مطالب از اعلام قرآن و متفرقه
1404
تألیف
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
عنوان کتاب مطالب از اعلام قرآن و متفرقه
مؤلف سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر نشر الماس
قطع وصفحه (رقعی) 582 صفحه رقعی (بدون پرینت)
نوبت چاپ / اول- ...1404
شمارگان 000 نسخه
قیمت 0000 تومان
شابک: 00-00-999-964
تلفن مرکز پخش: 09199850085
فهرست مطالب از اعلام قرآن و متفرقه
فهرست مطالب از اعلام قرآن و متفرقه (747)
بدر نام سه غزوه در صدر اسلام است: بدر اولی یا غزوه سفوان 15
برصیصا راهبی عابد و زاهد که با اغواگری شیطان 97
اشْعَث بن قَیس ابومحمد معدیکرب بن قیس 112
اصحاب رایات : زنان بدکاره دارای پرچم 120
اصحاب رَس 126
اصحاب صُفَّه 127
اصحاب کهف 171
اعلام قرآن 195
افراد حاضر در سقیفه چه کسانی بودند؟ 197
اکثَم بن صَیفِی 198
الواح موسی علیه السلام 205
الیاس علیه السلام 206
اسِید بن حُضِیر 215
امّ حبیبه 223
امّ حکم بنت ابی سفیان 231
امّ رومان 235
امّ سلمه 242
امّ عماره انصاری 257
امّ کلثوم بنت عُقبة 264
از سوز دل نوشتم نزدیک دوست نامه... 272
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی هستند فرا 275
مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود 277
مغیره از نزد معاویه به کوفه بازآمد 280
حضرت زینب سلام الله علیها مانند امام دارای مقام عصمت 285
ابوایوب انصاری 287
ابوبکر 292
ابوثُمامه 359
ابوسفیان 360
ابوطالب علیه السلام 387
ابوعبیده جراح 426
یا دهر اف لک من خلیل کم لک فی الإشراق 443
اسامة بن زید 448
اسرافیل 457
اسْماءْ بنت عُمَیس 478
اسماعیل صادق الوَعد علیه السلام 487
اسْوَد بن خَلَف عبد یغوث 491
اوس و خزرج 492
اهل بیت علیهم السلام 537
فهرست الفبایی مطالب از اعلام قرآن و متفرقه
فهرست الفبایی مطالب از اعلام قرآن و متفرقه (747)
ابوایوب انصاری 287 (747)
ابوبکر 292 (747)
ابوثُمامه 359 (747)
ابوسفیان 360 (747)
ابوطالب علیه السلام 387 (747)
ابوعبیده جراح 426 (747)
از سوز دل نوشتم نزدیک دوست نامه... 272 (747)
اسامة بن زید 448 (747)
اسرافیل 457 (747)
اسماعیل صادقالوَعد علیه السلام 487 (747)
اسْماءْ بنت عُمَیس 478 (747)
اسْوَد بن خَلَف عبد یغوث 491 (747)
اسِید بن حُضِیر 215 (747)
اشْعَث بن قَیس ابومحمد معدیکرب بن قیس 112 (747)
اصحاب رایات : زنان بدکاره دارای پرچم 120 (747)
اصحاب رَس 126 (747)
اصحاب صُفَّه 127 (747)
اصحاب کهف 171 (747)
اعلام قرآن 195 (747)
افراد حاضر در سقیفه چه کسانی بودند؟ 197 (747)
اکثَم بن صَیفِی 198 (747)
الواح موسی علیه السلام 205 (747)
الیاس علیه السلام 206 (747)
امّ حبیبه 223 (747)
امّ حکم بنت ابی سفیان 231 (747)
امّ رومان 235 (747)
امّ سلمه 242 (747)
امّ عماره انصاری 257 (747)
امّ کلثوم بنت عُقبة 264 (747)
اوس و خزرج 492 (747)
اهل بیت علیهم السلام 537 (747)
بدر نام سه غزوه در صدر اسلام است: بدر اولی یا غزوه سفوان 15 (747)
برصیصا راهبی عابد و زاهد که با اغواگری شیطان 97 (747)
حضرت زینب سلام الله علیها مانند امام دارای مقام عصمت 285 (747)
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی هستند فرا 275 (747)
مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود 277 (747)
مغیره از نزد معاویه به کوفه بازآمد 280 (747)
یا دهر اف لک من خلیل کم لک فی الإشراق 443 (747)
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
شروع کار استخراج
05 / 07 / 1404
بدر نام سه غزوه در صدر اسلام است: بدر اولی یا غزوه سفوان
بدر/ غزوه
اشاره
بدر نام سه غزوه در صدر اسلام است: بدر اولی یا غزوه سَفَوان، بدر کبری یا بدر القتال و بدر الموعد؛ ولی اگر به صورت مطلق به کار رود، مورد دوم منظور است. غزوه بدر، نخستین و مهمترین جنگ میان مسلمانان و کافران قریش است که خداوند در قرآن از آن نام برده: «و لَقَد نَصَرَکمُ اللَّهُ بِبَدرٍ» (آل عمران/ 3، 123) و با عنایتی خاص آن را به طور گسترده در سورههایی مانند انفال و آل عمران آورده و نکاتی را درباره آن بیان کرده که کمتر مورد توجه مورخان قرار گرفته است. ابن اسحاق و واقدی نیز آیات مربوط به جنگ بدر را که بیشتر در سوره انفال است، آورده و به تفسیر آنها پرداختهاند. «1»
قرآن روز بدر را «یومَ الفُرقانِ» (انفال/ 8، 41) یعنی روز جدایی حق از باطل نامیده «2» و آن را آیتی برای مردم دانسته است: «قَد کانَ لَکم ءایةٌ فی فِئَتَینِ التَقَتا فِئَةٌ تُقتِلُ فی سَبیلِ اللَّهِ واخری کافِرَةٌ» . «3»
(آلعمران/ 3، 13) خداوند در این جنگ به وضوح وعده پیروزی دین خود بر مشرکان و قطع ریشه کافران را به رسولشداده است: «ویریدُ اللَّهُ ان یحِقَّ الحَقَّ بِکلِمتِهِ و یقطَعَ دابِرَ الکفِرین/ و خدا میخواست حق/ اسلام را با کلمات خویش ثابت و کافران را ریشهکن کند» . (انفال/ 8، 7)
منطقه بدر جایگاهی برای گرد همایی اعراب به شمار میرفت و بازار آن هر سال از آغاز ماه ذیقعده به مدت 8 روز بر پا میشد. هم اکنون منطقه بدر به شهری در 155 کیلومتری مدینه تبدیل شده که فاصلهای در حدود 310 کیلومتر با مکه و حدود 45 کیلومتر با ساحل دریای سرخ دارد. «4» (1). السیرة النبویه، ج 2، ص 322-/ 333؛ المغازی، ج 1، ص 131-/ 138
(2). السیر والمغازی، ص 130
(3). تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 358
(4). دولت رسول خدا صلی الله علیه و آله، ص 212
علل و عوامل شکلگیری جنگ بدر
بنابر نقل مشهور، این رخداد مهم در صبحگاه روز جمعه، هفدهم رمضان «1» و بنا بر نقلی روز دوشنبه هفدهم یا نوزدهم رمضانِ «2» سال دوم هجرت (نوزدهمین ماه هجرت) اتفاق افتاد.
مسلمانان تا پیش از هجرت به طرق گوناگون مورد اذیت و آزار و شکنجه و تبعید کافران قرار گرفته و از خانه و کاشانه خود بیرون رانده (بقره/ 2، 217) و از مناسک حج بازداشته شدند (انفال/ 8، 34)؛ ولی از سوی خداوند اجازه رویارویی و جنگ با مشرکان قریش را نداشتند و تنها به صبر فرا خوانده میشدند. با هجرت مسلمانان به مدینه، خداوند ضمن برشمردن ستمهایی که بر مسلمانان رفته بود به آنان اجازه مبارزه داد: «اذِنَ لِلَّذینَ یقتَلونَ بِانَّهُم ظُلِموا و انَّ اللَّهَ عَلی نَصرِهِم لَقَدیر* الَّذینَ اخرِجوا مِن دِیرِهِم بِغَیرِ حَقٍّ الّا ان یقولوا رَبُّنَا اللَّهُ» . (حجّ 22/، 39- 40)
تا پیش از جنگ بدر مسلمانان چند سریه و غزوه داشتند که هدف از آنها ضربه زدن به قریش و تصرف کاروانهای تجاری آنان بود، هر چند که جز سریه نخله، هیچ یک نتیجهای نداشت. در این سریه که در ماه حرام و به فرماندهی عبداللَّه بن جحش و حدود یک ماه و نیم پیش از غزوه بدر رخ داد، با کشته شدن یک تن از مشرکان (عمرو بن حضرمی) و اسارت دو تن، کاروان تجاری به غنیمت گرفته شد. «3» قریش این شکست را مایه سرافکندگی خود در میان قبایل عرب میدانست و طالب خونبهای عمرو بن حضرمی بود.
این موضوع نقش قابل توجهی در وقوع جنگ بدر داشت.
از جمله کاروانهای تجاری که به دست مسلمانان نیفتاد کاروانی بود که به سرکردگی ابوسفیان به مقصد غزه میرفت. «4» پیامبر صلی الله علیه و آله تا ذوالعُشَیره (در 5 منزلی مدینه) پیش رفت؛ (1). السیر والمغازی، ص 130؛ الطبقات، ج 2، ص 14-/ 15؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 45.
(2). الطبقات، ج 2، ص 14- 15؛ المعارف، ص 158
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 252- 254؛ المغازی، ج 1، ص 13- 16
(4). المغازی، ج 1، ص 28.
اعلام قرآن، ج3، ص: 69
ولی بدان دست نیافت «1» ، پس پیامبر به مدینه بازگشت. ابوسفیان با هشدارهایی که دریافت کرد میدانست که در بازگشت، مسلمانان در کمین کاروان او خواهند نشست، از اینرو، از سرزمین تبوک، ضمضم بن عمرو را برای جلب کمک قریش، به مکه اعزام کرد. «2» از سوی دیگر گزارشگران پیامبر صلی الله علیه و آله و به روایتی، جبرئیل «3» نیز خبر بازگشت کاروان را از غزه به سوی مکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله دادند. «4»
خروج مسلمانان از مدینه
با بازگشت کاروان از غزه به سوی مکه خداوند پیامبرش را برای خروج از مدینه برای پیروزی بر کاروان یا سپاه مشرکان فرمان داد. (ر. ک: آیات 6- 7 انفال/ 8) رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز با اعلام این مطلب از مدینه خارج شد.
زمان خروج از مدینه به اختلاف روز شنبه، یکشنبه و دوشنبه، هشتم یا دوازدهم ماه رمضان، نوزدهمین ماه از هجرت گفته شده است «5» ؛ اما بر اساس تقویم تطبیقی هشتم ماه رمضان و روزهای یکشنبه و دوشنبه نمیتواند درست باشد؛ زیرا آن زمان مصادف با روز سهشنبه است و تنها روز شنبه مصادف است با 12 رمضان مطابق با 25 فروردین و 11 آوریل 621 میلادی. «6»
واقدی آورده است که بخشی از مسلمانان مایل نبودند با سپاه بدر اعزام شوند و میگفتند که ما گروهی اندک هستیم و بیرونرفتن به صلاح نیست. «7» در آیات 5- 6 انفال/ 8 اشاره شده که بخشی از اصحاب به جهت همراهی نکردن با پیامبر به بحث و نزاع پرداخته، شرکت در این نبرد را با مرگ خویش برابر میدانستند: « … و انَّ فَریقًا مِنَ المُؤمِنینَ (1). همان، ص 12؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 248- 249.
(2). المغازی، ج 1، ص 28.
(3). الکشاف، ج 2، ص 197
(4). المغازی، ج 1، ص 131
(5). ر. ک: السیرة النبویه، ج 2، ص 263؛ المغازی، ج 1، ص 21؛ الطبقات، ج 2، ص 8.
(6). ر. ک: تقویم تطبیقی، ص 354.
(7)-/ المغازی، ج 1، ص 131
اعلام قرآن، ج3، ص: 70
لَکرِهون* یجدِلونَک فِی الحَقّ بَعدَ ما تَبَینَ کانَّما یساقونَ الَی المَوتِ وهُم ینظُرون»
گویا مورخانی چون واقدی با تصریح به اینکه درباره خروج از مدینه بین مسلمانان گفتوگویی فراوان بوده، خواستهاند نیامدن گروهی از مردم را، با این بیان که گمان نمیکردند جنگی روی دهد، توجیه کنند، چنان که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله با پیروزی وارد مدینه شد گروهی با این توجیه از آن حضرت عذر خواستند. «1» میبدی نیز به تبعیت از واقدی با توجیهاتی خواسته این نقیصه را از اصحاب بزداید. «2»
در تفسیر «الَم تَرَ الَی الَّذینَ قیلَ لَهُم کفّوا ایدِیکم واقیموا الصَّلوةَ وءاتُوا الزَّکوةَ فَلَمّا کتِبَ عَلَیهِمُ القِتالُ اذا فَریقٌ مِنهُم یخشَونَ النّاسَ کخَشیةِ اللَّهِ او اشَدَّ خَشیةً وقالوا رَبَّنا لِمَ کتَبتَ عَلَینَا القِتالَ لَولا اخَّرتَنا الی اجَلٍ قَریبٍ قُل مَتعُ الدُّنیا قَلیلٌ والأخِرَةُ خَیرٌ لِمَنِ اتَّقی ولا تُظلَمونَ فَتیلا» (نساء/ 4، 77) نیز آمده که ابتدا گروهی از مهاجران بر اثر سختیها و شکنجههایی که در مکه میدیدند از پیامبر صلی الله علیه و آله اذن جنگ میخواستند و حضرت میفرمود که چنین دستوری نیامده است؛ ولی هنگامی که جنگ بدر پیش آمد و دستور جهاد داده شد این گروه از رفتن به جنگ از خود کراهت شدید نشان دادند، چنان که در آیه مزبور به خوبی حال آنان وصف شده است. «3» بنا به نقل ابن عباس آیه 95 نساء/ 4 نیز دراین باره نازل شده است که به یکسان نبودن کسانی که در نبرد بدر حاضر شده و آنان که از آن باز ماندند اشاره دارد: «لَایستَوِی القعِدونَ مِنَ المُؤمِنینَ غَیرُ اولِی الضَّرَرِ والمُجهِدونَ فی سَبیلِ اللَّهِ … » . (نساء/ 4، 95) «4» بنابر روایتی از عکرمه آیه 39 توبه/ 9 به تخلف کنندگان از نبرد بدر اشاره دارد «5» : «الّا تَنفِروا یعَذّبکم عَذابًا الیمًا … / اگر (به سوی میدان جهاد) حرکت نکنید، شما را مجازات دردناکی میکند» . البته با توجه به نزول سوره توبه در سالهای متأخر دوره مدنی صحت چنین روایتی بعید به نظر میرسد و ارتباط آن با غزوه تبوک از شهرت برخوردار است.
به هر حال پیامبر صلی الله علیه و آله در دوازدهم ماه رمضان از مدینه خارج شد و در سُقْیا فرود آمد و کمسالان را به مدینه بازگرداند. «6» شامگاه همان روز به همراه 305 یا 313 تن (270 تن از انصار و باقی از مهاجران) از سقیا خارج شدند. «7» یعقوبی شمار مسلمانان را 300 نفر (1)-/ المغازی، ج 1، ص 20-/ 21، 131
(2)-/ کشف الاسرار، ج 2، ص 588-/ 589
(3). التبیان، ج 3، ص 261؛ مجمع البیان، ج 3، ص 118- 119؛ زاد المسیر، ج 2، ص 134.
(4). التبیان، ج 3، ص 301
(5). الدرالمنثور، ج 3، ص 239
(6). المغازی، ج 1، ص 21
(7). المغادی، ج 1، ص 23؛ المعارف، ص 152.
اعلام قرآن، ج3، ص: 71
دانسته که 232 نفر از انصار و باقی از مهاجران بودند. «1» در بیشتر روایات شمار مسلمانان شرکتکننده در بدر به طور دقیق 313 تن بیان نشده، بلکه غالباً میگویند: 300 و چند نفر بودهاند؛ ولی چون گفته میشود: شمار آنان به عدد سپاه طالوت یعنی 313 تن بوده این عدد شهرت یافته است. «2»
قریش و خروج از مکه
ضمضم طبق خواسته ابوسفیان با شترِ بینی بریده خون آلود و جهاز واژگون و لباسهای پاره شده وارد مکه شد و مشرکان را برای نجات کاروان تجاری قریش تحریک کرد. «3»
مشرکان با دیدن این صحنه و فریادهای ضمضم به جنبش درآمدند. ابوجهل نیز بر بام کعبه، مکیان را برای نجات اموالشان تشویق میکرد «4» ؛ اما خواب بدی که عاتکه دختر عبدالمطلب سه روز پیش از ورود ضمضم دیده و در مکه شایع شده بود چنان وحشتی در میان مکیان افکنده بود که تا رسیدن به بدر پیوسته از آن یاد میکردند. «5» وی خواب دیده بود که مردی وارد مکه شد و گفت که تا سه روز دیگر شما به کشتارگاه خویش میروید.
آن مرد سه بار مطلب خود را بر کعبه و کوه ابوقبیس فریاد زد و بعد سنگی به زیر افکند که هر ذره آن داخل خانهای از قریش- جز بنیهاشم و بنیزهره- شد. «6» بعدها عمروعاص نیز مدعی بود که او نیز آن رؤیا را دیده است. «7» (1)
. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 45.
(2). ر. ک: الطبقات، ج 2، ص 14؛ صحیح البخاری، ج 5، ص 6- 7؛ مجمعالبیان، ج 2، ص 708- 709
(3). المغازی، ج 1، ص 28- 29
(4). الکشاف، ج 2، ص 197
(5). المغازی، ج 1، ص 29-/ 31، 33، 41- 42
(6). همان، ص 29؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 258- 259.
(7). المغازی، ج 1، ص 29
اعلام قرآن، ج3، ص: 72
با این حال ترس از دست رفتن کاروانی که تقریباً همه قریش در آن سرمایهگذاری کرده بودند و حفظ آن، برایشان جنبه حیثیتی داشت، و هشدارها و ترغیبهای بزرگانی از قریش برای نجات کاروان، همه را واداشت که یا خود به جنگ بیایند یا کسی را به جای خود بفرستند. ابولهب بر اثر بیماری یا بنا بر نظر واقدی به سبب ترس از خواب عاتکه، در جنگ بدر شرکت نکرد و سخنان قریش از جمله ابوجهل در او اثر نگذاشت «1» او به جای خود عاص بن هشام را که در قمار، از ابولهب باخته بود «2» ملزم کرد در سپاه حاضر شود. «3»
افزون بر خواب عاتکه، سخنان ضَمْضَم «4» و گفتار عِداس مسیحی مبنی بر عدم استواری کوهها در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله «5» و قرعه زدن با تیر و نهی از رفتن «6» که ابوسفیان* به ضمضم سفارش کرده بود تا قریش را از این کار بازدارد «7» سایه ترس و دودلی را چنان بر سر گروهی از بزرگان قریش انداخته بود که برخی چون حارث بن عامر با یقین به مرگ خود، بخشی از اموالشان را میان فرزندانشان قسمت کردند «8» ؛ همچنین هراس عجیبی امیة بن خلف را فرا گرفته بود، زیرا که سعد بن معاذ پیشتر سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را درباره کشته شدنش، به او گزارش داده و از این رو به شدت نگران بود. «9» افزون بر حارث و امیه، عتبه و شیبه فرزندان ربیعه، حکیم بن حزام، ابوالبختری، علی بن امیه و عاص بن مُنَبَّه نیز رغبتی به جنگ نداشتند و از این رو ابوجهل و عقبة بن ابی معیط این افراد را ترسو میخواندند. «10» سخنان این دو «11» بر طبل جنگ مینواخت و به سخنان خردمندان و خیرخواهان قریش از جمله حکیم بن حزام که آنان را از رفتن باز میداشتند گوش نمیدادند. «12»
مشرکان با تعداد 950 یا 000/ 1 نفر با نوازندگان و آوازه خوانان و با ساز و برگ تمام و تکبر و غروری خاص از مکه بیرون آمدند و 100 اسب را نیز برای خودنمایی یدک میکشیدند. «13» خداوند وضع آنان را چنین وصف میکند: «و لا تَکونوا کالَّذینَ خَرَجوا (1). المغازی، ج 1، ص 33
(2). انساب الاشراف، ج 4، ص 413
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 261؛ المغازی، ج 1، ص 33؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 45
(4). المغازی، ج 1، ص 31
(5). همان، ص 33، 35، 42؛ سبل الهدی، ج 2، ص 439
(6). المغازی، ج 1، ص 33.
(7). همان، ص 34
(8). همان، ص 36.
(9). همان، ص 35
(10). همان، ص 37
(11). السیرة النبویه، ج 2، ص 263؛ التبیان، ج 5، ص 134- 135
(12). المغازی، ج 1، ص 37
(13). همان، ص 39؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 45.
اعلام قرآن، ج3، ص: 73
مِن دِیرِهِم بَطَرًا و رِئاءَ النّاسِ/ شما همانند کسانی نباشید که با حالت سرمستی و به صرف نمایش به مردم از شهر و دیار خود بیرون آمدند.» «1» (انفال/ 8، 47)
از ظاهر خطاب آیه به مسلمانان برمیآید که سپاه اعزامی قریش پیش از مسلمانان از مکه به سوی بدر حرکت کردهاند. شواهدی نیز همین نکته را تأیید میکند؛ نخست آنکه کراهت برخی صحابه برای حضور در نبرد بدر مؤید اطلاع ایشان از تعداد و امکانات سپاه قریشیان پس از خروج از مکه است؛ همچنین تلاقی همزمان دو سپاه در بدر با اینکه مسلمانان نسبت به قریش به بدر بسیار نزدیکتر بودهاند مؤید این مطلب است. همچنان که مشخص است مسلمانان 5 روزه (شامگاه 12 تا 17 رمضان) این مسافت را پیمودهاند با توجه به اینکه فاصله مکه تا بدر نسبت به فاصله مدینه تا آنجا حدود دو برابر بوده است رسیدن قریش به بدر طی همین زمان بسیار بعید است.
این در حالی است که گزارشهای مورخانی چون ابن اسحاق و واقدی نشان میدهد که مسلمانان پیش از حرکت قریش* بدون آمادگی برای جنگ و به قصد گرفتن کاروان تجاری از مدینه خارج شدند و چون خبر حرکت سپاه مکه را شنیدند گفتند که ما برای جنگ بیرون نیامده بودیم «2» ؛ اما این توجیه با آیات و شواهدی که بیان شد سازش ندارد، به خصوص که برخی مفسران گفتهاند: آیه «و اذ یعِدُکمُ اللَّهُ احدَی الطّافَتَینِ انَّها لَکم وتَوَدّونَ انَّ غَیرَ ذاتِ الشَّوکةِ تَکونُ لَکم … » (انفال/ 8، 7) پیش از آیه «کما اخرَجَک رَبُّک مِن بَیتِک بِالحَقّ … » (انفال/ 8، 5) نازل شده است. «3»
12 نفر تهیه خوراک سپاه قریش را بر عهده داشتند که عبارتاند از: عتبه و شیبه فرزندان ربیعه، نبیه و منبه فرزندان حجاج، ابوجهل، ابوالبختری بن هشام، نضربن حارث، حکیم بن حزام، ابی بن خلف، زمعة بن اسود، حارث بن عامر و عباس بن عبدالمطلب. این افراد که در تاریخ به عنوان «مُطْعِمین» شهرت یافتهاند در قرآن چنین نکوهش شدهاند:
«انَّ الَّذینَ کفَروا ینفِقونَ امولَهُم لِیصُدّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ فَسَینفِقونَها ثُمَّ تَکونُ عَلَیهِم حَسرَةً ثُمَّ یغلَبونَ والَّذینَ کفَروا الی جَهَنَّمَ یحشَرون/ انکارورزان اموالشان را هزینه میکنند تا (1). تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 124؛ المغازی، ج 1، ص 39؛ التبیان، ج 5، ص 133.
(2)
(3) 2-. التبیان، ج 5، ص 81
اعلام قرآن، ج3، ص: 74
مردم را از راه خدا باز دارند؛ ولی مایه حسرت آنان خواهد شد و سپس شکست خواهند خورد و کافران به دوزخ گرد آورده خواهند شد» . «1» (انفال/ 8، 36) شیخ طوسی نزول آیه بعدی را نیز در این ارتباط میداند «2» : «لِیمِیزَ اللَّهُ الخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ ویجعَلَ الخَبِیثَ بَعضَهُ عَلی بَعضٍ … » . (انفال/ 8، 37)
سپاهیان قریش پیکی برای ابوسفیان فرستادند تا او را از حرکت خود آگاه سازند؛ ولی بر اثر تغییر مسیر کاروان تجاری، پیک با ابوسفیان دیدار نکرد. رخدادهای گوناگون در جریان حرکت کاروان تجاری، از جمله خواب دیگری که یکی از مشرکان حاضر در کاروان به نام جهیم بن صلت در جُحفه دید و در آن از کشته شدن بزرگان قریش آگاهی یافت «3» همگی بر تردید کاروانیان در ادامه مسیر و تمایل ایشان به بازگشت به سوی مکه میافزود.
از سوی دیگر، وقتی ابوسفیان نزدیک مدینه رسید ترس شدیدی او را گرفت و با یافتن آثار شتران دو تن از جاسوسان پیامبر صلی الله علیه و آله در بدر، مسلم دانست که پیامبر صلی الله علیه و آله با نیروهایش برای دستیابی به کاروان از مدینه خارج خواهند شد، از همین رو بلافاصله مسیر کاروان را از منطقه بدر به سوی کناره دریای سرخ تغییر داد و توانست از محدوده آنان خارج شود و پیکی نیز به سوی سپاه قریش فرستاد تا آنان را از ماجرا باخبر کند و به بازگشت به مکه فراخواند. «4» در جحفه (چند منزلی بدر) پیام به سپاه قریش رسید؛ ولی آنان بازگشت را مایه سرافکندگی خود میدانستند و میخواستند با قدرتنمایی، ضعفی را که از سریه نخله بر آنان تحمیل شده بود جبران کنند تا در میان قبایل عرب بار دیگر سرافکنده نشوند، از این رو تصمیم گرفتند سه روز در بدر برای قدرت نمایی خود به عیش و نوش و نوازندگی بپردازند. «5» تنها بنیزهره با سخنان و حیله اخنس بن شریق (از همپیمانان بنیزهره) توانستند از سپاه جدا شده، به مکه بازگردند. «6» بنو عدی نیز گروه دیگری بودند که با تغییر مسیر خود به سوی دریا، به مکه بازگشتند. «7» (1). اسباب النزول، ص 195؛ کشف الاسرار، ج 4، ص 43.
(2). التبیان، ج 5، ص 120
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 270
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 269- 270؛ المغازی، ج 1، ص 39- 41
(5). السیرة النبویه، ج 2، ص 270؛ المغازی، ج 1، ص 43- 44.
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 271؛ المغازی، ج 1، ص 44؛ المعارف، ص 153.
(7). السیرة النبویه، ج 2، ص 271؛ المغازی، ج 1، ص 44- 45
استقرار دو سپاه در بدر
پیامبر صلی الله علیه و آله پس از پیمودن منازلی که ابن هشام همه آنها را برشمرده است «1» ، در پانزدهم ماه رمضان به «روحا» رسید و کنار چاهِ آن نماز گزارد و بزرگان قریش از جمله ابوجهل و زمعة بن اسود را نفرین کرد. «2» نزدیک بدر جبرئیل خبر نزدیک شدن سپاه قریش را به رسولخدا صلی الله علیه و آله داد. «3» پیامبر صلی الله علیه و آله اصحاب خود را به مشورت طلبید.
گویند: ابوبکر و عمر سخنانی گفتند؛ ولی از عدم نقل سخنانشان «4» معلوم میشود که سخنانشان نیکو نبوده است. واقدی تنها کسی است که سخنان عمر را نقل کرده که کاملًا بر ترس و نومیدی از قدرت مسلمانان در برابر قریش دلالت دارد؛ اما مقداد از مهاجران گفت: ای رسول خدا ما چون قوم یهود نیستیم که به موسی گفتند: تو و خدایت بروید و بجنگید و ما اینجا نشستهایم، بلکه ما از راست و چپ و پیش و پس تو میجنگیم. «5» باز رسول خدا صلی الله علیه و آله خواستار نظر اصحاب شد. خطاب پیامبر صلی الله علیه و آله در حقیقت متوجه انصار بود، آنان بیشترین جمعیت سپاه پیامبر صلی الله علیه و آله را تشکیل میدادند لیکن بر اساس پیمان خود با پیامبر صلی الله علیه و آله متعهد دفاع از رسول خدا صلی الله علیه و آله در خارج از مدینه نبودند «6» ، از این رو سعد بن معاذ رئیس اوس که متوجه این موضوع شده بود به نمایندگی از انصار سخنان پرشوری گفت و اطاعت انصار را از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله از سخنان مقداد و سعد بسیار خوشحال شد و فرمود: خداوند به من وعده پیروزی بر یکی از دو گروه (تجاری یا (1). السیرة النبویه، ج 2، ص 264- 267.
(2). المغازی، ج 1، ص 46.
(3). همان، ص 131
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 266.
(5). المغازی، ج 1، ص 48؛ صحیح البخاری، ج 5، ص 4
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 267
اعلام قرآن، ج3، ص: 76
سپاه اعزامی مکه) را داده است. (انفال/ 8، 7) به خدا سوگند هماکنون محل کشته شدن آنان را میبینم «1» و حتی آن را به اصحاب خود نشان داد. «2»
مسلمانان با سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله متوجه فرار کاروان تجاری شدند و آنان که تا آن هنگام پرچم جنگ نبسته بودند، پرچمهای جنگ را برافراشته، و به راه افتادند و شامگاه هفدهم ماه رمضان در بدر فرود آمدند. مسلمانان از لشگرگاه قریش بر اثر وجود تپههای شنی که میان آنان بود خبر نداشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله چند نفر از جمله علی علیه السلام، را برای کسب خبر به سوی چاهی که در نزدیک آنان بود فرستاد. آنان با ساقیان قریش برخورد و دو تن از آنان را اسیر کردند. پس از بازجویی معلوم شد که سپاه قریش با شمار 900 تا 000/ 1 نفر که اغلب بزرگان قریش را همراه دارد در پشت تپههای شنی منطقه اردو زدهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مکه جگرگوشههای خود را به سوی شما روانه کرده است. «3»
پیامبر صلی الله علیه و آله از یاران خود درباره محلّی که فرود آمده بودند مشورت خواست. حباب بن منذر انصاری ضمن نامطلوب خواندن آن موضع، پیشنهاد کرد تا در کنار چاههای بدر فرود آیند و دیگر چاهها را پر کنند. بر اساس روایتی که مورد نقد برخی محققان نیز قرار گرفته «4» جبرئیل فرود آمد و نظر حباب را تأیید کرد «5» و او را حباب ذوالرأی خواندند «6» ، ازاینرو اردوگاه خود را در کنار چاههای بدر قرار داد.
خبر رسیدن سپاه پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیله یک نفر ساقی فراری به مشرکان رسید. در این هنگام حکیم بن حزام و عتبة بن ربیعه از لشکرکشی بیهوده خود سخن به میان آورده، به ابوجهل* اعتراض کردند و از ترس شبیخون زدن مسلمانان آن شب را پاسداری دادند و حتی نتوانستند گوشتهایی را که کباب کرده بودند بخورند و آن شب را گرسنه سپری کردند. «7»
قرآن وصف دقیقی از موقعیت مسلمانان و مشرکان ارائه کرده است: «اذ انتُم بِالعُدوةِ الدُّنیا وهُم بِالعُدوةِ القُصوی والرَّکبُ اسفَلَ مِنکم ولَو تَواعَدتُم لَاختَلَفتُم فِی المیعدِ ولکن لِیقضِی اللَّهُ امرًا کانَ مَفعولًا … / آنگاه که شما در طرف نزدیکتر به مدینه و دره موضع گرفته بودید و آنان در طرف دورتر از مدینه و میانه آنان تپههایی از شن بود و کاروان (1). همان، ص 266- 267
(2). المغازی، ج 1، ص 48- 49
(3). المغازی، ج 1، ص 51- 53؛ السیرةالنبویه، ج 2، ص 269
(4). الصحیح من سیره، ج 5، ص 29- 30
(5). المغازی، ج 1، ص 53- 54
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 272.
(7). المغازی، ج 1، ص 55.
اعلام قرآن، ج3، ص: 77
تجاری قریشپایینتر از بدر و در کنار دریابود. اگر با هم قرار میگذاشتید قطعاً در وعدهگاه خوداختلاف میکردید؛ ولی خداوند امری (کشته شدن کافران) را که دربدر انجام شدنی بود انجام داد» . (انفال/ 8، 42)
میان مورخان و مفسران درباره اینکه کدامیک از دو سپاه زودتر به بدر رسیدند اختلاف وجود دارد؛ مورخانی چون واقدی و ابن اسحاق گفتهاند که مسلمانان زودتر به بدر رسیدند و چاههای آب را گرفتند؛ ولی مفسران ورود سپاه قریش را پیش از مسلمانان دانستهاند، از همین روست که وقتی در شب بدر مسلمانان خوابیدند و صبح نیاز به آب پیدا کردند نتوانستند غسل کنند و شیطان آنان را بر اثر وضعیت بدی که پیدا کرده بودند وسوسه میکرد. خداوند بدین منظور و نیز جهت محکم کردن زمین زیر پای آنان باران فرستاد: « … و ینَزّلُ عَلَیکم مِنَ السَّماءِ ماءً لِیطَهّرَکم بِهِ ویذهِبَ عَنکم رِجزَ الشَّیطنِ ولِیربِطَ عَلی قُلوبِکم و یثَبّتَ بِهِ الاقدام» . «1»
(انفال/ 8، 11) ساختن حوضهای آب نیز پس از این باران بود، زیرا آنقدر آب در آبراهها جاری شد که این حوضها را برای جمعآوری آبها ساختند. «2»
خداوند در آن شب برای آرامش مسلمانان، خواب را بر آنان مسلط کرد: «اذ یغَشّیکمُ النُّعاسَ امَنَةً مِنهُ … » . (انفال/ 8، 11) بر پایه روایتی از امیرمؤمنان علیه السلام در آن شب در حالی که همه اصحاب به خواب رفته بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار درختی تا هنگام صبح به عبادت پرداخت. «3»
صفآرایی دو سپاه
هنگام صبح پیامبر صلی الله علیه و آله به آرایش سپاه پرداخت که در این حال سپاه قریش از تپه عَقَنْقَل ظاهر شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله چون آنان را دید فرمود: خدایا این قریش است که با غرور و تکبر به جنگ با تو و تکذیب رسولت آمده است. خدایا! خواهان نصرتی هستم که (1). التبیان، ج 5، ص 86؛ جامع البیان، مج 6، ج 9، ص 257- 259؛ المیزان، ج 9، ص 22.
(2). الکشاف، ج 2، ص 204
(3). روض الجنان، ج 5، ص 47
اعلام قرآن، ج3، ص: 78
به من وعده دادهای. خدایا! بامدادان آنان را نابود کن. «1» سپاهیان پیامبر پشت به آفتاب و و سپاه قریش رو به آفتاب قرار داشتند. «2»
واقدی گوید: بر میمنه و میسره هیچیک از دو سپاهِ مسلمانان و مشرکان کسی فرمانده نشد. «3» لوای ریاست به نام عقاب «4» که تنها در دست بزرگان و افراد خاص قرار میگرفت «5» ، در دست علی علیه السلام بود. «6»
ابتدا پیامبر صلی الله علیه و آله طی پیامی، ضمن اعلام عدم تمایل به رویارویی با قریش، آنان را از جنگ برحذر داشت. برخی چون حکیم بن حزام پیام را منصفانه دانسته، خواهان بازگشت شدند؛ اما جنگطلبی و گردنفرازی ابوجهل مانع شد. «7»
عمیربن وهب جمحی هم که با گروهی مسلمانان را دور زدند تا از نداشتن کمینگاه مطمئن شوند در بازگشت مسلمانان را گروهی بیساز و برگ ولی مصمم برای مرگ توصیف کرد. تحکیم بن حزام نیز نزد عتبة بن ربیعه، از بزرگان و ثروتمندان قریش، رفت و از او خواست تا با پرداخت خونبهای عمرو بن حضرمی و خسارت کالاهایی که مسلمانان در سریه نخله گرفته بودند، از درگیری جلوگیری کند و آنگاه عتبه پس از سخنرانی و برشمردن پیامدهای این جنگ متعهّد شد که خونبها و قیمت کالاها را بپردازد؛ امّا ابوجهل از آن روی که اگر مردم بازگردند عتبه را بزرگ خود خواهند دانست خطاب به مردم گفت که عتبه از روی ترس و نیز حضور پسرش ابوحذیفه در کنار محمد صلی الله علیه و آله و ارتباط نسبی با پیامبر صلی الله علیه و آله چنین سخنانی را میگوید. «8» گویند: چند نفر از جمله حکیم بن حزام برای برداشتن آب کنار حوضهای مسلمانان آمدند. پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد که کسی متعرض آنان نشود و بر پایه روایتی دیگر به جز حکیم سایر آنان کشته شدند. «9» (1)
. السیرة النبویه، ج 2، ص 273
(2). المغازی، ج 1، ص 56.
(3). همان، ص 58.
(4). المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 721؛ الاستیعاب، ج 4، ص 240
(5). الاستیعاب، ج 4، ص 240؛ تاریخ دمشق، ج 24، ص 118.
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 264؛ الاغانی، ج 4، ص 180؛ الصحیح من سیره، ج 5، ص 37؛ ج 6، ص 115- 121
(7). المغازی، ج 1، ص 61.
(8). السیرة النبویه، ج 2، ص 274- 275؛ المغازی، ج 1، ص 62- 64.
(9). المغازی، ج 1، ص 61
نابرابری نیروها
پیامبر صلی الله علیه و آله چون کمی یاران خود و کثرت سپاه قریش را دید از خدا کمک خواست «1» ، از این رو در روز بدر چون لحظاتی خواب برایشان مستولی شد خدا دشمنان را در نظر او کم شمار جلوه داد و فرمود: «اذ یریکهُمُ اللَّهُ فی مَنامِک قَلیلًا ولَو ارَکهُم کثیرًا لَفَشِلتُم ولَتَنزَعتُم فِی الامرِ ولکنَّ اللَّهَ سَلَّمَ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدور/ و اگر ایشان را به تو بسیار نشان میداد قطعاً سست میشدید و در کار (جهاد) منازعه میکردید؛ ولی خدا شما را به سلامت داشت، چرا که او به راز دلها داناست» (انفال/ 8، 43)؛ نیز میفرماید: «و اذ یریکموهُم اذِ التَقَیتُم فی اعینِکم قَلیلًا ویقَلّلُکم فی اعینِهِم لِیقضِی اللَّهُ امرًا کانَ مَفعولًا والَی اللَّهِ تُرجَعُ الامور «2» / و آنگاه که روبه رو شدید آنان را در چشم شما اندک نمایاند تا قویدل شویدو شما را نیز در چشم آنان اندک نشان داد تا تجهیز کامل نکنندتا خدا امری را که انجام یافتنی بود، سرانجام دهد و همه کارها به خدا باز گردانده میشود» . (انفال/ 8، 44)
این اندک نمایی دو جانبه چنان بود که بر اساس روایت عبداللَّه بن مسعود برخی از صحابه میگفتند: مشرکان 70 یا 100 نفرند. «3» ابوجهل نیز وقتی مسلمانان را دید گفت:
یاران محمد لقمهای بیش نیستند. «4» این موضوع در آیه 13 آل عمران/ 3 چنین بیان شده است: « … یرَونَهُم مِثلَیهِم رَأی العَینِ واللَّهُ یؤَیدُ بِنَصرِهِ مَن یشاءُ … / مشرکان به چشم خویش ایشان را دو برابر میدیدند … » . آیه دوم چنین تفسیر شده که منظور مسلمانان هستند که کافران را دو برابر خویش میدیدند و این بدان سبب بود که خداوند مسلمانان را به مقاومت 100 به 200 و 000/ 1 به 000/ 2 امر کرده و پیروزی آنها را تضمین کرده بود: (1). التبیان، ج 5، ص 84.
(2). تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 328
(3). التبیان، ج 5، ص 131؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 358؛ تفسیر قرطبی، ج 4، ص 26
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 623؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 147؛ عیون الاثر، ج 1، ص 334
اعلام قرآن، ج3، ص: 80
«فَان یکن مِنکم مِائَةٌ صَابِرَةٌ یغلِبوا مِائَتَینِ وان یکن مِنکم الفٌ یغلِبوا الفَینِ بِاذنِ اللَّهِ … »
(انفال/ 8، 66) و خداوند شمار مشرکان را به همان حسابی که تعیین کرده بود در چشم آنان قرار داد؛ یعنی مسلمانان، کفار را به جای 000/ 1 نفر، آنچنان که طبرسی نقل کرده است، 626 تن میدیدند «1» و این همان اندک نمایی است که در آیه 44 انفال/ 8 بیان شده است. برخی نیز گفتهاند که منظورْ مشرکان هستند که مسلمانان را دو برابر خود میدیدند و این معنا با آیه «ویقَلّلُکم فی اعینِهِم» (انفال/ 8، 44) که بیان میکند دشمنان، شما مسلمانان را اندک میدیدند مخالفتی ندارد، زیرا آیه سوره انفال پیش از نبرد را بیان میکند و علت آن این است که مشرکان تجهیز کامل نکنند؛ ولی به هنگام نبرد دو برابر ببینند تا ترس بر آنان مسلط شود. «2»
در این رابطه برخی در شأن نزول آیه «اذ یقولُ المُنفِقونَ والَّذینَ فی قُلوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دینُهُم ومَن یتَوَکل عَلَی اللَّهِ فَانَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیم» (انفال/ 8، 49) آوردهاند که گروهی از مکیان اسلام آوردند، ولی هجرت نکردند و با قریش به بدر آمدند و چون کم شماری مسلمانان را دیدند گفتند: اینان به دینشان چنان مغرور شدهاند که با این شمار اندک به جنگ با این شمار فراوان آمدهاند. «3»
فرمان تشویق کردن مؤمنان به جنگ و پایداری 20 نفر از مسلمانان در برابر 200 نفر و 100 نفر در برابر 000/ 1 نفر از مشرکان به هنگام جنگ بدر به پیامبر صلی الله علیه و آله داده شد:
«یایهَا النَّبِی حَرّضِ المُؤمِنینَ عَلَی القِتالِ ان یکن مِنکم عِشرونَ صبِرونَ یغلِبوا مِائَتَینِ و ان یکن مِنکم مِائَةٌ یغلِبوا الفًا مِنَ الَّذینَ کفَروا بِانَّهُم قَومٌ لا یفقَهون» (انفال/ 8، 65)؛ ولی این حکم تخفیف داده شد و دستور پایداری 100 به 200 و 000/ 1 به 000/ 2 در آیه بعد صادر شد: «النَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنکم و عَلِمَ انَّ فیکم ضَعفًا فَان یکن مِنکم مِائَةٌ صَابِرَةٌ یغلِبوا مِائَتَینِ وان یکن مِنکم الفٌ یغلِبوا الفَینِ بِاذنِ اللَّهِ واللَّهُ مَعَ الصبِرین» . (انفال/ 8، 66)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در خطابهای مسلمانان را به جنگ تحریض و به ثواب ترغیب و بارها برای پیروزی مسلمانان دعا کرد و میفرمود: خدایا! اگر این گروه اندک کشته شوند دیگر کسی تو را عبادت نخواهد کرد. «4» آیه «اذ تَستَغیثونَ رَبَّکم فَاستَجابَ لَکم» (انفال/ 8، 9) نشان میدهد که مسلمانان بیمناک و مضطرب بوده و از خدا کمک و یاری میطلبیدهاند. (1)
. مجمع البیان، ج 1، ص 709؛ معانی القرآن، ج 1، ص 363
(2). مجمع البیان، ج 1، ص 709؛ حقائق التأویل، ص 34- 45.
(3). التبیان، ج 5، ص 136؛ تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 260- 261؛ زاد المسیر، ج 2، ص 178
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 279؛ المغازی، ج 1، ص 58- 59، 81.
اعلام قرآن، ج3، ص: 81
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز آنقدر دعا کرد که ردای مبارکش از دوشش افتاد. «1»
بنابر گزارشی که مورد نقد جدی برخی محققان است»
برای پیامبر صلی الله علیه و آله سایبانی ساختند «3» ؛ ولی بر اساس سخن امیرمؤمنان علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله در بدر از همه مسلمانان به دشمن نزدیکتر بود و هرگاه جنگ سخت میشد مسلمانان به آن حضرت پناه میبردند. «4»
نبرد تن به تن و آغاز جنگ
پیش از شروع جنگ تن به تن، ابوجهل برای خنثا کردن سخنان عتبه و نیز تحریک عواطف مردم، به عامر حضرمی فرمان داد تا سر خود را تراشیده، با ریختن خاک بر سر خود خون برادرش را طلب کند. گویند: عامر نخستین کسی بود که به صفوف مسلمانان هجوم برد تا صفوف آنان درهم ریزد؛ ولی نیروهای پیامبر صلی الله علیه و آله از خود ثبات قدم نشان دادند. «5» زخم زبانهای تند و پیوسته ابوجهل و قریش به عتبه، او را وا داشت تا در جنگی که خود برای خاموشی آن تلاش میکرد، نخستین کسی باشد که به همراه پسرش ولید و شیبه پا به میدان نهند و جنگ تن به تن را آغاز کنند. «6»
پیامبر صلی الله علیه و آله که گویا کراهت داشت انصار در نخستین درگیری، طرفِ قریش باشند حمزه، علی علیه السلام و عبیدة بن حارث را به میدان فرستاد. حمزه عتبه را کشت و علی علیه السلام ولید را و عبیده با کمک حمزه و علی علیه السلام شیبه را کشتند. بر اساس روایتی از علی علیه السلام آن حضرت در کشتن هر سه نفر شرکت داشته است. «7» به نقلی آیه «هذانِ خَصمانِ اختَصَموا فی رَبّهِم فَالَّذینَ کفَروا قُطّعَت لَهُم ثیابٌ مِن نارٍ یصَبُّ مِن فَوقِ رُءوسِهِمُ الحَمیم/ اینها مؤمنان و کافراندو گروه دشمن یکدیگرند که درباره هستی و یگانگی پروردگارشان با هم ستیزه کردند، پس کسانی که کافر شدند برایشان جامههایی از آتش بریدهاند و از بالای (1). جامع البیان، مج 6، ج 9، ص 251؛ مسند احمد، ج 1، ص 30؛ مجمعالبیان، ج 4، ص 437
(2). الصحیح من سیره، ج 5، ص 41- 45.
(3). المغازی، ج 1، ص 55؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 272- 273؛ الطبقات، ج 2، ص 11.
(4). مسند احمد، ج 1، ص 86، 126؛ مسند ابی یعلی، ج 1، ص 329؛ الطبقات، ج 2، ص 17
(5). السیرة النبویه، ج 2، ص 278؛ المغازی، ج 1، ص 67
(6). المغازی، ج 1، ص 66- 67
(7). روض الجنان، ج 5، ص 48
اعلام قرآن، ج3، ص: 82
سرشان آب جوشان ریخته میشود» (حجّ/ 22، 19) درباره این نبرد تن به تن نازل شد. «1»
کشته شدن این سه تن ضربه سختی به قریش بود؛ ولی ابوجهل با سخنان خود به مردم اطمینان میداد که پیروز خواهند شد و خطاب به مسلمانان شعار داد: «لنا العُزّی و لا عُزّی لکم» و منادی پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: «اللَّه مولانا و لا مولا لکم» . «2» پیامبر صلی الله علیه و آله با برداشتن مشتی خاک و پاشیدن آنها به سوی کافران فرمود: رویتان سیاه باد. «3» خدایا! دلهایشان را سرشار از ترس و قدمهایشان را سست و لرزان کن. بر اساس روایتی از امام سجاد علیه السلام و امام صادق علیه السلام، پیامبر صلی الله علیه و آله از علی علیه السلام خواست تا از مکانی خاص، مشتی خاک به او دهد و علی علیه السلام این را از مناقب خاص خود میدانست. «4» در منابع اهل سنت این روایت از ابن عباس نقل شده و در ادامه آمده که این خاکها به چشمان همه مشرکان فرو رفت و به گزارشی آیه «و ما رَمَیتَ اذ رَمَیتَ ولکنَّ اللَّهَ رَمی (انفال/ 8، 17) در این باره نازل شد. «5»
بدینگونه جنگ میان صفوف مسلمانان و مشرکان درگرفت و این درحالی بود که شعار مسلمانان در این جنگ «یا منصور امت» «6» و بنا بهنقلی «احَدٌ احَد» «7» بود. خداوند مسلمانان را در بدر از هرگونه عقبنشینی در برابر کافران به شدت برحذر داشت و آنان را به دوزخ تهدید کرد. آیه ذیل به این مطلب تصریح دارد: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اذا لَقیتُمُ الَّذینَ کفَروا زَحفًا فَلا تُوَلّوهُمُ الادبار* و مَن یوَلّهِم یومَذٍ دُبُرَهُ الّا مُتَحَرّفًا لِقِتالٍ او مُتَحَیزًا الی فِئَةٍ فَقَد باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ و مَأوهُ جَهَنَّمُ و بِئسَ المَصیر/ ای مؤمنان چون با کافران رو به رو شدید که به سوی شماروی میآورند، به آنها پشت نکنید و هرکه در آن هنگام به عقب بازگردد-/ مگر برای تاکتیک جنگی یا پیوستن به گروهی دیگر- به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جایگاهش دوزخ است و بد سرانجامی است» . (انفال/ 8، 15- 16) برخی (1). المغازی، ج 1، ص 68- 70؛ جامعالبیان، مج 10، ج 17، ص 172- 173؛ تفسیر ابن کثیر، ج 8، ص 2479
(2). سبل الهدی، ج 4، ص 36
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 280
(4). الخصال، ص 576؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 52
(5). المعجم الکبیر، ج 11، ص 227؛ الکشاف، ج 2، ص 207؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 84
(6). المغازی، ج 1، ص 72؛ الطبقات، ج 2، ص 10
(7). السیرةالنبویه، ج 2، ص 287
اعلام قرآن، ج3، ص: 83
مفسران اهل سنت این حکم را تنها مخصوص بدریان دانستهاند. «1» این احتمال میرود که چنین تحلیلی از سوی مفسران برای رعایت شأن برخی از صحابه صورت گرفته باشد که در جنگهایی چون احد و حنین و … فرار کردند.
با توجه به اینکه پیروزی بدر ضربهای مهلک به سران قریش در مکه بود، برخی مفسران آیات دربردارنده وعده شکست کافران را بر کشتگان بدر تطبیق کردهاند «2» :
«سَیهزَمُ الجَمعُ ویوَلّونَ الدُّبُر/ به زودی جمعشان درهم شکسته شده، فراری خواهند شد» . (قمر/ 54، 45)
امدادهای غیبی در بدر
برخی از امدادهای الهی در بدر عبارت است از: مسلط شدن خواب بر مؤمنان برای آرامش؛ فرو فرستادن باران برای طهارت و محکم شدن زمین رملی زیر پای آنان برای مناسب شدن موقعیت جغرافیایی و جنگی، تقلیل نیروهای دو سپاه، در نگاه یکدیگر به گونهای که موجب تقویت روحیه مسلمانان و مغرور شدن و تضعیف روحیه مشرکان گردید و نیز حضور فرشتگان در بدر.
در قرآن و روایات بر حضور فرشتگان در بدر تأکید شده است. گزارشهای متعددی از دو گروه مسلمانان «3» و مشرکان «4» در این خصوص وجود دارد. ظاهر آیه « … فَاستَجابَ لَکم انّی مُمِدُّکم بِالفٍ مِنَ المَلَکةِ مُردِفین» (انفال/ 8، 9) بر حضور 000/ 1 فرشته از ابتدای جنگ دلالت دارد «5» ؛ حضوری که در ادامه جنگ به 000/ 3 افزایش یافت «6» : «اذ تَقولُ لِلمُؤمِنینَ الَن یکفِیکم ان یمِدَّکم رَبُّکم بِثَلثَةِ ءالفٍ مّنَ المَلکةِ مُنزَلین/ در آن هنگام که تو به مؤمنان میگفتی: آیا کافی نیست پروردگارتان شما را به 000/ 3 فرشته که از آسمان فرود میآیند یاری کند؟» (آلعمران/ 3، 124) همچنین خداوند به مؤمنان وعده (1). جامع البیان، مج 6، ج 9، ص 266
(2). جامعالبیان، مج 13، ج 27، ص 142- 143؛ مجمع البیان، ج 9، ص 293
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 285- 286؛ المغازی، ج 1، ص 76، 78- 79، 81، 91؛ الطبقات، ج 2، ص 19
(4). السیرةالنبویه، ج 2، ص 301؛ المغازی، ج 1، ص 76- 77؛ مناقب، ج 1، ص 118
(5). التبیان، ج 5، ص 84؛ مجمع البیان، ج 4، ص 436
(6). روض الجنان، ج 5، ص 53؛ التبیان، ج، 2، 579؛ جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 101
اعلام قرآن، ج3، ص: 84
داده بود که چنانچه صبر و تقوا پیشه کنند این تعداد به 000/ 5 افزایش یابد «1» : «بَلی ان تَصبِروا و تَتَّقوا ویأتوکم مِن فَورِهِم هذا یمدِدکم رَبُّکم بِخَمسَةِ ءالفٍ مِنَ المَلکةِ مُسَوّمین» . (آل عمران/ 3، 125)
از امیرمؤمنان علیه السلام نیز روایت شده که در بدر سه تندباد وزید که جبرئیل و میکائیل و اسرافیل هریک با 000/ 1 نفر حاضر شدند. جبرئیل در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و میکائیل در سمت راست سپاه و اسرافیل در جناج چپ سپاه مستقر شدند. «2» طبرسی و ابوالفتوح رازی در تفاسیر خود تعداد 000/ 8 یا 000/ 9 را نیز نقل کردهاند. «3» رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مسلمانان را به حضور ملائکه بشارت داد. «4» برخی مقصود از غمام در آیه « … فی ظُلَلٍ مِنَ الغَمامِ والمَلکةُ» (بقره/ 2، 210) را همان ابرهای سفیدی دانستهاند که ملائکه روز بدر در آن آمدند. «5»
از جمله امدادهای غیبی که نقشی بسیار مهم در شکست مشرکان داشت وحشت و هراسی بود که خداوند بر دل مشرکان افکند: «اذ یوحی رَبُّک الَی المَلَکةِ انّی مَعَکم فَثَبّتُوا الَّذینَ ءامَنوا سَالقی فی قُلوبِ الَّذینَ کفَروا الرُّعبَ فَاضرِبوا فَوقَ الاعناقِ واضرِبوا مِنهُم کلَّ بَنان/ به یادآور آن هنگام را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد که من با شما هستم؛ مؤمنان را پایمردی بخشید. به زودی در دل کافران هراس میافکنم، پس بر فراز گردنهایشان بزنید و دستهایشان را قطع کنید» . (انفال/ 8، 12) برخی این وحشت را ناشی از صداهای مهیبی میدانند که همانند ریختن سنگ در طشت بود. «6» از امام باقر علیه السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: من با رعب و ترسی که خدا بر دشمنان وارد میکرد یاری شدهام. «7»
خداوند این کمکها را بشارتی به مسلمانان و مایه قوت و اطمینان و تسکین قلب آنان (1). تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 752؛ مجمع البیان، ج 1، ص 828؛ روض الجنان، ج 5، ص 52- 56
(2). المغازی، ج 1، ص 57؛ جامع البیان، مج 6، ج 9، ص 259؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 302
(3). مجمع البیان، ج 1، ص 828؛ روض الجنان، ج 5، ص 56
(4). المغازی، ج 1، ص 70- 71
(5). التبیان، ج 1، ص 258
(6). المغازی، ج 1، ص 95؛ اسباب النزول، ص 192؛ سبل الهدی، ج 4، ص 48
(7). جامع البیان، مج 6، ج 10، ص 62
اعلام قرآن، ج3، ص: 85
دانسته است: « … و ما جَعَلَهُ اللَّهُ الّا بُشری ولِتَطمَنَّ بِهِ قُلوبُکم و مَا النَّصرُ الّا مِن عِندِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیم» (الانفال/ 8، 10)، از این رو بجاست که خداوند تیر انداختن و کشتن مشرکان را به خود نسبت دهد: «فَلَم تَقتُلوهُم ولکنَّ اللَّهَ قَتَلَهُم وما رَمَیتَ اذ رَمَیتَ ولکنَّ اللَّهَ رَمی ولِیبلِی المُؤمِنِینَ مِنهُ بَلاءً حَسَنًا انَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیم» (انفال/ 8، 17) و مکر کافران را سست گرداند: «ذلِکم وانَّ اللَّهَ موهِنُ کیدِ الکفِرین» . «1»
(انفال/ 8، 18)
پایان جنگ بدر
بر اساس برخی روایات مشرکان هنگام خروج از مکه پرده کعبه را گرفته، گفتند:
خدایا! برترین از این دو سپاه و هدایت شدهترین از این دو گروه و باکرامتترین این دو حزب را پیروز گردان. در بدر ابوجهل نیز از خدا خواست تا آن کسی را که پیوند خویشاوندی را گسسته و امری ناآشنا آورده شکست دهد و برای خود نیز فتح و پیروزی خواست. آیه 19 انفال/ 8 بدین امر اشاره دارد: «ان تَستَفتِحوا فَقَد جاءَکمُ الفَتحُ و ان تَنتَهوا فَهُوَ خَیرٌ لَکم/ «2»
اگر شما فتح و پیروزی میخواهید پیروزی به سراغ شما آمد و اگر از مخالفتخودداری کنید برای شما بهتر است … » .
جنگ بدر با شهادت 14 تن از مسلمانان (6 تن از مهاجران و 8 تن از انصار) و با کشته شدن 70 نفر و اسیر شدن همین تعداد از مشرکان به پایان رسید. «3»
ابن قتیبه شمار کشتگان قریش را 50 و اسیران را 44 نفر گفته است «4» که 35 تن از آنان تنها به دست علی علیه السلام به هلاکت رسیدند. «5» این در حالی بود که بسیاری از مشرکان در بیابانهای اطراف پراکنده شده، برای فرا رسیدن شب و رهایی از دست مسلمانان لحظه شماری میکردند. «6»
پیامبر صلی الله علیه و آله نیز که منتظر خبر کشته شدن ابوجهل بود و او را رأس پیشوایان کفر و فرعون (1). الکشاف، ج 2، ص 208
(2). اسباب النزول، ص 193؛ الکشاف، ج 2 ص 208
(3). الطبقات، ج 2، ص 12؛ ر. ک: المغازی، ج 1، ص 145- 152
(4). المعارف، ص 155
(5). روض الجنان، ج 5، ص 50
(6). المغازی، ج 1، ص 95
اعلام قرآن، ج3، ص: 86
امت نامیده بود»
با شنیدن خبر قتل او گفت: خدایا! وعده خود را محقق ساختی. «2» ابوجهل به دست دو جوان کم سال یعنی معاذ بن عمرو و معاذ بن عفراء کشته شد و هنوز رمقی در بدن داشت که عبداللَّه بن مسعود، سر او را از تن جدا کرد. «3»
از دیگر افرادی که پیامبر صلی الله علیه و آله وی را نفرین کرد و خواهان کشته شدن او بود نوفل بن خویلد بود که به دست علی علیه السلام کشته شد. با مرگ او پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گفت و فرمود: خدا را سپاس که دعایم را به اجابت رساند. «4»
درباره شهدای بدر برخی بر اساس پندارهای خود میگفتند که فلانی مُرد و از لذتهای دنیا بهرهای نبرد. خداوند برای رد گفتههایشان این آیه را نازل کرد: «و لا تَقولوا لِمَن یقتَلُ فی سَبیلِ اللَّهِ اموتٌ بَل احیاءٌ و لکن لا تَشعُرون» . (بقره/ 2، 154) «5» بر اساس روایتی دیگر چون شهدای بدر در بهشت از کرامت و نعمتهای بهشتی برخوردار شدند گفتند: ای کاش خویشان ما میدانستند که حال ما چگونه است، در نتیجه این آیه نازل شد «6» که با آیه «و لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ اموتًا بَل احیاءٌ عِندَ رَبّهِم یرزَقون» (آل عمران/ 3، 169) که در شأن شهدای احد نازل شده متفاوت است. «7»
جنگ بدر که بیش از نصف روز طول نکشید «8» یکی از مهمترین رخدادهای صدر اسلام را رقم زد، چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره آن فرمود: هیچگاه شیطان کوچکتر و در ماندهتر از روز عرفه نبوده، مگر در روز بدر. «9»
بدر وعدهگاه عذاب الهی
خداوند بارها از بدر به وعدگاه عذاب الهی تعبیر کرده که مشرکان به عللی باید آن (1). المغازی، ج 1، ص 91؛ جامع البیان، مج 15، ج 30، ص 322؛ الامالی، ص 310
(2). المغازی، ج 1، ص 91.
(3). ر. ک: صحیح البخاری، ج 2، ص 68- 69
(4). المغازی، ج 1، ص 91- 92
(5). اسباب النزول، ص 44؛ مجمع البیان، ج 1، ص 433
(6). زاد المسیر، ج 1، ص 161
(7). مجمع البیان، ج 2، ص 880
(8). المغازی، ج 1، ص 75، 112
(9). الموطأ، ج 1، ص 422؛ المصنف، صنعانی ج 4، ص 378؛ المغازی، ج 1، ص 77- 78
اعلام قرآن، ج3، ص: 87
عذاب را میچشیدند، چنانکه در آیات 13- 14 انفال/ 8 این عذاب را بر اثر مخالفت مشرکان با خدا و پیامبر دانسته، از عذاب آتش برای کافران خبر میدهد: «ذلِک بِانَّهُم شاقُّوا اللَّهَ ورَسولَهُ ومَن یشاقِقِ اللَّهَ و رَسولَهُ فَانَّ اللَّهَ شَدیدُ العِقَاب* ذلِکم فَذوقوهُ و انَّ لِلکفِرینَ عَذابَ النّار» (انفال/ 8، 13- 14)؛ همچنین در آیه 34 انفال/ 8 این عذاب را نتیجه منع و بازداشتن کافران از مسجد الحرام معرفی میکند و این در حالی بود که آنان شایستگی تو لیت مسجد را نداشتند: «و ما لَهُم الّا یعَذّبَهُمُ اللَّهُ وهُم یصُدّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ وما کانوا اولِیاءَهُ ان اولِیاؤُهُ الَّا المُتَّقونَ ولکنَّ اکثَرَهُم لا یعلَمون» . کفر و انکار خداوند از دیگر عوامل نزول عذاب در بدر است: «فَذوقوا العَذابَ بِما کنتُم تَکفُرون» . «1»
(آلعمران/ 3، 106) خداوند در جای دیگر از این عذاب به «عذاب یوم عقیم» یاد کرده است: « … یأتِیهُم عَذابُ یومٍ عَقِیم» (حجّ/ 22، 55)، زیرا هیچ خیر و برکتی برای مشرکان نداشت «2» و نیز در آن روز شبی برای مشرکان وجود نداشت، زیرا پیش از فرا رسیدن شب نابود شدند. «3» از نظر برخی مفسران آیه «و لَقَد صَدَقَکمُ اللَّهُ وعدَهُ اذ تَحُسّونَهُم بِاذنِه» (آلعمران/ 3، 152) به تحقق وعده خداوند درباره قتل دشمنان در جنگ بدر اشاره دارد «4» ، هرچند که سزاوار آن است که مقصود از آن جنگ احد است؛ نیز برخی مقصود از «و اذ غَدَوتَ مِن اهلِک تُبَوّئُ المُؤمِنین» (آلعمران/ 3، 121) را نصرت خداوند در نبرد بدر دانستهاند. «5»
بعضی از مفسران نیز با تطبیق برخی آیات مکی عذاب بر روز بدر بر عظمت شکست مشرکان در این روز تأکید کردهاند: 1. «و اخِذوا مِن مَکانٍ قَریب/ آنان را از جایی نزدیک (به عذاب) فرا گیرند» . (سبأ/ 34، 51). 2. «یومَ نَبطِشُ البَطشَةَ الکبری انّا مُنتَقِمون/ «6»
روزی که (کافران را) سخت فرو میگیریم که ما انتقام گیرندگانیم» .
(دخان/ 44، 16). 3. «و لَنُذیقَنَّهُم مِنَ العَذابِ الادنی دونَ العَذابِ الاکبَرِ/ هر آینه آنان را (1). المغازی، ج 1، ص 133
(2). تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 410؛ جامع البیان، مج 10، ج 17، ص 253؛ تفسیر ماوردی، ج 4، ص 37
(3). زادالمسیر، ج 5، ص 445
(4). التبیان، ج 3، ص 23
(5). زادالمسیر، ج 2، ص 23
(6). التبیان، ج 9، ص 228.
اعلام قرآن، ج3، ص: 88
از عذاب نزدیکتر پیش از عذاب بزرگتر بچشانیم» . (سجده/ 32، 21) «1» . 4. «حَتّی اذا فَتَحنا عَلَیهِم بابًا ذا عَذابٍ شَدیدٍ اذا هُم فیهِ مُبلِسون/ «2»
تا هنگامی که دری از عذاب سخت بر آنان بگشودیم، آنگاه در آن (عذاب) از هر خیری نومید گشتند» . (مؤمنون/ 23، 77).
5. «حَتّی اذا اخَذنا مُترَفیهِم بِالعَذابِ/ تا زمانی که متنعمان مغرور آنها را در چنگال عذاب گرفتار سازیم» . (مؤمنون/ 23، 64) «3» . 6. «ان عَسی ان یکونَ قَدِ اقتَرَبَ اجَلُهُم/ آیا در این نیز اندیشه نکردند که شاید پایان زندگی آنها نزدیک شده باشد» . (اعراف/ 7، 185).
7. «افَبِعَذابِنا یستَعجِلون* فَاذا نَزَلَ بِسَاحَتِهِم فَساءَ صَبَاحُ المُنذَرین/ آیا آنها برای عذاب ما شتاب میکنند؟! اما هنگامی که عذاب ما درآستانه خانههایشان فرود آید، انذار شدگان صبحگاه بدی خواهند داشت» . (صافّات/ 37، 176- 177) «4» . 8. «و انَّ لِلَّذینَ ظَلَموا عَذابًا دونَ ذلِک/ و برای ستمگران عذابی قبل از آن است» . (طور/ 52، 47) «5» . 9.
«فَاصبِر انَّ وعدَ اللَّهِ حَقٌّ فَامّا نُرِینَّک بَعضَ الَّذی نَعِدُهُم … / پس صبر کن که وعده خدا حق است، پس هرگاه قسمتی از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم در حال حیاتت به تو ارائه دهیم … » . (غافر/ 40، 77) «6» . 10. «عَسی ان یکونَ … بَعضُ الَّذی تَستَعجِلون/ بگو: شاید پارهای از آنچه درباره آن شتاب میکنید، نزدیک و در کنار شما باشد» (نمل/ 27، 72) که مقصود عذاب روز بدر است. «7» 11. «ولَولا کلِمَةٌ سَبَقَت مِن رَبّک لَکانَ لِزامًا واجَلٌ مُسَمّی و اگر سنت و تقدیر پروردگارت و ملاحظه زمان مقرر نبود، عذاب الهی به زودی دامان آنان را میگرفت» . (طه/ 20، 129) «8» . 12. «و احَلّوا قَومَهُم دارَ البَوار/ و قوم خود را به سرای نیستی و نابودی کشاندند» . (ابراهیم/ 14، 29) «9» .
13. « … فلا یستعجلون/ بنابراین عجله نکنند» . (ذاریات/ 51، 59) «10» . 14. «و اذًا (1). التبیان، ج 3، ص 23
(2). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 64
(3). المغازی، ج 1، ص 137
(4). همان، ص 133
(5). زادالمسیر، ج 7، ص 2
(6). زادالمسیر، ج 4، ص 22
(7). التبیان، ج 8، ص 115
(8). التبیان، ج 7، ص 513
(9). زادالمسیر، ج 7، ص 314
(10). المغازی، ج 1، ص 137
اعلام قرآن، ج3، ص: 89
لا یلبَثونَ خِلفَک الّا قَلیلا/ پس از تو، جز مدت کمی نمیماندند» . (اسراء/ 17، 76).
15. «فَلَنُذیقَنَّ الَّذینَ کفَروا عَذابًا شَدیدًا/ به یقین، به کافران عذابی شدید میچشانیم» .
(فصّلت/ 41، 27) «1» .
غنایم بدر
در پایان جنگ بدر دو موضوع جدید سبب بروز اختلافهایی شد: نخست تقسیم غنایم بود؛ هر شخصی افزون بر آنچه از وسایل شخصی کشتگان به دست آورده بود در غنایم کلی نیز سهمی میطلبید. غنایم کلی عبارت بود از 150 شتر، 10 اسب و مقداری چرم و پارچه و ابزار جنگی. «2» از عبادة بن صامت نقل است که ما درباره غنایم جنگی با هم اختلاف کردیم و رفتار زشتی از خود نشان دادیم. «3»
روایات مختلفی که در شأن نزول اولین آیه انفال/ 8 نقل شده تمامی بر این اختلاف دلالت دارد. «4» آیات اول انفال به بیان حکم این موضوع پرداخته است. آیه نخست بیان میکند که اصحاب پیوسته به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمده، از او در باره غنایم میپرسیدند:
«یسَلونَک عَنِ الانفالِ قُلِ الانفالُ لِلَّهِ والرَّسولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ واصلِحوا ذاتَ بَینِکم واطیعُوا اللَّهَ ورَسولَهُ ان کنتُم مُؤمِنین» .
در این آیه برای اولین بار، قرآن از غنایم جنگی به «انفال» یاد کرده و در ابتدا، این غنایم را مخصوص خدا و رسولش قرار داده تا هر چه خواهند تصمیم گیرند و خطاب به مسلمانان تأکید میکند که اگر مؤمنان حقیقی باشید باید از خدا و رسولش اطاعت کنید.
بدین ترتیب کسانی که از این غنایم برده بودند موظف به بازگرداندن آنها شدند. «5» در (1). مجمع البیان، ج 9، ص 20
(2). المغازی، ج 1، ص 100، 102- 103.
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 296؛ المغازی، ج 1، ص 99؛ مسند احمد، ج 6، ص 441
(4). اسباب النزول، ص 190- 191
(5). المغازی، ج 1، ص 99
اعلام قرآن، ج3، ص: 90
آیه 41 انفال/ 8 حکم این انفال چنین بیان شده است: «واعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَیءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِی القُربی والیتمی والمَسکینِ و ابنِالسَّبیلِ ان کنتُم ءامَنتُم بِاللَّهِ وما انزَلنا عَلی عَبدِنا یومَ الفُرقانِ یومَ التَقَی الجَمعانِ واللَّهُ عَلی کلّ شَیءٍ قَدیر/ اگر به خدا و آنچه بر بنده و رسول خود در روز تمیز حق از باطل، روز درگیری دو سپاه در جنگ بدر نازل کردیم ایمان دارید بدانید که از هر چیزی که به غیمت گرفتید خمس آن از آنِ خدا و رسولش و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است و خدا بر هر کاری تواناست» .
بدیهی است که باقی غنایم برای مجاهدان بود و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز آنها را میانشان قسمت کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای کسانی که در مدینه و قبا جانشین خود کرده بود سهمی پرداختند. سعد بن عباده نیز که بر اثر مارگزیدگی نتوانست همراهی کند ولی انصار را برای حضور در بدر تشویق کرده بود سهمی به او داده شد. «1» بدین ترتیب مسلمانان که هنگام خروج از مدینه تنها یک یا دو اسب «2» و 70 شتر داشتند و هر دو یا سه یا 4 نفر از یک شتر استفاده میکردند «3» هنگام بازگشت، هر یک بر یک یا دو شتر سوار بود و برهنگان جامه پوشیده و به زاد و توشه قریش دست یافته، سیر شده بودند و چون فدیه آزادی اسیران را نیز گرفتند هر فقیری ثروتمند شد و این استجابتِ همان دعای پیامبر صلی الله علیه و آله بود که هنگام حرکت از سقیا به سوی بدر گفت: خدایا! ایشان گروه پیادگاناند، سوارشان کن، برهنهاند آنان را بپوشان، گرسنهاند، سیرشان کن و نیازمندند، به فضل خود بی نیازشان فرمای. «4»
بر اساس روایت ابن عباس، از جمله غنایم جنگ بدر پارچهای سرخ رنگ بود که مفقود شد. برخی گفتند: شاید رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را برای خود برداشته است! بنا به روایتی در پاسخ به این تهمت بود که آیه 161 آلعمران/ 3 نازل شد: «و ما کانَ لِنَبِی ان یغُلَّ … / «5»
ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند» .
جست و جوها آشکار ساخت که یکی از حاضرانِ در بدر آن را برداشته، در زمین پنهان کرده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد آن را بیابند و چون آن را یافتند کسی گفت:
ای رسول خدا برای این مرد طلب آمرزش کن. این درخواست چند بار تکرار شد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: درباره مجرمان چنین چیزی نخواهید. «6» (1)
. المغازی، ج 1، ص 101
(2). همان، ص 27
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 264.
(4). المغازی، ج 1، ص 26.
(5). همان، ص 102؛ اسباب النزول، ص 107
(6). المغازی، ج 1، ص 102
اعلام قرآن، ج3، ص: 91
همچنین درباره حکم اسیران جنگی پیامبر پیش از جنگ، مسلمانان را از کشتن افرادی چون ابوالبختری از قبیله بنیاسد به سبب خدماتش به مسلمانان در مکه و حارث بن عامر بن نوفل و بنیهاشم را بر اثر خروج اجباری و زمعة بن اسود منع و بر اسیر کردن آنان تأکید ورزیده بود. «1» اگرچه مسلمانان بر اثر ناآشنایی با برخی از این افراد آنان را در جنگ کشتند؛ همچنین در پی اعلام پیامبر برخی از مسلمانان نیز تلاش کردند که در زمان جنگ افراد دیگری از سپاه قریش را به اسارت درآورند. شاید بتوان انگیزه این گروه از مسلمانان را در این کار حفظ جان بستگان یا دوستان خود که در جبهه مخالف قرار داشتند یا حتی انگیزههای اقتصادی و در یافت فدیه در برابر آزادی اسیران دانست، به هر روی خداوند در آیات 67- 68 انفال/ 8 که پس از بدر نازل شد عمل این دسته از مسلمانان را نکوهش و ضمن رد اسارت گرفتن دشمنان در زمان جنگ، متخلفان از این دستور را به عذابی بزرگ تهدید کرد: «ما کانَ لِنَبِی ان یکونَ لَهُ اسری حَتّی یثخِنَ فِی الارضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنیا واللَّهُ یریدُ الأخِرَةَ واللَّهُ عَزیزٌ حَکیم* لَولا کتبٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکم فیما اخَذتُم عَذابٌ عَظیم» .
پس از جنگ در تعیین سرنوشت اسیران مشرک اختلافهایی روی داد؛ از یک سو برخی از مسلمانان از جمله سعد بن معاذ «2» که از انگیزههای قوی دینی برخوردار بودند خواهان کشتن اسرا بودند. در این میان عمر بن خطاب نیز از کشتن اسرا «3» حمایت میکرد و بر آن پای میفشرد «4» . شاید بتوان گفت که از قبیله عمر فردی در سپاه قریش نبود «5» تا عمر بخواهد با اسارت گرفتن وی جانش را نجات دهد، از این رو وی به راحتی از کشتن اسرا (1). السیرةالنبویه، ج 2، ص 281- 282؛ المغازی، ج 1، ص 80- 81
(2). السیرة النبویه، ج 2، ص 281؛ المغازی، ج 1، ص 106
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 281؛ المغازی، ج 1، ص 105، 108- 109
(4). اسباب النزول، ص 198؛ سبل الهدی، ج 4، ص 92
(5). المعارف، ص 153
اعلام قرآن، ج3، ص: 92
سخن میگفت …
از سوی دیگر پیامبر ضمن فرمان قتل برخی از اسیران مشرک چون عقبة بن* ابیمعیط «1» ، نضر بن* حارث و طعیمة بن ابیعدی که سابقهای دیرین در دشمنی با مسلمانان داشتند و حکم اعدام آنان به دست امیرمؤمنان علی علیه السلام اجرا گردید «2» ، از آزادی سایر اسیران در برابر پرداخت فدیه* یا تعلیم کودکان مسلمان، سخن به میان آورد. «3» مسلمانان نیز طبق نظر آن حضرت رفتار کردند. بنابر روایاتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام و امام باقر علیه السلام آیه: «اوَلَمّا اصبَتکم مُصیبَةٌ قَد اصَبتُم مِثلَیها قُلتُم انّی هذا قُل هُوَ مِن عِندِ انفُسِکم انَّ اللَّهَ عَلی کلّ شَیءٍ قَدیر» (آل عمران/ 3، 165) به آزادی اسرا در برابر فدیه اشاره دارد. «4»
گزارشهای متعددی از برخورد خوب مسلمانان با اسیران در راه بازگشت به مدینه و همچنین در زمان حضور در مدینه آمده است. «5» به موجب گزارشهایی، قریش در ابتدا نمیخواست تا هم کشته داده باشد و هم فدیه بپردازد، از این رو مُطَّلِب پسر ابووداعه، نخستین کسی که فدیه پرداخت و پدرش را آزاد ساخت، مورد سرزنش قریش قرار گرفت؛ ولی پس از این، ممنوعیت پرداخت فدیه برداشته شد. «6»
بازتاب جنگ بدر در مدینه
رسول خدا صلی الله علیه و آله سه روز در بدر ماند «7» و پس از خاکسپاری شهدا و انداختن کشتههای قریش «8» در یکی از چاههای بدر «9» (ظ اصحاب قلیب)، زید بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را از اثیل به مدینه فرستاد تا خبر پیروزی مسلمانان را به مدینه برسانند. «10» (1)
. تفسیر ماوردی، ج 5، ص 238
(2). المغازی، ج 1، ص 106- 107؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 298؛ عیون الاثر، ج 1، ص 347؛ سبل الهدی، ج 4، ص 63- 64
(3). الطبقات، ج 2، ص 13، 16
(4). مجمع البیان، ج 1، ص 877
(5). المغازی، ج 1، ص 119؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 299- 300؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 159
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 302- 303
(7). المنتظم، ج 2، ص 225
(8). السیرة النبویه، ج 2، ص 292؛ المغازی، ج 1، ص 111؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 181
(9). السیرة النبویه، ج 2، ص 292؛ المغازی، ج 1، ص 111
(10). المغازی، ج 1، ص 114- 115، 120؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 296، 300.
اعلام قرآن، ج3، ص: 93
جنگ بدر در مدینه، هم در میان مسلمانان و هم در میان یهودیان و منافقان «1» بازتاب گستردهای داشت. این پیروزی چنان عظیم و مهم بود که نه تنها مسلمانان بلکه عمده منافقان و یهودیان سخن زید بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه را که پیش از رسیدن سپاه به مدینه خبر پیروزی را به مدینه رساندند باور نمیکردند و میگفتند که آنان نمیدانند چه میگویند. حتی سخنان زید را ناشی از هراسی که از شکست مسلمانان بر او عارض شده میدانستند. «2» این تعجب از آن رو بود که مردم مدینه با نام برخی از بزرگان قریش در میان اسامی کشتهشدگان مواجه شدند. «3» مردم از جمله بزرگان خزرج با شنیدن این خبر به روحا آمدند و پیروزی بدر را به پیامبر صلی الله علیه و آله شادباش گفتند و کسانی که در این غزوه حاضر نشده بودند از رسول خدا صلی الله علیه و آله عذرخواهی کردند. «4» یهودیان و منافقان نیز وقتی اسیران را با دستهای بسته دیدند خوار و زبون شدند. حتی با توجه به غنایم مسلمانان چنان احساس حقارت کردند که آرزو کردند با پیامبر در بدر حضور میداشتند تا غنیمتی به دست میآوردند، زیرا معتقد بودند دیگر پرچمی برای او افراشته نخواهد شد، مگر اینکه پیروز شود. کعب بن اشرف از بزرگان یهود در آن هنگام مرگ را برتر از زندگی دانست و گفت: امروز زیر زمین بهتر از روی آن است. وی کشته شدگان را، بزرگان و پادشاهان عرب و اهل حرم دانست. او نتوانست خشم و ناراحتی خود را اظهار نکند، ازاینرو به مکه رفت و با مرثیه سرایی بر کشته شدگان قریش، آنان را به انتقام از پیامبر صلی الله علیه و آله ترغیب کرد. «5»
حقارت اسرای مشرک به ویژه اشراف از آنان مانند سهیل بن عمرو تا بدان حد بود که سوده همسر پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز تحت تأثیر قرار داده بود، از این رو به سهیل گفت: ای ابو یزید چگونه به اسارت تن دادی؟! مگر نمیتوانستی با بزرگواری بمیری! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
ای سوده آیا بر ضد خدا و رسول او ترغیب و تحریک میکنی؟ سوده گفت: ای رسول خدا! سوگند به کسی که تو را به حق پیامبر قرار داده است وقتی ابو یزید را دیدم که دستهایش به گردنش بسته است نتوانستم خودداری کنم. «6»
در آن هنگام که هنوز نوشیدن شراب ممنوع نشده بود عدهای از جمله خلیفه اول و دوم (1). السیرة النبویه، ج 2، ص 300- 302؛ المغازی، ج 1، ص 121، 124- 125؛ اسباب النزول، ص 85
(2). المغازی، ج 1، ص 114- 115، 120؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 296، 300
(3). المغازی، ج 1، ص 115
(4). همان، ص 116- 117
(5). همان، ص 121- 122
(6). همان، ص 118- 119
اعلام قرآن، ج3، ص: 94
در خانه ابوطلحه انصاری اجتماع کرده، ضمن نوشیدن شراب در سوگ کشته شدگان قریش اشعاری سرودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که از اشعار آنان باخبر شد با چهرهای برافروخته و دامن کشان نزد ابوبکر آمد. عمر با دیدن چهره غضبناک پیامبر صلی الله علیه و آله از خشم ایشان به خدا پناه برد و سوگند یاد کرد که دیگر شراب ننوشد. «1» زمخشری این اشعار را به عمر نسبت داده است. «2» سید حمیری و شیخ طوسی به این اشعار استناد کردهاند. «3» دیک الجن نیز اشعار وی در آن جلسه را نزد متوکل خوانده است. «4»
علامه امینی «5» و علامه شرف الدین عاملی «6» و سید جعفر مرتضی عاملی «7» به تفصیل به این موضوع پرداختهاند.
از جمله پیامدهای دیگر جنگ بدر در مدینه نگرانی انصار نسبت به همپیمانان یهودی خود بود و از این رو به آنان گفتند: پیش از اینکه همانند آنچه بر قریش در بدر وارد شد بر شما بیاید اسلام را بپذیرید. «8»
بازتاب جنگ بدر در مکه
بازتاب جنگ بدر در مکه بسیار گستردهتر از مدینه بود. خبر شکست مشرکان را حَیسُمان بن حابس خزاعی به مکه رساند. «9» مکیان نیز همانند مردم مدینه در اولین برخورد با این رویداد مهم سخن او را به شدت انکار و او را به هزیان گویی متهم میکردند.
این ناباوری چنان بود که صفوان بن امیه که در حجر اسماعیل نشسته بود میگفت: در باره من از او سؤال کنید. پرسیدند: آیا از صفوان خبری داری؟ حیسمان گفت: او در حجر اسماعیل است؛ ولی پدر و برادرش را در میان کشته شدگان دیدم. «10» (1)
. تفسیر قمی، ج 1، ص 180؛ نوادر الاصول، ج 1، ص 248
(2). ربیع الابرار، ج 4، ص 51- 53
(3). الهدایة الکبری، ص 110؛ الاصابه، ج 4، ص 22؛ بحارالانوار، ج 63، ص 487؛ ج 76، ص 131
(4). اللمعة البیضاء، ص 439
(5). الغدیر، ج 7، ص 95- 103
(6). النص و الاجتهاد، ص 310
(7). الصحیح من سیره، ج 9، ص 5، 305- 307
(8). جامعالبیان، مج 4، ج 6، ص 372؛ مجمعالبیان، ج 3، ص 354
(9). السیرة النبویه، ج 2، ص 300
(10). همان، ص 300- 302؛ المغازی، ج 1، ص 120
اعلام قرآن، ج3، ص: 95
چون قریش به مکه بازگشت و همه چیز روشن شد ابوسفیان برای برافروخته نگه داشتن خشم مشرکان نسبت به مسلمانان آنان را از هر گونه گریستن و نوحه و مرثیه سرایی بر کشتگان و از هر گونه خوشی و لذتجویی برحذر داشت. «1» برخی که نمیتوانستند برای کشته شدگانشان عزاداری نکنند به بیرون مکه رفته، در آنجا نوحه سرایی میکردند «2» ؛ اما وقتی کعب بن اشرف یهودی به مکه آمد و مرثیه سرایی کرد دیگران نیز اشعار او را خوانده، گریه و زاری را آشکار کردند. مکه یک ماه در غم و اندوه فرو رفته بود و هیچ خانهای نبود مگر اینکه بر کشتگان خود مرثیه میخواند. زنها نیز موهای خود را پریشان کردند. گاه گِرد شتر یا اسب مردی که کشته شده بود به نوحه خوانی میپرداختند. «3» قریش بر کشتگان خود اشعار غمانگیز فراوانی سراییده که در کتابهای تاریخی و ادبی آمده است. «4» این خشم چنان بود که عمیر بن وهب جُمَحی با تشویق و حمایت صفوان بن امیه تصمیم به کشتن پیامبر صلی الله علیه و آله گرفت؛ ولی چون به مدینه رسید دستگیر و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله از هدف او پرسید. او گفت: برای آزادی اسیری آمدهام؛ اما وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله سخنان او و صفوان را فاش ساخت به حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراف کرد و مسلمان شد و درخواست کرد تا به مکه رفته، قریش را به اسلام فراخواند. وی پس از کسب اجازه وارد مکه شد و با آگاه شدن صفوان و مکیان از مسلمان شدن او وی را نفرین کردند. گروه زیادی نیز با سخنان او مسلمان شدند. «5»
مصیبت بس سنگین بدر بر مکیان نه تنها در سال بعد جنگ احد را در پی داشت، بلکه کینهای در دل بزرگان قریش به خصوص امویان نهاده بود که حتی پس از مسلمان شدن (1). المغازی، ج 1، ص 121، 123
(2). همان، ص 123
(3). همان، ص 122- 123
(4). العقدالفرید، ج 3، ص 300- 301؛ الاغانی، ج 1، ص 23- 24
(5). المغازی، ج 1، ص 125- 127
اعلام قرآن، ج3، ص: 96
هرگاه فرصتی دست میداد کینه خود را به گونههای مختلف آشکار میکردند. در این میان اهل بیت پیامبر و انصار بیشتر آماج این کینهها بودند، چنان که بارها امیرمؤمنان علیه السلام از امویان و قریش شکوه و به ظلم و دشمنی آنان با خود اشاره کرده است. «1» عثمان نیز با توجه به این نکته به آن حضرت میگفت: گناه من چیست که قریش شما را دوست ندارند؟
دشمنی آنان از این روست که 70 نفر از کسانی را که چون طلا میدرخشیدند کشتید. «2» اوج این دشمنی در واقعه کربلا نسبت به اهل بیت علیهم السلام ظاهر شد، چنان که یزید در اشعار خود صریحاً به انتقامجویی از کشتههای بدر اعتراف کرد «3» و ولید بن یزید از ابن عایشه خواست تا این اشعار را با غنا بخواند «4» ؛ همچنین واقعه حرّه نسبت به انصار در این راستا بود.
بازتاب جنگ بدر در خارج از حجاز
بازتاب این جنگ افزون بر مدینه و مکه، به خارج از مرزها کشیده شد. در حبشه نجاشی از این خبر مسرور شد و خبر آن را به مسلمانان مهاجر در حبشه رساند. «5»
مقام بدریها از منظر قرآن و روایات
مقام بدریها در روایاتِ ناظر به برخی آیات و نیز سخنان صحابه جایگاه مهم و ویژهای یافت و در اعتقادات اهل سنت بدریان از دیگر صحابه جایگاه برتری دارند. برخی از مفسران در شأن نزول آیه «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اذا قیلَ لَکم تَفَسَّحوا فِی المَجلِسِ فَافسَحوا یفسَحِ اللَّهُ لَکم … » (مجادله/ 58، 11) آوردهاند که گروهی از بدریان وارد مجلسی شدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن حضور داشت. اصحاب برای آنان جا باز نکردند، ازاینرو پیامبر صلی الله علیه و آله به برخی فرمان داد تا برخیزند و بدریان بنشینند. برخی از اصحاب از این فرمان اندکی ناراحت شدند و منافقان نیز سخنان فتنه انگیزی گفتند و آیه مزبور در شأن بدریها نازل شد. «6» از نظر عطاء بن ریاح، بدریان مصداق: «والسبِقونَ الاوَّلونَ مِنَ المُهجِرینَ والانصارِ … » (توبه/ 9، 100) هستند که در ذیل آیه به آنان وعده بهشت داده (1). ر. ک: الجمل، ص 123- 124، 171
(2). الجمل، ص 186؛ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 23
(3). مقاتل الطالبیین، ص 80؛ بلاغات النساء، ص 21
(4). ر. ک: تاریخ طبری، ج 6، ص 337
(5). المغازی، ج 1، ص 120؛ الکافی، ج 2، ص 121
(6). مجمع البیان، ج 9، ص 378؛ اسباب النزول، ص 350؛ زادالمسیر، ج 8، ص 191
اعلام قرآن، ج3، ص: 97
شده است. «1» مطابق قولی از عکرمه اصحاب بدر بهترین امت دانسته شدهاند. «2»
مقام بدریان چنان بود که مجاهد گوید: برخی که در بدر حاضر نشده بودند آرزو میکردند در جنگ بدر شرکت بودند تا همانند آنان ثواب و اجر میداشتند؛ ولی چون روز احد شد آنان فرار کردند و خداوند آنان را چنین مورد عتاب قرار داد: «ولَقَد کنتُم تَمَنَّونَ المَوتَ مِن قَبلِ ان تَلقَوهُ فَقَد رَایتُموهُ و انتُم تَنظُرون» . «3»
(آلعمران/ 3، 143)
در باور اهل سنت بر اساس آیه «لَولا کتبٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ … » (انفال/ 8، 68) گناهان گذشته و آینده بدریان بخشوده شده و این از معانی پنج گانهای است که مجاهد، حسن بصری و سعیدبن جبیر برای آیه گفتهاند. «4» قریب به این معنا را چنین گفتهاند که خداوند هیچ یک از اصحاب بدر را عذاب نخواهد کرد «5» ؛ همچنین قرطبی احتمال داده که مراد از «یومَذٍ» در آیه «المُلک یومَذٍ لِلَّهِ … » (حجّ/ 22، 56) روز بدر است که خدا در آن به هلاک کافران و سعادت مؤمنان حکم کرده بود و سعادت بدریان همانا بخشش همه گناهانشان است، زیرا وقتی حاطب بن ابی بلتعه خواست به وسیله پیکی مشرکان را از قصد پیامبر صلی الله علیه و آله برای فتح مکه آگاه کند، ولی قضیه فاش شد، عمر از رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست او را بکشد؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خدا بر اهل بدر آگاهی یافته و گفته است: شما هر کاری میخواهید بکنید، زیرا شما را بخشودهام. در برخی نقلها نیز آمده است: زیرا بهشت بر شما واجب شده است. «6»
با استناد به این روایت، بدریان در باور اهل سنت افزون بر اصل عدالت صحابه، از دیگران ممتاز شدهاند.
اشکالهایی بر این روایت وارد و آن را از ارزش انداخته است. علامه طباطبایی در ذیل آیات افک آنها را بیان کرده است؛ از جمله مخالفت با نص قرآن؛ مانند حکم قصاص قتل نفس محترمه، مخالفت با سنت و عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله در موارد مشابه؛ مانند اجرای حد افک بر مسطح بن اثاثه بدری، عمل صحابه به ویژه پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و در (1). مجمع البیان، ج 5، ص 111
(2). زادالمسیر، ج 2، ص 16
(3). تفسیر مجاهد، ج 1، ص 137؛ جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 145- 146
(4). التبیان، ج 5، ص 157؛ زاد المسیر، ج 3، ص 259- 260؛ تفسیر قرطبی، ج 8، ص 50
(5). جامع البیان، مج 6، ج 10، ص 61
(6). تفسیر عبدالرزاق، ج 3، ص 287؛ صحیح البخاری، ج 4، ص 19؛ مسند احمد، ج 1، ص 80
اعلام قرآن، ج3، ص: 98
جریان منازعات و فتنهها «1» ؛ همچنین اجرای حد بر قدامة بن مظعون ابو عمر جمحی که از بدریان بود؛ ولی عمر به سبب شرابخواری بر او حد جاری کرد. «2» چنان که گذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله حتی حاضر نشد برای کسی که جامهای از غنایم را برده و در زیر خاک پنها کرده بود آمرزش بخواهد و در برابر اصرار صحابه به آنان فرمود که درباره مجرمان چنین چیزی را نخواهید «3» ، از همین رو ابن ابیالحدید چنین برائتی را برای اهل بدر به نقد کشیده است. «4»
به نظر میرسد برخی خواستهاند با بهرهگیری از مسئله مقام بدریان، مقاومت و مخالفت برخی صحابه پیامبر را در برابر سیاستهای امیرمؤمنان، امام علی علیه السلام در دوران خلافتش تحلیل و عملکرد آنها را توجیه کنند. این عده با نقل روایاتی میکوشند تا آیات را چنان تفسیر کنند که اشکالی متوجه هیچیک از دو گروه نشود، چنان که گویند: از علی علیه السلام روایت شده که آیه «و نَزَعنا ما فی صُدورِهِم مِن غِلّ … » (اعراف/ 7، 43) درباره بدریان نازل شده است «5» و علی بن ابیطالب خود این آیه را درباره عثمان و طلحه و زبیر پس از جنگ جمل میدانسته است «6» ، بر این اساس همه ظلمها و همچنین کدورتهایی که میان امیرمؤمنان علیه السلام با خلیفه اول و دوم و نیز زبیر و سعد بن ابی وقاص بوده به فراموشی سپرده شود و دیگر آن فتنهای که در آیه «واتَّقوا فِتنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَموا مِنکم خاصَّةً … » (انفال/ 8، 25) آمده و خواسته شده تا از آن پرهیز شود جایگاهی نداشته باشد! در حالی که میگویند: منظور از فتنه، جنگ جمل و در باره بدریان است. «7»
اصحاب بدر از نظر اقتصادی و اجتماعی نیز جایگاهی ممتاز داشتند؛ خلیفه دوم در (1). ر. ک: المیزان، ج 19، ص 236- 238
(2). الاصابه، ج 5، ص 324
(3). المغازی، ج 1، ص 102
(4). شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 18- 19
(5). تفسیر عبدالرزاق، ج 2، ص 229؛ جامعالبیان، مج 5، ج 8، ص 240
(6). المصنف، ابن ابی شیبه، ج 8، ص 718؛ المستدرک، ج 3، ص 105، 376- 377
(7). جوامع الجامع، ج 2، ص 18
اعلام قرآن، ج3، ص: 99
دیوان مالی برای آنان امتیاز خاصی قائل شد و سهم هر یک از آنان را 000/ 5 درهم در سال قرار داد. «1» شاید بر همین اساس است که برخی صحابه نگاران چون ابن سعد و ابونعیم در ترتیب، اسامی صحابه بدری را بر دیگران مقدم میدارند و در این باره روایاتی مبنی بر فضایل ویژه آنان نقل میکنند. «2»
اصحاب بدر از نظر موقعیت اجتماعی در جایگاهی ممتاز قرار داشتند، به گونهای که پس از کشته شدن عثمان و هجوم مردم به سوی امیرمؤمنان علیه السلام و تقاضای بیعت با او، ایشان- در مقام لزوم مقبولیت خلافت از سوی اهل حل و عقد- فرمود: خلافت با اهل شورا و بدریان است و آنان حق انتخاب خلیفه را دارند «3» ؛ مقداد نیز خطاب به اعضای شورای خلافت گفت: کسی را که در بدر حاضر نبوده خلیفه نکنید. «4»
حضور نیروهای بدری در هر سپاه و گروه و حزبی امتیاز ویژه برای تأیید آن گروه و حزب به شمار میرفت و این از باورهای اجتماعی در قرن اول بود. سعید بن قیس ارحبی برای تشویق نیروهای خود برای جنگ با معاویه و اثبات درست بودن راهی که برگزیدهاند، در سخنان خود به حضور 70 بدری در سپاه و در رأس آنان امیرمؤمنان علیه السلام اشاره کرد و متذکر شد که با این تعداد دیگر هیچگونه شبههای در حقانیت خود نداشته باشند. «5» همین دیدگاه را میتوان از این روایت به دست آورد که از ابان بن تغلب پرسیده شد: آیا صحابه در جنگهای علی علیه السلام حضور داشتهاند؟ ابان گفت: گویا شما میخواهید با حضور آنان حقانیت امیرمؤمنان علیه السلام را به دست آورید، در حالی که آن حضرت میزان حقانیت دیگران است.
در منابع و روایات شیعه نیز شمار اصحاب حضرت مهدی به عدد اصحاب بدر گفته شده است. «6»
نظر به جایگاه ویژه اصحاب بدر نزد مسلمانان از همان قرنهای نخست، در کتابهایی که درباره صحابه نوشته شده، موضوعی به این گروه تخصیص یافته است. کتابهای فراوانی در این باره نوشته شده که در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
1. کتاب من شهد صفین مع علی علیه السلام من البدریین از هشام بن محمد بن سائب کلبی (1). تاریخ المدینه، ج 3، ص 1051؛ الطبقات، ج 1، ص 12؛ ج 3، ص 296
(2). ر. ک: الطبقات، ج 3؛ معرفة الصحابه، ج 1، ص 35- 36.
(3). الامامة و السیاسه، ج 1، ص 65
(4). الجمل، ص 122
(5). وقعة صفین، ص 236، 238؛ شرح نهج البلاغه، ج 5 ص 188، 191
(6). مجمع البیان، ج 5، ص 246
اعلام قرآن، ج3، ص: 100
(م. 204 ق.). «1» 2. هالة البدر فی عدد اهل بدر از محمد بن احمد بن عثمان ذهبی (م. 748 ق). «2» 3. روضة المحبین لأسماء الصحابة البدریین اثر محمدبن مصطفی البنانی المصری. «3»
منابع
اسباب النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ الاغانی؛ الامالی، طوسی؛ الامامة و السیاسه؛ انساب الاشراف؛ ایضاح المکنون فی الذیل علی کشف الظنون؛ بحارالانوار؛ بلاغات النساء؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ المدینة المنوره؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر جوامع الجامع؛ تفسیر عبدالرزاق؛ تفسیر العیاشی؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمی؛ تفسیر مجاهد؛ تقویم تطبیقی؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الجمل و النصر لسید العترة فی حرب البصره؛ حقائق التأویل فی متشابه التنزیل؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ دولت رسول خدا صلی الله علیه و آله؛ الذریعة الی تصانیف الشیعه؛ ربیع الابرار و نصوص الاخبار؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زادالمسیر فی علم التفسیر؛ سبل الهدی و الرشاد؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ السیر و المغازی؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله؛ الطبقات الکبری؛ العقد الفرید؛ عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر؛ الغدیر فیالکتاب و السنة و الادب؛ الکافی؛ کتاب الخصال؛ الکشاف؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ اللمعة البیضاء؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المستدرک علی الصحیحین؛ مسند ابی یعلی الموصلی؛ مسند احمد بن حنبل؛ المصنف؛ المصنف فی الاحادیث و الآثار؛ المعارف؛ معانی القرآن، فراء؛ المعجم الکبیر؛ معرفة الصحابه؛ المغازی؛ مقاتل الطالبیین؛ مناقب آل ابی طالب؛ المنتظم فی تاریخ الملوک والامم؛ الموطأ؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ النص و الاجتهاد؛ النکت و العیون، ماوردی؛ نوادرالاصول فی احادیث الرسول صلی الله علیه و آله؛ وقعة صفین؛ الهدایة الکبری. (1)
. الذریعه، ج 29، ص 229.
(2). ایضاح المکنون، ج 2، ص 416
(3). ایضاح المکنون، ج 1، ص 596
برصیصا راهبی عابد و زاهد که با اغواگری شیطان
اشاره
برصیصا: راهبی عابد و زاهد که با اغواگری شیطان بدفرجام شد
برصیصا را برخی در لغت، برگرفته از واژه «صیصا» در زبان آرامی و به معنای سینهبند مرصّع اسقف اعظم یا کاکلهای کلاه او دانستهاند که یادآور برترین مقام کلیساست. «1»
برصیصا شخصیتی شبه تاریخی است که نام و سرگذشت او به صورت نمونهای عبرتآموز از تلاش بیوقفه شیطان برای اغوای انسان و نیز امکان بدفرجامی آدمی به رغم سابقه درخشان، بازتابی عمدتاً گسترده در منابع تاریخی «2» ، تفسیری «3» ، حدیثی «4» ، اخلاقی «5» و کلامی «6» مسلمانان یافته است. گاه به سبب شباهت در سرگذشت و سرنوشت، نام برصیصا در کنار ابلیس و بلعم باعورا یاد میشود که هر سه به رغم پیشینه درخشان در عبادت و بندگی خدا، بدفرجام و کفر آیین شدند. «7»
نام و سرگذشت برصیصا در قرآن نیامده است؛ اما همه مفسران شیعه «8» و سنی «9» هرچند با دیدگاه و چند و چونی متفاوت، در ارتباط با آیه 16 حشر/ 59 داستان او را آوردهاند:
«کمَثَلِ الشَّیطنِ اذ قالَ لِلِانسنِ اکفُر فَلَمّا کفَرَ قالَ انّی بَریءٌ مِنک انّی اخافُ اللَّهَ رَبَّ العلَمین» . این تمثیل درباره تحریک و فریب یهود بنینضیر از سوی منافقان مدینه (1). مجله سخن، دوره 13، ش 2، «هشت تحریر از داستان برصیصای عابد»
(2). المنتظم، ج 2، ص 158، 161؛ سیر اعلامالنبلاء، ج 5، ص 48؛ البدایة والنهایه، ج 2، ص 162
(3). جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65؛ التبیان، ج 9، ص 570؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 364
(4). کنزالعمال، ج 1، ص 399؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 199، 100؛ بحارالانوار، ج 14، ص 486
(5). شعب الایمان، ج 4، ص 372- 373؛ اغاثة اللهفان، ج 1، ص 184؛ احیاء علوم الدین، ج 3، ص 31
(6). من الحوار اکتشفت الحقیقه، ص 91
(7). الکبائر، ص 228؛ منالحوار اکتشفت الحقیقه، ص 92؛ من عنده علم الکتاب، ص 191
(8). التبیان، ج 9، ص 570؛ مجمع البیان، ج 9، ص 397- 398؛ المیزان، ج 19، ص 215
(9). جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 25؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 364
اعلام قرآن، ج3، ص: 121
است. «1» در پی پیمانشکنی بنینضیر در جریان دسیسه کشتن پیامبر صلی الله علیه و آله و براساس توافق حاصل شده، آنان باید خانه و دارایی خود را رها ساخته، جلای وطن میکردند. «2»
(نک: حشر/ 59، 2، 6) منافقان با وعده همیاری و همراهی در صورت جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله یا جلای وطن (حشر/ 59، 11) بنینضیر را به مخالفت با تصمیم یاد شده و خودداری از کوچ اجباری تحریک کردند. «3» خداوند با دروغگو خواندن منافقان، از همیاری و همراهی نکردن آنها و رویگردانیشان از بنینضیر در صورت جنگ و جلای وطن خبر داده (حشر/ 59، 12) و آنان را همانند شیطان مینامد که به سبب دشمنی دیرینه و با وعدههای دروغین و وسوسه انگیزش به اغواگری انسان میپردازد و هنگامی که آدمی در دام کفر گرفتار آمد و درمانده شد از او برائت و بیزاری میجوید. «4» (حشر/ 59، 16) اینکه «انسان» به معنای جنس آن و آیه بیانگر تعامل شیطان با نوع بنیبشر است یا اینکه به شخصی معین در حادثهای خارجی و تاریخی اشاره دارد مورد اختلاف است. گروهی از مفسران شیعه «5» و شماری از اهل سنت «6» به پیروی از مجاهد «ال» در «الانسان» را به معنای جنس دانستهاند. این دیدگاه با سیاق «7» و مفهوم «8» آیه و کاربردهای دیگر «انسان» در قرآن که به معنای جنس آمده سازگار است. (برای نمونه نک: یوسف/ 12، 5؛ اسراء/ 17، 53؛ فرقان/ 25، 29؛ معارج/ 70، 19؛ تین/ 95، 4؛ عصر/ 103، 2) بر اساس این دیدگاه که آلوسی آن را به جمهور مفسران نسبت داده است «9» معنای آیه عام و فراگیر است و میتواند درباره همه آدمیان صادق باشد «10» ، بر این اساس، شیطان با وعدههای دروغین، زیبا جلوه دادن بهرهمندیهای زندگی و آرزوهای رنگارنگ و دور و دراز، انسان را به وادی کفر (1). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 63- 65؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 397- 398؛ المیزان، ج 19، ص 213
(2). جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 63- 65؛ التبیان، ج 9، ص 559؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 387- 388
(3). تفسیر قمی، ج 2، ص 371؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 286؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 23- 24
(4). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 63؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 397- 398؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 294
(5). التبیان، ج 9، ص 570؛ روضالجنان، ج 9، ص 132- 139؛ المیزان، ج 19، ص 213؛ الفرقان، ج 28، ص 255
(6). فتحالقدیر، ج 5، ص 205؛ تفسیر بیضاوی، ج 5، ص 322؛ روح المعانی، مج 15، ج 28، ص 85
(7). اغاثةاللهفان، ج 1، ص 184؛ المیزان، ج 19، ص 213؛ من وحی القرآن، ج 22، ص 126- 127
(8). نمونه، ج 23، ص 537- 538
(9). روحالمعانی، مج 15، ج 28، ص 85
(10). تفسیر جامع، ج 7، ص 111؛ کنزالدقائق، ج 13، ص 187؛ من وحی القرآن، ج 22، ص 187
اعلام قرآن، ج3، ص: 122
میکشاند و هنگامی که دروغ بودن وعدهها آشکار شد، آدمی را بیهیچ یار و یاوری رها ساخته، از او بیزاری میجوید. «1» چنین مضمونی در برخی دیگر از آیات نیز آمده است که میتواند مؤید دیدگاه یاد شده باشد. (نک: ابراهیم/ 14، 22؛ فرقان/ 25، 29) دسته دوم از مفسران «ال» را به معنای «عهد» و «انسان» را اشاره به شخصی معین میدانند.
ابن جوزی هم، این دیدگاه را به جمهور مفسران نسبت میدهد «2» که با ادعای گفته شده آلوسی در تناقض است. برخی به کار رفتن صیغههای ماضی «قال و کفر» و امر «اکفر» را در آیه مؤید این دیدگاه دانستهاند، با این استدلال ضعیف و شکننده که صیغههای یاد شده نشان میدهد که محتوای آیه در زمان گذشته روی داده و شخصی معین، مورد خطاب شیطان بوده است. در غیر این صورت باید، صیغه مضارع به کار میرفت. «3» این دسته از مفسران در تعیین مصداق انسان، به اختلاف گراییدهاند؛ برخی بر اساس دیدگاه زمخشری که بدون اشاره به مصداق انسان، آیه را مربوط به اغواگری شیطان نسبت به مشرکان قریش در جریان جنگ بدر میداند «4» ، انسان را اشاره به ابوجهل دانستهاند. بنابراین نظر، محتوای آیه همان است که در آیه 48 انفال/ 8 به گونه روشنتر و مبسوطتری آمده است «5» :
«و اذ زَینَ لَهُمُ الشَّیطنُ اعملَهُم و قالَ لا غالِبَ لَکمُ الیومَ مِنَ النّاسِ وانّی جارٌ لَکم فَلَمّا تَراءَتِ الفِئَتانِ نَکصَ عَلی عَقِبَیهِ و قالَ انّی بَرِیءٌ مِنکم انّی اری ما لا تَرَونَ انّی اخافُ اللَّهَ» .
در مقابل، اغلب مفسران دسته دوم، با اشاره به داستانی مشهور، مصداق «انسان» را برصیصا خواندهاند. براساس این حکایت، برصیصا، راهبی از بنیاسرائیل است که روزگاری دراز، در صومعهای دور از مردم، زاهدانه به عبادت خدا پرداخته و بنا به روایتی، مستجاب الدعوه شده است. شیطان که خشمناک از پرهیزگاری، ریاضت و عبادتهای پیوسته برصیصا، سالها، بیهیچ توفیقی در پی فریب او بود سرانجام با وسوسههای خود، وی را بر آن میدارد تا با زنی درآمیزد و سپس از ترس رسوایی، او را کشته، مدفون سازد. (1)
. التبیان، ج 9، ص 570؛ تفسیر ثعالبی، ج 3، ص 319- 320؛ المیزان، ج 19، ص 213
(2). زادالمسیر، ج 71، ص 219
(3). بیانالسعاده، ج 4، ص 165؛ تفسیر منسوب به امام عسکری صلی الله علیه و آله، ص 619- 620
(4). الکشاف، ج 4، ص 507؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 398؛ تفسیر بیضاوی، ج 5، ص 322
(5). منهج الصادقین، ج 9، ص 537، 539؛ الجوهر الثمین، ج 6، ص 191- 192؛ انوار درخشان، ج 16، ص 270
اعلام قرآن، ج3، ص: 123
راز این رسوایی که آشکار میشود، برصیصا را به صلیب میکشند. در این هنگام، شیطان در آخرین مرحله از اغواگریهایش، در برابر دیدگان او ظاهر شده، از نقش اصلی خود در رقم خوردن چنین سرنوشتی برای برصیصا و نیز رهاسازی او در صورت سجده بر وی خبر میدهد. برصیصا ناامید از همه جا و با سجدهای به اشارت، کافر شده و شیطان* بدون هیچ کمکی، از وی بیزاری جسته، در کام مرگ رهایش میسازد. «1»
در کنار این روایت مشهور، روایت نادر و کاملًا متفاوتی نیز درباره سرگذشت برصیصا در برخی منابع گزارش شده است. بر اساس این روایت، برصیصا عابدی مسلمان و مؤذّن در یکی از مساجد مصر است که روزی هنگام اذان بر بالای مأذنه با دیدن دختر ترسای همسایه، دلبسته او شده، در پی وصال آن دختر و به درخواست خانواده او از آیین مسلمانی دست برمیدارد؛ اما پیش از آنکه کام دل برگیرد، در حادثهای از بالای بام افتاده، میمیرد. «2»
داستان مشهور برصیصا با سندهای گوناگون از ابن عباس (م. 68 ق.)، ابن مسعود (م. 33 ق.)، طاووس و همچنین از امیرمؤمنان، علی علیه السلام «3» و در پارهای منابع از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله «4» روایت و بیشتر سندهای آن تضعیف شده است «5» ؛ از جمله، روایت منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله را عبید بن رفاعه نقل میکند که برخی با نفی صحابی بودن، «6» روایت او را مرسل دانستهاند. «7» از سوی دیگر به رغم آنکه برخی پژوهشگران، سند روایت منسوب به علی علیه السلام را صحیح پنداشتهاند، «8» اساساً اثری از حکایت برصیصا در احادیث شیعه به چشم نمیخورد و روایت ابن عباس و ابن مسعود که به احتمال زیاد از زمان (1). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 397؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 364
(2). الکبائر، ص 228
(3). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 294، 296؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 116، 119
(4). تلبیس ابلیس، ج 1، ص 37؛ شعب الایمان، ج 4، ص 372؛ احیاء علوم الدین، ج 3، ص 31
(5). تفسیر ثعالبی، ج 3، ص 319- 320؛ دائرةالمعارف الاسلامیه، ج 3، ص 546، «برصیصا»
(6). معرفة الثقات، ج 2، ص 117؛ الجرح والتعدیل، ج 5، ص 406؛ تهذیب الکمال، ج 19، ص 205
(7). تهذیب الکمال، ج 19، ص 205؛ الاصابه، ج 5، ص 208
(8). المستدرک، ج 2، ص 484- 485؛ روحالمعانی، مج 15، ج 28، ص 86؛ دائرةالمعارف الاسلامیه، ج 3، ص 546- 547
اعلام قرآن، ج3، ص: 124
شیخ طوسی (م. 460 ق.) به بعد به تفاسیر شیعه راه یافته، «1» از منابع اهل سنت گرفته شده «2» و حتی برخی آن را با عقل و مذهب امامیه ناسازگار خواندهاند. «3»
دسیسههای گام به گام ابلیس، یاری جستن وی از شیاطین دیگر در پی ناتوانی در فریب برصیصا، مأمور شدن شیطانی به نام «ابیض» برای این کار و وارد شدن او از راه عبادت و در شکل و شمایل یک راهب، چگونگی راهیابی زن یاد شده به صومعه برصیصا و نقش شیطان در فاش شدن خیانت و جنایت او، از موضوعات دیگری است که گاه با جزئیاتی متفاوت در روایتهای گوناگون داستان به چشم میخورد. در بیشتر روایتها برصیصا راهب و در برخی دیگر، عابدی از بنیاسرائیل خوانده میشود، چنانکه در اغلب پرداختهای داستان، راهیابی زن یاد شده به صومعه، با بیماری او و دعای برصیصا برای شفای وی در ارتباط است. «4» بنابر روایت منسوب به امیرمؤمنان، علی علیه السلام او زنی است که شیطان دچار جنونش کرده و در دل برادرانش القا میکند که شفای او به دست برصیصاست. در روایت ابن عباس از برادران سهگانهای یاد میشود که خواهر بیمار خود را به دست برصیصا به عنوان فردی مورد اعتماد سپرده، روانه سفر میشوند. روایت ابن مسعود از زن چوپانی یاد میکند که شب را به صومعه برصیصا پناه میبرده است. حکایت برصیصا در منابع متأخر با بسط و جزئیات بیشتری آمده است. «5» حتی در برخی منابع از باردار شدن آن زن، تولد نوزاد و کشته شدن او نیز به دست برصیصا یاد میشود. «6» اصل داستان عبری و از اخبار بنیاسرائیل است «7» ؛ ولی منبع پیش از اسلام آن معلوم نیست و به احتمال فراوان از زبان اهل کتاب شنیده شده است. «8» در برخی منابع از وهب بن منبه نیز نقل میشود. (1)
. التبیان، ج 9، ص 570؛ مجمع البیان، ج 9، ص 438؛ روضالجنان، ج 19، ص 132- 139
(2). الدرالمنثور، ج 6، ص 200
(3). تفسیر جامع، ج 7، ص 113
(4). جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 25، 29؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 118- 119
(5). زادالمسیر، ج 8، ص 219، 223؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 25، 29
(6). اغاثة اللهفان، ج 1، ص 184
(7). البدایة والنهایه، ج 2، ص 162- 163؛ بحارالانوار، ج 108، ص 192؛ مجله سخن، دوره 13، ش 2 «هشت تحریراز داستان برصیصای عابد»
(8). دائرةالمعارف الاسلامیه، ج 3، ص 547؛ من وحی القرآن، ج 22، ص 127
اعلام قرآن، ج3، ص: 125
نام برصیصا نیز در اصل نامعلوم بوده است. در منابع دست اول، از جمله تفاسیر نخست شیعه «1» و سنی «2» ، بدون ذکر نامی فقط از یک راهب و گاه عابد یاد میشود؛ گویا این نام برای نخستین بار در اواخر قرن چهارم قمری به وسیله ابولیث سمرقندی (م. 375 یا 383 ق.) و در کتاب تنبیه الغافلین، بر شخصیت داستان نهاده شده است. «3» برخی چون ابن کثیر، نام برصیصا را برای راهب نامبرده، با تردید یاد کردهاند. «4» این نام یادآور سرگذشت «آنتونی قدیس» (251- 355 یا 356 م.) از راهبان و زاهدان نخستین مسیحی است. او روزگار درازی را در غارها و قلعهای کهن (صیصه) در مصر به عزلت و عبادت و ترک و تجرد گذراند. زندگی او سراسر پیکاری افسانهای با ابلیس و وسوسههای اغواگرانه اوست. آنتونی که سرگذشت وی بازتابی گسترده در هنر و ادبیات مسیحی دارد هنوز هم برای شماری از راهبان، اسطورهای آرمانی به شمار میرود. «5»
محلی که ماجرای برصیصا در آن روی داده، مورد اختلاف است؛ ابن بطوطه (م. 779 ق.) در سفرنامه خود از قصر برصیصای عابد یاد میکند که بین طرابلس و اسکندریه آن را دیده است. «6» در تاریخ شهر حلب از کوه برصایا که مقام و قبر برصیصا در آن قرار دارد یاد میشود. «7»
برخی پژوهشگران اروپایی همانند گولدزیهر، لندبرگ و مک دونالد با استناد به منابع مسلمانان، تحقیقاتی را درباره اصل داستان برصیصا، تاریخ پیدایش و سیر بسط و تحول آن انجام دادهاند. «8» برخی از این پژوهشگران، منطقه حضرموت و برخی دیگر حلب را محل داستان گفتهاند «9» ، چنانکه این اعتقاد نیز وجود دارد که رمان سه جلدی (1). تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام، ص 619- 620؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 371- 372؛ التبیان، ج 9، ص 570
(2). تفسیرعبدالرزاق، ج 3، ص 299- 300؛ جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 63، 65
(3). دائرةالمعارف الاسلامیه، ج 3، ص 545
(4). تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 365
(5)
.1055.I ،aidepolcycnE cilohtaC ewen ehT ؛841 ،444 -441 PP ،I ،acinatirB.1
(6). رحلة ابن بطوطه، ص 20
(7). بغیة الطلب، ج 1، ص 437
(8). 1055، I، aid epolcycnE cilohtaC weN ehT. 2
(9). 668 P، II، … fo yranoitciD drofxO ehT. 3
اعلام قرآن، ج3، ص: 126
«آمبروسیو یا راهب» ) Ambrosio or the Mark (با الهام از این داستان که در اواخر قرن 18 میلادی وارد انگلستان شده، به رشته تحریر درآمده است. «1» شخصیت اصلی این رمان، راهبی از مادرید است که سرانجام در دام وسوسههای شهوانی گرفتار و پس از ارتکاب زنا و از ترس رسوایی، مرتکب قتل میشود. «2»
با توجه به آنچه که تاکنون گفته شد، به نظر میرسد داستان برصیصا، فارغ از اینکه واقعیت تاریخی داشته باشد یا نه نمیتواند مورد اشاره آیه باشد. حداکثر میتوان آن را همانند مشرکان شرکتکننده در جنگ بدر، از مصادیق و نمونههای اغواگری شیطان دانست. به احتمال زیاد، در آغاز نیز به عنوان یک مصداق ولی بعدها و از سر بیدقتی، به عنوان حکایت مورد اشاره آیه در منابع تفسیری راه یافته است. مقایسه روایتهای متفاوت و گزارشهای منابع گوناگون نشان میدهد که داستانْ درگذر زمان، برای انطباق بیشتر با آیه، تأثیر عمیق و ماندگار در مخاطب و نیز متأثر از ذهنیت و نوع نگرش اسلامی به شیطان، وسوسهها و چگونگی تعامل وی با انسان، شرح و بسط بیشتری یافته است.
منابع
احیاء علوم الدین؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ اغاثة اللهفان من مصایر الشیطان؛ انوارالتنزیل و اسرارالتأویل، بیضاوی؛ انوار درخشان در تفسیر قرآن؛ بحارالانوار؛ البدایة و النهایه؛ بغیة الطلب فی تاریخ حلب؛ بیان السعاده فی مقامات العباده؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر جامع؛ تفسیر عبد الرزاق؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمی؛ تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب؛ تفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه السلام؛ تفسیر من وحی القرآن؛ تفسیر منهج الصادقین؛ تفسیر نمونه؛ تلبیس ابلیس؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الجرح و التعدیل؛ الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن، ثعالبی؛ الجوهر الثمین فی تفسیر الکتاب المبین؛ دائرة المعارف الاسلامیه؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ رحلة ابن بطوطه؛ روح المعانی فی تفسیرالقرآن العظیم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ زاد المسیر فی علم التفسیر؛ سیر اعلام النبلاء؛ شعب الایمان؛ فتحالقدیر؛ الفرقان فی تفسیر القرآن؛ الکبائر؛ الکشاف؛ کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال؛ (1)
.1055 P ،I ،aidepolcycnE cilohtaC weN ehT ؛841 P ،I ،acinnatirB.1
(2). دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 721
اعلام قرآن، ج3، ص: 127
مجله سخن؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ المستدرک علی الصحیحین؛ معالمالتنزیل فیالتفسیر و التأویل، بغوی؛ معرفة الثقات؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم؛ من الحوار اکتشفت الحقیقه؛ من عنده علم الکتاب؛ المیزان فی تفسیر القرآن..
.. yranoitciD drofxO ehT ؛aidepolcycnE cilohtaC wen ehT ؛acinatirB
اشْعَث بن قَیس ابومحمد معدیکرب بن قیس
اشاره
اشْعَث بن قَیس: ابومحمد، معدیکرب بن قَیس بن معدیکرب بن معاویه «1»
وی به سبب ژولیدگی همیشگی موهایش، به «اشعث» (ژولیده مو) شهرت یافت. «2» در جاهلیت از سران قبیله کنْده (از قبایل عمده یمن) بود «3» و در سال دهم هجرت، در رأس هیئتی به مدینه آمد و مسلمان شد. «4» خواهرش، قُتَیلَه را بهطور غیابی به عقد پیامبر درآورد؛ ولی پیش از رسیدن او به مدینه، رسول خدا رحلت کرد. «5» بر پایه روایتی اشعث در حجّةالوداع حضور داشت. «6» پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله، مرتد شد و با لشکریان ابوبکر نبردهای سختی کرد؛ امّا سرانجام تسلیم، و به اسارت نزد ابوبکر آورده شد. ابوبکر او را بخشود و خواهر خود، امّفَرْوَه را به همسری وی درآورد «7» ، هرچند در واپسین لحظات عمر خود، از اینکه اشعث را نکشته بود، اظهار پشیمانی کرد، زیرا با همه اینها، او را فردی مفسد میدانست. «8»
در دوره خلافت عمر و کمی پیش از آن، در جنگهای روم و ایران شرکت جست و در همین ایام به همراه قبیلهاش (کنْده) در کوفه سکونت یافت. «9» سپس در دوره خلیفه سوم، کارگزار خلیفه در آذربایجان شد «10» و بنا به اختلاف روایات، بین 4 تا 10 سال، (1). المعارف، ص 333؛ المحبر، ص 251؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 37
(2). المعارف، ص 333؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 216
(3). وقعة صفین، ص 138؛ الاصابه، ج 1، ص 239؛ الاستیعاب، ج 1، ص 220
(4). الاستیعاب، ج 1، ص 220
(5). الطبقات، ج 8، ص 116- 117؛ المحبر، ص 94- 95؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 94
(6). الخصال، ج 1، ص 219؛ المناقب، ج 2، ص 315؛ بحارالانوار، ج 41، ص 206
(7). الرده، ص 253- 321؛ الفتوح، ج 1، ص 55- 68
(8). الامامة والسیاسه، ج 1، ص 36؛ فتوحالبلدان، ص 112؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 137
(9). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 151؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 131
(10). تاریخ طبری، ج 2، ص 693؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 80
اعلام قرآن، ج2، ص: 173
والی آنجا بود.
علیبنابیطالب علیه السلام پس از جنگ جمل، یعنی حدود 6 ماه پس از آغاز خلافتش، او را از ولایت آذربایجان عزل کرد و از وی خواست تا اموال حکومتی را در کوفه به حضرت تحویل دهد. «1» این تصمیم بر اشعث ناگوار آمد، بهطوری که بر آن شد تا به معاویه بپیوندد؛ ولی قومش او را بازداشتند، زیرا ترک شهر و قوم و پیوستن به معاویه را سزاوار نمیدانستند «2» ، گرچه بلاذری از مکاتبه او با معاویه سخن گفته است. «3»
او در جنگ صفین در سپاه امام علی علیه السلام بود و از سوی حضرت فرمانده جناح راست لشکر عراق شد. در این جنگ، به مالک اشتر که اصالتی یمنی داشت و از سرداران برجسته سپاه علی علیه السلام بود، حسادت میورزید و در کسب پیروزیهای نخستین با او به رقابت میپرداخت. «4»
او در لیلةالهریر ضمن سخنرانی، مردم را از ادامه جنگ برحذر داشت «5» و پس از نیرنگِ بر سر نیزه کردن قرآنها از سوی معاویه، به شدت از ادامه جنگ جلوگیری کرد و علی علیه السلام را واداشت تا مالک اشتر را از صف مقدّم جنگ به عقب بازگرداند. پس از آن در انتخاب ابنعبّاس و مالک اشتر بهصورت نماینده سپاه عراق برای داوری، با امیرمؤمنان، علی علیه السلام مخالفت ورزید و سرانجام امام را واداشت تا به داوری ابوموسی اشعری تن در دهد. «6»
اشعث در جنگ نهروان، در کنار علی علیه السلام، ولی بدون هیچ سِمَتی، برضدّ خوارج شرکت کرد «7» و پس از این جنگ، با وعدههای معاویه، مانع اعزام دوباره سپاه علی علیه السلام (1). وقعة صِفین، ص 20- 21؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 111
(2). وقعة صفین، ص 21؛ الامامة والسیاسه، ج 1، ص 112
(3). انساب الاشراف، ج 3، ص 80
(4). وقعة صفین، ص 180
(5). همان، ص 480- 481؛ الاخبارالطوال، ص 188- 189؛ الفتوح، ج 4، ص 197
(6). وقعة صفین، ص 482- 500؛ اخبارالطوال، ص 191- 192
(7). تاریخ دمشق، ج 9، ص 120؛ المنتظم، ج 3، ص 408
اعلام قرآن، ج2، ص: 174
به سوی شام شد «1» ، ازاینرو حضرت او را بر منبر، منافق پسر کافر خواند و نفرین کرد. «2»
اشعث که در توطئه قتل علی بن ابیطالب علیه السلام شرکت داشت، از مدتی قبل، حضرت را به ترور تهدید میکرد «3» و ابنملجم را که برای قتل حضرت به کوفه آمده بود، یک ماه در خانهاش ساکن کرد. «4» ابنملجم شبی که فردای آن قصد کشتن علی علیه السلام را داشت تا نزدیکی طلوع فجر با اشعث در مسجد مشاوره داشت. سپس اشعث به او گفت: در انجام کارت شتاب کن که چون صبح شود رسوا میشوی. «5» این سخن را حُجربن عَدِی شنید و چون امام کشته شد، حجر به اشعث گفت: ای اعور تو او را کشتهای. «6» سرانجام 40 روز پس از شهادت علی علیه السلام در 63 سالگی مُرد. «7» وی را از راویان حدیث پیامبر و از اصحاب او شمردهاند. «8»
برخی از فرزندان او نیز در مسائل سیاسی زمان خود نقش آفریدند؛ جَعْدَه دختر او همسر خود، امام حسن علیه السلام را با زهر به شهادت رساند «9» و محمدبناشعث پس از صلح امام حسن علیه السلام، حُجربن عَدِی را دستگیر و به زیادبن ابیه تحویل داد «10» و پس از قیام امام حسین علیه السلام و پیش از حادثه کربلا، مسلم بن عقیل را نیز دستگیر و به عبیدالله بن زیاد تحویل داد «11» و در کربلا با برادرش قَیسبناشعث در میان فرماندهان عمر سعد بود. «12»
اشعث در شأن نزول
برخی، ذیل آیه 77 آلعمران/ 3 از اشعث یاد کردهاند؛ از خود او نقل شده که گفته است: این آیه، درباره من نازل شده است؛ من و مردی یهودی درباره زمینی اختلاف داشتیم. او را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بردم حضرت به من فرمود: آیا بینهای داری؟ عرض کردم: نه. (1). انسابالاشراف، ج 3، ص 153- 156؛ اخبارالطوال، ص 211
(2). الاغانی، ج 21، ص 20؛ نهجالبلاغه، خطبه 19
(3). مقاتل الطالبیین، ص 48؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 139- 140؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 254
(4). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 212
(5). الطبقات، ج 3، ص 26؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 254
(6). انساب الاشراف، ج 3، ص 254
(7). الاستیعاب، ج 1، ص 221
(8). رجال الطوسی، ص 23؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 38
(9). المعارف، ص 212؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 270- 295
(10). تاریخ طبری، ج 5، ص 223- 224؛ البدایة والنهایه، ج 8، ص 425
(11). المحبر، ص 245- 246؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 339؛ الارشاد، ج 2، ص 58
(12). الاخبار الطوال، ص 298- 302؛ الکافی، ج 8، ص 144
اعلام قرآن، ج2، ص: 175
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: پس مرد یهودی باید سوگند یاد کند. عرض کردم: ای رسول خدا! او با سوگند* دروغ خود زمینم را تصاحب خواهد کرد، و این آیه نازل شد «1» : «انَّ الَّذینَ یشتَرونَ بِعَهدِ اللَّهِ وایمنِهِم ثَمَنًا قَلیلًا اولک لا خَلقَ لَهُم فِی الأخِرَةِ ولا یکلّمُهُمُ اللَّهُ ولا ینظُرُ الَیهِم یومَ القِیمَةِ ولا یزَکیهِم ولَهُم عَذابٌ الِیم کسانی که عهد خدا و سوگندهای خود را به بهایی اندک بفروشند، آنان را در آخرت بهرهای نخواهد بود. خدا با آنها سخن نگوید و به نظر رحمت در قیامت به آنها ننگرد و از پلیدی گناه پاکیزه نسازد و آنان را عذابی دردناک خواهد بود» . بنابر روایت ابنجریح، زمین از یهودی بود و اشعث قصد داشت با سوگند دروغ آن را تملک کند که با نزول این آیه، از آن صرفنظر کرد و گواهی داد که از یهودی است. «2»
با توجّه به نزول همه سوره آلعمران پیش از سال نهم هجری، این شأن نزول بعید به نظر میرسد. «3»
منابع
الاخبار الطوال؛ الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ اعلام القرآن؛ الاغانی؛ الامامة و السیاسه؛ انساب الاشراف؛ البدایة و النهایه؛ بحارالانوار؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبی؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ رجال الطوسی؛ سیر اعلام النبلاء؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید؛ الطبقات الکبری؛ فتوحالبلدان؛ کتاب الخصال؛ کتاب الرده؛ کتاب الفتوح؛ المحبر؛ المعارف؛ مقاتل الطالبیین؛ مناقب آل ابیطالب؛ المنتظم فی تاریخ الملوک والامم؛ المیزان فی تفسیرالقرآن؛ نهج البلاغه؛ وقعة الصفین. (1)
. جامعالبیان، مج 3، ج 3، ص 436؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 117
(2). جامعالبیان، مج 3، ج 3، ص 437
(3). المیزان، ج 3، ص 116، 273
اصحاب رایات : زنان بدکاره دارای پرچم
اشاره
اصحاب رایات: زنان بدکاره دارای پرچم
به روزگار جاهلیت و هم پس از ظهور اسلام در حجاز و به ویژه در مکه و مدینه شمار زیادی کنیزان و زنان بدکاره از مشرکان و اهلکتاب بودند که از راه فحشا برای خود یا اربابانشان کسب درآمد میکردند. «1»
برخی از آنان برای شناسایی خود «2» و راهنمایی تازهواردان پرچمی سرخ رنگ «3» بر سر در خانه خود که «مواخیر» «4» (جمع میخوار به معنای فاحشهخانه) نام داشت، برمیافراشتند که بدین جهت اصحاب یا صواحبِ رایات، متعالمات، معلنات «5» ، متعالنات «6» ، مستعلنات «7» و قَلیقیات یا قلقیات «8» (از قلقی به معنای گردنبند آراسته به لؤلؤ که این زنان به گردن میآویختند و یا از قلق به معنای رفت و آمد زیاد) «9» نام گرفتند.
برخی از این پرچمداران، کنیزانی بودند که توانگران مکه «10» و مدینه «11» برای کسب درآمد بیشتر، آنها را به زنا* وامیداشتند و دخترانی را که از این راه زاده میشدند «ولائد» «12» (1). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 93- 98؛ اسباب النزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(2). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 96؛ اسبابالنزول، ص 263؛ التحریر والتنویر، ج 18، ص 222؛ بلوغ الأرب، ج 2، ص 4
(3). المفصل، ج 5، ص 139
(4). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 95؛ اسباب النزول، ص 263؛ المفصل، ج 5، ص 135، 138- 139
(5). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 95- 96؛ التبیان، ج 7، ص 407- 408
(6). اسباب النزول، ص 263؛ السنن الکبری، ج 10، ص 385؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(7). تفسیر قمی، ج 1، ص 96
(8). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 94
(9). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 94
(10). همان، ص 95- 96؛ اسباب النزول، ص 263
(11). الدرالمنثور، ج 6، ص 127؛ المفصل، ج 5، ص 135
(12). الدرالمنثور، ج 6، ص 127
اعلام قرآن، ج2، ص: 220
(جمع ولیده) نامیده و به همین عمل مجبور میکردند. کنیزانی که بدین کار وادار میشدند بسیار بودند. نام شماری از آنان بدین قرار است: اممهزول، کنیز سائببنابیسائب مخزومی، امعُلیط یا غُلیظ، کنیز صفوانبنامیه؛ حَنَّه قبطیه، کنیز عاص بن وائل؛ مُزْنه یا مریه، کنیز مالک بن عمیله؛ جَلاله یا حَلاله، کنیز سُهَیل بن عمرو؛ ام سُوید، کنیز عمروبنعثمان مخزومی؛ شَریفه یا سریفه؛ کنیز زمعةبناسود؛ فرسه، قرینه یا قریبه، کنیز هشام بن ربیعه؛ فَرْتَنا، قرینه یا قریبا، کنیز هلال بن أنس. «1» در مکه زنان بدکاره غیر کنیز هم بودند که نام شماری از پرچمداران آنان چنین است: ساره، حنتمه، رباب «2» ، صفیه مادر طلحه، دوحه، حمامه مادر ابوسفیان، عقیله، ماریةالهموم، امعبداللَّه، امغانم، امابیالجهم یا رمیثاء، ماریه بنت ابیماریة، نابغه مادر عمرو بن عاص، ممتعه مادر بزرگ عبدالرحمن بن عوف، کریمه مادر ذر برادر طلحةبنعبیداللَّه «3» و عَناق. «4»
در مدینه نیز کنیزان، کنیززادگان (ولائد) و زنان بدکاره از اهل کتاب و مشرکان بسیار بودند «5» که نام 5 تن از پرچمداران آنان به دست آمد: نُسیکه، امیه «6» ، مُسیکة، امیمة «7» و معاذة. «8» سه نفر اخیر که کنیزان عبداللَّه بن ابی بودند بعدها اسلام آورده «9» و از بدکارگی رهایی یافتند. بسیاری از این زنان از همین راه ثروت هنگفتی به دست آورده بودند. «10»
انتساب فرزندان زاده شده از این راه به مردان به دو روش انجام میشد: 1. اگر شمار مردان بیش از 10 تن بود کودک با نظر قیافه شناس به یکی از آنان نسبت داده میشد.
2. اگر شمار آنان کمتر از 10 تن بود، زن به دلخواه خود فرزند را به یکی از آنان نسبت میداد؛ چنانکه نابغه فرزند خود عمرو را با آنکه به ابوسفیان بن حرب شبیه بود، به (1). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 96؛ اسباب النزول، ص 263؛ التحریروالتنویر، ج 18، ص 223
(2). تفسیر قمی، ج 1، ص 96
(3). مثالب العرب، ص 77- 86
(4). اسباب النزول، ص 65؛ مبهمات القرآن، ج 2، ص 251؛ کشفالاسرار، ج 6، ص 484
(5). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(6). الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(7). التحریر والتنویر، ج 18، ص 223؛ اسدالغابه، ج 7، ص 256
(8). التحریر والتنویر، ج 18 ص 223؛ الاستیعاب، ج 4، ص 466؛ اسدالغابه، ج 7، ص 257- 258
(9). التحریر والتنویر، ج 18، ص 223
(10). الدرالمنثور، ج 6، ص 127
اعلام قرآن، ج2، ص: 221
عاص بن وائل که دست و دل بازتر بود نسبت داد. «1»
اصحاب رایات در شأن نزول
به نقلی پس از مهاجرت مسلمانان به مدینه، شماری از آنان در نهایت فقر و تنگدستی بودند و بدین جهت برخی بر آن شدند تا به رسم جاهلی و برای رهایی از فقر با زنان ثروتمند بدنام همسر شوند و پس از بی نیازی آنان را رها سازند، ازاینرو از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواستند که آیه 3 نور/ 24 نازل شد و با بیان اینکه تنها مردان بدکاره با زنان زشت کار ازدواج* میکنند، آنان را از این عمل بازداشت «2» : «الزّانی لا ینکحُ الّا زانِیةً او مُشرِکةً والزّانِیةُ لا ینکحُها الّا زانٍ او مُشرِک وحُرّمَ ذلِک عَلَی المُؤمِنین» . بنابر روایتی از سعید بن مسیب آیه در شأن زنان زناکار مدینه «3» و به نظر قمی «4» در شأن زنان مکه نازل شده است؛ اما بنابه روایاتی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام «5» و نیز از ابنعباس، مجاهد «6» و عکرمه «7» ، در شأن زنان زناکار مشرک روزگار آغازین اسلام (اعمّ از مکه و مدینه) فرود آمده است.
منابع
اسباب النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابه؛ بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب؛ التبیان فی تفسیرالقرآن؛ تفسیر التحریر و التنویر؛ تفسیر القمی؛ تفسیر مبهمات القرآن؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ السنن الکبری؛ الکافی؛ کشف الاسرار و عدة الاسرار؛ مثالب العرب؛ المفصل فی تاریخالعرب قبلالاسلام. (1). مثالب العرب، ص 78- 79
(2). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 94- 95؛ اسبابالنزول، ص 263؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 127
(3). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 94، 97؛ السننالکبری، ج 10، ص 385
(4). تفسیر قمی، ج 1، ص 96
(5). الکافی، ج 5، ص 354- 355
(6). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 95- 96
(7). اسباب النزول، ص 263
اصحاب رَس
اشاره
اصحاب رَسّ: مردمانی در شمار اقوام عذاب شده پیشین به سبب تکذیب و کشتن پیامبرشان
رسّ در لغت به معنای کندن چاه و قبر «1» ، مدفون
اصحاب صُفَّه
اشاره
اصحاب صُفَّه: گروهی از یاران پیامبر که به سایبانی در مسجد پیامبر منسوباند
مورخان و محدثان نخستین که بنا به مناسبت، یاران پیامبراکرم صلی الله علیه و آله را به مکان یا رخدادی نسبت میدادند «1» ، به پیروی از پیامبر «2» ، برخی از یاران آن حضرت را به صفّه مسجد نبوی نسبت دادهاند و این گروه را «اصحاب صفّه» ، «اهل الصفّه» یا «اهل المَظَلّه» (سایبان) خواندهاند. «3»
صفّه اصطلاحی است که بر نوعی خاص از معماری در یثرب عهد پیامبر اطلاق میشود، از اینرو اطلاعاتی که لغتشناسان ارائه کردهاند نمیتواند ویژگیهای این نوع بنا را بیان کند، به ویژه که غالب آنها در قرون متأخر و در شهرهای دیگری میزیستهاند و ازاینرو نمیتوان برای تعاریف آنان اعتباری قائل بود؛ امّا عمدتاً مفهوم صفّه را به بنایی شبیه سقیفه تعریف کردهاند. «4» با توجه به تعاریف لغتشناسان، صفّه سایبان خنکی در تابستانهای گرم و محل تجمع، پذیرایی یا استراحت افراد بوده است.
با تغییر قبله از سمت شمال به جنوب (سال دوم هجری،) بخشی از قسمت مسقف شمال مسجد نبوی صفّه نام گرفت. «5» به همین دلیل بعدها صفّه را انتهای مسجد دانستهاند. «6»
صفّه در مسجد نبوی کاربردی ثابت و محدود نداشت و به عنوان مهمانپذیر، مسکن دائم یا موقت، محل آموزش یا عبادت و … مورد استفاده قرار میگرفت؛ اما در یک نگاه (1). المختصر فی اخبار البشر، ج 1، ص 154
(2). الکافی، ج 3، ص 550؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 358
(3). الطبقات، ج 1، ص 196، 232
(4). مجمعالبحرین، ج 2، ص 617؛ تاج العروس، ج 1، ص 224؛ الصحاح، ج 4، ص 1396؛ لسان العرب، ج 5، ص 55
(5). المصنف، ابن ابیشیبه، ج 1، 372؛ عونالمعبود، ج 4، 230؛ وفاءالوفاء، ج 2، ص 453- 454
(6). فتحالباری، ج 6، ص 436؛ عونالمعبود، ج 4، ص 231؛ وفاء الوفاء، ج 2، ص 453
اعلام قرآن، ج2، ص: 240
کلی صفّه با پدیده مهاجرت پیوندی مستقیم دارد. مسلمانان اولیه که قبل از پیامبر به یثرب آمده بودند توانستند در منازل انصار به ویژه در قُبا سکنا بگیرند؛ امّا محلی که پیامبر برای ساختن مسجد و استقرار خود برگزید، از قبا فاصله داشت و بسیاری از مهاجران به ویژه مهاجران مجرد که جوار پیامبر را ترجیح میدادند در مسجد مستقر شدند. در دورههای بعدی مهاجرت، چون مهاجران آشنایی در یثرب نداشتند به مسجد پناه میبردند «1» ، ازاینرو ساکنان صفّه را مهاجرانی بی سرپناه و مجرد «2» یا مهمانان اسلام خواندهاند. «3» برخی از بتپرستان قبایل اطراف هم مدتی در صفه مانده و سپس مسلمان شدند. «4» اسرای مشرک قریش نیز شبها در مسجد میخوابیدند. «5»
درباره اطلاق واژه «اهل صفّه» بر مهاجران ساکن در آن، معیار و ضابطهای مشخص ارائه نشده، ازاینرو این صفت به هرکسی که مدتی را در صفّه میگذرانید اطلاق میشد.
صحابه* شناسان حتی برخی صحرانشینان را که تنها شبی در ماه مبارک رمضان را در صفّه میگذرانیدند جزو اهل صفّه دانستهاند. این عده روزها از این سایبان برای رهایی از آفتاب سوزان استفاده میکردند؛ امّا در شب، میتوانستند در هر جای مسجد بخوابند «6» ، ازاینرو فقهای متعددی درباره جواز خوابیدن در مسجد بحث کرده «7» و برخی خوابیدن در مسجد را تنها برای غیر بومیان مجاز دانستهاند. «8»
صفّهنشینان
طبیعتاً فرودستان مهاجر ازمکه، چون بلال* بن رباح، خباب* بن الارت، صهیب* بن سنان، ابن* مسعود، مقداد* و عمار یاسر جزو نخستین ساکنان صفّه بودهاند. «9» (1). الطبقات، ج 1، ص 196؛ اسدالغابه، ج 5، ص 77
(2). الطبقات، ج 1، ص 196
(3). المستدرک، ج 3، ص 17
(4). صحیح البخاری، ج 1، ص 130؛ صحیح مسلم، ج 6، ص 98- 101
(5). الام، ج 1، ص 71؛ العمده، ص 177؛ الطرائف، ص 62
(6). قربالاسناد، ص 148؛ المصنف، صنعانی، ج 1، ص 421، 423
(7). روضة الطالبین، ج 1، ص 198؛ البحرالرائق، ج 2، ص 63؛ نیل الاوطار، ج 2، ص 162
(8). المجموع، ج 2، ص 173
(9). المستدرک، ج 3، ص 20
اعلام قرآن، ج2، ص: 241
با بازگشت ابوذر* به مدینه در سال سوم یا پنجم «1» و خریداری و آزاد شدن سلمان* در سال پنجم این دو به دیگر صفّهنشینان پیوستند. «2» سکوت یا ابهام منابع اسلامی درباره محل سکونت یا زمان ازدواج و شمار فرزندان این دسته از ساکنان صفّه، حضور دراز مدت برخی از آنها را در صفّه در زمان حیات پیامبر تقویت میکند. به مرور زمان که حکومت پیامبر استحکام و دین اسلام گسترش بیشتری مییافت مهاجران بیشتری به مدینه پناه میآوردند؛ امّا پیامبر از تعبیر مهاجر برای کسانی که پس از فتح مکه (سال هشتم هجری) به مدینه آمدند امتناع ورزید. پیوستن ابوهریره، واثلة بن اسقع و برخی دیگر از صفّهنشینان مورد توجه اهل سنت به صفّه به همین مقطع متأخر تعلق دارد.
صحابهنگاران، بسیاری از انصار* را نیز به صفّه منتسب کردهاند. در جمعبندی برخی گزارشها میتوان نتیجه گرفت که بسیاری از جوانان انصاری، به سبب دوری بسیاری از محلّههای یثرب با مسجد نبوی و برای ملازمت با پیامبر صلی الله علیه و آله، از صفّه به عنوان محلی برای عبادت، آموزش، استراحت یا خدمت به آن حضرت بهره بردهاند. وجود تعابیر متفاوتی چون «اهل صفّه» و «اصحاب صفّه» هم به این تمایز کمک میکند. «اهل» معمولًا به ساکنان گفته میشود «3» ، درحالیکه «اصحاب» به معنای معاشران است. بعدها در منابع تاریخی و روایی کمتر به تفاوت این دو واژه توجه شده است، در نتیجه به مهاجران صفّهنشین «اهل صفّه» گفته میشد و انصاریانی که به رغم برخورداری از دارایی و خانه و کاشانه به صفّه میرفتند اصحاب صفّه نام داشتند. از معروفترین انصاریان صفّه میتوان به جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری و حنظله غسیلالملائکه اشاره کرد.
برخی به اشتباه، عمده ساکنان صفّه را مهاجران قریشی دانستهاند «4» ، درحالیکه بررسی (1). الاستیعاب، ج 1، ص 321؛ الطبقات، ج 4، ص 168
(2). الطبقات، ج 1، ص 197
(3). مقاییساللغه، ج 1، ص 150؛ ترتیبالعین، 62، «اهل»
(4). الکشاف، ج 1، ص 318؛ مبهمات القرآن، ص 268
اعلام قرآن، ج2، ص: 242
نام و نسب آنان نشان میدهد که غالباً از مهاجران غیرقرشی بودهاند. نومسلمانان قبایل صحرانشین منطقه، بر اثر تهدیدهای موجود، موقعیت، دارایی و خانههای خود را رها کرده بودند، تا در سایه امنیتی که در مدینه برای مسلمانان فراهم آمده بود، در کنار دیگر مسلمانان، همنشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشند «1» و ازاینرو بدانان «أوفاض» گفتهاند «2» ، زیرا اوفاض به معنای جمعی است که متشکل از اعضای قبایل گوناگون باشند. «3» اعضایی از بنیغفار «4» ، بنی* سلیم «5» ، جُهینه* «6» ، اسلم «7» و دیگر قبایل منطقه در میان اهل صفّه حضور داشتند. در مجموع، منابع در ضبط نام ساکنان صفّه، اطلاعات پراکنده و ناچیزی را ثبت کردهاند. به دلایلی در منابع اهل سنت بر صفّهایهای متأخر به ویژه ابوهریره، بیشتر تأکید شده است و از نخستین ساکنان صفّه کمتر یاد میشود.
با توجه به کاربردهای متعدد صفّه نمیتوان آمار ثابتی برای ساکنان آن در نظر گرفت.
ساکنان صفّه به تناوب و به ناچار در آنجا بودند و همانگونه که روند مهاجرت بر آمارشان میافزود، اموری چون مرگ و میر، شرکت در جنگها، شهادت، مسافرت، اشتغال به کار و ازدواج از شمار آنان میکاست. «8» آمار نقل شده در متون روایی عمدتاً در زمانهای متفاوتی ارائه شده است؛ آماری چون 20 «9» ، 30 «10» ، 50 «11» ، بیش از 70 «12» ، 80 «13» و … در دورههای بعد تألیفاتی درباره ساکنان صفّه نوشته شد. زبیدی نام 92 تن از آنها را در کتابچهای به نام تحفة اهل الزلفة فیالتوسل باهل الصّفه جمع کرد. «14» ابونعیم نیز به 90 و اندی از آنان اشاره کرده است. «15» منابع متأخرتر برآیند اصحاب صفه را بدون آنکه از آنها نام ببرند 400 تن دانستهاند. «16» (1)
. الطبقات، ج 1، ص 196
(2). السننالکبری، ج 14، ص 263؛ مسند احمد، ج 7، ص 537
(3). غریب الحدیث، ج 1، ص 81
(4). اسدالغابه، ج 3، ص 97- 98
(5). المستدرک، ج 1، ص 175
(6). همان، ج 3، ص 20
(7). الطبقات، ج 4، ص 223
(8). فتحالباری، ج 11، ص 245
(9). معجم الکبیر، ج 22، ص 90؛ کنزالعمال، ج 12، ص 380
(10). الطبقات، ج 1، ص 255؛ عیونالاثر، ج 2، ص 403
(11). مجمع الزوائد، ج 8، ص 307
(12). صحیحالبخاری، ج 1، ص 130؛ السنن الکبری، ج 2، ص 241
(13). صحیح البخاری، ج 4، ص 206- 207
(14). الاعلام، ج 8، ص 97
(15). حلیة الاولیا، ج 1، ص 425؛ ج 2، ص 43
(16). الکشاف، ج 1، ص 318؛ عوارف العارف،، ص 25؛ مجمع البیان، ج 2، ص 666
مستمندی اصحاب صفّه
مورخان و راویان هر جا که از عنوان «اهل صفّه» یاد کردهاند، فقر* و وضعیت أسف بار معیشتی جمعی از آنها را گزارش کرده و آنان را تهیدستان جامعه نبوی تصور کردهاند «1» و هنگامی که گزارش از تعلیم و تزکیه یا از دلاوریها و حضور آنها در میادین جنگ با کافران است، دیگر عنوان جمعی اهل صفّه مشاهده نمیشود و عمدتاً به نام افراد اشاره شده است، درحالیکه فقر در دوره پیامبر در میان عموم مهاجران و برخی انصار گزارش شده «2» و به اصحاب صفّه اختصاص نداشت، چنانکه اهل صفّه نیز به فقیران محدود نمیشد و در میان آنها، اغنیایی هم وجود داشت. «3» شاید یکی از دلایل عمده این امر به نقش راویان بازگردد. «4»
بنابر همین روایات، اهل صفّه که لباسشان ناکافی و خوراکشان ناچیز بود در مسجد ساکن بودند. آنان در مواقع بحرانی گاه در هر وعده دو عدد خرما بیشتر نمیخوردند و گاه مدتهای طولانی از بیغذایی به اجبار سنگ بر شکم بسته یا روزه میگرفتند. «5» گفته شده:
برخی اوقات اهل صفّه بر اثر ضعف بدنی نمیتوانستند در نماز به درستی بایستند و طنابهایی را که در مسجد (احتمالًا از سقف) آویخته بودند به دست میگرفتند. «6» مهاجرت این گروه و تحمل چنین شرایطی موجب شده بود برخی صحرانشینانی که به جهتی به مدینه میآمدند اینان را دیوانه بخوانند. (1)
. فتحالباری، ج 11، ص 244
(2). الطبقات، ج 3، ص 471؛ فتوح البلدان، ج 1، ص 21
(3). الاصابه، ج 4، ص 290- 293؛ ج 7، ص 289- 290
(4)- شیخ المضیره، ص 52
(5). جامع البیان، مج 14، ج 28، ص 52
(6). المصنف، ابن ابی شیبه، ج 1، ص 372
اعلام قرآن، ج2، ص: 244
یکی از مهاجران قریشی صفّهنشین گفته است: ما معمولًا تا فتح خیبر (سال ششم هجری) سیر نمیشدیم. «1» این روایت وضع اهل صفّه را بهتر روشن میکند، هرچند انتساب چنین گزارشی به دیگر مهاجران نیز میتواند صادق باشد.
هرچند اطلاعات چندانی درباره سبد غذایی ساکنان صفّه وجود ندارد؛ اما به نظر میرسد عمدهترین محصول زراعی مدینه، یعنی خرما بیشتر به انفاق در اختیارشان قرار میگرفت. چنانچه خرمای کافی در اختیار بود، به هر دو نفر روزانه یک مُدّ خرما میرسید. «2» در غیر اینصورت مجبور بودند با چند خرما، روز خود را سپری کنند. «3» برخی اعتراضها حکایت از دلزدگی برخی از آنان از خوردن مداوم خرما دارد. «4» شاید به همین سبب بوده که یکی از آنان از اینکه پیرزنی انصاری هفتهای یکبار غذایی برایش تهیه میکرد خرسند بود. «5» یکی از اهل صفّه بعدها با مشاهده نان بر سر سفره، تکبیر میگفت و خدا را شکر میکرد که دوره آب و خرما سپری شدهاست. «6» پیامبراکرم صلی الله علیه و آله یک بار در پاسخ به اینگونه اعتراضها فرمود: اگر میتوانستم به شما نان و گوشت میدادم «7» و از ناچیز و کم ارزش بودن غذای خودش طی 12 روز گذشته خبر داد. «8»
درباره وضعیت لباس اهل صفّه روایات محدودی، از محدودیتهای اهل صفّه در این زمینه حکایت میکند. به گفته واثله، نداشتن لباس، گرد و غبار آمیخته با عرق را بر تنمان خشک میکرد. «9» در مقطع دیگری 70 تن از اصحاب صفّه لباسی کمتر از متعارف داشتند، بهگونهای که در نماز دائماً نگران ستر عورت خویش (احتمالًا از ناف تا زانو) بودند. «10»
در روایتی دیگر 30 تن از ساکنان صفّه با بالا تنه عریان پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله نماز میگزاردند «11» و گاه با حضور پیامبر صلی الله علیه و آله خود را پشت سر دیگران مخفی میکردند. «12»
پیامبر قبل از هر چیز ساکنان صفّه و عموم تهیدستان را از گدایی* منع کرده بود. (1)
. صحیح البخاری، ج 5، ص 83؛ فتح الباری، ج 9، ص 435
(2). مسند احمد، ج 4، ص 540؛ اسدالغابه، ج 3، ص 89
(3). مسند اسحاق، ج 1، ص 201؛ موارد الظمآن، ص 630؛ تاریخ دمشق، ج 67، ص 319- 320
(4). السنن الکبری، ج 3، ص 472؛ تاریخ المدینه، ج 2، ص 486
(5). صحیح البخاری، ج 7، ص 131؛ المعجم الکبیر، ج 6، ص 173
(6). تهذیب الکمال، ج 7، ص 390- 391؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 610؛ الموطا، ج 2، ص 933
(7). المستدرک، ج 3، ص 16؛ السنن الکبری، ج 3، ص 472؛ ترکة النبی صلی الله علیه و آله، ص 58
(8). مستدرک الوسائل، ج 12، ص 56؛ تاریخ المدینه، ج 2، ص 486- 487
(9). تاریخ دمشق، ج 62، ص 359؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 385؛ المعجم الکبیر، ج 22، ص 70
(10). صحیح البخاری، ج 1، ص 130
(11). الطبقات، ج 1، ص 196؛ عیون الاثر، ج 2، ص 385
(12). سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 171
اعلام قرآن، ج2، ص: 245
آیه 273 بقره/ 2 در همین زمینه نازل شده است. خداوند در این آیه از مؤمنان میخواهد تا در کمک کردن کوتاهی نکنند و گمان نکنند کسی که درخواست نمیکند نیازمند نیست:
« … یحسَبُهُمُ الجاهِلُ اغنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِیمهُم لایسَلونَ النّاسَ الحافًا وما تُنفِقوا مِن خَیرٍ فَانَّ اللَّهَ بِهِ عَلیم هرکس نداند، آنها را بر اثر خویشتنداری، توانگر میشمارد.
آنان را به وسیله سیمایشان میشناسی. از مردم به اصرار چیزی نمیخواهند و هر مالی که ببخشید خداوند بدان آگاه است» . «1»
مشکلات اصحاب صفّه و تدابیر پیامبر صلی الله علیه و آله
درباره تأمین پوشاک اهل صفّه جز چند گزارش محدود، اطلاعات چندانی در دست نیست. برخی مستمندان صفّه برای حل مشکل سرما در فصل زمستان به حفرهها پناه میبردند. «2» بنا به گزارشی حضرت زهرا علیهما السلام پارچهای را به پیامبر بخشید و ایشان آن را در میان چند تن توزیع کرد تا با آن پایین تنه خود را بپوشانند (ازار). «3» پارچه کتانی محدود و نامرغوبی که یک بار پیامبر به برخی از آنها داده بود و پوستشان را میآزرد مایه اعتراضشان شده بود. «4»
پیامبر برای رفع نگرانی اهل صفّه در نماز، به ویژه آنکه بانوان پشت سر مردان به نماز میایستادند، از زنان خواستند دیرتر از مردان سر از سجده بردارند و زودتر از آنان به سجده روند. «5»
برای بهبود وضع معیشت صفّه نشینان راهکارهای متعددی چون تشویق به صدقه و انفاق، تشویق به ازدواج، استفاده از غنایم و درآمدهای ناشی از جنگها دنبال شده است.
هرگاه غذایی به پیامبر میرسید میان اهل صفّه توزیع میشد و چنانچه هدیه بود پیامبر صلی الله علیه و آله خود نیز از آن میخورد. «6» ایشان برای اطعام اصحاب صفّه از نمازگزاران نماز عشا (1). جامعالبیان، مج 3، ج 3، ص 136؛ مجمع البیان، ج 2، ص 202- 203؛ زادالمسیر، ج 1، ص 327
(2). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 52؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 15
(3). مکارمالاخلاق، ص 94؛ بحارالانوار، ج 43، ص 84
(4). مسند احمد، ج 4، ص 540؛ تاریخ المدینه، ج 2، ص 486
(5). مکارم الاخلاق، ص 94؛ صحیح ابن خزیمه، ج 1، ص 375
(6). الطبقات، ج 1، ص 296
اعلام قرآن، ج2، ص: 246
مدد میجست و برخی را نیز، خود به خانه میبرد. «1» او میفرمود: هرکس غذایش برای دو نفر کافی است یک نفر، و هرکس برای 4 نفر، دو نفر از اصحاب صفّه را اطعام کند. «2» با این همه، باز گاهی برخی از اهل صفّه مدتها گرسنه میماندند و به ناچار به پیامبر پناه میبردند. داستانهای کرامتآمیز متعددی درباره اطعام شماری از اصحاب صفّه با غذای اندکی که پیامبر خود تهیه میکرد نقل شده است. «3»
با ملاحظه سیر تاریخی به نظر میرسد در آغاز، کمک و انفاق به مهاجران صفّهنشین عمدتاً از سوی انصار صورت میگرفت، ازاینرو میتوان بسیاری از گزارشهایی را که در این زمینه از انصار روایت شده مربوط به این دوره دانست، هرچند این کمکها تا پایان حیات پیامبر ادامه داشت.
گروهی از انصار در فصل برداشت محصول، مقداری خرما به مسجد میآوردند و شاخههای آن را در آنجا میآویختند «4» و برخی هم از این فرصت برای انفاق شاخههای آفتزده خرماهایشان استفاده کردند که آیه 267 بقره/ 2 نازل گردید: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا انفِقوا مِن طَیبتِ ما کسَبتُم ومِمّا اخرَجنا لَکم مِنَالارضِ … » . «5»
خداوند در این آیه محصولات کشاورزی را عطای الهی به بندگان دانسته و از آنها خواسته از محصولات مرغوب خود انفاق کنند.
به روایتی از امام باقر علیه السلام یکی از انصار در برابر ثواب اخروی ذکری که از پیامبر آموخت، محصول باغ خود را به اهل صفّه اختصاص داد و در این هنگام آیات 5- 7 لیل/ 92 نازل شد «6» : «فَامّا مَن اعطی واتَّقی وصَدَّقَ بِالحُسنی فَسَنُیسّرُهُ لِلیسری هر (1). سنن ابن ماجه، ج 1، ص 248؛ اسدالغابه، ج 3، ص 98
(2). تاریخ دمشق، ج 35، ص 25؛ البدایة والنهایه، ج 6، ص 86
(3). المستدرک، ج 4، ص 118؛ مجمعالزوائد، ج 8، ص 305- 309؛ مسند احمد، ج 4، ص 544
(4). تاریخ دمشق، ج 67، ص 319
(5). سنن الترمذی، ج 4، ص 287؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 3، ص 115؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 58
(6). الامالی، صدوق، ص 270
اعلام قرآن، ج2، ص: 247
که مال خود را بخشید و پرهیزگاری کرد … ما راه آسان را برای او فراهم میسازیم» .
در داستان دیگری روزی پیامبر یکی ازاصحاب صفّه را برای اطعام به نزد یکی از انصار فرستاد؛ اما چون در خانه آن انصاری غذایی اندک بود، انصاری از همسرش خواست فرزندش را بخواباند تا درخواست غذا نکند و خود نیز چراغ را خاموش کرد تا آن مهمان متوجه غذا نخوردن صاحب خانه نشود که بنا به روایتی در این هنگام آیه 9 حشر/ 59: « … و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة … (مهاجران را) بر خود مقدم میدارند، هرچند خود نیازمند باشند … » نازل گردید. «1» با توجه به نزول این آیه درباره غنایم غزوه بنینضیر و جمع بودن سیاق آن چنین شأن نزولی ضعیف به نظر میرسد؛ امّا به اصل حادثه آسیب نمیزند.
برخی از جوانان انصاری هم درآمدهای حاصل از خارکنی را به مستمندان صفّه میبخشیدند «2» و اگر میتوانستند گوسفندی خریده و برای پیامبر و خانوادهاش میچرانیدند. «3» به احتمال، چَرا و تهیه هیزم در اراضی خصوصی صورت میگرفت و گرنه مهاجران فقیر نیز قادر به این امر بودند.
برخی از انصار متکفل فرد خاصی از اصحاب صفّه شده بودند. «4» داستانهایی هم ازاطعام برخی از زنان انصار از جمله ام سلیم یا ام مالک وجود دارد. «5» درباره سعد بن عباده، از بزرگان خزرج نیزگزارش شده که هر شب 80 تن از اصحاب صفّه را اطعام میکرد. «6»
افزون بر انصار، برخی از مهاجران نیز به مدد اهل صفّه میآمدند. پس از تولد امام حسن و امام حسین علیهما السلام فاطمه* علیها السلام میخواست برایشان گوسفندی عقیقه کند که پیامبر وی را منصرف کرد. ایشان به وزن موهای آن دو نقره صدقه داد، تا برای اصحاب صفّه هزینه شود. «7» گاهی رفتار پیامبر باعث میشد تا فاطمه علیها السلام آنچه را که همسرش از جنگ به غنیمت آورده بود نیز صدقه دهد. «8» به روایت ابنعباس نیز آیه 271 بقره/ 2: «ان تُبدوا (1). اسبابالنزول، ص 356؛ المستدرک، ج 4، ص 145
(2). المغازی، ج 1، ص 347؛ صحیح البخاری، ج 4، ص 43؛ تفسیر قرطبی، ج 8، ص 69
(3). مسند احمد، ج 3، ص 598؛ المعجم الصغیر، ج 1، ص 194؛ کنزالعمال، ج 10، ص 567- 568
(4). کنزالعمال، ج 12، ص 440
(5). مجمع الزوائد، ج 8، ص 309؛ الاحادیث الطوال،، ص 130
(6). تاریخ دمشق، ج 20، ص 262؛ الاصابه، ج 3، ص 56
(7). مسند احمد، ج 7، ص 537؛ مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 2، ص 273؛ السنن الکبری، ج 14، ص 263
(8). مستدرک الوسائل، ج 6، ص 512؛ مکارمالاخلاق، ص 94
اعلام قرآن، ج2، ص: 248
الصَّدَقتِ فَنِعِمّا هِی وان تُخفوها وتُؤتوهَا الفُقَراءَ فَهُوَ خَیرٌ لَکم و یکفّرُ عَنکم مِن سَیاتِکم واللَّهُ بِما تَعمَلونَ خَبیر» از صدقات مخفیانه علی* بنابیطالب به اصحاب صفّه حکایت میکند. «1» کمکهای همزمان او و عبدالرحمن* بن عوف به اصحاب صفّه با نزول آیه 274 بقره/ 2 همراه شد: «الَّذینَ ینفِقونَ امولَهُم بِالَّیلِ والنَّهارِ سِرًّا وعَلانِیةً فَلَهُم اجرُهُم عِندَ رَبّهِم ولا خَوفٌ عَلَیهِم ولا هُم یحزَنون» . در روایت ابن عباس آمده که از میان صدقات فراوان و علنی عبد الرحمن و صدقه مخفیانه و ناچیز علی علیه السلام، خداوند صدقه علی علیه السلام را ترجیح داد. «2» روایتهایی هم از انفاق جعفر* بن ابیطالب وجود دارد. خباب نیز که پیشتر در صفّه بود، پس از ازدواج تنها یک گوسفند داشت و سفارش کرده بود برای دوشیدن آن، گوسفند را نزد اهل صفّه ببرند. «3»
با توجه به فقر نسبتاً زیاد اهل صفّه برخی صفّه را «خانه صدقه گیران» تعریف کردهاند «4» ، در نتیجه تمامی آیات مدنی که در آنها به صدقه، مساکین، فقرا و انفاق اشاره شده است به نحوی با ساکنان صفّه مربوط است، هرچند، شأن نزول نگاران به جهت کمبود اطلاعات، گزارشی ذیل آن آیات ارائه نکرده باشند. از معدود شأن نزولهای گزارش شده دراین زمینه که اشارهای روشن به اصحاب صفّه دارد روایاتی است که ذیل آیات 271 و 273 بقره/ 2 نقل شده است: «ان تُبدوا الصَّدَقتِ فَنِعِمّا هِی وان تُخفوها وتُؤتوهَا الفُقَراءَ فَهُوَ خَیرٌ لَکم … لِلفُقَراءِ الَّذینَ احصِروا فی سَبیلِ اللَّهِ لایستَطیعونَ ضَربًا فِی الارض» . در این آیات صدقهها به تهیدستان مهاجری اختصاص یافته که به سبب ایمانشان در موطن خود ایمن نبودند و به مدینه مهاجرت کرده بودند و نمیتوانستند کار کنند. «5»
راهکار دیگری که پیامبر برای سامان گرفتن وضع اصحاب صفّه دنبال میکرد، تشویق (1). شواهد التنزیل، ج 1، ص 148
(2). المناقب، ج 2، ص 85؛ عمده، ص 350؛ شواهدالتنزیل، ج 1، ص 148
(3). الطبقات، ج 8، ص 226
(4). تاریخ دمشق، ج 67، ص 320
(5). الکشاف، ج 1، ص 318؛ غررالتبیان، ص 222
اعلام قرآن، ج2، ص: 249
آنان به ازدواج بود. در این زمینه میتوان به ازدواج بلال حبشی با خواهر عبدالرحمن بن عوف اشاره کرد که از توان مالی خوبی برخوردار بود «1» ؛ اما این گزینهها همواره فراهم نبود. برخی از اصحاب صفّه با مشاهده بیمیلی مردان یثرب به ازدواج با زنان متمکنی که سابق بر این در یثرب به روسپیگری اشتغال داشتند، ازدواج با آنها را مطرح کردند. احتمالًا این عده، بر خلاف دیگر زنان مدینه شرایط دشواری برای ازدواج تعیین نکرده بودند. در پی همین درخواست، آیه 3 نور/ 24 نازل شد و آنان را از این کار منصرف ساخت «2» : « … والزّانِیةُ لا ینکحُها الّا زانٍ او مُشرِک و حُرّمَ ذلِک عَلَی المُؤمِنین زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به زنی نگیرد و بر مؤمنان این کارحرام شده است» .
یکی دیگر از منابع تأمین کننده هزینههای اهل صفّه، به ویژه در 5 سال دوم حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه، غنایم به دست آمده در جنگها و درآمدهای حاصل از اموال خالصه پیامبر (مانند اموال بنینضیر) بود. بر اساس آیات سوره حشر/ 59 خداوند جنگجویان را بر اثر نقش ناچیزشان در جنگ بنینضیر از غنایم محروم کرد و همه اموال به دست آمده را بهصورت خالصه در اختیار پیامبر نهاد: «ما افاءَ اللَّهُ عَلی رَسولِهِ مِن اهلِ القُری فَلِلَّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِی القُربی والیتمی والمَسکینِ وابنِ السَّبیلِ* لِلفُقَراءِ المُهجِرینَ الَّذینَ اخرِجوا مِن دیرِهِم وامولِهِم آنچه خداوند از بنینضیر به پیامبر خویش داد از آنِ خدا، پیامبر و خویشاوندانش، ایتام، بیچارگان و در راه ماندگان است … فقیران مهاجری که از کاشانه و دارایی خود رانده شدهاند … » . (حشر/ 59، 6- 8) «3» پیامبر بخشی از اموال به دست آمده را بنا به درخواست انصار در میان مهاجران مستمند توزیع کرد و مانده آن را در تملک خود باقی نهاد. (ظ بنی نضیر)
مخالفت پیامبر با ارتقای ناچیز وضع زندگی خود پس از غزوه خیبر- که غنایم فراوانی به همراه داشت- با اعتراض همسران آن حضرت مواجه شد «4» و حاکی از آن است که (1). تفسیر قرطبی، ج 5، ص 253
(2). جامع البیان، مج 10، ج 18، ص 94؛ اسباب النزول، ص 263؛ مجمع البیان، ج 7، ص 197
(3). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 46، 54
(4). الحدائق، ج 23، ص 99؛ مستدرک الوسائل، ج 15، ص 310
اعلام قرآن، ج2، ص: 250
وضعیت نابسامان مهاجران تا سال ششم ادامه داشته است. ایشان حتی از پرداخت بخشی از غنایم به بستگان مستمندش همچون فاطمه و علی علیهما السلام پرهیز کرد. در مقابل، تسبیح حضرت زهرا علیها السلام را به آن حضرت آموخت. «1»
اصحاب صفّه و اشراف
ساکنان صفّه چنان با پیامبر مأنوس بودند که چون به مسجد میآمد اطرافش حلقه میزدند «2» ، درحالیکه اشراف براساس سنت طبقاتی عرب پیش از اسلام، از همنشینی با ساکنان صفّه انزجار داشتند، به ویژه که غالب آنها بردگان آزاد شده و مسلمانان پایین دست بودند. رابطه اشراف با اهل صفّه از منظر اجتماعی- اقتصادی قابل تحلیل است، درحالیکه رابطه اشراف با پیامبر بیشتر سیاسی- مذهبی است. پیامبر با توجه به واقعیتهای جامعه جاهلی، میکوشید از بزرگان قبایل برای گسترش اسلام و نیز تحکیم وضعیت سیاسی دولت مدینه بهره ببرد. روابط پیامبر با اشراف در دو مقطع با رشد چشمگیری همراه بود: نخست در آغاز ورود ایشان به یثرب که بزرگان شاخههای متعدد قبایل یثرب با آن حضرت ملاقات میکردند و دوم در عامالوفود (سال نهم هجری) که بسیاری از سران و بزرگان قبایل شبه جزیره برای بیعت با پیامبر و به رسمیت شناختن دین و حاکمیتش به مدینه میآمدند. برخورد اشراف با اصحاب صفّه که در مسجد و کنار پیامبر روی میداد، سبب نزول آیاتی شد. در منابع تفسیری داستانها و شأن نزولهای متنوعی در این زمینه نقل شده است که برخی از آنها با تردیدهایی مواجه است.
نخستین و بارزترین رویارویی که میان طبقات بالای جامعه مدینه و فرودستان مسلمان گزارش شده تحقیر و تمسخر اشراف یهودی و منافق مدینه نسبت به اهل صفّه است که به روایتی آیه 212 بقره/ 2 در این مورد نازل گردید «3» : «زُینَ لِلَّذینَ کفَروا الحَیوةُ الدُّنیا و یسخَرونَ مِنَ الَّذینَ ءامَنوا والَّذینَ اتَّقَوا فَوقَهُم یومَ القِیمَةِ واللَّهُ یرزُقُ مَن یشاءُ بِغَیرِ حِساب» . بر اساس این آیه زندگی دنیایی برای کافران آراسته شده و آنها مؤمنان را مسخره میکنند، درحالیکه توزیع روزی به خواست خداست و در قیامت برتری از آنِ مؤمنان خواهد بود. (1). مسند احمد، ج 1، ص 171؛ الغارات، ج 2، ص 739
(2). مجمعالبیان، ج 4، ص 62؛ تاریخ دمشق، ج 24، ص 223- 225؛ البدایة والنهایه، ج 6، ص 44
(3). اسباب النزول، ص 178؛ مجمع البیان، ج 2، ص 540- 541؛ زادالمسیر، ج 1، ص 228
اعلام قرآن، ج2، ص: 251
تحقیر اهل صفّه به سبب فقرشان، آنان را وا میداشت تا آرزو کنند همچون اشراف و بزرگان مدینه ثروتمند باشند؛ اما این آرزو با نزول آیه 27 شوری/ 42 همراه شد. خداوند در این آیه از بندگانش میخواهد درباره فقر و غنای خود حکمت الهی را در نظر گیرند و نسبت به اراده الهی رضایت داشته باشند: «ولَو بَسَطَ اللَّهُ الرّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِیالارضِ ولکن ینَزّلُ بِقَدَرٍ ما یشاءُ انَّهُ بِعِبادِهِ خَبیرٌ بَصیر» . «1»
با حضور پیامبر در مدینه و به رغم میل آن حضرت، ملاقاتها و دیدارهای خصوصی اشراف* شاخههای مختلف اوس و خزرج با پیامبر افزایش یافته بود و فقرا و فرودستان از جمله ساکنان صفّه کمتر فرصت ملاقات مییافتند، تا آنکه آیه 12 مجادله/ 58 نازل شد و از دیدارکنندگان خواست پیش از ملاقات خود، صدقه* ای بپردازند. این امر افزون بر محدود کردن ملاقاتها میتوانست کمکی مالی برای مستمندان صفّه باشد: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اذا نجَیتُمُ الرَّسولَ فَقَدّموا بَینَ یدَی نَجوکم صَدَقَةً ذلِک خَیرٌ لَکم واطهَرُ … » . پس از نزول این آیات، تهیدستان از روی فقر و توانگران بر اثر بخل خود از نجوا با پیامبر خودداری کردند و تنها علیبنابیطالب برای هر گفتوگوی خصوصی درهمی میپرداخت. «2» پس از اندی که از این حادثه گذشت، آیه 13 همین سورهنازل شد و حکم پیشین نسخ گردید. «3»
ذیل آیه 52 انعام/ 6 شأن نزولهای متعددی روایت شده است. بنا به گزارشها یکی از بزرگان انصار «4» یا برخی سران قبایل صحرانشین خواستار همنشینی پیامبر با خود و کنارهگیری او از ساکنان صفّه بودند که این آیه نازل شد. «5» ابنعباس نزول این آیه را به درخواست اشراف برای ایستادن در صف اول نماز مرتبط دانسته است «6» : «ولا تَطرُدِ الَّذینَ یدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِی یریدونَ وجهَهُ ما عَلَیک مِن حِسابِهِم مِن شَیءٍ وما مِن (1). جامع البیان، مج 13، ج 25، ص 39- 40؛ اسباب النزول، ص 251؛ مبهمات القرآن، ج 1، ص 466
(2). اسباب النزول، ص 351؛ زادالمسیر، ج 8، ص 195؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 84
(3). مجمع البیان، ج 9، ص 380؛ شواهد التنزیل، ج 2، ص 311- 317؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 349
(4). تفسیر قمی، ج 1، ص 230؛ نورالثقلین، ج 1، ص 721
(5). اسبابالنزول، ص 179؛ المعجمالکبیر، ج 4، ص 79؛ التبیان، ج 4، ص 144
(6). زادالمسیر، ج 3، ص 46؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 275
اعلام قرآن، ج2، ص: 252
حِسابِک عَلَیهِم مِن شَیءٍ فَتَطرُدَهُم فَتَکونَ مِنَ الظلِمین و کسانی را که در صبح و شام و تنها برای خدا او را میخوانند از خودت مران … اگر آنها را برانی از ستمکاران خواهی بود» . برخی مفسران، قائل به نزول دفعی سوره انعام در مکهاند «1» ، از اینرو چنین شأن نزولهایی با تردید روبهروست، هرچند این امر به صحت وقوع چنین حوادثی آسیب نمیزند.
در ماجرایی دیگر برخی از اشراف قبایل صحرانشین، با مشاهده همنشینی پیامبر با یارانش، از او خواستند با نشستن در صدر مجلس و دوری از تهیدستان صفّه، زمینه ملاقات و گفتوگو با آنان را فراهم کند. چون به درخواست پیامبر صلی الله علیه و آله آن عده به صفّه رفتند وپیامبربا بزرگان قبایل مشغول گفتوگو شد آیه 28 کهف/ 18 نازل شد و از پیامبر خواست تا خواستههای غافلان را برآورده نکند و چشم از اصحاب صفّه برندارد:
«واصبِر نَفسَک مَعَ الَّذینَ یدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشی یریدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَیناک عَنهُم … و لاتُطِع مَن اغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِکرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وکانَ امرُهُ فُرُطا» . «2»
پس از نزول این آیه پیامبر هرگاه نزد اصحاب صفّه میرفت صبر میکرد تا از اطراف او پراکنده شوند و آنگاه آنها را ترک میکرد. «3»
برخی بزرگان قبایل صحرانشینی که برای بیعت با پیامبر، در مدینه به حضورش میرسیدند، از روی خود بزرگبینی، فقیران صفّه را به سخره تحقیر میکردند که بنا به برخی روایات آیه 11 حجرات/ 49 نازل گردید: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لا یسخَر قَومٌ مِن قَومٍ عَسی ان یکونوا خَیرًا مِنهُم … ای مؤمنان گروهی گروه دیگر را مسخره نکنند، شاید آنها برتر باشند» . «4»
پس از فتح مکه جمعی از اصحاب صفّه ابوسفیان را درمیان مسلمانان دیدند و او را دشمن خدا خوانده و از آنکه در نبردهای پیشین کشته نشده بود، حسرت خوردند. ابوبکر که همراه ابوسفیان بود در پاسخ ضمن آنکه ابوسفیان را سرور منطقه بطحاء خواند از رفتار (1). الدرالمنثور، ج 3، ص 243- 246؛ نورالثقلین، ج 1، ص 696
(2). مجمعالبیان، ج 6، ص 337؛ نورالثقلین، ج 3، ص 258؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 383
(3). جامعالبیان، مج 9، ج 15، ص 293- 294؛ تفسیرقرطبی، ج 6، ص 279
(4). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 213؛ فتح القدیر، ج 5، ص 66
اعلام قرآن، ج2، ص: 253
آنها شگفتزده شد. سخنان ابوبکر خشم آنان را برانگیخت و به پیامبر گلایه بردند و ایشان ابوبکر را ملزم ساخت تا از آنها عذر خواسته و رضایت آنان را جلب کند. «1»
تعلیم، تزکیه و جهاد یاران صفّه
به مرور تعلیم و تزکیه به کارکردهای صفّه افزوده شد. پیامبر برای اهل صفّه برنامههای آموزشی ویژه در نظر گرفته بود «2» ، هرچند سایبان صفّه در مسجد پیامبر محل مناسبی برای تعالیم عمومی پیامبر به شمار نمیآمد. درحالیکه بسیاری از انصار و مهاجران گرفتار مشاغل روزمره خود بودهاند «3» ، پیامبر از حضور مهاجران مجرد، در مسجد برای گسترش فرهنگ و ثبت آموزههای اسلامی بهره برد. «4»
به نظر میآید علاقهمند کردن صفّهایها به علم و کتابت در آغاز، امری دشوار بوده است، زیرا عرب منطقه در آن عصر کمتر به این امر علاقه داشت و بیشتر به بهبود وضعیت اقتصادی خویش میاندیشید، ازاینرو طبیعی بود که شخص صفّهای در پاسخ به سؤال پیامبر اقرار کند که فعالیتهای اقتصادی را ترجیح میدهد؛ اما پیامبر با تکیه بر ایمان و وعدههای اخروی، از آنان خواست آموختن تعالیم دینی را بر هر امر دیگری مقدم شمارند. ایشان آموختن هر آیه از قرآن در مسجد را از کسب یک شتر دوکوهانه پروار و بسیار مرغوب برتر دانست «5» ، ازاینرو میتوان انتظار داشت که اصحاب صفّه مورد نظر، نقشی در نقل و تدوین احادیث و قرائت و حفظ قرآن داشته باشند. به روایتی، صفّهایها هر آنچه از پیامبر میشنیدند مینوشتند. «6» بدین منظور قبلًا عب* ادة بن صامت خواندن و نوشتن را به آنها آموخته بود. «7» ظهور راویان حدیث، قاریان و مفسران شناخته شده از میان (1). مسنداحمد، ج 6، ص 57؛ سیر اعلامالنبلاء، ج 1، ص 540؛ ج 2، ص 25
(2). فتح الباری، ج 6، ص 430
(3). حلیة الاولیاء، ج 1، ص 377
(4). فتح الباری، ج 6، ص 430
(5). صحیح مسلم، ج 3، ص 146؛ الامالی، طوسی، ص 357
(6). فتح الباری، ج 6، ص 8؛ الحدالفاصل، ص 378؛ الکامل، ج 1، ص 22
(7). مسند احمد، ج 6، ص 430؛ المستدرک، ج 2، ص 48؛ المصنف، ابن ابی شیبه، ج 5، ص 98؛ تاریخ دمشق، ج 60، ص 4
اعلام قرآن، ج2، ص: 254
اصحاب صفّه چون ابوسعید خدری انصاری، ابن مسعود، عبدالله بن عمر و … و شهرت جمعی از جوانان انصار به «قاری» «1» ناشی از همین امر بود و از اینرو هرگاه نومسلمانی نزد پیامبر میآمد او را به یکی از انصاریان میسپرد تا او را با دین و قرآن آشنا کند «2» ، بهگونهای که هریک از اینان میتوانست مبلّغ آیین جدید اسلام در قبیله خود باشد یا در مأموریتهایی از جانب پیامبر چنین کاری را بر عهده گیرد. زمانی که در سال چهارم سران بنیعامر از پیامبر درخواست کردند تا جمعی را به عنوان مبلّغ دین اسلام به منطقه نجد بفرستد پیامبر جمعی از آنها را به آنجا فرستاد. «3»
گزارشهایی از حضور 6 جوان غیرمسلمان در صفّه خبر میدهد که مدتی را در آنجا گذراندند و آنگاه مسلمان شدند و بازگشتند «4» ؛ همچنین از گزارش حضور بیست و چند روزه تنی چند از جوانان بنی لیث که به گفته خودشان در این مدت نزد پیامبر بودند، احتمال میرود که آنان نیز در صفّه سکونت داشتند. «5» آنان پس از این مدت که آموزشهای مورد نیاز را از پیامبر دیدند مأمور شدند در میان قوم خود نماز را اقامه و آنها را با دین اسلام آشنا کنند «6» ازاینرو میتوان آنان را مشمول آیه 122 توبه/ 9 دانست:
«فَلَولا نَفَرَ مِن کلّ فِرقَةٍ مِنهُم طَافَةٌ لِیتَفَقَّهوا فِی الدّینِ ولِینذِروا قَومَهُم اذا رَجَعوا الَیهِم لَعَلَّهُم یحذَرون چرا گروهی از هر فرقهای از مؤمنان کوچ نمیکنند تا به دین آگاه شوند و در بازگشت قوم خود را هشدار دهند … » . دلایل کافی برای حضور این گروه در صفّه وجود ندارد؛ امّا مکانی مناسب تر از صفّه برای آموزش یا اقامت آنها نمیتوان در نظر گرفت، زیرا بعید مینماید که پیامبر آموزشهایی اختصاصی برای این عده در نظر گرفته باشد و احتمالًا از یاران صفّهای خود برای تعلیم این جماعت بهره برده است.
از سوی دیگر گزارشهایی حاکی از آن است که بسیاری از جوانان انصاری شیفته پیامبر، آنگونه در کنارش بودند که زمانی که به خانه نمیآمدند والدین آنان گمان داشتند (1). الطبقات، ج 2، ص 52
(2). تاریخ مدینه، ج 2، ص 487
(3). زادالمسیر، ج 2، ص 28؛ المغازی، ج 1، ص 347
(4). صحیح البخاری، ج 1، ص 130، صحیح مسلم، ج 6، ص 101
(5). صحیح البخاری، ج 1، ص 175؛ الطبقات، ج 7، ص 31
(6). فتح الباری، ج 1، ص 366
اعلام قرآن، ج2، ص: 255
آنها در مسجداند. «1» در گزارش همسویی آمده که 70 تن از انصاریان چنان قرآن آموخته بودند که به قاریان (القراء) شهرت یافتند. «2»
تأثیرپذیری معنوی اصحاب صفّه از پیامبر کمتر در گزارشهای تاریخی منعکس شده است. عبادت شبانه پیامبر در مسجد، بیتوجهی او به دنیا، نوع معیشت و تأکیدش بر تزکیه نفس و تقرب به خداوند، بر تنی چند از اصحاب تأثیر عمیقی نهاد و این امر باعث شد در دورههای بعد، صاحبان گرایشهای اخلاقی و عرفانی در جهان اسلام، عملکرد خود را به صفّه مسجد پیامبر نسبت دهند «3» و اهل آن را «اولیاءاللّه» بخوانند. «4» اگر بپذیریم که علاقهمندی و روحیات اصحاب بر حفظ سخنان پیامبر و روایت آن تأثیر داشته است، میتوان روایاتی با مضامین سلوکی عرفانی را از جانب برخی اصحاب صفّه، دلیلی بر گرایشات آنها دانست. در این روایات بر مجلس ذکر «5» ، سجود طولانی «6» ، خواندن نمازهای روزانه همچون نماز وداع «7» ، رقت قلب، تفکر «8» ، گریه «9» ، اهتمام به روز جمعه «10» ، بسنده کردن به پایینترین سطح زندگی «11» ، توجه به حقیقت ایمان و رضایت از خواست خدا «12» و … تأکید شده است.
جمعی از اصحاب پیامبر که عمده آنها از میان یاران صفّه بودند تحت تأثیر سخنان پیامبر درباره زهد و توجه به آخرت تصمیم گرفتند با نخوابیدن بر جای نرم، پوشیدن لباس خشن، نخوردن گوشت، سیر و سیاحت، ترک روابط جنسی، استفاده نکردن از بوی خوش همچون راهبان مسیحی از دنیا روی گردانند. آنان تصمیم داشتند روزها را (1). المغازی، ج 1، ص 347
(2). الطبقات، ج 3، ص 390
(3). حلیه الاولیا، ج 1، ص 337
(4). تاریخ دمشق، ج 56، ص 162
(5). تاریح دمشق، ج 13، ص 317، کنزالعمال، ج 15، ص 838؛ اسدالغابه، ج 5، ص 193
(6). سبل السلام، ج 2، ص 3؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 52؛ الدعوات، ص 39
(7). مسند احمد، ج 6، ص 573؛ الامالی، طوسی، ص 508
(8). جامعالصغیر، ج 2، ص 298؛ تفسیر قرطبی، ج 12، ص 183
(9). جامعالصغیر، ج 2، ص 298؛ تفسیر قرطبی، ج 12، ص 183
(10). الخصال، ص 315؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 344
(11). سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1373- 1374؛ المصنف، ابنابیشیبه، ج 8، ص 126
(12). حلیة الاولیاء، ج 2، ص 8، 15، 18
اعلام قرآن، ج2، ص: 256
روزه بدارند و شبها را به عبادت سپری کنند. چون پیامبر متوجه این امر شد، آنان را از این کار منصرف کرد و سیره عملی خودش را معیار و الگوی رفتاری آنها دانست. در همین راستا آیه 87 مائده/ 5 نازل شد «1» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تُحَرّموا طَیبتِ ما احَلَّ اللَّهُ لَکم ولا تَعتَدوا انَّ اللَّهَ لا یحِبُّ المُعتَدین* و کلوا مِمّا رَزَقَکمُ اللَّهُ حَللًا طَیبًا واتَّقوا اللَّهَ الَّذی انتُم بِه مُؤمِنون ای مؤمنان آنچه را خداوند برای شما حلال دانسته حرام نکنید و از حد مگذرید که خداوند از حد گذرندگان را دوست نمیدارد. از آنچه خداوند روزی شما کرده بخورید و از خداوندی که به او ایمان دارید پروا داشته باشید» .
بر اساس روایاتی استغفار* کنندگان سحرگاهان در آیه «لِلَّذینَ اتَّقَوا عِندَ رَبّهِم جَنتٌ تَجری … والمُستَغفِرینَ بِالاسحار» (آل عمران/ 3، 17) گروهی، از جمله شماری از اصحاب صفّهاند. «2» بنا به روایت دیگری صالحان در آیه 69 نساء/ 4: «ومَن یطِعِ اللَّهَ والرَّسولَ فَاولک مَعَ الَّذینَ انعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِنَ النَّبِیینَ والصّدّیقِینَ والشُّهَداءِ والصلِحینَ وحَسُنَ اولک رَفیقا» بر جمعی از اصحاب صفّه، از جمله سلمان، ابوذر، صهیب، بلال، خباب و عمّار تطبیق شده است. «3»
درباره مقام و منزلت برخی از سالکان ساکن صفّه روایتهای گوناگونی نقل شده است.
پیامبر بهشت را مشتاق برخی از آنها دانست. «4» بنا بر روایتی دیگر خداوند از پیامبر خواسته بود به برخی از آنها عشق بورزد. «5» در گزارشی دیگر غضب برخی از آنان، با غضب الهی برابر دانسته شده که از بلندی مقام و مهار نفس اماره آنها خبر میدهد. «6» در جایی دیگر پیامبر برخی انصاریان صفّهای را برگزیده (خیار) نامید. «7»
رضایت برخی از یاران صفّه از وضع معیشتی خود که حاکی از عمق ایمان آنهاست به پیامبر این فرصت را میداد تا هرگاه امکانات محدودی به دستش میرسید، آن را در میان (1). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 14- 17؛ اسبابالنزول، ص 169؛ مجمع البیان، ج 3، ص 364
(2). جامعالبیان، مج 3، ج 3، ص 283؛ تفسیر قرطبی، ج 4، ص 26؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 164
(3). شواهد التنزیل، ج 1، ص 197
(4). سنن الترمذی، ج 5، ص 332؛ مسند ابییعلی، ج 5، ص 166؛ الخصال، ص 303
(5). تاریخ دمشق، ج 60، ص 177؛ معجم الاوسط، ج 7، ص 305؛ کنزالعمال، ج 13، ص 256- 257
(6). صحیح مسلم، ج 7، ص 173؛ سنن النسائی، ج 5، ص 75؛ بحارالانوار، ج 22، ص 391
(7). محجم الزوائد، ج 6، ص 128؛ المعجمالکبیر، ج 20، ص 357
اعلام قرآن، ج2، ص: 257
دیگرانی که از وضعیت خود در صفّه ناراضی بودند توزیع کند. پس از توزیع، پیامبر از این عده عذر میخواست «1» و در برابر رضایتشان، بدانها وعده میداد که در آخرت همنشین آنان خواهد شد. «2» با توجه به پیشگویی پیامبر صلی الله علیه و آله از رفاه اصحاب پس از او، و تصریح ایشان که امروزتان بهتر از فردایتان است «3» برمیآید که ایشان نگران تعلق اصحابش به دنیا بوده است، همانگونه که در گزارشی از ابوذر، پیامبر از وضع معنوی و بی توجهی آنان به دنیا اعلام رضایت کرد و تنها کسانی را در آخرت به خود نزدیک دانست که پس از او نیز این حالت را حفظ کنند. «4» ابوذر در دوره خلافت عثمان بااستناد به همین امر، به اعتراض علیه برخی از یاران با سابقه پیامبر پرداخت. «5» زمانی که یکی از اصحاب صفّه ابراز داشت بدانجا رسیدهام که طلا و سنگ برایم یکسان است پیامبر او را آزاد شده دانست. «6»
ابنابیالحدید صفّهایها را عابدانی دانسته که زهد و شجاعت، شاخصه اصلی آنها بود. «7» دل نبستن به دنیا در دوره پیامبر که هنوز عموم مسلمانان در فقر نسبی به سر میبردند، بیشتر در حضور فعال در جنگها، شجاعت و شهادتطلبی نمایان میشد، بهگونهای که برخی منابع در تعبیر از شجاعتشان بدانها شیر گفتهاند. «8»
درباره حضور اصحاب صفّه در نبرد با دشمنان، گزارشهای جامعی وجود ندارد و میبایست در مورد یکایک آنها بررسیهای جداگانهای صورت گیرد. مشهور است که در حادثه بئر* معونه در سال چهارم هجری، 70 تن به شهادت رسیدند که برخی از آنان از اصحاب صفّه بودند. «9» که به روایتی با شهادت این گروه آیه 169 آل عمران/ 3 نازل گردید:
«و لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ اموتًا بَل احیاءٌ عِندَ رَبّهِم یرزَقون هرگز کسانی (1). الکافی، ج 3، ص 550؛ مسند ابیداود، ص 161؛ صحیح البخاری، ج 4، ص 70
(2). کنزالعمال، ج 6، ص 467؛ تاریخ بغداد، ج 13، ص 276
(3). السنن الکبری، ج 3، ص 472
(4). تاریخ بغداد، ج 13، ص 276
(5). سیراعلام النبلاء، ج 2، ص 74؛ الاصابه، ج 7، ص 108؛ مسنداحمد، ج 6، ص 212- 213
(6). شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 215
(7). همان، ص 296
(8). الکامل، ج 5، ص 80؛ اسباب النزول، ص 130
(9). مجمعالبیان، ج 2، ص 440؛ زادالمسیر، ج 2، ص 55
اعلام قرآن، ج2، ص: 258
را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار. آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند» . «1»
جمع زیادی از صفّهنشینان، خواهان حضور در سریه ذاتالس* لاسل بودند که بنا به قرعه 80 نفرشان در این جنگ شرکت کردند. «2» در گزارشی از حضور آنها در غزوه ذات* الرقاع سخن به میان آمده که 6 تن از آنها که پایافزار نداشتند، پاهای برهنه خود را با پارچه بسته بودند. «3»
در غزوه تبوک* (سال نهم هجری) که پیامبر باکمک و انفاق مسلمانان توانست سپاه خود را مهیا کند بسیاری از اهل صفّه در برابر سهم غنایم خود، از دیگران توشه و تجهیزات گرفتند و با سپاه همراه شدند «4» ؛ اما برخی که بانی بر این امر نیافتند و فقر آنان مانع حضورشان در جهاد میشد، غمزده میگریستند. «5» آیات 91- 92 توبه/ 9 حکایت از همین امر دارد: «لَیسَ عَلَی الضُّعَفاءِ ولا عَلَی المَرضی ولا عَلَی الَّذینَ لا یجِدونَ ما ینفِقونَ حَرَجٌ اذا نَصَحوا لِلَّهِ ورَسولِهِ ما عَلَی المُحسِنینَ مِن سَبیلٍ واللَّهُ غَفورٌ رَحیم* ولا عَلَی الَّذینَ اذا ما اتَوک لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اجِدُ ما احمِلُکم عَلَیهِ تَوَلَّوا واعینُهُم تَفیضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنًا الّا یجِدوا ما ینفِقون»
شواهدی از ادامه حیات صفّه تا اوایل سده دوم هجری وجود دارد. «6»
صفّه و تصوّف
در سدههای چهارم و پنجم هجری تصویر دیگری از صفّه از سوی مشایخ تصوف ارائه شده است. به عقیده مونتگمری وات این تصویر از اوایل سده سوم رواج یافته و در گزارشهای پیش از آن سابقه ندارد. «7» بر اساس چنین تصویری، اهل صفّه 400 تن بودند که (1). جامعالبیان، مج 3، ج 4، ص 231؛ مجمع البیان، ج 2، ص 441
(2). الارشاد، ج 1، ص 86- 87؛ تأویل الایات الظاهره، ص 811
(3). المناقب، ج 1، ص 249
(4). اسد الغابه، ج 5، ص 399
(5). السیره النبویه، ج 4، ص 518
(6). الاغانی، ج 19، ص 188
(7). 267 P، I، 2، malsIf oaideP olcycmE. 1
اعلام قرآن، ج2، ص: 259
در صفّه مسجد پیامبر سکونت داشتند و برای عبادت، جهاد و آموزش فراغت یافته بودند.
آنان افرادی تهیدست و خوش قلب بودند که دست از دنیا شسته و از کسب و کار اعراض کرده بودند. «1» سهروردی تجمع 400 تن از یاران پیامبر را در مسجد به حضور صوفیه در خانقاهها برای ذکر و عبادت و تعلم تشبیه کرده است. «2» مؤلفان صوفی منش در تشابه اوصاف صوفیه و اصحاب صفّه فراوان سخن گفتهاند. میبدی ترس، علم، اخلاص و صداقت، شوریده حالی و باطنی آسوده و سازگاری با درویشی و تهیدستی را از عناصر مشترک این دو گروه برمیشمرد. «3» کلاباذی هم ترک وطن، ترک دنیا، سیاحت، اکتفا به حداقل خوراک و پوشاک و ترک مالکیت را به عنوان بارزترین وجوه مشابهت این دو گروه بیان کرده است «4» ، ازاینرو آنان اصحاب صفّه را از برخی دیگر یاران پیامبر بالاتر دانسته و موقعیت بهتری برایشان تصویر میکنند. آنان رفتار محبتآمیز پیامبر با اصحاب صفّه را نشانی بر اهمیت ایشان دانستهاند «5» و در تأیید این مدعا آیه «ولا تَطرُدِ الَّذینَ یدعونَ رَبَّهُم» را عتابی میدانند که خداوند به خاطر آنان بر پیامبر روا داشت. «6» این امر اعتراض ابنتیمیه را که به برتری عَشَره مبشّره معتقد است برانگیخته و چنین باوری را ضلالت و گمراهی دانسته است. «7»
درباره وجه تسمیه «صوفیه» و «تصوف» برخی این واژه را برگرفته از صفّه مسجد (1). کشف المحجوب، ص 22
(2). عوارف المعارف، ص 84
(3). کشف الاسرار، ج 3، ص 369
(4). الشرح التعرف، ج 3، ص 1103- 1105
(5). اللمع، ص 183
(6). کشف المحجوب، ص 97
(7). مجموع الفتاوی، ج 11، ص 56- 57
اعلام قرآن، ج2، ص: 260
پیامبر گرفتهاند که از نظر ادبی با اشکالاتی مواجه است و خود صوفیه نیز بدان اشاره کردهاند. «1»
بر اثر توجه فرقههای صوفی به اهل صفّه، آیاتی را که در شأن آنان نازل شده نیز مورد تحلیل خود قرار دادهاند؛ از جمله در تفسیر آیه 273 بقره/ 2: «لِلفُقَراءِ الَّذینَ احصِروا فی سَبیلِ اللَّهِ لایستَطیعونَ ضَربًا فِی الارضِ یحسَبُهُمُ الجاهِلُ اغنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِیمهُم لایسَلونَ النّاسَ الحافًا وما تُنفِقوا مِن خَیرٍ فَانَّ اللَّهَ بِهِ عَلیم» دیدگاههای متعددی ارائه کردهاند. برخی این 400 نفر را کسانی دانستهاند که بر اثر اشتغال به جهاد نمیتوانستند به فعالیت اقتصادی بپردازند. دیگران سبب این امر را اشتغال به عبادت خدا دانستهاند. «2» برخی صوفیه که خود باوری به کسب و کار ندارند «3» نیز اشتغال اهل صفّه به کسب و کار را مخل به توکل آنان دانستهاند.
واضح است که صوفیه از عملکرد اصحاب صفّه به عنوان محملی برای هنجارهای خود استفاده کردهاند، از اینرو دستهای از گزارشها چون اعتراض اصحاب صفّه به وضعیت معیشتی خود، کارکردهای متعدد صفّه، نوسان آمار صفّه، آرزوی معیشتی بهتر، حضور آنها در جنگ به عنوان فعالیت سیاسی نظامی و … و گرایشات دنیاطلبانه برخی از آنها به ویژه پس از رحلت پیامبر و … را نادیده گرفتهاند و بهصورت نمادین به همه اهل صفّه به عنوان انسانهایی برگزیده توجه کردهاند، درحالیکه صفّه بستری برای ظهور افرادی برجسته، عالم و جهادگر بوده و نمیتوان تزکیه و ایمانی عمیق را در میان همه آنان جست، زیرا نقلها حاکی از آن است که برخی از اهل صفّه زندگی زاهدانه خود را قدر نمیدانستند. ابنعربی نیز در توجه به یاران صفّه بیشتر بر سلمان فارسی تأکید کرده و ارتقای او را به مقام اهلبیت علیهم السلام در همین راستا تحلیل کرده است. «4» بشارت به بهشت هم تنها به چند تن از اهل صفّه داده شده است. وجود گرایشهای عرفانی صوفیه به دیگر اصحاب چون اویس قرنی هم نشان از آن دارد که ملازمتی میان صفّه و تصوّف وجود ندارد.
منابع
اتحاف السلاة المتقین؛ الاحادیث الطوال؛ الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد؛ اسباب (1). عوارف المعارف، ص 84
(2). اتحاف السلاة المتقین، ج 9، ص 272
(3). کشف المحجوب، ص 22، 97؛ الشرح التعرف، ج 3، ص 1103- 1105
(4). الفتوحات المکیه، ج 3، ص 361
اعلام قرآن، ج2، ص: 261
النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانی؛ الام؛ الامالی، صدوق؛ الامالی، طوسی؛ بحارالانوار؛ البحر الرائق شرح کنز الدقائق؛ البدایة و النهایه؛ تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهره؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ تاریخ بغداد؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ المدینة المنوره؛ ترتیب کتاب العین؛ ترکة النبی صلی الله علیه و آله و السبل التی وجهها فیها؛ تفسیر مبهمات القرآن؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ جامع الصغیر؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الحد الفاصل بین الراوی و الداعی؛ حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ الدعوات؛ روضة الطالبین؛ زاد المسیر فی علم التفسیر؛ سبل السلام؛ سنن ابن ماجه؛ سنن الترمذی؛ السنن الکبری؛ سنن النسائی؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ الشرح التعرف لمذهب اهل التصوف؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید؛ شواهد التنزیل؛ شیخ المضیرة ابوهریره؛ الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیه؛ صحیح ابن خزیمه؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ صفة الصفوه؛ الطبقات الکبری؛ الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف؛ عمدة عیون صحاح الاخبار فی مناقب امام الابرار؛ عوارف العارف؛ عون المعبود شرح سنن ابیداود؛ عیون الاثر فی فنون المغازی والشمائل و السیر؛ الغارات؛ غرر التبیان فی من لم یسم فی القرآن؛ غریب الحدیث؛ فتح الباری شرح صحیح البخاری؛ الفتوحات المکیه؛ فتوح البلدان؛ قرب الاسناد؛ الکافی؛ الکامل فی ضعفاء الرجال؛ کتاب الخصال؛ الکشاف؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ کشف المحجوب؛ کنزالعمال فی سنن الاقول و الافعال؛ لسان العرب؛ مجمعالبحرین؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ مجموع الفتاوی؛ المجموع فی شرح المهذب؛ المختصر فی اخبار البشر؛ المستدرک علی الصحیحین؛ مستدرک الوسائل؛ مسند ابیداود الطیالسی؛ مسند ابییعلی الموصلی؛ مسند احمد بن حنبل؛ مسند اسحاق بن راهویه؛ المصنف، صنعانی؛ المصنف فی الاحادیث و الآثار، ابن ابی شیبه؛ المعجم الاوسط؛ المعجم الصغیر؛ المعجم الکبیر؛ معجم مقاییس اللغه؛ المغازی؛ مکارم الاخلاق؛ المناقب؛ مناقب الامام امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب علیه السلام؛ موارد الظمآن إلی زوائد ابیحبان؛ الموطأ؛ نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار؛ وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفی صلی الله علیه و آله..
.. malsI fo aidepolcycmE
اصحاب کهف
اشاره
اصحاب کهف: مؤمنانی پناهنده در غار
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص- ح- ب» و معنای مصدری آن همراهی کردن است و صاحب کسی یا چیزی است که ملازم و همراه کس یا چیز دیگر باشد. «1» این ملازمت و همراهی باید عرفاً فراوان باشد. «2»
«کهف» به معنای شکاف در دل کوه (غار) است؛ امّا برخی لغت دانان «3» «کهف» را بزرگتر از «غار» دانستهاند. اصحاب کهف به معنای «یاران و ملازمان غار» است.
قرآن کریم در آیات 9- 26 کهف/ 18 از جوانانی مؤمن نام میبرد که از آیین بتپرستی دوران خویش بیزاری جستند و با مأوا گزیدن در غار*، به رحمت الهی پناه برده و از درگاه او درخواست هدایت کردند. خداوند نیز آنان را به مدت 309 سال به خوابی عمیق فرو برد و جایگاه امنی برایشان فراهم ساخت.
اصحابکهف در منابع مسیحی
داستان اصحاب کهف از معدود داستانهایی است که بر خلاف بسیاری از داستانهای دیگرِ قرآن، در منابع یهودی به دلایلی از آن یاد نشده است «4» ؛ امّا در منابع مسیحی ذکر شده است. ساختار داستان در منابع مسیحی همگونی خاصی با نقلهای اسلامی دارد و به «هفت خفتگان» و «هفت خفتگان شهر افِسوس» معروف است. «5» (1). المصباح، ج 2، ص 333؛ مفردات، ص 475، «صحب»
(2). مفردات، ص 475، «صحب»
(3). لسان العرب، ج 12، ص 176
(4). اهل الکهف، ص 57
(5)
.5 -544 ،P ،I.loV ،eripmE namoR ehT fO llaF dnA enilceD ehT nobiG 8 -270.P ،20.loV ،acinatirB aidep olcycnE.1
اعلام قرآن، ج2، ص: 277
گیبون، مورخ معروف انگلیسی، داستان اصحاب کهف را چنین نقل میکند: هنگامی که مسیحیان گرفتار ستمگریهای امپراتور دیکیوس (Decius) بودند، 7 تن از جوانان اشراف زاده شهر «افسوس» (Ephesus) در غار وسیع و عمیقی در کوهی، در کنار شهر پنهان شدند. امپراتور ستمگر برای نابودی جوانان، فرمان داد دهانه غار را با ساختن تپه مستحکمی از سنگهای بزرگ و ضخیم ببندند. در این حال، جوانان به خوابی عمیق فرو رفتند. این خواب بهگونهای معجزهآسا 187 سال به طول انجامید، بدون آنکه در این مدت به قوایحیاتی ایشان آسیبی برسد. پس از اینمدت، بردگان «ادولیوس» (Adolius)، که وارث کوه مزبور بود، برای احداث ساختمان مجلل روستایی در آن محل، آن سنگهای ضخیم را برداشتند. با برداشتن سنگها، اشعه آفتاب به درون غار نفوذ کرد و عامل بیدار شدن جوانان خفته در غار گردید. آنان که میپنداشتند ساعاتی اندک در خواب بودهاند احساس گرسنگی کردند، ازاینرو بر آن شدند که یکی از آنان بهطور مخفیانه و ناشناس به شهر بازگردد و غذایی فراهم آورد. آنان «جامبلیکوس» (Jamblichus) را برای این کار برگزیدند؛ امّا این جوان- اگر روا باشد که پس از این خوابِ دراز مدت، نام «جوان» بر وی اطلاق کنیم- نتوانست منظره شهر بومی خود را که پیشتر با آن آشنا بود، باز شناسد. هراس او هنگامی فزونی یافت که صلیب بزرگی را بر دروازه بزرگ شهر افِسوس مشاهده کرد. لباس شگفتآور و منفرد و لهجه قدیمی و متروک او نانوا را متحیر و سراسیمه کرد. هنگامی که جامبلیکوس پول* قدیمی رایج در دوران امپراتور دیکیوس را، به نانوا داد نانوا پنداشت که این جوان به گنجی دست یافته است، ازاینرو وی را نزد قاضی برد و در آنجا با تبادل پرسش و پاسخهایی، داستان حیرتانگیز و درنگ دراز مدت نزدیک به دو قرن آنان در غار روشن شد. در پی این رخداد، اسقف شهر افِسوس، کاهنان، حاکمان و مردم شهر و حتی خود امپراتور «شیودوسیوس» برای مشاهده غار مورد نظر شتافتند. پس از آنکه 7 جوان، خود را به حاضران رسانیدند و ماجرای خود را برای ایشان بازگو کردند مرگ آنان فرا رسید و با کمال آرامش از دنیا رفتند. «1» (1)
.545 -544.pp.I.loV ،eripmE namoR ehT ffO llaF dnA enilceD ehT.1
پادشاه عصر اصحاب کهف
در مورد پادشاه دوران اصحاب کهف اختلاف نظر است؛ امّا بیشتر مورخان پادشاه ظالمی را که اصحاب کهف از ستم وی به غار پناه بردهاند «دقیانوس» دانستهاند؛ یعنی پادشاه و امپراتور روم* که در تاریخ با نام «دکیوس» یا «دیکیانوس» شناخته میشود و بین سالهای 249- 251 میلادی حکومت داشته است؛ نیز پادشاه صالحی را که اصحاب کهف در دوران وی از خواب برخاستند «تیذوسیوس دوم» (تاودوسیوس و به نقلی ثیودوسیوس دوم) دانستهاند؛ امپراتوری که در تاریخ به «تیدوسیوس دوم» معروف بود، و بین سالهای 408- 450 میلادی حکومت کرده است. «1» منابع مسیحی نیز در این مورد با همین نقل هماهنگ است. «2»
شمار و نامهای اصحاب کهف
شمار اصحاب کهف، چنان که از عنوان داستان در منابع مسیحی، یعنی «هفت خفتگان» پیداست، 7 نفر است. برخی نیز آنان را 5 تن و برخی نیز 13 تن نقل کردهاند. «3» نامهای اصحاب کهف، طبیعتاً، نامهایی یونانی است، زیرا افِسوس، از شهرهای یونان است. این نامها عبارت است از: مکسملینا، یلمیخا، دیمومدس (دیموس)، امبلیکوس، مرطونس، بیرونس، کشطونس. «4» روشن است که این نامها با ورود به نوشتارهای اسلامی و عربی دستخوش تغییراتی شده است، چنان که طبری نامهای ایشان را این گونه نقل کرده است: مکسلمینا، محسلمینا، یملیخا، مرطونس، کسطونس، ویبورس، ویکرنوس، یطبیونس و قالوش. «5» خود وی نیز بر اساس روایتی دیگر نامهای (1). اهل الکهف، ص 89- 90
(2). 270. p، 20. loV، acinatirB aidepo lcycnE. 1
(3)
(4) 3-. اهل الکهف، ص 88
(5). جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 276
اعلام قرآن، ج2، ص: 279
دیگری را با اندکی تفاوت ذکر میکند. «1»
قرآن مجید هیچگونه تصریحی درباره شمار اصحاب کهف ندارد و تنها بیان میکند که مردم در عدد اصحاب کهف اختلاف نظر داشتهاند؛ برخی ایشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخی 6 تن و برخی 8 تن دانستهاند: «سَیقولونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُم کلبُهُم ویقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم کلبُهُم رَجمًا بِالغَیبِ ویقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم کلبُهُم» (کهف/ 18، 22) و چون «رَجمًا بِالغَیبِ» را که اشاره به بیدلیل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذکر کرده و قول سوم را بدون چنین تعبیری آورده، برخی نتیجه گرفتهاند که قرآن نظر سوم را تأیید میکند «2» ، به هر روی، قرآن شمار کسانی را که از عدد اصحاب کهف آگاه بودند اندک میداند: «قُل رَبّی اعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما یعلَمُهُم الّا قَلیلٌ» (کهف/ 18، 22)، ازاینرو به رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور میدهد که جز به نحو مستدل با ایشان در این مورد به گفتوگو نپردازد: «فَلا تُمارِ فیهِم الّا مِراءً ظهِرًا» . (کهف/ 18، 22) «مراء ظاهر» به معنای بحث غالب و مسلط است؛ بدین معنا که با آنان چنان با استدلال سخن بگو که گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال دیگر این است که با آنان در خلوت بحث و گفتوگو نکن، زیرا گفتار تو را تحریف میکنند، بلکه آشکارا و در حضور مردم گفتوگو کن تا نتوانند حقیقت امر را تحریف کنند «3» و چون خداوند خود از همه آگاهتر است: «رَبّی اعلَمُ بِعِدَّتِهِم» (کهف/ 18، 22) دیگر از هیچ کس درباره اصحاب کهف سؤال مکن: «ولا تَستَفتِ فیهِم مِنهُم احَدا» . (کهف/ 18، 22)، زیرا علم خداوند تو را از هر چیز بینیاز میکند. «4»
مکان غار اصحاب کهف
درباره مکانِ غار اصحاب کهف دیدگاههای متفاوتی وجود دارد: 1. حادثه مزبور در شهر «افِسوس» واقع شده و غار مزبور نیز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسیس) از (1). همان، ص 252
(2). المیزان، ج 13، ص 267- 268؛ نمونه، ج 12، ص 383
(3). نمونه، ج 12، ص 384
(4). المیزان، ج 13، ص 270
اعلام قرآن، ج2، ص: 280
شهرهای معروف آسیای صغیر (ترکیه کنونی و قسمتی از روم شرقی قدیم) است.
ویرانههای این شهر هم اکنون در 73 کیلومتری شهرِ «ازمیر» ترکیه به چشم میخورد و در کنار قریه «ایاصولوک» در کوه «ینایرداغ» هم اکنون غاری بسیار وسیع دیده میشود که فاصله چندانی با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد. ورودی این غار در سمت شمال شرقی بوده و هیچ اثری از مسجد، صومعه یا کنیسه در آن به چشم نمیخورد.
به عقیده بسیاری، غار مورد اشاره در داستان، همین غار است. «1» این قول، با نقلهای مسیحی سازگار است. «2»
2. غار مزبور در نزدیکی پایتخت اردن، یعنی شهر عمان و در نزدیکی روستای «رجیب» واقع است. بر بالای این غار صومعهای دیده میشود که براساس پارهای از قراین، مربوط به قرن پنجم میلادی است و پس از آنکه مسلمانان آنجا را فتح کردند، به مسجد تبدیل شد. «3» اطراف این غار از دو سمت شرقی و غربی باز است و آفتاب بر آن میتابد و ورودی غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 یا 8 قبر به چشم میخورد. در سال 1963 میلادی هیئتی اکتشافی از اردن با حفّاری به کشف این غار متروک نایل شد. «4»
3. غار اصحاب کهف در بتراء از شهرهای فلسطین است. «5»
4. در کوه «قاسیون» نزدیک دمشق سوریه واقع است. «6»
5. در شبه جزیره اسکاندیناوی، در اروپای شمالی قرار دارد. «7»
6. در نزدیکی شهر نخجوان در کشور قفقاز واقع است. «8»
علامه طباطبایی بنا به دلایلی دیدگاه اول را، بهرغم شهرتش، مردود میداند؛ از جمله آنکه از آیه «و تَرَی الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن کهفِهِم ذاتَ الیمینِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمال» (کهف/ 18، 17) برمیآید که نور خورشید به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن میتابیده است، بنابراین باید ورودی غار در سمت جنوب باشد، درحالیکه دَرِ ورودی غار موجود در شهر افِسوس به سمت شمال شرقی (1). قاموس کتاب مقدس، ص 87؛ نمونه، ج 12، ص 400- 401، اهل الکهف، ص 91- 92
(2)
.5 -544.P ،I.loV ،eripmE namoR ehT ffO llaF dnA enilceD ehT 8 -270.P ،20.loV ،acinnatirB aidepolcycnE.1
(3). المیزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص 401
(4). المیزان، ج 13، ص 297؛ نمونه، ج 12، ص 401
(5). همان، ص 299
(6). همان، ص 299
(7). همان، ص 299
(8). همان، ص 299
اعلام قرآن، ج2، ص: 281
است؛ همچنین مضمون آیه «قالَ الَّذینَ غَلَبوا عَلی امرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسجِدا» (کهف/ 18، 21) این است که در آن غار یا پیرامون آن، مسجد و عبادتگاهی بنا کردند، درحالیکه در غار افِسوس اثری از مسجد یا صومعه یا عبادتگاه دیگر به چشم نمیخورد.
البته در سه کیلومتری آن کنیسهای وجود دارد که به هیچ وجه با غار مزبور ارتباطی ندارد «1» ، بنابراین از میان چند دیدگاه یاد شده، دیدگاه دوم با ویژگیهای ذکر شده در آیات قرآن سازگار است و برخی روایات نیز آن را تأیید میکند. «2»
اصحابکهف در روایاتاسلامی
روایات اسلامی معمولًا اصحاب کهف را همانند روایات مسیحی، جوانانی اشرافزاده دانسته که در عید بزرگی با مرکبهای خود به بیرون شهر رفتند و بتهایی را که میپرستیدند به همراه خود بردند. خداوند در دلهایشان نور ایمان برافروخت و آنان به خداوند یکتا ایمان آوردند و هر چند در آغاز، ایمان خود را از یکدیگر پوشیده میداشتند؛ امّا به تدریج ایمان خود را به یکدیگر اظهار کردند. «3» بر پایه برخی روایات با اینکه پادشاه جبار و بتپرست عصر، همه کسانی را که از پرستش بتها سرباز میزدند میکشت؛ ولی به اصحاب کهف مدتی مهلت داد تا از ایمان خود بازگردند. آنان از این فرصت استفاده کرده و به غار پناه بردند. «4» برخی دیگر از روایات، آنان را امین و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد کرده که هدایت یافته و به غار پناه بردند. «5»
روایتی از وهب بن منبه، ماجرای ایمان آوردن اصحاب کهف را کاملًا متفاوت و مربوط به گرویدن جوانان شهر افسوس به یکی از حواریان حضرت عیسی دانسته است. براساس این روایت، یکی از حواریان حضرت عیسی علیه السلام بر اثر سجده نکردن به بتِ سر درِ شهر از ورود به شهر ممنوع شده بود و به ناچار در گرمابهای در بیرون شهر به کار و تبلیغ دین خدا (1). المیزان، ج 13، ص 296- 297
(2). همان، ص 298- 299
(3). جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 256؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 78- 79
(4). همان، ص 253
(5). عرائس المجالس، ص 371- 374؛ البرهان، ج 3، ص 622
اعلام قرآن، ج2، ص: 282
پرداخت و از این راه برخی جوانان شهر به او گرویدند. «1»
همچنین براساس برخی روایات، اصحاب کهف جوانانی رومی بودهاند که پیش از بعثت عیسی علیه السلام وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند «2» ؛ امّا برخی روایات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عیسی علیه السلام و آنان را افرادی دانسته که بر شریعت عیسی علیه السلام بودهاند. «3»
اصحاب کهف در قرآن
قرآن در طی 18 آیه به بیان این داستان پرداخته است. از سیاق نخستین آیه این قصه:
«ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الکهفِ والرَّقیمِ کانوا مِن ءایتِنا عَجَبا» (کهف/ 18، 9) بر میآید که این داستان اجمالًا پیش از نزول آیات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصیل آن پرداخته است. «4»
علت شگفت بودن ماجرای اصحاب کهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ایشان در کمال سلامت بوده است. خواب* طولانی اصحاب کهف از شگفتانگیزترین نشانههای الهی است که موجب شده مفسران نیز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمی و تجربی بپردازند. «5»
براساس روایاتی که در شأن نزول این آیات وارد شده، قریش شماری از یاران خود را برای تحقیق درباره دعوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به سوی عالمان یهود در مدینه فرستادند تا نظر آنان را در این مورد جویا شوند. عالمان یهود با طرح چند پرسش گفتند: اگر محمّد صلی الله علیه و آله از عهده پاسخ به این پرسشها برآمد، او پیامبر خدا و گرنه دروغگوست. در پرداختهای روایی گوناگون، این پرسشها کاملًا یکسان نقل نشده است؛ امّا در همه روایات، یکی از این پرسشها به اصحاب کهف مربوط است که آیات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است. (1). جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 257؛ روضالجنان، ج 12، ص 318- 319؛ الکامل، ج 1، ص 355- 356
(2). المعارف، ص 54
(3). تاریخ طبری، ج 1، ص 373
(4). المیزان، ج 13، ص 244
(5). نمونه، ج 12، ص 407- 409؛ خلق الکون، ص 155- 157
چگونگی ایمان آوردن اصحاب کهف
براساس ظاهر آیات، اصحاب کهف جوانانی بودند که به خدا ایمان آوردند و خداوند نیز بر هدایتشان افزود: «انَّهُم فِتیةٌ ءامَنوا بِرَبّهِم وزِدنهُم هُدًی» . (کهف/ 18، 14) «فتیه» جمع «فتا» به معنای جوان است. «1» براساس برخی روایات، آنان سالمندانی با ایمان بودند و واژه «فتیه» کنایه از جوانمردی آنان است. «2»
به هر روی آنان به آیین بت پرستی قوم خود معترض و از کرنش کورکورانه قومشان در برابر بتان سخت اندوهگین بودند: «هؤُلاءِ قَومُنَا اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً لَولا یأتونَ عَلَیهِم بِسُلطنٍ بَینٍ» (کهف/ 18، 15) و این کار را بزرگترین ظلم میدانستند. «فَمَن اظلَمَ مِمَّنِ افتَری عَلی اللّهِ کذِبا» . (کهف/ 18، 15)
اصحاب کهف از تأیید و یاری خداوند برخوردار بودند و خداوند دلهایشان را در راه ایمان محکم ساخته بود: «رَبَطنا عَلی قُلوبِهِم» (کهف/ 18، 14) تا در برابر بت پرستی و مظاهر آن بایستند و آنان نیز بدون ترس از حوادث و سختیهای آینده بر پا خاسته «3» و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است و ما جز او معبودی را نمیخوانیم:
«اذ قاموا فَقالوا رَبُّنا رَبُّ السَّموتِ والارضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ الهًا» . (کهف/ 18، 14) اینکه اصحاب کهف این جملات و اعتراضات را میان خود گفتند یا در برابر پادشاه جبار عصر خود، مورد اختلاف است «4» ، به هر روی، درحالیکه همه خدایان دروغین را کنار گذاشته و از قوم بت پرست خود جدا شده بودند به غار پناه برده و از خدا رحمت و راه نجات خواستند: «اذ اوَی الفِتیةُ الَی الکهفِ فَقالوا رَبَّنا ءاتِنا مِن لَدُنک رَحمَةً وهَیئ لَنا مِن امرِنا رَشَدا» (کهف/ 18، 10)، «واذِ اعتَزَلتُموهُم و ما یعبُدونَ الَّا اللَّهَ فَأوُا الَی الکهفِ» .
(کهف/ 18، 16) خداوند نیز آنان را مشمول رحمت لایزال خود قرار داد و در کارشان گشایشی فراهم ساخت، چنانکه در ادامه آیه فوق از قول اصحاب کهف نتیجه پناه بردن به (1). مفردات، ص 625، «فتی» ؛ المیزان، ج 13، ص 247
(2). المیزان، ج 13، ص 283
(3). همان، ص 292
(4). روح المعانی، مج 9، ج 15، ص 316
اعلام قرآن، ج2، ص: 284
غار را رحمت خدا ذکر میکند: «ینشُر لَکم رَبُّکم مِن رَحمَتِهِ ویهَیئ لَکم مِن امرِکم مِرفَقا» . (کهف/ 18، 16)
درنگ در غار
از قرآن کریم و روایات چنین برمیآید که خداوند اصحاب کهف را پس از ورود به غار، به خوابی عمیق فرو برد «1» : «فَضَرَبنا عَلی ءاذانِهِم فِی الکهفِ» . (کهف/ 18، 11) زمخشری مینویسد: در این آیه مفعول «ضَرَبنا» حذف شده است و منظور این است که بر گوش آنان حجاب و مانعی قرار دادیم تا مانع شنیدن صداها گردد؛ یعنی آنان را به خوابی سنگین فرو بردیم. «2» طبرسی این آیه را کنایه از مسلط کردن خواب برایشان و تعبیر آیه را بسیار فصیح دانسته است. «3» به احتمالی دیگر که علامه طباطبایی آن را بیان کرده مراد این است که خداوند همچون مادری که با ضربههایی نرم و آهسته به گوش فرزند مینوازد تا حواس او از پیرامون خود جدا شده، به خواب سنگین فرو رود، به گوش اصحاب کهف نواخته، تا به خواب عمیق فرو روند. «4» مدت درنگ اصحاب کهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است: «ولَبِثوا فی کهفِهِم ثَلثَ مِائَةٍ سِنینَ وازدادوا تِسعا» (کهف/ 18، 25)؛ امّا براساس روایتی از ابن اسحاق، آنان پیش از خواب، مدتی در غار به زندگی طبیعی میزیستند و یکی از آنان با لباس مبدل وارد شهر میشد و به تهیه آذوقه و توشه و جمعآوری خبرها از شهر درباره خودشان میپرداخت و پس از بازگشت دیدهها و شنیدههای خود را باز میگفت «5» ؛ امّا با توجه به حرف «فاء» که مفید ترتیب اتصالی است:
«فَضَرَبنا عَلی ءاذانِهِم» میتوان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را بهگونهای قرار داده بود که هرکس بدیشان مینگریست آنان را بیدار میپنداشت، حال آنکه در خواب بودند: «وتَحسَبُهُم ایقاظًا وهُم رُقودٌ» . (1)
. جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 225؛ البرهان، ج 3، ص 624؛ عرائس المجالس، ص 375
(2). الکشاف، ج 2، ص 705
(3). مجمع البیان، ج 6، ص 698
(4). المیزان، ج 13، ص 248
(5). جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 253
اعلام قرآن، ج2، ص: 285
(کهف/ 18، 18) «1» برخی مفسران از این جمله چنین استنباط کردهاند که چشمان اصحاب کهف به هنگام خواب، باز بوده است. «2» خداوند، در غار، شرایطی را حاکم ساخته بود که کسی را یارای نزدیک شدن و آسیب رساندن به آنان نباشد؛ دورنمای آنان در غار بهگونهای بود که هر کس آنان را میدید ناگزیر از ترس میگریخت: «لَوِ اطَّلَعتَ عَلَیهِم لَوَلَّیتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبا» (کهف/ 18، 18) و برای آنکه بدن اصحاب کهف بر اثر تماس دائم با زمین دچار فرسودگی و آسیبی نشود خداوند آنان را به چپ و راست میگرداند: «و نُقَلّبُهُم ذاتَ الیمینِ وذاتَ الشّمالِ» (کهف/ 18، 18) و برای آنکه شرایط حیات برای آنان کاملًا فراهم شود و از هر گونه آسیب جسمی به دور باشند خورشید* نیز نور خود را ارزانیشان میداشت: «وتَرَی الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن کهفِهِم ذاتَ الیمینِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ» . (کهف/ 18، 17) در این میان سگ آنها نیز در دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانی خوابیده بود: «وکلبُهُم بسِطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدِ» .
(کهف/ 18، 18)
غار در نیمکره شمالی زمین و بهگونهای بوده که خورشید، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن میتابیده است «3» : «وتَرَی الشَّمسَ اذا طَلَعَت تَزوَرُ عَن کهفِهِم ذاتَ الیمینِ واذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشّمالِ» . (کهف/ 18، 17) از سوی دیگر، آنان در محل وسیعی از غار قرار گرفته بودند: «وهُم فی فَجوَةٍ مِنهُ» . (کهف/ 18، 17) برخی گفتهاند: منظور این است که آنها در وسط و میانه غار قرار گرفته بودند، بهگونهای که خنکای نسیم باد و هوا به ایشان میرسید. «4»
پس از بیداری
پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار، از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبیه به مرگ و بیداری آنها همچون رستاخیز بود و از همین رو قرآن کریم از بیدار کردن (1)
(2) 1-. المیزان، ج 13، ص 255- 256
(3). نمونه، ج 12، ص 368
(4). الصافی، ج 3، ص 235؛ جوامعالجامع، ج 2، ص 356
اعلام قرآن، ج2، ص: 286
آنان به «برانگیختن و مبعوث کردن» تعبیر کرده است: «وکذلِک بَعَثنهُم» . (کهف/ 18، 19) هر چند در برخی روایات از خواب آنان تعبیر به «مرگ» و از بیدار شدنشان به «دمیدن دوباره روح» تعبیر شده است «1» ؛ امّا به تصریح قرآن، مراد از آن، خواب و بیداری است. «2»
(کهف/ 18، 18)
به هر روی، اصحاب کهف پس از بیدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفتوگو پرداختند. یکی از آنان پرسید: چه مدت درنگ کردید؟ گفتند: یک روز یا بخشی از یک روز: «قالَ قالٌ مِنهُم کم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا یومًا او بَعضَ یومٍ» . (کهف/ 18، 19) به گفته برخی علت تردید آنها، این بوده که آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پایان روز بیدار شده بودند «3» و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار، مشخص کنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاهتر است: «قالوا رَبُّکم اعلَمُ بِما لَبِثتُم» .
(کهف/ 18، 19) برخی مفسران گفتهاند: پاسخ دهنده یک نفر به نام «تملیخا» بوده است و تعبیر به صیغه جمع: «قالوا» در این گونه موارد معمول است. «4»
بلافاصله پس از این گفتوگو، پیشنهاد کردند که یکی از آنان به شهر رفته و با سکههایی که داشتند غذایی تهیه کند: «فَابعَثوا احَدَکم بِوَرِقِکم هذِهِ الَی المَدینَةِ» . (کهف/ 18، 19) آنان تأکید کردند که کسی که به شهر میرود باید دقت کند که طعام پاکتری تهیه کند: «فَلینظُر ایها ازکی طَعامًا فَلیأتِکم بِرِزقٍ مِنهُ» . (کهف/ 18، 19) برخی از مفسران منظور از «ازکی را در این آیه طعام* حلال و برخی آن را غذای پاک و طاهر دانستهاند. «5»
برخی نیز آن را کنایه از بهترین غذا (خیرٌ طعاماً) قلمداد کردهاند. «6» طبری دو معنای حلالتر و طاهرتر را ترجیح داده است «7» ، به هر روی، اصحاب کهف افزون بر آن تأکید کردند که کسی که به شهر میرود باید مراقب باشد کسی از اوضاع ما آگاه نشود، زیرا (1). البرهان، ج 3، ص 624
(2). جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 269؛ الصافی، ج 3، ص 234؛ المیزان، ج 13، ص 249
(3). جوامع الجامع، ج 2، ص 357؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 81؛ نمونه، ج 12، ص 373
(4). نمونه، ج 12، ص 374 (5). المیزان، ج 13، ص 260
(6)
(7) 6-. جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 279
اعلام قرآن، ج2، ص: 287
در این صورت به ما دست یافته و سنگس* ارمان میکنند یا اینکه ما را به آیین خود باز میگردانند و در این صورت هرگز رستگار نخواهیم شد: «ولیتَلَطَّف ولا یشعِرَنَّ بِکم احَدا* انَّهُم ان یظهَروا عَلَیکم یرجُموکم او یعیدوکم فی مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اذًا ابَدا» .
(کهف/ 18، 19- 20) قرآن مشخص نمیکند که مأمور تهیه غذا کدام یک از آنان بود و نیز چگونگی آشکار شدن راز آنان را توضیح نمیدهد. امّا طبق برخی روایات «یملیخا» یا «تملیخا» داوطلب این کار شد «1» و با لباس چوپانی روانه شهر شد؛ امّا چهره شهر را کاملًا دگرگون یافت، از جمله پرچمی را بر سر در شهر دید که بر آن نوشته شده بود: «لا اله الا اللَّه عیسی رسول اللَّه و روحه … » ، ازاینرو بسیار شگفت زده شد و شگفتی او هنگامی فزونی یافت که نانوای شهر با دیدن سکهای که متعلق به بیش از 300 سال پیش بود، از وی پرسید: آیا گنجی یافتهای؟ به تدریج مردم از قراین حال فهمیدند که این مرد یکی از چند جوانی است که نامشان را در تاریخ 300 سال پیش خوانده و شنیدهاند. پس وی را نزد پادشاه آوردند و او ماجرای خود را بیان داشت. «2»
هدف از داستان اصحاب کهف
قرآن هدف از آشکار کردن راز اصحاب کهف را اثبات عملی رستاخیز انسانها دانسته است: «وکذلِک اعثَرنا عَلَیهِم لِیعلَموا انَّ وعدَ اللَّهِ حَقٌّ وانَّ السّاعَةَ لا رَیبَ فیها» .
(کهف/ 18، 21) در برخی روایات نیز آمده است که در آن زمان زمامدار صالح و موحدی بر آن سرزمین حکومت میکرد؛ امّا مردم مملکت وی به نحلههای گوناگونی گرویده بودند؛ گروهی از آنان منکر معاد بودند. این پادشاه از این وضع بسیار اندوهگین بود و همواره به درگاه الهی ناله و تضرع میکرد، تا اینکه خداوند با فاش ساختن ماجرای اصحاب کهف، معاد و رستاخیز انسانها را عملًا ثابت کرد. «3» برخی نیز اختلاف مردم را در جسمانی یا روحانی بودن معاد دانستهاند. «4» (1)
. عرائس المجالس، ص 375؛ روضالجنان، ج 12، ص 320؛ البرهان، ج 3، ص 624
(2). عرائسالمجالس، ص 375- 376؛ روضالجنان، ج 12، ص 320- 323؛ البرهان، ج 3، ص 624- 625
(3). تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 81- 82
(4). همان؛ جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 281
اعلام قرآن، ج2، ص: 288
پس از فاش شدن این راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب کهف به گفتوگو پرداخت و خدا را بر این رحمت عظیم سپاس گفت، درحالیکه پادشاه در ورودی غار ایستاده بود، اصحاب کهف به مکان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهی شتافتند. «1» براساس نقل منابع مسیحی آنها پس از گواهی دادن به معاد جسمانی همچون قدیسان به جوار حق شتافتند. «2»
مردم پس از این واقعه نیز اختلاف نظر پیدا کردند: «اذ یتَنزَعونَ بَینَهُم … » .
(کهف/ 18، 21) همچنانکه برخی از مفسران گفتهاند این تنازع، همان کشمکشی است که پس از اطلاع از حال اصحاب کهف و مردن آنها پس از بیدار شدن از خواب طولانی واقع شده است. در واقع میان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت؛ مخالفان میخواستند خواب و بیداری اصحاب کهف به زودی فراموش شود و این دلیل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همین رو پیشنهاد ساختن بنایی بر روی آنان دادند: «فَقالوا ابنوا عَلَیهِم بُنینًا» (کهف/ 18، 21) و برای آنکه مردم دیگر در این مورد کنجکاوی نکنند و ماجرا سربسته به انجام رسد گفتند: خداوند به حال ایشان آگاهتر است: «رَبُّهُم اعلَمُ بِهِم» (کهف/ 18، 21)، ازاینرو ما را نسزد که درباره ایشان به منازعه و احتجاج بپردازیم؛ امّا مؤمنان راستین که ماجرای اصحاب کهف را شاهدی روشن برای اثبات معاد به معنای حقیقی آن میدیدند سعی در ماندگار کردن داستان در اذهان کرده و گفتند که باید بر آنان مسجدی* بسازیم «3» : «قالَ الَّذینَ غَلَبوا عَلی امرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسجِدا» . (کهف/ 18، 21) نام این مسجد طبق برخی نقلها «التین» بود. «4» (1)
. جامعالبیان، مج 9، ج 15، ص 275- 277؛ روضالجنان، ج 12، ص 323- 325
(2)
.5 -544.P ،I.loV(nobbiG)،eripmE namoR ehT llaF dnA enilceD ehT dnA.270.p ،20.loV acinnatirB aidepolcycnE.1
(3). المیزان، ج 13، ص 265- 267 (4). تفسیر قرطبی، ج 20، ص 75
اصحاب کهف و رقیم
در آیه 9 کهف/ 18 با عطف «الرقیم» بر «الکهف» آمده است: «ام حَسِبتَ انَّ اصحبَ الکهفِ والرَّقیمِ … » و این بحث میان مفسران به پیروی از برخی روایات، مطرح شده که آیا اصحاب کهف و رقیم یک گروه هستند یا دو گروه جدا تا برای اصحاب رقیم نیز تفسیر و شأن نزول جداگانهای ذکر کنند؛ اما این قول بسیار بعید به نظر میرسد. (ظ اصحاب رقیم)
منابع
اعلام قرآن؛ اهل الکهف فی التوراة و الانجیل و القرآن؛ بحار الانوار؛ البدء و التاریخ؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تفسیر الصافی؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمی؛ تفسیر نمونه؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ خلق الکون بین العلم و الایمان؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم؛ الروض الانف؛ روضالجنان و روح الجنان؛ السیرة النبویه، ابنهشام؛ عرائس المجالس فی قصص الانبیاء؛ قاموس کتاب مقدس؛ قصص الانبیاء، راوندی؛ الکامل فی التاریخ؛ الکشاف؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ المصباح المنیر؛ المعارف؛ معجم البلدان؛ مفردات الفاظ القرآن؛ مناقب آل ابیطالب؛ المیزان فی تفسیر القرآن..
.. nobb iG ،eripmE namoR ehT fO llaF dnA enilceD ehT.acinnatirB aidepo lcycnE
مشخصات کتاب
عنوان و نام پدیدآور: اعلام قرآن از دائرهالمعارف قرآن کریم/ تهیه و تدوین مرکز فرهنگ و معارف قرآن.
مشخصات نشر: قم بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم) ۱۳۸۶-
مشخصات ظاهری: ج.
فروست: موسسه بوستان کتاب؛ ۱۴۸۴ ۱۵۱۳، ۱۶۵۴. قرآن ۱۸۳ ۱۸۸ ۲۲۴. علوم قرآن ۸۸ ۹۲ ۱۲۱.
آثار مرکز فرهنگ و معارف قرآن؛ ۶۱ ۶۳، ۸۵.
شابک: دوره 978-964548-179-5؛ ۵۵۰۰۰ ریال ج. ۱، چاپ دوم
یادداشت: ج. ۱ و ۲ (چاپ دوم: ۱۳۸۶).
یادداشت: ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۸۵).
یادداشت: ج. ۳ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت: ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۷).
مندرجات: ج. ۱. آدم- احقاف.- ج. ۲. احمد صلیالله علیه و آله و سلم - ایوب علیهالسلام.- ج. ۳. بئر معونه - پولس
موضوع: نامها در قرآن
شناسه افزوده: حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. مرکز فرهنگ و معارف قرآنشناسه افزوده: حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم رده بندی کنگره: BP۸۷/۸/الف۶ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۱۵۶
شماره کتابشناسی ملی: ۱۰۹۷۸۳۸
جلد اول
افراد حاضر در سقیفه چه کسانی بودند؟
کسانی که در «سقیفه ی بنی ساعده» حاضر شده بودند عبارتند از: 1ـ سَعد بن عَباده(سیرهی ابن هشام، ج 4، ص 306 / تاریخ طبری، ج 2، ص 445، هشت مجلّدی). 2ـ اُسَید بن خُضَیر(ابن هشام / طبری). 3ـ بشیر بن سعد(طبری). 4ـ حباب بن منذر(طبری). 5ـ معاذ بن جبل(السقیفة انقلاب ابیض، ص 169 / نجاح الطائی، بیروت، 1417). 6ـ طایفه ی بنی اسلم که از مردم مدینه نبودند و از بیرون شهر آمده بودند(طبری). 7ـ ابوبکر(ابن هشام / طبری). 8ـ عمر بن خطاب(ابن هشام / طبری). 9ـ ابوعبیدة بن جرّاح(ابن هشام / طبری). 10ـ مغیرة بن شعبه(ابن هشام / طبری). 11ـ عبدالرحمن بن عوف(السقیفة انقلابٌ ابیض). 12ـ خالد بن ولید(السقیفة انقلابٌ ابیض). 13ـ سالم(السقیفة انقلابٌ ابیض). برای آگاهی بیشتر دربارهی سقیفه بنیساعده ر.ک: السقیفه، محمد رضا مظفر، انتشارات «مؤسسه انصاریان» قم، چاپ دوم، 1415 هجری قمری
نقل از سایت ال البیت
اکثَم بن صَیفِی
اشاره
اکثَم بن صَیفِی: داور و حکیم عرب در جاهلیت
ابوالحَفاد (ابوحَیدَه) «1» یا ابوحَنَش «2» ، اکثم بن صیفی بن ریاح تمیمی «3» از داوران عرب در جاهلیت «4» و آشنا به انساب «5» و حکیم «6» بود. پدر وی نیز از داوران بود. «7» برخی او را حکیمترین عرب روزگار خود «8» و حتی همتای بُزُرگمهر و لقمان حکیم دانستهاند. «9» از وی حِکم و امثال فراوانی نقل شده است «10» ، چنان که در عِقد الفرید بابی با عنوان «امثال اکثم و بزرجمهر فارسی» آمده است «11» ؛ نیز جلودی اثری با عنوان «اخبار اکثم بن صیفی» دارد. «12»
هرچند اثبات همه این سخنان درباره او ممکن نیست؛ امّا حاکی از آن است که وی از حکمای جاهلی نزد قوم خود بوده است. «13» گویند: به اکثم گفته شد: چه کسی به تو حکمت، حلم و سیادت آموخت؟ گفت: کسی که حلیف حلم و ادب است؛ سید عرب و عجم، ابوطالب فرزند عبدالمطلب. «14» (1). انسابالاشراف، ج 13، ص 67؛ المعمرون والوصایا، ص 20
(2). نهایةالارب، ج 10، ص 379؛ ایام العرب قبلالاسلام، ج 2، ص 72
(3). المحبر، ص 134؛ جمهرة انساب العرب، ص 210
(4). تاریخیعقوبی، ج 1، ص 258؛ الاغانی، ج 16، ص 356
(5). بلوغالارب، ج 1، ص 308؛ الجامع، ج 1، ص 126
(6). الاشتقاق، ص 207؛ المعارف، ص 299؛ جمهرة انساب العرب، ص 210
(7). ایام العرب قبل الاسلام، ج 2، ص 72
(8). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 91
(9). العقدالفرید، ج 3، ص 147
(10). البخلاء، ج 2، ص 79؛ بلوغ الارب، ج 3، ص 173؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67- 86
(11). العقدالفرید، ج 3، ص 78- 82
(12). الاعلام، ج 2، ص 6
(13). المفصل، ج 8، ص 363
(14). بحار الانوار، ج 35، ص 134
اعلام قرآن، ج2، ص: 313
گزارش شده که وی یک بار برای آزادی اسیران بنیتمیم نزد نُعمان، پادشاه حیره رفت. «1» نعمان با توجّه به اعتبار اکثم، او را با گروهی از نخبگان عرب همراه نامهای نزد پادشاه ایران فرستاد. شاه ایران پس از گفتوگو با وی و شنیدن سخنان حکیمانهاش، در شگفت شد و گفت: اگر عرب فقط تو را میداشت کفایت میکرد. «2» شاید بدین ملاحظه بود که نُعمان با او در ارتباط بود و از سخنان حکیمانهاش بهره میجست. «3»
حارث بن ابی شمر غسانی (حاکم شام) نیز از او خواسته بود تا در ملاقات با هِرَقل (امپراتور روم) از جانب او سخن بگوید. «4» برخی معتقدند او نخستین کسی بود که به قاعده فقهی «الولد للفراش» حکم کرد و اسلام نیز بعداً آن را تأیید کرد. «5»
اکثم را به جهت عمر درازش از مُعَمّرین شمردهاند و عمر او را 360 «6» ، 330 «7» و 190 سال «8» گزارش کردهاند. گفته شده: پدر وی نیز از معمّرین بود و حدود 270 سال زندگی کرد. «9»
گویا اکثم پیامبر صلی الله علیه و آله را در سنین جوانی دیده بود «10» ، ازاینرو برخی او را در شمار صحابه آوردهاند؛ امّا بیشتر منابع در مسلمان نبودن وی شک نکرده «11» ، بلکه بدان تصریح (1). المعمرون والوصایا، ص 18- 25
(2). العقدالفرید، ج 2، ص 10- 12؛ الجامع، ج 1، ص 126
(3). المفصل، ج 5، ص 640
(4). المعمرون والوصایا، ص 23؛ المفصل، ج 5، ص 640
(5). صبح الاعشی، ج 1، ص 435؛ الأوائل، ص 49
(6). کمال الدین، ج 2، ص 389
(7). الغیبه، ص 115؛ کنز الفوائد، ج 2، ص 123
(8). المعارف، ص 299؛ کمال الدین، ج 2، ص 515؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67
(9). الغیبه، ص 116
(10). تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 12؛ سبل الهدی، ج 2، ص 147
(11). الاصابه، ج 1، ص 352- 353؛ کمال الدین، ج 2، ص 515
اعلام قرآن، ج2، ص: 314
کردهاند «1» ، با وجود این، گزارشهایی مبنی بر ایمان او ارائه شده است. «2» گویند: وی در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله برای پذیرش اسلام با جماعتی از قوم خویش آهنگ مدینه کرد؛ امّا پیش از درک پیامبر در راه درگذشت و همراهانش که به مدینه رسیدند اسلام آوردند. «3»
از ابوهلال عسکری نقل شده: چون اکثم نام رسول خدا را شنید با پسرش حُبَیش، نامهای برای آن حضرت فرستاد و از ایشان خواست آنچه را دریافته به او باز گوید. پیامبر صلی الله علیه و آله در نامهای به وی اهداف دعوت خود را بیان کرد. «4» پس از آن اکثم با برخی از خویشان خود روانه مدینه شد؛ لیکن پیش از ملاقات با پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت. «5» در نقلی دیگر، سبب مرگ اکثم پسرش معرفی شده که او چون از مسافرت پدر کراهت داشت، کوهان شتر وی را شکافت و اکثم در بین راه از تشنگی هلاک شد. «6»
بنا بر نقل برخی مفسران، آیه 100 نساء/ 4 درباره هجرت اکثم نازل شده «7» و خداوند برای چنین کسانی پاداش شهید قرار داده است: « … و مَن یخرُج مِن بَیتِهِ مُهاجِرًا الَی اللَّهِ ورَسولِهِ ثُمَّ یدرِکهُ المَوتُ فَقَد وقَعَ اجرُهُ عَلَی اللَّهِ … و هرکس به قصدمهاجرت در راه خدا و پیامبر او از خانهاش به درآید، سپس مرگش فرا رسد پاداش او قطعاً بر خداست» . «8»
سال درگذشت اکثم نهم «9» یا دهم «10» هجری گزارش شده است. از وی فرزندانی مانده بود که در کوفه میزیستند. «11» یحیی بن اکثم، قاضی القضات مأمون «12» و حمزه زیات قاری «13» از تبار او بودهاند. (1)
. انسابالاشراف، ج 13، ص 67؛ المعارف، ص 299
(2). الغیبه، ص 115؛ الاصابه، ج 1، ص 352- 353
(3). الاصابه، ج 1، ص 351- 353
(4). المنتظم، ج 2، ص 128؛ الوثائق السیاسیه، ص 254- 255؛ مکاتیبالرسول، ج 2، ص 372- 373
(5). کنزالفوائد، ج 2، ص 124
(6). الاصابه، ج 1، ص 352
(7). کشفالاسرار، ج 2، ص 655؛ مبهماتالقرآن، ج 1، ص 355
(8). تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 556؛ تفسیر قرطبی، ج 5، ص 224
(9). البخلاء، ج 1، ص 73؛ الجامع، ج 1، ص 126؛ الاعلام، ج 2، ص 6
(10). تاریخ الادب العربی، ج 1، ص 201
(11). المعارف، ص 299؛ انسابالاشراف، ج 13، ص 67
(12). جمهرة انساب العرب، ص 210
(13). الاشتقاق، ص 207
منابع
الاشتقاق؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانی؛ انساب الاشراف؛ الاوائل؛ ایام العرب قبل الاسلام؛ بحارالانوار؛ البخلاء؛ بلوغالارب فی معرفة احوال العرب؛ تاریخ الادب العربی (ادب صدر اسلام)؛ تاریخ الیعقوبی؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر مبهمات القرآن؛ الجامع فی تاریخ الادب العربی؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ جمهرة انساب العرب؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید؛ صبح الاعشی فی صناعة الانشاء؛ العقد الفرید؛ کتاب الغیبه؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ کمال الدین و تمام النعمه؛ کنزالفوائد؛ مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشده؛ المحبر؛ المعارف؛ المعمرون و الوصایا؛ المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام؛ مکاتیب الرسول؛ المنتظم فی تواریخ الملوک و الامم؛ نهایة الارب فی فنون الادب.
الواح موسی علیه السلام
اشاره
الواح موسی علیه السلام: صفحههایی حاوی دستوراتی از سوی خداوند به موسی علیه السلام
الواح جمع «لوح» از «لاحَ یلوُحُ» به معنای ظاهر شدن و درخشیدن است و چون با نوشتن بر روی یک صفحه مطالب آشکار و روشن میگردد، به هرچیز پهن، مانند سنگ، چوب، استخوان، پوست و فلز که بر آن چیزی مینگارند لوح گویند
الیاس علیه السلام
اشاره
الیاس علیه السلام: از نوادگان هارون و از پیامبران بنیاسرائیل
«الیاس» واژهای غیر عربی است «1» که بیشتر لغویان آن را همان «ایلیا» ی عبری به معنای «یهُوه خدای من است» دانسته و گفتهاند: چون این واژه یونانی است، به پایان آن حرف «س» افزوده شده است؛ مانند: «هرمس» . «2»
در کتاب مقدس درباره نبوت «ایلیا» و دعوت وی از پادشاهان و مردم به پرستش خداوند و ارتباطش با «الیسع» و حوادث دیگر، بسیار سخن گفته شده است. «3»
نام الیاس دوبار، و بنابر نظر کسانی که «الیاسین» را تعبیر دیگری از الیاس میدانند، سه بار در قرآن آمده است. (انعام/ 6، 85؛ صافّات/ 37، 123، 130)
با توجه به اینکه قرآن به بیان جزئیات رخدادهای تاریخی نمیپردازد، درباره زمان، مکان، نسب و برخی دیگر از ویژگیهای الیاس نمیتوان از مستند قرآنی کمک گرفت؛ اما در منابع اسلامی دیدگاههای گوناگونی در این باره وجود دارد. بیشتر مفسّران «4» و مورّخان «5» او را از نوادگان هارون و از پیامبران بنیاسرائیل و نسب او را الیاس بن یاسین (یسی) بن فنحاص بن العیزار بن هارون بن عمران دانستهاند. عدهای از مفسران هم به نقل از عبداللّه بن مسعود و قتاده، او را همان «ادریس» شمردهاند «6» ، حتی گفته شده که ابنمسعود در قرائتی نادر، آیه «انَّ الیاسَ لَمِنَ المُرسَلین» (صافّات/ 37، 123) را (1). المعرب، ص 13؛ واژههای دخیل، ص 127؛ التحقیق، ج 1، ص 128
(2). التحقیق، ج 1، ص 128؛ قاموسکتابمقدس، ص 144؛ دراسات تاریخیه، ج 3، ص 232
(3). کتاب مقدس، پادشاهان اول، 17- 19
(4). جامع البیان، مج 5، ج 7، ص 340؛ مجمعالبیان، ج 4، ص 510
(5). عرائس المجالس، ص 223؛ الکامل، ج 1، ص 161؛ قصص الأنبیاء، ص 385
(6). التبیان، ج 4، ص 194؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 713؛ زادالمسیر، ج 7، ص 79
اعلام قرآن، ج2، ص: 326
«إنّ ادریس … » قرائت کرده است «1» ؛ ولی گویا این گفته با آیات 84- 85 انعام/ 6 سازگاری ندارد، زیرا به دلیل بازگشت ضمیر «مِن ذُرّیتِه» به «ابراهیم» یا «نوح» ، الیاس نواده یکی از این دو پیامبر به شمار میرود، در حالیکه بیشتر مفسّران، ادریس را از اجداد نوح دانستهاند. «2»
از ابن عباس نقل شده که الیاس همان «خضر» ، یعنی معلّم موسی است «3» و برخی دیگر بر این باورند که الیاس از دوستان خضر بوده و هر دو زندهاند و الیاس مأمور خشکیها و خضر مأمور جزیرهها و دریاهاست یا مأموریت الیاس را در بیابانها و خضر را در کوهها میدانند. «4»
برخی او را «یحیی» ، تعمید دهنده عیسی «5» ، «الیسع» «6» و «ذا الکفل» «7» نیز دانستهاند؛ ولی آنگونه که از ظاهر آیات قرآن برمیآید، الیاس به طور جداگانه نام یکی از پیامبران بوده و با هیچ یک از پیامبران دیگر که نام برخی از آنها در کنار الیاس آمده، متحد نیست.
در سوره انعام، نام الیاس در میان چند پیامبر دیگر که همه آنان از صالحان* شمرده شدهاند، آمده است: «و زَکریا و یحیی و عیسی و إِلیاسَ کلٌّ مِنَ الصلِحین» .
(انعام/ 6، 85) بیشتر مفسران بدون هیچ توضیحی درباره «الصلِحین» از کنار آن گذشتهاند؛ اما برخی گفتهاند: «کلٌّ مِنَ الصلِحین» یعنی همه آنها از انبیا و رسولان هستند «8» ، چنانکه برخی دیگر از مفسران در ذیل آیه 130 بقره/ 2 که درباره حضرت ابراهیم میفرماید: «انَّهُ فِی الأخِرَةِ لَمِنَ الصلِحین» معتقدند که مراد از صالحان در این آیه، کسانی نیستند که شایستگی رحمت عامّه خدا یا رحمت ویژه مؤمنان یا ولایت و سرپرستی از سوی خدا را دارند، بلکه مقصود، این است که آنها کسانی و دارای مقامی (1). الکشاف، ج 4، ص 60؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 712؛ تفسیر قرطبی، ج 15، ص 76
(2). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 340؛ تفسیر قرطبی، ج 7، ص 24؛ روحالمعانی، مج 13، ج 23، ص 204
(3). تفسیر قرطبی، ج 7، ص 24؛ المیزان، ج 17، ص 159؛ نمونه، ج 19، ص 144
(4). مجمعالبیان، ج 8، ص 713؛ قصصالانبیاء، ص 386؛ روح المعانی، مج 13، ج 23، ص 203
(5). نمونه، ج 19، ص 144
(6). تفسیر قرطبی، ج 7، ص 24
(7). مجمعالبیان، ج 8، ص 713؛ روحالمعانی، مج 13، ج 23، ص 203؛ التحقیق، ج 1، ص 127
(8). مجمع البیان، ج 3، ص 510
اعلام قرآن، ج2، ص: 327
هستند که رحمت الهی آنان را دربرمیگیرد و این همان امنیت مطلق از عذاب الهی است و چنین مقامی، خود دارای مراتبی است. «1»
در سوره صافّات/ 37 الیاس از پیامبرانی معرفی شده که با دعوت قوم خود به پرهیزگاری و پرستش خدا، آنان را از پرستش غیر او برحذر داشته است؛ ولی قومِ او- جز شماری از افراد بااخلاص- سخنانش را نادیده گرفته، به وی ایمان نیاوردند: «و إِنّ إِلیاسَ لَمِنَ المُرسَلینَ* إِذ قالَ لِقومه أَلا تَتَّقونَ* أَتدعونَ بَعلًا و تَذَرونَ أَحسنَالخلِقینَ* اللّهَ رَبَّکم و رَبَّ ءَابَائِکمُ الأوّلینَ* فَکذّبوهُ فَإِنّهُم لَمُحضَرونَ* إِلّا عِبادَ اللّهِ المُخلَصینَ» .
(صافّات/ 37، 123- 128) در ذیل این آیات، داستانهای فراوانی نقل شده که در یکی از آنها به نقل از صدوق آمده است: بعد از تجزیه سرزمین بنیاسرائیل، گروهی از آنان به شهری که به سبب وجود بتی به نام «بعل» ، «بعلبک» نامیده میشد، کوچ کردند. مردم و پادشاه این دیار، بت بعل را میپرستیدند و خدای متعالی برای هدایت آنها الیاس را به سویشان فرستاد. پادشاه در آغاز دعوت او را پذیرفت؛ ولی همسرش، وی را به سرپیچی و مخالفت با الیاس وا داشت. پادشاه نیز ضمن مخالفت با الیاس درصدد کشتن وی برآمد و الیاس به کوهها و بیابانها گریخت. بنابر قولی دیگر، الیاس، الیسع را به جانشینی خود برگزید و خدای متعالی او را به آسمانها برد. «2»
همانگونه که از آیات قرآن برمیآید، قوم الیاس به جای پرستش خدای یگانه، به پرستش بتی به نام بعل* روی آورده بودند: «إِذ قالَ لِقومِهِ أَلَا تَتَّقونَ* أَتَدعونَ بَعلًا و تَذَرونَ أَحسنَ الخلِقِینَ» . (صافّات/ 37، 124- 125)
معنا و مصداق بعل مورد اختلاف مفسران است؛ از جمله آن را به معنای «ربّ «3» » ، نام یک فرشته «4» و نیز نام زنی دانستهاند که قوم الیاس را گمراه کرد و مورد پرستش آنان قرار گرفت. «5» بیشتر مفسران شیعه و سنی هماهنگ با ظاهر آیات، آن را نام بتِ قوم الیاس (1). المیزان، ج 1، ص 304- 305
(2). الکامل، ج 1، ص 161- 162؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 713؛ المیزان، ج 17، ص 160
(3). تفسیر قمی، ج 2، ص 226؛ التبیان، ج 8، ص 525؛ کنزالدقائق، ج 11، ص 174
(4). تفسیر قرطبی، ج 15، ص 77
(5). همان؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 22؛ روحالمعانی، مج 13، ج 23، ص 204
اعلام قرآن، ج2، ص: 328
دانستهاند. طلایی بودن، درازی، برخورداری بت یاد شده از صورتهای چهارگانه و 400 خدمتکار و نیز چگونگی بهکارگیری آن از سوی شیطان برای واداشتن مردم به تکذیب الیاس و بیاثر کردن دعوت وی از مطالبی است که برخی مفسران در ذیل آیه بدان پرداختهاند. «1» قوم الیاس، جز شماری از آنان، با اصرار بر بتپرستی خویش، به تکذیب آن حضرت پرداختند: «فَکذّبوهُ فَإِنّهُم لَمُحضَرونَ* إِلّا عِبادَ اللّهِ المُخلصینَ» .
(صافّات/ 37، 127- 128) خداوند نیز گنهکاران را عذاب کرده، نام نیک الیاس را در میان امتهای بعد جاودان ساخت: «و تَرکنَا عَلیهِ فِیالأَخِرِین» . (صافّات/ 37، 129)
گروهی از مفسران، مراد از «إِل یاسِین» را در آیه «سَلمٌ عَلی إِل یاسِین» (صافّات/ 37، 130) الیاس یا همراهان و پیروان الیاس دانستهاند، هرچند در چگونگی تطبیق آن بر الیاس اختلاف دارند: 1. عدهای آن را لغتی از الیاس، مانند «میکال» و «میکائیل» میدانند یا اینکه نام او «یاسین» بوده و «ال» بر آن داخل شده است. «2» 2. برخی دیگر آن را جمع «إلیاسی» به همراه «ی» نسبت و به معنای همه همراهان و پیروان الیاس میدانند. «3» 3. برخی نیز این واژه را «آلیاسین» با الف ممدوده قرائت کرده و «یاسین» را نام پدر الیاس دانسته و گفتهاند: «آل» به معنای خاندان است و شامل فرزند نیز میشود «4» ؛ ولی گروهی دیگر «یاسین» را یکی از نامهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و «آلیاسین» را به خاندان و اهل بیت حضرت علیهم السلام تفسیر کردهاند «5» ؛ ولی با توجه به ضمیر در «انَّه» که در آیه بعد آمده و مرجع آن باید مفرد باشد، دیدگاه نخست تقویت میشود. «6» (1). مجمع البیان، ج 8، ص 713؛ البحر المحیط، ج 9، ص 122؛ روح المعانی، مج 13، ج 23، ص 204
(2). التبیان، ج 8، ص 523؛ تفسیر قرطبی، ج 15، ص 79؛ البیان فی غریب اعراب القرآن، ج 2، ص 308
(3). التبیان، ج 8، ص 523؛ الکشاف، ج 4، ص 60
(4). الکشاف، ج 4، ص 60؛ التحقیق، ج 1، ص 129؛ الفرقان، ج 22- 23، ص 200
(5). التبیان، ج 8، ص 525؛ تفسیر قرطبی، ج 15، ص 79؛ المیزان، ج 17، ص 159
(6). نمونه، ج 19، ص 145
منابع
البحر المحیط فی التفسیر؛ البیان فی غریب اعراب القرآن؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمی؛ تفسیر کنز الدقائق و بحرالغرائب؛ تفسیر نمونه؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ دراسات تاریخیة من القرآن الکریم؛ روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم؛ عرائس المجالس فی قصص الانبیاء؛ الفرقان فی تفسیرالقرآن؛ قاموس کتاب مقدس؛ قصص الانبیاء، ابن کثیر؛ الکامل فیالتاریخ؛ کتاب مقدس؛ الکشاف؛ مجمع البیان فی تفسیرالقرآن؛ المعرب من الکلام الاعجمی؛ المیزان فی تفسیرالقرآن؛ واژههای دخیل در قرآن مجید.
اسِید بن حُضِیر
اشاره
اسِید بن حُضِیر: اسید بن حُضیر بن سِماک بن عتیک اوسی، مکنّا به ابویحیی «1»
از زندگی پیش از اسلام او اطلاع چندانی در دست نیست. وی در یثرب متولد شد.
پدرش حضیر الکتائب، در جاهلیت از بزرگان یثرب و رئیس قبیله اوس بود و در جنگ بُعاث- واپسین جنگ اوس و خزرج- کشته شد. «2» اسید در جوانی بر جای پدر نشست و بسان او، نزد قوم خود احترام داشت. چون در دوران جاهلیت، خواندن، نوشتن، تیراندازی و شنا را نیک میدانست به او «کامل» میگفتند. میان او و سعد بن معاذ، دوستی بسیار عمیقی برقرار بود «3» که پس از اسلام نیز ادامه یافت و اوسیان آن دو را سید و سرور میدانستند. او از راویان پیامبر صلی الله علیه و آله است و بعضی از صحابه از او روایت کردهاند. «4»
اسید پیش از هجرت پیامبر به مدینه به دست مصعببنعمیر اسلام آورد «5» و در عقبه دوم همراه 70 نفر از انصار با پیامبر پیمان بست و بر اساس روایتی از طرف حضرت، یکی از نقبای دوازدهگانه شد «6» ؛ لیکن برخی به دلیل آنکه ابان بن عثمان با تعبیر «عن جماعة» این روایت را به رسول اللّه صلی الله علیه و آله مستند میکند و این جماعت عبارتاند از: یحیی بن ابیکثیر و سعید بن عبدالعزیز و سفیان بن عیینه، آن را قابل اعتماد نمیدانند. «7» وی از کسانی بود که روزها برای آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه انتظار میکشید و هنگام ورود ایشان زمام شتر (1). تهذیبالکمال، ج 3، ص 246
(2). همان، ص 247؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 79
(3). رجال انزل اللّه فیهم قرآناً، ج 1، ص 172
(4). تهذیبالکمال، ج 3، ص 246- 247؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 73
(5). الطبقات، ج 3، ص 321
(6). تهذیب الکمال، ج 3، ص 248
(7). معجم رجالالحدیث، ج 3، ص 246؛ ج 4، ص 125؛ قاموسالرجال، ج 2، ص 142
اعلام قرآن، ج2، ص: 167
حضرت را به دست گرفت. او در ساختن مسجدِ پیامبر، همکاری داشت. «1» در پیمان برادری (مؤاخات)، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله بین او و زیدبنحارثه عقد اخّوت بست. «2» البته برخی در این مورد تردید کرده و علت آن را عدم تناسب آن دو از لحاظ روحی دانستهاند، «3» درباره شرکت أسید در جنگها، آوردهاند که وی در جنگ بدر حضور نداشت و بدین جهت سخت پشیمان شد «4» ؛ ولی در دیگر جنگها شرکت کرد «5» و در بیشتر موارد، پرچم اوس را به دست داشت. «6» در جنگ احد* جزو چند تنی بود که برای دفاع از جان پیامبر مقاومت کرد و سرانجام مجروح شد «7» و به گفته ابوهریره پیامبر او را به سبب رشادتهایش با جمله: «نعم الرجل اسیدبنحضیر» «8»
ستود. پس از جنگ، وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله صدای گریه زنان مدینه را بر کشتههای خود شنید و فرمود: حمزه گریه کننده ندارد اسید با سعدبنمعاذ میان زنان انصار رفته، از آنها خواستند تا برای عموی پیامبر صلی الله علیه و آله نوحهسرایی کنند. «9»
در سال ششم هجرت با سه تن دیگر برای گفت و گو با قوم اشجع از طرف پیامبر نزد آنان رفت «10» و در غزوه بنیقریظه، در پیشاپیش سپاه، یهودیان را به مرگ تهدید کرد. «11» در جنگ تبوک، از سوی پیامبر مأمور تهیه آب شد و در بازگشت چون دریافت که برخی منافقان با رَماندن شتر پیامبر صلی الله علیه و آله در پی کشتن آن حضرت برآمدهاند، از آن حضرت خواست تا منافقان را بکشد. «12» در یکی از جنگها، مسئولیت آموزش قرآن به یکی از اسیران را از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله بر عهده گرفت. «13» او به هنگام فرار مسلمانان در جنگ حنین (1). رجال انزل اللّه فیهم قرآناً، ج 1، ص 178
(2). الاستیعاب، ج 1، ص 186؛ اسدالغابه، ج 1، ص 112
(3). قاموس الرجال، ج 2، ص 141
(4). رجال انزل اللّه فیهم قرآناً، ج 1، ص 179
(5). همان؛ اسدالغابه، ج 1، ص 112
(6). المغازی، ج 1، ص 895- 996؛ بحارالانوار، ج 20، ص 137
(7). بحارالانوار، ج 20، ص 138؛ الاعلام، ج 1، ص 330؛ الطبقات، ج 3، ص 452
(8). تاریخ دمشق، ج 9، ص 86؛ رجال انزل الله فیهم قرآنا، ج 1، ص 179
(9). السیرةالنبویه، ج 3، ص 99؛ رجال انزل الله فیهم قرآناً، ج 1، ص 180
(10). بحارالانوار، ج 20، ص 306
(11). تاریخ دمشق، ج 9، ص 92
(12). المغازی، ج 3، ص 1043
(13). همان، ص 932
اعلام قرآن، ج2، ص: 168
اوسیان را به پایداری فرا میخواند. «1»
پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در سقیفه بنیساعده به جهت مخالفت با پیشنهاد خلافت سعد بن عباده خزرجی جانب ابوبکر را گرفت و در به خلافت رسیدن وی نقش مؤثری داشت «2» و از نخستین کسانی بود که با او بیعت کرد «3» و بدین ترتیب با خلافت امیرمؤمنان، علی علیه السلام مخالفت کرد «4» ، از اینرو ابوبکر به او احترام میگذاشت و با او مشورت میکرد و هیچکس را بر او مقدم نمیداشت. «5» بنا به گزارشهایی، پس از آنکه علی علیه السلام و برخی از مهاجران و انصار نسبت به بیعت با ابوبکر اعتراض کرده و در خانه فاطمه تحصن کردند، اسید همراه گروهی برای گرفتن بیعت نزد آنان آمده «6» و آنها را تهدید کردند که در صورت خودداری از بیعت با ابی بکر، خانه را آتش خواهند زد. «7» اسید پس از ابوبکر عمربنخطاب را شایستهترین فرد برای خلافت میدانست. «8» وی در زمان عمر در گردهمایی جابیه «9» و فتح بیتالمقدس «10» شرکت داشت. سال مرگ او را 20 یا 21 قمری دانستهاند. «11» عمر بر او نماز خواند و وی را در بقیع دفن کرد «12» و با فروش بخشی از اموالش، (1). المغازی، ج 3، ص 904
(2). اسد الغابه، ج 1، ص 112
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124
(4). منتهی الامقال، ص 60
(5). اسد الغابه، ج 1، ص 112
(6). شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 211
(7). المسترشد، ص 378؛ قاموس الرجال، ج 2، ص 140؛ بحار الانوار، ج 2، ص 184
(8). تاریخ الاسلام، ج 1، ص 211
(9). تهذیب الکمال، ج 3، ص 247
(10). همان؛ تاریخ دمشق، ج 9، ص 73
(11). الاستیعاب، ج 1، ص 186
(12). الاستیعاب، ج 1، ص 186
اعلام قرآن، ج2، ص: 169
بدهی او را پرداخت. «1»
اسید بن حضیر در شأن نزول
در شأن نزول آیه «و یسَلونَک عَنِ المَحیضِ قُل هُوَ اذی فَاعتَزِلُوا النّساءَ فِی المَحیضِ ولا تَقرَبوهُنَّ حَتّی یطهُرنَ از تو درباره عادت ماهانه زنانمیپرسند. بگو: آن رنجی است، پس هنگام عادت ماهانه از آمیزش با زنان کنارهگیری کنید و به آنان نزدیک نشوید تا پاک شوند» (بقره/ 2، 222) گفته شده است که یهود و مجوس نه تنها با زن حایض همبستر و همنشین نمیشدند، بلکه اتاق آنها را نیز جدا میکردند و اعراب جاهلی نیز در این کار از آنان پیروی میکردند. پس از ظهور اسلام شخصی به نام ثابت بن دحداح، و به نقلی اسید بن حضیر و عباد بن بشر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمده، از ایشان حدّ فاصله گرفتن از زن حایض را پرسیدند که آیه مزبور نازل شد. «2» قرطبی این نقل را مورد پذیرش بیشتر پژوهشگران میداند. «3» طبق برخی دیگر از نقلها اسید بن حضیر پس از نزول این آیه و هنگامی که شنید یهودیان، پیامبر صلی الله علیه و آله را به جهت مخالفت با احکامشان نکوهش میکنند نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و با نقل سخن یهود، پرسید: آیا با زنان در حال حیض همبستر نشویم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله از سخن یهود برآشفت «4» ، بنابراین، فقط بر اساس نقل نخست میتوانیم از نقش اسید بن حضیر در نزول آیه مزبور با طرح پرسش، یاد کنیم
منابع
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابه؛ الاعلام؛ بحارالانوار؛ البحرالمحیط فی التفسیر؛ تاریخ الاسلام؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبی؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر القرآن؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ رجال انزل الله فیهم قرآناً؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید؛ الطبقات الکبری؛ قاموس الرجال؛ المسترشد؛ معجم رجال الحدیث؛ المغازی؛ مفحمات الاقران فی مبهمات القرآن؛ منتهی المقال فی احوال الرجال. (1). همان؛ تهذیبالکمال، ج 3، ص 253
(2). البحرالمحیط، ج 2، ص 421؛ تفسیرالقرآن، ج 1، ص 223؛ تفسیر قرطبی، ج 2، ص 54
(3). تفسیر قرطبی، ج 2، ص 54
(4). التفسیر الکبیر، ج 6، ص 63؛ مفحمات الاقران، ص 54
امّ حبیبه
اشاره
امّ حبیبه: همسر پیامبر (امّ المؤمنین)
امِحبیبه، رَمْلَه (هند) «1» دختر ابوسفیان و از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله است. «2» به نقلی وی 17 سال پیش از بعثت زاده شد «3» و در سالهای نخست بعثت همراه شوهرش، عبیدالله بن جَحْش اسدی به اسلام گروید. در سال پنجم بعثت، در هجرت دوم مسلمانان به حبشه شرکت کرد. «4» همسرش در آنجا مرتد شد و به آیین مسیح درگذشت «5» ؛ اما امّحبیبه که از او جدا شده بود همچنان بر اسلام خود ماند. «6»
نجاشی با دریافت نامهای از پیامبر در سال ششم «7» یا هفتم هجری، «8» امّ حبیبه را که تحت سرپرستی او بود برای رسول خدا خواستگاری کرد و با مهریه فراوانی او را به عقد آن حضرت در آورد و برای او کابین بست. «9» در اینکه چه کسی عهدهدار وکالت و اجرای عقد بود گزارشها متفاوت است. بنابه نوشته برخی از آنجا که پدرش ابوسفیان* کافر بود نجاشی* مسلمان امّحبیبه را به ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله درآورد «10» ؛ اما قول مشهور حاکی از آن است که یکی از نزدیکان امّحبیبه به نام خالد بن سعید «11» یا عثمان بن عَفّان «12» عهدهدار (1). انسابالاشراف، ج 2، ص 72؛ الاستیعاب، ج 4، ص 401
(2). السیرةالنبویه، ج 4، ص 362؛ الطبقات، ج 8، ص 76- 78
(3). الاصابه، ج 8، ص 140
(4). انسابالاشراف، ج 1، ص 227
(5). السیرة النبویه، ج 4، ص 362؛ اسدالغابه، ج 7، ص 303
(6). الطبقات، ج 8، ص 77؛ المحبر، ص 76
(7). انسابالاشراف، ج 2، ص 72؛ الاستیعاب، ج 4، ص 484
(8). الطبقات، ج 8، ص 78
(9). همان؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 213
(10). الاستیعاب، ج 4، ص 403
(11). انسابالاشراف، ج 1، ص 227؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 213
(12). تاریخ طبری، ج 2، ص 213؛ اسدالغابه، ج 7، ص 303
اعلام قرآن، ج2، ص: 339
این امر بوده است.
امّحبیبه از میان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله، از لحاظ نسب از همه به آن حضرت نزدیکتر و مهرش نیز بیشتر بوده است. «1» ایمان او به پیامبر تا بدانجا بود که در سال هشتم هجرت وقتی پدرش ابوسفیان برای تجدید و تحکیم پیمان حدیبیه به مدینه آمد بر او وارد شد و خواست بنشیند. وی پدر را فردی مشرک و ناپاک خواند و اجازه نداد بر روی فرش رسول خدا بنشیند. «2»
از زندگی امّحبیبه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله آگاهی چندانی وجود ندارد. بنا به گزارشی وی به هنگام محاصره عثمان در سال 35 هجری در حالیکه بر مرکب سوار بود به قصد ملاقات با او پیش آمد و چون از ملاقات وی جلوگیری شد گفت: وصایای بنیامیه به عثمان سپرده شده و او قصد دارد عثمان را به یاد آنها بیندازد؛ اما محاصرهکنندگان گفتههای وی را نپذیرفتند. «3» روایتی دیگر حاکی از آن است که او به عثمان آب رسانیده و حتی بعضی قصد داشتهاند عثمان را در هودج او از محاصره برهانند.»
از نظر برخی وی پس از کشته شدن عثمان پیراهن آغشته به خون وی را همراه نعمان بن بشیر نزد برادرش معاویه، به دمشق فرستاد. «5»
امّحبیبه از راویان حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله بود و افرادی چون برادرش معاویه، عُرْوَة بن زبیر، دخترش حبیبه و دیگران از او روایت کردهاند. «6» سرانجام وی در سال 42 «7» ، 44 «8» یا 59 «9» (1). الاستیعاب، ج 4، ص 402؛ سیر اعلام النبلاء، ص 219
(2). السیرة النبویه، ج 4، ص 396؛ المغازی، ج 2، ص 792- 793
(3). البدایة والنهایه، ج 7، ص 150؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 672
(4). تاریخ المدینه، ج 3، ص 1312- 1313
(5). مروج الذهب، ج 2، ص 389
(6). تاریخ دمشق، ج 69، ص 131؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 219
(7). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 222
(8). الطبقات، ج 8، ص 80؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 74
(9). المحبر، ص 89
اعلام قرآن، ج2، ص: 340
هجری در مدینه در گذشت، هر چند برخی از سفر او به دمشق یاد کرده و محل دفن او را نیز همانجا دانستهاند «1» چنانکه در گورستان باب الصغیر قبری به وی منسوب است. «2»
امّحبیبه در شأن نزول
1. از نظر برخی مفسران عامه، ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با امّحبیبه موجب مودت بین وی و ابوسفیان شد، ازاینرو نزول آیه: «عَسَی اللَّهُ ان یجعَلَ بَینَکم وبَینَ الَّذینَ عادَیتُم مِنهُم مَوَدَّة امید است خدا میان شما و کسانی از مشرکان که با شما دشمنی کردند پیوند محبت برقرار کند … » (ممتحنه/ 60، 7) را درباره این ازدواج دانستهاند «3» ؛ لیکن برخی از مفسران ارتباط این آیه با ازدواج ام حبیبه را مردود و برخی دیگر از باب تطبیق دانستهاند. «4» بیشتر مفسران نزول این آیه را درباره اسلام آوردن مشرکان در فتح مکه میدانند که موجب مودت بین مسلمانان و آنان شد. «5»
2. به نقلی پس از چند غزوه، «6» زنان پیامبر صلی الله علیه و آله از آن حضرت خواستند تا بر نفقه آنان بیفزاید و زندگی ایشان را توسعه دهد. گفته شده: درخواست امحبیبه از پیامبر جامهای سُحُولی «7» (جایی یا قبیلهای در یمن) «8» یا سُحْوانی «9» بوده است. رسول خدا که توان بر آوردن این خواستهها را نداشت مدت یکماه از آنان کناره گرفت، تا آیات 28- 29 احزاب/ 33 در این باره نازل شد و به زنان پیامبر هشدار داد که اگر زندگی پرزرق و برق دنیا را میخواهید میتوانید از پیامبر جدا شوید «10» . «یایهَا النَّبی قُل لِازوجِک ان کنتُنَّ تُرِدنَ الحَیوةَ الدُّنیا و زینَتَها فَتَعالَینَ امَتّعکنَّ واسَرّحکنَّ سَراحًا جَمیلا* و ان کنتُنَّ تُرِدنَ اللَّهَ ورَسولَهُ والدّارَ الأخِرَةَ فَانَّ اللَّهَ اعَدَّ لِلمُحسِنتِ مِنکنَّ اجرًا عَظیما ای پیامبر! به همسرانت بگو: (1). تاریخ دمشق، ج 69، ص 131؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 220
(2). سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 98
(3). تفسیر ماوردی، ج 5، ص 519؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 130؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 73
(4). تفسیر سمرقندی، ج 3، ص 353؛ المحررالوجیز، ج 15، ص 490؛ البحرالمحیط، ج 10، ص 156
(5). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 82؛ التبیان، ج 9، ص 581- 582؛ التفسیرالکبیر، ج 29، ص 302- 303
(6). البحرالمحیط، ج 8، ص 471
(7). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 395
(8). الموطأ، ج 1، ص 223؛ معجمالبلدان، ج 3، ص 195؛ بحارالانوار، ج 16، ص 113
(9). التبیان، ج 8، ص 334
(10). مجمعالبیان، ج 8، ص 555
اعلام قرآن، ج2، ص: 341
اگر شما زندگی دنیا و زرق و برق آن را میخواهید، بیایید با هدایایی شما را بهرهمند سازم و به طرز نیکویی رهایتان سازم و اگر شما خدا و پیامبرش و سرای آخرت را میخواهید، خداوند برای نیکوکاران شما پاداشی بزرگ آماده ساخته است» . با نزول این آیات همسران پیامبر از جمله امّحبیبه بودن با آن حضرت را ترجیح دادند. «1»
3. به موجب برخی روایات، پس از نزول آیه تخییر (احزاب/ 33، 28- 29) زنان پیامبر صلی الله علیه و آله ترسیدند که آن حضرت آنان را طلاق دهد، بدین سبب از وی خواستند همچنان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله باقی باشند «2» و آن حضرت در تقسیم اوقات و نفقه هرگونه که صلاح دانست عمل کند. درباره (درخواستهای ایشان آیه: «تُرجی مَن تَشاءُ مِنهُنَّ و تُوی الَیک مَن تَشاءُ … در مورد رفتار با همسرانت و تقسیم اوقات بر آنها نوبت هر یک از آنان را که خواهی تأخیر انداز (ارجاء) و هر یک را که خواهی نزد خود جای ده (ایواء)» (احزاب/ 33، 51) نازل شد. برخی مفسران امّحبیبه را از زنان «ارجاء» دانستهاند «3» ، هر چند مفسران دیگری وی را از زنان «ایواء» برشمردهاند. «4»
منابع
اسباب النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ انسابالاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندی؛ البحرالمحیط فی التفسیر؛ البدایة و النهایه؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ المدینة المنوره؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ التفسیر الکبیر؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ روضالجنان و روحالجنان؛ سفرنامه ابن بطوطه؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ الطبقات الکبری؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ المحبر؛ المحررالوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز؛ مروجالذهب و معادن الجوهر؛ معجم البلدان؛ المغازی؛ الموطّأ؛ النکت والعیون، ماوردی. (1). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 396؛ التبیان، ج 8، ص 335
(2). جامعالبیان،، مج 12، ج 22، ص 31؛ اسبابالنزول، ص 301؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 573- 574
(3). جامعالبیان، مج 12، ج 22، ص 31؛ روضالجنان، ج 16، ص 8؛ تفسیر قرطبی، ج 14، ص 139
(4). کشف الاسرار، ج 8، ص 70؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 633
امّ حکم بنت ابی سفیان
اشاره
امّ حکم بنت ابی سفیان: دختر ابوسفیان (بنحرب بن امیه)، خواهر معاویه
وی و 5 زن دیگر به نامهای فاطمه دختر ابیامیه و امّ کلثوم (همسران عمر)، بَرْوَع دختر عُقْبَه، عَبدَه دختر عبدالعزّی و هنده دخترابوجهل هنگام مهاجرت شوهرانشان به مدینه از همراهی آنان سر باز زدند، ازاینرو «1» همسر امّ حکم (عِیاض بن غَنْم فِهری) وی را به سبب بقای بر کفر یا ارتداد طلاق داد. «2» او سپس با عبدالله بن عثمان ثقفی ازدواج کرد و به طائف رفت و پس از اینکه شوهرش در حمله مسلمانان به طائف در سال نهم هجری کشته شد «3» به اسلام گروید و با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کرد. «4» برخی اسلام وی را هنگام فتح مکه (سال هشتم هجری) دانستهاند «5» که باتوجّه به مرگ همسر او در محاصره طائف، درست نمینماید. امّحکم در زمان حکومت برادرش معاویه به شام رفت. وی از همسر دومش فرزندی داشت که به عبدالرحمن بن امّ حکم شهرت یافت و از طرف معاویه به امارت کوفه و سپس مصر گمارده شد. امّحکم در ماجرای اعتراض مصریان به فرزندش، در حضور معاویه و سفیر مصر، به شدت از پسرش دفاع کرد. سفیر مصر به امّ حکم گفت: به خدا سوگند نه ازدواجت میمون بود و نه فرزندت نجیب. «6» امّ حکم را از راویان طبقه دوم تابعان شام برشمردهاند. «7» (1)
. المحبر، ص 432- 433؛ روضالجنان، ج 19، ص 168
(2). المغازی، ج 2، ص 633
(3). المحبر، ص 105؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3350
(4). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3350؛ تاریخ دمشق، ج 70، ص 219
(5). تاریخ دمشق، ج 70، ص 219
(6). تاریخ طبری، ج 3، ص 253- 254
(7). اعلام النساء، ج 1، ص 279
ام حکم در شأن نزول
خداوند در آیه 10 ممتحنه/ 60 که ناظر به بخشی از عهدنامه صلح حدیبیه و درباره بازگرداندن زنان مسلمان و فراری از مکه است فرمان داد که اگر زنان مؤمن هجرت کردند و از کافران جدا شدند آنان را به مشرکان باز نگردانند و مهر آنان را به شوهران کافرشان بازپس دهند. «1» در این آیه همچنین خداوند به مؤمنان دستور میدهد که همسران کافر خود را در عقد ازدواج خود نگه ندارند و مهری را که به آنان پرداختهاند از مشرکان مطالبه کنند:
«یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اذا جاءَکمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللَّهُ اعلَمُ بِایمنِهِنَّ فَان عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَلا تَرجِعوهُنَّ الَی الکفّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُم ولا هُم یحِلّونَ لَهُنَّ وءاتوهُم ما انفَقوا ولا جُناحَ عَلَیکم ان تَنکحوهُنَّ اذا ءاتَیتُموهُنَّ اجورَهُنَّ ولا تُمسِکوا بِعِصَمِ الکوافِرِ وسَلوا ما انفَقتُم ولیسَلوا ما انفَقوا ذلِکم حُکمُ اللَّهِ یحکمُ بَینَکم واللَّهُ عَلیمٌ حَکیم» .
(ممتحنه/ 60، 10) در پی نزول این آیه عدهای، از جمله عِیاض بن غَنْم شداد فِهری همسر امّ حکم «2» همسران خود را طلاق دادند. سپس آیه 11 ممتحنه/ 60 نازل شد و فرمان داد:
اگر زنی از مسلمانان جدا شد و به سوی کافران رفت، اگر آنان مهر مورد مطالبه مسلمانان را ندادند از غنیمت جنگ داده شود: «و ان فاتَکم شَیءٌ مِن ازوجِکم الَی الکفّارِ فَعاقَبتُم فَاتوا الَّذینَ ذَهَبَت ازوجُهُم مِثلَ ما انفَقوا … » ؛ امّا در اینکه سبب جدایی امّ حکم از همسرش هجرت نکردن وی همراه همسر خود به خاطر بقای بر کفر و یا ارتداد بود «3» آرای مفسران و تاریخنگاران یکسان نیست.
هرچند واقدی و سُهیلی برآناند که هیچ زنی از مسلمانان مرتدّ نشد و شوهر خود را ترک نکرد و این آیه فقط حکم خدا را بیان میکند «4» ؛ اما برخی «5» برآناند که ام حکم بیتردید از زنانی بوده که مرتد شده و به مشرکان پیوستند. (1)
. التفسیر الکبیر، ج 29، ص 306؛ تاریخ دمشق، ج 70، ص 220
(2). تاریخ دمشق، ج 70، ص 220
(3). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3350
(4). المغازی، ج 2، ص 632؛ الروضالانف، ج 6، ص 584
(5). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3350؛ روضالجنان، ج 19، ص 168؛ تنویر المقباس، ص 468
منابع
اعلامالنساء فی عالمی العرب و الاسلام؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی حاتم؛ التفسیر الکبیر؛ تنویرالمقباس من تفسیر ابن عباس؛ الروض الانف؛ روضالجنان و روحالجنان؛ المحبر؛ المغازی.
امّ رومان
اشاره
امّ رومان: همسر ابوبکر
وی دختر عامر بن عویمر «1» (عمیرة «2» ) بن عبد شمس از قبیله بنوفراس «3» ، از فرزندان کنانة بن خزیمة، «4» و مادر عایشه است.
در نام پدر و نسب او تا مالک بن کنانه اختلاف بسیار است. «5» امّ رومان در جوانی به همسری حارث بن سَخْبَره ازدی درآمد و برای او پسری به نام طفیل به دنیا آورد. سپس با شوهر و فرزند خود از اطراف نجران به مکه آمده و ضمن همپیمان شدن با ابوبکر، تحت حمایت وی و قبیلهاش در مکه ساکن شدند. وی پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله با مرگ حارث به همسری ابوبکر* درآمد و از او عبدالرحمن و عایشه* را به دنیا آورد. «6»
به روایتی امّ رومان در سالهای نخست بعثت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آورد و با آن حضرت بیعت کرد. «7» وی برای مسلمان کردن فرزند خود عبدالرحمن کوشید و پیش از هجرت بارها با او محاجّه کرد که نتیجهای دربرنداشت تا اینکه سرانجام عبدالرحمن در صلح حدیبیه (سال ششم هجری «8» ) یا بعد از صلح حدیبیه و پیش از فتح مکه (سال هفتم «9» ) اسلام آورد. (1)
. الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات، ابن خیاط، ص 624
(2). الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 351
(3). السیرة النبویه، ج 3، ص 299؛ المعارف، ص 173
(4). الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ السیرةالنبویه، ج 3، ص 298
(5). المعارف، ص 173؛ الطبقات، ابن خیاط، ص 624؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 351
(6). الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ صفةالصفوه، ج 1، ص 32
(7). الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216
(8). انسابالاشراف، ج 10، ص 101
(9). الاصابه، ج 8، ص 393
اعلام قرآن، ج2، ص: 350
امّ رومان در سال نخست هجری با دیگر اعضای خانواده ابوبکر به مدینه هجرت کرد. «1»
به گفته برخی، وی زنی شایسته و دیندار و در شمار راویان حدیث و صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله بود. «2»
بنابر برخی روایات وی به سال پنجم یا ششم هجری درگذشت و پیامبر صلی الله علیه و آله بر او نماز گزارد و به قبرش وارد شد و از او به نیکی یاد کرد «3» ؛ ولی روایات دیگر مرگ او را پس از آن میداند. «4» قراین و شواهدی چون پذیرایی وی از پسرش عبدالرحمن در مدینه پس از مسلمان شدن وی در سال هفتم هجری «5» ، سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به عایشه در باب مشورت وی با پدر و مادرش در سال نهم هجری و پس از نزول آیهای که زنان پیامبر صلی الله علیه و آله را بین انتخاب آن حضرت و طلاق مخیر میکرد «6» ، و ارث بردن او از ابوبکر «7» و حدیث گفتن او به مسروق در زمان خلافت عمر «8» نشان میدهد که امّ رومان حتی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و درگذشت ابوبکر نیز زنده بوده است.
امّ رومان در شأن نزول
1. به نقل طبرانی از ابنعباس خطاب «لاتَحسَبوهُ» در آیه 11 نور/ 24 به پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوبکر و امّ رومان است «9» : «انَّ الَّذینَ جاءو بِالافک عُصبَةٌ مِنکم لا تَحسَبوهُ شَرًّا لَکم بَل هُوَ خَیرٌ لَکم … آنان که آن تهمت را زدند گروهی از شما بودند؛ اما شما این ماجرا را بد نشمارید، بلکه آن برای شما خیر است … » .
2. به نقل برخی محدثان «10» و مفسران «11» مراد از «والدیه» در آیه 17 احقاف/ 46 (1). الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 10
(2). تاریخ الصحابه، ص 275؛ تجرید اسماءالصحابه، ج 2، ص 320
(3). انسابالاشراف، ج 10، ص 101؛ الطبقات، ابن سعد، ج 8، ص 216؛ تجرید اسماءالصحابه، ج 2، ص 320
(4). صفةالصفوه، ج 1، ص 32؛ الاصابه، ج 8، ص 392
(5)
(6) 5-. الاصابه، ج 8، ص 393
(7). المغازی، ج 2، ص 698
(8). الاصابه، ج 8، ص 392؛ مسند احمد، ج 7، ص 510- 511
(9). المعجم الکبیر، ج 23، ص 135
(10). انساب الاشراف، ج 10، ص 101؛ صحیحالبخاری، ج 5، ص 49
(11). تفسیر ابنابیحاتم، ج 10، ص 3295؛ تفسیر ماوردی، ج 5، ص 80- 279؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 132
اعلام قرآن، ج2، ص: 351
امّ رومان و ابوبکر هستند که پیوسته با خواندن آیات معاد از پسرشان عبدالرّحمن میخواستند که ایمان بیاورد؛ ولی او نپذیرفته و با آنان محاجه میکرد و میگفت: اف بر شما! به من وعده میدهید که پس از مردن و پوسیدن استخوانهایم دوباره زنده شده و سر از قبر برآورم. این همه بزرگان قریش پیش از من مردهاند و هیچ یک زنده نشده است:
«والَّذی قالَ لِولِدَیهِ افٍّ لَکما اتَعِدانِنی ان اخرَجَ وقَد خَلَتِ القُرونُ مِن قَبلی» . عبدالرحمن در ادامه گفت اگر راست میگویید اینها را زنده کنید تا در باب آنچه میگویید از آنان بپرسم! آن دو با استمداد از خداوند در خصوص هدایت وی میگفتند: وای بر تو، ایمان بیاور به راستی وعده خدا حق است و او در پاسخ میگفت: اینها که شما میگویید افسانههای پیشینیان است: «وهُما یستَغیثانِ اللَّهَ ویلَک ءامِن انَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ فَیقولُ ما هذا الّا اسطیرُ الاوَّلین» .
3. به نقل برخی از مفسران «1» مراد از «اصحاب» در آیه 71 انعام/ 6، امّ رومان و ابوبکر هستند که پیوسته فرزندشان عبدالرّحمن را به اسلام میخواندند و او مصرانه انکار و محاجه میکرد. خداوند آیه یاد شده را در رد استدلال او فرو فرستاد: «قُل انَدعوا مِن دونِ اللَّهِ ما لا ینفَعُنا ولا یضُرُّنا ونُرَدُّ عَلی اعقابِنا بَعدَ اذ هَدنَا اللَّهُ کالَّذِی استَهوَتهُ الشَّیطینُ فِی الارضِ حَیرانَ لَهُ اصحبٌ یدعونَهُ الَی الهُدَی ائتِنا قُل انَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الهُدی و امِرنا لِنُسلِمَ لِرَبّ العلَمین بگو آیا ما غیر از خدا چیزی را بخوانیم که سود و زیانمان ندهد و پس از آنکه هدایت شدیم به عقب بازگردیم؛ مانند کسی که بر اثر وسوسههای شیاطین در زمین راه را گم کرده و سرگردان است، با آنکه یارانی دارد که او را به هدایت میخوانند (و به او میگویند) به سوی ما بیا. بگو: تنها هدایت خداوند هدایت (درست) است و ما فرمان داریم که تسلیم پروردگار جهانیان باشیم» .
با اینکه مفسران نزول این آیات را در شأن امّ رومان، ابوبکر و عبدالرحمن دانستهاند؛ ولی بخاری «2» از عایشه روایتی بدین مضمون نقل کرده است که خداوند جز آیه إفک هیچ (1). مفحمات الاقران، ج 1، ص 430؛ تفسیر ماوردی، ج 2، ص 132
(2). صحیح البخاری، ج 5، ص 49
اعلام قرآن، ج2، ص: 352
آیهای درباره ما (خاندان ابوبکر) فرو نفرستاده است.
منابع
الاصابة فی تمییز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الصحابة الذین روی عنهم الاخبار؛ تجرید اسماء الصحابه؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی حاتم؛ السیرةالنبویه، ابن هشام؛ صحیح البخاری؛ صفوة الصفوه؛ الطبقات الکبری، ابن سعد؛ کتاب الطبقات، ابن خیاط؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ المحبر؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعارف؛ المغازی؛ مفحمات الاقران فی مبهمات القرآن؛ النکت و العیون، ماوردی.
امّ سلمه
اشاره
امّ سلمه: هند (امالمؤمنین) دختر أبی أمیه (حذیفة) بن مغیرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم
پدر امّ سلمه از بخشندگان عرب معروف به زادالراکب «1» و مادرش عاتکه دختر عامر بن ربیعة بن مالک است «2» که برخی به اشتباه او را عاتکه دختر عبدالمطلب دانستهاند. «3» وی پیش از هجرت در خانوادهای شریف در مکه متولد شد «4» ؛ اما زمان ولادتش به طور دقیق مشخص نیست. با توجه به تاریخ وفات و طول عمرش میتوان حدس زد که 20 سال و اندی پیش از هجرت به دنیا آمده است. در نوجوانی به ازدواج ابو* سلمه عبدالله بن عبدالاسد مخزومی درآمد. با ظهور اسلام به همراه همسرش به دین اسلام گروید، در حالی که برادرش عبداللَّه بن ابی امیه و پسر عمویش ابوجهل از دشمنان سرسخت پیامبر بودند. «5» بر اثر آزار مشرکان و اقوام خویش، به همراه شوهرش در سال پنجم بعثت با گروهی از مسلمانان عازم حبشه گردید. «6» با انتشار خبر خودداری قریش از اذیت و آزار مسلمانان، با همسرش از حبشه به مکه بازگشت؛ ولی چون خبر دروغ بود، برای رهایی از فشار مشرکان، به حبشه بازگشت. «7» سرانجام در سال سیزدهم بعثت به همراه همسرش تصمیم گرفتند به یثرب هجرت کنند؛ امّا بنیمخزوم مانع مهاجرت امّسلمه و سلمه، تنها فرزندش که در حبشه متولد شده بود، شدند و نهایتاً ابوسلمه به تنهایی راه یثرب را در پیش گرفت. ام سلمه پس از چندی دوری از شوهر، در نهایت با رضایت (1). الاستیعاب، ج 4، ص 493؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 202
(2). الاصابه، ج 8، ص 404؛ الطبقات، ج 8، ص 69
(3). مناقب، ج 1، ص 207؛ سفینةالبحار، ج 4، ص 227
(4). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 202
(5). المعارف، ص 136؛ الاستیعاب، ج 4، ص 493
(6). السیرة النبویه، ج 1، ص 326
(7). الطبقات، ج 8، ص 69؛ السیرةالنبویه، ج 1، ص 366 به بعد
اعلام قرآن، ج2، ص: 354
بنیمخزوم به اتفاق فرزندش سلمه و با همراهی عثمان بن طلحه از بنیعبدالدار عازم یثرب شد. «1» میگویند: او اولین زن هودج نشینی است که به یثرب مهاجرت کرد. «2» ابوسلمه با جراحتی که در جنگ احد برداشت در هشتم جمادیالآخر سال چهارم هجری «3» و به قولی در سال دوم بعد از نبرد بدر «4» به شهادت رسید. «5» ام سلمه از او دو پسر و دو دختر داشت: سلمه، عمر (عمرو) «6» ، درّه (رقیه «7» ) و زینب «8» .
امّ سلمه قصد کرده بود بعد از شوهرش دیگر ازدواج نکند تا در بهشت با ابوسلمه باشد؛ ولی ابوسلمه او را از این قصد بازداشت و از خدا خواست مردی بهتر از خودش نصیب امّ سلمه گرداند. «9» ابتدا ابوبکر و سپس عمر به خواستگاری وی رفتند؛ ولی وی نپذیرفت تا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله او را خواستگاری کرد و وی پذیرفت. امّ سلمه با جهیزیه «10» و مهر اندک، «11» در شوال سال چهارم «12» یا دوم هجرت «13» به عقد آن حضرت درآمد. وی زنی زیبا روی بود و گاه مورد رشک و حسادت و طعن و تمسخر دیگر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله قرار میگرفت. «14» او را بعد از خدیجه برترین همسر پیامبر دانستهاند. «15»
آمده است که به رسم عقد اخوت پیامبر او و صفیه (دیگر همسر رسول خدا) را همپیمان کردند. «16» نوشتهاند که مراسم عروسی حضرت فاطمه علیها السلام در خانه امّ سلمه (1). الاصابه، ج 8، ص 404- 405
(2). الاستیعاب، ج 4، ص 493
(3). اسدالغابه، ج 3، ص 296؛ الطبقات، ج 8، ص 69
(4). اسدالغابه، ج 3، ص 297
(5). الطبقات، ج 8، ص 69
(6). البدء والتاریخ، ج 5، ص 13
(7). السیرةالنبویه، ج 4، ص 645
(8). الاصابه، ج 8، ص 404
(9). الطبقات، ج 8، ص 70
(10). همان، ص 71
(11). اعلام النساء، ج 5، ص 222
(12). الطبقات، ج 8، ص 69
(13). مناقب، ج 1، ص 207
(14). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 209
(15). الخصال، ص 419
(16). مناقب آلابیطالب، ج 2، ص 211
اعلام قرآن، ج2، ص: 355
برپا شد. «1» این خبر، احتمال ازدواج پیامبر را با امّ سلمه در سال دوم هجری قوت میبخشد.
امّ سلمه در غزوات مریسیع، خیبر، حدیبیه، فتح مکه، حنین «2» ، طائف «3» ، تبوک «4» و نیز حجة الوداع «5» همراه پیامبر بود. او عقلی رسا و رأیی صائب داشت «6» و مورد احترام و محبت پیامبر بود. در غزوه حدیبیه که همراهان پیامبر از سر تراشیدن و قربانی خودداری میکردند طرف مشورت پیامبر قرار گرفت و پیشنهاد او مبنی بر اینکه پیامبر بدون توجه به مسلمانان شخصاً به سر تراشیدن و قربانی اقدام کند مؤثر واقع شد و مسلمانان بعد از حضرت سر تراشیدند و قربانی کردند. «7»
پیامبر بیش از دیگر زنان خود، به امّ سلمه توجه داشت. طبق منابع، پیامبر فهرست اسامی اهل بهشت و جهنم «8» و نوشتهای برای خلیفه برحق پس از خود «9» و مقداری تربت کربلا «10» به امّ سلمه سپرده بودند. او نیز پس از رحلت ایشان همچنان وفادار ماند و در حوادث حساس و هنگام لزوم، از خاندان پیامبر دفاع میکرد و همواره با نقل احادیثی از پیامبر ولایت علی علیه السلام و منزلت او را نزد پیامبر به یاد مسلمانان میآورد. «11» میگویند: در (1). بحارالانوار، ج 43، ص 95
(2). المغازی، ج 2، ص 467
(3). همان، ج 3، ص 926
(4). همان، ص 1036
(5). همان، ص 1090
(6). الاصابه، ج 8، ص 406
(7). المغازی، ج 2، ص 613؛ اعلام النساء، ج 5، ص 223- 224
(8). بحارالانوار، ج 26، ص 126
(9). همان، ج 22، ص 224
(10). سفینةالبحار، ج 4، ص 231
(11). بحارالانوار، ج 22، ص 222
اعلام قرآن، ج2، ص: 356
ماجرای غصب فدک که صحابه و بزرگان قوم، همه سکوت اختیار کرده بودند او شجاعانه در برابر خلیفه نخست ایستاد و از فاطمه علیها السلام دفاع کرد، چنانکه در پی آن خلیفه در آن سال مقرری او را قطع کرد. «1»
در طول 25 سال خلافت خلفای سهگانه او به حمایت اهل بیت علیهم السلام میپرداخت و درگاه لزوم خلفا را موعظه میکرد. در همین راستا خلیفه سوم را از مخالفت با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله پرهیز داد. «2» در جریان مخالفتهای عمار با خلیفه سوم، جانب عمار را گرفت و خلیفه سوم را نکوهش کرد. «3» در دوران خلافت علی علیه السلام از حضرت حمایت کرد. او ضمن ردّ درخواست طلحه و زبیر برای شرکت در خونخواهی عثمان «4» کوشید با یادآوری سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در این خصوص که علی علیه السلام ولی هر مؤمن و مؤمنهای است و عایشه نیز آن را تصدیق کرد عایشه را از رفتن به جانب بصره باز دارد. «5»
چون در این کار موفق نشد، برای گروهی از انصار و مهاجران سخنرانی کرد و در آن ضمن حمایت از علی علیه السلام موقعیت و مرتبه او را در جامعه اسلامی و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله یادآور شد و گروه فراوانی را از همراهی سپاه جمل منصرف کرد. «6» با حرکت سپاه جمل از مکه، نامهای به علی علیه السلام نگاشت و او را از حرکت سپاه آگاه کرد و ضمن اعلام آمادگی برای همراهی علی علیه السلام پسرش عمر را برای یاری او فرستاد. «7» زمانی که حفصه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله از ابتلای علی علیه السلام به اصحاب جمل اظهار خشنودی و مجلس شادی برپا کرد، ام سلمه بدان مجلس درآمد و معترضانه این عمل را تقبیح کرد. «8»
امّ سلمه در عهد معاویه نیز از حمایت علی علیه السلام دست نکشید. درمقابل لعن علی علیه السلام و دوستدارانش ایستاد و در نامهای به معاویه شهادت داد که خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله دوستدار علی هستند و لعن علی و دوستدارانش لعن خدا و پیامبر اوست. «9» امّ سلمه رخداد دلخراش کربلا را نیز شاهد بود و در شهادت امام حسین علیه السلام عزادار شد. «10» (1). سفینةالبحار، ج 4، ص 229- 230
(2). اعلام النساء، ص 224
(3). الامامة والسیاسه، ج 1، ص 51
(4). الجمل، ص 233
(5). الفتوح، ج 2، ص 454- 455
(6). الجمل، ص 237- 238
(7). تاریخ طبری، ج 3، ص 8
(8). الجمل، ص 276- 277
(9). العقد الفرید، ج 4، ص 335
(10). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 202، 207؛ المستدرک، ج 4، ص 20
اعلام قرآن، ج2، ص: 357
وی مورد عنایت و توجه امامان علیهم السلام بود. حضرت علی علیه السلام آنگاه که از مدینه به قصد کوفه حرکت کرد، نوشتهها و وصایای خود را نزد وی نهاد و امام حسن علیه السلام که به مدینه بازگشت آنها را تحویل گرفت. «1» امام حسین علیه السلام نیز وصایای خود را نزد او نهاد که بعد از بازگشت امام سجاد علیه السلام به مدینه به آن حضرت تحویل داد. «2»
امّ سلمه از راویان حدیث است و بیش از 378 حدیث روایت کرده است. «3» او عمدتاً از شخص پیامبر صلی الله علیه و آله یا از طریق فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی الله علیه و آله یا ابوسلمه نقل حدیث کرده است. «4»
از جمله راویان او اسامة بن زید، أسود بن یزید نخعی و حبیب بن ابی ثابت هستند. «5»
حدیث کساء «6» ، حدیث «علی مع القرآن (الحقّ) والقرآن (الحقّ) مع علی … » «7»
و حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه … » «8»
از احادیث متواتری هستند که امّ سلمه نیز نقل کرده است.
وی در 84 سالگی در مدینه درگذشت. «9» سال وفات او را به اختلاف 59 «10» تا 63 هجری «11» دانستهاند. ابوهریره «12» یا عبدالله بن عبدالله بن ابی امیه «13» یا ولید بن عتبه «14» بر او نماز گزارد و در قبرӘʘǙƠبقیع دفن شد. «15»
امّ سلمه در شأن نزول
1. بنا به روایت مجاهد روزی امّ سلمه به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: چرا درباره هجرت زنان (1). الکافی، ج 1، ص 354
(2). همان، ج 1، ص 360
(3). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 210
(4)
(5) 4-. تهذیب الکمال، ج 35، ص 317
(6). جامع البیان، مج 12، ج 22، ص 10 به بعد
(7). الجمل، ص 418؛ المعیار والموازنه، ص 35، 46؛ المعجم الصغیر، ج 1، ص 255
(8). معجم رجالالحدیث، ج 24، ص 204؛ السننالکبری، ج 5، ص 131؛ کنزالعمال، ج 11، ص 602
(9). الطبقات، ج 8، ص 76 (10). انساب الاشراف، ج 2، ص 66
(11). الاصابه، ج 8، ص 407 (12). الطبقات، ج 8، ص 76
(13). المستدرک، ج 4، ص 19 (14). انساب الاشراف، ج 2، ص 66
(15). تاریخ المدینه، ج 1، ص 120
اعلام قرآن، ج2، ص: 358
آیهای نازل نشده است؟ در پاسخ او این آیه فرود آمد: خداوند عمل هیچ عمل کنندهای خواه مرد یا زن را تباه نمیکند و کسانی که در راه خدا هجرت کرده، آزار دیدهاند و جنگیده و کشته شدهاند بدیهایشان را میزداید و آنان را در بهشت جاودان جای میدهد «1» :
«فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُم انّی لا اضیعُ عَمَلَ عمِلٍ مِنکم مِن ذَکرٍ او انثی بَعضُکم مِن بَعضٍ فَالَّذینَ هاجَروا واخرِجوامِن دِیرِهِم و اوذوا فی سَبیلی وقتَلوا و قُتِلوا لَاکفّرَنَّ عَنهُم سَیاتِهِم ولَادخِلَنَّهُم جَنتٍ تَجری مِن تَحتِهَا الانهرُ ثَوابًا مِن عِندِ اللَّهِ واللَّهُ عِندَهُ حُسنُالثَّواب» . (آلعمران/ 3، 195)
2. در روایات متعددی آمده است که امّسلمه به رسولخدا صلی الله علیه و آله گفت: چرا در قرآن از مردان یاد شده و از زنان یاد نشده است؟ در پاسخ وی فرشته وحی این آیه را بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آورد: خداوند برای مسلمانان مؤمن، فروتنِ فرمانبردار، راستگو، شکیبا، خداترس، صدقه دهنده، روزهدار، پاکدامن و آنان که بسیار بهیاد خدایند، مرد باشند یا زن آمرزش و پاداش بزرگ آماده ساخته است «2» : «انَّ المُسلِمینَ والمُسلِمتِ والمُؤمِنینَ والمُؤمِنتِ والقنِتینَ والقنِتتِ والصدِقینَ والصدِقتِ والصبِرینَ والصبِرتِ والخشِعینَ والخشِعتِ والمُتَصَدّقینَ والمُتَصَدّقتِ والصّمینَ والصّمتِ والحفِظینَ فُروجَهُم والحفِظتِ والذّاکرینَ اللَّهَ کثیرًا والذّاکرتِ اعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَغفِرَةً و اجرًا عَظیما» .
(احزاب/ 33، 35) برخی گفتهاند: این اولین آیهای است که درباره زنان فرود آمده و از آنان به خوبی یاد شده است. «3»
3. روزی امّ سلمه جامهای پوشید که بر روی آن شالی بسته بود و سرِ شال از پشت آویزان بود و بر زمین کشیده میشد. دو تن از همسران پیامبر او را مسخره کردند. آیه 11 حجرات/ 49 در این باره نازل شد: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لا یسخَر قَومٌ مِن قَومٍ عَسی ان یکونوا خَیرًا مِنهُم ولا نِساءٌ مِن نِساءٍ عَسی ان یکنَّ خَیرًا مِنهُنَّ ولا تَلمِزُوا انفُسَکم ولا تَنابَزُوا بِالالقبِ بِئسَ الِاسمُ الفُسوقُ بَعدَ الایمنِ ومَن لَم یتُب فَاولک هُمُ الظلِمون (1). جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 284؛ التبیان، ج 3، ص 89؛ زادالمسیر، ج 1، ص 530
(2). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 9، ص 3133؛ روضالجنان، ج 15، ص 421؛ نهج البیان، ج 4، ص 225
(3). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 404
اعلام قرآن، ج2، ص: 359
ای کسانی که ایمان آوردهاید، نباید قومی قوم دیگر را ریشخند کند. شاید آنان از اینان بهتر باشند و نباید زنانی زنان دیگر را ریشخند کنندشاید آنها از اینها بهتر باشند و از یکدیگر عیب مگیرید و به همدیگر لقبهای زشت مدهید، چه ناپسندیده است نام زشت پس از ایمان و آنان که توبه نکردند، همان ستمکارند» . «1»
4. در پی پرسش امّ سلمه از پیامبر صلی الله علیه و آله که چرا جهاد به مردان اختصاص دارد و میراث زنان نصف سهم مردان است آیه 32 سوره نساء/ 4 نازل شد «2» : «ولا تَتَمَنَّوا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعضَکم عَلی بَعضٍ لِلرّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکتَسَبوا ولِلنّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکتَسَبنَ وسَلوا اللَّهَ مِن فَضلِهِ انَّ اللَّهَ کانَ بِکلّ شَیءٍ عَلیما زنهار آنچه را خداوند به سببآن بعضی از شما را بر بعضی دیگربرتری داده، آرزو مکنید. برای مردان از آنچه به اختیارکسب کردهاند، بهرهای است و برای زنان نیزاز آنچه به اختیار کسب کردهاند بهرهای است و از فضل خدا درخواست کنید، که خدا به هر چیزی داناست» .
5. همسران پیامبر صلی الله علیه و آله پس از سپری شدن چند غزوه، از پیامبر خواستند که بر نفقه آنان بیفزاید و هریک از آنان از آن حضرت چیزی خواستند. امّسلمه نیز درخواست کرد تا پردهای خطدار برایش تهیه گردد. «3» پیامبر صلی الله علیه و آله ناراحت شد و از پاسخ به این خواستها سر باز زد و به مدت یک ماه از آنان کناره گرفت تا اینکه آیات 28- 29 احزاب/ 33 نازل شد و خداوند با لحن قاطع به زنان پیامبر هشدار داد که اگر زندگی پر زرق و برق دنیا را میخواهید، میتوانید از پیامبر صلی الله علیه و آله جدا شوید و اگر به خدا و رسول او و روز جزا دل بستهاید و به زندگی ساده و افتخارآمیز پیامبر قانع هستید، بمانید «4» : «یایهَا النَّبی قُل لِازوجِک ان کنتُنَّ تُرِدنَ الحَیوةَ الدُّنیا وزینَتَها فَتَعالَینَ امَتّعکنَّ واسَرّحکنَّ سَراحًا جَمیلا* و ان کنتُنَّ تُرِدنَ اللَّهَ و رَسولَهُ والدّارَ الأخِرَةَ فَانَّ اللَّهَ اعَدَّ لِلمُحسِنتِ مِنکنَّ اجرًا عَظیما» .
بنا به روایتی امّ سلمه اولین کسی بود که برخاست و خدا و پیامبرش را بر مال دنیا (1). اسبابالنزول، ص 334؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 202
(2). مجمع البیان، ج 3، ص 3، 440؛ تفسیر قرطبی، ج 5، ص 106
(3). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 395
(4). تفسیر سمرقندی، ج 3، ص 48؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 554
اعلام قرآن، ج2، ص: 360
ترجیح داد. «1» در این جریان هنگامی که عمر همسران آن حضرت را سرزنش کرد. امّ سلمه عمر را از وارد شدن به حوزه خصوصی زندگی پیامبر برحذر داشت. «2» گویند: آیات 102 «3» و 118 «4» توبه/ 9 و 33 «5» احزاب/ 33 در خانه امسلمه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد.
منابع
اسباب النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ اعلام النساء فی عالمیالعرب و الاسلام؛ الامامة والسیاسه؛ انسابالاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندی؛ البدء و التاریخ؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ المدینة المنوره؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابیحاتم؛ تفسیر القمی؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الجمل و النصر لسید العترة فی حرب البصره؛ روضالجنان و روح الجنان؛ زاد المسیر فی علمالتفسیر؛ سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار؛ السنن الکبری؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ الطبقات الکبری؛ العقد الفرید؛ الکافی؛ کتاب الخصال؛ کتاب الفتوح؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال؛ المستدرک علی الصحیحین؛ المعارف؛ معجم رجال الحدیث؛ المعجم الصغیر؛ المعیار و الموازنه؛ مناقب آلابیطالب؛ النکت و العیون، ماوردی. (1)
. تفسیر قمی، ج 2، ص 167؛ تفسیر ماوردی، ج 4، ص 395
(2). جامعالبیان، مج 11، ج 21، ص 188
(3). تفسیر قمی، ج 1، ص 303؛ البرهان، ج 2، ص 835
(4). کشفالاسرار، ج 4، ص 227؛ البرهان، ج 2، ص 791
(5). جامعالبیان، مج 12، ج 22، ص 12؛ تفسیر قرطبی، ج 14، ص 119
امّ عماره انصاری
اشاره
امّ عماره انصاری: از مدافعان پیامبر صلی الله علیه و آله در غزوه احد
نسیبه (لبیسه) «1» دختر کعب بنعمرو بنعوف از بنیمازن بننجّار خزرجی «2» جزو نخستین مسلمانان یثرب است. «3» او غیر از نسیبه ام عطیه است که از زنان سرشناس بصره و راوی حدیث به شمار میرفت «4» ، هرچند همنامی و عملکرد مشابه این دو، برخی را به خطا افکنده است. «5»
امّ عماره از زنان کوشا و پرتلاش «6» دوران مدینه پیامبر صلی الله علیه و آله است. در بیعت* عقبه دوم که 73 تن از یثربیان برای گفتوگو با رسول خدا به مکه آمده بودند، فقط دو زن حضور داشتند که یکی از آنان او بود و با حضرت بیعت کردند. «7» پس از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه و آغاز غزوهها، نسیبه نقش مهمّی در جنگها یافت. در نبرد احد به همراه همسر و دو پسرش شرکت کرد. او که به قصد پرستاری و مداوای مجروحان و آبرسانی به آنان آمده بود، مردانه جنگید. ابنسعد از خود او نقل میکند که چون در احد مسلمانان گریختند نزد پیامبر آمدم و با شمشیر زدن و تیراندازی، از او دفاع کردم تا مجروح شدم. از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل است که من به راست و چپ ننگریستم، جز اینکه امّعماره را دیدم که از من دفاع میکرد و شمشیر میزد. «8» در همین نبرد، چون ابنقمیئه لیثی فریاد برآورد که محمّد را (1). المعجم الکبیر، ج 25، ص 30؛ بحار الانوار، ج 19، ص 24
(2). الطبقات، ج 8، ص 303
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 441
(4). الاستیعاب، ج 4، ص 502
(5). الثقات، ج 3، ص 423
(6). حلیة الاولیاء، ج 2، ص 77
(7). السیرة النبویه، ج 2، ص 466؛ روضالجنان، ج 4، ص 472
(8). المنتظم، ج 3، ص 107
اعلام قرآن، ج2، ص: 366
به من نشان دهید تا او را از پای درآورم و بدین طریق، عزم کشتن پیامبر کرد، به دفاع از حضرت برخاست و زخم عمیقی در گردن یافت که تا یک سال التیام نیافت «1» و رسول خدا که خود جویای حال او بود، با آگاهی از سلامتش مسرور شد. امّ عماره با اینکه خود 12 زخم برداشته بود «2» فرزندش را به مبارزه با دشمن ترغیب میکرد تا آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله توانایی او را با بیان «ای امّ عماره! چه کسی به قدر تو تواناست؟» ستود. دلاوری و استقامت وی و خانوادهاش در احد*، آنان را مشمول دعای رسول خدا کرد و حتی حضرت مقام آنان را از فلان و فلان برتر دانست. «3» مجلسی ضمن تعیین مصداق فلان و فلان در سخن پیامبر صلی الله علیه و آله، از مقام والای این زن سخن دارد. «4»
گفتهاند: وقتی در این غزوه پیامبر صلی الله علیه و آله او را ستود، از حضرت خواست تا از خداوند بخواهد که او و خانودهاش را در بهشت با پیامبر رفیق کند و رسول خدا نیز چنین کرد. «5»
امّعماره در غزوه بنیقریظه حضور داشت و از غنایم آن سهمی برد و در ماجرای حدیبیه، یکی از 4 زن همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بود «6» و گویا در همین واقعه، حضرت در چادر آنان از همراهان بیعت گرفت. «7» وی در بیعت رضوان «8» و در عمره قضا «9» و نیز در نبرد خیبر حضور داشت «10» و در غزوه حنین که در سپاه مسلمانان سستی افتاد، ضمن پاشیدن خاک بر (1). المغازی، ج 1، ص 269- 271
(2). الطبقات، ج 8، ص 306؛ الاصابه، ج 8، ص 441؛ بحار الانوار، ج 20، ص 132
(3). المغازی، ج 1، ص 273؛ الطبقات، ج 8، ص 413
(4). بحار الانوار، ج 20، ص 133
(5). المغازی، ج 1، ص 273
(6). همان، ج 2، ص 574
(7). همان، ص 603
(8). الاستیعاب، ج 4، ص 503
(9). الطبقات، ج 8، ص 303
(10). المغازی، ج 2، ص 661، 685
اعلام قرآن، ج2، ص: 367
چهره فراریان، فریاد برآورد که از خدا و رسول او به کجا میگریزید؟ «1»
امّعماره پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، در نبرد یمامه شرکت کرد. در این جنگ فرزندش به دست مسیلمه قطعه قطعه»
و دست امّ عمارة نیز قطع شد «3» و پس از بازگشت، ابوبکر به عیادتش رفت. «4»
امّعماره از راویان حدیث پیامبر «5» و فردی مورد اعتماد و اهل عبادت و روزه بود «6» و به تعبیر خواب آشنایی داشت «7» و در زمان عمر، از آن رو که در نبرد احد مورد قدردانی پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفته بود، به او توجّهی ویژه میشد. «8»
امّعماره در نهایت (سال 14 هجری) در زمان خلافت عمر در گذشت. «9» اینکه همسرش در این زمان و در دیگر مقاطع چه کسی بود، روشن نیست. ابن سعد میگوید: امّعماره با زید بن عاصم ازدواج کرد و عبداللّه و حبیب، دو صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله را از او آورد؛ سپس با غزیه ازدواج کرد و تمیم و خوله را آورد «10» ؛ امّا در جای دیگر، سه ازدواج برای او ذکر میکند که اوّلی آن غزیه سپس زید بنعاصم و از سومی یاد نکرده است. «11»
واقدی در گزارش حال او در احد، از همسرش غزیه سخن دارد «12» ، گرچه فرزندانش را با عنوان ابنزید میشناساند «13» ، بنابراین بایستی ابتدا همسر زید و سپس غزیه بوده باشد. «14»
امّ عماره در شأن نزول
مفسران در ذیل دو آیه از او سخن به میان آوردهاند: (1). تفسیر قمی، ج 1، ص 314
(2). الطبقات، ج 8، ص 303
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 466
(4). انساب الاشراف، ج 1، ص 398
(5). مسند احمد، ج 7، ص 508، 592؛ سنن الترمذی، ج 2، ص 225
(6). حلیة الاولیاء، ج 2، ص 77
(7). الطبقات، ج 8، ص 306
(8). المغازی، ج 1، ص 271
(9). المنتظم، ج 3، ص 107
(10). الطبقات، ج 8، ص 303
(11). همان، ص 306
(12). المغازی، ج 1، ص 268
(13). همان، ص 272
(14). الطبقات، ج 8، ص 303
اعلام قرآن، ج2، ص: 368
1. عکرمه «1» از خود او نقل میکند که گفت: روزی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و از اینکه همه چیز از آن مردان است، به اعتراض گفتم: زنان را به چیزی نمیبینم که آیه 35 احزاب/ 33 در پاسخ وی نازل شد: «إِنّ المُسلِمینَ و المُسلِمتِ و المُؤمِنینَ و المُؤمِنتِ … » . در زاد المسیر 5 قول برای سبب نزول آیه ذکر شده که یکی از آنها گفتار پیشین است. «2»
2. وقتی قمی در ذیل آیه 122 آلعمران/ 3: «اذ هَمَّت طَافَتانِ مِنکم ان تَفشَلا» از پایداری برخی از مسلمانان سخن میراند، نام نسیبه را نیز یاد میکند. «3»
مفسران درجایی دیگر از امّعماره یاد نکردهاند؛ امّا براساس سخن واقدی «4» و ابنعبدالبر «5» که از حضور او در بیعت رضوان حکایت دارد میتوان وی را مشمول آیه 18 فتح/ 48 دانست که در بیان وصف بیعت کنندگان با رسول خداست.
منابع
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحار الانوار؛ تفسیر القمی؛ حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء؛ روضالجنان و روح الجنان؛ زادالمسیر فی علم التفسیر؛ سنن الترمذی؛ السیرة النبویه، ابنهشام؛ الطبقات الکبری؛ عارضة الاحوذی بشرح جامع الترمذی؛ کتاب الثقات؛ مسند احمد بن حنبل؛ معالم التنزیل فی التفسیر والتأویل، بغوی؛ المعجم الکبیر؛ المغازی؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم. (1)
. المعجم الکبیر، ج 25، ص 32؛ تفسیر بغوی، ج 3، ص 456
(2). زاد المسیر، ج 6، ص 383- 384؛ المعجم الکبیر، ج 25، ص 32
(3). تفسیر قمی، ج 1، ص 143
(4). المغازی، ج 2، ص 603
(5). الاستیعاب، ج 4، ص 503
امّ کلثوم بنت عُقبة
اشاره
امّ کلثوم بنت عُقبة بن ابی مُعَیط
وی از بنیامیه، خواهر مادری عثمان و از اشرافزادگان قریش بود. پدرش در دشمنی با پیامبر سرسختی فراوانی از خود نشان داد و پس از اسارت در سال دوم هجری در جنگ بدر به فرمان پیامبر کشته شد. «1» مادرش أَروَی از نوادگان دختری عبدالمطلب بود که ابتدا به ازدواج عفان درآمد و عثمان از او به دنیا آمد و سپس همسر عقبه شد. «2»
امّکلثوم در مکه اسلام آورد و با پیامبر بیعت کرد «3» ؛ اما بر اثر ممانعت خانوادهاش نتوانست به مدینه رود. پس از صلح حدیبیه در سال ششم هجری تصمیم گرفت به مدینه مهاجرت کند. خانواده او در حوالی مکه علفزاری داشتند و امّکلثوم هرگاه بدانجا میرفت، چند روز میماند و سپس به مکه باز میگشت. یکبار توشه کافی برای خود تهیه کرد و به آن علفزار رفت و چون مردی که تا علفزار او را همراهی کرده بود بازگشت، امّکلثوم راه مدینه را در پیش گرفت و چون با مسیر آشنا نبود مردی از خزاعه (همپیمانان پیامبر در صلح حدیبیه) او را تا مدینه همراهی کرد. خانواده او پس از چند روز به جستوجوی او برآمدند و برادرانش ولید و عماره در جستوجوی او به مدینه آمدند و چون از حضور او در آنجا آگاه شدند از پیامبر خواستند او را به آنان تحویل دهد. امّکلثوم از پیامبر خواست که درخواست آنها را محقق نسازد، زیرا در غیر این صورت آنان او را شکنجه میدهند و او طاقت آن را ندارد. «4» پیامبر او را تحویل نداد و امّ کلثوم در مدینه ماند. «5» او را (1). المغازی، ج 1، ص 82؛ دلائلالنبوه، ج 3، ص 94
(2). الطبقات، ج 8، ص 182- 183
(3). همان، ص 183؛ اسدالغابه، ج 7، ص 376
(4). المغازی، ج 2، ص 629- 631
(5). السیرة النبویه، ج 3، ص 326؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508؛ اسدالغابه، ج 7، ص 377
اعلام قرآن، ج2، ص: 372
تنها زن قریشی دانستهاند که از خانواده نامسلمان خود گریخت و بدون همراهی هیچ یک از خویشانش به مدینه مهاجرت کرد. «1» در آنجا زید بن حارثه، زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و عمرو بن العاص از او خواستگاری کردند و چون او با برادرش عثمان مشورت کرد عثمان از او خواست تا نظر پیامبر را جویا شود. آن حضرت زید را برگزید. «2» به روایت دیگری که غالب مفسران آن را ترجیح دادهاند، امکلثوم چون مایل بود به ازدواج پیامبر درآید خود را به پیامبر بخشید و آن حضرت او را به ازدواج زید بن حارثه (برده آزاد شده پیامبر) درآورد و برای او فرزندانی به نامهای زید و رقیه به دنیا آورد. «3» پس از شهادت زید در سال هشتم هجری «4» (یا مطلّقه شدن امّکلثوم) «5» او به همسری زبیر بن عوام درآمد. زبیر از او صاحب دختری به نام زینب شد؛ امّا چون زبیر بر زنان خود سخت میگرفت زندگی با او دوام نیافت و به طلاق امّکلثوم انجامید. «6»
آنگاه چند تن از او خواستگاری کردند که پیامبر از میان آنان عبدالرحمن بن عوف را برای امّکلثوم برگزید.
امّکلثوم در زندگانی خود با عبدالرحمن صاحب فرزندانی به نامهای ابراهیم و حمید «7» و محمد و اسماعیل «8» و حمیدة و أمة الرحمن «9» شد. امّ کلثوم در دوره خلافت عمر بن خطاب به سبب هجرتش به مدینه، مشمول عطایای سالانه خلیفه قرار گرفت که میزان آن را (1). الطبقات، ج 8، ص 183؛ المغازی، ج 2، ص 629؛ الاصابه، ج 8، ص 463
(2)
(3) 2-. الطبقات، ج 3، ص 32- 33
(4). همان، ج 8، ص 184؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508؛ اسدالغابه، ج 2، ص 353
(5). الطبقات، ج 3، ص 44
(6). همان، ج 8، ص 184؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508؛ الاصابه، ج 8، ص 463
(7). الطبقات، ج 8، ص 184؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 277
(8). تاریخ دمشق، ج 7، ص 31؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508، الطبقات، ج 3، ص 33
(9). الطبقات، ج 3، ص 33؛ تاریخ دمشق، ج 7، ص 31
اعلام قرآن، ج2، ص: 373
متفاوت ذکر کردهاند. «1» عبدالرحمن در دوره پیامبر با عثمان عقد اخوت بسته بود «2» ؛ اما ازدواج او با امّکلثوم (خواهر مادری عثمان) در گرایش عبدالرحمن به عثمان در شورای 6 نفره برای تعیین خلیفه سوم، نقش فراوانی داشت که امیرمؤمنان، امام علی علیه السلام به آن اشاره کرده است. «3» عبدالرحمن مردی ثروتمند بود و چون از دنیا رفت ارث فراوانی از او به امّکلثوم رسید. «4» او سپس به همسری عمرو عاص درآمد و یک ماه پس از آن درگذشت. «5» تاریخ مرگ او را دوره خلافت علی علیه السلام (35- 40 هجری) ذکر کردهاند. «6» به نقل طبری چون عثمان، عمرو عاص را در سال 25 از ولایت مصر عزل کرد «7» امّکلثوم را طلاق داد. «8» با توجه به اینکه گزارشات دیگر سخن از همسری او با عبدالرحمن تا سال 31 هجری دارد گزارش طبری مورد تأمل است.
امّکلثوم از راویان حدیث است «9» و شیخ در رجال خود و ابن حبان در کتاب الثقات از او نام بردهاند. «10» یکی از روایات فضیلت سوره توحید از او منقول است. «11»
امّکلثوم در شأن نزول
1. هنگامی که برادران امّکلثوم از پیامبر خواستند براساس پیمان حدیبیه (که مطابق یکی از بندهای آن اگر فردی در مکه مسلمان شده و به مدینه هجرت میکرد پیامبر صلی الله علیه و آله باید او را به قریش برمیگرداند) خواهر خود را به مکه باز گردانند، و او از ضعف و ناتوانی خود در برابر فشارها و شکنجههای کافران مکه سخن گفت آیه 10 ممتحنه/ 60 نازل شد و از پیامبر خواست که ایمان زنان مهاجر به مدینه را بیازماید و چنانچه آنان را مؤمن یافت از بازگرداندنشان به کافران چشم بپوشد «12» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اذا جاءَکمُ المُؤمِنتُ مُهجِرتٍ فَامتَحِنوهُنَّ اللَّهُ اعلَمُ بِایمنِهِنَّ فَان عَلِمتُموهُنَّ مُؤمِنتٍ فَلا تَرجِعوهُنَّ الَی الکفّارِ … » . بنابر برخی روایات، پیامبر در پاسخ به برادران او فرمود: زنان مشمول قرارداد (1). الطبقات، ج 3، ص 226؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153
(2). تاریخ دمشق، ج 35، ص 254؛ اسد الغابه، ج 3، ص 478
(3). نهجالبلاغه، خطبه 3
(4). الاستیعاب، ج 2، ص 390؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 90
(5). الاستیعاب، ج 2، ص 390؛ اسدالغابه، ج 7، ص 377؛ الاصابه، ج 8، ص 463
(6). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 277
(7). الاستیعاب، ج 3، ص 51، 268
(8). تاریخ طبری، ج 2، ص 657
(9). مسنداحمد، ج 7، ص 552- 553؛ صحیحالبخاری، ج 3، ص 221
(10). الثقات، ج 3، ص 458؛ رجال الطوسی، ص 52
(11). مسند احمد، ج 7، ص 552
(12). احکامالقرآن، ج 3، ص 653؛ التبیان، ج 9، ص 584؛ زادالمسیر، ج 8، ص 238- 239
اعلام قرآن، ج2، ص: 374
حدیبیه نیستند. «1» درباره نحوه امتحان زنان مهاجر اقوال متعددی وجود دارد؛ به روایت ابن عباس آنان میبایست سوگند یاد کنند که بر اثر نفرت از شوهر، رغبت به سرزمین دیگر، دنیاطلبی، عشق به یکی از مردانِ ما (مسلمانان)، مهاجرت نکردهاند و صرفاً محبت خدا و رسولخدا انگیزه مهاجرت آنان بوده است. «2» به روایت دیگری از ابن عباس ذکر شهادتین برای امتحان آنها کافی بود. عایشه نقل میکند که همان تعهدهایی که پیامبر در بیعت خود از زنان مدینه گرفت برای آنان مطرح میکرد. «3»
2. امّ کلثوم پس از آنکه سکونتش در مدینه حتمی شد، خود را به پیامبر بخشید تا به ازدواج او درآید. پیامبر بخشش او را پذیرفت؛ امّا او را به ازدواج زید بن حارثه درآورد. امّ کلثوم که از این مسئله ناراحت شده بود گفت: خود را به او هبه کردم؛ امّا او مرا به ازدواج بردهاش درآورد، آنگاه آیه 36 احزاب/ 33 نازل شد: «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضیالله و رسوله امراً أن یکون لهم الخیرة من امرهم … » . «4»
امّ کلثوم وقتی متوجه شد که این امر خواست خدا و رسول خدا بوده و در این امر خیری نهفته است به این ازدواج راضی شد.
منابع
احکام القرآن، جصاص؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ البحرالمحیط فی التفسیر؛ تاریخالامم و الملوک، طبری؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ دلائل النبوه؛ رجال الطوسی؛ زاد المسیر فی علم التفسیر؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ صحیحالبخاری؛ الطبقات الکبری؛ کتاب الثقات؛ مسند احمد بن حنبل؛ المغازی؛ النکت و العیون، ماوردی؛ نهجالبلاغه. (1)
. تفسیر قرطبی، ج 18، ص 41
(2). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 78؛ التبیان، ج 9، ص 584؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 42
(3). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 86؛ التبیان، ج 9، ص 584،؛ تفسیر قرطبی، ج 18، ص 42
(4). جامعالبیان، مج 12، ج 22، ص 16- 17؛ تفسیرماوردی، ج 4، ص 404؛ مجمعالبیان، ج 7، ص 563
از سوز دل نوشتم نزدیک دوست نامه...
دوشنبه 1 شهریور 1395 :: 12:03 :: نویسنده : رضا
آیت الله سید مرتضی مجتهدی سیستانی در کتاب "صحیفه مهدیه" می نویسد:
"نوشتن عریضه و نامه حاجت به محضر مولای کریم حضت مهدی (عج) یکی از انواع توسل ها و استغاثه های موثر است، و اثر عجیبی در برآمدن حاجت دارد؛ زیرا مولای ما حضرت مهدی (عج)- چنان که در روایات نیز بیان شده است- نسبت به دوستانش بسیار لطف و رافت دارد و مهربان است.
این جانب بارها به محضر مقدی آن حضرت نامه نوشته و آثار و فواید عجیبی مشاهده کرده ام.
در کتاب "التحفه الرضویه" آمده است:
علامه سید محمد تقی اصفهانی (ره) در فصلی از کتابش که در مورد معجره های امام زمان (عج) ترتیب داده است می نویسد:
یکی از معجزه ها و کرامت های آشکار آن حضرت این است که با انداختن نامه حاجت و درخواست از آن حضرت، حاجت ها برآورده می شود؛ و این مطلبی است که با چشم مشاهده گردیده و تجربه شده است.
علامه بزرگوار محوم شیخ عبدالحسین امینی نیز حکایت عجیبی را که در اثر توسل به آن حضرت برایش رخ داده بود برای من بازگو کرد که مجاز نیستم آن را در کتاب بنویسم؛ ولی همین قدر بگویم که با نامه نوشتن به ناحیه مقدسه آن حضرت، آن جریان برایش پیش آمده بود. سپس افزود: توسل به حضرت مهدی (عج) را برای کارهای مهم و برآورده شدن حاجت ها تجربه کرده ام."
(بخش 8) "هر وقت برای آیت الله العظمی گلپایگانی (ره) مشکلی پیش می آمد، عریضه ای می نوشت و با گروهی از اصحاب و فرزندان خود، به مسجد مقدس جمکران مشرف می شد و توسل می کرد و رفع مشکل می شد."
(میعاد نور، دفتر نخست، صفحه 43)
تذکر: چگونگی نوشتن نامه حاجت در کتاب شریف "صحیفه مهدیه" بخش 8 ذکر شده است. به تمام دوستداران و منتظران امام زمان (عج) توصیه می کنیم که این کتاب نورانی و پر برکت را تهیه نموده و از ادعیه و اعمال آن نهایت استفاده را ببرند.
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی هستند فرا خواند
(1) روایت شده که زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی هستند فرا خواند، تا آنان را [به] لعن علی و بیزاری از او دعوت کند یا هم ایشان را گردن زند، و آنان هفتاد مرد بودند، پس بمنبر برآمد و سخن از وعید و تهدید آغاز کرد. پس یکی از آنان همانطور که نشسته بود خوابید [1] و دیگری از همراهانش باو گفت: با اینکه برای کشته شدن احضار شدهای بخواب میروی! گفت: ستون بستون فرج است! راستی که در این خوابم چیز شگفتآوری دیدم. گفتند: چه دیدی؟ گفت: مرد سیاهی دیدم که بمسجد در آمد و سرش به سقف میخورد، پس گفتم: تو کیستی؟ گفت: [2] نقاد گردنشکن [3]. گفتم: کجا میروی؟ گفت: گردن این بیدادگری را که روی این چوبها سخن میگوید میشکنم. پس همانطور که زیاد سخن میگفت، ناگاه انگشت خود را گرفت و فریاد کشید: دستم، و از منبر افتاد و از هوش رفت و او را بکاخ بردند در حالی که انگشت کوچک دست راستش طاعون گرفته بود پس پزشک را فراخواند و باو گفت: دست مرا قطع کن. گفت: ای امیر مرا بگو که درد را در دست خویش احساس میکنی یا در دلت؟ گفت: بخدا قسم فقط در دلم [4] گفت: پس بینقص و عیب زنده باش. و چون مرگ زیاد فرارسید، به معاویه نوشت: من در حالی بامیر مؤمنان نامه نوشتم که در واپسین روز دنیا و نخستین روز آخرتم و خالد بن عبد الله بن خالد [بن] اسید را بجای خویش بکار گماشتم.
پس چون زیاد درگذشت و نعش او برای نماز نهاده شد، پسرش عبید الله جلو ایستاد اما خالد بن عبد الله او را دور کرد و خود بر زیاد نماز گزارد
مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود
(1) مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود چه روزی که بیعت نمود معاویه آن را برای او شرط کرد و متن شرطنامه چنین بود:" این چیزی است که معاویة ابن ابی سفیان به عمرو بن عاص بخشید، مصر و مردم آن را بدو بخشید و شرط کرد که تا عمرو زنده باشد آنان در اختیار او باشند و سر از فرمان او نپیچند". پس غلامش وردان باو گفت: موی تنت در آن است. پس عمرو شرطنامه را میخواند و بانچه وردان توجه داشت توجه نمیکرد، و چون نوشته مهر شد و گواهان گواهی دادند وردان باو گفت: ای پیر مرد عمرت جز باندازه تشنگی خری نیست، چرا برای فرزندان خود پس از خود شرط نکردی؟ پس از معاویه خواست تا شرط را بهم زند لیکن او بهم نزد.
عمرو از مال مصر چیزی را نزد معاویه نمیفرستاد بلکه مقرری مردم را میداد و آنچه فزون بود برای خویش برمیداشت. عمرو بن عاص ده سال والی مصر بود: چهار سال آن از طرف عمر بن خطاب و چهار سال دو ماه کم از طرف عثمان بن عفان و دو سال و سه ماه برای معاویه، و نود و هشت ساله بود که از دنیا رفت و در حسن تدبیر و دوراندیشی و خردمندی و زبانآوری نابغه عرب بود و عمر بن خطاب هر گاه مردی را میدید که سخن میگوید و از عهده سخن برنمیآید میگفت: منزه است آنکه هم تو را آفرید و هم عمرو بن عاص را.
کسی گفته است که شنیدم عمرو میگوید: پادشاهی دادگر بهتر است از پادشاهی ستمگر و پادشاهی بیدادگر بهتر است از فتنهای همیشگی، و لغزش پا استخوانی است که شکستهبندی میشود، و لغزش زبان نه بجای میگذارد و نه رها میکند [1]، و کسی که خرد ندارد آسوده است.
چون مرگ عمرو فرارسید پسرش را گفت: پدرت آرزو میکند کاش در غزوه ذات السلاسل مرده بود، همانا من در کارهایی وارد شدم که نمیدانم عذر من
___________________________________
[1] تعبیر، لا تبقی و لا تذر. از آیه 28 سوره 74 گرفته شده.
ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 151
(1) در آنها نزد خدا چیست؟ سپس بمال خویش نگریست و فزونی آن را دید و گفت:
ای کاش این مال پشکی بود، ای کاش من سی سال پیش از امروز مرده بودم، دنیای معاویه را اصلاح کردم و دین خود را تباه ساختم، دنیای خود را
برگزیدم و آخرتم را رها کردم، راه راست بر من پوشیده ماند تا مرگم فرارسید، گویی معاویه را میبینم که دارایی مرا تصرف نموده و بجای من درباره شما بدی کرده است.
عمرو در شب فطر سال 43 درگذشت و معاویه پسرش عبد الله بن عمرو را بجای او گذاشت و سپس دارایی عمرو را خالصه کرد و او نخستین کس بود که دارایی کارمندی را خالصه ساخت و کارمندی از معاویه نمیمرد مگر آنکه دارایی او را با ورثهاش بخش میکرد و نیمی از آن را میگرفت و هر گاه در این باره با او سخن میگفتند، میگفت: این روشی است که عمر بن خطاب آن را معمول کرده است.
سپس معاویه عبد الله بن عمرو را برکنار کرد و برادر خویش عتبة بن ابی سفیان را والی مصر نمود
مغیره از نزد معاویه به کوفه بازآمد
(1) مغیره از نزد معاویه به کوفه بازآمد و در این هنگام شبیب بن بجره اشجعی خروج کرده بود، پس چون دانست [که] مغیره [وارد شده] نزد معاویه گریخت و گفت: منم کشنده علی بن ابی طالب. و شبیب بن بجره در شبی که ابن ملجم علی را ضربت زد، همراه او بود، پس معاویه باو گفت: تو را نبینم و مرا نبینی. پس به کوفه بازگشت و با مغیره نبرد کرد، پس لشکری را بر سر او فرستاد و او را کشت.
و مستورد بن علفه [1] تیمی از تیم الرباب در سال 43 خروج کرد، پس مغیره سوارانی بسوی او گسیل داشت و در پایین ساباط کشته شد و همراهانش نیز همگی کشته شدند.
پس از او ابو المستورد معاذ بن جوین طائی خروج کرد پس مغیره سوارانی بفرماندهی مردی از همدان بر سر او فرستاد و او را کشتند.
و دستهای از موالی (عجمها) زیر فرمان ابو علی کوفی مولای بنی حارث ابن کعب خروج کردند و اینان نخستین دستهای از خوارج بودند که موالی در آن خروج کرده بودند، پس مغیره مردی از بجیله را بر سر ایشان فرستاد و در بادوریا [2] با هم روبرو شدند، پس بجلی آنان را فریاد زد که ای گروه عجمها، این عرب است که بنام دین با ما نبرد میکند، شما را چه میشود؟ پس بر او فریاد زدند که ای جابر، انا سمعنا قرآنا عجبا یهدی الی الرشد فآمنا و لن نشرک بربنا احدا [3]،" همانا ما قرآنی شگفت را شنیدیم که بسوی راستروی رهبری میکند پس ایمان آوردیم و هرگز کسی را با پروردگار خویش انباز نگیریم." و خدا پیامبر ما را برای همه مردم برانگیخته و او را از هیچکس دریغ نداشته است. پس با آنان نبرد کرد تا ایشان را کشت.
_____________
[1] کامل التواریخ ج 3 ص 210، بضم عین و تشدید لام مکسور و فتح فاء.
[2] دهستانی از شهرستان استان در طرف باختری بغداد که امروز از شهرستان نهر عیسی شمرده میشود (مراصد).
[3] س 72 ی 1- 2.
ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 150
زز(1) مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود چه روزی که بیعت نمود معاویه آن را برای او شرط کرد و متن شرطنامه چنین بود:" این چیزی است که معاویة ابن ابی سفیان به عمرو بن عاص بخشید، مصر و مردم آن را بدو بخشید و شرط کرد که تا عمرو زنده باشد آنان در اختیار او باشند و سر از فرمان او نپیچند". پس غلامش وردان باو گفت: موی تنت در آن است. پس عمرو شرطنامه را میخواند و بانچه وردان توجه داشت توجه نمیکرد، و چون نوشته مهر شد و گواهان گواهی دادند وردان باو گفت: ای پیر مرد عمرت جز باندازه تشنگی خری نیست، چرا برای فرزندان خود پس از خود شرط نکردی؟ پس از معاویه خواست تا شرط را بهم زند لیکن او بهم نزد.
عمرو از مال مصر چیزی را نزد معاویه نمیفرستاد بلکه مقرری مردم را میداد و آنچه فزون بود برای خویش برمیداشت. عمرو بن عاص ده سال والی مصر بود: چهار سال آن از طرف عمر بن خطاب و چهار سال دو ماه کم از طرف عثمان بن عفان و دو سال و سه ماه برای معاویه، و نود و هشت ساله بود که از دنیا رفت و در حسن تدبیر و دوراندیشی و خردمندی و زبانآوری نابغه عرب بود و عمر بن خطاب هر گاه مردی را میدید که سخن میگوید و از عهده سخن برنمیآید میگفت: منزه است آنکه هم تو را آفرید و هم عمرو بن عاص را.
کسی گفته است که شنیدم عمرو میگوید: پادشاهی دادگر بهتر است از پادشاهی ستمگر و پادشاهی بیدادگر بهتر است از فتنهای همیشگی، و لغزش پا استخوانی است که شکستهبندی میشود، و لغزش زبان نه بجای میگذارد و نه رها میکند [1]، و کسی که خرد ندارد آسوده است.
چون مرگ عمرو فرارسید پسرش را گفت: پدرت آرزو میکند کاش در غزوه ذات السلاسل مرده بود، همانا من در کارهایی وارد شدم که نمیدانم عذر من
______________________________
[1] تعبیر، لا تبقی و لا تذر. از آیه 28 سوره 74 گرفته شده.
ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 151
(1) در آنها نزد خدا چیست؟ سپس بمال خویش نگریست و فزونی آن را دید و گفت:
ای کاش این مال پشکی بود، ای کاش من سی سال پیش از امروز مرده بودم، دنیای معاویه را اصلاح کردم و دین خود را تباه ساختم، دنیای خود را
برگزیدم و آخرتم را رها کردم، راه راست بر من پوشیده ماند تا مرگم فرارسید، گویی معاویه را میبینم که دارایی مرا تصرف نموده و بجای من درباره شما بدی کرده است.
عمرو در شب فطر سال 43 درگذشت و معاویه پسرش عبد الله بن عمرو را بجای او گذاشت و سپس دارایی عمرو را خالصه کرد و او نخستین کس بود که دارایی کارمندی را خالصه ساخت و کارمندی از معاویه نمیمرد مگر آنکه دارایی او را با ورثهاش بخش میکرد و نیمی از آن را میگرفت و هر گاه در این باره با او سخن میگفتند، میگفت: این روشی است که عمر بن خطاب آن را معمول کرده است.
سپس معاویه عبد الله بن عمرو را برکنار کرد و برادر خویش عتبة بن ابی سفیان را والی مصر نمود.
معاویه به زیاد بن ابی سفیان نوشت که [مردی] از اصحاب پیامبر خدا نزد تو است، او را والی خراسان گردان و او حکم بن عمرو غفاری است. پس زیاد او را بحکومت خراسان فرستاد و در سال 44 به خراسان آمد و به هرات رفت و سپس از آنجا تا جوزجان پیش رفت و آن را فتح کرد و چنان بسختی افتادند که چهار- پایان خود را خوردند. در این فتح مهلب همراه حکم بن عمرو بود و آزمودگی و مردانگی مهلب شناخته شد. حکم بن عمرو وفات کرد و زیاد بجای او ربیع بن زیاد حارثی را بحکومت خراسان گماشت و در همین هنگام خوارزم گشوده شد و فاتح آن عبد الله بن عقیل ثقفی بود.
حضرت زینب سلاماللهعلیها مانند امام دارای مقام عصمت بوده
http://axnegar.fahares.com/axnegar/Q7TUwBxC7dbcM2/4067802.jpg) #علامه_مامقانی در "تنقیحالمقال" میگوید:
اگر ما بگوییم: #زینب سلاماللهعلیها مانند امام علیهالسلام دارای مقام عصمت بوده، کسی را نمیرسد که گفتار ما را انکار کند و نپذیرد.
اگر به احوال و سرگذشتهای او در کربلا و پس از کربلا (در کوفه و شام) آشنا باشد، چگونه چنین نباشد؟
و اگر چنین نبود هر آینه #امام_حسین علیه السلام مقدار و پارهای از بار سنگین امامت و پیشوایی را روزگاری که #امام_سجاد علیه السلام بیمار بود بر او واگذار نمینمود، و پارهای از وصایا و سفارشهای خود را به او وصیت نمیکرد و #امام_سجاد علیه السلام او را در بیان احکام و آنچه که از آثار و نشانههای ولایت و امامت است، نایب به نیابت خاصه و جانشین خود نمی گرداند.
ابوایوب انصاری
اشاره
ابوایوب انصاری: خالدبن زیدبن کلَیب خزرجیازتیره بنیمالک «1» و میزبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه
او از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و شیعیان امام علی علیه السلام به شمار میرود. نسب او به بنینجار از تیرههای قبیله خزرج میرسد. مادرش از نوادگان امرؤالقیس شاعر و یکی از همسرانش دختر «زیدبنثابت» بود. از گذشته پیش از اسلام ابوایوب، اطلاعی در دست نیست. وی جزو 70 نفری بود که از یثرب به مکه آمد و در بیعت «عقبه دوم» با پیامبر پیمان بست تا از حضرت در برابر دشمنانش حمایت کند. «2» آن چه مایه افتخار جاودانه او و احترام مسلمانان به وی شده، میزبانی از رسول خدا در نخستین سال هجرت است که با وجود درخواستهای فراوانِ دیگر مسلمانان، نصیب او شد. «3»
ابوایوب که خود را مصداق آیه «انفِروا خِفافاً و ثِقالًا در راه خدا با دشمنان او بجنگید؛ خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار» (توبه/ 9، 41) میدانست. در همه جنگهای مسلمانان- به جز یک مورد که به سبب جوان بودن فرمانده سپاه (یزیدبنمعاویه) از جنگ کناره گرفت- شرکت کرد؛ «4» البتّه جزئیات دقیق شرکت او در همه این جنگها در منابع تاریخی ذکر نشده است. نام او در غزوههای بدر، احد و خندق دیده میشود. «5» پس از شکست مسلمانان در غزوه «احد» که عبداللّهبنأُبی، رئیس منافقان مدینه، مسلمانان را شماتت میکرد، ابوایوب پیشاپیش کسانی بود که به کمک عبادةبنصامت، او را از منبر پایین آورده، از جایگاهش بیرون راندند. در واقعهای که (1). تاریخ طبری، ج 2، ص 447
(2). الطبقات، ج 3، ص 369
(3). تاریخ طبری، ج 2، ص 8
(5) 4 و. الطبقات، ج 3، ص 369
اعلام قرآن، ج1، ص: 328
منافقان در مسجد مدینه به تمسخر مسلمانان پرداخته بودند، ابوایوب نخستین صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله بود که به فرمان حضرت گردن نهاد و به سراغ بعضی از منافقان هم قبیلهاش رفته، آنها را از مسجد بیرون انداخت که پس از او، اصحاب دیگر نیز با دیگر منافقان چنین کردند. «1»
سخنان ابوایوب در حمایت از خلافت امام علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر در جمع انصار و مهاجران در «سقیفهبنیساعده» موجب شد تا ابوبکر برای رها کردن خلافت تصمیم بگیرد. «2» ابوایوب به این نیز بسنده نکرد و با گروهی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفتند تا ابوبکر را از منبر رسول خدا به زیر آورند؛ امّا چون پس از مشورت با امام علی متوجّه شدند که حضرت، مأمور به صبر و سکوت است، از تصمیم خود منصرف شدند. «3» از چگونگی حضور او در جنگهای ردّه در عهد خلافت ابوبکر (سالهای 11- 13 ق.)
اطلاعی در دست نیست. احتمالًا بعضی از روایات که از عدم خروج او از مدینه پساز وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله تا خلافتامام علی علیه السلام خبر میدهد، مربوط به این دوره باشد. «4»
ابوایوب، در عهد خلافت عمر (13- 23 ق.) در بخشی از فتوحات شام شرکت داشت. «5» وی، در سال 35 قمری که خانه عثمان به محاصره مخالفانش در آمد، به امر امام علی چند روزی امامت جماعت مدینه را به عهده گرفت. «6» پس از قتل عثمان و طرح مسأله جانشینی او، ابوایوب مانند دیگر هواداران امام علی، با این استدلال که امر خلافت دچار فساد شده و باید اصلاح شود، از امام خواست تا خلافت را بپذیرد. «7» او گواهی داد که حدیث غدیر را درباره امام علی از پیامبر شنیده است. «8» با آغاز نبرد «جمل» فرمانده 1000 نفر از سوارانِ سپاه امام بود «9» و در «صفین» از خود رشادتی نشان داد که امام را به (1). المغازی، ج 1، ص 318
(2). الاحتجاج، ج 1، ص 199
(3). همان، ص 186- 187
(4). المقفی، ج 3، ص 726
(5). تاریخ طبری، ج 2، ص 588
(6). همان، ص 694
(7). الجمل، ص 128
(8). اسدالغابه، ج 6، ص 126
(9). مروجالذهب، ج 2، ص 396
اعلام قرآن، ج1، ص: 329
شگفتی واداشت. «1» در نهروان، فرمانده گروهی از سپاه امام و مأمور گفتوگو با خوارج بود تا پرچم امان را در دست گرفته، ایشان را به صلح فراخواند. «2»
ابوایوب، در پاسخ به این پرسش که چگونه با اهل قبله به جدال برخاستهای، گفت: این خواسته پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود تا همراه امام علی علیه السلام با «ناکثین» ، «قاسطین» و «مارقین» بجنگم. «3» در سال 38 قمری، به فرمان امام علی علیه السلام امیر مدینه شد «4» و امارتش تا سال 40 قمری ادامه یافت. در این سال، به دنبال
ابوبکر
اشاره
ابوبکر: عبدالله ابنابیقحافه، عثمان بنعامر بنعمرو، از تیره بنیتیم بنمرّه «1» درباره نام او در جاهلیت، اختلاف است. در برخی روایات، «عبدالکعبه» و در پارهای دیگر، «عتیق» ذکر شده که پیامبر یا اهل وی، او را عبدالله خواندهاند. براساس اخبار دیگری، عتیق لقب داشت «2» در کتابهای اهلسنّت، وی به «صِدّیق» نیز معروف است.
برخی گفتهاند: وی از آن رو چنین لقب یافت که گفتههای پیامبر صلی الله علیه و آله را بیهیچ تأمّلی تصدیق میکرد؛ «3» امّا براساس روایات معتبر صِدّیق از القاب امام علی علیه السلام بود «4» که در ماجراهای بعدی به ابوبکر نسبت داده شد.
مادر ابوبکر، امالخیر، سلمی دختر صخربنعامر بنکعب بنسعد بود؛ «5»
جزئیات زندگی پیش از اسلامِ ابوبکر چندان روشن نیست. بر اساس اخباری که درباره سال وفات و نیز طول عمر وی ذکر شده، «6» بایستی سه سال پس از عامالفیل «7» و 38 سال پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله زاده شده باشد. ابناثیر وی را از رؤسای قریش و برگزیدگان مکه برشمرده است که تعیین اشناق (دیات) مکه به او محوّل میشد و هرچه را او به صورت دیه تعیین میکرد، میپذیرفتند؛ «8» البتّه در دیگر منابع تاریخی چنین جایگاهی برای او ذکر نشده است. (1). الطبقات، ج 3، ص 125- 126؛ جمهرةانساب العرب، ص 137
(2). مروج الذهب، ج 2، ص 326؛ اسدالغابه، ج 3، ص 310
(3). السیرة النبویه، ج 1، ص 399؛ الطبقات، ج 3، ص 127
(4). سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44
(5). الطبقات، ج 3، ص 126
(6). تاریخ طبری، ج 2، ص 348؛ تاریخ المدینه، ج 1، ص 673
(7). مروجالذهب، ج 2، ص 325
(8). اسدالغابه، ج 3، ص 311
اعلام قرآن، ج1، ص: 337
ابوبکر به تجارت اشتغال داشت «1» و از این راه ثروتی اندوخته بود و چون پیامبر مبعوث شد، با بخشی از 4000 یا 40000 درهم داراییاش، بردگان را آزاد کرد. «2» این اقدام ابوبکر، در باور اهل سنّت بسیار بزرگ جلوه کرده و افرادی را به ارزیابی کشانده است؛ از این رو، ابنشهر آشوب، این مقدار سرمایه را (معادل 4000 دینار) در مقابل ثروت خدیجه که موجب تقویت پیامبر صلی الله علیه و آله شد، چندان چشمگیر نمیشمارد. «3»
ابوبکر گویا با علم انساب «4» و تعبیر خواب نیز آشنایی داشت «5» و در جاهلیت، چون دیگران بتپرست بود. از او نقل است که چون در ماجرای افک، به تنگنا افتاد، گفت: من خاندانی از عرب را نمیشناسم که بر آنان، آنچه بر آل ابیبکر رفته است، روا شده باشد.
به خدا قسم! در جاهلیت که خدا را نمیپرستیدیم و چیزی را به نام او نمیخواندیم، در حق ما چنین چیزی گفته نمیشد. «6» وی در این سخن، با صراحت به خداناپرستیاش در آن دوره اشاره کرده است.
اسلام ابوبکر
درباره زمان اسلام ابوبکر، در طول تاریخ اسلام، بحثهای بسیاری در گرفته است.
وی در برخی منابع اهل سنّت، نخستین مسلمان دانسته شده است. علّامه امینی از منابع معتبر اهلسنّت، بیش از 100 حدیث آورده که امام علی علیه السلام را نخستین مسلمان و اوّل نمازگزار میشناساند. «7»
محمدبنسعد، از پدر خود نقل میکند که پیشاز ابوبکر، گروهی (بیش از 50 نفر) مسلمان شده بودند. «8» یعقوبی، اسلامِ ابوبکر را پس از علی، خدیجه، زیدبنحارثه و (1). الطبقات، ج 3، ص 128 و 172
(2). همان، ص 128؛ انسابالاشراف، ج 10، ص 4146
(3). مناقب، ج 2، ص 84
(4). السیرة النبویه، ج 1، ص 12؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 317
(5). الطبقات، ج 3، ص 132
(6). المغازی، ج 2، ص 433
(7). الغدیر، ج 3، ص 219-/ 238
(8). تاریخ طبری، ج 1، ص 540
اعلام قرآن، ج1، ص: 338
احتمالًا ابوذر میداند. «1» در مجادله مأمون درباره اسلام آوردن او پس از علی، مباحث خواندنی و قابل تأمّلی در تاریخ آمده است. «2» با دقّت و تأمّل در دادههای تاریخی، قول به اسلام ابوبکر پس از چند نفر، استواری بیشتری مییابد؛ «3» به هر روی، ابوبکر پس از اسلام، چون دیگر مسلمانان زیست. داستان زندگی او در این دوره، مانند پیش از آن، با همه آنچه درباره اعمال مسلمانی وی در منابع آوردهاند، عظمت و برجستگی ویژهای ندارد.
ابوبکر پس از هجرت
ماجرای هجرت ابوبکر و همراهی او با پیامبر «4» و مصاحبت سه روزه با حضرت در غار ثور «5» ، مباحثی را در تاریخ و در کلام برانگیخته و بیشترین مباحثِ مربوط به زندگی او را شکل داده است. آغاز هجرت، به صورت پنهانی و با تعقیب و گریز همراه بود؛ از اینرو به ناچار سه روز در غار ثور توقّف کردند. آنچه در این نهانگاه بر آنان گذشت، مایه چند و چون بسیاری شده؛ بهویژه آنگاه که سپاه دشمن در جست و جوی پیامبر، تا نزدیک غار آمدند؛ به گونهای که به گفته ابوبکر «اگر یکی از آنان جلو پایش را مینگریست، ما را زیر پایش میدید» . این امر، موجب وحشت ابوبکر شد و پیامبر صلی الله علیه و آله به او دلداری داد.
این مصاحبت چند روزه در کتابهای شیعه و سنّی به گونههای مختلفی تحلیل شده است «6» . ابوبکر با ورود به مدینه، بنا به نقلی از محمدبنعمر، بر حبیب بنیساف فرود آمد و (1). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 23
(2). العقدالفرید، ج 5، ص 92- 93
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 23؛ البدء والتاریخ، ج 4، ص 145
(4). تاریخ یعقوبی ج 2، ص 39؛ الطبقات، ج 3، ص 129
(5). مسند احمد، ج 7، ص 283
(6). الغدیر، ج 8، ص 41- 46
اعلام قرآن، ج1، ص: 339
بنابه روایتی دیگر از او، به خانه خارجةبنزید بنابیزهیر وارد شد و با دختر او ازدواج کرد و تا زمان رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در همان دیار، یعنی سُنح (محلی در یک میلی مدینه) «1» نزد بنیالحارث بنخزرج زیست. «2» او، همچنین خانهای در کوچهبقیع، روبه روی خانه عثمان و خانه دیگری نزدیک مسجد برگزید. «3» همسرش، اسماء بنت عمیس در این خانه زندگی میکرد. «4» در ماجرای مؤاخات، رسول خدا میان او و عمر، عقد برادری بست و بر اساس نقلی، درباره آنان گفت: این دو سروران کهنسالان بهشت (جز پیامبران و رسولان) هستند. «5» این سخن، در مآخذ شیعی از حیث سند و دلالت نقد شده و آن را کوششی از طرف بنیامیه در تقابل با سخن رسولخدا درباره حسن و حسین علیهما السلام که آن دو را سرور جوانان اهل بهشت خوانده دانستهاند. «6»
حضور ابوبکر، پس از این، در جنگها گزارش شده «7» امّا در هیچیک از آنها، شگفتیآفرینی و شجاعت خاصّی از او دیده نمیشود. در غزوه بدر، جز مشاوره پیامبر صلی الله علیه و آله با مسلمانان و از جمله او، و نیز ساختن سجدهگاهی برای حضرت نقل دیگری وجود ندارد. پس از جنگ، او درمشاوره پیامبر صلی الله علیه و آله با تنی چند درباره اسیران، با طرح خویشاوندی آنان با مسلمانان، اخذ فدیه و آزادی را پیشنهاد کرد. «8» به نقل واقدی، اسیران مشرک او را به وساطت گرفتند و وی به بخشودن آنان اصرار کرد؛ هر چند عمر بر خلاف او، به کشتن آنان نظر داشت. «9» در این جنگ، داستانهایی افسانهگونه نیز درباره ابوبکر نقل (1). معجمالبلدان، ج 3، ص 265
(2). الطبقات، ج 3، ص 130؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 493
(3). تاریخ المدینه، ج 1، ص 242
(4). تاریخ یعقوبی ج 2، ص 127
(5). الطبقات، ج 3، ص 130
(6). الاحتجاج، ج 2، ص 478؛ عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 442؛ بحارالانوار، ج 50، ص 80- 81
(7). الطبقات، ج 3، ص 131
(8). همان، ص 46
(9). المغازی، ج 1، ص 107- 110
اعلام قرآن، ج1، ص: 340
شده است. «1» این که چنین کارکردی در جنگ، وی را در ردیف مجاهدان قرار میدهد یا خیر، محل بحث است. بنابراین، نقش وی در بدر، چندان چشمگیر و قوی نبوده است. «2»
واقدی، او را در جنگ احد، یکی از 14 پایمرد به شمار میآورد؛ ولی وقتی 8 نفر (سه تن از مهاجران و 5 تن از انصار) را نام میبرد که تا پای جان بیعت و ایستادگی کردند، نام او در بین نیست. «3» در بعضی منابع، نام او حتّی در میان گروه نخست نیز دیده نمیشود. «4» از شجاعتاو در این جنگ فقط همین را گفتهاند که وقتی فرزندش عبدالرّحمن (از افراد سپاه مشرکان) بر اسبی ظاهر شد، در حالیکه تمام صورتش را پوشانده بود و مبارز میطلبید، ابوبکر شمشیرش را بر کشید؛ امّا پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: شمشیرت را در نیام کن. «5» در جنگ مریسیع (بنی المصطلق)، در سال 5 هجری، او یکی از سوارهها بود که گفتهاند:
پرچم مهاجران را در دست داشت؛ ولی بعضی، عمّاربن یاسر را پرچمدار مهاجران در آن جنگ دانستهاند. «6»
حضور ابوبکر، در کندن خندق نیز گزارش شده است. «7»
ابوبکر در سال ششم هجری، با 10 سوار به جست و جوی قریش تا غمیم رفت و بیهیچ زد و خوردی بازگشت (سریه بنی لحیان). «8» در واقعه حدیبیه نیز حضور داشت و در مخالفت عمر با پیمان حدیبیه، او را به همراهی با آن پیمان سفارش میکرد. او از گواهانِ پیمان یاد شده نیز هست. «9» در سال هفتم هجری، در جنگ خیبر، از فتح قلعه غموص ناتوان ماند؛ هرچند از درآمد خیبر، 100 بار خرما سهم برد. «10» در سال هشتم برای کمک به سپاه عمروعاص، تحت فرماندهی ابوعبیده جراح، به سوی قضاعه حرکت کرد «11» و پس از نقض عهد مکیان، ابوسفیان برای وساطت نزد او آمد؛ امّا وی وساطت آنان را نپذیرفت، و چون پیامبر به قصد تنبیه مکیان، در تب و تاب بود، ابوبکر چند بار نزد عایشه آمد و در پی کشف عزمِ حضرت، به پرس و جو پرداخت؛ امّا عایشه نیز از آن اطلاعی نداشت. «12» در واقعه فتح مکه، فقط نقش او در آوردن پدرش، ابوقحافه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله (برای مسلمان (1). همان، ص 57
(2). بحارالانوار، ج 69، ص 141
(3). المغازی، ج 1، ص 240
(4). شرح نهجالبلاغه، ج 15، ص 17
(5). المغازی، ج 1، ص 257
(6). همان، ص 405 و 407
(7). همان، ج 2، ص 448- 449
(8). همان، ص 536
(9). همان، ص 606 و 612
(10). همان، ص 694
(11). همان، ص 770؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 147
(12). المغازی، ج 2، ص 793 و 796.
اعلام قرآن، ج1، ص: 341
شدن) ذکر شده است. «1» در جنگ حنین، نام او در میان برجستگان و پایمردان سپاه اسلام دیده نمیشود. «2» وی در تبوک، پرچمی را به دست داشت؛ ولی طبق روایتی از حذیفةبنیمان، هنگام بازگشت، از او و تنی چند از مسلمانان، عمل ناپسندی گزارش شده است. «3»
پیامبر صلی الله علیه و آله در سال نهم هجری، ابوبکر را در نخستین حجّ اسلام، به ریاست آن گمارد؛ «4» ولی پس از نزول سوره برائت ابوبکر را عزل و علی علیه السلام را به جای او نصب کرد و قرائت آیات نخستین سوره برائت را بر مشرکان، به علی علیه السلام سپرده «5» که منشأ مجادلههای کلامی بسیاری شده است. «6» گفتهاند: چون آیات آغازین سوره برائت نازل شد، پیامبر آن را به ابوبکر سپرد و فرمان داد تا به مکه رفته، در روز قربانی در «منی» بر مردم بخواند. وقتی ابوبکر خارج شد، جبرئیل پیام آورد که ای محمد! آن را جز مردی از تو، نباید از طرف تو ادا کند؛ بدین جهت، پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به دنبال ابوبکر فرستاد که در «روحا» به وی رسید و آیات را از او گرفت. ابوبکر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و پرسید: آیا خداوند چیزی درباره من بر تو نازل کرد؟ فرمود: نه، خداوند فرمانم داد تا جز من یا مردی از من آن را ادا نکند. «7»
مسألهای که بیش از همه، مجادلههایی را در پی داشته، خودداری ابوبکر از شرکت در سپاه اسامةبنزید است. «8» پیامبر در واپسین روزهای زندگیاش، مسلمانان را برای نبرد با روم، فراخواند و پرچمی برای اسامه بست و گفت به محل کشته شدن پدرت (موته در فلسطین) برو و فرمان داد تا همگان در این لشکر حضور یابند؛ «9» امّا با تعلّل و سستی عدّهای، به بهانه جوان بودن فرمانده «10» و در نهایت بازگشت چند تن از سران، از جمله (1). المستدرک، ج 3، ص 272
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 62
(3). بحارالانوار، ج 21، ص 223
(4). الطبقات، ج 3، ص 132؛ المغازی، ج 3، ص 1077
(5). مسند احمد، ج 1، ص 7؛ السیرة النبویه، ج 4، ص 545؛ حدیقةالشیعه، ج 1، ص 133
(6). التفسیرالکبیر، ج 15، ص 218؛ التبیان، ج 5، ص 169؛ الارشاد، ص 65
(7). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 76؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 309؛ روضالجنان، ج 9، ص 170
(8). المغازی، ج 3، ص 1117- 1121
(9). السیرة النبویه، ج 4، ص 606؛ بحارالانوار، ج 30، ص 428- 430
(10). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 113
اعلام قرآن، ج1، ص: 342
ابوبکر از اردوگاه جُرْف، این خواسته پیامبر تحقّق نیافت. «1» چون پیامبر صلی الله علیه و آله متوجّه سرپیچی آنان شد، با تأکید خواست تا به سپاه پیوسته، اسامه را همراهی کنند؛ امّا اصرار حضرت بینتیجه ماند. «2» به اعتقاد شیعه، این نافرمانی، گناهی بزرگ به شمار میآید؛ «3» چرا که پیامبر در نهایت، تأخیرکنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعن کرد. «4»
از فضیلبنعمرو فُقیمی نقل است که ابوبکر، سه بار امامت نماز جماعت را به عهده گرفت و به گفته عایشه، یک بار آن، با حضور خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود. «5» عایشه، این قضیه را به گونههایی باز میگوید که شائبه توجیه اعمال انجامیافته بعدی را دارد؛ بهویژه که مدّعی است، وقتی پیامبر پدرم را برای اقامه نماز جماعتفرمان داد، من به جهت رقّت قلب و رأفت ابوبکر، از حفصه خواستم تا پدرش (عمر) را برای نماز بخواند؛ امّا پیامبر بر نمازِ ابوبکر تأکید ورزید. «6» در همین واقعه او ادّعا میکند: پیامبر، برادرم را فراخواند و از او خواست استخوانِ شانهای بیاورد که در آن چیزی بنویسد تا مردم در خلافت ابوبکر اختلاف نکنند. «7» از عایشه، سخنانی شگفتانگیزتر از این نیز ذکر شده است. وقتی از او پرسیدند: ایامالمؤمنین! پیامبر صلی الله علیه و آله چه کسیرا جانشین خود کرد؟ گفت: ابوبکر. پرسیدند:
پس از او چه کسی را؟ گفت: عمر. پرسیدند: و پس از او؟ گفت: ابوعبیده جراح «8» …
ساختگیبودن ایناخبار، با توجّه به ماجراهایی که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در گزینش جانشین پیش آمد، چنان آشکار است که نیازی به تفصیل بیشتر ندارد. بر اساس (1). المغازی، ج 3، ص 1120؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 113
(2). بحارالانوار، ج 22، ص 468
(3). الارشاد، ج 1، ص 183- 184؛ بحارالانوار، ج 30، ص 427- 428
(4). بحارالانوار، ج 27، ص 323- 324
(5). الطبقات، ج 3، ص 134
(6)
(7) 6 و. همان، ص 133- 134
(8). الطبقات، ج 3، ص 135
اعلام قرآن، ج1، ص: 343
روایات شیعی، ابوبکر فقط یک بار بیاجازه پیامبر و به تشویق عایشه به امامت جماعت ایستاد که پیامبر با حضور خود در مسجد، در عین مریضی، او را کنار زد و خود به امامت ایستاد. «1»
خلافت ابوبکر
ابوبکر، نخستین خلیفه است که چگونگی انتخاب او در تاریخ یکسان گزارش نشده است. گفتهاند: وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت، عدّهای از انصار در «سقیفه بنیساعده» جمع شدند تا درباره جانشینی رسول خدا گفتوگو کنند. عمر با طرح زنده بودن پیامبر و ادّعای اینکه او چون موسی غایب شده و 40 روز دیگر برمیگردد، «2» به اتّفاق ابوعبیده جراح وارد سقیفه شده و فضای مجلس را دگرگون کرد و در این فاصله، ابوبکر که گویا در «سُنح» بود، به صحنه آمد. عمر، به خواست و اشاره ابوبکر، با یادآوری آیه «إنّک میت و إنّهم میتون» (زمر/ 39، 30) و بیان آیه 144 آلعمران/ 3 که در آن، محمد صلی الله علیه و آله پیامبری چون دیگر پیامبران و مرگ او امری طبیعی شناسانده شده، دست از ادّعای خود برداشت. «3»
ابوبکر در برابر مطالبات انصار که میگفتند: از ما امیری و از شما امیری، گفت: امیران از ما و وزیران از شما، و با ذکر خطبهای، مردم را از تفرقه بازداشت و گفت: پیامبر از ما است و ما به مقام او سزاوارتریم «4» و نیز با استناد به سخنی از پیامبر (الائمة من قریش) «5» که بیتردید مصداق مشخّص آن اهل بیت عՙŘʠو طهارت علیهم السلام هستند. «6» از انصار خواست تا با یکی از دو تن، یعنی ابوعبیده یا عمر بیعت کنند. در این هنگام، عمر، ابوبکر را برای امر خلافت، سزاوارتر دانست و خود را از این مسؤولیت کنار کشید؛ چرا که ابوبکر در اسلام با سابقهتر و ثانی اثنین در غار بود؛ سپس برخاست تا با او بیعت کند. «7» مشابه چنین گفتهای (1). شرح نهجالبلاغه، ج 10، ص 340
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 114
(3). همان؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 232- 233
(4). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123
(5). تاریخ الخمیس، ج 2، ص 199- 200؛ المجموع، ج 1، ص 7؛ مغنی المحتاج، ج 4، ص 130
(6). نهج البلاغه، خطبه 144
(7). الامامة والسیاسه، ج 1، ص 26
اعلام قرآن، ج1، ص: 344
از ابوعبیده نیز ذکر شده است. «1» عبدالرّحمن بنعوف نیز به پیروی از آن دو در خطاب به انصار، از فضلِ علی علیه السلام، ابوبکر و عمر سخن گفت. پس از آن منذربنارقم گفت: ما فضل کسانی را که بر شمردی انکار نمیکنیم. بهراستی در میان آنان کسی است که اگر برای این امر پیش آید، کسی با او نزاع نمیکند. یعقوبی، مرادِ منذر را علیابنابی طالب علیه السلام میداند. «2»
داستان خلافت به این گونه نیز آمده است که چون پیامبر درگذشت، عمر نزد ابوعبیده آمد و به ادّعای این که او امین امّت است، خواست تا با وی بیعت کند؛ امّا ابوعبیده گفت: از زمانی که اسلام آوردهای، تا کنون تو را این گونه درمانده ندیده بودم. آیا با من بیعت میکنی، در حالی که دوم دو تن، صدّیق، در میان شما است؟ «3» چند و چون در جزئیات آنچه ذکر شد، در این مجال نمیگنجد؛ امّا همین مقدار روشن است که این سخنها، لزوماً ادّعای کسانی را نقض میکند که خلافت ابوبکر را به انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت میدهند.
در چگونگی ورود ابوبکر به سقیفه، زمان آن، و گفت و گوی او با انصار اختلاف است. «4»
آنچه ابوبکر برای برجای نشاندن انصار، از پیامبر بدان استناد کرد، به این معنا نبود و سرعت عمل و تعجیل وی در اخذ مقام خلافت، با اینکه میدانست علی علیه السلام از او شایستهتر است، «5» امری ناباورانه بود تا آن جا که وقتی «براءبنعازب» خبر انتخاب خلیفه را به میان بنیهاشم آورد، گفتند: ما به محمد سزاوارتریم؛ آنان چنین نمیکنند. «6» همه اینها مقولههایی بحثانگیز است؛ به ویژه که عمر این انتخاب و بیعت را فلتهای (حادثه) دانست که خداوند مردم را از شرّ آن نگه داشت و دستور داد از این پس هرکس این گونه عمل کند، او را بکشند. «7»
به هر روی، ابوبکر در سقیفه بنیساعده، بر اساس طرحی به خلافت رسید. «8» برخی از انصار نیز مثل بشیربنسعد خزرجی برای جلوگیری از ریاست سعدبنعباده، با او بیعت کردند. «9» فردای آن روز، ابوبکر در مسجد بر منبر نشست. ابتدا عمر سخن گفت و از مردمخواست تا با او بیعت کنند؛ سپس ابوبکر، پس از حمد و ثنای خدا گفت: ای مردم! (1). الطبقات، ج 3، ص 135
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123
(3). الطبقات، ج 3، ص 135
(4). تاریخ طبری، ج 2، ص 232- 233؛ تاریخ ابن خیاط، ص 63
(5). نهجالبلاغه، خطبه 3؛ بحارالانوار، ج 28، ص 185
(6). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124
(7). همان، ص 158؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 235
(8). الکافی، ج 8، ص 180؛ تاریخ عرب، ص 123
(9). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124
اعلام قرآن، ج1، ص: 345
من بر شما ولایت یافتهام؛ ولی بهترین شما نیستم؛ پس اگر درست بودم، کمکم کنید و اگر کجی کردم، راستم کنید. «1» این سخن را که اهل سنّت بر فروتنی وی حمل کردهاند، از سوی شیعه اقراری به عدم صلاحیت تلقّی شده که باخطبه علی علیه السلام نیز تأیید میشود:
«به خدا سوگند! او (ابوبکر) ردای خلافت را بر تن کرد؛ در حالیکه خوب میدانست من در گردش حکومت اسلامی، چون محور سنگ آسیایم. چشمههای علم و فضیلت از دامن کوهسار وجودم جاری است و مرغان دور پرواز اندیشهها] به افکار بلند من راه نتوانند یافت» . «2»
پس از بیعتِ عدّهای، شماری از اصحاب رسول خدا، تن به خلافت ابوبکر نداده، «3» حتّی برخی از آنان درصدد بودند تا او را از منبر به زیرکشند. «4» برپایه نقلی، هیچیک از بنیهاشم، تا زمانیکه فاطمه علیها السلام زنده بود، با او بیعت نکردند. «5» در رأس همه اینان، علی علیه السلام قرار داشت که بیتردید صلاحیتش برای احراز خلافت بر همه آشکار بود و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز بارها آن را بیان فرموده بود. «6» این خودداری از بیعت، خشم ابوبکر را برانگیخت و عمر را تا حدّ جنگ با آنان فرمان داد «7» و چون عمر با فاطمه و گروهی از صحابه که در خانه او جمع شده بودند، مواجه شد، فرمان جمع هیزم داد و او را به آتش زدن خانه تهدید کرد، مگر آنکه در آنچه امّت وارد شدهاند، داخل شوند. «8»
آوردهاند که عمر و همراهانش، درِ خانه فاطمه را که از پوسته درخت خرما بود، شکسته وارد خانه شدند و گریبان علی را گرفته، از خانه خارج کردند. فاطمه علیها السلام پیراهن پیامبر صلی الله علیه و آله را بر سر نهاد. دست دو فرزندش را گرفت و نزد ابوبکر آمد و گفت: ای ابوبکر! بین من و تو چه پیش آمده؟ آیا بر آنی که فرزندانم را یتیم و مرا بیوه کنی؟ به خدا سوگند! اگر دست از او بر ندارید، گیسوانم را پریشان و گریبانم را پاره میکنم و بر سر قبر پدرم (1). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 127؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 237- 238
(2). نهجالبلاغه، خطبه 3
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124
(4). الاحتجاج، ج 1، ص 186
(5)
(6) 5 و. مروج الذهب، ج 2، ص 329
(7). همان، ص 126
(8). العقدالفرید، ج 4، ص 242؛ الامامة و السیاسه، ص 30
اعلام قرآن، ج1، ص: 346
میروم و به درگاه خدا فریاد میزنم. «1»
در پارهای از اخبار، از طرح کشتن علی علیه السلام نیز سخن به میان آمده که البتّه عملی نشد. «2»
این رفتار خشونتآمیز با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله دیگران را برجای نشاند. اینکه آیا علی نیز بعدها بیعت کرد، بهدرستی روشن نیست. برخی، بیعت آن حضرت را پس از شش ماه و برخی دیگر بعد از چهل روز ذکر کردهاند. «3» گفته شده: عذر حضرتدر خودداری از بیعت، آن بود که سوگند یاد کرده بود تا زمانی که قرآن را جمع نکرده، جز برای نماز از خانه خارج نشود؛ «4» امّا این واقعیت ندارد. براساس دیگر خبرها، حضرت علی علیه السلام به کراهت و اجبار، دست بیعت داد؛ «5» گرچه خبری مبنی بر عدم بیعت حضرت تا آخر نیز آمده است؛ «6» چرا که فقط خود را شایسته خلافت میدانست و برای دیگری مشروعیتی قائلنبود. «7»
ابوبکر، در ابتدای خلافت، با سه گروه از معترضان روبهرو شد. «متنبیان» از یک سو، «اهل ردّه» از سوی دیگر، و مخالفان خلافت، از سومین سو، «8» برای او مشکل آفریدند.
دسته اخیر، چندان به مقاومت خود ادامه ندادند یا دستکم از ابراز آن دست برداشتند؛ امّا دو گروه دیگر، بهویژه اهل ردّه که برای عمل خویش توجیهی دینی نیز شاید داشتند، سخت سرکوب شدند. نامه تند و آتشین ابوبکر به آنان مبنی بر آن که هرکس دعوتالهی را بپذیرد و تأیید کند و از عمل خود بازگشته، به عمل نیکو روی آورد، از او پذیرفته و کمک خواهد شد و هر کس نپذیرد، فرستاده دستور دارد با او بجنگد و بر هر کس دست یافت، به بدترین شکل بکشد و او را بسوزاند و زنان و کودکانش را به اسیری بگیرد، در تاریخ ثبت است. «9» شدّت خشم بر اهل ردّه تا بدانجا بود که ابوبکر به خالد و دیگر امیرانش فرمان داد (1). تفسیر عیاشی، ج 2، ص 67؛ الاختصاص، ص 185- 186
(2). الاحتجاج، ج 1، ص 230- 231
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126
(4). شواهد التنزیل، ج 1، ص 36
(5). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126
(6). بحارالانوار، ج 28، ص 185
(7). الاحتجاج، ج 1، ص 182؛ الامامة والسیاسه، ص 28
(8). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124، 128- 129
(9). تاریخ طبری، ج 2، ص 258
اعلام قرآن، ج1، ص: 347
آنان را غارت کرده، بکشند و آتش بزنند. «1» این امر خلیفه اجرا شد و خالد، مردان بنیسلیم را درون اصطبلهایی آتش زد. این عمل مورد اعتراض برخی، حتّی عمر واقع شد و به ابوبکر گفت: چرا مردی را وا مینهی تا انسانها را به عذاب الهی (عذاب مخصوص خداوند) عذاب کند؟ امّا ابوبکر با این توجیه که شمشیر برکشیده از سوی خدا بر ضدّ دشمن خویش را غلاف نمیکنم تا خود غلاف کند، همچنان دست او را باز گذاشت و حتّی به او فرمان داد تا به جنگ متنبّیان نیز برود. «2» اعتراض عمر، چندان غیر واقعی نبود؛ چرا که خالد به فرمان خلیفه، آن گونه تجرّی کرد که مالک بننویره یربوعی مسلمان «3» را به بهانه ارتداد کشت و همان شب با همسرش همبستر شد و چون عمر اصرار کرد تا او را به جرم قتل و زنا حد زند؛ ابوبکر با بیان اینکه خالد، تأویل و خطا کرده است، وی را بخشود. «4»
برخی از همراهیان خالد نیز عمل او را سخت ناشایست یافته، عهد کردند که هرگز در سپاهی به فرماندهی او حاضر نشوند. «5»
سوزاندن انسانها در آتش که خشنترین شکل عذاب است، به وسیله خود ابوبکر نیز صورت گرفت؛ وقتی ایاسبنفجائه سلمی، ابوبکر را فریفت و به بهانه نبرد با اهل ردّه از او اسلحه گرفت، امّا برخلاف آنچه گفت، به راهزنی پرداخت، ابوبکر طریفةبنحاجره را فرمان داد تا ابنفجائه را دستگیر کند. چون تسلیم شد، ابوبکر او را به بقیع برده، به آتش کشید. او مردی از بنیاسد به نام شجاع بنورقاء را نیز به همینسان کشت. «6» این عمل خشونت بار، آنچه را درباره رقّت قلب «7» و رأفت «8» او آوردهاند، به شدّت (1). تاریخ ابن خیاط، ص 67
(2). همان؛ الریاض النضره، ج 1، ص 100
(3). بحارالانوار، ج 30، ص 343
(4). البدایة والنهایة، ج 6، ص 242؛ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 323؛ تاریخ ابن خیاط، ص 68
(5). بحارالانوار، ج 30، ص 485
(6). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 134
(7). السیرة النبویه، ج 1، ص 373
(8). انساب الاشراف، ج 10، ص 4143
اعلام قرآن، ج1، ص: 348
مورد سؤال قرار میدهد.
آنچه بیش از همه از دوران خلافت ابوبکر، مایه مجادلههای شیعه و سنّی شده، رفتار او با فاطمه علیها السلام است. وی بر خلاف کتاب خدا و سنّت رسول، حقّ ذیالقربی را از غنایم و صدقات حذف کرد و چون با اعتراض فاطمه علیها السلام مواجه شد، به بهانه این که چنین دستور ویژهای وجود ندارد و از کتاب خدا نیز چنین برنمیآید، سخن دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را نپذیرفت؛ سپس ماجرا را با عمر و ابوعبیده بهمشورت گذاشت و آن دو نیز بر عمل او انگشت تأیید نهادند؛ «1» از این رو به اعتقاد شیعه، ابوبکر نخستین کسی است که آل محمد صلی الله علیه و آله را از حقشان بازداشت. به آنان ستم و دیگران را بر آنان جسور کرد. «2»
ابوبکر در موضوع فدک نیز با فاطمه علیها السلام به جدال برخاست و چون امایمن به گواهی آمد، اندکی ملایم شد؛ امّا عمر، خلیفه را به موضع پیشین خود بازگرداند. «3» ابوبکر که در این گفتوگو، به حدیثی مجعول از پیامبر، مبنی بر عدم ارثبری از پیامبران استناد کرده بود، سخت مورد اعتراض فاطمه علیها السلام قرار گرفت. حضرت بدو گفت: «ای ابنابی قحافه! آیا در کتاب خدا آمده که تو از پدرت ارث ببری؛ ولی من نبرم؟ آیا کتاب خدا را به عمد ترک کردهای؟» «4» پس از این ماجرا، فاطمه علیها السلام از او دوری گزید و تا زنده بود، با او سخن نگفت «5» و از او تبرّی جست و علی علیه السلام نیز جنازه فاطمه را در شب مدفون ساخت تا شرکت آنان توجیهی برای اعتذار نباشد. «6»
ابوبکر و جمع قرآن
یکی از مباحث دوران خلافت ابوبکر، موضوع گردآوری قرآن است. گفتهاند: پس از کشتار قاریان قرآن در یمامه، عمر پیشنهاد جمع قرآن را به ابوبکر ارائه کرد و او به زید بن ثابت (یا سعیدبن عاص) «7» مأموریت داد تا قرآن را بنویسد. ابنکثیر مینویسد:
قرآن گردآوری شده در زمان حیات ابوبکر نزد او بود و پس از او نزد عمر قرار داشت؛ (1). تاریخ المدینه، ج 1، ص 209- 210
(2). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 325
(3). الاحتجاج، ج 1، ص 236؛ الاختصاص، ص 183- 184
(4). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 127؛ المیزان، ج 14، ص 22
(5). تاریخ طبری، ج 2، ص 236
(6). بحارالانوار، ج 29، ص 202
(7). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 135
اعلام قرآن، ج1، ص: 349
سپس به حفصه سپرده شد؛ «1» از این رو، نخستین جمعکننده قرآن، ابوبکر دانسته شده است؛ «2» هرچند دادههای دیگر تاریخی جز این را میگویند. «3» از ابنسیرین نقل است که علی علیه السلام پس از پیامبر، تا پایان گردآوری قرآن، از خانه خارج نشد «4» و مصحف علی، پیشتر از همه فراهم شده بود. «5»
فرجام ابوبکر
ابوبکر پس از دو سال و 4 ماه خلافت، «6» در بستر بیماری افتاد و در حال احتضار و کمهوشی، عمر را به جانشینی خود برگزید. «7» آوردهاند که چون ابوبکر، عمر را برای جانشینی خود در نظر گرفت، با برخی از بزرگان از جمله طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقّاص و دیگران مشورت کرد و آنان وی را از چنین عملی بر حذر داشتند؛ امّا او خشمگین شد و بر تصمیم خود پای فشرد. «8» از زید بناسلم نقل است که ابوبکر از عثمان خواست تا پیمان خلیفه بعد از او رابنویسد؛ ولی فرمان یافت که جای نام جانشین را خالی بگذارد و وی اسم مرد را وانهاد. ابوبکر در این هنگام بیهوش شد و عثمان خودسرانه نام عمر را در آنجا نوشت. ابوبکر چون به هوش آمد، پیمان را گرفت و نگاه کرد و در آن، نام عمر را دید.
پرسید: چه کسی این را نوشته؟ عثمان گفت: من. گفت خدایت رحمت کند و پاداش خیر دهد. به خدا اگر خودت را مینوشتی، برای این کار اهل بودی. «9» ابوبکر بدینگونه تکلیف آینده جامعه اسلامی رامشخّص کردوچون مردم به او اعتراض کردند، گفت:
بهترین شما را خلیفه کردم. «10» (1). البدایة و النهایه، ج 7، ص 174
(2). سیراعلام النبلاء، «خلفاء الراشدون» ، ص 15
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 135؛ التاریخ الصغیر، ج 1، ص 66
(4). الاتقان، ج 1، ص 127
(5). شواهدالتنزیل، ج 1، ص 36
(6). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 138؛ مروج الذهب، ج 2، ص 325
(7). تاریخ المدینه، ج 2، ص 667
(8). الجمل، ص 120
(9). تاریخ المدینه، ج 2، ص 666
(10). تاریخ المدینه، ج 2، ص 668
اعلام قرآن، ج1، ص: 350
ابوبکر در سال 13 هجری در 63 سالگی درگذشت؛ «1» در حالیکه پدرش، ابوقحافه هنوز زنده بود. «2» همسرش اسماء، وی را غسل داد و عمر بر او نماز خواند و سپس کنار قبر پیامبر دفن شد. «3» برخی مرگش را بر اثر مسمومیت «4» و گروهی آن را طبیعی و بر اثر بیماری و تب دانستهاند. «5»
از ابوبکر فرزندانی ماند که نامدارترین آنها، عایشه، همسر رسولخدا است. وی در جریانهای سیاسی زمان خود، به ویژه عصر امامعلی علیه السلام و در جنگ جمل نقش آفرید. نام دیگر فرزند نامدار او، محمد است که از پیروان راستینامامعلی علیه السلام در دوران خلافت حضرت بود و دیگری عبدالرّحمن به شمار میرود.
ابوبکر از راویان پیامبر صلی الله علیه و آله «6» بود. وی ششماه پس از خلافت، همچنان در «سنح» منزل داشت و با تجارت زندگی میکرد؛ «7» افزون بر این، برای او فضایل بسیاری را شمردهاند که با نظر در سند و نقد محتوایی آنها و نیز با توجّه به مجموعه واقعیتهای تاریخی، و در نظر داشتن موقعیت سیاسی و پیامدهای آن و این که راوی بسیاری از آنها، عایشه دختر ابوبکر است، پذیرش آنها مشکل مینماید.
علّامه امینی در نقد روایات فضیلتساز برای ابوبکر به سه نکته اشاره میکند: 1. این دسته از روایات در صحاح ستّه و سنن و مسانید قدیم وجود ندارد؛ 2. اگر این روایات صحیح بود، ابوبکر هرگز ابوعبیده را سزاوارتر از خود برای خلافت نمیدانست و او را بر (1). مروجالذهب، ج 2، ص 325
(2). سیر اعلام النبلاء، «الخلفاء الراشدون» ، ص 19
(3). مروجالذهب، ج 2، ص 325؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 138
(4). انسابالاشراف، ج 10، ص 4158
(5). تاریخ طبری، ج 2، ص 348
(6). الاتقان، ج 1، ص 157
(7). السیرة النبویه، ج 1، ص 250
اعلام قرآن، ج1، ص: 351
خویش مقدّم نمیداشت؛ 3. ابوبکر در جریان خلافت، به هیچیک از آنها احتجاج نکرد؛ بلکه فقط به مسنتر بودن و همراهی خود با رسولالله در غار، بسنده کرد. «1»
در پایان این بخش از مقاله، ذکر سخنی از ابوبکر در بستر احتضار به عبدالرحمن بنعوف مناسب است. وی در بیان حال خویش گفت: در دنیا سه کار را انجام دادهام که کاش انجام نمیدادم و سه کار را ترک گفتهام که کاش چنین نمیکردم و کاش سه چیز را از پیامبر میپرسیدم. سه کاری که نباید انجام میدادم: کاش خانه فاطمه علیها السلام را نمیگشودم؛ حتّی اگر برای جنگ بسته بودند. کاش ابنفجائه سلمی را نمیسوزاندم و کاش در روز سقیفه کار را به گردن یکی از دو مرد (عمر و ابوعبیده) میافکندم تا یکی از آنان امیر باشد و من وزیر … «2»
ابوبکر در شأن نزول
کتابهای تفسیری اهل سنّت با استناد به روایاتی از صحابه و تابعان، آیات بسیاری را درباره ابوبکر دانستهاند که بیشتر آنها در مقام اثبات فضایلی برای وی و از باب تطبیق است. نظر برخی دانشوران اهل سنّت در اینباره آن است که در آنها غلوّ و مبالغه بسیاری صورت گرفته و احادیث جعلی متعدّدی در آنها وارد شده است. «3» سیوطی پس از نقد و ردّ حدود سی حدیث در فضیلت ابوبکر، در نهایت، برخی از آنها را به حکم استخاره، درست میداند. «4» فیروزآبادی و عجلونی، برخی از فضایل ابوبکر را از مشهورترین جعلیات برمیشمرند. «5»
محمّد طاهر هندی فتنی، در نقد روایاتی که در فضایل خلفای سهگانه، به ترتیب خلافت، جعل شده، معتقد است که اگر چنین بود، هیچگاه در تعیین خلفای نخستین، اختلاف نظر پیش نمیآمد. «6» ابنجوزی ضمن طرح احادیث جعلی، بابی را به فضایل ابوبکر اختصاص داده، چنین سخن آغاز میکند: تعصّب برخی از مدّعیان پیروی از اهل سنّت، موجب شده تا فضایلی را در شأن ابوبکر جعل کرده، بدین وسیله به معارضه با جعلیات رافضه برخیزند. «7» در این میان، بزرگان شیعه به نقد عمده فضایل ابوبکر به شیوه (1). الغدیر، ج 7، ص 90-/ 93
(2). الامامة والسیاسه، ج 1، ص 35- 36؛ مروجالذهب، ج 2، ص 330
(3). الموضوعات، ج 1، ص 302 و 304؛ اللآلی المصنوعه، ج 1، ص 262-/ 354
(4). اللآلی المصنوعه، ج 1، ص 271
(5). الغدیر، ج 7، ص 87- 88
(6). تذکرة الموضوعات، ص 92
(7). الموضوعات، ج 1، ص 303
اعلام قرآن، ج1، ص: 352
رجالی و با استناد به منابع اهل سنّت و نیز به شیوه کلامی پرداختهاند.» علّامه امینی در جلد هفتم الغدیر که به نقد روایات فضایل ابوبکر اختصاص یافته، پدیده فضیلتسازی برای برخی اصحاب را بیش و پیش از همه، به اهل سنّت اسنادمیدهد. وی میگوید: آنان در حالی که برخی از فضایل را بدون تحلیل سندی و بررسی محتوایی میپذیرند، بیان همین فضایل را برای اهل بیتپیامبر صلی الله علیه و آله از باب مبالغه شمرده، شیعیان را به دروغگویی متّهم میکنند. «2» برخی شواهد تاریخی نیز این مدّعا را تأیید میکند. معاویه در نامهای به عمّال خویش چنین مینویسد: همانا روایات بسیاری درباره عثمان نقل و حکایت میشود؛ پس بر شما است که مردم را به روایت فضایل صحابه و خلفای نخستین، بخوانید و برای ابوتراب هیچ فضیلتی را ننهید، مگر آن که همانند آن را برای صحابه بیاورید؛ چرا که این گونه روایات برای من محبوبتر و دلنشینتر است. «3» شباهت بسیار برخی از این روایات شأن نزول، با فضایلی چون آیه مباهله، «4» سوره دهر «5» و … که به صورت قطعی یا مشهور در شأن علی علیه السلام و اهل بیت گفته شده، این واقعیت را تأکید میکند؛ افزون بر این، بررسی روایات فضایل ابوبکر نشان میدهد که جز برخی شخصیتهای مشهور به جعل حدیث یا متّهم به آن، چون سمرة بنجندب، ابوهریره، حسن بصری و …، عمده راویان، از وابستگان خانوادگی خلیفه اوّل چون عایشه و آلزبیر یا از همفکران وی بودهاند.
این نکته از نظر خاورشناسان نیز دور نمانده است، «لامنس» میگوید: از آن جا که ابوبکر باید بهترین و کاملترین مسلمان معرّفی شود، مکتب نیرومند مدینه و به ویژه زبیریان که از بستگان ابوبکر به شمار میروند، بر این کار اقدام کرده، سرانجام توانستند (1). ر. ک: الافصاح
(2). الغدیر، ج 7، ص 73
(3). شرح نهجالبلاغه، ج 11، ص 32؛ الغدیر، ج 11، ص 28
(4). روحالمعانی، مج 3، ج 3، ص 303
(5). تفسیر ماوردی، ج 6، ص 167
اعلام قرآن، ج1، ص: 353
نام ابوبکر را با فضایل و خصایص بسیار همراه سازند. «1»
در میان آیاتی که در شأن ابوبکر نقل شده، آیه 40 توبه/ 9 بدون هیچگونه اختلافی، درباره او دانسته شده است: خداوند در این آیه به داستان هجرت پرداخته، خطاب به مردم مدینه میگوید: اگر پیامبر را یاری نکنید، بدانید که خدا او را پیش از این یاری داده است.
هنگامی که کافرانی آوارهاش ساختند، در حالی که یکی از آن دو تن بود، هنگامی که در غار بودند و او به همراهش میگفت: نگران مباش خدا با ما است، آن هنگام خدا آرامش خویش را بر پیامبر فرو فرستاد و با سپاهیانی که مشاهده نمیکردید، یاریاش داد: «إلَّا تَنصُروهُ فَقد نَصرهُاللّهُ إذ أَخرجَهُ الَّذینَ کفروا ثانِی اثنَینِ إذ هُما فِیالغارِ إذ یقولُ لِصحبِهِ لَاتَحزَن إِنَّ اللّهَ مَعنا فَأَنزلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلیهِ و أَیدُه بِجُنودٍ لَم تَرَوها … » .
این آیه که به آیه غار شهرت دارد، مهمترین فضیلت ابوبکر دانسته شده است و بارها وی و اطرافیانش از آن یاد کردهاند. در سقیفه بنیساعده نیز از این آیه برای به قدرت رساندن ابوبکر استفاده شد؛ «2» امّا در این که از آیه مذکور، فضیلتی برای ابوبکر بتوان اثبات کرد، اختلاف است. فخر رازی فضایل متعدّدی را بدین شرح از آیه برداشت کرده است:
پیامبر از بیم کافران به غار پناه برد و یقین داشت که ابوبکر از مؤمنانِ صادق است؛ لذا او را با خود برد. هجرت به اذن خدا بود و خداوند ابوبکر را برای همراهی با پیامبر برگزیده بود.
همه صحابه از پیامبر جدا شده و هجرت کرده بودند؛ امّا ابوبکر صبر کرد تا در خدمت حضرت باشد. پروردگار، او را ثانی اثنین خواند و او نه تنها در غار، بلکه در موقعیتهای دیگری چون اسلام آوردن، دعوت به اسلام، جنگ، زمامداری، امامت نماز، و مدفن نیز دوم محمّد بود. خداوند او را صاحب (همراه) پیامبر ذکر کرده است. پیامبر او را به خطاب «لَاتَحزَن إِنّ اللّهَ مَعنا» مفتخر ساخته که نشان از همراهی خدا با آنان دارد. خداوند آرامش خویش را بر او فرود آورد. «3» قرطبی نیز این آیه را دلیلی بر اثبات خلافت ابوبکر شمرده است. «4»
شیعه استفاده اینگونه فضایل از آیه را نپذیرفته و شیخ مفید در آثار کلامی خود و به (1)
.elat neirotlucafale dsegnaleM،"adiaboob AteramO،kra Bob AtarirmuirT eL ".1
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 237
(3). التفسیر الکبیر، ج 16، ص 64- 67
(4). تفسیر قرطبی، ج 8، ص 94
اعلام قرآن، ج1، ص: 354
ویژه در رساله شرحالمنام که به همین منظور تألیف شده، فضایل برداشت شده از آیه غار را نقد کرده و اجتماع ابوبکر را با پیامبر، فقط به معنای همراهی در شمارش و حضور در آن مکان دانسته، تعبیر «مصاحبت» را که در قرآن به معنای مطلق همراهی به کار رفته است:
«و مَا صاحِبُکم بِمَجنون» (تکویر/ 81، 22) دلیلی بر فضیلت وی نمیشمرد؛ به ویژه که در معنای لغوی و کار بردهای گوناگون آن نیز بار ارزشی خاصّی مشاهده نمیشود.
تعبیر «إِنّ اللّهَ مَعنا» نیز به معنای حقّانیت پیامبر و دین اسلام است و در مقام بیان فضیلتی برای اشخاص نیست. «1» شیخ مفید در پایان میگوید: در هر حال، مجرّد مصاحبت با پیامبران، فضیلتی برای اشخاص به شمار نرفته، موجب مصونیت آنان از خطا نیست؛ «2» افزون بر این که درباره چگونگی همراهی ابوبکر با پیامبر در منابع تاریخی و روایی، نقلهای دیگری نیز وجود دارد. در بسیاری از روایات و گزارشها اشاره شده که او خود از پیامبر تقاضای همراهی کرده بود «3» یا در جستوجوی پیامبر به خانهشان آمد که علی علیه السلام را در بستر حضرت دید و از او مسیر حرکت پیامبر را جویا شد «4» یا خود به جستوجوی پیامبر صلی الله علیه و آله رفته، در میان راه به طور اتّفاقی به هم رسیدند. «5»
درباره نزول آرامش نیز گفته شده: سیاق ضمایر مفرد مذکر در آیه که همگی به پیامبر باز میگردند: «إِلَّا تَنصروهُ فَقد نَصرهُاللّهُ إِذ أَخرجَهُ» (توبه/ 9، 40) و تعبیر «أَنزلَ اللّهُ سَکینتَهُ عَلی رَسولِهِ» (فتح/ 48، 26) در آیات دیگر، مؤید این نظریه است که خداوند، از نزول سکینه بر پیامبر خبر میدهد نه ابوبکر؛ «6» از این رو عالمان شیعه این آیه را دلیلی بر منقصت ابوبکر شمردهاند؛ زیرا در آیات دیگر در کنار نام پیامبر از مؤمنان نیز یاد شده:
«أَنزلَ اللّهُ سَکینتَهُ عَلی رَسولهِ و عَلی المُؤمِنین» (توبه 9/ 26) امّا در این آیه، سکینه فقط بر پیامبر فرود آمده است. «7» رشید رضا بر واژه مصاحبت تکیه کرده و انکار فضیلت بودن (1). رساله شرح المنام، ص 25- 30
(2). الافصاح، ص 40- 41 و 188- 189
(3). تاریخ طبری، ج 1، ص 568
(4). همان، ص 567- 568؛ البدایة والنهایه، ج 3، ص 141
(5). الدرالمنثور، ج 4، ص 196
(6). التبیان، ج 5، ص 221- 222؛ المیزان، ج 9، ص 281
(7). المیزان، ج 9، ص 281
اعلام قرآن، ج1، ص: 355
آن را مستلزم انکار فضایل همه صحابه شمرده است؛ «1» البتّه در پاسخ این اشکال گفته شده که مصاحبت در قرآن، به معنای لغوی به کار رفته که بر هرگونه مصاحبتی اطلاق میشود و این غیر از صحابه اصطلاحی است. «2» فخر رازی تعبیر «لَاتَحزَن» را به مفهوم «لاتحزن مطلقاً» شمرده، میگوید: مقتضی نهی، دوام و تکرار است و وی هنگام مرگ و پیش و پس از آن، محزون نخواهد شد «3» که این معنا نیز با برخی گزارشهای تاریخی که ابوبکر هنگام مرگ، افسوس و اندوههایی را اظهار داشته، ناسازگار است. «4»
تقارن این واقعه با خوابیدن امام علی علیه السلام در بستر پیامبر برای حفظ جان ایشان و وکالت از پیامبر برای ادای دیون و امانت و به همراه آوردن خانواده پیامبر، بر مجادلههای کلامی شیعه و سنّی افزوده است. مجاهد نقل میکند که روزی عایشه به جایگاه پدرش نزد پیامبر در واقعه غار فخر ورزید که یکی از فقیهان تابعان به نام عبداللّه بنشداد بنهاد در پاسخش گفت: چرا از علی یاد نمیکنی که بهرغم آگاهی از احتمالقتل و آزار، با جان و دل در بستر پیامبر آرمید؟ «5» هشامبنحکم در حضور هارونالرشید در پاسخ به کسی که ابوبکر را به استناد آیه غار، از علی برتر دانست، او را به دلیل اندوه در محضر پیامبر که مورد نهی حضرت قرار گرفت: «لَاتَحزَن» و عدم تعلّق آرامش الهی به او که در آیات دیگر، بر پیامبر و مؤمنان در کنار یکدیگر نازل شده و در این آیه فقط به پیامبر اختصاص یافته، مورد انتقاد قرار داد. «6» از مأمون نیز مباحثهای با یکی از عالمان اهل سنّت نقل شده که در آن با مقایسه مصاحبت در غار با لیلة المبیت، اندوه ابوبکر را خلاف رضایت خدا و (1). المنار، ج 10، ص 453- 454
(2). المیزان، ج 9، ص 259؛ نمونه، ج 7، ص 421
(3). التفسیر الکبیر، ج 8، ص 65
(4). تاریخ طبری، ج 2، ص 353؛ الامامة والسیاسه، ج 1، ص 36
(5). الامالی، ص 447؛ موسوعة الامام علی علیه السلام، ج 1، ص 171- 172؛ المناقب، ج 2، ص 57
(6). الاختصاص، ص 96- 97
اعلام قرآن، ج1، ص: 356
پیامبر شمرده و وی را به دلیل عدم برخورداری از لطف الهی در آیه مزبور، در مقابل آیه 26 توبه/ 9 نکوهیده است. «1» این ادّعای هشام و مأمون، با گزارشهای تاریخی نیز سازگار است که ابوبکر از احتمال دستیابی کافران به آنهاترس و دلهره داشت؛ «2» گرچه برخی بدون ذکر سند و دلیل، حزن ابوبکر را بر جان پیامبر دانستهاند. «3» از جاحظ نیز برتری مصاحبت ابوبکر در غار بر خوابیدن علی در بستر پیامبر نقل شده و وجوه گوناگونی نیز برای آن شمرده است که یکی از دانشمندان اهل سنّت به نام ابوجعفر اسکافی در مقام پاسخ به وی نه تنها عمل علی علیه السلام را غیر قابل مقایسه با فضایل دیگر اصحاب دانسته، بلکه از آیه غار، فضیلت روشنی را برای ابوبکر برداشت نکرده است. «4»
به جز آیه 40 توبه/ 9 که به اتّفاق فریقین مربوط به ابوبکر است، در برخی منابع اهل سنّت، آیات دیگری بر اساس روایاتی درباره ابوبکر دانسته شده که بیشتر آنها در مقام ستایش ابوبکر بوده، مورد تأیید شیعه نیست.
1. «ولَا تَجعلوا اللّهَ عُرضةً لِأَیمنِکم» . (بقره/ 2، 224) بر اساس این آیه، خداوند، مؤمنان را از سوگند بر نیکی نکردن و آشتی ندادن میان مردم نهی کرده است. براساس یکی از شأن نزولهای آیه، ابوبکر سوگند یاد کرده که از این پس به یکی از بستگان مادریاش به نام مسطحبن اثاثه که به صورت یتیم از او نگهداری میکرد، به دلیل شرکت در قضیه افک انفاق نکند و به نقل دیگری قسم خورد با پسرش عبدالرّحمن رفت و آمد نداشته باشد «5» یا از غذای وی، نخورد؛ «6» آنگاه آیه نازل شد و ابوبکر را از عمل به این سوگند برحذر داشت.
2. «و شاوِرهُم فِیالأَمر» . (آلعمران/ 3، 159) این آیه درباره مشورت پیامبر با اصحاب در غزوه احد نازل شده است؛ «7» بنابراین، ضمیر «هم» به عموم اصحاب پیامبر (1). العقد الفرید، ج 5، ص 95-/ 96
(2). جامعالبیان، مج 6، ج 10، ص 175
(3). تفسیر قرطبی، ج 8، ص 94
(4). شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 180- 184
(5). العجاب، ج 1، ص 576؛ المحرر الوجیز، ج 2، ص 185
(6). المحرز الوجیز، ج 2، ص 185
(7). جامعالبیان؛ مج 3، ج 4، ص 203؛ تفسیر ابنابیحاتم، ج 3، ص 802؛ الدرالمنثور؛ ج 2، ص 359
اعلام قرآن، ج1، ص: 357
باز میگردد. براساس روایت کلبی از ابنعبّاس، این آیه درباره ابوبکر و عمر نازل شده است. «1» به نظر فخررازی از آنجا که مخاطبان «شاورهم» همان مخاطبان «فَاعْفُ عَنهُم واستَغفِرلَهُم» هستند، و در این صورت ابوبکر و عمر نیز جزو فراریان از احد شناخته خواهند شد؛ روایت مذکور غیر قابلپذیرش است. «2»
3. «لَقد سَمعَ اللّهُ قولَ الَّذینَ قالوا إِنَّ اللّهَ فَقیرٌ و نَحنُ اغنِیاءُ» . (آلعمران/ 3، 181) طی این آیه، خداوند یهود را به دلیل فقیر خواندن خدا و قتل انبیا سرزنش میکند و در آیه 186 به مسلمانان یادآور میشود که شما از سخنان یهود رنجهای فراوان را متحمّل خواهید شد. بنابه روایتی، ابوبکر فنحاص یهودی را به اسلام دعوت کرد و از وی خواست تا مالش را در راه خدا انفاق کند. فنحاص گفت: خداوندی که از بندگانش قرض بگیرد، به ناچار فقیر است. ابوبکر ناراحت شد و او را مضروب ساخت و چون فنحاص، نزد پیامبر شکایت برد، سخنان خود را انکار کرد؛ آنگاه آیه 181 آلعمران/ 3 از دروغ فنحاص پرده برداشت و گفته ابوبکر را تأیید کرد. «3» در روایتی دیگر، ابوبکر با شنیدن سخنان فنحاص، خویشتنداری کرد و رنج سخنان فنحاص را متحمّل شد؛ آنگاه آیه 186 فرود آمد. «4» فخر رازی افزون بر تعارض این نقلها میگوید: از آنجا که سیاق آیه جمع است، به طور قطع در شأن عدّهای نازل شده است. «5» رشید رضا نیز ارتباط آیه 186 را با فنحاص بیمناسبت دانسته است. «6» بنابر دیگر روایات، آیه 181 در شأن یهودیان فرود آمده که با شنیدنِ «مَن ذا الَّذِی یقرضُ اللّهَ قَرضاً حَسناً … » (بقره/ 2، 245) گفتند:
خداوند فقیر است. «7»
4. «یأَیها الَّذینَ ءَامنوا لاتُحرِّموا طَیبتِ ما أَحلَّ اللّهُ لکم» . (مائده/ 5، 87) بنا به (1). الدرالمنثور، ج 2، ص 359، روحالمعانی، مج 3، ج 4، ص 167
(2). التفسیر الکبیر، ج 9، ص 67
(3). اسباب النزول، ص 113؛ جامعالبیان، مج 3، ج 4، ص 258
(4). جامعالبیان، مج 3، ج 4، ص 266؛ التفسیر الکبیر، ج 9، ص 128
(5). التفسیر الکبیر، ج 9، ص 118
(6). المنار، ج 4، ص 262
(7). اسباب النزول، ص 113؛ جامعالبیان، مج 3، ج 4، ص 260
اعلام قرآن، ج1، ص: 358
روایتی، هنگامی که پیامبر درباره معاد و لزوم بندگی و اطاعت از خدا، سخن گفت، گروهی از جمله ابوبکر تصمیم گرفتند برخود سخت گرفته، به روزهداری روزها یا به احیای شبها بپردازند یا از زنان کناره بگیرند «1» که پیامبر آنان را از این اقدام منع کرد؛ سپس آیه پیشگفته نازل شد «2» و از آنان خواست که آنچه را خداوند بر آنان حلال کرده، حرام نکنند.
5. «و لَا یأتَلِ أُولوا الفَضلِ مِنکم والسَّعةِ أَن یؤتوا أُولِی القُربی والمَسکینَ والمُهجرینَ فِی سَبیلِ اللّه» . (نور/ 24، 22) آیه درباره مسلمانانی است که سوگند یاد کردهاند به نزدیکان خود، مسکینان یا مهاجران کمک مالی نکنند و خداوند آنان را از این موضوع نهی کرد. بنا به نقل مجاهد، ابوبکر سوگند یاد کرد که هیچ یتیمی را در پناه خود نگیرد. «3» بنابر روایاتی از عایشه و ضحّاک و ابن عبّاس، یتیمی که ابوبکر درباره او قسم خورد، از نزدیکان مادری او بود و مسطح نام داشت. براساس روایات، او در جریان افک و اتّهام بر همسر پیامبر عایشه، نقش مؤثّری داشت و سوگند ابوبکر به این جهت بوده است.
پس از رفع اتّهام از همسر پیامبر، بر مسطح حدّ قذف جاری؛ سپس این آیه نازل شد و ابوبکر را از محروم ساختن مسطح منع کرد. «4» این در حالی است که ارتباط جریان افک به عایشه محلّ تردید بوده، داستان مسطح نیز در هالهای از ابهام قرار دارد؛ «5» افزون بر این که تعبیر «أُولوا الفَضلِ مِنکم والسَّعه» به قرینه موضوع نهی در این آیه، به معنای صاحبان ثروت بوده، دلالتی بر برتری ندارد.
6. «وعَدَ اللّهُ الَّذینَ ءَامنوا مِنکم و عَمِلوا الصَّلِحتِ لَیستخلِفَنّهُم فِیالأَرضِ کما استَخلفَ الَّذینَ مِن قَبلهِم و لَیمکنَنّ لَهم دینَهمُ الَّذِی ارتَضی لَهُم و لَیبدِّلنّهُم مِن بَعد خوفِهم أَمناً» . (نور/ 24، 55) در شأن نزول این آیه گفته شده که مسلمانان مکه یا مدینه (بنا به اختلاف روایات) از وضعیت خود اظهار ناامنی میکردند؛ آنگاه این آیه نازل شد و مسلمانان را به آیندهای با قدرت، امنیت و معنویت بشارت داد. «6» از این آیه، برای اثبات (1). مجمعالبیان، ج 3، ص 364؛ تفسیر بغوی؛ ج 2، ص 48؛ تفسیر قرطبی، ج 6، ص 168- 169
(2). شواهد التنزیل، ج 1، ص 260؛ جامعالبیان؛ مج 5، ج 7، ص 14 و 15؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 140- 141
(3). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 137
(4). همان، ص 136- 137؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 162- 164
(5). المیزان، ج 15، ص 101.
(6). جامع البیان؛ مج 10، ج 18، ص 212؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 215؛ لباب النقول، ص 160
اعلام قرآن، ج1، ص: 359
مشروعیت حکومت خلفا استفاده شده است. بنابر روایتی از ضحّاک، آیه درباره خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و علی است. «1» برخی نیز این مطلب را با روایتی از پیامبر که دوره خلافت را 30 سال میداند، تأیید کردهاند. «2» در نقل دیگری از مالک، شأن نزول آیه، ابوبکر و عمر دانسته شده؛ «3» این در حالی است که بر اساس روایات فراوانی در منابع اهل سنّت، خلفای پس از پیامبر، دوازده نفر تعیین شدهاند «4» و اختصاص بشارتهای موجود در آیه به 4 یا دو نفر، با مفاد عامّ آیه سازگار نیست؛ به ویژه که خبر قابل قبولی نیز در این زمینه (تخصیص خلفا به چند نفر) وجود ندارد؛ «5» چنانکه برخی از عالمان اهل سنّت این برداشت را ناصواب دانستهاند. «6» روایات دیگری در ذیل اینآیه بیان شده که هنگام تحقّق این بشارتها، خانههای سراسر کره خاکی، تحت حاکمیت اسلام خواهند بود «7» که در این صورت فقط بر آخرالزمان صدق خواهد کرد.
7. «واتَّبِع سَبیلَ مَن أَنابَ إِلَی» . (لقمان/ 31، 15) در این آیه، خداوند در ادامه سفارشهای لقمان به فرزندش از انسان میخواهد که از پناه آوردگان به خدا پیروی کند.
واحدی در روایتی مرسل از ابن عبّاس نقل میکند که این آیه در شأن ابوبکر است که سعدبن ابی وقّاص را به اسلام خوانده بود. سعد با مخالفت جدّی مادرش روبهرو شد؛ آنگاه این آیه فرود آمد و سعد به پیروی از راه ابوبکر بر اسلام خود باقی ماند. «8» قرطبی نیز همین مضمون را در روایتی به نقل از نقّاش آورده که «9» سیوطی به جدّ وی را تضعیف کرده است. «10» علّامه طباطبایی ارتباط آیه باحوادث صدر اسلام رابه دلیل سیاق آیات (1). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 119؛ تفسیر قرطبی، ج 12، ص 196
(2). تفسیر ماوردی، ج 4، ص 119
(3). تفسیر قرطبی، ج 12، ص 195
(4). صحیح مسلم، ج 6، ص 493؛ سنن ابیداوود، ج 3، ص 109؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 67
(5). تفسیر قرطبی، ج 12، ص 196- 197
(6). روحالمعانی، مج 10، ج 18، ص 297
(7). تفسیر قرطبی، ج 12، ص 196- 197
(8). اسباب النزول، ص 290؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 522
(9). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 44- 45
(10). طبقات المفسرین، ص 81- 82
اعلام قرآن، ج1، ص: 360
گذشته که به وصایای لقمان مربوط است، بعید میداند. «1»
8. «أَمّن هُو قنِتٌ ءَاناءَ الَّیلِ ساجِداً» . (زمر/ 39، 9) شأن نزول این آیه در باره هریک از پیامبر، ابوبکر، عثمان، علی، و عمّار یاسر به صورت جداگانه روایت شده است. «2» عمده روایات مزبور، از جمله روایت ذکر شده درباره ابوبکر، مرسل و فاقد اعتباراند؛ لذا مفسّرانی چون طبری، «3» فخر رازی، «4» ابن ابی حاتم «5» و سیوطی «6» در شأن نزول این آیه به ابوبکر اشاره نکردهاند. براساس روایات شیعه، شأن نزول این آیه علی علیه السلام است. «7»
9. «والّذینَ یجتَنبونَ کبل- رالإِثمِ والفَوحشَ و إِذا ما غَضِبوا هُم یغفِرون» .
(شوری/ 42، 37) این آیه مؤمنانی را که خشم خود را فرو میخورند و از گناهان دوری میجویند، ستوده است. قرطبی در یکی از شأن نزولهای خود، به ابوبکر اشاره میکند که در برابر دشنام یکی از مشرکان یا سرزنش مردم به سبب انفاق اموالش، از خود بردباری نشان داد. «8» عمده مفسّران اهل سنّت چون طبری، واحدی، سیوطی، ابنکثیر، فخررازی، آلوسی، وماوردی، به این شأن نزول اشارهای نکردهاند.
10. «و وَصَّینَا الإِنسَن بِولدیهِ … حَملهُ و فِصلُهُ ثَلثونَ شَهراً حَتّی إِذا بَلغَ أَشُدّهُ و بَلغَ أَربَعینَ سَنةً قالَ رَبِّ أَوزِعنِی أَن أَشکرَ نِعمتَک الّتِی أَنعمتَ عَلی و عَلی ولِدَی … » .
(احقاف/ 46، 15) در این آیه از انسان خواسته شده به پدر و مادرش نیکی کند و از سی ماه کوشش مادر یاد کرده است و از آدمیانی ستایش شده که در 40 سالگی، شکرگزار نعمتهای خداوند بر خویش و والدینشان هستند. طبق روایتی از ابن عبّاس این آیه در شأن ابوبکر نازل شده است؛ «9» زیرا به نظر برخی، فقط او دوران حمل و شیرخوارگیاش 30 ماه بوده و او بوده که در 40 سالگی بر نعمت ایمان خود و پدر و مادرش خدای را شکر کرده است. «10» از آن جا که ابوقحافه در سال فتح مکه (هشتم هجری) اسلام آورده «11» و ابوبکر (1). المیزان، ج 16، ص 217
(2). تفسیر قرطبی، ج 15، ص 156؛ تفسیر ماوردی، ج 5، ص 117؛ البرهان، ج 4، ص 699
(3). جامعالبیان، مج 12، ج 23، ص 240
(4). التفسیر الکبیر، ج 26، ص 250
(5). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3248
(6). الدرالمنثور، ج 7، ص 214
(7). البرهان، ج 4، ص 699
(8). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 24- 25
(9). اسباب النزول، ص 322؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 441؛ روحالمعانی، مج 14، ج 26، ص 26
(10). التفسیر الکبیر، ج 28، ص 19
(11). الاصابه، ج 4، ص 375
اعلام قرآن، ج1، ص: 361
در آن زمان 58 سال داشته است، آیه نمیتواند درباره وی باشد. از طرفی 30 ماهه بودن حمل و فصال ابوبکر جای بررسی بیشتر دارد؛ لذا بسیاری از مفسّران، آیه را عام دانستهاند. «1»
11. «لَا تَرفَعوا أَصوتَکم فوقَ صوتِ النَّبی و لَا تَجهروا لهُ بِالقولِ کجَهرِ بَعضِکم لِبعضٍ أَن تَحبَطَ أَعملکم و أَنتُم لاتَشعرُون» . (حجرات/ 49، 2) مسلمانان در این آیه، از داد و فریاد در محضر پیامبر نهی شدهاند و نتیجه این عمل، حبط (نابودی) اعمال شمرده شده است. بر اساس برخی روایات، این آیه در باره ابوبکر و عمر دانسته شده که نزد پیامبر اختلاف نظر یافتند و بر سر یکدیگر فریاد زدند. «2» بخاری میگوید: این دو با این اقدام خود، در آستانه نابودی قرار گرفتند. «3» علّامه طباطبایی میگوید: فریاد زدن در محضر پیامبر اگر به منظور توهین به پیامبر باشد، موجب کفر خواهد بود و در غیر اینصورت کاری ناشایست و بیادبانه است. «4» مجلسی با استناد به روایاتی، شأن نزول مذکور را تأیید کرده است. «5» به نقل میبدی و زمخشری، ابوبکر پس از نزول این آیه سوگند یاد کرد که از این پس به شکل نجوا با پیامبر سخن بگوید. «6»
12. « … ولَا یغتَب بَعضُکم بَعضاً … » . (حجرات/ 49، 12) در این آیه، از غیبت دیگران نهی شده است. شأن نزول این آیه، ابوبکر و عمر دانسته شده که در یکی از سفرها به غیبت سلمان یا مردی دیگر از صحابه پرداختند. «7» از انس نیز نقل شده که ابوبکر و عمر در (1). تفسیر ماوردی، ج 5، ص 278؛ جامعالبیان، مج 13، ج 26، ص 20؛ تفسیر قرطبی، ج 16، ص 129
(2). تفسیر ابنکثیر، ج 4، ص 220؛ الدرالمنثور؛ ج 7، ص 548؛ تفسیر قرطبی، ج 16، ص 20
(3). تفسیر ابنکثیر، ج 4، ص 220؛ صحیح البخاری، ج 8، ص 184
(4). المیزان، ج 18، ص 308
(5). بحارالانوار، ج 20، ص 284
(6). کشف الاسرار، ج 9، ص 246؛ الکشاف، ج 4، ص 352
(7). الدرالمنثور، ج 7، ص 572؛ جوامع الجامع، ج 2، ص 510
اعلام قرآن، ج1، ص: 362
سفری، برضدّ خدمتگزار خویش به گفتوگوی پنهانی پرداختند و چون نزد پیامبر آمدند، از آنان خواست تا از خادم خویش بخواهند برای ایشان آمرزش بطلبد. «1»
13. «ولِمَن خافَمَقامرَبِّهِجَنَّتان» . (الرحمن/ 55، 46) بنابه روایتی مرسل از عطا و ابنشوذب، روزی ابوبکر از قیامت و حساب یاد کرد و گفت: دوست داشتم یکی از این سبزهها بودم و جانوران مرا میخوردند و به دنیا نمیآمدم؛ آنگاه این آیه در شأن خوف و خشیت او نازل شد؛ «2» همچنین ابن کثیر پس از نقل شأن نزول دیگری از این آیه میگوید:
نظر درست همانگونه که ابنعبّاس گفته، آن است که این آیه عام بوده، شأن نزولی ندارد. «3»
14. «لا تَجِدُ قوماً یؤمِنونَ بِاللّهِ والیومِ الأَخِرِ یوادّونَ مَن حادَّاللّهَ و رَسولَهُ و لوکانوا ءَاباءَهُم أو أَبناءَهُم أو إِخونَهُم أو عَشیرَتَهُم … » . (مجادله/ 58، 22) این آیه از ناسازگاری دوستی با دشمنان خدا و پیامبر هر چند از میان پدران، پسران و خویشاوندان باشند- و ایمان به خدا وآخرت خبر میدهد. برای آن، شأن نزولهای متعدّدی نقل شده است که بنابر یکی از آنها، روزی ابوبکر به صورت پدرش که به پیامبر دشنام داده بود، نواخت و او نقش بر زمین شد. پیامبر ضمن آگاهی از این امر، وی را از تکرار این امر بازداشت.
ابوبکر گفت: به خدا قسم! اگر شمشیری در کنارم بود، او را میکشتم و بدین مناسبت، آیه پیشگفته نازل شد. «4» آلوسی با بیان این امر که آیه به ظاهر در باره دوستی منافقان با یهود است، «5» شأن نزولهای خارج از این فضا را نمیپذیرد؛ هم چنین نزول این سوره (مجادله) در مدینه نیز با شأن نزول مذکور که به دوران مکه مربوط میشود، سازگار نیست. «6»
15. « … فَأمّا مَن أَعطی و اتَّقی و صَدَّقَ بِالحُسنی فَسنُیسِّرهُ لِلیسری فَأنذَرتُکم نَاراً تَلظّی سَیجنَّبُهَا الأَتقی. (لیل/ 92، 5- 7، 14 و 17) مفاد سوره لیل، ستودن بخشندگان، نکوهش بخیلان و مقایسه آن دو است. برای این سوره، چند شأن نزول نقل شده «7» که بنابر یکی از آنها، آیات 5- 7، و 17 و 19- 20 در شأن ابوبکر دانسته شده است که به دلیل آزاد کردن بلال یا برخی بردگان ضعیف دیگر ستایش شده و امیة بنخلف (مالک بلال) که بلال را میآزرده، نکوهش، و بخیل دانسته شده است. «8» برخی با پذیرش شأن نزولهای دیگر سوره گفتهاند: ادّعای نزول این آیات و انحصار آن بر ابوبکر، (1). الدرالمنثور، ج 7، ص 572
(2). الدرالمنثور، ج 7، ص 706
(3). تفسیر ابنکثیر، ج 4، ص 296
(4). الدرالمنثور، ج 8، ص 86؛ تفسیر قرطبی، ج 17، ص 199؛ تفسیر ماوردی، ج 5، ص 497
(5). روحالمعانی، مج 15، ج 28، ص 53
(6). الغدیر، ج 7، ص 329
(7). اسباب النزول، ص 391- 392؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 532- 538؛ تفسیر قرطبی، ج 20، ص 56- 61
(8). جامع البیان، مج 15، ج 30، ص 279؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 535- 538؛ روحالمعانی، مج 16، ج 30، ص 264
اعلام قرآن، ج1، ص: 363
نادرست است و نمیتوان کسی را که برده خود را میآزارد، بخیل نامید. «1» بههرحال از آنجا که سوره لیل به تقابل بخیل و بخشنده پرداخته است و این تقابل، در شأن نزول ابوبکر مشاهده نمیشود، با مفاد سوره سازگار نیست.
افزون بر آیات پیشین، برخی مفسّران اهل سنّت باتوجّه به باور و نوع نگاه خود به شخصیت ابوبکر، در ذیل آیات دیگری نیز از وی نام برده و این آیات را بر ابوبکر تطبیق کردهاند:
1. «اهدِنَا الصِّرطَ المُستَقیم» . (فاتحة/ 1، 6) صراط مستقیم به موارد متعدّدی چون اسلام، «2» قرآن، «3» صراط انبیا، «4» دینی که خداوند از بندگان میپذیرد، «5» علی بنابیطالب علیه السلام، «6» محمّد صلی الله علیه و آله و اهل بیتش «7» و حبّ آنان «8» تفسیر شده است. در این میان، روایتی شاذ نیز از ابوالعالیه، مبنی بر تطبیق صراط بر پیامبر و دو صحابیاش ابوبکر و عمر «9» نقل شده است.
روایت مزبور مرسل شمرده میشود و افزون بر این، شافعی «10» و ابن سیرین «11» روایات ابوالعالیه را فاقد اعتبار دانستهاند.
2. «و إِذا قِیلَ لَهُم ءَامِنوا کمَا ءَامَن النَّاسُ» . (بقره/ 2، 13) در این آیه از منافقان یاد شده که چون به آنان گفته میشود مانند مردم ایمان بیاورید، پاسخ میدهند: آیا مثل سفیهان ایمان بیاوریم؟ عموم مفسّران، ناس را مؤمنان به پیامبر، اعمّ از مهاجر و انصار شناسانده و اغلب، روایت ابنعبّاس را نقل کردهاند. «12» بنابه روایت دیگری، سیوطی به سند ابنعساکر از ابنعبّاس نقل کرده که مقصود از ناس، ابوبکر، عمر، عثمان و علی است؛ سپس خود وی (1). الصوارم المهرقه، ص 303
(2). جامعالبیان، مج 1، ج 1، ص 111؛ تفسیر بغوی؛ ج 1، ص 15؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 39
(3). جامعالبیان؛ مج، ج 1، ص 111؛ تفسیر ابنکثیر، ج 1، ص 29
(4). الوسیط، ج 1، ص 69
(5). جامعالبیان، مج 1، ج 1، ص 112؛ تفسیر ابنکثیر، ج 1، ص 29
(6). شواهد التنزیل؛ ج 1، ص 112
(7). همان، ص 75؛ المیزان، ج 1، ص 41
(8). المیزان، ج 1، ص 41؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 75
(9). جامعالبیان، مج 1، ج 1، ص 112؛ تفسیر بغوی، ج 1، ص 15؛ تفسیر ابنابیحاتم، ج 1، ص 30
(10). میزان الاعتدال، ج 3، ص 81؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص 255
(11). تاریخ دمشق، ج 18، ص 187
(12). الدرالمنثور، ج 1، ص 77؛ مبهمات القرآن، ج 1، ص 123؛ تفسیر سمرقندی، ج 1، ص 96
اعلام قرآن، ج1، ص: 364
در اعتبار سند این روایت خدشه کرده است؛ «1» بنابراین با توجّه به مدنی بودن آیه، و نیز سیاق عامّ آیه، این تخصیص به ادلّه بیشتری نیاز دارد.
3. «و مَن ینقلِب عَلی عَقِبیهِ فَلن یضُرَّ اللّهَ شَیئاً و سَیجزِی اللّهُ الشکرین» .
(آلعمران/ 3، 144) این آیه و آیات پیش و پس از آن درباره جنگ احد است که در آن، عدّهای گریختند و مورد سرزنش الهی قرار گرفتند. «شاکرین» در این آیه، به ثابت قدمانِ عرصه احد تفسیر شده است. «2» در این میان، برخی مفسّران با استناد به روایتی، آیه مزبور را بر ثبات ابوبکر در جنگهای ردّه تطبیق کردهاند. «3» البتّه در سلسله سند این روایت سیفبن عُمر که مشهور به جَعل حدیث است قرار دارد. «4»
4. «أَطِیعوُا اللّهَ و أَطیعوا الرَّسولَ و أُولِی الأَمرِ مِنکم» . (نساء/ 4، 59) بر اساس این آیه، خداوند از مسلمانان خواسته که از او، پیامبر و اولیالامر اطاعت کنند. اولی الامر بر خلفای اربعه یا خصوص ابوبکر و عمر یا اهل علم و حاکمان تفسیر شده است. «5» فخر رازی بدون توجّه به روایات، مصونیت از خطا را یکی از شرایط اولیالامر معرّفی میکند. «6»
شیخ طوسی در اینباره میگوید: اطاعت هیچ کس به صورت مطلق واجب نیست، جز آن که معصوم و از سهو و اشتباه در امان باشد و این امر در امیران و عالمان حاصل نیست. وی امامانی را که عصمت و طهارت آنان با ادلّه، قابل اثبات است، سزاوار این امر میداند؛ «7» چنانکه برخی از عالمان اهل سنّت آیه را در شأن امامان دوازدهگانه شیعه دانستهاند. «8»
5. «مَن یطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَأُولل- ک مَع الَّذینَ أَنعمَ اللّهُ عَلیهِم مِنَ النَّبِیینَ و الصِّدّیقینَ والشُّهداءِ والصلِحین … » . (نساء/ 4، 69) خداوند در این آیه، فرمانبرداری از خدا و رسول را موجب همراهی با پیامبران، صدّیقان، شهیدان و صالحان دانسته است. میبدی و (1). الدرالمنثور، ج 1، ص 77
(2). الکشاف، ج 1، ص 423
(3). جامعالبیان؛ مج 3، ج 4، ص 147؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 338
(4). تهذیب الکمال، ج 12، ص 326؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 376
(5). تفسیر ابنکثیر، ج 1، ص 530؛ الدرالمنثور، ج 2، ص 573- 576
(6). التفسیر الکبیر، ج 10، ص 144
(7). التبیان، ج 3، ص 263
(8). شواهدالتنزیل، ج 1، ص 189- 191؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 341
اعلام قرآن، ج1، ص: 365
فخر رازی، صدیقان را دراین آیه بدون استناد به روایت یا دلیلی، بر ابوبکر تطبیق دادهاند؛ «1» این در حالی است که عمده مفسّران اهلسنّت چون طبری، سیوطی، واحدی، حاکم، ماوردی، از این تطبیق ذکری به میان نیاوردهاند. بنابر روایاتی در منابعا هلسنّت، علی علیه السلام یگانه صدّیق امّت پیامبر «2» یا صدّیق اکبر «3» معرّفی شده است.
6. «یأیهَاالَّذینَ ءَامَنوا مَن یرتدَّ مِنکم عَن دینِهِ فَسوفَ یأتِی اللّهُ بِقومٍ یحِبُّهم و یحِبّونَه … » . (مائده/ 5، 54) بر اساس این آیه، مؤمنانی که مرتد شوند، خداوند گروه دیگری را خواهد آورد که او را دوست دارند و خدا نیز آنان را دوست دارد. در ذیل این آیه، تطبیقات متعدّدی وجود دارد که ازجمله بر ابوبکر وجنگهای ردّه تطبیق شده است. «4»
فخر رازی آیه را مختص نبرد با مرتدان به وسیله ابوبکر میداند. «5» رشیدرضا درباره تطبیقات بیان شده ذیل این آیه میگوید: در تاریخ اسلام، بسیاری مرتد شدند و بسیاری نیز با آنان جنگیدند و هر مفسّری بنابه مرجّحاتی، آیه را بر قومی خاص تطبیق میدهد. «6»
علّامه طباطبایی با استفاده از سیاق آیه، ارتداد را به معنای موالات یهود و نصارا و نه به معنای اصطلاحی آن میداند؛ همچنین از نظر وی، مفهوم آیه عام بوده، به قوم خاصّی اختصاص ندارد. او حضور ستمگرانی چون خالدبنولید، مغیرة بنشعبه، بسربنابیارطاة و سمرة بنجندب در سپاه ابوبکر در جنگهای ردّه را مانع تطبیق آیه بر ابوبکر و سپاهش دانسته؛ زیرا در این آیه، از تعلّق محبّت الهی به آن قوم سخن به میان آمده است. «7»
برخی از مفسّران شیعه، این آیه را بر جنگ جمل، صفّین و نهروان تطبیق داده و روایاتی را در تأیید آن آوردهاند. «8» طبرسی نیز از ثعلبی نقل میکند که این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است. «9» امام علی علیه السلام در روایتی، خود را نخستین کسی میداند که (1). کشفالاسرار، ج 2، ص 573؛ التفسیر الکبیر، ج 10، ص 172
(2). الدرالمنثور، ج 7، ص 53؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 656
(3). سنن ابیماجه، ج 1، ص 44، 120؛ المستدرک، ج 3، ص 121، 4584؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 3798
(4). جامعالبیان، مج 4، ج 6، ص 382؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 102
(5). التفسیر الکبیر، ج 12، ص 20
(6). المنار، ج 6، ص 437
(7). المیزان، ج 5، ص 382 و 389
(8). مجمعالبیان، ج 3، ص 321
(9). البرهان، ج 2، ص 315
اعلام قرآن، ج1، ص: 366
با مرتدان مذکور در آیه جنگید. «1»
7. «و نَزَعنا ما فِی صُدورِهم مِن غلٍّ إخوناً علی سُرُرٍ مُتقبِلین» . (حجر/ 15، 47) مفاد آیه، به شرح وضعیت بهشتیان میپردازد که از هر بغض و کینهای به یکدیگر مبرّا هستند.
روایات متعدّد و گاه متعارضی در ذیل این آیه آمده است و برخی از اصحاب پیامبر را که در این دنیا با یکدیگر اختلاف داشتند، در آن جهان در کنار یکدیگر در بهشت میشمرد. «2» از ابوبکر و علی نیز در برخی از این روایات نام برده شده است. «3» طبرسی، شأن نزول مذکور را با سیاق آیه سازگار نمیداند. «4»
8. «إِنّ الَّذینَ سَبقت لَهُم مِنّا الحُسنی أُولل- کعَنها مُبعَدون» . (انبیاء/ 21، 101) این آیه، درباره دور ماندن نیکوکاران از جهنّم است. شأن نزولها و تطبیقهای متعدّدی در ذیل آیه مطرح شده که علی و شیعیانش، «5» عیسی و عزیر و ملائکه «6» از آن جملهاند. حاکم نیز در روایتی به نقل از امام علی علیه السلام ابوبکر را در زمره مجموعهای از اصحاب، یکی از مصداقهای این آیه میداند. «7» ابن یزید همدانی و لیث بن ابی سلیم، در سلسله سند این روایات، غیرقابل اعتماد معرّفی شدهاند. «8»
9. «لَا یستوِی مِنکم مَن أَنفق مِن قَبلِالفَتحِ و قتلَ أُولل- ک أَعظمُ دَرجةً مِنالَّذینَ أَنفقوا مِن بَعدُ و قتَلوا … » . (حدید/ 57، 10) این آیه بیان میداردکه انفاق و جهادِ پیش از فتح مکه، بر انفاق و جهاد پس از آن برتری دارد. کلبی در روایتی، این آیه را در شأن ابوبکر میشمرد و وجه این تطبیق را چنین بیان میدارد: ابوبکر نخستین کسی بود که داراییاش (1). مجمعالبیان، ج 3، ص 322
(2)
(3) 2 و. جامعالبیان، مج 8، ج 14، ص 50- 51؛ اسباب النزول، ص 231- 232؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 84- 85
(4). المیزان، ج 12، ص 177
(5). البرهان، ج 3، ص 842- 844
(6). جامع البیان، مج 10، ج 17، ص 128؛ اسباب النزول، ص 256؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 680
(7). شواهد التنزیل، ج 1، ص 501
(8). تهذیب التهذیب، ج 8، ص 405 و ج 9، ص 102
اعلام قرآن، ج1، ص: 367
را در راه رسول خدا انفاق کرد. «1» شیخ طوسی در این باره مینویسد: خداوند در این آیه، درصدد بیان برتری انفاق پیش از فتح به شرط همراهی با جهاد در راه او است؛ افزون بر این که لحن آیه عام بوده، اختصاص به فرد خاصّی را برنمیتابد. «2» ابهامها و تناقضهایی نیز درروایات و گزارشهای تاریخی مربوط به ثروت و انفاقهای ابوبکر وجود دارد. «3»
10. «و ان تَظهَرا عَلیهِ فإنّ اللّهَ هو مَولل- هُ و جِبریلُ و صلِحُ المُؤمِنینَ» .
(تحریم/ 66، 4) آیه خطاب به عایشه و حفصه است که اگر پیامبر را بیازارید، خداوند و جبرئیل و صالح مؤمنان، او را یاری خواهند کرد. بنابر روایات فراوان و مشهوری، که در منابع فریقین آمده است پیامبر دست امام علی علیه السلام را بلند کرده، گفت: علی صالح مؤمنان است. «4» در کنار اقوالی که صالح مؤمنان را علی «5» یا انبیا «6» میدانند، در برخی از تفاسیر اهل سنّت از ابوبکر و عمر یاد شده است. «7»
11. «ثُمّ رَددنهُأَسفلَ سفِلین* إِلّا الّذینَ ءَامَنوا و عَمِلوا الصلِحت فَلهُم أَجرٌ غَیرُ مَمنون» . (تین/ 95، 5- 6) براساس روایتی از انس، این آیهبر ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیه السلام تطبیق شده است «8» که سیوطی در سند آن اشکال کرده «9» و خطیب بغدادی، این حدیث را مردود دانسته و محمدبن بیان از راویان، آن را دروغپردازی بزرگ شمرده است. «10»
در منابع شیعه نیز آیات چندی درباره ابوبکر دانسته شده که به طور عمده، به زمینهسازیهای پیش از سقیفه ارتباط مییابد؛ البتّه برخی روایات دیگر نیز در مقام قدح وی بر آمده و گاه درباره برخی از آیات منقول در تفاسیر اهل سنّت، میان آنها با شیعیان، اتّفاق نظر وجود دارد. مفسّران و محدّثان شیعه به رغم پذیرش بسیاری از آیات و روایات منقول در قدح ابوبکر، گاه برخی از آن روایات را از حیث سند مخدوش دانسته و نپذیرفتهاند. (1). التفسیر الکبیر، ج 29، ص 219
(2). التبیان، ج 9، ص 523
(3). الصحیح من سیرة النبی، ج 4، ص 62- 63
(4). شواهدالتنزیل، ج 2، ص 341- 346؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 362
(5). شواهد التنزیل، ج 2، ص 341- 346؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 224؛ روح المعانی، مج 15، ج 28، ص 228
(6). جامعالبیان، مج 14، ج 28، ص 208؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 223؛ تفسیر ماوردی، ج 6، ص 41
(7). همان؛ تفسیر ابنکثیر، ج 4، ص 415؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 223
(8). الدرالمنثور، ج 8، ص 554؛ تاریخ بغداد، ج 2، ص 96
(9). الدرالمنثور، ج 8، ص 554
(10). تاریخ بغداد، ج 2، ص 96
اعلام قرآن، ج1، ص: 368
ابوالفتوح رازی نقل میکند که هنگام نزول آیه «إِن تُخفُوا ما فِی صُدورِکم أو تُبدوهُ یعلَمهُ اللّهُ» (آلعمران/ 3، 29) برخی، از جمله ابوبکر نزد پیامبر آمده، از سختی این تکلیف (محاسبه بر مافیالضمیر) به وی شکایت بردند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا درست است که به رغم شنیدن این فرمان از آن سربپیچید؟ آنان گفتند: خیر، بلکه آن را شنیده، پیروی خواهیم کرد؛ آنگاهآیه «لَا یکلِّفُ اللّهُ نَفساً إِلّا وُسعَها» (بقره/ 2، 286) نازل شد و آیه پیشین را نسخ کرد. «1»
در ذیل آیه تحریم غیبت نیز روایت شده که روزی ابوبکر و عمر، سلمان را برای تهیه غذا نزد پیامبر فرستادند. حضرت نیز او را نزد خزانهدارش «اسامه» فرستاد. اسامه از خالی بودن خزانه خبر داد و سلمان با دست تهی بازگشت. آن دو پنهانی به یکدیگر گفتند:
اسامه بر ما بخل ورزید و اگر سلمان را برای آب به چاهی بر طلب آب بفرستیم، آن چاه درجا خشک خواهد شد؛ سپس نزد پیامبر آمدند و حضرت به آنها فرمود: چرا گوشت سلمان و اسامه را به دهنگرفتهاید. در این هنگامآیه نازل شد: «لَایغتب بَعضکم بَعضاً أَیحبُّ أحدُکم أَن یأکلَ لَحمِ أَخیهِمَیتاً» . (حجرات/ 49، 12) «2»
درروایاتی از امام باقر و امام کاظم علیهما السلام آیه 108 نساء/ 4: «إِذ یبیتونَ ما لَا یرضی مِنالقولِ» در شأن ابوبکر و عمر و ابوعبیده دانسته شده که در مجالس خصوصی خود، سخنانی بر خلاف رضایت خدابر زبان میآوردند. «3» آیه 7 مجادله/ 58: «ما یکونُ مِن نَجوی ثَلثة» نیز درباره جلسههایپنهانی آنها دانسته شده است. «4» بنابر روایتی دیگر از امام صادق علیه السلام ذیل آیات «أَم أَبرموا أَمراً فَإِنّا مُبرِمون* أَم یحسبُونَ أَنّا لَا نَسمَعُ سِرَّهُم و نَجول- هُم» (79- 80 زخرف/ 43) این گروه به توطئهچینیهایی مشغول بوده و اسرار و رازهایی در میان خود داشتهاند «5» که آیات 25- 26 محمّد/ 47 این اعمال و اسرار آنها را بازگشت به دوره پیش از اسلام یاد میکند. «6» از بریده اسلمی و ابنعبّاس نیز روایاتی (1). روض الجنان، ج 4، ص 145
(2). جوامع الجامع، ج 2، ص 510؛ المیزان، ج 18، ص 333
(3). الکافی، ج 8، ص 180؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 275
(4). الکافی، ج 8، ص 179؛ بحار الانوار، ج 24، ص 365
(5). البرهان، ج 4، ص 884
(6). الکافی، ج 1، ص 420
اعلام قرآن، ج1، ص: 369
به همین مضمون در شأن نزول آیه 79- 80 زخرف/ 43 نقل شده؛ امّا از کسی نام برده نشده است. «1»
برپایه روایتی، امام صادق علیه السلام ابوبکر را (با عنوان کنایی) از آن گروه میشمرد که خداوند درباره آنها به پیامبرش فرمود: خدا از راز دل آنها آگاه است؛ پس از آنها کناره بگیر و موعظهشان نما. (نساء/ 4، 63) «2» در برخی روایات، ذیل آیه 74 توبه/ 9 از شرکت ابوبکر در ماجرای کشتن عقبه هنگام بازگشت پیامبر از جنگ تبوک یاد شده «3» که زیادبنمنذر در سند یکی از آن روایات، غیر قابل اعتماد معرّفی شده و بلکه روایاتی از امامان علیهم السلام در نکوهش وی وارد شده است. «4» انتقاد ابوبکر و دیگر یارانش از خلافت علی علیه السلام «5» و سوگند خوردن آنها در کنار کعبه مبنی بر جلوگیری از به خلافت رسیدن علی علیه السلام «6» نیز در روایات شیعه گزارش شدهاست. بنابراین روایات، خداوند این قضایا را در آیه «یحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا کلِمَةَ الکفرِ وَ کفرُوا بعدَ إسلمهِم و هَمّوا بِما لَم ینالُوا» (توبه/ 9، 74) برای پیامبر آشکار ساخت.
تطبیقهای متعدّدی نیز در روایات شیعه آمده است. آیه «وَمَن لَمیحکم بِما أَنزَلَ اللّه» (مائده/ 5، 44) بر غصب حقّ آلمحمّد به وسیلهابوبکر «7» و «لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفرّقَ بِکم عَن سَبیلِه» (انعام/ 6، 153) بر پیروی از ولایت خلیفه اوّل و دوم در برابر ولایت علی علیه السلام «8» و (1). تأویل الآیات الظاهره، ص 553
(2). الکافی، ج 8، ص 335
(3). البرهان، ج 2، ص 819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98- 100
(4). بحارالانوار، ج 21، ص 222؛ قاموسالرجال، ج 4، ص 520- 524
(5). البرهان، ج 2، ص 819؛ بحار الانوار، ج 21، ص 223 و ج 28، ص 98
(6). البرهان، ج 2، ص 819؛ الاحتجاج، ج 1، ص 214؛ بحار الانوار، ج 28، ص 85
(7). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 325
(8). همان، ص 384
اعلام قرآن، ج1، ص: 370
«الّذینَ یؤذونَ اللّهَ و رَسُولَه» (احزاب/ 33، 57) بر آزارهایشان به علی و فاطمه علیهما السلام «1» و «لَو أنّهُم إِذ ظَلمُوا أَنفُسهُم جاءوک فَاستَغفَروا اللّه» (نساء/ 6، 64) بر عدم توبه آنها از نافرمانی و ظلمشان به پیامبر و علی علیه السلام «2» تطبیق شده است.
منابع
الاتقان فی علوم القرآن؛ الاحتجاج؛ الاختصاص؛ الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، مفید؛ اسباب النزول، واحدی؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابه فی تمییز الصحابه؛ الافصاح فی الامامه؛ الامالی، طوسی؛ الامامة و السیاسه؛ انساب الاشراف؛ بحار الانوار؛ بحر العلوم، سمرقندی؛ البدء و التاریخ؛ البدایة و النهایه؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ تأویلالآیات الظاهره فی فضائل العترة الطاهره؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ بغداد؛ تاریخ خلیفه ابنخیاط؛ تاریخ الخمیس؛ تاریخ العرب؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ المدینة المنوره؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تذکرة الموضوعات؛ تفسیر جوامع الجامع؛ تفسیر العیاشی؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابیحاتم؛ تفسیر القرآن العظیم، ابنکثیر؛ تفسیر القمی؛ التفسیرالکبیر؛ تفسیر المنار؛ تفسیر نمونه؛ تهذیب التهذیب؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الجمل و النصر لسید العترة فی حرب البصره؛ جمهرة انساب العرب؛ حدیقة الشیعه؛ خصائص امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ رسالة شرح المنام؛ روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ الریاض النضره فی مناقب العشره؛ سنن ابنماجه؛ سنن ابیداود؛ سنن الترمذی؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرة النبویه، ابنهشام؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید؛ شواهد التنزیل؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله؛ الصوارم المهرقه؛ الطبقات الکبری؛ طبقات المفسرین؛ العجاب فی بیان الاسباب؛ العقدالفرید؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام؛ الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب؛ فضائل الصحابه؛ قاموسالرجال؛ الکافی؛ الکشاف؛ کشفالاسرار و عدة الابرار؛ اللآلی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه لباب النقول فی اسباب الزول؛ مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن؛ المجموع فی شرح المعذب؛ المحررالوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز؛ مروجالذهب و معادن الجوهر؛ المستدرک علی الصحیحین؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزیل فیالتفسیر والتأویل، بغوی؛ معجم البلدان؛ المغازی؛ مغنی المحتاج الی معرفة معانی الفاظ المنهاج؛ مفحمات الاقران فی مبهمات القرآن؛ موسوعة الامام علی ابنابیطالب علیه السلام؛ الموضوعات فیالآثار و الاخبار؛ مناقب آلابیطالب؛ المیزان فی تفسیرالقرآن؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال؛ النکت و العیون، ماوردی؛ الوسیط فی تفسیر القرآن المجید؛ نهج البلاغه؛ ینابیع الموده. (1). تفسیر قمی، ج 2، ص 196
(2). الکافی، ج 8، ص 334
ابوثُمامه
اشاره
ابوثُمامه: جنادة بن عوف بن امیة بن قلع، از محللان ماههای حرام
نسب وی به مالکبنکنانه «1» از قبایل مکه میرسد. از زندگیاش اطلاع چندانی در دست نیست. او از افراد معروف جاهلیت بود که اسلام رادرک کرده و گویا تا زمان خلیفه دوم نیز زنده بوده است. سهیلی با استناد به نقلی معتقد است که ابوثمامه، اسلام آورده بود.
برابر این نقل، در عهد خلافت عمر، در مراسم حج حضور داشت و چون ازدحام مردم را بر گرد حجرالاسود دید، گفت: من آن را از شما باز میدارم؛ ولی عمر بر وی تازیانه زد و گفت: خداوند این کار جاهلیرا باطل کرده است. «2» شهرت ابوثمامه، به سبب تغییر و تأخیر انداختن ماههای حرام یا «انساء/ نَسیء» بوده است؛ یعنی به جای ماه محرم
ابوسفیان
اشاره
ابوسفیان: صخر بن حرب بن امیة بن عبد شمس، «1» از سران مشرک مکه
سال ولادت او، متفاوت ذکر شده است؛ برخی آن را 10 سال پیش از عامالفیل، یعنی حدود 560 میلادی دانستهاند. «2» پدرش حرب، ندیمِ عبدالمطّلب و از بزرگان مکه بود؛ ازاینرو، پس از مرگ او، زنان قریش گویا مدّتها در سوگواریها با نوحه «واحربا» از او یاد میکردند. «3» ابوسفیان خود از اشراف، «4» حاکمان و از جرّاران مکه «5» (کسانیکه بر بیش از 1000 تن فرماندهی دارند) «6» و ندیم عبّاسبن عبدالمطّلب بود «7» و پس از پدر، رهبری قریش را در جنگها و کاروانهای تجاری برعهده گرفت. «8» وی یکی از معدود باسوادان قریش «9» و از بازرگانان بود «10» که روغن و پشم میفروخت. «11» گاه با داراییهای خویش و دیگران، بازرگانان را تجهیز کرده، به سرزمینهای عجم میفرستاد و گاهی خود نیز با آنان همراه میشد. «12» رأی او نافذ، و پرچم مخصوص سران، معروف به «عُقاب» در اختیارش بود. «13» فردی خویشاونددوست بود «14» و شاید آنچه از او در حمایت از فاطمه علیها السلام در مقابل (1). الاستیعاب، ج 2، ص 270
(2). الاصابه، ج 3، 333
(3). انسابالاشراف، ج 5، ص 9
(4). الاستیعاب، ج 4، ص 240
(5). المحبر، ص 132
(6). المحبر، ص 132
(7). همان، ص 175
(8). اخبار مکه، ص 115
(9). فتوحالبلدان، ص 457
(10). الاستیعاب، ج 4، ص 240
(11). المعارف، ص 575
(12). الاغانی، ج 6، ص 359؛ الاستیعاب، ج 4، ص 240
(13). الاستیعاب، ج 4، ص 240
(14). السیرة النبویه، ج 2، ص 413
اعلام قرآن، ج1، ص: 437
ابوجهل نقل کردهاند، به دلیل همین ویژگی باشد. «1» او را از زنادقه قریش نام بردهاند. «2»
تاریخ از بیبندوباری او سخنها دارد. ماجرای همخوابگی او با سمیه (زن بدکاره معروف) و تولّد زیادبنابیه، بحثهای بسیاری را در تاریخ برانگیخته است. «3» به هر حال، جزئیات زندگی او پیش از اسلام، روشن نیست و پس از آن نیز به جهات سیاسی و اقتدار امویان، آنچه در مسلمانی و تنزیه او نقل شده، محلّ نقد است.
پس از برانگیخته شدن پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوسفیان با دیگر سران مکه، از سَر حسادت و رقابت دیرینه قومی- قبیلهای، به دشمنی با حضرت برخاست؛ «4» چون با حضور پیامبر، دیگر جایگاهی برای اونمیمانْد و در قدرت اجتماعی او ضعف و سقوط راه مییافت. «5»
ابوسفیان خود نیز به این مسأله اذعان کرده، در پاسخ پرسش پیامبر صلی الله علیه و آله که چرا با اینکه میدانی من رسول خدایم، با من میجنگی، گفت: میدانم تو راست میگویی؛ امّا تو جایگاه مرا در قریش میدانی و چیزی آوردهای که با آن، دیگر بزرگی و شرفی برای من نمیماند؛ پس با تواز سر حمیت و کراهت میجنگیم. «6» او از جمله کسانی است که میکوشیدند پیامبر صلی الله علیه و آله را از حرکت باز دارند «7» و چون با اصرار پیامبر و پایداری او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پیامبری خویش را اثبات کند، و بخشی از مشکلات زیستی مردم مکه را به اعجاز برطرف سازد؛ «8» آنگاه در جمع شاکیان بر ضدّ (1). انسابالاشراف، ج 5، ص 14
(2). المحبر، ص 161
(3). العقدالفرید، ج 5، ص 7
(4). السیر و المغازی، ص 144
(5). الاستیعاب، ج 2، ص 271
(6). انسابالاشراف، ج 5، ص 16
(7). السیر و المغازی، ص 197- 198
(8). همان؛ السیرة النبویه، ج 1، ص 295- 296
اعلام قرآن، ج1، ص: 438
پیامبر، نزد ابوطالب رفته، گفتند: برادرزادهات به خدایان ما بد میگوید. دین ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه میشمارد. یا او را از این کار بازدار، یا از ما دورش کن. «1» به رغم همه این دشمنیها، او از جمله کسانی است که پنهان و شبانگاه، پشت خانه رسول خدا مینشستند و بیخبر از هم، آیات الهی را میشنیدند و هنگامیکه «اخنس» نظر او را درباره آیات قرآن پرسید، گفت: ای ابوثعلبه! به خدا چیزهایی شنیدمکه میفهمم و منظور از آن را نیز میدانم. چیزهای دیگری نیز شنیدم که نه میفهمم و نه مقصود آن را میدانم. «2»
ابوسفیان چون از تصمیم پیامبر برای هجرت به مدینه آگاه شد، با شرکت در دارالندوه، و برایپیشگیری از گسترش اسلام، پیشنهادِ مطرح شده (ترور) را پذیرفت. «3» پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله با «ابیبنخلف جمحی» بهمردم مدینه نامه نوشته، از پناه دادن حضرت، ابراز ناخرسندی کرد «4» وبرای فرو نشاندن خشم خویش، داراییهای مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه جحشبنریاب اسدی (از پسرعمّههای پیامبر) را به فروش گذاشت.
این عمل، نکوهش و هجو ابواحمدبنجحش را- با اینکه دخترش «رفاعه» در کابین ابواحمد بود- در پی داشت. «5»
نخستین مواجهه نظامی مشرکان با مسلمانان، 8 ماه پس از هجرت در بطنرابُغ (10 میلی جحفه) به رهبری ابوسفیان بود که بدون درگیری پراکنده شدند. «6» در سال دوم هجرت، دربازگشت از شام که ریاست کاروان تجاری قریش را بر عهده داشت، در نزدیکی مدینه از بیم رویارویی با مسلمانان، از بیراهه و جاده ساحلی، کاروان را به سلامت به مقصد رساند. او از این مخمصه جان سالم به در برد؛ امّا به واقع، علّت پیدایش جنگ بدر، تقاضایش از اهل مکه برای حمایت از کاروان بود. «7» در این جنگ یک فرزند ابوسفیان (حنظله) کشته و فرزند دیگرش (عمرو) اسیر شد و وقتی مسلمانان برای آزادی اواز ابوسفیان فدیه خواستند، گفت: مال و خون باهم جمع نمیشود. «8»
ابوسفیان پس از شکست مشرکان در بدر، به روشهای گوناگون به تحریک قریش (1). السیرة النبویه، ج 1، ص 264- 265
(2). السیرة النبویه، ج 1، ص 315- 481
(3). همان، ج 2، ص 480- 481
(4). المحبر، ص 271
(5). اخبار مکه، ج 2، ص 244- 245
(6). الطبقات، ج 2، ص 4
(7). همان، ص 9
(8). السیرة النبویه، ج 2، ص 650.
اعلام قرآن، ج1، ص: 439
پرداخت. «1» گریستن بر مردگان را برای همه و استعمال بوی خوش و همخوابگی با زنان را برای خویش، تا انتقام حرام کرد. «2» او که از آن پس، تمام جنگهای قریش را بر ضدّ اسلام رهبری میکرد، «3» اندکی بعد شبانگاه با سپاهی بر بنینضیر وارد شد و با کسب خبر از آنان، سحرگاه به «عریض» در سه میلی مدینه رفته، مردی از انصار را کشت و خانهها و کاهها را آتش زد که با تعقیب پیامبر صلی الله علیه و آله پا به فرار گذاشت و برای سبکبالی، فرمان داد تا کیسههای آرد خود را بریزند؛ ازاینرو این تعقیب و گریز، غزوه «سویق» (آرد) نام گرفت. «4» در سال سوم با 3000 تن، سپاهی بزرگ را بر ضدّ مسلمانان سازماندهی کرد «5» و جنگ احد را پیش آورد. مشرکان در مسیر راه احد، در منطقه «ابواء» بر آن شدند تا قبر آمنه مادر پیامبر را نبش و خاکه استخوانهای او را با خود ببرند تا ضمانتی برای مصونیت زنانشان در جنگ باشد؛ امّا در رایزنی ابوسفیان با اهل نظر، از بیم آنکه بنیبکر و بنیخزاعه به عمل مشابهی بر ضدّ آنان دست زنند، از انجام آن منصرف شدند. «6» پس از جنگ احد که با پیروزی مشرکان خاتمه یافت، ابوسفیان بر فراز کوه رفته، فریاد برآورد که جنگ، گاه به نفع شما و گاه به نفع ما است و بدین شکل به سرزنش مسلمانان پرداخت که با درایت پیامبر صلی الله علیه و آله به او پاسخی در خور داده شد. «7» وی در بازگشت از احد، برای سال دیگر، جنگی را وعده داد که پیامبر در آن موعد به کارزار آمد. ابوسفیان و یارانش از مکه بیرون آمدند و تا «مجنّه» (مرالظهران) پیش رفتند؛ امّا به بهانه سختسالی برگشتند. «8» این جریان به غزوه بدرالصغری مشهور شده است. در سال چهارم، پس از واقعه بنینضیر، ابوسفیان فردی را برای ترور پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه فرستاد که بعد از دستگیری او و افشای توطئه، حضرت، عمروبن امیه ضمری و سلمةبناسلم را برای کشتن ابوسفیان به مکه روانه کرد که به انجام (1). السیرة النبویه، ج 3، ص 67
(2). الطبقات، ج 2، ص 22؛ السیر و المغازی، ص 310- 311
(3). انسابالاشراف، ج 5، ص 12
(4). السیر و المغازی، ص 310- 311؛ الطبقات، ج 2، ص 23
(5). السیر و المغازی، ص 322- 323؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 47
(6). المغازی، ج 1، ص 206
(7). السیرة النبویه، ج 3، ص 93- 94
(8). الطبقات، ج 2، ص 45- 46
اعلام قرآن، ج1، ص: 440
آن توفیق نیافتند. «1» رسول خدا، در پاسخ به هجو ابوسفیان نیز به حسانبنثابت فرمان داد تا او را هجو کند. «2» او در سال پنجم، به تحریک یهودیان، جنگ بزرگاحزاب (خندق) را رهبری کرد که با ناکامی مشرکان خاتمه یافت. «3»
ابوسفیان در صلح حدیبیه، در حبس عثمان که به نمایندگی از طرف رسول خدا به شهر مکه رفته بود، نقشی آشکار داشت. «4» پس از آنکه اشراف قریش، با یاری پنهان بنیبکر (همپیمان خویش) بر ضدّ بنیخزاعه (همپیمان مسلمانان) پیمان شکستند، ابوسفیان به نمایندگی از طرف مکه برای تجدید پیمان، به گفت و گو با پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور شد «5» و برای متقاعد کردن حضرت، افرادی را واسطه قرار داد؛ ولی بیآنکه توفیقی یابد، به مکه بازگشت. «6» در سال هشتم هجری، در قضیه فتح مکه و پیش از آن، به ترغیب عبّاس، اسلام آورد «7» و چون فردی افتخارجو و امتیازطلب بود، با وساطت همو، پیامبر صلی الله علیه و آله خانهاش را محلّ امن قرار داد؛ «8» ازاینرو اهل تحقیق، اسلام ابوسفیان را به دیده تردید نگریسته، بدان وقعی نمینهند. «9» از کردهها و گفتههای او پس از اسلام آوردنش، به خوبی میتوان ظاهری بودن اسلامش را دریافت؛ «10» چنانکه وقتی تجمّع مردم را بر گرد پیامبر دید، به حسادت گفت: ای کاش این جمع از او برگردند! پیامبر بر سینهاش کوفت و فرمود: خداوند خوارت کند! او استغفار کرد و گفت: به خدا سوگند! آن را فقط به جهت آنچه در خاطرم گذشت، بر زبان راندم و … اکنونیقین کردم که تو رسول خدایی. «11»
در بازگشت مسلمانان از مکه، در نبرد با هوازن (غزوه حنین) که بسیاری از مسلمانان (1). الطبقات، ج 2، ص 72؛ المحبر، ص 119
(2). العقدالفرید، ج 5، ص 281
(3). المغازی، ج 2، ص 441- 442؛ الارشاد، ج 1، ص 94- 95
(4). السیرة النبویه، ج 3، ص 315
(5). الطبقات، ج 2، ص 102؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 155
(6). السیرة النبویه، ج 4، ص 396- 397؛ الارشاد، ج 1، ص 132- 133
(7). الطبقات، ج 2، ص 102 و 103؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 58
(8). اخبار مکه، ج 2، ص 235؛ الاستیعاب، ج 4، ص 240
(9). الاستیعاب، ج 4، ص 241
(10). قاموسالرجال، ج 5، ص 487
(11). الاصابه، ج 3، ص 333
اعلام قرآن، ج1، ص: 441
گریختند، بر پایه روایتی، ابوسفیان آنان را مسخره کرد «1» و این نخستین نبردی بود که در جمع مسلمانان حضور داشت و با پیروزی مسلمانان و کسب غنایم بسیار، نتوانست چشمداشت خود را از آن غنایم کتمان کند و از پیامبر صلی الله علیه و آله خواست تا وی را نیز از آن بهرهمند سازد. «2» رسول خدا آن را میان قریش تقسیم کرد و بخش عمده آن را به «مؤلفةالقلوب» که ابوسفیان نیز یکی از آنان بود، داد «3» او 100 شتر و 40 اوقیه (هر اوقیه 40 درهم) گرفت؛ سپس از پیامبر خواست تا به فرزندانش نیز سهمی دهد که حضرت چنین کرد؛ آنگاه به پیامبر گفت: تو چه بزرگواری! پدر و مادرم فدای تو. آنگاه که با تو جنگیدم، بهترین جنگجو بودی و وقتی تسلیمتوشدم، چه نیکو مداراگری. «4» در غزوه طایف در سپاه اسلام بود، و در آن، یک چشم خود را از دست داد. «5» هنگامی که مردم هوازن تسلیم شدند، رسولخدا او و مغیرةبنشعبه را به شکستن بت «لات» در دیار آنان (طایف) مأمور کرد؛ «6» همچنین بنابه قولی، برای شکستن بت «منات» که در ناحیه «مشلّل» در «قُدَید» (منطقهای در اطراف مکه) بود، فرمان یافت. «7» گفتهاند: هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نماینده حضرت در نجران، «8» یا مسعاة «9» برای جمع صدقات بود. در بازگشت، در میان راه وقتی از جانشینی ابوبکر و به تعبیر او ابوالفصیل آگاه شد، گفت: من چیزی را میبینم که جز خون آن را فرو نمینشاند؛ «10» البتّه واقدی حضور وی را در مدینه، در آن هنگام، نظر اجماعی اصحاب میداند؛ «11» به هر روی، از مدائنی نقل است که در این قضیه، نزد علی علیه السلام رفت وازاین که فردی از پستترین قبیله قریش به خلافت رسیده، خواست تا حضرت که (1). السیرة النبویه، ج 4، ص 443
(2). المغازی، ج 3، ص 944- 945
(3). الارشاد، ج 1، ص 145
(4). المغازی، ج 3، ص 945؛ الاستیعاب، ج 2، ص 270
(5). انساب الاشراف، ج 5، ص 14؛ الاصابه، ج 3، ص 334
(6). المحبر، ص 315
(7). السیرة النبویه، ج 1، ص 86
(8). انسابالاشراف، ج 5، ص 18
(9). العقدالفرید، ج 4، ص 240
(10). انسابالاشراف، ج 5، ص 18
(11). همان، ج 2، ص 271
اعلام قرآن، ج1، ص: 442
به خلافت سزاوارتر است، به اعتراض و ستیز برخیزد «1» وآمادگی خودرا برای حمایت از خلافت علی اعلام کرد؛ امّا امام علی نپذیرفت. «2» عمر که فتنهگری او را میدانست، به ابوبکر پیشنهاد کرد تا او را تطمیع کند و بدینگونه بر جای نشست و بیعت کرد. «3» در حجّی که با ابوبکر همراه بود، موجب خشم او شد. ابوقحافه (پدر ابوبکر) که حاضر بود، گفت:
پسرم! صدایت را نزد ابنحرب پایین بیاور. «4» در زمان خلافت عمر، مورد احترام خلیفه بود و بر فرشی که اختصاصی او و عبّاس بود، مینشست. «5» در سال 13 هجری، در نبرد «یرموک» همراه فرزندش یزید شرکت کرد «6» و چشم دیگر خود را در آن از دست داد و نابینا شد. «7» در دوره خلافت عثمان که در یک دگرگونی چندین ساله، امویان بر رقیب خود برتری یافتند، منزلتی مضاعف یافت «8» و در جمع امویان آشکاراگفت: حال که گوی خلافت بهدست شما افتاده، درمیان خود آنرا بگردانید و نگذارید از دستتان بیرون رود. «9»
وفاتابوسفیان رانیز به اختلاف، سالهای 30، 31، 33 و 34 نقل کردهاند؛ بنابراین، هنگام مرگ، 88 یا 93 سال داشت. «10» از او فرزندانیچون معاویهسر سلسله امویان و امّحبیبه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله باقی ماند. نقل است: روزی بر شتری سوار بود. معاویه افسار آن را میکشید و یزید از دنبال، آن را میراند که پیامبر صلی الله علیه و آله سواره، کشنده و راننده را لعن کرد. «11» ازمدائنی نقل شده که پیامبر سائلی را عطایی داد و او ثنا گفت و شکر کرد.
رسول خدا فرمود: اگر به ابوسفیان بخشش شود، ثنا نمیگوید و شکر نمیگزارد. «12» (1). الفتوح، ج 2، ص 559
(2). الفتوح، ج 2، ص 559؛ انسابالاشراف، ج 2، ص 271
(3). العقدالفرید، ج 4، ص 240
(4). همان، ص 14
(5). العقدالفرید، ج 2، ص 272
(6). تاریخ طبری، ج 2، ص 336؛ الاستیعاب، ج 4، ص 240
(7). الاستیعاب، ج 2، ص 270
(8). قاموس الرجال، ج 5، ص 487- 488
(9). انسابالاشراف، ج 5، ص 19؛ قاموسالرجال، ج 5، ص 488
(10). انسابالاشراف، ج 5، ص 19؛ الاصابه، ج 3، ص 335
(11). الخصال، ج 1، ص 191
(12). انسابالاشراف، ج 5، ص 18
ابوسفیان در شأن نزول
مفسّران، در ذیل آیات بسیاری از ابوسفیان نام بردهاند که بیشتر آنها در نفی و زشت شماری ابوسفیان و حاکی از واقعیت زندگی او است؛ امّا اندکی از آنها، به گونهای در تأیید و نیکونمایی او آمده که با توجّه به اقتدار امویان و کوشش آنان در تنزیه وی، تردید در آنهاامری پذیرفتنی است.
1. ابنعبّاس از ابوبکر نقل کرده که مقصود از آیات 8- 9 لیل/ 92: «وَ أمّا مَن بَخِلَ وَ استَغنی وَ کذّبَ بِالحُسنی امّا آن کس که بخل و بینیازی ورزید، و آن بهترین را تکذیب کرد» ابوسفیانبن حرب است. «1» مصداق «اشقی» در آیه پانزدهم همین سوره را نیز او دانستهاند. «2»
2. «أرَءَیتَ الّذی یکذّبُ بِالدّینِ* فَذ لِک الَّذی یدُعُّ الیتیمَ/ آیا آن کس که روز جزا را دروغ میشمرَد، دیدی؟ او همان کسی است که یتیم رابهاهانت میرانَد.» (ماعون/ 107، 1- 2) گفته شده است که ابوسفیان، هر هفته دو شتر نحر میکرد. یتیمی نزدش آمد و از او چیزی خواست، وی او را با عصایش راند و این آیات دربارهاش نازل شد. «3»
3. آیات 4- 6 ص/ 38: «و عَجِبوا أن جاءَهم مُنذِرٌ مِنهُم وَ قالَ الکفِرونَ هذا سحِرٌ کذّابٌ* أَجَعَل الألِهةَ إلهاً وحداً إنَّ هذا لَشیءٌ عُجابٌ* وَ انطَلَقَالملأُ مِنهُم أنِ امشوا وَ اصبِروا عَلی ءَالِهَتِکم إنّ هذا لَشیءٌ یراد/ در شگفت شدند از اینکه بیمدهنده از میان خودشان برخاست و کافران گفتند: این جادوگری دروغگو است. آیا همه خدایان را یک خدا گردانیده است؟ این چیزی بس شگفت است! مهترانشان به راه افتادند و گفتند] که بروید و بر پرستش خدایان خویش پایداری ورزید. این است چیزی که از شما خواسته شده است» . روایت شده که دستهای از اشراف قریش، از جمله ابوسفیان، نزد ابوطالب آمده، درباره پیامبر با او گفت و گو و شکایت کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: یک کلمه است که اگر بدان روی کنید/ آنرا بپذیرید] بر عرب سیطره یافته، عجم را به فرمان میآورید و آن این است که بگویید: «لا إله إلّااللّه» و خود را از هرچه جز او است، (1). الدرالمنثور، ج 8، ص 536
(2). مبهمات القرآن، ج 2، ص 723
(3). مجمعالبیان، ج 10، ص 834
اعلام قرآن، ج1، ص: 444
عاری کنید. مشرکان دست برهم زده، گفتند: ای محمّد! آیا میخواهی خدایان را به خدای واحد بدل کنی؟ این کار تو بس شگفت است! سپس پراکنده شدند و این آیات درباره آنان نازل شد. «1» ابن هشام از ابتدای سوره را در شأن آنان میداند. «2»
4. از ابنعبّاس نقل شده که ابوسفیان و دیگر سران، گرد هم آمده، بر آن شدند تا با پیامبر صلی الله علیه و آله درباره آنچه مدّعی است، گفت و گو کنند که شاید عذر او را بپذیرند؛ ازاینرو او را فراخوانده، ابتدا با سرزنش، سپس با تطمیع با او سخن گفتند وچون پافشاری پیامبر را دیدند، گفتند: ای محمد! اگر آنچه را میگوییم، نمیپذیری، پس بدانکه زندگی هیچ کس از مردم، چون ما در تنگی و سختی نیست؛ پس از خدایی که تو را به پیامبری برانگیخته است بخواه تا این کوهها را که مکه در محاصره آنها قرار دارد، هموار سازد و سرزمین ما را بگسترد. پیامبر این خواسته را نیز رد کرد و …؛ سپس گفتند: بهراستی ما به تو ایمان نمیآوریم، جز اینکه آنچه را گفتهایم، انجام دهی. خداوند آیات 90- 93 اسراء/ 17 را درباره آنان نازل کرد و به پیامبرش فرمان داد تا اینگونه بدانان پاسخ گوید: «3» «قُل سُبحانَ رَبّی هَل کنتُ إلّابَشراً رَسولًا» .
5. ابوسفیان، ابوجهل و اخنسبنشریق، در تاریکی شب، برخلاف آنچه از دیگران میخواستند، خود، به شنیدن آیات الهی میایستادند. کلبی گفت: ابوسفیان، ولید و دیگران همه باهم آمدند و گوش فرا دادند که رسول قرآن میخواند، و خواندن وی، در دلهای ایشان اثر نمیکرد؛ از آنکه دلهای ایشان زنگار کفر داشت و حقپذیر نبود. «4»
خداوند در آیه 25 انعام/ 6 درباره آنان فرموده است: بعضی از ایشان به سخن تو گوش میدهند؛ ولی ما بر دلهایشان پردهها افکندهایم تا آن را درنیابند و گوشهایشان را سنگین کردهایم و هر معجزهای را که بنگرند، بدان ایمان نمیآورند وچون نزد تو آیند، با تو به مجادلهپردازند. کافران میگویند که اینها چیزی جز اساطیر پیشینیان نیست: «وَ مِنهُم مَن یستَمِع إلَیک وَ جَعلنا عَلی قُلوبِهم أکنّةً أن یفقَهوهُ وَ فی ءَاذانِهم وَقراً وَ إِن یرَوا کلَّ ءَایةٍ لایؤمِنوا بِها حَتّی إذا جَاءُوک یجدِلونَک یقولُ الّذینَ کفَروا إن هذا إلّاأسطِیرُ الأَوَّلِینَ» . (1). مبهماتالقرآن، ج 2، ص 423
(2). السیرة النبویه، ج 2، ص 417- 418
(3). جامعالبیان، مج 9، ج 15، ص 204- 207؛ مجمعالبیان، ج 6، ص 678
(4). کشفالاسرار، ج 3، ص 326
اعلام قرآن، ج1، ص: 445
6. در ذیل آیه 3 سبأ/ 34: «وَ قالَ الّذینَ کفروا لاتأتِینَا السّاعَةُ» نقل شده: مقصود آیه، ابوسفیان است. او به لات و عزّی سوگند خورد که قیامت نخواهد آمد و ما برانگیخته نمیشویم. «1»
7. در ذیل آیه 36 انبیاء/ 21 آمده است «2» که پیامبر صلی الله علیه و آله بر ابوسفیان و ابوجهل گذشت.
ابوجهل بهاستهزا گفت: به پیامبر بنیعبدمناف بنگر! ابوسفیان گفت: مگر چه میشد اگر پیامبری از بنیعبدمناف بود. پیامبر پس از پاسخ به ابوجهل، به ابوسفیان گفت: تو نیز از سر تعصّب و حمیت سخن گفتهای! خداوند درباره آنان فرمود: «و إذا رَءَاک الّذینَ کفَروا إِن یتَّخِذونَک إلّاهُزُواً/ کافران چون تو را ببینند، بیشک به مسخرهات میگیرند» .
8. آیه 30 انفال/ 8 به ماجرای دارالندوه اشاره دارد که در آن، سران مشرک مکه از جمله ابوسفیان در توطئهای تصمیم گرفتند تا پیامبر را زندانی یا تبعید کنند یا از پای درآورند «3» : «و إذ یمکرُ بِک الّذینَ کفروا لِیثبِتوک أو یقتُلوک أو یخرِجوک وَ یمکرونَ و یمکرُاللّهُ و اللّهُ خَیرُ المکرینَ» .
9. مقصود از طایفه «غیر ذاتالشوکة» در آیه 7 انفال/ 8 را کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان دانستهاند که خداوند در این آیه دستیابی به آن یا پیروزی در جنگ بدر را به مسلمانان وعده داده است «4» : «و إذ یعِدُکم اللّهُ إحدَی الطَّائفَتینِ أنّها لَکم وَ تَوَدّونَ أَنَّ غَیر ذاتِ الشَّوکةِتَکونُ لَکم وَ یریدُ اللّهُ أن یحِقَّ الحَقَّ بِکلِمتِه وَ یقطَعَ دابِرَ الکفِرینَ/ و یاد کنید] آنگاه که خدا یکی از آن دو گروه/ کاروان بازرگانی و سپاه کافران را به شما وعده داد که از آنِ شما خواهد بود، و شما دوست میداشتید که گروه بی خار و سپاه/ کاروان بازرگانی شما را باشد و حال آنکه خدا میخواست که حق را با سخنان خود/ نهادها و سنّتهایی که برای یاری کردن پیامبران و پیروان حق قرار داده استوار و پایدار سازد و بنیاد کافران را براندازد» . مفسّران «5» مقصود از «الرّکبُ أسفلَمِنکم» را در آیه (1). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 167؛ غررالتبیان، ص 425
(2). کشفالاسرار، ج 6، ص 247- 248
(3). روضالجنان، ج 9، ص 101
(4). مجمعالبیان، ج 4، ص 802؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 28
(5). تفسیر عیاشی، ج 2، ص 65؛ مجمعالبیان، ج 4، ص 839
اعلام قرآن، ج1، ص: 446
42 انفال/ 8 ابوسفیان و اصحابش دانستهاند. آنگاه که پیامبر از حضور کاروان تجاری در منطقه آگاه شد، جاسوسانی را برای تهیه گزارش فرستاد. ابوسفیان با آگاهی از آن، راه خود را تغییر داد و به سوی ساحل رفت. آیه، بیان این ماجرا است: «إذ أنتُم بِالعُدوَةِ الدُّنیا و هُم بِالعُدوَةِ القُصوی و الرّکبُ أسفلَ مِنکم/ شما در کرانه نزدیکتر بودید و آنان در کرانه دورتر، و آن قافله در مکانی فروتر از شما بود» .
10. «إنَّ الّذینَ کفَروا ینفِقونَ أمولَهم لِیصُدّوا عَن سَبیلِ اللّهِ فَسَینفِقونَها ثُمّ تَکونُ عَلیهِم حَسرَةً ثُمّیغلَبونَ و الّذینَ کفروا إلی جَهنّمَ یحشرَون/ کافران اموالشان را خرج میکنند تا مردم را از راه خدا بازدارند. زین پس نیز اموالشان را خرج خواهند کرد و بعد حسرت میبرند، و مغلوب میشوند و کافران را در جهنم گرد میآورند» . (انفال/ 8، 36) گفته شده است که ابوسفیانبنحرب، 2000 تن را در جنگ احد به مزدوری گرفت تا با پیامبر کارزار کنند و این آیه درباره او نازل شد. «1»
11. برخی مفسّران، «2» مقصود از «مَثَلُ ما ینفِقونَ فیهذهِ الحَیوةِ الدُّنیا» (117 آلعمران/ 3) را ابوسفیان و یارانش دانستهاند که در بدر و احد، بر ضدّ پیامبر با یکدیگر همدست شدند. گرچه نمیتوان در واقعه بدر، نقشی را برای ابوسفیان پذیرفت، کوششهایاو پس از آن و ترغیب به انتقام جویی از کشتگان بدر و نیز سرمایهگذاریهایش، تردیدناپذیر است؛ از اینرو آنچه در تفسیر آمده، پذیرفتنی مینماید.
12. سالمبنعبداللّه از پدرش ابنعمر نقل میکند: پیامبر افرادی از جمله ابوسفیان را لعنت کرد که خداوند، آیه 128 آلعمران/ 3 را نازل فرمود: «لَیسَ لَک مِن الأمرِ شیءٌ أو یتوبَ عَلیهم أو یعَذّبَهُم فإنّهم ظلِمونَ/ یا ایشان را به توبه وا دارد یا آنان را چون ستمکارانند، عذاب کند و تو را در این کارها دستی نیست» . «3» برخی از محقّقان معاصر، در (1). جامعالبیان، مج 6، ج 9، ص 323؛ مجمعالبیان، ج 4، ص 831
(2). مجمعالبیان، ج 2، ص 818
(3). التفسیر الکبیر، ج 8، ص 231؛ جامعالبیان، مج 3، ج 4، ص 118
اعلام قرآن، ج1، ص: 447
این روایت که یکی از چند روایت سبب نزولآیه است، تردید کردهاند. «1»
13. در ذیل آیه 149 آلعمران/ 3: «یأیها الّذینَ ءَامَنوا إن تُطیعوا الّذینَ کفروا یرُدّوکم علی أعقبِکم فَتَنقلِبوا خسِرینَ/ ای کسانیکه ایمان آوردهاید! اگر از کافران پیروی کنید، شما را به آیین پیشین برمیگردانند؛ پس زیان دیده باز میگردید» ، آمده است که مقصود از «الَّذینَ کفروا» ابوسفیان و اصحاب اویند؛ «2» زیرا پس از شکست احد، بعضی از مسلمانان وسوسه شدند تا با آنان رابطه برقرارکنند که خداوند بدینگونه آنان را بازداشت.
14. «سَنُلقی فی قُلوبِالّذینَ کفروا الرُّعبَ/ در دل کافران هراسی خواهیم افکند» .
(آلعمران/ 3، 151) از سدّی نقل است که ابوسفیان و همراهانش پس از پیروزی احد، در بازگشت به مکه، تصمیم گرفتند بازگشته، کار مسلمانان را یک سره کنند که خداوند در دلهایشان هراس افکند و به ناچار برگشتند. این آیه درباره آنان نازل شد. «3»
15. گفتهاند: منظور از «إنّ النّاسَ قَد جَمَعوا لَکم فَاخشَوهُم» (آلعمران/ 3، 173) ابوسفیان و دیگر یاران اویند که پس از احد یا در بدرصغرا به گردآوری مشرکان برای جنگ با مسلمانان پرداختند. «4»
16. آیه 12 دخان/ 44 را اشاره به تقاضای ابوسفیان از پیامبر برای رفع عذاب قحطی و گرسنگی از اهل مکه دانستهاند «5» : «رَبَّنا اکشِف عَنّا العَذابَ إنّا مُؤمِنونَ» .
17. از ابنعبّاس نقل است «6» که ابوسفیان نزد پیامبر آمد و گفت: ای محمد! تو را به خداوند و خویشاوندی سوگند میدهم. آیا ما کرک و خون بخوریم؟ آیا تو نیستی که گمان میکنی برای عالمیان بهرحمت برانگیخته شدهای؟ پیامبر فرمود: آری. گفت: تو پدران را بهشمشیر و فرزندان را بهگرسنگی کشتی. خداوند در این باره فرمود: «وَ لَقد أخَذنهم بِالعَذابِ فَما استَکانوا لِرَبّهِموَ ما یتَضَرّعونَ/ به عذاب گرفتارشان کردیم؛ پس در مقابل (1). الصحیح من سیرةالنبی صلی الله علیه و آله، ج 6، ص 167- 168
(2). التبیان، ج 3، ص 14
(3). مجمعالبیان، ج 2، ص 414؛ التفسیر الکبیر، ج 9، ص 32
(4). مجمعالبیان، ج 2، ص 886؛ تفسیر ماوردی، ج 1، ص 438
(5). کشفالاسرار، ج 9، ص 96؛ مناقب، ج 1، ص 275
(6). جامعالبیان، مج 10، ج 18، ص 58- 59؛ اسبابالنزول، ص 261- 262
اعلام قرآن، ج1، ص: 448
پروردگارشان نه فروتنی کردند و نه تضرّع» (مؤمنون/ 23، 76) البتّه چنین گزارشی در کتابهای تاریخی نقل نشده است.
18. آیه 1 احزاب/ 33 را درباره ابوسفیان، عکرمه و ابوالاعور سلمی دانستهاند. «1» آنان پس از احد به مدینه آمده، به همراهی عبداللهبنابی بر پیامبر وارد شدند و گفتند: ای محمد! دست از خدایان ما، لات و عزّی و منات بردار و بگو بتها کسانیراکه آنهارامیپرستند، شفاعت میکنند. ما نیز تو را با خدایت وا مینهیم. این سخن بر پیامبرگران آمد و آنان رااز مدینه بیرون کرد. خداوند در تأیید پیامبرش ف رمود: «یأیها النّبی اتَّقِ اللّهَولاتُطِعِ الکفِرینَ و المُنفِقینَ إنّ اللّهَ کانَعَلیماً حَکیماً ای پیامبر! تقوای خدا را پیشه کن و از کافران و منافقان پیروی مکن. خداوند دانا و حکیم است» .
19. ازمجاهد نقلاستکهمقصوداز «جنود» در آیه 9 احزاب/ 33 سپاه احزاب از جمله سپاه ابوسفیان است. «2» در همین سوره نیز «مِن أسفلَ مِنکم» سپاه ابوسفیان دانسته شده است «3» : «إذجاءُوکم مِنفَوقِکمو مِنأسفَلَ مِنکم» . (احزاب/ 33، 10)
20. «الّذین کفروا» را در آیه 84 نساء/ 4، ابوسفیان و دیگر مشرکان دانستهاند. «4» طبق این نقل، خداوند پیامبر را به ترغیب مؤمنان برای جنگ با آنان در بدر صغرا فرمان داده است: «فقتِل فی سَبیلِ اللّهِ لاتُکلَّفُ إلّانَفسَک وَ حَرّضِ المُؤمِنینَ عَسی اللّهُ أنیکفَّ بَأسَ الّذینَ کفروا وَاللّهُ أشدُّ بَأساًو أشدُّ تَنکیلًا پس در راه خدا نبرد کن که جز بر نفس خویش مکلّف نیستی و مؤمنان را به جنگ برانگیز؛ شاید خدا گزند کافران را از شما باز دارد و خشم و عذاب او، از هر خشم و عذابی سختتر است» .
21. در ذیل آیه 104 نساء/ 4 از ابنعبّاس نقل شده است «5» که ابوسفیان در کارزار احد، پیامبر را بر آنچه روی داد، سرزنشگونه به سخره گرفت و در پی تضعیف مسلمانان برآمد که پیامبر فرمان داد تا بدو پاسخ داده، به مقابله برخیزند و این آیه نازل شد: «و لاتَهِنوا فی ابتِغاءِ القَومِ إِن تَکونوا تَألَمونَ فَإنَّهُم یألَمونَ کما تَألَمونَ و تَرجونَ مِن اللّهِ ما لایرجونَ و کانَ اللّهُ عَلیماً حَکیماً/ و در دست یافتن به آن قوم سستی مکنید. اگر شما آزار میبینید، آنان (1). مجمعالبیان، ج 8، ص 525
(2). جامعالبیان، مج 11، ج 21، ص 154؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 573
(3). جامعالبیان، مج 11، ج 21، ص 155- 156
(4). مجمعالبیان، ج 3، ص 128
(5). جامعالبیان، مج 4، ج 5، ص 357
اعلام قرآن، ج1، ص: 449
نیز چون شما آزار میبینند، و شما از خدا چیزی را امید دارید که آنان امید ندارند و خدا دانا و حکیم است» .
22. «یأیها النّاسُ إنّا خَلَقنکم مِن ذَکرٍ و أُنثی. (حجرات/ 49، 13) از مقاتل نقل شده است «1» که سبب نزول این آیه آن است که در فتح مکه، بلال به امر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر بام کعبه بانگ نماز برآورد و چند تن از سران مکه درباره او زبان به نکوهش گشودند.
ابوسفیان به طعنه و سخره گفت: من چیزی نمیگویم. میترسم خداوند به پیامبر خبر دهد! سپس این آیه نازل شد.
23. ابنعبّاس و قتاده مقصود از «أئمّةَ الکفر» در آیه 12 توبه/ 9 را ابوسفیان و دیگر رؤسای قریش که خداوند مسلمانان را به کارزار با آنان امر فرمود، میدانند؛ «2» گرچه بلنسی با توجّه به زمان نزول آیه که پس از تبوک و در سال 9 هجریاست، ارتباط آن را با ابوسفیان که در این زمان اسلام را پذیرفته بود، نمیپذیرد و حمل آیه را بر عموم، سزاوارتر میداند. «3»
24. مفسّران در ذیل آیه 60 توبه/ 9 از ابوسفیان یاد کردهاند که در جایگاه یکی از «مؤلفة قلوبهم» سهمی از غنایم را گرفت. «4»
برخی از مفسّران در ذیل سه آیه، به گونهای ازابوسفیان به نیکی یاد کردهاند که با توجّه به آنچه گذشت، پذیرفتنی نمینماید: 1. از مقاتلبنحیان، در ذیل آیه 34 فصلت/ 41 «ادفَع بِالّتی هِی أحسَنُ فَإذا الّذی بَینَک وَ بَینَه عدوَةٌ کأَنّه ولی حمیمٌ/ بدی دیگران را به شیوهای که نیکوتر است، دور کن که اگر چنین کنی ناگاه آن که میان تو و او دشمنی است، چون دوستی نزدیک و مهربان گردد» ، نقل شده است که در شأن ابوسفیانبنحرب فرود آمد که اوّل، دشمن بود و در دل با رسول خدا و با مؤمنان عداوت داشت و به آخر دوست شد … «5» (1). کشفالاسرار، ج 9، ص 263
(2). الدرالمنثور، ج 4، ص 136
(3). مبهماتالقرآن، ج 1، ص 535- 536
(4). کشفالاسرار، ج 4، ص 159؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 223؛ الکافی، ج 2، ص 391
(5). کشفالاسرار، ج 8، ص 527؛ الکشاف، ج 4، ص 200
اعلام قرآن، ج1، ص: 450
2. «عَسی اللّهُ أنْ یجعلَ بَینَکم و بَینَ الّذینَ عادَیتم مِنهم مودّةً/ شاید خدا میان شما و کسانیکه با آنان دشمنی میورزیدید، دوستی پدید آورد» . (ممتحنه/ 60، 7) برپایه روایتی، منظور از این آیه، اسلام آوردن ابوسفیان است و «مودّت» به ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله با دختر او «امّحبیبه» اشاره دارد؛ «1» گرچه با توجّه به نزول آیه در سالهای آخر حیات پیامبر و تحقّق ازدواج در سالها پیشتر، ارتباط آیه با ابوسفیان منتفی است.
3. برخی از مفسّران در ذیل آیه 15 توبه/ 9 گفتهاند که مقصود از «و یتوبُ اللّهُ علی مَن یشاءُ» ابوسفیان و دیگرانند. «2»
منابع
اخبار مکه و ما جاء فیها من الآثار؛ اسباب النزول، واحدی؛ الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، مفید؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ الاغانی؛ انسابالاشراف؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر العیاشی؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر مبهمات القرآن؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الدرالمنثور فیالتفسیر بالمأثور؛ روضالجنان و روحالجنان؛ السیر والمغازی؛ السیرة النبویه، ابنهشام؛ الصحیح من سیرة النبیالاعظم صلی الله علیه و آله؛ الطبقات الکبری؛ العِقدالفرید؛ غررالتبیان فی من لم یسم فی القرآن؛ فتوحالبلدان؛ قاموسالرجال؛ الکافی؛ کتابالخصال؛ کتابالفتوح؛ الکشاف؛ کشفالاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن؛ المحبّر؛ المعارف؛ المغازی؛ مناقبآلابیطالب؛ النکت و العیون، ماوردی. (1). تفسیر ماوردی، ج 5، ص 519؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 130
(2). کشفالاسرار، ج 4، ص 102؛ غررالتبیان، ص 272
ابوطالب علیه السلام
- البیان عن تأویل آیالقرآن؛ السیرةالنبویه، ابنهشام؛ کتابالثقات؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ مروجالذهب و معادن الجواهر.
اشاره
ابوطالب: عبدمناف «1» بن عبدالمطّلب بنهاشم، عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و از بزرگان مکه گفته شده که نام وی عمران بوده و 35 سال پیش از عامالفیل متولد شده است. مادرش، فاطمه دختر عمروبنعائذ بنعمران بن مخزوم بود «2» که به سبب داشتن پسرانی چون عبداللّه (پدر پیامبر) زبیر و ابوطالب (از داوران قریش)، زنی «مُنجِبَه» (زاینده فرزندانی نجیب) شناخته میشد. «3» پدرش عبد* المطّلب، رئیس مکه و قریش، در سال هشتم عامالفیل به هنگام مرگ، داوری و تولیت امور کعبه را به زبیر و کفالت محمد صلی الله علیه و آله و تولیت سقایت* (آب دادن به حاجیان) را به ابوطالب سپرد؛ «4» هرچند ابوطالب بعدها به سبب تنگدستی، منصب سقایت را به عباس وانهاد. «5»
با مرگ عبدالمطّلب، ریاست در قریش* اندکی دگرگون شد و کسانی چون ابن جدعان و ولیدبن ربیعه نیز مدّعی ریاست شدند. «6» خشکسالیهای پیاپی که از عهد عبدالمطّلب پیدا شد «7» و نیز جود و بخشش فراوان ابوطالب که گفتهاند: در آن روز که او اطعام میکرد، کسی دیگر از قریش اطعام نمیکرد «8» و سرانجام رونق تجارت و ظهور صاحبان ثروت، موجب تنگدستی ابوطالب شد تا آنجا که محمد صلی الله علیه و آله و عباس برای کمک به او، سرپرستی 2 تن از فرزندانش را پذیرفتند. «9» موقعیت ابوطالب برای جانشینی عبدالمطّلب به تدریج (1). السیر و المغازی، ج 1، ص 69
(2). الاصابه، ج 7، ص 196
(3). بزمآورد، ص 163
(4). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 13؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 519
(5). بزمآورد، ص 164
(6). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 13- 14
(7). همان، ص 12
(8). انسابالاشراف، ج 2، ص 288
(9). تاریخ طبری، ج 1، ص 538
اعلام قرآن، ج1، ص: 459
دچار تزلزل شد؛ امّا سیادت معنوی وی که میراث خاندان او بود، هم چنان تا هنگام مرگش باقی ماند. ابوطالب در عین تنگدستی، سیدی بزرگوار و فرمانروایی پرهیبت بود. امام علی علیه السلام درباره ریاست او میگوید: پدرم در عین تهیدستی، سرور قریش بود؛ در حالیکه پیش از او هرگز شخص تهیدستی بر قریش ریاست نکرده بود. «1»
ابوطالب، وقار و حکمت حکما، و هیبت ملوک را داشت و به گفته اکثمبن صیفی، حکیم عرب: حکمت، ریاست و حلم در ابوطالب گرد آمده بود. «2» منصب داوری او در قریش «3» نیز بدو جایگاهی ویژه بخشیده بود؛ چنانکه در یکی از محاکمهها، سنّتِ سوگند در شهادت (قسامه) را بنیان نهاد و بعدها پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیز آن را همانگونه پذیرفت. «4»
به سبب ارتباط خویشاوندی نزدیک ابوطالب با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حمایتهای بیدریغ او از حضرت، بخشهایی از زندگیاش که با زندگی پیامبر ارتباط مستقیم دارد، بیشتر مورد توجّه تاریخنویسان مسلمان قرار گرفته است. ابوطالب پس از مرگ عبدالمطّلب و بنابه وصیت او، برادرزاده 8 سالهاش را به خانه خویش برد و فراتر از فرزندان خود به او محبّت کرد. شبانگاه بستر او را در کنار بستر خود میگسترد و غذایی ویژه برای او فراهم میآورد «5» و به حکم پیشه خود که بازرگانی بود «6» گاه عطر و گندم به شام میبرد، «7» و با این که فرزندانش به همسفری با او تمایل داشتند، فقط پیامبر را با خود میبرد و گویا هیچ سفری بی او نرفته است. «8» در یکی از همین سفرها بود که در شهر «بُصری، داستان بَحیرا* ی (1). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 14
(2). الکنی و الالقاب، ج 1، ص 108- 109
(3). المحبر، ص 132
(4). سنن النسائی، ج 8، ص 3- 5
(5). الطبقات، ج 1، ص 96
(6). السیرة النبویه، ج 1، ص 180
(7). المعارف، ص 575
(8). الطبقات، ج 1، ص 96
اعلام قرآن، ج1، ص: 460
راهب و خبر او درباره آینده حضرت، رخ داد؛ چون بَحیرا از نسبت ابوطالب با حضرت پرسید، ابوطالب در ابتدا، او را پسر خود خواند که این خود اوج محبت وی را به پیامبر نشان میدهد. «1»
ابوطالب که سرپرستی محمد* صلی الله علیه و آله را بر عهده گرفته بود، حتی در دوران جوانی نیز به وی عنایت و توجّه داشت و به پیشنهاد همو بود که حضرت برای تجارت از سوی خدیجه راهی شام شد «2» و سرانجام او که بزرگ خانواده بود، از سوی پیامبر به خواستگاری خدیجه رفت و با کلماتی بلیغ و کوتاه به وصف او پرداخت. «3»
ابوطالب هنگام بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله 75 سال داشت و از همان ابتدای بعثت، همراهی خویش با پیامبر را نشان داد. در نخستین مرحله دعوت که حضرت مخفیانه به آن میپرداخت، بر پایه روایتی، روزی او را با علی علیه السلام در اطراف مکه در حال نماز دید و از آنان درباره آنچه بدان مشغولاند، پرسید. رسول خدا، آن را دین خدا، فرشتگان و پیامبران خواند و او را بدان دعوت کرد؛ امّا وی نپذیرفت؛ ولی سوگند یاد کرد که از آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله کراهت داشته باشد، خودداری کند. بر پایه روایتی دیگر، او با شنیدن اعتقادات پسرش علی علیه السلام، درباره پیامبر گفت: او/ پیامبر تو را جز به خیر دعوت نمیکند. «4»
ابوطالب در یوم* الانذار، جزو دعوتشدگان از خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله بود و برخی او را در همان مجلس که فرزند نوجوانش، علی* علیه السلام، از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله به جانشینی برگزیده شد، ازآنرو که به اطاعت فرزندش فراخوانده شده، مسخره کردند «5» و هنگامی که دعوت، گسترش یافت و پیامبر آشکارا به نکوهش از بتپرستی پرداخت، ابوطالب رسماً به حمایت از ایشان برپا خاست، و چون گروهی از مشرکان نزد وی رفته، تا او را از حمایت رسول اکرم باز دارند، با سخنانی ملایم، آنان را آرام کرد و بازگرداند و پیامبر صلی الله علیه و آله به راه خویش ادامه داد. «6»
در دومین گفت و گوی سران قریش با ابوطالب که به روایتهای گوناگون نقل شده، (1). تاریخ طبری، ج 1، ص 519
(2). البدء و التاریخ، ج 4، ص 137؛ صفةالصفوه، مج 1، ج 1، ص 34
(3). شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 265- 266
(4). تاریخ طبری، ج 1، ص 539 و 543
(5). تاریخ طبری، ص 542- 543
(6). تاریخ طبری، ج 1، ص 543
اعلام قرآن، ج1، ص: 461
پس از شنیدن سخنان آنان به پیامبر گفت: پسر برادر! به گونهای رفتار کن که من تاب تحمّل آن را داشته باشم؛ ولی چون پایداری پیامبر صلی الله علیه و آله را دید، بدو گفت: هرگونه که میپسندی رفتار کن. به خدا سوگند تو را تسلیم نخواهم کرد. «1» برای بار سوم، چون پیشنهاد مشرکان، را درباره مبادله عمارة بن ولید- که از زیباترین و قویترین جوانان قریش بود- با پیامبر شنید، آنان را سرزنش کرد و مطعمبنعدی را که پیشنهاد قریش را منصفانه خوانده بود، به طرفداری از آنان متهم و در شعری هجو «2» و به روایتی دیگر به قتل تهدید کرد. «3» گویا در شب همین واقعه، پیامبر برای مدتی ناپدید شد و ابوطالب از بنیهاشم و بنیمطّلب خواست تا زمان پیدا شدن پیامبر، با شمشیرهای به کمر بسته، سران مشرک را زیر نظر بگیرند و وقتی پیامبر آمد، ابوطالب رسماً اعلام کرد: به خدا سوگند اگر او/ محمد صلی الله علیه و آله را میکشتید، یکی از شما را زنده نمیگذاشتم. این رفتار، قریش را درهم شکست و ابوجهل* را بیش از همه سرافکنده کرد؛ «4» به روایتی دیگر، این واقعه در شب «اسراء» یا معراج* پیامبر که مدتی کوتاه ناپدید شده بود، رخ داد. «5»
حضور ابوطالب، جلو آسیبرسانی مشرکان به پیامبر را میگرفت؛ «6» ازاینرو در هشتادمین سال زندگی خود، همه بنیهاشم و بنیمطّلب را دعوت کرد تا به حمایت از رسولخدا برخیزند که جز ابولهب*، همگی پذیرفتند. ابوطالب چون یکپارچگی بنیهاشم را در حمایت از رسولخدا صلی الله علیه و آله دید، فضیلتهای پیامبر را برای آنان باز گفت و جایگاهش را نشان داد تا بر استواری رأیشان بیفزاید. «7»
ابوطالب پس از هجرت مسلمانان به حبشه (پنجم بعثت) در شعری، نجاشی* را به سبب پذیرش مسلمانان ستود «8» و در سال هفتم بعثت، چون قریشیان کمر به قتل پیامبر بستند، با سرودهای به دفاع از حضرت برخاست. در بیتی از این قصیده آمده است: «واللّهِ لن یصِلوا إلیک بجمعهم/ حتّی أغیبَ فی التّراب دفیناً» ؛ سوگند به خدا! قریش نمیتواند به تو دست (1). السیرة النبویه، ج 1، ص 266
(2). همان، ص 267
(3). انسابالاشراف، ج 2، ص 291
(4). الطبقات، ج 1، ص 158- 159
(5). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 26.
(6). البدایة و النهایه، ج 3، ص 98
(7). تاریخ طبری، ج 1، ص 545
(8). مجمعالبیان، ج 4، ص 446
اعلام قرآن، ج1، ص: 462
یابد؛ مگر اینکه من در خاک دفن شوم. «1»
حمایتهای بیدریغ ابوطالب از پیامبر صلی الله علیه و آله و ناامیدی قریش از بازداری وی، آنان را به انعقاد عهدنامهای بر ضدّ بنیعبدالمطّلب کشاند؛ ولی این پیمان، نه تنها ابوطالب را به عقبنشینی وانداشت، بلکه موجب شد تا وی با تحریک و تحریض دیگران، از رسولخدا پشتیبانی کند «2» و پس از آن که پیامبر از طریق وحی، از نابودی عهدنامه آگاه شد، ابوطالب به اتفاق ایشان به سوی مکه آمد و در جمع قریشیانی که از وی میخواستند تا پسر برادرش را رها کند و به سوی آنان بازگردد، در کنار کعبه گفت: مردم! به سراغ عهدنامه خود بروید که شاید در آن گشایش و وسیله صله رحم برای ما باشد. چون عهدنامه را آوردند، ابوطالب گفت: آیا این عهدنامه شما است؟ همگی تصدیق کردند؛ سپس آنان را از خبر غیبی پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه کرد و گفت: اگر او دروغ گفته باشد، او را به شما تحویل میدهم تا او را بکشید. قریش گفتند: این انصاف است؛ امّا چون معجزه الهی را دیدند، گفتند: این سحر است. «3» به هر روی، به دنبال آن، عهدنامه نقض شد و ابوطالب نقضکنندگان آن را در شعری ستود. «4» ابوطالب با این کوششها، تا حدّ پدری پیامبر بالا رفت و همسرش چونان مادر حضرت بود. «5»
وی سرانجام در سال دهم بعثت و در 85 سالگی از دنیا رفت «6» و در بستر مرگ، بنیعبدالمطّلب را فراخواند و گفت: شما هرگز بهتر از آنچه از محمد میشنوید و او بدان امر میکند، نمییابید؛ پس از او پیروی و او را یاری کنید تا رشد یابید. «7» جملات برجای مانده از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله که هنگام دیدن جنازه ابوطالب بر زبان راند، میتواند تصویری کامل و دقیق را از ابوطالب در نگاه ایشان ترسیم کند: عمو! کودک بودم مرا پروراندی.
یتیم بودم مرا سرپرستی کردی و در بزرگی مرا یاری نمودی. خداوند به جهت من تو را (1). السیر و المغازی، ص 155؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 31
(2). الکامل، ج 2، ص 87
(3). الکامل، ج 2، ص 31- 32
(4). السیرة النبویه، ج 1، ص 378
(5). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 14
(6). انسابالاشراف، ج 2، ص 289
(7). المنتظم، ج 2، ص 146- 147
اعلام قرآن، ج1، ص: 463
سزای نیکو دهد «1» و نیز فرمود: در این ایام دو مصیبت مرگ خدیجه و ابوطالب بر این امّت نازل شد. بر کدام یک بیشتر گریه کنم؟ «2» حزن و اندوه پیامبر صلی الله علیه و آله بر خدیجه و ابوطالب، موجب شد که این سال را «عامالحزن» بنامند. «3»
پیکر ابوطالب در منطقه حجون مکه به خاک سپرده شد. «4» از او پسرانی چون عقیل، جعفر و علی علیه السلام و دخترانی چون امّهانی، جمانه، و ریطه، باقی ماندند. «5» در منابع تاریخی، بدون هیچ اختلافی، مرگ ابوطالب را آغاز مرحلهای دانستهاند که قریش بر آزار و اذیت پیامبر جسارت یافت. «6»
شعر ابوطالب
ابوطالب شاعری نامآور بود و ابیاتِ فراوانی به او منسوب است؛ البتّه همه آنها متواتر نیست؛ امّا مجموعهای از اشعار به گونهای متواتر نقل شده که انتساب آنها را به او نمیتوان انکار کرد. این اشعار در چهار دیوان، به نام اشعار ابوطالب جمع شده «7» و از نخستین سدههای اسلامی تا دورههای بعد، همواره مورد توجّه ادیبان و شاعران جهان اسلام بوده است. در بین همه آنها قصیده «لامیه» او شهرت به سزایی دارد. خاورشناسان نیز بهرغم چند و چونی که در درستی انتساب این اشعار به ابوطالب کردهاند، به انکار مطلق آنها نپرداختهاند. «8» برپایه دو روایت تاریخی، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در دو واقعه به این اشعار در مدینه استناد و ابیاتی از آنها را قرائت کرده است: یکی ماجرای دعای پیامبر برای نزول باران «9» و دیگری هنگام مشاهده کشتگان بدر «10» که ابوطالب در آن، پیروزی بنیهاشم و مسلمانان (1). شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 270؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 35
(2). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 35
(3). بحارالانوار، ج 19، ص 15 و 25 و ج 35، ص 82
(4). انسابالاشراف، ج 2، ص 289
(5). الطبقات، ج 1، ص 97- 98
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 419؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 553؛ البدایة والنهایه، ج 3، ص 98
(7). شعر ابیطالب، ص 18
(8). دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 619
(9). شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 274
(10). همان، ص 273
اعلام قرآن، ج1، ص: 464
را پیشبینی کرده بود. بخشی از ابیات منسوب به ابوطالب، حاکی از عقاید او و بخشی دارای ارزش تاریخی است؛ به طوری که محققان در ماجراهای عربستان و نخستین سالهای بعثتنبوی صلی الله علیه و آله به آنها استناد میکنند. پارهای از خاورشناسان نیز به آنها توجّه کردهاند. «1»
ایمان ابوطالب
ایمان و اسلام ابوطالب از دیرباز میان شیعه و سنی، محل بحث و نزاع بوده؛ امّا سمت و سوی مباحث از نگاه تاریخی، به مسأله کلامی تغییر مسیر داده است. در عرصه مجادلات حدیثی، هر دو فرقه، ابوابی را در مجامع حدیثی به موضوع ایمان ابوطالب اختصاص دادهاند که در کتاب «الحجّة» از اصول کافی، روایتهایی در اینباره و جایگاه او در مراحل گوناگون زندگی حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل شده است. «2» در دیگر کتابها نیز روایات بسیاری هست «3» که شیعه براساس آنها، مدعی اجماع اهل بیت علیه السلام بر ایمان وی است. «4»
منابع تاریخی و حدیثی اهلسنت بر چند نکته متّفقاند: سرپرستی ابوطالب از پیامبر صلی الله علیه و آله، حمایت او از آن حضرت در برابر مشرکان و از بین رفتن امنیت با مرگ ابوطالب؛ ولی در باب سکوتِ وی هنگامِ احتضار و بر زبان نیاوردن شهادتین، اختلاف دارند؛ هرچند روایتهایی که نشان میدهد کلمه شهادتین را بر زبان آورده، از دید آنان پنهان نمانده است. «5» بر اساس روایتهای تاریخی، نه تنها ابوطالب را نمیتوان در زمره افراد بیاعتنا به دعوت نبوی شمرده، بلکه به گواهی تاریخ، خلق و خو و رفتار فردی- اجتماعی پیامبر صلی الله علیه و آله در سالهای پیش از بعثت، اثر تربیت خاندانی است که به (1). دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 619
(2). الکافی، ج 1، ص 440- 454
(3). البرهان، ج 2، ص 46، 672، 678 و 719 و ج 4، ص 274- 275
(4). المیزان، ج 7، ص 57- 59
(5). السیر و المغازی، ص 238؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 418
اعلام قرآن، ج1، ص: 465
پایبندی به آیین حنیف، شرافت، پاکدامنی و سخاوت شهره بودند و ابوطالب، رئیس چنین خاندان بزرگواری بوده است. توفیق نسبی دعوت اسلامی در مکه، بدون یاوری ابوطالب ممکن نبود. «1» خدمت و هنر ابوطالب آن بود که نزاع پیامبر با قریش را به نزاعی میان دو طایفه مهم و معتبر تبدیل ساخت و از این رهگذر، پیامبر را در آماج نزاعها و مخالفتها تنها رها نکرد؛ «2» بنابراین، موارد تاریخی با نقل سکوت ابوطالب در بستر مرگ، هرگز نمیتواند مبنای داوری درباره ایمان یا کفر او قرار گیرد؛ هرچند در نمایه رفتار تاریخی او- به ویژه در دهه نخستین بعثت که همواره بر محور حمایت از پیامبر میچرخید- او را در شمار مؤمنانی قرار میدهد که در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله دچار آسیبهای جدّی و فراوان شدند. «3»
در میان مجموعههای حدیثی- کلامی- تاریخی، موضع ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهجالبلاغه در اینباره جالب است. وی روایتها و استدلالهای اهلسنت و شیعه را در کنار هم نقل میکند تا خواننده، خود به داوری در این موضوع بپردازد. ابن ابیالحدید، نخست به دیدگاه اهلسنت درباره ابوطالب اشاره و از آنان احادیثی را نقل میکند؛ از جمله: 1. خودداری ابوطالب از گفتن شهادتین هنگام مرگ؛ 2. نزول پارهای آیات درباره او؛ 3. روایت منسوب به علی علیه السلام که پس از مرگ ابوطالب به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: عموی گمراه تو از دنیا رفت با او چه کنم؟ 4. نماز نخواندن ابوطالب؛ 5. ارث نبردن علی علیه السلام و جعفر از میراث ابوطالب، به دلیل آن که آنها (برخلاف پدر) مسلمان بودند؛ 6. روایت پیامبر درباره جایگاه آخرتی ابوطالب در کنار آتش؛ 7. عدم استغفار حضرت برای ابوطالب؛ سپس بدین شرح به نقل دیدگاه شیعه و معتزله میپردازد: 1. بر زبان آوردن شهادتین به صورت آهسته؛ 2. اجازه یافتن پیامبر صلی الله علیه و آله برای شفاعت او بر پایه روایتی از علی علیه السلام؛ 3. حشر وی در قیامت در سیمای پیامبران و ابهَّت پادشاهان؛ 4. سزاواری آتش برای کسی که ایمان ابوطالب را منکر است؛ 5. سنگینتر بودن ایمان ابوطالب نسبت به ایمان همه مردم و این که امام علی علیه السلام به نیابت از او حج انجام میداد؛ 6. تصدیق پیامبر به راستگویی در نبوت؛ 7. سخنی از پیامبر صلی الله علیه و آله که ابوطالب سرپرست یتیم در بهشت است؛ 8. اظهار محبت پیامبر صلی الله علیه و آله به عقیل به جهت ابوطالب؛ 9. تشبیه وی به اصحاب کهف که (1). تاریخ طبری، ج 1، ص 547؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 31
(2). البدایة و النهایه، ج 3، ص 98
(3). المنتظم، ج 2، ص 146- 147
اعلام قرآن، ج1، ص: 466
ایمانشان را مخفی کردند؛ 10. اعلام درگذشت ابوطالب از سوی جبرئیل به پیامبر و این که مکه را ترک کند؛ 11. اعلام رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله از او؛ 12. غسل ابوطالب به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و وعده استغفار*؛ 13. یاد کردن پیامبر از او؛ 14. سخن ابوبکر مبنی بر این که اسلام ابوطالب، مایه روشنی چشم پیامبر صلی الله علیه و آله بود؛ 15. بقای فاطمه بنتاسد که مسلمان بود، در قباله همسری ابوطالب؛ 16. محبت پیامبر صلی الله علیه و آله به او؛ 17. مخدوش بودن روایتی که وی را جهنّمی میخواند؛ 18. آگاهی از فضایل پیامبر که در وقت ازدواجِ آن حضرت با خدیجه بر زبان راند؛ 19. مضمون اشعار او؛ 20. تقیه کردن ابوطالب.
ابنابیالحدید در پایان، درباره ایمان ابوطالب براساس قاعده عقلی در تعارض دو بینه نزد حاکم، به توقف حکم میکند؛ هرچند راه جدال را برای اصحاب حدیث باز میگذارد و در نهایت با اشاره به دیدگاه شیعه مینویسد:
به نظر شیعیان، روایت هایی که از اسلام ابوطالب حکایت میکند، ارجح است؛ زیرا ما حکمی ایجابی را ادّعا میکنیم و برای اثبات آن نیز گواهی میآوریم؛ در حالی که مخالفان ما بر نفی، دلیل میآورند و هنگامی که مدّعا، نفی حکم باشد، شهادت، معنا ندارد؛ زیرا شهادتی که در هر دو سوی قضیه با هم قرار گرفته، هنگامی است که مدّعای طرفین اثباتی باشد. «1»
درباره ایمان ابوطالب، در میان شیعیان، کتابهایی تألیف شده که عناوین آنها در کتاب الذریعة نوشته آقابزرگ تهرانی گرد آمده است که به نُه عنوان میرسد. «2» در میان اهلسنت نیز کتابی با نام اسنیالمطالب فینجاةابیطالب نوشته شده است. «3»
به نظر بعضی از پژوهشگران معاصر، روایاتی که درباره عدم ایمان ابوطالب نقل میشود، نمیتواند درست باشد؛ بلکه ساخته و پرداخته قضایایی است که در آن، رقابت و تفاخر میان خاندانهای بنی امیه و بنیهاشم در یک دوره، و بنی عباس و علویان در دوره دیگر به اوج خود رسیده بود. طرفداران بنیامیه که در منابر و مساجد به علی علیه السلام ناسزا میگفتند و روایات و احادیثی در ذمّ او جعل میکردند، آزادانه به تبلیغات بر ضدّ علی و (1). شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 262- 276
(2). الذریعه، ج 2، ص 512- 513
(3). بزمآورد، ص 166- 167؛ الذریعه، ج 2، ص 511
اعلام قرآن، ج1، ص: 467
خاندان او میپرداختند و طرفداران خاندان علی جرأت ردّ و انکار نداشتند. این احادیث به دو دلیل برای پایین آوردن مقام علی علیه السلام و زدودن افتخارات خاندان او جعل و وضع شده است: الف. انکار افتخار علی علیه السلام که پدرش در شکوفایی اسلام نقش آفریده بود؛ در مواجهه با معاویه که پدرش از دشمنان سرسخت پیامبر بود و در فتح مکه به ناچار مسلمان شده بود؛ ب. تلاش بنیعباس که سر سلسله آنان نیز در مکه هنوز مسلمان نشده بود؛ در مقابله با علویانِ مدّعی خلافت که به ابوطالب نسب میبردند. «1»
از زاویه کلامی، احمد زینی دحلان بر این باور است که ایمان، تصدیقِ قلبی و اسلام، ادای تکالیف ظاهری شرعی است؛ بنابراین، اسلام و ایمان، هر دو در کسی پیدا میشود که شهادتین را بر زبان جاری سازد و آن را در قلب نیز تصدیق کند. اسلام آنگاه از ایمان جدا میشود که شخصی فقط به تکالیف ظاهری تن دهد؛ مانند منافقان. جدایی ایمان نیز از اسلام، زمانی است که کسی فقط تصدیقِ قلبی داشته باشد. اگر ایمان باطنی وجود داشته و تکذیب ظاهری نیز از روی کینه و دشمنی باشد، ایمانِ باطنی سودی ندارد؛ ولی اگر عدمِ اطاعت ظاهری و عدم اقرار زبانی، به سببِ عذری باشد، ایمانِ باطنی سودمند است، و یکی از عذرهای عدم اطاعت ظاهری از اسلام، ترس از ستمگر است؛ مانند ماجرای ابوطالب. «2»
به نظر یکی دیگر از پژوهشگران، اگر ابوطالب را با ابولهب بسنجیم، درمییابیم که انسان هیچگاه نمیتواند عقیده باطنی خود را در رفتار نشان ندهد؛ در حالی که ابوطالب هرگز تا پایان عمر رفتار کافرانهای نداشت. «3»
ابوطالب در شأن نزول
بنا به روایاتی چند، نزول آیاتی از قرآن کریم در شأن ابوطالب است.
1. آیه 26 انعام/ 6: «و هُم ینهَونَ عَنهُ و ینَونَ عَنهُ و ان یهلِکونَ الَّا انفُسَهُم (1). بزمآورد، ص 166- 167؛ الذریعه، ج 2، ص 511
(2). اسنیالمطالب، ص 1
(3). خطوات علی طریق الاسلام، ص 466
اعلام قرآن، ج1، ص: 468
و ما یشعُرون/ و ایشان مردم را] از او باز میدارند و خود نیز از او فاصله میگیرند و جز خود را به نابودی نمیاندازند ولی نمیدانند.»
حبیببن ابی ثابت (از فردی که از ابنعباس شنیده) روایت کرده که این آیه در شأن ابوطالب نازل شده است؛ زیرا مردم را از آزار رساندن به پیامبر باز میداشت، و خود نیز از ایمان آوردن به پیامبر دوری میکرد. «1» روایتی دیگر در این زمینه از عطاءبن دینار «2» و روایت سوم از قاسمبن مخیمره است؛ «3» امّا وجود ضعفها و اشکالات متعدد در این روایات، موجب تردید در صحت آنها شده است. نخست آن که روایت حبیببنابیثابت که مهمترین روایت درباره این شأن نزول است و از طرق متعدد نقل شده، مرسل است و مشخص نیست که چه کسی آن را از ابنعباس شنیده و روایت کرده است. اشکال دیگر، تعارض این چند روایت با روایاتی بیشتر و صحیحتر است که نزول آیه را درباره مشرکان قریش دانسته است؛ زیرا آنان مردم را از پیروی و ایمان به محمّد صلی الله علیه و آله یا قرآن باز میداشتند و خود نیز از آن فاصله میگرفتند. آنچه مفسران متقدّم و متأخّر در تفسیر آیه پیشین بیان کردهاند نیز با همین روایات موافق است. به طور کلّی در تفسیر این آیه، سه احتمال بیان شده است:
1. برخی از مفسّران با استناد به سیاق این آیه و آیات قبل، مرجع ضمیر در دو کلمه «عنه» را قرآن کریم دانستهاند. «4» از قتاده و مجاهد نیز نقل شده است که مشرکان قریش، مردم را از شنیدن قرآن نهی و خود نیز از شنیدن آن دوری میکردند. «5» بنابراین احتمال، نزول آیه نمیتواند در شأن ابوطالب باشد؛ زیرا او، مردم را از آزار رساندن به پیامبر بازمیداشت، نه از شنیدن قرآن.
2. هر دو ضمیر به پیامبر باز میگردد و مراد آیه این است که آنان مردم را از ایمان و پیروی از پیامبر نهی میکردند و خود نیز از پیامبر فاصله میگرفتند. در تأیید این احتمال، (1). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 228- 229؛ اسبابالنزول، واحدی، ص 177
(2). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 229
(3). اسبابالنزول، واحدی، ص 177
(4). روحالبیان، ج 3، ص 20؛ التحریروالتنویر، ج 7، ص 182
(5). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 227- 228؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 261؛ تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 132
اعلام قرآن، ج1، ص: 469
روایات صحیح متعدّدی از ابنحنفیه، سدّی و ابنعباس از طریق علی بن ابیطلحه که صحیحترین طریق به ابنعباس است، «1» نقل شده که مشرکان، مردم را از ایمان آوردن به پیامبر باز میداشتند و خود نیز دعوت پیامبر را اجابت نمیکردند. «2» بنابراین احتمال که با سیاق آیه هم مخالف نیست، نزول آیه در شأن مشرکان است، نه ابوطالب.
3. مرجعِ دو ضمیر، پیامبر، و معنای آیه این است که آنان مردم را از آزار رساندن به پیامبر نهی، و خود از ایمان آوردن امتناع میکردند. بنابراین احتمال، نزول آیه میتواند در شأن ابوطالب باشد؛ امّا به دلیل مخالفت با سیاق آیه، ضعف سند این روایات و نیز تعارض با روایات فراوان و صحیحی که دو احتمال اوّل را گزارش کرده، بیاعتبار است؛ به همین دلیل، طبری و ابنکثیر، روایات دو احتمال اوّل را ترجیح دادهاند. «3»
اشکال سوم روایات پیشین، ناسازگاری با سیاق آیات است؛ زیرا سیاق این آیه با آیات قبل و بعد یکنواخت است و بر مذمّت و توبیخ افراد مورد اشاره آیه دلالت دارد و این سیاق تفکیکبردار نیست؛ در حالی که این روایات مستلزم آن است که یک بخش از آیه «ینهَونَ عَنهُ» در مدح ابوطالب و بخش دیگر در مذمّت وی باشد. قرطبی نیز روایتی را نقل کرده که به روشنی بر نزول بخشی از آیه در مدح ابوطالب دلالت دارد. وی نقل میکند که روزی پیامبر، در کنار کعبه نماز میخواند. ابوجهل گفت: چه کسی حاضر است نماز این مرد را بشکند؟ ابنزِبَعْری برخاست و صورت پیامبر را آلوده کرد و پیامبر را از نماز بازداشت. رسول خدا به ابوطالب شکایت برد. ابوطالب به کنار کعبه، نزد قوم آمد و با ابنزبعری و سایر مشرکان حاضر، همان کرد که با پیامبر انجام داده بودند؛ آنگاه آیه پیش گفته نازل شد. پیامبر به ابوطالب گفت: ای عمو! آیهای در شأن تو نازل شد. ابوطالب گفت:
آن چیست؟ پیامبر فرمود: تو قریش را از آزار من باز میداری و خود از ایمان به من امتناع میورزی. در این هنگام، ابوطالب در پاسخ پیامبر اشعاری سرود که در آن، ضمن حمایت قاطع از حضرت، ایشان را به ادامه دادن راه سفارش کرد. «4» بر پایه این روایت، بخشی از آیه (1). الاتقان، ج 1، ص 245 و ج 2، ص 415
(2). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 227؛ تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 132؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 261
(3). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 229؛ تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 132
(4). تفسیر قرطبی، ج 6، ص 261
اعلام قرآن، ج1، ص: 470
«ینهَونَ عَنهُ» باید در مدح ابیطالب باشد؛ در حالی که لحن و سیاق آیه و نیز ارتباط آن با آیات قبل بر سرزنش افراد مورد اشاره آیه دلالت دارد.
اشکال چهارم بر این دسته از روایات این است که طبق روایات صحیح از پیامبر و صحابه، سوره انعام به طور دفعی و یکباره بر پیامبر نازل شده است. عبداللّه بنعمر در روایتی از پیامبر نقل میکند که فرمود: سوره انعام یکباره بر من نازل شد؛ درحالی که 70 هزار ملک با حمد و تسبیح خداوند، آن را مشایعت میکردند. «1» بنابراین روایات، آیات سوره انعام، سبب نزول خاصّی نخواهد داشت و شأن نزول هر بخش از آیات این سوره، با توجّه به قراین موجود در آیات و سیاق آیات به دست میآید. طبری در مورد روایت قاسم بنمخیمره نیز نقلی دارد که نشان از اجتهاد وی در این روایت دارد.
ابنمخیمره در این روایت میگوید: آیه در شأن ابوطالب نازل شده است؛ زیرا ابن وکیع از بشر نقل کرده که ابوطالب مردم را از ایذای پیامبر باز میداشت و خود نیز آن حضرت را تصدیق نمیکرد. «2»
2. آیه 113 توبه/ 9: «ما کانَ لِلنَّبی والَّذینَ ءامَنوا ان یستَغفِروا لِلمُشرِکینَ و لَو کانوا اولی قُربی مِن بَعدِ ما تَبَینَ لَهُم انَّهُم اصحبُ الجَحیم.»
زهری از سعید بنمسیب و او از پدرش نقل کرده که پیامبر هنگام وفات ابوطالب نزد وی آمد و ابوجهل و عبداللّه ابنامیه را بر بالین او حاضر دید. پیامبر از عموی خود خواست کلمه «لا إله الّا اللّه» را به زبان آورد تا نزد خداوند، بر ایمان وی شهادت دهد؛ امّا ابوجهل و عبداللّه از ابوطالب خواستند که از دین عبدالمطّلب روی برنگرداند. رسول خدا پیوسته کلمه توحید را بر ابوطالب عرضه میداشت؛ ولی آخرین سخنابوطالب این بود که بر دین عبدالمطلب باقی خواهد ماند و از گفتن «لا إله الّا اللّه» امتناع ورزید. در این هنگام، پیامبر سوگند یاد کرد که تا از جانب خداوند نهی نشدهام، برای تو استغفار خواهم کرد و در پی سوگند پیامبر، آیه پیشین و آیه 56 قصص/ 28 نازل شد. «3» طبری روایت دیگری را به (1). تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 127؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 243
(2). جامعالبیان، مج 5، ج 7، ص 228- 229
(3). همان، مج 7، ج 11، ص 56- 57؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 181- 184؛ اسبابالنزول، واحدی، ص 215- 216
اعلام قرآن، ج1، ص: 471
همین مضمون از معمر نقل کرده «1» که طبق گفته بخاری، معمر از زهری و او از سعیدبنمسیب نقل کرده است؛ «2» بنابراین، سند این روایت فقط به سعیدبنمسیب میرسد.
از ظاهر روایت برمیآید که دو آیه پیشین، پس از سوگند رسول خدا و پیش از وفات ابوطالب نازل شده؛ چنانکه میبدی نیز به آن تصریح کرده است. «3» بهرغم وجود این روایت در صحیح مسلم و بخاری، بیشتر مفسّران اهلسنت، آن را به ادلّه مختلف صحیح ندانسته و رد کردهاند. در نقد سند این روایت گفتهاند: سعیدبنمسیب که به «راویه عمر» مشهور بود، «4» به انحراف و دشمنی با علی علیه السلام متّهم است و یکی از فرزندان علی علیه السلام در گفتوگویی او را منافق شمرده «5» و شیخ مفید نیز در الارکان او را ناصبی دانسته است. «6»
روایت پدر سعید نیز مرسل است؛ زیرا بنا به نقل ابنحجر از واقدی، مسیب در روز فتح مکه اسلام آورده است و در زمان نزول آیه، نه مسلمان بوده و نه شاهد نزول آیه. ابنحجر نیز از ازدی و غیر او نقل میکند کهمسیب از کسانی است که جز پسرش سعید، کسی از او روایت نکرده است. «7» اشکال مهمتر درباره روایتِ پیش گفته، راجع به متن و نیز ناسازگاری آن با زمان نزول آیه است. مفسران متّفقاند که سوره توبه، از واپسین سورههایی است که پس از فتح مکه بر پیامبر نازل شد. «8» ابنعاشور درباره این خبر و روایتی که نزول آیه را درباره پدر و مادر پیامبر دانسته، میگوید: این دو خبر، واهی است؛ زیرا نزول آیه 113 توبه/ 9 در سالهای پایانی رسالت پیامبر، در مدینه بوده است. «9»
اشکال دیگر، تعارض این روایت با روایات صحیح دیگری است که نزول آیه را در شأن غیر ابوطالب دانسته است. آن طور که برزنجی بررسی کرده، «10» درباره سبب نزول آیه (1). جامعالبیان، مج 7، ج 11، ص 57
(2). صحیح البخاری، ج 5، ص 248
(3). کشفالاسرار، ج 4، ص 221
(4). تهذیبالتهذیب، ج 4، ص 77
(5). شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 309؛ اسبابالنزول، حجتی، ص 209
(6). منتهیالمقال، ص 147؛ اسبابالنزول، حجتی، ص 209
(7). تهذیبالتهذیب، ج 10، ص 139
(8). الکشاف، ج 2، ص 315؛ مجمعالبیان، ج 5، ص 3؛ المنار، ج 11، ص 58 و ج 7، ص 543
(9). التحریروالتنویر، ج 11، ص 44
(10). اسنیالمطالب، ص 46
اعلام قرآن، ج1، ص: 472
پیشین، 3 دسته روایت وجود دارد: یک دسته، نزول آیه را در شأن مادر پیامبر (آمنه*) دانسته که از سوی مفسّران شیعه و محقّقان اهلسنّت، رد شده است «1» دسته دوم، درشأن ابوطالب و دسته سوم که شامل روایات صحیح زیادی است، نزول آن را در شأن پدران مشرک مسلمانان دانسته است. از مجاهد نقل شده: هنگامی که مؤمنان گفتند: آیا برای پدرانمان استغفار نکنیم؛ حال آن که ابراهیم برای پدر مشرکش استغفار کرد؟ آیه مورد نظر نازل شد. «2» در روایت صحیح دیگری که بیشتر محدّثان اهلسنت چون امام احمد بنحنبل، ترمذی، طیالسی، نسائی، ابنجریر، ابنابیحاتم، ابنمردویه و دیگران از علی علیه السلام نقل کردهاند، آمده است که امام علی علیه السلام شنید مردی برای پدر و مادر مشرکش استغفار میکند. به او گفت: آیا برای آن دو که مشرکند استغفار میکنی؟ مرد پاسخ داد: آیا ابراهیم برای پدر مشرکش استغفار نکرد؟ حضرت علی علیه السلام قضیه را برای پیامبر گزارش کرد و درپی آن، آیه پیشین نازل شد. «3» طبری و ابن ابیحاتم روایت دیگری را نیز نقل کردهاند که میگوید: مؤمنان برای پدران مشرکشان استغفار میکردند تا آیه نازل شد و آنها را نهی کرد، و از آن پس، دیگر برای پدران مشرکشان که از دنیا رفته بودند، استغفار نمیکردند؛ امّا از استغفار برای زندههایشان منع نشده بودند. «4» روایت اخیر را علیبنابی طلحه از ابنعباس نقل کرده است؛ بنابراین، با وجود این روایات متعدّد و صحیح در سبب نزول آیه، وجهی برای صحت روایت پیش گفته نمیماند. برخی مفسّران برای جمع بین روایات، قائل به تکرار نزول آیه شدهاند؛ «5» امّا بیشتر مفسّران، تکرار نزول را بر خلاف اصل (1). اسنیالمطالب، ص 46؛ المنار، ج 11، ص 58
(2). جامعالبیان، مج 7، ج 11، ص 57؛ تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 407
(3). اسنیالمطالب، ص 45
(4). جامعالبیان، مج 7، ج 11، ص 59- 60؛ تفسیر ابنابیحاتم، ج 6، ص 1893
(5). الاتقان، ج 1، ص 71
اعلام قرآن، ج1، ص: 473
دانسته، آن را نمیپذیرند. بُروسَوی، افزون بر این میگوید: وقتی پیامبر، یک بار از استغفار برای مشرکان (ابوطالب، آمنه یا سایر مشرکان) منع شده باشد، درست نیست که این نهی را نادیده بگیرد و برای مشرک دیگری استغفار کند تا سبب نزول دوباره آیه شود. «1»
ابوالفتوح رازی با طرح معنای دیگری از آیه، ناسازگاری روایت با آیه را به گونه دیگری طرح کرده است. او بر آن است که بخش اوّل آیه، استغفار پیامبر و مؤمنان را برای مشرکان نفی میکند؛ نظیر آیه «ما کانَ لَکم ان تُنبِتوا شَجَرَها» (نمل/ 27، 60) نه اینکه پیامبر و مؤمنان را از استغفار نهی کند؛ بنابراین، استغفار پیامبر برای ابوطالب، نشانه ایمان او بوده است. «2» به هر حال، مجموع نقدهایی که بر روایت پیشین وارد شده، این گمان را تقویت میکند که آن بخش از روایت (راوی روایت، سعید بنمسیب باشد یا دیگری) که نزول آیه 113 توبه را در شأن ابوطالب میداند، نادرست است و گویا این بخش از روایت، اجتهاد و تطبیق برخی راویان بوده که به روایت مورد نظر، افزوده شده است.
3. قصص/ 28، 56: «انَّک لاتَهدی مَن احبَبتَ و لکنَّ اللَّهَ یهدی مَن یشاءُ و هُوَ اعلَمُ بِالمُهتَدین.»
زجّاج گفته است: اجماع مسلمانان یا مفسّران بر نزول این آیه در شأن ابوطالب است. «3»
این ادّعای زجّاج نادرست است؛ به همین دلیل، قرطبی با ردّ سخن زجّاج آن را چنین تصحیح کرده که بیشتر مفسّران درباره شأن نزول پیشین اتفاقنظر دارند؛ «4» امّا این ادّعای قرطبی نیز درست نیست. درباره این شأن نزول، جز روایت پیش گفته از سعیدبنمسیب، روایتی نیز از ابوهریره، عبداللّهبنعمر و نیز ابنعباس از طریق ابیصالح که به تصریح سیوطی، ضعیفترین طریق به ابنعباس است «5» نقل شده است. «6» از ابوهریره نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام مرگ ابوطالب به وی گفت: ای عمو! بگو: «لا إله إلّااللّه» تا در روز قیامت به نفع تو شهادت دهم. ابوطالب گفت: اگر سرزنش قریش نبود، با گفتن لا إله إلّااللّه چشم تو را روشن میکردم. «7»
این شأن نزول که از قتاده و مجاهد نیز نقل شده، مفسّران بعدی اعمّ از شیعه و سنی را (1). روحالبیان، ج 3، ص 522- 523
(2). روضالجنان، ج 10، ص 58- 59
(3). التفسیر الکبیر، ج 25، ص 2؛ اسبابالنزول، واحدی، ص 284
(4). تفسیر قرطبی، ج 13، ص 198
(5). الاتقان، ج 2، ص 416
(6). الدرالمنثور، ج 6، ص 428- 429
(7). جامعالبیان، مج 11، ج 20، ص 113؛ تفسیر ابنابیحاتم، ج 9، ص 2994
اعلام قرآن، ج1، ص: 474
واداشته تا در برابر آن مواضع مختلفی را اتخاذ کنند. از یک سو بسیاری از مفسران اهلسنت با استناد به آن، درصدد اثبات کفر ابوطالب برآمدهاند، و برخی تا آنجا پیش رفتهاند که در توضیح این روایت گفتهاند: پیامبر، اسلام آوردن ابوطالب را دوست میداشت؛ ولی خداوند با نزول این آیه، خواسته پیامبر را رد کرد، پیامبر مایل به اسلام آوردن وحشی (قاتل حمزه) نبود؛ امّا خداوند با نزول آیه 53 زمر/ 39 اسلام او را اراده کرد و وحشی مسلمان شد. «1»
همه مفسران شیعه، و نیز گروهی از مفسران اهلسنت به ردّ این نظریه پرداختهاند؛ امّا از گفتههای آنان در نقد روایت پیشین، انکار اصل آن برنمیآید؛ حتی احادیثی از امامان علیهم السلام اصل آن واقعه را تأیید میکند. در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که مَثَل ابوطالب، مَثَل اصحاب کهف است که ایمان خود را مخفی و اظهار شرک میکردند. «2» آنچه از سوی این مفسّران انکار شده، یکی از دو چیز است:
1. برخی ذیل روایت، یعنی نزول آیه در شأن ابیطالب را نمیپذیرند. طبرسی در ردّ این شأن نزول گفته است: همانطور که امکان ندارد پیامبر با اوامر و نواهی الهی مخالفت کند، امکان ندارد خواسته و ارادهاش نیز مخالفخواست و اراده الهی باشد و گرنه از مخالفت با اوامر و نواهی الهی نیز مصون نخواهد بود. «3» کسانی نیز در مقام خدشه در سند روایت برآمده و همه روایات پیشین را مرسل دانستهاند؛ به این دلیل که هیچ یک از راویان آن، شاهد نزول آیه و وفات ابوطالب نبودهاند، و ابوهریره نیز که صحیحترین این روایات از او است، به جعل حدیث بر ضدّ علی علیه السلام و به نفع معاویه متهم است. «4» وی با اینکه فقط سه سال آخر عمر پیامبر را درک کرد، بیش از همه صحابه از حضرت روایت نقل کرده است و همین مسأله موجب شد تا علی علیه السلام، عمر، عایشه و عثمان، او را به کذب متهم و روایاتش را انکار کنند. ابوهریره را نخستین راوی متهم به کذب به شمار آوردهاند. «5» (1). مجمعالبیان، ج 7، ص 406
(2). الکافی، ج 1، ص 448؛ معانیالأخبار، ص 285- 286؛ کمالالدین، ص 172
(3). مجمعالبیان، ج 7، ص 406
(4). الغدیر، ج 8، ص 20؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 134
(5). تاریخ الآداب العربیه، ج 1، ص 275؛ ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص 132
اعلام قرآن، ج1، ص: 475
2. بسیاری از مفسّران نیز با پذیرش ذیل روایت برآناند که بر کفر ابوطالب دلالتی ندارد. قمی در ذیل این آیه میگوید: آیه در شأن ابوطالب نازل شد؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمویش میگفت: «لا إله إلّااللّه» را بلند بگو تا در روز قیامت به تو نفع رساند؛ امّا ابوطالب گفت: ای پسر برادرم! من به نفس خویش داناترم. هنگامی که از دنیا رفت، عباس شهادت داد که او «لا إله إلّااللّه» را به زبان آورده است؛ ولی پیامبر فرمود: من آن را نشنیدم؛ امّا امیدوارم روز قیامت به او نفع برساند و اگر من در مقام محمود بایستم، پدر، مادر و عمویم و برادری را که در جاهلیت با او پیمان برادری بستم، شفاعت خواهم کرد. «1»
ابوالفتوح رازی این گونه پاسخ داده است که اگر به فرض، آیه در شأن ابوطالب نازل شده باشد، نه تنها بر کفر او دلالتی ندارد، بلکه ایمان او را ثابت میکند؛ زیرا آیه نمیگوید:
ما ابوطالب را هدایت نکردیم؛ بلکه تنها میگوید: این نوع هدایت به خدا اختصاص دارد و تو توان این گونه هدایت را نداری. «2» وی با استناد به کلمه «احببت» که از محبت رسول به ابوطالب خبر میدهد، میخواهد بگوید: کسی را که رسول خدا دوست بدارد، خداوند هدایتش میکند. فخررازی بر همین نکته تأکید کرده، میگوید: ظاهر این آیه، هیچ دلالتی بر کفر ابوطالب ندارد. وی درادامه، روایتی را نقل میکند! که میتواند نشانه ایمان ابوطالب باشد و آن اینکه ابوطالب، هنگام مرگ، به فرزندان عبدمناف خطاب کرد: از محمّد پیروی و او را تصدیق کنید تا رستگار شوید. پیامبر به او فرمود: آیا آنان را به خیر دعوت میکنی و خود را وا مینهی؟ گفت: از من چه میخواهی؟ پیامبر گفت: از تو میخواهم در واپسین روز زندگیات «لا إله إلّااللّه» را بر زبانآوری تا من آن را نزد خداوند شهادت دهم. ابوطالب گفت: من به یقین دریافتم که تو راستگویی؛ ولی خوش ندارم دربارهام گفته شود که هنگام مرگ ترسید و اگر تو و نزدیکانت پس از من مورد دشنام قرار نمیگرفتید و ذلیل نمیشدید، با به زبان آوردن آن، چشم تو را روشن میکردم؛ ولی من به زودی بر دین پدرانم عبدالمطلب، هاشم و عبدمناف از دنیا خواهم رفت. «3» در این (1). تفسیر قمی، ج 2، ص 142- 143
(2). روضالجنان، ج 15، ص 148
(3). التفسیر الکبیر، ج 9، ص 5
اعلام قرآن، ج1، ص: 476
روایت، ابوطالب دلیل عدم اظهار اسلام خود را بیان میدارد؛ با این حال تأکید میکند که بر دین پدرانش میمیرد.
مفسران با استناد به آیه 219 شعراء/ 26 «و تَقَلُّبَک فِیالسجِدین» بر این باورند که پدران پیامبر همه موحّد بودهاند. «1» بنابراین، اگر ابوطالب بر دین پدرانش که اجداد پیامبر هستند از دنیا رفته باشد، موحّد بوده و دلیلی بر کفر او نیست. در روایات چندی از امامباقر و صادق علیهما السلام «2» و نیز ابنعباس و مجاهد، «3» آیه اخیر به انتقال پیامبر از اصلاب انبیا به انبیای دیگر تا پدر و مادرش که نشانه ایمان همه پدران و مادران پیامبر است، تفسیر شده است.
قرطبی نیز در تأیید روایتی از عایشه مبنی بر این که خداوند، پدر و مادر پیامبر را پس از بعثت وی زنده کرد و آنها به وی ایمان آوردند، «4» میگوید: احیای آن دو عقلًا و شرعاً ممتنع نیست و من شنیدهام که عمویش ابوطالب را نیز زنده کرد و او به پیامبر ایمان آورد. «5»
احمد زینی دحلان بر آن است که بسیاری از دانشمندان محقق، عارفان و ارباب کشف و شهود از جمله قرطبی، سبکی و شعراوی به نجات ابوطالب معتقدند. «6» وی در پاسخ به این پرسش که چرا پیامبر ابوطالب را با صراحت مسلمان معرفی نکرد، میگوید:
شاید خداوند به جهت به دست آوردن دل مؤمنان امر ابوطالب را مبهم گذاشت؛ زیرا پدران آنها کافر بودند و ابوطالب را نیز کافر میپنداشتند و چنانچه پیامبر به ایمان او تصریح میکرد، پذیرش آن بر اصحاب سنگین بود که ابوطالب اهل نجات باشد؛ ولی پدران آنها معذب باشند. «7»
4. آیه 67 مائده/ 5: «یایهَا الرَّسولُ بَلّغ ما انزِلَ الَیک مِن ربّک و ان لَمتَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ و اللَّهُ یعصِمُک مِنَ النّاسِ ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر نکنی، پیامش را نرساندهای و خدا تو را از گزند مردم نگاه میدارد.» (1). اسنیالمطالب، ص 59
(2). مجمعالبیان، ج 7، ص 324؛ نورالثقلین، ج 4، ص 69
(3). الدرالمنثور، ج 6، ص 331- 332
(4). الروض الانف، ج 2، ص 187
(5). تفسیر قرطبی، ج 2، ص 64؛ تفسیر ابنکثیر، ج 2، ص 408
(6). اسنیالمطالب، ص 61
(7). همان، ص 65- 66
اعلام قرآن، ج1، ص: 477
عکرمه از ابنعباس نقل کرده است که پیوسته از رسول خدا محافظت میشد و ابوطالب هر روز مردانی از بنیهاشم را برای این امر با حضرت همراه میکرد تا آیه پیشین نازل شد.
پس از آن، چون ابوطالب خواست کسانی را با پیامبر همراه کند، فرمود: ای عمو! خداوند مرا از جن و انس مصون داشته است. «1» به درستی روشن نیست که از چه رو برخیدرصدد برآمدهاند این روایت را که از رخدادی تاریخی خبر میدهد، با نزول آیه پیش گفته مرتبط کنند. به هر جهت این که حادثه مورد نظر سبب نزول آیه 67 مائده/ 5 باشد، به شدت مورد تردید و انکار قرار گرفته است؛ به این دلیل که همه سوره مائده، مدنی و از آخرین آیات نازل شده بر پیامبر است. «2» گو اینکه آیه، در سبب خاصّ دیگری نازل شده که تبلیغ آن برای پیامبر سنگین بوده است؛ از این رو پیامبر نیازمند ثبات جدیدی بوده که خداوند با نزول آیه پیشین آن را به پیامبر بخشیده است. «3» مفسران شیعه، همگی این سبب خاص را واقعه غدیر* خم و انتصاب علی علیه السلام به ولایت و خلافت از سوی پیامبر دانستهاند. «4» فخر رازی در این باره میگوید: آیه در فضیلت علی نازل شد و پس از نزول آن، پیامبر دست او را گرفت و به مردم گفت: «مَن کنتُ مَولاه فَعلی مولاه اللّهم والِ من والاه و عادِ من عاداه» .
پس از آن، عمر، علی را ملاقات کرد و گفت: ای پسر ابوطالب! بر تو گوارا باد که مولای من و مولایهر زن و مرد مؤمن شدی. «5»
5. آیات 1- 3 طارق/ 86: «و السَّماءِ والطّارِق* وما ادرک مَا الطّارِق* النَّجمُ الثّاقِب سوگند به آسمان و آن اختر شبگرد و تو چه دانی که اختر شبگرد چیست؟
ستاره* درخشان است.» واحدی گفته است که این آیات، در شأن ابوطالب نازل شد هنگامی که برای پیامبر نان و شیر آورد. در حالی که پیامبر نشسته بود و غذا میخورد، ناگهان ستارهای به زمین فرود آمد و پر از آب و سپس آتش شد. ابوطالب از آن ترسید و پرسید: چیست؟ پیامبر پاسخ داد: این ستارهای است که به زمین افکنده شد و نشانهای از (1). اسبابالنزول، واحدی، ص 166
(2). تفسیر قرطبی، ج 6، ص 158
(3). التحریروالتنویر، ج 6، ص 256
(4). مجمعالبیان، ج 3، ص 344
(5). التفسیر الکبیر، ج 12، ص 49- 50
اعلام قرآن، ج1، ص: 478
نشانههای خداست. ابوطالب از آن شگفت زده و این آیات نازل شد. «1» این سخن افزون بر اینکه نامعقول است، اساساً با آیه، خطاب و سیاق آن سازگاری ندارد و انگیزه طرح و ذکر آن نیز به درستی روشن نیست.
منابع:
ابوطالب عملاق الاسلام الخالد؛ الاتقان فی علوم القرآن؛ اسباب النزول، حجتی؛ اسباب النزول، واحدی؛ اسنی المطالب فی نجاة ابیطالب؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البدء و التاریخ؛ البدایة و النهایه؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ بزمآورد؛ تاریخ الآداب العربیه؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الیعقوبی؛ تفسیرالتحریر والتنویر؛ تفسیر روحالبیان؛ تفسیرالقرآن العظیم، ابن ابی حاتم؛ تفسیر القرآن العظیم، ابنکثیر؛ التفسیرالکبیر؛ تفسیرالمنار؛ تهذیب التهذیب؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبی؛ خطوات علی طریق الاسلام؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی؛ الدرالمنثور فیالتفسیر بالمأثور؛ الذریعة الی تصانیف الشیعه؛ الروض الانف؛ روضالجنان و روحالجنان؛ السیر والمغازی؛ السیرة النبویه، ابنهشام؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید؛ شعر ابیطالب و اخباره؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ صفةالصفوه؛ الطبقات الکبری؛ الغدیر فی الکتاب والسنة والادب؛ الکافی؛ الکامل فی التاریخ؛ الکشّاف؛ کشفالاسرار و عدةالابرار؛ کمالالدین و تمام النعمه؛ الکنی والالقاب؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ المحبر؛ المعارف؛ معانیالاخبار؛ المنتظم فی تاریخ الملوک والامم؛ المیزان فی تفسیر القرآن. (1). اسبابالنزول، واحدی، ص 389
ابوعبیده جراح
اشاره
ابوعُبَیده جَرّاح: عامِر بن عبداللّه بن جراحبن هلال، از بنیحارث بن فهر «1» از اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله
از زندگی پیش از اسلام او اطلاعی در دست نیست. فقط گفتهاند: یکی از معدود افرادی بود که پیش از ظهور اسلام در مکه، خواندن و نوشتن میدانست. «2» پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله او را از نخستین اسلامآورندگان برشمردهاند «3» که گویا اسلام وی، پیش از ورود حضرت به خانه ارقم بوده است. «4» نظر به آنچه درباره سن او هنگام مرگ گفتهاند، «5» احتمالًا هنگام اسلام آوردن، حدود 30 سال داشته است. پس از اسلام، بر اثر فشار مشرکان، پیش از جعفربنابیطالب به حبشه هجرت* کرد «6» و در هجرت دوم نیز با او همراه شد؛ «7» سپس به مکه بازگشت «8» و پس از آن، به مدینه هجرت کرد. پیامبر میان او و سعد* بن معاذ، «9» یا ابو* طلحه انصاری «10» و یا سالم*، مولای ابوحذیفه، «11» عقد برادری بست. وی با محمد بن مسلمه نیز برای برخورداری از میراث یکدیگر، برادر شد. «12» (1). السیروالمغازی، ص 226؛ المعجم الکبیر، ج 1، ص 154
(2). فتوح البلدان، ص 457
(3). السیرة النبویه، ج 1، ص 252
(4). المستدرک، ج 3، ص 299
(5). تاریخ ابن خیاط، ص 96
(6). السیر و المغازی، ص 176- 177
(7). السیرة النبویه، ج 1، ص 329؛ المستدرک، ج 3، ص 299
(8). السیرة النبویه، ج 1، ص 369
(9). همان، ج 2، ص 505؛ الاصابه، ج 3، ص 476
(10). المستدرک، ج 3، ص 300- 301
(11). انساب الاشراف، ج 1، ص 318
(12). همان، ص 319
اعلام قرآن، ج1، ص: 490
ابوعبیده از آنرو که در جریان سقیفه بنیساعده نقشی جدّی آفرید، «1» از سوی شیعه و سنی متفاوت شناسانده شده است. اهلسنت او را فردی با فضایل مسلمانی ذکر کردهاند؛ «2» امّا شیعیان، خبط و خطاهای بسیاری را در او نشان میدهند که از درجه مسلمانی او میکاهد. «3»
گفتهاند که ابوعبیده، در همه جنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت «4» و در جنگ بدر*، یکی از 6 فرد تیره بنی* حارثبنفهر بود. «5» برخی نوشتهاند که پدرش عبدالله در این جنگ، در پی ستیز با او بود؛ امّا او میگریخت و چون به طور جدّی قصد او کرد، پدرش را کشت. «6» مقدسی، داستان کشتن پدرش را بهگونه دیگری نقل میکند و مینویسد: عبدالله، در حضور وی به پیامبر ناسزا گفت؛ ابوعبیده سر او را برید و نزد آن حضرت آورد و قصهاش را باز گفت؛ «7» امّا ابنحجر به نقل از واقدی، درگذشت پدرش را پیش از ظهور اسلام ذکر کرده است؛ «8» بنابراین، میتوان این داستان را از ساختههای عصر فضیلتسازی برای صحابه به شمار آورد.
ابوعبیده در جنگ احُد* شرکت داشت و برخی او را از ثابتقدمان این جنگ شمردهاند «9» و گویا در همین جنگ، دو حلقه زره کلاهخود پیامبر صلی الله علیه و آله را که در گونه حضرت فرو رفته بود، با دندان بیرون کشید و بر اثر آن، دو دندان پیش او کنده شد؛ از این رو اثرم «10» یا اهتم «11» نام گرفت. واقدی به نقلی دیگر میگوید: آنکسکه حلقهها را از چهره پیامبر بیرون آورد، شخص دیگر به نام عقبةبن وهب بن کلده بود. «12» (1). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123؛ المعارف، ص 247؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 243
(2). صحیحالبخاری، ج 4، ص 259؛ صحیح مسلم، ج 8، ص 263- 265
(3). قاموس الرجال، ج 5، ص 603- 605
(4). اسدالغابه، ج 3، ص 126
(5). المغازی، ج 1، ص 157
(6). المعجم الکبیر، ج 1، ص 155؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 145
(7). البدء و التاریخ، ج 5، ص 87
(8). الاصابه، ج 3، ص 475
(9). المستدرک، ج 3، ص 299
(10). المغازی، ج 1، ص 247
(11)
(12) 11 و. المعارف، ص 248؛ الاستیعاب، ج 2، ص 342
اعلام قرآن، ج1، ص: 491
ابوعبیده در صلح حدیبیه*، (ششم هجری) در شمار گواهان پیمان قرار داشت «1» و در همین سال، سریهای را به ذیالقصه رهبری «2» و در سال بعد، سریه خَبَط (سیفالبحر) را بر ضدّ قبیله جهینه* در ساحل دریا، فرماندهی کرد. «3» پیامبر در سال هشتم که سپاه عمروعاص در مشارف شام به نیروی کمکی نیاز یافت، عدهای را به سرپرستی او به آن دیار فرستاد.
در این سپاه، ابوبکر و عمر نیز تحت فرمانش بودند. «4» در همین واقعه، میان او و عمروعاص* بر سر امامت نماز، اختلاف افتاد که با انصراف وی، قضیه خاتمه یافت. «5» او در فتح مکه*، فرماندهی بخشی از سپاه را برعهده داشت. «6»
ابوعبیده در واقعه تبوک* حضور داشت و براساس برخی از روایات شیعی منقول از حذیفه و عمار، از کسانی بود که در بازگشت از آن جنگ، در ترور ناکام پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت کرد. «7»
در اینکه آیا وی در جیش اسامه* که در واپسین روزهای حیات پیامبر سازماندهی شد، حاضر بوده یا نه، اختلاف است. واقدی او را از پیوستگان به سپاه در جُرْف میداند؛ «8» امّا ابن ابیالحدید، وی را از کسانی میداند که فرمان رسول خدا را نادیده گرفته و از جیش اسامه تخلّف کرده است. «9» (1). المغازی، ج 2، ص 612
(2). همان، ص 552؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 126
(3). المغازی، ج 2، ص 774؛ الطبقات، ج 7، ص 269؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 209
(4). المغازی، ج 2، ص 770؛ السیرة النبویة، ج 4، ص 623
(5). السیرة النبویة، ج 4، ص 623- 624
(6). فتوح البلدان، ص 52؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 159
(7). الخصال، ج 2، ص 499؛ بحار الانوار، ج 21، ص 222- 223؛ البرهان، ج 2، ص 819
(8). المغازی، ج 3، ص 1118
(9). شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 125
اعلام قرآن، ج1، ص: 492
ابوعبیده، گذشته از فعالیتهای رزمی، در چند برنامه تبلیغی نیز حضور داشت.
گفتهاند که پیامبر او را پس از درخواست مُبلّغ از سوی اهالی نجران، به آنها معرفی کرد «1» و چون اهالینجران به شکایت از کارگزارشان نزد پیامبر آمده، از او خواستند تا کسی را برای برقراری عدالت به دیارشان بفرستد، حضرت، ابوعبیده را با وصف «قوی امین» به آن دیار فرستاد. «2»
ابوعبیده پس از پیامبر صلی الله علیه و آله
ابوعبیده در وقایع سیاسی- اجتماعی پس از پیامبر نقشی برجسته داشت. او یکی از سه تن سازنده جریان سقیفه «3» و کسی بود که به احتمال بسیار، پیش از درگذشت رسول خدا، برنامههایی را در جلسات مخفی، برای خلافت طراحی کرده بود. «4» وی پس از تجمع انصار* در سقیفه، به اتفاق ابوبکر* و عمر* به آنجا رفت و برای خاموش کردن انصارِ مدعی امارت، به آنان گفت: شما نخستین یاریگر اسلام بودید؛ مبادا نخستین کسانی باشید که آن را دگرگون میکنند! «5» پس از فراهم شدن زمینه، وی یکی از دو نامزد خلافت از طرف ابوبکر بود که دربارهاش گفت: من به یکی از دو دوستم ابوعبیده و عمر راضیام «6» و برای توجیه پیشنهاد خود، سخنی را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داد که: برای هر امتی امینی است و امین این امت ابوعبیده جراح است؛ «7» البته آن دو، پیشنهادِ ابوبکر را نپذیرفته، برای بیعت با او پیش آمدند. بنا به نقل یعقوبی، ابوعبیده نخستین کسی است که با ابوبکر بیعت کرد «8» و وقتی عدهای چون عباس حاضر به بیعت نشدند و به علی* علیه السلام پیوستند، در نظر خواهی ابوبکر، ابوعبیده تطمیع عباس را به وی پیشنهاد کرد تا بدین طریق از امیرالمؤمنین علیه السلام جدا شود. «9»
وی در اخذ بیعت اجباری از مردم و آرام کردن بحران پیشآمده نیز نقش آشکاری داشت «10» و برای توجیه عمل ابوبکر که خود را بر علی علیه السلام مقدم میدانست، صحتِ روایت (1). المستدرک، ج 3، ص 299
(2). المستدرک، ج 3، ص 297؛ کنزالعمال، ج 13، ص 215
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123
(4). الکافی، ج 8، ص 179- 180؛ تاریخ العرب، ص 196
(5). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123
(6). المعارف، ص 247
(7). المعارف، ص 247
(8). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 123
(9). همان، ص 124
(10). شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 284
اعلام قرآن، ج1، ص: 493
مجعولی از پیامبر را که اجتماعِ نبوت و خلافت در بنی* هاشم سزا نیست، تأیید کرد «1» و در پی هموارسازی زمینه خلافت ابوبکر، با امام علی به گفت و گو نشست و عامل اساسی در رویگردانی مردم را از وی، جوانی علی و کینه عرب نسبت به او یاد کرد؛ امّا وعده داد که در آینده، همگی با او بیعت خواهند کرد. «2» عیاشی در تفسیر خود، نقش او را در مواجهه با علی علیه السلام به این نرمی نمیداند؛ بلکه وی را از کسانی میشمرد که در هجوم به در خانه فاطمه علیها السلام و اعمال فشار و ستم بر آن حضرت و نیز بیرون کشیدن علی علیه السلام از خانه جهت اخذ بیعت، نقش داشته است. «3»
تلاشهای بسیارِ ابوعبیده برای تثبیت خلافت، وی را در دیدگان خلیفه، چنان بزرگ کرد که عزیزترین شخص در دستگاه خلافت به شمار آمد و حتی بر عُمَر نیز رجحان یافت. «4»
ابوعبیده گویا در گردآوری قرآن در زمان خلیفه اوّل نقش داشت. «5» وی در ابتدای خلافتِ ابوبکر، از طرف او به سرپرستی و اداره بیتالمال منصوب «6» و در سال سیزدهم به شام اعزام شد و امارت آنجا را به اتفاق یزیدبنابوسفیان، به عهده گرفت. «7» ابوبکر هنگام اعزام ابوعبیده به شام گفت: دوست دارم بدانی که چه ارج و جایگاهی نزد من داری! سوگند به آن که جانم در دست اوست، در روی زمین، مردی از مهاجران و غیر آن نیست که بتواند با تو و این (عمر) برابری کند! «8» (1). الاحتجاج، ج 1، ص 214؛ بحارالانوار، ج 27، ص 211
(2). الاحتجاج، ج 1، ص 183
(3). تفسیر عیاشی، ج 2، ص 66
(4). المستدرک، ج 3، ص 298
(5). سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 8
(6). تاریخ ابن خیاط، ص 82؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 351؛ سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 15
(7). المعجم الکبیر، ج 1، ص 156
(8). کنز العال، ج 13، ص 214
اعلام قرآن، ج1، ص: 494
در اینکه ابوعبیده تا چه اندازه در گشودن سرزمینهای شام نقش داشته، روایات، گوناگون است؛ «1» امّا هرچه بود، عمر نیز او را بر آنجا گمارد؛ «2» هرچند نمیتوان فقط او را امیر آن دیار دانست. «3» ابوعبیده در سال 18 هجری در دیار شام به طاعون عمواس مبتلا شد و در 58 سالگی درگذشت و معاذ* بنجبل بر او نماز خواند. «4» از او کسی باقی نماند. «5» از عمر نقل شده که اگر ابوعبیده زنده بود، او را خلیفه قرار میدادم و با هیچکس مشورت نمیکردم «6» و نیز آرزو میکرد که به اندازه گنجایش یک اتاق، افرادی چون او میداشت. «7»
اهلسنت در کتابهای خود برای ابوعبیده بابی گشوده و فضایلی را بدو نسبت داده و وی را یکی از عشره مبشّره و امین امت دانستهاند؛ «8» اما در نگاه شیعی، چنین فضایلی برای او ثابت نیست؛ چنانکه در نفحات الازهار طرق روایت اخیر، از نظر تاریخی و رجالی بررسی و صحّت آن رد شده است. «9»
در حالات ابوعبیده آمده است که روزی میگریست. سبب آن را پرسیدند، گفت:
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله برای ما از فتحهای آینده میگفت تا سخن به فتح شام رسید و گفت:
ای ابوعبیده! چیزی تو را از خدا غافل نکند، پس بدان که سه خدمتگزار و سه مرکب کافی است … حال من به خانهام مینگرم که از بردگان آکنده و به اصطبلم نگاه میکنم که پر از چارپایان است؛ بنابراین چگونه پس از این، رسول خدا را ملاقات کنم؛ در حالیکه از ما عهد گرفته بود محبوبترین و نزدیکترینتان به من، کسی است که مرا به گونهای ملاقات کند که در آن وضع از من جدا شده است؟ «10» (1). تاریخ طبری، ج 2، ص 355؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 87
(2). تاریخ طبری، ج 2، ص 355
(3). فتوحالبلدان، ج 1، ص 128؛ المعجمالکبیر، ج 1، ص 156
(4). المستدرک، ج 3، ص 296؛ المعجمالکبیر، ج 1، ص 155
(5). السیر و المغازی، ص 226؛ جمهرة انساب العرب، ص 176
(6). کنزالعمال، ج 13، ص 216
(7). حلیة الاولیاء، ج 1، ص 146
(8). المستدرک، ج 3، ص 297- 298؛ جمهرةانساب العرب، ص 176؛ اسدالغابه، ج 3، ص 126
(9). نفحاتالازهار، ج 11، ص 314
(10). مسند احمد، ج 1، ص 321؛ کنزالعمال، ج 13، ص 217- 218
اعلام قرآن، ج1، ص: 495
ابوعبیده از راویان پیامبر صلی الله علیه و آله بود و افرادی چون جابر* بنعبدالله، سمرة بنجندب و دیگران از او روایت کردهاند. «1» نظر به حوادث سیاسی پس از پیامبر و نقشآفرینی ابوعبیده در شکلگیری خلافت، میتوان به آنچه در باب فضایل او آمده، به دیده تردید نگریست؛ به ویژه که بیشترین آنها از زبان دو خلیفه نخستاست.
ابوعبیده در شأن نزول
با توجه به جایگاه ابوعبیده در تاریخ اسلام و نقشآفرینیهای وی در جریان خلافت ابوبکر و عمر، در کتابهای تفسیری، نگاه شیعه و سنی درباره او همگون نیست.
1. درذیل آیه 172 آلعمران/ 3 از ابنعباس آمده است «2» : پس از جنگ احد، وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله خواست با سپاهی از مسلمانان به تعقیب مشرکان برود، عدهای با وجود خستگی و آثار ناشی از شکست و نیز ترس و وحشت، به آن حضرت پاسخ مثبت دادند و خداوند در وصف آنان فرمود: «الَّذینَ استَجابوا لِلَّهِ و الرَّسولِ مِن بَعدِ ما اصابَهُمُ القَرحُ لِلَّذینَ احسَنوا مِنهُم واتَّقوا اجرٌ عَظیم» . خداوند در این آیه، به آنان که دعوت خدا و پیامبر را اجابت کرده و پرهیزکار و نیکوکار بودهاند، وعده پاداش بزرگ داده است. در ضمنِ روایت پیشین، نام ابوعبیده نیز آمده است.
2. سیوطی به نقل از ابنعباس، بخشی از آیه 29 فتح/ 48: « … سیماهُم فی وُجوهِهِم مِن اثَرِالسُّجودِ» را اشاره به چند تن، از جمله ابوعبیده میداند؛ «3» امّا نظر به دیگر مصادیقی که سیوطی در ذیل این آیه بیان میکند، آشکارا به دست میآید که ذکر این مصادیق از باب فضیلتسازی است.
3. آیه 22 مجادله/ 58: «لا تَجِدُ قَومًا یؤمِنونَ بِاللَّهِ والیومِ الأخِرِ یوادّونَ مَن حادَّ اللَّهَ ورَسولَهُ ولَو کانوا ءاباءَهُم او ابناءَهُم او اخونَهُم قومی را نَیابی که به خداوند و روز بازپسین ایمان داشته باشند و با کسانی که با خداوند و پیامبر او مخالفت میورزند، دوستی کنند؛ هر چند پدرانشان یا فرزندانشان یا خاندانشان باشند.» ابنشوذب بر آن است که این آیه درباره ابوعبیده نازل شده که پدرش را در جنگ بدر به ناچار کشت؛ «4» البته با توجه به آنچه از واقدی منقولاست که پدر ابوعبیده پیش از ظهور اسلام از دنیا رفته بود، «5» پذیرش سخن ابنشوذب ناموجّه مینماید.
4. ماوردی در ذیل آیه 9 انسان/ 76، به نقلی چنین آورده است: این آیه به کسانی (1). سیراعلام النبلاء، ج 1، ص 6؛ تهذیبالتهذیب، ج 5، ص 66
(2). الدر المنثور، ج 2، ص 385
(3). همان، ج 7، ص 544
(4). المعجم الکبیر، ج 1، ص 155؛ تفسیرابنکثیر، ج 4، ص 352؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 86
(5). تاریخ دمشق، ج 25، ص 447؛ تهذیب التهذیب، ج 5، ص 67
اعلام قرآن، ج1، ص: 496
اشاره دارد که سرپرستی اسرای بدر را برعهده گرفتند و ابوعبیده نیز از آنان بود: «1» «إِنَّما نُطعِمُکم لِوَجهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنکم جَزاءً و لا شُکورا ما فقط برای خشنودی خداوند شما را اطعام میکنیم؛ از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی» ؛ امّا با توجه به قبل آیه و سیاق مجموعه آیات، و نیز آنچه مفسران شیعه و سنی گفتهاند، شأن نزول آن، نذر امام علی و فاطمه علیهما السلام و ایثارگریهای آنان است؛ «2» بنابراین هیچ ارتباطی به سرپرستی اسیران جنگ بدر ندارد.
5. قتاده از حسن بصری نقل میکند که آیه 90 مائده/ 5، پس از آن نازل شد که جمعی از جمله ابوعبیده جراح، در خانه سعد* بنابیوقاص گرد آمدند و پس از صرف غذا، با شراب پذیرایی شدند و چون خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، این آیه نازل شد: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا انَّمَا الخَمرُ … رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّیطنِ فَاجتَنِبوُه» و بدینگونه از نوشیدن شراب* نهی شدند. «3»
6. نقل است که آیه 51 قلم/ 68 در شأن ابوعبیده و دوستانش نازل شده است؛ آنگاه که پس از نصب علی علیه السلام به امامت و خلافت در غدیر* خم، به یکدیگر میگویند: چشمان پیامبر را ببین که همچون چشمان دیوانگان میچرخد «4» : «و ان یکادُ الَّذینَ کفَروا لَیزلِقونَک بابصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذّکرَ و یقولونَ انَّهُ لَمجنون» ؛ هرچند با توجّه به نزول آیه که پیش از هجرت بوده و نیز سیاق آن، این نقل را نمیتوان پذیرفت.
7. آیه 74 توبه/ 9: «یحلِفونَ بِاللَّهِ ما قالوا و لَقد قالوا کلِمَةَ الکفرِ و کفَروا بَعدَ اسلمِهِم و هَمّوا بِما لَمینالوا … اینان به خدا سوگند یاد میکنند که نگفتهاند؛ ولی به راستی سخن کفرآمیز را گفتهاند، و پس از اسلامآوردنشان کافر شده و آهنگِ کاری را کردهاند که به آن دست نیافتند … » به نقل از حذیفه و عمار، آیه درباره عدهای، از جمله ابوعبیده نازل شده که بر آن بودند پیامبر صلی الله علیه و آله را به گونهای از پای درآورند. «5»
8. از امام باقر و امام کاظم علیهما السلام نیز در ذیل آیه 108 نساء/ 4: «اذ یبَیتونَ ما لایرضی (1). تفسیر ماوردی، ج 6، ص 167
(2). تفسیر قمی، ج 2، ص 422؛ کشفالاسرار، ج 10، ص 320؛ الکشاف، ج 4، ص 670
(3). البرهان، ج 2، ص 360
(4). الکافی، ج 4، ص 566- 567؛ بحارالانوار، ج 37، ص 172
(5). بحارالانوار، ج 21، ص 222- 223؛ البرهان، ج 2، ص 819
اعلام قرآن، ج1، ص: 497
مِن القَولِ» نقل شده که این آیه در شأن چند تن از جمله ابوعبیده است که در مجالس خود سخنانی برخلاف رضایت خدا بر زبان میآوردند. «1» کلینی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آیات 79- 80 زخرف/ 43: «ام ابرَموا امرًا فَانّا مُبرِمون* ام یحسَبونَ انّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم ونَجوهُم» در شأن همه آنان نازل شده که در نشستی پنهانی بر آن شدند تا پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نگذارند خلافت در بنیهاشم باشد، «2» و در این معاهده، ابوعبیده نقش کاتب را داشته است. «3» خداوند در این آیات سخن از توطئه آنان به میان آورده، میفرماید: آنان میپندارند ما اسرار پنهانشان را نمیدانیم. در همین روایت، آیات 25- 26 محمد/ 47 نیز بر این افراد تطبیق شده «4» که پس از روشن شدن راه هدایت، به گذشته جاهلی خویش بازگشته، مرتد شدند. آیه 7 مجادله/ 58 را نیز درباره ابوعبیده و جلسه مخفیانه پیش گفته دانستهاند «5» : «ما یکونُ مِن نَجوی ثَلثَةٍ … » .
منابع
الاحتجاج؛ الاستیعاب فیمعرفةالاصحاب؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی معرفةالصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ البدء و التاریخ؛ البرهان فی تفسیرالقرآن؛ تاریخ الامم والملوک، طبری؛ تاریخ خلیفةبنخیاط؛ تاریخالعرب؛ تاریخ مدینه دمشق؛ تاریخالیعقوبی؛ تفسیر العیاشی؛ تفسیرالقرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القمی؛ تهذیب التهذیب؛ جمهرة انسابالعرب؛ حلیة الأولیاء و طبقات الاصفیاء؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ سیر اعلامالنبلاء؛ السیر والمغازی؛ السیرةالنبویه، ابنهشام؛ شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ الطبقاتالکبری؛ فتوح البلدان؛ قاموسالرجال؛ الکافی؛ کتاب الخصال؛ الکشاف؛ کشفالاسرار و عدةالابرار؛ کنزالعمال فی سنن الاقوال والافعال؛ المستدرک علی الصحیحین؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ المعجم الکبیر؛ المغازی؛ نفحات الازهار فی خلاصة عبقات؛ النکت والعیون، ماوردی. (1). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 275
(2). الکافی، ج 8، ص 179- 180، بحارالانوار، ج 24، ص 325
(3). الکافی، ج 1، ص 421؛ البرهان، ج 4، ص 884
(4). الکافی، ج 1، ص 421؛ البرهان، ج 4، ص 884
(5). بحارالانوار، ج 24، ص 365
ابوعقیل انصاری
یا دهر اف لک من خلیل کم لک فی الإشراق
از علی بن الحسین روایت شده که گفت: در اول همان شبی که پدرم در بامداد ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 180
(1) آن کشته شد، نشسته بودم و عمهام زینب مرا پرستاری میکرد که پدرم در آمد و میگفت:
یا دهر اف لک من خلیل کم لک فی الإشراق و الأصیل
من طالب و صاحب قتیل و الدهر لا یقنع بالبدیل
و انما الأمر الی الجلیل و کل حی سالک سبیلی [1]
" ای روزگار، اف بر تو دوست، تو را در صبح و عصر چه بسیار جوینده و همراهی کشته است، و روزگار بعوض قناعت ندارد، و تنها امر بدست خداست، و هر زندهای رونده راه من است." [1]
گفتار پدرم را فهمیدم و مراد او را دانستم و گریه راه گلویم را گرفت و جلو اشک خود را گرفتم و دانستم که بلا بر ما فرود آمده است، لیکن عمهام زینب، چون آنچه را من شنیدم، شنید، و شان زنان نازکدلی و بیتابی است، بیاختیار سر برهنه و دامن کشان از جا جست و میگفت: وای از بیبرادری، [کاش] مرگ زندگی را از من گرفته بود، فاطمه و علی و حسن بن علی برادرم امروز مردند.
پدرم باو نگریست و غصه خود را فروخورد و سپس گفت: یا اختی اتقی الله فان الموت نازل لا محالة،" خواهرم، خدا را پرهیزگار باش که مرگ ناچار میرسد."
پس زینب لطمه بروی خویش زد و بیهوش افتاد و فریاد کرد: ای وای، بیبرادر شدم. امام پیش رفت و آب بروی خواهر ریخت و باو گفت: یا اختاه تعزی بعزاء الله، فان لی و لکل مسلم اسوة برسول الله،" خواهرا، بشکیبایی خدا، شکیبا باش، چه مرا و هر مسلمان را به پیامبر خدا اقتدا باید." سپس گفت: انی اقسم علیک فابری قسمی، لا تشقی علی جیبا و لا تخمشی علی وجها و لا تدعی علی بالویل و الثبور،" تو را سوگند میدهم، پس سوگند مرا راست گردان، بر من گریبان چاک مکن
____________________________
[1] ل، السبیل.
ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 181
(1) و بر من رو مخراش، و بر من به وای و هلاک فریاد مزن." سپس او را آورد و نزد من نشانید و من بیمار و مردنی بودم. و آنگاه نزد اصحاب خویش رفت و چون فردا شد، بیرون آمد و با سپاه دشمن سخن گفت و بزرگی حق خود را بر ایشان یاد- آوری کرد و خدا و پیامبرش را بیاد ایشان داد و از ایشان خواستار شد که او را در بازگشتن آزاد گذارند، لیکن آنان تن ندادند مگر آنکه با او بجنگند یا دستگیرش نموده نزد عبید الله بن زیاد برند.
پس شروع کرد بسخن گفتن با این دسته و آن دسته و این مرد و آن مردشان، و در پاسخ وی میگفتند: نمیدانیم چه میگویی. آنگاه بهمراهان خویش روی آورد و گفت: ان القوم لیسوا یقصدون غیری و قد قضیتم ما علیکم فانصرفوا فانتم فی حل،" این سپاه جز با من کاری ندارند، و شما وظیفه خویش را بانجام رساندید پس بازگردید چه شما آزاد هستید." گفتند: نه بخدا سوگند، ای پسر پیامبر خدا، تا جانهای ما فدای جان تو باشد. پس برای ایشان (از خدا) پاداش نیک خواست.
زهیر بن قین سوار بر اسب خویش بیرون آمد و فریاد کرد: ای مردم کوفه شما را از عذاب خدا بیم میدهم، بیم باد شما را، ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه بدوستی و یاری سزاوارترند از فرزندان سمیه، اگر هم اینان را یاری نمی کنید، با ایشان نجنگید. ای مردم، امروز بر روی زمین پسر و دختر پیغمبری جز حسین نمانده و هیچکس بر کشتن او گر چه به یک کلمه باشد یاری ندهد مگر آنکه خدا دنیا را بر او تلخ سازد و بدشوارترین شکنجههای آخرت عذابش کند. سپس یک نفر یک نفر قدم براه شهادت نهادند تا (امام) تنها ماند و از اهل بیت و فرزندان و خویشانش یک نفر همراه نداشت. در این حال سوار اسب خویش بود که نوزادی را که در همان ساعت برای او تولد یافته بود بدست وی دادند، پس در گوش او اذان گفت و کام او را برمیداشت که تیری در گلوی کودک نشست و او را سر برید. (امام) حسین تیر
ترجمه تاریخ یعقوبی(ج2)، ص: 182
(1) را از گلوی کودک کشید و او را بخونش آغشته میساخت و میگفت: و الله لأنت اکرم علی الله من الناقة، و لمحمد اکرم علی الله من الصالح،" بخدا سوگند که تو از ناقه بر خدا گرامیتری، و محمد هم از صالح بر خدا گرامیتر است".
سپس آمد و او را پهلوی فرزندان و برادرزادگان خود نهاد، سپس بر آنان حمله برد و مردمی بسیار از ایشان کشت و تیری باو رسید و در گودی گلویش فرو رفت و از پشت سرش بیرون آمد، پس افتاد و سپاه تاختند و سرش را از بدن جدا کردند و آن را نزد عبید الله بن زیاد فرستادند، و خیمهگاهش را غارت نمودند و زنان و کودکانش را اسیر گرفته به کوفه بردند و چون به کوفه در آمدند، زنان کوفی شیونکنان و اشکریزان (از خانهها) در آمدند. پس علی بن الحسین گفت:
هؤلاء یبکون [1] علینا فمن قتلنا؟" اینان بر ما گریه میکنند، پس ما را که کشته است؟" زنان و فرزندان (امام) حسین را به شام بردند و سر او را بر نیزه زدند و شهادت او ده شب گذشته از محرم سال 61 و از ماههای عجم در تشرین اول بود و در آن روز اختلاف کردهاند، شنبه گفتهاند و دوشنبه و جمعه نیز.
اسامة بن زید
اشاره
اسامة بن زید: فرزند حارثه، از تیره بنیکلب و صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله
بر اساس آنچه درباره سنّ او هنگام رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله (18 تا 20 سال) نوشتهاند، «1» باید در سالهای سوم تا پنجم بعثت در مکه زاده شده باشد. پدر و مادرش (زید و امّ ایمن) هر دو آزاد شده (موالی) پیامبر صلی الله علیه و آله بودند. «2» وی به همراه پدر و مادرش به مدینه هجرت کرد «3» و از کسانی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله به سبب خردسالیاش، اجازه شرکت در غزوههای بدر و احد را به او نداد. «4» ابومحمّد، ابوزید، «5» ابویزید، ابوخارجه، و ابوحارثه «6» کنیههای اوست.
این روایت که در ماجرای افک (سال پنجم ه ق)، اسامه طرف مشورت پیامبر قرار گرفته باشد، «7» با توجّه به سن کم او مورد تردید است. اسامه، در فتح مکه همراه پیامبر وارد کعبه شد «8» و در غزوه حنین، از معدود کسانی بود که پایدار ماند و پیامبر صلی الله علیه و آله را در برابر هجوم دشمنان رها نکرد. «9» روایاتی درباره محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله به اسامه در منابع ذکر شده «10» که بر اساس بعضی از آنها، پیامبر هدایای بزرگان دیگر اقوام، چون حلّه دحیه کلبی «11» و کسوت ذی یزن «12» را به اسامه هدیه کردهاند. (1)
. الاستیعاب، ج 1، ص 170
(2). همان؛ الطبقات، ج 4، ص 45
(3). الطبقات، ج 1، ص 183
(4). المغازی، ج 1، ص 216- 221
(5). الاستیعاب، ج 1، ص 170
(6). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 497؛ اسدالغابه، ج 1، ص 195
(7). المغازی، ج 2، ص 430
(8). همان، ص 834
(9). همان، ج 3، ص 900
(10). الطبقات، ج 4، ص 45- 49؛ سیراعلامالنبلاء، ج 2، ص 497- 504
(11)
(12) 11-. الطبقات، ج 4، ص 48
اعلام قرآن، ج2، ص: 73
بزرگترین حادثه زندگی او، انتصابش به فرماندهی سپاه برای نبرد با رومیان از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله، در آخرین روزهای زندگی آن حضرت است که موضوع مباحث گوناگون کلامی در میان دانشمندان مذاهب اسلامی شده است. جوانی «1» و سابقه بَرده بودن اسامه موجب شد تا این انتصاب از سوی برخی مهاجران و انصار استهزا شود و به رغم تمایل و اصرار پیامبر که فرمود: «جهّزوا جیش اسامة، لعن الله من تخلّف عنه» «2»
، این سپاه تا هنگام رحلت آن حضرت. از جُرْف حرکت نکرد. «3» پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به ایرادهای صحابه، نشان میدهد که آنها قبلًا نیز از انتصاب زید پدر اسامه به فرماندهی سپاه در سریه موته ناخشنود بودند. «4» به نظر میرسد بَرده بودن زید و پسرش و محرومیت آنان از پشتوانه قبیلهای و پایگاه اجتماعی از عوامل مخالفت صحابه بوده است. با اعلام خبر رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، اسامه نیز از جُرف به مدینه بازگشت و بر اساس بیشتر روایات، در مراسم غسل پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشت. «5» در دوران ابوبکر، در مقام فرماندهی سپاه اسلام با رومیان جنگید و با پیروزی چشمگیر به مدینه بازگشت. «6» بنابر بعضی از روایات، در یکی از نبردهای ابوبکر با مرتدّان، جانشین او در مدینه شد. «7» وی در سرکوب مسیلمه* کذاب نیز در سپاه خالد بن* ولید حضور داشته است. «8» پاسخ تند او به ابوبکر پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله (1). الطبقات، ج 2، ص 192؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 113
(2). الملل و النحل، ج 1، ص 23 (3). الطبقات، ج 2، ص 146- 147
(4). الطبقات، ج 2، 146، 191- 192
(5). تاریخ طبری، ج 2، ص 238؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 114
(6). الطبقات، ج 2، ص 146- 147 (7). تاریخ طبری، ج 2، ص 253
(8). الفتوح، ج 1، ص 32
اعلام قرآن، ج2، ص: 74
که تو خلیفه پیامبر نیستی نیز در برخی روایات آمده است. «1» اسامه در خلافت عمر* مورد احترام او بود و بنا به روایتی، او را با نام امیر خطاب میکرد و سلام میگفت. «2» خلیفه سهم او را در تقسیم عطایا، همسان با اصحاب بدر و بیش از پسر خود عبداللّه، قرار داد و چون مورد اعتراض عبدالله قرار گرفت، محبّتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله با اسامه را یادآور شد. «3»
اسامه، در شورش مردم بر ضد عثمان*، از سوی خلیفه مأموریت یافت تا وضعیت مردم بصره را بررسی کند «4» و چون کار شورشیان بالا گرفت و احتمال کشته شدن عثمان قوت یافت، از امیرمؤمنان علی علیه السلام خواست تا برای برکنار ماندن از هر گونه اتهامی در اینباره، مدینه را ترک گوید. «5» اسامه از کسانی است که از بیعت با امیرمؤمنان علی* علیه السلام سرباز زد «6» و مورد عتاب ایشان قرار گرفت «7» و همین موضوع، موجب شد که وی جزو فرقهای خاص به نام اعتزالیون دانسته شود و «8» مورد نکوهش شدید شیعه قرار گیرد؛ «9» گرچه براساس برخی منابع شیعی، گویا اسامه بعدها از نظر خود بازگشت و حضرت علی علیه السلام عذر او را در شرکت نکردن در نبرد جمل پذیرفت. «10»
هنگامی که سپاه امام عازم پیکار جمل شد، اسامه با یادآوری پیمانی که با پیامبر بسته بود- که هرگز گوینده کلمه توحید را نکشد- از همراهی امام پوزش خواست «11» و در مسجد مدینه گواهی داد که بیعت طلحه و زبیر با امیرمؤمنان علی علیه السلام از روی کراهت بوده است. «12»
درباره دیگر حوادث زندگی او تا پایان عمرش اطلاعی در دست نیست؛ جز مجادلهای که با عمروبن عثمان در حضور معاویه داشته و امام حسن علیه السلام و عبداللّه بنجعفر او را همراهی کردهاند. «13» در موردی دیگر، او سخنان عبداللّه بنجعفر، مبنی بر نصّ پیامبر صلی الله علیه و آله در امامت امامان اهل بیت علیهم السلام را در برابر معاویه تأیید میکند. «14» (1)
. الاحتجاج، ج 1، ص 224
(2). تهذیب الکمال، ج 2، ص 344
(3). الاستیعاب، ج 1، ص 170؛ اسدالغابه، ج 1، ص 196
(4). تاریخ طبری، ج 2، ص 648
(5). الفتوح، ج 2، ص 227
(6). تاریخ طبری، ج 2، ص 699؛ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 246
(7). الارشاد، ج 1، ص 243
(8). فرق الشیعه، ص 5؛ مسائل الامامه، ص 16
(9). الجمل، ص 94- 96
(10). التحریر الطاووسی، ص 50- 51
(11). همان، ص 50؛ الجمل، ص 95
(12). تاریخ طبری، ج 3، ص 17
(13). بحار الانوار، ج 44، ص 107- 108
(14). الاحتجاج، ج 2، ص 59
اعلام قرآن، ج2، ص: 75
اسامه، از راویان حدیث نبوی بود و روایت استحباب روزه در روزهای دوشنبه و پنجشنبه «1» و روایت «إنّ اللّه یبغض الفاحش المتفحّش» از او است. «2» در بعضی منابع رجالی، نام 26 نفر از کسانی که از او روایت کردهاند، شمرده شده است. «3» بعضی، شمار احادیث نقل شده از او را 118 مورد میدانند. «4» سرانجام، اسامه در سال 54 یا 58 یا 59 هجری قمری درگذشت «5» و بر اساس برخی روایات شیعی، امام حسین علیه السلام در کنار بستر او حاضر شده، با پرداخت بدهیهایش، در مراسم تکفین وی نیز شرکت کردند. «6»
اسامه در شأن نزول
1. در بازگشت از سریه غالب بن عبدالله لیثی، یکی از مسلمانان، که بر اساس نقلی اسامة بن زید بوده است؛ شخصی را که کلمه توحید بر زبان جاری ساخته بود، به قتل رساند؛ و به اظهار اسلام او توجهی نکرد سپس آیه 94 نساء/ 4 نازل شد و اسامه مورد سرزنش پیامبر صلی الله علیه و آله واقع شد. «7»
2. بنا به گزارش برخی مفسران آیه 12 حجرات/ 49 در پی آن نازل شد که دو تن از صحابه اسامه را به بخلورزی متهم و از سلمان نیز بدگویی کردند که با نزول آیه از این کار نهی شدند: «یایهَا الَّذینَ ءامَنُوا اجتَنِبوا کثیرًا مِنَ الظَّنّ انَّ بَعضَ الظَّنّ اثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا یغتَب بَّعضُکم بَعضًا … ای کسانی که ایمان آوردهاید؛ از بسیاری از گمانها دور باشید؛ زیرا برخی از گمانها گناه است و در احوال و عیبهای پنهان مردم کاوش مکنید و از پس یکدیگر بدگویی (غیبت) مکنید» «8» . (1)
. سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 506؛ الطبقات، ج 4، ص 53
(2). الاستیعاب، ج 1، ص 171؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 502
(3). تهذیب الکمال، ج 2، ص 338 (4). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 507
(5). الاستیعاب، ج 1، ص 172
(6). مناقب، ج 4، ص 72- 73
(7). جامعالبیان، مج 4، ج 5، ص 304؛ مجمع البیان، ج 3، ص 145؛ الطبقات، ج 2، ص 91
(8). کشف الاسرار، ج 9، ص 260؛ تفسیرقرطبی، ج 16، ص 217؛ مجمع البیان، ج 5، ص 203
منابع
الاحتجاج؛ الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد؛ اسباب النزول، واحدی؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ اسدالغابه فی تمییزالصحابه؛ بحارالانوار؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الیعقوبی؛ التحریرالطاووسی؛ تهذیب الکمال فی اسماء الرجال؛ جامعالبیان عن تأویل آیالقرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبی؛ الجمل و النصر لسید العترة فی حرب البصره؛ سیر اعلام النبلاء؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید؛ الطبقات الکبری؛ فرقالشیعه؛ کتابالفتوح؛ کشف الاسرار و عدةالابرار؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ مسائل الامامه؛ المغازی؛ الملل والنحل؛ مناقب آل ابیطالب.
اسباط
اشاره
اسباط: پیامبرانی از آل یعقوب، قبایل دوازدهگانه بنیاسرائیل
أسباط جمع سِبْط و برگرفته از ریشه «س- ب- ط» است. «1» کاربردهای متفاوت این مادّه و مشتقّات آن «2» و گزارشهای واژهنگاران از معنای آن نشان میدهد که ریشه «س- ب- ط» در اصل به معنای امتداد و انتشار اموری بهکار میرود که منشأ و ریشه واحدی داشته و امتداد و انتشار آنها بهصورت طبیعی و آسان صورت میگیرد. «3»
اسرافیل
اشاره
اسرافیل: فرشتهای مقرّب، ابلاغکننده فرمان الهی به دیگر فرشتگان، دمنده صور و از حاملان عرش الهی در قیامت
واژه إسرافیل را به صورتهای دیگری نیز از قبیل «اسرافین» ، «سرافین» و «سرافیل» ذکر کردهاند. «1» برخی واژه إسرافیل را رباعی و گروهی با اصلی دانستن همزه، آن را خماسی میدانند. «2» بیشتر لغتدانان اسرافیل را واژهای غیر عربی دانستهاند «3» ؛ برخی آن را برگرفته از سریانی و مرکب از اسرا (بنده) و ایل (خدا) میدانند. «4» نامهای دیگر اسرافیل (عبدالله «5» ، عبیداللّه «6» ، عبدالرّحمن «7» ) نیز با این معنا انطباق دارند. در روایاتی به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله، امام سجاد علیه السلام، صحابه و تابعان گفته شده است: هر اسم مرکبی که بخش دوم آن واژه ایل باشد (مانند جبرئیل، میکائیل و عزرائیل) به نحوی بندگی خدا را میرساند. «8»
برخی دیگر، احتمال دادهاند مأخذ این واژه، لغت عبری «سرافیم» باشد «9» که بر اساس تورات، نام جمعی از فرشتگان است که بر بالای کرسی خداوند ایستاده و دارای 6 بال هستند که با دو بال روی خود را و با دو بال دیگر پاهای خود را پوشانیدهاند و با دو بال دیگر پرواز میکنند و هنگام آواز جمله «قدّوس قدّوس، پروردگارِ لشکرهاست، تمامی (1). لسانالعرب، ج 5، ص 245؛ مجمعالبحرین، ج 2، ص 366، «سرفل» ؛ تاجالعروس، ج 23، ص 431، «سرف»
(2). لسانالعرب، ج 5، ص 245، «سرفل» ؛ ریاضالسالکین، ج 1، ص 85
(3). تاجالعروس، ج 23، ص 431، «سرف» ؛ المعرب، ج 1، ص 97؛ ریاضالسالکین، ج 1، ص 85
(4). لغتنامه، ج 2، ص 1925، «اسرافیل»
(5). بحارالانوار، ج 15، ص 352
(6). همان، ج 56، ص 250
(7). الدرالمنثور، ج 1، ص 225
(8). همان؛ ریاضالسالکین، ج 1، ص 85
(9). الملائکه، ص 45؛ المعرب، ص 97- 98؛ دائرةالمعارف الاسلامیه، ج 2، ص 113
اعلام قرآن، ج2، ص: 106
زمین از جلال او مملوّ است» را بر زبان میآورند. «1»
گاهی نظریه اشتقاق اسرافیل از سرافیم با حدس و احتمال چنین توجیه میشود که شاید اعراب پیشین، از جمله نصارا، الف و لام را به «سراف» افزوده باشند؛ همچنین امکان دارد که «میم» به «لام» تبدیل شده تا بر قیاس جبرئیل و میکائیل، این واژه، سرافیل (اسرافیل) شود. «2»
برخی، از همسانی لفظی این دو واژه، پا را فراتر نهاده، برای نشان دادن ارتباط هرچه بیشتر بین آن دو به تشابه پارهای از اوصاف همانند داشتن 6 بال، حضور در نزد کرسی خداوند و قدّوس قدّوس گویی فرشتگان سرافیم در کتاب تورات، با دارا بودن 4 بال و حامل عرش الهی بودن و تسبیحگویی فرشته اسرافیل در روایات اسلامی استناد جستهاند «3» و در اظهار نظری غیر دقیق، اینگونه مطالب را به صراحت، ساخته کعبالاحبار و از اسرائیلیات دانستهاند. «4» اگرچه بیشتر روایات از منابع اهلسنت بوده و در سند پارهای از آنها کعبالاحبار وجود دارد؛ اما فراوانی روایات به حدی است که شبههای، در اصل وجود فرشتهای به نام اسرافیل در فرهنگ اسلامی باقی نمیگذارد و این گونه اوصاف که نظیر آن در آیات قرآن (فاطر/ 35، 1) نیز آمده است، براساس دیدگاههای گوناگون کلامی و فلسفی قابل تبیین است. «5»
اندکی توجّه روشن میسازد که لغت سرافیم در زبان عبری به رغم برخی شباهتهای لفظی و وصفی، تفاوتهای آشکاری با واژه اسرافیل در فرهنگ اسلامی دارد: 1. سرافیم جمع و در تورات به معنای گروهی از فرشتگان مقرّب است و اسرافیل مفرد، و در فرهنگ اسلامی نام فرشته* ای مقرّب. 2. در فرهنگ اسلامی مسئولیت اسرافیل، ابلاغ پیام الهی به دیگر فرشتگان «6» و دمیدن در صور معرفی شده است؛ ولی در تورات، نه تنها فرشتگان (1). کتاب مقدس، اشعیاء نبی، 6: 2- 7
(2). المعرب، ص 98
(3). دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 289؛ عجائب المخلوقات، ص 260
(4). الملائکة، ص 45
(5). ریاضالسالکین، ج 1، ص 83
(6). التوحید، ص 264؛ مجمعالبیان، ج 10، ص 652
اعلام قرآن، ج2، ص: 107
تسبیحگوی سرافیم چنین مسئولیتهایی ندارند، بلکه از هیچ فرشتهای حتی با لفظی دیگر برای چنین مسئولیتی، نامی به میان نیامده است. بر اساس روایات، همچنین اسرافیل ولی لوح محفوظ «1» و واسطه امین بین خداوند و سه فرشته برگزیده دیگر معرفی شده است «2» و بر این نکته تصریح شده که وحی خدا بر جبرئیل توسط او ابلاغ میگردد. «3» براساس این روایات فرمانها و وحی الهی در لوح محفوظ* ظاهر میشود و اسرافیل آن را به دیگر فرشتگان ابلاغ میکند. علامه مجلسی در ذیل روایات پیشگفته، از برخی نقل میکند که وی براساس روایتی، همه فرشتگان لوح را تحت امر و پیرو اسرافیل دانسته است. «4»
در روایتی دیگر علم جبرئیل* از میکائیل، و علم میکائیل* برگرفته از اسرافیل، و دانش اسرافیل از لوح محفوظ معرفی شده است «5» و در سلسله سند روایات قدسی نیز پیامبر سخن خداوند را از جبرئیل و او از میکائیل و میکائیل از اسرافیل و او از لوح و لوح از قلم و در نهایت آن را از خداوند نقل میکند «6» ؛ همچنین در روایات از نگاشته شدن قرآن «7» و نامی از اسمای الهی «8» و 4 حرف از حروف گشایش امور بر پیشانی اسرافیل «9» گزارشهایی ارائه شده و در دعا «10» ، تعقیقات «11» و حرزهای بسیاری «12» از او نام برده شده است. بدین سان و با عنایت به نبودن واژه اسرافیل در زبان عبری و سامی «13» ، صرف حدس و گمان یا وجود پارهای تشابهات نمیتواند اشتقاق این واژه را از لغت عبری سرافیم توجیه کند.
واژه اسرافیل در قرآن کریم نیامده است؛ امّا مفسران در ذیل آیات بسیاری، از این (1). عالم الملائکه، ص 63؛ البدایة والنهایه، ج 1، ص 59
(2). الدرالمنثور، ج 1، ص 230؛ بحارالانوار، ج 56، ص 260
(3). بحارالانوار، ج 54، ص 366، 368؛ التوحید، ص 264
(4). بحارالانوار، ج 54، ص 319؛ التفسیر الکبیر، ج 2، ص 162
(5). الاختصاص، ص 45
(6). همان،؛ بحارالانوار، ج 39، ص 246؛ وسائلالشیعه، ج 8، ص 42، 86؛ ج 27، ص 187
(7). الدرالمنثور، ج 1، ص 123
(8). بحارالانوار، ج 56، ص 253
(9). الخصال، ج 2، ص 510؛ اعلام القرآن، ص 89
(10). بحارالانوار، ج 87، ص 213؛ ج 86، ص 316؛ ج 90، ص 261- 262
(11). همان، ج 56، ص 93، 253؛ ج 83، ص 75، 88
(12). همان، ج 83، ص 311؛ ج 87، ص 191
(13). المعرب، ص 97
اعلام قرآن، ج2، ص: 108
فرشته سخن گفتهاند: 1. نفخ صور و دمیدن در ناقور. (نمل/ 27، 87؛ زمر/ 39، 68؛ انعام/ 6، 73؛ کهف/ 18، 99 «1» ؛ مدثّر/ 74، 8) 2. دعوت و ندا. (روم/ 30، 25 و 27؛ ق/ 50، 41- 42) طبق نظر مفسران مقصود از دعوت و ندا دمیدن اسرافیل در صور است. «2»
3. برانگیخته شدن در قیامت. «3» (نازعات/ 79، 6- 7؛ انعام/ 6، 94) 4. معراج پیامبر صلی الله علیه و آله. «4»
(اسراء/ 17، 1) 5. فرشتگان: الف. جبرئیل و میکائیل و تمثل به جبرئیل. «5» (بقره/ 2، 98؛ نجم/ 53، 8- 13؛ تکویر/ 81، 23) ب. مدبّرات امر. «6» (نازعات/ 79، 5) ج. حاملان عرش. «7» (حاقّه/ 69، 17) د. عبادت و تسبیح فرشتگان. «8» (انبیاء/ 21، 19؛ فصّلت/ 41، 38) ه. فرشتگان بشارت دهنده به ابراهیم علیه السلام. «9» (هود/ 11، 69) و. فرشتگانی که به هنگام مرگ مؤمن بر بالین وی حاضر میشوند. «10» (فجر/ 89، 30) ز. حضور فرشتگان در قیامت. «11» (نبأ/ 78، 38) ح. اوصاف و افعال فرشتگان. «12» (فاطر/ 35، 1؛ بقره/ 2، 34) ط.
برتری فرشتگان برگزیده بر بنیآدم «13» (اسراء/ 17، 70)، افزون بر این، در ذیل برخی از آیات نیز به مناسبت خاصی از اسرافیل سخن به میان آمده است؛ مانند پیوستن ذرّیه مؤمنان به ایشان «14» در قیامت، (طور/ 52، 21) شادکامی بهشتیان «15» (روم/ 30، 15) و فرستادن فرشته پیامبر برای فرشتگان بر فرض زندگی آنها در زمین. «16» (اسراء/ 17، 95) (1). روضالجنان، ج 12، ص 363
(2). مجمع البیان، ج 8، ص 47؛ ج 9، ص 226؛ التفسیر الکبیر، ج 28، ص 188؛ تفسیر قرطبی، ج 14، ص 15
(3). مجمعالبیان، ج 10، ص 653؛ روضالجنان، ج 7، ص 380
(4). تفسیر قمی، ج 2، ص 31؛ روض الجنان، ج 12، ص 152
(5). کشفالاسرار، ج 9، ص 307؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 225، 230؛ البرهان، ج 5، ص 199- 200
(6). مجمعالبیان، ج 10، ص 652
(7). الدرالمنثور، ج 8، ص 270
(8). قصص عن الملائکه، ص 14
(9). جامعالبیان، مج 7، ج 12، ص 89
(10). تفسیر فرات الکوفی، ص 553
(11). روضالجنان، ج 12، ص 152
(12). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 204- 205؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 123
(13). روضالجنان، ج 12، ص 251
(14). تفسیر فرات الکوفی، ص 445
(15). کشفالاسرار، ج 7، ص 440
(16). تفسیر قمی، ج 2، ص 27
جایگاه إسرافیل
در ذیل آیه «ولَقَد کرَّمنا بَنیءادَمَ … و فَضَّلنهُم عَلی کثیرٍ مِمَّن خَلَقنا تَفضیلا» (اسراء/ 17، 70) که بنیآدم بر بسیاری از مخلوقات الهی برتر معرفی شده است، برخی به برتری انسان جز بر فرشتگان برگزیده (جبرئیل، اسرافیل، میکائیل و عزرائیل) و جماعتی از کروبیان اشاره کردهاند؛ ولی ابوالفتوح با ژرف اندیشی نیکویی، صحت آن را موقوف بر استثنای پیامبران از بنیآدم دانسته است. «1» آیه شریفه: «وما مِنّا الّا لَهُ مَقامٌ مَعلوم» ، (صافّات/ 37، 164) هریک از فرشتگان را دارای جایگاهی مشخص معرفی کرده است.
با توجه به دیدگاه فیلسوفان مشّاء نیز که بر اساس قاعده «الواحد» به سلسله طولی مراتب هستی قائلاند و رابطه وجودی عقول و فرشتگان را نسبت به یکدیگر تکوینی و علّی دانستهاند «2» میتوان جایگاه اسرافیل در نظام هستی را بازشناسی کرد. در ذیل آیاتی که از جبرئیل و میکائیل سخن به میان آمده است، همچون: «مَن کانَ عَدُوًّا لِلَّهِ ومَلکتِهِ و رُسُلِهِ و جِبریلَ و میکلَ … » (بقره/ 2، 98) مفسران پس از ذکر نام اسرافیل به ذکر روایاتی پرداختهاند که مفاد برخی از آنها بیان شأن نزول «3» و برخی برتری جایگاه وی بر جبرئیل و دیگر فرشتگان برگزیده است. «4» در ذیل آیات تمثل جبرئیل:
«دَنا فَتَدَلّی … ولَقَد رَءاهُ نَزلَةً اخری (نجم/ 53، 8- 13)، «ولَقَد رَءاهُ بِالافُقِ المُبین» (تکویر/ 81، 23)، مفسران «5» روایاتی را ذکر کردهاند که در آنها اسرافیل دارای عظمتی بیشتر از جبرئیل وصف شده است. «6» در بسیاری از روایات نیز برای اسرافیل جایگاهی (1). روضالجنان، ج 12، ص 251
(2). الشفاء، ص 435؛ نهایةالحکمه، ص 381- 382
(3). تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام، ص 451
(4). الدرالمنثور، ج 1، ص 225، 229- 230
(5). کشفالاسرار، ج 10، ص 398
(6). البرهان، ج 5، ص 199- 200؛ تفسیر قرطبی، ج 9، ص 157
اعلام قرآن، ج2، ص: 110
والاتر از سایر فرشتگان برگزیده تصویر شده و با تعابیری مانند نزدیکترین فرشته به خداوند «1» ، نزدیکترین مخلوقها به خداوند «2» ، دربان پروردگار «3» و اولین فرشتهای که پس از حجابهاست «4» و سید ملائکه «5» از او یاد شده است. این گونه روایات با نظر به نقش هر یک از فرشتگان برگزیده قابل تبیین است، زیرا بدون احیا که بر عهده اسرافیل است زمینهای برای ایفای نقش تعلیم و روزی دادن و اماته که به ترتیب بر عهده جبرئیل و میکائیل و عزرائیل است «6» نمیماند.
براساس ظاهرِ گونههایی از روایات، اسرافیل با جبرئیل و میکائیل همسان و این سه از گرامیترین آفریدهها نزد خداوند «7» ، آفریده شده از گوهری واحد «8» ، از رؤسای فرشتگان «9» ، و هر سه از کروبیان فرشتگان مقرب هستند. «10» شایان ذکر است که فضیلتهای مشترک یاد شده در پارهای ازاینروایات و به دنبال آن فرشتگان برخوردار از آنها میتوانند دارای مراتب باشند، بنابراین، بین این روایات و روایاتی که مفاد آنها برتری اسرافیل بر سایر فرشتگان برگزیده است تنافی نیست.
در برخی روایات نام اسرافیل پس از جبرئیل و میکائیل ذکر شده «11» یا مقام و جایگاه آن دو برتر دانسته شده است. «12»
ویژگی اسرافیل
در تبیین آیاتی که از عبادت فرشتگان: «ومَن عِندَهُ لایستَکبِرونَ عَن عِبادَتِهِ» (انبیاء/ 21، 19) و تسبیح آنان: «یسَبّحونَ لَهُ بِالَّیلِ والنَّهَارِ» (فصّلت/ 41، 38) سخن (1). الدرالمنثور، ج 1، ص 269؛ بحارالانوار، ج 55، ص 44
(2). تفسیر قمی، ج 2، ص 28؛ بحارالانوار، ج 18، ص 327
(3). تفسیر قمی، ج 2، ص 27؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 230
(4). الدرالمنثور، ج 1، ص 229؛ ریاض السالکین، ج 1، ص 85
(5). بحارالانوار، ج 40، ص 47
(6). روضالجنان، ج 20، ص 133؛ عجائب المخلوقات، ص 260- 261
(7). الدرالمنثور، ج 1، ص 230
(8). بحارالانوار، ج 56، ص 175
(9). همان، ج 9، ص 339؛ ج 10، ص 86؛ الاختصاص، ص 46؛ اعلام القرآن، ص 89
(10). المفصل، ج 2، ص 269
(11). الخصال، ج 1، ص 225؛ ج 2، ص 457
(12). ریاض السالکین، ج 1، ص 86
اعلام قرآن، ج2، ص: 111
میگوید از اسرافیل نام برده شده است. «1» فرشتگان دارای بالهای دوگانه، سهگانه و چهارگانهاند: «اولی اجنِحَةٍ مَثنی وثُلثَ و رُبعَ» . (فاطر/ 35، 1) در برخی از روایات اسرافیل دارای 4 بال معرفی شده است. «2» برابر روایات اسرافیل فرشتهای بسیار بزرگ، با شکوه و دارای قدرت فراوان است. ابنعباس در روایتی مبسوط میگوید: اسرافیل دارای قدرت 7 زمین، کوهها، بادها، درندگان و سراپای وجود او برخوردار از شعور، قدرت بیان و زبان است که خداوند را به هزار هزار لغت تسبیح میگوید … و اسرافیل در هر شبانه روز سه بار به جهنّم نگریسته، میگرید … میکائیل 500 سال پس از اسرافیل و جبرئیل 500 سال پس از میکائیل آفریده شده است. «3» ذوالقرنین او را همانند مردی جوان، سفید چهره، زیبا صورت و دارای لباسی سپید معرفی کرده است. «4» او در هنگام نزول بر حضرت ابراهیم و حضرت لوط با هیبتی نیکو و لباس وعمامهای سفید نمایان شده است. «5»
چشمانش همانند دو کوکب درّی (ستاره درخشان) دانسته شده است. «6» اینگونه اوصاف برگرفته از نحوه تمثل اسرافیل در برابر وصف کنندگان یا حاکی از عظمت و مرتبه وجودی اوست که بهصورت تشبیه معقول به محسوس بیان شده است.
مسئولیت و مأموریت اسرافیل
بخشی از آیات، مربوط به مسئولیتهای فرشتگان در نظام آفرینش است: «جاعِلِ المَلکةِ رُسُلًا» (فاطر/ 35، 1) که مصداق آن، 4 فرشته برگزیده معرفی شدهاند «7» و در ذیل آیه «فَالمُدَبّرتِ امرا» (نازعات/ 79، 5) برابر روایات، جبرئیل موکل وحی الهی، بادها و لشکرها، میکائیل موکل باران و نباتِ زمین، اسرافیل مأمور رساندن فرمان الهی به ایشان و عزرائیل مأمور گرفتن جانها معرفی شده است. «8» در آیات بعد تنها به نفخ در صور اشاره شده است «9» : «ونُفِخَ فِی الصّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّموتِ ومَن فِی الارضِ … » . (1). قصص عن الملائکه، ص 14
(2). الدرالمنثور، ج 7، ص 253؛ بحارالانوار، ج 56، ص 262
(3). البرهان، ج 5، ص 200- 201
(4). تفسیر عیاشی، ج 2، ص 347
(5). همان، ص 153، 155
(6). الدرالمنثور، ج 7، ص 253
(7). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 204
(8). مجمعالبیان، ج 10، ص 652؛ روضالجنان، ج 20، ص 133؛ المیزان، ج 20، ص 180
(9). روضالجنان، ج 20، ص 134
اعلام قرآن، ج2، ص: 112
(زمر/ 39، 68) دمیدن در صور مهمترین مسئولیت اسرافیل است. بیشتر مفسران شیعی و برخی از مفسران اهلسنت براساس روایات تفسیری «1» دمیدن در صور را دو بار دانستهاند که در پی نفخه نخست، همگان میمیرند و در پی نفخه دوم برای حضور در قیامت زنده میشوند «2» ؛ امّا برخی به استناد تعابیر قرآنی «فَزَع، صَعق و احیاء» و برابر پارهای از روایات آن را سه بار و برخی 4 بار (فزع، صعق، احیاء و جمع) دانستهاند. «3» (ظ نفخ صور)
اسرافیل یکی از 8 حامل عرش* الهی در قیامت دانسته شده است «4» : «ویحمِلُ عَرشَ رَبّک فَوقَهُم یومَذٍ ثَمنِیه» . (حاقّه/ 69، 17) براساس بسیاری از روایات، وی از حاملان عرش الهی است. «5» در روایتی پس از اشاره به عبادت به دور از خستگی فرشتگان حامل عرش، نام اسرافیل و مسئولیت وی در نفخ صور ذکر شده است. «6» شارحان، این سخن را ذکر خاص پس از عام و دلیل آن را فضیلت، و اهمیت این مسئولیت وی دانستهاند. «7»
برابر روایات در مورد آیه «واذ قُلنا لِلمَلکةِ اسجُدوا لِأدَمَ فَسَجَدُوا» (بقره/ 2، 34) اسرافیل اولین کسی بود که برای خدا و بر حضرت آدم سجده کرد. «8» بر اساس روایتی از امام صادق علیه السلام در ذیل آیه «یایتُهَا النَّفسُ المُطمَنَّه* ارجِعی الی رَبّک» (فجر/ 89، 27- 28) در هنگام مرگ مؤمن، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام و فرشتگان برگزیده، از جمله اسرافیل حضور یافته و بر اساس درخواست امیرمؤمنان علیه السلام همگی به فرشته مرگ توصیه (1). جامعالبیان، مج 15، ج 30، ص 41؛ مجمعالبیان، ج 10، ص 653
(2). التبیان، ج 4، ص 174؛ مجمعالبیان، ج 4، ص 496؛ تفسیر قرطبی، ج 13، ص 159
(3). مجمعالبیان، ج 6، ص 766؛ المیزان، ج 17، ص 293؛ روحالبیان، ج 8، ص 138- 139
(4). الدرالمنثور، ج 7، ص 258، 276؛ عالم الملائکه، ص 61
(5). ریاضالسالکین، ج 1، ص 84- 85؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 276؛ ج 8، ص 270
(6). صحیفه سجادیه، دعای 3
(7). ریاضالسالکین، ج 1، ص 85
(8). الدرالمنثور، ج 1، ص 123؛ البدایة والنهایه، ج 1، ص 59؛ التعریف و الاعلام، ص 57
اعلام قرآن، ج2، ص: 113
میکنند که با او به مدارا رفتار شود. «1»
مورد دیگر درباره مژدهدادن به حضرتابراهیم است: «ولَقَد جاءَت رُسُلُنا ابرهیمَ بِالبُشری . (هود/ 11، 69) بر اساس روایات، فرشتگانی که برای بشارت فرزند، نزد ابراهیم فرستاده شدهاند سه «2» ، 4 «3» ، 9 یا 11 «4» تن بودهاند که در همه موارد اسرافیل یکی از آنان گزارش شده است. این فرشتگان به دلیل آیات بعد مأمور عذاب قوم لوط نیز بودهاند.
در تفسیر آیه معراج پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: «سُبحنَ الَّذی اسری بِعَبدِهِ» (اسراء/ 17، 1) از همراهی اسرافیل و دو فرشته برگزیده دیگر، جبرئیل و میکائیل، با پیامبر سخن گفته شده است «5» ؛ همچنین در ذیل آیه «قُل لَو کانَ فِی الارضِ مَلکةٌ یمشونَ مُطمَنّینَ» (اسراء/ 17، 95) بر اساس روایتی، اسرافیل بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل و از سوی خداوند او را بین پیامبری همراه با سلطنت و شوکت ظاهری و پیامبری همراه با عبودیت، مخیر ساخت و پیامبر به اشارت جبرئیل بندگی را برگزید. در این روایت جبرئیل بر رفعت درجه اسرافیل تأکید کرده است. «6» برخی از مفسران در ذیل آیه «یومَ یقومُ الرّوحُ والمَلکةُ» (نبأ/ 78، 38) که حضور فرشتگان را در قیامت گزارش میکند از حضور ویژه اسرافیل سخن گفتهاند. «7» براساس روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله در ذیل آیه «والَّذینَ ءامَنوا واتَّبَعَتهُم ذُرّیتُهُم بِایمنٍ الحَقنا بِهِم ذُرّیتَهُم» (طور/ 52، 21) اسرافیل با سه حلّه از نور برای پوشش به نزد حضرت فاطمه علیها السلام آمده، او را برای حضور در محشر فرا میخواند. «8» در ذیل آیه «فَامَّا الَّذینَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصلِحتِ فَهُم فی رَوضَةٍ یحبَرون» (روم/ 30، 15) یکی از عوامل شادکامی بهشتیان، خواندن اسرافیل با آوازی بسیار خوش معرفی شده است. زیبایی و جذابیت آواز اسرافیل از همه الحان، برتر است «9» و به هنگام آواز اسرافیل، درختان و حوریان و پرندگان بهشتی نیز با وی همنوا شده او را همراهی میکنند «10» و به نقل کشفالاسرار وی برای بهشتیان، قرآن میخواند. «11» شاید بتوان گفت زیبایی و جذابیت (1). تفسیر فرات الکوفی، ص 553
(2). جامعالبیان، مج 7، ج 12، ص 89؛ روضالجنان، ج 10، ص 300؛ بحارالانوار، ج 12، ص 88
(3). تفسیر عیاشی، ج 2، ص 153، 155؛ مجمعالبیان، ج 5، ص 272؛ بحارالانوار، ج 12، ص 88
(4). روضالجنان، ج 10، ص 300؛ بحارالانوار، ج 12، ص 88
(5). تفسیر قمی، ج 2، ص 3
(6). همان، ص 27؛ البدایة و النهایه، ج 1، ص 58؛ الایمان بالملائکه، ص 90- 91
(7). روضالجنان، ج 12، ص 152
(8). تفسیر فرات الکوفی، ص 445
(9). روضالجنان، ج 15، ص 247
(10). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 10
(11). کشفالاسرار، ج 7، ص 440
اعلام قرآن، ج2، ص: 114
آواز اسرافیل و همنوا شدن درختان و حوریان و پرندگان بهشتی با وی از آن روست که آواز او، آواز احیا و زندگیآفرین است.
افزون بر موارد پیشگفته، برابر روایات، اسرافیل دارای مأموریتهای دیگری است؛ مانند: مؤذن اهل آسمان «1» ، احیای اصحاب کهف «2» ، احیای جرجیس پس از سوزانده شدن جسد وی به دست پادشاه زمان. «3»
فرجام اسرافیل
مفسران برابر روایات، اسرافیل و سه فرشته برگزیده دیگر (جبرئیل میکائیل و عزرائیل) را مصداق مستثنا در آیه «ونُفِخَ فِی الصّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّموتِ ومَن فِی الارضِ الّا مَن شاءَ اللَّهُ» (زمر/ 39، 68 و نیز نمل/ 27، 87) به هنگام نفخ صور و از مرگ بر کنار دانستهاند «4» ؛ اما در نهایت اسرافیل نیز همچون فرشتگان برگزیده دیگر طعم مرگ را خواهد چشید؛ طبق برخی روایات، پس از دمیدن نخست و مرگ همگان، خداوند یا عزرائیل، ابتدا جان جبرئیل، سپس میکائیل و در پایان اسرافیل و «5» برابر روایتی ابتدا جان اسرافیل، سپس دو فرشته دیگر را میگیرد و خود عزرائیل نیز قبض روح میشود. «6» برابر روایت دیگر به نقل از امامعلی بن الحسین علیهما السلام همه اهل آسمان براثر نفخه نخست میمیرند واسرافیلآخرین کسی است که قبض روح میشود. «7» نکته اخیر در (1). الدرالمنثور، ج 1، ص 229- 230
(2). بحارالانوار، ج 14، ص 417
(3). همان، ص 447
(4). تفسیر قرطبی، ج 13، ص 160؛ روضالجنان، ج 15، ص 81
(5). البرهان، ج 4، ص 730- 731؛ روضالجنان، ج 15، ص 81
(6). کشفالاسرار، ج 8، ص 436؛ تفسیر قرطبی، ج 15، ص 182
(7). البرهان، ج 4، ص 729
اعلام قرآن، ج2، ص: 115
روایت و نیز برخی منابع ذکر شده است. «1» به نظر برخی مرگ مجردات مانند ملائکه به معنای محو نسبتِ وجود آنها به ماهیاتشان است. «2» در روایتی، اسرافیل به عنوان اولین کسی که زنده میشود «3» معرفی شده و در روز قیامت نیز پس از لوح و قلم اولین فرشتهای است که در مورد ابلاغ فرمان خدا از او پرسش میشود. «4» با توجه به مسئولیت مهم اسرافیل در احیا شاید سرّ اینکه او آخرین فردی است که قبض روح میشود و اولین کسی است که زنده میشود، این باشد که وی مجرای افاضه حیات از ناحیه خداوند به سایر موجودات است.
منابع
الاختصاص؛ اعلام القرآن؛ الایمان بالملائکه؛ بحارالانوار؛ البدایة و النهایه؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ التعریف و الاعلام؛ تفسیر روح البیان؛ تفسیر العیاشی؛ تفسیر فرات الکوفی؛ تفسیر القمی؛ التفسیر الکبیر؛ التفسیرالمنسوب الی الامام العسکری علیه السلام؛ التوحید؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعه؛ دائرة المعارف الاسلامیه؛ دائرةالمعارف بزرگ اسلامی؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ روضالجنان و روحالجنان؛ ریاض السالکین؛ الشفاء (الهیات)؛ صحیفه سجادیه؛ عالم الملائکة من خلال القرآن و الاحادیث الشریفه؛ عجائب المخلوقات و الحیوانات و غرائب الموجودات؛ قصص عن الملائکه؛ کتاب مقدس؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسانالعرب؛ لغتنامه؛ مجمعالبحرین؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ مسند احمد بن حنبل؛ المعرب من الکلام الاعجمی؛ المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام؛ الملائکه حقیقتهم وجودهم صفاتهم؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ نهایةالحکمه؛ وسائلالشیعه. (1)
. تفسیر قمی، ج 2، ص 255
(2). اسفار، ج 9، ص 278
(3). البرهان، ج 4، ص 731؛ روح البیان، ج 8، ص 138- 139؛ البدایةوالنهایه، ج 1، ص 59
(4). بحارالانوار، ج 7، ص 281
اسعد بن زراره
اشاره
اسْعَدبن زُرارِه: (اسع
اسْماءْ بنت عُمَیس
اشاره
اسْماءْ بنت عُمَیس: اسماء دختر عمیس بن معد بن تیم خثعمی «1»
او به همراه همسرش جعفر، از نخستین اسلام آورندگان است «2» که پیش از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به «دارالارقم» بدو گروید. «3» به فرمان رسول خدا در هجرت* دوم به حبشه رهسپار شد «4» ، به همین جهت عُمَر، او را بَحریه و حبشیه خطاب میکرد. «5» جزئیات تاریخی زندگی وی و دیگر مسلمانان در حبشه، چندان روشن نیست؛ امّا بیتردید، تحمّل مشکلات دیار غربت جز برای کسی که عاشق پیامبر صلی الله علیه و آله و اسلام باشد، آسان نبود، چنان که وی در پاسخ به عمر بن خطاب که او را از مهاجران به مدینه نشمرده بود، به سختیهای آن اشاره کرد. «6» او در حبشه، سه پسر به نامهای عبداللّه، عون و محمد برای جعفر آورد «7» و در سال هفتم هجری، در پی فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله همچون دیگر مسلمانان، از حبشه به مدینه بازگشت. «8» در مدینه بود که با حفصه دختر عمر و همسر رسول خدا ملاقات کرد و سخن تندی از عمر شنید و در جواب وی که گفته بود: ما در هجرت از شما پیشی گرفتهایم، پس به پیامبر سزاوارتریم، خشمگینانه گفت: ای عمر! دروغ گفتی، هرگز چنین نیست. به خدا سوگند! شما با رسول خدا بودید، گرسنگان شما را غذا میداد و نادانانِ شما را موعظه میکرد؛ ولی ما در سرزمین حبشه، بیگانه و غضب شده و در آزار و (1). الطبقات، ج 3، ص 126؛ تاریخطبری، ج 2، ص 351
(2). اسدالغابه، ج 7، ص 13
(3). الطبقات، ج 8، ص 219؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 283
(4). الطبقات، ج 4، ص 25
(5). همان، ج 8، ص 219؛ البدایة والنهایه، ج 4، ص 166
(6). صحیحمسلم، ج 8، ص 430؛ الطبقات، ج 8، ص 219
(7). اسدالغابه، ج 7، ص 13
(8). صحیح مسلم، ج 8، ص 430؛ الطبقات، ج 4، ص 25؛ نساء من عصر النبوه، ج 2، ص 188
اعلام قرآن، ج2، ص: 127
ترس بودیم و این، برای خدا و پیامبرش بود، آنگاه سوگند یاد کرد که داستان را به عرض پیامبر صلی الله علیه و آله برساند. پیامبر فرمود: هرکس چنین بگوید، دروغ گفته است. «1» او به من سزاوارتر از شما نیست. برای وی و یارانش هجرتی است؛ ولی برای شما اهل کشتی دو هجرت است «2» : هجرتی به نزد نجاشی و هجرتی به سوی من. «3»
در سال هشتم هجرت، با شهادت جعفرب* ن ابیطالب در سریه موته، پیامبر صلی الله علیه و آله از اسماء دلجویی کرد و به دیگر زنان فرمود تا برای او و فرزندانش، غذایی فراهم سازند.»
در سال نهم هجری به اتفاق صفیه دختر عبدالمطلب، عهدهدار غسل امّ کلثوم «5» ، دختر رسول خدا و همسر عثمان بن عفان شد و در جنگ حنین، پیامبر صلی الله علیه و آله او را به ازدواج ابوبکر درآورد. «6» از این وصلت، در سال دهم، در ذوالحلیفه محمد بن ابیبکر متولد شد «7» و پیامبر صلی الله علیه و آله درباره مناسک او فرمود: مانند دیگران، اعمال را به جای آوَرَد؛ ولی طواف نکند. «8»
اسماء هنگام بیماری پیامبر صلی الله علیه و آله دلی پر تبوتاب داشت. او بر گرد حضرت میچرخید و با پیشنهاد وی، دارویی را به حضرت خوراندند که پیامبر صلی الله علیه و آله را چندان خوش نیامد. «9» در روز وفات فاطمه علیها السلام دستیار علی علیه السلام بود، تا وی را غسل دهد «10» و برای اینکه حجم بدن آن حضرت، هنگام تشییع نمایان نباشد «11» ، به اشاره وی- طبق آنچه در حبشه آموخته بود- برای نخستین بار، صندوقی ساخته شد. «12» با درگذشت ابوبکر در سال سیزدهم به همسری علی* علیه السلام درآمد و تا پایان زندگی در کابین آن حضرت بود. حاصل این ازدواج دو فرزند به (1). الطبقات، ج 8، ص 220؛ سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 284
(2). صحیح مسلم، ج 8، ص 430
(3). الطبقات، ج 8، ص 220
(4). همان؛ مرآة العقول، ج 14، ص 166
(5). البدایة والنهایه، ج 5، ص 31
(6). الاصابه، ج 8، ص 15
(7). سننالنسائی، ج 5، ص 170؛ الطبقات، ج 8، ص 222
(8). سننالنسائی، ج 5، ص 170؛ سنن ابیداود، ج 2، ص 8
(9). تاریخ طبری، ج 2، ص 230
(10). همان، ص 253؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 115
(11). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 115
(12). مناقب، ج 3، ص 413؛ سیر اعلامالنبلاء، ج 2، ص 284؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 115
اعلام قرآن، ج2، ص: 128
نام یحیی و عون «1» یا یحیی و محمد اصغر «2» یا عثمان اصغر و یحیی «3» بود. از این پس در تاریخ اطلاع چندانی از این بانو وجود ندارد.
اسماء از راویان حدیث پیامبر اکرم به شمار میرود «4» و کسانی چون عمر بن خطاب، ابن عباس، عبدالله بن جعفر، قاسم بن محمد، عبدالله بن شداد بن الهاد و عروة بن زبیر از او روایت کردهاند. «5» امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند رحمت کند خواهرانی را که اهل بهشتاند! و سپس از اسماء نام برد. «6» بهترین دامادها (شوهر خواهرها)، یعنی رسول خدا، حمزه و عباس برای وی بودند. «7» نزدیکی اسماء به خانواده پیامبر تا بدانجا رسید که فاطمه علیها السلام، او را مادر خطاب میکرد. «8» به نقل از ابن شهر آشوب و برخی منابع دیگر شیعه، اسماء در مراسم ازدواج علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، در سال دوم هجرت حضور داشت و به موجب وصیت خدیجه علیها السلام یک هفته نزد دختر رسول خدا ماند «9» ؛ اما این گزارش با قول مشهور که آمدن اسماء از حبشه را سال هفتم هجرت میداند سازگار نیست. بنابه گزارش دیگر، آن زن اسماء، دختر یزید بن سکن انصاری بود. سیره نویسان متأخر به اشتباه او را همان اسماء بنت عمیس ثبت کردهاند «10»
تجربه هجرت به کشور بیگانه، وی را با سرد و گرم روزگار آشنا کرد، ازاینرو گاه با وی مشورت میشد و عمر نیز در تعبیر خواب از وی کمک میجست. «11» در روزگار خلیفه دوم که بیتالمال، بر اساس درجات بین مسلمانان قسمت میشد و به زنان مهاجر و برخی دیگر، به اندازه فضل و برتری آنان- از 1000 تا 2000 درهم- میپرداختند، اسماء (1). الطبقات، ج 8، ص 222؛ اسدالغابه، ج 7، ص 13
(2). مناقب، ج 3، ص 350
(3). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 213
(4). رجال الطوسی، ص 53؛ المغازی، ج 2، ص 766
(5). اسدالغابه، ج 7، ص 13؛ الاصابه، ج 8، ص 15
(6). بحارالانوار، ج 22، ص 195
(7). اسدالغابه، ج 7، ص 13؛ نساء من عصر النبوه، ج 2، ص 193
(8). بحارالانوار، ج 78، ص 256
(9). مناقب، ج 3، ص 404
(10). الصحیح من سیره، ج 5، ص 263
(11). الاصابه، ج 8، ص 16
اعلام قرآن، ج2، ص: 129
بیشترین دریافتی را داشت. «1» گرچه در روایتی دیگر، برای وی 1000 درهم یاد شده «2» ؛ ولی باز از فضل و ارجمندی او در نگاه حکومت حکایت دارد. احادیثی که از وی در منزلت علی علیه السلام رسیده، حاکی از عشق و علاقه وافر او به حضرت و خاندان رسول است. «3» علی علیه السلام لوح افتخار «أنا مَدینةٌ العِلم و علی بابها» را به او سپرده بود تا نگهداری کند. «4» حدیث ردّ شمس، با همه مباحث مربوط به آنکه در شأن علی علیه السلام است، از طریق وی نیز به تفصیل نقل شده است. «5» تاریخ درگذشت اسماء به اختلاف گزارش شده است؛ برخی وفات وی را سال 38 هجری، حدود دو سال قبل از شهادت علی علیه السلام و برخی دیگر سال 60 هجری دانستهاند. «6» او فرزندانی داشته که در تاریخ نقش آفریدهاند.
اسماء در شأن نزول
اسماء که سالها به دور از جمع مسلمانان زیسته بود، در دیدار از همسران رسول خدا پرسید: آیا تاکنون آیهای درباره زنان نازل شده است؟ گفتند: نه. وی ناخشنود از این پاسخ، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و با صراحت عرض کرد: ای رسول خدا! زنان در نومیدی و زیانکاریاند، چون در قرآن، همانند مردان به نیکی یاد نمیشوند. با این سخن، خداوند آیه 35 احزاب/ 33 را بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرو فرستاد «7» : «انَّ المُسلِمینَ والمُسلِمتِ والمُؤمِنینَ والمُؤمِنتِ والقنِتینَ والقنِتتِ والصدِقینَ والصدِقتِ والصبِرینَوالصبِرتِ والخشِعینَ والخشِعتِ والمُتَصَدّقینَ والمُتَصَدّقتِ والصّمینَ والصّمتِ والحفِظینَ فُروجَهُم والحفِظتِ والذّاکرینَ اللَّهَ کثیرًا والذّاکرتِ اعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَغفِرَةً و اجرًا عَظیما بیگمان، مردان و زنان مسلمان، و مردان و زنان مؤمن، و مردان و زنان فرمانبر، و مردان و زنان درستکار، و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه (1). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153
(2). الطبقات، ج 8، ص 222 (3). مناقب، ج 3، ص 94
(4). همان، ج 2، ص 313 (5). البدایة والنهایه، ج 6، ص 62
(6). همان، ج 7، ص 254؛ الوافی بالوفیات، ج 9، ص 34
(7). مجمع البیان، ج 8، ص 560؛ روضالجنان، ج 15، ص 421
اعلام قرآن، ج2، ص: 130
بخش، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان پاکدامن، ومردان و زنانی که خداوند را بسیار یاد میکنند، خداوند برای همه آنان آمرزش و پاداشی بزرگ آماده ساخته است» .
نزول این آیه که به نظر بسیاری از مفسران برای پاسخ به اسماء بوده «1» ، تساوی زنان با مردان را در صفات متعالی نشان میدهد.
منابع
اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ الاعلام؛ البدایة و النهایه؛ بحارالانوار؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الیعقوبی؛ تفسیر منهجالصادقین؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ رجال الطوسی؛ روض الجنان و روح الجنان؛ سنن ابیداود؛ سنن النسائی؛ سیر اعلام النبلاء؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله؛ الطبقات الکبری؛ کتاب الوافی بالوفیات؛ مجمع البیان فی تفسیرالقرآن؛ مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول؛ المغازی؛ مناقب آل ابیطالب؛ نساء من عصرالنبوه. (1)
. جامع البیان، مج 12، ج 22، ص 14
اسماءْ بنت مَرْثَد
اشاره
اسماءْ بنت مَرْثَد: دختر مرثد (مرثده)
اسماعیل صادقالوَعد علیه السلام
اشاره
در آیه 54 مریم/ 19 از پیامبری به نام «اسماعیل» با صفت «صادق الوعد» یاد شده است: «واذکر فِی الکتبِ اسمعیلَ انَّهُ کانَ صادِقَ الوَعدِ وکانَ رَسولًا نَبیا» . در اینکه مقصود از اسماعیل در این آیه فرزند ابراهیم یا پیامبری جز اوست اختلاف است. همه مفسران اهل سنّت اسماعیل در این آیه را فرزند ابراهیم دانسته و جز او را نام نبرده یا آنکه به شدت ردّ کردهاند. «1» در میان تفاسیر شیعه برخی هر دو احتمال را ذکر کرده و قول جمهور را ضعیف شمردهاند «2» ، با این حال برخی بر اینکه مراد از وی اسماعیل فرزند ابراهیم است تأکید کرده و قول دیگر را ضعیف دانستهاند. «3»
برخی با استناد به روایاتی او را اسماعیل بن حزقیل میدانند. «4» بر پایه روایتی از امام صادق علیه السلام اسماعیل در این آیه فرزند ابراهیم علیه السلام نیست، زیرا اسماعیل علیه السلام در حیات پدر از دنیا رفت. از سویی با وجود رسالت ابراهیم علیه السلام جایی برای رسالت اسماعیل نبود. این اسماعیل فرزند حزقیل بود که به سوی قوم خود مبعوث شد و او را تکذیب کردند و کشتند «5» ؛ امّا به نظر میرسد برخی روایات و دادههای تاریخی که پیامبری و رسالت اسماعیل برای جُرْهُمیان و قبایل یمانی و عَمالقه و عمر طولانی 120 سال برای او و وصیت ابراهیم به اسماعیل را گزارش کرده است «6» و آیات قرآن که به رسالت وی (1). جامعالبیان، مج 9، ج 16، ص 120؛ تفسیرابنکثیر، ج 3، ص 132؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 516؛ روحالمعانی، مج 9، ج 16، ص 152
(2). المیزان، ج 14، ص 62
(3). مجمع البیان، ج 6، ص 800؛ الفرقان، ج 15- 16، ص 341
(4). احسن الحدیث، ج 6، ص 335
(5). حیاة القلوب، ج 2، ص 831
(6). مجمعالبیان، ج 6، ص 800؛ الکامل، ج 1، ص 125؛ بحارالانوار، ج 1، ص 96؛ ج 17، ص 148
اعلام قرآن، ج2، ص: 152
اشاره دارد: «ءامَنّا بِاللَّهِ و ما انزِلَ الَینا و ما انزِلَ الی ابرهیمَ واسمعیلَ واسحقَ و یعقوبَ» (بقره/ 2، 136؛ نساء/ 4، 163) با آن بخش از روایت پیشگفته که رسالت فرزند ابراهیم را نفی کرده و مرگ او را در زمان حیات پدر میداند سازگار نیست و شاید همین امر برخی را بر آن داشته تا در صدور این روایت تردید کنند. «1»
اساس دیدگاهی که او را اسماعیل بن حزقیل میداند، افزون بر روایات این است که در قرآن نام اسماعیل همواره در کنار پدرش ابراهیم ذکر شده است (بقره/ 2، 125، 127، 133، 136)؛ ولی در آیه مورد بحث (54 مریم/ 19) نام وی مستقل آمده است. از سویی عطف اسرائیل (یعقوب) بر ابراهیم در آیه 58 مریم/ 19 نشان میدهد که اسماعیل و پیامبران دیگر که در آیات قبل از آنها یاد شده هم فرزند ابراهیم و هم فرزند یعقوباند، حال آنکه اسماعیل فرزند ابراهیم عموی یعقوب است؛ نه فرزند او، بنابراین، وی در آیه مورد بحث باید جز او و از نسل یعقوب باشد تا معنای آیات درست باشد؛ ولی دلیل نخست با وجود آیات 86 انعام/ 6؛ 85 انبیاء/ 21 و 48 ص/ 38 که نام اسماعیل جدا ذکر شده پاسخ داده میشود، افزون بر آن جدا یاد کردن از اسماعیل بن ابراهیم ممکن است برای نشان دادن اعتبار و موقعیت ویژه او باشد. «2»
پاسخ دلیل دوم نیز این است که عطف اسرائیل بر ابراهیم سبب نمیشود که در همه امور با هم مشترک باشند و چنین نتیجه نمیدهد، که همه افراد یاد شده باید از نسل ابراهیم و یعقوب باشند، بلکه ممکن است برخی ذریه ابراهیم و برخی ذریه یعقوب باشند.
برخی احتمال دادهاند اسماعیل در آیه مورد بحث (54 مریم/ 19) پیامبری از بنیاسرائیل باشد که در آیه 246 بقره/ 2 در داستان طالوت بدون ذکر نام، از او یاد شده و داستان وی در تورات «3» و انجیل «4» نیز گزارش شده است «5» ، در هر حال، اسماعیل (1). روح المعانی، مج 9، ج 16، ص 152
(2). المیزان، ج 14، ص 63
(3). کتاب مقدس، اول سموئیل، 1- 15
(4). همان، رساله عبرانیان، 11: 20- 24
(5). اعلام القرآن، ص 101؛ اعلام قرآن، ص 129
اعلام قرآن، ج2، ص: 153
صادقالوعد چه آنکه فرزند ابراهیم یا پیامبری جز او باشد سبب صادقالوعد خواندن وی را آن دانستهاند که برای شخصی که به او وعده ملاقات داده بود مدتی طولانی انتظار کشید. «1» بر اساس آیه 54 مریم/ 19 وی نبی و رسول بود و اهل خود را به نماز و زکات فرا میخواند و مرضی خداوند بود. (ظ اسماعیل علیه السلام)
منابع
اعلام قرآن؛ اعلام القرآن؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر احسن الحدیث؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ حیاة القلوب تاریخ پیامبران؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم؛ الفرقان فی تفسیرالقرآن؛ قاموس قرآن؛ الکامل فی التاریخ؛ کتاب مقدس؛ المیزان فی تفسیرالقرآن. (1). جامعالبیان، مج 9، ج 16، ص 120
اسْوَد بن خَلَف عبد یغوث
اشاره
وی اهل مکه و قریشی است. «1» برخی او را از تیره بنیزهره، و ابن عبدالبر وی را جُمَحی میداند «2» ؛ ولی ابن اثیر، هر دو نظر را مخدوش دانسته است. «3» اسود از کسانی است که در روز فتح مکه مسلمان شد. «4» روایتی از او درباره چگونگی بیعت مسلمانان با پیامبر صلی الله علیه و
اوس و خزرج
اشاره
اوس و خزرج: دو قبیله بزرگ مدینه در زمان هجرت پیامبر
اوس و خزرج فرزندان حارثة بن ثعلبه، از عربهای یمنی قبیله ازْد بودند. از پیشینه آنها در یمن تا نحوه انتقال و استقرارشان در یثرب جز گزارشهایی افسانهگونه در منابع قرن سوم اطلاعات قابل اعتمادی در دست نیست «1» که ابن هشام کاملترین آنها را در اثر خود التیجان آورده است. مطالعات باستانشناسان و دیگر محققان معاصر هم به اتفاق نظری در این زمینه منتهی نشده است. «2»
از طرف دیگر عمده آیات مدنی قرآن، پس از اسلام دو قبیله و تبدیل یثرب به پناهگاه مهاجران نازل گردید و از این رو بسیاری از آیات مدنی به صورتی با این جامعه، اعضا و مسائلش در ارتباط است.
خاستگاه و نسب اوس و خزرج
جدّ دوم اوس و خزرج، عَمرو ملقب به مُزَیقیاء حاکم منطقه سبأ و رئیس قبیله ازد، در یمن ساکن بود. مهاجرت کلان قبیله ازد از جنوب یمن به شمال آن و جنوب حجاز، به رهبری او صورت گرفت. «3» بنا به برخی روایات تفسیری، آیه 16 سبأ/ 34 از سرزمینهای کشاورزی گستردهای که در اختیار او بود حکایت میکند، هرچند متن سوره از چنین برداشتی فاصله دارد و بیانگر داستان قوم سبأ* و دوره حکومت سلیمان است «4» :
«فَاعرَضوا فَارسَلنا عَلَیهِم سَیلَ العَرِمِ و بَدَّلنهُم بِجَنَّتَیهِم جَنَّتَینِ ذَواتَی اکلٍ خَمطٍ واثلٍ و (1). الاغانی، ج 22، ص 115- 116؛ اخبار مکه، ج 1، ص 92؛ النسب، ص 267- 268
(2). ر. ک: دراسات تاریخیه، ج 1، ص 311- 352
(3). مروج الذهب، ج 2، ص 809؛ المعارف، ص 108، 640؛ تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 203
(4). السیرة النبویه، ج 1، ص 13؛ مجمع البیان، ج 8، ص 605؛ صبح الاعشی، ج 1، ص 320
اعلام قرآن، ج2، ص: 436
شَیءٍ مِن سِدرٍ قَلیل» . (سبأ/ 34، 16)
ثَعْلَبَه، ملقب به العَنْقاء پس از وفات پدرش عمرو، رهبری ازد را بر عهده گرفت و در زمان او مهاجرت ازد از حاشیه دریای سرخ تا شام ادامه یافت. «1» در این مهاجرت بخشهایی از ازد از جمله قبیله خُزاعَه که بر مکه مسلط شد از ازد جدا شدند. «2» در روایت شعبی عبارت «وَ مَزَّقناهُم کلَّ مُمَزَّقٍ» در آیه 19 سبأ/ 34 بر تجزیه ازد تطبیق شده است «3» :
«فَقالوا رَبَّنا بعِد بَینَ اسفارِنا وظَلَموا انفُسَهُم فَجَعَلنهُم احادیثَ ومَزَّقنهُم کلَّ مُمَزَّقٍ انَّ فی ذلِک لَأیتٍ لِکلّ صَبّارٍ شَکور» .
قتل مشکوک ثَعلَبَه در شام، به پریان نسبت داده شد و پسرش حارثه (پدر اوس و خزرج)، پس از مرگ پدر، به عنوان رهبر قبایل مهاجر که در این زمان به غَسّان شهره بودند برگزیده شد و هرچند در آغاز رویاروییهایی را در شام بر ضدّ روم رهبری کرد؛ امّا به مرور تحت تأثیر عموی خود جَفْنَه، در حاشیه قرار گرفت و پس از آن همراه با هوادارانش به جنوب هجرت کرد و به یثرب رفت. «4»
سکونت در یثرب
اوس و خزرج که در انتساب به مادرشان به آنها بنیقیله نیز میگفتند «5» در جوانی و پیش از آنکه به قبایلی مستقل تبدیل شوند به یثرب آمدند. پدرشان، حارثه پس از ورود به منطقه، طی پیمانی با حاکمان یثرب اجازه یافت در حومه یثرب بماند «6» ؛ اما به مرور زمان که جمعیت آنها قدری افزایش یافت، توانستند در یثرب برای خود جایی بیابند. «7»
از این مقطع تا مدتهای مدیدی از اوس و خزرج اطلاعات چندانی وجود ندارد. تنها میتوان گفت با توجه به پسران بیشتر خزرج، جمعیت آنها سریعتر از اوس افزایش یافت (1). المقتضب، ص 220؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 172
(2). اخبار مکه، ج 1، ص 94
(3). جامع البیان، مج 12، ج 22، ص 105- 106
(4). التیجان، ص 293- 297
(5). المقتضب، ص 222؛ الکامل، ج 1، ص 656
(6). فتوح البلدان، ص 26؛ الاغانی، ج 22، ص 115
(7). التیجان، ص 302؛ صبح الاعشی، ج 1، ص 319- 320
اعلام قرآن، ج2، ص: 437
تا اینکه به عنوان قبایلی مستقل، مدتی را نیز تحت حاکمیت حاکمان یهودی ازدی تبار «1» یثرب سپری کردند. «2»
مطمئنترین راه برای تعیین مدت زمان سکونت بنیقیله در یثرب، محاسبه نسلهای آنان است. با بررسی نسبنامههای انصاریان معاصر با پیامبر، مشخص میشود که 11 تا 17 واسطه میان آنان و اوس و خزرج وجود دارد، بر این اساس میتوان حدس زد که آنان دست کم 400 سال در یثرب سکونت داشتهاند. این حدس با اخبار حاکی از حکومت چند صد ساله خُزاعه در مکه «3» و غَسانیان در شام «4» همخوانی دارد.
در آستانه ظهور اسلام اوس و خزرج از یک قبیله فراتر رفته، هریک به چند واحد مستقل قبیلهای تفکیک شده بودند. برخی از این زیرشاخهها هم از یثرب کوچ کردند؛ به عنوان نمونه بنی قُطْن بن عوف بن خزرج به منطقه عمان مهاجرت کردند. «5»
از آنجا که ازدیان پیش از انشعاب و رسیدن به شام، در یمن از چشمه غسان نوشیدند اوس و خزرج هم جزو غسانیان شمرده میشدند؛ اما بعدها از محدوده این لقب خارج شدند، زیرا تنها مهاجران ازدی شام غسان خوانده شدند. «6» شواهدی از ارتباط غسانیان شام و قبیله خزرج در یثرب وجود دارد. بخشهایی از خزرج چون بنوجردش بن حارث «7» ، بنوعامر بن مالک الاغرّ «8» و بنو عُدَی بن کعب «9» و نیز بنو عوف بن زُرَیق «10» به شام رفته، به غسانیان پیوسته بودند. ابن حزم، ابوجبله حاکم غسانی شام را نیز از تبار خزرج دانسته «11» ؛ امّا سَمْهودی ضمن ردّ این خبر، وی را فردی خزرجی معرفی کرده که نزد غسانیان شام از (1). جمهرة النسب، ج 2، ص 269؛ نسب معد والیمن الکبیر، ج 2، ص 7
(2). تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 197، 204
(3). اخبار مکه، ج 1، ص 101؛ البدء و التاریخ، ج 4، ص 126
(4). سنی ملوک الارض و الانبیاء، ص 81؛ التعریفوالاعلام، ص 38؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 338
(5). جمهرة انساب العرب، ص 353
(6). المعارف، ص 107؛ جمهرة انساب العرب، ص 331؛ صبح الاعشی، ج 1، ص 319
(7). المقتضب، ص 226
(8). جمهرة انساب العرب، ص 362؛ المقتضب، ص 227
(9). المقتضب، ص 226
(10). وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
(11). جمهرة انساب العرب، ص 356
اعلام قرآن، ج2، ص: 438
اعتباری برخوردار بود. «1»
کمتر از 100 سال پیش از هجرت* پیامبر صلی الله علیه و آله، مالک بن عجلان خزرجی از غسانیان شام بر ضدّ حاکمان یهودی یثرب کمک خواست و طی توطئهای شماری از سران و بزرگان یهودی یثرب کشته شدند و دارایی آنان در اختیار بنیقیله قرار گرفت. «2» حمایت غسانیان تابع روم که در این زمان عمدتاً مسیحی شده بودند، از مالک بن عجلان و اوس و خزرج، در برابر حاکمان یهودی یثرب را میتوان در راستای گسترش آیین مسیحیت برضدّ کیش یهود دانست، به ویژه آنکه همزمان در جنوب حجاز و در یمن همین فرایند با حمله حبشیهای مسیحی به یمن دنبال شد. گسترش آیین مسیحیت در یمن، حجاز و شام زمینه نفوذ بیشتر امپراتوری روم شرقی و در نتیجه تسلط آنها بر راههای تجاری را افزایش میداد. «3»
آیه 89 بقره/ 2 که حکایت از امید یهود به پیروزی بر اوس و خزرج با ظهور پیامبر موعود دارد میتواند ناظر به همین مقطع باشد «4» : «و لَمّا جاءَهُم کتبٌ مِن عِندِ اللَّهِ مُصَدّقٌ لِما مَعَهُم وکانوا مِن قَبلُ یستَفتِحونَ عَلَی الَّذینَ کفَروا فَلَمّا جاءَهُم ما عَرَفوا کفَروا بِهِ فَلَعنَةُ اللَّهِ عَلَی الکفِرین» . (بقره/ 2، 89)
بنا به نقل سَمْهودی در این زمان تیرههای اوس و خزرج با تصاحب و توزیع برخی زمینهای کشاورزی و قلعههای یثرب هریک در محلّی مستقر شدند و این وضعیت تا هجرت پیامبر با اندک تغییری پابرجا بود. آنان همچنین برای تثبیت موقعیت خود موجی از قلعهسازی را به راه انداختند. «5»
زیر مجموعههای اوس و خزرج
خزرج 5 پسر به نامهای عَمْرو، عوف، جُشَم، کعب و حارث داشت که تمامی (1). وفاءالوفاء، ج 1، ص 167، 179
(2). همان، ص 190
(3). تاریخ عرب قبل از اسلام، ص 104
(4). جامع البیان، مج 1، ج 1، ص 578؛ مجمع البیان، ج 1، ص 310
(5). وفاء الوفاء، ج 1، ص 190- 215؛ الکامل، ج 1، ص 656
اعلام قرآن، ج2، ص: 439
زیرمجموعههای مستقل آن از آنهایند. «1» هرچند اطلاعات جمعیت شناسانه در این زمینه کافی نیست؛ اما منابع نسبشناسی قبایلی چون بنی مالک بن نجار، بنی عُدی بن نجار، بنی مازن بن نجار، بنی دینار بن نجار، بنی سالم بن عوف، بنی غَنْم بن عوف، بنی عُدی بن عوف (معروف به قواقل)، بنی حُبْلی، بنی زُریق بن عامر، بنی بَیاضة بن عامر، بنی سلمه*، بنی حارث* و بنی ساعده را از زیرمجموعههای بزرگ خزرج برشمردهاند. «2»
در مقابل، تیرههای اوسی همگی از 5 پسر مالک فرزند اوس، به نامهای عوف، عمرو، مُرَّه، جُشَم و امْرَؤ القیساند. تیرههای عمدهای که نسب شناسان از اوس برشمردهاند عبارتاند از: بنی جَحْجَبا، بنیزیدبن مالک (شامل سه مجموعه مستقل امیه، صفیه و عبیده)، بنی عبدالاشهل، بنی خَطْمَه، بنیواقف و بنی وائل. «3»
روابط اوس و خزرج
در منابع تاریخی جنگهای متعددی را به اوس و خزرج نسبت دادهاند. «4» از میان 13 درگیری که ابن اثیر گزارش کرده، 7 درگیری میان شاخهای از اوس با شاخهای از خزرج روی داده است. از 6 نبرد دیگر- به جز جنگ بُعاث که به اتفاق مورخان میان تمامی شاخههای اوس و خزرج روی داده- یعنی درگیری سمیر، ربیع، بَقیع، فُجارِ اول و فجار دوم هم اطلاعات تفصیلی از حضور شاخهها و زیرشاخههای اوس یا خزرج وجود ندارد و صرفاً گفته شده که این جنگ میان اوس و خزرج روی داده است. «5» در 7 درگیری خرد میان شاخههای اوس و خزرج، بنو سالم بن عوف، بنی مازن بن نجار (دو بار)، بنی مالک بن نجار، بنی نجّار و بنی حارث (دو بار)، از خزرج و بنی عمروبن عوف (دوبار)، بنیوائل، بنیظفر، بنیعبدالاشهل، بنیامیة بن زید و بنی جَحجَبی از اوس وارد درگیری شده بودند. «6»
گاه شاخههای اوسی یا خزرجی با یکدیگر درگیر میشدند؛ به عنوان نمونه در (1). المقتضب، ص 225؛ الطبقات، ابن خیاط، ص 168؛ النسب، ص 277
(2). المعارف، ص 109- 110؛ نهایة الارب، ص 316- 317؛ ر. ک: نسب معد والیمن الکبیر، ج 2، ص 35- 105
(3). ر. ک: نسب معد والیمن الکبیر، ج 2، ص 8- 35؛ جمهرة انساب العرب، ص 332؛ النسب، ص 270
(4)
(5)
(6) 4-. ر. ک: الکامل، ج 1، ص 658- 684
اعلام قرآن، ج2، ص: 440
حادثهای بنوحبیب و بنو بیاضه که هر دو خزرجیاند برضدّ مجموعه خزرجی دیگر به نام بنوحبیب پیمان بستهاند. «1»
با توجه به نام تیرههای متفاوت در گزارشها، میتوان نتیجه گرفت که پس از افزایش جمعیت، شکلگیری تیرهها و غلبه بر حاکمان یثرب، محدودیت منابع و تضارب منافع زمینه برخوردهای جزئی اولیه را فراهم آورد تا اینکه در آستانه هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به رویارویی کل اوس و خزرج در جنگ بعاث انجامید.
آیینها و مناسک
1. بتپرستی: اوس و خزرج همچون دیگر شاخههای ازدی ساکن در یمن رب النوعهای گوناگونی داشتند. «2» نسبت دادن تغییر آیین ابراهیم و رواج بتپرستی به عمرو بن لُحی، حاکم خزاعی مکه نشان از ارتباط مستقیم بتپرستی با مهاجرت ازدیان از یمن به حجاز و شام دارد. «3» قبایل منتسب به ازْد چون غسّان، خُزاعه و اوس و خزرج همگی بت مَنات را میپرستیدند. «4» بت منات، الهه قضا و قدر بود و حاجات آنان و به ویژه بارش باران را برآورده میکرد «5» و از این رو در ساحل دریای سرخ در منطقه مُشَلَّل و در جایی به نام قدید قرار داشت. «6» درباره دیدگاه کامل آنها درباره منات اطلاعاتی در دست نیست؛ همچنین مشخص نیست که ایشان چه تصوری از «الله» داشتند و آیا مانند قریش خالق بودن الله را باور داشتند یا نه، زیرا آن دسته از آیات قرآن که به دیدگاه کافران درباره الله میپردازد همگی مکی است و درباره اهل یثرب به ما کمکی نمیکند.
بنابر برخی گزارشها آنان در خانههای خود در یثرب نیز بتهایی داشتند و معمولًا در آن عصر خانه و خاندانی نبود که از بت تهی باشد. «7» بسیاری از بتهای یثرب (1). وفاء الوفاء، ج 1، ص 206
(2). تاریخ عرب قبل از اسلام، ص 360- 367
(3). الاصنام، ص 6، 13- 27؛ المحبر، ص 99
(4). اخبار مکه، ج 1، ص 125- 126؛ الاصنام، ص 13؛ المحبر، ص 316
(5). الکشاف، ج 4، ص 423؛ المفصل، ج 6، ص 250
(6). السیرة النبویه، ج 1، ص 85؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 111؛ الاصنام، ص 13
(7). السیرة النبویه، ج 1، ص 85؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 111
اعلام قرآن، ج2، ص: 441
از چوب بود. «1» منابع به بتهای فراوانی میان تیرههای اوسی چون بنی عبدالاشهل «2» ، بنی واقف «3» ، بنیحارثه «4» ، بنیبَیاضه «5» ، بنی خَطْمَه «6» و نیز تیرههای خزرجی چون بنی سلمه «7» ، بنیمالک بن نجار «8» ، بنی عُدی بن نجار «9» و بنی ساعده «10» اشاره کرده است.
با ورود پیامبر به مدینه تقریباً تمامی تیرههای خزرجی و بسیاری از تیرههای اوسی مسلمان شدند؛ امّا تیرهای دیگر اوسی چون بنی واقف، بنی خَطْمَه، بنی وائل و بنی امیه که به آنها اوس مَنات گفته میشد «11» تا سال پنجم هجری به بت پرستی خود ادامه دادند. «12»
انجام دادن مناسک حج میتواند نشان از اثرپذیری ایشان از آیین ابراهیمی پس از هجرت باشد.
آنها در ماه ذیحجه احرام بسته، به مکه میرفتند و پس از طواف و وقوف در عرفه و منا مکه را به قصد منطقه مُشَلَّل در ساحل دریای سرخ ترک میکردند و پس از ذکر تلبیه منات، طواف و قربانی، سرهای خود را تراشیده، از احرام بیرون میآمدند. «13» آنها برای منات چنین تلبیه میگفتند: «لبیک، اللهم لبیک، لولا ان بکرا دونک … » . «14» (1)
. انساب الاشراف، ج 1، ص 312؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 249
(2). الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
(3). اسد الغابه، ج 5، ص 66
(4). الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 343
(5). همان، ص 448
(6). همان، ج 4، ص 279
(7). السیرة النبویه، ج 2، ص 699
(8). الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 370، 457
(9). همان، ص 388
(10). همان، ص 461
(11). الاغانی، ج 3، 26
(12). همان، ج 4، ص 384؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 87؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 437- 438؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 90
(13). الاصنام، ص 14؛ اخبار مکه، ج 1، ص 125؛ معجم البلدان، ج 5، ص 136، 204
(14). المحبر، ص 313؛ المفصل، ج 6، ص 375
اعلام قرآن، ج2، ص: 442
چون بر صفا و مروه بتهایی نصب شده بود که آنها اعتقادی بدان نداشتند، سعی بین این دو کوه را تعظیم این بتها شمرده و آن را انجام نمیدادند و به همین رو پس از اسلام نیز، سعی میان صفا و مروه را از مصادیق شرک میدانستند و از سعی پرهیز میکردند که آیه 158 بقره/ 2 نازل شد و سعی را بخشی از مناسک حج دانست «1» : «انَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعارِ اللَّهِ فَمَن حَجَّ البَیتَ اوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ ان یطَّوَّفَ بِهِما و مَن تَطَوَّعَ خَیرًا فَانَّ اللَّهَ شَاکرٌ عَلیم» . (بقره/ 2، 158)
همچنین گزارش شده که آنها هرگاه به قصد حج یا عمره احرام میبستند، تا پایان مناسک، زیر سقف نمیرفتند، از این رو هنگام ورود به منازل، برای آنکه از زیر سر در خانه عبور نکنند از روی دیوار یا از شکاف آن وارد خانه میشدند. برخی این امر را به گروهی از آنان نسبت میدهند «2» ، در حالیکه دیگران آن را در میان تمامی اوس و خزرج رایج میدانند. «3» این سنت از سوی بعضی از انصار پس از اسلام نیز تکرار شد که آیه 189 بقره/ 2 آنان را از این کار بازداشت و آن را امری ناپسند دانست «4» : « … و لَیسَ البِرُّ بِان تَأتوا البُیوتَ مِن ظُهورِها و لکنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقی وَأتوا البُیوتَ مِن ابوبِها واتَّقوا اللَّهَ لَعَلَّکم تُفلِحون» .
2. مسیحیت: درباره رواج مسیحیت در یثرب اطلاعات تاریخی محدودی، از جمله گزارشهایی از تأثیر تاجران مسیحی بر جوانان یثرب و تغییر کیش آنها به مسیحیت در منابع اسلامی وجود دارد. «5» ابوعامر اوسی و ابوقیس بن اسْلَت خزرجی از بزرگان اوس و خزرج، در زمان مهاجرت پیامبر به مدینه تحت تأثیر مسیحیت بودند «6» و از این رو و با توجه به تأثیر عمیق بزرگان قبایل بر اعضای قبیله خود، امکان گرایش برخی از اوس و خزرج به مسیحیت وجود داشت. احتمالا پس از حمایت غَسانیان از اوس و خزرج، رواج مسیحیت در یثرب شتاب بیشتری گرفته است.
برخی از آیات سوره بقره که نخستین سورهای بود که در مدینه نازل شد و همچنین (1). جامع البیان، مج 2، ج 2، ص 61؛ اسباب النزول، ص 46
(2). جامعالبیان، مج 2، ج 2، ص 256؛ التبیان، ج 2، ص 142
(3). جامع البیان، مج 2، ج 2، ص 253- 258
(4). همان، ص 255- 258؛ مجمعالبیان، ج 2، ص 508
(5). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 22؛ مجمع البیان، ج 2، ص 630
(6). انساب الاشراف، ج 1، ص 326، 334
اعلام قرآن، ج2، ص: 443
آیات دیگری نیز میتوان به وجود جمعیت مسیحی در یثرب که در آن زمان تنها منطقه مسلمان نشین بود پی برد. خداوند در آیات 111- 112 بقره/ 2 از پیامبر خواسته است از مسیحیانی که میپندارند تنها آنان در آخرت رستگار و اهل بهشتاند برهان بخواهد:
«و قالوا لَن یدخُلَ الجَنَّةَ الّا مَن کانَ هودًا او نَصری تِلک امانِیهُم قُل هاتوا بُرهنَکم ان کنتُم صدِقین* بَلی مَن اسلَمَ وَجهَهُ لِلَّهِ وهُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اجرُهُ عِندَ رَبّهِ ولا خَوفٌ عَلَیهِم ولا هُم یحزَنون» . او همچنین موظف شد برای رضایت مسیحیان نکوشد، زیرا آنان ایمان نخواهند آورد: «و لَن تَرضی عَنک الیهودُ ولَاالنَّصری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل انَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الهُدی ولنِ اتَّبَعتَ اهواءَهُم بَعدَ الَّذی جاءَک مِنَ العِلمِ ما لَک مِنَ اللَّهِ مِن ولِی ولا نَصیر» .
(بقره/ 2، 120)
خداوند در آیه 82 مائده/ 5 مسیحیان را از دوستان نزدیک مسلمانان میخواند که خطری از جانب آنان مسلمانان را تهدید نمیکند: «اشَدَّ النّاسِ عَدوةً لِلَّذینَ ءامَنُوا الیهودَ والَّذینَ اشرَکوا ولَتَجِدَنَّ اقرَبَهُم مَوَدَّةً لِلَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ قالوا انّا نَصری ذلِک بِانَّ مِنهُم قِسّیسینَ ورُهبانًا وانَّهُم لا یستَکبِرون» .
برآیند آیات فوق نشان از وجود جمعیت مسیحی در یثرب* دارد. شاید بتوان انعکاس نیافتن اخبار آنها در منابع را به دشمنی نکردن آنها با پیامبر مرتبط دانست.
3. یهودیت: بر خلاف آیین مسیحیت، درباره آیین یهود و رواج آن در میان اوس و خزرج اطلاعات بیشتری وجود دارد. در ریشه یابی روابط آنها با یهود، نشانههایی از ارتباط نیاکان اوس و خزرج با کاهنان یمن وجود دارد. «1»
نخستین و جامعترین سند درباره یهودیان یثرب عهدنامهای است که پیامبر در آغاز ورود خود به مدینه میان تیرههای گوناگون بسته است. «2» در این عهدنامه صریحاً به یهودیان تیرههای مختلف خزرج چون بنی عوف، بنی نجار، بنی ساعده، بنیحارث و بنی جُشَم اشاره شده و درباره اوس به عنوان کلّی «یهود اوس» تصریح شده است که بیانگر رواج گسترده آیین یهود در یثرب است. (1). جمهرة النسب، ج 2، ص 262؛ نسب معد و الیمن الکبیر، ج 2، ص 2
(2). السیرة النبویه، ج 2، ص 501؛ مسند ابی لیلی، ج 4، ص 267؛ مسند احمد، ج 1، ص 271
اعلام قرآن، ج2، ص: 444
درباره علت گرایش آنها به یهودیت میتوان از معاشرت طولانی آنها با یهودیان به عنوان عمدهترین عامل اشاره کرد، هرچند مورخان و مفسران مسلمان سعی کردهاند در این زمینه عللی برشمارند؛ به عنوان نمونه برخی روایات تفسیری یکی از عوامل تشدید گرایش اوس به یهودیت را استفاده اوسیان از دایههای یهودی برای نوزادان و کودکانشان ذکر کردهاند. «1» بیشک گرایش به یهودیت در میان اوس شتاب بیشتری داشته، به گونهای که بنا به روایت مجاهد جوانان اوسی به یهودیت متمایل بودند. «2» این امر را باید مرهون روابط نزدیک جغرافیایی میان اوس با یهود یثرب و نیز روابط و پیمانهای سیاسی عهد جاهلی دانست. اوسیان همراه با قبایل همپیمان خود یعنی بنینضیر و بنیقریظه* در یثرب بالا (عالیه) میزیستند، در حالیکه خزرج در یثرب پایین مستقر بودند. «3» این مجاورت زمینه ارتباط بیشتر و نزدیکتر آنها را فراهم میآورد تا جایی که به برقراری پیمانهای سیاسی انجامید و اوسیان بر ضدّ خزرج با بنینضیر و بنیقریظه پیمان بستند. «4» این ارتباط بیش از پیمان خزرج با بنیقینقاع* موثر بود، زیرا بنینضیر و بنیقریظه خود را از آن رو که نسب به هارون میرساندند کاهن مینامیدند، و اعتبار مذهبی خاصی برای خود قائل بودند، در حالیکه در مورد بنیقینقاع چنین ادعایی وجود نداشت. «5»
البته یهودیان خزرجی در منابع کمتر نمایاناند. برخی گزارشهای پراکنده از یهودانی در تیرههای خزرجی چون بنینجار «6» و بنیزُرَیق «7» خبر میدهد. برجستهترین خبر دراینباره از یک یهودی خزرجی است که میخواست با جادو به پیامبر صدمه زند. «8»
اعضای دو قبیله اوس یا خزرج برای حل و فصل دعاوی خود به کاهنان یهودی مراجعه میکردند «9» و زمانی که زنی از آنها نگران مرگ نوزاد یا کودک خود بود نذر میکرد (1). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 23- 24؛ اسباب النزول، ص 74- 75
(2). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 23؛ مجمع البیان، ج 2، ص 630
(3). وفاء الوفاء، ج 1، ص 198
(4). الاغانی، ج 3، ص 20، 26؛ معجم قبائل العرب، ج 1، ص 52
(5). النهایه، ج 4، ص 215؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 178
(6). السیرة النبویه، ج 2، ص 516، 526
(7). صحیح مسلم، ج 7، ص 14
(8). الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 151- 152؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 515؛ المصنف، ج 6، ص 65
(9). التبیان، ج 3، ص 238؛ اسباب النزول، ص 133
اعلام قرآن، ج2، ص: 445
در صورت بهبودی فرزند خود را یهودی کند.»
این گزارشها به خوبی از اعتبار مرجعیت آیین یهودی در میان آنها حکایت دارد.
اوس و خزرج تحت تأثیر یهود، به محدودیتهایی در روابط جنسی خود با همسرانشان ملتزم شده بودند و گمان داشتند در صورت عدم توجه به این مسئله بینایی جنین آسیب خواهد دید. آیه 223 بقره/ 2 در این باره نازل شد و چنین محدودیتهایی را بیاساس دانست: «2» «نِساؤُکم حَرثٌ لَکم فَأتوا حَرثَکم انّی شِئتُم وقَدّموا لِانفُسِکم واتَّقوا اللَّهَ واعلَموا انَّکم مُلقوهُ وبَشّرِ المُؤمِنین زنانتان کشتزارهای شمایند، هرگونه خواستید به کشتزار خود درآیید … » .
گسترش اسلام در میان تیرههای اوسی و خزرجی
روایاتی متعدد و گاه متعارض درباره نخستین مسلمانان یثربی وجود دارد. بنا به روایت مشهور ابن اسحاق نخستین کسانی که به پیامبر ایمان آوردند 6 تن از خزرجیان بودند (دو تن از بنینجار، سه تن از بنیسلمه و یک نفر از بنیزریق) که در مراسم حجّ در سال یازدهم بعثت با پیامبر آشنا شدند و پس از شنیدن سخنان ایشان، به ویژه اشاره وی به وعده یهودیان یثرب به ظهور پیامبر، ایمان آوردند. «3» البته در این دوره بزرگان اوس نیز مخاطب دعوت پیامبر قرار گرفتند؛ اما آن را اجابت نکردند. در مورد بزرگان اوس چون سُوید بن صامت که پس از حجّ و دیدار پیامبر در نبرد بعاث در یثرب کشته شدند نقل شده که به هنگام مرگ در عرصه نبرد مسلمان از دنیا رفتند. «4» شاید بتوان گفت چنین نقلهایی بیشتر زاییده رقابتهای قبیلهای است. به موازات روایت ابن اسحاق، موسیبن عُقْبَه به نقل (1). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 21؛ اسباب النزول، ص 73؛ التبیان، ج 2، ص 311
(2). صحیح مسلم، ج 5، ص 105، 107؛ مجمع البیان، ج 2، ص 564
(3). السیرةالنبویه، ج 1، ص 217، 233؛ الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 168- 169؛ الکامل، ج 2، ص 95
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 427- 428؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 334؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 557
اعلام قرآن، ج2، ص: 446
از عُرْوَة بن زبیر نخستین مسلمانان را 6 خزرجی و دو اوسی دانسته است. «1»
در حجّ سال بعد (دوازدهم بعثت) 12 مسلمان که دو تن اوسی و بقیه از خزرج بودند پس از دیدار با پیامبر از وی خواستند بیعت با آنها را به سال بعد موکول نکند، ازاینرو در بیعت خود با آنها، تعهداتی اخلاقی و اعتقادی از آنها گرفت که به بیعت عقبه اول شهرت یافت. «2» (ظ بیعت عقبه) آنها پس از بازگشت به یثرب با پیامبر مکاتبه کردند؛ گویا اختلافی درباره اینکه چه کسی از اوسیان یا خزرجیان نماز جماعت را امامت کند رخ داده بود «3» ، افزون بر این آنان به مبلّغی نیاز داشتند که بتواند آموزههای اسلامی را در میان دیگران گسترش دهد. «4» پیامبر در پاسخ به این درخواست، مُصْعَب* بن عُمیر را به یثرب فرستاد. «5» تا پیش از آمدن مصعب، أسعد بن زراره خررجی (از بنینجار) نماینده نو مسلمانان بود و تا حضور مصعب نماز جماعت را بر پا میکرد. «6» مصعب نیز در یثرب در پناه او به فعالیت تبلیغی خود در تیرههای مختلف ادامه میداد؛ اما با فشارهایی که قبیله بنینجار بر اسعد وارد کردند وی وادار شد دست از حمایت مصعب بردارد. «7»
با آمدن مصعب به یثرب، اسلام بر سر زبانها افتاد و فعالیت مسلمانان آشکار گردید. «8»
مصعب بر اسلام آوردن سران تیرهها تأکید داشت، زیرا اسلام آوردن بزرگان قبیله میتوانست به گسترش اسلام در همه قبیله بینجامد، نحوه گزارش منابع تاریخی به گونهای است که گویا در این مرحله تنها تیره اوسی عبدالاشهل کاملًا اسلام آوردهاند، زیرا در مورد بیشتر تیرهها آمده که از هر یک تنها اندکی مسلمان شده بودند. «9» اسلام سعد بن مُعاذ، رهبر این تیره در این مرحله او را به برجستهترین رهبر اوسی در دوره پیامبر مبدل ساخت. او در آغاز کار، چون دریافت دیگر اسعد بن زراره تحت فشارهای بنینجار از حمایت مصعب بن عمیر، مبلغ پیامبر دست کشیده است او را در پناه خود گرفت. «10» (1). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 169؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 223
(2). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 170؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 558- 559
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 434؛ اسدالغابه، ج 14، ص 369؛ البداʘɠو النهایه، ج 3، س 185
(4). انساب الاشراف، ج 1، ص 276
(5). السیرة النبویه، ج 2، ص 434؛ المصنف، ج 3، ص 160
(6). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ ج 3، ص 457
(7). وفاء الوفاء، ج 1، ص 224- 225
(8). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 225
(9). السیرة النبویه، ج 2، ص 437؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
(10). وفاء الوفاء، ج 1، ص 225
اعلام قرآن، ج2، ص: 447
در حجّ سال سیزدهم بعثت و پس از بازگشت مصعب به مکه «1» حدود 70 تن «2» از نومسلمانان یثرب پس از زیارت مخفیانه پیامبر، با او پیمانی بستند و براساس آن پیامبر را یکی از خود دانسته، تعهد کردند در برابر حملات دشمنان پیامبر به ایشان، تا پای جان بایستند. در این پیمان که عقبه دوم نام گرفت 11 نفر از اوس و 63 نفر از خزرج حضور داشتند که دو تن از آنها زنان خزرجی بودند و اینان نخستین زنان یثربی به شمار میآمدند که با پیامبر بیعت میکردند. پیامبر از میان بیعتکنندگان 12 نقیب برگزید که 9 تن از خزرج و سه تن از اوس بودند. «3» (ظ بیعت عقبه)
در جریان بیعت و گفت و گو میان پیامبر و مسلمانان یثرب بَراء* بن مَعْرور خزرجی و ابوالهیثم اوسی به نمایندگی و سخنگویی از دیگر حاضران، بر حمایت قطعی خود از پیامبر تأکید کردند. «4» در این باره که چه کسی در این بیعت، در دست دادن و بیعت کردن با پیامبر پیشقدم بود اختلاف است؛ برخی براء بن معرور خزرجی «5» و دیگران ابوالهیثم اوسی را مقدم میدانند. گزارشهایی که ابوالهیثم اوسی را ترجیح میدهد به عروة بƠزبیر باز میگردد. «6» نقلهای ضعیفتری اسعد بن زراره خزرجی را مطرح میکند، در حالیکه به اقتضای جوانی وی نمیتوان او را بر بزرگان حاضر مقدم دانست. «7»
طی سه ماه پس از این پیمان، مسلمانان مکه که چند ده نفر بودند «8» به یثرب مهاجرت کردند. «9» بخش قابل توجهی از مهاجران در قُبا که موطن تیره اوسی عمرو بن عوف بود مستقر شدند. منابع تاریخی از خانهای به نام «منزل العَزّاب» (خانه مجرّدها) یا العصبه «10» (1). السیرة النبویه، ج 2، ص 438
(2). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 171
(3). السیرة النبویه، ج 2، ص 443؛ المعجم الاوسط، ج 19، ص 90
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 442
(5). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 222؛ الاستیعاب، ج 1، ص 236
(6). المعجم الاوسط، ج 19، ص 250؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 47
(7). الاصابه، ج 1، ص 208؛ البدایة و النهایه، ج 3، ص 280
(8). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 238
(9). همان، ص 175؛ الثقات، ج 1، ص 113؛ سیرة النبی صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 306
(10). انساب الاشراف، ج 1، ص 304
اعلام قرآن، ج2، ص: 448
یاد میکنند که مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. «1»
اوسیان در یثرب بالا سکنا داشتند که قبا بخشی از آن بود. پیامبر پس از مهاجرت با اقامت در قبا مسجدی را در آنجا بنا نهاد که به مسجد قبا شهرت یافت. «2»
پس از اندی که علیبن ابیطالب علیه السلام در قبا به پیامبر پیوست، مشخص گردید که ایشان قبا را برای اقامت مناسب ندانسته است؛ اما انتقال ایشان به هر نقطه دیگر در یثرب میتوانست موجب نارضایتی تیرههای دیگر و در نتیجه تشدید رقابتهای قبیلهای شود و مانعی در برابر گسترش اسلام در میان قبایل ناراضی به حساب آید.
ایشان تحت حمایت سواره نظامهای خزرجی (از بنینجار که از بستگان او بودند) «3» حرکت خود را آغاز کرد و به دنبال شتر خویش از محلههای متعدد یثرب گذر کرد تا به محله خزرجیان بنی مالک بن نجار رسید و در آنجا مستقر شد و بعدها مسجد خود را نیز در همان مکان بنا نهاد. تیرههایی که در مسیر حرکت پیامبر قرار گرفتند از جمله بنی سالم، بنی حُبْلی، بنی ساعده، بنی بیاضه، بلحارث و بنی عدی بن نجار همگی خزرجی بودند. «4»
محلی که پیامبر برای اقامت برگزید همچون دیگر مناطق یثربِ پایینْ بیشتر از آن تیرههای خزرجی چون بنیزریق، بلحارث، بنیساعده و بنینجار بود و ازاینرو با تیرههای اوسی و قبایل یهودی مستقر در یثرب علیا، فاصله بیشتری داشت. «5»
پس از استقرار پیامبر به مرور اسلامْ بسیاری از تیرهها به ویژه تیرههای خزرجی را فراگرفت و موجی از بتشکنی در یثرب به راه افتاد «6» و چنانچه مخالفانی هم در میان آنها وجود داشت در پرده نفاق پوشش گرفتند. (همین مقاله ظ مخالفان اوسی و خزرجی پیامبر) با این همه بخش قابل توجهی از تیرههای اوسی شامل بنیخطمه، بنیواقف و اوس (1). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 180؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 246
(2). انساب الاشراف، ج 1، ص 310- 311
(3). الطبقات، ابن سعد، ج 1، ص 181
(4). وفاء الوفاء، ج 1، ص 256- 262
(5). اطلس تاریخ اسلام، ص 66- 67
(6). الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 421، 450، 486، 512، 583، 598، 610
اعلام قرآن، ج2، ص: 449
منات (شامل بنیامیة بن زید، بنیوائل، و بنیعطیه) که افزون بر همپیمانی با یهودیان بنینضیر و بنیقریظه «1» ، تحت تأثیر بزرگان خوداز جمله ابن اسلت بودند، اسلام نیاوردند. «2»
5 سال بعد که یهودیان تبعید و اتحادیه قبایل در نبرد احزاب ناکام ماندند، بقیه اوسیان نیز اسلام آوردند و پیامبر نام اوس منات را به «اوس الله» تغییر داد. «3»
اوس و خزرج در حکومت نبوی
بهرغم اختلافات پیشین اوس و خزرج با اقدامهای پیامبر الفتی میان تیرهها ایجاد شد.
ایشان عهدنامهای میان آنان بست «4» و از هر تیره خواست تا دیه خونهایی را که بر عهده دارند پذیرفته، بپردازند. «5» به روایت سدّی، ابن اسحاق و دیگران آیه 63 انفال/ 8 حکایت از این امر دارد «6» : «و الَّفَ بَینَ قُلوبِهِم لَو انفَقتَ ما فِی الارضِ جَمیعًا ما الَّفتَ بَینَ قُلوبِهِم ولکنَّ اللَّهَ الَّفَ بَینَهُم انَّهُ عَزیزٌ حَکیم خداوند میان دلهایشان الفت انداخت و اگر آنچه در زمین بود هزینه میکردی نمیتوانستی میان دلهایشان الفت بیندازی؛ ولی خداوند میان آنها الفت افکند که او عزیز و حکیم است» .
از آنجا که پیامبر اندکی پس از آخرین جنگ بزرگ میان اوس و خزرج (بعاث) به یثرب آمده بود، برخوردهای خُردی که در دوره اسلامی میان اوس و خزرج صورت میگرفت معمولًا با دخالت پیامبر برطرف میشد، چنان که در زمان کوتاهی که پیامبر در قُبا مهمان اوسیان بود بسیاری از خزرجیان که به جهت درگیریهای گذشته ممکن بود در معرض انتقام قرار گیرند نمیتوانستند به زیارت پیامبر بیایند «7» ؛ اما این وضعیت چنان با شتاب تغییر کرد که برخی یهودیان از همنشینیهای اوسیان با خزرجیان شگفتزده میشدند و برای صدمه زدن به پیامبر تلاش میکردند اختلافات آنها را مجدداً احیا کنند. (1)
. الاغانی، ج 3، ص 24
(2). تاریخ طبری، ج 1، ص 561؛ سیرة النبی صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 293
(3). النسب، ص 270
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 501
(5). المبسوط، ج 26، ص 65
(6). جامع البیان، مج 6، ج 6، ص 47؛ التبیان، ج 5، ص 151
(7). وفاء الوفاء، ج 1، ص 249- 250
اعلام قرآن، ج2، ص: 450
یک بار اقدام آنها مؤثر افتاد و بازگویی خاطرات جنگ بعاث به یادآوری کینههای پیشین انجامید. پس از آن تعدادی از هر دو گروه با هم وعده کردند در یکی از سنگلاخهای حومه یثرب با هم مبارزه کنند؛ اما پس از حضور سریع پیامبر و شنیدن سخنان آن حضرت، گریهکنان یکدیگر را در آغوش گرفتند. آیات 100- 105 آلعمران/ 3 به همین مناسبت نازل شده است «1» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا ان تُطیعوا فَریقًا مِنَ الَّذینَ اوتُوا الکتبَ یرُدّوکم بَعدَ ایمنِکم کفِرین* وکیفَ تَکفُرونَ وانتُم تُتلی عَلَیکم ءایتُ اللَّهِ وفیکم رَسولُهُ ومَن یعتَصِم بِاللَّهِ فَقَد هُدِی الی صِرطٍ مُستَقیم* یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اتَّقوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ولا تَموتُنَّ الّا وانتُم مُسلِمون* واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَمیعًا ولا تَفَرَّقوا واذکروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَیکم اذ کنتُم اعداءً فَالَّفَ بَینَ قُلوبِکم فَاصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اخونًا وکنتُم عَلی شَفا حُفرَةٍ مِنَ النّارِ فَانقَذَکم مِنها کذلِک یبَینُ اللَّهُ لَکم ءایتِهِ لَعَلَّکم تَهتَدون* ولتَکن مِنکم امَّةٌ یدعونَ الَی الخَیرِ و یأمُرونَ بِالمَعروفِ وینهَونَ عَنِ المُنکرِ واولک هُمُ المُفلِحون* و لا تَکونوا کالَّذینَ تَفَرَّقوا واختَلَفوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَینتُ واولک لَهُم عَذابٌ عَظیم» .
البته شأن نزولهای دیگری نیز ذیل این آیات مطرح شده؛ اما همگی ناظر به همین امر است، هرچند در گزارش حادثه متفاوت است. «2»
خداوند در این آیات اطاعت از یهودیان را بازگشت به کفر دانسته، از مؤمنان میخواهد بر اسلام خود استوار باشند و رفتار اوسیان و خزرجیان را مورد توبیخ قرار میدهد که چگونه با آنکه پیامبر خدا و آیات الهی را در اختیار دارید به کفر باز میگردید. در ادامه خداوند آنان را از تفرقه برحذر داشته، اخوّت* و الفت آنان را نعمتی الهی و موجب رهایی از آتش میداند و از آنان میخواهد همچون دیگر اقوامِ گرفتار در عذاب، پس از دلیلهای روشنی که دریافت کردهاند دچار تفرقه و اختلاف نشوند.
گاه، بازخوانی اشعار جنگهای جاهلی و تحریک احساسات قبیلهای به وسیله یهودیان «3» و گاه یادآوری خاطرات جنگهای پیشین در نشستهای گروهی، آنان را (1). جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 34- 54؛ مجمع البیان، ج 2، ص 802- 808؛ لباب النقول، ص 44
(2). الدرالمنثور، ج 2، ص 278- 287
(3). همان، ص 279- 280
اعلام قرآن، ج2، ص: 451
رویاروی یکدیگر قرار میداد «1» ؛ اما پیامبر هر بار با خواندن همین آیات، اوضاع را به حالت نخستین آن باز میگرداند. «2»
شاید آخرین مشاجره میان اوس و خزرج در سال ششم هجری روی داده باشد؛ زمانی که عبدالله* بن ابی با دامن زدن به مسئله افک درصدد فشار بر پیامبر بود و چون این مشکل برطرف شد پیامبر از عبدالله بن ابی خزرجی به بزرگ خزرجیان یعنی سعدبن عباده گله کرد. در این زمان یکی از بزرگان اوس به پیامبر گفت: اگر از فردی اوسی گله دارید ما اقدام خواهیم کرد؛ اما اگر از فردی خزرجی گلهمندید کافی است فرمان دهید تا گردنهایشان را بزنیم. با سخنان تند وی، سعد* بن عباده، رهبر مسلمانان خزرجی برآشفت و مشاجرهای میان آنان درگرفت. «3»
بررسی نبردهای پیامبر نیز به خوبی نشان میدهد هویت قبیلهای ساکنان یثرب همچنان پابرجا بود. اوس و خزرج در جنگهای بدر «4» ، احد «5» ، خیبر «6» ، وادی القری «7» ، فتح مکه «8» ، حُنین «9» و تَبوک «10» هر کدام پرچمی جداگانه داشتند که نشان از دستههای متمایز آنها در سپاه است، افزون بر این آنها در نبردهای گوناگون چون بدر «11» ، فتح مکه و حنین «12» شعار خاصی سرمی دادند.
به نظر میرسد پیامبر بیش از آنکه در پی کمرنگ کردن هویت قبیلهای آنها باشد، تلاش کرد از رقابت آن دو در جهت تقویت ایمان و تحکیم حکومت اسلامی بهره ببرد.
در گفتوگویی میان تنی از اوسیان و خزرجیان گزارش شده که اوسیان در افتخارات خود (1). تفسیر ابن ابیحاتم، ج 3، ص 719
(2). الدرالمنثور، ج 2، ص 280
(3). السیرة النبویه، ج 3، ص 767؛ تاریخ المدینه، ج 1، ص 332
(4). المغازی، ج 1، ص 58؛ السیرة النبویه، ج 2، ص 264؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 321
(5). المغازی، ج 1، ص 215؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 29؛ عیون الاثر، ج 2، ص 14
(6). المغازی، ج 2، ص 649؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 81؛ السیرة الحلبیه، ج 3، ص 35
(7). المغازی، ج 2، ص 710؛ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 58
(8). تاریخ طبری، ج 3، ص 54؛ المغازی، ج 2، ص 820؛ تاریخ دمشق، ج 23، ص 453
(9). المغازی، ج 3، ص 895؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 114
(10). المغازی، ج 3، ص 996؛ الطبقات، ابن سعد، ج 2، ص 125
(11). المغازی، ج 1، ص 8
(12). السیرة النبویه، ج 4، ص 409؛ السیرة الحلبیه، ج 3، ص 85
اعلام قرآن، ج2، ص: 452
به شهیدان برجستهای چون سعدبن مُعاذ، حنظله غسیل الملائکه، خُزیمة بن ثابت و عاصم بن ثابت تأکید میکردند و خزرجیان 4 تن از قاریان خزرجی و برجسته قرآن چون ابی بن کعب، معاذبن جبل، زید بن ثابت و ابوزید را از خود میدانستند و این بحث باز به مشاجره آنها انجامید. «1» بنابه گزارشهای دیگری پس از قتل کعب بن اشرف نضیری به دست اوسیان، «2» مردانی از خزرج در رقابت با آنان، سلّام بن ابیالحُقَیق نضیری از مخالفان برجسته پیامبر را کشتند. «3»
مخالفان اوسی یا خزرجی پیامبر
در برخی از آیات مدنی قرآن کریم، مسلمانان از برقراری روابط دوستانه با یهودیان و کافران نهی شدهاند. با توجه به اینکه چنین آیاتی در سالهای نخست هجرت پیامبر نازل شده که قلمرو حکومت نبوی محدود به شهر مدینه بود و نیز با توجه به شأن نزولهای نقل شده ذیل هر یک از این آیات به دست میآید که چنین آیاتی ناظر به یهودیان و کافران مدینه است، به ویژه یهودیان بنینضیر و بنیقریظه و کفار اوسی، زیرا از کافران خزرجی کمتر سخنی گزارش شده و بنیقینقاع نیز به عنوان یک قبیله متحد با خزرج به سبب تبعید زود هنگام آنها (در سال دوم هجری) کمتر مجال فعالیت پیدا کردند، گرچه تنی از آنها به ظاهر اسلام آوردند و در شمار منافقان درآمدند «4» ، در نتیجه هرچند چنین آیاتی خطاب به همه مؤمنان است؛ اما بیشتر به مؤمنان اوسی توجه دارد و آنان را از روابط دوستانه با اوسیان کافر و همپیمانان یهودی پیشین خود باز میدارد «5» : «لا یتَّخِذِ المُؤمِنونَ الکفِرینَ اولِیاءَ مِن دونِ المُؤمِنِینَ ومَن یفعَل ذلِک فَلَیسَ مِنَ اللَّهِ فی شَیءٍ الّا ان تَتَّقوا مِنهُم تُقةً ویحَذّرُکمُ اللَّهُ نَفسَهُوالَی اللَّهِ المَصیر مؤمنان نباید کافران را- به جای مؤمنان- به دوستی بگیرند و هرکه چنین کند، در هیچ چیز او رااز دوستی خدا بهرهاینیست، (1). سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 487؛ تاریخ دمشق، ج 16، ص 368- 369
(2). المغازی، ج 1، ص 189- 190
(3). السیرة النبویه، ج 3، ص 273- 274، تاریخ طبری، ج 2، ص 56
(4). سیرة النبی صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 370
(5). المغازی، ج 1، ص 189- 190
اعلام قرآن، ج2، ص: 453
مگر اینکه از آنان به نوعی تقیه کنید و خداوند شما را از عقوبتخود میترساند، و بازگشت همه به سوی خداست» . (آل عمران/ 3، 28)
به روایت ابنعباس این آیه درباره کافران اوسی نازل شده است که به پیامبر ایمان نیاوردهاند. «1»
آیه 57 مائده/ 5 نیز درباره تنی چند از اوسیان نازل شده و اشاره به کفّار اوس و همپیمانان یهودی آنان دارد «2» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا الَّذینَ اتَّخَذوا دینَکم هُزُوًا ولَعِبًا مِنَ الَّذینَ اوتوا الکتبَ مِن قَبلِکم والکفّارَ اولِیاءَ واتَّقُوا اللَّهَ ان کنتُم مُؤمِنین ای کسانی که ایمان آوردهاید کسانی را که دین شما را به مسخره و بازی میگیرند از آنان که پیش از شما به آنها کتاب داده شده و نیز کافران را دوست مگیرید و اگر ایمان دارید از خدا پروا کنید» .
آیه 118 آلعمران/ 3 نیز به کافران (اوسی) اشاره دارد «3» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لا تَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِکم لا یألونَکم خَبالًا وَدّوا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن افوهِهِم وما تُخفی صُدورُهُم اکبَرُ قَد بَینّا لَکمُ الأیتِ ان کنتُم تَعقِلون ای کسانی که ایمان آوردهاید از غیر خودتان دوست همدل و همراز مگیرید که در کار شما از هیچ تباهی فروگذار نکنند … » .
مخالفان اوسی یا خزرجی پیامبر افزون بر کافرانِ ایشان شامل گروههای دیگری نیز میشد؛ از جمله برخی مسلمانانِ اوسی و خزرجی که به جهت برخی مخالفتها و اقدامها به نفاق متهم شده بودند. چنین افرادی … عمدتاً میانسال و کهنسال بودند. «4» در بررسی آماری نامهایی که ابن اسحاق در این زمینه بر شمرده است «5» بیش از 75% آنان اوسیاند و از میان تیرههای اوسی بنی عمرو بن عوف بیشترین منافقان را در خود جا دادهاند (60% منافقان اوسی). (1). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 309؛ اسباب النزول، ص 88؛ زادالمسیر، ج 1، ص 371
(2). جامعالبیان، مج 4، ج 6، ص 391؛ اسباب النزول، ص 391؛ مجمع البیان، ج 3، ص 328
(3). جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 80؛ اسباب النزول، ص 102؛ مجمع البیان، ج 2، ص 820
(4). السیرة النبویه، ج 2، ص 519- 529
(5). همان، ص 519- 527
اعلام قرآن، ج2، ص: 454
برجستهترین و نخستین منافقان اهل مدینه خزرجی بودند. پدیده نفاق در آغاز حکومت نبوی در میان خزرجیان برجستهتر بود؛ اما به مرور و به ویژه پس از تحکیم حکومت نبوی در سال پنجم و اسلام آوردن کفار اوسی، منافقان اوسی فعالیت بیشتری از خود نشان دادند و در شأن نزولها هم انعکاس بیشتری یافتند و اوج این امر را میتوان در حوادث سال نهم هجری از جمله غزوه تبوک دریافت. البته برخی آیات نازل شده بعدی نشان میدهد برخی منافقان توبه کردند «1» : «و عَلَی الثَّلثَةِ الَّذینَ خُلّفوا حَتّی اذا ضاقَت عَلَیهِمُ الارضُ بِما رَحُبَت وضاقَت عَلَیهِم انفُسُهُم وظَنّوا ان لا مَلجَا مِنَ اللَّهِ الّا الَیهِ ثُمَّ تابَ عَلَیهِم لِیتوبوا انَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیم» . (توبه/ 9، 118)
1. منافقان خزرجی: منافقان خزرجی (کمتر از 25% منافقان) تا حدودی در دو دسته قابل تفکیکاند: حدود نیمی از آنها از بنینجارند که کمتر در منابع انعکاس یافتهاند و تنها گفته شده: در جلسهای تنی چند از مؤمنان، آنها را از مسجد پیامبر بیرون کردهاند. «2» نیم دیگر عبدالله بن ابی و اطرافیان او هستند. عبدالله بن ابی در نبرد احد با 13 نیروها عقب نشست و با یهودیان بنیقینقاع ارتباط داشت «3» : «و اذا لَقُوا الَّذینَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا واذا خَلَوا الی شَیطینِهِم قالوا انّا مَعَکم انَّما نَحنُ مُستَهزِءون و چون با کسانی که ایمان آوردهاند برخورد کنند میگویند: ایمان آوردیم و چون با دیوسیرتان خود تنها شوند گویند: ما با شماییم. تنها (آنها را) ریشخند میکنیم» . (بقره/ 2، 14) او در غزوههای بنیقینقاع و بنینضیر با وعده یاری خود و پیروانش به یهودیان، آنان را به مقاومت واداشت «4» : «الَم تَرَ الَی الَّذینَ نافَقوا یقولونَ لِاخونِهِمُ الَّذینَ کفَروا مِن اهلِ الکتبِ لَن اخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَکم ولا نُطیعُ فیکم احَدًا ابَدًا وان قوتِلتُم لَنَنصُرَنَّکم واللَّهُ یشهَدُ انَّهُم لَکذِبون» . (حشر/ 59، 11) در این آیات خداوند وعدههای آنها را دروغ میشمارد.
وی در نبرد بنی مصطلق به درگیری مهاجر و انصار دامن زد «5» و بنا به گزارشها از عمده (1). جامعالبیان، مج 7، ج 11، ص 30؛ التبیان، ج 5، ص 216؛ زادالمسیر، ج 1، ص 26
(2). زادالمسیر، ج 1، ص 26
(3). جامعالبیان، مج 1، ج 1، ص 188؛ تفسیر قرطبی، ج 1، ص 114
(4). المغازی، ج 1، ص 273؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 224
(5). الاغانی، ج 4، ص 164
اعلام قرآن، ج2، ص: 455
کسانی بود که در حادثه افک عایشه را متهم کرد «1» : «انَّ الَّذینَ جاءو بِالافک عُصبَةٌ مِنکم … والَّذی تَوَلّی کبرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظیم کسانی که آن دروغ بزرگ را آوردند گروهی همدست از شمایند … و آنکه سهم بزرگتر آن دروغ را پذیرفت عذابی بزرگ دارد» .
(نور/ 24، 11) (ظ عبدالله بن ابی)
2. منافقان اوسی: بخشی از اوسیان (از تیره بنیحارثه) در جنگ خندق* وعده پیروزی پیامبر را فریب دانسته، صحنه نبرد را به بهانه دفاع از خانههای خود رها کردند «2» :
«و اذ یقولُ المُنفِقونَ والَّذینَ فی قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وعَدَنَا اللَّهُ و رَسولُهُ الّا غُرُورا* و اذ قالَت طَافَةٌ مِنهُم یاهلَ یثرِبَ لا مُقامَ لَکم فارجِعوا ویستَذِنُ فَریقٌ مِنهُمُ النَّبی یقولونَ انَّ بُیوتَنا عَورَةٌ وما هِی بِعَورَةٍ ان یریدونَ الّا فِرارا» . (احزاب/ 33، 12- 13)
به گزارش ابن عساکر در سال نهم پدیده نفاق تشدید شده بود. «3» منافقان اوسی در این سال به رغم دارایی و توانایی از درخواست پیامبر مبنی بر شرکت در غزوه تبوک سر باز زده، خود را رسوا ساختند. برخی اوسیان در محله بنیعبدالاشهل (راتج) در خانهای گرد آمدند و دیگران را از شرکت در غزوه تبوک* باز میداشتند که به فرمان پیامبر خانه مورد نظر سوزانیده شد. «4» برخی دیگر از اوسیان نیز در محلّه بنی عمرو بن عوف چنین کردند. «5»
پیامبر در این نبرد از مردم کمک مالی خواسته بود. تنی چند از اوسیانِ مخالف با این امر به کسانی که کمک فراوانی میکردند تهمت ریا میزدند و کسانی را که کمکهایشان ناچیز بود تحقیر میکردند «6» : «الَّذینَ یلمِزونَ المُطَّوّعینَ مِنَ المُؤمِنینَ فِی الصَّدَقتِ والَّذینَ (1). التبیان، ج 7، ص 415؛ اسباب النزول، ص 268؛ مجمع البیان، ج 7، ص 205
(2). جامعالبیان، مج 11، ج 21، ص 162- 165؛ التبیان، ج 8، ص 323؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 575- 579
(3). تاریخ دمشق، ج 2، ص 28
(4). السیرة النبویه، ج 4، ص 517
(5). همان، ص 524- 525
(6). مجمع البیان، ج 5، ص 84
اعلام قرآن، ج2، ص: 456
لا یجِدونَ الّا جُهدَهُم فَیسخَرونَ مِنهُم سَخِرَ اللَّهُ مِنهُم ولَهُم عَذابٌ الیم کسانی که درباره صدقهها، از بخشندگان مؤمن عیب میگیرند و کسانی را که جز به اندازه توان و تلاش خویش بیشتر نیابند مسخره میکنند … » . (توبه/ 9، 79)
نیمه دوم سوره توبه به ویژه آیات 38 به بعد بیانگر عتاب الهی به منافقان و رسواکننده منویات منافقان است و آنان را به عذابی دردناک وعده میدهد. در دو آیه این سوره به نفاق اهل مدینه تصریح شده است: «ما کانَ لِاهلِ المَدینَةِ ومَن حَولَهُم مِنَ الاعرابِ ان یتَخَلَّفوا عَن رَسولِ اللَّهِ ولا یرغَبوا بِانفُسِهِم عَن نَفسِهِ ذلِک بِانَّهُم لا یصیبُهُم ظَمَأٌ ولا نَصَبٌ ولا مَخمَصَةٌ فی سَبیلِ اللَّهِ ولا یطَونَ مَوطِئًا یغیظُ الکفّارَ ولا ینالونَ مِن عَدُوّ نَیلًا الّا کتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صلِحٌ انَّ اللَّهَ لا یضیعُ اجرَ المُحسِنین» (توبه/ 9، 120)، «و مِمَّن حَولَکم مِنَ الاعرابِ مُنفِقونَ ومِن اهلِ المَدینَةِ مَرَدوا عَلَی النّفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذّبُهُم مَرَّتَینِ ثُمَّ یرَدّونَ الی عَذابٍ عَظیم» . (توبه/ 9، 101) در شأن نزولهای نقل شده ذیل آیات مورد نظر به نام اعضایی از اوس و خزرج اشاره شده که عمدتاً اوسیاند و در تبوک شرکت نکردهاند. «1»
براساس گزارش آیات سوره توبه منافقان از اینکه در خانههای خود مانده و پیامبر را در تبوک همراهی نکردهاند راضی (آیات 87، 93) و از این جهت شادماناند. (آیه 81) آنان صدقه دهندگان (آیه 79)، پیامبر و آیات خداوند را به سخره میگیرند و چون رسوا شوند میگویند: در کار خود جدی نبودیم (آیه 65) و برای رفع تهمت از خود سوگند یاد میکنند (آیات 42، 56) و چون پیامبر سخنانشان را میپذیرد با زودباور خواندن او، وی را میآزارند (آیه 61) و از رنج و درد پیامبر خوشحال و از شادمانی او آزرده حالاند.
(آیه 50) آنان در سپاه تبوک جاسوسانی دارند (آیه 47) و هرچند به رغم میل خود انفاق میکنند؛ اما انفاقشان پذیرفته نیست. (آیه 54) دارایی و فرزندانشان مایه عذاب آنها در دنیاست. (آیات 55، 58) به خدا و آخرت ایمان ندارند. (آیات 43، 54، 63) نفاق مایه هلاک آنهاست (آیه 42) و به عذاب الهی گرفتار خواهند بود (آیه 68) و خداوند از گناهشان درنخواهد گذشت. (آیه 80) پس از بازگشت مجاهدان از تبوک با سوگند دادن تلاش میکنند رضایت آنان را جلب کنند. (آیات 95- 96)
همه کسانی که در محله اوسی بنی عمرو بن عوف و نزدیک مسجد قبا مسجدی (1). جامعالبیان، مج 7، ج 11، ص 19، 87؛ التبیان، ج 5، ص 290، 319؛ اسبابالنزول، ص 213
اعلام قرآن، ج2، ص: 457
بنا کردند که قرآن ضرارش نامید اوسی بودند. «1» آنها میخواستند این مسجد را پایگاهی برای یاران یکی از دشمنان به روم گریخته پیامبر (ابوعامر*) و نیز پوششی برای فعالیتهای خصمانه خود قرار دهند «2» که پس از مراجعت پیامبر از غزوه تبوک در سال نهم و به فرمان ایشان سوزانیده شد «3» : «والَّذینَ اتَّخَذوا مَسجِدًا ضِرارًا وکفرًا و تَفریقًا بَینَ المُؤمِنینَ وارصادًا لِمَن حارَبَ اللَّهَ ورَسولَهُ مِن قَبلُ ولَیحلِفُنَّ ان ارَدنا الَّا الحُسنی واللَّهُ یشهَدُ انَّهُم لَکذِبون آنان که مسجدی گرفتند برای گزند رساندن و کفر ورزیدن و جدایی افکندن میان مؤمنان و ساختن کمینگاهی برای کسانی که با خدا و پیامبر او از پیش در جنگ بودند و هر آینه سوگند یاد میکردند که ما جز نیکی نخواستیم و خدا گواهی میدهد که آنان دروغگویند» . (توبه/ 9، 107)
واژگان اوسی و خزرجی در قرآن
در قرآن واژگانی به کار رفته است که عالمان علم قرائت آن را به واژگان قبایل متعددی از جمله اوس و خزرج نسبت میدهند؛ به عنوان نمونه واژه «لینَةٍ» در آیه 5 حشر/ 59 در گفتار اوسیان به مفهوم درخت خرماست «4» : «ما قَطَعتُم مِن لینَةٍ او تَرَکتُموها قامَةً عَلی اصولِها فَبِاذنِ اللَّهِ و لِیخزِی الفسِقین آنچه از درختان خرما ببرید یا به حال خود واگذارید، همه با اذن خداست تا فاسقان خوار و رسوا شوند» » ، بر این اساس مشخص میشود که آیه در پاسخ آن دسته از انصاریانی است که بریدن درختان خرمای یهودیان بنینضیر را نامطلوب دانستند، زیرا این اوسیان بودند که از نظر تاریخی همپیمان و همراه با بنینضیر بودهاند «5» و از قطع درختان بنینضیر بیشتر تحت تأثیر قرار میگرفتند.
خداوند در آیه 11 جمعه/ 62 نیز گزارش میدهد که مسلمانان نماز جمعه را رها کردند و به سوی کاروان تجاری شتافتند تا داد و ستد کنند و برای بیان مفهوم رفتن به جای واژه (1). الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 415؛ الدرر، ج 1، ص 257- 258
(2). انساب الاشراف، ج 1، ص 335؛ اسباب النزول، ص 214
(3). التبیان، ج 5، ص 297؛ اسباب النزول، ص 214
(4). الاتقان، ج 2، ص 390
(5). الاغانی، ج 14، ص 110
اعلام قرآن، ج2، ص: 458
«ذهبوا» از واژه «انفَضّوا» استفاده میکند که در لغت خزرجیان بدین معنا کاربرد دارد «1» :
«و اذا رَاوا تِجرَةً او لَهوًا انفَضّوا الَیها و تَرَکوک قامًا قُل ما عِندَ اللَّهِ خَیرٌ مِنَ اللَّهوِ و مِنَ التّجرَةِ واللَّهُ خَیرُ الرّازِقین» ، از این رو میتوان گفت که بسیاری از کسانی که خطبه پیامبر را در نماز جمعه رها کرده، به تجارت پرداختند خزرجی بودهاند، به ویژه آنکه اساساً مسجد پیامبر در میان تیرههای خزرجی بنا شده بود.
ذیل آیه 104 بقره/ 2 نیز آمده است که بومیان زمانی که میخواستند از پیامبر بخواهند به آنان نظر کند تا سخنانش را بهتر بشنوند از واژه «راعِنا» استفاده میکردند. مفهوم عربی چنین واژهای موجب استهزای مسلمانان و رنجش خاطر پیامبر میشد. زیرا واژه «راعنا» در زبان یهودی ترکیبی از دو واژه «راع» و «نا» «2» و به معنای «ما را احمق گردان» است، از اینرو در آیات از کاربرد این واژه نهی شده است «3» : «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا لاتَقولوا رعِنا وقولوا انظُرنا … » (بقره/ 2، 104)، «مِنَ الَّذینَ هادوا یحَرّفونَ الکلِمَ عَن مَواضِعِهِ و یقولونَ سَمِعنا و عَصَینا و اسمَع غَیرَ مُسمَعٍ و رعِنا … » . (نساء/ 4، 46)
منابع
الاتقان فی علوم القرآن؛ اخبار مکة و ما جاء فیها منالآثار؛ اسباب النزول، واحدی؛ اسد الغابة فی معرفة الصحابه؛ الاصابة فی تمییز الصحابه؛ اطلس تاریخ اسلام؛ الاغانی؛ انساب الاشراف؛ البدء و التاریخ؛ البدایة و النهایه؛ تاریخ ابن خلدون؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الخمیس؛ تاریخ عرب قبل از اسلام؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ المدینة المنوره؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ التعریف و الاعلام؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی حاتم؛ التیجان فی ملوک حمیر؛ جامعالبیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ جمهرة انساب العرب؛ جمهرة النسب؛ دراسات تاریخیة من القرآن الکریم؛ الدرر فی اختصار المغازی و السیر؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ زادالمسیر فی علم التفسیر؛ سنی ملوک الارض و الانبیاء؛ سیر اعلام النبلاء؛ السیرةالحلبیه؛ السیرة النبویه، ابن هشام؛ سیرة النبی صلی الله علیه و آله؛ صبح الاعشی فی صناعة الانشاء؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ الطبقات الکبری؛ عیون الاثر فی فنون المغازی؛ (1). الاتقان، ج 2، ص 390
(2). واژههای دخیل، ص 214
(3). التبیان، ج 1، ص 388؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 252؛ لبابالنقول، ص 24
اعلام قرآن، ج2، ص: 459
فتوح البلدان؛ الکامل فی التاریخ؛ کتاب الاصنام (تنکیس الاصنام)؛ کتاب الثقات؛ کتاب الطبقات؛ کتاب النسب؛ الکشاف؛ لباب النقول فی اسباب النزول؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ المبسوط، سرخسی؛ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ المحبر؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ مسند ابی لیلی؛ مسند احمدبن حنبل؛ المصنف؛ المعارف؛ المعجم الاوسط؛ معجم البلدان؛ معجم قبائل العرب؛ المغازی؛ المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام؛ المقتضب؛ نسب معد و الیمن الکبیر؛ نهایةالارب فی فنون الادب؛ النهایة فی غریب الحدیث والاثر؛ واژههای دخیل در قرآن؛ وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفی صلی الله علیه و آله
اهل بیت علیهم السلام
اشاره
اهل بیت علیهم السلام: خاندان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله
«اهل بیت» ترکیبی اضافی و مرکب از «اهل» و «بیت» است. واژه اهل به معانی سزاوار و لایق به چیزی، مختار و منتخب، خاندان، اقوام و خویشان، عیال و فرزندان، ملت و امت و … آمده «1» که قدر جامع همه آنها تعلق، سنخیت، انس و الفت داشتن با چیزی و اختصاص داشتن به آن است. البته هرچه تعلق چیزی به چیزی بیشتر باشد اختصاص بدان شدیدتر است و هرچه اختصاص شدیدتر باشد صدق عنوان «اهل» قویتر خواهد بود. «2»
از نظر واژهشناسان «آل» به دلیل اینکه مصغّر آن «اهَیل» است با «اهل» یکی است، با این تفاوت که «آل» مخصوص انسانهاست و باید به اسم عَلَم اضافه شود، در حالی که چنین التزامی در کار برد «اهل» وجود ندارد. «3»
«بیت» نیز به معنای خانه و محل سکونت است «4» و بدین ترتیب، ترکیب «اهل بیت» به معنای «ساکنان خانه» است.
اهل بیت در آیات و روایات برخاندان پیامبر (وابستگان بیت نبوی) منطبق میگردد.
با توجه به معنای لغوی، ترکیب اهل بیت در درجه نخست کسانی را در برمیگیرد که با صاحب بیت پیوندی نزدیکتر برقرار ساختهاند. چنین است که محدثان، مفسران و سیره نویسان مسلمان- با وجود گرایشهای گوناگونی که داشتهاند- همواره ارتباط چند نام را با اصطلاح اهلبیت ناگسستنی یافتهاند: علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام «5» و احادیثی را (1). بصائر ذوی التمییز، ج 2، ص 83- 84
(2). التحقیق، ج 1، ص 169- 171، «اهل»
(3). مفردات، ص 98، «آل»
(4). لسان العرب، ج 1، ص 545، «بیت»
(5). التفسیر الکبیر، ج 27، ص 166
اعلام قرآن، ج2، ص: 461
از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که بر پایه آنها محبوبترین اهل بیت علیهم السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام هستند. «1» گفتنی است که بر اساس روایاتی پرشمار «2» عنوان اهل بیت شامل سایر امامان معصوم نیز میشود.
اهل بیت- که گاه با عناوینی چون عترت پیامبر صلی الله علیه و آله، ذوی القربی و آل محمد صلی الله علیه و آله خوانده میشوند- در سخنان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سیره عملی آن حضرت نقشی محوری یافته، در جایگاهی بس والا قرار گرفتهاند. حدیث متواتر ثقلین اهل بیت را کنار قرآن مینشاند. «3» حدیث پرآوازه سفینه، اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را به کشتی نوح همانند میکند و کسانی را که از این کشتی بهره نگیرند غرق دریای گمراهی میخواند. «4» در حدیثی دیگر که به حدیث امان معروف است، رسول خدا صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را محور وحدت امت مینامد و مخالفان آنان را در حزب ابلیس جای میدهد. «5» در روایتی دیگر، علی و فرزندانش هدایتگرانی خوانده شدهاند که هیچگاه کسی را از باب هدایت خارج نساخته و درِ ضلالت را به روی کسی نمیگشایند. «6»
در قرآن کریم، ترکیب «اهل بیت» یک بار (قصص/ 28، 12) و «اهلالبیت» دوبار آمده است (هود/ 11، 73؛ احزاب/ 33، 33)، ازاین میان آنچه به خاندان گرامی پیامبر اسلام اشاره دارد و به اعتراف همگان فضیلتی بس والا برای آنان رقم میزند آیه 33 سوره احزاب/ 33 است، افزون براین، آیات فراوان دیگری میتوان یافت که درباره اهل بیت نازل شده، یا بالاترین مصداق خود را در این گروه یافته است. اهل بیت (1). السنن الکبری، ج 5، ص 143؛ کنزالعمال، ج 11، ص 604؛ المعجم الکبیر، ج 24، ص 136
(2). مجمع البیان، ج 9، ص 44؛ الصافی، ج 4، ص 189؛ کمال الدین، ص 278
(3). مسند احمد، ج 3، ص 394؛ صحیح مسلم، سنوسی، ج 8، ص 233؛ المستدرک، ج 3، ص 118
(4). المستدرک، ج 3، ص 163؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ کنزالعمال، ج 12، ص 94
(5). المستدرک، ج 3، ص 162؛ ذخائر العقبی، ص 17؛ الصواعق المحرقه، ص 187
(6). کنز العمال، ج 11، ص 611- 612
اعلام قرآن، ج2، ص: 462
همان «صراط مستقیم» اند که همواره دستیابی به آن را از خدا میطلبیم: «اهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیم» (حمد/ 1، 6) «1» و به نشانه و ستارهای همانندند که به مدد آن هدایت مییابیم:
«و عَلمتٍ وبِالنَّجمِ هُم یهتَدون» . (نحل/ 16، 16) «2» علم کتاب نزد ایشان است و آنان صاحبان علم «3» (آلعمران/ 3، 18) و عالم به تأویل متشابهات و راسخان در علم «4» (آلعمران/ 3، 7) و بابهایی هستند که برای ورود به مدینه علم، گزیری از آنها نیست:
«وَ أتوا البُیوتَ مِن ابوبِها … » . (بقره/ 2، 189) «5» فضایل اهل بیت چنان والاست که دشمنان بر آن حسد میبرند: «ام یحسُدونَ النّاسَ عَلی ما ءاتهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ … » (نساء/ 4، 54) «6» و دانش آنها چنان گسترده است که نشاید آن را با دانش دیگران برابر انگارند: «هَل یستَوِی الَّذینَ یعلَمونَ والَّذینَ لا یعلَمونَ» . (زمر/ 39، 9) «7» خداوند آنان را برای تبیین آموزههای کتاب خویش برگزیده: «ثُمَّ اورَثنَا الکتبَ الَّذینَ اصطَفَینا مِن عِبادِنا» (فاطر/ 35، 32) «8» و امام پیشین را واسطه انتقال معارف (امانات الهی) به امام پسین ساخته است: «انَّ اللَّهَ یأمُرُکم ان تُؤَدُّوا الامنتِ الی اهلِها … » . (نساء/ 4، 58) «9» اهل بیت در خانههایی بلند مرتبه جای گرفتهاند: «فی بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ ان تُرفَعَ» (نور/ 24، 36) «10» و در کار نیک از همگان پیشی میگیرند: «و مِنهُم سابِقٌ بِالخَیرتِ» . (فاطر/ 35، 32) «11» آنان در راه میانه گام برمیدارند: «و کذلِک جَعَلنکم امَّةً وسَطًا» (بقره/ 2، 143) «12» و ریسمان نجات بخش خداوندیاند: «واعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَمیعًا ولا تَفَرَّقوا» (آل عمران/ 3، 103) «13» و برای بهرهمندی از رحمت و مغفرت الهی، راهی جز هدایتیابی به ولایت آنان نیست: «و انّی لَغَفّارٌ لِمَن تابَ و ءامَنَ و عَمِلَ صلِحًا ثُمَّ اهتَدی . (طه/ 20، 82) «14» (1). مناقب، ج 3، ص 89- 90
(2). تفسیر فرات الکوفی، ص 234؛ مجمع البیان، ج 6، ص 545
(3). نورالثقلین، ج 1، ص 323
(4). البرهان، ج 1، ص 598- 600
(5). مجمعالبیان، ج 2، ص 509؛ البرهان، ج 1، ص 408- 409
(6). کتاب سلیم بن قیس، ص 194؛ بصائرالدرجات، ص 55- 56؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 3، ص 978
(7). الکافی، ج 1، ص 212؛ جامع البیان، مج 12، ج 23، ص 241؛ مجمع البیان، ج 8، ص 767
(8). الکافی، ج 1، ص 215؛ عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 468؛ مجمعالبیان، ج 8، ص 638؛ المیزان، ج 17، ص 45
(9). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 249؛ البرهان، ج 2، ص 102
(10). الدرالمنثور، ج 6، ص 203
(11). مجمع البیان، ج 8، ص 639
(12). کتاب سلیمبن قیس، ص 465، 408؛ الکافی، ج 1، ص 191؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 119
(13). الغیبه، ص 42- 43؛ الصافی، ج 1، ص 365- 366؛ نور الابصار، ص 112
(14). النور المشتعل، ص 142؛ مناقب، ج 3، ص 103؛ تفسیر قرطبی، ج 11، ص 154
فضایل اهل بیت علیهم السلام
بسیاری از آیات قرآن کریم به اهلبیت ارتباط مییابد؛ اعم از شأن نزول یا انطباق- که شمار آنها به صدها فقره میرسد. «1» اکنون با تفصیلی بیشتر به آیاتی میپردازیم که اختصاصاً در شأن و منقبت اهل بیت علیه السلام نازل شده، یا انطباق آنها بر این گروه بسیار آشکارتر و پرآوازهتر است.
1. پاک از پلیدیها: براساس بخشی از آیه 33 احزاب/ 33 که به آیه تطهیر شهرت یافته، اراده تخلفناپذیر خداوند بر این تعلق گرفته است که هرگونه پلیدی را از اهل بیت بزداید و آنان را به طور کامل پاک و پاکیزه گرداند: «انَّما یریدُ اللَّهُ لِیذهِبَ عَنکمُ الرّجسَ اهلَ البَیتِ ویطَهّرَکم تَطهیرا» . دانشمندان شیعه این فضیلت را برابر با عصمت میدانند.
چنین برداشتی از آیه با توجه به نکات ذیل تأیید میگردد:
2 الف. اراده تکوینی خدا بر تطهیر اهل بیت از هرگونه پلیدی: بیتردید، اراده در آیه تطهیر تکوینی است؛ نه تشریعی، زیرا اراده تشریعی خداوند به تطهیر همه مؤمنان تعلق گرفته است: « … ولکن یریدُ لِیطَهّرَکم» (مائده/ 5، 6) و برای کسی فضیلتی به ارمغان نمیآورد، در حالی که این آیه ویژه اهلبیت علیهم السلام است و به اعتراف همگان آنان را در جایگاهی بس والا مینشاند. «2» البته ناگفته نماند که اراده تکوینی خداوند در طول اراده انسانهاست و با آن منافاتی ندارد. از سوی دیگر، با نگاهی گذرا به آیات قرآن کریم درمییابیم که واژه «رجس» درباره مجموعهای از آلودگیهای ظاهری و باطنی به کار رفته است (مائده/ 5، 90؛ انعام/ 6، 125، 145؛ اعراف/ 7، 71؛ توبه/ 9، 95، 125؛ یونس/ 10، 100؛ حجّ/ 22، 30) و چون در این آیه با الف و لام جنس یا استغراق همراه گشته است همه نوع پلیدی* را در برمیگیرد «3» ، در نتیجه پیام آیه این است که خداوند با اراده (1). ر. ک: شواهد التنزیل
(2). تلخیص الشافی، ج 2، ص 250، 253؛ مجمع البیان، ج 8، ص 560؛ المیزان، ج 16، ص 312- 313
(3). فتح القدیر، ج 4، ص 278؛ روح المعانی، مج 12، ج 22، ص 18؛ الالهیات، ج 4، ص 128- 129
اعلام قرآن، ج2، ص: 464
تکوینی تخلفناپذیر خود هرگونه پلیدی را از اهل بیت زدوده و آنان را پاک و مطهّر ساخته است، چنانکه برخی از راویان و مفسران اهل سنت، در تفسیر آیه شریفه این حدیث را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گزارش کردهاند که من و اهل بیتم از همه گناهان پاکیزه و مبرا هستیم. «1» حضرت زهرا علیها السلام نیز در ضمن احتجاجهای خویش در ماجرای فدک به آیه استشهاد کرده و اهل بیت علیهم السلام را از هر بدی معصوم و از هر زشتی پاکیزه دانستهاند. «2»
2 ب. سازگاری «اذهاب» و «تطهیر» با عصمت: برخی از کسانی که آیه* تطهیر را دلیل بر عصمت اهل بیت نمیدانند، بر این نکته پای میفشارند که پاک ساختن از پلیدیها (تطهیر) و زدودن آلودگیها (اذهاب رجس) نه تنها گواه بر عصمت* اهل بیت نیست، بلکه نشان آن است که آنان نیز، همچون دیگران، از آلوده شدن به گناه ایمنی ندارند، زیرا اذهاب و تطهیر درباره «رفع» پلیدیهای موجود به کار میرود؛ نه «دفع» آنچه هنوز تحقق نیافتهاست «3» ، در حالی که دامنه کاربرد این واژه، فراتر از رفع آلودگیهای موجود است و دفع پلیدیهای تحقق نیافته را نیز در برمیگیرد.
شیخ مفید برای توضیح معنای اذهاب از یکی از مترادفهای آن کمک میگیرد که در قالب دعا چنین به کار میرود: «خداوند هر گونه ناگواری را از شما دور گرداند» .
روشن است که مقصود گوینده تنها بر طرف شدن گرفتاریهای موجود نیست، بلکه میخواهد که از آغاز، گَرد بلا بر او ننشیند. «4» چگونگی کاربرد این واژه در روایات نیز شاهدی گویا بر مدعاست، چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «من أطعم أخاه حلاوةً أذهب الله عنه مرارة الموت «5»
هرکس کام برادر مؤمن خود را شیرین سازد خداوند تلخی مرگ را از وی دور گرداند» . واضح است که منظور از این سخن آن نیست که ابتدا تلخی مرگ را به وی میچشاند و سپس آن را برطرف میسازد، بلکه مقصود این است که از ابتدا مرگ برای چنین شخصی گوارا خواهد بود.
نگاهی گذرا به موارد کاربرد واژه تطهیر در قرآن نیز بر آنچه گفته شد مهر تأیید میزند؛ از باب نمونه در سوره واقعه، در وصف کتاب مکنون آمده است: «لا یمَسُّهُ الَّاالمُطَهَّرون» . (1)
. دلائل النبوه، ج 1، ص 171؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 606؛ فتح القدیر، ج 4، ص 280
(2). کتاب سلیم بن قیس، ص 227؛ بحارالانوار، ج 30، ص 306
(3). روح المعانی، مج 12، ج 22، ص 18
(4). سلسله مؤلفات، ج 6، ص 27، «المسائل العکبریه» ؛ منشور جاوید، ج 5، ص 293- 294
(5). بحارالانوار، ج 72، ص 456؛ ج 18، ص 16؛ ج 23، ص 116؛ ج 47، ص 133؛ ج 63، ص 397
اعلام قرآن، ج2، ص: 465
(واقعه/ 56، 79) یکی از احتمالاتی که بیشتر مفسران اهل سنت به آن اشاره کردهاند این است که منظور از «مُطَهَّرون» فرشتگان الهی است که از آغاز آفرینش از وسوسههای شیطانی و آلودگی به طبیعت جسمانی، پاک و منزه بودهاند «1» ؛ همچنین در سوره مدثّر به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دستور داده شده است: «وثیابَک فَطَهّر» . (مدثّر/ 74، 4) از جمله اقوال مفسران در این آیه این است که مقصود از لباس، همین لباس ظاهری است و منظور از سفارش به تطهیر یا این است که پیامبر و دیگر مسلمانان باید لباس آلوده به نجاست را شست و شو دهند (رفع) یا آنکه، بر خلاف شیوه رایج در دوران جاهلیت، لباسهای خود را کوتاه کرده، بر زمین نکشانند تا به نجاست آلوده نگردد (دفع). «2» این مفسران عرب زبان در تفسیرهای خود بر احادیثی اعتماد کردهاند که زبان مادری غالب راویان آنها نیز عربی بوده است و هیچ یک از آنان استفاده از واژه تطهیر درباره دفع آلودگیهای تحقق نیافته را ناسازگار با برداشت زبانی خود نمیدیدهاند.
2 ج. مقصود از اهل بیت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش و پس از نزول آیه تطهیر، با شیوههایی به یاد ماندنی اهل بیت را به همگان معرفی کرده، راهِ هرگونه توجیهی را بسته است.
براساس روایات فراوانی که به «حدیث کساء» شهرت یافته، رسول خدا صلی الله علیه و آله پارچهای بر روی خود و علی و فاطمه و فرزندانشان، حسن و حسین انداخته، جمله «اللهم هؤلاء أهل بیتی» را برای آیندگان به یادگار گذاشت «3» و در پاسخ به امّ سلمه که از شایستهترین همسران پیامبر بود و پیوستن به اصحاب کساء را درخواست میکرد، فرمود: «رحمت خدا بر تو باد. تو همواره به راه خیر و رستگاری بودهای و چقدر من از تو راضیام؛ لیکن این فضیلت ویژه من و این گرامیان است» . «4» پیامبر خدا برای آنکه وظیفه خویش در تبیین آیات الهی را به گونهای شایسته به جای آورد، به این مقدار نیز بسنده نکرده، بلکه با به کارگیری شیوهای فراموش نشدنی و در مدت زمانی نسبتاً طولانی، آن هم به صورت (1). التفسیرالکبیر، ج 29، ص 195- 196؛ تفسیر بیضاوی، ج 5، ص 239- 292؛ روحالمعانی، مج 15، ج 27، ص 235
(2). التفسیر الکبیر، ج 30، ص 191- 192؛ تفسیر بیضاوی، ج 5، ص 411
(3). مسند احمد، ج 7، ص 416- 417؛ ج 5، ص 79؛ صحیح مسلم، سنوسی، ج 8، ص 276؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 31، 328، 361
(4). بحارالانوار، ج 10، ص 141؛ جامعالبیان، مج 12، ج 22، ص 11- 13؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 260- 261
اعلام قرآن، ج2، ص: 466
هر روزه، به معرفی اهلبیت پرداخت. در روایتی از ابن عباس در اینباره آمده است:
رسول خدا تا 9 ماه، روزی 5 بار، هنگام فرا رسیدن وقت نماز به در خانه علی بن ابی طالب میآمد و میفرمود: درود و رحمت خدا بر شما اهل بیت، خداوند اراده کرده است که هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت دورگرداند و به طور کامل و شایسته پاکتان سازد. وقت نماز است، آماده شوید. رحمت خدا بر شما باد. «1» مضمون این حدیث در تفسیر آیه شریفه «و أمُر اهلَک بِالصَّلوةِ واصطَبِر عَلَیها» (طه/ 20، 132) نیز به چشم میخورد «2» ، با این همه، برخی از مفسران با دستاویز قرار دادن روایاتی از عِکرمه، عروة بن زبیر و مقاتل بن سلیمان، «3» یا با استناد به این نکته که آیات پیش و پس از فقره معروف به آیه تطهیر درباره همسران* پیامبر است «4» تلاش کردهاند که اصحاب کساء را از گستره تطهیر خارج سازند، یا دست کم زنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را نیز در قلمرو آن بگنجانند. در این باره به بیان چند نکته بسنده میکنیم:
یک. سه راوی یاد شده کینه اهل بیت را در دل میپرورانده و به تصریح تذکره نویسان اهل سنت، اشخاصی فاسق، غیر قابل اعتماد، و دروغگو بودهاند؛ احمد بن حنبل و مالک بن انس، از پیشوایان چهارگانه اهل سنت، و نیز مسلم- که کتاب صحیح او از معتبرترین کتب روایی اهل سنت به شمار میرود- به نکوهش عکرمه پرداخته و از نقل روایاتش خودداری میورزیدهاند. «5» نسائی، صاحب سنن، مقاتل را یکی از 4 نفری میشمارد که در جعل حدیث پرآوازهاند و خارجة بن مصعب، از معاصران مقاتل، میگوید: من خون یهودی را حلال نمیشمارم؛ امّا اگر بر مقاتل بن سلیمان دست یابم، شکمش را میدرم. «6» عروة بن زبیر نیز همچون برادرش عبدالله با اهل بیت پیامبر دشمنی میورزیده و با شنیدن نام امیرمؤمنان علی علیه السلام به شدت دگرگون میشده است. به گفته (1). عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 495؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 606؛ سننالترمذی، ج 5، ص 31
(2). تاریخ دمشق، ج 42، ص 136؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 613
(3). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 9، ص 3132؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 603؛ روح المعانی، مج 12، ج 22، ص 19
(4). تفسیر قرطبی، ج 14، ص 119؛ غرائب القرآن، ج 5، ص 460؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 491، 494
(5). وفیات الاعیان، ج 3، ص 265- 266؛ میزان الاعتدال، ج 5، ص 116؛ تهذیب التهذیب، ج 7، ص 230، 233
(6). وفیات الاعیان، ج 5، ص 256- 257؛ میزان الاعتدال، ج 6، ص 505، 507؛ تهذیب التهذیب، ج 10، ص 253، 255
اعلام قرآن، ج2، ص: 467
ابو جعفر اسکافی وی از کسانی بود که با دریافت مبالغی هنگفت از معاویه در نکوهش امیر مؤمنان علیه السلام به جعل حدیث میپرداخت. «1»
دو. شمار احادیثی که آیه تطهیر را ویژه خمسه طیبه میداند، حتی در میان کتب روایی اهل سنت، بسیار بیشتر از روایات کسانی چون عکرمه است و حتی برخی از این منابع به نقل از راویانی چون زیدبن ارقم بر خروج نساء النبی از مفهوم اهل بیت چنین استدلال کردهاند: زن پس از طلاق به نزد خویشاوندان خود باز میگردد، پس اهلبیت پیامبر نَه همسران او، بلکه کسانیاند که با وی از یک ریشه بوده و صدقه بر آنها حرام گشته است. «2»
سه. روایات پیشگفته صریح در نزول آیه تطهیر به تنهایی است و حتی یک روایت بر نزول این آیه در ضمن آیات همسران پیامبر صلی الله علیه و آله وارد نشده و کسی نیز آن را ذکر نکرده است، حتی کسانی که قائل به اختصاص آیه به همسران پیامبر صلی الله علیه و آله اند، چنان که به عکرمه و عروه نسبت داده میشود، بنابراین، آیه تطهیر برحسب نزول جزو آیات همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز متصل به آن نبوده و قرار گرفتن آن بین آیات مزبور یا به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله یا هنگام تألیف بعد از رحلت ایشان بوده و مؤید آن این است که انسجام و اتصال آیه «و قَرنَ فی بُیوتِکنَّ» بر فرض برداشته شدن آیه تطهیر از بین جملههای آن به هم نمیخورد، بر این اساس موقعیت آیه تطهیر نسبت به آیه «و قَرنَ فی بُیوتِکنَّ» مانند موقعیت «الیومَ یسَ الَّذینَ کفَروا» (مائده/ 5، 3) نسبت به آیه محرمات اکل از سوره مائده است. «3»
چهار. تفاوت ضمایر آیه تطهیر با آیات پسین و پیشین، و نیز تمایز آشکار در لحن این دو بخش- که یکی مخاطب خود را به شدت میستاید و دیگری خوف و امید را به هم میآمیزد- گواه روشن این ادعاست که همسران پیامبر را از این فضیلت نصیبی نیست. «4»
به گفته برخی دانشمندان، اگر اصحاب جمل عایشه را در منقبت مورد اشاره آیه (1). شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 63- 64، 69، 102
(2). صحیح مسلم، سنوسی، ج 8، ص 232- 233
(3). المیزان، ج 16، ص 309، 312
(4). بحارالانوار، ج 35، ص 235؛ منشور جاوید، ج 5، ص 308، 312؛ بررسی مسائل کلی امامت، ص 217، 219
اعلام قرآن، ج2، ص: 468
شریک میدیدند، بیتردید نقشی از آن بر پیشانی جمل پدید میآوردند. «1»
2. شرکت در مباهله و دعوت به دین حق: در سال دهم هجری گروهی از مسیحیان نجران- که شمارشان به 60 تن میرسید- به مدینه آمدند و پس از گفت و گوهای طولانی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همچنان بر درستی آموزههای مسیحی (همچون الوهیت حضرت عیسی علیه السلام) اصرار ورزیدند. «2» سرانجام آیه معروف مباهله* به این گفت و گوها پایان داد و راه دیگری فرا روی مسیحیان نهاد: «فَمَن حاجَّک فیهِ مِن بَعدِ ما جاءَک مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ ابناءَنا وابناءَکم و نِساءَنا و نِساءَکم وانفُسَنا وانفُسَکم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَتَ اللَّهِ عَلَی الکذِبین» . (آلعمران/ 3، 61) پیام آیه برای عالمان مسیحی- با توجّه به آگاهیشان از تاریخ انبیا- این بود که دو گروه با تضرّع خدای خود را بخوانند و از او بخواهند تا دروغگویان را به لعن و عذاب خویش گرفتار سازد. فردای آن روز پیامبر خدا در حالی که دست حسن* را به کف و حسین* را در آغوش گرفته بود و علی* و فاطمه*- صلوات الله علیهم اجمعین- او را همراهی میکردند، قدم به میدان مباهله نهاد و رعب و هراسی بر دل مسیحیان افکند. اسقف نجران با دیدن این صحنه به یاران خود گفت:
چهرههایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از میان بردارد، چنان خواهد کرد. «3»
بدین ترتیب، مسیحیان از مباهله سر باز زده، به پرداختن جزیه تن دادند. درباره این آیه و رویداد پس از نزول آن نکاتی درخور توجه است:
الف. برخی، عناوین به کار رفته در آیه را بیارتباط با اهل بیت میشمارند و در این مسئله، راویان اهل سنت را به پیروی کورکورانه از شیعیان متهم میسازند. «4» برخی دیگر پا را فراتر نهاده و بیمهابا اعلام میکنند که در صحاح سته و مسند و مُوطّأ خبری از این احادیث نیست. «5» این در حالی است که به نقل بسیاری از محدّثان بزرگ اهل سنت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از نزول آیه مباهله، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام را نزد خود خواند (1). فاطمة الزهراء علیها السلام، ص 18
(2). التفسیر الکبیر، ج 7، ص 165- 166
(3). الکشاف، ج 1، ص 368- 369؛ مجمعالبیان، ج 2، ص 762؛ التفسیر الکبیر، ج 8، ص 85
(4). تفسیر المنار، ج 3، ص 322
(5). جامعالبیان، مج 3، ج 3، ص 409
اعلام قرآن، ج2، ص: 469
و همچون موارد مشابه دیگر جمله «اللهم هؤلا أهلی» «1»
را به یادگار گذاشت. آوازه این شأن نزول به گونهای است که سعد بن ابی وقاص در پاسخ این پرسش معاویه که چرا از ناسزاگویی به ابو تراب خود داری میکنی؟ بر سه ویژگی آن حضرت تأکید میورزد و یکی از آنها را منزلتی میداند که آیه مباهله برای ایشان به ارمغان آورده است «2» ، بر همین اساس، بسیاری از مفسران بزرگ اهل سنت، آیه مزبور را دلیل بر نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز قویترین دلیل بر فضیلت اهل بیت آن حضرت دانستهاند.
ب. با کنار هم نهادن آیه مباهله و روایاتی که به تفسیر آن پرداخته است چنین به دست میآید که اولًا امام حسن و امام حسین علیهم السلام پسران رسول خدایند و بر خلاف پندار دوران جاهلیت نوادگان دختری را نیز میتوان فرزند به شمار آورد. «3» ثانیاً فاطمه زهرا علیها السلام سرآمد همه زنانی است که به گونهای به پیامبر منسوباند. «4» ثالثاً مقصود از «انفُسَنا» نه خود پیامبر، بلکه علی بن ابی طالب علیه السلام است، زیرا آدمی همواره دیگری را به کاری فرا میخواند و دعوت از خود تعبیر پسندیدهای نیست. «5» از آیه مباهله میتوان نتیجه گرفت که علی علیه السلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله سرآمد همه مردمان است و همچون ایشان بر پیامبران پیشین برتری دارد «6» ، چنانکه در کلامی منسوب به امام رضا علیه السلام به آن اشاره شده است. «7» این برداشت هرچند از دیدگاه برخی نادرست مینماید «8» ؛ اما به هر حال، منزلتی که تعبیر «انفُسنَا» به بار میآورد انکار ناشدنی است و با احادیثی چون «انَّ علیاً منّی و انا منه» «9»
نیز تأیید میگردد.
ج. فراخوانی نزدیکترین کسان پیامبر برای مباهله نه تنها بیانگر اطمینان (1). مسند احمد، ج 1، ص 301- 302؛ صحیح مسلم، سنوسی ج 8، ص 230؛ سنن الترمذی، ج 4، ص 293
(2). صحیح مسلم، سنوسی، ج 8، ص 228- 230؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 111- 112
(3). التفسیر الکبیر، ج 8، ص 86
(4). مجمع البیان، ج 2، ص 763- 764؛ المیزان، ج 3، ص 225
(5). سلسله مؤلفات، ج 2، ص 38، «الفصول المختاره» ؛ التفسیر الکبیر، ج 8، ص 86؛ مجمعالبیان، ج 2، ص 764
(6). التفسیر الکبیر، ج 8، ص 86
(7). سلسله مؤلفات، ج 2، ص 38، «الفصول المختاره»
(8). التفسیر الکبیر، ج 8، ص 86- 87
(9). مسند احمد، ج 6، ص 489؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 296؛ المستدرک، ج 3، ص 119
اعلام قرآن، ج2، ص: 470
رسول خدا صلی الله علیه و آله به حقانیت خویش، بلکه همچنین نشان آن است که همه افراد اهل بیت در دعوت به دین حق و مباهله بر سر آن، شریکاند. «1»
3. ولایت و رهبری: قرآن کریم والیان امر را کنار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده و با یک فرمان مؤمنان را به اطاعت از پیامبر و اطاعت از آنان فراخوانده است: «یایهَا الَّذینَ ءامَنوا اطیعُوا اللَّهَ واطیعُوا الرَّسولَ و اولِی الامرِ مِنکم» . (نساء/ 4، 59) رسول خدا صلی الله علیه و آله افزون بر دریافت و ابلاغ وحی، دست کم دو وظیفه مهم دیگر بر عهده داشت: تبیین آموزههای وحیانی، و فرمانروایی و حکومت. بیشک اطاعت از خدا با وظیفه نخست (دریافت و ابلاغ وحی) پیوند میخورد و اطاعت از رسول در دو قلمرو دیگر (تبیین و حکم) قابل تصور است. نکته درخور توجه، آن است که از کنار هم آمدن «الرَسول» و «اولِی الامر» و بسنده شدن به یک «اطیعُوا» برای هر دو میتوان دریافت که اولواالامر*، صرف نظر از دریافت و ابلاغ وحی، با پیامبر صلی الله علیه و آله همسان و برابرند و بر همگان واجب است که تبیین معارف الهی را از آنان بجویند و نیز امر حکومت بر جامعه اسلامی را بدانان بسپارند. «2» از سوی دیگر، این اطاعت به دلیل آنکه قید و شرطی را به همراه ندارد، اطاعتی همه جانبه و بیچون و چراست، و این مطلب جز با عصمت رسول و اولوا الامر سازگار نیست، زیرا سرسپردگی بدین صورت تنها در برابر کسی سزاست که از کجاندیشی و کجروی مصون است و در گفتار و رفتار، مردم را جز به آنچه رضای خداست نمیخواند. «3»
برخی از مفسران اهل سنت دلالت آیه بر عصمت را میپذیرند؛ ولی اولوا الامر را به نخبگان امت تفسیر میکنند «4» ، در حالی که در منابع معتبر آنان آمده است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله جانشینان خود را- با به کارگیری تعابیری چون خلیفه، والی و امیر- 12 تن شمرده و همه آنان را از قریش (طایفه بنیهاشم) «5» دانسته است. این خود نشان آن است که عنوان اولی الامر فقط بر امامان دوازدهگانه شیعه منطبق است و شامل (1). المیزان، ج 3، ص 224- 227
(2). همان، ج 4، ص 388
(3). المیزان، ج 4، ص 389، 391؛ کشف المراد، ص 493
(4). التفسیر الکبیر، ج 10، ص 144
(5). ینابیع الموده، ج 1، ص 341، 351؛ احقاق الحق، ج 13، ص 1، 74
اعلام قرآن، ج2، ص: 471
خلفای دیگر نمیشود.
4. اطعام و ایثار: بر پایه احادیثی که در منابع شیعه و سنی آمده است «1» امیرمؤمنان و فاطمه زهرا علیهما السلام به همراه فضّه با نذر سه روز روزه شفای حسن و حسین علیهما السلام را از خدا طلبیدند و پس از اندکی خواسته خود را برآورده دیدند. به شکرانه این بهبودی، هر 5 تن لب از طعام فرو بستند و در روزگاری که گویا خشک سالی و قحطی سفره اهلبیت را خالیتر از همیشه ساخته بود، «2» روز را به شب رساندند. در آن زمان فاطمه زهرا علیها السلام برای همسایه یهودی کاری را (ریسیدن پشم) به انجام میرساند که اجرت آن، سه پیمانه جو بود و میتوانست به کارِ افطار آید؛ هر شب یک پیمانه و هر پیمانه 5 قرص نان؛ اما تقدیر و آزمون الهی سرنوشت دیگری را رقم زد. هنوز لقمهای از گلویی فرونرفته بود که مسکینی آمد و طعامی طلبید و درگشاده دستی هر 5 تن را با یکدیگر برابر دید. روز بعد یتیمی از راه رسید و روز سوم اسیری که هر کدام 5 قرض نان را به همراه بردند و سفره اهل بیت را خالی و ایثارشان را پُر آوازه ساختند: «و یؤثِرونَ عَلی انفُسِهِم ولَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ» .
(حشر/ 59، 9) «3» سرانجام، جبرئیل از سوی خداوند چنین هدیه آورد: «و یطعِمونَ الطَّعامَ عَلی حُبّهِ مِسکینًا و یتیمًا و اسیرا» (انسان/ 76، 8) و از انگیزه این اطعام و بیاعتنایی اهلبیت به پاداش و ستایش مردمان چنین خبر داد «4» : «انَّما نُطعِمُکم لِوَجهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنکم جَزاءً ولا شُکورا» . (انسان/ 76، 9)
برخی گفتهاند: سوره هل اتی مکی است «5» و ازدواج علی و فاطمه و تولد حسن و حسین علیهم السلام در مدینه روی داده است، از این رو نمیتوان انطباق آیات یاد شده را بر اهل بیت علیهم السلام پذیرفت؛ ولی همانگونه که بسیاری از دانشمندان اهل سنت تأکید کردهاند در مکی یا مدنی بودن سوره هل اتی بین صاحب نظران اختلاف است «6» ، افزون بر اینکه شمار کسانی که همه سوره یا آیات یاد شده را مدنی میدانند- حتی در میان اهل سنت- بسیار (1). الکشاف، ج 4، ص 670؛ روحالمعانی، مج 16، ج 29، ص 269، 271
(2). بحارالانوار، ج 35، ص 243
(3). شواهد التنزیل، ج 2، ص 331
(4). کشف الاسرار، ج 10، ص 321؛ بحارالانوار، ج 35، ص 241
(5). منهاج السنه، ج 2، ص 117
(6). روح المعانی، مج 16، ج 29، ص 258
اعلام قرآن، ج2، ص: 472
بیشتر از کسانی است که مکی بودن آن را ترجیح دادهاند. «1» از سوی دیگر، چه بسیار است سورههایی که مکی نامیده میشود، در حالی که برخی از آیات آنها- به اتفاق مفسران- در مدینه نازل شده است و به طور کلی، سورهای که اولین آیاتش در مکه فرود آمده است، هر چند آیات دیگری در مدینه به آن ضمیمه شده باشد، مکی نام میگیرد. «2» گفتنی است که در این سوره هنگام اشاره به نعمتهای بهشتی، سخن از حورالعین به میان نیامده، بلکه به جای آن گفته شده است: «و یطوفُ عَلَیهِم وِلدنٌ مُخَلَّدونَ اذا رَایتَهُم حَسِبتَهُم لُؤلُؤًا مَنثورا» .
(انسان/ 76، 19). سبب این امر را میتوان احترام و پاسداشت مقام سیده عالمیان دانست. «3»
5. وساطت و شفاعت: قرآن کریم وسیله جویی همگان را در سیر به سوی خدا امری لازم دانسته است: «وابتَغوا الَیهِ الوَسیلَةَ» . (مائده/ 5، 35) با توجه به اینکه مراد از وسیله اهل بیت «4» علیهم السلام و منظور از وسیلهجویی شفاعت* خواهی است آیه یاد شده بیانگر منزلت والای اهل بیت علیهم السلام در مقام شفاعت و وساطت در پیشگاه خداوند است. در آیهای دیگر با اشاره به لغزش حضرت آدم علیه السلام، از کلماتی سخن به میان آمده است که دریافت آنها به پذیرش توبه وی انجامید: «فَتَلَقّی ءادَمُ مِن رَبّهِ کلِمتٍ فَتابَ عَلَیهِ انَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرحیم» . (بقره/ 2، 37) در تفسیر این «کلمات» عبارات گوناگونی آوردهاند «5» که یکی از آنها استغاثهای است که در آیه زیر بازگو شده است: «قالا رَبَّنا ظَلَمنا انفُسَنا وان لَم تَغفِر لَنا و تَرحَمنا لَنَکونَنَّ مِنَ الخسِرین» (اعراف/ 7، 23) «6» ، با این حال، روایاتی دیگر- که میتواند مکمّل احادیث دسته نخست به شمار آید- بیانگر آن است که حضرت آدم علیه السلام با دیدن نور خمسه طیبه «7» یا مشاهده اسامی مبارکشان بر لوح عرش «8» با منزلت والای اهل بیت آشنا گردید و آنان را واسطه بهرهمندی خویش از رحمت و مغفرت الهی قرار داد. «9» در منابع (1). تفسیرالخازن، ج 4، ص 337؛ الغدیر، ج 3، ص 169- 171
(2). بحارالانوار، ج 35، ص 256؛ المیزان، ج 20، ص 131
(3). روحالمعانی، مج 16، ج 29، ص 258؛ المیزان، ج 20، ص 131
(4). مناقب، ج 3، ص 92؛ بحارالانوار، ج 25، ص 23؛ البرهان، ج 2، ص 292
(5). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 41؛ الکافی، ج 8، ص 304- 305؛ التفسیر الکبیر، ج 3، ص 19
(6). الکشاف، ج 1، ص 128- 129؛ تفسیر بغوی، ج 1، ص 35
(7). کنز الدقائق، ج 1، ص 376
(8). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 41
(9). الخصال، ص 305؛ البرهان، ج 1، ص 193؛ نورالثقلین، ج 1، ص 67
اعلام قرآن، ج2، ص: 473
روایی اهل سنت نیز همین مضمون آمده و به نام 5 تن آل عبا تصریح شده است. «1»
6. رسوخ در علم: قرآن کریم گروهی را که در علم و دانش گامهایی استوار برداشتهاند «راسخان* در علم» مینامد و بر اساس برخی از تفاسیر، بر آگاهی آنان از تأویل آیات الهی تأکید میورزد: «و ما یعلَمُ تَأویلَهُ الَّا اللَّهُ والرّ سِخونَ فِی العِلمِ» .
(آلعمران/ 3، 7) امامان معصوم علیهم السلام با اشاره به این آیه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را «افضل الراسخین» «2» خوانده و درباره خود نیز فرمودهاند: «نحنالراسخون فیالعلم و نحن نعلم تأویله» . «3» بر اساس این تفسیر، «واو» در «والراسخون» برای عطف است و نشان میدهد که افزون بر خداوند، گروهی از آدمیان نیز از تأویل آیات متشابه آگاهاند. آن گونه که برخی گفتهاند صحابه و تابعان به تفسیر همه آیات الهی همّت گماشتند و از تفسیر هیچ یک از آنها- به بهانه آنکه از متشابهات است و دانش آن را جز خدا نمیداند- دست فرو نگذاشتند. در همینباره ابن عباس میگفت: من از کسانی هستم که در علم راسخاند. «4»
از سوی دیگر، بسیاری از دانشمندان اهل سنت این تفسیر را نمیپذیرند و با استینافی شمردن «واو» ، واژههای پس از آن را تشکیل دهنده جملهای جدید میدانند «5» :
«والرّ سِخونَ فِی العِلمِ یقولونَ ءامَنّا بِهِ کلٌّ مِن عِندِ رَبّنا» . (آلعمران/ 3، 7) این تفسیر با ظاهر یکی از خطبههای نهج البلاغه نیز تأیید میگردد «6» ؛ آنجا که امام علیه السلام شنونده را از فرو رفتن در عرصه برخی از دانشها بیم میدهد و توجه وی را به این نکته فرا میخواند که چه سان خداوند گروهی را که به عجز خود اعتراف میکنند، ستوده و خودداری از (1). الدرالمنثور، ج 1، ص 147
(2). تفسیر عیاشی، ج 1، ص 164؛ الکافی، ج 1، ص 213؛ البرهان، ج 1، ص 597- 599
(3). نهج البلاغه، خطبه 144؛ الکافی، ج 1، ص 213؛ نورالثقلین، ج 1، ص 315، 318
(4). مجمعالبیان، ج 2، ص 701
(5). جامع البیان، مج 3، ج 3، ص 250؛ التفسیر الکبیر، ج 7، ص 189- 190؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 355
(6). بحارالانوار، ج 3، ص 257
اعلام قرآن، ج2، ص: 474
کنجکاویهای بیهوده را «رسوخ در علم» نامیده است. «1» با این همه، نزاع بر سر استینافی یا عاطفه بودن «واو» بی نتیجه و دلایل هر دو گروه قابل نقد است «2» ، زیرا از یک سو شرط اساسی اطلاع بر تأویل قرآن طهارت است: «لا یمَسُّهُ الَّا المُطَهَّرون» (واقعه/ 56، 79)؛ نه رسوخ، زیرا قرآن برخی از اهل کتاب را راسخ در علم دانسته است، در حالی که نمیتوان آنان را عالم به تاویل دانست. (نساء/ 4، 162) از سوی دیگر اهل بیت به شهادت آیه تطهیر از هرگونه پلیدی پاکیزهاند، پس باید بر تأویل قرآن مطلع باشند و اگر میبینیم در آیه بر رسوخ تکیه شده به جهت آن است که رسوخ نتیجه طهارت است.
وظیفه مسلمانان در برابر اهل بیت علیهم السلام
قرآن کریم افزون بر شمردن فضایل اهل بیت، وظیفه عموم مسلمانان را در برابر آنان نیز تعیین کرده است. برخی از این وظایف عبارت است از:
1. پرسش در امور دینی: خدا در قرآن کریم خطاب به مشرکانی که بشر (عادی) «3» بودن انبیا را بهانهای برای انکار رسالتشان قرار دادند، میفرماید: اگر درباره پیامبران پیشین اطلاعی ندارید از اهل ذکر بپرسید: «فَسَلوا اهلَ الذّکرِ ان کنتُم لا تَعلَمون» . (نحل/ 16، 43؛ انبیا/ 21، 7) با توجه به سیاق آیه، مقصود از «ذکر» کتابهای آسمانی و مراد از «اهل* ذکر» دانشمندان یهودی و مسیحی است که از ویژگیهای پیامبران پیشین باخبر بودند و میتوانستند مشرکان را از آنها آگاه سازند. «4» با این همه، خطابهایی از این دست در چارچوب رویدادی که درباره آن نازل شده است، محصور نمیگردد و حکمی کلی و جهان شمول به دست میدهد، براین اساس، هنگامی که آیه یاد شده را بریده از شأن نزول آن در نظر میگیریم، بیانگر حکمی عقلایی است که نادانان را به پرسش از دانایان فرا میخواند «5» ، از این رو پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله لزوم بهرهگیری از دانش عالمان را به همین آیه مستند میسازد. «6» از سوی دیگر، با توجه (1). نهج البلاغه، خطبه 91؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 163؛ البرهان، ج 1، ص 599
(2). المیزان، ج 3، ص 50
(3). همان، ج 12، ص 257
(4). جامع البیان، مج 8، ج 14، ص 145؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 591؛ المیزان، ج 12، ص 285
(5). المیزان، ج 12، ص 285
(6). الدرالمنثور، ج 5، ص 133
اعلام قرآن، ج2، ص: 475
به این نکته که «ذکر» در قرآن کریم درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (طلاق/ 65، 10- 11) و کتاب آسمانی ایشان (زخرف/ 43، 44) نیز به کار رفته است میتوان «اهل الذکر» را با «اهل البیت» برابر انگاشت «1» ، زیرا آنان نه تنها اهل و خاندان پیامبرند، بلکه به گواهی روایاتی چون حدیث متواتر ثقلین در صدر همه قرآن شناسان (اهل القرآن) جای دارند «2» ، از همین رو رسول خدا صلی الله علیه و آله در برخی از احادیث، اهل ذکر را بر «ائمه» منطبق میسازد «3» و در سخنان امامان معصوم علیهم السلام تعبیراتی از این دست فراوان به چشم میخورد: «نحن أهل الذکر و نحن المسئولون» . «4»
گفتنی است که برخی از دانشمندان شیعه توجیهات دیگری از این روایات ارائه دادهاند که چندان استوار به نظر نمیآید. «5» گروهی از مفسران اهل سنت نیز به راز نهفته در این تعابیر پی نبرده و این پرسش را در انداختهاند که چگونه میتوان مشرکانی را که با پیامبر مخالفت میورزند، به مراجعه به اهل بیت آن حضرت فرا خواند! «6» برخی دیگر از آنان با اشاره به حدیثی از امام باقر علیه السلام جمله «نحن أهل الذکر» را به معنای «ما مسلمانان اهل ذکریم» تأویل بردهاند! (هرچند در همانجا جایگاه علمی 6 امام نخست شیعیان را ستودهاند). «7» آنچه گذشت نادرستی این پندارها را نمایانده، مقصود حقیقی احادیث یاد شده را آشکار میسازد.
2. دوستی و مودّت: آیه 23 شوری/ 42 به مزد رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله اشاره کرده است: «قُل لا اسَلُکم عَلَیهِ اجرًا الَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی . درباره این آیه نکات گوناگونی قابل طرح است:
2 الف. متصل یا منقطع بودن استثنا: برخی از آیات قرآن بیانگر آن است که پیامبران الهی برای رسالت خود مزدی از مردم نمیخواهند: «وما اسَلُکم عَلَیهِ مِن اجرٍ ان اجرِی الّا عَلی رَبّ العلَمین» . (شعراء/ 26، 109، 127، 145، 164، 180 و نیز ر. ک: انعام/ 6، 90؛ هود/ 11، 51؛ یوسف/ 12، 104؛ ص/ 38، 86) گروهی دیگر از آیات، اموری چون گام نهادن در راه خدا: «الّا مَن شاءَ ان یتَّخِذَ الی رَبّهِ سَبیلا» (فرقان/ 25، 57) و (1). الکافی، ج 1، ص 210- 211؛ تفسیر فرات الکوفی، ص 235؛ البرهان، ج 3، ص 425
(2). المیزان، ج 12، ص 285؛ ج 14، ص 257
(3). الکافی، ج 1، ص 210؛ البرهان، ج 3، ص 423
(4). جامع البیان، مج 8، ج 14، ص 145؛ الکافی، ج 1، ص 210- 211؛ البرهان، ج 3، ص 423، 429
(5). الصافی، ج 3، ص 137
(6). روح المعانی، مج 8، ج 14، ص 218
(7). تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 591- 592
اعلام قرآن، ج2، ص: 476
دوستی با اهل بیت علیهم السلام: «المَوَدَّةَ فِیالقُربی (شوری/ 42، 23) را پاداش رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دانسته است. ناسازگاری ظاهری این دو دسته از آیات با اندک تأملی زدودنی است؛ پیامبران الهی از کسی اجر و پاداش مادی نمیطلبند: «ویقَومِ لا اسَلُکم عَلَیهِ مالًا» (هود/ 11، 29) و بهره اجر معنویشان نیز به خود مردم باز میگردد: «قُل ما سَالتُکم مِن اجرٍ فَهُوَ لَکم» (سبأ/ 34، 47)، بر این اساس، مزد خواستن و نخوانستن را میتوان با یکدیگر سازگاری داد و هر دو را تعبیری درست به شمار آورد. «1» بنا بر آنچه گذشت، تلاش دو گروه از مفسران در تفسیر آیه مودّت بیهوده به نظر میآید: یک. کسانی که از ظاهر استثنا دست برداشته، آن را منقطع به شمار آوردهاند «2» (یا دست کم از برابری دو احتمالِ اتصال و انقطاع سخن گفتهاند «3» ). دو. آنان که برخی از آیاتِ دسته نخست را ناسخ آیه مودّت پنداشتهاند. «4»
2 ب. مقصود از «مودّت فیالقربی» : یکی از نکات کلیدی در بیان آیه مورد بحث، روشن ساختن معنای «مودّت فی القربی» است. معنایی که عموم دانشمندان شیعه از آن جانبداری میکنند «5» و برخی از مفسران اهل سنت نیز بدان گرایش دارند «6» آن است که مقصود از این مودّت، دوستی با خویشاوندان پیامبر (اهل بیت) است.
این معنا با روایاتی که در منابع شیعی و سنی آمده است به خوبی تأیید میگردد. «7» بر اساس یکی از این روایات- که گروهی از دانشمندان اهل سنت به توثیق راویان آن پرداختهاند «8» - پیامبر گرامی اسلام علیه السلام در پاسخ به این پرسش که دوستی* با کدام یک از خویشاوندانت بر ما واجب شده است؟ فرمود: «علی و فاطمة و ابناهما» . «9»
حدیثی دیگر (1). المیزان، ج 18، ص 42- 43، 46- 47
(2). تفسیر بغوی، ج 5، ص 81؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 165؛ سلسله مؤلفات، ج 5، ص 141؛ «الاعتقادات»
(3). الکشاف، ج 4، ص 219؛ تفسیر نسفی، ج 4، ص 105؛ غرائب القرآن، ج 6، ص 73
(4). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 16- 17؛ تفسیر بغوی، ج 4، ص 111؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 346- 347؛ فتح البیان، ج 8، ص 373
(5). تفسیر فرات الکوفی، ص 388- 399؛ مجمعالبیان، ج 9، ص 43- 44؛ الصافی، ج 4، ص 372
(6). تفسیر بغوی، ج 4، ص 111؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 165- 166؛ الکشاف، ج 4، ص 219، 221؛ روح المعانی، مج 14، ج 25، ص 47، 50
(7). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 16- 17؛ غرائب القرآن، ج 6، ص 74؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 121، 123
(8). مجمع الزوائد، ج 9، ص 168
(9). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3276؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 47؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 166
اعلام قرآن، ج2، ص: 477
بیانگر آن است که رسول خدا علیه السلام با اشاره به آیه مودّت، ارزش عبادت چندین هزار ساله را در گرو پذیرش محبت اهل بیت دانسته است. «1» بر پایه یکی دیگر از روایات کسی که با دوستی آل محمد صلی الله علیه و آله بمیرد، به جایگاه شهیدان بار یافته و با ایمان کامل از دنیا رفته است.
در برابر، فرجام دشمنی با اهل بیت، محرومیت از بهشت و ناامیدی از رحمت الهی است. «2»
برخی از مفسران به کارگیری «فی» در «فی القربی» به جای «لام» (للقربی) را از آن رو میدانند که اهل بیت پیامبر به منزله جایگاه محبت اند؛ مکانی که دوستی مؤمنان در آن جای میگیرد و استقرار مییابد «3» ، بر این اساس توهم کسانی که گمان کردهاند وجود «فی» در آیه، دلیل نادرستی معنای یاد شده است «4» ردّ میگردد.
امام سجاد علیه السلام به ناسزاگوی شامی فرمود: آیا تاکنون قرآن نخواندهای و در سوره شوری به لزوم دوستی با اهل بیت پیامبر پی نبردهای؟ آن که اکنون اسیرش مییابی و بر دروازه شام دشنامش میگویی از کسانی است که آیه مودّت دوستی او را واجب ساخته است. «5» گفتنی است که فرا خواندن مردم به دوستی اهل بیت، در درجه نخست، برای آن است که از هدایت آنان بهرهمند گردند و صراط مستقیم الهی را در پیش گیرند، از این رو، آنچه در آیه مودّت مزد رسالت خوانده شده، با آنچه در سوره فرقان آمده است، مضمونی یگانه و پیوندی ناگسستنی دارد: «قُل ما اسَلُکم عَلَیهِ مِن اجرٍ الّا مَن شاءَ ان یتَّخِذَ الی رَبّهِ سَبیلا» . (فرقان/ 25، 57) در واقع- چنان که گذشت- بهره این اجر به خود پاداش دهندگان باز میگردد «6» : «قُل ما سَالتُکم مِن اجرٍ فَهُوَ لَکم» (سبأ/ 34، 47) و از همین رو، (1). المستدرک، ج 3، ص 161؛ تاریخ دمشق، ج 42، ص 65- 66
(2). الکشاف، ج 4، ص 220- 221؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 142- 143؛ تفسیر ابن عربی، ج 2، ص 433
(3). الکشاف، ج 4، ص 219؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 167؛ تفسیر نسفی، ج 4، ص 105
(4). تفسیر قاسمی، ج 14، ص 308
(5). جامع البیان، مج 13، ج 25، ص 33؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 121؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 348
(6). مجمعالبیان، ج 9، ص 44؛ تفسیر ابن عربی، ج 2، ص 432
اعلام قرآن، ج2، ص: 478
اجر نامیدن آن نیز نشان از عطوفت بیکران نبوی دارد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله چنان به رستگاری و سعادت مردم دل بسته است که رهیابی آنان را پاداش زحمات توان فرسای خود میشمارد. البته درباره معنای مودّت فی القربی نظرهای دیگر نیز مطرح شده است:
یک. مراد صله ارحام و رعایت حال خویشاوندان است. «1» اکنون جای این پرسش است که دوستی هر کس با خویشاوندان خود چه تناسبی با مزد رسالت دارد؟ «2» افزون بر این، مودّت به خویشاوندان، به خودی خود، کار پسندیدهای نیست «3» ؛ به فرموده قرآن کریم مؤمنان باید از دوستی با دشمنان خدا و رسول- اگرچه پدر، فرزند، یا برادرشان باشد- بپرهیزند. (مجادله/ 58، 22)
دو. مقصود مدارای کافران قریش- که با پیامبر صلی الله علیه و آله پیوند خویشاوندی داشتند- با آن حضرت است «4» ، بر این اساس معنای آیه چنین است: اگر مرا به رسالت استوار نمیدارید و دعوت مرا اجابت نمیکنید باری به حکم قرابت که میان من و شماست مرا مرنجانید. «5» این معنا دارای این اشکال اساسی است که از دیدگاه کافران قریش، رسول خدا صلی الله علیه و آله جز توهین به خدایان و ایجاد گرفتاریهای فراوان کاری نکرده است، پس چگونه معقول است که از آنان مزدی طلب کند! منقطع شمردن استثنا نیز گرهی از کار نمیگشاید «6» ، زیرا خود داری از دریافت اجرت نیز در جایی متصور است که زمینه درخواست آن فراهم باشد.
سه. منظور تقرب جستن به خداست «7» ، بر این اساس معنای آیه چنین است: مزدی از شما نمیخواهم، جز آنکه برای خدا (یا با خدا) دوستی بورزید و با اطاعت از فرمانهایش به سوی او تقرّب جویید. «8» این معنا چون با ساختار عبارت «إلّا المَوَدَّةَ فِی القُربی» فاصله بسیار دارد، در سخنان بسیاری از مفسران تغییراتی یافته و گاه به صورت «دوستی با مقربان درگاه الهی» در آمده است. «9»
به هر حال، یکی از اشکالات این معنا ابهام نهفته در آن است، افزون بر آنکه مشرکان (1). جامع البیان، مج 13، ج 25، ص 32- 33؛ غرائب القرآن، ج 6، ص 74؛ روح المعانی، مج 14، ج 25، ص 32
(2). نمونه، ج 20، ص 408
(3). المیزان، ج 18، ص 45
(4). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 15- 16؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 347؛ روحالمعانی، مج 14، ج 25، ص 30
(5). کشف الاسرار، ج 9، ص 24
(6). المیزان، ج 18، ص 43
(7). مسند احمد، ج 1، ص 442
(8). جامعالبیان، مج 13، ج 25، ص 34؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 10، ص 3277؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 350
(9). کشف الاسرار، ج 9، ص 23
اعلام قرآن، ج2، ص: 479
مکه نیز با این سخن سرِ ستیز نداشتند و پرستش بتها را راهی برای تقرب به خدا میدانستند: «ما نَعبُدُهُم الّا لِیقَرّبونا الَی اللَّهِ زُلفی . (زمر/ 39، 3) ناگفته پیداست که در مقام دعوت به توحید، گفتن چنین سخنانی دو پهلو کارساز نیست «1» ، افزون بر این در مفهوم مودت نوعی دلجویی و رسیدگی نهفته است «2» ، از این رو نمیتوان آن را درباره دوستی ورزیدن با خداوند به کار گرفت. «3»
2 ج. مکی یا مدنی بودن آیه: برخی از مفسران اهل سنت، با وجود تأکید بر لزوم محبت اهل بیت، آیه مودت را بیارتباط با آنان میشمارند. «4» برخی دیگر در تأیید این دیدگاه از مکی بودن آیه جانبداری میکنند و چنین نتیجه میگیرند که هنگام نزول آیه، حسن و حسین علیهما السلام قدم به عرصه گیتی نگذاشته بودهاند تا مشمول آن قرار گیرند. «5» این در حالی است که بسیاری از دانشمندان اهل سنت بر مدنی بودن آیه مودّت و برخی دیگر از آیات سوره شوری تصریح کردهاند «6» ؛ همچنین گروهی از مفسران در شأن نزول آیه، به حکایاتی مربوط به انصار اشاره کرده و از تصمیم آنان برای پرداخت اجرت پیامبر «7» یا مفاخره میان ایشان و مهاجران «8» سخن گفتهاند که این دو شأن نزول نیز ادعای مکی بودن آیه را رد میکند. «9»
3. تأمین منابع مالی: قرآن کریم در کنار نام خدا و رسول، ترکیب «ذی القربی» را ذکر کرده است و مالیاتهایی چون خمس (انفال/ 8، 41) و فیء (حشر/ 59، 7) را از منابع مالی آنان میشمارد: «واعلَموا انَّما غَنِمتُم مِن شَیءٍ فَانَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسولِ ولِذِی القُربی والیتمی والمَسکینِ وابنِ السَّبیلِ» . (انفال/ 8، 41) دانشمندان اهل سنت با پذیرش این (1). المیزان، ج 18، ص 45- 46؛ نمونه، ج 20، ص 407
(2). مفردات، ص 860
(3). المیزان، ج 18، ص 46
(4). تفسیر قاسمی، ج 14، ص 307، 309
(5). منهاج السنه، ج 2، ص 147؛ تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 121- 122؛ روح البیان، ج 8، ص 311
(6). تفسیر الخازن، ج 4، ص 90؛ فتح القدیر، ج 4، ص 524؛ الاتقان، ج 4، ص 90
(7). کشف الاسرار، ج 9، ص 22؛ الکشاف، ج 4، ص 221؛ التفسیر الکبیر، ج 27، ص 164
(8). تفسیر قرطبی، ج 16، ص 17؛ الدرالمنثور، ج 7، ص 347- 348؛ فتحالبیان، ج 8، ص 372
(9). روح المعانی، مج 14، ج 25، ص 47؛ الغدیر، ج 1، ص 255، 258
اعلام قرآن، ج2، ص: 480
نکته که مقصود از ذوی القربی خویشاوندان پیامبر است درباره چارچوب دقیق آن اختلاف ورزیده و گزینههایی چون «تنها بنی هاشم» ، «بنیهاشم و بنیمطّلب» و «همه افراد قریش» را مطرح ساختهاند. «1» سخنی از ابنعباس نشان آن است که این گونه تعمیمها نه در سنت پیامبر، که در طمع ورزی، یا جهالت و نادانی ریشه داشته است «2» ، افزون بر این برخی از روایاتی که در منابع اهل تسنن آمده، بیانگر آن است که در زمان دو خلیفه نخست، گروهی سهم ذویالقربی را از آنِ خویشاوندان خلیفه دانستند و سرانجام به هزینه کردن آن در امور عام المنفعه رضایت دادند. «3» دستگاه خلافت نیز با استناد به احادیثی منسوب به پیامبر- که میراث مادی را با شأن معنوی نبوّت ناسازگار میشمرد- بر این دیدگاه مهر تأیید نهاد «4» و حتی به باز پسگیری آنچه در زمان پیامبر عطا شده بود فرمان داد. «5» از سوی دیگر، امامان معصوم شیعه بر استمرار این حکم قرآنی تأکید میورزند و مقصود از گروههایی چون یتامی و مساکین را نیز بینوایان بنیهاشم میدانند. «6»
در واقع، خداوند برای بزرگداشت مقام خاندان پیامبر صدقه (زکات) «7» را بر آنان حرام ساخته، به جای آن خمس را نهاده است. «8» به گفته برخی جای شگفتی است که کسانی مانند ابوحنیفه حرمت صدقه بر اهل بیت را همچنان برقرار میدانند و با این حال، به پایان یافتن بهرهوری آنان از خمس فتوا میدهند! «9»
4. نثار صلوات: یکی از شیوههایی که میتواند مردم را با پیشوایان معصوم پیوند دهد، بزرگداشت یاد و نام آنان است، از این رو، خداوند در قرآن کریم از مؤمنان میخواهد که بر رسول گرامی او سلام دهند و صلوات نثارش کنند: «انَّ اللَّهَ ومَلکتَهُ (1). جامعالبیان، مج 6، ج 10، ص 8، 10؛ تفسیر قرطبی، ج 8، ص 10؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 325
(2). صحیح مسلم، سنوسی، ج 6، ص 479، 540؛ تفسیر ابن ابی حاتم، ج 5، ص 1704؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 68
(3). تفسیر ابن ابی حاتم، ج 5، ص 1705؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 324؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 65- 66
(4). جامع البیان، مج 6، ج 10، ص 11؛ مج 14، ج 28، ص 49
(5). صحیح مسلم، سنوسی، ج 6، ص 342، 350
(6). جامعالبیان، مج 6، ج 10، ص 11- 12؛ الکافی، ج 1، ص 539- 540؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 324
(7). الکافی، ج 4، ص 59؛ وسائل الشیعه، ج 9، ص 268، 271؛ جواهر الکلام، ج 15، ص 406، 413
(8). صحیح مسلم، سنوسی، ج 3، ص 591، 600؛ سننالنسائی، ج 5، ص 107، 109؛ تفسیر قرطبی، ج 8، ص 10
(9). تفسیر المنار، ج 10، ص 9
اعلام قرآن، ج2، ص: 481
یصَلّونَ عَلَی النَّبی یایهَا الَّذینَ ءامَنوا صَلّوا عَلَیهِ وسَلّموا تَسلیما» . (احزاب/ 33، 56) پس از نزول این آیه، گروهی از مسلمانان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و از چگونگی صلوات* بر ایشان پرسیدند. نکته در خور توجه در پاسخ آن حضرت «1» آن است که درود بر آل محمد (اهل بیت «2» / ذریه) «3» نیز جزئی از صلوات گردیده است: «اللهمّ صلِّ علی محمد و علی آل محمد کما صلَّیتَ (علی إبراهیم و) علی آل إبراهیم» . «4»
به باور برخی از دانشمندان اهل سنت، اشاره به ثنای الهی بر (ابراهیم و) آل ابراهیم زمینهساز این درخواست است که خداوند اهل بیت را با پیامبر شریک سازد و با این کار، نعمت را بر وی همچون ابراهیم، تمام گرداند. «5»
گفتنی است که بسیاری از دانشمندان اهلسنت جایگاه اصلی این صلوات را فریضه «نماز» میدانند، و این نکته را از الفاظ به کار رفته در پرسش از رسول خدا صلی الله علیه و آله استنباط میکنند «6» : «نحوه سلام بر تو را میدانیم السلام علیک أیها النبی و رحمة اللّه و برکاته، صلوات را چگونه بر زبان آوریم؟» ، بر همین اساس، محدثان اهل سنت عناوینی از این دست را برای احادیث مذکور برمیگزینند: «باب الصلاة علی النبی بعد التشهد» . «7»
در برخی دیگر از این احادیث در پرسش از رسول خدا صلی الله علیه و آله به نام نماز تصریح شده است:
«چگونه در نماز بر شما درود فرستیم» ؟ «8» برخی از پیشوایان اهل سنت با استناد به این روایات به وجوب صلوات در تشهد فتوا میدهند «9» و درود بر آل پیامبر را نیز گریزناپذیر میشمارند. «10» (1)
. جامع البیان، مج 12، ج 22، ص 53- 54؛ سنن النسائی، ج 3، ص 46، 49؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 646، 655
(2). جامع البیان، مج 12، ج 22، ص 54؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 647- 648
(3). صحیح مسلم، سنوسی، ج 2، 287؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 648
(4). صحیح البخاری، ج 6، ص 32؛ ج 7، ص 202؛ صحیح مسلم، سنوسی، ج 2، ص 287؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 38
(5). صحیح مسلم، نووی، ج 4، ص 125
(6). السنن الکبری، ج 2، ص 508- 509؛ صحیح مسلم، نووی، ج 4، ص 124- 125؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 515
(7). صحیح مسلم، سنوسی، ج 2، ص 287؛ سنن النسائی، ج 3، ص 44، 47
(8). السنن الکبری، ج 2، ص 507، 509؛ تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 516؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 650
(9). الکشاف، ج 3، ص 558؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 62- 63؛ صحیح مسلم، نووی، ج 4، ص 123- 124
(10). تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 516؛ الصواعق المحرقه، ص 148
منابع
الاتقان فی علوم القرآن؛ الالهیات علی هدی الکتاب والسنة والعقل؛ احقاق الحق؛ انوارالتنزیل و اسرار التأویل، بیضاوی؛ بحارالانوار؛ بررسی مسائل کلی امامت؛ البرهان فی تفسیر القرآن؛ بصائر الدرجات الکبری؛ بصائر ذوی التمییز فی لطائف الکتاب العزیز؛ تاریخ مدینة دمشق؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم؛ تفسیر الخازن بین الصحیح والضعیف؛ تفسیر روح البیان؛ تفسیر الصافی؛ تفسیر العیاشی؛ تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان؛ تفسیر فرات الکوفی؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن ابی حاتم؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ تفسیر القرآن الکریم، ابن عربی؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر کنزالدقایق و بحرالغرائب؛ تفسیر المنار؛ تفسیر نمونه؛ تفسیر نورالثقلین؛ تلخیص الشافی؛ تهذیب التهذیب؛ جامع البیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لاحکام القرآن، قرطبی؛ جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام؛ الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور؛ دلائل النبوه؛ ذخائرالعقبی فی مناقب ذوی القربی؛ روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم؛ سلسلة مؤلفات الشیخ المفید؛ سنن الترمذی؛ السنن الکبری؛ سنن النسائی؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی صلی الله علیه و آله؛ شواهد التنزیل؛ صحیح البخاری؛ صحیح مسلم با شرح سنوسی؛ صحیح مسلم بشرح نووی؛ الصواعق المحرقه؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام؛ الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب؛ فاطمةالزهرا علیها السلام؛ فتح البیان فی مقاصد القرآن؛ فتح القدیر؛ الکافی؛ کتاب الخصال؛ کتاب سلیم بن قیس؛ کتاب الغیبه؛ الکشاف؛ کشف الاسرار و عدة الابرار؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد؛ کمال الدین و تمام النعمه؛ کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال؛ لسان العرب؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ مجمعالبیان فی تفسیر القرآن؛ محاسن التأویل، قاسمی؛ مدارک التنزیل و حقایق التأویل، نسفی؛ المستدرک علی الصحیحین؛ مسند احمدبن حنبل؛ معالم التنزیل فی التفسیر والتأویل، بغوی؛ المعجم الکبیر؛ مفردات الفاظ القرآن؛ مناقب آل ابیطالب؛ منشور جاوید (تفسیر موضوعی)؛ منهاج السنة النبویه؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ نور الابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار صلی الله علیه و آله؛ النور المشتعل من کتاب ما نزل فی القرآن فی علی علیه السلام؛ نهجالبلاغه؛ وسائلالشیعه، وفیات الاعیان و انباءُ ابناء الزمان؛ ینابیع الموده.
پایان
30 / 7 / 1404 پرینت شد.در حال پرینت
جمع صفحات 582 صفحه
انجام انتقال و جمع آوری 7 / 7 / 1404
تبدیل ی : ی و ک: ک انجام شد
Contents
بدر نام سه غزوه در صدر اسلام است: بدر اولی یا غزوه سفوان. 15
برصیصا راهبی عابد و زاهد که با اغواگری شیطان. 97
اشْعَث بن قَیس ابومحمد معدیکرب بن قیس 112
اصحاب رایات : زنان بدکاره دارای پرچم 120
افراد حاضر در سقیفه چه کسانی بودند؟. 197
از سوز دل نوشتم نزدیک دوست نامه... 272
زیاد مردانی را که خبر یافته بود شیعیان علی هستند فرا خواند. 275
مصر و مغرب طعمه عمرو بن عاص بود. 277
مغیره از نزد معاویه به کوفه بازآمد. 280
حضرت زینب سلاماللهعلیها مانند امام دارای مقام عصمت بوده. 285
یا دهر اف لک من خلیل کم لک فی الإشراق.. 442
اسماعیل صادقالوَعد علیه السلام 486
بدون پرینت فقط جمع آوری و فهرستگیری
7/7/1404
شماره در جستجوی 2 المنجی:
(747)
فهرسنگاری انجام شد 24 / 10 / 1404