خروج
انتهای کتاب
(807) معاویه جامع (قسمت دوم)

 

 

قسمت دوم (این فایل جامع معاویه ملعون میباشد)

که در تاریخ 8 / 2 / 1405 در حال تبدیل به ورد میباشد

 

(894) معاویه و خانههای قاتلان عثمان

واقدی از موسی بن محمّد بن ابراهیم تیمی ، از پدرش ، از عبدالله بن نیار اسلمی ، از پدرش نقل میکند: چون معاویه به حجّ آمد به خانههای قبیله اسلم نگریست که دریچههای خود را در بازار گشوده بودند. گفت : خانههای اینها را تاریک کنید (جلو آن دیوار بکشید)، که خداوند گورهایشان را تاریک کند. اینها قاتلان عثمان هستند.

نیار بن مکرم میگوید: من پیش معاویه رفتم و گفتم : خانه من باید بر من تاریک شود و حال آنکه من یکی از چهار نفری هستم که جسد امیر مؤمنان عثمان را جمع کردیم ؟

معاویه مرا شناخت و گفت : مقابل دریچههای خانه مرا دیوار نکشند.

گوید: آنگاه مرا به تنهایی و در خلوت خواست و پرسید: جسد عثمان را چه وقت برداشتید و چه هنگام او را دفن کردید و چه کسی بر او نماز گزارد؟

گفتم : شب شنبه میان نماز مغرب و عشا من و جبیر بن مطعِم و حکیم بن حزام و ابوجهم بن حذیفه عدوی او را جمع کردیم و جبیر بن مطعم بر او نماز گزارد.

معاویه او را تصدیق کرد.

گوید: همانها هم در گور عثمان وارد شده بودند.

واقدی از عبدالرحمن بن ابی الزناد، از محمّد بن یوسف نقل میکند: همان شب نائلة دختر فرافصه در حالیکه جلو و پشت پیراهن خود را دریده بود و فریاد میکشید: ای وای بر امیر مؤمنان! چراغی به دست گرفته و از خانه بیرون آمد، جبیر بن مطعم به او گفت : چراغ را خاموش کن که متوجّه ما نشوند زیرا میترسم شورشیان که بر درِ خانهاند هجوم آورند، او چراغ را خاموش کرد و با جسد عثمان خود را به بقیع رساندند، آنجا جبیر بن مطعم بر او نماز گزارد و حکیم بن حزام و ابوجهم بن حذیفه و نیار بن مُکرَم اسلمی هم پشتسرش ایستادند و نائله دختر فرافصة و امّ البنین دختر عُیینة همسران عثمام هم همراهشان بودند، نیار بن مُکرَم و ابوجَهم بن حذیفة و جبیر بن مطعم وارد گور شدند و حکیم بن حزام و نائله و امّ البنین جسد را وارد گور کردند و برای او لحد ساختند و خشت چیدند و اثر گورش را محو کردند و بازگشتند و پراکنده شدند.[1]  

 

 

(895) نقش عایشه در کشته شدن عثمان

ابو معاویه ضریر از اعمش ، از خیثمه ، از مسروق نقل میکند: پس از کشتهشدن عثمان ، عایشه میگفت : نخست او را همچون پارچه تمیز از کثافت و چرک رها کردید و سپس او را همانطور که گوسپند را میکشند کشتید، آیا نمیشد پیش از آنکه کشته شود او را اصلاح کنید.

مسروق میگوید: به عایشه گفتم : این کار را تو کردی و تو بودی که به مردم نامه نوشتی و دستور خروج به آنان دادی .

گوید: عایشه گفت : نه سوگند به کسی که مؤمنان به او ایمان آوردهاند و کافران به او کافر شدهاند که من هرگز و تا هماکنون که اینجا نشستهام سیاهیام بر سپیدیای ننوشتهام .

اعمش میگوید: گفتهاند که عایشه با زبان خود مردم را برمیآغالید.[2]

 

 

(896) نخستین سخن عمر پس از غصب خلافت

ابومعاویه ضریر از اعمش ، از جامع بن شدّاد، از پدرش نقل میکند که میگفته است : همین که عمر به منبر رفت ، نخستین سخن او این بود: خدایا؛ من تندخویم مرا ملایم گردان ، و من ناتوانم نیرومندم گردان ، و من بخیل هستم سخاوتمندم گردان !

وهب بن جریر از شعبه ، از جامع بن شدّاد، از قول یکی از خویشاوندانش نقل میکند که میگفته است : شنیدم عمر بن خطّاب این سه کلمه را میگوید : خداوندا؛ ناتوانم نیرومندم گردان ، خداوندا؛ تندخویم ملایمم گردان ، خداوندا؛ بخیلم مرا بخشنده و سخی گردان[3] .[4]

 

 

 

(897) علم عمروعاص از دریانوردی

واقدی از هشام بن سعد، از زید بن اسلم نقل میکند: عمر بن خطّاب برای عمرو عاص نامه نوشت و از چگونگی دریانوردی پرسید.

عمرو عاص برایش نوشت : مثل این است که کرمهایی بر چوبی باشند که اگر آن چوب بشکند کرمها نابود میشوند!

و عمر دیگر خوش نمیداشت که مسلمانان را از طریق دریا روانه دارد!

هشام میگوید: خودِ عمر هم از دریا پرهیز میکرد![5]

 

 

(898) تندخویی عمر و وحشت مردم از او

عبدالله بن جعفر رقی از عبیدالله بن عمرو، از عبدالکریم ، از عکرمه نقل میکند: مردِ دلّاکی (سلمانی ، آرایشگر) مشغول کوتاه کردن موهای عمر بود، ناگاه عمر که مرد مهیبی بود سرفه کرد، مرد دلّاک از بیم خود را آلوده کرد.

عمر فرمان داد به او چهل درم پرداخت شود، آن دلّاک سعید بن هیلم بود.[6]

 

 

(899) حدیث دوات و قلم

یحیی بن حمّاد از ابوعَوانه ، از سلیمان بن اعمش ، از عبدالله بن عبدالله، از سعید بن جُبیر، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : پیامبر 6 روز پنجشنبه سخت دردمند شد.

گوید: ابن عبّاس به گریه افتاد و گفت : روز پنجشنبه ، و چه روز پنجشنبهای . درد پیامبر 6 و بیماریش سخت شد و فرمود:

دوات و قلم و ورقی بیاورید تا از برای شما نامهای نوشته شود که پس از آن هرگز گمراه نشوید.

گوید: یکی از کسانی که آنجا بود گفت : پیامبر 6 هذیان میگوید![7]  سپس کسی گفت  آنچه میخواستید بیاوریم ؟

 

فرمود: حالا و پس از این حرف ؟ و دیگر ورق و قلم نخواست .

سفیان بن عُیینة از سلیمان بن ابو مسلم دایی ابن ابو نُجَیح ، از سعید بن جُبَیر، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : ابن عبّاس گفت : روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبهای . در آن روز بیماری پیامبر 6 بسیار سخت شد و فرمود:

برای من ورقی و دواتی و قلمی بیاورید تا برای شما نامهای نوشته شود که هرگز گمراه نشوید.

حاضران با یکدیگر ستیزه کردند و حال آنکه در محضر هیچ پیامبری ستیزهکردن جایز نیست . برخی گفتند: محمّد 6 را چه میشود آیا هذیان میگوید؟! بپرسید تا چه میگوید. و چون سخن را تکرار کردند فرمود:

رهایم کنید، آنچه من در آنم بهتر از آن چیزی است که شما مرا بدان فرامیخوانید.

و در سه مورد وصیت فرمود: نخست آنکه مشرکان را از جزیرة العرب بیرون برانید و دوّم آنکه گروهها و نمایندگانی را که میآیند به همانگون جایزه و پاداش دهید که من جایزه میدادم و در مورد سوّم سکوت فرمود و نمیدانم آیا فرمود و من (ابن عبّاس) فراموش کردم یا آنکه به عمد سکوت فرمود.

محمّد بن عبدالله انصاری ار قرّة بن خالد، از ابوالزبیر، از جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند که میگفته است : پیامبر 6 در بیماری رحلت خویش فرمود: نامهای بیاورند تا از برای امّت نوشته شود که نه هرگز کسی را گمراه کنند و نه گمراه شوند ولی در خانه یاوهسراییهایی شد و عمر بن خطّاب یاوه گفت . پیامبر 6 او را از خود راند.

حَفْص بن عمر حَوْضی از عمر بن فضل عبدی ، از نُعَیم بن یزید، از علی بن ابی طالب  7 نقل میکند که  :

چون پیامبر 6 سنگین شد فرمود: ای علی ؛ استخوان کتفی[8]  بیاور تا چیزی در آن نوشته شود که امّت من پس از من به گمراهی نیفتند. و ترسیدم که چون

برخیزم رحلت فرماید که سر مقدّسش بر بازوی من بود و گفتم : صحیفهای به طول یک ذراع را حفظ میکنم و پیامبر6 به سفارش کردن در مورد نماز و زکات و بردگان و کنیزان پرداخت و امر داد به گواهی دادن در مورد یگانگی خداوند و اینکه محمّد بنده و رسول اوست ؛ و روح از بدنش جدا شد. و هر کس آن دو شهادت را بدهد جسدش بر آتش حرام میشود.

حجّاج بن نُصیر از مالک بن مِغْوَلْ ، از طلحة بن مصرِّف ، از سعید بن جُبیر، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : پنجشنبه و چه پنجشنبهای .

میگوید: گوئیا هماینک اشکهای ابن عبّاس را میبینم که همچون رشته مروان بر گونهاش سرازیر بود. و گفت : رسول خدا 6 فرمود:

برای من استخوان کتف و دوات و قلمی بیاورید تا نامهای از بهر شما نوشته شود که پس از آن هرگز به گمراهی نیفتید.

و برخی گفتند: رسول خدا 6 هذیان میگوید!

محمّد بن عمر (واقدی) از هشام بن سعد، از زید بن اسلم ، از پدرش ، از عمر بن خطّاب نقل میکند که میگفته است : در حضور پیامبر 6 بودیم و میان ما و زنان پردهای بود. رسول خدا 6 فرمود:

 

مرا از هفت مشک آب غسل دهید و صفحهای با قلم و دوات بیاورید تا برای شما نامهای بنویسم (دستور به نوشتن دهم) که پس از آن هرگز گمراه نشوید.

زنان گفتند: خواسته پیامبر 6 را برآورید.

عمر گوید: گفتم : ساکت باشید که شما چنانید که چون بیمار میشود اشک میریزید و چون سلامت است در گردنش میآویزید. و پیامبر 6 فرمود:

آن زنها از شما بهترند.

محمّد بن عمر (واقدی) از ابراهیم بن یزید، از ابوالزبیر، از جابر نقل میکند که : پیامبر 6 هنگام مرگ صفحهای خواست تا نامهای نوشته شود که امّت نه گمراه شوند و نه کسی را گمراه کنند ولی در حضور پیامبر 6 به درشتی سخن گفتند و آن حضرت از آن کار خودداری فرمود.

محمّد بن عمر (واقدی) از اُسامة بن زید لیثی و معمّر بن راشد از زُهری ، از عبیدالله بن عبدالله بن عُتْبة ، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : هنگام احتضار رسول خدا 6 گروهی از جمله عمر بن خطّاب در خانه بودند. پیامبر 6 فرمود:

بیایید نامهای از برای شما بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید.

عمر گفت : درد و بیماری بر پیامبر 6 غلبه کرده است ، قرآن پیش شماست و همین قرآن که کتاب خداست ما را بس است !

کسانی که در خانه بودند، در این مورد اختلاف کردند و برخی گفتند: بیاورید تا بنویسد، و برخی میگفتند: حرف همان حرف عمر است . و چون درشتگویی و اختلاف بالا گرفت ، پیامبر 6 را چندان اندوهگین ساختند که فرمود: از پیش من برخیزید.

عبیدالله بن عبدالله گوید: ابن عبّاس میگفت : چه مصیبتی و مصیبت بزرگتر این که مانع از نوشتن آن نامه شدند آن هم به واسطه اختلاف با یکدیگر و درشتگویی .

محمّد بن عمر (واقدی) از ابراهیم بن اسماعیل بن ابوحبیبه ، از داود بن حُصین ، از عکرمه ، از ابن عبّاس نقل میکند که : پیامبر 6 در بیماری مرگ خود فرمود:

برای من دواتی و صفحهای بیاورید تا برای شما نامهای بنویسم که هرگز پس از آن گمراه نشوید.

عمر گفت : پس برای گشودن فلان شهر و بهمان شهر روم چه کسی خواهد بود و پیامبر 6 نخواهد مرد تا آن شهرها را بگشاییم و گیریم که پیامبر بمیرد منتظر او خواهیم ماند همچنان که بنیاسرائیل منتظر موسی  7 ماندند.

زینب همسر رسول خدا 6 گفت : گوش فرادهید، مگر نمیخواهید وصیت و عهد رسول خدا 6 را گوش فرادهید؟ و آنان به درشتگویی پرداختند و پیامبر 6 فرمود: برخیزید. پس برخاستند و چون آنان بیرون شدند، رسول خدا6 همان دم رحلت فرمود (سلام و درود الهی بر او (و آل او) باد).[9]

 

 

(900) قتل عمر

چون اسیران نهاوند را به مدینه آوردند گفت : عمر جگرم را خورد، با او برخورد کرد و گفت : ای امیر مؤمنان ؛ مرا در مقابل ستم مغیرة بن شعبه یاری ده که او خراج سنگینی بر من بسته است .

عمر پرسید: چقدر خراج بر تو بسته است ؟

گفت : ماهی صد درم ، و گفته شده است که گفت : روزی دو درهم .

عمر گفت : پیشه تو چیست ؟

گفت : درودگر و آهنگر و نقّاشم .

عمر گفت : با این کارها که داری خراج تو سنگین نیست و به من خبر رسیده است که تو گفتهای اگر بخواهم میتوانم آسیابی بادی تهیه کنم که با باد حرکت کند.

گفت : آری .

عمر گفت : برای من چنان آسیابی بساز.

گفت : اگر سالم بمانم برای تو آسیابی خواهم ساخت که مردم مشرق و مغرب درباره آن صحبت کنند.

عمر گفت : این مردک برده مرا تهدید کرد و به خانه برگشت .

فردای آن روز کعب الأخبار پیش عمر آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! وصیت کن که پس از سه روز دیگر خواهی مرد.

گفت : از کجا میدانی ؟

گفت : این موضوع را در کتاب تورات دیدهام .

عمر گفت : تو نام عمر بن خطّاب را در تورات دیدهای ؟

گفت : نه ولی صفات و نشانیهای تو را دیدهام ، و عمر هیچگونه بیماری نداشت . فردای آن روز کعب آمد و گفت : فقط دو روز باقی مانده است و پسفردای آن روز آمد و گفت : دو روز گذشت و فقط یک روز باقی مانده است .

در آن روز، سپیدهدم ، عمر برای نماز بیرون آمد و مردی را گماشته بود که صفها را مرتّب کند و چون صفها مرتّب میشد عمر تکبیرة الإحرام میگفت ، ابولؤلؤة میان مردم داخل شد و در دست او خنجر دو سری بود که دستهاش وسط آن بود و به عمر شش ضربه خنجز زد که یکی زیر ناف او بود و همین ضربه او را کشت .

ابولؤلؤة ، کلیب بن بُکیر لیثی و چند نفر دیگر را هم کشت .

روایت شده است که او دوازده یا سیزده نفر دیگر را هم مجروح ساخت که شش نفر از آنها مردند.[10]

 

 

(901) قتل عمر

ای عبدالله؛ به مردم اجازه ورود بده و مهاجران و انصار پیش او آمدند و شروع به سلام دادن کردند، عمر به ایشان میگفت : آیا این کار با رضایت شما صورت گرفته است ؟

میگفتند: پناه بر خدا، خدا نکند، کعب الأحبار هم همراه مردم بیامد که چون عمر او را دید این دو بیت را خواند: «کعب سه روز به من وعده کرد که بشمارم و تردید نیست که سخن همانی است که کعب گفت ، در من از مرگ بیمی نیست که به هر صورت میمیرم ولی از گناه میترسم که گناهی دیگر از پی داشته باشد».

گوید: چون ابولؤلؤة ، عمر و دیگران را ضربه زد، مردی از مردم عراق گلیمی را بر او انداخت و رویش نشست ، ابولؤلؤة چون دید نمیتواند حرکت کند و بگریزد خود را کشت .

ابن عبدالبرّ میگوید[11] : از بهترین روایاتی که در مورد قتل عمر نقل شده است روایتی است که از عمرو بن میمون نقل شده است که میگفته است : من

روزی که عمر ضربت خورد و مُرد حاضر بودم ، چون عمر مرد باهیبتی بود در صف اوّل نماز نمیایستادم ، آن روز هم در صف بعد بودم که عمر آمد و ابولؤلؤة غلام مغیرة بن شعبة خود را به او رساند و پیش از آنکه صفها مرتّب شود به او حمله کرد و سه ضربه خنجر به او زد و شنیدم عمر گفت : این سگ را بگیرید که مرا کشت و مردم درهم ریختند و به سوی ابولؤلؤة دویدند که سیزده نفر را زخمی کرد و مردی از پشتسر خود را روی او افکند و فروگرفتش . عمر را به خانه بردند و مردم همچنان درهم ریخته بودند تا اینکه مردی گفت : ای بندگان خدا؛ نماز بگزارید که هماکنون آفتاب میدمد.

عبدالرحمن بن عوف را برای نماز مقدّم داشتند و او دو سوره کوچک قرآن (إذا جاء نصر الله و الفتح و إنّا اعطیناک الکوثر) را خواند. و عمر را به خانه بردند و مردم پیش او رفتند، او گفت : ای عبدالله بن عبّاس ؛ بیرون برو و میان مردم ندا کن که آیا این کار با میل شما صورت گرفته است ؟

ابن عبّاس بیرون آمد و چنان گفت . مردم گفتند: پناه بر خدا، خدا نکند، به خدا سوگند ما نه میدانستیم و نه مطّلع بودیم .

عمر گفت : برای من پزشکی بیاورید، پزشک آوردند، گفت : کدام آشامیدنی را بیشتر دوست میداری ؟

گفت : نبیذ! چون نبیذ به او آشاماندند از محلّ یک زخم بیرون آمد، مردم گفتند: خون یا خونابه است که بیرون میآید.

عمر گفت : شیر به من بیاشامانید، شیر به او دادند که از محلّ زخم بیرون آمد و پزشک گفت : گمان نکنم امروز را به شب برسانی هر کار میخواهی انجام دهی انجام ده .[12]

 

 

 

(902) سفارش حضرت امیرالمؤمنین  7 در گرفتن صدقات

و آزار نرساندن به چهارپایان

عبدالرحمان بن سلیمان گوید: امام صادق  7 فرمودند :

امیرالمؤمنین علی  7 مردی را برای گرفتن صدقات به بیابان کوفه فرستادند، و فرمودند: ای بنده خدا از خداوند ترس داشته باش و دنیا را در مقبال آخرت اختیار مکن و آخرت خود را فدا نساز و در زندگی تقوا پیشه نما.

اینک که تو را امین خود قرار میدهم ، در حفظ امانت کوشش کن ، و حقّ خداوند را مراعات نما، هنگامی که وارد اجتماع فلان قبیله گردی ، در کنار منازل آنان قرار گیر و در خانههای آنان منزل مکن ، سپس با آرامش و نرمی به طرف مردم حرکت کن ، هنگامی که وارد اجتماع آنها شدی ، نخست بر آنان سلام کن و درود کامل به آنان برسان .

بعد از آن به مردم اعلان کن من فرستاده ولی خداوند میباشم ، او مرا فرستاده تا حقّ خداوند را از شما بگیرم ، آیا خداوند در اموال شما حقّی دارد که او را به ولی خدا پرداخت کنید؟ اگر در آن میان کسی گفت : در مال من حقّ خدا وجود ندارد شما متعرّض او نگردید، و برای بار دوّم او را مورد سئوال قرار ندهید.

اگر مرد توانگری به تو احسان کرد، و تو را به خانهاش دعوت کرد، خاسته او را قبول کن و به خانه او برو، ولی نباید کاری کنی که او از شما بترسد، همواره به او محبّت کن و وعده خیر به او بده تا آنگاه که به منزل او وارد میگردی ، هر گاه وارد خانه او شدی بدون اجازه او در میان اموال او قدم مگذار.

متوجّه باش که اکثر اموال او به وی تعلّق دارد، به او بگو: ای بنده خدا؛ به من اجازه میدهید تا در میان شتران و گوسفندان شما حاضر گردم ، هگامی که او اجازه داد وارد شوید، ولی طوری نباشد که او خیال کند شما با قهر و غلبه وارد شدهاید، و او ناگزیر شده شما را اجازه ورود بدهد.

هنگامی که خواستی اموال را انتخاب کنی آنها را دو دسته کن ، و صاحب مال را مخیر کن هر کدام را میخواهد انتخاب کند، و بار دیگر نصف دیگر را باز دو قسمت کن و او را مخیر گردان ، هر کدام را میخواهد بردارد، و اینکار را مرتّبآ انجام دهید تا آنگاه که حقّ خدا را از آنها بگیرید.

اگر او در پایان راضی شد بار دیگر همه را مخلوط کنید و مانند اوّل انجام دهید و او را مخیر کنید هر کدام را میخواهد برگزیند، و بعد حقّ خدا را بگیرید، هنگامی که صدقات را گرفتید آنها را نزد مردی امین و مسلمان و قابل اعتماد که به دیانت و درستی او ایمان دارید بگذارید.

بعد از آنکه همه صدقات را از قبائل گرفتید آنها را به سرعت به طرف ما روانه کنید تا ما آن اموال را در راهی که خداوند معین کرده است خرج کنیم ، هنگامی که حاملان صدقات اموال را به طرف ما میآورند باید به آنها دستور بدهی که به چهارپایان صدمهای وارد نسازند و آنها را آزار نرسانند.

به حاملان اموال بگوئید بین شتران و بچّههای آنها فاصله نیاندازند، و آنها را از مادرانشان جدا نکنند، دستور دهید شیر شتران را به طور کامل ندوشند و برای بچّههای شتران شیر در پستانها باقی بگذارند تا شترهای شیرخوار زیان نبینند، به حاملان بگویید زیاد سوار شتران نگردند و آنها را خسته ننمایند.

دستور بدهید با چهارپایان با عدالت رفتار کنند، و هرگاه به آبی رسیدند، توقّف کنند تا حیوانات آب بنوشند، و اگر از بیابان علفزاری گذشتند آنها را رها کنند تا در علفزارها بچرند، دستور دهید چهارپایان را از راههای هموار و نرم عبور دهند و از جادّههای سنگلاخ و سخت پرهیز کنند.

دستور بدهید چهارپایان را در صبحگاهان و شامگاهان حرکت دهند، و در میان روز که هوا گرم میباشد آنها را استراحت دهند و با محبّت رفتار کنند تا هنگامی که به ما برسند به اذن خداوند همه چاق و فربه گردند، و آثار خستگی در آنها نباشد.

هنگامی که شتران صحیح و سالم رسیدند طبق کتاب خدا و سنّت رسول 6 تقسیم خواهند شد، و تو هم در میان مأجور خواهی شد و پاداش خواهی یافت ، خداوند به صدقات و شما توجّه خواهد کرد و از کوشش و امانت تو و مأموریتی که انجام دادی تقدیر خواهد نمود.

رسول اکرم  6 فرمود: هر کس به کاری مأمور گردد و در آن کار انجام وظیفه کند و حقوق رهبرش را حفظ نماید و از امامش سخن شنوائی داشته باشد، و امانتداری کند، در جوار پروردگار و در مقام قرب خداوندی با من همنشین و مصاحب خواهد بود.[13]

 

 

 

(903) پرسش بعضی از مردم شام از حضرت امیرالمؤمنین  7

حسن بن بکر بجلی گوید: پدرم میگفت : ما در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی  7 بودیم که گروهی خدمت آنجناب آمدند و سلام کردند. حضرت آنها را نشناخت و پرسید: شما از اهل شام هستید و یا از اهل جزیره؟

گفتند: ما از اهل شام میباشیم ، پدر ما درگذشت و مال فراوانی از خود به جای گذاشت و اکنون از او فرزندان و زنانی ماندهاند و در میان ما یک خنثی هم وجود دارد، او هم مانند مردان آلت رجولیت دارد و هم مانند زنان میباشد، او میراث مردان را میخواهد ما هم به او ندادهایم .

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: چرا نزد معاویه نرفتید؟

گفتند: ما به آنجا رهسپار شدیم ولی او جواب درستی نداد.

حضرت امیرالمؤمنین  7 فرمود:

خداوند لعنت کند آن مردمانی را که فضائل ما را میپسندند ولی به دین ما ضربه میزنند. اکنون او را ببرید و بنگرید اگر از مخرج مردان بول میکند و ادرار مینماید میراث مردان را به او بدهید و اگر مانند زنان بول میکند میراث زنان به او تعلّق میگیرد.

بعدآ معلوم شد که او مانند مردان ادرار میکند و میراث مردان را به او دادند.[14]

 

 

(904) نامه حضرت امیرالمؤمنین  7 به معاویه درباره توحید، نبوّت و امامت

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای معاویه نامهای نوشتند و فرمودند:

 

خداوند تبارک و تعالی که صاحب جلالت و بزرگی است مخلوقات را بیافرید، و از آن میان گروهی را برگزید و آنان را به عنوان بندگان ویژه خود انتخاب کرد، خداوند هر چه بخواهد خلق میکند، و برمیگزیند، و بندگان را در این باره اختیاری نیست . خداوند پاک است از اینکه شریکی برای او باشد.

خداوند فرمانها را صادر کرد و شریعت را پایه نهاد و دین را تأسیس فرمود، و همه احکام آن را بیان نمود، پروردگار دین را پدید آورد، و آن را در جامعه برقرار ساخت ، او خالق است و هر کس بخواهد برمیگزیند، احکام شریعت را او بیان میکند و اصول اسلام را او تشریح مینمایند.

او به هر کس هر چه بخواهد میدهد، و هر چه را اراده کند انجام میدهد، عالم ملک و ملکوت و جسم و جان به او تعلّق دارد و اختیار و اراده و مشیت و قدرت و حکومت و سلطنت به وی مربوط است و کسی نمیتواند به مقام کبریائی او راهی پیدا کند و یا کاری انجام دهد.

رسول خود را فرستاد و او را از میان مردم برگزید و برای اظهار دین حق و هدایت جامعه ، او را انتخاب فرمود. کتاب خود را به او نازل کرد، و در آن همه چیز را بیان فرمود، و حقائق را روشن ساخت و شرایع دینی را بیان نمود و آن را برای کسانی که اهل فهم و درک میباشند روشن کرد.

واجبات را در قرآن واجب گردانید و حقوق مردم را در آنجا معین کرد، و سهم هر یک را بیان نمود، گروهی را حق داد و دستهای را محروم کرد.

ای معاویه ؛ خداوند همه را در کتاب خود روشن کرد اگر اهل برهان و حجّت هستی ، خداوند مثلهائی آورده که جز عالمان آن را درک نمیکنند.

من اکنون از آن مسائل و یا بعضی از آنها را از شما سئوال میکنم ، اگر تو آنها را بدانی و به آنها آشنا باشی ، خداوند به وسیله چهار چیز با جهانیان احتجاج کرده است ، آن حجّتها کدام هستند ای معاویه و برای کدام افراد میباشند؟

اینک بدان آنها برای ما اهل بیت حجّت و برهان هستند، و با مخالفان و دشمنان خود با آنها احتجاج میکنیم و از خداوند یاری میجوئیم . من به او توکل میکنم و همه باید به او توکل کنند.

خلاصه تبلیغ آن حضرت این بود که رسالت خداوند را به مردم رسانیده و اوامر او را به جامعه ابلاغ فرموده ، و احکام و واجبات را به مردم تعلیم فرمود، خداوند میفرماید: (أطیعوا الله وأطیعوا الرّسول واولی الأمر منکم)[15] ، این آیه درباره ما فرود آمده و شما در آن سهمی ندارید.

 

بعد از آن خداوند از منازعه و تفرقه نهی کرد و به تسلیم در برابر احکام دین و شرکت در اجتماعات امر فرمود شما اقرار کردید که در برابر حکم خداوند تسلیم شوید و جامعه مسلمانان را از هم پراکنده نکنید.

خداوند به شما خبر داد که محمّد 6 پدر هیچ یک از مردان شما نمیباشد. او رسول خدا و خاتم پیامبران است و در قرآن فرمود: «اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما بار دیگر به عقب برمیگردید و کافر میشوید».

اکنون ای معاویه ؛ شما و افرادی که با شما جمع شدهاند همه از اسلام برگشتند و دنبال اعقاب خود را گرفتند و مرتد گردیدند و پیمانها را شکستند و عهد و مواثیق را برهم زدند و دست از بیعت برداشتند، ولی بدانند که به خدا زیانی نخواهند رسانید.

ای معاویه ؛ مگر نمیدانی که امامان از ما هستند و شما در آن سهمی ندارید، خداوند به شما خبر داده که اولی الأمر علوم را آشکار و ظاهر خواهند کرد، و به شما اطّلاع داد از امری که در آن اختلاف میکنید باید به خدا و رسول و صاحبان امر ارجاع دهید.

هر کس به عهدها پایبند باشد خداوند هم به آن عهدها وفا میکند و در قرآن مجید فرموده : (وَأَوْفُوا بِعَهْدیü أُوفِ بِعَهْدِکمْ وَإِیای فَارْهَبُونِ)[16] ، و در جائی فرموده  :

 

(أَمْ یحْسُدُونَ آلنَّاسَ عَلَی  مَا آتاهُمُ آللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إِبراهیüمَ آلْکتابَ وَآلْحِکمَةَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظیüماً)[17] .

 

بعد از آنها به مردم فرمود: گروهی از آنان ایمان آوردند و جماعتی هم راه حق را بستند، اکنون باید در جهنّم منزل نمائید، و جهنّم جای سوزانی است ، ما فرزندان ابراهیم که همواره بر ما حسد بردند تو هم ای معاویه بر ما حسادت میکنی .

خداوند آدم را با قدرت خود خلق کرد و از روح خود در او دمید و فرشتگان را امر کرد تا به او سجده کنند و نامها را به او یاد داد و او را بر همه موجودات فضیلت داد، و برگزید، شیطان بر او حسد برد و در زمره گمراهان قرار گرفت .

نوح مورد حسادت قومش واقع شد، آنها گفتند: نوح هم مانند شما بشری است و او در نظر دارد خود را به شما فضیلت دهد، و برای خود امتیازی قائل شود، آنها این سخن را از روی حسادت گفتند و نخواستند به فضیلت او اقرار نمایند.

بعد از آن هود آمد و قومش او را هم اذیت کردند و حسد ورزیدند و گفتند: او هم یک نفر انسان است میخورد از آنچه شما میخورید، و میآشامد از آنچه شما میآشامید، و اگر شما از یک بشری مانند خودتان اطاعت کنید زیان خواهید کرد، آنان این سخن را از روی حسادت گفتند، خداوند افرادی را فضیلت میدهد و آنها را به رحمت خود نائل میگرداند.

قبل از آنها فرزندان آدم گرفتار حسد شدند، و قابیل هابیل را کشت ، و در زمره زیانکاران درآمد، گروهی از بنیاسرائیل به یکی از پیامبران خود گفتند: پادشاهی را برای ما مقرّر کن تا ما با او در راه خدا جنگ کنیم ، هنگامی که خداوند طالوت را به عنوان حاکم و فرمانروا تعیین فرمود آنها حسادت بردند و اعتراض کردند.

بنیاسرائیل گفتند: او چگونه میتواند بر ما حکومت کند؟ آنها گمان میکردند که حکومت شایسته آنها میباشد نه طالوت .

ما هم این داستانها را برای تو بازگو میکنیم و تفسیر و تأویل آنهم در نزد ما میباشد، و زیان میکنند کسانی که افترا میبندند و دروغ میگویند، ما در میان شما مانند آنها را مشاهده میکنیم ، ولی آیات و انذار به کسانی که ایمان ندارند اثری نمیگذارند.

پیامبر ما 6 نیز هنگامی که مبعوث به رسالت شد مردم به او حسد بردند و کافر شدند، آنها از این جهت حسادت کردند که چرا خداوند او را به فضیلت اختصاص داده و او را از میان بندگان برگزیده و آیات خود را بر او نازل کرده است آنها حسد ورزیدند که چرا بعضی از ما بر گروهی فضیلت پیدا کردهاند.

آگاه باش که ما اهل بیت فرزندان ابراهیم میباشیم ، و گروهی نسبت به ما حسادت دارند همانگونه که به پدران ما حسادت داشتند، و این روش از سابق جاری بوده است ، خداوند میفرماید: «فرزندان ابراهیم ، فرزندان لوط ، فرزندان عمران ، فرزندان یعقوب ، فرزندان موسی ، فرزندان هارون و فرزندان داود».

ما آل پیامبر خود محمّد 6 میباشیم ، ای معاویه ؛ مگر مشاهده نمیکنی که شایستهترین افراد به ابراهیم کسانی هستند که از او متابعت میکنند و دنبال این پیامبر و مؤمنان را میگیرند، ما صاحبان ارحام هستیم که خداوند فرموده : (النَّبِی اَوْلَی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَأُولُوا آلاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فیü کتابِ آللّهِ)[18] .

 

ما اهل بیت رسول میباشیم ، خداوند ما را برگزیده و انتخاب کرده و پیامبری را در خاندان ما قرار داده و کتاب و حکمت را به ما عنایت فرموده است . ایمان ، خانه خدا، جای اسماعیل و مقام ابراهیم و حکومت را به ما اختصاص داده . وای بر تو ای معاویه ؛ مگر نمیدانی ما از همگان شایستهتر هستیم .

ما از همگان به ابراهیم سزاوارتریم ؛ زیرا فرزندان او میباشیم ، ما فرزندان عمران ، لوط ، یعقوب ، موسی ، داود و محمّد : هستیم ، و به آنها اولیتریم . ما از خاندانی میباشیم که خداوند پلیدی را از میان آنها برده و آنان را از هر گونه آلودگی پاک و منزّه ساخته است .

هر پیامبر دعوتی خاصّ داشته که به خودش و افراد خاندانش مخصوص بوده است ، هر پیغمبری در میان خاندانش وصی داشته است ، مگر نمیدانی که ابراهیم به فرزندش یعقوب وصیت کرد، یعقوب نیز در هنگام مرگ به فرزندانش وصیت فرمودند، و محمّد 6 به آلش وصیت نمودند.

این وصیت سنّت پیامبران است و ابراهیم این سنّت را گذاشت ، رسول خدا6 نیز به پیامبران اقتداء کردند و همانگونه که خداوند امر کرده بود وصیت کردند و تو در آن میان جائی نداری و درباره ذریه این پیامبران که به یکدیگر تعلّق دارند مقامی برای تو نمیباشد و از زمره آنان به حساب نمیآیی .

 

خداوند متعال درباره ابراهیم و اسماعیل فرموده : در آن هنگام که آنها دیوار خانه خدا را بالا میبردند، آنها گفتند: «بارخدایا؛ ما را مسلمان قرار بده ، و از میان فرزندان ما اُمّتی مسلمان بیرون بیاور»؛ اینک آن امّت مسلمان ما هستیم ، آنها گفتند: «خدایا؛ در میان آنان پیامبری مبعوث فرما که آیات تو را بخواند و کتاب و حکمت به آنان یاد دهد، و پاکشان سازد».

ما اهل دعوت میباشیم و رسول خدا از میان ما برآمد، و ما از او میباشیم ، و او هم از ما میباشد. میراث و ولایت او به ما میرسد و خداوند شنوا و داناست . کتاب خداوند در میان ما فرود آمد، و پیامبر در خانه ما به رسالت مبعوث شد و آیات پروردگار در بیت ما تلاوت گردید.

ما اهل کتاب هستیم و ما برای آن گواه میباشیم ، و ما مردم را به طرف قرآن فرامیخوانیم ، و ما آن را در جامعه برپا میداریم ، اکنون به کدامیک از اخباری که بعد از این بیاید ایمان میآورید؟

ای معاویه ؛ آیا به غیر از خدا میخواهی خدائی دیگر انتخاب کنی ؟ و یا غیر از قرآن کتابی دیگر را برگزینی ؟ و یا غیر از کعبه خانهای دیگر در نظر گرفتهای ؟

مگر در نظر گرفتهای مقامی غیر از مقام ابراهیم ؟ و مسکنی غیر از مسکن اسماعیل ؟ و قبلهای غیر از قبله آنها برای خود اختیار نمائی ؟ و یا حاکمی غیر از خدا را در نظر گرفتهای ؟ خداوند همه اینها را در خانه ما قرار داده است ولی تو اکنون بر ما حسادت میکنی و ما را دشمن میداری و عهد و پیمانهای خدا را نقض کردهای .

تو آیات خداوند را تحریف کردی و گفتار او را تغییر دادی ، خداوند به ابراهیم فرمود: «خدا دین را برای شما برگزید»، آیا در نظر گرفتهای از دینی که خداوند آن را برگزیده اعراض کنی و یا از ابراهیم که در آخرت از صالحان به شمار میرود دوری نمائی ؟ آیا میخواهی غیر از حکم خدا حکمی دیگر بیاوری و یا امامی نگهدارنده غیر از ما را نصب سازی ؟

امامت به ابراهیم و فرزندان او تعلّق دارد، و مؤمنان هم از آنها پیروی میکنند، و از دین و شریعت او روی برنمیگردانند. او گفت : هر کس از من پیروی کند او از من است .

من تو را به آن راهی دعوت میکنم که آن را پذیرفتی و با آن عهد و پیمان بستی ، شماها اقرار کردید و گفتید: سخنان شما را میشنویم و اطاعت میکنیم ، اینک مانند کسانی که اختلاف کردند و از هم پراکنده شدند نباشید، آنها بعد از اینکه حقایق بر ایشان روشن شد و حق نمودار گردید به خاطر حسادت و عناد، ظلم کردند و اختلاف ایجاد نمودند.

شما مانند آن زنی نباشید که پنبهها را میرشت و بار دیگر آنها را مانند اوّل به صورت پنبه درمیآورد، و رنجهای خود را هدر میداد، شما میخواهید عهد و سوگندهای خود را در راه شخصی و فساد بکار گیرند و گروهی را بر گروهی برتری دهید، امّت برتر ما هستیم و ما بر همگان تفوّق داریم .

ای معاویه ؛ شما مانند کسانی نباشید که میگفتند: ما گوش شنوا داریم در حالیکه شنوائی نداشتند، اکنون از ما پیروی کن و به ما توجّه نما، حکومت و امامت مال ما فرزندان ابراهیم میباشد، و بر همگان واجب است از ما اطاعت کنند و امامت ما را قبول نمایند.

دلهای مؤمنان و مسلمانان به طرف ما تمایل دارند و آنها ما را دوست میدارند و همان است دعوت مرد مسلمان که مردم را به آن دعوت کرد، آیا میخواهی با ما دشمنی کنی ؟ ما به خدا و قرآن او ایمان آوردهایم ، و از ابراهیم ـ که بر او و محمّد و آلش درود باد ـ متابعت کردیم و به او اقتدا نمودیم .[19]

 

 

(905) جواب معاویه به حضرت امیرالمؤمنین  7

معاویه در پاسخ حضرت امیرالمؤمنین علی  7 نوشت : کتاب تو به من رسید. شما در آن نامه زیاد از اسماعیل و ابراهیم و آدم و نوح و پیامبران سخن گفتهای و از محمّد 6 نامبردهای ، و از خویشاوندی و قرابت و منزلت و حقّ خودت گفتگو کردهای . شما تنها به قرابت با محمّد 6 اکتفا نکرده بلکه خود را به همه پیامبران نیز پیوند دادهای و محمّد پیامبری بود که مانند پیامبران گذشته آمد و مردم را دعوت کرد و پیامهای خدا را به آنها رسانید و جز این چیزی برای خود فراهم نکرد.

اکنون توجّه کنید که خداوند از گروهی نامبرده که آنها بین خود و بنیجان نسبی قائل هستند و من میترسم تو هم مانند آنها باشی . خداوند در قرآن فرموده که او را فرزندی نیست و شریک و همتائی هم ندارد و خوار و ذلیل هم نمیباشد تا ولی و پشتیبانی برای خود بگیرد.

اینک برای ما بیان کنید فضیلت خویشاوندی شما چیست ؟ و حقّت چه میباشد و نام خود را در کجای کتاب خدا یافتهای و در کجای آن از امامت و فضیلت شما ذکری به میان آمده است ، ما در اینجا به خلفای قبل اقتدا میکنیم که تو هم از آنها متابعت کردی .

خلیفه ما امیرالمؤمنین! عثمان بن عفّان کشته شد، خداوند فرمده هر کسی مظلوم کشته شد ما به ولی آن قدرت میدهیم ، اکنون ما به عثمان و فرزندان او شایستهتر میباشیم ، شما خود او را انتخاب کردید و به امامت او رضایت دادید و از وی اطاعت کردید.[20]

 

 

(906) پاسخ حضرت امیرالمؤمنین  7 به معاویه

 

ای معاویه ؛ تو به من اعتراض کردی که من در نامهام از پدران خود ابراهیم ، اسماعیل ، و پیامبران زیاد سخن گفتهام ؛ معلوم است هر کس پدران خود را دوست بدارد از آنها زیاد یاد میکند؛ زیرا یاد آنها نشانه محبّت خدا و رسول میباشد.

من اکنون تو را سرزنش میکنم که چرا آنها را دشمن میداری ، بغض پیامبران بغض خدا و رسولش میباشد و نیز تو را سرزنش مینمایم که چرا پدران خود را دوست میداری ، و از آنها زیاد نام میبری و بدان که دوستی آنها کفر است .

امّا تو منکر نسب من با ابراهیم و اسماعیل شدهای و خویشاوندی مرا با محمّد 6 را نفی کردهای و فضیلت و حقّ مرا انکار نمودهای و امامت و ولایت مرا قبول نمیکنی و تو پیوسته چنین بودهای و هرگز دلت ایمان نیاورده است ، ما اهل بیت چنین هستیم کافران ما را دوست نمیدارند و مؤمنان هم با ما دشمنی نمیکنند.

تو منکر شدی که این آیه شریفه (فَقَدْ آتَینا آلَ إِبراهیüمَ آلْکتابَ وَآلْحِکمَةَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظیüماً)[21]  درباره ما تفسیر شده باشد، و نیز تو انکار میکنی که آیه مبارکه

(النَّبِی اَوْلَی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَأُولُوا آلاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فیü کتابِ آللّهِ)[22]  درباره ما فرود آمده باشد در صورتی که ما اولی به آن

میباشیم .

تو در نامه خود منکر امامت محمّد 6 شدهای ، و گمان کردهای که او فقط رسول خدا بوده و پیام خدا را رسانیده است و امام و رهبر نبوده است ؟ شما در اینجا منکر امامت همه پیامبران شدهای ولی ما شهادت میدهیم که او، هم رسول و هم امام میباشد، و زبان تو نشان میدهد که در دل خود چه داری .

خداوند متعال میفرماید: (أَمْ حَسِبَ آلَّذینَ فی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یخْرِجَ آللّهُ أَضْغانَهُمْ * وَلَوْ نَشاءُ لاََرَیناکهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسیüماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ آلْقَوْلِ وَآللّهُ یعْلَمُ أَعْمالَکمْ)[23] .

 

آگاه باش که ما شما را قبلا شناختهایم ، و عداوت و حسد تو را میدانیم ، و بیماری دلت را که اکنون خداوند آن را آشکار کرده است میدانستیم .

تو در نامهات حقّ و قرابت ما را انکار کردهای ، ولی بدان که حقّ و سهم در کتاب خداوند ذکر شده است و پروردگار آن را بین ما و پیامبر تقسیم کرده و فرموده  : (وَآعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُم مِن شَیءٍ فَأَنَّ  لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی آلْقُرْبَی)[24]  و در آیه دیگر فرموده : (وَآتِ ذَا آلْقُرْبَی حَقَّهُ)[25] .

 

 

مگر شما سهم ما را با سهم خداوند و رسول مشاهده نکردهای ، و سهم خود را با سهم آنهائی که دورتر میباشند ندیدهای ، اگر از دین مفارقت کنی و آن را ترک نمائی ، دیگر سهمی نخوای برد، خداوند سهم ما را اثبات کرده ولی سهم شما را در صورت مفارقت ساقط نموده است .

تو امامت و خلافت مرا انکار کردهای ، آیا در کتاب خدا نیافتی که خداوند آل ابراهیم را بر جهانیان برگزیده و ما را بر همه مردم برتری داده است ؟ شما خیال میکنی با این مسائل آشنائی نداری و یا گمان داری که ما از آل ابراهیم نمیباشیم ، اگر امروز این مطلب را انکار میکنی دیروز هم نبوّت محمّد 6 را منکر بودی ، او از ما بود و ما هم آن ، اکنون اگر میتوانی بین ما و ابراهیم و اسماعیل و محمّد : را در کتاب خدا جدا کنی بجای آورد و هر چه میخواهی انجام بده .[26]

 

 

(907) محمّد بن ابی حذیفة

عبّاس بن سهل گوید: محمّد بن ابی حذیفه همان کسی است که مصریان را بر علیه عثمان بن عفّان تحریک کرد و آنها را به مدینه فرستاد تا با او سخن گویند. هنگامی که مصریان به مدینه رسیدند و عثمان را محاصره کردند او در مدینه زندگی مینمود.

بعد از این محمّد بن ابی حذیفه بر ضدّ عبدالله بن ابی سرح حاکم عثمان در مصر قیام کرد، و او را از مقامش پائین آورد، و از مصر بیرونش نمود، و خود امامت نماز را به عهده گرفت . ابن ابی سرح که یکی از افراد قبیله بنیعامر بود، از مصر بیرون شد، و در جائی در آخر خاک مصر نزدیک فلسطین اقامت کرد، و منتظر بود تا اوضاع چگونه خواهد شد.

او همچنان در انتظار بود که ناگهان سواری از راه رسید، عبدالله از وی پرسید: پشت سر چه خبر هست و از اخبار مردم ما را مطّلع کن .

گفت : بنشین که مسلمانان عثمان را کشتند.

ابن ابی سرح گفت : إنّا لله وإنّا إلیه راجعون ، بعد از این پرسید: بعد مردم چه کردند و اکنون اوضاع چگونه میباشد؟

گفت : مردم با پسرعموی رسول خدا 6، علّی ابن ابی طالب  7 بیعت کردند.

او بار دیگر گفت : إنّا لله وإنّا إلیه راجعون .

آن مرد گفت : گویا ولایت علی ( 7) با کشتهشدن عثمان نزد تو برابر میباشد؟

گفت : آری ، آن مرد اندکی به عبدالله نگریست و او را شناخت و گفت : تو عبدالله بن ابی سرح نیستی ؟

گفت : چرا خودم میباشم .

مرد رهگذر گفت : اگر میخواهی زنده بمانی ، هر چه زودتر خود را نجات بده و بدان که امیرالمؤمنین تو و یارانت را مجازات میکند و اگر شما را دستگیر کند میکشد، و یا از شهر اسلام تبعیدتان میکند، اینک امیر جدید مصر دارد میآید.

عبدالله گفت : امیر کدام است ؟

گفت : قیس بن سعد انصاری .

عبدالله گفت : خداوند ابن ابی حذیفه را دور کند که او بر پسرعمویش یاغی شده ، و بر ضدّ او فعّالیت کرد، در صورتیکه پسرعمّش او را در کفایت خود گرفت و او را تربیت نمود، و به او نیکی کرد، ولی وی بد کرد و بر ضدّ عاملش قیام نمود، و مردان را مجهّز کرد و به مدینه فرستاد و او را کشت ، ابن ابی سرح بعد از این از مصر بیرون شد و به طرف معاویه رفت .[27]

 

 

(908) چارهاندیشی قیس با مخالفانش در مصر

یکی از آبادیهای مصر اظهار مخالفت کردند و کشتن عثمان را بزرگ شمردند، در این آبادی مردی بود به نام یزید بن حارث از قبیله بنیکنانه ، او برای قیس بن سعد نامهای نوشت که : ما نزد تو نمیآییم ، اکنون عاملان خود را بفرست و این زمین به شما تعلّق دارد ما را به حال خود واگذار تا بنگریم اوضاع چه خواهد شد.

راوی گوید: مسلمة بن مخلّد انصاری قیام کرد، و کشتهشدن عثمان را اعلام ، و مردم را به خونخواهی او دعوت نمود. قیس بن سعد برای او پیام فرستاد و گفت : وای بر تو؛ بر ضدّ من قیام میکنی ؟ به خداوند اگر شام را تا مصر به من بدهند که خون تو را بریزم تو را نخواهم کشت . اینک خون خود را حفظ کن .

مسلمه برای قیس پیام فرستاد و گفت : مادامی که شما در مصر حکومت میکنید، من کاری نخواهم کرد.

راوی گوید: قیس بسیار دوراندیش و باهوش بود. او به کسانی که از بیعت خودداری کرده بودند، گفت : من شما را به بیعت مجبور نمیکنم من با شما کاری ندارم و آزادتان میگذارم .

قیس با همه مخالفان و طرفداران عثمان راه صلح را پیش گرفت و کسی با او منازعه نکرد و خراج مصر به او تحویل میشد، هنگامی که حضرت امیرالمؤمنین علی  7 در بصره بود، قیس در مصر بود و بعد از اینکه آن حضرت به کوفه رفت ، او همچنین بر مصر حکومت میکرد، ولی معاویه از بودن او در مصر واهمه داشت .[28]

 

 

(909) نامه محمّد بن ابی بکر به حضرت امیرالمؤمنین  7

محمّد نامهای برای حضرت امیرالمؤمنین  7 نوشت و مسائل حلال و حرام را سئوال کرد و از آن جناب درخواست نمود تا سنن و احکام را برای او بنویسند، و او را موعظه نمایند، او در نامه خود به امیرالمؤمنین علی  7 چنین نوشت :

این نامهای است برای بنده خدا امیرالمؤمنین ، از طرف محمّد بن ابی بکر: درود بر تو باد؛ من سپاسگزار خداوندی هستم که جز او خداوندی نیست ، اینک از امیرالمؤمنین  7 خواستارم که ما و مسلمانان را خوشوقت کند و آرزوهای ما را برآوردند.

خواهش و آرزوی ما این است که امیرالمؤمنین کتابی برای ما بنویسند و احکام و واجبات را برای ما روشن کنند، تا در هنگام گرفتاری و ابتلاء و قضاء از آنها استفاده کنیم و در اختلافات مردم به آنها عمل نمائیم ، خداوند به امیرالمؤمنین پاداش دهد و برای آن جناب ذخیره قرار دهد.

پاسخ امیرالمؤمنین علی 7 به محمّد :

امیرالمؤمنین  7 برای او نوشتند: کتاب شما به من رسید و من آن را خواندم ، و مقصود شما را دریافتم . من خوشحال شدم که شما در اینگونه مسائل اهمیت قائل میباشید و میخواهید جامعه مسلمانان را از اینگونه مسائل آگاهی پیدا کنند و به طرف رشد و صلاح بروند.

من گمان میکنم کسی که تو را دلالت به این عمل خیر کرده است ، برای نیتی درست بوده ، و او در این باره حقیقت را گفته و درست راهنمائی کرده است ، اینک من برای شما ابواب قضاء را فرستادم که جامعیت دارد. خداوند به ما نیرو عطا کند و ما را کفایت نماید.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای او از احکام قضاء اخبار مرگ ، روز حساب ، تعریف و توصیف بهشت و دوزخ ، امامت ، وضوء، اوقات نماز، احکام رکوع و سجود، آداب ، امر به معروف ، نهی از منکر، صوم ، اعتکاف ، احکام زنادقه ، زنان مسلمان با زن نصرانی و چیزهای دیگری که ذکر آنها در اخبار و کتابها نیامده است .[29]

 

 

(910) پاسخ حضرت امیرالمؤمنین  7 به نامه محمّد بن ابی بکر

عپایه گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای محمّد بن ابی بکر و اهل مصر نامهای نوشتند و فرمودند:

من تو را به تقوا و پرهیزکاری امر میکنم ، و باید در آشکار و نهان خداوند را در نظر داشته باشی و تقوا پیشه کنی و در هر حال خدا را فراموش نکنی .

ای محمّد؛ بدان که دنیا جای گرفتاری و نابودی میباشد، و آخرت محلّ زندگی جاودانی و پاداش است ، و اگر توانائی داری جای همیشگی را بر محلّ فانی اختیار کنی ، در این باره درنگ نداشته باش و آخرت را برگزین .

دنیا فانی و نابود میگردد، ولی آخرت میماند. خداوند ما و شما را بصیرت و فهم روزی کند و به ما درک حقیقت را عطا نماید. به اندازهای که در اوامر او کوتاهی نداشته باشیم و از منهیاتش تجاوز نکنیم .

ای محمّد؛ اگر ناگزیر باشی که بهرهات را در دنیا بگیری ، متوجّه باش که به بهره آخرت بیشتر نیازمند هستی اگر دو موضوع برایت پیش آمد که یکی مربوط به آخرت و دیگری مربوط به دنیا بود، آن را که به آخرت ارتباط دارد برگزین .

ای محمّد؛ باید به کارهای خیر رغبت نشان دهی ، و آن را بزرگ بشماری و نیت خود را همواره در راه خیر بکار گیری و حسن نیت نشان دهی ؛ زیرا خداوند به اندازه نیت آدمی به او عطا میکند، و هر گاه نیت او خیر باشد و عمل هم نکند مانند آن است که آن کار را انجام داده است .

هنگامی که رسول خدا 6 از تبوک مراجعت کردند، فرمودند: در مدینه گروهی بودند که در هر راهی شما قدم گذاشتید، و از هر درّهای که عبور کردهاید و یا از هر کوهی که بالا رفتید با شما بودند و فقط به خاطر بیماری در مدینه ماندند ولی نیت آنها با شما بود.

ای محمّد؛ اینک بدان که من تو را در بهترین شهرها و ناحیههای حکومت خود ولایت دادهام ، مردمان مصر بهترین لشکریان من میباشند، هنگامی که ولایت آنجا را به شما واگذار نمودم تو را شایسته این مقام دیدم .

اکنون به خودت توجّه کن و از دینت و نفست بترس ، و لحظهای از روز را با خود بیاندیش و کاری نکن که به دینت زیان برساند و خودت را در معرض هلاکت قرار دهد، و دنیا و آخرت را بر تو تباه سازد.

باید تا آنجا که در توان داری رضایت خداوند را جلب کنی و برای خشنودی بندهای ، خدا را بر خود خشمگین نکنی ، عاقبتها نزد خداوند میباشند و کسی قدرت ندارد بعد از زندگی دنیا به آدمی کمک کند، و او را نجات دهد به ظالمان سختگیر باش ، و به اهل خیر نرمش نشان ده ، و آنان را به خود نزدیک ساز و جزء برادران و محارم خود نما.[30]

 

 

(911) مواعظ حضرت امیرالمؤمنین  7 به محمّد بن ابی بکر و مردم مصر

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای محمّد بن ابی بکر و مردمان مصر نامهای نوشتند و آنها را موعظه و ارشاد نمودند و چنین فرمودند:

ای مردم ؛ شما را به تقوا وصیت میکنم ، و از انجام اعمالی که فردا از آنها مورد سئوال قرار خواهید گرفت کوتاهی نکیند، شما در گرو اعمال خود هستید و با آنها در حرکت میباشید و روزی به آنها خواهید رسید.

خداوند متعال میفرماید: «هر کس به آنچه انجام داده و بدست آورده بستگی دارد، و در گرو آن میباشد»[31] .

 

در جای دیگر میفرماید: «خداوند شما را از خویش بیم میدهد، و شما همه به طرف او حرکت میکنید، و سرانجام به او خواهید رسید»[32] .

 

در آیهای دیگر میفرماید: «سوگند به پروردگارت که همه آنها را بازخواست خواهیم کرد و از کارهایشان سئوال خواهیم نمود»[33] .

 

ای بندگان خداوند؛ بدانید که خداوند شما را از کارهای کوچک و بزرگ سئوال میکند، اگر او عذاب کند، ما به خود ظلم کردهایم ، و اگر ما را عفو نماید او ارحم الرّاحمین است ، بدانید نزدیکترین حالات بندگان وقتی است که به طاعت خداوند مشغول شود، و در این هنگام رحمت و مغفرت او را فرامیگیرند و یا در آن وقت که انسان به سوی خدا بازگشت نماید.

اکنون از خداوند بترسید، تقوا همه نیکیها را جمع میکند، و چیزی مانند آن نیست و به وسیله تقوا میتوان به همه نیکیها رسید، با پرهیزگاری خیر دنیا و آخرت را میتوان بدست آورد. خداوند میفرماید: (وَقیüلَ لِلَّذینَ آتَّقَوْا ماذا أَنزَلَ رَبُّکمْ قالُوا خَیراً لِلَّذیüنَ أَحْسَنُوا فی هذِهِ آلدُّنْیا حَسَنَةٌ وَلَدارُ آلاْخِرَةِ خَیرٌ وَلَنِعْمَ دارُ آلْمُتَّقیüنَ)[34] .

 

ای بندگان خدا؛ بدانید مؤمن از کارهایش سه منظور دارد: یا برای خیر دنیا کار میکند که خدا در برابر خیرش به او پاداش میدهد، در قرآن مجید میفرماید: «ما مزد او را در دنیا دادیم ، و او در آخرت از شایستگان به حساب میآید، هر کس برای خداوند کار کند، پروردگار پاداش او را در دنیا و آخرت میدهد، و مهمّات او را در دو جهان کفایت میکند».

در قرآن مجید فرموده : «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خداوند بترسید، کسانی که در این دنیا کار نیک کرده باشند، در همین دنیا به نیکی میرسند، و زمین خداوند وسیع میباشد، آنهائی که صبر کنند، و شکیبائی داشته باشند بدون حساب به پاداش خود میرسند».

کسانی که در دنیا مورد لطف خداوند قرار گرفتهاند و عطیه خداوندی به آنها تعلّق گرفته است ، پروردگار آنها را در آخرت به حساب نمیآورد، و نیز فرموده  : «کسانی که کار نیک کردهاند به نیکی خواهند رسید، و بیشتر هم خواهند گرفت»، مقصود از نیکی بهشت است و معنی زیاده ، دنیا میباشد، که علاوه بر آخرت در دنیا بهرهمند خواهد شد.

منظور دوّم مؤمن از کارهای نیک در دنیا رسیدن به خیر آخرت میباشد، کسی که برای آخرت کار کند خداوند در برابر هر یک از نیکیهای او یک گناهش را محو میکند، و میفرماید: نیکیها، بدیها را از بین میبرند کسانی که اهل پند و نصیحت میباشند باید از اینگونه آیات پند گیرند و متوجّه کارهای خود بشوند.

هنگامی که روز قیامت برپا گردد نیکیهای مردم به حساب میآید و به هر کار نیکی که کردهاند ده برابر میدهند، و همچنین تا هفتصد برابر عطا میکنند، و این همان است که خداوند در قرآن مجید میفرماید: «خدا به آنها پاداش میدهد، پاداشی که از روی حساب است .

در جای دیگر فرمود: «برای آنها پاداشهای مضاعف میباشد و آنها در غرفهها آسایش دارند».

اکنون ای بندگان خدا؛ در کار نیک شتاب کنید، و به انجام آنها رغبت نشان دهید، و عمل صالح داشته باشید و از آن بهرهمند شوید.

ای بندگان خداوند؛ بدانید که مؤمنان پرهیزکار در دنیا و آخرت کار خیر کردند همه در دنیا از کار خیر نتیجه گرفتند و هم در آخرت از آن بهره میبرند.

 

آنها با اهل دنیا در کار خیر شریک شدند، در حالی که اهل دنیا در آخرت خود با آنان شرکتی ندارند، خداوند متعال میفرماید: «بگو ای محمّد؛ کدام کس زینتهائی را که خداوند برای بندگانش خلق کرده است ، حرام نموده ، و چه کسی روزیهای پاک و پاکیزه را تحریم کرده ، بگو این نعمتها برای کسانی است که در دنیا ایمان آوردند و روز قیامت هم بهره خواهند گرفت ، ما آیات خود را برای کسانی که علم دارند و حقایق را درمییابند تفصیل میدهیم».

آنها با بهترین طریق در دنیا سکونت کردند، و از پاکترین طعامها و غذاها خوردند، با اهل دنیا شریک شدند و از بهترین غذاها که اهل دنیا میخورند، آنها هم خوردند، و از بهترین آشامیدنیهائی که اهل دنیا مینوشیدند، آنها هم نوشیدند، و از بهترین لباسهائی که دنیاداران میپوشیدند آنها هم پوشیدند، آنها با بهترین زنان ازدواج کردند و بهترین مرکوبها را سوار شدند.

آنها با اهل دنیا به لذّت دنیا رسیدند، و فردا در جوار رحمت حق قرار خواهند گرفت ، آنان هر چه از خداوند بخواهند و یا آرزو کنند پروردگار به آنها عطا میکند، خواستههای آنها را رد نمیکند، و بهره آنها را نمیکاهد. اکنون کسانی که عقل دارند باید برای انجام این کارها اشتیاق پیدا نمایند، و از خداوند نیرو و توان بگیرند که نیرو و توان از آن او میباشد.

ای بندگان خدا؛ بدانید اگر شما از خداوند بترسید و به خاطر پیامبر 6 حقوق اهل بیت او را حفظ کنید، خداوند را با بهترین روش عبادت کردهاید، و با نیکوترین وجه ذکر او را انجام دادهاید، و با نیکوترین صورت شکر خدای را بجای آوردهاید، بالاترین صبر را پیشه کرده و با بهترین نوع جهاد، به جهاد پرداختهاید.

اگر در آنجا کسانی باشند که نماز آنها از شما طولانیتر باشد و یا بیشتر از شما روزه بگیرند امّا شما چون متّقیتر هستید و بیشتر از خداوند میترسید و دوستان آل محمّد را نصیحت میکنید و والیان امر آل محمّد را در کارها راهنمائی مینمائید و از همگان خاشعتر میباشید.

ای بندگان خدا؛ از مرگ بترسید و اسباب و وسائل و زاد و توشه برای آن تهیه نمائید، مرگ شما را به جاهای سختی میکشاند و حوادث بزرگی در پی دارد، بعد از مرگ یا خیر است که شرّی همراه آن نیست ، و یا شرّی است که خیری با آن نمیباشد، کدام افراد به بهشت از عاملان خبر نزدیکتر هستند و یا چه افرادی به دوزخ از عاملان شرّ مقرّب میباشند؟

هر کس که روح از بدنش جدا شد، میداند کدامیک از دو منزل جای او خواهد بود، او یا وارد بهشت میگردد و یا در دوزخ جای میگیرد، او یا با خداوند دشمن است و یا با او دوستی دارد، اگر با خدا دوست بود، درهای بهشت روی او بازمیگردد، و راه به آنجا پیدا میکند، و آنچه را خداوند برایش معین کرده میگیرد و از هر کاری آسوده شده و سنگینیها از دوش او برداشته میشود.

امّا اگر دشمنان خداوند به حساب آید، درهای آتش برای او بازمیگردد، و راهها باریش گشوده میشود و هر چه برایش مهیا شده مشاهده میکند، و ناراحتیها برایش پدیدار میگردد، و خوشحالی ندارد، همه اینها را در هنگام مرگ مینگرد و به همه اینها یقین پیدا میکند.

خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید: «کسانی که پاک هستند و فرشتگان قبض روحشان میکنند به آنها میگویند: سلام بر شما باد؛ اکنون وارد بهشت گردید و نتیجه اعمال خود را بنگرید، امّا آن کسانی که ظالم میباشند و به خود ظلم کردهاند به فرشتگان میگویند: ما کار بدی نکردیم .

فرشتگان در پاسخ آنها میگویند: آری ؛ خداوند میداند شما چه کاری انجام دادهاید، اینک از درهای جهنّم وارد گردید و برای همیشه در آنجا بمانید، جهنّم بد جائی است ، برای خودخواهان و متکبّران».

ای بندگان خدا؛ بدانید که : مرگ همه را فرامیگیرد و گریزی از آن نیست ؛ اکنون از مرگ بترسید، قبل از اینکه به او برسید. خود را برای مرگ آماده نمائید که مرگ شماها را از خانهها و منازل دور میکند. اکنون در کارهای نیک کوشش کنید اگر در برابر مرگ ایستادگی نمائید، شما را میگیرد و اگر از آن فرار کنید شما را در مییابد.

او از سایه هم به شما نزدیکتر است و هرگز شما را ترک نمیکند، مرگ در پیشانیهای شما نوشته شده ، دنیا بعد از شما پیچیده میشود و کسی از شما سخن نمیگوید و دفتر زندگی شما ختم میشود، مرگ را زیاد بیاد آورید، در آن هنگام که نفس شما به طرف شهوتها مایل است ، مرگ خود موعظهای است که آدمیان را کفایت میکند.

رسول خدا 6 بسیار یاران خود را نصیحت میکرد، و آنها را از مرگ برحذر میداشت و میفرمود: زیاد به یاد مرگ باشید، مرگ لذّتها و خوشیها را از بین
میبرد و بین شما و خواستهها مانع ایجاد میکند.

ای بندگان خدا؛ بدانید که حوادث بعد از مرگ از خود مرگ هم سختتر میباشد و اگر کسی مورد رحمت و مغفرت خداوند قرار نگیرد، گرفتار مشقّت میشود و معذّب میگردد، از تاریکی و غربت و تنگی و فشار قبر بترسید، قبر هر روز سخن میگوید و مردم را از اوضاع و احوال خود خبر میدهد.

او میگوید: من خانه تنهائی و خاکی هستم ، من جای کرمها و حشرات میباشم ، قبر یا باغی است از باغهای بهشت و یا گودالی است از گودالهای جهنّم ، هر گاه مسلمانی در زمین دفن شود، زمین به او خوشآمد میگوید و به او اظهار میکند: هنگامی که شما روی زمین راه میرفتید تو را دوست میداشتم . اکنون که در باطن من جای گرفتهای ، متوجّه میگردی که با تو چه خواهم کرد.

در اینجا زمین چنان او را فشار میدهد که ستون فقراتش در هم فرو میروند، بدانید که معنی و تفسیر (إِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً)[35]  عذاب قبر میباشد.

 

هنگامی که کافر در قبرش گذاشته میشود، نود و نه مار بر او مسلّط میگردند، و او را گاز میگیرند و نیش میزنند، تا آنگاه که مبعوث گردد، و اگر ماری از آن مارها بر زمین بدمد علفی در زمین نخواهد روئید.

ای بندگان خدا؛ بدانید که جان و بدن شماها نازک و ضعیف است و نمیتواند در برابر آن عذابها مقاومت کند، اگر توانائی دارید بر خود رحم نمائید و جان و بدن خود را حفظ کنید، شما طاقت و صبر آن عذابها را ندارید، اکنون هر چه خدا دوست دارد بدان عمل کنید، و از هر چه نمیپسندند خودداری نمائید.

ای بندگان خدا؛ بدانید که روزهای بعد از قبر سختتر از روزهای قبر میباشد، روزیکه کودکان پیر میگردند و بزرگان بیهوش و سرگردان میشوند، جنینها ساقط شوند، زنان شیرده از شیر دادن کودک خود غفلت میکنند، بترسید از آن روزی که بر مردم سخت میگیرد و چهره درهم میکشد.

بترسید از روزی که شرّش همه جا را فرامیگیرد، آگاه باشید که شرّ آن روز به اندازهای است که فرشتگان از آن میترسند، در حالی که گناهی مرتکب نشدهاند، در آن روز آسمان هفتگانه و کوههای استوار و زمینهای پهن و آرام هم در اضطراب میباشند و آسمان از هم شکافته میگردد و سست میشود.

در آن روز، آیمان تغییر میکند، و مانند روغن روان میشود و سرخ میگردد، کوهها مانند سراب به حرکت درمیآیند بعد از اینکه سخت و محکم و استوار بودند. خداوند متعال میفرماید: «هنگامی که در صور دمیده شود همه آنهائی که در آسمانها و زمین میباشند، مدهوش میگردند، مگر کسانی که مورد عنایت خداوند قرار گیرند».

پس اکنون چه خواهند کرد آنهائی که نافرمانی خدا را میکنند، و با گوش و چشم و زبان و دست و پا و دامن و شکم گناه مینمایند، در صورتی که پروردگار آنها را رحمت نکند، و مورد لطف و عنایت خود قرار ندهد؟

ای مردم ؛ بدانید بعد از این روز نیز روزی سختتر میباشد، کسانی که در این روز آمرزیده نشوند به طرف آتش جهنّم رهسپار میشوند، حکم صادر میگردد آنها را در میان آتشهائی قرار دهند که بسیار عمیق و گرم میباشد. آنها در دوزخ پیوسته عذاب میشوند.

آبهای گرم نوشیدنیهای داغ به آنها میدهند، و با گرزهای آهنین بر فرق آنان میکوبند، عذاب هرگز از آنان برداشته نمیشود، و ساکنان جهنّم را مرگی نمیرسد، در آنجا از رحمت خداوند خبری نیست و دعای کسی هم قبول و شنیده نمیشود.

ای بندگان خداوند؛ بدانید با همه اینها رحمتهای واسعه خداوند بر همه جا سایه افکنده است ، و شامل بندگان میباشد، بهشتی که خداوند آفریده است پهنای آن مانند زمین و آسمان میباشد، و آن بهشت برای پرهیزگاران آماده شده است .

در آن بهشت هر چه هست خیر میباشد، و شرّی در آن نیست ، خواستهها در آنجا همیشه وجود دارند، و هر کس هر چه میل داشته باشد به آن میرسد، لذّتهای بهشت تمام نمیگردد، آنهایی که در بهشت پیرامون هم جمع شدهاند، هرگز از هم پراکنده نمیگردند، گروهی که در مجازات خداوند قرار گرفتهاند و خدمتگزاران جوان با جامهای طلائی از آنها پذیرائی میکند. در بهشت ، میوههای گوناگون و گلهای رنگارنگ میباشد.

و در این هنگام مردی سئوال کرد: یا رسول الله؛ من اسب دوست دارم آیا در بهشت اسب هم وجود دارد؟

 

فرمودند: آری ؛ سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست در آنجا اسبانی هستند از یاقوت سرخ که بر آنها سوار میشوند و در میان درختان و برگهای بهشت سیر میکنند.

مردی گفت : یا رسول الله؛ من صدای خوب را دوست میدارم ، آیا در بهشت صدای خوش وجود دارد؟

فرمود: آری ؛ سوگند به آن کسی که جانم در دست او میباشد؛ خداوند امر میکند هر کس دوست میدارد به صداهای خوب گوش دهد، به درختی که در آنجا هست گوش فرا دهد، از آن درخت صدای ذکری شنیده میشود که گوشها صدائی خوشتر از آن را نشنیدهاند.

مردی دیگر عرض کرد: یا رسول الله؛ من شتر دوست میدارم ، آیا در بهشت شتری هم هست ؟

فرمود: آری سوگند به آن کسی که جانم در دست او میباشد؛ در آنجا شترانی نجیب از یاقوت سرخ هستند که روپوش آنها از یاقوت سرخ است ، و پارچههائی از دیبا هم بر روی آنها افکندهاند، مردم سوار آنها میگردند و با سرعت در بهشت حرکت میکنند.

در آنجا چهرههائی از مردان و زنان قرار دارند که بر مرکبها سوار میشوند؛ هر گاه اهل بهشت ، آن صورتها را مشاهده کنند و از آنها خوششان بیاید، میگویند : خداوندا؛ صورتهای ما را هم مانند این صورتها قرار بده ، و هرگاه صورت زنی را مشاهده کنند، میگویند: بارخدایا؛ صورت زوجه مرا هم اینچنین نما و خداوند هم خواستههای آنان را اجابت میکند.

بهشتیان در هر جمعهای در بارگاه خداوند حضور پیدا میکنند، در آنجا منبرهائی گذاشته شده که از یاقوت و زبرجد و مشک میباشند، مردمان بهشت در آن منبرها قرار میگیرند، در این هنگام انوار خداوندی بر آنها میتابد و چهرههای آنها را روشن میکند، ابری ظاهر میگردد، و باران نعمت خداوندی را بر آنها فرومیریزد و آنها را غرق در لذّت و سرور میسازد.

بعد از آن رسول خدا 6 فرمودند: آری ؛ با همه اینها، بهترین چیز در بهشت رضایت خداوند است که از همه چیز بزرگتر میباشد، اگر ما ترسی به خود راه ندهیم ، و از آنچه خداوند ما را ترسانیده واهمه نکنیم ، باز هم شایسته است که از عواقب اعمال خود بترسیم ، ما در برابر آن عذابها صبر و طاقت نداریم و تحمّل آنها مشکل و سخت میباشد.

ما باید به آنچه خواهیم برسیم و چارهای جز رسیدن به آن امکان ندارد، اشتیاق داشته باشیم و خود را برای آن روز آماده کنیم .

ای بندگان خدا؛ اگر توانائی دارید که خوف شما از خداوند زیاد گردد، و حسن ظنّ شما به خداوند نیکو گردد، در این راه بکوشید اطاعت بندگان از خدا به اندازه خوف آنها از خدا میباشد، کسانی بیشتر از خداوند اطاعت خواهند کرد که بیشتر از او خوف داشته باشند.

در نماز و وضوء :

ای محمّد؛ اکنون به نماز خود توجّه کن ، و بنگر چگونه نماز خود را بجای میآوری ، تو اکنون امام هستی و سزاوار است نمازهای خود را کامل و تمام اداء کنی ، و ارکان آن را حفظ نمائی و آن را سبک نشماری باید نمازها را در هنگام خودش بخوانی .

اگر امامت گروهی را به عهده گیرد، و در نماز آنها نقصی پدید آید، گناه آن متوجّه آن امام خواهد بود و از نماز مردی چیزی کاسته نخواهد شد، نماز بدون وضوء کامل و صحیح نخواهد بود: نخست کف دست را سه بار بشوی و سه بار آب دهان را در دهان بگردان و سه بار آب را در بینی استنشاق کن .

بعد از آن ، دست راست خود را سه بار تا مرفق آب بریز، پس از آن دست چپ را نیز سه بار تا مرفق بشوی ، بعد از آن سرت و پاهایت را مسح کن ، من دیدم رسول خدا 6 اینچنین وضوء میگرفت و وضوء نصف ایمان میباشد.

مترجم گوید: در اینجا در عبارات کتاب «غارات» تصحیف و تحریفی روی داده و ما در اینجا از طریق دیگری که این حدیث را نقل کردهاند آن چند جمله را بر اساس آن طرق که منطبق بر نصوص و فتاوا میباشد ترجمه کردیم .

به نماز ظهر توجّه داشته باش و آن را در وقت خود ادا کن ، نماز ظهر را به خاطر اینکه فراغتی داری زودتر از وقت خود انجام نده و یا به جهت اینکه کاری داری آن را تأخیر نیانداز.

مردی خدمت رسول خدا 6 آمد و از آن حضرت وقت نماز را سئوال کرد.

 

رسول اکرم  6 فرمودند: جبرئیل نزد من آمد و اوقات نماز را به من گفت : ظهر را در هنگام زوال خواندند، در آن هنگام که آفتاب از بالای سر میگذرد، بعد از آن نماز عصر را هنوز آفتاب درخشندگی داشت خواندند. بعد از آن نماز مغرب را در هنگامی که آفتاب از نظرها پنهان شد، خواندند. و عشا را موقع فرونشستن سرخی و غروب شفق اداء نمودند، و نماز صبح را هنگامی که هنوز فضا تاریک بود و ستارگان میدرخشیدند، خواندند.

رسول اکرم  6 اینچنین نماز میخواندند، اکنون تا آنجا که در توان داری و خداوند قوّت و نیرو میدهد. به سنّت معروفه عمل نما و راه روشن را در پیش گیر، که گذشتگان چنین کردند و شما هم در آینده به آنها ملحق خواهی شد.

بعد از آن متوجّه رکوع و سجود خودت باش ، رسول خدا 6 از همه نمازشان را کاملتر میخواندند و حدود آنها را بیش از همه حفظ میکردند، هنگامی که به رکوع میرفتند، سه بار میگفتند: «سبحان ربّی العظیم وبحمده».

بعد از اینکه سر از رکوع برمیداشتند، میگفتند: «سمع الله لمن حمده ، أللّهمّ لک الحمد ملأ السّماوات وملأ أرضک وملأ ما شئت من شیء»، بعد از آن به سجده میرفتند و سه بار میگفتند: «سبحان ربّی الأعلی وبحمده».

ای محمّد؛ بدان هر گاه نمازت درست بود و به آن اهمیت دادی ، سایر کارهایت نیز درست خواهد بود. و هر کس به نماز اهمیت ندهد و آن را ضایع سازد کارهای دیگر را هم ضایع میکند و به آنها اهمیت نمیدهد.

از خداوند متعال که مینگرد و کسی قدرت ندارد او را دریابد خواستارم که ما و شما را توفیق دهد و در کارهای نیک یاری کند.

از خداوندی که در بالاترین مکانها قرار دارد آرزو میکنیم ما و شما را از کسانی قرار دهد که آنها را دوست میدارد، و از کارهای آنها راضی میباشد، ما و شما را با شکر و سپاس ، و ذکر و عبادت خود مبعوث گرداند، و توفیق اداء حقّش را بدهد و ما در سپاس از نعمتهائی که در دنیا و آخرت عطاء کرده موفّق گرداند، ما و شما را از پرهیزگارانی به حساب آورد که خوف و اندوهی برای آنان نمیباشد.

در وصیت :

ای مردمان مصر؛ اگر به نیرو و قوّت خداوند توانائی پیدا کردید که افعال شما گفتههای شما را تصدیق کند، و نهان شما با ظاهرتان یکی باشد، و دلهای شما با زبانتان هماهنگی کند، این کارها را انجام دهید، خداوند ما و شما را در راه هدایت نگهداری کند، و راه وسط را به شما نشان دهد و ما را در زندگی به میانهروی رهنمون گردد.

ای مردم مصر؛ از دعوت فرزند هند ـ که به دروغ ادّعاهائی دارد ـ دوری کنید و در این باره فکر نمائید و بدانید که امام هادی و امام گمراه باهم مساوی نیستند، وصی پیامبر و دشمن پیامبر با هم یکی نخواهد بود، خداوند ما و شما را از کسانی قرار دهد که آنها را دوست میدارد، و کارهای آنها را قبول میکند و از اعمال آنان رضایت دارد.

رسول اکرم  6 فرمودند: من درباره امّت خودم از مؤمن و مشرک هراسی ندارم ، مؤمن ایمانش او را از فساد و تباهی منع میکند، و مشرک هم خداوند به خاطر شرکش او را رسوا میکند و خوارش میدارد امّا از منافق عالم و شیرینزبان میترسم که میگوید: آنچه را میشناسید و بکار میگیرد آنچه را انکار میکنید.؟؟؟ امّا باطن خود را آشکار نمیسازد و فساد و نیتش معلوم نمیگردد.

رسول اکرم  6 فرمودند: هر کس از کارهای نیکش خوشوقت گردد، و از کارهای بدش ، ناراحت شود، او مؤمن حقیقی میباشد.

رسول خدا 6 فرمودند: دو خصلت در منافق جمع نمیگردد: سیمای نیک و چهره نیکان در او نیست و درک و فهم سنّت را هم ندارد.

ای محمّد؛ بدان که ورع و پرهیزگاری در دین خدا و عمل به فرمان او از بهترین احکام فقه و شریعت میباشند. پروردگار ما و شما را در شکر و سپاسگذاری خود کمک کند و ما را به یاد خود بیاورد و به ما کمک نماید تا اوامر او را انجام دهیم ، خداوند شنوا و داناست .

بعد از این به شما وصیت میکنم که در آشکارا و نهان از خداوند بترسید و متّقی باشید و در هر حالی که هستی ، خداوند را در نظر داشته باش ، خدا ما و شما را از متّقین قرار دهد، اینک تو را به هفت خصلت دعوت میکنم که آنها دستورات جامع اسلام میباشند.

از خداوند بترس و از مردم ترسی نداشته باش ، بهترین گفتار آن است که با کردار مطابقت داشته باشد، در یک مسأله دو نوع داوری نکن که کارت از هم متلاشی
میگردد و حق را نخواهی دید، برای عموم مردم بخواه هر چه را برای خودت و خاندانت میخواهی .

برای مردم نخواه آنچه را برای خود و خاندانت نمیخواهی ، برای پرسش در محضر خداوند برای اعمال خود حجّت و برهان تهیه کن ، زندگی مردم زیر نظر خود را اصلاح نما، برای رسیدن به حق از مشکلات واهمه مکن ، برای رسیدن به رضایت خداوند از ملامتکنندگان هراسی نداشته باش .

کسانی که نزد تو میآیند و در کارها با تو مشورت میکنند، و راه صواب در زندگی خود را میخواهند، آنها را طبق خیر و سعادت راهنمایی کن . خود را برای برای مسلمانان دور و نزدیک اسوه و مقتدا قرار بده تا مردم از کارهای خود از تو پیروی کنند و راه تو را پیش گیرند.

در روزه و اعتکاف  :

ای محمّد؛ به روزه اهمیت بده ، رسول خدا 6 سالی در دهه اوّل ماه رمضان اعتکاف کردند و در سال بعد در دهه وسط ماه رمضان معتکف شدند، در سال سومّ هنگام مراجعت از جنگ بدر اعتکاف را قضا کردند.

رسول خدا 6 هنگام اعتکاف به خواب رفتند. و در خواب مشاهده کردند که دهه آخر ماه رمضان و شب قدر است ، و او در میان آب و گل مشغول سجده میباشد، بعد از اینکه از خواب برخاستند همان شب به خانه برگشتند و یارانشان همه که با ایشان بودند مراجعت کردند.

بعد از آن شب بیست و سومّ بارانی بارید و رسول خدا 6 هنگام صبح نماز خواندند، و در صورت آن جناب گلی دیده میشد، بعد از این رسول اکرم  6 تا هنگام وفات در دهه آخر ماه مبارک اعتکاف میکردند.

پیامبر اکرم  6 فرمودند: هر کس ماه رمضان را روزه داشته و شش روز از شوّال را هم روزه بگیرد، مانند آن است که همه سال را روزه داشته است ، خداوند دوستی و محبّت ما را مانند دوستی و محبّت پرهیزکاران و مخلصان قرار دهد، و بین ما و شما را در بهشت رضوان جمع کند، و در آنجا روی تختها و کرسیها مقابل هم براردوار قرار گیریم .

ای اهل مصر؛ با یکدیگر نیکی کنید و از هم پشتیبانی نمائید و به کمک هم بشتابید و از محمّد حمایت نمائید و او را مساعدت کنید، و در طاعت و فرمانبرداری ثابت باشید، تا در کنار حوض پیامبر خود 6 حضور پیدا کنید.[36]

 

 

 

(912)

(913) محمّد بن ابی حذیفه و شهادت او

علی بن محمّد بن ابی سیف گوید: محمّد بن ابی حذیفه به دست عمرو عاص در مصر اسیر شد، عمرو او را نزد معاویه فرستاد، محمّد را نزد معاویه که در فلسطین بود آوردند، معاویه او را زندانی کرد. او مدّت کمی در زندان به سر برد و بعد از زندان فرار کرد.

معاویه به مردم نشان میداد که از فرار کردن محمّد ناراحت است ، ولی چون محمّد بن ابی حذیفه پسردائی او بود، میخواست او از زندان نجات پیدا کند، بعد از اینکه محمّد از زندان فرار کرد، معاویه با تظاهر گفت : کسی هست او را بیابد.

مردی از خثعم که او را عبیدالله بن عمرو میگفتند و مردی شجاع بود و از طرفداران عثمان به شمار میرفت گفت : من او را پیدا میکنم ، و به دنبالش میروم ، او با سواران خود به طرف محمّد رفت تا او را دریابد محمّد خود را به حوارین رسانید و در یک غاری در آن ناحیه مخفی شد.

در اینجا گروهی الاغسوار از نزدیک آن غار عبور میکردند، و چون باران میبارید توقّف کرده بودند تا باران قطع گردد، آنها در گوشهای قرار گرفته و الاغها را رها کرده بودند، الاغها برای فرار از باران به طرف غار رفتند تا از باران مصون باشند.

الاغها وارد غار شدند ولی ناگهان همه از درون غار به بیرون فرار کردند، و وحشتزده بودند. صاحبان الاغها دریافتند که باید در درون غار خبری باشد، رم
کردن الاغها از داستانی در این غار حکایت میکند. آنها به طرف غار رفتند و محمّد بن ابی حذیفه را در آنجا دیدند.

آنها بار دیگر از غار خارج شدند. در این هنگام عبیدالله بن عمرو که در جستجوی محمّد بود، از راه رسید و جریان خود را به آنها گفت : او از محمّد بن ابی حذیفه و صفات و خصوصیات او برای آنها تعریف نمود.

آن جماعت گفتند: مردی که دارای این خصوصیات است و مورد سئوال و تعقیب شما میباشد هماکنون در درون این غار میباشد، عبدالله به درون غار رفت و او را بیرون آورد، او میترسید اگر محمّد را نزد معاویه ببرد، او را رها کند، از این سبب او را در همانجا گردن زد. خدایش او را بیامرزد.[37]

 

 

(914) تصمیم معاویه به لشکرکشی به بصره بعد از شهادت محمّد بن ابی بکر

عمرو بن محصن گوید: بعد از اینکه محمّد بن ابی بکر در مصر کشته شد و معاویه بر آن دیار تسلّط پیدا کرد، عبدالله بن عامر حضرمی را طلب کرد و گفت : به طرف بصره حرکت کن ، معاویه به او اظهار داشت که :

در بصره گروهی هستند که از عثمان طرفداری میکنند و کشتهشدن او را بزرگ میشمارند. مردم بصره برای خونخواهی عثمان قیام کردند، و کشته شدند، و هنوز کسی خون آنها را طلب نکرده است ، آنها از مصیبتی که بر سرشان آمده ، هنوز در خشم میباشند، و اکنون دوست دارند کسی برود و آنان را به قیام فراخواند و مردم را متّحد کند و بار دیگر برای گرفتن خون عثمان آنها را به حرکت درآورد.

اینک شما به طرف بصره حرکت کنید و در آنجا از ارتباط با قبیله ربیعه خودداری نمائید و در میان قبیله مضر فرود آئید و بدان قبیله ازد بیشتر با شما هستند، و جز اندکی با شما مخالفت نمیکنند، و در عین حال در هر جا که فرود میآیید احتیاط را از دست ندهید و مراقب خود باشید.

عبدالله گفت : من مانند تیری هستم که در تیرکش تو هستم ، تو مرا تجربه کردهای و میدانی که من با دشمنانت در حال جنگ میباشم ، و در خونخواهی عثمان پشتیبان شما بودهام ، اکنون هر گاه که بخواهی به آن طرف میروم .

معاویه گفت : هماکنون خود را آماده کن و فردا به طرف بصره حرکت نما.

معاویه با او وداع کرد و عبدالله از نزد او بیرون شد، هنگام شب معاویه با یاران خود نشسته بود و سخن میگفت ، در آن میان معاویه از آنان سئوال کرد : امشب ماه در کدام منزل است ؟

گفتند: در سعد زابح .

معاویه از آن نام ناراحت شد و برای عبدالله پیام فرستاد به طرف بصره نرود، تا هنگامی که از وی خبری برسد.

مشورت معاویه با عمرو عاص

بعد از آن معاویه تصمیم گرفت در این مورد با عمروعاص که در مصر حکومت میکرد، مکاتبه کند و نظر او را در مورد بصره به دست آورد، معاویه برای او نوشت : من در نظر گرفتهام کاری انجام دهم و اکنون به نظر شما نیازمند میباشم . اگر با نظر من موافقت کنی ، خداوند را سپاسگذاری خواهم کرد، و اگر مخالفت کردی به خداوند پناه میبرم . من درباره بصره فکری کردهام و میدانم در بصره گروهی ما را دوست میدارند و با علی ( 7) و شیعیان او دشمن میباشند، شما خود میدانید که علی ( 7) با اهل بصره جنگ کرد و گروهی از آنها را کشت ، و اینک آنها با علی ( 7) دشمن هستند و کینه او را در دل خود دارند، و همواره منتظرند تا انتقام خود را از او بگیرند.

تو این مطلب را میدانی ، از هنگامی که ما محمّد بن ابی بکر را کشتیم و مصر را فتح کردیم ، یاران علی ( 7) در اطراف و اکناف قدرت خود را از دست دادهاند و پیروان ما در شهرها و ولایات جان گرفتهاند و سربلند کردهاند و اهل بصره هم اکنون متمایل به ما شدهاند و حاضرند به ما ملحق گردند و طرفداران ما بیشتر از شیعیان علی ( 7) میباشند.

اکنون من در نظر گرفتهام عبدالله بن عامر حضرمی را روانه بصره کنم ، و به او گفتهام در قبیله مضر فرود آید، و با ازدیان دوستی کند و از قبیله ربیعه هم خود را دور بدارد، او در بصره مردم را به خونخواهی عثمان دعوت کند، و از کارهائی که علی ( 7) بر سر آنها آورده برای آنان سخن بگوید.

او باید در بصره مردم را بر ضدّ علی ( 7) دعوت کند و به آنها بگوید که چگونه علی ( 7) برادران و فرزندان و پدران آنها را کشت ، من امیدوارم در این هنگام مردمان بصره از علی ( 7) جدا خواهند شد و بر ضدّ علی ( 7) و شیعیان او قیام خواهند کرد، و آن مرز هم از دست علی ( 7) جدا خواهد شد، و آنها نخواهند توانست آنجا را در اختیار خود بگیرند.

این است نظر من و اکنون میخواهم بدانم نظر شما در این باره چیست ؟ اکنون فرستتاده امر را معطّل نکن و هر چه در این مورد میتوانی نظریه دهی زودتر رأی خود را اعلام کن و قاصد را بفرست . خداوند ما و شما را یاری کند.

 

پاسخ عمرو عاص به معاویه

عمرو عاص در پاسخ معاویه نوشت : من نامه شما را خواندم و مقصودتان را درک کردم ، از تصمیم شما خوشحال شدم ، و با خود گفتم : این خون عثمان است که شما را به اینگونه کارها وادار میکند و اینگونه افکار را به شما القاء میگرداند! ما و شما هرگز در این مورد کاری نکردهایم و این خون عثمان است که ما را به حرکت وامیدارد.

این کاری که میخواهی انجام دهی دوستانت را خوشحال میکند، و دشمنانت را ناراحت میسازد، اینک که این اندیشه به شما الهام شده است ، تصمیم خود را انجام بده که نظری درست و صحیح میباشد و شخصی را هم که انتخاب کردهای بسیار محکم و استوار است و از طرفداران شما به حساب میآید و مورد اتّهام هم نمیباشد.

هنگامی که نامه عمرو بن عاص به معاویه رسید، او عبدالله بن حضرمی را بار دیگر احضار کرد و جریان را گفت : عبدالله خیال میکرد معاویه او را از فرستادن به طرف بصره فراموش کرده یا از این کار منصرف شده است ولی هنگامی که بار دیگر احضار شد معلوم شد مطلب دیگری در بین بوده است .

بعد از این که عبدالله نزد معاویه رفت ، بار دیگر مأمور شد فورآ به طرف بصره حرکت کند و در قبیله مضر منزل نماید و مردم را برای گرفتن خون عثمان به قیام وادارد، و به کسانی که از از او طرفداری میکنند احسان کند و آنان را مورد تفقّد قرار دهد، و بعد با او وداع کرد و نامهای هم به وی داد تا برای اهل بصره بخواند.

حرکت عبدالله به طرف بصره

عمرو بن محصن گوید: من همراه عبدالله بودم ، در آن هنگام که میخواست از دمشق بیرون گردد، ما او را همراهی کردیم ، اندکی که از دمشق بیرون شدیم آهوئی که شاخش شکسته بود از دور نمایان شد، من هنگامی که آن آهو را دیدم به چهره عبدالله نگاه کردم و آثار کراهت و ناراحتی را در صورت او مشاهده نمودم .

بعد از این به راه خود ادامه دادیم ، تا وارد بصره شدیم و در منازل بنیتمیم فرود آمدیم ، اهل بصره از ورود ما مطّلع شدند و کسانی که طرفدار عثمان بودند، در منزل ما جمع شدند، بعد از اینکه رؤسای قبائل مخالف علی ( 7) جمع شدند، عبدالله بن عامر حضرمی در حضور آنها سخن گفت و برنامه خود را به اطّلاع آنها رسانید.

ورود عبدالله به بصره

عبدالله گفت : ای مردم ؛ عثمان امام شما بود، علی بن ابی طالب ( 7) او را کشت و به او ظلم کرد!! شما اهل بصره به خونخواهی او قیام کردید، و با قاتلان او جنگ نمودید، خداوند به شما اهل بصره پاداش نیک دهد آنها نیکان شما را کشتند، اینک برادران شما که دارای قدرت و شوکت میباشند به یاری شما شتافتهاند.

اینها لشکریانی زیاد دارند و اهل جنگ میباشند. اینان با دشمنان شما برخورد کردند و با کسانی که با شما جنگ کرده بودند مقابله نمودند و به مقصود خود رسیدند، آنها از میدان جنگ به خانههای خود برگشتند و به خواستههای خود رسیدند، اکنون از برادران خود حمایت کنید و آنها را کمک نمائید و قصاص کشتگان خود را از آنها بگیرید و دلها را از اندوه راحت سازید.

در این هنگام ضحّاک بن عبدالله هلالی برخواست و گفت : خداوند چهرهات را سیاه کند؛ این چه خبری است که برای ما آوردهای و ما را به آن دعوت میکنی ؟ به خداوند سوگند؛ تو پیامی مانند پیام طلحه و زبیر آوردهای ، ما با علی ( 7) بیعت کرده بودیم و با اتّحاد و اتّفاق باهم زندگی میکردیم ولی طلحه و زبیر آمدند و ما را از هم پراکنده کردند.

آنها وارد بصره شدند و جمعیت ما را از هم متفرّق ساختند و سخنان فریبنده بر زبان جاری کردند تا آنگاه که ما روبروی همدیگر قرار گرفتیم ، و یکدیگر را کشتیم . به خداوند سوگند؛ ما هنوز از مصیبتهای آن زمان آسوده نگشتهایم ما اکنون به امامت این بنده صالح اعتقاد پیدا کردهایم و پیرامون او جمع شدهایم .

او از خطاهای ما درگذشت و گناهکاران را عفو نمود، و از افراد حاضر و غائب بیعت گرفت ، اینک شما آمدهاید بار دیگر به ما امر کنید که شمشیرها را از نیام درآوریم ، و بار دیگر باهم جنگ کنیم ، تا معاویه امیر شود و تو هم وزیر باشی ، به خداوند سوگند؛ یکی از روزهای علی ( 7) با پیامبر ( 6) بهتر است از حکومت معاویه و آل او در صورتی که همیشه در دنیا باشد و حکومت کند و حال اینکه دنیا فانی میباشد.

 

بعد از او عبدالله بن خازم سلمی برخواست و به ضحّاک گفت : شما سخن بگوئید؟؟ تو شایسته نیستی در اینجا صحبت کنی و از طرف مردم سخن بگوئی . بعد متوجّه عبدالله حضرمی شد و گفت : ما از شما یاری میکنیم ، و حق همان است که شما گفتید و ما مقصود شما را دریافتیم و اکنون هر کاری که میخواهی انجام ده ما هم با شما خواهیم بود.

ضحّاک بن عبدالله جلوی سخنان او را گرفت و گفت : ای فرزند زن سیاه ؛ به خداوند سوگند عزّت پیدا نمیکند کسی که تو از وی یاری کنی ، و شکست نمیخورد آن کسی که تو را ترک کنی ، بعد از این بین آن دو کلماتی ردّ و بدل شد و به هم ناسزا گفتند.

بعد از این عبدالرحمن بن عمیر قریشی تمیمی برخواست و گفت : ای بندگان خدا؛ ما شما را به تفرقه و اختلاف دعوت نمیکنیم ، و ما در نظر نداریم شما با هم جنگ کنید، و یا با یکدیگر دشمنی نمائید، ما از شما دعوت میکنیم تا باهم اتّحاد پیدا کنید و از برادران خود پشتیبانی نمائید و به یاری آنان بشتابید.

برادران شما با شما همعقیده هستند، و از شما یاری و نصرت میخواهند، اکنون اتّحاد خود را حفظ کنید و از اختلاف و پراکندگی دوری نمائید و به کارهای خود سر و سامان بدهید، اینک آرام باشید و به نامه معاویه گوش دهید و بنگرید او چه نوشته و چه کاری از شما خواسته است .

نامه معاویه به مردم بصره

در این هنگام نامه معاویه را باز کردند و برای حاضران قرائت نمودند، معاویه در نامه خود برای مردمان بصره نوشته بود: ای مؤمنان و مسلمانان بصره! ریختن خون و قتل نفس بدون دلیل شرعی آدمی را به هلاکت میرساند و موجب خسران و عذاب میگردد، خداوند از کسانی که مرتکب خون حرام میگردند گذشت نمیکند و توبه آنها را نمیپذیرد!

ای مردم بصره؛ شما از زندگی و روش عثمان آگاهی دارید، و میدانید که او همواره طرفدار حقّ و عدالت بود و با مردم با مسالمت رفتار میکرد، او مرزها را حفظ میکرد و حقوق مردم را میداد، از مظلومان دفاع مینمود و از ضعفا دلجوئی میکرد، تا آنگاه که بر او شوریدند به او ظلم کردند و خونش را ریختند.

عثمان مردی مسلمان بود، در حالیکه احرام بسته و روزه داشت ، او را با لب تشنه کشتند! او خون کسی را نریخته بود و کسی از آنها را نکشته بود، آنها به خاطر انتقام به خانه او وارد نشدند، عثمان نه کسی را با شمشیر کشته بود و نه کسی را تازیانه زده بود تا به خاطر آن خون او را بریزند.

اکنون ای مسلمانان؛ ما شما را به خونخواهی او دعوت میکنیم و با کسانی که با او جنگ کردند، میجنگیم . ما و شما در یک راه گام مینهیم ، و یک عقیده داریم ، راه ما روشن و مستقیم است ، و بر همگان واضح میباشد، اکنون اگر با ما همراهی کنید، آتش خاموش میگردد و اتّحاد پدید میآید، و کارهای مردم استقامت پیدا میکند.

در این هنگام کسانی که به امام خود ظلم کردند، بر او شوریدند و او را کشتند سرکوب میشوند به گناه خود مؤاخذه میگردند، و به مجازات میرسند.

ای مردم ؛ من در میان شما به کتاب عمل خواهم کرد، و در سال دو بار به شما حقوق میدهم ، از غنائم شما چیزی برنمیدارم ، اکنون دعوت ما را پاسخ گوئید و به سوی ما بیائید.

من مردی را به طرف شما فرستادم که اهل نصیحت میباشد، و خیر شما را میخواهد، او یکی از امناء خلیفه مظلوم! عثمان بن عفان بود، و با او کار میکرد، خداوند ما و شما را از طرفداران حق قرار دهد، و حق را به آنها بشناساند، و از باطل دور نگهدارد. والسّلام علیکم و رحمة الله وبرکاته .

هنگامی که نامه معاویه قرائت شد، بزرگان مجلس گفتند: ما سخنان معاویه را شنیدیم و از وی اطاعت میکنیم .

ابومنقر شیبانی گوید: هنگامی که نامه خوانده شد احنف بن قیس گفت : لا ناقة لی هذا و لا جمل . و بعد از این مجلس را ترک کرد و از آنها کنارهگیری نمود.

مخالفت با عبدالله حضرمی

بعد از این عمرو بن مرجوم از قبیله عبدالقیس برخاست و گفت : ای مردم ؛ بیعت خود را نشکنید و از امام خود (امیرالمؤمنین علی  7) اطاعت کنید، شما اگر نقض عهد کنید، گرفتار مصیبت خواهید شد و نتیجهای هم نخواهید گرفت . من شما را نصیحت میکنم ولی شما به سخنان ناصحانه من گوش نمیدهید.

ثعلبة بن عباد گوید: صحار بن عباس عبدی که در بصره از عثمان طرفداری میکرد، برای معاویه نامهای نوشت و او را وادار کرد تا در بصره دست به فعّالیت بزند و او هم در اثر این درخواست عبدالله بن حضرمی را به طرف بصره روانه کرد، این صحار با امیرالمؤمنین علی  7 مخالف بود و با عشیرهاش که از آن حضرت
طرفداری میکردند، مخالفت میکرد.

نامه صحار به معاویه

او در نامهای برای معاویه نوشت : ما شنیدهایم تو مصریان را سرکوب کردهای ، آنها به امام خود ظلم کردند و خلیفه خود را کشتند، به او ظلم و ستم روا داشتند، دیدهها از این جریان روشن شد، و دلها آرام گردید و قلبها خنک شد، گروهی از کشتن عثمان ناراحت شدند و با دشمنان او همکاری نکردند ولی با شما همکاری کردند و از شما راضی میباشند.

اینک اگر دوست میداری امیری پاک باعفّت و بادیانت! برای ما بفرست ، تا مردم را به گرفتن خون عثمان دعوت کند. من گمان میکنم که مردم از او حمایت کنند و پیرامون او را بگیرند و از شما اطاعت کنند، اکنون ابن عبّاس در بصره نیست و فرصت لازم هست تا در این مورد اقدام کنید.

پاسخ معاویه به صحار

معاویه در پاسخ او نوشت : من نامه شما را خواندم ، و از سخنان مفیدت که ما را راهنمائی کردی ، مطّلع شدم . من هم رأی تو را تأیید میکنم ، خداوند تو را بر طریق هدایت ثابت نگهدارد! و در فکری که داری استوار بدارد. اینک امیری که مورد نظر تو میباشد به طرف بصره خواهد آمد، و لشکریان ما به آنجا خواهند رسید، و تو را خوشحال خواهند کرد.

راوی گوید: هنگامی که ابنحضرمی در بنیتمیم منزل کرد، دنبال رؤساء عشایر و قبائل فرستاد، آنها هم در نزد او اجتماع کردند، عبدالله به آنها گفت : مرا در راه حق یاری کنید! و در کاری که در پیش دارم به من کمک نمائید.

در آن روز، امیر بصره زیاد بن عبید بود، و عبدالله بن عبّاس او را به جای خود گذاشته و خود برای تسلیت قتل محمّد بن ابی بکر به کوفه رفته بود.

بعد از اینکه عبدالله بن حضرمی اهل بصره را جمع کرد و از آنها یاری خواست نخست صحار بن عبّاس برخواست و گفت : سوگند به آن کسی که برای او کار و کوشش میکنیم ، و از او میترسیم ما از شما یاری خواهیم کرد و با شمشیرهای خود از شما دفاع خواهیم نمود، همه نیروهای ما در اختیار شما میباشد.

مخالفت مثنی با عبدالله

بعد از این مثنی بن مخرمه عبدی برخاست و گفت : چنین نیست که تو گفتی ، سوگند به خدائی که جز او خدائی نیست ، اگر از جائی که آمدهای ، بازنگردی ، با شمشیرها، تیرها و نیزههای خود تو را خواهیم گرفت ، ما پسرعمّ پیامبر خود را رها کنیم و دنبال شما بیائیم و از شما اطاعت کنیم ؟

هرگز چنین مباد که ما علی  7 را رها نمائیم و دست از بیعت او بازداریم و وارد حزبی از احزاب شویم . حزبی که از راه حق برگشته و ظلم و سرکشی آغاز نموده است . به خداوند این کار نخواهد شد تا آنگاه که لشکریان یکی پس از دیگری بیایند و جنگجویان وارد جنگ شوند و سرها به وسیله شمشیرها از هم شکافته گردند.

در این هنگام ابن حضرمی متوجه صبرة بن شیمان ازدی شد و گفت : ای صبره ؛ تو رئیس عشیران هستی و یکی از بزرگان عرب به شمار میروی ، تو یکی از کسانی بودی که برای گرفتن خون عثمان قیام کردی ، اینک نظرت چیست ؟ و هر چه بگوئی ما آن را انجام میدهیم ، اینک طرفداران عثمان به تو و عشیرهات مینگرند و اینک باید از من یاری نمائی و پشتیبان من باشی .

مخالفت صبره با عبدالله

صبره گفت : اگر به منزل من بیائی و در خانه من سکونت نمائی از تو یاری میکنم ، و دشمنانت را از تو دفع میکنم .

او گفت : معاویه به من امر کرده در میان خویشان او در قبیله مضر زندگی کنم .

گفت : هر چه او گفته به آن عمل کن . این سخن را گفت و از مجلس بیرون شد.

زیاد فرماندار بصره

در این ایام گروهی نزد عبدالله حضرمی آمدند، و پیرامون او جمع شدند، زیاد که در بصره حکومت میکرد، از این جریان ناراحت شد، و در دارالأمارد قرار گرفته بود، او دنبال حضین بن منذر و مالک بن مسمع فرستاد و برای آنها سخن گفت و اظهار داشت شما یاوران امیرالمؤمنین  7 و شیعیان آن حضرت میباشید
و مورد اعتماد او هستید.

اکنون این مرد آده و مشغول فعّالیت میباشد، شما باید از من حمایت کنید تا دستور امیرالمؤمنین  7 برسد. مالک گفت : من باید درباره این موضوع فکر کنم و مشورت نمایم و بعد جواب بدهم ولی حضین گفت : آری ؛ ما از شما حمایت خواهیم کرد، و تو را تنها نمیگذاریم ، به دشمن تسلیم نمیکنیم امّا زیاد از گفته آنها مطمئن نشد.

بعد از این دنبال صبرة بن شیمان فرستاد و گفت : ای صبره ؛ شما بزرگ قوم خود هستید و یکی از بزرگان این شهر به شمار میروید، تو مرد بزرگ شهر میباشی ، اکنون مرا در پناه خود بگیر و از من و بیتالمال حفاظت کن ، من امین بیتالمال میباشم .

صبره گفت : اگر به منزل من بیائی از تو حمایت خواهم کرد.

رفتن زیاد به منزل صبره

زیاد در پاسخ او گفت : من به منزل شما خواهم آمد، بعد شبانه به منزل او رفت  و جریان را برای عبدالله بن عبّاس نوشت . اینها در هنگامی بود که هنوز معاویه زیاد را به خود ملحق نکرده بود، و جریان استلحاق زیاد بعد از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی  7 پیش آمد.

نامه زیاد به عبدالله بن عبّاس

زیاد برای عبدالله بن عبّاس نوشت : عبدالله بن حضرمی از طرف معاویه وارد بصره شد و در بنیتمیم منزل کرد، او مردم را به خونخواهی عثمان فراخواند، و آماده جنگ گردید، گروهی زیاد از اهل بصره با او بیعت کردهاند، من هنگامی که این وضع را مشاهده کردم خود و همراه بیتالمال در منزل صبرة بن شیمان ازدی منزل کردهام .

اینک دارالإماره خالی میباشد، شیعیان امیرالمؤمنین  7 در منزل صبره نزد من میآیند، و پیروان عثمان هم نزد ابن حضرمی میروند و در دارالإماره هم کسی نیست ، اینک جریان را به اطّلاع امیرالمؤمنین  7 بسان و نظر آن حضرت را هرچه زودتر به من ابلاغ کن .

ابن عبّاس هم جریان را به حضرت امیرالمؤمنین علی  7 اطّلاع داد.

در این هنگام جریان بصره در کوفه شایع شد، و همه دریافتند که در بصره چه خبر است . قبیله بنیتمیم و قیس به ابن حضرمی پیشنهاد کردند: اکنون که زیاد از دارالإماره بیرون شده است ، او دارالإماره را اشغال کند.

او هم این پیشنهاد را پذیرفت و آماده شد تا به طرف دارالإماره برود و در آنجا اقامت کند.

ممانعت بصریان از رفتن عبدالله به دارالإماره

در اینجا قبیله ازد سوار شدند و برای ابن حضرمی پیام فرستادند که : ما اجازه نمیدهیم شما وارد قصر دار الإماره شوید، باید شخصیتی که مورد رضایت ما و شما باشد، در آنجا سکونت کند، یاران ابن حضرمی به این سخن توجّه نکردند و آماده شدند به طرف دارالإماره بروند ولی ازدیان جلوی آنها را گرفتند و مانع حرکت آنان شدند.

بعد از این احنف بن قیس آمد و به یاران ابن حضرمی گفت : به خداوند سوگند؛ شما از این مردم شایستهتر نیستید، که در دارالإماره اقامت کنید، شما چه حق دارید کسی را که مردم قبول ندارند، بر آنها حاکم کنید، اکنون برگردید، آنها هم گوش دادند و برگشتند و بعد به طرف قبیله ازد آمد و آنها را هم برگردانید.

گفتگوی زیاد با ابوالأسود

کلبی گوید: هنگامی که ابن حضرمی وارد بصره شد، در منزل سنبیل در قبیله بنیتمیم فرود آمد. او تمیمیان و گروهی از تیرههای مختلف مضر را دور خود جمع کرد، در این هنگام زیاد به ابوالأسود دئلی گفت : متوجّه هستی که اهل بصره گوش به سخنان معاویه دادند و من امیدی به قبیله ازد ندارم .

ابوالأسود گفت : اگر قبیله ازد را از دست بدهی از تو یاری نخواهند کرد، ولی اگر نزد آنها بروی از تو حمایت خواهند نمود، زیاد همان شب به محلّه ازدیان رفت و در منزل صبرة بن شیمان فرود آمد و او هم زیاد را در پناه خود گرفت ، شب را در آنجا بسر برد، روز بعد صبره نزد زیاد آمد و گفت : توقّف شما بیش از یک شب در منزل ما جایز نیست و اگر مخفیشدن شما بیش از یک روز در اینجا طول بکشد، مسائلی دنبال خواهد داشت ، او بلافاصله دستور داد مسجد حدان را که
در آن حدود بود مرکز زیاد قرار دهند، و منبر و کرسی در آنجا نصب کردند، مأمورانی در آنجا گذاشتند و زیاد هم نماز جمعه را در مسجد حدّان خواند.

تسلّط ابن حضرمی بر بصره

عبدالله بن حضرمی هم بر بصره و اطراف آن مسلّط شد، و شروع به گرفتن مالیات کرد ولی ازدیان پیرامون زیاد را گرفتند، او هم بالای منبر رفت و گفت : ای جماعت ازد؛ شما دشمنان من بودید ولی امروز دوستان من میباشید و از همگان به من نزدیکتر هستید.

حمایت ازدیان از زیاد

زیاد گفت : اگر من در میان بنیتمیم بودم و ابن حضرمی در میان شما بود، من هرگز در او طمعی نداشتم چون شما از او حمایت میکردید، و اکنون هم ابن حضرمی نمیتواند نسبت به من کاری انجام دهد، چون شما از من حمایت میکنید، ای مردم ؛ اکنون فرزند خورنده جگرها با بقیه احزاب و دوستانش آمده و در اینجا اختلاف انداخته است .

معاویه هرگز توانائی ندارد بر علی  7 غلبه کند، او را مهاجران و انصار یاری میکنند. من اکنون به عنوان امانت نزد شما هستم ، و شما ضمانت مرا به عهده گرفتهاید، به این امانت و ضمانت وفا کنید، ما جریان شما را روز جمل مشاهده کردیم . اکنون هم در کنار حق صبر کنید همانگونه که در برابر باطل صبر نمودید.

شما مردمانی شجاع هستید، و ترس و وحشت در شما راهی ندارد، بعد ابن شیمان ابوصبرة برخواست و آغاز سخن کرد. ابو صبره در هنگام جنگ جمل غائب بود و در جنگ شرکت نداشت ، او در سخنان خود گفت : ای گروه ازدیان ؛ عواقب جنگ جمل برای شما بسیار بد باشد و شما را در جامعه بدنام کرد. شما دیروز با علی ( 7) دشمنی کردید ولی امروز از وی یاری کنید، و بدانید اگر کسی را که به شما پناه آورده ، رهایش کنید و ترک یاری او را بنمائید برای شما رسوائی به بار خواهد آورد، و گرفتار ننگ خواهید شد، شما قبیلهای هستید که در میدان مسابقه صبور میباشید و وفاء به عهد دارید.

اکنون اگر دشمنان شما با امیر خود حرکت کردند، شما هم با امیر خود حرکت کنید، اگر آنها از معاویه کمک خواستند، شما هم از علی ( 7) کمک بخواهید، اگر آنها دست کشیدند شما هم دست نگه دارید.

بعد از این ، صبرة بن شیمان برخواست و گفت : ای ازدیان ؛ ما روز جنگ جمل گفتیم : از شهر خود دفاع میکنیم ، و از مادرمان یاری مینمائیم و خلیفه و مظلوم را یاری میدهیم .

ما در آن روز جنگ کردیم و بعد از اینکه همه فرار کردند، صبر نمودیم و گروهی از ما کشته شدند که جای آنها در میان ما خالی است و زندگی بعد از آنها خیری ندارد، اینک زیاد به شما پناه آورده و باید شما از او حفاظت کنید و جان او را حفظ نمائید. ما از علی ( 7) ترسی نداریم ولی از معاویه میترسیم .

اینک جان خود را برای حفظ زیاد به ما ببخشید و از او دفاع کنید، او را به محلّ امنش برسانید، در اینجا همه ازدیان یکصدا گفتند: ما از شما اطاعت میکنیم ، او را در پناه خود بگیرید.

در اینجا زیاد خندهاش گرفت و گفت : مثل اینکه شما از بنیتمیم واهمه دارید.

صبرة گفت : اگر آنها احنف را بیاورند، ما هم ابوصبره را میآوریم ، و اگر آنان حتات را بیاورند، من هم با شما هستم اگر در میان آنها جوانانی وجود دارند، ما هم جوانان زیادی داریم .

زیاد گفت : من خواستم با شما مزاحی کرده باشم ، در این هنگام بنیتمیم دانستند که : قبیله ازد، از زیاد حمایت میکنند و او را در پناه خود گرفتهاند.

آنها برای ازدیان پیام فرستادند: شما امیر خود را بیرون کنید ما هم امیر خود را بیرون میکنیم ، بعد هر کدام از دو امیر علی ( 7) یا معاویه که پیروز شدند، ما از او اطاعت خواهیم کرد، اکنون نمیخواهیم مردمان ما کشته شوند.

ابوصبرة برای آنها پیام فرستاد: این سخن را میبایست قبل از اینکه ما زیاد را پناه میدادیم ، اظهار میداشتید. اکنون این پیشنهاد مورد قبول ما نیست ، کشتهشدن زیاد و یا بیرون کردن او از بصره برای ما مساوی میباشد شما خود میدانید که ما او را برای احترام پناه دادهایم ، اینک از این گفتهها درگذرید و بدانید که ما او را از بصره بیرون نخواهیم کرد.

 

سخنان شبث بن ربیعی

ابوالکنود گوید: شبث بن ربیعی به حضرت امیرالمؤمنین علی  7 گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ برای بنیتمیم پیام بفرست و آنها را به اطاعت خود دعوت نما، ازدیان عمان را که از شما دور میباشند و کینه شما را در دل دارند، بر آنها مسلّط مکن . یکی از افراد قبیلهات به ده نفر از آنها برتری دارد.

در اینجا مخنف بن سلیم ازدی به او اعتراض کرد و گفت : آنهایی که کینهتوز و دو رو هستند، قوم تو میباشند که خداوند را معصیت میکنند و با امیرالمؤمنین 7 مخالفت مینمایند، ولی دوست نزدیک کسی است که از خداوند اطاعت میکند و از امیرالمؤمنین  7 یاری مینماید، و آن قوم من میباشند، و یکی از آنها بهتر از ده نفر از قومت میباشند و در خدمت امیرالمؤمنین  7 هستند.

نصیحت حضرت امیرالمؤمنین علی  7

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 متوجّه آنها شد و فرمود:

دست از این سخنها بازدارید، باید اسلام ، شما را از ظلم به یکدیگر و بدزبانی و فحش و ناسزا بازدارد، باید شما اتّحاد کلمه داشته باشید، و به احکام اسلام ملتزم گردید که جز اسلام چیز دیگری قبول نمیگردد.

قوام دین در کلمه اخلاص میباشد و کلمه اخلاص برای کافران حجت است ، شما بیاد آورید آن هنگام را که تنها بودید و در شرک به سر میبردید، جماعت شما اندک و از هم پراکنده بود، و همه با هم دشمن بودید. خداوند به وسیله اسلام شما را باهم الفت داد و در میان شما محبّت ایجاد کرد، تعداد شما زیاد گردید و باهم دوست شدید و گرد هم آمدید.

اکنون بعد از اجتماع بار دیگر پراکنده نشوید، باهم دشمنی نکنید بعد از اینکه باهم دوست شدید، هنگامی که مشاهده کردید مردم از هم جدا شدند و آتش فتنه و فساد در میان آنها روشن شد، در آن هنگام متوجّه عشایر و قبائل خود شوید، و با کمک آنها با دشمنان خدا و کتاب و سنّت پیامبر جنگ کنید، تا از خداوند اطاعت کنند، امّا تعصّب عشیرهای از وسوسههای شیطانی میباشد از آن خودداری کنید تا رستگار گردید.

اعین مجاشعی در بصره

بعد از این حضرت امیرالمؤمنین علی  7، اعین بن ضبیعه مجاشعی را نزد خود طلب کردند و فرمودند:

ای اعین ؛ خبر داری که قومت بر عامل من شوریدهاند، و دنبال ابن حضرمی را گرفتهاند؟ آنها مردم را از من دور میکنند و به متابعت از فاسقان و گمراهان دعوت مینمایند و بصره را بر هم زدهاند.

اعین گفت : از این جریان ناراحت نگردید، کاری که موجب ناراحتی شما باشد، پیش نخواهد آمد، شما مرا به طرف بصره روانه کنید، تا من آنها را از هم پراکنده سازم و ابن حضرمی را از بصره بیرون میکنم ، و یا او را میکشم .

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند: هماکنون بیرون گردید. او هم فورآ به طرف بصره حرکت کرد. او پس از ورود به بصره نزد زیاد رفت . زیاد به او خوشآمد گفت ، و نزد خود نشاند.

اعین گفتههای حضرت امیرالمؤمنین علی  7 را به او رسانید و رأی و نظر خود را هم به او ابلاغ کرد. در این هنگام که آنها باهم سخن میگفتند، ناگهان نامه امیرالمؤمنین علی  7 به دست زیاد رسید و آن حضرت در نامه خود برای زیاد نوشته بودند:

نامه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 به زیاد

من اعین بن ضبیعة را فرستادم تا قوم خود را از اطراف ابن حضرمی متفرّق کند، اینک مراقب اعمال او باش ؛ اگر او وظیفهاش را انجام داد، و حُسن ظنّ نشان داد و افراد ماجراجو و فاسد را پراکنده کرد، کار خوبی انجام داده است و اگر آنها دست از مخالفت برنداشتند و بر نافرمانی خود اصرار ورزیدند، خودت اقدام کن . با همان گروهی که پیرامون تو هستند، با آنها جنگ کن ؛ اگر بر آنان پیروز شدی که من پیروزی را مشاهده میکنیم ، اگر پیروز نشدی با آنها محتاطانه رفتار کن و اوضاع و احوال را زیر نظر بگیر تا لشکریان و جنگجویان مسلمان برسند، و خداوند ظالمان و مفسدان را هلاک میکند و مؤمنان را یاری مینماید.

زیاد نامه را خواند و به به نظر اعین هم رسانید. اعین گفت : من امیدوارم بتوانم مردم را از پیرامون ابن حضرمی دور نگهدارم ، او از نزد زیاد بیرون شد به
طرف منزلش رفت و گروهی پیرامون او را گرفتند. اعین در میان قوم خود ظاهر شد و بعد از حمد خدا و ثناء او چنین گفت :

گفتگوی اعین با قوم خود

ای خویشاوندان من ؛ چرا خود را به کشتن میدهید، و خون خود را میریزید، و در راه باطل جان میدهید و با اشرار و سفیهان همگام میگردید؟ به خداوند سوگند؛ من هنگامی که به طرف شما آمدهام که لشکریان برای شما آماده شدهاند، اکنون اگر به طرف حق برگردید، کسی با شما کاری نخواهد داشت ، و اگر گوش ندهید هلاک خواهید گردید.

آنها گفتند: ما سخنان شما را گوش میدهیم ، و از شما اطاعت میکنیم .

گفت : پس اکنون برخیزید باهم به طرف ابن حضرمی برویم . خویشاوندان او به اتّفاق اعین به طرف ابن حضرمی رفتند و در برابر آنها قرار گرفتند. او تمام روز با آنها سخن گفت و با ایشان احتجاج نمود: ای قوم ؛ بیعت خود را نشکنید، و با امام خود مخالفت نکنید، و راه دیگران را بر خود هموار نسازید، خودتان یکبار مشاهده کردید و تجربه نمودید که نقض بیعت چه عواقب سوئی برای شما داشت .

آنها با اعین جنگ نکردند ولی همواره به او فحش میدادند، و از آنها جدا شد در حالی که حقایق را برای آنها گفت .

کشته شدن اعین

اعین از آنجا به طرف منزل خود رفت و ده نفر که گفته میشد از خوارج هستند، دنبال او روان شدند و بعد از اینکه او را در منزل یافتند، با شمشیرهای خود بر او حملهور شدند، او در حالی که عریان بود از بستر خود بیرون شد ولی آنها او را در بین راه یافتند و کشتند.

زیاد تصمیم گرفت با گروهی از ازدیان که از او حمایت میکردند با ابنحضرمی جنگ کند، و از بقیه شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 کمک بگیرد، در این هنگام بنوتمیم برای ازدیان پیام فرستادند: ما متعرّض پناهنده شما نشدهایم ، شما چگونه با ما جنگ کنید و به پناهنده ما تعرّض کنید.

ازدیان هم از جنگیدن آنها خودداری کردند.

نامه زیاد به امیرالمؤمنین علی  7

در این هنگام زیاد نامهای به امیرالمؤمنین علی  7 نوشت و گفت : یا امیر المؤمنین ؛ اعین بن ضبیعة به بصره آمد و از طرف شما برای مردم سخن گفت ، آنها را نصیحت کرد و از روی صداقت و حسن نیت ، مردم را به اطاعت ، اجتماع و وحدت فراخواند. گروهی از عشیره او سخنان او را قبول کردند و با او همراه شدند.

او بعد به طرف مخالفان رفت و تفرقهانگیزان را وادار به اطاعت کرد. او یک روز با مخالفان احتجاج کرد. احتجاج او با طرفداران ابن حضرمی چنان در آنها وحشت ایجاد نمود که گروهی تصمیم گرفتند از او کنارهگیری کنند و او بعد از سخنگفتن به طرف منزلش رهسپار شد.

هنگام شب گروهی از فرقه مارقه به منزل او ریختند و او را کشتند، من در نظر گرفتم با ابنحضرمی جنگ کنم ولی به خاطر حادثهای از این کار منصرف شدم ، و به آورندگان نامه تذکر دادم که حادثه را شفاهآ به استحضار امیرالمؤمنین  7 برسانند.

نظر من این است که امیرالمؤمنین  7 جاریة بن قدامه را به طرف بصره بفرستد، جاریه بصیرت دارد و به اوضاع بصره آشنا میباشد، و در میان آنها صاحب نفوذ است ، عشیره او از وی متابعت میکنند، و به دشمنان امیرالمؤمنین  7 سختگیر میباشند اگر او وارد بصره شود آنها را از هم پراکنده میکند

جاریة بن قدامه در بصره

هنگامی که حضرت امیرالمؤمنین علی  7 نامه را خواندند، جاریة بن قدامه را نزد خود فراخواندند و فرمودند:

ای جاریه ؛ قبیله ازد از عامل من و بیت المال حفاظت میکنند و عشیره مضر با من دشمنی میکنند، در حالیکه خداوند، کرامت را از ما شروع کرد، و هدایت را از طریق ما به آنها شناسانید، قبیله مضر مردم را به طرف گروهی دعوت میکنند که با خدا و رسولش جنگ میکنند.

آن گروه میخواهند نور خدا را خاموش کنند، ولی آنها توانائی ندارند این کار را انجام دهند، کلمه خداوند بالا میرود و دینش آشکار میگردد، و کافران هم هلاک میگردند.

 

جاریه گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ مرا به طرف آنها بفرست و از خداوند کمک بخواه تا شما را یاری کند.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 هم او را به طرف بصره روانه کردند.

کعب بن قعین گوید: من هم با جاریة بن قدامه به طرف بصره رفتم و پنجاه نفر از بنیتمیم هم با ما همراهی میکردند، در میان آنها فقط من تنها از یمنیها بودم . من سخت از امیرالمؤمنین علی  7 متابعت میکردم و از شیعیان محکم و علاقهمند به حساب میآمدم ، من به جاریه گفتم : اگر دوست داری با شما بیایم ، امّا اگر میل نداری با شما همراهی کنم به عشیره خود ملحق میشوم .

جاریه گفت : خیر، با من بیا و در منزلم در بصره فرود آی ، به خداوند سوگند؛ دوست دارم پرندگان و چهارپایان از من یاری کنند، و همراهم بیایند تا چه رسد به آدمیان که به یاریشان سخت نیازمند میباشم .

نامه امیرالمؤمنین علی  7 به مردم بصره

کعب گوید: امیرالمؤمنین علی  7 نامهای هم برای اهل بصره نوشتند و به جاریه دادند، تا برای آنها قرائت کند.

راوی گوید: ما همراه او از کوفه خارج شدیم ، هنگامی که وارد بصره شدیم ، نخست به منزل زیاد رفتیم زیاد به جاریه خیر مقدّم گفت و او را در کنار خود نشانید و مدّتی با او به گفتگو پرداخت .

بعد از این جاریه از منزل زیاد بیرون شد، زیاد او را نصیحت کرد و گفت : مراقب خود باش تا به سرنوشت اعین بن ضبیعه گرفتار نگردی .

جاریه از منزل او به طرف قبیله ازد رفت و در میان آنها ظاهر شد و گفت : خداوند به شما پاداش دهد شما قبیله خوبی هستید، خدا به شما خیر عطا کند. شما گرفتار مصیبت بزرگی شدید و از آزمایش نیکو بیرون شدید، و از امیر خود اطاعت کردید. شما مردم را به طرف هدایت فراخواندید، در صورتی که دیگران هدایت را نشناختند. و بعد کتاب امیرالمؤمنین علی  7 را برایشان قرائت کرد.

امیرالمؤمنین علی  7 در نامه خود نوشتند بودند:

مؤمنان و مسلمانان بصره که این نامه رامی خوانند، توجّه کنند که خداوند حلیم و بردبار است و گناهکاران را مهلت می دهد، و زود آن را کیفر نمیدهد، و تا هنگامی که موضوع را برایشان روشن نسازد، مورد تعقیب قرار نخواهد داد، گناهکار و عاصی را بار اول عقوبت نمیرساند. خداوند توبه را قبول میکند، و از بازگشت بندگان به طرف خودش خشنود میگردد، و به آنان فرصت میدهد تا از گناهان توبه کنند، خداوند این کارها را میکند تا حجّت بر بندگان تمام شود، و مردم عذری نداشته باشند.

ای مردم بصره ؛ شما همه با من دشمنی کردید و استحقاق هر گونه عقوبتی را دارید. من از گناهکاران شما گذشت کردم ، و فراریان را تعقیب نکردم ، کسانی که آمدند و از کرده خود اظهار ندامت کردند، آنها را بخشیدم و بار دیگر از شما بیعت گرفتم ؛ اگر به بیعت من وفا کنید و نصیحت مرا قبول نموده و از من اطاعت کنید، در میان شما به کتاب خدا و سنّت عمل خواهم کرد.

من حقّ را در جامعه ترویج میکنم ، و شما را به راه هدایت سوق میدهم . به خداوند سوگند؛ بعد از محمّد 6 هیچ حاکمی داناتر از من نیست ، و کسی مانند من عمل نمیکند، من در این گفتار صادق هستم و کسی را هم مذمّت نمیکنم و از اعمال آنها هم سخن نمیگویم .

اکنون اگر هواهای نفسانی شما را از جادّه حق منحرف کند و نادانی شما را وادار کند که با من بجنگید و برخلاف من عمل نمائید، من هم اسبان راهوار خود را آماده کردهام ، و پا در رکاب آمادهام تا شما را سرکوب کنم ، به خداوند اگر کاری کنید که من از روی ناچاری به طرف شما بیایم چنان بلائی بر سر شما خواهد آمد که از جنگ جمل هم مهمّتر خواهد بود.

من امیدوارم که انشاء الله شما کاری نکنید، تا مسایلی پیش آید و موجب ناراحتی شما گردد، این نامه را برای شما فرستادم تا حجّت و برهانی باشد، و شما از عواقب کارهائی که در پیش دارید، مطّلع باشید، اینک اگر شما نصیحتهای مرا قبول نکنید و به فساد مشغول شوید و با فرستاده من عناد بورزید، شخصآ به طرفتان خواهم آمد.

آماده شدن قبیله ازد برای جنگ

 

هنگامی که نامه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای مردم خوانده شد، صبرة بن شیمان برخواست و گفت : ما سخنان را شنیدیم و از آن اطاعت میکنیم ، و هر کس با امیرالمؤمنین  7 جنگ کند، ما هم با او جنگ خواهیم کرد، هر کس با آن حضرت در حال صلح و صفا باشند، ما هم با او در حال صلح و صفا خواهیم بود.

ای جاریه ؛ اکنون اگر میتوانی به وسیله قومان و خویشان با مخالفان جنگ کنی و آنها را سرکوب نمائی این کار را خاتمه بده و اگر توانائی نداری ما به شما کمک خواهیم کرد و بعد از آن گروهی از رؤساء عشایر برخواستند مانند او سخن گفتند ولی او اجازه نداد کسی با وی همراهی کند و خود به تنهائی به طرف بنیتمیم رفت .

زیاد مقابل ازدیان قرار گرفت و گفت : ای گروه ازد؛ این جماعت تا دیروز در اینجا با صلح و صفا زندگی میکردند ولی امروز وارد جنگ شدهاند. شما تا دیروز دشمن بودید ولی امروز مسالمت دارید، به خداوند سوگند من شما را از روی تجربه برگزیدم . با فکر و تأمّل به منزل شما آمدم و در اینجا اقامت کردم .

شما ازدیان علاوه بر اینکه به من پناه دادید، و از گزند دشمن حفظ کردید، کرسی برای من فراهم ساختید و براین نگهبان و عاملان تهیه نمودید، منادی و نماز جمعه برایم برقرار ساختید، من در منزل شما چیزی از دست ندادم جز این چند درهم را که اگر امروز آن را نگرفتم فردا خواهم گرفت .

اینک بدانید که جنگیدن شما با معاویه از نظر دین و دنیا امروز آسانتر است از جنگی که شما دیروز با علی  7 انجام دادید، اکنون آن حضرت ، جاریة بن قدامه را فرستاده تا قوم خود را هدایت کند، و کارهای آنها را اصلاح نماید، به خداوند سوگند؛ او تنها یک امیر مطاع و یا یک شکستخورده نیست تا برای استغاثه آمده باشد.

او برای منظوری آمده و اگر قومش را هدایت کرد و آنها سخنانش را شنیدند، بار دیگر نزد امیرالمؤمنین  7 خواهد رفت و یا از من تبعیت خواهد نمود، شما اهل بزرگ این شهر هستید، و به اینجا حرارت میدهید، و تمام نیروها در اختیار شما میباشد، او را به طرف قومش روانه کنید و اگر احتیاج پیدا کرد، بیاری او بشتابید، اینک خود دانید.

در این هنگام ابوصبرة بن شیمان برخواست و گفت : ای زیاد؛ به خداوند سوگند اگر روز جمل در بصره بودم این امید را داشتم که قوم من با علی  7 جنگ نکنند، اینک این حادثه اتّفاق افتاده ، اگر در آن روز آن کار انجام گرفت امروز جبران خواهد شد، خداوند نیکوکاران را زودتر از بدکاران پاداش میدهد.

توبه هنگامی تحقّق پیدا میکند که آدمی به طرف حق برگردد، و عفو در صورتی درست است که انسان از کارهای خلاف گذشتهاش پشیمان گردد، اکنون زمان فتنه نمیباشد تا ما خونریزی کنیم و اختلافها را از سر بگیریم ، ولی حالا حق آشکار میباشد، ریختن خون این مردم حرام است باید قصاص گردند.

اکنون ای زیاد؛ ما با تو هستیم هر چه که میخواهی انجام ده ، و هر چه را که در نظر بگیری ما هم آن را تأیید میکنیم .

زیاد از سخنان او در شگفت آمد و گفت : من گمان نمیکنم کسی مانند او باشد، بعد از صبره ، فرزندش برخواست و گفت : به خداوند سوگند ما مصیبتی در دین و دنیا مانند روز جمل ندیدیم ، و امروز از امیرالمؤمنین  7 مخلصانه اطاعت میکنیم .

ای زیاد؛ به خداوند سوگند؛ نه شما به خواستههایت رسیدهای ، و نه ما وظیفه خود را در برابر تو انجام دادهایم ، ما باید تو را به مقرّ حکومت و خانهات برسانیم ، در این صورت ، هم تو به خواستههایت رسیدهای و هم ما به وظایف خود عمل کردهایم ، ما فردا تو را در دارالإماره استقرار خواهیم داد.

هر گاه ما تو را در مسند امارت قرار دادیم ، باید دیگران را بر ما مقدّم نداری و اگر بار دیگر ما را از خود دور سازی اوضاع طور دیگری خواهد شد، به خداوند سوگند؛ ما آن اندازه که جنگ با علی  7 را برای آخرت خود زیانبار مشاهده میکنیم ، و از آن میترسیم که از جنگ با معاویه در امور دنیائی واهمه نداریم ، اینک هر کاری میخواهی انجام ده ما با تو خواهیم بود.

بعد از این جیفر عمانی که زبان قوم بود، برخواست و گفت : ای امیر؛ اگر تو ما را مانند دیگران بدانی و به همه یکسان بنگری ما رضایت نخواهیم داد و اگر بگوئیم راضی هستیم به شما خیانت کردهایم ؛ زیرا نخستین کسانی هستیم که با تو پیمان بستیم ، و حقّ تقدّم داریم و باید مورد سپاس قرار گیریم .

اکنون ما را به طرف مخالفان حرکت بده . به خداوند سوگند؛ ما هر گاه با دشمن روبرو میشدیم قبل از این که با آنها جنگ کنیم ، و شدّت عمل داشته باشیم ، آنها را عفو میکردیم جز دیروز که این سنّت انجام نگرفت .

 

صبح روز بعد قبیله ازد به جاریه گفتند: شما با کسانی که همراهت میباشند حرکت کن و ازدیان هم زیاد را همراهی کردند، و او را وارد دارالإماره نمودند، از آ طرف جاریه به طرف قومش رفت و آنها را با صدای بلند دعوت کرد تا با وی همراهی کنند و عبدالله حضرمی را ترک گویند.

قبیله او پاسخ ندادند و گروهی از مفسدان و تبهکاران به او ناسزا گفتند و ناراحتش ساختند، او زیاد و ازدیان را به کمک طلبید و خواست به طرفش بروند، در این هنگام ازدیان ، زیاد را وارد دارالإماره کرده بودند، و بعد به طرف ابن حضرمی رفتند تا با او مقابله کنند.

جنگ ابن حضرمی با زیاد و جاریه

هنگامی که ابن حضرمی شنید ازدیان میآیند، او هم حمله را آغاز کرد، و عبدالله بن خازم سلمی را به فرماندهی سواران معین کرد، و جنگ آغاز شد، و مدّتی جنگ کردند. در اینجا شریک بن اعور حارثی که از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 بود رسید، او که از یاران جاریة بن قدامه بود از وی پرسید: اجازه میدهی با دشمنانت جنگ کنم ؟

گفت : آری .

بنیتمیم که پیرامون عبدالله حضرمی را گرفته بودند، نتوانستند مقاومت کنند و ناچار فرار کردند، و به خانه سنبیل سعدی پناه بردند، جاریه آنها را تا شب در خانه حضرمی محاصره کرد، ابن خازم هم در این محاصره قرار داشت ، مادرش آمد و از او درخواست کرد از خانه بیرون شود و از ابن حضرمی دست بردارد.

عبدالله بن خازم به سخنان مادرش گوش نداد، مادر او که یک زن سیاه بود و عجلی نام داشت به فرزندش گفت : اگر نیائی خود را لخت میکنم ، او سرش را برهنه کرد و دست برد که لباسهایش را از بدن خود بیرون کند، عبدالله هنگامی که مشاهده کرد مادرش در حال لختشدن است ، از خانه بیرون شد و همراه مادر رفت .

کشتهشدن ابن حضرمی

در این هنگام عبدالله بن حضرمی و گروهی از یاران او در محاصره بودند، جاریه و زیاد در آنجا حضور داشتند، جاریه گفت : آتش بیاورید اینها را بسوزانم .

ازدیان گفتند: ما در جنگ کسی را نمیسوزانیم ، آنها خویشاوندان تو هستند هر کاری میخواهی انجام ده .

جاریه گفت : آتش بیاورید اینها را بسوزانم .

ازدیان گفتند: ما در جنگ کسی را نمیسوزانیم ، آنها خویشاوندان تو هستند هر کاری میخواهی انجام ده .

جاریه خانه را آتش زد و عبدالله با هفتاد نفر در آنجا سوختند.

بعد، ازدیان زیاد را به دارالإماره بردند، و او را بر مسند قدرت نشانیدند و جاریه را از آنپس سوزاننده لقب دادند، بعد از اینکه زیاد بر دارالإماره و بیت المال مسلّط شد، ازدیان گفتند: هنوز هم به ما احتیاج داری و از حقّ پناهندگی چیزی مانده است ؟

زیاد گفت : خیر.

گفتند: پس شما امروز از پناهندگی ما بیرون شدی و ما دیگر در این باره مسئولیتی نداریم .

زیاد هم قبول کرد و آنها به خانههای خود رفتند و زیاد بر شهر مسلّط شد. ابوالعرندس عوذی درباره آتشزدن عبدالله بن حضرمی و زیاد گوید:

رددنا زیاد إلی داره

وجار تمیم ینادی الشجب

لحا الله قومآ شو وأجارهم

وللشاء بالدرّ همین الشصب

ینادی الحباق وحمّاتها

وقد حرقوا رأسه فالتهب

نامه زیاد به امیرالمؤمنین علی  7

 

ظبیان بن عماره گوید: زیاد مرا دعوت کرد و نامهای برای امیرالمؤمنین علی 7 نوشت و به من داد تا به آن حضرت برسانم . زیاد در نامه خود نوشت  : جاریة بن قدامه بنده صالح از نزد شما به بصره آمد، و با کسانی که پیرامون ابن حضرمی را گرفته بودند به گفتگو پرداخت و بعد با آنها جنگ کرد.

گروهی از مردمان بصره با کمک ازدیان با عبدالله وارد جنگ شدند و او هم از روی ناچاری به یکی از خانههای بصره پناه برد. گروهی از یارانش هم با او بودند، او از خانه بیرون نشد تا آنگاه که کشته شد، گروهی در آتش سوختند و عدّهای زیر دیوارها مردند، جماعتی هم با شمشیر از پای درآمدند، بعضی هم سالم ماندند و توبه کردند و او هم آنها را عفو کرد. دور باشند جماعتی که عصیان کردند و گمراه شدند.

هنگامی که امیرالمؤمنین علی  7 نامه زیاد را خواندند و به اطّلاع مردم رسانیدند، خود و یارانشان خوشحال شدند و از جاریه و ازدیان قدردانی کردند. و بصره را مورد مذمّت قرار دادند و فرمودند:

آن نخستین آبادی است که خراب خواهد شد یا غرق خواهد گردید یا سوخته میشود و از بین خواهد رفت .

سپس فرمودند:

تنها مسجدان باقی ماند و مانند سینه کشتی از آب بیرون خواهد شد.

بعد از آن به ظبیان فرمودند: منزلت کجا میباشد؟ و در کجای بصره سکونت داری ؟

گفت : در فلان مکان .

فرمودند: از بصره بیرون شوید، و در اطراف آن زندگی کنید. و این سخن را دو بار تکرار فرمودند.[38]

 

 

(915) نامه جناب عقیل به حضرت امیرالمؤمنین  7

زید بن وهب گوید: عقیل بن ابی طالب هنگامی که شنید مردمان کوفه حضرت امیرالمؤمنین  7 را تنها گذاشتهاند و از او اطاعت نمیکنند، نامهای برای آن حضرت نوشت . او پس از حمد خدا چنین گفت :

خداوند شما را از هر گزندی حفظ کند و از هر ناراحتی نگهدارد. من برای انجام عمره به طرف مکه میرفتم در بین راه با عبدالله بن سعد بن ابی سرح برخورد کردم ، او با چهل جوان از فرزندان طلقاء حرکت میکرد، من در چهره آنها آثار ناراحتی مشاهده کردم، گفتم: ای فرزندان آنهائی که پیامبر را سرزنش میکردند، کجا میروید؟ آیا شما در نظر دارید نزد معاویه بروید، و به او ملحق شوید؟ به خداوند سوگند؛ شما از قدیم عداوت دارید عداوت هنوز در صورت شما نمایان است ، آیا میخواهید نور خدا را خاموش سازید و احکام او را تغییر دهید؟ و بین من و آنها سخنانی ردّ و بدل شد.

بعد از اینکه من وارد مکه شدم شنیدم آنها میگویند: ضحّاک بن قیس به طرف حیره حمله کرده است و اموال مردم را به غارت برده بعد هم به سلامت بازگشته است ، اینک ننگ بر این دنیا باد که کسی مانند ضحاک جرأت پیدا کرده به منطقه شما حمله کند و مال مردم را بگیرد. ضحّاک چیست ؟ او ارزشی ندارد و کوچکتر از آن است که بتواند به آن طرفها بیاید، به من اطّلاع دادهاند که شیعیان دست از یاریت برداشتهاند، و تو را تنها گذاشتهاند، اکنون ای فرزند مادرم نظر خود را برای من بنویس و اگر خود را برای مرگ آماده کردهای من حاضرم بیایم .

من اینک برادرزادهها و فرزندان پدرت را برمیدارم و به کوفه میآیم ، تا آنگاه که زنده باشی با شما زندگی میکنم ، و هرگاه خواستی از دنیا بروی ما هم با شما جان خواهیم سپرد، به خداوند سوگند؛ دوست ندارم اندکی بعد از شما در دنیا باشم ، زندگی بعد از شما برایم گوارا نخواهد بود.[39]

 

 

 

 

(916) پاسخ حضرت امیرالمؤمنین  7 به نامه عقیل

حضرت امیرالمؤمنین  7 در پاسخ برادرشان نوشتند و بعد از حمد خدا چنین فرمودند:

 

خداوند ما و شما را حفظ فرماید، مانند کسانی که در غیب و نهان از او میترسند،
 

نامه شما توسّط عبدالرحمن عبید ازدی به من رسید، شما در آن نامه از جریان برخوردت با عبدالله بن سعدبن ابی سرح برای من نوشتهای . شما او را در قدید با چهل نفر از جوانان و فرزندان طلقاء ملاقات کردید که به طرف مغرب رهسپار بودند. ابن ابی سرح ، مدّتی است که با خدا و رسول مکر میکرد، و راه خدا را سد نموده و کج حرکت میکند. از ابن ابی سرح و قریشیان درگذر و از آنها سخن نگو، آنها را واگذار تا در گمراهی خود فروروند، و همواره دشمنی کنند.

متوجّه باش که عرب امروز برای جنگ با برادرت پشت به هم دادهاند؛ همانگونه که قبلا با پیامبر 6 جنگ میکردند، آنها حق آن حضرت را نشناختند و فضیلت او را منکر شدند، با او دشمنی کردند و جنگ نمودند و هر چه که از دستشان برآمد، نسبت به او انجام دادند. گروهها را بر ضدّ او تحریک کردند و با وی به نبرد پرداختند.

بارخدایا؛ انتقام مرا از قرشیان بگیر، آنها خویشاوندی خود را با من قطع کردند، و بر ضدّ من اتّحاد نمودند، حقّ مرا از من گرفتند، و حکومت فرزند مادرم را از من سلب نمودند و آن را به کسی دادند که مانند من نبود و با رسول اکرم 6 قرابتی نداشت .

او در اسلام مانند من سابقه نداشت مگر اینکه ادّعائی کند و من از آن اطّلاعی نداشته باشم ، و یقین دارم که خداوند هم برای او حقّی نمیشناسد، در هر حال خداوند را حمد میکنم امّا اینکه متذکر شدهای ضحاک بن قیس به حیره حمله کرده است و کوچکتر از این است که بتواند به آنجا حمله کند و یا به آنجا نزدیک شود. او با گروهی سواره به طرف سماوه آمد و از نواحی واقصه و شراف و قطقطانه عبور کرد، من لشکر انبوهی از مسلمانان را به طرف او فرستادم او هنگامی که شنید لشکریان من به او میرسند، فرار کرد افراد من در بین راه او را پیدا کردند در حالیکه به سرعت حرکت میکردند.

لشکریان هنگام غروب آفتاب آنان را یافتند و با ایشان به جنگ پرداختند، آنها اهمیتی نداشتند که بتوانند کاری انجام دهند، او تاب تحمّل شمشیرها را نداشت و از میدان جنگ گریخت و نوزده نفر از یاران وی کشته شدند و خودش هم محزون و با اندوه کامل از معرکه گریخت و گرفتار سختی و محنت گردید.

امّا اینکه گفتهای نظر مرا برایت بنویسم ، این است که با حلال کنندگان حرام خدا جهاد کنم تا آنگاه که به او محلق شوم ، و خدای خود را ملاقات نمایم ، کثرت مردم پیرامون من ، بر عزّت من نخواهد افزود و پراکندگی آنها هم مرا به وحشت نخواهد انداخت ؛ زیرا من با حق هستم و خداوند هم با حق میباشد.

به خداوند سوگند؛ من از مردن بر حق و در راه حق هرگز کراهت ندارم . نیکیها بعد از مرگ برای کسانی میباشد که اهل حق باشند، و در راه حق بمیرند.

امّا اینکه گفتهای من با فرزندان و برادران به یاری شما بیائیم به آن نیازی ندارم ، تو در همانجا زندگی کن و امیدوارم که رستگار شوی و اعمالت مورد پسند باشد. به خداوند سوگند؛ من دوست ندارم در صورتی که کشته شوم شما هم کشته شوید، و تو گمان مکن که اگر مردم فرزند مادرت را تسلیم کردند او نسبت به مردم خاشع باشد، و یا عجز و لابه کند، یا تسلیم ظلم شود و یا سستی نماید، و یا زمام رهبری را رها کند و یا شانه از زیر بار خالی نماید، و من همانگونه هستم که شاعر بنیسلیم گوید:

 

فإن تسألینی کیف أنت فإنّنی

صبور علی ریب الزمان صلیب

یعزّ علی أنتری بی کآبة

 

فیشمت عاد أو یساء حبیب[40]

 

 

 

(917) نعمان بن بشیر یاور معاویه

نعمان بن بشیر انصاری همواره از معاویه طرفداری میکرد و با امیرالمؤمنین علی  7 ستیز داشت و از قاتلان عثمان بدگوئی میکرد و آنها را تعقیب مینمود، تا آنگاه که ضحاک بن قیس به عراق تاخت و بعد به طرف معاویه بازگشت .

معاویه مدّتی با اطرافیان خود گفتگو میکرد. کسی هست که با گروهی سواره به طرف ساحل فرات برود و اهل عراق را بترساند؟

نعمان بن بشیر گفت : من حاضرم به آنجا حمله کنم ، مرا به آنجا روانه کن که من در جنگ با آنها از روی نیت و میل راغب هستم . و نعمان از کسانی بود که از عثمان حمایت میکرد.

معاویه به او اجازه حرکت داد و او هم با دو هزار نفر به طرف عراق حرکت کرد.

معاویه به او گفت : باید از ورود در شهرها و میان جمعیتها خودداری کنی و تنها به مرزبانان و پاسگاهها بتاری و بعد برگردی .

نعمان هم به طرف سواحل فرات آمد و در عین التمر با مالک بن کعب ارحبی برخورد کرد.

برخورد نعمان با مالک بن کعب

مالک بن کعب با هزار نفر در آنجا بودند، و او به لشکریان خود اجازه داده بود، به کوفه برگردند و در هنگام ورود نعمان فقط صد نفر در آنجا حضور داشتند، و مالک فورآ جریان را به امیرالمؤمنین علی  7 گزارش داد و از آن حضرت دستور خواست .

عبدالرحمن بن مخنف گوید: مخنف بن سلیم مأمور جمعآوری صدقات علی 7 بود و در منازل بکر بن وائل و اطراف آن در کنارههای فرات اموال را جمعآوری میکرد، و مالک بن کعب هم در منطقه عین التمر به سر میبرد، نعمان با هزار نفر به آنجا تاخت و مالک از مخنف استمداد کرد.

گروهی با مخنف بودند ولی هر کدام در جائی بکاری اشتغال داشتند، عبدالله بن مخنف گوید: پدرم با پنجاه نفر با من همراه کردند، و مرا به کمک مالک فرستادند. او هم فقط صد نفر همراه داشت و نعمان قویتر از او بود، ما به طرف آنها رهسپار شدیم و آب هم با خود برداشتیم .

هنگامی که نعمان بن بشیر متوجّه ما شد، خیال کرد پشتسر ما لشکریان دیگری هم هستند و در این لحظه خود را به کناری کشیدند، ما خود را به آنها رسانیدیم و جنگ شروع شد، در اینجا شب پیش آمد و بین ما و آنها فاصله افتاد، آنها خیال کردند برای ما کمک میرسد و از این جهت منصرف شدند و یکی از یاران مالک به نام عبدالرحمان غامدی کشته شد.

خطبه حضرت امیرالمؤمنین علی  7

هنگامی که خبر حمله نعمان بن بشیر به امیرالمؤمنین علی  7 رسید، بالای منبر رفتند و پس از حمد و ثنای الهی چنین فرمودند:

ای اهل کوفه ؛ هر گاه یکی از عقابهای شامیان به طرف شما حمله میآورند شما درهای خانههای خود را محکم میکنید، و در خانهها پنهان میشوید و خود را در سوراخها مخفی میسازید.

شما مانند سوسمارها و کفتارها در لانههای خود فرو میروید. به خداوند سوگند به ذلّت خواهد رسید کسی که شما او را یاری کنید، شما مانند تیرهائی هستید که سر آن شکسته و اثری ندارد، اف بر شما باد که از شما جز رنج و مشقّت چیزی ندیدم ، وای بر شما؛ یک روز با شما آهسته صحبت میکنم و روزی فریاد میزنم . شما نه فریاد را پاسخ میدهید، و نه در هنگام جنگ پایداری میکنید، من اینک گرفتار شما شدهام ، گوشهایتان کر شده و سخنها را استماع نمیکنید، کور هستید و چیزی را مشاهده نمیکنید، لال میباشید و قدرت سخن گفتن ندارید، من در برابر همه این مشکلات ، خداوند را حمد میکنم .

 

وای بر شما؛ به طرف برادرتان مالک بن کعب بروید، اینک نعمان بن بشیر با گروهی از شامیان در منطقه او فرود آمدهاند، اکنون به آن طرف بشتابید شاید خداوند به وسیله شما بنیاد ظالمان را براندازد.

و بعد از منبر فرود آمد. مردم به سخنان آن حضرت گوش ندادند و خود را برای رفتن به طرف مالک بن کعب آماده نساختند، بعد از این امیرالمؤمنین علی  7 برای بزرگان و سران قبائل پیام فرستادند ولی آنها هم کاری نکردند و پاسخی ندادند و فقط عدی در اینجا برخواست و سخنانی ایراد کرد.

سخنان عدی بن حاتم

محل بن خلیقه گوید: هنگامی که امیرالمؤمنین علی  7 وارد منزل شدند عدی بن حاتم برخاست و گفت : به خداوند سوگند؛ این یک شکست زشتی است شما کار خوبی انجام ندادید ما این چنین بیعت نکردیم ، ما نباید او را تنها بگذاریم .

عدی خدمت امیرالمؤمنین علی  7 رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ؛ من هزار نفر از قبیله طی را همراه دارم و آنها از من اطاعت میکنند، اگر میل دارید من به طرف آنها میرویم .

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

من نمیخواهم یک قبیله عرب را تنها به طرف آنها بفرستم ، شما در نخیله حاضر شوید و لشکریان خود را در آنجا جمع کنید.

او هم رفت و در آنجا اقامت گزید، امیرالمؤمنین علی  7 برای هر نفر هفتصد درهم مقرّر کردند، هزار نفر هم غیر از قبیله طی در آنجا جمع شدند و عدی با آ دو هزار نفر دنبال نعمان را گرفتند و تا نزدیک شام پیش رفتند و برگشتند.

جنگ مالک با نعمان

عبدالله بن حوزه ازدی گوید: من با مالک بن کعب بودم ، در آن هنگام که نعمان بن بشیر به آن منطقه حمله آوردند و آنها دو هزار نفر بودند، و ما فقط صد نفر.

مالک گفت : شما در میان آبادی با آنها جنگ کنید و دیوارها را پشتیبان خود بگیرید، و خود را به هلاکت گرفتار نسازید بدانید که خداوند شما را یاری میکند. اگر مقاومت نمائید، خداوند ده نفر را بر صد نفر و صد نفر را بر هزار نفر و اندک را بر زیاد پیروز میگرداند.

و گفت : در این نزدیکی شیعیان و یاران علی  7 هستند و از آن جمله قرظة بن کعب و مخنف بن سلیم میباشند، شما بروید و از آنها یاری بخواهید و حال خود را به آنها بگوئید.

عبدالله بن حوزه گوید: من به طرف آنها رفتم و یاران ما با نعمان بن بشیر با تیر جنگ میکردند. من نزد قرظه رفتم جریان را گفتم ، او اظهار داشت : من مأمور خراج هستم و افرادی ندارم تا به کمک شما بفرستم ، بعد نزد مخنف رفتم و او را از جریان آگاه کردم ، او فرزندش عبدالرحمن را با پنجاه نفر به کمک ما فرستاد.

مالک بن کعب تا هنگام عصر با آنها جنگ کرد، هنگامی که ما رسیدیم آنها غلاف شمشیر خود را شکسته و آماده مرگ بودند، اگر ما اندکی تأخیر میکردیم همه آنها کشته میشدند، هنگامی که شامیان مشاهده کردند ما رسیدیم ، دست از مالک برداشتند. در این هنگام مالک به آنها حمله آورد و آنان را از آبادی بیرون کرد. ما هم به آنها حمله آوردیم و سه نفر از آنها را کشتیم ، آنها خیال کردند ما در پشتسر افرادی داریم از این جهت ترسیدند و فرار کردند و اگر نه این بود، آنها به سوی ما حمله میکردند و ما را هلاک میساختند، بعد شب پیش آمد و آنها از آن منطقه دور شدند.

نامه مالک به امیرالمؤمنین علی  7

مالک بن کعب نامهای برای امیرالمؤمنین علی  7 نوشت و گفت : نعمان بن بشیر با گروهی از اهل شام به جنگ ما آمد و میخواست بر ما غلبه کند، اکثر یاران من پراکنده بودند، و بقیه هم ثبات و پایداری از خود نشان دادند. ما هم شمشیرها را برداشتیم و به مقابل آنها رفتیم و تا شب با آنها جنگیدیم .

ما از مخنف بن سلیم هم کمک خواستیم ، او هم گروهی از شیعیان امیرالمؤمنین  7 را با پسرش به یاری ما فرستاد، او جوانی نیک بود و به ما خوب یاری رسانید، ما به دشمنان حمله آوردیم ، خداوند ما را یاری کرد و دشمن فرار نمود و لشکریانش را پیروز گردانید.

خطبه امیرالمؤمنین علی  7

 

نامه مالک به امیر مؤمنان  7 رسید، و آن را برای مردم کوفه قرائت کرد و خداوند را سپاس گفت و بعد متوجّه اطرافیان خود شد، اکثر آنها از این حادثه پشیمان بودند که چرا در آن جنگ شرکت نداشتند.[41]

 

 

 

 

(918) سفیان بن عوف از طرف معاویه

ابوالکنود روایت میکنند که سفیان بن عوف غامدی گفت : معاویه مرا نزد خود طلب کرد و گفت : من تو را با یک لشکر انبوه و شجاع و دلاور به طرف کنارههای فرات میفرستم ، تو نخست باید از هیت بگذری ، اگر در آنجا لشکری مشاهده کردی بر آنها بتاز و اگر نه به حرکت خود ادامه بده تا به انبار برسی . اگر در انبار هم لشکری نبود، به طرف مدائن برو آنجا را مورد تاخت و تاز قرار بده ، و بعد به طرف ما برگرد و از رفتن به کوفه خودداری کن ، بدان اگر بتوانی شهر انبار یا مدائن را مورد حمله خود قرار دهی و مردم را به وحشت بیاندازی مانند این است که کوفه را مورد حمله و تاخت قرار دادهای .

ای سفیان ؛ این حمله و غارتها!! مردم عراق را میترساند و در دل آنها وحشت ایجاد میکند و به طرفداران ما جرأت میدهد و کسانی که از حوادث و وقایع ترس دارند به طرف ما میآیند، در بین راه هر چه آبادی دیدی خراب کن! و هر کس که با تو همفکر نیست باید کشته شود! اموال مردم را غارت نما که این کار دلها را به درد میآورد و مانند کشتن میباشد!

سفیان گوید: من از نزد معاویه بیرون شدم و مشغول تهیه لشکر شدم و معاویه هم در این باره برای مردم خطبه خواند. او در خطبه خود گفت : ای مردم ؛ همراه سفیان بن عوف حرکت کنید، او مقصد بزرگی دارد و در آن اجر بزرگی هم هست! و شما خیلی زود هم مراجعت خواهید کرد. و بعد از منبر فرود آمد.

گوید: سه روز از این موضوع نگذشت که شش هزار نفر در لشکرگاه جمع شدند، و من از کنار فرات حرکت کردم و شتابان به سیر خود ادامه دادم تا به هیت رسیدم ، آنها شنیده بودند که من قصد حمله به آنجا را دارم آنها از فرات گذشته بودند و من در آنجا هیچ کس را ندیدم .

از آنجا گذشتم به صفوراء رسیدم آنها همه فرار کرده بودند، و کسی را در آنجا مشاهده نکردم ، از آنجا هم عبور کردم و در نظر داشتم انبار را بگیرم . آنها نیز از آمدن من مطّلع شده بودند و وحشت داشتند.

مرزبان آنجا جلوی من آمد و مقابل من ایستاد ولی من متعرّض او نشدم ، چند جوان را دستگیر کردم از آنها پرسیدم : چند نفر از یاران علی ( 7) در انبار زندگی میکنند؟

گفتند: در اینجا پانصد نفر میباشند ولی اکنون آنها به کوفه رفتهاند، شاید اکنون بیش از دویست نفر نباشند.

جنگ سفیان بن عوف با مردم انبار

سفیان گوید: من در آنجا فرود آمدم ، و یاران خود را به دستههائی تقسیم کردم ، و هر کدام آنها در جائی به جنگ مشغول شدند، مردمان انبار را در کوچههای مورد حمله قرار دادند و آنها را از هم پراکنده ساختند.

در این هنگام خود با دویست نفر به آنها حمله کردم بعد سواران بر آنان تاختند و پیادگان هم رسیدند بعد از اندکی امیرشان کشته شد، و جماعت از هم پراکنده گردید و بعد در حدود سی نفر را فرستادم و هر چه در آنجا بود غارت کردند. به خداوند سوگند؛ من جنگی آرامتر و آسانتر و خوشحالکنندهتر از این جنگ را ندیده بودم ، و این جنگ در دل مردم وحشت ایجاد کرد، هنگامی که نزد معاویه برگشتم و جریان را به او گفتم ، او اظهار داشت : من میدانستم تو از عهده چنین کارهائی برمیآئی ! تو اکنون به هر شهری که بروی در آنجا مانند یک امیر معامله میکنی و اگر دوست بداری تو را در یکی از شهرها امیر کنم ؛ زیرا تو مورد اطمینان من میباشی ، و هر جا که حکومت من برقرار است آزاد هستی ، و کسی
جز من بر تو نمیتواند امارت کند، به خداوند سوگند؛ بعد از اندک زمانی مردم عراق از علی ( 7) فرار میکنند و به طرف ما میآیند.

شهادت اشرس بن حسان

جندب بن عفیف گوید: به خداوند سوگند؛ من در شهر انبار با اشرس بن حسان بکری بودم ، ناگهان هنگام صبح ، سفیان بن عوف آمد. او جنگجویانی همراه خود داشت که دیدگان را خیره میکرد، آنها ما را به وحشت انداختند و ما هنگامی که آنها را مشاهده میکردیم دانستیم که نمیتوانیم مقاومت کنیم .

ما نیروئی نداشتیم تا با آنها وارد جنگ شویم ، امیر ما به طرف آنها شتافت ما هم از یکدیگر پراکنده شدیم و نصف یاران ما در جنگ حاضر نشدند، به خداوند سوگند ما با آنها نیکو جنگیدیم ، تا آنجا که عرصه بر ما تنگ شد.

امیر ما از اسب پیاده شد و آیه شریفه (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ ینتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدیüلاً)[42]  را قرائت کرد و به ما گفت : هر کس نمیخواهد خدا را

ملاقات کند و آماده شهادت گردد از آبادی بیرون رود. تا آنگاه که ما با آنان مشغول جنگ میباشیم و تا آنگاه که ما به جنگ اشتغال داریم ، آنها میتوانند فرار کنند. امّا هر کس میل دارد نزد خداوند برود و با نیکان محشور گردد، وارد جنگ شود.

این را گفت و با سی نفر پیاده شدند و آماده کارزار شدند، من هم خواستم وارد جنگ شوم و پیاده گردم ولی نفس من راضی نشد. آنها رفتند و جنگیدند و همه به شهادت رسیدند و ما هم فرار کردیم .

خطبه امیرالمؤمنین  7

محمّد بن مخنف گوید: هنگامی که سفیان بن عوف انبار را غارت کرد، یکی از افراد غیر عرب که در آنجا بود به کوفه آمد، و جریان را به امیرالمؤمنین علی  7 اطّلاع داد. امیرالمؤمنین  7 بالای منبر رفتند و خطبهای خواندند. حضرت علی 7 فرمودند:

برادر شما بکری در انبار کشته شد، او وعدههای خداوند را برگزید و آخرت را بر دنیا ترجیح داد، اکنون به طرف آنها بروید تا بتوانید آنها را دفع کنید و از سرزمین عراق بیرونشان سازید.

بعد از این سکوت کردند و منتظر پاسخ مردم شدند، ولی هیچ کدام از آنها سخن نگفتند، هنگامی که مشاهده کردند که آنها سکوت کردهاند، از منبر پائین آمدند و پیاده به طرف نخیله رفتند، و مردم هم دنبال آن جناب روان شدند.

در این هنگام گروهی از اشراف و رؤساء قبائل آمدند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ؛ شما برگردید ما کار را انجام خواهیم داد. فرمودند: شما نه مرا کمک خواهید کرد و نه از خودتان یاری خواهید نمود، ولی در اثر اصرار آنها به منزل مراجعت کردند در حالیکه محزون بودند.

حرکت سعید بن قیس به طرف انبار

امیرالمؤمنین علی  7 سعید بن قیس همدانی را احضار کردند و او را با هشت هزار نفر به طرف سفیان بن عوف فرستادند، به امیرالمؤمنین علی  7 گزارش داده بودند که سفیان با لشکر انبوهی به طرف عراق آمده است .

امیرالمؤمنین علی  7 به سعید فرمودند:

با این هشت هزار نفر بروید و دنبال آن لشکر را بگیرید و او را از عراق بیرون کنید.

او از ساحل فرات حرکت کرد و به جستجوی او پرداخت تا آنگاه که به ناحیه عانات رسید، از آنجا هانی بن خطّاب را فرستاد تا از آنها خبری پیدا کند، او هم تا نزدیک قنسرین رفت ولی آنها رفته بودند و بعد بازگشت .

نامه حضرت امیرالمؤمنین علی  7

راوی گوید: امیرالمؤمنین علی  7 همچنان محزون بودند، تا آنگاه که سعید برگشت . امیرالمؤمنین  7 در آن روزها اندکی بیمار بودند و قدرت حرکت نداشتند، نمیتوانستند در میان مردم به پا خیزند و خطبه بخوانند از این رو مطالب خود را نوشتند تا از طرف آن جناب برای مردم خوانده شود. بعد از این آمدند و
در آستانه مسجد نشستند و حسن و حسین  8 با عبدالله بن جعفر نیز او را همراهی میکردند، و سپس غلام خود سعد را احضار کردند و نامه را به او دادند تا به اطّلاع مردم برساند او هم نامه را بلند به طوری که امیرالمؤمنین  7 هم آن را میشنیدند، خواند.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 پس از حمد خداوند و صلوات بر رسول 6 چنین فرمودند:

ای مردم ؛ من شما را همواره نصیحت کردم تا رستگار شوید، ولی از این کار خسته و ملول گردیدم ، شما به جای اینکه گفتههای ما را قبول کنید و آن را مورد عمل قرار دهید، سخنهای مسخرهآمیز گفتید و مرا افسرده و ناراحت نمودید. از گفتههای مسخرهآمیز کسی به جائی نمیرسد، و از سخنان بیهوده کسی عزّت پیدا نمیکند، اگر من راه دیگری داشتم هرگز با شما سخن نمیگفتم و شما را مورد اعتراض قرار نمیدادم ، اکنون نامهام برای شما خوانده میشود خود را برای پاسخ نیکو آماده کنید، اگر چه میدانم پاسخ درستی نخواهید داد و خداوند خود کمککننده میباشد.

ای مردم ؛ بدانید که جهاد یکی از درهای بهشت میباشد، خداوند آن در را برای بندگان ویژهاش باز کرده است ، جهاد جامه تقوا و پرهیزگاری است و زره محکم خداوند میباشد که آدمیان را از هر گزند و آسیبی حفظ میکند و مانند سپری انسان را در برابر حملات دشمن نگه میدارد.

هر کس جهاد را ترک گوید، خداوند لباس ذلّت و خواری را به او میپوشاند، او را در بلا گرفتار میکند و شبهات در دلش ایجاد میشود، و خوار و ذلیل و لگدکوب میگردد، اگر جهاد را از دست بدهید و آن را ضایع کنید حق از دست میرود و عدالت از جامعه رخت برمیبندد.

ای مردم ؛ آگاه باشید من در شب و روز شماها را به جهاد دعوت کردم ، و در آشکار و نهان فراخواندم به شما اعلان نمودم قبل از آنکه آنها به طرف شما حمله کنند، به آنان بتازید. به خداوند سوگند؛ هر کس در سرزمین خود مورد حمله قرار گیرد، خوار خواهد شد. شما کارها را به یکدیگر محوّل کردید و شانه از زیر بار خالی نمودید. گفتههای من برای شما سنگینی کرد و به سخنان من گوش ندادید، و آن را نادیده انگاشتید تا اکنون که به شهرهای شما حمله میکنند و سرزمینهای شما را میگیرند.

اکنون آن مرد غامدی آمده و سواران خود را وارد شهر انبار نموده و اشرس بن حسان را در آنجا کشته است و مرزهای شما را بر هم زده و گروهی از مردان صالح را از پای درآورده است ، شنیدهام که مردی از دشمنان شما وارد منزل زن مسلمان و ذمیه شده و خلخال از پای آنها درآورده و گوشواره از گوش آنها کنده است .

کسی نبود در آنجا که از آنها دفاع کند، آن جماعت هر چه یافتند بردند و به آنها هیچ آسیبی نرسید و هیچکس از آنان زخمی نشد، اگر مرد مسلمانی از شنیدن این ماجرا بمیرد و یا از غصّه قالب تهی کند در نزد من مورد سرزنش نخواهد بود بلکه سزاوار است این حالت برای او دست دهد.

از این اوضاع و احوال باید در شگفت آمد، به خداوند سوگند دل میمیرد و آدمی را اندوه میگیرد و آتش غم بر دلها شعله میزند، از اینکه مشاهده میگردد این جماعت اینگونه در باطل خود متّحدند و شما در حق و حقیقت این چنین پراکنده میباشید.

زشت باد چهره شما و ننگ و خوار باشید که اینچنین خود را در معرض تیرها قرار دادهاید به خانههایتان حمله میشود ولی شما بر آنان حملهای ندارید؛ آنها با شما جنگ میکنند ولی شما با آنها جنگی ندارید؛ آنها خدا را معصیت میکنند و شما هم راضی هستید.

آن جماعت بر شما حکمرانی میکنند ولی شما غیرت و حمیت ندارید که آنها را از خود برانید من شما را برای جهادت دعوت میکنم میگوئید: تابستان است و هوا گرم. کمی مهلت دهید، تابستان پایان گیرد.

هرگاه در زمستان شما را به جهاد فرامیخوانم میگوئید: اکنون سرد است بگذارید تا هنگام سرما برطرف شود، همه اینها فرار از گرما و سرما میباشد، هر گاه شما از گرما و سرما فراری باشید، پس از گرما یا سردی شمشیرها زودتر فرار خواهید کرد. نه این چنین نیست که شما میگوئید.

سوگند به آن کسی که جان فرزند ابوطالب در دست اوست ، شما از شمشیر واهمه دارید، شما تا کی میتوانید اینچنین باشید و در چه زمانی دست از این کارها و بهانهها برمیدارید، ای کسانی که فقط صورت مردان دارید و از صفات مردان عاری هستید.

ای کسانی که مانند نابخردان و کودکان در آرزوها و رؤیاهای خیالی به سر میبرید؛ مانند زنان در پشت پردها قرار میگیرید و اندیشههای زنانه دارید خداوند میداند من از زندگی در بین شما مأیوس شدهام و از دستتان خسته و ملول هستم .

دوست دارم خداوند مرا به طرف خود بکشاند، و در جوار رحمت خود جای دهد، ای کاش من شما را ندیده بودم و با شما آشنا نشده و نمیشدم ، شناسائی شما
برای من پشیمانی آورد، و عاقبت ناگواری فراهم نمود، خداوند میداند شما دل مرا پرخون کردید و سینهام را به درد آوردید.

شما نظریات مرا مورد عمل قرار ندادید و هر چه گفتم آن را به کار نبستید، از من نافرمانی کردید و مرا ترک گفتید تا آنجا که قریشیان و غیر آنها گفتند: فرزند ابوطالب مردی شجاع است ولی دانش جنگیدن ندارد.

آنها چه میگویند؟ آیا در میان آنها کسی هست که از من بیشتر جنگ دیده باشد و یا در جنگها تجربه حاصل کرده باشد، من سالها در جنگ شرکت کردهام ، و تجربه آموختم . به خداوند سوگند؛ هنوز بیست سال نداشتم که وارد جنگ شدم ، و اکنون از شصت سالگی هم گذشتهام ، ولی کسی که به سخنان او گوش نمیدهند چه کند؟

سخنان حبیب ازدی

در این هنگام مردی از قبیله ازد به نام حبیب بن عفیف ازدی برخواست و در حالیکه دست برادرزادهاش را گرفته بود، به طرف امیرالمؤمنین  7 آمد در کنار مسجد مقابل علی  7 دوزانو نشست .

آن مرد همراه برادرزاده خود عبدالرحمان بن عبدالله در مقابل آن جناب ایستاد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین ؛ من تنها خود و برادرزادهام را دارم ، اینک امر کنید تا به طرف او برویم اگرچه در این میان خارهای ترس و وحشت جلوی ما را بگیرند و یا تکههای آتش ما را دربر گیرند. ما میرویم و فرمان شما را اجرا میکنیم، و یا در این راه کشته میشویم .

امیرالمؤمنین علی  7 درباره آن مرد دعای خیر فرمودند و به آن دو گفتند: شما دو نفر چه کاری میتوانید انجام دهید و مقصود ما از شما دو نفر حاصل نمیگردد.

بعد از آن به حارث اعور دستور دادند در میان مردم فریاد بزند: هر کس میخواهد جان خود را به خداوند بفروشد و دنیای خود را با آخرت معاوضه نماید، فردا در رحبه حاضر گردد. کسانی که در رحبه حاضر میشوند، باید نیت پاک داشته باشند و برای جهاد آماده شوند.

امیرالمؤمنین  7 در رحبه

امیرالمؤمنین علی  7 هنگام صبح در رحبه حاضر شدند، و در حدود سیصد نفر به رحبه آمدند، امیرالمؤمنین  7 فرمودند: اگر هزار نفر میبودند، نظر خود را بازگو میکردم .

گروهی آمدند و عذرهائی آوردند جماعتی هم اصلا نیامدند عدّهای هم دروغ میگفتند.

راوی گوید: امیرالمؤمنین علی  7 چند روز محزون بودند. آثار حزن و اندوه در چهره مقدّسشان نمایان بود بعد دستور دادند مردم را به مسجد فراخوانند، بعد از اینکه مردم جمع شدند برخواستند و فرمودند:

ای مردم ؛ به خداوند سوگند در شهر شما بیشتر از هر شهر دیگری انصار وجود دارد، و در اعراب شهری مانند شهر شما نیست ، روزی که رسول خدا 6 خواست پیامهای خداوند را به مردم برساند، فقط دو قبیله کوچک از او حمایت کردند، و آنها هم از اعراب سابقهدار و قدیم نبودند، و عدّه آنها هم بیشتر نبود، امّا آنها از رسول خدا 6 و مهاجران دفاع کردند.

آندو قبیله ، پیامبر را جا و منزل دادند، و یاران او را مورد حمایت قرار دادند، و از خدا و دین او یاری نمودند. اعراب در آن روز همه یککمان شدند یهودیان هم با آنان متّحد گردیدند، و همه باهم یکباره به جنگ رسول و یاران او برخواستند.

آن دو قبیله کوچک خود را برای یاری کردن رسول و دین خدا آماده کردند، و رشتههای پیوند خود را با قبایل عرب قطع نمودند و عهد و پیمانهای خود را با یهودیان درهم شکستند، با اهل نجد و تهامه و اهل مکه و یمامه و با تمام اعراب کوهستان و بیابان به مقابله پرداختند.

آنها با مقاومت خود ستون دین را برافراشتند، و در جنگها صبر کردند و از خود مقاومت نشان دادند تا آنگاه که عرب در برابر رسول خدا6 خاضع شدند و قبل از اینکه از جهان بروند دیدگانشان روشن شد و امروز شما بیشتر از آنها میباشید.

در این هنگام مردی بلندقد برخواست و گفت : نه شما محمّد 6 هستید و نه ما مانند آنها که تعریف کردید، ما را در کارهائی که طاقت آن را نداریم
وارد نکنید.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

نیکو شنیدن پاسخ نیک هم دارد. مادرتان در عزایتان بنشینند؛ شما همواره مرا اندوهگین میکنید، و اکنون هم بر حزن من افزودید مگر من گفتم محمّد هستم و شما از انصار میباشید، من در اینجا برای شما مثل زدم تا شما به آنها تأسّی کنید و از آنان درس بیاموزید.

بعد از این مردی برخاست و گفت : امیرالمؤمنین امروز به کسانی که در نهروان کشته شدند بیشتر نیاز دارد و بعد از هر طرف صدائی بلند شد و هر کدام سخنی گفتند، مرد دیگری گفت : اکنون جای اشتر خالی است و اگر او بود، اینطور نمیشد.

امیرالمؤمنین علی  7 از سخن او ناراحت شدند و فرمودند:

مادرتان در عزایتان بگرید؛ حقّ من بر شما که از اشتر بیشتر است . اشتر تنها حقّ یک مسلمانی بر شما داشت .

و در این هنگام با حال غضب از منبر فرود آمدند. بعد از این حجر بن عدی کندی و سعید بن قیس همدانی برخواستند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ؛ از این سخنها ناراحت نگردید، ما را فرمان ده تا اطاعت کنیم ، به خداوند سوگند؛ اگر اموال ما تمام گردد ما بیتابی نخواهیم کرد و اگر عشائر ما در راه شما کشته شوند باز هم ناراحت خواهیم شد.

امیرالمؤمنین علی  7 به آنها فرمودند: آماده گردید و به طرف دشمن حرکت کنید. بعد از این از مسجد به طرف منزل رفتند و بزرگان و یارانش در آنجا جمع شدند، فرمودند: مردی شجاع و دلیر و امین معرّفی کنید تا از سواد کوفه مردم را جمع کند و برای جنگ آماده نماید.

سعد بن قیس گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ من معتقدم ناصح امین و مرد شجاع و استوار معقل بن قیس را بفرستید، فرمودند: آری ؛ همین کار را خواهم کرد. او را طلب کردند و به قراء و قصبات اطراف عراق فرستادند قبل از اینکه او برگردد، امیرالمؤمنین علی  7 به شهادت رسیدند.

ابو مسلم گوید: از امیرالمؤمنین علی  7 شنیدم که فرمودند: اگر بقیه مسلمانان نبودند شما همه هلاک میشدید.

خطبه امیرالمؤمنین علی  7

اسماعیل بن رجاء گوید: امیرالمؤمنین علی  7 بعد از این برای مردم کوفه خطبه خواندند و بعد از حمد و ثنای خداوند فرمودند:

 

ای مردمانی که بدنهای آنها بههم پیوسته ، ولی فکر و اندیشه آنها متفرّق است و هر کدام به جائی دل دادهاند عزّت پیدا نمیکند کسی که شما را به یاری طلب کند و آسایش ندارد آنکه دل به شما ببندد.

سخنان شما صخرهها را از هم میشکافد، ولی عمل شما همانطوری است که دشمن در آن طمع میکند، هرگاه به شما میگویم در زمستان به جنگ آنها بروید، میگوئید سرد است تا فصل سرما بگذرد، مانند کسی که وام خود را به تأخیر میاندازد، هر کس با شما شرطبندی کند سهم ناامید کنندهای به او خواهد رسید.

من اکنون گفتههای شما را باور ندارم ، و به یاری شما طمع نکردهام ، خداوند بین من و شما جدائی نیاندازد. شما میخواهید بعد از این از کدام خانه دفاع کنید و با کدام امام بعد از من در نظر دارید به جنگ بروید.

آگاه باشید بعد از من گرفتار مسائلی خواهید شد که گمراهان آنها را برای شما سنّت قرار خواهند داد، بعد از من فقر به خانههای شما راه پیدا خواهد کرد، و شمشیرهای برّان به فرق شما کوبیده خواهند شد، در آن وقت آرزو خواهید کرد مرا بیابید و با من با دشمنان جنگ کنید، و در راه من کشته شوید و این مطالب پیش خواهد آمد.[43]

 

 

(919) ضحّاک بن قیس مأمور معاویه

محمّد بن مخنف گوید: ضحّاک بن قیس بعد از شهادت امیرالمؤمنین علی  7 به کوفه آمد، و بالای منبر قرار گرفت و من شنیدم که میگفت : من فرزند قیس هستم ، من ابوقیس میباشم . من عمرو بن عمیس را کشتم .

راوی گوید: علّت اینکه او این سخنان را اظهار میداشت ترسانیدن مردم بود. به او اطّلاع داده بودند که گروهی در کوفه عثمان را فحش میدهند، و از وی بیزاری میجویند، و نیز شنیدم میگفت : به من خبر دادهاند که مردمی گمراه از شما رهبران هدایت را فحش میهند و از گذشتگان ما بدگوئی مینمایند! سوگند به آن کسی که شریک و نظیری ندارد؛ اگر دست از این کارها بازندارید با شمشیر زیاد شما را از پا درمیآورم . حملات من بسیار سخت و شمشیرم برنده است . به خداوند سوگند؛ من همان کسی میباشم که دیروز به شهرهای شما حمله کردم ، و نخستین جنگجوئی در اسلام بودم که سرزمینهای بین ثعلبیه و فرات را مورد تاخت و تاز قرار دادم ، من هر کس را بخواهم مورد تعقیب قرار میدهم و هر کس را بخواهم عفو میکنم .

من زنان و دختران پشت پرده را به وحشت انداختهام ، هر گاه کودکی گریه کند، مادرش نام مرا میبرد و او را میترساند و آرام میکند او هم از شنیدن نام من دست از آزار و اذیت مادر برمیدارد، آری ای اهل عراق ؛ از خداوند بترسید و بدانید که من ضحّاک بن قیس هستم .

گفتگوی عبدالرحمان با ضحّاک

در این هنگام عبدالرحمان بن عبید برخواست و گفت : امیر راست میگوید، و گفتارش صادق میباشد، ما او را همانگونه که گفت میشناسیم ، ما در مغرب تدمر با تو برخورد کردیم ، و تو را مردی شجاع و صبور و باتجربه دیدیم .

بعد از این عبدالرحمن نشست و گفت : او به ما افتخار میکند که برای نخستین بار در شهرهای ما چه کرد. به خداوند سوگند؛ من ناراحتترین لحظات زندگی او را در آن ایان به یادش میآورم .

راوی گوید: ضحّاک در اینجا سکوت کرده مانند کسی که سرافکنده باشد گفت : آری در پایان آن روز ناراحتی برایم پیش آمد. این را گفت و پائین آمد.

محمّد گوید: من به عبدالرحمن گفتم : چگونه جرأت کردی اینگونه با وی سخن بگوئی و او را به یاد آن روز بیاندازی ، تو خود از کسانی بودی که با او جنگ میکردی ؟

او گفت : هر چه مقدّر است پیش خواهد آمد.[44]

 

 

(920) نامه حضرت امیرالمؤمنین  7 به معاویه

امیرالمؤمنین  7 نامهای برای معاویه نوشتند و فرمودند:

 

شما پنداشتهای که برای طلب خون عثمان قیام کردهای ، ولی کارهایت با گفتارت منافات دارد، وای بر تو اهل ذمّه در قتل عثمان چه تقصیری دارند. تو چگونه غنایم مسلمانان را حلال میدانی و از آنها میگیری ، دست از این کارها بازدار و از پایان ظلم و جور بترس مثل من و تو مانند همان است که بلعاء به درید بن صمه میگفت :

مهلا درید عن التسرّع أنّنی

ماضی الجنان بمن تسرّع مولع

مهلا درید عن السفاهة أنّنی

ماضی علم رغم العداة سمیدع

مهلا درید لاتکن لاقیتنی

یومآ دید فکلّ هذا یصنع

وإذا هانک معشر أکرمهم

فتکون حیث تری الهوان وتسمع

معاویه به آن حضرت پاسخ داد: خداوند مرا در کاری وارد کرد و تو را از آن عزل نمود، من به بهترین مقصود خود رسیدم ، و همه به خلافت من اجماع کردند، مثل من و مثل تو مانند بلعاء است در آن هنگام که به خون برادرش صلح کرد و بعد نقض عهد نمود و قومش او را سرزنش کردند و او گفت :

ألا آذنتنا من تدلّلا ملس

وقالت : أما بینی وبینک من بلس

وقالت : ألا تسعی فتدرک ما مضی

وما أهلک الحانون فی القدح والقرس

أتأمرنی سعد ولیث وجندع

ولست براض بالدّنیة والوکس

یقولون خذ عقلا وصالح عشیرة

فما یأمرونی بالهموم إذا أمسی

 

گفتگوی امیرالمؤمنین علی  7 از آینده

جندب بن عبدالله وائلی گوید: امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

شما بعد از من به سه چیز مبتلا میگردید: ذلّت کامل شما را فراخواهد گرفت ، شمشیر کشنده شما را فرامیگیرد، سنّتهائی که در میان شما پدید خواهد آمد و ظالمان آنها را مورد عمل قرار خواهند داد و ترویج خواهند کرد.

ای مردم ؛ شما در آنجا از من یاد خواهید نمود، آرزو میکنید کاش مرا پیدا میکردید و از من یاری میخواستید و خون خود را در راه من میریختید، خداوند کسی را از خود دور نمیکند مگر آنهائی که ظلم میکنند.

 

 

جندب بن عبدالله ازدی گوید: امیرالمؤمنین علی  7 مردم را برای جهاد دعوت کردند، و چند روز گذشت کسی حاضر نشد که به جهاد برود، و بعد از آن برخواستند و برای مردم خطبه خواندند و آنها را نکوهش کردند.

خطبه امیرالمؤمنین علی  7

حضرت امیرالمؤمنین  7 در خطبه خود فرمودند:

 

ای مردم ؛ من شما را به جهاد دعوت میکنم و برای رفتن به طرف دشمن فرامیخوانم ، ولی شما مرا اجابت نمیکنید، شما را نصیحت مینمایم ، نصایح مرا گوش نمیدهید، شما همه در اینجا حاضر هستید، ولی گویا غائب میباشید، شما گوش دارید ولی مثل اینکه کر میباشید و سخنان مرا درک نمیکنید.

سخنان حکمتآمیزی برای شما میگویم ، و مواعظ شما را به شما ابلاغ میکنم ، و با گفتار نیکو شما را پند میدهم ، امّا شما پند نمیگیرید. من شما را به جهاد با ستمگران ترغیب مینمایم ، ولی در هنگامی که سخن من پایان میگیرد، شما متفرّق میشوید و هر کدام به سوئی میروید.

هنگامی که دست از شما بازمیدارم ، به مجالس خود میروید، و در آن گروهگروه کنار هم قرار میگیرید، برای یکدیگر مثل میآورید، و اشعار میخوانید، و از اخبار و حوادث سئوال میکنید، شما آمادهشدن برای جنگ را فراموش کردهاید و دلهای شما با سخنان باطل مشغول شده است .

دستانتان خشک باد، با دشمن جنگ کنید، قبل از اینکه با شما جنگ کنند، به خداوند سوگند؛ هر قومی که مورد حمله قرار گیرند و جنگ در خانههای آنها ادامه پیدا کند خوار خواهند شد، به خداوند سوگند؛ شما به سخنان من گوش نخواهید داد، تا وارد کار نگردید بر من معلوم نخواهد شد.

من دوست دارم با نیت و بصیرتی که دارم به جنگ آنها بروم ، و از دست شما راحت گردم ، شما مانند شترانی هستید که چوپان آنها را گم کرده باشد و هر طرف که آنها را جمع کنی از طرف دیگر پراکنده میشوند.

به خداوند سوگند؛ من مینگرم هنگامی که تنور جنگ داغ میگردد و جنگ شدّت پیدا میکند، شما صف علی را از هم بازمیکنید و فرار مینمائید؛ همانگونه که زنان دامن خود را بازمیکنند و خود را در اختیار شوهران قرار میدهند.

در این هنگام اشعث بن قیس برخواست و گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ چرا مانند فرزند عفّان عمل نکردی ؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

ای آتشافروز وای بر تو؛ کاری که فرزند عفان کرد رسوائی میآورد، برای کسانی که نه دین دارند و نه برهانی که بتوانند اعمال خود را با آن توجیه کنند. من چگونه مانند فرزند عفّان عمل کنم ، در حالیکه برهان من از طرف خداوند آشکار میباشد، و حق اکنون در دست من قرار دارد.

به خداوند سوگند؛ کسانی دشمن را جرأت میدهند تا او بتواند بر آنها تسلّط پیدا کند، گوشت آنها تکهتکه خواهد شد و استخوانشان درهم خواهد شکست ، پوست آنها قطع و خونشان ریخته میشود. کسانی که دشمن را به خانه خود راه میدهند دلهای ضعیف دارند و ترس آنها را فرامیگیرد.

ای ابن اشعث ؛ تو هر طور که میخواهی باش ، و هر کاری که دوست داری بکن ؛ ولی من تسلیم ستمکاران نخواهم شد و سر و دست آنها را با شمشیر قطع خواهم کرد، و خداوند هم با مشیت خود کار میکند و هر چه را اراده کند انجام میدهد.

سخنان ابوایوب انصاری

بعد از این ابوایوب انصاری برخواست و گفت : ای مردم ؛ امیرالمؤمنین  7 حق را گفت برای کسانی که گوش شنوا دارند، و یا دلی که حق را قبول کند، و نگه دارد. ای مردم ؛ خداوند شما را گرامی داشت و به شما کرامتی عطا کرد که او را آنطور که شایسته است قبول نکردید و مقام او را نشناختید.

خداوند پسرعموی پیامبر خود را در میان شما قرار داده ، او سرور و بزرگ مسلمانان میباشد، او دین خدا را به شما تفهیم مینماید، و احکام را به شما یاد میدهد، او شما را به جهاد کسانی که حرامها را حلال میکنند فرامیخواند، امّا شما کر هستید و گوش شنوا ندارید، و سخن حق را درک نمیکنید.

بر دلهای شما پردههائی کشیده شده که حقیقت را نمییابید، و عقل خود را از دست دادهاید، آیا شما شرم ندارید که اینگونه سخن میگوئید؟ ای بندگان خدا؛ مگر شما مشاهده نکردید که دیروز چه ظلمهائی در جامعه بود و گرفتاری همهجا را فرا گرفته بود و شهرها را فساد و تباهی درهم ریخته بود؟

 

اهل حق محروم بودند و سیلی ظلم بر گونه آنها نواخته میشد، و شکمشان پاره میگردید، و یا آنها را در بیابانهای خشک رها میکردند، و بادهای سوزان بر پیکر آنها فرود میآمد، و جائی نبود که از سرما و گرما به آنجا پناه برند، آفتاب آنها را میسوزانید و گرمی خورشید بدن آنها را آب میکرد.

آنها با جامههای کهنه زندگی میکردند، و در خانههائی که با موهای کهنه بافته شده بود، به سر میبردند. این ظلم و ستم ادامه داشت ، تا آنگاه که خداوند امیرالمؤمنین  7 را به شما عطا کرد، او برای حق قیام کرد و خواست به عدالت رفتار نماید و به کتاب عمل کند.

ای مردم ؛ اکنون خدا را به این نعمت سپاس گوئید و به او پشت نکنید و مانند کسانی نباشید که گفتند: شنیدیم ، در حالیکه نشنیدند، شمشیرها را تیز کنید و آماده شوید، هر گاه شما را دعوت کردند اجابت نمائید و هر گاه امر کردند بشنوید و اطاعت کنید، هر چه میگوئید در دل هم قبول کنید تا از راستگویان باشید.[45]

 

 

(921) یزید بن شجره مأمور معاویه برای حمله به مکه

جابر بن عمرو گوید: معاویه ، یزید بن شجره رهاوی را نزد خود فراخواند و گفت : من در نظر دارم رازی را با تو در میان بگذارم و آن را به کسی نگوئی تا آنگاه که از شام بیرون گردی ، من در نظر دارم تو را به حرم خدا و خاندانم و عشیرهام بفرستم همانجائی که در آن به دنیا آمدهام و نشو و نما پیدا کردهام . در آنجا مردی است که در خون عثمان شریک است ، اگر او کشته گردد، دل ما آرام میشود و شما هم به خداوند نزدیک میشوی ، اینک به نام خدا به طرف مکه حرکت کن ، و اکنون وقت حجّ است و مردم به آنجا میآیند.

هنگامی که وارد مکه شدی ، مردم را به ما دعوت کن ؛ اگر آنها اجابت کردند، دست از آنها بازدار و اگر قبول نکردند به آنان سختگیر و در فشارشان قرار ده تا از تو اطاعت کنند.

با مردم مکه جنگ مکن و به آنها برسان که من دستور دادهام با آنها جنگ نکنی ، و بدان آنها اصل و ریشه خاندان ما هستند، و من دوست دارم آنها باقی بمانند و از بین نروند و در فشار قرار نگیرند، بعد خودت نماز بخوان و حجّ را انجام بده .

یزید بن شجره گفت : من به طرف مکه نخواهم رفت مگر اینکه سخنان مرا بشنوی ، و خواستههای مرا برآوری .

معاویه گفت : هر چه میخواهی بگو.

یزید بعد از حمد خدا و درود بر رسول گفت : تو مرا به طرف مردمان خدا و گروه صالحان میفرستی ، راضی هستی که من در این سفر به نظریات خود عمل کنم ، و هر چه مصلحت میدانم به کار گیرم ؟ و در این صورت امیدوارم که خداوند آنها را با شما متّحد گرداند اگر این را قبول داری میروم . امّا اگر بخواهی که من به مردم ظلم کنم و شمشیر روی آنها بکشم ، و یا آنان را بترسانم و عذر کسی را قبول نکنم ، به این سفر نخواهم رفت و شخص دیگری را در نظر بگیر.

معاویه گفت : سخنان شما را قبول دارم شما حرکت کنید و هر طور که میخواهید عمل نمائید.

یزید مردید عابد بود و از طرفداران عثمان به شمار میرفت ، او در جنگ صفین با معاویه همراه بود، او خیلی زود از دمشق بیرون شد و رؤسا از او مشایعت کردند و او را به حسن معاشرت ستودند.

مردم شام از وی سئوال میکردند: شما کجا میخواهی بروی . او جواب میداد: به زودی معلوم خواهد شد، هر چه اصرار کردند که عازم کجا هست او پاسخ نداد و گفت : بعد معلوم میگردد که من کجا میروم و بعد از آنها جدا شد.

یزید در هنگام حرکت میگفت : بارخدایا؛ اگر میان این لشکر و اهل حرم میخواهد جنگی درگیرد و خونی در آنجا ریخته شود، مرا از این سفر بازدار، من جنگیدن با کسانی که خلیفه مظلوم را کشته و یا دست از وی کشیدند و به او کمک نکردند، بزرگ نمیشمارم ، ولی دوست ندارم در حرم خداوند جنگ کنم و خونی بریزم .

او به راه خود ادامه داد و حارث بن نمیر تنوخی را به عنوان مقدّمه لشکر فرستاد و خود هم حرکت کرد و از وادی القری گذشت ، و از راه جحفه در دهه اوّل ذی الحجّه وارد مکه شد و در این هنگام قثم بن عبّاس از طرف امیرالمؤمنین علی  7 در مکه حکومت میکردند.

آگاهی قثم بن عبّاس از آمدن شامیان

عبّاس بن سعد انصاری گوید: هنگامی که قثم شنید شامیان در جحفه هستند، در میان مردم ظاهر شدند و خطبهای خواندند و گفتند: ای مردم ؛ لشکری از شام به طرف مکه میآید، اگر از من اطاعت میکنید و در بیعت خود ثابت میباشید من مقابل آنها خواهم ایستاد. امّا اگر از من اطاعت نمیکنید، مرا فریب ندهید و هر چه در نظر دارید بگوئید، فریبکاری آدمی را از پای درمیآورد و نظر درست را از انسان میگیرد، شک و تردید آدم را به خاک هلاکت میاندازد و رهبر را از تصمیم گرفتن بازمیدارد.

مردم سکوت کردند و چیزی نگفتند، او اظهار داشت : من نیت شما را فهمیدم و دانستم شما اهل جنگ و جهاد نیستید.

این را بگفت و از منبر فرود آمد و بعد از آن شیبة بن عثمان برخواست و گفت : ای امیر؛ نسبت به ما سوء ظنّ نداشته باش و ما را متّهم نکن . ای امیر؛ ما در اطاعت و بیعت خودمان میباشیم ، ما از امیر خود و پسرعموی خلیفه خود اطاعت میکنیم ؛ اگر ما را دعوت بکنید پاسخ میدهیم و اگر ما را به کاری امر کنید، هر
چه در توان داریم انجام میدهیم .

قثم در این هنگام آماده شد از مکه خارج گردد.

سخنان ابوسعید خدری

عبّاس بن سهل گوید: ابوسعید خدری نزد قثم بن عبّاس آمد. او از دوستان و نزدیکان او بود. او در هنگامی که قثم وسایل حرکت خود را آماده کرده بود و میخواست از مکه بیرون رود، نزد او آمد و گفت : چکار میخواهی بکنی و چه نظری داری ؟ و به کجا میخواهی حرکت کنی ؟

قثم گفت  میدانی چه حادثه در شرف تکوین است ؟ من که لشکری ندارم تا با آن از خود دفاع کنم ، در نظر گرفتهایم از مکه بیرون گردم . اگر لشکری برای من فراهم شد با آنها جنگ خواهم کرد، و إلّا در شهر نخواهم ماند تا خون من ریخته شود و لذا تصمیم دارم کنارهگیری کنم .

ابوسعید گفت : من هنگامی که از مدینه بیرون شدم حاجیان عراقی آنجا میگفتند که معقل بن قیس با لشکری از کوفه بیرون شده است تا جلوی شامیان را بگیرد، او گفت : ای ابوسعید؛ کجا هستید تا آنگاه که آنها برسند کودکان ما زنده نخواهد بود.

ابوسعید خدری به او گفت : خدایت رحمت کند اگر از مکه بیرون گردی به پسرعمویت چه خواهی گفت ؟ و در نزد عرب چه عذری خواهی داشت ، تو در نظر گرفتهای قبل از اینکه شمشیر بزنی و یا نیزهای را به طرف آنان حواله کنی فرار نمائی ؟

گفت : ای ابوسعید؛ تو قدرت نداری دشمن را دفع کنی و با وعدهها و آرزوها از حرم دفاع نمائی . اکنون برخیز و نامه امیرالمؤمنین  7 را قرائت کن .

ابوسعید نامه امیرالمؤمنین علی  7 را خواند و متن آن از این قرار بود:

این نامهای است از بنده خدا علی امیر مؤمنان برای قثم بن عبّاس ، مأمور من از مغرب اطّلاع میدهد که گروهی از اعراب به طرف مکه فرستاده شدهاند و آنها در نظر دارند در هنگام حجّ وارد مکه شوند. آن جماعت که کوردل هستند و گوش شنوا ندارند و بینائی خود را هم از دست دادهاند، کسانی که باطل را لباس حق پوشانیدهاند و در معصیت خداوند از مخلوق اطاعت میکنند و دین را به دنیا فروخته و آرزو میکنند خداوند آنها را در جوار نیکان جای دهد.

کسانی رستگار میگردند که کار نیک انجام دهند، و کسانی گرفتار میگردند که کار بد بکنند، من اکنون گروهی از مسلمانان را به آن طرف فرستادهام ، و فرمانده آنها مردی شریف و محکم و استوار و پرهیزکار میباشد. او معقل بن قیس ریاحی است که من به او دستور دادهام تا شامیان را از آنجاها دور کند و از سرزمین حجاز بیرون سازد.

اکنون در جای خودت استوار باش و قاطعانه مقاومت کن، و از محلّ حکومت خود محافظت نما و مردم را نصیحت کن . کاری نکنی که خبر سستی شما برسد و بعد از آن نتوانی عذری بیاوری ، شکیبا باش و در مشکلات و سختیها صبر کن ، ترس و وحشت به خود راه نده و با استقامت و پایمردی در برابر آنها قرار بگیر.

هنگامی که ابوسعید این نامه را خواند قثم گفت : این کتاب به من سودی نمیرساند، من شنیدهام لشکریان شام زودتر از لشکریان کوفه به مکه خواهند رسید، لشکریان علی  7 هنگامی وارد مکه خواهد شد که حجّ پایان گرفته باشد.

ابوسعید گفت : اگر شما از اوامر امامت پیروی کنی به سودت خواهد بود و مردم هم این را خواهند دید، و از سرزنشکنندگان رها خواهی شد، و در این صورت حق را هم انجام دادهای ؛ زیرا شامیان هنگامی میآیند که تو در حرم میباشی .

اینجا حرم خداوند میباشد، و آنجا را محل امن قرار داده است و ما در جاهلیت و قبل از اسلام حرم را محترم میدانستیم ، و اکنون که مسلمان میباشیم باید بیشتر در احترام آن بکوشیم .

قثم بن عبّاس به سخنان ابوسعید گوش فرا داد و از مکه بیرون نشد تا آنگاه که یزید بن شجره وارد مکه شد.

ورود یزید بن شجره به مکه

یزید بن شجره وارد مکه شد و دستور داد منادی به اطّلاع مردم و حاجیان برساند که او با اهل مکه سر جنگ ندارد، منادی او فریاد زد: مردم همه در آسایش میباشند، و ما با کسی کاری نداریم مگر آنهائی که متعرّض ما شوند و با ما مخالفت کنند.

یزید روی هفتم ذی حجّه وارد مکه شد، در این هنگام قریشیان و انصار و کسانی از صحابه که برای مناسک حجّ در مکه بودند، به اتّفاق صلحاء نزد فرماندار
مکه و یزید بن شجره رفتند و از آنها درخواست کردند با همدیگر صلح کنند.

آنها از صلح کردن خوشحال بودند، قثم بن عبّاس به اهل مکه اطمینان نداشت و او به سخنان آنها اعتماد نمیکرد و آنها را فریبکار میدانست و از آن طرف هم یزید مرد عابدی بود و نمیخواست در حرم خونی ریخته شود.

عمرو بن محصن گوید: یزید بن شجره برای مردم خطبه خواند و گفت : ای اهل حرم ؛ و ای کسانی که در اینجا هستید؛ من آمدهام تا در اینجا برای شما نماز بخوانم و جمعهها را اقامه نمایم ، میخواهم امر به معروف و نهی از منکر بنمایم!

من اکنون مشاهده میکنم والی این شهر کراهت دارد ما در اینجا اقامت کنیم ، و او از ورود ما ناراحت است و نمیخواهد با ما نماز بخواند، ما هم از نماز خواندن با او کراهت داریم ، اگر او میخواهد نه او نماز بگذارد، و نه ما نماز میگذاریم . ما اهل مکه را آزاد میگذاریم برای خود امامی انتخاب کنند و با او نماز بگذارند، اگر او امتناع کند ما هم نخواهیم گذاشت او نماز بخواند، به خداوند سوگند؛ اگر بخواهم میتوانم خودم نماز بگذارم و امیر شما را بگیرم و به شام بفرستم ولی دوست نمیدارم در حرم خونی ریخته شود و احترام حرم از بین برود.

راوی گوید: یزید بن شجره نزد ابوسعید خدری رفت و گفت : با این مرد ملاقات کنید، و بگوئید از نماز کنارهگیری کن و بگذار اهل مکه خود شخصی را برای نماز برگزینند، به خداوند سوگند؛ من توانائی دارم تو و آنها را به طرف شام روانه کنم .

به خداوند سوگند؛ من فقط رضوان خدا را در نظر دارم و میخواهم حرم محترم بماند و احترام به حرم به تقوا نزدیکتر است و عاقبت نیکی میآورد!

ابوسعید خدری گفت : من تاکنون مردی اینچنین خوشصحبت و نیکورأی در اهل مغرب ندیدهام .

اقامه نماز توسّط شیبة بن عثمان عبدری

ابوسعید نزد قثم رفت و گفت : میدانی خداوند چه کار نیکی برای شما مقدّر کرد، و بعد داستان را برای او نقل کرد. آنها هر دو خود را از نماز کنار کشیدند، و مردم شیبة بن عثمان عبدری را به عنوان امام جماعت انتخاب کردند و با او نماز گذاردند، و بعد از اینکه مناسک حجّ تمام شد یزید بن شجره از مکه بیرون شد و به طرف شام رهسپار گردید.

ورود لشکر امیرالمؤمنین علی  7 به مکه

بعد از انجام مناسک حجّ ، معقل بن قیس ریاحی با لشکریان خود رسید، به آنها اطّلاع دادند که یزید بن شجره از مکه رفته است ، معقل آنها را تعقیب کرد و در وادی القری به آنها رسید، در آنجا چند نفر از آنها را اسیر کرد و اموال آنها را گرفتند و به کوفه برگشتند، امیرالمؤمنین علی  7 آن اسیران را با اسیران خود معاوضه کردند.[46]

 

 

(922)

 

(923) گفتار حضرت امیرالمؤمنین  7 درباره عمرو عاص

یکی از کسانی که از امیرالمؤمنین علی  7 عیبجوئی میکرد عمرو بن عاص بود، راوی گوید: به امیرالمؤمنین علی  7 اطّلاع دادند که ابن عاص از او انتقاد میکند و او را در نزد مردم شام مورد نکوهش قرار میدهد.

امیرالمؤمنین  7 بالای منبر رفتند و بعد از حمد خداوند چنین فرمودند:

تعجّب دارم از فرزند نابغه که در نزد شامیان مرا متّهم به شوخی و مزاح میکند. او میگوید: من مردی هستم اهل تفریح و بزم و همواره به بازی و وقتگذرانی و خوشی میگذرانم !

به خداوند سوگند؛ او خود میداند که دروغ میگوید، و با گمراه کردن مردم مرتکب گناه میشود، آیا عمرو بن عاص فکر مرگ و قیامت نمیکند، و از حساب و کتاب واهمهای ندارد، و از عذاب خداوند نمیترسد؟ و بدترین گفتار دروغ میباشد.

عمرو بن عاص سخن به دروغ میگوید، او وعده میدهد امّا خلف وعده میکند. او سئوال مینماید و در سئوال اصرار میورزد و اگر چیزی از او طلب کنید بخل دارد، و چیزی نمیدهد، او نقض عهد و پیمانشکنی دارد و اهل وفا نمیباشد.

او در هنگام جنگ امر میکند و فرمان میدهد، امّا هنگامی که شمشیرها به کار افتادند، و ضربان آنها بر پیکرها خورد و سرها را از بدن جدا کردید، او بزرگترین مکرها و حیلهها را به کار میبرد، و مقعد خود را آشکار میکند و جانش را حفظ مینماید، خداوند چهره او را سیاه کند و هلاکش سازد.[47]

 

 

(924) یزید بن حجیه رهسپار معاویه شد

یکی از کسانی که از امیرالمؤمنین علی  7 جدا شد، یزید بن حجیه بود. هنگامی که او از امیرالمؤمنین علی  7 جدا شد، زیاد بن خصفه تیمی برخاست و گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ اجازه دهید من بروم او را به طرف شما برگردانم .

یزید بن حجیه از طرف امیرالمؤمنین علی  7 در ری و دستبی حکومت میکرد، او خراج را جمع کرد و در اختیار خود گرفت ، امیرالمؤمنین  7 او را حبس کرد و یکی از غلامانش را که سعد نام داشت بر او گماشت ، او هنگامی که سعد به خواب رفته بود، فرار کرد و به طرف معاویه رهسپار شد و گفت :

وخادعت سعدا وارتمت بی رکائبی

إلی الشّام واخترت الّذی هو أفضل

وغادرت سعدا نائما فی غیابة

وسعد غلام مستهل مضلّل

او از کوفه بیرون شد و به طرف رقّه رفت . و مردم هر گاه میخواستند به طرف معاویه بروند، نخست به رقّه میرفتند، و بعد از معاویه اجاره میگرفتند تا به شام بروند. رقّه ، قرقیساء، رها و حران در اختیار معاویه بود و ضحاک بن قیس در آنجا حکومت میکرد.

از آن طرف هیت ، عانات ، نصیبین ، دارا، آمد و سنجار هم در حکومت امیرالمؤمنین علی  7 بودند و اشتر بر این نواحی حاکم بود، و در هر ماه یک بار بین آنها جنگ واقع میشد، یزید بن حجیه در رقّه شنید که زیاد بن خصفه به امیرالمؤمنین  7 گفته است : اجازه دهد برود و او را برگرداند، و او در این مورد این اشعار را گفت  :

ابلغ زیاد إنّنی قد کفیته

اموری وخلّیت الّذی هو عاتبه

وباب سدید دونه قد فتحته

علیک وقد ضاقت علیه مذاهبه

هبلت أما ترجو عتابی ومشهدی

إذا لخصم لم یوجد له من یحاربه

فأقسم لولا أنّ اُمّک اُمّنا

وأنت موال ما انفلت اعاتبه

واقسم لو أدرکتنی ما رددتنی

کلّانا قد اصطفت إلیه جلاببه

او نیز در این باره گوید :

یا هند قومک أسلموک فسلّمی

واستبدلی وطنآ من الأوطان

أرضآ مقدّسة وقومآ فیهم

أهل التفقه تابعوا القرآن

أجببت أهل الشام لما جئتهم

وبکیت من جزع علی عثمان

زیاد بعد از این اشعاری دیگری هم گفت که در آن امیرالمؤمنین علی  7 را ناسزا گفته است ، خداوند او را لعنت کند. امیرالمؤمنین علی  7 او را نفرین
کردند و مردم هم آمین گفتند.

ابوالصلت تمیمی گوید: امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

بارخدایا؛ یزید بن حجیه مال مسلمانان را برداشت و فرار کرد و به گروه فاسقان پیوست ، خداوندا؛ ما را از مکر و فریب او حفظ کن ، و پاداش ظالمان را به او بده .

راوی گوید: مردم دستهای خود را بلند کردند و آمین گفتند: در میان مردم عفاق بن شرحبیل هم حضور داشت . او یکی از دشمنان خدا بود، و او بر علیه حجری بن عدی شهادت داد تا آنگاه که او را کشتند.

عفاق گفت : مردم بر که نفرین میکنند؟

گفته شد: بر یزید بن حجیه نفرین میکنند.

او گفت : دستهای شما بریده باد؛ آیا به بزرگان ما نفرین میکنید؟!

مردم به او نزدیک شدند و او را مورد ضرب قرار دادند و نزدیک بود هلاک گردد. در این هنگام زیاد بن خصفه نزدیک آمد و گفت : پسرعمویم را به من واگذارید، او از طرفداران امیرالمؤمنین علی  7 بود، امام فرمودند: او را به پسرعمویش بدهید. زیاد هم دست او را گرفت و از مسجد بیرون رفت .[48]

 

 

(925) جداشدگان از حضرت امیرالمؤمنین  7

ابوذر روایت میکند: رسول خدا 6 فرمودند:

هر کس مرا ترک کند، خداوند را ترک گفته و هر کس علی را ترک گوید، مرا ترک گفته است .

آنهائی که امیرالمؤمنین علی  7 را ترک گفتند و به معاویه ملحق شدند، عبارتند از: یزید بن حجیه ، وائل بن حجر حضرمی ، مصقلة بن هبیره شیبانی ، قعقاع بن شور، طارق بن عبدالله، و نجاشی شاعر و گروهی دیگر.

یاران امیرالمؤمنین  7 هنگام گرفتاری و یا تمایل به مال و منال دنیا با او مکر میکردند و مرتکب خیانت میشدند، و یا بیت المال را غارت کرده به طرف معاویه میرفتند، و اعمش گوید: امیرالمؤمنین علی  7 به آنها ولایت میداد امّا آنها اموال را برمیداشتند و به طرف معاویه فرار میکردند.

منذر بن جارود عبدی

امیرالمؤمنین علی  7 منذر بن جارود را والی فارس کرد. او مقداری از اموال خراج را برای خود برداشت .

راوی گوید: آن مال چهار صد هزار درهم بود، امیرالمؤمنین علی  7 او را حبس کرد صعصعة بن صوحان از او شفاعت کرد و کارهای او را اصلاح نمود، و امیرالمؤمنین  7 هم او را از حبس آزاد ساخت .

اعور شنی در این باره گوید:

سائل سراة بنی الجارود أی فتی

عند الشفاعة والباب ابن صوحانا

ما کان إلّا کأُمّ أرضعت ولدآ

عقّت فلم تجز بالإحسان احسانا

صعصعة از کسانی بود که به امیرالمؤمنین علی  7 اخلاص داشت ، و از او طرفداری میکرد، اسود بن قیس گوید: علی بن ابی طالب  7 به عیادت صعصعة آمد، هنگامی که وارد منزل شد فرمود:

ای صعصعة ؛ عیادت من موجب نشود که به دیگران افتخار کنی و آن را فضیلت برای خود بدانی .

صعصعة پاسخ داد: نه به خداوند سوگند یا امیرالمؤمنین ؛ من عیادت شما را برای خود نعمت میدانم و خدا را شکر و سپاس میگویم .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

من میدانم شما زندگی سادهای دارید و به دیگران کمک میکنید.

صعصعة عرض کرد: به خداوند سوگند؛ شما هم به کتاب خداوند از همه داناترید، و سینهای بزرگ و فراخ دارید، و نسبت به مؤمنان بامحبّت و مهربان هستید.[49]

 

 

(926) نجاشی شاعر و شرابخواری و فرار او به سوی معاویه

نجاشی و امیرالمؤمنین علی  7

ابوعوانه گوید: نجاشی روز اوّل ماه رمضان به ابوسمال که در کنار منزل خود نشسته بود برخورد کرد، پرسید: کجا میروی؟

گفت : میخوام به کناسه بروم .

گفت : غذائی لذیذ آماده کردهام و از دیشب در تنور گذاشتهام و اکنون خوب پخته است اگر میل دارید، از آن بخورید.

نجاشی گفت : وای بر تو اوّل ماه رمضان است ، ما چگونه از آن غذا بخوریم ؟

ابو سمال اسدی گفت : بگذار از این چیزهائی که ما از آنها شناختی نداریم .

نجاشی گفت : باز چه داری که بخوریم؟

ابوسمال گفت : بعد از این شرابی به تو خواهم نشانید که دلت را به حال میآورد و دهانت را خوشبو میکند و در رگها راه مییابد و بر قوّه باء میافزاید، غذا را هضم میسازد و سخنگفتن را آسان میگرداند، و سنگینی کلام را از بین میبرد.

نجاشی به منزل او رفت و باهم از آن غذا خوردند، و بعد از آن شراب نوشیدند و در پایان روز صدای آنها بلند شد، یکی از همسایگان آنها که از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 بود جریان را به آن حضرت اطّلاع داد.

امیرالمؤمنین علی  7 مأمور فرستادند و آن خانه را محاصره کردند، ابوسمال به خانه یکی از بنیاسد گریخت . ولی نجاشی را دستگیر کردند و نزد امیرالمؤمنین 7 بردند، روز بعد او را با شلوار حاضر کردند و هشتاد تازیانه بر او زدند. و بعد امر کردند بیست تازیانه دیگر بر او نواختند.

نجاشی گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ حدّ شرب خمر درست و این بیست تازیانه اضافی برای چه بود؟ فرمودند:

برای اینکه جرأت کردی در ماه رمضان افطار نمودی .

بار دیگر امر کرد، او را با شلوار سر پا نگه داشتند و کودکان او را صدا میزدند و ریشخند میکردند. او را همچنان با شلوار سر پا نگه داشته بودند و کودکان مسخرهاش میکردند، بعد از این هند بن عاصم سلولی از آنجا گذشت و جامهای از خز به طرف او افکند، و بعد مردم از آنجا گذشته و هر کدام جامهای به او دادند تا آنگاه که جامههای زیادی نزد او جمع شد و بعد این اشعار را گفت :

إذ الله حیآ صالحآ من عباده

تقیآ فحیا الله هند بن عاصم

وکلّ سلولی إذا ما دعوته

سریع إلی داعی الحلی والمکارم

نجاشی بعد از این جریان از کوفه فرار کرد و به معاویه ملحق شد، و در آنجا اشعاری در نکوهش امیرالمؤمنین علی  7 سرود و گفت :

ألا من مبلغ عنّی علیآ

بأنّی قد أمنت فلاأخاف

عمدت لمستقرّ الحقّ لمّا

رأیت قضیة فیها اختلاف

نجاشی و معاویه

ابوالزناد گوید: نجاشی بر معاویه وارد شد و این هنگامی بود که معاویه اجازه داده بود مردم نزد او بروند. معاویه به حاجب خود گفت : نجاشی را اجازه بدهید وارد گردد. در حالی که نجاشی مقابل او ایستاده بود ولی معاویه او را ندیده بود.

نجاشی گفت : من در حضور شما هستم ، مردان به هیکل و بدن اعتبار پیدا نمیکنند، بلکه شخصیت آنها از دو چیز کوچک معلوم میشود و آن قلب و زبان
میباشند.

معاویه گفت : وای بر تو؛ مگر این اشعار از شما نیست و تو نگفتهای ؟

ونجی بن حرب سابح ذو علالة

اجش هزیمم والرماح دوان

إذا قلت اطراف الرماح تنوشه

مرته له الساقان والقدمان

بعد از این معاویه دست بر سینه خود زد و گفت : وای بر تو؛ اسبان هم در سرعت به من نمیرسند.

نجاشی گفت : یا امیرالمؤمنین! من این اشعار را درباره تو نگفتهام ، بلکه نظرم به عتبة بن ابی سفیان بوده است .[50]

 

 

(927) فرار طارق به سوی معاویه

ناراحتی خویشاوندان نجاشی

هنگامی که امیرالمؤمنین علی  7 نجاشی را حد زدند، گروهی از یمنیان که با آن حضرت بودند ناراحت شدند. یکی از آنها طارق بن عبدالله نهدی بود که از این جریان سخت برآشفت . او خدمت امیرالمؤمنین علی  7 رسید و گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ باید بین کسانی که از تو اطاعت میکنند و کسانی که از تو جدا شدهاند و فرمانت را نمیبرند فرق باشد.

والیان عدل و صاحبان فضیلت باید همه را یکسان نگاه بکنند، شما با برادرم حارث کاری کردی که دلهای ما را به درد آوردی و ما را از هم پراکنده ساختی ، و ما را به راهی کشاندی که اگر آن راه را بگیریم ما را به دوزخ کشانید و معذّب خواهیم شد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

حدود خدا سنگین است و فقط خاشعان میتوانند آن را تحمّل کنند. ای برادر نهدی ؛ او هم مردی از مسلمانان میباشد، مرتکب فعل حرام شد و کفّارهاش همان بود که دوباره وی انجام گرفت .

خداوند در قرآن مجید میفرماید: «نباید علاقه شما به قومی کاری کند که شما دست از عدالت بازدارید و احکام خداوند را انجام ندهید، شما همواره عدالت را در جامعه بکار گیرید که آن به تقوا و پرهیزکاری نزدیکتر میباشد.

راوی گوید: طارق از محضر امیرالمؤمنین علی  7 خارج شد در حالیکه از این سخنان علنآ عذرخواهی میکرد، او در بین راه به مالک اشتر برخورد کرد، مالک گفت : ای طارق ؛ تو بودی که به امیرالمؤمنین میگفتی : دلهای ما را پر از کینه کردی و کارهای ما را پراکنده نمودی؟!

طارق گفت : آری من بودم که این سخنان را گفتم !

مالک گفت : مطلب آن طور نبود که شما گفتید؛ دلهای ما به سخنان آن حضرت گوش فرامی دهند، و کارهای ما هم به وسیله او انتظام پیدا میکنند.

طارق از شنیدن این سخنان برآشفت و گفت : به زودی خواهی دانست که مطلب غیر از آن است که میگوئی .

هنگامی که شب فرارسید، او آهسته به اتّفاق نجاشی به طرف معاویه حرکت کردند.

گفتگوی معاویه با طارق

هنگامی که طارق وارد شام شد، معاویه او را اجازه ورود داد، گروهی از شامیان از جمله عمرو بن مرّه جهنی و عمرو بن سیفی در آنجا بودند، هنگامی که طارق و نجاشی بر او وارد شدند و معاویه به آنها نگاه کرد گفت :

خوش آمدید کسانی که شاخههای آنها برگ آورده و ریشه دارند؛ آنهائی که همیشه ریاست کردهاند و کسی بر آنها ریاست نکرده است ؛ خاندانی که بلند عالیمقام هستند و کسی توانائی ندارد دست به آنها پیدا کند.

مردی که غفلت و اشتباهی از او پیدا شد و از فتنهانگیزان و سر دسته گمراهان پیروی کرد او در شبهات و فتنهها پا در رکاب کرد، بعد در تاریکی مرکب دوانید، گروهی از بیخردان از وی حمایت کردند کسانی که در میان مردم اعتبار نداشتند، تا قرآن را درک کنند بلکه بر دلهای آنها قفل نهاده شده بود.

در این هنگام طارق برخواست و گفت : ای معاویه ؛ من اینک میخواهم سخن بگویم . شما از اوّل و آخر آن ناراحت نباشید.

بعد از آن در حالیکه بر شمشیر خود تکیه کرده بود گفت : کسی که در هر حال عیب و نقصی ندارد خداوندی است که بالای بندگان خود قرار دارد، خداوند همه آنها را مینگرد و سخنان آنها را میشنود. خداوند در میان بندگان خود رسولی برانگیخت ، آن رسول قبل از بعثت کتابی را تلاوت نمیکرد، و خطّی هم ننوشت تا اهل باطل به شک و تردید گرفتار گردند، سلام بر رسولی که نسبت به مؤمنان نیکوکار و رحیم بود.

ای معاویه؛ ما در مقابل امام عادلی قرار گرفتیم که تقوا و عدالت در دستگان او جریان داشت . گروهی از مردان و یاران رسول خدا 6 پیرامون او را گرفته بودند، همه پرهیزکاران و راهنمایان به حق .

آنها چراغ بودند، و معلّم دین . آنها هدایت را از یکدیگر به ارث برده بودند و آیندگان به گذشتگان صالح اقتدا میکردند. آنها اهل دین بودند و به دنیا
توجّهی نداشتند آن جماعت برای آخرت کار میکردند و همه نیکیها در میان آنها بود. گروهی از ملوک و امراء و خاندانهای اصیل شریف با آنها همکاری میکنند. نه پیمانشکن هستند و نه متجاوزان از حق ، کسانی که از آنها دوری میکنند و از مصاحبت آنها دست برمیدارند برای این است که نمیتوانند حق را تحمّل نمایند.

قبول حق تلخ است ، از این جهت راه خود را کج کردهاند و به سوی شما آمدند. دنیاپرستی در آنها اثر گذاشت و هوای نفس آنان را در برگرفت و امر خداوند هم جریان طبیعی خود را طی میکند و کسی نمیتواند جلوی مقدّرات را بگیرد.

قبل از ما هم جبلة بن ایهم فرار کرد، او هم از عدالت فرار نمود و به خاطر ذلّت اسلام را رها نمود، اکنون افتخار نداشته باش که ما به طرف شما آمدیم و برای رسیدن به حضور شما پا در رکاب کردیم ، اینها را بدان اگرچه ناراحت خواهید شد.

من این سخنان را میگویم و از خداوند متعال طلب مغفرت میکنم و امیدوارم خداوند من و همه مسلمانان را بیامرزد، بعد از این متوجّه نجاشی شد و گفت : این جا لانه شما نخواهد بود از اینجا بیرون شوید و در جائی دیگر لانه کنید.

معاویه از سخنان طارق ناراحت شد و آثار غضب در او پدید آمد ولی خود را حفظ کرد و چیزی نگفت و بعد متوجّه او شد و اظهار داشت : ای بنده خدا؛ ما نخواستیم تو را تشنه نگه داریم و از سیرابشدن بازداریم . گاهی سخن به اینجاها میرسد و کلماتی بر زبان جاری میگردد.

بعد از این طارق را نزد خود طلبید و او را در کنارش جای داد، و هدایائی برای او آوردند و به او دادند، و سپس با او سخن گفت تا آنگاه که از جای خودش حرکت کرد، بعد از اینکه از مجلس بیرون شدند عمرو بن مرّه و عمرو بن صیفی حجمی به او اعتراض کردند: چرا در حضور معاویه آنگونه سخن گفت ؟

طارق گفت : شما شنیدید معاویه چه سخنانی بر زبان جاری کرد، به خداوند سوگند دوست داشتم در آن هنگام در دل زمین جای گیرم ، او دشمنی خود را آشکار کرد، و از یاران رسول خدا 6 عیبجوئی نمود، از مقام آنها کاست . او از کسانی عیبجوئی میکند که در دنیا و آخرت از او بهتر میباشند، معاویه را اکنون عجب فراگرفته و قدرت و حکومت او را از راه بیرون برده و اینک به یاران رسول خدا6 توهین میکند و مقام آنها را محترم نمیدارد. هنگامی که من آن سخنان را از وی شنیدم لازم دانستم که حق را بگویم و خداوند بر من واجب کرده که حق را فراموش نکنم ، چه سودی خواهد برد کسی که نمیداند فردا بر سر او چه خواهد آمد.

او در این هنگام اشعار لبید بن عطارد تمیمی را خواند:

لاتکونوا علی الخطیب مع الد

هر فإنّی فیما مضی لخطیب

اصدع الناس فی المحافل

بالخطبة یحیی بها الخطیب الأریب

وإذا قالت الملوک من الحا

سم للداء قبل ذاک الطبیب

غیر أنّی إذ قمت کار بنی الکر

بة لایستطیعها المکروب

وکذا أک الفجور یصرعه البغی

وفی الناس مخطئ ومصیب

وخطیب النبی أقول بالحقّ

وما فی مقاله عرقوب

إنّ من جرّب الاُمور من النا

 

س وقد ینفع التجریب

لحقیق بأن یکون هواه

وتقاه فیما إلیه یؤوب

گفتههای طارق با معاویه به گوش امیرالمؤمنین علی  7 رسید، فرمودند:

اگر برادر نهدی در آن روز کشته شده بود شهید به حساب میآمد.

گروهی پنداشتهاند که طارق بن عبدالله و نجاشی بار دیگر به طرف امیرالمؤمنین  7 مراجعت کردند. معاویه از طارق بسیار تعریف و تمجید کرد تا آنگاه که ناراحتیهای طارق کمکم از بین رفت .[51]

 

 

(928) ابوالعریان در نزد معاویه

ابوالعریان هیثم بن أسود از هواداران عثمان بود و زنش از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7. زن او در جنگ صفین اخبار معاویه را به امیرالمؤمنین علی  7 گزارش میکرد و آن حضرت را از اسرار معاویه آگاه میساخت .

گفتگوی معاویه با ابوالعریان

بعد از جریان حکمیت ، معاویه از او پرسید: ای هیثم ؛ عراقیان بیشتر به علی ( 7) علاقه دارند و یا شامیان به من ؟

گفت : عراقیان قبل از اینکه در بین آنها اختلاف پیدا شود بیشتر از علی ( 7) حمایت میکردند تا شامیان از تو.

معاویه پرسید: چرا؟ علّت آن را بیان کنید.

هیثم گفت : مردم علی ( 7) را به خاطر دین دوست میداشتند، ولی شامیان برای دنیا پیرامون تو را گرفته بودند، اهل دین صبور هستند چون بصیرت و بینائی دارند ولی اهل دنیا دنبال طمع میباشند، و همه چیز را فدای دنیا میکنند ولی اکنون اهل عراق هم دین را رها کردند و متوجّه دنیا شدند و به سوی تو میآیند.

معاویه بار دیگر پرسید: چرا اشعث بن قیس به طرف ما نمیآید، و از ما استفاده نمیکند؟

گفت : او نمیخواهد خود را خوار کند، و برای طمع نزد تو بیاید.

معاویه پرسید: آیا درست است که زن تو اخبار ما را در افسارهای اسبان مینوشت و آنها را به علی ( 7) میفروخت؟

گفت : آری ؛ چنین است .

در اینجا هیثم ناراحت شد، چون معاویه وعده میداد به او چیزی بدهد و او گفت  :

وتالله لولا الله لا شیء غیره

وإنّی علی أمر من الحقّ مهتدی

ولکنّنی قلبی ما سمعت وأنّه

لیملأ صدری بعض هدا التهدد

ولکنّنی راجعت نفسآ شحیحة

علی دینها لیست بذات تودّد

فأوردتها من منهل الحقّ منهلا

وکان ورود الحقّ أفضل مورد

وعدت عدات یابن حرب کأنّها

لما کنت أرجو من وفائک فی یدی

فلم تک فی دار الإقامة وأصلا

ولا أنت عند الظنّ أنجزت موعدی

فلوکان لی بالغیب علم لودّنی

مقالک دعنی إنّ حظّک فی غد[52]

 

 

(929) بیان فضائل حضرت امیرالمؤمنین  7 نزد معاویه

محارب بن ساعده ایادی گوید: من در نزد معاویه بودم و گروهی از شامیان هم در نزد او بودند، معاویه به آنها گفت : شما میدانید که من چه اندازه شماها را دوست میدارم ، و روش من در میان شما خوب بوده است . شما همه میدانید که علی ( 7) در عراق همه را به یک چشم نگاه میکرد و شریف و وضیع در نظر او یکسان بود.

یکی از آنها گفت : خداوند شما را استوار بدارد، و بالت را نشکند، و فرزندانت را حفظ کند و ما را به فراق تو مبتلا نسازد.

بار دیگر معاویه پرسید: نظر شما درباره ابوتراب چیست ؟

آنها هر کدام سخنی گفتند، و معاویه هم ساکت بود. عمرو بن عاص و مروان هم در نزد او بودند، آن دو نفر سخنان ناروائی درباره امیرالمؤمنین علی  7 اظهار داشتند، در این هنگام مردی از اهل کوفه که در انتهای مجلس نشسته و همراه آن جماعت به مجلس معاویه وارد شده بود، گفت : ای معاویه ؛ شما از کسانی درباره علی  7 سئوال میکنی که در گمراهی و ضلالت فرورفتهاند. آن جماعت دنیا را بر آخرت برگزیدند. به خداوند سوگند؛ اگر از آنها در مورد سنّت هم سئوال کنی چیزی نخواهند دانست تا از کجا آنها علی 7 را بشناسند، و فضیلت او را بدانند، به من توجّه کن تا تو را از علی  7 آگاه کنم ، و بعد نه خود میتوانی انکار کنی و نه آن کسی که در کنار تو قرار دارد و مقصودش عمرو عاص بود.

بعد از آن گفت : به خداوند سوگند؛ علی ( 7) پناهگاهی بلند و تکیهگاهی رفیع بود، خداوند به وسیله او فساد را از ریشه برکند، و شرک را از جامعه زدود و شیطان به وسیله او بر زمین زده شد و بر خاک ذلّت نشانیده شد و دوستان شیطان را خوار ساخت ، جور و ستم به دست علی  7 از جامعه رخت بر بست ، و ویران گردید و به وسیله او از ظالمان انتقام گرفته شد و مسلمانان به کمک او عزّت یافتند. علی 7 پرچمی برافراشت و پناهگاهی برای بیپناهان بود. روحش خرّم و شاداب بود، او بذل و بخشش داشت و مردم را در پناه خود میگرفت . کسانی که به او پناه میبردند مورد محبت او قرار میگرفتند، او مانند بادهای رحمت بود که ابرهای متفرّق را به هم پیوند میداد و آنها را به هم متّصل میکرد، تا به هم وصل گردند و همدیگر را دربر گیرند.

بعد از اینکه ابرها به هم اتّصال پیدا میکردند، و رعد و برق از آنها پیدا میشد و سپس بارانها ریزش میکردند، و همه جا را سیراب مینمود و باغها و بوستانها را شاداب میساخت ، از آن بارانهای نافع همه سود میبردند و زمینها و بیابانها سرسبز و خرّم میشدند، و شهرها طراوت پیدا میکردند.

آن شخص با این اوصاف علی بن ابی طالب  7 سید عرب و امام امّت میباشد که از همگان افضل و اعلم و اجمل و احکم بود. او راه زندگی و هدایت را به مردم یاد داد، و طرق سعادت را برای آنها روشن کرد، بعد از اینکه مردم در سقوط و هلاکت افتاده بودند.

به خداوند سوگند؛ علی  7 کسی بود که در هنگام آشکارشدن فتنهها و آشوبها و یا ظهور مشتبهات که درک آن برای اشخاص مشکل بود، قدم به میدان میگذاشت ، در آن هنگام که کسی جرأت و جسارت نداشت کاری بکند، او حضور پیدا میکرد و کارها را فیصله میداد و مشکلات را حل مینمود.

در هنگام جنگ که دیدگان همه سرخ میشد، و اضطراب همه جا را فرامیگرفت و برق شمشیرها دیدگان را خیره میکرد و او از خود شجاعت نشان میداد، و در معرکهها شرکت میکرد، و دلاوریها از وی دیده میشد، و همه هنگامی که او را مشاهده میکردند، به او پناه میبردند، و افراد ترسو خود را به او نزدیک میساختند.

علی  7 اندوهها را برطرف میکرد، و از مصیبتزدگان و مظلومان حمایت مینمود، و از فریبکاران و نیرنگبازان مردم را برحذر میداشت ، و در مصیبتها و گرفتاریهای بزرگ به فریاد میرسید، او به رأی و نظر احدی نیازمند نبود، او با رأی محکم خود و عقل و خردش همواره حق میگفت و به طرف حق میرفت .

در هنگام صحبت کردن این مرد کوفی همه سکوت کرده بودند، و بعد از صحبت او معاویه امر کرد او را از مجلس بیرون کردند، و او در هنگام خروج میگفت : (جاءَ آلْحَقُّ وَزَهَقَ آلْباطِلُ إِنَّ  آلْباطِلَ کانَ زَهُوقاً)[53] .

 

 

راوی گوید: معاویه از سخنرانان فصیح خوشش میآمد و هنگام سخنرانی به سخنان گوش میداد تا گوینده سخن را پایان دهد.[54]

 

 

 

(930) سخنان عقیل نزد معاویه

ابوعمرو بن علاء گوید: عقیل بن ابی طالب در کوفه نزد امیرالمؤمنین علی  7 آمد تا از وی کمکی بگیرد، آن حضرت حقوق و مزایای رسمی او را به وی داد، امّا عقیل گفت : من میخواهم از بیت المال به من بدهید.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: تا روز جمعه صبر کنید.

او هم در کوفه اقامت کرد. روز جمعه بعد از اینکه امیرالمؤمنین علی  7 نماز جمعه را خواندند به عقیل فرمودند: درباره این گروهی که خیانت کردند چه نظری دارید؟

گفت : آنها مردانی بد میباشند.

فرمود: تو هم به من امر میکنی خیانت کنم و حقّ مردم را به شما بدهم ؟

بعد از این عقیل از کوفه بیرون شد و به شام رفت . روزی که نزد معاویه رفت صد هزار درهم از معاویه به او رسید، معاویه گفت : ای ابو یزید؛ من بهترم یا علی ؟

عقیل گفت : من علی  7 را مشاهده کردم که به خودش نگاه میکند تا به من ، ولی تو به من بیشتر از خودت توجّه داری .

ابوعمر گوید: معاویه به عقیل گفت : در شما بنیهاشم خصلتی هست که من از آن خوشم نمیآید.

عقیل گفت : آن خصلت کدام است ؟

گفت : نرمی و ملایمت .

گفت : آن نرمی چیست؟

گفت : برایت خواهم گفت .

عقیل گفت : آری ای معاویه ؛ در ما نرمشی هست ولی آن از روی ضعف نیست و ما عزّتی داریم که با زورد به دست نیامده است ، امّا ای فرزند صخر؛ نرمش شما از روی مکر است و صلح شما ناشی از کفر.

معاویه گفت : ای ابو یزید؛ ما نمیخواستیم سخن به اینجا برسد، و این مسائل مطرح گردد. عقیل گفت :

لذی الحکم قبل الیوم ما تقرع العصا

وما علّم الإنسان إلّا لیعلما

إنّ السفاهة طیش من خلائفکم

لا قدّس الله أخلاق الملاعین

معاویه در این هنگام خواست سخن او را قطع کند و گفت : معنی طه چیست ؟

عقیل گفت : ما اصل و اساس آن میباشیم ، و بر ما نازل شده نه بر پدرت و نه خاندانت ، طه در زبان عبرانی به نام «یا رجل» میباشد یعنی ای مرد.

ابوعمرو گوید: ولید به عقیل گفت : برادرت در ثروت از تو جلو افتاد.

عقیل گفت : او از من و تو به طرف بهشت هم جلو افتاده است .

گفت : خون عثمان به گردن او هست .

عقیل گفت : تو را با قرشیان چکار؟ تو در میان ما مانند کسی هستی که بزی آن را شاخ زده باشد.

ولید در حالیکه سخت ناراحت شده بود گفت : به خداوند سوگند؛ اگر همه اهل زمین در خون او شریک باشند به دوزخ خواهند رفت و برادرت از همه این امّت عذابش بیشتر است .

عقیل گفت : ما به مصاحبت یکی از بردگان علی  7 راغبتر هستیم تا همنشینی با پدرت عقبة بن ابی معیط .

 

یکی از روزها معاویه با عمرو بن عاص نشسته بودند، در این هنگام عقیل وارد شد، معاویه گفت : امروز با عقیل تفریح کنیم و بخندیم ، بعد از اینکه عقیل وارد شد و سلام کرد، معاویه گفت : خوش آمد مردی که عمویش عمو لهب میباشد.

عقیل هم گفت : خوش باشد کسی که عمّهاش حمّالة الحطب است ، و در گردن او ریسمانی از لیف خرما میباشد. مقصود از «حمّالة الحطب» امّ جمیل زن ابولهب است که عمّه معاویه و دختر حرب بود.

معاویه گفت : نظرت درباره ابولهب چیست ؟ و چگونه درباره او میاندیشی ؟

عقیل گفت : ای معاویه هنگامی که وارد آتش شدی به طرف چپت توجّه کن و در آن خواهی دید که ابولهب با عمّهات همبستر شدهاند، آیا ناکح خوب است یا منکوح ؟

معاویه گفت : هر دو هم بد هستند به خداوند سوگند.[55]

 

 

 

 

(931) سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی 7

عبدالرحمان بن ابی بکرة گوید: از امیرالمؤمنین علی  7 شنیدم میفرمودند:

هیچ کس به اندازه من از مردم آزار ندید.

و بعد از این سخن گریست .

فرات بن احنف گوید: امیرالمؤمنین علی  7 برای مردم خطبه خواندند و فرمودند:

ای گروه مردم ؛ من اصل هدایت و دو چشم آن میباشم . و بعد با دست خود اشاره به صورت خویش کردند.

ای مردم ؛ از راه هدایت وحشت نکنید، و اگر اهل هدایت کم هستند، شما از پیمودن آن راه وحشت نداشته باشید. مردم سر سفرهای جمع شدهاند که سیرشدن آن کوتاه است ، ولی گرسنگی آن بسیار طول خواهد کشید، و خداوند باید به انسان کمک کند.

ای گروه مردمان ؛ خوشنودی و ناراحتی مردم را پیرامون هم جمع میکند. آگاه باشید که یک نفر ناقه صالح را پی کرد، ولی عذاب به همه آنها رسید؛ چون آنها در پی کردن با او همداستان بودند.

خداوند متعال فرمودند: (فَنَادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعَاطی فَعَقَرَ)[56] . پیامبر خداوند از طرف خدا به آنها گفت : (ناقَةَ آللهِ وَسُقْیاها * فَکذَّبُوهُ فَعَقَرُوها)[57] .

 

 

ای گروه مردمان ؛ هر کس میخواهد از قاتل من سئوال کند و معتقد شود که او مؤمن است او هم مرا کشته است .

ای مردم ؛ هر کس راه درست برود و از جادّه منحرف نگردد به آب خواهد رسید.

ای مردم ؛ میخواهید از دو حاجب ضلالت که رسوائیهای آنها در آخرالزمان معلوم خواهد شد آگاه کنم .

ابوعقیل گوید: امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

نصاری در جائی اختلاف کردند و یهودیان در مواردی اختلاف نمودند، من مشاهده میکنم که شما هم اختلاف خواهید کرد، همانگونه که آنها اختلاف کردند و یک فرقه بر آنها خواهید افزود. آگاه باشید همه آن فرقهها در گمراهی هستند مگر من و آنهائی که از من پیروی کنند.

حبیش بن معتمر گوید: در مسجد کوفه خدمت امیرالمؤمنین علی  7 رسیدم و عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ؛ چگونه شب کردید؟ فرمودند:

وارد شب شدم در حالیکه دوستان خدا را دوست میدارم ، و دشمنان خدا را دشمن . دوستان ما از محبّت ما سود میبرند و منتظر رحمت خداوند میباشند؛ امّا دشمنان ما هنگامی که وارد شب میشوند در کنار پرتگاه قرار میگیرند و آن پرتگاه آنها را در دوزخ ساقط میکند، گویا درهای بهشت باز شدهاند و گوارا باد رحمت برای اهلش و اهل آتش از رحمت خداوند دور باشند.

هر کس میخواهد بداند با ما دوست میباشد یا دشمن ، باید به دلش برگردد، و بداند ما را دوست میدارد یا خیر. هر کس بخواهد ما را دوست داشته باشد خداوند او را در محبّت ما مخیر میگرداند، و هر کس هم بخواهد با ما دشمنی کند، باز هم خداوند او را مخیر میسازد.

ما اهل نجابت هستیم و فرزندان ما فرزندان پیامبران هستند. من وصی اوصیاء میباشم . من از حزب خدا و رسول او هستم ، گروه ستمکاران از حزب شیطان میباشند، و شیطان از آنها به حساب میآید.

حضرت امام حسن  7 فرمود:

از پدرم شنیدم فرمودند: از رسول خدا 6 شنیدم فرمودند: اهل بیت من و کسانی که آنها را دوست میدارند بر من وارد خواهند شد و بین من و آنها در آن روز فاصلهای نخواهد بود.

ابوجحاف از مردی روایت میکند که گفت : ما خدمت امیرالمؤمنین علی 7 رسیدیم ، او در رحبه روی یک کرسی کوتاه و یا یک سنگ کهنه نشسته بود، پرسیدند: چرا اینجا آمدهاید؟

 

گفتند: محبّت شما ما را به اینجا کشانده است و میخواهیم از شما حدیثی بشنویم . فرمودند:

به خداوند سوگند؛ برای همین کار آمدهاید؟

گفتند: آری به خداوند سوگند.

فرمودند: آگاه باشید؛ هر کس مرا دوست داشته باشد مرا خواهد دید در آنجائیکه دوست دارد مرا بنگرد، و هر کس مرا دشمن بدارد در آنجائی که مرا بنگرد ناراحت میشود.

بعد از آن فرمودند: هیچ کس قبل از من با رسول خدا 6 نماز نگذارد، ابوطالب بر ما وارد شد در حالیکه من و رسول خدا6 در سجده بودیم ، گفت : شما آن کار کردید، بعد متوجّه من شد و گفت : از او یاری کن و او همواره مرا به یاری و کمک رسانیدن به رسول خدا6 توصیه میکرد.

حبّه گوید: امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

اگر همه روزها را روزه بگیری و همه شبها را به نماز برخیزی ، و بین رکن و مقام کشته شوی ، خداوند تو را با نیت و قلبت محشور خواهد کرد، اگر نیت تو بهشتی بود به بهشت خواهی رفت و اگر دوزخی بود وارد دوزخ خواهی شد.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمودند:

هر کس ما اهل بیت را دوست میدارد باید برای گرفتاری خود را آماده کند.[58]

 

 

(932)

 

 (933) ابوبکرة برادر زیاد در برابر معاویه

هنگامی که زیاد شنید عبدالله بن عامر در بصره امیر شده است ، در یکی از قلعههای فارس که اکنون به نام قلعه زیاد معروف میباشد، متحصّن شد. بسر بن ارطاة فرزندان او را به نام عبیدالله و سالم و محمّد را گرفت . عموی آنها ابوبکرة از بصره بیرون شد و نزد معاویه رفت . معاویه گفت : ابوبکره برای برادرش زیاد آمده است .

در حدیث دیگری آمده : هنگامی که ابوبکرة بر معاویه وارد شد و گفت : سلام بر تو ای امیر فاسقان؛ لا رحمة الله ولا برکاته؛ ای معاویه؛ از خداوند بترس و بدان هر شب و روزی که بر تو میگذرد تو از دنیا دور میگردی و به آخرت نزدیک میشوی ، کسی تو را دنبال میکند که هرگز نمیتوانی از او فرار کنی و همواره در اختیار او میباشی .

ای معاویه ؛ به زودی خواهی دانست چه کردهای و نزدیک است طلبکاران به تو ملحق گردند؛ دنیائی که ما و تو در آن زندگی میکنیم به زودی زائل میگردد و به جائی که به زودی خواهیم رفت باقی است و زوالی برای او نمیباشد. ما در آنجا نیکیها و بدیها را خواهیم دید. ما از خداوند خیر میجوئیم و از بدیها به او پناه میبریم .

در این هنگام ابوبکره نشست و مدّتی سخن نگفت .

معاویه از او سئوال کرد: برای دیدن آمده و یا خواستهای دارد؟

ابوبکره گفت : نه به خدا سوگند؛ سخن به باطل نمیگویم من برای حاجت اینجا آمدهام کاری که از طرف شما برای ما پیش آمده است .

معاویه گفت : حاجت شما چیست ؟ من بلندپروازیهای تو را دوست نمیدارم .

ابوبکره گفت : میخواهم برادرم زیاد را تأمین دهی .

گفت : او در امن اهست ولی بیت المال فارس در اختیار او میباشد، و آن مال مسلمانان است و ما از آن دست برنمیداریم و مال مسلمانان باید نزد افراد نزدیک و یا دور بماند.

ابوبکره گفت : او با شما صلح نمیکند ولی مال مسلمانان را میدهد و او معتقد است مال مسلمانان بر او حلال نیست .

معاویه پرسید: چه مقدار مال در نزد او میباشد؟

گفت : پنج هزار.

معاویه گفت : من او را تأمین دادم و به این اندازه راضی شدم .

ابوبکره گفت : پس برای بسر بنویسید تا فرزندان برادرم را آزاد کند؛ زیرا او برادرزادههای مرا حبس کرده است .

معاویه نیز برای او نوشت که ابوبکره نزد من آمد و از من خواست تا برادرش را امان دهم و او هم اموال را بدهد. اینک هر گاه ابوبکره به آنجا رسید برادرزادههای او را آزاد کن .

حرکت بسر بن ارطاة به طرف فارس

ولید بن هشام گوید: بسر به طرف شرق شهرهای عربی حرکت کرد، و از دریا گذشت و به طرف فارس رفت و در نظر داشت زیاد را به دست آورد. او در قلعه متحصّن شده بود. در این وقت حضرت امیرالمؤمنین علی  7 به شهادت رسیده بود. او باز به طرف بصره برگشت و بالای منبر رفت و از امیرالمؤمنین علی  7 بدگوئی کرد و به آن حضرت ناسزا گفت . مردم سکوت کردند، او از سکوت مردم ناراحت شد و گفت : مگر نمیدانید من با شما سخن میگویم ، چرا پاسخ مرا نمیدهید؟

پاسخ ابوبکره به بسر

در این هنگام ابوبکرة برخواست و گفت : این سخنان که تو به علی بن ابی طالب  7 نسبت میدهی بر ما معلوم نیست .

بسر که از پاسخ او ناراحت شده بود، دستور داد او را در جامهای بپیچند و نزدیک بود جان دهد. در اینجا بنیسید که عشیرهای از بنیضبه بودند آمدند و او را نجات دادند.

نامه بسر به زیاد

بسر بن ارطاة برای زیاد نوشت : هرچه زودتر به طرف ما بیا، اگر نیائی من فرزندان تو را خواهم کشت .

زیاد نوشت : من به طرف شما نخواهم آمد و خود را در اختیار شما نخواهم گذاشت . اگر فرزندان مرا بکشی کودکان بیگناهی را کشتهای . از من دور باش نه به خداوند سوگند من به طرف شما نخواهم آمد.

گفتگوی ابوبکرة با معاویه

ابوبکرد هنگامی که مشاهده کرد بسر میخواهد فرزندان برادرش را بکشد، به قاطر خود سوار شد و در کوفه نزد معاویه رفت و گفت : ای معاویه ؛ ما این چنین با تو بیعت کردیم و اکنون کودکان ما کشته میشوند.

معاویه پرسید: موضوع چیست ؟

ابوبکرة گفت : بسر در نظر دارد فرزندان برادرم را بکشد.

معاویه برای او نوشت که فرزندان زیاد را نکشند و از آنها دست بازدارند.

ابوبکره از کوفه برگشت و هنگامی که به میدان شهر بصره رسید مرکب او جان سپرد. ابوبکره سه روزه از بصره به کوفه رفت و برگشت ، از اینرو قاطرش خسته شده بود. او نامه معاویه را به بسر بن ارطاة نشان داد، و در این هنگام چوبهائی نصب کرده بودند تا فرزندان زیاد را به دار بیاویزند. بسر بعد از اینکه نامه معاویه را خواند از آنها دست بازداشت .

بعد از این بسر متوجّه کسانی شد که با امیرالمؤمنین علی  7 ارتباطی داشتند و یا با او دوست بودند. او دوستان و یاران امام  7 را سخت آزار میداد و هر کس از بیعت کردن خودداری میکرد، و یا اندکی تأخیر مینمود او را هم اذیت میکرد، او در بصره خانههائی را آتش زد و خانههائی را خراب و مالهائی را غارت نمود.[59]

 

 

(934) عبّاسیان ظالمتر از امویان

جاحظ در وصف بلاهایی که بر سر فرزندان امام حسن  7 آمد سخن رانده و گفته است : منصور فرزندان (امام) حسن ( 7) را به کوفه آورد و آنان را در کاخ ابن هبیره زندانی کرد. او محمّد بن ابراهیم بن حسن را حاضر کرد و او را سرپا نگه داشت . آنگاه همچنان که زنده بود ستونی بر وی نهاد و او را به همان حال رها ساخت تا گرسنه و تشنه مرد. سپس بیشتر زادگان (امام) حسن  7 را که همراه وی بودند کشت .

ابراهیم غَمْر پسر حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب  7 در میان کسانی بود که آنان را در بند آهنین از مدینه به انبار آوردند. او به برادران خویش عبدالله و حسن میگفت : «از میان رفتن سلطه فرزندان امیه را آرزو میکردیم و سلطه فرزندان عبّاس را به خود نوید میدادیم ، ولی بدبختیی که در آن روزگار داشتیم ، به پای گرفتاریی که اینک داریم نمیرسید[60] ».

 

منصور که میدانست بسیاری از مردم ایران و خراسان شیعهمذهباند و حضرت علی و خاندانش ( :) را ارج بسیار مینهند، دریافت که با زندانی کردن بسیاری از دودمان حضرت علی بن ابی طالب  7 دست به کار خطرناکی زده است ؛ بنابراین ، باید موضع خود را در برابر این علویان مشروع جلوه دهد. بدین منظور، در هاشمیه به منبر رفت و خطبهای بلند ایراد کرد که آغاز آن خطبه چنین است[61] : ای مردم خراسان ؛ شما شیعیان و یاران و اهل دعوت ما هستید. اگر با

دیگران بیعت کنید بدانید که با بهتر از ما بیعت نخواهید کرد. سوگند به آنکه جز او خدایی نیست ؛ ما فرزندان پسر ابوطالب را با خلافت واگذاردیم و هیچ مانعی ، نه کم و نه بیش ، پیش پایشان ننهادیم .

آنگاه منصور به تاریخ علویان پرداخت . پس درباره موضع دو داور (ابوموسی اشعری و عمرو بن عاص) نسبت به (امام) علی بن ابی طالب  7 و تقسیمشدن سپاه آن امام و کشتهشدن آن حضرت سخن راند.

منصور در ادامه از کنارهگیری حضرت حسن بن علی  8 از خلافت و وانهادن آن به معاویه سخن گفت . پس از آن ، به حضرت حسین بن علی 8 اشاره کرد که مردم کوفه او را تنها گذاشتند و این یاری نکردن به کشته شدن امام  7 انجامید.

به دنبال آن ، منصور از قیام زید بن علی  8 و اینکه محمّد بن علی عبّاسی پدر منصور و داود بن علی عموی او زید را از بیوفایی مردم کوفه برحذر داشتند[62] ، سخن به میان آورد. در پی آن ، او به اذیت و آزارهایی که عبّاسیان در نتیجه قیامهای علویان از امویان دیدند[63]  اشاره کرد. از پس همه این سخنان ،

 

درباره موضع علویان در برابر دولت عبّاسیان سخن راند و گفت : چون از فضل خدا و حکم عادلانه او کارها در میان ما بر جایگاه خود استوار گشت! بدان سبب که خدا ما را به ایشان برتری دادو میراثمان از پیامبرش یعنی جانشینی او را به ما عنایت کرد، از روی حسد و ستم بر ما شوریدند! چه اینکه از فرزندان امیه ترسان و با ما جسور بودند. به خدا ای مردم خراسان ؛ این کاری که من کردم از روی پندار بد یا از سر ناآگاهی نکردم .[64]

 

 

(935) کوفه و شام در قیام علویان

ابراهیم با آنکه خوب میدانست کوفه شایستگی کاملِ پذیرش دعوت شیعی او را دارد، امّا نمیتوانست آنجا را مرکز این دعوت قرار دهد؛ زیرا منصور در هاشمیه به فاصله نزدیکی از کوفه مقیم بود[65]  و برای این کار چندان حالت آمادگی به خود گرفته بود که بتواند دعوت ابراهیم را در گهواره نابود سازد. امّا درباره

شهرهای شام باید دانست که به هیچ روی نمیتوانست کانونی مناسب برای یک دعوت شیعی باشد؛ زیرا مردم شام با وجود برپایی دولت عبّاسی ، همچنان بر دوستی بنیامیه باقی بودند. چه اینکه شهرهای شام با بنیامیه پیوندی استوار داشتند و در جنگ معاویة بن ابی سفیان با حضرت علی بن ابی طالب  7 شامیان پشت سر معاویه ایستادند و خلیفگان اموی در سرکوبی همه جنبشهای شیعی همواره از سپاه شام کمک میگرفتند.[66]

 

 

 

(936) مأمون برای سرکوبی علویان از بنیامیه استفاده کرد

وقتی که عبدالرحمان علوی در یمن بر ضدّ وی قیام کرد، «در این هنگام مأمون طالبیان را از ورود به نزد خویش منع کرد و دستور داد آنان را به پوشیدن جامه سیاه مجبور سازند[67] ».

 

پس از آن ، مأمون سیاستگذاری ثابت و تازهای را برای حکومت سرزمین یمن آغاز کرد و از هر گونه جنبش شیعی که امکان داشت در آنجا سر بردارد، جلوگیری نمود. مأمون چاره را در آن دید که بر یمن حکمرانی بگمارد که به نیرومندی و قاطعیت شناخته باشد. وزیرش حسن بن سهل به او توصیه کرد یکی از نوادگان زیاد بن ابیه ، والی اموی معروف ، را انتخاب کند. این فرد پیشنهادشده محمّد بن ابراهیم زیادی بود.

مأمون ، سلیمان بن هشام بن عبدالملک اموی را به وزارت او گماشت[68] . بدینسان ، چنین شد که حکمران و وزیرش هر دو به امویان وابستگی داشتند و

این در حالی است که ما از دشمنی شدید آنان با دودمان علوی به خوبی آگاهیم .

حکمران تازه ، محمّد بن ابراهیم زیادی ، توانست تهامه را فتح کند. او بنای شهر زبید را طرحریزی کرد و آن را پایتخت خود برگزید و بر روح تمرّدی که قبایل یمنی داشتند غلبه کرد. وی که بنا به توصیف ابن خلدون نسبت به دودمان علی بن ابی طالب  7 سخت کینه میورزید[69]  یاران و هواداران علویان را

تعقیب کرد.

قدرت محمّد زیادی رو به فزونی نهاد و موفّق شد پایههای حکومت بنیزیاد را در یمن محکم کند. این حکومت با آنکه پیوسته از خلیفگان عبّاسی در خطبهها نام میبرد و خراج و هدایا را به سوی آنان روانه میکرد، نوعی حکومت خودمختار و برخوردار از استقلال داخلی شناخته شده است .[70]

 

محمّد زیادی در طول حیاتش بر یمن حکم راند و فرزندانش حکمرانی را پیاپی از او ارث بردند. سپس برخی از وابستگان و غلامان ایشان زمام حکومت را به دست گرفتند و تا سال 553 ه ق با این عنوان حکم راندند. این دولت را که نخستین دولت مستقلّی است که سرزمین یمن آن را تجربه کرد[71] ، «دولت زیادیان»

میخواندند. پایههای این استقلال با ضعف دولت عبّاسیان استحکام یافت .

محمّد زیادی با قدرتی که مأمون به او تفویض کرده بود و با علاقهای که مأمون به تقویت حکمرانی او داشت فرمانروایی کرد. چه مأمون با هزار سواره نظام که در میان آنان هفتصد تن از خراسانیهاب بودند، او را یاری داد. بعد قلمرو دولت زیادیان توسعه یافت و حضرموت ، دیار کنده ، برباط ، لحج ، عدن و فلاتهای واقع میان این آبادیها را شامل گردید[72] .[73]

 

 

 

 

(937) شیعیان در صدر اسلام

مدائن ، یکی از مراکز مهاجرت اعراب بوده و یکی از شهرهای شیعه شناخته میشده است : قزوینی در مورد مردم آن مینویسد: اهالی آن منطقه ، کشاورزند. و شیعه امامی بوده ، از جمله عادات آنها این است که زنان آنها در روز از خانه خارج نمیشوند[74] .

 

این نشانگر روحیه دینی مردم آن منطقه است . به قول همین نویسنده : سیستانیها نیز که از لعن (حضرت امیرالمؤمنین) علی  7 بر منابر خود جلوگیری کردهاند، همین خصیصه را داشتهاند[75] . زنان مردم شیعه مذهبِ دیلم نیز همینگونه رفتار میکردهاند[76] .

 

 

در مورد حجر بن عدی و یارانش که در مقابل معاویه مقاومت کرده و در تشیع خود استقامت به خرج دادند گفته شده است که : آنان در امر دین ، جدّی و ثابتقدم میباشند. رعایت اوقات صلاة از جمله خصائص شیعه بوده است[77] .

 

نمونهای که به شکلی بسیار جالب ، این نکته را نشان میدهد، ماجرائی است که در مورد یافتن محلّ مسلم بن عقیل نقل شده است : هنگامی که عبیدالله بن زیاد میخواست مخفیگاه او را پیدا کند به یکی از غلامان خود دستور داد تا به مسجد رفته ، مسلم را در آنجا بجوید.

ابن زیاد به او گفت که : شیعیان ، نماز زیاد میگزارند. در آنجا هر که را بر این خصوصیت یافتی ، از طریق او به محلّ مسلم دسترسی پیدا کن . او نیز به مسجد رفته و دید که مسلم بن عوسجة بیشتر از همه نماز میگزارد. نزد او رفته و با حیله و نیرنگ به مخفیگاه مسلم پی برد[78] .

 

یکی از اوّلین هواداران تشیع ، سلمان فارسی است . کسی که در تقوا و علم ، زبانزد تمامی اصحاب بود. و به حدّی در تقوا شهره بود که صوفیه او را از جمله سرسلسلههای خود به حساب میآورند.

ابوذر، هوادار دیگر تشیع ، در دوری از دنیا و بیعلاقگی بدان و تقید در رعایت حقوق مردم ، بسیار معروف میبود و حتّی در همین رابطه با معاویه و عثمان نیز درگیر شد[79] .

 

در مورد عمّار بن یاسر نیز گفته شده : عمّاریاسر از سرسخترین پاسداران اسلام بود و بیشترین اهمیت را به نگهبانی و حفظ ارزشهای متعالی و اصول آن میداد.

اویس قرنی از زهّاد معروف شیعی است . او از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 بود که در صفین به شهادت رسید. و در عرفان مقام والایی داشت[80] .

 

شیبی در مورد او مینویسد: اویس قرنی شیعه بود. کسی که اسفراینی او را یکی از نسّاک مشهور میداند[81] .

 

در مورد کمیل بن زیاد گفته شده : «کان زاهدآ شیعیآ قدیمآ»[82] ، و در مورد خبّاب بن ارت گفته شده : «کان خبّاب بن ارت ناسکآ شیعیآ من النّواحین

البکائین»[83] ، و درباره محمّد بن مسلم ، راوی شیعی نقل شده که : «من العبّاد فی زمانه»[84] ، همچنین در مورد سعید بن جبیر گفته شده : «کان سعید بن جبیر زاهدآ

 

شیعیآ»[85] ، دکتر شیبی پس از آن میافزاید: «وهکذا یتّضح لنا منشأ التشیع فی الزهد»[86] .

 

 

زهد شیعیان به اندازهای بود که حتّی با شدّتی که آنها در تشیع داشتند، حدیثشان نزد اهل سنّت مقبول بود[87] . همین زهّاد مشهور بودند که از جمله

 

اسباب گسترش تشیع به شمار میروند. چنانکه دکتر وردی میگوید: در سه شهر تشیع نضج گرفت . یکی در کوفه به سبب وجود عمّار بن یاسر. دیگری مداون به سبب حضور سلمان فارسی ، و سوّم جبل عامل به سبب تلاش ابوذر غفاری[88] .[89]

 

 

 

(938) تشیع در صدر اسلام

مرعشی مینویسد: ... سادات از آوازه ولایت و عهدنامه مأمون که بر حضرت امامت پناهی داده بود، روی بدین طرف نهادند و او را بیست و یک برادر دیگر بوند. این مجموع برادران و بنواعمام از سادات حسینی و حسنی به ولایت ری و عراق رسیدند[90] . او پس از ذکر تغییر سیاست مأمون در به شهادت رساندن امام

رضا 7 در مورد عکسالعمل سادات مینویسد: چون سادات خبر غدر مأمون که با حضرت رضا 7 کرد شنیدند، پناه به کوهستان دیلمستان و طبرستان بردند. و بعضی بدانجا شهید گشتند و مزار و مرقد ایشان ، مشهور و معروف است . و چون اصفهبدان مازندران در اوایل که اسلام قبول کردند، شیعه بودند و با اولاد رسول  : حُسن اعتقاد داشتند، سادات را در این ملک ، مقام آسانتر بود.[91]

 

بعدها خواهیم دید که با پیدایش قیامهای شیعی در مازندران و گیلان ، این مهاجرتها رو به گستردگی نهاد.

در این دوره ، عراق و کوفه دیگر منطقه امنی نبود. گرچه شیعیان آن ، بسیار بودند. علویان نیز با توجّه به سوابق کوفه در اینکه در مواقع حسّاس همکاری نمیکردند، حاضر نبودند در آن منطقه دست به تحرّکی بزنند. یکی از آنها به نام «موسی بن عبدالله بن حسن» در مورد عراق میگفت :

لاتترکینی العراق فإنّها

بلاد بها اسّ الخیانة والغدر[92]

 

مرا در عراق وامگذارید که پایه و اساس آن بر نیرنگ و خیانت استوار است .

پس از عراق ، ایران یکی از بهترین زمینهها برای قیام بود.

برای دریافت وضعیت نسبی تشیع در ایران ، میتوان از محلّهایی که مهاجران علوی در آنها ساکن بودهاند، استفاده نمود. البتّه تعیین این مکانها به عنوان محلهای شیعی ، به صورت قطعی امکانپذیر نیست . چرا که به عنوان نمونه ، اصفهان با تمام سنّیگری متعصّبانه خود که گاهی معاویه را تا حدّ پیامبری بالا[93]

میبرده و حتّی درگیریهای مکرّری با قمیها به عنوان شیعه داشته[94] ، باز محفلی برای سادات بوده است .

 

البتّه همین مهاجرتها به تدریج بنیه شیعه را در این شهر نیز قوی کرد. به طوری که یکی دو سه قرن بعد از سفر مقدّسی در قرن چهارم بدان شهر، مشاهده میکنیم که این شهر نیز گرفتار درگیریهای شیعه و سنّی است[95] . و همین ، نشانه توسعه تشی در این شهر است که از جمله زمینههای آن ، وجود همین سادات

علوی است . در سایر شهرها هم قضیه به همین شکل است .

در مورد تفرش نوشته شده : از وجود امامزادههای متعدّد در تفرش و نزدیکی آن به قوم و ری ، برداشت میشود که مردم تفرش از صدر اسلام ، پیرو مذهب تشیع بودهاند[96] .

 

نویسنده دیگری مینویسد: آیین حقّه تشیع در همان قرن نخستین هجری به ری و به تبع آن به «قصران خارج» راه یافت .... ظاهرآ رواج آیین تشیع در ری و قصران به وسیله آن دسته از سادات و فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی  7 صورت گرفت که در خلافت جابرانه امویان از جور و ستم ایشان ، بدین نواحی پناه آورند[97] .

 

در جای دیگری نیز وجود قبر امامزاده حمزه در این شهر به عنوان نشانه وجود تشیع در این شهر ذکر شده است [98] .

 

مهاجرت سادات به بیهق نیز یکی از همین نمونههاست[99] . بنابراین از مقابر سادات و امامزادهها، میتوان تا حدودی خطوط گسترش تشیع را در ایران

 

ترسیم کرد.[100]

 

 (939) معاویه از نظر مأمون

او صریحآ اعلام کرد: من ذمّه خودم را از کسی که معاویه را به نیکی یاد کند برداشتم .

او حضرت امیرالمؤمنین علی  7 را نیز بر خلفا، برتری داده و میگفت : او برترین مردم پس از پیامبر است[101] .[102]

 

 

 

(940) معاویه از نظر معتضد عبّاسی

هنگامی که معتضد عبّاسی در سال 284 خواست تا دستور دهد معاویه بر فراز منابر لعنت شود، با مخالفتهایی روبرو شد. او تصمیم گرفته بود تا ضمن نوشتهای با استناد به احادیث ، لعنت بر او را جایز شمرد، امّا به او گفته شد که از فتنه عمومی هراس دارند!! خلیفه آن را نپذیرفت تا اینکه به او گفته شد: اگر چنین کنی با طالبیها چه خواهی کرد؟ آنها در هر دیاری ، دست به قیام زده و مردم نیز به خاطر قرابت آنان با پیامبر 6 به آنها، تمایل زیادی دارند. اگر این نامه منتشر شود، تمایل مردم به آنها زیادتر خواهد شد. این مسأله باعث شد تا معتضد دست از این کار بکشد[103] .

 

جالب است که او از شورش مردمی که به معاویه علاقمند هستند، وحشتی ندارد؛ زیرا آنها را قابل اعتناء نمیداند امّا از زمینهای که برای گرایش به علویین وجود دارد هراسناک است!

چنین زمینهای در خود خلیفه بغداد، وسعت این حرکت را نشان میدهد. قبل از او نیز منتصر عبّاسی فرزند متوکل برخلاف سیره پدر خود، به اهل بیت عنایت زیادی کرد[104] ، در میان حکام نیز افرادی دیده میشوند که از دوستداران اهل بیت  : هستند کما اینکه والی سیستان در زمانی چنین بوده است[105] .[106]

 

 

 

 

(941) مردم اصفهان و معاویه

اصفهان نسبت به معاویه اظهار علاقه شدید میکرد[107]  و حاضر شده بود با وجود وحشتی که از آل بویه داشت با تجّار قم درگیر شود؛ زیرا آنها نسبت به

صحابه پیامبر 6 که معتقد بودند به ولایت امیرالمؤمنین علی  7 و اهل بیت  : بیاعتنائی کردهاند، اهانت روا داشتند. البتّه این به ضرر آنها تمام شد[108] . شرق ایران اعمّ از جنوب و شمال در تسنّن استوار بود.[109]

 

 

 

(942) بنیامیه و روز عاشورا

علّامه سید جعفر مرتضی تحقیقی پیرامون احادیثی که در فضیلت عید بودن عاشوراء ساخته و مراسمی که بنیامیه داشتند، مطالب مستندی را در کتاب ذی قیمت المراسم والمواسم فی الإسلام گردآوری و تحقیق کردهاند.

زکریای قزوینی آورده که : آنها، عاشوراء را عید گرفته در آن روز زینت کرده و مهمانی میکنند. در حالیکه شیعه ، عاشوراء را روز عزا گرفته در آن روز نوحه خوانده و از زینت کردن پرهیز دارند[110] .

 

ابوریحان بیرونی نیز درباره عاشورا مینویسد: بنیامیه در این روز، لباس نو پوشیده ، زینت کرده ، سرمه مالیده و عید میگیرند. آنها در این روز، ولیمه داده ، مهمانی کرده و شیرینی میدهند. این رسم در طول حکومت آنها و حتّی در بین آنان ، بعد از زوال حکومتشان باقی ماند. امّا شیعیان در روز عاشورا به خاطر قتل سید الشهداء 7 نوحهخوانی کرده و گریه میکنند[111] .

 

چنین حرکتی از سوی بنیامیه ، دقیقآ برای خدشهدار کردن احساسات شیعیان ، پیریزی شده بود که این روز برای آنها حزنانگیز بود. این حرکت بنیامیه به تعبیر ابن تیمیة «... اظهار خوشحالی و سرور در این روز و ولخرجی در آن از بدعتهائی است که برای مقابله با رافضة ، ایجاد شده است[112] .

 

در زیارت عاشوراء نیز تصریح بر این نکته شده که بنیامیه ، این روز را روز سرور و شادی گرفتهاند. در هر صورت ، اهمیت این روز برای شیعیان به تدریج ، باعث گسترش مراسم عزاداری گردیده که در این بین گاه و بیگاه ، رسومات محلّی عزاداری نیز در این عزاداری بکار گرفته شده است . به مرور زمان به صور مختلفی ، این عزاداری صورت میگرفته است .

بنا به نوشته کامل شیبی ، دستهجات عزاداری در شکل جدید (که بعدها در زمان صفویه شکل نمایشی به خود گرفت)، خود نخستین بار سال 352 به وجود آمد[113] . این زمان آل بویه بر عراق حکمرانی میکردند.

 

محلّه کرخ بغداد که جزو مراکز شیعی مهمّ بود در طول قرن چهارم و به خصوص با قدرت رسیدن آل بویه ، این روز را بسیار مفصّل برگزار میکرد. و از آنجا که حنبلیها در راستای امویگری ، قویتر از سایر فرق اهل تسنّن بودند، در برابر شیعه مقاومت میکرده ، با آنها درگیر میشدند.

لذا اینطور به نظر میرسد که هر عاشورائی به دنبال خود، کشتههای جدیدی نیز داشته که مدّتها و بلکه سالها، باعث تداوم این درگیریها بین شیعیان و حنبلیان شده است مفصّل تاریخ این روزها در کتب تاریخی همچون «البدایة والنهایة» ابن کثیر و «المنتظم» ابن الجوزی و «کامل» ابن اثیر آورده شده است[114] . در

یکی از همین درگیریها است که به منزل ابوجعفر شیخ الطائفه (شیخ طوسی) نیز حمله شده اسان آن غارت و کتب او را آتش زدهاند[115] .

 

در ایران نیز مراکز شیعی ، روز عاشوراء را بزرگ میداشتهاند که باز مفصّلترین گزارش را از رازی ، نویسنده کتاب شریف «النقص» داریم . او از قول مؤلّف «فصائح» آورده : این طایفه ، روز عاشورا اظهار جزع و فزع کنند و رسم تعزیت را اقامت کنند و مصیبت شهدای کربلا، تازه گردانند بر منبرها. و قصّه گویند. و علما، سر برهنه کنند. و عوام ، جامه چاک کنند. و زنان ، روی خراشند و مویه کنند[116] .

 

قزوینی در پاسخ ، به مرثیهخوانی شافعی و اصحاب ابوحنیفه اشاره کرده و مینویسد: و مراثی شهدای کربلا که اصحاب بوحنیفه و شافعی را هست ،
بیعدد و بینهایت است [117] .

 

او در ادامه میگوید: آنگه فروتر آیی معلوم است که خواجه بومنصور، ما شاده به اصفهان که خود در مذهب سنّت در عهد خود مقتدا بوده است ، هر سال این روز، این تعزیت به آشوب و نوحه و غریو داشتهاند... و آنگه بغداد که مدینة السلام و مقر دار الخلافة است ، خواجه علی غزنوی حنیفی که این تعزیت چگونه داشتی تا به حدّی که به روز عاشورا به بغداد تازه باشد با نوحه و فریاد. و امّا به همدان اگرچه مشبّهه را غلبه باشد برای حضور رایت سلطان و لشکر ترکان ، هر سال مجدالدین مذکر همدانی در موسم عاشورا این تعزیت به صفتی دارد که قمیان را عجب آید. و خواجه امام نجم بوالمعالی بن ابی القاسم بزاری به نیشابور با آنکه حنیفی مذهب بود، این تعزیت به غایت کمال داشتی . و دستار بگرفتی و نوحه کردی و خاک پاشیدی و فریاد از حد بیرون کردی . و به ری که از امّهات بلاد عالم است ، معلوم است که شیخ ابوالفتوح نصرآبادی و خواجه محمود حدّادی حنیفی و غیر ایشان در کاروانسرای کوشک و مساجد بزرگ ، روز عاشورا چه کردهاند از ذکر تعزیت و لعنت ظالمان . و در این روزگار، آنچه هر سال خواجه امام شرف الأئمّة ابونصر الهسنجانی کند در هر روز عاشورا به حضور امرا و ترکان و خواجگان و حضور حنیفیان معروف ، و همه موافقت نمایند و یاری کنند... و خواجه امام بومنصور حفده که در اصحاب شافعی ، معتبر و مقدّم است به وقت حضور او به ری ، دیدند که روز عاشورا این قصّه بر چه طریق گفت و حسین را بر عثمان درجه و تفضیل نهاد و معاویه را باغی خواند در جامع سرهنگ . و قاضی عمده ساویی حنیفی که صاحب سخن و معروف است در جامع طغرل با حضور بیست هزار آدمی ، این قصّه به نوعی گفت و این تعزیت به صفتی داشت از سر برهنه کردن و جامه دریدن که مانند آن ، نکرده بودند. و مصنّف کتاب ، اگر رازی است دیده باشد و شنوده و خواجه تاج شعری حنیفی نیشابوری ، روز عاشورا بعد از نماز در جامع عتیق دیدند که چه مبالغت کرد. و در سنه 555 به اجازت باضی با حضور کبراء و امراء از گزارش رازی ، چنین به دست میآید که حنیفان و شافعیان نیز در برپایداشتن این مراسم در قرن ششم ، همانند شیعیان رفتار میکردند. و گاه برای ایجاد تعادل به مقتلخوانی برای عثمان و علی  7 میپرداخته و بعد از حسین بن علی  8 میخواندند[118] .

 

بیجهت نیست که بعضی از سنّیان که چنین مراسمی را بین اهل سنّت دیدهاند و تحریم کردهاند آن را بدعت نامیده گفتهاند: «یحرم علی الواعظ وغیره روایة مقتل الحسین ( 7) وحکایته»، چنانکه غزالی و دیگران نیز چنین گفتهاند[119] . این سختگیری باعث شد تا به یک نحوه مقابله دیگر نیز در بغداد متوسّل شوند و

مراسمی همچون شیعه در مورد عاشورا، داشته باشند. این روز را به نام روز معصب بن زبیر نامگذاری کردند. این روز به مدّت هشت روز بعد از عاشورا بوده آنگاه به مسکن رفته قبر او را زیارت میکردند و بر او گریه و زاری سر میدادند.

ابن حمّاد حنبلی و دیگران به تفصیل در این باره ، سخن گفتهاند[120] .

 

از جمله روزهای دیگری که در برابر عاشورا مطرح شد، «یوم الجمل» است . ابن کثیر نوشته است که : در سال 363 و در روز عاشورا، روافض بدعتهای خود را آشکار کردند و فتنه عظیمی در بغداد بین اهل تسنّن و شیعیان رخ داده هر دو کم عقل بوده یا اصلا فاقد آن بودند... شرح آن اینکه : اهل سنّت ، زنی را سوار بر شتر کرده ، او را عایشه نامیدند. بعضی را طلحة و بعضی را زبیر کردند. و گفتند که نقاتل اصحاب علی  7. و بدین شکل ، عدّهای از دو طرف کشته شدند. [121]

 

 

 

(943) تخت سلیمان

گویند: از جمله چیزها که صخر جنّی برای سلیمان فراهم آورد تخت او بود. سلیمان به او دستور داده بود آن را بسازند تا برای قضاوت بر آن بنشیند و فرمان داده بود آن را بسیار بدیع و هولانگیز بسازد آنچنان که چون شخصی که بر باطل است و گواهان دروغگو آن را بنگرند لرزه بر ایشان افتد و بترسند.

صخر آن تخت را از عاج فیل ساخت و به انواع گهر و یاقوت و زبرجد و مروارید آراست ، چهار درخت خرمای زرّین از هر سوی آن نهاد که شاخههایی از یاقوت سرخ و زبرجد سبز داشت ، بر سر دو درخت خرما دو طاووس زرّین بود و بر سر دو درخت دیگر دو عقاب زرّین که هر یک روبروی دیگری بود، بر دو پهلوی تخت دو شیر زرّین بود که بر سر هر یک ستونی از زمرّد سبز قرار داشت ، بر درختان خرما، تاکهای مو و دیگر درختان پیچیده بودند و خوشههای میوه آن یاقوتهای سرخ بود.

گویند: چون سلیمان میخواست بر آن تخت سوار شود هر دو گام خود را بر پلّه نخستین مینهاد و ناگاه تمام تخت همچون سنگ آسیا به حرکت درمیآمد. طاووسها و عقابها بالهای خود را میگشودند، هر دو شیر دستهای خود را بازمیکردند و با دم خویش به زمین میزدند و در هر پلّه که سلیمان بالا میرفت این کار تکرار میشد، چون سلیمان بر فراز تخت مینشست آن دو عقاب تاج را بر سرش مینهادند سپس تخت برمیگشت و عقابها و طاووسها و آن دو شیر در حالی قرار میگرفتند که سرهایشان به سوی سلیمان قرار میگرفت و از درون آنان بر سلیمان 7 مشک و عنبر پاشیده میشد، آنگاه کبوتری زرّین که بر ستونی از ستونهای تخت قرار داشت تورات را به دست سلیمان میداد آن را میگشود و بر مردم میخواند و آنان را برای قضاوت و صدور حکم دعوت میکرد، چون گواهان برای گواهی پیش میآمدند تخت و همه چیز که بر آن بود به سرعت سنگ آسیای تند دور خود میچرخید.

ابو اسحاق ثعلبی میگوید: معاویه به وَهْب بن منبه گفت : چه چیزی آن تخت را به حرکت درمیآورده است ؟

گفت : دو استوانه زرّین .

گوید: هر گاه تخت سلیمان میچرخید آن دو شیر دستهایشان به حرکت میآمد و دم به زمین میزدند، بالهای عقابها و طاووسها هم به حرکت درمیآمد و گواهان از آن سخت میترسیدند و ناچار فقط به حقّ گواهی میدادند.

چون سلیمان  7 درگذشت و بختالنصر به بیت المقدّس آمد آن تخت را با خود به انطاکیه[122]  برد و چون خواست بر تخت بالا رود چون نمیدانست  

چگونه استفاده کند همینکه پای بر پلّه نخستین نهاد دست شیر بالا آمد و ضربه سختی به او زد آن چنان که استخوان او شکست و فروافتاد، او را به بستر بردند همچنان بیمار و دردمند بود تا از همان بیماری درگذشت .

آن تخت همچنان در انطاکیه باقی ماند تا آنکه پادشاهی از شام که نامش «کداس بن سدارس» بود به انطاکیه حمله کرد، جانشین بختالنصر از آن شهر گریخت ، کداس آن تخت را به بیتالمقدّس برگرداند، هیچیک از پادشاهان نتوانست بر آن بالا رود، ناچار تخت را زیر صخره بیت المقدس نهادند و از نظر پنهان شد و هیچکس ندانست کجاست و خبری از آن نیافت و خداوند متعال به صواب داناتر است .[123]

 

 

(944)

 (945) نسب مروان

مروان نخستین کس است که پیش از نماز عید فطر و عید قربان خطبه خوانده است و به او و فرزندانش بنوزرقاء (پسران زن کبودچشم) میگفتهاند و این را کسانی که میخواستهاند آنان را سرزنش کنند میگفتهاند و او زرقاء دختر مَوْهب و جدّه پدری مروان است که از زنان پرچمدار و روسپی بوده است ، شاید هم پیش از آنکه ابوالعاص بن امیه با آن زن ازدواج کند چنین بوده است و چون ابوالعاص از اشراف قریش است بعید است که زرقا پس از ازدواج با او همچنان روسپی باقی مانده باشد و خدا داناتر است .[124]

 

 

 

(946) عبدالملک بن مروان 

ابوالولید عبدالملک بن مروان بن حکم پنجمین پادشاه بنیامیه است . مادرش عایشه دختر مغیرة بن ابی العاص است و او نخستین کس از مسلمانان است که عبدالملک نام داشته است ، لقب او رَشْح الحَجَرْ (نم سنگ)[125]  است که به واسطه بخل خود به این لقب معروف شده است .

 

همچنین به لقب ابوالذبان (بابای مگسها) معروف بوده که به واسطه بوی بد و تند دهانش به او چنین میگفتهاند.

گفته شده است : سبب بوی بد و گند دهانش برای آن بوده که چون حکومت به او رسید مشغول خواندن قرآن بود همینکه خبر دادند قرآن را بست و گفت  : «این جدایی میان من و تو است»[126] ، همان دم دهانش بوناک و گندیده شد و پزشکان از علاج فروماندند و هر مگسی که از کنار دهان او میگذشت در دم میمرد

دهانش گشاده و بزرگ و دندانهایش دارای روکش زرّین بود.[127]

 

 

 

 

(947) حجّاج بن یوسف

گویند: حجّاج در حالیکه در راهرفتن خود میبالید از کنار خالد بن یزید بن معاویه عبور کرد. مردی از خالد پرسید: این کیست ؟

خالد گفت : بهبه ؛ این عمرو بن عاص است .

حجّاج این سخن را شنید و برگشت و گفت : به خدا سوگند؛ از اینکه عاص پدر من باشد خوشحال نمیشوم ، من فرزند بزرگان و مشایخ ثقیف و خردمندان قریشم و همان کسی هستم که با این شمشیر خود صد هزار تن را کشتهام که همگان گواهی میدادند پدرت شراب مینوشید و در اندیشه خود کفر را نهان میداشت و برگشت .

خالد بن یزید همچنان میگفت : بهبه به این عمروعاص که خودش اعتراف میکند که صد هزار تن را با داشتن یک جرم کشته است .[128]

 

 

(948) ولید بن عبدالملک 

مدّت حکومت ولید نه سال و هشت ماه بوده و بیرون دروازه صغیر دمشق دفن شده است و هم گفتهاند: در گورستان فرادیس دفن است ، عمر بن عبدالعزیز بر جنازهاش نماز گزارد و چون جسدش را وارد گور کردند زانوهایش به سوی گردنش حرکت کرد، پسرش بانگ برداشت که پدرم زنده است و عمر بن عبدالعزیز هم که حضور داشت گفت : به خدا سوگند؛ در عذاب و عقوبت پدرت عجله شد.[129]

 

 

(949) ولید بن عبدالملک

ولید زبان عربی را طبق قواعد صرف و نحو تکلّم نمیکرد و مرتکب خطا و اشتباه میشد، پدرش او را سرزنش کرد و گفت : کسی بر عرب نمیتواند حکومت کند که دستور زبان ایشان را نیکو بداند.

دانشمندان علم نحو را جمع کرد و با او وارد خانهای شدند و ولید شش ماه از آن خانه بیرون نیامد و پس از آنکه بیرون آمد از روز نخست نادانتر بود.

عبدالملک گفت : اکنون عذر او موجّه است ، و خداوند سبحانه و تعالی داناتر است![130]

 

 

(950) محصاره قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک

سال نود و هشتم : در این سال نخست به دابق[131]  رفت آنگاه برادر خود مسلمه را همراه لشکرها برای فتح قسطنطنیه روانه داشت ، پادشاه روم درگذشته بود

و ألْیون از آذربایجان پیش سلیمان آمد و خبر مرگ او را آورد و برای سلیمان فتح روم را ضمانت کرد، سلیمان مسلمه را همراه او کرد و چون آن دو به سرزمین روم رسیدند به هر سواری دستور دادند دو کیلو خوراکی همراه خود داشته باشد و چون آنجا رسیدند دستور داد آن خوراکیها را یک سو نهند که چون کوهی جمع شد، مسلمه به همراهان خود گفت : چیزی از این خوراکیهای مخورید و به سرزمین رومیان حمله برید و زراعت و کشاورزی کنید.

و خانههایی چوبین ساخت و زمستان را در آنها به سر بردند و در تابستان زراعت کردند و چون گندم و خوراک ایشان فراوان شد مسلمه همچنان در روم ماند و پیروز بود و بزرگان مردم هم با او بودند، رومیان به مسلمه پیام دادند حاضرند برای هر یک نفر رومی خراجی معادل یک دینار بپردازند ولی نپذیرفت .

رومیان به اَلْیون گفتند: اگر مسلمانان را از سرزمینهای ما بیرون کنی و برگردانی تو را پادشاه خود خواهیم کرد، الیون از ایشان عهد و پیمان گرفت ، آنگاه نزد مسلمه آمد و به او گفت : رومیان فهمیدهاند که تا خواربار و خوراک داشته باشی چنانکه شاید با ایشان جنگ نمیکنی و آنان را بازی میدهی و اگر این گندم و خوراکی را بسوزانی آنان تسلیم میشوند.

مسلمه دستور داد چنان کردند در نتیجه رومیان قوی شدند و مسلمانان در سختی و مضیقه افتادند و نزدیک بود هلاک شوند و تا هنگامی که سلیمان بن عبدالملک درگذشت همچنان بودند.

و گفته شده است : اَلیون نسبت به مسلمه چنین نیرنگ زد که از او اجازه خواست تا به اندازه خوراک یک شب سپاه رومیان برای آنان گندم و خواربار ببرد تا آنان باور کنند که تقاضای او نزد مسلمه پذیرفته است و از اسیرشدن در امانند و نباید از سرزمینهای خود بیرون بروند.

مسلمه به او اجازه داد و الیون قبلا کشتیهای فراوان و مردان بسیاری برای این کار آماده ساخته بود و در آن شب تمام گندم و خواربار را بردند و فردا صبح الیون با مسلمانان جنگ کرد و سپاه مسلمانان آنچنان به زحمت افتادند که هیچ سپاهی بدانگونه گرفتار نشده بود و مسلمانان میترسیدند تنها از اردوگاه خود بیرون آیند و شروع به کشتن و خوردن گوشت و پوست مرکبهای خود کردند و برگ و ریشه درختان را میخوردند و سلیمان همچنان در دابق بود و زمستان هم فرارسید و نتوانست برای مسلمه و مسلمانان نیروی امدادی بفرستد تا درگذشت [132] .[133]

 

 

 

(951) بیعت ، بازیچه خلفاء

چون سلیمان در دابق بیمار شد فرمانی نوشت و ضمن آن یکی از پسران خود را که هنوز بالغ هم نشده بود به جانشینی خود گماشت ، رجاء بن حَیوَة پیش او رفت و گفت : ای امیر مؤمنان ؛ از جمله چیزها که خلیفه را در گور محفوظ و در امان میدارد این است که برای مردم مرد نیکوکاری را به جانشینی بگمارد.

سلیمان گفت : از خداوند طلب خیر میکنم و بررسی خواهم کرد.

یک یا دو روز بعد، آن فرمان را سوزاند و رجاء را احضار کرد و گفت : در مورد پسرم داود چه نظر داری ؟

رجاء گفت : او اینجا نیست و در قسطنطنیه است و معلوم نیست زنده است یا نه .

سلیمان گفت : درباره عمر بن عبدالعزیز چه عقیدهای داری ؟

رجاء گفت : به خدا سوگند؛ او را مسلمانی فاضل و نیک میدانم .

سلیمان گفت : همچنین است ولی اگر او را به تنهایی حکومت دهم و کسی دیگر را پس از او تعیین نکنم موجب فتنه میشود و دست از سرش برنمیدارند تا یکی از ایشان را پس از خود به حکومت معین کند.

سلیمان دستور داد حکومت پس از عمر بن عبدالعزیز از یزید بن عبدالملک باشد و یزید در آن موقع حضور نداشت که هنوز در حجّ بود.

سلیمان چنین فرمانی نوشت : به نام خداوند بخشنده مهربان ؛ این نامهای از بنده خدا سلیمان امیر مؤمنان! است به عمر بن عبدالعزیز، من پس از خودم خلافت را به تو واگذاشتم و پس از تو هم یزید بن عبدالملک خلیفه خواهد بود، از او سخن بشنوید و فرمانبردار باشید و از خدا بترسید و اختلاف مکنید که در شما طمع بندند.

سلیمان این فرمان را مهر کرد، و پیش کعب بن جابر فرمانده شرطه خود فرستاد و پیام داد تمام افراد خاندان مرا بیاور. کعب آنان را جمع کرد و پس از اینکه همگان جمع شدند سلیمان به رجاء گفت : این نامه را پیش آنان ببر و به آنان دستور بده با کسی که در آن نوشتهام بیعت کنند و آنان یکییکی بیعت کردند در حالیکه نمیدانستند نام چه کسی در آن نامه است .

رجاء به حبوة میگوید: عمر بن عبدالعزیز پیش من آمد و گفت : میترسم سلیمان چیزی از خلافت را به من سپرده باشد تو را به خدا سوگند میدهم که اگر چنین است مرا آگاه کن تا پیش از آنکه وقتی برسد که کاری از من ساخته نباشد استعفا کنم .

رجاء میگوید: گفتم : چیزی به تو نخواهم گفت و عمر بن عبدالعزیز خشمگین از پیش من رفت .

رجاء میگوید: هشام بن عبدالملک هم پیش من آمد و گفت : مرا با تو حق حرمت و دوستی قدیمی است به من خبر بده که اگر خلافت برای کس دیگری غیر از من است در آن باره سخنی بگویم و خدا را گواه میگیرم که نخواهم گفت از ناحیه تو شنیدهام و نام تو را به میان نمیآورم ، و من از اینکه به او خبر بدهم خودداری کردم .

گوید: آنگاه به هنگام مرگ سلیمان پیش او بودم چشمهایم را بستم و پارچه رویش کشیدم و در حجره را بستم و به کعب بن جابر پیام دادم که خاندان سلیمان را در مسجد دابق جمع کند و به ایشان گفتم : با آن کس که نامش در این نامه نوشته شده است بیعت کنید.

گفتند: یک بار بیعت کردهایم .

گفتم : بار دیگر بیعت کنید و این فرمان امیر مؤمنان! است و برای بار دوّم بیعت کردند.

رجاء گوید: پس از اینکه آنان بعد از مرگ سلیمان هم بیعت کردند و کار را محکم کردم ، گفتم : اکنون برخیزید و برای تجهیز خلیفه بروید که درگذشته شد. همگان انّا لله وإنّا إلیه راجعون بر زبان آوردند و من فرمان را گشودم و خواندم و چون نام عمر بن عبدالعزیز را بردم هشام برخاست و گفت : به خدا سوگند؛ هرگز با او بیعت نمیکنیم .

گفتم : به خدا سوگند؛ گردنت را میزنم برخیز و بیعت کن و او برخاست و پاهای خود را به زمین میکشید.

رجاء میگوید: عمر بن عبدالعزیز را بر منبر نشاندم که از اینکه در امر خلافت افتاده بود إنّا لله میگفت و هشام هم از اینکه خلافت نصیب او نشده است إنّا لله
میگفت و همگان با او بیعت کردند.[134]

 

 

(952) برداشتن لعن

از نخستین کارهای عمر بن عبدالعزیز این بود که دشنام دادن بر حضرت علی بن ابی طالب  7 را بر منابر منع کرد و به روزگار امویان به آن حضرت دشنام میدادند و چون عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد آن را رها کردند و به جای آن این گفتار الهی را میگفتند: «همانا خداوند فرمان میدهد به دادگری و نیکی و بخشش به خویشاوندان و بازمیدارد از زشتی و بدکرداری و ستم پند میدهد شما را شاید پند گیرید»[135] .

 

این کار در نظر مردم سخت پسندیده آمد و عمر را به آن سبب بسیار ستودند و از کسانی که او را ستود کثَیر عَزَّة است که این ابیات را سرود:

«به حکومت رسیدی و علی  7 را دشنام ندادی و نکوکار را نترساندی و از گفتگوی ستمگر پیروی نکردی . به سخن حق آشکار سخن گفتی و آیات هدایت با گفتار روشن میشود. سخن پسندیده خود را با کردار پسندیده راست و درست کردی و هر مسلمان از این کار خشنود شد، همانا جوانمرد را پس از گمراهی از کژی نخستین عمل ستوده کفایت میکند.[136]

 

 

(953) هشام بن عبدالملک از خلیفهشدن خود خبر نداشت

هشام بن عبدالملک بن مروان بن حکم ، کنیهاش ابوولید و مادرش امّ هشام فاطمه یا عایشه دختر هشام مخزومی است، هشام دهمین پادشاه بنیامیه است .

پنج روز باقی مانده از شعبان سال یکصد و پنج هجرت پس از مرگ برادرش با او بیعت شد، او در رُصافه بود که از خلیفهشدن خود آگاه شد، پیک برای او خاتم و چوبدستی را آورد و به او بر خلافت سلام داد، هشام از رصافه سوار شد و به دمشق آمد و از نخستین کارها که انجام داد برکنار کردن عمر بن هبیرة از عراق بود و خالد بن عبدالله قسری را بر عراق گماشت و این در شوّال همان سال بود.[137]

 

 

(954) ولید بن یزید

یزید بن عبدالملک ولایتعهدی را نخست با برادرش هشام بن عبدالملک و پس از او با پسر خود ولید قرار داده بود و در آن هنگام عمر ولید یازده سال بود، یزید آنقدر زنده بود که ولید به پانزده سالگی رسید و یزید بن عبدالملک مکرّر میگفت : خداوند میان من و آن کسی که هشام را میان من و تو درآورد حکم فرماید[138] .

 

هنگامی که هشام به حکومت رسید نخست ولید را گرامی داشت تا آنکه از او بیپرواییها و شرابخوارگیهای مکرّر سر زد و به آن مشهور شد، ولید را عبدالصمد بن عبدالأعلی که آموزگار و ادبآموز او بود به آن کارها واداشت و برای او همنشینانی برگزید.

هشام تصمیم گرفت آنها را از ولید دور سازد و به این منظور در سال یکصد و شانزدهم او را سالار حج کرد ولی او سگهایی را در صندوقها همراه برد و سراپردهای هم به اندازه کعبه ساخت و شراب با خود برد و تصمیم داشت سراپرداه را بر فراز کعبه نصب کند و میان آن شراب بیاشامد، یارانش او را ترساندند و گفتند: از مردم بر تو و خودمان بیم داریم و آن کار را انجام نداد ولی بیاعتنایی نسبت به این و سبک شمردن آن از ولید برای مردم آشکار شد و هشام طمع بست که برای پسرش مسلمه بیعت گیرد و ولید را خلع کند، و هشام خواست موافقت او را جلب کند که نکرد.

هشام گفت : از هماکنون او را ولیعهد خودت قرار بده . این را هم ولید نپذیرفت که هشام متغیر شد و نهانی برای پسر خود بیعت گرفت و گروهی هم با او موافقت کردند از جمله دو دایی او محمّد و ابراهیم پسران هشام مخزومی و خاندان قعقاع بن خُلَید عَبْسی و دیگر کسان از خاصّان و نزدیکان هشام .

ولید هم همچنان در میخوارگی و کامجویی و شهوتپرستی افراط میکرد آنچنان که هشام به او گفت : ای ولید؛ آیا تو مسلمانی یا نه ؟ به خدا سوگند نمیدانم هر گناه و منکری را بیپروا انجام میدهی .

ولید برای هشام این دو بیت را نوشت : «ای کسی که از دین ما میپرسی ما بر دین ابوشاکریم ، شراب میآشامیم گایه خالص گاهی آمیخته با آب گرم و گاهبا آب نیم گرم».

هشام بر پسرش مسلمه خشم گرفت که کنیه او ابوشاکر بود و به او گفت : ولید در مورد کارهای خلاف تو به من طعنه میزند و حال آنکه من تو را نامزد خلافت کردهام و او را وادار به ادبآموزی و حضور در نماز جمعه و جماعات کرد و در سال یکصد و نوزدهم او را به سالاری حجّ برگزید و او زهد و دینداری از خود نشان داد و در مکه و مدینه اموالی تقسیم کرد و یکی از وابستگان مردم مدینه در این باره چنین سرود: «ای کسی که از آیین ما میپرسی ما بر دین و آیین ابوشاکریم ، کسی که اسبها را همراه ریسمان آن میبخشد و زندیق و کافر نیست».

که در مصرع آخر به ولید تعریض زده است .

هشام همچنان از ولید بدگویی میکرد و عیب او را آشکار میساخت . ولید همراه گروهی از ویژگان خود در منطقه ازرق کنار آبی که به آن اَغْدَفْ میگفتند فرود آمد و منزل ساخت و دبیر خود عیاض بن مسلم را پیش هشام گذاشت که اخبار را به او گزارش دهد و بنویسد.

هشام مقرّریای را که برای ولید معین کرده بود قطع کرد و ولید در این باره با او مکاتبه کرد که با پرداخت آن موافقت نکرد. هشام به ولید دستور داد عبدالصمد را از پیش خود بیرون کند که ولید چنان کرد، آنگاه ولید از هشام خواست که اجازه دهد ابن سهیل پیش او آید که هشام بن سهیل را زد و او را پیش ولید فرستاد. همچنین هشام عیاض بن مسلم نویسنده ولید را گرفت و تازیانه زد و زندانی کرد.

ولید گفت : این نتیجه کار کسی است که به مردم اعتماد و نسبت به ایشان نیکی کند؟ این لوچ شوم را پدرم بر افراد خانواده خود مقدّم داشت و او را ولیعهد خویش کرد و اکنون با من چنین رفتار میکند نسبت به هر کس که بداند من او را دوست میدارم چنین بازی میکند.

ولید در این مورد برای هشام نامه نوشت و او را سرزنش کرد و از او خواست دبیرش را آزاد کند و پیش او برگرداند که هشام پاسخ نداد. ولید اشعار زیر را برای هشام نوشت  :

 

«چنان میبینمت که همواره در ستم نسبت به من کوشایی و حال آنکه اگر خردمند و دوراندیش بودی چنین نمیکردی ، نسبت به بازماندگان خود کینه و ستم پراکنده میکنی و اگر تو بمیری ای وای بر ایشان از کینه و ستم بدی که روا میداری ، گویی آنان را میبینم که بهترین گفتارشان «ای کاش» است و در آن هنگام کاشکی و ای کاش سودی ندارد. نعمت صاحب نعمتی را کفران ورزیدی که اگر آن را سپاس میداشتی خداوند رحمان که دارای فضل و منّت است تو را پاداش میداد».[139]

 

 

(955)

 

 (956) ولید

برای من سُلیمی و شراب و جام و کنیزی آوازخوان را بگذارید، همین بس است مرا از مال جهان ، هر گاه زندگی من کنار ریگزارهای بیابان خوش باشد که بتوانم دست در آغوش سُلیمی آورم چیزی عوض آن نمیگیرم ، پادشاهی خودتان را بگیرید که خدا آن را پایدار ندارد که در نظر من تا زنده باشم همچون عقال شتر است ، دست از من بدارید که هر چه میخواهد بشود و بر من رشک مبرید اگر از عشق با لاغری بمیرم .

عبدالعزیز کاخ را احاطه و محاصره کرد، ولید نزدیک در آمد و گفت : آیا مرد شریفی که دارای نسب و شرم باشد میان شما هست که با او سخن بگویم ؟

یزید بن عنبسه سکسکی گفت : با من بگوی .

گفت : ای مرد سکسکی ؛ مگر من بر مقرّری شما نیفزودم ؟ مگر پرداختهای سنگین را از شما برنداشتم ؟ مگر بینوایان شما را عطا ندادم ؟ و و مگر به زمینگیران شما خدمت نکردم ؟

گفت : ما در مورد خودمان به تو اعتراضی نداریم ، اعتراض ما در مورد ارتکاب محرّمات الهی است و میخوارگی و اینکه با کنیزان پدرت که از او فرزند دارند درآمیختهای و فرمان خدا را سبک میشمری .

ولید گفت : بس کن به جان خودم سوگند؛ سخن بسیار گفتی و در آنچه که خداوند حلال و روا داشتهاست از آنچه گفتی کفایت است .

آنگاه ولید برگشت و نشست و قرآنی به دست گرفت و باز کرد و شروع به خواندن نمود و گفت : امروز هم همچون روز عثمان است[140] ، دشمن بر فراز دیوار

آمد و نخستین کس یزید بن عنبسه بود که از دیوار فروجست و دست ولید را گرفت و میخواست او را نگه دارد تا دربارهاش مشورت کند ولی ده تن دیگر هم از دیوار به زیر آمدند که منصور بن جمهور و عبدالسلام لخمی هم با آنان بودند، عبدالسلام شمشیری بر سر ولید و سری بن زیاد شمشیری بر چهرهاش زد و سرش را بریدند و پیش یزید فرستادند و او چاشت میخورد سجده کرد و دستور داد سر را بر نیزه نصب کنند.

یزید بن فروة وابسته بنی مرّه گفت : معمولا سر کسانی که خروج کردهاند به نیزه نصب میشود و این سر خلیفه و پسرعموی تست و ممکن است چون آن را نصب کنی مردم بر او رقّت کنند و افراد خاندانش هم خشمگین شوند، ولی این پیشنهاد را نپذیرفت و آن را بر نیزه نهاد و در دمشق گرداندند آنگاه دستور داد آن را به برادرش سلیمان بن یزید بدهند و چون سلیمان به آن نگریست گفت : دور بادا؛ گواهی میدهم بادهگسار و تبهکار و زنباره بود و این فاسق قصد جان من داشت و سلیمان از کسانی بود که در براندازی او کوشش کرده بود.

یزید بن عَنبسَة به یزید بن ولید گفت : آخرین سخن ولید این بود که به خدا سوگند شکاف شما پیوسته و درماندگی شما جبران و گفتار شما هماهنگ نخواهد شد.

مدّت حکومت ولید یک سال و دو ماه و بیست و دو روز بود و عمرش چهل و دو سال . و گفتهاند: هنگامی که کشته شد سی و هشت ساله بود و هم چهل و یک و چهل و شش هم گفتهاند.

ولید از جوانمردان و شوخطبعان و شجاعان و بخشندگان بنیامیه بود. شعر نیکو میگفته است و اشعار زیبایی در غزل و عتاب و وصف می و دیگر موضوعها دارد ولی در لهو و میگساری و شنیدن موسیقی بیپروا زیادهروی میکرده است .

از جمله گفتار اوست : دوست داشتن موسیقی شهوت را میافزاید و مردانگی را ویران میکند و جانشین شراب است و همان کار را میکند که می ، و اگر ناچار از گوش دادن به آن هستید زنان را از آن وادار به اجتناب کنید که موسیقی پیش درآمد زناست و من این را میگویم با آنکه از هر لذّتی برای من لذیذتر است و در جان من گواراتر از آب برای تشنه سوختهکام است ولی حق شایسته آن است که از آن پیروی شود.

و از کارهایی که از او مشهور شده این است که یک بار قرآن کریم را گشود و این آیه آمد: «و طلب فتح کردند و نومید شد هر گردنکش ستیزهگر[141] »، قرآن را

 

انداخت و آن را نشانه قرار داد و تیر بر آن زد و گفت : «مرا به گردنکشی و ستیزهگری تهدید میکنی ؟ آری من گردنکش ستیزهگرم، چون روز رستاخیز پروردگار خود را ملاقات کردی بگو ولید مرا پارهپاره ساخت[142] ».

 

پس از آن چیزی نگذشت که او کشته شد.

ابوالفرج اصفهانی با سند خود از علاء بن بندار نقل میکند که میگفته است : ولید زندیق بوده است ، مردی از قبیله کلب که از مردم شام بود معتقد به ثنویت بود (اینجا منظور آیین مانی است)، علاء میگوید: روزی پیش ولید رفتم و دیدم همان مرد کلبی آنجاست و میان ایشان سبدی قرار داشت . ولید سرش را از روی قفس برداشت و از آن سبد فقط یک حریز سبز برای من آشکار شد.

ولید گفت : علاء جلو بیا و جلو رفتم . حریر سبز را از روی سبد برداشت و در آن صورت انسانی بود که چون در چشمهایش جیوه و نوشادر نهاده بودند، چنین به نظر میرسید که چشمان تصویر حرکت میکند.

ولید گفت : این تصویر مانی است که خداوند پیش از او پیامبری مبعوث نکرده است و پس از او هم هیچ پیامبری مبعوث نشده است .

من گفتم : ای امیر مؤمنان!! از خدای بترس و این مرد تو را از دینت نفریبد.

کلبی گفت : ای امیر مؤمنان! قبلا به تو گفتم که این علاء نمیتواند این سخن را تحمّل کند.

علاء میگوید: چند روزی نگذشت و با ولید در ساختمانی که مشرف بر پادگان بود نشسته بودیم و باز مرد کلبی پیش او بود و رفت و ولید مادیانی تیزتک و سرخرنگ از بهترین نوع در اختیارش گذاشته بود. مرد کلبی سوار بر مادیانش شد و به صحرا رفت آنچنان که از پادگان و لشکر دور شد و از نظر پنهان گردید، کسی از او خبری بدست نیاورد تا آنکه عربهای صحرا او را در حالیکه گردنش خرد و رگهایش بریده شده بود او را آوردند و مادیان او را یدک میکشیدند و چون این خبر به من رسید بیرون رفتم و نزد آن اعراب که خانههایی نزدیک دریا و در زمین صاف و هموار داشتند رفتم و گفتم : داستان این مرد چگونه بود؟

گفتند: سوار بر مادیان خود پیش ما آمد و حرکات آن اسب چنان نرم بود که گویی حرکت روغن بر سطح صاف بود و ما سخت تعجّب کردیم ناگاه مردی که جامهای سپید بر تن داشت از آسمان فرود آمد و دو بازوی او را گرفت و او را عقب کشید و سرش را به زمین کوبید و گردنش شکست و آن مرد از نظر ما ناپدید شد و ما او را آوردیم .[143]

 

 

(957) یوسف بن عمر استاندار عراق

منصور بن جمهور وارد کوفه شد و آنان را به اطاعت تشویق کرد و ولید و یوسف را نکوهش کرد و سخنوران برخاستند و همراه او آن دو را نکوهش کردند.

عمرو بن محمّد پیش یوسف آمد و به او گزارش داد و نام هر کس را که میبرد که به او دشنام داده بود یوسف میگفت : به خدا سوگند؛ بر او این اندازه تازیانه خواهم زد. عمرو بن محمّد از طمع او در حکومت و تهدید او تعجّب کرد.

یوسف پوشیده از کوفه به شام رفت و در بلقاء منزل کرد و چون خبر به یزید ناقص رسید پنجاه سوار فرستاد، مردی از بنینمیر به یوسف گفت : ای پسر عُمر؛ به خدا سوگند چنان میبینم که کشته خواهی شد از من بشنو و مقاومت و پایداری کن .

گفت : نه .

گفت : در این صورت بگذار من تو را بکشم و این یمانیان تو را نکشند و با کشتن تو ما را خشمگین نکنند.

یوسف گفت : هیچ یک از این دو پیشنهادت را نمیپذیرم ، کسانی که به جستجوی او آمدند او را نیافتند، یکی از پسرانش را تهدید کردند که گفت : به مزرعهاش رفته است و ایشان به آن سو رفتند و چون یوسف احساس کرد کفشهای خود را انداخت و پای برهنه گریخت . آنان تفتیش کردند و او را میان زنان بدیدند که قطیفه خزی بر او افکنده و خود سر برهنه اطراف او نشسته بودند که آنان پایش را گرفتند و او را بیرون کشیدند و گرفتند و نزد یزید آوردند.

یکی از نگهبانان بر او حمله کرد و ریش او را گرفت و بخشی از آن را از بن کند. یوسف از کوچک جثّهترین اشخاص و در عین حال از کسانی بود که ریشی انبوه و بزرگ داشت . و چون او را پیش یزید وارد کردند خودش ریش خود را که تا نافش میرسید گرفت و میگفت : ای امیر مؤمنان! ریش من را کندند به طوری که مویی در آن باقی نماند.

یزید دستور داد او را در خضراء زندانی کردند، کسی پیش او آمد و گفت : نمیترسی یکی از کسانی که میخواهد از تو انتقام بگیرد بیاد و سنگی بر تو بزند و تو را بکشد؟

گفت : فکرش را نکرده بودم و کسی پیش یزید فرستاد و از او تقاضا کرد او را در زندان دیگری هرچند تنگتر و بدتر باشد زندانی کند و از نادانی او تعجّب کردند و او را از آن زندان به جای دیگری بردند و همراه دو پسر ولید زندانی کردند و او تمتام مدّت حکومت یزید و دو ماه و ده روز از حکومت ابراهیم را در زندان بود. و چون مروان حمار به دمشق نزدیک شد یزید بن خالد قسری یکی از بردگان پدرش را فرستاد که نامش ابوالأسد بود و او حَکم و عثمان و یوسف را کشت و به خواست خداوند در جای خود خواهیم آورد.

یوسف بن عمر مردی احمق بود و در او کارهای ضد و نقیض دیده میشد، نماز خود را طولانی میگزارد و همواره ملازم مسجد بود خاندان و حشم خود را از مردم بازمیداشت . نرم گفتار و فروتن بود، خوشمنصب و فراوان اهل دعا و زاری بود، معمولا چون نماز صبح میگزارد با هیچکس سخن نمیگفت تا نماز ظهر را میگزارد و در آن فاصله قرآن میخواند و زاری میکرد.

مردی شعرشناس و ادب دوست بود، در عین حال سخت شکنجهگر بود و بسیار بر روی مردم میزد، معمولا پارچههای نو و خوب را میگرفت و ناخن بر آن میکشید و اگر ناخنش به یک تار آن بند میشد صاحب آن را تازیانه میزد و گاهی دستش را میبرید.

گفتهاند: روزی برای او پارچهای آوردند و به دبیر خود گفت : درباره این پارچه چه میگویی؟

گفت : لازم بود خانههای آن کوچکتر از این باشد.

به پارچهفروش گفت : ای پسر زن بوناک ؛ دبیر راست میگوید.

جولایی گفت : ما در این امور از او داناتریم .

یوسف به دبیر گفت : ای پسر زن بوناک ؛ او راست میگوید.

دبیر گفت : این مرد در سال یک یا دو پارچه میبافد و حال آنکه در سال صد تا پارچه مثل این از زیردست من میگذرد.

به جولایی گفت : ای پسر زن بوگندو دبیر راست میگوید، همچنین یک بار دبیر و و یک بار پارچهباف را شماتت میکرد و چون خانههای پارچه را شمرد
دید از یک سوی آن یکی کم است و او را صد تازیانه زد.

گویند: میخواست سفر برود کنیزان خود را خواست و به یکی از ایشان گفت : حاضری با من بیایی ؟

گفت : آری .

یوسف گفت : ای ناپاک ؛ فقط به شوق همخوابی میآیی ، ای خادم ؛ سرش را بزن ، آنگاه به کنیز دیگری گفت : تو چه میگویی ؟

گفت : برای نگهداری کودکم همینجا میمانم .

گفت : ای ناپاک ؛ بهانه است که میخواهی از من پرهیز کنی ، سرش را بزن .

به سوّمی گفت : تو چه میگویی ؟

گفت : نمیدانم چه بگویم ، اگر هر یک از دو گفتار آنان را بگویم از عقوبت مصون نمیمانم .

گفت : ای بوگندو؛ حالا برای من دلیل میآوری و با من یک و دو میکنی ؟ سرش را بزن و بسیار کوتاهقد بود لباسهای بلند را میآورد که بپوشد اگر خیاط میگفت : این پارچه زیاد و بلند است سرش را میزد و اگر میگفت کافی نیست و باید دقّت کرد که کفایت کند خوشحال میشد، خیاطها هم اضافه پارچه را برای خود برمیداشتند و در این مورد از او داستانهای فراوان نقل شده است .[144]

 

(958) آخرین سخن یزیدِ ناقص

آخرین سخن که بر زبان آورد «واحسرتاه ، وااسفاه» بود و فرزندان زیادی داشت .[145]

 

 

(959) آغاز شورش علیه عثمان

نخستین کس که به مخالفت با عثمان اقدام کرد عبدالرحمن بن عوف بود، و چنین بود که تعدادی شتر از زکات پیش عثمان آوردند و او به یکی از اشخاص خاندان حَکم بخشید و چون این خبر به عبدالرحمن بن عوف رسید، شترها را گرفت و میان مردم تقسیم کرد و عثمان در خانه بود.

و نخستین کس که با گفتار خود رویاروی عثمان ایستاد و سخن درشت را با عثمان گفت ، جَبَلة بن عمرو ساعدی بود. او در حالیکه غل جامعهای در دست داشت در انجمن خود نشسته بود، عثمان از آنجا گذشت و بر قوم سلام کرد و مردم پاسخ سلامش را دادند، جبله اعتراض کرد و گفت : چرا پاسخ سلام مردی را که چنین و چنان کرده است میدهید، و رو به عثمان کرد و گفت : به خدا سوگند؛ این غل جامعه را به گردن تو خواهم افکند مگر اینکه این اطرافیان خبیث را که مروان و ابن عامر و ابن سعدند[146]  از خود برانی که در مورد مذمّت و نکوهش برخی از ایشان قرآن نازل شده و رسول خدا 6 خون او را حلال فرموده است .

 

ابوجعفر طبری نقل میکند که : عثمان از کنار جبلّة بن عمرو ساعدی که بر در خانهاش نشسته بود و غل جامعهای در دست داشت عبور کرد، جبله گفت : ای نَعْثَل ؛[147]  به خدا سوگند؛ که تو را خواهم کشت و بر شتری که گر باشد لاشهات را سوار میکنم و در سنگلاخ حرّه خواهم انداخت .

 

گوید: یک مرتبه دیگر که عثمان بر منبر بود، جبله آمد و او را از منبر به زیر کشید.

طبری همچنین از ابوحبیبة نقل میکند که میگفته است : روزی عثمان برای مردم خطبه میخواند، عمرو بن عاص گفت : ای امیر مؤمنان ؛ تو مرتکب گناهان بزرگ و نابودکننده شدهای و ما هم همراه تو مرتکب آن گناهان شدهایم ، اکنون توبه کن تا ما هم توبه کنیم .

عثمان رو به قبله کرد و دستهای خود را برافراشت . ابوحبیبه گوید: هیچ روزی را به خاطر ندارم که مردان و زنان آنهمه گریسته باشند.

گوید: پس از آن هم بار دیگری که عثمان مشغول ایراد سخنرانی بود جَهْجاه غفاری برخاست و فریاد کشید که : ای عثمان ؛ ماده شتر پیری آوردهایم و روی آن عبای کهنهای پهن کردیم و غل جامعهای هم آوردهایم ، از منبر فرود آی تا آن عبای کهنه را بر تو بپوشانیم و غل جامعه بر گردنت نهیم و بر آن شتر سوارت کنیم و تو را در کوه دود درافکنیم .

عثمان گفت : خداوند تو و عملت را زشت و روسیاه گرداند.

ابوحبیبه هم بانگ برداشت که این کار باید در حضور مردم صورت گیرد، در این هنگام طرفداران اموی عثمان برخاستند و او را با خود به خانهاش بردند.

از یحیی بن عبدالرحمن بن حاطب از پدرش روایت است که میگفت : خود دیدم عثمان در حالیکه بر عصای پیامبر 6 که ابوبکر هم هنگام سخنرانی به دست میگرفت تکیه داده بود خطبه میخواند، جهجاه غفاری به او گفت : ای نعثل ؛ برخیز و از این منبر فرود آی ، و عصا را از عثمان گرفت و بر زانوی راست خود گذاشت و آن را شکست ، قطعهای از عصا در پای او فرو شد و آن زخم چندان ادامه یافت که به بیماری خوره مبدّل شد و من خود دیدم که بر زخم او کرم افتاده بود.

عثمان ناچار از منبر پایین آمد و او را به خانه بردند و دستور داد عصا را درست کردند و آن را با حلقههای آهنی استوار ساختند و پس از آن روز دیگر عثمان از خانه بیرون نیامد مگر یک یا دو مرتبه و بعد او را محاصره کردند و کشته شد و این نموداری از رفتار اهل مدینه بود.[148]

 

 

(960) سخنرانی عثمان و نتیجه آن

گروهی از مصریان جمع شدند و به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمدند. گروهی از بصریان پیش طلحه و گروهی از کوفیان پیش زبیر آمدند و هر سه تن آنان را نپذیرفتند و از خود راندند و برگشتند.

گفته شده است : چون به عثمان خبر رسید که آنان در ذوخشب جمع شدهاند شخصآ پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمد و صحبت کرد که آنان را برگرداند، علی 7 فرمود: با چه شرطی آنان را برگردانم ، چه قولی به ایشان بدهم ؟

گفت : به اینکه هر چه تو بگویی و مصلحت بدانی انجام خواهم داد.

حضرت علی  7 و محمّد بن مسلمه و ابوالمضرش سوار شدند و با آنان برای بازگشت مذاکره کردند که برگشتند و حضرت علی  7 خبر بازگشت ایشان را پیش عثمان آورد و او خشنود شد.

فردای آن روز مروان بن حکم پیش عثمان آمد و گفت : خودت با مردم صبحت کن و به مردم بگو که اهل مصر برگشتهاند و آنچه در مورد حاکم مصر به مردم گفته شده باطل است و این کار را پیش از آنکه مردم دیگر ولایات جمع شوند انجام بده که در آن صورت ایشان را نمیتوانی برگردانی و عثمان چنان کرد و چون برای مردم خطبه خواند عمرو بن عاص برخاست و گفت : ای عثمان ؛ از خدا بترس که گناهانی انجام دادی و ما هم با تو مرتکب گناهانی شدیم و به سوی خدا بازگرد و توبه کن تا ما هم توبه کنیم .

عثمان گفت : تو هم اینجا هستی ؟ از هنگامی که تو را عزل کردهام به خدا سوگند؛ بر جامهات شپش افتاده است ، از گوشه دیگری بانگ برداشته شد که توبه کن .

عثمان سر بلند کرد و گفت : خدایا؛ من نخستین توبهکنندهام . عمرو بن عاص هم از مدینه خارج شد و به فلسطین رفت .

در روایت دیگری از علقمة بن وقّاص نقل شده است که به هنگام سخنرانی عثمان عمرو بن عاص برخاست و گفت : ای عثمان ؛ تو مرتکب گناهان بزرگ شدهای و مردم هم همچنین تو به سوی خدا توبه کن تا ایشان هم توبه کنند.

عثمان متوجّه او شد و گفت : ای پسر نابغه ؛ تو هم اینجایی ؟! آنگاه رو به قبله نشست و دستهای خود را برافراشت و گفت : به سوی خدا توبه میکنم ، پروردگارا؛ من نخستین کسی هستم که توبه میکنم .

ابن اثیر میگوید: گفته شده است : چون امیرالمؤمنین علی  7 پس از اینکه مصریان برگشتند پیش عثمان آمد به او فرمود:

خودت صحبتی بکن که مردم بشنوند و گواهی دهند و خداوند شاهد توبه و انابه قلبی تو خواهد بود که مردم ولایات بر تو شوریدهاند و ایمن نیستم که گروهی دیگر از کوفه و بصره نیایند و باز خواهی گفت : علی سوار شو و آنها را برگردان و اگر آن کار را نکنم خواهی گفت : قطع رحم کردهام و حقوق تو را ضایع ساختهام .

عثمان بیرون آمد و خطبهای ایراد کرد و ضمن آن اظهار توبه کرد و گفت : من نخستین کس هستم که پند میگیرم از آنچه کردهام ، از خداوند طلب آمرزش میکنم و به سوی خدا بازمیگردم و توبه میکنم و اکنون که از منبر به زیر میآیم اشراف شما بیایند و رأی خود را اظهار دارند؛ به خدا سوگند اگر به حق گویند که بَرده و بندهام آیین بردگان پیش میگیرم و زبونی و خواری بندگی را میپذیرم و از خداوند متعال گریزگاهی جز به سوی خودش نیست و به خدا سوگند شما را خشنود خواهم ساخت و مروان و وابستگان او را از خود دور خواهم کرد و از شما رو پنهان نخواهم کرد.

مردم رقّت کردند و چندان گریستند که ریش آنان خیس شد و عثمان هم گریست ، چون خطبه عثمان تمام شد و از منبر به زیر آند متوجّه شد که مروان و سعید بن عاص و تنی چند از بنیامیه در خانه او جمع نشده و برای شنیدن خطبه او حاضر نشدهاند.

چون عثمان نشست ، مروان گفت : ای امیر مؤمنان! آیا سخنی گویم یا خاموش مانم ؟

نائله دختر قرافصة که همسر عثمان است گفت : خاموش باش که به خدا سوگند مردم عثمان را میکشند و گنهکار قلمداد میکنند و او سخنانی گفته که شایسته نیست از آن بازگردد.

مروان رو به نائله کرد و گفت : تو را با این امور چه کار؟ به خدا قسم پدرت مرد در حالیکه وضو گرفتن را به خوبی نمیدانست .

 

نائله گفت : ای مروان ؛ آرام باش و نام پدران را میاور، تو درباره پدر من که غایب است سخن میگویی و بر او دروغ میبندی حال آنکه پدر خودت یارای دفاع از خود را هم نداشت ، به خدا سوگند اگر نه این است که پدر تو عموی عثمان است و غم و غصّه او هم بر عثمان برمیگردد راجع به پدرت مطالبی میگفتم که دروغ نبود.

مروان از نائله روی برگرداند و به عثمان گفت : سخن گویم یا خاموش باشم ؟

گفت : سخن گوی .

مروان گفت : پدر و مادرم فدای تو باد! به خدا سوگند؛ دوست میداشتم این سخنان را وقتی گفته بودی که کاملا مصون و محفوظ باشی و در آن صورت من نخستین کسی بودم که از آن خوشحال میشدم و برای تحقّق گرفتن آن کمک میکردند نه اکنون که کار از کار و آب از سر گذشته و خواری و زبونی نمودار شده است . و به خدا سوگند؛ اصرار به گناهی که بتوان از آن توبه کرد بهتر از توبهای است که با خواری و بیم همراه باشد، چه خوب بود که اقرار به توبه میکردی ولی اقرار به گناه نمیکردی اکنون انبوه مردم چون کوهها بر درند.

عثمان گفت : برو با مردم سخن بگوی که من از سخن گفتن با ایشان شرم دارم .

مروان برآمد و مردم از سر و دوش یکدیگر بالا میرفتند، گفت : چرا چنین جمع شدهاید گویی برای غارتگری آمدهاید، روهایتان زشت و سیاه باد؛ آمدهاید و میخواهید پادشاهی را از دست ما بیرون آورید، از پیش ما بروید به خدا سوگند اگر قصد ما کنید کاری بر سرتان خواهد آمد که خشنودتان نمیسازد، اندیشه ناپسند خود را پسندیده نشمارید، به خانههای خود برگردید و به خدا سوگند آنچه را در دست داریم به زور وانمیگذاریم .

مردم بازگشتند، برخی پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمدند و خبر با با وی گفتند. آن حضرت به عبدالرحمن بن اسود بن عبدیغوث رو کرد و فرمود: آیا در سخنرانی عثمان حضور داشتی ؟

گفت : آری .

فرمود: سخنان مروان را هم شنیدی ؟

گفت : آری . فرمود:

ای بندگان خدا؛ ای مسلمانان ؛ من چه کنم اگر در خانهام بنشینم عثمان میگوید مرا رها کردهای و حقوق خویشاوندی را رعایت نمیکنی ، و اگر صحبت و اقدام کنم مروان او را بازی میدهد و با آنکه پیرمرد و سالخورده است و از اصحاب رسول خداست به هر جا که بخواهد او را میکشد و میبرد.

و خشمگین برخاست و پیش عثمان آمد و فرمود: گویا جز این نمیخواهی و مروان هم جز این نمیخواهد که تو را از عقل و دین برگرداند، مانند شتر کوچکننده که هر جا ساربان ببردش میرود. به خدا سوگند؛ مروان نه در دین و نه در کار خویش بیناست و میبینم که تو را به ورطه نابودی میاندازد و بیرون نمیکشد. از این پس دیگر برای گفتگو هم پیش تو نمیآیم ، اعتبار و شرف خود را از میان برده و اختیارت را از دست دادهای .

چون امیرالمؤمنین علی  7 از پیش عثمان بیرون آمد، نائله همسر عثمان پیش او آمد و گفت : سخن علی  7 را شنیدی و او دیگر پیش تو نخواهد آمد و مطیع مروان شدهای به هر سو که میخواهد میبردت .

عثمان گفت : چاره چیست ؟ چه بکنم ؟

گفت : از خدا بترس و روش دو یار گذشته خود را پیروی کن که اگر از مروان اطاعت کنی تو را خواهد کشت ، مروان پیش مردم ارزش و مهابتی ندارد و او را دوست نمیدارند و مردم به سبب مروان تو را رها کردهاند، کس پیش علی  7 فرست و با او آشتی کن که خویشاوند است و مردم از فرمان او سرکشی نمیکنند.

عثمان کس به طلب علی  7 فرستاد که نیامد و فرمود: به او گفتهام که دیگر نخواهم آمد.

و چون سخن نائله با عثمان به اطّلاع مروان رسید پیش عثمان آمد و مقابل او نشست و گفت : این دختر قرافصة .

عثمان گفت : یک کلمه درباره او مگو که روسیاه میشوی که به خدا سوگند او برای من خیرخواهتر از تو است و مروان دیگر سخن نگفت .

عثمان شبانه به خانه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 آمد و گفت : دیگر چنان نخواهم کرد و به نصیحت رفتار میکنم .

 

حضرت علی  7 فرمود:

پس از آنکه بر منبر رسول خدا 6 چنان گفتی و اقرار به گناه کردی باز چون به خانهات برگشتی مروان پیش مردم آمد و بر در خانه تو به ایشان دشنام و آزار داد.

عثمان از خانه حضرت علی  7 بیرون آمد و میگفت : مرا خوار و زبون و مردم را بر من جسور کردی !

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

به خدا سوگند؛ من بیشتر از همه از تو دفاع میکنم و مردم را بازداشتم امّا هر وقت چیزی میگویم که خیال میکنم آن را پذیرفتهای ، مروان چیز دیگری میگوید و سخن او را میپذیری و گفتار مرا رد میکنی .

حضرت علی  7 همچنان کنار میکشید ولی هنگامی که عثمان را محاصره کردند و آب را از او بازداشتند، سخت خشمگین شد و از پای ننشست تا آنکه برای عثمان آب بردند، و خدا داناتر است .[149]

 

 

(961) مدّت محاصره عثمان

مدّت محاصره عثمان چهل روز طول کشید و چون دوازده روز گذشت مسافرانی از ولایات آمدند و خبر آوردند که آنجا مشغول آماده ساختن لشکرهایند. این بود که معترضان میان عثمان و مردم و همه چیز حتّی آب مانع شدند، عثمان پوشیده کسی را پیش حضرت علی  7 و طلحه و زبیر و همسران پیامبر 6 فرستاد و پیام داد که این مردم آب را هم بر من بستهاند اگر میتوانید برای من آب بفرستید انجام دهید.

نخست امیرالمؤمنین علی  7 و سپس ام حبیبة در این مورد اقدام کردند، حضرت علی  7 میان ایشان آمد و فرمود:

این کاری که شما میکنید نه شبیه کار مؤمنان است و نه شبیه کار کافران . از این مرد آب و خوراکی را منع نکنید که رومیان و پارسیان هم چون کسی را اسیر میگیرند آب و غذا میدهندش .

گفتند: نه به خدا سوگند؛ آسوده مباد.

حضرت علی  7 عمّامه خود را از سر برداشت و به خانه عثمان انداخت تا عثمان بداند که آن حضرت اقدام فرموده و سودی نداشته است ، آنگاه امیرالمؤمنین علی 7 به خانه خود برگشت .

امّ حبیبه هم در حالیکه سوار بر استر بود و مشک کوچک آبی داشت آمد که بر چهره استرش زدند. او گفت : وصیتنامههای بنیامیه پیش عثمان است و دوست دارم از او بپرسم تا سهم یتیمان و بیوهزنان ضایع و تباه نگردد.

گفتند: دروغ میگوید و مهار استر را با شمشیر بریدند و حیوان رم کرد و نزدیک بود امّ حبیبه از استر فرود افتد، مردم او را گرفتند و به خانهاش بردند.[150]

 

 

(962) حمله مصریان به خانه عثمان

چون مصریان دیدند که مردم از حجّ قصد ایشان خواهند کرد و خبردار شدند که مردم از ولایات هم ، آهنگ آمدن به مدینه کردهاند گفتند: هیچ چیز از این گرفتاری غیر از کشتن عثمان ما را نجات نخواهد داد و در آن صورت است که مردم به خود مشغول میشوند و از ما فراموش میکنند و به سوی در خانه هجوم آوردند که امام حسن  7 و پسر زبیر و محمّد بن طلحه و مروان بن حکم و سعید بن عاص و دیگر پسران صحابه که همراه بودند از آنان جلوگیری کردند و درگیر شدند.

عثمان به مدافعان خود گفت : شما از یاری من معافید ولی ایشان نپذیرفتند، عثمان در خانه را گشود که ایشان را دفع دهد و چون مصریها او را دیدند برگشتند و مدافعان آنان را تعقیب کردند، آنگاه عثمان به مدافعان خود سوگند داد تا وارد خانه شوند که چنان کردند و در را بر روی مصریان بستند.[151]

 

 

 

(963) حمله مصریان به خانه عثمان

آخرین کس که برای نبرد بیرون آمد عبدالله بن زبیر بود، در این هنگام که دشمن جمع بودند ابوهریره آمد و گفت : امروز روزی است که ضربهزدن پسندیده است و خطاب به آنان گفت : «ای قوم ؛ شما را چه میشود که من شما را به نجات فرامیخوانم و شما مرا به آتش دعوت میکنید»[152] .

 

در این هنگام عبدالله بن سلام آمد و مردم را از قتل عثمان نهی میکرد و میگفت : ای قوم ؛ شمشیری را که باید در راه خدا کشیده شود میان خود نکشید که اگر شمشیر کشیدید دیگر نمیتوانید آن را در نیام قرار دهید، امروز پادشاهی شما فقط با تازیانه پابرجاست و اگر او را بکشید جز با شمشیر پایدار نخواهد ماند، شهر مدینه انباشته از فرشتگان است و اگر او را بکشید فرشتگان این شهر را ترک خواهند کرد!

در پاسخ او گفتند: ای پسر یهودی ؛ تو را با این کارها چکار است ؟ و او برگشت[153] .

 

گوید: سپس از راه خانه عمرو بن حزم به داخل خانه عثمان نفوذ کردند و آن را فروگرفتند و این کار چنان صورت گرفت که آنان که بر در بودند متوجّه نشدند، احوص در همین مورد شعری سروده و خاندان حزم را هجا گفته است :

«هر گاه دیدی کسی از خاندان حزم در هر زبانی افتاده حتّی اگر در آتش افتاده و میسوزد او را پناه مده ، آنان کسانی هستند که در ذوخشب مروان را به تباهی انداختند و مردم را از خانه خود به خانه عثمان راه دادند».

گوید: چون وارد خانه شدند مردی را فرستادند تا عثمان را بکشد، او پیش عثمان رفت و گفت : از خلافت خود را خلع کن تا رهایت کنیم .

گفت : پیراهنی را که خداوند بر من پوشانده است از تن خود بیرون نمیآورم تا خداوند خود سعادتمندان را گرامی و بدبختان را خوار و زبون فرماید.

آن شخص از پیش عثمان بیرون آمد، مردی از قبیله بنیلیث را فرستادند تا عثمان را بکشد، عثمان به او گفت : تو نمیتوانی مرا بکشی برای آنکه پیامبر 6 فلان روز برای تو دعا فرموده است که محفوظ باقی بمانی و دین تو ضایع نگردد و هرگز به تباهی نخواهی افتاد.

آن مرد هم برگشت و از آن قوم دوری و کناره گرفت ، مردی از قریش پیش عثمان رفت که به او هم گفت : رسول خدا 6 فلان روز برای تو طلب آمرزش فرموده است و هرگز نخواهی توانست خون حرامی را بریزی .

او هم برگشت و از قوم کناره گرفت ، گروهی دیگر هم برای این کار رفتند و برگشتند و آخرین ایشان محمّد بن ابی بکر بود که چون او هم بیرون آمد، قُتَیرة و سودان بن حُمران و غافقی بر عثمان درآمدند، غافقی با آهنی که به دست داشت به عثمان کوفت و قرآن را با لگد از مقابل عثمان به کناری پرت کرد که قرآن دوباره برابر عثمان قرار گرفت ، سودان پیش آمد که با شمشیر به عثمان ضربتی بزند، نائله دختر قرافصة ـ همسر عثمان ـ روی او افتاد و دست خود را جلو شمشیر گرفت که انگشتان و قسمتی از کف دست او قطع شد و افتاد و نیمی از انگشت ابهام او نیز بریده شد و پشت کرد و سودان به کفل نائله نگاه کرد و گفت : چه کفل بزرگی دارد و آنگاه عثمان را کشت .[154]

 

 

 

(964) حمله مصریان به خانه عثمان

برخی از غلامان عثمان متوجّه شدند و برای یاری او وارد خانه شدند، عثمان بانگ برداشت : هر کس از جنگ دست بردارد آزار است ، و چون سودان عثمان را کشت یکی از غلامان گردن او را زد و کشتش و قُتیره هم بر آن غلام حلمه کرد و او را کشت و آنچه در خانه بود غارت کردند و بیرون آمدند و در را روی هر سه کشته بستند.

چون از خانه بیرون آمدند یکی از غلامان عثمان برجست و قتیره را کشت و گروه به جنبش آمدند و آنچه یافتند غارت کردند حتّی زیور زنان را ربودند، یکی از ایشان که کلثوم تجیبی نام داشت دست فرابرد و جامه نائله را گرفت که غلامی از عثمان شمشیر زد و او را کشت ، قوم بیت المال را هم به غارت بردند.

گوید: عمرو بن حمق هم بر سینه عثمان نشست که هنوز رمقی داشت و نه ضربه بر او زد و خواست سرش را از تن جدا کند نائله و امّ البنین خود را روی پیکر عثمان انداختند و فریاد میکشیدند و بر روی خود میزدند، ابن عُدیس گفت : رهایش کنید، عُمیر بن ضابی بُرجمُمی هم بر عثمان پرید و یک دنده از دندههایش را شکست و گفت : پدرم را به زندان انداختی تا در زندان درگذشت .[155]

 

 

(965) حمله مصریان به خانه عثمان

ابن عبدالبر در مورد چگونگی کشته شدن عثمان میگوید :[156]  نخستین کس که به خانه وارد شد محمّد بن ابوبکر بود، که ریش او را در دست گرفت و عثمان

گفت : ای برادرزاده ؛ آن را رها کن که به خدا سوگند اگر پدرت زنده بود آن را گرامی میداشت ، محمّد بن ابوبکر شرمسار شد و از خانه بیرون آمد، سپس رُومان بن سرحان که مردی سرخچشم آبلهروی کوتاهقامت و از قبیله مراد و خاندان ذوأصْبَح بود به خانه درآمد و با خنجری که در دست داشت آهنگ عثمان کرد و گفت : ای نعثل ؛ تو بر چه آیین و دینی؟

گفت : من نعثل نیستم ، عثمان بن عفان و بر آیین حنیف ابراهیم و مسلمانم و از مشرکان نیستم .

گفت : دروغ میگویی و خنجری بر شقیقهاش زد و او را کشت و همسرش نائله که زنی توانا و فربه بود عثمان را زیر دامن خود کشید، در این هنگام مردی از مصریان در حالیکه شمشیر کشیده در دست داشت وارد شد و به نائله گفت : به خدا سوگند؛ بینی تو را خواهم برید، زن به تکاپو افتاد و با دست برهنه شمشیر او را گرفت که انگشت ابهامش قطع شد و به غلامی از عثمان که نامش رباح بود و شمشیر عثمان را در دست داشت گفت : به من کمک کن و این مرد را از خانه بیرون انداز و رباح با شمشیر، آن مرد مصری را کشت .[157]

 

 

(966) حمله مصریان به خانه عثمان

محمّد بن طلحه میگوید: کنانة غلام آزادشده صفیه دختر حُیی بن اخطب میگفته است : من شاهد کشته شدن عثمان بودم ، و دیدم چهار نفر از جوانان قریش را زخمی و خونآلود از خانه بیرون آوردند و آنها مشغول دفاع از عثمان بودهاند و ایشان حسن بن علی  8 و عبدالله بن زبیر و محمّد بن حاطب و مروان بن حکم بودند.

محمّد بن طلحه میگوید: به او گفتم : آیا محمّد بن ابوبکر دستش به خون عثمان آلوده نشد؟

گفت : هرگز پناه به خدا؛ محمّد بن ابوبکر پیش عثمان آمد و  عثمان به او گفت : ای برادرزاده ؛ تو نباید مرا بکشی و صحبتی با او کرد که بیرون آمد و دستش به خون عثمان آلوده نشد.

گوید: به کنانة گفتم : چه کسی عثمان را کشت ؟

گفت : مردی مصری به نام جبلّة بن اَیهَم و سه روز هم در مدینه میگشت و میگفت : من قاتل نعثل هستم .

ابن عبدالبرّ همچنین با سند خود از مالک بن انس نقل میکند که : چون عثمان کشته شد جسدش سه روز بر روی خاکروبهها افتاده بود، آنگاه شبانه دوازده مرد که از جمله حُوَیطب بن عبدالعزّی ، حکیم بن حزام ، عبدالله بن زبیر، جُدَی بن مالک بن ابوعامر بودند جسد را برداشتند و چون برای دفن به گورستان بردند گروهی از بنیمازن به ایشان گفتند: به خدا سوگند اگر او را اینجا دفن کنید فردا مردم را آگاه میکنیم و آنان جسد را که بر روی یک لنگه در بود و سرش تکان میخورد و طقطق میکرد برداشتند و به محلّ حشّ کوکب[158]  آوردند و گوری برایش کندند، عایشه دختر عثمان در حالیکه فانوسی در جعبهای همراه داشت با

ایشان بود و چون جسد را برداشتند که دفن کنند با صدای بلند شروع به گریستن و صیحهکشیدن کرد، ابن زبیر گفت : اگر ساکت نشوی سرت را از بدنت جدا میکنم که آرام گرفت و عثمان را دفن کردند.[159]

 

 

(967) نامه زن عثمان به معاویه

ابوالفرج اصفهانی با سند خود نقل میکند که نائله دختر قرافصة همسر عثمان نامهای به معاویه نوشت و پیراهن عثمان را همراه نعمان بن بشیر و عبدالرحمن بن حاطب بن ابوبلتعه برای او فرستاد، متن نامه او چنین است[160] :

 

از نائله دختر قرافصه به معاویة بن ابوسفیان ، امّا بعد شما را به خدایی که بر شما نعمت خود را ارزانی داشته و اسلام را به شما آموخته است و شما را از گمراهی به راه راست هدایت و از بدبختی کفر نجات داده است و بر دشمن پیروزتان فرموده و نعمتهای خود را بر شما فروریخته است ، اکنون شما را به خدا سوگند میدهم و حقّ خداوند و حقّ خلیفه او را به شما یادآوری میکنم تا حق را یاری دهید که خداوند متعال میفرماید: «اگر دو گروه از مؤمنان با یکدیگر جنگ کردند نخست میان ایشان را اصلاح کنید و اگر یکی از ایشان بر دیگری ستم کرد با آنکه ستم میکند جنگ کنید تا آنکه تسلیم فرمان الهی شود»[161] ، و همانا که بر

امیر مؤمنان عثمان! ستم شد و اگر او را بر شما حقّی غیر از حقّ خلافت و ولایت نباشد با توجّه به آنچه که بر سرش آمد بر عهده هر مسلمانی که معتقد و امیدوار به روزهای الهی است لازم است که انتقام او را بخواهد به ویژه که از پیشکسوتان مسلمانان بود و در راه اسلام متحمّل زحمت زیادی شد و او دعوت الهی را پذیرفت و قرآن و رسول خدا 6 را مورد تصدیق قرار داد و خداوند متعال آنگاه که او را به خلافت برگزید! بر حال او آگاه بود که شرف این جهانی و آن جهانی به او عرضه داشت و عطا فرمود!

اکنون من داستان محاصره و کشتهشدنش را برای شما میگویم که خود شاهد همه این کارها بودهام ، مردم مدینه او را در خانهاش محاصره کردند و شب و روز بر در خانه او مسلّحانه مواظب بودند و هر چیزی را که توانستند حتّی آب را بر او بستند و انواع آزار و تهمت و دشنام را به او دادند و او و همراهانش پنجاه روز در محاصره بودند، مردم مصر در مورد اقدامهای خود متّکی به محمّد بن ابوبکر و عمّار بن یاسر بودند و علی ( 7) هم از آنان بود که مردم مدینه را به پشتیبانی از مصریان تحریض میکرد! و همراه امیر مؤمنان! و به نفع او جنگ نکرد و او را یاری نداد و به عدل و دادگری که خداوند فرمان میدهد قیام نکرد![162]  افراد قبایل  

خزاعة و بکر و سعد بن بکر و هذیل و برخی از افراد مُزَینَة و جُهینَة و انباط مدینه در جنگ شرکت داشتند و من دیگران را ندیدم و اکنون هم برای شما اشخاصی را نام بردم که نسبت به عثمان از اوّل تا آخر با شدّت رفتار کردند، سپس خانه عثمان را سنگسار و تیرباران کردند و سه تن از ساکنان خانه کشته شدند، گروهی از عثمان اجازه خواستند که با مهاجمان جنگ کنند که ایشان را از آن کار نهی کرد و دستور داد تیرهای آنها را به خودشان پس بدهند و این کار موجب جرأت بیشتر آنان و پافشاری شد و سپس درِ خانه او را آتش زدند.

در این هنگام گروهی از اصحاب عثمان آمدند و گفتند: برخی از مردم در مسجد جمع شدهاند و میخواهند در مورد کار مردم با عدل و داد اقدام کنند، تو به مسجد بیا تا ایشان به حضورت آیند و او حرکت کرد و تنی چند از قریش هم در حالیکه همگی زره پوشیده بودند آمدند و عثمان هم زره پوشید و گفت : اگر شما زره نپوشیده بودید من هم زره نمیپوشیدم ، در این هنگام مهاجمان بر او هجوم آوردند که زبیر با آنها صحبت کرد و از ایشان عهد و پیمانی کتبی گرفت و آن را برای عثمان فرستاد و در آن بود که نباید در هیچ موردی به فکر خلع عثمان از خلافت باشند، آنان گفتگو کردند و رفتند و عثمان زره و جامه جنگی و اسلحه خود را بیرون آورد و هنوز تازه زره را از تن درآورده بود که گروهی وارد شدند و محمّد بن ابوبکر پیشاپیش آنان در حرکت بود. آنان در حالیکه عثمان را با لقب نعثَل صدا میزدند ریش او را گرفتند و عثمان میگفت : من بنده و خلیفه خدایم!

آنان سه ضربه بر سر عثمان و سه زخم نیزه بر سینهاش زدند و ضربتی هم بر پیشانی او بالاتر از بینی زدند که به استخوان رسید، من خود را روی او انداختم آنها در حالیکه عثمان هنوز رمقی داشت میخواستند سرش را جدا کنند و با خود ببرند دختر شیبة بن ربیعه (همسر دیگر عثمان که نامش رَمْلة است) به کمک
آمد و او هم خود را روی عثمان انداخت که ما هر دو را لگدکوب کردند و جامه از تن ما بیرون کشیدند و حرمت امیر مؤمنان! بزرگتر از اینهاست و به هر صورت او را در بستر و در خانهاش کشتند، خدای رحمتش کناد.

من اکنون جامه او را که به خونش آغشته است برای شما فرستادم و به خدا سوگند اگر کسانی که او را کشتهاند گناهکارند کسانی که او را خوار و زبون ساختند در امان نخواهند بود، اکنون ببینید وظیفه شما در قبال خداوند متعال در این مورد چیست ؟ ما از مصیبت خود به خدا شکایت میکنیم و از بندگان صالح خدا یاری میجوئیم ، رحمت الهی بر عثمان باد و نفرین خدا بر قاتلانش ، و خدای آنان را در دنیا و آخرت به خواری و زبونی افکند و سینهها را با انتقام از ایشان شفا دهاد![163]

 

 

(968) علّت ازدواج عثمان با نائله !

ابوالفرج اصفهانی در مورد ازدواج عثمان با نائله با اسناد خود از خالد بن سعید از پدرش نقل میکند که : سعید بن عاص به هنگام استانداری کوفه با هِنْد دختر فرافصة بن احوص بن عمرو بن ثعلبة ازدواج کرد، چون این خبر به عثمان رسید برای او نوشت : خبر به من رسیده است که همسری گرفتهای ، برای من از نسب و جمال او بنویس !

سعید برای عثمان نوشت : نسب او دختر فرافصة بن احوص است و کشیدهقامت و سپیدچهره است !

عثمان برای او نوشت : اگر خواهری دارد برای من تزویج کن !

سعید برای فرافصة نامهای نوشت و کسی را فرستاد و یکی از دختران او را برای عثمان خواستگاری کرد، فرافصة به پسرش ضبّ که مسلمان بود دستور داد نائله را به ازدواج عثمان درآورد، و فرافصة خود مسیحی بود، و چون خواستند آن دختر را به مدینه ببرند، پدرش گفت : دخترکم تو پیش زنانی از قبیله قریش میروی که از لحاظ بکار بردن بوی خوش از تو تواناترند، از من بشنو و به خاطر داشته باش که دو چیز را فراموش نکنی : سرمه و بکار بردن عطر را و با آب همواره خود را پاکیزه داری تا بوی کسانی را که باران بر ایشان فرو باریده است بدهی .

چون نائله را پیش عثمان آوردند بر تختی که برای او آماده کرده بودند نشست ، عثمان هم بر تخت خود نشست و کلاه از سر برداشت و بیمو بودن سر عثمان آشکار شد، عثمان گفت : ای دختر فرافصة ؛ بیمویی سر من تو را ناراحت نکند که چیزهای دوستداشتنی دیگری خواهی دید، اکنون تو میآیی و پیش من مینشینی یا من برخیزم و بیایم پیش تو بنشینم .

نائله گفت : امّا اینکه از اصلع بودن خودت صحبت کردی من از زنانی هستم که در نظر ایشان بهترین شوهران سروران و بزرگانی هستند که اصلع باشند، امّا اینکه گفتی تو پیش من میآیی یا من پیش تو بیایم به خدا سوگند من از بیگانگان منطقه سماوه هم بیم و هراسی ندارم تا چه رسد به تو آنهم پس از اینکه زن و شوهر شدهایم ، نه ؛ من پیش تو میآیم و برخاست و کنار عثمان نشست .

عثمان دست بر سر نائله کشید و برای او دعا کرد و سپس گفت : چادر از سر بردار و نائله چنان کرد.

گفت : روسری و چارقد خود را بیرون آور و او چنان کرد.

گفت : پیراهن از تن درآر و نائله چنان کرد، سپس عثمان گفت : بند زیرجامه خود را بگشای .

نائله گفت : این کار را تو باید انجام دهی و عثمان آن را گشود، و این زن از بهترین زنان عثمان در نظرش بود.[164]

 

 

(969) صفات ظاهری حضرت امیرالمؤمنین  7

ابن عبدالبرّ در استیعاب میگوید: بهتر توصیفی که از (حضرت امیرالمؤمنین) علی  7 دیدهام چنین است : میانهبالا و در عین حال به کوتهقامتی نزدیکتر بود[165] ، چشمان سیاه درشت و چهرهای چنان زیبا داشت که چون ماه شب چهاردهم بود، شکمش بزرگ و شانههایش فراخ و کف دست و سر پنجهاش ستبر و

گردنش سپید و کشیده چون جام سیمین بود، سرش اصلع بود و پشت سرش مو داشت و ریش او پهن و انبوه بود، ماهیچههای بازو و ساعدش همچون ماهیچههای شیر شکار افکن پیچیده بود و میان ساعد و بازویش تفاوتی مشهود نبود و همچون سنگ استوار و محکم بود، به هنگام راه رفتن تند و اندکی مایل به جلو حرکت میفرمود[166] ، اگر بازوی کسی را میگرفت گویی راه نفس کشیدن آن شخص را مسدود میکرد که یارای نفس کشیدن نداشت .

 

(حضرت امیرالمؤمنین) علی  7 در عین حال که تناور بود بازو و ساعدی سخت نیرومند داشت و چون برای جنگ حرکت میفرمود هروله میکرد، دلش سخت استوار و شجاع و توانا بود و با هر کس که رویاروی میشد پیروز میگردید، خداوند از او خشنود باد (((سلام و رحمت و برکات فراوان خدا بر آن حضرت باد))).[167]

 

 

(970) از فضائل حضرت امیرالمؤمنین  7

مورد اجماع مورّخان است که حضرت علی 7 به سوی هر دو قبله نماز گزارده و هجرت کرده و در تمام جنگها غیر از جنگ تبوک در التزام رکاب پیامبر 6 بوده است ، در جنگ تبوک هم رسول خدا 6 او را برای مواظبت از خاندان خود در مدینه جانشین کرد و به او فرمود:

تو نسبت به من دارای منزلت هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست .

و این را گروهی از اصحاب روایت کردهاند[168] .

 

و روایت شده است که : چون رسول خدا 6 میان مهاجران و انصار عقد برادری بست در هر مورد که دو نفر را با یکدیگر معرفی میکرد به علی  7 میفرمود:

تو در دنیا و آخرت برادر منی .

و میان خود و علی  7 عقد برادری بست و به همین جهت بود که علی  7 به اعضای شوری فرمود:

شما را به خدا سوگند میدهم که آیا میان شما کسی جز من هست که پیامبر6 به هنگام عقد برادری میان مسلمانان او را برادر خود قرار داده باشد؟

همگان گفتند: به خدای سوگند میخوریم که نه ، و حضرت علی  7 همواره میفرمود:

من بنده خدا و برادر رسول خدایم .

و هیچکس دیگر نمیتواند این ادّعا را بکند مگر آنکه دروغگو باشد.

بُرَیدة و ابوهریرة و جابر و براء بن عازب و زید بن ارقم هر کدام از رسول خدا 6 روایت میکنند که روز غدیر خم[169]  فرمود:

  

 

 

هر آن کس که من مولای اویم ، علی مولای اوست .

و در روایت برخی دیگر از ایشان آمده که پیامبر 6 فرموده است :

خدایا؛ دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد و دشمن بدار آن کس که علی را دشمن میدارد.

قبلا ضمن جنگ خیبر نوشتیم[170]  که پیامبر 6 فرمود:

 

فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند و گریزنده از جنگ نیست و خداوند به دست او فتح خواهد فرمود.

و پرچم را به علی  7 داد و خداوند خیبر را به دست آن حضرت گشود.

پیامبر 6 در جوانی او را به یمن گسیل فرمود که عهدهدار قضاوت میان آنان باشد. آن حضرت به پیامبر 6 عرض کرد:

ای رسول خدا؛ من نمیدانم که قضاوت چیست ؟

 

پیامبر 6 با دست به سینه آن حضرت زد و گفت : پروردگارا؛ قلب او را هدایت و زبانش را به بیان حقیقت استوار فرمای .

و حضرت علی  7 هم میفرمود: سوگند به خدا که پس از آن در هیچ قضاوتی که میان دو نفر انجام دادم گرفتار شک و تردید نشدم .

و چون این آیه نازل شد که خداوند میفرماید: «همانا به تحقیق خداوند اراده کرده است که از شما اهل بیت گناه را ببرد و شما را پاکیزه گرداند پاکیزه گردانیدنی»[171] ، پیامبر 6، فاطمه و علی و حسن و حسین  : را در خانه امّ سلمه فراخواند و فرمود:

 

خدایا؛ اینان اهل بیت منند. خدایا؛ گناه را از ایشان ببر و آنان را پاکیزه فرمای پاکیزهفرمودنی .

ابن عبدالبر گوید: گروهی از صحابه رسول خدا 6 روایت کردهاند که پیامبر 6 به علی  7 فرموده است :

کسی جز مؤمن تو را دوست نمیدارد و کسی جز منافق تو را دشمن نمیدارد.

و رسول خدا 6 به او فرمود:

در مورد تو دو گروه نابود میشوند: آن کس که در دوستی تو غلوّ و مبالغه کند و آنکس که به دروغ و دشمنی تو را تکذیب کند»[172] .

 

و پیامبر 6 به آن حضرت فرمود:

امّت من در مورد تو گروهگروه میشوند همچنان که بنیاسرائیل در مورد عیسی .

و از پیامبر روایت شده است که فرموده است :

من شهر علمم و علی دروازه و درِ آن شهر است ، هر کس طالب علم است باید از در علم وارد شود»[173] .

 

و در مورد اصحاب خود میفرمود:

علی  7 قاضیترین ایشان است[174] .

 

عمر همواره از مسایل دشواری که حضرت امیرالمؤمنین علی  7 برای حلّ آنها حضور نداشته باشد به خدا پناه میبُرد.

حضرت علی  7 در مورد بانویی که شش ماه پس از عروسی فرزندی زایید و عمر خواست او را سنگسار کند فرمود:

خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «آبستنی و از شیر گرفتن او سی ماه است»[175] .

 

و در جای دیگر میفرماید: «از شیر گرفتن او دو سال است»[176] .

 

و حکم درباره آن زن جاری نشد.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 از همه مردم به علم مواریث داناتر بود و در این مورد اخباری از آن حضرت نقل شده است . از جمله موضوعی است که ابن عبدالبر با سند خود از زِر بن حُبیشْ نقل میکند که : دو مرد نشستند با یکدیگر غذا بخورند، یکی از ایشان پنج گرده نان و دیگری سه گرده نان داشت ، چون سفره را گشودند مرد دیگری از آنجا گذشت و سلام داد و به او گفتند: بنشین غذا بخور. او نشست و همراه ایشان غذا خورد و تمام هشت گرده نان را خوردند، چون آن مرد برخاست هشت درهم به ایشان داد و گفت : این در قبال خوراکی که از شما خوردم .

آن دو برای تقسیم ستیزه کردند، آن کس که پنج نان داشت گفت : پنج درهم از من و سه درهم از تو، آن کس که سه گرده نان داشت گفت : من راضی نخواهم شد مگر آنکه نیمی به من دهی ، و قصّه پیش علی  7 بردند و داستان خود را گفتند.

امیرالمؤمنین علی  7 به آن یکی که سه قرص نان داشت فرمود:

 

نان این دوست تو بیشتر از نان تو بوده است به آنچه میدهدت خوشحال باش .

گفت : به خدا سوگند؛ خوشحال نخواهمشد مگر به حق .

حضرت علی  7 فرمود: اگر حق باشد به تو فقط یک درهم میرسد و هفت درهم از اوست .

آن مرد گفت : سبحان الله؛ ای امیر مؤمنان؛ بسیار عجیب است او خودش سه درهم میدهد و شما هم اشاره فرمودی سه درهم را بگیرم راضی نشدم ، حال میگویی یک درهم سهم من میشود؟!

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: همینطور است.

گفت : توضیح بده . فرمود:

مگر هشت نان که به سه بخش تقسیم شود بیست و چهار بخش نمیشود؟ شما هر سه به طور مساوی از آن نان خوردهاید و نمیدانیم کدام بیشتر و کدام کمتر خوردهاید، چنین نیست ؟

گفت : آری همینطور است .

فرمود: تو هشت بخش را خوردهای و جمعآ نه بخش داشتهای و دوست تو هم هشت بخش خورده است و حال آنکه پانزده بخش داشته است ، بنابراین مهمان هفت بخش از نان او خورده است و یک بخش از نان تو، یک درهم به تو میرسد و هفت درهم به او.

آن مرد گفت : اکنون راضی شدم .

روزی حضرت علی 7 بر منبر بود، زنی پیش آمد و گفت : برادر من ششصد دینار ارث باقی گذاشته است و به من فقط یک دینار دادهاند و از این موضوع شکایت کرد.

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمود :

شاید برادرت یک زن و مادر و دو دختر و دوازده برادر و تو را داشته است ؟

گفت : آری .

فرمود: حق تو کامل پرداخت شده است .[177]

 

این مسأله مشهور به مسأله دیناریه و منبریه است .[178]

 

 

(971) درباره بیعت با حضرت امیرالمؤمنین  7

در مورد بیعت با حضرت علی  7 همچنین گفتهاند که : چون عثمان کشته شد پنج روز مدینه بدون امیر بود و غافقی بن حرب فرمانده شورشیان کارهای مدینه را اداره میکرد و در جستجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و کسی را پیدا نمیکردند که هیچکس آن را نمیپذیرفت ، مصریها پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمدند که ایشان را از خود راند، مردم کوفه هم پیش زبیر آمدند او هم ایشان را از خود راند، مردم بصره پیش طلحه آمدند او هم همانگونه رفتار کرد.

شورشیان در مورد کشتن عثمان هماهنگ و متّفق بودند ولی در مورد اینکه چه کسی عهدهدار خلافت باشد اختلاف نظر داشتند، کسی هم پیش سعد بن ابی وقّاص فرستادند و از او خواستند گفت : من و عبدالله بن عمر را به خلافت نیازی نیست ، پیش عبدالله بن عمر هم آمدند که پاسخی نداد، سرگردان شدند برخی از ایشان به دیگران گفتند: اگر مردم ولایات بدون تعیین خلیفه به شهرهای خود برگردند از برزو اختلاف و تباهی امّت محفوظ نخواهیم ماند، این بود که مردم مدینه را جمع کردند و به آنها گفتند: شما اهل شوری هستید و شما باید کسی را به امامت و پیشوایی برگزینید و فرمان و انتخاب شما مورد پذیرش مردم است . بنگرید و مردی را به خلافت منصوب کنید و ما پیرو شما خواهیم بود، امروز را به شما مهلت میدهیم و به خدا سوگند اگر همین امروز این کار را تمام نکنید، علی  7 و طلحه و زبیر و گروه زیادی را خواهیم کشت .

مردم مدینه حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمدند و گفتند: با تو بیعت میکنیم ، میبینی که بر سر اسلام چه آمده است و چگونه ما گرفتار شدهایم .

حضرت علی  7 فرمود:

مرا رها کنید و کس دیگری را جستجو کنید که این کار دشوار و چند رویه است ، دلها بر آن قرار نمیگیرد و عقلها بر آن استوار نیست .

گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم ، آیا نمیبینی ما در چه وضعی هستیم ؟ آیا اسلام را که گرفتار فتنه شده است نمیبینی؟ مگر در این مورد از خدا نمیترسی ؟

حضرت فرمود:

تقاضای شما را میپذیرم ولی بدانید که اگر کار را قبول کنم آنچه میدانم عمل خواهم کرد ولی اگر مرا رها کنید بهتر است که در آن صورت من هم همانند یکی از شما خواهم بود با این تفاوت که نسبت به هر کس که او را خلیفه کنید موافق و مطیعم .

مردم پراکنده شدند و قرار گذاشتند فردای آن روز بیعت کنند.[179]

 

 

(972) آغاز جنگ جمل

آغاز جنگ جمل چنین بود که عایشه به هنگام محاصره عثمان برای حج گزاردن به مکه رفت و چون حجّ گزارد و برگشت در محلّ سَرَف[180]  خبر قتل عثمان و

خلافت امیرالمؤمنین علی  7 به او رسید، به مکه برگشت و میگفت : به خدا سوگند؛ مسلّمآ عثمان مظلوم کشته شده است و به خدا سوگند که من از خون او انتقام میکشم ! و در مکه در حجر اسماعیل مینشست و برای مردم سخن میگفت و مردم هم پیش او جمع میشدند و او چنین میگفت [181] : ای مردم ؛ همانا  

 

غوغائیان شهرستانها و عربهای بادیهنشین و بردگان مدینه بر این کسی که با ظلم کشته شده است جمع شدند و بهانه گرفتند که جوانان کم سنّ و سال را به کارگزاری منصوب کرده است و حال آنکه کسانی که پیش از او خلیفه بودند نیز امثال آنها را به کارگزاری و فرمانداری منصوب کرده بودند، دیگر بهانه آنان این بود که بعضی از مناطق را قرق کرده است و اینهم سابقه داشت و جز آن اصلاح نبود، در عین حال عثمان از آنها پیروی کرد و برای اینکه آنان اصلاح شوند دست از آن کارها برداشت و چون حجّت و عذری نیافتند به جنبش آمدند و ستم آغاز کردند و خون حرام را در ماه حرام و در حرم مدینه ریختند و اموال حرام را تصرّف کردند، و به خدا سوگند که یک انگشت عثمان از یک دنیا امثال ایشان بهتر است! و به خدا قسم اگر چیزهایی که به دستاویز آن عثمان را کشتند گناه بود از آن پاک شد چنانکه طلا از آلودگی پاک میشود و همچون پارچه و جامهای که از چرک پاکی میشود او را هم پاک کردند و فشردند آنچنان که جامه را با آب میشویند و میفشرند.

عبدالله بن عمرو بن حضرمی که از طرف عثمان استاندار مکه بود گفت : من نخستین خونخواه عثمانم و نخستین داوطلب بود و بنیامیه که از مدینه به مکه گریخته بودند از او پیروی کردند، سعید بن عاص و ولید بن عُقبة هم با آنها هماهنگ شدند.

عبدالله بن عامر هم از بصره با مال زیادی آمد و یعلی بن مُنْیة هم از یمن با ششصد شتر و ششصد هزار درهم آمد و در بطحا اردو زد و شتران خود را خواباند.

در این هنگام طلحه و زبیر هم از مدینه رسیدند و عایشه را دیدند، عایشه به آن دو گفت : چه خبر دارید؟

گفتند: از دست غوغا و اعراب بدوی از مدینه گریختیم و از قومی جدا شدیم که سرگردان بودند نه حقّی میشناختند و نه از باطلی روگردان بودند و نه میتوانستند از خود دفاع کنند.

عایشه گفت : بپا خیزید و بر ضدّ این شورشیان چارهای بیندیشید.

گفتند: ما به شام میرویم .

ابن عامر گفت : معاویه بر آنجا مسلّط است به بصره برویم که مرا آنجا دست پروردگانی است و مردم هم دل با طلحه دارند.

گفتند: خدایت زشت بدارد که نه صلحجویی و نه جنگآور، اگر چنین است چرا خودت در بصره نماندی که همچون معاویه باشی و بر آن شهر تسلّط داشته باشی که در آن صورت ما به کوفه میرفتیم و همه راهها را بر این جماعت میبستیم ، و او پاسخ مورد قبولی نداشت .

سرانجام تصمیم گرفتند به بصره بروند و به عایشه گفتند: ای مادر مؤمنان! مدینه را رها کن که همراهان ما یارای درگیری با غوغای مدینه را ندارند با ما به بصره بیا که به ولایتی بیصاحب میرویم و اگر بخواهند در مورد بیعت علی ( 7) که بر گردن آنهاست با ما احتجاج کنند همانطور که اهل مکه را شوراندی ایشان را هم خواهی شوراند، اگر خداوند کار را برای ما اصلاح فرمود همانی است که میخواهیم و در غیر آن صورت هم به اندازه تاب و توان خود دفاع میکنیم تا خداوند چه خواهد.

 

عایشه این پیشنهاد را پذیرفت .

طلحه و زبیر، عبدالله بن عمر را هم دعوت کردند که همراه آنها برود نپذیرفت و گفت : من مردی از اهل مدینهام هر کار که ایشان انجام دهند منهم انجام میدهم و او را رها کردند.

همسران رسول خدا 6 هم همراه عایشه بودند و همگی قصد برگشتن به مدینه داشتند و چون عایشه تصمیم گرفت به بصره برود آنها او را رها کردند و حفصه نخست موافقت کرد که همراه عایشه باشد ولی برادرش عبدالله بن عمر او را از این کار منع کرد.

یعْلِی بن مُنیة ششصد هزار درهم و ششصد شتر در اختیار ایشان گذاشت و عبدالله بن عامر هم مال فراوانی در اختیارشان گذاشت .

منادی عایشه ندا در داد که مادر مؤمنان! و طلحه و زبیر آهنگ رفتن به بصره دارند، هر کس میخواهد اسلام را عزّت دهد و با منحرفان از دین جنگ کند و انتقام خون عثمان را بگیرد و مرکب و لوازم ندارد بیاید، و ششصد نفر را بر ششصد شتر سوار کردند و همه هزار نفر شدند و گفتهاند: نهصد نفر بودند و همگی اهل مدینه و مکه بودند و چون حرکت کردند مردم دیگری هم به ایشان پیوستند و سه هزار نفر شدند.[182]

 

 

(973) آغاز جنگ جمل

چون به ذات عرق رسیدند سعید بن عاص، مروان بن حکم و همراهان او را دید و گفت: کجا میروید و این قاتلان عثمان را بر روی شتران به دنبال خود راه انداختهاید؟ و منظورش از قاتلان عثمان ، طلحه و زبیر و عایشه بود، و گفتند: اینها را بکشید و به خانههای خود برگردید.

مروان و همراهانش در پاسخ سعید بن عاص گفتند: فعلا به راه خود ادامه میدهیم شاید بتوانیم قاتلان عثمان را بکشیم ، سعید بن عاص با طلحه و زبیر هم خلوت کرد و گفت : به من راست بگویید اگر پیروز شوید چه کسی را به امارت برمیگزینید؟

گفتند: هر کدام را که مردم انتخاب کنند.

او گفت : خلافت و امارت را در فرزندان عثمان قرار دهید مگر نه این است که شما به خونخواهی او بیرون آمدهاید.

آنها گفتند: ما حاضر نیستیم پیرمردان مهاجران را رها کنیم و امارت را به پسران ایشان بدهیم .

گفت : آری ؛ منهم میکوشم تا خلافت را از فرزندان عبدمناف بیرون آورم ، و بازگشت .

عبدالله بن خالد بن اسید هم بازگشت ، مغیرة بن شعبه هم گفت : رأی درست همانی است که سعید گفت ، هر کس از قبیله ثقیف اینجاست برگردد و خودش هم برگشت .

قوم حرکت کردند، ابان و ولید پسران عثمان هم همراهشان بودند و راهنمای ایشان مردی از قبیله عُرینَة بود و گفتهاند: همان کسی است که شتر عایشه را از او خریدند، این مرد عُرنی میگوید: همراه آنان بودم و به هر درّهای که میرسیدیم نام آن را از من میپرسیدند، چون به ناحیه حَوْأب[183]  رسیدیم و کنار آبی که آنجا

بود ایستادیم سگهای آنجا پارس کردند و به سوی ما خیز برداشتند، پرسیدند: نام این آب چیست ؟

گفتم : حَوْأب است ، ناگاه عایشه فریادی کشید و إنّا لله وإنّا إلیه راجعون گفت و گفت : بدون شک من همانم شنیدم پیامبر 6 میفرمود: ای کاش ؛ میدانستم سگهای حوأب بر کدامیک از شما همسرانم پارس میکنند، آنگاه بر دست شتر خود کوفت و آن را به زانو درآورد و گفت : مرا برگردانید که من همانم ، مردم هم شتران خود را اطراف شتر عایشه خواباندند و یک شبان روز ناچار از توقّف شدند تا آنکه عبدالله بن زبیر به عایشه گفت : این مرد دروغ گفته است و اینجا حوأب نیست و اصرار میکرد و عایشه هم همچنان از حرکت خودداری میکرد تا آنکه به عایشه گفتند، درصدد فرار برآیید و بگریزید که علی ( 7) هماکنون خواهد رسید.

عایشه و قوم به سوی بصره حرکت کردند و چون نزدیک بصره رسیدند عُمَیر بن عبدالله تمیمی آنها را دید و گفت : ای مادر مؤمنان ! تو را سوگند میدهم که پیش قومی که قبلا هیچکس را آنجا نفرستادهای نروی و اکنون پیشاپیش ، ابن عامر را که در بصره دستپروردگانی دارد بفرست و حتمآ او برود، عایشه چنان کرد و ابن عامر را فرستاد، عایشه نامهای هم به بزرگان بصره مانند احنف بن قیس و امثال او نوشت و خود را حفیره[184]  توقّف کرد.

 

و چون این خبر به مردم بصره رسید، عثمان بن حُنیف ، عمران بن حُصین و ابوالأسود دوئلی را فراخواند و به آن دو گفت : پیش عایشه بروید و بپرسید که او و همراهانش چه میخواهند و برای چه آمدهاند، ایشان پیش عایشه آمدند و گفتند: امیر ما را فرستاده است که از سبب آمدنت بپرسیم ، آیا علّت آن را به ما میگویی ؟

عایشه گفت : به خدا سوگند؛ کسی مانند من به کار پوشیده و نهانی نمیرود، غوغائیان ولایات و اوباش قبایل به شهر و حرم رسول خدا 6 حمله کردند و حادثهها پدید آوردند و حادثهجویان را پناه دادند و بدینکار مستوجب لعنت خدا و رسول شدهاند؛ زیرا پیشوای مسلمانان را بدون اینکه قصاص و بهانهای در بین باشد کشتند و خون حرام را حلال دانستند و ریختند و مالی را که بر ایشان حرام بود غارت کردند، حرمت شهر حرام و ماه حرام را رعایت نکردند، آبروی مردم را ریختند و آنان را مجروح ساختند و اکنون هم بدون رضایت مردم در خانههای ایشان مقیم شدهاند، ضرر میرسانند و زیان بخشند و هیچ سود و بهرهای ندارند و مردم نه میتوانند از خود دفاع کنند و نه در امانند، آمدهام تا محنت و دردی را که مردم گرفتار آنند اعلان کنم و آنچه را که برای اصلاح این قضیه لازم است گوشزد
کنم و این آیه را تلاوت کرد: «در غالب آهسته سخن گفتن ایشان خیری نیست مگر آنکه به صدقه دادنی یا انجام کار پسندیدهای یا اصلاح میان مردم»[185]  میخواهیم

در مورد اجرای فرمان خدا و رسولش برای اصلاح کوچک و بزرگ و زن و مرد را برانگیزیم ، کار ما این است که شما را به انجام کار پسندیده فراخوانیم و به آن واداریم و از کاری ناپسند بازداریم و شما را به تغییر آن تشویق کنیم .

آن دو از پیش عایشه بیرون آمدند و نزد طلحه رفتند و گفتند: برای چه آمدهای ؟

گفت : برای خونخواهی عثمان .

گفتند: مگر با علی  7 بیعت نکردهای ؟

گفت : چرا؛ امّا شمشیر روی سرم بود و اگر علی ( 7) از قاتلان عثمان قصاص نکند و میان ما و ایشان حایل شود بیعت او ارزشی نخواهد داشت .

سپس آن دو پیش زبیر آمدند و از او پرسیدند: برای چه آمدهای ؟ که او هم همانگونه پاسخ داد. عمران و ابوالأسود پیش عایشه برگشتند که با او وداع کنند، عایشه با عمران وداع و خداحافظی کرد و به ابوالأسود گفت : بپرهیز که هوی و هوس تو را به دوزخ نکشاند و این آیه را خواند: «برای خدا قیامکنندگان باشید و به انصاف گواهی دهید»[186]  و آندو را روانه و دستور حرکت داد.

 

آندو چون پیش عثمان بن حُنیف آمدند، ابوالأسود قبل از عمران سخن گفت و این اشعار را خواند: «ای پسر حنیف ؛ غافلگیر شدی و دشمن به سراغت آمد، آماده شو با قوم پیکار کن و چابک و پایدار باش رویاروی شو، زرهپوش و دامن به کمر بزن».

عثمان بن حنیف «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» گفت و اظهار داشت : سوگند به خدای کعبه ؛ که جنگ میان مسلمانان شروع شد[187]  و مردم بصره را دعوت کرد و  

دستور داد تا جامه جنگ بپوشند.

عایشه هم با همراهان خود آمد و چون به مِرْبَد[188]  رسیدند از ناحیه بالای آن وارد شدند و همانجا توقّف کردند، عثمان بن حنیف هم با همراهان خود بیرون

آمد، گروهی از اهل بصره که میخواستند به عایشه ملحق شوند به او پیوستند و هر دو گروه در مِربد بودند و عایشه و همراهانش در طرف راست و عثمان بن حنیف و همراهانش در سمت چپ .

طلحه شروع به سخنگفتن کرد و همگان برای او سکوت کردند، نخست خداوند را ستایش و نیایش کرد و سپس درباره فضیلت عثمان و اینکه خون او را به ناروا ریختند صحبت داشت و از مردم خواست که برای خونخواهی او قیام کنند و ایشان را بر آن کار تشویق کرد و برانگیخت ، زبیر هم همانگونه سخن گفت ، کسانیکه در طرف راست مِرْبد بودند گفتند: درست و راست میگویند و کسانی که در طرف چپ بودند گفتند: خیانت و مکر کردند و به کار بیهوده فرمان دادند، این دو نفر قبلا با امیرالمؤمنین علی  7 بیعت کردهاند و اکنون آمدهاند و چنین میگویند و مردم شروع به خاک پاشیدن و ریگ پرتاب کردن به یکدیگر کردند.

آنگاه عایشه سخن کرد، نخست خدای را ستود و گفت : چنان بود که مردم بر عثمان اعتراض داشتند و کارگزاران او را نمیخواستند و از اعمال ایشان عیب میگرفتند و به مدینه پیش ما میآمدند و درباره اخباری که از عاملان او داشتند با ما مشورت میکردند و از ما سخنان پسندیده درباره اصلاح میان یکدیگر میشنیدند[189]  و ما دقّت کردیم و عثمان را بیگناهی پرهیزکار و درست پیمان دیدیم!! و آنها را مردمی بدکار و حیلهگر و دروغگو دیدیم که جز آنچه میگفتند در

فکر چیز دیگری بودند و چون توانستند اقدام کنند اقدام کردند به خانه عثمان ریختند و خون و مال حرام و شهر حرام را بدون هیچ عذر و بهانهای حلال دانستند، بدانید که بر شماست و جز این روا نیست که خون عثمان را از قاتلان او بگیرید و احکام قرآن را اجرا کنید و این آیه را خواند: «مگر آن کسان را که از تورات بهرهای
یافتند نبینی که به کتاب خدا خوانده میشوند تا میان آنان حکم کند و گروهی از آنان روی برگردانند و اعراض کنندگان باشند»[190] .

 

در این هنگام همراهان عثمان بن حُنیف دو گروه شدند، گروهی گفتند: به خدا سوگند؛ عایشه راست میگوید و برای کار نیک آمده است ، و گروهی گفتند : دروغ میگوید، و شروع به خاک پاشیدن و ریگ پرتاب کردن به یکدیگر کردند، چون عایشه چنین دید سرازیر شد و مردم هم که در سمت راست بودند حرکت کردند و در محلّه دباغان فرود آمدند، یاران عثمان بن حنیف هم همچنان با یکدیگر گفتگو و بگو و مگو داشتند و برخی از ایشان به عایشه پیوستند.[191]

 

حُکیم بن جبلة که فرمانده سوارکاران عثمان بن حنیف بود پیش آمد و جنگ را آغاز کرد، اصحاب عایشه نیزههای خود را به دست گرفتند و در عین حال جنگ نکردند که شاید حکیم بن جبله دست از جنگ بردارد که دست برنداشت و همراهان عایشه فقط از خود دفاع میکردند ولی بر دهانه یکی از کوچهها جنگ درگرفت و اهل خانهها به بام آمده بودند و هر کس به گروهی که مخالف آن بود سنگ پرتاب میکرد.

عایشه به همراهان خود دستور میداد که خود را به سمت راست بکشانند و چنان کردند و به گورستان بنیمازن رسیدند و لختی آنجا بماندند و مردم بر ایشان تاختند و شب فرارسید. عثمان سوی قصر حکومت برگشت و مردم هم به سوی قبایل خود رفتند، همراهان عایشه به محلّ دارالرزق رفتند و شب را به حال آمادهباش گذراندند، مردم هم نیز سوی ایشان رفتند و صبحگاهان در میدان دارالرزق جمع شدند.

عثمان بن حنیف صبح زود پیش آمد و حُکیم جنگ را آغاز کرد و از هنگام طلوع خورشید تا نیمروز جنگی سخت کردند، گروه زیادی از یاران عثمان بن حنیف کشته شدند و گروه زیادی از هر دو طرف زخمی گردیدند، منادی عایشه مردم را سوگند میداد که از جنگ دست بردارند که کسی گوش نمیداد و چون جنگ و شرّ رو به افزونی بود اصحاب عایشه پیشنهاد صلح دادند و برخی ، برخی دیگر را فراخواندند و میان دو گروه صلحنامهای نوشته شد که کسی را به مدینه گسیل دارند و از مردم بپرسند[192] ، اگر طلحه و زبیر را برای بیعت با (حضرت امیرالمؤمنین) علی  7 مجبور کردهاند عثمان بن حنیف برود و بصره را به ایشان    

واگذار کند و اگر به بیعت مجبور نبودهاند آن دو از بصره بیرون بروند.

کعب بن سور که قاضی بصره بود به سوی مدینه حرکت کرد و روز جمعهای به مدینه رسید و از مردم مدینه سئوال کرد که آیا طلحه و زبیر مجبور به بیعت شدهاند یا با میل و رغبت بیعت کردهاند؟

هیچکس غیر از اسامة بن زید پاسخ نداد و او گفت : آری ؛ چنین بود که آن دو به زور و اجبار بیعت کردند، سهل بن حنیف و گروهی از مردم به طرف اسامه جستند که صُهَیب و ابوایوب و گروهی از صحابه از جمله محمّد بن مسلمه چون ترسیدند مردم اسامه را بکشند برخاستند و گفتند: این چنین بود، و مردم دست از اسامه بداشتند و صهیب او را به خانهاش رساند.

و چون این خبر به اطّلاع حضرت امیرالمؤمنین علی  7 رسید برای عثمان بن حنیف نوشت که آن دو مجبور به بیعت نبودهاند. هنگامی که کعب بن سور برگشت به عثمان بن حنیف دستور داد از بصره برود. او نپذیرفت و به نامهای که امیرالمؤمنین علی  7 نوشته بود استدلال کرد.

طلحه و زبیر در شبی تاریک و بارانی مردم را فراهم آوردند و سوی مسجد حرکت کردند و جنگ نمودند و چهل تن از یاران عثمان بن حنیف را کشتند و
گروهی هم عثمان بن حنیف را گرفتند و پیش طلحه و زبیر بردند و چون نزد آن دو رسید تمام موهای ریش و سبیل و ابروها و مژههایش را کنده بودند، طلحه و زبیر این کار را سخت مهمّ دانستند و در مورد چگونگی رفتار با عثمان بن حنیف کسی پیش عایشه فرستادند که پیام داد آزادش کنید، طلحه و زبیر بیتالمال را تصرّف کردند و همراه نگهبانان در بصره باقی ماندند و کسانی هم که با آنان همراه او نبودند از ترس مخفی شدند.

و چون به حُکیم به جبلة خبر رسید که بر سر عثمان بن حنیف چه آمده است گفت : اگر او را یاری نکنم چنان است که از خداوند ترس و بیمی ندارم و همراه گروهی از قبیله عبدالقیس و ربیعه که پیرو او بودند پیش آمد و میان او و عبدالله بن زبیر گفتگوهایی صورت گرفت که به نتیجه نرسید و جنگ سختی را آغاز کردند.

حُکیم در مقابل طلحه و ذَریح در مقابل زبیر و ابن محرّش در مقابل عبدالرحمن بن عتاب و حرقوص بن زهیر در مقابل عبدالرحمان بن حارث بن هشام جنگ میکردند، حُکیم و پسرش و برادرش ، همچنین ذریح کشته شدند، حرقوص هم همراه تنی چند از یاران خود گریخت و کسانی را که در شورش مدینه شرکت داشتند گرفتند و پیش طلحه و زبیر آوردند که همه را کشتند.[193]

 

 

 

 

(974) استفاده عایشه از قرآن در جنگ جمل

سپاه بصره در حال هزیمت افتادند و به بصره پناه بردند ولی همینکه شتر عایشه را دیدند که سواران آن را احاطه کردهاند برگشتند و چنانکه در آغاز بودند کار را از سر گرفتند.

عایشه به کعب بن سور که افسار شترش را گرفته بود گفت : افسار شتر را رها کن و قرآنی در دست بگیر و مردم را به پیروی از قرآن فراخوان! و از داخل هودج قرآنی به او داد و مردم روی به مصحف شریف آوردند، سبائیان که پیشاپیش آنان بودند ترسیدند صلح شود همگی کعب بن سور را تیرباران کردند و او را کشتند و هودج عایشه را هم تیرباران کردند، و او بانگ برداشت که ای فرزندان من ؛ رعایت بازمانده پیامبر 6 را بکنید (منظور خودش بود) و سپس بانگ برداشت  : خدا را، خدا را بیاد آورید و به فکر حساب باشد! ولی کسی اعتنایی نمیکرد و در آن هنگام بانگ برداشت که : ای مردم ؛ قاتلان عثمان و پیروان ایشان را لعنت کنید و خود شروع به لعن و نفرین کردن کرد و امیرالمؤمنین علی  7 شنید و پرسید که این سر و صدا چیست ؟

گفتند: عایشه بر قاتلان عثمان و پیروان ایشان نفرین میکند، حضرت امیرالمؤمنین علی  7 هم فرمود: خداوند قاتلان عثمان را لعنت کند.

عایشه به عبدالرحمان بن عتّاب و عبدالرحمن بن حارث بن هشام پیام داد که در جای خود پایداری کنید و چون دید سپاه امیرالمؤمنین علی  7 دستبردار نیستند و به سوی شتر حمله میآورند مردم را بیشتر به ادامه جنگ تشویق میکرد.[194]

 

 

 

(975) اموال زبیر

چون ابن زبیر از پرداخت وامهای پدر آسوده شد، فرزندان زبیر گفتند: میراث ما را تقسیم کن .

گفت : به خدا سوگند؛ تقسیم نمیکنم تا چهار سال در موسم حجّ به مردم اعلام کنم که هر کسطلبی از زبیر دارد بیاید و بگیرد!

گوید: چهار سال چنان کرد و چون آن چهار سال سپری شد میراث آنان را تقسیم کرد، زبیر دارای چهار زن بود و پس از آنکه ثلث را برداشتند به هر یک از زنها یک میلیون و دویست هزار درهم رسید و تمام مال زبیر پنجاه میلیون و دویست هزار درهم بود، و همین مبلغ را بخاری در صحیح خود آورده است . ولی آنچه که از طریق محاسبه به دست میآید این است که مال زبیر به پنجاه و نه میلیون و هشتصد هزار درهم میرسد.

بدین معنی که سهم هر یک از همسران چهارگانهاش یک میلیون و دویست هزار درهم شده و سهم تمام چهار همرش چهار میلیون و هشتصد هزار درهم شده است که معادل یک هشتم اموال او پس از کسر ثلث و وامهاست که چون در هشت زده شود سی و هشت میلیون و چهار صد هزار درهم است و نیمی از این مبلغ هم که ثلث اوست و دو میلیون و دویست هزار درهم وام بوده که جمع آن به پنجاه و نه میلیون و هشتصد هزار درهم خواهد بود.[195]

 

 

 

(976) جنگ بسر بن ارطاة با حضرت امیرالمؤمنین  7

ابن عبدالبرّ در ترجمه «بُسر بن ارطاة» در کتاب استیعاب[196]  مینویسد: معاویه به بُسر که در جنگ صفین همراه او بود دستور داد به مبارزه با امیرالمؤمنین

علی 7 بپردازد و گفت : شنیدم آرزو میکردی که با علی ( 7) رویاروی شوی و اگر خداوند تو را پیروز کند و او را از پای درآوری بر دنیا و آخرت دست یافتهای ، و همواره او را ترغیب و تشویق میکرد.

اتّفاقآ در جنگ بسر بن ارطاة ، امیرالمؤمنین علی  7 را دید و قصد آن حضرت کرد، بُسر بن ارطاة از پهلوانان سرکش بود و چون با حضرت علی 7 درگیر شد، حضرت امیرالمؤمنین علی  7 او را به زمین زد و چون بُسر مرگ را رویاروی دید عورت خود را برهنه کرد و امیرالمؤمنین علی  7 روی برگرداند و از او اعراض فرمود و گفته شده است این کار را قبلا عمرو عاص هم کرده بوده است .

گوید: ابن کلبی هم در کتاب صفین میگوید: بُسر بن ارطاة روز جنگ صفین با امیرالمؤمنین علی  7 مبارزه کرد که علی  7 نیزه به او زد و او را به زمین انداخت و او عورت خود را برهنه کرد و آن حضرت او را رها کرد و دست از او بداشت .

و گفتهاند: قبلا هم عمرو عاص چنین کاری کرده بود. شاعران در این باره اشعاری سرودهاند که در کتاب کلبی آمده است و از جمله اشعاری که کلبی و مدائنی نقل کردهاند اشعار حارث بن نَضْر سهمی[197]  است که از دشمنان عمرو عاص و بسر بن ارطاة بوده و چنین سروده است :

 

«آیا این سوارکار حاضر نیست دست از جنگ بردارد و عورت او میان گرد و خاک و عوام مردم آشکار است ، علی  7 برای همین موضوع نیزه خود را از او برداشت و معاویه هم در خلوت از این کار میخندید، قبلا و روز گذشته این کار از عمرو عاص سر زد و موجب شد سرش محفوظ بماند و عورت بُسر هم همچنان او را نجات داد، به عمرو عاص و بُسر بگویید: پی کار خود بروید و دوباره با شیر رویاروی نشوید، و فقط آلت تناسلی و بیضههای خود را ستایش کنید که جانتان را حفظ کرد و اگر آن نمیبود از نیزه علی  7 نجات پیدا نمیکردید و این کافی است که دیگر به جنگ برنگردید، خود را از معرکه دور نگهدارید که نیزهها به گلوهای شما نرسد و همین تجربهها برای شما کافی است».[198]

 

 

 

(977) سخنگفتن از معاویه سبب وحدت است نه اختلاف

ما اکنون مقداری از مهلکات او را ذکر خواهیم کرد، و آنها را علنآ فاش خواهیم ساخت تا همگان از حالات او مطّلع گردند و فریب او را نخورند، ما از اظهار کلمه حق خودداری نخواهیم کرد اگرچه مورد ملامت و سرزنش هم قرار گیریم ، و علم داریم که معاویه هرگز در زمره اصحاب بزرگ نیست و از حاملان دین هم شمرده نمیشود. خداوند در این باره فرموده :

(فَالَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَآتَّبَعُوا آلنُّورَ آلَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِک هُمُ آلْمُفْلِحُونَ).[199]

 

افرادی که به پیغمبر ایمان آورده و از وی تعظیم و تکریم کرده و معاونت نمودند، و از نوری که با وی فرستادیم متابعت کردند آنان رستگارند.

(فَأَمّا مَن طَغَی * وَآثَرَ آلْحَیاةَ آلدُّنْیا * فَإِنَّ آلْجَحیüمَ هِی آلْمَأْوی).[200]

 

کسانی که طغیان و سرکشی پیشه کردند و دنیا را بر آخرت برگزیدند در دوزخ جای خواهند گرفت .

گروهی میگویند: تحقیق در اینگونه مطالب موجب جدائی و پراکندگی اهل قبله خواهد شد، و مردم را با یکدیگر دشمن خواهد کرد، و در قلوب آنان کینه و عداوت خواهد گذاشت .

مؤلّف گوید: مغاله و اشتباهکاری و ترجیح باطل بر حق و ترویج از باطل مگر موجب تفریق نیست ؟ و امّا اذعان به حق و انصاف خود از وسائلی است که پراکندگیها را جمع میکند و مردم را پیرامون همدیگر میآورد.

هر مؤمنی بلکه هر عاقلی باید همواره دنبال حق باشد و از حقیقت جستجو کند و ما که در این رساله از اعمال و افعال معاویه و دوستان و پیروان او مطالبی نوشتهایم مقصود ما این است که حقیقت روشن گردد، و امّت محمّد 6 با همدیگر انس و الفت بگیرند و پیرامون یکدیگر جمع شوند، تا دشمنی تبدیل به دوستی و نفاق تبدیل به وفاق گردد و این تعصّبات ناروا که همه را از هم پراکنده ساخته زائل شود.

انحراف از حق و حقیقت

هنگامی که اهل سنّت و جماعت به قهقراء برگردند و درباره معاویه از جادّه حق و حقیقت منحرف شوند، و او را بدون جهت تعظیم و تکریم کنند، و متوجّه نباشند که معاویه سزاوار اینگونه ستایشها نیست و او کسی است که با خدا و رسولش دشمنی کرده و لذا برائت از افعال و اقوال او لازم است ، اظهار دوستی با افرادی مانند معاویه که با خدا و رسول عناد داشتهاند موجب کذب بر خدا و رسول میباشد، معاویه به عنوان اینکه از صحابه است قابل توجّه و احترام نمیباشد؛ زیرا او بعد از رسول خدا 6 بدعتهائی در دین پدید آورد و ظلم و طغیان کرد و لذا نباید او را احترام نمود.[201]

 

 

(978) فسق و نفاق معاویه

و امّا در مورد نفاق معاویه اگر از مطالبی که در گذشته متذکر شدیم حقیقت را درک نکردی اینک بار دیگر میگوئیم : نفاق در لغت به معنی مخالفت با امری در باطن است ، اگر چه در ظاهر با آن امر موافقت بشود، اگر نفاق در مورد ایمان باشد او را نفاق کفر میگویند، و اگر چنانچه در اعمال باشد او را نفاق عمل میگویند، نفاق مراتب متعدّدی داد همچنانکه ایمان هم دارای شعب زیادی است .

ما در مورد این دو نفاق یعنی نفاق ایمان و نفاق عمل حقیقت امر را آنطور که هست نمیتوانیم درک کنیم ؛ زیرا علم از بواطن اشخاص در عهده ما نیست و از حدود معلومات ما خارج است، و جز خداوند احدی از درون افراد مردم اطّلاع ندارد، ولیکن حضرت رسول  6 ما را از علامات منافقین مطّلع کرده است و اوصاف اینگونه افراد را برای ما بیان نموده و ما هر گاه در شخص یکی از این علائم را مشاهده کنیم او را منافق خواهیم شناخت .

ما اکنون نمیدانیم که کدامیک از این نفاق در معاویه بوده ، ولیکن نهی از تعظیم و تکریم منافق به صورت کلّی آمده و شامل هر دو نوع هم میشود، زیرا در اخبار و روایات فرقی بین این دو نفاق نگذاشته ، علامت منافق که در اخبار صادره از حضرت رسول  6 رسیده عبارتند از: کذب در حدیث ، خیانت در امانت ، خلف وعد، غدر و نیرنگ در عهد و پیمانها، فسق و فجور در عداوت و دشمنی که به معنی اعراض از حقّ و حیله و مکر آمده ، و بغض حضرت علی بن ابی طالب  7 و دشمنی با آن حضرت ، بغض با انصار و غیر از اینها تمام این صفات در معاویه جمع است . اکاذیب او کلیه کتب را پر کرده است ، مخصوصآ در مورد خلافت یزید که با نیرنگهای مخصوص و اکاذیب صریح برای او از مردم بیعت گرفت ، و ما این مطالب را در سابق مشروحآ بیان کردیم ، و اینک اعاده آن مطالب مورد ندارد.

خیانت معاویه از شعله آتش بر فراز مناره مشهورتر است ، آیا یاران معاویه میتوانند منکر خونهائی که او ریخت بشوند؟ معاویه گروهی از مسلمین را کشت و اموال آنان را بدون استحقاق ضبط کرد، معاویه در بیت المال مسلمانان دستدرازی و خیانت نمود و درهم و دینار را ذخیره کرد، و در راه منافع غیر مشروع خود صرف ساخت ، معاویه اکابر صحابه را بالای منابر سب نمود و مردم را هم به این عمل زشت وادار کرد.

و امّا خلف عهد و غدر و مکر معاویه بر احدی پوشیده نیست ، اگر از معاویه جز مکری که با حضرت حسن بن علی  8 روا داشت مکر دیگری دیده نمیشد همین تنها مکر برای او کافی است که وی را از مکاران محسوب دارد، معاویه با آن حضرت عهد کرد که با او و برادرش امام حسین  7 و کلیه شیعیان پدرش در آشکارا و نهان دشمنی نکند و امر خلافت را بعد از خودش در شورائی از مسلمین قرار دهد، ولیکن او نقض عهد کرد؛ ابتداء شیعیان حضرت امیرالمؤمنین  7 را زجر و آزار داد و گروهی را مانند حجر بن عدی و یاران او کشت ، و سپس امام حسن مجتبی  7 را مسموم کرد، و بعد از آن یزید را برای خلافت معرّفی نمود، و به هیچیک از این عهود و مواثیق عمل نکرد.

و امّا فسق و فجور معاویه و نیرنگ و دشمنی او با حقّ و حقیقت بر احدی پوشیده نیست ، یکی از خصومتهای او عناد و دشمنی وی با حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بود، احدی نمیتواند منکر این موضوع بشود؛ زیرا کلیه کتب از این قضیه پر است و مؤلّفین این حقیقت را نتوانستهاند مخفی بدارند، و بغض او نسبت به انصار هم واضح است و ما در صفحات سابق در این موضوع مشروحآ گفتگو کردیم .

آیا بعد از این گناهانی که معاویه مرتکب شد و ثبوت آنها به تواتر صحیح که منطبق با آیات و روایات است به صحّت پیوسته ، باز جا دارد که افراد جویای حقّ و حقیقت از این مطالب چشم بپوشند و این اخبار و روایات را دور اندازند و یا تأویل و توجیه نمایند، و سپس او را تکریم و تعظیم نموده و از وی ترضی داشته باشند، و یا اینکه به گذشتگان اعتماد نمایند و از روی تعصّب و تقلید او را مجتهد و متأوّل بدانند؟ (والله یعلم خائنة الأعین وما تخفی الصدور)[202] ؛ «و پروردگار،

خیانتهای چشم و مطالب نهانی دلها را میداند».

این افراد با این کلمات خود حقائق را از مردم مخفی داشتند، و واقعیات را انکار کردند و اعلام باطل را برافراشتند و کاخهای ظلم را بنا نهادند، ممکن است افرادی در آغاز قضیه روی اغراض خاصّی این تأویلات را کرده باشند، ولیکن همین تفسیرات نابجا در قرون بعدی برای گمراهی از مدافعین معاویه به صورت
حجّت و برهان درآمده و در محاورات خود به این کلمات غرضآلود متوسّل میشوند.[203]

 

 

(979) طرفداری از معاویه

طرفداران معاویه با این تفسیرات و تأویلات ناروا نصوص صریحه را رد میکنند و آیات شریفه قرآن را نسخ مینمایند؛ گویا از طرف خدا و رسولش مطالبی به این افراد القاء شده که اینگونه از معاویه دفاع میکنند و او را خوشعقیده و صالح معرّفی مینمایند! و سپس با رعد و برق و بوق و کرنا مخالفین معاویه را مورد حمله قرار میدهند و با هر وسیلهای که شده آنان را توبیخ و سرزنش میکنند و آنها را به آینده خطرناکی وعده میدهند ولیکن این کوتاهنظران جز توسّل به اجتهاد و تأویل در مورد معاویه طاغیه برهان و حجّت دیگری ندارند.

افراد صالح صدر اسلام معاویه را برای این افعال زشتش توبیخ و ملامت میکردند، و او را برای اینکه دست از اعمال ناروایش بردارد موعظه مینمودند، و در برابر او از اظهار حق خودداری نداشتند، گروهی از مردان شایسته صدر اسلام برای رضا خدا از اطراف او پراکنده شدند، و بعضی هم وی را مورد لعن و شتم قرار دادند.

پس از اینکه دوران اصحاب سپری شده و سلطنت بنیامیه مستقرّ گردید و ظلم و ستم و جور و عناد آنان در بلدان اسلامی عمومیت پیدا کرد گروهی زیادی از مسلمین برای اینکه گرفتار فتنه و فساد بنیامیه قرار نگیرند از اظهار حق و حقیقت خودداری کردند، و بعد از این طبقه افرادی پیدا شدند و سکوت طبقه اوّل را حمل بر رضایت آنها کردند.[204]

 

 

(980) دشمنی با نام «علی» 7

زید الدین عراقی گوید: در زمان بنیامیه هر گاه شنیده میشد که کودکی را «علی» نام گذاشتهاند، او را میکشتند و برای همین جهت مردم از نظر اینکه کودکان آنها کشته نشوند نامهای آنها را تغییر دادند.[205]

 

 

(981)

 (982) سمرة بن جندب و معاویه

یکی از مفاسد معاویه این است که وی چهار صد هزار درهم از بیت المال به سمرة بن جندب داد تا وی برای مردم شام خطبه بخواند و آیه شریفه (وَمِنَ آلنّاسِ مَن یعْجِبُک قَوْلُهُ فِی آلْحَیاةِ آلدُّنْیا وَیشْهِدُ آللّهَ عَلی ما فی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ آلْخِصامِ * وَإِذا تَوَلَّی سَعی فِی آلاَْرْضِ لِیفْسِدَ فیها وَیهْلِک آلْحَرْثَ وَآلنَّسْلَ وَآللّهُ لایحِبُّ آلْفَسادَ)[206]  را درباره حضرت امیرالمؤمنین علی  7 تفسیر و تأویل کند، و او هم این عمل را انجام داد.

 

سمرة بن جندب آخرین کس از آن سه نفریست که حضرت رسول  6 فرمود:

سوّمی شما که بعد از همه خواهد مرد از اهل آتش است .

و او یکی از آن ده نفریست که حضرت رسول  6 درباره آنان فرمود:

دندان یکی از شما در آتش مانند کوه احد خواهد بود.

و این سمره همان است که در حدیث صحیح آمده است که حضرت رسول 6 قیمت نخلهای او را در باغ انصاری به او داد و او قبول نکرد، بعد از آن فرمود:

به عدد این نخلها در جای دیگر به شما خواهم داد.

باز هم نپذیرفت ، فرمود: پس در راه خدا بدهید تا خداوند به شما ثواب بدهد.

قبول نکرد، پیغمبر فرمود: و جود تو مضرّ است .

سپس امر کرد درختهای او را قطع کردند و قیمتش را هم نپرداخت .

و این همان سمره است که پس از حرمت شراب باز هم به فروختن شراب اشتغال داشت ، عمر بن خطّاب میگفت : سمرة بن جندب شرای میفروشد خداوند او را بکشد، آیا او نمیداند که پیغمبر فرمود :

خداوند شحم را بر یهود حرام کرد ولیکن آنان آن را آب میکردند و میفروختند و خداوند برای این عمل آنها را لعنت کرد.

زمخشری در فائق گوید: سمرة بن جندب افراد زیادی را کشت و در این باره اسراف کرد و معاویه هم از این کشتار او اطّلاع داشت .

ابوجعفر طبری گوید: محمّد بن سلیم گفت : از انس بن سیرین پرسیدم : آیا سمرة بن جندب در زندگی خود کسی را کشت ؟

انس گفت : عدد مقتولین او را نمیتوان شماره کرد، زیاد او را در بصره به جای خود گذاشت و به کوفه آمد، هنگامی که برگشت سمره هشت هزار کس از مردم را کشته بود.

زیاد گفت : اگر یکی از میان این اشخاص را بیگناه کشته باشی از عواقب او میترسی ؟

گفت : اگر به عدد اینها که کشتهام باز هم بکشم نخواهم ترسید.

ابوسواد عدوی؟؟؟؟ گوید: سمرة بن جندب صبح یکی از روزها هفتاد نفر از خویشاوندان مرا کشت که همگان از حفّاظ قرآن بودند.

جعفر صدفی از عون روایت کرده که سمره از مدینه بیرون شد، هنگامی که نزدیک خانههای بنیاسد رسید، مردی از کوچهای بیرون شد و اسبها از وی رم کردند در این هنگام مردی از لشکریان با حربهای که در دست داشت بر وی حمله کرد و او را مضروب ساخت ، پس از اینکه لشکریان گذشتند سمرة بن جندب او را دید در حالیکه در خون خود میغلطید، گفت : این چیست ؟

گفتند: در زیر پای اسبهای امیر اینطور شده است .

سمره گفت : هرگاه شنیدید که ما سوار شدیم از نیزه ما بترسید.

سلیمان ضبعی گوید: معاویه، سمرة بن جندب را شش ماه حکومت داد و پس از آن عزل کرد، سمره گفت : خداوند معاویه را لعنت کند اگر من خداوند را
مانند اینکه از معاویه اطاعت کردم اطاعت مینمودم هرگز مرا عذاب نمیکرد.

سلمان بن مسلم عجلی گوید: پدرم میگفت : من وارد مسجدی شدم مردی آمد و زکاة مال خود را به سمرة بن جندب داد و سپس رفت و در گوشهای از مسجد به خواندن نماز مشغول شد، ناگهان مردی از راه رسید و سر او را برید و بدنش در گوشهای افتاد، در این هنگام ابوبکره از آنجا عبور کرد و گفت : خداوند سبحان میفرماید: (قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکی * وَذَکرَ  آسْمَ رَبِّهِ فَصَلّی)[207] .

 

راوی گوید: پدرم گفت : من این داستان را به چشم خود دیدم ، و سمرة بن جندب هم گرفتار زمهریر شد و با بدترین وضعی جان سپرد. و نیز گفت : من او را دیدم مردم را نزد او حاضر میکردند، و او میپرسید: دین تو چیست ؟ میگفت : شهادت میدهم خداوند یکی است و محمّد فرستاد و از حروریه برائت دارم ، سمره امر میکرد گردن او را میزدند و روزی من در مجلس او بودم در حدود بیست و چند نفر را به همین جرم کشتند.[208]

 

 

 

(983) زیاد بن ابیه و معاویه

زیاد در جنایتش کار را به جائی رسانید که نسبت به حضرت مجتبی 7 جسارتهای کفرآمیزی کرد، حضرت امام حسن  7 درباره یکی از شیعیان خود به زیاد توصیهای نوشت و از وی خواست تا نسبت به او خوشرفتاری کند، زیاد در پاسخ آن جناب نوشت :

از زیاد بن ابوسفیان به حسن بن فاطمه ( 8)؛ امّا بعد نامه تو به من رسید، تو نام خود را قبل از من نوشتهای! در صورتی که احتیاج به من داری و از من درخواست میکنی ، علاوه من امیر هستم و تو رعیت و از مردمان عادّی هستی ، تو درباره فاسقی به من توصیه میکنی که از وی درگذرم ، تو از روی سوء نیتی که که داری او را در نزد خود جای دادهای و او را از خود راضی ساختهای !!

به خداوند سوگند؛ تو نمیتوانی او را نجات دهی در صورتی که بین گوشت و پوست تو جای گیرد، و اگر من به خوردن گوشت مایل باشم ، از گوشت تو خواهم خورد، اینک آن مرد را به ما تسلیم کن تا به عقوبت خود برسد، اگر ما از او درگذشتیم این از جهت شفاعت تو از وی نیست ، و اگر او را کشتیم از جهت این است که وی پدر بدکار تو را دوست میدارد!!

هنگامی که خبر مرگ زیاد به ابن عمر رسید گفت : ای پسر سمیه ؛ نه به آخرت رسیدی و نه از دنیا استفاده بردی .[209]

 

 

(984) سعد وقّاص و معاویه

مسلم در صحیح خود و ترمذی و نسائی در خصائص از عامر بن سعد بن ابی وقّاص روایت میکنند که معاویه به سعد وقّاص گفت : چرا ابوتراب را سب نمیکنی ؟

سعید گفت : من سه موضوع از حضرت رسول  6 درباره او شنیدم که دوست داشتم اگر یکی از آنها درباره من میبود برای من از گلههای گوسفندان قرمز بهتر بود، و برای همین جهت از سب علی ( 7) خودداری میکنم ، یکی از سه مطلب حدیث مشهور «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» است .

ابویعلی از طریق دیگری این روایت را نقل کرده است و گفته : سعد در جواب معاویه گفت : اگر ارّه بالای سر من بگذارند و مرا تهدید کنند که علی ( 7) را سب کن ، من از سبّ او خودداری خواهم کرد.

ابن اثیر گوید: معاویه در قنوت نماز خود حضرت امیرالمؤمنین علی ( 7) و ابن عبّاس و امام حسن  7 و اشتر را سبّ میکرد!!

ابن عبد ربّه گوید: پس از اینکه حضرت حسن بن علی  8 از دنیا رفت معاویه به قصد حجّ از شام بیرون شد و در سر راه خود وارد مدینه گردید، و اراده داشت بالای منبر حضرت رسول  6، امیرالمؤمنین علی  7 را سب کند، به او گفتند: سعد بن وقّاص در اینجا هست و او راضی نخواهد شد تو این عمل را انجام دهی ، اکنون مناسب است از وی نظریهاش را بخواهی .

معاویه دنبال سعد فرستاد و قضیه را با وی در میان نهاد، سعد گفت : اگر این کار را بکنی از مسجد بیرون خواهم شد و دیگر مراجعت نخواهم کرد.

معاویه سبّ امیرالمؤمنین علی  7 را ترک کرد تا آنگاه که سعد از دنیا رفت ، پس از اینکه سعد از جهان رخت بربست معاویه ابتداء خودش بالای منبر امیرالمؤمنین علی  7 را سب کرد و بعد به عمّال و حکام خود امر کرد بالای منبر آن حضرت را سب کنند.

امّ سلمه برای معاویه نوشت : از سبّ امیرالمؤمنین علی  7 بالای منابر خودداری کنید، و شما با لعن امیرالمؤمنین علی  7 مثل اینکه خدا و رسولش را سب میکنید، و من شهادت میدهم که خدا و رسول او را دوست داشتند با اینکه به صحّت روایت امّ سلمه اعتقاد داشتند به حرف او توجّهی نکردند و به مقام و شرافت او اعتناء ننمودند. «صمّ بکم عمی مأواهم جهنّم کلّما خبت زدناهم سعیرآ»[210] .[211]

 

 

 

(985) دستور معاویه به تقویت طرفداران عثمان

معاویه بخشنامه دیگری صادر کرد و به حکام خود گفت : از شیعیان علی ( 7) هرگز شهادت در موضوعی را نپذیرید، و اشخاصی که از عثمان پیروی میکنند باید مورد توجّه شما باشند و شما باید طرفداران عثمان را در مجالس و محافل خود راه دهید و از آنان تجلیل و احترام کنید، بنگرید هر کس درباره عثمان حدیثی نقل میکند اسم او را با نام پدرش برای من بنویسید.

عمّال معاویه دستور امام طاغی خود را بکار بستند و هر کس از عثمان طرفداری میکرد از وی احترام مینمودند و اشخاصی که درباره عثمان فضیلتی نقل میکردند نام او را با خصوصیتش برای معاویه مینوشتند، معاویه هم برای اینگونه افراد هدایا میفرستاد و آنان را با صله خود تشویق میکرد.

مردمان دنیاپرست که در اینگونه فرصت پیدا میکنند شروع به جعل احادیث درباره عثمان کردند و فضائل و مناقب زیادی برای او درست نمودند، به طوری که در تمام مجالس و محافل سخن از فضائل عثمان بود، معاویه هم به اینگونه افراد کمکهای فراوانی میکرد و در این مورد بین عرب و سایر فرق امتیازی قائل نمیشد.

پس از چندی معاویه برای عمّال خود نوشت که فضائل و مناقب عثمان تمام شهرها و قرّاء و قصبات را پر کرده ، دیگر دستور دهید در موضوع عثمان کوتاه بیایند، و راجع به صحابه و خلفای قبل از عثمان حدیث و فضیلت نقل کنند، و نگاه کنید هر کس درباره ابوتراب فضیلتی نقل میکند عینآ مشابه او را درباره خلفاء و سایر صحابه درست کنند تا موضوع به هم مخلوط گردد!

این مسأله بسیار مورد توجّه من قرار گرفته و در نتیجه شیعیان ابوتراب نخواهند توانست با این مناقبی که در دست دارند راجع به خصوصیات ابوتراب احتجاج کنند. نامه معاویه را برای مردم خواندند و در نتیجه فضائل و مناقب صحابه و خلفاء در میان مردم زیاد شد، و در منابر دم از فضائل خلفاء و صحابه زدند و کودکان را در مکتبها و مدارس با همین وضع تربیت کردند، و این اخبار موضوع و مناقب مفتعله توسّط معلّمین جیرهخوار به کودکان تعلیم داده میشد، و اینگونه روایات را مانند قرآن به بچّهها تعلیم میدادند و حتّی کار را به جائی رساندند بکه مردم در منازل خود این اخبار را به زنان و دختران خود تعلیم میکردند.[212]

 

 

(986) دستور معاویه به تضعیف شیعیان

معاویه طاغیه بار دیگر بخشنامه صادر کرد و به حکام خائن خود امر کرد: بنگرید هر کس از دوستان علی ( 7) و اهل بیت او بوده ، نام او را از دفتر کارمندان دولتی حذف کنید و حقوق و مزایایش را قطع نمائید.

در تعقیب این بخشنامه ، بخشنامه دیگری فرستاد و گفت : هر کس متّهم به دوستی این خانواده است خانهاش را خراب کنید و آنان را مورد عقوبت و خواری قرار دهید و ذلیل و ناتوان سازید.

حکام به ظلم و جنایتشان افزودند و به افرادی که در مظانّ تشیع و دوستی اهل بیت  : قرار داشتند بسیار سخت میگرفتند؛ مخصوصآ در کوفه بسیار جنایت کردند.

شیعیان امیرالمؤمنین  7 در بلای شدیدی گرفتار شدند و زندگی بر آنان بسیار سخت شد. کار به جائی رسید که حتّی شیعیان نسبت به خدمتکاران خود ظنین بودند و هر گاه اراده میکردند مطلبی را با آنان بگویند عهد و پیمانهای شدیدی از آنها میگرفتند و سپس مقصود خود را در میان میگذاشتند.[213]

 

 

(987) دستور معاویه به جعل حدیث

جعل حدیث و نشر آن در میان مردم

بعد از این دستورات مکرّر که مردم را به جعل حدیث و روایت و وضع مناقب و فضائل وادار میکردند دروغهای زیادی منتشر شد و بهتانها صریحی به دست مردم افتاد، فقهاء و قضات هم به همین طریق قدم برداشتند، بزرگترین بلیه در این باره[214]  قرّاء ریاکار بودند که با وضع حق به جانبی که آثار زهد و خضوع در  

 

 

آنها نمایان بود و جعل احادیث در مناقب و فضائل میکردند.

این گروه پلید که در ظاهر لباس قدس در بر کرده بودند، برای اینکه در نزد حکام و ولات مقرّب شودند و به جاه و مقام دنیوی برسند دست به این جنایات میزدند، این اخبار و روایات موضوعه به دست افراد متدینّ که کذب و بهتان را شایسته نمیدانند رسید آنها هم به ظاهر این اخبار نگاه کردند و همه را نقل نمودند و خیال میکردند که این روایتها صحیح است ، و اگر میدانستند این روایتها درست نیست آنها را ذکر نمیکردند.

این بلاها و مصیبتها همچنین وجود داشت تا آنگاه که امام حسن مجتبی  7 از دنیا رفت ، و پس از شهادت آن حضرت ، این مصیبتها افزایش پیدا کرد و فتنهها بالا گرفت و همگان از جان خود واهمه داشتند و یا از تبعید و زندان میترسیدند.

پس از شهادت امام حسین  7 و خلافت عبدالملک بر شیعه بسیار سخت گرفتند، مخصوصآ در زمان حجّاج بن یوسف که زهّاد سالوس و حقّهباز پیرامون وی را گرفته بودند و نسبت به امیرالمؤمنین علی  7 و اهل بیت او : بغض داشتند، و از دشمنان آنها طرفداری میکردند.

در این زمان هم روایت زیادی در این موضوعات جعل شد، و مردم درباره امیرالمؤمنین علی  7 اخبار زیادی جعل کردند، حتّی کار به جائی رسید که مردی در نزد حجّاج حاضر شد (گویند: این مرد، جدّ اصمعی عبدالملک بن قریب بوده) و فریاد زد: ای امیر؛ خویشاوندان من بر من جفا کردهاند و مرا «علی» نام گذاشتهاند و من اینک فقیر هستم به من صلهای بدهید.

حجّاج از این مرد خندهاش گرفت و گفت : خوب حیلهای بکار بردی ، من اکنون تو را بر شهری حاکم خواهم کرد!

ابن عرفه معروف به نفطویه در تاریخ خود نوشته : اکثر احادیثی که درباره صحابه وضع شد در زمان بنیامیه بود، و آنان خیال میکردند با وضع این احادیث دماغ بنیهاشم را به خاک میمالند و فضائل آنان را محو میکنند.[215]

 

 

(988) دستور معاویه به مغیرة بن شعبه

هنگامی که معاویه مغیرة بن شعبه را حاکم کوفه کرد به او گفت : من تا امروز با حلم و بردباری عمل کردم و عصا بر سر کسی نکوبیدم ! ولیکن اکنون ناچارم مطالبی را به شما تعلیم دهم ، من در نظر داشتم وصایای زیادی به تو بکنم ولیکن چون شما را باهوش میدانم از گفتن همه آن وصیتها خودداری میکنم . فقط یک موضوع است که آن را باید تذکر بدهم و آن این است که باید از شتم و بدگوئی درباره علی ( 7) خودداری نکنی و برای عثمان ترحّم و استغفار نمائی و همچنین اصحاب و یاران علی ( 7) را تبعید و طرد کنی و شیعیان و دوستان عثمان را به خود نزدیک سازی و از آنان تجلیل و تکریم نمائی .

مغیرة گفت : من تجربه خود را دادم و تو هم مرا آزمودی ، من قبل از تو هم عامل دیگران بودهام و آنان هرگز مرا مذمّت نکردند، و در آینده اعمال و افعال من مورد مذمّت و یا ستایش قرار خواهد گرفت .

معاویه گفت : انشاء الله مورد ستایش قرار میگیرد!

مغیره وارد کوفه شد و با مردم بنای خوشرفتاری کرد و با آنان مسالمت نمود، ولیکن در مجالس و محافل خود از امیرالمؤمنین علی  7 بدگوئی میکرد و از مناقب عثمان سخن میگفت ، و برای وی استغفار مینمود، و تنها کسی که جلو او را میگرفت حجر بن عدی بود که جواب او را میداد.

مغیرة بن شعبه همچنان در حکومت خود باقی بود و به وصیت امیر طاغی خود عمل میکرد، روزی به صعصعة بن صوحان که از یاران امیرالمؤمنین علی  7 بود گفت : شنیدهام دم از علی  7 میزنی و فضائل و مناقب او را بازگو میکنی و از عثمان بد میگوئی ، دیگر از اینگونه سخنان بر زبان جاری نسازی .

مغیره گفت : ما از این حرفهائی که تو بر زبان میسازی از تو اعمل هستیم ، ولیکن امروز حکومت جلو این حرفها را میگیرد! و به ما امر کرده است تا از معایب علی ( 7) حرف بزنیم ولی ما اندکی احتیاط میکنیم و همه دستورهای خلیفه را انجام نمیدهیم ، و فقط مقداری که حکومت از ما رضایت حاصل کند اظهار میداریم ! اکنون اگر میل داری از اینگونه مطالب برای مردم نقل کنی ، در منازل خصوصی بین رفقای خودتان گفتگو کنید و امّا در میان مسجد و بین مردم نخواهد شد و خلیفه این را نخواهد قبول کرد.

یکی از روزها به حجر بن عدی امر کرد تا در میان مردم امیرالمؤمنین علی  7 را سب کند، حجر از این پیشنهاد امتناع کرد، مغیره او را تهدید کرد. او ناچار از جای خود حرکت نمود و گفت : امیر شما به من حکم میکند، (امیرالمؤمنین) علی  7 را سب کنم ، شما هم او را سب کنید.

مردم کوفه هم گفتند: خداوند او را لعنت کند و در این جمله مغیره را قصد کردند.

مغیره بسیار اهل دنیا بود و گاهی دین خود را با چیزهای کوچکی میفروخت و معاویه را از خود راضی میکرد، یکی از روزها در مجلس معاویه گفت  : حضرت رسول  6 دخترش را از این جهت که علی ( 7) را دوست داشت به او تزویج نکرد، بلکه میخواست جبران زحمات ابوطالب را بنماید.[216]

 

 

(989) صیفی بن فسیل از طرفداران امیرالمؤمنین  7

ابن اثیر گوید: زیاد فرستاد تا صیفی بن فسیل شیبانی را حاضر ساختند، گفت : ای دشمن خدا؛ درباره ابوتراب چه میگوئی؟

گفت : من ابوتراب را نمیشناسم .

گفت : علی بن ابی طالب را نمیشناسی ؟

گفت : چرا او را به خوبی میشناسم .

گفت : مقصودم از ابوتراب همان است .

صیفی گفت : او ابوالحسین است .

رئیس شرطه گفت : امیر به تو میگوید: او ابوتراب است تو میگوئی اینچنین نیست .

گفت: امیر دروغ میگوید، من هم دروغ بگویم و شهادت کذب بدهم .

زیاد گفت : این هماز آنها است ، عصا را به من بدهید. هنگامی که عصا را به او دادند گفت : همان است که گفتم .

زیاد گفت : او را بزنید، اطرافیان او زدند تا آنگاه که بر زمین افتاد، زیاد بار دیگر گفت : یا علی را سب کن و یا گردنت را خواهم زد.

گفت : اگر با کار مرا ریزریزکنی من علی را سب نخواهم کرد.

زیاد امر کرد او را در میان تنور آهن حبس کردند.[217]

 

 

 

(990)

 

 (991) خودداری مردم سیستان از سبّ امیرالمؤمنین علی  7

یاقوت حموی در «معجم البلدان» گوید: اهل سجستان در مذهب خود بسیار متعصّب و محکم میباشند، محمّد بن بحر رهنی گوید: بزرگترین برهان بر تعصّب مردمان سجستان این است که در منابر شرق و غرب ، علی بن ابی طالب  7 را سب کردند جز در سجستان ، مردم این ناحیه زیر فرمان بنیامیه نرفتند و از این دستور خودداری کردند.

مردم سجستان با بنیامیه پیمان بستند که در منابر آنان نبایست امیرالمؤمنین علی  7 را سب کنند، و همچنین از صید قنفذ خودداری نمایند.

راوی گوید: چه شرفی بهتر است از اینکه آنها از سبّ برادر رسول خدا6 خودداری کردند و حال اینکه در منابر حرمین او را سبّ و شتم میکردند.[218]

 

 

 

(992)

 

(993) اعتراف معاویه به فضیلت حضرت امیرالمؤمنین  7

همدانی در کتاب «اکلیل» روایت میکند که : معاویه روزی به اطرافیان و ندیمان خود گفت : هر کس علی ( 7) را آنطور که هست وصف کند و خصوصیات او را بگوید این بدره را به او خواهم داد.

همنشینان او هر کدام مطلبی گفتند، در آن میان عمرو بن عاص سخنانی گفت ، عمرو در ظاهر این حرفها را بر زبان جاری میکرد ولیکن در هنگام عمل مخالفت مینمود، اینک ابیاتی که عمرو در این باره سروده :

بآل محمّد عرف الصواب

وفی أبیاتهم نزل الکتاب

وهم حجج الإله علی البرایا

بهم و بجدّهم لا یستراب

ولاسیما أبوحسن علی

له فی المجد مرتبة تهاب

إذا طلبت صوارمه نفوسآ

فلیس لها سوی نعم جواب

طعام حسامه مهج الأعادی

وفیض دم الرقاب لها شراب

وضربته کبیعته بخمّ

معاقدها من الناس الرقاب

إذا لم تبر من أعداء علی

فمالک فی محبّته ثواب

هو البکاء فی المحراب لیلا

هو الضحاک إن آن الضراب

هو النباء العظیم وفلک نوح

وباب الله وانقطع الجواب

معاویه آن بدره را به عمرو داد و دیگران را محروم ساخت ، این است گفتار عمرو و فضل آن است که دشمنان به آن اعتراف داشته باشند.

دارقطنی روایت میکند که مروان حکم میگفت : هیچکس به اندازه علی ( 7) از عثمان دفاع نمیکرد، به مروان گفتند: پس حالا که چنین است چرا او را در منابر سب میکنید؟

مروان گفت : ما تا علی ( 7) را سب نکنیم خلافت و ریاست ما دوام پیدا نخواهد کرد و تزلزل خود را از دست نخواهد داد.[219]

 

 

(994) مدافعان معاویه

ولیکن تعجّب من از گروهی است که تاکنون از وی طرفداری میکنند و از قبایح و فضایح او چشم میپوشند، اینان برای هر یک از اعمال زشت معاویه عذری میتراشند، و اعمال و افعال او را تأویل و توجیه میکنند، و حال اینکه امروز معاویه در بین نیست که لااقل از دنیای او سودی برند و لذّتی بچشند، عجب در اینجاست که این افراد خود را هم از دوستان اهل بیت طهارت  : میدانند و مدّعی هستند که ما از خاندان پیغمبر اطاعت میکنیم و راه آنها را میرویم ، به خداوند سوگند تجازت زیانآور همین است و معامله بدون سود همینجا است .

تودّ عدوّی ثمّ تزعم أنّنی

صدیقک لیس النوک عنک بعازب

از حکم مأثوره از امیرالمؤمنین علی  7 این است که :

دوستان تو سه دستهاند، کما اینکه دشمنانت هم سه فرقه هستند.

امّا دوستانت : یکی دوست خودت ، دیگری دوست رفیقت ، سوّمی دشمن دشمنت .

و امّا دشمنانت : یکی دشمن خودت ، دیگری دشمن رفیقت ، سوّمی دوست دشمنت .

از امیرالمؤمنین علی  7 روایت شده که فرمود:

دوستی من و معاویه هیچگاه با هم در قلب مؤمن قرار نخواهد گرفت .

ابن ماجه از ابوامامه روایت کرده که حضرت رسول  6 فرمود:

بدترین کس روز قیامت در نزد خدا آن فردی خواهد بود که آخرت خود را به دنیای دیگری بفروشد.

از ابوحازم پرسیدند: کدامیک از مؤمنین بیشتر ضرر خواهند کرد؟

گفت : آنکس که محبّت فردی را در دل گیرد و برای خاطر او آخرت خود را به دنیای او بفروشد.

اکنون اگر مقلّدین و مغرورین از عقائد باطل خود دست بکشند و به مذهب حق برگردند و از حقیقت یاری نمایند برای آنان بهتر است تا اینکه بر باطل خود اصرار داشته باشند و سخنان ناروا را بر زبان جاری سازند، و اگر چنانچه به حق برنگشند مصداق این آیه شریفه خواهند گرفت که :

(فَإِن تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّما یریüدُ آللهُ  أَن یصیüبَهُم بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ)[220] .

 

اگر آن جماعت اعراض کردند متوجّه باش و بدان که خداوند اراده کرده است آنان را به پارهای از گناهانی که انجام دادهاند مؤاخذه کند.

مؤلّف گوید: از مطلبی که مؤمن را به تعجّب میآورد و حکیم دانشمند از آن در حیرت میماند این است که : معاویه مسلمین را وادار کرد تا امیرالمؤمنین علی  7 را سبّ و شتم کنند و در این مورد کوشش و سعی بلیغی کرد، و حال اینک میدانست که خداوند امر فرموده است برای مؤمنین استغفار کنند:

(وَالَّذیüنَ جاءُوا مِن بَعْدِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنَا آغْفِرْ لَنا وَلاِِخْوانِنَا آلَّذیüنَ سَبَقُونا بِالاْیüمانِ)[221] .

 

کسانی که پس از آنها بیایند خواهند گفت : پروردگارا؛ ما را بیامرز و افرادیکه قبل از ما گذشتند و ایمان آوردند آنها را نیز مورد رحمت و مغفرت خود قرار ده .

امیرالمؤمنین علی  7 از همه اهل ایمان اولی است تا برای وی استغفار شود نه اینکه او را سبّ و شتم کنند.

با این بدعتی که معاویه گذاشت در دل مردم تخم نفاق کاشت و گروه زیادی از مردم را با بدعت به هلاکت افکند و آنان را به عمل منکر سرگرم ساخت ، حتّی هنگامی که عمر بن عبدالعزیز این سنّت سیئه را برافکند، از اطراف و جوانب مسجد فریاد بلند شد: چرا سنّت را ترک گفتی ! و اهل حمص گفتند: صلاة جمعه بدون سبّ ابوتراب درست نیست!!

این مرض مزمن که از طرف طاغیه سرایت کرده بود تمام ملّت را گرفت و پس از او فراعنه بنیامیه هم از وی تبعیت کردند و کار به جائی رسید که حتّی
گروهی از اهل علم و دین هم از امیرالمؤمنین علی  7 منحرف شدند، هر کس از افکار بنیامیه پیروی میکرد او را از اهل سنّت میدانستند و برای او احترام قائل بودند و برای همین جهت علمای سوء به طرف آنان رفتند و منکر فضائل و مناقب اهل بیت  : شدند تا از یاریکنندگان سنّت به شمار آیند.

لقد رابین من عامر أنّ عامرآ

بعین الرضی یدنو إلی من جفانیا

ولیکن به عکس افرادی که اهل حق و در ایمان خود ثابت بودند و فضائل و مناقب اهل بیت  : را که از حضرت رسول  6 روایت میکردند و مثالب دشمنان آنان را بازگور مینمودند گرفتار عقوبت میشدند و از طرف محدّثین مخالف به عنوان تشیع متّهم به عدم عدالت میگردیدند.

اگر یکی از محدّثین دارای تمام فضائل و مکارم بود، و روایت از وی هیچگونه مانعی و رادعی نداشت ولیکن از جهت اینکه پیرو مذهب شیعه و از دوستان اهل بیت  : بوده روایات او را قبول نداشتند.

گروهی از محدّثین کار را به جائی رسانیدهاند که افرادی مانند مروان بن حکم را تعدیل نمودهاند و روایات او را مورد اعتماد قرار دادهاند، و حال اینکه این مروان همان است که به حضرت مجتبی  7 جسارت کرد و گفتار کفرآمیزی برای او نوشت و از جمله افرادی که تعدیل شدهاند یکی عمران بن حطان خارجی گوینده آن ابیات مشهور است که در آنها کفر خود را ظاهر ساخته و ابن ملجم شقی را مدح و وصف کرده و او را مرثیه گفته است!![222]

 

 

(995) حریز بن عثمان و امیرالمؤمنین  7

یکی از افرادی که مورد تعدیل محدّثین واقع گردیده حریز بن عثمان رحبی است و حال اینکه این شخص یکی از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علی  7 و از نواصب معروف میباشد، و صاحب تهذیب گوید: او امیرالمؤمنین علی  7 را سب میکرد و کلمات ناروائی درباره او میگفت .

اسماعیل بن عیاش گوید: من در معیت حریز بن عثمان از مصر تا مکه حرکت کردم ، و او در میان راه همواره امیرالمؤمنین علی  7 را سب میکرد و شتم مینمود، و همچنین گفت : من از حریز شنیدم میگفت : این حدیثی را که مردم از رسول خدا 6 روایت میکنند که به امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: «أنت منّنی بمنزلة هارون من موسی» درست است ، ولیکن شنونده از پیغمبر 6 اشتباه شنیده ، بلکه حضرت رسول  6 فرمود: أنت منّی بمنزلة قارون من موسی .

از وی روایت میکند که حریز گفت : روایت شده که روزی حضرت رسول 6 خواستند بر استر سوار شوند، پس از اینکه سوار شدند، امیرالمؤمنین علی  7 افسار استر را رها کرد تا پیغمبر از روی استر پائین بیفتند!!

گفتهاند: به یحیی بن صالح گفته شد: چرا روایات حریز را یادداشت نمیکنی ؟

گفت : من چگونه روایات حریز را بنویسم و حال اینکه من هفت سال نماز صبح را با او خواندم ، و او از مسجد بیرون نمیشد تا آنگاه که امیرالمؤمنین علی  7 را هفتاد مرتبه سب میکرد.

ابن حبّان گوید: زهیر بن عثمان در صبح و عصر امیرالمؤمنین علی  7 را هفتاد بار سب مینمود، به او گفتند: چرا تو این عمل را انجام میدهی ؟

جواب داد: علی بن ابی طالب ( 7) سرهای پردان مرا قطع کرده و لذا من او را سب میکنم .

از اینگونه روایان که امیرالمؤمنین علی  7 را سب میکردند زیاد هستند و ما برای مثال و محلّ شاهد از مروان و عمران و زهیر اسم بردیم و این افراد از کسانی هستند که بخاری در صحیح خود اخبار آنها را نقل کرده و آنان را تعدیل نموده است ، در صورتیکه میگویند: صحیح بخاری از اصحّ کتب است!!

ذهبی در ترجمه مصعبی گوید: او از کسانی است که در زمان خود از سنّت بسیار یاری کرده ، و ذهبی پس از اینکه درباره مصعبی مطالبی اظهار میکند و او را تعدیل و توثیق مینماید، گوید: امّا او حدیث وضع میکرد و جعل اخبار مینمود!

و در حالات جوزجانی گوید: وی از حفّاظ ثقات و مورد اعتماد است اگرچه از علی بن ابی طالب  7 منحرف بود و سخنهای ناروائی درباره او اظهار میکرد.

اکنون ای خواننده ؛ توجّه کن که آیا این افراد از ثقات و عدول هستند که بتوان به اخبار و روایات آنان احتجاج کرد و دین خدا را از اینگونه مردم اخذ نمود؟ نه به خدا چنین نیست اینان هرگز قابل اعتماد نیستند و روایات و اخبار آنها قابل احتجاج نیست .

اینک در مورد افرادی که در مقابل این گروه قرار گرفتهاند، و به خاندان عصمت و طهارت توجّه دارند و دوستی امیرالمؤمنین علی  7 را در دل گرفتهاند بنگرید، این گروه از محدّثین با اینکه دارای همه فضائل هستند ولیکن به عنوان اینکه پیرو مذهب تشیع میباشند تعدیل نشدهاند، گویا پیروی از مذهب شیعه و دوستی اهل بیت : در نزد اینگونه افراد از گناهان کبیره است که هرگز قابل بخشش نیست .

قضیه امام نسائی در این مورد بسیار قابل توجّه است ، ابوعبدالرحمان نسائی هنگامی که خصائص العلویه را نوشت و اخبار مربوط به فضائل و مناقب امیر المؤمنین علی  7 را جمع کرد مورد ضرب و جرح واقع شد، روزی در جامع دمشق مردم پیرامون او را گرفتند و گفتند: چرا درباره معاویه از اینگونه فضائل جمع نکردی؟!

امام نسائی گفت : من درباره معاویه جز حدیث «ألا لا أشبع الله بطنه» چیز دیگری نمیدانم ، مردم در این هنگام روی او ریختند و او را مضروب ساختند، و در اثر همین ضرب و جرح خصیههایش آب شد و از دنیا رفت .

ذهبی در ترجمه سقاء واسطی گوید: خداوند در عمر و علم او برکت نداد، واسطی روزی برای مردم حدیث «طیر» را عنوان کرد ولیکن مردم نتوانستند آن حدیث را تحمّل کنند، و لذا او را از جایش حرکت دادند پس از این محلّ او را کهدر آنجا این حدیث را القاء کرده بود شستشو دادند، و او هم بعد از این قضیه درِ
خانه خود را بر روی مردم بست و برای کسی حدیث نخواند.

و در ترجمه حافظ ابن عقده گوید: او مورد بغض مردم اهل حدیث واقع شد و این فقط به جهت تشیع او بود.

و نیز گفته : حجّاج بن یوسف ابن ابی لیلی را مضروب کرد برای اینکه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 را سب کند.

و در حالات یحیی بن کثیر گفته : او را مضروب کردند و محاسنش را تراشیدند، و این جنایت را برای این مرتکب شدند که او از بنیامیه بدگوئی میکرد.

انحراف از اهل بیت  :

ابوالفرج در اخبار خندف بن بدر اسدی گوید: وی در موسم توقّف کرد و گفت : ای مردم ؛ شما راه حق را از دست دادید و اهل بیت پیغمبر خود را ترک کردید، و حال اینکه حقّ با آنها است و آنان امام شما هستند، خندف غیر از این چند جمله مطلب دیگری نگفت و از احدی بدگوئی نکرد، ولیکن مردم روی او ریختند و او را مضروب ساختند تا آنگاه که کشته شد.

ذهبی گوید: عباد بن عوام برای اینکه پیرو مذهب شیعه بود هارون مدّتی او را در زندان نگهداشت ، و شاعر در این مورد راست گفته :

إنّ الیهود بحبّها لنبیها

أمنت معرّة دهرها الخوّان

وذو الصّلیب بحبّ عیسی أصبحو

یمشون زهوآ فی قری نجران

والمؤمنون بحبّ آل محمّد

یرمون فی الآفاق بالنیران

و بزرگتر از همه این جنایات این است که : بعضی از این محدّثین که خود را در لباس دین و علم و جلوه میدهند حضرت امام جعفر صادق علیه وعلی آبائه السلام را هم جرح کردهاند و به مقام بزرگ آن حضرت هم دستدرازی نمودهاند!!

أرادت عزّ اذآ بالهوان ومن یرد

عزّ إذآ لعمری بالهوان فقد ظلم

اینک چند مورد را که در این باره به نظر رسیده ذکر میشود در «تهذیب التهذیب» گفته : ابن مدینی میگفت : از یحیی بن سعید قطّان از حضرت صادق  7 پرسیدند.

یحیی گفت : من در دلم نسبت به او چیزی ندارم ولیکن از مجالد بیشتر از وی خوشم میآید!

سعید بن ابومریم گوید: از ابوبکر بن عیاش پرسیدند: تو جعفر بن محمّد 8 را درک کردی ، پس چرا از وی حدیث اخذ ننمودی ؟

ابوبکر بن عیاس گفت : از (امام) جعفر ( 7) پرسیدم : تو این روایات را از کجا اخذ کردی ؟

فرمود: من این اخبار را از پدرم روایت میکنم و او هم از پدرانش روایت میکرد.

ابن سعد گفته : جعفر اخبار زیادی دارد ولیکن روایات او قابل احتجاج نیست !

از (امام) جعفر ( 7) پرسیدند: تو این روایات را از پدرت شنیدهای ؟

فرمود: آری.

بار دیگر پرسیدند. فرمود: من این روایات را از کتب پدرم اخذ کردهام .

ابن حجر گوید: احتمال دارد که دو مرتبه از جعفر بن محمّد ( 8) این سئوال را کردهاند و او فرموده باشد که بعضی از این روایات را از پدرم شنیدهام و بعضی را از کتب اخذ کردهام .

مؤلّف گوید: مؤلّفین صحّاح ستّه به اخبار و روایات حضرت صادق  7 احتجاج کردهاند، جز بخاری که از استخراج احادیث آن جناب خودداری کرده
است . مثل اینکه بخاری در اینجا گول ابن سعد و ابن قطّان را خورده و به آنان اعتماد کرده است ، و حال اینکه بخاری در صحیح خود از افرادی مانند عمران بن حطان و مروان حکم روایت کرده است ، و آدم عاقل و بصیر در اینجا متحیر میگردد که چرا بخاری این عمل را انجام داده است ، و در این باره گفتهاند:

قضیة أشبه بالمرزئة

هذا البخاری إمام الفئة

بالصادق الصدّیق ما احتجّ فی

صحیحه واحتجّ بالمرجئة

ومثل عمران به حطّان أو

مروان وابن المرئة المخطئة

مشکلة ذات عوار إلی

حیرة أرباب النهی ملجئة

وحقّ بیت یممته الوری

مغذة فی السیر أو مبطئة

إنّ الإمام الصادق المجتبی

بفضله الای أتت منبئة

أجلّ من فی عصره رتبة

لم یقترف فی عصره سیئة

قلامة من ظفر إبهامه

تعدل من مثل البخاری مئة

گفتگوی ما در این مورد به طول انجامید، و معلوم است هر چه ظلم و جنایت و اسائه ادبی که نسبت به اهل بیت پیغمبر 6 شده است ، اصل و ریشه آن معاویه طاغیه است که پایه این ظلم و فساد را نهاد و این سنّت سیئه را تأسیس کرد و با زور و قدرت شمشیر ترویج نمود، و وزر وبال همه اینها در آخرت متوجّه او خواهد بود.

(یوْمَ تَجِدُ  کلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَهَا وَبَینَهُ أَمَداً بَعِیداً)[223] .

 

روز قیامت هر کسی عمل خیری انجام داده در جلو چشم خود خواهد دید و کسانی که مرتکب عمل بدی شدهاند و چون در آن روز عمل زشت خود را در مقابل خویشتن ببینند آرزو میکنند که کاش بین آنها و کارهای زشتشان فاصله زیادی بود تا آنان متوجّه اعمال سوء خود نباشند.[224]

 

 

(996) استخفاف معاویه به رسول الله 6

یکی از مهلکات معاویه این است که وی نسبت به مقام حضرت رسول 6 استخفاف میکرد و به احکام و وصایای آن حضرت درباره اهل بیت و انصار او توجّهی نداشت ، ما اکنون چند مورد از اینگونه بدعتهای او را ذکر خواهیم کرد تا بدانی که معاویه چگونه با احکام خدا بازی میکرد و دستورات پروردگار را استهزاء مینمود، اگرچه تمام زندگی معاویه بر این منوال بود و او همواره هتک حریم خدا و رسول و اهل بیت او را میکرد.

شیخ الإسلام ابن تیمیه در کتاب «الصارم المسلول» در کفر کسی که حضرت رسول  6 را شتم کند گفته : عبابه گوید: در نزد معاویه از جریان قتل ابن اشرف گفتگو به میان آمد، بنیامین نظری گفت : قتل او از روی مکر و فریب انجام گرفت ، محمّد بن مسمله انصاری گفت : ای معاویه ؛ در مجلس تو حضرت رسول  6 را به مکر و حیله نسبت میدهند و تو هم سکوت میکنی ؟! به خداوند سوگند؛ دیگر در زیر سقفی که تو نشسته باشی من جلوس نخواهم کرد، و من هرگاه فرصت کنم این مرد را خواهم کشت .

مالک در موطأ گوید: عطاء بن یسار میگفت : معاویه جام طلائی را به بیشتر از وزنش فروخت ، ابودرداء گفت : من از پیغمبر 6 شنیدم از اینگونه معامله نهی کردند و فرمودند: باید این نوع معامله مثلی باشد.

معاویه گفت : نظر من این است که این نوع معامله اشکالی ندارد!!

ابوالدرداء گفت : کدام کس در این مورد از معاویه دفاع میکند؟

من به او گفتم : حضرت رسول  6 از این نوع معامله نهی کرده است ولیکن او میگوید: من نظریهام اینست که معامله اشکالی ندارد.

ابودرداء گفت : من در زمینی که تو در آنجا ساکن هستی اقامت نخواهم کرد و بعد از آنجا بیرون شد و این جریان را برای عمر نقل کرد، و او برای معاویه نوشت که در این مورد باید معامله مثلی انجام بگیرد.

ملّا علی قاری در شرح موطأ گفته : این روایتی را که امام مالک نقل میکند که معاویه گفت : من این نوع معامله را باطل نمیدانم ، معاویه این حرف را از روی تکبّر و عناد نگفت ؛ بلکه با اجتهاد خود این حرف را زد اگرچه در اجتهاد خود خطا کرد! ولیکن واجب بود هنگامی که این حدیث را از ابوالدرداء شنید دست از اجتهاد خود بردارد؛ مخصوصآ که ابوالدرداء از اشخاص مورد وثوق بود!!

مؤلّف گوید: اجتهاد در مقابل نصّ هرگز جایز نیست و معاویه این حرف را از روی عناد و تکبّر و خودخواهی گفت .

ابن عبدالبرّ گوید: از قول ابوالدرداء که گفت : من در زمینی که تو در آنجا ساکن باشی اقامت نمیکنم ، معلوم است که معاویه این حرف را از روی تکبّر و عناد گفته ، و مقصودش این بوده که سنّت حضرت رسول  6 را رد کند و رأی خود را اظهار نماید، و علماء از اینگونه امور که بر علیه سنّت پیغمبر 6 اظهار نظری بشود ناراحت میگردند و آن را امر بزرگی میشمارند.

مؤلّف گوید: اهل حدیث این روایت را درست دانستهاند و این داستان را به عبادة بن صامت نسبت میدهند که او با معاویه هم چه قضیهای دارد.

زرقانی گوید: این داستان صحیح است اگرچه به صورت دیگری نقل نشده ولیکن از افراد صحیح است .

ابوعمرو گوید: طرق این روایت متعدّد است و به هر دو طریق هم روایت شده و امام نسائی هر دو روایت را هم ذکر کرده است و گفته : جمع این دو روایت هم ممکن است ؛ زیرا ممکن است این قضیه با هر دو نفر ابودرداء و عباد انجام گرفته باشد.

مؤلّف گوید: از سیاق هر دو حدیث معلوم است که این قضیه دو بار اتّفاق افتاده ؛ زیرا در روایت عباده میگویند که وی با معاویه در روم جنگ میکردند و عباده دید مردم طلا را با دینار و نقره را با درهم تفاوت میگذارند، عباده گفت : شما چرا معامله ربوی انجام میدهید؟ من از حضرت رسول  6 شنیدم میفرمود: در معامله طلا با طلا فرقی نگذارید و معامله در اینجا مثلی است و نباید زیاد گرفته شود.

معاویه گفت : من در این معامله ربائی مشاهده نمیکنم !

عباده گفت : من از حضرت رسول  6 برای تو حدیث میخوانم ولیکن تو از پیش خود نظر میدهی ، به خداوند سوگند؛ در زمینی که تو زندگی کنی من اقامت نخواهم کرد، و پس از چندی با قافله به طرف مدینه حرکت کرد، و پس از ورود، عمر گفت : چرا برگشتی ؟

 

عباده جریان را گفت ، عمر گفت : اینک بار دیگر به محلّ خودت مراجعت کن ، خداوند سیاه کند آن سرزمینی را که امثال تو در آنجا نباشند، و برای معاویه هم نوشت که تو بر عباده امارت نداری و مردم را به نظر او واگذار کن زیرا که او امین است .

یکی از معارضاتیکه معاویه با سنّت حضرت رسول  6 انجام داد این است که وی در مورد زکاة فطر از خود اظهار عقیده کرده و جریان آن از این قراریست که ذیلا ذکر میگردد :

ابوسعید خدری روایت میکند که ما در خدمت حضرت رسول  6 بیرون میشدیم ، و آن جناب امر میکرد در مورد زکاة فطر از هر فرد بزرگ و یا کوچک ، آزاد و یا مملوک یک صاع از طعام بدهند، و مردم مخیر بودند که این یک صاع را از گندم ، جو، خرما و یا کشمش بدهند.

ابوسعید گوید: ما همواره به این سنّت عمل میکردیم تا آنگاه که معاویه برای انجام مناسک حجّ و یا عمره به مکه آمد و در منبر برای مردم سخن گفت ، و از جمله مطالبی که برای مردم عنوان کرد این بود: من نظرم این است که دو مد از سحراءِ؟؟؟؟ شام به اندازه یک صاع از خرما است !

ابوسعید گفت : من تا آنگاه که زنده باشم با این عمل معاویه مخالفت خواهم کرد و به ترتیبی که حضرت رسول  6 امر کرده است انجام میدهم .

هنگامی که این جریان به ابن زبیر رسید گفت : «بئس الإسم الفسوق بعد الإیمان» زکاة فطره همان یک صاع است .

یکی از خلافکاریهای او اینست که : مردم را مجبور کرد تا از حجّ تمتّع خودداری کنند و حال اینکه حجّ تمتّع از سنّت علی بن ابی طالب  7 و اکثر صحابه بود.

ترمذی روایت میکند که حضرت رسول  6 و ابوبکر و عمر و عثمان حجّ تمتّع به جا میآوردند، و اوّل کسی که از این عمل نهی کرد معاویه بود.

ابوداود و احمد و نسائی و ابن عساکر از خالد بن معدان روایت میکنند که او گفت : مقدام بن معدی کرب و عمر بن اسود و مردی از بنیاسد که از اهل قنسرین بود حضور معاویه رسیدند، معاویه به مقدام گفت : آیا خبر داری که حسن بن علی  8 از دنیا رفته است ؟

مقدام برگشت و گفت : آیا مرگ حسن بن علی  8 را برای خود مصیبت میدانی ؟

گفت : چرا او را مصیبت نشمارم و حال اینکه حضرت رسول  6، امام حسن 7 را بالای زانوی خود میگذاشت و میفرمود: این فرزند من است ولیکن حسین ( 7) فرزند علی است .

مرد اسدی گفت : آتش را خداوند خاموش کرد!

در این هنگام مقدام گفت : من از جای خود حرکت نخواهم کرد تا تو را به خشم آورم و مطالبی را با شما در میان خواهم گذاشت که از شنیدن آنها ناراحت گردی . سپس گفت : ای معاویه ؛ اگر من در سخنان خود راست گفتم مرا تصدیق کن ، و اگر چنانچه دروغ گفتم مرا تکذیب نما.

معاویه گفت : بگو.

مقدام گفت : شما را به خدا؛ آیا از پیغمبر 6 شنیدی که پوشیدن لباس حریر را حرام فرمود؟

گفت : آری ؛ شنیدهام .

بار دیگر پرسید: از پیغمبر 6 شنیدی که از پوشیدن پوست درندگان نهی فرمود؟

معاویه گفت : آری ؛ این را هم شنیدهام .

مقدام گفت : به خداوند سوگند؛ من همه اینها را در خانه تو دیدم .

معاویه گفت : من میدانستم که از زبان تو رهائی پیدا نخواهم کرد.[225]

 

 

 

 

(997) حمل شراب برای معاویه

ابن عساکر و حسن بن سفیان و ابن منده از محمّد بن کعب قرظی روایت میکنند که عبدالرحمن بن سهل انصاری در زمان عثمان به جنگ میرفت و در این زمان معاویه هم حاکم شام بود، هنگامی که عبدالرحمان به طرف مقصود حرکت میکرد در سر راه خود با بارهای شراب تصادف کرد. با نیزه خود یکی از ظرفهای شراب را سوراخ کرد و غلامان با وی به منازعه و مخاصمه برخواستند.

جریان این قضیه به معاویه رسید و او گفت : عبدالرحمان را واگذارید؛ زیرا وی پیر شده و عقلش از دست رفته است .

عبدالرحمان گفت : معاویه دروغ میگوید و من هرگز عقل خود را از دست ندادهام ، ولیکن حضرت رسول  6 ما را نهی کرده است که شراب را در شکم خود داخل کنیم ، به خداوند سوگند؛ اگر معاویه را در حال شرابخوارگی مشاهده کنم طبق فرمان پیغمبر 6 شکم او را پاره خواهم کرد، و یا اینکه با او جنگ میکنم تا کشته گردم .

به طوریکه از جریان قضیه پیداست و بعضی هم تصریح کردهاند این شرابها را برای معاویه حمل میکردند.

از جمله روایاتی که دلالت دارد معاویه به حضرت رسول  6 استخفاف میکرد این است که پیغمبر 6 او را چندین بار فریاد زدند و او جواب حضرت را نداد و به او توجّهی نکرد و پیغمبر هم فرمود:

لا أشبع الله بطنه .[226]

 

 

(998) مصریان نزد معاویه

ابوجعفر طبری روایت میکند از فلیح که او گفت : عمرو بن عاص با گرویه از اهل مصر نزد معاویه آمدند، عمرو قبلا به اهل مصر گفته بود: شما هنگامی که بر معاویه وارد شدید به عنوان خلافت بر وی سلام نکنید، اگر شما این کار را انجام دهید در چشم او بزرگ جلوه خواهید کرد.

هنگامی که خواستند بر معاویه وارد شوند، معاویه به غلامان خود گفت : مثل اینکه پسر نابغه مرا در نزد مصریان تحقیر کرده است ، هر گاه خواستند نزد من بیایند شما آنها را با زور و هیبت وارد کنید و هر گاه شما آنها را به این طریق وارد کنید آنان خود را در مخاطره خواهند دید.

ابتداء یکی از مصریان به نام ابن الخیاط نزد معاویه رفت و از شدّت ترس و لرزی که داشت گفت : السلام علیک یا رسول الله! و سپس همگان را پشتسر هم به همان طریق وارد کردند و آنان هم گفتار مرد اوّلی را تکرار کردند، پس از اینکه از نزد معاویه بیرون شدند عمرو گفت : من شما را نهی کردم که بر او به عنوان امارت سلام نکنید ولیکن در عوض به عنوان نبوّت بر وی سلام کردید.

اکنون بنگرید چگونه معاویه راضی شد تا مصریان به عنوان نبوّت به او سلام کنند و آنان را از این فعل شنیع بازنداشت و این فقط برای این بود که عظمت خود را به آنان نشان دهد، و اگر چه نسبت به مقام حضرت رسول  6 هم جسارت بشود.

و از این روایت معلوم میشود که معاویه و عمرو هرگز دارای دین نبودهاند؛ همانطور که صادق خبیر حضرت امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

معاویه و عمرو هر دو حیلهگر و فریبنده هستند.[227]

 

 

(999)

 (1000) بدعتهای معاویه

معاویه در هنگام حجّ بوی خوش استعمال میکرد و در این مورد به نهی حضرت رسول  6 توجّهی نداشت ، ابن المبارک روایت کرده : معاویه با گروهی نزد عمر بن خطّاب آمدند و به اتّفاق به مکه رفتند، هنگامی که به ذی طوی رسیدند معاویه جامهای را بیرون کرد که از وی بوی خوش به مشام میرسید، در این هنگام عمر بر وی خشم گرفت و گفت : شما برای حجّ بیرون میشوید و در بزرگترین شهرهای خداوند جامههای خوشبو میپوشید؟

معاویه گفت : من این لباسهای خوشبو را برای این پوشیدهام که خویشاوندان خود را ملاقات کنم .

در فائق گفته : عمر در مکه بوی خوشی استشمام کرد و سپس گفت : این کیست ما را اذیت میکند؟

معاویه گفت : من بر امّ حبیبه داخل شدم و او مرا معطّر کرد و این جامه را بر من پوشانید.

عمر گفت : حجّاج باید غبارآلود و از تجمّل دور باشند!

بعد از همه اینها، معاویه در اسلام بدعتهایی گذاشت و مسائل تازهای را در دین پدید آورد که در آنها مخالفت با شرع مقدّس روشن است و اینک چند مورد از آنها ذکر میشود:

بدعتهای معاویه :

1 ـ معاویه اوّلین فردیست که پسرش را ولیعهد قرار داد و پس از وی خلفاء به این روش عمل کردند.

2 ـ او اوّل کسی است که در مساجد، مقصوره را بنا کرد.

3 ـ وی اوّلین فردی است که مسلمانان را دستبسته کشت .

4 ـ او اوّلین فردی است که بالای سرش نگهبان قرار داد.

5 ـ معاویه اوّل کسی است که در اسلام مانند سلاطین حکومت میکرد و برای خود دربار درست نمود.

6 ـ او نخستین پادشاه در اسلام است که روش غیر عادلانه اتّخاذ کرد و بنای جور و ستم را گذاشت .

7 ـ او اوّلین فردی است که در اسلام خواجهها را برای خدمتگزاری انتخاب کرد.

8 ـ معاویه اوّلین کس در اسلام است که اسبهای یدکی را در مقابل او میکشیدند.

9 ـ معاویه اوّلین فرد در اسلام است که حدّ را از افراد مورد استحقاق ساقط کرد.

10 ـ شعبی گوید: اوّلین کسی که در اسلام خطبه را نشسته قرائت کرد، معاویه بود، و این را در هنگامی که شکمش بزرگ شد انجام داد.

11 ـ زهری گوید: معاویه برای اوّلین بار خطبه عید را قبل از نماز قرائت کرد.

12 ـ سعید بن مسیب گفته : معاویه اوّلین کس بود که در عید اذان را احداث کرد.

13 ـ معاویه اوّلین فردی است که جهر به تسمیه را ترک گفت ، و مهاجر و انصار به او اعتراض کردند و گفتند: ای معاویه ؛ تو تسمیه را از نماز سرقت کردی !

یکی از افعال زشت او، جسارتی است که در مورد ابوذر غفاری مرتکب شد و او را سب و شتم نمود و بر جهاز بدون روپوشی سوار کرد و به مدینه فرستاد. معاویه چند نفر از سقالبه را هم مأمور کرد تا او را همراهی کنند، آنان هم شتر او را با سرعت حرکت میدادند، هنگامی که ابوذر رضوان الله علیه به مدینه وارد شد رانهایش ورم کرده و از هم متلاشی شده بود و نزدیک بود از شدّت ناراحتی جان سپارد، به ابوذر گفتند: تو در اثر این جراحات از دنیا خواهی رفت .

گفت : مردن من هنوز دور است و من تا از مدینه تبعید نشوم نخواهم مرد.

از معاصی کبیره معاویه این است که او لباس حریر پوشید و ظروف طلا و نقره را استعمال کرد، و این پس از استماع نهی در مورد استعمال طلا و نقره بود، معاویه در جواب ناهی گفت : من در این باره منعی مشاهده نمیکنم !!

معاویه مسلمانی را که استحقاق حد نداشت حد زد، و در میان مردم به نظریه خود حکم نمود، و او راه را برای بنیامیه باز کرد تا در مقام حضرت رسول  6 جلوس کنند، و کار به جائی رسید که خلافت در دست فاجری مانند یزید بن عبدالملک افتاد و او با دین خدا بازی میکرد و با زنانی بدکار ـ چون
سلامه و حبابه ـ روزهای خود را میگذرانید، و اگر معاویه نبود افرادی مانند ولید بن یزید زندیق ـ که قرآن را هدف تیر قرار داد ـ به خلافت نمیرسیدند، این ولید در شعر خود میگفت :

فقل لله یمنعنی شرابی

وقل لله یمنعنی طعامی

ولید از این کفریات بسیار دارد، و ما به خداوند از این کلمات کفرآمیز پناه میبریم ، بدعتهای معاویه و احکام و نظریات او که روی ظلم و طغیان در اجتماع مسلمین به مرحله عمل درآمد قابل استقصاء نیست ، اهل تاریخ و سیر مقداری از آنها را نوشتهاند، حضرت رسول  6 فرمود:

شرّ الاُمور محدثاتها، وکلّ محدث بدعة ، وکلّ بدعة ضلالة ، وکلّ ضلالة فی النار.

تجاوز معاویه به اموال مسلمانان

از گناهانی که معاویه را به هلاکت انداخته، این است که وی اموال مسلمین را به خود اختصاص داد و آنها را در راه باطل صرف کرد.

معاویه بیتالمال را در مواردی که مورد نظرش بود مصرف مینمود، به مستحقّین چیزی نمیرسید.

معاویه اموال مسلمانان را به خویشاوندان و طرفداران خود میداد. افرادی که هیچگونه استحقاق شرعی نداشتند از بیتالمال استفاده میکردند. خداوند میفرماید: ( وَلاتَأْکلُوا أَمْوالَکمْ  بَینَکمْ بِالْباطِلِ)[228] .

 

طبرانی  از عمرو بن شغوی روایت میکند که او گفت : حضرت رسول 6 فرمود:

هفت نفر مورد لعنت من و همه پیغمبران قرار گرفتهاند:

یکی از آنها کسی است که غنائم مسلمین را به خود اختصاص دهد.

و دوّم کسی که از روی زور و قلدری بر مردم حکومت کند و در نتیجه افراد پست را عزّت دهد و افراد عزیز را خوار گرداند... .

دیلمی در «مسند فردوس» از ابن عمر روایت کرده که حضرت رسول 6 فرمود:

کسیکه باک نداشته باشد و از هر طریق که شد ثروت و مال جمع کند، خداوند هم او را از هر دری که خواسته باشد وارد جهنّم خواهد کرد.

ابوداود روایت میکند که حضرت رسول  6 فرمود:

کسیکه از راه حرام ثروت و مال فراهم کند و از همین مال صله رحم به جا آورد یا صدقه بدهد و یا اینکه در راه خداوند خرج کند، پروردگار تمام آنها را جمع خواهد کرد و به اتّفاق صاحبش به دوزخ خواهد افکند.

مؤلّف گوید: این وعدههای شدیدی که خداوند درباره افرادی که بیتالمال مسلمین را تصاحب کنند و آنها را حیف و میل سازند مقرّر داشته ، معاویه مصداق حقیقی و واقعی اینگونه روایات و آیات است ؛ زیرا او تمام اموال مسلمین را به خود اختصاص داد و در موردی که خودش نظر داشت خرج میکرد و مستحقّین واقعی را محروم میساخت . معاویه از این اعمال خود پشیمانی حاصل خواهد کرد ولی از ندامت خود سودی نخواهد برد. خداوند میفرماید: (وَمَن یغْلُلْ یأْتِ بِما غَلَّ یوْمَ آلْقِیامَةِ)[229] .

 

مسعودی روایت میکند: هنگامی که صعصعة بن صوحان از طرف امیرالمؤمنین علی  7 نزد معاویه رفته بود، معاویه در مجلس علنی خود در حضور مردم گفت : زمین ملک خداوند است و ما هم خلیفه خداوند هستیم ، هر چه از مال خداوند از مردم گرفته شود حقّ ما است ، و بقیه را هم که از مردم نگرفتهام حقّ من است و اگر بخواهم از آنها اخذ کنم برای من رواست .

صعصعه گفت :

تمنّیک نفسک ما لایکو

 

ن جهلا معاوی لاتأثم

ابن حجر در ضمن حدیثی که رجال سند آن از ثقات هستند گفته : معاویه در روز جمعهای برای مردم خطبه خواند و در ضمن خطبهاش گفت : اموال متعلّق به ما است و غنائم هم اختصاص به ما دارد، اکنون اختیار هم در دست ما قرار داد، ما به هر کس اراده کنیم میدهیم .

ابن عبدالبر گوید: زیاد برای حکم بن عمرو غفاری ـ که در خراسان حکومت داشت ـ نوشت که : امیرالمؤمنین معاویه!! امر کرده است که دنانیر و دراهم را جمع کنند و اکنون لازم است شما از تقسیم آنها بین مردم خودداری کنید.

حکم برای زیاد نوشت : من از مقصود تو درباره معاویه اطّلاع حاصل کردهام ولیکن کتاب خدا از کتاب امیرالمؤمنین! مقدّم است . به خدا سوگند؛ اگر طرق آسمان و زمین بر انسان بسته گردد و آدمی بخواهد راه تقوا را پیش گیرد خداوند راه خروج را برای انسان باز میکند.

حکم بعد از اینکه این نامه را برای زیاد نوشت ، مردم را دعوت کرد تا نزد او حاضر شوند و پولهای موجود را بگیرند. و بعد گفت : خداوندا؛ اگر در نزد تو آبروئی دارم مرا قبض روح کن . و بعد از چند روز درگذشت ، و در هنگام وفات انس بن ابی اناس را به جای خود تعیین کرد.

و نیز گفته : حسن بصری گوید: زیاد، حکم بن عمرو غفاری را بر خراسان حکومت داد، حکم در ایام حکومت خود غنائم فراوانی را به دست آورده ، زیاد برای او نوشت : امیرالمؤمنین معاویه! در نظر دارد درهم و دینار را جمع کند و در این مورد امریه برای ما صادر شده است ، اکنون پس از رسیدن نامه من بیت المال را تقسیم نکنید و برای ما بفرستید.

حکم برای زیاد نوشت : تو برای من نوشتهای که امیرالمؤمنین! در نظر دارد دراهم و دنانیر را جمع کند و من هم طبق دستور او هر چه دینار و درهم است برای او بفرستم ، ولیکن من کتاب خداوند را در این مورد مقدّم میدانم و حکم خداوند را بر حکم معاویه ترجیح میدهم .

بخاری ، احمد، ابوداود، ابن ماجه ، مالک و نسائی در مورد افرادی که از روی مکر و فریب در غنائم مسلمین تعدّی کردهاند روایاتی را ذکر میکنند که اکنون ذکر میشود :[230]

 

 

(1001) عقوبت تجاوز به بیت المال

یکی از خدّام حضرت رسول  6 به خاطر اینکه عبائی از غنائم برداشته بود، پیغمبر 6 فرمود:

آن خادم به جهت اینکه عبا را قبل از تقسیم غنائم برداشته است گرفتار آتش جهنّم خواهد شد.

و نیز یکی از مجاهدین به جهت اینکه گردنبندی را از یهود اخذ کرده بود و در حالیکه قیمت آن هم بیش از دو درهم ارزش نداشت ، حضرت رسول به خاطر اینکه وی تعدّی کرده از خواندن نماز بر جنازه وی خودداری کرد و یکی از غلامان حضرت رسول  6 به خاطر روپوشی که از غنائم غصب کرده بود گرفتار زبانههای آتش گردید. حضرت رسول  6 فرمود:

هر کس دو بند از کفش از خیبر بردارد قبل از اینکه غنائم در میان مردم تقسیم گردد، مبتلا به کفشهائی از آتش خواهد شد.

در صحیح بخاری آمده که برای پیغمبر فرشی از غنائم آوردند تا آن حضرت در سایه او جلوس کند، حضرت فرمود:

شما دوست دارید که پیغمبر شما روز قیامت در سایه آتش قرار گیرد.

اکنون با این روایات معلوم شد افرادی که غنائم را به خود اختصاص دهند، و درهم و دینار را پیرامون خود جمع کنند و از این اعمال خود باکی هم نداشته باشند گرفتار عقوبت سختی خواهند شد. دوستان و طرفداران معاویه این روایات را تأویل کنند و خوردن اموال محرّمه را برای او حلال نمایند، در صورتیکه خداوند اندک آن را برای رسول خود و خدّام و موالیان او روا نداشته است ، شیطان این افراد را اغواء کرده تا با این تعصّب مفرط از معاویه دفاع کنند، خداوند ما را از گزند آنان نگهداری کند و از گرفتاریهائی که برای آنان پیش آمده ما را حفظ نماید.

معاویه و شعبة بن غریض

من اکنون در اینجا داستانی را که مربوط به شعبة بن غریض بن عادیا و معاویه است نقل میکنم ، شعبه با معاویه در مورد تبذیر بیت المال و اختصاص دادن او را به یاران خود گفتگو میکند و معاویه هم تمام مطالب شعبه را مورد تصدیق و تأیید قرار میدهد.

ابوالفرج اصفهانی در اغانی از هیثم بن عدی روایت میکند که او گفت : معاویه در دوران خلافت خود دو مرتبه برای انجام مناسک حجج بیرون شد، و در کاروان معاویه سی استر که زنان و کنیزان او را حمل میکردند وجود داشت ، معاویه در یکی از این سفرها مردی را در مسجدالحرام دید در حالیکه دو جامه سفید بر تن داشت ، معاویه پرسید: این مرد کیست ؟

اطرافیان جواب دادند: این شعبة بن غریض است که پیش از این یهودی بوده ، معاویه فرستاد او را حاضر کنند.

فرستاده معاویه رفت و گفت : امیرالمؤمنین!! تو را احضار میکند.

شعبه گفت : امیرالمؤمنین که از دنیا رفته .

گفتند: معاویه تو را نزد خود طلب کرده و اکنون هرچه زودتر خود را به او برسان .

شعبه آمد و به معاویه به عنوان خلافت سلام نکرد.

معاویه گفت : آن زمینی که در تیماء داشتی چه کار کردی ؟

گفت : برهنگان به وسیله آن زمین پوشانیده میشوند، زیاده بر مخارج هم به همسایگان میرسد.

معاویه گفت : آن زمین را نمیفروشی ؟

گفت : چرا در نظر دارم بفروشم .

معاویه پرسید: زمینت را به چه مقدار میفروشی ؟

گفت : به شصت هزار دینار و اگر چنانچه قبیله مرا فقر و حاجت فرانگرفته بود هرگز او را نمیفروختم .

معاویه گفت : گران گفتی .

جواب داد: اگر این زمین مربوط به یکی از یارانت بود او را به ششصد هزار دینار از وی میخریدی .

 

معاویه گفت : راست گفتی ، اکنون که با ما بخل ورزیدی و زمین را نفروختی پس چند شعر از پدرت برای ما بخوان .

او هم گفت :

یا لیت شعری حین أندب مالکآ

ماذا تؤنبنی به أنواحی

أیقلن لایبعد فربّ کریهة

فرّجتها ببشارة وسماع

ولقد ضربت بفضل ما لی حقّه

عند الشتاء وهبة الأرواح

ولقد أخذت الحقّ غیر مخاصم

ولقد رددت الحقّ غیر ملاحی

وإذا دعیت لصعبة سهلتها

ادعی بأفلح مرّة ونجاح

معاویه گفت : من به این اشعار از پدرت اولی هستم .

شعبه گفت : دروغ گفتی و لئامت به خرج دادی .

معاویه گفت : امّا اینکه دروغ گفتم درست و امّا لئامت از کجا است ؟

گفت : برای اینکه تو در جاهلیت میخواستی حق را پامال کنی و در اسلام هم همین رویه را اتّخاذ کردهای ، در جاهلیت با حضرت رسول  6 جنگ کردی و با وحی مبارزه نمودی ، خداوند مکر و خدعه تو را رد کرد و نیرنگ و فریبت را از بین برد، و در اسلام هم فرزندان پیغمبر را از حقّشان محروم ساختی ، تو را با خلافت چکار، تو طلیق و فرزند طلیق هستی .

معاویه گفت : این مرد پیر شده و عقلش را از دست داده ، اینک او را از مجلس دور کنید.

اطرافیان معاویه دست او را گرفتند و از مجلس بیرونش کردند.

در «ربیع الأبرار» گوید: معاویه برای مردم خطبه خواند و در اثناء خطبهاش گفت : خداوند میفرماید: ( وَإِن مِّن شَیءٍ إِلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)[231] ، پس چرا مرا ملامت و سرزنش میکنید که حقوق شما را کم کردهام .

 

احنف گفت : ما تو را درباره خزائن خدا ملامت نمیکنیم ، و ملامت ما تو را از این جهت است که خداوند از خزائن خود برای ما روزی فرستاده و تو آنها را در خزائن خود جمع کردهای و نمیگذاری دست ما به آنها برسد.

اکنون ای مرد منصف ؛ خوب توجّه کن و بنگر که ابوبکر با مردم جنگ کرد برای اینکه آنها چند گوسفند و شتر از مسلمانها گرفته بودند، و برای این عمل خون آنها را حلال نمود، ولیکن اینک پسر ابوسفیان تمام اموال مسلمانان را غصب کرد و از روی ظلم و جور بیت المال و غنائم را به خود اختصاص داد، ولیکن با تمام این مفاسد و مظالم باز هم میگویند: او امام حق و خلیفه صدق است !!

این گروه درباره معاویه به گزاف سخن میگویند و او را از جای خود بالا میبرند و تمام کوشش خود را به کار بردهاند تا او را قائم به حق معرّفی کنند. این جماعت مصداق آیه شریفهای هستند که فرمود: (وَیوْمَ آلْقِیامَةِ تَرَی آلَّذینَ کذَبُوا عَلَی آللهِ وُجُوهُهُم مُسْوَدَّةٌ)[232] ، (سُبْحَانَک هذا بُهْتانٌ عَظیüمٌ)[233] .؟؟؟؟

 

 

 

ما در اینجا قلم را بر زمین میگذاریم و از سایر مفاسد و مهلکات معاویه چشم میپوشیم ؛ زیرا از استقصاء آنها نفعی عاید ما نمیگردد، و باید مدّتی در اطراف قبایح و فضایح او وقت صرف کرد. چگونه کسی قدرت دارد تمام مفاسد او را بشمارد و حال اینکه وی بیش از چهل سال در اسلام حکومت کرد، و در تمام این مدّت همواره در ظلم و ستم و جور و بغی روزگار میگذرانید، و با خدا و رسولش پیوسته در حال جنگ بود؟![234]

 

 

(1002) چرا درباره معاویه سکوت میکنند؟

محدّثین ، بسیاری از جنایات معاویه را ننوشتهاند و علّت این سکوت هم فقط برای این بوده که آنان را متّهم به فساد و فتنه نسازند، سپس گروهی پیدا شدند و از معاویه طرفداری کردند، یاوران او همه این روایات را توجیه و تأویل نمودند و ظواهر آن روایات را قابل توجّه ندانستند، بلکه این جماعت کار را به جائی رسانیدند که ناقلین اینگونه روایات را هم به باد سب و شتم قرار دادند.

اینان کوشش کردند تا به سند و متن این اخبار خللی وارد کنند، و آنها را از حجّت بیاندازد، این گروه پیش خود خیال میکنند که این روایات اگرچه صحّت داشته باشند نباید ذکر شوند؛ زیرا با نقل اینگونه اخبار فساد بزرگی پدید خواهد آمد و از مقام بزرگان صحابه که حاملان قرآن و ناقلان آثار هستند خواهد کاست .

گروهی از این دسته کار را به جائی رسانیدهاند که به افرادی مانند ابن قتیبه حمله کرده و او را مورد ملامت قرار دادهاند؛ زیرا ابن قتیبة در کتاب امامت و سیاست و سایر تألیفات خود مقداری از اینگونه روایات را ذکر کرده است ، انصار معاویه با این کلام خود که میگویند: نباید به صحابه توهین کرد! مغالطه میکنند و مردم را فریب میدهند و چون از پاسخ عاجز هستند بدین وسیله میخواهند قبایح او را از انظار مخفی بدارند، و به افراد نادان وانمود کنند که وی از بزرگان اصحاب و حمَله دین است .

امّا اینکه میگویند: معاویه از اصحاب است ، ما در آینده ثابت خواهیم کرد که این صحبت هیچگاه به نفع او نبوده بلکه به ضرر او تمام شده است ، و امّا اینکه ادّعا میکنند وی از حاملان دین است این سخن بسیار گزاف است و مورد تعجّب میباشد، معاویه حامل کدام دین بوده و کدام افراد دینی را که از طرف او رسیده قبول خواهند کرد و اجازه میدهند که نظریات او در مسائل مذهبی مورد توجّه قرار گیرد؟!

معاویه از حاملان دین نیست

از کجا معاویه حامل دین گردیده در صورتیکه او ارکان دین را منهدم کرد؛ اگر روایتی هم از طریق او رسیده باشد مطعون است ؛ زیرا معاویه تفسیق شده و اخبار او قابل احتجاج نیست و مطالب دینی و موضوعات مذهبی با روایات وی قابل تفسیر و معنی نخواهد بود، چگونه اخبار کسی که مرتکب این همه مفاسد و جنایات شده و بنای ظلم و جور را نهاده ، و راه حیله و نیرنگ و مکر و غدر را پیموده مورد توجّه قرار گیرد.

معاویه که تمام دوران زندگی خود را با نقض عهد و کذب و بهتان سپری کرد و سنّتهای زشتی را تأسیس نمود هرگز آن موقعیت را ندارد که آراء و نظریاتش در مذهب مورد توجّه قرار گیرد، دین معاویه جز نقض پیمان و دروغ و بهتان چیز دیگری نیست ، او و دوستانش راه بدی را در پیش گرفتند، ما درباره آنان میگوییم  :

(رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَی فَلَنْ أَکونَ ظَهیüراً لِّلْمُجْرِمیüنَ)[235] .

 

پروردگارا؛ برای نعمتهائی که به من ارزانی داشتی در مقابل شکر و سپاس آنها از بدکاران پشتیبانی نخواهم کرد.[236]

 

 

(1003) معاویه و امد بن ابد

ابوحاتم سجستانی در کتاب معمّرین گوید: معاویه از امد بن ابد حضرمی پرسید: شما هاشم را دیدی ؟

گفت : آری ؛ هاشم را دیدم در حالیکه اندامی بلند و روی زیبائی داشت . مردم میگفتند: در چشمهای هاشم برکت هست .

معاویه بار دیگر پرسید: امیه را هم دیدی ؟

گفت : آری ؛ او را هم دیدم در حالیکه اندامی کوتاه و چشمانی کور داشت و مردم میگفتند: او شوم و بدیمن است و هر کس با او روبرو گردد دچار گرفتاری خواهد شد.

معاویه پرسید: محمّد را دیدی ؟!

گفت : محمّد کیست ؟

معاویه گفت : رسول خدا!

گفت : پس چرا از وی احترام نکردی ؛ همانگونه که خداوند از وی احترام کرده ؟ میخواست بگوئی رسول الله 6.[237]

 

 

(1004) قتل عمر

عمر به دست غلامی به نام فیروز ملقّب به ابولؤلؤ کشته شد. ابولؤلؤ غلام مغیرة بن شعبه بود و با خنجری دوسر شش ضربت به عمر زد که یکی به تهیگاهش خورد و مرگش از آن بود. مرگ عمر در ذیحجّه سال 23 هجرت بود. مدّت خلافتش ده سال و ششماه بود و عمرش شصت و سه سال .[238]

 

 

(1005) بدعتهای عثمان

به گفته سیوطی بنیهذیل و بنیزهره کینهتوز عثمان بودند؛ زیرا با عبدالله بن مسعود بدرفتاری کرده بود. بنیغفّار نیز به سبب رفتاری که با ابوذر پیش گرفته بود خشمگین بودند. بنیمخزوم نیز از رفتار او با عمّار بن یاسر دلخوش نبودند و عجب نبود اگر این گروه در ولایات به شورشیان پیوستند و بر ضدّ عثمان همداستان شدند، نزدیکان آنها نیز در مدینه از روش عثمان خرده میگرفتند چندان که ناچار شد درباره رفتار خود توضیح بدهد.

گرچه پارهای توضیحات وی قانعکننده به نظر میرسید! امّا تبلیغات ضدّ عثمان از دلایل وی قویتر بود. بعضی دلایل او نیز سست بود و نمیتوانست بزرگان اصحاب را قانع کند و از سرزنش وی بازدارد.

طبری و دینوری و سیوطی بدعتهای عثمان را که به روزگار پیغمبر 6 و ابوبکر و عمر وجود نداشته بود یاد کردهاند :

او نخستین کسی بود که زمینها را به تیول داد.

نخستین کسی بود که قرق به وجود آورد.

نخستین کسی بود که تکبیر را آهسته اداء کرد.

نخستین کسی بود که اذان اوّل را در روز جمعه معمول کرد.

نخستین کسی بود که به روز عید خطبه را بر نماز مقدّم داشت .

و نخستین کسی بود که جداکردن زکات را به اختیار صاحب مال گذاشت .

اینهمه در داخل مدینه بود که مرکز دولت اسلام به شمار بود، در ولایات به جز کینهتوزان و مخالفان عثمان دو گروه مشخّص میزیستند؛ گروهی اشراف بودند که ثروتهای گزاف اندوخته بودند و گروه دیگر جنگجویان و سپاهیان بودند که غالبآ با فقر و حرمان میزیستند و سخت دلگیر و ناراضی بودند. گروه اوّل را عثمان پدید آورده بود؛ زیرا به بزرگان قریش اجازه داد که در ولایات اسلام چون عراق و شام و مصر اراضی وسیع داشته باشند و عمارات عالی بسازند؛ بعلاوه به آنها اجازه داد که املاک ولایات را با املاک حجاز مبادله کنند.[239]

 

 

 

(1006) علّت اعتراض به عثمان

طبری گوید: در شهر کوفه خاندانهای معروف از سهم غنائم و مقرّری سالانه خود مبالغ گزاف اندوختند تا آنجا که یکی از مردمان کوفه وقتی به جنگ میرفت هزار شتر برای بردن همراهان و کالای خود زیر بار داشت .

اینگروه از بزرگان مهاجر و انصار از حجاز به سوی ولایات دیگر رفتند و در آنجا زندگانی اشرافی خود را بر اساس مال و سبقت در اسلام و صحبت رسول آغاز کردند. از مقداری که مسعودی یاد کرده میتوان حدس زد که در اطراف هر یک از آنها گروهی گرد آمده بودند که فریفته اخلاق و فضایلشان شده بودند و داستانهائی را که از سرگذشتهای خود در جنگهای صدر اوّل نقل میکردند به رغبت میشنیدند و به بخششهائی که از آنها دریافت میداشتند سخت دلبسته بودند تا آنجا که هر یک از این گروهها آرزو داشتند خلافت نصیب کسی شود که در صبحت او روزگار میگذرانند تا به نزد او منزلتی به سزا یابند و به مقامات عالی برسند.

چنانکه گفتهاند: فرستادگانی که از ولایات برای خلع عثمان به مدینه آمده بودند درباره انتخاب خلیفه اختلاف داشتند؛ اهل بصره میگفتند: زبیر را انتخاب میکنیم ، اهل کوفه میگفتند: طلحه را به خلافت برمیداریم و این خود دلیل روشنی بر گفتار ماست .

در مقابل اسراف ، سپاهیان با فقر و مسکنت میزیستند؛ زیرا عاملان عثمان غنائم را به خود اختصاص داده بودند و سپاهیان را از آن محروم میداشتند؛ زیرا عقیده داشتند که غنائم مال خداست و حقّ سپاهیان اجرت مختصری است که به آنها داده میشود!

وقتی سپاهیان که غالبشان بدوی بودند دیدند که حاکمان و فرماندهان غالبآ قریشی ، اموال گزاف را به خود اختصاص دادهاند و ثروت و افتخاری که در جستجوی آن از صحرا برون آمده بودند نصیب قریشیان شده و جنگجویان از غنائم جنگ که در زمان پیغمبر 6 و ابوبکر و عمر میان آنها تقسیم میشد محروم ماندهاند، کینه قریش را در دل گرفتند و آنها را غاصب حقوق خویش شمردند و آرزو کردند از تسلّط و نفوذ قریشیان خلاص شوند. عجب نیست اگر سپاهیان عرب میگفتند که غنائم جنگ خاصّ آنهاست و مربوط به حکومت نیست و مال متعّلق به مسلمانان است و متعّلق به خدا نیست .

از آنچه گفته شد میتوان دریافت که به روزگار عثمان وضع دولت اسلام تغییر یافته بود و این تغییر، اندیشه خردهگیری از خلیفه و اعتراض به روش او را پدید آورد و مردم را در مدینه و دیگر ولایات اسلام به تمرّد برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا کرد.[240]

 

 

(1007) ثروت عثمان

عثمان مردی مالدار بود و مانند ثروتمندان زندگی میکرد. در مدینه خانهای از سنگ و گچ بنا نهاده بود و درهای آن را از چوب ساج و عرعر ساخته بود. در مدینه و دیگر جاها اموال و باغها و چشمههای فراوان داشت ، وقتی به حجّ میرفت در منی خیمهای برای او بپا میکردند غذای نیکو و لذیذ میخورد و دندانهای خود را با طلا محکم میکرد و لباسهای فاخر میپوشید. از اینرو علاقه داشت مردم در وسعت و رفاه باشند! و در پرداخت مستمرّیهایشان میانهروی نمیکرد و مانند عمر نبود که فقط به مقدار احتیاجشان میداد.

عثمان نمیخواست تکلیفی بیش از آنچه خدا بر کسان مقرّر کرده بر آنها تحمیل کند، از اینرو بزرگان اصحاب را از مهاجرت به ولایات اسلام مانع نشد، بسیاری از آنها در شهرهای دوردست مقیم شدند و مردم فریفته آنها شدند و خودشان نیز وقتی نمودارهای نعمت و تمدّن را در آن شهرها دیدند فریفته آن شدند، عمر که اجازه نمیداد اصحاب پیغمبر 6 از مدینه بیرون شوند و در شهرها جای گیرند از همین رخداد بیم داشت .[241]

 

 

(1008) عزل عاملان عثمان

حضرت امیرالمؤمنین علی  7 که در اجرای حق بسیار سخت بود بلافاصله پس از خلافت خود به عزل عاملان ستمکار عثمان پرداخت که رفتارشان از موجبات شورش بود و به کسانی که میگفتند عاملان عثمان را نگهدار تا آرامش برقرار شود اعتنا نکرد به علاوه تیولهایی را که عثمان به نزدیکان و خویشاوندان خود داده بود پس میگرفت و به بیتالمال بازمیگردانید.

عثمان به روزگار خلافت خود زمینها را به تیول کسان میداد و امیرالمؤمنین علی  7 با اینکار موافق نبود وقتی به خلافت رسید فرمود :

به خدا؛ اگر کسانی که این مال را گرفتهاند با آن زنی تزویج کرده باشند یا کنیزی خریده باشند آن را پس میگیرم ؛ زیرا عدالت مایه وسعت است و کسی که از عدل در تنگنا باشد از ظلم بیشتر به تنگنا میافتد.

این رفتار، کسانی را که در روزگار عثمان به حساب بیت المال ثروت اندوخته بودند خشمگین کرد و کینه امیرالمؤمنین علی  7 را در دل آنها جای داد. عاملان عثمان که حضرت امیرالمؤمنین  7 معزولشان کرد به فرمان وی از کار کناره گرفتند، مگر معاویة بن ابی سفیان که در شام به وسیله بذل مال حزبی نیرومند ساخته بود و از فرمان امیرالمؤمنین علی  7 اطاعت نکرد و لوای عصیان برافراشت .[242]

 

 (1009) اشرافیت معاویه و امویان

نیکلسن گوید: مسلمانان ، غلبه بنیامیه را که معاویه سالارشان بود به منزله غلبه اشراف میدانستند، آنها اشراف بتپرستی بودند که با پیغمبر و یاران او مبارزه میکردند. پیغمبر با آنها جنگ کرد تا اساس اشرافیت بتپرستی را از میان برداشت و دین اسلام را رواج داد. دین اسلام دینی بود ساده و آسان که همه مردم را برابر کرد و سیادت کسانی را که فقیران را تحقیر میکردند و ضعیفان را ذلیل میشمردند و اموال را به خود اختصاص میدادند از میان برد. مسلمانان ، از بنیامیه نفرت داشتند و از تجدید رسوم دیرین و کینههای قدیم بیزار بودند. میدانستند که غالب مردان بنیامیه برای حفظ منافع خود مسلمان شدند و حقّی به خلافت اسلام نداشتند، میخواستند اصول خلافت را از میان بردارند و روش حکومت مطلق را باب کنند چنانکه معاویه گفت : من پادشاه نخستینم ![243]

 

 

 

 

 

 

(1010) لعن نمودن معاویه در کوفه

وقتی معاویه فرمان داد حضرت امیرالمؤمنین علی  7 و خاندان وی را بر منبرها ناسزا گویند، شیعیان خشمگین شدند. معاویه هنگامی که مغیرة بن شعبه را به فرمانداری کوفه میفرستاد به او فرمان داد که امیرالمؤمنین علی  7 را لعن کند و مغیره هر وقت خطبه میخواند آن حضرت را لعن میکرد. یک روز که ضمن خطبه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 را ناسزا گفت و عثمان را ستایش کرد حجر بن عدی برخاست و گفت : آن کس که وی را ناسزا میگوئید به فضیلت سزاوارتر است و آنکس که او را ستایش میکنید به مذمّت سزاوارتر است .

مغیره گفت : وای تو از غضب و سطوت سلطان بترس ؛ زیرا ممکن است غضب سلطان امثال تو را هلاک کند.

لعن معاویه

حجر همچنان بر ضدّ تسلّط بنیامیه بود تا مغیره بمرد و زیاد به حکومت کوفه رسید و مانند پیش امیرالمؤمنین علی  7 را بر منبر لعن میکرد، حجر و یارانش از این قضیه خشمگین شدند و اجتماعاتی برای لعن معاویه تشکیل میدادند. وقتی زیاد خبر یافت به کوفه رفت و به سالار نگهبانان خویش فرمان داد تا حجر را بیاورد. یاران حجر به سالار نگهبانان ناسزا گفتند و نگذاشتند به حجر دست یابد.

زیاد مردم کوفه را فراهم کرد و گفت : با یک دست زخم میزنید و با یکدست مرهم مینهید، تنهای شما با من است و دلهایتان با حجر احمق است ، این از پلیدی شماست ، به خدا باید بیگناهی خود را ثابت کنید یا گروهی را به سوی شما میآورم که اصلاحتان کنند.

گفتند: ما از اطاعت و رضای تو سر نمیپیچیم . بار دیگر زیاد سالار نگهبانان را برای دستگیری حجر فرستاد که او را دستگیر کرد. زیاد، حجر و یارانش را به سوی معاویه فرستاد، معاویه هشت کس از آنها را بکشت و شش کس دیگر را که از امیرالمؤمنین علی  7 بیزاری جستند آزاد کرد، این رخداد به سال 51 هجری بود.[244]

 

 

(1011) گفتگوی معاویه با دارمیه

یک بار که به حجّ رفته بود سراغ زنی را گرفت که از بنیکنانه بود و در حجون مقیم و دارمیه نام داشت او را بیاوردند. زنی بود سیاه چرده و فربه . وقتی بیامد معاویه گفت : ای دختر حام ؛ حالت چگونه است ؟

گفت : اگر سر عیبجوئی داری مرا دختر حام نمینامند، من زنی از بنیکنانه هستم .

معاویه گفت : راست گفتی ، میدانی چرا ترا خواستم ؟

گفت : به جز خدا کسی غیب نمیداند.

معاویه گفت : تو را خواستم تا از تو بپرسم چرا علی ( 7) را دوست داری و مرا دشمن داری ؟

دارمیه گفت : مرا از این گفتگو معاف دار.

معاویه گفت : معاف نیستی .

دارمیه گفت : اگر اصرار داری میگویم من علی  7 را دوست میدارم برای آنکه با مردم به عدالت رفتار میکرد و در قسمت ، مساوات را رعایت میفرمود و تو را دشمن دارم برای آنکه با کسی که به خلافت از تو سزاوارتر بود جنگ کردی و به طلب چیزی برخاستی که حق تو نبود. علی  7 را دوست دارم برای آنکه فقیران را دوست میداشت و اهل دین را احترام میکرد. تو را دشمن دارم برای آنکه خونریزی میکنی و در قضاوت ستم روا میداری و در احکام خود پیرو هوس میشوی

معاویه گفت : به همین سبب شکمت باد کرد و پستانهایت بزرگ شد.

هند مادر تو ضرب المثل بود نه من .

معاویه گفت : خاموش باش من به تو بد نگفتم ، چون شکم زن باد کند خلقت فرزندش به کمال آید و چون پستانهایش بزرگ باشد طفل شیرخوارش سیر شود.

سپس به او گفت : آیا علی ( 7) را دیدی ؟

گفت : آری دیدم .

گفت : او را چگونه دیدی ؟

گفت : او را دیدم که مانند تو به ملک دلباخته نبود و نعمتی که تو را مشغول کرده او را مشغول نمیکرد.

معاویه گفت : سخنش را شنیدی .

گفت : آری ؛ به خدا زنگ نادانی را از دلها میزدود چنانکه روغن زنگ طشت را میزداید.

معاویه گفت : راست گفتی ، حاجتی داری ؟

دارمیه گفت : اگر حاجتی بخواهم میپذیری؟

گفت : آری .

دارمیه گفت : صد شتر سرخ با شتر نر و ساربان آن به من ببخش .

معاویه گفت : با آن چه خواهی کرد؟

گفت : با شیر آن کودکان را غذا میدهم و بزرگها را نگهداری میکنم و میان خاندانها را اصلاح میدهم .

معاویه گفت : اگر صد شترت بدهم به نظر تو مانند علی ( 7) میشوم ؟

گفت : نه ؛ علی  7 مقام دیگری دارد و تو مقام دیگری داری .

معاویه صد شتر به او بخشید و گفت : اگر علی ( 7) بود چیزی به تو نمیداد.

 

دارمیه گفت : به خدا یک قطعه پشم هم از مال مسلمانان به من نمیداد.[245]

 

 

(1012) تأثیر عاشورا در ایرانیان

مؤلّف الفخری درباره حادثه کربلا گوید: این حادثهایست چندان فجیع و بزرگ که من نمیخواهم به تفصیل از آن سخن کنم . رخدادیست که در اسلام فجیعتر از آن نبود، کشتهشدن امیر مؤمنان مصیبتی بزرگ بود ولی در این حادثه از قتل و اسارت و اعضا بریدن کشتگان چیزها بود که انسان را میلرزاند، خداوند کسانی را که بدین کار اقدام کردند و به انجام آن فرمان دادند یا به چیزی از آن راضی بودند لعنت کند و عذری از آنها نپذیرد و آنها را در شمار زیانکاران قرار دهد.

گفتار سید امیرعلی

اکنون نظر یک مورّخ شرقی را درباره این رخداد و تأثیری که در روح مسلمانان و مخصوصآ شیعیان داشت نقل میکنیم . این مورّخ سید امیرعلی است که در این باره گوید: کشتار کربلا در همه قلمرو اسلام مایه وحشت و بیم شد. ایرانیان را به هیجان آورد و به سبب حمیت آنها عبّاسیان توانستند دولت اموی را منقرض کنند.

پروفسور برون درباره حادثه کربلا گوید: گروه شیعه یا طرفداران علی ( 7) به قدر کافی هیجان و از جانگذشتگی نداشتند، امّا پس از رخداد کربلا کار دگرگون شد و تذکار زمین کربلا که به خون فرزند پیغمبر آلوده بود و یادآوری عطش سخت وی و نعش نزدیکانش که اطراف او روی زمین ریخته بود، کافی بود که عواطف سستترین مردم را به هیجان آورد و روحها را غمگین کند چندان که نسبت به رنج و خطر و حتّی مرگ بیاعتنا شوند.

گفتار نیکلسن

نیکلسن درباره فاجعه کربلا گوید: همه مورّخان مسلمان ، به جز گروهی بسیار اندک بر ضدّ امویان همسخنند، حسین بن علی ( 8) را شهید میدانند و یزید بن معاویه را سفّاک و ستمگر میشمارند.

استاد نیکلسن در جای دیگر درباره این رخداد گوید: حادثه کربلا مایه پشیمانی و تأسّف امویان شد؛ زیرا این واقعه ، شیعیان را متّحد کرد و برای انتقام حسین ( 7) همصدا شدند و صدای آنها در همه جا و مخصوصآ به نزد ایرانیان که میخواستند از نفوذ عرب آزاد شوند انعکاس یافت .[246]

 

 

(1013) اختلاف در شام پس از معاویه

وقتی معاویه بمرد عربهای شام که تعصّب و حمیتشان مایه نیروی دولت بود به هیجان آمدند و اختلاف در آنها افتاد. قبیله کلب به بنیامیه متمایل بودند و قبیله قیس به رقابت آن طرفدار عبدالله بن زبیر شدند، کلبیان نیز متّحد نبودند، گروهی از آنها به خالد بن یزید که کوچک بود امّا فصیح و دانشمند، مایل بودند و گروهی دیگر به مروان بن حکم که مردی پیر و کارآزموده بود رغبت داشتند! میان عربهای شام به سبب رقابت امویان بر سر خلافت ، اختلاف افتاد و این اختلاف و نزاع ادامه داشت تا ذیقعده سال 64 هجری که در جابیه انجمن کردند و با مروان بن حکم به عنوان خلافت بیعت کردند، بدین شرط که پس از وی خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از او عمرو بن سعید بن عاص .

بدینسان کسانی که طمع خلافت داشتند راضی شدند و کلبیان همدل و همسخن شدند. قبیله قیس به پیشوائی ضحّاک بن قیس فهری در مرج راهط گرد آمدند و با عبدالله بن زبیر بیعت کردند بنابراین دعوی خلافت میان او و مروان بن حکم منحصر شد. مروان با سپاهی برای جنگ ضحّاک بن قیس حرکت کرد و در جنگی که در محرم سال 65 هجری در مرج راهط رخ داد وی را شکست داد و قوم یمنی بر قوم مضری غلبه یافت .

ولی در نیتجه این جنگ آتش تعصّب از نو نه فقط در شام بلکه در همه ولایات اسلام و مخصوصآ در خراسان افروخته شد و کشاکش عربهای یمنی و مضری بالا گرفت و دامنه آن تا دورترین ولایات اسلامی کشیده شد و میان دو گروه جنگهای خونین رخ داد.

پس از جنگ مرج راهط مروان بن حکم سپاهی به سوی مصر فرستاد تا عبدالرحمن بن جحدم فرماندار عبدالله بن زبیر را از آنجا بیرون کنند و نیز فرزند خود عبدالعزیز را با سپاهی به سوی ایله فرستاد. ابن جحدم برای مقابله با سپاه مروان خندقی بکند و در اینکار سخت بکوشید. خندق به یکماه کنده شد امّا خندق نتیجه نداد و سپاه ابن جحدم شکست خورد و مروان در جمادی الاوّل سال 65 هجری وارد فسطاط شد و همه مردم با او بیعت کردند مگر گروهی که بر بیعت ابن زبیر استوار ماندند و کشته شدند. شماره این گروه به هشتاد میرسید و نیز پیشوای طایفه لخم اکدر بن حمام کشته شد و در نتیجه سی هزار کس از آن طایفه بشوریدند و محلّ اقامت مروان را در میان گرفتند امّا به وساطت بعضی لخمیان کار به صلح انجامید و شورشیان پراکنده شدند. تصادفآ در همان روز که اکدر کشته شد و مردم لخم بشوریدند عبدالله بن عمرو بن عاص وفات یافت و چون برون بردن جنازه میسّر نشد او را در خانهاش دفن کردند.[247]

 

 

(1014) گفتگوی ابوسفیان با هرقل درباره پیامبر 6

.....................

 (1015) وضع روم پیش از شکست اعراب

اختلافات مذهبی و سنگینی مالیاتها مردم را از تسلّط روم شرقی بیزار کرده بود و همینکه سپاه عرب به سرزمین آنها هجوم برد با مسرّت از آن استقبال کردند تا از نفوذ جابرانه روم شرقی و استبداد کلیسا رهائی یابند.

دولت روم شرقی از آخر دوران ژوستینیان تا آخر دوران هرقل (565، 631 م) به سبب فتنههای داخلی ضعیف شده بود؛ گرچه هرقل توانسته بود در مقابل ایران مقاومت کند و نقاطی را که به موجب قرارداد 628 م از دست داده بود پس بگیرد، امّا مسلمانان بهترین متصرّفات شرقی وی را از دستش ربودند و قبایل اوار قسطنطنیه را محاصره کردند. بلغارها نیز همراه آنها بودند و عاقبت به سال 679 م در شبهجزیره بالکان استقرار یافتند و این ناحیه نیز از تصرّف روم شرقی بدر رفت و قلمرو وی که سابقآ تا سواحل دانوب امتداد یافته بود کوچک شد.

شکستهای روم شرقی در ناحیه غرب از شرق سختتر بود. در اسپانیا طوایف ویزیگت در سال 582 م اشبیلیه و قرطبه را تصرّف کردند و اسونتیلا به سال 528 م آخرین متصرّفات روم شرقی را در مغرب تصرّف کرد و ویزیگتها در شبهجزیره ایبری بدون منازع و رقیب فرمانروائی یافتند. نهضت عرب در شرق برای روم شرقی که با ضعف و سستی میزیست خطری بود که هستی آن را تهدید میکرد.[248]

 

 

(1016) وضع ایران در هنگام سقوط

در ایران به عکس بود؛ زیرا ایرانیان ملّتی بودند که یکنژاد و یک زبان و یک دین داشتند و بهتر میتوانستند در مقابل هجوم عرب مقاومت کنند امّا به سبب شکستی که در جنگ با روم نصیبشان شده بود به سستی و ضعف دچار شده بودند. در آن وقت نزدیک چهار قرن از بنیاد دولت ساسانی میگذشت و دولت ایران دچار پیری و ضعف شده بود.

ایرانیان در فلسفه و مذهب مقامی ارجمند داشتند و عربها مذهب مانی را از آنها اقتباس کردند. گرویه از دانشمندان یونانی که ژوستینیان آنها را از آتن بیرون کرده بود فلسفه و علوم یونانی را در آن کشور رواج داده بودند. دولت ایران با امپراطوری چین و هندوستان روابط نزدیک داشت و به سبب تماس با تمدّن هند و چین در راه علم و معرفت پیشرفتی به سزا کرده بود.

در آخر دوره ساسانی روابط دولت با ملّت خود نبود و مردم به دولت خود علاقهای نداشتند. پادشاهان ساسانی دین زردشت را که مردم از آن بیزار بودند رواج دادند و پیشوایان آن را از نفوذ و تسلّط برخوردار کردند چندان که بر دولت و مجالس درباری تسلّط یافتند و با پیروان دینهای دیگر از مسیحیان و صابیان و بودائیان بدرفتاری آغاز کردند و ضعف دولت ایران به نهایت رسید و مقدّمات انحلال آن فراهم آمد.

هنگامیکه یزدگرد سوّم آخرین پادشاه ساسانی به سلطنت رسید وضع ایران چنین بود، در عهد وی عربها به ایران حمله کردند. یزدگرد وقتی به سلطنت رسید بیست و یک سال داشت . عربها در فتح ایران طمع بستند و چون پیغمبر در زمان زندگانی خود گنجهای کسری را به آنها وعده داده بود این اندیشه در آنها قوّت گرفت .[249]

 

 

(1017) علّت استقبال ایرانیان از اسلام

ایرانیان از عربها به خوبی استقبال کردند زیرا به سبب تسلّط عرب از ظلم حکام و خدمات سپاهی رهائی مییافتند به علاوه از آزادی دینی برخوردار میشدند؛ زیرا عربها با دین کسی کار نداشتند و پیروان دین زردشت و یهود و مسیح میتوانستند با پرداخت جزیه مراسم دین خود را آزادانه بجا آورند.

گروهی از ایرانیان به سبب سادگی تعلیمات اسلام و مساواتی که برای همه مقرّر شده بود زود بدان گرویدند. صنعتگران و پیشهوران و طبقات متوسّط و کشاورزان که پیش از آن در فشار طبقه اشراف بودند با رغبت پیرو اسلام شدند زیرا در سایه اسلام از آزادی و مساوات برخوردار میشدند. صرفنظر کردن از مذهب زردشت برای ایرانیان مشکل نبود؛ زیرا به سبب ضعف دولت ساسانی نفوذ پیشوایان دینی سستی گرفته بود و نتوانسته بودند مردم را زیر نفوذ تعلیمات خود نگاهدارند.

بعدها به سبب ازدواج حسین بن علی ( 8) با شهربانو دختر یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی تمایلات ایرانیان به سوی عرب متوجّه شد که فرزندان (امام) حسین  7 را مظهر پادشاهان قدیم خود میدانستند و به حضرت علی بن ابی طالب  7 علاقهای بینظیر داشتند و مذهب شیعه در ایران به آسانی رواج یافت .[250]

 

 

 

 

(1018)

 

 (1019) اخلاق هشام

از جمله عیبها که بر او میگیرند این است که با علویان سخت میگرفت و هر وقت فرصت به دست میآورد کسانی از آنها را از میان برمیداشت . چنانکه با زید و یحیی چنین کرد.

وی مردی تند و خشن و بخیل بود. از جمله دلایل بخل وی این داستان است که مردی دو پرنده برای او هدیه برد و هشام از آن خوش آمد، مرد به او گفت  : جایزه من چه میشود؟

هشام گفت : جایزه دو پرنده چیست ؟

گفت : هر چه امیرالمؤمنین اراده کند!

هشام گفت : یکی از دو پرنده را به عنوان جایزه برگیر. آن مرد پرنده بهتر را بگرفت .

هشام گفت : انتخاب هم میکنی ؟

جواب داد: آری .

هشام گفت : آن را رها کن و بگفت تا چند درهم به او بدهند.

روزی هشام با ندیمان خود به بستانی درآمد که متعلّق به او بود، ندیمان میوه میخوردند و میگفتند: خداوند امیرالمؤمنین! را برکت دهد.

هشام گفت : چگونه خداوند برکت دهد که شما آن را میخورید؟ سپس نگهبان را پیش خواند و گفت : درختان را بکن و به جای آن زیتون بکار تا کسی از میوه آن نخورد!

چنانکه از پیش گفتیم هشام در ربیع الآخر سال 125 هجری وفات یافت .[251]

 

 

(1020)

 

 (1021) نتیجه فتوحات اسلام یا آوازخوانی

فتوحات اسلام مردم عرب را ثروتمند کرد و در میان آنها و مخصوصآ در حجاز طبقهای از اشراف و ثروتمندان به وجود آورد که مظاهر وسعت و رفاهیت در زندگانی آنها نمودار بود، این وضع در نهضت فکری و بخصوص در هنر آواز و موسیقی و شعر مؤثّر بود، مقصود این نیست که عربهای پیش از اسلام از اینگونه هنرهای زیبا بیخبر بودند؛ زیرا آوازهخوانهای غیر عرب آنها را با این چیزها آشنا کرده بودند.

در قرن اوّل هجری نیز در مکه و مدینه آوازهخوانهائی پیدا شدند که اشعار آهنگداری میساختند و هم در این عصر گروهی مانند معبد و ابن سریج و طویس در موسیقی شهره شدند، سپس این طبقه به سرودن شعر اشتغال جستند و از میان آنها کسانی مانند عمر بن ابی ربیعه قرشی در سرودن غزل سرآمد عصر خویش بودند. بسیاری از عربها عقیده دارند که اشعار عمر بن ابی ربیعه جنایتی بود که درباره دین رخ داد، بعضیها نیز گمان دارند که بسیاری از غزلها را به خطا به بعضی از شعرا نسبت میدهند، مانند اشعاری که منسوب به مجنون لیلی است تا آنجا که بعضیها در وجود کسی بدین نام تردید دارند. اگر این مطلب صحیح باشد میتوان احتمال داد اشعاری که به او نسبت میدهند مربوط به دیگران است .[252]

 

 

(1022)

 (1023) 

(1024) 

 

 (1025) 2 ـ تعدّد ولیعهد در دوران اموی (از علل سقوط بنیامیه)

در مقابل این وضع خطرناک خاندان اموی از داخل نیز متّحد نبود؛ به خصوص آن سیاست شوم تعدّد ولیعهد که بعضی خلیفگان پیش گرفتند و دو تن را ولیعهد خویش میکردند که یکی پس از دیگری زمامدار شود رقابتهای نهان را عیان کرد و زمینه را برای آن توطئهها که هر جا قدرت هست به ناچار هست بهتر فراهم کرد در حقیقت این خاندان جبّار که به نام خلفای پیمبر قدرت را به دست داشتند حاکمان مستبدی بودند که قدرت را بر اساس وراثت به اعقاب خویش میسپردند و بدین طریق اصولی را که در دوران خلفای راشدین! در کار انتخاب متّبع بود زیر پا گذاشتند.

سیاست تعدّد ولیعهد در تضعیف دولت اموی اثری عجیب داشت به محض اینکه کار بر خلیفه جدید مستقرّ میشد به صدد میافتاد ولیعهد دوّم را خلع کند و فرزند خود را ولیعهد کند.

نگفته پیداست که این کشاکش به افراد خاندان اموی محصور نمیماند و طبعآ افسران و فرماندهان و همه رجال دولت در آن دخالت داشتند و هر یک به اقتضای هوسها و مقاصد خود از جانبی تقویت میکردند و کار تفرقه و خلاف بالا میگرفت و طبعآ اگر توفیق یار خلیفه نمیشد همینکه ولیعهد دوّم به خلافت میرسید از مخالفان دیرین انتقام میگرفت و از کارهای دولتی دورشان میکرد و کانون تفرقه همیشه مشتعل بود.[253]

 

 

(1026)

 (1027)

 

 (1028) 5 ـ ایرانیان و خاندان علوی و اموی (از علل سقوط بنیامیه)

ایرانیان که در تاریخ اسلام آنها را به نام موالی یعنی وابستگان مینامیدند از عوامل مؤثّر سقوط امویان و قیام عبّاسیان بودند. موالی به خاندان امیرالمؤمنین علی  7 دلبستگی خاصّ داشتند و در نتیجه آن ظلمها که امویان به خاندان امیرالمؤمنین علی  7 و هم به مسلمانان غیر عرب میکردند در دشمنی ایشان راسخ شده بودند. مسلمانان غیر عرب در آرزوی مساوات و محو امتیازات طبقاتی به اسلام رو کرده بودند امّا غالبشان به جز طبقه دهقانان که مالکان اراضی بودند و در حکومت اموی منصبهای بزرگ محلّی خاصّ ایشان بود و جمعآوری خراج را به عهده داشتند از مساوات اسلام در دولت بنیامیه نشانی ندیدند.

دولت اموی یک دولت خشن عربی بود و مسلمانان غیر عرب ناچار بودند پس از مسلمانی برای فرار از آن تعصّبهای ناروا که میان عرب و غیر عرب میشد وابسته یکی از قبایل عرب شوند و مولای آن قبیله به شمار روند.

مردم عرب موالی را به چشم حقارت میدیدند؛ زیرا همه کسانی که به حرفهای اشتغال داشتند به نظر عرب حقیر مینمودند که به پندار ایشان به جز جنگ هیچ حرفهای محترم نبود از اینجا میتوان دریافت که چرا موالی در دشمنی امویان و کینه عرب استوار بودند و نهضت شعوبی را که هدف آن وهن عرب و تفکیک اسلام و عرب بود بنیان نهادند و به خاندان علوی که مورد آزار امویان بود دلبستگی پیدا کردند.

پروفسور براون با استناد به نظریه گوبینو نفوذ افکار قدیم سلطنت دوستی را یکی از عوامل مؤثّر علاقمندی ایرانیان به خاندان علوی میشمارد، گوید: به نظر من گوبینو در گفتار خویش که نظریه حق موروثی و الهی سلطنت را در تاریخ ایران به دوران اسلام مؤثّر میداند به راه صواب رفته است .

فکر انتخاب خلیفه با طبیعت عرب سازگار بود امّا به نظر ایرانیان یک فکر انقلابی و مخالف طبیعت جلوه میکرد. به علاوه ایرانیان نسبت به عمر خلیفه دوّم کینهای سخت داشتند که وی را عامل سقوط شاهنشاهی ایران میدانستند و این کینه اگرچه در لباس تمایلات دینی جلوهگر شد امّا محقّق دقیق از کشف ریشه آن غافل نمیماند.

ایرانیان میگفتند: امام حسین  7 که کوچکترین فرزند حضرت فاطمه  3 دختر پیغمبر 6 و امیرالمؤمنین علی  7 پسر عمّ پیامبر 6 بود با شهربانو دختر یزدگرد سوّم آخرین پادشاه ساسانی ازدواج کرده ، بنابراین در نظر ایرانیان امامان شیعه نه فقط وارث حق نبوّت بودند بلکه مظهر حقّ سلطنت قدیم ایران نیز به شمار میرفتند که با خاندان حضرت محمّد 6 و نژاد ساسان هر دو پیوستگی داشتند.

و از همینجا این عقیده سیاسی پدید آمد که گوبینو درباره آن چنین میگوید: به نظر ایرانیان مسلّم بود که فقط افراد خاندان علوی حقّ تاجداری داشتند که از ناحیه مادر خود بیبی شهربانو 3 فرزند یزدگرد آخرین پادشاه ایران وارث حقّ خاندان ساسان بودند.

از اینجا میتوان به راز آن شورشها و فتنهها که مسلمانان ایرانینژاد به تأیید علویان بر ضدّ امویان پدید میآوردند پی برد. نشان بارز آن شورش حارث بن سریج بود که موالی خراسان و ماوراء النهر بدان پیوستند و این شورش چنان مایهدار بود که با مرگ حارث به سال 128 از میان نرفت و یکسال پس از مرگ وی ابومسلم به جای وی علمدار شورش ضدّ اموی شد و قدرت امویان را درهم شکست .[254]

 

 

 

(1029) تأثیر زنان در بعضی از خلفای عبّاسی

مسعودی درباره ازدواج سفاح پیش از خلافت با امّ سلمه مخزومی گوید: امّ سلمه نخست زن عبدالله بن ولید مخزومی شده بود و چون شوهرش بمرد، زن عبدالعزیز پسر ولید بن عبدالملک اموی شد که او نیز بمرد. روزی ابوالعبّاس سفّاح را بدید که مردی نکوروی بود، دلبسته او شد، کنیزی به نزد وی فرستاد و پیشنهاد کرد که زن او شود، به کنیز خود گفت : به او بگو: این هفتصد دینار را برای خرج ازدواج به تو میدهم که سلمه زنی مالدار بود و حشم و جواهر بسیار داشت .

کنیزک برفت و مطلب را به سفاح گفت . سفاح پاسخ داد: من فقیرم و مالی ندارم . کنیزک آن مال را که همراه داشت به او داد. سفاح نزد برادر امّ سلمه رفت از او خواستاری کرد و پانصد دینار به کابین داد و دویست دینار خرج دیگر کرد. امّ سلمه با لباس جواهر نشان به خانه سفاح رفت و در نظر وی منزلتی شایسته یافت تا آنجا که هیچ کار را جز به مشورت وی نمیکرد تا به خلافت رسید!

در ایام خلافت سفاح روزی خالد بن صفوان که از ندیمان خلیفه بود در خلوت به او گفت : ای امیر مؤمنان ! من درباره تو به فکر اندرم که با این ملک وسیع به قید یک زن دری که اگر مریض یا غایب شود سر و سامان نداری و خویشتن را از تمتّع کنیزکان و آشنایی ایشان محروم داشتهای که کنیزکان بلندقامت خوبروی و سپیدپیکر، سیمین تن ، و لاغرگندمین و بربری تنومند بزرگ دنباله هست که از مصاحبت ایشان لذّتها توانی برد و همچنان با کلمات شیرین و هیجانزای از وصل کنیزکان سخن کرد و چون سخن را به سر برد سفاح گفت : حقّا که سخنی شیرینتر از گفتار تو نشنیدهام! باز بگوی که کلمات تو در دل من نشست !

خالد سخن از سر گرفت و از آنچه گفته بود بهتر گفت و برفت و سفاح را متفکر به جای گذاشت ، هماندم امّ سلمه بر او درآمد و چون خلیفه را متفکر دید گفت : تو را چه میشود مگر حادثهای ناباب رخ داده ؟

گفت : نه ؛ چیزی نیست .

گفت : پس اندیشناکی تو از چیست ؟

سفّاح سر پردهپوشی داشت امّا امّ سلمه همچنان اصرار کرد تا سفاح سخنان خالد را با وی در میان نهاد.

امّ سلمه گفت : با این زنازاده چه گفتی ؟

سفاح گفت : عجبا؛ او مرا اندرز میگوید و تو دشنامش میدهی ؟

امّ سلمه خشمگین از نزد خلیفه بیرون شد و تنی چند از ملازمان را به سر وقت خالد فرستاد و گفت : عضوی از او را سالم نگذارید.

خالد گوید: به خانه خویش رفتم خرسند بودم که امیر سخنان مرا به گوش قبول شنیده و از استماع آن خرسند شده و تردید نداشتم که صله او به من میرسد.

چیزی نگذشت که ملازمان امّ سلمه دررسیدند. بر در خانه نشسته بودم ، وقتی آنها را دیدم یقین کردم که صله رسید. وقتی ملازمان مقابل من رسیدند و سراغ مرا گرفتند گفتم : اینک من خالدم . یکی از ایشان ضربتی حواله من کرد امّا پیش از آنکه ضربت به من رسد به داخل خانه جستم و در را بستم و روزها همچنان در خانه ماندم و دانستم که آنچه به من رسید از امّ سلمه بود.

در آن روزها سفاح بارها کس به طلب من فرستاد. روزی ناگهان ملازمان به خانه درآمدند که امیر مؤمنان! تو را میطلبد و یقین کردم که خطری در پیش است . به ناچار سوار شدم و از ترس همی لرزیدم . وقتی به حضور خلیفه رسیدم اشاره کرد بنشین . به دقّت نگریستم پشت سرم دری بود که پرده بر آن آویخته بود و پشت پرده چیزی تکان میخورد. خلیفه گفت : چند روز است تو را ندیدهام .

گفتم : در این چند روز بیمار بودم .

گفت : آخرین بار که تو را دیدم درباره زنان و کنیزکان سخنانی گفتی که نکوتر از آن به گوش من نرسیده بود، سخنان خویش را بازگوی !

گفتم : بله ای امیر مؤمنان! گفتم که عرب هوو را ضرّه میگوید که از ضرر است و زن مکرّر داشتن زیان بسیار دارد و هر که بیش از یک زن گرفت به زحمت افتاد.

خلیفه سخنم را برید و گفت : نه چنین نگفتی .

 

گفتم : چرا ای امیر مؤمنان! گفتم که سه زن باهم چون دیگ جوشانند.

خلیفه سخن را برید و گفت : نه چنین نگفتی .

گفتم : چرا ای امیر مؤمنان! گفتم که چهار زن مایه شرّ و خطر است انسان را پیر و فرسوده و بیمار میکند.

گفت : به خدا این سخن را نه از تو و نه از دیگری نشنیدهام .

گفتم : ای امیر مؤمنان! مگر میخواهی مرا به کشتن دهی ، مگر نگفتم که کنیزکان دوشیزه چون مردانند فقطه خایه ندارند.

خالد گوید: صدای قهقهه از پشت پرده به گوش رسید.

گفتم : مگر نگفتم که بنیمخزوم سرگل قریشند، گلی از این دودمان در خانه تست معذلک به زنان دیگر طمع میداری ؟

در این هنگام از پشت پرده شنیدم که یکی میگفت : راست گفتی و با امیر مؤمنان جز این نگفتی ولی او سخن تو را وارون کرد و هر چه میخواست گفت .

سفاح به من گفت : ای لعنتی ؛ فلان و فلان گم شو. و من از نزد او بیرون شدم و اطمینان یافتم که خطر برفت ، کمی بعد فرستادگان امّ سلمه دههزار درهم و تختی و اسبی و غلامی برای من آوردند.

سفاح چهار سال و نه ماه خلافت کرد و در شهر انبار از آبله درگذشت . به هنگام مرگ 33 سال داشت . از پس وی خلافت به برادرش ابوجعفر منصور رسید.[255]

 

 

(1030) سفّاح و مطربان

سفّاح ، ادب و غنا را تشویق میکرد و به شاعران و نغمهگران عطای فراوان میداد. روزی ابوبجیله شاعر به حضور وی شد و سلام گفت و گفت : ای امیر مؤمنان! من بنده و شاعر توأم ، اجازه میدهی شعری بخوانم .

سفّاح گفت : خدایت لعنت کند مگر تو نیستی که در وصف مسلمة بن عبدالملک گفتی : ای مسلم ؛ ای فرزند خلیفگان ؛ ای مرد میدان و ای کوه استوار.

ابوبجیله گفت : من آنم که چنین گفتهام : هر چه درباره کسی جز تو گفتهام دروغ است و بیبنیاد و آنچه در مدح تو گفتهام کفّاره آنست .

سفّاح عذر وی را پسندید و عطای بسیار داد.

سفّاح گاه در مجلس طرب مینشست امّا به رعایت حشمت خلافت به رسم پادشاهان ایران میان او و مغنیان پردهای بود و همینکه از آهنگی لذّت میبرد بانگ میزد: مرحبا تکرار کن !

رسم وی آن بود که هرگز ندیمان و مطربان را بیصلهای از مال و لباس مرخص نمیکرد. میگفت : روا نیست که ما اکنون خرسند شویم امّا پاداش کسی که ما را خرسند کرده یا به طرب آورده به تعویق افتد. امّا با گذشت ایام که تکلّفات خلافت بیشتر شد از ندیمان روی بپوشید و آنها را کمتر میپذیرفت .

هنگامی که بر سر سفره مینشست بسیار گشادهرو بود. ابراهیم بن مخرمه کندی که این عادت وی را میدانست همیشه تقاضای خویش را به وقت غذا عرضه میداشت . یک روز سفّاح به او گفت : چرا تقاضای خویش را هنگام غذا طرح میکنی و مرا از خوردن باز میداری ؟

ابراهیم گفت : برای آنکه میخواهم خلیفه به حالت گشادهروئی که بر سفره دارد حاجت مرا به انجام قرین کند.

خلیفه گفت : حقّا که به سبب این حسن دقّت سزاوار مناصب بزرگی .[256]

 

 

(1031) معاویه از نظر سنائی

آنکه مرد دها و تلبیسست

آن نه خال و نه عم که ابلیسست

و آنکه خوانی کنون معاویهاش

و آنکه در هاویه است زاویهاش

شیر حق زین جهان بپرهیزد

سگ بود کز کلیچه نگریزد

تابش روح خواهد و تف صدر

روز خود بدر خواهد و شب قدر

آنکه جز ابله و منافق نیست

شرم مخلوق و ترس خالق نیست

کرده خصمان او چه بنده چه حُر

مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پُر

بهر گردی به زیر چرخ کبود

کیسه با کاسه پُر تواند بود

چه خطر دارد آل بوسفیان

که برآرند نامشان به زبان

آل مروان و آل سفله زیاد

که نرفتند جز به راه عناد

با علی کی بود مخنّث دوست

کی زُبیر عَوام بابت اوست

در ره دین یک زیاد بدند

طاغیان همچو قوم عاد بدند

دورِ دورند در نهاد و سرشت

باغیانش ز باغهای بهشت

دین چو باغی میان خوف و رجا

طمع لقمهدان و بیم قفا

هر که او بر علی برون آید

روز محشر بگو که چون آید

هر که باشد خوارج و ملعون

واجب آن است کش بریزی خون

پس تو گویی که حزم و حلم و وقار

 

بود با حالت معاویه یار

بغی کردن بر او حلیمی نیست

علی آزردن از حکیمی نیست

مصطفی گاه رفتن از دنیا

چون پسیچید منزل عقبی

جمله اصحاب مر وِرا گفتند

که چه بگذاشتی برآشفتند

گفت : بگذاشتم کلام الله

عترتم را نکو کنید نگاه

آنکه زابلیس حیله جوید و غدر

او مر ادریس را چه داند قدر

نه علی از خسان زبون بودی

شیر با گاومیش چون بودی

صورت ملک را که روح نداشت

از پی مرد صورتی بگذاشت

ملک معنی گرفت و نیک براند

آیت عزل این جهان برخواند

نشوی غافل از بنیهاشم

وز یدالله فوق ایدیهم

داد حق شیر این جهان همه را

جز فطامش نداد فاطمه را

دور کرد آن دو گبر ناخوش را

سیر کرد آن دوگونه آتش را

جانب هر که با علی نه نکوست

هر که گو باش من ندارم دوست

کی بود آن کسی حلیم که او

در دکان دماغ شش پهلو

کند از بهر لوت و باد بروت

سینه را همچو قلعه الموت

از برای دو سیر روغن گاو

معده چون آسیا گلو چون ناو

خال ما داد بهر دنیا را

 

زهر مر نور چشم زهرا را

هر که را خال از این شمار بود

مر وِرا با علی چه کار بود

گر همی خال بایدت ناچار

پور بوبکر را به خال انگار

عایشه بهترست خواهر او

خال ما به بود برادر او

حفصه و زینب و دوم زینب

آنکه او را خزیمه بودش آب

باز میمونه بود و ریحانه

که شد آراسته بدو خانه

چون فتادی به دخت بوسفیان

که ازو گشت خاندان ویران

این همه جفتِ مصطفی بودند

جملگی مادران ما بودند

هر یکی را برادران بودند

مصطفی را به سان جان بودند

از چه مخصوص شد به خالی ما

ابن سفیان زیان حالی ما

جای تطویل نیست در گفتار

اقتصار اندرین سخن پیش آر

ای سنایی سخن دراز مکش

کوتهی به ز قصه ناخوش

بگذر از گفتگوی بیهوده

تا شوی سال و ماه آسوده[257]

 

 

 

(1032) دشمنی عبّاسیان با امویان

عبّاسیان در تعقیب بنیامیه هر چه توانستند کردند، در بصره و کوفه و شام هر جا یکی از ایشان را یافتند بیدریغ بکشتند. قبر معاویه بن ابی سفیان را شکافتند و در آ چیزی غبارمانند یافتند و هم قبر یزید بن معاویه را شکافتند و استخوان پوسیده وی چون خاکستر بود.

از پس سفاح رغبت انتقامجوئی عبّاسیان آرام نشد و در همه دوران اوّل عبّاسی تعقیب و قتل امویان دوام داشت و تذکار حوادث پیشین مایه تهییج خاطر خلیفگان بود که از یادآوری قتل امویان انبساط مییافتند.

ابن دأب که از خواصّ هادی بود گوید: نیمهشبی مرا به حضور خلیفه خواندند وقتی به حضور رسیدم جزوهای به دست داشت و در آن مینگریست . به من گفت : امشب مرا از یاد آن خونها که بنیامیه و بنیمروان از خاندان ما ریختند خواب نبرد.

گفتم : در عوض عبدالله بن علی در فلسطین فلان و فلان را کشت و نام همه مقتولان را یاد کردم و عبدالصمد بن علی در حجاز به همین مقدار کشت . دیدم که هادی از تذکار مقتولان بنیامیه خرسند شد.

مأمون نیز بر روش اسلاف خویش بود. وی فرمان داده بود که در همه ولایتهای اسلام معاویه را بر منبر لعن کنند.

روش عبّاسیان در قتل و زجر امویان و مصادره اموالشان و نبش قبور و لعن خلیفگان قدیم بر منبر که مایه رضایت شیعیان علوی و دوستان خاندان عبّاسی بود مردم عرب را که تمایلات اموی داشتند ناراضی کرد. نفوذی که ایرانیان در دربار عبّاسیان داشتند و مناصب معتبر یافتند در تحریک عرب مؤثّر بود و فتنههای بسیار در ولایتهای اسلام خاصّه در شام و حجاز و مصر پدید آمد که همیشه خاطر عبّاسیان را مشغول میداشت .[258]

 

 

(1033) عبّاسیان و ایرانیان

عبّاسیان در آغاز کار کوفه و خراسان را که از قدیم عرصه نفوذ شیعیان بود برای بسط دعوت خویش انتخاب کردند. ایرانیان مسلمان از دیگران برای قبول تشیع آمادهتر بودند که خلافت را مظهر سلطنت قدیم میپنداشتند و به تأیید علویان قیام کردند. از آنرو که حقّ ایشان را الهی و موروث میدانستند. به علاوه مردم ایران که تاریخی کهن داشتند و به دورانهای قدیم قدرت خویش را بر بعضی کشورهای عرب مستقرّ کرده بودند در بسط دعوت آل محمّد : وسیلهای برای رهائی از تسلّط جابرانه امویان و تجدید شمّهای از قدرت قدیم میجستند که مسلم بود کوشش ایشان در ایجاد دولت نوزاد عبّاسی کفّه نفوذشان را سنگین میکرد و جز عنوان خلافت همه قدرت را به دست میآوردند چنانکه آوردند در حقیقت آن کشاکش که میان عبّاسیان و امویان در جریان بود کشمکش ایرانیان و مردم عرب بود و به تدریج نفوذ عرب از دستگاه خلافت بغداد کاسته شد. فتنه مأمون و امین به حقیقت تصادمی بود که میان علویان و عبّاسیان و هم میان عرب و ایرانیان برای کسب قدرت رخ داد و فیروزی مأمون در آن غائله که به نیروی خراسانیان حاصل آمد به منزله فیروزی قطعی ایرانیان بود و از آن پس قدرت عرب از بغداد چنان برافتاد که هرگز تجدید نشد.

در نتیجه آن دلبستگی که عبّاسیان به ایرانیان داشتند و آن جانبداری که از ایشان میکردند وضع حکومت بغداد چیزی همانند حکومت ساسانیان شد.

پالمر در کتاب «هارون الرشید» گوید: چون عبّاسیان قدرت و استقرار دولت خود را مدیون ایرانیان بودند طبیعی بود که افکار ایرانی تسلّط پیدا کند. وزیر ایرانینژاد در رأس دولت بود و خلافت به روش امپراطوری ساسانی اداره میشد.

عبّاسیان نگهبانان خاصّ از خراسانیان گرفتند که بر ایشان اعتماد داشتند و در حکومت خویش برخلاف سنّت مساوات اسلامی از استبداد ساسانی پیروی کردند و بر جان رعیت مسلّط شدند. رسوم ایران قدیم به دربار خلافت نفوذ یافت ، خلیفه از رعیت روی نهان کرد و وزیر و حاجب و دبیر گرفت چنانکه قرنها پیش از ظهور اسلام رسوم سلطنت ایران در روم نفوذ کرده بود و سران دولت بزرگ روم در میان جماعتی از درباریان که به اقتضای سنّت تاریخ از فاسدترین مردم انتخاب میشدند محصور بودند.

دلبستگی عبّاسیان به ایرانیان بسیار طبیعی بود که دولت خویش را به کمک ایشان مستقرّ کرده بودند و امویان را به دست ایشان از میان برداشته بودند و این تمایل به ایرانیان و دشمنی شدید امویان در آن خطبهها که داود بن علی و ابوجعفر منصور ادا کردهاند و متن آن در صفحات تاریخ به یادگار مانده به خوبی نمایان است که از مفاخر ایرانیان و کوشش ایشان در راه قوّت دولت عبّاسیان یاد میکنند، امویان را به بدی نام میبرند و ایرانیان خاصّه خراسانیان را به عطاهای فراوان خوشدل میکنند.

از جمله این سخنان است که داود بن علی گفت : ای اهل کوفه ؛ به خدا ما مظلوم بودیم تا وقتی که خدا شیعیان خراسان را برانگیخت و به وسیله ایشان حقّ ما را احیا کرد و حجّتمان را قوّت داد و دولتمان را پدید آورد.

و هم گفتار ابوجعفر که گوید: ای مردم خراسان ؛ شما شیعیان و یاران و اهل دعوت مائید.

و همو به مهدی درباره خراسانیان سفارش کرد و گفت : با مردم خراسان نکو رفتار کن که یاران و پیروان توأند و در راه دولت تو مال و جان دادهاند و محبّت تو هرگز از دلهاشان نرود. با ایشان نکوئی کن و از بدکارانشان درگذر و بر آن خدمتها که کردهاند پاداششان ده و هر که بمیرد مراقب زن و فرزند وی باش .

و هم در آن خطبه که ابوجعفر منصور از پس گرفتاری عبدالله بن حسن علوی در خراسان ادا کرد دلبستگی عبّاسیان به ایرانیان و کینه ایشان به امویان و هم به علویان نمودار است که گفت : ای خراسانیان ؛ شما یاران مائید؛ اگر با دیگری بیعت کرده بودید بهتر از ما نبود! ما فرزندان علی بن ابی طالب ( 7) را به حال خود گذاشتیم و متعرّضشان نشدیم . (حضرت) علی ( 7) به روزگار خویش در دسیسه حکمیت دچار شکست شد! و تفرقه در مسلمانان افتاد و یارانش با وی ستیزهجوئی کردند و عاقبت به شهادت رسید. آنگاه از پس وی حسن بن علی ( 8) قیام کرد و به سبب حیله معاویه از خلافت برکنار شد. از پس وی حسین بن علی ( 8) قیام کرد که اهل عراق و کوفه با وی خدعه کردند و او را در قبال دشمن بییار واگذاشتند و مقتول شد. پس از وی زید بن علی قیام کرد و اهل کوفه فریبش دادند و تسلیم دشمنش کردند. پدر من محمّد بن علی وی را قسم داد که خروج نکند، به او گفت : گفتار کوفیان را باور مکن که از عاقبت کار بیم دارم امّا نپذیرفت و برفت و کشته شد آنگاه امویان با ما درافتادند و عزّت ما را ببردند و شرفمان را پایمال کردند و ما را از دیارمان بیرون راندند روزی به شام و زمانی به
طائف و وقتی به شراه بودیم تا خدا شما را به یاری ما برانگیخت و شرف ما زنده شد و عزّتمان تجدید شد و حقّمان بازگشت و میراث پیغمبر به ما رسید! و خدا ریشه قوم ستمکاران را قطع کرد.

ایرانیان با آنکه مورد علاقه عبّاسیان بودند و مناصب مهمّ کشوری و لشکری خاصّ ایشان بود و آثار دولت قدیمشان در بغداد تجدید شده بود و خلیفگان در لباس و آداب دربار و رسوم اعیاد و پذیرائیها از ایشان تقلید میکردند باز هم قانع نبودند و میکوشیدند تا از نفوذ عبّاسیان رها شوند و خلافت را به علویان انتقال دهند که تمایل ایرانیان به خاندان امیرالمؤمنین علی  7 سابقه طولانی داشت و به روزگار حضرت حسین بن علی  8 میرسید.

زیرا ایرانیان معتقد بودند که فقط خاندان امیرالمؤمنین علی  7 حقّ خلافت دارند که از طرف مادر یعنی شهربانو دختر یزدگرد وارث خاندان ساسان بودند و امامت و ریاست دین حق ایشان بود و این از معتقدات قدیمشان سرچشمه میگرفت که پادشاهان خویش را به چشم تقدّس مینگریستند و ایشان را سایگان خدا میپنداشتند و هم معتقد بودند که علویان و خاصّه فرزندان امام حسین  7 که خون نبوّت و سلطنت را بهم آمیختهاند حقّ امامت و سلطنت دارند که از نژاد پیغمبرند و از دودمان ساسان .

از اینجا میتوان ریشه کوشش ایرانیان را در راه نقل خلافت از عبّاسیان به علویان دریافت . این کار را یکی از سرداران بزرگ ایران ابوسلمه خلال که در بسط دعوت عبّاسیان زحمت فراوان کشیده بود به عهده داشت .

نام ابوسلمه حفص بن سلیمان بود، وی وابسته بنیحارث بن کعب بود و از مالداران کوفه بود و به بخشندگی و خرج فراوان در راه دعوت عبّاسی شهرت داشت . مردی فصیح و ادبدوست و شعرشناس بود و در سیرت و جدل و تفسیر دستی داشت . به وسیله داماد خویش بکیر بن ماهان که دبیر ابراهیم امام بود با عبّاسیان ارتباط یافته بود.

وقتی مرگ بکیر دررسید به ابراهیم امام گفت که از پس وی کار بسط دعوت را به ابوسلمه واگذارد و او نیز پذیرفت و نامهای به ابوسلمه نوشت و او در کار دعوت کوششی به سزا کرد و چون از دقایق کار عبّاسیان خبر یافت بکوشید تا خلافت را از آنها به فرزندان امیرالمؤمنین علی  7 انتقال دهد و نامهای به همراه یکی از شیعیان علوی فرستاد و گفت : به حضور جعفر بن محمّد صادق  7 رود و اگر نامه را جواب داد دو نامه دیگر که همراه اوست باطل است و اگر جواب نداد عبدالله محض نواده حضرت حسن بن علی  8 را دیدار کند و نامه را به او دهد و اگر جواب داد نامه دیگر باطل است و اگر جواب نداد نامه دیگر را به عمر اشرف فرزند علی امام زین العابدین  7 رساند.

فرستاده به حضور امام صادق  7 رسید و نامه را بداد. امام صادق  7 به نامه ابوسلمه اعتنائی نکرد و گفت : مرا با او چکار که وی پیرو دیگران است . آنگاه نامه را به شعله بسوخت و چون فرستاده جواب خواست گفت : همین است که دیدی .

فرستاده به نزد عبدالله محض رفت ، وی از دریافت نامه خرسند شد و روز بعد به حضور امام صادق  7 رسید و گفت : این نامه ابوسلمه است که مرا به خلافت دعوت میکند و به وسیله یکی از شیعیان خراسانی ما رسیده است .

امام صادق  7 جوابی به او داد که معلوم میدارد در آن روزگار ایرانیان یا دستکم ، بیشترشان فقط رهائی از قید عرب میخواستند و شیعه خالص علویان نبودند. فرمود:

از چه وقت خراسانیان شیعیان تو شدهاند؛ مگر تو ابومسلم را سوی آنها فرستادهای ؟ مگر کسی از ایشان را به نام یا صورت میشناسی ؟ چگونه شیعیان تو شدهاند که نه تو آنها را میشناسی و نه آنها تو را میشناسند؟

این سخن یکی از بزرگان خاندان امیرالمؤمنین علی  7 بود که میدانست به مدّعیان تشیع تا چه حد میتوان تکیه کرد. گرچه عبدالله محض اندرز وی را نپذیرفت و بدین نکته که پیش از او نامه ابوسلمه به امام صادق  7 رسیده توجّه نکرد. عمر بن زین العابدین نیز نامه ابوسلمه را گرفت و گفت : من صاحب این نامه را نمیشناسم که جواب او را بدهم .

از اینجا میتوان دریافت که علویان در آن دوران قوّت و تبعه کافی نداشتند که به وسیله آن به خلافت توانند رسید و ناچار بودند منتظر باشند تا اوضاع مناسب شود و به طلب خلافت برآیند. نتیجه سکوت علویان این بود که منصور وقتی از راز توطئه آگاه شد کمر قتل ابوسلمه بست و وی را از میان برداشت .

 

به گفته مورّخان ، سفاح وقتی به خلافت رسد برخلاف میل خود وزارت به ابوسلمه داد و وی را وزیر آل محمّد نامید. از آنرو که به نزد خراسانیان که مایه نیروی دولت عبّاسی بودند محبوبیت فراوان داشت امّا بیگفتگو سفاح در این کار حسن نیت نداشت که کینه ابوسلمه را به دل داشت امّا بیم داشت اگر قصد جان وی کند در کار دولت خلل افتد و خراسانیان به خونخواهی وی برخیزند و بکوشید تا منظور خویش را به دست ابو مسلم انجام داد و نامهای به او نوشت که ابوسلمه میخواهد خلافت را به علویان منتقل کند و مجازات وی را با ابومسلم گذاشت امّا فحوای نامه تصویب قتل وی بود و ابومسلم گروهی از خراسانیان را فرستاد تا او را کشتند و سفاح از خطر ایمن شد و هم ابومسلم از رقیب نیرومند خویش بیاسود امّا راه قتل خود را نیز هموار کرد که از پس ابوسلمه ، سفاح نیت قتل ابومسلم داشت امّا مرگ امانش نداد.

با مرگ ابوسلمه آن میل نهان که ایرانیان با علویان داشتند خاموش نشد و مردم ایران هر یک از علویان را که برای قیام بر ضدّ عبّاسیان کوششی میکرد تأیید میکردند چنانکه جعفر برمکی به روزگار هارون یحیی بن عبدالله علوی را که متّهم به ضدّیت عبّاسیان بود از حبس رهانید و به قولی با همین رفتار بدگمانی هارون را تحریک کرد و زمینه سقوط خاندان برمک از آنجا فراهم شد. کوشش فضل بن سهل که از ایرانیان بنام بود در خراسان برای نقل خلافت از عباسیان به علویان که مأمون را واداشت تا امام رضا 7 را ولیعهد کند و لباس سبز علویان را به جای لباس سیاه عبّاسیان شعار دولت کند نمونه دیگر بود.

عبّاسیان میان عرب و ایرانیان

از پیش گفتیم که عبّاسیان در آغاز دولت خویش از امویان انتقامی خونین گرفتند، ایرانیان به نفوذ کمنظیر خویش در دولت عبّاسی قانع نبودند و دل با علویان داشتند. از سوی دیگر مردم عرب نیز از نفوذ ایرانیان خشنود نبودند بنابراین منصور میان ناراضیان عرب که پیشوایشان عمّ وی عبدالله بن علی بود و ناراضیان ایران که ابومسلم علمدارشان بود وضعی دقیق داشت . علویان نیز به پیشوائی محمّد ملقّب به نفس زکیه و برادرش ابراهیم در عراق قیام کرده بودند و خلافت را خاصّ خویش میخواستند.[259]

 

 

(1034) قصرهای عبّاسیان

وقتی پایتخت خلافت از دمشق به بغداد افتاد هنر ایرانی در هنر اسلامی نفوذ فراوان یافت . خلیفگان عبّاسی و امیران و وزیران و همه بزرگان دولت به ساختن قصرهای زیبا دلبستگی داشتند. منصور در وسط بغداد «قصر الذهب» را بساخت که در صدر آن ایوانی بود به طول سی ذراع و پهنای بیست ذراع و بر ایوان قبّهای بود که روی آن جایگاهی ساخته بودند و گنبد خضرا بر فراز این جایگاه بود.

بلندی «قصر الذهب» هشتاد ذراع بود که همه بنا را با گچ و آجر ساخته بودند و اطاقها را بر ستونهائی از چوب ساج برآورده بودند. اطاقها را از چوب پوشانیده بودند و به لاجورد رنگ کرده بودند. قصر الذهب همچنان ببود تا هارون آن را ویران کرد و از نو بساخت . بر قبّه قصر تمثال سواری بود که نیزهای به دست داشت و همراه باد میگشت .

گویند: چون تمثال قصر رو به سوئی میکرد و نیزه را بدانسو میگشاد معلوم میشد که خارجیان در آن ناحیه فتنه خواهند کرد. نگفته پیداست که این افسانهای اغراقآمیز است .

از جمله قصور بغداد «قصر الخلد» بود که بر کنار دجله روبروی دروازه خراسان بود. منصور در بنیاد و تزیین این قصر چندان مبالغه کرد که آن را به تشبیه بهشت «قصر الخلد» نام کرد.

مهدی نیز قصر وضاح را به نزدیکی قصر رصافه بساخت . از قصور معروف بغداد قصر عیسی بود که عیسی بن علی عبّاسی بر کنار دجله بساخت . در آن روزگار بعضی ساختمانهای بغداد چند طبقه بود و در تزیین آن از هنر پارسی مدد گرفته بودند.

پیشرفت معماری عبّاسیان را از آن قبّهها که بر چهار دروازه بغداد ساخته بودند توان دریافت . قطر هر یک از قبّهها پنجاه ذراع بود و زینت آن را از طلا کرده بودند. منصور بر اسب به درون قبّه میرفت ، بر هر قبّه تمثالی بود که باد آن را میگردانید. خلیفه برای استراحت بدین قبّهها رو میکرد و چون میخواست آب روان ببیند بر قبّه دروازه خراسان مینشست و چون میخواست محلّات شهر را بنگرد به قبّه دروازه شام مقام میگرفت و چون میخواست بازارهای کرخ را ببیند بر قبّه دروازه بصره میرفت و چون میخواست باغستانها و مزارع را بنگرد به قبّه دروازه کوفه جلوس میکرد. خلیفگان فاطمی نیز به دوران قدرت خویش در فسطاط و قاهره نظیر این قبّهها را ساختند.

از نمونههای زیبای تزیین دوران عبّاسی آن نقش و نگارهاست که به وسیله گچبری در قسمت پایین دیوارها میکردند و چیزی از آن در ضمن حفاری از ویرانههای سامره بدست آمده است و هم آن تصویرها که از گچ ، بر دیوار قصور میکردند و نمونههای آن به دست باستانشناسان افتاده است . در این گچبریها تصویر حیوانات و پرندگان و شکارچیان و زنان در حال رقص دیده میشود. به دوران عبّاسی تزیین منسوجات و فلزّات و سفال با نقشهای بدیع رونقی یافته بود و نمونههای آن به بازارهای مصر و آفریقا و ایران میرسید.

عبّاسیان تنها به آبادی شهرها چون بغداد و سامره توجّه نداشتند بلکه در راه مکه نیز قصرها ساختند. به گفته طبری ، مهدی فرمان داد تا در راه مکه قصرها بسازند بزرگتر از آنچه سفاح از قادسیه تا زباله ساخته بود و نیز ساختههای سفاح را وسعت دهند. ساختههای منصور را به حال خود گذاشت و بگفت تا در هر آبگاه آبگیرهها ساختند و برکهها حفر کردند و در جامع بصره بیفزود و بگفت تا اطاقک را از مسجدها بردارند و منبرها را به اندازه منبر پیغمبر 6 کوتاه کنند و در این باب نامهها به آفاق نوشت . وسعت مسجدالحرام را نیز بیفزود.

مسعودی درباره قصر محمّد بن سلیمان ولایتدار بصره به دوران مهدی گوید: چون قصر خویش را بر کنار یکی از رودها بساخت عبدالصمد بن شبه بر او درآمد گفت : بنای مرا چگونه میبینی ؟

گفت : بنائی ساختهای نکو در عرصهای زیبا که هوائی رقیق دارد بر آبی خوب میان دکلها و زیبایان و آهوان .

محمّد گفت : بنای این سخن که تو کردی از بنای من زیباتر است .

عبّاسیان همگی به ساختمان دلبستگی داشتند. مسعودی گوید: معتصم ساختمان کردن را دوست داشت و میگفت : در اینکار نکوئیهاست ؛ زمین را آباد کند و خراج را بیفزاید و دارائی را فزون کند و چهارپایان را به رفاه آرد و نرخها را کاهش دهد و معیشت را وسعت دهد و کسب را به رونق آرد.

 

و به وزیر خود محمّد بن عبدالملک میگفت : هر جا که ده درم خرج کنی و سال بعد یازده درهم بیارد درباره آن با من مشورت مکن .

بنای بغداد

اکنون شمّهای درباره ساختمان بغداد که بزرگترین یادگار دوران عبّاسیان است میآوریم . از آغاز دوران اسلام رسم بود که هر خاندانی پایتخت تازه برگزیند و این رسم به تبعیت پیمبر 6 بود که پایتخت خویش را به یثرب آورد و نام آن «مدینه الرسول» شد.

چون حضرت علی بن ابی طالب  7 به خلافت رسید پایتخت را از یثرب به کوفه برد و در نتیجه این انتقال توازنی که میان قبایل عرب بود درهم ریخت و قبایل مقیم کوفه به هنگام کار با وی وفا و مردانگی نکردند.

معاویه دمشق را پایتخت خویش کرد که از زمان حکومت شام به کمک یاران و بستگان و هم به وسیله عطایای فراوان نفوذ خویش را در آن ولایت افزوده بود و یاران و دلبستگاه فراهم آورده بود.

به علاوه شام سرزمینی حاصلخیز بود و هم به دیار حجاز مرکز اسلام نزدیک بود و با موطن قبایل عرب که به هنگام ضرورت تدارک سپاه از ایشان میبایست کرد فاصله بسیار نداشت . به علاوه دمشق به حدود روم شرقی که امویان با آن سر پیکار داشتند نزدیک بود.

و چون عبّاسیان دولت یافتند دمشق را که اقامتگاه امویان و یاران ایشان بود و به نزدیک سرحدّات روم بود و از هجوم رومیان در امان نبود و هم از قلمرو پارسیان که قوّت عبّاسیان از آنجا بود دور بود برای پایتختی خویش مناسب ندیدند و به فکر تغییر پایتخت افتادند.

در اثنای فتوحات اسلام در عراق دو شهر پدید آمد که مرکز سپاه مسلمانان بود. یکی بصره بود به نزدیک مصب دجله و دیگری کوفه بر کناره فرات که کاروانهای حجاز برای وصول به قلمرو پارسیان از آنجا میگذشت . سفاح خلیفه نخستین در مجاورت انبار ـ شهر پارسی قدیم که بر کناره شرقی فرات بود ـ قصری ساخت و نام آن را هاشمیه کرد و چون سفاح بمرد و منصور به خلافت رسید او نیز قصری به نام هاشمیه بساخت . هاشمیه منصور مابین کوفه و حیره قرار داشت که آن نیز شهر قدیم پارسی بود. منصور میخواست حیره را پایتخت کند امّا چون نزدیک کوفه بود و شیعیان در آن نفوذ داشتند به علاوه مقرّ قبایل عرب بود که از فتنه نمینشستند از اینکار چشم پوشید.

به خصوص از پس فتنه راوندیان از آن شهر نفرتی بیشتر داشت . به علاوه کوفه و همه شهرهای مجاور آن در حدود صحرای بزرگ بود که گاه و بیگاه طوفان ریگ بدان میرسید، بنابراین منصور به فکر انتخاب پایتخت افتاد و از پس دقّت بسیار محل بغداد را انتخاب کرد که نزدیک دجله بود و در اراضی حاصلخیز.[260]

 

 

(1035) دزد خلیفه عبّاسی از کودکی

گویند: در آن روزها که منصور کس برای تحقیق از مکان بغداد میفرستاد راهبی از آن نواحی از فرستاده منصور پرسید: کسی که میخواهد در اینجا شهر بنا کند کیست ؟

گفت : منصور خلیفه است .

گفت : نام او چیست ؟

گفت : نام وی عبدالله است .

راهب گفت : به او بگو خویشتن را خسته نکند ما در کتابها خواندهایم که مردی مقلاص نام در اینجا شهری بنا میکند که اهمیت فوق العاده مییابد و جز او کسی این شهر را بنیاد نتواند کرد.

فرستاده به نزد منصور شد و قضیه را بگفت .

منصور گفت : مرا نیز مقلاص نام بود و در خانه ما نیز زنی بود که تربیت ما میکرد. روزی کودکان مکتب بیامدند که مهمان توأیم و من چیزی نداشتم که خرج ایشان کنم . پیرزن مقداری نخ داشت که برداشتم و بفروختم و خرج کردم و چون بدانست که من رشته وی را ربودهام مرا مقلاص نام کرد اکنون اطمینان دارم که این شهر را توانم ساخت .[261]

 

 

 

(1036) بنای بغداد

بغداد از آن پیش که پایتخت شود دهکدهای بود که یکی از شاهان قدیم ایران بر کناره غربی دجله آنجا کهنهرک صراة به دجله میریزد بنیاد کرده بود. ساختمانهای بغداد قدیم تا دوران طبری متوفّی به سال 310 وجود داشت و به سالیان دراز بازاری بود که بازرگانان پارسی و چینی بدانجا میشدند و هم به سال 13 هجری مسلمانان به سالاری مثنی بن حارثه شیبانی بر آنجا هجوم بردند و غنائم بسیار گرفتند. تحقیقات باستانشناسان نیز وجود بغداد قدیم را ثابت میکند.

به گفته لسترینک سرهانری رولینسون باستانشناس انگلیسی به سال 1848 به دورانی که آب دجله فرو رفته بود در بستر آن نزدیک کناره غربی دیواری از آجر یافته بود که نشان میداد به روزگاران قدیم در اینجا شهری بوده است و نام بختنصر و تفصیل جنگهای وی بر آجرها منقوش بود و هم در یک سند جغرافیائی که از دوران آشور بجای مانده کلمهای هست که با بغداد شباهت بسیار نزدیک دارد.

درباره اشتقاق بغداد مورّخان سخن گوناگون کردهاند: به گفته یاقوت و بعضی دیگر، بغداد مرکب از «باغ» است و «داد» یعنی نام کسی که این باغ از او بوده است و نیز گفتهاند: «بغ» نام بتی بود و خسرو پادشاه قدیم ایران این ناحیه را به تیول به یکی از بغ پرستان داد و او گفت که مرا این سرزمین بغ داد.

نسائی محدّث معروف گوید: مردی به نزد عبدالعزیز بن ابی داود آمد و گفت : از بغداد آمدهام . به او گفت : مگو بغداد که بغداد نام بتی بود، بگو: «مدینة اسلام».

و نیز گویند: بغداد قدیم بازاری بود که مردم فلسطین به تجارت آنجا میشدند و کالای چین بدان میرسید. نام پادشاه چین «بغ» بود و بازرگانان که از داد و ستد بغداد سود فراوان میبردند میگفتند: این سود بغ داد.

به گفته لسترینک اشتقاق صحیح بغداد چنین است که بغ یعنی خدا و داذ با ذال به معنی پی افکند و بنا کرد. و بغداد یعنی خدا بنا کرده و چون منصور این شهر را بساخت نام آن را مدینة السلام کرد و نیز آن را زورا گفتند. شاید از آن رو که قبله آن انحراف دارد و زورا را از مایه زور گرفتهاند.

وقتی منصور به کار بنای بغداد یکدل شد، معماران و بنّایان و کارگران و نجّاران و آهنگران و حفّاران از شام و موصل و بصره و کوفه و واسط و بلاد دیلم بخواست و به گفته مورّخان یکصد هزار کس فراهم شد و نیز تنی چند از معتبران قوم را که حساب و هندسه را نیک میدانستند و به امانتشان اعتماد داشت چون حجّاج بن ارطاة و عمران بن وضاح برگزید و مقرّری تعیین کرد و آنگاه دستور داد تا خشت زدن و آجر پختن آغاز کنند.

گویند: منصور میخواست قضا را به ابوحنیفه دهد و او نپذیرفت ، منصور قسم خورد که کاری به عهده او نهد شاید به سبب قسم و شاید از آنرو که شهرت داشت ابوحنیفه به دعوت علویان متمایل است مراقبت کار خشتزنان و بنّایان را به عهده وی نهاد. ابوحنیفه طریقهای برای شماره خشت اندیشید که ردیف خشتها را با یک نی بلند اندازه گرفت و با محاسبه طول و عرض و تعیین اندازه خشت شمار آن را تعیین کرد.

منصور نخستین خشت بنا را به دست خود نهاد و کار را به نام خدا آغاز کرد و این آیه را خواند: «وآلاَْرْضَ لِلّهِ یورِثُها مَنْ یشاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَآلْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقیüنَ»[262] .

 

به گفته یاقوت بنیاد بغداد در وقت معینشده از طرف منجّمان آغاز شد. ابوسهل بن نوبخت گوید: چون منصور قصد بنای بغداد کرد مرا گفت که طالع ببینم و چون بدیدم شمس بود در قوس ، حکم نجوم را به او گفتم که شهر آبادی بزرگ یابد و دیر بپاید و مردم از هر سو بدان رو کنند و نیز به او گفتم که به حکم نجوم هیچ خلیفهای در بغداد به مرگ طبیعی نمیرد.

منصور بخندید و گفت : (ذلِک فَضْلُ آللهِ یؤْتیüهِ مَن یشاءُ وَآللهُ ذُو آلْفَضْلِ آلْعَظیüمِ)[263] .

 

و این از عجایب بود که منصور به راه حج بمرد و مهدی از بغداد به کوهپایه رفت و در ماسیذان مرد و هادی به عیسیآباد که دهکدهای در شرق بغداد است جان داد و رشید به طوس مرد و امین بیرون بغداد کشته شد و مأمون در شام بمرد و معتصم و واثق و متوکل و منتصر و خلیفگان دیگر به سامره مردند آنگاه مقر خلیفگان از بغداد به ناحیه تاج در شرق بغداد انتقال یافت .

 

طبری گوید: چون منصور بنای بغداد را آغاز میکرد خواست تا نقشه آن را ببیند و دستور داد تا همه کوچهها و راهها را با خاکستر نمایان کنند و از هر دروازه بیامد و به راههای شهر گذر کرد آنگاه دستور داد تا بر خطوط خاکستری پنبهدانه نهادند و نفت ریختند و آتش افروختند و او نقشه شهر جدید را عیان دید. طرح شهر مدوّر بود و قصر خویش و جامع را در میان آن بنیان کرد و حصار شهر را به اندازه قامتی برآورد آنگاه شورش علویان رخ داد و کار متوقّف ماند.

و چون شورش حجاز و عراق خاموش شد کار را از سر گرفت . برای شهر دو دیوار کرد یکی از درون که پهنای آن از پایین پنجاه ذراع بود و در بالا بیست ذراع و دیوار برونی که به پهنا چون دیوار درونی بود و سی ذراع ارتفاع داشت . اطراف دیوار برونی خندقی عمیق کند که آب در آن انداخت و دو طرف خندق را با گچ و آجر محکم کرد و بر آن 163 برج برآورد که هر یک پنج ذراع ضخامت داشت . قطر شهر از دروازه به دروازه 2200 ذراع بود و میان دیوار برونی و درونی شصت ذراع فاصله بود. برای بنا خشتها را به قالب خاص کردند که خشت جعفری نام داشت که کنیه منصور ابوجعفر بود.

یعقوبی گوید که طول و عرض هر خشت یک ذراع تمام بود و وزن آن دویست رطل .

طبری گوید: منصور قسمتی از درهای بغداد را از واسط آورد. گویند: این درها را به زمان حجّاج بن یوسف از شهری که سلیمان بن داود ساخته بود و زندورد نام داشت آورده بودند و هم برای دروازه خراسان دری از شام آورد که میگفتند از ایام فرعونان مصر است . بر دروازه کوفه دری بود که خالد بن عبدالله قسری ساخته بود. برای دروازه شام دری در بغداد ساختند که از همه درهای دیگر کماستحکامتر بود.

منصور قصر خویش را به مرکز شهر کرد و آن را قصر الذهب نام کرد. مساحت قصر 160000 ذراع مربع بود و مساحت جامع بغداد 40000 ذراع ، از مرکز شهر چهار خیابان بزرگ تا خندق میرفت که بر دو طرف آن ساختمانهای بدیع و یک شکل ساخته بودند و خیابانها چنان مستقیم و وسیع بود که هر که بر دروازه شهر ایستادی قصر خلیفه را بدیدی .

آبادی بغداد به سرعت پیش رفت و دانشوران و بازرگانان و صنعتگران از هر سو روی بدان آوردند که منصور به ناچار از شهر برون رفت و قصر خلد را برای اقامت خویش بساخت . گوئی بنای بغداد برای خلیفه عبّاسی گران بود و شاید از آن تنگ چشمی که داشت از مخارج کار اندیشناک شد که به فکر افتاد ایوان کسری را ویران کند و مصالح آن را به بغداد برد امّا در اینکار توفیق نیافت که مخارج ویرانی بنا از قیمت مصالحی که به دست میآمد بیشتر بود.

با بنای بغداد یک قسمت از طرح منصور انجام شد که از دسترس دشمنان برونی و موطن قبایلی که به اخلاص ایشان اعتماد نداشت دور افتاد امّا از زحمت سپاه خویش در امان نماند که گروهی از سپاهیان در شهر بشوریدند و بر دروازه بغداد با او بجنگیدند. یکی از رجال دولت گفت : رصافه را در مشرق بغداد بسازد.

گفت : فرزند خود را با گروهی از سپاه در آنجا بدار که این شهری باشد و آن شهر دیگر که اگر کار اینطرف به تباهی کشید دفع ایشان به مردم آنسو توان کرد و اگر مضریان تباهی کردند یمنیان و خراسانیان را به دفع ایشان فرست .

در حقیقت رصافه برای اقامت سپاه پدید آمد و آن را رصافه بغداد نیز میگفتند. شهری بود استوار و حصار و خندق و میدانی بزرگ و مسجدی وسیع داشت .

شهر بغداد همچنان اقامتگاه طبقات مختلف بود و گروهی از بازرگانان در بازارهای آن به داد و ستد مشغول بودند تا یکی از سرداران روم به دربار منصور آمد. خلیفه دستور داد تا وی را در شهر ببردند و دروازهها و قبّهها را بنمودند تا ابهّت مرکز خلافت را ببیند و چون به نزد خلیفه شد از او پرسید: شهر را چگونه دیدی ؟

رومی گفت : شهری ساختهای که کس نظیر آن نساخته ، امّا سه عیب دارد که از آب دور است و مردم برای لب تر کردن به آن نیاز است ، دیگر آنکه چشم رنگ سبز دارد و به سبزه راغب است و در شهر تو باغ نیست ، دیگر آنکه رعیت با تو به شهر اندر است و هر جا رعیت و شاه به یک جا باشد اسرار فاش شود.

منصور از سخن وی عیوب شهر خویش را بدانست امّا نخواست اعتراف کند و گفت : درباره آب همانقدر آب که لب ما را تر کند بس است . درباره سبزه و باغ ما فرصت تفریح نداریم و درباره مجاورت رعیت ما سرّی نیست که از رعیت نهان کنم .

امّا چون سردار رومی برفت منصور دستور داد تا دو کانال از دجله به شهر کشیدند و عبّاسیه را درخت کشتند و بازارهای بغداد را به کرخ بردند.

کرح که شهری بود در مجاورت بغداد از مال خاصّ منصور ساخته شد. نقشه شهر را بر قطعه پارچهای کشیدند و به منصور بنمودند که بازارها بر نقشه هویدا
بود و هم مسجدی بزرگ خاص کرخ بنیاد کردند که بازاریان به بغداد نیایند.

منصور به نظافت شهر خویش اهمیت بسیار میداد و رفتگران هر روز خیابانها را میرفتند و خاشاک را برون میبردند. یک روز که دید بر اشتران آب به قصر خلافت میبردند آن را خلاف ابهّت دید و دستور داد تا کانالی به داخل قصر حفر کنند.

بنا و استحکامات بغداد خرج بسیار داشت ، منصور میخواست پایتخت خویش را به ابهّت قسطنطنیه پایتخت روم شرقی کند.

به گفته طبری مخارج بنا چهار میلیون و هشتصد هزار درم شد. و هم او روایت دیگر دارد که مخارج بنا هیجده میلیون دینار طلا شد. لسترنیک روایت دوّم را مرجّح میشمارد که پنج میلیون درم چیزی معادل چهارصد هزار دینار میشد و این برای ساختمان شهری به وسعت بغداد با تکلّفی که منصور در کار آن کرد ناچیز مینماید.

بدینسان بغداد پدید آمد و تا سال 656 هجری که مغولان به ویرانی آن پرداختند همچنان رونق و شکوه داشت . پیش از فتنه مغول دو بار ویرانی به بغداد راه یافته بود: یک بار به دوران امین و جنگ خانگی که سپاه خراسان بغداد را محاصره کرد ویرانی بسیار در آن شد و بار دیگر به سال 334 که بویهیان به عراق هجوم بردند و بغداد را گرفتند.[264]

 

 

 

(1037) بنای سامره

بنای سامره به دوران معتصم که بغدادیان از جور سربازان ترک به فغان بودند خلیفه به اندیشه تغییر پایتخت افتاد و محلّ سامره را که سفّاح برای بنای یک شهر برگزیده بود و هارون در آنجا قصری پی افکنده بود، خود او نیز در آن قصری داشت که به اشناس سردار ترک بخشیده بود برای اینکار انتخاب کرد و شهر سامرّه پایتخت دوّم عبّاسیان را بنیاد کرد که در شرق بغداد بود و تا آنجا سه منزل فاصله داشت .

یاقوت گوید: معتصم پنجهزار دینار به وزیر خود احمد بن خالد دبیر داد و او به محلّ سامره رفت و دیری را که در آنجا بود از مسیحیان به پنجهزار درم خرید، زمینهای مجاور را نیز بخرید و خلیفه را از کار خود خبر داد و خلیفه به دیدار محل رفت و بر کنار نهر قاطول در خیمه جای گرفت آنگاه به محلّ سامره رفت و سه روز به شکار پرداخت و آنجا را پسندید که از راه خشکی و آب به بغداد رسیدن آسان بود و میشد از شهر جدید پایتخت قدیم را زیر نظر داشت .

وقتی معتصم سامره را ساخت قسمتی از آن را تیول ترکان کرد، موالی خراسان را نیز از آنجا تیول داد. یاقوت از هفده قصر نام میبرد که معتصم و متوکل در سامرّه ساخته بودند. از همه قصرها که در سراسر جهان بود از بخارا تا قرطبه نمونهای در سامره بود. به گفته یاقوت چون شهر ساخته شد نام «سرور من رأی» بدان دادند و این را به اختصار «سرّ من رأی» گفتند و چون شهر ویران شد نام آن را «ساء من رأی» کردند و به اختصار سامرّا گفتند.

مسعودی درباره تسمیه سامره گوید که این شهر به نام سام بن نوح بود. به روایت یاقوت سام این شهر را بساخت و گفتند: «سام راه» و از خدا خواست که مردم آن از بد و گزند در امان باشند.

به گفته وایل ، امین مارسلن ضمن سخن از عقبنشینی ژوفیان از این شهر به نام کاستلیوم سامر نام میبرد و بیگفتگو کلمه «سامره» با این کلمه رابطه نزدیک دارد.

سامره از دوران معتصم تا پایان خلافت معتضد به سال 289 رونق خویش را نگهداشته بود از آن پس ویرانی بدان رو کرد و بنای معتبری جز قبر حضرت علی نقی امام دهم  7 و سردابی که محمّد منتظر 7 امام دوازدهم شیعه در آن نهان شد و قبر واثق ، متوکل ، منتصر، معتزّ، مهتدی و معتمد (علیهم لعائن الله) خلیفگان عبّاسی در آنجا نماند.

یاقوت در اوایل قرن هفتم هجری به وسف ویرانههای سامره گوید: همهجا خراب است و مایه وحشت بیننده در صورتیکه به روزگاران دراز در جهان زیباتر و بزرگتر از آن شهری نبوده ، بزرگ است خدائی که زوال ندارد و تغییر نپذیرد.[265]

 

 

(1038) مجلس غنا و طرب در دربار عبّاسیان

عبّاسیان که دولتی ثروتمند داشتند به عیاشی و تفنّن پرداختند، قصر خلیفگان و امیران و ارکان دولت به رونق و شکوه شهر بود که بنائی بزرگ و فضائی وسیع داشت و در اطراف آن باغچههای زیبا کرده بودند و درختان گوناگون کشته بودند. داخل قصر با مخدّههای گرانبها و گلدانهای زیبا و اثاث طلا و مرصع آرایش یافته بود. عبّاسیان در خرج گشادهدست بودند و به فراهم کردن لوازم تفنّن از اسراف دریغ نداشتند. در قصر خلیفه و بزرگان دولت نغمهگران بودند و موسیقیدانان بودند و موسیقیدانان و آن مجلسها که در قصر فراهم میشد نمونه زیبائی و کمال بود.

عبّاسیان روش خلوت را از فارسیان گرفتند. جاحظ در کتاب تاج به وصف خلوت اردشیر بابکان گوید: وی نخستین کس بود که ندیمان را مرتّب کرد و هر یک را به مقامی نشاند و ایشان را سه گروه کرد.

در آغاز دولت عبّاسیان سفاح در خلوت با ندیمان مینشست و پس از مدّتی روی از همگان بپوشید. هنگامی که با ندیمان به خلوت بود از ابراز سرور دریغ نداشت . نغمهگران را عطاهای خوب میداد و میگفت : عجیب است که ما را خرسند کنند و پاداش ایشان به وعده باشد. وقتی به طرب مینشست همه حاضران را خوشدل روانه میکرد.

منصور هرگز با ندیمی به خلوت ننشست و هیچکس ندید که جز آب چیزی بنوشد و به هیچیک از ندیمان جایزه نداد.

مهدی به طرب مینشست و ندیمانش به حضور وی شراب مینوشیدند امّا او نمینوشید. وی در آغاز خلافت سالی تمام به تقلید پدر از ندیمان دور بود آنگاه طرب آغاز کرد و ندیمان را عطای فراوان داد.

هادی ساز و آواز را دوست داشت و ابن جامع نغمهگر را که هنرمندی ماهر بود تقرّب داد و نیز ابراهیم موصلی که در نغمهگری سرآمد عصر بود از خاصّان وی بود.

به گفته طبری هادی آهنگهای ملایم و سنگین را دوست داشت و چون آهنگی شنیدی و به طرب آمدی به نغمهگر بانگ زدی : احسنت احسنت و عطای بسیار دادی که گاه به ملیون درم میرسید.

هارون از همه خلیفگان به موسیقی و طرب دلبستهتر بود و نغمهگران را عطای بیشتر میداد و آنها را به تقلید اردشیر بابکان و انوشیروان طبقهبندی کرده بود. ابراهیم موصلی و ابن جامع و زلزل به طبقه اوّل بودند. زلزل ساز میزد و آن دو آواز میخواندند.

به دوران هارون نغمهگران و موسیقیدانان ماهر بسیار بودند. منصور زلزل در نواختن عود استادی بیبدل بود و چون پنجه به عود آشنا میکرد اگر احنف میشنید یا هر که چون او همه عمر را با وقار به سر کرده بود به وجد میآمد و قرار از دست میداد هنر وی شهره شد میگفتند: دلپسند چون عود زلزل . وی به دوران مهدی و هادی و رشید شهره بود در بغداد برکهای بساخت و وقف کرد که به نام او معروف شد و شاعران از برکه وی بسیار سخن کردهاند.

وقتی نغمهگری در کار خویش مهارت مییافت و سازی خوش مینواخت و آوازی دلپذیر میخواند خلیفه میگفت تا مرتبت وی را بالا برند.

به گفته جاحظ روزی برسومای مزمارنواز رشید را از هنر خود به شگفت آورد. وی به طبقه دوّم بود و آن روز که رشید را به طرب آورد پردهدار گفت : از آهنگهای ابن جامع بزن .

گفت : نکنم .

پردهدار گفت : خلیفه گوید و تو نکنی ؟

گفت : اگر من آهنگ طبقه اوّل زنم باید در آن طبقه باشم امّا به طبقه دوّم باشم و آهنگ اوّل زنم ، هرگز.

هارون به پردهدار گفت : وی را به طبقه اوّل بیار و چون برخاستم پرده مجلس را به او ببخش .

برسوما به طبقه اوّل رفت و پرده را بگرفت که بهای آن دو هزار دینار بود و چون به خانه برد مادر و خواهرانش سخت خرسند شدند، مادرش قبطیای الکن بود. و چون برسوما از منزل برون شد زنان همسایه بیامدند و وی را به توفیق پسر تهنیت گفتند و دعا کردند و او کاردی گرفت و هر کس آمد قطعهای از پرده را به او داد تا بیشتر پرده برفت و چون برسوما بیامد پرده به کارد تقسیم شده بود.

 

گفت : وای بر تو؛ چه کردی ؟

گفت : چه میدانستم پنداشتم پرده را چنین تقسیم میکنند و چون رشید قصّه را بشنید بخندید و پرده دیگر به او داد.

مسکین مدنی نیز از نغمهگران ماهر دوران رشید بود که وی را ابوصدقه میگفتند. مسعودی از ابراهیم موصلی سرگذشتی جالب آورده ، گوید: روزی رشید نغمهگران را فراهم کرد و از سران قوم کس نبود که حضور نداشت ، من نیز بودم و مسکین مدنی نیز بود که سازی نکو مینواخت و نیک محضر و نکتهسنج بود. رشید که شراب در او اثر کرده بود آهنگی خواست و پردهدار به ابن جامع بگفت تا بنواخت امّا رشید به وجد نیامد و همچنان به تنی چند از حاضران بگفت که آن آهنگ را بنواختند و وجد نبود.

پردهدار به مسکین گفت : خلیفه گوید: اگر این آهنگ را نیک توانی نواخت بنواز و او نواختن گرفت و ما به حیرت شدیم که به حضور ما آهنگی که هیچیک به دلخواه خلیفه نواختن نتوانستیم به چه جرأت مینوازد و چون آهنگ را به سر برد شنیدم که رشید گفت : مکرّر مکرّر و او نیز آهنگ را به قوّت و نشاط مکرّر کرد.

رشید گفت : نکو بود و پرده از میان ما و او برداشته شد، مسکین گفت : این آهنگ قصّهای دارد.

رشید گفت : چگونه بود؟

مسکین گفت : من غلام خاندان زبیر بودم ، خیاطی میکردم و هر روز دو درهم به آقای خویش میدادم و مختار کار خویش بودم . روزی پیراهنی برای یکی از طالبیان دوختم که دو درهم به من داد و غذا خوردم و قدحی چند به من نوشانید و سرخوش از نزد وی بیرون شدم ، در راه کنیزکی سیاه را بدیدم که کوزهای به گردان داشت و این نغمه را همی خواند، مرا از خود بدر کرد و همه چیز را از یاد ببردم و گفتم : تو را به پیغمبر قسم ؛ این آهنگ را مکرّر کن .

گفت : به پیغمبر قسم که تا دو درهم ندهی نمیخوانم ، دو درهم را به او دادم کوزه را بگذاشت و خواندن گرفت و چنان شد که گوئی نغمه وی در سینه من ثبت افتاد. آنگاه به نزد آقای خویش شدم و گفت : دو درهم کو؟ گفتم : که دو درهم را از دست بدادهام .

گفت : ای نابکار زاده ؛ و مرا بزد و سر و ریشم را بتراشید. حالی زار داشتم و از آشفتگی نغمه را از یاد ببردم و چون روز دیگر شد از همانجا گذر کردم و حیران بودم که نام و جای وی را ندانستم ناگهان دیدمش که میآید و غم خویش را از یاد ببردم و سر پیش بردم و گفتم : به خدا نغمه را از یاد ببردم و قصّه خویش را یاد کردم .

گفت : به پیغمبر که بیدو درهم نمیخوانم و ناچار قیچی خویش را به دو درهم به رهن وی دادم ، کوزه را بنهاد و خواند گرفت و چون به سر برد گفت : گوئی میبینم که به جای این چهار درم چهار هزار دینار میگیری ، آنگاه ترسان به نزد آقای خود شدم گفت : مقرّری را بیار و من حیران بماندم .

گفت : ای نابکارزاده ؛ مگر آنچه دیروز دیدی بس نبود؟

گفتم : با مقرّری دیروز و امروز این نغمه را آموختم و خواندن آغاز کردم .

گفت : عجب نغمهای چنین داری و به من نگوئی . اگر دیروز گفته بودی تو را آزاد میکردم .

رشید بخندید و گفت : ندانم سخنت شیرینتر است یا نغمهات دلپذیرتر. همان مقدار که کنیز سیاه گفت به تو دادم .

وی جایزه را بگرفت و برفت .

از جمله نغمهگران معروف عصر اوّل عبّاسی ابراهیم موصلی بود و پسرش اسحاق که اهل ادب بودند امّا چون آهنگهای فراوان ساختند در نغمهگری شهره شدند. ابراهیم در ابداع آهنگها چنان ماهر بود که پنداشتند آهنگها را از ارواح تعلیم میگیرد. اسحاق پسرش نیز همسنگ پدر بود. ابراهیم موسیقی را از یکی آموخته بود که شاگرد حجازیان بود و تعلیم موسیقی به کنیزکان از او آغاز شد.

برمکیان و خاندان ربیع به آهنگهای قدیم دل بسته بودند، امّا جماعتی از عبّاسیان مانند ابراهیم بن مهدی و برادرش و خواهرشان و عبدالله بن هادی و عیسی پسر رشید نمیخواستند به میراث متقدّمان پابند باشند.

مجلس طرب خلیفگان رونق و شکوهی داشت . خلیفه در صدر ایوان قصر مینشست یکصد تن از نگهبانان خاص با پوشش الوان روبروی او بودند و بزرگان دولت از چپ و راست میایستادند، اینگونه مجالس خاص خلیفگان نبود که وزیران و بزرگان دولت نیز مجالس طرب بپا میکردند.

 

امین با ندیمان به یکجا مینشست و عطای فراوان به نغمهگران میداد و در اینکار از همه خلیفگان عبّاسی گشاده دستتر بود.

اسحاق موصلی گوید: اگر هم میان وی و ندیمان پردهای بودی بدریدی و بینداختی و با ندیمان بنشستی و به وقت طرب طلا و نقره بسیار دادی ، یکبار دیدم که یکی از خویشان را بار یک زورق ، طلا داد مرا نیز به یک شب چهل هزار دینار بخشید. یکبار ابراهیم بن مهدی برای وی آوازی خواند که به نظر من خوش نبود برخاست و سر وی را ببوسید و هنوز برنخاسته بود که دویست هزار دینار به او داد. روزی دیگر او را دیدم که به یکی از غلامان گفت : جامهات به شستشو نیاز دارد برو سی کیسه بگیر و لباس خویش را بشوی .

امین هنگام محاصره بغداد که خلافتش در کار سقوط بود از مجلس طرب پا نمیکشید. مسعودی از گفته ابراهیم بن مهدی گوید که در ایام محاصره بغداد امین مرا احضار کرد، وقتی برفتم در طارمی از چوب عود و صندل که ده ذراع طول و عرض داشت بر فرش دیبا نشسته بود. سلیمان پسر منصور دوانقی نیز با وی بود، ظرفی از بلور که بیش از پنج رطل شراب داشت جلو امین بود. ظرفی نیز روبروی سلیمان بود، وقتی سلام گفتم و بنشستم برای من نیز ظرفی پر از شراب بیاوردند.

امین گفت : چون خبر ورود طاهر بن حسین را به نهروان و آن ناروائی که کرد بشنیدم خواستم با شما بنشینم و از گفتارتان مسرور شوم .

سخن آغاز کردیم تا غم از وی برفت و در آنحال یکی از کنیزان خویش را طلب کرد که نام وی ضعف بود و من از این کلمه فال بد زدم . چون بیامد گفت برای ما بخوان و او عود برگرفت و شعری خواند بدین مضمون : «کلیب از تو یاران بیشتر داشت که در خون غلطید». و امین از این گفتار بددل شد و گفت : خفه شو و باز در غم خود فرو رفت و بار دیگر از هر در سخن کردیم تا بخندید آنگاه به کنیز گفت : بخوان و او شعر دیگر خواند که بدین مضمون : «او را کشتند تا جایش را بگیرند چنانکه مرزبانان با کسری خیانت کردند»، و باز امین بددل شد و چهره درهم کرد و ما غم از وی ببردیم . بار دیگر کنیز را به خواند فرمان داد و او شعری خودند بدین مضمون : «گوئی میان حجون و صفا اهل انسی نماند و در مکه کسی قصّه نگفت . آری ما اهل آن بودیم امّا حوادث زمان تار و مارمان کرد».

امین بانگ زد: خدایت بکشد گم شو. پای کنیز هنگام رفتن به ظرف شراب خورد و بشکست و شراب بر فرش روان شد.

شبی ماهتابی بود و ما بر کنار دجله به قصر جاوید بودیم و از دور یکی را شنیدیم که میگفت : «کاری که در رأی همی زدید از کار گذشت» و هم از یک سوی قصر یکی را شنیدیم که شعری میخواند بدین مضمون : «شگفت نیست که حادثهای در کار وقوع است . حادثه بزرگی رخ میدهد که از آن شگفت باید کرد». و ما با امین به مجلس ننشستیم تا کشته شد.

مأمون از آن پس که به بغداد شد هفت سال به طرب ننشست آنگاه از پس پرده ، آواز و ساز رامشگران را میشنید و اینکار را به تقلید پدر میکرد که وی در آغاز خلافت به مجلس طرب میان خویش و دیگران پرده مینهاد، و از پس مدّتی با نغمهگران و ندیمان به یکجا نشست .

در سالهای اوّل اسحاق موصلی به نزد وی تقرّب نیافت که خاصّان مأمون گفته بودند وی مغرور و خودپسند است و مدّتی اسحاق از ساحت خلافت دور بود و عاقبت یکی از شاگردان خویش را واداشت تا در مجلس طرب خلیفه شعری مناسب خواند و از دوری اسحاق به تلمیح سخن آورد و خلیفه را وجد آمد و اسحاق را خواست و تقرّب داد.

اسحاق موصلی آهنگسازی بیبدل بود، رسالهای مفصّل در آهنگها نوشته بود که روش خویش را در آن وانموده بود و از آهنگهای قدیم یاد کرده بود و روش پدر و دیگران را در تغییر آهنگهای قدیم ناپسند شمرده بود.

مؤلّف «اغانی» گوید: او بود که آهنگها را تصحیح کرد و طرق آن را به اصلاح برد و از هم ممتاز کرد چنانکه هیچکس پیش از او نکرده بود و پس از او نکرد.

اسحاق در علم و ادب و روایت و شعر مهارت داشت . به گفته مؤلّف اغانی وی در نغمهگری نظیر نداشت که همسنگ متقدّمان بود و از متأخّران سبق برده بود و همه مردم روش وی را دوست داشتند و به حق پیشواری اهل هنر بود.

مأمون گفته بود: اگر اسحاق به نزد مردم به هنروری شهره نبود قضا را به او میدادم که از این قاضیان پاکبازتر است و راستگوتر و دیندارتر و امینتر.

اسحاق با وجود مقامی که به دربار خلافت داشت قدر علم را میدانست و علما را تأیید میکرد. گویند: وی هر سال سیصد دینار به ابن اعرابی میداد و او کتاب نوادر خویش را به اسحاق هدیه کرد و روزی بر خانه وی گذشت گفت : این خانهای است که از آنجا مال و ادب میگیریم .

 

مدائنی مورّخ معروف نیز به ستایش اسحاق گویا بود. روزی به نزد اسحاق میرفت ، به او گفتند: کجا میروی ؟ گفت : به نزد کسی میروم که از مال و دانش او بهره میبرم .

ابن ندیم گوید: مدائنی در خانه اسحاق موصلی مرد که از خاصّان وی بود.

اسحاق به دوران رشید، امین ، مأمون و معتصم بود و به صف خاصّان هر چهار خلیفه درآمد و نغمهگری ایشان کرد، به دوران معتصم شصت ساله بود و معتصم وی را گرامی داشت که ضمن قصیدهای خلافت وی را تهنیت گفته بود و خلیفه جایزه وی را از شاعران دیگر بزرگتر داد و هم او از پس یکی از جنگها قصیدهای به ستایش فیروزی معتصم گفت و صله بزرگ یافت .

خود واثق موسیقی میدانست و چند آهنگ تازه ساخته بود. سیوطی گوید: واثق موسیقی را از همه خلیفگان نیکتر میدانست و بیش از صد آهنگ ساخت و عود نکو مینواخت و شعر و خبر بسیار روایت میکرد. واثق قدر اسحاق موصلی را نیکو میشناخت و پیوسته وی را در سفر همراه میبرد.

امویان اندلس نیز به موسیقی دلبسته بودند و نغمهگران را عطای فراوان میدادند. گویند: علون وزرقون نخستین نغمهگرانی بودند که به دوران حکم بن هشام از شرق به آن دیار رفتند و هم در ایام حکم ، منصور یهودی در کار نغمهگری مهارتی یافته بود به دوران عبدالرحمان اوسط علی بن رافع نغمهگر ملقّب به زریاب به اندلس رفت . لقب زریاب را از آن رو به وی داده بودند که سیاهچرده و شیرین زبان بود و او را به مرغکی سیهفام خوشآواز به همین نام تشبیه کرده بودند.

زریاب وابسته مهدی عبّاسی بود و نژاد پارسی داشت . شاعری سخندان و ادیبی نکتهسنج بود، در نجوم دستی داشت و از اخلاق و طبایع ملل و رسوم شاهان نکتهها میدانست . حافظه او گنج مثل و پند بود و بیانی فصیح و صوتی خوش و گفتاری شیرین داشت . موسیقی را از اسحاق موصلی آموخت و از استاد خویش سبق برد. هارون از اسحاق خواسته بود که یک نغمهگر گمنام ماهر به نزد وی برد. اسحاق زریاب را یاد کرد، رشید بگفت تا او را بیاوردند.

زریاب گفتاری نکو و رفتاری پسندیده داشت . رشید درباره موسیقی از او پرسید، گفت : آنچه را مردم دانند دانم و بیشتر آنچه را که من دانم کسان ندانند اگر اجازت دهی بخوانم .

رشید بگفت تا عود اسحاق استاد وی را بیاوردند، گفت : عودی دارم که به دست خویش ساختهام و چون عود وی را بیاوردند مانند عود اسحاق بود.

رشید گفت : تفاوت این و آن چیست ؟

زریاب گفت : اگر خلیفه غنای اسحاق میخواهد با عود وی توانم کرد امّا غنای خویش را جز با این عود نتوانم و شمّهای از وصف عود و دقایق ترکیب آن بگفت و آنگاه سازی بزد و آوازی بخواند که رشید به وجد آمد و اسحاق را ملامت کرد که چرا زودتر او را به خلیفه نشناسانیده بود.

حسد اسحاق بجنبید و به زریاب گفت : یا از این دیار دور شو و یا آماده دشمنی من باش که تو را نابود میکنم . زریاب دل به رفتن داد و اسحاق لوازم سفر او را فراهم کرد، رشید از پس مدّتی جویای وی شد. اسحاق گفت : جوان دیوانه پنداشت که جن با او سخن میکند و سخت مغرور بود و فلان فلان...

رشید گفت : معذلک از ساز و آواز وی لذّتی بردیم !

زریاب دل به رفتن اندلس داشت ، نامه به عبدالرحمن حکم نوشت و قصد خویش را اعلام داشت که میخواهد به صف درباریان وی درآید، عبدالرحمن سخت خرسند شد و مقدم وی را بزرگ شمرد و منصور نغمهگر به استقبال او فرستاد.

زریاب با فرزندان خویش بود و چون به اندلس رسید از مرگ حکم خبر یافت ، میخواست بازگردد امّا منصور نغمهگر گفت : به دربار عبدالرحمن اوسط رود که پس از پدر خلافت اندلس داشت و قصّه زریاب را به خلیفه نوشت و او مقدم زریاب را پذیره شد و به عاملان خویش نوشت که همهجا از وی استقبال کنند تا به قرطبه رسد و چون به پایتخت رسید او را حرمت کرد و خانهای وسیع داد و به صف خاصّان خویش برد و ماهانه او را دویست دینار کرد و هر یک از چهار فرزند او را بیست و چهار دینار بداد و جز این عطاهای دیگر داد و هر سال سه هزار دینار جایزه وی کرد. هزار دینار به عید قربان ، هزار به عید فطر و هزار به عید نوروز و مهرگان و اینهمه جز آن غله و ضیاع و حشم بود که به هر مناسبت میداد و مجموع آن چهل هزار دینار بیشتر بود.

؟؟؟؟ عبدالرحمن که آواز و ساز زریاب را شنید فریفته او شد و بر همه نغمهگران تقدّم داد و جز او غنای کس را نشنید و دلبستگی وی چنان شد که وی را پهلوی خویش نشاند و همسفره او شد و غنای او را میشنید و هم از آن قصّهها که از احوال ملوک و خلیفگان و لطایف علما میگفت نکتهها میآموخت . مقام
زریاب در دل عبدالرحمن چنان شد که دری خاصّ او کرده بود که از آنجا به نزد خلیفه آمد و شد میکرد.

زریاب سرآمد روزگار خویش بود تا آنجا که گفتند آهنگ از جن میآموزد. تاری بر تارهای عود افزوده بود. گویند: ده هزار آهنگ از حفظ داشت . زریاب هشت پسر و دو دختر داشت که هنر را از پدر فراگرفتند. وی تنها موسیقیدان نبود، شاعری سخندان بود و نجوم نیز میدانست . مردی ظریف بود که اندلسیان پوشش وی را تقلید میکردند. مقام وی نزد خلیفه بزرگ شد و قدرت بسیار یافت و معروفترین مردان اندلس شد.[266]

 

 

(1039) قصرهای عبّاسیان

به دوران عبّاسیان در نتیجه پیشرفت تمدّن لوازم رفاه فراوان شد. در بغداد و شهرهای دیگر ساختمانها چند طبقه بود. اطاقها به مخدّهها و گلدانها آراسته بود.

مؤلّف «حضارة الإسلام» گوید: بغدادیان مجالس خویش را به فرشها گرانبها و کالای نفیس زینت میکردند و دیوارها را به دیبا میآراستند و در باغچهها درختان گوناگون میکاشتند تا آنجا که گلهای کمیاب را از هندوستان میآوردند و بعضی باغها تا ده هزار دینار قیمت داشت .

غلامان ظریف برمیگزیدند، به لهو و طرب دلبسته بودند. در کار غذا تفنّنها داشتند. شکار کمیاب و میوه نوبر را هموزن نقره میخریدند. به هنگام گرما نزدیک آبی که از دهان مجسمّه حیوانات و پرندگان و امثال آن میریخت جا میگرفتند، برای خنک شدن بادبزنهای بزرگ سقفی را که با طنابها حرکت میکرد به کار میانداختند، در لباس و آرایش ظریف بودند، اسبان خویش را به دیبا و نقره میآراستند.

قصر خلیفگان حیاطهای بزرگ و قبّهها و رواقهای وسیع و بستانهای نزهتزا و عرصههای مسطّح پوشیده از درختان سایهدار داشت . رواقها از چهلی یا شصتی میگفتند و این به شمار غلامانی بود که در آن فراهم توانستند شد.

از جمله قصرهای معروف بغداد قصر الذهب بود که منصور بساخت و قصر الخلد بود که بر کنار دجله روبروی دروازه خراسان بنا کرد. قصر خلد قبّههای بدیع داشت ، به درهای آن کلمیخهای طلا و نقره بود و ستونهای بزرگ داشت که همه را با نقش و نگار آراسته بودند.

تختگاه در قصر خلد بود که آن را «مجلس خلیفه» نیز میگفتند که کف آن را با مرمر الوان فرش کرده بودند و ستونهای طلا داشت ، بر مرمرها فرش دیبا گسترده بودند و بر دیبا شعرها در ستایش خلیفه نقش بود و از چهار سو صندلیهای مرصع بود که بزرگان دولت بر آن جای میگرفتند، در صدر مجلس قبّهای بود مفروش به دیبای زربفت که خلیفه در آن مینشست .

رشید بر دجله قصری ساخت و در تزئین آن تفنّنها کرد، ستونهای مرمر داشت و رشید بر پنجرهها مینشست و آواز ملّاحان را میشنید.

واثق در سامره قصرها ساخت ، از آنجمله قصر هارونی بود که طبری در وصف یکی از رواقهای آن گوید: به یک طرف رواق قبّهای بود که چون تخممرغی برافراشته بود و در میان رواق ستونی از ساج منقش به طلا و لاجورد برآورده بودند و این را قبّه کمربند میگفتند.

قصر امیران و بزرگان دولت نیز به ساختمان و وسعت نمونهای از قصر خلافت بود. همه قصرها باغچهای داشت . نمونه قصرهای بزرگان آن روزگار قصر عیسی بن عبدالله بن عبّاس بود که بر مصب نهر دجیل منشعب از دجله ساخته بود.

یاقوت گوید: منصور با چهار هزار کس به دیدار عمّ خویش رفت که همه در قصر جا گرفتند و چون از پیش وی برون میشد گفت : این قصر را به من ببخش .

گفت : من این قصر را از تو دریغ ندارم امّا نمیخواهم که بگویند خلیفه به دیدار عموی خویش رفت و وی را از قصرش برون کردو عیالش بیسر و سامان شدند. دیگر آنکه از کسان و وابستگان خلیفه چهار هزار کس در قصر هستند اگر میخواهد قصر را بگیرد بفرماید تا فضائی که جای من و آنها را داشته باشد به من دهند تا در آنجا برایشان خیمه زنم تا به فرصت جائی بسازم و منصور از گرفتن قصر منصرف شد.

برمکیان در ساختمان قصرهای خویش تفنّنها میکردند و در زیبائی بنا و اثاث آن ظراتها داشتند و میخواستند بناها بماند و شاهد شوکت و جلال ایشان باشد.

جهشیاری گوید: یحیی بن خالد برمکی به فضل و جعفر پسران خویش گفت : هیچ چیز بهتر از بنا نام انسان را زنده نمیدارد، بنا کنید تا نام شما زنده بماند و جعفر و فضل هر یک قصری ساختند. جعفر درباره قصر خویش به عمرو بن مسعده گفته بود: اگر برای من بماند، قصر جعفر است و اگر سلطان ببرد باز قصر جعفر است و اگر روزگاری بر آن بگذرد قصر جعفر است و نام جعفر را نگه میدارد و شاید کسانی که با ایشان نیکوئی کردهایم بر آن گذر کنند و بر ما رحمت فرستند.

از پیش گفتیم که جعفر بر قصر خویش بیست ملیون درم خرج کرد و این همه خرج بنا بود و لوازم و اثاث و خدم جدا بود.

عبّاسیان رسم خنک کردن خانه را از پارسیان آموخته بودند. اطاقی با سقف گلی میساختند که خوابگاه نیمروز خلیفه بود و هر روز سقف را تجدید میکردند. بارهای نی و چوب بر اطراف طاق مینهادند و میان آن را از برف پر میکردند، این رسم را امویان نیز داشتند.

 

منصور در آغاز خلافت سردخانهای داشت که نیمروز در آن میخفت . ایوب خوری پارچههای ضخیم آورد و تر کرد و به اطراف سردخانه آویخت ، منصور از خنکی آن خوش آمد و گفت : اگر این پارچهها ضخیمتر باشد آب بیشتر گردد و خنکتر شود، پارچهها را ضخیمتر کردند و مردم این رسم را از خلیفگان آموختند.[267]

 

 

(1040) غذا و شراب بنی العبّاس

عبّاسیان به تنوّع غذا رغبتی داشتند. منصور شکمبارهای بیباک بود و به نصیحت طبیبان گوش نداد تا مرد. بر سفره رشید غذا گوناگون بود و آشپزان هر روز سی جور غذا به نزد او مینهادند و هر روز ده هزار درم خرج سفره خلیفه بود و چون زبیده دختر جعفر را به زنی گرفت در قصر خود ولیمهای ساخت که پنجاه و پنج ملیون درم خرج آن بود.

اسراف و تفنّن در غذا خاصّ خلیفگان نبود، بزرگان دولت نیز به شیوه ملوک بودند. به گفته یاقوت ، رشید با چهار هزار کس به دیدار عیسی بن علی رفت و غذای ایشان نان و گوشت بزغاله و مرغ و مرغانه و گوشت سرد و حلوا بود. کار تفنّن در غذا چنان بالا گرفته بود که بعضیها مقدار فراوان ماهی میخریدند که خوراکی از زبان ماهی فراهم کنند و بر سفره نهند.

ابراهیم بن مهدی گوید: رشید را به رقّه دعوت کردم . وی غذای گرم را پیش از غذای سرد میخورد، چون غذای سرد را بنهادند ظرفی پر از خرده ماهی دید و گفت : چرا طبّاخ ماهی را چنین ریز کرده است ؟

گفتم : این زبان ماهی است .

گفت : گوئی یکصد زبان در ظرف هست .

خادم وی گفت : از یکصد و پنجاه نیز بیشتر است .

رشید از قیمت آن پرسید.

گفتند: بیش از هزار درم شده است . بگفت تا هزار درم بیاوردند و صدقه داد و گفت : این کفّاره آن اسراف باشد که هزار درم به بهای یک ظرف غذا دادهاید.

خرج سفره مأمون هر روز ششهزار دینار بود که قسمتی از آن خرج مطبخ میشد. خلیفگان عبّاسی گاه شراب مینوشیدند امّا اجازه نمیدادند کسان بر سفره ایشان شرابخواری کنند.

طبری گوید: وقتی بختیشوع طبیب از شوش به بغداد شد در قصر الذهب به حضور منصور رسید، دستو داد تا غذا به وی دهند. چون خوان نهادند شراب خواست ، به منصور گفتند. گفت : اعتنا نکنید و باز هنگام شام بختیشوع شراب خواست گفتند: کس بر خوان خلیفه شراب ننوشد و او شام خورد و از آب دجله بنوشید و روز بعد آب دجله را بدید و گفت : نمیدانستم چیزی به جای شراب توان خورد، این آب دجله عوض شراب تواند بود

مقریزی از سفره مأمون به مصر به سال 217 سرگذشت جالبی آورده گوید: چون به دهکدههای مصر گذر میکرد در هر دهکده سکوئی میکردند و خرگاه خلیفه را بر آن میزدند و شبی و روزی در آنجا میماند. بر دهکدهای گذشت که نام آن طاء النمل بود و وارد آن نشد که دهکدهای حقیر مینمود و چون از آن بگذشت زنی به نام ماریه قبطیه که مالک دهکده بود از پی وی آمد و بانگ همی زد.

مأمون پنداشت به تظلّم آمده است و بایستاد. رسم چنان بود که پیوسته مترجمان از هر جنس به حضور بودند. به خلیفه گفتند: قبطیه میگوید: در دهکدهها فرود آمدی و از دهکده من گذشتی که قبطیان مرا خفیف میشمارند خواهم که با اقامت دهکده من قرین افتخارم کنی که مایه سرافرازی من و اعقاب باشد و ملامتی دشمنان نشوم و سخت بگریست که مأمون به رقّت آمد و عنان بکشید و فرود آمد.

فرزند پیرزن به نزد مطبخدار خلیفه رفت و پرسید که گوسفند و مرغ و جوجهماهی و ادویه و شکر و عسل و بوی خوش و شمع و میوه و علوفه و جز آنچه بایسته است و همه را بیشتر آماده کرد.

معتصم و عبّاس فرزند مأمون و واثق و متوکل و یحیی بن اکثم و احمد بن ابی داود نیز همراه بودند و برای هر یک از ایشان هر چه بایسته بود جداگانه بداد و هیچیک را به دیگری نگذاشت . صبحگاهان به وقت عزیمت پیرزن بیامد و ده کنیز همراه داشت که هر یک طبقی به سر داشتند و چون مأمون از دور آمدن ایشان را بدید گفت : زن قبطی تحفه روستایی آورده است و چون طبقها را به حضور خلیفه نهاد در هر طبق کیسهای پر از طلا بود که مأمون را خوش آمد و گفت : طلای خویش را ببرد.

زن گفت : به خدا نمیبرم و مأمون چون طلا را بدید همه سکه یک سال بود و گفت : این عجب است که بیت المال ما نیز فراهم آوردن آن نتواند.

 

زن گفت : دل ما را مشکن و حقیرمان مشمار.

مأمون گفت : آن پذیرائی که کردی ما را بس است نمیخواهم سربار تو شده باشم ، مال خویش را ببر خدایت برکت دهد.

زن پاره خاکی برگرفت و طلا را بنمود و گفت : این از اینست و نتیجه دادگستری تو است که من از این مایه بسیار دارم !

مأمون بگفت تا از طلای وی چیزی برگرفتند و ملکی چند تیول او کرد و از دویست جریب دهکده وی خراج برداشت و از همّت بلند و گشادهدستی وی به شگفت بود.[268]

 

 

(1041) لباس عبّاسیان (ایران)

نفوذ پارسیان پوشش ایشان را به دربار بغداد رواج داد. به گفته فون کریمر نفوذ ایرانیان به دوران هادی و هارون و مأمون به اوج رسید که بیشتر وزیران ایشان پارسینژاد بودند و دلبستگی به شیوه پارسی در کار لباس پوشیدن در بغداد رواج فوقالعاده داشت .

لباس پارسی لباس رسمی دربار شد. منصور خلیفه دوّم عبّاسیان را ملزم کرد که کلاههای سیاه بلند مخروطی بر سر نهند و هم او لباسهای زردوزی را باب کرد و فقط خلیفه حق داشت از اینگونه لباس به کسان دهد. سکههائی که از دوران متوکل بجاست خلیفه را با لباس پارسی نشان میدهد.

به دوران اوّل عبّاسی لباس عادّی طبقه برجسته شلواری گشاد بود و پیراهنی و جلیقهای و نیمتنه و سینهبندی و قبائی و کلاهی . لباس عامّه تنبانی بود و پیراهنی با جلیقه و روپوش بلند و کمربندی  کفش نیز به پا میکردند.

لباس سفید پسندیده بود، از پیمبر 6 نقل میکردند که فرموده بود: خدا بهشت را سپید آفرید و بهترین جامه شما سپید است که در زندگی پوشید و کفن مردگان کنید.

پوشش خلیفه در مجالس رسمی قبای سیاه یا بنفش بود که تا زانو میرسید و یخه آن باز بود و جلیقه از زیر آن نمودار بود. آستین قبا تنگ بود تا به دوران معتصم که گفت : آستین قباها را گشاد کنند.

گویند: آستین را تا سه ذراع دراز میکردند، خلیفه کمری مرصّع به جواهر میبستد و عبای سیاه میپوشید و کلاه درازسیاه مزین به گوهری گرانبها به سر مینهاد. به جز در مجالس رسمی خلیفه و قضات وی به تقلید پیمبر عمامه و عبا داشتند و گاه عمامه سیاه را بر کلاه دراز از آن نوع که به دوران ما مولوی گویند به سر مینهادند امیران و بزرگان در کار لباس تقلید خلیفه میکردند.

ابن خلکان گوید: ابویوسف ، قاضی هارون ، نخستین کس بود که لباس عالمان را به وضع دوران ما آورد که پیش از آن لباس مردم یکی بود و کس از کس به لباس امتیاز نداشت . دبیران نیمتنه میپوشیدند و افسران قباهای کوتاه پارسی به تن میکردند. مردم دیگر در خانههای خود کلاه بلند به سر داشتند و پوششی از دیبای سفید به تن میکردند بعدها بنفش نیز معمول شد.

مردان ثروتمند و هم زنان جورابهای ابریشمی و پشمی یا چرمی به پا میکردند و آن را موزه میگفتند. لباس ارباب مشاغل مختلف تفاوتها داشت .

لباس زنان چاقچور گشاد بود و پیراهن یخهباز که روی آن روپوشی کوتاه و تنگ به بر میکردند، این لباس منزل بود و در بیرون چادری روی لباس میکردند که همهتن را میپوشانید و سر را به دستمالی میپیچیدند و زیر گردن گره میزدند.

به دوران عبّاسی لباس زنان نسبت به دوران اموی تغییر بسیار یافت و زنان برجسته روسریهای موصع داشتند که زنجیر طلای جواهر نشانی از آن میآویختند و ابداع آن را به علیه خواهر رشید منسوب میداشتند.

زنان برجسته روپوش را به روسری میآویختند و زنان دیگر سر خویش را به زیور طلا آرایش میدادند و سربند مرواریدنشان به دور سر میپیچیدند. زنان شیکپوش خلخال به پا و دستبند به دست میکردند. هنر آرایش را نیز از زنان پارسی آموخته بودند و رنگ و رونق زیبائی که از آرایش پدید میآمد مورد علاقه زنان عرب بود.

زبیده همسر رشید به روزگار خویش در تغییر لباس زنان اثر فراوان داشت . گویند: کمربند و کفش مرصع را او پدید آورد. زبیده برای لباس خویش اسرافی عجیب میکرد. یک بار لباسی از پارچه کمیاب دوخت که مخارج آن پنجاه هزار دینار شد.

در اندلس زریاب ، خالق مد بود. رسم تغییر لباس به اختلاف فصول را او پدید آورد. به نظر وی لازم بود در آغاز سال مردم لباس ملوّن بگذارند و سپید پوشند و باقی سال لباسهای الوان به تن کنند و به فصل پائیز جبّههای حریر و جلیقهای آستر پوشند و هم او رسم موهای دراز را از اندلس برانداخت .[269]

 

 

 

(1042) زنان دوران عبّاسیان

به دوران عبّاسی زنان از آزادی بهره فراوان داشتند و بعضیشان چون خیزران همسر مهدی در امور دولت مداخله میکردند. زبیده همسر رشید نیز از زنان متنفذ بود. وقتی به سال 186 به حجّ رفت و کمیابی آب را در مکه بدید، پیشکار خویش را گفت تا مهندسان و کارگران از اطراف کشور بیارد. گفت : کار کن و گرچه هر ضربت تیشه یک دینار تمام شود. از آن پس گروهی مهندسان ماهر به مکه رفتند و چشمههای آب را در دل کوهها بهم پیوستند و چشمه حنین را بشکافتند و از آنجا از زیر سنگها آب به حرم رسانیدند و این آب تاکنون روانست و به نام چشمه زبیده معروف است .

بعضی زنان به سفر جنگ نیز میرفتند. از پیش گفتیم که امّ عیسی و لبابه دختران علی بن عبدالله عبّاسی در پیکار رومیان با سپاه همراه بودند. به دوران رشید زنان سوار بر اسب سپاهیان را به میدان جنگ میکشاندند. به دوران معتصم که رومیان زنان مسلمان را اسیر گرفتند و شکنجه دادند و یکیشان بانگ زد: ای معتصم ؛ به فریاد رس . خلیفه به جنگ عموریه رفت چنانکه گفتیم .

به دوران رشید زنان در مرحله داشن و فرهنگ پیشرفتی کردند. زنان سخنور فراوان بودند. بعضی زنان در حضور رشید و مأمون با مردان مناظره میکردند. زبیده زنی بود شاعر و دانشور و گاه در نامههای خویش قطعه شعری به رشید مینوشت . قصیدهای که از پس قتل امین به مأمون فرستاد نشان قوّت بیان و تسلّط وی بر فنون سخن است .

مؤلّف «حضارة الإسلام» گوید: زبیده به کارها دست میزد که از حوصله شاهان برون بود. وی فرشی از دیبا آماده کرد که تصویر حیوانات و پرندگان از همه نوع به طلا بر آن نقش بود و دیدگان آن را از گوهر و یاقوت کرده بودند.

گویند: یک ملیون دینار خرج آن کرد و هم اثاث خویش را از طلای مرصّع کرد و لباس زربفت گران قیمت برگزید و قبّهها از آبنوس و صندل و نقره بساخت ، آویز پردهها را از طلا کرد، شمع عتبر افروخت و موزه مرصّع به گوهر بپا کرد.

همه مردم و خاصّه خلیفگان همسر از کنیزان غیر عرب گرفتند که به زیبائی از عربان پیش بودند به علاوه در آن روزگار کسانی که زن میخواستند گرفت به حکم شریعت همسر خویش را جز به یک نظر نمیتوانستند دید امّا کنیز چنین نبود که میشد ببینند و با وی بیامیزند و خوی وی را بدانند و از آن پس زن خویش کنند و شاید از همین رو بود که بیشتر فرزندان کنیززاده به نزد پدر از زاده آزادگان محبوبتر بودند. از لحاظ حقوق وارث میان کنیز زادگان و آزادگان امتیاز نبود.

بسیار خلیفگان عبّاسی کنیززادگان بودند، مأمون مادر پارسینژاد داشت ، مادر معتصم ترک نسب بود. مادر متوکل خوارزمیزاده بود، مادر مقتدر رومیزاده بود و مادر مستکفی و مطیع سقلابزاده بود، نگفته پیداست که همگیشان به کنیزی به قصر خلیفگان راه یافته بودند.

کنیزان را از بازارهای بردهفروشی سراسر کشور به بغداد میبردند. کنیز از همه نژاد بود؛ حبشی ، رومی ، گرجی ، چرکس ، عرب از زادگان مدینه ، طایف ، یمامه و مصر که پدر و مادرشان برده بود.

بسیاری از این کنیزان به زیبائی و خوشنوائی ممتاز بودند. خرید و فروش کنیزان بدان معنی که خیلیها پنداشتهاند نشان بندگی نبود. بسیاری دخترکان به اختیار به بازار بردهفروشان میشدند تا از زندگی مرفّه قصر خلیفگان و امیران بهرهور شوند.

جاحظ از محاسن و معایب ازدواج با کنیز سخنی دارد. گوید: هر که مخارج اندک و خدمت خوب و رفع تکلّف خواهد کنیز گیرد.

مسلمة بن مسلمه میگفت : به حیرتم آنکه از کنیزکان بهره گرفته چگونه زنان آزاد تواند گرفت . و هم او گفته بود: خرسندی در آمیزش کنیزکان است .

مردم مدینه از ازدواج کنیزکان بیزار بودند که خوش نداشتند مادر فرزندشان کنیز باشد. امّا چون حضرت علی بن حسین  8 از کنیز پدید آمد و از همه اهل مدینه به فقه و دانش و پرهیزکاری سبق یافت کسان به ازدواج کنیزان راغب شدند. همه خلیفگان عبّاسی جز سه کس کنیززاده بودند. آنگاه در معایب کنیزکان گوید: که کنیزان نان بازارند و آزادگان نان خانه .

بیاد دانست که شهرت و آزادی و نفوذ خاصّ زنان قصر بود و گرنه از طبقه دیگر کسی حقّ دخالت در کار مردان نداشت .

در اندلس نیز زنان اهمیت فراوان یافتند. کنیزان در قصر خلیفگان و امیران و بزرگان دولت مقام برجسته داشتند. قصّه «طروب» کنیز عبدالرحمن اوسط نشان این امتیاز است که چون خلیفه وی را خشمگین کرد روی بپوشید و گوشه گرفت و عبدالرحمن در جلب رضای او بکوشید امّا توفیق نیافت و از خواصّ
خواجگان خویش تنی چند فرستاد که وی را به زور بیارند امّا طروب در را بست و گفت : به اختیار برون نمیشود و گرچه خونش را بریزند. به ناچار نزد عبدالرحمن رفتند و حال را بگفتند و اجازه خواستند در را بشکنند که اجازه نداد و گفت : دیواری از کیسههای طلا بردی او بکشند و چنین کردند آنگاه خلیفه بیامد و بر در ایستاد و ملایمت کرد و رضای او جست و همه کیسهها را که بر در چیده بودند به او بخشید که طروب خوشدل شد و در را بگشود که کیسهها به خانه او ریخت ، پای خلیفه را ببوسید و مال از آن وی شد.

به گفته مقری ، طروب با نصر خواجه همهکار دولت را به دست داشتند و عبدالرحمن هرگز خلاف میل او نکرد. عبدالرحمن به کنیز دیگر مدثره نام نیز دلبسته بود که وی را آزاد کرد و به زنی گرفت و هم از کنیزان وی شفا بود و قلم که ادیب بود و سخنور و شعردان و خطّی نو مینوشت .[270]

 

 

(1043) نوروز در عصر عبّاسیان

نوروز و مهرگان : نوروز عید کهن پارسی است که پارسیان در آغاز سال نو جشن میگیرند. روز اوّل سال هنگام اعتدال ربیعی و ورود خورشید به برج حمل یعنی آغاز بهار است .

شاهان خراسان به نوروز سم دیگر آوردند که در این روز لباس بهار سپاهیان خویش را میدادند. به روایت بیرونی نخستین کسی که جشن نوروز گرفت جمشید بود و وی چنانکه براون به نقل از منابع عرب آورده همان سلیمان بن داود است . مسلمانان در آغاز کار که بر قلمرو پارسیان تسلّط یافتند جشن نوروز را متروک داشتند امّا به دوران عبّاسی نوروز از نو زنده شد. به دوران اموی چون سال مالی ، شمسی بود تقویم نومایه زحمت کشاورزان بود که به نوروز هنوز زراعت سبز بود و مالیات باید داد.

بیرونی گوید: به دوران هشام بن عبدالملک زمینداران به خالد بن عبدالله قسری عامل وی شکایت بردند و دشواریها را بگفتند و خواستند تا نوروز را که سال از آن آغاز میشد یکماه عقب اندازد خالد چنین نکرد و نامه به هشام نوشت .

پاسخ آمد که : بیم دارم اینکار مشمول آیه (إِنَّمَا آلنَّسیءُ زِیادَةٌ فِی آلْکفْرِ)[271]  باشد و نکرد. حال چنین بود تا هارون به خلافت رسید و باز مالکان شکایت به

نزد یحیی بن خالد وزیر او بردند و خواستند که نوروز را دو ماه پس اندازد.

یحیی میخواست تقاضایشان را بپذیرد امّا دشمنانش جنجال کردند که وی تعصّب گبری دارد و رسوم قدیم را از یاد نبرده و یحیی از رأی خویش بگشت و وضع سابق بماند.

بیرونی درباره ریشه نوروز افسانهای دارد که چون سلیمان بن داود انگشتر را گم کرد و ملکش برفت سپس انگشتر را یافت و ملکش پس آمد و شاهان به نزد وی آمدند و پرندگان فراهم شدند، پارسیان گفتند: نوروز آمد و سلیمان بگفت تا باد او را برداشت و در راه پرستوئی را بدید و گفت : ای پادشاه ؛ مرا آشیانی است که تخمی چند در آن دارم ، ملایم رو که آشیان مرا بهم نزنی .

و سلیمان را دل از رفتن بگشت و چون به زمین نشست پرستو بیامد و آبی را که به منقار داشت جلو وی به زمین ریخت و ران ملخی هدیه او کرد و ریشه آب افشاندن و هدیه دادن به نوروز از آنجا آمد.

پارسیان به نوروز به یکدیگر هدیه میدادند و بیشتر هدیهها شکر و پارچه بود. بیرونی گوید: نیشکر به کشور جم به نوروز پدید آمد که پیش از آن شناخته نبود و چنان بود که جم نئی آبدار بدید که عصاره آن برون شده بود و چون بچشید آن را شیرین و دلپذیر یافت و بفرمود تا آب آن را بفشرند و شکر از آن کرد و روز پنجم بنشست و به تیمّن از آن هدیه دادند و رسم شاهان خراسان شد که به نوروز پوشش بهاره دهند و نیز شستشو به آب و آب به یکدیگر افشاندن رسم شد.

و هم او گوید: در پنج روز عید رسم خسروان چنان بود که شاه روز نوروز بار عام میداد و همگان را میدید، به روز دوّم دهقانان و بزرگان را میپذیرفت ، روز سوّم خاصّ افسران و موبدان بود، به روز چهارم خویشاوندان و خاصّان شاه بار مییافتند، روز پنجم فرزندان و یاران شاه به حضور میرسیدند و به هر کس رتبه و عطایی که باید داد میداد و جیره و انعام میبخشید و چون روز ششم میشد از اینکار فراغت یافته بود و به خلوت مینشست و جز خاصّان کسی به نزد او نمیشد و میگفت تا هدیهها را به ترتیب هدیهکنان بیاورند و هر چه را میخواست میبخشید یا به خزینه میفرستاد.

خسروان ایرانی و از پی ایشان عبّاسیان در آغاز سال ، نوروز و در آخر مهرگان را جشن گرفتند. مهرگان را روز مهر نیز گفتند و از عیدهای بزرگ پارسیان بود. از سلمان فارسی آوردهاند که گفته بود: ما به دوران ملوک فارس میگفتیم : خداوند به نوروز بندگان خویش را زینتی از یاقوت داد و به مهرگان زینتی از زمرّد داد و مزیت نوروز و مهرگان بر دیگر روزها چون یاقوت و زمرّد بر دیگر گهرها است . پارسیان مهرگان را نشانه ختم سال و نوروز را آغاز سال دیگر میدانستند. آغاز مهرگان در زمستان بود.

شاهان پارسی به مهرگان تاجی مرصع به سر مینهادند که تصویر خورشید بر آن نقش بود و جشنی بزرگ میساختند. گویند: جشن مهرگان یادگار تسلّط
فریدون بر ضحّاک است که چون مردم فیروزی وی را بدانستند خرسند شدند و شادی کردند. و نیز پندارند که در این روز فرشتگان به یاری فریدون آمدند و در خانههاشان رسم شد که صبحدم یکی در صحن خانه بایستد و بانگ زند: ای فرشتگان ؛ فرود آئید و شیطانهای شرور را از جهان بیرون کنید. پارسیان در مهرگان هدیههای خوب به یکدیگر میدادند و بیشتر هدیهها شکر بود و خسروان لباس زمستان به سپاه میدادند شاهان یک روز به نوروز و یک روز به مهرگان بار عام داشتند.

جاحظ گوید که : در این دو روز از کوچک و بزرگ و وضیع و شریف روی نهان نمیکردند.

روز پنجم مهرگان از بزرگترین روزهای پارسیان بود که آن را «رام روز» یا مهرگان بزرگ میگفتند که در این روز فریدون بر ضحّاک چیره شده بود و پارسیان روز مهرگان را که شانزدهم ماه بود با روز «رام» که بیست و یکم بود سخت بزرگ داشتند که زردشت گفته بود که مهرگان و رامروز را یکسان عید کنند و جشن گیرند تا هرمز پسر شاهپور میان دو عید پیوند داد و ایام فاصل آن را نیز عید کرد آنگاه شاهان ایرانشهر مهرگان را تا مدّت سی روز برای طبقات مختلف عید کردند.[272]

 

خلیفگان عبّاسی به جز عیدهای مسلمانی نوروز و مهرگان پارسیان را نیز عهده میداشتند، تشریفات عید جلوه خاصّ داشت که طبقات مردم را به عطا و مقرّری و جایزه و سفره جلب میکردند. عیدهای مذهبی آغاز سال هجری و مولد پیغمبر و غرّه رمضان و فطر و قربان بود، روز تولّد خلیفه را نیز عید میگرفتند.

فاطمیان فطر را مجلّل میگرفتند و زکات فطر میدادند و لباس میپوشیدند و سفره میگستردند. به روز فطر خلیفه به نماز عید میشد، قصر خلیفه دری به نام در عید داشت که از آنجا به نماز عید برون میشد.

عبّاسیان به نوروز و مهرگان اعتبار خاصّ مینهادند که به رضای پارسیان علاقه داشتند. در نوروز جشنها بپا میشد و ولیمهها میدادند. نوروز آخر سال مالی دولت بود و به جمع و خرج میرسیدند، مصریان نیز از قدیم نوروزی به نام نوروز قبطی داشتند که آغاز سال قبطی بود به شب نوروز آتش میافروختند و به روز آب میافشاندند و جامهها بر خدمتگران دولت و زن و فرزندشان پخش میشد و مقرّری پرداخت میشد و هدیهها میدادند و میگرفتند.

این عید به دوران فاطمیان رونق بیشتر گرفت و آبافشانی و آتشافروزی به روز و شب نوروز قبطی بیشتر شد. بازاریان فیلی میساختند و به قاهره میبردند و سه روز بازی میکردند، تا به ایام معزّ که گفت : از این مراسم دست بدارند و کسانی از متخلّفان را گرفتند و به زشتی در بازارها بگردانیدند.

عبّاسیان مهرگان را نیز عید داشتند و چون نوروز هدیهها میدادند شیرینی از هدایای نوروز بود که به مهرگان نیز داده میشد، در ایام مهرگان بازی و خنده فراوان بود و مردمان درهم میافتادند.

فاطمیان ایام رسمی و عید بیشتر داشتند، هر جمعه نماز بپا میشد و عیدی بود. جز این اوّل سال و مولد پیامبر اکرم  6 و مولد حضرت امیرالمؤمنین علی  7 و حسنین  8 و حضرت فاطمه  3 و مولد خلیفه و شب اوّل و نیمه رجب و شب اولّ و نیمه شعبان و اوّل رمضان و نوروز و چند روز دیگر را عید داشتند و به عاشورا سوگواری میکردند.[273]

 

 

(1044) تشریفات خلفاء عبّاسیان

تشریفات عبّاسیان از امویان شکوه و جلال بیشتر داشت . در ایام جمعه نگهبانان خاصّ پرچم به دست پیشاپیش موکب خلیفه میرفتند و از پس ایشان امیران خاندان عبّاسی بر اسبان سیاه به ردیف بودند آنگاه خلیفه بر اسبی سپید میآمد و بزرگان دولت پیشاپیش وی بودند.

خلیفه در روزهای رسمی قبای سیاه به تن میکرد و کمربند مرصع میبست و عبای سیاه میپوشید و کلاه سیاه به سر مینهاد. عصا و انگشتر پیمبر را به داست داشت! و زنجیر طلای مرصّع از سینه آویخته بود. این روش از دوران هادی پدید آمد امّا رشید و مأمون بیشتر به سادگی راغب بودند و غالبآ بیش از یک یا دو نگهبان همراه نداشتند از جمله تشریفات عبّاسیان بود که به هنگام نماز بر در خلیفه طبل زنند و در بوق بدمند.

مراسم باشکوه در موسم حجّ انجام میشد که مردم از همه ولایتهای شرقی اسلام از عراق و فارس و خراسان و جز آن به بغداد میشدند و لوازم سفر همراه داشتند و گروهی سپاه پیشاپیش ایشان بود جلو هر یک از کاروانهای حجّ هودجی برود که قبّهای آراسته به دیبای زربفت بر آن افراشته بود و امیر حاجّ در آن مینشست .

ماوردی گوید: امیر حاج باید مراقب ده چیز باشد:

نخست آنکه مردم به هنگام عزیمت و حرکت و نزول فراهم باشند و پراکنده نشوند.

دوّم آنکه هر طایفه را رهبری معین کند تا در حرکت پیرو او باشند و به هنگام نزول اطراف او فرود آیند و از او دور نشوند.

سوّم آنکه کاروان آهسته رود تا واماندگان بدان توانند رسید و ضعیفان همراه آن راه توانند سپرد.

چهارم آنکه کاروان حج را از راه آسان برد که آب و آذوقه در آن فراوان باشد و از راه سخت و کمآب نبرد.

پنجم : آنکه اگر آب کم بود یا آذوقه نبود جستجوی آن کند.

ششم آنکه به هنگام حرکت و نزول نگهبانان بر کاروان گمارد تا دزدان در مال ایشان طمع نکنند.

هفتم آنکه مزاحمان سفر را که مانع کاروان میشوند از راه دور کند و این کار یا به جنگ یا بذل مال باشد.

هشتم آنکه اختلافات کاروانیان را فیصله دهد و اینکار را به اجبار نکند مگر آنکه دو طرف به حکم او تسلیم شوند و او صلاحیت قضا داشته باشد، در اینصورت فتوی تواند داد و قضاوت تواند کرد و اگر به شهری در شدند که در آنجا قاضی هست او و قاضی توانند حکم دهند و هر یک داد حکم وی نافذ است امّا اگر کاروانیان با مردم شهری اختلاف کنند حکم آن با قاضی شهر است .

نهم آنکه آشوبگران قافله را آرام و خائنان را تأدیب کند و اینکار از حدود تنبیه بیشتر نباشد.

دهم آنکه وقت حرکت و مدّت سفر را رعایت کند تا کاروان به موقع به حج رسد و از تنگی وقت ناچار به شتاب نشود و چون به میقات رسید فرصت احرام به کاروان دهد و اگر وقت باشد کاروان را به مکه برد تا با مکیان به مواقف روند و اگر وقت تنگ باشد یکسر به عرفه رود که مبادا به موقع نرسند و حجّ فوت شود که وقت وقوف در عرفه از نیمروز عرفه تا صبحگاه روز قربان است و هر که در این مدّت به عرفه رسید حجّ او مقبول است و اگر تا صبحگاه قربان به عرفه نرسید حجّ او فوت شده و باید بقیه ارکان حج را به پایان برد و به تلافی عرفه قربانی کند و حجّ خویش را به سال بعد قضا کند و تا ختم مراسم حجّ ، خود را محل نداند و چون مردم حجّ بکردند روزی چند برای انجام کارهایشان فرصت دهد و در حرکت عجله نکند و به هنگام بازگشت کاروان را از راه مدینه برد تا قبر پیغمبر 6 را زیارت کند که اقتضای حرمت پیغمبر 6 و حقوق وی چنین است به هنگام بازگشت نیز همه شرائط رفتن را رعایت کند تا کاروان به شهر خود رسد آنگاه ولایت وی پایان پذیرد.

مؤلّف «حضارة الإسلام» حضور خلیفه را به روز عرفه چنین وصف میکند: و چون خورشید برآمد و مردم در مواقف انبوه شدند و همهجا پر شد در بوقها دمیدند که علامت سوار شدن خلیفه بود و طولی نکشید که خلیفه بر فیل سپید بیامد، فیل را با نقره زیور بسته بودند. خلیفه در هودجی بود مزین به صدفهای درخشان و بر سر او قبّهای بود که پردههای دیبای زربفت بر آن آویخته بود. عصا و انگشر خلافت را به دست و انگشت داشت و جبّهای به تن کرده بود که برد سبز پیغمبر 6 روی آن بود! و این برد جز آن بود که شاهان بنیامیه داشتند که در مجلس و سواری بر شانه خویش میانداختند که برد امویان که معاویه از خاندان
زهیر بن ابی سلمی به چهل هزار درم خریده بود با سقوط دولتشان مفقود شد.

برد عبّاسیان را پیغمبر 6 به زندگانی خویش به مردم ایله بخشیده بود که به تبرّک نگهدارند و منصور از ایشان به سیصد دینار خرید و آن را به جای برد امویان شعر خلافت کرد. هیچیک از ملوک عرب پیش از عبّاسیان در مراسم خود فیل نداشتند، فیل را جزو موکب خلیفه کرده بودند از آنرو که شاهان فیل را اهمیت میدادند و برای پیکار و هم زینت نگه میداشتند که به روزگاران کهن فیل مرکب خاصّ شاهان بود. گروهی از امیران و بزرگان خاندان عبّاسی به دنبال خلیفه بودند و از پی ایشان شتران بود که حرم و فرزندان وی بر آن بودند. موسی پسر مهدی از این گروه بود و نگهبانان خاصّ همراه ایشان بودند که پرچمهای سیاه بدست داشتند.

رسم تجدید پوشش کعبه از مهدی پدید آمد که چون به مکه رفت پوشش کعبه را بکند و دیوارها را با مشک و عنبر بیالود و پوشش تازه از دیبا کرد که بیم بود کعبه از کثرت پوششها که به زمان هشام بن عبدالملک بر آن کرده بودند به ویرانی رود و این سنّتی شد که خلیفگان از پس مهدی رعایت کردند و هر سال پوششی تازه برای کعبه میفرستادند که در مصر بافته میشد.

وزیران دولت عبّاسی زندگی گشاده داشتند. یحیی برمکی به هنگام سواری کیسهها برای حاجتمندان آماده داشت . کسانی که به حاجت بر در وی میشدند بسیار بودند. از آن پیش اینان را سائل میگفتند و یحیی گفت : این عنوان ناپسند است که از اینگروه بزرگان و اشراف نیز هستند و ایشان را ملاقاتی نامید و یکیشان گفت حقّآ ندانیم کدامیک بزرگتر است این عطا که میدهی یا این عنوان که بر ما نهادهای ؟[274]

 

 

(1045) مراسم عروسی هارون

عبّاسیان جلال جشنهای عروسی را بسیار اهمیت میدادند. اسرافکاری ایشان را در مخارج عروسی از آنچه مهدی در عروسی هارون با زبیده کرد توان دریافت که در این عروسی جشنی گرفت که کس بیاد نداشت .

در آن روز ظرفهای طلا پر از نقره به مردم بخشید و چندان جواهر و زیور به عروس بسته بودند که توان راه رفتن نداشت . سه شمع عنبرین پیشاپیش عروس میبردند و چون دود آن بسیار بود زبیده گفت : اینهمه اسراف بس است این را ببرید و شمع بیارید و چون عروس به نزد هارون شد دانههای مروارید را که در آستین داشت بر او افشاند که بر حصیر زربفت ریخت و حاضران از برداشتن آن خودداری کردند. هارون گفت : کرم کنید، زبیده دانهای برگرفت و باقی را حاضران جمع کردند.

شابشتی گوید که یک ملیون و سیصد و هشتاد و هشت هزار دینار از مال مهدی بر این عروس خرج شد.

مأمون در عروسی خویش با پوران اسراف پیشه کرد. به گفته پابشتی مهر پوران یکصد هزار دینار و پنج ملیون درم بود. به گفته طبری به هنگام عروسی ده ملیون به پدر عروس داد.

به گفته مسعودی آن روز حسن چندان مال پراکند که هیچ شاهی به هیچ دورانی نپراکنده بود. از جمله بر هاشمیان و فرماندهان و دبیران گلولههای مشک نثار کرد که در آن ، رقعهها بود به نام ملکها و کنیزها و مشخّصات اسبها و امثال آن و چون گلوله مشک به دست کسی میافتاد میگشود و میخواند و به نزد پیشکاری که خاصّ این کار بود میرفت و ملک یا کنیز یا اسب را میگرفت آنگاه دینار و درم و نافههای مشک و گلوله عنبر به مردم دیگر نثار کرد.

در آن روزها که مأمون به نزد وی مقام داشت همه مخارج اطرافیان خلیفه و مکاریان و باربرداران و ملّاحان را با همه کسانی که در اردو بودند بداد چنانکه هیچ کس در اردوگاه چیزی نمیخرید و چون مأمون خواست به بغداد باز رود به او گفت : حاجتی داری ؟

گفت : آری ؛ میخواهم که جای مرا در قلب خویش محفوظ داری که جز با کمک تو آن را حفظ نتوانم کرد.[275]

 

 

(1046) سرگرمیهای عبّاسیان

وقتگذرانی مردم در آن روزگار استماع حکایتهای کوتاه و لطایف و گفتگوی ظریفان بود. حکایتهای دراز که نمونه آن را در هزار و یکشب توان دید دلپسند عامّه بود و خواصّ بدان چندان دلبستگی نداشتند. در خانهها بازی شطرنج معمول بود و کسان اوقات فراغت خویش را صرف آن میکردند.

شطرنج به وسیله هارون به بغداد رسید و میان عربان رواج یافت و جای بازی ورق و نرد را گرفت . صفحه شطرنج را از چرم قرمزرنگ میساختند. در اواخر قرن سوّم هجری به دوران معتضد یک قسم شطرنج در بغداد رواج یافت که آن را «جوارحیه» گفتند از اینرو که همه حواسّ انسان در بازی آن دخالت داشت .

گویند: مأمون از آنپس که که از خراسان به بغداد رفت به باری شطرنج راغب شد و شطرنجبازان معروف را به حضور خواست و چون ایشان مهابت خلیفه را نگه میداشتند ملول شد و گفت : شطرنج را با وقار بازی نمیتوان کرد، چنان بازی کنید که میان خودتان میکنید.

نرد از جمله بازیهای رایج بود که با سی مهره و دو طاس بر تختهای که هر سوی آن دوازده خانه داشت بازی میکردند. حکمای قدیم تخته را به عرصه زمین همانند کردهاند و خانهها را به ساعات شبانهروز و دو رنگ مهرهها را به اختلاف شب و روز و آن خالها را که از ریختن طاس نمودار میشود به حکم قضا که بر بندگان جاریست و از تحمّل آن چاره نیست .

از جمله سرگرمیهای آن روزگار تیراندازی و شکار و چوگان و بازی چوب و چفته بود. خلیفگان از سرگرمیها مسابقه اسبدوانی را بیشتر دوست داشتند و بزرگان دولت در آن شرکت میکردند. فقیهان این ورزش مفید را مجاز میشمردند به شرط آنکه وسیله تحصیل مال نشود. دلبستگی مردم به اسبدوانی چندان بود که گاهی اسب عقبمانده را به صاحب اسب جلورفته میدادند.

جهشیاری گوید: هارون بگفت تا جعفر برمکی اسبانی به میدان اسبدوانی بیارد. جعفر اسبان خویش به میدان رقه دوانید که از اسبان هارون سبق برد و وی خشمگین شد.

عبّاس بن محمّد هاشمی به جعفر گفت : این اسب را از کجا آوردهای ؟

جعفر گفت : این را از اسبان تو گرفتهام .

عبّاس گفت : بسیار خوب ؛ تو را خرسند میکنم و به سوی هارون رفت و گفت : یاد دارم به دوران هادی به مداین بودیم و اسبدوانی بود. اسب دوندهای از میان غبار نمودار شد که علامت آن را نتوانستیم دید. عیسی بن علی گفت : از من است و دیگری گفت : از من است و هماندم برنده دیگر نمودار شد و چون علامت را بدیدند هر دو از خالد برمکی بود که نشانههای برد از او شد و به خلیفه گفت : نشانههای برد را کی میگیرد؟ خلیفه گفت : بگیر که هر چه داری از آن ماست . هارون خرسند شد و خشم او برفت .

مسعودی گوید: روزی هارون به میدان اسبدوانی رفته بود و چون دویدن اسبان آغاز شد به مکان خویش نشست دو اسب همعنان بود. هارون بدید و گفت  : اسب من و اسب مأمون است و از پس مدّتی اسب وی سبق گرفت که خرسند شد و به وجد آمد.

و هم از سرگرمیهای آن دوران ، بازیای نظیر کریکت و تنیس دوران ما بود که با گوی میکردند. زنان نیز برای خویش سرگرمیها داشتند و گاه در تیراندازی شرکت میکردند. رقص در قصر خلیفگان رواج داشت امّا خاصّ رقّاصان حرفهای نبود که زنان برجسته نیز بدان دلبستگی داشتند.

شکار سرگرمی مطلوب خلیفگان بود. مهدی در شکارگاه گروهی نگهبان شمشیر به دست همراه داشت و هم گروهی سپاهیان و غلامان را با خویش میبرد، شکارگاه مهدی کنارههای دجله بود که در سبزهزارهای آن پرنده و آهو فراوان بود.

تفنّن در کار شکار تا آنجا رسیده بود که گاه سر تیر را از طلا میساختند. تربیت پرندگان چون باز و عقاب معمول بود. تعلیم سگان شکاری پیشرفت بسیار کرده بود و سگان تربیتشده قیمت گران داشت .[276]

 

 

 (1047) غیبت صغری و نوّاب اربعه و اشتباه مؤلّف و مترجم

به عقیده شیعیان ، امام محمّد بن حسن دو غیبت داشت : غیبت صغری که از ولادت آن حضرت به سال 255 آغاز و به شهادت پدر بزرگوارش به سال  260 ختم میشود. و غیبت کبری که از سال 265 آغاز شده و تاکنون دوام دارد.

مترجم سطور گوید: مؤلّف در اینجا خلط کرده که غیبت صغرای امام  7 طبق متون شیعه امامیه پس از شهادت امام یازدهم  7 بود که از خوف دشمنان از نظرها غایب شد امّا تا سال 329 یعنی هفتاد سال بعد بعضی خواصّ اصحاب شرف زیارت وی داشتند و توقیع امام  7 به وسیله ایشان به شیعیان میرسید و آنگاه غیبت کامل شد و نوّاب خاصّ نیز از زیارت امام  7 محروم شدند و توقیع نیامد و این غیبت کبری است که هنوز هست .

شیعیان امامیه منتظر امامند که ظهور میکند و زمین را که از ستم پر شده از عدالت پر میکند و محمّد بن حسن  8 را امام منتظر و صاحب الزمان و قائم عصر و حجّة عصر لقب دادهاند.

مورّخان گویند: امام حسن عسکری  7 سرّ دعوت را به بزرگان شیعه سپرد و ایشان را نوّاب نامید، ابوسعید عمری رئیس دوازده امامیان نایب اوّل بود، نمیری که که او را پیافکن طایفه نمیری دانند نایب دوّم بود، حسن بن جعفر نوبختی که تنی چند از خاندانش دعوتگران آل علی بودند نایب سوّم بود![277]

 

 

(1048) تیرگی روابط فاطمیان و امویان اندلس

رابطه فاطمیان با امویان اندلس نیز بد بود که از دوران جاهلیت خاندان هاشم و امیه اختلاف داشتند و میان قاهره و قرطبه نامههای تند رفت .

ابن خلکان آورده که عزیز فاطمی نامهای به حکم اموی نوشت و به او ناسزا گفت و هجا کرد و او پاسخ داد: تو ما را بشناختی و بد گفتی اگر ما نیز تو را میشناختیم پاسخت میدادیم .

مؤلّف «کشف اسرار الفاطمیه» گوید: حکم نامهای به عزیز فرستاد و هجای او کرد که نسبش مجعول است و پدرش زندیق بوده است و افزود: هر چه باشد ما فرزندان مروانیم .

عزیز به پاسخ نوشت : وقتی مولودی از ما بیاید زمین طرب کند و منبرها به فرح آید تو ما را شناختی و بد گفتی ما نیز اگر تو را میشناختیم هجوت میکردیم والسّلام .[278]

 

 

 

 

(1049) نفوذ فلسفه در عصر عبّاسیان

معتزلیان از آغاز زیر نفوذ فلسفه یونان بودند. براون به نقل از شتینر گوید: معتزله ترجمه آثار طبیعیدانان و فیلسوفان یونان را که به حمایت ابوجعفر منصور و مأمون انجام میشد خواندند و از آن بهره گرفتند و کوشیدند که حاصل فلسفه یونان را بر مسائل اسلامی که قرآن آورده بود بیفزایند و اسلام را با فلسفه سازش دهند.

از جمله فیلسوفان اسلام ابونصر فارابی بود (339) که به گفته ابن خلکان بزرگتر از فیلسوف اسلام بود و ابوعلی سینا (428) بود که از کتب وی فائدهها برد و ابن رشد (595) و پیش از آنها کندی (260) بود که همه همّت خویش را صرف بحث در عقاید معتزلیان کرد ولی پیروان او حتّی المقدور از بحث مسائل دین دریغ داشتند که به نظر ایشان توحید و علوم طبیعی و فلسفه از هم جدا بود و حدود مشخّص داشت و توافق آن مشکل بود.

و هم شتینر گوید: فیلسوفان عرب که شاگردان مکتب ارسطو بودند به حقیقت بیشتر طبیعیدان بودند تا فیلسوف و کارشان منحصر به مشاهده اتّفاقات طبیعی و بحث از طبّ و نجوم بود.

(مترجم سطور گوید: این خلط و آشفتگی که در گفتار شتینر هست نمونه تحقیقات خاورشناسان است که در مسائل نقلی به عمد و در قضایای نظری به سهو خبطها کردهاند. استقلال فلسفه از توحید ابداع خاطر گوینده است که همه کوشش فلاسفه اسلام آن بود که توحید را از فلسفه بیارند و مسائل فلسفه اوّلی را با منقولات مذهب توافق دهند و در این راه توفیقها یافتند که تحریر مسائل فلسفه در قرون اخیر اسلام به حقیقت مزج فلسفه یونان و آیات قرآن بود که نمونه آن را در اسفار ملّاصدرا توان یافت و این توغل فیلسوفان اسلام تا آنجا بود که در تقریر فلسفه یونان وسعت نظر یافتند.

رسائل قدیم یونان اکنون به دست است و آن تقریر مرتّب که از مسائل فلسفی در اشارات شیخ هست در آن نیست و این بحثی است وسیع و دامنهدار است که تقریر آن به سالها باید و مرا پندار هست که مترجمان فلسفه یونان از قضایای آن هر چه را با مسلمانی سازگار نبود نیاوردند و هر چه را میسّر بود تقریر دیگر کردند و از ابداع خاطر نکتهها بر آن افزودند و قضایای محدود و مشوّش فلسفه را که مایه از یونان داشت جان دیگر دادند و به قالب نو ریختند و فلسفهای ساختند که رنگ و بوی مسلمانی داشت).[279]

مسلمانان فلسفه را از یونان گرفتند و کتابهایی که به دوران عبّاسیان و خاصّه رشید از یونانی و سریانی به عربی آمد میراث یونان را به قلمرو اسلام داد. بیش از آن نیز فلسفه یونان در شرق نفوذ داشت فرهنگ یونانی از راه کلیسای مسیحی به خصوص کلیسای نسطوری که در همه مشرق و در ایران طرفداران بسیار داشت رواج یافته بود. در سوریه نیز کلیسای یعقوبی و ملکانی فکر یونانی را بسط داد.

مدارسها و نصیبین که عقاید مسیحی و افکار یونانی را تعلیم میداد و ساسانیان نیز تأیید آن میکردند، در این زمینه اثر داشت و مدارس حرّان که به دیار عراقب ود دستکم از آن نداشت که در آنجا اصول نو افلاطونی و فلسفه یونان تدریس میشد، حرّانیان با صابیان ـ نام اخیر را به قرن سوّم و چهارم به ایشان دادند ـ حکمت صوفیانیه خویش را به هرمس حکیم و اگاثادیمون و اورانیوس و دیگر متقدّمان منسوب میداشتند و افکاری را که به دوران اخیر یونان پدید آمده بود و شاید چیزی از آن در حرّان ابداع شده بود با حسن نیت پذیرفته بودند، بعضی حرّانیان به کار ترجمه و تألیف کوشا بودند و بسیاریشان از قرن دوّم به بعد با دانشوران ایران و عرب رابطه علمی داشتند.

انوشیروان (351 ـ 379 مسیحی) به شهر جندیشابور مدرسهای نهاده بود که در آن فلسفه و طبّ و علوم دیگر تدریس میشد و بیشتر استادان آن مسیحیان نسطوری بودند. تساهل این پادشاه با پیروان مذاهب و دلبستگی وی به علوم عقلی نهتنها دانشوران نسطوری بلکه گروهی از یعقوبیان و سریانیان را به ایران کشانید که در آن دوران و به دوران اسلام در کار طب شهره بودند، تساهل انوشیروان تا آنجا بود که از تأیید و تشویق فیلسوفان بتپرست و طرفداران نوافلاطونی نیز دریغ نکرد.

در نتیجه آن بذرها که به سالیان دراز از فلسفه یونان در سراسر مشرق پراکنده بود وقتی مسلمانان به اقتباس علوم یونان پرداختند زمینه آماده بود و کسانی که
از پیش با این مسائل آشنا بودند و زبان عرب را نیز میدانستند که نژاد یا تربیت عرب داشتند این نهضت را تسریع کردند و از دوران رشید که ترجمه آثار یونان رواج کامل یافت ، یک قرن نگذشته بود که در قلمرو اسلام فیلسوفانی نامی پا گرفتند.

از جمله کسانی که در این دوران به فلسفه اشتغال داشتند ابویوسف کندی بود از قبیله کنده یمن (امرء القیس شاعر بزرگ عرب نیز بدان منسوب است) و او را فیلسوف عرب لقب دادهاند.

ابن ندیم گوید: کندی در همه علوم فاضل عصر و یکتای دهر بود، در فلسفه ، منطق ، هندسه ، ریاضیات ، موسیقی ، نجوم و دیگر علوم کتابها داشت .

کندی در کوفه بزرگ شد و در بصره و بغداد تعلیم یافت . بغداد مرکز بزرگ فرهنگ اسلام بود که از فرهنگ یونان و اسلام مایه گرفته بود، کندی کتابها را از یونانی به عربی میبرد و برده دیگران را اصلاح میکرد و شهرتش از اینجا بود.

فلسفه یونان و خاصّه افکار ارسطو در او نفوذ داشت و به ریاضیات و فلسفه ماوراء الطبیعة دلبستگی داشت . معروفترین شاکرد وی احمد سرخسی متوفّی به سال 286 بود که معلّم و مشاور معتضد بود و منصب احتساب یافت و به کیمیا و جغرافی و تاریخ علاقه داشت . و نیز از شاگردان کندی ابومعشر بلخی منجم معروف متوفّی به سال 272 بود که افکار اخوان الصفا نیز در او نفوذ داشت .

انجمن اخوان الصفا گروهی از فیلسوفان آن دوران بودند که تمایلات شیعی داشتند و شاید اسماعیلی بودند و به گفته برون : مورد حمایت بویهیان بودند و کاری را که معتزله آغاز کرده بودند و میخواستند شریعت اسلام را با فلسفه یونان سازش دهند دنبال کردند.

اخوان الصفا یک انجمن سرّی بود از مردم مختلف که مبادی فلسفه طبیعی و اصول فیثاغورثی جدید را آموخته بودند و قرآن را تأویل میکردند. رسائل اخوان الصفا چیزی نظیر دائرة المعارف بود که از هر رشته شمّهای داشت . مؤلّفان رسائل که همه علوم متداول عصر را در آن آورده بودند و از اینکار هدف سیاسی داشتند نخست از ریاضیات آغاز میکردند، سپس گفتگوی اعداد و حروف بود سپس منطق و طبیعیات آنگاه از نفس و قوای آن سخن میشد و عاقبت به قضیه معرفت میرسید که به روش صوفیانه از آن سخن میکردند.

گروه اخوان الصفا به توافق علم و دین توفیق نیافت که نه رضای اهل دین را به دست آوردند، نه رضای اهل علم را. متکلّمان و فقیهان سنّی روش تأویل ایشان را نپسندیدند و فیلسوفان و خاصّه پیروان ارسطو، از عقائد فلسفیشان خرده گرفتند؛ معذلک در رواج فلسفه یونان سهم مؤثّر داشتند. نوشتههای ایشان در اسماعیلیان نفوذ بسیار داشت .

شهرزوری نام پنج تن از مؤلّفان رسائل را یاد کرده است که ابوسلیمان بستی (یا مقدّسی) و ابوالحسن زنجانی و ابواحمد نهر جوری (یا مرجانی) و عوفی و زید بن رفاعه بودهاند، سه نفر اوّل چنانکه از نامشان پیداست نژاد از پارسیان داشتهاند.

از معروفترین فیلسوفان این دوران و همه دورانها علی الإطلاق ، ابونصر محمّد طرخان فارابی بود (339) که از پدری سپاهی بود. وی به جوانی سفرها کرد و شهرهای بزرگ اسلام را بدید و به بغداد از ابوبشیر یونس حکیم منطق آموخت و در حرّان از یوحنّای حکیم فائدهها برد آنگاه به بغداد رفت و همه کتابهای ارسطو را بخواند و در فهم معانی و کشف مقاصد آن مهارت یافت .

گویند: کتابی از ارسطو دیده بودند که فارابی به خطّ خویش بر آن نوشته بود: این کتاب را یکصد بار بخواندم . و هم از او آوردهاند که : سماع طبیعی ارسطو را چهل بار خواندم و باز باید بخوانم .

فارابی به حق بزرگترین فیلسوف اسلام است . فارابی به دربار سیفالدوله حمدانی پیوست و به هنگام فتح دمشق ملازم وی بود و همانجا به سال  339 بمرد. شهرت وی بیشتر مربوط به شرحهائیست که بر کتابهای ارسطو نوشته و از اینرو «معلّم دوّم» لقب یافته است . معلّم در اصطلاح نکتهبینان قدیم آنکس بود که در همه فنون و علوم متداول سرآمد بود.

میگفتند: معلّم اوّل ارسطو بود. و دوّم فارابی و از پس ایشان معلّم نبود. وی رسائل بسیار در علم النفس و الهیات داشت از جمله رساله «العقل و المعقول»، «النفس»، «قوی النفس»، «الواحد والوحدة» و رسالههایی در توافق آرای ارسطو و افلاطون داشت که یکی کتاب «الجمع بین رأیی الحکیمین افلاطون الهی و ارسطاطالیس» بود و رساله «آراء اهل المدینة الفاضلة» از او است که آن را به سی و چهار فصل مرتّب کرده و نفوذ آرای افلاطون را در فیلسوف مسلمان نشان میدهد. در اخلاق و منطق نیز رسالهها داشت و از موجود و خدا و عالم علوی و عالم سفلی و نفس انسانی و عقل انسان و زندگی دیگر گفتگو میکرد.

از فیلسوفان بزرگ این دوران ابوعلی حسین مشهور به ابن سینا بود. (370 ـ 428) که فلسفه افلاطون و ارسطو و طبّ سقراط و جالینوس را زنده کرد و به همه قرون وسطی در فلسفه و طب نهتنها به مشرق بلکه در همه اروپا شهرت و اعتبار داشت و قانون طب او مرجع دانشگاهها بود.

ابن سینا در دهکدهای از بخارا زاد، در پنج سالگی با پدر به بخارا رفت و تا ده سالگی قرآن و ادب و اصول دین و حساب و هندسه و جبر آموخت ، آنگاه از ابوعبدالله ناتلی فلسفه و منطق یاد گرفت و طبیعیات والهیات را به کمک مؤلّفات فارابی پیش خود آموخت ، از آن پس طب پراخت و هفده ساله بود که در این فن سرآمد دوران شد و چون کار سامانیان بیاشفت از بخارا به دربار خوارزمشاه علی بن مأمون رفت ، و از آنجا به نیشابور و ابیورد و طوس سفر کرد و در طبرستان به صحبت قابوس وشمگیر شد، از آن پس به ری و قزوین و همدان رفت و وزارت شمس الدوله بویهی کرد، امّا سپاه بر او بشورید و ناچار متواری شد، آنگاه به مداوای امیر بویهی بازگشت و از نو وزارت یافت و ببود تا امیر بمرد.

خلف وی تاج الدوله بود که وزارت به ابن سینا نداد و او به اصفهان رفت و علاء الدولة امیر آنجا مقدمش را گرامی داشت و دانشنامه علائی را به فارسی به نام او نوشت .

ابن سینا در منطق و فلسفه و طب سرآمد بود. در منطق که دیباچه فلسفه است و نیز در فلسفه تألیفات داشت و در این زمینه مایه از ارسطو گرفت ، الهیات ارسطو را توضیح داد و از طبیعیات سخن کرد و میکوشید تا فلسفه را با عقاید اهل سنّت توافق دهد، درباره عقل آرای خاصّ داشت ، در رساله «حی بن یقظان» نشان میدهد که عقل رهبر نفوس انسانی است و عقل فعّال که آخرین عقول فلکی است در عقل انسان مؤثّر است .

ابن سینا به گفته ابن خلکان به هوش و دانش و کثرت تألیف نادره دوران بود، شفا و نجات و اشارات را در فلسفه و قانون را در طب نوشت با تألیفات دیگر مفصّل یا مختصر که شمار آن نزدیک به صد بود.[280]

 

(1050) منصور حلّاج

از صوفیان افراطی حسین بن منصور حلّاج بود که به دوران مقتدر (295 ـ 320) دعوی خدائی کرد. حلّاج که ابن مغیث کنیه داشت مجوسزادهای بود از بیضای فارس که در واسط بزرگ شد و به بغداد رفت با ابوالقاسم جنید و صوفیان دیگر آمیزش یافت .

گویند: نام وی حلاج شد که از سر قلوب واقف بود و مایه کلام را استخراج میکرد چنانکه حلّاج هسته را از پنبه بیرون میکشد و هم گفتهاند که در واسط بر دکان حلّاجی مینشست . دکاندار به حاجتی رفت و باز آمد و پنبههای خود را که بسیار بود حلّاجیشده یافت از آن روز وی را حلّاج گفتند.

حلّاج در آغاز کار به تصوّف مشغول بود و شطحات بسیار میگفت یعنی سخنان دوپهلو که معنی نیک و بد میتوانست داشت ، و مردم در کار او اختلاف کردند بعضی به تعظیم وی مبالغه داشتند و گروهی دیگر کافرش دانستند، ظاهرش زهد و تصوّف بود، اگر مردمی را به عقیده اعتزال میدید معتزلی میشد و اگر امامی بودند امامی میشد و از امامیان سخن میکرد و اگر سنی بودند سنّی میشد.

حلاج روشی عجیب داشت . گاه پشمینه پوشیدی و گاه لباس رنگین به تن کردی ، با عمامه بزرگ و گاه قبا پوشیدی و به صورت سربازان درآمدی . سفر بسیار کرد و هند و خراسان و ماوراء النهر و ترکستان و ولایتهای دیگر را بدید.

یکی از یارانش گوید: سالی با وی به مکه شدم و از آن پس که حاجیان عراق بازآمدند او همچنان مقیم بود و مرا گفت اگر خواهی بازگرد من سر آن دارم که از اینجا سوی هند شوم ، و به دریا نشست و به راه هند رفت ، من نیز به همراه وی بودم . چون به هند رسید سراغ زنی را گرفت و به نزد وی شد و با وی گفتگو کرد و روز بعد با وی وعده داشت که باهم به جانب دریا شدند و همراه زن گوی نخی بود و گرهها داشت چون نردبان . آن زن کلماتی بگفت و بر آن رشته بالا رفت تا از دیدگان ما نهان شد و حلّاج بازگشت گفت : برای دیدن این زن به هند آمدم .

آن شعبده و نیرنگها که حلّاج از هند آموخته بود در عقل عامه نفوذ کرد که بر او گرد آمدند و به طریقتش مایل شدند.

بعضی گفتهاند: وی دعوتگر مذهب مفرطی بود که در آن ایام به دست ابوطاهر جنابی رواجی داشت .

و هم گفتهاند: حلّاج در آغاز کار کسان را به شخص مورد رضایت از خاندان محمّد 6 دعوت میکرد. به هر حال وی با مهارتی که داشت عامّه را مجذوب خود کرد، گاه در راهی حفرهای میکرد و ظرف آبی در آن مینهاد و خوردنی در حفره دیگر مینهاد و با یاران خود بر آن راه میگذشت و به نزد حفره اوّل که محتاج آب میشدند زمین را با عصا میشکافت و آب جاری میشد تا بیاشامند و وضو گیرند، از آن پس به حفره دیگر میرسید و خوردنی مییافت و یارانش پنداشتند این از کرامتهای اولیاست ، برای جذب مردم روشهای دیگر نیز داشت ؛ میوهها را به وسایلی که میدانست نگه میداشت و در غیر موسم به کسان میداد و این را از کرامت وی میشمردند.

وقتی نیز شایع شد که حلّاج پرنده مردهای را زنده کرده است . گفتند: مقتدر خادم خویش را با پرنده مرده نزد حلّاج فرستاد که این طوطی از پسرم ابوالعبّاس است که آن را سخت دوست داشت و اکنون مرده اگر ادّعایت درست است این را زنده کن .

حلّاج برخاست و به کنار خانه ایستاد و زهرآب کرد و گفت : هر که چنین باشد مرده زنده نتواند کرد سوی خلیفه بازگرد و آنچه را دیدی و شنیدی بازگوی . آنگاه گفت : بله من کسی را دارم که اگر به او اشاره کنم مرغک را به حالت اوّل باز میبرد.

خادم به نزد خلیفه رفت و دیده و شنیده را بگفت .

مقتدر گفت : بازگرد و بگو: مقصود این است که مرغ زنده شود به هر که خواهی بگو.

حلّاج طوطی را بگرفت و بر ران خود نهاد و به آستین بپوشانید و کلماتی بر زبان راند و آستین برداشت و مرغ زنده شده بود. خادم آن را نزد خلیفه برد و آنچه را دیده بود با وی بگفت .

حلّاج کتابها نوشته بود که مطالب خلاف اسلام در آن بود از جمله پنداشته بود که هر که در خانه خود بنای چهارگوشی بسازد و در ایام حجّ بر آن طواف برد و مناسک را انجام دهد و سی یتیم را به دست خود غذا دهد و بپوشاند و به هر کدام هفت درهم بدهد چنان باشد که حجّ کرده است .

و هم گفته بود: هر کس به رمضان سه روز پیاپی بیافطار روزه بدارد و روز چهارم افطار کند، تواند بقیه رمضان را روزه ندارد.

 

و هم گفته بود: هر که دو رکعت نماز طولانی کند که از شب تا سحر طول بکشد، همه عمر نماز از او برخیزد و نیز هر که یک روز هر چه دارد زکات دهد دیگر زکات بر او واجب نباشد.

و نیز پنداشته بود: هر که شهیدان را در مقابر قریش زیارت کند و ده روز در آنجا به نماز و روزه سر کند و به نان جو و نمک افطار کند تکلیف از او برخیزد و هیچ عبادت دیگر بر او نباشد.

حلّاج مردی سبکدست و شعبدهباز بود. وقتی به طب پرداخته بود و از کیمیا تجربهها داشت ، نیرنگ و حیل نیک میدانست و عوام را بدان میفریفت ، آنگاه دعوی خدائی کرد و از حلول سخن گفت و به خدای متعال افترائی بزرگ زد و نوشتهها از او یافتند که حماقت و کلام واژگون و کفر بسیار داشت و نوشته بود : منم که قوم نوح را غرق کردم ، منم که قوم عاد و ثمود را نابود کردم . و سخن از اینگونه داشت که به یاران خود میگفت : تو نوحی و تو موسائی و تو محمّدی که ارواح ایشان به تن شما درآمده است .

پیروان نادان وی پنداشتند که گاه حلّاج از نظر پنهان میشود و از هوا به سوی ایشان باز میگردد.

به زودی دعوت حلاج رواج گرفت و به بغداد و طالقان و خراسان پیروان بسیار یافت . اهل سنّت بیم کردند که خطر بزرگ شود و او را به کفر و حلولیگری منتسب داشتند. از او نقل کرده بودند که هر که خویش را به طاعت مهذّب کند و از لذّت شهوت دور ماند به مقام مقرّبان درآید، آنگاه پیوسته صافی شود و از این مقام بالاتر رود تا از شائبه انسانیت صفا یابد و چون در او شائبه بشری نماند روح خدائی که در عیسی بن مریم بود در او حلول کند و هرچه اراده کند انجام شود و همه کار او کار خدا باشد. پنداشتند که وی مدّی این مقام است .

و هم نامهها از او یافتند که به پیروان خود نوشته بود: از هوهو خدای خدایان که به هر صورت جلوهگر میشود به سوی بنده او فلان و هم از پیروانش نامهها به عنوان او یافتد که نوشته بود: ای ذات ذات و نهایت همه مقاصد؛ شهادت میدهم که تو در هر زمان به صورتی جلوه میکنی و به روزگار ما به صورت حسین بن منصوری و ما ای دانای غیب به تو پناه میبریم و رحمت تو میجوئیم .

نفوذ حلاج به عوام منحصر نماند. از مردم درباری و دبیران و بزرگان خاندان هاشمی نیز بسیار کس دل با وی داشتند و نصر حاجب مقتدر و یارانش به پیروی حلّاج منتسب شدند که پنداشتند وی مرده زنده میکند و جنّیان به خدمتش درند و هر چه بخواهد برایش آماده میکنند و همه معجزات پیمبران از او ساخت است و بالاخره معتقد به خدائی او بودند و از پیروانش یکی را به مقام پیغمبری بردند.

دعوتگران حلّاج در بیشتر ولایتهای اسلام پراکنده بودند و نسق دعوتش چون اسماعیلیان بود. ابن مسکویه آورده که ضمن نوشتههای وی نامهها بود که به یاران خود در ولایتها دستور میداد مردم را چگونه دعوت کنند و به تدریج از مرحلهای به مرحلهای برند تا به نهایت مقصد رسند و با هر گروه به اندازه عقلشان سخن کنند و نیز جوابها بود که کسان فرستاده بودند و همه به رمز بود و جز نویسنده و گیرنده کس معنی آن ندانست .

حلّاج دعوی خدائی داشت ، میگفت : لاهوت در انسان نفوذ میکند و در نامهها که به یاران خود میفرستاد چنین مینوشت : از جانب نور شعشعانی .

و هم از او آوردهاند که گفته بود: در این جبّه جز خدا نیست . و منظورش جبّه خویش بود و هم از او شنیده بودند که گفته بود: حق منم ، و پیوسته شعری بدین معنی زمزمه میکرد: من معشوقم و معشوقم من است ، ما دو روحیم که به یک بدن آمدهایم و چون مرا بینی او را دیدهای و چون او را بینی ما را دیدهای . و پیروانش معتقد بودند که او راز و راز سر را میداند و به مقام کشف رسیده است و شعری بدین معنی گفته بود: وجد اهل وجد از وجد من مایه دارد و اسرار اهل راز به نزد من فاش است .

از آغاز قرن چهارم خطر حلّاج بالا گرفت ، به سال 301 به بغداد دستگیر و به دعوی خدائی و حلول متّهم شد و با آنکه علی بن عیسی وزیر، جهل او را به قرآن و علوم دین بدانست . نصر حاجب از او دفاع کرد و گفت : این رافضیانند که حلّاج را به کفر و خروج از دین متّهم کردهاند.

علی بن عیسی پنداشت که حلّاج نیروئی خارق العاده دارد که آزارش تواند کد و از کشتنش بیمناک شد و آزادش کرد.

مدّتی پس از آن ، حامد بن عبّاس وزیر که کراهت حلّاج را به دل داشت به صدد محو وی برآمد و زن پسر او را به جاسوسی گماشت و از او بر ضدّ حلّاج شهادت گرفت و هم کتابهای او را بگرفت و بخواند و از کفر و اباطیل آن خبر یافت آنگاه مجلسی از بزرگان قضات بیاراست که با وی مناظره کردند و بطلان
مذهبش را بنمودند و به کفرش فتوا دادند و خونش را هدر کردند و خلیفه بگفت تا وی را هزار تازیانه زدند و بر دار کردند و جثّهاش را بسوختند و خاکسترش را به دجله ریختند.

امّا یارانش پنداشتند او را نکشتهاند و بر دار نکردهاند بلکه اشتباهی کردهاند و آنکه بر دار شد دشمن حلّاج بود که او را مانند خود کرد و نیز گفتند از پس واقعه ، حلّاج را دیدهاند و با او سخن کردهاند و پنداشتند او را بر خری دیدهاند که گفته من چنانکه این گاوان پندارند کشته نشدهام .

و چون در همان ایام دجله طغیان کرد پنداشتند طغیان دجله از خاکستر حلاج است که در آب ریختهاند.

ابوعمرو بن حیویه گوید: وقتی حلاج را به کشتن میبردند من نیز با مردم برفتم و به هر زحمت بود نزدیک او شدم به یاران خود میگفت : بیم مدارید که سی روز دیگر به نزد شما خواهم بود.

با مرگ حلاج خطر وی برنخاست و بسیار کس از عوام که جذبه و حال او را دیده بودند مفتون وی شدند و به خداییش گردن نهادند، حجّة الإسلام غزالی از او دفاع کرد و سخنانش را به معنی نیکو برد. به هر حال مبادی حلاج مایه نگرانی دولت بود و ورّاقان را بیاوردند و ملتزم کردند که از کتابهای حلّاج چیزی نخرند و نفروشند. دستگیری و قتل حلّاج به سال 309 بود.[281]

 

 

 (1051) عقیده عجیب درباره شلمغانی

فکر خدایی انسان ، خاصّ صوفیان افراطی نبود. دیدیم که سبائیان حضرت علی بن ابی طالب  7 و راوندیان ابوجعفر منصور و خطابیان امام جعفر صادق  7 را خدا میشمردند. از پس حلّاج نیز گروهی که بنام عذافره مشهور شدند ابوجعفر شلمغانی را خدا میشمردند. وی از شلمغان بود از دهات اوسط میگفت : روح خدا در او دمیده . برای پیروان خود کتابی نوشته بود که به خلاف اسلام بود.

ابن اثیر گوید: مذهب وی آن بود که او خدای خدایان است و ازلی و قدیم و ظاهر و باطن و رازق کامل است که هدف هر معنی اوست . میگفت : خدا در هر چیز به اندازه توانش تجلّی میکند و ضد را آفریده تا ضدّ آن را نیکتر توان شناخت از اینرو چون آدم را آفرید در او حلول کرد. در ابلیس نیز حلول کرد که این دو ضدّ یکدیگرند و دلیل حقّ از حقّ افضل است و ضدّ چیز از مانند همان چیز بدان نزدیکتر است و خدای والا وقتی به جسد ناسوتی حلول کند قدرت و معجزهای آشکار کند و وجود خوش را بنماید.

این افکار به عقاید اسماعیلیان درباره حلول و قانون ضدّ که در مبحث امامت دارند، شباهت دارد. بعضی بزرگان دولت دل به عقاید شلمغانی دادند از جمله محسن پسر فرات بود که در وزارت سوّم پدر پیر و شلمغانی شد. ناصرالدوله حمدانی نیز با وی مدارا کرد و مقدمش را گرامی شمرد و کار او را در آن دوران که به موصل بود نهان داشت و چون به بغداد رفت از رجال معتبر پیروانی یافت چون حسین بن قاسم که زمانی وزارت مقتدر داشته بود و ابو علی بن بسطام و ابراهیم بن ابی عون و ابی شبیب زیات و دیگران که چون در ایام وزارت ابن مقله کارشان فاش شد همگی پنهان شدند.

در ایام راضی (322 ـ 329) خطر شلمغانی بزرگ شد که دستگیرش کردند و نزد وی نوشتهها یافتند که معلوم میداشت دعوی خدائی دارد و پیروانش او را خدا میدانند. از نوشتهها یکی به خطّ حسین بن قاسم بود و چون خطها را به کسان بنمودند همه آن را بشناختند، شلمغانی نیز اعتراف کرد که خط از یاران اوست . آنگاه ابن ابی عون و ابن عبدوس را بگرفتند و با شلمغانی نزد خلیفه بردند و دستورشان دادند شلمغانی را سیلی بزنند و آنها ابا کردند و چون به اینکار وادارشان کردند ابن عبدوس دست برد و او را سیلی زد امّا ابن ابی عون وقتی دست سوی شلمغانی برد دستش بلرزید و سر و ریش وی را ببوسید و گفت : خدا و آقا و روزیرسان من!

راضی به شلمغانی گفت : میگفتی دعوی خدائی نداری ، پس این چیست ؟

گفت : این سخن را ابن ابی عون میگوید نه من . خدا داند هرگز به او نگفتهام من خدایم .

ابن عبدوس گفت : او دعوی خدائی نداشت ، میگفت : باب امام منتظر 7 است و من پنداشتم این سخن را از تقیه میگوید.

از آن پس چند بار ایشان را به نزد خلیفه بردند و هر بار فقیهان و قاضیان و دبیران و سران سپاه حاضر بودند. به روزهای آخر فقیهان فتوی دادند که خونش هدر است و شلمغانی و ابن ابی عون را بر دار کردند و جسدشان را به آتش بسوختند و این به سال 322 بود.[282]

 

 

 

(1052) معاویه اوّلین کسی که بود که برای دربار خود حاجب قرار داد

نخستین خلیفهای که حاجب گرفت معاویه بود و این از پس توطئه خارجیان بود که میخواستند او و عمرو بن عاص را بکشند چنانکه حضرت علی بن ابی طالب 7 را کشتند و حاجب از بیم جان گرفت و هم از اینرو که مردم مزاحم رسیدگی به کار دولت نشوند. و این رسم در امویان بماند که دولت از سادگی قدیم گشته بود و دوری خلیفه از دسترس همه لازم مینمود.

عبّاسیان نیز به رسم امویان رفتند و مردم را از دیدار خلیفه جز در موارد مهمّ مانع شدند و به تدریج منصب حاجب بزرگ شد و کار او منحصر به تشریفات دیدار خلیفه نماند، بعضی حاجبان در کار دولت دخالت کردند و وزیران را زیر نفوذ گرفتند و آنها که بر دیوانها ریاست داشتند جز به صوابدیدشان کاری را بسر نمیبردند و اگر نفوذ حاجب فزونی میگرفت وزیر با وی به رقابت برمیخاست و در کار وی دسیسه میکرد که نمونه آن را در تدبیر ابن مقله وزیر برای دستگیری ابن یاقوت حاجب میتوان دید.

حاجب فاطمیان مانند عبّاسیان معتبر نبود. ابن خلدون گوید: در دولتهای افریقیه عنوان حاجب نبود که ایشان مردمی بدوی بودند، دولت عبیدیان نیز هنگام رونق این مقام را پدید آورد امّا همیشه نبود. حاجب خاصّ خلیفه نبود، قاضی القضاة و وزیر نیز حاجب داشتند که میان ایشان و کسان حایل بود.

حاجب اندلس چنانکه گفتیم مقامی معتبر داشت بلافاصله پس از خلیفه که در دولت اموی مقامی از آن معتبرتر نبود.[283]

 

 

 (1053) امویان اندلس و زنان

قرطبه پایتخت امویان اندلس به دوران عبدالرحمن ناصر 500000 ساکن داشت و شمار خانه 13000 بود. به جز قصرهای مجلّل که به شهر بود و نواحی وسیع بیرون شهر که هر یک شهرکی بود و حمامها که 300 بود و مسجدها که 3000 بود و در آن روزگار در همه قلمرو اسلام به جز بغداد هیچ شهر دیگر به وسعت و رونق با آن برابر نبود و شهرت آن در جهان پیچیده بود و مردم آلمان آن را «گوهر جهان» نام داده بودند.

عبدالرحمن که به اوج قدرت رسیده بود و هیچکس از امویان همانند او نبود شهر زهرا را بنیان نهاد.

مقری گوید: کنیزی از عبدالرحمن بمرد و مال بسیار واگذاشت . خلیفه بگفت تا بدان مال اسیران مسلمان را آزاد کنند و همه دیار فرنگ را بجستند و اسیری نبود و او سپاس خدا کرد. کنیز وی زهرا که سخت محبوب او بود گفت : خوش دارم شهری به نام من بنا کنی و او به دامن کوه عروس به شمال قرطبه شهر زهرا را بنیان کرد.

شاید این افسانه است و عبدالرحمن در اوج قدرت به تقلید منصور که بغداد را ساخته بود و عبیدالله که مهدیه را پایه نهاده بود، بنای شهری دیگر را از لوازم قدرت خود میشمرد. در بنای شهر تفنّنها شد؛ مرمر سفید از ولایتی و ابلق از ولایت دیگر و مرمر گلی و سبز از تونس آوردند، هر روز ده هزار کس و هزار و پانصد چهار پا در بنای شهر بکار بود.

عبدالرحمن به تقلید اسلاف در شهر زهرا قصری مجلّل بنا کرد خاصّ خویش که نمونهای ار معماری آن روزگار بود. مورّخان گفتهاند: دیوارهای قصر از طلا و مرمر بود و زینت دیوارها طلا و نقره بود و گوهر یکتا را که امپراطور روم شرقی به خلیفه اموی هدیه کرده بود در سالن بزرگ قصر نهاده بود و نیز حوضچهای پر از جیوه آنجا بود. به هر سوی قصر هشت در بود که سر در آن از عاج و آبنوس مرصع به طلا و جواهر بود. درگاهها را از مرمر الوان و بلور کرده بودند و چون آفتاب از این درها به درون میتافت پرتو آن به صدر مجلس و دیوارها جلوهای خیرهکننده داشت . گاه که ناصر میخواست یکی از مجلسیان را نگران کند به غلامان میگفت تا جیوه را تکان دهند و پرتوی برقآسا به مجلس میافتاد و حاضران پنداشتند همه جا لرزان است و میگفتند که مجلس خلیفه میگردد و به استقبال خورشید میرود.

از عجایب قصر زهرا حوض طلای آن بود که از قسطنطنیه آورده بودند و حوض کوچک سبز که به تصویر آدمی مزین بود و گفتند که از فرط زیبائی و ظرافت قیمت آن به شمار نیست و ناصر آن را در اطاق خواب خویش نهاد. دوازده مجسّمه از طلای سرخ مرصّع به جواهر گرانبها که در دارالصناعه قرطبه ساخته بودند اطراف حوض بود. شیری بود و پهلوی آن آهوئی و نهنگی و اژدهائی و عقابی و کبوتری و شاهینی و طاووس و مرغی و خروسی همه به ردیف که از دهان آن آب به حوض میریخت .

مراقبت خوابگاه را به پسر خود حکم داده بود که جز او کس را امین نمیشمرد و هم در زهرا مسجدی ساخت که از نمونههای هنر بود و هر روز هزار کس در آنجا بکار بود، مسجد را به مرمر الوان فرش کردند. برای آنکه آب به شهر رسد از کوهستان نزدیک قناتی به درازی هشتاد کلیومتر حفر کردند که هنوز آثار آن باقی است .

مخارج زهرا بسیار سنگین بود. میگفتند: یک ثلث درآمد دولت صرف آن شده . و منذر بن سعد بلوطی که به زهد و پرهیزکاری و فقاهت شهره بود به صراحت از اینکار خرده گرفت و گفت : وی مال بسیار به بنای شهر داده و از کار دولت بازمانده است . و چون مسجد زهرا به پایان رسید و خلیفه امامت را به او داد نپذیرفت .[284]

 

 

 

(1054) زنان در عصر عبّاسیان

در این دوران بعضی زنان در کار دولت دخالت میکردند چون قبیحه مادر معتز، سیده مادر مقتدر، ندیمه اوثومال ، امّ موسی ، ست الملک خواهر عزیز فاطمی و صبح مادر هشام بن حکم .

قبیحه زن متوکل و مادر معتزّ در عزل مستعین مؤثّر بود که میخواست راه خلافت معتزّ را هموار کند. وی ثروت فراوان اشت . ابن اثیر گوید:  1700000 دینار طلا نزد وی بود امّا پسر خود را به دست ترکان که 50000 دینار مقرّری خویش را میخواستند رها کرد تا از شکنجه آنها جان داد.

سیده مادر مقتدر در همه کار دولت مداخله میکرد و عزل علی بن عیسی به دست او بود. ابن اثیر گوید: امّ موسی ندیمه سیده به خانه وزیر رفت تا درباره مخارج و لباس خدمتگران قصر گفتگو کند. وزیر خفته بود، حاجب گفت : ساعتی بماند تا بیدار شود و او خشمگین بازگشت و چون وزیر بیدار شد حاجب و فرزند خویش را به عذرخواهی فرستاد امّا ندیمه نپذیرفت و به نزد مقتدر رفت و از وزیر بدگوئی کرد تا او را برداشت و به بند کرد.

دخالتهای سیده مایه ضعف خلافت شد. عزل علی بن عیسی دولت را از مواهب این مرد لایق محروم کرد و تعیین ثومال به ریاست دیوان مظالم آبروی دولت را برد. از آن پس نیز مداخلات سیده پایان نیافت و به دوره حامد بن عبّاس نیز بود و ثومال به رسیدگی مظالم مینشست . وقتی ابوالعبّاس خصیب وزیر شد سیده بکوشید تا او را بینداخت و اموالش را به مصادره داد.

در دولت فاطمیان نیز زنان دخالتجو بودند و بعضیشان ثروت فراوان داشتند. مقری گوید: رشیده دختر معزّ 1500000 سکه طلا بجا گذاشت و این معادل 750000 لیره طلا بود و خواهر او عبده خزانهای زیور بجا گذاشت با صندوقها که پنج کیسه زمرّد در آن بود و سیصد پاره نقره و سی هزار جامه سقلابی و ذخائر دیگر بیحساب بود.

عزیز فاطمی زنی از نژاد رومی گرفت که مسیحی بود و حاکم و ستّالملک از او بودند. زن مسیحی در عزیز نفوذ بسیار داشت و دو برادر او به طریق اسکندریه و بیت المقدّس شدند.

ستّ الملک دختر عزیز، زنی دوراندیش و خردمند و بخشنده و بردبار بود و با همه مردم از کیشهای مختلف مهربان بود. به دوران حاکم که از مداخلات او بکار دولت جلو میگرفت ناخشنود بود و برای قتل برادر با سیف الدوله دواس که از شیوخ قبیله کتامه بود توطئه کرد.

از ستّ الملک ثروت گزاف بجا ماند از جمله هشتصد کنیز و هشت کوزه مشک و گوهر بسیار و یاقوتی که هشت مثقال وزن داشت . مقرّری سالانه او 500000 دینار بود.

نگفته پیداست که دخالت در امور دولت خاصّ معدودی از زنان قصر بود و زنان دیگر از کارهای عادّی تجاوز کردن نمیتوانستند.

در این دوران کنیزان به همه خانههای معتبر راه یافته بودند. بسیاری خلیفگان از مادران کنیززاده بودند. شجاع مادر متوکل از خوارزم بود. سیده مادر مقتدر و نیز مادر مستکفی رومی بودند. مادر مطیع سقلابی بود و همه کنیز بودند.[285]

 

 

 

 

(1055) تشریفات عبّاسیان

تشریفات عبّاسیان ابهّت بسیار داشت . به سال 395 فرستادهای از روم شرقی به بغداد آمد که با عبّاسیان صلح کند، سیوطی از تشریفات استقبال سفیر چنین گوید:

فرستادگان شاه روم با هدایا به طلب صلح آمدند و مقتدر تشریفاتی بزرگ ساخت و سپاه بیاراست و صفها کرد که یکصد و شصت هزار کس بیشتر بود که از دروازه شماسیه بغداد تا به در قصر به صف بودند. از آن پس حاجبان بودند که هفتصد کس بودند. 38000 پرده بر دیوارها آویخته بودند و 22000 فرش گسترده بودند و یکصد درنده به زنجیر آورده بودند.

حاکم فاطمی نیز به استقبال سفیر روم شرقی دستور داد تا قصر را زینت کنند از جمله کیسههای حریر که طلا در آن بود یکی شماره 331 داشت . اینهمه کیسه را در ایوان بزرگ که سفیر در آنجا پذیرائی میشد آویختند و ایوان از برق طلا میدرخشید چیزی به شکل سپر مرصّع به جواهر جلو ایوان بود که چون آفتاب بر آن میافتاد جلوهای خیره کننده داشت .

نمونهای از تشریفات امویان اندلس استقبالی است که مستنصر از اردون پادشاه فرنگ کرد. وی آمده بود از خلیفه اموی بر ضدّ یکی از امیران مجاور کمک گیرد و آن روز که به قرطبه رسید مستنصر محمّد بن عثمان مصحفی حاجب دربار را با سپاهی بزرگ با همه ساز و برگ تا دروازه شهر فرستاد و چون اردون به نزدیک قصر رسید از مدفن ناصر پرسید و چون به او بنمودند کلاه از سر برداشت و به طرف قبر تعظیم برد و دعا گفت آنگاه کلاه به سر نهاد.

عروسی قطر الندی  : تشریفات عروسی قطرالندی دختر خمارویه طولونی که زن معتضد شد نمونهای از رسوم خلیفگان و تکلّفات ایشان است . خمارویه که همه بیت المال مصر را به دست داشت در عروسی دختر خویش بیحساب و دریغ خرج کرد و به گفته ابن دقماق مورّخ آن عصر: با دختر خود چیزها فرستاد که نه کسی دیده بود نه گوشی شنیده بود.

مقریزی گوید: چیزی از هر رنگ و جنس نبود که همراه وی نکرد. از جمله جهاز وی سطحی بود که از چهار قطعه طلا بود و بر آن گنبدی کرده بودند از طلای مشبّک و به هر شبکه آویزی بود که گوهری گرانقدر در آن بود با صدها وزن طلا و هزار بتد جامه که هر یک ده دینار میارزید.

خمارویه بگفت تا از مصر تا بغداد در هر منزل برای عروس قصری بنا کنند با همه لوازم که در آن چون قصر خود استراحت تواند کرد.

مخارج سنگین این عروسی در منابعی که به دست ماست ثبت نیست . ابن خلکان گوید: کابین عروس 1000000 درم بود. و این به قیاس آن جهاز گرانقیمت بسیار ناچیز است .

گویند: ابن جصّاص ، جواهری که تهیه جهاز با او بود، پس از همه خریدها که کرد 400000 دینار بجا ماند و خمارویه همه را به او بخشید و از اینجا حدس توان زد که خرج جهاز چه مقدار بوده است  این نشان رفاه و ثروت مصر در آن روزگار است و معلوم میدارد که پیشرفت صناعت و رواج تجارت و آبادی بازار تا کجا بوده است .

قضاعی مورّخ قرن پنجم گوید: اکنون در همه بازار قاهره یک بند زیرجامه که به ده دینار ارزد آسان نمیتوان یافت .

از سوی دیگر این ارقام نشان میدهد که خمارویه در راه این تجمّلنمائی دولت خویش را مفلس کرد. تنوخی گوید: وقتی قطرالندی به بغداد رفت خماریه سخت به تنگنا بود که همه ثروت خویش را به بهای جهاز او داده بود.

به مناسبت این عروسی در قصر خمارویه جشنها بپا شد و زنان با لباسهای زیبا و زیورهای گرانبها بیامدند. قطرالندی پوششی از حریر سفید داشت با نیم تاج طلا و سرپوش مرصع و گوشوارههای طلای حلقه مانند و انگشترهای طلا و بازو بندهای مرصع سفره انداختند و گلهای خوشبو ریختند. عروس بر صدر نشست و مادرش به راست و مادربزرگش به چپ و دو ظرف بزرگ جلو ایشان نهادند، ظروف از همهگونه غذا بود.

هنگام سفر بغداد، قطرالندی با مرکبی مجلّل از شهر قطایع که بیشتر مردمش به تودیع دختر امیر برون شده بودند راهی شد. خمارویه پیشاپیش موکب بر اسب کهر بود و شمشیر حمایل داشت و نگهبانان خاصّ که قباها به تن و شمشیرهای مطّلا به کمر داشتند از پی او بودند. از پی آنها سپاه بود که مصریان و ترکان
زره و تیر داشتند و سودانیان عباها و عمامههای سیاه . در بغداد نیز جشنهای باشکوه بود که بزرگان قوم در آن شرکت داشتند.[286]

 

 (1056) حجّاج و ذرّیه رسول خدا 6

شعبی که از علمای معروف است میگوید: روزی حجّاج مرا به حضور خویش دعوت نمود. من با نهایت ترس و هراس ناچار وارد حضور حجّاج گردیدم ، حجّاج همینکه مرا دید به احضار جلّاد شقی فرمان داد، چون جلّاد وارد شد حجّاج به من گفت : ای شعبی ؛ شنیدهام که گفتهای حسن و حسین  8 ذرّیه رسول خدا6 هستند، هر گاه برای اثبات این مطلب از آیات قرآنی دلیل نیاوری این جلّاد تو را مقتول خواهد نمود!

شعبی گوید: با یقین از قتل و هلاک خودم بدون ترس گفتم : بلی این فقره را با آیات قرآن عظیم الشأن اثبات میکنم .

حجّاج گفت : ولی آیه مباهله را نشان ندهی بلکه باید از آیات دیگر دلیل بیاوری .

گفتم : بلی با آیه دیگر اثبات خواهم کرد و خواندم :

(وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ کلّاً هَدَینا وَنُوحاً هَدَینا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّیتِهِ داوُدَ وَسُلَیمانَ وَأَیوبَ وَیوسُفَ وَمُوسَی وَهارُونَ وَکذلِک نَجْزِی آلْمُـحْسِنیüن)[287] .

 

گفتم : مابین عیسی و نوح چند بطن موجود است؟

گفت : آنقدر زیاد است که تعدادش ناممکن است .

گفتم : میان رسول خدا 6 و حسن و حسین  8 چند بطن موجود بوده ؟

حجّاج مطلب را درک نمود گفت : گویا در قرآن این آیه را ندیدهام ! و حجّاج با قبول دلیل و اثبات من باز به قتل تهدیدم کرد و من به طرف ماوراء النهر گریختم ، در آنجا مجدّدآ به توقیف و قتل من امر فرستاد ولی من از راه مخفی جان خود را نجات دادم .[288]

 

 (1057) نقش عبدالرحمان بن عوف در تعیین عثمان

به عملیات تملّقکارانه عبدالرحمن بن عوف ، عثمان بن عفّان به خلافت معین گردید.

مسور بن مخرمه ـ خواهرزاده عبدالرحمن ـ روایت میکند که ما این دفعه هیچ تصوّر نمیکردیم که غیر از علی بن ابی طالب  7 کسی دیگر به خلافت برسد، یقین داشتم که فردا آن حضرت به خلافت خواهد نشست .

ولی خالوی من عبدالرحمن شب تا سحر به این در و آن در دوید و مخفیانه عمروعاص و مغیرة بن شعبه و امثال آنان را با خودش مساعد نمود، همین که صبح شد، خبر رسید که خلیفه علی ( 7) نیست ، و عثمان خلیفه شده است .[289]

 

 

 

(1058) طرفداری غزالی از معاویه !

غزالی در «احیاء العلوم» میگوید: «ولا منازعة من معاویة فی الإمامة وما صدر عنه کان عن اجتهاد والمجتهد مصوب»؛ یعنی معاویه برای امامت و خلافت منازعه نکرد! بلکه افعال صادره او به طور کامل از روی اجتهاد بود!!

افسوس مطلبی که به اشخاص ساده و عامی که مانند خورشید مبین و آشکار است ، به مثل غزالی عالم بزرگی مخفی و مستور مانده و یا اینکه عمدآ اخفا نموده است . آیا معاویه در طلب خلافت و امامت نبود؟ پس چه میخواست ؟ اگر خون عثمان را میخواست! این حقّ به او عاید نبود؛ زیرا که عثمان بدون وارث نبود، لازم بود که پسران و اولاد او ادّعای خود را به امام زمان و خلیفه مسلمین حضرت علی بن ابی طالب  7 رجوع کنند، نه اینکه معاویه و عمروعاص و امثال ایشان امّت اسلامی را تحریک و اغوا نموده بر ضدّ خلیفه اسلام خروج و صدها هزار مسلمان را تلف و باعث ایجاد بدعتهای زیادی بین مسلمانان باشند.

غزالی میگوید: افعال صادره از معاویه به صورت کامل از روی اجتهاد بود.[290]

 

 (1059) فتح قسطنطنیه

نام سلطان محمّد با حادثهای بزرگ در تاریخ شرقِ نزدیک ، یعنی فتح قسطنطنیه پیوند خورده است . از این رو لقب «فاتح» را بر نام وی افزودهاند. این مسأله سبب شده است تا موقعیت وی در میان سلاطین عثمان ، بس ممتاز باشد. وی همچنین در برخوردهای دیپلماتیک ، هوشی سرشار و برخوردی آگاهانه داشت و شخصی بلندنظر و در جنگ شجاع بود.

سلطان محمّد با دانش جغرافی ، تاریخ و علوم نظامی آشنایی داشت و به زبانهای ترکی ، عربی ، فارسی و یونانی سخن میگفت . وی همچنین در بنای مساجد و مراکز خیریه فعّال بود و در این زمینه ، از بهترین هنرمندان یونانی و ایتالیایی استفاده میکرد[291] .

 

یکی از مسائلی که محمّد دوّم از همان آغاز حکومتش در نظر داشت ، تمام کردن مشکل قسطنطنیه و استیلای بر آن بود؛ جایی که مرکزی برای توطئه بر ضدّ عثمانی شده بود. از این رو وی به لحاظ سیاسی و نظامی به آماده کردن موقعیت برای تسلّط بر قسطنطنیه پرداخت .

در شمار کارهای سیاسی انجامشده او میتوان به قراردادهای صلحی اشاره کرد که با همه همسایگان و امیرنشینهای مستقل مانند ونیز، جنوا، صرب ، والاکیا و نیروهای قدیس یوحنّا مستقر در جزیره رودوس امضا کرد.

هدف عمده از این معاهدات ، جدا کردن دولت بیزانس به لحاظ سیاسی و نظامی از دولتها و امیرنشینهایی بود که یا در همسایگی آن دولت بودند یا با آن ، نوعی همراهی داشتند. در زمینه کارهای نظامی ، وی مرکزی در نزدیکی قسطنطنیه ایجاد کرد که بنای آن از زمان بایزید اوّل آغاز شده بود. بایزید در سمت آسیایی تنگه بوسفور یک قلعه ساخته بود. سلطان محمّد نیز در فاصله هفت کیلومتری دروازههای قسطنطنیه ، درست در کنار تنگترین نقطه تنگه یادشده ، قلعه دیگری بنا کرد. بدین ترتیب عثمانیها بر حاشیه این تنگه کاملا مسلّط شدند[292] .[293]

 

 

 

 

(1060) لقب سلطان محمّد

زمانی که سلطان محمّد فاتح قسطنطنیه را گشود، لقب سلطان البرّین والبحرین را برای خود انتخاب کرد. به رغم شیوع لقب خواندگار یا پادشاه بر سلاطین عثمانی ، مرادِ اوّل بعد از گشودن ادرنه خود را «خلیفة الله» نامید. پس از فتح مصر بود که خلیفه عبّاسی ، به نفع سلطان سلیم از خلافت کناره جست . به هر روی سلطان ، سلطه مطلقی در تمامی مواردی که به دولت مربوط میشد، در اختیار داشت[294] .[295]

 

 

 (1061) سقوط دولت عثمانی

به طور کلّی ، توجّه دولتهای اروپایی به آینده دولت عثمانی ، آنهم به طور مداوم ، نگاهی هوشمندانه و از روی توجّه به توازن نیروها بود؛ آنچنان که توازن قدرت در اروپا دچار تغییر و دگرگونی نشود. در واقع ، تلاش برای حلّ مشکل آینده دولت عثمانی و سرزمینهای آن در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم تا آنجا پیش رفت که تحت عنوان المسألة الشرقیة مطرح شده و عوامل چندی در پیدایش آن دخیل بود:

الف) روسیه با به دست آوردن موفّقیتهای چند، میتوانست به آبهای گرم دریای سیاه تا دریای مرمره و سپس دریای اژه و در نهایت مدیترانه راه یابد؛ این تنها با تسلّط بر تنگه داردانل و بوسفور امکانپذیر بود که در آن زمان ، در حوزه قدرت دولت عثمانی قرار داشت .

ب) دولت بزرگی که میتوانست بر دریای سیاه تسلّط یابد و این دو تنگه را به دست آورد، طبعآ میتوانست از قدرتی برخوردار باشد که بر سرزمینهای شرقی حاشیه مدیترانه و راههای ارتباطی آن به سمت هند و شرق تسلّط یابد و راه را برای پیشرفت خود هموار سازد.

ج) دولتی که نفوذ خود را تا بالکان گسترش میداد، میتوانست پس از حذف دولت عثمانی ، بر ملّتهای بالکان مسلّط شود و بدین ترتیب مرکز مهمّی را که امکان تسلّط بر استانبول (قسطنطنیه) را فراهم میکرد، در اختیار بگیرد؛ این تسلّط توازن نیروها را در اروپا برهم میزد[296] .[297]

 

 

 (1062) فتح قسطنطنیه

یکی از این آرزوها فتح قسطنطنیه بود که مسلمانان از همان قرن اوّل هجری به دنبال آن بودند و پس از هشت قرن و نیم ، تنها عثمانیها بودند که موفّق به فتح آن شدند و نامش را به اسلامبول تغییر دادند. در این دوره بود که سایه اسلام آنچنان گسترده شد که به نظر میآمد که به زودی در شرق و غرب اروپا سپاه مسلمانان بر تمام عالم سیطره خواهد یافت .[298]

 

 

(1063) آرزوی فتح قسطنطنیه

گسترش سرزمینهای اسلامی در جهان : این کار با فتح قسطنطنیه و ورود مسلمانان به اروپا صورت گرفت ؛ کاری که آنان ، پیش از آن ، از انجامش عاجز بودند، با اینکه از زمان معاویه به این سو برای گشودن این شهر اقدام کرده بارها آن را بدون فایده محاصره کرده و تا پشت درهای آن رسیده بودند.[299]

 

 (1064)  روایاتی که دلالت بر حقّانیت حضرت امیرالمؤمنین  7 در تمامی جنگها دارد

در روایات آشکاری که از پیامبر 6 نقل شده است بر حق بودن حضرت امیرالمؤمنین علی  7 در همه جنگهایش روشن ، و گمراهی مخالفانش معلوم میشود.

از جمله این گفتار پیامبر که فرمودهاند:

ای علی ؛ جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است [300] .

 

و این گفتار آن حضرت که :

من با آن کس که با تو جنگ کند در حال جنگم و با آنکس که با تو صلح کند و تسلیم باشد صلح و تسلیم هستم .[301]

و این دو گفتار رسول خدا 6 از طریق عامّه و خاصّه و از سوی محدّثان سنّی و شیعه روایت شده است و هیچیک از علما متعرّض طعن و سستی در سند آنها نشدهاند و هیچکس که در احادیث صاحبنظر باشد، مدّعی نادرست بودن روایت این دو گفتار نشده است ، و هر کس که راه او چنین باشد لازم است تسلیم این دو روایت شود و به آن دو عمل کند؛ زیرا اگر این دو روایت سست و باطل بود، امّت اسلامی خالی از عالمی نمیماند که آن را تکذیب کند و دروغ بداند و از طعن سالم نمیماند و جعلی بودن و نادرستی آن شناخته میشد و دلیل خداوند بر بطلان این دو روایت برپا میشد. سلامت ماندن این دو خبر از اینگونه اعتراضات که گفتیم ، دلیل واضح بر صحّت آنهاست .

دیگر از اینگونه روایات ، این گفتار نقل شده از پیامبر 6 است که به حضرت علی  7 فرمودهاند:

ای علی ؛ درباره تأویل قرآن جنگ کن همچنان که من درباره تنزیل آن جنگ کردم[302] .

 

و نیز این گفتار پیامبر 6 به سهیل بن عمرو و افرادی که همراهش آمده بودند تا وابستگان و بردگان مسلمانشده خود را برگردانند:

ای گروه قریش ؛ ای گروه قریش ؛ آیا بس میکنید یا آنکه خداوند مردی را بر شما برانگیزد که درباره تأویل قرآن به شما ضربت بزند همچنان که من درباره تنزیل آن با شما جنگ کردم و ضربت زدم .

یکی از یاران پیامبر 6 به ایشان گفت : ای رسول خدا؛ او کیست ؟ آیا فلانی است ؟

فرمود: نه .

باز پرسید: آیا فلانی است ؟

فرمود: نه ؛ ولی آن کسی است که هماکنون کفش را در حجره پینه میزند و اصلاح میکند.

چون نگریستند ناگاه متوجه حضرت امیرالمؤمنین علی  7 شدند که در حجره مشغول پینهزدن به کفش پیامبر 6 بود[303] .

و این گفتار پیامبر 6 به امیرالمؤمنین علی  7 که :

پس از من با ناکثان و قاسطان و مارقان جنگ کن [304] .

 

و این روایت همچون روایات پیش ، از هر نوع خدشه در سند محفوظ مانده و هیچکس دلیلی بر ضعف و سستی آن عرضه نکرده و چون هر دو گروه آن را روایت کردهاند، صحّت و استواری آن ثابت است .

دیگر از اقوال پیامبر 6 در این مورد، این سخن آن حضرت است که فرمودهاند :

 

«علی همراه حق و حق همراه علی است».

و «پروردگارا؛ حق را همراه علی و هر جا که باشد قرار بده».

و این گفتار پیامبر 6 را هم محدّثان سنّی نقل کرده و در کتابهایی که از صحّاح ایشان شمرده میشود آوردهاند و هیچکس مدّعی خدشهای در سندش نشده و نسبت کذبه به ناقلان آن نداده است و هیچ دلیل عقلی و نقلی بر فساد آن وجود ندارد و لازم است معتقد به صحّت و استواری آن بود[305] .

 

دیگر از این نمونه ، این گفتار رسول خداست که فرمودهاند:

پروردگارا؛ دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد و دشمن بدار هر کس که او را دشمن میدارد و یاری کن هر کس او را یاری کند و از یاری آن کس خودداری کن که از یاری او خودداری کند.

و این سخن پیامبر 6 مشهورتر از آن است که محتاج به بیان سندی باشد و از نظر محدّثان و نقلکنندگان اخبار، حدیث استوار و مسلّمی است[306] .

 

و این گفتار پیامبر 6 که فرمودهاند:

ای علی ؛ خدا بکشد آن را که با تو جنگ و ستیز کند و خدای دشمن بدارد آن را که با تو دشمنی کند.

این خبر هم مشهور و نزد اهل روایت معروف و مذکور است[307] .

 

دیگر از این موارد، این گفتار پیامبر 6 است که فرمودهاند:

هر کس علی ( 7) را آزار دهد مرا آزار داده است و هر کس مرا آزار دهد همانا خدا را آزرده است .

و بدینگونه آزار دادن حضرت علی  7 را آزار خدای عزّوجلّ دانستهاند و آزار دادن خداوند مایه گمراهی و خروج از ایمان است[308] .

 

خداوند در آیه 57 سوره احزاب میفرماید: «همانا کسانی که خدا و پیامبرش را آزار میدهند خداوند آنان را در دنیا و آخرت لعنت میکند و برای آنان عذابی خوارکننده فراهم ساخته است».

نظیر این احادیث که همگی دلالت بر صحّت رفتار حضرت امیرالمؤمنین علی 7 و خطای مخالفان او دارد بسیار است .[309]

 

 

 

(1065) بیعت با حضرت امیرالمؤمنین  7 با میل و اصرار مردم بوده است نه با میل و رغبت آن حضرت

با اخبار متواتر و احادیث آشکار این موضوع ثابت شده است که حضرت امیرالمؤمنین علی  7 در فتنهای که منجر به کشته شدن عثمان شد، گوشهگیری کرده و حتّی از خانه خود در مدینه بیرون رفته است[310]  تا بر او این گمان برده نشود که رغبتی در بیعت کردن مردم با خود داشته است . امّا اصحاب پیامبر 6   

پس از کشتهشدن عثمان به جستجو برآمدند و از محلّ او پرسیدند تا آن حضرت را پیدا کردند و به حضورش شتافتند و مسألت کردند که امامت مردم را بر عهده گیرد و از ترس خود در مورد تباه شدن کار مردم شکایت کردند، و آن حضرت از پذیرش فوری خلافت خودداری کرد؛ زیرا سرانجام کار را میدانست و آگاه بود که آن قوم با او مخالفت خواهند کرد و در دشمنی نسبت به او یکدیگر را یاری خواهند داد، ولی خودداری آن حضرت از پذیرفتن تقاضای آنان پذیرفته نشد و در آن باره اصرار کردند و امیرالمؤمنین علی  7 را به خداوند سوگند دادند و گفتند: هیچکس برای امامت مسلمانان غیر از تو شایسته و سزاوار نیست و کسی جز تو را پیدا نمیکنیم که بتواند به این کار قیام کند و باید درباره کار دین و مسلمانان از خدا بترسی و این کار را بپذیری .

امیرالمؤمنین علی  7 در این هنگام متذکر شد که مسلمانان با یکی از همان دو تنی که بعدها پیمانشکنی کردند یعنی طلحه و زبیر بیعت کنند و در این مورد ایثار کرد و متعهّد شد که تا هنگامی که آن دو در مورد اصلاح دین و مواظبت از اسلام عمل کنند آنان را یاری دهد. امّا مسلمانان از بیعت با هر کس دیگر جز علی  7 خودداری کردند و هیچکس جز او را به امیری نپذیرفتند.

چون این خبر به طلحه و زبیر رسید هر دو با اظهار رغبت به بیعت با آن حضرت ، به حضورش آمدند و با کمال رضایت او را در امامت بر خود مقدّم داشتند، امّا امیرالمؤمنین علی  7 نپذیرفت و آن دو اصرار کردند که بیعت ایشان را با خود بپذیرد و همه مردم نیز با رضایت بر امامت آن حضرت اتّفاق کردند و تصمیم گرفتند با هیچ کس دیگر غیر از آن حضرت بیعت نکنند و به حضرت امیرالمؤمنین  7 گفتند: اگر این تقاضای ما را، در مورد قبول امامت و بیعت با خود، نپذیری در اسلام شکاف و در دین رخنهای پدید خواهد آمد که اصلاح آن ممکن نخواهد بود.

امیرالمؤمنین علی  7 که برای تأکید حجّت ، از پذیرش خلافت خودداری میکرد، پس از شنیدن این گفتار آنان ، برای بیعت دست دراز کرد و مردم همچون شترانی که به آبشخور هجوم میآورند برای بیعت هجوم آوردند؛ آنگونه که از شدّت هجوم ردای آن حضرت را پاره کردند و حسن و حسین  8 از فشار مردم زیر دست و پا افتادند.

این بیعت نموداری از رغبت و اشتیاق مردم درباره حکومت امیرالمؤمنین علی  7 بود و اینکه او را بر تمام افراد دیگر مقدّم میدانستند و خواهان هیچکس دیگر نبودند و برای خود چاره و پناهی جز این کار نمیدیدند و با این ترتیب بیعت همه مهاجران و انصاری که در بیعت عقبه و جنگ بدر شرکت کرده بودند و همه مؤمنانی که در راه دین پیکار کرده و از پیشگامان تشرّف به اسلام بودند و در التزام رکاب پیامبر 6 نیکو از آزمایش بیرون آمده بودند و از نیکان و صالحان و گزیدگان شمرده میشدند صورت گرفت .

و بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 چنان نبود که یک یا دو یا سه تن بیعت کرده باشند، آنچنان که بیعت با ابوبکر منحصر به چند تن از یارانش بود و تنها نخست بشیر بن سعد با او بیعت کرد و پس از او گروهی دیگر از مردم آن کار را انجام دادند.[311]

 

برخی هم گفتهاند: بیعت با ابوبکر با بشیر بن سعد و عمر بن خطاب و ابوعبیدة بن جراح و سالم (وابسته ابوحذیفه) تمام شده و صورت گرفته است . و  گفتهاند بیعت با کسی با کمتر از چهار تن از مسلمانان صورت نمیگیرد. برخی هم گفتهاند: بیعت با شرکت پنج تن صورت میگیرد؛ پنج تنی که با ابوبکر بیعت کردهاند و نخستین افراد بودهاند عبارتند از: قیس بن سعد (؟!)[312] ، اسید بن حضیر ـ که این دو از انصارند ـ عمر، ابوعبیده و سالم از مهاجران و سپس دیگر مردم با

توجّه به بیعت این پنج تن بیعت کردهاند.

به روزگار ما جبایی[313]  و پدرش و گروهی از اصحاب آنان بر همین عقیدهاند.

 

در مورد بیعت با عمر بن خطّاب هم همینگونه است ؛ برخی پنداشتهاند که بیعت با کسی ، با بیعت کردن یک تن از مردم با او صورت میگیرد و از جمله متکلّمانی که اینچنین عقیده دارند خیاط[314] ، بلخی ، ابن مجالد و برخی از اصحاب اختیارند و میگویند: بیعت و امامت برای عمر چنین صورت گرفت که ابوبکر

به تنهایی امامت را برای عمر قرار داد و با او بیعت کرد.

اینان درباره عثمان هم همین عقیده را دارند و میگویند: خلافت عثمان فقط با بیعت عبدالرحمنم بن عوف با او صورت گرفته است ولی کسانی که با این گروه در این موضوع مخالفند میگویند: بیعت با عمر از این جهت صورت گرفته است که ابوبکر با سمت امامتی که داشته است خلافت را برای او تعیین کرده است و در مورد عثمان هم میگویند: علاوه بر عبدالرحمان بن عوف دیگر افراد شورا که چهار تن بودهاند نیز بیعت کردهاند و جمع بیعتکنندگان با عثمان پنج نفرند که یکی از ایشان عبدالرحمن بن عوف بوده است .

بنابراین ، مخالفان ما هم معترفند که شمار بیعت کنندگان با ائمّه ایشان (ابوبکر، عمر و عثمان) بسیار اندک بوده است و همان شعاری است که ما ذکر کردهایم و این خود از براهینی است که بر ضرر ایشان است .

حال آنکه بیعت با حضرت امیرالمؤمنین علی  7 با شرکت همه مهاجران و انصار و مردمی که در بیعت رضوان شرکت داشته و در آن هنگام در مدینه بودهاند، صورت گرفته است . علاوه بر ایشان ، گروهی از مردم مصر و عراق که از صحابه و تابعین بودهاند و در آن هنگام در مدینه حضور داشتهاند نیز بیعت کردهاند و هیچکس مدّعی نشده است که بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 فقط با بیعت یک تن یا یک شخص معروف صورت گرفته باشد و شمار بیعتکنندگان بیرون از شمار است و نمیتوان گفت بیعت با امیرالمؤمنین  7 فقط با حضور چند تن صورت گرفته است و حال آنکه این موضوع درباره ابوبکر و عمر و عثمان گفته شده است .

و هرگاه موضوع امامت حضرت امیرالمؤمنین علی  7 و بیعت با آن حضرت و برگزیدن آن حضرت به اجماع بزرگان مسلمانان و مؤمنان فاضل مهاجر و انصار، در حالت رضایت صورت گرفته باشد و حکومت امیرالمؤمنین علی  7 با وضع بهتر و مؤکدتری از حکومت سه تن پیش از آن حضرت مورد اجماع بزرگان مهاجر و انصار و تابعان قرار گرفته باشد، وجوب اطاعت و فرمانبرداری از او بر همگان ثابت میشود و بر همگان ارتکاب مخالفت با او و سرپیچی از فرمانش حرام میشود و حکم کردن در مورد مخالفان و کسانی که با او جنگ کردهاند واضح میشود که همگی گمراه هستند و مخالف امر او در بطلان است و کسی که از فرمانش سرپیچی کند تبهکار و فاسق است ؛ زیرا خداوند متعال اطاعت از اولیای امر را در کتاب محکم خویش واجب کرده و فرمانبرداری از ائمّه را قرین فرمانبرداری از خود قرار داده است ، آنجا که فرموده : «ای کسانی که ایمان آوردهاید از خداوند اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر اطاعت کنید»[315] .

 

این آیه دلالت دارد بر اینکه سرپیچی از فرمان آنان همچون سرپیچی از فرمان خداوند میباشد و حکم آن یکسان است .

موضوع فاسق و فاجر بودند کسانی که با امام عادل جنگ کنند، هم مورد اجماع اهل قبله میباشد و هم به طریق عقل و نقل ثابت است . و چون امیرالمؤمنین  7 پس از بیعت عمومی مردم با او، مرتکب رفتاری نشده که موجب خروج آن حضرت از عدالت باشد و پیش از آن هم هرگز متّهم به خیانت در دین نبوده و از امامت هم کناره نگرفته است ، پس کسی که از اطاعت آن حضرت سرکشی کند گمراه است ، تا چه رسد به کسی که با او جنگ کند و ریختن خون او و  همراهانش را روا بدارد و با این کار موجب ستم و تباهی بر روی زمین گردد که در این صورت طبق حکم صریح قرآن او را باید با انواع عذاب سرکوب کرد که خداوند چنین فرموده است : «همانا کیفر آنان که با خدا و رسولش جنگ میکنند و در زمین به تباهی میکوشند جز این نباشد که کشته شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پایشان را به خلاف قطع کنند یا از سرزمین خود تبعیدشان کنند»[316] .

و این موضوع اگر پرده هوی و هوس آن را نپوشاند و خرد از درک آن کور نگردد، روشن است و از خداوند توفیق مسألت میکنم .[317]

 

(1066) کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین  7 بیعت کردهاند

از جمله مهاجرانی که با امیرالمؤمنین  7 بیعت کردهاند عمّار بن یاسر است که از اصحاب خاصّ و دوستان نزدیک پیامبر 6 است و پیش از بعثت پیامبر 6 مورد اعتماد بوده و پس از بعثت از یاریدهندهترین افراد است و از افرادی است که در راه اطاعت فرمان پیامبر 6 بسیار کوشش کرده است ، او و پدر و مادرش در آغاز اسلام در راه خدا سخت شکنجه شدهاند و هیچیک از اصحاب رسول خدا 6 در این مورد به درجه او نمیرسد و به هیچیک آن همه سختی که به او رسیده نرسیده است و او برای اسلام شکیبایی کرده و در راه خدا سرزنش سرزنشکننده را اهمیت نداده است و با شدّت گرفتاری همواره در ایمان خود استوار بوده است و پیامبر 6 او را چنان ستوده است که هیچیک از صحابه در آن مورد از او پیشی نگرفته است و پیامبر برای او گواهی به بهشت داده است و به طور قطع قاتل او را بیم داده و فرموده است :

بر قاتل عمّار مژده باد بر آتش .[318]

 

و اخبار دیگری که مورد اتّفاق اهل حدیث و تاریخ است در ستایش او از پیامبر 6 نقل شده است ، از جمله این حدیث که فرمودهاند:

همانا بهشت مشتاق عمّار است و بهشت به عمّار مشتاقتر از عمّار به بهشت است .

و این گفتار رسول خدا 6 که فرمودهاند:

قاتل عمّار و کسی که جامههای او را بیرون کشد به آتش مژده دهید.

و این گفتار آن حضرت که فرمودهاند:

عمّار همچون پوست میان چشم و بینی من است .

و این گفتار پیامبر 6 که :

مرا در مورد عمّار آزار مدهید.

و این گفتار آن حضرت که  :

عمّار سراپا انباشته از ایمان و عمل و علم است .

و نظایر این ستایشها و بزرگداشتها که مخصوص او بوده است .

بعضی دیگر از بیعتکنندگان با امیرالمؤمنین علی  7 عبارتند از: حصین بن حرث بن عبدالمطلب و طفیل بن حرث که هر دو از مهاجران شرکتکننده در جنگ بدرند.

مسطح بن اثاثه ، حجار بن سعد غفاری ، عبدالرحمن بن جمیل جمحی ، عبدالله و محمّد پسران بدیل خزاعی ، حرث بن عوف ، ابوعابد لیثی ، براء بن عازب ، زید بن صوحان ، یزید بن نویره که پیامبر 6 برای او مژده به بهشت دادهاند[319] . هاشم بن عتبة بن مرقال ، بریده اسلمی ، عمرو بن حمق خزاعی که

هجرتش در راه خدا و رسول خدا 6 مشهور و منزلت او در پیشگاه پیامبر 6 معروف است[320]  و ستایش پیامبر 6 درباره او نقل شده است .

 

حرث بن سراق ، ابواسید بن ربیعه ، مسعود بن ابی عمرو، عبدالله بن عقیل ، عمر بن محصن ، عدی بن حاتم ، و عقبة بن عامر و دیگر کسانی که در شمار و طبقه ایشانند و عصر پیامبر 6 را درک کردهاند؛ مانند حجر بن عدی کندی و شداد بن اوس و نظایر ایشان که همگی از لحاظ تقوا و دین دارای مرتبه و مقام بلندی هستند که اگر بخواهیم همه را بیان کنیم و دربارهشان سخن بگوییم مطلب به درازا میکشد.

بیعت انصار

از جمله انصاری که با امیرالمؤمنین  7 بیعت کردهاند: ابو ایوب و خالد بن زید که از دوستان پیامبر 6 بودهاند، خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین ، ابوالهیثم بن التیهان ، ابوسعید خدری ، عبادة بن صامت ، سهل و عثمان پسران حنیف ، ابوعبّاس زرقی سوارکار شجاع رسول خدا 6 در جنگ احد.

زید بن ارقم ، سعد و قیس پسران سعد بن عبادة ، جابر بن عبدالله بن حزام ، مسعود بن اسلم ، عامر بن اجبل ، سهل بن سعید، نعمان بن حجلان ، سعد بن زیاد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابی خلف ، ضرار بن صامت ، مسعود بن قیس ، عمر بن بلال ، عمّار بن اوس ، مرّه ساعدی ، رفاعة بن مالک زرقی ، جبلة بن عمرو ساعدی ، عمر بن حزم ، سهل بن سعد ساعدی ، و گروهی دیگر از انصار که در هر دو بیعت ـ عقبه و رضوان ـ شرکت کردهاند و به هر دو قبله ـ بیت المقدّس و کعبه ـ نماز گزاردهاند و مخصوص به مدایح قرآنی و ستایش پیامبر 6 بودهاند و در این مورد حتّی دو تن از اهل علم ، مخالف نیستند و کسان دیگری از انصار که اگر نام همگی را ثبت کنیم این کتاب مفصّل میشود و جای آن نیست که شمار همه ایشان را بیاوریم .

بیعت بنیهاشم

از خاندان هاشم ، خاندانی که مخصوص به نبوّت ، و معدن رسالت و محلّ فرود آمدن وحی و آمد و شد فرشتگان بودهاند، امام حسن و امام حسین 8 که دو سبط رحمت و سرور جوانان اهل بهشتند، محمّد بن حنفیه ، عبدالله، محمّد و عون پسران جعفر طیار، عبدالله و فضل و قثم و عبیدالله پسران عبّاس عموی پیامبر، عبدالله بن ابی لهب ، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب ، عبدالله بن ابی سفیان بن حرث بن عبدالمطلب و عموم افراد خاندان هاشم و خاندان عبدالمطلب با امیرالمؤمنین  7 بیعت کردهاند.

بیعت شیعیان دیگر

از جمله دیگر کسانی که بیعت ایشان قابل ذکر است و آنان اهل فضیلت در دین و ایمان و علم و فقه و قرآن بودهاند و فقط به عبادت خداوند و جهاد و تمسّک به حقایق ایمان مشغول بودهاند، محمّد بن ابی بکر است که ربیب و پرورشیافته امیرالمؤمنین علی  7 میباشد و سخت مورد محبّت آن حضرت بوده است .

محمّد بن ابی حذیفه که از دوستان ویژه امیرالمؤمنین علی  7 بوده و در راه فرمانبرداری از او به شهادت رسیده است .

مالک بن حارث اشتر نخعی که شمشیر امیرالمؤمنین علی  7 و مخلص در ولایت و دوستی آن حضرت است .

ثابت بن قیس نخعی ، کمیل بن زیاد نخعی ، صعصعة بن صوحان عبدی ، عمر بن زراره نخعی ، عبدالله بن ارقم ، زید بن الملفق ، سلیمان بن صرد خزاعی ، قبیصه ، جابر، عبدالله، محمّد بن بدیل خزاعی ، عبدالرحمن بن عدیس سلولی ، اویس قرنی ، هند جملی ، جندب ازدی ، اشعث بن سوار، حکیم بن جبله ، رشید هجری ، و معقل بن قیس بن حنظله ، سوید بن حارث ، سعد بن مبشر، عبدالله بن وال ، مالک بن ضمره ، حارث همدانی و حبّة بن جویره عونی و دیگر، کسانی هستند که به هنگام کشتهشدن عثمان در مدینه بودند و همگی با کمال رضایت به پیشوایی حضرت امیرالمؤمنین  7 تسلیم شدند و با آن حضرت بیعت کردند که با هر کس جنگ کند ایشان هم جنگ کنند و با هر کس صلح کند ایشان هم صلح کنند، و اینکه در یاریدادن او هرگز پشت به جنگ نکنند. و آنان در همه جنگهای امیرالمؤمنین  7 همراهش بودند و حتّی یک تن از ایشان از شرکت در جنگ خودداری نکرد.

برخی از آنان در راه یاری دادن امیرالمؤمنین علی  7 شهید شدند و برخی همچنان بر راه خود پایدار ماندند تا هنگامی که آن حضرت رحلت کرد و آنان که پس از آن حضرت باقی ماندند همچنان بر ولایت او بودند و اعتقاد داشتند که امیرالمؤمنین علی  7 برای امامت از همگان برتر بوده است .[321]

 

(1067) خودداری امیرالمؤمنین  7 از بیعت نمودن مردم با آنحضرت

خودداری امیرالمؤمنین  7 از پذیرفتن بیعت مردم

از جمله کسانی که چگونگی بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 را نوشتهاند، ابومخنف لوط بن یحیی ازدی است که در کتاب خود درباره جنگ جمل از سیف بن عمر از محمّد بن عبدالله بن سواده و طلحة بن الأعلم و دو پسر عثمان نقل میکند که پس از کشته شدن عثمان در مدینه غافقی بن حرب عکی به مدّت پنج روز امیر بود. و مردم در جستجوی کسی بودند که تقاضای آنان را برای قبول خلافت بپذیرد و کسی را نمییافتند[322] .

 

مصریها سراغ امیرالمؤمنین علی  7 را میگرفتند و آن حضرت خود را از ایشان پوشیده میداشت و به نخلستانهای مدینه پناه برده بود و پس از اینکه موفّق شدند با او ملاقات کنند، نپذیرفت .

ابومخنف میگوید: اسحاق بن راشد از عبدالحمید بن عبدالرحمن از ابن اثری نقل میکند که میگفته است : آیا میخواهی آنچه را به چشم خود دیده و به گوشم شنیدهام برایت نقل کنم ؟ و آن این است که کنار بیت المال در حضور مردم امیرالمؤمنین علی  7 به طلحه فرمود: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم.

گفت : تو برای این کار سزوارتر از منی و آن مقدار از مردم که برای بیعت با تو جمع شدهاند برای من جمع نشدهاند.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: ما از تو بیمناکیم.

طلحه گفت : از سوی من مترس که به خدا سوگند از جانب من زیانی به تو نخواهد رسید[323] !

در این هنگام عمّار یاسر، ابوالهیثم بن التیهان ، رفاعة بن ابی رافع ، مالک بن عجلان ، و ابوایوب خالد بن زید برخاستند و گفتند: ای علی ؛ میبینی که کار به تباهی کشیده است و دیدی که عثمان چه کرد و به سبب مخالفتش با قرآن و سنّت بر سر او چه آمد. اکنون دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم تا کار امّت که به تباهی کشیده است اصلاح شود.

امیرالمؤمنین علی  7 نپذیرفت و فرمود:

شما دیدید که با من چگونه رفتار شد و اندیشه این مردم را هم میدانید، مرا به ایشان نیازی نیست .

آنان روی به انصار کردند و گفتند: ای گروه؛ شما انصار خدا و رسول خدایید و خداوند شما را با وجود پیامبر 6 گرامی داشته است و فضل علی 7 و سابقه او در اسلام و قرب و منزلت او را نسبت به پیامبر 6 میدانید و اگر او خلیفه شود برای شما خیر را بنا خواهد گذاشت .

انصار گفتند: ما از همگان به بیعت با آن حضرت خشنودتریم و کس دیگری را به جای او نمیخواهیم . سپس همگان بر امیرالمؤمنین علی  7 اجتماع کردند و چندان پافشاری نمودند تا با او بیعت کردند

ابومخنف همچنین با اسناد خود نقل میکند که ابوالهیثم بن التیهان به انصار گفت : شما نیکاندیشی مرا میدانید و از منزلت من در پیشگاه پیامبر 6 آگاهید که آن حضرت مرا برای دوستی خود برگزید، اکنون حکومت را به کسی واگذارید که از همه شما اسلام آوردنش کهنتر و به پیامبر 6 نزدیکتر و سزاوارتر است و شاید خداوند به وسیله آن حضرت الفت شما را به یکدیگر فراهم کند و خونهای شما را محفوظ بدارد.

انصار همگان پاسخ دادند: شنوا و فرمانبرداریم .

سیف از رجال خود روایت میکند که مردم به حضور امیرالمؤمنین علی  7 جمع شدند و پیشنهاد بیعت کردند و از آن حضرت خواستند که در کار ایشان نظارت کند.

فرمود: کس دیگری غیر از مرا جستجو کنید.

گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم ؛ مگر این فتنه را نمیبینی ، مگر از خدا نمیترسی که کار این امّت به تباهی بکشد؟

فرمود:

اکنون که پافشاری میکند، میگویم : اگر بپذیرم شما را بر آنچه که خود میدانم وادار میکنم و راه میبرم و اگر مرا رها کنید، همچون یکی از شما خواهم بود.

گفتند: همگی به حکومت تو راضی شدهایم و میان ما هیچکس با تو مخالف نیست و به هر گونه که صلاح میدانی ما را رهبری کن . و سپس همگی بیعت کردند.

بیعت طلحه و زبیر با امیرالمؤمنین علی  7

ابواسحاق ابراهیم بن محمّد ثقفی[324]  از عثمان بن ابی شیبه از ادریس از محمّد بن علجان از زید بن اسلم روایت میکند که میگفته است : طلحه و زبیر به  

حضور امیرالمؤمنین علی  7 که به نخلستانهای مدینه رفته بود، آمدند و گفتند: دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم که مردم به کسی دیگری غیر از تو خشنود نیستند.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

مرا بر این نیازی نیست و اگر برای شما دو تن من وزیر باشم بهتر از این است که امیر شما باشم . یکی از شما که از قریش است دست فراز آرد تا با او بیعت کنم .

گفتند: مردم کسی جز تو را نمیخواهند و غیر از تو به کس دیگری رغبت ندارند و دست فراز آر تا با تو بیعت کنیم و در این مورد نخستین کس باشیم .

فرمود:

بیعت با من به صورت پوشیده نخواهد بود، مهلت دهید به مسجد بروم .

گفتند: ما نخست همینجا با تو بیعت میکنیم و سپس در مسجد هم با تو بیعت خواهیم کرد. و آن دو نخستین کسان بودند که با امیرالمؤمنین علی  7 بیعت کردند و چون مردم هم با آن حضرت بیعت کردند، نخستین کس طلحه بود که بیعت کرد؛ او از منبر بالا رفت و با دست خود که شل بود دست امیرالمؤمنین علی  7 را گرفت و بیعت کرد و مردی از بنیاسد که فال میگرفت و پیشگوئی میکرد آنجا ایستاده بود و به طلحه مینگریست .[325]  چون دید نخستین دستی که به

دست امیرالمؤمنین علی 7 رسید دست طلحه است که شل است ، کلمه استرجاع (إنّا لله وإنّا إلیه راجعون) بر زبان آورد و گفت : نخستین (بیعتکننده) دست شل است ، شاید که این بیعت به انجام نرسد[326] . و چون طلحه و زبیر از منبر فرود آمدند، مردم با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند.[327]

 

 (1068) شرکت نداشتن حضرت امیرالمؤمنین  7 در محاصره و قتل عثمان

با این حال آیا بر هیچ شخص عاقلی برائت امیرالمؤمنین علی  7 از آنچه پیمانگسلان بر او بستهاند پوشیده میماند؟ آنان مدّعی شدند که آن حضرت مردم را بر عثمان شورانیده و درباره ریختن خون او کوشش کرده است و حال آنکه روایتی که در بالا آوردیم از ابوحذیفه اسحاق بن بشر است که گفتیم از اهل سنّت است ؛ و آیا هیچکس در مورد آنچه طلحه و زبیر انجام دادند و خود عهدهدار محاصره او شدند تا آنکه به کشتهشدنش انجامید تردید میکند؟ و آنگاه همین دو تن پس از کشتهشدن عثمان چنین تهمتی به امیرالمؤمنین علی  7 میبندند و برای خود از آنچه کردهاند ادّعای برائت میکنند و این شبهه باطل خود را انگیزه روا بودن جنگ با آن حضرت قرار میدهند و بدیهی است که این ، ادّعای باطل و بهتان آشکار است .

این خبر نشاندهنده این است که اظهار خونخواهی آنان برای عثمان برخلاف نیت واقعی آنان است . از جمله اخبار دیگری که درباره کارهای طلحه و زبیر نسبت به عثمان نقل شده است ، خبری است که ابواسحاق جبلة بن زفر نقل میکند و میگوید: خودم طلحه و زبیر را دیدم در حالیکه زره پوشیده بودند خرامان برای کشتن عثمان میرفتند و مردم را برمیانگیختند و سپس خود با میل خویش به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمدند و بدون اکراه و اجبار با آن حضرت بیعت کردند و سپس کردند آنچه کردند.

ابوحذیفه قرشی هم از حصین بن عبدالرحمان ، از عمرو بن جاران ، از احنف بن قیس حدیث مفصّلی درباره چگونگی سرانجام عثمان نقل میکند و ضمن آن میگوید: به مدینه آمدم و همینکه متوجّه فتنه شدم و دیدم مردم عثمان را محاصره کردهاند و در خطر است ، پیش طلحه و زبیر رفتم و گفتم : چنین میبینم که عثمان کشته خواهد شد. شما دو تن به من چه دستور میدهید و با چه کسی بیعت کنم که شما او را برای من بپسندید؟

هر دو گفتند: با علی ( 7) بیعت کن . من از مدینه بیرون آمدم و به مکه رفتم . عایشه آنجا بود، پیش او رفتم و گفتم : چنین میپندارم که عثمان کشته خواهد شد، نظرت چیست ، با چه کسی بیعت کنم ؟

گفت : با علی ( 7). من چون حجّ خود را گزاردم ، به مدینه بازگشتم و در آن هنگام عثمان کشته شده بود. با امیرالمؤمنین علی  7 بیعت کردم و به بصره بازگشتم . ناگهان دیدم عایشه و طلحه و زبیر آنجا آمدند و شروع به خونخواهی عثمان کردند و به ما فرمان دادند با علی بن ابی طالب  7 جنگ کنیم و از این موضوع سخت تعجّب کردم[328] .[329]

 

 (1069) نقش طلحه و زبیر در قتل عثمان

چون عثمان از برکناری خودداری کرد، طلحه و زبیر سرپرستی مردم را در محاصره کردن او بر عهده گرفتند و او را در محاصره سختی قرار دادند و آب را از او بازداشتند.

عثمان به امیرالمؤمنین علی  7 پیام فرستاد که طلحه و زبیر از تشنگی مرا میکشند و حال آنکه کشتهشدن با شمشیر بهتر است .

امیرالمؤمنین علی  7 در حالیکه دست مسور بن مخرمه زهری[330]  را در دست داشت بیرون آمد و به خانه طلحه رفت . طلحه در حالی که پیراهنی هندی  

بر تن داشت در خانه خود مشغول تراشیدن تیر بود و چون امیرالمؤمنین علی  7 را دید خوشآمد گفت و برای آن حضرت روی تشکچه خود جا باز کرد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

عثمان به من پیام داده است که شما او را از تشنگی خواهید کشت و این ستوده نیست و کشته شدن با شمشیر بهتر است . هر چند با خویش تعهّد کردهام که پس از مصریان هیچ کس را از او بازندارم ، ولی من خوش میدارم که برای او آب بفرستید تا تصمیم خود را دربارهاش بگیرید.

طلحه گفت : نه به خدا سوگند؛ نمیگذاریم آسوده باشد و اجازه نمیدهیم چیزی بخورد و بیاشامد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

گمان نمیکردم از هیچ فرد قرشی تقاضایی کنم و نپذیرد، ای طلحه ؛ این حال را رها کن .

طلحه گفت : ای علی ؛ تو را در این کار بهرهای نخواهد بود.

امیرالمؤمنین علی  7 خشمگین برخاست و فرمود:

ای پس زن حضرمی ؛ به زودی خواهی دانست که مرا در این کار بهرهای هست یا نیست .

و از خانه او برگشت .

ابوحذیفه اسحاق بن بشر قرشی همچنین از قول یزید بن ابی زیاد، از عبدالرحمان بن ابی لیلی نقل میکند که میگفته است : به خدا سوگند؛ هنگامی که عثمان در محاصره بود طلحه را دیدم که بر اسبی سیاه سوار است و نیزه به دست ، دور خانه عثمان جست و خیز میکند و گویی هماکنون سپیدی جامهای را از زیر زره میبینم[331] .

 

ابواسحاق روایت میکند که چون محاصره عثمان سخت شد، بنیامیه تصمیم گرفتند عثمان را شبانه به مکه منتقل کنند. مردم فهمیدند و پاسدارانی بر کنار خانه گماشتند که این کار صورت نگیرد و فرمانده آن پاسداران طلحه بود و هم او نخستین کس بود که به خانه عثمان تیر انداخت .

او میگوید: در همین حال عثمان که به شدّت در محاصره بود و از تشنگی بیتاب شده بود، از فراز بام بانگ برداشت که ای مردم ؛ جرعهای آب به من برسانید و از آنچه خداوندتان روزی داده است به ما بخورانید.

زبیر بن عوام بانگ برداشت که : ای پیر نادان ؛ سوگند به خداوند که آب نخواهی چشید.

ابوحذیفه قرشی از اعمش ، از حبیب بن ثابت ، از ثعلبة بن یزید حمانی[332]  نقل میکند که میگفته است : در احجار الزیت[333]  پیش زبیر رفتم و گفتم : ای ابوعبدالله؛ میان ساکنان خانه عثمان و آب مانع شدهاند. به سوی خانه نگریست و این آیه را خواند: «میان ایشان و آنچه میخواستند جدایی افکنده شد، چنانکه به امثال ایشان از پیش چنین شد؛ به درستی که ایشان در شکی بودند به شک افکننده»[334] .

از این اخبار، در این باره بسیار آمده است و کاشف از همان چیزی است که در مورد دغلبازی این قوم گفتیم که اگرچه به ظاهر مدّعی خونخواهی عثمان بودند، ولی خود آن کار را انجام داده و همواره عثمان را نکوهش کرده بودند. امّا همین که مردم با امیرالمؤمنین علی  7 بیعت کردند، از کردار خویش اظهار پشیمانی کردند و تهمت زدند و فتنه برانگیختند و از آنچه درباره عثمان آرزو میکردند ندامت آشکار کردند؛ حال آنکه در باطن خود جز آن بودند که به ظاهر میگفتند.[335]

(1070) نقش عایشه در قتل عثمان

اخباری که در مورد شوراندن عایشه مردم را نسبت به عثمان آمده است ، بیشتر و آشکارتر از اخباری است که درباره طلحه و زبیر و سهم آندو در این کار آمده است ؛ از جمله خبری است که محمّد بن اسحاق مؤلّف «سیره» از قول مشایخ خویش از حکیم بن عبدالله نقل میکند که میگفته است :

روزی وارد مسجد مدینه شدم ، ناگاه دیدم دستی بلند است و صاحب دست میگوید: ای مردم ؛ روزگار پیامبر 6 هنوز چندان نگذشته است و این پیراهن و کفشهای رسول خداست که هنوز نو و درخشان باقی مانده است و حال آنکه فرعون این امّت (عثمان) میان شماست .

دقّت کردم دیدم عایشه است و عثمان به او میگفت : آرام باش و سپس به مردم گفت : او زن است و خردش ، خرد زنان است ؛ سخنش را گوش مدهید.

حسن بن سعد میگوید: عایشه برگی از قرآن را میان دو چوب قرار داد و آن را از پس پرده برافراشت و عثمان در آن حال ایستاده بود و سخنرانی میکرد. عایشه گفت : ای عثمان ؛ آنچه را که در این کتاب است برپا دار.

عثمان گفت : بس میکنی یا آنکه خانهات را به آتش بکشم ؟

عایشه گفت : اگر نسبت به همسران پیامبر چنین کنی ، خدای و پیامبرش تو را لعنت میکنند و این پیراهن پیامبر 6 است که هنوز کهنه نشده است و حال آنکه ای پیر نادان ؛ سنّت او را تو کهنه و دگرگون ساختی[336] .

لیث بن ابی سلیمان از ثابت انصاری ، از ابن ابی عامر ـ وابسته انصار ـ نقل میکند که میگفته است : در مسجد بودم عثمان عبور کرد، عایشه بر او بانگ زد که : ای مکار تبهکار؛ امانت خویش را از میان بردی و رعیت خویش را تباه ساختی و اگر نمازهای پنجگانه که میگزاری نبود، همانا مردان به سوی تو هجوم میآوردند و تو را همانگونه که گوسپند را میکشند سر میبریدند.

عثمان در پاسخ او این آیه را تلاوت کرد: «خداوند برای کافران ، زن نوح و زن لوط را مثال آورد که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و به آنها خیانت کردند و آن دو پیامبر نتوانستند ایشان را از قهر خداوند برهانند و گفته شد با دوزخیان به دوزخ درآیید».[337]

محمّد بن اسحاق و مداینی و حذیفه نقل میکنند که چون عایشه دانست عثمان کشته خواهد شد، آماده رفتن به مکه شد. مروان بن حکم و سعید بن عاص پیش او رفتند و گفتند: گمان میکنیم که این مرد کشته خواهد شد و تو میتوانی این کار را از او بگردانی و اگر اینجا بمانی خداوند به دست تو این بلا را از او رفع خواهد کرد.

گفت : من در اینجا نمیتوانم بنشینم که بارهای مرا گسیل کرده و جوالهایم را بستهاند. وانگهی نذر کردهام که حج گزارم .

مروان از خانه عایشه بیرون آمد و این مثل را میگفت : قیس در سرزمینها چندان دروغپردازی کرد تا نظم آنها درهم ریخت .

عایشه این سخن را شنید و گفت : ای کسی که مثل میزنی بیا، آنچه گفتی شنیدم . آیا گمان میکنی من در مرود بدی دوست تو شک دارم ؟ به خدا دوست میداشتم که او در یکی از جوالهای من بود و هنگامی که از کنار دریا میگذشتم آن جوال را به دریا میافکندم .

مروان گفت : آری به خدا سوگند؛ اساس این کار را نهادی .

عایشه به طرف مکه حرکت کرد و میان راه در منزلی به نام صلعاء[338]  به ابن عبّاس برخورد که به مدینه میرفت . گفت : ای ابن عبّاس ؛ تو مردی خردمند و

خوشبیانی ، برحذر باش که مردم را از کشتن این مرد سرکش بازنداری .

این اندکی از اخبار بسیاری است که در مورد شوراندن عایشه ، مردم را بر عثمان آمده است و درباره کوشش عایشه برای ریختن خون او نقل شده است و ما از بیم طولانی شدن به همین اندازه بسنده کردیم ، در همین اندازه هم نشانی روشن است که پس از کشته شدن عثمان ، ادّعا و تظاهر او به خونخواهی عثمان و ستیزه او با امیرالمؤمنین علی 7 و جمع کردن لشکرها برای جنگ با آن حضرت و کوشش او در عهدشکنی و فرمانش به اینکه خون امیرالمؤمنین علی  7 را بریزید، ربطی به کشتهشدن عثمان نداشته ، و باطن او غیر از ظاهر اوست و ستیزه او با امیرالمؤمنین علی  7 انگیزههای دیگری دارد که نزد اشخاص آگاه از دیرباز تاکنون مشهور است و اغراض آنان در این کارها دشمنی با آن حضرت بوده است و درباره ستیزه و دشمنی عایشه با امیرالمؤمنین علی  7 تصریح کردهاند و بر عهده خردمندان است که در آنچه نقل کردیم بیندیشند تا موضوع را همچنان گفتیم دریابند و از خداوند باید یاری خواست .[339]

 

 (1071) چرا در میان زنان فقط عایشه در جنگ شرکت کرد؟

توجّه داشته باش که خداوند در مورد همسران پیامبر 6 در قرآن چنین فرموده است : «ای زنان پیامبر؛ شما چون دیگر زنان نیستید (مقام شما برتر است) به شرط آنکه پرهیزگار باشید؛ پس زنهار که نرم و لطیف با مردان سخن نگویید، مبادا آنکه در دلش بیماری (هوس) است به طمع افتد. و درست سخن گویید و در خانههایتان بنشینید و آرام بگیرید و همچون دوره جاهلی آرایش و خودآرایی مکنید»[340] .

 

و هر خردمندی که متدین به اسلام و با احکام شرع آشنا باشد میداند که اگر به همسران عثمان و دختران و دخترعموهایش از بنیامیه که از لحاظ پیوند خویشاوندی به مراتب از عایشه به او نزدیکتر بودند گفته میشد در جنگ شرکت کنید، شرکت نمیکردند و اینگونه عاصی نمیشدند و پا از دایره شرف اسلامی بیرون نمینهادند تا چه رسد به عایشه که از لحاظ نسبت خویشاوندی با عثمان فاصله داشته و راه و روش او با عثمان تفاوت داشته است .

وانگهی خود، مردم را به کشتن او تحریک میکرده و آنان را از یاری دادن او بازمیداشته است و همواره کارهای او را زشت و ناروا میشمرده است . چه چیز موجب شده است که ناگهان پس از کشتهشدن عثمان از اعتقاد خویش بازگردد؟ آیا خداوند متعال عثمان را برای او زنده کرده و او از عایشه خواسته است یاریش دهد؟ یا خداوند به عایشه چیزی پوشیده را وحی فرموده است ؟ هرگز چنین نبوده است ؛ بلکه انگیزه عایشه در جنگ با امیرالمؤمنین علی  7 دشمنی او با آن حضرت است و این دشمنی آشکارتر از آن است که بتواند با ادّعاهای بیهوده و باطل آن را پوشیده نگهدارد و این موضوع مورد اتّفاق مورّخان است که دشمنی عایشه با امیرالمؤمنین علی  7 ریشهدار و همانگونه است که ما توضیح دادیم و بیان داشتیم .[341]

 

 (1072) دشمنی عایشه با حضرت امیرالمؤمنین  7

از جمله مطالبی که عموم دانشمندان از قول عایشه نقل کردهاند، این است که او میگفته است : همواره میان من و علی ( 7) همان تباعد و نفرتی که میان زن و خویشاوندان شوهرش وجود دارد وجود داشته است .

و خود عایشه در مورد داستان افک و تهمتی که درباره صفوان بن معطّل در جنگ بنی المصطلق به او زدند[342]  ـ و این موجب شد که پیامبر 6 برای مدّتی  

از او دوری و اعراض نماید ـ  چنین میگفته است که : پیامبر 6 در مورد من نخست با اسامة بن زید مشورت کردند که بندهای صالح و مؤمن بود و به اسامه گفتند که مردم چنین تهمتی به صفوان میزنند. اسامه گفت : ای رسول خدا؛ جز به خیر و نیکی گمان مبریدکه زن (عایشه) امین ، و صفوان هم بنده صالحی است . سپس پیامبر 6 با امیرالمؤمنین علی  7 مشورت کردند که گفته بود: ای رسول خدا؛ برای تو زن بسیار است ، در این باره از بریره ، کنیز عایشه تحقیق کن و اصل خبر را از او بپرس . پیامبر 6 فرموده بود: ای علی ؛ تو خود این کار را انجام بده و امیرالمؤمنین علی 7 ترکهای از درخت خرما باز کرده و بریره را در خلوت تهدید کرد و ترساند و از او چیزهایی پرسید. بدین سبب من هرگز علی ( 7) را دوست نمیدارم .

این خود تصریح عایشه است که در مورد دشمنی و خشم خود نسبت به امیرالمؤمنین علی  7 اظهار میکند و حال آنکه بر فرض صحّت این ادّعا، آن حضرت چیزی جز خیرخواهی برای خدا و رسول خدا 6 و کوشش در راه اجرای فرمان رسول خدا 6 و شتاب برای فرمانبرداری انجام نداده است .

از جمله احادیث دیگری که در این باره عموم دانشمندان نقل کردهاند، داستان ابن عبّاس و عکرمه است و آن ، چنین است که عکرمه حدیثی را از قول عایشه در مورد بیماری رحلت رسول خدا 6 برای ابن عبّاس نقل کرد و گفت :

عایشه میگفت : پیامبر 6 از خانه بیرون آمد در حالیکه به دو مرد از خانواده خود ـ فضل بن عبّاس و مرد دیگری ـ تکیه داده بود.

ابن عبّاس به عکرمه گفت : آن مرد دیگر را عایشه نام نبرد؟

گفت : نه به خدا سوگند نام نبرد.

ابن عبّاس گفت : میدانی آن مرد کیست ؟

گفت : نه .

گفت : او علی بن ابی طالب  7 است . و به خدا سوگند این مادر ما! یعنی عایشه هیچگاه از علی  7 به نیکی نام نمیبرد و یاد نمیکرد و حال آنکه میتوانست چنین کند[343] .

 روایت دیگری هم در این باره از ابن عبّاس رسیده که مشهور است و در کتابهایی که درباره جنگ جمل نوشته شده ، آمده است و چنین است که  : امیرالمؤمنین علی  7 ابن عبّاس را به بصره فرستاد و فرمود: به عایشه ـ که در قصر ابن خلف منزل کرده بود ـ بگوید به مدینه کوچ کند و به خانه و زندگی خویش بازگردد.

ابن عبّاس پیش عایشه رفت و گفت : امیرالمؤمنین  7 به تو فرمان میدهد که به خانه خود برگردی .

عایشه به طنز گفت : خدا امیرالمؤمنین را رحمت کناد! هرچند که چهرههایی برای او ترش و بینیهایی به خاطر او به خاک مالیده شد.

علاوه بر این ، اخبار دیگری هم که در صحّت آن تردید نیست و راویان به طور اتّفاق نقل کردهاند رسیده است که چون امیرالمؤمنین علی  7 کشته شد و این خبر به مدینه رسید و از آن آگاه شدند، همینکه عایشه از آن آگاه شد شادی کرد و به عنوان تمثیل این بیت را خواند: «اگر دورافتاده بود، خبر مرگش را کسی برای ما آورد که خاک بر دهانش مباد!».

زینب دختر ابوسلمی گفت : آیا درباره علی  7 چنین میگویی ؟

خندید و گفت : فراموش کرده بودم و هرگاه فراموش میکنم به من تذکر دهید. سپس به شکرانه خبر کشته شدن امیرالمؤمنین علی  7 سر بر سجده نهاد و چون سر برداشت این بیت را خواند: «عصای خویش را بینداخت و به جایگاه و مقصد رسید، چنانکه چشم مسافر به هنگام بازگشت روشن میشود»[344] .

علاوه بر این ، از مسروق[345]  روایت شده که میگفته است : پیش عایشه رفتم ، غلامی را به نام عبدالرحمن صدا کرد و گفت : برده من است .

گفتم : چرا نامش را عبدالرحمان نهادهای ؟

گفت : به سبب علاقه به عبدالرحمان بن ملجم ، قاتل علی( 7).

ابن خبر هم مشهور است که چون امیرالمؤمنین علی  7 به عایشه پیام فرستاد که از بصره کوچ کن و برو، گفت : اینجا را نمیتوانید به من ببینید؟

امیرالمؤمنین  7 پیام فرستاد: آیا میروی یا گروهی از زنان قبیله بکر بن وائل را بفرستم که تو را با کاردهای تیز فروگیرند؟

به فرستاده گفت : خواهم رفت و به خدا سوگند هیچ جا برای من بدتر از آن نیست که علی ( 7) آنجا باشد.

و نظیر این اخبار زیاد است که اگر بخواهیم بیاوریم سخن به درازا میکشد و همین اندازه که آوردیم برای تأکید بر این گفتار ما کافی است که مقصود پیمانگسلان از مخالفت و ستیز با امیرالمؤمنین علی  7 و جنگ آشکار با او، برای اقامه حق و رسیدن به پاداش اخروی و فرمانبرداری از خداوند نبوده است ، بلکه به سبب کینههای تازه و کهنهای بوده که به جهات مختلف برای آنان فراهم آمده یا برای طمع به خلافت ، و حسد بر آن حضرت بوده است .

عایشه نخست شادمان و سپس اندوهگین میشود

موضوع عایشه همینگونه که گفتیم برای خردمندان روشن است و از جمله اخبار دیگری که مورد اجماع راویان و سیره نویسان است ، این است که چون عثمان کشته شد جارچیها برای اعلام خبر مرگ او به همهجا روانه شدند و چون جارچی به مکه رسید و عایشه این خبر را شنید، نخست شاد شد و گفت  : کردارهایش او را به کشتن داد؛ زیرا کتاب خدا را سوزاند و سنّت پیامبر خدا 6 را از میان برد و خدایش بکشت[346] ؛ و از جارچی پرسید: مردم با چه کسی  

بیعت کردند؟

گفت : هنوز از مدینه بیرون نیامده بودم که طلحه بزها و گوسپندان عثمان را تصرّف کرد و کلیدهایی برای درهای بیت المال ساخت و ظاهرآ شکی نیست که مردم با او بیعت کردهاند.

عایشه گفت : آری ؛ ای انگشت کوچک ؛ ـ خطاب به طحله در غیاب او ـ تو را برای خلافت شایسته و سزاوار دیدند؛ و سپس گفت : بارهای مرا ببندید که عمرهام را گزاردهام و میخواهم به خانه خود بروم  چون بار او را بستند بر مرکب خود سوار شد و حرکت کرد و چون به سرف ـ که نام جایی است ـ رسید، ابراهیم بن عبید بن امّ کلاب را دید، از او پرسید: چه خبر است ؟

گفت : عثمان کشته شد.

عایشه گفت : بگو پیر نادان کشته شد. سپس گفت : داستان و چگونگی آن را برای من نقل کن .

گفت : مردم عثمان و خانهاش را محاصره کردند و خودم دیدم که طلحه بر کار پیروز است و برای بیت المال قفل و کلیدهای تازه میساخت و آماده میشد که مردم با او بیعت کنند، ولی همینکه عثمان کشته شد مردم به علی بن ابی طالب  7 مایل شدند و حاضر نشدند به طلحه و هیچکس دیگر توجّه کنند و به جستجوی امیر المؤمنین علی  7 پرداختند؛ پیشاپیش مردم مالک اشتر، محمّد بن ابی بکر و عمّار بن یاسر حرکت میکردند تا به خانهای که آن حضرت در آن بود رسیدند.

به امیرالمؤمنین علی  7 گفتند: باتو بیعت میکنیم به شرط فرمانبرداری از تو.

آن حضرت پاسخ نداد و ساعتی بیندیشید. مالک اشتر گفت : ای علی ؛ مردمکس دیگری را با تو برابر نمیدانند، پیش از آنکه میان ایشان اختلاف افتد بیعت را بپذیر

طلحه و زبیر هم همراه ایشان بودند و من میپنداشتم میان آندو و علی ( 7) گفتگویی خواهد بود، ولی اشتر به طلحه گفت : ای طلحه ؛ برخیز و بیعت کن و زبیر تو هم برخیز پس از طلحه بیعت کن ، منتظر چه هستید؟

آن دو برخاستند و بیعت کردند و من دست هر دو را دیدم که برای بیعت در دست علی ( 7) نهادند. سپس امیرالمؤمنین علی  7 به منبر رفت و سخنانی گفت که به خاطر ندارم و مردم همان روز همچنان که آن حضرت بر منبر بود با او بیعت کردند و فردای آن روز هم بیعت ادامه داشت و روز بعد، من از مدینه بیرون آمدم و دیگر نمیدانم پس از من چه اتّفاقی افتاده است .

عایشه گفت : ای برادر بکری ؛ آیا تو خود دیدی که طلحه با علی ( 7) بیعت کرد؟

گفتم : به خدا سوگند؛ خودم دیدم که طلحه با آن حضرت بیعت کرد و همین که گفتم : طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که بیعت کردند، استرجاع بر زبان آورد و گفت : به خدا سوگند؛ این مرد (امیرالمؤمنین علی  7) را دوست نمیدارم و علی ( 7) حقّ آن دو را غصب کرد و عثمان خلیفه خدا مظلوم کشته شده است ؛ استرها و بار و بنه مرا برگردانید. و آنگاه به مکه بازگشت .

من هم همراه او برگشتم . در راه همچنان شروع به پرسشهایی کرد و من از هر چه اتّفاق افتاده بود خبر میدادم . گفت : هر چند این کار بر عهده من است ولی گمان نمیکنم مردم با آن همه گرفتاری و پایداری طلحه در جنگ احد از او برگردند.

گفتم : اگر فداکاری و پایداری باشد، دوستش که با او بیعت شده است (یعنی امیرالمؤمنین علی  7) همچنان دارای فداکاری و پایداری است .

عایشه گفت : ای برادر بکری ؛ در پی کاری غیر از این مباش و چون به مکه رسیدی و مردم از تو پرسیدند: امّ المؤمنین چه پیشنهاد کرد، بگو قیام برای خونخواهی عثمان .

یعلی بن منبه هم پیش عایشه آمد و گفت : آن خلیفهات که مردم را به کشتن او تشویق میکردی کشته شد.

گفت : از قاتل او به خداوند تبرّی میجویم .

یعلی گفت : اکنون؟! حالا اگر بتوانی از قاتل عثمان تبرّی بجوی . و عایشه به مسجدالحرام رفت و شروع به تبرّی جستن از قاتل عثمان و هر کس که او را کشته است کرد.

مضمون این خبر هم صراحت دارد که عایشه همواره در رأی خود که حلال شمردن خون عثمان بود پافشاری میکرده تا اینکه آگاه شده است که با امیرالمؤمنین علی  7 بیعت شده است و طلحه و زبیر هم با او بیعت کردهاند؛ در این هنگام کار را دگرگون ساخته و برخلاف عقیده واقعی خود تظاهر کرده است .

طلحه و زبیر هم نخست بر ضدّ عثمان بوده و در آن مورد پافشاری هم داشتهاند ولی چون آنچه امید داشتند از دست دادند و به خلافت که آرزوی آن را در سر میپروراندند، نرسیدند به ظاهر تغییر حال و روش داد و از کشتهشدن عثمان تظاهر به پشیمانی کردند و حال آنکه چنین نبوده است که به راستی در آن مورد مستبصر شده باشند.[347]

 

 (1073) چرا حضرت امیرالمؤمنین  7 به طلحه و زبیر اجازه رفتن به مکه دادند؟

آگاه شدند که عایشه در مکه چه سخنانی اظهار داشته و از خلافت امیرالمؤمنین علی  7 کراهت خود را اعلام کرده است و ناخوش داشتن قاتلان عثمان را طرح کرده و مردم را به یاری دادن و طلب خون عثمان برانگیخته است و نیز آگاه شدند که کارگزاران و امرای عثمان در شهرستانها با اموالی که از بیتالمال مسلمانان برداشتهاند، از بیم امیرالمؤمنین علی  7 و مهاجران و انصاری که با او بیعت کردهاند به مکه گریخته و پناه بردهاند و مروان بن حکم ـ پسرعموی عثمان ـ و یعلی بن منبه ـ کارگزار و عامل عثمان در یمن ـ و عبدالله بن عامر بن کریز ـ پسردایی عثمان و حاکم بصره به روزگار خلافت او ـ در مکه به عایشه پیوسته و همگی درصدد فتنهانگیزی هستند.

طلحه و زبیر هم پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمدند و در وقت خلوتی به حضورش رسیدند و همین که آن حضرت را دیدند گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ آمدهایم از تو برای رفتن به عمره اجازه بگیریم ؛ زیرا مدّتی است به مکه نرفتهایم و به ما اجازه بده .

فرمود:

به خدا سوگند؛ قصد عمره ندارید که آهنگ غدر و مکر دارید و میخواهید به بصره بروید.

گفتند: هرگز! و از خدا آمرزش میخواهیم و آهنگی جز عمره نداریم !

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

برای من به خدای بزرگ سوگند بخورید که کار مسلمانان را برای من تباه مسازید و بیعت مرا مشکنید و در هیچ فتنهای کوشش مکنید و گام مگذارید.

آنان سوگندهای استوار بر زبان آوردند و به هر چه امیرالمؤمنین  7 سوگندشان داد، سوگند خوردند و همینکه از خانه امیرالمؤمنین  7 بیرون آمدند، ابن عبّاس آن دو را دید و پرسید: آیا امیرالمؤمنین  7 به شما اجازه داد؟

گفتند: آری .

ابن عبّاس پیش امیرالمؤمنین  7 رفت . آن حضرت شروع به سخن کرد و از ابن عبّاس پرسید: چه خبر؟

گفت : طلحه و زبیر را دیدم . فرمود:

آری ؛ آمدند و اجازه رفتن به عمره گرفتند. من پس از اینکه سوگند استوار از آنان گرفتم که غدر و بیعتشکنی و فساد نکنند به آنان اجازه دادم .

ای ابن عبّاس ؛ به خدا سوگند میدانم که آنان هدفی جز فتنهانگیزی ندارند و گویی هماکنون آن دو را میبینم که به مکه میروند تا در مورد جنگ با من اقدام کنند و یعلی بن منبه خائن تبهکار، اموال عراق و فارس را آنجا برده که بر این کار هزینه کند و به زودی این دو مرد در کار من اخلال میکنند و تباهی بارمیآورند و خونهای شیعیان و انصار مرا خواهند ریخت .

عبدالله بن عبّاس گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ حال که این موضوع برای تو اینچنین معلوم است ، چرا به آنان اجازه دادی و آیا بهتر نیست که آندو را به زنجیر کشی و زندانی کنی و شرّ آن دو را از مسلمانان کفایت کنی ؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

ای پسر عبّاس ؛ آیا به من پیشنهاد میکنی که آغازگر ستم و بدی باشم پیش از آنکه نیکی کنم و با گمان و تهمت معاقبه کنم و به جرمی پیش از آنکه جامه عمل بپوشد کسی را فروگیرم ؟ نه ؛ سوگند به خدا که هرگز از پیمانی که خداوند برای حکومت و عدالت از من گرفته است عدول نمیکنم و آغازگر جدایی نخواهم شد.

ای ابن عبّاس ؛ من به آندو اجازه دادم و میدانم چه کاری از آندو سر خواهد زد، ولی به خداوند مستظهرم و سوگند به خدا هر دو کشته میشوند و گمان ایشان باطل خواهد بود و به آرزوی خود نخواهند رسید و خداوند آن دو را به ظلم و ستم و پیمانشکنی و فسادی که نسبت به من میکنند خواهد گرفت .[348]

 

 (1074) فرستادن پیام برای معاویه از طرف امیرالمؤمنین  7

امیرالمؤمنین علی  7 جریر بن عبدالله را گسیل داشت و هنگام فرستادن ، او را گفت :

میبینی که شماری از یاران خردمند و متدین پیامبر 6 اطراف من هستند و من برای این کار، تو را از این جهت از میان آنان برگزیدم که پیامبر 6 درباره تو فرموده است که : «تو از گزیدگان مردم یمنی»[349] .

 

اینک این نامه مرا پیش معاویه ببر، اگر او هم در آنچه دیگر مسلمانان درآمدهاند در آمد، چه بهتر و گرنه عهد و پیمانش را به خودش برگردان و به او بگو که من به امیری او راضی نیستم و عموم مردم هم به خلافت او راضی نیستند.

جریر گام در راه نهاد و هنگامی که به شام رسید در بارگاه معاویه ساکن شد و چون پیش معاویه رفت ، نخست ستایش و نیایش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : ای معاویه ؛ اهل دو حرم (مکه و مدینه) و مردم دو شهر بزرگ (کوفه و بصره) و مردم حجاز و یمن و مصر و عروض (عمان) و اهل بحرین و یمامه همگی بر خلافت و حکومت پسرعمویت اتّفاق و بیعت کردهاند و از سرزمینها فقط همین دژها که تو در آن هستی باقی مانده است و اگر سیلی از آن درّهها بر این سرزمین جاری شود آن را غرق خواهد کرد. اینک من پیش تو آمدهام و تو را به بیعت با این مرد فرامیخوانم و این کار موجب هدایت و سعادت تو خواهد بود.

و نامه امیرالمؤمنین علی  7 را به معاویه داد که در آن چنین نوشته بود:

امّا بعد؛ همانا بیعتی که در مدینه با من شده است بر تو نیز که در شام هستی واجب است ؛ زیرا همان قوم که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردهاند با من نیز بیعت کردهاند و با همان شرط که با ایشان بیعت شده بود و پس از آن برای کسی که در آن حاضر بوده است حقّ انتخاب دیگری نیست و آنکس که غایب بوده است نمیتواند آن را رد کند و همانا شورا از مهاجران و انصار است که چون بر بیعت با مردی اجتماع کردند و او را امام نامیدند رضا و خشنودی خداوند هم در این کار است و اگر کسی به سبب عیبجویی یا بدعتی از این کار سرپیچید او را به آن فرامیخوانند و اگر نپذیرفت با او جنگ میکنند تا از راه مؤمنان پیروی کند، و خداوند او را واگذار خواهد کرد و او را به جهنّم خواهد انداخت و چه بد سرانجامی است . همانا طلحه و زبیر با من بیعت کردند و سپس بیعت مرا شکستند و این پیمانشکنی ایشان همچون برگشت ایشان از دین بود و من در این باره با آنان جهاد کردم و حقّ آشکار شد و فرمان خداوند آشکار و پیروز گردید، هر چند آنان ناخوش میداشتند. اکنون تو در آنچه که مسلمانان درآمدهاند درآی ، که بهترین کار در مورد تو از نظر من (صلح و) عافیت است و اینکه خود را بر بلا عرضه نکنی ، ولی اگر خود را در معرض آن قرار دهی با تو جنگ خواهم کرد و از خداوند علیه تو یاری خواهم طلبید.

درباره قاتلان عثمان هم سخن بسیار گفتهای ، اینک نخست در آنچه مردم درآمدهاند (اطاعت و بیعت) درآی و سپس در آن باره با آن قوم محاکمه کن ، تا تو و ایشان را بر آنچه در کتاب خداوند آمده است وادارم و امّا آنچه را که اراده کردهای و میخواهی ، همچون فریب دادن کودک به هنگام بازگرفتن از شیر است و به جان خودم سوگند اگر با عقل خود و بدون هوا و هوس بنگری مرا از همه قریش از خون عثمان بریتر خواهی یافت و این را هم بدان که تو از اسیران جنگی آزادشده هستی که خلافت آنان را نشاید و شورا هم به آنان عرضه نمیشود.

اینک جریر بن عبدالله بجلی را که اهل ایمان و هجرت است ، پیش تو (و کسانی که آنجا هستند) گسیل داشتم ، بیعت کن و نیرویی نیست جز از خداوند.[350]

  چون معاویه آن نامه را خواند جریر بن عبدالله برخاست و خطبه خواند و چنین گفت : سپاس خداوندی را که به واسطه نعمتها ستوده شده است و از او آرزوی بیشی و فزونی و امید پاداش میرود، و در سختیها باید از او یاری جست . او را میستایم و از ایو یاری میجویم تا در کارهایی که خردها در آن سرگردان و اسباب و وسایل مضمحل است یاری فرماید و گواهی میدهم که خدایی جز خداوند یکتای بیانباز نیست و «همه چیز جز او نابود شونده است ، حکم و فرمان از آن اوست و به سوی او بازمیگردد»[351] .

و گواهی میدهم که محمّد بنده و رسول اوست که او را پس از دوره فترت ارسال پیامبران گذشته و روزگاران پیشین و کالبدهای پوسیده و گروههای سرکش گسیل فرمود. او رسالت را تبلیغ کرد و برای امّت ، خیرخواهی نمود و حقّی را که خداوندش ودیعه سپرده و به ادای آن دستور داده بود به امّت خویش رساند. درود خدا بر آن رسول مبعوث و گزیده و بر خاندانش باد.

ای مردم ؛ کار عثمان آنان را که آنجا حاضر بودند حیران و سرگردان ساخت تا چه رسد به کسانی که غایب بودهاند. همانا مردم با علی  7 بیآنکه خونخواه باشد یا خون کسی بر گردنش باشد بیعت کردند، طلحه و زبیر هم از کسانی بودند که با او بیعت کردند و سپس بدون هیچ سببی بیعت او را شکستند. همانا که این دین فتنهانگیزیها را تحمّل نمیکند و نیز اعراب هم آن را تحمّل نمیکنند. همین دیروز در بصره فتنه خونباری رخ داد و اگر این بلا تکرار شود بقایی برای مردم نخواهد بود؛ و اینک همه امّت با علی ( 7) بیعت کردهاند. به خدا سوگند؛ اگر خود، مالک کار خویش بودیم باز هم برای خلافت کسی جز او را برنمیگزیدیم ؛ و ای معاویه تو هم در آنچه مردم درآمدهاند درآی .

و اگر میگویی : عثمان مرا به ولایت گماشته و هنوز مرا عزل نکرده است ، این سخنی است که اگر گفتن آن جایز باشد هرگز برای خداوند دینی برپا نخواهد ماند و باید هر چه در دست هر کس هست همواره از او باشد و حال آنکه خداوند برای والیان دیگر هم همان حقّی را که برای پیشینیان بوده قرار داده است و امور را پیوسته قرار داده که برخی برخی دیگر را نسخ میکند.

آنگاه جریر (بر جای خود) نشست .

نصر بن مزاحم میگوید: معاویه به جریر گفت : منتظر باش من هم باید در این کار بنگرم و از نظر مردم شام آگاه شوم . چند روزی که گذشت معاویه دستور داد که منادی بانگ نماز جماعت زند و چون مردم جمع شدند به منبر رفت و چنین گفت :

سپاس خداوندی را که سران و بزرگان را ارکان اسلام و شرایع را برهان ایمان قرار داده است و اخگر اسلام در سرزمین قدس ، که خود آنجا را محلّ پیامبران و بندگان صالح خویش قرار داده است ، فروزان شده است ، و مؤمنان را در سرزمین شام درآورده و آن سرزمین را برای ایشان و آنان را برای آن سرزمین پسندیده است که پیشاپیش از اطاعت و خیرخواهی آنان نسبت به خلفای خود آگاه بوده است ، و ایشان را برپا دارندگان فرمان خویش و مدافعان دین و حریم آن قرار داد. و آنگاه ایشان را مایه نظام کار این امّت و نشانههای بارز راه نیکیها قرار داد و خداوند به وسیله ایشان ، پیمانشکنان را میراند و هماهنگی و دوستی مؤمنان را فراهم میکند.

اینک ما از خداوند یاری میجوییم تا ما را در کار مسلمانان که انسجام آن از هم گسیخته و نزدیکی آنان به دوری تبدیل شده است یاری دهد. پروردگارا؛ ما را بر آن کسانی که میخواهند فتنه خفته ما را بیدار کنند و افراد ما را که در ایمنی هستند بترسانند و قصد دارند خونهای ما را بریزند و راههای ما را ناامن سازند نصرت عنایت کن . و خداوند خود میداند که ما برای آنان (شکنجه و) عقابی را اراده نکردهایم و پردهای را ندریدهایم و اسب و سپاهی به سوی ایشان نراندهایم .

آری ؛ خداوند ستوده از کرامت خویش جامهای بر ما پوشانده است که هرگز تا طنین صدا از کوه میرسد و باران فرو میبارد و هدایت شناخته میشود با میل خویش از تن بیرون نمیآوریم ، ولی حسد و ستم آنان را بر این کار واداشته است و ما از خداوند بر علیه آنان یاری میجوییم !

ای مردم ؛ به خوبی میدانید که من خلیفه امیرالمؤمنین!! عمر بن خطّاب و خلیفه امیرالمؤمنین!! عثمان بن عفان بر شمایم و هیچگاه هیچکس از شما را بر کاری که از آن شرم و آزرم داشته باشد وادار نکردهام و میدانید که من خونخواه عثمان هستم . بدون تردید او مظلوم کشته شده است و خداوند متعال میفرماید : «و هر کس مظلوم کشته شود برای ولی او قدرت و تسلّط قرار دادیم و او در خونریزی زیادهروی مکند که او از جانب ما مؤید و نصرت داده شده است»[352]  و من

اینکن دوست دارم که آنچه در مورد کشتهشدن عثمان در دل دارید به من بگویید.

مردم شام همگان برپا خاستند و پاسخ دادند: ما خونخواه عثمان هستیم . و با معاویه در آن مورد بیعت کردند و به او اطمینان دادند که جان و مال خویش را
برای او مبذول دارند تا انتقام خویش را بگیرند یا آنکه روحشان به خداوند ملحق شود.

نصر میگوید: معاویه چون آن روز را به شب آورد از گرفتاری خویش اندوهگین بود و همین که شب او را فروگرفت در حالیکه افراد خانوادهاش پیش او بودند این ابیات را خواند:

«شب من فرارسید در حالیکه به سبب این شخص که با سخنان یاوه آمده است وسوسه مرا فرو گرفته است . جریر پیش من آمده است با حوادثی فشرده که در آن موجب بریده شدن بینی (خونریزی و زبونی) خواهد بود. در حالیکه میان من و او شمشیر قرار دارد، با او حیلهگری میکنم و من جامه پستی را بر تن نخواهم کرد. اگر مردم شام فرمانبرداری درستی ، آنچنان که مشایخ ایشان در مجالس خود وصف کردهاند داشته باشند، با اسبان و سواران چنان صدمهای بر علی ( 7) بزنم که هر خشک وتری را در هم ریزد و من بهترین چیزی را که افراد به آن نائل شدهاند آرزو میکنم و از (پادشاهی و) سرزمین عراق ناامید نیستم».

میگویم (ابن ابی الحدید): لغت جبهه که در این ابیات آمده به معنی «اسب» است و از جمله گفتار رسول خدا 6 است که فرموده است : «لیس فی الجبهة صدقة»؛ یعنی در اسب ، پرداخت زکات نیست .

* * *

نصر بن مزاحم میگوید: جریر بن عبدالله همچنان معاویه را به بیعت با امیر المؤمنین علی  7 تحریک میکرد.

معاویه به او گفت : ای جریر؛ این کار سادهای نیست و کاری است که امور بعد هم به آن بستگی دارد، بگذار آب دهانم را فرو دهم و در این کار بنگرم .

معاویه اشخاص مورد اعتماد خویش را فراخواند. برادرش به او گفت که از عمروعاص یاری بخواهد و به معاویه گفت : عمروعاص کسی است که او را خوب میشناسی ؛ او در حالیکه عثمان زنده بود از او کنارهگیری کرد و طبیعی است که از کار و حکومت تو بیشتر کنارهگیری کند، مگر اینکه دین او خریده شود.[353]

 

 (1075) ملاقات جریر بن عبدالله با شرحبیل

نصر بن مزاحم میگوید: محمّد بن عبیدالله از قول جرجانی برای من نقل کرد که میگفته است :

شرحبیل نزد حصین بن نمیر آمد و به او گفت : پیام بفرست که جریر بن عبدالله بجلی پیش ما بیاید.

حصین به جریر پیام داد که شرحبیل پیش ماست تو هم برای دیدار ما بیا، و چون جریر و شرحبیل در خانه حصین به یکدیگر رسیدند شرحبیل به جریر گفت : ای جریر؛ با کاری سست پیش ما آمدهای که ما را در کام شیر بیفکنی وانگهی میخواهی شام را با عراق درآمیزی و علی ( 7) را بسیار ستایش میکنی و حال آنکه او قاتل عثمان است و خداوند از آنچه گفتهای روز قیامت از تو خواهد پرسید.

جریر روی به شرحبیل کرد و گفت : ای شرحبیل ؛ امّا این سخن تو که من کاری سست را عرضه داشتهام ، چگونه کار سستی است که همه مهاجران و انصار بر آن اتّفاق کردهاند و با طلحه و زبیر به سبب رد کردن آن جنگ شده است ؟ امّا این سخنت که من تو را در کام شیر افکندهام (باید بگویم که) این تویی که خود را در کام شیر افکندهای ، امّا آمیزش و هماهنگی مردم شام با مردم عراق چنان است که هماهنگی و آمیزش این دو ملّت با یکدیگر در کار حق بهتر از آن است که در باطل از یکدیگر جدا و پراکنده باشند.

امّا این سخن تو که علی ( 7) عثمان را کشته است ، به خدا سوگند در آن باره هیچ اطّلاع صحیحی در دست تو نیست و فقط از راه دور و از غیب تهمت میزنی . آری تو به دنیا مایل شدهای وانگهی از زمان سعد بن ابی وقّاص چیزی در دل داری .

چون گفتگوی آن دو به اطّلاع معاویه رسید کسی پیش جریر فرستاد و او را سخت سرزنش کرد.

نصر میگوید: نامهای هم که نویسنده آن شناخته نشد برای شرحبیل نوشته شد که در آن ، این ابیات آمده بود[354] :

ای شرحبیل ؛ ای پسر سمط ؛ از هوای نفس پیروی مکن که برای تو در دنیا هیچ چیزی نمیتواند بدل و عوض دین تو باشد ... پسر هند به علی ( 7) تهمت و بهتان میزند و حال آنکه در سینه پسر ابیطالب خداوند از هر چیز بزرگتر است و علی ( 7) در مورد عثمان هیچ دشنامی نداد و نه کسی را بر او شوراند و نه او را کشت ... علی ( 7) از میان همه افراد خاندان پیامبر وصی اوست و کسی است که در فضیلتش به نام او مثال میزنند.

نصر میگوید: هنگامی که شرحبیل آن نامه را خواند هراسناک در اندیشه فرو رفت و گفت : این نامه ، مایه نصیحت و خیرخواهی در دین من است و به خدا سوگند در این کار هیچگونه شتابی نمیکنم هرچند نفس مرا به سوی آن نیاز و کشش است . و نزدیک بود از یاری معاویه دست بردارد و بر جای خود بایستد، ولی معاویه مردانی را برگماشت که پیش او آمد و شد میکردند و کشتهشدن عثمان را بااهمیت جلوه میدادند و امیرالمؤمنین علی  7 را به آن کار متّهم میساختند و گواهی یاوه و دروغ میدادند و نامههای جعلی بر او عرضه میداشتند تا موفّق شدند عقیده او را برگردانند و عزم او را در مورد یاری دادن معاویه استوار کنند[355] .[356]

(1076) پیام معاویه برای امیرالمؤمنین  7

نصر میگوید: محمّد بن عبیدالله، از جرجانی برایم نقل کرد که معاویه پیش از آن به خانه جریر آمد و به او گفت : ای جریر؛ نظری دارم .

گفت : بگو.

(معاویه) گفت : برای سالارت بنویس که مصر و شام را در اختیار من بگذارد و پس از مرگ خودش نیز بیعت با کسی را بر گردن من نگذارد تا من خلافت را به او واگذارم و نامه هم به عنوان خلافت برای او بنویسم .

جریر گفت : هرچه میخواهی بنویس تا من هم (زیر نامه تو و با نامه تو) بنویسم 

معاویه در این باره نامه نوشت و امیرالمؤمنین علی  7 در پاسخ برای جریر چنین نوشت :

امّا بعد؛ معاویه میخواهد بر گردنش بیعتی نباشد و اینکه بتواند هر کاری را که دوست دارد انتخاب کند، وانگهی قصد دارد تا هنگامی که مزه دهان مردم شام را بچشد تو را سرگردان و معطّل بدارد. هنگامی که من هنوز در مدینه بودم مغیرة بن شعبه به من اشاره کرد و گفت که : معاویه را به حکوم شام بگمارم و من این پیشنهاد او را نپذیرفتم و خدای آن روز را به من نشان ندهد که گمراهان را بازوی خود قرار دهم. اگر این مرد با تو بیعت کرد چه بهتر و گرنه بازگرد. والسلام[357] . [358]

 

(1077) رفتن جریر به شام و نامه معاویه به نقل «الکامل»

ابوالعبّاس محمّد بن یزید مبرّد در کتاب «الکامل»[359]  چنین آورده است : چون علی  7 تصمیم گرفت جریر را پیش معاویه بفرستد، جریر گفت : ای

امیرالمؤمنین ؛ به خدا سوگند من در یاری دادن خود از تو چیزی را دریغ نمیدارم ولی برای تو در معاویه طمعی نبستهام .

علی  7 فرمود: مقصود من این است که حجّت را بر او تمام کنم.

و چون جریر نزد معاویه رسید معاویه در مورد بیعت با او امروز و فردا میکرد، جریر به او گفت : منافق (به طور عادّی) نماز نمیگزارد مگر اینکه چارهای از نماز گزاردن نیابد (که در آن صورت نماز میگزارد).

معاویه گفت : این موضوع همچون خدعهای نیست که برای از شیر بازگرفتن کودک میشود، به من مهلت بده تا آب دهانم را فرو برم که این کاری است که کارهای پس از آن هم به آن بستگی دارد. آنگاه همراه جریر نامه امیرالمؤمنین علی  7 را پاسخ داد:

از معاویة بن صخر، به علی بن ابی طالب . امّا بعد؛ به جان خودم سوگند اگر این قوم که با تو بیعت کردهاند در حالی بود که تو از خون عثمان مبرّا میبودی تو نیز مانند ابوبکر و عمر و عثمان بودی ، ولی تو مهاجران را بر عثمان شوراندی و انصار را هم از یاری دادن او بازداشتی! نادان از تو اطاعت کرد و ضعیف به سبب تو قوی شد و مردم شام هیچ چیز جز جنگ با تو را نمیپذیرند مگر اینکه کشندگان عثمان را به ایشان تسلیم کنی و اگر این کار را کردی خلافت میان شورایی از مسلمانان تعیین خواهد شد. به جان خودم سوگند؛ حجّت و برهان تو بر من چون حجّت و برهان تو بر طلحه و زبیر نیست که آن دو با تو بیعت کرده بودند و من با تو بیعت نکردهام و دلیل و حجّت تو بر مردم شام هم همچون دلیل و حجّت تو بر مردم بصره نیست که بصریان با تو بیعت و از تو اطاعت کردهاند، ولی شامیان از تو هرگز اطاعت نمیکنند. البتّه شرف تو در اسلام و قرابت تو را به پیامبر 6 و موضع تو را نسبت به قریش منکر نیستم و رد نمیکنم .

و در آخر نامه هم اشعار کعب بن جعیل را نوشت که مطلع آن چنین است : «میبینم که شامیان ، عراقیان را ناخوش میدارند و عراقیان هم آنان را ناخوش میدارند».[360]

 

 

 

(1078) پاسخ حضرت امیرالمؤمنین  7 و اینکه اولادعثمان برای خونخواهی مقدّمند بر دیگران

ابوالعبّاس مبردّ میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 در پاسخ این نامه معاویه چنین مرقوم فرمود:

از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب ، به معاویة بن صخر بن حرب .

امّا بعد؛ همانا نامهای از تو برای من رسید؛ نامه مردی است که نه او را بینشی است که هدایتش کند و نه رهبری که او را به راه راست آورد، هوای نفس او را فراخوانده و او اجابت کرده است و گمراهی او را رهبری کرده و او از آن پیروی کرده است . چنین پنداشتهای که گناه (واهی) من در مورد عثمان بیعت مرا که بر عهده توست تباه کرده و حال آنکه به جان خودم سوگند من هم فقط مردی از مهاجران بودم همچنان که آنان در آن کار درآمدند درآمدم و همانگونه که ایشان از آن برآمدند برآمدم ، و چنین نیست که خداوند آنان را به گمراهی جمع فرماید و بینش آنان را فرو کوبد و کوردلشان قرار دهد. و از این گذشته تو را با عثمان چه کار؟ که تو مردی از بنیامیه هستی و پسران عثمان به مطالبه خون او از تو سزاوارترند؛ و اگر میپنداری که تو در خونخواهی تواناتری ، نخست به بیعتی که مسلمانان درآمدهاند درآی ، سپس از آن قوم پیش من محاکمه آور.

امّا اینکه میان خودت و طلحه و زبیر و میان مردم شام و مردم بصره فرق نهادهای ، به جان خودم سوگند که این موضوع برای همه یکسان است ، که بیعتی همگانی بوده است و در آن ، اختیار و تجدید نظری نیست . امّا شرف من در اسلام و نزدیکی من به رسول خدا 6 و جایگاه من در میان قریش را هم ، به جان خودم سوگند اگر میتوانستی انکار کنی انکار میکردی[361] .

 

سپس امیرالمؤمنین علی  7 نجاشی را ـ که یکی از افراد قبیله بنی حارث بن کعب است ـ فرا خواند و به او فرمود:

پسر جعیل ، شاعر شامیان است و تو شاعر مردم عراقی ، پاسخ آن مرد را بده .

او گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ نخست شعر او را برای من بخوان .

فرمود: هماکنون شعر آن شاعر را برای تو میخوانم، و اشعار کعب را برای نجاشی خواند و نجاشی در پاسخ چنین سرود:

«ای معاویه ؛ چیزی را که هرگز نخواهد بود رها کن ، که خداوند آنچه را که از آن حذر میکنید محقّق فرموده است . علی  7 همراه عراقیان و حجازیان به سوی شما میآید. چه خواهید کرد؟...».[362]

 

 (1079) پیشگویی رسول خدا 6 درباره خلافت پس از خود

ابن دیزیل ، از عبدالله بن عمر، از زید بن حباب ، از علاء بن جریر عنبری ، از حکیم بن عمیر ثمالی که مادرش دختر ابوسفیان است نقل میکند که پیامبر6 روزی به یاران خود روی کرد و فرمود:

ای ابوبکر؛ چون خلیفه شوی و اگر این کار صورت گیرد چه میکنی ؟

گفت : امیدوارم این کار هرگز صورت نپذیرد!

رسول خدا 6 فرمود: ای عمر؛ اگر تو خلیفه شوی چه میکنی ؟

گفت : کاش سنگسار شوم که در آن صورت گرفتار شر خواهم بود!

فرمود: ای عثمان ؛ اگر تو خلیفه شوی چه میکنی ؟

گفت : خود میخورم و میخورانم و اموال را تقسیم میکنم و ستم نمیکنم!

رسول خدا 6 فرمود: ای علی ؛ اگر تو خلیفه شوی چگونه رفتار خواهی کرد؟

گفت : به اندازه روزی و قوت خود میخورم و از قبیله (مسلمانان) حمایت میکنم و یک خرما را هم تقسیم میکنم و نوامیس را پوشیده میدارم .

پیامبر 6 فرمودند: هر آینه جملگی شما به زودی والی میشوید و به زودی خداوند اعمال شما را خواهد دید.

سپس فرمود: ای معاویه ؛ تو هنگامی که خلیفه شوی چه خواهی کرد؟

گفت : خدا و رسولش داناترند.

فرمود: تو اساس و رأس همه ویرانیها و کلید ستمهای گسسته و پیوسته هستی . کار زشت را نیکو و کار نیکو را زشت میشماری ، آنچنان که کودک در آن بزرگ و بزرگ در آن سالخورده میشود. مدّت تو اندک ولی ستم تو بسیار بزرگ خواهد بود.[363]

 

 (1080) گفتار عمر درباره عمروعاص و معاویه

ابن دیزیل میگوید: عمرو بن ربیع ، از سری بن شیبان ، از عبدالکریم نقل میکند که چون عمر بن خطّاب زخم خورد گفت : ای یاران محمّد؛ خیرخواه یکدیگر باشید که اگر چنان نکنید عمرو بن عاص و معاویة بن ابی سفیان در خلافت بر شما پیروز میشوند.

میگویم (ابن ابی الحدید): محمّد بن نعمان ، معروف به مفید که یکی از امامیه است در یکی از کتابهای خود میگوید: عمر با این سخن خود خواسته است معاویه و عمروعاص را به طلب خلافت تحریک کند و برانگیزد و آن دو را به طمع خلافت اندازد، که معاویه کارگزار و حاکم او بر شام و عمروعاص نیز کارگزار و حاکم او بر مصر بوده است ؛ و عمر ترسیده است که عثمان از وصول به خلافت ناتوان ماند و خلافت به امیرالمؤمنین علی  7 برسد و این سخنان را به مردم گفته است تا برای آن دو نقل شود و آندو که در مصر و شام هستند اگر خلافت به امیرالمؤمنین علی 7 برسید آندو اقلیم در تصرّف آنان بماند.

و این سخن در نظر من از استنباطهایی است که از کینه و دشمنی سرچشمه گرفته است و عمر از خداوند بیش از آن میترسیده است!! که چنین چیزی به ذهن او خطور کند، ولی او با زیرکی و فراست صادقانه خود که بسیاری از امور آینده را میدیده است این سخن را گفته و پیشبینی کرده است .[364]

 

 (1081) برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر

نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» خود نقل میکند که چون عبیدالله بن عمر بن خطّاب به شام و پیش معاویه آمد، معاویه به عمروعاص پیام داد که خداوند با آمدن عبیدالله بن عمر به شام عمر بن خطّاب را برای تو زنده کرده است . چنین اندیشیدهام که او را وادار کنم خطبهای ایراد کند و گواهی دهد که علی ( 7) عثمان را کشته است و به علی ( 7) دشنام دهد!

عمروعاص گفت : آنچه اندیشیدهای درست و به مصلحت است .

معاویه به عبیدالله بن عمر پیام فرستاد و احضارش کرد و چون آمد به او گفت : ای برادرزاده ! نام پدرت بر توست . با تمام قدرت بنگر و سخن بگو که تو شخص مورد اعتمادی و هر چه بگویی تصدیق میشود. اینک به منبر برو و به علی ( 7) دشنام بده و گواهی بده که او عثمان را کشته است .

عبیدالله بن عمر گفت : ای امیر! دشنام دادن به او چگونه ممکن است که پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه میتوانم بگویم ؟ امّا شجاعت و نیرومندی او چنان است که دلاوری کوبنده است . ارزش جنگهای او نیز چنان است که میدانی ، ولی من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد.

عمروعاص گفت : به جان پدرت ، در این صورت دمل را فشردهای (همین کافی و بسیار خوب است).

و چون عبیدالله بن عمر بیرون رفت ، معاویه گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که هرمزان را کشته است و از علی ( 7) بر جان خود میترسد هرگز پیش ما نمیآمد. نمیبینی چگونه علی ( 7) را میستاید؟

عمروعاص گفت : اگر بر چیزی (کاملا) پیروز نمیشوی چنگال بزن .

گوید: گفتگوی آندو به اطّلاع عبیدالله بن عمر رسید و چون برای سخنرانی برخاست آنچه خود میخواست گفت و چون میخواست درباره امیرالمؤمنین علی  7 سخن گوید خودداری کرد و سخنی نگفت ، و چون از منبر فرود آمد معاویه به او پیام فرستاد که ای برادرزاده ؛ یا گرفتار گمراهی و کمخردی هستی یا خیانت کردی .

عبیدالله پیام داد که خوش نداشتم در مورد مردی که عثمان را نکشته است گواهی قطعی بدهم و دانستم که مردم از من میپذیرند و بدین سبب آن را رها کردم .

معاویه او را از خود راند و او را خوار و سبک کرد و تبهکارش خواند. عبیدالله بن عمر (چنین سرود و) گفت :

«ای معاویه ؛ من در این خطبه دروغ نگفتهام و در مورد خاندان لوی بن غالب ، گول و نابخرد نیستم ، ولی من دارای نفسی خوددار هستم از اینکه به پیرمردی که در عراق است تهمت بزنم ، و اگر آشکارا علی ( 7) را به کشتن پسر عفان متّهم کنم دروغ است و در سرشت من خوی دروغگویی نیست . البتّه آن قوم کوشش خود را کردند و همچون کژدمها بر گرد او میگشتند و علی ( 7) نه به آنان گفت کار پسندیدهای کردهاید و نه کار ناخوشایندی و همچون مار شجاعی که قصد حمله داشته باشد سکوت کرد. امّا در مورد پسر عفان گواهی میدهم که او در حالی که از تهمتها بری و جامه توبهکننده پوشیده بود کشته شد! آری در آن فتنه زبیر را جوش و خروشی بود و طلحه نیز در آن سخت کوشا بود و شوخی نمیکرد. هرچند آندو پس از آن ، توبه خود را آشکار کردند ولی ای کاش میدانستم سرانجام آندو چیست ؟»

گوید: چون این شعر عبیدالله بن عمر به اطّلاع معاویه رسید کسی پیش او فرستاد و او را راضی کرد و گفت : همین اندازه از تو برای من کافی است .[365]

 

 

(1082) نامه معاویه و عمروعاص به مردم مکه و مدینه و پاسخ عبدالله بن عمر به آندو

نصر بن مزاحم میگوید: هنگامی که جریر بن عبدالله بجلی نزد معاویه و منتظر پاسخ او بود، معاویه به عمروعاص گفت : مصلحت چنین میبینم که برای مردم مکه و مدینه نامهای بنویسیم و در آن ، موضوع کشته شدن عثمان را یادآور شویم و با نوشتن این نامه ، یا به خواسته خود میرسیم یا آنکه آنان را از هجوم به خود بازمیداریم .

عمرو گفت : تو برای سه گروه میخواهی نامه بنویسی : گروهی که به حکومت علی ( 7) راضی هستند و این نامه تو چیزی جر بصیرت بر ایشان میافزاید. گروهی که هوادار عثمانند و نامه تو چیزی بر آنها نمیافزاید. و گروهی که کناره گرفتهاند و تو در نظر ایشان بهتر و مورد اعتمادتر از علی ( 7) نیستی .

معاویه گفت : آن بر عهده من است و چنین نوشتند: امّا بعد؛ اگر پارهای از امور از ما پوشیده مانده است این مسأله بر ما پوشیده نیست که علی ( 7)، عثمان را کشته است و دلیل این کار این است که کشندگان عثمان ، مقرّب درگاه اویند و اینک ما فقط قاتلان عثمان را مطالبه میکنیم که آنان به ما سپرده شوند و ایشان را بکشیم و این بر طبق حکم کتاب خداوند است و اگر علی ( 7) آنان را به ما بسپرد از او دست برمیداریم و سپس خلافت را همانگونه که عمر بن خطّاب عمل کرد به شورایی وامیگذاریم تا خلیفه را تعیین کند و ما خود طالب خلافت نیستیم ! شما در این کار، ما را یاری دهید و در ناحیه خود قیام کنید و پیش ما آیید که چون دستهای ما و شما بر یک کار متحّد شود علی ( 7) از آن به بیم خواهد افتاد. والسلام

عبدالله بن عمر (بن خطّاب) در پاسخ آندو چنین نوشت : امّا بعد؛ به جان خودم سوگند که شما جایگاه نصرت و پیروزی را اشتباه گرفتهاید و میخواهید از جای دوری بر آن دست یابید. با این نامه شما خداوند بر شک در این کار، جز شک و تردید نیفزود. شما را با شورا و خلافت چکار؟! امّا تو ای معاویه ؛ از آزادشدگان از اسارت و بردگی هستی و تو ای عمروعاص ؛ متّهم هستی . همانا خویشتن را از این کار بازدارید که برای شما میان ما دوست و یاریدهندهای نیست . والسلام

نصر میگوید: و مردی از انصار نیز همراه نامه عبدالله بن عمر ابیاتی برای آندو نوشت : «ای معاویه ؛ همانا که حق ، واضح و روشن است و چنان نیست که تو و عمروعاص پنداشتهاید. امروز پسر عفان را برای مکر و فریب برای ما مطرح میکنی ، همانگونه که پس از خلافت علی ( 7) آن دو پیرمرد ـ طلحه و زبیر ـ چنان کردند. این فتنه هم همچون آن فتنه و کاملا همانند آن است ، همچون سراب و آبنمایی که مسافران بدان فریفته میشوند...».[366]

 

 (1083) سخنان خفاف با معاویه

نصر بن مزاحم میگوید: عدی بن حاتم برخاست و به امیرالمؤمنین علی 7 گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ نزد من مردی (خردمند) است که هیچکس همتای او نیست و او میخواهد به دیدار پسرعمویش حابس بن سعید طایی به شام برود و اگر او را فرمان دهیم که با معاویه دیدار کند شاید بتواند او و مردم شام را درهم شکند.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: آری ؛ پیشنهاد خوبی است، و سپس عدی او را به این کار فرمان داد. نام آن مرد خفاف بن عبدالله بود.

خفاف پس از آنکه پیش پسرعموی خود، حابس بن سعد، رسید و حابس سالار مردم قبیله طی در شام بود، با او گفتگو کرد و گفت : با عثمان در مدینه بوده و سپس همراه علی  7 به کوفه آمده است . خفاف مردی خوشظاهر و زبانآور و اهل شعر بود.

حابس فردای آن روز خفاف را پیش معاویه برد و گفت : این پسرعموی من است که هر چند با علی ( 7) به کوفه آمده ولی در مدینه همراه عثمان بوده است و مردی مورد اعتماد است .

معاویه به خفاف گفت : درباره عثمان بگو.

گفت : آری ؛ مکشوح او را محاصره کرد و حکیم درباره او فرمان صادر کرد و عمّاریاسر آن را اجراء نمود. سهتن درباره کار عثمان به تنهایی کوشش کردند تا او را از میان بردارند و آنان عدی بن حاتم و اشتر نخعی و عمرو بن حمق بودند و دو تن دیگر طلحه و زبیر در مورد کشتن او کوشش کردند و علی ( 7) از همه مردم از خون عثمان مبرّاتر است .

معاویه پرسید: سپس چه شد؟

گفت : آنگاه مردم برای بیعت با علی ( 7) همچون پروانگان هجوم آوردند و آن چنان بود که رداها از تن میافتاد و کفشها گم میشد و سالخوردگان زیردست و پا میماندند؛ و نه او از عثمان یاد کرد و نه از عثمان پیش او نام برده میشد و سپس آماده حرکت شد و مهاجران و انصار سبکبار همراهش حرکت کردند و سه تن همراهی با آن حضرت را در جنگ خوش نداشتند و آن سه تن سعد بن مالک (سعد بن ابی وقاص)، عبدالله بن عمر و محمّد بن مسلمه بودند و علی ( 7) هیچکس را به زور وادار به شرکت (در جنگ) نکرد و به همانان که سبکبار همراهش شده بودند بسنده کرد و حرکت کرد تا به کوهستانهای قبیله طی رسید، در این هنگام گروهی از قبیله ما به یاری او آمدند و او با ایشان میتوانست مردم را فرو کوبد.

میان راه به او خبر رسید که طلحه و زبیر و عایشه به بصره رفتهاند. مردانی را به کوفه گسیل داشت و آنان را فراخواند که دعوتش را پذیرا شدند و به بصره حرکت کرد و آن شهر به تصرّفش درآمد و سپس به کوفه بازگشت .

کودکان و سالخوردگان و عروسها همگان از شوق و شادی دیدارش شتابان به حضورش شتافتند، و من در حالی از امیرالمؤمنین علی  7 جدا شدم که آهنگی جز برای حرکت به شام نداشت .

معاویه از گفتار خفاف هراسان شد. در این هنگام حابس به معاویه گفت : ای امیر؛ او برای من شعری خواند که عقیده مرا درباره عثمان تغییر داد و علی  7 را در نظرم بزرگ ساخت .

معاویه گفت : ای خفاف ؛ آن شعر را برای من بخوان و وی شعری برای او خواند که (مضمون) آن چنین است : «در حالیکه شب دامن گسترده بود و پهلوی من بر بستر آرام نمیگرفت چنین سرودم».

در این شعر، چگونگی احوال و کشتهشدن عثمان را آورده است و چون طولانی است از بیان تمام آن خودداری میکنیم و از جمله چنین میگوید: «همانا گذشت آنچه گذشت و روزگار بر آن سپری شد همچنان که گذشتهها سپری شده است ، و من سوگند به کسی که مردم برای او حجّ میگزارند سوار بر شتران لاغراندام باریکمیان بودم...».

گوید: معاویه (از شنیدن آن) درهم شکست و به حابس گفت : چنین میپندارم که این شخص ، جاسوس علی ( 7) است . او را از پیش خود بیرون کن که مبادا مردم شام را بر ما تباه کند.[367]

 

 (1084) نامه معاویه به عبدالله بن عمر و...

نصر میگوید: عطیة بن غنی ، از زیاد بن رستم نقل میکند که میگفته است : معاویه علاوه بر نامهای که برای مردم مدینه نوشت ، نامههای اختصاصی برای عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقّاص و محمّد بن مسلمه نوشت . نامهاش به عبدالله بن عمر چنین بود :

امّا بعد؛ همانا پس از کشتهشدن عثمان هیچکس از قریش در نظر من محبوبتر و شایستهتر از تو نبود که مردم بر خلافت او متّحد شوند. سپس این موضوع را به یاد آوردم که تو او را یاری ندادی و بر یاران او هم طعنه میزدی ، از اینرو بر تو دگرگون شدم ولی ستیز و مخالفت تو با علی ( 7) این موضوع را بر من آسان کرد و برخی از کارهای تو را از ذهن من زدود. اینک خدایت رحمت کناد؛ ما را برای گرفتن حقّ این خلیفه مظلوم یاری بده که من نمیخواهم بر تو فرمانروایی کنم بلکه آن را برای تو میخواهم و بر فرض که تو آن را نپذیری به شورایی میان مسلمانان واگذار خواهد شد.

عبدالله بن عمر در پاسخ او نوشت : امّا بعد؛ همین اندیشه تو، که تو را در من به طمع انداخت است ، موجب آمده تا تو را اینچنین کند که شدهای . آیا از میان مهاجران و انصار، علی ( 7) و طلحه و زبیر و عایشه امّ المؤمنین را رها کنم و از تو پیروی کنم ؟ و امّا این پندار یاوه تو که من بر علی ( 7) طعنه میزنم به جان خودم سوگند که من از لحاظ ایمان و هجرت و قرب به رسول خدا 6 و تحمّل زحمت در مصاف با مشرکان همپایه علی ( 7) نیستم ، ولی در این مورد بر من عهد و پیمانی شده که ناچار در آن متوقّف ماندم و با خود گفتم اگر این هدایت باشد، امر مستحبّی است که رها کردهام و اگر گمراهی باشد شرّی است که از آن نجات یافتهام پس خود را از ما بینیاز گردان (یاری ما را به حساب میآور). والسلام

نامه معاویه به سعد بن ابی وقّاص چنین بود: امّا بعد؛ همان سزاوارترین و شایستهترین مردم به یاری دادن عثمان از میان قریش ، اعضای شورا بودند که حق او را ثابت کردند و او را بر دیگران برگزیدند. با آنکه طلحه و زبیر در شورا عضو بودند و همچون تو مسلمان بودند او را یاری دادند و عایشه امّ المؤمنین هم در آن کار شتابان و سبکبار شرکت کرد. اینک تو آنچه را که ایشان به آن راضی شدهاند ناخوش مدار و آنچه را پذیرفتهاند رد مکن که ما تعیین خلیفه را به شورایی از میان مسلمانان واگذار خواهیم کرد.

سعد بن ابی وقّاص برای او چنین نوشت : امّا بعد؛ عمر فقط کسانی از قریش را عضو شورا قرار داد که هر یک شایسته خلافت بودند و هیچیک از ما برای خلافت از دیگری شایستهتر نبود مگر اینکه در موردش جملگی موافقت کنیم . البتّه آنچه که در ما وجود دارد در علی ( 7) هم موجود است و حال آنکه فضایلی که در او وجود دارد در ما نیست . وانگهی این کاری است که من آغازش را خوش نمیداشتم تا چه رسد به پایانش ، امّا طلحه و زبیر اگر در خانههای خود اقامت میکردند برای ایشان بهتر بود و خداوند آنچه را که امّ المؤمنین انجام داد بیامرزد. والسّلام

نامه معاویه برای محمّد بن مسلمه چنین بود: امّا بعد؛ من این نامه را برای تو مینویسم که امیدی به بیعت کردن تو داشته باشم ، ولی میخواهم به تو تذکر دهم که از چه نعمتی محروم شدی و در چه شک و تردیدی افتادی . تو که شجاع و سوارکار انصار و پشتیبان مهاجران هستی مدّعی شدهای که پیامبر 6 به تو فرمانی دادهاند که فقط باید همانگونه رفتار کنی و میگویی ایشان تو را از جنگکردن با اهل قبله نهی کردهاند. آیا نمیبایست اهل قبله را از جنگ کردن با یکدیگر باز میداشتی و حال آنکه بر تو واجب بود که آنچه را پیامبر 6 خوش نمیداشتهاند برای ایشان خوش نداشته باشی ؟ مگر تو عثمان و کسانی را که در خانه بودند مسلمان نمیدانستی ؟ امّا قوم تو از فرمان خداوند سرپیچی کردند و عثمان را یاری ندادند و خداوند از ایشان و تو درباره آنچه اتّفاق افتاده است روز قیامت خواهد پرسید. والسّلام

محمّد بن مسلمه در پاسخ او چنین نوشت : امّا بعد؛ همانا کسانی که فرمانی از پیامبر 6 نشنیده بودند و آنچه در دست من است در دست نداشتند از این کار کنارهگیری کردند و پیامبر 6 به آنچه که اتّفاق افتاد پیش از آنکه واقع شود مرا آگاه کردهاند و چون چنان شد شمشیر خود را شکستم و در خانهام نشستم و در قبال دین اندیشه و رأی را متّهم کردم که برای من هیچ معروفی که به آن فرمان دهم و هیچ منکری که از آن نهی کنم روشن نبود. امّا تو، به جان خودم سوگند که در جستجوی چیزی جز دنیا نیستی و از چیزی جز هوس پیروی نمیکنی و اگر عثمان را پس از مرگش میخواهی یاری دهی به هنگامی که زنده بود خوار و زبونش
کردی . والسلام .[368]

 

 (1085) برگشتن خورشید برای حضرت امیرالمؤمنین  7

عمر بن عبدالله بن یعلی بن مرّة ثقفی ، از قول پدرش ، از عبدخیر نقل میکرد که میگفته است : همراه امیرالمؤمنین علی  7 در سرزمین بابل حرکت میکردیم هنگام نماز عصر فرارسید و ما به هر نقطه که میرسیدیم سرسبزتر از نقطه دیگر بود تا آنکه به جایی رسیدیم که بهتر از آن ندیده بودیم و نزدیک بود آفتاب غروب کند، حضرت از مرکب پیاده شد من هم پیاده شدم .

امیرالمؤمنین علی  7 خداوند را نیایش کرد و خورشید به جایی برگشت که به هنگام نماز عصر قرار میگیرد، و همینکه نماز عصر گزارده شد خورشید غروب کرد و امیرالمؤمنین علی  7 از آنجا بیرون آمد و به دیر کعب رسید و سپس از آنجا حرکت کرد و شب را در ساباط گذراند.

دهقانهای ساباط به حضورش آمدند و غذا و خوراک برای پذیرایی آوردند. فرمود: نه ؛ این کار ما بر عهده شما نیست . و چون شب را صبح کرد و در مظلم ساباط[369]  بود، این آیه را تلاوت فرمود:

 

(أَتَبْنُونَ بِکلِّ ریüعٍ آیةً تَعْبَثُونَ)[370] .

آیا در هر سرزمین مرتفع کاخی بنا میکنید برای آنکه سرگرم بازی شوید.[371]

 

 (1086) گفتار حضرت امیرالمؤمنین  7 هنگام فرود در کربلا

نصر بن مزاحم میگوید: منصور بن سلام تمیمی ، از حیان تیمی ، از ابوعبیدة ، از هرثمة بن سلیم نقل میکرد که میگفته است : همراه امیرالمؤمنین علی  7 به جنگ صفین میرفتیم ، چون به کربلا رسید و پیاده شد نخست با ما نماز گزارد و چون سلام داد مشتی از خاک آن را برگرفت و بویید و فرمود:

ای خاک وای بر تو؛ که از تو گروهی محشور خواهند شد که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد.

گوید: چون هرثمه از جنگ برگشت و نزد همسر خود، جرداء دختر سمیر که از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 بود آمد، ضمن مطالبی که برای همسر خویش نقل میکرد گفت : آیا تو را از گفتار پیشوایت ابوالحسن به شگفتی وادارم که چون ما به کربلا فرود آمدیم مشتی از خاک آن برگرفت و بویید و فرمود:

ای خاک وای بر تو؛ که از تو گروهی محشور خواهند شد که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد.

او از کجا علم غیب دارد؟

زن گفت : ای مرد؛ دست از ما بدار که امیرالمؤمنین  7 جز سخن حق نمیگوید.

(هرثمه) گوید: هنگامی که عبیدالله بن زیاد لشکری برای جنگ با امام حسین 7 فرستاد من هم از جمله سواران آن لشکر بودم و چون به امام حسین 7 و یارانش رسیدم آن منزلی را که با امیرالمؤمنین علی  7 در آن فرود آمده بودم شناختم و جایی را که از آن خاک برداشته بود و سخنی را که فرموده بود فرایاد آوردم و از حرکت خود کراهت پیدا کردم ، با اسب خود پیش رفتم و کنار امام حسین  7 ایستادم و سلامش دادم و آنچه را از پدرش در آن منزل شنیده بودم به آن حضرت گفتم .

امام حسین  7 فرمود: آیا با ما هستی یا بر علیه ما؟

گفتم : ای پسر رسول خدا؛ نه با تو هستم و نه بر علیه تو. زن و فرزندانم را رها کردهام و بر آنان از ابن زیاد میترسم .

امام حسین  7 فرمود:

شتابان بگریز تا کشتهشدن ما را نبینی . سوگند به آن کس که جان حسین در دست اوست ؛ امروز هیچکس نیست که شاهد کشتهشدن ما باشد و ما را یاری ندهد مگر آنکه به دوزخ خواهد افتاد.

گوید: من روی به راه آوردم و با سرعت و شدّت میگریختم تا کشتهشدن ایشان بر من پوشیده بماند.

* * *

نصر میگوید: مصعب از قول اجلح بن عبدالله کندی ، از ابوجحیفة نقل میکرد که میگفته است : عروه بارقی نزد سعد بن وهب آمد و گفت : آن حدیثی را که از علی بن ابی طالب  7 برای ما نقل میکردی بگو.

گفت : آری ؛ هنگام رفتن امیرالمؤمنین علی  7 به صفین مخنف بن سلیم مرا پیش آن حضرت فرستاد. من در کربلا به حضور امیرالمؤمنین  7 رسیدم و دیدم با دست خود اشاره میکند و میفرماید: اینجا، اینجا.

مردی به آن حضرت گفت : ای سالار مؤمنان ؛ چه چیزی خواهد بود؟ فرمود:

کاروانی از آل محمّد اینجا فرود میآید. وای از شما برای ایشان و وای از ایشان برای شما.

آن مرد گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ معنی این گفتار چیست ؟ فرمود:

وای بر ایشان از شما؛ که شما ایشان را خواهید کشت و وای بر شما از ایشان که خداوند به سبب کشتهشدن آنان شما را به دوزخ میبرد.

نصر میگوید: این سخن به گونه دیگری هم نقل شده است که امیرالمؤمنین علی  7 فرموده است :

وای بر شما از ایشان و وای بر شما بر ایشان .

آن مرد گفت : «وای بر ما از ایشان» را فهمیدیم ولی معنی «وای بر ما بر ایشان» یعنی چه ؟ فرمود :

یعنی میبینید آنان را میکشند ولی نمیتوانید آنان را یاری دهید.

نصر بن مزاحم میگوید: سعید بن حکیم عبسی ، از حسن بن کثیر، از پدرش نقل میکند که امیرالمؤمنین علی  7 به کربلا رسید و آنجا ایستاد.

گفته شد: ای امیرالمؤمنین ؛ اینجا کربلاست . فرمود:

جایگاه اندوه و بلا.

سپس با دست خود به جایی اشاره کرد و فرمود: اینجا جایگاه بارها و محلّ خوابیدن شتران ایشان است .

و سپس با دست خود به جای دیگری اشاره کرد و فرمود: اینجا جایگاه ریختهشدن خونهای آنان است .

و سپس به ساباط رفت .[372]

 

 (1087) نامه حضرت امیرالمؤمنین به معاویه و پاسخ او

گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین علی  7 به آن حضرت گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ باز هم برای معاویه و افرادی از قوم خودت (قریش) که پیش اویند نامه بنویس تا اتمام حجّت و برهان بر ایشان استوارتر و بزرگتر شود.

امیرالمؤمنین علی  7 برای آنان چنین نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم

از بنده خدا علی امیرالمؤمنین ، به معاویه و افراد قریش که با او هستند. سلام بر شما باد. نخست با شما خداوندی را که خدایی جز او نیست میستایم . امّا بعد؛ همانا خداوند را بندگانی است که به تنزیل ایمان آوردهاند و تأویل را هم شناختهاند و در احکام دین فقیه شدهاند و خداوند فضیلت ایشان را در قرآن حکیم بیان فرموده است در حالیکه شما در آن هنگام ، دشمنان رسول خدا6 بودید، قرآن را تکذیب میکردید و همگان بر جنگ با مسلمانان هماهنگ بودید به هر یک از ایشان دست مییافتید او را زندانی میکردید و شکنجه میدادید و میکشتید؛ تا آنکه خداوند متعال اراده فرمود دین خود را قدرت بخشد و فرمان خود را آشکار نماید، و عرب گروهگروه به دین درآمدند و این امّت خواه ناخواه اسلام آورد و تسلیم فرمان او شد و شما هم در زمره کسانی بودید که یا به امید و یا از بیم به این دین درآمدید و این موضوع هنگامی بود که پیشگامان فضیلت ، گوی سبقت را ربوده بودند و مهاجران نخستین به فضیلت خویش دست یافته بودند، و برای کسانی که سوابق و فضایل ایشان را در دین ندارند شایسته و سزاوار نیست در مورد حکومت و کاری که ایشان شایسته و بایستهترند نزاع و ستیز کنند و جور و ستم روا دارند.

و برای خردمند سزاوار نیست که حدود خویش را نشناسد و از حدّ خود درگذرد و خود را در جستجوی چیزی که شایسته آن نیست به زحمت اندازد. و همانا سزاوارترین مردم به حکومت بر این امّت در گذشته و حال کسی است که از همه به رسول خدا 6 نزدیکتر و به احکام کتاب داناتر و در دین فقیهتر است ؛ نخستین ایشان در مسلمان شدن و برترین آنان در جهاد و قویترین ایشان در تحملّ سختی امر امّت است . اینک «از خدایی که به سوی او بازمیگردید بترسید»، «و حق را با باطل میامیزید و حق را در حالی که میدانید پوشیده مدارید»[373] .

 

و بدانید بندگان برگزیده خداوند کسانی هستند که به آنچه میدانند عمل میکنند و همان عالم را به علمش فضیلت است و جاهل از ستیز با عالم چیزی جز جهل و نادانی بر خود نمیافزاید. همانا که من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش و حفظ خونهای این امّت فرامیخوانم ، اگر بپذیرید به رشد خود رسیدهاید و به بهره خویش رهنمون شدهاید. اگر چیزی جز پراکندگی و گسستن وحدت این امّت را نپذیرند در آن صورت بر دوری شما از خداوند افزوده میشود و خداوند چیزی جز خشم خود را بر شما نمیافزاید. والسلام

معاویه در پاسخ این نامه فقط یک سطر نوشت که چنین بود: امّا بعد؛ همانا میان من و قیس ، عتابی جز نیزه زدن به تهیگاه و زدن گردنها نیست .

و چون این پاسخ به امیرالمؤمنین علی  7 رسید این آیه را تلاوت کرد:

(إِنَّک لاتَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکنَّ آللهَ یهْدی مَن یشاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدیüنَ).[374]

همانا تو نمیتوانی هر که را دوست میداری هدایت کنی ولی خداوند هر که را بخواهد هدایت میکند و او به آنان که قابل هدایتند آگاهتر است .[375]

 

 (1088) امام حسین  7 و گفتار مصعب درباره آن حضرت

سرور و سالار این افراد که به مردم حمیت و مرگ زیر سایههای شمشیر را آموخت و آن را بر پستی و زبونی برگزید، ابوعبدالله حسین بن علی بن ابی طالب 8 است که بر او و یارانش امان عرضه شد ولی به خواری تن درنداد و بیم آن داشت که ابن زیاد بر فرض که او را نکشد به گونهای او را خوار و زبون سازد و لذا مرگ را بر آن برگزید.

از نقیب ابوزید یحیی بن زید علوی بصری شنیدم که میگفت : گویی این ابیات ابوتمام که درباره محمّد بن حمید طائی سروده ، گفته نشده است مگر برای امام حسین  7 (که گفته است):

«و نفسی که خواری و زبونی را چنان ننگ میداند که هنگام جنگ و بیم ، زبونی یا کمتر از آن را کفر میپندارند. او در آبشخور مرگ ، پای خویش را استوار بداشت و به آن گفت : از زیر قدم تو حشر و برانگیختهشدن است...»

هنگامی که یاران مصعب بن زبیر از گرد او گریختند و او فقط با تنی چند از ایشان پایداری کرد، نخست نیام شمشیر خود را شکست و سپس این ابیات را خواند:

«آن پیشگامان بنیهاشم در کربلا پایداری کردند و برای همه آزادگان ، سنّت پایداری را سرمشق نهادند»[376] .

و در این حال یاران او دانستند که تن به مرگ داده است .

و از سخنان امام حسین  7 در روز عاشورا که از او نقل شده و آن را امام زین العابدین  7 از پدر خویش آورده است ، این گفتار اوست :

«همانا پسرخواندهای که پسر پسرخوانده است (روسپیزاده پسر روسپیزاده) ما را میان دو چیز مختار کرده است : کشیدن شمشیر و پذیرش زبونی ، و زبونی از ما سخت دور است . خداوند و رسولش و مؤمنان و دامنها و آغوشها پاک و پارسا و سرشتها و جانهای غیرتمند آن را برای ما نمیپذیرند».[377]

 

 (1089) لشکر یزید در مدینه

هنگامی که لشکر حرّه به مدینه رسید و مسلم بن عقبة مری فرمانده آن لشکر بود، سه روز کشتار در مدینه را حلال کرد و مردم مدینه را از لبه شمشیر گذراند؛ همانگونه که قصّابها گوسپندان را میکشند و چنان شد که پاها در خون فرو میشد. فرزندان مهاجر و انصار و اهل بدر را کشت و از کسانی از صحابه و تابعان که آنان را زنده باقی گذاشته بود برای یزید بن معاویه بیعت گرفت به این شرط که همچون برده زرخرید برای امیرالمؤمنین!! یزید بن معاویه باشند. و روز جنگ حرّه[378]

این موضوع شرط بیعت بود، جز در مورد علی بن حسین بن علی  : بود که مسلم بن عقبه او را گرامی داشت و او را همراه خود بر تخت خویش نشاند و از او چنین بیعت گرفت که برادر و پسرعموی امیرالمؤمنین!! یزید بن معاویه است ؛ و این غیر از بیعتی بود که دیگران میکردند و قید و شرط بردگی نداشت . و این موضوع به سفارش یزید بن معاویه در مورد امام زین العابدین  7 بود.

علی بن عبدالله بن عبّاس ـ که خدایش رحمت کناد ـ پیش داییهای خود که از قبیله کنده بودند گریخت و آنان از او در مقابل مسلم بن عقبه حمایت کردند و گفتند: خواهرزاده ما بیعت نمیکند مگر با همان شرط که پسرعمویش علی بن حسین 8 بیعت کرده است .

مسلم این موضوع را نپذیرفت و گفت : کاری که نسبت به علی بن حسین 8 انجام دادم به سفارش یزید بود و اگر چنان نمیبود حتمآ او را میکشتم که افراد این خاندان برای کشتهشدن سزاوارترند، وانگهی از او هم همانگونه بیعت میگرفتم که از دیگران .

در این باره فرستادگانی میان ایشان آمد و شد کردند و سرانجام بر این اتّفاق شد که علی بن عبدالله بن عبّاس بیعت کند و بگوید: من برای امیرالمؤمنین!! یزید بیعت میکنم و ملتزم اطاعت از اویم و چیز دیگری نگوید.[379]

 (1090) همکاری یک زن برای جنگ

منصور بن عمّار ضمن بیان قصّههای خود بر جنگ و جهاد ترغیب میکرد در این هنگام در مجلس وعظ او کیسه کوچکی افتاد که در آن چیزی بود. چون آن را گشودند در آن دو گیسوی بریده زنی بود و نوشته بود: ای پسر عمّار؛ چنین دیدم که بر جهاد ترغیب میکنی و به خدا سوگند من از خود مال و خواستهای جز همین دو زلف نداشتم ، آنها را پیش تو انداختم و سوگندت میدهم که آنها را بتابی و پایبند اسب یک جهادکننده در راه خدا قرار دهی . شاید خدایم بدان سبب بر من رحمت آورد. تمام مجلس وعظ او از بانگ گریه و ناله به لرزه درآمد.[380]

 

 (1091) نامه مروان بن حکم به ابومسلم و نامه ابومسلم برای نصر

عبدالحمید بن یحیی از سوی مروان بن حکم نامهای برای ابومسلم نوشت که آن را به سبب بزرگی و کثرت مطالب ، بر شتر نری بار کردند. و گفته شده است که آن نامه ، چندان بلند و سنگین نبوده است بلکه آن را به جهت تعظیم بار شتر کرده بودند.

عبدالحمید به مروان بن حکم گفت : اگر ابومسلم این نامه را در خلوت بخواند دلش خالی میشود و اگر در حضور یارانش بخواند آنان را سست و زبون خواهد ساخت .

و چون آن نامه به دست ابومسلم رسید بدون اینکه آن را بخواند در آتش انداخت و فقط بر بخش سپیدی که از آن باقی مانده بود دو بیت زیر را نوشت و برای مروان برگرداند: «شمشیر، خطوط بلاغت را نابود کرد و هماکنون از هر جانب شیران بیشه آهنگ تو دارند، اگر پیش آیید شمشیرهای برّانی به کار میبریم که برای آن سرزنش هر سرزنشکننده بیارزش است».

گفته شده است آغاز آن نامه چنین بود: اگر خداوند برای مورچه خیر و صلاح میخواست به او بال نمیداد.

و ابومسلم برای نصر بن سیار نامهای نوشت و نوشتن آن هنگامی بود که در رمضان سال یکصد و بیست و نه ، جامه سیاه پوشید و برای عبّاسیان دعوت را آشکار ساخت و این نامه نخستین نامهای است که ابومسلم برای نصر بن سیار فرستاده است و چنین بود:

امّا بعد؛ همانا خداوند متعالی اقوامی را یاد کرده و فرموده است : «استوارترین سوگندها را به نام خدا یاد میکردند که اگر پیامبر بیمدهندهای برای آنان بیاید از هر یک از امّتهای دیگر هدایت یافتهتر خواهند بود ولی همین که پیامبر برای آنان آمد، چیزی بر آنان جز مخالفت و نفرت نیفزود. این بدان سبب بود که در زمین سرکشی کنند و حیلهگری و مکر ورزند و حال آنکه حیله و مکر زشت ، کسی جز صاحبش را درمانده و تباه نمیکند و آیا آنان انتظاری جز آنکه به روش گذشتگان هلاک شوند دارند؟ و برای روش خداوند هرگز تبدیلی و برای روش خداوند هرگز دگرگونی نخواهی یافت»[381] .

 

چون این نامه به دست نصر بن سیار رسید، کار ابومسلم در نظرش بزرگ آمد و در هراس افتاد و گفت : این نامه را نظایر دیگری خواهد بود. نامهای به مروان نوشت و از او یاری خواست و نامهای به یزید بن هبیره نوشت و از او نیروی امدادی خواست و هر دو از یاری او خودداری کردند و چنان شد که حکومت از خاندان عبدشمس بیرون رفت .[382]

 

 (1092) نمازها، دعاها و عبادتهای بیاثر

هنگامی که حجّاج بن یوسف در مکه با او جنگ کرد و او را در مسجدالحرام محاصره نمود بیشتر یارانش از گرد او پراکنده شدند و گروه بسیاری از ایشان حتّی دو پسرش ، حمزه و خبیب ، از حجّاج امان خواستند و به او پیوستند.

عبدالله بن زبیر نزد مادرش اسماء دختر ابوبکر که در آن هنگام پیرزنی فرتوت و کور شده شده بود رفت و گفت : نهتنها مردم که فرزندان و خاندانم مرا زبون کردند و از یاری من دست برداشتند و با من فقط همان اندازه باقی ماندهاند که بیش از یک ساعت نمیتوانند دفاع کنند. این قوم (اگر تسلیم ایشان شوم) هر چه از امور دنیایی که بخواهم به من خواهند داد، عقیده تو چیست ؟

گفت : پسرکم ؛ تو خود به خویشتن داناتری . اگر میدانی که بر حق هستی و به حق دعوت میکنی در پی همان باش که بیشتر یارانت کشته شدهاند و گردن خویش را تسلیم مکن که کودکان و غلامان بنیامیه با آن بازی کنند. اگر دنیا را اراده داشتهای که چه بد بندهای هستی ، خود و کسانی را که با تو کشتهاند به هلاکت انداختهای و اگر بر حق جنگ کردای چون اصحابت سستی کنند خود نباید از خویشتن ضعفی نشان دهی که این کار کار آزادگان و مردان دین نیست و مگر آنان چه اندازه تو را در دنیا باقی میدارند. کشتهشدن بهتر است .

عبدالله (به مادر) نزدیک شد و سرش را بوسید و گفت : (مادرجان؛) به خدا سوگند که این عقیده من هم هست و به خدا سوگند به دنیا روی نیاوردهام و زندگی در جهان را دوست نمیدارم و هیچ چیز جز خشم برای رضای خداوند مرا به خروج وانداشته است که نمیتوانستم ببینم حرامهای خداوند روا و حلال شمرده میشود، و من دوست میداشتم اندیشه تو را بدانم و تو بر بصیرت من افزودی و مادرجان خواهی دید که من امروز کشته میشوم . بیتابی تو بر من سخت نباشد و مرا تسلیم فرمان خداوند کن که پسرت به عمد کار زشتی نکرده و کردار ناپسندی انجام نداده و در حکم خداوند گستاخ نشده و بر هیچ مسلمان و مردم اهل ذمّه ستمی نکرده است و از هیچکی از کارگزاران من ستمی گزارش ندادهاند که من بر آن راضی باشم و همواره آن را ناپسند دانستهام و هیچ چیز در نظرم برگزیدهتر از رضایت خداوند نبوده است !

پروردگارا؛ من این سخنان را نمیگویم که خود را پاک نشان دهم که تو بر من داناتری ، بلکه این سخنان را برای تسکین خاطر مادرم میگویم که در سوگ من آرام گیرد.

مادرش گفت : من از خداوند امیدوارم که اگر تو پیش از من درگذری ، سوگواریم بر تو پسندیده باشد. اینک برو تا ببینم سرانجامت به کجا میکشد.

عبدالله گفت : ای مادر؛ خدایت پاداش پسندیده دهاد و برای من در حال زندگی و مرگم از دعا غافل مشوی .

گفت : هرگز آن را رها نمیکنم و هر کس بر باطل کشته شده باشد تو بر حق کشته میشوی . سپس اسماء گفت : پروردگارا؛ بر نماز گزاردنها و بر پا ایستادن او در شبهای دراز و گریه و زاری او در تاریکی و روزههایش در روزهای بسیار گرم مکه و مدینه و خوشرفتاری و نیکی او به پدرش و من ، رحمت آورد. پروردگارا؛ من به فرمان تو تسلیم هستم و به حکم تو در مورد او خشنودم . خدایا؛ در مورد او به من پاداش صابران را ارزانی فرمای .

در مورد داستان عبدالله بن زبیر با مادرش اسماء روایت دیگری هم آمده است و آن چنین است که : عبدالله بن زبیر در حالیکه زره و کلاهخود پوشیده بود پیش مادرش که کور بود آمد. ایستاد و سلام داد و سپس به مادر نزدیک شد و دستش را در دست گرفت و بوسید.

مادرش گفت : این وداع و بدورد است ، از من دور مباش .

گفت : آری ؛ چون امروز را آخرین روز زندگی خویش در دنیا میبینم برای بدرود آمدهام ، و ای مادر بدان که چون من کشته شوم دیگر پارهگوشتی هستم که آنچه بر سرم آورند مرا زیانی نخواهد رساند.

اسماء گفت : ای فرزند؛ راست میگویی . بر بینش خود پایدار باش و خود را تسلیم پسر ابی عقیل مکن . نزدیک من بیا تا با تو بدرود کنم .

عبدالله بن زبیر نزدیک آمد مادرش او را در آغوش کشید و بوسید. احساس کرد که زره پوشیده است . گفت : این کار، کار کسی نیست که (مرگ را) میخواهد؛ تو چه میخواهی ؟

گفت : برای دلگرمی تو پوشیدهام .

مادر گفت : زره ، مایه دلگرمی من نیست .

عبدالله بن زبیر از پیش مادر برگشت و این بیت را میخواند: «من چون روز مرگ خویش را بشناسم پایداری و شکیبایی میکنم و حال آنکه برخی آن را میشناسند و سپس منکر آن میشوند».

در این حال مردم شام کنار همه درهای مسجدالحرام پیاده و سواره ایستاده بودند. مردم حمص کنار دری بودند که روبروی کعبه است . مردم دمشق در بنیشیبه را در اختیار داشتند و مردم اردن درِ صفا را و مردم فلسطین درِ بنی جمح و مردم قنسرین درِ بنیسهم را در اختیار داشتند.

در این هنگام ابن زبیر بیرون آمد گاهی به این سو و گاهی به آن سو حمله میکرد؛ گویی شیری بود که مردان مقابلش نمیرفتند. همسر عبدالله بن زبیر به او پیام داد: آیا بیرون بیایم و همراه تو جنگ کنم ؟

گفت : نه و این بیت را خواند: «کشتهشدن و جنگ کردن بر ما مقرّر شده است و برای زنان دامن کشیدن رقم زده شده است».

چون شب فرا رسید برپا خاست و تا نزدیک سحر نماز گزارد؛ سپس در حالیکه به حمایل شمشیر خود تکیه داده بود اندکی خوابید و برخاست و وضو گرفت و نماز گزارد و سوره «قلم» را خواند و پس از گزاردن نماز گفت : هر کس از من بپرسد (میگویم که) من در گروه اوّل خواهم بود و سپس این ابیات را خواند : «من خریدار زندگی در قبال ننگ و عار نیستم و از بیم مرگ بر نردهبام فرا نمیروم». و حمله کرد و خود را به حجون رساند آجری سوی او پرتاب کردند که به چهرهاش خورد و خون جاری شد. همین که گرمی خون را که بر چهرهاش روان بود احساس کرد این بیت را خواند: «ما چنان نیستیم که زخمهای ما بر پاشنههایمان خون بریزد بلکه روی پاهای ما خون میریزد».

سپس بر مردم شام حمله برد و خود را میان ایشان انداخت و آنان با شمشیرها چندان بر او نواختند تا فروافتاد. حجّاج بن یوسف همراه طلاق بن عمرو آمد و کنار عبدالله بن زبیر که مرده بود ایستاد و گفت : زنان ، مردتر از این نزاییدهاند! و سرش را نخست به مدینه فرستادند که آنجا بر نیزه نصب شد و سپس نزد عبدالملک مروان برده شد[383] .[384]

 

 

(1093) لشکر شام و خونخواهی مختار

او چند بار لشکرهای عبدالملک را شکست داد و کار را بر او دشوار ساخت . عبدالملک شخصآ از شام برای جنگ با او بیرون آمد و در آن کار اصرار ورزید. به عبدالملک گفته شد: تو خود و خلافت خویش را به زحمت و خطر میاندازی .

گفت : برای جنگ با معصب ، کسی جز خودم از عهده برنمیآید که این کاری است نیازمند به اقدام کسی که شجاع باشد و هم خردمند. چهبسا مرد شجاعی را گسیل دارم که خردمند نباشد یا خردمندی را گسیل دارم که شجاع نباشد و من خود به فنون جنگ بینا و در مقابل شمشیر شجاعم .

و چون عبدالملک تصمیم قطعی به بیرون آمدن برای جنگ با مصعب گرفت همسرش عاتکه دختر یزید بن معاویه پیش او آمد و خود را به او چسباند و از دوری او گریست و کنیزکان او هم بر گرد عاتکه میگریستند.

عبدالملک گفت : خدا بکشد ابی ابیجمعه (کثیر عزه) را که گویی او همین حال را دیده است و چنین سروده است : «او چون آهنگ دشمنان کند، زن پارسا و زیباروی که رشته مروارید او را آراسته است نمیتواند عزم او را سست کند. آن بانو نخست او را از آن کار بازداشت و چون دید نهی در او اثری ندارد گریست و از گریهاش کنیزکان او هم گریستند».

عبدالملک حرکت کرد و چون در «مسکن» که از سرزمین عراق است فرود آمد و لشکر مصعب هم به او نزدیک شده بود، یاران و فرماندهان مصعب از او کناره گرفتند و از همراهی با او خودداری کردند. مصعب به پسر خویش عیسی گفت : به مکه برو و خود را نجات بده و به عمویت خبر ده که مردم عراق با من چه کردند و مرا رها کن که من کشته خواهم شد.

عیسی گفت : نباید زنان قریش بگویند که من از تو گریختم بلکه من هم در دفاع از تو جنگ میکنم تا همه کشته شویم . گریز ننگ است و در کشتهشدن ننگ نیست . و عیسی چندان جنگ کرد تا کشته شد.

عراقیانی که از مصعب حمایت میکردند دست از حمایت او برداشتند و مصعب به کشتهشدن خود یقین پیدا کرد. در این حال عبدالملک برادر خود محمّد بن مروان را پیش او فرستاد و به او امان داد و همچنین امیری هر دو عراق را تا هنگامی که زنده باشد و دو میلیون درهم صله پیشنهاد کرد.

مصعب نپذیرفت و گفت : کسی همچو من از این جایگاه برنمیگردد مگر آنکه چیره یا کشته شود.

در این هنگام مردم شام بر مصعب حمله کردند و بر او تیر زدند و سخت زخمیاش کردند. زائدة بن قیس بن قدامه سعدی بانگ برآورد که : ای خونخواهان مختار؛ و نیزه بر مصعب زد که بر زمین افتاد و عبدالملک بن زیاد بن ظبیان پیاده شد و سرش را برید و آن را پیش عبدالملک بن مروان برد.

چون سر مصعب را پیش عبدالملک بردند گریست و گفت : محبوبترین مردم در نظرم بود و از همگان نسبت به من بیشتر دوستی داشت ولی پادشاهی مانع از اینگونه عواطف است ![385]

 

 (1094) مصعب و درس شجاعت از امام حسین  7

مصعب هنگامی که برای جنگ با عبدالملک مروان بیرون آمد درباره حضرت حسین بن علی  8 میپرسید که چگونگی کشتهشدنش را برای او بگویند. عروة بن مغیره برای او در آن باره سخن میگفت . مصعب به این بیت سلیمان بن قتة تمثّل جست که گفته است :

«آن پیشگامان خاندان هاشم در کربلا پایداری کردند و سنّت پایداری را برای همه افراد گرامی پایه نهادند».

عروة بن مغیره میگوید: دانستم که مصعب نخواهد گریخت .[386]

 

 

(1095) جریانی درباره دشنام

ابن کلبی از پدرش ، از عبدالرحمان بن سائب نقل میکند که روزی حجّاج به عبدالله بن هانی که مردی از خاندان اود و از قبیله قحطان بود و میان قوم خویش محترم و همراه حجّاج در همه جنگهایش شرکت کرده بود و از یاران و ویژگان او بود گفت : به خدا سوگند؛ من هنوز چنان که باید پاداش تو را ندادهام .

آنگاه حجّاج به اسماء بن خارجه که سالار بنی فزاره بود پیام فرستاد: دخترت را به ازدواج عبدالله بن هانی درآورد.

او گفت : نه به خدا سوگند؛ هرگز و کرامتی نخواهد بود.

حجّاج تازیانهها را خواست . اسماء که گرفتاری را دید گفت : آری ؛ دخترم را به همسری او درمیآورم .

حجّاج سپس به سعید بن قیس همدانی ، سالار یمنیها پیام فرستاد: دخترت را به همسری عبدالله که از اعقاب اود است درآور.

او گفت : اود کیست ؟ نه به خدا سوگند؛ هرگز و کرامتی نخواهد بود.

حجّاج بانگ برداشت که شمشیر آورید.

سعید گفت : آزادم بگذار تا با خاندان خود مشورت کنم . او با آنان مشورت کرد. گفتند: دخترت را به ازدواج او درآورد و خویشتن را بر این فاسق عرضه مدار. او هم دخترش را به همسری عبدالله درآورد.

حجّاج به عبدالله گفت : من دختران سالارهای فزاره و همدان را به ازدواج تو درآوردم که سالار همدان بزرگ کهلان هم هست ، و کجا قابل مقایسه با خاندان اود؟

عبدالله بن هانی گفت : ای امیر؛ خداوند کار تو را سامان دهد. چنین مگو که ما را مناقبی است که برای هیچ کس از اعراب فراهم نیست !

حجّاج گفت : آن مناقب کدام است ؟

گفت : هرگز در هیچیک از انجمنهای ما به امیرالمؤمنین!! عبدالملک دشنام داده نمیشود.

گفت : به خدا سوگند؛ این منقبتی بزرگ است .

عبدالله گفت : از خاندان ما هفتاد مرد در جنگ صفین همراه امیرالمؤمنین معاویه!! بودهاند و فقط یک مرد از ما همراه ابوتراب بوده است و به خدا سوگند تا آنجا که میدانم مرد بدی بوده است .

حجّاج گفت : این هم منقبت بزرگی است .

عبدالله گفت : گروهی از زنان ما نذر کردند که اگر حسین بن علی ( 8) کشته شود هر یک ، ده شتر قربانی کنند و این کار را انجام دادند.

گفت : این هم خود منقبتی است .

عبدالله گفت : مردی هم در خاندان ما بود که هرگاه دشنام دادن به ابوتراب به او پیشنهاد میشد هماندم او را لعنت میکرد و دو پسرش حسن و حسن ( 8) و مادرشان فاطمه ( 3) را لعنت میکرد.

حجّاج گفت : به خدا سوگند که این هم خود منقبتی است .

عبدالله گفت : و برای هیچکس از اعراب این زیبایی و نمکی که در ماست وجود ندارد.

حجّاج خندید و گفت : ای ابوهانی ؛ از این یکی درگذر و عبدالله مردی سیهچرده بود و آبلهرو و بر سرش چند برآمدگی وجود داشت و چانهاش کژ و لوچ و بسیار زشت بود.[387]

 

 

 

(1096) سخنان معری به معاویه هنگام بستن آب

نصر همچنین روایت میکند که چون مردم شام بر شریعه فرات مسلّط شدند از این چیرگی شاد شدند و معاویه هم گفت : ای مردم شام ؛ به خدا سوگند این پیروزی نخستین است . خدا به من و به ابوسفیان آب نیاشاماند اگر آنان از آب فرات بیاشامند تا آنکه همگی کشته شوند؛ و مردم شام به یکدیگر مژده میدادند.

مردی از قبیله همدان شام که خداپرست و زاهد و بسیار عابد بود و نامش معری بن اقبل و دوست نزدیک عمروعاص بود برخاست و خطاب به معاویه گفت : ای معاویه ؛ سبحان الله؛ اینک که از آن قوم بر فرات پیشی گرفته و بر آن غلبه یافتهاید آنان را از آب بازمیدارید؟ به خدا سوگند؛ اگر آنان از شما بر آن پیشی میگرفتند به شما آب میدادند و مگر چنین نیست که بزرگترین کاری که شما میتوانید نسبت به آنان انجام دهید این است که آب برداشتن از این نقطه فرات را مانع شوید. آنان در نقطه دیگری فرود میآیند و موضع میگیرند و شما را به این کار که انجام میدهید چنان که شاید جزا میدهند. مگر شما نمیدانید که میان ایشان بردگان و کنیزان و مزدوران و اشخاص ضعیفی که هیچگناه ندارند وجود دارد؟ به خدا سوگند؛ این آغاز ستم است . تو آدم ترسو را تشجیع میکنی و شخص شککننده را یاری میدهی و آن کس را که آهنگ جنگ با تو ندارد بر دوش خود سوار میکنی .

معاویه به او پاسخ درشت داد و به عمرو عاص گفت : دوستت را از من بازدار.

عمرو پیش معری آمد و با او درشتی کرد و او در این باره این ابیات را سرود: «سوگند به جان پدرم که برای درد معاویة بن حرب و عمرو بن عاص دارویی جز نیزهزدنی که در آن عقل سرگردان شود و ضربه شمشیری که خونها را درهم آمیزد وجود ندارد. من از دین پسر هند در طول روزگار و تا هنگامی که کوه حرا استوار است پیروی نمیکنم...».

گویند: معری در تاریکی شب حرکت کرد و به امیرالمؤمنین علی  7 پیوست .[388]

 

 (1097) اقرار عمروعاص به سیرت بد معاویه

محمّد بن عبدالله از جرجانی نقل میکرد که چون مردم عراق بر آب چیره شدند عمروعاص به معاویه گفت : ای معاویه ؛ اکنون اگر آن قوم همانگونه که دیروز تو آنان را از آب بازداشتی تو را از آب بازدارند چه میکنی و خیال تو چیست ؟ آیا بر عهده خود میبینی که بتوانی تو هم بر آنان ضربه بزنی همانگونه که آنان بر تو ضربه زدند؟ از اینکه بدی سیرت خود را برای آنان کشف کردی چه سودی بردی؟

معاویه گفت : گذشته را رها کن اینک به علی ( 7) چه گمان داری ؟

گفت : گمان من این است که او در مورد تو آنچه را که تو در مورد او رواداشتی روا نمیدارد و چیزی که او برای آن آمده است چیزی غیر از آب است .

گوید: معاویه به او سخنی گفت که عمرو را خشمگین ساخت و این ابیات را سرود: «به تو فرمانی دادم و آن را نادرست دانستی و پسر ابی سرح هم با من مخالفت کرد و از رأی و خرد چشم پوشیدی و برای جنگ هیچ راه گشایشی ندیدی . قوچهای عراق را چگونه دیدی؟ مگر نه این بود که به جمع ما شاخ زدند چه شاخزدنی؟ اگر آنان فردا نیز چنین ضربتی بما بزنند تو باید سرنوشتی چون زبیر یا طلحه داشته باشی...».

نصر میگوید: اصحاب امیرالمؤمنین علی  7 به آن حضرت گفتند: ای امیر المؤمنین ؛ آنان را از آب بازدار همانگونه که آنان تو را از آب بازداشتند. فرمود:

نه ؛ میان آنان و شریعه را بازبگذارید. من کاری را که جاهلان انجام دادند انجام نمیدهم . به زودی کتاب خدا را بر ایشان عرضه میدارم و آنان را به هدایت فرامیخوانم اگر پذیرفتند چه بهتر و گرنه به خواست خدا در لبه تیز شمشیر بینیازی است .

گوید: به خدا سوگند؛ روز را به شب نرساندند تا آنکه سقّاها و شتران آبکش عراقیان و شامیان بر کنار آب بودند و هیچکس به کس دیگر آزار نمیرساند.[389]

 

 

(1098)  یکی از علل آزاد ساختن آب

پس از اینکه امیرالمؤمنین  7 در صفین ، شریعه فرات را تصرّف کرد و بزرگوارانه اجازه داد که مردم شام هم در برداشتن آب شریک و سهیم باشند، به این امید بود که شامیان متوجّه رفتار کریمانهاش شوند و دلهای آنان به این وسیله به او متمایل شود وانگهی نشانی از دادگری و خوشرفتاری باشد.[390]

 

 (1099) نیرنگ معاویه در جنگ صفین برای تصرّف فرات

چون ماه رجب فرا رسید معاویه ترسید که مبادا قاریان از امیرالمؤمنین علی 7 پیروی کنند، شروع به حیله و مکر کرد و نسبت به قاریان هم چارهسازی میکرد که از آن کار بازنایستند و خودداری کنند تا بنگرند چه میشود.

گوید: معاویه بر تیری چنین نوشت : از بنده خیرخواه خدا؛ همانا من به شما خبر میدهم که معاویه میخواهد مسیر رودخانه فرات را به سوی شما برگرداند و شما را غرق کند بنابراین مواظب خود باشید. و آن را به سوی لشکر امیرالمؤمنین علی  7 انداخت .

آن تیر به دست مردی افتاد که آن را خواند و سپس برای دوست خود خواند و چون او آن را خواند و مردم هم خواندند برای هر کس که میآمد و میرفت میخواندند، و میگفتند: این برادر خیرخواهی است که برای شما نامه نوشته و خبر داده است که معاویه چه قصدی دارد.

این نامه همچنان دست به دست میشد و همگان میخواندند تا به دست امیرالمؤمنین علی  7 رسید. در همین حال معاویه دویست کارگر را با بیل و کلنگ کنار یکی از پیچهای فرات فرستاد که زمین کنار فرات را که موازی قرارگاه لشکر امیرالمؤمنین علی  7 بود حفر کند.

امیرالمؤمنین علی  7 به سپاهیان خود فرمود:

ای وای بر شما؛ آنچه که معاویه اندیشیده است صورت نمیگیرد و بر آن کار قدرت نخواهد داشت . او میخواهد شما را از این موضع خودتان کنار بزند. بس کنید و از این سخن درگذرید.

گفتند: به خدا سوگند؛ اجازه نمیدهیم که آنان آنجا را حفر کنند.

امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:

ای وای بر شما؛ اینچنین ضعیف و درمانده نباشید و اندیشه مرا تباه مکنید.

گفتند: به خدا سوگند؛ از اینجا البتّه کوچ خواهیم کرد و تو اگر میخواهی کوچ کن و یا بمان .

آنها حرکت کردند و لشکر و قرارگاه خود را بالاتر از جایی که بودند بردند. امیرالمؤمنین علی  7 هم با آخرین گروه از مردم از آنجا تغییر مکان داد و این دو بیت را میخواند:

«اگر از من فرمانبرداری شود، قوم خود را کنار رکن یمامه یا کوه شمام حفظ میکنم ولی من هر گاه تصمیم استواری میگیرم گرفتار مخالفت آراء سفلگان میشوم».[391]

 

(1100) پسگرفتن مجدّد آب فرات

در همان حال معاویه هم تغییر مکان داد و در محلّی که قبلا لشکر امیرالمؤمنین علی  7 مستقر بود استقرار یافت . امیرالمؤمنین علی  7 اشتر را احضار کرد و فرمود:

حالا که تو و اشعث پیشنهاد و رأی مرا نپذیرفتید خود دانید.

اشعث گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ من (این مهمّ را) کفایت میکنم و به زودی تباهیای را که امروز فراهم کردم اصلاح خواهم کرد.

اشعث افراد قبیله کنده را جمع کرد و گفت : ای گروه کنده ؛ امروز مرا رسوا و خوار و زبون مسازید و همانا که میخواهم با یاری شما مردم شام را فرو کوبم . گروهی از پیادگان با او حرکت کردند و همگی پیاده بودند. اشعث نیزهای در دست داشت که آن را به جلو پرتاب میکرد و به آنان میگفت : همین اندازه جلو بروید و آنان جلو میرفتند و او همچنین با پرتاب نیزه خویش آنان را جلو میبرد و آنان همچنان پیاده پیشروی میکردند تا آنکه با معاویه که میان قبیله بنیسلیم بر کنار آب متوقّف بود رویاروی شد. مقدّمه و گروههای نزدیک لشکرش هم به او پیوسته بودند.

اشعث و همراهانش برای تصرّف شریعه فرات ساعتی با آنان جنگیدند و افراد مقدّمه لشکر عراق هم فرارسیدند و آنجا فرود آمدند. اشتر هم با گروهی از سواران عراقی رسید و به معاویه حمله کرد. اشعث نیز همچنان در ناحیه دیگری به جنگ مشغول بود. معاویه در پناه قبیله بنیسلیم و همراه ایشان عقبنشینی کرد و حدود سه فرسخ شتران خود را عقب کشید و آنجا فرود آمد و موضع گرفت و مردم شام بار و بنه خود را آنجا فرود آوردند.

اشعث فریاد میکشید و میگفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا تو را راضی و خشنود ساختم ؟ و سپس به ابیاتی از طرفة بن العبد تمثّل جست که (مضمون برخی از آنها) چنین است : «جانم فدای قبیله بنیسعد باد که چه نیکو در خیر و شر پایدارند. من خود گامی برنداشتم که ایشان بهترین دوندگان در قبیله دورافتادهاند...».

اشتر گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ خداوند برای تو چیرگی بر آب را فراهم کرد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

آری ؛ شما دو نفر چنانید که آن شاعر گفته است : «با قیس و پیروانش رویاروی میشوید و او برای جنگ آتش از پی آتش میافروزد...».[392]

 

 (1101) پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین  7 درباره معاویه

در این خطبه که با عبارت «أما إنّه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم مندحق البطن» ـ «هان ؛ که پس از من به زودی مردی گشادهگلو و شکم برآمده بر شما چیره خواهد شد ـ شروع میشود، مطالب زیر طرح و بررسی شده است :

بسیاری از مردم چنین پنداشتهاند که منظور امیرالمؤمنین علی  7 از آن مرد، زیاد بن ابیه بوده است و بسیاری دیگر پنداشتهاند مقصود آن حضرت ، حجّاج بوده و گروهی پنداشتهاند که مغیرة بن شعبه را منظور داشته است .

به نظر من (ابن ابی الحدید)، امیرالمؤمنین علی  7، معاویه را منظور داشته است ؛ زیرا اوست که موصوف به پرخوری و شیفتگی به خوراک است . شکم او چندان بزرگ بود که چون مینشست روی رانهایش میافتاد. معاویه در عین حال که در مورد صله دادن و بخشیدن اموال بخشنده و جواد بوده است! در مورد خوراک بخیل بوده است .[393]  *** قمست بعدی این مطلب انتقال داده شده است (پیشگوییها)

 (1102) دشنام به حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام وعلی اعدائه لعنة الله

در مورد این گفتار امیرالمؤمنین علی  7 که در این خطبه فرموده است : «آن شخص به شما فرمان میدهد که مرا دشنام دهید و از من بیزاری بجویید»، میگویم (ابن ابی الحدید):

معاویه در شام و عراق و نقاط دیگر به مردم دستور داد امیرالمؤمنین علی  7 را دشنام دهند و از آن حضرت بیزاری بجویند، و بر فراز منابر مسلمین در این باره خطبه خوانده میشد و این کار در دوره حکومت بنیامیه و بنیمروان سنّت معمول و رایج شد تا هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید و این سنّت ناپسند را از میان برداشت .

شیخ ما ابوعثمان جاحظ میگوید: معاویه در آخر خطبه نماز جمعه چنین میگفت : «پروردگارا؛ همانا ابوتراب در دین تو الحاد ورزید (و مردم را) از راه تو بازداشت ! بارخدایا؛ او را ؟؟؟ کن ؟؟؟؟ سخت و او را ؟؟؟؟ ده  ؟؟؟؟ دردناک»!!!

همین الفاظ را به همه آفاق نوشت و تا روزگار حکومت عمر بن عبدالعزیز بر همه منابر همین کلمات را میگفتند.

ابوعثمان جاحظ همچنین میگوید: هشام بن عبدالملک چون حجّ گزارد در موسم حج برای مردم سخنرانی کرد. کسی برخاست و گفت : ای امیرالمؤمنین ! امروز روزی است که خلیفگان در آن؟؟؟؟؟ کردن ابوتراب را مستحب میدانستند.

گفت : بس کن که ما برای این کار نیامدهایم .

مبرّد در کتاب «الکامل» مینویسد که : خالد بن عبدالله قسری هنگامی که در دوره حکومت هشام ، امیر عراق بود، امیرالمؤمنین علی  7 را بر منبر لعن میکرد و چنین میگفت : «پروردگارا؛ علی بن ابی طالب ( 7) بن عبدالمطلب بن هاشم را که داماد رسول خدا 6 و شوهر دختر اوست و پدر حسن و حسین ( 8) است؟؟؟؟کن» و سپس روی به مردم میکرد و میگفت : آیا با کنایه لعن کردم ؟[394] .

 

جاحظ همچنین نقل میکند که گروهی از بنیامیه به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین !! به آنچه میخواستی رسیدی ، مناسب است از لعنت کردن این مرد دست برداری .

گفت : نه به خدا سوگند؛ (دست برنمیدارم) تا آنکه کودکان با لعن او پرورش یابند و سالخوردگان فرتوت گردند و هیچکس فضیلتی از او نقل نکند.

جاحظ همچنین میگوید: عبدالملک با فضل و بردباری و استواری و برتری که داشت! فضیلت امیرالمؤمنین علی  7 بر او پوشیده نبود و میدانست که لعن کردن آن حضرت در مجامع عمومی و ضمن خطبهها و منابر از چیزهایی است که سستی و منقصت آن به خود او برمیگردد؛ زیرا هر دو از نسل عبد مناف بودند و ریشه و اصل آنان یکی است و نژاد آنان از یک اساس است و شرف و فضل امیرالمؤمنین علی 7 هم به او برمیگردد و به حساب او هم منظور میشود ولی به خیال خود میخواست با این کار اساس پادشاهی خود را استوار کند و آنچه را پیشینیان او انجام میدادند تأکید کند و این موضوع را در دلهای مردم جای دهد که برای خاندان هاشم در حکومت بهرهای نیست و سرورشان که همگی به او پناه میبرند و به فخر او افتخار میکنند حال و مقدارش این است . بنابراین کسانی که نسب خود را به امیرالمؤمنین علی 7 میرسانند به مراتب از این حکومت دورترند و برای رسیدن به آن واماندهتر.

مورّخان روایت کردهاند که ولید بن عبدالملک در دوره حکومت خود، امیرالمؤمنین علی  7 را یاد کرد و گفت : خدایش؟؟؟؟ کناد، او دزد و دزدزاده بوده است . و اِعراب کلمه «الله» را غلط تلفّظ کرد و آن را مجرور خواند مردم از غلط او ـ آن هم در موردی که هیچکس غلط نمیخواند ـ تعجّب کردند و از اینکه امیرالمؤمنین علی  7 را به دزدی نسبت داد شگفتی آنان بیشتر شد و گفتند: نمیدانیم کدامیک از این دو موضوع شگفتانگیزتر است ؟!

ولید اعراب واژهها را غلط میخواند.

هنگامی که مغیرة بن شعبة از جانب معاویه امیر کوفه بود به حجر بن عدی فرمان داد که میان مردم برپا خیزد و امیرالمؤمنین علی  7 را لعنت کند، او نپذیرفت . مغیره تهدیدش کرد. حجر برخاست و گفت : ای مردم ؛ امیر شما به من فرمان داده است که علی ( 7) را لعنت کنم ، او را لعنت کنید.

مردم کوفه گفتند: خدایش نفرین کند؛ و او (حجر بن عدی) عمدآ و با قصد، ضمیر (ه) را به مغیره بازگرداند.

زیاد هم تصمیم گرفت که تمام مردم کوفه را به بیزاری جستن از امیرالمؤمنین علی  7 و نفرین آن حضرت مجبور کند و گفته بود: هر کس از این کار سرپیچی کند خواهد کشت و خانهاش را ویران خواهد کرد. خداوند همان روز او را گرفتار طاعون کرد و پس از سه روز مرد. خدایش نیامرزد. و این حادثه در زمان حکومت معاویه رخ داد.

و حجّاج بن یوسف ـ که خدایش لعنت کند ـ همواره امیرالمؤمنین علی  7 را لعنت میکرد و فرمان به لعن آن حضرت میداد. روزی که سوار بود مردی جلو او را گرفت و گفت : ای امیر؛ خانوادهام به من ستم کرده و نامم را «علی» نهادهاند. نام مرا تغییر بده و به من صلهای ببخش که من فقیرم .

گفت : به مناسبت این لطافت گفتارت ، نام تو را چنان نهادم و تو را به فلان حکومت گماشتم آنجا برو.

امّا عمر بن عبدالعزیز میگوید: پسربچّهای بودم که پیش یکی از پسران عتبة بن مسعود قرآن میخواندم . روزی از کنار من گذشت و من با کودکان مشغول بازی بودم و علی ( 7) را لعن میکردیم . احساس کردم که او را خوش نیامد. او به مسجد رفت ، من هم کودکان را رها کردم و پیش او رفتم تا درس خود و آنچه را حفظ کرده بودم بر او بخوانم . همین که مرا دید به نماز ایستاد و نمازش را طول داد؛ گویی از من رویگردان بود و من این موضوع را دریافتم . چون نمازش پایان یافت بر من روی ترش کرد.

گفتم : شیخ را چه میشود؟

گفت : پسرکم ؛ آیا تو امروز علی ( 7) را لعن میکردی ؟!

گفتم : آری !

گفت : از چه هنگام دانستهای که خداوند بر اهل بدر پس از اینکه از آنان اظهار رضایت فرموده است خشم گرفته باشد؟

گفتم : پدرجان ؛ مگر علی ( 7) از اهل بدر بوده است ؟!

گفت : ای وای بر تو؛ مگر تمام جنگ بدر قائم به وجود او نبوده است ؟

گفتم : دیگر این کار را تکرار نمیکنم .

گفت : خدا را که دیگر هرگز چنین مکنی .

گفتم : آری ؛ اطاعت میکنم و پس از آن ، دیگر آن حضرت را لعن نکردم .

پس از آن ، گاهی کنار منبر مدینه حاضر میشدم و پدرم که در آن هنگام امیر مدینه بود روزهای جمعه که خطبه نماز جمعه میخواند میشنیدم که تمام مطالب خطبه را با فصاحت کامل میخواند، ولی همینکه به لعن کردن علی  7 میرسد نمیتواند فصیح سخن گوید و درماندگی و لغزش فراوان در گفتارش آشکار میشود که فقط خداوند میزان آن را میداند.

من از این موضوع تعجّب میکردم تا آنکه روزی به او گفتم : پدرجان ؛ تو از همه مردم فصیحتر و سخنورتری ، موضوع چیست که روز سخنرانی تو (در نماز جمعه) نخست میبینم که تواناترین سخنوری ، ولی همین که به لعن این مرد میرسی گنگ و سرگشته میشوی ؟

گفت : پسرم ؛ این مردم شامی و غیر شامی که پای منبر من میبینی اگر فضل این مرد (امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة والسلام) را چنان میدانستند که پدرت میداند یک نفر هم از ایشان از ما پیروی نمیکرد.

این سخن او هم در سینهام جا گرفت و این گفتار او همراه گفتار معلم من در ایام کودکی مرا بر آن واداشت که با خداوند عهد کردم که اگر برای من در خلافت بهرهای باشد آن را حتمآ تغییر دهم و چون خداوند بر من با خلافت منّت گزارد لعن را از خطبهها انداختم و عوض آن مقرّر داشتم این آیه را تلاوت کنند: «همانا خداوند به دادگری و نیکی کردن و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از کارهای ناپسند و زشتی و ستم نهی میکند شاید که پند بپذیرید»[395] . و این فرمان را برای همه آفاق نوشتم و معمول گردید.

کثیر بن عبدالرحمان (کثیر عزّه) ضمن ستایش و مدح عمر بن عبدالعزیز از این موضوع که او دشنام دادن را برداشته است یاد کرده و چنین سروده است : «به ولایت رسیدی ، علی ( 7) را دشنام نمیدهی و اشخاص بیگناه را نمیترسانی و بدی گنهکار را نمیپذیری . با عفو خود گناهان را فرو میپوشی و با این کار که انجام میدهی هر مسلمانی راضی است...»[396] .[397]

 

(1103) عبدالله بن زبیر و دشنام و دشمنی او با اهل بیت  :

عبدالله بن زبیر هم امیرالمؤمنین علی  7 را دشمن میداشت و همواره بر او عیب میگرفت و دشنام میداد. عمر بن شبه و ابن کلبی و واقدی و دیگر مورّخان نقل کردهاند که عبدالله بن زبیر به روزگاری که مدّعی خلافت بود چهل نماز جمعه گزارد و در آن بر پیامبر 6 درود نفرستاد و گفت : هیچ چیز مرا از بردن نام پیامبر6 بازنمیدارد مگر اینکه گروهی باد به بینی خود میاندازند.

محمّد بن حبیب و ابوعبیدة معمّر بن مثنی در روایت خود گفتهاند: ابن زبیر گفته است : به این جهت که پیامبر 6 را خاندانکی بد است که چون نام او برده میشود سر میجنباند.

سعید بن جبیر میگوید: عبدالله بن زبیر به عبدالله بن عباس گفت : این چه حدیثی است که از تو میشنوم ؟

ابن عبّاس گفت : کدام را میگویی ؟

گفت : نکوهش و سرزنش من .

عبدالله بن عباس گفت : من شنیدم پیامبر 6 میفرمود: «چه بد مردی است آن کس که سیر باشد و همسایهاش گرسنه».

عبدالله بن زبیر گفت : چهل سال است که کینه شما اهل بیت را در سینه نهان داشتهام .

سعید بن جبیر آنگاه تمام حدیث گذشته را نقل میکند.

همچنین عمر بن شعبه ، از سعید بن جبیر نقل میکند که میگفته است : عبدالله بن زبیر مشغول سخنرانی بود و به امیرالمؤمنین علی  7 دشنام داد. این خبر به محمّد بن حنفیه رسید. در همان حال که ابن زبیر خطبه میخواند آمد. برای او تختی نهادند او خطبه ابن زبیر را قطع کرد و گفت : ای گروه اعراب ؛ چهرههایتان زشت باد؛ آیا باید علی  7 نکوهش شود و شما حضور داشته باشید؟! همانا علی  7 دست خدا برای کوبیدن دشمنان خدا بود و به فرمان خداوند صاعقهای بود که آن را بر کافران و منکران حق خود فروفرستاد. او آنان را به سبب کفرشان کشت و بازماندگان ایشان از او کینه به دل گرفتند و در اندیشه خود برای او حسد و شمشیر فراهم ساختند. هنوز پسرعمویش ـ که درودهای خدا بر او باد ـ زنده بود و نمرده بود و چون خداوند او را به جوار خود ببرد و آنچه نزد خود داشت برای او برگزید، مردانی کینههای خود را برای او آشکار ساختند و خود را تسکین دادند. برخی از آنان حقّ او را ربودند و برخی کسانی را برای کشتن او گماشتند و برخی او را دشنام دادند و با مطالبی یاوه او را متّهم ساختند؛ و اگر برای ذرّیه و ناصرات دعوت علوی دولتی فراهم شود استخوانهای آنان را بیرون خواهد آورد و گورهای آنان را خواهد شکافت ـ هرچند بدنهای آنان امروز پوسیده است و زندگان ایشان کشته شدهاند ـ و گردنهایشان را خوار و زبون خواهد ساخت . خدای بزرگ آنان را به دست ما عذاب داد و زبون ساخت و ما را بر ایشان پیروزی بخشید و دلهای ما از آنان تسکین یافت . همان به خدا سوگند؛ علی  7 را هیچ کس دشنام نمیدهد مگر اینکه دشنام پیامبر 6 را در دل نهان میدارد و میترسد آن را بر زبان آورد و با دشنام دادن به علی  7 به پیامبر 6 کنایه میزند.

همانا هنوز میان شما کسانی هستند که مرگ آنان را فرونگرفته و عمرشان دراز است و این سخن پیامبر 6 را درباره علی  7 شنیدهاید که فرموده است  :

تو را جز مؤمن دوست نمیدارد و جز منافق کسی به تو کینه نمیورزد»[398] .

و آنان که ستم میکنند به زودی خواهند دانست به چه کیفرگاهی بازمیگردند.

ابن زبیر سخنرانی خود را ادامه داد و گفت : پسران فاطمهها اگر سخن بگویند آنان را معذور میدارم ولی پسر مادر حنفیه را چه رسد که سخن گوید.

محمّد به او گفت : ای پسر امّ رومان ؛ چرا سخن نگویم مگر از همه فاطمهها جز یکی دیگران مادر من نیستند؟ آن یکی هم که مادر من نیست افتخارش به من میرسد؛ زیرا مادر دو برادر من است . من پسر فاطمه دختر عمران بن عاند بن مخزوم هستم که مادربزرگ رسول خدا 6 است و من پسر فاطمه بنت اسد هستم که سرپرست رسول خدا 6 و همچون مادر او بوده است . به خدا سوگند؛ اگر حفظ احترام خدیجه دختر خویلد نبود هیچ استخوانی در خاندان اسد بن عبدالعزی باقی نمیگذاشتم مگر آنکه آن را درهم میشکستم . و برخاست و رفت [399] .[400]

 

 (1104) جعل روایت علیه حضرت امیرالمؤمنین  7

شیخ ما ابوجعفر اسکافی ـ که خدایش رحمت کند ـ از کسانی است که به حقیقت معروف به دوستی امیرالمؤمنین علی  7 و مبالغهکنندگان در تفضیل او بر دیگران است . هر چند اعتقاد به تفضیل میان عموم اصحاب بغدادی ما شایع است ولی ابوجعفر اسکافی از همگان در این عقیده استوارتر و عقیدهاش خالصانهتر است .

او میگوید: معاویه گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را وادار کرد که اخبار زشتی را درباره امیرالمؤمنین علی  7 که مقتضی طعن و تبرّی از آن حضرت باشد جعل کنند و برای ایشان پاداشی مقرّر داشت که قابل توجّه بود و آنان چیزهایی که او را راضی کند ساختند.

از جمله اصحاب ، ابوهریره ، عمروعاص و مغیرة بن شعبه هستند! و از تابعین ، عروة بن زبیر است .

زهری نقل میکند که عروة بن زبیر میگفته است : عایشه برایم نقل کرد که در خدمت پیامبر 6 بودم . در این هنگام عبّاس و علی ( 7) آمدند. پیامبر 6 فرمود: ای عایشه ؛ این بر ملّتی غیر ملّت من یا غیر دین من خواهند مرد!!

عبدالرزاق ، از معمّر نقل میکند که میگفته است : دو حدیث را که عروة بن زبیر از عایشه در نکوهش امیرالمؤمنین علی  7 نقل کرده بود زهری میدانست . روزی درباره آن دو حدیث از زهری پرسیدم . گفت : تو را با عایشه و عروه و احادیث آندو چه کار و با آن میخواهی چه کنی ؟ خداوند به آندو داناتر است ، من آندو را در مورد احادیثی که درباره بنیهاشم نقل میکنند متّهم میدانم .

گوید: حدیث نخست همان بوده که ما آن را آوردیم . حدیث دوّم این است که عروه مدّعی است که عایشه برای او چنین نقل کرده که گفته است : من در حضور پیامبر 6 بودم ناگاه عبّاس و علی ( 7) آمدند، پیامبر 6 به من فرمود: ای عایشه ؛ اگر از اینکه به دو مرد دوزخی بنگری خوشحال میشوی به این دو که آمدند بنگر!! من نگریستم دیدم عبّاس بن عبدالمطلب و علی بن ابی طالب ( 7) هستند!!

و امّا از عمرو بن عاص حدیثی نقل شده است که آن را بخاری و مسلم هر دو در صحیح خود با ذکر سلسله سند که به عمروعاص میرسد آوردهاند که میگفته است : شنیدم پیامبر 6 میفرمود: همانا خاندان ابوطالب ، اولیای من نیستند! همانا ولی من خداوند و مؤمنان صالح هستند!

امّا از ابوهریره حدیثی نقل شده که معنای آن چنین است : علی  7 در زمان زندگانی پیامبر 6 از دختر ابوجهل برای خود خواستگاری کرد. این کار پیامبر6 را خشمگین کرد و بر منبر خطبه ایراد کرد و ضمن آن چنین گفت : خداوند این کار را نخواهد، ممکن نیست دختر ولی خدا و دختر ابوجهل دشمن خدا با هم جمع شوند. همانا فاطمه پاره تن من است هر چه او را آزار دهد مرا آزار میدهد و اگر علی ( 7) میخواهد با دختر ابوجهل ازدواج کند از دختر من حتمآ جدا شود و آن وقت هر چه میخواهد انجام دهد!!

یا سخنی فرموده است که معنای آن چنین است ، و این حدیث از قول کرابیسی مشهور است .

میگویم (ابن ابی الحدید): این حدیث هم در هر دو صحیح مسلم و بخاری از قول مسوّر بن مخرمة زهری نقل شده است و سید مرتضی آن را در کتاب خویش که نامش «تنزیه الأنبیاء والأئمّة  :» است آورده و گفته است : روایت حسین کرابیسی است و او مشهور به انحراف از اهل بیت  : و دشمنی و ستیز با ایشان است و روایتش پذیرفته نمیشود[401] .[402]

 

(1105) ابوهریره و جعل حدیث درباره حضرت امیرالمؤمنین  7

اعمش نقل میکرد که چون ابوهریره در «سال جماعت»[403]  همراه معاویه به عراق آمد به مسجد کوفه درآمد و چون کثرت کسانی را که به استقبال او آمده

بودند دید بر روی دو زانوی خود نشست و چند بار با دست خویش بر جلو سر و پیشانی خود زد و گفت : ای مردم عراق ؛ آیا تصوّر میکنید که ممکن است من بر خدا و رسول خدا 6 دروغ ببندم و خویشتن را در آتش افکنم ؟! به خدا سوگند! شنیدم که پیامبر میفرمود: برای هر پیامبر حرمی است و حرم من در مدینه است میان عیر تا ثور و هر کس در آن کار تازه و بدعتی پدید آورد لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر اوست . و خدا را گواه میگیرم که علی ( 7) در آن بدعت نهاد!

چون این سخن ابوهریره به اطّلاع معاویه رسید او را گرامی داشت و به او جایزه داد و به حکومت مدینه گماشت .

گویم (ابی ابی الحدید): گفتار ابوهریره که گفته است : «میان عیر تا ثور» ظاهرآ غلطی است که از راوی این سخن سر زده است ؛ زیرا ثور نام کوهی در مکه است که به آن ثور اطحل هم میگویند و غاری که پیامبر 6 و ابوبکر داخل آن شدند در آن کوه قرار دارد و به آن اطحل گفته میشده است ؛ زیرا اطحل بن عبدمناف بن اد بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن عدنان در آن کوه ساکن بوده است و گفتهاند: اطحل نام اصلی کوه است و ثور به آن افزوده شده و او ثور بن عبدمناف است و صحیح آن این است که : «میان عیر تا کوه احد».

امّا این سخن ابوهریره که گفته است : علی 7 در مدینه بدعت نهاده است ! پناه بر خدا از این دروغ ، که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب 7 پرهیزگارتر و خداترستر از این بوده است و به خدا سوگند او عثمان را چنان نصرت و یاری داد که اگر جعفر بن ابی طالب هم محاصره شده بود برای او هم نظیر همین را انجام میداد.

ابوجعفر اسکافی میگوید: ابوهریره در نظر مشایخ ما غیر قابل اعتماد است و روایات او پسندیده و مورد قبول نیست . عمر او را تازیانه زد و گفت : بسیار روایت نقل میکنی و اگر بر رسول خدا 6 دروغ بسته باشی با تو جنگ خواهم کرد.

سفیان ثوری ، از منصور، از ابراهیم تیمی نقل میکند که میگفته است : آنان (بزرگان علم و حدیث) از ابوهریره فقط احادیثی را میپذیرفتهاند که در آن سخنی از بهشت و دوزخ باشد.

ابواسامه ، از اعمش نقل میکند که میگفته است : ابراهیم مردی بود که حدیث او صحیح بود و هرگاه حدیثی میشنیدم پیش او میرفتم و آن را به او عرضه میداشتم . روزی چند حدیث را به او عرضه داشتم که از ابوصالح ، از ابوهریره بود. گفت : مرا از قضاوت درباره احادیث ابوهریره آزاد بگذار که بزرگان ما بسیاری از احادیث او را رها میکردند.

و از امیرالمؤمنین علی  7 روایت شده که فرموده است :

دروغگوترین مردم با دروغگوترین قبایل بر رسول خدا 6 ابوهریره دوسی است .

ابویوسف هم میگوید: به ابوحنیفه گفتم : ممکن است خبری از پیامبر6 برسد که با مبانی قیاس ما مخالف باشد، با آن چه میکنی ؟

گفت : اگر آن حدیث را راویان مورد اعتماد نقل کرده باشند رأی خود را رها و به آن عمل میکنیم .

گفتم : در مورد روایاتی که ابوبکر و عمر نقل کردهاند چه میگویی ؟

گفت : بر تو باد که از آندو بپذیری .

گفتم : علی  7 و عثمان چگونهاند؟

گفت : همچنانند، و همینکه دید من صحابه را میشمرم ، گفت : همه اصحاب جز چند مرد عادلند و از جمله کسانی که عادل نیستند ابوهریره و انس بن مالک را شمرد.

سفیان ثوری ، از عبدالرحمان بن قاسم ، از عمر بن عبدالغفار نقل میکند که میگفته است : چون ابوهریره با معاویه به کوفه آمد، شامگاه کنار باب کنده مینشست و مردم هم گرد او مینشستد. جوانی از مردم کوفه پیش او آمد و نشست و گفت : ای ابوهریره ؛ تو را به خدا سوگند میدهم آیا شنیدهای که رسول خدا 6 برای علی بن ابی طالب  7 فرموده است :

بارخدایا؛ دوست بدار هر کس که او را دوست میدارد و دشمن بدار هر کس که او را دشمن میدارد؟

گفت : آری به خدا سوگند شنیدهام .

آن جوان گفت : من خدا را گواه میگیرم که تو با دشمن او دشمنی ورزیدی و با دوست او دشمنی کردی و از جای خود برخاست .

و راویان روایت کردهاند که ابوهریره میان راه و در کوچه و بازار با کودکان بازی میکرد و غذا میخورد و در حالیکه امیر مدینه بود خطبه میخواند و میگفت : سپاس خداوندی را که دین را قیام و ابوهریره را امام قرار داده است و مردم را میخنداند و در حالیکه امیر مدینه بود در بازار حرکت میکرد و چون به مردی میرسید که جلو او حرکت میکرد با هر دو پای خود بر زمین میکوبید و میگفت : راه راه ! که امیر آمد و مقصودش خودش بود.

میگویم (ابن ابی الحدید): تمام این موارد را ابن قتیبه در کتاب «المعارف» خود ضمن بیان شرح حال ابوهریره آورده است ، و گفتار او در این مورد حجّت است ؛ زیرا در این باره ابن قتیبه متّهم به بدخواهی او نیست[404] .[405]

 

 

(1106) جعل حدیث درباره حضرت امیرالمؤمنین  7

به دستور معاویه

ابوجعفر اسکافی میگوید: همانا روایت شده است که معاویه برای سمرة بن جندب صد هزار درهم فرستاد تا روایت کند که شأن نزول این دو آیه در مورد علی بن ابی طالب  7 است : «گفتار پارهای از مردم در زندگی دنیا تو را به تعجّب میآورد و خدای را بر آنچه در دل اوست گواه میگیرد و او سخت خصومت است ، و چون برگردد با شتاب در زمین حرکت میکند تا تباهی در آن کند و کشت و زرع و نسل را نابود گرداند و خداوند تباهی را دوست ندارد».

(و همچنین روایت کند) که آیه «از مردمان کسی هست که جان خود را برای طلب خشنودی خدا بفروشد» درباره ابن ملجم نازل شده است !

سمرة آن مبلغ را نپذیرفت . معاویه دویست هزار درهم فرستاد نپذیرفت . سیصد هزار درهم فرستاد نپذیرفت و چون چهارصد هزار درهم فرستاد پذیرفت و همانگونه روایت کرد!

اسکافی میگوید: این صحیح و درست است که بنیامیه از اظهار فضایل امیرالمؤمنین علی  7 جلوگیری میکردند و کسی را که در این مورد روایتی میکرد شکنجه میدادند و چنان شد که هر گاه کسی میخواست حدیثی از امیرالمؤمنین علی  7 نقل کند که مربوط به فضایل او نبود و مربوط به شرایع دین بود باز هم جرأت نداشت که نام آن حضرت را ببرد، بلکه میگفت : از ابوزینب چنین نقل میکنم .

عطاء از عبدالله بن شدّاد بن هاد نقل میکند که میگفته است : دوست میدارم آزادم بگذارند که یک روز تا شب درباره فضائل علی بن ابی طالب  7 حدیث نقل کنم و در قبال آن ، گردنم را با شمشیر بزنند.

اسکافی میگوید: اگر احادیث وارده در فضل امیرالمؤمنین علی  7 در کمال شهرت و فراوانی و بسیاری نقل آن نمیبود که در این باره به کمال غایت رسیده است ، بدون تردید نقل آنها از بیم و تقیه از خاندانهای اموی و مروانی با توجّه به طول مدّت حکومت و شدّت دشمنی آنان متوقّف میماند؛ و اگر نه این است که خداوند را در این بزرگمرد رازی نهفته است که آن را فقط کسانی که باید بدانند میدانند، هرگز یک حدیث هم در فضیلت آن حضرت نقل نمیشد و یک منقبت هم برای آن حضرت شناخته نمیشد. مگر نمیبینی که اگر سالار شهری بر یکی از مردم آن شهر خشم بگیرد و مردم را از نام بردن و یاد کردن از او به خیر و صلاح بازدارد نخست گمنام میشود و سپس نام او هم به فراموشی سپرده میشود و او در حالیکه موجود است معدوم و در حالیکه زنده است مرده پنداشته
میشود.

این خلاصهای بود از آنچه شیخ ما ابوجعفر اسکافی ـ که رحمت خدا بر او باد ـ در این باره در کتاب «التفضیل» آورده است .[406]

 

 (1107) از منحرفان

و از منحرفان از امیرالمؤمنین علی  7 و دشمنان او عبدالله بن زبیر است که پیشتر از او نام بردیم .

امیرالمؤمنین علی  7 میفرمود :

زبیر همواره از ما اهل بیت بود تا آنکه پسرش عبدالله رشد کرد و او را به تباهی کشاند.

و عبدالله همان کسی بود که زبیر را وادار به جنگ کرد و همو بود که رفتن عایشه را به بصره در نظرش درست جلوه میداد. عبدالله مردی بدزبان و بسیار دشنامگو بود. بنیهاشم را دشمن میداشت و امیرالمؤمنین علی  7 را لعن میکرد و دشنام میداد.[407]

 

(1108) حضرت امیرالمؤمنین  7 در قنوت چند نفر را لعن مینمودند.

امیرالمؤمنین علی  7 در نماز صبح و نماز مغرب قنوت میخواند و در قنوت ، معاویه ، عمروعاص ، مغیره ، ولید بن عقبه ، ابوالأعور سلمی ، ضحّاک بن قیس ، بسر بن ارطاة ، حبیب بن مسلمه ، ابوموسی اشعری و مروان بن حکم را لعن میکرد و آنان هم ، آن حضرت را نفرین و لعن میکردند.[408]

 

 (1109) سبّ و برائت

اگر گفته شود: چگونه امیرالمؤمنین علی  7 فرموده است : «امّا دشنام دادن ، مرا دشنام دهید که برای من زکات و برای شما نجات است . امّا بیزاری جستن و تبرّی ، از من تبرّی مجویید»، چه فرقی میان دشنام دادن و تبرّی جستن است ؟ و چگونه امیرالمؤمنین علی  7 اجازه سبّ و دشنام دادن به آنان داده ولی از تبرّی جستن آنان را منع نموده است و حال آنکه ظاهرآ دشنام دادن زشتتر از تبرّی جستن است ؟

پاسخ این است که اصحاب (معتزلی) ما فرقی در مورد دشنام دادن به امیر المؤمنین علی  7 و تبرّی جستن از آن حضرت نمیگذارند و هر دو را حرام و فسق و گناه کبیره میدانند و امّا بر کسی که به این دو کار مجبور شود باکی نیست . همچنان که هنگام ترس ، اظهار کلمه کفر هم جایز است . البتّه برای شخص جایز است دشنام ندهد و تبرّی نجوید هرچند کشته شود، به شرط آنکه مقصود او فقط اعزاز و حفظ حرمت دین باشد همانگونه که برای او جایز است که تسلیم کشتهشدن بشود و برای حفظ حرمت و عزّت دین ، کلمه کفر را بر زبان نیاورد.

امیرالمؤمنین  7 تبرّی جستن را از آن جهت بسیار زشتتر شمرده است که کلمه «برائت» در قرآن عزیز فقط برای تبرّی جستن از مشرکان به کار رفته است . مگر نمیبینی که خداوند متعال میفرماید: «برائتی از خدا و رسولش از عهد مشرکانی که با آنان عهد بستهاید»[409] ، و خداوند متعال میفرماید: «همانا خداوند و

رسولش از مشرکان بری هستند»[410]  و بر حسب عرف شرعی این کلمه صرفآ به مشرکان اطلاق میشود و به همین جهت است که این نهی موجب شده است که لفظ «برائت» را بدتر و حرامتر از دشنام بدانند هرچند هر دو مورد، ناپسند و حرام است . مثلا انداختن قرآن در کثافت (مستراح) به مراتب ناپسندتر از انداختن قرآن در خم شراب است ، هر چند که این هر دو کار حرام و در یک حکم است . امّا امامیه از امیرالمؤمنین علی  7 روایت میکنند که فرموده است :

چون شما را به برائت از ما واداشتند گردنهای خودتان را برای آنکه زده شود دراز کنید.

امامیه همچنین میگویند: تبرّی جستن از امیرالمؤمنین علی  7 جایز نیست هرچند سوگندخورنده راستگو باشد. در آن صورت باید کفّاره سوگند دهد و میگویند: حکم تبرّی جستن از خداوند متعال و پیامبر و علی و هر یک از ائمّه : یکی است و جایز نیست .

و میگویند: اگر کسی را مجبور به دشنام دادن کنند جایز است که دشنام دهد و جایز نیست که در آن مورد ایستادگی کند و خود را برای کشتهشدن تسلیم سازد. امّا در صورتی که کسی را مجبور به تبرّی جستن کنند جایز است که در آن مورد برای کشتهشدن تسلیم شود و البتّه جایز است که ظاهرآ تبرّی هم بجوید ولی بهتر این است که تسلیم کشتهشدن شود.[411]

 

(1110) ابوبکر از فرومایگان قریش

مدائنی در کتاب «الأمثال» از مفضّل ضبی نقل میکند که چون پیامبر 6 برای عرضه داشتن خود بر قبایل ، از مکه بیرون رفت (نخست) به قبیله ربیعه رفت و امیرالمؤمنین علی  7 و ابوبکر نیز همراه ایشان بودند.[412]  به یکی از قرارگاههای اعراب رسیدند، ابوبکر ـ که نسبشناس بود! ـ پیش رفت سلام داد پاسخ

او را دادند. ابوبکر پرسید: شما از کدام قبیلهاید؟

گفتند: از ربیعهایم.

گفت : آیا از سران و اشراف ایشانید یا از گروههای متوسّط ؟

گفتند: از سران بزرگ .

گفت : نسب شما به کدامیک از سران بزرگ میرسد؟[413]

 

گفتند: از ذهل اکبر.

ابوبکر گفت : آیا عوف که درباره او گفتهاند: آزادهای در برابر او نیست و همه برده اویند، از شماست ؟

گفتند: نه .

ابوبکر پرسید: آیا بسطام صاحب رایت که همه قبایل به او توجّه میکنند از شماست ؟

گفتند: نه .

پرسید: آیا جساس (حبّاش بن مرّة ، خ) که پناهدهنده پناهندگان و مددکار و مدافع همسایگان است از شماست ؟

گفتند: نه .

گفت : آیا حوفزان کشنده پادشاهان و گیرنده جان آنان از شماست ؟

گفتند: نه .

گفت : آی مزدلف که صاحب عمامه مشخّص و یکتاست از شماست ؟

گفتند: نه .

پرسید: آیا شما داییهای پادشاهان کندهاید؟

گفتند: نه .

ابوبکر گفت : پس در این صورت شما ذهل بزرگ نیستید، شما ذهل کوچکید.

نوجوانی که تازه بر چهرهاش موی رسته و نامش دغفل بود برخاست و این بیت را خواند: «کسی که از ما چیزی میپرسد، بر اوست که ما هم از او بپرسیم و بار و سنگینی را، بر فرض که آن را نشناسی ، باید تحمّل کنی».

ای فلان ؛ تو از ما پرسیدی و ما بدون آنکه چیزی از تو پوشیده داریم پاسخت گفتیم ، اینک بگو: تو از کدام قبیلهای ؟

ابوبکر گفت : از قریش .

جوان گفت : بهبه ؛ قبیله شرف و ریاست . از کدام شاخه قریشی ؟

گفت : از تیم بن مرّة .

گفت : کار را آسان کردی «و به تیرانداز، میدان دادی»[414] . آیا قصی بن کلاب که همه قبایل «فهر» را جمع کرد و به او «مجمع» میگفتند از شماست ؟

 

 

گفت : نه .

پرسید: آیا هاشم که برای قوم خود ترید فراهم میکرد از شماست ؟

گفت : نه .

پرسید: آیا شیبة الحمد (عبدالمطلب که به پرندگان آسمان هم خوراک میداد از شماست ؟

گفت : نه .

پرسید: آیا از گروهی هستی که برای کوچ کردن مردم از عرفات اجازه میدهند؟

گفت : نه .

پرسید: آیا از گروهی هستی که عهدهدار پذیرایی حجّاج باشند؟

گفت : نه .

پرسید: آیا از گروهی هستی که مورد مشورت قرار میگیرند؟

گفت : نه .

پرسید: آیا از پردهدارانی ؟

گفت : نه .

پرسید: آیا از کسانی هستی که عهدهدار آبرسانی و آبدادن به حاجیانند؟

ابوبکر گفت : نه . و لگام ناقه خود را کشید و شتابان به سوی رسول خدا6 برگشت و از دست آن نوجوان میگریخت .

دغفل این مصراع را خواند: «گرفتار سیل خروشان شد که او را در کام خود کشید. همانا به خدا سوگند؛ اگر میایستادی به تو خبر میدادم که از فرومایگان قریشی».

پیامبر 6 لبخند زد و امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

ای ابوبکر؛ گرفتار مرد زیرکی شدی و در دام افتادی .

گفت : آری ؛ «دست بالا دست بسیار است» و بلاء و گرفتاری بر زبان گماشته است . و (این سخن ابوبکر) به صورت ضرب المثل درآمد.[415]

 

 (1111) شناخت خوارج

ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الأغانی الکبیر» نقل میکند که میگفته است : خوارج و مسلمانان به هنگامی که قطری و مهلب جنگ میکردند معمولا رویاروی میایستادند و در حال آرامش و امان و بدون اینکه یکدیگر را خشمگین کنند در مورد مسائل دینی و امور دیگر گفتگو میکردند. روزی عبیدة بن هلال یشکری (از خوارج) و ابوحزابه تمیمی مقابل هم ایستادند و از یکدیگر مسائلی پرسیدند. عبیده به ابوحزابه گفت : آری ؛ به شرط آنکه تو هم برای من ضمانت کنی که هرچه بپرسم راست بگویی .

گفت : ضمانت میکنم .

ابوحزابه گفت : اکنون از هر چه میخواهی بپرس .

عبیده گفت : عقیده شما درباره پیشوایانتان چیست ؟

گفت : ریختن خون حرام را حلال میدانند.

گفت : ای وای بر تو؛ در مورد مال چگونه رفتار میکنند؟

گفت : آن را ناروا و بدون آنکه حلال باشد میگیرند و نابجا هزینه میکنند.

گفت : رفتارشان درباره یتیم چگونه است ؟

گفت : نسبت به اموال یتیم ستم میکنند و حقّ او را میگیرند و با مادرش همبستر میشوند.

عبیده گفت : ای ابوحزابة ؛ آیا باید از امثال ایشان پیروی کرد؟!

گفت : من پاسخ تو را دادم. اینک سئوال مرا پاسخ بده و از سرزنش من در مورد عقیدهام درگذر.

گفت : بپرس .

ابوحزابه پرسید: کدام شراب گواراتر است ، باده کوهستان یا باده انگورهای دشت ؟

عبیده گفت : ای وای بر تو؛ آیا از کسی مثل من چنین سئوالی میپرسند؟

گفت : تو بر خود واجب کردهای که سئوال مرا پاسخ دهی .

گفت : اگر چنین است و چیز دیگری را نمیپذیری ، باده کوهستان قویتر و مستکنندهتر و باده دشت بهتر و روانتر است .

ابوحزابه پرسید: کدام روسپیان خرامندهتر و دلپذیرترند؟ آیا روسپیان رامهرمز یا روسپیان ارجان ؟!

گفت : وای بر تو؛ از مثل من چنین سئوالی میپرسند؟

گفت : باید پاسخ دهی و الّا غدر ورزیدهای .

گفت : اگر چنین است و چیز دیگری را نمیپذیری (میگویم :) پوست روسپیان رامهرمز لطیفتر است در حالیکه روسپیان ارجان خوشاندامترند.

گفت : کدامیک از این دو مرد شاعرترند، جریر یا فرزدق ؟

گفت : بر تو و بر آن دو لعنت و نفرین خدا باد.

ابوحزابه گفت : ناچار از پاسخ دادنی .

گفت : کدامیک از آندو گفته است : «زوبین و نیزه کوتاه با کمندها، شکمهای آنان را درهم نوردید و تا کرد همچنان که بازرگانان در حضرموت بردهها را تا میکنند»[416] .

گفت : این را جریر گفته است .

عبیده گفت : همو شاعرتر است .

ابوالفرج میگوید: مردم در لشکرگاه مهلب در مورد جریر و فرزدق و اینکه کدامیک شاعرتند با یکدیگر بگو و مگو میکردند و چنان شد که بر سر آن به یکدیگر حمله میکردند و پیش ابوحزابه رفتند تا در این مورد داوری کند.

گفت : میخواهید میان این دو سگ مهاجم داوری کنم و هر دو به جان من افتند؟ من داوری نمیکنم ولی شما را به کسی راهنمایی میکنم که میان آندو داوری میکند و فحشدادن به آن دو و دشنام شنیدن از آندو بر او آسان است . بر شما باد که این سئوال را از خوارج بپرسید. و هرگاه با آنان رویاروی میایستید بپرسید.

و چون برابر هم ایستادند ابوحزابة از عبیدة بن هلال پرسید و پاسخ فوق را به او داد.[417]

(1112) زنی از خوارج در میدان جنگ

همچنین ابوالفرج اصفهانی نقل میکند که زنی از خوارج که به او «امّ حکیم» میگفتند همراه قطری بن فجاءة بود. آن زن از دلیرترین و زیباترین و دیندارترین خوارج به شمار میآمد و گروهی از خوارج از او خواستگاری کردند و او همه را رد کرد و پاسخ نداد. کسی که شاهد جنگ کردن او بوده است میگوید: او به مردم حمله میکرد و این رجز را میخواند: «سری بر دوش میکشم که از کشیدنش خسته و از شستن و روغن مالیدن بر آن افسرده شدهام ، آیا جوانمردی پیدا میشود که سنگینی آن را از دوش من بردارد؟!»

و خوارج همگان بانگ برمیداشتند که پدر و مادرمان فدای تو باد، و ما هرگز چنان زنی ندیدهایم .[418]

 

 (1113) برتری شعر از قرآن نزد خوارج

همچنین ابوالفرج میگوید: عبیدة بن هلال هر گاه مردم از درگیری با یکدیگر خودداری میکردند به لشکریان مهلب میگفت : تنی چند پیش من آیید. و تنی چند از جوانان لشکر مهلب نزد او میرفتند.

عبیده به آنان میگفت : کدامیک را بیشتر دوست میدارید؟ برای شما قران بخوانم یا شعر بسرایم ؟

آنان میگفتند: ما قرآن را همانگونه که تو میدانی میدانیم ، برای ما شعر بخوان !

و او میگفت : ای تبهکاران ؛ به خدا میدانم که شما شعر را بر قرآن برمیگزینید. آنگاه برای آنان چندان شعر میخواند که خسته و پراکنده میشدند.[419]

 

 

 

(1114) جنگیدن غلامان حجّاج به نام حجّاج

به حجّاج پیشنهاد شد که خودش به رویارویی و جنگ با شبیب برود. او به قتیبة بن مسلم گفت : من خود به جنگ او میروم . تو برو برای من لشکرگاهی را جستجو کن .

او رفت و برگشت و گفت : همهجا دشت و زمین هموار است . ای امیر؛ در پناه نام خدا و به فال فرخنده حرکت کن .

حجّاج شخصآ بیرون آمد و از جایی عبور کرد که آنجا خاکروبه و کثافت بود. گفت : همینجا برای من فرشی بگسترید.

گفتند: اینجا کثیف است .

گفت : چیزی که مرا به آن فرامیخوانید کثیفتر است زمین زیر آن و آسمان فراز آن پاکیزه است .

حجّاج همانجا درنگ کرد و یکی از بردگان خود را که نامش ابوالورد بود و خفتانی بر تن داشت به نبرد فرستاد و گروه بسیاری از غلامان گرد او را گرفتند و گفته شد: این حجّاج است .

شبیب حمله کرد و او را کشت و گفت : اگر حجّاج بود که همانا مردم را از او آسوده میکردم .

در این هنگام حجّاج به سوی او حرکت کرد بر میمنه سپاهش ، مطرف بن ناجیه بود و بر میسرهاش ، خالد بن عتاب بن ورقاء. حجّاج با بیش از چهار هزار تن بود و به او گفتند: ای امیر؛ خود را پوشیده بدار و جای خود را به شبیب نشان مده .

یکی دیگر از بردگان حجّاج خود را شبیه او ساخت و در هیئت و لباس او آشکار شد. شبیب بر او حمله کرد و با گرز بر او زد و او را کشت .

گویند: چون آن غلام بر زمین افتاد گفت : آخ .

شبیب گفت : خداوند پسر مادر حجّاج را بکشد که اینگونه بردگان را سپر مرگ خود قرار میدهد. (شبیب از آنجا فهمید که او حجّاج نیست) زیرا تازیان به هنگام درد «آه» میگویند (نه آخ).

سپس اعین ، صاحب حمام اعین ، خود را به شکل حجّاج درآورد و لباسهای او را پوشید. شبیب بر او حمله کرد و او را کشت .[420]

 

 (1115)

 

 (1116) دستگیری عبدالله بن هاشم بن عتبه و گفتار مهمّ او به معاویه

ابوعبیدالله، محمّد بن موسی بن عبیدالله مرزبانی روایت میکند که چون کار حکومت برای معاویه استوار و تمام شد و پس از وفات امیرالمؤمنین علی  7 زیاد را به حکومت بصره فرستاد؛ منادی معاویه ندا داد: همانا همگان و هر سرخ و سیاهی در امان خداوند است ، غیر از عبدالله بن هاشم بن عتبه .

معاویه سخت در جستجوی عبدالله بود و هیچ اطّلاعی از او نداشت . سرانجام مردی از اهل بصره نزد معاویه آمد و گفت : تو را به محلّ عبدالله بن هاشم راهنمایی میکنم ؛ برای زیاد بنویس که عبدالله در خانه فلان زن مخزومی است . معاویه دبیر خویش را فراخواند و چنین نوشت : از معاویة بن ابی سفیان ، امیرالمؤمنین!! به زیاد بن ابی سفیان! امّا بعد؛ چون این نامه به دست تو رسید، به محلّه بنیمخزوم برو و آنجا را خانه به خانه تفتیش کن ، تا به خانه فلان زن مخزومی برسی و عبدالله بن هاشم مرقال را از آن خانه بیرون بیاور سرش را بتراش ، جبّهای مویین بر او بپوشان و او را به زنجیر بکش ، دستش را بر گردنش ببند و بر شتری بدون جهاز و پوشش سوار کن و نزد من بفرست .

مرزبانی گوید: زبیر بن بکار گفته است : معاویه هنگامی که زیاد را به بصره فرستاد به او گفت : عبدالله بن مرقال در محلّه بنیناجیه بصره است و در خانه زنی از آنان که نامش فلان است سکونت دارد، سوگندت میدهم که کنار خانهاش فرود آیی و بر آن خانه هجوم بری و عبدالله را بیرون آری و پیش من بفرستی .

چون زیاد وارد بصره شد از محلّه بنیناجیه و خانه آن زن پرسید و به آن خانه هجوم برد و عبدالله را بیرون کشید و او را پیش معاویه گسیل داشت . عبدالله روز جمعه پیش معاویه رسید، رنج بسیار دیده بود و از شدّت آفتابزدگی جسمش لاغر و دگرگون شده بود. معاویه هر روز جمعه دستور تهیه خوراک برای اشراف قریش و اشراف شام و نمایندگان مردم عراق میداد! در آن روز معاویه ناگهان عبدالله را که سخت لاغر و چهرهاش دگرگون شده بود مقابل خویش دید. معاویه او را شناخت ولی عمروعاص او را نشناخت ، معاویه به عمرو گفت : ای اباعبدالله؛ آیا این جوان را میشناسی ؟

گفت : نه .

گفت : این پسر کسی است که در صفّین میگفت : «یکچشمی که چندان زیسته که از زندگی دلتنگ شده است و برای خود ارزش و اعتباری میجوید ناچار از شکستدادن یا شکستخوردن است».

عمرو گفت : آری هموست ، اینک این سوسمار درمانده را مواظب باش! رگهای گردنش را بزن و او را پیش مردم عراق برمگردان که آنان همگی فتنهانگیز و اهل نفاقاند. علاوه بر آن خودش هم دارای هوس است و اطرافیانی دارد که گمراهش میکنند. سوگند به کسی که جان من در دست اوست ، اگر از دام تو بگریزد لشکری به سوی تو گسیل میدارد که هیاهوی شیهه اسبان آن بسیار است و روز بدی برای تو در پیش خواهد بود.

عبدالله همانگونه که در غل و بند بود گفت : ای پسر مرد سترون و دمبریده؛ ای کاش این حماسه و شجاعت را در جنگ صفین میداشتی که ما تو را به هماوردی فرامیخواندیم و تو همچون کنیزان سیاه و بزهای زبون زیر یالها و شکم اسبها پناه میبردی . همانا به فرض که معاویه مرا بکشد، مردی گرانقدر و ستوده خصال را کشته است که فرومایه بخت برگشته و همچون شتر پیر معیوب در بند کشیده شده نیست .

عمرو گفت : چنین و چنان را رها کن که میان آروارههای شیر ژیانی افتادهای که دشمن شکار است و چنان بر بینی تو نیزه خواهد زد که بر مادیان دهان بسته نیزه میزنند.

عبدالله بن هاشم گفت : آنچه میخواهی پرگویی کن که من تو را میشناسم ؛ به هنگام آسایش سرمستی و به هنگام رویارویی و کازار ترسو. گاه ستیز با دشمنان سخت بیمناکی ، چنین مصلحت میبینی که با آشکار ساختن عورت خود جان خود را حفظ کنی . گویا نبرد صفین را فراموش کردهای که تو را به جنگ فرامیخواندند و از آن میگریختی از بیم آنکه مردانی که دارای بدنهای استوار و نیزههای تیز بودند و گلهها را به غارت میبردند و عزیز را زبون میساختند فرو گیرندت .

عمرو گفت : معاویه میداند که من در آن معرکهها شرکت کردهام در حالیکه تو در آن همچون کلوخ کنار خار بنی بودی . در آنجا پدرت را دیدم که امعاء و رودههایش فرو میریخت .

عبدالله گفت : همانا به خدا سوگند؛ اگر پدرم تو را در آن مقام میدید همه ارکان وجودت به لرزه درمیآمد و نمیتوانستی از دست او جان به در بری ، ولی او با کس دیگری غیر از تو جنگ کرد و کشته شد.

معاویه گفت : ای بیمادر؛ آیا آرام میگیری و خاموش میشوی ؟

عبدالله گفت : ای پسر هند؛ به من چنین میگویی ؛ به خدا سوگند اگر بخواهم عرق بر پیشانیات مینشانم و تو را به چنان ننگ و عاری دچار سازم که رگهای گردنت فرو نشیند. مگر به بیشتر از مرگ مرا میترسانی؟!

معاویه لحن خود را تغییر داد و گفت : ای برادرزاده! آیا بس میکنی ؟ و فرمان داد او را به زندان بردند.

مرزبانی سپس اشعار عمروعاص و اشعار عبدالله بن هاشم را نقل کرده و افزوده است که معاویه سکوتی طولانی کرد، آنچنان که پنداشتند سخن نخواهد گفت ، آنگاه این ابیات را خواند: «عفو کردن از بزرگان قریش را وسیله تقرّب به پیشگاه خداوند در آن روز دشوار و سخت (قیامت) میبینم و مصلحت نمیدانم جوانمردی را که خویشاوند من است و نسب او به خاندانهای کعب و عامر میرسد بکشم...»

معاویه به عبدالله بن هاشم گفت : آیا خود را چنان میبینی که عمروعاص گفت و بر ما خروج خواهی کرد؟

عبدالله گفت : هرگز در این فکر مباش که بتوانی کنه عقاید و ضمیر افراد را بیرون بکشی ، خاصّه اگر بخواهند در راه اطاعت از خدا جهاد کنند.

معاویه گفت : در آن صورت خداوند تو را هم خواهد کشت همانگونه که پدرت را کشت .

گفت : چه کسی در قبال شهادت برای من خواهد بود؟[421]

 

  (1117) هدایت شدن جوانی در میدان جنگ

ابوسلمه گوید: در همان حال که او و گروهی از قاریان با اهل شام پیکار میکردند نوجوانی به سوی ایشان آمد و این رجز را میخواند: «من پسر شهریاران غسانم و امروز آیین عثمان دارم . قاریان ما از آنچه رخ داده است به ما خبر دادهاند که علی ( 7) پسر عفّان را کشته است».

او حمله آورد و تا ضربهای با شمشیر خود نمیزد پشت به میدان نمیکرد. آنگاه شروع به لعن و دشنام دادن به امیرالمؤمنین علی  7 کرد و از اندازه درگذشت .

هاشم به او گفت : ای فلان ؛ از پی این گفتار دادرسی خواهد بود و لعنت کردن تو سرور نیکوکاران را عقاب دوزخ از پی خواهد داشت . از خدا بترس که تو به پیشگاه پروردگارت برمیگردی و او از تو درباره این جایگاه و این سخن خواهد پرسید.

آن جوان گفت : چون پروردگارم از من بپرسد میگویم : با مردم عراق جنگ کردم که سالار آنان ، بدانگونه که برای من گفته شده است ، نماز نمیگزارد و آنان هم نماز نمیگزارند و سالارشان خلیفه ما را کشته است و آنان هم در کشتن خلیفه او را یاری دادهاند.

هاشم به او گفت : پسرکم ؛ تو را با عثمان چکار؟ همانا اصحاب محمّد 6 که برای اعمال نظر در کارهای مسلمانان شایسته و سزاوارترند او را کشتهاند و سالار ما در ریختن خون او از همه مبرّاتر است ، امّا این سخن تو که میگویی : او نماز نمیگزارد، او نخستین کسی است که با پیامبر 6 نماز گزارده و به او ایمان آورده است . و این سخن که میگویی : یارانش نماز نمیگزارند، همه این کسانی که با او میبینی قاریان قرآنند و برای تهجّد و گزاردن نماز شب ، شبها نمیخوابند اینک از خدا بترس و از عقابش بیم کن و بدبختان گمراه تو را فریب ندهند.

آن جوان گفت : ای بنده خدا؛ از این سخن تو بیمی در دلم افتاد و من تو را صادق و نیکوکار و خود را خطاکار و گنهکار میپندارم ، آیا برای من امکان توبه فراهم است ؟

گفت : آری به سوی خدای خود برگرد و به پیشگاهش توبه کن که خداوند توبه را میپذیرد و گناهان را میبخشد و توبهکنندگان و آنان را که میخواهند خود را پاک کنند دوست میدارد.

آن جوان شکستهخاطر و پشیمان به صف خود برگشت، گروهی از شامیان به او گفتند: آن مرد عراقی فریبت داد.

گفت : نه که برای من خیرخواهی کرد و اندرزم داد.[422]

 

(1118) فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین  7معاویه را به جنگیدن باهم

امیرالمؤمنین علی  7 به معاویه پیام فرستاد:

به جنگ تن به تن با من بیا و این دو گروه را از جنگ معاف بدار؛ هر یک از ما که هماورد خود را کشت حکومت از او باشد.

عمروعاص به معاویه گفت : این مرد با تو انصاف میدهد.

معاویه گفت : میگویی من با اژدهای درهم شکننده مبارزه کنم . چنین میپندارمت که خود به حکومت طمع بستهای .

و چون معاویه این پیشنهاد را نپذیرفت ، علی  7 فرمود:

دریغ و افسوس که باید از معاویه فرمان برند و با من عصیان و نافرمانی کنند! هرگز هیچ امّتی که به پیامبر خود اقرار داشته باشد غیر از این امّت با خاندان پیامبرش جنگ و ستیز نکرده است .

آنگاه امیرالمؤمنین علی  7 به مردم فرمان داد بر شامیان حمله کنند؛ آنان حمله کردند و صفهای شامیان را درهم شکستند. عمروعاص پرسید: شدّت این حمله نمایان بر چه کسی خواهد بود؟

گفتند: متوجّه دو پسرت عبدالله و محمّد.

عمرو به غلام خود وردان گفت : پرچم مرا پیش ببر.

معاویه به عمرو پیام داد: بر دو پسرت باکی نیست ، صف را بر هم مریز و بر جای خود باش .

عمرو گفت : هیهات ، هیهات . «شیر از دو شیربچّه خود حمایت میکند و پس از دو پسرش چه خیری برای اوست».

عمرو پرچم را پیش برد. فرستاده معاویه خود را به او رساند و گفت : بر دو پسرت باکی نیست ، حمله مکن .

گفت : به معاویه بگو تو آن دو را نزاییدهای و من آن دو را زاییدهام .

در این هنگام به جلو صفها رسید، مردم به عمرو گفتند: آرام و بر جای خود باش که بر دو پسرت باکی نیست و آندو در جای امنی هستند.

گفت : صدای آندو را به گوشم برسانید تا بدانم زندهاند یا کشته شدهاند. سپس بانگ برداشت : ای وردان ؛ پرچم خود را اندکی و به اندازه قوس کمانی پیش ببر و وردان پرچم خود را پیش برد.

امیرالمؤمنین علی  7 به مردم کوفه پیام داد: حمله کنید و به بصریان هم فرمان حمله داد و مردم از هر سو حمله کردند و جنگی سخت درگرفت . مردی از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست . مردی از عراقیان به مبارزه او رفت ساعتی جنگ کردند مرد عراقی ضربهای به پای مرد شامی زد و آنرا قطع کرد و با آنکه پایش جدا شده بود بر زمین نیفتاد و همچنان به پیکار ادامه داد؛ مرد عراقی ضربه دیگری به اوزد که دستش را جدا کرد، شامی شمشیر خود را نزد شامیان پرتاب کرد و گفت : این شمشیرم را بگیرید و در جنگ با دشمن خود از آن استفاده کنید.

معاویه آن شمشیر را از وارثان آن مرد به دههزار درهم خرید.[423]

 

 (1119) جنگیدن معاویه ، عمروعاص و عبیدالله بن عمر

نصر میگوید: عمر بن سعد همچنین برای ما نقل کرد که پیش از کشتهشدن عبیدالله بن عمر چون کار بر معاویه سخت و بزرگ شد، عمروعاص و بسر بن ابی ارطاة و عبیدالله بن عمر بن خطّاب و عبدالرحمان بن خالد بن ولید را فراخواند و به آنان گفت : مقام و اهمیت تنی چند از یاران علی ( 7) مرا اندوهگین و نگران کرده است و آنان عبارتند از: سعید بن قیس همدانی میان قوم خود، اشتر میان قبیله خود، هاشم مرقال و عدی بن حاتم و قیس بن عسد بن عباده میان انصار. میدانید که افراد یمنی سپاه شما روزهای بسیاری شما را با بذل جانهای خود حفظ کردند آنچنان که من به جای شما احساس شرمساری میکنم و حال آنکه شما افرادی هستید که باید هماورد آنان از قریش باشید وانگهی دوست دارم متوجّه شوند و بدانند که شما هم نیرومندید، اینک برای مقابله با هر یک از آنان که نام بردم یکی از شما را در نظر گرفتهام . این کار را بر عهده من بگذارید.

گفتند: اختیار با توست .

معاویه گفت : فردا خود من شرّ سعید بن قیس و قومش را از شما کفایت میکنم ، و تو ای عمروعاص ؛ با هاشم مرقال مرد لوچ و یکچشم خاندان زهره جنگ خواهی کرد و تو ای بسر؛ با قیس بن سعد بن عباده مبارزه خواهی کرد، و تو ای عبیدالله بن عمر؛ با اشتر نبرد خواهی کرد و تو ای عبدالرحمان بن خالد با عدی بن حاتم مرد لوچ و یک چشم قبیله طی جنگ خواهی کرد و من این کار را به نوبت و در پنج روز مقرّر میدارم که هر روز از یکی از شما باشد و شما فرماندهی همه سواران را بر عهده خواهید داشت و آماده باشید.

گفتند: آری .

فردای آن روز معاویه صبح زود شخصآ در حالیکه تمام سواران را آماده کرده بود آهنگ قبیله همدان کرد و چنین رجز خواند: «از این پس هیچ کشته و مجروحی را هرگز حرمتی نخواهد بود تا به زودی عراق را با شومی و خشونت تصرّف کنم و در همه روزگار سوگوار پسر عفان خواهم بود».

معاویه آرامآرام اندکی میان سواران نیزه زد و هجوم آورد و در آن هنگام همدان شعار خویش را داد و سعید بن قیس اسب خود را به سوی معاویه به تاخت و تاز درآورد و جنگ سخت شد و شدّت گرفت تا آنکه شب میان ایشان حایل شد.

همدانیان میگویند: نزدیک بود سعید معاویه را شکار کند ولی متوجّه شدند که او شتابان گریخته است و سعید در این باره این ابیات را سرود: «ای وای بر من که معاویه بر اسبی سرکش همچون عقاب دوزخ گریخت و دوباره ناقههای پویهکننده بازنمیگردند».

نصر میگوید: معاویه آن روز بدون اینکه کاری کند برگشت . فردای آن روز که روز دوّم بود، عمروعاص در حالیکه همراه سواران حمایتکننده بود حمله و آهنگ هاشم مرقال کرد.

رایت بزرگ امیرالمؤمنین علی  7 در آن روز همراه هاشم بود و مردم از او حمایت و پشتیبانی میکردند. عمروعاص هم از سوارکاران شجاع قریش بود و چنین رجز میخواند: «اگر امروز هاشم را که مرا آزرده و با ستم به آبرو و عرض من دشنام داده است به چنگ نیاورم دیگر زندگی نخواهد بود...».

عمرو در حالیکه از خشم کف بر دهان آورده بود شروع به نیزه زدن به سواران کرد و هاشم مرقال بر او حمله کرد و چنین رجز خواند: «اگر امروز عمرو را که میان ما مکر و فریب آورده است به چنگ نیاورم زندگی را ارزشی نیست...».

هاشم با عمروعاص چندان با نیزه ستیز کرد که برگشت و دو گروه پس از جنگی سخت برگشتند، ولی این کار هم معاویه را شاد نکرد. فردای آن روز ـ که روز سوّم بود ـ بسر بن ابی ارطاة همراه سواران به میدان آمد و با قیس بن سعد بن عباده که همراه دلیران انصار بود رویاروی شد. جنگ میان آندو سخت شد و کار بالا گرفت و قیس همچون شتری لگامگسیخته به مبارزه پرداخت و این رجز را میخواند: «من پسر سعدم که عباده هم بر زینت او افزوده است و خزرجیان همگان سروران دلیرند، گریز از نبرد عادت من نیست...».

قیس شروع به نیزه زدن به سواران بسر کرد. بسر نیز به مبارزه پرداخت و چنین رجز میخواند: «من پسر ارطاة گرانقدرم و میان خاندانهای غالب و فهر نامآورم . گریز در سرشت من نیست و بدون خونخواهی و انتقام بازنمیگردم...».

بسر نیزهای به قیس زد و قیس بر او کوفت و او را عقب راند و همگان برگشتند و برتری در آن روز از قیس بود.

روز چهارم عبیدالله بن عمر بن خطّاب به میدان آمد در حالیکه هیچ سوار نامداری را رها نکرده بود و تا آنجا که توانسته بود بر نیروی خود افزوده بود. معاویه به او گفت : امروز تو با افعی عراق رویاروی میشوی آرام و شکیبا حمله کن . اشتر در حالیکه کف بر دهان آورده بود پیشاپیش سواران با او رویاروی شد و اشتر هر گاه آهنگ جنگ میکرد از خشم کف بر دهان میآورد. اشتر این رجز را میخواند: «پروردگارا؛ برای من شمشیر کافران را مقدّر فرمای و مرگ مرا به دست تبهکاران قرار بده . کشتهشدن بهتر از جامههای یمنی است و دنیا در قبال پاداش نیکان به اندازه تار مویی و بال پشهای نیرزد».

اشتر سواره بر سواران حمله کرد و آنان را عقب راند. عبیدالله بن عمر آزرم کرد و خود پیشاپیش سواران به میدان آمد، او که سوارکار شجاعی بود چنین رجز میخواند: «سوگوار عثمان بن عفّانام و به پروردگار خویش امیدوار و همان چیزی است که مرا از گناهم بیرون میبرد و همان اندوه مرا میزداید، همانا که بر پسر عفان جنایت بزرگی رفت...».

اشتر بر او حمله برد و کار سخت شد و هر دو گروه برگشتند در حالیکه برتری از اشتر بود و این موضوع ، معاویه را سخت افسرده کرد.

روز پنجم صبح زود عبدالرحمان بن خالد به میدان آمد و تمام امید معاویه به او بود که شاید به هدف خویش برسد. به همین منظور او را با سواران و اسلحه بسیار نیرومند ساخت . معاویه او را به منزله پسر خویش میشمرد. عدی بن حاتم همراه دلیران مذحج و قضاعه با او رویاروی شد. عبدالرحمان پیشاپیش سواران به مبارزه پرداخت و چنین میخواند: «به عدی بگو: روزگار تهدید سپری شد، من پسر شمشیر خدایم و همین افتخار بس است . پسر خالدی که پدرش ولید موجب زینت اوست همگان کسی که به او یگانه و یکتا گفته میشود».

سپس حمله کرد و بر مردم نیزه میزد. عدی بن حاتم به مبارزه او رفت و نیزه خود را به سمت او استوار گرفت و چنین خواند: «به خدای خود امید دارم و در عین حال از گناه خود بیمناکم و به چیزی جز عفو خداوند خود امید ندارم . ای پسر ولید؛ کینه و دشمن داشتن شما در دل من همچون کوههای سر بر کشیده بلکه فراتر از آن است».

و چون نزدیک بود با نیزه عبدالرحمان را فرو بگیرد، عبدالرحمان میان گرد و غبار آوردگاه ناپدید شد و خود را پشت نیزههای یاران خویش پوشیده داشت و هر دو گروه به هم برآمیختند و سپس از یکدیگر جدا شدند و عبدالرحمان در حالیکه شکست خورده بود برگشت و معاویه پریشانخاطر شد.

چون این موضوع به اطّلاع ایمن بن حزیم رسید که بر سر معاویه و یاران او چه رسیده است به سرزنش آنان پرداخت . ایمن که از پارساترین مردم شام بود! از جنگ برکنار بود و در نقطهای دورافتاده میزیست ، او خطاب به معاویه ابیات زیر را سرود: «ای معاویه ؛ همانا که کار فقط در اختیار خداوند یکتاست و تو نمیتوانی هیچگونه سود و زیانی برسانی ، گروهی از مردان قریش را در قبال گروهی از یمانیان تعبیه و مجهّز کردی ولی نمیتوانی آن گرفتاری را برطرف سازی...».

نصر گوید: معاویه عمروعاص را آشکارا سرزنش میکرد و به نکوهش و توبیخ او پرداخت و گفت : من که با سعید بن قیس و قبیله همدان رویاروی شدم پایداری کردم و داد شما را ستاندم و حال آنکه شما گریختید، و ای عمرو؛ تو ترسویی .

عمرو خشمگین شد و گفت : تو اگر چنین که میپنداری شجاع بودهای ای کاش هنگامی که علی ( 7) تو را به نبرد فراخواند پاسخ او را میدادی .

عمروعاص این ابیات را سرود: «تو به جنگ سعید، پسر ذییزن میروی ولی کسی که تو را در آوردگاه به جنگ فرامیخواند میان گرد و خاک رها میکنی و میگریزی ، ای کاش جرأت میکردی با ابوالحسن علی ( 7) جنگ کنی تا خداوند پس گردنت را در اختیار او مینهاد. او تو را به نبرد فراخواند ولی نپذیرفتی و اگر با او ستیز میکردی هر دو دست تو خشک میشد...».

نصر میگوید: قرشیها از آنچه کرده بودند شرمگین شدند؛ یمانیهای شام آنان را سرزنش میکردند. معاویه گفت : ای گروه قریش ؛ به خدا سوگند؛ نبرد امروز شما را به فتح و پیروزی نزدیک ساخت ولی تقدیر خداوند را نمیتوان بازگرداند. آزرم شما از چیست ؟ همانا با دلیران و قوچهای عراق رویارو شدید، شما را کشتند، بر من هیچگونه حجّت و حق سرزنش ندارید که من خود را برای نبرد با سرور شجاع ایشان سعید بن قیس آماده ساختم .

قریشیان چند روز از معاویه کناره گرفتند و معاویه در این باره چنین سرود: «به جان خودم سوگند؛ که انصاف دادم و انصاف دادن خوی من است و کسی که مینگریست نیزهزدن مرا در آوردگاه دید، اگر امیدواری من به شما نبود که قیام کنید و ننگ و عاری را که تیردانها از شما شنیده است پاک کنید و بشویید، برای جنگ مردان دیگری جز شما را فرامیخواندم ولی باید پادشاهان را نزدیکان و وابستگانشان حمایت کنند...».

چون قریشیان این سخنان معاویه را شنیدند، نزد او رفتند و پوزش خواستند و همانگونه که او میخواست رفتار کردند.[424]

 

 (1120) نقش پول در لشکر معاویه

نصر میگوید: عمرو بن شمر برای ما نقل کرد که چون جنگ سخت و کارزار دشوار شد، معاویه به عمروعاص پیام فرستاد: افراد قبایل عک و اشعریها را به مقابله کسانی که برابرشان هستند گسیل دار. عمرو به معاویه پیام داد: مقابل قبیله عک قبیله همدان قرار دارد.

معاویه پیغام داد: در عین حال عکیها را جلو بفرست ، عمرو نزد افراد قبیله عک آمد و گفت : ای گروه عک ؛ همانا علی ( 7) دانسته است که شما پرارزشترین و دلیرترین گروه شام هستید و در مقابل شما بهترین گروه عراقیان ، یعنی همدان را، فراهم آورده است . اینک پایداری کنید و برای یک ساعت سرها و جمجمههای خود را به من ببخشید که حق به مقطع خود رسیده است .

ابن مسرق عکی به عمروعاص گفت : به من مهلت بده تا پیش معاویه بروم .

او پیش معاویه رفت و گفت : برای ما مقرّری و حقوقی که برای دو هزار تن در مقابل هزار تن میپردازند مقرّر دار و هر یک از ما کشته شود پسرعمویش به جای او نبرد خواهد کرد و در این صورت امروز چشم تو را روشن خواهیم کرد.

معاویه گفت : چنین پاداشی برای شما خواهد بود.

ابن مسروق نزد یاران خود برگشت و این خبر را به آنان داد. عکیها گفتند: ما مقابل همدان ایستادگی خواهیم کرد. در این هنگام عکیها حمله کردند، سعید بن قیس بانگ برداشت : ای گروه همدان ؛ پاهای آنان را پی کنید و ضربه بزنید. همدانیان بر پیادگان عکیها حمله بردند و شمشیرها پاهای آنان را فروگرفت . ابن مسروق خطاب به افراد قبیله عک بانگ برداشت : «ای گروه عکیها؛ زانو بر زمین بزنید همانگونه که شتران زانو به زمین میزنند».

آنان در حالیکه سپرها را در دست داشتند به زانو نشستند و همدانیان با نیزههای خود بر آنان حمله آوردند. پیرمردی از همدانیان پیش آمد و چنین رجز میخواند: «ای افراد قبیله «بکیل» چه لخمیها و چه حاشدیها[425] ؛ جانم فدایتان باد؛ نیزه زنید و دلیری کنید تا آنجا که استخوانهای پشت سرتان و پاها و پس از

آن بازوانتان فروافتد که پدر و پدربزرگ شما را به این کار سفارش کردهاند».

مردی از قبیله عک برخاست و این رجز را خواند: «شما همدان را فرامیخوانید ما عک را فرامیخوانیم ، ای گروه عک ؛ از ننگ و عار برکنار باشید، اگر آن قوم شورع کردند به پی کردن به زانو درآیید و امروز هیچگونه شک و تردیدی به خود راه ندهید، آن قوم پایداری میکنند شما هم بر پایداری خود بیفزایید».

گوید: هر دو گروه نخست با نیزه و سپس با شمشیر نبرد کرند و چندان دلیری و پایداری کردند که شب فرارسید. همدانیان گفتند: ای گروه عک ؛ به خدا سوگند میخوریم که از جنگ برنمیگردیم تا شما برگردید. عکیها هم همینگونه گفتند. معاویه به مردم عک پیام داد: شما سوگند برادرتان را برآورید و برگردید. عک از میدان برگشت و چون آنان رفتند همدانیان هم برگشتند. عمروعاص به معاویه گفت : به خدا سوگند؛ امروز شیران با شیران درگیر و رویاروی شدند و من هرگز چنین روزی ندیده بودم . اگر قبیلهای همچون عک با تو و قبیلهای همچون همدان با علی ( 7) نمیبود همگان نابود شده بودند.

عمروعاص در این مورد این ابیات را سروده است : «همانا افراد قبیلههای عک و حاشد و بکیل همچون شیران خشمگین که بر هم حمله میبرند به یکدیگر حمله آوردند. آنان نخست با نیزهها به زانو درآمدند و سپس با زبانههای شمشیر مرگی سخت و دشوار پدید آوردند...».

گوید: و چون مردم قبایل عک و اشعریها با معاویه شرط کرده بودند که پاداش و مقرّری به آنان دهد و معاویه نیز به آنها پرداخته بود هیچیک از عراقیان سستدل باقی نماند مگر اینکه به معاویه طمع بست و چشم به عطایای او دوخت تا آنجا که این موضوع میان مردم شایع شد و به اطّلاع امیرالمؤمنین علی  7 رسید و آن حضرت را ناخوش آمد.

نصر میگوید: عدی بن حاتم به جستجوی امیرالمؤمنین علی  7 پرداخت و چنان بود که فقط از روی کشتگان یا دستها و پاهای بریده میگذشت ، سرانجام علی  7 را کنار پرچمهای قبیله بکر بن وائل یافت و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا برنمیخیزی که تا پای مرگ و هنگامی که کشته شویم جنگ کنیم ؟

امیرالمؤمنین علی  7 به او فرمود: نزدیک بیا و عدی چنان نزدیک آمد که گوش خود را کنار بینی آن حضرت قرار داد. امیرالمؤمنین علی  7 به او فرمود :

 

ای وای بر تو؛ عموم کسانی که امروز با من هستند از فرمان من سرپیچی میکنند و حال آنکه معاویه میان کسانی است که او را فرمانبردارند و نافرمانی نمیکنند.

نصر میگوید: منذر بن ابی حمیصه وداعی که فردی دلیر و شاعر قبیله همدان بود به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمد و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ افراد قبایل عک و اشعریها از معاویه مقرّری و عطا و مال خواستند و به آنان داد و ایشان دین خود را به دنیا فروختند، حال آنکه ما در قبال این سرا به سرای دیگر و به عراق در قبال شام و به شما در قبال معاویه خشنودیم و به خدا سوگند که آخرت ما از دنیای آنان و عراق ما از شام آنان بهتر است و پیشوای ما از پیشوای آنان بسی راهیافتهتر است . اینک دست ما را بر جنگ بگشای و از سوی ما به نصرت و پیروزی اعتماد کن و ما را تا پای مرگ پیش ببر و این ابیات را خواند:

«همانا مردم عک مقرّری خواستند و مردم اشعر پاداشهای بثنی[426]  درخواست کردند، آری پاداش و مقرّری ، دین را رها کردند و با این کار بدترین مردم

بودند، ولی ما از خداوند پاداش پسندیده و پایداری بر جهاد و نیت پاک را آرزو میداریم...».

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

خداوند بسنده است و خدایت رحمت کناد.

و او و قومش را ستود و چون شعر منذر بن حمیصه به اطّلاع معاویه رسید گفت : به خدا سوگند؛ افراد مورد اعتماد علی ( 7) را به دنیا مایل خواهم کرد و میان آنان چندان مال تقسیم کنم تا دنیای من بر آخرت علی ( 7) پیروز شود.

نصر میگوید: مردم پگاه فردا در میدان حاضر شدند. معاویه میان افراد قبایل یمن حرکت میکرد و میگفت : سوارکاران نامدار خود را آماده سازید و در اختیار من بگذارید تا با آنان نیروی من برای جنگ با افراد قبیله همدان بیشتر شود. بدینگونه لشکری گران بیرون آمد.

چون امیرالمؤمنین علی  7 آن لشکر را دید و دانست که همگی مردان گزینهاند، فریاد برآورد: ای همدانیان .

سعید بن قیس گفت : گوش به فرمانم .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: حمله کن.

او حمله کرد، سواران با یکدیگر درآویختند و جنگ بالا گرفت و همدانیان آنان را چنان عقب راندند که تا قرارگاه معاویه عقب نشستند. معاویه سخت بیتابی کرد و گفت : وای بر من که از قبیله همدان چه کشیدم ، و بسیاری از سوارکاران شام کشته شدند.

امیرالمؤمنین علی  7 افراد قبیله همدان را فراخواند و به ایشان فرمود:

ای گروه همدان ؛ شما زره و نیزه و سپر من هستید. ای گروه همدان ؛ شما کسی جز خدا را یاری ندادید و فقط ندای او را پاسخ دادید.

سعید بن قیس عرضه داشت : ما ندای شما را پاسخ دادیم و رسول خدا 6 را در مرقدش یاری دادیم و همراه شما با کسی که هرگز چون شما نیست جنگ کردیم ، اینک هم ما را هر جا که میخواهی گسیل دار.

نصر میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 درباره همین روز چنین سروده است :

اگر درباره دروازه بهشت باشم بدون تردید به افراد قبیله همدان میگویم : به خوشی و سلامت به بهشت درآیید.

امیرالمؤمنین علی  7 به پرچمدار همدان فرمود:

مردم شهر حمص را از من کفایت کن که من از هیچ گروه چنین ایستادگی و تحمّل ندیدهام .

پرچمدار پیش رفت و همدانیان هم با او پیشروی کردند و همگان بر حمص حمله بردند و ضربههای سخت پیاپی با شمشیرها و گرزهای آهنین بر آنان زدند تا آنجا که آنان را تا کنار خرگاه معاویه عقب راندند.

مردی از تیره ارحب قبیله همدان اینگونه رجز میخواند: «خداوند مردان حمص را که به سبب سخنان یاوه و دروغ فریب خورده بودند و نیز به سبب حرص بسیار آنان بر جمع اموال کشت ، آن قوم پیمان خود را شکستند و چگونه شکستنی ؛ و از نصّ صریح و اطاعت خداوند سر برتافتند».

نصر میگوید: عمر بن سعد برای ما نقل کرد که چون سواران معاویه عقب رانده شدند اندوهگین شد، شمشیر خویش را بیرون کشد و همراه یاران گزیده و دلیر خویش حمله آورد! سواران شجاع همدان بر او حمله بردند و او توانست با سرعت و فرار از چنگ ایشان بگریزد! دلیران او شکست خوردند و افراد قبیله همدان به پایگاه خویش بازگشتند.

حجر بن قحطان همدانی در این باره خطابه به سعید به قیس چنین سروده است : «هان ای پسر قیس ؛ چشمها به دیدن سواراکاران قبیله همدان بن زید بن مالک روشن شد. سوارکارانی که بر اسبهای جنگهای آشنای نژاده کشیده قامت باریکمیان سوارند...».[427]

 

 

(1121) فرار کردن عمروعاص در میدان از مالک اشتر

نصر میگوید: عمر بن سعد از قول رجال خود برای ما نقل کرد که معاویه روزی در جنگ صفین مروان بن حکم را فراخواند و به او گفت : مالک اشتر مرا سخت اندوهگین و نگران ساخته است اینک با سوارکاران قبایل یحصب و کلاع به میدان برو و با او رویاروی شو.

مروان گفت : برای فرماندهی آن دو قبیله عمروعاص را انتخاب کن که با او صمیمی هستی و چون جامه زرین توست .

معاویه گفت : تو مانند جان و رگ گردنم هستی .

مروان گفت : اگر چنین میبودم مرا هم در بخشش و عطا همپایه او قرار میدادی یا او را در حرمان و ناامید کردن همچون من . تو آنچه را در دست داری به عمرو میبخشی و در مورد آنچه در دست دیگران است او را امیدوار میسازی ؛ اگر پیروز شوی مقام او پسندیده خواهد بود و اگر مغلوب شوی گریختن برای او آسان است .

معاویه گفت : خداوند به زودی مرا از تو بینیازی و بیزاری خواهد بخشید.

مروان گفت : البتّه تاکنون چنین نکرده است .

معاویه عمروعاص را فراخواند و به او فرمان داد به مقابله اشتر برود.

عمرو گفت : البتّه که من آنچه را مروان به تو گفت نخواهم گفت .

معاویه گفت : چگونه ممکن است تو آنگونه سخن بگویی و حال آنکه تو را مقدّم و او را واپس داشتهام و تو را در زمره یاران و مستشاران خود درآورده و او را بیرون راندهام .

عمروعاص گفت : به خدا سوگند؛ بر فرض که چنین کرده باشی به سبب کفیات و خیراندیشی من بوده است و این قوم ـ مروان و امثال او ـ به دلیل واگذاری حکومت مصر به من ، بر تو بسیار اعتراض میکنند و اگر چیزی جز برگشتن تو از این تعهّد آنان را راضی نمیکند از تعهّدی که برای من کردهای منصرف شو.

آنگاه برخاست و همراه سواران به میدان رفت .

اشتر که پیشاپیش قوم خود حرکت میکرد با او رویاروی شد و دانست که به زودی با او درگیر خواهد شد. اشتر رجز میخواند و چنین میگفت : «ای کاش ؛ میدانستم که با عمروعاص چگونه برخورد کنم ، همان کسی که باید نذر خود را در مورد کشتن او برآورم ، همان کسی که خون خود را از او باید بطلبم...».

عمروعاص همین که این رجز را شنید سست شد و ترسید، ولی از اینکه بازگردد آزرم کرد. آهنگ ناحیهای کرد که صدای مالک میآمد و چنین رجز میخواند: «ای کاش بدانم که باید با مالک چه کنم ، چه بسیار شانه و سرشانه که در جنگ بریدهام و چه بسیار سوارکار دلیر را که کشتهام...».

اشتر با نیزه به عمروعاص حمله کرد، عمروعاص از او ترسید و جا تهی کرد و نیزه اشتر کارگر نیفتاد. عمروعاص لگام اسب خود را گرداند و دست بر چهره خود نهاد و شتابان به سوی لشکر خویش گریخت .

نوجوانی از قبیله یحصب فریاد برآورد: ای عمرو؛ تا نسیم میوزد بر تو ننگ و عار باد. ای حمیریان ؛ تا هنگامی که همراه شما باشد ما از آن شما خواهیم بود، اینک پرچم را به من بدهید.

آن تازهجوان پرچم را گرفت و پیشروی کرد و چنین رجز خواند: «اگر اشتر با نیزهای که پیکان درخشانی داشت بر عمرو چیره شد و برتری یافت...».

اشتر پسر خویش ابراهیم را فراخواند و به او گفت : پرچم را بگیر؛ نوجوانی در قبال نوجوان دیگر. ابراهیم پرچم را گرفت و پیش رفت و چنین رجز میخواند: «ای کسی که درباره من میپرسی ، مترس پیش بیا که من از شیرمردان قبیله نخع هستم ...».

ابراهیم بر آن نوجوان حمیری حمله برد و او هم به مقابله آمد و نیزه و پرچم در دست داشت . آن دو شروع به نیزه زدن به یکدیگر کردند و سرانجام نوجوان حمیری کشته شد و بر زمین افتاد.

مروان ، عمروعاص را سرزنش کرد و قحطانیها بر معاویه خشم گرفتند و گفتند: کسی را بر ما میگماری که همراه ما جنگ نمیکند؛ کسی از خود ما را بر ما بگمار و گرنه ما را به تو هیچ نیازی نیست.

شاعر ایشان چنین سرود: «ای معاویه اینک که ما را برای کار دشواری فرامیخوانی که از سختی آن کمربند مرد با تنگ شتر اشتباه میشود، کسی از حمیریان را که پادشاهان عرباند بر ما فرماندهی بده که بر حمایت ما توانا باشد...».

معاویه به آنان گفت : به خدا سوگند؛ از این پس فقط مردی از خودتان را بر شما فرماندهی خواهم داد.[428]

 

 

 

 

(1122) دعوت از معاویه برای جنگیدن تن به تن با امیرالمؤمنین  7

عمرو بن شمر، از جابر، از عامر، از صعصعة بن صوحان برای من نقل کرد که میگفته است : ابرهة بن صباح حمیری در صفین برخاست و گفت : ای مردم یمن ؛ چنین گمان میکنم که خداوند فرمان به نیستی شما داده است . دریغ از شما، میان این دو مرد (حضرت امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة والسلام و معاویه) را رها کنید تا با یکدیگر جنگ تن به تن کنند، هر کدام دیگری را کشت همگی به او میپیوندیم.

ابرهه از سران و سالارهای یاران معاویه بود. چون این گفتارش به اطّلاع امیرالمؤمنین علی  7 رسید فرمود:

ابرهه راست میگوید، و به خدا سوگند از هنگامی که به منطقه شام آمدهام هیچ سخنی نشنیدهام که از این بیشتر مرا شاد کند.

چون این سخن ابرهه به معاویه رسید که در آخر صفها و پشت جبهه بود به اطرافیان خود گفت : گمان میکنم ابرهه دیوانه شده است .

شامیان در پاسخ میگفتند: چنین نیست ، به خدا سوگند؛ ابرهه کاملترین فرد ما از لحاظ عقل و دین و خرد و شجاعت است ، ولی امیر معاویه! از نبرد تن به تن با علی ( 7) کراهت دارد.

این گفتگوها را ابوداود عامری که از سوارکاران دلیر معاویه بود شنید و گفت : بر فرض که معاویه نبرد ابوحسن را خوش نداشته باشد اینک من با او مبارزه میکنم و میان میدان آمد و فریاد برآورد: من ابوداودم ، ای ابوالحسن ؛ به مبارزه من بیا.

امیرالمؤمنین علی  7 به جانب او رفت ؛ مردم فریاد برآوردند: ای امیرالمؤمنین ؛ از نبرد با این سگ منصرف شود که همسنگ تو نیست!!

فرمود:

به خدا سوگند؛ معاویه هم امروز از او بر من خشمگینتر نیست ، مرا با او واگذارید.

امیرالمؤمنین علی  7 بر او حمله کرد و ضربه شمشیری بر او زد که او را دو نیمه کرد؛ نیمی از پیکرش به جانب راست و نیمی دیگر به جانب چپ افتاد و هر دو لشکر از آن ضربه به لرزه درآمدند.

یکی از پسرعموهای ابوداود بانگ برآورد که : ای وای از این بامداد شوم و خداوند زندگی را پس از ابوداود زشت بدارد.

او بر امیرالمؤمنین علی  7 حمله آورد و به سوی آن حضرت نیزه پرتاب کرد. امیرالمؤمنین  7 نخست با ضربهای که بر نیزه زد آن را از دست او افکند و سپس با ضربه شمشیر او را به ابوداود ملحق ساخت .

معاویه همچنان فراز تپّه ایستاده بود و مینگریست و گفت : ای مرگ و زشتی بر این مردان باد؛ آیا کسی میان ایشان نیست که این مرد (امیرالمؤمنین علی  7) را در مبارزه تن به تن یا غافلگیر کردن یا میانگیر و دار و شدّت گرد و خاک بکشد؟!

ولید بن عقبه گفت : خودت به مبارزه تن به تن او برو که از همه بر این کار سزاوارتری .

معاویه گفت : به خدا سوگند؛ مرا به مبارزه فراخواند که در آن مورد از قریش شرمسار شدم و به خدا سوگند هرگز به مبارزه با او نمیروم و لشکر فقط برای حفظ و نگهداری رئیس و سالار قوم است .

عتبة بن ابی سفیان ـ برادر معاویه ـ گفت : از این سخن درگذرید و چنین تصوّر کنید که ندای او را نمیشنوید، و شما میدانید که علی ( 7) حریث را کشته است و عمروعاص را رسوا ساخته است و من چنین میبینم که هیچکس با او درگیر نمیشود مگر اینکه علی ( 7) او را میکشد.

معاویه به بسر بن ارطاة گفت : آیا برای نبرد با او برمیخیزی ؟

بسر گفت : هیچکس به این کار سزاوارتر از خود تو نیست ولی اگر شما از این کار خودداری کنید در آن صورت من با او جنگ میکنم .

معاویه گفت : بنابر این فردا پیشاپیش سواران با او رویاروی خواهی شد.

یکی از پسرعموهای بسر که از حجاز برای خواستگاری دختر بسر آمده بود پیش او آمد و گفت : شنیدهام داوطلب شدهای که با علی ( 7) نبرد تن به تن کنی ، مگر نمیدانی که پس از معاویه ، عتبه و پس از او برادرش محمّد به حکومت میرسد و هر یک از آنان هماورد علی ( 7) هستند؟ چه چیز تو را بر این کار واداشته است ؟

گفت : شرم و رودربایستی ، سخنی از دهانم بیرون آمد و اینک شرم دارم که از سخن خود برگردم .

آن جوان خندید و این ابیات را خواند: «ای بسر؛ اگر همتای اویی به مبارزهاش برو و گرنه بدان که شیر، برّه را میخورد. ای بسر؛ گویی تو به آثار و کارهای علی ( 7) در جنگ آشنا نیستی یا خود را به نادانی میزنی...».

بسر گفت : مگر چیز دیگری جز مرگ هست و در هر حال از دیدار خداوند چاره نیست .

فردای آن روز امیرالمؤمنین علی  7 در حالیکه از سوارکاران خود جدا بود و دست در دست اشتر داشت و آهسته حرکت میکردند و در جستجوی جای بلندی بودند که آنجا بایستند، ناگاه بسر در حالیکه سراپا پوشیده از آهن بود و شناخته نمیشد به سوی علی ( 7) آمد و بانگ برداشت که : ای ابوالحسن ؛ به نبرد من بیا.

امیرالمؤمنین علی  7 با آرامش و بدون اینکه از او پروایی داشته باشد آهنگ او کرد و همینکه نزدیک او رسید بر او نیزه زد و او را بر زمین افکند و چون بسر زره بر تن داشت نیزه بر او کارگر نیفتاد و بسر خواست شرمگاه خود را برهنه کند و بدینگونه خشم علی ( 7) را از خود براند.

امیرالمؤمنین علی  7 پشت بر او کرد و بازگشت ، همین که بسر بر زمین افتاد اشتر او را شناخت و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ این مرد دشمن خدا و دشمن تو بسر بن ارطاة است .

فرمود:

پس از آنکه چنان کاری کرد رهایش کن که لعنت خدا بر او باد.

در این هنگام جوانی که پسرعموی بسر بود از میان شامیان بیرون آمد و بر امیرالمؤمنین علی  7 حمله آورد و چنین رجز خواند: «بسر را بر زمین افکندی ولی این جوان خونخواه اوست . پیرمردی را که یاریدهندهاش حاضر نبود بر زمین افکندی و حال آنکه همه ما حمایتکننده بسر و خونخواه اوییم».

امیرالمؤمنین علی  7 اعتنایی به او نکرد و اشتر به مقابله او رفت و این رجز را خواند: «آیا هر روز باید پای پیرمردی بالا رود و شرمگاهی میان میدان آشکار شود؟...»

اشتر نیزهای بر آن جوان زد و پشتش را درهم شکست . بسر هم پس از ضربه نیزه امیرالمؤمنین علی  7 برخاست و پشت کرد و سوارانش گریختند. امیرالمؤمنین علی  7 او را ندا داد و گفت :

ای بسر؛ معاویه بر این پیکار از تو سزاوارتر بود.

بسر پیش معاویه برگشت ، معاویه به او گفت : شرمگین مباش که خداوند متعال در این مورد عمروعاص را بر تو مقدّم داشته است !!

شاعر در این مورد چنین سروده است : «آیا هر روز سوارکاری را گسیل میدارید که شرمگاهش در میدان گرد و غبار آشکار است و بدینگونه علی 7 سنان خود را از او باز میدارد و معاویه در خلوت از آن کار میخندد؟...»

گوید: پس از آن روز، بسر هرگاه سوارانی میدید که امیرالمؤمنین علی  7 میان آنها بود خود را کناری میکشید و پس از آن سوارکاران دلیر شام از علی  7 پروا داشتند.[429]

 

 (1123) نقش پول در لشکر معاویه

عمر بن سعد، از اجلح بن عبدالله کندی ، از ابوجحیفه نقل میکرد که میگفته است : معاویه همه قریشیان را که در شام بودند جمع کرد و به آنان گفت : ای گروه قریش برای هیچکدام از شما غیر عمروعاص در این جنگ کار و هنری نیست که فردا زبانش دراز باشد، شما را چه شده است ، غیرت قریش کجا رفته است ؟

ولید بن عقبه از این سخن خشمگین شد و گفت: چه کار و هنری میخواهی؟ به خدا سوگند ما میان همتاهای قرشی خود در عراق کسی را نمیشناسیم که از لحاظ سخنوری و قدرت و توان همچون ما باشد.

معاویه گفت : چنین نیست که آنان با جان خود علی ( 7) را حفظ کردند.

ولید گفت : هرگز چنین نیست بلکه علی ( 7) با جان خود آنان را حفظ میکند.

معاویه گفت : ای وای بر شما؛ آیا میان شما کسی نیست که با همتای خود از آن قوم برای افتخار مبارزه کند؟

مروان گفت : امّا در مورد مبارزه همانا علی ( 7) به پسران خود حسن و حسین ( 8) و محمّد و به ابن عبّاس و برادرانش اجازه جنگ نمیدهد و خودش آتش جنگ را برمیافروزد؛ بنابراین ، ما با کدامیک نبرد کنیم ؟ امّا در مورد فخر فروشی بر آنان به چه چیزی فخر کنیم ، به اسلام یا به جاهلیت؟ اگر به اسلام است که تمام افتخار به نبوّت است و از آن ایشان است و اگر به دوره جاهلیت افتخار کنیم ، پادشاهی از ملوک یمن است و اگر بگوییم ما قریشی هستیم خواهند گفت : ما زادگان عبدالمطلبیم .

عتبة بن ابی سفیان گفت : از این سخن درگذرید که من فردا با جعدة بن هبیره رویاروی خواهم شد.

معاویه گفت : بهبه ؛ قوم او خاندان مخزوم و مادرش امّ هانی دختر ابوطالب و هماوردی بزرگوار و شایسته است .

میان ایشان بگو و مگو بسیار شد و همگان نسبت به مروان خشم گرفتند و مروان هم به آنان خشونت کرد و گفت : به خدا سوگند؛ اگر داستان من به روزگار عثمان با علی ( 7) نبود و اگر نه این بود که من در بصره (جنگ جمل) حاضر بودهام در مورد علی ( 7) رأیی داشتم که شایسته مرد متدین و نژاده بود، ولی اگر و مگر پیش آمد.

معاویه در آن میان نسبت به ولید بن عقبه درشتی کرد و ولید هم به معاویه درشتی کرد. معاویه گفت : تو به سبب خویشاوندی خودت با عثمان بر من گستاخی میکنی و حال آنکه عثمان بر تو حد زد و تو را از حکومت کوفه عزل کرد.

هنوز آن روز را به شب نرسانده همگی با یکدیگر آشتی کردند و معاویه آنان را از خود راضی کرد و اموال بسیار به ایشان بخشید. او به عتبه پیام داد: در مورد جعده چه میکنی ؟

گفت : امروز با او ملاقات و فردا با او جنگ خواهم کرد.

جعده میان قریش دارای شرف بزرگی بود، او سخنور و از محبوبترین مردم در نظر امیرالمؤمنین علی  7 بود.

صبح زود عتبه به میدان آمد و جعده را فراخواند. جعده از علی  7 برای رفتن پیش عتبه اجازه خواست که اجازه فرمود، مردم هم جمع شدند.

عتبه گفت : ای جعده ؛ به خدا سوگند؛ تنها چیزی که تو را به جنگ ما آورده است محبّت نسبت به دایی (امیرالمؤمنین علی  7) و عمویت میباشد که کارگزار بحرین است ، ما هم به خدا سوگند اگر کار علی ( 7) در مورد عثمان نمیبود هرگز نمیگفتیم معاویه از او برای خلافت سزاوارتر است ، ولی معاویه برای حکومت بر شما شایستهتر است ؛ زیرا مردم شام به حکومت او راضی هستند و شما برای ما از شام چشم بپوشید و به خدا سوگند هر کس در شام اندک نیرویی دارد در جنگ با شما از معاویه کوشاتر است و حال آنکه در عراق هیچکس نیست که در جنگ کوششی چون کوشش علی ( 7) داشته باشد، وانگهی ما نسبت به سالار خود فرمانبردارتر از شما نسبت به سالارتان هستیم ، و این برای علی ( 7) چه زشت است که با آنکه در دل و اعتقاد مسلمانان از همه برای خلافت شایستهتر بود چون به قدرت رسید عرب را نابود ساخت .

جعده پاسخ داد: امّا دوستی من نسبت به داییام ؛ یقین بدان که اگر برای تو چنین داییای وجود میداشت پدرت را فراموش میکردی ، امّا عمویم پسر ابی سلمة ؛ چیزی بیشتر از قدر و منزلت خود به دست نیاورده است ، برای من جهاد بهتر و دوستداشتنیتر از کارهای حکومت است . امّا فضیلت علی  7 بر معاویه ؛ چیزی است که در آن مورد دو نفر هم با یکدیگر بگو و مگو ندارند، امّا راضی شدن شما به حکومت شام ؛ کار امروز شما نیست که دیروز و در گذشته هم به آن راضی شدید و ما نپذیرفتیم . امّا این سخن تو که میگویی : هیچکس در شام نیست مگر اینکه در جنگ کوشاتر از معاویه است و در عراق هیچکس به کوشش علی  7 نیست ، باید همینگونه باشد؛ زیرا علی  7 در پی یقین است و همین یقین آن حضرت را به کوشش وامیدارد و معاویه گرفتار شک است و شک و تردیدش او را از کوشش بازمیدارد؛ وانگهی میانهروی اهل حقّ بهتر از کوشش و تندروی اهل باطل است ، امّا این سخنت که میگویی : شما نسبت به معاویه فرمانبردار و مطیعتر از ما نسبت به علی  7 هستید چنین نیست و به خدا سوگند؛ او هر گاه سکوت میکند ما از او چیزی نمیپرسیم و اگر سخنی بگوید آن را رد نمیکنیم . امّا موضوع کشتهشدن اعراب چنین است که خداوند جنگ و جهاد را مقرّر داشته است و هر کس را که حق بکشد کارش با خداوند است .

عتبه خشم برآورد و به جعده دشنام داد. جعده از او روی برگرداند و پاسخش نداد، و چون عتبه از پیش جعده برگشت همه سواران خود را جمع کرد و هیچچیز از آن را باقی نگذاشت و عموم یاران و سپاهیان او از افراد قبایل سکون و ازد و صدف بودند.

جعده هم آنقدر که میتوانست آماده ساخت و رویاروی و درگیر شدند و همگان پایداری کردند، در آن روز جعده به تن خویش جنگ میکرد و حال آنکه عتبه بیتابی کرد و سواران را به حال خود رها ساخت و شتابان پیش معاویه گریخت .

معاویه به او گفت : جعده تو را رسوا ساخت و برای تو چنان فضیحتی بارآورد که هرگز لکه آن از دامنت پاک نخواهد شد.

عتبه گفت : به خدا سوگند؛ من کمال کوشش خود را کردم ولی خداوند مقدّر نفرمود که ما را بر آنان پیروزی دهد، چه کنم؟!

جعده هم پس از آن پیروزی نزد امیرالمؤمنین علی  7 منزلتی بیشتر یافت .

نجاشی در مورد دشنام دادن و ناسزاگویی عتبه به جعده چنین سروده است : «ای عتبه ؛ دشنام دادن به مرد گرامی گناه و ناشایسته است و باید آن را از گناهان بزرگ بدانی ، مادرش امّ هانی و پدرش از قبیله معد و از قلب خاندان لوی بن غالب است...».

اعور شنی هم در این مورد خطاب به عتبة بی ابی سفیان چنین سروده است : «همواره پیش دیدگانت ابهّتی آشکار میشود ولی لاف و سرگردانی نمیگذارد چشم بگشایی...».[430]

 

 (1124) پیشگوئی درباره هجوم تاتار

ذکر چنگیزخان و فتنه تاتار

بدان این خبر پوشیده و غیبی که امیرالمؤمنین  7 از آن خبر داده است به روزگار ما آشکارا اتّفاق افتاد و خود ما آن را دیدیم و مردم از همان قرن اوّل منتظر آن بودند ولی قضا و قدر آن را در روزگار ما قرار داد.

این مسأله موضوع تاتار است که از نقاط دور مشرق زمین خروج کردند و سواران ایشان به عراق و شام رسیدند، نسبت به پادشاهان خطا و قپچاق و سرزمینهای ماوراء النهر و خراسان و دیگر سرزمینهای ایرانیان چنان رفتاری کردند که تاریخ از هنگامی که خداوند آدم را آفرید تا روزگار ما حکایت چنان رفتاری را ندارد.

مثلا بابک خرمدین هر چند مدّتی طولانی و حدود بیست سال فتنه و آشوب برپا کرد ولی گرفتاری و بدبختی او فقط در یک اقلیم یعنی آذربایجان بود و حال آنکه این گروه ، تمام مشرق را بر هم ریختند و نابسامان کردند و گرفتاری آنان به سرزمینهای ارمنستان و شام هم رسید و سوارانشان وارد عراق شدند و حال آنکه بختنصر که یهودیان را کشت فقط بیت المقدّس را خراب کرد و اسرائیلیانی را که در شام بودند کشت ، و چه نسبتی میان اسرائیلیان مقیم بیتالمقدّس با کشورها و شهرهایی که مغولان ویران کردند و میان شمار ایشان و شمار مردمی مسلمان و غیر مسلمان که مغولان کشتند وجود دارد؟

اینک ، خلاصهای از اخبار و آغاز ظهور ایشان را بازگو میکنیم و میگوییم : با آنکه ما به کتابهای تاریخ و کتابهای مربوط به احوال و اصناف مردم بسیار سرگرم هستیم و مراجعه میکنیم ولی نام این ملّت را هیچجا نیافتیم ولی اسامی اصناف ترکان از قبیل قپچاق ، یمک ، برلو، تفریه ، یتبه ، روس ، خطا، قرغز، ترکمن را دیدهایم و در هیچ کتاب جز یک کتاب نام این امّت را ندیدیم و آن کتاب «مروج الذهب» مسعودی است که او از آنان به صورت «تتر» بدون الف یاد کرده است و حال آنکه امروز مردم آن را به صورت تاتار ـ با الف ـ تلفّظ میکنند.

این قوم در دورترین ناحیه خاور دور در دامنه کوههای طمغاج که در مرزهای چین است زندگی میکردند و فاصله میان ایشان و سرزمینهای اسلامی که ماوراء النهر است فاصلهای بیش از شش ماه راه وجود داشت .

محمّد پسر تکش که خوارزمشاه بود بر سرزمینهای ماوراء النهر چیره شد و پادشاهان آن منطقه را که از ترکان خطا بودند و در بخارا و سمرقند و دیگر شهرهای ترکستان چون کاشغر و بلاساغون پادشاهی میکردند نابود ساخت و حال آنکه آنان میان او و مغولان حجاب و مانع بودند.

خوارزمشاه این سرزمینها را از لشکریان و سرهنگان خویش انباشته کرد و او در این کار بر اشتباه بود؛ زیرا ملوک خطا برای او سپر بلای این قوم بودند و چون آنان را نابود کرد خودش عهدهدار جنگ یا صلح با مغولان شد. امیران و سرهنگان خوارزمشاه که مقیم ترکستان بودند با مغولان بدرفتاری کردند و راههای بازرگانی را بستند، ناچار گروهی از مغولان که حدود بیست هزار خانوار بودند و هر خانوار سالاری داشت و همگی پشتیبان یکدیگر بودند به سرزمینهای ترکستان آمدند و با سرهنگان خوارزمشاه درافتادند و با کارگزارانش ستیز و شهرها را تصرّف کردند و چنان شد که بازماندگان لشکریان خوارزمشاه که از شمشیر مغولان جان سالم به در بردند پیش خوارزمشاه برگشتند و او این موضوع را نادیده گرفت و چنین مصلحت دید که بزرگی و گستردگی کشورش مانع از آن است که خود شخصآ عهدهدار جنگ با آنان شود و هیچکس از سرهنگانش هم نمیتواند عهدهدار کار او شود این بود که سرزمینهای ترکستان را برای مغولان رها کرد و کار بر این قرار گرفت که ترکستان برای آنان باشد و دیگر شهرهای ماوراء النهر چون سمرقند و بخارا از خوارزمشاه .

حدود چهار سال بر این منوال گذشت . پس از آن چنگیزخان ـ که مردم آن را با راء و به صورت چنگرخان تلفظ میکنند و حال آنکه گروهی از کسانی که به احوال ترکان آگاهند این کلمه را برای من به صورت چنگیز با زای نقطهدار نقل کردند ـ تصمیم گرفت که به سرزمینهای ترکستان حمله کند و این بدین سبب بود که چنگیزخان سالار گروهی از تاتار بود که در نقاط دور خاور ساکن بودند.

چنگیزخان پسر سالار آن قبیله بود و نیاکانش هم سالارهای آن قبیله بودند. او خردمند و شجاع و موفّق و در جنگها پیروز بود و این اندیشه که به سرزمینهای ترکستان بتازد از این روی در او قویتر شد که دید گروهی از تاتار شاه ندارند و هر طایفهای از ایشان را مردی اداره میکند و آنان به ترکستان تاختهاند و آن را با همه بزرگی به تصرّف خویش درآوردهاند او از این جهت به غیرت آمد و خواست ریاست بر همگان را برای خود بدست آورد.

چنگیز پادشاهی را دوست میداشت و به تصرّف کشورها طمع بست و همراه کسانی که با او بودند از دورترین نقاط شرقی چین حرکت کرد و خود را به مرزهای نقاط ترکستان رساند و گروه بسیاری از ایشان را کشت . تاتارهای ساکن آن منطقه نخست با او جنگ کردند و مانع از ورود او به کشور شدند ولی یارای آن را نداشتند و چنگیز تمام نقاط ترکستان را تصرّف کرد و همسایه شهرهای خوارزمشاه شد اگرچه مسافت میان آندو بسیار طولانی و دور بود، ظاهرآ میان او و خوارزمشاه صلح و آشتی بود ولی صلحی همراه با دلتنگی و کدورت .

مدّتی کوتاه روابط بر این گونه بود و سپس تیره شد و سبب آن اخباری بود که به وسیله بازرگانان به خوارزمشاه میرسید که چنگیزخان تصمیم داد به سمرقند و شهرهای اطراف آن حمله کند و مشغول آماده شدن برای این کار است . اگر خوارزمشاه با او مدارا میکرد برای خودش بهتر بود ولی او (ناسازگاری را) شروع کرد و راه بازرگانان را که قصد سفر به ناحیه ایشان داشتند بست و بدینگونه رسیدن پوشاک برای آنان دشوار شد و خواروبار از ایشان بازداشته شد و خوراکیهایی که از نقاط مختلف ماوراء النهر به ترکستان حمل میشد قطع گردید، ای کاش به همین کار قناعت میکرد ولی کارگزار خوارزمشاه در شهری که اوتران نام داشت و آخرین شهر در ماوراء النهر بود به خوارزمشاه گزارش داد که چنگیزخان گروهی از بازرگانان تاتار را که همراه ایشان مقدار بسیاری نقره است به سمرقند گسیل داشته است تا برای او و خانواده و پسرعموهایش لباس و پارچه و وسایل دیگر خریداری کنند.

خوارزمشاه به او پیام داد که آن بازرگانان را بکشد و نقرههایی را که همراهشان است بگیرد و برای او بفرستد[431] . حاکم اوتران آنان را کشت و نقرهها را برای  

خوارزمشاه گسیل داشت و به راستی مقدار بسیاری بود که خوارزمشاه آن را میان بازرگانان سمرقند و بخارا تقسیم کرد و معادل ارزش آن را برای خود گرفت و سپس دانست که در این مورد خطا کرده است ؛ کسی پیش نایب خود در اوتران فرستاد و فرمان داد جاسوسانی بفرستد و شمار مغولان را خبر دهد.

جاسوسان به این منظور حرکت کردند و با گذشتن از صحراها و کوهستانها پس از مدّتی برگشتند و حاکم اوتران را آگاه کردند که شمار مغولان چندان است که ایشان نتوانستهاند بشمارند و بفهمند و آنان از پایدارترین مردم در جنگ هستند که فرار از جنگ را نمیشناسند و تمام سلاح مورد نیازشان را به دست خود میسازند و اسبهای آنان هم نیازی به خوردن جو ندارند و همه رستنیها و باقیماندههای مراتع را میخورند و تعدا اسب و گاو آنان بیرون از شمار است ، و خود مغولان گوشت جانوران مرده و سگ و خوک را میخورند و پایدارترین مردم در گرسنگی و تشنگیاند و در سختی و بدبختی شکیبایند و جامههای آنان بسیار خشن است و برخی از ایشان پوست سگ و دیگر جانوران مرده را به صورت جامه میپوشند و شبیهترین مردم به جانوران وحشی و درندگانند.

چون این اخبار را به خوارزمشاه اطّلاع دادند از کشتن بازرگانان آنان پشیمان شد و از اینکه پردهای را که میان او و ایشان بود با گرفتن اموال ایشان دریده است سخت اندیشناک و نگران شد و ترس و اضطراب بر او چیره گردید.

خوارزمشاه ، شهاب خیوقی[432]  را ـ که فقیهی فاضل و در نظر خوارزمشاه بلندمرتبه بود و از رأی و اندیشه او سرپیچی نمیکرد ـ فراخواند و به او گفت : کاری

بس بزرگ پیش آمده است که چارهای جز اندیشیدن درباره آن و رایزنی در اینکه چه باید بکنم نیست ، و چنان است که دشمنی از ترکان با گروهی بیشمار آهنگ ما کرده است .

خیوقی گفت : لشکرهای تو بسیار است به اطراف نامه مینویسی و سپاهها را گرد میآوری و بسیج و حرکت همگانی خواهد بود که بر همه مسلمانان یاری دادن تو با اموال و مردان واجب است و سپس با همه لشکرهای خود به کرانه سیحون خواهی رفت ـ سیحون رودخانه بزرگی است که مرز میان سرزمینهای ترکان و خوارزمشاه است ـ و همانجا خواهی بود و چون دشمن آنجا برسد به سبب پیمودن راهی دور و دراز خسته خواهد بود و حال آنکه ما همگی آسوده و جمع خواهیم بود؛ طبیعی است که دشمن و لشکرهایش گرفتار خستگی و فرسودگیاند.

خوارزمشاه امیران و مشاوران را فراخواند و با آنان رایزنی کرد. آنان گفتند: رأی درست این است که آنان را به حال خود رها کنی تا از رودخانه سحون بگذرند و به سوی ما حرکت کنند و این کوهستانها و تنگهها را درنوردند که به راههای آن ناآشنایند و چون ما بر همه راههای آن واردیم بر آنان پیروز میشویم و همگی را نابود میسازیم .

در همین حال بودند که رسولی همراه جماعتی از مغولان از چنگیز برای تهدید خوارزمشاه آمد و پیام آورد که یاران و بزرگان مرا میکشی و اموال مرا از ایشان میگیری ! آماده برای جنگ باش که من با جمعی به تو خواهم رسید که تو را یارای مقابله با آن نخواهد بود.

چون فرستاده این پیام را به خوارزمشاه رساند، دستور داد او را بکشند و چنان کردند، ریش و سبیل کسانی را که همراه او بودند تراشیدند و آنان را پیش چنگیزخان برگرداندند تا به او خبر دهند با سفیرش چگونه رفتار شده است و این پیام را به او برسانند که خوارزمشاه میگوید: من خود به سوی تو میآیم و نیازی نیست که تو پیش من بیایی و اگر در نقطه پایان دنیا هم باشی من تو را مییابم تا تو را بکشم و نسبت به خودت و یارانت همانکار را انجام دهم که نسبت به سفیرت کردم .

خوارزمشاه آماده شد و پس از آنکه فرستاده خویش را گسیل داشت برای اینکه از او پیشی گیرد و بر تاتار حمله برد و آنان را غافلگیر کند حرکت کرد و مسافت چهارماه را یکماهه پیمود و به خانهها و خرگاههای ایشان رسید ولی کسی جز زنان و کودکان ندید، بار و بنه آنان هم بود.

خوارزمشاه به آنان درافتاد و همه چیز را به غنیمت ربود و زنان و کودکان را اسیر کرد. سبب غیبت مغولان از خانههای خود چنین بود که به جنگ یکی از پادشاهان ترکان به نام «کشلوخان» رفته بودند با او جنگ کردند و او را به هزیمت راندند و اموالش را غنیمت گرفتند و بازگشتند. میان راه به آنان خبر رسید که خوارزمشاه نسبت به بازماندگان آنان چه کرده است . شتابان بر سرعت سیر خود افزودند و او را در حالیکه میخواست از اردوگاه ایشان بیرون رود دریافتند و با او درافتادند و برای جنگ صف کشیدند و سه شبانهروز پیاپی و بدون هیچ سستی جنگ کردند و از هر دو گروه تعدادی بیرون از شمار کشته شدند و هیچگروه منهزم نشدند.

مسلمانان برای حمیت و دفاع از دین پایداری میکردند و میدانستند که اگر بگریزند هیچ نام و نشانی از اسلام باقی نمیماند وانگهی آنان نجات پیدا نخواهند کرد بلکه آنان را میگیرند و به سبب دوری آنان از سرزمین خود که از آنجا بسیار فاصله داشت ، نمیتوانند به جایی پناه ببرند.

مغولان نیز برای رهاندن زن و فرزند و اموال خویش پایداری میکردند؛ جنگ و درگیری میان دو گروه سخت شد و کار به آنجا کشید که از اسب پیاده میشدند و پیاده با هماورد خود با کارد و خنجر جنگ میکردند و چندان خون بر زمین ریخته شد که اسبها میلغزیدند.

چنگیزخان خودش در این جنگ حاضر نشده بود. پسرش قاآن فرماندهی را بر عهده داشت ، در این جنگ کشتگان مسلمانان شمرده شد که بیست هزار تن بودند و کشتگان مغول شمار نشد.

چون شب چهارم فرارسید دو گروه پراکنده شدند و در لشکرگاههایی مقابل یکدیگر فرود آمدند و چون تاریکی شب همهجا را فرو گرفت مغولان آتشهای خویش را برافروختند و به حال خود باقی گذاردند و به سوی چنگیزخان برگشتند، مسلمانان هم در حالیکه محمّدشاه خوارزمشاه با ایشان بود برگشتند و بدون توقّف به راه خود ادامه دادند تا آنکه به بخارا رسیدند و خوارزمشاه دانست که او را یارای جنگ با چنگیزخان نیست ؛ زیرا در این جنگ بخشی از سپاهیان چنگیز شرکت داشتند و گروهی دیگر با خوارزمشاه رویاروی نشده بودند.

او میپنداشت در صورتی که همه سپاهیان مغول جمع شوند و در حالیکه چنگیز خودش همراه ایشان باشد و به جنگ آیند چگونه خواهد بود؟ بدین سبب آماده شد تا در دژهای خود پناه گیرد و کسی را به سمرقند فرستاد و به فرماندهان و سرهنگانی که مقیم آن شهر بودند پیام داد که آماده پناه گرفتن باشند و برای خود اندوخته فراوان بیندوزند که بتوانند درون شهر و از پشت دیوارها و باروها دفاع کنند.

او در بخارا بیست هزار سوار برای حمایت از آن شهر و در سمرقند پنجاه هزار تن گماشت و به آنان فرمان داد در حفظ شهرها کوشا باشند تا او بتواند به خوارزم و خراسان برود و سپاه جمع کند و از مسلمانان و جنگجویان داوطلب یاری بطلبد و پیش ایشان بازگردد.

سلطان محمّد خوارزمشاه سپس به خراسان رفت و از رود جیحون گذشت و این واقعه به سال ششصد و شانزده بود، او نزدیک بلخ فرود آمد و لشکرگاه ساخت و از مردم خواست که بیرون آیند و به جنگ روند.

مغولان هم پس از اینکه آماده شدند در طلب شهرهای ماوراء النهر بیرون آمدند، آنان پنج ماه پس از رفتن خوارزمشاه از بخارا به آن شهر رسیدند و آن را محاصره کردند و با لشکری که مقیم آنجا بود سه شبانهروز پیوسته جنگ کردند و لشکر خوارزمشاهی را یارای مقاومت در برابر ایشان نبود.

آنان شبانه دروازههای شهر را گشودند و همگی به خراسان برگشتند، فردای آن شب مردم بخارا متوجّه شدند که از آن لشکر یک تن هم باقی نمانده است ناتوان شدند و قاضی بخارا (بدرالدین قاضی خان) را برای امان گرفتن پیش مغولان فرستادند، ایشان برای مردم به او امان دادند. در قلعه بخارا گروهی از لشکریان خوارزمشاه که به آن پناه برده بودند باقی بودند.

مردم بخارا چون دیدند که امان داده شد دروازههای شهر را گشودند و این به روز چهارم ذی حجّه سال ششصد و شانزده بود و مغولان وارد شهر شدند و متعرّض هیچکس از رعیت نشدند و به آنان گفتند: هر ودیعه و ذخیره که از خوارزمشاه پیش شماست برای ما بیرون آورید و ما را برای جنگ کردن با کسانی که در قلعه بخارا حصاری شدهاند یاری دهید و بر شما باکی نیست و میان ایشان عدل و داد و خوشرفتاری کردند و چنگیزخان خودش به شهر درآمد و قلعه را احاطه و محاصره کرد. منادی او در شهر جار زد که هیچکس نباید از حضور در جنگ با متحصّنان خودداری کند و هر کس چنان کند کشته خواهد شد. در نتیجه مردم همگان حاضر شدند، چنگیز فرمان داد نخست خندق را پر و آکنده کنند که آن را با هیمه و چوب و خاک پر کردند و به سوی قلعه حمله کردند شمار سپاهیان خوارزمشاه در آن قلعه چهار صد تن بود که تا حدّ توان ایستادند و ده روز مقاومت و از قلعه پاسداری کردند؛ سرانجام نقبزنندگان به دیوار قلعه رسیدند و نقب زدند و وار شهر شدند و همه سپاهیان و کسان دیگری را که در آن قلعه بودند کشتند.

چون از این کار آسوده شدند چنگیزخان فرمان داد برای او نام سران و سرشناسان شهر نوشته شود؛ این کار انجام شد. چون بر او عرضه داشتند فرمان داد آنان را بیاورند. چون آوردند به آنان گفت : از شما شمشهای نقرهای را که خوارزمشاه به شما فروخته است میخواهم که آنها از من بوده و به ناروا از یارانم گرفته شده است . هر کس که چیزی از آن نقره پیش او بود آن را حاضر ساخت و چون از این کار فارغ شد دستور داد آنان به تنهایی از شهر بیرون روند و ایشان بدون هیچ مالی و در حالیکه فقط لباسی را که بر تن داشتن همراهشان بود از شهر بیرون رفتند. چنگیز فرمان کشتن ایشان را داد که همگان را کشتند. آنگاه دستور داد شهر را به تاراج برند هرچه در آن بود به تاراج برده شد و زنان و کودکان به اسیری گرفته شدند و مردم را در طلب مال بسیار شکنجه دادند و سپس از بخارا برای رفتن به سمرقند کوچ کردند.

ناتوانی خوارزمشاه از مبارزه با آنان برای ایشان مسلّم شده بود، تاتار کسانی از مردم بخارا را که تسلیم شده یا به سلامت مانده به زشتترین صورت پیاده با خود میبردند[433]  و هر کس را که از پیاده رفتن بازمانده و ناتوان میشد میکشتند.

 

چون نزدیک سمرقند رسیدند اسبسواران را پیشاپیش فرستادند و پیادگان و اسیران و بار و بنه را پشتسر خود رها کردند تا آنکه اندکاندک آنان را جلو بیاورند و بدانگونه مردم سمرقند را بترسانند. همین که سمرقندیان سیاهی لشکر و طول فاصله آن را دیدند آنان را بسیار بزرگ پنداشتند. روز دوّم که پیادگان و اسیران و بار و بنه رسید همراه هر ده تن از اسیران رایتی بود، مردم شهر پنداشتند که همه آنان جنگجویاناند.

مغولان سمرقند را احاطه کردند، در آن شهر پنجاه هزار تن خوارزمی و تعدادی بیرون از شمار از دیگر مردم بودند. لشکریان خوارزمشاه از بیرون آمدن و مقابله با مغولان خودداری کردند، عامّه مردم با سلاح بیرون آمدند مغولان برای اینکه آنان را در مورد خود به طمع اندازند نخست عقبنشینی کردند و بر سر راه سمرقندیان کمینها نهاده بودند که از آن گذشتند، مغولان از کمین بیرون آمدند و بر ایشان تاختند و همه مغولان بازگشتند و تمام ایشان را کشتند.

کسانی که در شهر مانده بودند چون این وضع را دیدند دلهایشان ناتوان شد و سپاهیان خوارزمی چنین پنداشتند که اگر از مغولان امان بخواهند از این جهت که با آنان از یک نژاد هستند امان خواهند داد و ایشان را باقی خواهند گذاشت . آنان با اموال و زن و فرزند خویش برای زینهارخواهی پیش مغولان رفتند.

مغولان اسلحه و اسبهای آنان را گرفتند و سپس شمشیر بر آنان نهادند و همگان را کشتند و میان شهر ندا دادند: هر کس بیرون نیاید از عهد و پیمان بیرون است و هر کس بیرون آید در امان خواهد بود. مردم همگان بیرون آمدند مغولان بر ایشان درآویختند و میان ایشان شمشیر نهادند، توانگران ایشان را شکنجه دادند و اموال آنان را تصرّف کردند سپس وارد سمرقند شدند و آن را ویران کردند و خانههایش را درهم شکستند و این واقعه در محرّم سال ششصد و هفده بود[434] .

 

خوارزمشاه در جایگاه نخستین خود یعنی خوارزم مقیم بود و هر لشکری که برای او جمع میشد به سمرقند گسیل میداشت که برمیگشت و یارای ورود و دست یافتن به سمرقند نداشت .

مغولان چون بر سمرقند چیره شدند و به کام دل رسیدند چنگیزخان بیست هزار سوار را گسیل داشت و به آنان گفت : فقط در جستجوی خوارزمشاه باشید هر کجا که باشد اگرچه به آسمان پیوسته و آویخته شود! همچنان وی را تعقیب کنید تا او را بگیرید و به او دست یابید.

این گروه از مغولان را تاتار مغربی نام نهادهاند؛ زیرا به سوی غرب خراسان حرکت کردند و همینها هستند که در همه کشورها و شهرهای آن نواحی پیشروی کردند. سالارشان شخصی به نام جرماغون (جورماغون) و از منسوبان چنگیزخان بوده است .

حکایت شده است که چنگیزخان نخست بر این لشکر یکی از پسرعموهای خود را گماشت که بسیار مورد توجّه بود و متکلّی نویره نام داشت . به او فرمان داد کوشش کند و شتابان و با سرعت برود؛ چون متکلّی با چنگیز بدرود گفت آهنگ خرگاهی کرد که یکی از زنانش که او را دوست میداشت در آن بود تا با او وداع کند. چون این خبر به چنگیزخان رسید او را از فرماندهی برکنار کرد و گفت : کسی که عزم او را زنی سست و معطّل کند شایسته فرماندهی لشکرها نیست . و به جای او جرماغون را گماشت .

آنان حرکت کردند و از جیحون آهنگ جایی به نام «پنجآب» کردند که عبور از آن ممکن نبود و چون در آنجا کشتی نیافتند از چوب ، حوضهای بزرگی ساختند و پوست گاو بر آن کشیدند و سلاحهای خود را در آن نهادند و اسبهای خود را در آب راندند و خود، دمهای اسبها را در دست گرفتند و آن حوضها به ایشان بسته بود و اسبها مردان را از پی خود میکشیدند و مردان حوضها را و بدینگونه همگان یکباره از آن آب عبور کردند.

خوارزمشاه متوجّه آنان نشد تا اینکه ناگاه را در سرزمین خود دید. لشکر خوارزمشاه از ترس و بیم از مغولان آکنده بودند و نتوانستند پایداری کنند و پراکنده شدند و هر گروه به سویی گریخت .

خوارزمشاه با تنی چند از ویژگان خود در حالیکه به هیچ چیز توجّه نداشت از آنجا کوچ و آهنگ نیشابور کرد. چون وارد نیشابور شد برخی از لشکرهای او بر گرد او جمع شدند ولی هنوز مستقرّ نشده بود که جرماغون به نیشابور رسید، او در مسیر خود هیچ غارت و کشتاری نمیکرد و فقط شتابان در تعقیب و جستجوی سلطان محمّد خوارزمشاه منازل را طی میکرد و با این کار خود به خوارزمشاه مهلت جمعکردن سپاه نمیداد.

خوارزمشاه همینکه نزدیک شدن مغولان را شنید از نیشابور به مازندران گریخت و خود را در آن دیار انداخت . جرماغون هم از پی او روان بود آنچنان که راه خود را به سوی نیشابور کژ نکرد بلکه آهنگ مازندران کرد و خوارزمشاه از مازندران گریخت ، از هر منزلی که او کوچ میکرد مغولان در آن فرود میآمدند.

سرانجام خوارزمشاه کنار دریای مازندران رسید و خود و یارانش در کشتیهایی نشستند و رفتند و چون مغولان آنجا رسیدند و دانستند که به دریا رفتهاست ناامید شدند و برگشتند، این مغولان همان گروهاند که عراق عجم و آذربایجان را به تصرّف خود درآوردهاند و تا روزگار ما مقیم ناحیه تبریزند[435] .

 

در مورد فرجام خوارزمشاه اختلاف است . گروهی گفتهاند او در دژی استوار که میان دریای طبرستان داشت مقیم شد و همانجا درگذشت .

برخی گفتهاند که او در دریا غرق شد. و برخی دیگر گفتهاند در دریا افتاد و در حالی که برهنه بود نجات پیدا کرد، خود را به یکی از دهکدههای طبرستان رساند اهل آن دهکده او را شناختند و برابرش زمین را بوسه دادند و کارگزار خود را خبر دادند که پیش سلطان آمد و خدمت کرد.

خوارزمشاه به او گفت : مرا به هندوستان برسان و او را پیش شمسالدین اتلیمش پادشاه هند برد که از منسوبان او بود یعنی خویشاوند همسر خوارزمشاه و مادر سلطان جلال الدین بود. مادر جلال الدین هندی و از خاندان سلطنتی هند بود.

گویند: خوارزمشاه هنگامی که پیش اتلمیش رسید عقلش دگرگون شده بود و این از بیم مغولان یا بیمارییی بود که خداوند بر او چیره کرده بود و او هر بامداد و شامگاه و هر وقت و ساعت هذیان میگفت و فریاد میکشید که مغولان از این در بیرون رفتند و از این پلکان هجوم آوردند و میلرزید و رنگش دگرگون و سخن و حرکاتش مختل میشد.

یکی از فقیهان خراسان که معروف به برهان بود به بغداد آمد برای من (ابی ابی الحدید) حکایت کرد و گفت : برادرم همراه خوارزمشاه و از ویژگان و اشخاص مورد اعتماد او بود، وی میگفت : هنگامی که عقل خوارزمشاه مختل شده بود همواره به ترکی این کلمات را تکرار میکرد «قَرا تَتَرْ گَلْدی» که معنای آن چنین است : «تاتارهای سیاه آمدند».

میان مغولان گروهی سیاهپوست شبیه زنگیان هستند که شمشیرهای بسیار پهنی غیر از شمشیرهای معمولی دارند و آنان گوشت مردم را میخورند و خوارزمشاه با بردن نام ایشان مدهوش میشد.

همچنین برهان برای من نقل کرد که شمسالدین اتلیمش ، محمّد خوارزمشاه را به یکی از دژهای بسیار بلند و بر کشیده و استوار هند برد که هیچگاه ابرها بر فرازش نبودند و معمولا پایینتر از آن باران میبارید. شمس الدین به خوارزمشاه گفت : این دژ استوار از آن تو و اموال و اندوختههای میان آن اموال و اندوختههای خودت خواهد بود همینجا در کمال امن و خوشی باش تا طالع و بخت تو مستقیم شود که پادشاهان همواره چنین بودهاند، گاه بخت ایشان پشت میکند و سپس روی میآورد.

خوارزمشاه به او گفت : قادر نیستم که در این دژ اقامت کنم و پایدار بمانم ؛ زیرا تاتار به زودی در تعقیب و جستجوی من اینجا میرسند و اگر بخواهند زینهای اسبهای خود را روی هم مینهند تا بر فراز دژ برسند و بالا بیایند و با دست خویش مرا بگیرند.

اتلیمش دانست که عقل خوارزمشاه دگرگوه شده است و خداوند نعمتهای او را مبدّل فرموده است . او به خوارزمشاه گفت : چه میخواهی ؟

گفت : میخواهم مرا در دریایی که به دریای کرمان معروف است سوار کنی .

او خوارزمشاه را با تنی چند از بردگان خویش به کرمان گسیل داشت و از آنجا به اطراف فارس رفت و آنجا در دهکدهای از دهکدههای فارس درگذشت ، مرگش را پوشیده داشتند تا تاتارها برای بیرون آوردن پیکرش آهنگ آنجا نکنند.

خلاصه آنکه سرانجام احوال او مشتبه است و به یقین دانسته شده است . مردم حدود هفت سال پس از مرگش همچنان منتظر بودند و بسیاری از ایشان بر این عقیده بودند که او زنده است و خود را پوشیده داشته است تا آنکه پیش همه مردم ثابت شده که او درگذشته است .

امّا جرماغون همینکه از دست یافتن به خوارزمشاه ناامید شد از کناره دریا به مازندران برگشت و با همه استواری و دشواری ورود به آن و سخت بودند تصرّف دژها با سرعت آن را تصرّف کرد. مازندران از دیرباز همینگونه بوده است مسلمانان هنگامی که کشور خسروان ایران را از عراق تا دورترین نقاط خراسان تصرّف کردند مازندران به حال خود باقی ماند و خراج میپرداخت و مسلمانان قادر نبودند به آن درآیند تا روزگار سلیمان بن عبدالملک .

همینکه مغولان مازندران را به تصرّف درآوردند کشتار و تاراج و غارت کردند و سپس آهنگ ری کردند. میان راه به مادر سلطان محمّد و زنان او برخوردند اموال و اندوختههای خزانه خوارزمشاه و گوهرهای گرانبهایی که نظیر آن دیده و شنیده نشده بود همراهشان بود، آنان آهنگ ری داشتند که به یکی از دژهای استوار پناه ببرند؛ مغولان بر ایشان و هر چه که همراهشان بود دست یافتند و همه را به حضور چنگیزخان که در سمرقند بود فرستادند و آهنگ ری کردند و به آنان ـ ضمن شایعات راست و دروغ که میان مردم رایج است ـ خبر رسیده بود که خوارزمشاه به ری رفته است .

مغولان در حالیکه مردم ری از ایشان غافل بودند به آن شهر رسیدند و لشکر ری هنگامی متوجّه شدند که مغولان آن را به تصرّف درآوردند و تاراج کردند و زنان را به اسیری و پسران را به بردگی گرفتند و هر کار زشتی که توانستند انجام دادند و در ری درنگ نکردند و شتابان به طلب خوارزمشاه رفتند و در راه خود از هر شهر و دهکدهای که گذشتند غارت کردند و به آتش کشیدند و ویران ساختند و زن و مرد را کشتند و هیچ چیز را باقی نگذاشتند.

آنان آهنگ همدان کردند؛ سالار همدان در حالیکه اموال گرانبهای بسیاری که شامل زر و سیم و کالا و اسب بود و از مردم همدان جمع کرده بود به استقبال مغول رفت و از آنان برای مردم شهر امان خواست که آنان را امان دادند و متعرّض ایشان نشدند و به زنجان رفتند و ریختن خون آنان را حلال دانستند از آنجا آهنگ قزوین کردند؛ مردم قزوین به دژ شهر خود پناه بردند، مغولان با زور و شمشیر وارد آن شهر شدند، قزوینیان با کارد و خنجر با مغولان جنگی سخت کردند و آنان به جنگ با کارد و خنجر عادت داشتند و در جنگهای خود با اسماعیلیان آموخته بودند، از دو گروه بیرون از شمار کشته شدند و گفته شده است فقط کشتهشدگان مردم قزوین به چهل هزار تن رسید.

در این هنگام سرمای بسیار سخت و برف و یخ انبوه بر مغولان هجوم آورد. آنان نخست به سوی آذربایجان رفتند و دهکدهها را غارت کردند و هر کس را مقابل ایشان ایستاد کشتند و همه جا را ویران کردند و آتش زدند تا آنکه به تبریز رسیدند. سالار آذربایجان ازبک پسر پهلوان پسر ایلدگز در تبریز مقیم بود، او نه برای جنگ با آنان بیرون آمد و نه با خود تصوّر جنگ با ایشان را کرد که شب و روز به لهو و لعت و بادهنوشی سرگرم بود. کسی پیش مغولان فرستاد و با آنان در قبال پرداخت اموال و لباس و چهارپایان صلح نمود و همه را برای آنان جمع کرد و فرستاد و مغولان از پیش او کوچ کردند و به ساحل دریای خزر رفتند که آنجا لشکرگاه زمستانی مناسبی بود و مراتع بسیار داشت .

آنان خود را به موقان رساندند که همان جایی است که پیروان بابک خرمدین به روزگار معتصم در آن وارد شدند و لشکرگاه ساختند و آن دو شاعر طایی در اشعار خود مکرّر از آن نام بردهاند. مردم امروز موقان را به صورت مغان تلفّظ میکنند.

مغولان ضمن راه به برخی از نواحی گرجستان رفتند که از مردم گرجستان ده هزار جنگجو به جنگ آنان بیرون آمدند که با آنان جنگ کردند و ایشان را شکست دادند و بیشترشان را کشتند و چون مغولان در ناحیه مغان مستقرّ شدند مردم گرجستان ـ که تصوّر میکردند مغولان تا هنگام بهار و بازشدن برف و یخ همانجا اقامت خواهند کرد ـ به ازبک پسر پهلوان حاکم تبریز و موسی بن ایوب معروف به اشرف که حاکم ارمنستان و خلاط بود پیام فرستادند و برای جنگ با مغولان تقاضای کمک مالی کردند، ولی مغولان تا پایان زمستان صبر نکردند و در وسط زمستان از مغان آهنگ سرزمینهای گرجستان کردند.

گرجیها به جنگ با ایشان بیرون آمدند و جنگی سخت کردند و نتوانستند مقابل مغولان پایداری کنند و به زشتترین صورت گریختند و بیرون از شمار از ایشان کشته شدند و این واقعه در ذیحجّه سال ششصد و هفده بود.

مغولان در آغاز سال ششصد و هجده آهنگ مراغه کردن و در ماه صفر آن را به تصرّف خویش درآوردند. مراغه در اختیار زنی از بازماندگان پادشاهان مراغه بود که همان زن و وزیرانش امور شهر مراغه را اداره میکردند. مردم مراغه منجنیقهایی بر باروهای شهر نصب کردند و مغولان اسیران مسلمان را پیشاپیش میداشتند و این عادت ایشان بود که در جنگها آنان را سپر بلای خود قرار میدادند در نتیجه شدّت و تیزی اینگونه حملات به اسیران میرسید و مغولان از زیان آن سلامت میماندند، مغولان مراغه را با زور و جنگ گشودند و شمشیر بر ایشان نهادند و آنچه را برای آنان سودبخش بود تاراج کردند و آنچه را سودمند نبود آتش زدند، مردم هم از جنگ با آنان خوار و زبون شدند و چنان بود که یکی از مغولان به دست خود صد انسان را که شمشیر در دست داشتند میکشت ولی هیچیک از آنان را یارای آن نبود که شمشیر خود را مقابل آن مرد تاتار به حرکت درآورد و این بدبختی بود و تقدیر آسمانی که بر آن مردم مقدّر گشته بود.

مغولان سپس به همدان برگشتند و از مردم همدان همان مالی را که بار نخست داده بودند مطالبه کردند و مردم را چنان توان و مال اضافهای نبود که به راستی آن مال بسیار بود.

گروهی از مردم همدان برخاستند و به سالار همدان سخنان درشت گفتند که در بار نخست ما را فقیر و مستمند کردی و اینک برای بار دوّم میخواهی عصاره ما را بکشی وانگهی مغولان را چارهای جز کشتن ما نیست ، بگذار تا با شمشیر با آنان جنگ کنیم و با کرامت بمیریم .

آنان بر شحنهای که مغولان بر همدان گماشته بودند حمله کردند و او را کشتند و در شهر حصاری شدند. مغولان ایشان را محاصره کردند خوراک و خواروبار مردم همدان اندک شد و این کار همدانیان را زیان میرساند و حال آنکه مغولان را زیانی نمیرساند و بر فرض که خواروبار فراهم نمیشد چیزی جز گوشت نمیخوردند و شمار بسیاری اسب و گلههیا بزرگ گوسپند همراه داشتند و هر کجا میخواستند میبردند؛ اسبهای مغولان هم معمولا جو نمیخوردند و فقط به رستنیها و علفهای زمین قناعت میکردند. آنها با سم زمین را گود میکردند و ریشههای گیاهان را میجستند و میخوردند.

سالار همدان و مردمش ناچار شدند به جنگ مغولان بیرون آیند و از شهر و حصار بیرون آمدند. چند روزی جنگ و خونریزی میان آنان ادامه داشت ولی ناگهان حاکم همدان گم شد و به سرداب و نقبی که از قبل بیرون شهر آماده ساخته بود پناه برد و کسی هم از حقیقت حال و سرانجام او آگاه نشد. مردم همدان پس از گمشدن او سرگردان شدند و به شهر برگشتند و تصمیم گرفتند میان شهر تا پای جان و مرگ جنگ کنند.

مغولان به سبب بسیاری کشتهشدگان تصمیم گرفته بودند از همدان بروند ولی همینکه دیدند کسی از شهر برای جنگ با آنان بیرون نیامد طمع بستند و آن را نشانه ضعف و سستی مردم شهر دانستند و آهنگ شهر کردند و با شمشیر وارد شهر شدند و این به ماه رجب سال ششصد و هجده بود.

مردم کنار دروازهها با مغولان جنگ کردند و از شدّت ازدحام سلاح از کار افتاد ناچار با کاردها جنگ کردند و گروهی بیشمار از هر دو سو کشته شدند، مغولان بر مسلمانان پیروز و چیره گشتند و همه را کشتند و نابود کردند و هیچکس از همدانیان به سلامت نماند مگر آنانکه سرداب و نقبی زیر زمین داشتند و در آن پنهان شدند.

مغولان در شهر آتش افکندند و همدان را سوزاندند و سپس به شهر اردبیل و اطراف آذربایجان رفتند و اردبیل را تصرّف کردند و گروه بسیاری از ایشان را کشتند، از آنجا به تبریز رفتند که شمسالدین عثمان طغرائی حاکم آن بود، پس از آنکه ازبک پسر پهلوان ـ حاکم قبلی آذربایجان ـ از آنجا رفته بود و از بیم مغولان مقیم نخجوان شده بود با او هماهنگ شدند.

طغرایی مردم را تقویت کرد و روحیه داد که از خود به خوبی دفاع کنند و آنان را از بدفرجامی سستی ترساند و حصار شهر را استوار کرد. همین که مغولان آنجا رسیدند و اتّفاق و اتّحاد مسلمانان و استواری حصار شهر را دیدند از آنان فقط مال و جامه خواستند و به میزان معینی میان آنان توافق شد و مردم شهر آن را برای مغولان فرستادند و ایشان نیز همین که آنان را گرفتند به شهر بیلقان حمله بردند و با مردمش جنگیدند و چنان میان ایشان شمشیر نهادند که همگان را نابود کردند. سپس به شهر گنجه که مهمترین شهر ناحیه اران است حمله کردند، مردم آنجا به سبب مقاومت در برابر گرجیان و تجربهای که در جنگ داشتند بسیار دلیر و چابک بودند، مغولان که یارای پیروزی بر آنان نداشتند پیام دادند و مال و جامه طلب کردند و مردم گنجه برای ایشان فرستادند و مغولان از آنجا آهنگ گرجستان کردند.

گرجیها با آنکه آماده شده بودند ولی همینکه با مغولان رویاروی شدند گریختند و شمشیر مغول ایشان را فرو گرفت و جز گروهی اندک به سلامت نماندند، شهرهای آنان ویران و تاراج شد. مغولان در سرزمین گرجستان پیشروی نکردند چرا که تنگههای کوهستانی آن بسیار بود. آنان آهنگ «دربند شروان» کردند، شهر شماخی را محاصره کردند و با نردبامها خود را بر باروی شهر رساندند و پس از جنگی بسیار سخت شهر را تصرّف کردند و بسیاری را در آن کشتند.

چون شماخی را تصرّف کردند خواستند از دربند بگذرند ولی بر آن کار اقدام نکردند به شروانشاه پیام فرستادند که کسانی را برای گفتگو درباره صلح بفرستد. او ده تن از افراد مورد اعتماد خویش را پیش مغولان فرستاد، مغولان آنان را جمع کردند یکی از ایشان را در حضور دیگران کشتند و به نه تن دیگر گفتند : اگر راهی به ما نشان دهید که از دربند بگذریم برای شما امان خواهد بود وگرنه شما را همانگونه که دوستتان را کشتیم خواهیم کشت .

آنان گفتند: در این «دربند» راهی نیست ولی جایی را به شما نشان میدهیم که آسانترین جا برای گذرکردن اسب و سوارکار است .

آنان پیشاپیش مغولان حرکت کردند و از دربند گذشتند و آن را پشت سر نهادند، مغولان در آن سرزمینها حرکت کردند که آکنده از قبایل مختلف از جمله «لان» و «لکر» و اصناف دیگر ترکان بود. مغولان آنجا را تاراج کردند و بسیاری از ساکنان منطقه را کشتند و سپس به جایگاه قبیله لان برگشتند که گروهی بسیار بودند و چون خبر مغول به ایشان رسیده بود آماده و جمع شده بودند و گروههایی از قپچاق هم به آنان پیوسته بودند. مغولان و ایشان با یکدیگر جنگ کردند و هیچیک بر دیگری پیروز نشد، در این هنگام مغولان به افراد قبیله قپچاق پیام دادند که شما برادران مایید و ما از یک نژادیم و حال آنکه لان از نژاد شما نیستند که آنان را یاری دهید و آیین ایشان آیین شما نیست و ما با شما پیمان میبندیم که متعرّض شما نشویم و اگر به سرزمین خود برگردید هر اندازه مال و جامه که به توافق برسیم برای شما میفرستیم . کار بر مقداری مال و جامه قرار گرفت که مغولان برای آنان بردند و مردم قپچاق از مردم لان کناره گرفتند و مغولان به مردم لان درافتادند و آنان را کشتند و اموال را تاراج و زن و فرزندانشان را اسیر کردند و چون از جنگ با آنان آسوده شدند آهنگ سرزمینهای قپچاق کردند.

آنان با اعتماد به صلح و سازشی که میان ایشان و مغولان بود پراکنده و در امان بودند و بدون آنکه متوجّه شوند ناگاه مغولان به سرزمین و شهرهای آنان درآمدند و با ایشان درافتادند و چند برابر آنچه به ایشان داده بودند بازستدند.

کسانی که در سرزمینهای دوردست قپچاق بودند چون این موضوع را شنیدند بدون جنگ گریختند. برخی به بیشهها و برخی به کوهها و برخی به سرزمین روس پناه بردند، مغولان در قپچاق ماندند که در زمستان دارای چراگاههای بسیار است و مناطق سردسیری هم برای تابستان دارند که آنها هم دارای چراگاهها و نیزارها و بیشهها بر کرانه دریاست .

آنگاه گروهی از مغولان به سرزمینهای روس رفتند که بسیار گسترده و مذهب مردمش مسیحی است و این به سال ششصد و بیست بود، روسها و مردم قپچاق برای پاسداری و دفاع از سرزمین خود متّحد شدند و چون مغولان به آنان نزدیک شدند و از اجتماع ایشان آگاه شدند چون نسبت به روسها شناخت درستی نداشتند نخست عقبنشینی کردند و روسها را به این گمان انداختند که از ترس و بیم عقب مینشینند و فرار میکنند؛ روسها در تعقیب تاتارها کوشش کردند و آنان همچنان عقبنشینی میکردند تا آنجا که دوازده روز در تعقیب ایشان بودند و در این هنگام بود که مغولان ناگاه برگشتند و بر روسها و قپچاقها حمله کردند و بسیاری را کشتند و اسیر گرفتند و جز اندکی از آنان به سلامت نماندند. آنان هم که سالم ماندند سوار قایقها شدند و میان دریا آهنگ ساحل شامی کردند و برخی از قایقها غرق شد.

همه این کارها را تاتارهای مغربی که سالارشان جرماغون بود انجام دادند و سالار بزرگ ایشان چنگیزخان بود که در تمام این مدّت در سمرقند ماوراء النهر سکونت داشت . چنگیز لشکریان خویش را به چند بخش کرد، بخشی را به فرغانه و اطراف آن گسیل داشت که آن را تصرّف کردند، بخشی را به ترمذ و اطراف آن فرستاد که آن را به تصرّف خود درآوردند و بخشی را به بلخ و اطراف آن که از توابع خراسان است گسیل داشت ، مردم بلخ را امان دادند و معترض نشدند و هیچ کشتار و تاراجی نکردند و فقط شحنهای از سوی خود بر آن شهر گماشتند و نسبت به فاریاب و بسیاری از شهرهای دیگر همینگونه رفتار کردند ولی مردم آن شهرها را با خود بردند و آنان را در برابر هر کس که مقاومت میکرد سپر بلای خویش قرار دادند.

مغولان به طالقان رسیدند که ناحیهای مرکب از چند شهر است و دژی استوار هم دارد و در آن دژ مردانی دلیر و کارآزموده بودند. آنان چند ماه شهر را محاصره کردند و نتوانستند بگشایند، ناچار به چنگیزخان پیام فرستادند و از این کار اظهار ناتوانی کردند. او شخصآ حرکت کرد و در حالیکه گروهی بیشمار همراهش بودند از جیحون عبور کرد و کنار این دژ و قلعه فرود آمد و بر گرد آن دژی دیگر از خاک و گل و چوب و هیمه ساخت و بر آن منجنیقها نصب کرد و شروع به سنگباران کردن قلعه کرد.

ساکنان آن دژ که چنان دیدند دروازه دژ را گشودند و بیرون آمدند و همگی باهم حمله کردند گروهی از ایشان کشته شدند و گروهی به سلامت ماندند، آنان که به سلامت مانده بودند خود را به درّهها و کوهستانهای اطراف رساندند و خویشتن را نجات دادند. مغولان وارد دژ شدند اموال و کالاها را غارت و زنان و کودکان را اسیر کردند.

پس از آن چنگیزخان لشکری گران به فرماندهی یکی از پسرانش به شهر مرو گسیل داشت . در مرو دویست هزار مسلمان ساکن بودند و میان مغولان و ایشان جنگهای سختی درگرفت که مسلمانان نخست پایداری کردند و سپس به هزیمت شدند و خود را به شهر انداختند و دروازهها را بستند. مغولان مدّتی دراز آن شهر را محاصره کردند و سپس به سالار شهر امان دادند. چون سالار شهر پیش مغولان رفت پسر چنگیز او را گرامی داشت و بر او خلعت پوشاند و با او پیمان بست که متعرّض هیچکس از مردم مرو نخواهد شد.

مردم دروازهها را گشودند و همینکه مغولان بر ایشان دست یافتند آنان را بر شمشیر عرضه داشتند و هیچکس از ایشان را زنده نگذاشتند و این پس از آن بود که اموال توانگران را پس از شکنجههای سخت از چنگ آنان بیرون کشیدند.

مغولان پس از آن به نیشابور رفتند و همان کار را که در مرو انجام داده بودند ـ از کشتار و درماندگی ـ نسبت به مردم نیشابور انجام دادند. سپس به طوس رفتند مردم طوس را کشتند و شهر را تاراج کردند و مرقد علی بن موسی الرضا 7 و رشید یعنی هارون پسر مهدی را ویران ساختند، سپس به هرات رفتند. نخست شهر را محاصره کدرند و سپس به آنان امان دادند و چون دروازهها را گشودند گروهی را کشتند و بر دیگران شحنهای گماردند و همین که مغولان دور شدند مردم هرات بر آن شحنه شورش کردند و او را کشتند، لشکری از مغولان برگشتند و آنان را از دم شمشیر گذراندند و همه را کشتند.

آنان سپس به طالقان برگشتند که چنگیزخان پادشاه بزرگ و سالارشان آنجا بود. چنگیز گروهی از مغولان را که سران و بزرگان یارانش در آن بودند به خوارزم گسیل داشت ، در آن هنگام خوارزم پایتخت خوارزمشاه بود و گروهی بسیار از خوارزمیان و لشکرهای ایشان آنجا بودند، مردم عادّی شهر هم معروف به شجاعت و دلیری بودند، مغولان حرکت کردند و به خوارزم رسیدند و دو گروه رویاروی شدند و سختترین جنگی که شنیده شده است صورت گرفت ، مسلمانان ناچار به شهر پناه بردند و مغولان پنج ماه ایشان را در محاصره داشتند مغولان به چنگیز پیام فرستادند و از او مدد خواستند و او لشکری از لشکرهای خود را گسیل داشت که چون رسیدند مغولان قوی شدند و حملههای پیوسته و پیاپی انجام دادند و گوشهای از بارو را تصرّف و به داخل شهر نفوذ کردند. مسلمانان درون شهر با مغولان به جنگ و ستیز پرداختند ولی یارای ایستادگی نداشتند، مغولان شهر را متصرّف شدند و هر کس را که در آن بود کشتند.

چون از این کار آسوده شدند و آنچه خواستند تاراج و کشتار کردند سدی را که از ورود آب به خوارزم جلوگیری میکرد شکستند و آبن جیحون به شهر سرازیر شد و همه شهر را غرق کرد و ساختمانها همه ویران شد و آنجا دریایی باقی ماند و بدیهی است که یک تن هم از مردم خوارزم به سلامت نماند، در دیگر شهرها گروهی اندک از مردم به سلامت میماندند ولی در خوارزم هر کس برابر شمشیر ایستاد کشته شد و هر کس پنهان شده بود غرق شد یا زیر آوار ماند و خوارزم ویرانه شد.

چون مغولان از این شهرها آسوده شدند، سپاهی به غزنین فرستادند که جلال الدین منکبری پسر سلطان محمّد خوارزمشاه مالک آن سرزمین بود و همه لشکریان پدر را که به سلامت مانده بودند و دیگر سپاهیان را جمع کرده بود و حدود شصت هزار تن بودند. سپاه مغولان که برای جنگ با آنان حرکت کرده بود دوازده هزار تن بودند؛ دو سپاه حدود غزنه رویاروی شدند و جنگی سخت کردند که سه روز پیاپی طول کشید و خداوند نصرت را نصیب مسلمانان کرد. لشکر تاتار روی به گریز نهاد و مسلمانان هر گونه که خواستند آنان را کشتند و کسانی را از مغولان که نجات پیدا کردند به طالقان پناه بردند که چنگیزخان هم آنجا بود.

جلال الدین فرستادهای به سوی چنگیز فرستاد و از او خواست جایی را برای جنگ تعیین کند و چنان اتّفاق کردند که جنگ در کابل باشد. چنگیزخان لشکری به کابل گسیل داشت، جلال الدین خود به آنجا رفت و همانجا جنگ کردند و پیروزی از آن مسلمانان بود.

مغولان به طالقان پناه بردند که چنگیزخان همچنان آنجا بود. مسلمانان غنیمت بسیار به دست آوردند و میان ایشان در مورد غنایم فتنهای بزرگ درگرفت و این بدان سبب بود که میان یکی از امیران جلال الدین که نامش بغراق بود و در جنگ با تاتار متحمّل رنج بسیار شده بود و امیر دیگری که نامش ملک خان؟؟؟؟ و از خویشاوندان سلطان محمّد خوارزمشاه بود گفتگو و بگو و مگویی صورت گرفت که منجر به کشته شدن برادر بغراق شد، بغراق خشمگین گشت و همراه سی هزار تن از سلطان جلال الدین جدا شد.

سلطان خود از پی او رفت و از او دلجویی کرد و رضایتش را طلبید ولی بغراق برنگشت و بدینگونه سپاه جلال الدین ضعیف شد در همین حال خبر رسید که که چنگیزخان به همراه سپاههایش از طالقان به سوی جلال الدین حرکت کرده است .

جلال الدین از پایداری برابر چنگیز ناتوان ماند و دانست که او را یارای جنگ با چنگیز نیست ، سوی سرزمین هند رفت و از رودخانه سند گذشت و غزنه را همچون شکاری برای شیر خالی و رها کرد. چنگیزخان به غزنین رسید و آن را تصرّف کرد. مردمش را کشت ، زنانش را اسیر و کاخهایش را خراب کرد و آن را چون ویرانههای گذشته درآورد.

پس از اینکه مغولان غزنین را به تصرّف درآوردند و خون و مال مردمش را روا دانستند وقایع بسیار دیگری میان ایشان و پادشاهان روم که خاندان قلیچ ارسلان بودند صورت گرفت . مغولان در سرزمینهای آنان پیشروی نمیکردند بلکه گاهی بر آن شبیخون میزدند و هر چه بدست میآوردند با خود میبردند.

پادشاهان مناطق فارس و کرمان و مکران و تیز[436]  همگان فرمان و طاعت ایشان را پذیرفتند و خراج برای آنان فرستادند و در مناطق فارسیزبان هیچ

منطقهای نماند مگر اینکه شمشیر مغولان یا حکم و فرمان ایشان حاکم بود. آنان مردم بیشتر شهرها را کشتند و شمشیر میان ایشان از هر نکوهشی پیش گرفت و دیگران هم برخلاف میل خود و با حقارت و کوچکی ، پراخت خراج ، اطاعت از ایشان را پذیرفتند و چنگیزخان به ماوراء النهر برگشت و همانجا درگذشت .

پس از چنگیزخان پسرش قاآن جانشین او شد. او جرماغون را همچنان بر حکومت آذربایجان گماشت و هیچجای فتحناشدهای ـ غیر از اصفهان ـ برای مغولان باقی نماند. آنان در فاصله سالهای ششصد و بیست و هفت تا ششصد و سی و سه چند بار کنار اصفهان فرود آمدند و هر بار مردمش با آنان جنگ کردند و از هر دو گروه بسیاری کشته شدند ولی مغولان به خواسته خود نرسیدند.

سرانجام مردم اصفهان که دو مذهب شافعی و حنفی داشتند و میان آنان همواره جنگ و ستیز و تعصّب وجود داشت اختلاف پیدا کردند، گروهی از شافعیان اصفهان به دیگر شافعیانی که در همسایگی اصفهان پیوستند و به برخی از سران لشکر مغول گفتند: شما آهنگ این شهر کنید تا ما آن را به شما تسلیم کنیم . این سخن و پیشنهاد برای قاآن پسر چنگیز نقل شد که پس از مرگ پدرش پادشاهی به رأی و تدبیر او بسته بود.

او لشکرهایی از شهر استوار و نوسازی که ساخته بودند و قراحرم نام نهاده بودند گسیل داشت که از رود جیحون گذشتند و آهنگ باختر کردند. گروهی نیز به صورت نیروهای امدادی از کسانی که جرماغون فرستاده بود به ایشان پیوستند و آنان به سال ششصد و سی سه حدود اصفهان فرود آمدند و آن را محاصره کردند، میان شهر شمشیرهای حنفیان و شافعیان با یکدیگر درافتادند آنچنان که گروهی بسیار کشته شدند.

در این هنگام دروازههای اصفهان گشوده شد. شافعیها با قراری که میان خود و مغولان داشتند مبنی بر اینکه چون شهر را بگشایند مغولان حنفیان را بکشند و شافعیان را ببخشند، این کار را کردند ولی مغولان همین که وارد شهر شدند نخست شافعیان را کشتند و بر عهدی که با آنان بسته بودند پایدار نماندند و به سختی تمام آنان را کشتند و سپس حنفیان و پس از آنان دیگر مردم را کشتند. زنان را اسیر کردند و شکم زنان آبستن را دریدند و اموال را تاراج کردند و اموال توانگران را ستاندند، سپس آتش افروختند و اصفهان را آتش زدند، آنچنان که به صورت تپّههایی از خاکستر درآمد.

چون هیچ سرزمینی از سرزمینهای ایرانزمین باقی نماند مگر اینکه آن را مغولان تصرّف کردند، به سال ششصد و سی چهار آهنگ تصرّف اربل کردند که پیش از آن هم مکرّر بر آن شبیخون زده بودند و به برخی از نواحی آن دست یازیده ولی در آن پیشروی نکرده بودند، امیری که در آن هنگام اربل را در دست داشت بانکین رومی بود.

در ذیقعده سال ششصد و سی و چهار حدود سی هزار تن از مغولان را که جرماغون گسیل داشته بود و یکی از سرداران بزرگ مغول به نام جغتای فرمانده آنان بود بر کرانه اربل فرود آمدند و هر صبح و شام با مردم آن به جنگ پرداختند، لشکری گران از مسلمانان در اربل مقیم بود، از هر دو لشکر گروهی بسیار کشته شدند، سرانجام مغولان نیرو یافتند و به شهر درآمدند.

مردم به دژ شهر گریختند و در آن پناه گرفتند و مغولان ایشان را محاصره کردند و مدّت محاصره چندان به طول انجامید که گروهی در آن دژ از تشنگی مردند، باتکین از مغولان تقاضا کرد که در قبال دریافت مالی که از سوی مسلمانان پرداخت کند مصالحه کنند.

مغولان این پیشنهاد را به ظاهر پذیرفتند امّا همینکه مال را فرستاد آن را گرفتند و سپس حیلهگری کردند و حملههای بزرگ و پیاپی بر قلعه اربل کردند و منجنیقها نصب کردند. در این هنگام مستنصر بالله[437]  خلیفه عبّاسی لشکرهای خود را همراه غلام ویژهاش شرف الدین اقبال شرابی به تکریت روانه کرد. مغولان

همین که از حرکت ایشان آگاه شدند پس از اینکه گروه بسیاری از مردم اربل را کشتند و شهر را ویران و آن را با خاک یکسان کردند به تبریز برگشتند که جایگاه جرماغون و پایتخت او بود.

هنگامی که مغولان از اربل کوچ کردند لشکر بغداد به شهر خود بازگشت . پس از این هم مغولان حملات بسیاری به سرزمینهای شام کردند که کشتند و به تاراج بردند و اسیر گرفتند تا آنجا که سواران ایشان به حلب رسیدند و به آن درافتادند و مردم و امیر حلب با چارهسازی آنان را عقب راندند. مغولان سپس آهنگ سرزمینهای کیخسرو ـ سالار روم ـ کردند و این پس از مرگ جرماغون بود. شخصی که به جای جرماغون نشست بابایسیجو بود.

پادشاه روم تمام امکانات و لشکرهای خویش را آماده ساخت و گروهی از کردان عتمری و لشکریان شام و حلب را هم گرد آورد. گفته شده است : صد هزار پیاده و سواره جمع کرد. مغولان با بیست هزار سپاهی با او رویاروی شدند و میان آنان جنگهای سخت درگرفت . مغولان تمام افراد مقدّمه لشکر کیخسرو را کشتند که تمام یا بیشتر آنان از دلیران و نامداران حلب بودند و همگی کشته شدند و بدینگونه لشکر روم شکست خورد و سالارشان گریخت و به دژ «انطاکیه» که کنار دریا بود پناهند هشد و لشکرهایش از هم پاشیده شد و گروهی بیرون از شمار کشته شدند

مغولان به شهر قیساریه درآمدند و کارهای زشت و ناپسندی چون کشتار و تاراج و آتش زدن مرتکب شدند. همچنین در شهر «سیواس» و دیگر شهرهای بزرگ روم همانگونه رفتار کردند. سالار روم برای اطاعت از ایشان سر فرود آورد و کسی نزد آنان فرستاد و از ایشان خواست که پرداخت مال و جزیه را از او بپذیرند. مغولان برای او خراجی مقرّر داشتند که همه ساله بپردازد و از کشور او کوچ کردند.

پس از آن مغولان نسبت به همه سرزمینهای اسلامی موضعی همراه با آرامش و صلح نسبی داشتند تا سال ششصد و چهل و سه فرا رسید. در این سال سلیمان بن برجم یکی از امیران بغداد که سالار طایفه ترکمانان «ایواء» بود در یکی از دژهای کوهستان شحنهای از مغولان را که نامش خلیل بن بدر بود کشت . قتل او موجب آمد که از تبریز ده هزار غلام مغول به سالاری جغتای صغیر بیرون آیند و شتابان منازل را بپیمایند آن چنان که خود از خبر خویش پیشی گرفتند و مردم در بغداد به خود نیامده بودند که ناگهان مغولان را کنار شهر دیدند و این در ماه ربیع الآخر آن سال و در فصل خزان بود.

قضا را خلیفه المستعصم بالله لشکر خود را بنابر احتیاط کنار باروی بغداد مستقرّ ساخته بود، این خبر به مغولان رسیده بود ولی جاسوسهی آنان ایشان را فریب داده بودند و در ذهن ایشان چنین افکنده بودند که بیرون از بارو چیزی جز خیمه و خرگاههای خالی نیست و مردانی در آنها وجود ندارند و شما همینکه بر آنان مشرف شوید بر بار و بنه آنان دست خواهید یافت و حداکثر این است که گروهی اندک آنجا خواهند بود و ناچار میگریزند و به دیوارهای شهر پناه خواهند برد.

مغولان بر این وهم و گمان همچنان آمدند و چون نزدیک بغداد رسیدند و نزدیک بود که بر لشکرگاه مشرف شوند مستعصم بالله غلام ویژه خود و سالار لشکرش شرف الیدن اقبال شرابی را کنار دیوار و باروی بغداد فرستاد. بیرون آمدن او در این روز از الطاف خداوند متعال نسبت به مسلمانان بود که اگر مغولان میرسیدند و او کنار لشکر خود نرسیده بود لشکر از هم پاشیده میشد؛ چرا که بدون سالار و فرمانده بوند و هر یک خود را امیر خویش میپنداشت و اختلاف نظر داشتند و یکدل نبودند و هیچکس بر آنان حاکم نبود و در مظانّ پراکندگی و نگرانی و از همپاشیدگی و اختلاف قرار میگرفتند.

بیرون آمدن شرف الدین اقبال شرابی به روز شانزدهم این ماه بود و مغولان روز هفدهم کنار دیوار و باروی شهر رسیدند و در یک صف برابر لشکریان بغداد ایستادند. لشکر بغداد آرایش و نظم پسندیدهای داشت . مغولان کثرت شمار و سلاح و اسبهای آنان را چنان دیدند که هرگز چنان نمیپنداشتند و برای آنان روشن شد که جاسوسهایشان یاوه و بیهوده گفتهاند.

تدبیر کار دولت و وزارت در این هنگام با وزیر مؤید الدین محمّد بن احمد علقمی بود که خود در جنگ حاضر نشد و در دربار و دیوان خلافت حضور مییافت و لشکر اسلام را از آراء و تدبیرهای خود بهرهمند میکرد به نحوی که همان کار و تدبیر را به کار میبستند. مغولان بر لشکر بغداد حملههای پیاپی آوردند و چنین میپنداشتند که یک حمله لشکر بغداد را منهزم خواهد ساخت ؛ زیرا عادت کرده بودند که هیچ لشکری برابر ایشان ایستادگی نکند و اینکه ترس و بیم از ایشان کفایت میکند و لزومی ندارد که جنگ کنند، ولی لشکر بغداد برابر مغولان به بهترین صورت پایداری کردند.

بغدادیان مغولان را تیرباران کردند، مغولان نیز نسبت به ایشان چنین کردند و خداوند آرامش را به لشکر بغداد عنایت فرمود و پس از آرامش نصرت و پیروزی را. بدین گونه برای لشکر بغداد نشانههای نیرومندی و برای مغولان نشانههای ناتوانی و زبونی آشکار میشد تا آنکه شب میان دو لشکر مانع گشت ، دو لشکر و رایتهای بزرگ درگیر نشدند بلکه حملات پراکنده و سبکی بود که ضرورتی برای درگیری پیوسته نبود فقط زوبیناندازی به سختی ادامه داشت .

چون شب تاریک شد مغولان آتشها بزرگ افروختند که چنین به نظر رسد که آنان کنار آتش مقیم هستند و همان شب سوی سرزمینهای خود برگشتند. لشکر بغداد چون شب را به صبح آورد از آنان هیچ نشانی ندید، مغولان شتابان منازل را درمینوردیدند و از دهکدهها بدون توقّف میگذشتند تا آنکه به دربند رسیدند و به سرزمینهای خود پیوستند.

این هم نشانی دیگر از معجزات و دلایل نبوّت بود که پیامبر 6 این ملّت را وعده فرموده است که تا روز قیامت پیروز و باقی خواهد ماند و حال آنکه اگر از مغولان بر بغداد حادثهای میرسید همانگونه بر شهرهای دیگر رسیده بود آیین اسلام منقرض میشد و چیزی از آن باقی نمیماند.

تاکنون که در شرح نهج البلاغه به اینجا رسیدهایم عراق را جز همین موضوع که نوشتیم تهدید دیگری از سوی مغولان نبوده است .

میگویم که : از سخنان امیرالمؤمنین علی  7 در این خطبه برای من چنین روشن شد که بر بغداد و عراق از مغولان شرّی نخواهد رسید و خداوند متعال شرّ آنان را از این سرزمین کفایت میفرماید و مکر آنان را از این کشور برمیگرداند. این سخن را از آنجا میگویم که امیرالمؤمنین  7 فرموده است :

ویکون هناک استحرار قتل .

و در آنجا خونریزی و کشتار بسیار خواهد بود.

کلمه «هناک» دلالت بر دوری و بعد دارد، برای اشاره به نزدیک «هنا» و برای اشاره به دور «هناک» میگویند و این در زبان عربی منصوص و قطعی است و اگر مغولان در عراق خونریزی پیوسته و بسیار داشتند، امیرالمؤمنین  7 در کلام خود «هناک» نمیفرمود بلکه «هنا» میگفت .

امیرالمؤمنین علی  7 این خطبه را در بصره ایراد فرموده است و معلوم است که بصره و بغداد از یک کشور و سرزمین است و هر دو در اقلیم عراق قرار دارد و یک ملک محسوب میشود و پادشاه هر دو منطقه یکی است ، باید به این مسأله دقّت کرد که لطیف است .[438]

 (1125) بدرقهکنندگان به مدینه بازآمدند

بدرقهکنندگان به مدینه بازآمدند و چون امیرالمؤمنین علی  7 پیش عثمان آمد، عثمان به آن حضرت گفت : چه چیز تو را بر این واداشت که فرستاده مرا برگردانی و فرمان مرا کوچک بشماری؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

فرستاده تو میخواست مرا برگرداند من او را برگرداندم . امّا فرمان تو را کوچک نشمردم .

 عثمان گفت : مگر نهی کردن من از سخن گفتن با ابوذر به تو نرسیده بود؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

مگر به هر گناهی که تو فرمان دهی ، باید از تو اطاعت کنیم ؟!

 عثمان گفت : داد مروان را از خود بخواه .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: از چه چیزی ؟

گفت : از ناسزا گفتن به او و تازیانهزدن به مرکوبش !

حضرت فرمود:

 در مورد مرکوب او، مرکوب من آماده است ؛ امّا در مورد ناسزا گفتن او به من ، به خدا سوگند؛ هیچ دشنامی به من نخواهد داد مگر اینکه مثل همان دشنام را به تو خواهم داد و بر تو دروغ نخواهم بست .

 عثمان سخت خشمگین شد و گفت : چرا مروان تو را دشنام ندهد، گویی از او بهتری!!

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: آری ؛ به خدا، و از تو نیز بهترم. و برخاست و برفت .

عثمان به سرشناسان مهاجران و انصار و بنیامیه پیام فرستاد و از امیرالمؤمنین علی  7 به ایشان شکایت برد!!

گفتند: تو بر او والی هستی! اصلاح این کار پسندیدهتر است .

گفت : من هم همین را دوست میدارم . آنان به حضور امیرالمؤمنین علی 7 آمدند و گفتند: چه خوب است پیش مروان بروی و از او پوزش بخواهی!! فرمود:

 هرگز؛ نه پیش مروان میروم و نه از او پوزش میخواهم ، ولی اگر عثمان دوست داشته باشد پیش او خواهم رفت .

 آنان پیش عثمان برگشتند و آگاهش ساختند. عثمان به امیرالمؤمنین علی 7 پیام داد و آن حضرت همراه بنیهاشم پیش او آمد. امیرالمؤمنین  7 به سخن آغاز کرد و پس از ستایش و نیایش خداوند فرمود:

اینکه از سخن گفتن و بدرود کردن من از ابوذر دلگیر شدهای به خدا سوگند نمیخواستهام نسبت به تو بدی و مخالفتی کنم ؛ بلکه خواستهام که حقّ ابوذر را ادا کنم .

امّا مروان ؛ او بود که اعتراض کرد و خواست مرا از انجام حقّ خدای عزّ وجلّ بازدارد و من او را بازداشتم و برگرداندم و این در قبال کار او بود.

امّا آنچه از من درباره تو پیش آمد این تو بودی که مرا خشمگین کردی و خشم موجب آمد تا کاری که نمیخواستم از من سر زند.

 آنگاه عثمان سخن آغاز کرد و پس از حمد و ثنای خداوند گفت : آنچه از تو درباره من سر زده است به تو بخشیدم! و آنچه درباره مروان بوده است همانا که خداوندت بخشیده است! و در موردی که سوگند خوردی بدون تردید تو نیکوکار راستگویی ، اینک دستت را نزدیک بیاور.

عثمان دست امیرالمؤمنین علی  7 را گرفت و بر سینه خود نهاد. و چون امیرالمؤمنین  7 برخاست و برفت ، قریش و بنیامیه به مروان گفتند: آیا باید تو مردی باشی که علی ( 7) برای تو جبههگیری کند و بر مرکوبت تازیانه زند و صبر کنی و حال آنکه قبیله وائل در مورد پستان و دوشیدن مادهشتری یکدیگر را، و قبایل ذبیان و عبس در مورد زدن به چهره اسبی ، و اوس و خزرج در مورد یک ریسمان یکدیگر را نیست و نابود کردند و تو آنچه را که علی ( 7) نسبت به تو انجام داد تحمّل میکنی ؟

مروان گفت : به خدا سوگند؛ بر فرض که بخواهم کاری انجام دهم قادر بر آن نیستم .[439]

 

 ** قسمت اوّل و آخر این جریان انتقال داده شده است ****

 

(1126) عثمان و ابوذر، عایشه و حفصه

ابوکعب میگوید: سپس در مدینه به حضور عثمان به عفان که در آن هنگام خلیفه بود آمدم و در مورد مسألهای از مسائل دینی خود از او پرسیدم و گفتم : ای امیرالمؤمنین! من مردی یمانی و از قبیله بنیحارث بن کعب هستم و میخواهم مسائلی را بپرسم به حاجب خود فرمان بده که مرا بازندارد.

عثمان به حاجب خود گفت : ای وثاب ؛ چون این شخص پیش تو آمد به او بار ده .

گوید: هر گاه میآمدم و در میزدم میگفت : کیست ؟ چون میگفتم : منم حارثی ؛ میگفت : وارد شو. روزی وارد شدم دیدم عثمان نشسته است و بر گرد او تنی چند ساکت نشستهاند که گویی بر سرشان پرنده نشسته است[440] ، سلام دادم و نشستم و چون حال عثمان و آنان را چنان دیدم از چیزی نپرسیدم ، در همین

حال تنی چند آمدند و گفتند: او از آمدن خودداری کرد.

عثمان خشمگین شد و گفت : از آمدن خودداری کرد! بروید بیاوریدش و اگر خودداری کرد او را کشانکشان بیاورید.

گوید: اندکی درنگ کردم آنان برگشتند در حالیکه مردی سیهچرده و بلندقامت که سرش اصلع بود و فقط چند تار مو جلو و چند تار مو پشتسرش داشت همراهشان بود.

پرسیدم : این کیست ؟

گفتند: عمّار بن یاسر است .

عثمان به او گفت : تو همانی که فرستادگان ما پیش تو میآیند و تو از آمدن خودداری میکنی ؟

گوید: سپس سخنی به او گفت که نفهمیدم . زان پس بیرون رفت . آنان هم از حضور عثمان رفتند تا آنجا که کسی جز من باقی نماند. عثمان از جای برخاست ، با خود گفتم : به خدا سوگند؛ از هیچکس در این باره چیزی نمیپرسم که بگویم فلان کس برایم چنین گفت تا آنکه بفهمم چه میکند، من از پی عثمان رفتم تا وارد مسجد شد، در همان حال عثمان کنار ستونی نشسته بود و گرد او تنی چند از یاران رسول خدا 6 نشسته بودند و میگریستند عثمان به حاجب خود وثاب گفت : شرطهها را پیش من بیاور، چون شرطهها آمدند گفت : این گروه را پراکنده سازید و آنان را پراکنده ساختند.

سپس نماز برپا شد، عثمان پیش رفت و با مردم نماز گزارد، همین که عثمان تکبیرة الإحرام گفت صدای زنی از میان حجرهاش برخاست که نخست گفت  : ای مردم ؛ و سپس سخن گفت و از پیامبر 6 و آنچه خداوند او را بر آن مبعوث فرموده است یاد کرد و پس از آن گفت : فرمان خدا را فرونهادید و با پیمان خدا مخالفت و ستیز کردید، و سخنانی از این دست گفت و سکوت کرد. پس از او زن دیگری نیز همینگونه سخن گفت و معلوم شد عایشه و حفصهاند.

گوید: پس از اینکه عثمان با سلام نماز را خاتمه داد روی به مردم کرد و گفت : این دو زن فتنهانگیزند و دشنام دادن آن دو برای من رواست و من به اصل و ریشه آن دو دانایم .

سعد بن ابی وقّاص گفت : آیا این سخنان را برای دو حبیبه رسول خدا6 میگویی ؟

عثمان گفت : تو کجای کاری و چه اطّلاعی داری و سپس شتابان به سوی سعد دوید که مضروبش کند و سعد از پیش او گریخت و از مسجد بیرون رفت .

عثمان هم در تعقیب او بیرون دوید کنار در مسجد با امیرالمؤمنین علی  7 روبرو شد، آن حضرت به او فرمود: کجا میروی ؟

گفت : این مرد اینچنانی و آنچنانی یعنی سعد بن ابی وقّاص را تعقیب میکنم و سعد را دشنام میداد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: ای مرد؛ این کارها را رها کن ، و همچنان میان آندو گفتگو بود تا آنکه هر دو خشمگین شدند.

عثمان گفت : مگر تو همان نیستی که رسول خدا 6 در جنگ تبوک تو را جا گذاشت و با خود نبرد؟!

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: مگر تو آن نیستی که در جنگ احد از یاری دادن پیامبر 6 گریختی ؟

گوید: مردم میان آن دو قرار گرفتند.

ابوکعب میگوید: آنگاه از مدینه بیرون آمدم و چون به کوفه رسیدم دیدم میان مردم کوفه هم شرّ و فتنه ریشه دوانیده است . آنان سعید بن عاص را بیرون کرده بودند و اجازه نمیدادند به شهر و پیش ایشان وارد شود و چون اوضاع را بدینسان دیدم به سرزمین قوم خود بازگشتم .[441]

 

 (1127) عثمان در اختیار مروان

زبیر بن بکار همچنین در همان کتاب از قول عبدالله بن عبّاس نقل میکند که میگفته است : من هرگز از پدرم در مورد عثمان نشنیدم که در کاری او را نکوهش کند و گناهی را بر گردنش نهد یا او را معذور بدارد، من هم در این موارد از بیم آنکه مبادا او را به کاری درآورم که موافق آن نیست ، هرگز از پدرم نمیپرسیدم ، تا آنکه شبی در خانه پدرم مشغول شام خوردن بودیم که گفته شد: امیرالمؤمنین عثمان! بر در خانه است .

پدرم گفت : اجازه ورودش دهید و روی تشک خویش برای او جا باز کرد و عثمان اندکی از شام او را خورد و چون سفره را جمع کردند هر کس آنجا بود برخاست و رفت و فقط من ماندم .

عثمان نخست حمد و ثنای خدا بر زبان آورد و سپس خطاب به پدرم گفت : ای دایی جان ؛[442]  من به حضورت آمدهام تا در مورد برادرزادهات علی ( 7)

شکایت کنم و از کاری که ممکن است پیش آید پوزش بخواهم ، او مرا دشنام داده! و کار مرا به رسوایی کشانده و خویشاوندی مرا بریده است و در دین و آیین من طعنه زده است !! ای فرزندان عبدالمطلب ؛ من از شما به خدا پناه میبرم . اگر شما را حقّی است که تصوّر میکنید در آن مورد مغلوب شدهاید شما خودتان آن حق را در دست کسانی که آن ستم را به شما روا داشتند رها کردید و حال آنکه من از آنان به لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و هیچکس از شما جز علی ( 7) را نکوهش نمیکنم! به من پیشنهاد شد که بر او دست یازم (او را بکشم!!) و من برای خاطر خداوند و به پاس خویشاوندی او را رها کردهام! و اینک میترسم که نه او دست از من بدارد و نه من دست از او بدارم !

ابن عبّاس میگوید: پدرم حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : امّا بعد؛ ای خواهرزاده ؛ اگر تو برای خودت علی ( 7) را نمیستایی من هم تو را برای علی ( 7) نمیستایم و چنین نیست که علی ( 7) تنها این سخنان را درباره تو گفته باشد، کسان دیگر غیر از او هم گفتهاند. اینک اگر تو خود را برای مردم متّهم داری مردم هم خود را درباره تو متّهم سازند و اگر تو از آنچه فرارفتهای اندکی فرود آیی و مردم اندکی از آنچه فرو رفتهاند فراآیند و تو فقط حقّ خویش را از آنان بخواهی و ایشان هم حقّ خود را از تو بخواهند که در این کار عیبی نیست .

عثمان گفت : ای دایی جان ؛ این کار بر عهده تو، تو خود واسط میان من و ایشان باش .

پدرم گفت : آیا این موضوع را برای مردم بگویم ؟ و از قول خودت بازگو کنم ؟

عثمان گفت : آری و برگشت . چیزی نگذشت که دوباره گفته شد: امیرالمؤمنین!! بر در خانه برگشته است .

پدرم گفت : اجازه ورودش دهید. عثمان آمد و ایستاد و بدون آنکه بنشیند گفت : دایی جان ؛ در آن باره شتاب مکن تا من بگویمت .

نگاه کردیم دیدیم مروان بن حکم بر در خانه نشسته و منتظر بیرون رفتن عثمان است و معلوم شد این مروان بوده که او را از رأی نخست او برگردانده است .

پدرم روی به من کرد و گفت : پسرکم ؛ این مرد را در کار خویش اختیاری نیست و سپس گفت : پسرکم ؛ تا میتوانی زبان خویش را نگهدار مگر در مواردی که ناچار باشی . سپس دستهایش را برافراشت و عرضه داشت : پروردگارا؛ در مورد چیزهایی که در فرارسیدن آن برای من خیری نیست مرا زودتر فرو بگیر و ببر. هفتهای نگذشت که درگذشت ، خدایش رحمت کند.[443]

 

 (1128) عثمان در اختیار مروان

واقدی در کتاب الشوری از قول عبدالله بن عبّاس ـ که خدایش رحمت کند ـ نقل میکند که میگفته است : روزی شاهد پرخاش و گفتگوی عثمان با امیرالمؤمنین علی  7 بودم ، عثمان ضمن سخنان خود به او گفت : تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا برای تفرقه دروازهای بگشایی که به خاطر دارم از عتیق و پسر خطّاب (ابوبکر و عمر) همانگونه اطاعت کردی که از پیامبر 6 اطاعت میکردی ، من هم کمتر از آن دو نیستم بلکه از لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و از لحاظ خویشاوندی سببی هم با تو پیوستهتر، اگر میپنداری که این حکومت را پیامبر 6 برای تو قرار داده است ما خود به هنگام رحلت او تو را دیدیم که نخست نزاعی کردی و سپس به حکومت تن دردادی و اگر به راستی آنان سوار بر کار نبودند چگونه برای آن دو اذعان به بیعت کردی و فرمانبرداری را پذیرفتی و اگر میگویی آندو در کار خود پسندیده رفتار کردند من هم در دین و حبّ و نزدیکی خودم کمتر از آندو نیستم برای من همانگونه باش که برای آندو بودی .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

امّا در مورد تفرقه و پراکندگی به خدا پناه میبرم که برای آن دروازهای بگشایم و راهی را هموار سازم ولی من تو را از آنچه خدا و رسولش تو را از آن منع فرمودهاند بازمیدارم و میخواهم تو را به رشد و هدایت راهنمایی کنم . امّا ابوبکر و عمر اگرچه آنچه را که رسول خدا 6 برای من قرار داده بود گرفتند و تو و مسلمانان بر این موضوع داناترید، مرا با حکومت چه کار که مدّتهاست رهایش کردهام ؛ امّا آن چیزی که حقّ من تنها نیست و مسلمانان همگی در آن برابر و شریکاند گلوگیر است و کارد به استخوان میرسد ولی هر چیز که حقّ اختصاصی من بوده است برای آنان رها کردهام و این کار از صمیم جان بوده است و به منظور اصلاح دست از آن شستهام .

امّا اینکه تو با ابوبکر و عمر مساوی باشی چنین نیست و تو همچون هیچیک از ایشان نیستی چرا که آندو حکومت را عهدهدار شدند و خود و خویشاوندان خویش را از آلودگی برکنار داشتند و حال آنکه تو و خویشاوندانت چنان در آن شناور شدید که شناور ورزیده در ژرفای آب .

اینک ای ابوعمرو؛ به سوی خدا بازگرد و بنگر آیا از عمر تو بیش از فاصله دو بار آب خوردن خر باقی مانده است[444] . آخر تا کی و تا چه هنگام ؟ آیا نمیخواهی

سفلگان بنیامیه را از اموال و آبرو و شرف مسلمانان بازداری ؟ به خدا سوگند؛ اگر کارگزاری از کارگزاران تو آنجا که خورشید غروب میکند ستمی انجام دهد گناهش مشترک میان او و تو خواهد بود.

ابن عبّاس میگوید: عثمان گفت : آری که تو باید خشنود و راضی شوی ؛ هر یک از کارگزاران مرا که ناخوش میداری یا مسلمانان او را ناخوش میدارند عزل کن .

عثمان و امیرالمؤمنین علی  7 از یکدیگر جدا شدند و مروان بن حکم ، عثمان را از آن کار بازداشت و گفت : در آن صورت مردم بر تو گستاخ میشوند، هیچیک از کارگزارانت را عزل مکن .[445]

 

 (1129) عثمان و تصرّف در بیت المال

همچنین زبیر بن بکار از قول زهری نقل میکند که میگفته است : هنگامی که گوهرهای خسرو را پیش عمرو آوردند در مسجد نهادند و چون خورشید بر آنها تابید همچون آتش میدرخشیدند، عمر به گنجور بیت المال گفت : ای وای بر تو؛ مرا از این راحت کن و میان مسلمانان قسمت کن که دلم به من میگوید: به زودی در این مورد بلاء و فتنهای میان مردم پدید میآید!

او میگفت : ای امیرالمؤمنین! این را که نمیتوان میان مسلمانان تقسیم کرد؛ زیرا به همه نمیرسد کسی هم نیست که بتواند بخرد؛ زیرا بهای آن سنگین است ؛ صبر میکینم در آینده شاید خداوند پیروزی دیگری بهره مسلمانان قرار دهد و کسی پیدا شود که بتواند بخرد.

عمر گفت : آن را بردار و در خزانه بگذار.

عمر کشته شد و آن گوهر همچنان بر جای بود و چون عثمان به خلافت رسید آن را برگرفت و زیور دختران خود قرار داد!![446]

 

 (1130)

 (1131) خلافت سزاوار حضرت امیرالمؤمنین  7 است

احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب «اخبار السقیفة» از قول محمّد بن قیس اسدی ، از معروف بن سوید نقل میکند که میگفته است : هنگام بیعت با عثمان به خلافت ، در مدینه بودم ، مردی را دیدم که در مسجد نشسته بود و در حالیکه مردم بر گرد او بودند دست بر هم میزد و گفت : جای بسی شگفتی است از قریش و اینکه آنان برای خلافت کس دیگری غیر از اهل بیت  : را برمیگزینند آن هم اهل بیتی که معدن فضیلت و ستارگان پرتوبخش زمین و مایه روشنایی همه سرزمینهایند.

به خدا سوگند؛ میان ایشان (اهل بیت :) مردی است که هرگز پس از رسول خدا 6 مردی همچون او ندیدهام که به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادلتر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهی از منکر میکند.

پرسیدم : این مرد کیست ؟

گفتند: مقداد است .

پیش او رفتم و گفتم : خدایت قرین صلاح بدارد؛ آن مردی که میگفتی کیست ؟

گفت : پسرعموی پیامبرت یعنی علی بن ابی طالب  8 .

معروف میگوید: مدّتی درنگ کردم و پس از آن ابوذر را ـ که خدایش رحمت کندـ دیدم و آنچه را مقداد گفته بود برایش نقل کردم .

گفت : راست میگوید.

گفتم : پس چه چیزی مانع آن شد که این حکومت را در ایشان قرار دهید؟

گفت : قوم ایشان نپذیرفتند.

گفتم : چه چیزی شما را از یاری ایشان بازداشت ؟

گفت : آرام باش ، این سخن را مگو و از اختلاف برحذر باشید.

گوید: من سکوت کردم و کار چنان شد که شد.[447]

 

 

(1132) دخالت مروان در کارهای عثمان

زبیر بن بکار خیر عیادت را به گونه دیگری آورده است . او میگوید: امیرالمؤمنین علی 7 بیمار شد، عثمان در حالیکه مروان بن حکم همراهش بود به عیادت آمد، عثمان شروع به سئوال کردن از حال امیرالمؤمنین علی  7 کرد و آن حضرت خاموش ماند و او را پاسخ نمیداد.

عثمان گفت : ای ابوالحسن ؛ تو برای من همچون فرزند نافرمان نسبت به پدر شدهای که اگر زنده بماند از فرمان پدر سرپیچی میکند و اگر بمیرد پدر را ماتمزده و اندوهگین میکند؛ چه خوب بود که در مورد کار خود برای ما گشایشی قرار میدادی : یا دشمن میبودی یا دوست و ما را چنین میان آسمان و زمین نگه نمیداشتی . همانا به خدا سوگند؛ که من برای تو بهتر از فلان و فلانم و اگر کشته شوم کسی مثل من نخواهی دید.

مروان گفت : به خدا سوگند؛ آهنگ آنچه پشتسر ما قرار دارد نخواهد شد مگر اینکه شمشیرهای ما درهم آمیزد و پیوندهای خویشاوندی ما بردیده گردد.

عثمان برگشت و به مروان نگریست و گفت : خاموش باش و به خاموشی نرسی . چه چیز موجب آمده است که در کار میان ما دخالت کنی ؟[448]

 

 

(1133) علّت اختلاف

برای بروز اختلاف موضوع ، «شوری» است و اینکه عمر کار را بر عهده شش تن گذاشت و در مورد هیچکدام نصّ صریحی نکرد و نه تنها در مورد ایشان که در مورد کس دیگری هم تصریح نکرد. بدین سبب در دل هر یک از آن شش تن چنین تصوّری پیش آمد که شایسته خلافت و سزاوار پادشاهی و سلطنت است و همواره این موضوع در دل و ذهن ایشان وجود داشت و نفس آنان هوای آن را میداشت و چشمهایشان به سوی آن دوخته بود و نقش خلافت در خیال ایشان جای داشت و این خود از مایههای دلتنگی و کدورت میان امیرالمؤمنین علی  7 و عثمان بود.

سرانجام ، کار به کشتن عثمان منجر شد و طلحه بیشترین نقش را در کشتن عثمان بر عهده داشت و او به دلایل متعدّدی تردید نداشت که حکومت پس از عثمان از او خواهد بود، از آن جمله : پیشگامی او در گرویدن به اسلام ، دیگر آنکه پسرعموی ابوبکر بود و ابوبکر در دل مردم آن روزگار منزلتی بزرگتر از منزلت کنونی داشت ؛ دیگر آنکه بخشنده و دست و دل باز بود!

طلحه به روزگار زنده بودن ابوبکر در مورد جانشینی با عمر، ستیز میکرد و دوست میداشت ابوبکر خلافت را پس از خود به او واگذار کند. او هر صبح و شام در مورد عثمان ، سرگرم فریبکاری و فتنهانگیزی بود، دلها را از او میرمانید و نفسها را بر او تیره و تار میکرد و مردم مدینه و اعراب بادیهنشین و مردم دیگر شهرها را بر او میشورانید و در این کار زبیر هم او را یاری میداد که او هم برای خویشتن امید خلافت داشت و امید آندو برای رسیدن به خلافت نهتنها کمتر از امید امیرالمؤمنین علی  7 نبود بلکه نیرومندتر هم بود؛ چرا که امیرالمؤمنین علی  7 را دو خلیفه نخستین فرو کوبیده و ساقط کرده بودند و حرمتش را میان مردم شکسته بودند و به فراموشی سپرده شده بود!! و بیشتر کسانی که ویژگیها و فضیلتهای آن حضرت را به روزگار پیامبر 6 میشناختند مرده بودند و قومی روی کار آمده بودند که آن حضرت را نمیشناختند و فقط او را مردی همطراز با دیگر مسلمانان میدانستند و از آن همه فضایل که به آن حضرت برمیگشت در نظر عامّه مردم فقط همین باقی مانده بود که پسرعموی رسول خدا 6 و شوهر دخترش و پدر دو نوه اوست و دیگر چیزها به فراموشی سپرده شده بود، وانگهی قریش چنان کینه آن حضرت را در دل داشتند و چنان از آن حضرت منحرف بودند که نسبت به هیچکس چنان نبودند و قریش به اندازه همین کینه و دشمنی که نسبت به امیرالمؤمنین علی  7 داشتند نسبت به طلحه و زبیر محبّت میورزیدند؛ زیرا مقدّمات و اسباب آن کینه در آن دو فراهم نبود و آن دو در اواخر روزگار عثمان از قریش دلجویی میکردند و به آنان وعده بخشش میدادند و طلحه و زبیر در نظر خود و در نظر مردم ، اگرچه بالفعل خلیفه نبودند ولی بالقوّه خلیفه شمرده میشدند؛ زیرا عمر تصریح کرده بود که آن دو از اعضای شورا باشند و هر دو را برای خلافت پسندیده بود و عمر چنان بود که در زندگی و پس از مرگ از گفتارش پیروی میشد و رفتارش مورد پسند و موفّق و مؤید و مطاع بود و فرمانش اجرا میشد.

چون عثمان کشته شد طلحه با حرص بسیار آهنگ خلافت کرد و اگر مالک اشتر و گروهی از شجاعان عرب که با او همراهی میکردند نبودند و خلافت را برای امیرالمؤمنین علی  7 قرار نمیدادند هرگز امیرالمؤمنین علی  7 به خلافت نمیرسید و چون خلافت از چنگ طلحه و زبیر بیرون شد آن شکاف بزرگ ـ یعنی نبرد جمل ـ را پدید آوردند و امّ المؤمنین! عایشه را با خود بیرون آوردند و آهنگ عراق کردند و چه فتنهای برانگیختند، وانگهی همین نبرد جمل مقدّمهای برای جنگ صفین شد؛ زیرا اگر دستاویز معاویه به آنچه در بصره اتّفاق افتاد نمیبود یارای انجام جنگ صفین و کارهایی را که کرد نداشت .[449]

 

 

(1134) اختلاف در کرسی قدرت

بنابراین میبینی که تباهی جنگ صفین شاخهای از تباهی و فساد جنگ جمل است ، سپس از تباهی معاویه و جنگ صفین همه گمراهیها و تباهها و زشتیهای بنیامیه سرچشمه گرفته است .

فتنه ابن زبیر هم شاخهای از گرفتاریهای روز جنگ خانه عثمان است که عبدالله بن زبیر میگفت : عثمان همینکه به کشتهشدن خود یقین پیدا کرد برخلافت من تصریح کرد و مرا در این مورد گواهانی است که یکی از ایشان مروان بن حکم است! حال میبینی که چگونه این امور از یک اصل سرچشمه گرفته و همگی شاخههای یک درخت است و شرارههای یک کانون و همینگونه این دور و تسلسل ادامه داشته است و سرچشمه اینها همان شورای شش نفره است .

محمّد بن سلیمان گفت : شگفتانگیزتر از این موضوع پاسخی است که عمر داده است . چون به او گفتند: چگونه است که تو یزید بن ابی سفیان و سعید بن عاص و معاویه و فلان و بهمان را که از «مؤلّفة قلوبهم» و بردگان جنگی و بردهزادگان هستند به فرمانروایی میگماری ولی از اینکه علی ( 7)، عبّاس ، زبیر و طلحه را به کاری بگماری خودداری میکنی ؟!

گفت : علی ( 7) خردمندتر و فرزانهتر از این است! ولی بیم آن دارم دیگرانی که از قریش هستند چون در سرزمینها پراکنده شوند تباهی بسیار ببار آورند!

کسی که از گماشتن آنان به امیری منطقهای میترسد که مبادا طمع در پادشاهی ببندد و هر یک برای خود مدّعی آن شوند چگونه نمیترسد و آنان را به صورت شش تن مساوی اعضای یک شورا قرار میدهد که هر شش تن خود را شایسته و آماده برای خلافت میدانند و آیا چیزی از این مهمّتر و نزدیکتر برای تباهی وجود دارد؟

و روایت شده است که روزی هارون الرشید دو پسر خود محمّد و عبدالله (امین و مأمون) را دید که با یکدیگر بازی میکنند و میخندند، رشید نخست از این موضوع خوشحال شد ولی همین که آندو از نظرش ناپدید شدند گریست .

فضل بن ربیع به او گفت : ای امیرالمؤمنین! چه چیزی به گریهات واداشته است و حال آنکه جای شادی است نه گاه اندوه ؟

گفت : ای فضل ؛ آیا این شوخی و دوستی و مودّت میان این دو را دیدی ؟ به خدا سوگند؛ که این دوستی به کینه و دشمنی تبدیل خواهد شد و به زودی هر یک از این دو حاضر است جان دیگری را بگیرد و دررباید که پادشاهی عقیم است !

رشید که خلافت را برای آن دو به ترتیب و یکی را پس از دیگری قرار داده بود چنین نگران بود، حال بنگر در مورد کسانی که ترتیبی منظور نشده باشد و همگی چون دندانههای شانه در یک ردیف قرار داشته باشند چگونه است![450]

 

 

(1135) نقش طلحه و زبیر در قتل عثمان

]در این خطبه که با عبارت «والله ما انکروا علی منکرآ»[451]  (به خدا سوگند؛ آنان کاری را که به راستی زشت و ناپسند باشد نتوانستهاند به من نسبت دهند  

شروع میشود، ابن ابی الحدید پس از توضیح لغات و آوردن شواهدی برای آن و اشاره به اینکه مقصود طلحه و زبیر و شرکتکنندگان در جنگ جمل است بحث مختصر تاریخی و اجتماعی زیر را آورده است . او میگوید :[

امیرالمؤمنین علی  7 میفرماید:

به خدا سوگند؛ آنان نتوانستهاند کاری را که به راستی زشت و ناپسند باشد به من نسبت دهند بلکه چیزی برای من زشت و ناپسند شمردهاند که دلیل و حجّت آن به زیان خودشان است نه به سود ایشان و آنان را رشک و دنیاخواهی و برتریجویی در مقرّری و عطا به این کار واداشته است .

که امیرالمؤمنین  7 آن امور را در دین روا نمیدانست و مصلحت هم نمیدید.

امیرالمؤمنین علی  7 سپس میفرماید:

آنان میان من و خودشان انصاف ندادند و کسی را که منصف باشد و با انصاف حکم کند قرار ندادند و ناگهان از اطاعت بیرون شدند. و شگفتا! حقّی را میطلبند که خودشان آن را رها کردهاند.

یعنی با خروج خود به سوی بصره چنین تظاهر میکنند که در طلب حق هستند و حال آنکه حق را در مدینه رها کردهاند.

سپس میفرماید: آنان خونی را مطالبه میکنند که خود آن را ریختهاند؛ یعنی خون عثمان .

طلحه از سرسختترین مردم در برانگیختن بر ضدّ عثمان بود و زبیر در این مورد پس از او قرار داشت .

روایت شده است که : عثمان میگفته است : ای وای بر من از پسر زن حضرمی ـ یعنی طلحه ـ که به او آن همه شمشهای زر دادم و او آهنگ ریختن خون من دارد و مردم را بر ضدّ جان من تحریک میکند. بارخدایا؛ او را از آن طلاها بهرهمند مفرمای و فرجامهای ستمش را به خودش برگردان .

کسانی که درباره جنگ خانه عثمان تألیف و تصنیف کردهاند روایت میکنند که روز کشتهشدن عثمان ، طلحه جامه را چنان به خود پیچیده بود که از چشمهای مردم پوشیده بماند و به خانه تیراندازی میکرد.

و همچنین روایت کردهاند که : چون درِ خانه عثمان را بر کسانی که او را محاصره کرده بودند بستند و نگذاشتند وارد خانه شوند طلحه آنان را به خانه یکی از انصار برد و آنان را به پشت بام رساند و آنان از آنجا از دیوار خانه عثمان فرود آمدند و او را کشتند.

همچنین روایت کردهاند که زبیر میگفته است : عثمان را بکشید که آیین شما را دگرگون ساخته است .

به او گفتند: پسرت بر در خانهاش از او حمایت میکند.

گفت : من ناخوش نمیدارم که عثمان کشته شود؛ هرچند نخست و پیش از او پسرم را بکشند! همانا فردا عثمان به صورت لاشهای میان راه افتاده خواهد بود.

بدین سبب بود که در جنگ جمل مروان گفت : به خدا سوگند؛ اینک که طلحه را میبینم و بر او چیرهام از خون نمیگذرم و او را در قبال عثمان میکشم . و همان کار را هم کرد و تیری به کشاله ران یا زیر زانویش زد و چندان خون از طلحه رفت که مرد.

امیرالمؤمنین علی  7 سپس میفرماید:

بر فرض که من در ریختن خون عثمان شریک آنان باشم ، آنان هم که شریک در جرماند و برای آنان جایز و روا نیست که خون او را مطالبه کنند و اگر بدون اینکه منشرکت در آن کار داشته باشم خودشان آن را انجام دادهاند پس در آن صورت از آنان باید این خون مطالبه شود نه از کس دیگری غیر از ایشان .[452]

 

(1136) پس از بیعت با عثمان

فردای آن روز مقداد بیرون آمد، عبدالرحمان بن عوف را دید، دستش را گرفت و گفت : اگر در این کار که کردی رضایت خدا را در نظر داشتی که خداوند پاداش این جهانی و آن جهانی دهد و اگر قصد دنیا داشتی خداوند اموالت را بیشتر فرماید.

عبدالرحمان گفت : گوش بده خدایت رحمت کند، گوش بده .

گفت : به خدا سوگند؛ گوش نمیدهم و دست خود را از دست عبدالرحمان بیرون کشید و رفت و خود را به حضور امیرالمؤمنین علی  7 رساند و گفت  : برخیز و جنگ کن تا ما همراه تو جنگ کنیم .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: خدایت رحمت کند؛ به یاری چه کسانی جنگ کنم ؟

در این هنگام عمّار بن یاسر هم رسید و با صدای بلند این بیت را میخواند: «ای خبردهنده مرگ ؛ برخیز و خبر مرگ اسلام را بگو که معروف مرد و منکر آشکار شد». ]و سپس گفت  :[ به خدا سوگند؛ اگر برای من یارانی میبود با آنان جنگ میکردم . به خدا قسم ؛ اگر یک تن با ایشان جنگ کند من نفر دوّم آنان خواهم بود.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

ای ابایقظان ؛ به خدا سوگند من برای جنگ با آنان یارانی نمییابم و دوست نمیدارم شما را به کاری که توان آن ندارید وادار کنم .

و در خانه خود باقی ماند و تنی چند از افراد خانوادهاش پیش او بودند و هیچکس از بیم عثمان پیش او نمیرفت .

شعبی میگوید: اعضای شورا با یکدیگر اتّفاق کرده بودند تا در قبال کسی که بیعت نکند متّحد باشند و یک سخن بگویند، بدین سبب همگی برخاستند و به امیرالمؤمنین علی  7 گفتند: برخیر و با عثمان بیعت کن!

فرمود: اگر این کار را نکنم چه میشود؟

گفتند: با تو جهاد و ستیز خواهیم کرد.

گوید: او پیش عثمان رفت تا بیعت کند و میفرمود: خدا و رسولش راست فرمودهاند، و چون بیعت کرد عبدالرحمان بن عوف پیش او آمد و از امیرالمؤمنین علی  7 پوزش خواست و گفت : عثمان دست و سوگند خود را در اختیار ما نهاد و تو چنان نکردی و چون دوست داشتم کار مسلمانان را استوار و همراه عهد و پیمان کنم خلافت را در او قرار دادم . فرمود:

خاموش باش و سخنی دیگر گوی که او را بر آن کار برگزیدی تا خود پس از او به خلافت رسی . خداوند میان شما همچون عطر منشم[453]  برافشاند.[454]

 

 (1137) تحریک مقداد و عمّاریاسر به بیعت با حضرت امیرالمؤمنین  7

در این هنگام مقداد بن عمرو پیش آمد مردم جمع بودند. او میگفت : ای مردم ؛ آنچه میگویم بشنوید، من مقداد بن عمرو هستم اگر شما با علی ( 7) بیعت کنید میشنویم و اطاعت میکنیم و اگر با عثمان بیعت کنید میشنویم و سرپیچی میکنیم .

عبدالله بن ابی ربیعة مخزومی برخاست و بانگ برداشت : ای مردم ؛ شما اگر با عثمان بیعت کنید میشنویم و اطاعت میکنیم و اگر با علی ( 7) بیعت کنید میشنویم و سرپیچی میکنیم .

مقداد به او گفت : ای دشمن خدا؛ و ای دشمن رسول خدا و دشمن کتاب خدا؛ از چه هنگام و چه وقت صالحان و نکوکاران سخن تو را شنیده و میشنوند؟

عبدالله بن ابی ربیعه هم به او گفت : ای پسر همپیمان فرومایه ! از چه هنگامی کسی چون تو چنین گستاخ شده است که در کار قریش دخالت کند؟

عبدالله بن سعد بن ابی سرح گفت : ای گروه ؛ اگر میخواهید قریش گرفتار اختلاف و پراکندگی نشود با عثمان بیعت کنید.

عمّار بن یاسر گفت : اگر میخواهید مسلمانان اختلاف و پراکندگی پیدا نکنند با علی ( 7) بیعت کنید. سپس به عبدالله بن سعد روی کرد و گفت : ای تبهکار فرزند تبهکار؛ آیا تو کسی هستی که مسلمانان از تو خیرخواهی یا در کارهای خود با او رایزنی کنند؟!

در این هنگام صداها بلند شد و منادییی که به درستی دانسته نشد کیست و قریشیان میپندارند که او مردی از خاندان مخزوم بوده است و انصار میپندارند که مردی سیهچرده و بلندقامت که کسی او را نمیشناخته و بر مردم مشرف بوده است و با صدای بلند میگفته است : ای عبدالرحمان ؛ خود را از این کار آسوده گردان و آنچه در دل داری انجام بده که همان صحیح و صواب است .[455]

 

 

(1138) گفتگوی مغیره و عبدالرحمان بن عوف

مغیرة بن شعبه به عثمان گفت : به خدا سوگند؛ اگر با کسی دیگر غیر از تو بیعت میشد ما با او بیعت نمیکردیم .

عبدالرحمان بن عوف به او گفت : به خدا سوگند؛ دروغ میگویی که اگر با کس دیگری هم بیعت میشد تو با او بیعت میکردی وانگهی ای پسر زن دباغ ؛ تو را با این امور چکار؟ به خدا سوگند؛ اگر کس دیگری غیر از عثمان عهدهدار خلافت میشد به منظور تقرّب به او و طمع به دنیا به او نیز همین سخن را میگفتی که اینک گفتی . ای بیپدر؛ پی کارت برو.

مغیره گفت : اگر حفظ حرمت امیرالمؤمنین! نبود، چیزها که ناخوش میداری به گوش تو میرساندم . و هر دو رفتند.[456]

 

 

(1139) گفتگوی مقداد با عبدالرحمان بن عوف

عوانه میگوید: اسماعیل از قول شعبی نقل میکند که میگفته است : عبدالرحمان بن جندب از قول پدر خویش جندب بن عبدالله ازدی نقل میکند که میگفته است : روزی که با عثمان بیعت شد من در مدینه بودم رفتم کنار مقداد بن عمرو نشستم ، شنیدم میگفت : به خدا سوگند؛ هرگز چیزی که بر سر این خاندان آمده است ندیدهام .

عبدالرحمان بن عوف که نشسته بود گفت : ای مقداد؛ تو را با این موضوع چکار است ؟

مقداد گفت : به خدا سوگند؛ که من آنان را به سبب محبّت به رسول خدا6 دوست دارم و من از قریش و دستیازی ایشان بر مردم به بهانه اینکه رسول خدا 6 از ماست درشگفتم و آنگاه چگونه حکومت را از دست خاندانش بیرون میکشند؟!

عبدالرحمان گفت : به خدا سوگند؛ که من خود را برای شما سخت به زحمت افکندم و کوشیدم !

مقداد گفت : همانا به خدا سوگند؛ مردی از آن گروه را که به حق فرمان میدهد و به آن گرایش دارد رها کردی ، به خدا سوگند؛ اگر برای من یارانی وجود میداشت با آنان همانگونه که در جنگهای بدر و احد جنگ کردم میجنگیدم .

عبدالرحمان گفت : مادرت بر سوگت بگرید؛ این سخن تو را مردم نشوند که بیم آن دارم موجب فتنه و پراکندگی شوی .

مقداد گفت : کسی که به حقّ و اهل حقّ و کسانی که به راستی والیان امر هستند دعوت میکند نمیتواند فتنهانگیز باشد ولی آنکس که مردم را در باطل میافکند و هوای دل را بر حق برمیگزیند فتنهانگیز و پراکنده کننده است .

گوید: چهره عبدالرحمان برهم آمد و به مقداد گفت : اگر بدانم مقصودت من هستم برای من و تو کاری خواهد بود.

مقداد گفت : ای پسر مادر عبدالرحمان ؛ مرا تهدید میکنی ؟ سپس برخاست و رفت .

جندب بن عبدالله میگوید: من از پی مقداد رفتم و به او گفتم : ای بنده خدا؛ من از یاران تو خواهم بود.

گفت : خدایت رحمت کند؛ این کار کاری است که برای آن ، دو سه مرد بسنده نیست .[457]

 

 

(1140) گفتگوی جندب با حضرت امیرالمؤمنین  7

جندب گوید: هماندم به خانه امیرالمؤمنین علی  7 رفتم و چون کنارش نشستم گفتم: ای ابا حسن ؛ به خدا سوگند قوم تو کار صحیحی نکردند که خلافت را از تو برگرداندند. فرمود:

صبری پسندیده باید و از خداوند باید یاری جست .

من گفتم : به خدا سوگند؛ که تو صبور و شکیبایی .

فرمود: اگر صبر کنم.

گفتم : من هماکنون کنار مقداد و عبدالرحمان بن عوف نشسته بودم و چنین و چنان گفتند و مقداد برخاست . من او را تعقیب کردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: مقداد راست میگوید، من چه کنم ؟

گفتم : میان مردم برخیز و آنان را به حکومت خود فرابخوان و به آنان بگو که تو به پیامبر 6 سزاوارتری و از مردم بخواه که تو را بر این گروهی که به ستم بر تو پیروز شدهاند یاری دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذیرفتند و با آنان بر دیگران سخت بگیر، اگر تسلیم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهی کرد و چه کشته شوی و چه زنده بمانی عذر تو موجّه و در پیشگاه خداوند حجّت تو روشن خواهد بود.

فرمود:

ای جندب ؛ آیا گمان میکنی از هر ده تن یک تن با من بیعت خواهد کرد؟

گفتم : آری ؛ این امید را دارم .

فرمود: نه ، به خدا سوگند؛ من امیدوار نیستم که از هر صد تن یک تن با من بیعت کند! و به زودی خبرت میدهم که مردم به قریش مینگرند و میگویند: آنان قوم و قبیله محمّد 6 هستند. قریش هم میان خود میگویند: خاندان محمّد 6 برای خود از این جهت که محمّد 6 از ایشان است فضیلتی میبینند و چنین گمان دارند که آنان برای خلافت از قریش سزاوارترند و از دیگر مردم شایستهترند و اگر آنان حکومت را به دست گیرند هرگز به دست کس دیگری غیر از ایشان نخواهد رسید و حال آنکه اگر حکومت در اختیار کس دیگری غیر از ایشان باشد قریش آن را دست به دست خواهد داد. نه ، به خدا سوگند که مردم با میل و رغبت این حکومت را هرگز به ما واگذار نمیکنند!

گفتم : ای پسرعموی پیامبر؛ فدایت گردم که با این سخن خود دلم را شکستی ، آیا اجازه میدهی به شهر برگردم و این سخن را برای مردم بگویم و آنان را به حکومت تو فراخوانم ؟

فرمود: ای جندب ؛ اینک زمان این کار نیست.

گوید: من به عراق برگشتم و همواره فضل و برتری امیرالمؤمنین علی  7 را برای مردم بیان میکردم ولی هیچکس را نیافتم که با من در اینباره موافق باشد، بهترین سخنی که میشنیدم سخن کسی بود که میگفت : این را رها کن و به چیزی که برای تو سودبخش است بپرداز. و چون میگفتم : همین سخن چیزی است که برای من و تو سودبخش است از کنار من برمیخاست و رهایم میکرد.[458]

 

 

(1141) فضیلت حضرت امیرالمؤمنین  7

پیامبر 6 چنین فرموده است :

من و علی چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم آفریده شود نوری در پیشگاه خداوند بودیم و چون آدم آفریده شد این نور در او به دو بخش قسمت شد: بخشی از آن منم و بخشی علی است .

این روایت را احمد حنبل در «مسند»، و هم در کتاب «فضائل علی  7» آورده است . مؤلّف کتاب «الفردوس» هم آن را آورده و در آن چنین افزوده است :

سپس به عبدالمطلب منتقل شدیم ، پیامبری از آن من شد و وصیت از آن علی .[459]

 

 (1142) حضرت فاطمه  3 از نظر رسول خدا 6

رسول خدا 6 نسبت به حضرت فاطمه  3 بزرگداشت و احترامی بیش از آنچه مردم گمان آن را داشتند و بیش از حرمتی که مردان نسبت به دختران خود مبذول میدارند مبذول میداشت و در این مورد از اندازه محبّت معمولی پدران نسبت به فرزندان بیشتر بود، آنچنان که پیامبر 6 در حضور خواصّ و عوام ، چند بار نه یک بار و در موارد مختلف نه تنها در یک مورد، میفرمود:

فاطمه سرور زنان جهانیان و همتای مریم دختر عمران است و چون بخواهد از صحرای قیامت عبور کند بانگ سروشی از سوی عرش به گوش میرسد که میگوید : ای مردم عرصات ؛ چشم فروپوشید تا فاطمه دختر محمّد 6 بگذرد.

این حدیث از احادیث صحیح است و به هیچ روی از اخبار ضعیف نیست و پیامبر 6 میفرمود:

اینکه علی را برای همسری فاطمه برگزیده است پس از آن بوده است که خداوند او را در آسمان با گواهی فرشتگان به همسری او برگزیده است .

و چند بار، نه یک بار فرموده است :

آنچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار میدهد و آنچه او را به خشم میآورد مرا خشمگین میسازد.

و مکرّر فرموده است :

فاطمه پارهای از تن من است ، آنچه او را پریشان کند مرا پریشان کرده است .

این سخنان و مانند آن نیز موجب افزون شدن کینه عایشه میشد و هر اندازه پیامبر 6، حضرت فاطمه  3 را بیشتر احترام و تکریم میفرمود بر کینه او افزوده میشد، و معلوم است نفوس بشری به کمتر از این نسبت به یکدیگر خشمگین میشود تا چه رسد به اینگونه سخنان .

پس از آن ، تکدّر و ناراحتی حضرت فاطمه  3 به شوهرش حضرت علی  7 هم سرایت کرد و چهبسا که زمان موجب انتقال کینهها به سینههای مردان میشوند خاصّه از قدیم و به صورت ضرب المثل گفته شده است که «زنان افسانهسرایان نیمهشبهایند».

حضرت فاطمه  3 از عایشه فراوان شکایت و گلهگزاری میکرد، زنان مدینه و همسایگان حضرت فاطمه  3 هم هرگاه آن حضرت را میدیدند دورش را میگرفتند و سخنانی از عایشه برای او نقل میکردند و سپس به خانه عایشه میرفتند و سخنانی از قول حضرت فاطمه  3 برای او نقل میکردند و همانگونه که حضرت فاطمه  3 از عایشه پیش شوهر خود گلهگزاری میکرد عایشه هم پیش ابوبکر از حضرت فاطمه  3 گلهگزاری میکرد و میدانست که شوهرش یعنی پیامبر6 گلهگزاریهای او را در مورد حضرت فاطمه  3 نخواهد پذیرفت ، و این موضوع در ابوبکر اثر گذاشت .

پس از آن نیز ستایش پیامبر 6 از امیرالمؤمنین علی  7 و نزدیک و ویژه ساختن او موجب بروز حسد و رشک در ابوبکر و طلحه شد که پدر و پسرعمویش بودند. عایشه پیش آن دو مینشست و سخنان آن دو را گوش میداد، آندو هم پیش عایشه میآمدند و به سخنان او گوش میدادند و سخنان او در ایشان و سخنان آندو در او اثر میگذاشت .[460]

 

 

 

(1143)

 

 (1144) خطبه 163 دلیل بر تعیین وصی

میگویم : از ابوجعفر یحیی بن محمّد علوی نقیب بصره هنگامی که این خطبه را پیش او میخواندم پرسیدم : منظور علی  7 از این سخن که میفرماید : «خلافت چیز برگزیدهای بود که نفسهای گروهی بر آن بخل ورزید و نفسهای قوم دیگر آن را بخشید و از آن گذشت» چیست ؟ و آن قومی که آن مرد اسدی گفته است : «شما را از خلافت کنار زدند و حال آنکه شما به آن سزاوارترید» کیستند؟ آیا منظور روز سقیفه است یا روز شورا؟

ابوجعفر ـ که خدای رحمت کند ـ با آنکه شیعه و مرد علوی بود مردی باانصاف و سخت خردمند بود، گفت : مقصود روز سقیفه است .

گفتم : دل من به من اجازه نمیدهد که اصحاب پیامبر 6 را چنین تصوّر کنم که با پیامبر 6 مخالفت و نص را رد کنند و نادیده بگیرند.

گفت : من هم روا نمیدارم که به پیامبر 6 نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید و حال آنکه هیچگاه از مدینه بیرون نمیرفت مگر آنکه امیری بر آن میگماشت و این کار در حالی صورت میگرفت که پیامبر 6 زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود، چگونه ممکن است برای پس از مرگ که قادر به جبران آنچه پیش بیاید نیست کسی را امیر نکند؟!

سپس گفت : هیچکس از مردم در اینکه پیامبر 6 خردمند و کامل عقل بوده است تردید ندارد؛ عقیده مسلمانان که درباره او معلوم است ؛ یهودیان و مسیحیان و فلاسفه هم چنین گمان دارند که او حکیمی در حکمت تمام است و دارای اندیشهای استوار، ملّتی را بر پا ساخته است و دین و آیینی فراهم آورده است و با عقل و تدبیر خویش پادشاهی بزرگی را بنا نهاده است ، و این مرد خردمند کامل ، خوی و غریزه اعراب را نیکو میشناخته و خونخواهی و کینهتوزی آنان را، هر چند پس از سالهای دراز باشد، میدانسته است که هر گاه کسی مردی از خاندانی از قبیله را بکشد، اهل و خویشاوندان و نزدیکان مقتول در جستجوی قاتل برمیآیند تا او را بکشند و انتقام خون خویش را بگیرند و اگر به خود قاتل دست نیابند برخی از نزدیکان و افراد خانواده قاتل را میکشند و اگر به هیچیک از آنان دست نیابند فرد یا گروهی از قبیله قاتل را میکشند هر چند از نزدیکان قاتل نباشند و اسلام این سرشت و خوی آنان را که در طبیعت ایشان استوار بود چندان تغییر نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقی بود.

پس چگونه ممکن است شخص عاقل تصوّر کند که پیامبر 6 یعنی آن شخص عاقل کامل که اعراب و به ویژه قریش را سوگوار کرده است کسی که او را در ریختن آن خونها و کشتن آنان و برانگیختن کینهها یاری داده و نزدیکترین پسرعمو و داماد اوست و پیامبر 6 به خوبی میدانسته است که او هم به زودی مانند دیگر مردم خواهد مرد، پسرعموی خود را به حال خود رها کند در حالیکه دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد که پیامبر 6 از شدّت محبّت و دلبستگی ، آندو را همچون پسران خویش میدانسته است .

آیا درست است که او را پس از خود حاکم قرار ندهد و او را به جانشینی خود نگمارد و بر خلافت او تصریح نکند؟ مگر آن خردمند کامل نمیدانسته است که اگر علی و همسر و پسران او را به حال خود و به صورت رعیت و مردم عادّی رها کند خونهای ایشان را پس از خود در معرض ریختن قرار داده است ؟ بلکه در آن صورت خودش موجب کشتهشدن و هدر رفتن خون ایشان خواهد بود؛ زیرا آنان پس از رحلت پیامبر محفوظ نخواهند بود و لقمهای برای خورندگان و صیدی برای درندگاناند که مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقامجویانه خود در مورد ایشان خواهند رسید.

حال آنکه اگر حکومت را در ایشان و کار را به دست آنان قرار دهد، با آن ریاست ، خون و جان ایشان را محفوظ داشته است و بدان وسیله مردم را از تعرّض به آنان بازداشته است ، و این کار با تجربه و دقّت نظر در موارد دیگر هم معلوم میشود.

به عنوان مثال : نمیبینی اگر پادشاه بغداد یا جای دیگری مردم را کشته و سوگوار کرده باشد و در دلهای آنان کینههای بزرگ نسبت به خود برانگیخته باشد و برای پس از خود کار فرزندان و ذریه خویش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد که پادشاهی از میان خود برگزینند و یکی از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد دیگر رعیت رها کند! بدیهی است بقای فرزندانش پس از او اندک خواهد بود و به سرعت هلاک میشوند و مردم کینهتوز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم میبرند و ایشان را میکشند و تار و مار میکنند، و حال آنکه اگر آن پادشاه یکی از پسران خویش را برای پادشاهی معین کند و ویژگان و خدمتکاران و بردگان او به حفظ کار فرزندش قیام کنند خون آنان و خویشاوندانشان محفوظ میماند و به سبب اهمیت سلطنت هیچیک از مردم به آنان دستیازی نمیکند و ابهّت پادشاهی و نیروی سالاری و پاسداری امارت مانع از آن خواهد بود.

آیا گمان میکنی و چنین میبینی که این موضوع از نظر رسول خدا 6 پوشیده مانده و از خاطرش رفته است ؟! یا دوست میداشته است که ذریه و افراد خاندانش پس از او ریشهکن و درمانده شوند؟! در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به حضرت فاطمه  3 که در نظرش بسیار عزیز و محبوب دلش بوده است کجا میرود؟

آیا معتقدی که پیامبر 6 دوست میداشته است حضرت فاطمه  3 را همچون یکی از بینوایان مدینه قرار دهد که پیش مردم دست نیاز برآورد و اینکه امیرالمؤمنین علی  7 را که در نظرش بسیار گرامی و بزرگ بوده و حال او در نظر پیامبر 6 معلوم است همچون ابوهریره دوسی و انس بن مالک انصاری قرار دهدکه امیران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هر گونه میخواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع کند و بر سرش صد هزار شمشیر کشیده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرونشانند؟ به ویژه که آنان دوست میداشتند خون امیرالمؤمنین علی  7 را با دهانهای خود بیاشامند و گوشت او را با دندانهای خود پارهپاره کنند و بخورند؛ چرا که فرزندان و برادران و پدران و عموهای ایشان را کشته بود و چندان روزگاری از آن نگذشته بود و هنوز زخمها بهبود نیافته و بر آن پوست تازه برنیامده بود.

به نقیب ابوجعفر گفتم : همانا در آنچه گفتی نیکو از عهده برآمدی جز اینکه گفتار امیرالمؤمنین علی  7 دلالت بر آن دارد که نصّی در مورد او نبوده است . مگر نمیبینی که میفرماید: «ما از لحاظ نسب والاتریم و وابستگی ما به رسول خدا 6 استوارتر است»؟ و حجّت و برهان را در نسب و شدّت قرب قرار داده است و حال آنکه اگر نصّی بر او شده بود به جای این سخن میفرمود: «و من کسی هستم که بر من تصریح شده و نام من برده شده است».

خدایش رحمت کند، چنین پاسخ داد: امیرالمؤمنین علی  7 پاسخ آن مرد را از همان جهتی که معتقد بوده و میدانسته است داده است نه از آن جهتی که آن را نمیداسته و به آن معتقد نبوده است . مگر نمیبینی که مرد اسدی از آن حضرت پرسیده است : چگونه قوم شما، شما را از این مقام راندند و حال آنکه شما به آن مقام سزاوارترید؟ و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزّت و خویشاوندی و اینکه در واقع پاره تن پیامبر 6 بودهاند بوده است و آن مرد اسدی به هیچ روی تصوّر وجود نصّ را نمیکرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمیکرده و اگر این موضوع در اندیشه و خاطرش میبود به امیرالمؤمنین علی  7 میگفت : «چرا مردم تو را از این مقام کنار زدند و حال آنکه رسول خدا 6 در مورد تو تصریح فرموده است؟»

او چنین سخنی نگفته بلکه سخنی گفته است که در مورد همه افراد بنیهاشم است و پرسیده است : چگونه قوم شما را از این کار کنار زدند و حال آنکه شما به اعتبار اینکه هاشمی و نزدیکان رسول خدایید به آن سزاوارتر بودید، و امیرالمؤمنین علی  7 پاسخی به او داده است که مورد نظر اسدی بوده است و فرموده است :

آری ؛ با آنکه ما از دیگران به رسول خدا 6 نزدیکتریم این کار را کردند و پیش از خود دیگری را بر ما برگزیدند.

اگر امیرالمؤمنین علی  7 به او پاسخ میداد: «آری ؛ با آنکه به من و نام من در زندگی رسول خدا 6 تصریح شده است» پاسخ او را نداده بود که آن مرد اسدی نپرسیده بود: «آیا در این مورد بر تو نصّی شده است؟» همچنین نپرسیده بود: «آیا رسول خدا 6 در مورد خلافت کسی تصریح فرموده است یا نه؟» بلکه پرسیده بود: «چرا قوم ، شما را از حکومت کنار زدند و حال آنکه شما به معدن و چشمه دین از آنان نزدیکتر بودید؟»، و امیرالمؤمنین  7 به او پاسخی که منطبق سئوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر برای او تصریح به نصّ میکرد و باطن امر را با تفصیل برای او نقل میکرد او از امیرالمؤمنین علی  7 رویگردان میشد و آن حضرت را متّهم میکرد و سخنش را نمیپذیرفت و به تصدیق گفتارش کشیده نمیشد و در تدبیر کار مردم و رهبری سزاوارتر است به گونهای پاسخ داده شود که موجب رویگردانی و طعنه نگردد.[461]

 

 (1145) خطبه 165 گفتگوی حضرت امیرالمؤمنین  7 با عثمان

از جمله گفتار امیرالمؤمنین علی  7 برای عثمان بن عفّان است . گفتهاند: هنگامی که مردم پیش امیرالمؤمنین  7 آمدند و از آنچه بر عثمان عیب میگرفتند شکایت کردند و از آن حضرت خواستد از سوی آنان با عثمان گفتگو کند و از او بخواهد که مردم را از خود خشنود گرداند.

آن حضرت نزد عثمان رفت و به او چنین فرمود:

إنّ الناس ورائی وقد استسفرونی بینک وبینهم ، والله ما أدری ما أقول لک؟...

همانا مردم پشت سر من هستند و خواستهاند مرا میان خودشان و تو سفیر قرار دهند. به خدا سوگند؛ نمیدانم به تو چه بگویم ؟...[462]

 

میگویم : ما ضمن مباحث گذشته انجام کارهایی را که بر عثمان خرده گرفته و عیب شمردهاند به اندازه کافی بیان کردیم . ابوجعفر محمّد بن جریر طبری ـ که خدایش رحمت کند ـ در تاریخ بزرگ خود اینچنین آورده است :

تنی چند از یاران پیامبر 6 به یکدیگر نامه نوشتند و بعضی از آنان برای بعضی دیگر نوشتند به اینجا بیایید که جهاد راستین در مدینه است نه در روم . مردم نسبت به عثمان سرکشی کردند و دشمنامش میدادند و این موضوع به سال سی و چهارم هجرت بود. از صحابه نیز کسی جز چند تن از عثمان دفاع نمیکردند که از آن جمله : زید بن ثابت ، ابواسید ساعدی ، کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند.

مردم جمع شدند و با امیرالمؤمنین علی  7 مذاکره کردند و از او خواستند با عثمان گفتگو کند. آن حضرت پیش عثمان رفت و به او فرمود: «مردم پشت سر من هستند...».

طبری تمام این خطبه را با همین الفاظ نقل کرده است و میگوید: عثمان به امیرالمؤمنین علی  7 گفت : میدانستم که همین سخنان را خواهی گفت . به خدا سوگند؛ اگر تو در مسند حکومت و به جای من میبودی با تو چنین نمیگفتم و عتاب نمیکردم ، وانگهی من کار ناپسندی انجام ندادهام! پیوند خویشاوندی را پیوسته داشتهام و رخنه فقر را بستهام و درماندهای را پناه دادهام و کارهایی را عهدهدار شدهام که شبیه کارهای عمر است . ای علی ؛ تو را به خدا سوگند میدهم مگر نمیدانی که مغیرة بن شعبه حاکم کوفه بوده است ؟

فرمود: آری میدانم.

عثمان گفت : آیا نمیدانی که عمر او را بر حکومت گماشته بود؟!

فرمود: آری میدانم.

عثمان گفت : پس چرا مرا در اینکه ابن عامر را با توجّه به پیوند خویشاوندی و نزدیکی او به کار گماشتهام سرزنش میکنی ؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

عمر پای بر بیخ گوش و گردن کسی که او را به حکومت میگماشت مینهاد و اگر به او خبر میرسید که کاری ناپسند انجام داده است در مورد او سختترین عقوبت را معمول میداشت و تو اینچنین نیستی ، بلکه ناتوانی و نسبت به نزدیکان خود نرم و سستی .

عثمان گفت : آنان خویشاوندان تو هم هستند.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود :

آری ؛ به جان خودم سوگند که خویشاوندی ایشان با من نزدیک است ولی فضل و برتری میان دیگران است .

عثمان گفت : آیا نمیدانی که عمر معاویه را به حکومت گماشت؟ من هم او را به حکومت گماشتهام .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

تو را به خدا سوگند میدهم که نمیدانی که معاویه بیشتر از یرفا ـ غلام عمر ـ از عمر میترسید؟

گفت : آری ؛ همینگونه است .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

ولی معاویه کارها را بدون نظر و اطّلاع تو انجام میدهد و به مردم میگوید: این کار به فرمان عثمان است و تو این موضوع را میدانی و هیچگونه اعتراضی بر او نمیکنی!

امیرالمؤمنین علی  7 برخاست و رفت و عثمان هم از پی او بیرون آمد و بر منبر نشست و برای مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت : امّا بعد؛ هر کار را آفتی و هر چیز را آسیبی است . آفت این امّت و آسیب این نعمت گروهی عیبجو و طعنهزنندهاند که آنچه را خوش میدارید برای شما آشکار میسازند و آنچه را خوش نمیدارید از شما پوشیده میدارند، آنان برای شما سخنی میگویند و شما هم همان را میگویید، همچون شترمرغ که از نخستین بانگزننده پیروی میکند و خوشترین آبشخورها در نظرش دورترین آن است ، جز آب تیره ننوشند و جز گل آلودگی نخواهند.

همانا به خدا سوگند؛ کارهایی را بر من عیب میگیرید که همانها را برای پسر خطّاب میپسندیدید و به آن اقرار داشتید در حالیکه او شما را لگدکوب میکرد و با دست خود میزد و با زبان خود شما را سرکوب میکرد ناچار در آنچه خوش و ناخوش میداشتید تسلیم او بودید. امّا من با شما نرمی کردم و شانه فروتنی فروآوردم و دست و زبان خویش را از شما بازداشتم ، نسبت به من گستاخ شدید. همانا به خدا سوگند؛ یاران من نزدیکتر و جمع من بیشتر و نیرومندترند و اگر استمداد کنم پاسخ مثبت میدهند. اینک افرادی نظیر خودتان فراهم آوردهام و به شما دندان نشان خواهم داد و ممکن است شما موجب رفتاری از من شوید که آن را خوش نمیدارم و سخنانی بگویم که تاکنون نگفتهام . بنابراین زبان از من بدارید و سرزنش و خردهگیری از حاکمان را بس کنید. شما چه حقّی را از دست دادهاید؟ به خدا سوگند؛ من در مورد رسیدن به کسانی که پیش از من بودهاند کوتاهی نکردهام و نمیدیدم که در آن مورد اختلاف داشته باشید. پس شما را چه میشود، دردتان چیست ؟

در این هنگام مروان بن حکم برخاست و گفت : اگر هم بخواهید میان خود و شما شمشیر را حاکم میکنیم .

عثمان گفت : خاموش باش که خدایت خاموش بدارد؛ مرا با یاران خودم واگذار. سخن گفتن تو در این مورد چه معنی دارد؟ مگر به تو دستور نداده بودم که سخن نگویی ؟!

مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.[463]

(1146) علّت قصاص نکردن از قاتل عثمان

اگر امیرالمؤمنین علی  7 شروع به عقوبت مردم و گرفتن ایشان میکرد در امان نبود که فتنهای دیگر و بزرگتر از فتنه نخست پدید آید، و از لحاظ تدبیر و آنچه که شرع و عقل بر آن مقتضی است خودداری از عقوبت تا آرامگرفتن فتنه و پراکنده شدن مردم و برگشتن هر قوم به سرزمین خودشان است .

وانگهی امیرالمؤمنین علی  7 در آن موضوع تأمّل میفرمود تا معاویه و دیگران به اطاعت او درآیند و پسران عثمان پیش او حاضر شوند و خون پدر خویش را مطالبه کنند و گروهی را مشخّص کنند و بگویند چه کسانی عهدهدار کشتن و چه کسانی عهدهدار محاصره و چه کسانی عهدهدار بالا رفتن از دیوار بودهاند؛ همانگونه که به طور معمول دادخواهان در حضور امام و قاضی دادخواهی میکنند و در آن هنگام امکان عمل کردن به حکم خداوند متعال فراهم میبود و کار بدینگونه انجام نپذیرفت ، بلکه معاویه و مردم شام از فرمان آن حضرت سرپیچی کردند، وارثان عثمان هم به او پناهنده شدند و از حوزه حکومت امیرالمؤمنین  7 جدا شدند و قصاص را نه از راه شرع بلکه آن را از راه زور مطالبه کردند و معاویه هم آن را همراه با تعصّب دوره جاهلی قرار داد و هیچیک از ایشان از راه درست وارد نشدند. در همان حال یا پیش از آن موضوع طلحه و زبیر و پیمانشکنی آن دو در مورد بیعت و غارتکردن آندو اموال مسلمانان را در بصره و کشتن آندو اشخاص صالح آن شهر را پیش آمد و کارهایی صورت گرفت که همه آن امور امام  7 را اینکه قصاص را انجام دهد بازداشت و اعتماد لازم فراهم نشد و حال آنکه اگر کار بر قاعده درستی استوار میشد و با آرامش و پذیرفتن اصل حکومت در طلب خونخواهی برمیآمدند، اصلاح میشد (همانگونه که) امیرالمؤمنین  7 به معاویه فرمود:

امّا اینکه تو قاتلان عثمان را مطالبه میکنی نخست در اطاعت من درآی و سپس درباره آن قوم پیش من محاکمه طرح کن تا من تو و ایشان را به آنچه کتاب خدا و سنّت رسول خدا 6 حکم میکند درآورم .

یاران معتزلی ما ـ که خدایشان رحمت کند ـ گفتهاند که این پیشنهاد و گفتار امیرالمؤمنین علی  7 عین حقّ و صواب محض است ؛ زیرا لازم است نخست مردم به اطاعت امام درآیند و پیش او محاکمه برند؛ اگر بر حق حکم کند امامت او پابرجا باقی میماند و اگر به ستم حکم کند حکومت او درهم میشکند و خلع او لازم میشود.

اگر بگویی معنی این گفتار امیرالمؤمنین علی  7 چیست که فرموده است :

و این کار را با مدارا تا آنجا که ممکن باشد اصلاح میکنم و چون چاره نیابم آخرین دوا داغ کردن است[464] .

میگویم : معنای این سخن آن نیست که از عقوبت قاتلان عثمان تا آنجا که ممکن باشد خودداری میکنم و چون چارهای نیابم آنان را عقوبت میکنم ؛ بلکه این سخن را در آغاز حرکت طلحه و زبیر به بصره فرموده است ، در همان حال گروهی به او پیشنهاد کردند تا کسانی که مردم را بر عثمان شوراندهاند عقوبت فرماید.

امیرالمؤمنین  7 نخست عمان عذری را که طرح فرموده است آورد و سپس گفت : من از جنگ با این پیمانگسلان که بیعت را درهم شکستند تا آنجا که برایم ممکن باشد خویشتنداری میکنم و با پیامدادن و ترساندن ایشان و کوشش در برگرداندن ایشان به اطاعت با بیم و امید درنگ میکنم و اگر چارهای از جنگ نیابم آخرین دارو داغ کردن (جنگ) است که آخرین اقدام است که چاره کار عاصیان است .[465]

 

 (1147) خطبه 173 استدلال به حقّانیت حضرت

این از خطبهای است که امیرالمؤمنین علی  7 در آن ، موضوع روز شورا را که پس از کشتهشدن عمر تشکیل شد طرح فرموده است . کسی که به او گفت  : «همانا که تو بر این کار حریصی»، سعد بن ابی وقّاص بود و با توجّه به اینکه همو در مورد امیرالمؤمنین علی  7 روایت «تو نسبت به من به منزلت هارون از موسی هستی» را روایت کرده است عجیب است . و امیرالمؤمنین علی  7 به همه آنان فرمود: «به خدا سوگند که شما حریصتر و دورترید» و این سخنی است که عموم مردم آن را روایت کردهاند.

امامیه میگویند: این گفتار مربوط به روز سقیفه است و کسی که به امیرالمؤمنین علی  گفته است : تو بر این کار حریصی ، ابوعبیدة بن جراح بوده است و روایت نخست مشهورتر و آشکارتر است[466] .

 

امیرالمؤمنین علی  7 فرموده است :

آنان تنها بر گرفتن حقّ من و سکوت از ادّاعی دیگری قناعت نکردند بلکه حقّ مرا گرفتند و مدّعی شدند که حقّ از ایشان است و بر من واجب است که نزاع در آن مورد را رها کنم . ای کاش ؛ با اعتراف به اینکه حقّ من است حقّ مرا میگرفتند که در آن صورت مصیبت آن سبک و آسان میبود.

بدان که اخبار متواتر از امیرالمؤمنین علی  7 رسیده که سخنان دیگری نظیر این گفتار فرموده است ؛ چون این سخن آن حضرت که فرموده است :

من همواره از هنگامی که خداوند رسول خویش را فراگرفت و قبض روح کرد تا هنگامی که مردم این شخص را به امامت برگزیدند مظلوم بودهام .

و این گفتارش که فرموده است :

بارخدایا؛ قریش را زبون فرمای که حقّ مرا از من بازداشتند و حکومت مرا غصب کردند.

و این گفتار آن حضرت که :

پروردگار من قریش را از سوی من کیفر دهد که آنان در حقّ من ستم کردند و حکومت پسر مادرم (برادرم) را از من به زور بازگرفتند.

و گفتار آن حضرت هنگامی که شنید کسی بانگ برداشته است : من مظلومم . فرمود:

بیا با یکدیگر فریاد برآوریم که من هم همواره مظلوم بودهام .

و این گفتارش که :

و همانا که او (ابوبکر) به خوبی میداند که منزلت و محلّ من در مورد خلافت همچون محور آسیاسنگ است .

و این گفتارش که :

میراث خود را تاراجشده میبینم .

و این گفتار آن حضرت که :

آن دو مرد ظرف ما را واژگون ساختند و مردم را بر دوشهای ما سوار کردند.

و این سخن آن حضرت :

همانا ما را حقّی است که اگر به ما داده شود میگیریم و اگر از آن بازداشته شویم تحمّل سختی میکنیم اگرچه به درازا کشد.[467]

و این گفتار آن حضرت که :

همواره دیگری را بر من برگزیدند و من از آنچه سزاوار و شایسته آن هستم بازداشته شدهام .[468]

و یاران (معتزلی) ما همه این سخنان را بر آن حمل میکنند که امیرالمؤمنین علی  7 با توجّه و استناد به برتری و شایستگی در مورد حکومت ادّعا میفرموده است و همین توجیه درست و حقّ است ؛ زیرا معنی کردن این کلمات بر اینکه آن حضرت با نصّ و تصریح استحقاق آن را داشته است موجب تکفیر یا فاسق شمردن سرشناسان مهاجران و انصار است! ولی امامیه و زیدیه این سخنان را بر ظاهر آن حمل میکنند و بر کاری دشوار دست مییازند! و البتّه به جان خودم سوگند که این سخنان بسیار وهمانگیز است و چنین به گمان میآورد که سخن درست همان است که شیعیان میگویند؛ ولی بررسی اوضاع و احوال این گمان را باطل میکند و این وهم را زایل میسازد و واجب است که این سخنان را همچون آیات متشابه قرآنی دانست که گاهی چیزهایی را که برای خداوند متعال روا نیست به گمان میآورد و معمولا این آیات را به ظاهرش معنی نمیکنیم و آنها را مورد عمل قرار نمیدهیم ؛ زیرا با بررسی دلایل عقلی چنین اقتضاء میشود که از ظاهر آن آیات عدول کنیم و با تأویلاتی که در کتابهای مورد نظر آمده است تأویل کنیم !!

یحیی بن سعید بن علی حنبلی ـ که معروف به ابن عالیه و از ساکنان ناحیه قطفتا در بخش غربی بغداد بود و یکی از شاهدان عادل آن منطقه به شمار میرفت ـ برای من نقل کرد و گفت :

حضور فخر اسماعیل بن علی حنبلی فقیه ، معروف به غلام ابن المنی بودم ـ این فخر اسماعیل بن علی داناترین حنبلیان بغداد در فقه و مسائل مورد خلاف بود و تدریس مختصری هم در منطق داشت و دارای بیانی شیرین بود، من او را دیده بودم و حضورش رفته و سخنش را هم شنیده بودم ، به سال ششصد و ده درگذشت ، ابن عالیه میگفت : ـ در همان حال که ما پیش او بودیم و سخن میگفتیم مردی از حنبلیان وارد شد، اوطلبی از یکی از مردم کوفه داشت و برای وصول طلب خود به کوفه رفته بود و چنان اتّفاق افتاده بود که رفتن او به کوفه مقارن با زیارت روز غدیر بود و در آن حال او در کوفه بوده است . زیارت غدیر یعنی روز هجدهم ذی حجّه که در آن رزو در مزار امیرالمؤمنین  7 آنچنان جمعیتی جمع میشوند که بیرون از حدّ شمار است .

ابن عالیه میگفت : شیخ فخر اسماعیل شروع به پرسیدن از آن مرد کرد که چه کردی و چه دیدید؟ آیا تمام طلب خود را گرفتی یا چیزی از آن بر عهده وامدار باقی ماند؟

و آن مرد پاسخ داد، تا آنکه به فخر اسماعیل گفت : ای سرور من ؛ اگر روز زیارتی غدیر حضور میداشتی میدیدی کنار آرامگاه علی بن ابی طالب  7 چه رسوایی به بار آوردند و چه سخنان زشت و دشنامها که به صحابه دادند آن هم آشکارا و با بانگ بلند و بدون هیچگونه مراقبت و بیم و هراسی .

فخر اسماعیل گفت : آنان چه گناهی دارند؟ به خدا سوگند؛ کسی آنان را بر این کار گستاخ نکرد و برای آنان این در را نگشود مگر صاحب همان گور!

آن مرد پرسید: صاحب آن گور کیست ؟

فخر اسماعیل گفت : علی بن ابی طالب (صلوات الله وسلامه علیه ولعنة الله علی اعدائه) است .

آن مرد گفت : ای سرور من ! یعنی علی ( 7) این سنّت را برای آنان معمول داشته و ایشان را به آن راه برده و به آنان تعلیم داده است ؟

فخر گفت : آری به خدا سوگند.

آن مرد گفت : ای سرور من ! اگر علی ( 7) در این کار محق بوده است چه لزومی دارد که فلان و فلان (ابوبکر و عمر) را دوست بداریم و اگر علی ( 7) بر باطل بوده است چه لزومی دارد و بر عهده ما نیست که او را دوست بداریم ! به هر حال سزاوار است که یا از او یا از آندو تبرّی بجوییم!

ابن عالیه گفت : اسماعیل شتابان برخاست و کفشهایش را پوشید و گفت : خداوند اسماعیل را لعنت کند اگر پاسخ این مسأله را بداند!! و به اندرونی خود رفت . ما هم برخاستیم و برگشتیم .[469]

 

(1148) دنیاطلبی طلحه و زبیر

گوید: اشعث بن سوار، از محمّد بن سیرین ، از ابوالخلیل برای ما نقل کرد که میگفته است : چون طلحه و زبیر در مربد فرود آمدند پیش ایشان رفتم و دیدم پیش یکدیگرند، به آنان گفتم : شما را به خدا و حرمت مصاحبت پیامبر 6 سوگند میدهم که چه چیزی شما را به این سرزمین ما آورده است ؟

نخست پاسخی نداند، دوباره گفتم ، گفتند: به ما خبر رسیده است که در این سرزمین شما دنیا وجود دارد، به جستجوی آن آمدهایم .

گوید: محمّد بن سیرین ، از احنف بن قیس هم روایت میکند که میگفته است : طلحه و زبیر را دیده است و گفتگو کرده و همین پاسخ را به او دادهاند و گفتهاند: ما به جستجوی دنیا آمدهایم .

مدائنی هم نظیر آنچه ابومخنف روایت کرده آورده و گفته است که امیرالمؤمنین علی  7 به روز جنگ جمل ، پیش از آنکه جنگ دربگیرد، ابن عبّاس را نزد زبیر فرستاد، ابن عبّاس به او گفت : همانا امیرالمؤمنین  7 به تو سلام میرساند و میگوید: مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بیعت نکردی ؟ اینک چه چیز تو را در مورد من چنین به تردید انداخته است که جنگ با مرا روا میشمری ؟

ابن عبّاس میگوید: پاسخی نداشت جز اینکه به من گفت : ما با داشتن بیم بسیار طمع هم داریم و چیز دیگری نگفت .

ابواسحاق میگوید: از محمّد بن علی بن حسین  : پرسیدم : به نظرت زبیر در این سخن خود چه میخواسته است بگوید؟ فرمود :

به خدا سوگند؛ ابن عبّاس را رها نکردم تا از او در این باره پرسیدم . گفت : مقصودش این بود که ما با همه ترس و بیمی که در آن هستیم طمع داریم عهدهدار کاری شویم که شما عهدهدار آن هستید.

محمّد بن اسحاق میگوید: جعفر بن محمّد 8 از قول پدرش ، از ابن عبّاس برای من نقل کرد که گفته است : روز جنگ جمل امیرالمؤمنین علی  7 مرا با قرآنی باز که نسیم ، برگ آن را حرکت میداد پیش طلحه و زبیر فرستاد و به من فرمود: به آندو بگو: این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد، چه میخواهید؟

آندو را پاسخی نبود جز اینکه گفتند: ما همان چیزی را میخواهیم که او میخواهد. گویی میگفتند: حکومت میخواهیم ، من پیش امیرالمؤمنین علی 7 برگشتم و به او خبر دادم .[470]

 

 (1149) طلحه و زبیر در بصره و ریاستطلبی آنها

اینک به دنباله خبر طلحه و زبیر بازگردیم . ابو مخنف میگوید: همین که طلحه و زبیر از مربد حرکت و آهنگ عثمان بن حنیف کردند دیدند که او و یارانش دهانه کوچهها را گرفتهاند، آنان رفتند تا آنکه به محلّه دبّاغها رسیدند آنجا یاران عثمان بن حنیف با ایشان رویاروی بودند. طلحه و زبیر و یارانشان با نیزه به آنان حمله کردند. ناچار حکیم بن جبله بر آنان حمله کرد و او و یارانش چندان با آنان جنگ کردند که ایشان را از همه کوچهها بیرون کردند. زنها هم از فراز بامها بر آنان سنگ میزدند.

آنان آهنگ گورستان بنیمازن کردند و همانجا اندکی ایستادند تا سواران ایشان برسند سپس کنار بندآب بصره و از آنجا سوی زابوقه[471]  رفتند و در شورهزاری

که «دار الرزق»[472]  آنجاست فرود آمدند.

 

گوید: عبدالله بن حکیم تمیمی با نامههایی که طلحه و زبیر برای او نوشته بودند پیش آندو آمد و به طلحه گفت : ای ابومحمّد؛ مگر این نامههای تو نیست که به ما نوشتهای ؟

گفت : آری .

عبدالله بن حکیم گفت : دیروز ما را به خلع عثمان و کشتن او فرامیخواندی تا سرانجام او را کشتی ، اینک به خونخواهی او آمدهای ؟ به جان خودم که هدف تو خونخواهی نیست چیزی جز این دنیا را نمیخواهی ، آرام بگیر، و اگر هدف تو این است پس چرا هنگامی که بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 بر تو عرضه شد با رضایت و رغبت با او بیعت کردی و اینک بیعت خود را میشکنی و آمدهای تا ما را هم در فتنه خویش درآوری ؟

طلحه گفت : علی ( 7) هنگامی مرا به بیعت با خود فراخواند که مردم با او بیعت کرده بودند و دانستم که اگر آنچه را بر من عرضه میکند نپذیرم کار من تمام نخواهد شد و کسانی که با اویند بر من هجوم خواهند آورد.

ابومخنف گوید: بامداد فردای آن روز طلحه و زبیر برای جنگ صف بستند، عثمان بن حنیف هم با یاران خود به مقابله آنان بیرون آمد، نخست آنان را به خدا و حقّ اسلام سوگند داد و بیعت آنان با امیرالمؤمنین علی  7 را فرایادشان آورد.

گفتند: ما خون عثمان را مطالبه میکنیم .

عثمان بن حنیف گفت : شما را با خونخواهی چکار است ؟ پسران و پسرعموهای او که از شما در این باره سزاوارترند کجایند؟ به خدا سوگند که چنین نیست و شما که امید به حکومت داشتید و برای رسیدن به آن کار میکردید همین که دیدید مردم بر او جمع شدند بر او رشک بردید. مگر کسی از شما دو تن نسبت به عثمان زشت گفتارتر بوده است ؟

طلحه و زبیر او را دشنامهای ناپسند دادند و از مادرش نام بردند. او به زبیر گفت : به خدا سوگند؛ اگر حرمت صفیه و قرب منزلتش به پیامبر 6 نبود و همو بود که تو را به سایه پیامبر 6 نزدیک ساخت پاسخت را میدادم ، امّا تو ای پسر زن تندخو و سرکش (یعنی طلحه)؛ کار میان من و تو سختتر از مرحله گفتار است و همانا چیزهایی از کار شما را بازگو کردم که شما را ناخوش آمد و نتیجه کارتان را چنان که شما را درمانده سازد نشانتان خواهم داد. بارخدایا؛ گواه باش که من حجّت را بر این دو مرد تمام کردم .

سپس بر آنان حمله کرد و مردم جنگ سختی کردند و سپس از یکدیگر دست بداشتند و بر آن صلح کردند که میان ایشان پیمانی نوشته شود و چنین نوشته شد:

این صلحنامهای است که عثمان بن حنیف انصاری و مؤمنانی که همراه او و از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب  7 هستند، و طلحه و زبیر و مؤمنان و مسلمانانی که پیرو ایشاناند بر آن صلح کردند که دارالإماره و بخش عمده بصره و امور مسجد و منبر و بیت المال در اختیار و تصرّف عثمان بن حنیف باشد و برای طلحه و زبیر و همراهان ایشان این حقّ محفوظ است که در هر جای بصره که خواهند فرود آیند و هیچ گروه مزاحم گروه دیگر در راه و بازار و آب انبار و آبشخور و موارد استفاده از آنها نگردد تا آنکه امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب  7 برسد و آنگاه اگر خواستند در آن چیزی که مردم درآمدهاند درآیند و اگر خواستند هر گروه به هر کس میخواهند بپیوندند و هر چه میخواهند از صلح و جنگ یا بیرون رفتن و اقامت انجام دهند، و بر هر دو گروه عهد و پیمان خدایی به همانگونه و استوارتر پیمانی که بر عهده پیامبری از پیامبران است در مورد آنچه نوشتهاند میباشد.

چون صلحنامه نوشته و مهر شد، عثمان بن حنیف برگشت و داخل دارالإماره شد و به یارانش گفت : خدایتان رحمت کند؛ به خانههای خود و به اهل خویش بپیوندید و سلاح بر زمین نهید و خستگان و زخمیهای خویش را مدارا کنید و چند روز بر این حال درنگ کردند.

سپس طلحه و زبیر گفتند: اگر علی ( 7) برسد و ما بر این حال ضعف و شمار اندک باشیم گردن ما را خواهد گرفت ، و تصمیم گرفتند به قبایل پیام فرستند و از اعراب صحرانشین دلجویی کنند. به این منظور به سرشناسان مردم و کسانی که اهل شرف و ریاست بودند پیام فرستادند و آنان را به خونخواهی عثمان و خلع امیرالمؤمنین علی  7 از خلافت و بیرون کردن عثمان بن حنیف از بصره فرا خواندند.

قبایل ازد و ضبّه و قیس بن عیلان همگی جز یکی دو مرد از هر قبیله ـ که کار آنان را خوش نداشتند و از طلحه و زبیر کناره گرفتند ـ با آندو بیعت کردند. طلحه و زبیر کسی را پیش هلال بن وکیع تمیمی فرستادند که پیش ایشان نیامد. طلحه و زبیر به خانهاش رفتند، خود را از آندو پوشیده داشت . مادرش به او گفت  : کسی همچون تو ندیدهام ، دو پیرمرد قریش به دیدارت میآیند و از آندو خود را پوشیده میداری ؟ چندان گفت که هلال پیش آندو رفت و بیعت کرد، همراه او قبایل عمرو بن تمیم همگی و بنیحنظله به جز بنییربوع ـ که همگان شیعه امیرالمؤمنین علی  7 بودند ـ بیعت کردند. همچنین همه افراد بنیدارم ـ جز تنی چند از بنیمجاشع که اهل دین و فضیلت بودند ـ بیعت کردند.

چون کار طلحه و زبیر استوار شد، در شبی تاریک و بارانی و طوفانی بیرون آمدند و یارانشان که بر ایشان زره پوشانده بودند و روی آن جامه بر تن داشتند همراهشان بودند. آنان هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسیدند؛ عثمان بن حنیف پیش از ایشان به مسجد رسیده بود و صفهای نماز برپا بود.

عثمان پیش رفت تا با مردم نماز گزارد، یاران طلحه و زبیر او را کنار کشیدند و زبیر را برای نماز پیش انداختند، در این هنگام «سبابجة» ـ که پاسداران و نگهبانان بیت المال بودند ـ آمدند و زبیر را از محراب بیرون کشیدند و خواستند عثمان بن حنیف را مقدّم بدارند، یاران زبیر بر آنان چیره شدند و او را مقدّم داشتند و این کار همچنان ادامه داشت تا نزدیک طلوع خورشید شد و مردمی که در مسجد حاضر بودند بر ایشان بانگ زدند که ای اصحاب محمّد؛ آیا از خدا نمیترسید که آفتاب برآمد؟

زبیر چیره شد و با مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد به یاران مسلّح خود فریاد زد که عثمان بن حنیف را بگیرید و او را پس از اینکه با مروان بن حکم با شمشیر درگیر شده بود گرفتند، و چون گرفتار شد او را تا پای مرگ زدند و موهای ابروان و مژهها و هر موی که بر سر و چهرهاش بود از بن کندند. آنگاه سبابجه را ـ که هفتاد مرد بودند ـ بگرفتند و آنان و عثمان بن حنیف را پیش عایشه بردند، او به ابان پسر عثمان گفت : برخیز گردن عثمان بن حنیف را بزن که انصار پدرت را کشتند و بر آن کار یاری دادند.

عثمان بن حنیف گفت : ای عایشه و ای طلحه و زبیر؛ برادرم سهل بن حنیف کارگزار و جانشین علی بن ابی طالب  7 بر مدینه است و به خدا سوگند میخورم که اگر شما مرا بکشید او میان برادران و خویشان و وابستگان شما شمشیر مینهد و هیچیک از آنان را زنده نمیگذارد.

ایشان از او دست بداشتند و ترسیدند که سهل بن حنیف به جان خویشان و خاندان ایشان که در مدینهاند درافتد. آنگاه عایشه به زبیر پیام فرستاد که سبابجه را بکش که به من خبر رسیده است با تو چه کردهاند.

گوید: به خدا سوگند؛ زبیر فرمان داد آنان را همانگونه که گوسپند را میکشند سر ببرند و پسرش عبدالله آن را بر عهده گرفت و آنان را که هفتاد مرد بودند سر برید. گروهی از آن پاسداران برای نگهبانی و پاسداری از بیت المال ماندند و پایداری کردند و گفتند: بیت المال را به شما تسلیم نمیکنیم تا امیرالمؤمنین  7 بیاید.

زبیر شبانه با گروهی آهنگ ایشان کرد و بر آنان حمله برد و پنجاه اسیر از آنان گرفت و همگی را اعدام کرد.

ابومخنف میگوید: صقعب بن زهیر برای ما نقل کرد که کشتهشدگان از سبابجه در آن روز چهارصد تن بودند. این مکر و فریب طلحه و زبیر نسبت به عثمان بن حنیف نخستین فریب در تاریخ اسلام است و سبابجه نخستین قوم از مسلماناناند که با زدن گردن اعدام شدهاند[473] .

 

او میگفت : عثمان بن حنیف را برای اینکه بماند یا به امیرالمؤمنین علی  7 بپوندد آزاد گذاشتند و او کوچکردن را برگزید، رهایش کردند و او به امیرالمؤمنین علی 7 پیوست و همینکه او را دید گریست و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ از تو جدا شدم در حالیکه پیرمردی بودم و امروز با چهره بدون ریش نزد تو برگشتم .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: إنّا لله وإنّا إلیه راجعون و سه مرتبه تکرار نمود.[474]

 

 

(1150)

 

 (1151) مناظره ابن عبّاس با ابن زبیر

ابن زبیر به مسجد رفت گروهی را دید گرد یکدیگر نشستهاند که تنی چند از قریش از جمله عبدالله بن عبّاس و عبدالله بن حصین بن حارث بن عبدالمطلب بن عبدمناف هم میان ایشان بودند. ابن زبیر به آنان گفت : دوست میدارم همراه من به خانهام بیایید. آنان همگی برخاستند و چون بر در خانه ابن زبیر رسیدند، ابن زبیر گفت : ای زن ؛ جامه خود را بپوش (پرده را بیفکن).

چون همگی بر جای نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبیر به آنان گفت : شما را برای سخنی که با زن پشت این پرده نشسته گفتهام فراخوانده و جمع کردهام ، این زن چنین گمان میکند که اگر برخی از عبدمناف پیش من باشند آنچه را گفتهام قبول نخواهند کرد و من همه شما را حاضر کردهام و تو ای ابن عبّاس چه میگویی ؟ من به او گفتهام که در حجلهاش همراه او کسی است که اینک در قریش به منزله سر از بدن است یا به منزله دو چشم از سر، و او سخن مرا رد کرد.

ابن عبّاس گفت : چنین میبینم که مقصودت من هستم ، اگر میخواهی بگویم میگویم و اگر بخواهی خودداری کنم خودداری میکنم .

ابن زبیر گفت : بگو و حتمآ بگو، مگر چه میخواهی بگویی ؟ مگر نمیدانی که من پسر زبیر ـ یار نزدیک رسول خدا 6 ـ هستم و مادرم اسماء ذات النطاقین و دختر ابوبکر صدّیق! است و عمّهام خدیجه سرور زنان جهانیان است و صفیه عمّه رسول خدا 6 مادربزرگ من است و امّ المؤمنین! عایشه خاله من است ؟ آیا میتوانی این چیزها را انکار کنی ؟

ابن عبّاس گفت : شرفی گرانقدر و افتخاری بلندمنزلت را گفتی ، جز اینکه میخواهی به کسی فخر بفروشی که به فخر و برتری او فخر و برتری یافتهای .

ابن زبیر گفت : چگونه ؟

ابن عبّاس گفت : زیرا تو فخری جز به رسول خدا 6 نداری و نگفتی و من به افتخار کردن به وجود او از تو سزاوارترم .

ابن زبیر گفت : اگر بخواهی در مورد کسانی که پیش از پیامبری بودهاند بر تو افتخار میکنم .

ابن عبّاس گفت : در این صورت انصاف دادی و «بیار آنچه داری زمردی و زور». ای حاضران ؛ شما را به خدا سوگند؛ آیا میان قریش عبدالمطلب شریفتر بوده است یا خویلد؟!

گفتند: عبدالمطلب .

گفت : آیا هاشم شریفتر بوده است یا اسد؟

گفتند: بدون تردید هاشم .

ابن عبّاس پرسید: آیا عبدمناف شریفتر بوده یا عبدالعزی ؟

گفتند: عبد مناف .

ابن عبّاس این دو بیت را برای او سرود: «ای پسر زبیر؛ با من در نسب و حسب فخر میفروشی و حال آنکه رسول خدا 6 در این مورد به زیان تو حکم فرموده است و این سخن شوخی نیست ، ای کاش بر کس دیگری غیر از ما فخر میفروختی ولی خواستی از خورشید همه نژادگان خود را فراتر بشمری».

پیامبر 6 به برتری و فضیلت ما حکم کرده آنجا که فرموده است : «هیچ دو گروهی از یکدیگر جدا نشدهاند مگر آنکه من در بهترین آن دو گروه قرار داشتهام»، و نسب ما از تو پس از قصی بن کلاب جدا شده است . آیا ما در گروه برتر قرار داریم ؟ اگر بگویی : آری ، پس مغلوب شدهای و اگر بگویی : نه ، کافر شدهای .

برخی از حاضران خندیدند. ابن زبیر گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که بر سفره و خوراک ما نشسته و حرمت یافتهای پیش از آنکه از اینجا برخیزی چهرهات را به عرق مینشاندم !

ابن عبّاس گفت : به چه مناسبت و با چه چیز؟ اگر به باطل باشد باطل بر حقّ غلبه نخواهد کرد و اگر به حق باشد که حق از باطل بیمی ندارد.

آن زن پس پرده گفت : به خدا سوگند که من ابن زبیر را از چنین مجلسی نهی کردم ، نپذیرفت و چنین کرد که میبینید.

ابن عبّاس گفت : ای زن ؛ خاموش باش و به شوی خویش بنگر که چه گرانقدر و چه خبری گرامی است !

در این هنگام آن گروه دست ابن عبّاس را ـ که در آن هنگام کور شده بود ـ گرفتند و گفتند: ای مرد؛ برخیز که او را چند بار درمانده کردی .

ابن عبّاس برخاست و این شعر را خواند: «ای قوم ما؛ کوچ کنید و بروید که اگر مرغ قطا را به حال خود بگذارند همانا آرام میگیرد و میخوابد».

ابن زبیر گفت : ای صاحب قطا (خطاب به ابن عبّاس است)؛ پیش من بیا که دست از من برنمیداری تا آنکه این سخن را بگویم ، و به خدا سوگند؛ همه اقوام میدانند که من پیشگامی هستم که وامانده نیستم و پسر حواری (زبیر) و صدّیق! (ابوبکر) و آن کس هستم که در شرف عمیق سرافراز و شاد است و بهتر از برده آزادشده است[475] .

ابن عبّاس گفت : آنچه در چنته داشتی بیرون افکندی ، آیا چیز دیگری باقی نگذاشتهای ؟ این سخن مردود از ناحیه مردی حسود است . اگر تو پیشگام هستی به سوی چه کسی پیشی گرفتهای و اگر افتخار میکنی به چه کسی فخر میکنی ؟ اگر این افتخار را از خانواده خودت بدون در نظر گرفتن خاندان ما بدست آوردهای درست خواهد بود که باید بر ما فخر کنی و اگر این افتخار را در پناه خاندان ما بدست آوردهای برای ما بر تو افتخار خواهد بود، و خاک بر دستها و دهانت باد؛ امّا آنچه در مورد برده آزادشده گفتی به خدا سوگند که او گرفتار و آزموده شد و پایداری و شکیبایی کرد و نعمت بر او ارزانی شد و سپاس داشت و به خدا سوگند که مردی باوفا و گرامی بود و چنان نبود که بیعتی را پس از استواری بشکند و لشکری را پس از آنکه به فرماندهی آن گماشته شود رها کند.

ابن زبیر گفت : آیا زبیر را به ترس و جبان بودند سرزنش میکنی ؟ به خدا سوگند که تو خود در مورد او خلاف این مطلب را میدانی .

ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ من جز این نمیدانم که گریخت و حمله نکرد و جنگ را آغاز کرد و پایدار نماند و بیعت کرد و آن را به پایان نبرد و پیوند خویشاوندی را گسیخت و فضیلت را منکر شد و آهنگ کاری کرد که شایسته آن نبود. «اندکی از آنچه را که امید داشت به چنگ آورد و از راه و روش کریمان کوتاهی کرد و سرگشته شد...».

ابن زبیر گفت : ای بنیهاشم ؛ چیزی جز دشنام دادن و ضربه زدن باقی نمانده است .

عبدالله بن حصین بن حارث گفت : ای پسر زبیر؛ او را بلند کردیم و تو چیزی جز ستیز با او را نمیخواهی . به خدا سوگند؛ اگر از هماکنون تا پایان زندگانیات با او بگو و مگو کنی جز تشته و گرسنهای نخواهی بود که دهانش را برای فرو بردن هوا میگشاید نه از گرسنگی سیر میشود و نه از تشنگی رهایی مییابد. حال اگر میخواهی بگو یا دست بردار.

و آن قوم برگشتند و رفتند.[476]

 (1152) جنگیدن با معاویه سزاوارتر از جنگ با خوارج است

ابوالعبّاس مبرّد میگوید: پس از کشتهشدن امیرالمؤمنین علی  7 گروهی از خوارج بر معاویه خروج کردند که از جمله ایشان حوثره اسدی و حابس طایی بودند. آن دو همراه گروههای خویش در حالیکه معاویه در کوفه بود خروج کردند و به جایگاهی که اصحاب نخیله خروج کرده بودند رفتند. معاویه در سال «جماعت»[477]  وارد کوفه شده بود؛ (حضرت) حسن بن علی (امام مجتبی) 7 از خلافت کناره گرفته بود و برای رفتن به مدینه از کوفه بیرون آمده بود؛ و پس از

آنکه مقداری راه پیموده بود معاویه کسی را به حضورش گسیل داشت و استدعا کرد که عهدهدار جنگ با خوارج شود.

امام حسن  7 به او پاسخ داد:

به خدا سوگند؛ من از جنگ با تو فقط برای حفظ خون مسلمانان دست برداشتم و گمان نمیکنم این کار برای من روا باشد. آیا از سوی تو عهدهدار جنگ با گروهی شوم که خودت برای جنگ از آنان سزاوارتری ؟

میگویم (ابن ابی الحدید): این سخن (امام حسن  7) موافق گفتار پدر آن حضرت است که فرموده است :

پس از من با خوارج جنگ مکنید؛ زیرا آن کس که در جستجوی حق است و خطا میکند و به آن نمیرسد همچون کسی نیست که در جستجوی باطل است و به آن میرسد.

و این سخن حقّی است که نمیتوان از آن رویگردان بود و اصحاب (معتزلی) ما هم همین عقیده را دارند که عذر خوارج در نظر ایشان پسندیدهتر از عذر معاویه است و گمراهی آنان کمتر از گمراهی اوست و معاویه برای جنگ مستحقتر است .[478]

 (1153) عقاید باطنی معاویه

گروهی بسیاری از یاران (معتزلی) ما در مورد اصل دین معاویه طعنه زدهاند و به فاسق بودن او بسنده نکردهاند و گفتهاند که او ملحد بوده و به نبوّت اعتقاد نداشته است و مطالبی از میان سخنان و گفتارهای یاوه او نقل کردهاند که دلالت بر این موضوع دارد.

زبیر بن بکار که هرگز متّهم به دشمنی با معاویه نیست و آنچنان که از احوال او و انحراف و کنارهگیری او از فضایل امیرالمؤمنین علی  7 معلوم میشود هیچگونه نسبتی هم با عقاید شیعه ندارد، در کتاب «الموفّقیات» خود چنین آورده است :

مطرف بن مغیرة بن شعبه میگوید: من با پدرم پیش معاویه رفتم ، پدرم همواره پیش او میرفت و با او گفتگو میکرد و پس از آنکه پیش من بازمیگشت از معاویه و عقل او سخن میگفت و از آنچه از او میدید اظهار شیفتگی میکرد. تا آنکه شبی آمد و از غذا خوردن خودداری کرد.

من او را اندوهگین دیدم ، ساعتی منتظر ماندم و پنداشتم اندوه او برای کاری است که میان ما رخ داده بود. گفتم : چرا امشب تو را چنین اندوهگین میبینیم ؟

گفت : پسرجان ؛ من از پیش کافرترین و پلیدترین مردم برمیگردم .

پرسیدم : موضوع چیست ؟

گفت : در حالیکه با معاویه خلوت کرده بودم به او گفتم : ای امیرالمؤمنین!! از تو عمری گذشته است و اینک که پیر شدهای چه خوب است دادگری کنی و کار خیر انجام دهی و مناسب است به برادران خودت از بنیهاشم توجّه کنی و با دیده محبّت بنگری و پیوند خویشاوندی ایشان را رعایت کنی که به خدا سوگند امروز قدرتی در دست ایشان نیست که از آن بیم داشته باشی وانگهی این کاری است که نام نیک و ثوابش برای تو باقی میماند.

گفت : هیهات هیهات ! چه نام نیکی را امید داشته باشم که باقی بماند! آن مرد تیمی (ابوبکر) به پادشاهی رسید و با دادگری! و چنان که باید کرد حکومت کرد و همینکه نابود شد نام نیک او هم نابود شد. فقط گاهی کسی میگوید: ابوبکری هم بود. سپس آن مرد خاندان عدی (عمر) پادشاه شد، سخت کوشش کرد و ده سال دامن بر کمر زد و همینکه نابود شد نام نیک او هم نابود شد، مگر اینکه گاهی کسی بگوید: عمری هم بود. و حال آنکه در مورد پسر ابیکبشة[479]  (حضرت   

ختمی مرتبت  6) هر روز پنجبار بانگ زده میشود: «أشهد أنّ محمّدآ رسول الله». بنابراین ای بیپدر؛ پس از این دیگر چه کاری باقی و کدام کار نیک جاودانه میماند؟ نه به خدا سوگند نیست مگر مدفون شدن .[480]  

 

 (1154) نمونههای از اعمال زشت معاویه

امّا کارهای معاویه که با عدالت ظاهری منافات دارد از قبیل جامه ابریشم پوشیدن و در ظروف زرّین و سیمین آب خوردن او چنان بود که ابوالدرداء آن را منکر شمرد و او را از آن کار منع کرد و گفت : من از رسول خدا 6 شنیدم میفرمود:

همانا کسی که در ظرفهای زرّین و سیمین آب بیاشامد در درون خود آتش دوزخ فرو میریزد[481] .

معاویه گفت : امّا من اشکالی در این کار نمیبینم .

ابوالدرداء گفت : ای وای ؛ چه کسی عذر مرا در مورد معاویه نمیپذیرد که من از قول پیامبر 6 او را خبر میدهم و او از رأی خود به من خبر میدهد! دیگر هرگز با تو در یک سرزمین زندگی و سکونت نمیکنم .

محدّثان و فقیهان ، این خبر را در کتابهای خود در مورد احتجاج بر اینکه خبر واحد در شرع ، ملاک عمل قرار میگیرد آوردهاند. این خبر نه تنها عدالت معاویه را خدشهدار میکند که عقیده او را هم مخدوش میسازد؛ زیرا هر کس در مقابل خبری که از پیامبر 6 روایت میشود بگوید: من در آنچه رسول خدا 6 حرام کرده است اشکالی نمیبینم ، دارای عقیده صحیح نیست .

همچنین از حالات دیگر او هم این موضوع فهمیده میشود؛ زیرا غنایم و اموال همگانی را برای خود مخصوص گردانید و کسانی را که حدّی بر ایشان نبود حد زد و از کسانی که اقامه حد بر آنها واجب بود آن را برداشت و در مورد کارهای مردم و دین خدا به رأی و عقیده خود حکم کرد؛ و زیاد را به خود ملحق ساخت و حال آنکه او این سخن رسول خدا 6 را میدانست که : «فرزند از آنِ بستر است و زناکار را سنگ است» و کشتن او حجر بن عدی و یارانش را که به هیچ وجه سزاوار آن نبودند و اهانت کردن او به ابوذر غفاری و دشنام دادن و بر پیشانی زدن او و فرستادنش بر شتر بدون جهاز به مدینه ، آن هم فقط به سبب آنکه معاویه را نهی از منکر میکرد و کارهایش را زشت میشمرد و لعنت و نفرین کردن او، امیرالمؤمنین علی  7 و امام حسن  7 و امام حسین  7 و عبدالله بن عبّاس را بر منابر اسلام و ولیعهد کردن پسرش یزید را با آنکه تبهکاری و بادهنوشی او آشکار بود و نردباری میکرد و میان کنیزکان آوازخوان میخفت و با آنان صبوحی میآشامید و میان آنان طنبور مینواخت و راهگشایی او برای اینکه بنیامیه بر مقام و خلافت رسول خدا 6 دستیازی کنند و کار به آنجا برسد که امثال یزید بن عبدالملک و ولید بن یزید که دو تبهکار رسوایند به خلافت برسند که یکی دوست و همنشین حبابه و سلامه است و دیگری کسی است که قرآن را تیرباران کرد و اشعار معروف را در الحاد و زندقه سروده است[482] .

در این موضوع هم تردید نیست که اهل دین و حق از خوارج بری و بیزارند و این به آن سبب است که ایشان از امیرالمؤمنین علی  7 جدا شدند و بیزاری جستند و گرنه عقاید دیگر ایشان از قبیل جاودانگی فاسق در آتش ، لزوم خروج بر حاکمان ستمگر و امور دیگری از معتقدات ایشان مورد تأیید اصحاب ما نیز هست و آنان هم همان مذهب را دارند و تنها چیزی که موجب تبرّی از خوارج است تبرّی ایشان از امیرالمؤمنین علی  7 است . حال آنکه در این مورد هم معاویه چنان بود که امیرالمؤمنین علی  7 را در حضور همگان و بر منابر روزهای جمعه و اعیاد در مکه و مدینه و دیگر شهرهای اسلامی لعنت میکرد.

بدینگونه معاویه هم در آن کار ناپسند خوارج با ایشان شریک بود و حال آنکه خوارج در اظهار دینداری و التزام به قوانین شریعت و اجتهاد و کوشش در عبادت و نهی از منکر و زشت شمردن منکرات بر او امتیاز داشتند.

بنابراین سزاوارترند که آنان را بر ضدّ معاویه یاری داد نه اینکه معاویه را بر ضدّ آنان . با این توضیح معنی این سخن امیرالمؤمنین علی  7 روشن میشود که فرموده است : «با خوارج پس از من جنگ نکنید» یعنی در (دوره) پادشاهی معاویه .

دیگر از اموری که آن را تأیید میکند این است که عبدالله بن زبیر هم برای جنگیدن با یزید بن معاویه از خوارج یاری خواست و از آنان تقاضا کرد که او را برای پادشاهی خود یاری دهند و شاعری در این مورد چنین سروده است : «ای ابن زبیر؛ آیا از گروهی که پدرت را با ستم کشتند و هنوز از هنگامی که عثمان را در عید قربان کشته بودند سلاح بر زمین نگذاشته بودند آرزوی یاری داری و حال آنکه چه خون پاک و پاکیزهای را بر زمین ریختند».

ابن زبیر در پاسخ گفت : اگر ترکان و دیلمیان در جنگ با بنیامیه با من همراهی کنند همراهی آنان را میپذیرم و به کمک ایشان انتقام میگیرم .[483]

 

 (1155) شمایل امیرالمؤمنین به نقل ابن ابی الحدید

نصر میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 مردی میانهبالا دارای چشمهای درشت سیاه بود. چهرهاش از زیبایی همچون ماه شب چهاردهم بود. شکم و سینهاش ستبر و کف دستهایش ضخیم و دارای استخوانبندی درشت بود. گردنش همچون جام سیمین و جلو سرش بدون مو بود که اندکی موهای کمپشت در پشت سر داشت . کتف و سرشانههایش همچون دوش شیر شکارافکن بود.

هنگامی که حرکت میکرد بدنش اندکی به جلو خمیده میشد. ساعد و بازویش همچون یکدیگر و دارای ماهیچههای سخت فشرده بود و هر گاه بازوی مردی را به دست میگرفت راه نفس کشیدن را بر او میبست و نمیتوانست نفس بکشد. رنگ چهرهاش گندمگون و بینی او کوچک و ظریف بود.

چون برای جنگ راه میافتاد شتابان حرکت میکرد و خداوند متعال در جنگهایش او را با نصرت و ظفر یاری میداد.[484]

 

 (1156) پیوستن گروهی از شامیان به حضرت امیرالمؤمنین  7

شمر بن ابرهة بن صباح حمیری از سپاه معاویه بیرون آمد و همراه گروهی از قاریان شام به سپاه امیرالمؤمنین علی  7 پیوست و این کار بازوی معاویه و عمروعاص را سست کرد.

عمروعاص به معاویه گفت : تو میخواهی همراه مردم شام با مردی جنگ کنی که با محمّد 6 قرابت نزدیک و پیوند استوار خویشاوندی دارد و در مسلمانی چنان پیشگام است که هیچکس نظیر او به حساب نمیآید و در جنگ او را شجاعتی است که نظیرش برای هیچیک از اصحاب محمّد 6 فراهم نبوده و نیست ؟ و حال آنکه او همراه اصحاب محمّد 6 که همگی به حساب میآیند و همراه سوارکاران شجاع و قاریان قرآن و اشراف و پیشگامان مسلمانان که همگی در جانها دارای هیبت هستند به جنگ تو آمده است . اینک تو بر مردم شام سخت بگیر و آنان را بر کوشش وادار و به طمع بینداز و این کار باید پیش از آن باشد که آنان را در آسایش و رفاه بداری و در نتیجه طولانی شدن زمان توقّف بر آنان خستگی و درماندگی زبونی آشکار شود و هر چه را فراموش میکنی این را فراموش مکن که تو بر باطلی و علی ( 7) بر حقّ است . بنابراین پیش از آنکه کار بر تو دشوار شود مبادرت به جنگ کن .[485]

 

 

 

 

(1157) مطالبه عمروعاص از معاویه فراتر از مصر را

نصر میگوید: عمرو بن شمر، از جابر، از ابوجعفر (امام باقر 7) و زید بن حسن نقل میکند که آندو میگفتهاند:

معاویه از عمروعاص خواست تا صفهای شامیان را مرتّب کند و آرایش نظامی دهد.

عمرو گفت : به آن شرط که اگر خداوند پسر ابوطالب ( 7) را کشت ! و شهرها به اطاعت تو درآمد و برای تو استوار شد برای من هر چه خودم حکم میکنم باشد.

معاویه گفت : مگر حکم تو در مورد مصر نبود و آن تو را بس نیست ؟

گفت : آیا مصر میتواند عوض مصر باشد؟ و کشتن پسر ابوطالب به بهای عذاب دوزخی است که (در آن باره خداوند فرموده است :) «نه سبک و کاسته شود از ایشان و در آن جاودانه گرفتارند»[486] ؟

 

معاویه گفت : ای ابوعبدالله؛ اگر پسر ابوطالب کشته شد فرمان تو را خواهد بود، اینک آرام و آهسته گوی که مردم شام سخنت را نشنوند.

عمروعاص برخاست و گفت : ای گروه شامیان ؛ صفهای خود را منظّم و همچون موی پشتلب بیارایید و کاسههای سرتان را ساعتی به ما عاریه دهید که حقّ به مقطع خود رسیده است و چیزی جز ظالم و مظلوم باقی نمانده است ![487]

 

 (1158) در جنگ صفین اوّل حضرت امیرالمؤمنین  7مردم را به قرآن دعوت کردند

نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبی برای ما نقل کرد که نخستین دو سوارکاری که در آن روز ـ یعنی هفتم صفر که از روزهای سخت و جنگهای پرخطر صفین بود ـ رویاروی شدند، حجر نیکسیرت همان حجر بن عدی یار امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب  7 است و حجر بدسرشت پسرعموی اوست که از یاران معاویه است و هر دو از قبیله کندهاند.

آندو نخست با نیزه به یکدیگر حمله کردند و در این هنگام مردی از قبیله اسد ـ که نامش خزیمه بود ـ از لشکر معاویه بیرون آمد و با نیزه خود به حجر بن عدی ضربتی زد. یاران امیرالمؤمنین علی  7 حمله کردند و خزیمه اسدی را کشتند و حجر بدسرشت[488]  گریزان جان به در برد و به صف معاویه پیوست . سپس  

دوباره به میدان آمد و هماور خواست . حکم بن ازهر از عراقیان به مبارزه او بیرون آمد که حجر بدسرشت او را کشت . پس از او رفاعة بن ظالم حمیری از صف عراق به نبرد حجر بیرون آمد و او را کشت و پیش یاران خود برگشت .

امیرالمؤمنین علی  7 گفت :

سپاس خداوندی را که حجر را در قبال خون حکم بن ازهر کشت .

سپس امیرالمؤمنین علی  7 یاران خود را فرا خواند و از ایشان خواست تا یک تن قرآنی را که در دست آن حضرت بود بگیرد و پیش مردم شام برود.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

چه کسی حاضر است پیش شامیان برود و آنان را به آنچه در این قرآن است فراخواند؟

مردم خاموش ماندند. جوانی که نامش سعید بود پیش آمد و گفت : من انجامدهنده آنم .

امیرالمؤمنین علی  7 آن سخن را دوباره فرمود، مردم همچنان خاموش ماندند و آن جوان دوباره پیش آمد، امیرالمؤمنین  7 قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شامیان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را کشتند.

در این هنگام امیرالمؤمنین علی  7 به عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی فرمود: اینک بر شامیان حمله کن. و او که در آن روز دو زره پوشیده بود و دو شمشیر بر کمر داشت با کسانی از میمنه لشکر که همراهش بودند بر شامیان حمله کرد و دلیرانه شمشیر میزد و این رجز را میخواند: «چیزی جز صبر و توکل و سپر و نیزه و شمشیر باقی نمانده است...».

عبدالله بن بدیل همچنان حمله میکرد تا آنجا که کنار معاویه و کسانی که با او تا پای جان و مرگ بیعت کردند رسید. معاویه به آنان دستور داد همگی آهنگ عبدالله بن بدیل کنند و در همان حال به حبیب بن مسلمه فهری که در میسره معاویه بود پیام داد با همه همراهان خود بر عبدالله بن بدیل حمله کند.

مردم به یکدیگر درافتادند و هر دو گروه یعنی جناح راست لشکر عراق و جناح چپ لشکر شام سخت کوشیدند. عبدالله بن بدیل همچنان دلیرانه شمشیر میزد تا آنجا که معاویه را از جایگاهش عقب راند. عبدالله بن بدیل شروع به فریاد کشیدن کرد: ای انتقام گیرندگان عثمان ؛ و مقصودش برادرش عثمان بود که در آن جنگ کشته شده بود. ولی معاویه و یارانش پنداشتند که مقصود او عثمان بن عفّان است ، و معاویه که از جایگاه خود بسیار دور شده بود بازگشت و بر خود بیمناک شد و برای بار دوّم و سوّم به حبیب بن مسلمه پیام فرستاد و از او یاری و مدد خواست . و حبیب با همه افراد جناح چپ سپاه معاویه به جناح راست سپاه عراق حمله کرد و آن را از هم گسیخت تا آنجا که همراه عبدالله بن بدیل فقط صد مرد از قاریان قرآن باقی ماند که پشت به یکدیگر داده و از خود دفاع میکردند و ابن بدیل همچنان خود را در معرکه انداخته و مصمّم بر کشتن معاویه بود و آهنگ جایگاه او داشت و به سوی او پیشروی میکرد، تا آنجا که نزدیک معاویه رسید و عبدالله بن عامر همراه معاویه ایستاده بود.

معاویه خطاب به مردم بانگ برداشت : ای وای بر شما؛ اینک که از سلاح عاجزید سنگ و پارهسنگ زنید و مردم شروع به سنگ و پارهسنگ زدن بر او کردند، چندان که او را سخت زخمی کردند و بر زمین افتاد، آنگاه با شمشیرهای خویش بر او هجوم آوردند و کشتندش .

در این هنگام معاویه و عبدالله بن عامر آمدند و کنار جسد او ایستادند. عبدالله بن عامر که عبدالله بن بدیل از پیش در زمره دوستان راستین او بود نخست عمامه خود را بر چهره او افکند و برای او طلب رحمت کرد.

معاویه گفت : چهراش را بگشا.

ابن عامر گفت : نه به خدا سوگند؛ تا جان در تن من باشد او مثله نخواهد شد.

معاویه گفت : چهرهاش را بگشای که او را به تو بخشیدیم و مثله نخواهد شد.

ابن عامر چهره او را گشود. معاویه گفت : سوگند به پروردگار کعبه که این قوچ آن قوم است . بارخدایا؛ مرا بر اشتر نخعی و اشعث کندی هم پیروز گردان! سپس گفت : به خدا سوگند؛ مثل این مرد همانگونه است که آن شاعر سروده است : «مرد جنگ اگر جنگ به او دندان نشان میدهد او هم به آن دندان نشان میدهد و میگزدش و اگر جنگ دامن بر کمر زند او هم دامن بر کمر میزند...».

معاویه سپس چنین گفت : علاوه بر مردان خزاعه ، زنان آن قبیله هم اگر بتوانند با من جنگ کنند جنگ خواهند کرد.

نصر گوید: عمرو از ابیروق برای ما نقل کرد که به هنگام کشتهشدن عبدالله بن بدیل شامیان بر عراقیان برتری یافتند و عراقیان جناح راست از هم گسیختند و سخت عقبنشینی کردند.

امیرالمؤمنین علی  7 سهل بن حنیف را فرمان داد تا کسانی را که همراه اویند جلو آورد تا جناح راست را دریابند و یاری رسانند. گروهی بسیار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق کردند. جناح راست عراقیان متّصل به قرارگاه امیرالمؤمنین علی 7 در قلب لشکر و مردم یمن بود که چون آنان از هم پاشیدند دامنه آن تا قرارگاه امیرالمؤمنین علی  7 رسید و او از قلب به سوی جناح چپ روانه شد و در همان حال افراد قبیله مضر از جناح چپ پراکنده شدند و از تمام لشکر عراق کسی جز افراد قبیله ربیعه در جناح چپ با امیرالمؤمنین علی  7 باقی نماند.

نصر گوید: عمرو از قول مالک بن اعین ، از زید بن وهب برای ما نقل کرد که در آن جنگ امیرالمؤمنین علی  7 در حالیکه پسرانش با او بودند به سوی جناح چپ که در آن فقط افراد قبیله ربیعه با او باقی مانده بودند حرکت کرد و خود میدیدم که تیرها از میان شانهها و پشت سرش میگذشت و هر یک از پسرانش خود را سپر او میساختند و امیرالمؤمنین علی  7 این را خوش نمیداشت و بر او پیشی میگرفت و خود را میان اهل شام و پسر قرار میداد و دست او را میگرفت و پشت سر خویش میافکند.

در این هنگام احمر وابسته بنیامیه ـ که مردی دلیر بود ـ امیرالمؤمنین علی  7 را زیر نظر گرفت و بر آن حضرت حمله آورد. امیرالمؤمنین علی 7 فرمود :

سوگند به پروردگار کعبه ؛ خدایم بکشد اگر تو را نکشم .

احمر به سوی امیرالمؤمنین علی  7 آمد. کیسان غلام امیرالمؤمنین  7 برابر او ایستاد. احمر و کیسان هر یک به دیگری ضربتی زدند و احمر، کیسان را کشت و آهنگ امیرالمؤمنین  7 کرد که شمشیر زند. امیرالمؤمنین علی  7 بر او پیشی گرفت و دست در گریبان زره او افکند و او را از روی اسبش بلند کرد. به خدا سوگند؛ گویی هماکنون دو پای او را میبینم که بر گردن امیرالمؤمنین علی  7 آویخته بود و سپس او را چنان بر زمین کوفت که شانهها و بازوانش درهم شکسته شد و در همین حال دو پسر امیرالمؤمنین علی  7، امام حسین  7 و محمّد حمله کردند و با شمشیرهای خویش چندان بر او زدند که بر جای سرد شد.[489]

 (1159) حمله به معاویه و فرار کردن معاویه

نصر گوید: مردی از یاران امیرالمؤمنین علی  7 گفت : به خدا سوگند من بر معاویه حمله میکنم تا او را بکشم . او سوار بر اسبی شد و چنان تازیانه زد که اسب بر سر دست ایستاد او را چنان به تاخت درآورد که هیچچیز مانع آن نشد تا خود را کنار معاویه برساند.

معاویه گریخت و خود را به پناهگاهی رساند و داخل آن شد، آن مرد هم از اسب پیاده شد و از پی معاویه وارد پناهگاه شد. معاویه از در دیگر بیرون رفت ، مرد نیز به تعقیب او پرداخت . معاویه از مردم با فریاد یاری خواست که او را احاطه کردند و حائل میان آن دو شدند.

معاویه گفت : ای وای بر شما؛ شمشیرها در مورد این مرد کارگر نیست که اگر چنین نمیبود کنار شما نمیرسید سنگبارانش کنید. و بر او چندان سنگ زدند که درافتاد و معاویه به قرارگاه خود بازگشت .[490]

 

 

 

(1160) تابعیت از فرمان حضرت امیرالمؤمنین  7

نصر میگوید: چون این روز با همه نبردهایی که در آن بود سپری شد، فردا که هشتمین روز از روزهای صفین بود هر دو گروه همچنان رویاروی بودند. مردی از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست ، مردی از عراقیان به نبرد او بیرون شد و آندو میان صف ، جنگی سخت کردند سپس عراقی گریبان شامی را گرفت و هر دو از اسب بر زمین افتادند و هر دو اسب گریختند.

مرد عراقی شامی را درافکند و بر سینهاش نشست و مغفر او را گشود و میخواست سرش را ببرد ناگاه متوجّه شد که او برادر تنی خود اوست ، متوقّف ماند. یاران امیرالمؤمنین علی  7 بر او بانگ زدند که معطّل نکن او را بکش .

گفت : او برادر من است .

گفتند: پس رهایش کن .

گفت : به خدا سوگند؛ تا امیرالمؤمنین  7 اجازه ندهد رهایش نمیکنم .

به امیرالمؤمنین علی  7 خبر داده شد. به او پیام فرستاد: رهایش کن . او را رها کرد که برخاست و به صف معاویه پیوست .[491]

 

 (1161) فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین  7 معاویه را به جنگ خود

نصر میگوید: عمرو بن شمر برای من چنین نقل کرد که سپس امیرالمؤمنین علی  7 میان دو صف ایستاد و معاویه را فراخواند و چون مکرّر او را فراخواند معاویه گفت : بپرسید چه میخواهد؟

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: خوش دارم پیش من آید تا با او فقط یک سخن بگویم .

معاویه در حالیکه عمروعاص همراهش بود مقابل امیرالمؤمنین علی  7 آمد. و همینکه آندو نزدیک آن حضرت رسیدند به عمروعاص توجّهی نکرد و به معاویه فرمود:

وای بر تو؛ به چه سبب باید مردم میان من و تو کشته شوند و به یکدیگر ضربه بزنند؟ خودت به جنگ تن به تن با من بیا؛ هر یک از ما که هماورد خود را کشت حکومت از او باشد.

معاویه به عمرو نگریست و پرسید: ای اباعبدالله؛ نظر تو در این باره چیست؟

گفت : این مرد با تو انصاف داده است و بدان که اگر از نبرد با او خودداری کنی تا وقتی که بر پشت زمین یک فرد عرب وجود دارد ننگ و نکوهش بر تو و فرزندانت جاودانه خواهد بود.

معاویه گفت : ای پسر عاص ؛ هرگز چون منی در مورد خود فریب نمیخورد که به خدا سوگند هیچ دلیری هرگز با پسر ابی طالب نبرد نکرده است مگر اینکه علی ( 7) زمین را از خونش سیراب ساخته است .

و معاویه همچنانکه عمرو همراهش بود بازگشت و به آخر صفهای خود پیوست. امیرالمؤمنین علی  7 که چنین دید خندید و به جایگاه خویش بازگشت .

نصر میگوید: در روایت جرجانی چنین آمده است که معاویه به عمرو گفت : ای وای بر تو؛ که چه نادان و کمخردی ، با آنکه افراد قبایل عک و جذام و اشعریها از من دفاع و حمایت میکنند مرا به نبرد تن به تن با او فرامیخوانی ؟

نصر گوید: معاویه در باطن بر عمرو کینه به دل گرفته بود ولی در ظاهر به او گفت : ای اباعبدالله؛ چنین گمان دارم که آنچه گفتی شوخی میکردی . چون معاویه در مجلس خود نشست ، عمرو خرامان آمد و کنار او نشست و معاویه چنین سرود: «ای عمرو؛ تو با رضایت خود بر اینکه من میان طوفان مبارزه کنم ، پرده از ضمیر خود برداشتی...»

عمرو گفت : ای مرد؛ تو از دشمن خود میترسی و آنگاه خیرخواه خود را متّهم میکنی و در پاسخ شعر او چنین خواند: «هان ؛ ای معاویه ؛ اگر از نبرد تن به تن خودداری و بیم کنی ، همان سرچشمه همه زبونیهاست...»[492] .[493]

 

 

 

 

(1162) همه کوششهای عمروعاص برای رسیدن به حکومت بود

ابن قتیبه در کتاب «عیون الأخبار»[494]  خود میگوید: ابوالاغر تمیمی گفته است : همانگونه که در جنگ صفین ایستاده بودم عبّاس بن ربیعة بن حارث بن

عبدالمطلب[495]  در حالیکه سراپا پوشیده از سلاح بود و فقط چشمهایش از زیر روبند آهنی مانند چشمهای افعی نر میدرخشید از کنار من عبور کرد.

 

او شمشیری یمنی در دست داشت که میچرخاند و بر اسبی سرکش سوار بود که لگامش را استوار نکشیده بود و آن را آهسته میراند. ناگاه یکی از مردم شام که نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد: ای عبّاس ؛ برای نبرد تن به تن آماده شو.

عبّاس گفت : به شرط آنکه پیاده جنگ کنیم که امید کمتری برای گریز باشد. مرد شامی پیاده شد و این بیت را میخواند: «اگر سوار شوید، سوار شدن بر اسبها خوی و سرشت ماست و اگر پیاده شوید ما گروه پیادگانیم».

عبّاس در حالیکه پای خود را از رکاب بیرون میکشید این ابیات را میخواند: «ناز و تکبّر مرد سرکش را که نشاندهنده اندیشه اوست ، شمشیر برّان تو از تو بازمیدارد...».

سپس دنبالههای آویخته زره خود را به غلام سیاهش که اسلم نام داشت سپرد. به خدا سوگند؛ گویی هماکنون به موهای مجعّد او مینگرم ، سپس هر یک به سوی هماورد خویش حرکت کرد و من این بیت ابوذؤیب هذلی را به یاد آوردم که میگوید: «در حالیکه سواران ایستاده بودند آندو پیاده به نبرد پرداختند و هر دو دلیر و آزموده بودند».

مردم در حالیکه لگام اسبهای خود را در دست داشتند به سرانجام کار آندو مینگریستند. آندو مدّتی از روز خود را به جنگ با شمشیر سپری کردند و چون زره و جامه جنگ هر دو کامل و استوار بود هیچیک بر دیگری پیروز نشد تا آنکه عبّاس متوجّه شکافی در زره مرد شامی شد و دست انداخت و آن را تا قفسه سینهاش درید و سپس در حالیکه محل شکاف زره برای او آشکار بود بر او حمله کرد و چنان ضربتی زد که ریههای او از هم درید و مرد شامی سرنگون بر زمین افتاد.

مردم چنان تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان به لرزه درآمد و عبّاس میان مردم بلندمرتبه شد. ناگاه شنیدم کسی از پشت سرم این آیه را تلاوت میکند:

(قاتِلُوهُمْ یعَذِّبْهُمُ آللّهُ بِأَیدیüکمْ وَیخْزِهِمْ وَینصُرْکمْ عَلَیهِمْ وَیشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنیüنَ * وَیذْهِبْ غَیظَ قُلُوبِهِمْ وَیتُوبُ آللّهُ عَلی مَن یشاءُ وَآللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ)[496] .

با ایشان جنگ کنید که خداوند آنان را با دستهای شما عذاب کند و رسوا سازد و شما را بر ایشان یاری دهد و سینههای مردمی را که مؤمنند شفا بخشد * و خشم دلهای ایشان را ببرد و خداوند توبه هر کس را بخواهد میپذیرد و خدا دانای درستکردار است».

برگشتم دیدم امیرالمؤمنین  7 است . به من فرمود:

ای ابا الاغر؛ این کسی که با دشمن ما نبرد میکرد کیست ؟

گفتم : برادرزاده شما عبّاس بن ربیعه بود.

فرمود: آری هموست . سپس فرمود: ای عبّاس ؛ مگر تو و ابن عبّاس را از اینکه مرکز فرماندهی خود را رها کنید و عهدهدار جنگ شوید منع نکردم ؟

گفت : آری چنین بود.

امیرالمؤمنین  7 فرمود: پس چه چیزی تو را بازداشت از آنچه که بر تو معلوم بود[497] .

گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذیرم ؟

فرمود: آری ؛ اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمّتر از پاسخدادن به خواسته دشمن توست .

امیرالمؤمنین علی  7 به خشم آمد و چین بر جبین انداخت تا آنجا که گفتم : هماکنون به شدّت اعتراض خواهد کرد، ولی خشم خود را فروخورد و آرامش یافت و دستهای خود را با تضرّع برافراشت و عرضه داشت :

پروردگارا؛ این رفتار عبّاس را بپذیر و خطایش را بیامرز. من از او گذشتم تو نیز از او درگذر.

گوید: معاویه بر کشتهشدن عرار سخت اندوهگین شد و گفت : کجا دلیری میتواند چون او جنگ و دلاوری کند؟ آیا باید خونش بر هدر رود. هرگز خدا نکند؛ آیا مردی پیدا میشود که جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را طلب کند؟

دو مرد از قبیله لخم دواطلب شدند. معاویه گفت : هر دو بروید و هر کدامتان در نبرد تن به تن عبّاس را بکشد برای او چنین و چنان پاداشی خواهد بود. آن دو پیش عبّاس آمدند و او را به مبارزه فراخواندند.

او گفت : مرا سروری است که باید با او رایزنی کنم .

عبّاس نزد امیرالمؤمنین علی  7 آمد و به او خبر داد. فرمود:

به خدا سوگند؛ معاویه برای آنکه نور خدا را خاموش کند دوست دارد هیچ بزرگ و کوچکی از بنیهاشم نباشد مگر اینکه نیزه بر شکمش زده شود، و چنین نیست که «نمیخواهد خداوند مگر آنکه نور خود را تمام کند و اگر چه کافران کراهت داشته باشند»[498] . و حال آنکه به خدا سوگند؛ همانا مردانی از ما بر آنان چیره

خواهند شد که آنان را به زبونی میکشند تا آنجا که به کندن چاهها مبادرت کنند و دست نیاز پیش مردم برآورند و بر بیل و ماله روی آورند.

سپس فرمود: ای عبّاس ؛ اسلحه خودت را با من عوض کن . چنان کرد و امیرالمؤمنین علی  7 بر اسب عبّاس پرید و آهنگ آن دو مرد لخمی کرد. آن دو هیچ تردید نکردند که او عبّاس بن ربیعه است . پرسیدند: سالارت اجازه داد؟ امیرالمؤمنین علی  7 از گفتن پاسخ آری خودداری کرد و این آیه را میخواند:

«برای مؤمنانی که دیگران با آنان جنگ میکنند و بر ایشان ستم شده است اجازه جنگ داده شد و خداوند بر نصرت ایشان تواناست»[499] .

یکی از آندو به نبرد آمد، گویی امیرالمؤمنین علی  7 او را درربود سپس دیگری پیش آمد و او را هم به آن یکی ملحق ساخت و در حالیکه این آیه را تلاوت میفرمود بازآمد:

«ماه حرام در قبال ماه حرام و در قبال شکستن حرمت قصاص کنید و هر کس بر شما تعدّی کند به اندازه تجاوزی که کرده است بر او تعدّی کنید»[500] .

سپس فرمود: ای عبّاس ؛ اسلحه خود را بگیر و اسلحه مرا بازده و اگر کسی پیش تو آمد، تو پیش من بازآی .

گوید: چون به معاویه خبر رسید، گفت : خداوند لجبازی را زشت بدارد که شتر جوان و سرکشی است که هیچگاه بر آن سوار نشدهام .

عمروعاص گفت : اینک به خدا سوگند؛ آن دو لخمی خوار و زبون شدند نه تو.

معاویه گفت : ای مرد؛ ساکت باش که این ساعت ، ساعت سخن گفتن تو نیست .

عمرو گفت : بر فرض که نباشد، خداوند آن دو را رحمت کند و چنین نمیبینم که رحمت فرماید.

معاویه گفت : اگر چنان باشد به خدا سوگند برای تو زیانبخشتر است و تو بیشتر در تنگنا خواهی بود.

عمرو گفت : آن را میدانم و اگر حکومت مصر نبود سعی میکردم از این گرفتاری خود را نجات دهم .

گفت : آری ؛ حکومت مصر تو را کور کرده است و اگر آن نمیبود بینا و روشنضمیر بودی .[501]

 

 (1163) «مقطع عامری» پیری فرتوت در لشکر حضرت امیرالمؤمنین  7

نصر گوید: ابن مقیدة الحمار اسدی ـ که مردی دلیر و نیرومند و از سوارکاران شام بود ـ به میدان آمد و هماورد خواست . مقطع عامری ـ که پیری فرتوت بود ـ از جای برخاست . امیرالمؤمنین علی  7 به او فرمود: بنشین.

گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ مرا از نبرد بازمدار که یا او مرا میکشد و شتابان به بهشت میروم و در این سالخوردگی و فرتوتی از زندگی دنیا آسوده میشوم یا من او را میکشم و تو را از او آسوده میسازم

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود: نامت چیست ؟

گفت : مقطع .

فرمود: معنی این کلام چیست؟

گفت : نام من «هشیم» بود، زخمی سخت بر من رسید و از آن پس مرا «مقطع» نام نهادند.

امیرالمؤمنین علی  7 به او فرمود:

برای نبرد با او برو و شتابان و با تاخت و تاز بر او حمله کن . بارخدایا؛ مقطع را بر ابن مقیدة الحمار نصرت ده .

مقطع بر او حمله کرد و سرعت و شدّت حمله چنان بود که ابن مقیدة الحمار را به وحشت انداخت و گریخت . مقطع همچنان او را تعقیب کرد. ابن مقیده از کنار خرگاه معاویه گذشت و معاویه او را میدید که مقطع همچنان در پی اوست . هر دو از محلّ معاویه مقدار بسیاری فراتر رفتند. چون مقطع برگشت و ابن مقیده هم پس از او بازآمد، معاویه بر او بانگ زد که این عراقی با شتاب تو را از میدان به در کرد.

گفت : ای امیر؛ آری چنین کرد. سپس مقطع برگشت و در جایگاه خویش ایستاد

نصر میگوید: چون سال جماعت (سال چهل و یکم هجری) فرارسید و مردم با معاویه بیعت کردند معاویه از مقطع عامری جویا شد. او را پیدا کردند و پیش معاویه آوردند که پیری سالخورده بود. همینکه معاویه او را دید گفت : افسوس که اگر در این سنّ و سال نبودی امروز از انتقام من جان به سلامت نمیبردی .

مقطع گفت : تو را به خدا سوگند میدهم مرا بکشی و از رنج زندگی آسودهام کنی و مرا به دیدار خداوند نزدیک سازی .

معاویه گفت : من تو را نمیکشم و به تو نیازی دارم .

مقطع پرسید: نیازت چیست ؟

گفت : دوست دارم مرا به برادری بپذیری ؟

گفت : ما و شما در راه خدا از یکدیگر جدا شدهایم و با یکدیگر جمع نخواهیم شد تا خداوند میان ما و شما در آخرت حکم فرماید.

معاویه گفت : دختر خود را به همسری من درآور!

گفت : من تقاضای قبلی تو را که از این بر من سبکتر بود نپذیرفتم .

گفت : از من صلهای بپذیر.

گفت : مرا به آنچه که پیش توست نیازی نیست و از پیش معاویه بیرون رفت و از او چیزی نپذیرفت .[502]

 

 (1164) مکاتبه معاویه با یکی از بزرگان لشکر امیرالمؤمنین  7

نصر از عمرو بن شمر، از سوید بن حبة بصری ، از حضین بن منذر رقاشی نقل میکند که میگفته است : در آن روز پیش از شروع جنگ گروهی به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمدند و به آن حضرت گفتند: ما چنین گمان میکنیم که خالد بن معمر سدوسی با معاویه مکاتبه کره است و بیم آن داریم که به او ملحق شود و با او بیعت کند.

امیرالمؤمنین علی  7 کسی پی او و تنی چند از مردان شریف قبیله ربیعه فرستاد و آنان را فراخواند و هنگامی که آنان را جمع کرد، نخست حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود:

ای گروه ربیعه ؛ شما یاران و پذیرندگان دعوت من و در نظرم از موثّقترین قبایل عربید. به من خبر رسیده که معاویه با این دوست شما یعنی خالد بن معمر مکاتبه کرده است . اینک او و شما را جمع کردم تا شما را بر او گواه گیرم و سخنان من و او را بشنوید.

امیرالمؤمنین  7 روی به خالد کرد و فرمود:

ای خالد بن معمّر؛ اگر آنجه از تو به من خبر رسیده است درست باشد من همه این مسلمانان را که پیش من حاضرند گواه میگیرم که تو در امان خواهی بود تا به هر جای عراق یا سرزمینی که زیر سلطه و حکومت معاویه نباشد بروی . و اگر بر تو دروغ بستهاند با سوگندهای مطمئن دلهای ما را بر خود مطمئن ساز و آرام بخش .

خالد به خدا سوگند خورد که چنان نکرده است . و مردان بسیاری از ما گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ به خدا سوگند اگر بدانیم که چنان کرده باشد هر آینه او را میکشیم .

شقیق بن ثور سدوسی گفت : خداوند خالد بن معمر را موفق ندارد که بخواهد معاویه و شامیان را بر ضدّ امیرالمؤمنین علی  7 و مردم عراق و قبیله ربیعه یاری دهد.

زیاد بن خصفه گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ از خالد بن معمر سوگند استوار بگیر که نسبت به تو مکر نورزد.

امیرالمؤمنین علی  7 چنان کرد و سپس برگشتند.

چون در آن روز مردم رویاروی شدند و بر یکدیگر حمله بردند جناح راست لشکر عراق سستی کرد و روی به گریز نهاد. امیرالمؤمنین علی  7 همراه پسرانش پیش ما آمد و چون نزدیک ما رسید با صدای بسیار بلند پرسید: این پرچمها از کدام قبیله است ؟

گفتیم : پرچمهای ربیعه است . فرمود:

نه ؛ که پرچمهای خداوند است . خداوند صاحبان شایسته آنها را از لغزش مصون و آنان را شکیبا و پایدار بدارد.

سپس به من ـ که آن روز پرچم را بر دوش داشتم ـ فرمود:

ای جوان ؛ آیا این پرچم خود را یک ذراع جلوتر نمیبری ؟گفتم : به خدا سوگند؛ ده ذراع هم پیش میبرم و شروع به پیشروی کردم .

فرمود: بس است همینجا باش.

* * *

نصر گوید: عمرو از قول یزید بن ابی الصلت تمیمی برای ما نقل کرد که میگفته است : از پیرمردان قبیله بنیتمیم بن ثعلبه شنیدم میگفتند: پرچم همه افراد قبیله ربیعه ـ چه ربیعه کوفه و چه ربیعه بصره ـ نخست در دست خالد بن معمر سدوسی از افراد ربیعه بصره بود، ولی شقیق بن ثور که از افراد بکر بن وائل کوفه بود با او در این مورد رقابت و همچشمی کرد و سرانجام توافق کردند پرچم را به حضین بن منذر رقاشی که از مردم بصره بود بسپارند و گفتند: این جوان نژادهای است ، فعلا پرچم را به او بسپار تا در این باره رایزنی کنیم و حضین در آن هنگام نوجوانی بود.

نصر میگوید: عمرو بن شمر برای ما نقل کرد که حضین بن منذر ـ که نوجوانی بود ـ با پرچم ربیعه که سرخ بود شروع به پیشروی کرد. امیرالمؤمنین علی  7 را پایداری و دلیری او خوش آمد و این ابیات را خواند:

«این پرچم سرخ که سایهاش اینچنین به اهتزاز درآمده از کیست ؟ و چون گفته شود: پیش ببر، حضین آن را پیش میبرد...».

میگویم (ابن ابی الحدید): نصر بن مزاحم تمام این ابیات را (که سیزده بیت است) از امیرالمؤمنین علی  7 میداند. ولی راویان دیگر شش بیت اوّل را از آن حضرت و بقیه را از حضین بن منذر که پرچمدار بوده است میدانند.

نصر گوید: ذوالکلاع همراه افراد قبیله حمیر و کسان وابسته به آنان در حالیکه عبیدالله بن عمر بن خطّاب هم همراه چهار هزار تن از قاریان شام بود پیش آمدند. ذوالکلاع در جناح راست حمیریان بود و عبیدالله بن عمر در جناح چپ قاریان . و همگان بر افراد قبیله ربیعه که در جناح چپ سپاه عراق بودند حمله آوردند. عبیدالله بن عبّاس هم میان مردم ربیعه بود. حمله شامیان شدید بود و پرچمهای ربیعه سست شد.

در این هنگام شامیان برگشتند و فقط اندکی درنگ کردند و دوباره در حالیکه عبیدالله بن عمر از پیشتازان ایشان بود به حمله روی آوردند. عبیدالله بن عمر میگفت : ای مردم شام ؛ این قبیله عراق قاتلان عثمان و یاوران علی ( 7) هستند و اگر این قبیله را درهم شکنید انتقام خون عثمان را میگیرید و علی ( 7) و عراقیان نابود خواهند شد. آنان حمله بسیار سختی بر مردم آوردند. مردم ربیعه جز شمار اندکی از ناتوانان ایشان بقیه سخت ایستادگی و شایسته پایداری کردند. آنچنان که پرچمداران و خردمندان دلیرشان پایداری و جنگی نمایان و سخت کردند.

امّا خالد بن معمر همین که دید برخی از یارانش عقبنشینی کردند او هم با آنان عقب نشست و چون دید پرچمداران پایدار و شکیبایند پیش آنان برگشت و بر گریختگان بانگ زد که بازگردند. کسانی از قومش که او را متّهم میکردند گفتند: او گریخت ، ولی چون دید ما پایداری کردیم برگشت . خود خالد میگفت : چون دیدم مردانی از ما گریختند مصلحت دیدم خود را به آنان رسانم و به جنگ برگردانم . در هر حال مرتکب کاری شبههناک شد.

نصر گوید: در آن جنگ تنها از قبیله عنزة چهار هزار خفتانپوش همراه قبیله ربیعه بود.

من (ابن ابی الحدید) میگویم : نزد علمای سیره و تاریخ شکی نیست که خالد بن معمر در باطن خود دل با معاویه داشت و آن روز هم به منظور آنکه میسره سپاه امیرالمؤمنین علی  7 درهم شکسته شود عقبنشینی کرد.

این موضوع را کلبی و واقدی و دیگران نوشتهاند. امّا دلیل بر بداندیشی او این است که چون فردای آن روز قبیله ربیعه بر معاویه و صفهای شامیان پیروز شد، معاویه به خالد بن معمر پیام فرستاد که : از جنگ با من خودداری کن و حکومت خراسان تا هنگامی که زنده باشی از تو باشد، و نیز او از جنگ خودداری کرد و با ربیعه برگشت و دانستند که معاویه نبض او را در دست گرفته است . شرح این موضوع به زودی خواهد آمد.

* * *

نصر گوید: چون خالد بن معمر بازگشت و صفهای ربیعه همانگونه که بود استوار شد برای آنان سخنرانی کرد و چنین گفت : ای گروه ربیعه ؛ همانا که خداوند متعال هر یک از شما را از زادگاه و وطن خویش اینجا جمع کرده است ؛ و از آن هنگام که خداوند زمین را برای شما گسترده است چنین اجتماعی نکردهاید. اینک اگر شما دست بدارید و از نبرد با دشمن خودداری کنید و از صفهای خود روی برگردانید خداوند از کردارتان راضی نخواهد بود و از سرزنش سرزنش کننده در امان نخواهید بود، که بگوید: ربیعه رسوایی به بار آورد و از جنگ روی برتافت و قوم عرب از سوی او آسیب دید.

برحذر باشید که امروز مسلمانان شما را نافرخنده بدانند. اگر پیشروی کنید و در راه خدا صبر و شکیبائی ورزید، پیشروی عادت شما و شکیبایی و پایداری خوی شما گردد. بنابراین با نیت راست پایداری کنید تا پاداش داده شوید. پاداش آنکس که آنچه را در پیشگاه خداوند است نیت کند شرف این جهانی و گرامیداشت آن جهانی است و خداوند پاداش کسی را که کار پسندیده کند تباه نمیسازد.

مردی از ربیعه برخاست و به خالد گفت : به خدا سوگند؛ کار ربیعه از هنگامی که آن را به تو واگذار کرد تباه شد. به ما فرمان میدهی که روی نگردانیم و عقبنشینی نکنیم تا خونهای خود را بریزیم و خویشتن را به کشتن دهیم .

مردانی از ربیعه برخاستند و با کمانهای خویش بر آن مرد ضرباتی زدند و بر او مشت کوبیدند. خالد بن معمر گفت : او را از میان خود بیرون کنید که اگر میان شما باقی بماند زیانتان میزند و اگر بیرون رود از شمار شما کاسته نمیشود که او کسی نیست که به شمار آید یا جای خالی را پر کند. خداوند خطیبی چون تو را اندوهگین بدارد. گویی خیر از تو دوری گزیده است و خداوند آنچه آوردی زشت بدارد.[503]

 

(1165) ملاقات عبیدالله بن عمر با امام حسن  7 در جنگ صفین

عبیدالله بن عمر همراه قاریان شام و در حالیکه ذوالکلاع و حمیریان هم با او بودند، بر قبیله ربیعه که در میسره سپاه امیرالمؤمنین علی  7 قرار داشتند حمله آورد و نبردی سخت کردند. زیاد بن خصفة نزد قبیله عبدالقیس آمد و گفت : اگر چنین باشد پس از این جنگ قبیله بکر بن وائل دیگر وجود نخواهد داشت که ذوالکلاع و عبیدالله بن عمر، قبیله ربیعه را سخت به خطر انداختهاند و به یاری ایشان بشتابید و گرنه هلاک خواهند شد.

افراد قبیله عبدالقیس سوار شدند و چون ابری سیاه پیش آمدند و پشتیبان میسره شدند و دامنه جنگ گسترش یافت .

ذوالکلاع حمیری کشته شد مردی که نامش خندف و از قبیله بکر بن وائل بود او را کشت . ارکان قبیله حمیر سست شد و پس از کشتهشدن ذوالکلاع با عبیدالله بن عمر بودند و همراه او پایداری کردند.

عبیدالله بن عمر به امام حسن  7 پیام داد: مرا با تو کاری است به دیدار من بیا. امام حسن  7 با او دیدار کرد. عبیدالله به او گفت : پدرت همه افراد قریش را سوگوار کرده است و مردم او را خوش نمیدارند. آیا موافقی که او را از خلافت خلع کنیم و تو عهدهدار حکومت شوی ؟ فرمود :

به خدا سوگند؛ این کار هرگز صورت نخواهد گرفت .

سپس فرمود: ای پسر خطّاب ؛ به خدا سوگند؛ گویی تو را میبینم که امروز یا فردا کشته شوی . همانا که شیطان تو را فریب داده و این کار را در نظرت آراسته است و تو را در حالیکه بر چهره خود عطر آمیخته با زعفران مالیدهای که زنان شامی جایگاهت را ببینند؟؟؟؟؟ به جنگ آورده است و به زودی تو را خواهد کشت و رخسارت خاکآلوده خواهد شد.

نصر گوید: به خدا سوگند؛ هنوز چیزی از سپیدی آن روز باقی بود (هوا کاملا تاریک نشده بود) که عبیدالله بن عمر کشته شد. او در حالیکه میان فوجی آراسته معروف به «سبزپوشان» قرار داشت و شمار آن چهار هزار تن بود و همگان جامه سبز بر تن داشتند جنگ میکرد.

امام حسن  7 ناگاه مردی را دید که نیزه خود را به چشم کشتهای فرو برده و مشغول بستن پای آن کشته به پای اسب خود است .

امام حسن  7 به کسانی که همراهش بودند فرمود: بنگرید این کیست ؟

مردی از قبیله همدان بود و آن کشته هم عبیدالله بن عمر بود که همان مرد همدانی او را سر شب کشته بود و تا صبح بر سر او ایستاده بود.

نصر میگوید: راویان در مورد قاتل عبیدالله عمر اختلاف نظر دارند. قبیله همدان مدّعی بود است ما او را کشتهایم و قاتل او هانی بن خطّاب همدانی است که نیزه بر چشم او زده است و همان روایت را نقل میکنند.

قبیله حضرموت هم میگوید: ما او را کشتهایم ، قاتل او مالک بن عمرو حضرمی است . قبیله بکر بن وائل هم میگوید: ما او را کشتهایم ، و محرز بن صحصح که از خاندان تیم اللات بن ثعلبه است او را کشته و شمشیرش را که نامش وشاح بوده به غنیمت گرفته است .

چون سال جماعت فرارسید معاویه آن شمشیر را از قبیله ربیعه کوفه مطالبه کرد.

گفتند: مردی به نام محرز بن صحصح از قبیله ربیعه بصره او را کشته است . معاویه کسی پیش او فرستاد و شمشیر را از او گرفت .[504]

 

 (1166) نفاق و دوروئی معاویه با سرداران خود

عمرو بن شمر، از جابر برای ما نقل کرد که میگفته است : چون آن روز ذوالکلاع حمیری همراه فوجی بزرگ از حمیریان به صفهای عراق حمله آورد، ابوشجاع حمیری ـ که از خردمندان آن قبیله و همراه امیرالمؤمنین علی  7 بود ـ بر آنان بانگ زد: ای گروه حمیر؛ دستهایتان بریده باد؛ آیا معاویه را از امیرالمؤمنین علی  7 بهتر میبینید؟! خدای کوشش شما را به گمراهی کشاند. وانگهی تو ای ذوالکلاع ؛ چنین میپنداشتیم که تو سودای دین داشته باشی .

ذوالکلاع گفت : ای ابوشجاع ؛ از این سخن درگذر، به خدا سوگند نیک میدانم که معاویه برتر از علی ( 7) نیست ؛ ولی من برای خون عثمان جنگ میکنم !

گوید: ذوالکلاع در آن جنگ در آوردگاه کشته شد و خندف بن بکر بکری او را کشت .

 * * *

نصر گوید: عمرو، از حارث بن حصیره برای ما نقل کرد که پسر ذوالکلاع کسی پیش اشعث بن قیس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسلیم کند.

اشعث گفت : بیم آن دارم که امیرالمؤمنین  7 مرا در این باره متّهم کند. این کار را از سعید بن قیس که در جناح راست لشکر است بخواه .

پسر ذوالکلاع پیش معاویه رفت و از او اجازه رفتن به لشکرگاه امیرالمؤمنین علی  7 را خواست تا جسد پدرش را میان کشتگان جستجو کند. معاویه به او گفت : علی ( 7) از اینکه کسی از ما به لشکرگاه او برود جلوگیری کرده است و میترسد که مبادا افراد سپاهش را بر او تباه کنند!

پسر ذوالکلاع برگشت و کسی پیش سعید بن قیس فرستاد و از او در این مورد اجازه خواست . سعید گفت : ما تو را از واردشدن به لشکرگاه خود منع نمیکنیم و امیرالمؤمنین  7 اهمیتی نمیدهد که کسی از شما وارد لشکرگاهش شود، درآی .

او از جانب میمنه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پیدا نکرد. آنگاه به جانب میسره آمد و جستجو کرد و پیدا نکرد. سرانجام آن را در حالی یافت که پایش را به یکی از ریسمانهای خیمهای بسته بودند. او آمد و کنار در خیمه ایستاد و گفت : ای اهل خیمه ؛ سلام بر شما باد.

پاسخ داده شد: و بر تو سلام .

گفت : آیا به ما در مورد برخی از ریسمانهای خیمه خود اجازه میدهید؟ و فقط برده سیاهی همراهش بود نه کس دیگری .

گفتند: آری ؛ به شما اجازه دادیم و افزودند: در پیشگاه خداوند و از شما پوزش میخواهیم ، چه اگر ستم او بر ما نمیبود با او اینچنین که میبینید نمیکردیم .

پسرش پیاده شد و دید جسد پدرش که بسیار تنومند بود آماس کرده است و نتوانست آن را از زمین بردارد. گفت : آیا جوانمردی که یاری کند پیدا میشود؟

خندف بکری بیرون آمد و به آن دو گفت : کنار بروید.

پسر گفت : اگر کنار برویم چه کسی او را برمیدارد؟

گفت : قاتل او آن را برخواهد داشت . خندف جسد ذوالکلاع را برداشت و بر پشت استری نهاد و با ریسمان بست و آن دو نفر جسد را بردند.

نصر گوید: هنگامی که ذوالکلاع کشته شد معاویه گفت : من از کشتهشدن او بیشتر از فتح مصر ـ اگر آن را میگشودم ـ شادمانم . و این بدان سبب بود که ذوالکلاع در مورد برخی از فرمانهایی که معاویه میداد ایستادگی میکرد.[505]

 

 (1167) فرار معاویه از سراپرده خویش

چون ذوالکلاع کشته شد جنگ شدّت یافت و افراد قبایل عک و لخم و جذام و اشعریها که همگان از سپاه شام بودند بر قبیله مذحج عراق حمله کردند و معاویه آن قبایل را مقابل مذحج قرار داده بود. در این هنگام منادی قبیله عک چنین ندا میداد: «وای بر حال مادر مذحجیان از حمله عک ؛ که مادرشان را رها میکنیم تا بر ایشان بگرید...».

منادی مذحج بانگ برداشت که ایشان را پی کنید. یعنی به ساقها و پاشنههای آنان که جای بستن خلخال است شمشیر بزنید. و مذحجیان ساقهای آنان را میزدند که مایه درماندگی عموم ایشان بود. و چون آسیای آنان به گردش آمد و اسبان و سواران در خون فرو میافتادند منادی قبیله جذام بانگ برداشت : ای مذحجیان ؛ خدا را، خدا را، در مورد جذام ؛ آیا پیوند خویشاوندی را یاد نمیکنید؟ شما که افراد گرامی قبایل لخم و اشعریها و خاندان ذوحمام را نابود کردید. خرد و بردباریها کجاست ؟ این زنانند که بر سران قوم میگریند.

منادی قبیله عک ندا داد: ای گروه عک ؛ امروز که خواهی دانست خبر آن چگونه است چه حای فرار است ؟ شما که مردمی پایدارید. همچون پی ساختمان مجتمع و استوار باشید که مبادا قبیله مضر بر شما سرزنش کند و نتواند سنگ استوارتان را از جای تکان دهد.

منادی اشعریها بانگ برداشت : ای مذحجیان ؛ اگر مرگ شما را نابود کند فردا برای زنان چه کسی خواهد بود؟ خدا را، خدا را در مورد حفظ حرمتها، آیا زنان و دختران خود را به یاد نمیآورید؟ آیا نبرد با ایرانیان و رومیان و ترکان را از یاد بردهاید؟ گویی خداوند در مورد شما فرمان به هلاک داده است .

گوید: با این وجود، قوم گلوی یکدیگر را میبریدند و با چنگ و دندان به جان هم افتاده بودند.

نصر گوید: عمرو بن زبیر برای من نقل کرد و گفت : خودم از حضین بن منذر شنیدم میگفت : امیرالمؤمنین علی  7 در آن روز پرچم قبیله ربیعه را به من سپرد و فرمود:

ای حضین ؛ در پناه نام خدا حرکت کن و بدان که هرگز پرچمی مانند این پرچم فراز سرت به اهتزاز نیامده است که این پرچم رسول خدا6 است .

حضین گوید: ابوعرفاء جبلد بن عطیه ذهلی پیش من آمد و گفت : آیا موافقی پرچم خود را به من بدهی که آن را بر دوش گیرم و نام نیک آن برای تو و پاداش آن برای من باشد؟

گفتم : عموجان ؛ مرا به شهرت و نیکنامی بدون پاداش چه نیازی است ؟

گفت : در عین حال از این کار هم بینیاز نیستی ، لطف کن و پرچمت را ساعتی به عمویت عاریه بده که به زودی به دست خودت بازمیگردد.

من دانستم که او تن به مرگ داده و میخواهد در حال جهاد کشته شود. به او گفتم : این پرچم را بگیر و او گرفت . و سپس به یاران خود چنین گفت : انجام کارهای بهشت همگی سخت و دشوار و کارهای دوزخ همگی سبک و پلید است . همانا به بهشت جز افراد صابر و شکیبا که خود را در انجام فرایض و فرمان خداوند پایدار داشتهاند وارد نمیشوند و هیچ فریضهای از فرایض خداوند بر بندگان سختتر از جهاد نیست و پاداش آن هم در پیشگاه خداوند از همه عبادات بیشتر است . بنابراین همینکه دیدید من حمله کردم شما هم حمله کنید. وای بر شما؛ مگر مشتاق بهشت نیستید؟ مگر دوست نمیدارید که خداوند شما را بیامرزد؟

او حمله کرد و یارانش نیز حمله بردند و جنگی سخت کردند. ابوعرفاء کشته شد. رحمت خدا بر او باد. و قبیله ربیعه پیاپی حملههای سختی بر صفهای شامیان کردند و آن را درهم شکستند.

مجزاءة بن ثور چنین رجز میخواند: «بر آنان شمشیر میزنم ولی معاویه چشمدریده و شکمگنده را نمیبینم...».

نصر گوید: حریث بن جابر آن روز میان دو صف در خیمهای سرخ فرود آمده بود و به عراقیان شیر و آب آمیخته با آرد پخته برای نوشیدن ، و گوشت و ترید برای خوردن عرضه میداشت ؛ هر کس میخواست میخورد و مینوشید، شاعر عراقیان در این باره گفته است : «اگر حریث بن جابر در صحرایی خشک قرار گیرد همانا دریایی در آن صحرا روان خواهد شد».

میگویم (ابن ابی الحدید): این حریث بن جابر همان کسی است که کارگزار زیاد بر همدان بود و معاویه پس از سال جماعت در مورد او به زیاد نوشت : او را از کار برکنار کن که هرگاه ایستادگیهای او را در صفین به خاطر میآورم ، در سینهام شرری احساس میکنم .

زیاد برای معاویه نوشت : ای امیرالمؤمنین!! کار را بر خود آسان بگیر، و حریث به آن درجه از شرف رسیده است که کارگزاری ، بر او چیزی نمیافزاید و بر کناری از او چیزی نمیکاهد.

نصر گوید: آن روز مردم با شمشیرها چندان ضربه زدند که مانند داس خمیده و سرانجام خرد و متلاشی شد و با نیزهها چندان نواختند که چوبههای آن شکسته و سرنیزهها پاشیده و جدا شد. سپس در مقابل یکدیگر زانو زدند و خاک بر چهره یکدیگر میپاشیدند. آنگاه دست به گریبان شدند و با چنگ و دندان به جان هم افتادند و سرانجام سنگ و کلوخ به یکدیگر پرتاب کردند و سپس از یکدیگر جدا شدند. پس از جدایی گاه مردی عراقی از کنار شامیان میگذشت و میپرسید: برای رسیدن به پرچمهای فلان قبیله از کدام راه باید بروم ؟

پاسخ میدادند: از آن راه ، و خدایت هدایت نفرماید.

گاه مردی شامی از کنار عراقیان میگذشت و میپرسید: برای رسیدن به پرچمهای فلان قبیله از کدام راه باید برویم ؟

پاسخ میدادند: از فلان راه ، خدایت حفظ نکند و عافیت نبخشد.

نصر گوید: معاویه به عمروعاص گفت : ای اباعبدالله؛ آیا میبینی کار ما به کجا کشیده است ؟ به نظر تو فردا عراقیان چه خواهند کرد؟ و ما در معرض خطر بزرگی قرار داریم .

عمروعاص گفت : اگر قبیله ربیعه فردا هم همانگونه بر گرد علی  7 فراهم آیند که شتران بر گرد شتر نر خود جمع میشوند، چابکی راستین ، دلیری و هجومی سخت از آنان خواهی دید و کاری غیر قابل جبران خواهد بود.

معاویه گفت : ای اباعبدالله؛ آیا رواست که ما را چنین بترسانی ؟

گفت : از من سئوالی کردی پاسخت دادم . چون بامداد روز دهم فرارسید قبیله ربیعه چنان امیرالمؤمنین علی  7 را میان خود گرفته بودند که سپیده چشم سیاهی آن را.

نصر گوید: عمرو برای من گفت : امیرالمؤمنین علی  7 بامداد آن روز آمد و میان پرچمهای قبیله ربیعه ایستاد. عتاب بن لقیط بکری که از خاندان قیس بن ثعلبه بود گفت : ای گروه ربیعه ؛ امروز از علی  7 حمایت کنید که اگر میان شما به آن حضرت آسیبی برسد رسوا میشوید. مگر نمیبینید که آن حضرت زیر پرچمهای شما ایستاده است ؟

شقیق بن ثور به آنان گفت : ای گروه ربیعه ؛ اگر به علی  7 آسیبی برسد در حالیکه یک تن از شما زنده باشد برای شما نزد اعراب عذری باقی نخواهد بود. بنابراین امروز از آن حضرت دفاع کنید و با دشمن خود مردانه رویاروی شوید و این ستایش زندگی است که به دست خواهید آورد.

افراد ربیعه همپیمان شدند و سوگند استوار خوردند، و هفت هزار تن متعهّد شدند که هیچیک از ایشان پشت سر خود ننگرد تا همگان به خرگاه معاویه برسند و آن روز چنان جنگ سختی کردند که پیش از آن نکرده بودند، و آهنگ خیمه و خرگاه معاویه نمودند.

او همینکه دید ایشان پیشروی میکنند این بیت را خواند: «چون میگویم قبیله ربیعه پشت به جنگ کرد، فوجهایی از آن همچون کوههای استوار رو به میدان میآورد».

سپس به عمروعاص گفت : چه صلاح میبینی ؟

گفت : عقیدهام این است که نسبت به داییهای من امروز بزهکاری نکنی .

معاویه برخاست و سراپرده و بارگاه خود را خالی کرد و در حال گریز به سراپردههایی که پشتسر مردم و جبهه بود پناه برد. مردم ربیعه سراپرده و بارگاه او را غارت کردند.

معاویه به خالد بن معمر پیام فرستاد: تو پیروز شدی و اگر این پیروزی را ناتمام بگذاری حکومت خراسان از تو خواهد بود. و خالد جنگ را متوقّف ساخت و به افراد ربیعه گفت : شما سوگند خود را برآوردید و کافی است!

چون سال جماعت فرارسید و مردم با معاویه بیعت کردند خالد را به حکومت خراسان گماشت و او را به آن سامان گسیل داشت و خالد پیش از آنکه به خراسان برسد درگذشت .[506]

 

 

(1168) فراخواندن امیرالمؤمنین  7 معاویه را به جنگیدن

نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبی ، از صعصعة بن صوحان نقل میکرد که میگفت : روزی از روزهای صفین مردی از خاندان ذویزن قبیله حمیر ـ که نامش کریب بن صباح بود و میان شامیان در آن هنگام هیچکس از او در دلیری و نیرومندی نامآورتر نبود ـ به میدان آمد و هماورد خواست .

مرتفع بن وضاح زبیدی به نبرد او رفت . کریب او را کشت و سپس بانگ برداشت : چه کسی به نبرد میآید؟ حارث بن جلاح به نبرد او رفت . او را هم کشت . و سپس بانگ برداشت : چه کسی به نبرد میآید؟ عابد بن مسروق همدانی به نبرد او رفت . کریب او را هم کشت . سپس جسد آن سه را بر یکدیگر نهاد و به ستم و دشمنی پای بر آنها نهاد و بانگ برداشت : دیگر چه کسی نبرد میکند؟

امیرالمؤمنین علی  7 خود به نبرد او آمد و او را ندا داد:

ای کریب ؛ من تو را از خداوند و قویدستی و انتقامش برحذر میدارم و تو را به سنّت خداوند و سنّت پیامبرش فرامیخوانم . ای وای بر تو؛ مبادا معاویه تو را به دوزخ افکند.

پاسخ او این بود که : چه بسیار این سخن را از تو شنیدهام ، ما را به آن نیازی نیست . هرگاه میخواهی پیش آی . کیست که شمشیر مرا که نشان آن چنین است به جان خریداری کند؟

امیرالمؤمنین علی  7 «لا حول ولا قوّة إلّا بالله» بر زبان آورد و سپس آهنگ او کرد و مهلتش نداد و چنان ضربتی بر او زد که کشته بر خاک افتاد و در خون غوطهور شد.

امیرالمؤمنین علی  7 باز هماورد خواست . حارث بن وداعه حمیری آمد. او را کشت و باز هماورد خواست . مطاع بن مطلب عنسی آمد. او را هم کشت و ندا داد: چه کسی به نبرد میآید؟ هیچکس به نبردش نیامد. ندا داد:

ای گروه مسلمانان ؛ «ماههای حرام را برابر ماههای حرام دارید که اگر حرمت آن را نگاه ندارند شما نیز قصاص کنید. پس هر کس با ستم بر شما دست یازد به اندازه تجاوزی که روا داشته به او تعدّی کنید و از خدای بترسید و بدانید که خداوند همراه پرهیزگاران است»[507] .

آنگاه فرمود: ای معاویه وای بر تو؛ پیش من بشتاب و با من نبرد تن به تن کن تا مردم در میانه ما کشته نشوند.

عمروعاص به معاویه گفت : فرصت را غنیمت شمار که سه تن از دلیران عرب را کشته است و امیدوارم خداوندت بر او چیرگی دهد!

معاویه گفت : به خدا سوگند؛ جز این نمیخواهی که من کشته شوم و پس از من به خلافت رسی . از من دور شو که چون منی فریب نمیخورد.[508]

 

 (1169)

 

(1170) پیشگوئی رسول خدا 6 درباره صفین

ابن دیزیل میگوید: اسماعیل بن ابی اویس ، از عبدالملک بن قدامة بن ابراهیم بن حاطب جمحی ، از عمرو بن شعیب ، از پدرش ، از جدّش عبدالله بن عمروعاص نقل میکرد که میگفته است : پیامبر 6 به من فرمود:

ای عبدالله؛ چگونه خواهی بود هنگامی که میان فرومایگان مردم باقی بمانی که پیمانها و عهدهای ایشان درهم و برهم شده باشد؟

و برای نشان دادن آن حال ، انگشتهای خود را داخل یکدیگر فرو فرمود.

گفتم : ای رسول خدا؛ فرمان خودت را به من ابلاغ فرمای . فرمود:

آنچه را پسندیده میدانی و میشناسی به آن عمل کن و آنچه را زشت و ناشناخته میبینی رها کن و به آنچه خاصّ تو است عمل کن و مردم را با کارهای پست خود واگذار.

گوید: در جنگ صفین پدرش عمروعاص به او گفت : ای عبدالله؛ به میدان برو جنگ کن .

گفت : پدرجان ؛ آیا فرمانم میدهی که به میدان روم و جنگ کنم و حال آنکه خودت آنچه را که پیامبر 6 با من عهد فرمودند شنیدهای .

عمروعاص گفت : ای عبدالله؛ تو را به خدا سوگند میدهم مگر آخر عهدی که رسول خدا 6 با تو فرمودند این نبود که دست تو را گرفتند و دست من نهادند و فرمودند: از پدرت اطاعت کن ؟

گفت : آری چنین بود.

عمرو گفت : اینک من به تو فرمان میدهم به جنگ بروی .

عبدالله بن عمرو بیرون رفت و در حالیکه دو شمشیر بسته بود به جنگ پرداخت .[509]

 

 

(1171)

 (1172) سخن عبدالملک راجع به عثمان و معاویه و...

ابوالقاسم مغربی در آغاز آن قصیده ، پیامبر 6 را یاد کرده و گفته است : اگر انصار نمیبودند دعوت محمّدی پایه و مایه نمیگرفت . ولی ابیاتی ناپسند است که خوش نمیدارم آن همه را بیاورم . از جمله گفته است : «ما کسانی هستیم که پیامبر به ما پناه آورد و میان ما ضایع نشد، بلکه در نیرومندترین پناه قرار گرفت . آری در جنگ بدر با شمشیرهای ما مشرکان قریش همچون لاشه شتران کشته شده به دست قصاب کشته شدند و ما بودیم که در جنگ احد از بیم نام و ننگ جانهای خود را در دفاع از او به مرگ عرضه داشتیم . پیامبر 6 از آن معرکه جان سالم بدر برد و اگر دفاع ما از او نبود در چنگ درندگان فرو میافتاد...».

این ابیات که ما برگزیدیم ابیات نسبتآ پاکیزه آن قصیده است . در حالیکه ابیات ناپسند آن را حذف کردهایم و با وجود این در همین ابیات هم مطالبی هست که گفتن آن ناروا است ، نظیر: «ما کسانی هستیم که به ما پناه آورد» یا «جان سالم برد...» و اینکه در ابیات بعد از ابوبکر به «بنده قبیله تیم» یاد کرده و به سه خلیفه ...؟؟؟؟؟ آن نسبتها را داده است... .

امّا سخن او در مورد بنیامیه که گفته است: «افرادی بودند میان گزافهگوی و چرب زبان و درمانده...» از سخن عبدالملک بن مروان گرفته شده است . عبدالملک خطبه خواند و خلیفگان بنیامیه را که پیش از او بودند چنین یاد کرد و گفت : به خدا سوگند؛ من خلیفه درمانده و چرب زبان و گزافهگوی فرومایه نیستم . و مقصود او عثمان و معاویه و یزید بن معاویه بود. و این شاعر دو تن دیگر از آنان را با کلمات «متزندق» و حمار (بی دین ـ خر) یاد کرده و مقصودش ولید بن یزید بن عبدالملک و مروان بن محمّد بن مروان است .[510]

 

 (1173) محمّد بن ابی بکر

محمّد بن ابی بکر و فرزندانش

مادر محمّد بن ابی بکر، اسماء دختر عمیس بن نعمان بن کعب مالک بن قحافة بن خثعم است . او نخست همسر جعفر بن ابی طالب بود و همراه او به حبشه هجرت و برای جعفر در حبشه عبدالله بن جعفر را (که از شدّت بخشندگی به جواد معروف است) زایید، پس از آنکه جعفر در جنگ موته شهید شد، ابوبکر با اسماء ازدواج کرد و محمّد را برای او زایید و پس از آنکه ابوبکر درگذشت علی بن ابی طالب  7 با اسماء ازدواج کرد و محمّد «ربیب»[511]  و پرورشیافته آن

حضرت و به منزله فرزند اوست .

او از کودکی با شیر آمیخته به دوستی اهل بیت  : و تشیع تغذیه شده و بر آن پرورش یافته است و برای خود پدری جز امیرالمؤمنین علی  7 نمیشناخته است و برای هیچکس فضیلت امیرالمؤمنین علی  7 را قائل نبوده است ؛ تا آنجا که امیرالمؤمنین علی  7 هم میفرموده است :

محمّد پسر من از صلب ابوبکر است .

کنیه محمّد ـ به گفته ابن قتیبه ـ ابوالقاسم بوده است .[512]  کسان دیگری غیر از وی کنیه او را عبدالرحمان گفتهاند.

 

محمّد از پارسایان قریش بوده است . او از کسانی است که روز جنگ خانه عثمان بر ضدّ او مردم را یاری داده است ، و این مسأله که او عهدهدار کشتن عثمان بوده یا نبوده مورد اختلاف است . از جمله فرزندان محمّد بن ابی بکر، قاسم بن محمّد است که فقیه و فاضل حجاز بوده است و از فرزندان قاسم ، عبدالرحمان بن قاسم است که کنیهاش ابومحمّد و او هم از فضلای قریش بوده است .

امّ فروه هم دختر قاسم بن محمّد است که او را ابوجعفر محمّد بن علی باقر 7 به همسری برگزیده و او جعفر بن محمّد صادق  7 را زاییده است .[513]

 

 

(1174) هاشم بن عتبه (مرقال)

هاشم بن عتبة بن ابی وقّاص مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لوی بن غالب ، برادرزاده سعد بن ابی وقّاص یکی از ده تنی است که به آنان مژده به بهشت داده شده است!!

پدرش عتبة بن ابی وقّاص همان کسی است که در جنگ احد دندانهای میانه رسول خدا 6 را شکست و لبها و چهره پیامبر 6 را درید و رسول خدا6 شروع به پاک کردن خون از چهره خویش کرد و میفرمود:

چگونه ممکن است قومی که چهره پیامبر خود را با خون خضاب میکنند و او آنان را به پروردگارشان فرامیخواند رستگار شوند؟

و خداوند عزّوجل در این مورد این آیه را نازل فرمود:

«از این کار بر تو چیزی نیست که خدای یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند که آنان ستمگرانند».[514]

 

حسان بن ثابت هم در این مورد اشعاری سروده و ضمن آن گفته است : «ای عتیب پسر مالک ؛ پروردگار من تو را فرو کوبد و پیش از مرگ صاعقهای بر تو فروفرستد...».[515]

 

هاشم بن عتبه ملقّب به مرقال است و چون همواره شتابان به جنگ میرفته ، این لقب به او داده شده است . او از شیعیان امیرالمؤمنین علی  7 است و هنگامی که به شرح گفتار امیرالمؤمنین  7 در جنگ صفین برسیم خبر کشتهشدن هاشم را به تفصیل خواهیم آورد.[516]

 

 (1175) قیس بن سعد بن عبادة

ابراهیم میگوید: قیس بن سعد بن عبادة از شیعیان و خیرخواهان امیرالمؤمنین علی  7 بود و چون آن حضرت عهدهدار خلافت شد به او فرمود:

به مصر برو که تو را به حکومت آن گماشتم ؛ اینک بیرون دروازه مدینه برو و افراد مورد اعتماد و کسانی را که دوست میداری همراهت باشند جمع کن ، تا هنگامی که وارد مصر میشوی لشکری با تو باشد که این موضوع برای دشمن تو مایه بیم و برای دوست تو مایه عزّت است و چون به خواست خداوند وارد مصر شدی نسبت به نیکان نیکی کن و نسبت به آشوبگران سختگیر باش و با عموم مردم مدارا کن که مدارا و مهربانی فرخنده است .

قیس گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ خدایت رحمت فرماید؛ آنچه فرمودی فهمیدم ، امّا سپاه را من برای تو باقی میگذارم که اگر به آنان نیازمند شدی نزدیک تو باشند و اگر خواستی آنان را به سویی گسیل داری برای تو آماده باشند و من خود و افراد خانوادهام به مصر میرویم . امّا در آنچه در مورد مدارا و احسان که به من سفارش فرمودی از خداوند متعال هم در این باره یاری میجویم .

گوید: قیس همراه هفت تن از افراد خاندان خویش بیرون آمد و چون به مصر رسید به منبر رفت و فرمان داد تا نامهای را که همراهش بود برای مردم بخوانند و در ضمن آن نامه چنین آمده بود:

همانا قیس بن سعد انصاری را به امیری شما فرستادم . با او همکاری کنید و او را بر حق یاری دهید. او را فرمان دادم تا نسبت به نیکوکاران نیکی کند و بر آشوبگر شما سخت گیرد و با عوام و خواصّ شما مهربانی و مدارا کند. او از کسانی است که روش او را میپسندم و به صلاح و خیراندیشی او امیدوارم . از بارگاه خداوند برای خود و شما عمل پاک و پاداش بزرگ و رحمتی فراخ مسألت میدارم . و سلام و رحمت و برکتهای خدا بر شما باد.

این نامه را عبدالله بن ابی رافع در صفر سال سی و ششم نوشت .

ابراهیم ثقفی میگوید: چون نامه قیس خوانده شد قیس بن سعد بن عباده برای خطبه برخاست . نخست ستایش و نیایش خدا را بر زبان آورد و سپس چنین گفت : سپاس خداوندی را که حق را بیاورد و باطل را نابود کرد و ستمگران را کوبید. ای مردم ؛ ما با بهترین کسی که پس از پیامبر خویش میشناختیم بیعت کردیم ، اینک برخیزید و با شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبرش بیعت کنید و اگر ما به کتاب خدا و سنّت رسولش عمل نکردیم ما را بر گردن شما بیعتی نخواهد بود.

مردم برخاستند و بیعت کردند و مصر و توابع آن برای قیس استوار شد و او کارگزاران خویش را به نواحی آن گسیل داشت . فقط در یکی از شهرهای مصر که مردمش موضوع کشتهشدن عثمان را گناهی بزرگ میدانستند و مردی از بنیکنانة به نام یزید بن حارث آنجا بود درنگ پیش آمد. آنان به قیس پیام دادند که ما به حضورت نمیآییم ، تو کارگزاران خود را بفرست که زمین زمین توست ، ولی ما را به حال خود آزاد بگذار تا بنگریم که کار مردم به کجا میانجامد.

محمّد بن مسلمة بن مخلّد بن صامت انصاری قیام کرد و خبر کشتهشدن عثمان را برای مردم بازگو کرد و از آنان خواست تا برای خونخواهی عثمان قیام کنند. قیس به او پیام فرستاد: ای وای بر تو؛ آیا بر من شورش میکنی ؟ به خدا سوگند؛ دوست نمیدارم در قبال کشتن تو پادشاهی مصر و شام از من باشد؛ خون خود را حفظ کن . مسلمة بن مخلّد پیام داد: تا هنگامی که تو والی مصر باشی من از قیام بر ضدّ تو خودداری میکنم .

قیس بن سعد بن عباده مردی بااندیشه و دوراندیش بود، به کسانی که کناره گرفته بودند پیام فرستاد که شما را مجبور به بیعت نمیکنم و شما را به حال خود رها میسازم و با شما مدارا میکنم و دست از شما بازنمیدارم و با آنان و مسلمة بن مخلّد مدارا کرد و به گردآوری خراج پرداخت . و هیچکس با او ستیز نکرد.[517]

 

 

(1176) نامه معاویه به قیس و پاسخ او

ابراهیم ثقفی میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 به جنگ جمل رفت در حالیکه قیس حاکم مصر بود و چون از بصره به کوفه برگشت قیس همچنان بر مصر حکومت میکرد و وجود او بیش از همه مردم بر معاویه گران میآمد؛ زیرا مصر و توابع آن به شام نزدیک است و معاویه بیم داشت که مبادا امیرالمؤمنین علی  7 همراه مردم عرقا و قیس هم با مردم مصر بر او حمله کنند و او میان آندو (به دام) افتد؛ لذا معاویه پیش از آنکه امیرالمؤمنین علی  7 از کوفه به صفین حرکت کند برای قیس بن سعد بن عبادة چنین نوشت :

از معاویة بن ابی سفیان به قیس بن سعد. سلام بر تو باد! همراه تو خداوندی را که خدایی جز او نیست میستایم . امّا بعد؛ همانا اگر شورش شما بر عثمان به سبب بدعتی بود که دیدید و یا تازیانهای که زده بود و یا به خاطر آنکه مردی را دشنام داد و دیگری را نکوهش کرد و یا اینکه نوجوانان خاندان خود را به کارگزاری میگماشت ، خود نیکو میدانستید که ریختن خونش روا نیست و آن کار برای شما جایز نمیباشد، ولی مرتکب گناهی بزرگ شدید و کاری سخت ناستوده انجام دادید. اینک ای قیس ؛ اگر از کسانی بودهای که مردم را بر کشتن او جمع کرده و کشیدهای ، به سوی خدا توبه کن که توبه پیش از مرگ ممکن است کارساز باشد.

امّا در مورد سالار تو (علی  7) یقین پیدا کردهایم که او مردم را وادار و تحریک به کشتن عثمان کرده است!! و سرانجام او را کشتند. و همانا بیشتر قوم تو از خون عثمان برکنار نیستند. اینک ای قیس؛ اگر میتوانی در زمره کسانی باشی که خونخواه عثمان باشند چنان کن و در این کار از ما بر ضد علی ( 7) پیروی کن . اگر من پیروز شوم تا هنگامی که زنده باشم حکومت دو عراق (کوفه و بصره) برای تو و حکومت حجاز نیز برای هر یک از افراد خانوادهات که دوست داشته باشی خواهد بود و افزون از این هم هر چه از من میخواهی بخواه ، که هر چه بخواهی به تو خواهم داد و تصمیم و رأی خود را در آنچه برای تو نوشتم برای من بنویس .

و چون نامه معاویه به قیس رسید خوش داشت که با او امروز و فردا کند و کار خود را برای او آشکار نسازد و شتابی هم در اعلان جنگ به او نکند. از این رو در پاسخ او چنین نوشت :

امّا بعد؛ نامهات به من رسید و آنچه را درباه عثمان نوشته بودی فهمیدم ، این کار و موضوعی است که من اصلا به آن نزدیک نشدهام . نوشته بودی سالار من کسی است که مردم را بر عثمان شورانیده و تحریک کرده است تا او را کشتهاند! این هم کاری است که من هرگز بر آن آگاه نبودهام و تذکر داده بودی که بیشتر افراد خاندان من از خون عثمان برکنار نیستند و حال آنکه به جان خودم سوگند که خویشاوندان من از همه مردم برای اصلاح کار او کوشاتر بودند.

امّا آنچه که از من خواستهای که با تو برای خونخواهی عثمان بیعت کنم و چیزهایی که بر من عرضه داشتی فهمیدم و این کاری است که مرا در آن فکر و نظر است و نمیتوان در آن مورد شتاب کرد و به هر حال من اینک از تو دست بازمیدارم و از جانب من کاری که ناخوشایندت باشد سرنخواهد زد، تا به خواست خداوند متعال تو بیندیشی و ما هم بیندیشیم . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

ابراهیم ثقفی میگوید: همینکه معاویه نامه قیس را خواند که گاه به او نزدیک شده است و گاه فاصله گرفته است (آن را دوپهلو یافت) و احساس ایمنی نکرد که در این باره خدعه و فریبی نیندیشیده باشد و برای قیس چنین نوشت  :[518]

 

امّا بعد؛ نامهات را خواندم نه چنانت نزدیک دیدم که تو را در حال صلح و دوست پندارم و نه چنانت دور دیدم که در حال جنگ و دشمن پندارم ، تو را همچون ریسمان چاهی ژرف دیدم که چون من با حیله و نیرنگ فریب نمیخورد آن هم در حالی که با او مردان بسیار و لگام اسبان فراوان باشد. اینگ اگر آنچه را به تو عرضه داشتم پذیرفتی آنچه به تو خواهم بخشید از آن تو خواهد بود و اگر نپذیری مصر را بر تو آکنده از سواران و پیادگان خواهم کرد. والسلام

چون قیس نامه معاویه را خواند و دانست که او طول دادن و امروز و فردا کردن را از او نخواهد پذیرفت ، آنچه در دل داشت برای معاویه آشکار ساخت و برای او چنین نوشت :

از قیس بن سعد، به معاویة بن ابی سفیان :

امّا بعد؛ شگفتا که مرا مردی سستاندیشه پنداشتهای و به فریب دادن من طمع بستهای که بخواهی مرا به راهی که خود میخواهی برانی ـ جز تو دیگری
بیپدر باشدـ طمع داری که من از دایره اطاعت مردی که از همه مردم به حکومت سزاوارتر و از همگان گویاتر بر حقّ و رهنمونتر و از همگان به رسول خدا 6 نزدیکتر است بیرون آیم و فرمان میدهی به اطاعت تو درآیم که از همگان برای حکومت دورتر و دروغگوتر و گمراهتر و از همگان از رسول خدا 6 دورتری. وانگهی پیش تو قومی گمراه و گمراهکننده و طاغوتهایی از طاغوتهای شیطان جمع شدهاند. امّا اینکه گفتهای مصر را بر من از سواران و پیادگان انباشته میکنی ؛ اگر من تو را از این کار بازندارم و فرصت آن را به دست آوری مرد خوشبختی خواهی بود. والسلام

و چون این نامه قیس به معاویه رسید ناامید شد و جایگاه او هم در مصر بر او گران آمد. و هر کس دیگر هم که به جای قیس میبود برای معاویه خوشایند و مطلوب مینمود؛ زیرا او از قدرت و شجاعت و دلیری و سختگیری قیس بر خود آگاه بود.[519]

 

 (1177) معاویه و جعل نامه به قیس

معاویه برای مردم چنین اظهار داشت : قیس با شما بیعت کرده است ، برای او دعا کنید!

معاویه نامهای را که در آن ملایمت نشان داده و او را به خود نزدیک ساخته بود برای مردم خواند و نامهای هم از سوی قیس جعل کرد و برای مردم شام خواند که متن آن چنین بود:

برای امیر معاویة بن ابی سفیان ، از قیس بن سعد!

امّا بعد؛ همانا که کشتن عثمان حادثه بزرگی در اسلام بود. در کار خود و دین خویش نگریستم دیدم نمیتوانم از قومی پشتیبانی کنم که پیشوای مسلمان و محترم و پاک و نیکوکار خود را کشتند. اینک در درگاه خداوند سبحان از گناهان خود آمرزش میخواهیم و از او حفظ دین خود را مسألت میکنیم . آگاه باش که من با شما از در صلح و سازش درآمدهام و به تو درباره جنگ با قاتلان امام هدایت مظلوم پاسخ مثبت میدهم و هر چه دوست میداری از اموال و مردان از من بخواه تا به خواست خداوند شتابان برای تو روانه دارم . و سلام و رحمت و برکات خدا بر امیر باد!

گوید: در تمام شام شایع شد که قیس با معاویه صلح کرده است . جاسوسان علی بن ابی طالب  7 این خبر را به آن حضرت دادند که آن را بسیار بزرگ دانست و تعجّب نمود!

پسران خود امام حسن و امام حسین  8 و محمّد و عبدالله بن جعفر را خواست و موضوع را به آنان گفت و پرسید: رأی شما چیست ؟

عبدالله بن جعفر گفت : کار آمیخته با شک را رها کن به کاری که موجب نگرانی نیست توجّه نمای . قیس را از حکومت مصر عزل کن .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

به خدا سوگند؛ من این کار و اتّهام را در مورد قیس تصدیق نمیکنم .

عبدالله گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ او را از حکومت عزل کن ، اگر آنچه گفته شده است راست باشد او از کار کنارهگیری نخواهد کرد.[520]

 

 (1178) نامه قیس به حضرت امیرالمؤمنین  7

گوید: در همان حال که ایشان مشغول گفتگو بودند نامهای از قیس بن سعد بن عباده رسید که در آن چنین نوشته بود:

امّا بعد؛ ای امیرالمؤمنین  7 ـ که خدایت گرامی دارد و عزّت دهد ـ به تو گزارش میدهم که اینجا مردانی هستند که از بیعت کردن کناره گرفتند و از من خواستند دست از ایشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا کار مردم روبراه شود و ایشان بنگرند و ما هم بنگریم . من چنین مصلحت دیدم که از ایشان دست بدارم و در جنگ با ایشان شتاب نکنم و در این میان نسبت به آنان الفت و مهربانی میکنم شاید خداوند دلهای آنان را به راه آورد و از گمراهی آنان را پراکنده سازد. والسلام

عبدالله بن جعفر گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ اگر پیشنهاد او را بپذیری که آنان را به حال خود رها کند کار بالا میگیرد و فتنه ریشه میدواند و بسیاری از کسانی که میخواهی به بیعت تو درآیند از بیعت خودداری میکنند. به قیس فرمان جنگ با آنان را بده و امیرالمؤمنین علی  7 به او چنین نوشت :

امّا بعد؛ به سوی قومی که نوشتهای برو، اگر در بیعتی که مسلمانان درآمدهاند درآمدند چه بهتر و گرنه با آنان نبرد کن . والسلام

گوید: چون این نامه به قیس رسید و آن را خواند، نتوانست خویشتنداری کند و برای امیرالمؤمنین علی  7 چنین نوشت :

امّا بعد؛ ای امیرالمؤمنین فرمان میدهی با قومی که از تو دست داشته و به فتنهای دست نیازیدهاند جنگ کنم و حال آنکه آنان در صدد جنگ نیستند. پیشنهاد مرا بپذیر و از ایشان دست بدار که رأی و مصلحت در رها کردن ایشان است . والسلام[521]

 

 

(1179) حکومت محمّد بن ابی بکر، در مصر و برگشتن قیس

چون این نامه برای امیرالمؤمنین  7 رسید عبدالله بن جعفر گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ محمّد بن ابی بکر را به مصر گسیل دار تا کار آنجا را کفایت کند و قیس را از حکومت عزل کن . به خدا سوگند؛ به من خبر رسیده که قیس میگوید: حکومتی که جز با کشتن مسلمة بن مخلد سر و سامان نگیرد حکومت بدی است .

و گفته است : به خدا سوگند؛ دوست ندارم پادشاهی شام و مصر از من باشد و من مسلمة بن مخلّد را بکشم .

چون عبدالله بن جعفر برادر مادری محمّد بن ابی بکر بود دوست میداشت برای برادرش حکومت و امارتی فراهم آید و امیرالمؤمنین علی  7 محمّد بن ابی بکر را بر مصر گماشت و این به مناسبت محبّت خودش به او و خواسته عبدالله بن جعفر برادرش بود.

امیرالمؤمنین علی  7 همراه محمّد بن ابی بکر نامهای برای مردم مصر نوشت و او حرکت کرد. چون به مصر رسید قیس به او گفت : امیرالمؤمنین  7 را چه شده است و چه چیزی او را دگرگون ساخته است ؟ آیا کسی میان من و او درافتاده است ؟

گفت : نه این حکومت ، حکومت تو است . میان محمّد بن ابی بکر و قیس بن سعد خویشاوندی سببی بود، قریبة دختر ابوقحافه ، خواهر ابوبکر همسر قیس بود. یعنی قیس شوهر عمّه محمّد بن ابی بکر بود.

قیس به محمّد بن ابی بکر گفت : نه به خدا سوگند؛ حتّی یک ساعت هم با تو نمیمانم . و هنگامی که امیرالمؤمنین علی  7 او را از حکومت مصر عزل کرد خشمگین شد و از مصر به مدینه رفت و به کوفه نزد امیرالمؤمنین  7 نرفت .

ابراهیم ثقفی میگوید: قیس در عین حال که دلیر و شجاع بود، بخشنده و بسیار بافضیلت نیز بود.

علی بن محمّد بن ابی سیف ، از هاشم ، از عروة ، از پدرش نقل میکند که چون قیس بن سعد از مصر بیرون آمد به یکی از خانوادههای بلقین[522]  رسید و کنار

آب ایشان فرود آمد. صاحبخانه ذبیحهای کشت و برای او آورد و فردای آن روز هم این کار را تکرار کرد. سپس روز سوّم هم به سبب بدی هوا قیس ناچار از ماندن شد و آن مرد برای ایشان همچنان شتر پروار کشت . روز بعد هوا صاف شد و چون قیس خواست از آنجا کوچ کند بیست جامه از جامههای گرانبهای مصری و چهارهزار درهم پیش همسر آن مرد نهاد و گفت : چون شوهرت آمد اینها را به او تسلیم کن ، و حرکت کرد.

هنوز ساعتی بیش نگذشته بود که صاحب آن منزل در حالیکه سوار بر اسب بود و نیزهای در دست و آن جامهها و درهمها را نیز همراه داشت فرارسید و گفت : هان ای گروه ؛ این جامهها و درهمهای خود را بگیرید.

قیس گفت : ای مرد؛ برگرد که ما آن را نخواهیم گرفت .

گفت : به خدا سوگند؛ که باید حتمآ بگیرید.

قیس گفت : خدا پدرت را بیامرزد؛ مگر تو ما را گرامی نداشتی و پسندیده از ما میزبانی نکردی ؟ اینک خواستهایم سپاسی از تو داشته باشیم ، در این کار عیبی نیست .

آن مرد گفت : ما برای میزبانی و پذیرایی از میهمان خود چیزی نمیگیریم ؛ به خدا سوگند هرگز نخواهم گرفت .

قیس به همراهان خود گفت : اینک که از گرفتن آن خودداری میکند از او پس بگیرید و به خدا سوگند هیچ مردی از عرب غیر از او بر من فضیلت و برتری نیافت .

ابراهیم ثقفی میگوید: ابوالمنذر میگفت : قیس ضمن راه از کنار خانه مردی از قبیله بلی که نامش اسود بن فلان بود گذشت . او قیس را گرامی داشت و چون قیس خواست از آنجا برود جامه و درهمهایی پیش همسر اسود نهاد. چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد، آن مرد خود را به قیس رساند و گفت : من پذیرایی و میهمانی خود را نمیفروشم . به خدا سوگند؛ یا باید این را بگیری یا این نیزه را میان پهلوهایت فرو خواهم کرد.

قیس به همراهانش گفت : ای وای بر شما؛ پس بگیرید.

ابراهیم ثقفی میگوید: قیس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدینه رسید، حسان بن ثابت ـ که از طرفداران عثمان بود ـ در مقام سرزنش درآمد و به او گفت : علی بن ابی طالب  7 تو را از کار برداشت و حال آنکه عثمان را کشتهای ، گناه بر تو باقی ماند و علی ( 7) هم نیکو سپاسگزاری نکرد.

قیس او را به سختی مورد سرزنش قرار داد و گفت : ای کوردل کورچشم ؛ به خدا سوگند؛ اگر بیم آن نبود که ممکن است میان عشیره من و عشیره تو جنگ درگیرد گردنت را میزدم . و او را از پیش خود بیرون کرد.

ابراهیم ثقفی میگوید: سپس قیس و سهل بن حنیف هر دو از مدینه بیرون آمدند و خود را به کوفه و حضور امیرالمؤمنین علی  7 رساندند. قیس موضوع کار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و امیرالمؤمنین علی  7 سخن او را تصدیق فرمود. قیس و سهل هر دو در جنگ صفین همراه امیرالمؤمنین علی  7 شرکت کردند.

ابراهیم میگوید: قیس مردی کشیدهقامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش موی نداشت . او مردی شجاع و کارآزموده بود و تا دم مرگ نیز خیرخواه امیرالمؤمنین علی 7 و فرزندانش باقی ماند.[523]

 

(1180) فرمان حضرت امیرالمؤمنین  7 به محمّد بن ابی بکر درباره ولایت مصر

ابراهیم ثقفی میگوید: فرمان امیرالمؤمنین علی  7 به محمّد بن ابی بکر که در مصر خوانده شد چنین بود:

این عهدی است از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به محمّد بن ابی بکر؛ هنگامی که او را به ولایت مصر گماشت . او را به تقوای خداوند در نهان و آشکار و ترس از خداوند در غیاب و حضور و نرمی و ملایمت بر هر مسلمان و سختگیری نسیت به هر تبهکار و به دادگری بر اهل ذمّه و انصافدادن به مظلوم و شدّت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه که بتواند و تا آنجا که در توان اوست ، فرمان میدهد.

و خداوند نیکوکاران را پاداش خواهد داد. به او فرمان میدهد که کسانی را که در ناحیه اویند به اطاعت و همبستگی فراخواند که برای آنان در این کار چندان فرجام پسندیده و پاداش بزرگ است که ارزش آن را نمیتوان سنجید و کنه آن شناخته نمیشود.

و به او فرمان داده است تا خراج آن سرزمین را همانگونه که در پیش گرفته میشده است بگیرد و از آن همانگونه که در پیش تقسیم میشد تقسیم کند؛ و اگر آنان را نیازی باشد که با او دیدار کنند میان آنان در مجلس خود و دیدار با آنان مواسات کند، تا دور و نزدیک نزد او یکسان باشند.

و او را فرمان میدهد که میان مردم به حق حکم کند و به عدالت قیام کند و از هوس پیروی نکند و در راه خدا از سرزنش سرزنشکننده نهراسد که خداوند همراه کسی است که پرهیزگار است و اطاعت او را برگزیند. والسلام

این عهد را عبدالله بن ابی رافع ـ آزادکرده رسول خدا 6 ـ روز اوّل رمضان سال سی و ششم نوشت .

ابراهیم میگوید: سپس محمّد بن ابی بکر برای ایراد خطبه برخاست و چنین گفت : امّا بعد؛ سپاس خداوندی را که ما و شما را در مورد اختلاف در حق ، هدایت فرمود و ما و شما را در بسیاری از چیزها بصیرت داد که نادانان از آن کوردل ماندند. آگاه باشید که امیرالمؤمنین  7 مرا بر امور شما ولایت داد و با من چنان عهد کرد که شنیدید، و بیش از این نیز به طور شفاهی مرا سفارش فرموده است . و من تا آنجا که بتوانم هرگز درباره خیر شما کوتاهی نخواهم کرد و توفیق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توکل و به سوی او بازگشت میکنم . اگر آنچه از رفتار و کردار من دیدید که در راه اطاعت از خدا و تقوا بود، خدا را بر آن ستایش کنید که او راهنمای به آن است و اگر عملی دیدید که به حق نبود به من گزارش دهید و مرا بر آن مورد عتاب قرار دهید که من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن سزاوارید که اعتراض کنید. خداوند ما و شما را به کار پسندیده موفّق دارد.[524]

 

 (1181) تعجّب معاویه از نامه حضرت امیرالمؤمنین  7 و نسبت دادن

آن به ابوبکر (ادامه مطلب ص 143 صفحات پرینتشده از الغارات)

میگویم (ابن ابی الحدید): ظاهرآ شایستهتر آن است بگوییم : نامهای که معاویه در آن مینگریست و از آن تعجّب میکرد و بر طبق آن فتوا و حکم میداد عهدنامه امیرالمؤمنین علی  7 به اشتر نخعی بوده است و آن ، یگانه عهدی است که مردم از آن ادب و قضاوت و سیاست و احکام را میآموزند و این عهدنامه هنگامی که اشتر مسموم شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت در اختیار معاویه قرار گرفت و او به آن نظر میکرد و دچار شگفتی میشد! البتّه که آن عهدنامه و نظایر آن شایسته است که در گنجینههای پادشاهان نگهداری شود.

ابراهیم ثقفی میگوید: و چون به امیرالمؤمنین علی  7 خبر رسید که آن عهدنامه در اختیار معاویه قرار گرفته است سخت اندوهگین شد.[525]

 

 (1182) موفّق نبودن محمّد بن ابوبکر در مصر

ابراهیم ثقفی میگوید: عبدالله بن محمّد، از ابوسیف برای من نقل کرد که میگفت : محمّد بن ابی بکر هنوز یک ماه کامل در مصر نمانده بود که به گوشهگیرانی که قیس بن سعد با آنان صلح کرده بود پیام فرستاد و گفت : یا به اطاعت ما درآیید یا از سرزمین ما بروید.

آنان پاسخ دادند که ما چنین نمیکنیم . ما را آزاد بگذار تا ببینیم کار مردم به کجا میرسد و در مورد ما شتاب مکن .

محمّد نپذیرفت . آنان به مواظبت از خود پرداختند و آماده میشدند و از دستور محمّد امتناع میورزیدند. آنگاه جنگ صفین پیش آمد و آنان نخست از محمّد بیم داشتند و چون خبر معاویه و مردم شام و پس از آن موضوع حکمیت به آنان رسید و آگاه شدند که امیرالمؤمنین علی  7 و عراقیان از شام و نبرد با معاویه به عراق خود برگشتهاند بر محمّد بن ابیبکر گستاخ شدند و عهدشکنی و ستیز خود را برای او آشکار ساختند.

محمّد که چنین دید ابن جمهان بلوی را همراه یزید بن حارث کنانی به جنگ آنان فرستاد. آندو با ایشان جنگ کردند و آنان هر دو را کشتند.

محمّد بن ابی بکر سپس مردی از قبیله کلب را به جنگ آنان فرستاد که او را هم کشتند. در این هنگام معاویة بن حدیج ـ که از قبیله سکاسک است ـ خروج کرد و مردم را به خونخواهی عثمان فراخواند؛ آن قوم و مردم بسیار دیگریی دعوت او را پذیرفتند و مصر بر محمّد بن ابی بکر تباه شد.

و چون خبر قیام آنان بر ضدّ محمّد بن ابی بکر به امیرالمؤمنین علی  7 رسید، فرمود:

برای مصر جز یکی از این دو تن را شایسته نمیبینم : یا دوست خودمان که او را از حکومت مصر در گذشته برکنار کردیم ـ یعنی قیس بن سعد بن عباده ـ یا مالک بن حارث اشتر.

امیرالمؤمنین علی  7 هنگامی که از جنگ صفین به کوفه برگشت اشتر را به حکومت «جزیره» که قبلا هم عهدهدار آن بود فرستاد و به قیس بن سعد فرمود :

فعلا تا موضوع حکمیت روشن نشده است سرپرستی شرطه مرا بر عهده بگیر و سپس به حکومت آذربایجان برو.

قیس سالار شرطه بود و چون موضوع حکمیت پایان یافت ، امیرالمؤمنین علی  7 به اشتر که در نصیبین بود چنین نوشت :

امّا بعد؛ تو از کسانی هستی که برای برپاداشتن دین به آنان پشتگرم هستم و غرور و نخوت گنهکار را با آنان درهم میشکنم و زبانک مرزهای هولناک را با آنان میبندم ، محمّد بن ابی بکر را که بر حکومت مصر گماشتهام ، گروهی بر او خروج کردهاند. او جوانی کمسن و سال است و تجربهای در مورد جنگها ندارد. پیش من بیا تا در مورد آنچه لازم است بیندیشیم . کسی از یاران مورد اعتماد و خیرخواه خودت را بر منطقه حکومت خویش بگمار. والسلام

اشتر پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمد و بر حکومت خود شبیب بن عامر ازدی را به جانشینی گماشت . شبیب پدربزرگ کرمانی است که در خراسان با نصر بن سیار بود.

چون اشتر به حضور امیرالمؤمنین علی  7 رسید داستان مصر و خبر مردم آن را به او فرمود و افزود که  :

کسی جز تو برای حکومت مصر نیست . خدایت رحمت کند. به مصر برو و من با توجّه به رأی و اندیشه خودت سفارشی نمیکنم ، در هر چه که بر تو دشوار آمد از خداوند یاری بخواه و نرمی و شدّت را باهم بیامیز و تا هنگامی که مدارا کارساز باشد مدارا کن و هنگامی که جز شدّت چارهای نباشد شدّت کن .[526]

 

 (1183) مالک اشتر و حکومت مصر

اشتر از پیش امیرالمؤمنین علی  7 بیرون آمد، مرکوب و بار و بنهاش را آوردند، جاسوسان معاویه پیش او آمدند و خبر دادند که اشتر به حکومت مصر گماشته شده است . این کار بر او سخت گران آمد که بر مصر طمع بسته بود و دانست که اگر اشتر به مصر برسد از محمّد بن ابی بکر بر او سختگیرتر خواهد بود.

معاویه به یکی از کارگزاران خراج که بر او اعتماد داشت پیام فرستاد که اشتر حاکم مصر شده است اگر کار او را برای من کفایت کنی تا من زنده باشم و تو زنده باشی خراجی از تو نخواهم گرفت . به هر گونه که میتوانی برای کشتن او چارهسازی کن .

اشتر حرکت کرد، چون به «قلزم»[527]  رسید، یعنی جایی که کشتیها از مصر به حجاز میروند، توقّف کرد. همان مرد که محلّ خدمتش آنجا بود به اشتر

گفت : ای امیر؛ اینجا منزلی است که در آن خوراکی و علوفه بسیار است من هم از کارگزاران خراجم ، اینجا بمان و استراحتی کن .

نخست برای او خوراکی آورد که چون آن را خورد برای او شربت عسل که آمیخته با سم کرده بود آورد و همینکه اشتر آن را نوشید درگذشت .

ابراهیم ثقفی میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 همراه اشتر برای مردم مصر نامهای نوشت . متن آن را شعبی ، از صعصعة بن صوحان روایت میکند که چنین بوده است :

از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به مسلمانان مقیم مصر.

سلام خدا بر شما باد؛ من همراه شما پروردگار را که خدایی جز او نیست میستایم . امّا بعد؛ من بندهای از بندگان خدا را پیش شما فرستادم که به هنگام بیم و روزهای خطر نمیخوابد و برای گریز از پیشامدهای ناگوار هرگز از جنگ با دشمن بازنمیایستد، از پیشروی فروگذار نیست و در تصمیم گرفتن سرگشته نیست . او از دلیرترین بندگان خداوند و از نژادهترین ایشان است . او برای تبهکاران از شعله آتش زیانبخشتر است و از همه مردم از ننگ و عار دورتر. او مالک بن حارث اشتر است .

شمشیر برندهای که نه کند است نه سستضربت . در صلح بردبار و در جنگ استوار است . دارای اندیشه اصیل و صبر جمیل است . سخنش را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید؛ اگر به شما فرمان حرکت دهد حرکت کنید و اگر فرمان دهد که مقیم باشید اقامت کنید که او جز به فرمان من حرکت و درنگ نمیکند. من شما را با فرستادن او پیش شما بر خویشتن برگزیدم و این به منظور خیرخواهی برای شما و سختگیری بر دشمن شماست . خداوندتان با هدایت محفوظ و با تقوا پایدار بدارد و ما و شما را به انجام آنچه خوش میدارد میپسندد موفّق بدارد. و سلام و رحمت خدا بر شما باد.[528]

 

 

 

(1184) شهادت مالک اشتر

ابراهیم میگوید: محرز بن هشام ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبی نقل میکند که میگفته است : معاویه یکی از بردگان آزادکرده خاندان عمر را بر اشتر گماشت . آن مرد همواره برای اشتر از فضیلت امیرالمؤمنین علی  7 و بنیهاشم سخن میگفت تا آنجا که اشتر بر او اعتماد کرد و انس گرفت .

روزی اشتر از بار و بنه خویش جلو افتاد یا آنان جلو افتادند؛ اشتر آب خواست ، همان آزادکرده خاندان عمر گفت : آیا شربت آمیخته با آرد سرخکرده میخوری ! او شربت سویق زهرآگین را به اشتر داد و اشتر درگذشت .

معاویه هنگامی که آن مرد را برای دسیسه کشتن مالک اشتر روانه کرد به شامیان گفت : بر اشتر نفرین کنید و آنان نفرین کردند و چون خبر مرگ اشتر رسید و گفت : دیدید که چگونه نفرین شما مورد اجابت قرار گرفت !

ابراهیم ثقفی میگوید: به طرق دیگری روایت شده است که اشتر در مصر پس از جنگ شدیدی کشته شده است ، و صحیح آن است که به او مایع مسمومی خورانده شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت .

ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن عبدالله بن عثمان ، از علی بن محمّد بن ابی سیف مدائنی برای ما نقل کرد که معاویه روی به مردم شام کرد و گفت : ای مردم ؛ همانان علی ( 7) اشتر را به مصر گسیل داشته است ، دعا کنید و از خداوند بخواهید شرّ او را از شما کفایت کند! و آنان پس از هر نماز بر او نفرین میکردند! و آن کسی که به او شربت آمیخته با زهر را خورانده بود آمد و خبر مرگ اشتر را آورد.

معاویه برای ایراد سخن میان مردم برخاست و گفت : امّا بعد که برای علی بن ابی طالب ( 7) دو دست راست بود که یکی در جنگ صفین بریده شد و او عمّار بن یاسر بود و دیگری امروز قطع شد و او مالک اشتر بود.[529]

 

(1185) خبر شهادت مالک اشتر به حضرت امیرالمؤمنین  7

ابراهیم میگوید: و چون خبر مرگ اشتر به امیرالمؤمنین علی  7 رسید، فرمود:

«إنّا لله وإنّا إلیه راجعون»؛ ستایش خداوند پروردگار جهانیان را. بار خدایا؛ من مصیبت از دستدادن او را برای رضای تو حساب میکنم که مرگ او از سوگهای بزرگ روزگار است .

سپس فرمود: خدای مالک را رحمت فرماید که به عهد خویش وفا کرد و مرگش در رسید و خدای خود را دیدار کرد. هرچند ما خود را واداشتهایم که پس از مصیبت خود به فقدان رسول خدا 6 بر هر سوگی صبر و شکیبایی کنیم که سوگ پیامبر از بزرگترین سوگهاست .

ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن هشام مرادی ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبی برای ما نقل کرد که میگفته است : کار امیرالمؤمنین علی 7 همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در کوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است .

ابراهیم میگوید: محمّد بن عبدالله، از ابوسیف مداینی ، از قول گروهی از مشایخ قبیله نخع نقل میکند که میگفتهاند: چون خبر مرگ اشتر به امیرالمؤمنین علی 7 رسید به حضورش رفتیم دیدیم بر (مرگ) او سخت اندوه و افسوس میخورد و سپس فرمود:

آفرین خدا بر مالک باد؛ مالک چه بود؟ اگر کوهی بود کوهی برافراشته و بزرگ بود، و اگر سنگی بود بسیار سخت و شکستناپذیر بود. به خدا سوگند؛ مرگ تو جهانی را ویران کرد و جهانی را هم شادمان کرد. آری بر مثل مالک باید گریهکنندگان بگریند، و مگر کسی چون مالک وجود دارد؟

علقمة بن قیس نخعی میگوید: امیرالمؤمنین علی  7 همواره اندوه میخورد و آه میکشید تا آنجا که پنداشتیم مصیبتزده اوست نه ما، و چند روز این تأثّر در چهرهاش دیده میشد.[530]

 

 

(1186) نامه حضرت امیرالمؤمنین  7 به محمّد بن

ابیبکر پس از شهادت مالک اشتر و پاسخ او

ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن عبدالله، از مدائنی ، از قول رجال خود نقل میکند که چون به محمّد بن ابیبکر خبر رسید امیرالمؤمنین علی  7 اشتر را به مصر گسیل داشته است بر او گران آمد. امیرالمؤمنین علی  7 پس از مرگ اشتر برای او چنین مرقوم فرمود:

امّا بعد؛ به من خبر رسید که تو از گسیلداشتن اشتر به منطقه حکومت خودت افسرده شدهای . توجّه داشته باش من این کار را از این جهت انجام ندادم که تو را در جهاد سست پنداشته باشم یا اینکه بخواهم که تو بر کوشش خود بیفزایی و بر فرض که این کار را از دست میدادی و تو را از آن برکنار میساختم تو را به حکومتی که بر تو آسانتر و خوشتر باشد میگماشتم . همانا این مردی که او را به ولایت مصر گماشتم برای ما مرد خیرخواهی بود و بر دشمن ما سختگیر بود. رحمت خدا بر او باد که روزگارش به سر آمد و به مرگ برخورد و ما از او راضی هستیم ، خدایش از او خشنود باد و پاداش او را افزون و سرانجامش را خوش فرماید.

اینک در صحرای باز به جنگ دشمن خود برو و برای جنگ دامن بر کمر زن و با حکمت و موعظه پسندیده مردم را به خدای خویش فراخوان ، یاد خدا و یاریجویی از او را فراوان انجام بده و از او بترس تا مهمّ تو را کفایت و تو را بر ولایت خودت یاری فرماید. خداوند ما و تو را در مورد آنچه جز به رحمت او به آن نتوان رسید یاری فرماید. والسلام[531]

 

گوید: محمّد بن ابی بکر پاسخ امیرالمؤمنین علی  7 را چنین نوشت :

به بنده خدا امیرالمؤمنین  7، از محمّد بن ابیبکر. درود بر تو؛ همراه تو خداوندی را که خدایی جز او نیست ستایش میکنم . امّا بعد؛ نامه امیرالمؤمنین به من رسید آنچه را در آن بود دانستم و فهمیدم ، هیچکس بر دشمن امیرالمؤمنین سختگیرتر و بر دوست او مهربانتر و نرمتر از من نیست . اینک بیرون آمدهام و لشکرگاه ساختهام و همه مردمان را امان دادهام ، جز کسانی را که به ما اعلان جنگ داده و مخالفت و ستیز خود را آشکار ساختهاند. و من فرمان امیرالمؤمنین را پیروی میکنم و آن را حفظ میکنم و بدان پناه میبرم و آن را برپا میدارم و در همه حال از خداوند باید یاری جست . و سلام و رحمت و برکات خدا بر امیرالمؤمنین باد.[532]

 

 

 

(1187) نامه معاویه به چند تن از دوستان خود در مصر

ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن عبدالله بن عثمان ، از ابی سیف مدائنی ، از ابی جهضم ازدی نقل میکند که چون شامیان از جنگ صفین بازگشتند منتظر ماندند تا ببینند نتیجه داوری دو داور چه میشود.

چون داوران برگشتند و مردم شام به عنوان خلافت با معاویه بیعت کردند موجب افزونی قدرت معاویه شد و حال آنکه عراقیان با حضرت علی بن ابی طالب 7 اختلاف پیدا کردند.

معاویه همّت و اندوهی جز مصر نداشت که از مصریان به سبب نزدکی آنان به شام بیم داشت وانگهی از سختگیری مصریان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولی این را هم میدانست که در مصر گروهی هستند که کشتهشدن عثمان ایشان را خوش نیامده است و با علی ( 7) مخالفند و امیدوار بود که اگر در مصر جنگ با علی ( 7) را آشکار سازد و بر آن پیروز شود از درآمد فراوان در جنگ با علی ( 7) بهره خواهد برد.

معاویه قریشیانی را که با او بودند فراخواند و آنان عمروعاص سهمی ، حبیب بن مسلمه فهری ، بسر بن ابی ارطاة عامری ، ضحاک بن قیس فهری و عبدالرحمان بن خالد بن ولید مخزومی بودند؛ افراد غیر قرشی هم مانند شرحبیل بن سمط حمیری ، ابوالأعور سلمی ، حمزة بن مالک همدانی را فراخواند و به آنان گفت : آیا میدانید شما را برای چه کاری فراخواندهام ؟

گفتند: نه .

گفت : شما را برای کاری فراخواندهام که برای من مهمّ است و امیدوارم خداوند متعال در آن مورد یاری دهد!

آنان یا یکی از ایشان گفتند: خداوند کسی را بر غیب آگاه نفرموده است و نمیدانیم چه میخواهی .

عمروعاص گفت : به خدا سوگند؛ چنین میبینم که موضوع این سرزمینهای مصر و بسیاری جمعیت و فراوانی خراج آن تو را به خود مشغول داشته است و ما را دعوت کردهای تا از رأی و اندیشه ما در آن باره بپرسی . اینگ اگر برای این کار ما را فراخوانده و جمع کردهای تصمیم بگیر و قاطع باش که رأیی پسندیده داری ؛ زیرا که در فتح مصر عزّت تو و یارانت و خواری و زبونی دشمنت و سرکوبی مخالفانت نهفته است .

معاویه گفت : ای پسر عاص ؛ آری برای تو هم بسیار مهمّ است . و این به آن سبب بود که عمروعاص با معاویه در مورد جنگ با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کرده بود به شرط آنکه تا هنگامی که زنده باشد مصر در اختیار او قرار بگیرد.

معاویه روی به یاران خود کرد و گفت : این مرد ـ یعنی عمروعاص ـ گمانی برده است و گمانش مطابق با حقیقت است .

دیگران گفتند: ولی ما نمیفهمیم شاید رأی ابوعبدالله درست باشد.

عمرو گفت : مرا ابوعبدالله میگویند بهترین گمانها گمانی است شبیه یقین باشد.

سپس معاویه ستایش و نیایش بجا آورد و گفت : امّا بعد؛ دیدید که خداوند در این جنگ شما با دشمن شما چه کرد؟! آنان آمده بودند و در این شک نداشتند که شما را ریشهکن میسازند و سرزمینهایتان را تصرّف میکنند و جز این باور نداشتند که شما در چنگ ایشان خواهید بود «و خداوند آنان را با خشم خودشان برگرداند و به خیری نرسیدند و خداوند مؤمنان را در کارزار کفایت کرد»[533]  و زحمت جنگ با آنان را از شما کفایت فرمود! و با آنان به پیشگاه خداوند داوری بردید

و خداوند به سود شما و زیان ایشان حکم فرمود! سپس به ما وحدت کلمه ارزانی داشت و میان ما را اصلاح کرد و آنان را دشمنان یکدیگر و پراکنده قرار داد؛ آنچنان که برخی به کفر برخی دیگر گواهی میدهند و برخی خون برخی دیگر را میریزند. به خدا سوگند؛ امیدوارم که خداوند این کار را برای ما تمام کند و اینک چنین مصلحت میبینم که درباره جنگ مصر چارهسازی کنم . رأی شما چیست ؟

عمرو بن عاص گفت : از آنچه پرسیدی به تو خبر دادم و به آنچه شنیدی بر تو اشاره کردم .

معاویه به دیگران گفت : رأی شما چیست ؟

 

گفتند: ما همان را مصلحت میبینیم که عمروعاص مصلحت دید.

گفت : آری ؛ عمرو هر چند محکم و استوار آهنگ همان چیزی را دارد که گفت ، ولی برای ما تفسیر نکرد که سزاوار است چگونه رفتار کنیم ؟

عمرو گفت : من اینک به تو اشاره میکنم که چه باید بکنی . عقیده من این است که لشکری گسیل داری که بر ایشان مردی باتدبیر و برنده باشد و به مصر رود و در آن پیشروی کند، در آن حال به زودی مصریانی که با ما همعقیده باشند به ما میپیوندند و او را یاری میدهند و اگر سپاه تو و پیروانت در مصر با یکدیگر بر دشمنان تو متّفق شوند امیدوارم که خداوند تو را یاری دهد و پیروزی تو را آشکار سازد!

معاویه گفت : آیا پیشنهاد دیگری نداری که غیر از این باشد و آن را در مورد خود و ایشان عمل کنیم ؟

گفت : نه چیزی نمیدانم .

معاویه گفت : من عقیده دیگری جز این ندارم ، چنین معتقدم که با پیروان و دشمنان خودمان مکاتبه کنیم ، به پیروان خود دستور دهیم تا بر کار خودشان پایدار باشند و رفتن خود را پیش آنان مژده دهیم و دشمنان خود را به صلح دعوت کنیم و به سپاسگزاری خود امیدوار سازیم و از جنگ خود آنان را بیم دهیم ؛ بدینگونه اگر بدون جنگ آنچه دوست داریم فراهم شود چه بهتر و گرنه پس از آن میتوانیم با آنان جنگ کنیم . ای پسر عاص ؛ تو مردی هستی که برای تو در شتاب و عجله فرخندگی است و حال آنکه برای من در درنگ و مدارا فرخندگی است .

عمرو گفت : به آنچه خداوندت ارائه فرماید عمل کن . به خدا سوگند؛ من نمیبینم که کار تو و ایشان به جنگ نینجامد.

گوید: در این هنگام برای مسلمة بن مخلد انصاری و معاویة بن حدیج کندی که قبلا با امیرالمؤمنین علی  7 مخالفت کرده بودند چنین نوشت :

امّا بعد؛ همانا که خدای عزّوجلّ شما را برای کار بزرگی برگزیده است که به آن وسیله پاداش شما را بزرگ و درجه و مرتبه شما را میان مسلمانان بلند قرار دهد. شما به خونخواهی خلیفه مظلوم قیام کردهاید و برای خاطر خدا به هنگامی که حکم قرآن متروک مانده و رها شده است خشم گرفتهاید و با اهل ستم و جور جهاد کردهاید. اینک شما را به رضوان خدا مژده باد و به یاری دادن سریع دوستان خدا و مواسات با شما در کار این جهانی و سلطنت ما تا آنجا که شما را خشنود گرداند و حقّ شما را به شما برساند. اکنون در کار خود استوار باشید و با دشمن خود جهاد کنید و کسانی را که بر شما پشت کردهاند به هدایت فراخوانید، گویی لشکر بر سر شما سایه افکنده و آنچه را که شما خوش نمیدارید برطرف میسازد و آنچه میخواهید ادامه خواهد یافت . و سلام و رحمت خدا بر شما باد!

معاویه این نامه را با یکی از آزادکردگان خویش که نامش سبیع بود گسیل داشت و او نامه را به مصر برای آن دو برد.

در آن هنگام همچنان محمّد بن ابی بکر حاکم مصر بود و این گروه هر چند به او اعلان جنگ داده بودند ولی از هر گونه اقدامی بر ضدّ او بیم داشتند. سیبع نامه را به مسلمة بن مخلد داد. او نامه را خواند و گفت : آن را پیش معاویة بن حدیج ببر و سپس پیش من برگرد تا پاسخ آن را از سوی خودم و او بنویسم .

فرستاده نامه را برای معاویة بن حدیج برد و برای او خواند و گفت : مسلمه به من فرمان داده است نامه را پیش او برگردانم تا از سوی خودش و تو پاسخ دهد.

گفت : به او بگو این کار را حتمآ انجام دهد. او نامه را نزد مسلمه آورد و او از سوی خود و معاویة بن حدیج اینچنین پاسخ داد:

امّا بعد؛ این کاری که خود را داوطلب انجام آن کردهایم و خداوند ما را بر دشمنان برانگیخته است کاری است که در آن امید به پاداش و ثواب خدای خود و پیروزی بر مخالفان خویش بستهایم و انتقامجویی نسبت به کسانی است که بر پیشوای ما (عثمان) خروج کردند و سرزمین ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ما موفّق شدهایم در این سرزمین خود همه ستمگران را برانیم و افراد عادل و دادگر را به قیام با خود واداشتهایم ، تو در نامه خود یادآور شدهای که از امکانات سلطنت خود و آنچه داری ما را یاری میدهی .

به خدا سوگند؛ ما نه به خاطر مال قیام کردهایم و نه اراده آن را داریم اگر خداوند برای ما آنچه را که میخواهیم و در طلب آن هستیم فراهم نماید و آنچه را آرزوی آن را داریم به ما ارایه فرماید همانا که دنیا و آخرت از پروردگار جهانیان است و خداوند هر دو را به گروهی از بندگان خویش پاداش داده است ، همچنان که در کتاب خویش فرموده است : «خداوند پاداش پسندیده آخرت را به آنان عنایت میفرماید و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد»[534] .

اینک تو سواران و پیادگان خویش را گسیل دار. دشمن ما نخست بر ما گستاخ بود و ما میان ایشان اندک بودیم ، در صورتی که امروز آنان از ما به ترس افتادهاند و ما با آنان اعلان جنگ کردهایم . اگر نیروی امدادی از جانب تو به ما برسد خداوند پیروزی را نصیب تو خواهد کرد. هیچ نیرویی جز بر خدا نیست و او ما را بسنده و بهترین کارگزار است .

گوید: این نامه در حالی به دست معاویه رسید که در فلسطین بود. او همان افراد قرشی و غیر قرشی را ـ که قبلا نام بردیم ـ فراخواند و آن نامه را برای آنان خواند و سپس پرسید: نظرتان چیست ؟

گفتند: چنین مصلحت میبینیم که لشکر گران از سوی خود گسیل داری و تو به خواست و فرمان خداوند مصر را خواهی گشود.[535]

 

 

 

 

 

(1188) حرکت عمروعاص به سوی مصر برای جنگ

معاویه به عمروعاص گفت : ای اباعبدالله؛ برای حرکت به مصر آماده شو و او را با شش هزار تن گسیل داشت و چون عمروعاص حرکت کرد معاویه برای بدرقه او حرکت کرد و هنگام بدرود او گفت : ای عمرو؛ تو را به تقوای از خدا و مدارا سفارش میکنم که امر فرخندهای است و تو را به درنگ کردن سفارش میکنم که شتاب از شیطان است و به اینکه هر کس به تو روی آورد او را بپذیری و او را مهلت بده ، اگر توبه کرد و برگشت که از او میپذیری و اگر نپذیرفت حمله کردن پس از شناخت در اتمام حجّت بهتر و سرانجامش نیکوتر است . و مردم را به صلح و جماعت فراخوان و اگر پیروز شدی یارانت برگزیده و بهترین مردم در نظر تو باشند و نسبت به همگان نیکی کن .[536]

 

(1189) نامه عمروعاص و معاویه برای محمّد بن ابیبکر

گوید: عمرو با سپاه حرکت کرد و چون به مصر نزدیک شد طرفداران عثمان پیش او جمع شدند. او اقامت کرد و برای محمّد بن ابی بکر چنین نوشت :

امّا بعد؛ ای پسر ابوبکر؛ خون و جان خود را از من دور بدار که دوست ندارم ناخن من تو را دریابد و مردم در این سرزمینها در ستیز با تو متّحد و از پیروی تو پشیمان شدهاند و اگر جنگ درگیرد تو را تسلیم میکنند. «از مصر بیرون رو که من برای تو از خیرخواهانم»[537] . والسلام

گوید: عمروعاص همراه نامه خود نامهای را هم که معاویه برای محمّد بن ابی بکر نوشته بود برای او فرستاد و در آن نامه چنین آمده بود:

امّا بعد؛ سرانجام ستم و شورش بدبختی بزرگی است و ریختن خون حرام ، کسی را که مرتکب آن شده است از بدبختی در این دنیا و عذاب سخت در آخرت به سلامت نمیدارد. و ما هیچکس را نمیدانیم که از تو بر عثمان بیشتر ستم کرده و عیب گرفته باشد و بیش از تو با او ستیز کرده باشد. با کسانی که بر او شورش کردند همراهی کردی و آنان را یاری دادی و همراه کسانی که خون او را ریختند خونش را ریختی و با این حال گمان میبری که من از تو چشم پوشیده و در خوابم و به سرزمین و شهری میآیی و در آن امان مییابی در حالیکه بیشتر مردمش یاران مناند و اندیشه مرا دارند و سخنت تو را نمیپذیرند و از من علیه تو فریادخواهی میکنند. من گروهی را پیش تو گسیل داشتم که بر تو سخت خشمگین هستند. خونت را خواهند ریخت و با جهاد با تو به خداوند تقرّب میجویند و با خداوند عهد بستهاند که تو را بکشند! و بر فرض که چنین تعهّدی هم نمیکردند باز هم خداوند تو را به دست ایشان یا دست گروهی دیگر از اولیای خود خواهد کشت !

من تو را برحذر میدارم و میترسانم که خداوند از تو انتقام میگیرد! و قصاص خون ولی و خلیفه خود را از تو، به سبب ظلم و ستم بر او، خواهد گرفت که تو در محاصره عثمان و روز جنگ در خانه او با وی درافتادی و دشمنی کردی و با سرنیزه پهن خود میان احشاء و رگهای گردنش زدی . با همه اینها من کشتن تو را خوش نمیدارم و دوست نمیدارم این کار را در مورد تو بر عهده بگیرم و هر کجا باشی خداوند هرگز تو را از بدبختی برکنار نمیدارد، بنابراین برو و جان خود را نجات بده . والسلام [538]

 

 (1190) نامه محمّد بن ابی بکر برای حضرت امیرالمؤمنین  7

و پاسخ آن

محمّد بن ابی بکر هر دو نامه را درهم پیچید و برای امیرالمؤمنین علی  7 فرستاد و برای آن حضرت چنین نوشت :

امّا بعد؛ ای امیرالمؤمنین ؛ عاصی پسر عاص در کنارههای مصر فرود آمده است و کسانی از مردم این سرزمین که با او همعقیده بودهاند پیش او جمع شدهاند، او همراه لشکری بزرگ است . از کسانی هم که پیش من هستند نوعی سستی میبینم ، اگر تو را به سرزمین مصر نیازی است با اموال و مردان مرا یاری کن . و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.

گوید: امیرالمؤمنین علی  7 برای محمّد بن ابی بکر چنین نوشت :

امّا بعد؛ پیک تو نامهات را پیش من آورد، نوشته بودی پسر عاص در لشکری گران فرود آمده است و کسانی که با او همعقیده بودهاند به او پیوستهاند، بیرون رفتن کسانی که با او همعقیدهاند بهتر از اقامت آنان پیش توست و نوشته بودی که از کسانی که پیش تو هستند نوعی سستی دیدهای ، بر فرض که ایشان سست شوند تو سست مشو، شهر خود را استوار کن و پیروانت را نزد خود جمع کن و میان لشکرگاه خودت نگهبانان و پاسداران بگمار و کنانة بن بشر را که معروف به خیرخواهی و تجربه و دلیری است به مقابله آن قوم بفرست ، من هم مردم را بر هر مرکوب رام و سرکش پیش تو میفرستم ؛ تو در مقابل دشمن پایداری کن و با بصیرت پیشروی داشته باش و با نیت خالص خود و در حالیکه کار خود را برای خداوند انجام دهی با آنان جنگ کن ، و بر فرض که گروه تو از لحاظ شمار کمتر باشند خداوند متعال گروه اندک را یاری میدهد و گروه بسیار را خوار میسازد.

دو نامه آندو تبهکار را که در گناه همدست و بر گمراهی یکدل شدهاند و برای حکومت به یکدیگر رشوه میدهند و بر دینداران تکبّر میفروشند خواندم ، آنان که همچون کسانی که پیش از ایشان بودند از کار خود فقط در این جهان بهرهمند خواهند شد.

بنابراین هیاهو و درخشش ظاهری آندو به تو زیانی نخواهد رساند و اگر تاکنون به آنان پاسخ ندادهای پاسخی که سزاوار آن هستند بنویس که هر چه بخواهی برای پاسخ آنان داری . والسلام[539]

 

 

 

(1191) پاسخ محمّد بن ابیبکر به نامه عمروعاص و معاویه

محمّد بن ابی بکر پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت :

امّا بعد؛ نامهات برای من رسید، در مورد عثمان اموری را نوشته بودی که من از آن نزد تو پوزش نمیخواهم ، و فرمان داده بودی از تو فاصله بگیرم و دور شوم ، گویی خیرخواه منی! و مرا از جنگ[540]  میترسانی ، گویی نسبت به من مهربانی و حال آنکه من امیدوارم جنگ به زیان شما تمام شود و خداوند شما را در آن

هلاک کند و خواری و زبونی بر شما فرود آورد و بر جنگ پشت کنید، و بر فرض که در این جهان امر به سود شما باشد؛ به جان خودم سوگند چه ستمگرانی را که شما یاری دادهاید و چه مؤمنانی را که شما کشته و مثله کردهاید. بازگشت به سوی خداوند است و کارها به او بازمیگردد و او مهربانترین مهربانان است . و از خدا درباره آنچه شما میگویید باید یاری خواست .

گوید: محمّد بن ابیبکر پاسخ نامه عمرو بن عاص را نیز چنین نوشت : امّا بعد؛ نامهات را فهمیدم و آنچه را گفته بودی دانستم . چنین پنداشتهای که خوش نداری از تو ناخنی به من بند شود، خدا را گواه میگیرم که تو از یاوهگویانی و حال آنکه پنداشتهای که خیرخواه منی و سوگند میخورم که تو در نظر من متّهم (به دروغ) هستی و نیز پنداشتهای که مردم این سرزمین مرا از خود رانده و از پیروی من پشیمان شدهاند. آنان حزب تو و حزب شیطان رجیم هستند و خداوند پروردگار جهانیان ما را بسنده و بهترین کارگزار است . و من بر خداوند نیرومند مهربان که پروردگار عرش عظیم است توکل کردهام .[541]

 

 

(1192)

 

(1193) نفرین عایشه بر معاویه و عمروعاص

ابراهیم میگوید: محمّد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنی ، از عبدالملک بن عمیر، از عبدالله بن شدّاد برای من نقل کرد که عایشه پس از کشته شدن محمّد سوگند خورد که هرگز تا هنگامی که میمیرد گوشت کبابشده نخورد، و هیچگاه پای او نمیلغزید مگر اینکه میگفت : نابود باد معاویة بن ابی سفیان و عمرو عاص و معاویة بن حدیج .[542]

 

 

 (1194) فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین  7 مردم کوفه را برای یاری

محمّد بن ابی بکر

ابراهیم میگوید: محمّد بن عبدالله، از مدائنی ، از حارث بن کعب بن عبدالله بن قعین ، از حبیب بن عبدالله برای من نقل کرد که میگفته است : به خدا سوگند؛ من خود پیش امیرالمؤمنین علی  7 نشسته بودم که عبدالله بن معین و کعب بن عبدالله از سوی محمّد بن ابیبکر به حضورش آمدند و پیش از واقعه از او یاری و فریادرسی خواستند.

امیرالمؤمنین  7 برخاست و میان مردم ندا داده شد که جمع شوند و مردم جمع شدند. امیرالمؤمنین علی  7 به منبر رفت و سپاس و ستایش خدا را بجا آورد و از پیامبر 6 نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنین فرمود:

امّا بعد؛ این صدای استغاثه و فریادخواهی محمّد بن ابیبکر و برادران مصری شماست . پسر نابغه (عمروعاص) ـ که دشمن خدا و دشمن هر کسی است خدا را دوست میدارد و دوست هر کسی است که با خدا ستیز میکند ـ آهنگ ایشان کرده است . مبادا که گمراهان در کار باطل خود و گرایش به راه طاغوت بر گمراهی و بطلان خویش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنکه شما بر حقّید. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز کردهاند. اینک ای بندگان خدا؛ برای یاری دادن و مواسات به یاری آنان بشتابید. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شوید که باقیماندن مصر در دست شما مایه عزّت و شوکت شما و نگونبختی دشمن شماست . به سوی جرعة بروید تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشیم .

گوید: جرعه نام جایی میان حیره و کوفه است .

گوید: فردای آن روز امیرالمؤمنین علی  7 پیاده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نیمروز همانجا ماند یکصد مرد هم به او نپیوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف کوفه پیام فرستاد و آنان را فراخواند. آمدند و در قصر حکومتی به حضورش رسیدند و آن حضرت سخت افسرده و اندوهگین بود. فرمود:

سپاس خداوند را بر هر کاری که تقدیر فرموده و بر هر سرنوشتی که مقدّر داشته است و مرا گرفتار شما کرده است . گروهی که چون فرمان میهم اطاعت نمیکنند و چون فرامیخوانم پاسخ نمیدهند؛ کسان دیگری جز شما بیپدر باشند؟ شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حقّ خودتان چه انتظاری و چه چشمداشتی دارید؟ مرگ در این دنیا از خواری و زبونی در قبال غیر حقّ بهتر است . به خدا سوگند؛ اگر مرگم فرارسد که خواهد رسید، مرا از مصاحبت شما سخت خشمناک خواهد یافت .

مگر دینی وجود ندارد که شما را جمع کند؟ مگر غیرت و حمیتی نیست که شما را به خشم آورد؟ مگر نمیشنوید که دشمن از سرزمینهای شما میکاهد و بر شما حمله میآورد؟ این مایه شگفتی نیست که معاویه جفاکاران فرومایه و ستمگر را فرامیخواند، بدون اینکه به آنان عطا و کمکهزینهای دهد و در هر سال یک یا دو و سه بار تقاضای او را میپذیرند و هر جا که او خواهد میروند. اینک من شما را که خردمندان و بازمانده مردمید دعوت میکنم (آن هم با پرداخت کمکهزینه و به برخی از شما با پرداخت مقرّری سالیانه)[543]  و شما اختلاف نظر میکنید و از گرد من پراکنده میشوید و نسبت به من نافرمانی و با من مخالفت

میکنید.

مالک بن کعب ارحبی برخاست و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ مردم را با من گسیل فرمای که «دیگر جای درنگ نیست» و اجر و ثواب جز در کارهای سخت و ناخوش داده نمیشود. سپس به مردم نگریست و گفت : از خدا بترسید و دعوت امام خود را پاسخ دهید و او را یاری دهید و با دشمن خود جنگ کنید. ای امیرالمؤمنین ؛ ما به سوی ایشان میرویم .

امیرالمؤمنین علی  7 به سوی سعد ـ آزاد کرده خود ـ فرمود:

جار بزند که : ای مردم ؛ همراه مالک بن کعب به مصر بروید.

و چون سفر سخت و مکروهی بود (و مالک بن کعب را خوش نمیداشتند) تا یک ماه کسی بر او جمع نشد، و چون گروهی بر او جمع شدند مالک بن کعب با آنان از کوفه بیرون آمد و کنار شهر پایگاه ساخت . امیرالمؤمنین  7 بیرون آمد و نگریست . همه کسانی که با مالک جمع شده بودند حدود دو هزار بودند.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

در پناه نام خدا حرکت کنید، شما چگونهاید؟ به خدا سوگند؛ گمان نمیکنم پیش از آنکه کار آنان از دست بشود به آنان برسید.[544]

 

 (1195) خبر شهادت محمّد بن ابی بکر در شام و عراق

مالک با آنان بیرون شد و پنج شب از حرکت آنان گذشته بود که حجّاج بن غزیة انصاری به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمد و عبدالرحمان بن مسیب فزاری هم از شام آمد. ابن مسیب فزاری از جاسوسان امیرالمؤمنین علی  7 در شام بود که دیده بر هم نمینهاد. حجّاج بن عزیة؟؟؟؟ انصاری هم با محمّد بن ابی بکر در مصر بود. حجّاج آنچه را خود دیده بود نقل کرد. فزاری هم گفت : از شام بیرون نیامده است تا هنگامی که مژدهرسانان یکی پس از دیگری از سوی عمروعاص رسیده و مژده فتح مصر و کشتهشدن محمّد بن ابی بکر را آوردند و تا اینکه سرانجام معاویه روی منبر خبر کشتهشدن او را اعلام کرده است .

فزاری گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ هیچ روزی را شادتر از روزی که در شام خبر کشتهشدن محمّد به آنان رسید ندیدهام .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

امّا اندوه ما بر کشتهشدن او نهتنها به اندازه شادی آنان که چند برابر آن است .

گوید: امیرالمؤمنین علی  7 عبدالرحمان بن شریح را پیش مالک بن کعب فرستاد و او را از میان راه برگرداند.

گوید: امیرالمؤمنین علی  7 بر محمّد بن ابیبکر چندان اندوهگین شد که آشکارا در چهرهاش نشان آن دیده میشد و میان مردم برای ایراد سخن برخاست و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود:

همانا مصر را تبهکاران و دوستداران جور و ستم و همانان که مردم را از راه خدا بازمیداشتند و اسلام را به کژی میکشاندند گشودند. آگاه باشید که محمّد بن ابی بکر به شهادت رسید. رحمت خدا بر او باد؛ او را در پیشگاه خداوند به حساب میآوریم . همانا به خدا سوگند؛ تا آنجا که من میدانم او از آنان بود که انتظار مرگ را میکشید و برای ثواب کار میکرد و از چهره هر نابکار نفرت داشت و چهره مؤمن را دوست میداشت . همانا به خدا سوگند؛ من خود را به کوتاهی و ناتوانی سرزنش نمیکنم و من در کار جنگ براستی کوشا و بینایم . من همواره در جنگ پیشگام هستم و راههای دوراندیشی را به خوبی میشناسم و با رأی صحیح قیام و از شما آشکارا فریادخواهی میکنم و بیپرده استغاثه ، ولی سخن از من نمیشنوید و فرمانم را اطاعت نمیکنید تا کارها بدفرجام میشود و شما مردمی هستید که با شما نمیتوان در طلب خونی برآمد و از اندوههای درونی کاست ، پنجاه و چند شب است که شما را به یاریدادن برادرانتان فرامیخوانم ولی همچون شتری که به درد ناف گرفتار شده برای من نالیدید و چنان زمینگیر شدید همچون کسی که قصد جهاد و کسب اجر و ثواب ندارد. سپس از شما لشکری کوچک و ناتوان و پریشان فراهم آمد «که گویی آنان را به سوی مرگ میبرند و خود مینگرند»[545] . اف بر شما باد.

و سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت .[546]

 

 (1196) نامه حضرت امیرالمؤمنین  7 به ابن عبّاس درباره شهادت

محمّد بن ابیبکر و پاسخ او 

ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن عبدالله، از مدائنی برای ما نقل کرد که امیرالمؤمنین علی  7 برای عبدالله بن عبّاس ـ که در آن هنگام حاکم بصره بود ـ چنین نوشت :

به نام خداوند بخشنده مهربان

از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به عبدالله بی عبّاس . سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.

امّا بعد؛ همانا مصر گشوده شد و محمّد بن ابی بکر شهید شد. او را در پیشگاه خداوند عزّوجلّ حساب میکنیم . من برای مردم نوشتم و در آغاز کار به آنها پیشنهاد کردم و فرمان دادم پیش از وقوع حادثه او را یاری دهند و نهان و آشکار و پیوسته آنان را فراخواندم ، برخی از ایشان با کراهت آمدند و برخی بهانه دروغ آوردند و برخی هم در حالیکه دست از یاری ما کشیده بودند فرو نشستند.

از خداوند مسألت میکنم که برای من از ایشان گشایشی فراهم آورد و به زودی مرا از آنان آسوده فرماید. به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که دل بر شهادت بستهام و طمع دارم که در جنگ با دشمن خود به شهادت برسم دوست داشتم حتّی یک روز هم با این قوم نباشم . خداوند برای ما و تو تقوا و هدایت خویش را مقدّر فرماید که خداوند بر هر کار تواناست . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

گوید: عبدالله بن عبّاس برای امیرالمؤمنین علی  7 چنین نوشت  :

برای بنده خدا علی امیرالمؤمنین ، از عبدالله بن عبّاس . سلام و رحمت و برکات خداوند بر امیرالمؤمنین باد. امّا بعد؛ نامهات رسید که در آن از سقوط مصر و کشتهشدن محمّد بن ابی بکر سخن گفته بودی و اینکه از خداوند، پروردگار خود خواستهای تا گشایش و فرجی از دست رعیتی که به آنان گرفتار شدهای به تو ارزانی فرماید. من از خداوند متعال مسألت میکنم که گفتار و نام تو را بلندمرتبه فرماید و به زودی با فرشتگان یاریت دهد و بدان که خداوند برای تو چنین میکند و دعوت تو را عزّت میبخشد و دشمنت را زبون میسازد.

ای امیرالمؤمنین ؛ باید بگویم که مردم گاهی سستی نشان میدهند ولی باز به نشاط و فعّالیت میآیند. ای امیرالمؤمنین ؛ با آنان مهربانی و مدارا کن و امیدوارشان ساز و از خداوند بر آنان یاری بخواه تا خداوند اندوهت را کفایت کند. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

ابراهیم ثقفی میگوید: از مداینی روایت شده است که گفته است : عبدالله بن عبّاس از بصره به حضور امیرالمؤمنین علی  7 آمد و او را در مرگ محمّد بن ابی بکر تسلیت داد.

مدائنی روایت میکند که امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

خداوند محمّد بن ابی بکر را رحمت فرماید، نوجوان بود و من اراده کرده بودم که هاشم بن عتبة مرقال را بر مصر بگمارم و به خدا سوگند؛ اگر او (ولایت) مصر را بر عهده میگرفت هرگز عرصه را برای عمروعاص و یارانش رها نمیکرد و کشته نمیشد مگر در حالیکه شمشیرش در دستش باشد. این سخن من نکوهش محمّد نیست که او هم خود را سخت به زحمت انداخت و هرچه بر عهدهاش بود انجام داد.

مدائنی میگوید: به امیرالمؤمنین علی  7 گفته شد: ای امیرالمؤمنین ؛ بر کشتهشدن محمّد بن ابی بکر سخت بیتابی کردی . فرمود :

چه مانعی داشته است ، او ربیب و دستپرورده من و برای پسرانم همچون برادر من بود و من پدر او و او پسرم محسوب میشد.[547]

 

 (1197) تمسخر معاویه و عمروعاص یکدیگر را

ابن قتیبه در کتاب «عیون الأخبار» نقل کرده است . او میگوید: روزی معاویه عمروعاص را دید و خندید. عمرو گفت : ای امیرالمؤمنین ! خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چیز خندیدی ؟

گفت : از حضور ذهن تو در آشکار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب میخندم و به خدا سوگند؛ علی ( 7) را بزرگوار و بسیار بخشنده یافتی و حال آنکه اگر میخواست میتوانست تو را بکشد.

عمرو گفت : ای امیرالمؤمنین ! به خدا سوگند؛ من در آن هنگام که علی ( 7) تو را به جنگ تن به تن دعوت کرد بر جانب راست تو بودم ، چشمهایت از بیم کژ شد و نفس در سینهات بند آمد و چیزها از تو ظاهر شد که خوش نمیدارم برای تو بازگو کنم . بنابراین بر خویشتن بخند یا خندیدن را رها کن[548] .[549]

 

 (1198) حجّاج از نظر همسر ولید

ابن قتیبه میگوید: حجّاج در حالیکه زره بر تن و عمامه سیاهی بر سر داشت و کمان عربی و تیردان بر دوش افکنده بود پیش ولید بن عبدالملک آمد. امّ البنین دختر عبدالعزیز بن مروان که در آن هنگام همسر ولید بود به ولید پیام فرستاد و گفت : این مرد عرب که سراپا پوشیده از سلاح است در خلوت پیش تو چکار دارد و حال آنکه تو فقط یک پیراهن بر تن داری ؟

ولید به همسرش پیام فرستاد که آن مرد حجّاج است .

امّ البنین فرستاده را برگرداند و گفت : به خدا سوگند؛ اگر فرشته مرگ با تو خلوت کند برای من خوشتر از این است که حجّاج با تو خلوت کند.

ولید خندید و سخن او را برای حجّاج نقل کرد و با او به شوخی پرداخت . حجّاج گفت : ای امیرالمؤمنین ! با زنان خنده و شوخی را با یاوهگویی میامیز و اسرار خود را با آنان بازگو مکن و آنان را از کید و مکر دشمن خویش آگاه مگردان که زن گیاه خوشبوست نه کارفرما و چیره .

چون حجّاج برگشت ، ولید پیش همسر خویش بازآمد و سخن حجّاج را برای او نقل کرد.

امّ البنین به ولید گفت : ای امیرالمؤمنین ! امروز خواسته و نیاز من از تو این است که به حجّاج فرمان دهی فردا در حالیکه سراپا پوشیده در سلاح باشد پیش من آید.

ولید پذیرفت . فردای آن روز حجّاج نزد امّ البنین آمد. نخست تا مدّتی او را نپذیرفت و سپس به او اجازه ورود داد، ولی اجازه نشستن نداد و حجّاج همچنان بر پای بود؛ امّ البنین سپس به حجّاج گفت : ای حجّاج ؛ گویا تو به سبب آنکه پسر زبیر و پسر اشعث را کشتهای بر امیرالمؤمنین! منّت مینهی ؟ و حال آنکه به خدا سوگند؛ اگر نه این است که خدا میداند تو بدترین خلق اویی تو را گرفتار سنگسار کردن کعبه محترم و کشتن پسر ذات النطاقین (یعنی عبدالله بن زبیر) که نخستین مولود در اسلام است! نمیفرمود. امّا این سخنت که امیرالمؤمنین! را از شوخی و خندهکردن با زنان و لذّتجویی و کامیابی از ایشان منع کردهای ، آری اگر ایشان فرزندانی چون تو بزایند که چه نیکو گفتهای و این پیشنهادت را باید پذیرفت و اگر قرار باشد فرزندانی چون امیرالمؤمنین! بزایند بدیهی است که نباید سخن تو را بپذیرد.[550]

 

 

(1199)

 (1200)

(1201) برخورد عبدالرحمان بن حکم و مروان با معاویه

ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی در کتاب «الأغانی» مینویسد: چون معاویه مروان بن حکم را از امیری میدنه و حجاز عزل کرد و به جای او سعید بن عاص را گماشت ، مروان برادر خود عبدالرحمان بن حکم را پیش از خود نزد معاویه گسیل داشت و به او گفت : معاویه را پیش از من ببین و او را به خاطر من سرزنش کن و از او بخواه که خود را اصلاح کند.

ابوالفرج میگوید: و روایت شده است که عبدالرحمان در آن هنگام در دمشق بوده و چون خبر عزل مروان و آمدن او به شام به اطّلاعش رسید بیرون آمد و به استقبال او رفت و گفت : همینجا بمان تا من پیش برادرت (یعنی معاویه) بروم ، اگر عزل تو به سبب دلتنگی و خشم صورت گرفته باشد تنها پیش او برو و اگر چنان نباشد همراه مردم پیش او برو.

مروان همانجا ماند و عبدالرحمان برگشت و چون پیش معاویه رسید هنگامی بود که به مردم شام میدادند. او برای معاویه این دو بیت را خواند: «ناقه شتران در حالیکه بر لگان و دهانه خود میدمند و از دوش و کوهان خویش جلّ و تنپوش را کنار میزنند پیش تو آمدند...».

معاویه به عبدالرحمان گفت : آیا برای دیدار من آمدهای یا برای فخرفروشی و ستیزه ؟

گفت : برای هر کدام که تو بخواهی .

گفت : من هیچکدام را نمیخواهم . و مقصود معاویه این بود تا او را از سخنی که میخواست بگوید منصرف سازد و بازدارد. سپس از عبدالرحمان پرسید : به چه مرکوبی پیش ما آمدهای ؟

گفت : با اسب آمدهام .

معاویه گفت : چگونه اسبی است ؟

گفت : اسبی پرهیاهو که صدای شیهه او چون تندر است». و مقصودش این بود که بر معاویه کنایه و تعریض زند؛ زیرا نجاشی شاعر در مورد گریز معاویه از جنگ صفین این کلمات را در صفت اسبی که او را از معرکه به سلامت درربوده بود بکار برده و گفته بود: «پسر حرب را در حالیکه نیزهها به او نزدیک بود اسبی تیزرو و پرهیاهو که صدای شیههاش چون تندر بود نجات داد...».

معاویه خشمگین شد و گفت : آری ؛ ولی چنان اسبی را صاحبش در تاریکیها برای انجام کارهای ناپسند و از دیوار همسایه بالارفتن و پس از خوابیدن مردم تجاوز کردن به همسران برادر و خویشاوندانش سوار نمیشود ـ عبدالرحمان متّهم بود که نسب به زن برادر خود چنین میکند ـ عبدالرحمان شرمنده شد و گفت  : ای امیرالمؤمنین! چه چیزی تو را به عزل پسرعمویت واداشت ؟ آیا به سبب خیانتی این کار لازم بود یا به سبب تدبیری که مصلحت دانستهای ؟

معاویه گفت : به سبب تدبیری بود که آن را به صلاح مقرون دانستم .

عبدالرحمان گفت : در این صورت اهمیتی ندارد و از پیش او برخاست و به ملاقات برادر خود مروان رفت و سخنانی را که میان او و معاویه رد و بدل شده بود به اطّلاع او رساند. مروان سخت خشمگین شد و گفت : خداوندت زشت بدارد که چه ضعیف و ناتوانی ، نخست بر آن مرد کنایه و تعریضی زدی که او را خشمگین ساخت و چون داد خود را از تو گرفت در مقابل او گنگ و خاموش شدی .

مروان آنگه جامههای آراسته خود را پوشید و شمشیر خود را بر دوش افکند و سوار بر اسب خویش شد و پیش معاویه رفت .

معاویه همینکه او را دید و آثار خشم در چهرهاش ظاهر بود گفت : ای ابوعبدالملک؛ خوش آمدی و هنگامی به دیدار ما آمدی که ما سخت مشتاق تو هستیم .

مروان گفت : هرگز؛ به خدا سوگند که به این منظور به دیدار تو نیامدهام بلکه در حالی نزد تو آمدهام که کافر نعمت و قطعکننده پیوند خویشاوندی هستی . به خدا سوگند؛ که نسبت به ما انصاف ندادی و پاداش ما را چنان که شاید و باید نپرداختی ؛ تو میدانی که از میان طایفه بنی عبدشمس حقّ سبقت در اسلام و افتخار دامادی رسول خدا 6 را داشتن و به خلافت رسیدن از خاندان ابی العاص است . ای فرزندان حرب ؛ آنان رعایت پیوند خویشاوندی شما را کردند و شما را به شرف و ولایت رساندند و شما را از کار برکنار نکردند و کسی را بر شما نگزیدند تا آنکه شما به ولایت رسیدید و کار حکومت به دست شما افتاد، بد رفتاری کردید و پیوند خویشاوندی را با زشتی بریدید. آرام بگیرید؛ آرام که شمار پسران و نوادگان حکم به بیست و چند رسیده است و فقط اندک روزگاری مانده که شمارشان به چهل برسد و در آن هنگام معلوم خواهد شد که هر یک از ایشان در چه موقعیتی است و آنان مترصّد خواهند بود که پاداش نیکی و سزای بدی را بپردازند.

ابوالفرج میگوید: این اشاره است به گفتار رسول خدا 6 که فرمودهاند:

چون فرزندان و اعقاب ابی العاص به چهل تن برسند اموال خدا را مایه دولت خود و بندگان خدا را بردگان خود قرار میدهند.

و اعقاب ابی العاص این موضوع را متذکر بودند که چون شمارشان به آن حد برسد به زودی عهدهدار کار خلافت خواهند شد.

ابوالفرج میگوید: معاویه به مروان گفت : ای ابوعبدالملک ؛ آرام باش که من تو را به سبب خیانتی از کار برکنار نکردم ، بلکه برای سه مورد که اگر تنها یکی از آن موارد میبود برکناری تو واجب میشد تو را برکنار ساختم :

نخست اینکه من تو را بر عبدالله بن عامر ولایت داده و با آنکه میان شما آنهمه کدورت بود نتوانستی از او انتقام خود را بگیری و موضوع را تسکین بخشی .

دوّم اینکه از امارت زیاد بن ابیه کراهت داشتی .

سوّم اینکه دختر من رمله از تو تقاضا کرد که داد او را از شوهرش عمرو بن عثمان بستانی و او را یاری ندادی .

مروان گفت : امّا در مورد ابن عامر نمیخواستم به هنگام قدرت خود از او انتقام بگیرم و هر گاه رویاروی قرار گیریم خواهد دانست ارزش او چیست .

امّا ناخوش داشتن من امارت و فرماندهی زیاد را بدان سبب است که دیگر افراد بنیامیه هم او را خوش نمیداشتند و خداوند برای ما در این ناخوش داشتن خیر بسیار قرار داده است ، و امّا در مورد رمله و عمرو، به خدا سوگند؛ یکسال یا بیش از آن است که دختر عثمان همسر من است و من هرگز جامه او را نگشودهام ، و بدینگونه بر معاویه تعریض زد که دخترت رمله شکایت از همبستر نشدن عمرو بن عثمان با او دارد.

معاویه سخت خشمگین شد و گفت : ای پسر وزغ ؛ تو در جریان کار نیستی .

مروان گفت : همانگونه است که به تو گفتم و اینک من دارای ده پسر و ده برادر و ده برادرزادهام و نزدیک است که شمار اعقاب پدرم به آن شما یعنی چهل برسد. و اگر برسند خواهی دانست که موقعیت تو در نظرم چگونه است .

معاویه از خشم فرو آمد و دو بیت زیر را خواند: «بر فرض که میان بدان شما اندک باشم همانا در نظر گزیدگان شما بسیارم...».

و معاویه در قبال مروان تواضع و کوچکی کرد و گفت : حق داری سرزنش کنی تا راضی شوی و من تو را به امارت خودت برمیگردانم .

مروان برجست و گفت : هرگز؛ سوگند به جان خودت که نخواهی دید من بر سر کار خویش برگردم و بیرون رفت .

احنف به معاویه گفت : هرگز از تو چنین اشتباهی ندیده بودم . این فروتنی برای مروان چه معنی داشت و چه کاری از او و فرزندان پدرش هنگامی که شمارشان به چهل برسد ساخته است ، و در چه مواردی از ایشان بیم داری ؟

او گفت : نزدیک بیا تا بگویمت .

احنف نزدیک معاویه رفت . معاویه به او گفت : حکم بن ابی العاص از جمله کسانی بود که چون خواهرم امّ حبیبه را به حضور پیامبر 6 میبردند او را همراهی میکرد و او عهدهدار بردن امّ حبیبه بود. پیامبر 6 مدّتی نگاه خود را به چهره او دوختند و چون حکم بیرون رفت گفته شد: ای رسول خدا؛ نگاه خود را به حکم دوخته بودید. فرمود:

پسر آن مخزومی را میگویید؟ او مردی است که چون شمار فرزند و فرزندزادگانش به سی یا چهل مرد برسد آنان پس از من عهدهدار حکومت میشودند».

و به خدا سوگند که مروان این سخن خود را از چشمه زلالی گرفته است .

احنف گفت : ای امیرالمؤمنین ! آرام باش این سخن را کسی از تو نشنود که در آن صورت از قدر و منزلت خودت و فرزندانت پس از خودت میکاهی و اگر خداوند امری را مقدّر فرماید میشود.

معاویه هم به احنف گفت : ای بوبحر؛ این سخن را پوشیده بدار و از من نشنیده بگیر که به جان خودت راست گفتی و خیرخواهی کردی .[551]

 

 

 

(1202) به حکومت رسیدن مروان

امّا درباره چگونگی به خلافت رسیدن مروان ، ابوجعفر محمّد بن جریر طبری در تاریخ خود چنین آورده است  :[552]  

 

چون عبدالله بن زبیر به روزگار حکومت یزید بن معاویه بنیامیه را از حجاز به شام تبعید کرد، آنان از حجاز بیرون آمدند و مروان و پسرش عبدالملک هم همراه آنان بودند. روزگار یزید چندان طول نکشید. او مرد و پس از او پسرش هم در اندک مدّتی درگذشت .

مروان بر این نظر بود که به مکه نزد عبدالله بن زبیر برود و با او بر خلافت بیعت کند. در این هنگام عبیدالله بن زیاد که مردم بصره پس از مرگ یزید او را بیرون کرده بودند به شام آمد و با بنیامیه ملاقات کرد و به او خبر دادند که مروان چه تصمیمی گرفته است ، عبیدالله بن زیاد پیش مروان آمد و گفت : ای اباعبدالملک ؛ من به خاطر تو شرم و حیا کردم . اینک تو که بزرگ و سرور قریش هستی چه میخواهی انجام دهی؟ آیا قصد داری پیش ابوخباب (عبدالله بن زبیر) بروی و با او به خلافت بیعت کنی ؟

مروان گفت : هنوز چیزی از دست نرفته است . این بود که مروان قیام کرد. بنیامیه و وابستگان ایشان و عبیدالله بن زیاد و گروه بسیاری از مردم یمن و گروه بسیاری از مردم قبیله کلب پیرامون مروان جمع شدند و مروان به دمشق آمد. در آن هنگام ضحاک بن قیس فهری امور دمشق را بر عهده داشت و مردم با او بیعت کرده بودند که او با ایشان نماز گزارد و کار آنان را برپا دارد تا مردم بر بیعت با کسی هماهنگ شوند.

ضحاک بن قیس در باطن مایل به ابن زبیر بود ولی با او هنوز بیعت نکرده بود. زفر بن حارث کلابی در قنسرین و نعمان بن بشیر انصاری در حمص برای بیعت ابن زبیر خطبه میخواندند. حسان بن مالک بن بجدل کلبی که در فلسطین بود هوای حکومت بنیامیه به ویژه خاندان ابوسفیان بن حرب را در سر داشت ؛ زیرا نخست کارگزار معائویه و پس از او کارگزار یزید بن معاویه بود.

حسان بن مالک میان قوم خویش محترم و مطاع بود و او را بزرگ میداشتند. او از فلسطین بیرون رفت و آهنگ اردن کرد و روح بن زنباع جذامی را به جانشینی خود در فلسطین گماشت . پس از بیرون رفتن حسان از فلسطین نائل بن قیس جذامی بر روح بن زنباع شورید و او را از فلسطین بیرون راند و خود برای ابن زبیر که به او متمایل بود خطبه خواند. و بدینگونه همه نواحی شام جز اردن برای ابن زبیر استوار شد. و این بدان سبب بود که حسان بن مالک هوای بنیامیه را در سر داشت و مردم را به بیعت با آنان فرا میخواند، او میان مردم اردن برپا خاست و برای ایشان سخنرانی کرد و ضمن آن گفت : شما درباره ابن زبیر و کشتگان مدینه در واقعه حرّه چه میگویید؟

گفتند: گواهی میدهیم که ابن زبیر منافق است و کشتهشدگان مدینه در واقعه حرّه در آتشند.

گفت : گواهی شما در مورد یزید بن معاویه و کشتهشدگان از شما در واقعه حرّه چیست ؟

گفتند: گواهی میدهیم که یزید بن معاویه مؤمن بود!! و کشتهشدگان ما در واقعه حرّه در بهشتند!!

گفت : من گواهی میدهم که آیین یزید بن معاویه در حالی که زنده بود حق بود و آیین او و پیروانش امروز هم حق است! و ابن زبیر و شیعیان او در آن هنگام بر باطل بودند امروز هم بر باطلند.

گفتند: راست گفتی ما با تو بیعت میکنیم که همراه تو با مردمی که با تو مخالفت و از ابن زبیر اطاعت میکنند جنگ کنیم مشروط بر آنکه این دو پسربچّه ـ یعنی خالد و عبدالله پسران یزید بن معاویه ـ را بر ما امارت ندهی که هر دو نوجوانند و ما خوش نمیداریم که مردم برای خلافت پیرمردی را برای ما پیشنهاد کنند و ما کودکی را به آنان پیشنهاد کنیم .

گوید: ضحاک بن قیس در باطن ابن زبیر را دوست میداشت و هوای او را در سر میپروراند ولی حضور افراد خاندان امیه و قبیله کلب در دمشق او را از اظهار این کار بازمیداشت . افراد قبیله کلب داییهای یزید بن معاویه و فرزندانش بودند و امارت را برای آنان میخواستند. ضحاک این کار را پوشیده انجام میداد و چون به حسان بن مالک خبر رسید که ضحاک چه تصمیمی دارد برای او نامهای نوشت و در آن نامه حق بنیامیه را پاس داشت و از اطاعت و کوشش و جماعت بنیامیه و نیکیهایی که نسبت به او کرده بودند یاد کرد و ضحاک را به اطاعت از بنیامیه و بیعت با ایشان فراخواند و از ابن زبیر به زشتی یاد کرد و بر پوستین او افتاد و دشمنامش داد و نوشت که ابن زبیر منافقی است که دو خلیفه را از خلافت خلع کرده است و به ضحاک فرمان داد که نامه او را برای مردم بخواند.

سپس مردی از قبیله کلب به نام ناغضه را فراخواند و نامه را همراه او برای ضحاک فرستاد. رونوشتی هم از آن نامه به ناغضه داد و گفت : اگر ضحاک این نامه را برای مردم خواند که هیچ و گرنه تو برخیز و این نامه را برای مردم بخوان .

حسان برای بنیامیه هم نامهای نوشت و ضمن آن به ایشان دستور داد که در آن جلسه حاضر شوند. ناغضه نامه را برای ضحاک آورد و به او داد و نامه بنیامیه را هم پوشیده به آنان سپرد.

چون روز جمعه فرارسید و ضحاک به منبر رفت ناغضه برخاست و گفت : خداوند کار امیر را قرین صلاح بدارد؛ نامه حسان را بیاور و برای مردم بخوان.

ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و اندکی بعد دوباره برخاست و سخن خود را تکرار کرد. ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و برای بار سوّم برخاست و سخن خود را تکرار کرد و چون ناغضه متوجّه شد که ضحاک نامه را نخواهد خواند رونوشتی را که همراهش بود بیرون آورد و برای مردم خواند.

در این هنگام ولید بن عتبة بن ابی سفیان برخاست و مطالب حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد و تکذیب کرد. یزید بن ابی النمس غسانی هم برخاست و نامه و سخنان حسان را تصدیق کرد و بر ابن زبیر دشنام داد. سفیان بن ابرد کلبی هم برخاست و سخن حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد. عمر بن یزید حکمی برخاست سفیان را دشنام داد و ابن زبیر را ستود و مردم مضطرب شدند و ضحاک بن قیس از منبر فرود آمد و دستور داد ولید بن عتبه و سفیان بن ابرد و یزید بن ابی النمس را که سخنان حسان را تصدیق کرده و به ابن زبیر دشنام داده بودند بازداشت و زندانی کنند.

در این حال مردم به یکدیگر افتادند. افراد قبیله کلب به عمر بن یزید حکمی هجوم بردند و او را زدند و جامههایش را پاره کردند. خالد بن یزید بن معاویه که در آن هنگام پسر نوجوانی بود در حالیکه ضحاک بن قیس بالای منبر بود دو پلّه از منبر بالا رفت و سخنان مختصری گفت که به آن خوبی سخن شنیده نشده بود و از منبر فرود آمد.

همینکه ضحاک بن قیس به خانه خود رفت افراد قبیله کلب به زندان رفتند و سفیان بن ابرد کلبی را از زندان بیرون آوردند، افراد قبیله غسان هم یزید بن ابی النمس را از زندان بیرون آوردند.

ولید بن عتبه گفت : اگر من هم از قبیله کلب یا غسان میبودم از زندان بیرون آورده میشدم . خالد و عبدالله دو پسر یزید بن معاویه در حالیکه داییهایشان از قبیله کلب همراهشان بودند آمدند و ولید را هم از زندان بیرون آوردند.

ضحاک بن قیس به مسجد دمشق آمد و نشست و از یزید بن معاویه نام برد و بر او دشنام داد. سنان که از قبیله کلب بود و چوبدستی همراه خود داشت برخاست و ضحاک را زد. مردم که در مسجد حلقهحلقه نشسته بودند و شمشیرهایشان همراهشان بود به یکدیگر حمله بردند و زد و خورد کردند. قبیله قیس عیلان همگی مردم را به بیعت با ابن زبیر فرامیخواندند، ضحاک هم با آنان بود.

قبیله کلب به بیعت با بنیامیه به ویژه بیعت با خالد بن یزید فرامیخواندند و در مورد خالد تعصّب داشتند. ضحاک به دارالإماره رفت و سحرگاه آن روز هم برای گزاردن نماز صبح به مسجد نیامد. و چون روز برآمد پیام فرستاد و بنیامیه را فراخواند و آنان پیش او رفتند از ایشان پوزش خواست و پایداری و خوبیهای آنان را متذکر شد و گفت : او هوای چیزی که ایشان را ناخوش آید در سر ندارد. سپس گفت : شما برای حسان نامه بنویسید ما هم نامه مینویسیم که حسان از اردن حرکت کند و به جابیه[553]  بیاید، ما و شما هم از اینجا حرکت میکنیم تا به او برسیم و آنجا مردم به حکومت مردی از شما هماهنگ شوند. بنیامیه به این موضوع راضی شدند و برای حسان که در اردن بود نامه نوشتند ضحاک هم به او نامهای نوشت و فرمان داد به جابیه بیاید و مردم شروع به فراهم آوردن وسایل سفر کردند.

ضحاک بن قیس از دمشق بیرون رفت مردم هم بیرون رفتند و بنیامیه هم حرکت کردند و پرچمها به سوی جابیه به حرکت آمد. در این هنگام ثور بن معن بن یزید بن اخنس سلمی پیش ضحاک آمد و گفت : تو نخست به فرمانبری از ابن زبیر دعوت کردی پذیرفتیم و با تو بیعت کردیم ، و اینک پیش این مرد عرب بیاباننشین قبیله کلب میروی تا خواهرزاده خود، خالد بن یزید را خلیفه سازد.

ضحاک گفت : چاره صلاح چیست؟

ثور گفت : صلاح آن است که آنچه را پوشیده میداشتیم آشکار سازیم و مردم را به اطاعت ابن زبیر فراخوانیم و در این مورد جنگ کنیم .

ضحاک با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنیامیه و همراهان ایشان و قبایل یمن خود را برید و در «مرج راهط» فرود آمد.

ابوجعفر طبری میگوید: درباره اینکه جنگ مرج راهط چه سالی بوده اختلاف است .

واقدی میگوید: در سال شصت و پنجم هجرت بوده و دیگران میگویند به سال شصت و چهارم بوده است .

طبری میگوید: بنیامیه و همراهانشان خود را در جابیه به حسان رساندند و حسان چهل روز پیشنمازی ایشان را بر عهده داشت و مردم با یکدیگر مشورت میکردند. ضحاک بن قیس از مرج راهط به نعمان بن بشیر انصاری که امیر حمص بود نامه نوشت و از او یاری خواست و به زفر بن حارث ـ امیر قنسرین ـ و نائل بن قیس ـ که امیر فلسطین بود ـ نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبیر بودند و نیروهای امدادی بر او فرستادند و سپاهیان در مرج راهط پیش ضحاک بن قیس جمع شدند.

امّا گروهی که در جابیه بودند هواهای مختلف در سر داشتند؛ مالک بن هبیره سلولی ـ که هوادار یزید بن معاویه بود ـ دوست میداشت خلافت در فرزندان یزید باشد. حصین بن نمیر سلولی ـ که هواخواه بنیامیه بود ـ دوست میداشت خلافت از مروان باشد.

مالک بن هبیره به حصین گفت : بیا با این نوجوان که پدرش را خود زاییدهایم و خواهرزاده ماست بیعت کنیم و منزلتی که پیش پدرش داشتیم میدانی و اگر با او بیعت کنی او تو را بر گردن اعراب سوار میکند و منظور مالک بیعت با خالد بن یزید بود.

حصین گفت : به خدایی خدا سوگند که ممکن نیست اعراب برای خلافت پیرمردی را پیشنهاد کنند و ما خلافت پسربچّهای را.

مالک گفت : چنین میپندارم که هوای تو بر مروان است . به خدا سوگند؛ اگر مروان را به خلافت رسانی حتّی نسبت به تازیانه و بند کفش تو و سایه درختی که زیر آن بیاسایی رشک خواهد برد. مروان پدر ده پسر و عموی ده برادرزاده و دارای ده برادر است و اگر با او بیعت کنید بردگان ایشان خواهید شد. ولی بر شما باد بیعت با خواهرزاده خودتان خالد بن یزید.

حصین گفت : من در خواب قندیلی آویخته از آسمان دیدم و همه کسانی که برای خلافت گردن کشیدهاند کوشش میکردند به آن دست یابند و دست هیچکس به آن نرسید. مروان آمد و آن را در دست گرفت . به خدا سوگند؛ او را خلیفه میسازیم .

و چون همگان بر بیعت با مروان هماهنگ شدند و حسان بن بجدل را هم به آن متمایل کردند روح بن زنباع جذامی برخاست ، نخست حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و گفت و سپس گفت : ای مردم ؛ شما برای خلافت سخن از عبدالله بن عمر بن خطّاب میگویید و مصاحبت او با پیامبر 6 و پیشگامی او در اسلام تذکر میدهید. آری او همانگونه است که میگویید ولی مردی ناتوان است و حال آنکه سالار امّت محمّد نمیتواند و نباید ناتوان باشد. امّا عبدالله بن زبیر و اینکه گروهی از مردم درباره خلافت او و این موضوع که پدرش حواری رسول خدا 6 و مادرش اسماء ذات النطاقین دختر ابوبکر است سخن میگویند. آری به جان خودم سوگند؛ همانگونه است که میگویید، ولی او مردی منافق است که دو خلیفه یعنی یزید و پدرش معاویه را از خلافت خلع کرده و خونها ریخته و اتّحاد مسلمانان را بر هم زده است . در حالیکه سالار امّت محمّد 6 نمیتواند منافق باشد. امّا درباره مروان بن حکم باید بگویم به خدا سوگند؛ هیچگاه در اسلام شکافی پدید نیامده مگر اینکه او آن را ترمیم و اصلاح کرده است!! و همان کسی است که در جنگ خانه عثمان بن عفان از او دفاع و به خاطر او جنگ کرد و همان کسی است که در جنگ جمل با علی بن ابی طالب ( 7) پیکار کرد!! ما برای مردم چنین مصلحت میبینیم که با شخصی بزرگ بیعت کنند و بگذارند کوچک ، جوان و بزرگ شود ـ منظورش از بزرگ مروان و از کوچک خالد بن یزید بود ـ .

تصمیم مردم بر این قرار گرفت که نخست با مروان بیعت کنند و پس از او خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از آن دو خلافت از آن عمرو بن سعید بن عاص باشد. به این شرط که در دوره خلافت مروان امیری دمشق با عمرو بن سعید و امیری حمص با خالد بن یزید باشد. چون کار بر این قرار گرفت ، حسان بن بجدل ، خالد بن یزید را خواست و به او گفت : ای خواهرزاده ؛ مردم به سبب نوجوانی تو از خلیفه ساختن تو خودداری کردند و حال آنکه من به خدا سوگند؛ این حکومت را جز برای تو و خاندان تو نمیخواهم و با مروان هم بیعت نمیکنم مگر با در نظر گرفتن مصلحت شما.

خالد گفت : چنین نست که از یاری ما اظهار ناتوانی کردی .

گفت : به خدا سوگند؛ اظهار عجز نکردهام بلکه مصلحت همان چیزی است که من اندیشیدهام .

حسان سپس مروان بن حکم را خواست و به او گفت : ای مروان ؛ همگان به خلافت تو راضی نیستند، چه مصلحت میبینی ؟

مروان گفت : اگر خداوند اراده فرموده که خلافت را به من ارزانی فرماید هیچکس از خلق او نمیتوان مانع آن شود و اگر اراده فرموده باشد که آن را از من بازدارد هیچکس نمیتواند آن را به من ارزانی دارد!

حسان گفت : راست گفتی .

حسان سپس به منبر رفت و گفت : ای مردم ؛ به خواست خداوند متعال فردا یکی از شما را بر شما خلیفه میسازم .

پگاه فردا مردم گرد آمدند و منتظر ماندند. حسان به منبر رفت و با مروان بیعت کرد و مردم هم با او بیعت کردند و مروان از جابیه حرکت کرد و در مرج راهط ـ همان جایی که ضحاک بن قیس فرود آمده بود (و برای جنگ آماده میشد) ـ فرود آمد (و قرارگاه ساخت).

مروان ، عمرو بن سعید بن عاص را به فرماندهی میمنه و عبیدالله بن زیاد را به فرماندهی میسره سپاه خود گماشت ، و ضحاک بن قیس ، زیاد بن عمرو بن معاویه عتکی را بر میمنه و ثور بن معن سلمی را بر میسره خود گماشت . و یزید بن ابی النمس غسانی به سبب بیماری در دمشق ماند و در جابیه حضور نیافت . و همینکه ضحاک بن قیس به مرج راهط رسید، یزید همراه افراد خاندان و بردگان خویش بر مردم دمشق شورید و بر دمشق چیره شد و کارگزار ضحاک را از شهر بیرون کرد و خود بر گنجینههای بیت المال دست یافت و برای مروان بیعت گرفت و از دمشق برای مروان نیروهای امدادی و اموال و اسلحه فرستاد و این نخستین پیروزی مروان بود.

آنگاه در مرج راهط میان مروان و ضحاک جنگ درگرفت و بیست شبانهروز طول کشید. یاران ضحاک شکست خوردند و کشته شدند و گروهی از اشراف شام هم کشته شدند و از قبیله قیس چندان کشته شدند که در هیچ جنگی چنان نشده بود. ثور بن معن سلمی هم که ضحاک را از اندیشه خود برگردانده بود کشته شد.

ابوجعفر طبری میگوید: روایت شده است که در آن روز بشیر بن مروان پرچمدار بود و این رجز را میخواند: «همانا براستی بر عهده سالار است که نیزه را خونآلوده کند یا آن را درهم شکند».

در این جنگ ، عبدالعزیز بن مروان زخمی بر زمین افتاد ولی نجات پیدا کرد.

گوید: مروان از کنار مردی از قبیله محارب گذشت که همراه تنی چند از یاران مروان بود، مروان به او گفت : خدایت رحمت کند؛ شمار شما را اندک میبینم ای کاش به دیگر یاران خود ملحق میشدی .

گفت : ای امیرالمؤمنین! فرشتگانی که همراه ما برای یاری هستند برابر آن کسانی هستند که میگویی باز هم به آنان ملحق شویم!

مروان خندید شاد شد و به کسانی که اطراف او بودند گفت : آیا نمیشنوید؟!

ابوجعفر طبری میگوید: قاتل ضحاک بن قیس مردی از قبیله کلب به نام زحنة بن عبدالله بود که چون او را کشت و سرش را پیش مروان آورد در چهره مروان آثار افسردگی ظاهر شد و گفت : اینک که سالخورده و استخوانهایم پوک شده و از عمرم چیزی باقی نمانده است به کوبیدن لشکرها به یکدیگر روی آوردهام .

ابوجعفر طبری میگوید: روایت شده است که چون با مروان بیعت شد و او مردم را به بیعت فرامیخواند این ابیات را سرود: «چون کار را کاری سخت و دشوار دیدم افراد قبایل غسان کلب را به مقابله آنان بردم...».

ابوجعفر طبری میگوید: پس از کشتهشدن ضحاک بن قیس مردم گریختند. حمصیان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشیر امیر آن شهر بود. و او چون از موضوع آگاه شد گریزان بیرون رفت و چون بار و بنه و فرزندانش همراهش بودند آن شب را سرگردان ماند در حالی که صبح به کنار دروازه حمص رسیده بود او را کشتند.

زفر بن حارث کلابی از قنسرین گریخت و خود را به قرقیسیا رساند که عیاض بن اسلم جرشی بر آن امارت داشت . عیاض برای رورد او به شهر اجازه نداد. زفر سوگند خورد که چون او نیاز به حمام دارد اجازه دهد وارد شهر شود و به حمام برود و سپس از شهر بیرون خواهد رفت و سوگندش چنین بود که در غیر آن صورت زنهای خود را طلاق میدهد و بردگان خود را آزاد میسازد و همینکه وارد شهر شد به حمام نرفت و در همان شهر ماند و عیاض را از آن شهر بیرون کرد و خود در آن حصاری شد و افراد قبیله قیس عیلان هم پیش او جمع شدند.

ناقل بن قیس جذامی هم از فلسطین گریخت و خود را به مکه رساند و به ابن زبیر پیوست . بدینگونه تمام مردم شام مطیع فرمان مروان شدند و با استواری پذیرای فرمانش گردیدند و او کارگزاران خویش را بر آنان گماشت . زفر بن حارث در این باره چنین سروده است : «ای معشوقه من ؛ که تو را پدری نباشد، سلاح مرا نشانم ده که میبینیم جنگ جز حمله و سرکشی نمیافزاید، برایم با سروش غیبی خبر رسیده است که مروان خون مرا میریزد و زبانم را میبرد...».

همچنین ابیات زیر را هم زفر بن حارث سروده که از اشعار حماسه است : «آیا این کار در راه خداوند است که بجدل و ابن بجدل زنده بمانند و ابن زبیر کشته شود. دروغ میگویید سوگند به خانه خدا که او را نخواهید کشت...».[554]

 

 (1203) علّت مرگِ مروان

امّا مرگ مروان و سبب آن چنین بوده است که همانگونه که گفتیم او به خلافت رسیده بود تا پس از او خلافت برای خالد بن یزید بن معاویه مستقرّ گردد، ولی همینکه حکومتش استوار شد خواست برای دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز برای پس از خود بیعت بگیرد، در این باره مشورت کرد.

به او گفته شد: مادر خالد بن یزید بن معاویه را ـ که دختر ابوهاشم بن عتبة بن ربیعه بود ـ به همسری بگیرد تا بدینگونه از منزلت خالد کاسته شود و درصدد خلافت برنیاید. مروان چنان کرد. سپس روزی ضمن بگومگویی که میان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت : ای پسرزنی که «نشیمنگاهش خیس است» ساکت باش .

خالد گفت : آری به جان خودم سوگند که تو مؤتمن خائنی و در حالیکه میگریست از مجلس بیرون رفت . او که نوجوانی بود پیش مادر خویش رفت و موضوع را به او گفت .

مادرش گفت : آرام بگیر و مبادا که مروان در تو ناراحتی ببیند من خودم کار او را کفایت میکنم . و چون مروان پیش مادر خالد آمد پرسید: خالد به تو چه گفت ؟

گفت : چه میبایست بگوید؟

مروان گفت : آیا از من شکایت نکرد؟

گفت : خالد برای تو بیش از آن احترام قائل است که از تو گلهگزاری کند.

گفت : راست میگویی .

مادر خالد چند روزی درنگ کرد تا آنکه روزی مروا در خانه او خوابید. او با کنیزکان خود قرار گذاشته بود، آنان برخاستند گلیمها و پشتیها را روی مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه کردند و این کار در ماه رمضان بود. و به گفته واقدی مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود.[555]

 

 (1204) علّت قتل عثمان

او در آن هنگام که دبیر عثمان بود از خود عثمان بیشتر فرمان صادر میکرد و از او بر کارها مسلّطتر بود و هر لطفی هم که میخواست نسبت به هر کس انجام میداد و این موضوع از بزرگترین عوامل خلع و قتل عثمان بود.[556]

 (1205) دشمنی عایشه با عثمان

هر کس در سیره و اخبار کتابی تصنیف کرده نوشته است که عایشه از سرسختترین مردم نسبت به عثمان بوده است ؛ تا آنجا که جامههایی از جامههای پیامبر 6 را بیرون آورد و در خانه خود بر چوبی نصب کرد و به هر کس که به خانهاش میآمد میگفت : این جامه رسول خدا 6 است که هنوز کهنه و پاره و پوسیده نشده است و حال آنکه عثمان سنّت و آیین پیامبر 6 را کهنه و فرسوده کرده است .

گویند: نخستین کس که عثمان را نعثل نامید ـ و نعثل یعنی کسی که موهای ریش و بدنش انبوه است ـ عایشه بوده و همواره میگفته است : نعثل را بکشید که خدایش او را بکشد.

مدائنی در کتاب «الجمل» خود روایت کرده است : چون عثمان کشته شد عایشه در مکه بود و چون به شراف رسید از خبر کشته شدن عثمان آگاه شد. او شک و تردید نداشت که طلحه خلیفه خواهد شد. به همین سبب گفت : نعثل از رحمت خدا دور باد؛ دور بودنی ؛ ای کسی که انگشت تو شل است[557] ؛ بشتاب .

ای ابو شبل و ای پسر عمو؛ بشتاب . گویی هماکنون به انگشت او مینگرم که مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بیعت میکنند.

گوید: چون عثمان کشته شد طلحه کلیدهای بیتالمال و شتران گزیده و چیزهای دیگری را که در خانه عثمان بود برداشت ، ولی چون کار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت ، آنها را به علی بن ابی طالب  7 پس داد.

اخبار عایشه در بیرون رفتن او از مکه به بصره پس از کشتهشدن عثمان  :

ابومخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب خود میگوید: چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه که در مکه بود رسید، شتابان به سوی مدینه حرکت کرد و میگفت : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب ، خدا پدرت را بیامرزد. همانا مردم طلحه را شایسته و سزاوار خلافت میدانند.

چون به شراف رسید عبیدالله بن ابی سلمه لیثی با او روبرو شد. عایشه از او پرسید: چه خبر داری ؟

گفت : عثمان کشته شد.

عایشه سپس پرسید: پس از آن چه شد؟

عبید گفت : کارها برای آنان به بهترین انجام یافت و با علی ( 7) بیعت کردند.

گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد اگر این کار صورت بگیرد. وای بر تو؛ بنگر چه میگویی ؟

گفت : ای امّ المؤمنین! حقیقت همان است که به تو گفتم .

عایشه شروع به هیاهو و نفرین کرد!

عبید گفت : ای امّ المؤمنین ! تو را چه میشود؟! به خدا سوگند؛ میان دو کرانه مدینه هیچ کس را شایستهتر و سزاوارتر از آن حضرت برای خلافت نمیبینم و در همه حالات او برایش مثل و مانندی نمییابم ؛ به چه سبب به ولایترسیدن او را خوش نمیداری؟!

عایشه به او پاسخ نداد.

گوید: به طرق گوناگون روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان در مکه به عایشه رسید، گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ این نتیجه کارهای خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نیست .

گوید: قیس بن ابی حازم روایت میکند و میگوید: در سالیکه عثمان کشته شد حجّ گزارده است و هنگامی که خبر مرگ عثمان به عایشه رسید همراه او بوده است که عایشه آهنگ مدینه کرد.

قیس میگوید: میان راه میشنیده که عایشه میگفته است : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب . و هرگاه از عثمان نام میبرده میگفته است : خداوند او را از رحمت خود دور بدارد. تا آنکه خبر بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 به او رسیده است .

 

قیس میگوید: در این هنگام عایشه گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد. و فرمان داد شترانش را به مکه برگردانند. من هم با او به مکه برگشتم . میاه راه گاه میدیدم با خود چنان سخن میگوید که پنداری با کسی سخن میگوید و میگفت : پسر عفان را مظلوم کشتند!

من به او گفتم : ای امّ المؤمنین ؛ مگر همین دم نشنیدم که میگفتی خداوند او را از رحمت خویش دور بدارد؟ و من پیش از این تو را در حالی دیدهام که نسبت به عثمان از همه خشنتر و زشتگوتر بودهای !

گفت : آری چنین بود، ولی چون در کار او نگریستم آنان نخست از او خواستند توبه کند و چون مانند سیم سپید و پاک شد، در حالیکه روزه بود و محرم ، در ماه حرام به سوی او هجوم بردند و کشتندش .

گوید: از طرق دیگر روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه رسید گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ گناهش او را کشت و خداوند قصاص کارهایش را از او گرفت . ای گروه قریش ؛ مبادا کشتهشدن عثمان شما را اندوهگین سازد آنچنانکه آن مرد سرخروی ثمود قوم خود را اندوهگین و درمانده کرد. همانا سزاوارترین مردم به حکومت ذوالأصبع (طلحه) است . و همینکه اخبار بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 به او رسید گفت : بیچاره و درمانده شوند که هرگز حکومت را به خاندان تیم بازنمیگردانند.[558]

 

 (1206) نفاق عایشه

طلحه و زبیر برای عایشه که در مکه بود نامهای نوشتند که : مردم را از بیعت با علی ( 7) بازدار و خونخواهی عثمان را آشکار ساز!

آن نامه را همراه خواهرزاده عایشه یعنی عبدالله بن زبیر برای او فرستادند. عایشه چون آن نامه را خواند ستیز خود را ظاهر ساخت و آشکارا خونخواه عثمان شد.[559]

 

 (1207) گفتگوی امّ سلمه با عایشه

عایشه برای فریب امّسلمه و تشویق او به قیام برای خونخواهی عثمان پیش او آمد و گفت : ای دختر ابیامیه؛ تو از میان همسران رسول خدا 6؛ نخستین کسی هستی که هجرت کردی وانگهی از همه زنان پیامبر بزرگتری و آن حضرت از خانه تو نوبت را میان ما تقسیم میفرمود و جبریل در خانه تو از همهجا بیشتر آمد و شد داشت .

امّ سلمه گفت : این سخنان را به چه منظوری میگویی ؟

عایشه گفت : عبدالله بن زبیر به من خبر داد که آن قوم نخست از عثمان خواستند توبه کند و همینکه توبه کرد او را در حالیکه روزه بود در ماه حرام کشتند. اینک من تصمیم گرفتهام به بصره بروم ، طلحه و زبیر هم همراه من خواهند بود. تو هم با ما بیرون بیا شاید خداوند این کار را به دست ما و وسیله ما اصلاح فرماید!

امّ سلمه گفت : تو دیروز مردم را بر عثمان میشورانیدی و درباره او بدترین سخنان را میگفتی و نام او را در نزد تو چیزی جز نعثل نبود و تو خود منزلت علی بن ابی طالب  7 را در نظر رسول خدا 6 میشناسی ، آیا میخواهی برخی را به تو تذکر بدهم ؟

عایشه گفت : آری .

امّ سلمه گفت : آیا به خاطر داری روزی من و تو در حضور پیامبر 6 از مکه بازمیگشتیم و چون پیامبر 6 از گردنه «قدید» فرود آمد در سمت چپ با علی 7 در گوشهای خلوت کرد و چون مدّت گفتگوی آنان طول کشید تو خواستی پیش آندو بروی و سخن آنان را قطع کنی ؛ تو را از آن کار بازداشتم ، نپذیرفتی و به آندو هجوم بردی . اندکی بعد گریان برگشتی ؛ پرسیدم : تو را چه شده است ؟

گفتی : در حالیکه آندو آهسته سخن میگفتند شتابان پیش رفتم و به علی( 7) گفتم : از نه شبانهروز زندگی پیامبر فقط یک شبانهروز آن به من تعلّق دارد، اینک ای پسر ابی طالب ؛ چرا مرا با این یک روز خودم آزاد نمیگذاری ؟

در این هنگام پیامبر 6 خشمگین و در حالیکه از خشم چهرهاش سرخ شده بود روی به من کرد و فرمود:

بر جای خود برگرد. به خدا سوگند؛ هیچکس از افراد خانواده من و مردم دیگر علی را دشمن نمیدارد مگر اینکه از ایمان بیرون است .

و من پشیمان و درمانده برگشتم .

عایشه گفت : آری این موضوع را به یاد دارم .

امّ سلمه گفت : باز موضوع دیگری را به یاد تو بیاورم . آیا به خاطر داری که من و تو در خدمت پیامبر بودیم ، تو مشغول شستن سر پیامبر بودی و من مشغول تهیه کشک و خرما ـ که آن را دوست میداشت ـ بودم ، در همان حال پیامبر سر خود را بلند کرد و فرمود:

ای کاش ؛ میدانستم که کدامیک از شما صاحب آن شتری هستید که موهای دمش انبوه است و سگان حوأب بر او پارس میکنند و او از راه راست منحرف است .

من دست خود را از میان کشک و خرما بیرون کشیدم و گفتم : از این موضوع به خدا و رسول خدا پناه میبرم .

سپس پیامبر بر پشت تو زدند و فرمودند:

برحذر باش که تو آن زن نباشی .

سپس خطاب به من فرمودند: ای دختر ابیامیه ؛ مبادا که تو آن زن باشی ، ای حمیراء (عایشه)؛ توجّه داشته باش که من تو را از آن کار بیم دادم و برحذر داشتم.

عایشه گفت : آری این را هم به یاد دارم .

امّ سلمه گفت : این موضوع را هم به یاد تو میآورم که من و تو در سفری همراه رسول خدا 6 بودیم ، علی  7 در آن سفر عهدهدار نگهداری کفشها و جامههای پیامبر 6 بود که آنها را مرمّت میکرد و میشست .

قضا را یکی از کفشهای پیامبر 6 سوراخ شد، علی  7 آن را برداشت و در سایه خار بُنی نشست و به مرمّت آن مشغول شد. در این هنگام پدرت همراه عمر آمدند و اجازه خواستند. من و تو پشت پرده رفتیم ، آن دو وارد شدند و درباره آنچه میخواستند با پیامبر 6 سخن گفتند، سپس گفتند: ای رسول خدا؛ ما نمیدانیم تو چه مدّت دیگر با ما خواهی بود، اگر مصلحت میدانی به ما بگو پس از تو چه کسی خلیفه ما خواهد بود تا پس از تو او برای ما پناهگاه باشد.

پیامبر 6 به آندو فرمود:

همانا که من هماکنون جایگاه او را میبینم و اگر او را معرّفی کنم از او پراکنده خواهید شد، همانگونه که بنیاسرائیل از هارون بن عمران متفرّق شدند.

آندو سکوت کردند و بیرون رفتند، و چون ما از پس پرده بیرون آمدیم تو که نسبت به پیامبر 6 از ما گستاختر بودی ، گفتی : ای رسول خدا؛ چه کسی خلیفه ایشان خواهد بود؟

فرمود: مرمّتکننده کفش.

به دقّت نگریستیم کسی جز علی  7 ندیدیم .

تو گفتی : ای رسول خدا؛ ما کسی جز علی ( 7) را نمیبینیم .

فرمود: آری ؛ هموست.

عایشه گفت : این را هم به خاطر دارم .

امّ سلمه گفت : بنابراین ، خروج و قیام تو چه معنی دارد؟

عایشه گفت : به منظور اصلاح میان مردم میروم و به خواست خداوند در این کار امید اجر دارم!!

امّ سلمه گفت : خود دانی . عایشه از پیش او برگشت .[560]

 

 (1208) گفتار امّ سلمه به عایشه

چون عایشه آهنگ بصره کرد، امّ سلمه پیش او رفت و به او چنین گفت : همانا که تو دژ میان رسول خدا و امّت اویی و حجاب تو بر پایه حرمت آن حضرت استوار شده است . قرآن دامنت را جمع کرده است ، آن را آشکار مساز. در گوشه خانه خود آرام بگیر و دامن بر صحرا میفشان . خداوند خود پاسدار این امّت است . اگر رسول خدا 6 میخواست در این باره به تو سفارشی فرماید بدون تردید میفرمود بلکه تو را از سیر و سفر در شهرها نهی فرموده و اینک کژروی میکنی ، کژروی پایه و ستون اسلام بر فرض که کژی پیدا کند با زنان راست و استوار نمیشود و اگر رخنهای پیدا کند با آنان ترمیم نمیگردد. کارهای پسندیده زنان دامن زیر پای کشیدن ، آزرم و کوتاه گام برداشتن است . اگر پیامبر 6 تو را در صحراها و فلاتها بر ناقه تندرو ببیند که از آبشخوری به آبشخور دیگر میروی به او چه خواهی گفت ؟ سیر و حرکت تو در نظر خداوند است و سرانجام در رستاخیز به حضور پیامبر 6 خواهی رسید در حالیکه پرده حجاب را دریده و عهد او را ترک کردهای . اگر من این راهی را که تو میپیمایی بپیمایم و سپس به من گفته شود به بهشت درآی ، از اینکه محمّد6 را در حالی دیدار کنم که حجاب او را دریده باشم ، آزرم خواهم کرد و آن حجاب را او بر من مقرّر داشته است . اینک خانه خود را دژ خود و پوشش خود را آرامگاه خویش قرار ده تا به همان حال او را دیدار کنی و تو در آن حال بیشتر مطیع فرمان خدا خواهی بود و بیشتر یاری میدهی از اینکه مرتکب کاری شوی که دین آن را جایز و روا ندانسته است . بنگر آنچه را که در دین جایز و رواست انجام دهی ، و اگر برای تو سخنی را که خود میدانی بگویم چنان خواهد بود که مار پیر و سیاه و سپید تو را گزیده باشد.

عایشه گفت : پند و خیرخواهی تو را میدانم ولی کار آنچنان که تو پنداشتهای نیست و بسیار راه خوبی است . راهی که در آن دو گروهی که میخواهند جنگ کنند به من متوسّل شدهاند تا اصلاح کنم ، بنابراین اگر در خانه بنشینم عیبی ندارد و اگر هم بیرون روم در کاری است که مرا از آن چاره نیست و باید از اینگونه کارها انجام دهم![561]

 

 

(1209) پیغام عایشه به حفصه درباره خروج

ابومخنف میگوید: عایشه به حفصه هم پیام فرستاد و از او خواست خروج کند و همراه او حرکت کند. خبر به عبدالله بن عمر رسید. پیش خواهر آمد و سوگندش داد که چنان نکند و او پس از اینکه آماده حرکت شده بود ماند و بارهایش را پیاده کردند.[562]

 (1210) نامه طلحه و زبیر به عایشه

طلحه و زبیر برای عایشه که در مکه بود نامهای نوشتند که : مردم را از بیعت با علی ( 7) بازدار و خونخواهی عثمان را آشکار ساز!

آن نامه را همراه خواهرزاده عایشه یعنی عبدالله بن زبیر برای او فرستادند. عایشه چون آن نامه را خواند ستیز خود را ظاهر ساخت و آشکارا خونخواه عثمان شد.[563]

 

 (1211) نامه عایشه به زید بن صوحان عبدی

چون امیرالمؤمنین علی 7 در بصره فرود آمد عایشه به زید بن صوحان عبدی چنین نوشت : از عایشه دختر ابوبکر صدّیق! و همسر پیامبر 6 به پسر خالص خود زید بن صوحان . امّا بعد؛ در خانه خود اقامت کن و مردم را از یاری علی ( 7) بازدارد و باید از تو اخباری به من برسد که دوست میدارم که تو در نظر من مطمئنترین افراد خاندانم هستی . والسلام

زید در پاسخ او نوشت : از زید بن صوحان ، به عایشه دختر ابوبکر. امّا بعد؛ همانا خداوند به تو فرمانی داده است و به ما فرمانی . به تو فرمان داده است در خانهات آرام بگیری و به ما فرمان داده است جهاد کنیم . نامهات به من رسید که در آن به من دستور داده بودی خلاف آنچه خداوند به من فرمان داده است رفتار کنم و در آن صورت کاری را که خداوند برای تو مقرّر داشته است من انجام میدهم و کاری که خداوند مرا به آن فرمان داده است تو انجام میدهی . بنابراین فرمان تو اطاعت نمیشود و نامه تو بدون پاسخ است . والسلام

این دو نامه را شیخ ما ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ از قول شیخ ما ابوسعید حسن بصری روایت کرده است .[564]

 

 (1212) نامه مالک اشتر به عایشه و پاسخ او

مالک اشتر از مدینه خطاب به عایشه که در مکه بود چنین نوشت : امّا بعد؛ همانا تو همسر رسول خدا صلوات الله علیه وآله هستی و آن حضرت تو را فرمان داده است که در خانه خود آرام و قرار بگیری ، اگر چنان کنی برای تو بهتر است و اگر بخواهی چوبدستی خود را بر دست گیری و روپوش خود را فروافکنی و برای مردم خود را آشکار سازی من با تو جنگ خواهم کرد تا تو را به خانهات و جایگاهی که خدایت برای تو پسندیده است برگردانم .

عایشه در پاسخ او نوشت : امّا بعد؛ تو نخستین عربی هستی که آتش فتنه را برافروخت و به تفرقه فراخواند و با پیشوایان مخالفت کرد و برای کشتن خلیفه کوشش کرد. به خوبی میدانی که خداوند عاجز نیست و از تو انتقام خون خلیفه مظلوم را خواهد گرفت . نامه تو به من رسید آنچه را در آن بود فهمیدم و به زودی خداوند شرّ تو و کسانی را که در گمراهی و بدبختی به تو تمایل دارند از من کفایت خواهد فرمود ان شاء الله.[565]

 (1213) گفتگوی ابوالأسود دوئلی با عایشه ، زبیر و طلحه

عثمان بن حنیف که در آن هنگام کارگزار امیرالمؤمنین علی  7 بر بصره بود، ابوالأسود دوئلی را پیش آنان فرستاد تا از نیت ایشان آگاه گردد. او پیش عایشه رفت و از سبب حرکتش پرسید. گفت : درصدد خونخواهی عثمانم .

ابوالأسود گفت : کسی از کشندگان عثمان در بصره نیست .

گفت : راست میگویی آنان در مدینه و همراه علی بن ابی طالب( 7) هستند؛ من آمدهام تا مردم بصره را برای جنگ با او آماده و تحریض کنم . چگونه است که از تازیانه عثمان که بر شما اصابت میکرد خشمگین شویم و از شمشیرهای شما برای عثمان به خشم نیاییم ؟

ابوالأسود به او گفت : تو را با تازیانه و شمشیر چکار؟ تو بازداشته رسول خدایی و به تو فرمان داده است در خانهات آرام بگیری و کتاب پروردگارت را تلاوت کنی . جنگ و جهاد بر زنان نیست و خونخواهی بر عهده ایشان نهاده نشده است و همانا علی ( 7) به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ خویشاوندی نزدیکتر است ، هر دو از اعقاب عبدمنافاند.

عایشه گفت : من بازنمیگردم تا کاری را که بر آن آمدهام انجام دهم . ای ابوالأسود؛ آیا میپنداری کسی اقدام به جنگ با من خواهد کرد؟

ابوالأسود گفت : آری به خدا سوگند؛ جنگی که سستترین حالت آن هم بسیار شدید خواهد بود.

گوید: ابوالأسود برخاست و پیش زبیر آمد و گفت : ای اباعبدالله؛ مردم تو را چنان دیدهاند که روز بیعت با ابوبکر قبضه شمشیرت را در دست داشتی و میگفتی : هیچکس برای خلافت سزاوارتر از پسر ابی طالب نیست . این حال تو کجا و آن کجا؟

زبیر سخن از خون عثمان به میان آورد.

ابوالأسود گفت : آنچنان که به ما خبر رسیده است تو و دوستت (طلحه) عهدهدار آن کار بودهاید.

زبیر به ابوالأسود گفت : پیش طلحه برو و بشنو چه میگوید.

او پیش طلحه رفت و دید در گمراهی خویش خیرهسر است و بر جنگ اصرار میورزد.

او پیش عثمان بن حنیف برگشت و گفت : جنگ است ، جنگ ، برای آن آماده باش .[566]

 

 (1214) نسب عمرو بن عاص

ما اینک اندکی درباره نسب عمروعاص و اخبار او تا هنگام مرگش به خواست خداوند بیان میکنیم :

او عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعید بن سهم بن عمرو بن هصیص بن کعب بن لوی بن غالب فهر بن نضر است . کنیهاش ابوعبدالله و گفتهاند ابومحمّد است . پدرش عاص بن وائل یکی از کسانی است که پیامبر 6 استهزاء و آشکارا با آن حضرت دشمنی میکرده و ایشان را آزار میداده است ، و در مورد او و دوستانش این آیه نازل شده است که «ما مسخرهکنندگان را از تو کفایت میکنیم»[567] .

 

عاص بن وائل در اسلام ملقّب به ابتر است ؛ زیرا به قریش گفته بود به زودی این شخص بیدنباله و دم بریده (یعنی پیامبر 6) خواهد مرد و نامش محو خواهد شد؛ زیرا پیامبر 6 دارای پسری نبود که از او اعقابی بماند و خداوند متعال این آیه سوره کوثر را نازل فرمود: «همانا دشمن تو دم بریده است»[568] .[569]

 

 (1215) دشمنی عمروعاص با رسول خدا 6

عمرو یکی از کسانی است که پیامبر 6 را در مکه آزار و دشنام میداد و در راه آن حضرت سنگ میانداخت . زیرا پیامبر 6 شبها از خانه خود بیرون میآمد و بر کعبه طواف میفرمود و عمرو در مسیر ایشان سنگ میریخت تا پایش به آن گیر کند و بر زمین بیفتد.

عمرو همچنین از کسانی است که چون زینب دختر پیامبر 6 برای هجرت از مکه به مدینه بیرون آمد او را تعقیب کردند و ترساندند و با ته نیزهها به هودج و کجاوه او کوبیدند و زینب از بیم ، کودک خود را که از شوهرش ابوالعاص بن ربیع بود سقط کرد. چون این خبر به رسول خدا 6 رسید سخت افسرده و اندوهگین شد و آن گروه را لعن و نفرین فرمود.

این موضوع را واقدی روایت کرده است[570] .

 

همچنین واقدی و محدّثان و مورّخان دیگر روایت کردهاند که عمروعاص پیامبر 6 را بسیار هجو میگفت و آن ترانهها را به کودکان مکه میآموخت و آنان هر گاه رسول خدا از کنارشان میگذشت بر روی آن حضرت فریاد میکشیدند و با صدای بلند آن ترانههای هجویه را میخواندند.

پیامبر 6 در حالیکه در حجر اسماعیل نماز میگزارد عرضه داشت :

پروردگارا؛ عمرو بن عاص مرا هجو گفته است ، من شاعر نیستم ، او را به شمار هجوهایی که برای من سروده است لعنت فرمای .

مورّخان و اهل حدیث روایت کردهاند که نصر بن حارث ، عقبة بن ابی معیط و عمرو بن عاص شکمبه و احشای شتری را که کشته بودند برداشتند و آوردند و روی سر پیامبر 6 که کنار کعبه در حال سجده بود نهادند و آن کثافات بر سر پیامبر میریخت و آن حضرت همچنان در حال سجده صبر کرد و سر برنداشت و گریست و بر آنان نفرین فرمود.

دخترش حضرت فاطمه  3 در حالیکه میگریست آمد و آن کثافات را برداشت و دور افکند و گریان بالای سر پدر ایستاد. پیامبر 6 سر خود را بلند کرد و سه بار عرضه داشت :

پروردگارا؛ خود سزای قریش را بده .

سپس صدای خود را بلند کرد و سه بار عرضه داشت : «من ستمدیدهام ، انتقام مرا بگیر»[571] .

و سپس برخاست و به خانه خویش رفت و این دو ماه پس از رحلت عمویش ابوطالب بود.[572]

و به سبب شدّت دشمنی عمرو بن عاص با رسول خدا 6 اهل مکه او را پیش نجاشی فرستادند تا او را از گرایش به اسلام بازدارد و مهاجرانی را که به حبشه هجرت کردهاند از سرزمین خود بیرون کند و در صورتی که بتواند، جعفر بن ابی طالب را بکشد.[573]

 

 (1216) مادر عمروعاص

زمخشری در کتاب «ربیع الأبرار» چنین آورده است که : نابغه مادر عمروعاص کنیزی بود متعلّق به مردی از قبیله عنزة که در جنگ اسیر شد. عبدالله بن جدعان تیمی آن کنیز را خرید، او روسپی بود. عبدالله بن جدعان بعد او را آزاد ساخت . قضا را در یک ماه ابولهب بن عبدالمطلب ، امیة بن خلف جمحی ، هشام بن مغیره مخزومی ، ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل سهمی بر او افتادند و از او کام گرفتند و او عمرو را زایید و همه آنان مدّعی او شدند. و این به آن سبب بود که عاص بن وائل بر آن روسپی اموال بیشتری میبخشید.

گویند: عمرو به ابوسفیان شبیهتر بوده و در همین مورد حارث بن عبدالمطلب خطاب به عمرو بن عاص چنین سروده است : «پدر تو ابوسفیان است و در این شک نیست که میان ما آثار و شمایل تو آن را آشکار ساخته است».

ابوعمر بن عبدالبر صاحب کتاب «الإستیعاب»[574]  میگوید: نام مادر عمرو، سلمی و لقب او نابغه و دختر حرمله از طایفه بنی جلان بن عنزة بن اسد بن ربیعة

بن نزار است . او به اسیری افتاد و پس از آنکه میان گروهی از قریش دست به دست شد در اختیار عاص بن وائل قرار گرفت و عمرو را برای او آورد.

ابن عبدالبر میگوید: برای مردی هزار درهم جایزه قرار دادند که از عمروعاص در حالیکه بر منبر باشد بپرسد مادرش کیست . آن مرد پرسید.

گفت : مادرم سلمی دختر حرمله و ملقّب به نابغه و از طایفه بنی عنزة و از خاندان جلان است ، به دست اعراب اسیر و در بازار عکاظ فروخته شد. فاکه بن مغیره او را خرید سپس عبدالله بن جدعان او را از وی خرید و سرانجام در اختیار عاص بن وائل قرار گرفت و من با نجابت متولّد شدم ، اینک اگر برای تو جایزهای قرار دادهاند آن را بگیر.

مبرّد در کتاب «الکامل»[575]  گفته است : نام مادر عمرو لیلی بوده و این خبر را هم نقل کرده و گفته است : مادرش زنی پسندیده نبوده است .

مبرّد همچنین میگوید: منذر بن جارود یک بار به عمروعاص گفت : تو چه مرد بزرگی بودی اگر آن زن مادرت نمیبود.

گفت : همراه تو خدا را ستایش میکنم ، دیشب در این باره فکر میکردم نسب او را میان قبایل عرب که دوست میداشتم از آنها باشد جستجو میکردم ولی قبیله عبدالقیس به خاطرم خطور نکرد.

مبرّد همچنین میگوید: عمرو بن عاص وارد مکه شد قومی از قریش را دید که گرد هم نشستهاند. و چون او را دیدند همگی چشم بر او برگرداندند. پیش آنان رفت و گفت : چنین گمان میکنم که درباره من سخن میگفتید.

گفتند: آری ؛ میان تو و برادرت هشام بن عاص مقایسه میکردیم که کدامیک بافضیلتترید؟

عمرو گفت: هشام را بر من چهار فضیلت است : نخست آنکه مادرش مادر هشام بن مغیره است و مادر مرا خوب میشناسید، دوم : دیگر پدرش او را بیش از من دوست میداشت و شناخت پدر را به پسر میدانید، سوّم : آنکه پیش از من اسلام آورده است ، چهارم : آنکه او شهید شده است و من هنوز زندهام .[576]

 

(1217) نسب عمروعاص

ابوعبیده معمّر بن مثنی در کتاب «الأنساب» خود میگوید: در مورد عمرو دو تن مدّعی شدند پدرش هستند و آن دو ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل بودند و به خصومت پرداختند.

گفته شد: مادرش در این باره داوری کند.

مادر عمرو گفت : او از عاص بن وائل است .

ابوسفیان گفت : من در این تردید ندارم که او را در رحم مادرش کاشتهام ، ولی عاص نپذیرفت .

به مادرش گفتند: نسب ابوسفیان شریفتر است .

گفت : عاص بن وائل بر من فراوان انفاق میکند و حال آنکه ابوسفیان مردی ممسک و بخیل است .

حسان بن ثابت در همین مورد در پاسخ عمروعاص که پیامبر 6 را هجا گفته بود چنین سروده و او را هجا گفته است : «پدرت ابوسفیان است ، در این تردیدی نیست و میان ما دلایل روشنی در این باره آشکار شده است . اگر میخواهی افتخاری کنی به ابوسفیان افتخار کن ولی به عاص بن وائل فرومایه افتخار مکن...».[577]

 

 (1218) ناراحتی عمروعاص و معاویه از یکدیگر

شعبی روایت میکند و میگوید: عمروعاص پیش معاویه وارد شد تا از او حاجتی بخواهد. قضا را از عمروعاص به معاویه اخباری رسیده بود که بر آوردن نیاز عمرو را خوش نمیداشت . بدین جهت خود را سرگرم نشان داد.

عمرو گفت : ای معاویه ؛ بخشش ، زیرکی است و پستی خود را به غفلتزدن ، و جفا از خویهای مؤمنان نیست .

معاویه گفت : ای عمرو؛ به چه سبب خود را سزاوار میدانی که ما نیازهای بزرگ تو را برآوریم ؟

عمرو خشمگین شد و گفت : با بزرگترین و واجبترین حقّ ؛ زیرا تو گرفتار دریای موجخیز ژرفی بودی که اگر عمرو نمیبود در کمترین آب آن غرق میشدی ، من تو را تکانی دادم وسط آن قرار گرفتی و سپس تکانی دیگر دادم که بر بلندترین نقطه آن قرار گرفتی . فرمان و امر تو روان شد و زبانت پس از بند آمدن باز و چهرهات پس از ظلمت و تاریکی رخشان گردید و خورشید برای تو با پشم رنگارنگ و زدهشده ناپدید شد و ماه با شب تاریک برای تو تاریک گشت .

معاویه ظاهرآ خود را به خواب زد و مدّتی پلکهایش را بر هم نهاد تا عمرو بیرون رفت . آنگاه معاویه درست نشست و به همنشینان خود گفت : دیدید از دهان این مرد چه بیرون آمد، او را چه میشد؟ اگر به تعریض و کنایه هم میگفت کافی بود، ولی او با گفتار خود مرا خوار کرد و با تیرهای زهرآگین خود مرا نشانه ساخت .

یکی از همنشینان معاویه به او گفت : ای امیرالمؤمنین! حوائج با سه منظور برآورده میشود: یا نیازمند و حاجتخواه سزاوار آن است و حاجت او به سبب حقّی که دارد برآورده میشود یا آنکه از کسی که حاجت میطلبد کریم و بزرگوار است و حاجت را چه کوچک و چه بزرگ برمیآورد یا آنکه حاجتخواه شخص فرومایهای است و شخص شریف نفس خود را از شرّ زبان او حفظ میکند و به آن منظور حاجت و نیاز او را برمیآورد.

معاویه گفت : خدا پدرت را بیامرزد چه نیکو سخن گفتی و به عمرو پیام داد تا بیاید و چون آمد حاجت او را برآورد و جایزه بزرگی هم به او داد.

عمرو همینکه گرفت و پشت کرد و برگشت معاویه این آیه را خواند: «اگر به آنان از صدقات داده شود خشنود میشوند و اگر داده نشود در آن صورت خشمگین میشوند»[578] .

عمرو آن را شنید و خشمگین برگشت و گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند؛ همواره از تو با زور میگیرم و فرمانی از تو نخواهم برد و برای تو چاه ژرفی میکنم که چون در آن افتی استخوان پوسیده شوی .

معاویه خندید و گفت : ای اباعبدالله؛ از این سخن منظورم تو نبودی ، آیهای از قرآن بود که به قلبم خطور کرد و خواندم . هر کار میخواهی بکن .[579]

 

(1219) عبدالله بن جعفر و عمروعاص در مجلس معاویه

مدائنی روایت میکند و میگوید: روزی در حالیکه معاویه با عمروعاص نشسته بود حاجب گفت : عبدالله بن جعفر بن ابی طالب آمد.

عمرو گفت : به خدا امروز با او بدرفتاری میکنم .

معاویه گفت : ای اباعبدالله؛ این کار را مکن که نمیتوانی داد خویش از او بستانی و شاید تو با این کار منقبتی را از او که بر ما پوشیده است آشکار گردانی و چیزی را که دوست نمیداریم از او بدانیم روشن سازی .

در همین هنگام عبدالله بن جعفر رسید. معاویه او را نزدیک خود نشاند. عمرو روی به یکی از همنشینان معاویه کرد و آشکارا و بدون اینکه از عبدالله بن جعفر پوشیده بدارد به امیرالمؤمنین علی  7 دشنام داد و عیب بسیار زشتی برای او شمرد.

رنگ چهره عبدالله بن جعفر برافروخته شد و رگهایش برآمد و از خشم میلرزید سپس چون شیر نر از سریر فرود آمد.

عمروعاص گفت : ای اباجعفر؛ خاموش باش !

عبدالله بن جعفر به او گفت : تو خاموش باش ؛ ای بیمادر؛ و سپس این بیت را خواند: «گمان میکنم که بردباری من قوم مرا بر من گستاخ کرده است و حال آنکه گاهی مرد بردبار جهل میورزد».

سپس آستینهای خود را بالا زد و گفت : ای معاویه ؛ تا چه هنگام باید جرعه خشم و غیظ تو را فرو دهیم ؟ و تا چه هنگام باید بر سخنان ناخوشایند تو صبر کنیم و بیادبی و خوی نکوهیدهات را تحمّل نماییم؟ زنان سوگوار بر تو بگریند؛ بر فرض که برای دین حرمتی قائل نیستی که تو را از آنچه برای تو روا نیست بازدارد، آیا آداب مجالست ، تو را از اینکه همنشین خود را نیازاری بازنمیدارد؟! به خدا سوگند؛ اگر عواطف پیوندهای خویشاوندی تو را به مهرورزی وامیداشت یا اندکی از اسلام حمایت میکردی هرگز این فرزند کنیزکان روسپی و بردگان سستعنصر با آبروی قوم تو بازی نمیکردند.

بر کسی جز سفلگان و بیادبان ، جایگاه گزیدگان پوشیده نمیماند و تو سفلگان قریش و غرائز کودکانه آنان را میشناسی ، بنابراین ، اگر آنان خطای بزرگ تو را در ریختن خون مسلمانان و جنگ با امیرالمؤمنین  7 منطبق با صواب میدانند موجب نشود که مرتکب کارهایی شوی که برخلاف مصلحت و صواب است . آهنگ راه روشن حق کن که گمراهی تو از راه هدایت و غوطهوری تو در دریاهای بدبختی طولانی شده است .

و بر فرض که نمیخواهی در این زشتی که برای خود برگزیدهای سخن ما را بپذیری و از خیرخواهی ما پیروی کنی هنگامی که برای کارهای خود پیش یکدیگر جمع میشویم از بدگویی در مورد ما و شنیدن آن ما را معاف بدار و در خلوت خود هر کار میخواهی بکن و خداوند در این باره با تو حساب خواهد فرمود. به خدا سوگند؛ اگر این نبود که خداوند پارهای از حقوق ما را در دست تو قرار داده است هرگز پیش تو نمیآمدم .

سپس گفت : اگر چیزی را که یارای آن را ندارم بر من با زور تکلیف کنی در آن صورت همین اخلاق من که خوشایند تو است تو را ناخوش خواهد نمود.

معاویه گفت : ای اباجعفر؛ تو را سوگند میدهم که بنشینی . خداوند لعنت کند آن کس را که سوسمار سینهات را از لانهاش بیرون کشید. آنچه گفتی حضورت فرستاده خواهد شد و هر آرزویی داشته باشی پیش ما برآورده است و بر فرض که منصب و مقام پسندیدهات هم نبود باز خلق و خوی و شکل و هیأت تو پیش ما برای تو دو شفیع (گرانقدر) است . وانگهی تو پسر ذوالجناحین و سرور بنیهاشمی .

عبدالله گفت : هرگز؛ سرور بنیهاشم (امام) حسن  7 و (امام) حسین 7 هستند و در این باره هیچکس با آندو ستیز ندارد.

معاویه گفت : ای اباجعفر؛ تو را سوگند میدهم هر حاجتی داری بگو که هر چه باشد آن را برمیآورم هر چند تمام ثروت خود را از دست بدهم .

عبدالله گفت : در این مجلس هرگز و برگشت .

معاویه بر او چشم دوخت و همچنان که او میرفت گفت : به خدا سوگند؛ گویی رسول خدا 6 است . راهرفتن و هیکل و خلق و خویش همانگونه است. آری ؛ پرتوی از آن چراغ است و دوست میدارم در قبال گرانبهاترین چیزی که دارم او برادرم میبود.

سپس معاویه به عمروعاص نگریست و گفت : ای اباعبدالله؛ خیال میکنی چه چیزی او را از سخن گفتن با تو بازداشت ؟

گفت : همان چیزی که بر تو پوشیده نیست .

معاویه گفت : خیال میکنم میخواهی بگویی از پاسخ تو بیم کرد. هرگز؛ به خدا سوگند که او تو را کوچک و حقیر شمرد و تو را شایسته سخن گفتن ندید. مگر ندیدی که روی به من کرد و خود را از حضور تو غافل نشان داد؟

عمرو گفت : آیا میخواهی پاسخی را که برایش آماده کرده بودم بشنوی ؟

معاویه گفت : ای اباعبدالله؛ خود را باش که اینک هنگام پاسخ آنچه در امروز گذشت نیست .

معاویه برخاست و مردم پراکنده شدند.[580]

 

 

 

 (1220) عبدالله بن عبّاس و گروهی از طرفداران معاویه در مجلس او

همچنین مدائنی روایت میکند که یک بار که عبدالله بن عبّاس پیش معاویه آمد، معاویه به پسر خود یزید و به زیاد بن سمیه ، عتبة بن ابی سفیان ، مروان بن حکم ، عمرو بن عاص ، مغیرة بن شعبه ، سعید بن عاص و عبدالرحمان بن امّحکم گفت : مدّتهاست که عبدالله بن عبّاس را ندیدهام و در آن ستیز هم که میان ما و او و پسرعمویش پیش آمد پسرعمویش او را برای حکمیت پیشنهاد کرده که پذیرفته نشد. اینک او را به سخن گفتن تحریک کنید تا به حقیقت صفت و کنه معرفت او آشنا شویم و اموری از تیزهوشی و درستاندیشی او را که بر ما پوشیده مانده است بشناسیم ، چه بسا مردی را به آنچه که در او نیست توصیف میکنند و اسم و لقبی به او میدهند که سزاوار آن نیست .

معاویه به ابن عبّاس پیام فرستاد و او را فراخواند و چون وارد شد و نشست نخست عتبة بن ابی سفیان شروع به سخن کرد و گفت : ای ابن عبّاس ؛ چه چیزی مانع آن شد که علی ( 7) تو را به حکمیت بفرستد؟

گفت: به خدا سوگند؛ اگر این کار صورت میگرفت ، عمروعاص دچار حریفی چون شتر سرکش میشد که سختی لگام او دستهایش را به ستوه میآورد، عقلش را چنان میربودم که آب دهانش در گلویش بشکند و بر سویدای دلش آتش میزدم و هیچ کاری استوار نمیکرد و هیچ خاکی بر نمیافشاند مگر آنکه بدان آگاه میشدم[581] .

اگر او زخمی را میفشرد من قوای او را خونآلوده میکردم و اگر میخواست خونآلوده کند من پشتش را درهم میشکستم ، با تیغ گفتاری که تیزی آن کندی نمیپذیرفت و اصالت اندیشهای که همچون پیک اجل آماده بود و از آن گریزی نبود پرده سخن و پندارش را میدریدم و تیزی آن را کند میساختم و بدانگونه نیت افراد متّقی را تیزتر میساختم و شبهههای افراد شککننده را میزدودم .

عمروعاص خطاب به معاویه گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ به خدا سوگند این آغاز طلوع شرّ و غروب آخر و پایان خیر است ، و در کشتن و بریدن او مادّه فساد قطع میشود، هماکنون بر او حمله کن و فرصت را غنیمت شمار و با فروگرفتن او دیگران را بر جای نشان و کسانی را که پشت سر اویند پراکنده ساز.

ابن عبّاس خطاب به عمرو گفت : ای پسر نابغه ؛ به خدا سوگند؛ عقل تو گمراه و خرد تو نارسا شده است و شیطان از زبان تو سخن میگوید، ای کاش چنین کاری را روز جنگ صفین که به نبرد تن به تن و جنگ با پهلوانان دعوت شدی خودت انجام میدادی ، در آن روزی که زخمها افزون و نیزهها شکسته شد و (به حساب خودت) برای جنگ تن به تن به مصاف امیرالمؤمنین علی  7 رفتی و آن حضرت با شمشیر آهنگ تو کرد و همینکه دندانهای مرگ را دیدی پیش از نبرد با او حیله ورزیدی که چگونه برگردی ، ناچار به امید نجات و از بیم او که مبادا تو را با حمله خویش فرو کوبد و نابود کند، عورت و شرمگاه خویش را آشکار ساختی . سپس به صورت شخص خیرخواهی به معاویه پیشنهاد کردی با او نبرد کند و در نظرش مبارزه با امیرالمؤمنین علی  7 را آراستی به این امید که از شرّ معاویه خلاص شوی و وجودش را نابود سازی و او نادرستی و پلیدی تو را که در سینهات بود و نفاقی را که در دلت جای داشت و نیز هدف تو را شناخت . بنابراین تیغ زبانت را در نیام کن و الفاظ زشت خود را ریشهکن ساز که تو در کنار شیر بیشه و دریای بیکران قرار داری . اگر به مبارزه شیر بروی تو را شکار میکند و اگر پای در آن دریا نهی تو را فرو میبلعد.

مروان بن حکم گفت : ای ابن عبّاس ؛ تو دندانهای نیش خود را برمیگردانی و از آتشزنه خود آتش برمیفروزی ، گویی امید بر غلبه و آرزوی عافیت داری و اگر بردباری و گذشت امیرالمؤمنین (معاویه!) نمیبود با کوچکترین انگشت خود شما را فرو میگرفت و به آبشخوری دورافتاده میافکند. به جان خودم سوگند؛ اگر بر شما حمله برد اندکی از حقّ خود را از شما گرفته است و اگر از گناهان شما درگذرد از دیرباز معروف به گذشت است .

ابن عبّاس به او گفت : ای دشمن خدا؛ و ای کسی که رانده رسول خدایی و خونت حلال شده است و تو میان عثمان و رعیت او چنان دخالتی کردی که مردم را به بریدن رگهای گردن او و سوارشدن بر دوش او واداشتی . به خدا سوگند؛ اگر معاویه بخواهد انتقام خون عثمان را بگیرد باید تو را در آن مورد فرو گیرد و اگر در کار عثمان به دقتّ بنگرد آغاز و فرجامش را در تو خواهد یافت .

امّا این گفتار که به من میگویی «تو دندانهایت را برمیگردانی و آتش افروزی میکنی» از معاویه و عمروعاص بپرس تا درباره جنگ هریر خبرت دهند که پایداری ما در قبال بلاها و سبک شمردن ما مشکلات را چگونه بود و از دلیری ما در حملهها و پایداری ممتدّ ما به هنگام سختیها و اینکه با پیشانی و گلوی خود به استقبال شمشیر و نیزه میرفتیم بگویند، مگر ما در آن آوردگاههها ضعفی از خود نشان دادیم ؟ آیا برای دوست خود جانفشانی نکردیم ؟ و تو را در آن جنگ نه مقام پسندیدهای بود و نه جنگی مشهور و نه چیزی که به شمار آید و آن دو چیزی را دیدهاند که اگر تو میدیدی سخت به هراس میافتادی . تو از کاری که در خور تو نیست خود را بازدار و خود را بر چیزی که از تو نیست عرضه مدار که تو همچون شخص دربند کشیدهای که نمیتواند پای خود را فرو یا دست خویش را برآورد.

زیاد گفت : ای ابن عبّاس ؛ من میدانم که حسن و حسین  8 را از آمدن با تو به حضور امیرالمؤمنین! (معاویه) فقط آنچه در دل خود تصوّر میکنند و غرور و شیفتگی به گروهی که آنان به هنگام جنگ آن دو را رها کردند، بازداشته است و به خدا سوگند میخورم که اگر من عهدهدار کار ایشان میشدم آنان برای آمدن به حضور امیرالمؤمنین! خویشتن را به زحمت هم میانداختند و در جایگاه خویش درنگ نمیکردند.

ابن عبّاس گفت : در آن صورت به خدا سوگند قدرت تو کمتر از این میبود که بر آن دو چیره شوی و بازوهایت ناتوان ، و اگر چنین قصدی کنی با گروهی از جوانمردان راستگفتار روبهرو خواهی شد که در دفاع از آندو صادق و بر سختی و بلا صابرند و از رویارویی بیمی نخواهند داشت . چه ، با سینههای خود تو را فرو گیرند و با گامهای خود تو را فرو کوبند و با تیزی لبههای شمشیر و سرنیزههای خود بر دهانت بکوبند آنچنان که خودت گواهی خواهی داد مرتکب کاری ناصواب شدهای و خرد و دوراندیشی را تباه ساختهای ، اینک به راستی از سوء نیت در این مورد پرهیز کن که آرزویت بر باد میشود و موجب بروز فساد میان این دو قبیله خواهی شد که اینک کارشان به صلاح پیوسته است و مایه بروز اختلاف میان آنان میشوی که اینک با یکدیگر الفتی دارند وانگهی این تحریک تو برای آندو، زیانی ندارد و توجّه و انس داشتن تو به آنان هم کاری نمیسازد.

عبدالرحمان بن امّ حکم[582]  گفت : پاداش ابن ملجم با خدا باد! که آرزو را برآورد و ترس و بیم را امان بخشید. شمشیر را تیز کرد و استخوان مهره را نرم  

ساخت و انتقام خود را گرفت و ننگ را از میان برداشت و به منزلت بزرگ و درجه بلند فایر آمد!

ابن عبّاس گفت : همانا به خدا سوگند؛ که ابن ملجم جام مرگ خود را با دست خود فراهم ساخت و خداوند متعال روان او را شتابان به دوزخ درافکند. حال آنکه اگر او رودررو به مصاف امیرالمؤمنین  7 میرفت ، آن شیر ژیان با شمشیر برندهاش با او درمیآویخت و شرنگ (مرگ) را به کام او فرومیریخت و او را به ولید و عتبه و حنظله ملحق میساخت و با اینکه هر یک از ایشان از ابن ملجم سرکشتر و استوارتر بودند. امیرالمؤمنین علی  7 با شمشیر فرق سرشان را شکافت و سراپایشان را آغشته به خون کرد و با پارههای تن آنان از گرگها پذیرایی کرد و میان آنان و دوستانشان جدایی افکند «آنان آتشگیره دوزخاند و واردشوندگان در آن»[583] ، «آیا از آنان هیچ کس را مییابی یا آوایی از ایشان میشنوی»[584] .

 

 

بنابراین ، اگر امیرالمؤمنین علی  7 غافلگیر و کشته شد ننگ و عاری بر او نیست و ما همانگونهایم که درید بن صمه گفته است : «ما بدون آنکه کراهتی داشته باشیم ، یا خوراک شمشیر واقع میشویم یا به شمشیر خود بدون آنکه جای تعجّب باشد گوشت میخورانیم . آری ؛ کسانی که خونخواه هستند بر ما حمله میآورند، اگر کشته شویم آنان آرامش مییابند و گاه ما برای خون خود حمله میکنیم».

در این هنگام مغیرة بن شعبه گفت : همانا به خدا سوگند؛ با خیرخواهی علی ( 7) را نصیحت کردم! ولی او اندیشه خود را برگزید و تندروی کرد و سرانجام کار به زیان او بود نه سودش . چنین گمان میکنم که بازماندگان او نیز راه او را میروند.

ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ امیرالمؤمنین  7 به رأی پسندیده و موارد دوراندیشی و چگونگی انجام کارها داناتر از این بود که رایزنی تو را بپذیرد؛ آن هم در موردی که خداوند او را از آن کار منع فرموده و سخت گرفته است . خداوند متعال میفرماید:

گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند چنان نمییابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز کردهاند دوست خود بگیرند[585] .

 

وانگهی خود امیرالمؤمنین  7 تو را به آیه دیگر و برهانی روشن آگاه فرمود و برای تو این آیه را تلاوت فرمود: «و من گمراهان را یار خود نمیگیرم»[586] ، آیا  

برای آن حضرت جایز بوده است که در مورد اموال و خونهای مؤمنان و مسلمانان کسی را حاکم قرار دهد که در نظرش امین و مورد اعتماد نبوده است ؟! هیهات ؛ امیرالمؤمنین علی  7 به احکام خدا و سنّت رسولش داناتر از این بوده است که در غیر مورد تقیه ، در ظاهر کاری را که در باطن مخالف آن بوده انجام دهد و آن مورد جای تقیه نبوده است ؛ زیرا حق واضح و انصارش بسیار و دلش استوار بوده است و او همچون شمشیر کشیده و در مورد اطاعت فرمان خدای خود و تقوا، رأی خویش را بر آرای اهل جهان برتر میدانسته است .

در این هنگام یزید بن معاویه گفت : ای ابن عبّاس ؛ با زبانی بسیار گویا و رسا سخن میگویی که از دلی سوخته حکایت میکند، این کینه که در سینه داری رها کن که پرتو حق ما تاریکی باطل شما را از میان برده است !

ابن عبّاس گفت : ای یزید؛ آرام بگیر. به خدا سوگند؛ دلها از آن زمان که با دشمنی نسبت به شما تیره و مکدّر شده است هرگز صفا نیافته است و از آن هنگام که از شما رمیده است هنوز به محبّت نپیوسته است . مردم امروز هم از کارهای ناپسند گذشته شما راضی نیستند. اگر روزگار یاری دهد آنچه را از ما بازداشته و گرفته شده است بازخواهیم گرفت و مو به مو جبران خواهد شد و اگر تقدیر چیز دیگری باشد، دوستی خداوند برای ما بسنده است و بر دشمنان ما بهترین وکیل .

معاویه گفت : ای بنیهاشم ؛ در دل من از شما اندوههایی نهفته است و من سزاوارم که از شما خونخواهی کنم و ننگ و عار را بزدایم که خونهای ما بر گردن شما است و ستمهایی که بر ما رفته است ریشهاش میان شماست !

ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ ای معاویه ؛ اگر چنین قصدی کنی شیران بیشه و افعیهای خطرناک را بر خود میشورانی که فراوانی سلاح و زخمهای سنگین جلودار آنان نخواهد بود. آنان شمشیرهای خود را بر دوش مینهند و در حالیکه پیشروی میکنند بر کسی که با آنان بستیزد ضربه میزنند. عوعو سگها و زوزه گرگها برای آنان بیارزش و سبک است . خونی از آنان ضایع نمیشود و هیچکس در کسب نام نیک و شهرت بر آنان پیشی نمیگیرد. آنان تن به مرگ دادهاند و همّت آنان آهنگ برتری دارد آنچنان که آن شاعر قبیله ازد سروده است : «مردمی که چون در معرکه حاضر شوند هیچ ضربه و بازداشتی آنان را بازنمیدارد...». و تو در قبال آنان همانگونه خواهی بود که شب هریر اسب خود را برای گریز آماده کردی و مهمترین هدف تو سلامت جان اندک خودت بود. و اگر نه چنان بود که سفلگانی از مردم شام تو را با بذل جان و روان خویش حفظ کردند و بقیه هم همینکه تیزی شمشیرها را چشیدند و یقین به شکست و درماندگی کردند قرآنها برافراشتند و به آن پناه بردند، تو پارهگوشتی درافتاده در بیابان میبودی که بادها گرد و خاک بر تو میافشاند و مگسها بر گرد تو میگشتند.

و من این سخن را برای این نمیگویم که تو را از نیت و ارادهات بازدارم بلکه پیوند خویشاوندی که مایه عطوفت و مهربانی بر تو است و اموری که لازم است از نصیحت تو خودداری نشود مرا به این تذکر وامیدارد.

معاویه گفت : ای ابن عبّاس ؛ پاداش تو با خداوند باد که روزگار از سخن تو که چون شمشیر صیقل داده است و از اندیشه اصیل تو پرده برمیدارد. به خدا سوگند؛ اگر هاشم کسی جز تو را نمیداشت شمار بنیهاشم کم نمیبود و اگر برای اهل تو کسی جز تو نمیبود خداوند شمارشان را بسیار میفرمود.

معاویه از جای برخاست . ابن عبّاس هم برخاست و رفت .[587]

 

 

(1221) شرابخواری عمروعاص و عماره

داستان عمارة بن ولید بن مغیره مخزومی ـ برادر خالد بن ولید ـ با عمروعاص را ابن اسحاق در کتاب مغازی خود آورده و چنین گفته است :

عمارة بن ولید بن مغیره و عمرو بن عاص بن وائل پس از مبعث پیامبر 6 در حالیکه هر دو مشرک بودند به حبشه رفتند. آندو شاعر و دلیر و گستاخ بودند. عمارة بن ولید مردی زیباروی و تنومند بود که زنان در هوای او بودند و او با آنان گفتگوها داشت .

عماره و عمرو سوار کشتی بودند. همسر عمروعاص همراهش بود. چند شبی که در دریا بودند شبی از شرابی که همراه داشتند نوشیدند. چون مستی در عماره پدید آمد به همسر عمرو گفت : مرا ببوس!

عمرو به همسر خود گفت : پسرعمویت را ببوس! و آن زن او را بوسید. عماره دلباخته او شد و از او تقاضای کامجویی داشت و آن زن خویشتن را از او نگه میداشت . پس از آن عمروعاص بر سکان کشتی نشست که ادرار کند! عماره او را میان دریا انداخت[588] .

 

عمروعاص شنا کرد و خود را کنار کشتی رساند و سکان آن را گرفت و بالا آمد.

عماره گفت : به خدا سوگند؛ اگر میدانستم که تو شناگری در دریا نمیانداختمت ولی میپنداشتم که در شناگری مهارت نداری .

عمرو کینه عماره را در دل گرفت و دانست که او قصد جانش کرده است . آندو به راه ادامه دادند و چون به حبشه رسیدند و از کشتی پیاده شدند و آنجا منزل کردند عمرو به پدرش عاص بن وائل نوشت : تو مرا از فرزندی خود خلع کن و از جرم و گناه من نسبت به اعقاب مغیره و دیگر افراد خاندان بنیمخزوم تبرّی بجوی .

عمرو میترسید که مبادا پدرش را به گناه او بگیرند. چون نامه عمرو به پدرش رسید پیش مردان خاندان مغیره و خاندان مخزوم رفت و به آنان گفت : این دو مردی که به حبشه رفتهاند هر دو ستیزهجو و دلیرند و از خود بر جان یگدیگر در امان نیستند و نمیدانم از آندو چه کاری سر بزند و من اینک در حضور شما از عمرو و جرم و گناهش تبرّی میجویم و او را از فرزندی خلع کردم .

در این هنگام خاندان مغیره و مخزوم با شگفتی گفتند: تو از عمرو بر عماره بیم داری ؟ ما هم عماره را از وابستگی به خود خلع کردیم و از گناه او همراه تو تبرّی میجوییم . آندو را رها کن .

هر دو را از خود خلع کردند و هر یک از طرف خود و گناه او تبرّی جستند.

گوید: چون آندو در حبشه مستقر شدند چیزی نگذشت که عمارة بن ولید با همسر نجاشی ارتباط پیدا کرد[589]  و چون عماره سخت زیبا و خوشچهره و

تنومند بود، همسر نجاشی او را میپذیرفت و عماره پیش او آمد و شد میکرد و چون عماره برمیگشت موضوع را به عمرو میگفت ، و عمرو پاسخ میداد: من سخن تو را قبول ندارم و تصدیق نمیکنم که بر این کار توانا باشی که شأن این زن فراتر از این است .

چون عماره در این باره بسیار سخن گفت ، عمروعاص که میدانست عماره راست میگوید و او به خانه آن زن میرود و از حال و هیأت او که سحرگاه برمیگشت متوجّه میشد که شب را پیش او گذرانده است و عماره و عمرو در یک خانه ساکن بودند، در عین حال موضوع را انکار میکرد و میخواست عماره برای او نشانی و چیزی بیاورد که نتواند انکار کند و اگر عمرو به نجاشی گزارش داد رد کردن آن ممکن نباشد. به این منظور یک بار که با یکدیگر درباره آن زن سخن میگفتند، عمرو به عماره گفت : اگر راست میگویی به او بگو از روغن و عطر مخصوص نجاشی که کس دیگری جز او از آن استفاده نمیکند به تو بمالد و من بوی آن را میشناسم و اندکی از آن هم برای من بیاور تا تو را تصدیق کنم .

عماره گفت : چنین خواهم کرد.

عماره یک بار که پیش آن زن بود از او خواست تا آن کار را انجام دهد. زن از آن روغن معطّر بر او مالید و اندکی هم در شیشهای ریخت و به او داد.

عمرو همینکه آن را بویید شناخت و گفت : گواهی میدهم که راست میگویی و به کاری دست یافتهای که هیچیک از اعراب دست نیافته است و نسبت به زن پادشاه به کاری رسیدهای که نظیر آن را نشنیدهایم . آنان که جوان و از مردم دوره جاهلی بودند این کار را برای هر کس که به آن برسد فضیلت و منزلت میدانستند.

عمرو سکوت کرد و مدّتی خاموش ماند تا عماره مطمئن شود. آنگاه پیش نجاشی رفت و گفت : پادشاها؛ نابخردی از سفلگان قریش همراه من است که میترسم کار او در نظرت موجب ننگ و عار من شود و میخواهم کار او را به تو بازگو کنم . تاکنون که گزارش ندادهام منتظر ثابتشدن آن بودم . او پیش یکی از زنان تو میرود و این کار را بسیار انجام میدهد و اینک این روغن معطّر ویژه توست که آن زن به او داده است و من از آن بر خویشتن زدهام .

نجاشی همینکه روغن را بویید گفت : راست میگویی این روغن معطّر ویژه من است که جز پیش زنانم جای دیگری موجود نیست .

چون کار ثابت شد نجاشی عماره را خواست و زنان (جادوگر) را احضار کرد، جامههای عماره را از تن او بیرون آوردند و به زنان (جادوگر) فرمان داد به مجرای ادرار عماره دمیدند و او را رها کرد.

عماره گریزان خود را میان جانوران وحشی انداخت و او تا روزگار حکومت عمر بن خطّاب همچنان در حبشه بود. گرویه از مردان بنیمغیره از جمله عبدالله بن ابی ربیعة بن مغیره به جستجوی او برآمدند. این عبدالله بن ابی ربیعه پیش از آنکه مسلمان شود بحیرا نام داشت و پس از آنکه اسلام آورد پیامبر 6 او را عبدالله نام نهاد. آن گروه برای عماره کنار آبشخوری کمین کردند و او همراه جانوران وحشی برای آشامیدن آب آنجا میآمد.

چنین نقل کرده و پنداشتهاند که عماره همراه گله گورخری میآمد که آب بیاشامد و همینکه بوی آدمی احساس میکرد میگریخت . سرانجام تشنگی او را درمانده کرد کنار آبشخور آمد و چندان نوشید که سنگین شد آنان به تعقیب او پرداختند.

عبدالله بن ابی ربیعه میگوید: خود را به او رساندم و او را گرفتم .

او میگفت : رهایم که اگر مرا بگیری و نگه داری ، خواهم مرد.

عبیدالله میگوید: من او را همچنان نگه داشتم و او هماندم در دست من مرد. او را به خاک سپردند و برگشتند.

چنین نقل کردهاند که موهای او تمام بدنش را پوشانده بوده است . عمروعاص ضمن شعری از سوء قصد عماره نسبت به همسرش و کاری که او انجام داده یاد کرده و چنین سروده است : «ای عماره ؛ بدان که از زشتترین کارها برای مرد این است که پسرعموی خود را ناپسری خویش قرار دهد...»[590] .[591]

 

 (1222) جعفر بن ابی طالب با عمروعاص در حبشه

امّا موضوع رفتن عمروعاص به حبشه را برای آنکه نسبت به جعفر بن ابی طالب و مهاجران مؤمن پیش نجاشی حیلهسازی کند هر کس که در سیره تألیف کرده ، آورده است . از جمله محمّد بن اسحاق در کتاب «المغازی» خود چنین میگوید:

محمّد بن مسلم بن عبدالله بن شهاب زهری از ابوبکر بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام مخزومی ، از امّسلمه دختر ابی امیة بن مغیره مخزومی ، همسر محترم رسول خدا 6 برایم نقل کرد که چنین میگفته است  :

چون به سرزمین حبشه مسکن گزیدیم با بهترین همسایه ـ یعنی نجاشی ـ همسایه شدیم ، بر دین خود ایمنی یافتیم و خدا را عبادت میکردیم بدون آنکه آزاری را که در مکه میدیدیم ببینیم و هیچ سخن که ناخوش داشته باشیم نمیشنیدیم و چون این خبر به قریش رسید رایزنی کردند تا دو تن از مردان چابک و نیرومند خود را در مورد ما پیش نجاشی گسیل دارند و برای او از چیزهای طرفه مکه هدایایی بفرستند.

نجاشی را پوستهای دبّاغیشده بسیار خوش میآمد، قرشیها پوست بسیار فراهم آوردند و برای هر یک از سرداران او هم هدیهای نفیس فراهم ساختند و هدایا را همراه عبدالله بن ابی ربیعة بن مغیره مخزومی و عمرو بن عاص بن وائل سهمی گسیل داشتند و دستورهای خود را به آندو دادند و گفتند: پیش از آنکه در مورد مسلمانان با نجاشی سخن بگویید هدیه هر یک از سردارانش را بدهید.

آندو پیش نجاشی آمدند در حالیکه ما در کشور نجاشی در بهترین خانه و کنار بهترین همسایه بودیم . هیچیک از سرداران نجاشی باقی نماند مگر آنکه پیش از آنکه با نجاشی سخن گویند به او هدیهای دادند و سپس به آنان گفتند: گروهی از غلامان سفله ما ـ که از دین قوم خود بریدهاند و به آیین شما هم نگرویدهاند خود آیین تازهای که ما و شما آن را نمیشناسیم آوردهاند ـ به کشور پادشاه گریختهاند؛ اشراف قوم ایشان ما را به حضور پادشاه فرستادهاند تا ایشان را برگردانیم . هنگامی که با پادشاه در مورد برگرداندن ایشان گفتگو کردیم شما به پادشاه پیشنهاد کنید آنان را به ما تسلیم کند و با آنان گفتگو نکند، به هر حال اقوام این گروه بر آنان و عیب و نقص ایشان آگاهترند.

سرداران گفتند: آری ؛ همینگونه خواهیم کرد.

عبدالله بن ابی ربیعه و عمروعاص هدایای پادشاه را تقدیم داشتند که از ایشان پذیرفت . سپس با او سخن گفتند و چنین اظهار داشتند: پادشاها؛ گروهی از غلامان سفله ما که از آیین قوم خود گسیخته و به آیین تو هم درنیامدهاند و خود آیینی تازه پدید آوردهاند که ما و تو آن را نمیشناسیم به کشور تو گریختهاند. اینک اشراف قوم ما که پدران و عموها و خویشاوندان آناناند ما را به حضورت گسیل داشتهاند تا آنان را برگردانیم و آنان به احوال و معایب این گروه و آنچه از ایشان دیدهاند داناترند.

امّ سلمه میگوید: هیچچیز در نظر عبدالله بن ابی ربیعه و عمروعاص بدتر از این نبود که نجاشی سخن مسلمانان را بشنود. در این هنگام سرداران و ویژگان نجاشی که بر گرد او بودند گفتند: ای پادشاه ؛ این دو راست میگویند، قوم آنان بر این گروه و معایب ایشان آگاهترند. مناسب است پادشاه آنان را به ایندو بسپارد تا پیش قوم خود و کشورشان ببرند.

پادشاه خشمگین شد و گفت : هرگز خداوند چنین نخواهد؛ آنان را به ایندو تسلیم نمیکنم و هرگز حمایت خود را از قومی که به من پناه آورده و در سرزمین من فرود آمدهاند و مرا بر دیگران برگزیدهاند برنمیدارم تا آنکه آنان را بخواهم و از ایشان درباره آنچه ایندو میگویند بپرسم ، اگر همچنان بودند که ایندو میگویند آنان را به ایشان میسپرم و پیش قوم خودشان برمیگردانم و اگر جز این بودند آنان را حمایت میکنم و تا هنگامی که در همسایگی و پناه من باشند با آنان به نیکی رفتار خواهم کرد.

امّ سلمه میگوید: نجاشی به یاران رسول خدا 6 پیام داد و ایشان را فراخواند. چون فرستاده نجاشی پیش ایشان آمد، جمع شدند و به یکدیگر گفتند : چون پیش این مرد برویم چه میگویید؟

گفتند: به خدا سوگند؛ همان چیزی را که میدانیم و پیامبرمان ـ که درود خدا بر او باد ـ به ما فرمان داده است خواهیم گفت ، هر چه پیش آید.

هنگامی که آنان پیش نجاشی آمدند او اسقفهای خود را فراخوانده بود و ایشان کتابهای خود را گشوده و بر گرد او نشسته بودند، نجاشی از یاران
پیامبر6 پرسید: این آیین که شما دارید و از آیین قوم خود دوری گزیدهاید و در آیین من و آیین هیچیک از این ملّتها هم درنیامدهاید چیست ؟

امّسلمه میگوید: کسی که با نجاشی گفتگو کرد جعفر بن ابی طالب بود که به او چنین گفت : پادشاها؛ ما قومی بودیم در جاهلیت که بتها را پرستش میکردیم و گوشت مردار میخوردیم و مرتکب کارهای ناپسند میشدیم ؛ پیوند خویشاوندی را میگسیختیم و حقوق همسایگی و پناهندگی را به فراموشی میسپردیم ، نیرومند ما ناتوان ما را میخورد و بر این حال بودیم تا آنکه خدای عزّوجلّ برای ما پیامبری از میان خودمان مبعوث فرمود که نسب و راستی و امانت و پاکدامنی او را میشناسیم ، او ما را فراخواند تا خداوند یکتا را پرستش کنیم و معتقد به توحید شویم و آنچه را که خود و پدران ما غیر از خدا پرستش میکردیم ، یعنی سنگها و بتها را از خدایی خود خلع کنیم و ما را به راستگفتاری و پرداخت امانت و رعایت پیوند خویشاوندی و حسن همجواری و خودداری از کارهای حرام و ریختن خونها فرمان داده است و ما از دیگر کارهای ناپسند و سخن زور گفتن و خوردن مال یتیم و تهمت زدن به زنان شوهردار پاکدامن نهی فرموده است و فرمان داده است تا خداوند یکتا را پرستش کنیم و نماز گزاریم و زکات بدهیم و روزه بگیریم .

امّسلمه میگوید: سپس جعفر تمام امور اسلام را بیان کرد و گفت : ما پیامبر خود را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم و در آنچه که از سوی خدا آورده بود از او پیروی میکردیم و خداوند یکتا را پرستش کردیم و هیچ چیز را شریک و انباز او قرار نمیدهیم و آنچه را بر ما حرام فرموده است حرام میدانیم و آنچه را حلال فرموده است حلال میدانیم . در این حال قوم ما بر ما ستم کردند و ما را شکنجه دادند و خواستند ما را فریب دهند و از دین خود به پرستش بتها و از بندگی نسبت به خدا به بندگی آنها بازگردانند و همان کارهای پلید را که در گذشته روا میداشتیم روا داریم ، و چون بر ما چیره بودند و سخت گرفتند و ستم روا داشتند و میان ما و انجام مراسم دینی مانع شدند، به سرزمین تو آمدیم و تو را بر دیگران برگزیدیم و راغب شدیم تا در پناه و همسایگی تو قرار گیریم و پادشاها؛ امیدواریم که در پیشگاه تو بر ما ستم نشود.

نجاشی به جعفر گفت : آیا چیزی از کتابی که پیامبرتان آورده است همراه داری ؟

جعفر گفت : آری .

گفت : برای من بخوان .

جعفر آیات نخستین سوره مریم را خواند. نجاشی چندان گریست که ریش او خیس شد، اسقفهای او هم چندان گریستند که ریشهایشان خیس شد[592]

آنگاه نجاشی گفت : به خدا سوگند؛ این سخن و آنچه موسی آورده است از یک چراغ سرچشمه میگیرد، به خدا سوگند؛ شما را به آنان تسلیم نمیکنم .

امّسلمه میگوید: چون مسلمانان و آن قوم از پیش نجاشی بیرون رفتند، عمروعاص گفت : به خدا سوگند؛ فردا در حضور نجاشی عیبی بر آنان خواهم گرفت که همه را ریشهکن سازد.

عبدالله بن ابی ربیعه ـ که از عمروعاص باپرواتر بود ـ گفت : این کار را مکن ، بر فرض که آنان با ما مخالفت کردهاند حقّ خویشاوندی دارند.

عمروعاص گفت : به خدا سوگند؛ فردا به نجاشی خواهم گفت که مسلمانان در مورد عیسی بن مریم اعتقاد دارند که بندهای از بندگان خداوند است .

صبح روز بعد عمروعاص پیش نجاشی رفت و گفت : پادشاها؛ این قوم درباره عیسی بن مریم سخن عجیب میگویند آنان را احضار کن و بپرس که چه میگویند؟

نجاشی کسی را فرستاد و مسلمانان را احضار کرد.

امّسلمه میگوید: این بار هم چون فرستاده نجاشی آمد و مسلمانان جمع شدند به یکدیگر گفتند: اگر در مورد عیسی  7 از شما بپرسد چه میگویید؟

جعفر بن ابی طالب گفت : به خدا سوگند؛ همان چیز را میگوییم که خداوند عزّوجلّ فرموده است و پیامبر ما بیان کرده است ، هر چه میخواهد بشود.

چون پیش نجاشی رفتند به آنان گفت : شما درباره عیسی بن مریم چه میگویید و چه اعتقادی دارید؟

جعفر گفت : میگوییم او بنده و فرستاده و روح خدا و کلمه الهی است که آن را به مریم عذراء که از جهان دل کنده بود القا فرموده است .

در این هنگام نجاشی دست به زمین برد و خراشه چوبی را برداشت و گفت : میان عیسی بن مریم و آنچه جعفر گفت به اندازه این خراشه چوب تفاوت نیست .

امّ سلمه میگوید: هنگامی که جعفر آن سخن را گفت سرداران نجاشی همهمه کردند و نجاشی به آنان گفت : هر چند شما همهمه و هیاهو کنید.

آنگاه نجاشی به مسلمانان گفت : بروید که شما در کشور من در کمال امن و آسایش خواهید بود و سه بار گفت : هر کس شما را دشنام دهد زیان خواهد کرد. دوست نمیدارم در قبال آزار رساندن به یکی از شما کوهی از طلا داشته باشم .

سپس گفت : هدایای آن دو نفر را که برای من آوردهاند به خودشان برگردانید که مرا نیازی به آن نیست . به خدا سوگند؛ خداوند آنگاه که پادشاهی مرا به من برگرداند از من رشوه نگرفت و از گفتار مردم درباره من اطاعت نفرمود که من اینک رشوه بگیرم و سخن مردم را در مورد ایشان اطاعت کنم .

امّسلمه میگوید: آندو مرد با زشتی و در حالیکه خواسته ایشان برآورده نشده بود از پیش نجاشی برگشتند و ما با بهترین حال و در بهترین جایگاه و همراه بهترین همسایه باقی ماندیم . به خدا سوگند؛ در همان حال بودیم که مردی از حبشه برای ستیز با نجاشی و گرفتن پادشاهی از او قیام کرد و با لشکری آنجا آمد.

گوید: نجاشی به مقابله او رفت و رود نیل میان آندو بود. یاران پیامبر6 گفتند: کدام مرد آماده است برود و از آوردگاه برای ما خبری آورد؟

زبیر بن عوام که از جوانترین مسلمانان بود گفت : من این کار را انجام میدهم . برای او مشگی را پر باد کردند و آن را زیر سینهاش قرار دادیم و او شناکنان از رود نیل گذشت و بر ساحل دیگر نیل رفت و در معرکه حاضر شد. ما دعا میکردیم تا خداوند نجاشی را بر دشمن خود پیروز و بر کشور خویش مسلّط فرماید، و ترس و اندوهی به آن بزرگی هرگز بر ما نرسیده بود که اگر آن مرد بر نجاشی پیروز شود حق ما را آنچنان که او میشناخت نشناسد. در همان حال که ما منتظر سرانجام کار بودیم ناگاه زبیر در حالیکه جامه خویش را تکان میداد ظاهر شد و میگفت : هان ؛ مژده دهید که نجاشی پیروز شد و خداوند دشمن او را نابود ساخت . به خدا سوگند؛ برای خود چنان شادیای به خاطر نداریم ، و خداوند دشمن او را نابود و او را بر سرزمین خود مسلّط کرد و حکومت حبشه برای نجاشی استوار شد. و ما پیش او در بهترین حال بودیم تا آنگاه که به مکه و حضور پیامبر 6 برگشتیم .[593]

 

 (1223) عورتنمایی عمروعاص در جنگ صفین

داستان عمرو در جنگ صفین و اینکه برای محفوظ ماندن از حمله امیر المؤمنین علی  7 خود را بر زمین افکند و عورت خود را برهنه و آشکار ساخت چنان معروف است که هر کس در سیره و به خصوص درباره جنگ صفین کتابی نوشته آن را آورده است .

نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» میگوید: محمّد بن اسحاق ، از عبدالله بن ابی عمرو و از عبدالرحمان بن حاطب نقل میکرد که عمرو بن عاص از دشمنان حارث بن نضر خثمعی بود که از یاران امیرالمؤمنین علی  7 بود، و همه شجاعان و سوارکاران شام از امیرالمؤمنین علی  7 میترسیدند که با شجاعت خویش دلهای آنان را پر از بیم کرده بود و همه آنان از اقدام به جنگ با او خودداری میکردند، عمرو در کمتر مجلسی مینشست که در آن از حارث بن نضر خثعمی بدگویی نکند و بر او عیب نگیرد و حارث این ابیات را سرود: «گویا عمرو تا هنگامی که با علی ( 7) در جنگ رویاروی نشود بدگویی درباره حارث را رها نمیکند. علی ( 7) شمشیر خود را بر دوش راست خویش مینهد و شجاعان و سوارکاران را چیزی به حساب نمیآورد...».

این اشعار شایع شد و چون به اطّلاع عمرو رسید سوگند خورد که با امیرالمؤمنین علی  7 جنگ خواهد کرد اگرچه هزار بار بمیرد. و چون صفها مقابل یکدیگر قرار گرفت عمرو با نیزه خود به امیرالمؤمنین علی  7 حمله برد، امیر المؤمنین علی  7 با شمشیر کشیده و نیزه آماده حمله کرد و چون نزدیک عمرو رسید اسب خود را برانگیخت تا او را فرو گیرد، عمرو خود را از اسب درافکند و در حالیکه پای خود را بلند کرده بود عورت خود را آشکار ساخت .

امیرالمؤمنین علی  7 چهره از او برگرداند و بر او پشت کرد و مردم این کار را از مکارم اخلاقی و سروری آن حضرت دانستند و همواره به آن مثل میزدند.

نصر بن مزاحم میگوید: محمّد بن اسحاق برایم نقل کرد و گفت : یکی از شبهای جنگ صفین ، عمرو بن عاص ، عتبة بن ابی سفیان ، ولید بن عقبة ، مروان بن حکم ، عبدالله بن عامر و ابن طلحة الطلحات خزاعی نزد معاویه جمع شدند.

عتبه گفت : کار ما و علی ( 7) بسیار عجیب است هیچکدام از ما نیست مگر آنکه او به دست علی ( 7) داغدار و مصیبزده شده است ؛ امّا در مورد من ، علی ( 7) جدّ مادریام عتبة بن ربیعه و برادرم حنظله را در جنگ بدر به دست خویش کشته است و در ریختن خون عمویم شیبه هم شریک بوده است . امّا تو ای ولید؛ پدرت را اعدام کرده است، و تو ای پسر عامر؛ پدرت را کشته است و لباسهای رزم عمویت را درآورده است ، و تو ای پسر طلحه ؛ پدرت را در جنگ جمل کشته و برادرانت را یتیم ساخته است و امّا تو ای مروان ، چنانی که آن شاعر سروده است : «علباء[594]  از چنگ ایشان در حالیکه آب هان خود را فرو میبرد

گریخت ، آری اگر او را به چنگ میآوردند کشته شده بود».

معاویه گفت : این سخنان اقرار (به ستم کشیدن) است غیرتمندان کجایند؟

مروان پرسید: کدام غیرتمندان را میخواهی ؟

گفت : غیرتمندانی که علی ( 7) را با نیزههای خود فرو کوبند!

مروان گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند؛ تو را چنین میبینم که ژاژ میخایی یا شوخی میکنی ؛ و چنین میبینم که وجود ما بر تو سنگینی میکند.

ابن عقبه هم چنین سرود: «معاویة بن حرب به ما میگوید: آیا میان شما کسی نیست که خون هدرشده را (با کوشش) مطالبه کند و با نیزه بر ابوالحسن علی ( 7) حمله برد؟!»

تا آنجا که با تمسخر میگوید: «فقط عمروعاص به او حمله کرد که او را هم بیضههایش حفظ کرد در حالیکه دلش از بیم علی ( 7) میتپید».

عمروعاص خشمگین شد و گفت : اگر ولید در سخن خود راست میگوید با علی ( 7) رویاروی شود یا جایی که صدای او را بشنود بایستد، و ابیات زیر را سرود: «ولید موضوع فراخواندن علی ( 7) را به جنگ به یاد من میآورد، سخن گفتن او هم آکنده از بیم است . هرگاه رویاروییهای او را قریش به خاطر میآورد از ترس او قلب استوار و محکم به لرزه میآید. بنابراین ، معاویة بن حرب و ولید کجا میتوانند با او رویاروی شوند...».

ابوعمر بن عبدالبر در کتاب «الإستیعاب» ضمن شرح حال بسر بن ارطاة مینویسد: بسر از دلاوران سرکش و در جنگ صفین همراه معاویه بود. معاویه به او
فرمان داد با امیرالمؤمنین علی  7 جنگ کند و به او گفت : شنیدهام آرزوی رویارویی با علی ( 7) داری ، اگر خداوندت بر او چیره گرداند و او را از پای درآوری بر خیر دنیا و آخرت دست خواهی یافت! و همواره او را بر آن کار تشجیع و تشویق میکرد تا آنکه بسر در جنگ امیرالمؤمنین علی  7 را دید و آهنگ او کرد و رویاروی قرار گرفتند.

امیرالمؤمنین علی  7 او را بر زمین افکند و بسر همان کاری را که عمروعاص کرده بود انجام داد و عورت خود را برهنه و آشکار کرد.

ابن عبدالبر میگوید: کلبی هم در کتاب خود درباره اخبار صفین این موضوع را آورده است که بسر بن ارطاة روز جنگ صفین به مبارزه امیرالمؤمنین علی  7 رفت و آن حضرت بر او نیزهای زد او را بر زمین افکند، بسر عورت خود را برابر او برهنه کرد و امیرالمؤمنین علی  7 دست از او برداشت همانگونه که از عمروعاص دست برداشته بود.

گوید: شعرا را درباره عمروعاص و بسر بن ارطاة در این مورد اشعاری است که در جای خود مذکور است . از جمله ابن کلبی و مدائنی اشعار حارث بن نضر خثعمی را که دشمن عمروعاص و بسر بن ارطاة بوده است آوردهاند که چنین سروده است : «آیا هر روز باید سوارکار و شجاعی برای تو کارزار کند که عورتش میان گرد و غبار و مردم آشکار باشد؟! علی ( 7) سرنیزه خود را از او بازمیدارد و معاویه در خلوت میخندد. دیروز از عمرو چنان کاری سر زد و سر خود را پوشاند و عورت بسر هم همانگونه آشکار شد. به عمرو و به بسر بگویید: آیا به جان خود مهلت نمیدهید؟ پس دوباره با شیر ژیان رویاروی مشوید...».

واقدی روایت میکند و میگوید: معاویه پس از آنکه به حکومت رسید به عمروعاص گفت : ای اباعبدالله؛ تو را نمیبینم مگر اینکه خندهام میگیرد.

عمرو پرسید: به چه سبب ؟

گفت : آن روزی را که به خاطر میآورم که در جنگ صفین ابوتراب بر تو حمله کرد و تو از ترس سرنیزه او خود را بدنام کردی و عورت خود را برای او آشکار ساختی .

عمرو گفت : من از تو بیشتر خندهام میگیرد؛ زیرا روزی را به یاد میآورم که علی ( 7) تو را به مبارزه دعوت کرد، نفست بند آمد و زبانت در دهانت از حرکت بازماند، آب دهانت در گلویت گیر کرده بود و دست و پایت میلرزید و چیزهایی از تو آشکار شد که خوش نمیدارم برای تو بازگو کنم .

معاویه گفت : همه این سخنان که گفتی نبود و چگونه ممکن است این چنین باشد و حال آنکه افراد قبیله عک و اشعریها از من پاسداری میکردند؟

عمروعاص گفت : خودت به خوبی میدانی آنچه من گفتم کمتر از آن است که بر سرت آمد و به قول خودت در عین حال که اشعریها و عکیها از تو پاسداری میکردند گرفتار چنان حالی شدی ؛ پس اگر در آوردگاه مقابل او قرار میگرفتی حال تو چگونه بود؟

معاویه گفت : ای اباعبدالله؛ از شوخی صرفنظر کن و به جدّ سخن بگوییم ؛ در ترس و فراز از علی ( 7) بر هیچکس ننگ و عاری نیست .[595]

 

 (1224) مسلمانشدن عمروعاص

محمّد بن اسحاق در کتاب «المغازی» درباره چگونگی مسلمانشدن عمروعاص چنین میگوید: زید بن ابی حبیب از راشد ـ وابسته حبیب بن ابی اوس ثقفی ـ از حبیب بن ابی اوس برای من نقل نقل کرد که میگفته است : عمرو بن عاص با زبان خودش برای من چنین گفت :

چون از جنگ خندق برگشتیم ، گروهی از مردان قریش را که با من همرأی بودند و سخن مرا میشنودند جمع کردم و به آنان گفتم : به خدا سوگند؛ من میبینم که کار محمّد( 6) به گونه شگفتانگیزی بالا میگیرد (و فرمان او بر همه فرمانها برتری میجوید) من فکری کردهام ، رأی شما در آن باره چیست ؟

گفتند: چه اندیشیدهای ؟

گفتم : چنین مصلحت میبینم که به نجاشی ملحق شویم و پیش او بمانیم ، اگر محمّد ( 6) بر قوم خود چیره شود پیش نجاشی میمانیم که زیردست و فرمانبردار بودند از او برای ما خوشتر و بهتر از این است که زیردست محمّد ( 6) باشیم و اگر قوم ما بر محمّد ( 6) چیره شوند ما کسانی هستیم که ایشان ما را میشناسند و از آنا جز خیر به ما نمیرسد.

گفتند: این رأی پسندیدهای است .

گفتم : بنابراین ، چیزهایی فراهم آورید که به نجاشی هدیه دهیم و بهترین چیزی که از سرزمین ما برای او هدیه میبردند پوست و چرم دبّاغی شده بود. برای او پوست بسیاری فراهم آوردیم و سپس از مکه بیرون آمدیم و نزد او رفتیم و به خدا سوگند؛ همان وقت که ما پیش او بودیم عمرو بن امیه ضمری ـ که فرستاده رسول خدا6 نزد نجاشی بود ـ رسید. پیامبر 6 او را در مورد کارهای جعفر بن ابی طالب و یارانش گسیل فرموده بود.

عمرو میگوید: عمرو بن امیه پیش نجاشی رفت و چون بیرون آمد به یاران خود گفتم : این عمرو بن امیه است اگر من نزد نجاشی بروم و از او بخواهم تا عمرو را در اختیار من بگذارد و من گردنش را بزنم قریش متوجّه خواهد شد که من از سوی ایشان چه کار مهمّی را انجام داده و فرستاده محمّد ( 6) را کشتهام . پیش نجاشی رفتیم و برای او سجده کردم .

گفت : خوش آمدی دوست من ؛ آیا از سرزمین خودت چیزی برای من آوردهای ؟

گفتم : پادشاها؛ آری برای تو پوست فراوانی هدیه آوردهام . در همین حال هدایای خود را پیشکش کردم که پسندید و اظهار خشنودی کرد. سپس به او گفتم : پادشاها؛ هماکنون مردی را دیدم که از حضور تو بیرون رفت ، او فرستاده مردی است که دشمن ماست ، او را در اختیار من بگذار تا بکشمش ؛ زیرا گروهی از اشراف و برگزیدگان ما را کشته است .

پادشاه چنان خشمگین شد که دست فراز آورد و چنان بر بینی خود کوفت که پنداشتم آن را شکست[596]  و من از بیم اگر زمین دهان میگشاد وارد آن

میشدم . سپس گفتم : ای پادشاه ؛ به خدا سوگند؛ اگر احتمال میدادم که این موضوع را خوش نمیداری هرگز از تو چنین تقاضایی نمیکردم .

گفت : آیا از من میخواهی فرستاده مردی را که ناموس اکبر (جبرئیل) همانگونه که بر موسی وارد شد بر او نیز درآمد به تو بسپارم تا او را بکشی ؟!

گفتم : پادشاها؛ آیا او اینچنین است ؟

گفت : آری به خدا سوگند. اینک وای بر تو، از من بشنو و از او پیروی کن که به خدا سوگند او بر حق است و بدون شک بر هر کس با او مخالفت کند پیروز میشود همانگونه که موسی بر فرعون و سپاهیان او پیروز شد.

گفتم : تو از من برای او به اسلام بیعت بگیر.

نجاشی دست دراز کرد و من با او به مسلمانی بیعت کردم و برای اینکه به حضور پیامبر 6 برسم بیرون آمدم . چون به مدینه رسیدم هنگامی به حضور رسول خدا 6 رفتم که خالد بن ولید ـ همسفرم در آن راه ـ مسلمان شده بود.

گفتم : ای رسول خدا؛ با تو بیعت میکنم به شرط آنکه گناهان گذشته مرا بیامرزی و سخنی از گناهان آینده خود نگفتم .

فرمود:

ای عمرو؛ بیعت کن که اسلام آنچه را پیش از آن بوده میپوشاند و محو میکند و هجرت هم آنچه را پیش از آن بوده است محو میکند.

من با پیامبر 6 بیعت کردم و مسلمان شدم .[597]

 

 (1225) آغاز اختلاف عثمان و عمروعاص

عثمان حدود چهار سال عمرو را بر حکومت مصر باقی گذاشت و سپس او را عزل کرد و عبدالله بن سعد عامری را بر آن گماشت .

ابن عبدالبرّ میگوید: عمروعاص برای مردم اسکندریه مدّعی شد که پیمانی را که با آنان بسته بود شکستهاند و قصد آن شهر کرد و با مردم جنگ کرد و آن را گشود. جنگجویان ایشان را کشت و زن و فرزندشان را به اسیری گرفت . عثمان که پیمانشکنی مردم اسکندریه را صحیح نمیدانست بر عمروعاص خشم گرفت و فرمان داد اسیرانی را که از دهکدهها به اسیری گرفته بودند برگردانند و عمرو را از حکومت مصر عزل کرد و عبدالله بن سعد بن ابی سرح عامری را بر مصر گماشت و این کار آغاز کدورت میان عثمان و عمروعاص بود، و چون میان آنان شرّ و بدی پا گرفت ، عمرو در فلسطین با خاندان خود گوشهنشینی اختیار کرد. او گاهی به مدینه میآمد و چون حکومت معاویه بر شام استقرار یافت ، پس از اعلان رأی داوران در حکمیت ، عمرو را به مصر فرستاد. او مصر را گشود و همواره همانجا بود تا آنکه در سال چهل و سومّم هجرت در حالی که امیر مصر بود درگذشت . مرگ او را در سالهای چهل و دو، چهل و هشت و پنجاه یک هجری نیز نقل کردهاند.[598]

 

 (1226) گفتار عمروعاص به عایشه

عمروعاص به عایشه گفت : دوست میداشتم که تو در جنگ جمل کشته شوی .

عایشه گفت : ای بیپدر؛ به چه سبب ؟

گفت : به مرگ خود مرده بودی و به بهشت میرفتی و ما کشتهشدن تو را بزرگترین سرزنش برای علی بن ابی طالب  7 قرار میدادیم .[599]

 

 

(1227) ایراد عمر به اخلاق حضرت امیرالمؤمنین  7 و علّت آن

ابوالعبّاس احمد بن یحیی ثعلب در کتاب «الأمالی» چنین آورده است : عبدالله بن عبّاس نزد عمر بود. عمر چنان آه سرد و نفس بلندی کشید که ابن عبّاس میگفته است : پنداشتم دندههای عمر از هم جدا شد.

گوید: به او گفتم : ای امیرالمؤمنین!! موجب این آه و نفس عمیق اندهی شدید بود.

گفت : ای ابن عبّاس ؛ به خدا سوگند که چنین است . من اندیشیدم و نمیدانم پس از خودم خلافت را در چه کسی قرار دهم ؟

عمر سپس به من گفت : گویا تو دوست خود (علی  7) را شایسته خلافت میدانی ؟

گفتم : با توجّه به جهاد و سابقه و قرابت و علم او چه چیز مانع اوست ؟

گفت : راست گفتی ولی او مردی است شوخ .

گفتم : چرا از طلحه غافلی ؟

گفت : او مردی است که به انگشت قطعشده خود مینازد.

گفتم : عبدالرحمان بن عوف چگونه است ؟

گفت : مردی ناتوان است که اگر حکومت به او برسد انگشتر و مهر خود را در دست زنش قرار میدهد.

گفتم : زبیر چگونه است ؟

گفت : مردی بدخو و ممسک که کنار بقیع برای یک من گندم درگیر میشود و چانه میزند.

گفتم : سعد بن ابی وقّاص چگونه است ؟

گفت : فقط مردی سوارکار و جنگجو است .

گفتم : پس عثمان چگونه است ؟

عمر چند بار گفت : اوه ، اوه و سپس گفت : به خدا قسم ؛ اگر او عهدهدار خلافت شود فرزندان ابی معیط را بر گردن مردم سوار میکند سپس اعراب بر او میشورند و او را میکشند. سپس گفت : ای ابن عبّاس ؛ برای این کار شایسته نیست مگر مردی استوار که کمتر فریب بخورد و او را در کار خدا سرزنش سرزنشکننده بازندارد، بدون خشونت ، استوار و بدون سستی ، ملایم و بدون اسراف ، بخشنده و بدون افراط ، ممسک باشد.

ابن عبّاس میگوید: اینها صفات خود عمر بود!! سپس روی به من کرد و گفت : سزاوارترین کسی که مردم را بر کتاب خدا و سنّت پیامبرشان وادار خواهد کرد دوست تو ـ علی  7 ـ است و به خدا سوگند اگر او عهدهدار خلافت شود ایشان را به راه روشن و راست وادار خواهد کرد.

* * *

و بدان هر کس که دارای اخلاق مخصوصی است فضیلت را جز در همان خوی نمیبیند. مگر نمیبینی مردی که بخیل است فضیلت را در امساک میبیند؟ شخص بخیل مردم بخشدنده و باگذشت را مورد سرزنش قرار میدهد و آنان را به تبذیر و گولی متّهم میکند. همچنین مرد بخشنده بر بخیلان خرده میگیرد و آنان را به تنگنظری و بدگمانی و مالپرستی متّهم میکند. شخص ترسو چنین معتقد است که فضیلت در ترس است و شجاعت را ناپسند و آن را نابخردی و خودفریبی میداند، همانگونه که متنبی سروده است : «ترسوها میپندارند ترس دوراندیشی است و حال آنکه خدعه سرشت فرومایه است».

از سوی دیگر شجاع هم بر ترسو خرده میگیرد و او را به ناتوانی نسبت میدهد و عقیده دارد که ترس ، مایه ذلّت و زبونی است ، و در همه خویها و سرشتهای تقسیمشده میان آدمیان این موضوع حاکم است و چون عمر شخص تندخو و خشن و سختگیر و همواره ترشروی بود چنین پنداشته است که همین اخلاق ، فضیلت است و خلاف آن نقص به شمار میرود و حال آنکه اگر مردی خوشرو و آرام و نرم و دارای اخلاق ملایم بود معتقد بود که همان اخلاق ، فضیلت و خلاف آن منقصت است و اگر فرض کنیم که اخلاق او در امیرالمؤمنین علی  7 و اخلاق علی  7 در او میبود عمر در مورد علی  7 میگفت : اگر این
تندخویی در او نمیبود».[600]

 

 (1228) ایراد به مزّاح بودن حضرت امیرالمؤمنین  7 دلیل بر

اینست که عیب دیگری در آن حضرت ندیدند

البتّه در مورد مرد خردمند شریفی که دشمنانش نمیتوانند عیبی بر او بگیرند و منقصتی برای او بشمارند ناچارند کوشش کنند که نقطهضعفی هر چند کوچک پیدا کنند و آن را بهانه سرزنش او قرار دهند و برای پیروان خود به آن متوسّل شوند و همان را وسیله جداساختن و انحراف ایشان از او قرار دهند.

مشرکان و منافقان به روزگار زندگی پیامبر 6 و پس از رحلت آن حضرت تا روزگار ما همینگونه رفتار کرده و میکنند و چیزهایی به دروغ جعل میکنند و اموری را از مطاعن و عیوب ـ که خداوند او را از آنها مبرّی دانسته است ـ به او نسبت میدهند و خداوند سبحان در قبال این یاوهسراییها همواره بر رفعت مقام و علوّ مرتبه پیامبر 6 افزوده است .

بنابراین ، جای تعجّب نیست که عمروعاص و دشمنان دیگر امیرالمؤمنین علی  7، آن حضرت را به این عیوب متّهم کنند. هر کس تأمل کند میفهمد که آنان در عین حال ناخواسته و دانسته و ندانسته ، بدینگونه در مدح و ثنای او کوشش کردهاند که اگر عیب دیگری از او مییافتند آن را نقل میکردند و اگر امیرالمؤمنین  7 تمام همّت و کوشش خود را مبذول میداشت که دشمنان و سرزنشکنندگان خویش را از راهی که نمیدانند مجاب فرماید طریقی بهتر از این نمییافت و خداوند آنان را به این کار واداشته است . آنان پنداشتهاند از مقام امیرالمؤمنین علی  7 میکاهند و حال آنکه شأن آن حضرت را و قدر و منزلتش را بیشتر و برتر ساختهاند.[601]

 

 (1229) خطبه مهمّ حضرت امیرالمؤمنین  7 در اوّل خلافت ظاهری و اتمام حجّت آن حضرت

ابوجعفر اسکافی میگوید: همینکه اصحاب پس از کشتهشدن عثمان برای تبادلنظر در موضوع امامت در مسجد رسول خدا 6 جمع شدند، ابوالهیثم بن التیهان ، رفاعة بن رافع ، مالک بن عجلان ، ابوایوب انصاری و عمار بن یاسر به امیرالمؤمنین علی  7 اشاره کردند و فضل و سابقه و جهاد و قرابت آن حضرت را تذکر دادند و مردم پیشنهاد ایشان را پذیرفتند. هر یک از ایشان نیز برخاستند و درباره فضایل امیرالمؤمنین علی  7 سخنرانی کردند. برخی آن حضرت را بر مردم روزگار خودش و برخی دیگر بر همه مسلمانان برتری دادند آنگاه با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت شد.

روز دوّم پس از بیعت ـ که روز شنبه یازده شب باقیمانده از ماه ذیحجّه بود ـ امیرالمؤمنین علی  7 به منبر رفت . نخست حمد و ثنای خدا را بجا آورد و از پیامبر 6 یاد کرد و بر او درود فرستاد، از نعمت خدا بر مسلمانان یاد فرمود آنگاه مردم را به زهد و پارسایی در دنیا و رغبت به آخرت تشویق فرمود و پس از آن چنین فرمود:

امّا بعد؛ همانا هنگامی که پیامبر 6 رحلت فرمود مردم ابوبکر را به خلافت برگزیدند سپس ابوبکر عمر را خلیفه ساخت و او با روش ابوبکر عمل کرد و او خلافت را در شورایی قرار داد که از میان ایشان حکومت به عثمان رسید. او کارهایی انجام داد که شما دانستید و زشت شمردید، او محاصره و کشته شد. سپس همگان با میل و رغبت خود پیش من آمدید و از من خواستید حکومت را بپذیرم و همانا من مردی از شمایم ، آنچه به سود شماست به سود من و آنچه به زیان شماست به زیان من هم هست .

خداوند دروازه فتنه میان شما و اهل قبله را گشوده و فتنههایی چون پارههای شب سیاه روی آورده است و این کار را جز مردم بصیر و شکیبا و دانای به موقعیت امور تحمّل نمیکنند. من شما را به راه روشن پیامبرتان ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ خواهم برد و به آنچه فرمان داده شدهام در مورد شما عمل خواهم کرد، اگر برای من مستقیم شوید، و از خداوند باید یاری جست ، همانا که موضع من نسبت به رسول خدا6 پس از رحلت او همچون موضع من به روزگار زندگی اوست .

اینک در پی آنچه به آن امر میشوید باشید و از آنچه از آن نهی میشوید بازایستید و در هیچ کاری شتاب مکنید تا برای شما آن را روشن بیان کنیم ؛ که ما را در مورد هر کاری که شما آن را خوش نمیدارید عذری موجّه است و همانا که خداوند از فراز آسمان و عرش خود میداند که من حکومت بر امّت محمّد6 را خوش نمیداشتم تا آنکه رأی شما به اتّفاق بر من قرار گرفت ؛ زیرا خودم شنیدم رسول خدا6 میفرمود:

هر والی که پس از من عهدهدار حکومت گردد او را بر لبه صراط نگه میدارند و فرشتگان کارنامهاش را میگشایند اگر دادگر بوده است خداوند به عدل او نجاتش میبخشد و اگر ستمگر بوده است صراط او را چنان میجنباند که مفاصل از اختیارش بیرون و در آتش سرنگون میشود و نخست بینی و چهرهاش در آتش قرار میگرد.

ولی اینک که رأی شما بر من قرار گرفته و جمع شده است نمیتوانم شما را به حال خود رها کنم .

امیرالمؤمنین علی  7 سپس به چپ و راست خود نگریست و فرمود:

هان ؛ مبادا فردا گروهی از شما که دنیا آنان را فروگرفته است و برای خود زمینهای آباد و جویبارها فراهم ساختهاند و بر اسبهای راهرو سوار میشوند و کنیزکان زیبارو را به خدمت میگیرند، و در واقع این کار مایه ننگ و درماندگی ایشان است ، همین که آنان را از آنچه در آن فرومیروند بازدارم و به حقوق خودشان که آگاهند برگردانم ، آن را خوش نداشته باشند و کاری ناروا بشمرند و بگویند: پسر ابوطالب ما را از حقوق خودمان منع کرد! همانا هر مرد از مهاجران و انصار که افتخار مصاحبت پیامبر 6 را مایه فضیلت و برتری بر دیگران میداند باید بداند که فضیلت رخشنده فردا در پیشگاه خداوند است و مزد و پاداش او بر عهده خداوند است .

همانا هر کس که دعوت خدا و پیامبر 6 را پاسخ داده و دین ما را تصدیق کرده است و در آیین ما درآمده و بر قبله ما روی آورده است مستوجب حقوق و حدود اسلام است . شما همگان بندگان خدایید و اموال هم از آن خداوند است که میان شما به صورت مساوی تقسیم خواهد شد و در آن مورد هیچکس را بر دیگری فضیلتی نیست 

بدیهی است پرهیزگاران را فردا در پیشگاه خداوند نیکوترین پاداش و برترین ثواب فراهم است و خداوند این جهان را برای پرهیزگاران پاداش و مزد قرار نداده است «و آنچه در پیشگاه خداوند است برای نیکان بهتر است»[602] .

چون به خواست خدا فردا فرارسید صبح زود پیش ما آیید که نزد ما اموالی است که باید میان شما تقسیم کنیم و نباید هیچکس از شما، چه عرب و چه عجم از آمدن خودداری کند چه از کسانی باشد که مقرّری میگیرند و چه نمیگیرند، همینقدر که مسلمان آزاد باشد حاضر شود. این سخن را میگویم و برای خودم و شما آمرزش میخواهم .

سپس از منبر فرود آمد.

شیخ ما ابوجعفر اسکافی میگوید: این سخنان امیرالمؤمنین علی  7 نخستین چیزی بود که آن را خوش نمیداشتند و موجب کینهتوزی آنان به آن حضرت شد و از چگونگی اعطاء و تقسیم کردن او به طور مساوی ناراحت شدند.

چون فردا فرا رسید، امیرالمؤمنین علی  7 صبح زود آمد و مردم هم برای گرفتن اموال آمدند. امیرالمؤمنین علی  7 به کاتب خود ـ عبیدالله بن ابی رافع ـ فرمود:

نخست از مهاجران شروع کن و آنان را بخواه و به هر مردی که حاضر شد سه دینار بده و سپس از انصار شروع کن و با آنان هم همانگونه رفتار کن و به هر یک از مردم که حاضر شود اعمّ از سرخ و سیاه همینگونه پرداخت کن .

سهل بن حنیف گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ این مرد دیروز غلام من بود و امروز او را آزاد کردهام .

فرمود: به او هم همان مقدار که به تو میدهیم میپردازیم. و به هر یک از آن دو سه دینار داد، و هیچکس را بر کس دیگر برتری نداد. در آن روز طلحه ، زبیر، عبدالله بن عمر، سعید بن عاص ، مروان بن حکم و تنی چند از قریش و دیگران هنگام قسمت کردن اموال حاضر نشدند.

اسکافی میگوید: عبیدالله بن ابی رافع شنید که عبدالله بن زبیر به پدرش و طلحه و مروان و سعید بن عاص میگوید: دیروز بر ما پوشیده نماند که علی ( 7) در سخن خودش چه چیزی را اراده کرده است .

سعید بن عاص در حالی که به زید بن ثابت مینگریست گفت : آری «به در میگوید که دیوار بشنود».

عبیدالله بن ابی رافع به سعید و عبدالله بن زبیر گفت : خداوند در کتاب خویش میفرماید: «ولی بیشتر ایشان از حق کراهت دارند»[603] .

عبیدالله بن ابی رافع این موضوع را به امیرالمؤمنین علی  7 خبر داد. فرمود :

به خدا سوگند؛ اگر برای ایشان به سلامت باقی بمانم آنان را بر راه روشن و طریق صحیح وامیدارم . خدا سعید بن عاص را بکشد که از گفتار دیروز من و اینکه به او نگریستم چنین فهمیده است که قصد من او و یاران اوست که به هلاکت درافتادهاند.

گوید: فردای آن روز پس از نماز صبح که هنوز مردم در مسجد بودند زبیر و طلحه آمدند و جایی دورتر از امیرالمؤمنین علی  7 نشستند. سپس مروان و سعید و عبدالله بن زبیر آمدند و کنار آندو نشستند. سپس گروهی دیگر از قریش آمدند و به آنان پیوستند و ساعتی آهسته با یکدیگر سخن گفتند.

ولید بن عقبة بن ابی معیط برخاست و پیش امیرالمؤمنین علی  7 آمد و گفت : ای اباالحسن ؛ تو همه ما را سوگوار کردهای (خونهایی از ما بر عهده توست) در مورد خودم ، پدرم را در جنگ بدر کشتی و دیروز در جنگ خانه عثمان ، برادرم را نصرت ندادی و زبون ساختی . امّا سعید بن عاص ، پدرش را ـ که گاو نر قریش بود ـ در جنگ بدر کشتی ؛ امّا مروان ، پدرش را هنگامی که عثمان او را به خود ملحق ساخت سفله و فرومایه خواندی ، و حال آنکه ما فرزندزادگان عبدمناف برادران و افراد نظیر تو هستیم . اینک با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه اموالی را که روزگار عثمان به ما رسیده است ببخشی و کشندگان عثمان را بکشی و ما اگر از تو بیمناک شویم تو را رها میکنیم و به شام میرویم .

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

امّا آنچه درباره خونهای خود که بر گردن من است گفتید، حقّ و حقیقت خونی شماست ، امّا اینکه آنچه را به دست آوردهاید پرداخت آن را از عهده شما بردارم برای من حقّی نیست که پرداخت حقّ خدا را از شما یا غیر شما بردارم ، و اینکه کشندگان عثمان را بکشم ، اگر امروز کشتن آنان بر من واجب باشد دیروز آنان را میکشتم ، و این حق برای شما محفوظ است که اگر از من بیمناک باشید امانتان دهم و اگر من از شما بیمناک باشم تبعیدتان کنم .

ولید برخاست و پیش یاران خود رفت و آنان در حالیکه اظهار دشمنی و ستیز میکردند پراکنده شدند. چون این کار از ایشان آشکار شد، عمّار بن یاسیر به یاران خویش گفت : برخیزید پیش این گروه برادرانتان برویم که از آنان چیزهایی به ما رسیده و کارهایی دیدهایم که خوش نمیداریم و از آن بوی ستیز و طعنهزدن نیست به امامشان احساس میشود و سفلگان و ستمگران میان آنان و زبیر و این چپدست نافرمان (یعنی طلحه) درافتادهاند.

ابوالهیثم و عمّار او ابوایوب و سهل بن حنیف و جماعتی همراه ایشان به حضور امیرالمؤمنین علی  7 رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ در کار خود بنگر و این قوم خود، یعنی این گروه قریش را پند و اندرز بده که آنان پیمانت را شکسته و با عهد تو مخالفت کردهاند، در نهان ما را هم به کنار نهادن تو فرامیخوانند. خدایت به سعادت رهبری فرماید؛ و این بدان سبب است که ایشان مساوات و برابری را خوش نمیدارند و ایثار را از دست دادهاند و چون میان ایشان و غیر عرب مواسات برقرار کردی ناراحت شدهاند با دشمن تو رایزینی کرده و او را بزرگ ساختهاند و اینک برای پراکنده ساختن جماعت و دلجویی از گمراهان آشکارا خون عثمان را طلب میکنند. هر چه رأی توست آن را اعمال فرمای .

امیرالمؤمنین علی  7 در حالیکه ردایی به تن داشت و بردی قطری به کمر بسته بود و شمشیری بر دوش داشت و بر کمانی تکیه کرده بود فرمود:

امّا بعد؛ ما خداوند را میستاییم که پروردگار ما و ولی ما و خداوند و ولی نعمت ماست ، پروردگاری که نعمتهای او نهان و آشکار و به لطف او و بدون نیرو و کوشش ما به ما میرسد تا ما را بیازماید که آیا سپاسگزاریم یا کافر نمعت . هر کس سپاس خدا را بجا آورد بر نعمتش میافزاید و هر کس کفران نعمت کند عذابش میکند. بهترین مردم نزد خداوند از لحاظ منزلت و نزدیکترین ایشان به خداوند کسی است که مطیعتر فرمان او باشد و از همگان بیشتر فرمان او را به کار بندد و سنّت پیامبر 6 را بیشتر پیروی کند و کتاب خدا را بیشتر زنده بدارد.

برای هیچکس پیش ما فضیلتی جز به اطاعت از خدا و رسول نیست . اینک کتاب خدا در دسترس ما و عهد و روش پیامبر میان ما معلوم و شناخته شده است و این موضوع را فقط کسی نمیداند که نادان ستیزهجو و منکر حق باشد.

خداوند متعال فرموده است : «ای مردم ؛ ما شما را از یک مرد و یک زن بیافریدیم و شما را شاخهشاخه و خاندان خاندان قرار دادیم و تا یکدیگر را بازشناسید، همانا گرامیتر شما نزد خدا پرهیزکارتر شماست»[604] .

آنگاه با صدای بلند و تا آنجا که میتوانست فریاد برآورد:

خدای را فرمان برید، رسول را فرمان برید و اگر سرپیچی کنید همانا که خداوند کافران را دوست نمیدارد.

آنگاه فرمود: ای گروه مهاجران و انصار؛ آیا با اسلام خود به خدا و رسولش منّت میگزارید؟! نه ؛ که خداوند بر شما منّت نهاده که شما را به ایمان هدایت فرموده است اگر راستگویید.

سپس فرمود: منم ابوالحسن ـ و این را به هنگام خشم میفرمود ـ و افزود: هان ؛ این دنیایی که شما آن را تمنّا میکنید و به آن رغبت میورزید و چنان شده است که شما را به خشم میآورد یا شاد میکند، خانه و جایگاهی نیست که برای آن آفریده شده باشید، پس فریبتان ندهد که از آن برحذر داشته شدهاید، و نعمتهای خدا را با شکیبایی در اطاعت از او و تسلیم و زبونی در قبال فرمان او بر خود تمام بخواهید.

امّا در این درآمد و اموال کسی را بر دیگری فضیلتی نیست و مال از آنِ خداوند و شما هم بندگان تسلیم فرمان اویید و این کتاب خداوند است که به آن اقرار آورده تسلیم شدهایم و عهد پیامبرمان میان ماست و هر کس به آن راضی نیست هر گونه میخواهد رفتار کند؛ زیرا آن کس که به فرمان خدا عمل کند و بر حکم او حکم دهد بر او بیمی نیست .

امیرالمؤمنین علی  7 آنگاه از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و عمّار بن یاسر و عبدالرحمان بن حسل قرشی را نزد طلحه و زبیر ـ که در گوشه مسجد بودند ـ فرستاد. آندو پیش ایشان رفتند و آنان را فراخواندند؛ برخاستند و آمدند کنار امیرالمؤمنین علی  7 نشستند. به آن دو فرمود:

شما را به خدا سوگند میدهم ؛ مگر چنین نبود که شما دو تن با کمال میل برای بیعت پیش من آمدید و مرا به حکومت فراخواندید و حال آنکه من آن را خوش نداشتم ؟

گفتند: آری چنین بود.

سپس فرمود: شما بدون آنکه مجبور و در فشار باشید با من بیعت کردید و عهد بستید.

گفتند: همینگونه است .

فرمود: پس چه چیزی شما را پس از آن به این حالی که میبینم وادار کرده است ؟

گفتند: ما با تو بیعت کردیم به شرط آنکه کارها را بدون اطّلاع و رأی ما تمام نکنی و در هر کار با ما رایزنی کنی و در آن بر ما استبداد نورزی و ما را بر دیگران چندان فضیلت است که میدانی و حال آنکه اموال را تقیسم و کارها را بدون اطّلاع و رایزنی با ما انجام میدهی!!

فرمود:

همانا از اندک ، خشم گرفتهاید و بسیار را وانهادهاید؛ از خداوند آمرزش بخواهید تا شما را بیامرزد. اینک به من بگویید: آیا من شما را از حقّی که برای شما واجب شده باشد بازداشته و بر شما ستم روا داشتهام ؟

گفتند: پناه بر خدا، هرگز.

فرمود: آیا از این اموال چیزی را ویژه خود قرار دادهام ؟

گفتند: پناه بر خدا، هرگز.

فرمود: آیا کاری و حقّی از یکی از مسلمانان تباه شده است که از انجام آن ناتوان شده یا بیاطّلاع باشم ؟

گفتند: پناه بر خدا، هرگز.

فرمود: پس چه کاری از کارهای مرا ناخوش داشتید که مخالفت با مرا اندیشیدهاید؟

گفتند: مخالفت تو با عمر بن خطاب در چگونگی تقسم اموال ! که تو حقّ ما را همچون دیگریان قرار دادی و میان ما و کسانی که با ما سنجیده نمیشوند تساوی برقرار کردی ، خداوند این اموال را در پناه شمشیرها و نیزههای ما و زحمت بسیار سواران و پیادگان ما فراهم و دعوت ما را پیروز فرمود و با زور و زحمت آن سرزمینها و اموال را به دست آوردیم و نباید با کسانی که با کراهت به اسلام معتقد شدهاند یکسان باشیم .

امیرالمؤمنین علی  7 در پاسخ فرمود:

 امّا آنچه در مورد مشورت با شما گفتید، به خدا سوگند؛ مرا رغبتی به حکومت نبود و شما دو تن مرا به آن دعوت کردید و سپس همگان مرا به خلافت گماشتید و ترسیدم که اگر پیشنهاد شما را نپذیرم امّت به اختلاف افتد و چون حکومت به من رسید به کتاب خدا و سنّت رسول خدا6 نگریستم و به هر چه آندو مرا دلالت کرد پرداختم و از آن پیروی کردم و به آرای شما و دیگران در آن مورد نیازی پیدا نکردم و بدیهی است اگر کاری پیش آید که حکم آن در کتاب خدا و سنّت روشن نشده و نیازمند به مشورت باشد بدون تردید با شما دو نفر مشورت خواهم کرد.

امّا در مورد اموال و این روش قسمت ، من در آن مورد از خود حکم و عملی نکردهام ، من و شما شاهد بودهایم که پیامبر6 همینگونه حکم و رفتار فرمود[605] ،   

وانگهی کتاب خدا در این مورد گویاست و آن کتابی است که «نیاید آن را باطلی از پیشروی و از پشت سرش ، فروفرستادنی است از درستکاری ستوده»[606] ، و این

سخن که میگویید: «بهره ما از اموالی که خداوند در پناه شمشیرها و نیزههای ما به ما ارزانی فرموده است ما و دیگران را برابر قرار دادی» از دیرباز گروهی بر مسلمانی سبقت گرفته و اسلام را با شمشیرها و نیزههای خود یاری دادهاند و رسول خدا 6 در تقسیم اموال ، آنان را بر دیگران برتری نداده و آنان را به سبب پیشگامی و سبقت بر دیگران برنگزیده است ، و خداوند سبحان پیشگامان و مجاهدان را روز قیامت پاداش عنایت خواهد فرمود.

به خدا سوگند؛ برای شما و غیر شما پیش من چیزی جز همین نیست . خداوند رحمت کند مردی را که چون حقّی بیند بر انجام آن یاری دهد و چون ستمی بیند در دفع آن کوشا و در قبال هر کس که با حق مخالفت میکند یاور حق باشد.[607]

 (1230) طلحه و زبیر هنگام بیعت با حضرت امیرالمؤمنین  7

شیخ ما ابوجعفر اسکافی میگوید: روایتی هم شده است که طلحه و زبیر به هنگام بیعت با امیرالمؤمنین علی  7 به او گفتهاند: ما با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه در این حکومت شریک تو باشیم .

امیرالمؤمنین علی  7 به آندو فرمود:

نه ؛ شما در برداشتن سهم از غنایم چون خود من خواهید بود و من برای خودم نهتنها نسبت به شما بلکه نسبت به برده حبشی بینیبریدهای هم درهمی کمتر از درهمی افزون برنخواهم داشت و این دو پسر من همینگونه خواهند بود و اگر چیزی جز کلمه شرکت را نمیپذیرید، شما دو تن به هنگام ناتوانی و تنگدستی یار من خواهید بود نه به هنگام استقامت و قوّت .[608]

 

 

 (1231)

 (1232) پیشگوئی حضرت امیرالمؤمنین  7 درباره عبدالملک و بنیالعبّاس

]در این خطبه که مشتمل بر پیشگوییهایی در مورد خونریزیها و فتنههاست و با این عبارت «الحمد لله الأوّل قبل کلّ اوّل»؛ «سپاس خداوندی را که نخست پیش همه از همه نخستهاست» شروع میشود، پس از توضیح عبارت که بر مبنای کلام معتزله است . ضمن شرح جمله «گویی به گمراهی مینگرم که در شام بانگ برداشته و رایات خود را در نواحی کوفه به جنبش درآورده است» چنین گفته است  :[

این سخن کنایه از عبدالملک بن مروان است و صفات و نشانههایی که امیرالمؤمنین علی  7 بیان فرموده است در او بیش از دیگران بوده است . او هنگامی مدّعی خلافت برای خود شد که در شام قیام کرد و همین ، معنی بانگ برداشتن اوست و رایات خود را در اطراف کوفه به جنبش درآورد که یک بار شخصآ به عراق آمد و مصعب را کشت و سپس امیرانی چون برادر خود، بشر بن مروان را به حکومت کوفه گماشت و سرانجام حکومت کوفه را به حجّاج بن یوسف ثقفی سپرد که در آن هنگام شدّت حکومت عبدالملک و پایکوبی او بود و کار به راستی دشوار شد و فتنههایی در جنگهای با خوارج و عبدالرحمن بن اشعث بروز کرد.

چون روزگار عبدالملک به سر آمد، نابود شد ولی رایات فتنههای پیچیده و دشوار همچنان پا بر جای بود؛ نظیر جنگهای فرزندان عبدالملک با خاندان مهلب و جنگهای آنان با زید بن علی بن حسین  7 و دیگر فتنههایی که در کوفه به روزگار حکومت یوسف بن عمر و خالد قسری و عمر بن هبیرة و امیران دیگر پدید آمد و چه ظلم و درماندگی و کشتهشدنها و غارت اموالها که صورت گرفت .

گفته شده است : این سخن امیرالمؤمنین  7 کنایه از معاویه و فتنههایی است که به روزگار او پدید آمد و فتنههایی که پس از او به دست یزید و عبیدالله بن زیاد صورت گرفت و واقعه شهادت امام حسین  7 پیش آمد، ولی همان سخن اوّل صحیحتر است ؛ زیرا معاویه به روزگار امیرالمؤمنین  7 در شام بانگ برداشته بود و مردم را به حکومت خود فراخوانده بود و حال آنکه سیاق سخن دلالت بر آن دارد که کسی در آینده بانگ برخواهد داشت و مگر نمیبینی که میفرماید: «گویی به گمراهی مینگرم که در شام بانگ برداشته است».

]سپس ضمن خطبه از ظهور دولت دیگری وعده میدهد که کنایه از دولت بنیعبّاس و پیروزی آنان بر بنیامیه است و اینکه بسیاری از امیران اموی در جنگ کشته خواهند شد و اسیران آنان هم اعدام خواهند شد و این حال به روزگار عبدالله بن علی و ابوالعبّاس سفاح صورت گرفت .[[609]

 (1233)

 (1234) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او

عبدالرحمان بن حبیب بن مسلمه فهری کارگزار مروان بر افریقا بود و چون این حادثه پیش آمد عبدالله و عاص پسران ولید بن یزید بن عبدالملک پیش او گریختند و به او پناه بردند، او از آندو بر خویشتن ترسید و چون گرایش مردم را به آندو بدید هر دو را کشت .

عبدالرحمان بن معاویة بن هشام بن عبدالملک هم میخواست پیش او برود و به او پناهنده شود ولی همینکه از آنچه بر پسران ولید آمده بود آگاه شد از او ترسید، راه میان افریقا و اندلس را میانبر کرد و بر کشتی سوار شد و از راه دریا خود را به اندلس رساند و امیران مروانی اندلس را که بعدها بر آن حکومت کردند از اعقاب اویند.

حکومت و دولت امویان اندلس هم به دست بنیهاشم منقرض شد. یعنی به دست بنیحمود که از اعقاب امام حسن  7 و از فرزندزادگان ادریس بن حسن بودند.

هنگامی که عامر بن اسماعیل ، مروان را در بوصیر کشت و بر لشکرگاه او چیره شد، وارد کنیسهای شد که مروان در آن میزیست و بر بستر او نشست و از خوراکی که برای مروان فراهم ساخته بودند خورد.

دختر بزرگ مروان ـ که به کنیه خود یعنی امّ مروان معروف بود ـ به او گفت : ای عامر؛ روزگار که مروان را از زیر تخت و سریر فرود آورد و تو را بر آن نشاند تا در شامگاه مرگش از خوراک او بخوری و حکومت او را در دست بگیری و بر دارایی و اهل و حرم او حاکم باشی میتواند این وضع را تغییر دهد. چون این موضوع را به ابوالعبّاس سفاح گزارش دادند کار عامر بن اسماعیل را زشت و ناپسند شمرد و برای او چنین نوشت : مگر این مقدار ادب خداوندی در تو نبود که تو را از اینکه در آن ساعت بر بستر مروان بنشینی و از خوراک او بخوری بازدارد؟ به خدا سوگند؛ همین است که امیرالمؤمنین! (یعنی خود سفاح) کار تو را حمل بر اعتقاد تو بر آن کار و شهوت خوراک خوردن نمیکند وگرنه از خشم و سیاست او آنقدر به تو میرسید که تو را از امثال آن کار بازدارد و برای غیر تو مایه پند و عبرت باشد. اینک چون نامه امیرالمؤمنین!! به تو رسید با پرداخت صدقهای به خداوند تقرّب بجوی تا به آن وسیله خشم خداوند را خاموش کنی و نمازی بگزار و در آن فروتنی خویش را و فرمانبرداری خود را به پیشگاه خداوند عرضه دار و سه روز روزه بگیر و از هر چیز که خداوند را به خشم و غضب میآورد توبه کن و به همه یاران خودت هم فرمان بده مانند خودت روزه بگیرند.[610]

میگویم : این خبر را در سال ششصد و پنج در حضور ابوجعفر یحیی بن ابوزید علوی نقیب خواندم و گفتم : آتش زدن پیکر هشام در قبال آتشزدن پیکر زید بن علی مفهوم است ولی به چه سبب هشام را هشتاد تازیانه زد؟

خدایش رحمت کند؛ گفت : چنین میپندارم که عبدالله بن علی بر هشام حدّ تهمتزدن زده است و نقل شده است که هشام به زید دشنام داده و او را زنازاده گفته است و این به هنگامی بوده است که هشام به برادر زید یعنی (امام) محمّد باقر7 دشنام داده است . زید هم متقابلا به هشام دشنام داده و گفته است : پیامبر 6 او را باقر نامگذاری فرموده و تو او را بقره مینامی ؟ اختلاف تو با پیامبر 6 چه بسیار است ، و همینگونه که در این جهان با او اختلاف داری در آن جهان هم با او اختلاف خواهی داشت و رسول خدا 6 وارد بهشت خواهد شد و تو به دوزخ خواهی رفت ، و این استنباطی لطیف است .

مروان هنگامی که یقین به زوال پادشاهی خود کرد به دبیر خویش عبدالحمید بن یحیی گفت : اینک من نیازمند آن شدهام که تو به دشمن بپیوندی و تظاهر به پیمانشکنی و مکر با من کنی ؛ زیرا شیفتگی آنان به بلاغت تو و نیاز آنان به دبیری و قدرت نگارش تو آنان را وادار میکند تا تو را برگزینند و به خود نزدیک سازند و تو بکوش تا در دوره زندگیام سودبخش باشی ، در غیر این صورت میتوانی پس از مرگم زنان و حرم مرا حفظ کنی .

عبدالحمید گفت : این اشارتی که کردی برای من در عین آنکه سودبخش است ولی زشتترین کارهاست و من به چیزی جز پایداری و صبر با تو نمیاندیشم ، تا خداوند پیروزی نصیب تو فرماید یا من در برابرت کشته شوم و سپس این بیت را خواند: «در نهان وفادار باشم و به ظاهر غدر و مکر سازم ! چه عذری میتواند در قبال مردم وجود داشته باشد؟»

عبدالحمید بر حال خود باقی ماند و به بنیهاشم نپیوست تا آنکه مروان کشته شد و سپس عبدالحمید را اعدام کردند.[611]

 

 

(1235) کشتن گروهی از بنیامیه

امّا ابوالعبّاس مبرّد در کتاب «الکامل» خود این شعر را به گونه دیگری نقل کرده و آن را به سدیف نسبت نداده بلکه به شبل ، وابسته بنیهاشم ، نسبت داده است .

او میگوید: شبل بن عبدالله وابسته بنیهاشم نزد عبدالله بن علی رفت و او هشتاد تن از بنیامیه را بر سفره خوراک نشانده بود و او اشعار زیر را خواند : «پادشاهی با خردمندان بیمانند بنیعبّاس پایههایش استوار شد. آنان خون بنیهاشم را پس از کژی زمان و ناامیدی طلب کردند و انتقام گرفتند، اینک هیچ لغزش افراد خاندان عبدشمس را مبخش و همه ریشه و اساس آن را قطع کن...».

عبدالله بن علی فرمان داد همه آنان را با کوبیدن گرز و عمود کشتند و روی پیکر آنان فرش گستردند و بر آن فرش نشست و خوراک خواست . در همان حال نالههای برخی از ایشان از زیر فرش شنوده میشد و همگان مردند. عبدالله به شبل گفت : اگر نه این است که شعر خود را با طلب مال آمیختهای تمام اموال را به تو میبخشیدم و تو را سالار همه بردگان و وابستگان بنیهاشم قرار میدادم .

ابوالعبّاس مبرّد میگوید: سدیف در این جریان حضور نداشت و او را مقامی دیگر است و چنین بود که او نزد ابوالعبّاس سفاح وارد شد و سلیمان بن هشام بن عبدالملک هم پیش سفاح بود. سفاح دست خود را به سدیف داد تا ببوسد. سپس او را نزدیک خود جای داد. سدیف روی به سفاح کرد و به او گفت : «آنچه از مردان میبینی فریبت مدهد، همانا که زیر دندهها دردی بیدرمان نهفته است . تازیانه را کنار بگذار و شمشیر در ایشان بنه تا بر پشت زمین هیچ اموی را نبینی».

سلیمان به سدیف گفت : ای شیخ ؛ مرا با تو چهکار که مرا به کشتن دادی ؟ خدایت بکشد. سفاح برخاست و به اندرون رفت و در همین هنگام دستار بر گردان سلیمان افکندند و او را کشتند. سلیمان بن یزید بن عبدالملک بن مروان در بلقاء کشته شد و سرش را پیش عبدالله بن علی بردند.[612]

 

 (1236) از جنایات بنیامیه

یکی از زنان بنیامیه بر سلیمان بن علی وارد شد و این به هنگامی بود که او در بصره بنیامیه را میکشت . آن زن گفت : ای امیر؛ اگر در دادگری زیادهروی شد موجب افسردگی میشود و از زیادهروی در آن به ستوه میآیند. چگونه است که تو از ستم بسیار خود و قطع پیوند خویشاوندی ملول نمیشوی و به ستوه نمیآیی ؟

او نخست سکوت کرد و سپس برای آن زن این بیت را خواند: «شما کشتن ما را سنّت و مرسوم کردید و آن را زشت نشمردید. اینک شما بچشید همانگونه که ما به روزگار گذشته چشیدیم». سپس خطاب به آن زن گفت : ای کنیزک خدا؛ «باید نخستین کس که به سنّتی راضی میشود کسی باشد که آن را معمول داشته است». آیا شما با امیرالمؤمنین علی  7 جنگ نکردید و او را از حقّ خودش بازنداشتید؟ آیا شما امام حسن  7 را مسموم نکردید و شرط و پیمانش را نشکستید؟ آیا شما امام حسین  7 را نکشتید و او را مثله نکردید؟ آیا زید را نکشتید و جسدش را بر دار نکشیدید؟ آیا یحیی را نکشتید و او را مثله نکردید؟ آیا امیرالمؤمنین علی  7 را بر منابر خود لعن و نفرین نکردید؟ آیا شما جدّ ما، عبدالله بن عبّاس را تازیانه نزدید؟ آیا شما ابراهیم امام را در جوال آهک ، آنهم در زندان خودتان خفه نکردید؟

سلیمان بن علی سپس به آن زن گفت : اینک بگو چه نیازی داری ؟

گفت : کارگزارانت اموال مرا گرفتهاند.

سلیمان دستور داد اموالش را به او برگرداندند.[613]

 

 (1237) کشتهشدن مروان و امید او به حکومت بنیامیه

تا ظهور حضرت عیسی  7

هنگامی که مروان به زاب رفت ، گرد قرارگاه خویش خندقی حفر کرد. ابوعون عبدالله بن یزید ازدی که قحطبة بن شبیب او را گسیل داشته بود و ابوسلمه خلال هم برای او نیروهای امدادی بسیاری گسیل داشته بود به جنگ مروان رفت و مقابل او فرود آمد، ابوالعبّاس سفاح هم که در آن هنگام در کوفه بود به وابستگان و خویشاوندان خود گفت : چه کسی به جنگ مروان نمیرود که از افراد خاندان من باشد و اگر بتواند مروان را بکشد ولایتعهد برای او خواهد بود؟

عبدالله عموی سفاح گفت : من این کار را انجام میدهم .

سفاح گفت : در پناه برکت خدا حرکت کن .

عبدالله حرکت کرد و چون پیش ابوعون رسید، ابوعون به احترام او از سراپردههای خویش کنار رفت و آنها را برای او خالی کرد و هر چه در آن بود برای او گذاشت . سپس عبدالله از محلّ مناسبی از رودخانه زاب که تنگ باشد پرسید. و آنها او را راهنمایی کردند. و به فرمان عبدالله یکی از سردارانش با پنجهزار تن از آنجا عبور کرد و خود را به قرارگاه مروان رساند و با آنان تا شامگاه جنگ کرد و سپس دو لشکر از جنگ بازایستادند و آن سردار با یاران خود از همان تنگه برگشت و به لشکرگاه عبدالله بن علی پیوست .

مروان فردای آن روز دستور داد بر رود زاب پل بستند و با تمام لشکر خویش از آن عبور کرد و مقابل عبدالله بن علی ایستاد. پسرش عبدالله فرماندهی مقدّمه لشکر مروان را بر عهده داشت بر میمنه لشکر او ولید بن معاویة بن عبدالملک بن مروان و بر میسره عبدالعزیز پسر عمر بن عبدالعزیز فرماندهی داشتند. عبدالله بن علی هم سپاه خود را آرایش جنگی داد و دو سپاه رویاروی شدند.

مروان به عبدالعزیز عمر گفت : بنگر و مواظب باش که اگر پیش از ظهر و زوال خورشید امروز آنان با ما جنگ نکنند این ما هستیم که حکومت را تا ظهور عیسی بن مریم در دست خواهیم داشت و آن را به به او تسلیم میکنیم و اگر پیش از ظهر با ما جنگ کنند باید «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» گفت . آنگاه به عبدالله بن علی پیام فرستاد و از او تقاضا کرد پیش از ظهر آن روز از جنگ دست بدارد.

عبدالله گفت : پسر زربی دروغ میگوید، او میخواهد شروع جنگ را تا ظهر عقب اندازد، نه ؛ به خدا سوگند که به خواست خداوند متعال پیش از آنکه آفتاب به زوال برسد او را زیر سم اسبان میکوبم . سپس یاران خود را برای جنگ حرکت داد.

مروان میان مردم شام بانگ برداشت که شما با آنان جنگ مکنید. ولی ولید بن معاویه گوش نکرد و بر میسره عبدالله بن علی حمله آورد، مروان خشمگین شد و او را دشنام داد؛ باز هم گوش نکرد آتش جنگ شعله کشید.

عبدالله بن علی به تیراندازان فرمان داد پیاده شوند و به همگان دستور داد روی زمین قرار گیرند. همگان پیاده شدند تیراندازان شروع به تیراندازی کردند و نیزهداران بر زانو نشستند و جنگ سخت شد.

مروان به قبیله قضاعه گفت : پیاده شوید.

گفتند: باید نخست قبیله کنده پیاده شوند.

به کنده گفت : پیاده شوید.

گفتند: نخست سکاسک پیاده شوند.

به بنیسلیم گفت : پیاده شوید.

گفتند: قبیله عامر پیاده شوند.

سرانجام به قبیله تمیم گفت : پیاده شوید و حمله کنید.

گفتند: باید نخست بنیاسد حمله کنند و چون به قبیله هوازن گفت : حمله کنید، گفتند: باید نخست غطفان حمله کنند.

به سالار شرطه خویش گفت : ای وای بر تو؛ تو حمله کن .

گفت : من به تنهایی خود را هدف ایشان قرار نمیدهم .

گفت : به خدا سوگند؛ درماندهات میکنم .

گفت : دوست میداشتم امیرالمؤمنین! میتوانست چنین کاری انجام دهد.

بدینگونه لشکر مروان شکست خورد و روی به گریز نهاد. مروان هم همراه آنان گریخت و از پل گذشت و شمار غرقشدگان بیشتر از کشتهشدگان زیر شمشیر بودند.

عبدالله بن علی بر لشکرگاه مروان و هر چه در آن بود دست یافت و برای ابوالعبّاس سفاح موضوع را نوشت .[614]

 

 (1238) سر بریده مروان در دامن دختر او

چون مروان در بوصیر کشته شد، حسن بن قحطبه گفت : یکی از دختران مروان را پیش من آورید. دختری را پیش آوردند که از بیم میلرزید.

حسن گفت : بر تو باکی نخواهد بود.

گفت : چه بیم و باکی بزرگتر از اینکه مرا سر برهنه پیش خود حاضر کردهای و حال آنکه من پیش از تو هرگز مرد نامحری ندیدهام .

حسن او را نشاند و سر مروان را بر دامن او نهاد. دختر فریاد برآورد و سخت مضطرب شد. به حسن گفته شد: این کار را برای چه کردی ؟

گفت : همان کاری را که نسبت به زید بن علی انجام دادند انجام دادم . آنها پس از اینکه او را کشتند سرش را در دامن زینب دختر علی بن الحسین 8 قرار دادند.

همسر مروان بن محمّد ـ پس از اینکه پیرزنی سالخورده شده بود به روزگار حکومت مهدی عبّاسی نزد «خیزران» آمد. زینب دختر سلیمان بن علی هم نزد او بود. زینب به همسر مروان گفت : سپاس خداوندی را که نعمت شما را زایل فرمود و تو را مایه عبرت قرار داد. ای دشمن خدا؛ به یاد میآوری که زنان ما پیش تو آمدند تا با سالار خود درباره ابراهیم بن محمّد سخن بگویی چه رفتاری با آنان کردی و چگونه آنان را از پیش خود راندی ؟

او خندید و گفت : ای دختر عمو؛ پس از آن چه چیزی از کار خداوند را نسبت به من پسندیدهای که میخواهی از آن کار من تقلید کنی ؟ و سپس پشت کرد و بیرون رفت .[615]

 (1239) سختگیری در کشتار بنیامیه

هنگامی که داود بن علی در کشتار بنیامیه افراط کرد، عبدالله بن حسن  7 به او گفت : ای پسر عمو؛ اگر در کشتار افرادی که همتای تو نیستند زیادهروی کنی چه کسی باقی میماند که به سلطنت تو مباهات کند و اینکه آنان تو را هر صبح و شام ببینند در حالیکه آنچه تو را شادمان و ایشان را اندوهگین کند کافی نیست ؟

داود بن علی ، بنیامیه را مثله میکرد، بر چشمهای ایشان میل میکشید، شکمها را میدرید، بینیها را میبرید و سیلی بر آنان میزد و گوشها را میکند.

عبدالله بن علی هم کنار رود ابیفطرس آنان را باژگونه بر دار میکشید و آهک و صبر زرد[616]  به آنان میخورانید و خاکستر را با سرکه میآمیخت و به آنان

مینوشانید و دستها و پاها را قطع میکرد و سلیمان بن علی در بصره گردنهای ایشان را میزد.[617]

 

 (1240) زوال بنیامیه با خلافت کنیززاده

گفته میشد که : اگر حکومت بنیامیه به دست کس دیگری غیر از مروان بن محمّد از میان میرفت میگفتند: اگر مروان عهدهدار حکومت میبود، از دست نمیرفت .

و گفته میشد: آخرین خلیفه بنیامیه کسی است که مادرش کنیز است و به همین سبب آنان کنیززادگان را ولیعهد نمیکردند و اگر قرار میشد کنیززادهای را ولیعهد کنند هیچکس به شایستگی مسلمة بن عبدالملک نبود. سرانجام هم انقراض دولت بنیامیه به دست مروان بود که مادرش کنیز بود. او قبلا به مصعب بن زبیر تعلّق داشت و او را به ابراهیم بن اشتر بخشید و روزی که ابراهیم کشته شد او در اختیار محمّد قرار گرفت و محمّد او را از خرگاه ابراهیم برای خود گرفت .

گفته شده است : آن کنیز از ابراهیم باردار بوده است و آن را در خانه محمّد بن مروان زاییده است و به همین سبب خراسانیها در جنگ او را «پسر اشتر» صدا میزدند.

همچنین گفته شده است : آن کنیز از مصعب باردار بوده و مدّت اقامتش در خانه ابراهیم بن اشتر طولانی نبوده است ، و پس از کشته شدن ابراهیم او فرزند خود را در خانه محمّد بن مروان به دنیا آورده است و به همین سبب سیهجامگان در جنگ با مروان بن محمّد گاهی او را پسر معصب و گاهی پسر اشتر صدا میزدند و او میگفت : برای من مهمّ نیست که کدامیک از این دو مرد دلاور بر من غلبه کند و پدرم باشد.[618]

 

 (1241) امید به بقاء حکومت بنیالعبّاس تا فرود آمدن حضرت عیسی  7

چون با ابوالعبّاس سفاح بیعت شد ابن عیاش منتوف پیش او آمد، دستش را بوسید و با او بیعت کرد و گفت : سپاس و ستایش خداوندی را که به جای خر جزیره و کنیززاده قبیله نخع ، پسرعموی رسول خدا 6 و پسر عبدالمطلب را به ما ارزانی فرمود.

چون سفاح روز بیعت با خود بر منبر کوفه رفت و برای مردم خطبه خواند، سید حمیری برخاست و این ابیات را خواند:

«ای بنیهاشم ؛ خلافت را استوار بگیرید و نشانههای فرسودهشدهاش را تازه کنید. خلافت را استوار بگیرید، تاج آن را بر سر نهید و هیچیک از شما نباشد که آن را بر سر خویش ننهد. خلافت و سلطنت الهی و عنصری که برای شما کهنه شده است ؛ پیش از شما سیاستمدارانی آن را بر عهده گرفتند که از هیچ خشک و تری فروگذاری نکردند. اگر منبر سوارکاران خود را برگزیند جز از میان شما سوارکاران دلیر خود را برنخواهد گزید و اگر با پادشاهی مشورت شود که برای خود، رهبری برگزیند به رهبری جز شما راضی نخواهد شد. عبدالله بن علی نیز در شام ، از خاندان ابوالعاص یک عطسهکننده هم باقی نگذارده است و من از اینکه شما این خلافت را تا هنگام فرود آمدن عیسی  7 بر عهده داشته باشید ناامید نیستم».[619]

 

 

(1242)

 

 (1243) 

(1244) سرانجام مروان

هنگامی که عامر بن اسماعیل که صالح بن علی او را به تعقیب مروان گسیل داشته بود به بوصیر مصر رسید، مروان همراه گروهی اندک از خویشاوندان و یاران خویش از برابر او گریخت و او گروه بسیاری با خود برنداشته بود. هنگام سپیدهدم به پلی رسیدند که بر رودخانه گودی بسته شده بود و امکان عبور با اسب از آن نبود و این پل تنها راه عبور سواران بود، عامر بن اسماعیل هم در تعقیب ایشان بود.

مروان به قطاری از استران برخورد که خیکهای عسل بر آنها بار و از سوی دیگر، روی پل آمده بودند و مروان از حرکت بازماند. عامر بن اسماعیل به او رسید، مروان مرکوب خود را به سوی ایشان برگرداند و جنگ کرد و کشته شد.

چون این خبر به صالح بن علی رسید، گفت : خدا را سپاهیانی از عسل است .

چون سر مروان درهم شکست و مغزش پریشان شد، زبانش را بریدند و با مقداری از گوشتهای گردنش کنار انداختند، سگی آمد و آن را برداشت .

گویندهای گفت : همانا از عبرتهای دنیا این است که زبان مروان را در دهان سگی دیدیم .[620]

 

 (1245) چاپلوسی ابومسلم خراسانی و عدم اعتقاد او به اهل بیت  :

ابو مسلم به روزگار حکومت سفاح حج گزارد، در مدینه خطبهای ایراد کرد و چنین گفت : سپاس خداوندی را که خود خویشتن را ستوده و برای خود آیین اسلام را برگزیده است ، و سپس به محمّد پیامبر خویش ـ که درود خدا بر او باد ـ آنچه را که لازم بوده وحی فرموده و او را از میان خلق خویش انتخاب کرده است . نفس او از همان مردم و خاندانش از خاندانهای ایشان است و خداوند در کتاب خویش که با علم خود آن را حفظ فرموده و فرشتگانش بر حقّانیت آن گواهی دادهاند فرموده است : «همانا که خداوند اراده فرموده است تا پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند، پاک گردیدنی»[621]  و پس از محمّد 6 حقّ

را در اهل بیت او قرار داده است . پس از رحلت رسول خدا 6 گروهی از ایشان بر سختی و گرفتاری شکیبایی ورزیدند و بر استبداد و خودکامگی صبر کردند، و گروهی از اهل بیت پیامبر 6 پس از مدّتی بر طبق سنّت آیین رسول خدا 6 با گروهی که از شیطان اطاعت میکردند و نسبت به خدا دشمنی میورزیدند جنگ کردند، این گروه مردمی بودند که این جهان را بر آن جهان و فانی را بر باقی برگزیدند و در صدد استوار کردن ستم و سست کردن حق بودند و بادهگسار و شاهد و اهل مزمار و طنبور بودند. اگر به آنان تذکر داده میشد پندپذیر نبودند و اگر به سوی حق فراخوانده میشدند پشت میکردند، زکات و صدقات را در مورد شهوات خود و غنیمت را در کارهای ناروا و اموال و درآمد عمومی را برای گمراه ساختن مردم مصرف میکردند. روزگارشان اینچنین بود و پادشاهشان اینگونه عمل میکرد و مردم پنداشتند که دیگران از آل محمّد : به حکومت سزاوارترند.

ای مردم ؛ چرا و به چه سبب باید چنین باشد؟ آیا برای شما صحابی بودن فضیلت بیشتری از قرابت و خویشاوندی دارد؟ که شریکان در نسب و تبارند و وارثان آنچه که ربوده شود، و با توجّه به اینکه آنان در راه دین افراد نادان شما را زدند و در خشکسالیها گرسنگان شما را خوراک دادند.

به خدا سوگند؛ شما هرگز و برای ساعتی هم آنچه را که خداوند برای خود برگزیده است انتخاب نکردید و همواره و همواره پس از رحلت پیامبر خدا6 یکبار فردی از خاندان تیم و بار دیگر فردی از خاندان عدی و سپس فردی اموی یا اسدی یا سفیانی و مروانی را برگزیدید، تا آنکه کسی به سوی شما آمد که نه نامش را میدانستید و نه خاندانش را میشناختید، و او با شمشیر خود شما را فرو میکوفت و با زور و در حالیکه تحقیر شده بودید تسلیم او شدید.

همانا که آل محمّد 6 پیشوایان هدایت و روشنگران راه پرهیزگاری و پیشوایان مدافع و سرورانند، پسرعموهای پیامبرند و خانه آنان جایی است که جبریل با قرآن فرود آمد. چه بسیار ستمگران سرکش و تبهکاران ظالم را که خداوند به دست آنان درهم شکسته است . خداوند با آنان هدایت را استوار و کوردلی را برطرف فرموده است . هرگز همچون عبّاس شنیده نشده است و چگونه امّتها برای رعایت حق حرمت او نباید خضوع کنند؟ او پس از پدر رسول خدا 6 به منزله پدر اوست[622] .

 

آری ؛ یکی از دستهای پیامبر 6 و پوست میان دو چشم رسول خداست ، در بیعت عقبه امین پیامبر و در مکه ناصر او بوده است و فرستاده پیامبر نزد مردم مکه است و حمایتکننده از او در جنگ حنین به هنگام رویارویی دو گوره بوده است ، با هیچ فرمان و حکم پیامبر 6 مخالفت نکرد، او روز «نیق العقاب»[623]  در مورد احزاب به پیشگاه پیامبر شفاعت کرد. ای مردم ؛ همانا که در این موضوع برای صاحبان بینش عبرت است .

میگویم : منظور ابومسلم از کلمه «اسدی» عبدالله بن زبیر و «از آن کس که نامش و خاندانش را نمیدانید» خود اوست ، زیرا نسب ابومسلم معلوم نبود و درباره او اختلاف است که آیا از بردگان آزادکرده و موالی است یا عرب .

منظور از عقبه ، بیعت هفتاد تن از انصار در مکه با پیامبر 6 است و مقصود از نیق العقاب روز فتح مکه است که عبّاس در آن روز در مورد ابوسفیان و مردم مکه شفاعت کرد و پیامبر از آنان گذشت فرمود.[624]

 

 (1246) خلفای بنیامیه از نظر منصور عبّاسی

به هنگام خلافت منصور گروهی از وابستگان پدرش پیش او جمع شدند که از جمله ایشان عیسی بن موسی و عبّاس بن محمّد و کسان دیگری غیر از آندو بودند و درباره خلیفگان اموی سخن میگفتند که چرا عزّت از آنان سلب شد.

منصور گفت : عبدالملک چنان ستمگری بود که هیچ اهمیت نمیداد که چه میکند. ولید دیوانهای بود که سخن گفتنش سراپا اشتباه و غلط بود. سلیمان همّتش در فرج و شکمش بود. عمر بن عبدالعزیز مردی یکچشم در میان کوران بود. مرد آن قوم هشام بود و بنیامیه همواره آنچه را که او برای ایشان از ارکان پادشاهی فراهم آورده بود مراقبت و حفظ و پاسداری میکردند و گرد همان میگشتند و آنچه را که خداوند از او به ایشان ارزانی داشته بود نگهبانی میکردند، کارهای مهمّ را استوار میداشتند و کارهای کمارزش را رها میساختند تا آنکه کارهای ایشان و خلافت آنان به دست فرزندان جوان اسرافکارشان افتاد که ناز و نعمت پرورده بودند. سپاس عافیت را نداشتند و بدرفتاری کردند. درماندگی از ایشان شروع شد و خداوند آنان را که از مکر او احساس ایمنی میکردند اندک اندک درمانده فرمود، آنان نگهبانی از خلافت را یکسو افکندند و حقوق ریاست را سبک شمردند و در رسوم سیاست ناتوان شدند و خداوند عزّت ایشان را بازگرفت و جامه خواری بر ایشان پوشاند و نعمت آنان را زایل فرمود.[625]

 

 

(1247) ظلم و ستم بنیامیه از نظر پادشاه نوبه

منصور از عبدالله بن مروان جویا شد، ربیع وزیر گفت : او در زندان امیرالمؤمنین! زنده است .

منصور گفت : به من خبر رسیده است که او هنگامی که به سرزمین پادشاه نوبه رفته پادشاه با او سخنانی گفته است . اینک دوست دارم از دهان خودش بشنوم . فرمان به احضار او داده شد و او را آوردند. چون آمد به منصور با عنوان خلافت سلام داد و منصور اجازه نشستن به او داد و او در حالی که بند و زنجیر در پاهایش خشخش میکرد نشست .

منصور گفت : دوست میدارم سخنانی را که پادشاه نوبه به هنگام اقامت در سرزمین او به تو گفته است برای من بگویی .

گفت : آری ؛ چون به سرزمین نوبه رسیدم و چند روزی آنجا درنگ کردم خبر ما به سلطان رسید و برای ما فرش و بستر و خوراک فراوان فرستاد و خانههای وسیعی را ویژه ما قرار داد. آنگاه در حالی که پنجاه تن از یارانش همراهش بودند و همگی جنگافزار در دست داشتند به دیدن ما آمد.

من برخاستم و به استقبالش رفتم و برای نشستن او از صدر مجلس کناره گرفتم . او آنجا ننشست و روی زمین نشست . من به او گفتم : چه چیز تو را از نشستن روی فرش بازمیدارد؟

گفت : من پادشاهم و برای پادشاه لازم است که چون نعمتی تازه ببیند برای خداوند و عظمت او تواضع کند و من چون این نعمت تازه خدا را بر خود دیدم که شما به سرزمین من آمدید و پس از عزّت و پادشاهی خود به من پناهنده شدید در قبال همین نعمت این خضوع و تواضعی را که میبینی آشکار ساختم .

آنگاه مدّتی سکوت کرد و من هم سکوت کردم ، نه او سخن میگفت و نه من ، و یاران او همچنان با جنگافزارهای خود بالای سرش ایستاده بودند. سپس به من گفت : به چه سبب بادهنوشی میکنید و حال آنکه این کار برای شما در کتابتان حرام شمرده شده است ؟

گفتم : بردگان ما به سبب نادانی خود بر این کار گستاخی کردهاند.

گفت : برای چه مزارع و کشتزارها را زیر سم چهارپایان خود لگدکوب میکنید و حال آنکه هر گونه فساد و تباهی در کتاب شما حرام است ؟

گفتم : این کار را پیروان و کارگزاران ما به سبب نادانی مرتکب شدهاند.

گفت : چرا دیبا و پرنیان و جامههای زربفت میپوشید و حال آنکه در کتاب و دین شما بر شما حرام است ؟

گفتم : ما برای انجام کارهای خود از دبیران ایرانی استفاده کردیم ، آنان که به دین ما درآمده بودند به پیروی از روش پیشینیان خود با آنکه ما خوش نمیداشتم چنان جامههایی میپوشیدند.

مدّتی سر به زیر انداخت و با دست خود روی زمین خط میکشید. سپس گفت : بردگان ما، پیروان ما، کارگزاران و دبیران ما! نه اینچنین که تو گفتی نیست بلکه شما قومی هستید که آنچه را خداوند بر شما حلال کرده است حلال دانستهاید و آنچه را نهی فرموده است مرتکب شدهاید و در پادشاهی خود ستم کردید و خداوند عزّت شما را سلب کرد و جامه خواری بر شما پوشاند و همانا که خداوند سبحان را نسبت به شما خشم و عذابی است که هنوز به نهایت نرسیده است و من بیمناکم که بر شما در این سرزمین من عذاب نازل شود و مرا هم فروگیرد، میهمانی هم سه روز است . بنابراین آنچه را نیاز دارید فراهم کنید و از سرزمین من بیرون روید.

ما به اندازه زاد و توشه خود از او گرفتیم و از کشور او بیرون آمدیم .

منصور از این سخن شگفت کرد و فرمان داد عبدالله بن مروان را به زندان برگرداندند.[626]

 

 (1248) کشتن بنی العّباس امویانی را که به آنها پیوسته بودند

در برخی از روایات برای ما نقل شده است که چون سفاح تصمیم گرفت آن گروه از بنیامیه را که به او پیوستهاند بکشد، روزی بر تخت خود در کاخ هاشمیه کوفه نشست . بنیامیه و بنیهاشم و فرماندهان نظامی و دبیران آمدند. آنان را در حجرهای متّصل به حجره سفاح نشاندند و میان سفاح و ایشان پردهای آویخته بود.

سفاح ابوالجهم بن عطیه را نزد آنان فرستاد و نامهای در دست او بود، او بدانگونه که ایشان بشنوند با صدای بلند گفت : فرستاده حسین بن علی بن ابی طالب 7 کجاست ؟ هیچکس پاسخ نداد.

ابوالجهم رفت و برگشت و گفت : فرستاده زید بن علی بن حسین  7 کجاست ؟ هیچکس پاسخ نداد.

او رفت و برای بار سوّم برگشت و گفت : فرستاده یحیی بن زید کجاست ؟ باز هم هیچکس پاسخ نداد.

او رفت و برای بار چهارم برگشت و گفت : فرستاده ابراهیم بن محمّد امام کجاست ؟ آنان به یکدیگر مینگریستند، به یقین دانستند که بلایی در پیش است .

ابوالجهم رفت و برگشت و به آنان گفت : امیرالمؤمنین! به شما میگوید: اینان که نام بردم افراد خاندان من و پارههای تن من هستند، با آنان چه کردهاید؟ آنان را برای من برگردانید یا خودتان داد مرا از خود بستانید.

هیچ پاسخی ندادند. در این هنگام خراسانیان با چماقهای خود وارد شدند و همه آنان را درهم کوبیدند.

میگویم : این معنی مأخوذ از گفتار فضل بن عبدالرحمان بن عبّاس بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب است که چون زید بن علی  7 در یکصد و بیست و دو به روزگار هشام بن عبدالملک کشته شد، هشام برای کارگزار خود در بصره که قاسم بن محمّد ثقفی بود نوشت تا همه افراد بنیهاشم را که در عراق هستند به مدینه گسیل دارد و این از بیم خروج آنان بود.

برای کارگزار مدینه نوشت که گروهی از آنان را به زندان افکند، دیگران را هم هفتهای یکبار احضار کند و بر آنان افرادی بگمارد که از مدینه بیرون نروند.

فضل بن عبدالرحمان در قصیده مفصّلی چنین سروده است : «آنان در هر سرزمین که بال و پری درآوردند ما را به زندانها افکندند یا تبعید کردند. آنان ما را به صورت اسیران به مدینه گسیل داشتند. پروردگار من آنان را از آنچه بیم دارند کفایت نفرماید. آنان پس از رحلت احمد پاکیزه  6 میان ما به گونهای رفتار کردند که او دوست نمیدارد، و ما را به استضعاف کشاندند. بدون اینکه نسبت به آنان مرتکب گناهی شده باشیم ما را کشتند.

خداوند امّتی را که ما را کشتند بکشد. حقّ ما را رعایت نکردند و سفارش خداوند را در مورد نزدیکان درباره ما انجام ندادند. آنان ما را سختترین دشمن خود پنداشتند و میان خونهای ما شنا کردند. منکر حق ما شدند و بر ما ستم روا داشتند و بدون هیچ انگیزهای ما را دشمن داشتند. گناهی جز این نداریم که پیامبر 6 از ماست و ما همواره در پرداخت صله و رعایت حق خویشاوندی نسبت به آنان رغبت داشتیم ، و با آن حال اگر آنان را به هدایت فراخواندیم دعوت ما را نپذیرفتند و از هدایت رویگردان بودند...».

(تا آنجا که میگوید:) «کشتهشدگان ما که نخست بر آنان ستم کردید و سپس با ظلم آنان را کشتید، کجایند؟ هاشم و عمّاریاسر و پسر بدیل و ذوالشهادتین و دیگر کشتهشدگانی را که در کشتارشان تبهکار بودید برگردانید. حجر بن عدی و یارانش را که شما با ستم در قتل ایشان دست داشتید و ابوعمیر و رشید و میثم آنانی را که در طف همراه (امام) حسین  7 کشته شدند و خود (امام) حسین  7 را برگردانید. عمرو و بشیر و دیگر کشتهشدگان با ایشان که در صحرا افتاده بودند و به خاک سپرده نشدند کجایند؟ عامر و زهیر و عثمان و دیگران و حر و پسر قین را که چون از صفین فرارفتند کشته شدند و هانی و مسلم و دیگر جوانان برومند و زید و دیگر کسانی را که از ما کشتهاید همه را برگردانید، شما که هرگز نمیتوانید آنان را پیش ما برگردانید و ما هم چیز دیگری از شما نمیپذیریم».[627]

 

 

 

(1249) مروان پس از شکست خود (مشابه این ص 1845 آمده است)

در جنگ زاب همینکه عبدالله بن علی با لشکر خود پدیدار شد ـ همگان سیهجامه بودند ـ پیشاپیش آنان رایات بزرگ سیاه بر دوش مردانی قرار داشت که سوار بر شتران بزرگ بودند. به جای نیها چوب رایت را از تنه بلند درختان بید و درختان خاردار ساخته بودند.

مروان به کسانی که نزدیک او بودند گفت : میبینید چوبه نیزههای آنان به کلفتی و سختی تنه درخت خرماست و میبینید که علمها و رایات ایشان بالای این شتران همچون قطعههای ابر سیاه است ؟ همانگونه که او با تعجّب به آنها مینگریست قطعه بزرگی از چوبهیا سیاه خاردار به حرکت درآمد و در اوّل لشکر عبدالله بن علی افتاد و سیاهی آن به سیاهی پرچمها پیوست و مروان همچنین مینگریست و متعجّب بود و با شگفتی گفت : میبینید سیاهی به سیاهی پیوست و تمام صحنه را پوشاند و همچون ابرهای سیاه فشرده شد. سپس به مردی که کنارش ایستاده بود رو کرد و گفت : آیا سالارشان را به من معرّفی میکنی ؟

گفت : آری ؛ سالارشان عبدالله بن علی بن عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطلب است .

گفت : ای وای بر تو؛ یعنی او از اعقاب عبّاس است ؟

گفت : آری .

گفت : به خدا سوگند؛ دوست داشتم که ای کاش علی بن ابی طالب ( 7) عوض این فرمانده ، فرماندهی لشکر را بر عهده میداشت .

گفت : ای امیرالمؤمنین ! آیا اینچنین میگویی و حال آنکه شهرت شجاعت علی ( 7) تمام دنیا را آکنده است ؟!

گفت : وای بر تو؛ آری که علی ( 7) همراه با شجاعت خود دین داشت و دین غیر از پادشاهی است ، وانگهی برای ما از قول نیاکان و پیشینیان ما روایت شده است که در خلافت و پادشاهی ، علی ( 7) و فرزندانش را بهرهای نیست .

مروان سپس پرسید: او کدامیک از اعقاب عبّاس است که من شخص او را به خاطر نمیآورم ؟

آن مرد گفت : او همان مردی است که در حضور تو با عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر مخاصمه کرد.

مروان گفت : شکل صورت او را بگو شاید به خاطرش آورم .

گفت : او همان مرد درشتاندام سراپا غرق در آهن است که چهرهاش استخوانی و موهای ریش او کمپشت است . او همان مرد سخنوری است که چون آن روز گفتارش را شنیدی ، گفتی : خداوند به هر کس بخواهد بیان ارزانی میدارد.

مروان گفت : عجب! این همان شخص است ؟

گفت : آری .

مروان گفت : إنّا لله وإنّا إلیه راجعون . و سپس به آن شخص گفت : آیا میدانی چرا من حکومت را پس از خودم برای پسرم عبدالله قرار دادم و حال آنکه پسرم محمّد از او بزرگتر است ؟

گفت : نه .

مروان گفت : از این جهت بود که نیاکان ما به ما خبر دادهاند که حکومت پس از من به مردی که نامش عبدالله است نمیرسد و من او را به حکومت پس از خود گماشتم .

مروان پس از این گفتگو که با دوست خود انجام داد نهانی به عبدالله بن علی پیام فرستاد که : ای پسرعمو؛ این حکومت به تو میرسد، از خدا بترس و حرمت مرا در مورد زنان و حریم من محفوظ بدار.

عبدالله به او پیام داد که در مورد خون تو حقّ با ماست و البتّه در مورد حریم تو حفظ حقّ بر عهده ماست .

میگویم : مروان چنین پنداشته بود که خلافت پس از او به عبدالله بن علی خواهد رسید از این جهت که نامش عبدالله است ولی نمیدانست که خلافت برای مرد دیگری است که نام او هم عبدالله است یعنی ابوالعبّاس سفاح .[628]

 

 (1250) آگاه بودن بنیامیه و بنیالعبّاس از زوال حکومت بنیامیه

روایت شده است که علی بن عبدالله در حالی که دو نوه او، یعنی سفاح و منصور که به خلافت رسیدند همراهش بودند پیش هشام رفت ، و در اموری که میخواست با او گفتگو کرد و برخاست و چون پشت کرد هشام گفت : این پیرمرد خرف شده است و یاوه میگوید و اظهار میدارد که این حکومت به پسران او منتقل خواهد شد.

علی بن عبدالله سخن او را شنید و به سوی او برگشت و گفت : آری ؛ به خدا سوگند؛ این کار صورت میگیرد و همین دو پادشاهی خواهند کرد.

ابوالعبّاس مبرّد این سخن را در کتاب «الکامل» روایت کرده و میگوید: طبق روایت محمّد بن شجاع بلخی ، علی بن عبدالله بن عبّاس پیش سلیمان بن عبدالملک رفت و دو نوه او، ابوالعبّاس سفاح و ابوجعفر منصور که بعد خلیفه شدند، همراهش بودند.

سلیمان برای او روی تخت خویش جا باز کرد و نسبت به او نیکی و از نیاز او سئوال کرد.

او گفت : سی هزار درهم وام دارم . سلیمان دستور پرداخت آن را داد. علی بن عبدالله گفت : نسبت به این دو نوه من سفارش به نیکی کن و او چنان کرد.

علی از او سپاسگزاری کرد و گفت : پیوند خویشاوندی تو را پاداش دهد.

چون علی پشت کرد سلیمان به یارن خود گفت : این پیرمرد به مناسبت بالارفتن سن خود گرفتار حواسپرتی شده است و میگوید: این پادشاهی به فرزندان او منتقل خواهد شد.

علی بن عبدالله این سخن را شنید و به سوی او برگشت و گفت : آری ؛ به خدا سوگند؛ این کار صورت میگیرد و همین دو پادشاهی خواهند کرد.

ابوالعبّاس مبرّد میگوید: در این روایت غلط و اشتباهی است ؛ زیرا خلیفه در آن هنگام سلیمان نبوده است و ظاهرآ باید بر هشام وارد شده باشد؛ زیرا پسر علی ، یعنی محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس ، درصدد این بود که با یکی از زنان خاندان حارث بن کعب ازدواج کند و سلیمان بن عبدالملک به او اجازه نمیداد، و چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید، او پیش وی آمد و گفت : قصد دارم با دختردایی خود که از خاندان حارث بن کعب است ازدواج کنم آیا اجازه میدهی ؟

عمر بن عبدالعزیز گفت : خدایت رحمت کند؛ با هر کس که میخواهی ازدواج کن .

او با دختردایی خود ازدواج کرد و ابوالعباس سفاح را برای او آورد. عمر بن عبدالعزیز پس از سلیمان به حکومت رسیده است و برای امثال ابوالعبّاس سفاح تا هنگامی که نوجوان برومندی نشده بود امکان باریابی به حضور خلیفه فراهم نبود و این امر انجام نیافت مگر به روزگار حکومت هشام بن عبدالملک[629] .

ابوالعباس مبرّد[630]  میگوید: روایت شده است که چون برای عبدالله بن عبّاس فرزندی متوّلد شد امیرالمؤمنین علی  7 او را در نماز ظهر حاضر ندید. فرمود: ابن عبّاس را چه پیش آمده است که در نماز حاضر نشده است ؟

گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ برای او پسری متولّد شده است .

فرمود: پیش او برویم و چون پیش او آمد فرمود:

سپاس خداوند بخشنده را بجا آوردی و برای تو در این فرزند فرخندگی و برکت داده شد. او را چه نام گذاشتهای ؟

گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا برای من جایز و رواست که او را پیش از تو نام بگذارم ؟ فرمود: او را پیش من بیاور، و چون آورد او را گرفت و کام کودک را برداشت و برایش دعا کرد و او را به پدرش برگرداند و فرمود:

این پدر پادشاهان را بگیر، او را علی نام نهادم و کنیهاش را ابوالحسن قرار دادم .

مبرّد میگوید: هنگامی که معاویه به حکومت رسید به عبدالله بن عبّاس گفت : اجازه نمیدهم که بر پسرت این نام و کنیه جمع باشد. من او را کنیه ابومحمّد دادم و همین کنیه بر او اطلاق میشد.

میگویم : از ابوجعفر یحیی بن محمّد بن ابی زید نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ پرسیدم : بنیامیه چگونه میدانستند که حکومت از آنان به زودی منتقل میشود و بنیهاشم عهدهدار آن خواهند شد و نخستین کس از بنیهاشم که عهدهدار حکومت میشود نامش عبدالله خواهد بود، و از کجا میدانستند نخستین کس که از بنیهاشم به خلافت برسد مادرش از خاندان حارث است و به همین سبب آنان را از ازدواج با ایشان منع میکردند و بنیهاشم از کجا میدانستند که حکومت به آنان خواهد رسید، آن هم پس از اینکه بردگان بنیامیه حکومت کنند و چگونه درست میدانستند چه کسی به حکومت خواهد رسید آنهم بدینگونه که در این خبر آمده است ؟

نقیب ابوجعفر گفت : همه این امور نخست از ناحیه محمّد بن حنفیه و سپس از ناحیه پسرش عبدالله که کنیهاش ابوهاشم است ناشی شده است .

گفتم : مگر محمّد بن حنفیه از ناحیه امیرالمؤمنین  7 علوم مخصوصی را فراگرفته بود که بر دو برادرش (امام) حسن و (امام) حسین  8 برتری داشته باشد؟

گفت : هرگز؛ ولی آن دو موضوع را پوشیده میداشتند و محمّد بن حنفیه اظهار میداشت .

سپس نقیب گفت : برای ما از نیاکان ما و محدّثان دیگر روایت صحیح رسیده است که چون امیرالمؤمنین علی  7 رحلت فرمود، محمّد بن حنفیه پیش دو برادر خود، امام حسن و امام حسین 8 آمد و گفت : میراث مرا از پدرم به من بدهید.

فرمودند: میدانی که پدرت هیچگونه سیم و زری از خود بجا نگذارده است .

گفت : آری ؛ این را به خوبی میدانم و میراث مال مطالبه نمیکنم بلکه میراث علم مطالبه میکنم .

ابوجعفر نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ گفت : ابان بن عثمان از قول کسانی که برای او روایت کرده بود، از قول جعفر بن محمّد 8 روایت میکرد که آن دو صحیفهای به برادر خود ارزانی داشتند که اگر او را بر بیشتر از آن آگاه میکردند هلاک میشد. در آن صحیفه ، موضوع دولت بنیعبّاس ذکر شده بود.

ابوجعفر نقیب همچنین میگفت : ابوالحسن علی بن محمّد نوفلی ، از عیسی بن علی بن عبدالله بن عبّاس نقل میکرد که میگفته است : هنگامی که مروان بن محمّد، ابراهیم امام را فروگرفت و ما خواستیم از چنگ مروان بگریزیم نسخهای از آن صحیفه را که ابوهاشم پسر محمّد بن حنفیه به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس داده بود و نیاکان ما آن را «صحیفه دولت» نام نهاده بودند در صندوقچه کوچک مسی قرار دادیم و آن را زیر چند درخت زیتون که در «شرات»[631]  قرار داشت ،

و آنجا درخت زیتونی غیر آنها نبود، دفن کردیم .

چون پادشاهی به ما رسید و بر کار چیره شدیم فرستادیم آنجا را کندند و جستجو کردند، چیزی پیدا نشد. دستور دادیم یک جریب را چندان حفر کردند که به آب رسیدند باز هم چیزی پیدا نکردیم .

ابوجعفر گفت : محمّد بن حنفیه موضوع را برای عبدالله بن عبّاس توضیح داد و آن را به تفصیل بیان کرد و حال آنکه امیرالمؤمنین  7 موضوع را برای عبدالله بن عبّاس به تفضیل بیان نفرمود بلکه به صورت مجمل نظیر آنچه در همین خبر آمده است که «این پدر پادشاهان را بگیر» و جملات کوتاهی که تعریضی داشت اظهار فرمود، ولی آن کسی که پرده برداشت و موضوع پوشیده را آشکار ساخت محمّد بن حنفیه بود.

آنچه در این مورد به اطّلاع بنیامیه هم رسیده است همینگونه و از طریق محمّد بن حنفیه است که آنان را بر رازی که میدانست آگاه کرد ولی برای آنان بدانگونه که برای بنیعبّاس به طور کاملتر گفته بود نگفت .

ابوجعفر نقیب گفت : امّا ابوهاشم موضوع را به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس گفت و او را بر آن آگاه کرد و برای او توضیح داد. چون هنگام بازگشت از پیش ولید بن عبدالملک از شرات عبور کرد همانجا بیمار شد و ماند و چون مرگش فرارسید نامهها و کتابهای خویش را به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس سپرد و او را وصی خویش قرار داد و به شیعیان فرمان داد نزد محمّد بن علی آمد و شد داشته باشند.[632]

 

 (1251)

 (1252) صحیفهای بر سر نیزه

از سخنان پسندیده که در بدفرجامی ستم گفته شده است مطلبی است که ابن قتیبه در کتاب «عیون الأخبار» آورده است :

چون فیروز ـ پسر یزدگرد پسر بهرام ـ به پادشاهی رسید با لشکرهای خود آهنگ سرزمین هیاطله کرد. چون به سرزمین ایشان رسید، پادشاه آنان ـ که نامش اخشنوار بود ـ به شدّت از او ترسید و با وزیران و یاران خود در کار او رایزنی کرد.

مردی از آنان به اخشنوار گفت : اگر برای من به خدا سوگند خوردی و عهدی کنی که آرام بگیرم و بدانم اندوه خاطرم را در مورد زن و فرزندانم کفایت میکنی و نسبت به آنان محبّت میورزی ، کاری میکنم که آنان را به ورطه هلاکت میکشانم ، در آن صورت تو دستها و پاهای مرا قطع کن و مرا در راه فیروز بینداز و چون او و یارانش از کنار من بگذرند، من کار ایشان را از تو کفایت خواهم کرد.

اخشنوار به او گفت : در صورتی که تو خود هلاک شوی و در پیروزی ما شریک نباشی از صلاح حال و سلامت ما چه بهرهای میبری ؟

گفت : من به آنچه از دنیا دوست داشتهام رسیدهام و یقین دارم که از مرگ چارهای نیست و باقیمانده روزگار اندک است . بر فرض که مرگ چند صباحی دیرتر برسد، بدین سبب دوست میدارم کارنامه عمر خود را با بهترین اعمال که خیرخواهی نسبت به پادشاه خودم و درمانده ساختن دشمن است به پایان برم و خود به بهره و سعادت جهان دیگر برسم و اعقاب من به شرف برسند.

اخشنوار نسبت به او چنان کرد و او را به جایی که گفته بود برد و در راه افکند. فیروز با سپاهیان خود از کنارش گذشت و از حالش پرسید.

او به فیروز گفت : اخشنوار این کار را که میبیند بر سرش آورده است و او بسیار متأسّف است که نمیتواند پیشاپیش سپاه فیروز در جنگ با اخشنوار و ویران کردن سرزمین او شرکت کند ولی شاه را به راهی که نزدیکتر و پوشیدهتر است راهنمایی خواهد کرد، به گونهای که اخشنوار بدون آنکه متوجّه شود مورد هجوم قرار خواهد گرفت و خداوند به دست شما از او انتقام خواهد گرفت .

و افزود: در این راهی که میگویم هیچ ناخوشایندی جز اینکه دو روز در بیابان سپری کنید نیست و سپس به آنچه دوست میداریم دست خواهید یافت .

با آنکه وزیران فیروز به او سفارش کردند که از آن مرد بر حذر باشد و او را متّهم ساختند و سخنان دیگر هم گفتند، ولی او با رأی ایشان مخالفت کرد و همان راهی را که آن مرد پیشنهاد کرده بود پیمود.

پس از دو روز به جایی از بیابان رسیدند که نه آب همراه داشتند و نه بیرون رفتن از آن بیابان ممکن بود و نزدیکی آنان هم نشانی از آب نبود و برای آنان روشن شد که ایشان را فریب دادهاند. در آن بیابان به جستجوی آب از چپ و راست پرداختند، تشنگی بیشتر آنان را کشت و فقط شماری اندک با فیروز به سلامت ماندند.

اخشنوار با سپاه خود به ایشان رسید و آنان را در آن حال درماندگی و سختی و کمی شمار فروگرفت و ایشان پس از تحمّل درماندگی و رنج بسیار تسلیم شدند.

فیروز اسیر شد و به اخشنوار پیشنهاد کرد بر او و باقیماندگان سپاهش منّت گزارد و آزادشان سازد و فیروز عهد و پیمان الهی میکند که دیگر هرگز تا زنده باشد با آنان جنگ نکند و میان کشور خود و کشور ایشان مرزی را مشخّص کند که سپاهیانش از آن نقطه تجاوز نکنند.

اخشنوار راضی شد و او را رها کرد و میان دو کشور مرزی مشخّص کردند که هیچیک از آن تجاوز نکنند (آنجا سنگی نهادند).

فیروز مدّتی بر آن عهد باقی ماند، ولی کبر و سرکشی او را بر آن واداشت که به جنگ هیاطله بازگردد و یاران خود را بر آن کار فراخواند.

ایشان او را منع کردند و گفتند: تو با او پیمان بستهای و ما بر تو از فرجام بد ستم و مکر میترسیم ، علاوه بر آنکه در این کار ننگ و عار نهفته است و موجب یاوهگویی است .

فیروز گفت: من برای او شرط کردهام که از آن سنگ درنگذرم ، اینک میگویم آن سنگ را بر گردونهای قرار دهند و پیشاپیش ما ببرند.

گفتند: پادشاها؛ عهد و پیمانی که مردم میان یکدیگر مینهند بر مبنای آنچه در سینه پنهان دارند نیست و فقط بر خواست دل پیماندهنده استوار نمیباشد بلکه بر مبنای چیزی است که طرف مقابل آشکارا بیان میدارد و تو برای او عهد و پیمان و سوگند را بر مبنای چیزی که میشناسد، تعهّد کردهای نه بر مبنای چیزی که به خاطر او نگذشته است .

فیروز نپذیرفت و به جنگ او رفت و چون به سرزمین هیاطله رسید و دو لشکر برای جنگ صف کشیدند، اخشنوار به فیروز پیام داد که از صف بیرون آید تا با او سخن گوید.

فیروز پیش او رفت ، اخشنوار گفت : گمان نمیکنم هیچ چیز جز غیرت و غرور از آنچه بر سرت آمده است تو را بر این کار واداشته باشد و به جان خودم سوگند اگر ما نسبت به تو آنگونه که تو میاندیشیدی ، رفتار میکردیم با التماس چیزهای بزرگتری را میخواستی . ما نسبت به تو آغاز به ستم و ظلم نکردیم و فقط میخواستیم تو را از خویشتن دفع کنیم و از حریم خود دفاع کنیم ، و حال آنکه شایسته بود در قبال آنکه ما بر تو و همراهانت منّت نهادیم و از شکستن عهد و میثاقی که به صورت استوار پذیرفتی ، غیرت بیشتری داشته باشی تا شکستی که از ما به تو رسیده است ، در صورتی که ما شما را که اسیر بودید رها ساختیم و در حالی که مشرف بر هلاک بودید بر شما منّت نهادیم و در حالیکه بر ریختن خون شما توانا بودیم ، خون شما را حفظ کردیم .

وانگهی ما تو را مجبور به پذیرفتن شرطی که برای ما پذیرفتی نکردیم و این تو بودی که چنان پیشنهادی دادی و برای ما متعهّد شدی . اینک در این مورد بیندیش و بنگر که کدامیک دارای ننگ و عار بیشتر و زشتتر است ؛ اینکه مردی در پی کاری باشد و بر آن دست و پیروزی نیابد و راهی را رفته باشد که به سبب بغی و ستم به نتیجه نرسیده باشد و دشمن بر او پیروز شده باشد و او و همراهانش را که در بدبختی و تباهی بودهاند دستگیر کرده باشد، در عین حال بر آنان منّت نهاده و با شرطی که که خودشان پیشنهاد کردهاند با آنان صلح کرده باشد، اگر شخص مغلوب با سرنوشت ناخوشایند خود صبر و از شکستن پیمان و غدر و مکر خودداری کند، بهتر از آن نیست که گفته شود پیمانشکنی و سستعهدی کرده است ؟ و گمان میکنم چیزی که موجب فزونی لجبازی تو شده است اعتمادی است که بر بسیاری سپاهیان خود داری و به شمار و ساز و برگ ایشان متّکی هستی ، و حال آنکه من در این موضوع هیچ تردید ندارم که همه یا بیشتر سپاهیان تو این کار را ناخوش میدارند که ایشان را با خود آوردهای و میدانند که به ناحق آنان را بر این راه کشاندهای و به چیزی فراخواندهای که خداوند را خشمگین میکند و در جنگ با ما بینش و شناختی ندارند و نیت آنان در مورد خیرخواهی تو تباه است . اینک بنگر کسی که با چنین حال جنگ میکند، چه ارزشی دارد و بعید است دشمن را درمانده سازد.

وانگهی خودش میداند بر فرض که پیروز شود همراه ننگ و عار است و اگر کشته شود مسیرش دوزخ است . من تو را به همان خداوندی که او را بر خود کفیل قرار دادی سوگندت میدهم و نعمتی را که بر تو و همراهانت ارزانی داشتم فرایادت میآورم که پس از ناامید شدن شما از زندگی و قرار گرفتن شما در پرتگاه مرگ شما را رها ساختم و تو را فرامیخوانم که به بهره و سعادت خودت در وفای عهد بنگری و به شیوه نیاکانت که در این باره در آنچه خوش و ناخوش میداشتند رفتار کنی که فرجام پسندیده و حسن اثر آن را در خود دیدند.

با همه این احوال تو نمیتوانی مطمئن باشی که بر ما پیروز میشوی و به خواسته خود در مورد ما میرسی و تو در صدد کاری هستی که دیگری هم در مورد تو درصدد همان کار است و دشمنی را به جنگ فرامیخوانی که شاید پیروزی بر تو نصیب او شود.

بنابراین ، این پند و خیراندیشی را که بر تو عرضه داشتم بپذیر که من در حجّت آوردن بر تو مبالغه کردم و در پوزشخواهی و متوجّه ساختن تو پیشگام شدم . ما به خداوندی که حجّت بر او عرضه داشتیم پشتگرم هستیم و به آنچه از عهد خداوند که با ما بستی اعتماد داریم ، بر فرض که تو بر بسیاری سپاهیان و شمار افزون یاران خود مستظهر باشی .

و بر تو باد که این نصحیت را بپذیری و به خدا سوگند که هیچیک از یاران تو بیشتر از آن در خیرخواهی تو مبالغه نمیکنند و افزون از آن نمیگوید، و نباید به بهانه آنکه این سخن را من میگویم از به کار بستن آن محروم بمانی ؛ زیرا در نظر خردمندان صدور مصالح و منافع از سوی دشمنان چیزی از ارزش آن نمیکاهد، همانگونه که صدور کارهای زیانبخش از سوی دوستان چیزی از زیان و صدمه آن کاهش نمیدهد. این را هم بدان که این گفتگوی من با تو از ناتوانی و کمی سپاه من سرچشمه نمیگیرد بلکه دوست دارم که برهان و استظهار خود را بیفزایم و از خداوند متعال یاری و نصرت یابم ، و من تا هنگامی که راه به عافیت و سلامت داشته باشم هیچگاه چیز دیگری را بر آندو ترجیح نمیدهم .

فیروز گفت : من از کسانی نیستم که تهدید و بیم دادن و ترس آنان را از کار بازمیدارد، و اگر آنچه را که در طلب آن هستم غدر و فریب بدانم هیچکس از خودم شایستهتر و سزاوارتر نیست که خویشتن را از آن کنار خواهم کشید و خداوند میداند که من برای تو عهد و میثاقی جز آنچه در ضمیر داشتهام نکردهام و مبادا که مغرور شوی و آن حال ضعف و درماندگی و کمی سپاهیان ما را که در گذشته دیدی گولت بزند.

اخشنوار به فیروز گفت : مبادا این خدعه و فریبی که ساز کردهای و آن سنگ را پیشاپیش خود حرکت میدهی ؛ تو را مغرور سازد که اگر قرار بر این باشد که مردم عهد و پیمان را بر مبنای اظهار موضوعی و پوشیدهداشتن نیت خود ببندند، نباید هیچکس به هیچ عهد و امان اعتماد کند و نباید هیچ تعهّدی را بپذیرند؛ پیمانها بر مبنای همان چیزی است که آشکار میگویند و بر نیت کسی است که پیمان برای او بسته میشود. و برگشت .

فیروز به یاران خود گفت : اخشنوار خوشگفتار بود و من برای اسبی هم که زیر او بود هیچ مانندی میان اسبها ندیدم که در تمام مدّتی که ایستاده بودیم ، پایش را تکان نداد. و سمهای خود را بلند نکرد و شیهه نکشید و هیچ کاری که موجب قطع گفتگو شود انجام نداد.

اخشنوار هم به یاران خود گفت : همانگونه که دیدید من با فیروز ایستادم و سخن گفتم و او تمام سلاحها را بر تن داشت ، با وجود آن تکان نخورد و پای خود را از رکابش بیرون نکشید و پشت خود را خم نکرد و به چپ و راست توجّه نکرد، در حالیکه من چند بار بر اسب خود حرکت کردم و اینپا و آنپا نمودم و به پشت سر خود نگریستم و چشم به مقابل خود دوختم و او همچنان پابرجا و بر یک حال بود و اگر گفتگوی او با من نبود، تصوّر میکردم مرا نمیبیند.

فیروز و اخشنوار این سخنان را از این جهت میگفتند که میان مردم منتشر شود و با گفتگو درباره آن سرگرم شوند و درباره حقیقت گفتگوی آندو نیندیشند.

روز دوّم اخشنوار صحیفهای را که فیروز عهد خویش را برای ایشان بر آن نوشته بود بیرون آورد و بر نیزهای نصب کرد تا لشکریان فیروز آن را ببینند و مکر و فریب او را بشناسند و از پیروی هوای نفس او خود را بیرون کشند.

همینکه آن عهدنامه را دیدند میان ایشان اختلاف افتاد و لشکرگاه آنان درهم ریخت و اندکی درنگ کردند و سپس روی به گریز نهادند و گروهی بسیار از ایشان کشته شد و فیروز هم هلاک شد.

اخشنوار گفت : چه نیکو راست گفته است آنکه گفته است : برای آنچه مقدّر شده است بازدارندهای نیست و هیچ چیز چون هوس و لجبازی منافع اندیشه را از میان نمیبرد و هیچ چیز تباهتر از پند و خیرخواهی به کسی که پذیرای آن نباشد نیست به ویژه که یارای صبر بر ناخوشایندی آن نداشته باشد. و هیچ چیز سرعت عقوبت و بدفرجامی ستم و فریب را ندارد و هیچچیز به اندازه تکبّر و خودشیفتگی موجب ننگ و رسوایی نیست .[633]

 

 

 (1253) مقام حضرت امیرالمؤمنین  7 در نظر عمروعاص و دو نامه از

نصر بن مزاحم بن بشار عقیلی در کتاب صفین گفته است که این نامه را امیرالمؤمنین  7 دو یا سه روز پیش از شب هریر برای معاویه نوشته است .

نصر میگوید: و چون امیرالمؤمنین علی  7 اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس افتادند و دلشکسته شدند.

معاویة بن ضحاک بن سفیان پرچمدار قبیله بنی سُلَیم در حالیکه همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمیداشت و بر آنان کینه میورزید و دل بر هوای علی بن ابی طالب  7 و عراقیان داشت و اخبار معاویه را برای عبدالله بن طفیل عامری که همراه عراقیان بود مینوشت و او آن را به امیرالمؤمنین علی  7 گزارش میداد.

چون سخن امیرالمؤمنین علی  7 شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویة بن ضحاک به عبدالله بن طفیل پیام داد که من شعری خواهم گفت که شامیان را نگرام سازم و با معاویه مخالفت کنم .

معاویة بن ابی سفیان ، معاویة بن ضحاک را متّهم نمیساخت که دارای فضل و دلیری و زبانآور بود، او شبانه برای اینکه یارانش بشنوند چنین سرود: «ای کاش ؛ امشب بر ما جاودانه باقی بماند و ما فردایی از پی آن نبینیم ، و ای کاش اگر بامدادان ما را فرارسد ما را راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، برای گریز از علی  7 که او در همه روزگار و مادام که لبیکگویان لبیک میگویند هیچ وعدهای را خلاف نمیکند، برای من پس از آن در هیچ سرزمینی قرار نخواهد بود هرچند از جابلقا هم فراتر روم...».

شامیان چون شعر او را شنیدند او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولی قومش از او مراقبت کردند. معاویه او را از شام تبعید کرد. معاویة بن ضحاک به مصر رفت و معاویة بن ابی سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت : همانان شعر او برای مردم شام سختتر از دیدار و رویارویی با علی ( 7) است ، خدایش بکشد او را چه میشود؟ اگر آن سوی جابلقا هم برود از علی ( 7) در امان نخواهد بود، و به شامیان میگفت : آیا میدانید جابلقا کجاست ؟

میگفتند: نه . میگفت : شهری در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزی نیست .

نصر میگوید: چون مردم این سخن امیرالمؤمنین علی  7 را که فرموده بود: «بامداد بر آنان خواهم تاخت...» بازگو میکردند، اشتر این ابیات را سرود : «بامدادان لحظه سرنوشتساز فرامیرسد که برای صلح و سلامتجویی مردانی و برای جنگ مردانی دیگرند، مردان جنگ دلیران استواری هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه میافکنند، و بیمها آنان را سست نمیکند، سوارکار سراپا مسلّح را هنگامی که میان فرومایگان و درماندگان میگریزد با شمشیر خود فرومیکوبند. ای پسر هند؛ کمربندهایت را برای مرگ استوار ببند و آرزوها تو را از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانی سپیدهدمان کاری خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتنداری و پرهیز میکنند...».

گوید: چون این شعر اشتر به آگهی معاویه رسید، گفت : شعری ناهنجار از شاعری ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است . اینک چنین مصلحت میبینم که سخن خود را با علی ( 7) تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را برای او نوشتهام و نپذیرفته است و پاسخ نداده است . اینک برای بار دوّم مینویسم و در دل او شک و رحمت برمیانگیزم .

عمرو بن عاص در حالیکه میخندید گفت : ای معاویه ؛ تو کجا و فریب دادن علی ( 7) کجا.

معاویه گفت : مگر ما همگی فرزندزادگان عبد مناف نیستیم ؟

گفت : چرا ولی نبوّت از ایشان است و نه از تو، اگر هم میخواهی بنویسی بنویس .

معاویه همراه مردی از قبیله سکاسک به نام عبدالله بن عقبه که از پیکهای عراقیان بود، این نامه را برای امیرالمؤمنین علی  7 نوشت :

امّا بعد؛ اگر تو میدانستی که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما میدانستیم که چنین میشود، با یکدیگر به جنگ نمیپرداختیم و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولی هنوز چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقی مانده است به
فکر اصلاح باشیم و سازش . من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبرداری از تو باشم ، شام را به من واگذاری . این کار را نپذیرفتی و خداوند آنچه را که تو بازداشتی به من ارزانی فرمود! امروز هم همان چیزی را که دیروز خواسته بودم از تو میخواهم . من از زندگی آرزویی جز همان آرزو که تو داری ندارم ، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم داری بیم ندارم . به خدا سوگند؛ سپاهیان کاسته شدهاند و مردان از میان رفتهاند و ما فرزندان عبدمناف بر یکدیگر فضیلتی نداریم ، جز این فضیلت که عزیزی خوار و آزادهای برده نگردد، والسلام .

چون نامه معاویه به امیرالمؤمنین علی  7 رسید آن را خواند و گفت : جای شگفتی از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبیدالله بن ابی رافع را خواست و فرمود:

پاسخ معاویه را اینچنین بنویس : امّا بعد؛ نامهات رسید. گفتهای که اگر تو و ما میدانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچیک با دیگری درگیر نمیشدیم . من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا بازنمیایستم .

امّا اینکه گفتهای از عقل و خرد ما چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم ، عقل من هیچگاه کاستی نداشته و بر آنچه اتّفاق افتاده است پشیمان نیستم .

اینکه شام را از من خواستهای ، من چنان نیستم که چیزی را که دیروز از تو بازداشتهام امروز به تو بدهم . امّا اینکه ما با یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشی صحیح نیست و مردم شام هم نسبت به دنیا خود حریصتر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند.

امّا این سخن تو که ما فرزندان عبدمناف را بر یکدیگر فضل و برتری نیست ، هرچند به جان خدم سوگند که ما همگی پسران یک پدریم ، ولی هرگز امیه چون هاشم و حرب چون عبدالمطلب نیست و مهاجر با برده جنگی آزادشده و کسی که بر حقّ است با آن کس که بر باطل است ، مساوی نیست . وانگهی فضیلت پیامبری در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساختهایم ، والسلام .

چون نامه امیرالمؤمنین علی  7 به معاویه رسید، چند روزی آن را از عمرو بن عاص پوشیده داشت ، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچکس از قریش ـ که همراه معاویه بودند ـ همچون عمرو بن عاص از آن روزی که با امیرالمؤمنین علی  7 رویاروی شده بود و آن حضرت از خون او درگذشته بود، در تعظیم امیرالمؤمنین علی  7 کوشا نبود.

عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود، این اشعار را سرود: «ای پسر هند؛ جای بسی شگفتی از تو و آنانی است که به تو این پیشنهادها را میدهند. ای بیپدر؛ آیا در فریبدادن علی ( 7) جمع میبندی ؟ این آهن سرد به آهن کوفتن است . امیدواری او را با شک سرگردان کنی و آرزو میکنی که با تهدید تو بترسد، او پرده را کنار زده و جنگی را دامن زده است که از بیم آن موهای سر کودک سپید میشود...».

چون این اشعار او به اطّلاع معاویه رسید، او را خواست و گفت : شگفتا از تو که مرا سسترأی میدانی و در بزرگداشت علی ( 7) میکوشی با آنکه تو را رسوا ساخته است .

عمروعاص گفت : اینکه تو را سسترأی خواندهام همانگونه بوده است و امّا بزرگداشت من از علی ( 7)؛ تو به بزرگی او از من آگاهتری ولی پوشیده میداری و من آن را آشکار میسازم . امّا رسوایی من ؛ هر کس که یارای رویارویی با علی ( 7) داشته باشد، رسوا نمیشود.[634]

 

 (1254) نامه یا خطبه معتضد در لعن معاویه

از جمله نامههای پسندیده ، نامهای است که ابوالعبّاس احمد بن موفّق ابواحمد طلحة بن متوکل معروف به المعتضد بالله در سال دویست و هشتاد و چهار و هنگامی که عبیدالله بن سلیمان وزیر او بوده است ، نوشته است و من آن را با اختصار از تاریخ ابوجعفر محمّد بن جریر طبری نقل میکنم :

ابوجعفر طبری میگوید: در این سال معتضد تصمیم به لعنت کردن معاویة بن ابی سفیان بر منابر گرفت و دستور داد نامهای نوشته شود و آن را برای مردم بخوانند. وزیرش عبدالله بن سلیمان او را از آشوب عامّه مردم ترساند و گفت : بیم دارد که فتنه درگیرد و معتضد به گفتار او اعتنا نکرد.

نخستین کاری که معتضد در این باره انجام داد این بود که فرمان داد عامّه مردم به کار خود بپردازند و از جمعشدن و اظهار تعصّب و سخنگفتن و گواهی دادن نزد سلطان خودداری کنند مگر اینکه از ایشان در آن مورد گواهی خواسته شود.

او داستانسرایان و نقّالان را از اینکه در راهها و مجامع عمومی بنشینند و سخن گویند بازداشت و دستور داد در این مورد نامهای نوشته و چند نسخه از آن فراهم شود و در دو جانب مدینة السلام ـ بغداد ـ در بازارها و محلّهها خوانده شود و این کار به روز چهارشنبه ششروز باقیمانده از جمادی الاُولی آن سال انجام گرفت ، و از روز جمعه چهار روز باقیماده از آن ماه داستانسرایان و نقّالان را و کسانی را که حلقهوار مینشستند، از نشستن در دو جانب بغداد و جمع شدن در دو مسجد منع کردند. در مسجد جامع هم جار زده شد که مردم اجتماع نکنند و داستانسرایان و حلقهنشینان را از تشکیل اجتماع بازداشتند و جار زده شد که حرمت و ذمّه از هر کس که برای مناظره و جدل جمع شود برداشته است . و به کسانی هم که در مساجد جامع به مردم آب میدادند و عادت آنان بر این قرار گرفته بود که به هنگام آب دادن برای معاویه طلب رحمت و آمرزش میکردند!! فرمان داده شد که چنان نکنند و بر معاویه رحمت نفرستند و او را به نیکی یاد نکنند.

مردم میگفتند: نامهای را که معتضد فرمان داده است در مورد لعن معاویه بنویسند، روز جمعه پس از نماز جمعه بر منبر خوانده خواهد شد، به همین سبب همینکه نماز جمعه تمام شد، مردم به سوی ایوان بلند مسجد آمدند تا خواندن آن نامه را بشنوند ولی نامه خوانده نشد.

گفته شد: عبیدالله بن سلیمان خلیفه را از آن کار منصرف کرده است ، بدین معنی که یوسف بن یعقوب قاضی را خواسته و گفته است : در مورد منصرف ساختن معتضد چارهای بیندیشند.

قاضی یوسف پیش معتضد رفت و با او سخن گفت و اظهار داشت : بیم آن دارم که عامّه مردم به هنگام شنیدن مطالب این نامه شورش کنند و فتنهای برپا شود.

معتضد گفت : اگر چنین باشد بر ایشان شمشیر مینهم .

قاضی گفت : ای امیرالمؤمنین! نسبت به طالبیان (علویان) که هر روز در ناحیهای خروج میکنند و مردمی بسیار به سبب خویشاوندی نزدیک آنان با پیامبر 6 به ایشان متمایل میشوند چه میکنی ؟ آنهم با اینهمه ستایش که در این نامه از ایشان شده است . همینکه مردم آن را بشنوند به ایشان متمایلتر میشوند، زبان طالبیان هم درازتر و برهان آنان از امروز استوارتر میشود.

معتضد پس از شنیدن این سخنان قاضی یا چیزهایی نظیر اینکه گفته بود خودداری کرد و به او پاسخی نداد و پس از آن درباره آن نامه هم دستوری نداد.

در آن نامه پس از ستایش خدای عزّوجلّ و درود و سلام بر محمّد و خاندانش چنین آمده بود:

«امّا بعد؛ به امیرالمؤمنین!! خبر رسیده است که گروهی از عامّه در دین خود گرفتار شبهه و در اعتقاد خویش دچار فساد شدهاند و با غلبه هوس دچار تعصّبی شدهاند که بدون شناخت و تأمّل از آن سخن میگویند و بدون بینش و برهان از پیشوایان گمراه سخن میگویند[635]  و از سنّتهای پسندیده به بدعتهای ناشی از   

هوس گرایش یافتهاند و خدای عزّوجل فرموده است : «گمراهتر از آن کس که هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروی کند کیست؟ و همانا خداوند قومی را که ستمگراناند هدایت نمیفرماید» وانگهی این کار را برای خروج از جماعت و شتاب به سوی فتنه و برگزیدن تفرقه و اختلاف کلمه انجام میدهند و برای اظهار دوستی با کسی که خداوند دوستی را از او بریده و عصمت را از او بازداشته و از دین بیرونش کرده و لعنت و نفرین را برای او واجب فرموده است چنین میکنند، و کسی را که خداوند او را زبون و کارش را سست و ناتوان قرار داده است بزرگ میشمارند. آنهم کسی را که از خاندان بنیامیه است که شجره ملعونهاند، و برای مخالفت و ستیز با کسی که خداوند به وسیله او ایشان را از هلاکت نجات داده و نعمت را بر ایشان تمام کرده است و از خاندان برکت و رحمت است و خداوند هر که را که خواهد خاصّ رحمت خود میفرماید و خداوند دارای فضل و کرم بزرگ است .

امیرالمؤمنین!! ـ معتضد ـ آنچه را که شنیده بود بزرگ دانست و چنان دید که خودداری از انکار و زشت شمردن آن موجب حرج در دین است و مایه تباهی کسانی میشود که خداوند کارشان را به او سپرده است و موجب اهمال در مستقیم ساختن مخالفان و روشن ساختن جاهلان و اقامه دلیل بر شککنندگان و جلوگیری از کار دشمنان است که خداوند همه این امور را بر او واجب فرموده است .

اینک ای گروه مسلمانان ؛ امیرالمؤمنین! به شما خبر میدهد که چون خدای عزّوجلّ محمّد 6 را با دین خویش برانگیخت و به او فرمان داد که کار خود و فرمان خدا را آشکار سازد، آن حضرت نخست از افراد خانواده و عشیره خود آغاز کرد و به آنان مژده و بیم داد و آنان را به آیین خدای خود فراخواند و پندشان داد و ارشادشان فرمود؛ کسانی که دعوت او را پذیرفتند و سخنش را تصدیق و از فرمانش پیروی کردند تنی چند از پسران پدرش ـ خویشاوندان نزدیکش ـ بودند که همانان هم دو گروه بودند، برخی از ایشان به آنچه او از جانب پروردگار خویش آورده بود مؤمن بودند و برخی اگرچه مؤمن نبودند ولی چون او را عزیز میشمردند و بر او مهر میورزیدند سخن او را تأیید میکردند و یاریش میدادند.

بنابراین مؤمن ایشان پیامبر را با بصیرت و بینش یاری میداد و کافر ایشان برای حفظ حمیت و حرمت او را یاری میدادند. کسانی را که با پیامبر ستیز و دشمنی و کارشکنی میکردند دفع و از یاران و یاریدهندگان او حمایت میکردند و از کسانی که نصرت او را میپذیرفتند بیعت میگرفتند و از اخبار دشمنان پیامبر تجسّس میکردند و در غیاب پیامبر 6 همچون هنگام حضور او برای کارهای او تدبیر و چارهاندیشی میکردند، تا آنکه مدّت به سر آمد و گاهِ هدایت فرارسید و آنان هم با بینشی پایدار در دین خدا و اطاعت حق تعالی و تصدیق پیامبر و گرویدن به آن حضرت درآمدند و این کار را با بهترین حالت هدایت و رغبت انجام دادند.

خداوند ایشان را اهل بیت رحمت و دین قرار داد و پلیدی را از ایشان بزدود و آنان را پاکیزه فرمود و معدن حکمت و وارثان نبوّت و خلافت قرار داد و خداوند برای آنان فضیلت را مقرّر داشت و طاعت و فرمانبرداری از ایشان را بر بندگان لازم فرمود.

شمار بیشتر و عمده افراد عشیره پیامبر 6 با او ستیز ورزیدند و او را تکذیب کردند و به جنگ با او پرداختند و او را سرزنش میکردند و آزار میدادند و تهدید میکردند و دشمنی خود را آشکار میساختند و به جنگ او رفتند و کسانی را که آهنگ پیوستن به پیامبر را داشتند از آن کار بازداشتند و پیروانش را آزار دادند.

از میان ایشان کسی که بیش از همه با او دشمنی و ستیز و مخالفت میکرد و در هر نبردی پیشگام بود و سالار آنان در هر فتنه و جمعکردن لشکر بود و هیچ پرچمی بر ضدّ اسلام برافراشته نشد مگر اینکه او صاحب آن پرچم و رهبر آن گروه بود ابوسفیان بن حرب است که سالار جنگ احد و خندق و جنگهای دیگری جز آندو بود و پیروان او از خاندان بنیامیه بودند که در کتاب خدا و هم به زبان پیامبر 6 در موارد متعدّد لعنت شدهاند که نفاق و کفر ایشان در علم خدا و حکم او مقرّر شده بود.

ابوسفیان ـ که خدایش لعنت کند ـ همچنان با کوشش نبرد کرد و با حیلهگری دشمنی کرد و لشکر برای جنگ فراهم آورد تا آنکه شمشیر او را مغلوب ساخت و فرمان خدا غلبه یافت و آنان ناخوش میداشتند، ناچار به ظاهر به اسلام پناه آورد و کفر را همچنان نهان میداشت و از آن خود را بیرون نکشیده بود.

پیامبر 6 او و پسرانش را با آنکه به حال او و ایشان آگهی داشت پذیرفت و سپس خداوند متعال در قرآن آیتی بر پیامبر خویش نازل فرمود که ضمن آن
شرح حال آنان را بیان فرمود و آن آیه این گفتار خداوند متعال است که میفرماید: «و شجره ملعونه در قرآن»[636]  و در این مورد هیچکس را خلاف نیست که خداوند  

از این آیه ، آنان را اراده فرموده است .

از مطالبی که در این مورد در سنّت آمده است و افراد مورد اعتماد آن را روایت کردهاند، گفتار رسول خدا 6 درباره ابوسفیان است که او را سوار بر خری دید که میآمد، معاویه لگام خر را گرفته بود و برادرش یزید خر را میراند، پیامبر6 فرمود:

خداوند آن سوار و قائد و سائق را لعنت فرماید[637] .

دیگر از این موارد مطلبی است که راویان از قول ابوسفیان روایت کردهاند که به روز بیعت با عثمان گفت : ای بنی عبدشمس ؛ خلافت را میان خود پاس دهید، همچون پاس دادن گوی که به خدا سوگند؛ نه بهشتی هست و نه دوزخی .

و این کفر صریح است که به سبب آن لعنت خدا به او میرسد، همانگونه که بر کسانی از بنیاسرائیل که کافر شدند و لعنت خداوند به زبان داود و عیسی پسر مریم بر آنان نازل شد که عصیان ورزیده و تعدّی کردند[638] .

دیگر مطلبی است که از او نقل شده است که پس از کور شدن بر بلندی احد ایستاد و به کسی که دست او را گرفته بود و میبرد گفت : همینجا به محمّد 6 سنگ زدیم و یارانش را کشتیم .

دیگر سخنی است که ابوسفیان پیش از فتح مکه و پس از دیدن سپاه پیامبر 6 به عبّاس گفت : همانا پادشاهی برادرزادهات بزرگ و استوار شده است . عبّاس به او گفت : وای بر تو؛ پادشاهی نیست ، پیامبری است[639] .

دیگر سخنی است که روز فتح مکه هنگامی که بلال را بر فراز کعبه دید که اذان میگوید و «أشهد أنّ محمّدآ رسول الله» را با صدای بلند اعلان میکند، گفت  : خداوند عتبة بن ربیعه را سعادتمند فرمود که شاهد این موضوع نیست .

دیگر از آن جمله موضوع خوابی است که پیامبر 6 دید و افسرده شد و گفتهاند که پس از آن خواب ، پیامبر 6 خندان دیده نشد و چنان بود که در خواب تنی چند از بنیامیه را دیده بود که بر منبرش میجهند؛ همچون جهیدن بوزینگان[640] .

 و هم از آن جمله این بود که پیامبر 6 حکم بن ابی العاص را در حالی که حرکت آن حضرت را در راه رفتن خود تقلید میکرد دیده بود تبعید کرد و خداوند به نفرین پیامبر نشانی دائم در حکم بن ابی العاص پدید آورد. وقتی پیامبر او را دید که خود را میلرزاند و حرکات آن حضرت را تقلید میکند فرمود: «بر همین حال باش». و همه عمر را بر این حال باقی ماند. و افزون بر این ، پسرش مروان نخستین فتنه را در اسلام پدید آورد که هر خون ناحق که در آن فتنه و پس از آن در اسلام ریخته شد، نتیجه کار مروان بود.

دیگر از آن جمله آن است که خداوند متعال بر پیامبر خویش نازل فرمود که : «شب قدر از هزار ماه بهتر است» و گفتهاند: منظور از هزار ماه ، پادشاهی بنیامیه بوده است[641] .

دیگر این است که پیامبر 6 معاویه را احضار فرمود که بیاید چیزی بنویسد، او انجام فرمان پیامبر را معطّل گذاشت و غذا خوردن خویش را بهانه آورد و پیامبر6 فرمود: «خداوند شکمش را سیر نفرماید» و چنان شد که هرگز سیر نمیشد و میگفت : به خدا سوگند؛ به سبب سیری از غذا خوردن دست نمیکشم بلکه به سبب خستگی از آن دست میکشم[642] .

و هم از آن جمله این است که پیامبر 6 فرمود: «از این درّه مردی از امّت من میآید که بر غیر دین من محشور میشود» و معاویه آشکار شد.

و هم این سخن پیامبر 6 که فرمود:

هر گاه معاویه را بر منبر من دیدید او را بکشید[643] .

و هم از آن جمله این حدیث مرفوع مشهور است که پیامبر 6 فرموده است :

معاویه در تابوتی آتشین در پایینترین طبقه دوزخ است و فریاد میکشد: یا حنّان و یا منّان . و در پاسخ او گفته میشود: «هماکنون؛ و حال آنکه پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی»[644] .

 

و هم از آن جمله است اقدام معاویه به جنگ با علی بن ابی طالب  7 که مقام او در اسلام از همه مسلمانان برتر و در مسلمانی از همگان پیشقدمتر و از همگان مؤثّرتر و نامآورتر بود. معاویه با باطل خود درباره حق علی  7 ستیز میکرد و با گمراهان و سرکشان با علی  7 و یارانش جنگ میکرد. او و پدرش همواره درباره خاموش کردن نور خدا و انکار دین پروردگار چارهسازی میکردند؛ «و خداوند نمیخودهد جز آنکه نور خویش را کامل و رخشان فرماید هرچند کافران را ناخوش آید»[645] .

معاویه مردم نادان را فریب میداد و مردم ابله را به خطا میانداخت ، یعنی همان گروهی که رسول خدا 6 از پیش خبر ایشان را داده و به عمّار فرموده بود: «تو را گروه سرکش میکشند»[646] ، تو ایشان را به بهشت فرامیخوانی و آنان تو را به دوزخ فرامیخوانند؛ آنان دنیا را برگزیده و نسبت به جهان دیگر کافر بودند

و از قید اسلام بیرون شده بودند. معاویه خون حرام را حلال میشمرد و سرانجام عمّار در فتنه و گمراهی و گرفتاری که معاویه پیش آورده بود کشته شد و خون او و خون گروهی بیشمار از مسلمانان برگزیده که از دین خدا دفاع میکردند و حقّ او را یاری میدادند ریخته شد.

معاویه در دشمنی خدا کوشا بود و میکوشید تا بر خداوند عصیان شود و اطاعت نشود و احکام خداوند باطل گردد و استوار نشود و کلمه گمراهی و دعوت باطل برتر شود، ولی غافل از این بود که کلمه خداوند برتر و دین پروردگار منصور و حکم او نافذ و فرمانش چیره است و فریبسازی هر کس که با خدا دشمنی و ستیز کند مغلوب و درهم شکسته است ، و گناهان آن جنگها و جنگهایی را که پس از آن بود و خونهایی را که ریخته شد بر گردن گرفت ، و روشهای ناپسندی را پیش آورد که نهتنها گناه آن بلکه گناه هر کس هم که به آن عمل کرد بر عهده اوست . انجام کارهای حرام را بر کسانی که انجام دادند حلال کرد و حقوق را از اهل آن بازداشت .

آری ؛ آرزوها او را فریب داد و مهلت او را به گناه انداخت و مقامش را نیست و نابود کرد.

دیگر از چیزهایی که خداوند به سبب آن ، لعنت را بر او واجب کرده است ، کشتن گروهی از برگزیدگان اصحاب و تابعان اهل دین و فضیلت است ، چون عمرو بن حمق خزاعی و حجر بن عدی کندی و کسان دیگری همچون ایشان ، آنهم برای اینکه قدرت و پادشاهی و چیرگی از آنِ او باشد[647] .

وانگهی ادّعای او که زیاد پسر سمیه برادر اوست و اینکه او را پسر پدر خویش یعنی ابوسفیان دانست و حال آنکه خداوند متعال میفرماید:

«پسرخواندگان را به نام پدرانشان بخوانید که این به نزد خدا منصفانهتر است»[648] .

و پیامبر خدای  6 فرموده است :

هرکس جز پدر خویش را دعوی کند و به غیر از نسب خویش انتساب جوید ملعون است .

و نیز فرموده است :

فرزند از بستر است و زناکار را بهره سنگ است .

معاویه آشکارا با حکم خداوند متعال و پیامبرش مخالفت ورزیده و فرزند را جز برای بستر قرار داد و سنگ را برای غیر زناکار، و با این کار خود در مورد امّ حبیبه ـ همسر رسول خدا 6 ـ و زنانی دیگر چنان کرد که مویها و چهرههای آنان را بر کسانی که نامحرم بودند محرم ساخت و قرابتی اثبات کرد که خداوند آن را دور فرموده بود و چنین خللی در دین و چنین تبدیلی در اسلام واقع نشده بود[649] .

دیگر از کارهای معاویه این بود که پسر خود یزید شرابخواره دائم الخمرِ خروسبازِ میمون بازِ یوزباز را به خلافت خدا بر بندگان خدا برگزید و برای او با زور و بیم و تهدید و به هراس افکندن و سطوت از مسلمانان برگزیده بیعت گرفت و معاویه خود بر نادانی و پلیدی و سفلگی او آگاه بود و خود همواره کفر و تبهکاری و مستی و کارهای ناشایسته او را میدید. و چون یزید ـ که خدایش لعنت کند ـ قدرت یافت و به آنچه میخواست تسلّط یافت ، به خونخواهی مشرکان و انتقامجویی برای ایشان از مسلمانان آغاز کرد و در واقعه حرّه به جان مسلمانان افتاد و با مردم مدینه چنان جنگی کرد که در اسلام زشتتر و ناپسندتر از آن نبود که به گمان خویش خشم خود را فرو نشاند و از دوستان خداوند انتقام گرفت و برای دشمنان خدا خونخواهی کرد و در حالیکه کفر و شرک خود را آشکار کرد چنین سرود : «ای کاش ؛ پیران من که در جنگ بدر بودند حضور میداشتند و بیتابی خزرجیان را از ضربه شمشیر میدیدند».

و این سخن کسی است که به خدا و دین و پیامبر و کتاب او اعتقادی ندارد و به آنچه از پیش خداوند آمده است ایمان ندارد.

بدترین و ناپسندترین و بزرگترین گناهی که مرتکب شد ریختن خون حسین بن علی  8 بود، آنهم با موقعیت (امام) حسین 7 نزد رسول خدا 6 و مکان و منزلت او در دین خدا و فضیلت و گواهی دادن پیامبر 6 برای او و برادرش که سرور جوانان بهشت خواهند بود و این کار را برای نشان دادن گستاخی خود نسبت به خداوند و کفر نسبت به دین و دشمنی نسبت به پیامبر و عترت آن حضرت و سبک شمردن حرمت ایشان انجام داد؛ گویی با کشتن (امام) حسین  7 و خاندان او گروهی از کافران ترک و دیلم را کشته است و از عذاب و سطوت خداوند هیچ بیم و باک نداشت و خداوند متعال ریشه و شاخه عمر او را ببرید و از بن برآورد و آنچه را در دست داشت از او سلب کرد و عقوبت و شکنجهای را که به سبب نافرمانی خدا سزاوارش شده بود برایش آماده فرمود.

این به جای خود و افزون بر این ، آنکه بنیمروان احکام کتاب خدا و فرمانهای پروردگار را دگرگون کردند و اموال خدا را ویژه خود قرار دادند و خانه خدا را ویران کردند و حرمت آن را شکستند و منجنیقها نصب کردند و آتش به کعبه درافکندند.

آنان از سوزاندن و ویران کردن کعبه و از شکستن حرمت آن فروگذاری نکردند و از کشتن پناهندگان و سرکوب کردن ایشان خودداری نکردند و کسانی را که خداوند به سبب آن امانشان داده بود به بیم و هراس افکندند و پراکنده ساختند، تا آنجا که عذاب خداوند برای ایشان مقرّر شد و زمین را آکنده از جور و ستم کردند و بر همه بندگان خدا در سرزمینهای خدا ستم روا داشتند.

در این هنگام سزاوار انتقام خدا شدند و خشم و سطوت خداوند بر ایشان فرود آمد و خداوند کسانی از خاندان و وارثان پیامبر 6 را که برای خلافت خود ویژه فرموده بود، برای مقابله با آنان آماده فرمود؛ همانگونه که با نیاکان مؤمن و مجاهد ایشان گروهی را برای مقابله با نیاکان کافر آنان آماده فرموده بود.

خداوند به دست ایشان خونهای آنان را که مرتد شده بودند ریخت ، همانگونه که خون نیاکان آنان را در حالیکه مشرک بود ریخته بود، «و خداوند دنباله گروهی را که ستم کرده بودند قطع فرمود و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را»[650] .

ای مردم ؛ همانا خداوند فرمان داده که اطاعت شود و دستور داده که باید اجرا شود و حکم فرموده که باید به کار بسته شود، و خداوند متعال چنین فرموده است : «همانا خداوند کافران را لعنت فرموده و برای آنان آتش دوزخ را آماده کرده است»[651] ، و نیز فرموده است : «آنان را خداوند لعنت میکند و لعنتکنندگان

آنان را لعنت میکنند»[652] .

بنابراین ای مردم ؛ آن کسانی را که خداوند و پیامبرش لعنت کردهاند، لعنت کنید و از کسانی دوری بجویید که به قرب به خداوند دست نمییابید مگر به دوری گزیدن از ایشان .

بارخدایا؛ ابوسفیان بن حرب بن امیه و معاویة بن ابی سفیان و یزید بن معاویه و مروان بن حکم و پسران او و فرزندزادگانش را لعنت فرمای .

بارخدایا؛ پیشوایان کفر و رهبران گمراهی و دشمنان دین و پیکارکنندگان با پیامبر و تعطیلکنندگان احکام و تغییردهندگان کتاب و ریزندگان خون حرام را لعنت فرمای .

بارخدایا؛ ما از دوستی با دشمنان تو و از چشمپوشی برای گنهکاران به سوی تو تبرّی میجوییم ؛ همانگونه که خود فرمودهای : «گروهی را که به خدا و روز رستاخیز گرویدهاند نخواهی یافت که با ستیزگران خدا و رسولش دوستی کنند»[653] .

ای مردم ؛ حق را بشناسید تا اهل آن را بشناسید و راههای گمراهی را بنگرید تا رهروان آن را بشناسید، آنجا که خدایتان فرمان درنگ داده است ، درنگ کنید و آنچه را خدایتان فرمان داده است انجام دهید.

امیر مؤمنان! برای شما از خداوند یاری میجوید و توفیق شما را از پیشگاهش مسألت میکند و برای هدایت شما به خداوند امید میبندد و خدایش بسنده است و بر او توکل میکند و نیرویی جز خداوند برتر و بزرگ نیست .»

* * *

میگوید (ابن ابی الحدید): طبری این را همینگونه و به صورت نامه آورده است ولی به عقیده من این خطبه است ؛ زیرا آنچه را بخوانند و برای مردم خوانده شود خطبه است و نامه نیست . نامه مطلبی است که برای امیری یا کارگزاری یا نظایر آنها نوشته شود، البتّه گاهی نامهای را بر منبر میخوانند که در این صورت به منزله خطبه است و در واقع خطبه نیست بلکه نامهای است که برای مردم خوانده میشود. شاید مطالب این سخن به منظور اینکه بخشنامه باشد، انشاء شده است تا همهجا فرستاده و برای مردم خوانده شود و این پس از آن است که برای مردم بغداد خوانده شده است .

ضمنآ مسألهای که نامه بودن آن را تأیید میکند و سخن طبری را استوار میسازد، این است که در پایان آن چنین آمده است : «این را عبیدالله بن سلیمان به سال دویست و هشتاد و چهار نوشته است» و چنین چیزی در خطبهها معمول نیست بلکه در نامهها متداول است ؛ ولی طبری نگفته است که دستوری برای نوشتن آن به شهرها صادر شده است ، حتّی نگفته است که چنین تصمیمی گرفته شده باشد و میگوید: فقط تصمیم بر آن گرفته شد که آن را در مساجد بغداد بخوانند.[654]

 (1255) نامه معاویه و حیله او

نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ گفت : معاویه همواره بر امیرالمؤمنین علی 7 عیب میگرفت و میگفت که : ابوبکر و عمر با او چگونه رفتار کردهاند و حق او را به زور گرفتهاند و این موضوع را با حیلهگری و به عمد در نامههای خود مینوشت و در پیامهای خود میگنجاند تا بتواند آنچه را در سینه امیرالمؤمنین علی  7 نهفته است بر زبان و قلم او آورد و همینکه امیرالمؤمنین علی  7 آن را نوشت و بر زبان آورد از آن برای تحریک مردم شام دلیل آورد و به پندار یاوه خود این موضوع را هم بر گناهان امیرالمؤمنین علی  7 در نظر شامیان بیفزاید.

تهمتی که شامیان به امیرالمؤمنین علی  7 میزدند این بود که او عثمان را کشته است یا مردم را برای کشتن او تحریک کرده است . و طلحه و زبیر را هم کشته و عایشه را به اسیری گرفته است و خونهای مردم بصره را ریخته است و فقط یک اتّهام و خصلت دیگر باقی مانده بود و آن این بود که در نظر ایشان ثابت شود که امیرالمؤمنین علی  7 از ابوبکر و عمر هم تبرّی میجوید و آندو را به ستم و مخالفت با فرمان رسول خدا 6 در موضوع خلافت نسبت میدهد و اینکه آندو با زور و ستم بر خلافت دست یازیدهاند و حقّ او را غصب کردهاند.

بدیهی است که چنین اتّهامی بهانه بزرگی بود که نهتنها مردم شام را بر او تباه میکرد بلکه عراقیان را هم که یاران و لشکریان و خواصّ او بودند بر او میشوراند؛ زیرا عراقیان هم به امامت شیخین ـ ابوبکر و عمر ـ اعتقاد داشتند مگر گروهی اندک از خواصّ شیعه .

معاویه نامهای را که همراه ابومسلم خولانی فرستاد بدین منظور فرستاده بود که امیرالمؤمنین علی  7 را خشمگین سازد و به خیال خودش ، آن حضرت را وادار کند که در پاسخ این جمله او که نوشته بود ابوبکر افضل مسلمانان است، چیزی بنویسد که متضمّن طعن و سرزنشی بر ابوبکر باشد، ولی پاسخ امیرالمؤمنین علی  7 غیر واضح بود و در آن هیچگونه تصریحی به ستم و جور ابوبکر و عمر نبود و تصریحی هم به برائت آنان نداشت ، گاهی بر آندو رحمت فرستاده بود و گاه فرموده بود: هر چند که حق مرا گرفتند ولی من آن را به آندو بخشیدم .

بدین جهت بود که عمرو بن عاص به معاویه پیشنهاد کرد نامه دیگری برای امیرالمؤمنین علی  7 بنویسد که نظیر همان نامه نخست باشد تا ضمن تحقیر آن حضرت ، او را تحریک کند و خشم او را وادار به نوشتن سخنی کند که آندو به آن استناد کنند و مذهب و عقیدهاش را درباره ابوبکر و عمر زشت نشان دهند.

عمروعاص به معاویه گفت : علی ( 7) مردی است متکبّر و لافزننده!! و از تقریظ و تمجیدی که از ابوبکر و عمر انجام دهی ، به ستوه میآید ـ و چیزی مینویسد ـ بنابراین ، تو نامه بنویس .

معاویه نامهای نوشت و آن را همراه ابوامامه باهلی ـ که از اصحاب پبامبر 6 بود ـ برای امیرالمؤمنین علی  7 فرستاد و پیش از آن تصمیم داشت که آن را همراه ابوالدرداء بفرستد و نامه معاویه به امیرالمؤمنین علی  7 چنین بود:

از بنده خدا معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب .

امّا بعد؛ همانا خداوند متعال و بزگوار محمّد 6 را برای رسالت خویش برگزید و او را به وحی خویش و ابلاغ شریعت خود مخصوص فرمود و به وسیله او از کوری نجات داد و از گمراهی هدایت فرمود و سپس او را ستوده و پسندیده به پیشگاه خویش فرا گرفت...

(تا آنجا که مینویسد) همانا بر ابوبکر رشک بردی و بر خود پیچیدی و آهنگ تباه کردن کار او کردی ، در خانه خود نشستی و گروهی از مردم را گمراه ساختی تا در بیعت کردن با او تأخیر کنند! آنگاه خلافت عمر را هم ناخوش داشتی و بر او رشک بردی و مدّت حکومتش را طولانی شمرید و از کشتهشدنش شاد شدی و در سوگ او شادی خود آشکار کردی و برای کشتن پسرش که قاتل پدر خود را کشته بود چارهاندیشی کردی . رشک تو بر پسرعمویت عثمان از همگان بیشتر بود، زشتیهای او را منتشر ساختی و کارهای پسندیدهاش را پوشیده بداشتی و نخست در فقه و سپس در دین و روش او طعنه زدی ، آنگاه عقل او را سست شمردی و اصحاب و شیعیان سفله خود را بر او شوراندی تا آنجا که او را با اطّلاع و در حضور تو کشتند و با دست و زبان خود او را یاری ندادی . و هیچیک از آن خلفا باقی نماند مگر اینکه بر او ستم کردی و از بیعت با او خودداری و درنگ کردی تا آنکه با بندهای ستم و زور به سوی او برده شدی ؛ همانگونه که شتر بینیمهارشده را میکشند...».

نقیب ابوجعفر گفت : و چون این نامه همراه ابوامامه باهلی به امیرالمؤمنین علی  7 رسید با او هم همانگونه گفتگو فرمود که با ابومسلم خولانی و همراه او این پاسخ را برای معاویه نوشت یعنی همین نامه شماره 28 را.[655]  

 (1256)

 1257

(1258)

(1259)

(1260)

(1261)

 

(1262) فضیلت بنیهاشم بر بنیامیه قبل از اسلام

منصور هم که در سخن خود عمر بن عبدالعزیز را بر دیگر خلیفگان اموی برتری داده است از او به یک چشم میان کوران تعبیر کرده است ، و شما امویان چنین میپندارید که او زاهد و پارسا و پرهیزکار بوده است .

عمر بن عبدالعزیز چگونه اینچنین بوده است و حال آنکه خُبَیب بن عبدالله بن زبیر را صد تازیانه زد و در روزی سرد و زمستانی مشک آب سردی بر سرش ریخت و گرفتار کزاز و فلج شد و مرد[656] .

 

عمر بن عبدالعزیز نه اقرار به خون او کرد و نه حقّ اولیای او را پرداخت و نه دادخواهی کرد. خبیب از کسانی نبوده است که حدود شرعی و احکام آن و قصاص بر او لازم شده باشد و گفته میشود که برای اجرای آن مطیع بوده است و همان تازیانهزدن جان او را میگرفته است و بر فرض که بگویید تازیانه زدن او برای تعزیر و ادب کردنش لازم بوده است ، دیگر چه بهانه و دلیلی برای ریختن آب سرد در روز زمستانی آن هم پس از صد تازیانه وجود دارد.

و چون به عمر بن عبدالعزیز خبر رسید که سلیمان بن عبدالملک میخواهد کسی را به جانشینی خود معرّفی کند، آمد و در جایی که آمد و شد پیش سلیمان بود نشست و به رجاء بن حبوة گفت : تو را به خدا سوگند میدهم که در مورد خلافت و فرمانروایی از من نام نبری و به من اشاره نکنی که به خدا سوگند مرا بر این کار تاب و توان نیست .

رجاء گفت : خدا تو را بکشد که چه قدر بر آن حریصی .

و هنگامی که ولید بن عبدالملک خبر مرگ حجّاج را آورد و به عمر بن عبدالعزیز گفت : ای ابوحفص ؛ حجّاج مرد.

عمر گفت : مگر نه این است که حجّاج یکی از افراد خاندان ما بود! و هنگام خلافت خود گفت : اگر نه این است که بیعت یزید بن عاتکه بر گردن مردم است ، خلافت پس از خود را در شورایی مرکب از اسماعیل بن امیة بن عمر بن سعید اشدق ، و قاسم بن محمّد بن ابی بکر که متدین و دلیر قریش است و سالم بن عبدالله بن عمر قرار میدادم . برای عمر بن عبدالعزیز هیچ زیان و گناهی نبود و هیچ کاستی نداشت که علی بن عبدالله بن عبّاس و علی بن حسین  8 را هم در آن شورا قرار دهد، و بدیهی است که او نمیخواسته است کسی از قبیله تیم و عدی را در آن راهی باشد بلکه کار را برای امویان تدبیر میکرده است ، ولی اشکال در این است که گویا در نظرش هیچکس از بنیهاشم شایستگی عضویت آن شورا را نداشته است .[657]

 

) 1263) اعتراف معاویه به حقّ اهل بیت  :

محمّد بن حبیب میگوید: ابن عبّاس روایت کرده و گفته است : پس از سال جماعت ، حسن بن علی  8 پیش معاویه رفت که در مجلسی تنگ و پرازدحام نشسته بود و امام حسن  7 پایینپای معاویه نشست .

معاویه نخست آنچه میخواست بگوید گفت و سپس گفت : شگفتا از عایشه که میپندارد من در منصبی که شایسته آن نیستم قرار گرفتهام و این خلافت حقّ من نیست ، خدایش بیامرزد او را با این موضوع چه کار است. در این خلافت پدر این شخص که در اینجا نشسته است ، با من ستیز کرد و حال آنکه خداوند او را پیش خود برد.

امام حسن  7 فرمود:

ای معاویه ؛ به نظر تو این کار شگفتی است ؟

گفت : آری به خدا سوگند. فرمود:

آیا تو را به کاری که از این شگفتتر است خبر بدهم ؟

گفت : آری ؛ آن چیست؟

فرمود: اینکه تو در صدر مجلس بنشینی و من کنار پای تو نشسته باشم .

معاویه خندید و گفت : ای برادرزاده ؛ شنیدهام وام داری .

فرمود: آری که وام دارم .

معاویه پرسید: چه مبلغ ؟

فرمود: صد هزار.

معاویه گفت : دستور دادیم سیصد هزار پرداخت شود، صد هزار برای وام تو و صد هزار که میان افراد خانوادهات پخش کنی و صد هزار مخصوص خودت ، اینک با احترام برخیز و صله خویش را دریافت کن .

چون امام حسن  7 از مجلس بیرون رفت ، یزید بن معاویه به پدرش گفت : به خدا سوگند؛ هرگز ندیده بودم که مردی با تو چنین برخورد کند که او برخورد کرد و فرمان دهی سیصد هزار به او بپردازند.

معاویه گفت : پسرکم ؛ این حق ، حقّ ایشان است و هر کس از ایشان که پیش تو آمد، بر او ریخت و پاش کن .[658]

 

 

(1264) موافق بودن امام حسن  7 با جنگ ولی...

ابوالفرج میگوید: معاویه مردی از قبیله حمیر را به کوفه و مردی از بنیقین را به بصره برای جاسوسی و گزارش اخبار گسیل داشت . هر دو جاسوس شناخته و بازداشت و کشته شدند، و امام حسن  7 برای معاویه چنین نوشت :

امّا بعد؛ مردان را به جاسوسی پیش من گسیل میداری ، گویی جنگ و رویارویی را دوست میداری ، من در این تردید ندارم و به خواست خداوند متعال منتظر آن باش . وانگهی به من خبر رسیده است به چیزی شاد شدهای که هیچ خردمندی به آن شاد نمیشود ـ یعنی کشتهشدن امیرالمؤمنین علی  7 ـ و همانا مثل تو در این مورد همان است که آن شاعر سروده است : «همانا داستان ما و کسانی از ما که میمیرند داستان کسی است که شامگاه رفته است و دیگری در خوابگاه مانده است که بامداد برود».

معاویه چنین پاسخ داد: امّا بعد؛ نامهات رسید و آنچه را نوشته بودی فهمیدم ، من هم از حادثهای که پیش آمده است آگاه شدم ، نه شاد گردیدم و نه اندوهگین و نه شماتتی کردم و نه افسرده شدم و همانا پدرت علی ( 7) چنان است که اعشی بن قیس بن ثعلبه سروده و گفته است : «تو همان جواد و بخشنده و همان کسی هستی که چون دلها سینهها را انباشته سازند».

ابوالفرج اصفهانی میگوید: عبدالله بن عبّاس هم از بصره نامهای به معاویه نوشت و ضمن آن گفت : گسیل داشتن تو آن مرد قینی را به بصره و انتظار تو که قریش را غافلگیر کنی ، همانگونه که بر یمانیها پیروز شدی اشتباه بود و چنان است که امیة بن ابی الأسکر سروده است : «به جان خودت سوگند؛ که داستان من و آن خزاعی که در شب آمده است ، همچون داستان مادّهبزی است که با سُم خویش در جستجوی مرگ خود زمین را میکند».

معاویه در پاسخ او نوشت : امّا بعد؛ حسن بن علی ( 8) هم برای من نامهای نظیر نامه تو نوشته است و به گونهای که سوءظنّی و بداندیشی را درباره من محقّق نمیسازد و تو مثلی را که در مورد من و خودتان زدهای ، درست نگفتهای و حال آنکه مثل ما همانی است که آن مرد خزاعی در پاسخ امیة بن ابی الأسکر سروده و گفته است : «به خدا سوگند؛ من راستگویم و نمیدانم با چه چیزی برای کسی که به من بدگمان است متعذّر شوم».

ابوالفرج اصفهانی میگوید: نخستین کاری که امام حسن  7 انجام داد، این بود که حقوق جنگجویان را دوبرابر کرد و امیرالمؤمنین علی  7 این کار را در جنگ جمل کره است و حال آنکه امام حسن  7 همینکه به خلافت رسید، آن را انجام داده است و خلیفگان پس از او نیز از آن حضرت پیروی کردهاند.[659]

 

 

(1265) ولید بن جابر و معاویه

ولید بن جابر بن ظالم طایی از کسانی بود که به حضور پیامبر 6 آمد و مسلمان شد و سپس در زمره یاران امیرالمؤمنین علی  7 درآمد و در جنگ صفین شرکت کرد و از مردان نامآور در آن جنگ بود. او پس از استقرار حکومت برای معاویه ، پیش او آمد. معاویه او را نمیشناخت ، ولید همراه دیگر مردم پیش معاویه آمده بود و چون نوبت او شد، معاویه از او خواست نسب خویش را بگوید. چون نسب خود را گفت و خویش را معرّفی کرد، معاویه گفت : تو همان مرد شب هریر هستی ؟

گفت : آری .

معاویه گفت : به خدا سوگند؛ هنوز آوای رجزی که تو در آن شب میخواندی در گوش من است ، آن شب صدای تو از همه صداهای مردم بلندتر بود و چنین میخواندی : «پدر و مادرم فدایتان باد؛ سخت حمله کنید که حکومت فردا از آن کسی است که پیروز شود، این پسرعموی مصطفی و شخص برگزیدهای است که همه سران عرب در بلندی رتبه او سرگشتهاند، و چون نسب او بیان شود، هیچ عیب و ننگی ندارد. نخستین کسی است که نماز گزارده و روزه گرفته است و خود را به خداوند نزدیک ساخته است».

ولید گفت : آری ؛ من این رجز را خواندم .

معاویه گفت : به چه سبب گفتی ؟

گفت : بدین سبب که ما در خدمت مردی بودیم که هیچ خصلتی که موجب خلافت و هیچ فضیلتی که موجب تقدّم باشد نبود مگر اینکه همهاش در او جمع بود. او نخستین کسی بود که مسلمان شد و دانش او از همگان بیشتر و بردباریش بر همه افزون بود. از همه سواران گزیده پیشی میگرفت و به گرد او نمیرسیدند، بر آرمان خود میرسید و بیم لغزش او نمیرفت ، راه هدایت را روشن ساخت و پرتوش کاستی نپذیرفت و راه میانه و راست را پیمود و آثارش کهنه نشد و چون خداوند ما را با از دست دادن او آزمود و حکومت را به هر یک از بندگان خویش که خواست محوّل فرمود، ما هم چون دیگر مسلمانان در آن حکومت درآمدیم و دست از حلقه طاعت بیرون نکشیدیم و گوهر رخشان اتّحاد و جماعت را تیره نکردیم . با آنچه که از ما برای تو ظاهر شد، باید بدانی که دلهای ما به دست خداوند است و خدا بیش از تو مالک دلهای ماست ، اینک صفای ما را بپذیر و از کدورتها درگذر و کینههای پوشیده را برمینگیز که آتش با آتشزنه افروخته میشود.

معاویه گفت : ای مرد طایی ؛ گویا مرا با اوباش عراق که اهل نفاق و معدن ستیز هستند تهدید میکنی .

ولید گفت : ای معاویه ؛ به هر حال همان عراقیها بودند که موجب شدند آب دهانت از بیم به گلویت بگیرد و تو را چنان در تنگنا افکندند و از شاهراه بیرون راندند که به ناچار از دست آنان به قرآنها پناه بردی و در حالی که کسی را به قرآن فرامیخواندی که او به قرآن تصدیق داشت و تو آن را تکذیب میکردی و او به قرآن ایمان داشت و تو به آن کافر بودی و از تأویل قرآن چیزهایی را میشناخت که تو منکرش بودی .

معاویه خشمگین شد و به اطرافیان خود نگریست و دید که بیشتر بلکه عموم ایشان از افراد قبیله مُضَر هستند و تنی چند از یمانیان حضور دارند.

معاویه به ولید گفت : ای خائن بدبخت ؛ چنین میپندارم که این آخرین سخنی بود که بر زبان آوردی .

در این هنگام عُفَیر بن سیف بن ذییزن که بر درگاه معاویه بود و از مقصود و مراد معاویه و ایستادگی ولید آگاه شد ترسید که معاویه او را بکشد، این بود که وارد شد و روی به یمانیان کرد و گفت : روهایتان سیاه باد با این زبونی و اندکی ، بینیهایتان بریده و چهرههایتان دژم باد و خداوند این بینی را از بن بریده دارد.

سپس به معاویه نگریست و گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند من این سخن را به سبب محبّت به عراقیان یا گرایش به ایشان نمیگویم ولی به هر حال حمیت خشم را از میان میبرد، من در گذشته ـ دیروز ـ تو را دیدم که با آن مرد ربیعی ـ یعنی صعصعة بن صوحان ـ سخن میگفتی و حال آنکه او در نظر تو دارای جرمی بیشتر از این بود و دل تو را بیشتر ریش کرده بود و در بر شمردن صفات ناپسند تو و دشمنی با تو و شرکت بیشتر در جنگ با تو کوشاتر بود، او را زنده نگه داشتی و آزاد کردی و اینک به پندار خودت برای بیارزش کردن جماعت ما تصمیم به کشتن این گرفتهای و ما اینچنین تلخ و شیرین را تحمّل نمیکنیم . وانگهی به جان خودم سوگند؛ که اگر قحطانیان تو را به قوم خودت وامیگذاشتند ـ یاری نمیدادند ـ بدون تردید زبون و گمنام میشدی و تیزی شمشیرت کند و تخت تو واژگون میشد. اینک بر جای باش و ما را با همه بیادبی که در ماست تحمّل کن تا سرکشی افراد ما برای تو آسان شود و افراد رمنده ما برای تو آرام گیرند، که ما در برابر زبونی دوستی نمیکنیم و یارای نوشیدن جام خواری را نداریم و سخنچینی و فتنهانگیزی را تحمّل نمیکنیم و از خشم درنمیگذریم .

معاویه گفت : آری ؛ که خشم شیطان است ، آسوده باش که ما نسبت به دوست تو ناخوشایندی انجام نخواهیم داد و خشمی درباره او به کار نمیبندیم و حرمتی از او نمیشکنیم ، او را با خود ببر و چنین نخواهد بود که بردباری ما دیگران را فراگیرد و شامل حال او نشود.

عُفیر دست ولید را گرفت و او را به خانه خویش برد و گفت : به خدا سوگند؛ تو باید با اموال بیشتری از معدی که از معاویه دریافت کرده است به دیار خویش برگردی.

عفیر همه یمانیانی را که در دمشق بودند، جمع کرد و مقرّر داشت که هر مردی دو دینار بر مقرّریش افزوده شود و آن مبلغ به چهل هزار دینار رسید. عفیر آن مبلغ را به سرعت از بیت المال گرفت و به ولید بن جابر داد و او را به عراق گسیل داشت .[660]

 

 

(1266) گمراهی معاویه

امّا سخن امیرالمؤمنین علی  7 درباره معاویه که فرموده است : «گمراهی او آشکار است»، هیچ شکی در آشکار بود ستمگری و گمراهی او نیست و هر ستمگری گمراه است . و اینکه فرموده است : «پرده دریده است»، همچنین بوده است که او بسیار سبکی میکرده و همنشینان یاوهگو و افسانهسرا داشته است و معاویه هیچگاه موقر نبوده است و قانون ریاست را رعایت نمیکرده است مگر وقتی که به جنگ امیرالمؤمنین علی  7 آمد، آنهم برای آنکه نیازمند به رعایت ناموس دین و آرامش و وقار بوده است ؛ و گرنه در روزگار عثمان بسیار پردهدری کرد و موسوم به انجام دادن هر زشتی بود. به روزگار عمر از بیم او اندکی خودداری میکرد و همان روزگار هم جامههای ابریشمی و دیبا میپوشید و در جامهای زرّین و سیمین میآشامید و سوار بر مرکبهایی میشد که زینآراسته به سیم و زر داشت و جُلهای دیبا و پارچههای ابریشمی رنگارنگ بر آنها مینهاد.

در آن روزگار جوان بود و جوانی میکرد و مستی جوانی و حکومت و قدرت در او جمع بود، مردم در کتابهای سیره نقل کردهاند که او به روزگار حکومت عثمان در شام بادهنوشی میکرده است ولی پس از رحلت امیرالمؤمنین علی  7 و استقرار حکومت برای او، مسأله مورد اختلاف است .

گفته شده است : پوشیده بادهنوشی میکرده است و هم گفته شده است که دیگر بادهنوشی نکرده است، ولی در اینکه موسیقی گوش میداده و طرب و شادی میکرده است و در آن باره اموال و صلهها میپرداخته است هیچ شکی و اختلافی نیست .[661]

 

 

(1267) نامه معاویه به یزید

چون معاویه نامهای را که زیاد برای امام حسن 7 نوشته بود خواند، شام بر او تنگ شد و برای زیاد چنین نوشت : امّا بعد؛ حسن بن علی ( 8) نامه تو را که در پاسخ نامه او در مورد ابن سرح نوشته بودی برای من فرستاده است بسیار از تو شگفت کردم و دانستم که تو دارای دو منش و اندیشهای ، یکی از ابوسفیان و دیگری از سمیه . آنچه از ابوسفیان است بردباری و دوراندیشی است و آنچه از سمیه است چیزهایی شبیه به خود اوست . از جمله این کارها نامه تو به حسن ( 7) است که در آن پدرش را دشنام دادهای و او را تبهکار شمردهای و حال آنکه به جان خودم سوگند که تو در تبهکاری از پدر او سزاوارتری .

امّا اینکه حسن ( 7) برای نشان دادن برتری خود بر تو نام خود را مقدّم بر نام تو نوشته است ، اگر درست بیندیشی چیزی از تو نمیکاهد، امّا اینکه او در فرمان دادن بر تو مسلّط باشد، برای کسی همچون حسن ( 7) این تسلّط حقّ است .

امّا نپذیرفتن تو شفاعت او را بهره و ثوابی بوده است که از خود کنار زدهای و آن را برای کسی واگذار کردهای که از تو به آن ثواب شایستهتر است . اینک چون این نامه من به دست تو رسید، آنچه از سعید بن ابی سرح در دست داری رها کن ، خانهاش را بساز و و اموالش را بر او برگردان و معترّض او مباش و من برای حسن ـ که بر او درود باد ـ نوشتهام که سعید را مخیر کند، اگر میخواهد پیش او بماند و اگر میخواهد به سرزمین خود برگردد، و تو را هیچ تسلّطی بر او نیست نه زبانی و نه به گونه دیگر.

امّا اینکه نامهات برای حسن ( 7) را به نام خودش با اضافه به نام مادرش نوشتهای و او را به پدرش نسبت ندادهای ، حسن ( 7) از کسانی نیست که به او اهانت شود. ای بیمادر؛ میدانی که او را به چه مادر بزرگواری نسبت دادهای ، مگر نمیدانستی که او فاطمه دختر رسول خدا 6 است و انتساب به او اگر میدانستی و میاندیشیدی برای حسن ( 7) افتخارآمیز است .

معاویه پایین نامه اشعاری هم نوشت که از جلمه این ابیات است : «همانا حسن ( 7) پسر آن کسی است که پیش از او بود و چون حرکت میکرد مرگ هم با او همراه بود، مگر شیر ژیان جز مانند خود، چیزی میزاید و اینک حسن ( 7) شبیه و نظیر همان شیر است ، و چون بخواهند خرد و بردباری او را بسنجند، خواهند گفت : همسنگ دو کوه یذبل و ثبیر است».[662]

 

 

(1268) یزید و کنیزکان مغنّی

معاویه پسر خود یزید را به سبب گوشدادن به موسیقی و دوستداشتن کنیزکان سرزنش کرد و به او گفت : مروّت خود را تباه کرده و بر باد دادهای.

یزید گفت : آیا حقّ دارم یک کلمه از زبان خود بگویم ؟

گفت : آری و میتوانی از زبان ابوسفیان بن حرب و هند دختر عتبه هم بگویی .

یزید گفت : به خدا سوگند؛ عمرو بن عاص برای من این سخن را نقل کرد و پسرش عبدالله را هم به راستی این گفتار خویش گواه گرفت که ابوسفیان در قبال آواز خوش مغنی ، جامههای اضافی خویش را از تن بیرون میآورده است .

و نیز برای من نقل کرد که روزی دو کنیز آوازهخوان عبدالله بن جدعان برای او ترانه خواندند و او را چنان به طرب آوردند که جامههای خود را یکییکی بیرون آورد تا آنجا که همچون گورخر برهنه شد. او و عفان بن ابی العاص گاهگاه کنیز آوازهخوان عاص بن وائل را بر دوش خود مینهادند و همانگونه او را به ناحیه ابطح میبردند و تمام بزرگان قریش بر آندو مینگریستند و آن کنیزک گاه بر دوش پدر تو ـ ابوسفیان ـ و گاه بر دوش عفان سوار بود. اینک ای پدر چه چیز را بر من خرده میگیری ؟!

معاویه گفت : خاموش باش که خدایت زشت روی کند؛ به خدا سوگند؛ هیچکس چنین سخنی را به پدربزرگ تو نسبت نمیدهد مگر برای اینکه تو را فریب دهد و رسوا سازد، تا آنجا که من میدانم ابوسفیان خردمند و روشنبین و برکنار از هوس و پرتحمّل و ژرفاندیش بود و قریش او را فقط به سبب فضل و برتری ، سیادت داده بودند![663]

 

 

(1269) مغیرة (در ص 1360 اسلام آوردن این ملعون آمده است)

هنگامی که به سال حدیبیه عروة بن مسعود ثقفی به حضور پیامبر 6 رسید، مغیره را در حالی که شمشیر به دوش آویخته بود کنار پیامبر6 ایستاده دید، پرسید: این کیست ؟

گفتند: برادرزادهات مغیره است .

عروه به او نگریست و گفت : ای حیلهگر؛ تو اینجایی ! به خدا سوگند من تاکنون نتوانستهام بدیهای تو را بشویم .

اسلام آوردن مغیره بدون اعتقاد صحیح و بدون نیت پسندیده و بازگشت به حق بوده است . او در یکی از راهها با گروهی همسفر بود آنان را در حالیکه خواب بودند غافلگیر ساخت و کشت و اموالشان را برداشت و از بیم آنکه به او نرسند و او را بکشند یا اموالی را که از آنان به چنگ آورده بود بگیرند، گریخت و به مدینه آمد و به ظاهر مسلمان شد.

پیامبر 6 اسلام هیچکس را بر او رد نمیفرمود، چه بااخلاص و مسلمان میشد و چه به سببی دیگر، بدینگونه مغیره خود را در پناه و حمایت اسلام قرار داد و در امان قرار گرفت .

داستان مسلمانشدن مغیره را ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی در کتاب «الأغانی»[664]  چنین آورده است :

 

مغیره خود داستان اسلام خویش را چنین نقل میکرد که همراه گروهی از بنیمالک که همان بر آیین جاهلی بودیم ، برای رفتن پیش مقوقس پادشاه مصر بیرون آمدیم ، و وارد اسکندریه شدیم و هدایایی را که همراهمان بود به پادشاه تقدیم کردیم . من در نظرش از همه یارانم زبونتر آمدم ، او هدیهها را پذیرفت و برای آنان جوایزی تعیین کرد و برخی را فزونتر از برخی دیگر داد و در مورد من چنان کوتاهی کرد که فقط چیز اندکی که در خور گفتن نیست به من داد. چون از بارگاهش بیرون آمدیم ، بنیمالک در حالیکه شاد بودند به خریدن هدایایی برای زن و فرزند خود پرداختند و هیچیک از ایشان در آن مورد با من مواسات نکرد. چون از مصر بیرون آمدند، شراب با خود برداشتند و میگساری میکردند، من هم با آنان بادهنوشی میکردم ولی نفس من مرا با آنان رها نمیکرد و با خود گفتم  : اینان با اینهمه اموال و عطایای ملک به طایف برمیگردند و کوتاهی کردن و زبون شمردن پادشاه را درباره من به قوم من خبر میدهند و تصمیم به کشتن ایشان گرفتم و گفتم : سردردی را در خود احساس میکنم .

آنان بساط بادهنوشی گستردند و مرا هم به شراب فراخواندند، گفتم : درد سر دارم ، بنشینید من ساقی شما خواهم بود. آنان به چیزی از رفتار من بدگمان نشدند و نشستم و پیاپی به آنان قدح میدادم ، و چون باده در آنان اثر کرد بیشتر اشتها پیدا کردند و من همچنان پیاپی جام پر به آنان میدادم و مینوشیدند و نمیفهمیدند. شراب سخت در آنان اثر گذاشت و ایشان را گیج کرد و بدون آنکه چیزی بفهمند خوابیدند. من برجستم و همگان را کشتم و همه چیزهایی را که با آنان بود برگرفتم . به مدینه آمدم و پیامبر 6 را در مسجد یافتم ، ابوبکر که با من آشنا بود، حضور داشت ، همین که مرا دید گفت : برادرزاده عروهای ؟

گفتم : آری و آمدهام گواهی دهم که خدایی جز خداوند یکتا وجود ندارد و محمّد فرستاده خداوند است .

رسول خدا 6 فرمود: سپاس خدا را.

ابوبکر گفت : گویا از مصر میآیی .

گفتم : آری .

گفت : افراد بنیمالک که با تو بودند چه کردند؟

گفتم : میان من و ایشان که همگی بر آیین شرک بودیم ، یکی از مسائلی که میان اعراب اتّفاق میافتد پیش آمد و من آنان را کشتم و جامه و سلاح و کالاهای ایشان را گرفتم و اینکه به حضور پیامبر آمدهام تا خمس آن را بگیرد و رأی خویش را در آن مورد عمل کند که به هر حال اینها غنیمت مشرکان است .

پیامبر 6 فرمود:

 

اسلامت را پذیرفتم ، ولی از اموال آنان نه خمس و نه چیز دیگری برنمیداریم که این کار تو حیلهگری است و در غدر و مکر خیری نیست .

اندوه دور و نزدیک بر من فرود آمد، گفتم : ای رسول خدا؛ من آنان را در حالیکه بر آیین قوم خود بودم کشتم و اینک که پیش تو آمدهام مسلمان شدم .

فرمود: اسلام آنچه را پیش از آن بوده است ، فرومیپوشاند.

گوید: مغیره سیزده مرد از بنیمالک را کشته و اموالشان را متصرّف شده بود. چون این خبر به طائف و قبیله ثقیف رسید، یکدیگر را به جنگ فراخواندند و سپس بر این صلح کردند که عمویم عروة بن مسعود پرداخت سیزده خونبها را بر عهده بگیرد.

ابوالفرج میگوید همین موضوع معنی سخن عروه به هنگام صلح حدیبیه است که به مغیره گفت : «ای حیلهگر؛ تا دیروز زشتی و بدی تو را میشستم و هنوز هم نمیتوانم آن را بشویم».

ابن ابی الحدید میگوید: به همین سبب یاران معتزلی بغدادی ما گفتهاند: کسی که اسلام او بدینگونه بوده است و سرانجام کار او همچنان است که طبق اخبار متواتر امیرالمؤمنین علی  7 را بر منبرها لعن میکرده است و بر همان حال هم مرده است و عمده عمر او چیزی جز تبهکاریها و نابکاریها و برآوردن خواستههای شکم و زیر آن و یاری دادن تبهکاران و صرف وقت در نافرمانی خدا نبوده است ، چگونه دوست بداریم و چه عذری داریم که از بدگویی او خودداری کنیم و برای مردم تبهکاری او را آشکار نسازیم .[665]

 

 

(1270) لعن کردن بر اصحاب

ابوجعفر از میان کتابهای خویش جزوهای بیرون آورد که در همان مجلس آن را خواندیم و حاضران آن را پسندیدند و من ـ ابن ابی الحدید ـ خلاصه آن را در اینجا میآورم .

گوید: اگر نه این است که خداوند متعال دشمن داشتن دشمنان خود را همچون دوست داشتن دوستان خویش بر مسلمانان واجب فرموده است و ترک کردن آن را به دلیل عقل و نقل سخت گرفته است و فرموده است :

(کسانی را که به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهاند چنین نمییابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز میکنند دوست بدارند، هر چند آنان پدران یا پسران یا برادران و خویشاوندان ایشان باشند.)[666]

 

و نیز فرموده است :

(اگر به خدا و پیامبر و آنچه به او نازل شده است ، ایمان آورده بودند آنان را دوستان نمیگرفتند.)[667]

 

و نیز فرموده است :

(قومی را که خداوند بر ایشان خشم گرفته است دوست مدارید.)[668]

 

وانگهی مسلمانان بر این موضوع اجماع دارند که خداوند متعال دشمنی دشمنانش و دوستی دوستانش را واجب فرموده است و حبّ و بغض در راه خداوند واجب است . اگر اینها که گفتیم نمیبود، متعرّض ستیز با کسی در راه دین و تبرّی جستن از او نمیشدیم ، و شاید در آن صورت دشمنی ما با آنان غیر لازم میبود.

اگر گمان کنیم که چون به خداوند متعال عرض کنیم چگونگی کار ایشان از ما پوشیده مانده و در روزگاران گذشته بوده است و برای خوض و بررسی ما در کاری که از ما نهان است ، معنایی نیست و به این بهانه اعتماد کنیم و آنان را دوست بداریم ، بیم آن داریم که خداوند سبحان بفرماید اگر کار آنان از دیده شما نهان و در گذشته بوده است از دل و گوش شما که نهان مانده است و اخبار صحیحی به دست شما رسیده است که شما را موظّف به اقرار به پیامبری پیامبر و دوست داشتن کسانی که او را تصدیق کردهاند و دشمنی با کسانی که او را انکار و با او ستیز کردهاند میسازد.

وانگهی به شما فرمان داده شده است ، درباره قرآن و آنچه رسول خدا 6 آورده است تدبّر کنید، و ای کاش برحذر میبودید که فردای قیمات از افرادی نباشید که عرضه میدارند:

(پروردگارا؛ ما سروران و بزرگان خود را اطاعت کردیم و آنان گمراهمان ساختند.)[669]

 

امّا لفظ لعن چنان است که خداوند متعال به آن فرمان داده است و آن را واجب فرموده است ، مگر نمیبینی که فرموده است :

(آن گروه را خداوند لعنت میکند و لعنتکنندگان هم لعنت میکنند.)[670]

 

و هر چند جمله اخباری است ولی معنی آن امر است ، نظیر این گفتار خداوند که میفرماید:

(طلاق دادهشدگان انتظار میبرند به خود سه طُهر را).[671]

 

یعنی باید سه طهر را انتظار ببرند.

وانگهی خداوند متعال عاصیان را لعنت فرموده است ، آنجا که میگوید:

 

(کسانی از بنیاسرائیل که کافر شدند بر زبان داود لعنت کرده شدند).[672]

 

و این گفتار خداوند که :

(همانا آنان که خدا و رسولش را آزار میدهند، خدایشان در دنیا و آخرت لعنت میکند و برای آنان عذابی خوارکننده آماده ساخته است .)[673]

 

و هم فرموده است :

(لعنتشدگاناند هر کجا یافته شوند، گرفته شوند و کشته شوند کشتهشدنی).[674]

و هم فرموده است :

(خداوند کافران را لعنت کرده و آتش برای ایشان فراهم ساخته است).[675]

و خداوند متعال خطاب به ابلیس فرموده است :

(همانا تا روز دین لعنت من بر توست).[676]

 

امّا سخن آنکس که میگوید: «چه ثوابی در لعنت کردن است و خداوند به مکلّف نمیگوید: چرا لعن نکردی بلکه میپرسد چرا لعن کردی ؟ و اگر به جای لعن کردن فلان کس ، بگوید: خدایا مرا بیامرز، برای او بهتر است و اگر انسانی در تمام مدّت عمر خود ابلیس را لعنت نکند مؤاخذه نمیشود»، سخن شخص نادانی است که نمیفهمد چه میگوید.

لعنت کردن اگر چنانکه بایست صورت گیرد، اطاعت فرمان خداوند است و سزاوار پاداش ، یعنی کسی که سزاوار لعنت است ، در راه خدا و برای خدا لعن شود نه به پیروی از هوای نفس و تعصّب .

وانگهی نمیبینی که در شریعت در مورد انکار فرزند، لعن وارد شده است آنهم به این صورت که شوهر بار پنجم بگوید: (همانا لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد)[677] .

 

و اگر خداوند اراده نفرموده بود که بندگانش این لفظ را بر زبان آورند آنان را مجبور به آن نمیفرمود و این کلمه را از معالم شرع قرار نمیداد و این همه در کتاب عزیز خود آن را تکرار نمیفرمود و درباره قاتل نمیگفت : (و خدای بر او خشم میگیرد و او را لعنت میکند)[678] ، و منظور از اینکه خداوند قاتل را لعنت

میکند، فرمان به ماست که ما هم قاتل را لعنت کنیم و بر فرض که منظور هم این نباشد باز بر عهده ماست و حق داریم قاتل را لعنت کنیم که خدای متعال او را لعن کرده است . آیا وقتی که خداوند کسی را لعنت میکند ما حق نداریم او را لعنت کنیم ؟ این چیزی است که خرد آن را نمیپذیرد، همچنان که چون خداوند کسی را ستایش و دیگری را نکوهش کند، حقّ ماست که یکی را ستایش و دیگری را نکوهش کنیم .

خداوند میفرماید:

(آیا خبر دهم شما را به بدتر از آن از لحاظ پاداش پیش خدا، کسی که خدایش لعنت کند).[679]

 

و هم فرموده است :

(بارخدایا؛ آنان را دو چندان از عذاب برسان و آنان را لعنت فرمای لعنتی بزرگ).[680]

 

و نیز خدای عزّوجلّ فرموده است :

(یهودیان گفتند: دست خدای بسته است ، دستهای ایشان بسته شد و بدانچه گفتند لعنت شدند).[681]

 

چگونه این گوینده میگوید، خداوند متعال به مکلّف نمیگوید: چرا لعن نکردی ؟ مگر نمیداند که خداوند متعال به دوست داشتن دوستان خود و دشمن داشتن دشمنان خویش فرمان داده است و همانگونه که درباره تولی میپرسد از تبرّی هم سئوال میفرماید. مگر نمیبینی که چون شخص یهودی مسلمان میشود، نخست از او خواسته میشود شهادتین بر زبان آورد و سپس میگویند: بگو از هر دینی که مخالف دین اسلام باشد تبرّی میجویم و از تبرّی چارهای نیست که عمل با آن کامل و تمام میشود.

مگر این گوینده ، این شعر شاعر را نشنیده است که میگوید: «با دشمنی من دوستی میورزی و چنین میپنداری که من دوست تو هستم ، به راستی که این اندیشه از تو شگفت است».

دوست داشتن دشمنِ دوست ، بیرون رفتن از دوستی دوست است و چون دوستداشتن دشمن باطل است چیزی جز تبرّی باقی نمیماند، و طبق اجماع مسلمانان جایز نیست که آدمی با دشمنان خداوند متعال و نافرمان و گنهکار بیتفاوت باشد و بگوید: نه آنان را دوست میدارم و نه از ایشان تبرّی میجویم .

امّا این سخن که گفته است : «اگر آدمی به جای لعن تکردن برای خود طلب آمرزش از خداوند کند، برای او بهتر است»، اگر معتقد به وجوب لعن باشد و لعنت نکند و استغفار کند استغفارش سودی ندارد و از او پذیرفته نمیشود؛ زیرا که از فرمان خداوند سرکشی کرده است و از انجامدادن چیزی که خداوند بر او واجب فرموده ، خودداری کرده است و کسی که بر انجام دادن برخی از گناهان اصرار ورزد توبه و استغفار او از گناهان دیگرش هم پذیرفته نمیشود.

امّا این سخن که گفته است : «هر کس در تمام مدّت عمر خویش ابلیس را لعنت نکند، زیانی نکرده است» چنین نیست که اگر اعتقاد به واجب بودن لعنت بر ابلیس نداشته باشد کافر است و اگر اعتقاد دارد و لعنت نمیکند خطاکار است .

وانگهی میان لعنت نکردن ابلیس و لعنت نکردن سران گمراهی چون معاویه و مغیره و امثال ایشان تفاوت است ؛ زیرا خودداری کردن از لعنت کردن ابلیس در نظر هیچ مسلمانی شبههای در کار ابلیس ایجاد نمیکند و حال آنکه خودداری از لعنت آنان و امثال ایشان موجب ایجاد شبهه در کار آنان در نظر بسیاری از مسلمانان میشود و اجتناب از چیزی که در دین شبهه برانگیزد واجب است ، و بدین سبب خودداری از لعن ابلیس نظیر خودداری از لعن اینگونه مردم نیست .

* * *

گوید: از این گذشته به مخالفان گفته خواهد شد: آیا درست است کسی بگوید: چون حقیقت کار یزید بن معاویه و حجّاج بن یوسف از ما پوشیده مانده است ، سزاوار نیست که در داستان آندو درافتیم و با آنان ستیز و ایشان را لعنت کنیم و از آندو تبرّی بجوییم ؟

چه تفاوتی است میان این سخن و اینکه شما بگویید: کار معاویه و مغیرة بن شعبه و امثال آندو از ما پوشیده مانده است و بررسی داستان آنان برای ما سزاوار نیست . وانگهی ای اهل حدیث و حشویه و عامّه ؛ چگونه شما در داستان عثمان که از شما پوشیده مانده است (در آن حضور نداشتهاید) وارد میشوید و از قاتلان او تبرّی میجویید و ایشان را لعنت میکنید؟ و چگونه حرمت ابوبکر صدیق! را درباره پسرش محمّد و حرمت عایشه امّ المؤمنین!! را درباره برادرش رعایت نمیکنید و محمّد بن ابی بکر را لعنت و تفسیق میکنید در عین حال ما را منع میکنید که درباره معاویه و ظلم او نسبت به امیرالمؤمنین علی  7 و امام حسن و امام حسین  8 و غصب حقوق ایشان سکوت نکنیم ؟

چگونه است که لعن ظالمِ عثمان برای شما سنّت است ولی لعن ظالمِ امیرالمؤمنین علی  7 و امام حسن و امام حسین  8 تکلّف است و باید از آن خودداری کرد؟ و چگونه عامّه در مسأله عایشه دخالت میکنند و از هر کس که به او نگریسته و بدو گفته است : ای حمیراء؛ تبرّی میجویند و از اینکه حرمت عایشه دریده شده است برخی را لعنت میکنند و در همان حال ما را از سخن گفتن در کار حضرت فاطمه  3 و آنچه پس از رحلت پدرش بر سرش آمده است ، منع میکنید؟!

و اگر بگویید: دریدن پرده حرمت حضرت فاطمه  3 و ورود به خانه او برای حفظ نظام اسلام صورت گرفته است و اینکه مبادا آنکار منتشر شود و گروهی از مسلمانان گردن خود را از حلقه اطاعت و رعایت حمایت بیرون کشند، به شما پاسخ داده خواهد شد: پرده حرمت عایشه هم به همین سبب دریده و به کجاوه او هتک حرمت شده است که او خود ریسمان اطاعت را از گردن خود برداشته و اتّحاد مسلمانان را شکسته است و پیش از رسیدن علی بن ابی طالب 7 به بصره خونهای ایشان را ریخته است و میان او و عثمان بن حنیف و حکیم بن جبله و مسلمانان نکوکاری که همراه آندو بودند خونریزی و کشتاری اتّفاق افتاده است که کتابهای تاریخ و سیره آن را نقل کرده است .

بنابراین اگر ورود به خانه حضرت فاطمه  3 آنهم برای کاری که هنوز صورت نگرفته است ، روا باشد، دریدن پرده حرمت عایشه برای کاری که صورت گرفته است و تحقّق پیدا کرده است جایز خواهد بود.

و چگونه ممکن است دریدن پرده حرمت عایشه از گناهان کبیرهای باشد که موجب جاودانگی در آتش میگردد و تبرّی جستن از انجامدهنده آن از کارهای مهمّ ایمانی شمرده میشود و حال آنکه گشودن درِ خانه حضرت فاطمه  3 و وارد شدن در آن و جمعکردن هیزم بر در خانهاش و تهدید به آتش زدن از بهترین کارها باشد که خداوند بدان وسیله اسلام را پایدار داشته و آتش فتنه را خاموش کرده است!! و حال آنکه حداقل این است که نگهداشتن حرمت حضرت فاطمه  3 و عایشه یکی است و حرمت هر دو برابر است و ما دوست نداریم به شما بگوییم حرمت حضرت فاطمه  3 بزگتر و مقام او بلندتر است و حفظ حرمت آن حضرت به پاس رسول خدا 6 مهمّتر است که حضرت فاطمه  3 پاره تن پیامبر و بخشی از خون و گوشت رسول خداست و قابل مقایسه با همسری نیست که به هر حال میان او و شوهرش چیزی جز پیوند زناشویی وجود نداشته است و همسر به هر صورت پیوندی عاریتی است و میان زن و شوهر عقدی همچون عقد اجارهای برای منفعت چیزی بسته میشود و در واقع شبیه خرید و فروش کنیز است .

به همین سبب دانشمندان احکام میراث گفتهاند: اسباب ارث بردن سه چیز است : سبب ، نسب و ولاء. نسب همان خویشاوندی و سبب ازدواج است و ولا عبارت از ولای عتق ـ آزاد کردن بندگان ـ است و بدینگونه نکاح و پیوند ازدواج را خارج از نسب دانستهاند و اگر زن همچون خویشاوند نسبی بود، معنی نداشت که میراث بندگان را به سه دسته تقسیم کنند بلکه به دو دسته تقسیم میکردند.

از این گذشته چگونه ممکن است که عایشه یا کس دیگری غیر از او به منزلت حضرت فاطمه  3 باشد و حال آنکه همه مسلمانان چه آنانکه حضرت فاطمه  3 را دوست میدارند و چه آنان که آن حضرت را دوست نمیدارند، در این مسأله اتّفاق نظر دارند که آن حضرت ، سرور زنان هر دو جهان است .

گوید: چگونه امروز بر ما لازم است که حرمت پیامبر 6 را در مورد همسرش رعایت کنیم و حرمت امّ حبیبه را درباره برادرش نگه داریم و حال آنکه صحابه خود را مکلّف به حفظ حرمت پیامبر 6 در مورد اهل بیت آن حضرت ندانستهاند، همچنین حرمت رسول خدا 6 را در مود دامادش عثمان بن عفان که از پسرعموهای آن حضرت ـ یعنی با چند واسطه ـ هم بوده است رعایت نکردهاند و نهتنها عثمان و برخی از یاران او را کشتهاند که آنان را لعنت هم کردهاند.

بسیاری از صحابه ، عثمان را در حالیکه خلیفه بود، لعن میکردند که یکی از ایشان عایشه است که میگفت : نعثل را بکشید که خدای نعثل[682]  را لعنت

فرماید.

و دیگر عبدالله بن مسعود است که عثمان را لعنت میکرد. معاویه ، امیرالمؤمنین علی  7 و دو پسرش امام حسن و امام حسین  8 را در حالیکه زنده و در عراق بودند لعنت میکرد و بر منبرهای شام لعن آنان را معمول داشت و در دعای دست نماز ایشان را نفرین میکرد.

ابوبکر و عمر، سعد بن عباده را در حالیکه زنده بودند لعنت کردند و از او تبرّی جستند و او را از مدینه به شام بیرون کردند. عمر هم هنگامی که خالد بن ولید، مالک بن نویره را کشت ، خالد را لعن کرد و این لعن کردن در مورد هر انسان مسلمانی که از او گناهی سزاوار لعن سر میزد متداول و آشکار بوده است 

گوید: وانگهی اگر نگهداشتن حرمت عمرو بر زید لازم باشد که او را لعن نکنند، باید حرمت صحابه در مورد فرزندان ایشان نگهداشته شود و مثلا حرمت سعد بن ابی وقّاص درباره پسرش عمر بن سعد ـ که قاتل امام حسین  7 است ـ رعایت شود و او را لعنت نکنند، یا حرمت معاویه! در مورد یزید ـ قاتل امام حسین  7 ـ و کسی که واقعه حرّه را پدید آورده و مسجدالحرام را به بیم انداخته است رعایت کنند و او را لعن و نفرین نکنند. و حرمت عمر بن خطّاب را در مورد عبیدالله پسرش ـ که قاتل هرمزان است و در جنگ صفین با امیرالمؤمنین علی  7 جنگ کرده است ـ حفظ کرد.

گوید: اگر خودداری از ستیز و دشمنی با اصحاب پیامبر 6 ـ که با خدا دشمنی کردهاند ـ مایه حفظ حرمت پیامبر 6 میبود، گردن ما را هم میزدند با آنان ستیز نمیکردیم ولی محبّت رسول خدا 6 نسبت به یارانش چون محبّت جاهلان به یکدیگر نیست که بر پایه تعصّب باشد و رسول خدا 6 محبّت اصحاب را بر مبنای اطاعت ایشان از فرمان خداوند قرار داده است و هر گاه آنان نسبت به خدا نافرمانی کنند و آنچه را لازمه محبّت به ایشان است از دست بدهند دیگر رسول خدا 6 از بیمحبّتی نسبت به ایشان پروا ندارد و از رهاکردن محبّت به ایشان خشمگین نمیشود.

رسول خدا 6 دوست داشته است با دشمنان خدا هر چند از افراد خاندانش باشند ستیز شود، همانگونه که دوست داشته است با دوستان خدا دوستی شود هر چند از لحاظ نسبت دورترین افراد نسبت به او باشند، و گواه این موضوع اجماع امّت است بر اینکه خداوند دشمنی کردن با از دین برگشتگان و منافقان را هر چند از اصحاب پیامبر 6 باشند واجب فرموده است و رسول خدا 6 خود به این کار فرمان داده و دعوت کرده است .

چنانکه پیامبر 6 بریدن دست دزدان و تازیانهزدن به تهمتزنندگان و زناکاران را واجب فرموده است هر چند از اصحاب باشد چه از مهاجران و چه از انصار. ... همانگونه که اصحاب افک را تازیانه زد که مسطح بن اُثاثه هم در زمره ایشان است و او از شرکتکنندگان در جنگ بدر بوده است .

گوید: وانگهی اگر مقام و محلّ اصحاب رسول خدا 6 به این درجه بود که اگر کسی از فرمان خداوند سرپیچی کند نه تنها با او ستیز و دشمنی نشود و دربارهاش سخن زشتی گفته نشود بلکه واجب باشد که فقط به اسم اینکه از صحابه است ، مراقبت و از گناهان و معایب او چشمپوشی شود میبایست آن صحابی موسی  7 که ستایش از او در قرآن آمده است ، پس از اینکه دگرگون شد و از هوای نفس خویش پیروی کرد و از آیاتی که بر او رسیده بود جدا و گمراه گردید، نکوهش نشود و حال آنکه خداوند متعال میفرماید:

(و بخوان بر ایشان داستان آن کسی را که آیتهای خود را به او ارزانی داشتیم ، پس بیرون آمد از آنها و شیطان او را پیرو خود قرار داد و از گمراهان شد).[683]

 

همچنین لازم بود منزلت آن گروه از اصحاب موسی  7 که گوسالهپرست شدند، محفوظ بماند که همه آنان با یکی از پیامبران گرانقدر خداوند سبحان مصاحبت داشتهاند.

گوید: وانگهی اگر اصحاب پیامبر 6 خودشان برای خویش چنین منزلتی را قائل بودند، این موضوع را از خود ایشان استنباط میکردی و میدانستی که خود آنان به محلّ و منزلت خویش از عوام مردم روزگار ما داناتر بودهاند و هر گاه چگونگی رفتار برخی از ایشان را نسبت به برخی دیگر بررسی کنی تو را راهنمایی میکند که موضوع کاملا برخلاف چیزی است که امروز در دل مردم است .

این امیرالمؤمنین علی  7 و عمّار بن یاسر و ابوالهیثم بن التیهان و خزیمة بن ثابت و همه مهاجران و انصار همراه امیرالمؤمنین علی  7 هستند که به هیچوجه از طلحه و زبیر تغافل نکردهاند بلکه نسبت به آندو و همراهان ایشان همانگونه رفتار کردهاند که به روزگار ما نسبت به خوارج رفتار میشود.

و این طلحه و زبیر و عایشه و همراهان ایشان هستند که از سوی دیگر به هیچوجه دست از امیرالمؤمنین علی  7 برنداشتهاند و با آن حضرت چنان رفتار کردهاند که به روزگار ما نسبت به کسی رفتار میشود که به زور حکومت را تصرّف کرده باشد.

و این معاویه و عمروعاص هستند که نسبت به امیرالمؤمنین علی  7 هرگز به چشم دوستی و همسایگی نگاه نکردهاند بلکه از شمشیر کشیدن بر او خودداری نکردند و او و فرزندانش و هر کس از خویشاوندانش را که زنده بود، لعن میکردند و یارانش را کشتند، امیرالمؤمنین علی  7 هم در نمازهای واجب آن دو و ابوالأعور سلمی و ابوموسی اشعری را لعن میکرد که سُلمی و اشعری هم از صحابه هستند.

و این سعد بن ابی وقّاص و محمّد بن مسلمه و اسامة بن زید و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل عبدالله بن عمر و حسان بن ثابت و انس بن مالک هستند که مصلحت ندیدند در جنگ جمل از امیرالمؤمنین علی  7 یا طلحه و زبیر پیروی کنند و طلحه و زبیر به اجماع مسلمانان افضل از این افراد بودند، جز آنکه سعد و محمّد بن مسلمه و دیگران چنین میپنداشتند که ممکن است امیرالمؤمنین علی  7 در جنگ با آندو و آندو در جنگ با امیرالمؤمنین علی  7 گرفتار اشتباه و لغزش شده باشند.

و این عثمان بن عفّان است که ابوذر را همچون اشخاص خیانتپیشه و فتنهانگیز به ربذه تبعید کرد؛ و این عمّار و عبدالله بن مسعود هستند که چون اعمال عثمان برای ایشان آشکار شد، نخست او را پند و اندرز دادند و سپس بدانگونه برخورد کردند که میدانید و عثمان هم با آندو چنان رفتار کرد که خبرش به شما رسیده است و سرانجام آن قوم با عثمان چنان رفتار کردند که نهتنها شما بلکه همه مردم میدانند.

و این عمر است که چون زبیر بن عوام از او برای به جهاد اجازه خواست ، گفت : من دروازه را گرفتهام و اجازه نمیدهم که اصحاب محمّد 6 میان مردم پراکنده شوند و ایشان را گمراه سازند، و ابوبکر و عمر میگفتهاند که علی ( 7) و عبّاس در موضوع میراث پیامبر 6 آندو را دروغگو و ستمگر و تبهکار میپندارند، امیرالمؤمنین علی  7 و عبّاس هم در این مرود عذرخواهی نکردند و از سخن خود دست برنداشتند و هیچیک از اصحاب حدیث مدّعی نشده است که آندو عذرخواهی کرده باشند، یاران رسول خدا 6 هم آنچه را که عمر نقل کرد و به آندو نسبت داد بر آندو انکار نکردند.

همچنین این سخن عمر را که به یاران پیامبر 6 نسبت گمراه ساختن مردم را داده بود، منکر نشدند و زشت نشمردند. به علاوه لگدکوب کردن عثمان شکم عمّاریاسر را و شکستن دنده عبدالله بن مسعود را زشت نشمردند، همچنین رفتار عمّار و ابن مسعود را نسبت به عثمان زشت نشمردند، نه آنچنان که به روزگار ما عامّه مردم سخن گفتن درباره صحابه را زشت میشمرند مگر اینکه عوام مردم چنین گمان برند که ایشان به صحابه از خودشان آشناترند.

و این امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه  8 و عبّاس هستند که همواره و یکصدا این روایت را که از قول پیامبر نقل میکردند که : «از ما گروه پیامبران ارث برده نمیشود»، تکذیب میکردند و آن را جعلی میشمردند و میگفتند: چگونه ممکن است پیامبر 6 این حکم را برای کس دیگری غیر از ما بیان فرموده باشد و حال آنکه وارثان او ما هستیم و سزاوارترین افراد هستیم که باید این حکم را به او ابلاغ میفرمود.

این عمر بن خطّاب است که نخست درباره اعضای شورا گواهی میدهد که پیامبر 6 رحلت فرموده و از ایشان خشنود بوده است سپس فرمان میدهد که اگر گزینش خلیفه را به تأخیر انداختند، گردن ایشان را بزنند. وانگهی برای هر یک از اعضای شورا عیبی را برشمرده است که اگر امروز عوام مردم آن را از کسی نسبت به صحابه بشنوند جامهاش را بر گردنش میپیچند و او را به حضور حاکم میکشاننند و گواهی به رافضی و حلال بودن خونش داده میشود، در صورتی که اگر طعنه زدن بر یکی از صحابه رفض باشد، عمر بن خطّاب از همگان رافضیتر و پیشوای رافضیان خواهد بود.

از این گذشته ، این سخن عمر که مشهور و شایع است که گفته است : بیعت ابوبکر گرفتاری ناگهانی بود که خداوند شرّ آن را کفایت فرمود و هر کس خواست آن را تکرار کند بکشیدش . علاوه بر آنکه طعنهزدن در عقد بیعت است ، خود بیعت را هم مخدوش میسازد.

علاوه بر باین سخنی که درباره ابوبکر در نمازش گفته است و این سخن عمر درباره عبدالرحمان پسر ابوبکر که گفته است : جنبنده کوچک بدی است و در عین حال از پدرش بهتر است .

و عمر درباره سعد بن عباده ـ که سرور و سالار انصار بوده است ـ گفته است : سعد را بکشید که خدایش بکشد، او را بکشید که منافق است . وانگهی عمر به ابوهریره دشنام داده است و روایات او را نادرست دانسته است و خالد بن ولید را هم دشنام داده است و در دین او طعنه زده است و حکم به تبهکار بودن و وجوب کشتن او داده است ، عمروعاص و معاویه را خیانتکار دانسته و به آندو نسبت دزدی داده است که اموال عمومی را دزدیده و به تصرّف خود درآوردهاند.

عمر در بدی کردن و روی ترش کردن و دشنام دادن و ناسزا گفتن نسبت به همگان شتابزده بود و کمتر کسی از صحابه است که از زخم زبان یا تازیانه او در امان بوده باشد، به همین سبب او را دشمن میداشتند و از روزگارش با همه فتوحات که در آن بود!! ملول شدند.

ای کاش ؛ عمر هم صحابه را همانگونه که عامّه احترام میگذارند، احترام میگذاشت . بنابراین یا عمر خطاکار بوده است یا عامّه مردم برخطایند.

و اگر بگویند عمر جز به کسی که سزاوار بودهاست و گنهکار، دشنام نداده و بدی نرکده و او را نزده است ، به آنها میگوییم : گویا تصوّر کردهاید ما میخواهیم از کسی که سزاوار تبرّی نیست ، تبرّی جوییم یا با او دشمنی ورزیم ، هرگز  ما چنین نگفتهایم و هیچ مسلمان و عاقلی این سخن را نمیگوید.

به هر حال ، غرض ما از گفتن این سخنان این است که توضیح دهیم صحابه هم مردمی همچون دیگران هستند، آنچه برای مردم هست برای ایشان هم هست و آنچه بر مردم است بر ایشان هم هست ، هر کس از ایشان بدی کرده باشد نکوهشش میکنیم و هر کسی نیکی کرده باشد، ستایش میکنیم و آنان را بر دیگر مسلمانان فضیلتی جز دیدار پیامبر 6 و همروزگاری با آن حضرت نیست ، و چهبسا که گناهان ایشان از گناهان دیگران بزرگتر هم باشد که آنان نشانههای نبوّت و معجزات را دیدهاند و اعتقادات ایشان به ضرورت نزدیکتر بوده است و حال آنکه عقاید ما نتیجه فکر و اندیشه است و در معرض شبهه و شک است و بدین گونه گناهان ما سبکتر و عذر ما پذیرفته است .

* * *

اینکه به بحث خود برمیگردیم و میگوییم : این امّ المؤمنین!! عایشه است که پیراهن رسول خدا 6 را بیرون آورد و به مردم گفت : این پیراهن رسول خداست که هنوز کهنه نشده است و حال آنکه عثمان سنّت پیامبر 6 را کهنه کرد، و میگفت : نعثل را بکشید که خدایش بکشد و به این هم راضی نشد تا آنجا که گفت : گواهی میدهم که فردا عثمان لاشه گندیدهای افتاده در راه خواهد بود.

برخی از مردم میگویند: عایشه در این باره خبری نقل میکرده است و برخی از مردم میگویند: این خبر موقوف بر خود عایشه است ، گذشته از این موضوع اگر امروز کسی همین سخن عایشه را بر زبان آورد، در نظر عامّه زندیق است .

وانگهی عثمان محاصره شد، یعنی اعیان صحابه او را محاصره کردند و هیچکس آن را کاری منکر نشمرد و آن را مهمّ ندانست و در از میان بردن محاصره کوششی نکرد بلکه کار کسانی را که آن محاصره را زشت میشمردند، زشت دانستند. همانگونه که میدانید عثمان نهتنها از رویشناسان اصحاب پیامبر که از اشراف ایشان شمرده میشد و به پیامبر 6 نزدیکتر از عمر و ابوبکر بود و در آن هنگام که امام مسلمانان و برگزیده از میان ایشان برای خلافت بود! و امام را حقّی بزرگ بر رعیت است . اگر آن قوم درست رفتار کردهاند که در این صورت صحابه در موقعیتی که اینک عامّه مردم ایشان را قرار میدهند نیستند و اگر درست رفتار نکردهاند، این همان چیزی است که ما میگوییم که ارتکاب خطا بر هر یک از صحابه جایز است همانگونه که امروز بر هر یک از ما جایز است . البتّه ما در اجماع اشکالی نمیکنیم در عین حال مدّعی اجماع حقیقی هم بر قتل عثمان نیستیم بلکه میگوییم بسیاری از مسلمانان این کار را انجام دادهاندو طرف مقابل ما مسلّم میداند که این کار خطا و معصیت بوده است و در این صورت تسلیم این نظریه شده است که جایز است صحابی خطا و معصیت کند و همین خواسته و مطلوب ماست .

و این مغیرة بن شعبه که از صحابه است ، بر او ادّعای زنا شد و گروهی هم علیه او گواهی دادند، عمر این ادّعا و گواهی دادن را زشت نشمرد و نگفت که چون مغیره صحابی است ، این کار ناممکن و ادّعای باطلی است و امکان ندارد که صحابی زنا کند و چرا عمر کار گواهان را زشت نشمرد و به آنان نگفت : ای وای بر شما؛ کاش بر فرض که دیدید او را چنین کاری کرد از او تغافل میکردید که خداوند واجب فرموده است از بیان بدیهای اصحاب پیامبر خودداری شود و پردهپوشی در مورد ایشان را واجب قرار داده است ، و ای کاش او را به حرمت این سخن رسول خدا 6 که فرموده است : یاران مرا برای خودم واگذارید، رها میکرد؛ بلکه میبینیم که عمر آماده برای شنیدن گواهی گواهان و چگونگی ادّعا میشود و روی به مغیره میکند و پس از گواهی سه تن از گواهان ، به او میگوید : ای مغیره ؛ یکچهارم و نیمی و سهچهارم تو از میان رفت ، تا آنکه گواه چهارم در گواهی خود اضطراب شد و در نتیجه سه گواه دیگر تازیانه خوردند.

چگونه مغیره به عمر نگفت : چرا سخن ایشان را که از صحابه نیستند درباره من میپذیری و حال آنکه من از صحابهام و پیامبر 6 فرموده است  : «اصحاب من چون ستارگانند که به هر یک اقتدا کنید هدایت میشوید»!؟

نهتنها مغیره چنین نگفت بلکه تسلیم فرمان خدا شد! و کسی که به مراتب گرانقدرتر و برتر از مغیرة بن شعبه است ، قدامة بن مظعون است که از اصحاب بلندمرتبه پیامبر 6 و شرکتکنندگان در جنگ بدر است و برای بدریها گواهی به بهشت داده شده است ، همین شخص به روزگار حکومت عمر بادهنوشی کرد و بر او حد زده شد و عمر گواهی اشخاص را رد نکرد و به این سبب که از شرکتکنندگان در جنگ بدر است از اجرای حد بر او جلوگیری نکرد و نگفت که پیامبر 6 از بیان بدیها و نکوهیدههای صحابه نهی فرموده است .

همچنین عمر پسر خود را حد زد که از آن مرد! و آن پسر از معاصران رسول خدا 6 بود و معاصر بودن با پیامبر 6 مانع از اجرای حد بر او نشد.

و این امیرالمؤمنین علی  7 است که میفرماید: «هیچکس برای من حدیثی از پیامبر 6 نقل نمیکند مگر اینکه او را بر آن سوگند میدهم که شنیده باشد»، آیا این اتّهام بر آنان نیست که ممکن است دروغ بگویند؟! و امیرالمؤمنین علی  7 ـ چنانکه در متن این خبر آمده است ـ هیچیک از مسلمانان غیر از ابوبکر را استثنا نفرموده است . وانگهی امیرالمؤمنین علی  7 مکرّر تصریح به دروغ گفتن ابوهریره کرده و فرموده است : «هیچیک از این دو مرد دوسی به پیامبر6 بیشتر دروغ نبسته است». ابوبکر هم در بیماری مرگ خویش گفته است : بسیار دوست میداشتم که درِ خانه فاطمه ( 3) را به زور نمیگشودم ؛ هرچند که برای جنگ بسته شده بود، و از آن کار خود پشیمان شد و پشیمانی جز از خطا و گناه معنی ندارد.

وانگهی برای عاقل شایسته و سزاوار است که در این معنی بیندیشد که امیرالمؤمنین علی  7 شش ماه یعنی تا هنگامی که حضرت فاطمه  3 رحلت کرده از بیعت با ابوبکر درنگ کرده است ، اگر امیرالمؤمنین علی  7 بر حق بوده است ، ابوبکر در به خلافت نشاندن خود خطاکار بوده است ، و اگر ابوبکر بر حق بوده است ، امیرالمؤمنین علی  7 در درنگ کردن از بیعت خطاکار بوده است ، همچنین از حاضر نشدن در مسجد.

از این گذشته ابوبکر در بیماری مرگ خود خطاب به صحابه گفت : همینکه آن کسی را که در نظر من از همه شما بهتر بود ـ یعنی عمر را ـ بر شما خلیفه ساختم ، همهتان در بینی خود باد انداختید و هر کس میخواست فرمانروایی از او باشد و این بدان سبب بود که دیدید دنیا روی آورده است و به خدا سوگند؛ پردهها و جامههای دیبا و ابریشمی خواهید گرفت[684] !

 

آیا این سخن ابوبکر طعنه زدن به صحابه نیست ؟ و تصریح به این مسأله نیست که آنان به عمر رشک میبرند که چرا ابوبکر او را خلیفه ساخته است ؟ و همین که ابوبکر نام عمر را برای فرمانروایی گفت ، طلحه به ابوبکر گفت : پاسخ خدای خودت را چه خواهی داد هنگامی که درباره بندگانش از تو بپرسد و حال آنکه شخص درشتخوی و خشنی را بر آنان ولایت دادی ؟

ابوبکر گفت : مرا بنشانید و به طلحه گفت : مرا از خدا میترسانی ، چون خداوند از من بپرسد خواهم گفت : بهترین اهل تو را بر ایشان ولایت دادم!! سپس دشنام بسیاری به طلحه داد که نقل شده است ! آیا این سخن طلحه طعنه به عمر و این سخن ابوبکر طعنه به طلحه نیست ؟

از این گذشته موضوعی است که میان اُبی بن کعب و عبدالله بن مسعود صورت گرفت و چندان به یکدیگر ناسزا گفتند و دشنام دادند که هر یک دیگری را فرزند پدر خود ندانست .

این سخن ابی بن کعب مشهور و نقل شده است که گفته است : این امّت از آنگاه که پیامبر 6 خود را از دست دادند همواره به روی درافتادهاند، آیا اهل عقیده همگی نابوده شدهاند، و به خدا سوگند؛ من بر آنان اندوهگین نیستم ، اندوه من برای مردمی است که آنان را گمراه میسازند.

و این سخن عبدالرحمان بن عوف که میگفته است : تصوّر نمیکردم چندان زندگی کنم که عثمان به من منافق بگوید و اگر درست اندیشیده و آیندهنگر بودم عثمان را بر بند کفش خویش ولایت نمیدادم ، و نیز این سخن او که : خدایا؛ عثمان را از اقامه احکام کتاب تو خودداری کرد، او را چنین و چنان کن .

عثمان در گفتگویی به امیرالمؤمنین علی  7 گفت : ابوبکر و عمر از تو بهتر بودند!

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

دروغ میگویی که من از تو و از آندو بهترم ، خدا را پیش از آندو و پس از ایشان پرستش کردم .

سفیان بن عُیینه از عمرو بن دینار روایت میکند که میگفته است : پیش عروة بن زبیر بودم و در این باره گفتگو میکردیم که پیامبر 6 پس از بعثت چند سال مقیم مکه بوده است ؟

عروه گفت : ده سال اقامت فرموده است .

من گفتم : ابن عبّاس میگفته است : سیزده سال .

گفت : ابن عبّاس دروغ میگفته است !

ابن عبّاس میگفته است : متعه حلال است .

جبیر بن مطعم به او گفته است : عمر از آن نهی کرد.

ابن عبّاس به او گفته است : ای ستمگر بر خویشتن ؛ از همینجا شما گمراه شدید که من از قول رسول خدا 6 برای شما سخن میگویم و تو از قول عمر برای من سخن میگویی ؟!

در خبری از قول امیرالمؤمنین علی  7 آمده است که :

اگر عمر درباره متعه آنچنان نمیکرد هیچکس جز شخص بدبخت زنا نمیکرد ـ و هم به این صورت نقل شده است که : ـ زنا جز اندکی صورت نمیگرفت .

امّا این موضوع که صحابه در مسائل و اختلافنظر فقهی یکدیگر را دشنام دهند و عقیده دیگری را باطل بدانند، فزون از شمار است . در اینجا نمونههایی از اختلافنظرهای فقهی را نقل کرده است که برای نمونه به ترجمه یکی دو مورد بسنده میشود:

ابوبکر معتقد بود که باید غنایم به صورت مساوی تقسیم شود و حال آنکه عمر کار او را ناپسند شمرد و خلافت آن عمل کرد. عایشه هم مخالفت ابوسلمة بن عبدالرحمان با ابن عبّاس را در مورد عدّه زنی که باردار باشد و همسرش بمیرد، ناپسند شمرد و گفت : ابوسلمه جوجه خروسی است که میخواهد همراه خروسها آواز بخواند.

ابن متکلّم زیدی سخن خود را چنین ادامه داده و گفته است : چگونه ممکن است پیامبر 6 فرموده باشد: «اصحاب من چون ستارگاناند که به هر یک اقتدا کنید هدایت میشوید» که در این صورت بدون شبهه باید مردم شام در جنگ صفین بر هدایت باشند و مردم عراق هم بر هدایت باشند و باید قاتل عمّاریاسر هم بر هدایت باشد و حال آنکه طبق خبر صحیح پیامبر 6 فرمودهاند: «تو را گروه ستمگر میکشند»، و خداوند در قرآن فرموده است : «با آن گروه که ستم میکند چندان جنگ کنید که تسلیم فرمان خدا گردد»[685] . و این آیه دلالت بر آن دارد که تا آن گروه بر ستم خود پایداری کند از فرمان خدا دوری گزیده است و

آنکس که از فرمان خدا دوری گزیند، نمیتواند بر هدایت باشد.

در این صورت لازم میآید بُسر بن ابی ارطاة که از صحابه بوده است و دو پسر صغیر عبیدالله بن عبّاس را کشته است بر هدایت باشد، همچنین معاویه و عمروعاص که هر دو پس از نماز، امیرالمؤمنین علی  7 و دو پسرش  8 را لعن میکردند بر هدایت و هدایتکننده باشند!

وانگهی میان اصحاب افرادی بودهاند که زنا میکرده و باده میآشامیدهاند، نظیر ابومحجن ثقفی و برخی از ایشان مرتدّ شده و از دین بازگشتهاند چون طلیحة بن خویلد، باز هم در این صورت هر کس به ایشان اقتدا کند و از کارهای آنان پیروی کند مهتدی است!

میگوید: بدون تردید این حدیث ساخته و پرداخته طرفداران متعصّب امویان است و برخی از هواداران امویان که از یاری دادن ایشان با شمشیر ناتوان بودهاند آنان را با زبان خود یاری داده و به سود ایشان احادیثی را جعل کردهاند.

همچنین حدیث دیگری که به پیامبر 6 نسبت دادهاند که فرموده است : «قرنی که من در آن هستم بهترین است» نمیتواند صحیح باشد و از جمله چیزهایی که بر بطلان آن دلالت دارد این است که پنجاه سال پس از رحلت پیامبر 6 بدترین قرنهای جهان است و از قرنهایی است که در همین خبر از آن یاد کرده است و این روزگار همان روزگاری است که امام حسین  7 در آن کشته شده است ، و با مدینه درافتادهاند و مکه محاصره شده است و کعبه ویران گردیده است و خلیفگان و قائممقامان مقام نبوّت! بادهگساری و تبهکاریها میکردهاند، همچون یزید بن معاویه و یزید بن عاتکه و ولید بن یزید، و خونهای حرام ریخته شده و مسلمانان بیگناه کشته شدهاند و زنان آزاده به اسیری گرفته شدهاند، فرزندان مهاجران و انصار را به بردگی گرفتهاند و بر دستهای آنان مهر بندگی زدهاند همچنان که بر دست اسیران رومی مهر میزدهاند و این به روزگار خلافت عبدالملک و امارت حجّاج بن یوسف بوده است .

هرگاه در کتابهای تاریخ تأمّل کنی ، پنجاه ساله دوّم را از هر جهت بد مییابی که نه خیری در آن و نه در سالارها و امیران آن وجود داشته است و خوبی مردم بستگی به خوبی سالارها و امیران دارد و با توجّه به آنکه قرن پنجاه سال باشد باز هم چگونه ممکن است این خبر صحیح باشد؟

گوید: امّا آنچه که از گفتار خداوند متعال که در قرآن آمده است ، نظیر این آیه : «همانا که خداوند خشنود شد از مؤمنان»[686] ، و این آیه : «محمّد رسول

خداوند است و کسانی که با اویند»[687] ، و این حدیث نقل شده از قول پیامبر 6 بر فرض صحّت که فرموده باشد: «خداوند به شرکتکنندگان در جنگ بدر سر کشیده و به دیده رحمت نگریسته است»، همگی مشروط به سلامت عاقبت و فرجام کار است و جایز نیست که خداوند حکیم به مکلّف غیرمعصومی خبر داده باشد که او را عقابی نخواهد بود هر چه میخواهد انجام دهد.

این متکلّم میگوید: هر کس انصاف دهد و در احوال صحابه تأمّل کند، ایشان را همچون خود ما خواهد یافت و آنچه برای ما جایز است که اتّفاق افتد برای آنان هم جایز است و میان ما و ایشان فرقی جز افتخار مصاحبت نیست و البتّه که این شرف و منزلتی بزرگ است ولی نه آنچنان که هر کس یک روز و یک ماه و بیشتر مصاحب پیامبر بوده باشد جایز نباشد که گناه کند و به لغزش افتد، و اگر چنین میبود عایشه نیازمند آن نمیشد که حکم برائت او از آسمان نازل شود بلکه میباید پیامبر 6 از روز نخست به دروغ اهل افک دانا میبود که عایشه همسر رسول خدا 6 و مصاحبت او با آن حضرت بیشتر و مؤکدتر بوده است .

همچنین صفوان بن معطّل هم از صحابه بوده است و سزاوار است که ـ در صورت صحّت ادّعای شما ـ در آن مورد غم و اندوهی بر پیامبر نباشد و از روز نخست بگوید صفوان و عایشه هر دو از صحابهاند و معصیت برای آن دو غیر ممکن است . و نظایر این امور بسیار و فزون از بسیار است برای هر کس که بخواهد احوال صحابه را کاملا بررسی کند.

تابعان هم در مورد صحابه همین راه ما را میپیمودهاند و درباره گنهکاران ایشان همین سخن را میگویند و حال آنکه عامّه مردم پس از آن ، ایشان را خدایان خود گرفتهاند.

گوید: وانگهی چه کسی گستاخی آن را دارد که بگوید بر فرض که اصحاب محمّد 6 بدو گناه کنند، جایز نیست از کسی از ایشان تبرّی بجوییم و حال آنکه خداوند خطاب به همان پیامبر بزرگواری که شرف همه صحابه به دیدار اوست چنین فرموده است : «اگر شرک بورزی بدون تردید عمل تو نابود خواهد شد و از زیانکاران خواهی بود»[688] . و نیز اینچنین فرموده است : «بگو: به درستی که من اگر نافرمانی کنم خدای خود را از عذاب روز بزرگ میترسم»[689] ، و پس از اینکه فرموده است : «میان مردم به حق حکم کن و از خواسته نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه سازد، کسانی را که از راه خدا گمراه میشوند، عذابی سخت است»[690] .، مگر کسی که فهم و اندیشه و تمیز نداشته باشد.

 

* * *

گوید: و هر کس دوست دارد که به اختلاف صحابه با یکدیگر بنگرد و ببیند که چگونه به یکدیگر طعنه زده و اقوال یکدیگر را رده کردهاند و آنچه را تابعان بر آنان رد کردهاند و به گفتههای آنان اعتراض کردهاند و هم از اختلاف تابعان با یکدیگر و طعن برخی از ایشان به برخی دیگر آگاه شوند، به کتاب «نظّام» مراجعه کند.

جاحظ میگوید: نظام در آغاز کار به مناسبت اینکه رافضیان بر صحابه طعنه میزدند از همه نسبت به ایشان سختگیرتر بود، تا آنکه مسائل فتوا و اختلاف صحابه در آن و احکام ایشان و گفتار اشخاصی که رأی و اندیشه خود را در دین خدا به کار برده بودند به میان آمد، در این هنگام مطاعن رافضیان و دیگران را با هم مرتّب ساخت و درباره صحابه فراوان و چند برابر آنچه در مورد رافضیان گفته ، مطلب آورده است .

گوید: یکی از بزرگان معتزله گفته است : غلط ابوحنیفه درباره احکام برزگ است که خلقی را گمراه ساخته است ولی غلط حماد از غلط ابوحنیفه بزرگتر است که حماد کسی است که اصل و ریشه ابوحنیفه است و ابوحنیفه شاخهای از آن است و غلط ابراهیم سختتر و بزرگتر از غلط حماد است که او استاد حماد بوده است و غلط علقمه و اسود که ریشه اعتقادات حماد بودهاند و بر آندو اعتماد کرده است از غلط حماد بیشتر و بزرگتر است و غلط ابن مسعود از غلط همه اینها بزرگتر است که او نخستین کسی است که به رأی توسّل جسته و گفته است : در این مسأله به رأی خویش فتوا میدهم ، اگر درست بود عنایت خداوند است ، و اگر خطا بود از من است .

گوید: اصحاب حدیث در خراسان از ثمامة بن اشرس که در آن هنگام همراه هارون الرشید به خراسان آمده بود بارخواستند و از او درباره کتابی که در ردّ ابوحنیفه در مورد اجتهاد به رأی نوشته بود پرسیدند، گفت : من این کتاب را برای ردّ عقاید ابوحنیفه ننوشتهام بلکه آن را برای ردّ عقاید علقمه و اسود و عبدالله بن مسعود نوشتهام که ایشان پیش از ابوحنیفه قائل به رأی بودهاند.

گوید: یکی از معتزله هرگاه نام ابن عبّاس هم به میان میآمد او را کوچک میشمرد و میگفت : آن صاحب زلف که در دین خدا به رأی خویش حکم میداد.

جاحظ هم در کتاب معروف به کتاب «التوحید» خود گفته است : ابوهریره در روایاتی که از پیامبر 6 نقل کرده است ثقه و مورد اعتماد نیست و گفته است : امیرالمؤمنین علی  7 نهتنها او را موثّق نمیدانست که او را متّهم میکرد و بر او طعنه میزد و عمر و عایشه هم در مورد ابوهریره همینگونه بودند.

جاحظ خود، عمر بن عبدالعزیز را مسخره و تفسیق و تکفیر میکرده است و درست است که عمر بن عبدالعزیز از صحابه نیست ولی بیشتر عامّه مردم برای او همان فضیلت را قائلاند که برای یکی از صحابه .

وانگهی چگونه ممکن است حکم قطعی کنیم که هر یک از صحابه عادلاند و حال آنکه حکم بن ابی العاص هم از صحابه است که هیچ دشمن و کینهتوزی چون او برای رسول خدا 6 نبوده است و همین موضوع تو را بسنده است .

ولید بن عقبه هم ـ که به نصّ قرآن فاسق است ـ از صحابه است . حبیب بن مسلمه هم که در حکومت معاویه با مسلمانان آن کارها را کرد و بُسر بن ابی ارطاة دشمن خدا و دشمن رسول خدا 6 هم از صحابهاند.

میان صحابه گروه بسیاری منافق بودهاند که مردم ایشان را نمیشناختهاند، بسیاری از مسلمانان بر این عقیدهاند که پیامبر 6 رحلت فرمود در حالی که خداوند همه منافقان را به او معرّفی نفرمود و آن حضرت گروهی از ایشان را میشناخت و نام آنان را به هیچکس جز ابوحذیفه آنچنان که پنداشتهاند نفرموده است ، بنابراین چگونه ممکن است به طور قطع حکم کنیم که هر کس مصاحب پیامبر 6 بوده یا همعصر با ایشان بوده است یا چون آن حضرت را دیده است شخص عادل و مأمون از شرّی است و از او گناه و معصیتی سر نمیزند و چه کسی میتواند اینگونه متبحّر باشد که چنین حکم کند؟

گوید: شگفتتر از اینکه اصحاب حدیث و حشویه درباره گناهان پیامبران گفتگو میکنند و ثابت میکنند که آنان از فرمان خدا سرپیچی کردهاند و بر کسی که منکر این موضوع باشد خرده میگیرند و طعنه میزنند و میگویند: قدری و معتزلی است و گاهی هم میگویند: ملحد و مخالف نصّ کتاب خداست! و از اصحاب حدیث نه یک نه صد بلکه هزارها دیدهایم که در این مورد جدل و ستیز میگنند!

گاه میگویند: یوسف برای زنا کردن با زن عزیز چون دیگر مردان عمل کرد! و گاه میگویند: داود اوریا را کشت تا با همسر او همبستر شود! گاه میگویند : رسول خدا 6 پیش از پیامبری خود کافر و گمراه بوده است!! و گاه داستان زینب دختر جحش و فدیه گرفتن از اسیران بدر را مطرح میکنند. امّا طعنه زدن آنان به آدم  7 و ثابت کردن نافرمانی او و مناظره ایشان با هر کس که منکر آن باشد خوی و عادت ایشان است ، و حال آنکه اگر کسی درباره عمروعاص و معاویه و امثال آنان سخن بگوید و به آنان کار زشت و گناه نسبت دهد چهرهشان سرخ و گردنهایشان کشیده و چشمهایشان تنگ و تیز میشود و میگویند: این شخص رافضی و بدعتگزار است که صحابه را دشنام میدهد و به گذشتگان ناسزا میگوید!!

اگر در پاسخ ما بگویند: در باین گناهان و خطاهای پیامبران از نصوص قرآنی پیروی میکنیم ، به آنان گفته خواهد شد: در تبرّی جستن از همه گنهکاران نصوص قرآنی را پیروی کنید که خداوند متعال فرموده است : «گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند چنان نمییابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز میکنند دوست بدارد»[691] . و فرموده است : «اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری ستم کرد با آنکه ستم میکند چندان جنگ کنید که به فرمان خدا بازگردد»[692] . و فرموده است : «خدا را فرمان برید و رسول و اولی الأمر را فرمان برید»[693] .

و سپس از ایشان در مورد بیعت امیرالمؤمنین علی  7 سئوال میشود که آیا بیعت درستی است و اطاعت از آن حضرت بر همه مردم لازم بوده است ؟ ناچار از آری گفتن هستند، به آنان گفته خواهد شد: در این صورت اگر کسی بر امام حق خروج کند، آیا بر مسلمانان جنگ کردن با او تا هنگامی که به فرمانبرداری برگردد، واجب نیست ؟ و مگر این جنگ کردن غیر از همان تبرّی جستن است که ما میگوییم و فرقی میان این دو نیست و ما بدین سبب که در روزگار ایشان نیستیم  و امکان جنگ با آنان را نداریم از آنان تبرّی میجوییم و آنان را لعنت میکنیم تا این کار عوض جنگی باشد که ما را بر آن راهی نیست .

این متکلّم زیدی میگوید: وانگهی نظام و یاران او بر این عقیدهاند که در اجماع حجّت نیست و ممکن است بر خطا و معصیت اجماع کنند و بر تباهی حتّی بر ارتداد هماهنگ شوند و اجماع کنند. نظام را کتابی در موضوع اجماع است که در آن کتاب دلایل فقیهان را در مورد اجماع مورد طعن قرار داده و گفته است  : الفاظی که مورد استناد ایشان قرار گرفته است صراحتی بر حجّت بودند اجماع ندارد، نظیر این گفتار خداوند که فرموده است : «شما را امّت میانه قرار دادیم»[694]  و

این گفتار الهی که : «شما بهترین امّتی هستید»[695]  و این گفتار خداوند: «و پیروی کند غیر راه گروندگان را»[696] .

او میگوید: خبری هم که به این صورت نقل شده است که : «امّت من بر خطا اجماع نمیکند» خبر واحد است ، و مهمترین دلیلی که فقیهان میگویند: این است که نظریههای مختلف و اندیشههای متفاوت و دگرگون هنگامی که شمار افرادش بسیار فراوان باشد محال است که بر خطا اجماع کنند، و حال آنکه بطلان این موضوع در یهود و مسیحیان و دیگر فرقههای گمراه آشکار است .

ابن ابی الحدید میگوید: این خلاصه چیزی است که نقیب ابوجعفر به خطّ خود نوشته است و ما آن را خواندیم .[697]

 

 

(1271) عمّاریاسر

او عمّار بن یاسر بن عامر بن مالک بن کنانة بن قیس بن حُصین بن لوذ بن ثعلبة بن عوف بن حارثة بن عامر بن نام بن عَنْس ـ با نون ـ بن مالک بن ادد عَنْسی مذحجی است . کنیهاش ابوالیقظان و همسوگند بنیمخزوم است . این موضوع را ابن شهاب و دیگران گفتهاند. موسی بن عقبه هم گفته است : از جمله حاضران در جنگ بدر عمّار بن یاسر همسوگند بنیمخزوم بنییقظه است .

واقدی و گروهی از اهل علم گفتهاند که یاسر پدر عمّار عربی قحطانی از قبیله عَنس از شاخه مذحج بوده است ، ولی پسرش عمّار وابسته به بنیمخزوم است ؛ زیرا پدرش یاسر با یکی از کنیزان یکی از افراد بنیمخزوم ازدواج کرد و او عمّار را زایید، و چنین بود که یاسر همراه دو برادرش به نامهای حارث و مالک در جستجوی برادر چهارم خود به مکه آمدند. حارث و مالک به یمن برگشتند و یاسر در مکه ماند و با ابوحذیفة بن مغیرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم همسوگند و همپیمان شد.

ابوحذیفه یکی از کنیزان خود به نام سمیه دختر خیاط را به ازدواج او درآورد که عمّار را برای او زایید. ابوحذیفه عمّار را آزاد کرد و عمّار وابسته و همپیمان ایشان بود، و به مناسبت همین پیمان و وابستگی بود که چون غلامان عثمان ، عمّار را چنان زدند که گرفتار فتق شکم شد و یکی از دندههایش را شکستند، بنیمخزوم به طرفداری از او جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند؛ اگر عمّار بمیرد، کسی جز عثمان را به جای او نخواهیم کشت .

ابن عبدالبرّ میگوید: عمّار و برادرش عبدالله و پدر و مادرشان یاسر و سمیه مسلمان شدند و از نخستین مسلماناناند و در راه خدا سخت شکنجه شدند. پیامبر 6 در همان حال که آنان شکنجه میشدند از کنارشان عبور میفرمود و میگفت :

ای خاندان یاسر؛ شکیبایی کنید شکیبایی ، که وعدهگاه شما بهشت است .

همچنین به آنان میفرمود: ای خاندان یاسر؛ شکیبایی ، بارخدایا؛ خاندان یاسر را بیامرز هر چند که چنین کردهای .

ابن عبدالبرّ میگوید: عمّار همچنان با ابوحذیفة بن مغیره بود تا آنکه ابوحذیفه درگذشت و خداوند اسلام را آورد.

سمیه را ابوجهل کشت ، زوبینی به زیر شکمش زد و کشته شد. سمیه از زنان فاضل و نیکوکار بود و نخستین زنی است که در اسلام شهید شده است . قریش یاسر و سمیه و دو پسر ایشان و بلال و خباب و صهیب را میگرفتند و زره آهنی بر آنان میپوشاندند و میان آفتاب نگه میداشتند آنچنان که تاب و توان ایشان تمام میشد و آنان با کراهت و اجبار هر چه از کفر و دشنام به پیامبر 6 که کافران میخواستند بر زبان میآوردند، آنگاه خویشاوندان ایشان ظرفهای بزرگ چرمی که پر آب بود میآوردند و آنها را در آن مینهادند و اطرافش را میگرفتند و میبردند.

چون شامگاه فرارسید ابوجهل آمد و شروع به فحش و دشنام دادن به سمیه کرد و زوبینی به زیر شکمش زد و او را کشت و سمیه نخستین کسی است که در اسلام شهید شده است .

عمّار به پیامبر 6 گفت : ای رسول خدا؛ شکنجه مادر من به حدّ نهایت رسیده است . فرمود:

ای اباالیقظان ؛ شکیبایی ، پروردگارا؛ هیچیک از خاندان یاسر را با آتش عذاب مفرمای .

ابن عبدالبر میگوید: این آیه که میفرماید: «جز آنکس که مجبور شود و دلش مطمئن به ایمان باشد»[698]  درباره ایشان نازل شده است .

 

گوید: عمّار به حبشه هجرت کرده و بر هر دو قبله نماز گزارده و در جنگ بدر و تمام جنگهای دیگر شرکت کرده و متحمّل رنج گران و پسندیده گردیده است و سپس در جنگ یمامه شرکت کرده است و در آن هم بسیار پسندیده زحمت کشیده است و در همان جنگ گوش او جدا شده است .

گوید: واقدی از قول عبدالله بن نافع از پدرش از عبدالله بن عمر نقل میکند که میگفته است : روز جنگ یمامه ، عمّار بن یاسر را دیدم که بر سنگی مشرف بر لشکر ایستاده است و فریاد میکشد که : ای گروه مسلمانان ؛ آیا از بهشت میگریزید؟ من عمّار بن یاسرم پیش من آیید، و من در همان حال که او سخت جنگ میکرد دیدم که گوشش قطع شده و در حال پرش بود.

 

ابن عبدالبرّ میگوید: عمّار مردی بلندقامت و چهارشانه و دارای چشمانی زیبا و درشت بوده است ، و هم درباره او گفته شده است : در عین چهارشانگی بلندقامت و سیهچرده و پرجنبوجوش و دارای چشمان زیبا و درشت و موهای صاف بود و خصاب نمیبست و رنگ سپید موهایش را تغییر نمیداد.

گوید: عمّار میگفته است که من همسن پیامبر 6 هستم و هیچکس از لحاظ سنّی نزدیکتر به آن حضرت از من نیست 

گوید: عمّار در نود و سه سالگی شهید شد و این خبر مرفوع که درباره او آمده است که تو را گروه سرکش ستمگر میکشد، از دلایل نبوّت حضرت ختمی مرتبت است که خبر دادن از غیب است . و پیامبر 6 فرمودهاند: «عمّار سراپا آکنده از ایمان است»، و هم به صورت : «عمّار از سر تا گودی کف پایش آکنده از ایمان است» نقل شده است .[699]

 

 

(1272) ابن زبیر

به روزگار حکومت معاویه ، عبدالله بن زبیر را دیدند که بر در خانه میة ـ کنیزک معاویه ـ ایستاده است ، او را گفتند: ای ابابکر؛ آیا کسی مثل تو بر در خانه این زن میایستد؟!

گفت : هرگاه نتوانستید سر چیزی را به دست آورید، دم آن را بگیرید.

معاویه پیش عبدالله بن زبیر از پسر خود یزید نام برد و از او خواست با یزید بیعت کند.

ابن زبیر گفت : من با صدای بلند با تو سخن میگویم و آهسته و درگوشی نمیگویم و برادر راستین تو کسی است که به تو راست بگوید، پیش از آنکه گام پیش نهی بنگر و پیش از آنکه پشیمان شوی بیندیش که نگریستن پیش از گام برداشتن است و اندیشیدن پیش از پشیمانی خوردن .

معاویه خندید و گفت : ای ابابکر؛ شجاعت را در پیری میآموزی !

عبدالله بن زبیر به شدّت بخیل بود، به سپاهیان خود فقط خرما میخوراند و به ایشان فرمان جنگ میداد و چون از ضربات شمشیر میگریختند، آنان را سرزنش میکرد و میگفت : خرمای مرا میخورید و از فرمان من سرپیچی میکنید؟

در این باره یکی از شاعران چنین سروده است : «با آنکه خداوند به فرمان خود چیره است آیا عبدالله را میبینی که با خرما در جستجوی خلافت است».

و یکی از سپاهیان او پنج نیزه را در سینه سپاهیان حجّاج شکست و هر بار که نیزهاش میشکست ، عبدالله بن زبیر نیزهای به او میداد، بار پنجم بر عبدالله گران آمد و گفت : پنج نیزه ! نه بیت المال مسلمانان چنین چیزی را تحمّل نمیکند.

گدایی از اعراب بادیهنشین پیش او آمد، عبدالله چیزی به او نداد.

گدا گفت : ریگهای سوزان پاهایم را سوزانده است .

گفت : بر آنها ادرار کن تا خنک شود![700]

 

 

(1273) ابن زبیر و ابن عبّاس

مدائنی میگوید: چون عبدالله بن زبیر، ابن عبّاس را از مکه به طائف تبعید کرد، او در ناحیه نعمان فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و سپس دستهای خود را برافراشت و بدینگونه دعا کرد: پروردگارا؛ تو میدانی هیچ سرزمینی که تو را در آن پرستش کنم برای من خوشتر از مکه نیست و دوست نمیدارم که جز در آن مرا قبضروح فرمایی ، پروردگارا؛ ابن زبیر مرا از آن شهر بیرون کرد تا در حکومت خویش قویتر شود، خدایا؛ مکر او را سست کن و گردش بد زمانه را برای او قرار بده .

و چون نزدیک طائف رسید، مردمش به دیدار او آمدند و گفتند: خوشآمد باد بر پسرعموی رسول خدا 6، به خدا سوگند که تو در نظر ما محبوبتر و گرامیتر از آن کسی هستی که تو را بیرون کرده است ، این خانههای ما در اختیار توست ، هر کجا خوش میداری فرود آی .

ابن عبّاس در خانهای فرود آمد و مردم طائف پس از نماز صبح و نماز عصر کنار او مینشستند و او خدا را ستایش میکرد و از پیامبر 6 و خلفای پس از آن حضرت نام میبرد و میگفت : آنان رفتند و کسی نظیر یا شبیه یا نزدیک به خود باقی نگذاردند، بلکه اقوامی باقی ماندهاند که با عمل آخرت دنیا را میطلبند و در عین حال که پوست بز میپوشند، زیر آن دلهای گرگان و پلنگان نهفته است ، این کار را بدان منظور انجام میدهند که مردم آنان را از زاهدان دنیا گمان برند، با اعمال ظاهری خود برای مردم ریاکاری میکنند و با کارها و اندیشههای نهانی خود خدا را به خشم میآوردند، دعا میکنم و خدا را فرامیخوانم که برای این امّت به خیر و نیکی قلم سرنوشت زند و کار حکومتش را به نیکان و برگزیدگان ایشان بسپارد و تبهکاران و بدان این امّت را نابود فرماید، شما هم دستهای نیاز خود را به پیشگاه پروردگارتان برآرید و همین موضوع را مسألت کنید و مردم چنان میکردند.

چون این خبر به عبدالله بن زبیر رسید، برای ابن عبّاس چنین نوشت : امّا بعد؛ به من خبر رسیده است که در طائف پس از نماز عصر برای مردم مینشینی و با نادانی برای آنان فتوا میدهی و اهل خرد و دانش را عیب میگیری . گویا بردباری من بر تو و ادامه پرداخت حقوق تو، تو را بر من گستاخ ساخته است . کسی جز تو بیپدر باد، تیزگفتاری خود را بس کن و اندازه نگهدار و اگر خردی داری بیندیش و خود خویشتن را گرامی بدار که اگر خود خویش را زبون داری ، پیش مردم نفس خود را زبونتر خواهی یافت ، مگر این شعر شاعر را نشنیدهای که میگوید: «نفس خود را خویشتن گرامی دار که اگر خود آن را زبون داری ، هرگز روزگار را گرامیدارنده آن نخواهی یافت».

و من به خدا سوگند میخورم که اگر از آنچه به من خبر رسیده است ، بازنایستی مرا خشن خواهی یافت و در آنچه تو را از من بازدارد شتابان خواهی یافت ، اینک درست بیندیش که اگر بدبختی تو دامنگیرت شد و بر لبه نابودی قرارت داد کسی جز خود را سرزنش نکنی .

ابن عبّاس در پاسخ او نوشت : امّا بعد؛ نامهات به من رسید، گفته بودی به نادانی فتوا میدهم و حال آنکه کسی به نادانی فتوا نمیدهد که چیزی از علم نداند و حال آنکه خداوند آن اندازه از علم به من ارزانی فرموده است که به تو عنایت نکرده است و یادآور شده بودی که بردباری تو و ادامه دادت در پرداخت حقوق مرا بر تو گستاخ ساخته است و سپس گفته بودی : «از تیزگفتاری خود خویشتنداری کن و اندازه نگهدار» و برای من مثلهایی زده بودی مثلهای یاوه ، تو چه هنگامی مرا از بدخویی و تندی ترسان و از تیزخشمی خود هراسان دیدهای .

سپس گفته بودی : «اگر بس نکنی مرا خشن خواهی یافت»، خدایت باقی ندارد و رعایت نفرماید، به خدا سوگند؛ از گفتن سخن حق و توصیف اهل عدل و فضیلت بازنمیایستم و هم از نکوهش آنان که کارشان از همه زیانبخشتر است ؛ «آنان که کوشش ایشان در زندگی این جهانی گمراه شد و خود میپندارند که نیکو رفتار میکنند»[701] .[702]

 

 

 

(1274) ابن زبیر و معاویه

معاویه هنگامی که از یکی از سفرهای حجّ خود به مدینه برگشت ، مردم درباره نیازهای خود با او بسیار سخن گفتند. او به شتردار خود گفت : همین امشب و شبانه شتران را آماده کن تا حرکت کنیم . و چنان کرد.

معاویه شبانه حرکت کرد و کسی جز ابن زبیر را از آن کار آگاه نکرد. ابن زبیر اسب خود را سوار شد و از پی معاویه حرکت کرد. معاویه در کجاوه خویش خواب بود و ابن زبیر سوار بر اسب کنارش در حرکت بود، معاویه که صدای سم اسب را شنیده و بیدار شده بود پرسید: این سوار بر اسب کیست ؟

ابن زبیر گفت : منم ابوخبیب ، و در حالیکه با معاویه شوخی میکرد گفت : اگر امشب تو را کشته بودم چه میشد؟

معاویه گفت : هرگز که تو از کشندگان پادشاهان نیستی ، هر پرنده شکاری به قدر و منزلت خود شکار میکند.

ابن زبیر گفت: با من اینچنین میگویی و حال آنکه در صف جنگ برابر علی بن ابی طالب  7 ایستادم ! و او کسی است که خود میدانی .

معاویه گفت : آری ؛ ناچار تو و پدرت را با دست چپ خود کشت و دست راستش آسوده و در جستجوی کس دیگری بود که او را با آن بکشد.

ابن زبیر گفت : به خدا سوگند؛ آن کار ما جز برای یاری دادن عثمان نبود و در آن کار پاداش داده نشدیم .

معاویه گفت : این سخن را رها کن که به خدا سوگند اگر شدّت دشمنی و کینه تو نسبت به علی بن ابی طالب ( 7) نمیبود، همراه کفتار پای عثمان را میکشیدی .

ابن زبیر گفت : ای معاویه ؛ آیا چنین میکنی ؟ به هر حال ما با تو عهد و پیمانی بستهایم و تا هنگامی که زنده باشی بر آن وفا میکنیم ولی آنکس که پس از تو میآید، خواهد دانست .

معاویه گفت : به خدا سوگند که در آن حال هم من فقط بر خود تو بیم دارم گویی هماکنون تو را میبینم که در ریسمانهای گره خورده استوار بستهای و میگویی : کاش ابوعبدالرحمان (معاویه) زنده میبود و ای کاش من آن روز زنده باشم که تو را به نرمی بگشایم و تو در آن هنگام هم چه بد آزاد و رهاشدهای خواهی بود.

عبدالله بن زبیر پیش معاویه رفت عمروعاص هم پیش او بود، عمرو در حالیکه اشاره به ابن زبیر میکرد گفت : ای امیرالمؤمنین! به خدا سوگند؛ این کسی است که تحمّل تو او را مغرور کرده است و بردباری تو او را سرمست کرده است و همچون گورخری که در بند خود میجهد در سرمستی خویش جهش میکند و هر گاه که حرص و جوش او بسیار میشود بند و ریسمان رمیدگی او را آرام میسازد و او سزاوار و شایسته است که به زبونی و کاستی درافتد.

ابن زبیر گفت : ای پسر عاص ؛ به خدا سوگند؛ اگر ایمان و عهد و سوگندها نبود که ما را در مورد خلفا ملزم به طاعت و وفا کرده است و اینکه ما نمیخواهیم روش خویش را دگرگون سازیم و خواهان عوضی از آن نیستیم ، هر آینه برای ما با او و تو کارها بود، و اگر سرنوشت او را به رأی تو و مشورت با افرادی نظیر تو واگذارد او را با چنان بازویی دفع خواهیم داد که چیزی با آن مزاحمت نداشته باشد و بر او سنگی خواهیم زد که هیچ سنگانداختنی از عهدهاش برنیاید.

معاویه گفت : ای پسر زبیر؛ به خدا سوگند؛ اگر این نبود که من تحمّل را بر شتاب و گذشت را بر عقوبت برگزیدهام! و چنانم که آن شاعر پیشین سروده است  : «از آزرم با اقوامی مدارا میکنم که میبینم دیگ خشم دلهای ایشان بر من میجوشد»، تو را بر یکی از ستونهای حرم میبستم تا جوش و خروشت آرام بگیرد و آزمندی تو کنار آن بریده و آرزویت کاسته شود و هر چه را بافتهای از هم باز کنی و آنچه را تافتهای دوباره بتابی ، و به خدا سوگند بر کناره مغاکی ژرف خواهی بود و فقط گرفتار خویشتن و آن خواهی بود و گریزپا نخواهی بود و چیزی جز آن برای تو نباشد و همچنان خود دانی و آن مغاک .[703]

 

 

(1275) ابن زبیر و دشمنی او با اهل بیت  : و پاسخ ابن عبّاس به او

هنگامی که عبدالله بن زبیر با بنیهاشم به ستیز پرداخت و بر آنان عیب گرفت و کینه را با آنان آشکار ساخت و تصمیم بر سرکوبی ایشان گرفت و در خطبههای خود چه در جمعه و چه غیر آن ، نام پیامبر 6 را نبرد، گروهی از نزدیکانش با او عتاب کردند و فال بد زدند و از فرجامش بیمناک شدند.

ابن زبیر گفت : به خدا سوگند؛ اگر در ظاهر از بردن نام پیامبر 6 خودداری میکنم در نهان و درون خود فراوان او را یاد میکنم ولی میبینم هرگاه بنیهاشم نام پیامبر 6 را میشنوند چهرههایشان از شادی گلگون و گردنهایشان برافراخته میشود و به خدا سوگند نمیخواهم در کاری که توانایی آن را دارم هیچ شادیای به آنان بدهم! به خدا تصمیم گرفتهام سایبانی چوبین فراهم آرم و ایشان را در آن آتش بزنم و من از ایشان جز گنهکار ناسپاس جادوگر را نخواهم کشت! خدا شمار ایشان را فزون نکند و فرخندگی بر آنان ندهد، خاندان بدی هستند که نه آغازگر و نه فرجامگری دارند! به خدا پیامبر خدا؛ هیچ خیری میان ایشان باقی نگذاشته است! فقط پیامبر خدا همه راستی آنان را درربوده است و ایشان دروغگوترین مردماند!

در این هنگام محمّد بن سعد بن ابی وقّاص برخاست و گفت : ای امیرالمؤمنین! خدایت موفّق بدارد. من نخستین کسی هستم که تو را در مورد کار ایشان یاری میدهم .

عبدالله بن صفوان بن امیه جمحی برخاست و به ابن زبیر گفت : سخن درست نگفتی و آهنگ کار پسندیده نکردی . آیا از خاندان رسول خدا 6 عیب میگیری و آنان را میخواهی بکشی ؟ آنهم در حالیکه اعراب بر گرد تو هستند، به خدا سوگند؛ اگر بخواهی به شمار ایشان از یک خاندان مسلمان ترک بکشی خداوند آن را برای تو روا نمیدارد، وانگهی به خدا سوگند که اگر مردم آنان را یاری ندهند، خداوند ایشان را با نصرت خود یاری خواهد داد.

ابن زبیر گفت : ای ابوصفوان ؛ بنشین که تو دانای کارآزموده نیستی .

چون این خبر به عبدالله بن عبّاس رسید، همراه پسر خویش خشمگین بیرون آمد و چون به مسجد رسید، آهنگ منبر کرد. نخست ستایش خدا را انجام داد و بر پیامبر 6 درود فرستاد و سپس چنین گفت : ای مردم ؛ ابن زبیر به دروغ چنین میپندارد که پیامبر 6 را اصلی و نسبی و انجام و فرجامی نبوده است ، شگفتا تمام شگفتی از این تهمت بستن و دروغ زدن او، به خدا سوگند؛ نخستین کس که کوچ و سفر را سنّت نهاد و کاروانهای خواربار قریش را حمایت کرد، هاشم بود و نخستین کس که در مکه آب شیرین و گوارا به مردم نوشاند و درِ خانه کعبه را زرّین ساخت ، عبدالمطلب بود. به خدا سوگند؛ آغاز ما با آغاز قریش رشد و نمو کرده است ، هرگاه سخن میگفتند ما سخنگویان ایشان بودیم و چون سخنرانی میکردند ما سخنرانان ایشان بودیم و هیچ مجدی چون مجد پیشینیان ما نبوده است ، وانگهی در قریش اگر مجدی بود جز به مجد ما نبوده است که قریش در کفر مطلق و دین فاسد و گمراهی سخت و در کوری و شبکوری بودند تا آنکه خداوند متعال برای آن پرتوی برگزید و چراغی برای آن برانگیخت و رسول خود را پاکیزهای از میان پاکیزگان قرار داد، هیچ غائله و دشمنامی را بر او نشاید، او یکی از ما و از فرزندان ما و عمو و پسرعموی ماست ، وانگهی پیشگامترین پیشگامان به سوی او از میان ما و پسرعموی ماست و سپس خویشان و نزدیکان ما یکی پس از دیگری در پیشگامی سبقت جستند.

به علاوه ما پس از پیامبر 6 بهترین و گرامیترین و نژادهترین و نزدیکترین افراد به اوییم . شگفتا تمام شگفتی از ابن زبیر که بر بنیهاشم خرده میگیرد و حال آنکه شرف او و پدر و جدّش همگی به سبب پیوند سببی آنان با بنیهاشم ، همانا به خدا سوگند که ابن زبیر دیوانه قریش است . و کجا عوام بن خویلد میپنداشت که میتواند امید به همسری صفیه دختر عبدالمطلب داشته باشد، به استر گفتند: پدرت کیست ؟ گفت : دایی من اسب است . آنگاه از منبر فرود آمد.

ابن زبیر در مکه خطبه میخواند و ابن عبّاس همراه مردم پای منبر نشسته بود، ابن زبیر گفت : اینجا مردی است که خداوند همانگونه که چشمش را کور کرده است ، چشم دلش را هم کور ساخته است ، تصوّر میکند که متعه زنان به فرمان خدا و رسولش صحیح است و در مورد شپش و مورچه فتوا میدهد، در گذشته بیت المال بصره را با خود برد و مسلمانان را در حالیکه از تنگدستی دانههای خرما را میشکستند، رها کرد و چگونه او را در این باره سرزنش کنم که با امّ المؤمنین! و حواری رسول خدا 6 ـ زبیر ـ و کسی که دست خود را سپر بلای رسول خدا6 قرار داد ـ طلحه ـ جنگ کرده است ؟

ابن عبّاس که در آن هنگام کور شده بود به عصاکش خود سعد بن جبیر بن هشام ـ وابسته بنیاسد بن خزیمه ـ گفت : چهره مرا برابر چهره او قرار بده و قامتم را برافراشته دار، که چنان کرد.

 

ابن عبّاس آستینهای خود را بالا زد و نسخت خطاب به ابن زبیر شعری را خواند که مضمون آن چنین است : «بیار آنچه داری زمردی و زور، بگرد تا بگردیم».

سپس چنین افزود: ای پسر زبیر؛ امّا در مورد کوری ، خداوند متعال میفرماید: «همانا دیدگان کور نمیشودی بلکه دلهایی که در سینههاست کور میشود»[704] . امّا فتوای من در مورد شپش و مورچه ، در آن مورد دو حکم است که نه تو آن را میدانی و نه یارانت میدانند. امّا بردن اموال ، آری مالی بود که خود

جمع کرده و به خراج گرفته بودیم و حق هر کس را پرداختیم و از آن باقیماندهای که کمتر از حقّی بود که خداوند در قرآن برای ما مقرّر فرموده است باقی ماند و ما طبق حقّ خود آن را گرفتیم . درباره متعه از مادرت اسماء بپرس هنگامی که از گرفتن دو برد عوسجه منصرف شد، چه بوده است ، امّا جنگ با امّ المؤمنین! آن زن به احترام ما امّ المؤمنین نام نهاده شد، نه به احترام تو یا پدرت ، وانگهی پدرت و داییت (طلحه) پرده و حجابی را که خداوند بر او کشیده بود از او برداشتند و او را فتنهای قرار دادند که به پاس و برای او جنگ کنند، و زنهای خود را در خانههای خویش مصون داشتند. و به خدا سوگند که در حقّ خدا و محمّد 6 انصاف ندادند که همسر پیامبر را به صحرا کشاندند و همسران خود را مصون و پوشیده داشتند.

امّا جنگ ما با شما چنان بود که با لشکر گران به سوی شما آمدیم ، اگر ما کافر بودیم شما با گریز خود از جنگ ما کافر شدهاید و اگر ما مؤمن بودیم شما با جنگ کردن با ما کافر شدهاید و به خدا سوگند میخورم که اگر منزلت صفیه میان شما و منزلت خدیجه میان ما نبود، برای خاندان اسد بن عبدالعزی هیچ استخوانی باقی نمیگذاشتم و آن را میشکستم .

ابن زبیر هنگامی که پیش مادرش برگشت درباره دو برد عوسجه از او پرسید.

گفت: مگر تو را از بگوومگو با ابن عبّاس و بنیهاشم نهی نکرده بودم و نگفته بودم که چون با ایشان بیاندیشه سخن گفته شود حاضرجوابند و پاسخهای سخت میدهند؟

گفت : آری گفته بودی و من نافرمانی کردم .

اسماء گفت : پسرجان ؛ از این کوری که انس و جن یارای گفتگوی با او را ندارند بپرهیز و بدان که همه رسواییها و زبونیهای قریش را میداند، تا آخر روزگار از او پرهیز کن .

ایمن بن خریم بن فاتک اسدی در این مورد اشعار زیر را سروده است : «ای ابن زبیر؛ با بلایی از بلاها رویاروی شدهای مهربانی کن ، مهربانی شخص چارهاندیش به مردی هاشمی که ریشهاش پاکیزه است و عموها و داییهایش گرامیاند هر گاه رویاروی شوی همواره با قدرت و با صدای بلند در پاسخ تو استخوانت را درهم میشکند...».[705]

 

 

(1276) طرفداری ابن زبیر از ابوبکر و پاسخ ابن عبّاس به او

عثمان بن طلحه عبدری میگوید: از ابن عبّاس ـ که خدایش رحمت کند ـ مجلسی دیدم و سخنانی شنیدم که از هیچ مرد قرشی نشنیده بودم ، چنان بود که کنار تخت مروان بن حکم به روزگاری که امیر مدینه بود تختی کوچکتر مینهادند و هر گاه ابن عبّاس میآمد بر آن تخت مینشست و برای دیگران تشکچه مینهادند.

روزی مروان اجازه ورود برای مردم داد و تخت دیگری هم کنار تخت مروان نهاده بودند، ابن عبّاس آمد و بر تخت ـ کرسیچه ـ خود نشست ، عبدالله بن زبیر هم آمد و بر آن کرسیچه دیگر که در آن روز نهاده بودند نشست .

مروان و مردم ساکت بودند، در این هنگام ابن زبیر حرکتی کرد که معلوم شد میخواهد سخن بگوید و شروع کرد و چنین گفت : گروهی از مردم میپندارند بیعت ابوبکر کاری نادرست و شتابزده و با زور بوده است در حالیکه شأن ابوبکر بزرگتر از این است که دربارهاش چنین گفته شود، آنان گمان یاوه میبرند که اگر بیعت با ابوبکر اتّفاق نمیافتاد حکومت از آنان و میان ایشان میبود، در صورتی که به خدا سوگند میان اصحاب محمّد 6 هیچکس باسابقهتر و دارای ایمانی استوارتر از ابوبکر نبود! و هر کس جز این بگوید لعنت خدا بر او باد!

وانگهی آنان کجا بودند هنگامی که ابوبکر عقد خلافت را برای عمر بست و همان شد که او گفت ، سپس عمر بهره و بخت ایشان را میان بهرهها و بختهای دیگر افکند ـ شورا را تعیین کرد ـ و چون آن بختها تقسیم شد خداوند بهره آنان را به تأخیر انداخت و بخت ایشان را نگونسار فرمود و کسی که به حکومت از ایشان سزاوارتر بود ـ عثمان ـ بر آنان حکومت یافت و ایشان بر او خروج کردند، چون حمله دزدان بر بازرگانی که بیرون از شهر مانده باشد و او را غافلگیر کردند و کشتند و سپس خداوند ایشان را از دم کشت و زیر شکم ستارگان مطرود گردیدند.

ابن عبّاس گفت : ای کسی که درباره ابوبکر و عمر و خلافت سخن میگویی ، آرام و بر جای باش که به خدا سوگند؛ آندو به هر چه رسیده باشند هیچیک از آندو به چیزی نرسیده است مگر آنکه سالار ما ـ امیرالمؤمنین علی  7 ـ به بهتر از آن رسیده است .

وانگهی ما تقدّم کسانی را که تقدّم یافتهاند به سبب عیبی که بر آنان بگیریم انکار نمیکنیم ولی اگر سالار ما تقدّم میگرفت همانا شایسته و برتر از شایسته بود، و اگر نه این است که تو درباره حظّ و شرف کس دیگری جز خودت سخن میگویی پاسخت را میدادم تو را با چیزی که در آن بهره نداری چه کار، بر بهره خود بسنده کن و خاندانهای تیم و عدی را برای خودشان رها کن و خاندان امیه را به خودشان واگذار، که اگر کسی از خاندانهای تیم و عدی و امیه با من سخن بگوید با او سخن میگویم و پاسخ شخص آمادهای را که حضور داشته است میدهم نه پاسخ گفتن شخص غایب از غایب را، ولی تو را چه کار با چیزی که بر عهده تو نیست . البتّه اگر در خاندان اسد بن عبدالعزی چیزی باشد از آن توست ، و به خدا سوگند که عهد ما به تو نزدیکتر و دست ما بر تو رخشانتر و نعمت ما بر تو بیشتر از آن کسی است که میپنداری در پناه نامش میتوانی به ما حمله کنی و حال آنکه هنوز جامه صفیه کهنه نشده است ، «و خداست یاریخواسته بر آنچه وصف میکنید»[706] .[707]

 

 

 

(1277) ابن زبیر و شعردزدی او نزد معاویه

عبدالله بن زبیر پیش معاویه رفت و گفت : اشعاری را که سرودهام و تو را در آن مورد عتاب قرار دادهام بشنو.

معاویه گفت : بگو، و ابن زبیر این اشعار را برای او خواند: «به جان خودم سوگند؛ در حالیکه ترسان هستم ، نمیدانم مرگ بر کدامیک از ما نخست میتازد...».

معاویه گفت : ای ابوخبیب ؛ پس از به حکومت رسیدن من شاعر هم شدهای !

در همین حال که آندو سرگرم گفتگو بودند معن بن اوس مزنی وارد شد، معاویه به معن گفت : ببینم تازگی شعری سرودهای ؟

گفت : آری .

معاویه گفت : بخوان و معن همین ابیات را که سروده بود خواند.

معاویه با شگفتی به ابن زبیر گفت : مگر این اشعار را هماکنون تو به اسم خودت نخواندی؟!

ابن زبیر گفت : معانی را من مرتّب ساختم و الفاظ را او به نظم درآورد! وانگهی او برادر شیری من است و هر آنچه بگوید از من است . ابن زبیر میان قبیله مزینه شیر خورده بود.

معاویه گفت : ای اباخبیب ؛ دروغ هم میگویی!

عبدالله برخاست و بیرون رفت .[708]

 

 

(1278) جسد ابن زبیر بر دار آویخته شد

ابوالعبّاس مبرّد در کتاب «الکامل» روایت کرده است که چون پیکر عبدالله بن زبیر را بر دار کشیدند و همچنان بر دار بماند، عروه به شام آمد و بر در بارگاه عبدالملک ایستاد و به حاجب گفت : به امیرالمؤمنین! بگو که ابوعبدالله بر درگاه است .

حاجب به درون رفت و گفت : مردی بر درگاه است و سخنی بزرگ میگوید.

عبدالملک گفت : کیست و چه میگوید؟

حاجب حرمت نگه داشت ، عبدالملک گفت : بگو چه میگوید؟

گفت : مردی است که میگوید: به امیرالمؤمنین! بگو: ابوعبدالله بر در است .

عبدالملک گفت : به عروه بگو: داخل شود و چون عروه درآمد، عبدالملک گفت : میخواهی بگویی که لاشه گندیده ابوبکر ـ عبدالله بن زبیر ـ را از دار فرود آوریم که زنان بیتابی میکنند، ما این فرمان را صادر کردیم .

گوید: حجّاج نامهای به عبدالملک نوشته بود که گنجینههای عبدالله بن زبیر پیش عروه است ، به او فرمان بده آنها را تسلیم کند.

عبدالملک آن نامه را به عروه داد و پنداشت که او متغیر خواهد شد، ولی عروه اعتنایی نکرد گویی آن نامه را نخوانده است ، عبدالملک به حجّاج نامهای نوشت که متعرّض عروه نشود[709] .

 

مسعودی در کتاب «مروج الذهب» گفته است که چون حجّاج ، ابن زبیر را محاصره کرد همواره پیش میرفت و حمله میکرد تا توانست کوه ابوقبیس را تصرّف کند که پیش از آن در تصرّف ابن زبیر بود. حجّاج این خبر را برای عبدالملک نوشت و چون عبدالملک نامه او را خواند تکبیر گفت و هر کس که در خانه او بود بانگ تکبیر برداشت تا آنکه تکبیر گفتن به مردم بازار سرایت کرد و ایشان هم تکبیر گفتند و مردم پرسیدند: چه خبر است ؟

گفته شد: حجّاج ، ابن زبیر را در مکه محاصره کرده و به کوه ابوقبیس دست یافته است .

مردم گفتند: ما راضی نمیشویم مگر آنکه ابوخبیب را در بند و با شبکلاه سوار بر شتری پیش ما آورند و او را در بازارها بگردانند و چشمها او را ببیند.

و مسعودی نقل میکند که عمّه عبدالملک ، همسر عروة بن زبیر بود. عبدالملک پیش از آنکه عبدالله بن زبیر کشته شود نامهای به حجّاج نوشت و فرمان داد از آزار عروه دست بدارد و هرگاه بر برادر او پیروز شود به جان و مال عروه دست نیازد.

گوید: چون محاصره شدّت یافت ، عروه پیش حجّاج رفت و برای عبدالله امان گرفت و پیش او برگشت و گفت : عمرو بن عثمان و خالد بن عبدالله بن خالد بن اسید که دو جوانمرد بنیامیه هستند که امان پسرعموی خود عبدالملک را با همه کارها که تو و همراهانت کردهاید به شما عرضه میدارند و اینکه در هر سرزمین و شهری که میخواهید فرود آیید و در این باره عهد و میثاق خداوند هم برای تو خواهد بود.

عبدالله آن را نپذیرفت ، مادرش هم او را از آن کار منع کرد و گفت : نباید جز با کرامت بمیری .

عبدالله به مادر گفت : بیم دارم که اگر کشته شوم پیکرم را بر دار کشند یا مرا مثله کنند.

مادر گفت : گوسپند پس از کشتهشدن رنج پوست کندن را احساس نمیکند![710]

 

 

 

(1279)

 

(1280) اعقتاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر

اعتقاد به تفضیل اعتقادی کهن است که بسیاری از اصحاب و تابعان بر آن بودهاند، از میان اصحاب ؛ عمّار، مقداد، ابوذر، سلمان ، جابر بن عبدالله، اُبی بن کعب ، حذیفة ، بریدة ، ابوایوب ، سهل بن حنیف ، عثمان بن حنیف ، ابوالهیثم بن التیهان ، خزیمة بن ثابت ، ابوالطفیل عامر بن وائلة ، عبّاس بن عبدالمطلب و پسرانش و تمام بنیهاشم و بنیمطلب بر این اعتقاد بودهاند.

زبیر بن عوام هم در آغاز کار از معتقدان به این عقیده بوده و سپس برگشته است . تنی چند از بنیامیه هم همین عقیده را داشتهاند که از جمله ایشان خالد بن سعید بن عاص و عمر بن عبدالعزیز بودهاند.

من ـ ابن ابی الحدید ـ در اینجا خبری مشهوری را که از عمر بن عبدالعزیز روایت شده است و آن را ابن کلبی نقل کرده است میآورم :

ابن کلبی میگوید: روزی عمر بن عبدالعزیز که در جلسه عمومی خود نشسته بود پردهدارش وارد شد و زنی بلندقامت و گندمگون و زیبا و خوشاندام را که دو مرد همراهش بودند وارد مجلس کرد که همراه ایشان نامهای از میمون بن مهران برای عمر بن عبدالعزیز بود. نامه را به عمر بن عبدالعزیز دادند که آن را گشود و در آن چنین نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

به امیرالمؤمنین!! عمر بن عبدالعزیز از میمون بن مهران .

سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و سپس کاری برای ما پیش آمده است که سینهها از آن تنگی گرفته و بیرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت دیدیم که آن را به عالمی که آن را نیکو بداند موکول کنیم که خدای عزّوجلّ فرموده است : «اگر آن را به رسول و اولیای امر برمیگرداندند کسانی از ایشان که آن را استنباط میکنند آن را بدون تردید میدانستند»[711] ، این زن و دو مردی که همراه اویند یکی شوهر او و دیگری پدر اوست .

 

ای امیرالمؤمنین! پدر این زن چنین میپندارد که چون شوهرش سوگند خورده است که اگر علی بن ابی طالب  7 برترین این امّت و سزاوارترین افراد به رسول خدا 6 نباشد همسرش مطلقه است ، بنابراین دختر او مطلقه است و در آیین و دین او سزاوار و جایز نیست که آن مرد را داماد خویش بداند و مدّعی است که علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و این زن برای آن مرد همچون مادر اوست .

همسر این زن هم به پدرش میگوید: دروغ میگویی و گناه میورزی که سوگند من درست و عقیدهام صادق و راست است و برخلاف تو و به کوری چشم و کینهتوزی تو، این زن همسر من است .

آنان برای داوری پیش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسیدم . گفت : آری ؛ چنین سوگندی خوردهام و گفتهام : اگر علی  7 بهترین این امّت و سزاوارترین ایشان به رسول خدا 6 نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجّه به اینکه هر که باید علی  7 را بشناسد، شناخته است و هر کس خواهد انکار کند، هر کس میخواهد از این سخن به خشم آید و هر کس میخواهد به آن خشنود گردد.

مردم هم که این سخن او را شنیدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولی دلها پراکنده است . وانگهی تو خود ای امیرالمؤمنین! اختلاف هوسهای مردم و شتاب آنان را در آنچه مایه فتنه است میدانی ، بدین سبب ما از حکم کردن در این مورد خودداری کردیم تا تو بدانچه خدایت ارائه میفرماید حکم کنی .

اینک این دو مرد از این زن دست برنمیدارند؛ پدرش سوگند خورده است که او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است که اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا نخواهد شد مگر آنکه در این باره حاکمی حکم کند که امکان مخالفت و سرپیچی از حکم او نباشد.

اینک این گروه را پیش تو روانه کردم خدای توفیق تو را پسندیده و تو را هدایت فرماید.

میمون بن مهران پایین نامه این اشعار را نوشته بود: «ای اباحفص ؛ هرگاه مشکلاتی فرارسد که چشمها در تأمّل آن سرگردان شوند و سینه مردم از روشن
کردن حکم آن عاجز ماند تو در آن باره امین خواهی بود که همه علم را فراگرفتهای و تجربهها و کارها تو را استوار ساخته است ، خداوند تو را بر رعایا خلیفه ساخته است و بهره تو در ایشان بهره گرانبهاست».

گوید: عمر بن عبدالعزیز، بنیهاشم و بنیامیه و دیگر افراد شاخههای قبیله قریش را جمع کرد و به پدر آن زن گفت : ای پیر؛ چه میگویی ؟

او گفت : ای امیرالمؤمنین!! من دختر خویش را به همسری این مرد درآوردم و او را با بهترین جهاز پیش او گسیل داشتم و آرزومند خیر و امیدوار به صلاح او بودم تا آنکه سوگند به چیز دروغی در مورد طلاق او خورد و اینک هم میخواهد با او زندگی کند.

عمر بن عبدالعزیز گفت : ای پیرمرد؛ شاید همسرش مطلقه نباشد، بگو چه سوگندی خورده است ؟

پیرمرد گفت : سبحان الله؛ سوگندی که او خورده است ، دروغ و گناهش چنان روشن است که با این سنّ و سال و دانشی که دارم هیچگونه شکی در سینهام خلجان نمیکند؛ زیرا او چنین پنداشته است که اگر علی ( 7) بهترین این امّت نباشد همسرش سهطلاقه باشد.

عمر بن عبدالعزیز به همسر آن زن گفت : چه میگویی ؟ آیا تو چنین سوگندی خوردهای ؟

گفت : آری .

گویند: همینکه گفت : آری ، نزدیک بود مجلس به لرزه درآید و بنیامیه خشمگین به او مینگریستند ولی سخن نمیگفتند و همگان به چهره عمر بن عبدالعزیز مینگریستند.

عمر بن عبدالعزیز مدّتی خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمین زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند که او چه خواهد گفت .

عمر سر برداشت و این دو بیت را خواند: «چون عهدهدار حکومت میان قومی شود به جستجوی حق و در طلب استواری است و امامی که از حق تعدّی کند و از راه راست اجتناب ورزد امام نیکویی نیست».

سپس به بنیامیه گفت : در مورد سوگند این مرد چه میگویید؟

خاموش ماندند. گفت : سبحان الله؛ سخن بگویید.

مردی از بنیامیه گفت : این حکم در مورد ناموس است و ما درباره آن گستاخی نمیکنیم و تو دانا به گفتاری و امین ایشان ، عقیده خود را بگو و هر سخن و عقیدهای تا باطلی را حق و حقّی را باطل نکرده است در این مجلس بر من جایز است .

عمر بن عبدالعزیز گفت : من سخنی نمیگویم و به مردی از بنیهاشم که از فرزندزادگان عقیل بن ابی طالب بود روی کرد و به او گفت : ای عقیلی ؛ در سوگندی که این مرد خورده است چه میگویی ؟

او این فرصت را غنیمت شمرد و گفت : ای امیرالمؤمنین! اگر سخن مرا حکم و حکم مرا جایز قرار میدهی سخن میگویم و گرنه خاموشی برای من بهتر و برای بقای دوستی هم ارزندهتر است .

عمر بن عبدالعزیز گفت : سخن بگو که گفته تو حکم و حکم تو نافذ خواهد بود.

بنیامیه همینکه این سخن را شنیدند گفتند: ای امیرالمؤمنین! نسبت به ما انصاف ندادی و حکم کردن در این باره را به غیر ما واگذاشتی و حال آنکه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترین خویشاوندان توأیم .

عمر بن عبدالعزیز گفت : ای فرومایگان ناتوان ؛ خاموش باشید که هماکنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذیرش آن نشدید.

گفتند: بدین سبب بود که این امتیازی را که به این مرد عقیلی دادی به ما ندادی و بدانگونه که او را داور ساختی ما را داور نکردی .

عمر گفت : اگر شما خطا کردید و او درست اندیشید و اگر شما ناتوانی کردید و او دوراندیشی کرد و اگر شما کور شدید و او بینا بود، گناه عمر بن عبدالعزیز چیست؟ ای بیپدران ؛ میدانید مثل شما مثل چیست؟

گفتند: نمیدانیم .

گفت : ولی این مرد عقیلی میداند و از او پرسید: ای مرد؛ در این مورد چه میگویی ؟

 

آن مرد گفت : آری ای امیرالمؤمنین! چنان است که آن شاعر پیشین سروده است : «شما را به کاری فراخواندند و چون از آن ناتوان ماندید کسی به آن رسید که ناتوانی نداشت و چون چنین دیدید پشیمان شدید و آیا مهره برای برحذر بودن بسنده است؟»

عمر بن عبدالعزیز گفت : آفرین بر تو باد که درست گفتی ، اینک پاسخ حکمی را که از تو پرسیدم بگو.

گفت : این موضوع را از کجا دانستی ؟

گفت : ای امیرالمؤمنین ! سوگند او درست است و از عهده آن برون آمده است و همسرش هم مطلقه نیست .

عمر بن عبدالعزیز گفت : این موضوع را از کجا دانستی ؟

گفت : ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا سوگند میدهم ؛ آیا این موضوع را نمیدانی که پیامبر 6 برای عیادت حضرت فاطمه  3 به خانه او رفت و فرمود: دخترم بیماری تو چیست ؟

گفت : پدرجان ؛ تب دارم ، در آن هنگام امیرالمؤمنین علی  7 برای انجام دادن یکی از کارهای پیامبر 6 از خانه بیرون رفته بود.

پیامبر 6 به حضرت فاطمه  3 فرمود: آیا اشتهای به چیزی داری ؟

گفت : آری ؛ انگور میخواهم و میدانم چون هنگام آن نیست کمیاب و گران است .

پیامبر 6 فرمود: خداوند قادر است که برای ما انگور بیاورد و سپس عرضه داشت : بار خدایا؛ همراه برترین امّت من در پیشگاه خودت برای ما انگور بیاور.

در این هنگام امیرالمؤمنین علی  7 در زد و درون خانه آمد و سبدی کوچک همراه داشت که جانب ردای خویش را بر آن کشیده بود، پیامبر 6 به آن حضرت فرمود: ای علی ؛ این چیست ؟

گفت : انگور است که برای فاطمه  3 فراهم آوردهام .

پیامبر 6 دو بار تکبیر گفت و سپس عرضه داشت : پروردگارا؛ همانگونه که با اختصاص دادن امیرالمؤمنین علی  7 به دعای من مرا شاد فرمودی ، اینک بهبودی دختر مرا در این انگور قرار بده ، آنگاه به حضرت فاطمه  3 فرمود:

دخترکم ؛ به نام خدا بخور و حضرت فاطمه  3 از آن انگور خورد و هنوز پیامبر 6 بیرون نرفته بود که شفا یافت .

عمر بن عبدالعزیز گفت : راست گفتی و نیکی کردی ، گواهی میدهم که این موضوع را شنیده و درست به گوش گرفته بودم ، و به آن مرد گفت : ای مرد؛ دست همسرت را بگیر و برو و اگر پدرش متعرّض تو شد بینی او را درهم شکن .

آنگاه به بنیعبد مناف گفت : به خدا سوگند؛ چنان نیست که ما چیزهایی را که دیگران میدانند ندانیم و ما را در دین خود کوری نیست امّا چنانیم که شاعر پیشین گفته است : «دوستی ثروت و توانگری چنان کور و کرشان ساخته است که جز زیان و گناه به چیز دیگری نمیرسند».

گوید: چنان شد که گویی سنگ بر دهان بنیامیه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبدالعزیز برای میمون بن مهران چنین نوشت : «سلام بر تو، همراه تو پروردگاری را که خدایی جز او نیست میستایم و سپس من مضمون نامهات را فهمیدم ، آن دو مرد همراه آن زن پیش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نکاح او پابرجای است . این موضوع را یقین بدان و به آن عمل کن و سلام و رحمت و برکتهای خداوند بر تو باد».

و امّا کسانی از تابعان که معتقد به فضیلت امیرالمؤمنین علی  7 بر همه مردم بودند بسیارند؛ همچون اویس قرنی ، زید بن صوحان و برادرش صعصعة ، جندب الخیر، عبیده سلمانی و گروه بسیار دیگر که برون از شمارند.[712]

 

 

 

(1281) کاتب وحی و ارتداد او

هم از ایشان عبدالله بن سعد بن ابی سرح از بنی عامر بن لؤی بود. او اسلام آورده بود و برای پیامبر خدا 6 وحی مینوشت . چون پیامبر چنین بر او میخواند که : «خدا فرزانه است»، مینوشت : «خدا گرامی فرزانه است»؛ و چنین دستکاریها میکرد. آنگاه از دین برگشت و به قرشیان گفت : من سخنان محمّد ( 6) را در قرآنش به هر گونه که میخواهم همی نویسم و آیین شما بهتر از آیین اوست .

چون روز گشودن مکه فرارسید، به نزد عثمان بن عفان گریخت که برادر شیرخوارگی وی بود. عثمان او را نهان کرد تا مردم آرام گرفتند. سپس او را به نزد پیامبر خدا 6 آورد و برای وی زینهار خواست .

پیامبر خدا 6 خاموشی گزید و خاموشی به درازا کشاند و سپس وی را زنیهار داد. او اسلام آورد و به راه بازگشت . چون از نزد پیامبر خدا6 بیرون شد، به یارانش فرمود:

خاموشی گزیدم که یکی از شمایان برخیزد و خونش بریزد.

یکی گفت : چرا با چشم یا ابرویی ، نشانی به ما فراننمودی ؟ فرمود:

پیامبر را نمیسزد که با چشم و ابرو بازی کند و از این راه به کسان و یاران خود چیزی گوید. پیامبران را چشمهای نیرنگباز نباشد.[713]

 

 

 

(1282) دشمنی حکم بن ابی العاص با اسلام

حُوَیطِبِ بن عبدالعزّی نیز گریخت و نهان گردید. ابوذر او را در بوستانی دید و پیامبر 6 را از جایگاه او آگاه ساخت . پیامبر 6 فرمود:

مگر نه این است که به مردم ، جز کسانی را که فرمان کشتن دادهایم ، زینهار بخشیدهایم ؟

ابوذر این گزارش با وی بازگفت . او به نزد پیامبر آمد و اسلام آورد.

گویند: دیرترها روزی او بر مروان بن حکم درآمد و مروان فرماندار مدینه بود. به وی گفت : ای پیرمرد؛ اسلام واپس افکندی .

حویطب به او گفت : بارها خواستم اسلام آورم ولی هر بار پدرت (حکم بن ابی العاص) مرا از این کار بازمیداشت .[714]

 

 

(1283) خصوصیت جسمی ابوبکر

ابوبکر از نگاه ویژگیهای پیکری چنین بود: مردی سپیدروی ، خمیده ، با ریشی تنگموی که ازار خود را به خوبی نتوانستی نگه داشت . پیشانیاش از بس لاغری خَوی میبارید. میانه بینیاش برآمده بود و سوراخهای آن تنگ و چشمانش فرو رفته .  با کتم و حنا خضاب میبست و چون درگذشت پدرش زنده بود و در مکه میزیست .[715]

 

 

(1284) آرزوی عمر

عبدالله بن عامر بن ربیعه گوید: عمر را دیدم که مشتی کاه از روی زمین برگرفت و گفت : ای کاش ؛ من این مشت کاه میبودم .

ای کاش ؛ هیچ نمیبودم .

ای کاش ؛ فراموشگشته از یاد رفته میبودم .

ای کاش ؛ مادر مرا نمیزایید.[716]

 

 

(1285) تجسّس عمر

بکر بن عبدالله گوید: عمر بن خطّاب به نزد عبدالرحمان بن عوف رفت و دید که در دل شب در خانه خود نماز میخواند. عبدالرحمان از وی پرسید: چرا در این ساعت از شب از خانه بیرون آمدهای ؟

عمر گفت : تنی چند را دیدم که دوستان و همراهان یا خویشاوندان همدگرند و در گوشهای از بازار فرود آمدهاند. ترسیدم که دزدان مدینه به ایشان آسیبی رسانند یا چیزی از ایشان بربایند. بیا باهم برویم و از ایشان پاسداری کنیم !

ایشان به بازار رفتند و بر سکویی نشستند و به گفتگو پرداختند. در این هنگام چراغی برای این دو افروخته شد.

عمر گفت : مگر نفرموده بودم که پس از رسیدن هنگام خواب چراغ نیفروزند؟

عمر و عبدالرحمان روانه شدند و اینک دیدند که گروهی نشستهاند و باده مینوشند.

عمر گفت : بیا برویم که شناختمش !

چون بامداد فرارسید، کس به نزد او فرستاد و او را فراخواند و به وی گفت : ای بهمان ؛ دوش تو با یارانت بر خوان باده بودید!

مرد گفت : ای سرور خداگرایان! تو از کجا دانی ؟

عمر گفت : به چشم خویش دیدم .

آن مرد گفت : مگر خدا تو را از پیجویی کار مردم بازنداشته است ؟ (سوره حجرات /49 / 12).

عمر از او درگذشت ![717]

 

 

(1286) عمر، پادشاه یا خلیفه ؟

زادان گوید: عمر به سلمان گفت : من پادشاهم یا خلیفه ؟

سلمان به وی گفت : حتّی اگر یک درم یا کمتر یا بیشتر از داراییهای مسلمانان برداری و نه اندر جای خود گذاری ، پادشاهی و خلیفه نهای .

عمر به زاری گریست ![718]

 

 

(1287) اوّلین کسی که با عثمان گستاخی کرد

برخی گویند: نخستین کسی که در گفتار با عثمان گستاخ گشت ، جَبَلَة بن عمرو ساعدی بود. عثمان بر وی گذشت و جبله در باشگاه مردم خود بود و زنجیری به دست داشت . عثمان درود گفت و مردم پاسخ دادند.

جبله گفت : چرا بر مردی درود میگویید که چندین تبهکاری و بیدادگری کرده است ؟ آنگاه به عثمان گفت : به خدا سوگند؛ که بیگمان این زنجیر در گردن تو افکنم یا این دار و دسته تبهکار و پلید را از پیرامونت برانی : مروان ، ابن عامر و ابن سعید. برخی از اینها چندان پست و نابکارند که قرآن در نکوهش ایشان فرود آمده است . برخی چنانند که پیامبر خدا 6 ریختن خونشان را روا داشته است .

از این هنگام بود که مردم به سختی بر او گستاخ گشتند.[719]

 

 

(1288) جنگ عمّار با زبیر

زن سوار شد و آنان کجاوه او را زرهپوش کردند. چون سوار بر شتر از میان خانهها بیرون آمد و به جایی رسید که آواز گیر و دار مردان جنگی و چکاچاک شمشیرها را میشنید، بر سر جای خود ایستاد و مردم به نبرد برخاستند.

زبیر به جنگ پرداخت و عمّار بن یاسر بر او تاخت . عمّار نیزه بر بر و یال او همی چرخاند و زبیر دست به وی نمییازید و میگفت : ای ابویقظان ؛ آهنگ کشتن مرا داری ؟

عمّار میگفت : نه ای ابوعبدالله.

زبیر از اینرو به او دست نمیبرد که پیامبر خدا 6 گفته بود: عمّار را گروه ستمکاران میکشند. اگر نه این بود او را کشته بود. در آن هنگام که عایشه ایستاده بود، ناگاه فریاد و غریوی سخت شنید.

پرسید: این چیست؟

گفتند: بانگ سپاهیان .

پرسید: به خوبی یا بدی ؟

گفتند: به بدی . از اینپس پیوسته گزارشهایی گویای شکست برای او میرسید.[720]

 (1289)

 (1290)

 

 (1291) دفن در میان خانه رسم بود

آنگاه روانه شد و اینک دید که بر سوی راست یا چپ وی هفت یا هشت آرامگاه است . امیرالمؤمنین علی  7 پرسید: این چیست ؟

به آن حضرت گفتند: ای سرور خداگرایان ؛ خَبّاب بن اَرَتّ پس از بیرون رفتن تو به جنگ ، چشم از جهان فرو پوشید و سفارش کرد که او را در بیرون شهر به خاک سپارند. پیش از این مردم را در خانهها یا سراهایشان به خاک میسپردند. او نخستین کس بود که در بیرون شهر به خاک سپرده شد و سپس مردم در کنار وی به خاک سپرده شدند و آنجا گورستان همگانی گردید.

امیرالمؤمنین علی  7 فرمود:

خدا خبّاب را بیامرزد که از جان و دل اسلام آورد و با دوستی و دلبستگی به مدینه کوچید و زندگی را در کار و پیکار گذراند و پیکرش گرفتار آزمونهای دشوار گردید؛ ولی هرگز خدا مزد نیکوکاران را تباه نخواهد ساخت .

سرور خداگرایان ایستاد و فرمود:

درود بر شما ای ماندگاران خانههای هراسبار؛ و برزنهای تهی از خداوندگار؛ از مردان و زنان خداگرای ، و زنان و مردان و مردان اسلامستای شما پیشتازانید که پیش از ما به آبشخور فرارفتید و ما پیروان شماییم که به زودی به نزد شما فراز آییم .

خدایا؛ ما را بیامرز و ایشان را، با بخشش خود از ما درگذر و از ایشان هم . خوشا کسی که بازگشتگاه را به یاد آورد و برای روزشمار کار کند و اندک را بس شمارد و از خدای بزرگ و بزرگوار خرسند زید.[721]

 

 

(1292) گفتگوی شریح با عمروعاص

چون هنگام انجمن کردن دو داور فرارسید، امیرالمؤمنین علی  7 چهارصد مرد را به فرماندهی شریح بن هانی حارثی روانه کرد و به وی فرمود:

که به عمروعاص بگوید: علی به تو میگوید: برترین کسان در نزد خدای بزرگ و بزرگوار کسی است که رفتار کردن بر پایه درستی و راستی ، از هر کاری در نزد وی دوست داشتهتر باشد اگرچه آن را از کژی و کاستی بکاهد یا بر آن بیفزاید.

ای عمرو؛ تو جایگاه راستی و درستی را میدانی ؛ چرا خود را به نادانی میزنی ؟ اگر تو را آزی اندک دادهاند، با این پشیز تو را دشمن پروردگار و دوستان وی ساختهاند. چنین مینگرم که آنچه به تو دادهاند، به زودی از دستت بیرون رود. دریغ از تو، یاور خائنان و پشتیبان بیدادگران مباش .

آگاه باش که من از هماکنون روز پشیمانی تو را میدانم و این خود روز مرگ توست که آرزو خواهی کرد که ای کاش برای هیچ مسلمانی کینه به دل نمیگرفتی و برای هیچ داوری بلکفتی[722]  نمیستاندی .

 

چون پیام به وی رسید، چهرهاش دگرگون گشت و گفت : از کی به رأی او پروایی میدادهام ؟

شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ چه چیز تو را بازمیدارد که رایزنی سرورت و سرور همه مسلمانان پس از پیامبرشان را بپذیری ؟ کسانی که از تو بهتر بودند مانند بوبکر و عمر با آن حضرت به رایزنی میپرداختند و فرمان او را به گوش جان مینیوشیدند.

عمروعاص گفت : مانند من کسی با چون تو کسی سخن نمیگوید.

شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ با کدامیک از زایندگانت بر من میبالی ؟ با پدر فرومایهات یا با مادر نابغه روسپیذت ؟

شریح از نزد او برخاست .[723]

 

 

(1293) پاسداری از معاویه

معاویه کس در پی ساعدی فرستاد که پزشک آن شارسان بود. چون او را نیک وارسی کرد، گفت : یکی از دو کار برگزین : یا آهنی تفته کنم و بر جای شمشیر گذارم یا تو را نوشابهای بیاشامانم که بهبود یابی ولی فرزندی نیاوری ؛ زیرا شمشیر مرد زهرآگین بوده است .

معاویه گفت : تاب آتش را ندارم ولی یزید و عبدالله به اندازه بسنده مایه روشنی چشمانم هستند.

پزشک به او نوشابهای خوراند که بهبود یافت ولی پس از آن فرزند نیاورد.

در این زمان معاویه فرمان داد که برای او خرگاه پاسداشته بسازند و شبها گشتیان روانه کمار و گوشه دارند و چون در نماز خود سر بر خاک میگذارد، پاسبانان در پیرامون او بر پای ایستند.

او نخستین کس بود که در اسلام چنین شیوهای در کار آورد. برخی گویند: معاویه برک را نکشت بلکه فرمان داد که دست و پایش را بریدند. او زنده ماند تا زیاد بن ابیه فرماندار کوفه گشت . برک به آنجا شده بود و فرزندان آورده بود.

زیاد به وی گفت : برای تو فرزندان میزایند و سرور خداگرایان! از گزند تو سترون میزید؟

او را کشت و بر دار کرد.[724]

 

 

(1294) معاویه در آخر عمر

چون بیماریاش به سختی کشید، دخترش رمله سرش را در دامان گرفت و به کاویدن موهای سرش پرداخت[725] . معاویه گفت : سر مردی کاردان و پربینش و

 

کارآزمودهای را میجویی . از کودکی تا کهنسالی برای شما دارایی اندوخت . ای کاش ؛ به آتش دوزخ درنمیافتاد!

سپس این سروده برخواند:

لقد سَعَیتُ لکم من سعی ذی نصَب

وقد کفیتُکم التَّطْوافَ والرِّحلا

برای شما کوشش بسیار کردم و رنج بسیار بردم و راه کوچیدن و پوییدن و جهانگردی را از پیشپای شما برداشتم .

به او گزارش رسید که گروهی از مرگ او شادمانی میکنند؛ پس این سروده برخواند:

فهل من خالد ما إن هَلَکنا

وهل بالموت یا للنّاس عار

آیا اگر ما بمیریم ، دیگران جاودان خواهند شد؟ ای مردم ؛ آیا مرگ مایه ننگ است ؟

بیماریاش چنان به سختی گرایید که گاه چیزها را باهم درمیآمیخت . یک بار گفت : از اینجا تا غوطه چه اندازه راه است ؟

دخترش فریاد کشید: ای وای ؛ چه اندوه کشندهای .

او به هوش آمد و گفت : اگر بِرَمی به راستی که جای آن دارد؛ زیرا پیشامدی رماننده ]مانند مرگ[ را دیدهای .[726]

 

 

(1295) نام کسانی که با امام حسین  7 شهید شدند

سلیمان گوید: چون امام حسین  7 و همراهانش کشته شدند، سرهایشان به سوی ابن زیاد برده شدند. مردم کنده سیزده سر بردند و سرکردهشان قیس بن اشعث (لعنه الله) بود؛ مردم هوازن به سرکردگی شَمِر بن ذی الجوشن ضبابی (لعنه الله) بیست سر؛ بنیتمیم هفده سر؛ بنیاسد شش سر؛ مذحج هفت سر؛ دیگر سپاهیان هفت سر و رویهم رفته هفتاد سر.

کشتگان روز عاشورا بدینگونه بودند:

1. حسین بن علی  8 که آن حضرت را سنان بن انس نخعی لعنه الله کشت .

2. عبّاس بن علی  8، مادرش امّ البنین  3 دخت حِزام که آن حضرت را زید بن رُقّاد جُنُبّی و حکیم طُفَیل سَنْبِسی (لعنة الله علیهما) کشتند.

3. جعفر بن علی  8، مادرش امّ البنین .

4. عبدالله بن علی  8، نیز مادرش امّ البنین .

5. عثمان بن علی  8، مادرش امّ البنین ، خوَلّی بن یزید (لعنه الله) بر او تیری افکند و او را کشت .

6. محمّد بن علی  8 که مادرش «مادرِ فرزند» بود و مردی از بنیدارم او را کشت .

7. ابوبکر بن علی  8، مادرش امّ لیلای دارمی دختر مسعود که در کشتهشدنش گمان است .

8. علی بن حسین بن علی  : ]«علی مِهتر»[، مادرش لیلا دختر مرّة بن عروة ثقفی مادر این یکی مَیمونه دخت ابوسفیان بن حرب که منقذ بن نعمان عبدی (لعنه الله) او را کشت .

9. عبدالله بن حسین بن علی  :، مادرش رباب دخت امرؤالقیس کلبی که هانی بن ثُبَیت حضرمی (لعنه الله) او را کشت .

10. ابوبکر بن حسن بن علی  : که مادرش «مادر فرزند» بود و حرملة بن کاهن (لعنه الله) او را با یک تیر کشت .

11. قاسم بن حسن بن علی  : که سعد بن عمرو بن نُفَیل ازْدی (لعنه الله) او را کشت.

12. عون بن ابی جعفر بن ابی طالب  :، مادرش جمانه دخت مسیب بن نحَبَه فرازی که عبدالله بن قطبه طایی (لعنه الله) او را کشت .

13. محمّد بن عبدالله بن جعفر، مادرش خوصاء دختر خصَفَة بن تیم الله ثعلبه که عامر بن نَهْشَل تیمی (لعنه الله) او را کشت .

14. جعفر بن عقیل بن ابی طالب ، مادرش امّ البنین دختر شقر بن هضاب که بِشر بن خَوط همْدانی (لعنه الله) او را کشت .

15. عبدالرحمان بن عقیل ، مادرش «مادر فرزند» که عثمان بن خالد جُهنی (لعنه الله) او را کشت .

16. عبدالله بن عقیل که مادرش «مادر فرزند» بود و عمرو بن صبیح صیداوی (لعنه الله) تیری بر او افکند و او را کشت .

17. مسلم بن عقیل  8، مادرش «مادر فرزند» که در کوفه کشته شد.

18. عبدالله بن مسلم بن عقیل ، مادرش رقیه دخت امام علی بن ابی طالب  7 که عمرو بن صُبَیح صیداوی یا مالک بن اُسید حضرمی (لعنة الله علیهما) او را کشت .

19. محمّد بن ابی سعید بن عقیل ، مادرش «مادر فرزند» که لقیط بن یاسر جُهَنی (لعنه الله) او را کشت .

دو تن خرد انگاشته شدند: حسن بن حسن بن علی مادرش خَولَه دخت منظور بن زبان فرازی ؛ و عمرو بن حسین ، مادرش «مادرِ فرزند». این دو را نکشتند.

20. سلیمان ، برده امام حسین  7 که سلیمان بن عوف حضرمی (لعنه الله) او را کشت .

21. مُنْجِح برده امام حسین  7.

22. عبدالله بن بُقْطُر، همشیر امام حسین  7.[727]

 

 

(1296) نمونهای از تاراج سرمایه ایران توسّط یزید

گویند: در این سال یزید، سلم بن زیاد را بر خراسان گماشت . انگیزه این کار چنان بود که سلم بر یزید درآمد که به وی گفت : ای ابوحرب (ابوحارث)؛ تو را بر پهنه فرمانرانی برادرانت عبدالرحمان بن زیاد و عباد بن زیاد گمارم .

گفت : آنچه سرور خداگرایان! بخواهد، بپذیرم .

یزید او را بر خراسان و سیستان گماشت . سلم ، حارث بن معاویه حارثی نیای عیسی بن شبیب (شبث) را گسیل خراسان کرد و خود به بصره شد و از آنجا آرایش و نیازهای بایسته برگرفت و برادرش یزید بن زیاد را روانه سیستان ساخت .

عبیدالله بن زیاد برای برادرش عباد بن زیاد نامه نوشت و او را آگاه ساخت که سلم بن زیاد فرماندار آن سامان گشته است . عباد هر چه را در گنجخانه بود، بر بردگان خود بخش کرد و چیزی به جای ماند که در میان مردم آواز داد: هر که میخواهد بهره خود را پیشاپیش بگیرد، فراز آید. هر کس آمد، بهره او را پیشاپیش بپرداخت .

عباد بن زیاد از سیستان بیرون آمد. چون به جیرفت (بهرقه ، خ) رسید، آگاهش کردند که سلْم بن زیاد در کجاست . میان این دو کوهی بود. عباد از آنجا راه خود را برگرداند. در آن شب هزار برده از بردگان عباد بن زیاد بیرون آمدند و رفتند که هر کدام ، دست کم دههزار (درم) داشتند ]این شد 10 میلیون درم یا دینار که در یک شب از ایرانیان به تاراج رفت[[728] .

 

عباد بن زیاد بر پارس گذشت و بر یزید بن زیاد درآمد، از او درباره دارایی پرسید. عباد گفت : فرماندار مرز بودم و آنچه به دست آوردم در میان مردم پخش کردم .

چون سَلْم روانه خراسان شد، یزید بن معاویه همراه وی برای برادر او عبیدالله زیاد نامه نوشت که برای ششهزار یا دو هزار سواره گزین کند. سلم همواره سران و مهتران مردم را دستچین میکرد.

اینان با او بیرون رفتند: عِمران بن فُضَیل بُرجُمی ، مُهَلَّب بن ابی صُفْرَة ، عبدالله بن خازم سُلَمی ، طلحة بن عبدالله بن خلف خُزاعی ، حَنْظَلَة بن عَراده ، یحیی بن یعْمَر عدوانی ، و صلة بن اشیم عدوی و جز ایشان .

سلم بن زیاد به سوی خراسان کشید و جنگجویانه از رود گذشت . فرمانداران خراسان پیش از او هم جنگ میکردند و چون زمستان فرامیرسید، به مرو شاهجهان بازمیگشتند. چون مسلمانان بازمیآمدند، پادشاهان خراسان در شهری نزدیک خوارزم گرد میآمدند و همپیمان میشدند که با یکدیگر نجنگند و در کارها باهم کنکاش کنند.

مسلمانان از فرمانداران خود خواستار میشدند که به جنگ آن شارسان روی آورند ولی ایشان رخ برمیتافتند. چون سلم فرارسید، به جنگ رفت و در یکی از نبردهای خود، زمستان را در آن پهنه گذراند. مهلب بن ابی صُفره در برابر او پافشاری ورزید و از او خواست که آهنگ رزم آن شهر کند.

سلم او را با ششهزار یا چهار هزار سپاهی روانه ساخت که مردم آن را در میان گرفتند. آنان بر این پایه پیشنهاد آشتی دادند که جانهای خود را بازخرند. او پذیرفت . آنان بر بیست و چند هزار هزار (درم) با وی آشتی کردند. در پیمان آشتی گنجانده شده بود که از ایشان کالا نیز بپذیرند. او سر و ستور و دام و کالا به نیمبها از ایشان میستاند. بهای آنچه از ایشان گرفت ، به پنجاه هزار هزار (پنجاه میلیون) (درم) برآمد. از این رهگذر، مهلب در نزد سَلم بن زیاد، پایگاهی بلند به دست آورد و در دل او جای گرفت .

سلم چندان داراییهای چپاولشده به دست آورد که مایه شگفتی و شادمانیاش گشت . آنها را به نزد یزید بن معاویه گسیل کرد[729] .[730]

 

 

 

(1297) واقعه حرّه

کس به نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد و او را گفت که به مدینه رود و نیز عبدالله بن زبیر را در مکه در میان گیرد.

ابن زیاد گفت : برای مردِ تبهکار دو کار باهم نکنم : کشتن پسر پیامبر خداوند و جنگ در شهر خدایی مکه .

پس پیکی به نزد او فرستاد و پوزش آورد.

یزید کس در پی مسلم بن عُقْبَه مُرّی فرستاد. او همان بود که وی را «مرد بسیار افزونکار در خونریزی» (مسرف) خواندند و در این هنگام پیری سخت کهنسال و بیمار بود. فرستاده گزارش به وی داد و مسلم گفت : آیا امویان هنوز مرد نیند (نیاند)؟

فرستاده گفت : هستند.

گفت : پس چرا لختی از روز نتوانستند پیکار آزمود! اینان سزاوار یاری رساندن و کمک نیستند؛ زیرا مردمی خوار و فرومایهاند. ای سرور خداگرایان ؛ ایشان را فروگذار تا به خودی خود با دشمنشان پیکار کنند و آنگاه آشکار شود که چه کسی بر سر فرمانبرداری تو میجنگد و کدام کس تن به دشمنان میسپارد؟

یزید گفت : دریغ از تو؛ پس از ایشان ، زندگی سخت خوارمایه است ، با مردم برای نبرد بیرون شو.

برخی گویند: معاویه به یزید گفت : تو را با مردمان مدینه روزی دشوار در پیش است ؛ اگر چنین کنند، مسلم بن عقبه را به رزم ایشان گسیل کن ؛ زیرا او همان مردی است که از نیکخواهی او دلآسودهام چه او را بارها آزمودهام و میدانم که مزدوری خوب و سرسپرده ما امویان است .

چون مردمان مدینه گردنبندِ فرمانبری از یزید فروافکندند، او مسلم را به جنگ ایشان گسیل کرد. وی در میان مردم آوای بسیج به سوی حجاز برآورد و گفت که بخششهای خود برگیرند و افزون بر آن ، هر کدام صد دینار به سان کمک دریافت کنند. دوازده هزار مرد جنگی داوخواه شدند.

یزید بیرون رفت و از ایشان سان دید. او بر شمشیری تکیه کرد و کمانی بر شانه افکند و چنین سرود:

ابلغ أبابرک إذا اللّیل سری

وهبط القوم علی وادی القُری

أجمع سکران من القوم تری

أم جمع یقظان نفی عنه الکری

یا عجبآ من ملحد یا عجبا

مخادع بالدین یعقو بالعری

چون شب فراز آید و مردم در «وادی قرا» فرود آیند، پیام به ابوبکر برسان که : آیا گروهی از مستان را میبینی یا گروهی از یقظانیان که خواب از ایشان دور گشته است ؟ شگفتا از یک بیدین شگفتا! آنکه دین را بازیچه خود میسازد و در بیابان در خاک نابودی غلت همی زند.[731]

 

 

(1298) معاویه و قَرَظَه

محمّد بن عبیدالله بن عمرو عُتْبی گوید: یک روز معاویه با زنش قرَظَه نشسته بود. ایندو به یزید نگاه کردند که مادرش دستش گرفته بود و پا به پا میبرد تا شیوه راه رفتنش بیاموزد.

چون مادر یزید از این کار بپرداخت ، او را بوسید. قرظه گفت : نفرین خدا بر سیاهی پاهای مادرت !

معاویه گفت : به خدا چون شلوارش درآوردم ، آنچه از میان رانهای نرم و سپیدش آشکار شد، بهتر از آنی بود که از میان دو ران تو هویدا گشت !

از همسر دیگرش قرظه ، پسری به نام عبدالله داشت که گول و نابخرد مینمود.[732]

 

 

 

(1299) مرگ مروان

انگیزه مرگش این بود که چون هنگام درگذشت معاویة بن یزید فرارسید، کسی را به جانشینی خود برنگماشت . حسّان بن بَجْدَل میخواست کار فرمانروایی را پس از او به برادرش خالد بن یزید بسپارد. او پسری خردسال بود و حسان دایی پدرش یزید. حسان با مروان حکم بیعت کرد ولی چنین میخواست که پس از وی کار فرمانروایی را به خالد بن یزید واگذارد.

چون وی و شامیان با مروان بیعت کردند، این یکی با مادر خالد پیویند زناشویی بست . او دخت ابوهاشم بن عُتْبه بود. مروان با وی زناشویی کرد. یک روز خالد بر مروان درآمد و گروهی از مردم در نزد وی بودند. پسر از میان دو رده گذشت . مروان گفت : تو پسری کودن هستی ! بیا پسرک خُلْمدَنْگی که همواره پشت مادرش تر است! به او چنین گستاخانه سخن میگفت که وی را از چشم شامیان بیندازد.

خالد به نزد مادر خود برگشت و به وی گزارش داد. زن گفت : این را جز من و تو کس نداند (مبادا جز من و تو از تو بشنود)؛ من او را بس میکنم .

مروان بر آن زن درآمد و پرسید: آیا خالد درباره من به تو چیزی گفت ؟

زن پاسخ داد: نه ؛ او بیش از آن تو را گرامی میدارد که چیزی درباره تو بگوید.

خالد آن زن را راستگو شمرد و روزها درنگ ورزید. یک روز مروان در سرای آن زن خسبید. زن او را با وسادهای (بالشتی) پوشید و کشت (بالش را بر دهانش گذاشت و بر آن بنشست و او را خفه کرد). او در دمشق مرد و در این هنگام شصت و سه سال داشت . برخی گویند: شصت و یک سال داشت . عبدالملک بر آن شد که مام خالد را بکشد ولی به او گفتند: اگر چنین کنی ، مردم بدانند که یک زن ، پدرت را کشته است . عبدالملک او را به خود واگذاشت .

چون مروان مرد، پسرش عبدالملک به کار شام برخاست . پسر دیگرش عبدالعزیز بر مصر فرمان میراند و سر بر فرمان برادرش عبدالملک داشت .[733]

 

 

(1300) پدر مروان

مروان در سال دوّم هجری / 623 م از مادر بزاد. پدرش در سال گشودهشدن مکه اسلام آورده بود. پیامبر خدا 6 او را به طایف راند؛ زیرا به زیان وی گزارشگری و سخنچینی میکرد. یک روز پیامبر 6 او را دید که در پشت سر وی (پیامبر خدا 6) راه میرود و خود را کژ و کوله میکند. انگار میخواهد مردم را بر پیامبر بخنداند. پیامبر به وی فرمود: همچنان میباش. او تا پایان زندگی کژ و کوله راه میرفت و لرزان و لرزان به سان مستان میپویید.

چون پیامبر خدا 6 درگذشت ، عثمان درباره وی با ابوبکر سخن گفت که دستوری دهد تا او به مدینه بازگردد؛ زیرا او عموی عثمان بود. ابوبکر نپذیرفت . چون ابوبکر درگذشت و عمر بر سر کار آمد، عثمان با وی نیز گفتوگو کرد که بگذارد وی به شهر بازآید. عمر نپذیرفت . چون عثمان بر سر کار آمد، او را بازگرداند و چنین دروغ و بهانهای آورد که پیامبر خدا 6 نوید به من داد که او را بازگرداند. این از آن کارها بود که مردم به سختی از عثمان زشت شمردند و او را از این راه به گونهای گزنده نکوهیدند.

پدر مروان در زمان خلیفگی عثمان درگذشت و عثمان بر او نماز خواند! خبرهای بسیاری در نفرین بر وی و دودمان و تبار و زادگان او رسیده است که «حافظ» آنها را گزارش کرده است . پژوهشگران را درباره سندهای این حدیث گفتوگوست .[734]

 

 

 

 

(1301) مادر مروان

چون مروان مرد، مردم در همان روز مرگ او با پسرش عبدالملک بیعت کردند. به وی و فرزندانش «بنی زرقاء» (پسران زن کبودچشم) گفتندی و این بر زبان کسانی رفتی که خواستندی ایشان را سرزنش و نکوهش کنند. او زرقاء دخت موهب نیای مادری (در پدرسوی) مروان بود. این زن نادرست بود و پرچمی بر فراز خانه خویش داشت که هر کس میخواست به نزد روسپیذان رود، از آن پرچم نشانه میگرفت . از این رو، این زن را مینکوهیدند. شاید این پیش از آن بود که ابوالعاص بن امیه ـ پدر مروان ـ او را به زنی کند، از اینرو که وی از مهتران قریش بود و نمیسزید که زنی از همسران وی که در نزدش بود، چنین کاری کند و خدا داناتر است .[735]

 

 

(1302) تخت حضرت امیرالمؤمنین  7

طُفَیل بن جَعْدَة بن هُبَیرَه گوید: یک بار دچار تنگنایی سخت شدیم . روزی از روزها بیرون رفتم و اینک دیدم همسایه روغنفروشمان تختی دارد که آن را شوخ و پلیدی فروپوشیده است . با خود گفتم : کاش درباره این تخت با مختار چیزی میگفتم . آن را از روغنفروش گرفتم و شستم و چوبهایی تر و تازه بیرون آمد که میدرخشید و روغن از آن میترابید.

به مختار گفتم : چیزی آماده کردهام و چنین میپندارم که آن را با تو در میان گذارم : ابوجعده در میان ما بر تختی مینشست و میگفت که در آن از علی  7 نشانی است .

مختار گفت : پناه بر خدا؛ آن را تا این دم واپس افکندی؟! آن را به نزد من آر.

آن را فراز آوردم . روی آن را با پارچهای سخت زیبا پوشانده بودند. او فرمود که : مرا دوازده هزار درم دادند. آنگاه آواز درداد: نماز همگانی است .

مردم فراهم آمدند و مختار گفت : همانا هرچه در امّتهای گذشته بوده است ، در این امّت نیز درست به همانگونه پدیدار شود. در میان اسرائیلیان تابوت بوده است و این تخت برای ما به سان تابوت است .

مردم از پیرامون او به کناری رفتند. سبئیان برخاستند و تکبیر گفتند. دیری برنیامد که مختار سپاهیان خود را به جنگ پسر زیاد گسیل کرد. تخت را پارچههای زیبای گرانبها پوشاندند و بر استری نهادند. شامیان به سختی کشتار شدند. این کار مایه شیفتگی و آشوبزدگی بیشتر ایشان گردید. چندان او را بالا بردند که انگار بتپرست گشتند. من از آنچه کرده بودم پشیمان گشتم و مردم درباره این کار سخن گفتند و بر مختار خرده گرفتند.

برخی گویند: مختار به خاندان جَعدة بن هبیره گفت (و مادر جعده امّ هانی خواهر پدر و مادری حضرت علی بن ابی طالب  7 بود): بیگمان شما نابخردان باشید. بروید و تخت را برای من بیاورید.

اینان گمان بردند هر تختی بیاورند خواهد گفت : این همان است . آن را از ایشان خواهد پذیرفت . برای او تختی آوردند که آن را از ایشان گرفت . شِبامیان و شاکریان و سران سپاه مختار بیرون رفتند و آن را با پرند پوشاندند. نخستین کس که نگهبانی آن را پذیرفت ، موسی بن ابوموسی اشعری بود. او بر گرد تخت میچرخید؛ زیرا مادرش امّ کلثوم دختر فضل بن عبّاس بود. مردمان بر ابوموسی خرده گرفتند و او را نکوهیدند.[736]

 

 

(1303) نامه انس به عبدالملک و نامه عبدالملک به حجّاج

حجّاج گفت : آیا این شگفت نباشد که ببینم انس مردم را به جنگ با من برشوراند! چون به بصره درآمد دارایی او رابازداشت کرد و چون انس بر وی درآمد، به وی گفت : جای را تنگ ساختی و ناخوش آمدی ، ای پسر زنِ بدسرشت ؛ پیری گمراه که همواره آشوب میانگیزد. یک بار با ابوتراب است ، یک بار با پورِ زبیر و بار دیگر با پسر جارود. به خدا سوگند که تو را مانند شاخه بریده پوست خواهم کرد و مانند درخت خارناک خواهم برید و به سان انگوژه برخواهم کند.

انس گفت : روی سخن فرماندار با کیست ؟

حجّاج گفت : با تو هستم ، خدا زبانت را لال گرداند.

انس بازگشت و برای عبدالملک نامه نوشت و از حجّاج و رفتار وی گله آغاز نهاد.

عبدالملک برای حجّاج نوشت : پس از درود، ای پسرِ مادر حجّاج ؛ تو بردهای بودی که رشتهای از کارها دست به دست هم دادند و تو بر فراز آنها برآمدی تا از مرز خود بیرون رفتی و از اندازه خویش درگذشتی .

ای زاده زن میانتنگ ساخته با هسته مویز؛ تو را اندک فشاری دهم از آنگونه که شیران به روبهان میدهند، چنانت لگدمال سازم که آرزو کنی از میان مادرت به درون شکم وی بازگردی .

آیا روزگار نیاکان و پدرانت را در طایف به یاد نمیآوری که بر پشتِ خود سنگ میکشیدند و در درّهها و آبگیرها با دست خود چاه میکندند؟ آیا روزگار پدرانت را در پستی و زبونی و فرومایگی و بدبختی و تباهی و سیهروزی به یاد نمیآوری ؟ به گوش سرور خداگرایان! رسید که از روی خودکامگی و گستاخی با انس بن مالک چه کردی . مرا گمان بر این است که خواستی ژرفای دلبستگی سرورِ خداگرایان! به کار خودش را بدانی و دریابی که تا چه اندازه با تو خواهند ستیزید یا از تو درخواهد گذشت . اگر ببینی که از تو چشمپوشی میکند، یکراست به سوی آن پیش خواهی رفت .

نفرین خدا بر تو باد که مردکی هستی با چشمانی نیمهکور، پاهایی سست و دولمبرِ برهم سوده ! اگر نه گمان سرور خداگرایان! بر این بود که نویسنده در گزارش کار پیرمرد اندکی افزونکاری کرده است ، کسی را روانه میساخت که تو را از گاه برانگیزد و بر پشت و پهلو بر زمین کشاند و اندر چاه نشاند. آنگاه تو را به نزد انس برد تا آنچه فرمودنی است ، به راستای تو فرماید. انس و خاندان و کسانش را گرامی بدار و حقّ او را بشناس و خدمت او به پیامبر خدا 6 را به یاد آر! و در هیچیک از نیازمندیهایش کوتاهی مکن .

هان مبادا به گوش سرور خداگرایان! گزارشی رسد که جز آنچه درباره گرامیداشت و نیکوکاری و پوزش در برابر انس فرموده است ، انجام دهی تا کس بر سر تو فرستد که پشتت را با تازیانه سیاه و کبود سازد و پرده تو بدرد و دشمنکامت گرداند. او را در خانهاش دیدار کن و سرافکنده به نزد او شو. باید که او برای سرور خداگرایان! بنویسد که از تو خرسند است ، اگر خدا بخواهد. بدورد.

نامه را با اسماعیل بن عبدالله ـ وابسته بنیمخزوم ـ روانه کرد. اسماعیل نامه سرور خداگرایان! برای انس را به نزد او آورد که آن را خواند. نامه حجّاج را به نزد او برد. حجّاج نامه را میخواند و چهرهاش رنگ به رنگ میشد و رخسارهاش سرخ و زرد میگشت و از پیشانیاش خَوی (خَی) فرومیبارید. دم به دم همی گفت : خدا سرور خداگرایان! را ببخشاید. سپس حجّاج با انس به خوشآمدگویی درنشست و او را گرامی داشت و از وی پوزش خواست و گفت : خواستم عراقیان بدانند که اگر از پسر تو کاری سر زد و من با وی و تو چنان رفتاری پیشه کردم ، در کیفر کردن ایشان شتابانترم .

انس گفت : گله به نزد سرور خداگرایان! نبردم تا کاردم به استخوان رسید. گمان بردی که ما بدان (اشرار) هستیم در جایی که خدا ما را «انصار» نامیده است . گمان بردی که ما دوروی و دورنگیم در جایی که ما خانههای خود را برای پیامبر و یارانش با روی باز و باوری استوار گشاد ساختیم . به زودی خدا میان ما با تو داوری خواهد فرمود که او بر دگرگونسازی تواناست . در نزد او راستی و درستی با کژی و کاستی و راستی با دروغ درهم نمیآمیزند.

گمان بردی که مرا دستاویزی برای ترساندن عراقیان ساختی ولی این کار از راه رواداری آن چیزهایی بود که خدا ناروا فرمود. خدا روا نداشت که تو با من چنان کنی . مرا بر تو نیرویی نبود و از اینرو کارم به خداوند و به سرور خداگرایان! واگذاشتم و او حقّی را برای من پاس داشت که تو نداشتی .

به خدا اگر ترسایان (با ناباوریشان) مردی را ببینند که تنها یک روز خدمت عیسی بن مریم کرده است ، چندان حقّ او را بشناسند که تو نشناختی با اینکه من
ده سال چاکری پیامبر خدا 6 کردم . پس از همه اینها، اگر نیکی بینیم ، ستایش و سپاس خدا به جای آریم و اگر جز آن بینیم ، بردباری پیشه کنیم . همیشه از خدا یاری میخواهیم .

حجّاج آنچه را از وی گرفته بود به او برگرداند.[737]

 

 

(1304) آرزوی عبدالملک هنگام مرگ

ابومِسْهَر گوید: در بیماری مرگ به عبدالملک مروان گفتند: خود را چگونه میبینی؟

گفت : چنان که خدای بزرگ فرمود:

«به نزد ما تک و تنها آمدید چنان که نخستین بار شما را آفریدیم ، آنچه را به شما ارزانی داشتیم پشتسر فروهشتید؛ با شما پایمردانتان را نمیبینیم که گمان میبردید ایشان در میان شما انبازانند؛ رشتهها در میان شما از هم گسستند و آنچه را گمان میبردید که شما را به کار آید، گم گشت و از میان برخاست»[738] .

 

مفضّل بن فَضاله به گزارش از پدرش گوید: گروهی از عبدالملک بن مروان دستوری گرفتند و بر وی درآمدند و بیماری او به سختی گراییده بود و برده خایهکشیدهای او را بر سینه خویش تکیه داده بود.

به ایشان گفت : هنگامی بر من درآمدید که آن جهان به من روی آورد و این جهان از دستم برفت . من به یاد امیدوارکنندهترین کارهایم افتادم و دیدم پیکاری بوده است که به هنگام دور بودن از این کارهای آلوده ، به راه خدا کردهام . اینک شما را سفارش میکنم که خود را از دربارهای پلشت ما به دور دارید و بر گِرد آن مچرخید.

سعید بن عبدالعزیز تَنُوخی گوید: چون بیماری مرگ بر عبدالملک چنگال گسترد، گفت : درهای کاخ مرا بگشایید؛ اینک مرد گازری را دید که رخت میشوید؛ گفت : ای کاش ؛ گازری بودم ، ای کاش ؛ گازری بودم .

سعید بن عبدالعزیز گفت : سپاس خدایی را که ایشان را آرزومند جایگاه ما کرد و ما را آزمندِ سوخته پایگاه ایشان نساخت .

سعید بن بشیر گوید: چون بیماری عبدالملک سنگین شد، خود را همی نکوهید و دست افسوس همی بر سر سایید و گفت : ای کاش ؛ روزی خود را روز به روز به دست میآوردم و به پرستش خدا میپرداختم .

این داستان را برای ابن خازم گفتند؛ او گفت : سپاس خدایی را که ایشان را چنان ساخت که در دم جان کندن آرزوی روزگار ما میکنند و ما به هنگام درگذشت آرزوی پایگاه ایشان نمیکنیم .

مسعود بن خلف گوید: عبدالملک در بیماری مرگ میگفت : به خدا دوست میداشتم که برده مردی از تهامه بودم و برای گوسپندانی در کوهستانهای آن میچراندم و خود از بنیاد هیچ نمیبودم .

عمران بن موسی بن مؤدّب گوید: گزارش میکنند که چون بیماریاش به سختی گرایید، گفت : مرا بر فراز بلندی برید. او را بر فراز کاخ بردند. از روی افسوس بسیار، آهی سرد از نهاد برآورد و گفت : ای گیتی ؛ چه خوش بودی ! دازت کوتاه است و بزرگت خرد و ما سراسر فریفته تو. آنگاه این دوپاره را برخواند:

إن تُناقِش یکن نِقاشُک یارَ

بّ عذابآ لا طوق لی بالعذاب

أو تجاوز فأنت ربّ صفوح

عن مسیئٍ ذُنوبُه کالتّراب

بارخدایا؛ اگر به بازخواستپردازی ، بازخواستت شکنجه باشد که مرا تاب شکنجه نیست . و اگر درگذری ، کردگاری بخشایشگری و گناهکاری را میآمرزی که گناهانش به اندازه خاکهای بیابانهاست .

گزارش میکنند که این سرودهها را معاویه برخواند. باری عبدالملک را میسزید که اینگونه ترسان و هراسان شود؛ زیرا کسی که داشتن کارگزاری مانند حجّاج یکی از گناهانش باشد، خود میداند که هنگام رفتن بدان سرای ، با چه سرنوشتی روبهرو خواهد شد.

 

 

یک روز عبدالملک به سعید بن مسیب گفت : ای ابومحمّد؛ چنان شدهام که نیکوکاری میکنم و شاد نمیشوم و بد میکنم و افسوس نمیخورم .

گفت : هماکنون دلت پاک پاک مرده است .

عبدالملک نخستین کس در اسلام بود که پیمانشکنی کرد. کار او با عمرو بن سعید را پیشتر یاد کردیم .

نخستین کس بود که دیوان را از پارسی به تازی برگرداند.

نخستین کس بود که مردم را از سخن گفتن در برابر خلیفگان بازداشت چه پیش از وی به نزد ایشان میآمدند و گفتار خود را با ایشان در میان مینهادند.

نخستین کس بود زفتی پیشه کرد و از بس خشکدست بود به او «شبنم سنگ» میگفتند.

نخستین کس بود که از فرمودن به کار نیک (امر به معروف) پیشگیری کرد و پس از کشتهشدن ابن زبیر در سخنرانی خود گفت : از این پس هر کس مرا به پرهیزکاری از خدا رهنمون گردد، گردنش بزنم ![739]

 

 

(1305) وصف حجّاج

اوزاعی گوید: عمر بن عبدالعزیز گفت : اگر همه امّتها پلیدان خود را فراهم آورند و ما حجّاج را به تنهایی بیاوریم ، یک تنه بر همه آنها چیره گردد.

منصور گوید: از ابراهیم شجاعی درباره حجّاج پرسش کردم ، گفت : مگر خدا نفرموده است : «نفرین خدا بر ستمکاران باد»[740] ؟

 

شافعی گوید: برای من گزارش رسید که یک بار عبدالملک بن مروان به حجّاج گفت : هیچکس نیست جز آنکه از کاستیهای خود آگاه است . کاستیهای خود برشمار و چیزی از آن پنهان مدار.

حجّاج گفت : ای سرور خداگرایان ! من مردی سرسخت و کینهتوزم .

عبدالملک به وی گفت : پس میان تو با دیو خویشاوندی است .

حجّاج گفت : اگر دیو مرا ببیند، با من از درِ آشتی درآید.

حسن گوید: از امیرالمؤمنین علی  7 شنیدم که بر تخت سخنوری میفرمود:

خدایا؛ من ایشان را آسوده ساختم و ایشان هراسانم بداشتند ]یا امینشان بداشتم و به من خیانت کردند (خافونی یا خانونی)[ و نیکی ایشان خواستم و ایشان دغل در کارم کردند. خدایا؛ مردک ثقفی را بر ایشان بگمار تا بر پایه آیینهای روزگار جاهلی در خونها و داراییهای ایشان فرمان راند.

آنگاه سرور خداگرایان امیرالمؤمنین علی  7 ویژگیهای او را چنین برشمرد:

گردآورنده آشغالها[741] ، سرچشمه بدیها، سبزه زمین را میخورد و پوستین آن را میپوشد.

 

حسن گفت : به خدا که اینها ویژگیهای حجّاج است .

حبیب بن ابی ثابت گوید: امیرالمؤمنین علی  7 به مردی گفت :

نمیری تا جوان ثقیف را دریابی .

به آن حضرت گفتند: ای سرور خداگرایان ؛ جوان ثقیف کدام است ؟

فرمود: مردی است که روز رستاخیز به وی میگویند: گسترهای از گسترههای دوزخ را برای ما پر کن و او به تنهایی پر میکند؛ مردی که بیست یا بیست و چند سال فرمان میراند و هیچ گناهی از گناهان در برابر خدا نمیماند مگر که بدان دست میآلاید. اگر تنها یک گناه ناکرده بماند و میان وی با آن دربستهای باشد، آن را با پا بشکند تا بدان دست زند؛ به نیروی آنان که در فرمان ویاند، کسانی را میکشد که سر از فرمان وی برتابند.

گویند: کسانی را که حجّاج با شکنجه کشت ، شمردند و شمارشان به یکصد و بیست هزار کس برآمد.

گویند: یک روز حجّاج دامنکشان و بالان بر خالد بن یزید بن معاویه گذشت . مردی به خالد گفت : این کیست ؟

خالد گفت : این عمرو بن عاص است .

حجّاج آن را شنید و برگشت و گفت : به خدا از آن شاد نباشم که عاص بن وایل مرا بزاید؛ من زاده پیران جهاندیده ثقیف و مردان فرزانه قریشم ! همانا من آن کسم که با همین شمشیر خود صد هزار کس را کشتم که همگی گواهی میدادند که پدرت بادهخوار و در نهان بت را پرستار بود.

سپس بازگشت و گفت : بهبه ؛ عمرو بن عاص ! این گواهی خود اوست که در برابر یک نافرمانی ، صد هزار کس را کشته است .[742]

 

(1306) وصف ولید

مردی زشترخسار و کژرفتار بود. چون راه میرفت ، گردنفراز مینمود. از بینیاش همواره آب روان میبود. درباره او سرودهاند:

فقدتُ الولید وأنفآ له

کمثل العصیل بدا أن یبولا

ولید را از دست دادم و بینی او را؛ به سان کرّه اشتر جداشده از مادر میبود که همی خواهد بشاشد.

چون پیکرش را سرازیر کردند، زانوانش به سوی گردنش خم شدند.[743]

 

 

(1307) وصف ولید

ولید در سخنگفتن بسی نادرست بر زبان میراند و دستور زبان تازی نمیدانست. تازی بیابانگردی بر او درآمد و سخن از دامادش راند که با وی پیوند میدارد.

ولید گفت : «من ختَنَک» (به فتح نون) ]چه کسی تو را ختنه کرده است؟ باید میگفت : «من خَتَنُک» (به ضمّ نون) یعنی : داماد تو کیست؟[

تازی بیابانگرد پنداشت که از «ختنه» میپرسد ]نه از داماد[.

گفت: یکی از پزشکان .

سلیمان گفت: سرور خداگرایان! میپرسد: «من خَتَنُک» (به ضمّ نون) ]داماد تو کیست؟[

تازی بیابانگرد گفت : آری ؛ بهمان است .

پدرش او را بر این کار سرزنش میکرد و میگفت : بر تازیان کسی سروری نکند جز آنکه زبان ایشان به نیکویی بداند.

او دستوردانان را گرد آورد و به درون خانهای رفت و شش ماه ماند و شب و روز کوشید و از روز نخست نادانتر بیرون آمد!!

عبدالملک گفت : پوزش به پایان برد.

گویند: چون بر سر کار آمد، در هر سه روز یکبار قرآن را دوره میکرد. در ماه رمضان هر روز یک بار قرآن را دوره میکرد. یک روز برای مردم سخن راند و این آیه چنین برخواند: «یا لیتَها کانَتِ الْقاضِیةُ»[744] ، آن را به ضمّ «تاء» خواند (یعنی ای کاش مرگ بود).

 

عمر بن عبدالعزیز که در آنجا بود گفت : آری ؛ ای کاش مرگ تو فرامیرسید و ما را آسوده میساخت ![745]

 

 

(1308) قتیبة بن مسلم و سلیمان بن عبدالملک

چون قتیبه بر آن شد که سلیمان را برکنار سازد، با برادران خود به رایزنی پرداخت . برادرش عبدالرحمان به او گفت : گروهی را جدا ساز و هر که را که از او میترسی در آن بگنجان و روانه کن و دسته دیگری را به مرو فرست و روانه شو تا در سمرقند فرود آیی . به همراهان خود بگوی : هر که ماندن را دوست دارد به نامهنگاری پردازد و هر که میخواهد برود، زوری بر او نباشد. در نزد تو تنها نیکخواهان بمانند و هیچکس با تو از در ناسازگاری درنیاید.

برادرش عبدالله به او گفت : او را در همینجا برکنار ساز که هیچکس از فرمان تو سر برنتابد.

او در همانجا سلیمان را برکنار کرد و مردم را به سر تافتن از فرمان وی خواند و زشترفتاری گذشتگان سلیمان و رفتار نکوهیده خود او با ایشان را یادآورد شد. هیچکس به او پاسخ نداد. او برآشفت و گفت : خدا گرامی ندارد آن را که شما یاری کنید! به خدا شما پیرامون بزی فراهم آمدید و نتوانستید شاخ او را بشکنید. ای فرومایگان ؛ و نمیگویم ای فرازنشینان بیسر و پایان زکات خوار؛ چنانکه اشتران زکات را فراهم آورند، شما را از هر کران فراهم آوردم . ای مردم بکر بن وایل ؛ ای خداوندان بادبروت و دروغ و زفتی؛ به کدام کار خود مینازید؟ به جنگتان یا به آشتیتان؟! ای پیروان مسیلمه دروغزن؛ ای بنیذمیم و نمیگویم بنیتمیم ، ای هماوردان بادهگساری و پیروان بیدادگری ؛ به روزگار جاهلی نیرنگبازی را زرنگی میخواندید. ای پیروان سجاح ]پیروان زنِ پیامبرنمای دروغین[؛ ای مردم سنگدل عبدالقیس ؛ به جای نرینه زدن خرمابنان، لگامهای اسبان را برگرفتید. ای مردم ازْد؛ به جای ریسمانهای ستبرِ کشتی ، رشته زرّین سوارکاری به دست آوردید. این در آیین اسلام کاری نکوهیده است . تازیان ؛ خود این تازیان چه باشند که نفرین خدا بر ایشان باد. ای آشغالهای دو شارسان؛ از رویشگاه «قَیصوم»[746]  و گیاه درمنه گردتان آوردم که بر گاوان و خران سوار میشدید. چون فراهم آمدید، چنین و چنان گفتید. به خدا که شما را مانند گیاه کرت بر هم

پیچانم . در پس این «صِلّیان»[747]  غریو شیران است .

 

ای خراسانیان ؛ آیا میدانید چه کسی به فرمانداری بر سرتان آمده است ؟ همانا که یزید بن مروان بر سرتان فراز آمده است . هماکنون چنین میبینم که فرماندار تازه فرارسیده است و بر دارایی و خان و مانتان چنگ انداخته است . دورترین آماج را تیرباران کنید. این شامیان تا کی میخواهند شما را بیوبارند؟

ای خراسانیان ؛ اندان مرا بازجویید تا ببینید که از نگاه پدر و مادر و زادگاه و رأی و دین و آرمان عراقیام و شما در این آسایش و آرامشید که خود میبینید. خدا شارسانها را به روی شما گشوده است و غنیمتهای شما را ایمن بداشته است . زنی سوار بر اشتر از مرو به خراسان میشود بیآنکه پروانه داشته باشد و آزار بیند. خدا را بر آسایش و آرامش سپاس گویید و از او سپاسداری و افزایش بخواهید.

آنگاه فرود آمد و به درون سرای خود شد. کسانش به نزد او آمدند و او را نکوهیدند و گفتند: هرگز تو را مانند امروز ندیده بودیم .

گفت : چون سخن گفتم و هیچکس پاسخم نگفت ، برآشفتم و ندانستم چه بر زبانم رفت .

مردم برآشفتند و بر کنار کردن سلیمان را ناخوش داشتند و از اینرو بر ستیز و برکناری قتیبه همداستان شدند.[748]

 

 

 

(1309) تلاش برای فتح قسطنطنیه

در این سال عمر بن عبدالعزیز برای مسلمه که در سرزمین روم بود، نامه نوشت و او را فرمان داد که با همراهان خود از مسلمانان ، بازگردد. اسبانِ خوشنژاد و خوراکهای فراوان گسیل داشت و مردم را گفت که به ایشان کمک ورزند و یاری رسانند.[749]

 

 

 

(1310) آخرین کلام یزید بن ولید بن عبدالملک

ده روز مانده از ماه ذیحجّه / 13 اکتبر 744 م یزید بن ولید چشم از جهان فروپوشید. روزگار خلیفگیاش به شش ماه و دو شب یا شش ماه و دوازده روز یا پنج ماه و دوازده روز برآمد. مرگ او در دمشق بود. سالیان زندگیاش به 56 یا 57 سال رسید. مادرش «مادر فرزند» بود که «شاهفرند» نام داشت و دختر فیروز بن یزدگرد بن شهریار بن خسرو بود. یزید میسرود:

أنا ابن کسری وابی مروان

وقیصرٌ جدّی وجدّی خاقان

من فرزند خسروم و نیای من مروان است ؛ نیای دیگرم سزار و دیگری خاقان است .

از آنرو سزار و خاقان را از نیاکان خود شمرد که مادر فیروز بن یزدگرد دختر خسرو شیرویه بن خسرو و مادر این بانو دخت سزار بود و مادر شیرویه دختر خاقان پادشاه چین .

واپسین سخنی که بر زبان راند، این بود: ای وای ؛ دریغا؛ افسوس! نگار انگشتر یا مهرش این بود: «بزرگی خدا راست» (العظمة لله). او نخستین کس بود که روز جشن با شمشیر بیرون آمد. میان دو رده رزم ابزار پوشیده پدیدار گشت .

برخی گویند: او توانگری (قدَری) بود. مردی بود گندمگون با سری خرد و چهرهای زیبا.[750]

 

 

(1311) ولید بن عبدالملک در قبر

میمون بن مهران گوید: عمر بن عبدالعزیز میگفت : چون ولید را در گورش نهادم ، پوشش از روی چهرهاش کنار زدم و دیدم که رویش سیاه گشته است .[751]

 

 

(1312) یزید بن عبدالملک

یزید به همه کارهای عمر بن عبدالعزیز نگریست و هر چه را با خواهش تن خویش ناسازگار یافت ، به جای خود برگرداند و از هیچ زشتی این جهانی و گناه آن جهانی باکی به دل راه نداد!

یکی از آن میان ، این بود که محمّد بن یوسف ـ برادر حجّاج بن یوسف ـ بر یمن فرمان میراند. او بر مردم آن کشور باژی تازه بست . چون عمر بن عبدالعزیز بر سر کار آمد، به کارگزار خود نوشت که به یکدهم و پنج درصد (رویهم 15%) بسنده کند و آنچه را محمّد بن یوسف پدید آورده است به کناری نهد.

گفت : مشتی ذرّت به نزد من دوست داشتهتر از استوارسازی این باژ است .

چون یزید بر سر کار آمد، فرمان داد که آن را برگردانند؛ به کارگزارش نوشت : آن را از ایشان بستان اگرچه همگی تباه گردند و فروافتند.[752]

 

 

 

(1313) شهادت جناب زید

زید و یارانش بر ایشان تاختند و شامیان را تا شورهزار واپس راندند. سپس در شورهزار بر ایشان تاختند و به سوی ماندگاه بنیسلیم واپسشان راندند. سواران او در برابر سوارانِ زید پایداری نیارستند. عبّاس کس به نزد یوسف گسیل کرد و گزارش بداد و به او گفت: زوبیناندازان را به نزد من فرست . او ایشان را به یاری عبّاس گسیل کرد که آغاز به تیرباران یاران زید کردند.

معاویة بن اسحاق انصاری به سختی پیشاپیش زید جنگید تا ساغر جانبازی سرکشید. زید بن علی و همراهانش تا شب ایستادگی کردند. زید را تیری بر سوی چپ رخسارهاش (فراپیشانی) فرود آمد و در مغزش فرونشست . یاران زید برگشتند و شامیان پنداشتند که ایشان برای همان شام و شب واپس نشستهاند. زید در یکی از خانههای ارحب فرود آمد و یارانش پزشکی بر بالین او آوردند. پزشک پیکان را بیرون کشید و زید از درد بر خود پیچید و چون دردِ خدنگ چشید، جان به جانآفرین بخشید.

یارانش به همدیگر گفتند: با او چه کنیم و در کجا پیکرش به خاک سپاریم ؟

یکی گفت : به روداندرش بیفکنیم . دیگری گفت : سرش ببرّیم و تنش در میان کشتگان اندازیم . پسرش یحیی گفت : به خدا روا ندارم که سگان گوشت پدرم را بخورند. یکی گفت : در گودالی به خاکش میسپاریم که گل از آن برمیدارند؛ سپس آب بر آنجا روان میسازیم .

چنان کردند و چون او را به خاک سپردند، آب بر او روان ساختند. برخی گویند: او را در رود یعقوب به خاک سپردند و سپس یارانش آب بر زبر پیکرش روان ساختند. زید را بردهای سندی بود که آن بدید و گزارش بداد و مردم از او پراکنده شدند و پسرش به سوی کربلا روان شد و در نینوا فرود آمد و بر سابق ـ برده بشر بن عبدالملک بن بشر ـ میهمان گشت .

سپس یوسف بن عمر به جست و جوی زخمیان برخاست و خانهها را یکایک بازکاوید. سندی برده زید، به روز آدینه ایشان را بر گور او رهنمون گشت که او را بیرون آورند و سرش بریدند و به نزد یوسف بن عمر به حیره فرستادند. حکم بن صلت سرش را به نزد او فرستاد.

یوسف بن عمر فرمان داد که او را در کناسه بر دار کنند؛ وی و نصر بن خزیمه و معاویة بن اسحاق و زیاد نهری را؛ گفت که بر پیکرهای ایشان پاسداران بگمارند. سر او را به شام به نزد هشام فرستاد که آن را بر دروازه شهر دمشق آویخت و سپس آن را به مدینه فرستاد.

پیکر آویخته ماند تا هشام بن عبدالملک مرد و ولید بر سر کار آمد و گفت که آن را پایین آوردند و آتش زدند.

برخی گویند: خراش بن حوشب بن یزید شیبانی فرمانده پاسبانان زید بود و همو گور او را کاوید و پیکرش بیرون آورد و بر دار کرد.[753]

 

 

(1314) لباس هشام بن عبدالملک

عِقال بن شَبَّه گوید: بر هشام درآمدم و بر او جامهای سبز، دوخته از پوست روباه خالدار[754]  بود. او به من فرمان داد که روانه خراسان شوم . همی مرا سفارش  

کرد و من به پوستین او همی نگریستم .

او دریافت و گفت : تو را چه میشود؟

گفتم : پیش از آنکه به گاه برآیی ، پوستینی از اینگونه بر تنت دیدم؛ اینک خوب نگریستم که آیا همان است یا نیست؟

گفت : به خدا همان است . امّا این زراندوزی و زرپرستی که از من میبینید، برای شماست .[755]

 

 

(1315) فحّاشی هشام بن عبدالملک

مُجَمِّع بن یعقوب انصاری گوید: هشام به مردی از خنیدگان دشنام داد. مرد گفت : تو جانشین خدا در روی زمینی! شرم نمیداری که مرا دشنام دهی ؟!

هشام را شرم فروگرفت .

گفت : از من کینه بکش .

مرد گفت : آنگاه نابخردی چون تو باشم .

هشام گفت : تاوانی از دارایی من بستان .

گفت : پشیزی نمیستانم .

گفت : آن را به خدا ببخش.

گفت : نخست آن را به خداوند و سپس به تو بخشیدم .

هشام از شرم سر فرود افکند و گفت : به خدا که دیگر هرگز چنین کاری نکنم .[756]

 

 

(1316) ولید بن یزید بن عبدالملک

گویند: بیعت با او شش روز گذشته از ماه ربیع الثانی همین سال / 2 اوت 743 م بود. پیشتر یاد کردیم که پدرش فرمانرانی را پس از برادر خود هشام بن عبدالملک ویژه او ساخت . هنگامی که ولید اورنگ زیب (ولیعهد) شد، یازده سال داشت . پس از آن ، پدر زنده ماند تا ولید به پانزده سالگی رسید.

یزید پیوسته میگفت : خدا میان من و کسی داور باد که هشام را در میان من و تو جای داد!

چون هشام بر سرِ کار آمد، ولید بن یزید را گرامی داشت تا نشانههای هرزگی و بادهگساری در او آشکار شد. عبدالصمد بن عبدالأعلی (آموزگار و پروردگارش) او را به این کارها وامیداشت . او برای خود همنشینان برگزید که با ایشان به میگساری دست یازد.

هشام خواست که او را از ایشان جدا کند. از اینرو در سال 116 / 734 م او را فرمان برگزار کردن آیین حج داد. او در میان صندوقها، برای خود سگانی برگرفت و گنبدی به اندازه کعبه ساخت که آن را بر کعبه گذارد. با خود باده برداشت و بر آن شد که آن گنبد را بر فراز کعبه گذارد و در زیر آن میگسارد. یارانش او را ترساندند و گفتند: آسوده نیستیم که مردمان بر ما تازند و تو را براندازند. او از آن اندیشه دست کشید.

از او در برابر مردم کارهایی گویای خوارشماری کیش و بیپروایی به آیین دیده شد. هشام امیدوار شد که ولید را برکنار سازد و برای پسر خود مَسْلَمه از مردم بیعت بستاند. از ولید خواست که به این کار تن دردهد. ولید نپذیرفت .

هشام گفت : او را پس از تو جای میدهم . باز هم تن زد. هشام از دست او برآشفت و آهنگ آسیب رساندن به وی و بیعت برای پسر خود مسلمه در سر پروراند. گروهی در این کار با او همداستان شد. از آن میان دو داییاش محمّد بن هشام بن اسماعیل و ابراهیم بن هشام بن اسماعیل و بنی قَعْقا بن خُلَید عَبْسی و دیگران (از ویژگان وی) بودند.

ولید هرزگی و کامجویی و بادهگساری از اندازه درگذراند. هشام به وی گفت : دریغ از تو ای ولید؛ تو بر آیین اسلامی یا نیستی؟! هیچ کار زشتی نبود مگر که بدان دست یازیدی ]«منکری نبود که نکردی و مسکری نبود که نخوردی»![. به هیچ کاری پروا نمیدهی .

ولید برایش نوشت :

یا أیها السائل عن دیننا

نحن علی دین ابی شاکر

نشربها صِرْفآ وممزوجة

بالسُّخن احیانآ وبالفاتر

ای پرسنده کیش و آیین ما؛ بدانکه بر آیین ابوشاکر به سر میبریم ؛ گاه آن را ناب مینوشیم و گاه آمیخته با آب ؛ گاهی گرم ، گاه نیمگرم .

هشام بر پسرش مسلمه خشم آورد. او کنیه ابوشاکر میداشت . به او گفت : مرا بر سر کارهای تو سر کوفت میزند و من تو را نامزد خلیفگی میکنم!

او را فرهیخت و به نماز همگانی فراز آورد و در سال 119 / 737 م رهبر حاجیانش کرد که آیین حج با مردم بگزارد.

مسلمه پارسایی و نرمخویی از خود فرانمود و آنگاه در مکه و مدینه داراییهایش بخش کرد. یکی از وابستگان مدینیان سرود:

یا أیها السائل عن دیننا

نحن علی دین ابی شاکر

الواهب الجُرْدُ بأرْسانِها

لیس بزندیق ولا کافر

ای پرسنده کیش و آیین ما؛ بدانکه بر آیین ابوشاکریم ؛ آنکه اسبان کوتاهموی و بلندگام را با لگامهای زرّینشان میبخشد و نه زندیک است و نه ناباور.

این گفته ، نیشی به ولید بود.

هشام همواره بر ولید خرده میگرفت و از او بد میگفت و او را مینکوهید و کاسته میخواند و از کارها دستش کوتاه میکرد. ولید با کسانی از ویژگان و
بستگان بردگان خود بیرون شد و در ازرق بر سرِ آبی در اردن که از آنِ خودش بود، فرود آمد و دبیرش عیاض بن مسلم را در نزد هشام به جای گذاشت تا گزارش کارها را پیاپی به او نویسد.

هشام بخششی را که به ولید میداد، از وی وابرید. ولید در این باره برایش نامه نوشت و هشام هیچ پاسخ نگفت و به او فرمان داد که آموزگار بدکیش خود عبدالصمد را از نزد خود بیرون براند.

او را بیرون راند. ولید از او دستوری خواست که بگذارد ابن سُهَیل به نزد وی رود. هشام ابن سهیل را زد و روانه کرد. عیاض بن مسلم دبیر ولید را زد و به زندان افکند.

ولید گفت : این مرد یکچشم شوم را پدرم بر کسان خود پیش داشت و اورنگ زیب خود فرمود؛ آنگاه با من آن میکند که میبینید، هر کس را بیند که مرا دوست میدارد، به بازی گیرد و بیازارد.

برای هشام نامه نوشت و در این باره سخن گفت و از او گله کرد و خواست که دبیرش را به وی بازگرداند.

هشام او را بازنگرداند. ولید برای او نوشت :

رأیتک تَبْنی دائمآ فی قطیعتی

وتوکنْتَ ذاحزم لهدَّمتَ ما تبنی

تثیر علی الباقین مَجْنَی ضَغینَة

فویل لهم لو متُّ من شرّ ما تَجنی

کأَنّی بهم واللیت أفضل قولهم

الا لیتنا واللیت إذ ذاک لایغنی

کفرتَ یدآ من منعم لو شکرتها

جزاک به الرّحمن ذوالفضل والمنّ

تو را میبینم که همواره به راه بریدن از من میپویی ؛ اگر دوراندیش بودی ، آنچه را استوار ساختهای ، ویران میکردی .

بر بازماندگان ، میوه کینهای دیرینه میپیمایی ؛ ای وای بر آنها از گزند آن بزهکاری که تو میکنی .

ایشان را از هماکنون مینگرم که بهترین سخنشان «بوک و مگر» گفتن است ؛ گویند «ای کاشکی ما»؛ ولی کاشکی نابهنگام هیچ هودهای در پی ندارد.

دست بخشندهای را به ناسپاسی فشردی که اگر سپاس آن گفتی ، خدای بخشنده مهربان ، پادْآفْراهِ نیکویت ارزانی میداشت .

ولید همچنان در آن بیابان بود تا هشام درگذشت . چون بامدادی فرارسید که روز آن خلیفگی به چنگش آمد، به ابوزبیر منذر بن عمر گفت : از هنگامی که خرد به سرم آمد، شبی درازتر از دوش ندیدم ! سپاه اندوهان بر سرم تازش آوردند و با خود درباره کارهای این مرد (هشام) همی اندیشیدم . دلم به شور آمده است ؛ بیا سوار شویم و دمی زنیم .

سوار شدند و دو میل راه رفتند و سپس او بر فراز تپّهای شد و گرد و خاکی از دور دید و گفت : فرستادگان هشامند؛ از خدا امید خوبی درباره ایشان میبریم .

اینک دو مرد پدیدار شدند: یکی برده ابومحمّد سفیانی و دیگر جَرْدَبه . چون به او نزدیک شدند، پیاده گشتند و دواندوان به سوی او آمدند و بر او به خلیفگی درود فرستادند. بر خود لرزید و زبانش بند آمد و آنگاه گفت : هشام بمُرد؟

گفتند: آری ؛ نامهای که با ماست ، نوشته سالم بن عبدالرحمان فرنشین دبیرخانه است . نامه را خواند و از برده ابومحمّد سفیانی درباره دبیر خود عیاض بن مسلم پرسش کرد.

گفت : تا هشام را مرگ درربود، در زندان بود. به گنجبانان پیام داد که آنچه را به دست دارید، نگه دارید. هشام به هوش آمد و چیزی خواست که از او دریغ داشتند؛ گفت : پناه بر خدا؛ همگی گنجبانان ولید بودیم . هماندم بمرد.

 

عیاض بن مسلم از درون زندان برون آمد و درهای گنجخانهها را بست و مهر نهاد و هشام را از تخت به زیر آورد. کمکم نیافتند که در آن آب گرم کنند و او را بشویند؛ به ناچار از دیگران به عاریت گرفتند. در گنجخانههای او کفنی نیز نیافتند تا بردهاش غالب او را کفن پوشید. ولید سرود:

هتک الأحول المشو

مُ فقد اُرسل المطر

وملکنا من بعد ذا

ک فقد أورق الشّجر

فاشکروا الله إنّه

زائد کلّ من شکر

مرد یکچشم بدشگون جان سپرد و باران فروبارید.

پس از او پادشاه شدیم و درخت آرزو برگ و بر برآورد.

خدای را سپاس گویید که او افزاینده سپاسگزاران است .

برخی گویند: این سروده نه از ولید است .

چون ولید گزارش مرگ او را شنید، برای عبّاس بن ولید بن عبدالملک بن مروان نوشت که به رصافه آید و همه داراییهای هشام و فرزندانش را بیامارد و کارگزاران و چاکران و پیرامونیانش را فروگیرد به جز مسلمة بن هشام که او با پدر خود سخن گفته وی را به مهربانی با ولید سفارش کرده بود. عبّاس به رصافه آمد و آنچه ولید گفته بود، به انجام رساند و گزارش کارهای او را به ولید نوشت . ولید سرود:

لیت هشامآ کان حیآ یری

مِحْلَبهُ الأوفر قد اُترعا

لیت هشامآ عاش حتّی یری

مکیاله الأوفر قد طُبّعا

کلناه بالصّاع الّذی کاله

وما ظلمناه به اصبعا

وما أتینا ذاک عن بدعة

أحلّه القرآن لی أجمعا

ای کاش ؛ هشام زنده میبود تا میدید پیمانه بزرگ و ناکاستهاش پر گشته است .

ای کاش ؛ هشام زنده میبود تا میدید پنگان گود و فراخش مالامال گشته است .

با همان جام بر او پیمودیم که او بر ما پیمود؛ یک بند انگشت بر او ستم روا نداشتیم .

این را نه از راه پایهگذاری کاری ناشایست کردیم ؛ نبشته جداگرِ درستی از نادرستی (قرآن) همهاش را برای ما روا فرمود.

ولید کارها را بر کسان و یاران هشام سخت گرفت . یکی از چاکران بر سرِ گورِ هشام آمد و گریه سر داد و گفت : ای سرور خداگرایان! اگر زنده میبودی و میدیدی ولید با ما چه میکند.

یکی در آنجا بود، گفت : اگر میدانستی که اکنون (در دوزخ) چه بر سرِ هشام همی آوردند، میدانستی که سر تا پا فرورفته در نعمتی هستی که نمیتوانی سپاسش را گزارد. هشام سرگرم گرفتاریهای خویش است و نمیتواند به شما برسد.

ولید کارگزاران خود را برگمارد و به شارسانها نامه نوشت و گفت که برای او از مردم بیعت بستانند. نامههای ایشان فرارسید و گزارش از گرفتن بیعت داد.
مروان بن محمّد برای او نامه نوشت و گزارش داد که برای او بیعت گرفته است و اینک دستوری میخواهد که به نزد او شود.

چون ولید بر سر کار آمد، برای زمینگیران و کوران شام پرداخت ماهانه نامزد کرد و ایشان را پوشاند و برای هر کدام چاکری برگمارد. برای نانخواران مردم بوی خوش و جامه خوب از گنجخانه بیرون آورد و پرداخت اشان افزون کرد و بر پرداخت همه کسان دهده بیفزود.

پس از این افزودن ، باز برای شامیان دهده برافزود. میهمانانِ فراوان برای او فرارسیدند؛ هر کس هر چه از او میخواست ، میسرود:

ضمنتُ لکم إن لم تَعُقْنی عوائق

بأنّ سماء الضرّ عنکم ستُقْلَع

سیوشک الحاقٌ معآ وزیادة

وأعطیة منّی علیکم تُبرَّع

مُحرَّمُکم دیوانُکم وعطاؤکم

به تکتب الکتّاب شهرآ وقطبع

پایندانِ شمایم که اگر بازدارندهها مرا بازندارند، آسمان سختی و تنگدستی از فراز سرهایتان برداشته شود.

به زودی پیوستی خواهد بود و افزایشی و بخششی از من بیآنکه شما خواهش کرده باشید.

بخشش و گنجخانه شما پاس داشته خودتان است ؛ هر ماهه دبیران از آن بخششها نویسند و مُهر همی برنهند.

حُلْمُ الوادی خنیاگر گوید: همراه ولید بودیم که گزارش مرگ هشام را برای او آوردند و به خلیفگی مژدهاش دادند و شادباش گفتند و مهر و تازیانه ویژه خلیفه را به او دادند. لختی خاموش ماندیم و به چشم خلیفه در او نگریستیم . به ناگاه گفت : این سروده را برای ما با آواز بخوانید و سازها بنوازید:

طاب یومی ولذَّ شُرْب السُّلافهْ

وأتانا نعی مَن بالرُّصافهْ

وأتانا البرید ینعی هشامآ

وأتانا بخاتم للخلافهْ

فاصْطَبَخْنا من خمِرِ عانة صرفآ

ولهونا بِقَینَةٍ عرّافهْ

امروز من خوش گشت و نوشیدن بهترین باده گوارا آمد؛ برای ما گزارشگر مرگ کسی رسید که در رصافه به سر میبرد.

پیک آمد و گزارش مرگ هشام آورد و همراه آن مهر و انگشتری خلافت را.

پگاه را با باده ناب «عانه» آغاز نهادیم و روز را با دخترکی آشنا به هنرهای دلبری گذراندیم .

سوگند خورد که از جای خود برنخیزد تا این سروده را برایش بخوانند و او به شادمانی آن ساغر سر کشد. ما چنان کردیم و تا شب همی خواندیم و خوردیم و کردیم .

آنگاه در همین سال ، ولید فرمانروایی پس از خود را ویژه دو پسرش حکم بن ولید و عثمان بن ولید ساخت و این دو را «اورنگ زیب» خواند و حکم را پیش بداشت و در این باره به شارسانها (از آن میان خراسان و عراق) نامه نگاشت .[757]

 

 

(1317) شهادت یحیی بن زید

عمرو با دههزار مردِ جنگی و یحیی با هفتاد پیکارمند به نبرد پرداختند و یحیی او را شکست داد و عمرو بن زراره را کشت و ستوران و دامهای بسیار برگرفت و رهسپار هرات شد ولی به کسی کاری نگرفت و از آنجا بیرون رفت .

نصر بن سیار، سالم بن احوز را به پیگرد یحیی فرستاد که او را در جوزجان دریافت و به سختی هرچه بیشتر با او جنگید. یحیی را تیری بر پیشانی آمد؛ مردی از عَنَزَه به نام عیسی تیر بر او گشاد. یاران یحیی تا واپسین کس کشته شدند؛ سر یحیی را بریدند و برداشتند و پیراهن او را از پیکرش برآوردند.

چون گزارش کشتهشدن یحیی به ولید رسید، به یوسف بن عمر نوشت : «عُجَیل» ]نخواهم به پارسی برگرداند[ (یا: عِجْل) عراقیان را که زید باشد، به زیر آور و بسوزان و خاکسترش در دریا افشان .

یوسف بن عمر فرمان داد که آن را سوزاندند و سپس کوبیدند و سوار کشتی کردند و به میان فرات بردند و به درون آب افشاندند.

امّا یحیی ، چون کشته شد، او را در جوزجان به دار آویختند. او همچنان بر دار بود تا ابومسلم خراسانی پدیدار شد و بر خراسان فرمان گسترد و آنگاه گفت که پیکر پاکش فرود آوردند و بر آن نماز خواندند و به خاک سپردند و آیین سوگواری به پای داشتند.

ابومسلم دفترهای امویان را گرفت و نگاه کرد و دید چه کسانی در کشتن یحیی انباز بودهاند. آنانی را که زنده بودند، کشت و آنان که مرده بودند ماندگانشان را کیفر کرد. مادر یحیی «ریطه» دخت ابوهاشم عبدالله بن محمّد بن حنفیه بود.[758]

 

 

(1318) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک

در این سال در ماه جمادی الثانی / آوریل 744 م ولید بن یزید بن عبدالملک (آنکه به او «کاسته» گفته میشد) کشته شد.

انگیزه کشتهشدنش همانهایی بود که یاد شد؛ چه او مردی سخت پردهدر و هرزه بود. چون به خلیفگی درنشست ، جز افزایش در کارهایش از بازیگری و کامجویی و سوارکاری و شکارگری و میگساری و همنشینی با تبهکاران و زشتکرداران ، چیزی از او دیده نشد.

این کار بر تودههای مردم و سپاهیانش گران آمد و همگی کارهای او را ناشایست شمردند. بدترینش آن بزهکاری بود که درباره پسرهای دو عمویش هشام و ولید انجام داد. او سلیمان بن هشام را گرفت و صد تازیانه زد و ریش و سرش را تراشید و او را به عمّان در سرزمین شام (پایتخت کنونی اردن) راند و در آنجا به زندان افکند. او در زندان ماند تا ولید کشته شد. کنیزکی از آنِ خاندان ولید را گرفت ؛ عثمان بن ولید با وی درباره او سخن گفت که آزادش کنند؛ گفت : نمیکنم .

گفت : سواران بسیار در برابر لشکریانت برآرایم ! اَفْقَم ، یزید بن هشام را گرفت و میان روح بن ولید و زنش جدایی افکند و شماری از فرزندان ولید را به زندان انداخت. بنیهاشم و بنیولید گفتند که او ناباور شده است و با زنان پدرش همبستر میگردد.

گفتند که او صد «جامعه» (بند و زنجیر آهنین) برای امویان برگرفته است . ]یا: صد جامعه ویژه بنیامیه را برای خود گرفته است[.

سختگیرترین کس در برابر او یزید بن ولید بود که مردم به گفتارش گرایش بیشتر داشتند؛ زیرا پارسایی مینمود و فروتنی میکرد. سعید بن بَیهَس او را از بیعت گرفتن برای دو پسرش حکم و عثمان بازداشت و گفت که این دو خردسالند و خلیفگی را نمیشایند. ولید او را به زندان افکند و بداشت تا جان سپرد.[759]

 

 

(1319) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک

چون یزید در دمشق سر برآورد، بردهای از بردگان ولید به نزد او رفت و آگاهش ساخت و او در اَغْدَف در شهر عمّان بود. ولید برده را زد و به زندان افکند و ابومحمّد عبدالله بن یزید بن معاویه را به دمشق فرستاد. او رهسپار شد و چندی برفت و سپس ماندگار گشت . یزید بن ولید، عبدالرحمان بن مصاد را به دیدار او فرستاد. ابومحمّد نخست چگونگی داستان را از او جویا شد و سپس با یزید بن ولید بیعت کرد.

چون گزارش به ولید رسید، یزید بن خالد بن یزید بن معاویه به او گفت : روانه شو تا در حُمْص فرود آیی که دژی سخت استوار است . سواران را به جنگ یزید فرست که او را بکشند یا اسیر کنند.

عبدالله بن عنبسة بن سعید بن العاص به او گفت : خلیفه را نمیسزد که (پیش از دست یازیدن به کارزار) سپاهیان یا خاندان و زنان خود را برجای گذارد و از نزد ایشان رهسپار شود. خدا سرورِ خداگرایان! را یاری میفرستد و او را پیروز میگرداند.

یزید بن خالد گفت : ما را بیمِ دست یافتنِ کسی بر پردگیانِ وی و زنانِ شبستان او نیست ؛ زیرا آن کسی که بر سر ایشان آمده است ، عبدالعزیز پسرعموی ایشان است .

او گفته عنبسه را به کار برد و روانه شد تا به کاخ بَخْراء (کاخ نعمان بن بشیر) رسید. از فرزندان ضحّاک بن قیس چهل مرد همراه او شدند. اینان گفتند: ما را جنگافزاری نیست ؛ چه بهتر که فرمایی تا ما را رزم ابزار دهند.

او به ایشان هیچ نداد. عبدالعزیز به کارزار با او برخاست . عبّاس بن ولید بن عبدالملک برای ولید نوشت : من به نزد تو میآیم .

ولید گفت : تختی بیرون برید. آن را بیرون بردند. بر آن بنشست و عبّاس را همی بیوسید. عبدالعزیز همراه منصور بن جمهور به جنگ با ایشان برخاست . عبدالعزیز بن حجّاج ، زیاد بن حصین کلبی را به نزد ایشان فرستاد که ایشان را به نبشته خداوند و شیوه رفتار پیامبرش بخواند. یاران یزید او را کشتند و به سختی هر چه بیشتر کارزار کردند. ولید همان پرچمی را بیرون آورد که مروان بن حکم به هنگام بیرون آمدن در جابیه بسته بود.

به عبدالعزیز گزارش رسید که عبّاس به سوی ولید رهسپار گشته است . منصور بن جمهور را بر سر راهش فرستاد که او را به زور گرفت و به نزد عبدالعزیز آورد. عبدالعزیز به وی گفت : با برادرت یزید بیعت کن . او بیعت کرد و بر جای خود ایستاد. درفشی برافراشتند و گفتند: این پرچم عبّاس است که با سرورِ خداگرایان! بیعت کرده است .

عبّاس گفت : پناه بر خدا؛ نیرنگی از نیرنگهای دیو است ؛ مروانیان نابود شدند.

مردم از پیرامون ولید پراکنده شدند و به نزد عبّاس و عبدالعزیز رفتند. ولید کس به نزد عبدالعزیز فرستاد که پنجاه هزار دینار[760]  و فرمانداری همیشگی

حمص و زینهار در برابر همه رویدادها به او پیشنهاد کرد و خواهان شد که دست از چالش با وی بردارد.

عبدالعزیز نپذیرفت و پاسخ نگفت . ولید دو زره بر تن کرد و دستور داد که دو اسب «سندی» و «رایت» او را فزار آوردند. او سوار شد و به سختی هر چه بیشتر به پیکار پرداخت . مردی ایشان را آواز داد: دشمن خدا را بکشید، به گونهای که مردم لوط نابود شدند، نابودش گردانید؛ او را سنگسار کنید.

چون ولید این را شنید، به درون کاخ رفت و در به روی خود بست و سرود:

دعوا لی سلْمی والطّلاء وقینة

وکأسآ ألا حسبی بذلک مالا

إذا ما صفی عیشی برَمْلَة عالِج

وعانَقْتُ سَلمی ما اُرید بِدالا

خذوا مُلککم لا ثبَّت الله ملککم

 

ثباتآ یساوی ما حییت عِقالا

وخلُّوا عِنانی قبل عیüرٍ وما جری

ولاتحسدونی أن أمُوت هِزالا

دلبرم سلما را برایم فراخوانید و دخترک ماهروی خنیاگری را آواز دهید و جامی فراز آورید و از باده کهن دومنی .

چون زیشِ من در گلگشتِ «عالج» به پاکیزگی گراید؛ و بازوان در آغوش سلما افکنم ، هیچ گزیرهای (بدل ، بدیل) نمیخواهم .

پادشاهی خود را بگیرید و استوار بدارید که امیدوارم خداوندش استوار ندارد که تا من زندهام ، به نزدیکم به اندازه پرِ کاهی ارزش ندارد.

لگام اسپ مرا پیش از آمدن کاروان رها کنید. بگذارید هر چه میخواهد، پیش آید و اگر من از رنجوری بمیرم ، بر من رشک نبرید.

چون به درون رفت و در فراز کرد، عبدالعزیز او را در میان گرفت . ولید به در نزدیک شد و گفت : آیا در میان شما یک مرد بزرگوار نیست ؟ آیا آزرمگون بلندنژادی نیست که با وی سخن گویم ؟

یزید بن عنبسه سکسکی گفت : با من سخن بگوی .

ولید گفت : ای برادرِ سکاسک ؛ نه من بخششهای شما افزون کردم ؟ نه هزینهها از شما برداشتم ؟ نه بینوایانتان را توانگر ساختم ؟ نه زمینگیرانتان را چاکر دادم ؟

گفت : آنچه از تو به دل داریم ، برای خودمان نیست ؛ این را بر تو میگیریم که پاس خدا را دریدی ، باده نوشیدی ، با زنان پدرت زناشویی کردی و کارِ خدا را سبک شمردی .

گفت : برادر سکسکی ؛ بس کن که به جان خودم پر گفتی و خفهام کردی . آنچه خدا روا داشته است مایه گشایش است .

به خانه بازگشت و نشست و قرآنی برگرفت و گشود و به خواندن پرداخت و گفت : سرنوشتی به سانِ سرنوشت عثمان .

آنان بر فراز دیوار شدند. نخستین کسی که بالا رفت ، یزید بن عنبسه بود. به سوی او فرود آمد و دستش گرفت و خواست او را به زندان افکند و بر سر او چانه زند. در این دم ده تن فرود آمدند که منصور بن جمهور و عبدالسلام لخمی از ایشان بودند. عبدالسلام گرزی بر سرش کوف و سندی بن زیاد بن ابی کبشه لگدی بر چهرهاش نواخت و گیتی از او بپرداخت . سرش را بریدند و به نزد یزید بردند.

هنگامی سر بریده را برایش بردند که ناهار میخورد. پیشانی بر خاک سود و خدای را نماز برد. یزید بن عنبسه برای او گزارش کرد که واپسین گفتارش چه بود: خدا دریده شما را به هم بازنیاورد؛ پراکندگی شما را فراهم نکند و سخن شما را یگانه نسازد.

یزید دستور داد که سرش بر نیزه کردند و استوار بداشتند.

یزید بن فروه ـ وابسته بنی مُرّه ـ گفت : همانا سرهای بریده خارجیان را در برابر همگان بر نیزه میکنند؛ این پسرعموی توست و خلیفه امویان است ؛ آسوده نیستم که اگر آن را بر پای بداری ، دلهای مردم بر او بسوزد و آتش خشم و کینه کسانش برافروزد.

از او نشنید و آن را بر نیزه کرد و در شهر دمشق گرداند سپس دستور داد که آن را به برادرش سلیمان بن یزید دهند. چون سلیمان آن را دید، فریاد برآورد : دور باد؛ گواهی میدهم که مردی تبهکار و میگسار و هرزه بود. او آهنگ جان من گناهکار کرد. سلیمان از آن کسان بود که در نابودی او کوشید.

همراه یزید، مالک بن ابی السّمح خُنْیاگر و عَمود بن وادی خنیاگر بودند. چون یاران یزید از گرد او بپراکندند و سپاهیان او را در میان گرفتند، مالک به عمرو گفت : بیا برویم .

عمرو گفت : این از وفاداری نیست و ما نه از آن کسانی هستیم که آهنگمان کنند چه مرد جنگ نیستیم و آهنگ مینوازیم .

مالک به وی گفت : به خدا اگر بر من و تو دست یابند، کسی را پیش از ما نکشند، سر او را در میان سرهای من و تو گذارند و گویند: بنگرید که در این دم چه کسانی با وی بودهاند. گناهی گرانتر از این بر او نشمارند.

 

ایندو رو به گریز نهادند.[761]

 

 

(1320) وصف ولید بن یزید بن عبدالملک

ولید از جوانان و باریکبینان و دلیران و بخشندگان و زورمندان بنیامیه بود و فرورفته در بازیگری و بادهگساری و خنیاگری بود. در این زمینه بسی کارها کرد که انگیزه کشتنش گشت . از میان سرودههای نیکوی او این بود که چون شنید که هشام در پی برکناری اوست ، سرود:

 

کفرتَ یدآ من منعم لو شکرتَها

جزاک به الرّحمنُ ذوالفضل والمنّ

دست بخشندهای را ناسپاس گذاشتی که اگر سپاس آن به جای میآوردی ، خدای بخشنده مهربان پاداش نیک به تو میداد.

بیتهای چهارگانه آن پیشتر یاد شد. سخنسرایان از سرودههای او درباره زیباپرستی و گله از دلدار و ستایش باده ناب و جز آن در سرودههای خویش گنجاندهاند و بسی باریکبینیها از او دزدیدهاند. به ویژه ابونُواس از او بسیار گرفته است .

ولید گوید: دوستاری آهنگ و ترانه ، مایه گرایش به کامجویی میشود و مردانگی را میمیراند و جای باده را میگیرد و کار مستی میکند. اگر به ناچار میخواهید بخوانید و بنوازید، زنانتان را از این کار به دور دارید؛ زیرا آوازخوانی دام و دانه زیبارویان است . من این را به زبان خود میگویم که از هر کامی برای من گواراتر است و به نزدیک من از آب خنک آرامبخشتر؛ ولی بهتر آن است که مرد روی به راستی و درستی آورد.

گویند: یزید بن منبّه وابسته ثقیف ، ولید را ستود و بر خلافت شادباش گفت .

ولید دستور داد که بیتها را بشمارند و او را بر هر بیتی هزار درم دهند.

بیتها را شمردند که به پنجاه برآمد و او را پنجاه هزار درم دادند[762] .

 

او نخستین خلیفهای بود که بر هر بیتی هزار درم بخشید.

از آن داستانها که درباره او همه جاگیر است این است که قرآن گرامی را گشود و فال گرفت . این آیه آمد: «گشایش جستند و هر گردنکش ستمکاری به نابودی گرایید»[763] . قرآن را افکند و تیر بر آن زد و گفت :

 

تخاطبنی بحبّار عنید

فها أنا ذاک جبّار عُنید

إذا ما جئت ربّک یوم حشر

فقل یا ربّ مزّقنی الولید

مرا گردنکش ستمکار میخوانی؛ اینک همان گردنکش ستمکارم . چون روز رستاخیز به نزد پروردگارت شدی ، بگو: پروردگارا؛ ولید مرا پارهپاره کرد.

پس از آن دیری برنیامد که او کشته شد.

از گفتههای زیبای او! این است که چون مسلمة بن عبدالملک مرد، هشام به سوگواری درنشست . ولید که مست و لول بود، به نزد او شد و پوستین خز را بر زمین همی کشاند. بر سر هشام ایستاد و گفت : ای سرور خداگرایان! فرجام هر ماندگار، پیوستن به گذشته روزگار است ؛ پس از مسلمه نخجیر برای شکار به کاستی نشسته است و مرزهای استوار به سستی گراییده ؛ در پی گذشته تند رفتار شود هر آنکه استوار و کامکار است ؛ «توشه برگیرید بسیار، که پرهیزگری بهتر است از هر کار» (بقره / 2 / 197».

هشام روی برگرداند و هیچ پاسخ نیارست و مردم از گفتار خاموش گشتند و پاسخ نگفتند.

 

گروهی ولید را از آنچه دربارهاش گفته شده است پاک دانسته ، آن را انکار کردهاند و نادرست شمرداند. گفتهاند: اینها بر او چسبانده شده است .

گفتار این گروه درست نیست ]آنچه دربارهاش گفته شده ، درست است[.

مداینی گوید: یکی از پسران عمر بن یزید (برادر ولید) بر هارون رشید درآمد.

رشید گفت : از کدام تباری ؟

گفت : از قریش .

گفت : از کدام تیره ؟

پسر خاموش ماند. رشید گفت : بگوی که زینهار داری اگر چه خود مروان باشی .

گفت : من پسر عمر بن یزیدم .

هارون گفت : خدا عمویت ولید و یزید «کاسته» را نفرین کند. خلیفهای را کشت که مردم بر فرمانبری از او همداستان بودند. نیازهایت را برشمار. او نیازهای خود را برشمرد و هارون رشید آنها را برآورد.

شبیب بن شیبه گوید: در نزد مهدی (خلیفه عبّاسی) نشسته بودیم که یاد ولید به میان آمد و مهدی گفت : مردی بیدین بود.

ابوعُلاثه فقیه گفت : ای سرور خداگرایان! خدا بزرگ و بزرگوار برتر از آن است که جانشینی پیامبر و کار این مردم را به مردی بیدین واگذارد. کسانی برای من گزارش آوردند که در بزمهای شادخواری و میگساری و خوشگذرانی ولید بودهاند. اینان سخن از استواری و سختگیری وی در پاکیزگی و نمازگزاریاش دادند! چون هنگام نماز فرامیرسید جامهای را که خوشدوخت و رنگارنگ و پرنگار و زیبا بود، به درمیآورد و دست شستی به آیین و بسیار نیکو میگرفت و جامهای پاک و سپید و پاکیزه میپوشید و با آن به نماز درمیایستاد. چون از نماز میپرداخت ، بدان جامهها روی میآورد و آن را میپوشید و سرگرم بازیگری و کامجویی میگشت . این است کردار کسی که باور به خدا ندارد!

مهدی گفت : خجسته بادی ای ابوعلاثه . ]بیهوده سخن بدین درازی نبود[.[764]

 

 

(1321) اسلام آوردن مردم یمن و فارس

عبدالله بن حُذافه چون به دارالملک خسروپرویز رسیده ، مکتوب اشرف به مطالعه او رسانید و خسرو را بر مضمون آن اطّلاع حاصل شد، دید که حضرت رسول  6 نام مبارک خویش پیش از نام آن نوشته ، از این جهت برآشفت و مکتوب را پاره ساخت و گفت : 

کرا زهره که با این احترامم

نویسد نام خود بالای نامم

و انواع هذیانات دیگر بر زبان آورده التفاتی به عبدالله بن حُذافه ننمود و جواب مکتوب ننوشت و این خبر به مدینه رسیده حضرت فرمود :

فرّق کتابی مَزَّقَ اللهُ مُلْکه .

(خسرو) مکتوب مرا پاره ساخت خدای عزّوعلا مُلک او را پاره سازد.

و خسرو از غایت شقاوت و خُسران به باذان که از قِبل او والی ولایت یمن بود پیغام داد که در این ولا چنین استماع افتاد که شخصی از مردم حجاز در دیار عرب دعوی نبوّت میکند باید که دو مرد معتمد جلد از کسان خویش بفرستی تا او را مضبوط ساخته نزد من آرند.

باذان امتثال فرمان کسری نموده خازن خود را بابویه (بابوه) نام که به زیور عقل و شجاعت مزین بود با شخصی دیگر خُرّخُسْرَه نام که او نیز به کمالات ظاهری اتّصاف داشت و هر دو از فرس بودند نامزد کرد که بر ولایت عرب روند و آن حضرت را نزد خسروپرویز برند. و در این باب نامهای در قلم آورده نزد رسول الله 6 فرستاد و بابویه را به تحقیق و تفتیش حالات حضرت مقدّس نبوی وصیت کرد.

ایشان به موجب فرموده عمل نموده قدم در راه نهادند و چون به طائف رسیدند طائفهای از صنادید قریش مثل ابوسفیان و صَفْوان بن امُیه و غیرهما که در آنجا بودند ملاقات نموده از مقرّ سید کاینات علیه افضل التحیات استفسار نمودند. مشرکان قریش مسرور و خوشدلشده گفتند که مهمّ محمّد6 تمشیتپذیر نخواهد شد که پادشاهی چون کسری در مقام عداوت او آمده .

و فرستادگان باذان بعد از طی منازل و مراحل به مجلس سید اواخر و اوایل حاضر گشته و بابویه آغاز سخن کرد که شهنشاه یعنی کسری نامهای به باذان که از قِبل او والی ولایت یمن است نوشته مضمون آنکه تو را مصحوب معتمدان خویش نزد او فرستد و ملک باذان مرا از جهت آن فرستاده که تو را به دارالملک خسروپرویز بریم ، اگر انقیاد امر نموده با ما بیائی ، باذان مکتوب به ملک الملوک نویسد که تو را نافع بود چنانچه رقم عفو بر آنچه از تو صادر گشته کشد و اگر ابا و امتناع کنی صولت و سطوت کسری تو را معلوم است و میدانی که او چه نوع کسی است ، تو را با قوم تو هلاک گرداند و بلاد و دیار تو را خراب و ویران سازد و اینک باذان نامهای به تو فرستاده که امتثال فرمان نموده روی به راه نهی .

آنگاه مکتوب والی یمن به آن سرور زمن دادند. و چون حضرت مقدّس نبوی  6 استماع کلمات ایشان نموده بر مضمون نامه نیز اطّلاع یافت متبسّم شده رسولان را به اسلام دعوت کرد.

گفتند: ای محمّد؛ برخیز تا پیش ملک الملوک رویم و اگر تخلّف جایز داری شهنشاه یک عرب را زنده نگذارد و از دیار خودشان اخراج کند.

بر طبع سلیم پوشیده نماند، نقل است که بابویه و خُرّخُسره با وجود آنکه از جرأت سخنان بیادبانه میگفتند و در تکلّم دلیری مینمودند، چنان از مهابت مجلس همایون متأثّر شده بودند که اندام هر دو میلرزید بلکه نزدیک بود که بند از بندشان جدا گردد.

و هم در آن مجلس از حضرت مقدّس نبوی 6 التماس کردند که اگر خود نیائی مکتوب در جواب نامه باذان بنویس .

آن سرور فرمود که : امروز به منزل خود روید و فردا بیائید تا ببینیم که مصلحت چیست ؟

و چون رسولان از پیش پیغمبر 6 بیرون آمدند یکی با دیگری گفت که : اگر پیش از این ما را در مجلس خود بازداشتی خوف آن بود که از مهابت او هلاک گردیم .

آن دیگر گفت : مدّة العمر مثابه این هیأت بر من مستولی نشده بود که امروز در مجلس این مرد استیلا یافت ، معلوم میشود که مؤید به تأیید الهی است و کار او کار خدائی .

 

گویند: بابویه و خُرّخُسْره اسوری زرّین بر صاعد داشتند و جامههای دیباج پوشیده ، کمرهای سیمین بسته و ریشها تراشیده سبیلها گذاشته بودند، چنانچه لبهای ایشان را میپوشید.

حضرت چون ایشان را به این شکل و شمایل دید فرمود:

ویلکما؛ من أمرکما بهذا.

به این هیأت که شما را دیدم چه سزاوار حراقه نارید، شما را که فرمود که ریش بتراشید و شوارب بگذارید؟

جواب دادند که پروردگار ما یعنی خسروپرویز.

رسول خدا 6 فرمود: لیکن پروردگار من امر کرده که سبیل را قطع و محاسن بگذارم .

بالجمله چون رسولان باذان روز دیگر به خدمت آن برگزیده ملک منّان مشرّف شدند فرمود که  :

به صاحبان خود یعنی باذان خبر ببرید که پروردگار من امشب ربّ او را که عبارت از کسری است به قتل آورد و هفت ساعت که از شب گذشته بود، پسرش شیرویه را بر وی گماشت تا شکم وی را پاره ساخت .

آن شب ، شب سهشنبه بود دهم جمادی الأول سنه سبع من الهجرة . و همچنین آن حضرت به فرستادگان باذان فرمود که  :

به صاحب خود بگویید که عنقریب دین من در مملکت کسری ظاهر شود و اگر تو مسلمان شوی آنچه در تحت تصرّف تو است به تو گذارم .

ایشان گفتند: ما این سخنان را مینویسیم و از تو در شأن ملک الملوک کمتر از این سخن گفتند که سبب این همه نزاع و خصومت گشت و امثال این کلمات البتّه منبع نقمات خواهد بود و حضرت مقدّس نبوی  6 فرمود که بنویسید.

آوردهاند که به خرّخُسره کمری بخشید که به زر و سیم کوفته و یکی از ملوک به رسم هدیه به آن حضرت فرستاده بود. و رسولان بیمکتوب رخصت انصراف یافته از مدینه بیرون آمدند و بعد از قطع مراحل به یمن رسیده آنچه از رسول خدا6 شنیده بودند به عرض باذان رسانیدند و گفتند: ای مَلک ؛ ما به خدمت بسیاری از ملوک رسیده بودیم والله که در هیچ مجلس بدان مثابت نترسیدیم که در مجلس آن مرد.

باذان گفت : او را جاسوسان و نگهبانان هستند؟

گفتند: نه ؛ بلکه تنها در بازارها تردّد میکند.

باذان گفت : به خدا سوگند؛ که آنچه از وی نقل میکنید به کلام ملوک نمیماند و تصوّر من آنکه او پیغمبری است و میان ما و او شرط همان است که خبر داده ، اگر سخن او مطابق واقع باشد هیچیک از ملوک در ایمان و اطاعت فرمان بر من مسابقت ننماید.

و در خلال این احوال نامه شیرویه پسر خسروپرویز به باذان رسید مضمون آنکه : من کسری را به قتل آوردم بنابرآنکه اعیان و اشراف فارس را بیجریمه و خیانتی که موجب سفک دماء باشد میکشت و سنگ تفرقه در میان جمعیت عظماء این دیار میانداخت ، وظیفه آنکه اطاعت من نمائی و مردم یمن و سایر ممالک و بلادی را که تحت تصرّف تو است به متابعت من دلالت کنی و بیعت من از ایشان بستانی و متعرّض آن مرد که در زمین عرب دعوی نبوّت میکند و کسری درباره او مکتوبی به تو نوشته بود مشو، تا آن زمان که فرمان من در شأن او به تو رسد.

باذان که از این قضیه وقوف یافت بیتأخیر و تسویف از سر صدق و اخلاص کلمه شهادت بر زبان آورد و جمیع مردم یمن و فارس که در آن سرزمین بودند، در قبول اسلام با او موافقت نمودند.

نقل است که خُرّخُسره را که حضرت مقدّس نبوی  6 کمر به او بخشید ذوالمفخره گفتند و مفخره به لغت حمیریان منطقه را گویند و اکنون بر فرزندان او همین کلمه نیز اطلاق میکنند.[765]

 

 

(1322) ثروت خسروپرویز

مورّخان گفتهاند که پرویز را تختی بود که آن را طاقدیس گفتندی در نهایت ارتفاع و در آن تخت هر روز 120 استاد که هر استادی 30 شاگرد داشت مدّت دو سال بیتعطیل کار کردند و 140000 میخ نقره داشت که هر میخی از 100 مثقال تا 60 مثقال و به چند قسم منقسم بود که در هر فصل بر طرفی از اطراف آن مینشست و آن را به گوهرهای قیمتی مرصّع ساخته بودند و یک هزار (1000) گوی زرّین هر گوئی 500 مثقال از آن آویخته و صورت 12 برج و هفت کوکب را با اعمال ساعات و غیرذلک بر آن مرتّب و مصوّر ساخته .

و 30000 زین مرصّع و 100 گنج داشت و هر یکی از آن موسوم به اسمی و یکی از آنها را گنج بادآور میگفتند. و سبب تسمیه آن بود که پادشاه روم بنابر مصلحت ملک ، نفایس اموال خود را در 1000 کشتی بارکرده به موضعی حصین میفرستاد و باد آن کشتیها را رانده به عرصهای که در تصرّف گماشتگان پرویز بود آورد، و ایشان متصرّف شدند.

دیگر در شبستان او 12000 کنیزک ماهروی عنبرموی بودند و 1200 فیل داشت و مقداری طلای دستافشار داشت که بیعمل آتش هر چه میخواستند از آن میساختند و 50000 اسب در طویله او جو خوردندی و 12000 شتر بار خانه خاصه او را میکشید و اسب شبدیز که بر باد پیشی میگرفت مشهور و معروف است .[766]

 

 

(1323) مغیره

روایت است که آخر کسی که از قبر رسول الله 6 بیرون آمد، امیرالمؤمنین علی  7 بود، فرقهای قُثَم بن عبّاس را گفتهاند، و آنچه از مغیرة بن شعبه نقل کردهاند که گفته که من انگشترین خود را متعمّدآ در قبر گذاشتم و به این بهانه چون همه بیرون آمدند به قبر درآمده و انگشترین را گرفته بیرون آمدم، (این روایت) ضعیف و مردود است . چه در بعضی از کتب معتبر به نظر رسیده که چون این سخن را نزد امیرالمؤمنین علی  7 از مغیره نقل کردند فرمود که : او را حدّ آن نبود که بر امثال این جرأت اقدام نماید.

در «روضة الأحباب» به این عبارت مذکور است که آنچه مروی است که مغیرة بن شعبه انگشترین خود را در قبر انداخت و به این بهانه به قبر درآمده ، قدم آن سرور را مس نموده بعد از آن بیرون آمد و گفت : عهد من اقرب است به رسول خدا از شما، نزد محقّقین این حدیث چندان اعتباری ندارد.[767]

 

 

(1324) مشورت عثمان با عبدالله بن عمر

عثمان با عبدالله بن عمر مشورت نموده گفت : رأی صواب در این باب کدام است ؟

ابن عمر پرسید که : مقصود معاندان به تو چیست ؟

جواب داد که : داعیه آن دارند که عروس مملکت را چنان طلاق دهم که به هیچ وجه بر وی رجعت ممکن نباشد.

عبدالله گفت : بعد از ترک خلافت تو در عالم تا قیامت زنده خواهی ماند؟

گفت : نه .

ابن عمر گفت : رأی من آن است که ربقه خلافت از رقبه خود بیرون نیاری و از قتل هراسان نگردی ، اگر خود را از این امر معاف خواهی داشت این بدعت در عالم خواهد ماند که چون طایفهای از امام و خلیفه زمان آزرده گردند، همّت بر خلع او گمارند و رسول خدا 6 با تو گفت : «فلاتنزع قمیص إلی الله تعالی» و آن قمیص به غیر خلعت خلافت امر دیگر نیست ؛ ولیکن مخالفان را به کتاب الله عزّوعلا و سنّت رسول  6 او دعوت فرمای ؛ اگر قبول کردند فبها و إلّا باری تو معذور باشی .[768]

 

 

(1325) مغیره و دعوت مردم به کتاب خدا و... !!

بنابراین صوابدید عبدالله بن عمر، عثمان مغیرة بن شعبه را به قوم فرستاده تا ایشان را به کتاب الله و سنّت رسول  6 دعوت کند.

مغیره به ارباب عناد ملاقات نموده زبان به نصیحت ایشان بگشاد!

آن جماعت گفتند: ای فاسق فاجر زانی ؛ تو را به موعظه و ارشاد چه نسبت .

منشأ اطلاق این الفاظ بر مغیره به جهت آن بود که در ایام خلافت عمر او را به زنا موسوم داشتند و سه کس از مردم معتمد بدین فعل منکر گواهی دادند و شاهد چهارم مداهنه کرده گفت : ندانستم که موطیه بر وی مباح بود یا حرام[769] ![770]

 

 

 

(1326) تحریک عایشه مردم را علیه عثمان

جمیع یاران دانستند که او سوگند دروغ نمیخورد. و بعد از امعان نظر در مکتوب معلوم کردند که به خطّ مروان است . بنابراین مروان را که در خانه عثمان منزوی بود طلب داشتند و عثمان دست رد بر سینه ملتمس ایشان نهاده ، مروان را به ایشان تسلیم ننمود.

آن سعادتمندان از مجلس او خشمناک بیرون آمده حمایت مروان را ناپسندیده داشتند و صحابه عظام هر چند میخواستند که غدر و مکر شیوه عثمان نیست ؛ امّا دیگران میگفتند تا مروان را تسلیم ما نکند و از حقیقت حال استکشاف ننمائیم خاطر ما بر جای قرار نخواهد یافت .

در این اثناء عایشه در اظهار انکار عثمان غلو کرده خلق را بر مخالفت او ترغیب و تحریص مینمود.

و در خلال این احوال جمعی از یاران رسول الله 6 در منازل خود نشستند در بر روی خلق بستند و برخی به جانب ضیاع و عقار و مزارع خویش رفتند و از فتنه کناره جستند، و مخالفان بر گرد سرای عثمان محیط گشته آب از او بازداشتند. چون عثمان از تشنگی به تنگ آمد قاصدی نزد علی مرتضی  7 فرستاده آب طلبید، آن جناب چند مشک آب مصحوب موالی بنیهاشم گردانیده ارسال نمود.[771]

 

 

(1327) احنف بن قیس و جنگ جمل

نقل است که در آن اوان احنف بن قیس که یکی از رؤساء عرب بود با 6000 کس که متابع او بودند از بصره بیرون رفته به وادی السباع فرود آمد و گفت : من با ابن عم رسول الله 6 چگونه جنگ کنم و با سپاه خویش به لشکرگاه امیرالمؤمنین علی 7 رفت . و غرض او آن بود که هر یک از آن دو فریق که غالب آیند وی متابعت او کند و از طریق دوراندیشی تنها نزد امیرالمؤمنین  7 پیش از جنگ آمده معروض گردانید که اگر امیرالمؤمنین علی  7 اشارت فرماید من به شرذمه قلیل به معسکر ظفر مآل پیوسته به وقت قتال کمر جدال بر میان بندم و اگر صواب بیند از خدمت تخلّف نموده 18000 مرد شمشیرزن از وی بازدارم .

امیرالمؤمنین علی  7 شق دوّم را اختیار فرموده به اهتمام طایفهای از بنیتمیم و بنی سعد از سپاه طلحه و زبیر جدا گشته متابعت او نموده به منزل وادی السباع رفتند.[772]

 

 

(1328) کعب بن سور و جنگ جمل

روایت است که در آن ایام کعب بن سُور که قضاء بصره تعلّق به وی داشت پای در دامن عافیت کشیده جزم کرد که با طلحه و زبیر بن مخالفت پردازد و موافقت امیرالمؤمنین علی  7 نیز ننماید و ایشان به عایشه رسانیدند که اگر کعب تخلّف نماید بنی ازد خود را از مصاف معاف و معذور دارند و این معنی موجب دلشکستگی سپاه گردد وظیفه آنکه کعب را استدعا نموده التماس کنی که با ما در مقام وفاق و اتّفاق آید.

عایشه شخصی را نزد او فرستاده پیغام داد که مادر تو به حضور تو احتیاج دارد.

کعب گفت : کاشکی هرگز از مادر متولّد نگشتمی ، به خدا سوگند که عایشه مادر من نیست و من حاجتی به آن مادر ندارم که مرا به آتش دوزخ نزدیک گرداند. و رسول را گفت که با عایشه بگوی که به خانه خود مراجعت نمائی تا حال مسلمانان به صلاح آید.

و چون فرستاده بازگشته او را از اصرار کعب و کیفیت تخلّف آگاه ساخته عایشه به منزل کعب رفته گفت : نخست نزد تو فرستادم و اکنون به تبجیل و احترام تو خود آمدم .

کعب بن سور در گریه افتاد و گفت : ای کاش که هرگز نمیآمدی .

عایشه گفت که : به جهت آن آمدم که در طلب خون این خلیفه مظلوم با ما موافقت نمائی .

کعب جواب داد که : ای امّ المؤمنین! فراموش کردی که پیش از این به چندگاه مردم را بر قتل عثمان تحریص و ترغیب مینمودی .

عایشه جواب داد که : من از آن ذلّت به خدای عزّوجلّ بازگشتم و حالا همّت من بر تدارک آن گناه عظیم مقصور است و چندان سخنرانی و چربزبانی نمود که آن بیچاره خونگرفته شمشیر بر میان بست و از سرای عافیت بیرون آده به میدان محنت و بلیت متوجّه گشت و زمام شتر عایشه به دست گرفته گفت : تا جان در بدن و رمقی در تن باشد این مهار از دست نمیگذارم .

و چون قبیله ازد دیدند که مقتدای ایشان بر این وجه عمل نمود به ترتیب اسباب جنگ پرداخته به سپاه طلحه و زبیر پیوستد.[773]

 

 

 

(1329) جریانات پس از نامه صحابه به معاویه

چون مکتوبات صحابه گرام به معاویه رسیده جواب خویش شنیده ، عمروعاص او را ملامتها کرده سرزنشها نمود.

معاویه گفت : حق به جانب تو بود که مرا از کتابت و رسالت به ایشان نهی میکردی ، اکنون به تهیه اسباب حرب و قتال اشتغال باید نمود که ما از امداد آن جماعت مأیوس گشتیم .

و مقارن این احوال معاویه گفت : تا ندا کردند که مردم به مسجد جامع دمشق حاضر گردند. و بعد از اجتماع خلایق ، بر منبر رفته چون از تمجید باری سبحانه و تعالی و درود بر حضرت مصطفی  6 فارغ گشت گفت : بر جهانیان روشن است که عثمان را به ظلم کشتند! و خدای عزّ وعلا والی او را نصرت دهد؛ چنانچه در نصّ تنزیل خویش میفرماید: (ومَنْ قُتِلَ مظلومآ فقد جَعلْنا لولیهِ سُلْطانآ)[774]  و ولی عثمان منم!! و او متابعت عمر نموده ولایت شام به من ارزانی داشت و تا

انقراض عالم و ایام مرا از آن امر خطیر عزل نکرد! و مردمی که مطابق و موافق منند سالک طریق سداد و رشادند و هر که مخالف من است عاصی و طاغی است! و اهل فتنه جماعتیاند که خلیفه وقت را به قتل رسانیده یا جانب او را فرو گذاشته یاری ندادهاند و این زمان علی بن ابی طالب  7 که هیچکس را در عالم دشمنتر از او ندارم! بر سریر خلافت نشسته قتله عثمان را از خواصّ و مقرّبان خویش گردانیده و لشکری فراهم آورده انگیزه فتنه میکند و داعیه آن دارد که به محاربه ما توجّه نماید. و من ولایت شام را جز به اطاعت و فرمانبرداری شما مضبوط نتوانم داشت ، اگرچه مردم عراق در جنگ از شامیان دلیرترند؛ امّا بدان خوشدلم که به صبر و ثبات شما رجحان دارید! اکنون دست در عروة الوثقی شکیبایی و تحمّل زنید که (إنّ الله مع الصابرین)[775] .

 

در این اثناء ابوالأعور سُلَیمی گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند که تو هرگز با علی بن ابی طالب  7 آن نتوانی کرد که او با تو کند و تو را در میدان جنگ و محاربه آن میسّر نمیشود که او را، معذلک اگر تو دست از کارزار بازداری ما به آن همداستان نباشیم ؛ بلکه تو را بر مقاتله او تحریص مینمائیم که ما هنوز در بیعت عثمانیم که او بر تیغ ستم کشته شده و ولی و پسرعمّ او توئی و علی ( 7) با عثمان دشمنی ورزیده و او را در دفع مخالفان یاری نداده! و جانب او را ضایع گذاشته ، هر گاه که رخصت فرمائی در امر جنگ و جدال و حرب و قتال اجتهاد نمائیم .

و چون ابوالأعور سخن تمام کرده ذوالکلاع حمیری گفت : ای معاویه ؛ سخن راست از من بشنو، عثمان با آنکه امارت شام به تو ارزانی داشت و تو را عزیز گردانید سخن او را به سمع رضا اصغا ننمودی و در آن زمان که مضطر طده بود از تو یاری خواست او را یاری نکردی و غرض تو از این معنی آن بود که عالمیان محتاج تو باشند و در کفایت مهمّات رجوع به تو نمایند و در کشف مشکلات به در قصر رفیع تو آیند و اکنون به مقصود خویش رسیدی و یافتی آنچه میطلبیدی ؛ و اگرچه تأخیر در معاونت عثمان امری ناصواب بود، حالا اندیشه خون او کاری است مقرون به صواب ! و اگر فی المثل جمیع قبایل عرب از ملازمت تو تخلّف نمایند ما به اقارب و عشایر کم خویش کمر خدمت بر میان بندیم و آنچه غایت سعی و اجتهاد باشد به جای آوریم تا دل تو از این مهمّ فارغ شود.

و بعد از ذوالکلاع شخصی هم از حِمیر گفت که : ای اهل شام ؛ در میان شما هیچکس نیست که رضای خالق جلّ ذکره بر رضای مخلوق ترجیح دهد و خالصآ لمرضاة الله در این باب سخنی گوید؟ شک نیست که علی بن ابی طالب  7 به موجب قُربی که به حضرت رسالتپناه  6 از روی سیرت و صورت و شرف و مهاجرت و جانسپاری در معارک و مواطنی که آن حضرت شرف حضور ارزانی داشته و سایر مفاخر و مناقبی که تعداد و تفصیل آن موجب تطویل خواهد شد سزاوارترین عالمیان است به خلافت و امامت ، اگر بر این دیار استیلا یابد مقصود و مطلوب همگنان را به اسعاف و انجاح مقرون گرداند. من از گفتن این سخن که محض صدق و عین صواب است شرم نمیدارم (والله لایستحیی من الحقّ)[776] .

 

چون معاویه این سخن شنید، دستور داد تا آن شخص را گرفته رسن در گردن او نموده حکم کرد تا او را به حلق بیاویزند. جمعی در مجلس استشفاع نموده معاویه از سر سیاست او درگذشت و آن مرد به هنگام فرصت گریخته روی به کوفه نهاد و گزارش حالات مجلس معاویه را معروض حضرت مقدّس امیرالمؤمنین علی 7 گردانید.

 

گویند که : معاویه هم در آن مجلس روی به مردم آورده گفت : میخواهم که با من بگویید: سبب چیست که علی بن ابی طالب  7 از من احقّ و اولی است و به کدام فضیلت رجحان بر من دارد؟! و رسول  6 مرا به کتاب صدقات تعیین نموده! و خواهر من در سلک ازدواج مطهّره آن حضرت انتظام دارد و من نایب و گماشته عمر و عثمان بودم در ولایت شام و پدر من ابوسفیان بن حرب است و مادر من هند دختر عتبة بن ربیعه . و اگر اهل عراق و حجاز با علی  7 بیعت نمودهاند، اعیان شام نیز با من بیعت کردهاند و میان من و او چندان تفاوتی نیست و اگر دو کس در طلب امری سعی نمایند آن چیز نصیب کسی باشد که غالب آید.[777]

 

 

 

(1330)

 (1331) جنگ معاویه با سعد بن قیس و...

نقل است که روزی عبدالرحمن بن خالد بن ولید از صف خویش بیرون آمده مبارز خواست ، مالک اشتر متصدّی محاربه او شده ، شمشیری بر خود او زد که مغفرش شکسته تیغ به سر عبدالرحمن رسیده و عبدالرحمن بازگشته با معاویه گفت که دیگر ما را طاقت و قوّت نمانده که خون عثمان را طلب کنیم و خون او از جوش فرو نخواهد نشست تا ما جمله هلاک شویم .

معاویه گفت : از جنگ زود ملول شدی و از اینقدر جراحت که در وقت بازی کودکان رسد تنگدل شدی ؛ و تو اینقدر ندانی که از جهت خلیفه عظیمالشأن که او را به خواری و ظلم کشتند! محاربه مینمائی ، در این امر صبر کن و ثابتقدم پیش آی والله مع الصابرین!

عبدالرحمن جواب داد: تو از سر فراغ بال به مسند حکومت نشسته نظاره میکنی و نیزه و شمشیر نصیب ماست ، اگر این سخنان از سر صدق و اخلاص میگوئی سلاح در بر کن و قدم در میدان نه .

تا چند از آسایش و پوشیدن اطلس

یک چند چرا جوشن پیکار نپوشی؟

معاویه از مقوله عبدالرحمن بخندید و جوشن پوشید و مغفر بر سر نهاد و روی به لشکر امیر نهاد و در آن حالت رجزی میخواند و به کنایت از قبیله همْدان مبارز میخواست .

سعد بن قیس همْدانی از صف لشکر منصور بیرون خرامید و چون دانست که حریف او معاویه است بر فور اسب برانگیخته بر وی حمله کرد و معاویه چون دید که مرد نبرد سعد نیست عنان عزیمت به جانب لشکر خویش منعطف گردانیده ، همچون روباه گریخت و به تعجیل هرچه تمامتر به در خیمه خویش رسیده فرود آمد و از خوفی که بر وی استیلا داشت با هیچکس سخن نگفت و اسهال او را دست داده سه نوبت به مستراح رفت!!

]بازگشت عبیدالله بن عمر از مقابل مالک اشتر[

و بعد از فرار معاویه ، مالک اشتر به میدان آمده مبازر طلب نمود. عبیدالله بن عمر بن الخطّاب نادانسته به مبازرت او کمر بست و نزدیک وی رسیده پرسید که نام تو چیست که من جز با کفو خویش جنگ نکنم؟

مالک گفت : مرا مالک بن حارث گویند.

عبیدالله لحظهای توقّف نموده گفت : ای مالک ؛ اگر میدانستم که تو مالکی به جنگ نمیآمدم ، اکنون به رخصت تو بازگردم !

مالک گفت : بیندیش که مردم گویند که پسر عمر از معرکه روی گردانید و از مبارزت کفو خود دامن درچید.

عبیدالله جواب داد: مرا جان به کار است و سخن مردم در این قضایا زیاده مدخلی ندارد.

مالک گفت : چون رأی تو چنین است به سلامت مراجعت فرمای ، و بعد از این بر حرب کسی که او را نشناسی اقدام منمای .

عبیدالله حیات خود غنیمت شمرده بازگشت !

]به مبارزه طلبیدن امیرالمؤمنین علی  7 معاویه را[

معاویه به او گفت : ای پسر؛ اینهمه بیم و هراس از چه واقع شد که در مردی و رجولیت میان تو و اشتر فرقی نیست .

عبیدالله گفت : تو چرا به جنگ او نمیروی ؟

معاویه جواب داد: من به حرب کسی رفتم که کم از او نبود یعنی سعد بن قیس همدانی!

عبیدالله گفت : راست میگوئی از آن بود که تو چون نزدیک وی رسیدی از وی گریختی ، چنانچه روباه از شیر گریزد.

معاویه گفت : اگر با علی بن ابی طالب  7 در میدان روم به خدا سوگند که روی نگردانم!

در اثناء این کلمات آواز حضرت امیر 7 به گوش معاویه و عبیدالله رسید که میفرمود:

 

ای پسر هند؛ دست از خون مسلمانان کوتاه کن و گرد تعرّض ایشان مگرد و لحظهای پیش من آی تا در این معرکه نبردآزمائی کنیم ، اگر غالب آئی عالمی در تحت تصرّف تو آید و اگر حضرت عزّت مرا نصرت دهد مردم از این رنج و مشقّت خلاص شوند.

و چون معاویه دانست که مطلوب علی مرتضی  7 اوست ، مهر سکوت بر لب نهاد. عبیدالله بن عمر گفت : هر گفتاری را کرداری باشد، بیش از این تغافل منمای و بشنو که امیر چه میگوید، اگر تو یکی از شجاعان و خلف صدق ابوسفیانی ، بیرون رو تا زور دست تو ملاحظه کنیم و آثار شجاعت و مبارزت تو مشاهده نمائیم .

عبیدالله هر چند از این نمط سخنان گفت ، معاویه به هیچ باب لب از هم نگشاد و جوابی هم نداد و امیرالمؤمنین علی  7 چند نوبت حدیث خویش مکرّر ساخته در میدان جولان نمود و چون دانست که معاویه مرتکب جنگ او نخواهد گشت عنان عزیمت به جانب مخالفان معطوف گردانیده صفها را به هم زد و از میمنه به طرف میسره تاخته مبارزی چند بر زمین انداخت و از میسره خصم بازگشته در قلب لشکر خویش قرار گرفت .

و چون عبیدالله بن عمر دید که معاویه از شجاعت و جلادت حیدر کرّار غیر فرّار به غایت متأثّر است ، به او گفت : ما تو را شجاع و قویتر از این گمان داشتیم ؛ از پیش سعد بن قیس بگریختی و مستراح را از لوث خویش ملوث ساختی و بعد از آن لاف زدی که اگر علی بن ابی طالب  7 در مقابل من آید دست در کمر او زنم و چون علی  7 تو را به مبارزت دعوت کرده لرزه بر اعضای تو افتاده رنگ تو متغیر شد، ندانم تو این مهمّ را چگونه از پیش خواهی برد؟

معاویه از سخن عبیدالله در خشم شده به عمروعاص خطاب کرد: میشنوی زاده خطّاب چه نوع سخنان در روی ما میگوید و چگونه دلیری مینماید؟

عمروعاص گفت : راست میگوید که پسر ابی طالب به میدان درآمده تو را به مبارزن خواند و تو خود را معاف و معذور داشتی .

معاویه گفت : ای عمرو؛ مگر تو هوس خلافت داری که این طرز کلمات بر زبان میآری ؟ و من هیچکس را ندیدم که در برابر علی ( 7) آمده باشد و خلاصی یافته باشد.

عمروعاص گفت : به خدا سوگند که طمع خلافت ندارم و اگر طمع کنم در نظر احدی غریب و بعید ننماید و لیکن میترسم از مردم که گویند ابن عمّ تو در میدان آمد و تو را به محاربه خواند و تو تغافل و تجاهل نموده از محلّ خویش قدم پیش ننهادی و به یقین بدان که این کار مستلزم عیب و عاری عظیم بود.

معاویه از سخنان عمرو در خنده شد و خود را به امری دیگر مشغول گردانید![778]

 

 

(1332) جنگ عمروعاص با حضرت امیرالمؤمنین علی  7

مقارن این حال امیرالمؤمنین علی  7 لباس خود را تغییر داده منکروار قدم در معرکه نهاد مبارز خواست ، عمروعاص از سر نادانی قدمی چند در پیش نهاد، چه اگر میدانست که حریف او کیست قوّت او ساقط شده از وهم نمیزیست . و امیر 7 بر گرد عمرو میگشت و میخواست او را از صف لشکر معاویه دورتر اندازد.

عمرو تصوّر کرد که آن نهنگ دریای وغا و آن مشرّف به تشریف لافتی از بددلی در امر حرب تغافل مینماید، لاجرم جرأت نموده چند قدمی دیگر پیش آمد و رجزی بر زبان راند.

مضمون آنکه : ای سران سپاه کوفه ؛ و ای اهل فتنه ؛ و ای کشندگان عثمان ؛ با شما جنگ کنم و اعضای شما را به تیغ و شمشیر خونریز، ریزریز کنم ، اگر همه ابوالحسن یعنی امیرالمؤمنین علی  7 در میان شما باشد.

آن حضرت چون رجز عمرو را شنید رجزی بر همان قافیه بر زبان معجز بیان آورد. عمرو بن عاص چون دانست که جوابدهنده کیست ، عنان به جانب صف خویش معطوف گردانیده تازیانه بر اسب زد و امیرالمؤمنین علی  7 به تعجیل تمام از عقب او شتافته نیزه بر وی حواله نمود و سنان بر دامن عمرو آمده از اسب جدا گشت و بر قفا بیفتاد و هر دو پای خود را بر هوا کرد و چون ازار در پای نداشت عورتش برهنه شد، امیرالمؤمنین علی  7 که مشاهده این حال نمود دست تعرّض از دامن عمرو کوتاه کرد روی از وی بگردانید.

روایتی آنکه بعد از کشف عورت عمرو، امیرالمؤمنین علی  7 با او گفت :

یابن النابغه[779] ؛ برو که تو آزادکرده عورت خودی در مدّت عمر خویش .

 

و چون عمرو از چنگ اجل خلاصی یافته پیش معاویه رفت ، معاویه در خنده شد و گفت : نیک مکری و طرفه حیلهای پیش آوردی ، هیچکس به کشف عورت و کون برهنه کردن از کشتن خلاصی نیافت مگر تو، وظیفه آنکه مدّت الحیات به شکر عورت خویش قیام نمائی و عزیزش بداری . ای عمرو؛ این چه فضیحت بود که با نفس خویش کردی ؟

عمرو گفت : ای معاویه ؛ اگر تو به جای من بودی علی مرتضی  7 دمار از روزگار تو برمیآورد و زن و فرزند تو بیوه و یتیم میگردانید و در آن ساعت که تو را به مبارزت میخواند، دیدم که رنگ و روی تو زرد شد و هنوز بناگوشهای تو زرد است و تو را مجال حرکت نمانده و تو چنان شجاعی مقدّم نیستی که با من سخریت و استهزاء میکنی .

و عمرو بیطاقتی و اضطراب مینمود و خلایق میخندیدند و معویه خندهزنان میگفت : چگونه در آن حالت ملزم گشتی که هر دو پای خود را برآوردی و تو چه دانستی که از قفا خواهی افتاد که در وقت عزیمت حرب ، ازار نپوشیدی ؟

عمرو گفت : مهمّ من بیش از این نبود که چون خصم را زبردست یافتم از پیش او گریختم .

معاویه گفت : از پیش همچو شخصی که علی مرتضی است فرار عیب و عار نیست ولیکن پای خود را برداشتن و عورت خود نمودن فضیحت و رسوائی عظیم است .

عمرو گفت : باکی نیست ، علی پسرعمّ من است چون مرا بشناخت از من عفو فرمود.

معاویه گفت : این سخن که میگوئی عین بیشرمی است چه من از رسول الله6 شنیدم که فرمود: «ای علی ؛ من و تو از یک طینتیم تا به آدم 7»، حال رفعت درجه او این است و پدر او مهتری بود از بنیهاشم و پدر تو قصّابی از قریش .

عمرو گفت : والله که این سخنان تو صعبتر است از زخم تیر و شمشیر، اگر من در خانه خویش مینشستم و نزد تو نمیآمدم و دین به دنیا نمیفروختم از تو امثال این کلمات نمیشنیدم ؛ و این همه محنت و مشقّت نمیکشیدم و چون حال رفعت و کمال او را میدانی و میبینی ، اینهمه گفت و شنید به چه کار آید و
چشمه آفتاب به گل اندودن کجا پایدار ماند، هیچ بهتر از آن نمیماند که ترک طمعگیری و راه راست پیش گرفته این بساط نزاع را درنوردی و به بیعت او درآئی و الّا زحمت من ندهی .[780]

 

 

 

 

 

[1] . طبقات : 3/67.

[2] . طبقات : 3/71.

[3] . با اين اقرار صريح ، آيا بزرگان اصحاب حقّ اعتراض بر ابوبكر نداشتهاند كه چنين كسى را بدون رايزنى به حكومت نگمارد؟! م .

[4] . طبقات : 3/235.

[5] . طبقات : 3/245.

[6] . طبقات : 3/247.

[7] . در مورد گوينده اين سخن ، اهل سنّت هم معتقدند كه عمر بوده است ، در اين باره قاضى عيّاض در كتاب «شفا» درصدد پوزشخواهى و تراشيدن راهى برآمده است كه جواب قانعكنندهاى ندارد. م .

[8] . به دليل كمياب بودن كاغذ، مطالب روى كتف شتر يا پوست نوشته مىشد.

[9] . طبقات : 2/230.

[10] . نهاية الأرب : 4/313.

[11] . استيعاب : 1153.

[12] . نهاية الأرب : 4/315.

[13] . الغارات و شرح اعلام آن : 60.

[14] . الغارات و شرح اعلام آن : 89.

[15] . سوره نساء، آيه 59.

[16] . سوره بقره ، آيه 40.

[17] . سوره نساء، آيه 54.

[18] . سوره احزاب ، آيه 6.

[19] . الغارات و شرح اعلام آن : 90.

[20] . الغارات و شرح اعلام آن : 95.

[21] . سوره نساء، آيه 54.

[22] . سوره احزاب ، آيه 6.

[23] . سوره محمّد 6، آيه 29 و 30.

[24] . سوره انفال ، آيه 41.

[25] . سوره إسراء، آيه 26.

[26] . الغارات و شرح اعلام آن : 96.

[27] . الغارات و شرح اعلام آن : 98.

[28] . الغارات و شرح اعلام آن : 102.

[29] . الغارات و شرح اعلام آن : 113.

[30] . الغارات و شرح اعلام آن : 114، جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/203 با اندكى تفاوت .

[31] . سوره مدّثّر، آيه 38.

[32] . سوره آل عمران ، بخشى از آيه 28.

[33] . سوره حجر، آيه 92 و 93.

[34] . سوره نحل ، آيه 30.

[35] . سوره طه ، آيه :124 (فإنّ لَه مَعيشة ضنكآ).

[36] . الغارات و شرح اعلام آن : 116، جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/202 با اندكى تفاوت .

[37] . الغارات و شرح اعلام آن : 170.

[38] . الغارات و شرح اعلام آن : 202، جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 201.

[39] . الغارات و شرح اعلام آن : 233.

[40] . الغارات و شرح اعلام آن : 234.

[41] . الغارات و شرح اعلام آن : 244.

[42] . سوره احزاب ، آيه 23.

[43] . الغارات و شرح اعلام آن : 251.

[44] . الغارات و شرح اعلام آن : 236.

[45] . الغارات و شرح اعلام آن : 263.

[46] . الغارات و شرح اعلام آن : 270.

[47] . الغارات و شرح اعلام آن : 277.

[48] . الغارات و شرح اعلام آن : 282.

[49] . الغارات و شرح اعلام آن : 280.

[50] . الغارات و شرح اعلام آن : 286.

[51] . الغارات و شرح اعلام آن : 288.

[52] . الغارات و شرح اعلام آن : 292.

[53] . سوره إسراء، آيه 81 .

[54] . الغارات و شرح اعلام آن : 293.

[55] . الغارات و شرح اعلام آن : 296.

[56] . سوره قمر، آيه 29.

[57] . سوره الشمس ، آيه 13 و 14.

[58] . الغارات و شرح اعلام آن : 305.

[59] . الغارات و شرح اعلام آن : 340.

[60] . النزاع والتخاصم : 74.

[61] . متن آن خطبه را در «مروج الذهب : 3/311» مىتوان ديد.

[62] . داود بن على به زيد گفت : مىترسم كه اگر با آنان ـ يعنى شيعيان ـ به كوفه بازگردى هيچ كس سختگيرتر از آنان بر تو نباشد و تو خود بهتر دانى . «تاريخ طبرى : 8/265، مروج الذهب : 3/139 ـ 140»

[63] . پس از شكست قيام زيد بن على  8 والى اموى يوسف بن عمر ثقفى ، بنىهاشم را جملگى به بند كشيد و اذيّت و آزار كرد. «الإمامة والسياسة : 2/130»

[64] . مبارزات شيعيان در دوره نخست خلافت عبّاسيان : 135.

[65] . كتاب البلدان : 237.

[66] . مبارزات شيعيان در دوره نخست خلافت عبّاسيان : 162.

[67] . تاريخ طبرى : 7/169.

[68] . تاريخ اليمن : 185.

[69] . العبر: 2/243.

[70] . بغية المستفيد: دستنوشته ، برگ 45.

[71] . تاريخ اليمن : 202.

[72] . دراسات في العصور العبّاسيّة المتأخرّة : 12 ـ 16.

[73] . مبارزات شيعيان در دوره نخست خلافت عبّاسيان : 399.

[74] . آثار البلاد واخبار العباد: 453.

[75] . همان مدرك : 202.

[76] . احسن التقاسيم : 2/547 (ترجمه فارسى).

[77] . الموفّقيّات : 134، آثار الجاحظ : 205.

[78] . اخبار الطوال : 235.

[79] . در مورد زهد او رجوع كنيد به البيان والتبيين : 3/137، حلية الأولياء: 1/165.

[80] . مختصر البلدان : 171.

[81] . الصلّة : 254، التبصير في الدين : 22.

[82] . الصلّة : 225.

[83] . حلية الأولياء: 1/143.

[84] . رجال كشى : 165.

[85] . الصلّة بين التشيّع والتصوّف : 255.

[86] . همان مدرك : 225.

[87] . رك : كشف الأستار: 1/302 و 152.

[88] . وعّاظ السلاطين : 297.

[89] . تاريخ تشيّع در ايران : 35.

[90] . تاريخ طبرستان و رويان و مازندران : 277 ط تهران نشر گستره .

[91] . همان مدرك : 278.

[92] . مقاتل الطالبيين : 262، انساب الأشراف : 2/140 ط محمودى .

[93] . احسن التقاسيم ، 2/597، 595 ترجمه منزوى .

[94] . البداية والنهاية : 11/330، كامل ابن اثير: 8/518، و رك : نقض : 252.

[95] . رحلة ابن بطوطة : 124.

[96] . جغرافياى تاريخى ... تفرش : 29 ط اميركبير 61.

[97] . قصران : 2/749.

[98] . رى باستان : 2/51.

[99] . ر.ك : تاريخ بيهقى : 60، 61 و 63.

[100] . تاريخ تشيّع در ايران : 162.

[101] . ابن اثير: 6/408، و ر.ك : مروج الذهب : 3/454.

[102] . تاريخ تشيّع در ايران : 168.

[103] . كامل : 7/485 و 486.

[104] . مقاتل الطالبيّين : 419. در پاورقى آن ، همين مطلب از «مروج الذهب : 2/284، ابن اثير: 7/39 ـ 37 و تاريخ ابوالفداء: 2/44» نقل شده است . امّا در يك مصدر ديگر آمده است كه منتصر به والى مصر نوشت : هيچعلوى ، متصدّى ملكى نشود و بر اسب ننشيند و از پايتخت به نقطه ديگرى نرود و بيش از يك برده نداشته باشد و هر گاه يك طالبى با ديگرى اختلافى بهم رساند، دعوى خصم را هر چند مدركى نداشته باشدبپذيرند. اين نشانه نفوذ علويان و احتمال شورش آنها است . «الولاة والقضاة : از كندى چاپ ليدن ص 198»

[105] . بحار الأنوار: 50/86.

[106] . تاريخ تشيّع در ايران : 185.

[107] . احسن التقاسيم : 2/576 ترجمه فارسى .

[108] . البداية والنهاية : 11/230، كامل : 8/518.

[109] . تاريخ تشيّع در ايران : 242.

[110] . عجائب المخلوقات در حاشيه حياة الحيوان دميرى : 1/115، نظم درر السمطين : 230.

[111] . آثار الباقية : 321 ط اروپا.

[112] . اقتضاء صراط المستقيم : 301.

[113] . تشيّع و تصوّف : 43. شيبى ، صفحات متعدّدى پيرامون شكل عزادارى در ميان اساطير و نيز از برخى از فرق دينى ايرانى ، مطرح مىكند كه به نظر مىرسد قصد ايجاد رابطه بين شكل عزادارى براى امامحسين  7 و مراسم كهن در تمام دنياى قديم به ويژه عراق برقرار كند كه چنين خبرى از نظر ما ثابت نيست . تشيّع و تصوّف : 48.

[114] . ر.ك : الكامل : 9/561، 578، 591، 593 وقايع سنة 441، 443، 444، 645 هجرى . البداية والنهاية : 12/59، 63. ابن خلدون : 3/425.

[115] . البداية والنهاية : 12/69.

[116] . النقص : 370.

[117] . النقص : 371.

[118] . النقض : 273.

[119] . الصواعق المحرقة : 221 به نقل از المراسم والمواسم في الإسلام : 83 .

[120] . شذرات الذهب : 3/130، المنتظم : 7/206.

[121] . تاريخ تشيّع در ايران : 315.

[122] . انطاكيّه ؛ در قديم پايتخت سوريه بوده است كنار رودخانه عاصى قرار دارد و از لحاظ ثروت و بازرگانى و علوم بر شهرهاى ديگر برترى داشته است . سوّمين شهر بزرگ كشور روم و معروف به خوشى آب و هوا وپوشيده از جنگلهاى سرو و چشمهسارهاى شيرين بوده است . ر.ك : قاموس كتاب مقدّس : دكتر جرج بوست .

[123] . تاريخ تشيّع در ايران : 107.

[124] . نهاية الأرب : 6/80.

[125] . سنگ نم پس نمىدهد و كنايه از شدّت بخل اوست .

[126] . بخشى از آيه 78 سوره هيجدهم (كهف).

[127] . نهاية الأرب : 6/81 .

[128] . نهاية الأرب : 6/262.

[129] . نهاية الأرب : 6/263.

[130] . نهاية الأرب : 6/264.

[131] . دابِق : دهكدهاى نزديك حلب كه فاصلهاش با آن چهار فرسنگ است ، استاد علىمحمّد بجاوى به نقل از بكرى نوشتهاند شهرى در فارس كه اشتباه است ، رك : معجم البلدان : 4/3 چاپ مصر.

[132] . به طورى كه ملاحظه فرموديد عنوان اين بخش محاصره قسطنطنيّه (اسلامبول) بود و حال آنكه در متن هيچگونه اشارهاى بر اين موضوع نيست ، احتمال دارد برخى از اين عنوانها كه با ذيل آن سازگار نيست بعدهاتوسّط كاتبان نسخ نهاية الارب افزوده شده باشد.

[133] . نهاية الأرب : 6/272، تاريخ كامل ابن اثير: 7/2847.

[134] . نهاية الأرب : 6/279، تاريخ كامل ابن اثير: 7/2861.

[135] . سوره نحل ، آيه 90.

[136] . نهاية الأرب : 6/281.

[137] . نهاية الأرب : 6/317.

[138] . منظور يزيد بن عبدالملك نفرين به برادرش مسلمة بن عبدالملك است كه پيشنهاد كرده بود هشام را خليفه كند و وليد پس از او خليفه باشد.

[139] . نهاية الأرب : 6/363، تاريخ كامل ابن اثير: 7/3115.

[140] . در صفحه بعد بىادبى همين مرد را نسبت به قرآن مجيد ملاحظه خواهيد فرمود و آن را غالب منابع تاريخى اعمّ از شيعه و سنّى نقل كردهاند.

[141] . بخشى از آيه پانزدهم سوره ابراهيم .

[142] . اين دو بيت با اختلافى لفظى اندك در بسيارى از منابع آمده است : رك : مروج الذهب : 6/10 چاپ باربيه دومينار پاريس ، البدء والتاريخ : 6/53 پاريش 1919، الفخرى : 181 ترجمه دانشمند محترم آقاىمحمّدوحيد گلپايگانى تهران 1360 و نجوم الزاهرة : 1/299 چاپ مصر دارالكتب .

[143] . نهاية الأرب : 6/376.

[144] . نهاية الأرب : 6/385.

[145] . نهاية الأرب : 6/394.

[146] . مقصود، عبدالله بن سعد بن ابوسرح است .

[147] . نعثل ، لقب مردى مصرى است و به معنى كفتار پير و مرد ريشدراز است كه چون مىخواستند به عثمان دشنام دهند او را با اين لقب صدا مىزدند.

[148] . نهاية الأرب : 5/61.

[149] . نهاية الأرب : 5/71.

[150] . نهاية الأرب : 5/80 .

[151] . نهاية الأرب : 5/82.

[152] . سوره غافر، آيه 41.

[153] . در كامل ابن اثير آمده است كه مروان هم براى جنگ بيرون آمد و ضربتى خورد و پى گردنش بريده شد و تا آخر عمر گردنش كج بود. ص 176 ج 3 چاپ بيروت .

[154] . نهاية الأرب : 5/84.

[155] . نهاية الأرب : 5/85.

[156] . استيعاب : 1047.

[157] . نهاية الأرب : 5/86.

[158] . حُش به معنى نخلستان است و كوكب نام شخصى است .

[159] . نهاية الأرب : 5/87.

[160] . ابوالفرج علىّ بن حسين اصفهانى متولّد 284 در اصفهان و درگذشته 356 هجرى ، براى اطّلاع بيشتر از شرح حال او ر.ك صفحات 15 ـ 59 ج اوّل ، اغانى چاپ وزارت ثقافه مصر، سلسله سند اين نامه كه از نائلهنقل مىكند به حرب بن خالد بن يزيد بن معاويه مىرسد و بنابراين صحّت آن مورد ترديد است .

[161] . سوره حجرات ، آيه 9.

[162] . اين بىانصافى حاكى از ديد زنانه نائله است و گرنه در صفحات قبل ديديد كه حضرت امام حسن مجتبى  7 تا چه اندازه در مورد خاموش كردن فتنه تلاش فرمودهاند كه بدون استصواب از حضرتاميرالمؤمنين على  7 نبوده است .

[163] . نهاية الأرب : 5/89.

[164] . نهاية الأرب : 5/93.

[165] . اين توصيف در مورد رسول خدا 6 هم آمده است با اين تفاوت كه در مورد ايشان گفته شده است : به بلندىقامت نزديكتر بودهاند.

[166] . اين توصيف هم در مورد رسول خدا 6 آمده است .

[167] . نهاية الأرب : 5/99.

[168] . صحيح مسلم : 15/175، رياض النضرة : 2/162.

[169] . خُم ، اصلا نام مردى است كه اين آبگير كه در جُحفه و ميان راه مكّه و مدينه است به نام او نامگذارى شده است . در «رياض النضرة : 2/169» از قول براء بن عازب آمده است كه در سفرى همراه پيامبر 6بوديم ، چون به غديرخم رسيديم دستور داده شد جمع شويم و براى رسول خدا 6 زير درختى سجّاده گستردند و چون رسول خدا6 نماز ظهر گزارد دست على  7 را گرفت و فرمود: «آيا مىدانيدكه من بر مؤمنان از خودشان بيشتر ولايت دارم ؟» همگان گفتند: آرى .فرمود: خدايا؛ من مولاى هر كس هستم على هم مولاى اوست . خدايا؛ دوست بدار آن كس را كه او را دوست مىدارد و دشمن بدار آنكه را با او ستيزه مىكند».

[170] . نهاية الارب : 17/252 و 253،؟؟؟؟ صحيح بخارى : احاديث شماره 3465 و 3466، صحيح مسلم به شرح نووى : 15/176.

[171] . سوره احزاب ، آيه 33، و ر.ك : سنن ترمذى به شرح نووى : 15/194.

[172] . استيعاب : 3/37.

[173] . براى اطّلاع از منابع اين حديث در كتب عامّه ، ر.ك فضايل الخمسة : 2/252 ـ 248 استاد دانشمند آقاى سيّد مرتضى حسينى فيروزآبادى ، چاپ سوم 1393 قمرى بيروت .

[174] . رك به صفحات 262 ـ 264، همان جلد از همان كتاب .

[175] . سوره احقاف ، آيه 14.

[176] . سوره لقمان ، آيه 14. طبرى و ابن كثير در تفسير خود مىنويسند: مردى از قبيله جُهَينه با زنى از همان قبيله عروسى كرد كه در شش ماهگى فرزند آورد و عثمان خواست او را سنگسار كند.

[177] . سهم همسر هفتاد و پنج دينار و معادل يك هشتم كلّ مبلغ است ، سهم مادر صد دينار و معادل يك ششم كل مبلغ است و سهم دو دختر چهارصد دينار يعنى دو سوّم كلّ مبلغ است ، بيست و پنج دينار ديگر باقىمىماند كه سهم هر يك از برادران دو دينار و سهم خواهر يك دينار است .

[178] . نهاية الأرب : 5/100.

[179] . نهاية الأرب : 5/106.

[180] . نام جايى در شش ميلى مكّه است .

[181] . جاى تعجّب است كه چرا نويرى مطالب ابن اثير را در «كامل التواريخ» نياورده است . ابن اثير گويد: (ص 206 ج 3 چاپ بيروت 1385 ق) پس از اينكه عايشه اين شيرينزبانى را كرد به او گفتند: مگر تو خودتنخستين كسى نبودى كه كه مردم را بر عثمان شوراندى و مگر نمىگفتى اين پير كفتار را بكشيد كه كافر شده است ؟گفت : مردم او را به توبه واداشتند و بعد كشتند، ابن امّ كلاب در اين باره اشعارى سروده است . و مراجعه كنيد به تاريخ يعقوبى : 2/175 چاپ 1960 بيروت ، تا تمونههاى از تحريك عايشه عليه عثمان راببينيد.

[182] . نهاية الأرب : 5/115.

[183] . نام يكى از آبهاى ميان بصره و مكّه كه مسافران براى استراحت فرود مىآمدهاند.

[184] . حفيره : نام چاهى كه ابوموسى اشعرى ميان راه بصره و مكّه حفر كرده و آبش بسيار گوارا و شيرين بود.

[185] . سوره نساء، آيه 114.

[186] . سوره مائده ، آيه 8 .

[187] . ابوداود در سنن خود از عبدالله بن مسعود از پيامبر 6 روايت مىكند كه فرموده است : در سالهاى سى و پنجم با سى و ششم يا سى و هفتم ميان مسلمانان جنگ درخواهد گرفت . ر.ك : ص 340 ج 4 شرحخطابى بر آن .

[188] . مِرْبَد: بزرگترين محلّه بصره كه بازارهاى متعدّد و كوچههاى فراوان داشته است .

[189] . عجيب است از اين بانوى محترم! چه سخنى بهتر و اصلاحانگيزتر از اينكه مىگفته است : اين پير كفتار را بكشيد كه كافر شده است !! گويا نويرى هم گفتار او را فراموش كرده است .

[190] . سوره آل عمران ، آيه 23.

[191] . در كامل ابن اثير: 3/213 چاپ بيروت و در ص 2375 ترجمه طبرى آقا ابوالقاسم پاينده و ص 157 نسخه عكسى طبرى ترجمه بلعمى ، اعتراض حارثة بن قدامة بر طلحه و زبير كه چرا زنان خود را به جنگنياوردهاند و حرم رسول خدا 6 را همراه خود آوردهاند و اشعارى در همين مورد آمده است كه باز هم نويرى مثل بسيار جاى ديگر حذف كرده است .

[192] . صلحنامهاى كه ميان آنها نوشته شده در تاريخ طبرى آمده است و چنين است : «اين قرارى است كه طلحه و زبير و مؤمنان و مسلمانان همراه ايشان با عثمان بن حنيف و مؤمنان و مسلمانان همراه او منعقدكردهاند كه عثمان بن حنيف همانجا كه هنگام صلح بوده است بماند و طلحه و زبير هم همانجا كه بودهاند بمانند تا كعب بن سور كه امين هر دو گروه است به مدينه رود و تا او از مدينه برنگشته است هيچيك از دو گروهمزاحم يكديگر نشوند و آرامش در ميان است ، اگر كعب خبر آورد كه طلحه و زبير مجبور به بيعت بودند فرمان با طلحه و زبير است و در غير آن صورت با عثمان بن حنيف و مؤمنان از هر كس كه موفّق شود اطاعتمىكنند» نقل به تلخيص از ص 2379 ترجمه طبرى آقاى ابوالقاسم پاينده .

[193] . نهاية الأرب : 5/118.

[194] . نهاية الأرب : 5/146.

[195] . نهاية الأرب : 5/166.

[196] . ص 160 ج 1.

[197] . حارث بن نضر سهمى شاعرى كه از صحابه رسول خداست و براى اطّلاع بيشتر از شرح حال او ر.ك ص 291 ج 1 اصابة ابن حجر عسقلانى .

[198] . نهاية الأرب : 5/203.

[199] . سوره اعراف ، آيه 157.

[200] . سوره نازعات ، آيه 39 ـ 37.

[201] . معاويه و تاريخ : 186.

[202] . در سوره غافر، آيه 19 «يعلم خائنة الأعين...» آمده است .

[203] . معاويه و تاريخ : 200.

[204] . معاويه و تاريخ : 203.

[205] . معاويه و تاريخ : 210.

[206] . سوره بقره ، آيه 204 و 205.

[207] . سوره اعلى ، آيه 14 و 15.

[208] . معاويه و تاريخ : 102.

[209] . معاويه و تاريخ : 106.

[210] . (وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ آلْقِيامَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَبُكْماً وَصُمّاً  مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيüراً) «سوره إسراء، آيه 97».

[211] . معاويه و تاريخ : 133.

[212] . معاويه و تاريخ : 135.

[213] . معاويه و تاريخ : 137.

[214] . در مورد وضع و جعل روايات در كتب فريقين مطالب جالبى ديده مىشود كه آدمى را به تعجّب وامىدارد، اگر افراد دنياپرستى نظير سمرة بن جندب اخبار و روايات جعل مىكردند تعجّبى نيست ؛ زيرا اينگونهافراد براى رسيدن به مقامات دنيوى دست به اينگونه امور مىزدند.مطلب قابل توجّه اين است كه گروه زيادى از زهّاد و عبّاد كه در لباس اهل علم و زهد و عبادت بودند دست به جعل اخبار زدند، و چون اينان قيافههاى حق به جانب داشتند لذا اخبار و روايات موضوعهاينها در كتب و مسانيد ثبت شد و طبقات بعدى را دچار حيرت و مشكلات كرد. براى اطّلاع از اخبار مجعوله و حالات وضّاعين و جعّالين به كتاب پرارزش و مفيد «الغدير» كه يكى از آثار جاودانى مذهب تشيّع است رجوع شود.

[215] . معاويه و تاريخ : 137.

[216] . معاويه و تاريخ : 139.

[217] . معاويه و تاريخ : 144.

[218] . معاويه و تاريخ : 149.

[219] . معاويه و تاريخ : 158.

[220] . سوره مائده ، آيه 49.

[221] . سوره حشر، آيه 10.

[222] . معاويه و تاريخ : 160.

[223] . سوره آل عمران ، آيه 30.

[224] . معاويه و تاريخ : 162.

[225] . معاويه و تاريخ : 168.

[226] . معاويه و تاريخ : 172.

[227] . معاويه و تاريخ : 174.

[228] . سوره بقره ، آيه 188.

[229] . سوره آل عمران ، آيه 161.

[230] . معاويه و تاريخ : 177.

[231] . سوره حجر، آيه 21.

[232] . سوره زمر، آيه 60.

[233] . سوره زمر، آيه 16.

[234] . معاويه و تاريخ : 182.

[235] . سوره قصص ، آيه 17.

[236] . معاويه و تاريخ : 185.

[237] . معاويه و تاريخ : 176.

[238] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/282.

[239] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/291.

[240] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/293.

[241] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/304.

[242] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/307.

[243] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/335.

[244] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/335.

[245] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/346.

[246] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/351.

[247] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/356.

[248] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/243.

[249] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/244.

[250] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/249.

[251] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/411.

[252] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/485.

[253] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/26.

[254] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/33.

[255] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/45.

[256] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/44.

[257] . لطايف الحدائق : 1/312.

[258] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/97.

[259] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/99.

[260] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/306.

[261] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/310.

[262] . سوره اعراف ، آيه :128 (إِنَّ آلاَْرْضَ لِلّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَآلْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقيüنَ).

[263] . سوره حديد، آيه 21.

[264] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/310.

[265] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/315.

[266] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/325.

[267] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/335.

[268] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/337.

[269] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/340.

[270] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/342.

[271] . سوره توبه ، آيه 37.

[272] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/345.

[273] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/727.

[274] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/348.

[275] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/351.

[276] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/352.

[277] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/545.

[278] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/553.

[279] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/565.

[280] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/689.

[281] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/571.

[282] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/577.

[283] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/612.

[284] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/709.

[285] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/724.

[286] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 3/728.

[287] . سوره انعام ، آيه 84.

[288] . تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمّد 6: 122.

[289] . تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمّد 6: 153.

[290] . تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمّد 6: 159.

[291] . تاريخ الشعوب الاسلامية : 429.

[292] . تاريخ الدولة العثمانيّة (بيروت): 429.

[293] . دولت عثمانى از اقتدار تا انحلال : 45.

[294] . تاريخ الدولة العثمانيّة (محمّد فريدبك): 304.

[295] . دولت عثمانى از اقتدار تا انحلال : 70.

[296] . بنگريد: فصل دوّم كتاب الدولة العثمانيّة ، عبدالعزيز الشناوى : 1/194 ـ 232.

[297] . دولت عثمانى از اقتدار تا انحلال : 123.

[298] . دولت عثمانى از اقتدار تا انحلال : 142.

[299] . دولت عثمانى از اقتدار تا انحلال : 210.

[300] و2. اين دو روايت با اختلافات لفظى اندك در صحيح ترمذى : 2/319 و مسند احمد حنبل : 2/442 آمده است و همچنين رجوع كنيد به فضائل الخمسة : 1/251.

[302] و2. براى اطّلاع بيشتر از اين دو روايت ، رجوع كنيد به نسائى ، خصائص : 40 و هيثمى ، مجمع : 5/186 و حاكم ، مستدرك: 3/139 و فضائل الخمسة : 2/360 ـ 349.

[304] . با اختلافات لفظى اندك در مستدرك حاكم : 3/139 و تاريخ بغداد: 8/340 و ج 13/186 با توضيح بيشتر آمده است و رجوع كنيد به فضائل الخمسة : 2/358.

[305] . رجوع كنيد به ترمذى ، صحيح : 2/298، حاكم ، مستدرك : 3/119 و خوارزمى ، مناقب : 56.

[306] . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به فضائل الخمسة : 1/384 ـ 349.

[307] . رجوع كنيد به بحار الأنوار: 39/334 ـ 330 كه از منابع اهل سنّت نقل كرده است .

[308] . رجوع كنيد به بحار الأنوار: 39/334 ـ 330 كه از منابع اهل سنّت نقل كرده است .

[309] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 39.

[310] . در تاريخ طبرى : 5/154 و تاريخ طبرى ترجمه ابوالقاسم پاينده ص 2331 آمده است كه چون عثمان محاصره شد، اميرالمؤمنين على  7 در خيبر بود و در «عقد الفريد» ابن عبد ربّه چاپ مصر 1967 م ج  4ص 310 آمده است كه اميرالمؤمنين على  7 در فتنه كشتن عثمان به ينبع (از شهرهاى ساحلى درياى سرخ) رفت و چون كار بر او (عثمان) دشوار شد نامه نوشت و تقاضا كرد كه آن حضرت به مدينه بازگردند. و در«الإمامة والسياسة» ابن قتيبه چاپ طه محمّة الزينى ، مصر، بدون تاريخ ص 37 نيز نظير همين مطلب آمده است .

[311] . براى اطّلاع بيشتر در اين مورد، رجوع كنيد به تاريخ طبرى ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ص 1347 و ابوبكر جوهرى (درگذشته 223 ه ق)، السقيفة وفدک ، چاپ دكتر محمّدهادى امينى ص 49 و شرح نهج البلاغه ابنابى الحديد: 2/39.

[312] . به احتمال قوى اشتباه است و همان بشير بن سعد صحيح است .

[313] . عبدالسلام بن محمّد جبائى (درگذشته 321 ه ق) از بزرگان معتزله است .

[314] . عبدالرحيم معتزلى معروف به خيّاط و ابن الخيّاط (درگذشته حدود 300 ه ق) است . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به عمر رضاكحاله ، معجم المؤلّفين .

[315] . آيه 59 از سوره نساء. براى اطّلاع بيشتر از اقوال مفسّران رجوع كنيد به تفسير مجمع البيان : ج 3 و 4 ص 64.

[316] . بخشى از آيه 33 سوره مائده است . در اين باره رجوع كنيد به تفاسير، از جمله محمّد بن عبدالله كه بيشتر به ابن عربى معافرى اندلسى مشهور و درگذشته به سال 542 ه ق است . در احكام القرآن : 2/224 مىگويد :بدون ترديد اميرالمؤمنين على  7 امام و حاكم مردم بوده است ؛ زيرا مردم بر او اجتماع كردند و براى او امكان نداشت كه مردم را به حال خود رها كند و خود او شايسته و سزاوارتر كسى بود كه با او بيعتشود و او به منظور حفظ مردم و جلوگيرى از خونريزى و هرج و مرج كه ممكن بود به شكست اسلام منجر شود بيعت مردم را پذيرفت ، و چون مردم شام از او خواستند كه قاتلان عثمان را به آنان تسليم كند، فرمود :نخست در بيعت درآييد و سپس در طلب حق باشيد تا به آن برسيد؛ و در اين باره اميرالمؤمنين على  7 از همگان نيكانديشتر و داراى فكر و تدبير صحيحتر بود؛ زيرا اگر مىخواست با شتاب و عجله قصاص كندقبايل قاتلان به طرفدارى از آنان قيام مىكردند و جنگ سوّمى صورت مىگرفت . از اينرو به آنان مهلت داد تا مسأله حكومت و بيعت همگانى استوار شود و سپس با محاكمه و قضاوت صحيح موضوع را بررسى كند و ميان امّت هيچ اختلافى نيست كه براى امام جايز است جهت جلوگيرىاز فتنه و پراكندگى ، قصاص را به تأخير اندازد.و با اين ترتيب هر كس كه بر اميرالمؤمنين على  7 خروج كرده ، باغى و ستمگر است و جنگ با ستمگر و باغى تا هنگامى كه تسليم حق نشود و صلح نكند واجب است و جنگ اميرالمؤمنين  7 با مردمشام كه از بيعت خوددارى كردند و با اصحاب جمل و خوارج كه بيعت آن حضرت را شكستند واجب و بر حق بوده است ، و بر آنان واجب بوده است كه به حضور اميرالمؤمنين على  7 بروند و برابرش بنشينند وآراء خود را بر آن حضرت عرضه دارند و بخواهند در صورت صحّت ، برآورد و چون هيچكدام چنين نكردهاند همگى باغى و سركشند و مصداق اين گفتار خداوند هستند كه مىفرمايد: «با گروهى كه از حق سركشىمىكنند جنگ كنيد تا به فرمان خدا تسليم شوند». و معاويه ، سعد بن ابى وقّاص را سرزنش كرد كه چرا با على ( 7) در جنگ همراهى نكرده است ؟ سعد پاسخ داد: آرى از اينكه در جنگ با گروه سركش و ستمگر خوددارى كردم پشيمانم ، و مقصودش ازگروه سركش معاويه و پيروانش بود.جصاص (درگذشته 370 ه ق) در احكام القرآن : 3/492 آورده كه اميرالمؤمنين على  7 در جنگ با گروههاى سركش بر حق بود و در اين باره هيچ كس مخالفت نكرده است . و آلوسى در تفسير روح المعانى : 26/151 از حاكم نيشابورى و بيهقى از قول عبدالله بن عمر نقل مىكند كه مىگفته است : در هيچ مورد آنقدر پشيمان نيستم و اندوه نمىخورم كه در مورد جنگ نكردم خودم باگروه سركش ، و مقصودش از گروه سركش معاويه و پيروان اوست كه بر اميرالمؤمنين على  7 خروج كردند. آلوسى در اين مورد سخن ديگرى از خود اظهار نداشته ولى از برخى علماى حنبلى نقل مىكند كه جنگ با سركشان واجب است و اميرالمؤمنين على  7 كه در مدّت خلافت خود با آنان جنگ كرده است وبه جهاد با كافران نپرداخته بهترين جهاد را انجام داده است و كار آن حضرت برتر از جهاد بوده است .

[317] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 45.

[318] . براى اطّلاع بيشتر از مقام شامخ عمّارياسر و عنايات مخصوص پيامبر 6 به او، در منابع اهل سنّت رجوع كنيد به بحث مفصّل محمّد بن سعد، طبقات : ج 3 بخش اوّل ص 189 ـ 176 و همان مأخذ ترجمهدكتر محمود مهدوى دامغانى ، و همچنين رجوع كنيد به ابن عبدالبر، استيعاب : 2/481 ـ 476 (در حاشيه اصابة) كه شأن نزول چند آيه قرآن را هم درباره او آورده است .

[319] . ابن حجر در الإصابة : 3/664 مىنويسد كه پيامبر دو بار براى يزيد بن نويره مژده به بهشت دادهاند.

[320] . براى اطّلاع بيشتر در مورد عمرو بن حمق در منابع اهل سنّت ، رجوع كنيد به ابن اثير، اسد الغابة في معرفة الصحابة : 4/100.

[321] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 56.

[322] و2. در تاريخ طبرى : 5/103، 155 و 156 و خلاصهتر در ترجمه تاريخ بلعمى چاپ بنياد فرهنگ ص 144 و 145 آمده است .

[324] . ابواسحاق ابراهيم بن محمّد ثقفى از بزرگان علماى قرن سوّم (درگذشته 283 ه ق) است ، نديم در الفهرست او را از علماى مورد اعتماد و مصنّفان مورد وثوق دانسته است ، براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد بهالغارات : ج 1 مقدّمه فاضلانه استاد فقيد سيّد جلال الدين محدّث ارموى ، ص يح ـ عا.

[325] . در تاريخ طبرى ص 607 و نهاية الارب ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى : 5/105 نام اين شخص حبيب بن ذؤيب ثبت شده است .

[326] . ابن عبدربّه در عقد الفريد: 4/310، نظير اين مطلب را آورده است .

[327] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 71.

[328] . اين موضوع را ابن حجر هيثمى در تطهير الجنان (كه در حاشيه الصواعق چاپ شده) چاپ 1312 ه ق ص 113 آورده است و با تفصيل بيشترى در عقدالفريد: 4/319 آمده است .

[329] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 81 .

[330] . مسور (متولّد سال دوم هجرت) خواهرزاده عبدالرحمن بن عوف است و در سال 64 هجرت همراه عبدالله بن زبير بوده و در اثر اصابت سنگ داخل مسجد الحرام كشه شده است . رجوع كنيد به اسدالغابة  :4/365.

[331] . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، موارد متعدّدى از چگونگى گفتار و رفتار طلحه و زبير در مدّت محاصره عثمان را آورده است . از جمله چاپ قديم آن : 2/404.

[332] . ثعلبه مدّتى سالار شرطه حضرت اميرالمؤمنين  7 بوده و نسائى او را مورد اعتماد و ثقه مىداند و ذهبى هم اين موضوع را آورده است . رجوع كنيد به ميزان الإعتدال : 1/371.

[333] . نام يكى از محلّات مدينه است . ر.ك : معجم البلدان : 1/133.

[334] . آيات آخر سوره سبأ است كه درباره قيامت و آخر الزمان است . رك : تفسير ابوالفتوح رازى ، ذيل آيات مذكور.

[335] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 83 .

[336] . در اغانى : 4/178 آمده است كه چون مردم كوفه به مدينه آمدند و عليه وليد گواهى دادند، عثمان آنان را ترساند و آنان به عايشه متوسّل شدند؛ عايشه كفشهاى پيامبر 6 را به مسجد آورد و گفت : اىمردم ؛ عثمان سنّت صاحب اين كفشها را رها كرده است .

[337] . سوره تحريم ، آيه 10.

[338] . صلعاء، مؤنّث اصلع يعنى كسى كه موهاى جلوى سرش ريخته باشد و به همين جهت به زمينى كه در آن گياهى نرويد صلعاء گفته مىشود و نام چند جاست . رك : معجم البلدان : 5/381.

[339] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 85 .

[340] . آيات 51 و 32 و بخشى از آيه 33 سوره احزاب .

[341] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 91.

[342] . براى اطّلاع بيشتر از اين موضوع در كتابهاى بسيار كهن ، رجوع كنيد به ابن هشام ، سيره ، چاپ مصر، 1355 ه ق ج 3 ص 321 ـ 309 و واقدى ، مغازى ، ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى ص 326 ـ 317 وتاريخ طبرى ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ص 1110 ـ 1103 و تاريخنامه طبرى ص 217 ـ 212.

[343] . اين موضوع را بسيارى از منابع اهل سنّت از جمله : مسند احمد حنبل : 6/36، سنن نسائى : 1/134، سنن الكبرى : 1/31 آمده است  و براى اطّلاع بيشتر از ديگر منابع ، رجوع كنيد به السبعة من السلف : (چاپ قم ،1361 ه ش) 168.

[344] . اين دو بيت در تاريخ طبرى ترجمه ابولقاسم پاينده ص 2691 و بيت دوّم در طبقات ابن سعد: ج 3 بخش اوّل ص 27 آمده است . و براى اظهار مسرّت از مرگ كسى و خلاصشدن از بيم كسى مثل زده مىشود.

[345] . از تابعين است كه پس از وفات پيامبر 6 از يمن به مدينه آمده است و در سال 62 يا 63 ه ق درگذشته است . ر.ك اصابه : ذيل شماره 8406.

[346] . در شرح نهج البلاغه (چاپ قديم): 2/460 آمده است : عايشه همينكه خبر كشتهشدن عثمان را شنيد گفت : خداى از رحمت خود دور دارش . عايشه اميدوار بود طلحه خليفه شود و خلافت به خاندان تيم برگرددو چون شنيد كه با اميرالمؤمنين على  7 بيعت شده است بانگ برداشت كه : اى واى ؛ عثمان مظلوم كشته شد!

[347] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 92.

[348] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 99.

[349] . براى اطّلاع بيشتر در اين باره ر.ك : الإستيعاب ابن عبدالبر در حاشيه ص 232، الإصابة : ج اوّل چاپ 1328 ق مصر.

[350] . اين نامه به اين صورت ضمن نامههاى نهج البلاغه نيامده است ، بخشى از آن ضمن نامه ششم و بخشى ضمن نامه شصت و چهارم در صفحات 840 و 1056 نهج البلاغه چاپ مرحوم فيض الإسلام 1351 شآمده است . براى اطّلاع از منابع اين دو نامه كه در «وقعة صفين» و «الإمامة والسياسة» و «عقد الفريد» هم آمده است ، به «مصادر نهج البلاغة واسانيده : 3/210 و 466» مراجعه فرماييد. *** نامه حضرت بهمعاويه ملعون در ص 850 همين صفحات تايپ شده است با اندكى اختلاف **** ملاحظه شود؟؟؟؟

[351] . سوره 29، آيه 18.

[352] . بخشى از آيه 33 سوره بنىاسرائيل (إسراء).

[353] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/5.

[354] . به ص 48 وقعة صفين چاپ عبدالسلام محمّد هارون 1382 ق مراجعه فرماييد كه در آنجا نويسنده نامه و سراينده اين ابيات را جرير بن عبدالله دانسته و اشعار هم مقدّم و مؤخّر است .

[355] . در دنباله اين خبر در كتاب «وقعة صفين» آمده است كه چون تصميم شرحبيل به اطّلاع قومش رسيد يكى از خواهرزادههايش از قبيله بارق كه هواى اميرالمؤمنين على  7 را در سر داشت و بعد هم با آن حضرتبيعت كرد و از شاميانى بود كه به اميرالمؤمنين على  7 پيوست و مردى زاهد بود، اشعارى سرود و براى شرحبيل فرستاد و ضمن آن گفته بود: سوگند به جان پدرم كه پسر بدبخت هند تيرى به شرحبيل زده است كهكشنده اوست... .

[356] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/10.

[357] . اين نامه در ص 52 «وقعة صفين» چاپ 1382 ق آمده است .

[358] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/13.

[359] . ص 325 ج 1 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم ، مصر بدون تاريخ .

[360] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/16.

[361] . بخشى از اين نامه با اندك تفاوت لفظى در نامه هفتم نهج البلاغه آمده است و به نقل استاد عبدالزهراء خطيب حسينى در ص 211 ج 3 مصادر نهج البلاغه در تاريخ اعثمِ كوفى و كامل مبرّد و وقعة صفين آمدهاست .

[362] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/16.

[363] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/23.

[364] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/25.

[365] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/27.

[366] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/35.

[367] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/36.

[368] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/38.

[369] . مظلم ساباط ؛ جايى از ساباط مداين كه چون نور آن اندك است به اين نام معروف شده است . «مراصد الإطّلاع»

[370] . سوره شعراء، آيه 128.

[371] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/73.

[372] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/74.

[373] . سوره بقره ، آيه 42.

[374] . سوره قصص ، آيه 56.

[375] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/110.

[376] . اين ابيات در لسان العرب : 14/35 ذيل كلمه «اسا»، ترجمه اخبار الطوال دينورى : 355، ترجمه تاريخ طبرى : 3463، نهاية الارب : 6/102 آمده است .

[377] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/74. *** در ص 890 صفحات تايپشده نيز آمده است ملاحظه شود *****

[378] . براى اطّلاع بيشتر در مورد واقعه حرّه و اعمال مسلم بن عقبه ، در منابع كهن مراجعه فرماييد به ترجمه اخبار الطوال : 310 چاپ نشر نى ، تهران 1366 ش .

[379] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/126.

[380] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/137.

[381] . سوره فاطر، آيه 42 و 43.

[382] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/139.

[383] . تذكّر دو نكته را براى خوانندگان گرامى خالى از فايده نمىبينم : نخست اينكه در متون كهن نثر فارسى نظير همين مطالب در تاريخ بيهقى صفحات 240 ـ 236 چاپ مرحوم دكتر فياض ، مشهد، 1356 ش آمدهاست . دوّم اينكه عبدالله بن زبير به نقل خود ابن ابى الحديد (ضمن شرح خطبه 57) مردى بددهان و كينهتوز نسبت به بنىهاشم و از دشمنان كوردل حضرت اميرالمؤمنين  7 بوده است .

[384] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/141. *** مشابه اين در ص 1196 نيز آمده ملاحظه شود ****

[385] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/151.

[386] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/153. ** در ص 2392 نيز آمده است***

[387] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/227.

[388] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/166.

[389] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/173.

[390] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/183.

[391] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/188.

[392] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/189.

[393] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/222.

[394] . الكامل : 2/291 با اندكى تفاوت لفظى .

[395] . سوره نحل ، آيه 90.

[396] . الأغانى : 9/258 چاپ الدار با اندكى اختلاف .

[397] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/224.

[398] . اين حديث در صحيح مسلم و صحيح ترمذى و مسند احمد حنبل و منابع ديگر اهل سنّت آمده است و براى اطّلاع بيشتر به فضائل الخمسد من الصحاح الستّه : 207 مراجعه فرماييد.

[399] . ابن زبير، محمد بن حنفيه و يارانش را در محوطه زمزم زندانى كرد و گفت : اگر بيعت نكنند آنان را آتش خواهد زد. رك : ترجمه نهاية الارب : 6/36.

[400] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/229.

[401] . ر.ك : تنزيه الأنبياء: 167 چاپ قم ، بدون تاريخ .

[402] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/230.

[403] . سال جماعت به سال چهل و يكم هجرت گفته مىشود كه ميان حضرت مجتبى  7 و معاويه صلح شد.

[404] . براى اطّلاع بيشتر از صفات نكوهيده ابوهريره به كتاب «ابوهريرة شيخ المضيرة» محمود ابوربّه و ترجمه فارسى آن به نام «بازرگان حديث» به قلم استاد محمّد وحيد گلپايگانى ، تهران 1343 ش مراجعه فرماييد.

[405] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/234.

[406] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/240.

[407] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/246.

[408] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/247.

[409] و2. سوره توبه ، آيات 1 و 3.

[411] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/281.

[412] . براى اطّلاع بيشتر در مورد اين موضوع در منابع فارسى ، ر.ك : ترجمه دلايل النبوة بيهقى : 2/120 و ترجمه نهاية الارب : 1/291 به قلم مترجم نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

[413] . عجب نسبشناسى !!! ****

[414] . از امثال عرب است .

[415] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/293.

[416] . ر.ك : الأغانى : 6/151 ـ 149.

[417] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/334.

[418] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/335.

[419] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/336.

[420] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/422.

[421] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/22.

[422] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/26.

[423] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/37.

[424] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/52.

[425] . بكيل و حاشد تيرهاى از همْدان بودند.

[426] . منسوب به دهكدهاى از شام كه ميان دمشق و اذرعات قرار دارد. به نقل از حاشيه وقعة صفيّن :  626

[427] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/56.

[428] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/60.

[429] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/72.

[430] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/74.

[431] . اين موضوع چندان صحيح نيست و اسنادى در دست است كه اين كار بدون اطّلاع خوارزمشاه صورت گرفته است و برخى را عقيده بر آن است كه گرايش خوارزمشاه به سادات علوى بىاثر در تحريك مغولان بهوسيله عبّاسيان نبوده است و در هر صورت بايد به اين موضوع با احتياط نگريست .

[432] . احمد بن عمر خيوقى (618 ـ 540) منسوب به خيوق از دهكدههاى خوارزم از بزرگان فقها و صوفيه است . رجوع كنيد به جهانگشاى جوينى : 2/55 و معجم المؤلّفين : 2/34.

[433] . اين دستهها را اصطلاحآ «حشر» مىگفتند كه از آنها در امور خدمات و تداركات نظير كندن خندق و حمل بار و بنه و سياهى لشكر استفاده مىكردند.

[434] . براى اطّلاع بيشتر در مورد تصرّف بخارا و سمرقند، رجوع كنيد به جهانگشاى جوينى : 1/96 ـ 75 چاپ مرحوم قزوينى 1329 ق لندن .

[435] . خوانندگان گرامى توجّه دارند كه ابن ابى الحديد نتوانسته است موضوع حمله را چنانكه شايد و بايد بنويسد چرا كه عراق در محاصره مغول بوده است .

[436] . نام ناحيهاى بر كرانه درياى عمان و مكران كه در مشرق عمان قرار دارد. ر.ك : معجم البلدان : 2/441 چاپ مصر 1906 ميلادى .

[437] . ابوجعفر المستنصر بالله سى و ششمين خليفه عبّاسى كه از 14 رجب 623 تا 10 جمادى الآخره 640 ه ق خلافت كرده است . ر.ك : معجم الأنساب والأسرات الحاكمه : 4.

[438] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/177.

[439] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/204.

[440] . حكايت از سكوت عميق و بىاختيارى آنان دارد.

[441] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/228.

[442] . خوانندگان گرامى توجّه دارند كه جدّه مادرى عثمان امّ حكيم دختر عبدالمطلب است . او نوه خواهر عبّاس و ابوطالب است و بدين جهت به عبّاس دايى مىگويد. ر.ك : الإستيعاب : 3/70 (در حاشيه الاصابة).

[443] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/239.

[444] . معروف است كه تحمّل خر در تشنگى كم است و زودتر از چهارپايان ديگر تشنه مىشود و آب مىخورد. يعنى از عمرش تنها اندكى مانده است و اين كلام مثل است .

[445] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/241.

[446] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/243.

[447] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/248.

[448] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/251.

[449] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/256.

[450] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/258.

[451] . ابن عبدالبر در «الإستيعاب» در شرح حال طلحه اين خطبه را نقل كرده است ، و ابن اثير در «اسد الغابة» و شيخ مفيد در «الجمل» آن را آوردهاند، و ابن اثير در «النهاية في غريب الحديث» مشكلات آن را توضيحداده است . به «مصادر نهج البلاغة واسانيده» استاد سيّد عبدالزهراء حسينى خطيب : 2/309 مراجعه فرماييد.

[452] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/260.

[453] . منشم ، زنى عطرفروش از قبيله خزاعه است ، گروهى باهم سوگند خوردند كه دست در عطر او كنند و چندان جنگ كنند تا همگان بميرند. (در اينجا ضرب المثل است براى شدّت كدورت و مثل بوده كه شومتر ازعطر منشم است .

[454] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/273.

[455] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/270.

[456] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/271.

[457] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/275.

[458] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/276.

[459] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/305.

[460] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/314.

[461] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/331.

[462] . موضوع ميانجيگرى اميرالمؤمنين على  7 در انساب الأشراف بلاذرى : 5/60، تاريخ طبرى : 5/96 (ضمن حوادث سال 34)، عقد الفريد ابن عبد ربّه : 4/308 چاپ مصر و كتاب الجمل شيخ مفيد: 100 آمدهاست . به مصادر نهج البلاغه استاد سيّد عبدالزهراء حسينى : 2/387 مراجعه فرماييد.

[463] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/335.

[464] . ضرب المثل است .

[465] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/341.

[466] . كمال الدين ميثم بحرانى عالم شيعى قرن هفتم و معاصر ابن ابى الحديد و درگذشته به سال 689 ه  ق در شرح نهج البلاغه خود مىگويد: روايت است كه گوينده اين سخن سعد بوده است . به «اختيار مصباحالسالكين : 355» چاپ استاد دكتر محمّدهادى امينى ، مشهد، 1366 ش و «مصادر نهج البلاغه : 2/414» مراجعه فرماييد.

[467] . در شرح نهج البلاغه : 18/132 كلمات قصار شماره 22، و همان كتاب : 1/223 خطبه 6 و ج : 6/148 نامه 36 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم آمده است .

[468] . در شرح نهج البلاغه : 18/132 كلمات قصار شماره 22، و همان كتاب : 1/223 خطبه 6 و ج : 6/148 نامه 36 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم آمده است .

[469] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/344.

[470] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/354.

[471] . زابوقه ؛ نام جايى نزديك بصره كه محلّ سكونت قبيله بنىمسمع بوده است . به معجم البلدان : 4/366 چاپ مصر مراجعه شود.

[472] . سيلو و انبار خواربار.

[473] . ملاحظه مىفرماييد كه اين اعدامها و ريختن خون بىگناهان را نمىتوان ناديده گرفت و مدّعى توبه طلحه و زبير و عايشه شد. مگر توبه هيچ شرطى براى پذيرفتهشدن ندارد؟

[474] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/355.

[475] . شايد اشاره به موضوع اسير شدن عبّاس در جنگ بدر باشد يا موضوع فتح مكّه .

[476] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/362.

[477] . در اصطلاح مورّخان ، به سال 41 هجرت سال «جماعت» گفته مىشود.

[478] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/29.

[479] . مشركان قريش براى تحقير حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه وآله به آن حضرت ، ابن ابى كبشه مىگفتند. ابوكبشه جدّ مادرى پيامبر 6 بود و ستاره «شعرى» را مىپرستيد، و چون او از پرستش بتانرايج در ميان اعراب جاهلى به پرستش ستاره شعرى روى آورده بود لهذا مشركين ، پيامبر 6 را پسر ابوكبشه مىگفتند؛ زيرا از آيين آنها پيروى نمىكرد. براى اطّلاع بيشتر به لسان العرب ابن منظور: 6/338 چاپ1405 ق ، قم ذيل كلمه كبش مراجعه فرماييد.

[480] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/57.*** در ص 295 و 296 صفحات پرينتشده نيز آمده است ملاحظه شود *****

[481] . اين خبر در كتابهاى غريب الحديث آمده است : از جمله در «النهاية ابن اثير: 1/255 چاپ افست 1364 تهران».

[482] . ر.ك : ترجمه نهاية الإرب : 6/314 و 378 چاپ 1364 ش تهران .

[483] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/58.

[484] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/63.

[485] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/65.

[486] . سوره زخرف ، آيه 75.

[487] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/75.

[488] . حجر بن يزيد بن سلمه معروف به حجر بدسرشت به حضور پيامبر 6 آمد و مسلمان شد. نخست با اميرالمؤمنين على  7 بود و بعد با معاويه ، و معاويه او را والى ارمنستان كرد. ر.ك : اسد الغابة  :1/387.

[489] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/81 .

[490] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/98.

[491] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/99.

[492] . بقيّه ابيات معاويه و عمروعاص در «وقعة صفين : 275 و پيكار صفين : 377» با اختلاف لفظى اندك .

[493] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/101.

[494] . عيون الأخبار: 1/169.

[495] . عبّاس بن ربيعه از اصحاب محترم اميرالمؤمنين  7 است . ر.ك : رجال شيخ طوسى : 51 چاپ نجف ، 1380 ق

[496] . سوره توبه ، آيات 14 و 15.

[497] . اصل عبارت : «فما عدا ممّا بدا» را به قول سيّد رضى (ذيل خطبه 31) براى نخستين بار تنها حضرت اميرالمؤمنين على  7 بكار بردهاند.

[498] . سوره توبه ، بخشى از آيه 33.

[499] . سوره حجّ ، آيه 40.

[500] . سوره بقره ، آيه 194.

[501] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/102.

[502] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/106.

[503] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/108.

[504] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/114.

[505] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/117.

[506] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/119.

[507] . سوره بقره ، آيه 194.

[508] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/128.

[509] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/133.

[510] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/154.

[511] . پسر زن انسان از شوهر ديگر.

[512] . المعارف : 76.

[513] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/189.

[514] . سوره آل عمران ، آيه 124.

[515] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/191.

[516] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/192.

[517] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/193.

[518] . به صفحات الغارات : 216 ـ 213 چاپ استاد فقيد سيّد جلال الدين محدّث و ترجمه الغارات به قلم آقاى كمرهاى ص 80 مراجعه شود.

[519] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/196.

[520] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/198.

[521] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/199.

[522] . در معجم البلدان به صورت بلقينة آمده است كه از نواحى مصر است و به آن «بوب» هم مىگويند.

[523] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/200.

[524] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/202.

[525] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/211.

[526] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/212.

[527] . قلزم نام شهرى در مصر كنار خليجى به همين نام است . خرابههاى آن هماكنون نزديك شهر سوئز باقى است .

[528] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/213.

[529] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/215.

[530] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/216.

[531] . اين مطلب در نامه 34 نهج البلاغه نيز آمده است .

[532] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/217.

[533] . سوره آل عمران ، بخشى از آيه 148.

[534] . سوره احزاب ، آيه 25.

[535] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/218.

[536] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/222.

[537] . اقتباس از آيه 20 سوره قصص .

[538] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/222.

[539] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/223.

[540] . در الغارت آمده است : «از مثله مىترسانى» و ظاهرآ با توجّه به چند سطر بعد، مثله صحيح است و اشاره به جنگ احد و مثله كردن جناب حمزه است .

[541] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/224.

[542] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/228. *** در ص 1955 نيز آمده است

[543] . داخل كروشه از تاريخ طبرى است و سياق عبارت مؤيّد آن است . ر.ك : الغارات : 292 پاورقى شماره يك .

[544] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/229.

[545] . سوره انفال ، آيه 6.

[546] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/231.

[547] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/232.

[548] . عيون الأخبار: 4/169.

[549] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/242.

[550] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/243.

[551] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/267.

[552] . تاريخ الطبرى : 7/34 و به ص 3157 ترجمه مرحوم ابوالقاسم پاينده مراجعه شود.

[553] . از نواحى دمشق است .

[554] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/271.

[555] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/279.

[556] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/280.

[557] . خطاب به طلحه است .

[558] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/285.

[559] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/287.

[560] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/288.

[561] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/292.

[562] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/293.

[563] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/287.

[564] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/295.

[565] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/293.

[566] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/294.

[567] . سوره حجر، آيه 95. اين استهزاءكنندگان پنج تن بودهاند: عاص ، وليد بن مغيره ، ابوزمعه ، اسود بن عبديغوث و حرث بن عيطله . براى اطّلاع بيشتر به تفسير تبيان شيخ طوسى : 6/356 چاپ نجف مراجعهفرماييد.

[568] . سوره كوثر، آيه 3. ر.ك : كشف الأسرار ميبدى : 10/638، تفسير ابوالفتوح رازى : 12/189.

[569] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/300.

[570] . واقدى در فتح مكّه اين موضوع را آورده است . به ترجمه مغازى : 656 و ترجمه دلايل النبوّة بيهقى : 2/316 كه مفصّلتر است مراجعه فرماييد.

[571] . مأخوذ و مقتبس از آيه 11 سوره قمر است . اصل آيه چنين است : (فدعا ربّه أنّي مغلوب فانتصر).

[572] . اين موضوع با اندك تفاوتى به نقل از دلائل النبوّة در بحار الأنوار: 18/209 چاپ جديد آمده است .

[573] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/300.

[574] . به الإستيعاب در حاشيه ص 508 ج 3 الإصابة مراجعه فرماييد.

[575] . الكامل : 3/79 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم ، مصر بدون تاريخ .

[576] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/301.

[577] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/303.

[578] . سوره توبه ، بخشى از آيه 55 كه در وصف منافقان است .

[579] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/313.

[580] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/314.

[581] . يعنى حيله و ترفندى كه به كار مىبرد برايم مكشوف و معلوم بود.

[582] . اين شخص خواهرزاده معاويه است . از افراد بسيار نادرست و دغل بوده است مدّتى حاكم كوفه بوده و چنان ناپسند رفتار كرده است كه از كوفه بيرونش كردهاند. به اسد الغابة ابن اثير: 3/287 مراجعه كنيد تانمونههاى ديگر كثافتكارىهايش را ملاحظه فرماييد.

[583] . برگرفته از آيه 99 سوره انبياء.

[584] . بخشى از آخرين آيه سوره مريم .

[585] . سوره مجادله ، آيه 23.

[586] . سوره كهف ، آيه 51. براى اطّلاع بيشتر در مورد گفتگوى مغيره با حضرت اميرالمؤممنين  7 به ترجمه نهاية الارب نويرى : 5/108 (به قلم مترجم اين كتاب) مراجعه فرماييد كه به تفصيل از استيعاب ابنعبدالبرّ نقل كرده است .

[587] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/316.

[588] . در منابع كهن شيعه اين موضوع با تفاوتهاى مختصرى در تفسير علىّ بن ابراهيم قمى و به نقل از آن در بحار الأنوار: 18/414 چاپ جديد آمده است .

[589] . در تفسير علىّ بن ابراهيم به جاى همسر نجاشى ، كنيز او ـ كه بالاى سرش مىايستاد و مگسها را مىراند ـ آمده است و ظاهرآ به صواب نزديكتر است .

[590] . اغانى : 9/59 ـ 56 با تفاوتى مختصر.

[591] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/323.

[592] . در سيره ابن هشام و دلايل النبوّه بيهقى آمده است كه كتابهاى ايشان خيس شد.

[593] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/326.

[594] . نام قاتل پدر امرئ القيس .

[595] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/331.

[596] . در سيره ابن هشام : 3/290 چاپ 1355 ق ، مصر نيز همينگونه است ، ولى در ترجمه مغازى واقدى ص 566 چنين است كه بر بينى من كوفت و از دو سوراخ بينى من خون بيرون جهيد.

[597] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/335.

[598] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/337.

[599] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/340.

[600] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/344.

[601] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/347.

[602] . سوره آل عمران ، بخشى پايانى آيه 198.

[603] . سوره زخرف ، بخشى از آيه 43.

[604] . سروه حجرات ، آيه 13.

[605] . يكى از گرفتارىهاى بزرگ جامعه اسلامى به خصوص در مكّه و مدينه دگرگونى نظام مالى و تقسيم اموال بود كه عمر آن را پديد آورد، و طبيعى است كه پرداخت اموال در جلب قلوب مردم سستايمان عاملمؤثّرى است . براى اطّلاع بيشتر در اين باره (در متون بسيار كهن) به بحث محمّد بن سعد در طبقات : ج 3 بخش اوّل ، شرح حال عمر مراجعه فرماييد. (جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/ 359پاورقى)

[606] . سوره فصّلت ، آيه 42.

[607] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/351.

[608] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/358.

[609] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/375.

[610] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/384.

[611] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/386.

[612] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/381.

[613] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/406.

[614] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/406.

[615] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/408.

[616] . صبر، گياهى است بسيار تلخ و بدمزه .

[617] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/411.

[618] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/413.

[619] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/413.

[620] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/416.

[621] . سوره احزاب ، آيه 33.

[622] . اين سخنور چاپلوس كه به مقتضاى سياست روز چنين سخن مىگويد و مصلحت نمىبيند كه نامى از ابوطالب و اميرالمؤمنين على  8 ببرد، اندكى پس از سخنرانى ، پاداش خود را با شمشير دژخيمان منصورچنان دريافت كرد كه مايه عبرت است . ر.ك : بحث ابوحنيفه دينورى در اخبار الطوال : 421 و ترجمه آن كتاب .

[623] . نام جايى ميان مكّه نزديك جحفه است . معجم البلدان ياقوت : 8/360.

[624] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/416.

[625] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/418.

[626] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/419.

[627] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/420.

[628] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/389.

[629] و2. الكامل مبرّد: 2/220 ـ 218.

[631] . نام كوهپايهاى ميان دمشق و مدينه و از توابع حميمة است كه فرزندان علىّ بن عبدالله بن عبّاس آنجا ساكن بودهاند. معجم البلدان ياقوت .

[632] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/402.

[633] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/319.

[634] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/326.

[635] . جاى بسى تأسّف است كه رفتار خليفگان عبّاسى كه با آنهمه استقبال عمومى روى كار آمدند و از پشتيبانى ايرانيان برخوردار بودند، به اينجا كشيده شود كه در مركز خلافت آنان مردم به هنگام آب آشاميدن برمعاويه رحمت آورند!! و صد سال پيش از اين تاريخ هم اين بيت ابوعطاء افلح بن يسار سندى كه گفته است : «يا ليت جور بني مروان عاد لنا وليت عدل بنىالعباس في النار» در كوچه و بازار به گوش مىخورد. خداوندهمه را عبرتبين قرار دهد.

[636] . سوره هفدهم ، بخشى از آيه 60. گروهى از مفسّران همچون علىّ بن ابراهيم قمى و عيّاش و شيخ طبرسى و سيّد هاشم بحرانى در تفاسير خود آوردهاند كه منظور از شجره ملعونه بنىاميّهاند. برخى ديگر چون شيخطوسى و ابوالفتوح رازى چيزى در اين باره ننوشتهاند.

[637] . ابن ابى الحديد ضمن شرح خطهبه هشتاد و سوّم اين موضوع را از كتاب «المفاخرات» زبير بن بكار آورده است ، به «جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/304» مراجعه فرماييد.

[638] . مضمون آيه هشتاد و دوّم سوره مائده است .

[639] . اين موضوع را واقدى در «مغازى» و ابن سعد در «طبقات» آوردهاند. به ترجمه طبقات : 2/168 مراجعه فرماييد.

[640] . اين موضوع را ابن ابى حاتم و ابن مردويه و بيهقى در «دلائل النبوّة» و ابن عساكر و فخر رازى ذيل تفسير آيه 62 سوره بنىاسرائيل آوردهاند. به «السبعة من السلف : 206» استاد محترم سيّدمرتضى حسينىفيروزآبادى مراجعه فرماييد.

[641] . اين موضوع را ترمذى در صحيح خود ضمن تفسير سوره قدر و محمّد بن جرير طبرى در تفسير طبرى : 30/167 و حاكم نيشابورى در مستدرك الصحيحين : 3/170 و گروهى ديگر از مفسّران بزرگ آوردهاند. به«السبعة من السلف : 184» مراجعه فرماييد.

[642] . اين موضوع را مسلم در صحيح خود و ابو داود در مسند خود و متّقى در كنز العمّال : 6/87 آوردهاند. به «السبعة من السلف : 184» مراجعه فرماييد.

[643] . اين موضوع را ذهبى در «ميزان الإعتدال : 2/17 و 129» و ابن حجر در تهذيب التهذيب : 5/110» و جاهاى ديگر و نيز ديگران آوردهاند. براى اطّلاع بيشتر به «السبعة من السلف : 200» مراجعه فرماييد.

[644] . سوره يونس ، آيه 91.

[645] . سوره توبه ، بخشى از آيه 32.

[646] . اين خبر فراتر از حدّ تواتر است . براى اطّلاع از پارهاى از منابع به دو كتاب ارزشمند استاد محترم سيّدمرتضى فيروزآبادى «فضائل الخمسة : 2/394 و 377» و «السبعة من السلف : 189» مراجعه فرماييد.

[647] . براى اطّلاع بيشتر از موضوع اعدام اين دو بزرگوار به ترجمه اخبار الطوال : 271 و ترجمه نهاية الارب : 7/95 و طبقات ابن سعد: 6/151 مراجعه فرماييد.

[648] . سوره احزاب ، آيه 5.

[649] . براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به ترجمه نهاية الارب : 7/74 مراجعه فرماييد.

[650] . سوره انعام ، آيه 45.

[651] . سوره احزاب ، بخشى از آيه 64.

[652] . سوره بقره ، بخشى از آيه 159.

[653] . سوره مجادله ، آيه 22.

[654] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/347.

[655] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/358.

[656] . عمر بن عبدالعزيز اين كار را در سال 93 هجرى به فرمان وليد بن عبدالملك انجام داده است . به ترجمه نهاية الارب : 6/252 و ترجمه تاريخ طبرى مرحوم پاينده : 3868 مراجعه فرماييد.

[657] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/411.

[658] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/5.

[659] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/26.

[660] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/51.

[661] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/62.

[662] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/83.

[663] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/244.

[664] . الأغانى : 16/82 ـ 80 چاپ دارلكتب ، با اختلاف روايت .

[665] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/176.

[666] . سوره مجادله ، آيه 22.

[667] . سوره مائده ، آيه 81.

[668] . سوره ممتحنه ، آيه 13.

[669] . سوره احزاب ، آيه 67.

[670] . سوره بقره ، آيه 158.

[671] . سوره بقره ، آيه 228.

[672] . سوره مائده ، آيه 78.

[673] ،2و3. سوره احزاب ، آيه 57، 61 و 64.

[676] . سوره ص ، آيه 78.

[677] . سوره نور، آيه 7.

[678] . سوره نساء، آيه 93.

[679] . سوره مائده ، آيه 60.

[680] . سوره احزاب ، آيه 68.

[681] . سوره مائده ، آيه 64.

[682] . نعثل ، از القاب تحقيرآميزى كه به عثمان داده بودند، نام پيرمرد يهودى و ريشدرازى بوده است . به كفتار نر و پيرمرد احمق هم نعثل مىگفتهاند. به النهاية ابن اثير: 5/80 مراجعه فرماييد.

[683] . سوره اعراف ، آيه 175.

[684] . الكامل : 1/7.

[685] . سوره حجرات ، آيه 9.

[686] . سوره فتح ، آيه 18.

[687] . سوره فتح ، آيه 29.

[688] . سوره زمر، آيه 15.

[689] . سوره زمر، آيه 64.

[690] . سوره ص ، آيه 26.

[691] . سوره مجادله ، آيه 5.

[692] . سوره حجرات ، آيه 9.

[693] . سوره نساء، آيه 59.

[694] . سوره بقره ، آيه 143.

[695] . سوره آل عمران ، آيه 110.

[696] . سوره نساء، آيه 115.

[697] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/180.

[698] . سوره نحل ، آيه 106.

[699] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/200.

[700] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/246.

[701] . سوره كهف ، آيه 104.

[702] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/247.

[703] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/249.

[704] . سوره حجّ ، آيه 46.

[705] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/251.

[706] . سوره يوسف ، آيه 18.

[707] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/254.

[708] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/257.

[709] . ابن ابى الحديد پس از مطالبى در مورد بخل و امساك ابن زبير و بگو مگوهاى او با معاويه و عمروعاص و تحريض معاويه ، عمرو را بر تحقير ابن زبير آورده است كه خالى از مطالب تاريخى است و بيشتر جنبهالفاظ در آن رعايت شده و خارج از بحث ماست ، كسانى كه مايل باشند مىتوانند به شرح نهج البلاغه : 20/143 ـ 139 چاپ محمدابوالفضل ابراهيم مراجعه فرمايند.

[710] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/260.

[711] . سوره نساء، آيه 83 .

[712] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/280.

[713] . تاريخ كامل ابن اثير: 3/1104.

[714] . تاريخ كامل ابن اثير: 3/1107.

[715] . تاريخ كامل ابن اثير: 3/1315.

[716] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1566.

[717] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1567.

[718] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1571.

[719] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1710.

[720] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1807.

[721] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/1914.

[722] . بلكفت : پاره كه به قاضى دهند، رشوه .

[723] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/1920.

[724] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2004.

[725] . عبارت متن : لما اشتدّ مرضه اخذت ابنته رملة رأسه في حُجرها وجعلت تُفلّيه .واژهنامهها: فلّى رأسه أو ثوبه : نقّاهما من القمّل (سر يا جامهاش را به دنبال شپش كاويد).

[726] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2171.

[727] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2272.

[728] . يعنى سى تن سيم يا 49 تن زر، يعنى به بهاى روز نگارش اين برگ ميان 000،000،15000 تا 000،000،500،73 تومان (فاعتبروا يا اولى الأبصار).

[729] . بدينسان عربها تنها در يك جنگ ، دستكم سودى در پيرامون 000،000،35000 ريال از ايرانيان به دست آوردند. اين برابر با 210 تن سيم سپيد است .

[730] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2276.

[731] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2294.

[732] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/2309.

[733] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2385.

[734] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2386.

[735] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2387.

[736] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2456.

[737] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2599.

[738] . سوره انعام ، آيه 94.

[739] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2744.

[740] . سوره هود، آيه 18.

[741] . متن «زيال» بود ما آن را «زبال» خوانديم .

[742] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2816.

[743] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2828.

[744] . سوره الحاقّة ، آيه 29.

[745] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2829.

[746] . قيصوم : خيك يا مشك چوپان .

[747] . صليّان ، گياهى كه خوردن آن را اشتر دوست مىدارد.

[748] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2832.

[749] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/2866.

[750] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3167.

[751] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/2885.

[752] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/2894.

[753] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3093.

[754] . متن : قباء فنك . واژهنامهها: فنَک : روباه خالدار و درازدم و گوش . مرا نيز شگفت مىآيد كه مردى سوسمارخوار چگونه تواند به ارزش آن جامههاى زيباى گرانبها پى برد؟ گرچه در آن روزها نزديك به نيمى ازدارايىهاى سراسر جهان به دربار اين بىسر و پايان سرازير مىشد. بارى در واژهنامهها هيچ معناى شايان ديگرى براى فنَک نيافتم .

[755] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3112.

[756] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3115.

[757] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3115.

[758] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3123.

[759] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3134.

[760] . برابر با 000،588000 تومان (245000 گرم زر). ببينيد گنجخانهاى كه به اين آسانى بتوانند چنين اندازه هنگفتى از دارايى از آن بخشش كنند، در چه نهادمانى بوده است .

[761] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3141.

[762] . برابر با 148500 گرم سيم ، برابر با 67567500 ريال به پول امروزى (هر درم 97/2 گرم و هر گرم 455 ريال).

[763] . سوره ابراهيم ، آيه 15.

[764] . تاريخ كامل ابن اثير: 7/3145.

[765] . تاريخ روضة الصفا: 3/1442.

[766] . تاريخ روضة الصفا: 2/944.

[767] . تاريخ روضة الصفا: 4/1648.

[768] . تاريخ روضة الصفا: 4/1843.

[769] . آن چهار تن گواه عبارت بودند از: ابوبكره ، نافع بن كلَده ، زياد بن ابيه (برادر مادرى ابوبكره) و شِبل بن معبد بجلى و آنكه در گواه بودن مداهنه كرد زياد بن ابيه بود. «الكامل : 4/1464 ـ 1465»

[770] . تاريخ روضة الصفا: 4/1844.

[771] . تاريخ روضة الصفا: 4/1847.

[772] . تاريخ روضة الصفا: 4/1881.

[773] . تاريخ روضة الصفا: 4/1882.

[774] . سوره بنىاسرائيل ، آيه 33. «براى ولىّ كسى كه مظلوم كشته شود حقّ قصاص قرار داديم».

[775] . سوره بقره ، آيه 153 و سوره انفال ، آيه :48 «خدا با شكيبايان است».

[776] . سوره احزاب ، آيه :53 «و خداوند از بيان حق شرم ندارد».

[777] . تاريخ روضة الصفا: 4/1937.

[778] . تاريخ روضة الصفا: 4/1977.

[779] . نابغه دختر حرمله مادر عمروعاص بود.

[780] . تاريخ روضة الصفا: 4/1980.

 

 

پایان قسمت دوم

14 / 2 / 1405