده و فرمود: برای چه کاری آمده ای؟
عمر: مشکلی پیش آمده است.
شریح داستان را بازگو کرد. علی علیه السلام به شریح فرمود: چگونه حکم کرده ای ؟
شریح : حکمش را ندانسته ام.
آن حضرت علیه السلام با دست مبارک مقداری خاک از زمین برداشت و فرمود:
حکم این مسأله از برداشتن این خاک ها هم آسانتر است. پس آن دو زن را احضار نموده و ظرفی نیز طلبید و ظرف را به یکی از آنان داده به وی فرمود: در آن شیر بدوش، و چون مقداری شیر دوشید حضرت آن را وزن کرد و سپس ظرف را به دیگری داده و او نیز به همان اندازه شیر دوشید و حضرت آن را وزن کرد و آنگاه به زنی که شیرش سبک تر بود فرمود: دخترت را بردار! و به دیگری فرمود: پسرت را بردار! و در این موقع به عمر رو کرده و فرمود: مگر نمی دانی خداوند زن را از نظر جسمی و فکری پایین تر از مرد آفریده و میراثش را نیز کمتر قرار داده و همچنین شیرش را سبک تر از شیر پسر؟ عمر گفت: یا علی ! خلافت که حق تو بود خواست به تو برسد ولی قوم تو ابا داشتند.
علی علیه السلام: دم فرو بند، ان یوم الفصل کان میقاتاً؛ بدون تردید روز جدا شدن مردم از یکدیگر (روز قیامت) وعده گاه است. ابن شهر آشوب قضیه فوق را در ضمن قضایای آن حضرت در زمان خلافت عمر نقل کرده و پس از آن می گوید: اطباء این دستور را ملاک تشخیص پسر و دختر قرار داده اند.(1)
----------------------------------------------
(1) شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 260 .
عظمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام از نظر زیاد بن ابیه/ ش11 قطره 2
عظمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام از نظر زیاد بن ابیه
... ... و نیز ای زیاد؛ تو به عمر گفته بودی : یا امیرالمؤمنین!! تو علی ( علیه السلام) را از همه بهتر میشناسی ؛ دلاوریش را، پردلیش را، چیرگیش را بر فنون نظامی و قدرتش را در شکستن سنگرها و چاک زدن صفوف دشمنان را که علی (علیه السلام) بارها در نبرد نشان داده از نزدیک دیدهای ؛ آیا در آن روزگار که علی (علیه السلام) از ایران و ایرانیان لشکر انبوهی آراسته گرداند، چه کسی میتواند، در برابرش ایستادگی کند؟ گذشته از این ، ای امیرالمؤمنین!! از دشمنی و کینه علی (علیه السلام) نسبت به خود غافل مباش .
سخنان تو ای زیاد؛ عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر امیرالمؤمنین عمر!! تصمیم خویش را به جریان میانداخت و ریشه عجم را از بیخ خشک میکرد، آب از آب تکان نمیخورد. نه ایرانیان به سوی علی (علیه السلام) دست کمک دراز میکردند و نه علی (علیه السلام) به روی عمر شمشیر میکشید. تو خود نیز نزد من اعتراف کرده بودی که جز تعصّب نسبت به ایرانیان هدف دیگری در این منع و نهی نداشتی .
زیاد؛ گوش کن ، تو برای من تعریف کرده بودی که در حکومت عثمان ، روزی علی (علیه السلام) به مناسبت یک جریان سیاسی چنین میفرمود:
إنّ أصحاب الرایات السود، الّتی تقبل من خراسان هم الأعاجم ، وأنّهم الّذین یغلبون بنی امیة علی ملکهم ویقتلونهم تحت کلّ کوکب... .
(و گفتی که علی (علیه السلام) میفرمود:) لشکری که با پرچمهای سیاه از خراسان بسیج میشود، لشکر ایران است . این ایرانیان هستند که به پای میخیزند و به عربستان میریزند و بنیامیه را در هر کجا که باشند از دم تیغ میگذرانند.
ای برادر؛ اگر گذاشته بودی که عمر بن خطّاب کشتن ایرانیان را آغاز کند، کار او برای ما سنّتی ثابت و استوار میبود. چه آنکه ما هم به وی اقتدا میجستیم و شمشیر در ایران و ایرانیان میگذاشتیم و ریشه پرچمهای سیاه را از خاک خراسان برمیانداختم.
«ولاستأصلهم الله وقطع أصلهم وإذآ لاتسبّ به الخلفا بعده حتّی لایبغی منهم شعر ولا ظفر ولا نافخ نار...»؛ «خدا با دست ما این قوم را درمانده و پریشان میساخت و اساس زندگیشان را واژگون میکرد و دیگر در خاک ایران به خلیفههای اسلام دشنام و ناسزا داده نمیشد و دیگر از ملّت سرکش و طغیانگر ایران موی و ناخنی بر جای نمیماند ... ... .(1)
-------------------------------------------------------------
(1) تاریخ سیاسی اسلام: 488 .
عظمت حضرت ابوالفضل علیه السلام/ ش37 قطره 5
عظمت حضرت ابوالفضل علیه السلام
در تمام جهان هستی، حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السلام حقّی بی شمار دارند یعنی میتوانند با درخواست از خداوند متعال قضا و قدر را تغییر دهند و در لوح و قلم و مقدّرات تصرّف فرمایند.
شاید به این حقیقت اشاره داشته باشد آنچه دربارۀ آن بزرگوار وارد شده است که دارای دو بال هستند و در بهشت به هر جا که بخواهند پرواز میکنند.
خداوند به خاطر صبر و استقامت، شهامت ها، فداکاری ها از خودگذشتگی های حضرت عبّاس علیه السلام این مقام را در آن بزرگوار ظاهر ساخته است.
به این جهت شیعیان دوستان و حتّی سایر ارادتمندان به آن حضرت از ملّتهای دیگر آن گاه که کارشان به بن بست و کاردشان به استخوان میرسد و چارهای جز توسّل به اهل بیت علیهم السلام و درخواست از خداوند متعال نمیبینند به آن حضرت متوسّل میشوند. زیرا آن بزرگوار بیش از سایر اهل بیت علیهم السلام از حقّ شفاعت استفاده میکنند.
از این رو در گرفتاری ها و شدائد و بالاخص گرفتاری های ناگهانی که فرصت را از دست ربوده با دلی آکنده از یقین و امید به حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السلام متوسّل میشدند و آن حضرت را شفیع درگاه خداوند قرار میدهند.
حضرت عبّاس علیه السلام از این قدرت ولایی خود نسبت به دوستان سریعاً دستگیری و شفاعت میکنند و نسبت به دشمنانی که جسارت ورزیدهاند به صورت قهر و غضب ظاهر میشود.
عظمت حضرت امّ البنين عليهاالسلام و توسّل به آن حضرت/ ش12 قطره 5
عظمت حضرت امّ البنين عليهاالسلام و توسّل به آن حضرت
در ميان جامعۀ شيعه نه تنها توجّه و توسّل به حضرت ابوالفضل العبّاس عليه السلام كاملاً رواج دارد بلكه توسّل به حضرت امّ البنين عليهاالسلام مادر بزرگوار آن حضرت نيز مرسوم است.
بسيارى از مردم معتقد و نيك انديش، براى رفع گرفتاريها و برطرف شدن نيازها به حضرت امّ البنين عليهاالسلام متوسّل مىشوند و به زودى حاجت خود را مىگيرند. اين خود گواه روشنى است بر عظمتِ شأنِ آن بانوى داغدار در پيشگاه خداوند بزرگ.
از اين رو عدّهاى آن بزرگوار را داراى مقام عصمت و عدّهاى ديگر، آن مخدّره را تالى تلو معصومين عليهم السلام مىدانند.
در يكى از «ختومات مجرّبه» پس از چهارده معصوم عليهم السلام، حضرت امّ البنين عليهاالسلام را نيز وسيلۀ تقرّب به درگاه خداوند قرار مىدهند و حاجت خود را مىگيرند.
طريقه آن ختم اين است :
طريقۀ ختم :
هفده هزار مرتبه صلوات با ذكر «وعجّل فرجهم» قرائت شود و ثواب آن را به پيشگاه مقدّس چهارده معصوم و حضرت امّ البنين و حضرت ابوالفضل العبّاس و حضرت زينب كبرى عليهم السلام به ترتيبى كه ذكر مىكنيم هديه نمايند :
به هر يك از چهارده معصوم عليهم السلام به ترتيب هزار صلوات هديه نموده آن گاه هزار صلوات به حضرت امّ البنين و هزار صلوات به حضرت ابوالفضل العبّاس عليه السلام و هزار صلوات به حضرت زينب كبرى سلام الله عليها تقديم نمايند.
اين ختم از ختومات بسيار مؤثّر و مكرّر از آن نتيجه گرفته شده است.
عظمت مقام حضرت علی اکبر علیه السلام/ ش57 قطره 2
عظمت مقام حضرت علی اکبر علیه السلام
در کتاب حلاّل المعضلات می نویسد: زره رسول خدا صلّی الله علیه وآله و همچنین ذوالفقار امیرالمؤمنین علیه السلام را هیچکس نمی تواند به کار برد جز معصوم علیه السلام و در روز عاشورا هم ذوالفقار و هم زره رسول خدا صلّی الله علیه وآله با حضرت علی اکبر علیه السلام بود.(1)
-----------------------
(1) حلال المعضلات : ص 47.
عظمت ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش5 قطره 3
عظمت ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
حدیثی را از ابوذر غفاری از رسول خدا صلّی الله علیه وآله نقل میکنیم:[1]
فرات قال: حدّثنی جعفر بن محمّد بن سعید الأحمسی معنعناً عن أبی ذرّ الغفاری قال : کنت عند رسول الله صلّی الله علیه وآله ذات یوم فی منزل اُمّ سلمة و رسول الله صلّی الله علیه وآله یحدّثنی وأنا له مستمع إذ دخل علی بن ابی طالب علیه السلام فلمّا أن بصر به النّبی صلّی الله علیه وآله أشرق وجهه نوراً وفرحاً وسروراً بأخیه وابن عمّه ثمّ ضمّه إلی صدره وقبّل بین عینیه ثمّ التفت إلی فقال : یا أباذرّ؛ تعرف هذا الدّاخل إلینا حقّ معرفته ؟
قال أبوذرّ: یا رسول الله صلّی الله علیه وآله: هو أخوک وابن عمّک وزوج فاطمة وابوالحسن والحسین سیدی شباب أهل الجنّة .
فقال رسول الله صلّی الله علیه وآله: یا أباذرّ؛ هذا الإمام الأزهر، ورمح الله الأطول ، وباب الله الأکبر، فمن أراد الله فلیدخل من الباب .
یا أباذرّ؛ هذا القائم بقسط الله، والذّابّ عن حریم الله، والنّاصر لدین الله، وحجّة الله علی خلقه فی الاُمم کلّها کلّ اُمّة فیها نبی.
یا أباذرّ؛ إنّ لله عزّوجلّ علی کلّ رکن من أرکان عرشه سبعین ألف ملک لیس لهم تسبیح ولا عبادة إلّا الدّعاء لعلی علیه السلام والدّعاء علی أعدائه.
فرات کوفی با واسطه از ابوذر غفاری روایت میکند که ابوذر گفت: روزی در منزل امّ سلمه حضور رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودم . ایشان برای من سخن میگفت و من گوش میکردم که ناگاه علی بن ابی طالب علیه السلام وارد شد. زمانی که رسول اکرم صلّی الله علیه وآله او را دید چهرهاش از دیدن برادر و پسرعمویش منوّر و شادمان گشت و سپس او را به سینه چسبانید و بین دو چشمش را بوسید. بعد رو به من کرد و فرمود:
ای اباذر؛ آیا این شخصی را که بر ما وارد شد به خوبی میشناسی ؟
گفتم : ای رسول خدا؛ او برادر و پسر عموی شما و شوهر فاطمه و پدر حسن و حسین است که دو آقای جوانان بهشت هستند.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: ای ابوذر؛ این ، امامِ آشکار و بلندترین ذخیره الهی و باب بزرگ خداست ، و هر کس خدا را میخواهد باید از این در وارد شود.
ای ابوذر؛ این ، برپادارنده عدل الهی ، مدافع حریم خدا، یاری کننده دین او، و حجّت بر خلق خدا در همه امّتها است، اگر چه در میان هر یک از آن امّتها پیامبری هم باشد.
ای ابوذر؛ خداوند در هر رکن از ارکان عرش ، هفتاد هزار ملک آفریده است که آنها هیچ تسبیحی و عبادتی جز دعا برای علی علیه السلام و نفرین بر دشمنانش ندارند.
یا اباذرّ؛ لولا علی ما أبان الحقّ من الباطل ، ولا مؤمن من کافر، وما عبد الله، لأنّه ضرب علی رئوس المشرکین حتّی أسلموا وعبد الله، ولولا ذلک ما کان ثواب ولا عقاب لایستره من الله ستر ولایحجبه عن الله حجاب بل هو الحجاب والسّتر، ثمّ قرء رسول الله صلّی الله علیه وآله: (شَرَعَ لَکمْ مِنَ الدّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَالَّذی أَوْحَینا إِلَیک وَما وَصَّینا بِهِ إِبْراهیمَ وَمُوسی وَعیسی أَنْ أَقیمُوا الدّینَ وَلاتَتَفَرَّقُوا فیهِ کبُرَ عَلَی الْمُشْرِکینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیهِ ، اَللهُ یجْتَبی إِلَیهِ مَنْ یشاءُ وَیهْدی إِلَیهِ مَنْ ینیبُ)[2] .
یا أباذرّ؛ إنّ الله تبارک وتعالی تعزّز بملکه ووحدانیته فی فردانیته فعرّف عبادة المخلصین نفسه فأباح لهم جنّته ، فمن أراد أن یهدیه عرّفه ولایته ، ومن أراد أن یطمس علی قلبه أمسک علیه معرفته .
یا أباذرّ؛ هذا رایة الهدی ، وکلمة التّقوی ، والعروة الوثقی ، وإمام أولیائی ، ونور من أطاعنی ، وهو الکلمة الّتی ألزمتها المتّقین ، فمن أحبّه کان مؤمناً ومن أبغضه کان کافراً ومن ترک ولایته یوم القیامة کان ضالاًّ مُضلاًّ ومن جحد حقّه کان مشرکاً.
یا أباذرّ؛ یؤْتی بجاحد حقّ علی علیه السلام وولایته یوم القیامة أصمّ وأبکم وأعمی یتکبکب فی ظلمات یوم القیامة ینادی مناد (یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ اللهِ)[3] وألقی فی عنقه طوق من نار.
ای ابوذر؛ اگر علی علیه السلام نبود، حقّ از باطل و مؤمن از کافر شناخته نمیشد و خدا عبادت نمیگردید؛ زیرا او بود که با مشرکان جنگید تا آن که اسلام آوردند و خداوند عبادت شد. و اگر چنین نبود، ثواب و عقابی وجود نداشت . بدان که هیچ پردهای بین او و خدا فاصله نمیافکند و هیچ حجابی بین او و خدا قرار نمیگیرد، بلکه او خود حجاب و ستر است.
سپس رسول خدا صلّی الله علیه وآله این آیه را قرائت فرمود: «خداوند آن دینی را برای شما تشریع نمود که نوح را بدان سفارش کرد و بر تو نیز همان را وحی کردیم ، و به ابراهیم و موسی و عیسی هم آن را سفارش نمودیم که دین خدا را برپا دارید و هرگز در دین تفرقه و اختلاف نکنید. و آنچه که مشرکین را به سوی آن دعوت میکنی و در نظر آنها بزرگ میآید. خداوند هر که را بخواهد به سوی خود بر میگزیند و هر کس که اِنابه کند به طرف خود هدایت مینماید».
ای ابوذر؛ خداوند در پادشاهی ، وحدانیت و یگانگی ، در نهایت عزّت و بزرگی بود. پس خود را به بندگان مخلص خود شناساند، و بهشت خود را بر آنان مباح کرد. و خداوند، هر کس را که بخواهد هدایت کند، ولایت او (علی علیه السلام) را به او میشناساند، و هر کس را که بخواهد (هدایت نکند) معرفت و ولایت او (علی علیه السلام) را از قلبش محو نماید.
ای ابوذر؛ این علی ، پرچمِ هدایت و کلمه تقوا و ریسمان محکم و امام دوستانِ من و نور پیروان من است ، و او آن کلمهای است که قبولِ آن را بر متّقین لازم نمودم . پس هر کس او را دوست بدارد، مؤمن است؛ و هر کس او را دشمن بدارد، کافر است. هر کس ولایت او را ترک کند، گمراه گمراه کننده است؛ و هر کس حقّ او را انکار نماید، مشرک است.
ای ابوذر؛ در روز قیامت ، مُنکر حقّ علی علیه السلام و ولایت او، کر و کور و گُنگ محشور میشود و در تاریکیهای روز قیامت قرار میگیرد، و منادیای (در بیان حال او) ندا میدهد: «ای حسرت بر آنچه درباره جنبُ الله (علی علیه السلام) کوتاهی کردم» و بر گردنش طوقی از آتش افکنده میشود.[4]
---------------------------------------
[1] كبريت احمر في شرايط المنبر: 557.
[2] دفتر 101 .
[3] كشكول امامت: 3 / 14 .
[4] تاريخ نگارستان : 77 .
عقیدۀ عمر دربارۀ ابوبکر/ ش13 قطره 2
عقیدۀ عمر دربارۀ ابوبکر
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نوشته است: ابوموسی اشعری گفته است: همراه عمر حجّ گزاردم و همین که ما و بیشتر مردم فرود آمدیم من از جایگاه خویش بیرون آمدم که پیش عمر بروم .
مغیرة بن شعبه مرا دید و همراهم شد و پرسید: کجا میروی؟
گفتم : پیش امیرالمؤمنین ! میروم ، آیا تو هم میآیی؟
گفت: آری.
ما حرکت کردیم و به سوی جایگاه عمر رفتیم . میان راه درباره خلافت عمر و قیام پسندیده او در کارها و مواظبت او بر اسلام و دقّت و بررسی او در کاری که پذیرفته بود! سخن میگفتیم . سپس درباره ابوبکر سخن گفتیم . من به مغیره گفتم : برای تو خیر پیش باشد؛ همانا به ابوبکر در مورد عمر رأی صحیح و استوار داده شده بود؛ گویی ابوبکر به چگونگی قیام عمر پس از خود و کوشش و تحمّل رنج و زحمت او برای اسلام آگاه بوده و مینگریسته است !!
مغیره گفت : آری ؛ همینگونه بوده است ؛ هر چند قومی خلافت و امارت عمر را خوش نداشتند و میخواستند او را از رسیدن به آن بازدارند و آنان را در این کار بهرهای حاصل نشد.
گفتم : ای بیپدر؛ آن قوم که خلافت را برای عمر خوش نداشتند چه کسانی هستند؟
مغیره گفت : خدا خیرت دهد؛ گویا این قبیله قریش و حسدی را که مخصوص به آن هستند و در مورد عمر بیشتر به کار بردند نمیشناسی! و به خدا سوگند؛ اگر بتوان با محاسبه این حسد را درک کرد، باید بگویم نُه دهم آن از ایشان است و یک دهم آن از تمام مردم است.
من گفتم: ای مغیره ؛ آرام باش که قریش با فضیلت خود بر دیگر مردم برتری دارد، و همینگونه سخن میگفتیم تا به خیمه و جایگاه عمر رسیدیم و او را نیافتیم. سراغ او را گرفتیم، گفتند: هماکنون بیرون رفت. ما در پی او حرکت کردیم و چون وارد مسجدالحرام شدیم، دیدیم عمر مشغول انجام طواف است، ما هم همراه او به طواف پرداختیم. چون طواف عمر تمام شد میان من و مغیره آمد و درحالی که به مغیره تکیه داده بود گفت: از کجا میآیید؟
گفتیم : ای امیرالمؤمنین!! برای دیدار تو بیرون آمدیم و چون کنار خیمهات رسیدیم، گفتند: به مسجد رفته است، و از پی تو آمدیم.
عمر گفت: خیر باشد، سپس مغیره به من نگاه کرد و لبخندی زد که عمر زیرچشمی آن را دید و پرسید: ای بنده ؛ چرا و از چه چیزی لبخند زدی ؟
گفت: از سخنی که هماکنون که پیش تو میآمدیم میان راه با ابو موسی درباره آن گفتگو میکردیم ... ... .(1)
--------------------------------------------------------------
(1) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 203 .
علاقه شدید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت علی اکبر علیه السلام/ ش56 قطره 2
علاقۀ شدید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام او را بسیار دوست مىداشتى، حتّى آنكه او را مدح فرموده و اشعارى در مدح او گفته؛ از آن جمله ابن ادریس حلّى در كتاب سرایر ذكر نموده كه حضرت امیر علیه السلام در شأن او فرموده است :
«لَمْ تَرَ عَینٌ نَظَرَتْ مِثلَهُ مِن مُحتِفٍ یمشی وَلا ناعِلٍ»
یعنى :
ندیده هیچ چشم بیننده مثل و مانند او را از كسانى كه پابرهنه و یا صاحب نعلین باشد (كنایه از وضیع و شریف و اَدنى است).
نوشتهاند كه: چند نفر از دودمان نبوّت شباهت به جناب پیغمبر صلّی الله علیه وآله داشتند :
اوّل، جعفر طیار، كه در حسن گفتار و فصاحت و بلاغت و شیرین زبانى شباهت تامّه به رسول خدا صلّی الله علیه وآله داشت.
دوم، جناب فاطمه زهرا علیهاالسلام، كه در مشى و رفتار (شباهت به) خاتم الانبیاء صلّى الله علیه وآله داشت.
سیم، امام حسن علیه السلام، كه از سر تا كمر شباهت داشت به آن حضرت.
چهارم، سیدالشهداء علیه السلام كه از كمر تا قدم شبیه جناب پیغمبر صلى الله علیه وآله بود.
پنجم، جناب على اكبر علیه السلام كه از سر تا قدم شبیه بود به آن حضرت؛ و شاهد است بر این مطلب كلام امام حسین علیه السلام روز عاشورا، همین كه جناب على اكبر علیه السلام در اذن جهاد مبالغه بسیار نمود، امام حسین علیه السلام اذن میدان داده، نظر مأیوسانه به فرزند خود نمود و اشك از دیدههایش فرو ریخت و انگشت سبّابه خود را به طرف آسمان بلند كرده فرمود: «اَللّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤلاءِ القَومِ فَقَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاسِ خَلْقاً وخُلْقاً ومَنطِقاً بِرَسولِک»: خداوندا شاهد باش بر این قوم كه به سوى ایشان مىرود جوانى كه شبیهترین خلق است به پیغمبر تو در گفتار و صورت و سیرت «كُنّا إذَا اشْتَقْنا إلى نَبیک نَظَرْنا إلَیه»: هرگاه ما مشتاق لقاى پیغمبر تو مىشدیم نظر به جمال او مىكردیم، خداوندا، بركتهاى زمین را از ایشان منع نما و ایشان را پراكنده گردان و والیان ایشان را از ایشان راضى مگردان كه ایشان ما را طلب نمودند كه ما را یارى كنند، پس بر ما دشمنى كردند و شمشیر كین بر روى ما كشیدند. پس آن حضرت به آواز بلند بانگ بر ابن سعد زده فرمود: «ما لَک قَطَعَ اللهُ رَحِمَک ولا بارَک اللهُ لَک فی أمرِک وسَلَّطَ عَلَیک مَن یذْبَحُک بَعدی عَلى فِراشِک كَما قَطعْتَ رَحِمی وَلَمْ تَحْفَظْ قَرابَتی مِن رَسُولِ الله صلّی الله علیه وآله ». یعنى: چه مىخواهى از ما؟ خدا رحم تو را قطع نماید و هیچ امرى را بر تو مبارك نگرداند و مسلّط نماید بر تو كسى را كه تو را در فراش تو ذبح نماید چنانكه رحم مرا قطع كردى و قرابت ما را به پیغمبر خدا صلّی الله علیه وآله مراعات نكردى[1] .[2]
---------------------------------------
[1] . بحار: 45 / 42 بقيه باب 37؛ و به طور مختصر و با اندكى تغييرات: لهوف / 113 ؛ مثير الاحزان: 68.
[2] . حديث كعبه و كربلا: 97.
علت اقالهٔ ابوبکر/ ش286 قطره 1
علّت اقالهٔ ابوبکر
چند تن از طرفداران حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد حضور یافته و علیه ابوبکر به سخنرانی می پرداختند. تعداد آن ھا دہ نفر بود که تعداد آنان نسبت به طرفداران ابوبکر به تعبیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ھمچون سرمه در چشم بود، قبل از آنکه آنان به مسجد بروند خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام شرفیاب شدند و از آن بزرگوار اجازہ خواستند که به مسجد رفته و مخالفت خود را با خلافت ابوبکر اظھار کنند۔ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که تعداد شما بسیار کم است و بخاطر مخالفت آنان، ابوبکر ھمچنان راہ خود را ادامه خواھد داد؛ امّا از جھت اتمام حجّت، مخالفت خود را در مسجد دربارۂ خلافت ابوبکر اظھار کنید. آنان به مسجد رفته و چون از افراد سرشناس و شناخته شدہ بودند به مخالفت با خلافت ابوبکر پرداختند. اوّلین آن ھا خالد بن سعید از بزرگان بنی امیّه به سخنرانی پرداخت و سپس سلمان، ابوذر، مقداد و … به مخالفت با ابوبکر پرداختند ۔ نتیجۀ اقدام آنان اتمام حجّت برای حاضرین و میلیاردھا مسلمانی که پس از آن ھا آمدہ اند و می آیند می باشد. ابوبکر مجبور شد روی به افرادی که طرفدار او بودند کرد و گفت: «اقیلوني، اقیلوني، فانّي لست بخیرکم وعليّ فیکم». در این جمله کوتاہ ابوبکر دہ ھا اشکال وجود دارد که با دقّت در آن ھا راہ صحیح و مسیر باطل را برای ھمگان واضح و آشکار کند. ما در این نوشته تعدادی از اشکالاتی را که در گفتار ابوبکر وجود دارد بیان می کنیم تا راھنمای ھمهٔ افرادی که در جستجوی حق و حقیقت ھستند، باشد.
* * *
وقتی که ابوبکر گفت: «اقیلوني، اقیلوني، فانّي لست بخیرکم وعليّ فیکم» آیا مردم او را اقاله نمودہ و از بیعت خود دست برداشتند ـ بر فرضی که چنین حقّی داشتند ـ یا به خواستهٔ او اعتنایی نکردند. در ھر دو صورت به اقالۀ او پاسخ دادہ باشند یا نه، در ھر دو صورت مشکل است، زیرا اگر به اقالۀ او پاسخ مثبت ندادہ باشند و ابوبکر ھمچنان خلیفهٔ آن ھا باقی ماندہ ـ بر فرض صحّت خلافت او ـ چرا از کرسی خلافت پایین آمد و سه روز در خانه نشست و با اینکه مردم او را خلیفه می دانستند از آنان کنارہ گرفت و اگر به اقالۀ او پاسخ مثبت دادند و بیعت خود را از او برداشتند و بنا بر اقالهٔ او و پاسخ مثبت آنان، او دیگر خلیفۀ طرفدارانش نبود، اگر این طور بود، پس چرا پس از سه روز افرادی از طرفداران او مانند عمر و خالد بن ولید و دیگران ھر کدام با گروھی به پشتیبانی او پرداختند و به مسجد آمدند و او را دو مرتبه بر کرسی خلافت نشاندند؟
بنابر این اگر مردم به اقالۀ او پاسخ مثبت ندادند و دست از بیعت خود برنداشتند و ھمچنان از او طرفداری نمودند چرا به خانه رفت و دست از خلافت برداشت. و اگر دست از بیعت خود برداشت چرا طرفدارانش دو مرتبه او را به مسجد آوردند و مخالفان او را تھدید به ضرب و شتم نمودند.
علّت مرگ معاویه/ ش34 قطره 2
علّت مرگ معاویه
و در بعضی از تواریخ نوشته اند که چون معاویه از مناسک حج و اخذ بیعت یزید فارغ گشت ، عنان عزیمت به جانب دیار شام منعطف ساخت ؛ و چون به منزل اَبْوا فرود آمد در آن موضع شب جهت قضای حاجت بر سر چاهی رفت و در آن چاه نگریسته لرزه بر اعضاء و لغوه بر وی طاری گشت ؛ و چون صباح شد مردم با او ملاقات کرده صحّت و عافیت وی از خدای تعالی مسألت نمودند. بعد از آنکه خلق از پیش وی بیرون رفتند معاویه دلتنگ شده بگریست ؛ و مروان چون درآمده در روی نگریست گفت : ای امیر؛ از عرض مرض جزع میکنی؟
گفت : نه از آن میگریم که میتوانستم که بسیار خیر کنم و نکردم .
دیگر آنکه مرض عارض عضوی از اعضای من شده که آن را پیوسته گشاده باید داشت و میترسم که این بلاء به جهت آن باشد که حقّ امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به ستم تصرّف کردم و حُجر بن عدی را با اصحاب او کشتم و یزید را بر امّت محمّد صلّی الله علیه وآله والی گردانیدم و این همه را به سبب دوستی یزید میبینم و اگر محبّت او نبودی به سلوک طریق مستقیم موفّق میگشتم و رشد خویش میشناختم و علاقه ابوّت او مرا باعث بر این حرکات و محاربات گشت و اکنون کار به جائی رسیده که دشمن بر من خندید و دوست بگریست.(1)
------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ روضة الصفا: 5 / 2165.
علم حاکمان سقیفه/ ش75 قطره 1
علم حاکمان سقیفه
صدها مورد ابوبکر و عمر حکم شرعی را از دیگران می پرسیدند اگر کار سقیفه نشینان درست بود و آن ها لیاقت داشتند خلیفۀ خداوند شوند چرا از حکم خدا خبر نداشتند و حکم او را از دیگران می پرسیدند؟
علم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به آسمانها/ ش36 قطره 3
علم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به آسمانها
مردم همگی بر این موضوع اجماع دارند که این سخن را هیچ یک از اصحاب و هیچ یک از عالمان بر زبان نیاوردهاند به جز حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام، و موضوع این اجماع را ابن عبدالبرّ در کتاب «الإستیعاب» آورده است.
مراد از این سخن آن حضرت که : «همانا من به راههای آسمانی داناترم از راههای زمینی»، علوم ویژهای است که نسبت به امور آینده به ویژه دولتها و جنگها و خونریزیهاست، و این گفتار آن حضرت را تواتر اخباری که از امور غیبی داده و یک بار و صد بار نبوده، ثابت کرده است؛ تا آنجا که هر گونه شک و تردید را از میان برده و معلوم شده است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام آن را بر مبنای علم فرموده است و بر طریق اتّفاق نبوده است(1).(2)
-------------------------------------------
(1) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5 / 272 .
(2) امیرالمؤمنین علیه السلام و آیندۀ جهان: جلد 1 ، ص 35 .
علم معصومين علیهم السلام / ش35 قطره 1
علم معصومين علیهم السلام
شخصى از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام پرسيد: آيا جميع علوم پيغمبران عليهم السلام به پيغمبر آخرالزّمان صلّى الله عليه وآله به ميراث رسيد از آدم تا آن حضرت؟
فرمود: بلى، خدا هيچ پيغمبرى را مبعوث نگردانيده است مگر آنكه محمّد صلّى الله عليه وآله از او داناتر است.
راوى عرض كرد: عيسى عليه السلام مرده را زنده مى كرد به اذن خدا.
فرمود: راست گفتى و سليمان عليه السلام نيز زبان مرغان را مى فهميد و رسول خدا صلّى الله عليه وآله به همۀ اين منزلت ها قادر بود. پس فرمود: به درستى كه سليمان طلب هدهد كرد، چون نيافت او را در جاى خود، به خشم آمد و گفت آنچه خدا از او ياد كرده است، و از براى آن به غضب آمد كه او را بر آب دلالت مىكرد و به او محتاج بود، و هدهد مرغى بود و به او علمى داده بودند كه به سليمان نداده بودند و حال آن كه باد و موران و جنّيان و آدميان و ديوان و متمرّدان همه در فرمان او بودند و آب را در زير هوا نمى دانست و مرغ آن را مى دانست، حق تعالى در قرآن مى فرمايد كه: «اگر قرآنى هست كه كوه ها را به آن به راه مىتوان انداخت و زمين را به آن پاره پاره مى توان كرده و مردهها را به آن زنده مى توان كرد»(1) اين قرآن است و آن قرآن نزد ماست و ما آب را در زير هوا مى دانيم و در كتاب خدا آيه اى چند هست كه براى هر امرى كه بخوانيم آن حاصل مى شود.
و به سند معتبر منقول است كه يحيى بن اكثم قاضى سؤال كرد: آيا سليمان عليه السلام محتاج بود به علم آصف بن برخيا؟
حضرت امام على النّقى عليه السلام فرمود: آن كسى كه علمى از كتاب نزد او بود آصف بن برخيا بود، و سليمان عاجز نبود از دانستن آنچه آصف مى دانست و ليكن مى خواست فضيلت آصف را بر جنّيان و آدميان ظاهر گرداند كه بدانند آصف بعد از او حجّت خدا و خليفه او خواهد بود، و آن علم آصف از علومى بود كه سليمان عليه السلام به او سپرده بود به امر خدا و ليكن خدا خواست كه علم او ظاهر شود تا در امامت او اختلاف نكنند، چنانچه در حيات داود عليه السلام سليمان را حكم خود آموخت تا امامت و پيغمبرى او را بعد از داود بدانند از براى تأكيد حجّت بر خلق.
و به سند حسن منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: چگونه انكار مى كنند گفته اميرالمؤمنين عليه السلام را كه فرمود: اگر خواهم مى توانم اين پاى خود را بردارم و بر سينۀ معاويه بزنم در شام كه او را از تختش سرنگون بيندازم، و انكار نمى كنند اين را كه آصف وصىّ سليمان به يك چشم زدن تخت بلقيس را گرفت و به نزد سليمان عليه السلام حاضر گردانيد؟ آيا پيغمبرِ ما بهترين پيغمبران نيست و وصىّ او بهترين اوصيا نيست؟ آيا وصىّ پيغمبر ما را كمتر از وصىّ سليمان مى دانند؟ خدا حكم كند ميان ما و ميان آن ها كه انكار حقّ ما مى كنند و فضيلت ما را منكر مى شوند.(2)
(1) سورۀ رعد، آيۀ 31.
(2) حياة القلوب (تاريخ پيامبران): 2 / 999 .
عمر بن عبدالعزیر و انکار انتظار/ ش63 قطره 3
عمر بن عبدالعزیر و انکار انتظار
ابوطفیل عامر بن واثله از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نزد عمر بن عبدالعزیز آمد و به او گفت: ای امیر مؤمنان ؛ چرا مستمرّی مرا جلو گرفتی ؟
گفت: خبر یافتهام که شمشیر خود را صیقلی کرده و نیزۀ خود را تیز نموده و تیر خود را پیکان زده و کمانت را آویخته ای و امام قائم را انتظار میبری تا ظهور کند. پس هر گاه ظهور کرد مستمرّی تو را خواهد داد.
گفت: خدا تو را از حقّ من بازخواست خواهد کرد.
عمر از این گفتار حیا کرد و حقّ او را داد.[1]
------------------------------------------------------
[1] تاريخ يعقوبى : 2 / 272 .
عمر و ایرانیان/ ش35 قطره 4
عمر و ایرانیان
راه ندادن عجمان به مدینة الرسول که در زمان خلیفۀ دوّم مرسوم بود[1] ، طبعاً میتوانست یک نوع حقارت برای جنس عجم به حساب آید. خلیفه وقتی دید که مردم در داشتن بردگان عجم دستشان باز است ، سزاوار نمیدید که با وجود آنها، برده عرب وجود داشته باشد[2] . حتّی او از بکارگیری عجمان در ادارۀ امور، نگران بود[3] .
گفته شده علّت ترور عمر نیز توسّط یک ایرانی به جهت سختگیری صاحب او در حقّش بود. چه در حالی که او از عمر استمداد جسته بود، خلیفه با تغییر شرایط کار او، مخالفت کرده بود[4] .
ابن جریح روایت کرده است که عمر وقتی در طواف مشاهده کرد دو نفر به زبان فارسی تکلّم میکنند، بدانها گفت که به عربی سخن بگویند. او اضافه کرد کسی که زبان فارسی یاد گیرد، مروّت او از میان خواهد رفت[5] . همچنین نقل شده بنا به سنّتی که خلیفۀ دوّم نهاده بود، عربان اجازه داشتند تا در میان عجمان، زن بگیرند، امّا بدانها زن نمیدادند[6] . این مشابه تبعیضی بود که قبلا ایرانیان در حقّ عربها روا میداشتند[7] . این نوع تبعیضها و برتری دادن عرب بر موالی ، توسّط عمّال عمر همچون ابوموسی اشعری نیز اعمال میگردید[8] . بعدها در عهد عثمان ، این مسائل بیشتر تقویت گردید. از این رو در دل موالی ، عقدۀ خاصّی نسبت به وضع موجود به وجود آمد. و آنها را از شیوۀ اداره حکومت ، ناراضی کرد.
در دورۀ بنیامیّه ، مسائل نژادی تشدید شد[9] . حکومت آنها، حکومتی عربی و متّکی بر نژاد عرب (البتّه به نام اسلام) بود[10] و لذا در تبعیض بین عرب و عجم ، سنگ تمام گذاشتند. در عهد آنها، موالی به هیچ صورتی حقوقی را که اعراب داشتند دارا نبودند[11] .
این در حالی بود که موالی با تلاش پیگیر خود از ربع چهارم قرن اوّل ، توانستند موقعیّت ویژهای در مناطق عربی برای خود کسب کنند. و از لحاظ علمی و فقهی ، رتبههای اوّل را به دست بیاورند[12] .
متأسّفانه بعضی از جاهلین نسبت به تاریخ حدیث و محدّثین اواخر قرن اوّل به بعد به نقش موالی توجّهی نکرده و برای توجیه تبعیضی که به ناحق از طرف بنیامیّه اعمال میشد نوشتهاند: عربها در دورۀ اموی معتقد بود که ایمان موالی نسبت به اسلام ، حقیقی نیست . و لذا اسلام آنها را مساوی با عرب نمیدیدند.
بعد مینویسند: حجّاج از جمله این عربها بوده است . لابد این دفاعی است از حجّاج به این صورت که عربیگری او به خاطر اسلام بوده است!! او اضافه کرده است قرار دادن جزیه بر کسانی که حتّی اسلام آورده بودند بدین دلیل بوده است[13] . با این حال بنیامیّه جوّ تبعیض را حاکم کردند[14] . و موالی را بسیار آزار دادند. آنها کارهای سخت جامعه را به موالی واگذار میکردند و خود به امور سیاسی و نظامی میرسیدند[15] .
عبدالمجید العبادی در این مورد مینویسد: عرب خود را به عنوان سرور میشناخت در حالی که به موالی به عنوان طبقه ضعیف نظر میکرد. آنها با موالی به گونهای برخورد میکردند که شرع و عقل ، آن را تجویز نمینمود. او پس از ذکر مواردی از برخوردهای حقارتآمیز مینویسد: آنها برای یک قبیله ، عار میدانستند که به موالی همسر بدهد و لذا قبیلۀ بنی عبدالقیس را محکوم میکردند[16].
معاویه میگفت : موالی رو به ازدیاد نهادهاند، باید جمعی از آنها را کشته ، جمعی را برای ساختن راه نگه دارم[17] . گرچه احنف بن قیس قصد او را از این حرکت برهم زد.
همچنین او به زیاد نوشت : تا در عراق نسبت به موالی بر طبق سنّت خلیفۀ دوّم عمل کند. چرا که با این سیاست ، آنها خوار و ذلیل خواهند شد به موجب سنّت خلیفه، عربها میتوانند از موالی زن بگیرند. امّا نمیتوانند بدانها زن بدهند. بالأخره بر اساس همین شیوه و روش ، عرب قادر بود از آنان ارث ببرد امّا آنها از عربها نه ! سهم آنها کاهش یافته ، در جنگها در صف مقدّم باشند! راهها را اصلاح کرده ، درختان را قطع کنند! امامت نمازها بدانها واگذار نشده ، در صف مقدّم جماعت نباشند... او در ادامه افزود: وقتی این نامه به تو رسید «فاذل العجم واهنهم واقصهم ولاتستعن بأحد منهم»[18] ؛ عجمان را خوار کرده ، مورد اهانت قرار بده ، آنان را از خود بران و به احدی از ایشان توجّه و اعتنا نکن !
اصفهانی مینویسد: در زمان بنیامیّه ، وقتی عربی با باری از بازار بیرون میآمد و یکی از موالی در آن نزدیکی بود بار را به وی میداد تا برای او حمل کند. او نیز مخالفتی نمیکرد[19] .
از دیدگاه عربها موالی برای کارهایی از قبیل روبیدن راه آنها و نیز دوختن لباس آنها آفریده شده بودند[20] . در میان بنیامیّه ، اجازه داده نمیشد فرزندانی از خلفاء که مادران آنها عجم بودند به خلافت برسند[21].
وقتی بُسر بن ارطاة در سال 93 از ناحیۀ معاویه به یمن رفت در میان جنگهایی که با طرفداران علی علیه السلام داشت صد نفر از ابناء فارس را که بچّههای عبیدالله بن عبّاس در خانۀ زنی از آنها، مخفی شده بود، کشتند[22] .
حجّاج یکی از سرسختترین حکام بنیامیّه ، گفته بود در کوفه هیچ عجمی حق ندارد امام جماعت باشد[23] . او حتّی موالی را به زور برای جنگ میبرده است[24] . همچنین او تمام حمراء را در شهرها، متفرّق کرده و بر دست هر یک از آنها، نام شهری که میبایست بدانجا برود را نقش کرده بود[25] .
در شعری دیده شده که ازدواج یک زن عرب با مردی عجمی ، تشبیه به مجامعت زن عرب با یک قاطر شده است[26] . آنها اصطلاحات فرهنگی ارزشی خاصّی برای فرزندانی که پدر یا مادر آنها، عجمی بوند ساختند چنانکه اگر کسی پدرش عرب و مادرش عجم بود او را «هجین» مینامیدند[27] .
هنگامی که یکی از موالی دختری را از بنی سلیم به زنی گرفت ، محمّد بن بشیر خارجی به مدینه نزد والی آن دیار ابراهیم بن هشام بن اسماعیل رفت و شکایت کرد. والی در میان آن دو جدایی انداخت و دستور داد تا 200 تازیانه به آن مرد زدند. و پس از آن سر و صورت او را تراشیدند.[28]
------------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . عقد الفريد: 3 / 413 .
[2] . المصنّف : 5 / 474 و 6 / 51 و 54.
[3] . حياة الصحابة : 2 / 150، المصنّف : 11 / 439 .
[4] . حياة الحيوان: 1 / 51 .
[5] . اقتضاء صراط المستقيم : 205، تاريخ جرجان : 486.
[6] . الإيضاح : 153 و ما در بارۀ مسألۀ امتيازات نژادى در عهد خليفه دوّم و سوّم در كتاب خود به نام «تاريخ سياسى اسلام از آغاز تا سال 40 هجرى» كه منتشر شده بحث مفصّلى كردهايم .
[7] . مروج الذهب : 2 / 56 «على أن ينكحوا النسوان منهم ولاينكحوا في الفارسيا».
[8] . حياة الصحابة : 2 / 447 .
[9] . الزندقة والشعوبيّة : 40.
[10] . البيان والتبيين : 3 / 367 .
[11] . مقايسه كنيد با نظرات في تاريخ الإسلام : 408.
[12] . شذرات الذهب : 1 / 102 .
[13] . الزندقة والشعوبيّة : 50.
[14] . الزندقة والشعوبيّة : 30.
[15] . سابقه اين برخوردها در افكار جاهلى بود. هنگامى كه ابوسفيان مىگفت : جائى كه بلال در آن شريف باشد، ثمرهاى در آنجا نخواهد بود! رك : المحاسن والمساوى : 1 / 136.
[16] . الإسلام والمشكلة العنصريّة : 75. اشاره است به اشعارى كه در آن «ابى بحير» قبيله بنى عبدالقيس را بدين جهت سرزنش كرده است . به نقل عقد الفريد: 3 / 232 . قبيله بنى عبدالقيس ، يكى از قبايل شيعى است.
[17] . عقد الفريد: 413، تاريخ تمدّن اسلامى : 4 / 341 .
[18] . سليم بن قيس : 120، 104.
[19] . ضحى الإسلام : 1 / 25 ، شعوبيّة : 23.
[20] . عقد الفريد: 3 / 414 ، «هم يكسحون طرقنا ويخرزون خفافنا ويحوكون ثيابنا» و ر ك المجروحين : 37، حديثى نيز ساخته بودند كه موالى حق تجارت ندارند. رك المجروحين : 2 / 124 .
[21] . عقد الفريد: 6 / 130 ، 131، البتّه گويا در اواخر عهد اموى اين مورد قدرى تغيير كرد و عرب بيشتر اعتدال يافت!! و لذا مادر مروان حمار، عجمى بود.
[22] . عقد الفريد: 2 / 233 .
[23] . الغدير: 11 / 27 .
[24] . تاريخ العراق تحت الحكم الاموى : 170، به نقل از تاريخ ايران بعد از اسلام : 379.
[25] . عقد الفريد: 3 / 416 .
[26] . القول فى البغال : 87.
[27] . عقد الفريد: 6 / 129 ، الزندقة والشعوبيّة : 39 به نقل از عقد الفريد.
[28] . تاريخ تشيّع در ايران : 49.
عمروعاص و معاویه در آرزوی مرگ یکدیگر/ ش38 قطره 2
عمروعاص و معاویه در آرزوی مرگ یکدیگر
یکی از روزها عمرو بن عاص از مصر پیش معاویه آمد، و چون معاویه او را بدید گفت : نیکان میمیرند و تو همچنان زندهای ، مرگ به تو دست نمییابد و نمیمیری !
عمرو به او جواب داد: مادام که تو زندهای من نخواهم مرد و نخواهم مرد تا تو بمیری.[1]
-------------------------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 25 .
غدیر لفظ مولی/ ش115 قطره 1
غدیر لفظ مولی
1. اگر مولی به معنای دوستی باشد با آیۀ شریفۀ (الیوم أکملت لکم دینکم) سازگار نیست. چون رسول خدا صلّی الله علیه وآله بارها و بارها قبل از روز عید غدیر مردم را به دوستی بلکه مودّت امیرالمؤمنین علیه السلام و ذوی القربای خود امر فرموده بودند، پس «الیوم اکملت لکم دینکم» یعنی ولایت و سرپرستی امیرالمؤمنین علیه السلام.
2. اگر مولی به معنای دوستی و محبّت باشد با کلمۀ «الیوم» در آیۀ شریفه نمی سازد زیرا همانگونه که گفتیم بارها و بارها رسول خدا صلّی الله علیه وآله مردم را امر به دوستی و مودّت امیرالمؤمنین علیه السلام نموده بودند . پس اکمال دین که در روز عید غدیر واقع شده به خاطر ولایت و سرپرستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است نه صرف دوستی و محبّت.
3. گفتۀ عمر که به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفت اصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة دلیل بر این است که مقصود از مولا، سرپرستی و ولایت است نه دوستی زیرا می گوید: «اصبحت» یعنی امروز مولای هر مؤمن و مؤمنه ای شدی.
4. گفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله که: «أنت مولی ... بعدي» این کلمۀ بعد دلالت می کند که ولایت به معنای سرپرستی و رهبری است نه دوستی ، زیرا اگر مولی به معنای دوستی بود کلمۀ (بعدی) معنی نداشت زیرا در زمان حیات رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیز مردم مأمور به دوستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بودند.
غربت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام/ ش14 قطره 3
غربت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام
جندب گوید: هماندم به خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام رفتم و چون کنارش نشستم گفتم: ای اباالحسن ؛ به خدا سوگند؛ قوم تو کار صحیحی نکردند که خلافت را از تو برگرداندند. فرمود:
صبری پسندیده باید و از خداوند باید یاری جست.
من گفتم : به خدا سوگند؛ که تو صبور و شکیبایی.
فرمود: اگر صبر کنم.
گفتم: من هم اکنون کنار مقداد و عبدالرحمان بن عوف نشسته بودم و چنین و چنان گفتند و مقداد برخاست. من او را تعقیب کردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: مقداد راست میگوید، من چه کنم؟
گفتم : میان مردم برخیز و آنان را به حکومت خود فرا بخوان و به آنان بگو که تو به پیامبر صلّی الله علیه وآله سزاوارتری و از مردم بخواه که تو را بر این گروهی که به ستم بر تو پیروز شدهاند یاری دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذیرفتند و با آنان بر دیگران سخت بگیر، اگر تسلیم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهی کرد و چه کشته شوی و چه زنده بمانی عذر تو موجّه و در پیشگاه خداوند حجّت تو روشن خواهد بود.
فرمود:
ای جندب ؛ آیا گمان میکنی از هر ده تن یک تن با من بیعت خواهد کرد؟
گفتم : آری ؛ این امید را دارم .
فرمود: نه ، به خدا سوگند؛ من امیدوار نیستم که از هر صد تن یک تن با من بیعت کند! و به زودی خبرت میدهم که مردم به قریش مینگرند و میگویند: آنان قوم و قبیله محمّد صلّی الله علیه وآله هستند. قریش هم میان خود میگویند: خاندان محمّد صلّی الله علیه وآله برای خود از این جهت که محمّد صلّی الله علیه وآله از ایشان است فضیلتی میبینند و چنین گمان دارند که آنان برای خلافت از قریش سزاوارترند و از دیگر مردم شایستهترند و اگر آنان حکومت را به دست گیرند هرگز به دست کس دیگری غیر از ایشان نخواهد رسید و حال آنکه اگر حکومت در اختیار کس دیگری غیر از ایشان باشد قریش آن را دست به دست خواهد داد. نه ؛ به خدا سوگند که مردم با میل و رغبت این حکومت را هرگز به ما واگذار نمیکنند!
گفتم : ای پسرعموی پیامبر؛ فدایت گردم که با این سخن خود دلم را شکستی ، آیا اجازه میدهی به شهر برگردم و این سخن را برای مردم بگویم و آنان را به حکومت تو فراخوانم؟
فرمود: ای جندب ؛ اینک زمان این کار نیست.
گوید: من به عراق برگشتم و همواره فضل و برتری امیرالمؤمنین علی علیه السلام را برای مردم بیان میکردم ولی هیچ کس را نیافتم که با من در این باره موافق باشد، بهترین سخنی که میشنیدم سخن کسی بود که میگفت: این را رها کن و به چیزی که برای تو سودبخش است بپرداز. و چون میگفتم : همین سخن چیزی است که برای من و تو سودبخش است، از کنار من بر میخاست و رهایم میکرد.[1]
-----------------------------------------
[1] جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 276 .
غفلت از امام زمان ارواحنا فداه / ش7 قطره 6
غفلت از امام زمان ارواحنا فداه
مردم نوعاً از امام زمان ارواحنا فداه غافلند یعنی در حدّی که در فکر آن بزرگوار و توجّه به آن حضرت داشته باشند، نیستند و در نتیجه از عنایات خاصّۀ آن بزرگوار که اختصاص به متوجّهین به مقام حضرتش دارد محروم می باشند.
ما با زندگی بی روح و بی معنویت خو گرفته و معتاد شده ایم و کسانی که باید جامعه را از این غفلت نجات داده و به سوی معنویت و ارتباط با آل الله بسیج نمایند متأسّفانه به آن صورت که باید، انجام وظیفه ننموده اند.
افرادی هم که توانسته اند تا حدّی در اندیشۀ اهل البیت علیهم السلام بوده و در سر هوای آنان را بپرورانند معمولاً راه را به پایان نبرده و به سر منزل مقصود نرسیده اند.
زیرا که موانع از اهمیّت بیشتری برخوردارند و اهمّ موانع راه، نفس است.
نفس علاوه بر آنکه همیشه انسان را به اعمال زشت و ناشایست تحریک می کند از نیروی مؤثّری نیز برخوردار است که در راه معنوی انسان ها سدّی بزرگ و مانعی عظیم بشمار می آید، و آن نیروی مؤثّر عبارت است از اعتیاد نفس.
نفس افراد جامعه با خو گرفتن به یک زندگی بی روح و فاقد معنویّت پرورش یافته و به آن عادت گرفته است. اعتیاد جامعۀ ما به این گونه زندگی، سلطۀ عظیمی بر ما داشته و دارد در واقع اعتیاد تسلّط عجیبی و اثر زیادی بر ما دارد که ما را از بسیج شدن به سوی عالم معنی مانع می شود.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: «للعادة علی کلّ انسان سلطان» «برای عادت بر هر انسانی سلطنتی است» وقتی که نفس انسان عادت گرفت به مسئله ای، این اعتیاد بر او مسلّط شده و از گرایش به سوی غیر آن دو را باز می دارد.
همین مسئلۀ اعتیاد به وضع کنونی است که نه تنها ما را از مسائل عظیم معنوی دور ساخته است بلکه از درک وضع ناهنجار خود در غفلت هستیم زیرا اگر از وضع فعلی خود رنج می بردیم و از محرومیّت خود از نعمت های بزرگ روحی می سوختیم سرانجام به مقصود می رسیدیم.
از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمودند:
«لمن تسکن حرفة الحرمان حتّی یتحقّق الوجدان»
«آتش محرومیّت خاموش نمی شد تا آنچه را که انسان از او محروم است به دست آورد.»
اکنون جامعۀ بشریّت از نعمت های بزرگ معنوی محروم است ولی به محرومیّت خود توجّهی ندارد از این رو سوزی ندارد اگر کسی از وضع خود واقعاً ناراحت باشد و از محرومیّت خویش بسوزد سرانجام به مقصود خود دست خواهد یافت همانطور که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این گفتار فرمودند: سوختن از حرمان، وجدان انسان را محقّق ساخته و انسان را به کعبۀ آمال می رساند.
شروع حرف « ف ، ق »
فحّاشی ھا و زد و خوردھای شدید در سقیفه بهترین دلیل بر عدم عدالت صحابه/ ش254 قطره 1
فحّاشی ھا و زد و خوردھای شدید در سقیفه بھترین دلیل بر عدم عدالت صحابه
عدالت صحابه یکی از مھمترین دست آویزھای اھل تسنّن است که با اعتقاد به عدالت صحابه، ھرگونه رفتار ناپسند آنان را به دلیل عدالت صحابه، توجیه می کنند.
آن ھا می گویند صحابه ھر کاری ھر کاری! را انجام دھند از عدالت ساقط نمی شوند و ھمچنان بر عدالت خود باقی می مانند! حتّی اگر صحابه به خلافت رسیدہ باشند.
گفتار ابو حنیفه و دیگران در این بارہ دلیل محکمی برای مطالب ما می باشد.
ابو حنیفه گفته است: اگر كسى توسّط شمشير بر مردم چيره شود و حاكمشان گردد، سپس خليفه و امير مؤمنان شود، پس هر كه به خدا و روز جزا ايمان دارد، بايد به خواب نرود جز اين كه او را امام و پيشواى خود قرار دهد، خواه مؤمن باشد و خواه فاسق و فاجر، چرا كه او اميرالمؤمنين است!!!
و از او روايت شده: پس اگر اميرى باشد معروف به مى خوارگى و سرقت غنائم، و مى خواست به جنگ برود، واجب است كه با او به جنگ رود، و آن نقص هاى حاكم براى خودش است به او زيانى نمى رساند.(۱)
ابن تيميّه دربارۀ اهل سنّت و جماعت گويد: اهل سنّت اقامۀ حجّ و جهاد و جمعه ها و اعياد با امرا را از سوى مردم ضرورى مى دانند چه خوب باشند يا بد، مؤمن باشند يا فاجر!(۲)
بيجورى گويد: اگر از سوى خدا يا رسولش، نصّ نسبت به شخص معيّنى نباشد يا از سوى امام گذشته، به جانشينى تعيين نشده باشد، واجب است بر امّت كه يك امام عادلى را براى خود اختيار كنند. و اين امر ممكن نيست جز با پنج شرط: اسلام، بلوغ، آزادگى، عقل و تبھکار نبودن. البتّه اين شروط براى آغاز كار است ولى براى ادامۀ آن، شرط نيست (يعنى كافى است از اوّل طرف داراى چنين شرايطى باشد ولى اگر پس از آن تبهكار شد، زيانى ندارد!!) و اگر امّت شخصى را وادار به پذيرش امامت كردند، امامت منعقد مى شود و بايد بپذيرد هر چند شايستگى و استحقاق امامت هم نداشته باشد(!).(۳)
واضح است كه اين ديدگاه هاى فقهاى قوم، برگرفته از خطّ قبيلگى و خطّ اموى است كه بر اساس رفتار خلفاى سه گانه و معاويه و پس از او، ساير خلفايى كه با زور و تحميل بر مردم، حكومت را غصب كردند هر چند شايستگى نداشته و كودكان يا حتّى برده هايى بودند، وضع و تأسيس شده است.
و همانا بر امّت خيلى گران تمام شد و همچنان به خاطر اين طرح هاى سياسى كه هيچ رابطه اى با دين ندارد بلكه توسّط فقيهان دربارى و به خاطر خوشايند حاكمان استنباط شده و با روايت ها و اجتهادهاى ساختگى، رنگ مشروعيّت به خود گرفته و مردم را متعهّد به آن داشته اند، امّت بيچاره مجبور است بهاى گرانى را تحمّل كند.
امام مالك به منصور عبّاسى گويد: اگر تو سزاوار خلافت نبودى، هر آينه خدا آن را به تو نمى بخشيد!!(۴)
مانند اين سخن، واكنشى است از فقهى كه در برابر غصب خلافت ها از سوى كسانى چون منصور عبّاسى، توسّط فقيهان دربارى ثبت و مقرّر شده است.(۵)
(۱) الأحكام السلطانيّه ابويعلى، چاپ قاهره.و ر.ك: الأحكام السلطانيّه ماوردى.
(۲) العقيدة الواسطيّة ابن تيميّة، چاپ عربستان: 257.
(۳) شرح البيجورى على متن الجوهرة المسمّى «تحفة المريد على جوهرة التوحيد»، چاپ قاهره. لازم به تذكّر است كه اين كتاب جزء كتاب هاى درسى دانشجويان دانشگاه الأزهر مى باشد.
(۴) ر. ك: به مناقب ابوحنيفه! همچنين ر.ك: به مقدّمه كتاب الموطأ امام مالك. لازم به تذكّر است كه مالك به دستور منصور عبّاسى كتاب «الموطأ» را به رشته تحرير درآورد!
(۵) شمشير و سياست: 298.
فرمایش امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف به مردم سراسر جهان/ ش55 قطره 5
فرمایش امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف به مردم سراسر جهان
على بن ابراهیم قمى رحمه الله در تفسیر خود از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که فرمود:
به خدا سوگند گویا قائم علیه السلام را مى بینم که تکیه بر حجرالأسود داده و مردم را دربارۀ حقّ خود به خدا سوگند مى دهد و مى فرماید:
اى مردم کسى که دربارۀ خدا با من محاجّه کند (حجّت و دلیل آورد، مناظره و گفتگو کند) من از هر کس به او نزدیک تر و سزاوارترم. اى مردم هر کس دربارۀ آدم با من گفتگو کند، من از هر کس به آدم نزدیک تر و آشناترم .
اى مردم هر کس با من دربارۀ نوح احتجاج کند، من از هرکس به نوح نزدیکتر و داناترم. اى مردم هر کس دربارۀ ابراهیم با من گفتگو کند، من از هر کس به ابراهیم نزدیک تر و آگاه ترم . اى مردم هر کس دربارۀ موسى با من گفتگو کند، من از هر کس به موسى نزدیک تر و شایسته ترم.
أیّها النّاس من یحاجّنی فی محمّد صلّى الله علیه وآله وسلّم فأنا أولى بمحمّد، أیّها النّاس من یحاجّنی فی کتاب الله فأنا أولى بکتاب الله.
اى مردم هر کس دربارۀ محمّد صلّى الله علیه وآله وسلّم با من گفتگو کند، من از هر کس به محمّد نزدیک تر و سزاورترم. اى مردم هر کس در مورد کتاب خدا با من بحث و گفتگو کند، من از هر کس به کتاب خدا نزدیک تر و عالم ترم.
سپس به کنار مقام ابراهیم مى رود، دو رکعت نماز مى خواند و دوباره مردم را دربارۀ حقّ خود به خدا سوگند مى دهد.
آنگاه امام باقر علیه السلام فرمود: بخدا قسم ، او مقصود از مضطرّ در این آیۀ شریفه است:
«أمَّنْ یجیبُ المُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَیکشِفُ السُّوءَ وَیجْعَلُکم خُلَفاءَ الأرْض»(1) .
«آیا کسى (جز خدا) هست دعاى بیچاره و گرفتار را اجابت کند و ناراحتى و غصّه او را برطرف نماید و شما را جانشینان بر روى زمین قرار دهد» .
پس اوّل کسى که با او بیعت مى کند جبرئیل علیه السلام است و پس از او سیصد و سیزده نفر اصحاب او مى باشند؛ هر یک از آنها در بین راه باشد فوراً به او مى رسد، و هر کس مسیر را طى نکرده از بسترش ناگهان ناپدید مى شود (یعنى بدون اینکه زحمت پیمودن راه داشته باشد از میان بستر ناگهان به اعجاز امام علیه السلام خدمت آن حضرت مى رسد) .
و این گفتار حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است که دربارۀ اصحاب حضرت مهدى (صلوات الله علیه) فرموده است: «هم المفقودون عن فرشهم» یعنى آنها کسانى هستند که ناگهان در بستر و رختخواب ها ناپدید مى شوند ، همان طور که خداوند تبارک و تعالى فرموده است:
«فَاسْتَبِقُوا الخَیرات أینَما تَکونُوا یأْتِ بِکم الله جَمیعاً»(2)
«در خیرات و کارهاى نیک از یکدیگر پیشى بگیرید، هر کجا باشید خداوند همه شما را گرد آورد».
فرمود: مقصود از این خیرات ولایت ما اهل بیت است(3).(4)
--------------------------------------------------------------------------------
(1) سورۀ نمل ، آیۀ 62.
(2) سورۀ بقره ، آیۀ 148.
(3) تفسیر قمّى : 205/2، تفسیر برهان : 163/1 ح 8 ، و355/3 ح2، بحار الأنوار : 315/52 ح 10 ، منتخب الأثر: 422 ح2.
(4) قطره ای از دریای فضائل اهل بیت علیهم السلام ج 1 ح 622 .
فساد و چاپلوسی در دستگاه مأمون/ ش23 قطره 2
فساد و چاپلوسی در دستگاه مأمون
در موارد زیادی سیاستمداران گرفتار چاپلوسان درباری شده و از راه راست دورتر می شوند.
چاپلوسی مغیره را دربارهء عثمان نقل کردیم و اکنون یکی از مهمترین چاپلوسی های چاپلوسان را در دربار مأمون نقل می کنیم:
«زبیر برایم روایت کرد :
محمّد بن جعفر الانماطی، یکی از فقهای دهگانه مشهور ، گفت: در روز عید همراه مأمون غذا میخوردیم. به گمانم بر روی سفره بیش از سیصد نوع غذا وجود داشت. از همه نوع غذایی طبخ شده بود که مأمون به آنها نگاه کرد و میگفت: این غذا برای [این] مفید است و برای آن مضرّ. پس اگر کسی از شما دچار صفراء است از این غذا بخورد و اگر کسی دچار سوداء است به این غذا دست نزند. اگر کسی میخواهد گوشت بدنش زیاد شود این را بخورد. اگر کسی میخواهد غذایش سبک و کم باشد از این غذا چشم بپوشد.
انماطی گفت: به خدا سوگند این ویژگیها را برای همه غذاهایی که بود بیان کرد تا غذاها تمام شد. آنگاه یحیی بن اکثم گفت: ای امیرالمومنین، اگر بخواهیم - کسی را در شناخت علم طب معرفی کنیم، تو در شناخت آن چون جالینوس هستی و در حساب و علم نجوم چون هرمس . و در علم فقه، چون علی بن ابی طالب- علیه السلام- و در بخشش، چون حاتم طایی ، و در صدق گفتار، چون ابوذری در صداقت بیان او ، در کرم و مهماننوازی و از خودگذشتگی چون کعب بن مامة.
راوی گوید: مأمون از این توصیفات خرسند شد و گفت: ای ابا محمد انسان به کارها و عقلش از سایر مردم برتر میشود. در غیر این صورت نه گوشتش معطّرتر از دیگران، و نه خونش پاکتر از خون دیگران است.» (1)
-----------------------------------------
(1) الأخبار الموفقیّات : 1 / 31 .
فسق و نفاق معاویه/ ش33 قطره 4
فسق و نفاق معاویه
علامت منافق که در اخبار صادره از حضرت رسول صلّی الله علیه وآله رسیده عبارتند از: کذب در حدیث، خیانت در امانت، خلف وعد، غدر و نیرنگ در عهد و پیمانها، فسق و فجور در عداوت و دشمنی که به معنی اعراض از حقّ و حیله و مکر آمده ، و بغض حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام و دشمنی با آن حضرت ، بغض با انصار و غیر از اینها تمام این صفات در معاویه جمع است. اکاذیب او کلیّۀ کتب را پر کرده است ، مخصوصاً در مورد خلافت یزید که با نیرنگهای مخصوص و اکاذیب صریح برای او از مردم بیعت گرفت ، و ما این مطالب را در قبلاً مشروحاً بیان کردیم، و اینک تکرار آن مطالب مورد ندارد.
خیانت معاویه از شعلۀ آتش بر فراز مناره مشهورتر است ، آیا یاران معاویه میتوانند منکر خونهائی که او ریخت بشوند؟ معاویه گروهی از مسلمین را کشت و اموال آنان را بدون استحقاق ضبط کرد، معاویه در بیت المال مسلمانان دستدرازی و خیانت نمود و درهم و دینار را ذخیره کرد، و در راه منافع غیر مشروع خود صرف ساخت ، معاویه اکابر صحابه را بالای منابر سب نمود و مردم را هم به این عمل زشت وادار کرد.
و امّا خلف عهد و غدر و مکر معاویه بر احدی پوشیده نیست ، اگر از معاویه جز مکری که با حضرت حسن بن علی علیهما السلام روا داشت مکر دیگری دیده نمیشد همین تنها مکر برای او کافی است که وی را از مکّاران محسوب دارد، معاویه با آن حضرت عهد کرد که با او و برادرش امام حسین علیه السلام و کلیّۀ شیعیان پدرش در آشکارا و نهان دشمنی نکند و امر خلافت را بعد از خودش در شورائی از مسلمین قرار دهد، ولیکن او نقض عهد کرد؛ ابتداء شیعیان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را زجر و آزار داد و گروهی را مانند حجر بن عدی و یاران او کشت ، و سپس امام حسن مجتبی علیه السلام را مسموم کرد، و بعد از آن یزید را برای خلافت معرّفی نمود، و به هیچیک از این عهود و مواثیق عمل نکرد.
و امّا فسق و فجور معاویه و نیرنگ و دشمنی او با حقّ و حقیقت بر احدی پوشیده نیست ، یکی از خصومتهای او عناد و دشمنی وی با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، احدی نمیتواند منکر این موضوع بشود؛ زیرا کلیّۀ کتب از این قضیّه پر است و مؤلّفین این حقیقت را نتوانستهاند مخفی بدارند، و بغض او نسبت به انصار هم واضح است و ما در صفحات سابق در این موضوع مشروحاً گفتگو کردیم .
آیا بعد از این گناهانی که معاویه مرتکب شد و ثبوت آنها به تواتر صحیح که منطبق با آیات و روایات است به صحّت پیوسته ، باز جا دارد که افراد جویای حقّ و حقیقت از این مطالب چشم بپوشند و این اخبار و روایات را دور اندازند و یا تأویل و توجیه نمایند، و سپس او را تکریم و تعظیم نموده و از وی ترضی داشته باشند، و یا اینکه به گذشتگان اعتماد نمایند و از روی تعصّب و تقلید او را مجتهد و متأوّل بدانند؟ (والله یعلم خائنة الأعین وما تخفی الصدور)(1)؛ «و پروردگار، خیانتهای چشم و مطالب نهانی دلها را میداند».
این افراد با این کلمات خود حقائق را از مردم مخفی داشتند، و واقعیّات را انکار کردند و اعلام باطل را برافراشتند و کاخهای ظلم را بنا نهادند، ممکن است افرادی در آغاز قضیّه روی اغراض خاصّی این تأویلات را کرده باشند، ولیکن همین تفسیرات نابجا در قرون بعدی برای گمراهی از مدافعین معاویه به صورت حجّت و برهان درآمده و در محاورات خود به این کلمات غرض آلود متوسّل میشوند.(2)
------------------------------------------------------------------------------------------
(1) در سورۀ غافر، آيۀ 19 «يعلم خائنة الأعين...» آمده است .
(2) معاويه و تاريخ : 200.
فضائل اميرالمؤمنين علیه السلام از نظر هارون الرشيد/ ش8 قطره 3
فضائل اميرالمؤمنين علیه السلام از نظر هارون الرشيد
مرحوم سيّد هاشم بحرينى در «غاية المرام» از واقدى روايت كرده كه گفت: هارون الرشيد يك روز نشسته بود و هفتاد نفر از علماء در مجلسش حاضر بودند. هارون به محمّد بن حسن كوفى رو كرد و گفت : چند حديث در فضايل علىّ بن ابى طالب علیه السلام حفظ دارى؟
گفت : هزار حديث و بيشتر.
به ابى يوسف كوفى رو كرد و گفت: تو چقدر حديث در فضائل على علیه السلام روايت مىكنى . بگو و مترس .
گفت : يا اميرالمؤمنين ! اگر از ترس نبود، روايات ما درباره او به حدّ و حصر در نمىآيد.
هارون گفت : از كه مىترسى ؟
گفت : از تو و از اصحاب تو؟
هارون گفت : مترس و ايمن باش ، بگو چند حديث در فضيلت او دارى ؟
گفت : پانزده هزار خبر مسند و پانزده هزار حديث مرسل .
واقدى مىگويد: هارون رو كرد به من و گفت : تو اين قدرها دارى؟
گفتم : بلى ؛ من هم پانزده هزار حديث مرسل و پانزده هزار حديث مسند روايت مىكنم .
هارون گفت: ليكن من يك فضيلت به چشم خود ديدهام و به گوش خود شنيدهام كه از هر فضيلتى كه شما نقل كنيد بهتر و بالاتر است .
گفتم : يا اميرالمؤمنين !! اگر مصلحت بدانيد ما را هم خبر دهيد به آنچه كه مىدانيد.
هارون گفت : من يوسف بن حجّاج را والى شام قرار داده بودم و او را امر كرده بودم كه با رعيّت به عدالت رفتار كند، او هم به امر من عمل مىكرد، تا آنكه يك روز برايش خبر آورده بودند كه خطيبى است در شام هر روز بالاى منبر مىرود و على علیه السلام را دشنام مىدهد.
فرستاده بود او را حاضر كرده بودند، پرسيد: تو على علیه السلام را دشنام مىدهى ؟
گفته بود: بلى . پرسيده بود: چرا؟
گفته بود: براى اينكه آباء و اجداد مرا كشته و كينهاش در قلب من جا گرفته ، تا زندهام اين كار را موقوف نمىكنم .
پس عامل من يوسف ، امر كرده بود او را غل و زنجير كرده و حبس كرده بودند و شرح حالش را براى من نوشت . من هم نوشتم
آن معلون را با همان غل و زنجير پيش من بفرست . همين كه او را پيش من آوردند، صيحهاى بر او زدم و گفتم : تويى كه على علیه السلام را دشنام مىدهى ؟
گفت : بلى .
گفتم : واى بر تو؛ على هر كه را كشت و اسير كرد به امر خدا و پيغمبر بود.
گفت : من دست برنمىدارم از اين كار و آرام نمىشوم مگر به سبب دشنام دادن به على .
من امر كردم صد تازيانه بر او زدند و او را بردند در اين حجره حبس كردند. و حجره را به دست خود نشان داد.
پس امر كردم درِ آن حجره را بستند و برنخاستم تا اينكه مغرب و عشا را خواندم و فكر مىكردم كه درباره اين خطيب شامى چه حكمى كنم و چگونه او را به قتل برسانم ؟
گاهى پيش خود مىگفتم : او را حبس مىكنم ، گاهى مىگفتم: زهرى به او بدهم كه جگرش پاره پاره شود، گاهى فكر مىكردم امر مىكنم آن قدر تازيانه بر او بزنند تا به جهنّم برود، و در فكر بودم كه خواب چشمهاى مرا گرفت ، در خواب ديدم درى از آسمان باز شد و رسول خدا صلّی الله علیه وآله با اميرالمؤمنين علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسين علیه السلام و جبرئيل فرود آمد.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: «أين الدمشقى». درِ حجره باز شد و خطيب را آوردند.
اميرالمؤمنين علیه السلام آن ملعون را گرفت و عرض كرد: «يا رسول الله؛ هذا يظلمنى ويشتمنى من غير سبب أوجب لذلک».
پيغمبر فرمود: يا على ؛ او را رها كن .
پيغمبر دست او را گرفت فرمود: أنت الشاتم علىّ ابن ابيطالب ؛ يعنى تويى كه على علیه السلام را دشنام مىدهى ؟
عرض كرد: بلى .
پيغمبر عرض كرد: «أللّهمّ امسخه»؛ خدايا اين ملعون را مسخش كن .
دفعةً به صورت سگ شد. دو مرتبه او را در همان حجره بردند، پيغمبر هم با همراهانش دو مرتبه به جانب آسمان رفتند.
من بيدار شدم غلام خود را صدا كردم گفتم : خطيب شامى را بياورد. آورد ديدم به صورت سگ شده ، امر كردم او را بردند در همين حجره و الآن هم اينجاست .
پس صدا زد: آن سگ را بياوريد!
غلام رفت و گوش او را گرفت و آورد. ديديم گوشهايش مثل گوش انسان است امّا ساير اعضايش به صورت سگ است .
شخصى گفت : اى خليفه ؛ اين مسخ است ، مىترسم عذاب نازل شود.
هارون امر كرد او را دو مرتبه در آن حجره بردند. طولى نكشيد صداى مهيبى بلند شد و صاعقه بالاى آن حجره آمد، آن ملعون را سوزانيد و خاكستر شد.
واقدى مىگويد: به هارون گفتم : اين معجزه براى تو موعظهاى بوده كه از خدا بترسى و اين قدر ظلم و اذيّت به اولاد او نكنى .
هارون گفت : من توبه كردهام كه ديگر درباره آنها ظلم نكنم .
امّا با وجودى كه اين فضائل و مناقب را مىدانستند و اميرالمؤمنين علیه السلام را هم خليفه مىدانستند، آن قدر از اولاد آنها را كشتند و زير ديوارها گذاردند و بدنهاى آنها را در چاه ريختند، با تمام قوا ايستادگى كرده بودند كه يك نفر از اولاد پيغمبر را روى زمين نگذارند.[1]
---------------------------------------
[1] ثمرات الحياة : 2 / 802.
فضائل بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش214 قطره 1
فضائل بی نظیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
در سقیفه هر امتیازی که برای ابوبکر گفته شد به نحو کامل در حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وجود داشت امّا هر چه در غدیر رسول خدا صلّی الله علیه وآله در فضیلت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند هیچ کدام آن ها در ابوبکر نبود.
فضیلت سازی برای ابوبکر و عمر برای مقابله با جریان غدیر و... / ش 27 قطره 6
فضیلت سازی برای ابوبکر و عمر برای مقابله با جریان غدیر و... / ش 27 قطره 6
فضیلت سازی برای ابوبکر و عمر همیشه به گونه ای بوده است که عوام اهل تسنّن نتوانند آن ها را انکار کنند مثل روایاتی که دربارۀ آن دو نفر جعل کرده اند که ابوبکر و عمر دو شیخ اهل بهشت هستند، این گونه فضایل را اگر عوام اهل سنّت فکر کنند می دانند که در بهشت پیرمردی وجود ندارد که آن دو سید پیران اهل بهشت باشند.
یا روایت دیگری که دربارۀ عمر جعل کرده اند که شیطان از عمر می ترسد. حال عوام اهل تسنّن چگونه این فضیلت را رد کنند در حالی که علمی از ترس شیطان از عمر یا نترسیدن او ندارند، در حالی که اگر عوام اهل تسنّن کمی فکر کنند که اگر شیطان از عمر می ترسیده است چطور از ابوبکر نمی ترسیده ، بلکه همیشه ابوبکر را اذیت می داده همانگونه که ابوبکر خود گفته است «انّ لی شیطاناً یعترینی» «با من شیطانی هست که مرا آزار می دهد». اگر شیطان از عمر می ترسیده ولی ابوبکر را اذیت و آزار می داده چرا عمر را در سقیفه ، به عنوان خلیفه تعیین نکردند؟!
البتّه با لطائف الحیل این گونه روایات را در فضیلت ابوبکر و عمر داده اند ، ولی هیچ روایتی در فضایلی که برای امیرالمؤمنین علیه السلام در خارج واقع شده و همه از آن اطّلاع دارند، برای ابوبکر و عمر جعلی نکرده اند مثل فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در قتل کفّار و پهلوانان و قهرمانان آنان مانند کشتن مرحب خیبری یا عمرو بن عبدودً و دیگران وارد شده ابوبکر و عمر حتّی یک فرد معمولی از کفّار را نکشته اند تا چه برسد به قهرمانان آنان ، یه این جهت آنانکه روایاتی در فضایل ابوبکر و عمر و دیگر خلفاء خود نقل کرده اند اینگونه فضائل را برای آنان جعل کرده اند چون بر فرض چنین فضائلی را برای آنان جعل می کردند همه می دانستند که آن ها مجعول است و واقعیتی ندارد!
یا فضایل دیگر امیرالمؤمنین علیه السلام مانند کندن در خیبر و فرار نکردن آن حضرت در هیچ یک از جنگ ها و همیشه حمله ور بودن آن حضرت به دشمنان.
مانند این گونه فضایل امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای ابوبکر و عمر جعل نکرده اند ، چون بر فرضی که این کار را می کردند همه می دانستند که این فضایل برای آنان دروغی بیش نیست، وقتی که عمر می گوید من در جنگ احد از بز کوهی تندتر از کوه می رفتم و از جنگ فرار می کردم ، چه کسی می تواند بگوید عمر در جنگ ها همیشه حمله ور بوده است و هیچ گاه در جنگ ها فرار نکرده است!
به این جهت عوام اهل تسنّن باید بدانند چرا ابوبکر و عمر دارای چنین فضایلی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام داشته اند و وجود خارجی داشته است، هیچ فضیلتی را برای ابوبکر و عمر نقل نکرده اند که در خارج دلیلی بر صحّت آن وجود داشته باشد.
پس چگونه می توان گفت آن دو نفر دو سید پیران اهل بهشت هستند؟! یا شیطان از عمر می ترسیده است آیا کسی شیطان از او می ترسیده است چرا او از مردم معمولی می ترسیده ! و در جنگ ها از ترس فرار می کرده است؟
فضّه خادمۀ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش4 قطره 3
فضّه، خادمۀ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بدانکه دارای اکسیر و کیمیا بودن غیر از داشتن دانش است. و فرق میان این و آن، مثل فرق میان زمین و آسمان است. و ای بسا اشخاص که قدری از کیمیا از خزائن سلاطین یا از دست عالِم به آن به چنگ آورده و در وقت حاجت به کمک آن، فلزّی را طلا مینمایند و بیخبر از جریان، چنین گمان میکند که او دارای علم کیمیاست و حال آنکه دوری این از آن علم ، مثل دوری ثَری از ثُریاست .
پس باید انسان بیدار باشد و گول نخورد و خود را فوراً فریفته مدّعی این علم نکند و از روایت معروفی که از فضّه خادمه است چنین استفاده میشود که آن مخدّره در اوائل ورودش در فناء بیت ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دارای کیمیا بوده نه دانای آن ، اگرچه بعد از منظور نظرِ کیمیااثر واقع شدنش از آن حضرت به مقامی رسید که حالت قدسش اکسیر اعظم شد.
برسی در «مشارق الأنوار» و علّامه مجلسی ؛ در «بحار» روایت کردهاند که فضّه ، دختر پادشاه هند بود و چون خواستند او را اسیر کنند از اکسیر ذخیرهای برداشت و چون به خانۀ فاطمۀ زهرا علیهاالسلام فضّه خادمۀ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و به خانه نظری کرد در آنجا جز شمشیر و زره و آسیائی ندید.
پس پارهای از مس برداشت و آن اکسیر را به آن زد و طلا شد و به نزد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گذاشت . حضرت چون به او نظر کرد فرمود:
أحسنت یا فضّة ؛ ولکن لو أذّبت الجسد لکان الصّنع أعلی والقیمة أعلی .
اگر مس را آب کرده بودی ، هر آینه صُنعت عالیتر (یا رنگش عالیتر) و قیمتش گرانتر بود.
فضّه عرض کرد: «یا سیدی؛ أتعرف هذا العلم ؟»؛
حضرت ـ اشاره به امام حسن علیه السلام نموده ـ فرمودند:
وهذا الطفل یعرفه .
این طفل هم این علم را میداند.
پس آن طلا را برداشته و به نزد امام حسن علیه السلام آورد، امام حسن علیه السلام نیز همان فرمایش پدر بزرگوارش را فرمود.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
ما اعظم از این را میدانیم .
آنگاه اشاره به دست مبارک فرمود. فضّه نگاه کرد، شمشهای طلا و گنجهای زمین را دید که سیر میکنند. حضرت فرمود:
ای فضّه ؛ بگذار این طلایی را که ساختهای با همجنسهای خودش .
پس آن را بالای آنها گذاشته روان گردیدند.[1]
---------------------------
[1] وسيلة النجاة در شرح دعاى سمات : 128.
فقر معاویه/ ش21 قطره 4
فقر معاویه
همانگونه که گفتیم معاویه در خانۀ ابوسفیان بزرگترین دشمن اسلام پرورش یافت. او در دامان مادری روسپی که از خجالت در هنگام زایمان از خانه خارج شده و معاویه را در کنار کوهی زاییده بود، او از شیر هند جگرخوار پرورش یافت و با سرپرستی ابوسفیان رشد یافت.
همانگونه که میدانیم ابوسفیان از بزرگترین سرمایه داران حجاز بود که اموال و هستی خود را در راه دشمنی با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله و مبارزه با اسلام از دست داده بود و در نتیجه معاویه چنان در فقر و تنگدستی قرار گرفته بود که گاهی مجبور بود بدون کفش در زمین داغ حجاز راه رود.
ابوسفیان با از دست دادن بزرگترین طرفداران خود و از سوی دیگر با از میان رفتن سرمایه و هستی خود در راه مبارزه با اسلام، گاهی توان تهیّۀ یک جفت کفش برای معاویه را نداشت.
اکنون دقّت کنید خاندانی که تمام هستی خود را در راه دشمنی با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله داده و سرانجام با شکست سخت و ننگین روبرو شده و به ناچار تظاهر به اسلام نمودند، چه کینههای عمیق و فراموش ناشدنی در باطن آنها وجود داشت.
آنها سالها از مهمترین طبقۀ اشراف حجاز بودند و سرانجام با شکست ننگین، سایۀ فقر و بدبختی بر آنها گسترده شده. اکنون به این گزارش توجّه کنید تا از فقر و بدبختی معاویه و خاندانش آگاه شوید(1) :
ادامۀ مطلب ....
--------------------------------------------------------------------------------------
(1) زندگانى حضرت على علیه السلام اميرالمؤمنين : 277.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 285
فقط کفّار و منافقین در جبهۀ جنگ کشته میشوند/ ش13 قطره 4
فقط کفّار و منافقین در جبهۀ جنگ کشته میشوند
خاندان وحی علیهم السلام در میان فرمایشات خود این حقیقت را به گونه صریح بیان فرمودهاند که نه تنها وجود گرامی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه در میدان جنگ هیچ یک از شیعیان را نمیکشند بلکه اصحاب و یاوران آن بزرگوار نیز همین گونهاند و در صحنۀ جنگ فقط منافقین و کفّاری را که به راه باطل خود ادامه میدهند و به میدان جنگ می آیند، میکشند و مردمانِ دیگر از صاعقۀ قهر شمشیر آن بزرگ مردان در امان هستند.
در این باره امام صادق علیه السلام میفرمایند:
کأنّی أنظر إلی القائم علیه السلام وأصحابه فی نجف الکوفة کأنّ علی رؤوسهم الطیر قد فنیت أزوادهم وخلقت ثیابهم ، قد اثّر السجود بجباههم ، لیوث بالنّهار، رهبان باللیل ، کأنّ قلوبهم زبر الحدید، یعطی الرجل منهم قوّة أربعین رجلا، لایقتل أحداً منهم إلّا کافر أو منافق وقد وصفهم الله تعالی بالتّوسم فی کتابه العزیز بقوله : (إنّ فی ذلک لآیات للمتوسّمین) (1). (2)
«گویی قائم علیه السلام و یارانش را در بلندی کوفه (نجف) می بینم که چون کسی که بر سرش پرنده نشسته است [ساکت و خاموش اند].
توشه [و آذوقه] شان تمام شده، لباس هایشان کهنه گشته و اثر سجده بر پیشانی هایشان نقش بسته است. شیران روز و شب زنده داران هستند و گویی دل هایشان پاره های آهن است. به هر کدام از مردانشان، نیروی چهل مرد داده اند و هیچ یک از آنان را جز کافر یا منافقی نمی کُشد و خداوند متعال، آنها را به نشانه شناسی و فراست توصیف کرده است، آن جا که در کتاب عزیزش فرموده است: «بی گمان، در این، نشانه هایی برای نشانه شناسان است».
-------------------------------------------------------------------
(1) سورۀ فجر، آیۀ 75.
(2) بحار الأنوار: 52 / 387 .
قتل و كشتار بيشتر مردم، قبل از ظهور امام زمان عجّل الله تعالی فرجه است نه در زمان ظهور / ش7 قطره 1
قتل و كشتار بيشتر مردم ، قبل از ظهور امام زمان عجّل الله تعالى فرجه است نه در زمان ظهور
امام صادق عليه السلام :
لايكون هذا الأمر حتّى يذهب ثلث النّاس، فقلنا: إذا ذهب ثلثا النّاس فمن يبقى؟ فقال: أما ترضون أن تكونوا في الثلث الباقي ؟(1)
اين امر واقع نمىشود تا دو سوّم مردم از ميان بروند، گفتيم: هر گاه دو سوّم مردم از بين بروند پس چه كسى باقى مىماند، حضرت فرمودند: آيا راضى نيستيد از يك سوّم باقى باشيد؟!
اين روايت صراحت دارد كه دو سوّم از مردم قبل از ظهور امام عصر ارواحنا فداه نابود مىشوند و حضرت باقر العلوم علیه السلام مطلب را به گونهاى بيان فرمودهاند كه تا دو سوّم مردم جهان كشته نشوند ظهور واقع نمىشود!
بديهى است يك كشتار عمومى كه در آن ميلياردها نفر از مردم به خاك و خون كشيده مىشوند با جنگهاى عادّى آن زمان كه با شمشير و تير و نيزه بوده است ممكن نيست واقع شود.
با اين گفتار روشن مىشود كه آن حضرت در كلام خود اشاره به وسيلههاى نابودگر زمانِ ما اشاره فرمودهاند كه در زمانى كوتاه مىتوان ميليونها نفر را به خاك و خون كشانده و نابود نمايد به گونهاى كه يك سوّم مردم جهان فقط باقى بمانند.
استفاده وسيلههاى كشتارهاى دسته جمعى همچون بمبهاى هستهاى كه هر يك از آن ها ممكن است كشورى را نابود كند و ظالم و مظلوم را در كنار هم هلاك مىكند، چگونه با عدالت جهانى آن حضرت سازگار است؟
(1) الغيبة شيخ : 206.
قدرت بسط نوری/ ش42 قطره 1
قدرت بسط نورى
نور عصر ظهور
بسط نورى تحوّلى بزرگ براى ذوالقرنين در بينش فراگيرى، نور امام عصر عجّل الله تعالى فرجه در سراسر جهان، و تأثير آن براى همه.
دربارۀ قدرتهاى فوق العاده و نيروهاى شگفت انگيز ذوالقرنين گفتيم كه ايشان از «بسط نورى» استفاده نموده و با داشتن آن نيرو به «ظلمات» راه يافته و توانست به مكانهاى عظيم و ناشناخته راه يابد، گسترش نور و بسط روشنايى ــ كه خداوند آن را در اختيار جناب ذوالقرنين قرار داده بود ــ اين قدرت و توان را به او داده بود كه در مكان هاى اسرارآميز زمين گام نهد و با شكافتن تاريكىها و سرزمينِ «ظلمات» با برخى از اسرار جهان آشنا گردد.
در روزگار پرشكوه ظهور با فروغ نور تابان ولايت، ظلمت ها شكافته شده و از ميان برداشته مى شود و نه تنها در سرزمين ظلمات، بلكه در هيچ جاى گيتى ظلمتى وجود نخواهد داشت.
آيا مقصود از بسط نور براى ذوالقرنين چيست؟ آيا گسترش روشنايى به چه معنى است؟ آيا مفهوم آن فقط به معناى روشن شدن مكانهاى تاريك مى باشد؟! اگر معناى آن فقط اين باشد كه نه تنها ذوالقرنين بلكه ديگران نيز مى توانند با همراه داشتن فانوس و يا هر گونه وسيلۀ روشنايى در عصر خود راه تاريك را روشن نموده و ظلمات را از سر راه خويش كنار زنند.
در روزگار پرشكوه ظهور نيز كه نور و روشنايى امام عصر ارواحنا فداه سراسر گيتى را در روز و شب فرا مى گيرد، هدف از آن روشنايى ، فقط روشن شدن شبها نيست. روشنايى در آن روزگار كه از فروغ نور تابان ولايت بر سراسر گيتى در تمامى لحظه هاى روز و شب مى باشد، بسى ارزنده و باعظمت بوده و تأثيرى بسيار شگفت انگيز در تحوّل و تكامل سراسر جهان و همه جهانيان از انسان ها، حيوانات، ماديّات و... دارد.
اكنون يك فرد شفا دهنده مى تواند با انرژى و نيرويى كه از دستانش به بيمار مى رسد، ناتوانى را از او برداشته و قدرت و توانايى او را بازگرداند.
آيا نور تابانى كه از مقام عظيم ولايت حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه بر سراسر جهان مىتابد، چه تحوّلات بزرگى را در صحنۀ گيتى ايجاد مى كند؟ به همين دليل نه تنها انسان، حيوانات و موجودات داراى روح و شعور در مسير تكامل خويش قرار مى گيرند بلكه در ماديّات نيز تبديل و دگرگونى عجيبى رخ خواهد داد.
به اين جهت خداوند در قرآن كريم درباره تعريف و توصيف آن روزگار پرشكوه مى فرمايد:
(يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَيْرَ الاَْرْضِ ...).(1)
«روزى كه زمين به غير اين زمين مبدل گردد ...»
با توجّه به آنچه كه گفتيم: آيا مقصود از «بسط نور» چيست؟ آيا گسترش روشنايى چه مفهومى دارد؟! ذوالقرنين چگونه آن را به دست آورد و چگونه از آن استفاده نمود؟ آيا مقصود از روشن بودن شب و روز در روزگار پرشكوه ظهور چيست؟
آيا فروغ نور ولايت در جهان و جهانيان چه تأثيرات شگفتى مى گذارد؟ آيا در كرۀ زمين چه دگرگونى هاى عظيمى رخ خواهد داد؟ آيا در موجودات گيتى چه تحوّلات عجيبى واقع مى شود؟
(1) سورۀ ابراهيم، آيۀ 48 .
قدرت حضرت سليمان عليه السلام/ ش24 قطره 1
قدرت حضرت سليمان عليه السلام
رسول بلقيس به سوى او برگشت، عظمت و شوكت و قوّت سليمان عليه السلام را براى او بيان كرد و او دانست كه تاب برابرى و مقاومت در برابر سليمان را ندارد، به اين جهت از روى انقياد و اطاعت به سوى آن حضرت روان شد.
چون حق تعالى به سليمان خبر داد كه او مىآيد و نزديك شده است، آن حضرت به جنّيان و شياطين كه در خدمتش بودند گفت: مىخواهم پيش از آنكه بلقيس داخل شود تخت او را نزد من حاضر سازيد، چنانچه حق تعالى مىفرمايد:
(قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُ أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ)(1).
(سليمان) گفت: اى گروه اشراف و بزرگان لشكر من؛ كداميك از شما مىآورد تخت او را به نزد من پيش از آنكه بيايند انقياد كنندگان و اسلام آورندگان؟.
(قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَإِنّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمينٌ)(2).
گفت: خبيث متمرّد صاحب قوّتى از جنّيان كه: من مىآورم آن را براى تو پيش از آنكه از جاى خود برخيزى، به درستى كه من بر برداشتن آن تخت توانا و امينم.
پس سليمان گفت: از اين زودتر مىخواهم.
(قالَ الَّذي عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ)(3).
گفت: آن كسى كه نزد او علمى از كتاب بود: من مىآورم آن تخت را پيش از آنكه ديدهات بر هم خورد.
پس خدا را به نام بزرگ او خواند، و پيش از چشم زدن سليمان عليه السلام تخت بلقيس را از زير تخت سليمان بيرون آورد.
(فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّآ عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي لِيَبْلُوَني ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبّي غَنِيٌّ كَريمٌ)(4) .
پس چون سليمان تخت را ديد قرار يافته نزد خود گفت: اين از فضل و احسان پروردگار من است تا امتحان نمايد مرا كه آيا شكر مىكنم او را يا كفران نعمت او مىنمايم، و هر كه شكر كند خدا را پس شكر نكرده است مگر از براى نفس خود، و هر كه كفران كند نعمت خدا را پس به درستى كه پروردگار من بىنياز است (از شكر او و) صاحب كرم و بزرگوارى است».
(قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُر أَتَهْتَدي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذينَ لايَهْتَدُونَ)(5).
(سليمان عليه السلام) گفت: تغيير دهيد هيئت تخت او را تا ببينم كه آيا به زيركى و فطانت هدايت مىيابد به آن كه تخت اوست يا از آن ها خواهد بود كه هدايت نمىيابند.
(فَلَمّا جاءَتْ قيلَ أَهكَذا عَرْشُکِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَاُوتينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَكُنّا مُسْلِمينَ)(6).
پس چون آمد بلقيس به نزد سليمان به او گفتند: آيا چنين است عرش تو؟ گفت : گويا آن است و پيش از اين معجزه علم پيغمبرى و حقيقت تو به ما داده شده بود و بوديم اسلام آورندگان.
(وَصَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرينَ)(7).
و منع كرده بود او را از ايمان آوردن به خدا آنچه مىپرستيد به غير از خدا، يا منع كرد خدا يا سليمان او را از آنچه مىپرستيد به غير از خدا، به درستى كه او بود از جماعتى كافران .
(قيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواريرَ قالَتْ رَبِّ إِنّي ظَلَمْتُ نَفْسي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ للهِِ رَبِّ الْعالَمينَ)(8).
و علىّ بن ابراهيم روايت كرده است: پيش از آمدن بلقيس، سليمان عليه السلام امر كرده بود جنّيان را كه خانهاى از شيشه براى او ساخته بودند و بر روى آب گذاشته بودند، پس چون بلقيس آمد گفتند به او كه: داخل شو در عرصه قصر، پس او گمان كرد آب است، جامۀ خود را از ساقهايش بالا كشيد، پس ظاهر شد كه موى بسيارى بر ساق او بود.
پس سليمان گفت: اين عرصهاى است نرم كه از شيشه ساختهاند و آب نيست، بلقيس گفت: من ستم كرده بودم بر نفس خود كه غير خدا را مىپرستيدم، و اسلام آوردم و منقاد شدم با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است.(9)
(1) سورۀ نمل ، آيۀ 38.
(2) سورۀ نمل ، آيۀ 39.
(3) سورۀ نمل، آيۀ 40.
(4) سورۀ نمل ، آيۀ 40.
(5) سورۀ نمل ، آيۀ 41.
(6) سورۀ نمل ، آيۀ 42.
(7) سورۀ نمل ، آيۀ 43.
(8) سورۀ نمل ، آيۀ 44.
(9) حياة القلوب (تاريخ پيامبران): 2 / 995 .
قدرت طلبی سقیفه نشینان! / ش149 قطره 1
قدرت طلبی سقیفه نشینان!
هر گروهى را مى توان با اعمال و كردارش شناخت و پى به چگونگىِ گفتار آن برده و پرده از چهرۀ پنهان برداشت.
اگر آنان كه سفينۀ ولايت را ترك كردند و در سقيفه نشستند و با همدستى و اجتماع در آن به مخالفت با آرمان هاى دين پرداختند، مى توان رهبر مسلمانان دانست؟!
همۀ افراد مى توانند با اندكى فكر و تأمّل ـ با رها كردن تعصّب و انديشه هاى موروثى ـ دربارۀ رفتار اهل سقيفه پى به ماهيّت آنان برده و با اهداف آنان آشنا شوند.
بسيارى از گروه هاى سياسى و حكومت طلب، براى رسيدن به مقاصد خود، در ابتداى كار، روحيّۀ مردم را در نظر مى گيرند و يك دفعه پرده از اهداف خود كه با روحيّۀ مردم سازگار نيست بر نمى دارند، بلكه كم كم آنان را به سوى افكار و انديشه هاى خود مى كشانند؛ ولى در سقيفه آن چنان، قدرت طلبى بر سقيفه نشينان حكومت مى كرد كه بدون گذشت زمان پرده از رفتار خود برداشتند و از اوّل كار به مخالفت با پيغمبر اكرم صلّی الله علیه وآله و اهل بيت او پرداختند.
قدرت یاوران بزرگ امام عصر ارواحنا فداه/ ش12 قطره 4
قدرت یاوران بزرگ امام عصر ارواحنا فداه
از حسین بن علی روایت کردهاند که گفت : زنی از من سؤال کرد که وکیل مولای ما کیست ؟ پس بعضی از قمیّین به او گفتند که او ابوالقاسم بن روح رحمه الله است و او را به آن زن دلالت کردند، پس نزد شیخ وارد شده و من نزد آن جناب بودم .
گفت : ای شیخ ؛ چه با من است ؟
فرمود: با تو هر چه هست آن را در دجله بینداز، پس انداخت آن را و برگشت و آمد نزد ابی القاسم بن روح و من بودم نزد او، پس فرمود ابوالقاسم به مملوک خود که بیرون بیاور حقّه را برای ما، پس حقّه را نزد او آورد و به آن زن فرمود: این حقّهای است که با تو بود و در دجله انداختی .
گفت : آری .
فرمود: خبر دهم تو را به آنچه در آن است یا تو خبر میدهی مرا؟
گفت : تو مرا خبر ده .
فرمود: در این حقّه یک جفت دستبند از طلا است و حلقۀ بزرگی که در آن جوهری است و دو حلقۀ کوچک که در آن جوهری است و دو انگشتری فیروزه و عقیق و امر چنان بود که فرمود.
پس حقّه را باز کرد و آنچه در آن بود به من نشان داد و زن نظر کرد به آن پس گفت : این به عینه همان است که من برداشته بودم و در دجله انداختم . پس من و آن زن از شعفِ دیدن این معجزه از خود بیخود شدیم .
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 25
قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه / ش2 قطره 1
قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه
با موجودات عجيب و ناشناخته اى كه دستگاه ولايت در اختيار دارد و دانشمندان جهان كوچك تر از آنند كه حقيقت آن ها را بشناسند چگونه مى توان دربارۀ رفتن بعضى از ياران بزرگ امام عصر ارواحنا فداه به مكّه، توسّط ابرهايى كه حقيقت آن ها براى ما ناشناخته است، ترديد نمود.
تشكيك در اين مسايل از جهل يا آگاهی هاى اندك سرچشمه مى گيرد؛ زيرا شيطان با استفاده از عدم آشنايى انسان ها با حقايق موجود جهان به القاء وسوسه مى پردازد.
آيا به فرمودۀ قرآن كريم عفريتى از جن قدرت بردن تخت بلقيس را از سبا به نزد حضرت سليمان نداشت؟! آيا قرآن نفرموده است:
(قال عفريتٌ من الجنّ أنا اتيک به قبل أن تقوم من مقامک وإنّي عليه لقوىٌّ أمين) (1)
در صورتى كه عفريتى از اجنّه قدرت آن كار را دارا باشد آيا ملائكه و يا موجودات ديگرى كه حقيقت آن ها براى ما ناشناخته است قدرت اينگونه اعمال را ندارند؟!
(1) سورۀ نمل ، آيۀ 39.
قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه 2/ ش34 قطره 1
قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه ــ 2
نقل عجيب و آن ديدن يكى از سلاطين فرنگ است با حواشى او دو نفر از ملازمين و مبعوثين از جانب آن بزرگوار را.
استادنا المحدّث النورى نوّرالله مرقده در رسالۀ جنّة المأوى از مؤلّف كتاب نور العيون كه آن فاضل خبير المعيّ السيّد محمّد شريف حسينى اصفهانى است نقل فرموده كه گفته است من در سال هزار و صد و هفتاد و سه از هجرت به مكّه معظّمه مشرّف شده و در بين الحرمين مصاحب و رفيق شدم با مرد ورع موثّقى كه اسم آن حاج عبدالغفور و از تجّار تبريزى الأصل و يزدى المسكن بود و پيش از آن تاريخ، سه مرتبه حجّ نموده بود و در آن سفر اخير كه ملاقاتش با من حاصل شد بنايش بر اين بود كه مجاور مكّه معظّمه گردد دو سال تا اينكه درك نمايد فيض حجّ را در سه سال متوالى، پس بعد از آن سفر او را در سال هزار و صد و هفتاد و شش بعد از معاودتم از زيارت حضرت ثامن الحجج عليه الصلوة وعليه السلام در يزد ديدم كه از مكّۀ معظّمه بعد از سه سال كه در هر يك از آن ها وظايف و اعمال حجّ را به عمل آورده از راه بندر صورت كه از بنادر هند است در آنجا رفته بوده از براى انجام مهمّى كه داشته پس بعد از ملاقات چنين گفت كه من شنيدم از ميرابوطالب كه برادر آقا ميرزا بزرگ است كه هر دو آن ها از جملۀ سادات نجباء ايران هستند كه در آن بندر توطّن را اختيار نموده اند كه در سال گذشته مكتوبى از پادشاه فرنگ در نزد رئيسى كه از جانب او در شهر بمبئى بود و نامش جندر بود واصل گرديد و مضمون آن مكتوب اين بود كه در اين وقت دو نفر بر ما وارد شدند كه لباس هاى آن ها پشمينه بود و يكى از آن ها مدّعى بود كه هفتصد و پنجاه سال از عمر او گذشته و ديگرى مدّعى بود كه هفتصد سال از عمرش گذشته و هر دوى آن ها مى گويند كه ما را حضرت بقيّة الله صاحب الزّمان عليه السلام به سوى شما فرستاده تا آن كه شما را به دين محمّد مصطفى صلّى الله عليه وآله و به شريعت اسلام دعوت نمائيم و مى گويند اگر دعوت ما را اجابت ننمائيد و متديّن به دين ما نگرديد دريا بلاد شما را بعد از هشت سال يا ده سال و اين ترديد از حاج عبدالغفور است غرق خواهد كرد و به تحقيق امر نموديم ما به كشتن آن دو نفر پس آهن و فولاد بر بدن آن ها كارگر نشد و آن ها را جلو توب ها و قنبارها نگاه داشتيم و به آن ها آسيبى از توپ و خمپاره نرسيد و نسوختند پس دست ها و پاىهاى آن دو نفر را بسته و آن ها را در ميان دريا انداختيم پس آن ها از دريا بيرون آمدند صحيحاً و سالماً پس پادشاه به آن رئيس نوشته بود كه او تفحّص و جستجو كند از ارباب مذاهب اسلام و يهود و مجوس و نصارى كه آيا آن ها ظهور صاحب الأمر عليه السلام را در آخرالزمان در كتب خود ديده اند يا نه و گفت حاجى ناقل اين قصّه كه من از قسّيسى كه در بندر صورت بود از صحّت اين مكاتبه كه سلطان فرنگ به رئيس متوقّف در شهر بمبئى نوشته و از او سؤال نمودم پس آن قسّيس هم اين قضيّه را به نحوى كه مرقوم افتاد مذكور داشته و تصديق اين قضيّه را نمود. (1)
-------------------------------
(1) العبقری الحسان : الياقوت الأحمر 2 / 189.
قدرتهای جنگی و نظامی یاوران امام عصر ارواحنا فداه/ ش48 قطره 5
قدرتهای جنگی و نظامی یاوران امام عصر ارواحنا فداه
قدرتهای جنگی و نظامی یاوران امام عصر ارواحنا فداه بسیار کارساز و شگفت انگیز است. وقتی گروهی از بنی امیّه از جنگ فرار کرده و به سرزمین روم پناه میبرند گروهی از نظامیان ارتش پرتوان حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه خود را به روم میرسانند و از آنان خواستار تسلیم نمودن پناهندگان میشوند. آنان از تسلیم نمودن بنی امیّه خودداری نموده و سوگند یاد میکنند که ما آنها را به شما تسلیم نمیکنیم. ارتش پرتوان امام زمان ارواحنا فداه نیز سوگند یاد میکنند که اگر دستور صادر شود با آنان به نبرد میپردازند. وقتی که آنان جریان را به آگاهی فرمانده خود میرسانند میگوید: بروید پناهندگان را به آنان تحویل دهید .
ثمّ یرسل جریدة خیل إلی الروم لیستحضروا بقیة بنی امیّة فإذا انتهوا إلی الرّوم قالوا: أخرجوا إلینا أهل ملّتنا عندکم فیأبون ویقولون: والله لانفعل. فیقول الجریدة: والله لو امرنا لقاتلناکم، ثمّ یرجعون إلی صاحبهم، فیعرضون ذلک علیه، فیقول: انطلقوا فأخرجوا إلیهم أصحابهم فإنّ هؤلاء قد أتوا بسلطان عظیم.[1]
این یک نمونه آشکار از ترس دشمنان و خودداری نمودن آنان از جنگ و پیکار با ارتش پرتوان امام زمان ارواحنا فداه میباشد به گونهای که حاضر میشوند کسانی را که به آنان پناه دادهاند بدون هیچگونه شرط و گرفتن امتیاز، به خاطر عظمت چشمگیر ارتش حضرت بقیة الله ارواحنا فداه به آنان تحویل دهند.
آری؛ دشمنان برای اینکه جرأت هیچگونه برخورد نظامی را در خود نمیبینند به این شکست سیاسی تن میدهند و پناهندگان خود را به آنان تحویل میدهند.
-----------------------------------------------------------------------------
[1] بحار الأنوار: 52 / 344 .
قدرتهای غيبی امام زمان ارواحنا فداه / ش15 قطره 1
قدرتهاى غيبى امام زمان ارواحنا فداه
خواب محدّث جليل مرحوم شيخ حرّ عاملى صاحب كتاب وسائل الشيعه: آن مرحوم در كتاب اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات فرموده است كه من در اوقات مجاورتم در مشهد مقدّس رضوى در خواب ديدم كه مردم مىگويند حضرت حجّت علیه السلام در مشهد وارد شده است پس من منزل آن بزرگوار را سؤال نموده داخل شدم و آن حضرت در طرف غربى مشهد در باغى كه در آن عمارت بود منزل كرده بود پس شرفياب حضورش شدم ديدم در مكانى نشسته كه در وسط آن حوضى است و در آن مجلس قريب بيست نفر ديگر هم نشسته بودند پس من هم نشسته مشغول گفتگو و صحبت شدم پس زمانى نگذشت كه غذا حاضر نمودند و آن بسيار كم بود كه وافى به آن جماعت نبود ولى در نهايت خوبى و لذّت بود پس همۀ اهل مجلس از آن غذا خورديم و اصلا از او چيزى كم نيامد چون از خوردن غذا فارغ شديم من به دقّت ملاحظه نموده اصحاب آن بزرگوار را زياده از چهل نفر نديدم پس با خود گفتم آقاى ما ظهور فرموده با اين لشكر كم آيا سلاطين روى زمين او را اطاعت مىنمايند يا نه و اگر اطاعت ننمودند و بنا بر محاربه و مقاتله شد چگونه آن بزرگوار با اين لشكر قليل بر آن ها غلبه مىنمايد.
چون من اين خيال را نمودم ناگاه آن حضرت نگاهى به من فرموده تبسّم نمود و فرمود: بر شيعيان من مترس به واسطۀ كمى انصار من زيرا كه با من مردانى هستند كه اگر من آن ها را امر نمايم هر آينه حاضر مىنمايند جميع اعداء مرا از سلاطين و غيرهم و گردن هاى ايشان را مىزنند. بعد اين آيه را تلاوت فرمودند: (وما يعلم جنود ربّک إلّا هو)(1).
پس من از شنيدن اين بشارت بسيار خوشحال شدم پس آن حضرت بر خواسته به حجرۀ ديگر تشريف برده به جهت خواب و مردم متفرّق شده از آن باغ و عمارت بيرون رفتند و من هم مىخواستم بيرون بروم چون به در باغ رسيدم قلبم راضى نشد به بيرون رفتن پس در همانجا نشستم و با خود مىگفتم اى كاش آن بزرگوار مرا به خدمتى امر مىفرمود و اى كاش خلعتى و نفقه به جهت تيّمن وتبرّك به من عنايت مىنمود.
چون اين خيال در خاطر من خطور نمود ناگاه غلامى از جانب آن بزرگوار خلعتى سفيد كه از جنس كتان و پنبه بود با نفقه از براى من آورد و گفت مولايت مىفرمايد اين آن چيزى است كه مىخواستى از خلعت و نفقه و زود است كه از جانب ما هم مأمور مىشوى به خدمتى پس من خواب بيدار شدم انتهى والحمدلله.(2)
(1) سورۀ مدثّر، آيۀ 31.
(2) العبقرى الحسان : الياقوت الأحمر 2 / 175.
قدرتهای فرامادّه در قرآن و روایات/ ش53 قطره 5
قدرتهای فرامادّه در قرآن و روایات
در میان آیات قرآن و روایاتی که از خاندان وحی علیهم السلام به ما رسیده است، در موارد متعدّد، از قدرتهای فرامادّه سخن گفته شده؛ به گونهای که از نظر قرآن و روایات نه تنها استفاده از قدرتهای فرامادّه ممکن میباشد، بلکه در موارد متعدّد واقع شده و صورت عملی به خود گرفته است.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله و اهل بیت آن بزرگوار، با فرهنگ متعالی و برنامه پیشرفتهای که بر مردم جهان ارائه کردهاند، تنها از امکان استفاده از قدرتهای فرامادّه سخن نگفتهاند، بلکه وقوع آن را نیز برای جامعه بشریت بیان نمودهاند.
نکتههای عالی و ناب در قرآن و روایات فراوان است که یکی از آنها استفاده از قدرتهای فرامادّه بلکه وقوع آنست .
استفاده از قدرتهای فرامادّه از روزگاران گذشته بوده و قرآن کریم نمونههای متعدّدی از آنها را بیان نموده است . در روایاتی که از خاندان وحی علیهم السلام رسیده است نیز به موارد بسیاری از آنها تصریح شده است .
باید بدانیم که استفاده از قدرتهای فرامادّه کار همگان نیست و تنها انسانهایی که به مراحلی از تکامل فکری و معنوی راه یافتهاند از آن برخوردارند.
به این جهت چون جامعه بشری در عصر پیشرفته ظهور برخوردار از تکامل فکری و معنوی است و استفاده از قدرتهای فرامادّه در آن عصر درخشان به اوج خود خواهد رسید.
قیام و حکومت در جهان مرئی و نامرئی/ ش41 قطره 5
قیام و حکومت در جهان مرئی و نامرئی
مسألۀ علم امام علیه السلام یکی از ارکان اعتقادی ما در باب معارف خاندان وحی علیهم السلام است، و بر اساس دلالت بسیاری از روایات، علم احاطهای ائمّّۀ اطهار علیهم السلام، از نکتههای روشن مباحث اعتقادی ما میباشد.
در زیارت امام عصر ارواحنا فداه میخوانیم :
قد آتاکم الله یا آل یاسین خلافته، وعلم مجاری أمره فیما قضاه ودبّره ورتّبه واراده فی ملکوته.[1]
ای آل یاسین ، خداوند مقام جانشینی خود را به شما داده است ، و به مجاری امر خود در ملکوت خود نسبت به آن چه حکم میکند و تدبیر و تنظیم مینماید و اراده میکند، به شما علم و آگاهی داده است .
با این بیان که در این توقیع شریف آمده است ، روشن میشود که نه تنها عالم ملک بلکه عالم ملکوت نیز در حیطۀ علم اهل بیت علیهم السلام قرار دارد.
پس از بیان این مقدّمه باید توجّه داشته باشیم که عصر درخشان ظهور، عصر حکومت و پیاده شدن علم و آگاهی است . در آن روزگار بسیار باعظمت ، حضرت بقیة الله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه الشریف بر اساس علم و دانش خویش عدالت را در سراسر عالم اجراء نموده و جهان مرئی و نامرئی را حیات میبخشند. با استفاده از بعضی از روایاتی که درباره شگفتیهای عصر ظهور وارد شده است ، حضرت امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف نه تنها به تکمیل و پاکسازی عالم مرئی میپردازند بلکه جهان نامرئی را نیز از وجود موجودات پلید پاک میسازند.
با این بیان روشن میشود که قیام آن بزرگوار تنها جنبه مُلکی ندارد، بلکه علاوه بر عالم ظاهر و مرئی به تکمیل عالم باطن و نامرئی نیز میپردازند و موجودات عالم غیر مرئی نیز در پرتو حکومت الهی آن بزرگوار قرار میگیرند.
پس قیام آن حضرت ، یک قیام همه جانبه ، فراگیر و کامل است که همه ابعاد جهان را فرا میگیرد و هم عالم ملک و هم عالم ملکوت را به تکامل میرساند.
بنابراین نمیتوان گفت : قیام آن حضرت ، فقط انقلاب از نظر مادّه و مُلک میباشد و فقط شامل جهانِ آشکار و مرئی میشود، بلکه باید بدانیم موجودات نامرئی نیز در پرتو حکومت آن حضرت قرار خواهند گرفت و آنها نیز پاکسازی شده و به تکامل میرسند.
----------------------------------------------------------------------------------------
[1] صحیفۀ مهدّیه : 571 .
شروع حرف « ک ، گ »
کاتب وحی و ارتداد او/ ش32 قطره 4
کاتب وحی و ارتداد او
ابن اثیر در تاریخ کامل مینویسد: عبدالله بن سعد بن ابی سرح از بنی عامر بن لؤی بود. او اسلام آورده بود و برای پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وحی مینوشت. چون پیامبر چنین بر او میخواند که: «خدا فرزانه است»، مینوشت: «خدا گرامی فرزانه است»؛ و چنین دستکاریها میکرد. آنگاه از دین برگشت و به قرشیان گفت: من سخنان محمّد (صلّی الله علیه وآله) را در قرآنش به هر گونه که میخواهم همی نویسم و آیین شما بهتر از آیین اوست .
چون روز گشودن مکّه فرا رسید، به نزد عثمان بن عفّان گریخت که برادر شیرخوارگی وی بود. عثمان او را نهان کرد تا مردم آرام گرفتند. سپس او را به نزد پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله آورد و برای وی زینهار خواست .
پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله خاموشی گزید و خاموشی به درازا کشاند و سپس وی را زینهار داد. او اسلام آورد و به راه بازگشت . چون از نزد پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله بیرون شد، به یارانش فرمود:
خاموشی گزیدم که یکی از شماها برخیزد و خونش بریزد.
یکی گفت : چرا با چشم یا ابرویی ، نشانی به ما فرا ننمودی ؟ فرمود:
پیامبر را نمیسزد که با چشم و ابرو بازی کند و از این راه به کسان و یاران خود چیزی گوید. پیامبران را چشمهای نیرنگ باز نباشد.(1)
دیگری از آنها عبدالله بن خطل بود. او مسلمان شده بود پیغمبر او را با یکی از انصار و یک غلام رومی که خدمت و آشپزی او را (نان پزی) عهده دار بود برای جمع صدقه (زکات) فرستاده بود آن غلام رومی هم مسلمان شده بود روزی فراموش کرد که طعام را آماده کند او را کشت و مرتد شد. او دو کنیز آوازه خوان و مطرب داشت که هر دو با هجاء (ناسزا) برای پیغمبر آواز میخواندند. سعد بن حریث مخزومی برادر عمرو بن حریث و ابو برزه اسلمی هر دو متفقا او را کشته و در ریختن خون وی شرکت جستند. یکی دیگر از آنها حویرث بن نقید بن وهب بن عبد قصی بود. او در مکّه پیغمبر را آزار می داد و اشعار در هجو (آن بزرگوار) انشاد میکرد هنگام فتح مکّه از خانۀ خود گریخت. علی بن ابی طالب علیه السلام او را در عرض راه دید و کشت. یکی دیگر مقیس صباته بود. (پیغمبر هم) برای این دستور قتل داده بود که او مرد انصاری را که برادر او را بخطا کشته بود کشت (شرح آن گذشت). او بعد از آن (قتل) مرتد شد. چون اهل مکّه روز فتح منهزم شدند او در محلی با جمعی دیگر مخفی شد. آنها (در آن محل) خمر مینوشیدند غیله بن عبدالله کلبی بر اختفاء او آگاه شد او را با شمشیر زد و کشت یکی دیگر عبدالله بن زبعری سهمی بود که پیغمبر را در مکّه هجا میگفت و سخن درشت دربارۀ او (آن بزرگوار) میپرداخت. او با هبیره بن ابی وهب مخزومی که شوهر امّ هانی دختر ابی طالب بود و هر دو به نجران (محلی در یمن) گریختند. او در آن سرزمین بحال کفر ماند تا مرد. امّا زبعری برگشت و پوزش خواست، عذر او پذیرفته شد و اسلام آورد و گفت :
یا رسول الملیک ان لسانی راتق ما فتقت اذا نابور
اذا باری الشیطان فی سنن الغی و من نال مثله مثبور
امن اللحم و العظام بربی ثم نفسی الشهید انت النذیر؛
یعنی ای نماینده کردگار (خداوند) اینک زبان من میدوزد آن چه را که پاره کرده بودم در حال خسران و ناکامی. من در آن زمان با شیطان در راه کج و گمراهی مسابقه مینمودم. کسی که چنین حالی دارد (و چنین کاری کند) ناکام و نا امید است. گوشت و استخوانم بخدا ایمان آورده. جان من هم گواه است که تو پیغمبر (انذار و اخطار کننده) هستی. اشعار او که در آنها عذر خواسته بسیار است یکی دیگر از آنها وحشی بن حرب (غلام حبشی) قاتل حمزه که هنگام فتح مکّه به طائف پناه برد سپس با خانواده خود بر پیغمبر وارد شد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله وأشهد أنّ محمّداً رسول الله. پیغمبر فرمود: آیا تو وحشی هستی؟ گفت: آری. فرمود :
بگو چگونه عمّ مرا کشتی؟ او خبر داد (شرح داد) پیغمبر گریست. فرمود روی خود را از من نهان کن (ترا نبینم پس از این) او نخستین کسی بود که در عالم اسلام حدّ شرب خمر زده شده (بعد از مسلمان شدن) و او نخستین کسی بود (که در عالم اسلام) جامه پرند زرد در شام پوشید حویطب بن عبدالعزی (هم یکی از آنها بود) گریخت به یک دیوار پناه برد (پشت دیوار) ابوذر او را در مکّه دید و به رسول (اکرم) خبر داد. پیغمبر فرمود: مگر نه این است که بمردم همه امان داده ایم مگر کسانی را که (پیش از این) دستور قتل آنها را دادیم. او (ابو ذر) باو (حویطب) خبر داد و او نزد پیغمبر رفت و مسلمان شد گویند او در زمان حکومت مروان در مدینه بر او وارد شد. مروان بن حکم گفت:
ای پیر (مرد سالخورده) اسلام تو بتأخیر افتاد (دیر مسلمان شدی) گفت: من چندین بار تصمیم گرفته بودم که مسلمان شوم ولی پدرت مانع میشد :
اما زنانی که دستور کشتن آنها داده شده بود. هند دختر عتبه (مادر معاویه) از آنها است. پیغمبر برای این فرمان قتل او را داده که به جسد حمزه هتک کرده (جگر او را در آورده و خورده بود که به هند جگر خوار معروف شده). او هم با زنان در حال نهانی نزد پیغمبر رفت و مسلمان شد و تمام بتهای خانه خود را خورد و تباه کرد او به آنها (بتها) گفت: ما بسبب شما گمراه شده بودیم. او برای پیغمبر دو بزغاله هدیه فرستاد و از کمی تناسل گله خود عذر خواست پیغمبر برای افزایش گله او دعا نمود. بر عده آن افزوده شد. او میبخشید و میگفت: این از برکت پیغمبر است. خدا را سپاس که ما را باسلام هدایت کرد یکی دیگر از زنان ساره کنیز عمرو بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود او زنی است که نامه حاطب را سوی قریش میبرد (شرح آن گذشت) قبل از آن نزد پیغمبر رفته اسلام آورد ولی بعد مرتد شد و به مکّه برگشت.
علی بن ابی طالب علیه السلام به امر پیغمبر صلّی الله علیه وآله او را کشت.
دو کنیز عبد الله بن خطل (شرح او گذشت) که با هجاء پیغمبر (ناسزا) ترنّم کرده آواز میخواندند. از همان زنان مهدور الدم بودند. امر بقتل آن دو داد یکی کشته شد و دیگری گریخت و پنهان شد تا آنکه در حال ناشناس نزد پیغمبر صلّی الله علیه وآله رفت و اسلام آورد و تا زمان خلافت عمر زنده بود که یک سوار او را زیر گرفت و بخطا کشت. گفته شده که تا زمان عثمان هم زنده بوده که یک سوار یک دنده او را شکست و کشت و عثمان خونبهای او را گرفت. نام کنیز اولی قریبه بود.
هنگامی که پیغمبر صلّی الله علیه وآله وارد مکّه شدند عمامۀ سیاه بر سر داشت. بر در کعبه ایستاد و گفت: «لا اله الاّ الله وحده، صدق وعده و نصر عبده وهزم الاحزاب وحده»، جز پروردگار خدای دیگری نیست که او یکتاست. او وعدۀ خود را (براستی) انجام داد و بندۀ خود را یاری کرد او احزاب (اقوامی که در جنگ خندق شرکت کردند) را منهزم فرمود هان هر خونی که ریخته شده یا هر نحو تفاخر و مباهاتی که در جاهلیّت بوده یا هر مالی که ادّعا میشد همه زیر پای من است (پامال و نابود شده) مگر دو چیز تولیّت کعبه (کلید داری و نگهداری) و سقایت حجّاج (آب دادن و آبیاری). سپس فرمود: ای قریش (قوم) چه میبینید؟ من نسبت به شما چه باید بکنم؟ (چه خواهم کرد) گفتند :
(قریش) جز نیکی چیز دیگری نخواهی کرد. زیرا برادر و برادرزاده ما هستی.
فرمود: بروید که شما آزاد شده هستید. (برده و بنده و گرفتار بوده که شما را آزاد کردم. طلقاء - که بعد به همین ننگ موسوم شدند). خداوند او (پیغمبر) را بر آنها غالب نمود پس آنها مملوک و بنده او (و مال قابل تصرف) بودند بدین سبب اهل مکّه را طلقاء (بخشیده و آزاد شده) نامیدند. در کعبه هفت بار طواف فرمود. داخل شد و نماز خواند. در آنجا تصاویر پیغمبران را دید و فرمود آنها را محو (پاک) کنند. در کعبه سیصد و شصت بت بود در دست او (حضرت او) تازیانه بود با آن اشاره کرده میفرمود: «قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»(2) «حق آمد و باطل رفت باطل رفتنی و گم شدنی میباشد».
به هر صنمی که اشاره میفرمود آن صنم بروی خود میافتاد. گفته شده امر فرمود :
که آنها را تباه کنند سپس برای گرفتن (پیمان) در صفا نشست. عمر بن الخطاب زیر نشسته بود که مردم برای بیعت و تسلیم و قبول اسلام جمع شده بودند. او (حضرت او) باین شرط از آنها بیعت میگرفت که مطیع و فرمانبردار باشند نسبت بخدا و رسول خدا بقدر توانائی و امکان. این بود بیعت مردان (ذکور).
اما بیعت زنان چون از عهد و پیمان مردان آسوده شد زنان را قبول فرمود.
زنان قریش حاضر شدند که ام هانی دختر ابو طالب (خواهر علی علیه السلام) و امّ حبیبه دختر عاص بن امیّه که همسر عمرو بن عبد ود عامری بود و اروی دختر ابو العیص عمه عتاب بن اسید و خواهر او عاتکه دختر ابو العیص که همسر مطلب بن ابی وداعه سهمی بود و مادر وی (مطلب) دختر عفان بن ابی العاص خواهر عثمان که همسر سعد هم پیمان بنی مخزوم بود و هند دختر عتبه مادر معاویه که همسر ابو سفیان بود و یسیره دختر صفوان بن نوفل بن اسد بن عبد العزی و ام حکیم دختر حارث بن هشام که زوجه عکرمه بن ابی جهل بود (شرح وی گذشت) و فاخته دختر ولید بن مغیره که خواهر خالد و همسر صفوان بن امیه بن خلف بود و ریطه دختر حجّاج که زوجه عمرو بن العاص بود و جمعی از نسوان در مقدمۀ آنها بودند.
هند هم بطور نهانی و گمنام حاضر شد زیرا کار زشت وی نسبت به جسد حمزه موجب بیم او شده بود و از کیفر و عمل خود می ترسید. به آنها فرمود: (پیغمبر) با من بیعت می کنید بشرط اینکه برای خدا قائل بشریک نباشید. هند در جواب گفت: بخدا بر ما سخت می گیری و کار ما را سخت تر از کار مردان میکنی با وجود این ما باین شرط عمل میکنیم فرمانبرداریم (بهتر و بیشتر از مردان). فرمود: دزدی هم نکنید. هند گفت بخدا سوگند من فقط گاهگاهی از دارائی ابو سفیان چیزی میربودم. ابوسفیان حضور داشت گفت: گذشته فراموش میشود و بر تو حلال باد. پیغمبر (آنگاه دانست که او هند است) فرمود آیا تو هند هستی؟ گفت: آری هند هستم از آنچه رفت بگذر و ببخش خداوند ترا میبخشد. فرمود : زنا هم نباید بکنید. گفت (هند) آیا بانوی آزاده زنا هم میکند؟! زناکار کنیزان و فرومایگان است. فرمود: فرزندان خود را هم نباید بکشید. (هند) گفت ما آنها را پرورانیده و بزرگ کردیم و تو آن بزرگان را در جنگ بدر کشتی. خود دانی و آنها. عمر از (گفته او) خندید. بعد فرمود (پیغمبر) دروغ نباید بگویید و بهتان نباید بزنید و هرزگی با دست و پا (کنایه از کارهای زشت) نباید بکنید. گفت : بخدا بهتان (هرزگی و زشت کاری) زشت است شما ما را به هدایت و مکارم اخلاق دعوت میکنید. فرمود: نسبت بمن در کارهای نیک نافرمانی مکنید، گفت ما، در این محضر برای تمرّد و نافرمانی حاضر نشدهایم که نسبت بکارهای خوب (معروف) عصیان کنیم. پیغمبر صلّی الله علیه وآله به عمر فرمود: بیعت آنها را بگیر.
سپس برای آنها زنها مغفرت و بخشش خواست (دعای مغفرت خواند).
قال الحاکم : «إنّ رسول اللّه صلّی الله علیه وآله أمر قبل دخوله مکّه بقتل عبدالله بن سعد وعبدالله بن خطل ، فمن نظر فی مقتل أمیرالمؤمنین عثمان بن عفّان وجنایات عبدالله بن سعد علیه بمصر إلی أن کان أمره ما کان ، علم أنّ النّبی صلّی الله علیه وآله کان أعرف به»(3) ،
رسولُ اللهِ صلّی الله علیه وآله : مروج الذهب : کارگزاران عثمان گروهی بودند ، از جمله : ولید بن عقبه بن ابی معیط (کارگزار کوفه ، که پیامبر صلّی الله علیه وآله او را از زمرۀ اهل آتش خوانده بود) ، عبدالله بن ابی سرح (کارگزار مصر) ، معاویه بن ابی سفیان (در شام) و عبداللّه بن عامر (در بصره) .
او ولید بن عقبه را از حکومت کوفه برکنار و سعید بن عاص را حاکم آن جا نمود. عنه صلّی الله علیه وآله: أنساب الأشراف : امّا [داستان] عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، این است که او اسلام آورد و برای پیامبر صلّی الله علیه و آله [قرآن] مینوشت . پیامبر صلّی الله علیه و آله به او «الکافرین» املا میکرد و او به جای آن، «الظالمین» مینوشت و «عزیز حکیم» املا میکرد و او «علیم حکیم» مینوشت و مانند این .
او گفت: من مانند آنچه محمّد میگوید، میگویم و مانند آنچه محمّد میآورد، میآورم. پس، خداوند درباره اش نازل کرد: «و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بست ، یا گفت : به من وحی شد ، در حالی که چیزی به او وحی نشد؟ و یا آن که گفت : به زودی مانند آنچه را خدا نازل کرد ، نازل میکنم ؟»(سورۀ انعام، آیۀ 93) .
او مرتد شد و به مکّه گریخت . پس ، پیامبر خدا به کشتنش فرمان داد و چون برادر شیری عثمان بن عفّان بود ، وی خواهش و التماس کرد ، تا پیامبر خدا از او دست کشید.
سپس پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمود : «آیا کسی در میان شما نبود که به سوی این سگ برخیزد و پیش از آن که امانش دهم ، او را بکشد؟» .
عمر گفت : اگر با چشم به ما اشاره میکردی ، او را میکشتیم .
[پیامبر صلّی الله علیه و آله] فرمود : «من ، کسی را با اشاره نمیکشم ؛ چون پیامبران، چشم خیانتکار ندارند .
[پس از آن،] او هماره نزد پیامبر صلّی الله علیه وآله می آمد و بر ایشان سلام میداد. عثمان ، او را حاکم مصر کرد.
1- به جای «عمر»، «ابو یسر» نیز گفته شده است .
2- حاکم نیشابوری میگوید : پیامبر خدا قبل از ورودش به مکّه، به قتل عبداللّه بن سعد و عبداللّه بن خطل فرمان داد . پس هر کس به ماجرای کشته شدن عثمان بن عفّان و جنایت های عبدالله بن سعد بر او در مصر و نیز به فرجام کار او بنگرد، میفهمد که پیامبر صلّی الله علیه وآله به او آگاه تر بوده است(4).(5)
و أمر رسول الله صلّی الله علیه وسلّم بهدم الأصنام و محو الصور التی کانت فی الکعبة و قال: اقتلوا بن خطل و لو کان متعلقا بأستار الکعبة، فقتله أبو برزة الأسلمی. قال أبو الیقظان. و اسم ابن خطل قیس، و قتله أبو شریاب الأنصاری، و کان لابن خطل قینتان تغنیان بهجاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم فقتلت إحداهما و بقیت الأخری حتّی کسرت لها ضلع أیام عثمان فماتت، و قتل نمیلة بن عبد اللّه الکنانی مقیس بن صبابة الکبانی، و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم قد أمر من وجده أن یقتله و ذلک لأن أخاه هاشم بن صبابة بن حزن أسلم و شهد غزوة المریسیع مع رسول الله صلّی الله علیه وسلّم فقتله رجل من الأنصار خطأ و هو یظنه مشرکا فقدم مقیس علی رسول الله صلّی الله علیه وسلّم، فقضی له بالدیة علی عاقلة القاتل، فأخذها و أسلم، ثم عدا علی قاتل أخیه فقتله و هرب مرتداً، و قال:
شفی النفس أن قد بات بالقاع مسنداً یضرج ثوبیه دماء الأخادع
ثأرت به قهرا و حملت عقله سراة بنی النجار أرباب فارع
حالت به و تری و أدرکت ثورتی و کنت عن الإسلام أول راجع
و قتل علی بن أبی طالب رضی اللّه عنه الحویرث بن نقیذ بن بجیر بن عبد بن قصی، و کان النّبی صلّی اللّه علیه وسلّم أمر أن یقتله من وجده و حدثنی بکر بن الهیثم، عن عبد الرزاق، عن مغمر، عن الکلبی، قال :
جاءت قینة لهلال بن عبدالله، و هو ابن خطل الأردمی من بنی تیم إلی النّبی صلّی الله علیه وسلّم متنکرة فأسلمت و بایعت و هو لا یعرفها فلم یعرض لها و قتلت قینة له أخری، و کانتا تغنیان بهجاء رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم، قال: و أسلم ابن الزعبری السهمی قبل أن یقدر علیه، و مدح رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم و کان قد أباح دمه یوم الفتح و لم یعرض له.
حدثنا محمّد بن الصباح البزار،، قال: حدّثنا هشیم، قال أخبرنا خالد الحذاء عن القاسم بن ربیعة، أنّ رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم خطب یوم مکّة فقال «الحمد لله الذی صدق وعده و نصر جنده، و هزم الأحزاب وحده ألا أن کلّ مأثرة کانت فی الجاهلیّة وکلّ دم ودعوی موضوعة تحت قدمی إلاّ سدانة البیت، و سقایة الحاج».
و حدّثنا خلف البزّار، حدّثنا إسماعیل بن عیّاش، عن عبدالله بن عبدالرحمن عن أشیاخه، قالوا: «لمّا کان یوم فتح مکّة قال النّبی صلّی الله علیه وسلّم لقریش ما تظنون، قالوا: نظن خیرا و نقول خیرا أخ کریم و ابن أخ کریم و قد قدرت قال: فانی أقول کما قال أخی یوسف علیه السلام (لا تَثْرِیبَ عَلَیکمُ الْیوْمَ یغْفِرُ اللَّهُ لَکمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ)(6) ألا کلّ دین و مال و مأثرة کانت فی الجاهلیّة فهی تحت قدمی الاسدانة البیت و سقایة الحاج».(7)
----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ کامل ابن اثير: 3 / 1104.
(2) سورۀ اسراء ، آیۀ 81 .
(3) المغازی : ج 2 ص 855 ، تاریخ دمشق : ج 29 ص 34 36 ، الاستیعاب : ج 3 ص 50 الرقم 1571 ، المعارف لابن قتیبه : ص 300 کلّها نحوه .
(4) المستدرک علی الصحیحین : ج 3 ص 47 ح 4360.
(5) دانشنامۀ اميرالمؤمنين علیه السلام ، جلد 3 ص 137 .
(6) سورۀ یوسف، آیۀ 92 .
(7) فتوح البلدان، ص 50.
کریم خان زند با دعای یک زن به قدرت رسید/ ش58 قطره 3
کریم خان زند با دعای یک زن به قدرت رسید
کريم خان زند با آنکه لرى بيش نبود، پس از استقرار بر تخت سلطنت سراسر ايران و سلطه بر کليّۀ گردنکشان و سروران، هيچگاه اسير غرور و نخوت نگرديد بلکه همواره از گذشته آميخته به فقر خود ياد مى کرد و بارها اين داستان را براى ديگران حکايت مى نمود:
وقتى در اردوى نادرى مردى سپاهى بودم، از فقر و احتياج، زينى طلاکوب را از مرد زين سازى دزديدم و اين زين مال يکى از امراى افغان بود، روز ديگر شنيدم که زين ساز بيچاره در زندان نادرى است و حکم شده که روز ديگر اگر زين را ندهد به طناب رسد. دل من از اين خبر بسى سوخت. زين را بردم و به جائى که برداشته بودم گذاشتم و صبر نمودم تا زن زين ساز رسيد. چون آن را بديد نعره کشيد و از فرط سرور بر زمين افتاد و دعا نمود و گفت: خداوند، به کسى که اين زين را واپس آورد آنقدر عمر دهد که صد زين مرصع طلاکوب به خود ببيند و من يقين دارم که از دعاى آن زن به اين دولت رسيدم.(1)
-----------------------------------------------
(1) دویست داستان از صد کتاب تاریخی: 5 .
کسی که احترام رسول خدا صلّی الله علیه وآله را نگه ندارد چگونه می تواند خلیفه آن ؟/ ش123 قطره 1
کسی که احترام رسول خدا صلّی الله علیه وآله را نگه ندارد چگونه می تواند خلیفه آن حضرت باشد؟
علمای شیعه و سنّی به اتّفاق نوشته اند در هنگام شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله، ابوبکر و عمر پیکر مطهّر آن حضرت را رها کرده و با شتاب به سوی سقیفه رفته اند.
در اینجا این سئوال پیش می آید: آیا چه چیزی باعث شد آنان در کنار پیکر آن حضرت نباشند و به سرعت خود را به سقیفه برسانند؟ چه چیزی از تشییع پیکر آن حضرت و نماز و دفن آن بزرگوار مهمتر بوده است؟
آیا آنان برای رضای خدا خود را به سقیفه رساندند، یا برای بدست آوردن کرسی خلافت؟! آیا رفتن آن ها به سقیفه، احترام به حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بوده یا بی احترامی به آن بزرگوار.
بدیهی است جمع شدن در سقیفه قبل از غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله توهین به آن حضرت است و بی اعتنایی به مقام آن بزرگوار به شمار می آید.
کسی که احترام پیامبر صلّی الله علیه وآله را نگه ندارد چگونه می تواند خلیفۀ آن حضرت شود.
کسی که ترویج کنندۀ سنّت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله است سزاوار خلافت می باشد یا کسی که / ش158 قطره 1
کسی که ترویج کننده سنّت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله است سزاوار خلافت می باشد یا کسی که نهی از تدوین سنّت آن حضرت می کند
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ترویج کننده از پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله و سنّت آن حضرت بودند، امّا ابوبکر و عمر و ... مانع تدوین حدیث شدند، آیا کدام یک خلیفۀ پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله می باشند. با توجّه به این مطلب، کدام یک جانشین و خلیفۀ پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بودند.
آیا کسی که از سنّت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله ترویج می کند سزاوار خلافت است یا کسی که مردم را از تدوین سنّت آن حضرت جلوگیری می کند؟
کسی که در اصل خلافت خود شک داشته باید در اقاله ھم شک داشته باشد/ ش276 قطره 1
کسی که در اصل خلافت خود شک داشته باید در اقاله ھم شک داشته باشد
آیا بیعت مردم با ابوبکر سبب خلیفه شدن او شدہ یا نه؟ اگر نشدہ پس چرا از آن ھا اقالۀ بیعت را می خواسته و اگر بیعت آن ھا سبب شدہ که او واقعاً خلیفه باشد، پس چرا در صحّت خلافت خود و ھمچنین در سبب رسیدن به خلافت خود شک داشته و می گفته، ای کاش از رسول خدا صلّی اللہ علیه وآله می پرسیدم که انصار در خلافت حقّ دارند یا نه؟
کسی که نفس رسول خدا صلّی الله علیه وآله است سزاوار خلافت است یا کسی که ؟/ ش179 قطره 1
کسی که نفس رسول خدا صلّی الله علیه وآله است سزاوار خلافت است یا کسی که از طایفۀ آن حضرت بوده است؟
در غدیر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله نفس خود، حضرت امیرالمومنین علیه السلام را به عنوان وصی معرفی کردند، امّا در سقیفه ابوبکر به قریشی بودن خود و خویشاوندی خودش با پیغمبر صلّی الله علیه وآله افتخار می کرد، ولی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام هم از نظر قریشی بودن و هم از جهت قرابت با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله مقدّم بر او بودند، از همه مهمتر این که طبق آیۀ شریفه مباهله : (أنفسنا) آن حضرت نفس پیامبر صلّی الله علیه وآله بودند، در این صورت جایی برای استدلال به قریشی بودن و یا قرابت ابوبکر باقی نمی ماند هرچند اگر از این دو جهت هم شأن و در ردیف حضرت امیرالمومنین علیه السلام می بود. بنابراین با وجود نفس پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله جایی برای قرابت یا قریشی بودن ابوبکر باقی نمی ماند.
کشتن جنایتکاران بزرگ در آغاز ظهور برای گسترش رحمت الهی در سراسر عالم است/ ش39 قطره 5
کشتن جنایتکاران بزرگ در آغاز ظهور برای گسترش رحمت الهی در سراسر عالم است
از این جریان چنین نتیجه میگیریم که همۀ افراد هر چند در دنیا و مادّیات غرق شده باشند، اگر دل از آن ببرند و جویای راه و هدایت شوند، راهنمایان الهی از آنان دستگیری میکنند.
انسان اگر برای پیدا کردن راه، صداقت داشته باشند، راه دگر چه مدّتی به بیراهه رود، سرانجام راهنمایی شده و راه اصلی را پیدا میکنند.
جنایتکاران بزرگ که مانع بزرگی برای توسعۀ و گسترش رحمت الهی میباشند کشته میشوند تا رحمت الهی بر همه مردم گسترده شود و سراسر جهان را فرا گیرد .
بنابراین اصل قتل و کشتارهای دشمنان نیز برای گسترش رحمت الهی و دفع موانع راه توسعه بخشیدن به رحمت خداوند در میان جامعه است.
کشته شدن مرّه قیس با دو انگشت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش1 قطره 3
کشته شدن مرّه قیس با دو انگشت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
در قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در پیش رو، نزدیک به بالاسر، دو سوراخ است و مشهور است به جای دو انگشت و میگویند که این جای دو انگشت مبارک آن حضرت است که از قبر مطهّر بیرون آمده و مرّه قیس کافر را با آن ، دو نیم ساخته و این معجزه از آن حضرت اگرچه در کتب معتبرهای یافت نشده ، لکن در نزد شیعه به مرتبهای از شهرت رسیده که بر احدی مخفی نیست و جمعی از شعرای سابقین در اشعار خود، به این مطلب اشاره کردهاند و آن را از مناقب مسلّمه آن حضرت شمردهاند، چنانچه حکیم ابوالقاسم فردوسی که از شعرای حدود سنه چهارصد است ، گفته :
شهی که زد به دو انگشت مرّه را به دو نیم
برای قتل عدو ساخت ذوالفقار انگشت
و حکیم سنائی معروف که در حدود سنه پانصد بوده گفته :
خواب و آرام مرّه و عنتر
کرده در مغز عقل زیر و زبر
و دیگری گفته است :
آن است امام کز دو انگشت
چون مرّه قیس کافری کشت
و ملّا حسن کاشی آملی در خصوص این معجزه ، قصیدهای ساخته و ملخّص این قضیه را عالم فاضل شمس الدین محمّد رضوی ـ که یکی از علمای صفویه است ـ در کتاب «حبل المتین» ـ که در معجزات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است ـ از کتاب «تبصرة المؤمنین» نقل کرده و گفته که بعضی از علما این را به تفصیل ذکر نمودهاند.
و همچنین عالم فاضل محمّد صالح حسینی ترمذی ـ متخلّص به کشفی که از علمای اهل سنّت است ـ در کتاب مناقب نقل نموده و گفته که این مطلب به اسانید صحیحه ثابت شده ، و آن حکایت چنان است که :
مرّة بن قیس ، مردی از کفّار بود که مال و خدم و حشم بسیار داشت . روزی با قوم خود مذاکره آباء و اجداد و بزرگان قوم خود را نموده ، به او گفتند که بسیاری از ایشان را علی بن ابی طالب علیه السلام کشته .
همین که آن احمق پلید این مطلب را از ایشان شنید، از مدفن آن حضرت سئوال کرد. او را به نجف اشرف دلالت کردند.
پس با دو هزار سوار، چند هزار پیاده به سمت نجف شتافت . همین که به نواحی نجف رسید، به اهل آنجا خبر رسید، اهل آنجا خبر شده خود را متحصّن نموده و آن ملعون تا مدّت شش روز با آنها محاربه نموده تا آنکه موضعی از حصار ولایت را خراب کرده با لشکر خود داخل شدند.
مسلمین که چنین دیدند، روی به عزیمت نهادند و آن خبیث آمد تا داخل روضه مطهّر شد و به آن حضرت عتاب نمود که یا علی تو کشتی پدران و اجداد مرا! و خواست که قبر مطهّر را بشکافد که دو انگشت مبارک ، مانند ذوالفقار از قبر بیرون آمد و بر کمر او زده و او را به دو نیمه ساخت و در همان وقت آن دو نصف، دو سنگ سیاهی شد.
پس او را آورده در پشت دروازه نجف انداختند و پیوسته آنجا بود و هر که به زیارت نجف میآمد، پایی بر آن میزد و از خاصیت او آن بود که هیچ حیوانی از نزد او عبور نمیکرد، مگر آنکه بر او بول میکرد.[1]
--------------------------------------
[1] هديّة الزائرين وبهجة الناظرين : 217.
کلمهٔ «مولی» از نظر قیس بن سعد/ ش259 قطره 1
کلمهٔ «مولی» از نظر قیس بن سعد
قیس بن سعد که از طرفداران حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود به پدرش سعد بن عباده گفت اگر ادّعای خلافت کنی تا آخر عمر با تو صحبت نمی کنم که دلیل بر این است که قیس بن سعد هم از خطبهٔ غدیر ولایت و سرپرستی آن حضرت بوده است، نه دوستی و محبّت.
کلمۀ مولی به معنای ریاست است/ ش11 قطره 5
کلمۀ مولی به معنای ریاست است
«شیخ ما مفید» در رساله اش در معنی کلمۀ مولی، گفته است: «کمیت» از شخصیّت هائی است که به شعر او در (فهم معانی) قرآن استشهاده کرده اند و دانشمندان به فصاحت و لغت شناسی و سرآمدی او در شعر، و بزرگواریش در عرب، اجماع نموده اند و چنین کسی آنجا که می گوید:
و یوم الدوح، دوح غدیر خم
ابان له الولایه، لو اطیعا
امامت " علی علیه السلام " را به خبر غدیر واجب دانسته و حضرتش را، از سوی کلمۀ مولی به ریاست ستوده است. و بر کمیّت با آن جلالتی که در لغت و عربیّت دارد، روانیست که وضع عبارت در معنی کند که در لغت هیچگاه بدان معنی به کافر نرفته.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------
(1) ترجمۀ الغدیر، جلد چهارم، صفحۀ 7 (چاپ بنیاد بعثت) .
کمک خواستن رسول خدا صلّی الله علیه وآله از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ تبوک/ ش70 قطره 3
کمک خواستن رسول خدا صلّی الله علیه وآله از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ تبوک
عصر ظهور عصر اظهار قدرت، و قدرت نهایی راهی هموار برای ازدیاد بینش و پذیرش مردمان از روی بصیرت است.
سید هاشم بحرانی رحمه الله در کتاب «مدینة المعاجز» از کتاب «درر المطالب»[1] نقل کرده است :
رسول خدا صلّی الله علیه وآله هنگامی که برای جنگ تبوک از مدینه خارج شد، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام را خلیفه و جانشین خود در میان اهلش قرار داد و دستور داد که در مدینه بماند، منافقین با حرفهای نادرست خود به فتنه انگیزی شروع کردند و میگفتند: پیغمبر که علی علیه السلام را به همراه خود نبرده او را کوچک شمرده است .
این شایعههای منافقین که به گوش حضرت علی علیه السلام رسید، اسلحه خود را برداشت و به دنبال پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله به راه افتاد تا او را در منزلگاهی بین راه دید، عرض کرد:
ای رسول خدا؛ منافقین گمان کردهاند اینکه شما مرا در مدینه باقی گذاشتهاید و با خود نبردهاید بخاطر کوچک شمردن من است ، آیا این درست است؟
رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: آنها دروغ گفتهاند و چنین چیزی نیست بلکه تو را جانشین خود قرار دادم برای اموری که من آنها را رها کردهام ، برگرد و در میان اهل من و اهل خودت جانشین من باش.
ألا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبی بعدی ؟
آیا خشنود نیستی که نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی، جز در مرتبه نبوّت که پیغمبری بعد از من نیست؟
آنگاه حضرت علی علیه السلام برگشت و پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله به سفر خود ادامه داد.
اتّفاقآ در آن جنگ لشکر آن حضرت دچار شکست شد و لشکریان متواری گشتند و پا به فرار گذاشتند، جبرئیل بر رسول خدا صلّی الله علیه وآله نازل شد و عرض کرد:
خداوند به شما سلام رسانده و مژده فتح و پیروزی داده و شما را مخیّر نموده است که اگر بخواهی فرشتگان را برای نصرت و یاریت میفرستم و اگر بخواهی علی علیه السلام را بخوان تا بیاید.
پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله آمدن امیرالمؤمنین علیه السلام را اختیار فرمود، جبرئیل عرض کرد: صورت خود را به طرف مدینه برگردان و صدا بزن:
یا أبا الغیث ، أدرکنی یا علی ، أدرکنی یا علی .
یعنی یا علی مرا دریاب و به کمک من بشتاب .
سلمان میگوید: من هم از کسانی بودم که به دستور پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در مدینه مانده بودم . روزی به باغی در بیرون شهر رفته بودم به علی علیه السلام برخورد کردم ، آن حضرت بالای درخت خرما شاخههای آن را از درخت جدا میکرد و من در پایین درخت آنها را جمع میکردم ، ناگهان شنیدم علی علیه السلام فرمود : «لبّیک»، آمدم ، الآن آمدم . از درخت پائین آمد در حالی که غم چهرهاش را گرفته بود و اشک میریخت .
عرض کردم: ای اباالحسن! چه شده و چه اتّفاقی افتاده است؟ فرمود:
لشکر رسول خدا صلّی الله علیه وآله دچار شکست گردیده و اکنون مرا میخواند و به کمک میطلبد.
سپس به منزل فاطمه علیها السلام رفت و وقتی برگشت به من فرمود: قدم خود را در جای قدم من بگذار.
سلمان میگوید: دنبال او به راه افتادم و هفده قدم که برداشتم دو لشکر را دیدم و امام علیه السلام تا به آنجا رسید فریادی کشید که از صدای آن شکافی در میان دو لشکر افتاد و از یکدیگر جدا گشتند.
جبرئیل در این هنگام نازل شد و به رسول خدا صلّی الله علیه وآله سلام کرد، و آن حضرت با خوشحالی سلام او را پاسخ گفت.
امیرالمؤمنین علیه السلام به شجاعان لشکر دشمن حمله کرد، همگی متفرّق شدند و فرار کردند و خداوند کافران را با خشم و ناراحتی بدون اینکه سودی ببرند برگردانید (وَکفَی الله المُؤْمِنینَ القِتال)[2] ؛ و خدا امر جنگ را از مؤمنان به سبب امیرالمؤمنین علیه السلام و قدرت و توانائی و همّت والای او کفایت کرد، و از او معجزه ای ظاهر ساخت که همه امّت از آن عاجز و ناتوانند، و از فضیلت حیرت انگیز او پرده برداشت که از مدینه به هفده قدم خود را به آنجا رسانید و صدای پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را از راه دور شنید و آن را جواب گفت ، و این از بزرگترین معجزات و بهترین دلیل است بر اینکه او در میان همه امّت بینظیر است.[3]
--------------------------------------------
[1] مؤلّف آن سيّد ولىّ الله فرزند سيّد نعمة الله حسينى رضوى حائرى است كه از معاصرين پدر شيخ بهائى ؛ بوده است .
[2] سورۀ احزاب ، آيۀ 25.
[3] قطره اى از درياى فضائل اهل بيت علیهم السلام: 1 / 289 به نقل از مدينة المعاجز: 2 / 9 ح 354.
کنار زدن ابوبکر از خواندن نماز جماعت/ ش183 قطره 1
کنار زدن ابوبکر از خواندن نماز جماعت
چون ابوبکر و عمر و افراد دیگری از لشکر اسامه کناره گرفته و وارد مدینه شدند مورد لعن پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله قرار گرفتند و به این جهت لیاقت مقام امام جماعت شدن را نداشتند و چون ابوبکر به نماز ایستاد پیامبر اکرم صلّی الله عليه وآله با ضعف شدید خود را به مسجد رسانده و او را از امام جماعت بودن کنار زدند، چگونه فردی که لیاقت امام جماعت شدن برای چند نفر را نداشت لیاقت خلافت و رهبری تمامی امّت را داشت؟
کنار گذاردن جریان غدیر/ ش328 قطره 1
کنار گذاردن جریان غدیر
طرفداران سقیفه، کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله را که فرمودند: «الأئمّة من قريش» پیشوایان از قریش ھستند، چنان جلوہ دادند که بسیاری از مسلمانان حتّی افرادی از بزرگان طوائف گویا جریان عظیم غدیر را به دست فراموشی سپردہ بودند و فقط ملاک خلافت را قریشی بودن می دانستند. اھمیّت دادن طرفداران سقیفه به کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله برای این بود که به وسیلهٔ آن در سقیفه و پس از آن بر انصار غالب باشند. و ھمچنین دم زدن از این روایت و سخن نگفتن از ماجرای عظیم غدیر، برای کنار زدن جریان غدیر و غلبه بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، به این جھت ھمیشه از این روایت دم می زدند به طوری که گویا جریان غدیر اصلاً واقع نشدہ است!
این طرز فکر را آنان حتی در مغز بزرگان و شیوخ طوائف جا دادہ بودند.
حارث بن ھشام که رئیس بنی مخزوم بود قسم یاد می کند که اگر کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله «الأئمّة من قريش» نبود، ما انصار را از خلافت دور نمی کردیم آن ھا اھل و سزاوار خلافت بودند ولی در فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله شکّی وجود ندارد و به خدا قسم اگر فقط یک نفر از قریش باقی بماند خداوند امر خلافت را در او قرار می دھد!(۱)
ببینید حارث بن ھشام چگونه به این روایت اھمیّت می دھد ولی از جریان عظیم غدیر ھیچ سخنی به میان نمی آورد! کنار گذاردن جریان غدیر عوامل مھمّ دیگری دارد که دربارۂ آن ھا سخن خواھیم گفت.
----------------------------
۱۔ الإصابة في تمييز الصحابة : ۱ / ۶۹۹ .
قال الزّبير بن بكّار في الموفقيّات، من طريق محمّد بن إسحاق في قصّة سقيفة بني ساعدة ــ قال: فقام الحارث بن هشام، و هو يومئذ سيّد بني مخزوم ليس أحد يعدل به إلا أهل السّوابق مع رسول الله صلّى الله عليه وسلّم، فقال: والله لو لا قول رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: «الأئمّة من قريش»، ما أبعدنا منها الأنصار، و لكانوا لها أهلا، و لكنه قول لا شك فيه، فو الله لو لم يبق من قريش كلّها إلّا رجل واحد لصيّر الله هذا الأمر فيه.
كسانی كه ايمان بياورند در امان هستند هر چند قبل از ظهور ايمان نداشته باشند / ش9 قطره 1
كسانى كه ايمان بياورند در امان هستند هر چند قبل از ظهور ايمان نداشته باشند
رواياتى كه آشكارا گواهى مىدهد در زمان قيام حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه حتّى منكرانى كه پاى به صحنۀ نبرد نگذارند، در امان مىباشند زياد است. ما در اينجا به نقل روايتى بس ارزنده و زيبا از حضرت امام حسين عليه السلام مىپردازيم كه آن حضرت از رسول خدا صلّی الله عليه وآله چنين نقل نمودهاند:
طوبى لمن لقيه وطوبى لمن أحبّه وطوبى لمن قال به ولو بعد حين. (1)
خوشا به حال كسى كه با او ملاقات كند و خوشا به حال كسى كه او را دوست بدارد و خوشا به حال كسى كه قائل به امامت او باشد و لو بعد از زمانى!
همان گونه كه ديديد رسول خدا صلّی الله عليه وآله مىفرمايند خوشا به حال كسانى كه قائل به آن حضرت مىباشند اگر چه اين اعتقاد را پس از گذشت زمانى به دست آورند.
در قيام آن حضرت در صحنۀ پيكار، تنها كسانى به هلاكت مىرسند كه به نبرد و مقابله با آن حضرت برخاسته و در برابر ارتش پرتوان و دشمن شكن آن بزرگوار ايستادگى مىكنند. زيرا همان گونه كه در روايات ديگر وارد شده است حتّى كسانى كه به نبرد با آن حضرت برخواسته ولى ميدان جنگ را رها كرده و فرار را بر قرار ترجيح دهند، از كشته شدن در امان مىباشند. و اين عهد و پيمانى است كه آن امام رئوف از سران ارتش خويش يعنى سيصد و سيزده تن از مردانى كه در رديف اوّل لشكر آن حضرت مىباشند، از آنان مىگيرد.
حال منكرانى كه پاى به ميدان نبرد نگذاشتهاند و يا در جنگ شركت نموده ولى از صحنۀ نبرد روى تافته و از ميدان گريختهاند اگر بر اثر فراگير شدن جهان از برهان و استدلال به حقّ بودن مقام امامت و ولايت آن بزرگوار ايمان بياورند در امان مىباشند اگرچه مدّتى از زندگى خود را در صف منكران بوده باشند همان گونه كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند: خوشا به حال كسانى كه قائل به او باشند اگر چه پس از گذشت زمانى.
(1) احقاق الحقّ : 13 / 66 .
كشتار دشمنان در آغاز ظهور / ش8 قطره 1
كشتار دشمنان در آغاز ظهور
از بعضى روايات به صورت واضح و آشكار فهميده مىشود از كسانى كه دشمنى با اهل بيت علیهم السلام دارند و از شهيد شدن آنان خرسند و خوشحال مىباشند انتقام گرفته مىشود و در عصر درخشان ظهور در ميان آنان كشتارِ فراوانى واقع شده به طورى كه همه آنان به خاك هلاكت خواهند افتاد. پس كشتار كه در ابتداء ظهور واقع مىشود نه در ميان همه مردمان جهان بلكه در ميان دشمنان خاندان وحى واقع خواهد شد.
اكنون به اين روايت توجّه كنيد:
حضرت امام باقر علیه السلام درباره اين گفتار خداوند: (ومن قتل مظلوماً)(1)، مىفرمايند :
إنّ الحسين علیه السلام قتل مظلوماً ونحن اوليائه والقائم منّا يطلب بثار الحسين علیه السلام فيقتل من رضي بقتله حتّى يقال: قد أسرف في القتل.(2)
همانا امام حسين عليه السلام مظلومانه كشته شدند و ما اولياء او هستيم و قائم ما خونخواهى آن حضرت را مىنمايد و هر كه را به كشته شدن او راضى باشد مىكشد تا آن حدّ كه گفته شود در كشتار زياده روى نمود.
روايات ديگر به اين مضمون متعدّد است كه از همه آن ها استفاده مىشود كه اين روايات نه تنها شامل شيعيان نمىشود بلكه يهوديان ، مسيحيان و ديگر مردمان جهان را نيز ـ از آنجا كه به شهادت امام حسين عليه السلام راضى نبودهاند و نسبت به آن يا ساكت و يا ناراضى بودهاند ـ شامل نمىشود.
و كشتار فراوانى كه واقع مىشود در ميان آن گروه از اهل سنّت واقع خواهد شد كه با خاندان وحى علیهم السلام دشمن بوده و به شهادت آنان راضى مىباشند.
خرسند بودن آنان از شهادت امام حسين علیه السلام نشانگر طينت ناپاك و ذات پليد آن افراد خبيث است كه به خاطر همان ناپاكى ذاتى، آنان از شهادت مظلومانه حضرت امام حسين عليه السلام شاد و خرسندند.
بديهى است كسانى كه داراى اين گونه ذات ناپاك و طينت خبيث باشند لياقت زندگى در عصر درخشان ظهور را ندارند و بايد با ريخته شدن خون آنان صحنه گيتى را از وجود ناپاك آنان پاك ساخت .
عبدالسلام بن صالح هروى مىگويد: به حضرت امام رضا عليه السلام عرض كردم:
يابن رسول الله! ما تقول في حديث روى عن جدّک جعفر الصادق عليه السلام أنّه قال : إذا قام قائمنا المهديّ قتل ذراري قتلة الحسين بفعال آبائهم فقال: هو ذلک.
قلت: فقول الله عزّوجلّ : (وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ)(3) ما معناه؟
فقال: صدق الله في جميع أقواله لكن ذراري قتلة الحسين علیه السلام يرضون ويفتخرون بفعال آبائهم ومن رضي شيئاً كمن فعله، ولو أنّ رجلاً قتل في المشرق فرضي بقتله رجل في المغرب لكان شريک القاتل، فقوله تعالى : (ومن قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً فلا يسرف في القتل إنّه كان منصوراً)(4)، نزل في الحسين والمهدي علیهماالسلام.(5)
اى فرزند رسول خدا! دربارۀ روايتى كه از جدّتان امام صادق عليه السلام نقل شده كه آن حضرت فرمودند: هر گاه قائم ما مهدى (عجلّ الله تعالى فرجه) قيام نمايد فرزندان قاتلين امام حسين عليه السلام را به كار پدرانشان مىكشد؛ چه مىفرماييد؟
امام صادق عليه السلام فرمودند: مطلب همين است. گفتم: پس گفتار خداوند عزّوجل كه مىفرمايد: (لا تزر وازرة اُخرى) معنايش چيست؟
حضرت فرمودند: خداوند در تمامى گفتارهايش راست مىگويد، فرزندان قاتلين امام حسين عليه السلام راضى هستند و به كار پدرانشان افتخار مىكنند. و كسى كه راضى به چيزى باشد همانند كسى است كه آن را انجام داده است. و اگر مردى در مشرق كشته شود و مردى در مغرب به كشته شدن وى راضى باشد شريك قاتل او خواهد بود.
(1) سورۀ اسراء ، آیۀ 33 .
(2) إحقاق الحقّ : 13 / 337.
(3) سورۀ فاطر، آیۀ 18 .
(4) سورۀ اسراء ، آیۀ 33 .
(5) إحقاق الحق : 13 / 358 .
كلام براء بن عازب دربارۀ سقیفه به نقل ابن ابی الحدید/ ش71 قطره 1
كلام براء بن عازب دربارۀ سقیفه به نقل ابن ابی الحدید
براء بن عازب (1) مى گويد: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر صلّی الله علیه وآله رحلت فرمود، ترسيدم كه قريش با همدستى يكديگر خلافت را از آنان بربايند، و نوعى نگرانى شخص شتابزده در خود احساس مى كردم و در اندرون و دل خويش اندوهى بزرگ از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله داشتم.
در آن هنگام پيش بنى هاشم كه درون حجره و كنار جسد مطهّر بودند آمد و شد مى كردم و چهرۀ سران قريش را هم زير نظر داشتم. در همين حال متوجّه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند، و كسى گفت: آنان در سقيفۀ بنى ساعده اند و كس ديگرى گفت: با ابوبكر بيعت شد.
چيزى نگذشت كه ديدم همراه عمر و ابوعبيده و گروهى از اصحاب سقيفه كه ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هيچكس نمى گذشتند مگر اين كه او را مى گرفتند و دستش را مى كشيدند و بر دست ابوبكر مى نهادند كه بيعت كند و نسبت به همگان چه مى خواستند و چه نمى خواستند چنين مى كردند.
عقل از سرم پريد و دوان دوان بيرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر در خانه رساندم. در بسته بود، محكم به آن كوفتم و گفتم: مردم با ابوبكر بن ابى قحافه بيعت كردند. عبّاس خطاب به ديگران گفت: تا پايان روزگار خاك نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم كه چكار كنيد و شما از دستور من سرپيچى كرديد.
من به فكر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، و شبانه مقداد، سلمان، ابوذر، عبادة بن صامت، ابوالهيثم بن التيهان، حذيفه و عمّار را ديدم، و آنان مى خواستند خلافت را به شورايى مركّب از مهاجران برگردانند.
اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد، آن دو به ابوعبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبه پيام فرستادند و پرسيدند: رأى و چاره چيست؟
مغيره گفت: رأى درست اين است كه هرچه زودتر عبّاس را ببينيد و براى او و فرزندانش در اين كار بهره اى قرار دهيد، تا به اين ترتيب آنان از هوادارى علىّ بن ابى طالب علیه السلام دست بردارند.
ابوبكر، عمر و مغيره حركت كردند و شبانه در شب دوّم رحلت پيامبر صلّی الله علیه وآله به خانۀ عبّاس رفتند. ابوبكر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنين گفت: همانا خداوند محمّد صلّی الله علیه وآله را براى شما به پيامبرى مبعوث فرمود و او را ولىّ مؤمنان قرار داد و خداوند بر آنان منّت نهاد و پيامبر ميان ايشان بود تا آن گاه كه خداوند براى محمّد آنچه را در پيشگاه خود بود برگزيد و كارهاى مردم را به مردم واگذاشت تا آن كه با اتّفاق و بدون اختلافى كسى را براى خود برگزينند! آنان مرا به عنوان حاكم بر خود و رعايت كننده امور خويش برگزيدند و من هم آن را بر عهده گرفتم، و به يارى و عنايت خداوند در اين مورد از هيچگونه سستى و سرگردانى نگران نيستم و بيمى هم ندارم و فقط از خداوند توفيق عمل مى جويم، بر او توكّل مى كنم و به سوى او باز مى گردم، ولى به من خبر مى رسد كه برخى در اين موضوع برخلاف عموم مسلمانان سخن مى گويند! و شما را پناهگاه خود و دستاويز خويش قرار مى دهند و شما حصار استوار و مايۀ اتّكاى آنانيد.
اكنون مناسب است كه شما در بيعتى درآييد كه مردم درآمده اند يا آن كه آنان را از انحراف برگردانيد، و ما اينك به حضور تو آمده ايم و مى خواهيم براى تو در اين كار بهره و نصيبى قرار دهيم و براى فرزندانت پس از تو نيز بهره اى قرار دهيم؛ زيرا تو عموى پيامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى شناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول كرده اند و اين موضوع مسلّم است كه پيامبر صلّی الله علیه وآله از ما و شماست.
در اين هنگام عمر سخن ابوبكر را بريد و به شيوۀ خود با خشونت و تهديد سخن گفت و كار را دشوار ساخت و گفت: به خدا سوگند؛ همينگونه است، وانگهى ما براى نيازى پيش شما نيامده ايم، ولى خوش نداشتيم كه در مورد آنچه مسلمانان بر آن اتّفاق كرده اند! از سوى شما اعتراض باشد و گرفتارى آن به شما و ايشان برگردد و اينك در مورد آنچه به خير شما و عموم مخالفان است بينديشيد، و سكوت كرد.
در اين هنگام عبّاس پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: همانگونه كه تو گفتى، خداوند متعال محمّد صلّی الله علیه وآله را به پيامبرى برانگيخت و او را ولىّ مؤمنان قرار داد، و خداوند با وجود او بر امّتش منّت گزارد و سرانجام براى او آنچه را در پيشگاه اوست برگزيد و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود كسى را برگزينند! به شرط آن كه به حقّ انتخاب كنند و گرفتار هوى و هوس نشوند.
اينك اگر تو به مكانت خويش از رسول خدا صلّی الله علیه وآله طالب خلافتى، حقّ ما را گرفته اى و اگر به رأى مؤمنان متّكى هستى ما هم از ايشانيم و ما در مورد خلافت شما هيچ كارى انجام نداده ايم، نه براى آن كارايى آورده ايم و نه بساطى گسترده ايم؛ و اگر تصوّر مى كنى خلافت براى تو به خواستۀ گروهى از مؤمنين واجب شده است، در صورتى كه ما آن را خوش نداشته باشيم ديگر براى تو وجوبى نخواهد بود.
و از سوى ديگر اين دو گفتار تو چه اندازه با يكديگر فاصله دارد كه از يك سو مى گويى آنان به تو اظهار تمايل كرده اند و از يك سو مى گويى آنان در اين باره طعن مى زنند. امّا آنچه مى خواهى به ما بدهى اگر حقّ خود تو مى باشد و مى خواهى آن را به ما عطا كنى براى خودت نگهدار، و اگر حقّ مؤمنان است ترا نشايد كه در آن باره حكم كنى، و اگر حقّ خود ماست ما به اين راضى نخواهيم بود كه بخشى از آن را بگيريم و بخشى را به تو واگذار كنيم.
و اين سخن را به اين جهت نمى گويم كه بخواهم ترا از كارى كه در آن درآمده اى بركنار سازم، ولى دليل و حجّت را بايد گفت و بيان كرد.
امّا اين گفتارت كه مى گويى رسول خدا صلّی الله علیه وآله از ما و شماست، فراموش مكن كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله از همان درختى است كه ما شاخه هاى آنيم و حال آنكه شما همسايگان آن درختيد.
و امّا سخن تو اى عمر كه از شورش مردم بر ما مى ترسى اين كارى است كه در اين مورد از آغاز خودتان شروع كرديد، ما از خداوند يارى مى جوييم و از او بايد يارى خواست.(2)
(1) از اصحاب جوان پيامبر و از ياران اميرالمؤمنين على علیه السلام است كه در جنگ هاى جمل، صفّين و خوارج همراه آن حضرت بود و در كوفه ساكن شد و به روزگار حكومت مصعب درگذشت. مراجعه كنيد به ابن عبدالبر، الإستيعاب: 140/1.
2) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 101.
گرایش ایرانیان به تشیع/ ش50 قطره 4
گرایش ایرانیان به تشیّع
ظلمی که در جامعه اسلامی نسبت به موالی صورت میگرفت ، باعث گردید تا آنها نزد حضرت علی علیه السلام شکایت کنند. امام بدانها گفت : (گویا قبل از رسیدن به خلافت):
یا معشر الموالی ؛ إنّ هؤلاء صیروکم بمنزلة الیهود والنّصاری یتزوّجون إلیکم ولایزوّجونکم ولایعطونکم مثل ما یأخذون فاتّجروا بارک الله فیکم .[1]
ای گروه موالی ؛ اینان شما را با یهود و نصاری برابر گرفتهاند. به شما زن نمیدهند. ولی از شما زن میگیرند. و آنچه که خود میگیرند مثل آن را به شما نمیپردازند. خود به تجارت بپردازید خداوند به شما برکت دهد.
امام علی علیه السلام به حدّی به موالی میدان داد که مورد اعتراض عرب هائی همچون «اشعث بن قیس» قرار گرفت. عرب ها میگفتند: حضرت علی علیه السلام با نزدیک کردن «حِمراء» به خود، آنها را از خویش رانده است . امّا امام میفرمودند: اگر آنها را از خود براند بسیار جاهلانه خواهد بود[2] .
این بدین معنی نبود که امام علیه السلام بر آنها تکیه کرده باشد بلکه این اعتراض از روح ناسیونالیستی افرادی چون «اشعث» ناشی میشد که حتّی وجود افرادی قلیل از موالی را در کنار حضرت علی علیه السلام محکوم میکردند! هر چند به هر حال ، احتمال دارد آنها در جنگها نیز به نفع آن حضرت مشارکتی داشتهاند[3] .
این موضع امام نه تنها باعث حمایت آنها گردید، بلکه این حقیقت را در اذهان «موالی» باقی گذاشت که حضرت علی علیه السلام و شیوه و سنّت او، حقارت آنها را نمیپسندد.
به گفتۀ عدّهای از محقّقین ، همین برخورد به طور طبیعی ، زمینۀ گرایشات خاصّ شیعی را در میان «موالی» به وجود آورد. به خصوص که «سلمان» نیز به عنوان یک «ایرانی» همراه با دیگر یاران اوّلیۀ تشیّع ، حمایت از حضرت علی علیه السلام و رفاقت با او را انتخاب کرده بود. این واقعیّت نمیتوانست برای «موالی» مطرح نباشد.
سید امیر علی تصریح میکند که حضرت علی علیه السلام در بسیاری از اوقات ، سهم خود از بیت المال را جهت آزادی اسرای ایرانی ، قرار میداده است. و در مشورتهایی که خلیفه با او میکرده ، مرتّب بر تخفیف فشار بر رعیّت فارس اصرار داشته است[4].
«فان فلوتن» نیز میگوید: علّت گرایش خراسانیان و ایرانیان به «علویّین» این بود که آنها «عدل واقعی» را جز در حکومت حضرت علی علیه السلام مشاهده نکردند[5] .[6]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . مرآة العقول : 3 / 441.
[2] . المبرد، الكامل : 2 / 62. زمخشرى ، الفائق : 1 / 319. در لسان العرب : 4 / 210 و تاج العروس : 3 / 154 آمده است كه گروهى از عربها به على علیه السلام گفتند: «غلبتنا عليک هذه الحمراء»، امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: «ليضربنّكم على الدين عوداً كما ضربتموهم عليه بدءاً».
[3] . ابن اثير الكامل : 3 / 159، الفصول المهمّة : 89 و 90، الزندقة والشعوبيّة : 51 به نقل از ابن اثير.
[4] . روح الإسلام ص 306 به نقل از «حياة الإمام الرضا علیه السلام»: 173.
[5] . السيادة العربيّة والشيعة والإسرائيليّات به نقل از حياة الإمام الرضا علیه السلام: 173.
[6] . تاريخ تشيّع در ايران : 56.
گروه های اهل حلّ و عقد/ ش109 قطره 1
گروه های اهل حلّ و عقد
اگر عمر و ابوبکر اهل حلّ و عقد بودند - عدۀ دیگری که بیشتر از آن ها بودند - و به نظر اهل تسنّن اهل حلّ و عقد بودند مخالف با خلافت ابوبکر بودند، زیرا افرادی مانند ابن عبّاس و عبّاس و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و سلمان و ابوذر و حتّی عثمان و سعد بن معاذ و زبیر و سعد بن ابی وقاص مخالف با خلافت ابوبکر بودند حتّی بنی امیّه اطراف عثمان را در آن روز گرفته بودند که عثمان را خلیفه کنند و عدّه ای دیگر اطراف سعد بن ابی وقاص را گرفته بودند که او را خلیفه کنند پس عثمان و سعد بن ابی وقاص و امثال آنان نیز که در شورای شش نفره عمر هم بودند مخالف با خلافت ابوبکر بودند پس اهل حلّ و عقد بودن ابوبکر و عمر چه فایده ای دارد؟!
گریۀ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای حضرت علی اکبر و حضرت لیلا علیهماالسلام/ ش58 قطره 2
گریۀ حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام برای حضرت علی اکبر و حضرت لیلا علیهماالسلام
مردم وظیفه دارند از مقامات اهل بیت علیهم السلام تا حدّ توان خویش آگاه باشند و تا می توانند نسبت به آن بزرگواران معرفت داشته باشند. به این جهت اهل بیت علیهم السلام که کوتاهی مردم را در این باره می دیدند؛ زمینه را برای آگاه شدن آنان فراهم می کردند تا به این وسیله مردم به درگاه خداوند تقرّب پیدا کنند.
در کتاب کشکول النور جریانی را از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده که گواه بر این مطلب است، ایشان می نویسد: که روزی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه به جماعت مسجد فرمود: که هرکس ما را و اولاد ما و اهل بیت ما را دوست دارد، به پا خیزد، همه جماعت برپا ایستادند مگر یک نفر زن پیری که بلند نشد، پس حضرت به آن زن فرمود: مگر تو ما و اولاد ما را دوست نمی داری؟ که برپا نایستادی؟
عرض کرد: فدایت شوم من نیز تو را و اهل بیت تو را با جان دل دوست دارم، حتّی این که پسر مرا در محبّت و دوستداری تو معاوية بن ابی سفیان مدتی است که محبوس نموده و از غم فراغش دلم چنان سوخته، و غصه و اندوهش مرا به مرتبه بی قراری و بی اختیاری نموده که صبر و توانائیم از دست رفت و طاقت ایستادن ندارم، معذورم فرما!
آن حضرت فرمود: اگر من الساعة در همین مسجد فرزند تو را به تو برسانم چه میکنی؟ عرض کرد: جان و فرزند خود را فدای دو نور دیده تو حسن و حسین علیهماالسلام می کنم پس آن حضرت به مصداق «السلام علی یدالله الباسطة وعین الله الناظرة» دست یداللهی خود را در پیش چشم جماعت دراز کرد، دست و بازوی فرزندش را گرفته به نزد مادرش به زمین گذاشت، چون آن ضعیفه، فرزند خود را نزد خود دید دو دست خود را به گردن فرزندش حمایل نمود، چون خواست جوانش را به آغوش کشیده و به رویش بوسه زند! پسر گفت: ای مادر! دستهایت را از گردنم بردار به جهت اینکه معاویه امر نموده بود، در مدّت محبوسی زنجیری به گردنم افکنده بودند، و زنجیر گردنم را مجروح نموده دستهایت جراحت گردنم را به سوزش آورده و ناراحت می شوم.
آن زن به شدت گریه نمود، و آن حضرت نیز به گریه درآمد یکی از حضار عرض کرد پدر و مادرم به فدایت تو چرا گریستی؟ فرمود : به خاطر آوردم حالت لیلا مادر علی اکبر را در روز عاشورا.(1)
با خواندن این جریان متوجّه نکاتی می شویم که در باب معرفت اهل بیت علیهم السلام دانستن آن ها لازم است.
یک نکته این است که: حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سایر معصومین علیهم السلام مقیّد به مکان نیستند و هر جا که باشند می توانند مکان های دیگر را ببینند چون عین الله الناظره هستند و همچنین می توانند از راه دور هر چه را بخواهند نزد خود حاضر سازند چون یدالله الباسطه هستند.
نکتۀ دیگری که از این روایت استفاده می کنيم علم آن بزرگوار به آینده و آگاه بودن از جریان سوزناک عاشورا و همچنین وجود حضرت لیلا در کربلا و قلب آتش گرفتۀ حضرتش برای حضرت علی اکبر علیه السلام می باشد.
نکته های دیگری در پیرامون «عین الله الناظرة» بودن و همچنین «یدالله الباسطة» بودن وجود دارد که قدرت عظیم مقام ولایت معصومین علیهم السلام را ثابت می کند.
---------------------------------------------
(1) داستان هایی از انوار آسمانی، یوسفی ، از کشکول النور جلد 1 ص 213.
گزارشی دیگر از معاویه در آخرین لحظات/ ش33 قطره 2
گزارشی دیگر از معاویه در آخرین لحظات
«در سنه ستّین (60 هـ / 780 م) هجری معاویة بن ابی سفیان عزیمت عالم آخرت کرد [1] و بعضی گویند که پیش از آنکه به مرض مبتلا گردد چند روز خطبه خواند؛ و در اثنای خطبه گفت که : مَثَل من مَثَل زرعی است که وقت درودن آن رسیده باشد و مدّت حکومت من در میان شما به دور و دراز انجامیده ، من از شما ملولم و شما از من متنفّر و من بهتر از جماعتیام که در آینده به شما حکومت خواهند نمود، چنانچه هر که در ایام ماضی خلافت کرد به از من بود. و بعد از آن دست به دعا برداشته گفت : «أللّهمّ إنّی قد أحببت لقاؤک فاحببت لقائی وبارک لی فیه»؛ «بارخدایا؛ من خواهان دیدار توأم ، پس دیدار مرا دوست بدار و کار مرگ بر من خجسته گردان!». آنگاه از منبر فرود آمده به قصر امارت رفت و در همان وقت به مرض موت گرفتار گشت .
--------------------------------------------------
[1] ابن اثیر نژاد و زن و فرزندان او را در الكامل چنین آورده است : معاویة بن ابى سفیان (صَخْر) بن حرب بن امُیة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قُصَی بن كلاب و كنیه او عبدالرحمان بود. آنگاه درباره زنان و فرزندان او مىنویسد: یكى میسون دختر بَجْدَل بن اُنیف كلبى مادر یزید بود. گویند: این زن دخترى بزاد كه او را «ربّ المشارق ؛ خورشید خاوران» خواندند و او در خردسالى بمرد. یكى دیگر فاخته دختر قَرَظَة بن عبد عمرو بن نَوفَل بن عبدمناف بود كه براى وى عبدالرحمان و عبدالله را آورد. عبدالله مردى گول و نابخرد بود. روزى بر آسیابانى گذشت دید كه استرى براى او آس مىچرخاند و در گردنش زنگهاست . از آسیابان پرسید كه این زنگها به چه كار آید؟ آسیابان گفت : براى آن است كه بدانم استر مىپوید كه اگر بایستد، زنگها آرام شوند. عبدالله گفت: هیچ اندیشیدهاى كه اگر بایستد و سرش را تكان دهد چه باید كرد؟ آسیابان گفت: استر من خِرَد شاهزاده را ندارد. امّا عبدالرحمان در خردسالى درگذشت . دیگر از همسران او نایله كلابى دختر عُماره بود. معاویه او را به زنى گرفت و به مَیسون گفت : به پیكر و پاى و ران و پستان وى بنگر كه نرم و سخت است یا نه ؟ میسون گفت : او را زیبا یافتم ؛ ولى در زیر نافش خالى است و این نشانه آن است كه سر شوهرش را خواهند برید و بر سینه اش خواهند گذاشت . معاویه او را رها ساخت و حبیب بن مسلمه فِهرى او را به همسرى برگزید. پس از وى نعمان بن شبیر شوى او شد، او را سر بریدند و سرش را روى سینه زن آن گذاشتند.
دیگر از همسران معاویه ، كَتْوَه خواهر فاخته ، دختر قرظه بود. هنگامى كه معاویه به جنگ قبرس شد، او را همراه برد. «تاریخ كامل: 5 / 2173 ـ 2174».
گفتار ابن اثیر در فقر معاویه/ ش22 قطره 4
گفتار ابن اثیر در فقر معاویه
ابن اثیر در «اسد الغابة» میگوید: وائل بن حجر حضرمی که از بزرگان حضرموت بود بر پیغمبر صلّی الله علیه وآله وارد شد و پیغمبر صلّی الله علیه وآله زمینی به او داد و معاویه را با او فرستاد تا زمین را تحویلش بدهد. معاویه از وائل درخواست کرد تا او را با خود سوار شتر کند ولی وائل گفت من از همسواری پادشاهان خودداری میکنم تا چه رسد به تو.
معاویه گفت : پس نعلین خود را به من بده بپوشم؛ زیرا گرمی زمین پاهایم را آزار میدهد.
وائل گفت : در سایۀ شترم قرار گیر.
این حکایات دلالت بر فقر و بینوائی معاویه در آن وقت میکند و روایت زیر آن را تأیید میکند که میگوید: فاطمه دختر قیس را شوهرش طلاق داد و معاویة بن ابی سفیان و ابوجهم بن حذیفه از او خواستگاری کردند، آن زن با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله مشورت کرد، پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله دربارۀ معاویه فرمودند: مرد صعلوک(1) و بیچیزی است.(2)
---------------------------------------------------------------------------------
(1) فقير و مستمند، ناتوان .
(2) زندگانى حضرت على علیه السلام اميرالمؤمنين : 278.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 286
گفتار عبدالرحمن بن عوف دربارۀ چاپلوسی مغیره/ ش22 قطره 2
گفتار عبدالرحمن بن عوف دربارۀ چاپلوسی مغیره
مغیرة بن شعبه به عثمان گفت : به خدا سوگند؛ اگر با کسی دیگر غیر از تو بیعت میشد ما با او بیعت نمیکردیم .
عبدالرحمان بن عوف به او گفت : به خدا سوگند؛ دروغ میگویی که اگر با کس دیگری هم بیعت میشد تو با او بیعت میکردی ؛ وانگهی ای پسر زن دباغ ؛ تو را با این امور چکار؟ به خدا سوگند؛ اگر کس دیگری غیر از عثمان عهدهدار خلافت میشد به منظور تقرّب به او و طمع به دنیا به او نیز همین سخن را میگفتی که اینک گفتی . ای بیپدر؛ پی کارت برو.
مغیره گفت : اگر حفظ حرمت امیرالمؤمنین! نبود، چیزها که ناخوش میداری به گوش تو میرساندم . و هر دو رفتند.[1]
مغیره در راه غصب خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام بسیار تلاش می کرد و برای خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و معاویه فعالیّت های عجیبی انجام می داد.
------------------------------------------
[1] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 271 .
گفتگوی بهلول با هارون الرشید/ ش11 قطره 4
گفتگوی بهلول با هارون الرشید
روزی هارون (پنجمین خلیفۀ عبّاسی) بهلول را به حضور طلبید. او ناگزیر نزد هارون آمد، هارون از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟ بهلول گفت: تو کسی هستی که اگر در مشرق زمین ستمی شود و تو در مغرب باشی، در روز قیامت بازخواست می شوی. هارون منقلب شد و بعد از چند لحظه پرسید: روش مرا چگونه می بینی؟
بهلول گفت: قرآن کتاب خدا در میان ماست، روش خود را با دستورات آن تطبیق کن. قرآن می فرماید: «إنّ الأبرار لفي نعیم وإن الفجّار لفي جحیم»؛ «نیکوکاران از نعمت های بهشتی بهره مند و بدکاران گرفتار عذاب دوزخ هستند»(1) . اگر کردار تو نیک است عاقبتت خوب است وگرنه عاقبت بدی خواهی داشت.
هارون پرسید: پس این همه کارهای نیک ما در کجاست؟
بهلول جواب داد: «إنّما یتقبّل الله من المتّقین»(2)؛ «خداوند کردار پرهیزکاران را می پذیرد» .
هارون گفت: پس رحمت خدا در کجاست و چه می شود؟
بهلول گفت: «إنّ رحمت الله قریب من المحسنین»(3)؛ «رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است» .
هارون گفت: پس خویشاوندی ما با رسول صلّی الله علیه وآله چه می شود؟
بهلول گفت: «فإذا نفخ فی الصّور فلا أنساب بینهم یومئذ ولا یتساءلون»(4)؛ «در روز قیامت از عمل می پرسند نه از خویشان» .
هارون پرسید: پس شفاعت پیامبر در کجاست؟
بهلول جواب داد: «یومئذ لا تنفع الشفاعة إلّا من أذن له الرّحمن ورضي له قولاً»(5)؛ «شفاعت رسول خدا بستگی به اذن و اجازۀ خدا دارد».
هارون به بهلول گفت: آیا حاجتی داری تا برآورم؟
بهلول گفت: حاجتم این است که مرا بیامرزی و اهل بهشت گردانی.
هارون گفت: برآوردن چنین حاجتی از دست من خارج است، ولی شنیده ام مقروض هستی، خواستم بدهکاری تو را ادا کنم.
بهلول گفت: اگر راست می گویی اموال مردم را به صاحبانش برگردان. تو خود بدهکار هستی، با بدهکاری نمی توان رفع بدهکاری کرد.
هارون گفت: آیا می خواهی دستور دهم همه روزه تا آخر عمر معاش روزانۀ تو را بدهند؟ بهلول گفت: ای هارون من و تو هر دو بندۀ خدا هستیم. صاحب ما اوست آن خدایی که معاش تو را تأمین می کند مرا فراموش نمی کند.(6)
-----------------------------------------------------------------
(1) سورۀ انفطار، آیات 13- 14.
(2) سورۀ مائده، آیۀ 27.
(3) سورۀ اعراف، آیۀ 56.
(4) سورۀ مؤمنون، آیۀ 101.
(5) سورۀ طه، آیۀ 109.
(6) شیخ طبرسی- مجمع البيان- ج 5 صفحه 406.
گفتگوی حرّه با حجّاج بن یوسف ثقفی/ ش10 قطره 4
نمونه ای از زنان طرفدار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
• گفتگوی حرّه با حجّاج بن یوسف ثقفی
حرّه، دختر حلیمه سعدیه، از دوستان و موالیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. او خواهر رضاعی پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله) است که مناظره ای دارد با حجاج بن یوسف ثقفی. او در این مناظره، با تکیه بر آیات قرآنی، حریم ولایت را پاس می دارد. وقتی بر حجاج وارد شد، حجاج پرسید: تو حرّه دختر حلیمه هستی؟ حرّه گفت: فراست از غیر مؤمن!
حجاج گفت: خدا تو را اینجا آورد، می گویند تو علی (علیه السلام) را از ابوبکر، عمر و عثمان برتر می دانی.
حره گفت: دروغ گفته اند آنان که گفته اند من علی (علیه السلام) را تنها از اینها برتر می دانم.
حجاج پرسید: دیگر از چه کسانی او را برتر می دانی؟
حره پاسخ گفت: از آدم، نوح، لوط، ابراهیم، داود، سلیمان و عیسی بن مریم.
حجاج گفت: وای برتو! او [حضرت علی] را از صحابه و هفت پیامبر بزرگ برتر می دانی؟
اگر دلیل اقامه نکنی، سرت را از تنت جدا می کنم.
حره گفت: خداوند در قرآن او را بر این پیامبران مقدم داشته، من از خود نگفتم. خدا دربارۀ آدم فرمود:
«وعصی آدم ربه فغوی؛ آدم پروردگار را عصیان کرد، پس گمراه شد» (سورۀ طه، آیۀ 121)
و در حقّ علی (علیه السلام) فرمود:
«وکان سعیکم مشکورا؛ و كوشش شما مقبول افتاده است» (سورۀ انسان، آیۀ 22)
یعنی سعی علی، فاطمه، حسن، حسین و فضه مشکور و مقبول است
حجاج گفت: آفرین! به چه دلیل او را بر نوح و لوط ترجیح می دهی؟
حره در جواب گفت: خدا دربارۀ آن دو پیغمبر فرموده است:
«ضرب الله مثلا للذین کفروا امرأة نوح وامرأة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا وقیل ادخلا النار مع الداخلین؛ خدا برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند و آن دو شخص نتوانستند آن زنان را از قهر خدا برهانند و حکم شد که آن دو زن را با دوزخیان به آتش در افکنید» (سورۀ تحریم، آیۀ 10)،
اما همسر علی (علیه السلام)، فاطمه (علیهاالسلام) است که خدا با خشنودی او خشنود می گردد و از خشم او به خشم می آید.
حجاج گفت: آفرین! به چه دلیل او را از ابراهیم برتر می بینی؟
حره گفت: خدا فرموده است:
«وإذ قال إبراهیم رب أرنی کیف تحیـی الموتى قال أولم تؤمن قال بلى ولـکن لیطمئن قلبی؛ و چون ابراهیم گفت: پروردگار، به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی، خداوند فرمود آیا ایمان نداری؟ گفت: چرا، لیکن می خواهم مطمئن شوم» (سورۀ بقره، آیۀ 260)،
اما مولایم امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر پرده کنار رود، بر یقین من افزوده نخواهد شد»
و این سخن را نه کسی قبل از او گفت و نه بعد از او.
حجاج گفت: آفرین! چرا او را بر موسی مقدم می داری؟
او در پاسخ گفت: خداوند فرموده:
«فخرج منها خائفا یترقب؛ موسی از شهر مصر با ترس و نگرانی از دشمن، به جانب شهر مدین روی آورد» (سورۀ قصص، آیۀ 21)،
اما فرزند ابوطالب، لیلة المبیت بر بستر پیامبر خوابید و هراس در او راه نیافت و خدا در حقش این آیه را نازل کرد:
«ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله؛ و برخی از مردم، در راه خشنودی خدا، از جان خود درمی گذرند» (سورۀ بقره، آیۀ 207).
حجاج گفت: آفرین بر تو ای حره! چرا او را بر داود و سلیمان ترجیح می دهی؟ حره گفت: خداوند او را برتر دانسته است. در کتابش فرمود:
«یا داوود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله؛ ای داود! ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق قضاوت کن و از هوی پیروی مکن تا تو را از خدا گمراه نکند» (سورۀ ص، آیۀ 26).
حجاج سؤال کرد: این آیه اشاره به کدام قضاوت داود است؟
حره گفت: مردی باغ انگوری داشت و دیگری گوسفند داشت. گوسفندان به باغ انگور رفته و آنجا چریدند. این دو مرد برای شکایت نزد داود آمدند. داود چنین قضاوت کرد که گوسفند را بفروشند و پول آن را صرف آباد کردن باغ انگور کنند تا باغ به شکل اول بازگردد. فرزند داود (سلیمان) گفت: پدر، از شیر گوسفندان به صاحب باغ دهند تا باغ را آباد کند. خداوند فرموده است:
«ففهمناها سلیمان؛ ما آن را به سلیمان فهماندیم» (سورۀ انبیاء، آیۀ 79)
امّا امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده است: از من بپرسید؛ از مطالب فوق عرش، از من سؤال کنید. درباره زیر عرش، از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از از دست بدهید «سلونی قبل ان تفقدونی» و نیز در روز فتح خبیر، به حضور پیامبر آمد، رسول خدا به حاضرین فرمود: برترین شما، داناترین شما و بهترین قضاوت کننده علی (علیه السلام) است.
حجاج گفت: آفرین! چرا او را از سلیمان برتر می دانی؟
حره پاسخ داد: سلیمان از خدا خواست:
«ربّ هب لی ملکا لا ینبغی لأحد من بعدی؛ پروردگارا به من ملکتی ده که بعد از من سزوار کسی نباشد» (سورۀ ص، آیۀ 35)،
امّا علی (علیه السلام) فرمود: ای دنیا من تو را سه بار طلاق داده ام و نیازی به تو ندارم. آنگاه این آیه در موردش نازل شد:
«تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الأرض ولا فسادا؛ این خانه آخرت را، برای کسانی اختصاص داده ایم که اراده علم و سرکشی در زمین را ندارند» (سورۀ قصص، آیۀ 84).
حجّاج او را تحسین کرد و گفت: چرا او را از عیسی برتر می دانی؟
او گفت: خدا درباره عیسی (علیه السلام) فرموده است:
«وإذ قال الله یا عیسى ابن مریم أأنت قلت للناس اتخذونی وأمی إلـهین من دون الله قال سبحانک ما یکون لی أن أقول ما لیس لی بحق إن کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی ولا أعلم ما فی نفسک إنک أنت علام الغیوب * ما قلت لهم إلا ما أمرتنی به؛ و یاد کن آنگاه که خدا به عیسی بن مریم گفت: آیا تو مردم را گفتی که من و مادرم را دو خدای دیگر سوای خدای عالم اختیار کنید؟ عیسی گفت: خدایا تو منزهی، هرگز مرا نرسد که چنین سخنی به ناحق گویم، چنانچه من این گفته بودم تو می دانستی، که تو از اسرار من آگاهی و من از سر تو آگاه نیستم، همانا تویی که به همه اسرار غیب جهانیان کاملا آگاهی * من به آنها چیزی نگفتم جز آنچه تو مرا بدان امر کردی» (سورۀ مائده، آیۀ 116-117).
عیسی قضاوت دربارۀ کسانی که او را خدا دانستند به قیامت واگذاشت، اما علی (علیه السلام) کسانی را که دربارۀ او غلو کردند، محاکمه کرد و به قتل رساند. اینها فضائل علی (علیه السلام) است و دیگران را با او قیاس نیست.
حجاج گفت: آفرین خوب پاسخ گفتی و گرنه تو را مجازات می کردم. آنگاه او را گرامی داشت و به او هدیه داد.(1)
-----------------------------------------
(1) شیخ طبرسی- مجمع البيان- ج 5 صفحه 406.
گفتهٔ عمر برای ھموار ساختن راہ سقیفه و به دست گرفتن حکومت بود/ ش295 قطره 1
گفتهٔ عمر برای ھموار ساختن راہ سقیفه و به دست گرفتن حکومت بود
بزرگ ترین علمای شیعه و اهل سنّت نقل کرده اند، که وقتی پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله قصد وصیّت داشتند و دستور دادند برای آن حضرت دوات و قلم بیاورند، عمر گفت انّ الرجل لیهجر. بر اثر اختلاف افرادی که در آنجا بودند و سر و صدا راه انداختند، پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از نوشتن نامه منصرف شدند، زیرا دیدند بر فرض وصیّتی بنویسند آن حضرت را متّهم می کنند که در حال هذیان چنین چیزی نوشته است.
نکتۀ دیگر این است که معلوم می شود افراد دیگری در آنجا وجود داشتند که از عمر طرفداری می کردند.
نکتۀ مهمتر این است که آنها از قبل تصمیم داشتند که با جریانی مانند سقیفه و امثال آن حکومت را به دست بگیرند.
این جریان دارای آثار مهمّی است که یکی از آن ھا ننوشتن وصیّت بوده است که نتیجهٔ آن باز شدن راہ بودہ که حکومت را به دست بگیرند و به این جهت عمر با نوشتن نامه که برنامه های آنان را به هم می ریخت جلوگیری کرد پس در واقع گفتن عمر: انّ الرجل لیهجر زمینه ساز شرکت آنها در سقیفه و به دست گرفتن حکومت توسّط آنان شد.
نکتهٔ مهمّ این است که او گفته است اگر کسی چنین کاری ـ جریان سقیفه ـ را انجام داد او را بکشید.
در واقع عمر این مطلب را به خاطر این گفته است که مبادا مردم پس از مرگ او با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کنند و به این جھت عامل چنین کاری را سزاوار قتل و کشتن می داند.
اگر واقعاً کسی که در آینده چنین کاری را انجام دهد سزاوار قتل است، پس چرا کسی که قبلاً این کار را انجام داده سزاوار قتل نباشد؟
زیرا عمر خودش بیش از همه در خلافت ابوبکر مؤثّر بود و بر فرض کسی که چنین کاری را انجام داده یا انجام دهد سزاوار قتل است، پیروی کردن از چنین کسی یقیناً اشتباه است، پس راہ سقیفه باطل است.
گمراهی معاویه/ ش25 قطره 4
گمراهی معاویه
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: امّا سخن امیرالمؤمنین علی علیه السلام دربارۀ معاویه که فرموده است: «گمراهی او آشکار است»، هیچ شکی در آشکار بودن ستمگری و گمراهی او نیست و هر ستمگری گمراه است . و اینکه فرموده است: «پرده دریده است»، همچنین بوده است که او بسیار سبکی میکرده و همنشینان یاوهگو و افسانهسرا داشته است و معاویه هیچگاه موقّر نبوده است و قانون ریاست را رعایت نمیکرده است مگر وقتی که به جنگ امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمد، آن هم برای آنکه نیازمند به رعایت ناموس دین و آرامش و وقار بوده است ؛ وگرنه در روزگار عثمان بسیار پردهدری کرد و موسوم به انجام دادن هر زشتی بود. به روزگار عمر از بیم او اندکی خودداری میکرد و همان روزگار هم جامههای ابریشمی و دیبا میپوشید و در جامهای زرّین و سیمین میآشامید و سوار بر مرکبهایی میشد که زین آراسته به سیم و زر داشت و جُلهای دیبا و پارچههای ابریشمی رنگارنگ بر آنها مینهاد.
در آن روزگار جوان بود و جوانی میکرد و مستی جوانی و حکومت و قدرت در او جمع بود، مردم در کتابهای سیره نقل کردهاند که او به روزگار حکومت عثمان در شام بادهنوشی میکرده است ولی پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و استقرار حکومت برای او، مسأله مورد اختلاف است.
گفته شده است: پوشیده بادهنوشی میکرده است و هم گفته شده است که دیگر بادهنوشی نکرده است، ولی در اینکه موسیقی گوش میداده و طرب و شادی میکرده است و در آن باره اموال و صلهها میپرداخته است هیچ شکّی و اختلافی نیست.(1)
-------------------------------------------------------------------------------
(1) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7 / 62 .
شروع حرف « ل »
لطف عجيب امام رضا علیه السلام به يك كودك/ ش18 قطره 4
لطف عجيب امام رضا علیه السلام به يك كودك
در کتاب جامعه در حرم لطف عجیب امام رضا علیه السلام را به یک کودک نقل کرده اند که آن را برای شما نقل می کنیم:
«آن زمان كه پرواز مستقيم از اصفهان به مشهد نبود، يكى از محترمين اصفهان با هواپيما به تهران مىآمد كه از آن جا به مشهد مشرّف شود. در هواپيما پيرمردى بود پيوسته مراقب ايشان و خانوادهاش ، تا به فرودگاه رسيدند و در يك تاكسى سوار شدند. ايشان به راننده مىگويد: ما را به محلّ مناسبى ببر امشب بمانيم ؛ چون فردا صبح عازم مشهد هستيم .
آن پيرمرد اصرار مىكند كه منزل ما تشريف بياوريد. ايشان نمى پذيرند. پيرمرد اصرار مىكند تا آن كه مىگويد: اگر نياييد شكايتتان را به مادرتان حضرت زهرا علیهاالسلام مىنمايم؛ چون ايشان از سادات علما بودند.
با گفتن اين جمله قبول نموده و به منزل آن پيرمرد كه در شميران بوده ، مىروند. منزلى بسيار باشكوه و مفصّل ، ساختمانى مجلّل ، پذيرايى بسيار محترمانه از ايشان به عمل مىآورد كه بسيار موجب شگفتى و تعجّب مىگردد تا سرانجام در مقام سئوال بر مىآيد كه اين همه لطف و محبّت چه سببى دارد.
پيرمرد مىگويد: من جريانى دارم كه شنيدنى است. من بچّه دهات ورامين هستم . در چهار سالگى پدرم را از دست دادم و مادرم پس از مدّتى عروس شد و من به خانۀ شوهر مادر منتقل شدم . چند سالى گذشت تا به سنّ نه سالگى رسيدم . يك روز شوهر مادرم پشت كلّه من زد كه: تا كى مزاحم ما هستى؟! برو پى كارت . من هم با ناراحتى از خانه بيرون آمدم و به طرف جادّه راه افتادم . حيران و سرگردان . نمىدانستم كجا بروم . جايى را بلد نبودم . در همين حال يك مرتبه يادم آمد مادرم هميشه بعد از نمازها كه سلام مىداد رو به طرف شرق مىكرد و به حضرت رضا علیه السلام عرض سلام مىنمود و مىگفت: السّلام عليک يا غريب الغرباء. من هم در آن سنّ و سال و در آن تحيّر و حال رو به طرف خراسان نمودم و عرضه داشتم : السّلام عليک يا غريب الغرباء.
خدا مىداند كه چه حالى داشتم و چگونه اين سلام را دادم . مقدارى آمدم . سرم پايين بود. يك مرتبه ديدم ماشينى كنار من ترمز كرد، به من گفت : كجا مىروى ؟ گفتم : تهران . گفت : بيا سوار شو. مقدارى كه آمديم گفت : كجاى تهران مىروى ؟ ماندم چه بگويم . جايى ندارم، كسى را نمىشناسم . سكوتم طول كشيد.
گفت : چرا حرف نمىزنى ؟ شروع كردم گريه كردن و جريان را براى او نقل كردم . ناگهان ماشين را كنار كشيد و خاموش كرد و سرش را روى فرمان گذارد. مدّتى زار زار گريه كرد. من هم متحيّر. گريهاش كه تمام شد سرش را بلند كرد گفت : من در خانهام خواب بودم . حضرت رضا علیه السلام را در خواب ديدم فرمودند: ما در فلان جا مهمانى داريم ، برو از او پذيرايى كن . لذا برخاستم و به اين سمت آمدم . حالا كه فهميدم تو مهمان همانى هستى كه حضرت فرمودهاند از خوشحالى شروع به گريه نمودم .
او مرا با خود به خانهاش برد. روزها با او در حجرهاش مىرفتم و مانند يك پدر مهربان با من رفتار مىكرد. من نزد او بودم . روزها در حجره تجارتى و شبها هم مسكنم در منزل او بود، تا ده سال گذشت . كاملاً نزد او مانند يك پسر بودم و هيچ احساس يتيمى و آوارگى نمىكردم ، تا سنّ من به نوزده سالگى رسيد. روزى به من گفت : برو اصلاح و حمّام . رفتم اصلاح و حمام . وقتى برگشتم ديدم يك دست لباس نو كامل براى من تهيّه كرده . آنها را به من داد پوشيدم و مرا با خود به اندرون منزلش برد. دخترى را به من نشان داد. گفت : اين دختر من است . مايل هستى او را به عقد تو درآورم؟ عرق از سر و روى من ريخت . غرق در خجلت و حيرت بودم . گفتم : من بچّه يتيمى بودم و شاگرد شما هستم. چيزى ندارم . چگونه داماد شما شوم ؟
گفت : به اين كارها كارى نداشته باش . مايل هستى ؟
گفتم : هر طور صلاح مىدانيد.
گفت : اين دختر من خانم توست ـ كه هنوز هم باهم در كمال صفا و صميميّت زندگى مىكنيم ـ دخترش را براى من عقد كرد. مجلس مناسبى گرفت و منزلى هم براى من خريد و ثلث ثروتش را هم به من بخشيد.
گفت : تا اين جا به امر حضرت رضا علیه السلام من مأمور بودم از تو پذيرايى كنم . از اين به بعد اين تو و اين همسر و اين خانه و زندگى و سرمايه و كار.
من هم در سايۀ حسن سابقهاى كه در بازار داشتم مشغول كار شدم و روز به روز وضعم بهتر مىشد و معتمد بازاريان بودم .
چند سال قبل كه زلزلۀ گناباد پيش آمد من از طرف تجّار تهران به گناباد رفتم و مدّتى در آنجا ماندم . به كارها رسيدگى مىكردم و به ساختن منزل براى زلزلهزدگان مشغول بودم . روزى شلنگ آب دستم بود روى آهكها گرفته بودم كه ناگهان يك تكّه آهن تركيد و به چشم من اصابت كرد. مرا به بيمارستان مشهد منتقل نمودند. گفتند: چشم بينائىاش را از دست داده و اين جا قابل معالجه نيست مگر خارج از كشور علاج پذيرد.
وقتى خواستند مرا از بيمارستان به تهران ببرند كه از آن جا به خارج از كشور منتقل شوم، گفتم : مرا ببريد حرم تا از آنجا بروم . به حرم مطهّر حضرت رضا علیه السلام مشرّف شدم و دستم را با چشم نابينا به ضريح مبارك حضرت گرفتم و عرض كردم: آقا، مپسنديد برگردم تهران بگويند: براى خدمت رفتى چشمت را از دست دادى ، حالا بايد بروى خارج چشمت را بگيرى . آقا، شما كه همۀ زندگى و دار و ندار و اعتبار و آبروى من مرهون لطف و عنايت شماست ، مرحمت كنيد چشمم را شفا بخشيد.
همينطور كه با حضرت رضا علیه السلام حرف مىزدم و درددل مىكردم و حالى داشتم ، يك مرتبه ديدم چشمم روشن شد و همهجا را با همان چشم معيوب و آسيبديده مىبينم. به بيمارستان برگشتم. معاينه كردند. گفتند: چشم كاملاً سالم است و هيچ احتياج به معالجه ندارد. پروندهام هم در بيمارستان حضرت رضا علیه السلام موجود است. لذا همه ساله به زيارت و عتبه بوسى حضرت رضا علیه السلام مشرّف مىشوم و به عنوان تشكّر از الطاف و عناياتى كه امام هشتم علیه السلام نسبت به من نمودهاند سعى مىكنم هر كس مانند شما زائر حضرت رضا علیه السلام باشد در مقام خدمت به او برآيم و چون دانستم شما عازم زيارت حضرت هستيد خواستم خدمتى كرده باشم.
اين جريان را كه ايشان نقل مىكردند نوع بچّهها آرام آرام گريه مىكردند و هر كدام براى خود حال و هوايى داشتند؛ حتّى بعضى از آنها سر به ديوار گذارده و رو به حرم مطهّر نموده و با امام هشتم علیه السلام درددل مىكردند. راستى گويا رأفت و لطف و مرحمت و عنايت حضرت را به چشم خود مىديدند.
آرى ؛ دوران بسيار خوبى است روزگار نوجوانى ؛ اگر از آن به طور احسن استفاده شود و پدران و مادران و مربّيان بتوانند عواطف و احساسات پاك آنان را در اين دوران در طريق صحيح و راه درست به كار گيرند»(1).
این جریان به خوبی دلالت می کند که الطاف و عنایات حضرت امام رضا علیه السلام چگونه آیندۀ افراد را تغییر می دهد. آن حضرت از همۀ افراد دستگیری می کنند و افراد غریب و دلشکسته را مورد عنایت خود قرار می دهند و در آیندۀ آن ها تحوّل ایجاد می کنند و نیز به خاطر علاقۀ بسیار شدید آن حضرت به امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در بارگاه امام رضا علیه السلام برای فرا رسیدن ظهور امام زمان علیه السلام دعا می کنند، مورد توجّه بیشتر امام رضا علیه السلام قرار می گیرند.
----------------------------------------------------------
(1) جامعه در حرم : 606.
لعن معاویه و سایر بنی امیه در زمان عبّاسیان/ ش15 قطره 5
لعن معاویه و سایر بنی امیّه در زمان عبّاسیان
«عبّاسيان در تعقيب بنى اميّه هر چه توانستند تلاش كردند، در بصره و كوفه و شام هر جا يكى از ايشان را می يافتند بى دريغ می كشتند. قبر معاوية بن ابى سفيان را شكافتند و در آن چيزى غبار مانند يافتند و هم قبر يزيد بن معاويه را شكافتند و استخوان پوسيده وى چون خاكستر شده بود.
پس از سفّاح رغبت انتقام جوئى عبّاسيان آرام نشد و در همۀ دوران اوّل عبّاسى تعقيب و قتل امويان دوام داشت و ذکر کردن حوادث پيشين مايۀ شوق زدگی خاطر خليفگان بود كه از يادآورى قتل امويان مسرور و شادمان مى گشتند.
ابن دأب كه از خواصّ هادى بود گويد: نيمه شبى مرا به حضور خليفه خواندند وقتى به حضور رسيدم جزوه اى به دست داشت و در آن مى نگريست. به من گفت: امشب مرا از ياد آن خون ها كه بنى اميّه و بنى مروان از خاندان ما ريختند خواب نبرد.
گفتم: در عوض عبدالله بن على در فلسطين فلان و فلان را كشت و نام همۀ مقتولان را ياد كردم و عبدالصمد بن على در حجاز به همين مقدار كشت. ديدم كه هادى از یاد کردن مقتولان بنى اميّه خرسند شد.
مأمون نيز بر روش گذشتگان خويش بود. وى فرمان داده بود كه در همۀ ولايت هاى اسلام معاويه را بر منبر لعن كنند.
روش عبّاسيان در قتل و زجر امويّان و مصادره اموالشان و نبش قبور و لعن خليفگان قديم بر منبر كه مايۀ رضايت شيعيان علوى و دوستان خاندان عبّاسى بود مردم عرب را كه تمايلات اموى داشتند ناراضى كرد. نفوذى كه ايرانيان در دربار عبّاسيان داشتند و مناصب معتبر يافتند در تحريك عرب مؤثّر بود و فتنه هاى بسيار در ولايت هاى اسلام خاصّه در شام و حجاز و مصر پديد آمد كه هميشه خاطر عبّاسيان را مشغول مى داشت».(1)
آنچه خواندید مطلبی است که دکتر حسن ابراهیم حسن که یکی از نویسندگان معروف سنّی است در کتاب: «تاریخ سیاسی اسلام» نوشته است.
مطلب مهمّی که از گزارش او استفاده می کنیم این است که خلفای بنی امیّه و خلفای عبّاسی و یا حدّاقل یکی از این دو دسته که ادّعای خلافت کرده اند، راه باطل را پیموده اند و خلافت الهی را که حقّ اهل بیت علیهم السلام بوده است غصب کرده اند.
---------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ سياسى اسلام دكتر حسن ابراهيم حسن: 2 / 97 .
لعن و سبّ در میان صحابه/ ش54 قطره 4
لعن و سبّ در میان صحابه
گروهی از صحابه نیز جماعتی را بطور صریح و با نام لعنت کردهاند، مانند: معاویه ، عمرو بن عاص ، حبیب ، عبدالرحمان بن خالد، ضحّاک بن زید، بسر بن ارطاة ، ولید، زیاد بن ابیه ، حجّاج بن یوسف و غیر از این که شمارش آنها مشکل است مورد لعن قرار گرفتند، حسّان بن ثابت انصاری هند دختر عتبه را با زوج ابوسفیان مورد لعن قرار داده و گفته:
لعن الإله وزوجها معها هند الهنود عظیمة البظر
عمر بن خطّاب، خالد بن ولید را در هنگامی که مالک بن نویره را کشت لعنت کرد و حضرت علی علیه السلام هم عبدالله بن زبیر را در روز قتل عثمان لعنت نمود و عبدالله بن عمر هم فرزندش بلال را مکرّر لعن میکرد.
ابن عبدالبرّ در کتاب علم گوید: بلال بن عبدالله بن عمر گفت : روزی پدرم اظهار داشت که : حضرت رسول صلّی الله علیه وآله فرمود: «زنان را واگذارید تا در مساجد حاضر شوند و بهره و نصیب خود را ببرند». من به پدرم گفتم: من زن خود را اجازه نمیدهم به مسجد بیاید.
در این هنگام پدرم متوجّه من شد و سه مرتبه گفت : خداوند تو را لعنت کند من از پیغمبر حدیث میکنم و تو در جواب من چنین اظهار میداری و از فرمان حضرت رسول صلّی الله علیه وآله تمرّد میکنی ؟ سپس در حالی که بسیار خشمگین بود از جایش حرکت کرد و رفت .
و در حدیث درستی از مالک نقل شده که وی عمرو بن عبید را لعنت میکرد، و محمّد بن حسن صاحب ابوحنیفه گوید: امام اعظم! هم عمرو بن عبید را مورد لعن قرار میداد.[1]
----------------------------------------------------------------------------------
[1] . معاويه و تاريخ : 32.
لفظ مولی به معنای اولویت و زعامت است/ ش246 قطره 1
لفظ مولی به معنای اولویت و زعامت است
جملهٔ «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» در خطبهٔ غدیر و ھمچنین در روایات متعدّد دیگر وارد شده است که اوّل رسول خدا صلّی الله علیه وآله از حاضرین سئوال فرمودند: «ألست أولی بکم من أنفسکم» پس از آنکه حاضرین اقرار به آن کردند رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» که واضح است در این مورد مولی به معنای اولویت و زعامت است، این خود دلیل است بر این که مقصود از جمله «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» در خطبهٔ غدیر نیز به معنای اولویت و خلافت و سرپرستی است نه محبّت و دوستی.
سئوال رسول خدا صلّی الله علیه وآله و اقرار گرفتن آن حضرت از مردم: «ألست أولی بکم من أنفسکم»، به خوبی دلالت می کند مقصود رسول اکرم صلّی الله علیه وآله از «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» اولویّت و سرپرستی است نه محبّت و دوستی.
لفظ مولی به معنای خلافت است/ ش241 قطره 1
لفظ مولی به معنای خلافت است
در خطبهٔ غدیر رسول خدا صلّی الله علیه وآله خبر داده اند که خلافت آن حضرت به زودی غصب می شود.
در این فرمایش باید به این مطلب توجه داشته باشیم که پس از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام خلافت را از ابوبکر و عمر غصب کردند؟ یا آن ها مقام خلافت را از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام غصب کردند؟ پاسخ این سئوال واضح است؛ زیرا معلوم است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر کرسی خلافت ننشستند که بگوییم خلافت را از ابوبکر و عمر غصب کرده اند بلکه ابوبکر و سپس عمر بر کرسی خلافت تکیه زدند، پس آن ها خلافت را غصب کردند.
از این مطلب، استفاده می کنیم که فرمایش رسول خدا در خطبهٔ غدیر: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» و همچنین عبارات دیگر آن حضرت، به معنای خلافت بوده است نه که ابوبکر و… آن را غصب کردند.
بنابراین مقصود رسول خدا صلّی الله علیه وآله از فرمایشی که در خطبهٔ غدیر فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» به معنای خلافت و زعامت است نه دوستی و محبّت.
شروع حرف « م »
ما برای اقامۀ دوبارۀ دولت بنی امیه و بازگرداندن مجدّد و بزرگی اش خروج نموده ایم/ ش44 قطره 3
ما برای اقامۀ دوبارۀ دولت بنی امیّه و بازگرداندن مجدّد و بزرگی اش خروج نموده ایم
شکّی نیست که جماعات وهّابی مورد پشتیبان سعودی از روز اول سعی نمودند بر آشوب نظامی و سیاسی این کشور بیفزایند و به نبش قبر اختلافات میان شیعه و سنّی بپردازند و اصطلاحاً از این آب گل آلود ماهی بگیرند و به اهداف پست خود برسند.
به گزارش «شیعه نیوز»، شکّی نیست که جماعات وهّابی مورد پشتیبان سعودی از روز اوّل سعی نمودند بر آشوب نظامی و سیاسی این کشور بیفزایند و به نبش قبر اختلافات میان شیعه و سنّی بپردازند و اصطلاحاً از این آب گل آلود ماهی بگیرند و به اهداف پست خود برسند. جیش الاسلام، جبهۀ النصره، داعش ، احرار الشام و حدود 400 گروهک تروریستی وهّابی – سعودی دیگر در سوریّه در حال فعالیّت هستند و به هیچ فرد زنده، آثار باستانی، مساجد، کلیساها، و... رحم نمی کنند؛ هدف از همه اینها آماده سازی اوضاع برای طرح فتنه انگیز تکفیری یزیدیشان است که به عصر جاهلیّت و عصر قبیله گرایی باز می گردد.
یکی از افسران نظامی سوریّه که بیشتر مسئولیّت کنترل مکالمات بی سیمی تروریست های "جیش الاسلام" را در ریف دمشق به خصوص در منطقۀ قلمون بر عهده دارد اذعان می کند در هنگام تشکیل گردان تروریست های " لواء الاسلام" که از اتّحاد 40 گروه به وجود آمده، یکی از رهبران سعودی این فرقۀ تکفیری در اظهاراتی توهین آمیز به شیعیان؛ زیر دستانش را خطاب قرار می دهد و می گوید:
ای جهادگران ... ای نابود گران خوارج و مرتدان، ای کسانی که گردنتان را در راه دینتان گذاشته اید و برای لبّیک گفتن به ندای دینتان خروج کرده اید، بدانید که ما با مرتدان شام و عراق آنها خواهیم جنگید، کسانی که به بیعت خیانت کردند .
ای فرزندان معاویه و یزید و ابوسفیان، بدانید که ما برای جهاد و بازگرداندن مجدّد و بزرگی بنی امیّه بر خرابه های بت های شیعیان در شام خروج کرده ایم، ما امروز برای اقامۀ دوبارۀ دولت بنی امیّه برخاسته ایم و شام یکی از درهای آن است و پس از تحقّق مشیّت الهی در شام به عراق خواهیم رفت و بر ویرانه بت های آنها دولت خود را بنیان خواهیم نهاد. وی سخنانش را به همین نحو ادامه می دهد و این خزعبلات حدود 15 دقیقه طول می کشد ، امّا همین مقدار برای گواه خبث این تروریست ها و سردمداران آنها و اهداف شومشان کافی است.
کد خبر: ۶۳۶۹۵
۱۱:۲۲ - ۲۱ آبان ۱۳۹۲
SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:
ماجرای لوح عجیبی که خبر ظهور امام زمان عجّل الله تعالی فرجه را به خلیفۀ اموی داد! / ش60 قطره 3
ماجرای لوح عجیبی که خبر ظهور امام زمان عجّل الله تعالی فرجه را به خلیفۀ اموی داد!
طبق روایت ابن عیّاش، لوح پیدا شده در اندلس که در زمان حضرت سلیمان علیه السلام ساخته شده بود، خبر از ظهور حضرت قائم عجّل الله تعالی فرجه میداد.
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، در مورد خبر ولادت حضرت حجّت عجّل الله تعالی فرجه و ظهورشان مطالب بسیار عجیبی در روایات مختلف ذکر شده است. یکی از آن مطالبی که کمتر به آن پرداخته شده، روایت نقل شده در بحار الانوار (اثر علامه مجلسی) و مقتضب الاثر (اثر ابن عیاش جوهری) است. مطلبی که منسوب به عبدالملک مروان (خلیفه اموی) و موسی بن نصر (فرماندار کل آفریقا و فاتح اندلس در زمان عبدالملک) و نامه ای که موسی به خلیفه فرستاده است.
باشگاه خبرنگاران جوان بزرگترین خبرگزاری فارسی زبان دنیا
کد خبر ۷۷۰۹۶۶۳
ماجرای لوح عجیبی که در اندلس پیدا شد/ ش61 قطره 3
ماجرای لوح عجیبی که در اندلس پیدا شد
روایت است که موسی بن نصر در نامه ای به عبدالملک نوشته بود که در شهری از «صفرکان» در اندلس که نقل است حضرت سلیمان آن را به دست اجنه و با مس و آهن مذاب شده بنا کرده، لوحی در قسمتی از دیوارِ شهر، پیدا شده که در آن نوشته شده بود: «مردمی که در این جهان ناپایدار میخواهند همیشه بمانند بدانند که اگر کسی در جهان جاوید میماند، او سلیمان بن داود علیه السلام بود که چشمۀ مس گداخته برای او جاری گشت و به اجنّه گفت: خانه ای برای من بنا کنید که تا روز رستاخیز سالم بمانم، آنها هم کاخی ساختند که از عظمت سر به فلک میکشید. سلیمان گنجهای روی زمین را در آن پنهان کرد تا روزی کشف شود، ولی بالاخره سلیمان مرد و در زیر خاک پنهان شد.
باشگاه خبرنگاران جوان بزرگترین خبرگزاری فارسی زبان دنیا
کد خبر ۷۷۰۹۶۶۳
متن خواندنی سنگ قبر یک محقّق آلمانی/ ش38 قطره 3
متن خواندنی سنگ قبر یک محقّق آلمانی
«آن ماری اشمیل»، محقق و اسلام شناس آلمانی است که قبل از مرگش گفته بود روی سنگ قبرش حدیثی از امیرالمومنین، امام علی علیه السلام را حک کنند. مولا در این حدیث فرموده اند: «الناس نیام، فاذا ماتوا انتبهوا»؛ مردم در خواب اند، وقتی می میرند بیدار می شوند.
مجالس مذهبی و طول عمر/ ش9 قطره 4
مجالس مذهبى و طول عمر
نتایج بررسى دانشمندان آمریكایى با ارزیابى بیش از 18 هزار شركت كننده در فاصلۀ سالهاى 2004 تا 2014 نشان مىدهد كه حضور مرتّب در مراسم مذهبى در بهبود سلامت و افزایش طول عمرِ افراد میانسال نقش موثّر دارد. به گونه اى كه نتایج ارزیابىها آشكار ساخت مرگ و میر زودهنگام در افرادى كه به طور مرتّب در مراسم مذهبى شركت مىكنند در مقایسه با افرادى كه از شركت در این مراسم خوددارى مىكنند، 40 درصد كمتر است. حتّى احتمال مرگ زودرس در افرادى كه كمتر در این مراسم حضور دارند با مقایسه كه هرگز در مراسم مذهبى شركت نمىكنند، كاهش مىیابد.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی
(مطالب راجع به عزاداری) ص 95
مجسمهای ميان زمين و هوا/ ش41 قطره 1
مجسمه اى ميان زمين و هوا
تسخير جهان و نابودسازى نيرنگها
آشكارسازى حيله هايى كه اديان پوشالى براى ملّتهاى خود ساخته اند
برگشتن آن ها از عقايد اشتباه خود و روىآوردن به حكومت اهل بيت عليهم السلام
زكريّا بن محمّد بن محمود قزوينى، «متوفّاى 682 هـ . ق» در كتاب «آثار البلاد وأخبار العباد» كه در جغرافياى عمومى نگاشته است در باب شهر «سومنات» در هندوستان نكته اى عجيب را ذكر كرده است.
قزوينى نوشته: سومنات از ولايات هند است و در كنار دريا واقع است. از عجايب آن ولايت، آن است كه بتى در ميان بتخانه آنجا مىباشد كه در وسط هواى آن بتخانه ايستاده و به هيچ طرفى از اطراف ششگانه متّصل نشده و نچسبيده. هر كه اين بت را ديد از مسلمان و كافر تعجّب مىنمود و در شبهاى خسوف ماه، اهل هند به زيارت آن بت مىروند و زياده از صد هزار شخص در آنجا حاضر مىشوند.
تصوّر هنديان آن است كه چون ارواح از اجساد مفارقت نمايند، پيش اين بت آمده به اذن اين بت منتقل به اجساد ديگرى مىشوند، چنان كه مذهب اهل «تناسخ» است و هنديان هديه و تحفه به آن بتخانه برند و زياده از ده هزار قريه، وقف آن بتخانه شده است. نهرى در ولايت هند مى باشد كه هنديان آب آن را تبرك مى شمارند و از آن نهر تا اين بتخانه، بيست فرسنگ راه است.
با وجود اين مسافت بعيد، آب را از آن نهر، هر روز به اين بتخانه می رسانند و بت را به آن آب می شويند و هزار مرد از برهمنان به خدمت آن بتخانه مشغولند و پانصد نفر از اين هزار نفر، هر روز در درب بتخانه نغمه و سرود می گويند و رقص و شادى می كنند و اين بتخانه، پانصد و شصت ستون از چوب درخت «ساج» دارد كه به قلع و سرب پوشيده شده است. و قبّۀ اين خانه به طلا اندود شده و روشن و درخشنده است و به جواهرات عالى مزيّن است و زنجيرى از طلا كه دويست من وزن آن است در اين خانه آويخته شده است و جرسها به آن زنجير بسته اند و هر ساعت كه از شب گذرد، آن زنجير را حركت دهند و جرسها و زنگها كه به آن زنجير بسته شده به صدا درآيند و براهمه بيدار شده به عبادت آن بت مشغول می شوند.
روايت است كه چون سلطان محمود غزنوى به جنگ مشغول شد، سعى بسيار در گرفتن ولايت «سومنات» نمود و در سال چهار صد و شانزده هجرى در يازدهم ماه ذيقعدة الحرام به آن ولايت رسيد؛ چنان كه پنجاه هزار نفر از لشكر هنديان كشته شدند و فتح از براى سلطان ميسّر نشد. هندوان به درون سومنات شده، گريه و زارى مى كردند و از آنجا بيرون آمده مى جنگيدند تا همگى كشته شدند و شمار كشتگان از پنجاه هزار تن، فراتر شد. و چون سلطان آن بت بديد، در شگفت ماند و دستور داد آن بتخانه را غارت كردند و گنجينه هاى آن را ربودند. و در آن بت هايى زرّين و سيمين و پردههايى گوهر آويز يافتند كه هر يك را بزرگانى از هند فرستاده بودند. بهاى آن چه از بتخانهها به دست آورد بيش از بيست هزار دينار بود كه چهل كرور باشد.
پس از آن، سلطان در باب آن بت، با امناى دولت خود مشورت كرد و از سبب آن كه اين بت در هوا، بدون اتّصال به جهتى ايستاده است، سئوال كرد.
بعضى گفتند كه اين بت به زنجيرهايى بسته شده و زنجيرها به سحر و چشم بندى، از نظرها پنهان است. پس، سلطان فرمود كه نيزه از اطراف و جوانب او گردانيدند. چيزى مانع آن نيزه نشد. معلوم شد كه آن بت به چيزى بسته نشده است.
بعضى ديگر از حاضران به سلطان گفتند كه گمان ما آن است كه اين گنبد را از سنگ آهن ربا ساخته اند و پيكر اين بت، از آهن است و چنان تعبيه شده كه جميع اطراف كه از سنگ مغناطيس است در قوّه واحد مى باشند؛ و اين پيكر در وسط، به اين جهت معلّق مانده و به هيچ طرف به سبب تساوى قواى مغناطيس، نمى تواند مايل شود. پس سلطان امر فرمود تا سه چهار سنگ از بالاى گنبد برداشتند، بت متمايل شده، علّت واضح گرديد(1).(2)
(1) آثار البلاد و اخبار العباد: 144 (چاپ اوّل، اميركبير تهران، 1373 ش).
(2) مجلّه دانشمند: سال چهل و نهم، شماره پياپى 574، شماره پنجم مرداد ماه 1390، ص 68.
محور بحث دربارۀ معاویه/ ش60 قطره 4
محور بحث دربارۀ معاویه
پس از آشنایی با تبار معاویه ، بحث و نگارش دربارۀ وی دارای دو محور اساسی است :
1 ـ عوامل زمینهساز برای رسیدن معاویه به حکومت؛
2 ـ رفتار و کردار معاویه از آغاز قدرت تا پایان حکومت؛
رفتار و کردار معاویه و کارنامۀ اعمال معاویه آن چنان طولانی است که باید در چندین جلد کتاب به تحقیق و بررسی آن پرداخت تا بتوان چهرۀ واقعی معاویه را برای همه کسانی که جویای حقیقت میباشند آشکار نمود.
معاویه از یک سو دارای رفتاری بود که شناسایی آنها برای هر فرد باانصاف و بیغرض آشکار میباشد. و از سوی دیگر گاهی کرداری را انجام داده است که نیاز به پردهبرداری از اهداف او و روشن ساختن علل رفتار او میباشد.
کسانی که دربارۀ معاویه به بحث میپردازند، باید به رفتارهای زیرپرده و ناآشکار او نیز آشنایی داشته باشند تا بتوانند چهرۀ واقعی معاویه را برای آنان که جویای واقعیّتهای تاریخ هستند آشکار نمایند.
ما محور دوّم بحث را انشاء الله در مطالب بعدی مطرح مینماییم و به تبیین و توضیح آن میپردازیم و در این جا محور اوّل را که آشنایی با عوامل زمینهسازِ حکومت معاویه آغاز نموده تا بدانیم معاویه با آن همه سابقۀ جنگ و ستیز با اسلام و حلّ پیشینۀ مخالفت او با شخص پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله در روز عید غدیر و در موارد دیگر، چگونه توانست بر کرسی قدرت بنشیند؟! و چه کسانی و چه شرایطی زمینۀ حکومت او را فراهم نمودند؟
در این بحث ما عوامل زمینهسازِ حکومت معاویه را نام برده سپس بیان میکنیم که آن عوامل چگونه دست به دست هم داده و زمینهساز حکومت غاصبانۀ معاویه شدند.
با توجّه به این واقعیّت که معاویه هیچگاه خواب حاکمیّت را هم نمیدید و هیچگونه احتمالی در این باره در فکر او نبود، چگونه اندیشۀ حکومت و خلافت در او راه یافت و آن اندیشه را در مغز خود پرورش داده و بارور ساخت ؟
به قول ابن ابی الحدید اگر معاویه در خواب میدید که به حکومت رسیده است آن خواب را پریشان میدانست ، با اینهمه چگونه او اندیشۀ به دست گرفتن حکومت را در سر پروراند و چه کسانی و چه عواملی او را بر اریکۀ قدرت نشاندند.
از نظر ما دو عامل مهم دست به دست هم داده و حکومت شوم معاویه را بنیان نهاده و هزار ماه بنیامیّه را بر کرسی ریاست نشاند.
این دو عامل عبارتند از:
1 ـ افرادی که دارای نقش اساسی برای رسیدن معاویه و سایر بنیامیّه به حکومت ، بودند.
2 ـ شرایط گوناگون آن روزگار که کرسی حکومت را زیر پای معاویه و سایر بنیامیّه قرار داد.
برای روشن شدن مطلب برخی از افرادی را که دارای نقش مهم در رسیدن بنیامیّه به حکومت و ادامۀ آن بودند نام برده و به بیان و توضیح آن میپردازیم سپس شرایط اجتماعی آن دوران را بررسی نموده و تأثیر آن را برای رسیدن معاویه و بنیامیّه به حکومت شرح میدهیم.
مخالفت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام با جریان سقیفه/ ش316 قطره 1
مخالفت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام با جریان سقیفه
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بارھا و بارھا مخالفت خود را با سقیفه و خلافت ابوبکر اظھار نمودہ اند و فرمودہ اند خلافت حقّ ایشان است نه دیگران.
علمای اھل تسنّن این مطلب را نقل کردہ اند و دہ ھا بار در کتاب ھای خود آن را نوشته اند و اظھار کردہ اند که حضرت علی علیه السلام در برابر غصب خلافت ساکت نبودہ و فرمودہ اند خلافت حقّ آن بزرگوار است.
ابن قتیبه که یکی از علمای معروف اھل تسنّن است به این واقعیّت تصریح کردہ است. او در کتاب الامامة و السیاسة می گوید: (حضرت) علی نزد ابوبکر رفت و گفت، من عبدالله و برادر رسول اویم. به او گفته شد با ابوبکر بیعت کن.
او گفت: من سزاوارتر از شماھا به امر خلافت ھستم و با شماھا بیعت نمی کنم. شما سزاوارتر به بیعت نمودن با من ھستید، امر خلافت را از انصار گرفتید و بر آن ھا به قرابت رسول خدا صلّی الله علیه (وآله) وسلّم اجتماع کردید و امر خلافت را از ما که اھل بیت آن حضرت ھستیم غصب می کنید! (۱)
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر و عمر طولانی است و ابن قتیبه آن را نقل کردہ است، ما اینجا به ھمین مقدار که اظھار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به مخالفت با ابوبکر و غصب خلافت آن بزرگوار است، اکتفا می کنیم و ادامۀ آن را در مورد دیگر نقل می کنیم.
۱۔ ثمّ انّ علیاً کرّم الله وجھه أتی به الی أبی بکر وھو یقول: أنا عبدالله و أخو رسوله، فقیل له بایع أبا بکر، فقال: أنا أحقّ بھذا الأمر منکم، لا أبایعکم وأنتم أولی بالبیعة لی ما أخذتم ھذا الأمر من الأنصار، واحتججتم علیھم بالقرابة من النبیّ صلّی الله علیه (وآله) وسلّم، و تأخذونه منّا أھل البیت غصباً .الامامة و السیاسة: ۲۹.
مخالفت علنی عدّه ای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله با خلافت ابوبکر/ ش141 قطره 1
مخالفت علنی عدّه ای از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله با خلافت ابوبکر
صدوق رحمه الله در خصال و مجلسى در فتن بحار روايت كرده اند كه دوازده نفر از مهاجرين و انصار مثل خالد بن سعيد بن العاص بن اميّة بن عبدشمس و مقداد بن الأسود و سلمان و ابوذر و ابو ايّوب انصارى تعاهد كردند در ميان خود كه ابوبكر را از منبر پايين آورند و ديگران گفتند نكنيد كه خود را به كشتن مى دهيد و خداوند مى فرمايد: «وَلا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ»[1]، پس آن ها گفتند با اميرالمؤمنين علیه السلام مشورت مى كنيم.
چون به آن حضرت عرض كردند فرمودند: شما نيستيد مگر به قدر سرمه در چشم يا نمك در طعام و امّت چنان كه پيغمبر صلّی الله علیه وآله خبرداد با من غدر كردند و بيعت مرا شكستند، چون دل هاى آن ها پر بود از كينه من و اهل بيت پيغمبر صلّی الله علیه وآله، وليكن برويد او را موعظه نماييد تا حجّت بر او تمام تر شود.
پس آن دوازده نفر آمدند در زمانى كه ابوبكر منبر بود، اوّل خالد بن سعيد چون از بنى اميّه بود جرأت كرد و گفت: «يا أبابكر؛ إتّق الله فقد علمت ما تقدّم لعليّ من رسول الله صلّی الله علیه وآله»؛ آيا نمى دانى كه پيغمبر صلّی الله علیه وآله فرمود به ما در روز بنی قريظه و حال آن كه جماعتى از اشراف حاضر بودند كه:
يا معشر المهاجرين والأنصار؛ شما را وصيّتى مى كنم آن را حفظ كنيد و از جانب خداوند عزّ وجلّ امرى به شما مى رسانم آن را قبول كنيد: « ألا إنّ عليّاً أميركم من بعدي وخليفتي فيكم أوصاني بذلك ربّي». و اگر شما وصيّت مرا حفظ نكنيد و غير على را امير خود گردانيد؛ امر دين شما مضطرب شود و در احكام خداوند اختلاف كنيد و اشرار بر شما مسلّط شوند. آگاه باشيد كه اهل بيت من وارثان منند و قائمون به امر امّت بعد از من، هر كس وصيّت مرا حفظ كند، خدايا او را مرافق من قرار بده و در زمرۀ من محشور كن و هر كس حرف مرا نشنود او را از بهشت محروم گردان.
پس عمر بن خطّاب گفت: ساكت شو اى خالد كه تو از اهل مشورت نيستى. خالد گفت: تو ساكت شو اى عمر كه لاف از ديگران مى زنى، به خدا قسم كه قريش مى دانند كه من در حسب و ادب از اعلاى قوم و تو لئيم ترِ آن ها مى باشى و كسى مى باشى كه در حرب ترسناك و در قحطى بخيل و در نسب پست مى باشى و هيچ فخرى در قريش براى تو نيست»، پس عمر سكوت كرد و نشست و بعد هر كدام از آن دوازده نفر حجّت بر ابى بكر و حاضرين تمام كردند.
پس ابوبكر سه روز در خانه خود نشست و روز سوّم عمر و طلحه و زبير و عثمان و عبدالرحمن عوف و سعد وقّاص و ابوعبيده جرّاح هر كدام با ده نفر از قوم خود با شمشيرهاى كشيده رفتند و ابابكر را از منزل او بيرون آوردند و بر منبر بالا كردند و گفتند: اگر امروز كسى تكلّم كند به مثل گذشته او را به قتل رسانيم پس كسى تكلّم نكرد.[2]
[1] . سورۀ بقره، آيۀ 195.
[2] . كبريت احمر في شرايط المنبر: 52.
مدیحة الکفعمی لمولینا امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش57 قطره 4
مدیحة الکفعمى لمولینا امیرالمؤمنین علیه السلام:
أبیات فی مدح مولینا أمیرالمؤمنین علیه السلام وهی هذه:
زکىّ سرىّ سنىّ وفىّ
ولىّ بهىّ علىّ خبیر
شفیع سمیع سنیع مطیع
ربیع منیع رفیع وقور
شهید سدید سعید شدید
رشید حمید فرید هصور(1)
حبیب لبیب حسیب نسیب
أدیبُ أریبُ نجیب ذکور
عظیم علیم حکیم حلیم
کریم صمیم رحیم شکور
جلیل جمیل کفیل نبیل
أثیل أصیل دلیل صبور
حلیف شریف لطیف ظریف
حصیف منیف عفیف غیور
اعلم: أنّ هذه الأبیات السبعة یتّفق فی کلّ بیت منها بحسب التقدیم والتأخیر أربعون ألف بیت وثلاثمائة وعشرون بیتاً، وذلک لأنّ اللّفظین الأوّلین لهما صورتان وهما فی مخرج الثالث ستّة وهی فی الرابع أربعة وعشرون وهکذا إلى الأخر وقد أوضحه الوالد المحقّق العلاّمة رحمه الله فی مشکلات العلوم، ثمّ لا یخفى أنّ هذا بحسب التقدیم والتأخیر فی جمیع الأبیات السبعة ینتهى إلى ما یتعسّر حصره کما لا یخفى ومن هذا یعلم أنّ صور النکس فیوضع الوضوء مائة وعشرون وإن اعتبرنا الرجلین فسبعمائة وعشرون.(2)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
(1) الاشعار الکفعمی ذکرها فی المصباح، ص 710.
(2) خزائن: 153.
مراسم شرابخواری از رازهای کوچک سربسته/ ش20 قطره 2
مراسم شرابخواری از رازهای کوچک سربسته
گفتیم ابوبکر و عمر از رازهایی یکدیگر خبر داشتند که آن ها را برای دیگران افشا نمی کردند. هر چند نمونه هایی هر چند کوچک! از آن ها پخش شده و علمای اهل تسنّن آن ها را در کتاب های خود نوشته اند نمونه ای از آن ها مراسم شرابخواری است که می گویند پس از تحریم شراب عدّه ای هنوز شرب خمر می کردند:
ابو طلحه زید بن سهل در منزل خود مجلس عیش و نوشی راه انداخت و ده تن را به آن مجلس دعوت کرد که همگی شراب نوشیدند و ابوبکر بن ابی قحافه اشعاری در مرثیه کفار مشرکین و کشته شدگان کفار در جنگ بدر سرود!
آن ده نفر عبارتند از: ابوبکر بن ابی قحافه، عمر بن الخطاب، ابوعبیده جراح، ابی بن کعب، سهل بن بیضاء، ابو ایوب انصاری، ابو طلحه (صاحب خانه و دعوت کننده)، ابو دجانه سماک بن فرشه، ابوبکر بن شغوب و انس ابن مالک (انس ابن مالک که در آن زمان ۱۸ ساله بود و ساقی مجلس!) که بیهقی در صفحه ۲۹ جلد ۸ سنن خود از انس بن مالک نقل می کند که: من در آن روز از همه کوچک تر بودم و ساقی مجلس! (1)
-------------------------------------------
(1) فتح الباری: ج 10 ص 30.
مرتد شدن کاتب وحی/ ش31 قطره 4
مرتد شدن کاتب وحی
از میان ایشان ابویحیی عبدالله بن سعد بن ابی سرح عامری از عامر بن لؤی است که پیش از فتح ، مسلمان و کاتب وحی شد، و سپس مرتدّ شده و به قریش پیوست . او بدگویی میکرد و مستحقّ قتل شد و در روز فتح مکّه پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمان قتل او را صادر کرد؛ حتّی اگر زیر پردۀ کعبه باشد.
عبدالله نزد عثمان ـ برادر رضاعیش ـ گریخت و عثمان هم او را پنهان کرد تا این که او را نزد رسول خدا صلّی الله علیه وآله آورد. پس از آن که حضرت به اهل مکّه امان داد و عثمان برای او امان گرفت ، پیامبر صلّی الله علیه وآله سکوت طولانی کرد و سپس پذیرفت .
چون عثمان از نزد او رفت، رسول خدا صلّی الله علیه وآله به اطرافیانش فرمود: من سکوت نکردم مگر این که یکی از شما گردن او را بزند.
گفتند: چرا به ما اشاره نکردی ؟
حضرت فرمود: سزاوار نیست که پیامبر چشمان خیانتبار داشته باشد(1).(2)
و از میان ایشان مردی از بنینجّار بود که برای رسول خدا صلّی الله علیه وآله کتابت میکرد. سپس مسیحی شد و خداوند دربارۀ او معجزۀ بزرگی را به نفع پیامبرش آشکار کرد و آن این که چون مُرد دفن شد ولی زمین او را نمیپذیرفت، و این مطلب در صحیحین(3) نیز آمده است.(4)
----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) ابوداود در حدود باب حکم مرتدّ آن را ذکر کرده است. جامع الاُصول: 3 / 484، مستدرک حاکم: 3 / 45، سيرۀ ابن هشام: 4 / 28 .
(2) اعلام نصر مبين ، در داورى ميان اهل صفين : 123.
(3) بخارى در جامع الصحيحين ، المناقب: 4 / 181 .
(4) اعلام نصر مبين ، در داورى ميان اهل صفّين : 124.
مردم عصر ظهور مورد رحمت الهی هستند/ ش32 قطره 1
مردم عصر ظهور مورد رحمت الهى هستند
در كتاب غيبت نعمانى از حضرت امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه روزى به اصحاب خود فرمود:
آيا شما را آگاه نكنم از چيزى كه خداوند تبارك و تعالى هيچ عملى را از بندگان بدون آن نمىپذيرد؟
راوى مىگويد: عرض كردم بفرمائيد.
امام عليه السلام فرمود: گواهى دادن به اينكه معبودى جز خداوند يكتا نيست و اينكه محمّد صلّى الله عليه وآله بنده و فرستادۀ او است، و اعتراف كردن به دستورات الهى و آنچه خداوند به آن فرمان داده است، پذيرفتن ولايت اهل بيت، و بيزارى از دشمنان امامان معصوم، سرسپردگى به آستان آن ها و فرمانبردارى از دستورات ايشان و پاكدامنى، و تلاش و كوشش، و پيدا كردن اطمينان، و چشم براه قائم بودن.
سپس فرمود: إنّ لنا دولة يجيء الله بها إذا شاء.
ثمّ قال: من سرّه أن يكون من أصحاب القائم فلينتظر، وليعمل بالورع ومحاسن الأخلاق وهو منتظر، فإن مات وقام القائم بعده كان له من الأجر مثل أجر من أدركه، فجدّوا وانتظروا هنيئاً لكم أيّتها العصابة المرحومة.
ما را دولتى است كه هرگاه خدا بخواهد آن را برقرار نمايد.
سپس فرمود: هر كس دوست دارد و خشنود مىشود كه از اصحاب و ياران امام قائم (صلوات الله عليه) باشد بايد انتظار بكشد و در حال انتظار ورع پيشه كند و خوش خو و خوشرفتار باشد.
اگر اجلش فرا رسيد و قبل از قيام قائم (صلوات الله عليه) از دنيا رفت پاداش كسانى كه آن حضرت را درك كنند به او داده مىشود، پس تلاش كنيد و چشم به راه باشيد، گوارا باد بر شما اى گروهى كه مورد رحمت پروردگار هستيد.
(1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام: 1 / 783 به نقل از غيبت نعمانى: 200 ح 16، بحار الأنوار: 52 / 140 ح 50، منتخب الأثر: 497 ح 9 .
مسأله ای بسیار شگفت انگیز/ ش9 قطره 3
مسأله ای بسیار شگفت انگیز
یک نفر یهودی به خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و این سؤال را پرسید:
عددی را برای من بگو که اولا از «1» تا «9» قابل تقسیم باشد و جواب کسر نیاورد و ثانیاً هر کدام از جوابها خودشان نیز بر اعداد از «1» تا «9» تقسیم شود و جواب نیز کسر نیاید مگر جوابی که از «9» به دست می آید بر خود «9» تقسیم نشود و جوابی که از «7» به دست می آید بر خود «7» تقسیم نشود و جوابی که از «8» به دست می آید بر «4» تقسیم نشود و جوابی که از «4» به دست می آید بر «8» تقسیم نشود. و البته جوابی که از «8» به دست می آید بر خود «8» تقسیم نمی شود.
آن حضرت «که فدایشان شوم» فرمود: آیا اگر این جواب را برای تو بگویم اسلام آورده و مسلمان می شوی؟ آن یهودی گفت آری یا علی مسلمان خواهم شد. آن حضرت فرمود: ایام هفته «7» را در ایام ماه «30» ضرب کن و جواب «210» را بر ایام سال «360» ضرب کن همان عددی را که می خواهی «75600» به دست خواهد آمد. چون یهودی این محاسبات را انجام داد و به درستی سخن آن حضرت پی برد کلمه شهادت بر زبان جاری نمود و مسلمان شد.(1)
ببینید که آن حضرت این همه حساب و اعداد را با این همه محاسبات، در یک کلمه جواب می گویند و این چیزی نیست جز از علم لدنّی که خداوند عزّوجلّ به ائمّه معصومین علیهم السلام عنایت فرموده است. و ما نیز خداوند را شاکریم که ما را از پیروان این چنین اشخاص والایی قرار داده و می گوییم: « الحمدللّه الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایة أئمّة المعصومین علیهم السلام لا سیما ولایة علی بن أبیطالب علیه السلام».(2)
------------------------------------------
(1) بحارالانوار: 40 / 187 . متن روایت این است: إنّ یهودیا أتا علی علیه السلام وقال یا علی اعلمنی ای عدد یتصح منه الکسور التسعة جمیعاً؟ من غیر کسر . وکذلک من کل من کسورة التسعة الا من أربعة. فیکون له کل من الکسور التّسعة مصححاً من غیر کسر الا الثمن لربعه والرّبع لثمنه والسبع لسبعه والتّسع لتسعه.
قال علی علیه السلام ان اعلمتک تسلم؟ قال نعم. قال علیه السلام اضرب اُسبوعک فی شهرک ثمّ ما حصل لک فی ایام سنتک تظفر بمطلوبک . فضرب الیهودی سبعة فی ثلاثین فکان المرتقی «210» وضرب ذلک فی ثلاثماة وستّین «360» فکان الحاصل «75600» فاسلم الیهودی وکل هذه تنقسم الی کسور التسعة من غیر کسر الا التّسع «8400» لتسع، والاّ السبع «10800» الی السّبع، والا الثمن «9450» الی الرّبع والا الرّبع «18900» الی الثمن.
اما محاسبات آن اعداد چنین است:
7×30= 210
210 = 30 × 7
75600 = 360 × 210 (360 روز قمری است)
و آن تقسیمات که جواب بدون کسر است:
37800 = 2 : 75600
25200 = 3 : 75600
18900 = 4 : 75600
15120 = 5 : 75600
12600 = 6 : 75600
10800 = 7 : 75600
9450 = 8 : 75600
7560 = 10 : 75600
هر یک از این جواب ها را که به دست آمده بر اعداد مذکور تقسیم می کنیم به همان شرائطی که آن شخص سؤال نموده است:
جوابی که از تقسیم بر «2» به دست آمده عدد «37800» است:
18900 = 2 : 37800
12600 = 3 : 37800
9450 = 4 : 37800
7560 = 5 : 37800
6300 = 6 : 37800
4500 = 7 : 37800
4725 = 8 : 37800
4200 = 9 : 37800
3780 = 10: 37800
و می بینیم که جواب جوابها نیز کسری ندارند مگر در جاهایی که مورد نظر است. اما جوابی که از تقسیم بر «3» به دست آمده عدد «25200» است، پس شروع می کنیم به تقسیم آن:
12600 = 2 : 25200
8400 = 3 : 25200
6300 = 4 : 25200
5040 = 5 : 25200
4200 = 6 : 25200
3600 = 7 : 25200
3150 = 8 : 25200
2800 = 9 : 25200
2520 = 10 : 25200
در این بخش نیز جواب کسری ندیدیم. و اما جوابی که از تقسیم بر عدد «4» به دست آمده عدد «18900» است و تقسیم آن چنین است:
9450 = 2 : 18900
6300 = 3 : 18900
4725 = 4 : 18900
3780 = 5 : 18900
3150 = 6 : 18900
2700 = 7 : 18900
5 / 2362 = 8 : 18900 که جواب این تقسیم کسری آورد.
2100 = 9 : 18900
1890 = 10 : 18900
جوابی که از تقسیم بر «5» به دست آمده عدد «15120» است:
7560 = 2 : 15120
5040 = 3 : 15120
3780 = 4 : 15120
3024 = 5 : 15120
2520 = 6 : 15120
2120 = 7 : 15120
1890 = 8 : 15120
1680 = 9 : 15120
1512= 10: 15120
جوابی که از تقسیم بر «6» به دست آمده «12600» است:
6300 = 2 : 12600
4200 = 3 : 12600
3150 = 4 : 12600
2520 = 5 : 12600
2100 = 6 : 12600
1800 = 7 : 12600
1575 = 8 : 12600
1400 = 9 : 12600
1260 = 10 : 12600
واما جواب که از تقسیم بر «7» به دست آمده است عدد «10800» است و صورت تقسیم آن چنین است:
5400 = 2 : 10800
3600 = 3 : 10800
2700 = 4 : 10800
2160 = 5 : 10800
1800 = 6 : 10800
85 / 1584 = 7 : 10800 در این مورد نیز جواب به صورت کسری به دست آمد که مورد سؤال آن یهودی بود.
1350 = 8 : 10800
1200 = 9 : 10800
1080 = 10 : 10800
اما جوابی که از تقسیم عدد «8» به دست آمده عدد «9450» است:
4725 = 2 : 9450
3150 = 3 : 9450
5 / 2362 = 4 : 9450 طبق سؤال جواب کسری دارد.
1890 = 5 : 9450
1575 = 6 : 9450
1350 = 7 : 9450
25 / 181 = 8 : 9450 در این مورد نیز جواب به صورت کسری است و واقعاً تعجّب هر شخصی را بر می انگیزد!!
1050 = 9 : 9450
945 = 10 : 9450
و جوابی که از تقسیم بر عدد «9» به دست آمده عدد «8400» است که بر خود «9» تقسیم نمی شود یعنی جواب کسری می آید:
4200 = 2 : 8400
2800 = 3 : 8400
2100 = 4 : 8400
1680 = 5 : 8400
1400 = 6 : 8400
1200 = 7 : 8400
1050 = 8 : 8400
33 / 933 = 9 : 8400 که جواب تقسیم از «9» بر خود «9» تقسیم نشد.
840 = 10 : 8400
(2) دانستنی هایی از ریاضیات و نجوم از دیدگاه ائمّه علیهم السلام : 41.
مسأله کتابت وحی از مجعولات تاریخ است/ ش28 قطره 4
مسأله کتابت وحی از مجعولات تاریخ است
مسأله کتابت وحی نیز از مجعولات روشن تاریخ است . زیرا نزول قرآن کریم تا سال هشتم هجری (سال فتح مکّه) تقریباً پایان یافته بود. به اجماع مفسّران ، آخرین سورۀ قرآن ، سورۀ نصر است که به مناسبت فتح مکّه نازل شده است .
بنابراین ، حتّی آخرین سورۀ قرآن کریم در حالی نازل شده که معاویه هنوز مشرک بوده است و به قولی پس از فتح مکّه نیز ـ که پدرش ابوسفیان خواه ناخواه اظهار اسلام نمود ـ معاویه مسلمان نشد و مدّتی همچنان فراری بود. سرانجام پس از ناامیدی کامل از مقاومت بیشتر، تسلیم شد و به ظاهر اسلام آورد.
پس روشن مینماید که چنین فردی نمیتواند از کاتبان وحی به شمار آید. ولی از آنجا که گویا وی تنها در یکی دو مورد در نوشتن نامه برای پیامبر صلّی الله علیه وآله همکاری داشته است، فرصتطلبان همین را نشان کاتب وحی بودن وی قلمداد کردهاند.(1)
روایتی که در مصادر اهل سنّت در اثبات کتابت وحی توسّط معاویه وارد شده، روایتی است که مسلم بن حجّاج نیشابوری در صحیحش آورده است .
حدّّثنی عَبَّاسُ بن عبدالْعَظِیمِ الْعَنْبَرِی وَأَحْمَدُ بن جَعْفَرٍ الْمَعْقِرِی قالا حدّثنا النَّضْرُ وهو ابن مُحَمَّدٍ الْیمَامِی حدّّثنا عِکرِمَةُ حدّّثنا أبو زُمَیلٍ، حدّثنی ابن عَبَّاسٍ قال کان الْمُسْلِمُونَ لَا ینْظُرُونَ إلی أبی سُفْیانَ ولا یقَاعِدُونَهُ فقال لِلنَّبِی صلّی الله علیه وآله یا نَبِيّ اللهِ ثَلَاثٌ أَعْطِنِیهِنَّ قال نعم قال عِنْدِی أَحْسَنُ الْعَرَبِ وَأَجْمَلُهُ أُمُّ حَبِیبَةَ بِنْتُ أبي سُفْیانَ ازوجکها قال نعم قال وَمُعَاوِیةُ تَجْعَلُهُ کاتِبًا بین یدَیک قال نعم قال وَتُوَمِّرُنِی حتّی أُقَاتِلَ الْکفَّارَ کما کنت أُقَاتِلُ الْمُسْلِمِینَ قال نعم قال أبو زُمَیلٍ وَلَوْلَا أَنَّهُ طَلَبَ ذلک من النّبي صلّی الله علیه وآله ما أَعْطَاهُ ذلک لِأَنَّهُ لم یکنْ یسْأَلُ شیئا إلا قال نعم .
ابن عبّاس میگوید: مسلمانان به ابوسفیان اعتنا نمیکردند و از همنشینی با وی اکراه داشتند، به پیامر عرض کرد: از شما سه تقاضا دارم که آن را به من عنایت کنید، رسول خدا صلّی الله علیه وآله قبول فرمودند.
1. نیکوترین و زیباترین دختر عرب، امّ حبیبه، نزد من است او را به همسری شما در میآورم؛
2. معاویه از نویسندگان وحی باشد؛
3. فرمانده باشم تا با کفّار بجنگم همانگونه که با مسلمانان جنگیدم. رسول خدا پذیرفت .
ابو زُمیل میگوید: اگر ابو سفیان خواستههایش را مطرح نمیکرد هیچگاه به آن نمیرسید؛ زیرا رسول خدا صلّی الله علیه وآله تقاضاها را رد نمیکرد.(2)
-----------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ اسلام از بعثت نبوى تا حکومت علوى : 104.
(2) النيسابورى، مسلم بن الحجّاج أبوالحسين القشيرى (متوفّاى 261 هـ)، صحيح مسلم، ج 4 ص1945 ح 2501.
مسئولین کتابخانۀ واتیکان و صحیفۀ سجّادیه/ ش66 قطره 2
مسئولین کتابخانۀ واتیکان و صحیفۀ سجّادیه
نظر مسئولین کتابخانه واتیکان در رابطه با صحیفه سجادیه
این کتاب حاوی مضامین عالی و عرفانی است لذا آن را در بهترین جایگاه کتابخانه جهت استفاده محققان قرار داده ایم.
.enivid dna lacitsym eht fo esnes etelpmoc a em nevig sah koob siht leef I taht tnetxe eht ot ,evitcartta os si tI .ayyidajjaS-la afihaS-la koob eht fo segap eht no detsefinam era sthguoht elbon esohw ,dajjaS mamI fo saedi eht yb desserpmi ylpeed ma I" :koob eht fo dias ikswoK erdnA tsitneicS naitsirhC ,dnaloP ni elihw ,"koob siht yduts ot dneirf ym etivni I .malsI tuoba weiv ym degnahc dna em no tcapmi dnuoforp a dah koob sihT" :gniyas ,relgniS rosseforP ,dneirf a ot etorw ytraP citarcomeD laicoS s'ynamreG fo redael A ".yrarbil eht fo noitisop tseb eht ni srehcraeser rof ti ecalp ew os ,semeht lacitsym taerg sniatnoc koob sihT" :tnemgdelwonkca fo rettel sti ni dias ti ,ayyidajjaS-la afihaS-la fo noisrev hsilgnE na deviecer emoR ni yrarbiL nacitaV eht nehW .mih htiw yawa ti gnikat no detsisni ytlevon sti htiw desserpmi
dna ,ti fo trap deiduts ,yrarbil sih ni koob eht was ,lanidraC cilohtaC namoR a ,dneirf sih retfa mih ot tnes eb ot ayyidajjaS-la afihaS-la fo ypoc a rof deksa ,ynamreG morf rehcraeser dna rosseforp a ,yellooW pilihP
13 .pp .2010 .W.P.C cimalsI fo noitadnuoF :moQ .W.P.C cimalsI fo noitadnuoF fo sraey 33 fo ecnamrofrep eht no weiveR trohSج .964-91557-0-8 NBSI ???
ترجمه
فیلیپ وولی، استاد و محقق آلمانی، پس از اینکه دوستش، کاردینال کاتولیک رومی، کتاب را در کتابخانه خود دید، بخشی از آن را مطالعه کرد و تحت تأثیر قرار گرفت، درخواست کرد نسخه ای از الصحیفه السجادیه برای او ارسال شود. هنگامی که کتابخانه واتیکان در رم نسخه انگلیسی الصحیفه السجادیه را دریافت کرد، در تقدیر نامه خود گفت: این کتاب حاوی مضامین عرفانی بزرگی است، بنابراین ما آن را برای محققان در بهترین موقعیت کتابخانه قرار می دهیم. یکی از رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان به یکی از دوستانش، پروفسور سینگلر، نامه نوشت و گفت: «این کتاب تأثیر عمیقی بر من گذاشت و دیدگاه من را درباره اسلام تغییر داد. دوستم را به مطالعه این کتاب دعوت می کنم.» در حالی که در لهستان، دانشمند مسیحی آندره کووسکی درباره این کتاب می گوید: «من عمیقاً تحت تأثیر اندیشه های امام سجاد (علیه السلام) هستم که اندیشه های آن بزرگوار در صفحات کتاب الصحیفة السجّادیة تجلی یافته است. الصحیفة السجادیه به قدری جذاب است که احساس می کنم این کتاب به من حس کاملی از امر عرفانی و الهی داده است.(1)
-----------------------------
(1) مروری کوتاه بر عملکرد 33 سال بنیاد اسلامی .W.P.C
معاویه از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبود/ ش34 قطره 4
معاویه از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبود
محمّد بن اسحاق طالقانی گوید: مردی در خراسان سوگند یادکرده بود که زنم مطلّقه است اگر معاویه از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله باشد. در این مورد از فقهاء استفتاء کردند و نظر آنان را در این مورد خواستند.
فقهاء فتوا دادند که زنش قابل طلاق گفتن نیست ؛ زیرا معاویه از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله است ، راجع به این قضیّه از حضرت رضا علیه السلام نیز سئوال کردند، فرمود:
آن زن را نباید طلاق دهند.
فقهاء نامهای برای حضرت رضا علیه السلام نوشتند که شما از کجا این فتوا را میدهید؟
امام علیه السلام در پاسخ آنها نوشت :
من از روایت شما این مسأله را استنباط میکنم، مگر شما از ابوسعید خدری روایت نکردهاید که حضرت رسول صلّی الله علیه وآله به مسلمانانی که در روز فتح مکّه اسلام اختیار کرده بودند فرمود: شماها خوب هستید و اصحاب من هم خوب میباشند، و بعد از فتح مکّه دیگر هجرتی نیست، حضرت رسول صلّی الله علیه وآله در اینجا هجرت را باطل کرد و آنها را به عنوان اصحاب یاد نکرد.
راوی گوید: فقهاء در اینجا نظریه آن حضرت را پذیرفتند.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------------
(1) اخبار و آثار امام رضا علیه السلام: 647.
معاویه از نظر پیرمردی که شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود/ ش70 قطره 3
معاویه از نظر پیرمردی که شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود
معاويه: اى شيخ! مرا مى شناسى؟ شيخ: نه.
معاويه: من پسر ابوسفيان، شجرۀ زكيّه و شاخه هاى عليّه و سيّد و آقاى بنى اميّه هستم.
شيخ: اى معاويه! بلكه تو همان كسى هستى كه در زبان خدا و رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به «لعين» ناميده شده اى و مقصود از شجرۀ ملعونه در قرآن توئى و عروق خسيسه توئى و توئى كه ظلم كردى بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدى.
توئى آن كسى كه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفيان» و تويى گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگرخوار و آن گردن كش طاغى كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فرا گرفت.
معاويه از شدّت عصبانيّت سرخ شد و رگ هاى گردنش معلوم گشت و دست به قبضۀ شمشير برد و قصد او كرد ولى خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه اين بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر مى گرفتم. هان اى شيخ! چه مى بينى اگر سر از بدنت بردارم؟
شيخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت مى رسم و تو غايت شقاوت را درك خواهى كرد.
معاويه نگريست كه در قتل پير فرتوت كه امروز و يا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده اى نيست، لذا سخن خود را گردانيد و گفت: اى شيخ! روزى كه على عثمان را كشت كجا بودى؟
شيخ: به خدا قسم على عليه السلام عثمان را نكشت. اگر على قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حيله متوسّل نمى شد بلكه با شمشير برنده و بازوهاى نيرومندش او را تباه مى ساخت ولى على عليه السلام در آن هنگام به حكم وصيّت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم خاموش بود.
معاويه: اى شيخ! آيا در صفّين حاضر بودى تا خون ريزی هاى على را ببينى؟
شيخ: حاضر بودم و چه بسيار كودكان را از سپاه تو يتيم كردم و چه بسيار زنان را بيوه نمودم و مانند شمشير غضبناكى گاهى با تير و گاهى با نيزه رزم مى كردم و هفتاد و سه تير به سوى تو رها كردم. دو تير به سپر تو فرود آمد و دو تير بر سجده گاهت و دو تير بر بازوى تو كه اگر جامه باز كنى نشان آن ديده مى شود.
معاويه: آيا در جنگ جمل حاضر بودى هنگامى كه على با عايشه، همسر محترم رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم جنگ مى كرد؟ راستى در جمل حقّ با كه بود؟
شيخ: حقّ با على بود.
معاويه: مگر خداوند نفرموده بود: «اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم»(1) زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مادرهاى اين امّت اند و پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم عايشه را امّ المؤمنين مى فرمود. پس چرا على با عايشه جنگ كرد؟
شيخ: مگر خدا به عايشه و ديگر زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرمود: «وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِيَّهِ الاُولَى»(2) اى زنان پيامبر! در خانه هايتان بمانيد و تبرّج و خودنمائى زنان زمان جاهليّت را مرتكب نشويد.
ولى از بين زنان پيغمبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فقط عايشه بود كه فرمان خدا را نپذيرفت و خانه را رها كرد و با عدّۀ فراوانى از نامحرمان به قانون جاهليّت بيرون شد و بر اميرالمؤمنين على عليه السلام خروج كرد.
شيخ: اى معاويه! بلكه تو همان كسى هستى كه در زبان خدا و رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم به «لعين» ناميده شده اى و مقصود از شجرۀ ملعونه در قرآن توئى و عروق خسيسه توئى و توئى كه ظلم كردى بر نفس خود و خدايت را كفران ورزيدى.
مگر پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم نفرموده بود: «أنتَ يا عَلِيُّ خَليفَتي عَلی نِسوانى وَ طَلاقُهُنّ بِيَدِكَ» يا على! تو پس از من خليفه من و سرپرست زنان من هستى و مختارى كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهى. با اين وجود عايشه چندين مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ريخته شود و اموال آنان پايمال گشت.
لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عايشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنّم جاى دارد.
معاويه: از براى ما جاى سخن باقى نگذاشتى. آيا مى خواهى به تو جايزه بدهم. بيست شتر سرخ موى كه عسل و روغن و گندم أعلى بار شده باشند؟
شيخ: نمى پذيرم. معاويه: چرا؟
شيخ: براى اينكه رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم فرمود: يك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است.
معاويه: اى شيخ چه وقت تاريك شد روزگار امّت و فرو نشست انوار رحمت؟
شيخ: وقتى كه تو امير امّت شدى و عمرو بن العاص وزير امّت گشت.
معاويه: اى شيخ! سريع از نزد من دور شو. اگر بار ديگر تو را در دمشق ببينم حتماً سر از بدنت جدا مى كنم.
شيخ: هرگز در جائى كه تو باشى من در آنجا اقامت نمى كنم چرا كه خداوند فرموده است: «وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(3) به ستمكاران مايل نشويد تا از آتش دوزخ زيان نبينيد و جز به رحمت خدا ظفرمند نمى شويد.
پيرمرد با ايمان كه دلش از مهر على عليه السلام مالامال بود نگاهى به قيافۀ احمقانه معاويه و اطرافيانش نمود و طريق بيت المقدّس را پيش گرفت.(4)
---------------------------------------------------
(1) سورۀ احزاب، آيۀ 6.
(2) سورۀ احزاب، آيۀ 33.
(3) سورۀ هود، آيۀ 113.
(4) گروه دين تبيان، انديشۀ قم، برگرفته از ناسخ التواريخ، مربوط به امام حسن عليه السلام ص 124.
منبع: از یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی (حدیث کساء: ص 59)
معاویه بین والیان خود و مردم فرق میگذاشت/ ش65 قطره 4
معاویه بین والیان خود و مردم فرق میگذاشت
طبری می نویسد: «عبدالله بن عمرو بن غیلان بر منبر بصره سخن میگفت یکی از مردم بنیضبّه ریگ بر او پرانید. به گفتۀ ابوالحسن این کس جبیر نام داشت پسر ضحّاک و یکی از مردم بنیضرار بود.
گوید: عبدالله گفت دست او را بریدند و شعری به این مضمون خواند: «شنوایی و اطاعت و تسلیم برای بنیتمیم بهتر است و مناسب تر». آنگاه بنیضبّه پیش وی آمدند و گفتند: یار ما با خویشتن بد کرد امیر نیز در کار عقوبت وی افراط کرد. بیم داریم خبر وی به امیر مؤمنان! رسد و از نزد وی دستور عقوبتی خاصّ یا عام برسد. اگر رأی امیر باشد نامهای نویسد که یکی از ما پیش امیر مؤمنان! برد و ضمن آن خبر دهد که دست این شخص از روی بدگمانی بریده و سبب آن روشن نبوده است .
پس عبدالله نامهای به معاویه نوشت و آن را نگه داشتند تا سال نود رسید. به گفتۀ ابوالحسن بیشتر از شش ماه نگه داشتند.
گوید: آنگاه عبدالله سوی معاویه رفت ، ضبیان نیز برفتند و گفتند: ای امیرمؤمنان! دست یار ما را به ستم بریده و اینک نامهای که به تو نوشته .
معاویه نامه را خواند و گفت : قصاص از عاملان من روا نیست و انجام شدنی نیست اگر خواهید به یار شما غرامت (دیه) دهم .
گفتند: غرامت بده».(1)
---------------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاریخ طبری : 7 / 2863 .
معاویه در آخرين روزهای عمر هم در فکر فریفتن مردم بود/ ش37 قطره 2
معاویه در آخرين روزهاى عمر هم در فکر فریفتن مردم بود
«شگفتانگيزتر اين است كه معاويه در چنين حالى و به هنگامى كه مرگ را روياروى خود مىديد، باز هم در انديشه فريفتن مردم بود و در آخرين لحظات زندگى هم از فريبكارى و نيرنگبازى آسوده نمىنشست و پيوسته و حتّى تا دم مرگ نيز براى گمراه ساختن مردم و دگرگونه ساختن اسلام و پريشان گردانيدن افكار سادهدلان ، كوشش مىكرد. چنانكه فرداى آن شب ، همين كه سران سپاهش ، از بيماريش آگاه شدند و براى عيادتش به ديدارش شتافتند، با زحمت فراوان و با اينكه دهانش نيمهباز مانده و به لقوه افتاده بود، به سخن پرداخت و براى اينكه خويشتن را مشمول رحمت پروردگار و مسلمانى معتقد و مردى خداىدوست معرّفى كند، بديشان گفت : هر دردى و رنجى كه به آدمى مىرسد، از دو گونه بيرون نيست : نخست كيفر خداوند است كه پروردگار مردم سستكيش و بىايمان را، با فرو فرستادن درد و عذاب به كيفر كردارهاى زشت و ناهنجارى كه داشتهاند، مىرساند و سرگذشت آنها را عبرتآموز ديگران مىگرداند، و ديگر از اين رهگذر است كه بردبارى و شكيبائى مردم خدادوست ، با تحمّل درد و رنج پديدار آيد و پايه فضيلت ايشان نمودار شود و ديگران از وضع و حال آنان دريابند كه آفريدگار آنها را دوست مىدارد و با درد و رنج آزمايششان مىكند تا بر رتبه آنان بيفزايد. سپاس خداى را كه مرا با اين درد و بيمارى به آزمون گرفته و تسليم و رضاى مرا نمايان ساخته است كه اگر اينك دهان من كه عضوى از اعضاى من است رنجور شده ، اعضاى سالم در بدن بسيار دارم و اگر روزى چند ناتوان گشتهام سالهاى دراز تندرست و نيرومند بودهام و خداوند هرگز نعمت خود را از من دريغ نكرده است و پيوسته قرين رحمت و شفقت پروردگار بودهام و اكنون نيز خداى توانا اين درد را به من ارزانى داشته است تا مسلمانان به من بنگرند و مرا به دعاى خير ياد فرمايند و تندرستى مرا از خداى بخواهند كه اين خود موجب خواهد شد تا آنان هم مورد مرحمت خداوند بىهمتا واقع شوند و آمرزيده گردند! اين سخنان فريبنده و رياكارانه معاويه ، چندان مؤثّر افتاد كه سران سپاهش همه باهم دعاى خير به او فرستادند و بازگشت سلامتش را از خدا درخواست كردند و سپس به خيمههاى خويش بازگشتند. معاويه چون تنها ماند، به ناگاه صداى وجدان خود را شنيد و دريافت وجدانى كه دهها سال به خوابى سنگين فرو خفته بود، اينك بيدار شده و او را به سرزنش و ملامت گرفته است . عذاب وجدان معاويه را به گريه افكند. مردى كه با بىباكى سرها را از پيكرها برمىگرفت و با بىتفاوتى خانمانها را پريشان مىساخت و با بىاعتنائى هستى دشمنان خود را به تاراج مىبرد، اينك به سختى مىگريست . در اين حال مروان بن حكم ـ كه تازه از سكته معاويه آگاه شده بود ـ سرآسيمه به سراپردهاش آمد و چون وى را به زارى و بىقرارى ديد، سبب بازپرسيد. معاويه گفت : اى مروان ؛ بر گذشتههاى شوم خود مىگريم و بر اين زارى مىكنم كه هزاران كار نيك مىتوانستم كرد و نكردم و از اين بىقرار شدهام كه چرا گروهى از نيكان و پاكان اسلام را كشتهام و از خشم پروردگار پروا نداشتهام ! سپس گفت : اى مروان ؛ اين همه، از دوستى يزيد بر من رسيده است كه به خاطر او و بدين اميد كه پايههاى سرير خلافتش را استوار گردانم ، خداى را از خويشتن ناخرسند ساختهام و به يقين مىدانم كه اين لقوه و كجشدن دهانم ، نمونهاى از غضب پروردگار است و بدين سبب است كه با «ابوتراب» دشمنى ورزيدهام و براى اينكه خاندان ابوتراب بر فرزند دلبندم يزيد چيره نگردند به طرد و لعن آنها فرمان دادهام . و چون اين بگفت ، دستور داد كه بار بربندند و به سوى شام راهى شوند. معاويه چون به شام رسيد، بيماريش شدّت گرفت و معلوم گشت كه كبد، جگر سياهش نيز ناتوان مانده و از سلامت بازگشته است ؛ چه آنكه در شام بيمارى «استسقاء» هم به او روى آورد و عطشى سوزان وجودش را فراگرفت ؛ بدانسان كه هر قدر آب مىنوشيد تشنهتر مىشد و عطشش تسكين نمىيافت . روزى چند بدين حال بود كه به غشّ هم گرفتار گرديد و ديگر اميدى به بهبودش بازنماند و همه دانستند كه مرگ معاويه فرارسيده است و به زودى دفتر عمرش بسته مىگردد. در اين ايّام ، يزيد بستر پدر را ترك نمىگفت ؛ از او جدا نمىشد و پيوسته در كنارش مىنشست . يك روز كه بر وخامت احوال معاويه افزوده شده بود، يزيد به او گفت : بهتر است كه وضع كار مرا روشن كنى و تو خود، تا زندهاى دست بيعت به دست من بگذارى تا پس از تو خاندان على (علیه السلام) نتوانند بنيان خلافت مرا سست گردانند. معاويه با اينكه هدفى برتر از خلافت يزيد نداشت ، بدين سخنش پاسخى نداد وليكن دستور داد كه به همه مردم شام رخصت ديدار دهند و منادىگران ، به همه جا همهمه دراندازند كه ديگر بارگاه معاويه دربان و نگهبان ندارد و هر كس كه بخواهد مىتواند از «اميرالمؤمنين معاويه!!» عيادت كند.»
معاویه طرّاح اصلی وقایع عاشورا/ ش42 قطره 3
معاویه طرّاح اصلی وقایع عاشورا
مولوی مفتی محمّد شفیع در کتاب شهید کربلا می نویسد :
چون این نامه ها (برخی کوفیان دربارۀ والی کوفه) به دست یزید رسیدند فوراً مشیر خاص پدرش امیر معاویه «سرجون» را طلب نموده و در این مورد مشورت جست که چه کسی را به کوفه بفرستد ... سرجون گفت: اگر امروز معاویه مجدّداً به حیات خود برگشته و به تو پیشنهادی ارائه دهد عمل می کنی یا خیر؟ یزید در پاسخ گفت: حتما بر آن عمل خواهم نمود. آن وقت سرجون نامه ای بیرون آورد که امیر معاویه، عبیدالله بن زیاد را به عنوان حاکم کوفه برگماشته بود.
این در حالی است برخی از علمای اهل سنت مدّعی هستند هرکس به معاویه اشکال بگیرد کافر است!!(1)
-----------------------------------------------
(1) شهید کربلا: ص22 و 23 .
معاویه کاتب وحی نبود/ ش27 قطره 4
معاویه کاتب وحی نبود
مرحوم محدّث قمّی از علّامه حلّی رحمه الله نقل میکند که کلبی نسابه ـ که از ثقات نزد علماء سنّت است ـ نقل کرده و ابن روزبهان هم تقریر کرد که معاویه فرزند چهار نفر بوده : عمارة ، مسافر، ابوسفیان و مردی دیگر که نام نبرده .
و هند مادر او از ذوات الأعلام بوده و بیشتر شهوت او در آمیزش با غلامان سیاه بوده و هر گاه بچّه سیاه میزایید او را میکشت و حمامه که یک تن از جدّات معاویه است رایتی در سوق المجاز داشته و در زنا به نهایت رسیده بود و از اینجا نسب ابوسفیان هم معلوم میشود.
و شرحی مبسوط در این مقام سبط ابن الجوزی در تذکره از کتاب کلبی آورده در ذیل کلام حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام که به معاویه فرموده:
ولقد علمت الفراش الّذی ولدت علیه .
و هم در «نهج الحق» است که: چون پیغمبر صلّی الله علیه وآله خون او را هدر کرد در فتح مکّه و بعد به اضطرار قبل از وفات رسول صلّی الله علیه وآله آمد و خود را به روی عبّاس انداخت و وی را شفیع کرد و اسلام اظهار کرد و هم به شفاعت عبّاس اذن کتابت یافت و گاهگاهی مکتوبی برای پیغمبر صلّی الله علیه وآله مینوشت ، و این که وی را از کتّاب وحی شمردهاند از افتراء و اختلاق است.(1)
ابن ابی الحدید مینویسد: او یکی از دبیران رسول خدا صلّی الله علیه وآله هم بوده است، هر چند دربارۀ چگونگی این موضوع اختلاف است.(2)
آنچه که محقّقان سیرهنویس برآنند این است که وحی را حضرت علی علیه السلام، زید بن ثابت و زید بن ارقم مینوشتهاند، و حنظلة بن ربیع تیمی و معاویة بن ابی سفیان نامههای آن حضرت را برای پادشاهان و رؤسای قبایل و برخی امور دیگر و صورت اموال صدقات و چگونگی تقسیم آن را میان افراد مینوشتهاند.(3)
مرحوم سلطان الواعظین شیرازی مینویسد: معاویه کاتب الوحی نبوده چون سال دهم هجرت اسلام آورده که از دوران وحی چیزی باقی نمانده بود بلکه کاتب مراسلات بود. چون رسول اکرم صلّی الله علیه وآله را خیلی آزار نموده و بدها گفته بود و بعد از این که سال هشتم در فتح مکّه ابوسفیان مسلمان شد نامهها برای پدر نوشت و او را توبیخ و سرزنش نمود که چرا مسلمان شدی ؟
وقتی هم که خودش ناچار شد در اثر بسط اسلام ـ در شبه جزیرة العرب و خارج از آن ـ مسلمان شود میان مسلمانان موهون بود، جناب عبّاس عموی پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از آن حضرت درخواست نمود که یک امتیازی به معاویه بدهید تا از خجلت بیرون آید، حضرت برای رعایت تقاضای عمّ بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود.(4)
چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده: «انّ معاویة یکتب بین یدی النّبي صلّی الله علیه وآله». یعنی معاویه نویسندۀ حضور پیغمبر صلّی الله علیه وآله بود و مدائنی گوید کان زید بن ثابت یکتب الوحی و کان معاویة یکتب للنّبي صلّی الله علیه وآله فیما بینه و بین العرب پس زید بن ثابت کاتب وحی و معاویه نویسندۀ بین آن حضرت و عرب بوده.(5)
--------------------------------------------------------------------------------------------
(1) تتمّة المنتهى : 47.
(2) براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به صفحات 23 و 27 مقدّمه استاد محترم آقاى على احمدى بر جلد اوّل مکاتيب الرسول ، چاپ 1379 ق ، مراجعه فرماييد.
(3) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 171 .
(4) شبهاى پيشاور: 775.
(5) شبهاى پيشاور: 775.
معاویه گفت: به خاطر دوست داشتن یزید حقّ امیرالمؤمنین علی علیه السلام را غصب کردم/ ش36 قطره 2
معاویه گفت: به خاطر دوست داشتن یزید حقّ امیرالمؤمنین علی علیه السلام را غصب کردم
معاویه چون سخن او بشنید، آهی سرد از جگر پردرد کشیده گفت : ای پسر؛ به سبب محبّت تو، دنیا و آخرت را به باد دادم و در خلافت که حقّ علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود تصرّف کردم و بار گناه بر پشت خویشتن نهاده روی به آن جهان آوردم و از آن میترسم که به وصیت من عمل نکنی و اخیار قوم خود را بکشی و رو به حرم خدای تعالی نهاده اهالی آن را به غیر حق در عرصه تیغ آوری .
و بعد از ادای این کلمات و وصیت لاتعدّ ولاتحصی گفت: اندیشه آن دارم که چهار کس از عظمای قریش تا غایب با تو بیعت نکردهاند: امام حسین علیه السلام، عبدالرحمن بن ابوبکر، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر.
امّا از عبدالرحمن زیاده فکری نیست ؛ چه همّت او بر استیفای لذّات و معاشرت زنان مقصور است ، و او نظر بر یاران و دوستان خود دارد و هرچه ایشان گویند آن کند و اگر آن جماعت کاری نکنند و نفرمایند، وی به تمتّع خویش مشغول باشد و از دیدار نسوان نشکیبد، دست از او بازدار و هر چه کند او را به آن مؤاخذه مکن ؛ چه فضل و رجحان پدر او را بر این میدانی! به جهت روح پدران ملاحظه حال پسران از واجبات است .
و امّا ابن عمر مردی پسندیده اخلاق است و از مردم متوحّش و به طاعت و عبادت آفریدگار انس گرفته و ترک دنیا گفته و عزلت بر مخالفت گزیده ؛ هرگاه او را ببینی سلام کن و سلام من به وی رسان و در عطا و بخشش او تقصیر و تأخیر جایز نداری .
و از پسر زبیر بسیار میترسم که مردی مکار و محتال است ؛ گاه همچون شیر گرسنه در روی تو جهد، و گاه مانند روباه محیل دستانی پیش آرد که تو در آن حیران مانی و با او همچنان زندگانی کن که او با تو کند و اگر آنکه به محبّت تو گراید و با تو متابعت نماید، آنگاه رعایت جانب او نمای و به عطای وافرش ممنون گردان .
و چون سخن معاویه به ذکر امام حسین علیه السلام منجر شد گفت: آه آه ؛ زینهار ای پسر؛ که امام حسین علیه السلام را نرنجانی و اگر از وی مخالفتی فهم کنی بر وعید و تهدیدی اقتصار نمایی و چندانکه توانی حرمت او را نگاه داری ، و اگر یکی از اهل وی نزد تو آید باید که او را به عطایای ارجمند مخصوص سازی که منتسبان خاندان نبوّت جز در رفعت و عزّت زندگانی نتوانند کرد، و زینهار که خود را داخل این جماعت نگردانی که چون به حضرت عزّت رسند، خون امام حسین علیه السلام در گردن ایشان باشد.
و عبدالله بن عبّاس با من گفته که در حالت نزع بر سر بالین رسول صلّی الله علیه وآله حاضر شدم دیدم که امام حسین علیه السلام را به سینه خویش ضم کرده بود و میفرمود:
این فرزند از ابرار عترت و اخیار ذریت من است . ای خداوند؛ برکات از آن کس برگیر که بعد از وفات من حرمت او نگاه ندارد.
و چون این کلمات بر زبان معجزنشان جاری شد غشی بر او طاری گشت و چون به هوش آمد فرمود:
مرا و کشنده تو را روز قیامت مقاومتی و خصومتی خواهد بود؛ و دل من خوش است که خدای تعالی در روز قیامت مرا خصم آن کس خواهد گردانید که با تو جنگ کرده تو را بکشد.
بعد از آن معاویه به یزید گفت که : من خود از مصطفی صلّی الله علیه وآله شنیدم که فرمود:
روزی جبرئیل نزد من آمد و گفت : پسر تو را امّت تو خواهند کشت و کشنده او لعین اهل امّت خواهد بود.
و آن حضرت نیز قاتل امام حسین علیه السلام را لعنت کرده است .
معاویه امثال این سخنان گفته و یزید را بر تعظیم و تکریم امام حسین علیه السلام وصیت کرده با ضحّاک بن قیس و مسلم بن عقبه گفت : شما هر دو گواه باشید این سخنان که با یزید گفتم .
آنگاه گفت : ای یزید؛ جانب اهل مدینه و مکه را نگاه دار که ایشان اصل و فرع تواند، هر کس از ایشان که نزد تو آید به انعام او را مخصوص گردان و آنکه غایب گردد وی را مترسان ، و بدانکه اهل عراق هرگز تو را دوست نگردند و نیکخواه تو نگردند، با ایشان مدارا کن و اگر هر روز از تو امیری طلبند حاکم منصوب را عزل کرده ، دیگری به جای او فرست که عاملی معزول کردن آسانتر است از صد هزار کس را با شمشیر کشیده که در برابر خود داری .
ای پسر؛ در رعایت اهل شام خود را معاف مدار که ایشان در سرّ و علن دوستان تواند؛ چه آن طایفه را بارها آزمودهام و بر نیابت و ضمایر ایشان پیدا کرده .[1] »
-----------------------------------------------------
[1] تاریخ روضة الصفا: 5 / 2165 .
معاویه نابکارترین فرد از نظر مغیره/ ش28 قطره 2
معاویه نابکارترین فرد از نظر مغیره
«مغیره صریحاً معاویه را نابکارترین مردم میدانست و او را با این لفظ توصیف مینمود.
زبیر بن بکار در کتاب «الموفّقیات» گوید: از مدائنی شنیدم که میگفت: مطرف پسر مغیره بن شعبه نقل کرده است : پدرم (مغیره) همواره نزد معاویه میرفت و بسیار با او رفت و آمد داشت. پدرم همواره از عقل و زیرکی معاویه برایمان تعریف میکرد و از کارهای معاویه و زیرکیش در شگفت بود تا آنکه یک شب پدرم از کاخ معاویه به خانه بازگشت . در آن شب او را غمگین و افسرده دیدم ؛ به طوری که شام نخورد. ساعتی مراقب پدر بودم ، فکر کردم شاید حادثهای برایش پیش آمده باشد، به او گفتم : پدر؛ چرا امشب غمزده و ناراحتی ؟ آیا حادثه ناگواری پیش آمده است؟
گفت : امشب از نزد نابکارترین مردم آمدهام .
گفتم : قصّه چیست ؟
پدرم گفت : با معاویه به خلوت نشسته بودیم ، به او گفتم : ای امیر مؤمنان ! اکنون دوران توست و بر هر کاری که خواستی دست یافتی ، حال بهتر نیست که عدالت کنی و نیکی را گسترش دهی که از تو سنّ و سالی گذشته است ؟ آیا بهتر نیست با اقربای بنیهاشمی خود نکویی کنی ؟ اکنون از جانب آنان خطری متوجّه تو نیست .
معاویه گفت: افسوس ؛ افسوس ؛ آن برادر تیمی (ابوبکر) حکومت یافت و عدالت کرد! و چنین و چنان کرد، همین که مرد نامش نیز بمرد، مگر این که کسی بگوید: ابوبکر.
پس از او برادر بنی عدی (عمر) حکومت یافت و ده سال بکوشید و تلاش کرد، با این همه فتوحات و زحمات ! همین که بمرد نامش نیز بمرد، مگر اینکه یکی بگوید: عمر.
پس از آن ، برادرمان عثمان حکومت یافت که هیچکس به نسب چون او نبود! و آنچه در توانش بود تلاش کرد، چون بمرد نامش نیز بمرد و یاد رفتاری (کشتن عثمان) که با وی کردند نیز بمرد.
امّا این برادر هاشمی ، هر روز پنج بار به نام او بانگ میزنند که : «أشهد أنّ محمّداً رسول الله»، با این وجود اثر و یادگار چه کسی و چه کاری به جای خواهند ماند؟
سپس معاویه گفت : ای بیمادر؛ وقتی به خاک رفتیم ، رفتیم .[1]
بنابراین معاویه اساساً اعتقادی به فردای قیامت و روز جزا نداشت بلکه یقین داشت که قیامتی در کار نیست و اگر دستش میرسید و در توانش بود دین محمّدی را از ریشه برمیکند. اینکه معاویه در روز چهارشنبه ، نماز جمعه خواند، از این جهت نبود که روز جمعه را گم کرده باشد؛ بلکه او میخواست مردم را در محک امتحان قرار دهد و ببیند مردم چه واکنشی نشان میدهند.
گربه مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از زمین برداشتی
مسعودی گوید: معاویه در سال 44 هجری ، زیاد بن ابیه (زیاد بن عبید) را به خود ملحق کرد که در تاریخ به داستان استلحاق شهرت یافت .
وی گوید: سُمیه مادر زیاد از زنان معروفه و بدکاره طائف بود که بر درب خانه خود پرچم داشت و به حارث بن کلده (پزشک معروف عرب) باج فحشاء میداد و در طائف در محلّهای که فاحشگان اقامت داشتند، بیرون قلعه در کویی که به نام «کوی فاحشگان» معروف بود، اقامت داشت .
سبب ادّعای معاویه ـ به طوری که ابوعبیده معمّر بن مثنی نقل کرده است ـ آن بود که وقتی سهل بن حنیف را از فارس بیرون کردند، علی علیه السلام حکومت آنجا را به زیاد داد و زیاد دستههای مختلف مردم را به جان هم انداخت تا بر فارس غلبه کرد، پس از آن حضرت علی علیه السلام حکومت استخر را به زیاد داد. در این هنگام معاویه به تهدید زیاد برخاست ، بسر بن ارطاة ـ عامل معاویه ـ دو پسر زیاد به نامهای عبیدالله و سالم را گروگان بگرفت و به زیاد نامه نوشت که اگر سوی معاویه نیاید و مطیع او نشود، فرزندانش را خواهد کشت .
معاویه جلوی این کار را گرفت و از زیاد خواست تا نزدش رود[2] . زیاد پیش معاویه رفت و با وی به مال و زیور مصالحه کرد، پس از آن معاویه به او گفت که با وی همپیمان شود، زیاد نپذیرفت . [3]
-------------------------------------------------------------
[1] . مروج الذهب ومعادن الجوهر، ابوالحسين على بن حسين مسعودى ، ترجمه پاينده : 2 / 453 ـ 454.
[2] . زياد بن ابيه پس از شهادت اميرالمؤمنين على علیه السلام نزد معاويه رفت .
[3] . مروج الذهب : 2 / 11 ـ 12.
معاویه و اعترافات او دربارۀ خطبۀ مالک اشتر/ ش52 قطره 2
معاویه و اعترافات او دربارۀ خطبۀ مالک اشتر
به نوشته ابی ابی الحدید هنگامی که جاسوسان معاویه فرستادن امام امیر مؤمنان علیه السلام مالک اشتر را به سمت استانداری مصر، بدان کشور به وی گزارش دادند او مأمور مالیاتی قلزم [1] را ـ بر اساس معافیت از پرداخت مالیاتهای موجود و مالیاتهائی را که بعداً دریافت و جمعآوری میکند ـ وادار نمود تا مالک را قبل از رسیدن به مرکز استانداری مصر بکشد.
او هم با تظاهر به دوستی علی علیه السلام مالک را مورد پذیرائی قرار داد و با عسل مسموم مالک را کشت و عهدنامه او را ـ که در حقیقت اساسنامه حکومت اسلامی تنظیم شده از ناحیه امام امیر مؤمنان علیه السلام و در اختیار وی برای اجراء عملی آن در مصر بود ـ عیناً برای معاویه فرستاد.
و چون معاویه این اساسنامه را مورد مطالعه و بررسی قرار داد و آن را سرشار از علم و برخوردار از عالیترین فرازهای قانونی و نقش سرنوشتساز کشورداری یافت بهتزده شد و حالت تعجّب و حرص بر پیگیری و نگهداری آن نوشته از وی نمایان گردید.
ولید بن عقبه که حاضر در مجلس بود پیشنهاد سوزاندن اساسنامه و دیگر نامههای ارسالی از مالک و امام امیر مؤمنان علیه السلام را مطرح کرد.
معاویه گفت : بس است ، تند مرو که رأی قابل قبول نداری .
ولید گفت : آیا رأی صحیح این باشد که اعلام شود چنین اثری به دست آمده ، تا مردم بدانند احادیث و نوشتههای ابوتراب (امام امیر مؤمنان علی علیه السلام) نزد تواست و تو از آن بهرهبرداری علمی و حکومتی میکنی؟!
معاویه گفت : وای بر تو؛ آیا دستور میدهی یک اثر علمی همانند این اسناد را به آتش کشم ، «والله ما سمعت بعلم هو أجمع منه و لا أحکم»؛ «به خدا قسم ؛ علمی جامعتر و حکیمانهتر از این آثار و نوشتهها به گوشم نرسیده است».
ولید گفت : اگر این چنین از مقام علمی و قضائی علی به شگفت آمدهای ، پس از چه رو به جنگ و کشتار با وی برخاستهای؟!
معاویه بعد از قدری بگومگو دربارۀ زمامداران قبل از امیر مؤمنان علیه السلام و سکوت گفت : بگذارید من در عهدنامه مالک تأمّل و بررسی نمایم ، زیرا من نه علمی را خوانده و برخورد کردهام که جامعتر و حکیمانهتر از آن باشد، و نه اثری دیدهام که از حیث اشاره به آداب و قضایا و احکام و سیاست این چنین پرمایه و پرمحتوی باشد[2] .
اکنون باید طرفداران معاویه پیرامون اعتراف و اظهار نظر او درباره اساسنامه حکومت اسلامی امام امیرالمؤمنین علیه السلام و نقشه کشتن مالک اشتر ـ را که نخستین مأمور پیاده کردن یک چنین اساسنامه شگفتانگیزی در کشور مصر بود ـ قدری دقّت کنند، تا هم علی علیه السلام را ـ با ویژگیهای علمی و صلاحیت همهجانبه حکومتی و برخورداری از حقّ تقدّم بر دیگران در امر خلافت ـ بشناسند و هم بیش از پیش از جنایات معاویه و بیراههروی عقیدتی و عملیش آگاه شوند.[3]
مالک ، شافعی ، سعید بن منصور بن شعبه مروزی ، عبدالرزاق ، و بیهقی به نقل از سعید بن مسیب آوردهاند: مردی شامی و جبیر نام ، مردی را با زن خود دید و او را کشت و چون برای داوری در امر قصاص یا پرداخت خونبها به معاویه رجوع کردند، معاویه از حلّ این مشکل درماند و ناگزیر با نوشتن نامه به ابوموسی اشعری از وی خواست این مسأله را از امیر مؤمنان علی علیه السلام سئوال کند.
پس چون ابو موسی به امیر مؤمنان علیه السلام مراجعه و موضوع نامه را مطرح کرد، امام علیه السلام فرمود: چنین ماجرائی در بلاد ما نباشد، به من خبر ده قضیه از چه قرار است؟
ابوموسی گفت : راستش این که معاویه به من نوشته است این مسأله را از شما سئوال کنم .
امام علیه السلام فرمود:
أنا ابوالحسن القَرم . من ابوالحسن قرم[4] هستم .
این مرد باید خونبهای کامل مقتول را بپردازد مگر آنکه چهار نفر شاهد اقامه کند که شخص مقتول با زنش ارتباط برقرار نموده (در این صورت نه قصاص دارد، نه خونبها)[5] .
و در روایت ابن شهرآشوب آمده : اگر زانی همسر داشته باشد چیزی بر قاتل نیست ؛ زیرا کسی را کشته که به خاطر زنای محصنه قتلش واجب بوده[6] .[7]
-----------------------------------
[1] . يكى از مناطق مصر قديم در جهت شمالى درياى سرخ و محل حركت كشتىها از مصر به حجاز.
[2] . شرح ابن ابى الحديد: 6 / 74 ـ 72.
[3] . الإمام اميرالمؤمنين على علیه السلام از ديدگاه خلفاء: 211.
[4] . مقصود از قرم ـ به نوشته ابن اثير ـ كسى است كه در اظهار نظر و صدور رأى بر ديگران حقتقدّم دارد. (نهاية : 4 / 48 واژه قرم)
[5] . موطأ مالك : 2 / 117، و در چاپ ديگر: 2 / 126 كتاب الأقضية ، مسند شافعى : 204 كتاب الجائر والحدود، سنن بيهقى : 8 / 230 و به طريق ديگر: 237 و به طريق سوّم : 10 / 147، كنز العمال متّقى هندى : 15 / 84 ـ 83 به نقل از شافعى ، عبدالرزاق ، سعيد بن منصور و بيهقى .
[6] . مناقب : 1 / 507 .
[7] . الإمام اميرالمؤمنين على علیه السلام از ديدگاه خلفاء: 210.
معاویه و آرزوی او در آخرین روزهای عمر/ ش32 قطره 2
معاویه و آرزوی او در آخرین روزهای عمر
محمّد بن اسحاق و دیگر ناقلان اخبار گفتهاند که: معاویه در آغاز مرضی که از آن وفات یافت ، به حمام رفت و چون لاغری تن خویش را بدید، از فنای خویش و مرگی که نصیب خلق است و در انتظار او نیز بود بگریست ، و به تمثیل شعری خواند بدین مضمون :
«میبینم که شبها در ویران کردن من شتاب دارد. قسمتی از مرا برده و قسمتی را بجا گذاشته . طول و عرضم مرا بهم پیچیده ، و پس از مدّتها که پیاده بودم، مرا نشانیده است».
وقتی مرگش در رسید، و بیماریش سختی گرفت ، و از علاج نومید شد، شعری به این مضمون گفت : ای کاش ؛ حتّی یک ساعت به حکومت نپرداخته بودم ، و در کار لذّت غافل و چشم بسته نبودم ، و مانند صاحب دو جامه ژنده (حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام) بودم که زندگی بخور و نمیری داشت تا مرگش فرارسید.[1]
-------------------------------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 52 .
معاویه و بدعت های عمر/ ش12 قطره 2
معاویه و بدعت های عمر
... ... چه خبر داری ای برادر؛ از آنچه عمر در دین فرستاده خدا بکار برد.
عمر بن خطّاب صدها سنّت مخالف در دین اسلام بجا گذاشت و هیچ کس بر وی اعتراض نکرد و خرده و ایراد نگرفت . میگذاشتی که این سنّت را نیز برقرار میداشت و مردم هم مانند سنن دیگر از وی میپذیرفتند و عجمکشی را وسیله تقرّب به درگاه الهی میشمردند.
عمر بن خطّاب مناسک حجّ را برخلاف روش پیامبر به رأی و اجتهاد خود عوض کرد.
عمر بن خطّاب بر مقدار صاع و مد برخلاف آنچه که پیامبر تعیین کرده بود افزود.
عمر بن خطّاب جنب را از تیمّم بازداشت و برخلاف دستور پیامبر خدا عمل کرد و دستور پیامبر را که تیمّم را به جای غسل قرار داده بود، لغو کرد.
عمر بن خطّاب به دلخواه خویش دین اسلام را دستخوش تغییر و تحوّل ساخت . در این صورت چه خوب بود که عجمکشی هم همچون یک سنّت پسندیده با دست او در میان ملّت اسلام بجا میماند و فکر ما از گزند این قوم آسوده میگشت .
امّا تو ای برادر ای زیاد بن ابی سفیان؛ وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان هراسان و ترسان گذاشتی .
امّا اکنون از خواب غفلت برخیز هنوز دیر نشده است ؛ تا فرصت از دست نرفته ایرانیان را از میان بردار و ریشه این قوم را بسوزان و خاکستر کن(1).(2)
----------------------------------------------
(1) کسانى كه مىخواهند متن عربى اين نامه را نيز از نظر بگذرانند به كتاب ناسخ التواريخ: جلد ششم از چاپ دوّم از صفحه 59 تا 62 رجوع فرمايند.
(2) تاريخ سياسى اسلام : 479.
معاویه و جاریه/ ش39 قطره 4
معاویه و جاریه
نام یکی از رؤسای عشایر عرب «جاریه» بود. به طوری که لغت اقرب الموارد میگوید، یکی از معانی جاریه «الحیّة من جنس الأفعی»، جاریه یک نوع ماری است از جنس افعی .
جاریه مردی قوی و صریح اللّهجه و باشخصیّت بود. او و کسانش از حکومت ظالمانۀ معاویه ناراضی بودند و در دل نسبت به وی کینه و دشمنی داشتند. معاویه که بدبینی جاریه و کسانش را احساس کرده بود، تصمیم گرفت روزی در محضر مردم به وی توهین کند و نامش را وسیلۀ تمسخر و تحقیر او قرار دهد. فرصتی پیش آمد و جاریه با معاویه رو به رو شد.
معاویه گفت : «ما کان أهونک علی قومک أن سمّوک جاریة».
چه مقدار تو نزد قوم و قبیلهات پست و ناچیزی که اسم تو را مار گذاردهاند؟
جاریه فوراً و بدون تأمّل گفت : «ما کان أهونک علی قومک إذ سمّوک معاویه وهی الاُنثی من الکلاب». چه مقدار تو نزد قوم و قبیلهات پست و ناچیزی که اسم تو را معاویه گذاردهاند، یعنی سگ مادّه .
معاویه از این جواب سخت ناراحت شد و گفت: بیمادر، ساکت باش!
جاریه جواب داد: من مادر دارم که مرا زاییده است. به خدا قسم ؛ دلهایی که بغض تو را در خود میپرورد در سینههای ماست و شمشیرهایی که با آنها با تو نبرد خواهیم کرد در دستهای ماست . تو قادر نیستی به ستم ما را هلاک کنی و نمیتوانی به زور بر ما حکومت نمایی . تو در زمامداری به ما عهد و پیمانی سپردهای ، ما نیز طبق آن پیمان عهد اطاعت و شنوایی دادهایم. اگر تو به پیمانت وفا کنی ، ما هم به اطاعت وفاداریم ، و اگر تخلّف نمایی بدان که پشت سر ما گروه مردان نیرومند و نیزههای برنده است.
معاویه که از صراحت گفتار و روح آزاد جاریه سخت شکست خورده بود گفت: «لا أکثر الله فی النّاس مثلک یا جاریة[1] . خداوند مانند تو را در جامعه زیاد نکند!»
مردی به نام شریک بن اعور، سیّد و بزرگ قوم خود بود و در زمان معاویه زندگی میکرد. شکل بدی داشت . اسمش شریک بود و کلمۀ شریک اسم خوبی برای انسان نیست. پدرش را اعور میگفتند و اعور کسی است که یک چشمش معیوب باشد. در یکی از روزهایی که معاویه در اوج قدرت بود شریک بن اعور به مجلس او آمد. معاویه از اسم نامطبوع وی و پدرش و همچنین از شکل بدش استفاده کرد و او را به باد تحقیر و اهانت گرفت .
معاویه به او گفت: والله إنّک لشریک ولیس لله من شریک . وإنّک ابن الأعور والصحیح خیر من الأعور، وإنّک لدمیم والوسیم خیر من الدمیم ، فبم سوّدک قومک ؟
نام تو شریک است و برای خدا شریکی نیست . تو پسر اعوری و سالم از اعور بهتر است . صورت بدگلی داری و خوشگل بهتر از بدگل است . چرا قبیلهات تو را به سیادت و آقایی خود برگزیدهاند؟
شریک در جواب گفت : به خدا قسم ؛ تو معاویه هستی و معاویه سگی است که عوعو میکند. تو عوعو کردی نامت را معاویه گذاردند. تو فرزند حربی و سلم و صلح از حرب بهتر است . تو فرزند صخری و زمین هموار از سنگلاخ بهتر است . فکیف صرت امیرالمؤمنین؟ با این همه چگونه به زمامداری مسلمین نائل آمدی ؟
فقال له معاویه : أقسمت علیک إلّا ما خرجت عنّی . شریک را قسم داد که از مجلس من خارج شو![2]
---------------------------------------------------------------------------------------
[1] . المستطرف : 1 / 58 .
[2] . كودك از نظر وراثت و تربيت : 2 / 216 .
معاویه و جنگ بدر/ ش24 قطره 4
معاویه و جنگ بدر
معاویه در سراسر زندگی خود در این اندیشه، به سر میبرد که از جنگاوران پیروزمند «بدر» انتقام بگیرد و آنها را که خویشاوندانش را کشتهاند، از میانه بردارد و میگفت که چون «علی بن ابیطالب» در نبرد بدر برادرم و پدر مادرم و نوزده تن از نامآوران قبیلهام را کشته است، باید کشته شود و خاندانش، پریشان گردد و تمام بازماندگانش نیز، به این انتقام کشته شوند.
در چنین صورتی، خود پیداست که یکی از هدفهای معاویه، از میان برداشتن دودمان علی علیه السلام بود.
هدف دیگرش این بود که اسلام را از حکومت قرآن دور گرداند و به خلافت رنگ امپراطوری بزند و آن را در خاندان خویش، موروثی گرداند.
معاویه، برای اینکه، هر چه زودتر به هدف دوّم خود، برسد؛ حیلهگری را رواج داد و به دنبال آن، برای برگرداندن خلافت به امپراطوری، بر خلاف پیمانی که با امام حسن علیه السلام ، امضاء کرده بود؛ دستور داد که به حضرت علی مرتضی دشنام بدهند و به او ناسزا بگویند و اندک اندک افکار مردم را چنان دگرگون سازند که آیندگان حضرت علی (علیه السلام) را دشمن خدا، پیامبر و اسلام بشناسند و برای اینکه خاطرهئی از فداکاری های حضرت علی (علیه السلام)، در اذهان باقی نماند، دوستان واقعی حضرت علی و مؤمنان به اسلام را، یکان یکان، به دیار نیستی رهسپار سازند و به هر کسی که ایمان نشان دهد و در پیروی از قرآن پافشاری کند؛ جز مرگ نصیبی ندهند.(1)
---------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ سياسى اسلام همراه با بررسى زندگى زهراى بتول و فرزندانش علیهم السلام : 308 .
معاویه و زبانبازی اطرافیان/ ش69 قطره 4
معاویه و زبانبازی اطرافیان
در کتاب تاریخ سیاسی اسلام ... می نویسد:
«همانگونه که معاویه کارگزاران خود را با پول و ثروت خریده بود، و آنان را نسیبی از حکومت خود بخشیده بود، اطرافیان او نیز با چاپلوسی و تملّق معاویه را شیفته خود میساختند تا ثروتی بیشتر از او بدست آورند.
آنان گاهی با زبانبازی معاویه را بازی میدادند و گاهی آنچنان خود را شیفتۀ سخنان معاویه نشان میدادند که گویا در عالمی دیگر سیر میکنند و این یکی از «بهترین وسیله جلب رضای شاهان ، استماع و فراگرفتن سخن ایشان است . حکمای یونان گفتهاند : کسی که شاه یا رئیسی با او سخن کند اگر هم سخنی را که از شاه میشنود از پیش شنیده باشد، میباید همه دقّت خویش را صرف آن کند، چنانکه گویی هرگز آن را نشنیده است و از استماع آن خوشحالی کند که در اینکار دو نکته هست : اظهار ادب که سخن شاه را با علاقه بشنوند و خاطر بدان متوجّه دارند، و هم مسرّت از این که از گفته شاه فایده میبرند که استماع سخن شاهان بیشتر از سخن مردم عادّی جان را محظوظ میکند.
گروهی از اخباریان چون ابن دأب و غیره نظیر این معنی را از معاویة بن ابی سفیان و یزید بن شجره رهاوی آوردهاند که ابن شجره روزی با معاویه به راه بود و به سخن او گوش میداد، معاویه از روز جزعان که یکی از ایّام بنی مخزوم و دیگر قرشیان بود سخن داشت که جنگی بزرگ داشته بودند و خلق بسیار هلاک شده بود و این پیش از اسلام و به قولی پیش از هجرت بود. ابوسفیان در این روز بزرگی و سابقۀ ریاستی داشته بود؛ زیرا وقتی دو گروه در خطر نابودی بودند بر جای بلندی رفت و دو گروه را بانگ زد و به آستین خود اشاره کرد و هر دو گروه به اطاعت وی از جنگ دست بداشتند.
معاویه به این سخن سخت دلباخته و مشغول بود، در آن اثنا که سخن میکرد و یزید بن شجره متوجّه وی بود و لذّت گفتار و استماع هر دو را مشغول داشته بود، پیشانی یزید بن شجره به درختی که در راه بود خورد و بشکست و خون بر چهره و ریش و لباس او ریختن گرفت ، ولی او همچنان گوش به سخن داشت .
معاویه به او گفت : ای ابن شجره ؛ مگر نمیبینی چه شده است ؟
گفت : ای امیر مؤمنان! چه شده است ؟
گفت : خون روی لباست میریزد.
گفت : گفتار امیر مؤمنان! چنان دل و فکر مرا مشغول داشته بود که تا امیر مؤمنان! مرا متوجّه نکرد از این حادثه غافل بودم ، اگر جز این باشد همۀ بندگان من آزاد باشند.
معاویه گفت : به تو ستم کردهاند که تو را جزو مستمری بگیران هزاری نهاده و از صف اولاد مهاجران و حاضران به صفّین بیرون بردهاند. و بگفت که هم در اثنای راه پانصد هزار درهم به او دهند و هزار درهم بر مستمرّی او بیفزود و مقرّب خویش کرد.
یکی از اهل معرفت و ادب و مؤلّفان کتاب دربارۀ این معنی که از معاویه و ابن شجره آوردیم ، گوید: اگر ابن شجره معاویه را که کمتر فریب میخورد فریب داده ، هنر کرده است ، و اگر کودنی و کم احساسی ابن شجره چنان بوده که شخصاً گفته است ، استحقاق پانصد هزار درهم جایزه و هزار درهم اضافه مستمرّی نداشته است ، و گمان ندارم این نکته از معاویه مکتوم بوده است.» (1)
ابن شجره و افرادی همانند او که به نقل «مروج الذهب» یا فردی بسیار مکّار بوده که توانسته است معاویه را فریب دهد، یا فردی کودن بوده است ، اطراف معاویه را گرفته بودند و هر چه معاویه میگفت در تمامی بلاد اجرا میکردند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
(1) مروج الذهب: 2 / 272 .
معاویه و طرح مسابقه «حقگوئی» درباره امیرالمؤمنین علی علیه السلام/ ش48 قطره 2
معاویه و طرح مسابقۀ «حقگوئی» دربارۀ امیرالمؤمنین علی علیه السلام
«علّامه حموینی با ذکر سند نقل کرده است : سه نفر از شعرای نامی عرب به نامهای طرماح طائی ، هشام مرادی و محمّد بن عبدالله حمیری نزد معاویه تجمّع نمودند، پس معاویه درّهای (کیسهای از سکههای طلا) در نزد خود نهاد و گفت : ای شعرای عرب ؛ نظر خود را دربارۀ علی بن ابی طالب علیه السلام با سرودن شعر ارائه دهید و جز حق چیزی نگوئید که من رابطۀ زادگیام را با صخر بن حرب (جدّم) نفی میکنم اگر این کیسۀ زر را به غیر کسی که درباره علی علیه السلام حقگوئی کند جایزه دهم .
در این موقع طرماح از جا برخاست و (از روی بغض و کینه با علی یا خاطرخواهی معاویه) اشعاری در مذمّت و اهانت به علی علیه السلام سرود.
پس معاویه گفت: بنشین که خدا نیت تو را دانست و از موقعیت تو نسبت به علی علیه السلام آگاه شد.
آنگاه هشام مرادی برخاست و او هم با سرودن اشعاری علی علیه السلام را مورد مذمّت و نکوهش قرار داد. پس معاویه به او گفت : بنشین که خداوند نیت هر دو نفر شما را دانست و از نظریه شما درباره علی علیه السلام آگاه شد.
در این موقع عمرو عاص که حاضر در مجلس بود و با حمیری ارتباط خاصّی داشت به او گفت: اکنون تو سخن بگو و جز حق چیزی در حقّ علی مگو.
حمیری از جا برخاست و گفت : ای معاویه ؛ تصمیم گرفتهای این کیسه زر را عطا نکنی مگر به کسی که درباره علی علیه السلام حقگوئی کند؟
معاویه گفت : آری ؛ من در ارتباط با صخر بن حرب نفی ولد خواهم شد اگر این بدره را به غیر کسی که درباره علی علیه السلام حقگوئی کند عطا کنم .
پس محمّد بن عبدالله حمیری ـ که یکی از اجداد مادری سید مرتضی بود ـ از جا برخاست و قصیده جالبی در مدح و منقبت امیر مؤمنان علی علیه السلام سرود، آنچنانکه معاویه از شنیدن آن به وجد درآمد و گفت: تو راستگوترین اینها در گفتاری ، پس این کیسۀ پر از سکه طلا را بگیر، و آن را به وی جایزه داد.[1] و آن قصیده بدین قرار است:
بحقّ محمّد قولوا بحقّ فإنّ الإفک من شمیم اللئام
أبعد محمّد بأبی واُمّی رسول الله ذی الشرف التّهامی
ألیس علی أفضل خلق ربّی وأشرف عند تحصیل الأنام؟!
ولایته هی الإیمان حقّاً فذرنی من أباطیل الکلام
وطاعة ربّنا فیها و فیها شفاء للقلوب من السِّقام
علی إمامنا بأبی واُمّی أبوالحسن المطهّر من حرام
إمام هدی أتاه الله علماً به عرف الحلال من الحرام
ولو أنّی قتلت النّفس حبّاً له ما کان فیها من أثام
یحلّ النّار قوم أبغضوه وإن صلّوا وصاموا ألف عام
ولا والله لاتزکو صلاة بغیر ولایة العدل الإمام
أمیرالمؤمنین بک اعتمادی وبالغرِّ المیامین اعتصامی
فهذا القول لی دین وهذا إلی لقیاک یا ربّی کلامی
برأت من الّذی عادی علیآ وحاربه من أولاد الطغام
تناسوا نصبه فی یوم «خمّ» من الباری ومن خیرالأنام
برغم الأنف من یشنأ کلامی علی فضله کالبحر طامی
وأبرأ من اُناس أخرّوه وکان هو المقدّم بالمقام
علی هزّم الأبطال لمّا رأوا فی کفّه برق الحسام
توضیحآ در «فرائد السمطین» چاپی ، این قصیده بدون پنج بیت ذیل آن ضبط شده ولی نسخه «فرائد السمطین» خطّی مورد استفاده علّامه امینی (الغدیر: 2 / 177 ) شامل 17 بیت است که حموینی مؤلّف آن از «خصائص العلویة علی سایر البریة» حافظ ابوعبدالله محمّد بن احمد نطنزی روایت نموده .[2]َِ »
-------------------------------
[1] . فرائد السمطين: 1 / 375، نيز بشارة المصطفى صلّی الله علیه وآله: 12، بحار الأنوار: 8 / 580 (چاپ كمپانى)، الغدير: 2 / 177.
[2] . الإمام اميرالمؤمنين على علیه السلام از ديدگاه خلفاء: 197.
معاویه و علقمه/ ش38 قطره 4
معاویه و علقمه
علقمة بن وائل به عزم ملاقات رسول اکرم صلّی الله علیه وآله به مدینۀ منوّره آمد. شرفیاب محضر آن حضرت شد و مطالب خود را به عرض رسانید. علقمه تصمیم داشت در مدینه به منزل مردی از محترمین انصار وارد شود. خانه او در یکی از محلّات دوردست شهر بود و علقمه راه را نمیدانست .
معاویة بن ابی سفیان در مجلس حاضر بود. رسول اکرم صلّی الله علیه وآله به او فرمود که: علقمه را راهنمایی کند و او را به خانه مرد انصاری ببرد.
معاویه میگوید: من به اتّفاق علقمه از محضر آن حضرت خارج شدیم. او بر ناقۀ خود سوار شد و من پیاده با پای برهنه در شدّت گرما با وی حرکت کردم . بین راه به او گفتم که از گرما سوختم ، مرا به ترک خود سوار کن .
علقمه در جواب گفت : تو لایق نیستی که در ردیف سلاطین و بزرگان سوار شوی .
معاویه گفت : من فرزند ابوسفیانم .
علقمه گفت : میدانم ، پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله قبلاً به من گفته بود.
معاویه گفت : اکنون که مرا سوار نمیکنی لااقل کفشت را از پای درآور و به من بده که پایم نسوزد.
جواب داد: کفش من برای پای تو بزرگ است ، ولی همین قدر به تو اجازه میدهم که در سایۀ شتر من راه بروی و این خود از طرف من ارفاق بزرگی است و برای تو نیز مایۀ شرف و افتخار است. یعنی تو میتوانی نزد مردم مباهات کنی که در سایۀ شتر من راه رفتهای[1] .[2]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . آداب النفس : 1 / 302 .
[2] . كودك از نظر وراثت و تربيت : 2 / 402 .
معاویه: ابوبکر و عمر کرسی خلافت را ربودند/ ش8 قطره 2
معاویه: ابوبکر و عمر کرسی خلافت را ربودند
... ... ای زیاد؛ به جان خودم قسم میخورم ؛ ای برادر من! که اگر عمر و یار او ابوبکر کرسی خلافت را نمیربودند، امروز ما و ملّت اسلام در چنگ بنیهاشم با منتهای بدبختی دست و پا میزدیم .
خانواده هاشم خلافت را به نام میراث قانونی خود دست به دست میگردانیدند و یکی پس از دیگری بر تخت سلطنت مینشستند و از نو امپراطوری ساسانیان و قیصرهای روم را، به نام اسلام و در میان ملّت اسلام به راه میانداختند ولی خداوند متعال این موهبت را از بنیهاشم گرفت و ابتدا به «تیم بن مرّه»(1)، و بعد به عدی بن کعب(2) بخشید.
ای زیاد؛ هیچ میدانی که در قریش قبیلهای از این دو قبیله ، ذلیلتر و فرومایهتر و پستتر نبود؟
در این هنگام ما به طمع افتادیم ؛ زیرا احساس کردیم که خانواده امیه ، هزاران بار از تیم و عدی برای خلافت شایستهتر و لایقتر است .
ما ثروت داشتیم ، ما عنوان در جاهلیت داشتیم ، ما با محمّد پیوستگی داشتیم ، شرایط خلافت در خانواده ما هزار بار، بیش از خانوادههای تیم و عدی آماده بود. به همین جهت جرأت کردیم و جلو رفتیم . ابتدا شیخ ما (عثمان بن عفّان) در شورائی که به وصیت عمر تشکیل یافت و سه روز هم با مشاوره و گفتگو دوام داشت ، مقام خلافت را به دست آورد و پس از چند سال که کشته شد؛ ما به عنوان خونخواهی او بپای خواستیم و به قرآن استناد جستیم که فرموده بود: (من قتل مظلومآ فقل جعلنا لولیه سلطاناً)(3). و به همین دلیل خود را ولی خون عثمان شمردیم و به خونخواهی برخاستیم و در نتیجه میراث او را که کرسی خلافت است ، به چنگ آوردیم و اکنون بر توسن آرزو سواریم ؛ ولی ما باید بدانیم که نژاد ایران دشمن حکومت و قدرت ماست .
اشتباه عمر با اینکه مدیون مرحمتها و محبّتهای او هستیم ، اشتباه کوچکی نبود. عمر باید قوانین و نظاماتی به وجود میآورد که برای همیشه ملّت ایران و طبقات غیر عرب را ذلیل و خوار میداشت .
مثلا اگر مقرّر میفرمود که دیۀ بنده نصف دیۀ مولا و خداوندگار او باشد، به تقوا و معروف ، نزدیکتر و مقرونتر میبود و من اگر با موازین سیاسی منطبق مینمود، هماکنون این نظامنامه را به جریان میانداختم . ولی افسوس که هنوز سر و صداها آرامش نیافته و اوضاع روز، اقتضای اینگونه مقرّرات را ندارد.
اگر امیدوار بودم که ملّت اسلام ، بیهول و هیجان این قانون را بپذیرد و موجبات اختلاف و نفاق در ملّت فراهم نگردد، مقرّر میداشتم که ایرانینژادها در برابر قوانین اسلام ، با عربینژادها یکسان نباشند.
مثلا اگر یک ایرانی ، یک عرب را کشت ، محکوم به اعدام گردد؛ بدین معنی که دیۀ کامل را بپردازد ولی اگر یک عرب ، ایرانی را کشت از اعدام در امان باشد و تنها به نصف دیۀ محکوم گردد ... ... .(4)
----------------------------------------
(1) منظور قبيله اى است كه ابوبكر از آن برخاسته است .
(2) مقصود قبيله اى است كه عمر بدان منسوب است .
(3) سورۀ اسراء، آیۀ 23 .
(4) تاریخ سیاسی اسلام: 483 .
معجزه در عصر ظهور/ ش36 قطره 1
معجزه در عصر ظهور
قال ابوعبدالله جعفر بن محمّد عليهما السلام:
ما من معجزة من معجزات الأنبياء والأوصياء إلّا يظهر الله تبارک وتعالى مثلها على يد قائمنا لإتمام الحجّة على الأعداء.(1)
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: هيچ معجزهاى از معجزات پيامبران و اوصياء ايشان صادر نشده مگر آنكه خداوند مانند آن را به دست قائم ما ظاهر مى سازد براى اين كه حجّت را بر دشمنان تمام گرداند.
(1) اربعين خاتون آبادى : 67، إثبات الهداة : 7 / 357.
معجزۀ بسیار جالبی از امام رضا علیه السلام/ ش19 قطره 4
معجزۀ بسیار جالبی از امام رضا علیه السلام
محدّث نوری در دارالسلام جلد اوّل چاپ جدید ص 273 نقل نموده که شخص موثّقی از اهل گیلان نقل کرد که من به شهرها برای امر تجارت می رفتم تا اینکه اتّفاقاً سفری به هند رفتم و در آنجا به جهت امری و پیش آمدی شش ماه در شهر بنگاله ماندم و حجره ای در سرای تجارتی برای خود گرفتم و به سر می بردم.
و در آن سرا پهلوی حجرۀ من مرد غریبی بود که دو پسر داشت و در آنجا با پسران خود بسر می برد و من همیشه اوقات آن مرد را ملول و افسرده و غمناک می دیدم و جهت حزنش را نمی دانستم.
و گاهی صدای گریه و ناله او را می شنیدم و چون حال حزن و گریه او را خارج از عادت یافتم به فکر افتادم که باید جهت حزن آن مرد را به دست آورم پس وقتی نزد او رفتم و دیدم قوای او کاسته شده و حال ضعف به او روی داده.
گفتم: آمده ام که جهت حزن و پریشانی شما را سؤال کنم اکنون خواهشمندم که از چگونگی حالت برای من ذکر نمائی گفت حزن من برای پیش آمدی است که برای من روی داده و آن این است که من دوازده سال قبل مال التجاره ای از امتعه نفیسه اندوختم و به خیال تجارت به کشتی حمل نمودم و خود سوار شدم و مدّت بیست روز کشتی در حرکت بود.
ناگاه باد تندی وزیدن گرفت و دریا را به تلاطم انداخت تا قضا دام اجل گسترانید و تار و پود کشتی را کرباس وار از هم درید و استخوان های وجودش را مانند تار عنکبوت از هم گسیخت، تمامی نفوس و همه اموال غرق شد و من میان آب دریا دل به مرگ نهادم لکن خود را به تخته پاره ای بند کردم و باد مرا به طرف راست و چپ می برد تا به حکم قضای الهی آن اسب چوبی که بر آن سوار بودم مرا از کام نهنگ مرگ رهانید و به جزیره ای رسانید و موج دریا مرا به ساحل انداخت.
چون چنین پیش آمد شد از هلاکت نجات یافتم. خدای را سجدۀ شکر نمودم و برخواسته مشغول سیر در جزیره شدم.
و دیدم آنجا جزیره ایست بسیار باصفا و سبز و در نهایت طراوت لکن خالی از بنی آدم است.
پس مدّت یکسال در آن جزیره بودم و شب ها از ترس درندگان روی درخت بسر می بردم تا اینکه روزی نزدیک درختی که آب باران زیر آن جمع شده بود نشستم که وضو بسازم. ناگاه عکس زنی بسیار خوش صورت میان آب دیدم. تعجّب کرده سربلند نمودم دیدم بلی.
دختری است بسیار جمیله و خوش رو و زیبا لیکن بی لباس و برهنه است تا آن دختر دید که من به او نظر کردم گفت ای مرد از خدا و پیغمبر شرم نمی کنی که به من نگاه می کنی من از حیا سر به زیر انداخته گفتم تو را به خدا قسم به من بگو بدانم آیا تو از سلسلۀ بشری یا از صنف ملائکه ای یا از طایفۀ جنّی.
گفت: من از بشرم و مرا قصه ایست و آن این است که پدر من از اهل ایران بود و عازم هند شد و مرا هم با خود حرکت داد و مادر کشتی بودیم و اتّفاقاً کشتی ما غرق شد و من در این جزیره افتادم و حال قریب سه سال است که در اینجا مانده ام.
چون قصّه او را شنیدم گفتم من هم حکایتی دارم:
پس سرگذشت خود را باو گفتم و بعد از آن گفتم حال که ما زن و مرد در این جزیره قسمت شده است باشیم اگر راضی می شوی که زن من باشی من تو را به عقد خود درآورم.
آن زن سکوت کرد و سکوتش موجب رضا بود. پس روی خود را گردانیدم و او از درخت به زیر آمد و من او را به عقد خود درآوردم و با یکدیگر با دل خوش زندگی می کردیم تا خداوند قادر منّان بر بی کسی و تنهائی ما ترحّم فرمود و دو پسر به ما عنایت نمود که اکنون هر دو حاضرند و ایشان را می بینی لیکن یک امری برای ما پیش آمد که از آن زن جدا شویم و حزن من به جهت دوری و جدائی از آن زن است.
و آن پیش آمد این است: که من و آن زن در آن جزیره به دیدار این دو پسر خوشنود بودیم تا یکی به سنّ نه سالگی و دیگری به سنّ هشت سالگی رسید و در آنجا چون لباس و پوشاکی نبود برهنه بسر می بردیم و موهای بدن ما دراز شده بود و بسیار بد منظر بودیم روزی زوجه ام به من گفت ای کاش جامه ای داشتیم که خود رامی پوشیدیم و ستر عورت می نمودیم و از این رسوائی خلاص می شدیم.
پسرها که سخن ما را شنیدند گفتند مگر به غیر از این طوری که ما زندگی می نمائیم طور دیگر هم می شود زندگی کرد.
مادر به ایشان گفت بلی خداوند خالق متعال شهرها و جاها دارد پر از جمعیّت و مردم آنجا خوراک های لذیذ و شربت های خوشگوار و لباس های نیکو دارند و ما هم در زمان قبل در آنجا بودیم لیکن چون مسافرت دریا کردیم و کشتی ما شکست و در دریا افتادیم خدا خواست که به توسّط تخته پاره ای به این جزیره افتادیم و در اینجا مانده ایم.
گفتند اگر چنین است پس چرا به وطن و جای سابق خود نمی روید.
مادر گفت چون دریا در پیش است و بی کشتی ممکن نمی شود از دریا عبور کرد و در اینجا کشتی فراهم نیست.
گفتند ما خودمان کشتی می سازیم و در این امر اصرار کردند.
مادر از اصرار ایشان اشاره کرد به درخت بسیار بزرگی که در آنجا افتاده بود گفت اگر بتوانید وسط این درخت را بتراشید تا خالی شود شاید بشود به خواست خداوند احدیّت به صورت کشتی شده و طوری شود که ما بر آن نشسته برویم و به جائی برسیم.
پسرها از شنیدن این سخن خیلی خوشوقت شدند و با کمال شوق فوراً برخواستند و رفتند به جانب کوهی که در آن نزدیکی بود و سنگ هائی داشت که سرهای آن تیز بود به مانند تیشه نجاری پس از آن سنگ ها آوردند و کمر همّت بر میان بسته شروع کردند به خالی کردن میانۀ تنۀ آن درخت و مدّت شش ماه خوردن و آشامیدن را بر خود حرام کرده و مشغول کار بودند تا اینکه وسط درخت خالی و به هیئت کشتی و زورقی شد به نحوی که دوازده نفر ممکن بود بنشینند.
چون ما چنین دیدیم بسیار خوشحال و خوشوقت شدیم از اینکه خداوند قادر منّان بر ما منّت نهاده و چنین پسران کاری بما روزی فرموده.
پس شکر خدای تعالی را به جای آوردیم و با خود گفتیم شاید بشود باین وسیله خود را به جائی برسانیم و از بی کسی و تنهائی نجات پیدا کنیم آنگاه به فکر جمع کردن عنبر اشهب افتادیم که برای خود در کشتی ببریم و آن مومی است از عسل مخصوص چه آنکه در آن جزیره کوه بسیار بلندی بود و در پشت آن کوه جنگلی بود که تمام اشجارش میخک بود و زنبورهای عسل در فصل بهار از شکوفه میخک می خوردند و بر قلّه آن کوه عسل می کردند و چون باران می بارید باران آن عسل ها را می شست و از کوه فرود می آورد و شربت آن نصیب ماهیان دریا می شد و موم آن که عنبر اشهب باشد در پائین آن کوه می ماند.
پس مشغول شدیم به جمع کردن و آوردن آن موم تا آنکه در حدود صد من فراهم آوردیم و از همان موم در یک جانب کشتی حوضی ساختیم و نیز از همان موم ظرف هائی ساختیم پس به توسط آن ظروف آب شیرین آوردیم و در آن حوض ریختیم برای آشامیدن تا آن حوض پر شد آنگاه به جهت خوراک خودمان در کشتی چوب چینی بسیاری فراهم کردیم و آن ریشه ایست که در آن جا فراوان بود و همه را در کشتی قرار دادیم.
پس از آن دو ریسمان محکم از ریشۀ درخت بافتیم و یک سر کشتی را به یک ریسمان بسته و سر دیگرش را به ریسمان دیگر و آن ریسمان را به درخت بزرگی بستیم و چون کارها تمام شد انتظار داشتیم که ایّام مد دریا برسد.
تا مدّ دریا پیدا شده و آب رو به زیادی نمود به طوری که کشتی ما روی آب قرار گرفت پس خوشحال شده و حمد خدای بجا آورده و تمام سوار شده نشستیم لیکن دیدیم کشتی روی آب است و حرکت نمی کند.
آن وقت فهمیدیم که سبب حرکت نکردن این است که یک سر ریسمان به درخت بسته شده است و می بایست پیش از سوار شدن ریسمان را از درخت باز می کردیم و ما از این کار غفلت نموده بودیم.
پس یکی از پسرها خواست پیاده شود برای باز کردن ریسمان مادرش پیشی گرفت و فرود آمد و سر ریسمان را باز کرد. موج دریا یک مرتبه ریسمان را از دست او ربوده و کشتی به حرکت آمد و به وسط دریا رسید و آن زن بیچاره شد و در آن جزیره ماند و شروع کرد به فریاد زدن و گریه و ناله کردن و از طرفی به طرفی دویدن و هیچ علاجی برای او نبود و ما دور شدیم و دیدیم آن بیچاره روی درختی رفت و نظر حسرت به ما می کرد و اشک می ریخت تا وقتی که ما از نظرش غائب شدیم.
پسرها که از مادر نا امید شدند ناله و گریه و اضطرابشان زیاد شد و گریۀ ایشان گویا نمکی بود که بر روی جراحات دلم پاشیده می شد.
لکن چون به وسط دریا رسیدیم خوف دریا ایشان را ساکت کرد و کشتی ما هفت روز در حرکت بود تا وقتی به کنار دریا رسیده فرود آمدیم و از آنجائی که همه برهنه بودیم روی رفتن به طرفی را نداشتیم همانجا ماندیم تا اینکه غروب شد و تاریکی شب عالم را فرا گرفت آنگاه من خودم بر بلندی بر آمدم و نظری انداختم با روی شهری و روشنی آتشی از دور دیدم.
پس پسرها را در آنجا گذاشتم و خود به علامت آتش رو براه نهادم تا رسیدم به در خانه ای که درگاهی عالی داشت.
در را کوبیدم مردی بیرون آمد که معلوم شد از بزرگان یهود است من قدری عنبر اشهب که با خود داشتم به او داده چند جامه و فرشی گرفتم و فوراً برگشتم و خود را به فرزندانم رسانیده و لباس بر ایشان پوشانیدم و صبح ایشان را برداشته به شهر آوردم و آمدیم در این کاروانسرا حجره ای گرفته و شب ها جوالی با خود برداشته و می رفتیم و آن عنبرها را که در کشتی داشتم می آوردم تا تمامی را آورده و اسباب زندگی را فراهم نمودم و اکنون قریب یکسال می شود که در اینجا با پسرها بسر می برم و در زی تجّارم لیکن شب و روز از دوری آن زن مهجوره و بی کسی و بیچارگی او در حزن و اندوهم.
راوی می گوید از شنیدن این قضیه رقّت تمامی به من دست داد به طوری که به گریه درآمدم.
پس گفتم «لا رادّ لقضاء الله وتدبیره ولامغیّر لمقادیره وحکمه» «گره تقدیر را بسر انگشت تدبیر نمی توان باز کرد. و حکم الهی را به چاره گری نمی شود تغییر داد».
گر شود ذرّات عالم پیچ پیچ
با قضای ایزدی هیچ است هیچ
آنگاه گفتم اگر تو خود را به آستان قدس امام هشتم حضرت رضا علیه السلام برسانی و درد دل خود را به آن بزرگوار عرضه بداری امید است که درد تو را علاج کند و این رنج را از تو برطرف سازد و تو را به مقصود برساند چه آنکه هر کس به او پناهنده شود او را یاری می فرماید.
این سخن من در آن شخص بسیار اثر کرد و با خدا عهد کرد که از روی اخلاص یک قندیلی از طلای خالص بسازد و پیاده به آستان آن حضرت مشرّف شود و زوجۀ خود را از امام رضا علیه السلام طلب کند.
پس فوراً برخواست و همان روز طلای خوبی تحصیل کرد و بعد از آن قندیلی ساخت و با دو پسر خود به کشتی نشست و رو به راه نهاد و بعد از پیاده شدن از کشتی بیابان را پیمود تا به مشهد مقدّس رسید و در شب آن روزی که وارد می شد متولّی آستان قدس حضرت رضا علیه السلام را در خواب دید که به او فرمود فردا یک شخصی به زیارت ما می آید تو بایستی او را استقبال کنی.
لذا صبح که شد متولّی با جمعی از صاحب منصبان به استقبال او از شهر بیرون آمدند و آن مرد را با پسرها به احترام تمام وارد کردند و منزلی برای او معیّن نمودند و قندیلی که آورده بود در محلّ خود نصب نمودند.
پس آن مرد غسل کرد و به حرم مطهّر مشرّف و مشغول زیارت و دعا گردید تا پاره ای از شب گذشت و خدّام حرم مردم را برای در بستن بیرون کردند به غیر آن مرد را که در آنجا گذاشته و در را بسته و رفتند.
آن شخص چون حرم را خلوت دید شروع کرد حضور قبر مطهّر به تضرّع و زاری و گریه و اظهار درد دل نمودن که من آمده ام زوجه ام را می خواهم و به آن حال تضرّع بود تا دو ثلث از شب گذشت.
حال خستگی به وی دست داد و سر به سجده گذاشت و چشمش به خواب رفت ناگاه شنید کسی می گوید برخیز.
سر برداشت نگاه کرد دید وجود مقدّس حضرت رضا صلوات الله علیه است.
می فرماید: من زوجه ات را آورده ام و اکنون بیرون حرم است برخیز و او را ملاقات کن.
می گوید: عرض کردم فدایت شوم درها که بسته است چگونه بروم.
فرمود کسی که زوجه ات را از راه دور آورده است می تواند درهای بسته رإ بگشاید.
پس برخواسته روانه شدم به هر دری که رسیدم باز شد تا از رواق بیرون شدم ناگاه چشمم به زوجه ام افتاد و او را وحشتناک و به همان هیئتی دیدم که در جزیره بود او نیز مرا دید پس یکدیگر را در آغوش گرفتیم و من پرسیدم چگونه در اینجا آمدی.
گفت من از درد فراق و بسیاری گریه مدّتی درد چشم شده بودم و امشب در آنجا نشسته و از شدّت درد چشم ناله می کردم.
ناگاه جوانی پیدا شد نورانی که از نور رویش تمامی جاها روشن شد پس دست مرا گرفت و فرمود چشم بر هم بگذار.
من چنان کردم خیلی نگذشت چشم گشودم خود را در اینجا دیدم.
پس آن مرد زوجۀ خود را نزد پسرها برد و به اعجاز امام ثامن ضامن به وصال یکدیگر رسیدند و مجاورت آن حضرت را اختیار کرده تا وفات نمودند.
گوهری هراتی گوید:
یا رب بعلو و جاه و قرب شه طوس
کز درگه او نرفته مأیوس مجوس
ما را زدرش مران به درهای دگر
وز فیض زیارتش مگردان مأیوس(1)
* * *
این جریان یکی از نمونه های بسیار فراوانی است که دلالت بر ولایت تکوینیّۀ اهل بیت علیهم السلام می کند که دانستن آن ها بر معرفت، مودّت و محبّت ما نسبت به آن بزرگواران می افزاید. بنابراین آگاه شدن از این گونه جریان ها بر مودّت و معرفت ما به آن بزرگواران می افزاید.
-------------------------------------------------------------------------------
(1) کرامات رضویّه: ج 1 ص 205.
منبع: یادداشت های چاپ نشدۀ شخصی ص 314
معجزۀ حضرت امام صادق علیه السلام در مجلس منصور دوانیقی/ ش 1 قطره 4
معجزۀ حضرت امام صادق علیه السلام در مجلس منصور دوانیقی
کرامت امام به حق ناطق کاشف الحقائق مولانا جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام چنان که در شرح قصیدۀ میمیه ابی فراس است و آن قصیده ایست بلیغه در مظلومیّت اهل بیت عصمت علیهم السلام و ظلم خلفاء بنی العبّاس بایشان و آن قصیدۀ شریفه رد است و جواب است بر قصیدۀ شرّ العباد عبدالله بن معتزّ عبّاسی که در قدح سادات آل ابی طالب گفته و شارح سیّد محدّث محقّق سیّد محمّد ابن امیرالحاج حسینی است که در 1174 از شرح آن فارغ شده است. نیز در مدینة المعاجز از کتاب ثاقب المناقب نقل نموده از ربیع حاجب منصور لعین آنچه حاصلش این است که گفته وقتی منصور هفتاد نفر از ساحران زبردست بابل را طلبید و چون به حضور حاضر شدند بایشان گفت که شما علم سحر را از پدران خود از زمان حضرت موسی بن عمران علیه السلام به ارث برده اید و عمل سحر به عنوان ارث از آن زمان به شما رسیده به نحوی که می توانید بین زن و مرد جدائی بیندازید و اکنون اباعبدالله جعفر بن محمّد مردی است کاهن و ساحر مانند شما اگر شما بتوانید عملی از سحر انجام دهید که او را مبهوت و مغلوب سازید من جایزه و مال فراوانی به شما خواهم داد ایشان حاضر شدند به انجام دادن عملی از سحر و لذا برخاستند و در همان قصر و محلّ جلوس منصور هفتاد صورت از صورت های درندگان ساختند (یعنی صورت شیر و پلنگ و ببر و گرگ و مانند اینها) آنگاه هر یک از ایشان پهلوی صورتی که خود ساخته بود نشست آنگاه خود منصور روی تخت مملکت خود نشست و تاج سلطنت را بر سر نهاد و به حاجب خود گفت فوراً کسی را روانه کن تا الساعه جعفر بن محمّد را بیاورد لذا خیلی نگذشت که وجود مقدّس حجّت خدا حضرت صادق علیه السلام را حاضر نمودند و چون آن بزرگوار داخل آن قصر و مجلس شد و نظر فرمود بر آن اشخاص و بر آن صورت ها که برای خجل کردن آن سرور ساخته و آماده کرده بودند متغیّر و غضبناک گردید و خطاب به آن جمعیّت کرد:
قال یا ویلکم اتعرفونی أنا حجّة الله الّذی أبطل سحر آبائکم فی أیّام موسی بن عمران علیه السلام.
فرمودند: وای بر شما آیا مرا می شناسید منم حجّت آن خدائی که باطل کرد سحر پدران شما را در زمان حضرت موسی بن عمران علیه السلام.
ثمّ نادی برفع صوته أیها الصور الممثلة لیاخذ کلّ واحد منکم صاحبه بإذن الله تعالی
پس آن بزرگوار به صدای بلند فرمودند ای صورت های ساخته شده هر یک از شما بگیرد صاحب خود را.
یعنی سازنده خود را پاره کرد و بلعید و چون منصور چنین دید از عقل بیرون شده بیهوش شد و از روی تخت افتاد و پس از اینکه به هوش آمد حضور حضرت صادق علیه السلام با کمال عجز و انفعال عرض کرد الله الله یا اباعبدالله بر من رحم کن و از من بگذر و عفو نما فانی تبت توبة لا اعود الی مثلها ابداً.
چه آنکه من توبه می کنم توبه ای که پس از این چنین عمل و جسارتی نکنم آن حضرت فرمود از تو گذشتم و عفو کردم بعد از آن منصور به عرض رسانید که ای آقای من امر بفرما باین درندگان که آنچه را خورده اند برگردانند فرمود هیهات هیهات اگر عصای حضرت موسی برگردانیده بود آنچه را که خورده بود اینها هم بر می گردانیدند آنچه را که خورده اند.(1)
این جریان دلالت می کند که از زمان حضرت موسی نابود شدن ساحران که به دست حضرت موسی واقع شده در باطن به خاطر وجود ولایت اهل بیت علیهم السلام انجام گرفته و کار حضرت موسی به قدرت امام صادق علیه السلام واقع شد به این جهت آن حضرت فرمودند:
أنا حجّة الله الّذی ابطل سحر آبائکم فی أیّام موسی بن عمران علیه السلام.
من هستم حجّت آن خدائی که باطل کرد سحر پدران شما را در زمان حضرت موسی بن عمران علیه السلام.
--------------------------------------------------------------------
(1) کرامات رضویّه: ج 1 ص 24 .
معرفت غیر از علم است/ ش29 قطره 5
معرفت غیر از علم است
بسیاری از افرادی که خود را در وادی معرفت واصل میدانند، غرور و خیالات واهی خود را رها نمیکنند.
معرفت، حلوای طنطرانی است و تا نخوری، ندانی که چیست؟ زیرا که معرفت، غیر از علم است. هر انسانی در وادی علم و دانش وارد شود و با اصطلاحات و فنون آن را فرا گیرد عالم به آن علم میشود و با آشنا شدن به مسائل آن علم به نتیجه میرسد ؛ ولی معرفت اینگونه نیست که انسان با آموختن الفاظ آن پی به معانیش بَرد.
همانگونه که در علم «کاف» آشنا بودن با مسائلی همچون تبخیر، تصعید، تکلیس و تشویه آدمی را آگاه به آن علم نمیسازد، زیرا آگاه شدن از آن، علاوه بر اطّلاع از مسائل مذکور شرط دیگری لازم دارد که آن را به وسیله علم نمیتوان تحصیل نمود.
به همین دلیل هر چه در تشویه و تکلیس و تصعید کوشش شود نتیجهای به دست نخواهد آمد. به همین دلیل حضرت امیر مؤمنان علیه السلام درباره آن فرمودهاند :
لایؤتی الّا لولّی.
خوشبختانه این گونه افراد با محک زدن کار خویش به اشتباه خود پی میبرند و میفهمند که نفهیدهاند، گر چه ممکن است که سالها افرادی را به دام بیاندازند و با بیان اصطلاحات و قواعدِ بی نتیجه به افرادِ نفهمیده تلقین کنند که چیزی فهمیدهاند.
در معارف نیز واقعیت از این قرار است؛ زیرا ممکن است با آگاهی از یک سلسله مسائل و آشنا شدن به تعدای از اصطلاحات گمان کنیم که راه به عالم ملکوت بردهایم ؛ در حالی که هنوز دریافتها و القائات خود را محک نزدهایم؟!
مگر نه این است که برای شناخت طلای ناب آن را محک میزنند و در صورت ثبوت عیار آن را تشخیص میدهند؟!
ورود در عالم معارف نیز اینگونه است، زیرا انسان باید با محکی که خداوند در آیات قرآن و همچنین روایات قرار داده است، دریافتها و القائات خویش را محک بزند و درک نفسانی، شیطانی و رحمانی از یکدیگر تشخیص دهد، وگرنه چگونه میتواند درک خود را بیست و چهار عیار معرّفی کند؟ و چگونه میتواند هر چه را که فهمید به خداوند و اهل بیت علیهم السلام نسبت دهد؟
بگذریم، این مثالی بود که برای خود و کسانی که جویای معارف و در پی تحصیل معرفت هستند تا بدانیم شنیدن اسم حلوا دهان را شیرین نمیکند.
معنای جریان سقیفه/ ش80 قطره 1
معنای جریان سقیفه
جریان سقیفه به معنای فرق گذاردن بین خلیفه و وصّی می باشد. همۀ پیامبران و ائمّۀ اطهار علیهم السلام هر کسی را وصی و جانشین خود در امور، مانند اموال و امور خانواده شان به کسی وصیّت می نمودند که خلیفۀ آن ها نیز بوده است. تمامی علماء اهل تسنّن قبول دارند که رسول الله صلّی الله علیه وآله تمام امور خود را به حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام وصیّت نمودند حتّی امور مربوط به زنانشان را. آیا می شود حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام وصیّ رسول الله صلّی الله علیه وآله باشند امّا خلیفۀ آن حضرت نباشند. معنای جریان سقیفه فرق گذاردن میان وصی و خلیفه است که بر خلاف سیرۀ پیامبران الهی است.
معنای کلمه مولی(2)/ ش166 قطره 1
معنای کلمه مولی (2)
اگر کلمۀ مولی به معنای دوستی است، پس چرا به خانۀ آن حضرت ریختند و آن را آتش زدند و حضرت محسن علیه السلام را شهید کردند، فدک را گرفتند و حضرت زهرا علیها السلام را شهید ساختند آیا اینها به خاطر سفارش پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله به دوستی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام که خانۀ آن حضرت را آتش زدند و زن و فرزند آن حضرت را شهید کردند.
و ... به عبارت دیگر اگر مولی به معنای دوستی است، آیا دوستی حضرت امیرالمومنین علیه السلام واجب است یا مستحب، اگر مستحب است چرا به خاطر یک کار غیر واجب پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله 000,120 نفر را دور هم جمع کردند؟ و اگر واجب است پس مخالفت سران سقیفه با آن عمل حرام و معصیت است، بنابراین لیاقت خلافت را نداشتند.
معنای کلمۀ (مولی)/ ش220 قطره 1
معنای کلمۀ (مولی)
هیچ کس از افراد موجود در غدیر خم نگفته است که مقصود پیامبر صلّی الله علیه وآله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، فقط دوستی و محبّت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده است.
ولی هزاران نفر از گفتار پیامبر صلّی الله علیه وآله سرپرستی و زعامت امیرالمؤمنین علیه السلام را از کلام پیامبر صلّی الله علیه وآله فهمیده اند.
معنای کلمۀ مولی در خطبۀ جاودانۀ غدیر/ ش201 قطره 1
معنای کلمۀ مولی در خطبۀ جاودانۀ غدیر
افرادی که در غدیر خم بودند و خطبۀ جاودانۀ حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله را شینیدند و همچنین کسانی که پس از روز غدیر کلام پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را از دیگران شنیدند می دانستند که مقصود آن حضرت از جملۀ:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
هر کس من مولای او هستم پس این علی مولای اوست.
ولایت و سرپرستی است نه محبّت و دوستی.
این حقیقت برای همۀ افرادی که دارای انصاف هستند با اندکی دقّت در فرمایش آن حضرت و فاصلۀ هفتاد روز میان غدیر و شهادت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله، واضح و آشکار است. برای اطمینان و یقین پیدا کردن به این مطلب که مردم حاضر در غدیر و حتّی افرادی که غایب بودند کلمۀ مولی را به معنای زعامت و سرپرستی می دانستند نه محبّت و دوستی، به این نکته توجّه کنید:
فاصلۀ میان مجروح شدن عمر و مردن او سه روز بیشتر نبود در آن سه روز چند نفر از جمله عبدالله بن عمر و عایشه از او خواستند که مردم را به حال خود وانگذارد و خلیفۀ خود را معیّن کند. ولی فاصلۀ روز غدیر تا شهادت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله هفتاد روز بود چرا در این مدّت کسی از آن حضرت تقاضا نکرد که خلیفه و جانشین خود را تعیین کنند و مردم را به حال خود وامگذارند.
درخواست نکردن مردم از رسول خدا صلّی الله علیه وآله که خلیفه و جانشین خود را تعیین کنند دلیل بر این است که همۀ افراد جملۀ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» به معنای سرپرستی و رهبری می دانستند و چون می دانستند آن حضرت با این جمله جانشین خود را تعیین کرده اند کسی از آن بزرگوار نخواست که مردم را به حال خود وامگذارند و خلیفه و جانشین خود را تعیین کنند. پس برای همه چه آنانکه در غدیر حاضر بودند و یا بعد از جریان غدیر از خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله آگاه شدند، واضح و آشکار بوده که مقصود از کلمۀ «مولی» زعامت و سرپرستی است نه محبّت و دوستی.
معنای کلمۀ مولی/ ش113 قطره 1
معنای کلمۀ مولی
در مدّت سه روز از مضروب شدن تا مردن عمر فاصله شد در این مدّت عایشه و عبدالله بن عمر و... به او گفتند جانشین برای خودت تعیین کن و الاّ پس از مرگ تو اختلاف واقع می شود. میان جریان غدیر تا شهادت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله هفتاد روز فاصله شد اگر آن حضرت در روز غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان خلیفه و جانشین خود تعیین نکردند، آیا چند نفر یا یک نفر پیدا نمی شد که به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بگوید برای خودتان جانشین تعیین کنید و الاّ باعث ایجاد اختلاف پس از رحلت شما خواهد شد. و بر فرض کسی نبود که چنین چیزی به آن حضرت بگوید آیا پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله به اندازۀ عبدالله بن عمر، عایشه و ... متوجّه نبودند که اگر جانشین تعیین نکنند پس از رحلتشان باعث اختلاف می شود. این دلیل است که روز غدیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان خلیفه و مولی یعنی سرپرست مردم تعیین کردند. بنابراین اصل تشکیل جریان سقیفه کنارگزاردن فرمایش رسول الله صلّی الله علیه وآله در روز غدیر می باشد.
معنای مولی از نظر اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله/ ش229 قطره 1
معنای مولی از نظر اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله
یکی از وظایفی که حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله بیان فرموده اند این است که همه باید به قرآن و عترت آن حضرت را رجوع نمایند. رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرموده اند: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی».
وقتی که ما به اهل بیت علیهم السلام رجوع می کنیم، اهل بیت علیهم السلام برای اثبات امامت خودشان بارها به خطبۀ غدیر استدلال نموده اند. از استدلال روشن می شود که مقصود حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله از «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ با توجّه به برتری امامان شیعه بر همگان در همۀ اعصار در فهم قرآن و روایات رسول خدا صلّی الله علیه وآله و امور دیگر، واضح می شود که حتماً مقصود پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله از جملۀ مذکور امامت و رهبری حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است نه دوستی و محبّت.(1)
نه تنها ائمّۀ اطهار علیهم السلام برای اثبات امامت خود به خطبۀ غدیر استدلال می نمودند، بلکه حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام نیز در چند مورد برای اثبات امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله استدلال نموده اند.
استدلال حضرت زهرا علیهاالسلام را در جای دیگر متذکّر شده ایم.
(1) رک: مقدّمۀ رسالة فی معنی المولی: 5.
معنای مولی در خطبۀ غدیر/ ش114 قطره 1
معنای مولی در خطبۀ غدیر
آیا مقصود از لفظ مولی در خطبۀ غدیر چیست؟ آیا به معنای سرپرستی و رهبری است یا به معنای دوستی و محبّت است؟
ج : دلیل های زیادی هست که با توجّه به آن ها حتّی کمترین احتمال دربارۀ اینکه مولی به معنای دوستی باشد، وجود ندارد متأسّفانه به خاطر دقّت نکردن در پیرامون خطبه و یا به جهت وجود اغراض نفسانی، علمای اهل تسنّن مولی را به معنای دوستی گرفته اند و گفته اند مقصود از مولی ، سرپرستی و رهبری نیست، در این صورت خطبۀ غدیر دلیل بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیست!
ولی دقّت در پیرامون خطبۀ غدیر به خوبی دلالت می کند که مولی به معنای سرپرستی و ولایت است و امکان ندارد که مولی به معنای دوستی باشد.
به این جهت از همۀ افرادی که دوست دارند معنای صحیح مولی را بدانند می خواهیم در پیرامون خطبۀ غدیر و در اطراف و جوانب جریان غدیر دقّت کنند؛ تا شک و تردیدی برای آنان در معنای صحیح مولی باقی نماند.
به این جهت مطالبی را که دربارۀ خطبۀ غدیر می دانیم در اختیار همگان قرار می دهیم تا به صحّت و درستی آنچه واقعیّت دارد پی ببرند و بدانند لفظ مولی به معنای دوستی نیست بلکه به معنای سرپرستی است. با توجّه به نکته هایی که بیان می کنیم صحّت آنچه گفتیم واضح و آشکار می شود.
1- یکی از مطالبی که دربارۀ جریان غدیر باید دقّت شود، جریان بیعت مردان و زنان مسلمان با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. مسئلۀ بیعت در جریان غدیر، یکی از دلیل هایی است که به خوبی واضح و آشکار می کند که لفظ مولی به معنای دوستی نیست، بلکه به معنای سرپرستی است؛ اگر نه هیچ نیازی به بیعت نبود.
مغیره بهترین والی معاویه! / ش61 قطره 4
مغیره بهترین والی معاویه!
وقتی معاویة بن ابی سفیان در جمادی سال پنجاه و یکم مغیرة بن شعبه را ولایتدار کرد وی را پیش خواند و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه گفت : میخواستم خیلی چیزها را به تو سفارش کنم امّا به اعتماد آنکه میدانی رضایت من به چیست و حکومتم چه میخواهد و صلاح رعیّتم به چیست از آن چشم میپوشم ولی یک کار را سفارش میکنم : از ناسزا گفتن علی (علیه السلام) و مذمّت وی و نیز از رحمت فرستادن بر عثمان و آمرزش خواستن برای او وانمان . یاران علی (علیه السلام) را عیب گوی و دور کن و سخنشان مشنو، پیروان عثمان را ستایش گوی و تقرّب ده و سخنشان بشنو.
مغیره گفت : تجربه آزموده و مرا آزمودهاند، پیش از تو برای غیر تو عمل کردهام و ذمّ اعمال من نگفتهاند، تو نیز تجربه میکنی ، یا مذّمتم میکنی یا ستایش .
معاویه گفت: إن شاء الله ستایش خواهیم کرد.
شعبی میگفت: از پس مغیره ولایتداری چون او نداشتیم . به صف عاملان شایسته دوران پیش از خود بود. هفت سال و چند ماه از جانب معاویه عامل کوفه بود، رفتار نکو داشت ، دلبسته آرامش بود امّا از مذمّت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ناسزاگویی آن حضرت و عیبگویی قاتلان عثمان و لعنشان و طلب رحمت و استغفار برای عثمان و تمجید یاران وی چشم نمیپوشید(1).
خدمتهایی که مغیره نسبت به عمر انجام داده بود، و سابقۀ یک رنگی او با وی ، و دشمنی او با اهل بیت علیهم السلام و سایر بنیهاشم ، سبب شده بود که مغیره یکی از نزدیک ترین افراد معاویه باشد.
معاویه با داشتن اینگونه یاران هم کیش و همعقیده با خود، بر کرسی حکومت نشست و تا پایان عمر طولانی خود به امارت و سلطنت خویش ادامه داد.
نه تنها معاویه ، بلکه هر کس یاورانی خودفروخته همچون مغیره داشته باشد، میتواند بر اریکۀ قدرت بنشیند و به حکومت ظالمانۀ خود ادامه دهد.
--------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاریخ طبری: 7 / 2813 .
مقام عصمت/ ش78 قطره 1
مقام عصمت
عصمت یکی از شرایط بسیار مهمّ امامت است، زیرا امام اگر عصمت نداشته باشد، مردم را به گمراهی سوق می دهد در غدیر کسی به عنوان خلیفه انتخاب شد که دارای عصمت است و در سقیفه کسی به عنوان خلافت انتخاب شد که هم خودش و خلفای دیگر اهل تسنّن به اشتباهات او تصریح کرده اند و بزرگان علمای اهل تسنّن اشتباه کاری های او را در کتاب های خود نقل کرده اند.
مقام محبّین/ ش35 قطره 5
مقام محبّین
گفتیم کسی که دارای شوق و محبّت شدید باشد برای او کشف غطاء شده و میتواند با امام زمان عجل الله تعالی له الفرج ارتباط روحی داشته باشد. اکنون میگوئیم محبّت؛ اثرات و نتایج آنرا نمیتوان احصاء کرد. زیرا محبّت همچون مغناطیس است و آثار محبوب را بسوی محب جلب میکند، همانطور که مجذوب به سوی محبوبش جذب میشود در اثر این جذبه، آثار و صفات محبوب در مجذوب ریشه میدواند و در او قرار میگیرد. و کسی که مجذوب امام زمان خودش شود و محبوبش فقط چهارده معصوم و اهل بیت عصمت علیهم السلام باشند، بر اثر این جذبه و محبّت صفات آن بزرگواران در او جلوهگر میشود و به خاطر همین جهت در بعضی از روایاتی که از ائمّۀ اطهار علیهم السلام به ما رسیده است درجۀ و مقام محبّین مهمترین مقام شمرده شده و مقام صدّیقین و حکماء الهی تحت الشعاع مقام عالی محبّین قرار دارد.
مقصود از کلمۀ (مولی) / ش219 قطره 1
مقصود از کلمۀ (مولی)
رسول خدا صلّی الله علیه وآله چند بار خطبۀ غدیر و ابلاغ دستور خداوند را تأخیر انداختند به این دلیل که فرمودند ترسیدم مردم مرا تکذیب کنند، اگر مقصود از:
«وان لم تفعل فما بلّغت رسالته»(1)
« اگر انجام ندهی، پیام خدا را به مردم نرساندهای!»
فقط ابلاغ دوستی و محبّت امیرالمؤمنین علیه السلام بود که یقیناً مورد انکار و تکذیب مردم قرار نمی گرفتند، پس مقصود بیان خلافت و سرپرستی امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است که آن حضرت خوف از تکذیب مردم داشتند.
(1) سورۀ مائده، آیۀ 67 .
مقصود از لشکر غضب چه کسانی هستند؟/ ش70 قطره 5
مقصود از لشکر غضب چه کسانی هستند؟
چرا آنان را لشکر غضب میگویند؟!
لشکر غضب کسانی هستند که از آتش فتنه و فسادی که به دست غاصبین ولایت از زمان های گذشته به پا شده و تاکنون آشوب و فتنۀ آنان جهان را فرا گرفته است در غضب و خشم هستند. آنانند که میدانند غاصبین ولایت چگونه بر پیکرۀ راستین حقیقت ضربه زدهاند.
آنان 313 نفر هستند که در مکّه اجتماع پیدا کرده، یجتمعون قزعاً کقزع الخریف من القبایل مابین الواحد والاثنین والثلاثة والاربعة والخمسة والستة.[1]
آنانند که خشمشان فرو نمینشیند و آرام نخواهند گرفت تا خدا راضی شود آنگاه است که دست از کشتار برداشته و عدالت را در جهان گسترش میدهند.
----------------------------------------------------------------------------
(1) غیبة نعمانی: ص 311.
مقصود از مولی محبّت و دوستی نیست/ ش250 قطره 1
مقصود از مولی محبّت و دوستی نیست
با قطع و یقین باید گفت که مقصود از «من کنت مولاه فهذا عليّ مولاه» به معنای ولایت و سرپرستی است، نه به معنای محبّت و دوستی زیرا اگر مقصود از کلمهٔ مولی محبّت و دوستی بود، بیشتر و برتر از آن را خداوند در آیۀ «قل لا أسئلکم علیه أجراً إلاّ المودّة في القربی» نازل فرموده بود، زیرا مودّت که خواستهٔ رسول خدا صلّی الله علیه وآله از امّت است به معنای محبّت شدیدی است که سبب قرابت با اقربای پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله باشد.
بنابراین اگر مولی به معنای دوستی و محبّت باشد لازمۀ آن این است که خداوند از وجوب مودّت که محبّت شدید و موجب قرابت به ذوی القربی است دست برداشته باشد و فقط به داشتن دوستی و محبّت امیرالمؤمنین علی علیه السلام اکتفا کرده باشد.
مقصود از مولی/ ش287 قطره 1
مقصود از مولی
کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر «سیجعلھا ملکاً واغتصاباً» دلیل بر این است که مقصود آن حضرت حکومت و خلافت بوده نه دوستی، وگرنه ملکاً و اغتصاباً معنی ندارد.
مکاشفه یا سیر در مکان و زمان/ ش38 قطره 5
مکاشفه یا سیر در مکان و زمان
در صورتی که مکاشفۀ اختیاری در مکان، تکرار شود و انسان دارای تجربه و آگاهی کامل شود، کم کم میتواند به مکاشفۀ زمانی نیز بپردازد و گذشتهها را به چشم باطنی خود ببیند. همانگونه این حقیقت گاهی در خواب اتّفاق میافتد و بعضی از افراد صحنههایی از زمان گذشته را در عالم رؤیا دیده و به عنوان مثال خود را در زمان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله مشاهده نموده و آن بزرگوار را در عالم خواب دیدهاند یا کسانی که بر اثر محبّت زیاد به امام حسین علیه السلام بعضی جریانات روز عاشورا در کربلا را در عالم رؤیا دیدهاند.
همینگونه برای کسانی که در مکاشفه تبحّر یافته باشند میتوانند در عالم کشف بعضی از حقایق و واقعیّات گذشته را ببینند.
گرچه اینان در جامعۀ ما تعدادشان بسیار اندک و وجودشان همچون کبریت احمر است و ما آنچه را که آوردیم برای این بود که بیان کنیم اصل این مسئله حقیقت دارد نه آنکه هر کس مدّعی آنست دارای این قدرت باشد .
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
تو گرد ره بنشان تا نظر توانی کرد
ملاک قریشی بودن در سقیفه/ ش251 قطره 1
ملاک قریشی بودن در سقیفه
در نزاع سقیفه، ابوبکر و عمر و... قریشی بودن را ملاک برتری دانسته و حتّی پست ترین قبیلهٔ قریش یعنی تیم و عدی را بر دیگران ترجیح می دادند؟
حال اگر واقعاً قریشی بودن ملاک برتری نیست چرا آن را دلیل برتری دانسته و گفتند خلیفه باید از قریش باشد و اگر قریشی بودن ملاک برتری است هر چند از پست ترین افراد قبیلهٔ قریش باشد پس چرا با بنی هاشم که برترین افراد قریش بودند، همیشه به مخالفت پرداخته و در حکومت ابوبکر و عمر، به بنی هاشم هیچ مقام و منصبی ندادند.
اگر از بنی هاشم بودن ملاک برتری هست، چرا به هیچ یک از آنان مقام و پستی ندادند و اگر از بنی هاشم بودن که از بهترین افراد قریش بودند، امتیازی نداشت چرا برای قریشی بودن آن هم برای پست ترین افراد قریش که طایفۀ تیم و عدی بودند در سقیفه امتیاز قائل شدند و گفتند خلیفه باید از قریش باشد.
آنها در سقیفه قریشی بودن را ملاک برتری دانستند ولی پس از نشستن بر کرسی خلافت بنی هاشم را که در رأس قریش بودند کنار زدند. پس ملاک قریشی بودن در روز سقیفه بهانه ای بوده است برای کنار زدن انصار و چون دلیل مهمّی برای انتخاب شدن خود نداشتند به آن استدلال کردند.
زیرا اگر قریشی بودن ملاک برتری است، پس باید از مهمترین افراد قریش که بنی هاشم بودند خلیفه را انتخاب می کردند از پست ترین آنها که تیم و عدی بودند.
اگر برای انتخاب ریاست جمهوری بنا باشد از مردم شهر خاصّی فردی را انتخاب می کنند، آیا از بهترین افراد شهر کسی را انتخاب می کنند یا از پست ترین افراد شهر؟
ملحق شدن بنیاُمیه به معاویه/ ش66 قطره 4
ملحق شدن بنیاُمیّه به معاویه
در آن ایّام ولید بن عقبة بن ابی معیط به نزد حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمد عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ؛ در جنگ بدر پدر مرا کشتی و دیروز برادر من عثمان را کشتهاند و تو او را مخذول نمودی و این مروان است که پدر او را مورد هزار گونه طعن قرار دادی و این سعید بن العاص است که پدر او را در بدر کشتی ، دیگر ما به چه جهت با تو همدست شویم و به جانب تو میل کنیم ؟ معذلک ما فرزندان عبد منافیم و اقرب ناس به سوی تو هستیم ، امروز با تو بیعت خواهیم کرد به شرط آنکه این مال که در ایام عثمان به دست ما افتاده به ما بازگذاری و دیگر آنکه قاتلان عثمان را به ما دهی تا ایشان را به قتل رسانیم و اگر از این دو إبا داری رخصت فرمای تا ما به جانب شام رویم .
حضرت فرمود:
امّا قتل پدر تو در بدر به دست من به فرمان خدا و رسول بود، امّا خذلان برادر تو عثمان چندانکه او را نصیحت کردم مفید فائده نشد تا آنکه اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر او جمع شدند و او را کشتند و قتل او به امر من نبود و امّا قتل قتله عثمان ممکن نیست چه آنکه اگر قتل آنها لازم بود من قبل از اینکه عثمان را بکشند آنها را میکشتم ، و امّا آنچه در دست شما است از بیت المال من هرگز حقّ خدا را به دست شما نخواهم گذاشت و فیء مسلمانان را مخصوص شما نخواهم گردانید و من شما را اکراه به بیعت نکنم اگر میخواهید بیعت کنید و اگر نه به هر جا که میخواهید بروید.
ولید بن عقبه از این سخن خوشحال شد، بیرون آمد و با جمعی از بنیامیّه به شام رفتند و به معاویه ملحق شدند.(1)
-------------------------------------------------------------------------------
(1) زندگانی عایشه: 11 .
ملك عظيم/ ش28 قطره 1
مُلك عظيم
ما بر اثر معرفتِ اندك خود از خاندان وحى عليهم السلام، در انديشه كوتاهمان، آنان را در حصارى به نام كرۀ زمين محصور ساختهايم! و به خاطر وجود خاندان وحى عليهم السلام در جهان ما، از نقش و تأثير و وجود آن بزرگواران در عالم عظيم هستى آگاهى نداريم و غافل از اين نكتۀ حياتى هستيم كه بودن اهل بيت علیهم السلام در كرۀ خاكى ما دليل بر محصور بودن ولايت آنان به كرۀ زمين نيست؛ بلكه بنا بر روايات بسيار جالب و متعدّد آنان حتّى قبل از دولت كريمۀ خويش نقش خود را در سراسر عالم هستى ايفا مى كنند.
خاندان وحى علیهم السلام به خاطر دارا بودن اين گونه قدرتها، مورد حسادت فرومايگان بودهاند و مُلك عظيم آن بزرگواران، اكنون نيز گروهى از افراد شرير جامعه را به حسادت با آنان وا مى دارد.
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايند:
في هذه الآية (أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ الله مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلکاً عَظيماً)(1).
قال: نحن والله النّاس الّذين قال الله تبارک وتعالى، ونحن والله المحسودون، ونحن أهل هذا الملک الّذي يعود إلينا.(2)
به خدا سوگند؛ ما هستيم انسانهايى كه خداوند فرموده و به خدا سوگند ما هستيم كه مورد حسادت واقع شدهايم و ما هستيم اهل ملك عظيم كه به ما باز مى گردد.
بنابراين، حكومت پراقتدار خاندان عصمت علیهم السلام حقيقتى است كه خداوند آن را به اهل بيت علیهم السلام ارزانى داشته است، و چنان آن را مهمّ و باعظمت مى داند كه از آن تعبير به مُلك عظيم فرموده است.
و چون دشمنان از گذشته تا حال نتوانسته و نمى توانند تحقّق حكومت عظيم و ولايت و قدرت بى كران اهل بيت علیهم السلام را ببينند، به آنان حسادت ورزيده و به خيال خود براى جلوگيرى از وقوع آن به مقابله پرداخته و مى پردازند!
و به همين دليل تا مى توانند براى جلوگيرى از تشكيل حكومت الهى خاندان وحى علیهم السلام و گرايش عمومى جهانيان به سوى آن بزرگواران برنامه ريزى مى كنند؛ زيرا مىدانند حكومت عادلانه حضرت بقيّة الله الأعظم عجّل الله تعالى فرجه وسيلۀ شكست و نابودى همۀ حكومتهاى ستمگرانه جهان است.
آنان به خوبى مى دانند حكومت عدالت پرور حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه آن چنان جذّاب و گيرا مى باشد كه مردم سراسر جهان را به سوى خود جلب مى كند.
(1) سورۀ نساء، آيۀ 54 .
(2) بصائر الدرجات: ص 36 ح 9.
من با حضرت رضا علیه السلام بودم نزدیک دیوارهای طوس ... / ش43 قطره 5
من با حضرت رضا علیه السلام بودم نزدیک دیوارهای طوس ...
ابن شهرآشوب روایت کرده از موسی بن سیّار که گفت : من با حضرت امام رضا علیه السلام بودم و نزدیک شده بود آن حضرت به دیوارهای طوس که شنیدم صدای شیون و فغانی ، پس پی آن صدا رفتم ناگاه برخوردیم به جنازهای ، چون نگاهم به جنازه افتاد دیدم سیّدم پا از رکاب خالی کرد و از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت و او را بلند کرد، پس خود را به آن جنازه چسبانید چنان که برّه نوزاد خود را به مادر میچسباند.
پس رو کرد به من و فرمود: ای موسی بن سیّار! هر که مشایعت کند جنازۀ دوستی از دوستان ما را، از گناهان خود بیرون شود مانند روزی که از مادر متولّد شده که هیچ گناهی بر او نیست .
چون جنازه را نزدیک قبر بر زمین نهادند، دیدم سید خود امام رضا علیه السلام را به طرف میّت رفت و مردم را کنار کرد تا خود را به جنازه رسانید، پس دست خود را به سینه او نهاد و فرمود: ای فلان بن فلان ! بشارت باد تو را به بهشت ، بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسی برای تو نیست .
من عرض کردم : فدای تو شوم ؛ آیا میشناسی این شخص میّت را و حال آن که به خدا سوگند که این بقعه زمین را تا به حال ندیده و نیامده بودید.
فرمود: ای موسی ! آیا دانستی که بر ما گروه ائمّه عرضه میشود اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام ، پس اگر تقصیری در اعمال ایشان دیدیم از خدا میخواهیم که عفو کند از او و اگر کار خوب از او دیدیم از خدا مسئلت مینمائیم شکر، یعنی پاداش از برای او.[1]
-------------------------------------------------------------------------------
[1] منتهی الآمال : 910.
مناظرۀ امام حسن علیه السلام با پادشاه روم/ ش40 قطره 3
مناظرۀ امام حسن علیه السلام با پادشاه روم
در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: هنگامی که به پادشاه روم، فرمان امیرمومنان علی (علیه السلام) و فرمان معاویه بن ابی سفیان ابلاغ گردید و خبر رسید که دو سفیر از طرف آنان به دیدار پادشاه می آیند تا فرمان یادشده را پیگیری کنند، پادشاه گفت: آنان از چه سمتی خارج می گردند؟ به او گفته شد: مردی از کوفه و مردی دیگر از شام. پادشاه به وزرای خویش گفت: ببینید آیا کسی از تجّار عرب آن دو نفر را می شناسد؟
دو نفر از تجّار شام و دو نفر از تجّار مکّه احضار شدند. پادشاه از آنان دربارۀ خصوصیات آن دو سفیر پرسش کرد و آنان نیز توضیحاتی دادند. سپس پادشاه به خزانه داران اموال خود گفت: برای من مجسمهها را بیاورید. آنها را آوردند. نگاهی به آنها انداخت و گفت: شامی، گمراه و کوفی، هدایت شده است.
بعد برای معاویه نوشت: آگاهترین فرد خانواده خود را به سوی من بفرست. به امیرمومنان (علیه السلام) نیز نوشت: برترین و آگاه ترین اهل بیت خود را به سوی من بفرست تا سخنان هر دو را بشنوم و در انجیل نگاه کنم و به شما بگویم کدام یک از شما به این امر (خلافت) سزاوارتر است.
معاویه، فرزند خود یزید را فرستاد و امیرمومنان (علیه السلام)، فرزند خود امام حسن (علیه السلام) را. هنگامی که یزید بر پادشاه وارد شد، پادشاه دست او را گرفت و صورتش را بوسید و یزید نیز متقابلاً بر سر پادشاه بوسهای زد. بعد امام حسن (علیه السلام) داخل شد و فرمود: «حمد و سپاس خدایی را که مرا یهودی، نصرانی، مجوسی، خورشیدپرست، ماه پرست، بت پرست، گاوپرست، و از مشرکان قرار نداد، بلکه مرا مسلمان قرار داد». بعد بر جای خود نشست و چشم خود را نیز به سوی بالا انداخت.
پادشاه روم به هر دو نفر نگاهی افکند و سپس آن دو را از یکدیگر جدا ساخت. اول یزید را احضار کرد و سیصد و سیزده صندوق آماده ساخت که در آنها تماثیل انبیا وجود داشت سپس مجسمهای را خارج کرد و به یزید نشان داد. یزید آن را نشناخت، این کار را دربارۀ مجسمهای دیگر نیز انجام داد، اما یزید نتوانست هیچ کدام را شناسایی کند و از ارائه پاسخ درمانده گردید. بعد پادشاه از او دربارۀ «روزی خلایق» و مکان «ارواح مومنین و کفّار» بعد از مرگ پرسش کرد که یزید به هیچ یک از سوالها نتوانست پاسخی بدهد.
سپس حسن بن علی (علیه السلام) را فراخواند و گفت: اوّل از یزید بن معاویه آغاز کردم تا بداند تو آگاهی بر آنچه او آگاه نیست و پدر تو آگاه است به آنچه پدر او نمی داند. به درستی که پدر تو و پدر او از پیش معرفی گردیدهاند. من در انجیل نظر افکندم و دیدم محمّد (صلّی الله علیه و آله)، رسول خدا و وزیر او، علی (علیه السلام) است. در بین اوصیا نگاه کردم و دیدم پدر تو وصی محمّد (صلّی الله علیه و آله) است. حسن بن علی (علیه السلام) به پادشاه فرمود: بپرسید از من از آنچه به ذهن شما خطور می کند؛ از مجموعه علومی که در انجیل، تورات و قرآن وجود دارد.
پادشاه، مجسمهها را بر امام حسن (علیه السلام) عرضه کرد. اولین آنها در شمایل ماه بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف آدم ابوالبشر است. بعد مجسمه دیگری آورد در شمایل خورشید، امام فرمود: این مجسمه، توصیف حوا، امّ البشر است. مجسمه دیگری آورد که بسیار زیبا و خیره کننده بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف شیث بن آدم است. بر همین روال نمونههای دیگری را عرضه و پاسخ را از امام دریافت کرد.
پادشاه در خاتمه گفت: شهادت می دهم ای اهل بیت محمّد که به شما دانش اولین و آخرین، دانش تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم و موسی، یکجا داده شده است!
در ادامه، پس از گفت و گوی بسیار طولانی دیگر، یزید ساکت شد و غمگین نشست. پادشاه جایزهای به حسن بن علی (علیه السلام) داد و پس از احترام خاصی که به وی گذاشت، گفت: از پروردگارت بخواه تا دین پیامبر تو را نصیبم گرداند.
یزید بن معاویه را نیز به سوی پدرش بازگردانید و برای معاویه چنین نوشت:
«کسی که خداوند پس از پیامبر شما به او علم عنایت کرده و از تورات و انجیل و زبور و فرقان و آنچه در این کتابهاست، آگاه گردانیده، حق با او و جانشینی پیامبر، مختص به اوست».
بعد برای امیرمومنان علی (علیه السلام) نوشت:
«به درستی که حق و خلافت برای توست و نبوت در تو و فرزندت تجلّی یافته است، پس بستیز با هر که با تو در ستیز باشد؛ خداوند دشمن تو را به دست تو عذاب و در دوزخ ابدی جای می دهد. به درستی که نامی از دشمنت را در انجیل نیافتم، لعنت و نفرین خداوند، فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین بر او باد!».(1)
----------------------------------------------------------
(1) تفسیر قمی، : ص 595؛ بحارالانوارج 1 ص 231، برگرفته از فرهنگ کوثر شماره 82.
مناظرۀ بهلول با یک نفر از علمای اهل تسنّن/ ش3 قطره 4
مناظرۀ بهلول با یک نفر از علمای اهل تسنّن
روزی بهلول در مجلس محمّد بن سلیمان عبّاسی پسرعموی هارون الرشید بود و یک نفر از علماء اهل تسنّن هم به نام عدوی در مجلس حاضر بود.
بهلول رو به عدوی کرد گفت: چرا ابوبکر را صدّیق میگوئید مگر در زمان او دیگر یک نفر راستگو نبود.
عدوی گفت : نه .
بهلول فرمود: دروغ میگوئی ؛ زیرا خداوند در کلام مجیدش میفرماید: (والّذین امنوا بالله ورسله اولئک هم الصدّیقون)(1)؛ «یعنی آن چنان کسانی که ایمان به خدا و پیامبران او آوردهاند آنها همه صدّیق میباشند» پس با اینهمه مؤمنی که در زمان ابوبکر بودند چطور میشود فقط اسناد صدّیقیت را به ابوبکر داد.
عدوی گفت : او را صدّیق میگفتند برای آنکه اوّل کسی بود که به پیغمبر ایمان آورد.
بهلول گفت : این جواب تو از دو جهت باطل است ، هم از جهت لغت ؛ زیرا لغتاً به کسی که اوّل مرتبه به کسی ایمان آورد صدّیق نمیگویند و هم از جهت آن باطل است که به شهادت تمام مسلمین ابوبکر اوّل کسی نبوده که اسلام آورده بلکه اسلام او را در مرتبه پنجم یا هفتم گفتهاند.
عدوی دید به کلّی در مجلس آبروی او ریخته میشود خلط در مباحثه کرد و از بهلول پرسید: امام تو کیست؟
بهلول فرمود: امام من کسی است که سنگریزه در دست او تسبیح میکند و گرگ با او سخن میگوید و خورشید در مابین مردم پس از غروب کردن برای او بر میگردد و ولایت او را پیغمبر در مابین مردم بارها تصریح کرده و جمیع صفات پسندیده در او مجتمع و از جمیع صفات رذیله مبرّی است. آن شخص امام من و امام تمام مردم است.
عدوی گفت : وای بر تو ای بهلول امیرالمؤمنین هارون!! را تو امام خویش نمیدانی ؟
بهلول فرمودند: وای بر تو که هنوز امام خود را نشناختهای یا اگر شناختهای کتمان میکنی .
محمّد بن سلیمان عبّاسی بر بهلول آفرین گفت و گفت: ای بهلول ؛ هر کس تو را دیوانه بداند به تحقیق که خود دیوانه میباشد و تو عاقل کامل میباشی .(2)
-------------------------------------------------------------
(1) سورۀ حدید، آیۀ 19 .
(2) کشکول امامت: 2 / 36 .
منتصر و آزادی زیارت حضرت امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام/ ش16 قطره 5
منتصر و آزادی زیارت حضرت امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام
در تاریخ روضة الصفا نقل کرده است:
«گویند: منتصر مردی صبور و عاقل و کثیر الخیر بود و مردم را رخصت داد تا به زیارت مرقد حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام روند و علویّان را که از پدرش اندیشناک بودند ایمن گردانیده، چون طریقۀ انصاف و اتّصاف را مسلوک میداشت با وجود شدّت و هیبت در دل رعایا جای داشت و خاصّ و عامّ معتقد وی بودند».(1)
نکتۀ قابل توجّه این است که اگر منتصر که قاتل و فرزند متوکّل بود، به خاطر اعتقاد، زیارت حضرت امیرالمؤمنین و امام حسین علیهماالسلام را آزاد گزارد چرا از کرسیّ خلافت که حقّ فرزندان آن بزرگواران بود کناره گیری نکرد؟ و اگر فقط به خاطر اختلاف در سلیقۀ سیاسی او با متوکّل بوده است، که اجر عمل او با کرام الکاتبین است.
----------------------------------------------------------------------------------------
(1) تاريخ روضة الصفا: 5 / 2664 .
منكران و گرايش آنان به ايمان / ش11 قطره 1
منكران و گرايش آنان به ايمان
بديهى است كسانى كه به جنگ و نبرد با آن حضرت نپرداختهاند ولى ايمان و اعتقاد به امامت و ولايت آن بزرگوار نيز ندارند از عقيدۀ خود دست برداشته و به امامتِ حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه ايمان مىآورند. و تنها يك ملّت در سراسر جهان وجود خواهد داشت و معبودى جز خداوند بزرگ نخواهد بود.
حضرت امام باقر عليه السلام در اين باره مىفرمايند:
... إذا اجتمع عنده العقد عشرة آلاف رجل فلايبقى يهودي ولا نصراني ولا أحد ممّن يعبد غير الله إلّا آمن به وصدّقه وتكون الملّة واحدة ملّة الإسلام، وكلّما كان في الأرض من معبود سوى الله فينزل عليه ناراً فيحرقه. (1)
هر گاه ده هزار نفر مرد نزد آن حضرت گرد آيند هيچ يهودى و هيچ نصرانى و نه احدى از كسانى كه غير خداوند را مىپرستند باقى نخواهد ماند، مگر آن كه به او ايمان آورده و او را تصديق مىنمايد. در آن زمان تنها يك ملّت وجود خواهد داشت و آن، ملّت اسلام است. و هر معبودى كه در زمين غير از خدا وجود دارد آتش بر او افكنده مىشود و او را مىسوزاند.
اين حديث را شهر بن حوشب از حضرت امام باقر عليه السلام اين گونه روايت كرده است:
... إنّ عيسى ينزل قبل يوم القيامة إلى الدنيا فلايبقى أهل ملّة يهوديّ ولا غيره إلّا آمن به قبل موته ويصلّى خلف المهديّ... . (2)
عيسى قبل از فرا رسيدن روز قيامت نازل مىشود پس اهل هيچ ملّتى از يهود و غير آن باقى نمىماند مگر آن كه قبل از مرگش به خداى يكتا ايمان مىآورد و عيسى به مهدى علیه السلام اقتداء نموده و نماز مىخواند.
(1) إحقاق الحق : 13 / 343 .
(2) بحارالأنوار: 53 / 51 .
موالی پس از مختار/ ش55 قطره 4
موالی پس از مختار
علاوه بر اینکه این نصوص تاریخی ، حاوی حمایت موالی از یک حرکت شیعی است ، نشانۀ کثرت آنها در عراق است به حدّی که توانستند یک حکومت 16 ماهه را بر سر پا نگه دارند گرچه گروهی از عناصر این حکومت را عرب ها تشکیل میدادند[1] . برخورد مختار در این مدّت با مردم ، بسیار مناسب بود. و چنانکه نقل شده : «کان مختار اوّل من ظهر أحسن شیء سیرة وتألّفاً للنّاس»[2] و لذا توانست در دل مردم تا حدودی نفوذ کند.
دلیل دیگر نفوذ او نیز شیعی بودن جهت حرکت وی بوده ، او به عدّهای که ابتداء جهت کشتن قاتلین امام حسین علیه السلام وعده داده بود، وفا نمود. و تا آنجا که توانست، آنان را از بین برد. بنا به گفتۀ «ابن اعثم» و به نقل از محمّد بن اشعث او تا موقع (فرار ابن اشعث به بصره) نزدیک به سه هزار نفر از متّهمین به قتل حسین بن علی علیهما السلام را از دم تیغ گذراند[3] . متأسّفانه بعد از کوبیدن حرکت مختار، موالی سرکوب شدند. امّا به هر حال ، جامعه از وجود آنها نمیتوانست بینیاز باشد.
آنها نه تنها در انجام امور سخت جامعه افرادی فعّال بودند، بلکه در کارهای علمی نیز از عرب ها جلو افتادند. به طوری که در اواخر قرن اوّل ، عموم علمای معروف شهرهای مهمّ اسلامی از موالی بودند[4] .
این مطلب ، حجّاج را سخت آزرده خاطر کرده بود تا جائی که دستور سختگیری نسبت به موالی را صادر نمود و همانگونه که گذشت حجّاج از اینکه آنها امام جماعت بوده و یا در منصب قضاوت باشند، جلوگیری کرد. در هر صورت ، حمایت موالی از بنیهاشم خاتمه نیافت و بعدها نیز آنها در نهضتهایی که شیعه در قرن دوّم داشت ، مشارکت کردند. حامیان اهل بیت علیهم السلام نه تنها از میان عرب های بعضی از قبایل ، بلکه از ناحیۀ موالی ایرانی و حتّی غیر ایرانی بود.[5]
---------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن اعثم مىنويسد: «بايع الناس من العرب والموالى» ج 6 ص 115. بيعت ابراهيم اشتر رئيس يكى از قبايل عرب ، دليل ديگر بر همين امر است .
[2] . طبرى : 4 / 531 ، انساب الأشراف : 5 / 229 . و لذا گفته شده كه «أحبّه النّاس حبّاً شديداً» رك : فتوح : 6 / 119 . تا آن موقع بنىاميّه شديدترين فشارها را به كوفيان وارد كرده بودند و اينك رهائى از آن همه فشار، آنها را وا مىداشت كه مختار را كه اين فشار را از روى دوش آنها برداشته ، دوست بدارند.
[3] . ابن اعثم ، فتوح : 6 / 138 .
[4] . ابن عبدربّه ، عقد الفريد: 3 / 416 . مقدّمة علوم الحديث از حاكم نيشابورى : 197 و 199. حموى مىنويسد: «لمّا مات عبدالله بن عبّاس ، عبدالله بن الزيد، عبدالله بن عمرو بن العاص!! صار الفقه في جميع البلدان إلى الموالى... إلّا المدينة . معجم البلدان : 2 / 254.
[5] . تاريخ تشيّع در ايران : 73.
موعود در دین مسیحیت / عنایت امام حسین علیه السلام به جوان مسیحی/ ش8 قطره 4
موعود در دین مسیحیت عنایت امام حسین علیه السلام به جوان مسیحی
روزبک کاوسیان می گوید: 25 سال دارم و مسیحی از شاخۀ ارتدکس هستم. در سنین جوانی یک روز همسایه مان مادرم را برای مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام دعوت کرد، آن وقت من 8 یا 9 ساله بودم، با مادرم به این مراسم رفتیم، خانومی که غذا آورد گفت اوّل نیّت کن بعد غذا را بخور، من حاجتی را که در نظر داشتم نیّت کردم. ظهر وقتی به خانه آمدم دیدم آن حاجتم بر آورده شده. از آن موقع دیگر من اعتقاد پیدا کردم، همیشه ماه محرّم تا جایی که بتوانم، عزاداری می روم و اگر وسعم برسد نذری می دهم.
مولی به معنای زعامت و سرپرستی است/ ش224 قطره 1
«مولی» به معنای زعامت و سرپرستی است
از غدیر تا سقیفه
دلیل های فراوانی وجود دارد که مقصود از کلمۀ «مولی» در کلام رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبۀ غدیر: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» زعامت و سرپرستی است و به هیچ وجه به معنای محبّت و دوستی نیست.
یکی از مطالبی که دلالت می کند لفظ «مولی» به معنای زعامت و سرپرستی است، اقرار عمر است که گفته است: خلافت حقّ علی علیه السلام بوده است و دیگران از او غصب کرده اند، بدیهی است مهمترین دلیل بر زعامت و خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام خطبۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله در روز غدیر است که این جمله را عمر از آن حضرت شنیده و اگر مقصود از مولی، محبّت و دوستی بوده هیچگاه عمر تصریح به خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نمی کرد و اعتراف به خلافت غصب شدۀ آن حضرت نمی کرد و به همین جهت ابوبکر و عمر به آن حضرت تبریک گفته و بیعت نمودند پس حتّی عمر که از شاهدان جریان غدیر بوده و گفتار پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را شنیده است، متوجّه شده است که مقصود رسول خدا صلّی الله علیه وآله از جملۀ «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» زعامت و سرپرستی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است و این جمله تصریح به خلافت آن حضرت است نه دوستی و محبّت.
مؤسسه «لیوفورم»/ ش99 قطره 1
مؤسسه «لیوفورم»
مؤسسه «ليوفورم» كه در زمينه مسائل دينی وعمومی در سراسر جهان فعاليت می كند و بيش از 222 دفتر در نقاط مختلف جهان دارد، در جديدترين گزارش خود در سال 1393 اعلام كرد كه جمعيت مسلمانان شيعه در جهان از چهارصد ميليون نفر گذشت. اين مؤسسه كه مقرّ اصلی آن در منطقۀ «ويستمنستر» در مركز لندن قرار دارد، در گزارش خود نوشت: «در حال حاضر، در مجموع، يك ميليارد و 600 ميليون مسلمان در سراسر جهان زندگی می كنند كه چهارصد ميليون آن را شيعيان تشكيل می دهند.» گفتنی است اين گزارش كه نزديك به ده سال روی آن كار شده، توسّط صد پژوهشگر تهيّه و تأليف شده است. در بخشی از اين گزارش، پرفسور «جيمز كريهام» كه از پژوهش گران سرشناس مؤسّسۀ «ليوفورم» است، آمده است: «اگر ماجرای سقيفه رخ نمی داد، اكنون يك ميليارد و 600 ميليون مسلمان جهان، همگی شيعه بودند».
نشانی گزارش در فضای مجازی: (1) http://www.shiahonline.ir شیعه انلاین .
_____________________________
(1) نسل كشی سادات و مسلمانان شيعه ص 53 .
ماجرای غدیر و آیۀ غار / ش 29 قطره 6
ماجرای غدیر و آیۀ غار / ش 29 قطره 6
بردن رسول خدا صلّی الله علیه وآله ابوبکر را به غار، به این صورت نبوده است که در پی او فرستاده باشند و او را همراه خود برده باشند، بلکه چون با او در راه برخورد کردند او را همراه خود بردند.
همراه نمودن رسول خدا صلّی الله علیه وآله ابوبکر را با خود، چند احتمال دارد که هر یک مخالف دیگری است.
1. احتمال اوّل این است که او را دوست خود و یار و یاور خود می دانستند و به خاطر اینکه آن حضرت تنها نباشند ابوبکر را با خود به غار بردند. این احتمال در صورتی درست است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله قبل از حرکت به سوی غار، ابوبکر را مطّلع می کردند و او را با خود می بردند.
2. احتمال دوّم این است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله به ابوبکر هیچ اعتمادی نداشتند و چون امکان داشت، ابوبکر از دیدن رسول خدا صلّی الله علیه وآله در راه غار به دشمنان خبر دهد او را با خود بردند تا جایگاه آن حضرت برای کفّار فاش نشود و از اینکه رسول خدا صلّی الله علیه وآله در کجا هستند، آگاه نشوند. چون در برابر احتمال اوّل، احتمال دوّم وجود دارد هیچگاه نمی توان به احتمال اوّل استدلال نموده و آن را فضیلتی برای ابوبکر دانست؛ زیرا در برابر این احتمال، احتمال دوّم وجود دارد که نه تنها فضیلتی برای ابوبکر نیست، بلکه دلالت بر خیانت او و عدم اعتماد رسول خدا صلّی الله علیه وآله به او می باشد.
علاوه بر این که ممکن است کسی که همراه رسول خدا صلّی الله علیه وآله بوده ابوبکره بود نه ابوبکر! و بر فرض کسی که همراه آن حضرت بوده است ابوبکر بوده است آیا همراه بودن در تنهایی با تمام ترس و وحشتش یا همراه بودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با رسول خدا صلّی الله علیه وآله با حضور صد و بیست هزار نفر!
مرتاضان بزرگ جهان در آرزوى حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه / ش 25 قطره 6
مرتاضان بزرگ جهان در آرزوى حكومت امام زمان عجّل الله تعالى فرجه / ش 25 قطره 6
به كسى كه با ریاضت و تحمّل سختىهاى شدید، خود را به مراحلى برساند كه قدرت انجام بعضى از كارهاى غیر عادى را داشته باشد، مرتاض می گویند.
مرتاضان در نقاطی از جهان به ریاضتهاى نفسانى یا شیطانى و یا ریاضتهایى كه نفس و شیطان هر دو در آن دخالت دارد، مىپردازند.
آنها چندین سال به ریاضتهاى نفسانى یا شیطانى و یا هر دو مىپردازند تا بر قدرتهایى مافوق توانایىهاى عادى بشر دست یابند.
مقصود آنان از رسیدن به هدف هایشان گوناگون و همچنین راه هایى كه براى رسیدن به مقصود مىپیمایند مختلف است؛ همانگونه كه این افراد در نهایت كار یكسان نیستند و بسیارى از آنان بدون به دست آوردن قدرت نفسانى یا شیطانى و یا مشترك میان آن دو، با كوله بارى از رنج و مشقّت و گناه از دنیا مىروند.
افرادى اندك نیز هستند كه با ریاضتهاى شرعى به قدرتهایى دست مىیابند.
توضیح بیشتر دربارۀ مرتاضان و اعمال آنان ما را از آن چه در نظر داریم دور مىكند. به این جهت به اصل مطلب پرداخته و مىگوییم :
اكنون برخى از مرتاضان جهان متوجّه این نكته شدهاند، كه سرانجام تحولّات عظیم جهانى در حكومت حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه واقع مىشود.
آنها این واقعیت را درك كردهاند و متوجّه شدهاند با همه قدرتهاى فوق العادهاى كه براى خود قائل هستند، نمىتوانند آن قدرتها را به سایر مردم انتقال دهند و در جهان تحوّل عمومى ایجاد كنند. و فقط در عصر ظهور انسان ها به آن قدرت های عظیم دست می یابند.
مُعارین» چه کسانی هستند؟ / ش 15 قطره 6
«مُعارین» چه کسانی هستند؟ / ش 15 قطره 6
سؤال:
«مُعارین» چه کسانی هستند؟ و چگونه میتوانند در زمرۀ «مُسْتَقرّین» قرار گیرند؟
جواب:
«معارین» کسانی هستند که دارای ایمان میباشند ولی ایمانشان عاریه است؛ یعنی سرانجام از آنان گرفته میشود و در صف منکران قرار میگیرند. در ادعیه وارد شده است:
اَللّهمَّ لاتَجْعَلْنا مِنَ الْمُعارینَ.(1)
خداوندا ما را از معارین قرار مده .
همه باید از خداوند بخواهند خدا آنان را از «مستقرّین» یعنی کسانی که ایمان آنان ثابت و محکم است ، قرار دهد تا در سختیها و حوادث و تلخی روزگار، دچار شک و تردید و انکار نشوند.
زیرا اگر چه مقدّر شده باشد فردی یا افرادی از معارین باشند و دین و ایمان آنان موقّت و عاریه باشد، ولی با دعا و الحاح ممکن است در دین خود ثابت قدم شوند و ایمان و اعتقادات آنان همیشگی شده و با ایمان استوار و مستقر از دنیا بروند.
روایتی را که اسحاق بن عمّار از امام صادق علیه السلام نقل کرده ، گواه بر این حقیقت است . آن حضرت فرمودند:
انّ الله جبل النبیین علی نبوّتهم فلا یرتدون ابداً و جبل الاوصیاء علی وصایاهم فلا یرتدون ابداً و جبل بعض المؤمنین علی الإیمان فلا یرتدون ابداً ومنهم من یعیر الإیمان عاریةً فإذا هو دعا و الحّ فی الدعاء مات علی الإیمان.(2)
... خداوند بعضی از مؤمنین را بر طبیعتِ ایمان آفریده است که هیچ گاه ارتداد پیدا نمیکنند. و به بعضی از مؤمنین ایمان را به صورت عاریه داده است . اگر فردی که از معارین است دعا نماید و الحاح کند با ایمان از دنیا میرود.
این گفتار درس امید و آرزو را به همه افراد با ایمان میآموزد زیرا به وسیلۀ دعا و اصرار میتوانند از ایمانی استوار و آیندهای روشن و درخشان برخوردار باشند.
-----------------------------------------------------------------
(1) الکافی ج2 ص 579.
(2) بحارالانوار ج 69 ص 220.
معدنهای جهان در عصر ظهور / ش 14 قطره 6
معدنهای جهان در عصر ظهور / ش 14 قطره 6
معدنهای فراوانی در زمین در اطراف جهان وجود دارد که بسیاری از آنها همچنان دست نخورده باقی مانده و کسی از آنها بهرهبرداری ننموده است . آنها در عصر تکامل جهان یعنی در حکومت الهی حضرت بقیة الله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر شده و مورد استفاده و بهرهبرداری مردم قرار میگیرند.
معدنهای طلا، نقره ، عقیق ، الماس ، سنگهای قیمتی و... که تاکنون بسیاری از مردم جان خود را در راه به دست آوردن و بهرهگیری از آنها از دست دادهاند. این معادن هر یک دارای آثار شگفت انگیز میباشند.
اشعّه و امواج نامرئی که در معدنها وجود دارد، تأثیر مهمّی در اطراف خود ایجاد مینمایند. نه تنها معدنها، بلکه از قطعههای عقیق ، فیروزه و... که به عنوان نگین انگشتر در دست افراد است ، امواجی صادر میشود که در روحیات آنها اثر میگذارد.
بنابراین بیجهت نیست که در دست داشتن آنها از نظر دین مستحبّ شمرده شده و باعث ثواب میشود.
حال اگر از یک قطعۀ کوچک عقیق یا فیروزه ، اشعّه و امواجی برمیخیزد که در اطراف خود اثر میگذارد، معدن عقیق یا فیروزه یا... دارای چه امواج زیاد و مؤثّری خواهد بود؟!
پس معدنهای گوناگونی که در جهان وجود دارد علاوه بر ارزش ظاهری خود، دارای آثار مهمّ نامرئی نیز میباشند که هر معدن با معدن دیگر به خاطر تفاوت در جنس ، از نظر وجود امواج و اشّعهای که از آنها صادر میشود، متفاوت هستند.
معدنهای طلا، معدنهای نقره ، معدنهای عقیق ، معدنهای الماس و دهها معدن ارزشمند دیگر در سراسر جهان وجود دارد که همچنان در دل خاکها باقی مانده و استخراج نشدهاند!
پیداشدن و بهرهگیری از همۀ آنها در عصر درخشان ظهور واقع خواهد شد و انسانها در آن زمان از ارزش واقعی آنها آگاه خواهند گشت .
پایان حرف « م »
شروع حرف « ن »
ناپديد شدن ارتشيان در جنگهای جهانی / ش16 قطره 1
ناپديد شدن ارتشيان در جنگهاى جهانى
يكى از شگفت انگيزترين رويدادهاى ناشناخته جهان كه دانشمندان و پژوهشگران را به انديشه و تفكّر دربارۀ عالم غيب و جهان نامرئى وادار ساخت، جريان ناپديد شدن هاى متعددى بود كه براى افراد در گوشه و كنار جهان واقع شده و همۀ سياستمداران دنيا را مات و مبهوت ساخته است! يكى از نويسندگان در اين باره مىنويسد:
تاكنون هيچيك از دانشمندان به راز ناپديد شدن ناگهانى افراد بشر، پى نبردهاند. البته برخى از دانش پژوهان درباره ناپديد شدن كشتىها و هواپيماها در منطقه مشهور مثلث برمودا، نظريات علمى و غير علمى ارائه مىدهند، ولى اين ناپديد شدن ها تنها اختصاص به منطقه مثلث برمودا ندارد و گهگاه در گوشه و كنار اين جهان وقايعى نظير آن اتفاق مىافتد كه بشر، با دانش كنونى خويش از ارائه هرگونه دليل منطقى براى اين رويدادهاى شگفت انگيز، عاجز است و چارهاى جز آن ندارد كه گناه اينگونه حوادث را به گردن نيروهاى ماوراء الطبيعه كه ماهيّت آن ها هنوز براى بشر معلوم نيست بيندازد.(1)
دربارۀ ناپديد شدن افراد ارتش، تاكنون چند فقره حادثه در تاريخ ثبت شده است. يكى از حوادث، مربوط به چهار هزار سرباز تعليم ديده و كاملاً مجهز است كه در زمان جنگ هاى اسپانيا، يك شب در كنار رودخانه كوچك اطراق كردند: بامداد روز بعد، اين افراد با سرنوشتى عجيب و باور نكردنى ميعاد داشتند. اردوى خود را برچيدند و به سوى دامنۀ تپه براه افتادند و ديگر هيچ كس آنان را نديد و از آنان خبرى به دست نيامد.
650 سرباز فرانسوى نيز هنگامی كه در سال 1858 به سوى «سايگون» در هند و چين در حركت بودند به همين سرنوشت گرفتار شدند و در دهكدۀ هموارى كه فقط 25 كيلومتر با شهر فاصله داشت، همگى با هم ناپديد شدند.
اسناد نظامى جديد، از جزئيات يك ماجراى اسرارآميز كه در سال 1939 اتّفاق افتاد، پرده بر مىدارد. در تاريخ 10 دسامبر همان سال، ژاپنىها «نانكينگ» را فتح كردند. سربازان چينى به دستور سرهنگ «لى فوسين» به منطقهاى در جنوب «نانكينگ» گسيل شدند. دو ساعت بعد، معاون فرمانده به اطلاع او رساند كه افراد، به پيام هاى راديوئى آن ها پاسخ نمىدهند و معلوم نيست به چه سرنوشتى دچار شدهاند. هنگامى كه بقيۀ افراد به آن نقطه رسيدند، مشاهده كردند كه اسلحۀ سربازان در كنار اجاقهاى كوچكى كه درست كرده بودند افتاده است، ولى اثرى از افراد به چشم نمىخورد. اين تصوّر كه كليّۀ افراد، موضع خود را رها كرده و در آن دهكده متوارى شده بودند، بعيد به نظر مىرسيد، زيرا نيروهاى دشمن بلافاصله آن ها را مىديدند و دستگيرشان مىكردند. اسناد و مدارك ژاپنىها نيز نشان مىدهد كه در آن لحظات حسّاس، سربازان چينى را كه تعداد آن ها به 2988 نفر مىرسيدند نديدند.(2)
در سال 1939، هنگامى كه نيروهاى چينى در برابر پيشروى منظم ارتش مكانيزه ژاپن مقاومت مىكردند، به سربازان چينى فرمان داده شد كه در منطقۀ «نانكينگ» همچنان به پايدارى خود ادامه دهند. در 16 مايلى يك موضع مهمّ نظامى كه در نزديكى تنها پل آنجا قرار داشت ، 3100 سرباز چينى، تحت فرماندهى كلنل «لى فوسين» خود را براى يك نبرد سخت و نوميدانه آماده كرده بودند. كلنل «لى فوسين» به دقّت، موقعيّت كليه افراد خود را مورد بازرسى قرار داد و سپس به قرارگاه خود كه در حدود يك مايل با صفوف ارتش فاصله داشت عزيمت نمود.
بامداد روز بعد، هنگامى كه كلنل از خواب برخاست، دستيارانش به او اطّلاع دادند كه جناح راست خط دفاعى لشكر، به علائم آنان پاسخ نمىدهد. كلنل از اين پيام، سخت حيرت كرد و دوباره براى سركشى به آنجا رفت، امّا در كمال تعجّب مشاهده نمود كه از اين تعداد، فقط 112 تن، نزديك پل موضع گرفتهاند و از 2988 نفر بقيّه كمترين اثرى وجود ندارد. آن ها به كلّى ناپديد شده بودند!
اسلحۀ سربازان، هنوز دست نخورده در آنجا به چشم مىخورد و چاى و برنجى كه روى اجاق هاى كوچك، آماده شده بود، هنوز گرم بود. هيچگونه آثارى از كشمكش و جدال كه امكان داشت در تاريكى شب صورت گرفته باشد به چشم نمىخورد و تمام تجهيزات و وسايل نظامى و شخصى نيز كه سربازان، شب گذشته به جاى گذاشته بودند همچنان در اطراف اجاقها ديده مىشود. امّا با اين حال، يك لشكر كامل ناپديد شده بودند!
چه اتّفاقى رخ داده بود؟ هيچ كس نمىدانست. حادثه چنان سريع اتفاق افتاده بود كه حتّى افراد باقيمانده نيز اظهار بى اطلاعى مىكردند!
دربارۀ اين رويداد بسيار عجيب، مىتوان چند حدس زد. بيائيد اين حدس و گمان ها و ابعاد گوناگون اين حادثه را با هم مورد بررسى قرار دهيم:
ابتدا فرض كنيم كه جنگجويان ژاپنى، با استفاده از تاريكى شب، موفق شده باشند بىآن كه توجّه نگهبانان را جلب كنند، ماهرانه از پل گذشته، يا شناكنان خود را به سوى رودخانه رسانده باشند، سپس به اردوى سربازان چينى شبيخون زده باشند. در اين صورت چگونه مىتوان باور كرد كه يك دسته كماندوى ژاپنى ـ هر قدر هم زبده و ورزيده بوده باشند ـ بتوانند در حدود 3000 سرباز آمادۀ نبرد را بى آن كه قطرۀ خونى ريخته شود اينطور بىسر و صدا ربوده با خود ببرند و همه اين كارها آن چنان برق آسا صورت گرفته باشد كه حتّى يكى از سربازان نتواند خود را به اسلحهاش رسانده شليك كند! براى انجام چنين عملياتى، دست كم به تعداد قابل ملاحظهاى كماندوى ژاپنى نياز است تا بتوانند چنين برق آسا، در حدود سه هزار سرباز چينى را دستگير ساخته و بربايند؟ از آنى گذشته، اگر هم فرض كنيم كه يك چنين عمليات قهرمانى صورت گرفته باشد، بعيد به نظر مىرسد كه ژاپنىها، چنين موفقيت بزرگى را مسكوت گذاشته و در تبليغات جنگى خود منعكس نكنند!
حال فرض كنيم كه سربازان ارتش چين، به طور دستِ جمعى مواضع خود را ترك گفته و به خطوط ژاپنىها گريخته و تسليم شده باشند. باز هم، چنين اقدام بزدلانهاى، خوراك خوبى براى آسياب تبليغات ژاپن بشمار خواهد رفت. در چنين مواقعى، دست كم، گزارش عمليات يعنى گزارش مربوط به دستگيرى و يا تسليم 2988 سرباز چينى بى درنگ به مقامات مافوق داده خواهد شد، در حالی كه در مدارك رسمى ژاپن، چنين گزارشى منعكس نشده است .
دستهاى از سربازان چينى كه روى پل موضع گرفته بودند، همچنين افرادى كه در آن شب به پاسدارى مشغول بودند سوگند ياد كردند كه در ساعات تاريكى، هيچ صدائى نشنيده و هيچ حركت مشكوكى مشاهده نكردهاند. آنان بر اين گفته تأكيد داشتند كه در شب ساعات تاريكى، هيچ صدائى نشنيده و هيچ حركت مشكوكى مشاهده نكردهاند. آنان بر اين گفته تأكيد داشتند كه در شب حادثه، هيچ كس ـ چه دوست و چه دشمن ـ از پل عبور نكرده است. دستياران كلنل نيز قسم مىخوردند كه هيچ بيگانهاى به اردوى آن ها نزديك نشده است.
با اين حال ، 2988 سرباز چينى بى آن كه نشانهاى از خود باقى گذارند ـ ناپديد شدند و براى نمونه ، حتّى از يكى از آنان خبرى به دست نيامد!
(1) عجيب تر از علم : 271.
(2) عجيب تر از علم : 272.
ناراحتی عمروعاص و معاویه از یکدیگر/ ش39 قطره 2
ناراحتی عمروعاص و معاویه از یکدیگر
شعبی روایت میکند و میگوید: عمروعاص پیش معاویه وارد شد تا از او حاجتی بخواهد. قضا را از عمروعاص به معاویه اخباری رسیده بود که برآوردن نیاز عمرو را خوش نمیداشت ، بدین جهت خود را سرگرم نشان داد.
عمرو گفت : ای معاویه ؛ بخشش ، زیرکی است و پستی خود را به غفلتزدن ، و جفا از خویهای مؤمنان نیست .
معاویه گفت : ای عمرو؛ به چه سبب خود را سزاوار میدانی که ما نیازهای بزرگ تو را برآوریم ؟
عمرو خشمگین شد و گفت : با بزرگترین و واجبترین حقّ ؛ زیرا تو گرفتار دریای موجخیز ژرفی بودی که اگر عمرو نمیبود در کمترین آب آن غرق میشدی ، من تو را تکانی دادم وسط آن قرار گرفتی و سپس تکانی دیگر دادم که بر بلندترین نقطه آن قرار گرفتی . فرمان و امر تو روان شد و زبانت پس از بند آمدن باز و چهرهات پس از ظلمت و تاریکی رخشان گردید و خورشید برای تو با پشم رنگارنگ و زدهشده ناپدید شد و ماه با شب تاریک برای تو تاریک گشت .
معاویه ظاهرآ خود را به خواب زد و مدّتی پلکهایش را بر هم نهاد تا عمرو بیرون رفت . آنگاه معاویه درست نشست و به همنشینان خود گفت : دیدید از دهان این مرد چه بیرون آمد، او را چه میشد؟ اگر به تعریض و کنایه هم میگفت کافی بود، ولی او با گفتار خود مرا خوار کرد و با تیرهای زهرآگین خود مرا نشانه ساخت .
یکی از همنشینان معاویه به او گفت : ای امیرالمؤمنین! حوائج با سه منظور برآورده میشود: یا نیازمند و حاجتخواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقّی که دارد برآورده میشود، یا آنکه از کسی که حاجت میطلبد کریم و بزرگوار است و حاجت را چه کوچک و چه بزرگ برمیآورد، یا آنکه حاجتخواه شخص فرومایهای است و شخص شریف نفس خود را از شرّ زبان او حفظ میکند و به آن منظور حاجت و نیاز او را برمیآورد.
معاویه گفت : خدا پدرت را بیامرزد، چه نیکو سخن گفتی ، و به عمرو پیام داد تا بیاید و چون آمد حاجت او را برآورد و جایزه بزرگی هم به او داد.
عمرو همینکه گرفت و پشت کرد و برگشت ، معاویه این آیه را خواند : «اگر به آنان از صدقات داده شود خشنود میشوند و اگر داده نشود در آن صورت خشمگین میشوند»(1).
عمرو آن را شنید و خشمگین برگشت و گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند؛ همواره از تو با زور میگیرم و فرمانی از تو نخواهم برد و برای تو چاه ژرفی میکنم که چون در آن افتی استخوان پوسیده شوی .
معاویه خندید و گفت : ای اباعبدالله؛ از این سخن منظورم تو نبودی ، آیهای از قرآن بود که به قلبم خطور کرد و خواندم . هر کار میخواهی بکن . (2)
-------------------------------------
(1) سوره توبه ، بخشى از آيه 55 كه در وصف منافقان است .
(2) جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3 / 313 .
نامۀ خونبار عمر دربارۀ ایرانی ها و سایر عجم ها/ ش10 قطره 2
نامۀ خونبار عمر دربارۀ ایرانی ها و سایر عجم ها
... ... از این سخنان بگذرم و ماجرای تو را بیادت آورم : نامهای از عمر بن خطّاب به عنوان والی بصره رسیده بود و با آن نامه ریسمانی به طول پنج وجب ضمیمه بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود. عمر بن خطّاب در آن نامه به فرماندار بصره چنین فرمان داده بود:
«اعرض عمّن قبلک من أهل البصرة ؛ فمن وجدت من الموالی ومن أسلم من الأعاجم قد بلغ خمسة اشبار فقدّمه فاضرب عنقه...».
آری ؛ عمر چنین نوشته بود: «به موجب این نامه ، مردم بصره را احضار کن و در میان اهل بصره ، از ایرانیان مسلمان و غیر مسلمان هر کس که طول قامتش با این ریسمان اندازه بود (پنج وجب بود) گردنش را با شمشیر بزن».
ابن ابی معیط این نامه را خوانده بود و متن آن را محفوظ بود و یادداشتی هم از آن برداشته بود. ولید بن عقبة بن ابی معیط هم برای من تعریف میکرد که ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود و نمیدانست چه کند. آیا فرمان عمر را به دست اجرا بسپارد و یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد؟!
سرانجام با تو مشورت کرد و تو بیدرنگ وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و عقیدهات این بود که خوبست فرمان امیرالمؤمنین عمر!! دوباره به خودش برگردد و شخصآ در آنچه گفته تجدیدنظر کند.
ابوموسی تو را با فرمان عمر، به مدینه فرستاد تا خود گفتنیها را به وی بازگوئی . تو در آن هنگام نسبت به ایرانیان تعصّب شدیدی میورزیدی . تو در آن روزگار خویشتن را بنده بنیثقیف میدانستی و چون به خیال خود حقیر و بدبخت بودی ، غم تیرهبختان و بیچارگان میداشتی .
تو ابتدا در پیشگاه خلیفه به التماس و التجا درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی و بعد تهدیدش کردی . تو به عمر گفته بودی از انقلاب مردم بپرهیز. تو به عمر گفته بودی این قتل عام ناحق ملّت را یکباره به شورش خواهد کشید و اقوام و قبایل را به سوی علی ( علیه السلام) خواهد راند. تو شمشیر علی (علیه السلام) را با پشتیبانی هزاران فریاد خشمناک و هیجانگرفته به عمر نشان داده بودی و آنقدر به نعل و به میخ زدی و آنقدر دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا امیرالمؤمنین عمر!! را از عقیدهاش بازگردانیدی .
ای زیاد؛ من در میان فرزندان ابوسفیان پسری از تو نامبارکتر و شومتر ندیدهام . زیرا نگذاشتی با دست عمر، سرسختترین و لجوجترین و خطرناکترین دشمن ما از صفحه روزگار برداشته شود.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که علی (علیه السلام) میگوید:
«لیضربنّکم الأعاجم عودآ کما ضربتموهم علیه بدآ».
به همان ترتیب که عربها ایرانیان را با شمشیر به سوی اسلام راندند، ایرانیان هم عربها را با شمشیر به سوی اسلام فرا خواهند راند.
و گفته بود که :
ایرانیان خواه ناخواه زمام حکومت اسلام را به دست خواهند گرفت و همچون شیران شرزه بر شما حملهور خواهند شد و هرگز از جنگ شما نخواهند گریخت و گردنهای شما را از دم تیغهای آخته خود خواهند گذرانید و خزانه شما را به تصرّف درخواهند آورد.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که این سخنان را، (حضرت) علی ( علیه السلام) از خود درنیاورده بلکه از پیامبر شنیده است و به همین جهت من ابوموسی اشعری را به قتلعام ایرانیان مأمور ساختهام و نیز تصمیم گرفتهام که کارگزاران خویش را به قطع نسل عجمها برگمارم .
جواب تو این بود که یا امیرالمؤمنین!! اگر همین علی ( علیه السلام) ایرانیان را به سوی خویش بخواند و بر ضدّ تو، برخیزد چه خواهی کرد؟ ملّت فشردهشده و مظلومی که دارد از دم شمشیر کارگزاران تو میگذرد، ملّتی از جانگذشته است . اگر این ملّت ناگهان بجنبد و علی ( علیه السلام) را به امامت و رهبری خویش ، برانگیزاند و دست به تیغ ببرد روزگار ما سیاه خواهد شد ... ... .(1)
-------------------------------------------------------
(1) تاریخ سیاسی اسلام: 486 .
نامۀ عبدالملک مروان به امام سجّاد علیه السلام/ ش37 قطره 4
نامۀ عبدالملک مروان به امام سجّاد علیه السلام
حضرت سجّاد زین العابدین علیه السلام کنیزی داشت. او را در راه خدا آزاد کرد و سپس وی را به همسری قانونی خود درآورد و با او ازدواج نمود. جاسوسی مخصوص خلیفه ، این جریان را برای عبدالملک مروان گزارش داد. عبدالملک به حضور حضرت زین العابدین علیه السلام نامۀ تندی به این مضمون نوشت :
«به اطّلاع من رسیده است که با کنیز آزادکرده خود ازدواج نمودهاید، با آنکه میدانستید در خاندان قریش ، زنان وزین و باشخصیّتی وجود داشت که ازدواج با آنها باعث مجد و عظمت شما میشد و فرزندان نجیب و شایستهای میآوردند، شما با این ازدواج ، نه بزرگی خود را در نظر گرفتی و نه حیثیّت فرزندان خویش را مراعات کردی.»
حضرت امام سجّاد علیه السلام در جواب نوشتند:
نامۀ شما که حاوی نکوهش من در ازدواج کنیز آزادشدهام بود، رسید. نوشته بودید که در زنان قریش کسانی هستند که ازدواج با آنها سبب افتخار من و مایۀ پدید آمدن فرزندان نجیب است. بدانید فوق مقام رفیع رسول اکرم صلّی الله علیه وآله مقامی نیست و کسی در شرف و فضیلت بر آن حضرت فزونی ندارد. یعنی ازدواج با خانوادۀ قریش برای فرزندان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله باعث مجد و عظمت نخواهد شد. ما هرگز به دگران افتخار نمیکنیم .
کنیزی داشتم برای رضای خدا آزاد کردم تا از اجر الهی برخوردار شوم . سپس وی را بر طبق قانون اسلام به همسری خود درآوردم . او زنی است شریف و باایمان ، متّقی و پرهیزکار. کسی که در دین خدا به پاکی و نیکی قدم برداشته ، فقر و گمنامی یا سابقۀ کنیزی به شخصیت او ضرر نمیزند. اسلام ، اختلافات طبقاتی را محو کرد. اسلام ، پستیهای موهوم را از میان برد و نقایص را با تعالیم عالیه خویش جبران کرد، اسلام ریشههای ملامت و سرزنشهای دوران جاهلیّت را از بیخ و بن برانداخت .
«فلا لَوْم علی امرءٍ مسلم ، إنّما اللّوْم لَوم الجاهلیة والسّلام».
«بر یک مرد مسلمان ـ که وظایف خود را به درستی انجام میدهد ـ ملامتی نیست . ملامت شایستۀ کسانی است که اندیشههای نادرست در مغز میپرورند و همچنان دوران جاهلیّت فکر میکنند».
عبدالملک نامۀ حضرت سجّاد علیه السلام را خواند. مضامین محکم نامه ، روحش را فشرد. آنگاه نامه را به طرف فرزند جوانش ، سلیمان بن عبدالملک ـ که در مجلس نشسته بود ـ افکند که بخواند.
پسر جوان وقتی نامه را خواند، برافروخته و خشمگین شد. نتوانست خود را نگاه دارد. با ناراحتی به پدر گفت که حضرت سجّاد علیه السلام با پیوندی که به رسول اکرم صلّی الله علیه وآله دارد، سخت بر شما افتخار کرده و صریحاً برتری و مزیت خویش را خاطرنشان نموده است .
عبدالملک گفت : فرزند، این مطلب را فراموش کن و از آن سخنی به میان نیاور. زبان گویای بنیهاشم ، سنگ سخت را میشکند و امواج دریا را میشکافد. فرزند عزیز، چیزی که سایر مردم را پست و کوچک میسازد، برای علی بن الحسین علیهما السلام مایۀ رفعت و عظمت میشود[1] .
حضرت سجّاد علیه السلام در پاسخ نامه عبدالملک ، به مقام شامخ نبیّ اکرم صلّی الله علیه وآله و افتخار فرزندان عزیز آن حضرت اشاره کرد و ضمناً به طور کنایه و غیر مستقیم عبدالملک مروان را در سخن جاهلانهاش ملامت نمود و اندیشه نادرستش را از بقایای افکار مطرود و محکوم دوران جاهلیّت معرّفی کرد. بدیهی است دریافت چنین نامهای برای عبدالملک و پسرش بسیار سنگین و ناراحت کننده بود.
عبدالملک نمیبایست از اوّل به علی بن الحسین علیهما السلام نامه انتقاد بنویسد و بیجهت عمل صحیح و قانونی آن حضرت را مورد اعتراض و خردهگیری قرار دهد. اکنون که نامه نوشته و به این عمل نادرست مبادرت کرده است ، باید خود را برای دریافت پاسخ محکم و متقن آن جناب آماده نماید و به عوارض نوشته نابجای خویش تن دردهد.[2]
--------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحار الأنوار: 11 / 45.
[2] . جوان از نظر عقل و احساسات : 1 / 253.
نامۀ معاویه دربارۀ عقیدۀ عمر دربارۀ ایرانیان و... / ش6 قطره 2
نامۀ معاویه دربارۀ عقیدۀ عمر دربارۀ ایرانیان و...
برای اینکه از عمق اندیشههائی که عمر برای ایرانیان داشت آگاه شوید، نامه معاویه را بخوانید. ماجرای به دست آمدن آن ، بدینگونه است :
ابان بن سلیم میگوید: از پیروان حضرت علی بن ابی طالب علیهماالسلام یک تن که با من دوستی مهربان و همدل بود، در نزد «زیاد بن ابیه ـ زیاد بن سمیه ـ زیاد بن عبید ـ زیاد بن ابی سفیان» حکمران بصره و کوفه و نایب السلطنه ایران ، منصب دبیری داشت . یک روز مکتوب معاویه را که در پاسخ پرسشهای زیاد نوشته بود، به من داد که رونوشتی از آن گرفتم و این است آن نامه که معاویه ضمن آن ، روش عمر را در کشورداری برای کارگزار خود در ایران تشریح کرده و وی را به پیروی از شیوه عمر اندرز داده است .
متن نامه معاویه چنین است :
از من پرسیده بودی که وظیفه حکومت ما، در برابر قبایل و
طوایف عرب چیست ؟ میخواهی بدانی که در میان این قبایل کدام قبیله شایسته احترام و تجلیل و کدام یک مستحقّ تحقیر و توهین و احیانآ فشار و آزار است ؟
گوش کن زیاد. گوش کن ای برادر من . خوب کردی که از من تعرفههای خاندان عرب را خواستی . برادر تو از عموم مردم به تاریخ عرب آشناتر است .
از یمن شروع میکنیم . نگاه کن . قبایل یمن قومی نامطئن و گردنکش هستند. رجال یمن را در حضور، احترام کن ولی در غیاب از مقام و عنوان آنها بکاه و بکوش که وجهه عمومی این اقوام در ملّت اسلام ، ضعیف و ناچیز شود.
سیاست من با مردم یمن این است : خودم مردم یمن را در حضورم تجلیل میکنم ولی در پشتسرشان مصلحت چنین میبینم که پستشان سازم . من از مردم یمن بدم میآید. در چشم من یمنیها نابکارترین قبایل عرب هستند.
به هنگام بخشش ، مردم یمن را از بخششهای خود برخوردار بدار ولی در برابر دیدگانشان به دیگران چندان مپرداز. چون بعید نیست که حسادتشان برانگیخته شود و موجبات فتنه و آشوب فراهم آید.
امّا درباره بنی ربیعه : سیاست بجا و درست در برابر این قوم این است که بزرگان و امیران ربیعه را گرامی و بزرگ بشماری ولیکن افراد این قبیله را تحقیر و توهین کنی .
من «بنی ربیعه» را این چنین یافتم : قومی همچون گوسفند که چشمشان به پیکر و قد و قامت چوپانشان دوخته شده است. این طوایف مانند موم در کف خداوندگار خویش ، بیاختیاز و بیچارهاند و همینکه امیران آنها از تو خشنود باشند، خودشان هر چند از دست تو رنج و عذاب ببینند، باز هم از تو خرسند خواهند بود.
ولیکن آل مضر؛ همیشه از خوشی و آسایش در عذابند و هیچوقت نمیتوانند آرام بنشینند. مردمی متکبّر، نخوتخو،
بداخلاق ، کجتاب و ماجراجو هستند. آل مضر از امیر و فرمانده گرفته تا افراد عادّی فرومایه و ناچیز، همه همینگونهاند.
تکلیف تو این است که هر چندی به یک نیرنگ ، در میان آنها سنگ تفرقه و جدائی بیفکنی و آنها را به جان یکدیگر بیندازی ؛ تا شمشیرهای خویش را برای کشتن یاران خود تیز کنند و گزند خویش را با دست خود، از جان تو دور سازند.(1) که اگر چنین نکنی برای خود دردسرهای سنگین به وجود خواهی آورد.
بنی مضر وقتی دست بهم بدهند ناگهان شمشیرها را از نیام بدر خواهند آورد و برای فرونشاندن آتش خشم خود، بجان دیگران خواهند افتاد و تو را هم امان نخواهند داد.
بنی مضر قومی منافق و حیلهبازند. هرگز به گفتههای آنان اعتماد نکن و تا دست به کاری نزدهاند، اقدامشان را باور مدار و تا کار را به سامان نرسانند دست از سرشان مکش ... ... .(2)
------------------------------------------------
(1) معصوم چهارم ، تأليف شادروان جواد فاضل : 98 ـ 109.
(2) تاریخ سیاسی اسلام: 479.
نتیجۀ ادّعای امامت و مهدویت / ش13 قطره 6
نتیجۀ ادّعای امامت و مهدویت / ش13 قطره 6
«ائمّه علیهم السلام منصوبند از جانب خدا و رسول و واجب العصمه و مفترض الطاعهاند، پس هر که دفع ایشان از مراتب و منازلی که خدای تعالی برای ایشان مقرّر داشته نماید و خود به جای ایشان به حیله یا به غلبه قرار گیرد کافر است، و هر که اعانت او کند نیز کافر است به اجماع امامیه، و بنابر آنکه دفع امامت مثل دفع نبوّت باشد و دافع نبوّت لا محاله کافر است، پس دافع امامت نیز کافر است.
بیانش مطلب این است که همچنان که شریعت محتاج است به نبی در حدوث و ابتداءً، همچنین محتاج است به امام در حفظ و بقاء. و عقل میان این دو فرق نمی گذارد، و وجوب هر دو به دلائل عقلی و نقلی ثابت است. و مؤید این است حدیث: «مَنْ مَاتَ وَلَمْ یعْرِف إمَامَ زَمَانِه مَاتَ میتَةً جاهلیة» که مخالف و موافق متّفقتد در صحّت آن. و همچنین حدیث: «حَربُک یا عَلی حَرْبی وَسِلْمُک سِلْمی» و شک نیست که میته جاهلیه میته کفر است و همچنین حرب نبی کفر است. پس هرگاه جاهل به امام کافر باشد به مقتضای حدیث اوّل، جاحد و محارب امام و دافع او را از منزلت امامت به طریق اولی کافر باشد.
از آنچه گفتیم ثابت شد که امامت اصلی است از اصول دین مثل نبوّت. پس خلفای ثلاثه متقدّمه بر امیرالمؤمنین علیه السلام و خامس منازع و سائر منازعین و همچنین جمیع خلفای بنی امیه و بنی العبّاس و جماعتی که اعوان و انصار ایشان بودهاند در امر خلافت همه مقطوع الکفرند بلاشبهه، و واجب است برائت و لعن بر ایشان چنانکه واجب است برائت و لعن بر مثل ابی جهل و عتبه و شیبه از مشرکان قریش که محاربه با حضرت رسول خدا کردند»(1)
با بیانی که نقل کردیم امامت از اصول دین است و همانگونه که ادّعای خدایی کفر است ، ادّعای نبوّت و امامت نیز کفر است .
مدّعی خدایی یا نبوّت یا امامت کافر است، بنابراین کسی که ادّعای مهدویت کند کافر است.
--------------------------------------------------------------
(1) سرمایه ایمان : 154.
نجات دادن حضرت اباالفضل علیه السلام فرمانده روسی را/ ش64 قطره 2
نجات دادن حضرت اباالفضل علیه السلام فرمانده روسی را
نه تنها عظمت ولایت اهل بیت علیهم السلام بلکه مقام عظیم فرزندان آن بزرگواران فراتر از درک ما میباشد به این مناسبت جریان نجات دادن حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام یک فرمانده لشکر روس را که نمونهای از آن است نقل میکنیم و سپس از آن نتیجهگیری میگیریم.
در کتاب «سراج المعانی» مینویسد :
«عالم ربّانی و سالک سبحانی محدّث جلیل و ثقه نبیل مرحوم حاج ملّا محمود زنجانی مشهور به حاج ملّا آقا جان که پس از جنگ بینالمللی اوّل پیاده به عراق و زیارت اعتاب عالیات مسافرت نمودم و در خانقین برای نماز به مسجد آنجا رفتم ، مردی سفیدپوست و بسیار فربه را دیدم مشغول نماز است به طریق شیعه، تعجّب کردم ؛ زیرا دانستم اهل شمال روسیه است.
پس صبر کردم تا از اعمالش فارغ شد نزد وی رفتم سلام کردم ، از لهجه او یافتم روسی است، از محلّ او و اسلام و تشیع او پرسیدم .
گفت : من اهل لنینگراد هستم و در جنگ بینالمللی افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسی بودم و مأموریت تسخیر کربلا را داشتم و در خارج شهر کربلا اردو زده و انتظار دستور و حمله به شهر را داشتم .
شبی در عالم خواب شخص بزرگواری را دیدم که به زبان روسی با من تکلّم نموده و گفت : دولت روس در این جبهه شکست میخورد و فردا این خبر منتشر شده و تمام سربازهای روس که در عراق هستند به دست عرب کشته میشوند، حیف است تو کشته شوی بیا و مسلمان شو تا تو را نجات دهم .
گفتم : شما کیستید که مانند شما را در اخلاق و زیبایی و شجاعت ندیدهام .
فرمود: من ابوالفضل العبّاس هستم که مسلمین به من سوگند میخورند.
پس مجذوب و مرغوب بیانات او شدم و به تلقین آن بزرگوار اسلام آوردم و فرمود: برخیز و از میان اردو بیرون برو.
گفتم : به کجا بروم ، جایی را نمیدانم .
فرمود: در نزدیکی خیمه تو اسبی است سوار شو، تو را به شهر پدرم نجف میبرد، نزد وکیل ما سید ابوالحسن اصفهانی .
گفتم : من ده نفر سرباز مراقب دارم .
گفت : آنها اکنون مست و مخمور افتاده و تو را احساس نمیکنند.
پس برخاستم و خیمه خود را منوّر و معطّر یافتم ، به عجله لباس پوشیده بیرون آمدم ، دیدم اسبی آماده است . سوار شدم و آن اسب به شتاب رفت و پس از چند ساعت به شهری وارد و از کوچهها گذشت و درِ خانهای ایستاد.
متحیر بودم که دیدم درب منزل باز شد و سید پیرمردی نورانی بیرون آمد با شیخی که با من به زبان روسی تعارف کرده و مرا به منزل برد. گفتم : آقا کیست ؟
گفت : همان کسی که حضرت عبّاس علیه السلام فرمود و سفارش تو را به آقا نمود. پس مجدّدآ به دست آقا اسلام آوردم و آقا به آن شخص امر فرمود که تعلیمات احکام اسلام را به من بیاموزد و روز بعد خبر شکست دولت «بلشویک روس» به گوش عربها رسید، تمام سربازان روسی به دست عربها نابود شدند و جز من کسی جان به سلامت نبرد.
گفتم : اینجا چه میکنی ؟
گفت : هوای نجف گرم است ، آیة الله اصفهانی تابستان مرا به اینجا میفرستد که هوایش نسبتاً خنک است و در سایر اوقات به خرج آیة الله در نجف زندگی میکنم.»(1)
در این جریان نشانه هایی از علم و قدرت حضرت اباالفضل علیه السلام وجود دارد که برخی از آنها را به صورت کوتاه بیان میکنیم:
1ـ علم و آگاهی حضرت اباالفضل علیه السلام به وارد شدن دشمنان در کنار شهر کربلا و قصد حمله آنان به کربلا و تخریب آن.
در اینجا توجّه به این نکته برای زائرین کربلای معلّی مفید است و آن اینکه حضرت اباالفضل علیه السلام از آمدن دشمنان به خارج شهر کربلا برای تخریب آن آگاه بودند آیا به آمدن دوستان خود به کربلا برای زیارت توجّهی ندارند؟
2ـ آگاه بودن حضرت اباالفضل علیه السلام از باطن فرمانده دو هزار دشمن که او قابلیت شیعه شدن را دارد و نجات دادن او .
3ـ آگاه بودن حضرت اباالفضل علیه السلام از حمله دشمنان به کربلا در فردای آن شب و شکست و کشته شدن همه آنها.
4ـ آگاه بودن حضرت اباالفضل علیه السلام از مست بودن ده نفر محافظ فرمانده روسی و متوجّه نشدن آنها از فرار فرماندهشان.
5ـ حضور حضرت اباالفضل علیه السلام در خیمه فرمانده روسی و نورانی شدن و معطّر گشتن خیمه او.
6ـ حاضر شدن اسب و مأموریت دادن حضرت اباالفضل علیه السلام به او که فرمانده را در نجف به خانه مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی برساند.
7ـ امر فرمودن حضرت اباالفضل علیه السلام به مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی و سفارش فرمانده روسی و تعلیم احکام اسلام به او، که دلیل بر آنست که بزرگترین مراجع معنوی جهان فرمانبردار حضرت اباالفضل علیه السلام هستند نه این که قابل مقایسه با آن حضرت باشند.
-----------------------------------
(1) سراج المعانی : 240.
نجات نجف اشرف/ ش21 قطره 5
نجات نجف اشرف
صاحب تاریخ عالم آرای عبّاسی نقل نموده که در حوزۀ درس سیّد المحقّقین میرمحمّد باقر داماد از پهلوان محسن شنیدم که به حضرت مشار الیه نقل مینمود که:
در ایّام محاصرۀ لشکر روم به نجف اشرف را، شبی از فقدان روغن مشاعل افروخته نشده بود، مشعلی که در یک برج افروخته بودیم به دور تمام حصار پرتو انداخته بود و نوری ساطع گشت که روشنی عظیم به نظر مردم بیرون و اندرون درآمد به نوعی که تصوّر مخالفان شد که در کلّ بروج و بارۀ مشاعل افروخته چراغان کردهایم . سفهاء و جاهلان بیرونی طعن و استهزاء مینمودند که شما را روغن بسیار در کار است، چرا این همه چراغ به بیصرفه افروختهاید و ما فریاد کردیم که چراغی نیفروختهایم ، این روشنی از پرتو نور ولایت و کرامت شاه نجف است و ایشان استهزاء مینمودند.
من گفتم : در این باره با شما مباهله میکنیم که آنچه ما میگوییم اگر صورت وقوع دارد آثار آن به این زودی به وضوح پیوندد. بعد از این گفتگو در همان دو سه روز توپ بزرگ که بر قلعه نصب نموده بودند و میانداختند و به برج انهدام پذیرفته بود در وقت آتش دادن منفجر شد و توپخانه معطّل ماند تا برج تعمیر یافت و مرادپاشا که رئیس عسکر بود نزد حافظ احمدپاشا فرستاده توپ بزرگ دیگر و مدد و کمک طلب نمود.
حافظ احمدپاشا توپ نفرستاد و اعلام نمود که چون در این دو سه ماه کاری از پیش نرفته کوچ کرده به بغداد آئید که هر گاه قلعه بغداد به دست آید آن هم تابع بغداد است و اگر مهمّ نوع دیگر باشد گرفتن آن چه منفعت میدهد؟ پس مرادپاشا کوچ کرده به بغداد رفت و محصوران از میمنت روح مقدّس آن حضرت نجات یافتند.[1]
--------------------------------------------------------------------------
[1] گلزار اكبرى : 275 .
ندای آسمانی(1) / ش4 قطره 1
نداى آسمانى
يكى از وسيلههاى بسيار پرتوان و قدرتمند حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه در تسخير جهان و شكست قدرتهاى حاكم، نداى آسمانى است.
نداى آسمانى نه تنها داراى تأثير عظيم و فراگير در ميان عموم مردم سراسر جهان است كه در قدرتهاى حاكم و سياستمداران جهانى اثرى بسيار شگفتانگيز ايجاد مىكند.
تأثير بسيار عظيم نداى آسمانى در ميان همه مردمان سراسر گيتى بر اثر ويژگى بسيار مهمّى است كه نداى آسمانى از آن برخوردار است.
اهميّت نداى آسمانى در صورتى درك مىشود كه بدانيم در سراسر جهان هر كسى آن صدا را به زبانى كه به آن صحبت مىكند، مىشنود.
براى آگاهى از تعداد زبانهاى مختلف جهان به اين مطلب توجّه كنيد:
ندای آسمانی «2»/ ش49 قطره 5
ندای آسمانی «2»
ندای آسمانی یا صیحۀ جبرائیل یکی از عوامل بسیار مهمّ و مؤثّر برای بسیج شدن و روی آوردن مردمان سراسر جهان به سوی امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف و قبول و پذیرش حکومت عادلانه آن حضرت است .
ندای آسمانی یا صیحۀ جبرائیل آنچنان مهیب و باابهّت است که همه انسانها را تحت تأثیر عظمت خود قرار میدهد.
یکی از شگفتیهای بسیار مهمّ آن ندا این است که هر انسانی آن را به زبان خویش میشنود. عرب به عربی ، فارسی به فارسی و... این خود یک علّت مهمّ برای تحت تأثیر قرار گرفتن مردمان جهان نسبت به ندای آسمانی میباشد. در مدّتی کوتاه همه مردم جهان بر اثر ارتباط با یکدیگر متوجّه این نکته میشوند که همۀ انسانها در سراسر گیتی ـ با وسعتی که سراسر زمین دارد ـ آن صدا را شنیدهاند و مهمّ آنکه هر انسانی آن را به زبان اصلی خویش شنیده است .
چگونه ممکن است یک صدا در سراسر جهان شنیده شود که از نظر موج صدا یکسان در سراسر زمین باشد و از نظر زبان گوناگون به تعداد زبانهای موجود در سراسر جهان !
ندای آسمانی یک گام بسیار بلند در تحوّل جهان و گرایش مردمان سراسر جهان به سوی مسأله مهدویت و روی آوردن آنان برای تشکیل حکومت جهانی حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه میباشد.
از لحظهای که ندای آسمانی گوش جهانیان را برای فرا رسیدن حکومت عدل الهی مینوازد، قلب بسیاری از مردمان جهان را به تپش درآورده و در انتظار فرا رسیدن حکومت موعود جهان به سر خواهند برد.
آری ! ندای آسمانی نه تنها در ایران بلکه در سراسر گیتی ! از خاور تا باختر، از شرق تا غرب یکباره تحوّلی شگفت ایجاد نموده به گونهای که پاکزادان در سراسر جهان پیرو هر ملّت و آئین و تابع هر دولت و قانونی باشند در اعماق وجود خویش گرایشی دلپذیر به سوی تشکیل حکومت عدلِ موعود، مییابند.
این گرایش بر اثر ندای پرقدرت و انرژیبخش جبرائیل است که یکباره در اعماق جان پاک نهادان عالم اثر بخشیده و افکار و اندیشهها سخنان و گفتگوهای آنان را تغییر داده و به حکومت عدل الهی جلب مینماید.
آیا کدامین قدرت میتواند بدون استفاده از هر گونه وسیلۀ طبیعی یک صدا را در یک زمان به زبانهای گوناگون به گونه یکسان و یکنواخت به گوش جهانیان در سراسر عالم رساند؟!
بدیهی است فقط یک قدرت غیر طبیعی میتواند بدون استفاده از وسیلههای طبیعی ـ هر چند چنین وسائلی وجود ندارد ـ انجام دهد.
ندای آسمانی يا صيحۀ جبرائيل / ش13 قطره 1
نداى آسمانى يا صيحۀ جبرائيل
نداى آسمانى يا صيحۀ جبرائيل يكى از عوامل بسيار مهمّ و مؤثّر براى بسيج شدن و روى آوردن مردمان سراسر جهان به سوى امام عصر عجّل الله تعالى فرجه الشريف و قبول و پذيرش حكومت عادلانه آن حضرت است.
نداى آسمانى يا صيحۀ جبرائيل آن چنان مهيب و باابهّت است كه همۀ انسان ها را تحت تأثير عظمت خود قرار مىدهد.
يكى از شگفتىهاى بسيار مهمّ آن ندا اين است كه هر انسانى آن را به زبان خويش مىشنود. عرب به عربى، فارسى به فارسى و... اين خود يك علّت مهمّ براى تحت تأثير قرار گرفتن مردمان جهان نسبت به نداى آسمانى مىباشد. در مدّتى كوتاه همۀ مردم جهان بر اثر ارتباط با يكديگر متوجّه اين نكته مىشوند كه همۀ انسان ها در سراسر گيتى ـ با وسعتى كه سراسر زمين دارد ـ آن صدا را شنيدهاند و مهمّ آنكه هر انسانى آن را به زبان اصلى خويش شنيده است.
چگونه ممكن است يك صدا در سراسر جهان شنيده شود كه از نظر موج صدا يكسان در سراسر زمين باشد و از نظر زبان گوناگون به تعداد زبانهاى موجود در سراسر جهان!
نداى آسمانى يك گام بسيار بلند در تحوّل جهان و گرايش مردمان سراسر جهان به سوى مسأله مهدويّت و روى آوردن آنان براى تشكيل حكومت جهانى حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه مىباشد.
از لحظهاى كه نداى آسمانى گوش جهانيان را براى فرا رسيدن حكومت عدل الهى مىنوازد، قلب بسيارى از مردمان جهان را به تپش درآورده و در انتظار فرا رسيدن حكومت موعود جهان به سر خواهند برد.
آرى! نداى آسمانى نه تنها در ايران بلكه در سراسر گيتى! از خاور تا باختر، از شرق تا غرب يكباره تحوّلى شگفت ايجاد نموده به گونهاى كه پاكزادان در سراسر جهان پيرو هر ملّت و آئين و تابع هر دولت و قانونى باشند در اعماق وجود خويش گرايشى دلپذير به سوى تشكيل حكومت عدلِ موعود، مىيابند.
اين گرايش بر اثر نداى پرقدرت و انرژى بخش جبرائيل است كه يكباره در اعماق جان پاك نهادان عالم اثر بخشيده و افكار و انديشهها سخنان و گفتگوهاى آنان را تغيير داده و به حكومت عدل الهى جلب مىنمايد.
آيا كدامين قدرت مىتواند بدون استفاده از هر گونه وسيله طبيعى يك صدا را در يك زمان به زبانهاى گوناگون به گونه يكسان و يكنواخت به گوش جهانيان در سراسر عالم رساند؟!
بديهى است فقط يك قدرت غير طبيعى مىتواند بدون استفاده از وسيلههاى طبيعى ـ هر چند چنين وسائلى وجود ندارد ـ انجام دهد.
نشان دادن امام حسین علیه السلام پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام را در مسجد قبا/ ش2 قطره 4
نشان دادن امام حسین علیه السلام پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام را در مسجد قبا
و اگر دوست داريد فضائل و كمالات خاندان رسالت را بشناسيد در كارهاى شگفت انگيز آنان دقّت كنيد ؛ بلكه دربارۀ رفتار شيعيان آنها : حضرات ابراهيم ، اسماعيل ، داود و سليمان عليهم السلام توجّه كنيد ، بلكه به علم و قدرت وصىّ حضرت سليمان عليه السلام آصف بن برخيا بينديشيد تا بدانيد چگونه او در طبيعت تصرّف كرده با اينكه او فقط علمى از كتاب را مى دانسته و علم همۀ كتاب نزد او نبوده است.
قرآن كريم آن قضيّه را چنين حكايت مى كند :
«يا أيُّها المَلأُ أيُّكُم يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أنْ يَأْتُوني مُسْلمين * قالَ عِفْريتٌ مِنَ الجِنّ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْل أنْ تَقُومَ مِنْ مَقامك وَإنّي عَلَيْه لَقَويّ أمينٌ * قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْك طَرْفُك فَلَمّا رَءاهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّي لِيَبْلُوَني ءَأَشْكُرُ أمْ أكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإنَّ رَبّي غَنِّيٌّ كَريمٌ».(1)
(حضرت سليمان به اطرافيانش فرمود: ) كداميك از شما تخت بلقيس را قبل از آنكه خودشان را تسليم نمايند مى تواند بياورد * عفريتى از جنّ گفت : من آن را مى آورم پيش از آنكه از جاى خود برخيزى و من بر اين كار قدرتمند و امين هستم * كسى كه علمى از كتاب نزد او بود گفت: من آن را قبل از آنكه چشمت بهم بخورد نزد تو حاضر مى كنم ، و چون چنين كرد و تخت را مشاهده كرد فرمود :
اين فضل و بخشش و لطف پروردگار است تا مرا بيازمايد كه شكرگزار او هستم يا نه ؟ و هر كس شكر كند براى خودش شكر نموده و سپاسگزارى كرده ، و كسى كه كفر ورزد پروردگار من بى نياز و بزرگوار است.
در فرمايش آصف بن برخيا كه مى گويد : «أَنَا آتيكَ بِهِ» «من آن را مى آورم» نكتۀ مهمّى است كه ردّ گفتار وهّابيّت و پيروان جاهل آنهاست. ما براى آنان كه مى خواهند مسائل مربوط به ولايت را بهتر بفهمند تذكّر مى دهيم :
خداوند بر آصف بن برخيا منّت گذاشته و اسمى از اسماء خود را به او آموخت ، با دانستن آن بر تصرّف در زمان و مكان قدرت پيدا كرد و تخت بلقيس را از مملكت سبا به فارس آورد در حالی كه بين آن دو مكان 500 فرسخ فاصله بود ، و اين قدرت بزرگ فضل و بخشش الهى نسبت به او بود ، و وقتى آصف خواست از اين قدرت استفاده كند به سليمان گفت: «من آن را مى آورم» ونگفت: «من آن را به اذن خدا مى آورم».
از اين آيۀ شريفه مى فهميم : وقتى خداوند انبياء و اولياء خود را قدرت و ولايت مرحمت كرد بر آنها واجب نيست هنگام اظهار قدرت بگويند : ما اين كار را به اذن خدا انجام مى دهيم ، همان طور كه بر ما واجب نيست وقتى به آنها متوسّل مى شويم بگوئيم : حاجت ما را به اذن خدا عنايت كنيد ، همان طور كه گفته آصف را به حضرت سليمان ملاحظه كرديد ، با آنكه علم آصف و قدرت او نسبت به علم ائمّه عليهم السلام مانند قطره اى نسبت به دريا است بلكه كمتر از آن است ، زيرا «علم الكتاب» يعنى علم تمامى كتاب نزد آنها است.
عبدالرّحمان بن كثير از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيۀ شريفۀ «قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْك طَرْفُك»(2)، نقل مى كند كه حضرت بين انگشتان خود را باز كرده و آن را روى سينۀ مباركش قرار داده و فرمود:
وعندنا والله علم الكتاب كلّه.(3)
به خدا قسم «علم الكتاب» يعنى علم همۀ كتاب نزد ما است.
رواياتى كه اين مطلب را بيان مى كند فراوان است ، به روايت اصبغ بن نباته توجّه كنيد :
اصبغ مى گويد : به امام حسين عليه السلام عرض كردم : اى سرور من ؛ از مطلبى سؤال مى كنم كه به آن يقين دارم و آن از اسرار است و در وجود شما نهفته است . فرمود :
اى اصبغ ؛ آيا مى خواهى مكالمه پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم را با ابوبكر در روز مسجد قُبا مشاهده كنى؟
عرض كرد : اين همان چيزى است كه اراده كرده ام.
فرمود: برخيز، ناگهان خود را در كوفه مشاهده كرده و كمتر از چشم بهم زدنى مسجد را ديدم، آن حضرت در صورت من تبسّمى كرد و سپس فرمود :
خداوند باد را مسخّر سليمان بن داود كرد «غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ»(4) ومن بيش از آنچه به او عطا شده نصيبم گرديده است.
عرض كردم: بخدا قسم همان طور است، بعد فرمود:
نحن الّذين عندنا علم الكتاب وبيان ما فيه، وليس عند أحد من خلقه ماعندنا ، لأنّه أهل سرّ الله.
علم كتاب و بيان آن نزد ما است و هيچ كس از آفريدگان خدا به دليل آنكه اهل سرّالهى است آنچه را نزد ما هست ندارد .
سپس فرمود : ما وابستگان پروردگار و وارثين رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم هستيم .
فرمود: داخل شو.
پس داخل مسجد شدم ، ناگهان پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم را در محراب ديدم كه ردا به خود پيچيده است، در اين هنگام امير مؤمنان عليه السلام را مشاهده كردم گريبان ابوبكر را گرفته است. پيامبر در حالى كه انگشت به دندان گرفته بود فرمود: تو و اصحاب تو بد بازماندگانى بعد از من بوديد، لعنت خدا و لعنت من بر شما باد.(5)
از اين واقعه تعجّب نكنيد ، زيرا خاندان وحى عليهم السلام به مقتضاى ولايتشان قدرت تصرّف در ملكوت آسمانها و زمين دارند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است:
قسم بحقّ آن كسى كه دانه را شكافت و خلق را آفريد من از اختيار و قدرتى نسبت به ملكوت آسمانها و زمين برخوردارم كه شما تحمّل دانستن بعضى از آن را نداريد ، اسم اعظم پروردگار هفتاد و دو حرف است آصف بن برخيا يك حرف از آن را مى دانست ، با آن يك حرف در زمينى كه بين او و تخت بلقيس بود تصرّف كرد ، آن را پيمود و تخت را برداشت ، دو مرتبه زمين به شكل اوّل برگشت و اين عمل سريعتر از يك چشم بهم زدن انجام شد.
بخدا قسم ؛ تمام هفتاد و دو حرف نزد ما است ، و يك حرف است كه مخصوص خداوند است و در علم غيب او نهفته است ، و هيچ نيرو و قدرتى نيست مگر به سبب خداى بلند مرتبه و بزرگ ، شناخت ما را هر كس به ما معرفت پيدا كرد ، و انكار كرد ما را هر كه ما را نشناخت.(6)
_________________________
1) سورۀ نمل ، آيۀ 40 - 38 .
2) سورۀ نمل ، آيۀ 40 .
3) الكافى : 229/1 ح 5 .
4) سورۀ سبأ ، آيۀ 12 .
5) بحار الأنوار : 184/44 ، به نقل از كتاب مناقب آل ابى طالب علیه السلام : 52/4 .
6) بحار الأنوار : 37/27 ح 5 .
منبع: قطره ای از دریای فضائل اهل بیت علیهم السلام ج 1 ص 15
نظر عمر دربارۀ ابوبكر:همه از ابوبکر بهترند/ ش111 قطره 1
نظر عمر دربارۀ ابوبكر: همه از ابوبكر بهترند
ابن ابی الحدید جریان بسیار مهمّی را نقل می کند(1): (2)
سعيد بن جبير نقل مى كند كه مى گفته است: در حضور عبدالله بن عمر سخن از ابوبكر و عمر به ميان آمد. مردى گفت: به خدا سوگند؛ آنان دو خورشيد و دو پرتو اين امّت بودند.
ابن عمر گفت: تو چه مى دانى؟
آن مرد گفت: مگر آن دو با يكديگر ائتلاف نكردند؟
ابن عمر گفت: نه، كه اگر مى دانستيد با يكديگر اختلاف داشتند. گواهى مى دهم كه روزى پيش پدرم بودم و به من دستور داده بود هيچكس را پيش او راه ندهم؛ در اين هنگام عبدالرحمان پسر ابوبكر اجازه خواست كه پيش او آيد.
عمر گفت: حيوانك بدى است، در عين حال همو از پدرش بهتر است. اين سخن مرا به وحشت انداخت و گفتم: پدرجان؛ عبدالرحمان از پدرش بهتر است؟!
گفت: اى بى مادر؛ چه كسى از پدر او بهتر نيست! به هر حال اجازه بده عبدالرحمان بيايد.
او آمد و دربارۀ حطيئه شاعر(3) با عمر سخن گفت كه از او خشنود شود. عمر او را به سبب شعرى كه سروده بود زندانى كرده بود!
عمر گفت: در حطيئه كژى و بدزبانى است، مرا آزاد بگذار تا او را با طول مدّت زندان راست و درست گردانم.
عبدالرحمان اصرار كرد و عمر نپذيرفت و عبدالرحمان رفت، آنگاه پدرم روى به من كرد و گفت: تو تا امروز در غفلتى كه چگونه اين مردك نادان خاندان تيم «ابوبكر» بر من پيشى گرفت و خود را مقدّم داشت و بر من ستم كرد!
گفتم: من به آنچه در اين مورد اتّفاق افتاده است علم ندارم.
گفت: پسركم؛ اميدوار هم نيستم كه بدانى.
گفتم: به خدا سوگند؛ ابوبكر در نظر مردم از نور و روشنى چشمشان محبوب تراست.
گفت: آرى؛ برخلاف ميل پدرت و با وجود خشم او، ابوبكر همينگونه است.
گفتم: پدرجان؛ آيا در حضور مردم از كار او پرده برنمى دارى و اين موضوع را براى آنان روشن نمى كنى؟
گفت: با اين كه خودت مى گويى كه او در نظر مردم از روشنى چشمشان محبوب تر است، در آن صورت سر پدرت با سنگ كوبيده خواهد شد.
ابن عمر مى گويد: پس از اين گفتگو پدرم دليرى كرد و جسارت ورزيد و هنوز هفته تمام نشده بود كه ميان مردم براى خطبه خواندن برخاست و گفت: اى مردم؛ همانا بيعت ابوبكر لغزش و شتابزدگى بود و خداوند شرّ آن را نگه داشت و هر كس شما را به چنان بيعتى دعوت كند او را بكشيد.(4)
از این گفتارها روشن می شود کسانی که در سقیفه و پس از آن به خلافت رسیدند چگونه افرادی بودند.
(1) هيثم، از مورّخان و محدّثانى است كه از هشام بن عروة و عبدالله بن عيّاش و مجالد، اخبارى نقل كرده است. ابن عدى مى گويد: او مورّخ است. و ابن مدينى مى گويد: او از واقدى بيشتر مورد وثوق است. نسايى مى گويد: احاديث او متروك است. و ابونعيم مى گويد: در حديث او چيزهاى ناشناخته ديده مى شود، او به سال 206 درگذشته است.
(2) عبدالله بن عيّاش بن عبيدالله همدانى از ناقلان اخبار تاريخى و آداب است كه در اخبار او هم چيزهاى ناشناخته ديده مى شود وى به سال 185 درگذشته است. براى هر دو مورد به لسان الميزان: 4 / 210 و 3 / 322 مراجعه شود.
(3) جرول بن اوس كه بيشتر به همين لقب معروف است كه به سبب كوته قامتى او به او داده شده است از شاعران مخضرم است كه در دوره جاهلى و اسلام زيسته و ظاهراً پس از رحلت پيامبر صلّى الله عليه وآله مسلمان شده است.
(4) جلوۀ تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1 / 201 .
نظر عمروعاص و معاویه درباره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش43 قطره 2
نظر عمروعاص و معاویه دربارۀ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
ابن اعثم کوفی نقل کرده است : «آن گاه که امیرالمؤمنین علی علیه السلام نامهای به وسیله جریر بن عبدالله به معاویه فرستاد، وی را به بیعت و اطاعت دعوت کرد. معاویه از این پیام صلحآمیز امیرالمؤمنین علی علیه السلام آشفته خاطر شد و دنبال عمروعاص فرستاد تا او را یاری دهد. چون عمروعاص نزد معاویه آمد، معاویه وی را از تمهیدات امیرالمؤمنین علی علیه السلام آگاه ساخت .
عمرو گفت: با علی مخالفت و یا جنگ نکن .
معاویه گفت: ما به خاطر قطع رحم و تفرقه و شکافی که بین امّت ایجاد نموده و عصیان پروردگارش و نقض بیعت و قتل خلیفه با او سر جنگ داریم!
عمرو گفت : علی از همه مردم در فضایل برتر است و تو هجرت و سابقه او در اسلام و دامادی و قرابت او با پیامبر را نداری ؛ و شجاعت او را احدی از عرب ندارد و در نزد خدا و رسولش ، دارای حسن جمال است .
معاویه گفت : راست گفتی . همین طور است که میگویی ، امّا ما به خاطر خون عثمان او را ملزم مینماییم که بپذیرد.
عمرو خندید و گفت : از این که این سخنان را از شما میشنوم تعجّب میکنم! چرا که از من و تو میباید تقاصّ خون عثمان را مطالبه نمود. تو در شرایط سخت به استغاثه او پاسخ مثبت ندادی و تعلّل ورزیدی و من با اینکه در جلو چشمانم خانهاش را محاصره نمودند به فلسطین گریختم و از مدد به او دریغ نمودم . و افزود : کسی چون من خدعهگر نمیشود و معاویه گفتار عمرو را تأیید کرد»[1] .
پیشوای صالحان، اکنون که از روند صلح و اصلاح اهل شام مأیوس شد به گردآوری نیروی بیشتر پرداخت ، و چاره کار را در مبارزه با گروه قاسطین دید.
گزارش مسعودی حاکی است که : «پس از شش ماه و سیزده روز از نبرد جمل ، نود هزار نیرو به یاری امام علیه السلام در رویارویی با سپاه شام فراهم شدند. از جنگاوران بدر هشتاد و هفت نفر ـ هفده نفر از مهاجر و هفتاد نفر از انصار ـ که در صلح حدیبیه با پیامبر صلّی الله علیه وآله بودند ـ شرکت جستند، و هزار و هشتصد نفر از صحابه آن حضرت را یاری میکردند»[2] .[3]
----------------------------------
[1] . الفتوح: 2 / 386 و 387، تاريخ يعقوبى : 2 / 185 و 186.
[2] . مروج الذهب : 1 / 709 و 733، الفتوح : 2 / 450، تاريخ يعقوبى : 2 / 188.
[3] . تاريخ ولايت در نيم قرن اوّل : 181.
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بُسر بن ارطاة را/ ش54 قطره 2
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بُسر بن ارطاة را
یک روز عبیدالله بن عبّاس پیش معاویه رفت . بسر بن ارطاة عامری قاتل فرزندان وی نیز نزد او بود. عبیدالله گفت : ای پیرمرد؛ بچّهها را تو کشتی ؟
گفت : بلی .
گفت : دلم میخواست روزی زمین مرا نزدیک تو سبز میکرد.
بسر گفت : حالا سبز کرده است .
عبیدالله گفت : اینجا شمشیر هست ؟
بسر گفت : اینک شمشیر من . و چون عبیدالله برجست که شمشیر از او بگیرد، معاویه و حاضران پیش از آنکه شمشیر را بگیرد دست او را بگرفتند، آنگاه معاویه به بسر گفت : چه پیر سستمایهای ، فرتوت شدهای و خرف شدهای . شمشیر خودت را به یک مرد خونباخته از بنیهاشم میدهی ؟ مثل اینکه از دلهای بنیهاشم خبر نداری ، به خدا اگر شمشیر به دست او میافتاد پیش از تو به ما حمله میکرد.
عبیدالله گفت : به خدا قصدم همین بود.
وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام خبر یافت که بُسر قثم و عبدالرحمن دو فرزند عبیدالله را کشته است او را نفرین کرد و فرمود: خدایا؛ دین و عقلش را بگیر. پس از آن پیرمرد خرف شد و عقل خود را از دست بداد و پیوسته شمشیر برهنه داشت . برای او شمشیری از چوب ساختند و مشک بادکردهای جلوش میگذاشتند که با شمشیر بدان میزد و چون سوراخ میشد مشک را عوض میکردند، و پیوسته آن را با شمشیر میزد و همچنان بدون عقل بمرد. با کثافت خود بازی میکرد و احیانآ از آن میخورد و به کسانی که ناظر او بودند میگفت : ببینید که این دو پسر فرزندان عبیدالله چه جور به من میخورانند!
بسا میشد برای جلوگیری از این کار دستهایش را از پشت میبستند. یک روز در جای خود کثافت کرد و با دهان روی آن افتاد و بخورد، خواستند منعش کنند، گفت : شما منعم میکنید امّا عبدالرحمن و قثم به من میخورانند.
بُسر به روزگار ولید بن عبدالملک به سال هشتاد و هشتم بمرد.[1]
------------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 165.
نقش افراد شریر جامعه در غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه/ ش1 قطره 5
نقش افراد شریر جامعه در غیبت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه
دربارۀ اصل غیبت این سئوال پیش میآید که آیا غیبت حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف به خاطر گناهان همۀ مردم است یا بعضی از مردم. اگر غیبت حضرت به سبب همۀ مردم باشد معنی ندارد که در غیبت کسی به ظهور رسیده باشد چون نمیشود کسی هم سبب غیبت آن حضرت باشد و هم خودش به ظهور رسیده باشد پس اگر غیبت حضرت به سبب همۀ مردم باشد اصل ظهور شخصی برای اوتاد یا غیر اوتاد منتفی میشود. ولی آنچه که مسلّم است این است که غیبت حضرت به خاطر همۀ مردم نیست بلکه به سبب بعضی از مردم است و ما گذشته از آنکه دلیلی نداریم بر اینکه غیبت بوسیلۀ همۀ مردم باشد دلیل بر عکس آن داریم که اصل غیبت حضرت به خاطر عدّهای خاص از مردم است.
از روایاتی که دربارۀ اصل مسئلۀ غیبت است مثل روایتی که دارد «یخاف القتل وأمثال آن» استفاده میشود که غیبت به خاطر همۀ نیست چون همۀ مردم که در صدد شهید ساختن آن بزرگوار نبودهاند. پس طبق روایت علّت غیبت حضرت، تصمیم آنهایی بوده است که قصد شهادت آن حضرت را داشتهاند. گذشته از این روایات نصّ خاص در این باره وجود دارد که اصل مسئلۀ غیبت به خاطر عدّهای از افراد شریر جامعه است و آن روایتی است که مفضّل آن را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:
عن المفضّل، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: أقرب ما یکون العباد من الله عزوجلّ ذکره وارض ما یکون عنهم إذا افتقدوا حجّة الله جلّ و عزّ ولم یظهر لهم ولم یعلموا مکانه وهم فی ذلک یعلمون انّه لم تبطل حجّة الله جلّ ذکره ولا میثاقها فعندها فتوقّعوا الفرج صباحاً ومساءاً، فانّ اشدّ ما یکون غضب الله علی أعدائه إذا افتقدوا حجّته ولم یظهر لهم، وقد علم انّ أولیاءه لایرتابون، ولو علم انّهم یرتابون ما غیب حجّته عنهم طرفة عین، ولا یکون ذلک الّا علی رأس شرار الناس.[1]
مفضّل از حضرت امام صادق علیه السلام، که فرمودند: بندگان به خدای جلّ ذكره نزديك ترند و خدا از آنها راضى تر است در وقتى كه حجّت خدا از ميان آنها مفقود شود و او را نتوانند ديد و جاى او را هم ندانند و باز در عين حال معتقد باشند كه حجّت خدای جلّ ذكره از ميان نرفته و ميثاق و پيمانش باطل نگشته، در اين حال در هر بامداد و پسين در انتظار فرج باشيد، زيرا سخت ترين موقع خشم خدا بر دشمنان خود، موقعى است كه حجّت خدا را از دست بدهند و او را نيابند و براى آنها ظاهر نگردد، خدا مى داند كه دوستانش شكّ نمى كنند و اگر مى دانست شكّ مى كنند يك چشم به هم زدن حجّت خود را از آنها نهان نمى داشت و اين غيبت امام نمى شود مگر بر سر بدترين مردم (يعنى علّتش بدترين مردمند).
این روایت صریح است در اینکه فقدان آن حضرت و غیبت آن بزرگوار زیر سر افراد شریر جامعه است نه همۀ مردم. پس اگر چه غیبت عمومی است و همه را فرا گرفته ولی علّت آن عمومی نیست و به خاطر عدّهای خاص که عبارت از افراد شریر جامعهاند میباشد.
بنابراین عموم مردم سبب ایجاد غیبت آن حضرت نیستند، ولی غفلت، بی توجّهی و بی اعتنایی مردم در ادامۀ غیبت دارای نقش مهمّی است.
--------------------------------------------------------------------------------
(1) کافی : 1 / 333 .
نقش امام حسين عليه السلام در تسخير جهان/ ش26 قطره 1
نقش امام حسين عليه السلام در تسخير جهان اميرالمؤمنين عليه السلام در آغاز ظهور
عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال الحسين عليه السلام لأصحابه قبل أن يقتل: إنّ رسول الله صلّى الله عليه وآله قال لي: يا بنيّ إنّک ستساق إلى العراق، وهي أرض قد التقى بها النّبيّون وأصياء النبيّين، وهي أرض تدعى عموراً، وإنّک تستشهد بها ويستشهد معک جماعة من أصحابک لايجدون ألم مسّ الحديد، وتلا: (قلنا يا نار كوني برداً وسلاماً على إبراهيم)(1) يكون الحرب برداً وسلاماً عليک وعليهم. فأبشروا فوالله لئن قتلونا فإنّا نرد على نبيّنا.
قال: ثمّ أمكث ما شاء الله فأكون أوّل من ينشقّ الأرض عنه، فأخرج خرجة يوافق ذلک خرجة أميرالمؤمنين، وقيام قائمنا [وحياة رسول الله صلّى الله عليه وآله] ثمّ لينزلنّ عليّ وفد من السّماء من عند الله، لم ينزلوا إلى الأرض قطّ، ولينزلنّ إليّ جبرئيل وميكائيل وإسرافيل، وجنود من الملائكة، ولينزلنّ محمّد وعليّ وأنا وأخي وجميع من منّ الله عليه في حمولات من حمولات الرّبّ: جمال من نور لم يركبها مخلوق ثمّ ليهزّنّ محمّد صلّى الله عليه وآله لواءه، وليدفعه إلى قائمنا مع سيفه.
ثمّ إنّا نمكث من بعد ذلک ما شاء الله ثمّ إنّ الله يخرج من مسجد الكوفة عيناً من دهن، وعيناً من ماء، وعيناً من لبن، ثمّ إنّ أميرالمؤمنين يدفع إليّ سيف رسول الله صلّى الله عليه وآله ويبعثني إلى المشرق والمغرب، فلا آتي على عدوّ لله إلّا أهرقت دمه، ولا أدع صنماً إلّا أحرقته، حتّى أقع إلى الهند فأفتحها، وإنّ دانيال ويوشع يخرجان إلى أميرالمؤمنين عليه السلام يقولان: صدق الله ورسوله، ويبعث معهما إلى البصرة سبعين رجلا فيقتلون مقاتليهم، ويبعث بعثاً إلى الرّوم، فيفتح الله لهم .
ثمّ لأقتلنّ كلّ دابّة حرّم الله لحمها، حتّى لايكون على وجه الأرض إلّا الطّيّب، وأعرض على اليهود والنّصارى وسائر الملل، ولاُخيّرنّهم بين الإسلام والسّيف، فمن أسلم مننت عليه، ومن كره الإسلام أهرق الله دمه، ولايبقى رجل من شيعتنا إلّا أنزل الله إليه ملكاً يمسح عن وجهه التراب، ويعرّفه أزواجه ومنزلته في الجنّة، ولايبقى على وجه الأرض أعمى ولا مقعد، ولا مبتلي إلّا كشف الله عنه بلاءه بنا أهل البيت ولينزلنّ البركة من السّماء إلى الأرض حتّى أنّ الشجرة لتقصف بما يزيد الله فيها من الثمرة، ولتأكلنّ ثمرة الشتاء في الصيف، وثمرة الصيف في الشتاء، وذلک قوله عزّوجلّ: (ولو أنّ أهل الكتاب آمنوا واتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السّماء والأرض ولكن كذّبوا فأخذناهم بما كانوا يكسبون)(2).
ثمّ إنّ الله ليهب لشيعتنا كرامة لايخفى عليهم شيء في الأرض وما كان فيها حتّى أنّ الرجل منهم يريد أن يعلم علم أهل بيته فيخبرهم بعلم ما يعملون.
بيان: «لتصف»: أي تنكسر أغصانها لكثرة ما حملت من الثمرة.(3)
(1) الأنبياء: 69.
(2) الأعراف : 96.
(3) البحار: 45 / 80 .
نقش ترس و وحشت، در شكست دشمنان / ش14 قطره 1
نقش ترس و وحشت، در شكست دشمنان
يكى از عوامل مهمّ پيروزى ياوران توانمند لشكر امام زمان ارواحنا فداه و شكست مخالفين آنان هراس و وحشتى است كه در قلب دشمنان جا مىگيرد به گونهاى قدرت مقاومت و پايدارى را از آنان مىگيرد و پشت ميدانهاى جنگ نموده و با فرار از سنگرهاى دفاع جبهههاى جنگ را خالى مىكنند.
بسيارى از آنان تسليم شدن را بر فرار نمودن ترجيح داده و خود را تسليم ياوران پرتوان امام زمان عجّل الله تعالى فرجه الشريف مىنمايند.
اين نمونۀ كوچكى از تأثير هراس و وحشت در قلب مخالفان است و گرنه ـ همان گونه كه در روايات خاندان وحى عليهم السلام وارد شده ـ بسيارى از مردم جهان بدون جنگ و خون ريزى خود را تسليم ارتش قدرتمند حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف نموده و كليدهاى قدرت سرزمين خويش را به ياوران امام عصر ارواحنا فداه مىسپارند.
نقش دعا در ميان بت پرستان/ ش56 قطره 3
نقش دعا در ميان بت پرستان
چنگيزخان بت پرست امپراتورى مغول را پايه گذارى کرد. با گسترش اين امپراتورى در دوران جانشينان چنگيز، دو دين مسيحيّت و اسلام آنان را به خود جلب کرد و سرانجام دين اسلام پيروز شد.
چنگيزخان (1227 - 1206 / 624 - 603) پايه گذار اين امپراتورى به آيين شمنى دين پيشينيان خود اعتقاد داشت. شمنى گونه اى از بت پرستى است که بر پايه عبادت روح پيشينيان و ايمان به جادو، ستاره شناسى و احضار ارواح براى غيب گويى و پيشگويى و تقرّب به ربّ النوع به اميد کسب عطوفت و يا دفع شرّ الهه استوار است. مغول به دليل ترس از نيرويى که آن را «آسمان ابدى» مى ناميدند، خورشيد، ماه، ستاره ها و رعد و برق را مى پرستيدند. چنگيزخان براى تضرّع و ناله در مقابل نيروى آسمان ابدى، به تنهايى به قلّه بلندى مى رفت تا اين نيرو او را در پيروزى توانا کند.(1)
بعدها به علّت پراکنده شدن داعيان بودايى، از کوه هاى تبّت در بخش شرقى آسيا، آيين بودايى جايگزين آيين شمنى شد و در زمان قوبيلایقا آن که پايتخت خود را خان باليغ (پکن) در چين قرار داد منزلت بوداييان بالا رفت.(2)
-------------------------------------------------------
1) هارولد لام، چنگيزخان و لشکريان، مغول، ص 43.
2) دولت مماليک: 88 .
نقش قبيله اسلم در جریان سقیفه/ ش293 قطره 1
نقش قبيلۀ اسلم در جریان سقیفه
قريش و در رأس ايشان ابوبکر و عمر حقّ امير مؤمنان علی علیه السلام را در حالی که ايشان مشغول دفن رسول خدا صلّی الله علیه وآله بودند، غصب نمود و سپس با تطميع ديگران (مانند ابوسفيان) اکثر قريش را با خود همراه ساختند. و مشخّص است که باقى قبايل قدرت رويارويى با قريش را ندارند.
ابوبکر و عمر قبايل مختلف بيابان نشين را که به زور شمشير اسلام آورده بودند، در مدينه جمع کردند و بسيارى از تازه مسلمانان را جلب کردند؛ زيرا امير مؤمنان در تمام جنگها محور پيروزى اسلام بود و آنها از امير مؤمنان عليه السلام کينه داشتند و منافقان از همين کينه استفاده کردند. سپس با استفاده از فشار اين گروهها و نيز قبايل بيابان نشين اطراف مدينه خانه امير مؤمنان را محاصره کرده و خواستند آن را به آتش بکشند.
طبرى در تاريخ خود مىنويسد:
وأقبلت أسلم بجماعتها حتّى تضايقت بهم السكك فبايعوه، فكان عمر يقول: ما هو إلا أن رأيت أسلم فأيقنت بالنصر.
قبيلۀ اسلم همگى در مدينه گرد آمدند تا با ابوبکر بيعت کنند، آنقدر جمعيت زياد بود که حتّى بازارها نيز گنجايش ايشان را نداشت.
عمر گفت: قبيلۀ اسلم را كه ديدم يقين به پيروزى پيدا کردم.(۱)
-----------------------------------------------------------
(۱) تاريخ الطبری: 2 / 244 .
نقش قدرتهای غیبی در ایمان آوردن مردم/ ش15 قطره 4
نقش قدرتهای غیبی در ایمان آوردن مردم
نقش قدرت های غیبی در ایمان آوردن فوج فوج مردم به حکومت جهانی امام عصر عجّل الله تعالی فرجه بسیار واضح است .
ایمان بلقیس و سحرۀ فرعون همه به خاطر برخورد با نیروهای خارق العاده غیبی بوده . بسیاری از دشمنان احتمال ایمان آوردن خود را نمیدهند ولی وقتی با آنها روبرو شدند تسلیم شده و ایمان میآورند.
تاکنون که همۀ مردم ایمان نیاوردهاند اساس آن وجود حکومتهای شیطانی بوده که مانع ظهور قدرتهای غیبی هستند و گرنه تمامی جهان در تحت لواء توحید درآمده بودند.(1)
ولی در آغاز ظهور که مردم جهان قدرت های عظیم غیبی و آسمانی را مشاهده می کنند گروه گروه به حکومت جهانی امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف ایمان می آورند.
--------------------------------------------------------------------
(1) بحارالانوار: 71 / 134 .
نقش قدرتهای غيبی در جنگ / ش12 قطره 1
نقش قدرتهاى غيبى در جنگ
در اينجا مطلب بسيار جالبى را بيان مىكنيم كه براى عموم افراد تازگى دارد و شگفتانگيز است! و آن اين كه ابرهايى وجود دارند كه نه تنها مىتوانند يك نفر بلكه يك لشكر را با تمامى سلاحها و تجهيزاتشان از زمين برداشته و بر فراز آسمان ببرند.
اين حقيقتى است كه نه تنها اكنون در كتابهاى جديد بلكه از دير زمان در منابع اصيل مكتبِ ما وجود داشته است.
ما براى اين كه شما از حقيقتى كه گفتيم كاملا آگاه شويد مطالبى را از منابع قديم و جديد مىآوريم تا براى شما روشنگر حقيقتى باشد كه بيان كردي.
اكنون به جريانى كه مرحوم علّامه مجلسى آن را در «بحار الأنوار» درباره جنگ بدر نقل كرده است توجّه كنيد:
قال ابن عبّاس: حدّثني رجل من بني غفار قال: أقبلت أنا وابن عمّ لي حتّى صعدنا في جبل يشرف بنا على بدر ونحن مشركان ننتظر الوقعة على من تكون الدبرة، فبينا نحن هناک إذ دنت منّا سحابة فسمعنا فيها حمحمة الخيل، فسمعنا قائلا يقول: أقدم حيزوم وقال: فأمّا ابن عمّي فانكشف قناع قلبه، فمات مكانه وأمّا أنا فكدت أهلک ثمّ تماسكت.(1)
ابن عبّاس مىگويد: مردى از طايفۀ بنى غفار گفت: من و پسرعمويم آمديم تا بالاى كوهى كه بر سرزمين بدر مشرف شده بالا رفتيم، ما هر دو مشرك بوديم، منتظر بوديم ببينيم كدام يك از دو لشكر هزيمت نموده فرار مىنمايند. در اين هنگام (كه بالاى كوه بوديم) ابرى به ما نزديك شد كه سر و صداى اسبان را از آن شنيديم و شنيديم گويندهاى مىگفت: پيش رو حيزوم، پسرعمويم پرده قلبش برداشته شد و در همانجا مرد، ولى من نزديك بود هلاك شوم ولى نمردم.
در اين جريان كه مرحوم علّامۀ مجلسى آن را نقل كرده است تصريح شده است كه در جنگ بدر، ابر، تعدادى از اسب سواران و اسبهايشان را به سرزمين بدر منتقل نموده است.
«حيزوم» كه در اين جريان نقل شده است نام اسب جبرائيل است كه ايشان در هنگام ظهور تنزّلى و تجسّم بشرى بر آن سوار مىشده است.
بنابراين، ابر گروهى از ملائكه را با تجسّم بشرى با اسبهاى آنان از آسمانها به سوى سرزمين بدر منتقل نموده است.
اينها همان گروهى هستند كه بنا بر روايات ديگر، بار ديگر از آسمان فرود آمده و با تجسّم بشرى به يارى حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه مىشتابند.
از آنجا كه ذهن جامعۀ ما با فرهنگ محدودى كه بر آن حاكم است، از چگونگى انتقال دادن ابرها، گروهى از لشكر را از مكانى به مكان ديگر، آشنايى ندارد، و در كتابهاى خارجى توضيحى براى اين مطلب وجود ندارد، ما توضيحات روشن كنندهاى دربارۀ ابرها و ساختار وجودى آنها دادهايم و با استفاده از كلام خاندان وحى عليهم السلام توضيح دادهايم ابرهاى اسرارآميزى كه كارهاى شگفتانگيز انجام مىدهد از نظر ساختار وجودى غير از ابرهايى هستند كه از بخار تشكيل شده و ما معمولا آنها را مشاهده مىنماييم.
----------------------------------
(1) بحار الأنوار: 19 / 226.
نقش مغیره در استلحاق زیاد به معاویه/ ش30 قطره 2
نقش مغیره در استلحاق زیاد به معاویه
مغیرة بن شعبه به زیاد گفت: چیزهای کوچک را رها کن و به کار اصلی بپرداز، هیچکس جز حسن بن علی علیهما السلام دعوی خلافت ندارد که او نیز با معاویه صلح کرده است ، پیش از آنکه کار استقرار یابد بهره خود را بگیر.
زیاد به او گفت : به نظر تو چه کنم ؟
مغیره گفت : به نظر من باید نسب خود را با او (معاویه) پیوند دهی و ریسمان خود را با او یکی کنی و گوش به حرف مردم ندهی .
زیاد به خانه جویریه خواهر معاویه رفت ، وی با سر برهنه در حضور زیاد ظاهر شد و به زیاد گفت : تو برادر من هستی ، جویریه این کار را به دستور معاویه کرده بود، سپس معاویه همراه زیاد به مسجد رفتند، مردم جمع شدند. به درخواست معاویه ابومریم سلولی ـ شرابفروش طائف در عصر جاهلیت که مسلمان شده بود! ـ اینگونه شهادت داد و گفت :
روزی ابوسفیان پیش من آمد و گفت : ای ابومریم ؛ آیا فاحشهای داری ؟!
به وی گفتم : جز سمیه کنیز حارث بن کلده چیز دیگری ندارم .
ابوسفیان گفت : با آنکه بدبو و کثیف است بیاورش !
در این هنگام زیاد گفت : ای ابومریم ؛ آهسته ، تو را برای شهادت خواستند نه برای ناسزا گفتن .
ابومریم گفت : اگر مرا معاف داشته بودید بهتر بود، من آنچه را دیدهام میگویم .
سپس آندو به اطاق رفتند. زیاد گفت : عبید برای من مربی خوب و سرپرست شایستهای بود و شهود آنچه میگویند بهتر دانند.
در این هنگام یونس بن عبید ـ برادر زیاد ـ برخاست و گفت : ای معاویه ؛ پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله حکم کرده که فرزند متعلّق به بستر است و نصیب زناکار سنگ است ؛ (الولد للفراش وللعاهر الحجر) ولی تو برخلاف کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی الله علیه وآله به شهادت ابومریم دربارۀ زنای ابوسفیان حکم میکنی که فرزند متعلّق به زناکار است و نصیب بستر سنگ است.
معاویه گفت : ای یونس ؛ به خدا اگر بس نکنی روزگاری به سرت آورم که در داستانها بنویسند. [1]
آری ؛ اینچنین معاویه ، زیاد را برادر خود کرد و رسوا شد. شعرا در این مورد اشعار بسیاری گفتند، از جمله عبدالرحمن بن حکم گوید: برای معاویه پسر حرب از مردم یمن پیام ببر، چرا از اینکه بگویند پدرت عفیف بود خشمگین میشوی و دوست داری بگویند پدرت زناکار بود، شهادت میدهم که خویشی تو با زیاد چون خویشی فیل با بچّه الاغ است .»[2]
* * *
معاویه به وسیلۀ این که زیاد را برادر خود شمارد، دست او را برای کشتن شیعیان و یاران حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام باز کرد.
-----------------------------------------------------------
[1] . مروج الذهب : 2 / 11 ـ 12.
[2] . مروج الذهب : 2 / 12 .
نقش مغیره در حکومت مخالفان اهل بیت علیهم السلام/ ش27 قطره 2
نقش مغیره در حکومت مخالفان اهل بیت علیهم السلام
«مغیره از افرادی است که نقش بسیار عمدهای در استقرار حکومت بنیامیه و مخالفان اهل بیت علیهم السلام داشته است .
از اوّلین روزهای رحلت پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله ، اندیشههای پنهانی خود را علیه خاندان وحی علیهم السلام به خوبی آشکار ساخت و با هجوم به خانه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و به آتش کشیدن آن ، نقش بسیار عمده خود را در استقرار حکومت مخالفان آن حضرت برای همگان به خوبی آشکار ساخت .
او نهتنها یار و مددکار ابوبکر، عمر و عثمان ، و پشتیبان آنان بود، بلکه در حکومت معاویه طرحهای مهمّی را برای استقرار و تداوم سلطنت بنیامیه به معاویه پیشنهاد داد و معاویه با پذیرفتن و به کار گرفتن آنها حکومت خود را محکم نمود و یزید را جانشین خود ساخت .
مغیره نهتنها پشتوانه محکمی برای حکومت ابوبکر و عمر بود بلکه نقش خود را در خانهنشینی اهل بیت علیهم السلام تا حکومت معاویه همچنان ادامه داد.
او عامل اصلی استلحاق زیاد به معاویه و سبب استحکام و استمرار حکومت معاویه بود. در واقع مغیره نه تنها از عوامل مهم هجوم به خانه خاندان وحی علیهم السلام و تغییر حکومت به نفع مخالفان اهل بیت علیهم السلام و شهادت حضرت محسن علیه السلام بود، بلکه با پیشنهاد جایگزینی یزید به جای معاویه از بنیانگذاران اصلی جریان کربلا و شهادت و اسارت اهل بیت علیهم السلام بود.
توجّه کنید فردی که دارای کارنامهای به اینسان سیاه است و در پشتیبانی و وفاداری به جنایتکارانی چون معاویه سخت پایبند است، دربارۀ معاویه چه اعتقادی دارد!».(1)
----------------------------------------------
(1) مروج الذهب ومعادن الجوهر، ابوالحسين على بن حسين مسعودى ، ترجمه پاينده : 2 / 453 - 454 .
نقشۀ دیگر یهود برای نابودی اسلام/ ش45 قطره 3
نقشۀ دیگر یهود براى نابودى اسلام
متأسّفانه نهى از تدوین احادیث پیامبر اکرم صلّى الله علیه وآله وسلم در این مرحله پایان نیافت و یهود توسّط دستان پیدا و ناپیداى خود! آنچه را که از احادیث رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلم تاکنون باقى مانده تکذیب نموده و آنها را ساخته شدۀ قرن ها پس از رحلت آن بزرگوار دانستند.
این ادّعا، وسیله اى دیگر براى روى گرداندن مسلمانان از فرموده هاى رسول خدا صلّى الله علیه وآله وسلم بود که توسّط مزدوران یهود ظاهر گشت.
به این گزارش کاملاً دقّت کنید:
»اندک زمانى قبل، «ایگناز گلدزیهر» پژوهنده یهودى مجارى الأصل، دوّمین جلد کتاب خود را زیر عنوان muhammedanische studien نگاشت و در آن اخبار و روایات اسلامى و احادیثى را که مدّعى انتقال کلام، عقاید و کردار شخص پیامبر بودند مورد بررسى قرار داد. وى معتقد بود که این احادیث به طور مطلق ریشه در دورۀ حیات پیامبر نداشته؛ بلکه به طور عمده در سده های هشتم و نهم میلادى شکل گرفته اند و بازتاب مسائلى است که در دوران گسترش اسلام پیش مى آمده؛ یعنى در طول یک سده یا بیشتر پس از درگذشت پیامبر صلّى الله علیه وآله وسلم.
بنا به نظر «گلدزیهر»، هرگاه مشاجرهاى سیاسى، دینى یا حقوقى در میان مسلمانان چهره مى بست، حدیث هم شکل مى گرفت و طرفین دعوا با یارى گرفتن از احادیثى که به پیامبر نسبت مى دادند، در مقام دفاع از عقاید خود بر مى آمدند. وى در مسیر مبحث خود به بررسى متونى مى پردازد که دیدگاه هاى طرفداران و مخالفان اموى را بازتاب مى دهد.
یهود و پشتیبانى از امویان
او ادامه مى دهد: دوّمین تحوّل این دوره، ظهور نگرش انتقادى تر به سنّت خبرى و روایى مسلمانان است که دستاوردهاى امویّان را با دیدى مثبت مورد ارزیابى قرار مى دهد.
در اثر «ولهاوزن» دستاورد امویان به خاطر آفریدن یک امپراطورى و منسجم داشتن آن به کمک یک دستگاه دیوانى کارآمد، مورد تحسین قرار گرفته است و در نوشته هاى «هانرى لامنز بلژیکى» این تحسین، پررنگ تر مى شود.
»لامنز» امویّان را بنیانگذار حکومت ملّى عرب در شام مى داند و آن را به خاطر اینکه زیر بار سلطۀ اسلام نرفته، حکومتى قدرتمند و موفّق مى پندارد.
نویسندۀ مهاجرى چون او با عشقى که به کشور خوانده خود داشت دانش و فضل خود را در مطالعۀ منابع عربى به کار مى گرفت تا چهرۀ بسیار مساعدى که مى خواست، از حاکمیّت اموى ارائه دهد (او دورۀ فعّالیّت نویسندگى خود را در لبنان گذراند که از نظر تاریخى بخشى از شام بزرگ به شمار مى آمده است). در واقع، کارش این بود مطالبى را در منابع در دفاع از امویان، جمع آورى و برجسته سازد و به عنوان حربه اى بر ضدّ تعصّب هاى عمومى نهفته در سنّت خبرى و روایى اسلام به کار گیرد.
روى هم رفته، تقریباً تا دوران اخیر، پژوهش هاى غربى، همچنان بر مبناى همین دو نگرش استوار بوده و پیش رفته است و از آثار گلدزیهر، ولهاوزن، لامنز و برخى معاصران آنها چون «ک.ه بکر» فراتر نرفته است.
در اواخر دهۀ 1940 پژوهشگر آمریکایى، «د.س.دنت» به فاصلۀ کوتاهى پیش از مرگش در یک سانحۀ هوایى، اظهار داشته بود که بر تحلیل «ولهاوزن» از نظام مالیاتى امویان ایراد وارد است و در تحلیل دربارۀ به اصطلاح انقلاب عبّاسى دلالت داشته است.
پژوهشگران دیگرى، برداشت «ولهاوزن» دربارۀ سقوط امویان را به باد انتقاد گرفتند و معتقد بودند که وى بیش از اندازه، به قیمت عربها، بر نقش موالى ایرانى در جنبش هاشمیّه تأکید ورزیده است و همین تأکید، تأکید متقابلى، مبنى بر اهمیّت عرب ها در تاریخ نگارى اسلام برانگیخته است. براى نمونه در تأیید آن، مى توان آثار «م.آ.شبان» را شاهد آورد.
با وجود این انتقادها، ساختارى که «ولهاوزن» از تاریخ اموى خلق کرده در حدّ وسیعى تا به امروز، پابرجاى مانده است. ولى در عین حال، روش تحلیل منابع وى ناکارآمد و حتّى شبهه آمیز دانسته شده و مورد ایراد قرار گرفته است؛ به طورى که برخى از دانشوران در مورد اینکه آیا اصلاً مى شود تاریخ مفصّلى از دوره اموى به نگارش درآورد، به شک و تردید افتادند.
پیش از آن، در نیمه سال 1950 شکایتى کلّى به سنّت خبرى و روایى مسلمانان به عنوان مرجع تاریخ صدر اسلام پدید آمد که «گلدزیهر» در آثارى بر آن شکاکیّت مهر تأیید گذارده بود و بعداً شاگرد وى «ج.شاخت» با شدّت بیشتر، خطّ فکرى استاد را دنبال کرد.
»شاخت» پس از پژوهش هاى تاریخى دربارۀ خاستگاه هاى شرع اسلامى، مدّعى شد که شواهد زیادى در تأیید نظریات استاد خود به دست آورده و مى تواند نشان دهد که اخبار و روایات اسلامى در دوره نسبتاً متأخّر، پس از پیامبر پدید آمده و بیش از همه، مجادله هاى حقوقى بر شکل گیرى آنها تأثیر داشته است(!)
سپس کسانى پیدا شدند که با کمک یافته هاى «شاخت»، به خود اجازه دادند بر گزارش هاى تاریخ صدر در سنّت خبرى و روایى حمله کنند.
در سال 1973، «آ.نُت» کتاب خود را زیر عنوان Untersuchungen Quellenkritische منتشر کرد و در آن به شالودهاى که «ولهاوزن» در تحلیل منابع ریخته بود، تاخت.
وى تأکید کرد که اخبار و روایات تاریخى در حین جمع آورى و انتقال همواره مورد بازیابى و نگارش مجدّد قرار گرفته اند و حتّى اخباریون صدر اسلام که چکیده نوشته هایشان در منابع ما وجود دارد در صدر سنّت خبرى و روایى قرار نداشته اند؛ بلکه آنان هم مدوّن کنندگان و گردآورندگان اطّلاعاتى بودند که پیش از دسترسى آنها، در حال شکل گیرى و تکوین بوده است.
وى باور داشت که نمى توان به خاستگاه منابعى که به ما رسیده است دست یازید و همچنین نمى توان به اخباریّون قرن هشتم میلادى و به مکتب هاى خاصّ با ویژگى هاى آشکار و معین دست یافت و جهت گیرى یا جانبدارى هر کدام را جداگانه مشخّص کرد. در واقع هر کدام، اطّلاعاتى با نظرگاه هاى متنوّع انتقال داده اند.
»نت» سپس به تفکیک اشکال گوناگون منابع و قالب هاى درون آنها پرداخت تا نشان دهد که منابع از یک مجموعه صرف "topoi" که شالودۀ آنها در واقعیّت تاریخى سئوال برانگیز باشد، فراتر مى رود.
طرفه آنکه باید در استفاده از این منابع براى بازسازى تاریخ صدر اسلام به شکل مفصّل، بسیار بدبین بود. چنین مى نماید که «نت» مى خواست با نگارش کتاب خود، برداشت مورد نظرش را از تاریخ صدر اسلام قالب کند، امّا در عمل چنین نیتى هرگز به بار ننشست. سایر مورّخان نیز کمابیش در نگارش تاریخ امویّان، راه «ولهاوزن» را در پیش گرفتند و با پرداخت انتقاد به منابع، معقتد بودند که با انتقاد صحیح، مى توان از آنها در بازسازى تاریخ اموى بهره گرفت.
در آلمان، از دانشورانى چون «ردوان سعید» و «گرنت روتر» مى توان نام برد که مى کوشیدند از همان روش هاى «ولهاوزن» استفاده کنند؛ امّا در منابع بیشتر از مفاهیم اجتماعى واقتصادى مدرن بهره مى گرفتند.
در ایالات متّحد، «ف.مک گراو دانر» طرحى نوآورانه از تاریخ فتوحات عرب خلق کرد و وعده داد روششناسى خود را در تألیف اثرش، توجیه نماید. امّا تردیدى نیست که بسیارى اکنون اینگونه پژوهش هاى بدعت آمیز را در محدودیت و بن بست احساس مى نمایند و در عوض ترجیح مى دهند به تحلیل منابع یا تاریخ نگارى روى آورند. «ورنر انده» و «ا.ل.پترسون» از نمونه هاى بدیهى این نگرش هستند.
در اثر برجسته دیگر در دوران اخیر، به نام «غلامان سوار بر اسب» نوشته «پاتریسیاکرون» سعى شده است ضمن پذیرش یافته هاى «گلدزیهر»، «شاخت» و «نت»، از روش دیگرى در استفاده از منابع اسلامى استفاده شود. این روش به اعتقاد «پاتریسیاکرون»، رهیافت زندگى نامه اى یا انساب است.
وى خاطر نشان مىکند که اگر اطّلاعات اساسى در منابع اسلامى (اسامى و تاریخ خلفا و والیان و غیره) با رجوع به منابع مستقلّ (مانند سکّه ها، کتیبه ها و منابع غیر اسلامى) مورد بررسى قرار گیرد، این دو سنخ منابع مى توانند در تأیید متقابل همدیگر، ما را یارى رسانند.
وى همچنین معتقد است که دور از انصاف است اگر همه اطّلاعات نهفته در منابع اسلامى را به عنوان اطّلاعات ساختگى دوران بعدیا اقتباس هاى صرف نوشتارى topoi کم اهمیّت جلوه دهیم.
موارد ضمنى آشکار چون موقعیت اجتماعى فرد، تعلّق قبیله اى یا فرقه اى، پیوند زناشویى او در قبیله و پیوندهاى اجتماعى و سیاسى بیشتر مى توانند بر پایه واقعیت باشند. اطّلاعاتى که جزئى به نظر مى آیند مانند موقعیّت فرد و تعلّق قبیله اى یا فرقه اى، پیوندهاى فرد از نظر ازدواج، پیوندهاى اجتماعى و سیاسى او بیشتر به واقعیّت نزدیکند و مورّخ بایستى این سخن اطّلاعات را کانون توجّه خود قرار دهد و سپس در وهلۀ بعدى براى نمونه به گزارش هاى تاریخى دربارۀ انگیزه قیام ها و یا شرکت خلفا در وقایع بزرگ تاریخى بپردازد.
از این دیدگاه، آنچه در کتاب «کرون» جالب توجّه است توأمان انسجام و باریک اندیشى مفهومى است. از پیامدهاى این ره یافت که برخى دیگر در آن سهیم و یا در اتّخاذ آن پیشدستى کرده اند، این است که از روایت ساده و صریح وقایع سیاسى فاصله گرفته و به نهادها و تاریخ اجتماعى و مذهبى علاقه و رغبت بیشترى نشان مى دهد.
کتاب «م.ج.مورنى» نمونه دیگرى است که این رهیافت را پیروى کرده است. در جهان مدرن اسلامى و به ویژه عربى، تاریخ اموى مى تواند در برخى مواقع، چون آیین هاى، دغدغه هاى سیاسى و دینى امروز را بازتاب دهد. ولى نه بدان معنى که تمام نوشته هاى نوین عربى و اسلامى دربارۀ تاریخ اموى، مى توانند گذارنده مسایل امروزین باشد و یا اگر نگرش دینى یا سیاسى فلان نویسنده را بدانیم از پیش مى توانیم پیش بینى کنیم که او چه مى خواهد بگوید، بلکه اهمیت دورۀ اموى به سبب اسلامى سازى و عربى سازى خاورمیانه است(!).
از این لحاظ، روشن است عرب ها یا مسلمانان که در دنیاى مدرن دنبال هویت خویش هستند، در تاریخ سلسلۀ اموى، محلّ زیادى براى غور در باب هویت یابى خواهند یافت. به طور خاصّ، هر گونه تنش احتمالى میان اسلام و ناسیونالیسم عربى، مى تواند بر دیدگاه ها دربارۀ تاریخ اموى، تأثیر بگذارد.
از دیدگاه ناسیونالیسم عربى، سلسله اموى مى تواند به خاطر پایه گذارى نخستین امپراطورى عرب، حماسه آفرین فرهنگى تلقى شود. امّا سنّت خبرى و روایى اسلامى - چنانچه از نظر گذشت - تصویرى معمولاً خصمانه از امویان ارائه داده است و اگر در هویت یابى بیشتر جانب اسلام گرفته شود تا عرب، مى تواند مسائلى را در پى داشته باشد.
این تنشى است کلّى و شاید هم تنشى پنهان و ناآشکار که اگر شیعیان با نگاه خاصّ شیعى که نگاهى خصمانه و برآمده از سنّت روایى و خبرى تشیع است به تاریخ اموى بنگرند و اگر شکل ناسیونالیسم شامى، ناسیونالیسم عمومى عرب را به حاشیه براند، در هر دو حالت چه بسا آن تنش، سر از آستین درآورد و واقعیت نمایى بیشترى نشان دهد.(1)
----------------------------------
(1) امویان؛ نخستین دودمان حکومت گر در اسلام: 146.
نقل عجیب و آن دیدن یکی از سلاطین فرنگ است/ ش47 قطره 5
نقل عجیب و آن دیدن یکی از سلاطین فرنگ است
نقل عجیب و آن دیدن یکی از سلاطین فرنگ است با حواشی او دو نفر از ملازمین و مبعوثین از جانب آن بزرگوار را.
استادنا المحدث النوری نوّر الله مرقده در رساله جنّة المأوی از مؤلّف کتاب نور العیون که آن فاضل خبیر المعی السید محمّد شریف حسینی اصفهانی است نقل فرموده که گفته است من در سال هزار و صد و هفتاد و سه از هجرت به مکه معظّمه مشرّف شده و در بین الحرمین مصاحب و رفیق شدم با مرد ورع موثّقی که اسم آن حاج عبدالغفور و از تجّار تبریزی الأصل و یزدی المسکن بود و پیش از آن تاریخ سه مرتبه حجّ نموده بود و در آن سفر اخیر که ملاقاتش با من حاصل شد بنایش بر این بود که مجاور مکه معظّمه گردد دو سال تا اینکه درک نماید فیض حجّ را در سه سال متوالی پس بعد از آن سفر او را در سال هزار و صد و هفتاد و شش بعد از معاودتم از زیارت حضرت ثامن الحجج علیه الصلوة وعلیه السلام در یزد دیدم که از مکّۀ معظّمه بعد از سه سال که در هر یک از آنها وظایف و اعمال حجّ را به عمل آورده از راه بندر صورت که از بنادر هند است در آنجا رفته بوده از برای انجام مهمّی که داشته پس بعد از ملاقات چنین گفت که من شنیدم از میر ابوطالب که برادر آقا میرزا بزرگ است که هر دو آنها از جمله سادات نجباء ایران هستند که در آن بندر توطّن را اختیار نمودهاند که در سال گذشته مکتوبی از پادشاه فرنگ در نزد رئیسی که از جانب او در شهر بمبئی بود و نامش جندر بود واصل گردید و مضمون آن مکتوب این بود که در این وقت دو نفر بر ما وارد شدند که لباسهای آنها پشمینه بود و یکی از آنها مدّعی بود که هفتصد و پنجاه سال از عمر او گذشته و دیگری مدّعی بود که هفتصد سال از عمرش گذشته و هر دوی آنها میگویند که ما را حضرت بقیة الله صاحب الزمان علیه السلام به سوی شما فرستاده تا آن که شما را به دین محمّد مصطفی صلّی الله علیه وآله و به شریعت اسلام دعوت نمائیم و میگویند اگر دعوت ما را اجابت ننمائید و متدین به دین ما نگردید دریا بلاد شما را بعد از هشت سال یا ده سال و این تردید از حاج عبدالغفور است غرق خواهد کرد و به تحقیق امر نمودیم ما به کشتن آن دو نفر پس آهن و فولاد بر بدن آنها کارگر نشد و آنها را جلو توبها و قنبارها نگاه داشتیم و به آنها آسیبی از توب و قنباره نرسید و نسوختند پس دستها و پایهای آن دو نفر را بسته و آنها را در میان دریا انداختیم پس آنها از دریا بیرون آمدند صحیحاً و سالماً پس پادشاه به آن رئیس نوشته بود که او تفحّص و جستجو کند از ارباب مذاهب اسلام و یهود و مجوس و نصاری که آیا آنها ظهور صاحب الأمر علیه السلام را در آخرالزمان در کتب خود دیدهاند یا نه و گفت حاجی ناقل این قصه که من از قسّیسی که در بندر صورت بود از صحّت این مکاتبه که سلطان فرنگ به رئیس متوقّف در شهر بمبئی نوشته و از او سؤال نمودم پس آن قسّیس هم این قضیه را به نحوی که مرقوم افتاد مذکور داشته و تصدیق این قضیه را نمود.[1]
-----------------------------------------------------------------------
[1] العبقری الحسان : الیاقوت الأحمر 2 / 189.
نكتۀ قابل توجّه/ ش29 قطره 1
نكتۀ قابل توجّه
از بعضى روايات استفاده مى شود كه يك گونه تغييرات اساسى در حكومت امام عصر ارواحنا فداه واقع مى شود كه تا قبل از تشكيل حكومتِ عدل الهى آن حضرت به آن ها عمل نشده و نمى شود.
از جمله آن ها مى توان به كشتن پيرمرد زانى و فرد مانع الزكاة تصريح كرد. و همچنين به ارث بردن برادر از برادر بر اساس برادرى در عالم اظلّه، نه تولّد در عالم خاكى، مى توان اشاره نمود.
در اين باره روايتى كوتاه و سربسته از امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام نقل شده است و توضيحى پيرامون آن بيان نفرمودهاند. اگر نظام ارث در عصر حكومت حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه بر اساس اخوّت در عالم اظلّه باشد ــ نه نسبت در عالم خاك ــ تغيير عظيمى در نظام ارث در جهان به كار گرفته خواهد شد.
اكنون به اصل روايت توجّه كنيد: امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام فرمودند:
لو قد قام القائم (عليه السلام) لحكم بثلاث لم يحكم بها أحد قبله: يقتل الشيخ الزاني، ويقتل مانع الزّكاة، ويورّث الأخ أخاه في الأظلّة.(1)
وقتى كه قائم ( عليه السلام) قيام نمايد حتماً به سه چيز حكم خواهد نمود كه هيچ كس به آن قبل از او حكم نكرده است: پيرمرد زناكار را مىكشد، مانع الزكاة را به قتل مى رساند، و به برادر از برادر اظلّه اى ارث مىدهد.
جالب توجّه است كه در اين روايت هم امام صادق و هم امام كاظم عليهماالسلام تصريح مى نمايند كه قبل از امام عصر عجّل الله تعالى فرجه كسى به آن سه چيز حكم نكرده است.
آيا ظاهر روايت اين است كه تغيير در نظام ارث اختصاصى به برادر ندارد؛ بلكه تمام افراد در تمام طبقات ارث، بر اساس خويشاوندى و نسبتى كه در عالم اظلّه با يكديگر دارند ارث خواهند برد؟! اگر چنين باشد، تحوّل شگفتى در جهان در مسألۀ ارث در عصر درخشان ظهور صورت مى گيرد ولى روايت ديگرى وجود دارد كه مقصود از اخوّت و برادرى در عالم اظلّه را روشن مى نمايد. در آن روايت امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
إنّ الله عزّ وجلّ آخى بين الأرواح في الأظلّة قبل أن يخلق الأجساد بألفي عام، فإذا قام قائمنا أهل البيت (صلوات الله تعالى عليهم) ورّث الأخ الّذي آخى بينهما في الأظلّة، ولم يورّث الأخ من الولادة.(2)
خداوند عزّ وجلّ در عالم اظلّه ميان ارواح برادرى ايجاد نمود؛ دو هزار سال قبل از آنكه اجساد را بيافريند. هرگاه قائم ما اهل بيت (صلوات الله عليهم) قيام نمايد از برادر به برادرى كه در عالم اظلّه برادرى ميان آنان ايجاد شده ارث مى دهد نه برادرى كه در ولادت باهم برادرند.
اين روايت نيز دليل بر حكم تازهاى است كه در عصر ظهور به آن عمل خواهد شد و قبل از آن كسى به آن عمل نكرده است .
قابل توجّه است كه اين روايت، خبر واحد است و حكم قطعى بر مدلول آن ـ تفاوت در عالم اظلّه و عالم ما و اختلاف وارث و موروث در دو عالم ـ نياز به تلاش و بحث گسترده دارد.
(1) بحار الأنوار: 52 / 309 .
(2) جامع أحاديث الشيعة : 29 / 458 .
نگاھی به سقیفه و شورای شش نفره/ ش239 قطره 1
نگاھی به سقیفه و شورای شش نفره
رسول خدا صلّی الله علیه وآله در خطبهٔ غدیر پس از آن که مطالب مهمّی دربارهٔ خلافت فرمودند این مطلب را صریحاً بیان فرمودند که: «سیجعلها ملکاً و اغتصاباً».
همه می دانند پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله هیچ کس جز ابوبکر بر کرسی خلافت تکیه نزد. بنابراین او غاصبانه بر مسند خلافت نشسته است، پس از او عمر، عثمان بر اثر جریان سقیفه به خلافت رسیدند، آن ها خلافت را از مسیر سقیفه تغییر ندادند و دنباله روی آن بودند، بنابراین راهی برای روشن شدن «ملکاً و اغتصاباً» وجود ندارد مگر اینکه خلافتی را که بر مبنای سقیفه بوده است از اصل آن غاصبانه بدانیم که ابوبکر حقّ خلیفهٔ واقعی را که مورد تعیین و رضایت خداوند و رسول خدا بوده است، غصب نموده است.
بنابر آنچه گفتیم و به دلالت ادلۀ بسیار دیگر خلافتی که در سقیفه بنیان گذاری شده از اصل غاصبانه بوده است.
وقتی که پذیرفتیم خلافت ابوبکر غاصبانه بوده است، غاصبانه بودن خلافت عمر نیز ثابت می شود؛ زیرا خلافت ابوبکر بنابر فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه وآله سیجعلها ملکاً و اغتصاباً، خلافتش غاصبانه بوده است و هیچ گونه حقّی برای تعیین خلیفهٔ بعدی نداشته است، پس خلافت عمر که به تعیین ابوبکر بوده است نیز غاصبانه است و آنگاه که دانستیم خلافت عمر غاصبانه است هیچگونه حقّی در تعیین خلیفه و یا دستور به تشکیل شورا برای تعیین خلیفهٔ بعدی ندارد. پس تشکیل شورای شش نفره نیز به دستور خداوند و مورد رضایت رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبوده است.
نگاهی به سقيفه/ ش69 قطره 1
نگاهى به سقيفه
«سقيفه» سايبانى بوده است كه گاهى انصار در آن جا با يكديگر به گفتگو مى نشستند. پس از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله گروهى از انصار كه «سعد بن عبادة» بزرگتر آنان بود در آن مكان گرد آمدند و براى ربودن كرسى خلافت و به دست گرفتن زمام حكومت، به صحبت پرداختند.
اين گفتگو پنهان از عموم مسلمانان انجام شد و نه تنها بنى هاشم و مهاجرين، بلكه انصار نيز همگان از آن اطّلاع و آگاهى نداشتند. مكان كوچكى كه براى اين كار انتخاب كرده بودند ــ گذشته از دليل هاى ديگر ــ بهترين دليل بر اين واقعيّت است.
هدف گروهى كه در سقيفه يا سايبان بنى ساعده جمع شده بودند آن بود كه با انتخاب رئيس انصار يعنى «سعد بن عبادة» به حكومت، ديگران را با خود همراه نمايند، و خلافت و جانشينى رسول خدا صلّی الله علیه وآله را از وصىّ و جانشين آن بزرگوار، يعنى حضرت امير مؤمنان على علیه السلام غصب نمايند.
گروه زيادى از انصار و مهاجرين در ميان لشكر «اُسامه» و خارج از شهر مدينه بودند.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله «اسامه» را كه جوانى دلاور و با ايمان بود به سركردگى لشكر اسلام انتخاب نمودند و كسانى را كه از ارتش او تخلّف ورزند مورد نفرين قرار دادند.
ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح و عدّه اى ديگر از بزرگسالان قوم كه نمى توانستند رهبرى لشکر را به عهده بگيرند(1)، تحت فرمان اسامه قرار داشتند.
ارتش اسامه به خاطر دور بودن از شهر مدينه از شدّت حال رسول خدا صلّی الله علیه وآله خبر نداشتند و نمى دانستند كه آن بزرگوار آخرين روزهاى حيات خود را سپرى مى كنند.
«عايشه فردى را به نام صهيب به سوى لشكر اسامه فرستاد و گفت: نزد ابوبكر برو و بگو حال پيغمبر به گونه اى است كه اميد خوب شدن در او نيست، با عمر و ابوعبيده و هر كه با شما همراه مى شود، به سوى ما بشتاب؛ و بايد ورودتان به مدينه شبانه و پنهانى باشد. صهيب خبر را به آنان رساند. و ابوبكر، عمر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند».(2)
رسول خدا صلّی الله علیه وآله ظهر روز دوشنبه رحلت نمودند.(3)
همان روز انصار اجتماع نمودند و سعد بن عبادة را به سوى سقيفه بنى ساعده بردند. چون عمر از اين جريان آگاه شد به ابوبكر خبر داد و همراه با ابوعبيده با سرعت خود را به سقيفه رساندند.
در سقيفه گروهی از انصار جمع شده بودند و سعد بن عباده در حالى كه بيمار بود در ميان آنان بود، آن ها تصمیم داشتند با وی به عنوان خلافت بیعت نمایند ولی با پيوستن ابوبكر و عمر و ابوعبيده به آنان، اختلاف در ميان آنان شروع شد.
انصار مى خواستند فردى از قبيلۀ خود را امير قرار دهند و ابوبكر و عمر در فكر رياست خود بودند.
ابوبكر و عمر و ابوعبيده هر يك با سخنانى براى به دست آوردن حكومت زمينه چينى كردند.
در برابر آنان حباب بن منذر كه از طايفۀ انصار بود سخنرانى كرد و به آنان هشدار داد: دست نگه داريد و به سخنان اين جاهل (عمر) و رفقايش گوش ندهيد؛ حقّ خود را از دست ندهيد و اگر اينان نپذيرفتند يك نفر از ما و يك نفر از آنان امير باشد، و اگر نپذیرفتند آن ها را از شهر خود بيرون برانيد و خود بر آنان حكومت كنيد.
در اين ميان بشير بن سعد كه او نیز از بزرگان انصار و رئيس قبيلۀ «اوس» بود سخنانى را ايراد كرد. او از كسانى بود كه نامه اى را با ابوبكر و عمر و چند تن ديگر امضا كرده بودند كه حقّ خلافت امير مؤمنان حضرت على علیه السلام را غصب نمايند.
دو عامل سبب شد كه بشير بن سعد به پشتيبانى از ابوبكر و عمر برخيزد:
1ــ او از امضاء كنندگان صحيفۀ ملعونه بود كه اساس غصب خلافت و جريان سقيفه است.
2ــ او رئيس قبيله «اوس» بود و سعد بن عباده رئيس قبيلۀ «خزرج» بود و اين دو قبيله در زمان جاهليّت در جنگ و ستيز بودند و كينۀ يكديگر را در دل داشتند. وقتى بشير بن سعد ديد، انصار براى برگزيدن سعد بن عباده اتّفاق دارند، بر او حسد ورزيد و تلاش كرد كه جريان را عليه سعد بن عباده تمام كند.
اين دو عامل سبب شد كه او با سخنان خود انصار را راضى كند كه امير آنان از قريش باشد.
ابوبكر گفت: عمر و ابوعبيده دو پيرمرد قريش هستند با هر كدام كه مى خواهيد بيعت نمائيد. و آن دو به او گفتند: ما قبول نمى كنيم تو دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم.
در اين هنگام بشير بن سعد وقت را غنيمت شمرد! و گفت: و من سوّمين شما هستم! و با ابوبكر بيعت كردند!
قبيلۀ خزرج چون رفتار بشير بن سعد را كه بزرگتر آنان بود، ديدند و ترسيدند اگر با ابوبكر بيعت نكنند سعد بن عباده رئيس قبيلۀ «اوس» قدرت را در دست بگیرد، با ابوبكر بيعت كردند و به خاطر کوچک بودن مکان، ازدحام براى بيعت با وی چنان شد كه سعد بن عبادة را لگدمال كردند به طورى كه او فرياد زد: كشتيد مرا! و عمر گفت: بكشيد سعد را، خدا او را بكشد.
در اين هنگام پسر سعد ريش عمر را گرفت و چيزى نمانده بود كه زد و خورد راه بيفتد ولى ابوبكر، عمر را به خوددارى واداشت. سعد به طايفۀ خود دستور داد: مرا از مكان فتنه بیرون ببريد، و آنان او را به منزلش رساندند.(4)
(1) کسی که نتواند بر گروهی از مسلمانان رهبری کند، چگونه می تواند بر تمامی آنان حکومت کند؟!
(2) بحار الأنوار: 28 / 108 .
(3) بحار الأنوار: 28 / 178.
(4) رك: بحار الأنوار: 28 / 180.
نگاهی کوتاه به جریان سقیفه/ ش2 قطره 2
نگاهی کوتاه به جریان سقیفه
امّا در سقیفه تعدادی کمی از انصار جمع شدند، تا با سعد بن عباده رئیس انصار بیعت کنند. اجتماع آنان مخفیانه بود و بدون آگاه کردن دیگران واقع شد. امّا با اطّلاع رسانی دو نفر، ابوبکر و عمر از جریان آگاه شدند و با عجله تمام خود را به سقیفه رساندند و قبل از آن که انصار با سعد بن عباده بیعت کنند، قریش را مقدّم بر انصار دانستند و آن ها را سزاوار خلافت برشمردند. در این هنگام دعوا و پرخاشگری شروع شد.
نگاهی کوتاه به جریان عظیم غدیر/ ش1 قطره 2
نگاهی کوتاه به جریان عظیم غدیر
جریان عظیم غدیر پس از آخرین حج رسول اکرم صلّی الله علیه وآله در صحرایی بس وسیع واقع شد. رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمودند مسلمانان در صحرای غدیر جمع شوند و به افرادی که جلوتر رفته بودند، دستور بازگشت دادند.
آن گاه رسول خدا صلّی الله علیه وآله به دستور خداوند در برابر صد و بیست هزار نفر خلافت و ولایت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را اعلام فرمودند و دستور دادند همه حتی زنان با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کنند. این جریان سه شبانه روز ادامه یافت که تفصیل آن را علمای شیعه و سنّی در کتاب های خود نقل کرده اند.
دشمنان و منافقان نیز با حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کردند . رسول خدا صلّی الله علیه وآله دستور دادند این جریان تا روز قیامت ادامه دارد و همهء کسانی که حاضر هستند به افرادی که غایبند جریان غدیر را بازگویند و هر پدری به فرزندان خود آن را بگوید. آنچه گفتیم واقعیتی است که بسیار کوتاه آن را نقل کردیم:
نماز حضرت زینب کبری سلام الله علیها در شب سه شنبه/ ش18 قطره 2
نماز حضرت زینب کبری سلام الله علیها
در شب سه شنبه
1 – دو رکعت نماز هدیه به حضرت زینب کبری سلام الله علیها
2 – تسبیح حضرت زهراء سلام الله علیها
3 – 14 مرتبه صلوات (با عجّل فرجهم)
4 – 25 مرتبه (السلام علیکِ یا بنت امیرالمومنین علیه السلام)
5 – 510 مرتبه (یا حیّ یا قیّوم)
6 – 14 مرتبه این اشعار خوانده شود:
عـفیــفۀ دوســرا منبـع حیــا زینب
حیا و عصمت و ناموس کبریا زینب
تـو را قسـم به جـد و پدر و مادر تو
به پــارۀ جــگر مجتبـی بـرادر تــو
بـه آن وداع حسینت به عصر عاشورا
بخواه حاجت ما را تو از خدا زینب
نمونه ای از پشیمانی سیاستمداران در روزهای آخر عمر/ ش8 قطره 5
نمونه ای از پشیمانی سیاستمداران در روزهای آخر عمر
آخرین آرزو و آخرين گفتار محمّد بن سليمان
احمد بن عبيدالله به سندش از چند تن از بستگان محمّد بن سليمان نقل كرده كه آنها گفتند: چون هنگام مرگ محمّد بن سليمان در رسيد، شهادتين را به او تلقين مى كردند ولى او به جاى شهادتين اين شعر را مى خواند:
ألا ليت امّى لم تلدني ولم أكن
لقيت حسيناً يوم فخّ ولا حسن
اى كاش؛ مادر مرا نزائيده بود و نيز با حسين بن على و حسن (بن محمّد) در فخ برخورد و جنگ نمى كردم.(1)
---------------------------------------------------------------------------------------
(1) ترجمۀ مقاتل الطالبیین : 441 .
نمونه ای از زنان طرفدار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش21 قطره 3
نمونه ای از زنان طرفدار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
• گفتگوی حرّه با حجّاج بن یوسف ثقفی
حرّه، دختر حلیمه سعدیه، از دوستان و موالیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. او خواهر رضاعی پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله) است که مناظره ای دارد با حجاج بن یوسف ثقفی. او در این مناظره، با تکیه بر آیات قرآنی، حریم ولایت را پاس می دارد. وقتی بر حجاج وارد شد، حجاج پرسید: تو حرّه دختر حلیمه هستی؟ حرّه گفت: فراست از غیر مؤمن!
حجاج گفت: خدا تو را اینجا آورد، می گویند تو علی (علیه السلام) را از ابوبکر، عمر و عثمان برتر می دانی.
حره گفت: دروغ گفته اند آنان که گفته اند من علی (علیه السلام) را تنها از اینها برتر می دانم.
حجاج پرسید: دیگر از چه کسانی او را برتر می دانی؟
حره پاسخ گفت: از آدم، نوح، لوط، ابراهیم، داود، سلیمان و عیسی بن مریم.
حجاج گفت: وای برتو! او [حضرت علی] را از صحابه و هفت پیامبر بزرگ برتر می دانی؟
اگر دلیل اقامه نکنی، سرت را از تنت جدا می کنم.
حره گفت: خداوند در قرآن او را بر این پیامبران مقدم داشته، من از خود نگفتم. خدا دربارۀ آدم فرمود:
«وعصی آدم ربه فغوی؛ آدم پروردگار را عصیان کرد، پس گمراه شد» (سورۀ طه، آیۀ 121)
و در حقّ علی (علیه السلام) فرمود:
«وکان سعیکم مشکورا؛ و كوشش شما مقبول افتاده است» (سورۀ انسان، آیۀ 22)
یعنی سعی علی، فاطمه، حسن، حسین و فضه مشکور و مقبول است
حجاج گفت: آفرین! به چه دلیل او را بر نوح و لوط ترجیح می دهی؟
حره در جواب گفت: خدا دربارۀ آن دو پیغمبر فرموده است:
«ضرب الله مثلا للذین کفروا امرأة نوح وامرأة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا وقیل ادخلا النار مع الداخلین؛ خدا برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند و آن دو شخص نتوانستند آن زنان را از قهر خدا برهانند و حکم شد که آن دو زن را با دوزخیان به آتش در افکنید» (سورۀ تحریم، آیۀ 10)،
اما همسر علی (علیه السلام)، فاطمه (علیهاالسلام) است که خدا با خشنودی او خشنود می گردد و از خشم او به خشم می آید.
حجاج گفت: آفرین! به چه دلیل او را از ابراهیم برتر می بینی؟
حره گفت: خدا فرموده است:
«وإذ قال إبراهیم رب أرنی کیف تحیـی الموتى قال أولم تؤمن قال بلى ولـکن لیطمئن قلبی؛ و چون ابراهیم گفت: پروردگار، به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی، خداوند فرمود آیا ایمان نداری؟ گفت: چرا، لیکن می خواهم مطمئن شوم» (سورۀ بقره، آیۀ 260)،
اما مولایم امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر پرده کنار رود، بر یقین من افزوده نخواهد شد»
و این سخن را نه کسی قبل از او گفت و نه بعد از او.
حجاج گفت: آفرین! چرا او را بر موسی مقدم می داری؟
او در پاسخ گفت: خداوند فرموده:
«فخرج منها خائفا یترقب؛ موسی از شهر مصر با ترس و نگرانی از دشمن، به جانب شهر مدین روی آورد» (سورۀ قصص، آیۀ 21)،
اما فرزند ابوطالب، لیلة المبیت بر بستر پیامبر خوابید و هراس در او راه نیافت و خدا در حقش این آیه را نازل کرد:
«ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله؛ و برخی از مردم، در راه خشنودی خدا، از جان خود درمی گذرند» (سورۀ بقره، آیۀ 207).
حجاج گفت: آفرین بر تو ای حره! چرا او را بر داود و سلیمان ترجیح می دهی؟ حره گفت: خداوند او را برتر دانسته است. در کتابش فرمود:
«یا داوود إنا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله؛ ای داود! ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق قضاوت کن و از هوی پیروی مکن تا تو را از خدا گمراه نکند» (سورۀ ص، آیۀ 26).
حجاج سؤال کرد: این آیه اشاره به کدام قضاوت داود است؟
حره گفت: مردی باغ انگوری داشت و دیگری گوسفند داشت. گوسفندان به باغ انگور رفته و آنجا چریدند. این دو مرد برای شکایت نزد داود آمدند. داود چنین قضاوت کرد که گوسفند را بفروشند و پول آن را صرف آباد کردن باغ انگور کنند تا باغ به شکل اول بازگردد. فرزند داود (سلیمان) گفت: پدر، از شیر گوسفندان به صاحب باغ دهند تا باغ را آباد کند. خداوند فرموده است:
«ففهمناها سلیمان؛ ما آن را به سلیمان فهماندیم» (سورۀ انبیاء، آیۀ 79)
امّا امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده است: از من بپرسید؛ از مطالب فوق عرش، از من سؤال کنید. درباره زیر عرش، از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از از دست بدهید «سلونی قبل ان تفقدونی» و نیز در روز فتح خبیر، به حضور پیامبر آمد، رسول خدا به حاضرین فرمود: برترین شما، داناترین شما و بهترین قضاوت کننده علی (علیه السلام) است.
حجاج گفت: آفرین! چرا او را از سلیمان برتر می دانی؟
حره پاسخ داد: سلیمان از خدا خواست:
«ربّ هب لی ملکا لا ینبغی لأحد من بعدی؛ پروردگارا به من ملکتی ده که بعد از من سزوار کسی نباشد» (سورۀ ص، آیۀ 35)،
امّا علی (علیه السلام) فرمود: ای دنیا من تو را سه بار طلاق داده ام و نیازی به تو ندارم. آنگاه این آیه در موردش نازل شد:
«تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الأرض ولا فسادا؛ این خانه آخرت را، برای کسانی اختصاص داده ایم که اراده علم و سرکشی در زمین را ندارند» (سورۀ قصص، آیۀ 84).
حجّاج او را تحسین کرد و گفت: چرا او را از عیسی برتر می دانی؟
او گفت: خدا درباره عیسی (علیه السلام) فرموده است:
«وإذ قال الله یا عیسى ابن مریم أأنت قلت للناس اتخذونی وأمی إلـهین من دون الله قال سبحانک ما یکون لی أن أقول ما لیس لی بحق إن کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی ولا أعلم ما فی نفسک إنک أنت علام الغیوب * ما قلت لهم إلا ما أمرتنی به؛ و یاد کن آنگاه که خدا به عیسی بن مریم گفت: آیا تو مردم را گفتی که من و مادرم را دو خدای دیگر سوای خدای عالم اختیار کنید؟ عیسی گفت: خدایا تو منزهی، هرگز مرا نرسد که چنین سخنی به ناحق گویم، چنانچه من این گفته بودم تو می دانستی، که تو از اسرار من آگاهی و من از سر تو آگاه نیستم، همانا تویی که به همه اسرار غیب جهانیان کاملا آگاهی * من به آنها چیزی نگفتم جز آنچه تو مرا بدان امر کردی» (سورۀ مائده، آیۀ 116-117).
عیسی قضاوت دربارۀ کسانی که او را خدا دانستند به قیامت واگذاشت، اما علی (علیه السلام) کسانی را که دربارۀ او غلو کردند، محاکمه کرد و به قتل رساند. اینها فضائل علی (علیه السلام) است و دیگران را با او قیاس نیست.
حجاج گفت: آفرین خوب پاسخ گفتی و گرنه تو را مجازات می کردم. آنگاه او را گرامی داشت و به او هدیه داد.(1)
-----------------------------------------
(1) شیخ طبرسی- مجمع البيان- ج 5 صفحه 406.
نمونه ای از قدرت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ ش60 قطره 2
نمونه ای از قدرت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
سلمان فارسی رحمة الله علیه (1) فرمود: «زنی بود از انصار که او را امّ فروه می گفتند. به خانه های اصحاب می رفت و مردم را بر شکستن بیعت ابی بکر ترغیب و بر بیعت و متابعت حضرت امیرالمؤمنین ویعسوب المسلمین علی بن ابی طالب علیه السلام تحریص می نمود. چون سخنان امّ فروه به ابوبکر رسید او را طلبید و گفت: من شنیده ام که تو در مجالس ومحافل چیزی می گویی که موجب نقض عهد بیعت من می شود، از این توبه کن.
گفت: مرا از سخن راست توبه می فرمایی و خود از مخالفت خدا و رسول و اضلال خلایق توبه نمی کنی؟! ابوبکر از این سخن به غایت برآشف و گفت: ای دشمن خدا می خواهی که جماعتی که بر امامت من اجماع کرده اند متفرّق سازی ؟! مگر تو به امامت من اعتقاد نداری؟ گفت: ای ...! تو امام من نیستی. امام آن کسانی که (2) تو را اختیار کرده اند و از برای دنیای بی وفا روی به تو آورده اند. اگر از تو اندک آزاری بیابند از تو برگردند.
امّا امام مخصوص به امامت، به حکم خدا و نصّ صاحب نبوّت آن است که هیچ سخن بر سبیل تحکم نگوید و از فرمان الهی و قول حضرت رسالت پناهی صلّی الله علیه وآله سرنپیچید و او از جمیع اسرار خفیه با خبر باشد (و او را در مهتاب و آفتاب سایه نباشد) و جایز نباشد امامت آن کس که اطاعت بت کرده باشد و عمر در کفر و زندقه گذرانیده و بعد از آن اظهار اسلام کرده باشد خلیفه و جانیشین رسول باشد، ای پسر ابی قحافه ببین که تو کدام یک از اینهایی؟
ابوبکر گفت: من از آن جماعتم که خدای تعالی ایشان را جهت مصالح بندگان خود اختیار کرده و اطاعت ایشان بر خلق واجب شده. امّ فروه گفت: والله که دروغ گفتی و بر خدا افترا کردی. اگر از آن جماعت می بودی (3) خدای تعالی تو را در قرآن مجید خود یاد می نمود همچنان که در حقّ ایشان گفته : (وَجَعَلنا مِنهُم أئِمَّةً یهدونَ بِأَمرِنا لمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُون)(4) اگر تو از ایشانی (و عالم به اسرار امامت) بگو که نام آسمانها چیست و هر یک را به چه اسم می خوانند؟
ابوبکر، زمانی متفکر شده بعد از آن گفت: آن خدایی که آفریده بهتر می داند. امّ فروه گفت: اگر زنان را تعلیم مردان جایز بودی من تو را تعلیم می دادم. گفت: ای دشمن خدا اگر اسم هر یک از آسمانها کنی نجات یابی و الاّ به فرمایم تا تو را به قتل رسانند. امّ فروه گفت: ای پسر [ابی] قحافه مرا از کشتن می ترسانی!؟ به خدا که باک ندارم که در دست تو سگی بی دین (5) کشته شوم. بدانکه نام آسمان اوّل ایلول است و دوّم ریعول (6) و سوّم سحقوم و چهارم دیلول (7) و پنجم ماین و ششم ماحیر (8) و هفتم ایوس (9).
چون ابوبکر و توابع (10) او این سخنان شنیدند [متحیر گردیدند و] گفتند: چه می گویی در حقّ حضرت امیرالمؤمنین و امام المتقین و یعسوب المسلمین علی بن ابی طالب علیه السلام؟ گفت: چون توانم در حقّ امام بحقّ و وصی مطلق و وارث رسول مجتبی و زوج بتول زهرا و والد ائمّه هدای و آن کس که بر پرتو نور او روشن است آسمانها و زمینها و بی معرفت او ایمان تمام نیست و نیست غیر از او بعد از رسول امام.
وای بر تو ای پسر [ابی] قحافه که نقد ایمان را به دنیای غرور بفروخته ای و چشم بر این دنیای دنی دوخته ای و هستی خود را به حرص سوخته ای . چون ابوبکر این سخنان تشنیع آمیز(11) شنید آتش غضبش شعیه کشیده با تبعه و لحقۀ ملاعین خود گفت: این زن الحال بر امام زمان خود بیرون آمده و از دین بری شده، یکی از غلامان خود را گفت تا آن صالحۀ صادقه را به قتل آوردند. اقربای امّ فروه او را د ر خانه اش دفن کردند.
حضرت امیرالمؤمنین وامام المتقین و یعسوب المسلمین در مزرعه ای بود. بعد از واقعه به سه روز به مدینه توجّه فرموده، سلمان رضوان الله تعالی علیه گوید: قصّۀ امّ فروه را به عرض شاه ولایت رسانیده متوجّه خانهء امّ فروه گردید و در ملازمت آن حضرت بودم تا به سر قبر امّ فروه رسیدیم بر اطراف قبرش چهار مرغ سفید که منقار ایشان سرخ بود هر کدام دانه ای انار یاقوت مانند در منقار داشتند و در قبر او فرو می رفتند و بیرون می آمدند. چون حضرت شاه ولایت پناه را دیدند بالهای خود باز کردند و به اتّفاق آواز برداشتند و به جناب آن ولایت مآب چیزی چند عرض نمودند. حضرت مقدّس امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه الصّلوة والسّلام به زبان ایشان جواب داد و بعد از آن فرمود: بکنم انشاء الله تعالی؛ و در برابر قبر امّ فروه بایستاد و دست به دعا برداشت و فرمود: «یا مُحیی النُّفوس بَعدَ المَوتِ وَیا مُنشِیءَ العِظامِ الدَّراساتِ أَحی لَنا أُمَّ فَروةَ وَاجعَلها عِبرةً لَمِن عَصاک» یعنی ای زنده کنندۀ نفسها بعد از مردن و ای برانگیزانندهء استخوانهای از هم فرو ریخته ، زنده گردان از برای ما امّ فروه را و بگردان او را تنبیه از برای آن کسی که به درگاه تو عاصی شده.
ناگاه هاتفی آواز داد و گفت: یا امیرالمؤمنین به آنچه خواهی امر کن. آنگاه حضرت مقدّس امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به قبر اشارت فرمود. قبر شق گشته أمّ فروه از قبر بیرون آمد جامۀ سبز از سندس بهشت در بر او. گفت: یا مولای پسر ابی قحافه خواست که اطفای نور تو کند خدای عزّوجل قدرِ تو را ظاهر گردانید و مضمون آیۀ کریم (وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو کرِهَ الکافرون)(12) به سمع عالمیان رسانید.
راوی گوید که : چون این خبر به ابی بکر و عمر رسید به غایت مخذول و منکوب گشته آثار هلاک از روزگار نکبت مآل ایشان ظاهر گردید؛ و حضرت شاه ولایت پناه أمّ فروه را به خانۀ شوهرش فرستاد و دو پسر دیگر از او متولّد شد و بعد از شهادت حضرت مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام شش ما دیگر زنده بود(13) . » (14)
________________________
(1) بحارالانوار وخرائج : «روی عن سلیمان الاعمش عن سمرة بن عطیة عن سلمان الفارسی قال: ... ».
(2) خ ص ؛ «آن سگانی که».
(3) خ الف : «اگر از راه جماعت می بودی»، خ ص : «اگر از راه اجماع می بودی».
(4) سورۀ سجده ، آیۀ 24 .
(5) خ ب: «دست چون تویی».
(6) بحارالانوار : «ربعول».
(7) بحارالانوار: «ذَیلول».
(8) بحارالانوار: «ماجیر» ، خ ص : «ماحین»، متن موافق نقل خ ب و خرائج است.
(9) خ ص : «مایوس»، متن مطابق نقل بحار و خ الف است.
(10) خ ص : «تبعه» .
(11) تشنیع: زشتِ کسی را گفتن، رسوا ساختن.
(12) سورۀ صف، آیۀ 8.
(13) بحارالانوار 41 / 199 – 201 باب 110 ح 13 به نقل از خرائج : 2 / 548 و 549 فی اعلام امیرالمؤمنین علیه السلام ح 9.
(14) زبدة التصانیف : 2 / 127.
نمونهای از قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه / ش6 قطره 1
نمونه اى از قدرت ياوران امام عصر ارواحنا فداه
مرحوم آية الله حاج شيخ مرتضى حائرى (فرزند مؤسّس محترم حوزۀ علميّه قم) در يادداشت هايى كه به مناسبت منبر خويش در ايّام فاطميّه (قسمت شب پنجشنبه دوّم جمادى الثانى 1392 هـ . ق) مرقوم داشتهاند، به مناسبت بحث از آيات 30 ـ 33 بقره : (إذ قال ربُّک للملائكة إنّي جاعل في الأرض خليفة...) و استدلال بر ولايت و سلطنت الهى ائمّه اهل البيت علیهم السلام بر جامعه بشريّت با استناد به آيات مزبور، نوشتهاند:
... قدر متيقّن از دلالت آيۀ شريفه، به حسب ظاهر، اين است كه اين خليفه و جانشين، همان قدرت و توانايى الهى را ـ باذنه و اعطائه و قيموميّته ـ تا حدّى كه دخالت در تكميل نفوس مستعدّه دارد دارا مىباشد و در هر عصرى به مصالح بندگان خدا قيام مىكند؛ چه ظاهر باشد و حكومت ظاهرى داشته باشد، يا ظاهر باشد بدون حكومت، يا آنكه از انظار نوع مردم غايب باشد.
ظاهر آيۀ شريفه اين است كه همواره يك جانشين بايد در روى زمين باشد، براى اينكه كلمۀ خليفه مفرد است و ظاهر اين است كه تاى آن علامت وحدت مىباشد. مانند حق متعال، كه يكى است، خليفۀ او نيز يكى است. و اگر احتياج به اعوان و انصار داشته باشد براى آن مقصدى كه بايد به جهت اراده حق متعال دنبال كند خود به حسب مصلحت كه آن خود نيز متخذ از سرچشمه علم الهى است انتخاب مىكند. چنانچه مسلّم است كه در اين عصر، حضرت خليفة الله الأعظم، اعوان و انصارى دارند كه در مواقع مقتضى، به مصالح عباد و بندگان شايسته حق، كه صلاحيت تكميل دارند، قيام مىفرمايند.
داستان آقاى دكتر شيخ حسن عاملى، كه خودم در مشهد مقدّس ملاقاتش نموده بودم، يكى از داستان هاى محكم و قابل استناد است:
در جنگ بينالملل اوّل، كه على الظاهر از 1914 الى 1918 ميلادى طول كشيده است، دولت ايران بىطرف بود و داخل جنگ نبود ولى قشونى در اختيار مجلس شوراى ملى بود كه نام آن ژاندارمرى بود. اين قشون على الظاهر به تيپ هاى مختلف تقسيم گرديده و در مرزهاى ايران مشغول محافظت بودد. از جمله قشونى در حدود دو هزار نفر در كوه هاى رضائيّه، از تجاوز روس ها به ايران جلوگيرى مىكردند كه رئيس آن تيپ، ماژور فضل الله خان بود و طبيب جرّاح قشون جناب آقاى دكتر شيخ حسن خان عاملى بوده است.
ايشان شبى در همان كوه ها[ى] اطراف رضائيّه، كه در آن وقت على الظاهر اروميّه ناميده مىشده است مشغول رسيدگى به مجروحين بودهاند و اينكه شب را اختيار كرده بودند براى اين [بود] كه روزها بيم زد و خورد و جنگ بود ولى در شب هر دو طرف به واسطۀ تاريكى از جنگ احتراز داشتند.
در همان پيچ و خم درّهها مىبيند كه يك نعشى، على الظاهر در آن حدود آن وقت از تركه مىساختهاند مانند سبد، بر دوش دو نفر هست و مرد زندهاى در آن دراز كشيده است، نعش را جلوى دكتر به زمين مىگذارند. خود آن مرد مستلقى (= خوابيده) به آقاى دكتر مىگويد كه: تيرى از طرف پشت، قسمت راست، وارد بدن شده است. حاجت من اين است كه اين تير را درآ[و]رى. گفتم: اين كار مشكلى است كه در اين شب نمىشود و وسايل بيشتر و مجهّزترى مىخواهد. گفت: مگر چاقو و سوزن و نخ ندارى؟ گفتم: چرا. گفت: با چاقو پاره كن و پارگى را بخيه بزن. گفتم: طاقت تحمّل درد ندارى. گفت: دارم.
دكتر مىگويد: گفتم مىتوانى روى سنگى كه در آنجا بود و حكم صندلى را داشت بنشينى؟ گفت: آرى. او را روى سنگ نشانيدند و پشت او طرف من بود، روى او خم بود به جانب زمين. من چاقو را كشيدم و قسمتى از پشت او را پاره كردم و تير را درآوردم. ديدم ابدآ نالهاى از او بلند نشد. من تصوّر كردم كه قلب او ايستاده و مرده است. به طرف صورتش خم شدم، ديدم در حال حيات است و اشتغال به ذكر الهى دارد و زمين جلو روى او داراى تلألؤ و درخشندگى مىباشد.
خيلى به نظرم عجيب آمد. مشغول بقيّه كار شدم و پشت او را بخيه زدم و او را در چادر مخصوص خوابانيدم.
روزها براى رسيدگى و پانسمان به چادرش مىرفتم. فرداى آن روز كه رفتم، گفتم: تعجّب كردم از اينكه هيچ نالهاى نكردى. گفت: اين طبيعى است، مگر نشنيدهاى كه مولى اميرالمؤمنين علیه السلام تير را در حال نماز، از بدن مباركش بيرون مىآوردند و ابداً اظهار تألّم نمىفرمود؟ سرّش اين بود كه توجّه او به طور كامل متوجّه حق بود و متوجّه بدن خود نبود تا حسّ تألّم نمايد، و حسّ تألّم متوقف بر توجّه [به بدن و محلّ درد] است و بحمدالله اين قدرت در من نيز مىباشد.
دكتر گفت: اين مرد كرد در نظرم جلوه[اى] بزرگ نمود. تا آنكه در همين ايّام ديدهبان ها خبر دادند كه قشونى از طرف روسيه رهسپار است و به طرف مرز ايران در حركت مىباشد، تعداد آن ها در حدود 30 هزار است. اين خبر را فقط ماژور دريافت كرد و به من نيز گفت و گفت كسى از افراد مطّلع نشود؛ زيرا به طور غير منظّم فرار خواهند كرد و ما به طور منظّم عقبنشينى مىكنيم بدون اينكه افراد نظامی ها مطلع از واقع جريان شوند.
من هم به كسى نگفتم جز به همين مجروح كه براى اصلاح جراحت و پانسمان نزد او مىرفتم و چون او مرد جليلى بود و صاحب سر، به او گفتم.
پس از شنيدن، توجّهى كرد و چنین گفت: توجّه كردم و آنان مراجعت مىكنند يا الساعه مشغول مراجعت مىباشند (ترديد از نويسنده اين سطور است). من جريان را به ماژور گفتم، او گفت كه اين كردها مردمان دروغگو مىباشند و حرفشان بىاساس است. ولى پس از چند ساعت، ديدهبان ها ـ كه با دوربين مراقب طرف دشمن بودند ـ خبر دادند كه آنان مراجعت مىكنند و به طرف مملكت خود رهسپار شدند يا اشتغال به اين كار دارند (ترديد از اين جانب است).
على الظاهر، دكتر مىگويد پس از مشاهده اين دو نيروى عجيب در اين مرد به حسب ظاهر عادى، به او گفتم: شما كه مىباشيد؟
گفت: ما چهار نفر هستيم كه از اعوان حضرت خليفة الله امام زمان ارواحنا فداه هستيم و يك نفر ما فعلاً در پاريس است (مسلّماً آقاى صدوقى نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نيز نقل كرد، و على الظاهر آقاى جزائرى نقل كرد كه يكى ديگر در مراكش است) و من مأمور اين حدود مىباشم. گفتم: شما كه چنين قدرتى دارى، پس تصرّفى كن كه دولت روس به كلّى مضمحل شود. گفت: ما تا حدودى كه نگذاريم كشور شيعه پامال اجنبيان شود دستور داريم كه اعمال نفوذ بكنيم و بيش از اين حق نداريم. گفتم: شما مىميرید و آلات قتل در بدن شما كارگر است؟ گفت: بله، از اين لحاظ كاملا ما يك موجود عادى هستيم. منتها، به محض اينكه ما مُرديم، جانشين شخص متوفّى از طرف ولىّ اعظم معيّن مىشود و كارها معطّل نمىماند.
گفتم: پس من، اگر گلوله را از بدن شما بيرون نمىآوردم مىمُرديد، بنابراين من حقّ حيات بر شما دارم، شما بايد در مقابل حق مذكور پاداشى به من بدهيد.
فرمود كه، شما به مشهد مقدّس رضوى علیه السلام مىرويد و من در آنجا شما را خواهم ديد و حقّ شما را ادا مىكنم إن شاء الله.
دكتر مىگويد: پس از مدّتى چند در مشهد بودم و در دستگاه جان محمّد خان و او با قشون تهران، كه اوايل رضا شاه پهلوى يا هنگام سردار سپهى او بود، در جنگ بود و من نيز جرّاح او بودم.
شبى دنبال من فرستاد و گفت: بايد به فلان پاسگاه، كه در چند كيلومترى شهر است، بروى و مجروحين را پانسمان كنى. شبى بارانى و سرد، درشكهاى هم براى من گرفتند و من تنها با اساس [كذا] جرّاحى كه در كيف بود روانه شديم. در بيابان هم كسى نبود و هوا هم تاريك و هم سرد و هم بارانى بود، و على الظاهر مىگفت كه باد سرد هم مىآمد. در اين بين كه درشكه در حال حركت بود يكمرتبه مشاهده كردم كه هواى لطيفى است و دو نفر نزديك درشكه هستند كه يكى از آن ها همان كُرد سابق الذكر است.
او با رفيقش صحبت مىكرد و مىگفت: ايشان آقاى دكتر شيخ مىباشند و حقّ حيات بر گردن من دارد، وظيفه او اين است كه پس از رفتن به پاسگاه و انجام كارهاى جرّاحى، شبانه به شهر مراجعت كند. چون همين امشب قشون از تهران مىرسد و پاسگاه را به توپ مىبندد و بايد از كار جان محمّد خان بركنار شود چون او مغلوب و منكوب خواهد شد. رفيقش گفت: پس به او بگو. گفت: او سخنان ما را مىشنود. پس از اين مذاكره وضع عوض شد و ديدم كسى در بيابان نيست و جز باد و باران و سرما و صداى شلّاغ [كذا] كه درشكهچى به اسب ها مىزند، چيزى مشهود و مسموع نيست. به درشكهچى گفتم: كسى را نديدى؟ او گفت: كدام ديوانه در اين حال در بيابان مىآيد؟! غرض، به گفته آن مرد عظيم كُرد عمل كردم و همان طور شد كه خبر داده بود.
آن فقيه امين و وارسته، در يادداشت منبر فاطميّۀ دوّم 1398 هـ . ق نيز، به مناسبت تفسير سورۀ كوثر و اقامۀ دلايل متعدد بر اينكه مقصود از كوثر در اين سوره وجود نازنين صدّيقۀ طاهره علیهاالسلام است، مىنويسند:
... چه كسى مىتوانست تصوّر كند از ذريّۀ وجود پربركت او، يازده حجّت خدا به وجود خواهد آمد كه يكى از آن[ها] سال هاى متمادّى مقام خلافت اللّهى را دارا مىباشد و به قدرت معنوى خدا، باذنه تعالى، زمين و موجود بشرى را اداره مىنمايد و اوامر غيبى حق متعال را به وسيله يا بدون وسيله اجرا نموده و مستعدّين را به كمالات لايقه خود مىرساند. همين الان بنده در نظر دارم موردى را كه از اولاد علماست و پدر او موقع رفتن از دنيا الحق و الإنصاف يك شاهى از سهم مبارك امام براى آنان نگذاشت و با امام خود لااقل در آن موقع با كمال صداقت و امانت رفتار نمود.
امام زمان علیه السلام براى بعضى از فرزندان آن مرحوم در مواقع اضطرار مستقيماً وجوه ارسال مىفرمود و مراقب اين جزئيّات مىباشد. بيش از اين پردهبردارى على الظاهر مصلحت نيست. در اين دو جنگ بين المللى كه در مدّت عمر ما واقع شد كه دنيا را آتش [فرا] گرفت حتى بلاد اسلامى سنّىنشين، مملكت ايران ـ كه مفتخر به اسم تشيّع و پيروى از مكتب اهل بيت علیهم السلام است ـ آرام بلكه براى آنان بسيار خوب بود. يعنى منافع مادّى جنگ به جيب آنان رفت بدون آنكه دود اين آتش به چشمشان برود. براى اينكه مشهود گردد كه ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه، كه يكى از ذريّۀ كوثر است، چگونه مراقب وضع ايران بوده است در جنگ بينالمللى گذشته داستان متقن السندى را حقير در منبرهاى سال 1392 گفتم و در نوشته مربوط به آن درج نمودم. (1)
-----------------------------
(1) مجلۀ موعود شماره بيست و ششم : 15.
نور حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه/ ش54 قطره 1
نور حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه
يكى از عوامل مهمّ تحوّلات در آن عصر فرخنده، تشعشع انوار تابناك حضرت بقيّة الله الأعظم عجّل الله تعالى فرجه مى باشد كه سراسر جهان را فرا مى گيرد به گونه اى كه جهان را از روشنايى خورشيد بى نياز مى سازد.
همان گونه كه نور خورشيد در ذرّات جهان داراى اثرات لازم، مهمّ و حياتى است، درخشش نور تابان حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه ــ كه نور الله هستند ــ در آن زمان شكوهمند، تأثير و تحوّل عظيمى در اعماق عالم هستى مى گذارد و جهان خاكى را به عالم پاكى تبديل مى نمايد. (1)
-------------------------------
(1) بحث دربارۀ نور الله و مقام نورانيّت خاندان وحى علیهم السلام از معارف عالى اهل بيت علیهم السلام است كه متأسّفانه آگاهى جامعۀ ما دربارۀ آن بسيار اندك است و لازم است براى شناخت آن بحث هاى گسترده و وسيع انجام گيرد.
نه خلافت بر انسان ها و نه خلافت بر اجنّه/ ش184 قطره 1
نه خلافت بر انسان ها و نه خلافت بر اجنّه
همانطور که می دانیم پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله بر جنّ و انس، مبعوث شده بودند، بنابراین خلیفۀ آن حضرت باید کسی باشد که جانشین آن بزرگوار بر جنّ و انس باشد، آیا ابوبکر و عمر و... چنین ادّعایی داشتند، آیا آنان می توانستند دستورات دین را به اجنّه تعلیم دهند آیا اصلاً امکان ارتباط آن ها با اجنّه وجود داشت؟
بدیهی است هیچگونه امکانی برای آن ها در این گونه امور نبود، پس آن ها دارای چنین خلافت و جانشینی نبودند.
بنابر اشکال گذشته اگر آن ها خلافت بر اجنّه نداشتند و خلیفۀ رسول خدا صلّی الله علیه وآله نبودند پس خلافت بر انسان ها هم نداشتند، و هیچ یک از علمای شیعه و علمای اهل تسنّن نگفته اند که جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله بر انسان غیر از جانشین آن حضرت بر اجنّه بوده است.
زیرا هیچ کس نگته است که رسول خدا صلّی الله علیه وآله یک جانشین برای انسان ها و جانشین دیگر برای اجنّه داشته اند.
نهج البلاغه: از هزاران سال گذشته خبر می دهد/ ش18 قطره 3
نهج البلاغه: از هزاران سال گذشته خبر مى دهد
در پيرامون باستان شناسى
باستان شناسى از علوم جوان است كه از عمر آن چندين ده سال پيش نمى گذرد با اين وصف دنيا اهميت خاصى به آن داده و بودجه هاى هنگفتى در اين راه مصرف مى شود اين علم يكى از علومى است كه قرآن بارها آن را مورد توجّه قرار داده و به مسلمين توصيه مى كند از آن بى بهره نمانند قرآن صريحاً می فرمايد:
برويد در روى زمين گردش كنيد از بقاياى امّت هاى گذشته كه اثر عذاب الهى نابود شدند مطّلع گرديد تا از حال ايشان عبرتى گرفته باشيد.
در قرآن در ضمن اشاره بدين نكته مى فرمايد:
«سيروا في الأرض فانظر وكيف كان عاقبة المكذّبين».
در زمين گردش كنيد و همه جاى آن را مورد بازرسى و تحقيق قرار داده ببينيد آنها كه خدا و پيامبران او را تكذيب كردند چگونه عاقبت هاى ناگوارى نصيبشان گرديد.
متأسفانه پيشرفت در اين مرحله از دانش مانند رشته هاى ديگر نصيب بيگانگان از اسلام گشته است و در طى سال هاى اخير با مشقات مداوم وزحمت هاى فراوانى توانسته اند گنجينه هاى گرانبهائى را از زير خاك بيرون آورند تاكنون هزاران بنا هزاران آثار مربوط به قرن هاى گذشته به دست باستان شناسان افتاده است و اينها اسنادى است كه ثابت مى كند قبل از ما و نسل ما مردمى در كرۀ زمين مى زيسته اند داراى تمدنى عالى و مترقّى بوده اند.
Bernard Villaret در يك مقاله مفصل كه در اين باره مى نويسد: در لابلاى جنگل هاى انبوه آمريكاى مركزى هزاران معبد شگفت انگيز وجود دارد كه اخيراً براى ما كشف شده است او مى گويد در مسافرت خود از بى راهه ها به جنگل هاى نامكشوفى رسيديم و آثارى يافتيم كه از تمدن اعجاب انگيز و از دست رفته حكايت مى كرد از شهر تيكال فقط دو كيلو متر قابل رؤيت و كاوش است و بقيه آن در زير درخت هاى انبوه مدفون گرديده است تاكنون شش بناى بزرگ كشف و هر چه درخت هاى جنگل را قطع مى كنند آثار بيشترى بچشم مى خورد در جلوى يكى از بناهاى پيدا شده ميدانى وجود دارد كه 4 هكتار مساحت آن است طول ارتفاع يكى از اين بناها به 70 متر مى رسد و در يكى از آنها 250000 قطعه سفالين كشف شده است در بين عمارت ها خيابان هائى به طول دو كيلومتر و عرض18 متر وجود دارد و در طرفى از آن استخرى است كه چهل متر عمق دارد رئيس مكتشفين عقيده دارد در اين كاوش ها به آثار هزاران سال قبل از ميلاد دست خواهند يافت.
روى هم رفته از آثارى كه در موزه اى بزرگ دنيا وجود دارد پيداست قبل از نسل ما انسان هائى متمدّن و مترقى زندگى كرده اند كه در اثر عواملى ملّت هاى آنها ازهم پاشيده شده و معدوم گشته اند و شهرهاى آنان نيز ويران و منهدم گشته است صحت اين عقيده را شهرهائى كه از زير خاك در طى ده سال اخير بيرون آمده ثابت مى كند.
خوانندگان عزيز بسيار بجاست در اينجا بگويم از تمام اين وقايعى كه امروز ما به بقاياى آن مى رسيم و درباره آن فقط حدس مى زنيم رهبران اسلام كاملا آگاه بوده اند از جمله نهج البلاغه حضرت على عليه السلام با كمال صراحت از مردم قبل از ما و از تمدن آنها و حتى از عامل سقوط آنها اطلاعات جامعى را در اختيار ما مى گذارد.
آن حضرت در خطبۀ شماره 217 مى فرمايد:
(واعلمو عباد الله انكم و ما أنتم فه من هته الدنيا على سبيل من ندمضى ثقبلكم ممّن كان اطول منكم اعماراً واعمر دياراً صربت اصواتهم حامده ورياحهم راكده واجادهم باليد وديارهم فاليه وآثارهم عافيه).
ای بندگان خدا بدانيد شما هر چه باشيد بالاتر و عظيم تر از آنهائى كه قبلا در اين دنيا زندگانى مى كرده اند نيستند اقوامى كه پيش از شما در اين جهان مى زيستند عمارت هايشان از شما بزرگتر و مرتفع تر و شهرهاشان از شهرهاى شما آبادتر و آثار تمدّن و فعاليتشان از شما بر دامنه تر بوده است آنها در اثر نافرمانى خدا و بر اثر مخالفت با پروردگار طعم عذاب الهى را چشيدند شبى را صبح كردند در حالی كه با نزول عذاب خدا ديگر صداهايشان خاموش و باد كبر و نخوتشان خوابيده بود آرى اندام آنان پوسيد و شهرهايشان خالى مانده و آثار آنان ديگر به چشم نمى خورد.
خوانندگان توجّه كنند چقدر اين جملات صريح و روشن است و باز توجه كنند چندين قرن از تاريخ اين وقايع مى گذرد در عين حال على (علیه السلام) مانند اينكه آنها را ديده و از نزديك شاهد اوضاع آنان بوده است.(1)
-----------------------
(1) تمدن و علوم اسلام : 190.
نیمی از مسیحیان معتقدند مسیح تا 40 سال بعد خواهد آمد/ ش27 قطره 5
نیمی از مسیحیان معتقدند مسیح تا 40 سال بعد خواهد آمد
بر اساس یک نظرسنجی که در آوریل 2010 توسط موسسه نظرسنجی PEW انجام گردید، مشخص شد که تقریبا نیمی از ( 47 درصد) مسیحیان آمریکا معتقدند مسیح حداکثر تا 40 سال آینده بازخواهد گشت.
در این نظرسنجی، از تعداد زیادی از مسیحیان آمریکا در خصوص آنچه تا 40 سال بعد رخ خواهد داد و آنچه پیش نخواهد آمد، سوالاتی پرسیده شد که یکی از این سوالات چنین بود: «آیا به نظر شما حضرت مسیح تا 40 سال آینده به زمین بازخواهد گشت؟» که نتیجۀ این نظرسنجی به صورت زیر بود :
27 % معتقدند قطعا ظهور در همین دوره است
20 % معتقدند احتمالا ظهور در همین دوره است
28 % معتقدند احتمالا ظهور در این دوره نیست
10 % معتقدند قطعا ظهور در این دوره نیست
14 % گفتند نمی دانم
منبع : سایت سازمان نظرسنجی PEW /
واکنش عبدالملک و مخفی کردن سرّ لوح عجیب/ ش62 قطره 3
واکنش عبدالملک و مخفی کردن سرّ لوح عجیب
روایت است که بعد از اینکه عبدالملک این روایت را خواند بسیار در فکر فرو رفت و از شهاب زُهری (از فقهای تابعین اصحاب پیغمبر خاتم صلّی الله علیه وآله و از نزدیکان به حضرت سجّاد علیه السلام» که در مجلس حضور داشت، پرسید: «درباره این موضوع چه میگویی؟»
زهری گفت: «چنان میبینم و چنین پندارم که جماعتی از جن نگهبان شهر مزبور بوده و نمیگذاشتند کسی به آنجا دست یابد!»
عبدالملک پرسید: «راجع به کسی که او را از آسمان به نام صدا کنند، اطّلاعی داری؟»
زهری گفت: «یا امیرالمومنین، این موضوع را ناشنیده بگیر.»
عبدالملک گفت: «آنچه شنیده ای بگو.»
زهری گفت: «علی بن حسین علیهما السلام به من خبر داده که این شخص مهدی عجّل الله تعالی فرجه از فرزندان فاطمه دختر پیغمبر است.»
عبدالملک مروان روی ترش کرد و گفت: «شما هر دو دروغ میگویید. این مردی از ما (بنی امیّه) است.»
زهری گفت: «من آن را از علی بن حسین علیهما السلام نقل کردم؛ اگر میخواهی از وی جویا شو.»
عبدالملک بعد از شنیدن سخن زهری، خشمگین شد و گفت: «من احتیاج به پرسش از اولاد ابوتراب (حضرت علی علیه السلام) ندارم.
«خلیفۀ اموی سپس رو به زهری کرد و گفت: «ای زهری! آنچه را گفتی مخفی بدار. مبادا کسی آن را از تو بشنود.»[1]
--------------------------------------------------------
[1] مهدى موعود (ترجمۀ جلد سيزدهم بحارالأنوار، علّامۀ مجلسى)، ترجمۀ على دوانى، دارالکتب الاسلاميه، 1366.
والیان جنایتکار معاویه/ ش64 قطره 4
والیان جنایتکار معاویه
شما خیال نکنید که یزید تنها جنایت معاویه است که با زور و نیرنگ او را بر گردن مسلمین بار کرد، بلکه اکثر عمّال و حکام او هم از همین قماش بودند، وی ولایت کوفه را بار دیگر در دست مغیرة بن شعبه قرار داد که بذر خلافت یزید را او کاشت و همین مغیرة بن شعبه بود که معاویه را واداشت تا زیاد را استلحاق کند و بین او را با معاویه آشتی داده و بر ظلم و ستم او معاونت کرد.
این همان مغیره است که حضرت رسول صلّی الله علیه وآله غنیمت او را رد کرد و فرمود: این مکر و حیله است در مکر و حیله خیری نیست . و مغیره همان است که معاویه را واداشت و او را راضی کرد تا سبّ امام علی علیه السلام را ترویج کند، و این همان مغیره است که مرتکب قبایح و زشتیهایی شد که کتب تواریخ و سیر بر آنها ناطق و گویا هستند.
و این همان مغیره است که ابوبکر و دو نفر دیگر درباره او به زنا شهادت دادند و چهارمی که زیاد باشد چون با وی رفیق بود از شهادت صریح خودداری کرد و گفت : «رأیت استاً تنبو، ونفساً یعلو، ورجلاها علی عاتقه کاُذنی حمار ولا أدری ماوراء ذلک»، و اگر زیاد در شهادت خود صریح گفته بود، عمر او را رجم میکرد. (1)
معاویه با پول و رشوه طرفداران و کارگزارانی پیدا کرده بود که از انجام هر کار زشت و پستی که معاویه به آنان دستور میداد، اجتناب نمیکردند و خواسته او را همانگونه که از آنان خواسته بود انجام میدادند.
یکی از خیانتهای بزرگی که کارگزاران او به دستور او انجام دادند این بود که کسانی که فضیلتی برای عثمان نقل میکردند، نام او را به معاویه میدادند و معاویه برای آنان هدیه میفرستاد.
به اینگونه بازار جعل حدیث رونق گرفت و افراد بسیاری به خاطر گرفتن هدیه از معاویه به جعل حدیث درباره عثمان که از بنیامیّه بود میپرداختند.
این یک نمونه از خیانتهای عمّال و کارگزاران معاویه بود. آنها برنامههای گمراه کننده دیگری نیز داشتند که توجّه شما را به آنها جلب میکنیم :
--------------------------------------------------------
(1) معاویه و تاریخ: 97 .
وحدت در میان مسلمان ها/ ش100 قطره 1
وحدت در میان مسلمان ها
ملاک وحدت در میان مسلمانان چیست؟ و چه چیزی سبب اختلاف میان مسلمانان شده و گروه ها و فرقه های مختلف را در میان آنان به وجود آوردہ است؟
برای روشن این نکته که چه چیزی سبب اختلاف میان مسلمانان شده و وحدتی که آن ها در زمان رسول خدا صلّی الله علیه وآله داشتند چگونه در هم شکسته شد؟ چه کسی می تواند پاسخ گوی این سئوال باشد که عموم مسلمانان برای او احترام قائل باشند؟
واضح است عموم مسلمانان برای حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام عظمت و شخصیّتی قائلند که هیچ فرد دیگری مورد توجّه و قبول همۀ فرقه های مسلمان نیست.حتّی سنّی ها که به خلافت بلافصل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام معتقد نیستند، برای شخصیّت حضرت زهرا علیها السلام ، شخصیّتی فوق العاده قائل هستند.
تفرقه و اختلاف از چه زمان
در میان مسلمانان ایجاد شد
حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام نه تنها در خطبۀ بسیار مهمّی که در مسجد بیان فرمودند ، بلکه نیز در سخنانی که برای زنان مهاجر و انصار که در روزهای آخر عمر آن حضرت به عیادت آن بزرگوار رفته بودند، دربارۀ وحدت و سبب ایجاد اختلاف و تفرقه میان مسلمین مطالب مھمی را بیان فرمودند. اکنون به نقل قسمتی از سخنان مهمّ آن حضرت می پردازیم.
وصیت رسول خدا صلّی الله علیه وآله قطعی است/ ش320 قطره 1
وصیّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله قطعی است
اعتقاد ما این است که نه تنھا اعمال و رفتار رسول خدا صلّی الله علیه وآله، بلکه حتّی گفتار و فرمایش ھای آن حضرت طبق وحی الھی بودہ است. ھمانگونه که قرآن می فرمایند:
«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»(۱)
« از روی هوا و هوس سخن نمیگوید، منطقش جز وحی که [به سویش] فرستاده میشود نیست».
با توجّه به این مقدّمه یکی از دستورات رسول خدا صلّی الله علیه وآله سفارش آن حضرت دربارۂ اھمیّت و لزوم وصیّت است.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله در این بارہ فرمودہ اند:
«من مات بلا وصیّة ماتت میتة جاھلیّة»
کسی که بدون وصیت بمیرد به مرگ جاھلیّت از دنیا رفته است.
چگونه می شود که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله که نابود کنندۂ مرام جاھلیّت است، بدون وصیّت از دنیا رحلت کنند؟!
آیا این اتّھامی از سوی سقیفه نشینان به رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیست؟ آیا بارھا و بارھا آن حضرت به امیرالمؤمنین علی علیه السلام وصیّت ننمودند؟ آیا ترک تعیین جانشین و ترک وصیّت دربارۂ آن اتّھام به رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیست؟! آیا آن ھمه سفارش دربارۂ اھل بیت علیهم السلام بالاخص در روز غدیر وصیّت نیست؟
-------------------------------
(۱) سورۂ النجم، آیات: ۳ و ۴.
وظیفۀ شیعه در عصر غیبت/ ش2 قطره 5
وظیفۀ شیعه در عصر غیبت
یکی از اصحاب حضرت امام هادی علیه السلام از آن بزرگوار دربارۀ برنامۀ عملی و وظیفۀ عموم شیعیان در زمان غیبت امام عصر ارواحنا فداه سئوال کرد :
کیفَ تَصْنَعُ شیعَتُک؟ قالَ: عَلَیکمْ بِالدُّعاءِ وَانْتَظارِ الْفَرَجِ.(1)
شیعیان شما در آن زمان چه کاری انجام دهند؟
حضرت فرمودند:
بر شما باد به دعا کردن و انتظار فرج .
و واضح است که دعاء و انتظار فرج مستلزم امور بسیار مهمّی است که انسان بتواند به نحو کامل دعا کند و شرایط انتظار ادامه داشته باشد.
-------------------------------------------------------------
(1) مهج الدعوات به نقل بحارالانوار ج 95 ص 336.
وظيفۀ پيروان خاندان وحى علیهم السلام / ش4 قطره 6
وظيفۀ پيروان خاندان وحى علیهم السلام
همانگونه كه گفتيم ما بايد در راه يارى امام زمان عجّل الله تعالى فرجه گام برداريم؛ زيرا عموم مردم مى توانند براى فرا رسيدن عصر ظهور و رهايى از ظلم و ستم جهانى، از حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه تبليغ كنند. و نه تنها خود بلكه ديگران را نيز براى فرا رسيدن عصر ظهور آماده سازند. براى توضيح اين مطلب مى گوييم:
پيروان مكتب وحى، دوستداران اهل بيت عصمت علیهم السلام و شيفتگان مقام عظيم ولايت، بايد به اين نكته حياتى توجّه كامل داشته و بدانند حفظ شعائر دينى و تبليغات مذهبى، در ترويج مكتبِ حياتبخش تشيّع بسيار مؤثّر، با نتيجه و با ارزش است. يقين داشته باشند تبليغات دينى داراى نقش بسيار ارزشمند، مؤثّر و حياتى در تكامل عقلى و روحى افراد است.
كسى كه خود را پيرو مكتب تشيّع مى داند و دوست دارد كه همۀ مردمان جهان با اين مكتبِ حياتبخش آشنا باشند، بايد از ارزش تبليغ آگاه باشد و بداند از نظر خاندان وحى علیهم السلام تبليغات دينى و تلقينات مذهبى، داراى ارزش بسيار والايى مى باشد. و اين ارزش و عظمتى كه در تبليغات وجود دارد، به خاطر تأثير بسيار فراوان آن بر افكار و انديشه هاى انسان ها و ايجاد تحوّل در آن ها مى باشد.
نقش تبلیغات برای هر چیزی از جهت کاربرد و پیشرفت آن ، به قدری زیاد است که ممکن است پستترین افراد جهان بر اثر تبلیغات مثبت از چهرهای محبوب در میان جامعه برخوردار شود؛ همانگونه که با تبلیغات منفی و مخرّب میتوان بزرگترین شخصیّتهای جهان را در نظر مردم به گونۀ دیگر جلوه داد.
تاریخ ، شاهد ماجراهای فراوانی است که ستمگران خونآشام چگونه شخصیّتهای بزرگ عصر خویش را با تبلیغات زهرآگین خود از نظر مردم انداختند و ذهن و اندیشه افراد را نسبت به آن بزرگان مسموم ساختند.
آیا تاریخ بشر شخصیّتی همچون برادر و جانشین رسول گرامی خدا صلّی الله علیه وآله، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به یاد دارد؟
چگونه معاویه[1] با تبلیغات مسموم کننده و زهرآگین خود مردم شام را فریب داد و فکر و اندیشه آنان را نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منحرف ساخت؟!
-------------------------------------------------------------------
[1] رجوع کنید به کتاب : «معاویه» از مؤلّف این کتاب .
وکالت در دعا/ ش59 قطره 3
وکالت در دعا
(دعاى حضرت حجّت ارواحنا فداه براى عالم تويسرکانى)
مسکة
در اين باب است که عالم جليل، مرحوم آقا شيخ حسن تويسرکانى آن حضرت را در خواب مى بيند و خوابش به معجزه متعقّب مى شود.
عالم ربّانى، آقا ميرزا هادى خراسانى بجستانى - ايّده الله تعالى - ما را از مرحوم سيّد عالم فاضل عابد زاهد ممجّد، حاج سيّد حسين اصفهانى متولّى مدرسه صدر نجف اشرف خبر داد که از عالم فاضل محقّق، شيخ حسن تويسرکانى شنيدم، که گفت: اوايل جوانى که در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم، امر معيشت بر من سخت مى گذشت. بنا گذاشتم فقط به قصد دعا کردن براى توسعه حال به کربلا مشرّف شوم. چون مشرّف گرديدم، شب را خوابيدم، هنوز به حرم محترم مشرّف نشده بودم که در خواب به حضور باهر النّور موفور السّرور حضرت ناموس دهر، بقيّة الله ولىّ عصر ارواحنا له الفداه مشرّف گرديدم. فرمودند: فلانى، دعا کن!
عرض کردم: يا مولاى! به قصد دعا مشرّف شدم.
فرمودند: خيلى خوب، همين جا بالاى سر است، دعا کن! دست به دعا برداشتم و با تضرّع و زارى دعا کردم.
فرمودند: نشد. دو مرتبه بهتر از اوّل مشغول دعا کردن شدم. باز فرمودند: نشد. مرتبه سوّم آن چه مى دانستم به جدّ و جهد الحاح نمودم. باز فرمودند: نشد.
ديگر عاجز شدم، عرض کردم: سيّدى! دعا کردن وکالت بردار هست يا نه؟
فرمودند: بلى! هست.
عرض کردم: من شما را وکيل کردم که برايم دعا فرماييد.
فرمودند: خيلى خوب. سپس دست به دعا برداشتند و دعا فرمودند.
چون به نجف اشرف مراجعت نمودم، شخص تاجر تويسرکانى که ساکن طهران بود به زيارت عتبات و حضور مبارک حجّة الاسلام ميرزاى رشتى رحمه الله مشرّف شد و چون شيخ حسن تويسرکانى از شاگردهاى مبرّز ايشان بود، لهذا مرحوم ميرزا، جناب شيخ حسن را بسيار توصيف کردند و بالاخره به او فرمودند: دخترت را به او بده! حاجى مذکور فوراً قبول نمود. بعد از چند روز جناب شيخ حسن صاحب عيال، مال، خانه و زندگى گرديد.(1)
-----------------------------------------------
(1) العبقری الحسان: 2 / 457.
ولایت تکوینی اهل بیت علیهم السلام از جمله فضایح اهل سنت و جماعت/ ش17 قطره 3
ولایت تکوینی اهل بیت علیهم السلام از جمله فضایح اهل سنت و جماعت
و از جمله فضایح اهل سنّت و جماعت آنکه بعض از علمای ایشان در کتابی که آن را فضایح الروافض نام کرده گفته که شیعه مفوّضند؛ زیرا که گویند خدای تعالی روز قیامت بعضی از کارها به علی بن ابی طالب علیه السلام مفوّض نماید و از این سبب او را قسیم الجنّة والنار گویند و حال آنکه خدای تعالی میگوید: (یعذّب من یشاء ویغفر لمن یشاء) ؛ من آمرزم آن را که خواهم و من عذاب کنم آن را که خواهم .
رافضی گوید: علی علیه السلام چنین و چنان کند که ابوبکر و عمر و تابعان ایشان را به دوزخ فرستد و کفش گران ری و کلاهگران آبه و جولاهان قم و سفیهان ورامین را به بهشت فرستد.
جواب: شیخ اجلّ عبدالجلیل رازی در جواب گفته که اگر تفویض به معنی مذکور باطل باشد قدح در بسیاری از افعال و احکام الهی لازم آید؛ زیرا که اجماع امّت است که باری تعالی را فرشتگانی است در دنیا و در قیامت که حواله ارزاق عباد و حصر اعمال مکلّفان و حساب قطرات امطار و مانند آن بدیشان است.
و همچنین بعضی از امور به فرشتگان رحمت و زبانیه دوزخ مفوّض است و شریعت و کتاب در دنیا به انبیاء و اولیاء مفوّض است پس این مجبر مدبّر از عظمت و سلطنت خدای تعالی بیخبر است و گوئیا قرآن مجید را نخوانده که خدای تعالی امور عظام را در دنیا و آخرت به ملائکه و انبیاء و ائمّه و علماء تفویض فرموده از امر به معروف و نهی از منکر و در هیچ یکی از آن مشارکت با خدای تعالی لازم نمیآید.
ارزاق میکائیل پیماید و حساب قطرات را اسرافیل نگاه دارد اعمال کرام الکاتبین نویسد و ارواح به حکم عزرائیل باشد و همه اهل اسلام اثبات این احوال میکنند و کسی را مفوّض بودن به معنی که این مجبر توهّم کرده لازم نیست.
امّا اگر آتش دوزخ به موجب حدیث صحیح که سنّی و شیعه بر صحّت آن متّفقاند به حکم امیرالمؤمنین علیه السلام باشد مشارکت با خدای لازم آید و شیعه مفوّض باشند و چگونه تصنیف کند کسی که از مذهب بد خود خبر ندارد و نه از مذهب نیک مسلمانان آگاه باشد نه عرف داند نه شرع نه لغت نه اشتقاقات و معانی تا از سر بغض مرتضی علی علیه السلام قلم در میدان هذیان افکند و نپندارد که کسی نیست که آن سودای طبع حشو او را به حجّت زایل گرداند.
آری «یعذّب من یشاء» درست است که عذاب خدای تعالی فرماید امّا در دوزخ زبانیه باشند «لوّاحة للبشر علیها تسعة عشر فغلّوه».
خدای تعالی فرماید: امّا فرشتگان کنند آتش به حکم خدای باشد.
امّا در فرمان حضرت مرتضی علیه السلام کنند پس اگر امیرالمؤمنین علی علیه السلام قسیم نار باشد همان حکم دارند و اگر انصاف پیش دارند دانند که مفوّضه مجبرانند که جمعی قرآن مجید را تفویض کردند به عثمان و امامت را که رکن اعظم است تفویض کردهاند به اختیار امّت بلکه به اختیار عمر و شریعت را تفویض کردهاند به قیاس و استحسان فقهاء و خدای تعالی را معزول کردهاند از این سه شغل تا به حقیقت مفوضّه باشند پس خواجه مجبر باید که لقب خود بر دیگری ننهد.
امّا آنچه گفته است که گویند علی علیه السلام صحابه و تابعین را به دوزخ فرستد و کفشگران ری و دیگر اهالی بلاد را که به بدی نام برده به بهشت برد حاشا که این مذهب شیعه باشد بلکه علی علیه السلام به بهشت آن را می فرستد که خدای تعالی می فرماید و آن اهل توحید و عدل و مقرّان نبوّت و تابعان شریعت باشند از هر شهری که باشند و هر پیشه که کنند و به دوزخ آنها را می فرستد که منکران این اصول و فروع باشند اگر چه بزرگ صورت و محترم دیدار باشند.
(إنّ أکرمکم عند الله أتقیکم الّذین آمنوا وعملوا الصالحات) به پیشه و شهر تعلّق ندارد (جزاء بما کانوا یعملون).[1]
-------------------------------------
[1] کشکول امامت: 2 / 146 .
ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر حیوانات و ... / ش32 قطره 3
ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر حیوانات و...
در کتاب «الأربعین» ـ نوشته یکی از اهل سنّت ـ آمده است: ابن أبقع اسدی، یکی از غلامان امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام گوید:
با گروهی از مردم به همراه حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در صحرای بیآب و علفی بودیم ، شب فرا رسید، حضرتش در جستجوی محلّی بودند که فرود آیند. آن حضرت در موضعی فرود آمده و مردم نیز فرود آمدند.
من نیز افسار قاطرش را گرفتم ، ساعتی نگذشت ناگاه دیدم قاطر از ترس به هیجان درآمده گوش هایش را بالا میبرد و پاهایش را بر زمین میزند و مرا میکشاند.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام از این حرکت، از خواب بیدار شده و فرمود:
چه خبر است؟
عرض کردم : قاطر به هیجان آمده و بیقراری میکند.
حضرت فرمود: احساس میکنم که حیوان درندهای در این نزدیکیها دیده باشد.
آنگاه حضرتش برخاست و شمشیرش را حمایل نمود و نگاه کرد و حیوان درندهای را دید و به او فریاد زد. حیوان درنده توقّف کرد، حضرت به طرفش رفت ، وقتی حضرت به کنار حیوان رسید، درنده پاهای حضرتش را همانند گربه که ته دیگ را میلیسد، میلیسید. حضرت کنار گوش او ایستاد و فرمود:
برای چه اینجا آمدهای؟
ما از آن حیوان همهمهای شنیدیم ، ولی منظورش را نفهمیدیم .
حضرت رو به ما کرد و فرمود: آیا میدانید چه میگوید؟
عرض کردیم : نه .
فرمود: او از من اجازه میخواهد که همین امشب به قادسیه رفته و سنانبن وابل را بخورد.
و نیز میگوید: من بر کسانی که با محمّد و آل محمّد علیهم السلام دشمنی دارند مسلّط هستم . و این در حالی است که سنان با من به جنگ برخاست در حالی که با من معاهده بسته بود و اکنون پیمان شکسته است .
آنگاه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به درنده گفت: برو و کارت را انجام بده .
درنده رفت و ما شب را در همانجا ماندیم و امیر مؤمنان علی علیه السلام به جایگاه خود بازگشت. بعد، از قادسیه خبر رسید که شب گذشته درندهای سنان را دریده و خورده است.
همراهان حضرت علی علیه السلام به همراه حضرتش به سوی قادسیه رفتند و اهالی قادسیه را از قضیه گفت و گوی علی علیه السلام با درّنده آگاه نمودند، من از این جریان شگفت زده شدم .
امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
ممّا تعجّب ؟ هذا أعجب أم الشمس أم العین أم الکواکب ؟ فوالّذی فلق الحبّة وبرئ النسمة لو أحببت أن أری الناس ممّا علّمنی رسول الله صلّی الله علیه وآله من الآیات والمعجزات والعجائب لکان یرجعون کلّهم کفّاراً، الحدیث .
از چه تعجّب میکنی؟ آیا این شفگتانگیزتر است یا خورشید یا ماه یا ستارگان؟ سوگند خدایی را که دانه را شکافت و موجود زنده را آفرید؛ اگر بخواهم آیات، نشانهها، معجزات و شگفتیهایی را که رسول خدا صلّی الله علیه وآله به من یاد داده به مردم نشان دهم هر آینه مردم همه (به جهت نداشتن ظرفیت) کافر خواهند شد ... .[1]
-------------------------------------------
[1] قطره اى از درياى فضائل اهل بيت علیهم السلام : 2 / 221 به نقل از المجموع الرائق : 2 / 369 ح 37. نظير اين روايت را ابن شاذان ؛ در الفضائل ص 170 آورده است.
ولایت در زُبر و بینات قرآن/ ش6 قطره 3
ولایت در زُبُر و بیّنات قرآن
گفتار مرحوم علاّمه نهاوندی در بیان چند سرّ از اسرار قرآن :
سرّ اوّل: آن که بیّنات «بسم الله الرحمن الرحیم» بعد از اسقاط مکرّر 271 است عدد «علىّ بن ابى طالب علیه السلام» هم 271 است.
سرّ دوّم: فواتح سور را که حروف مقطّعه دارند مثل الم و حم مثلاً شمرده، پس از اسقاط مکرّر، آنچه باقى بماند این چهارده حرف است: ص، ر، ا، ط، ع، ل، ى، ح، ق، ن، م، س، ک، هـ که علماء حروف آنها را حروف نورانیه و حروف سعیده خوانند که منطوق آنها «صراط علی حقّ نمسکه» مى باشد، و ملاّ جلال دوانى این رباعى را در این مقام انشاد نموده است:
در شأن على آیه بسیار آمد
یا رب که شنید و که خریدار آمد
آن کس که شنید و دید مقدار على
چون حرف مقطّعات ستّار آمد
و از اینجاست که گفته اند: «سرّ اللَّه موُدع فی کتبه، وسرّ الکتب فی القرآن لأنّه الجامع المانع، وفیه تبیان کلّ شیء، وسرّ القرآن فی حروف المقطّعة فی أوایل السور»(1) و شاهد این سرّ عظیم است آنچه خود آن سر الله الأعظم فرموده است على ما نقل عن المجمع «من أنّه قال: لکلّ کتاب صفوة، وصفوة هذاالکتاب یعنى المصحف حروف التهجّی»(2).
سرّ سومّ: از منشدات ملا جلال دوانى «على ما حکی» این رباعى متین المبانى است:
فانى الف است احد از او جوى مدد
وانگه بشمار بیناتش بعدد
بنگر که على است فالعلى سرّ اللَّه
اذ قال اللَّه قل هو اللَّه احد
و از شواهد این سرّ است که عقل کلّ، و هادى سبل صلّى الله علیه وآله وسلم فرمودند:
مَثَل علی بن ابى طالب فیکم، مثَل قل هو اللَّه احد فی القرآن.
سرّ چهارم: آن که زبر آیه مبارکه «الحمد للَّه ربّ العالمین» 583 است و این مطابق و موافق است با زبر الفاظ شریفه «محمّد صلّى الله علیه وآله وسلم، على، فاطمه، حسن، حسین علیهم السلام» چه زبر این اسامى شریفه هم 583 است.
سرّ پنجم: آنکه زبر آیه شریفه «والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس»(3) 359 است و این مطابق است با زبر حبیب اللَّه محمّد وآله على والحسن والحسین وعلی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر وعلی بن موسى و محمّد بن علی وعلی بن محمّد والحسن بن علی ومحمّد الهادى علیهم السلام، چه زبر این اسامى شریفه هم 359 است.(4)
-------------------------
1) این گونه عبارات، تعابیر برخى همچون شعبى است که مجمع در ج 1 ص 32 از او نقل کرد. «اسرار خداوند در کتاب هایش سپرده شد واسرار کتب در قرآن او سپرده شد. چون قرآن جامع همه اسرار و رافع غیر آن است ودر قرآن هر چیزى بیان شد و اسرار قرآن در حروف مقطّعه در اوایل سوره هاى قرآن است».
2) بحار الأنوار: 91 / 11 روایت 3 باب 2، مجمع البیان: 1 / 32 «امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: براى کتابى برگزیدهاى است و برگزیده این کتاب حروف هجاء است».
3) سروه آل عمران، آیه 134.
4) خزینة الجواهر: 1 / 142.
شروع حرف « هـ »
هدف اهل سقیفه چه بود؟/ ش73 قطره 1
هدف اهل سقیفه چه بود؟
یا
پنهان کاری در سقیفه!
در مكانى كه سقفى لرزان برآن سايه افكنده بود و گاه بادهاى خشك و سوزان بيابان عربستان، گرد و غبار را نثار سر و صورت افراد مى نمود كه در آن مكان از تابش آفتاب سوزان، عرق ريزان در آنجا پناه گرفته بودند.
تابش آفتاب سوزان از يك سو و جنگ و جدال و جوش و خروش براى رياست آينده قطرات عرق را بر سر و صورت غبارآلود آنان جارى مى ساخت و چهرۀ كسانى را كه پيكر رسول خدا صلّی الله علیه وآله را رها نموده و جدا از بنى هاشم و مهاجرين و ديگر مسلمانان براى بدست گرفتن رياست آينده مسلمانان قيافه گرفته بودند، گرفته تر مى نمود.
آيا به راستى آنان براى خدا گرد هم آمده بودند؟ آيا واقعاً هدف آنان ايجاد نظام رهبرى براى حفظ آيندۀ اسلام بود و يا قدرت طلبى وهواى رياست آنان را بر اين كار واداشته بود؟ چرا آنان پيكر رسول خدا صلّی الله علیه وآله را رها نموده و در سقيفه گردهم آمدند؟ اگر مقصود آنان خيرخواهى براى مسلمانان بود، چرا بنى هاشم و ساير قريش وهمچنين مهاجرين را در جريان كار خود قرار ندادند و مخفيانه از آنان به مشورت نشستند!؟ اگر قصد آنان پنهان كارى از مسلمانان نبود چرا مسجد رسول خدا صلّی الله علیه وآله را ترك كردند و در سقيفه اجتماع نمودند؟
چرا حداقل يك روز صبر نكردند تا بدن رسول خدا صلّی الله علیه وآله محترمانه به خاك سپرده شود و پس از آن به كار خود بپردازند؟!
هراس دشمنان از جنگ کردن لشکریان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه/ ش14 قطره 4
هراس دشمنان از جنگ کردن لشکریان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه
قدرتهای جنگی و نظامی یاوران امام عصر ارواحنا فداه بسیار کارساز و شگفت انگیز است. وقتی گروهی از بنی امیّه از جنگ فرار کرده و به سرزمین روم پناه میبرند گروهی از نظامیان ارتش پرتوان حضرت بقیّة الله الأعظم ارواحنا فداه خود را به روم میرسانند و از آنان خواستار تسلیم نمودن پناهندگان میشوند. آنان از تسلیم نمودن بنی امیّه خودداری نموده و سوگند یاد میکنند که ما آنها را به شما تسلیم نمیکنیم. ارتش پرتوان امام زمان ارواحنا فداه نیز سوگند یاد میکنند که اگر دستور صادر شود با آنان به نبرد میپردازند. وقتی که آنان جریان را به آگاهی فرمانده خود میرسانند میگوید: بروید پناهندگان را به آنان تحویل دهید که آنان دارای سلطنت و قدرت عظیم هستند.(1)
این یک نمونۀ آشکار از ترس دشمنان و خودداری نمودن آنان از جنگ و پیکار با ارتش پرتوان امام زمان ارواحنا فداه میباشد به گونهای که حاضر میشوند کسانی را که به آنان پناه دادهاند بدون هیچگونه شرط و گرفتن امتیاز، به خاطر عظمت چشمگیر ارتش حضرت بقیة الله ارواحنا فداه به آنان تحویل دهند.
آری؛ دشمنان برای اینکه جرأت هیچگونه برخورد نظامی را در خود نمیبینند به این شکست سیاسی تن میدهند و پناهندگان خود را به آنان تحویل میدهند.
-------------------------------------------------------------------------
(1) ... ثمّ یرسل جریدة خیل إلی الروم لیستحضروا بقیّة بنی امیّة فإذا انتهوا إلی الرّوم قالوا: أخرجوا إلینا أهل ملّتنا عندکم فیأبون ویقولون: والله لانفعل. فیقول الجریدة: والله لو امرنا لقاتلناکم، ثمّ یرجعون إلی صاحبهم، فیعرضون ذلک علیه، فیقول: انطلقوا فأخرجوا إلیهم أصحابهم فإنّ هؤلاء قد أتوا بسلطان عظیم. (بحارالانوار: 52 / 324)
هزینۀ بودجۀ 3 کشور علیه تشیع/ ش47 قطره 3
هزینۀ بودجۀ ۳ کشور علیه تشیّع
نوۀ پادشاه عربستان سعودی با اشاره به وجود شعبهای در وزارت اطلاعات این کشور به نام «روافض» با بودجهای برابر بودجه کلّ تونس، اردن و یمن، از پرداخت اموال هنگفت به علمای شیعه مزدور برای مخدوش ساختن چهرۀ تشیّع خبر داد.
به گزارش مشرق به نقل از رسا، ترکی بن بندر بن محمّد بن عبدالرحمن آل سعود، نوۀ پادشاه عربستان که از معارضان نظام آل سعود و ساکن پاریس است در جلسۀ هفتگی که با حضور جمعی از فرهنگیان، اندیشمندان، سیاستمداران و روزنامه نگاران برگزار شد اعتقادات وهابیّت دربارۀ تشیع را باطل خواند و به افشاگری علیه نظام آل سعود پرداخت.
وی با بیان برتری تشیّع بر وهابیّت گفت: شیعیان با زیارت حسین (علیه السلام) به خدا تقرّب می جویند در حالی که سلفی ها با قتل شیعیان به شیطان نزدیک می شوند، گرچه آنان اعتقاد دارند که در حال تقرب به خدا هستند.
ترکی بن بندر افزود: شیعیان مرتکب گناهی نمی شوند، ولی سلفی گرایان با قتل نفس که از گناه های کبیره است و اسلام به شدّت نسبت به آن نهی می کند، مرتکب گناه می شوند. سلفی ها به هیچ وجه حقّ قتل پیروان اهل بیت (علیهم السلام) را ندارند زیرا با آنان تنها در اندیشه اختلاف نظر دارند.
عضو سابق وزارت کشور عربستان با اشاره به اینکه به دلیل انتقاد از پادشاه این کشور از سوی علمای درباری به کفر متّهم شده است، تصریح کرد: در گذشته می شنیدم که شیعیان به دلیل ردّ خلافت ابی بکر، عمر و عثمان، کافر هستند در حالی که امروزه برای بنده ثابت شده است هر که با حاکم سیاسی مخالفت کند از سوی علمای درباری به کفر متّهم می شود.
وی ادامه داد: ابی بکر، عمر و عثمان حاکمان سیاسی بودند و هر فردی حق دارد مخالفت خود را با آنان اعلام کند زیرا این اوج دموکراسی است. اطلاق کلمۀ رافضه علیه شیعیان نیز به دلیل همین مخالفت بوده است اما به نظر نمی رسد که شیعیان مرتکب اشتباهی شده باشند.
ترکی بن بندر آل سعود با اشاره به وجود بخش ویژه ای به نام «روافض» در وزارت اطلاعات عربستان، اظهار داشت: این شعبه که بودجۀ آن برابر با بودجۀ کلّ تونس، اردن و یمن است وظیفۀ مخدوش ساختن مذهب تشیع را با استفاده از انتشار کتاب های سرشار از کذب در موسم حج و حتّی دعوت به قتل شیعیان را دارد.
عضو سابق وزارت اطلاعات عربستان افزود: در آن زمان که عضو وزارت اطلاعات بودم این وزارت به یک روحانی شیعه لبنانی که مزدور آل سعود بود مبلغ ۷ میلیون دلار پرداخت کرد و در قبال آن از وی خواست که شبکۀ ماهواره ای و روزنامه افتتاح کند و طی آن به اعتقادات شیعیان توهین کرده، عزاداری حسینی را بدعت بخواند، عمر بن خطاب را از شهادت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مبرّا سازد، آیه «لا تقربوا الصلاة وأنتم سکاری» را در حقّ علی بن ابی طالب (علیه السلام) جلوه دهد و «أشهد أنّ علیّاً ولی الله» را از اذان حذف کند.
وی تأکید کرد: پس از مرگ آن روحانی نیز مزدوران جدیدی این راه را ادامه دادند و هم اکنون نیز شاهد اختصاص میلیون ها دلار برای مخدوش ساختن نام تشیّع در عراق هستیم، ولی هم این تلاش ها بیهوده است و تنها افراد نادان از این برنامه ها حمایت می کنند.
ترکی بن بندر در پایان گفت: بنده در آینده ای نزدیک تابعیت فرانسه را دریافت می کنم و در انتخابات پارلمانی نامزد خواهم شد، زیرا عربستان کشوری عقب افتاده است که از سوی باندی اداره می شود که حاکمان آن به صورت ۲۴ ساعته به جز در زمان نماز مشغول شرب خمر هستند، اموال ملّت را به سرقت می برند و این اموال را به زنان رقاص و مردان قاتل اهدا می کنند.
منبع: وبسایت مشرق نیوز
هشام بن عبدالملک و امام زین العابدین علیه السلام/ ش48 قطره 4
هشام بن عبدالملک و امام زین العابدین علیه السلام
هشام بن عبدالملک در زمان خلافت پدرش ، حج به جا آورد. در آنجا مردی را دید که مردم از برابرش به حرکت درآمده و جهت طواف برایش راه باز میکنند، در حالی که کسی برای خلیفه چنین کاری نمیکند، پرسید: این مرد کیست ؟ فرزدق شاعر سئوال را شنید و اشعار میمیه طولانی خود را که در ادبیات عرب معروف است، سرود. در آن اشعار آمده است :
آنکس است این که مکّه و بطحا مروه و سعی و صفا حجر و عرفات
زمزم و بوقبیس و خیف و منی طیّبه کوفه ، کربلا و فرات
حرم و حلّ و بیت و رکن و حطیم هر یک آمده به قدر او عارف
ناودان و مقام ابراهیم بر علوّ مقام او واقف
قرّة العین سیّدالشهداء است حبّ ایشان دلیل صدق و صفا
زهرۀ شاخ و دوحۀ زهراست بغض ایشان سبیل کفر و نفاق
میوۀ باغ احمد مختار گر بپرسند زآسمان بالفرض
لالۀ داغ حیدر کرّار سائلی مَن خیار أهل الأرض
چون کند جای در میان قریش به زبان کواکب و انجم
روَد از فخر بر زبان قریش هیچ لفظی نیاید إلّا هم
که به دین سرور ستوده شیم ذکرشان سابق است بر افواه
به نهایت رسیده فضل و کرم بر همه خلق بعد ذکر الله
ذروه عزّت است منزل او سرهمۀ نامه رواج افزا
حامل دولت است محمل او نام ایشان است بعد نام خدا
از چنین عزّ و دولت باهر هم عرب هم عجم بود قاصر
جدّ او را به مسند تمکین خاتم الأنبیاء است نقش نگین
در عرب در عجم بود معروف که بدانش مغفل و مغفور
هشام از این ماجرا خشمگین شد و امام زین العابدین علیه السلام چهار هزار درهم برای فرزدق فرستاد، فرزدق نپذیرفت و گفت: من شما را شایسته مدح و ستایش دیدم و مدحتان کردم . امام علیه السلام درهمها را به فرزدق برگرداند و فرمود: ما خانوادهای هستیم که اگر چیزی به کسی بخشیدیم آن را باز نمیستانیم .[1]
-------------------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشواى علم و معرفت : 184 (پاورقى).
همکاری گمراهان با معاویه/ ش68 قطره 4
همکاری گمراهان با معاویه
معاویه بخشنامه ای صادر کرد و به حکّام خود گفت: از شیعیان علی (علیه السلام) هرگز شهادت در موضوعی را نپذیرید، و اشخاصی که از عثمان پیروی میکنند باید مورد توجّه شما باشند و شما باید طرفداران عثمان را در مجالس و محافل خود راه دهید و از آنان تجلیل و احترام کنید، بنگرید هر کس دربارۀ عثمان حدیثی نقل میکند اسم او را با نام پدرش برای من بنویسید.
عمّال معاویه دستور امام طاغی خود را بکار بستند و هر کس از عثمان طرفداری میکرد از وی احترام مینمودند و اشخاصی که دربارۀ عثمان فضیلتی نقل میکردند نام او را با خصوصیّتش برای معاویه مینوشتند، معاویه هم برای اینگونه افراد هدایا میفرستاد و آنان را با صله خود تشویق میکرد.
مردمان دنیاپرست که در اینگونه موارد فرصت پیدا میکنند شروع به جعل احادیث دربارۀ عثمان کردند و فضائل و مناقب زیادی برای او درست نمودند؛ بطوری که در تمام مجالس و محافل سخن از فضائل عثمان بود، معاویه هم به اینگونه افراد کمکهای فراوانی میکرد و در این مورد بین عرب و سایر فرق امتیازی قائل نمیشد.
پس از چندی معاویه برای عمّال خود نوشت که فضائل و مناقب عثمان تمام شهرها و قرّاء و قصبات را پر کرده ، دیگر دستور دهید در موضوع عثمان کوتاه بیایند، و راجع به صحابه و خلفای قبل از عثمان حدیث و فضیلت نقل کنند، و نگاه کنید هر کس دربارۀ ابوتراب فضیلتی نقل میکند عیناً مشابه او را دربارۀ خلفاء و سایر صحابه درست کنند تا موضوع به هم مخلوط گردد!
این مسأله بسیار مورد توجّه من قرار گرفته و در نتیجه شیعیان ابوتراب نخواهند توانست با این مناقبی که در دست دارند راجع به خصوصیّات ابوتراب احتجاج کنند. نامۀ معاویه را برای مردم خواندند و در نتیجه فضائل و مناقب صحابه و خلفاء در میان مردم زیاد شد، و در منابر دم از فضائل خلفاء و صحابه زدند و کودکان را در مکتبها و مدارس با همین وضع تربیت کردند، و این اخبار موضوع و مناقب مفتعله توسّط معلّمین جیرهخوار به کودکان تعلیم داده میشد، و اینگونه روایات را مانند قرآن به بچّهها تعلیم میدادند و حتّی کار را به جائی رساندند بلکه مردم در منازل خود این اخبار را به زنان و دختران خود تعلیم میکردند.(1)
---------------------------------------------------------------------------
(1) معاویه و تاریخ : 135 .
همه کس این قوّه را دارند یا نه؟/ ش34 قطره 5
همه کس این قوّه را دارند یا نه؟
همانگونه که انسان در ادراک و فهمیدن محسوسات مدرِکات مختلفی دارد و انواع اشیاء را به اقسام مدرِکات درک میکند؛ شنیدنی ها را با قوّۀ سامعه و دیدنی ها را با قوّۀ دید و لمس کردنی ها را با قوّۀ لامسه درک میکند امور معنوی را نیز با قوّۀ خاصّی میتواند درک کند. اگر دارای آن باشد میتواند آنرا درک کند و الّا از فهمیدن و بهره بردن از امور معنوی محروم خواهد بود.
همانطور که اگر کسی چشم نداشته باشد از دیدن دیدنی ها محروم است و اگر گوش نداشته باشد از شنیدن شنیدنی ها بیبهره است همانگونه اگر قوّۀ مدرِکه معنویات را دارا نباشد از پی بردن به امور معنوی و خطائط آن بیبهره است. اکنون باید دید آن قوّهای که با آن معنویّات را انسان میتواند درک کند چیست؟
جواب: از قوّۀ مدرکه تعبیرات زیادی میکنند گاهی آن را قلب و گاهی روح و گاهی فؤاد و گاهی تعبیر به قلب سلیم میکنند. اگر کسی دارای قلب سلیم باشد قلبی که مجرّد شده باشد و هواهای نفسانی در او نابود شده باشند قلبی که صاحبش از مخلِصین باشد میتواند حقائق معنویّه را درک کند و الّا نخواهد توانست از آنها چیزی را بفهمد.
ما برای اینکه بگوئیم امور معنویّه را با قوّۀ خاص باید درک کرد گفتیم که همانطور که افرادی که بینائی ندارند از درک دیدنی ها محرومند همینطور افرادی که دارای فؤاد و یا قلب سلیم نباشند از درک امور الهیّه محرومند.
هیچ روایتی بر خلافت ابوبکر وجود ندارد/ ش174 قطره 1
هیچ روایتی بر خلافت ابوبکر وجود ندارد
اگر روایتی برای خلافت ابوبکر بود چرا در سقیفه خلافت را به عمر و ابوعبیده تعارف می کرد؟ و چرا بارها گفت اقیلونی ولست بخیرکم؟ و چرا در آخر از قبول کردن در سقیفه پشیمان بود؟ و چرا در سقیفه به این روایت استدلال نکرد.
اینها همه دلیل بر این است که هیچ گونه روایتی برای خلافت ابوبکر وجود نداشته است.
شروع حرف « ی »
یک نکتۀ بسیار مهمّ دربارۀ معنای صاحب الزّمان / ش1 قطره 6
یک نکتۀ بسیار مهمّ دربارۀ معنای صاحب الزّمان
امام عصر عجّل الله تعالى فرجه داراى اسماء و القاب بسيارى مى باشند كه هر كدام داراى معنايى بلكه معانى متعدد مى باشد.
توجّه كردن به معانى آن ها و دقّت نمودن درباره آن ها، ما را به علوم و معارف بسيارى راهنمايى مى كند. و سبب معرفت ما به آن حضرت مى شود.
يكى از القاب آن بزرگوار كه درك معناى آن در شناخت حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه تأثير زيادى دارد لقب شريف «صاحب الزمان» است كه يكى از پرمعنى ترين القاب امام زمان عجّل الله تعالى فرجه مى باشد.
براى درك معناى «صاحب الزمان» مقدمه كوتاهى را بيان مى كنيم تا ما را در فهميدن معناى «صاحب الزمان» كمك كند:
پيامبران الهى براى اثبات حقّانيّت خود و اينكه از جانب خداوند به رسالت برانگيخته شده اند، معجزاتى را انجام مى دادند كه برتر و مهم تر از جرياناتى بوده است كه در آن عصر دشمنان انجام مى دادند. مثلاً حضرت موسى در زمانى به رسالت برانگيخته شد كه سحر و جادو بسيار پيشرفت كرده بود و ساحران نفوذ بسيارى در افكار مردم داشتند و بسيار مورد احترام مردم آن زمان بودند. در آن زمان حضرت موسى معجزه اى را براى مردم آن دوران آورد كه مهم تر از سحر همه ساحران آن زمان بود و همه ساحران از آوردن نظير آن عاجز شدند. بدستور فرعون، جادوگران با سحر و جادوى خود مارهاى بسيارى را ظاهر كردند و حضرت موسى عصايى را كه در دست داشت تبديل به اژدها كرد كه تمامى مارها را بلعيد و پس از بلعيدن آن همه مار تبديل به چوبى كوچك شد و از آنهمه مارها و افعى ها هيچ نشانى باقى نماند.
در زمان حضرت عيسى علم طب بسيار پيشرفت كرده بود و طبيبان بسيار مورد احترام مردم بودند، حضرت عيسى با معجزه زنده كردن مردگان كارى انجام داد كه همه طبيبان آن دوران از انجام دادن نظير آن عاجز شدند.
پيامبر اكرم صلّی الله علیه وآله در زمانى كه به رسالت مبعوث و برانگيخته شدند كه فصاحت و بلاغت بسيار رواج داشت و مورد توجّه شديد مردم بود. رسول خدا صلّی الله علیه وآله در آن زمان قرآن را به مردم ارائه دادند كه تمامى فصحا و بلغاء آن دوران، آثار خود را كه بر خانه خدا آويخته بودند برداشتند؛ زيرا هيچيك از آن ها قابل مقايسه با قرآن نبود.
بنابراين پيامبران براى اثبات حقّانيّت خود كارى انجام مى دادند كه بزرگترين دانشمندانِ آن علم در آن روزگار از آوردن نظير آن عاجز بودند.
با توجّه به اين مطلب: از آنجا كه يكى از دليل ها براى اثبات حقّانيّت امام عصر عجّل الله تعالى فرجه در آغاز ظهور، معجزاتى است كه در آن زمان از آن بزرگوار صادر مى شود امام زمان عجّل الله تعالى فرجه دست به انجام معجزه هائى مى زنند كه همه دانشمندان را مورد حيرت قرار داده و آن ها را از آوردن نظير آن عاجز مى نمايد.
ما مى دانيم يكى از علومى كه بسيار مورد توجّه قرار گرفته و هنوز در مرحله آغاز خود مى باشد علم فضانوردى و صعود به آسمان مى باشد.
دانشمندان در جستجوى راهى هستند كه شايد بتوانند سرعت فضانوردى را به سرعت سير نور برسانند.
ولى با پيشرفتى كه دانشمندان عصر غيبت، در فضانوردى نموده اند، هنوز نتوانسته اند بر منظومه شمسى راه يافته و مسلّط شوند. بنابراين با محدوديّت دانشى كه دارند كى مى توانند منظومه شمسى را پشت سر بگذارند؟ و كى مى توانند از اوّلين كهكشان بگذرند؟ و چه زمانى مى توانند به كهكشان هاى بى شمار سفر كنند؟!
بنابراين براى سفر به كراتى كه ميليون ها سال نورى با كره زمين فاصله دارند، تنها راهى كه وجود دارد، درهم شكستن مرز زمان و سبقت گرفتن بر زمان است، بگونه اى كه زمان هيچگونه تأثيرى براى صعود آن ها به آسمان ها نداشته باشد.
یک نکتۀ مهمّ و حیاتی در پیرامون تسخیر جهان/ ش25 قطره 5
یک نکتۀ مهمّ و حیاتی در پیرامون تسخیر جهان
یک نکتۀ مهمّ و حیاتی که متأسّفانه تاکنون به آن درست توجّه نشده و مورد غفلت قرار گرفته است. به این نکتۀ مهمّ نه تنها مخالفان و دشمنان، بلکه دوستداران و پیروان مکتب حیاتبخش خاندان وحی علیهم السلام درست توجّه نکردهاند که عامل پیروزی ارتش قدرتمند و پرتوان امام عصر ارواحنا فداه بر سراسر جهان و تسخیر صحنۀ گیتی، فقط جنگ و جهاد آنان نمیباشد، بلکه چند موضوع اساسی، در پیروزی یاران حضرت بقیة الله ارواحنا فداه بر قدرتهای حاکمه روز دارای تأثیر فراوان است که چنگ و جهاد سربازان باوفای آن حضرت یکی از عوامل پیروزی آنان میباشد، نه تنها عامل آن!
برای روشن شدن این نکته مهمّ و حیاتی به زودی به تشریح چند جریان اساسی که دارای نقش فراوان در تسخیر جهان و تسلّط یاوران امام زمان ارواحنا فداه بر سراسر جهان هستند، میپردازیم.
یکی از ادلّۀ مهمّ بر عدم اجماع در سقیفه/ ش284 قطره 1
یکی از ادلّۀ مهمّ بر عدم اجماع در سقیفه
یکی از ادلّۀ مهمّ را بر عدم اجماع در سقیفه این است که همۀ علماء شیعه و سنّی قبول دارند که قبل از آنکه چند نفر با ابوبکر بیعت کنند نزاع و دعوای شدید و حتّی کتک کاری در افرادی که در سقیفه جمع شده بودند واقع شد. حال سئوال این است که چون همه نزاع و دعوای افراد سقیفه را قبول دارند این اجماعی که ادّعا شده کی واقع شده؟ قبل از نزاع و کتک کاری یا پس از آن؟ بدیهی است که هیچ یک از علمای شیعه و سنّی نگفته اند که قبل از دعوای میان افراد سقیفه اجماعی میان افراد حاضر در سقیفه اتّفاق افتاده باشد. و بدیهی است که پس از آن هم اجماعی واقع نشده، زیرا همۀ علمای شیعه و سنّی قبول دارند که سعد بن عباده و قیس بن سعد و طرفداران آن ها در سقیفه با ابوبکر بیعت نکردند و این مورد اتّفاق همۀ علمای شیعه و سنّی است پس اجماعی که ادّعا شده، در سقیفه واقع نشده و آنان مدّعی آغاز خلافت ابوبکر در سقیفه هستند که هیچگونه اجماعی در آن وجود نداشته است.
پس دلیلی برای خلافت ابوبکر به عنوان اجماع مردم وجود ندارد.
یکی از اموری که در عصر ظهور آشکار می شود تخت سلیمان است/ ش57 قطره 5
یکی از اموری که در عصر ظهور آشکار می شود تخت سلیمان است
از جمله چیزهایی که صخر جنّی برای سلیمان فراهم آورد تخت او بود. سلیمان به او دستور داده بود آن را بسازند تا برای قضاوت بر آن بنشیند و فرمان داده بود آن را بسیار بدیع و هول انگیز بسازد؛ آن چنان که چون شخصی که بر باطل است و گواهان دروغگو آن را بنگرند، لرزه بر ایشان افتد و بترسند.
«صخر» آن تخت را از عاج فیل ساخت و به انواع گهر، یاقوت، زبرجد و مروارید آراست. چهار درخت خرمای زرّین از هر سوی آن نهاد که شاخه هایی از یاقوت سرخ و زبرجد سبز داشت. بر سر دو درخت خرما، دو طاووس زرّین بود و بر سر دو درخت دیگر دو عقاب زرّین که هر یک روبروی دیگری بود. بر دو پهلوی تخت، دو شیر زرّین بود که بر سر هر یک ستونی از زمرّد سبز قرار داشت. بر درختان خرما، تاک های مو و دیگر درختان پیچیده بودند و خوشه های میوه آن یاقوت های سرخ بود.
گویند: چون سلیمان می خواست بر آن تخت سوار شود هر دو گام خود را بر پلّۀ نخستین می نهاد و ناگاه تمام تخت همچون سنگ آسیاب به حرکت در می آمد. طاووس ها و عقاب ها بال های خود را می گشودند، هر دو شیر دست های خود را باز می کردند و با دم خویش به زمین می زدند و در هر پلّه که سلیمان بالا می رفت اینکار تکرار می شد.
چون سلیمان بر فراز تخت می نشست آن دو عقاب تاج را بر سرش می نهادند سپس تخت بر می گشت و عقاب ها و طاووس ها و آن دو شیر در حالی قرار می گرفتند که سرهایشان به سوی سلیمان قرار می گرفت و از درون آنان بر سلیمان علیه السلام مشک و عنبر پاشیده می شد، آنگاه کبوتری زرّین که بر ستونی از ستون های تخت قرار داشت تورات را به دست سلیمان می داد آن را می گشود و بر مردم می خواند و آنان را برای قضاوت و صدور حکم دعوت می کرد. چون گواهان برای گواهی پیش می آمدند تخت و همه چیز که بر آن بود به سرعت سنگ آسیابی تند دور خود می چرخید.
ابو اسحاق ثعلبی می گوید: معاویه به وَهْب بن منبه گفت: چه چیزی آن تخت را به حرکت در می آورده است؟
گفت: دو استوانۀ زرّین.
گوید: هر گاه تخت سلیمان می چرخید آن دو شیر دست هایشان به حرکت می آمد و دم به زمین می زدند، بال های عقاب ها و طاووس ها هم به حرکت در می آمد و گواهان از آن سخت می ترسیدند و ناچار فقط به حقّ گواهی می دادند.
چون سلیمان علیه السلام درگذشت و بخت النصر به بیت المقدّس آمد آن تخت را با خود به انطاکیّه(1) برد و چون خواست بر تخت بالارود چون نمی دانست چگونه استفاده کند همین که پای بر پلّه نخستین نهاد، دست شیر بالا آمد و ضربه سختی به او زد؛ آن چنانکه استخوان او شکست و فرو افتاد، او را به بستر بردند همچنان بیمار و دردمند بود تا از همان بیماری درگذشت.
آن تخت همچنان در انطاکیّه باقی ماند تا آنکه پادشاهی از شام که نامش «کداس بن سدارس» بود به انطاکیّه حمله کرد، جانشین بخت النصر از آن شهر گریخت، «کداس» آن تخت را به بیت المقدّس برگرداند، هیچ یک از پادشاهان نتوانستند بر آن بالا روند، ناچار تخت را زیر صخرۀ بیت المقدّس نهادند و از نظر پنهان شد و هیچ کس ندانست کجاست و خبری از آن نیافت و خداوند متعال به صواب داناتر است.(2)
-----------------------------------------------------------------------------
(1) انطاکیّه؛ در قدیم پایتخت سوریّه بوده است، کنار رودخانه عاصی قرار دارد و از لحاظ ثروت، بازرگانی و علوم بر شهرهای دیگر برتری داشته است. سوّمین شهر بزرگ کشور روم و معروف به خوشی آب و هوا و پوشیده از جنگل های سرو و چشمه سارهای شیرین بوده است. ر.ک: قاموس کتاب مقدّس: دکتر جرج بوست.
(2) تاریخ تشیّع در ایران: 107.
یکی از پیامدهای سقیفه/ ش96 قطره 1
یکی از پیامدهای سقیفه
در روز غدیر مردم مأمور شدند که به کتاب خدا و از عترت پیامبر او عمل نمایند یعنی تسلیم فرمان خدا و فرمان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله و سنّت او باشند و به این جهت مسلمانان را مسلمان می گویند چون در برابر دین اسلام، تسلیم هستند و به انکار آن نمی پردازند.
امّا در سقیفه نتیجه این شد که سنّت پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله کنار گذارده شود و از روش ابوبکر و عمر پیروی شود. و از همان آغاز حکومتِ سقیفه که حکومت ابوبکر بود، نوشتن و تدوین احادیث پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله ممنوع شد، بلکه بسیاری از روایاتی که از رسول اکرم صلّی الله علیه وآله نوشته شده بود به آتش کشیده شد.
ابوبکر از کسانی بوده است که روایات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را به آتش کشید، آن هم نه یک روایت و دو روایت یا ده روایت و صد روایت! بلکه پانصد روایت از روایات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را به آتش کشید.
جالب توجّه است که این مطلب را علمای اهل تسنّن در کتاب های خود نقل کرده اند و گفته اند: این مطلب از عایشه نقل شده است که او گفته است: پدرم ابوبکر پانصد روایت از روایات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله را که نزد او بود آتش زد!
و پس از ابوبکر، در حکومت عمر و حکومت معاویه نهی از نقل روایات پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله به اوج خود رسید!
با توجّه به این مسئله آیا اهل تسنّن پیرو سنّت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله هستند یا تابع سنّت ابوبکر و عمر؟
آیا جریان غدیر به نفع سنّت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله و حفظ آن است یا جریان سقیفه؟
یکی از راه های شناخت غدیر و سقیفه/ ش67 قطره 1
یکی از راه های شناخت غدیر و سقیفه
یکی از راه های مهمّ شناخت غدیر و سقیفه و تفاوت هایی که میان آن دو وجود دارد، این است که درک کنیم غدیر مانع از واقع شدن چه اموری بوده است و سقیفه ممانعت از وقوع چه اموری کرده است.
مقایسه میان اموری که جریان غدیر مانع وقوع آن ها شده و جریاناتی که سقیفه جلوگیری از وقوع آن ها نموده است، جریان غدیر و سقیفه را آن گونه که بوده آشکار می سازد.
بنابراین شناخت اموری که جریان غدیر مانع آن ها بوده و اموری که سقیفه مانع وقوع آن ها شده، ماهیّت غدیر و سقیفه را برای ما به خوبی آشکار می سازد.
و همچنین شناخت این حقیقت که اگر جریان غدیر بر مسلمانان حاکم می شد، چه برنامه هایی را در جامعه اجرا می کرد، عظمت غدیر را برای همگان آشکار می ساخت؛ ولی چون جریان سقیفه، قدرت را به دست گرفت، به چه برنامه هایی عمل کرد شناخت آثار جریان غدیر و آگاهی از پیامدهای سقیفه، نیز به خوبی حقیقت را برای همۀ کسانی که در جستجوی یافتن راه حقّ هستند آشکار می کند.
یکی از عوامل مهمّ پیروزی یاوران توانمند لشکر امام زمان ارواحنا فداه/ ش50 قطره 5
یکی از عوامل مهمّ پیروزی یاوران توانمند لشکر امام زمان ارواحنا فداه
یکی از عوامل مهمّ پیروزی یاوران توانمند لشکر امام زمان ارواحنا فداه و شکست مخالفین آنان هراس و وحشتی است که در قلب دشمنان جا میگیرد به گونهای قدرت مقاومت و پایداری را از آنان میگیرد و پشت میدانهای جنگ نموده و با فرار از سنگرهای دفاع جبهههای جنگ را خالی میکنند.
بسیاری از آنان تسلیم شدن را بر فرار نمودن ترجیح داده و خود را تسلیم یاوران پرتوان امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف مینمایند.
این نمونه کوچکی از تأثیر هراس و وحشت در قلب مخالفان است و گرنه ـ همان گونه که در روایات خاندان وحی علیهم السلام وارد شده ـ بسیاری از مردم جهان بدون جنگ و خونریزی خود را تسلیم ارتش قدرتمند حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف نموده و کلیدهای قدرت سرزمین خویش را به یاوران امام عصر ارواحنا فداه میسپارند.
یوم الأبدال یا هشدار بزرگ/ ش23 قطره 5
یوم الأبدال یا هشدار بزرگ
یک نکتۀ بیدار کننده که همه دلسوختگان و دوستداران امام زمان ارواحنا فداه باید به آن توجّه کنند و به عنوان یک هشدار مهمّ از آن غفلت نورزند، این است که دوستداران برپایی حکومتِ عدل الهی ، نه تنها باید در روزگار غیبت مطیع و فرمانبر امر الهی و تابع فرمان حضرت بقیة الله الأعظم ارواحنا فداه باشند، بلکه در عصر درخشان ظهور نیز کاملا مطیع و در اطاعت آن بزرگوار باشند.
امتحانهای گوناگونی که در ابتدای ظهور واقع میشود نه تنها دامنگیر دشمنان میشود بلکه تعدادی از دوستان را در کام مرگبار خود کشیده و آنان را نیز به تباهی و گمراهی میکشاند.
بدیهی است که دامهای گمراهی و فساد در میان مخالفان زیاد و گسترده است ؛ ولی چرا تعدادی از دوستان به دام افتاده و پس از آن که سالها در راه راست و صراط مستقیم بوده و به عبادت و دعا پرداختهاند مسیر خود را تغییر داده و به صف دشمنان میپیوندند و فرجام کارشان به گمراهی و ضلالت کشیده میشود؟!
این یک سئوال مهمّ و باارزش است و نیاز به پاسخی اساسی و حیاتی دارد و باید مورد توجّه پیروان و دوستان خاندان وحی علیهم السلام باشد تا در روزگار ظهور و قیام امام عصر ارواحنا فداه که روز رستاخیز و قیامت صغری است گامشان نلغزد و استوار و محکم ، تابع و فرمانبردار حضرت بقیة الله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه باشند.
ما بعضی از عواملی را که در این باره دارای نقش عمده و مهمّ میباشند بیان میکنیم تا إن شاء الله دوستان و پیروان مکتب ولایت و شیفتگان خاندان وحی علیهم السلام درباره آنها توجّه کامل بنمایند:
خوابها ، مکاشفات و الهامات
یکی از اموری که به صورت مؤثّر میتواند افراد بسیاری را به بیراهه کشانده و آنان را از سیر در مسیر اصلی باز دارد، خوابها، الهامات و مکاشفاتِ بیاساس(1) میباشد.
از آنجا که عامل اصلی بسیاری از خوابها و... اعتقاد قلبی انسان است و بر اساس معتقداتی است که از نفس انسان سرچشمه میگیرد، دارای هیچ گونه اعتبار و ارزشی نیست ، زیرا بدیهی است که خواب ، الهام و... در صورتی دارای ارزش است که رحمانی بوده و از جانب خداوند واقع شود؛ نه این که برانگیخته از افکار و عقایدی که در نفس انسان است ، باشد. زیرا وقتی نفس انسان تکامل نیافته و کاملا تهذیب نشده است ، قضاوت و حکم آن درباره جریانات همراه با تمایلات شخصی است نه بر اساس واقعیتها. به خاطر این که نفس امور را همان گونه که دوست دارد ـ نه آن گونه که هست ـ میبیند.
بنابراین خواب ، الهامات و... که نفس انسان در آن نقش داشته و دارای تأثیر است اعتباری ندارد و فقط خوابها و الهامات رحمانی دارای ارزش و اعتبار میباشند، و تشخیص رحمانی بودن یا نبودن آنها بر اساس کردار و افکار انسان و نیز قرائنی که در آنها وجود دارد ممکن است که این ، کار مردان خودساخته و پاک است نه همگان . پس به خاطر خوابی که انسان درباره خودش یا کسانی که به آنان علاقهمند است دیده است نباید به آن یقین نموده و طبق آن قضاوت کند، زیرا ممکن است همان گونه که «شتر در خواب بیند پنبه دانه» خواب او نیز همین گونه باشد.
--------------------------------------------------------------------------
[1] . اقسام خواب و مكاشفات را در كتاب «اسرار موفّقيّت» بيان نمودهايم .
يكی از مردان ناشناخته خدا در عصر سيّد بحرالعلوم/ ش63 قطره 1
يكى از مردان ناشناختۀ خدا در عصر سيّد بحرالعلوم
مرحوم آية الله نهاوندى مى نويسد:
علّامه نورى نوّر الله تربته در كتاب «دار السّلام» از عالم عادل متّقى مرحوم آقا شيخ تقى ملّا كتاب نقل نموده كه گفت:
روزى در مجلس درس سيّد بحرالعلوم بوديم ناگاه مردى از اهل عجم وارد مجلس شده و به سيّد عرضه داشت كه امرى غريب مشاهده نموده ام مرا اذن بفرما كه او را براى جنابت نقل نمايم.
سيّد مرحوم مباحثه را قطع نموده فرمود: بگو.
آن مرد عرض كرد: ما جمعى زوّاريم كه از بلد خود به قصد زيارت عتبات عاليات بيرون آمده ايم و در ميان ما چند نفر پياده بود و در ميان آن پيادگان مردى صالح بود كه بر اداء نماز شب مواظبت داشت و به اشتياق تمام پياده مى آمد راه را محض درك زيارت و من عمداً در راه نزديك او سير مى نمودم و راه مىرفتم، چون از كربلا به قصد زيارت نجف اشرف بيرون آمده به «خوان شور» رسيديم، آن مرد صحيح و سالم بود.
پس در ميان كاروانسرا روى خود را به سمت نجف اشرف نموده عرض كرد: يا اميرالمؤمنين؛ من نيامده ام در اين سفر مگر به قصد رسيدن به تربت مبارك شما و تبرّك جستن به ضريح و زيارت شما و الآن معذرت خواهان رو به سمت دار بقاء مى نمايم و موت حايل شد ميان من و آنچه را كه اراده داشتم.
پس پاهاى خود را به جانب قبله كشيده و چشم هاى خود را به هم گذارده و جان به جان آفرين تسليم نمود. پس ما جنازه او را همراه آورده در ميان ايوان بيرون دروازه نجف اشرف گذاشته كه نزديك به مقام دربان دروازه است و وارد شهر شديم كه بعد از تعيين منزل و گذاشتن اسباب هاى خود را در منزل هاى خود مراجعت نموده او را كفن و دفن نمائيم .
پس من به رفقاء اصرار زيادى نمودم كه عجله نمايند در آمدن براى امور تجهيز و تدفين او، چون هر كدام منزلى مناسب حال خود گرفتيم و اسبابهاى خود را در آن ها گذارديم، من پيشتر و جلوتر از رفقا سدر و كافور و كفن گرفته درِ دروازه آمدم، ديدم آن جنازه در ايوان نيست، از آن دربان سؤال نمودم كه اين جنازه چه شد؟
گفت: رفقاى تو او را به غسّالخانه بردند، پس من به تعجيل به غسّالخانه آمدم، ديدم همان جنازه را جمعى غير از رفقاى من مشغول غسل دادن هستند و همراه خود سدر و كافور و كفن هم دارند، پس بعد از فراغ از غسل او را كفن نمودند و نماز بر او گذاردند و من هم در ميان صف آن ها ايستاده، بر آن جنازه نماز خواندم. چون تكبير پنجم را گفتيم، نگاه كردم نه آن جنازه و نه احدى از مباشرين امور او را ديدم و تا بحال هم ندانستم كه چه شدند و به كجا رفتند.
مرحوم سيّد بحرالعلوم بعد از شنيدن اين واقعه فرمود: اين قسم از امور بسيار واقع شده و بسيار هم واقع مى شود والآن هم بسا مى شود كه واقع مى گردد.[1]
همانگونه كه سرمايه داران كه در پى سود و تجارت هستند، از معاملات پرسود و كلانى آگاه هستند كه ديگران بى اطّلاع از آن مى باشند، و همانگونه كه دانشوران و افرادى كه در جستجوى علم و دانش هستند از مطالب علمى آگاه مى شوند كه ديگران از آن ها بى خبرند و.... ، همانگونه كه مردان خدا نيز از جريانات معنوى باخبر هستند كه ديگران از آن ها خبرى ندارند.
بنابراين خبر نداشتن عموم افراد از بعضى امور، دليل بر نبودن آن امور نيست؛ بلكه دليل بر اين است كه آن ها در اين وادى نيستند.
--------------------------------
[1] العبقري الحسان، الياقوت الأحمر: 2 / 72.
يوسفهای گمشده يا طلايهداران عصر تكامل جهان/ ش52 قطره 1
يوسفهاى گمشده يا طلايه داران عصر تكامل جهان
در دوران تيرۀ غيبت نه تنها حضرت بقيّة الله الأعظم ارواحنا فداه غايب هستند و كسى آن بزرگوار را نمى شناسد، بلكه ياوران بزرگ آن حضرت نيز اگر چه در ميان مردم باشند ناشناخته اند و كسى آنان را نمى شناسد.
زيرا بناى خداوند ــ همان گونه كه در روايات وارد شده ــ بر اين است كه اولياء خود را در دوران تاريك غيبت در ميان مردم مخفى نگه دارد و تا زمانى كه خورشيد رخسار حضرت مهدى ارواحنا فداه ظاهر نگشته، آن بزرگواران را كسى نشناسد؛ ولى سرانجام با آشكار شدن آن حضرت و فرا رسيدن عصر نورانى ظهور، آنان نيز شناخته خواهند شد.
همان گونه كه فرزندان حضرت يعقوب، يوسف را برتر و بالاتر از خود نمى دانستند و پس از سالها غيبت سرانجام عظمت و مقام او را دريافتند؛ مردم عصر غيبت نيز عظمت ياوران بزرگ امام زمان ارواحنا فداه را نمى شناسند، و چه بسا آنان در عصر غيبت از نظر مردمان افرادى خوار و ضعيف به حساب آيند و كسى براى آنان ارزشى قائل نباشد، امّا با پايان يافتن دوران غيبت، كه مقام والاى آنان آشكار مى شود، همه خواهند دانست همان افرادى را كه با ديدۀ تحقير به آنان مىنگريستند، طلايه داران عصر تكامل جهان و ياوران درجۀ يك حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالى فرجه مى باشند.
پایان حرف « ی »
19 / 03 / 1405
اتمام
بصورت جداگانه از شماره 13 تا شماره 34 از قطره ای از دریای (6) به صورت الفبایی جداگانه انجام شد
از شماره 13 تا 34 قطره ای از دریای شماره 6
در جای خودش قرار داده شد.
در تاریخ 20 / 3 / 1405 تا شماره 34 از قطره ای از دریای (6) به صورت الفبایی بارگزاری انجام شد
27/3/1405
70