این فایل متفرقات معاویه میباشد
20 / 05 / 1404
متفرقات معاویه
(20)
1404
بحثهای مهمّی پیرامون شناخت خاندان بنی امیه ،
مکر و حیلهگری کارگزاران معاویه ، زمینهسازان حکومت معاویه ، و عدم آگاهی مردم شام از عوامل حکومت معاویه
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
سرشناسه : مجتهدی سیدمرتضی، 1333 ـ
عنوان و نام پدیدآور : معاویه / سیدمرتضی مجتهدی سیستانی
مشخصّات نشر : قم : الماس، 1391 ـ
مشخصّات ظاهری : ج.
شابک: 9789647753670 قیمت 50000 ریال
مندرجات: ج 1. بحثهای مهم مقدّماتی درباره شناخت معاویه و پیشینیانش...
موضوع : معاویة بن ابی سفیان، خلیفه اموی، 20 قبل از هجرت ـ 60 ق. -- نقد و تفسیر
موضوع : محمّد 6، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت ـ 11 ق. -- پیشگوییها
موضوع : علی بن ابی طالب 7، امام اوّل، 23 قبل از هجرت ـ 40 ق. -- پیشگوییها
موضوع : امویان
ردهبندی کنگره : DS 38/13915 6م3م/
ردهبندی دیویی : 953/ 02
شماره کتابشناسی ملّی : 3041009
متفرقات معاویه 20!
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : نشر الماس
چاپ : اصیل
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : تیرماه 1404
قطع و صفحه : رقعی / 222
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 0000 تومان
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
مرکز پخش : نشر الماس 02532613823 ـ 09386542459
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست موضوعی مطالب متفرقات معاویه(20)
فهرست موضوعی مطالب متفرقات معاویه(20) (739)
تقیه مردم از معاویه+سند 13
درباره دشمنی و جنگ با اهل بیت علیهم السلام 15
بررسی دوراندیشی امام حسن علیه السلام در صلح با معاویه 16
در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیثی وجود ندارد 19
انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثی 20
افشای نقش ماهرانه معاویه در قتل عثمان 31
ترس معاویه از قرآن 36
مناظره امام حسن (علیه السلام) با پادشاه روم 40
معاویه و جنگ جمل 44
اعتراف معاویه به برتری حضرت علی اکبر 7 59
انگیزه سفر عقیل به شام و پذیرفتن هدیه از معاویه 63
معاویه طراح اصلی وقایع عاشورا 67
معاویه و ربا+سند 68
معاویه و لعن حسنین علیهماالسلام+سند 73
معاویه و مرگ عایشه+سند 75
معاویه و منع نقل حدیث+سند 77
معاویه و نماز عیدین+سند 82
معاویه یکی از قاتلین عثمان+سند 87
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه و چند تن از اطرافیان او 89
ناصبی بودن معاویه+سند 122
الانتصار(أهم مناظرات الشیعة فی شبکات الإنترنت) 123
نامه محمد بن ابی بکر به معاویه 125
نظر امام علی علیه السلام درباره پیروزی معاویه در عمل 129
نقش معاویه در قتل عثمان+سند 133
وضع کوفه پس از مرگ معاویه 137
وضعیت حقوق اجتماعی ایرانیان در زمان معاویه 141
معاویه و شهادت امام حسن علیه السلام+سند 144
بیعت، بازیچه خلفاء 148
معاویة بن یزید (در کتاب عدّة الداعی مذکور است) 152
در تاریخ مجدی است که مؤلّف جامع الحکایات 154
آیا اوّل کسی که غیر مسلمانان را بر آنان برتری داد معاویه بود؟) 155
چرا مسلمانان عثمان را در قبرستان یهودیان دفن کردند؟) 157
نکتههای مهم یا بررسیوتحلیلپیشنهادمعاویهبهعثمان 159
مردی را نزد معاویه حدثی صادر شده 161
در تاریخ ابن اعشم مسطور است 162
آیا حضرت امیرالمؤمنین 7 با ابوبکر و عمر همکاری مینمودند؟ 163
نامه یا خطبه معتضد در لعن معاویه 164
نوامیس بنی امیه در پناه امام سجاد علیه السلام ... 185
قیام مصریان علیه عثمان به روایت طبری 187
حجّاج و ذرّیه رسول خدا 6 195
علّت دشمنی طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین 7 197
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین 7 بُسر بن ارطاة را 200
شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او 202
علّت مرگِ مروان 209
تصمیم ابن زبیر به سوزاندن بنیهاشم در مکه 211
عبدالله بن زبیر و دشنامدادن و دشمنی او با اهل بیت : 213
عبدالله بن عبّاس ، معاویه و بنیامیه 217
فضیلت بنیهاشم بر بنیامیه 220
فهرست الفبایی مطالب متفرقات معاویه(20)
فهرست الفبایی مطالب متفرقات معاویه(20) (739)
آیا اوّل کسی که غیر مسلمانان را بر آنان برتری داد معاویه بود؟) 155 (739)
آیا حضرت امیرالمؤمنین 7 با ابوبکر و عمر همکاری مینمودند؟ 163 (739)
اعتراف معاویه به برتری حضرت علی اکبر 7 59 (739)
افشای نقش ماهرانه معاویه در قتل عثمان 31 (739)
الانتصار(أهم مناظرات الشیعة فی شبکات الإنترنت) 123 (739)
انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثی 20 (739)
انگیزه سفر عقیل به شام و پذیرفتن هدیه از معاویه 63 (739)
بررسی دوراندیشی امام حسن علیه السلام در صلح با معاویه 16 (739)
بیعت، بازیچه خلفاء 148 (739)
ترس معاویه از قرآن 36 (739)
تصمیم ابن زبیر به سوزاندن بنیهاشم در مکه 211 (739)
تقیه مردم از معاویه+سند 13 (739)
چرا مسلمانان عثمان را در قبرستان یهودیان دفن کردند؟) 157 (739)
حجّاج و ذرّیه رسول خدا 6 195 (739)
درباره دشمنی و جنگ با اهل بیت علیهم السلام 15 (739)
در تاریخ ابن اعشم مسطور است 162 (739)
در تاریخ مجدی است که مؤلّف جامع الحکایات 154 (739)
در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیثی وجود ندارد 19 (739)
شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او 202 (739)
عبدالله بن زبیر و دشنامدادن و دشمنی او با اهل بیت : 213 (739)
عبدالله بن عبّاس ، معاویه و بنیامیه 217 (739)
علّت دشمنی طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین 7 197 (739)
علّت مرگِ مروان 209 (739)
فضیلت بنیهاشم بر بنیامیه 220 (739)
قیام مصریان علیه عثمان به روایت طبری 187 (739)
مردی را نزد معاویه حدثی صادر شده 161 (739)
معاویه طراح اصلی وقایع عاشورا 67 (739)
معاویه و جنگ جمل 44 (739)
معاویه و ربا+سند 68 (739)
معاویه و شهادت امام حسن علیه السلام+سند 144 (739)
معاویه و لعن حسنین علیهماالسلام+سند 73 (739)
معاویه و مرگ عایشه+سند 75 (739)
معاویه و منع نقل حدیث+سند 77 (739)
معاویه و نماز عیدین+سند 82 (739)
معاویه یکی از قاتلین عثمان+سند 87 (739)
معاویة بن یزید (در کتاب عدّة الداعی مذکور است) 152 (739)
مناظره امام حسن (علیه السلام) با پادشاه روم 40 (739)
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه و چند تن از اطرافیان او 89 (739)
ناصبی بودن معاویه+سند 122 (739)
نامه محمد بن ابی بکر به معاویه 125 (739)
نامه یا خطبه معتضد در لعن معاویه 164 (739)
نظر امام علی علیه السلام درباره پیروزی معاویه در عمل 129 (739)
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین 7 بُسر بن ارطاة را 200 (739)
نقش معاویه در قتل عثمان+سند 133 (739)
نکتههای مهم یا بررسی وتحلیل پیشنهاد معاویه به عثمان 159 (739)
نوامیس بنی امیه در پناه امام سجاد علیه السلام ... 185 (739)
وضع کوفه پس از مرگ معاویه 137 (739)
وضعیت حقوق اجتماعی ایرانیان در زمان معاویه 141 (739)
تقیه مردم از معاویه+سند/ص 13/(739)
نسائی با سند صحیح نقل میکند :
أخبرنا أَحْمَدُ بن عُثْمَانَ بن حَکیمٍ الْأَوْدِی قال حدثنا خَالِدُ بن مَخْلَدٍ قال حدثنا عَلِی بن صَالِحٍ عن مَیسَرَةَ بن حَبِیبٍ عن الْمِنْهَالِ بن عَمْرٍو عن سَعِیدِ بن جُبَیرٍ قال کنت مع بن عَبَّاسٍ بِعَرَفَاتٍ فقال ما لی لَا أَسْمَعُ الناس یلَبُّونَ قلت یخَافُونَ من مُعَاوِیةَ فَخَرَجَ بن عَبَّاسٍ من فُسْطَاطِهِ فقال لَبَّیک اللهم لَبَّیک لَبَّیک فَإِنَّهُمْ قد تَرَکوا السُّنَّةَ من بُغْضِ عَلِی.
از سعید بن جبیر روایت شده است که همراه با ابن عباس در عرفات بودم؛ به من گفت: چه شده است که مردم لبیک نمیگویند؟پاسخ دادم: از معاویه میترسند!!!ابن عباس از خیمه بیرون آمد و گفت: لبیک اللهم لبیک لبیک.زیرا ایشان سنت را به خاطر دشمنی با علی ترک کردهاند.
النسائی، أحمد بن شعیب أبو عبد الرحمن، المجتبی من السنن، ج 5، ص 253، تحقیق: عبدالفتاح أبو غدة، ناشر: مکتب المطبوعات الإسلامیة - حلب، الطبعة: الثانیة، 1406ه ج 1986م؛/إبن خزیمة السلمی النیسابوری (متوفای311 ه)، صحیح ابن خزیمة، ج 4، ص 260، ح 2830، تحقیق: د. محمد مصطفی الأعظمی، ناشر: المکتب
الإسلامی - بیروت - 1390 ج 1970؛/البیهقی، أحمد بن الحسین بن علی بن موسی أبو بکر (متوفای458ه)، سنن البیهقی الکبری، ج 5، ص 113، ح 9230، ناشر: مکتبة دار الباز - مکة المکرمة، تحقیق : محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994؛/المقدسی الحنبلی، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفای643ه)، الأحادیث المختارة، ج 10، ص 378، ح403، تحقیق عبد الملک بن عبد الله بن دهیش، ناشر: مکتبة النهضة الحدیثة - مکة المکرمة، الطبعة : الأولی، 1410ه ، النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاکم (متوفای405 ه)، المستدرک علی الصحیحین، ج 1، ص 636، ح1706، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولی، 1411ه - 1990م.
درباره دشمنی و جنگ با اهل بیت علیهم السلام/ص 15/(739)
حال در این جا بار دیگر جملات رسول خدا صلی الله علیه وآله را درباره دشمنی و جنگ با اهل بیت علیهم السلام یادآوری میکنیم که فرمود :
أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکمْ وسلم لِمَنْ سَالَمَکمْ.
و نیز فرمود :
لا یبغضنا أهل البیت أحد إلا أدخله الله النار.
حال سوال ما از علما و دانشمندان اهل سنت این است که با توجه به آن چه رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده و نیز با توجه به مدارکی که گذشت، قضاوت شما در باره معاویه چگونه خواهد بود؟
بررسی دوراندیشی امام حسن علیه السلام در صلح با معاویه/ص 13/(739)
فارسی 4778 نمایش:
ماجرای صلح امام حسن (ع) با معاویه درسهای زیادی برای آموختن دارد و به انسان کمک می کند که عدالت حقیقی را دریابد. نکته ای که درخور تأمل بسیار است جدیت مسلکی و اندیشه امام است در لزوم جهاد با معاویه، و از همینجا بود که امام صلح را الزامی ابدی تلقی نمی فرمود. و اگر فرصتی می یافت به تجهیزات مجدد دست می زد، تا باز به دفع معاویه پردازد، چنانکه دکتر طه حسین در کتاب «چرا امام حسن (ع) صلح را پذیرفت» نیز بدین نکته تصریح کرده است: به این ترتیب، حسن آنان را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت و آنان را به صلح و سلم موقتی فرمان داد تا بیاسایند و نیک آماده شوند.
در سخنان خود امام نیز در این باره اشارت بسیار هست، از جمله سخنانی که در «احتجاج»آمده است: «و الله ما سلمت الامرالیه الا انی لم اجدانصارا، ولو وجدت انصارا لقاتلته لیلی و نهاری، حتی یحکم الله بینی و بینه؛ سوگند به خدا، من از این روی امر خلافت را به او گذاشتم که یارانی نیافتم. اگر یارانی می یافتم شب و روزم را در جنگ و جهاد با معاویه می گذرانیدم، تا خدا خود میان من و او حکم فرماید.»
نیز: «ایها الناس! ان معاویه زعم انی رایته للخلافه اهلا، و لم ارنفسی لها اهلا، و کذب معاویه. انا اولی الناس بالناس، فی کتاب الله و علی لسان نبی الله. فاقسم بالله لو ان الناس بایعونی و اطاعونی و نصرونی، لا عطتهم السماء قطرها، و الارض برکتها و لما طمعت فیها یا معاویه؛ ای مردم! معاویه چنان وانمود کرده است که من او را
شایسته خلافت دانسته ام نه خود را، اما دروغ گفته است. من سزاوارترین همه مردمم به تصرف در امور و شئون مردم، به حکم کتاب خدا و سنت رسول خدا. به خدا قسم، اگر مردم با من بیعت می کردند و از من فرمان می بردند و مرا یاری می دادند، آسمان و زمین برکات خود را بر آنان ارزانی می داشتند، و تو ای معاویه، در خلافت طمع نمی کردی.
دقت در این کلمات، مسائل بسیاری را روشن می کند. مانند :
الف- امام آرزو می کند که یارانی بیابد، و در آن صورت شب و روز با معاویه بجگند، تا او را ساقط کند.
ب- امام اشاره می کند به مقام اولویت و مولودیت خویش، و اصل امامت در اسلام.
ج- امام اشاره می کند که در قرآن راجع به امامت دستور آمده است، پس فلسفه سیاسی در اسلام مبتنی است بر قرآن و سنت.
د-امام اشاره می کند که برکات حقیقی و نعمتهای الاهی در گرو برپایی حکومت حقه است.
ه- امام اشاره می کند که برپایی حکومت حقه در گرو کمک و فداکاری مردم است، و این مردمند که بایدپیشوای حق را یاری کنند و کمک رسانند تا او مدینه قرآنی را تشکیل دهد.
بنابراین امام حسن (ع) در چنین شرایطی صلح را پذیرفتند تا شخصیت واقعی معاویه بر مردم روشن شود.
منابع
محمدرضا حکیمی- امام در عینیت جامعه- صفحه 133-
در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیثی وجود ندارد/ص 19/(739)
جلال الدین سیوطی در الآللی المصنوعه چنین می گوید :
(قَالَ) الْحَاکم سمعتُ أَبَا الْعَبَّاس مُحَمَّد بْن یعْقُوب بْن یوسُف یقُولُ سمعتُ أبی یقُولُ سمعتُ إِسْحَاق بْن إِبْرَاهِیم الْحَنْظَلِی یقُولُ: لَا یصح فِی فضل مُعَاویة حَدِیث.
اسحاق بن ابراهیم حنظلی می گوید : در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیث صحیحی وجود ندارد .
الآللیء المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة ، اسم المولف: جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ، دار النشر : دار الکتب العلمیة - بیروت - 1417 ه - 1996م ، الطبعة : الأولی ، تحقیق : أبو عبد الرحمن صلاح بن محمد بن عویضة .
انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثی/ص 20/(739)
فارسی 7150 نمایش
انتقال خلافت به معاویه و تبدیل آن به سلطنت موروثی
پس از شهادت امیرالمومنین علی (ع) به موجب وصیت آن حضرت و بیعت مردم حضرت حسن بن علی (ع) که پیش شیعه دوازده امامی، امام دوم می باشد متصدی خلافت شد ولی معاویه آرام ننشسته بسوی عراق که مقر خلافت بود لشکر کشیده با حسن بن علی بجنگ پرداخت. وی با دسیسه های مختلف و دادن پول های گزاف تدریجا یاران و سرداران حسن ابن علی را فاسد کرده بالاخره حسن بن علی را مجبور نمود که به عنوان صلح خلافت را بوی واگذار کند و حسن بن علی نیز خلافت را باین شرط که پس از در گذشت معاویه، بوی برگردد و به شیعیان وی تعرض نشود، به معاویه واگذار نمود (1).
در سال چهل هجری معاویه بر خلافت اسلامی استیلا یافت و بلافاصله به عراق آمده درسخنرانی که کرده به مردم اخطار نموده و گفت من با شما سر نماز و روزه نمی جنگیدم بلکه می خواستم بر شما حکومت کنم و به مقصود خود رسیدم (2)!!
و نیز گفت پیمانی که با حسن بستم لغو و زیر پای من است (3) معاویه با این سخن اشاره می کرد که سیاست را از دیانت جدا خواهد کرد و نسبت به مقررات دینی ضمانتی نخواهد داشت و همه نیروی خود را در زنده نگهداشتن حکومت خود بکار خواهد بست و البته روشن است که چنین حکومتی سلطنت و پادشاهی است نه خلافت و جانشینی پیغمبر خدا. و از اینجا بود که بعضی از کسانی که به حضور وی باریافتند به عنوان پادشاهی سلامش دادند
(4) و خودش نیز در برخی از مجالس خصوصی ،از حکومت خود با ملک و پادشاهی تعبیر می کرد (5) اگر چه در ملاء عام خود را خلیفه معرفی می نمود. و البته پادشاهی که بر پایه زور استوار باشد وراثت را بدنبال خود دارد و بالاخره نیز به نیت خود جامه عمل پوشانید و پسر خود یزید را که جوانی بیبند و بار بود وکمترین شخصیت دینی نداشت ولایت عهد داده به جانشینی خود برگزید (6) و آن همه حوادث نگنین ببار آورد.
معاویه با بیان گذشته خود اشاره می کرد که نخواهد گذاشت حسن (ع) پس ازو به خلافت برسد یعنی در خصوص خلافت بعد از خود فکر دیگری دارد و آن همان بود که حسن (ع) را با سم شهید کرد (7) و راه را برای فرزند خود یزید هموار ساخت. معاویه با الغاء پیمان نامبرده میفهمانید که هرگز نخواهد گذاشت شیعیان اهل بیت در محیط امن و آسایش بسر برند و کما فی السابق به فعالیتهای دینی خود ادامه دهند و همین معنی را نیز جامعه عمل پوشانید(8).
وی اعلام نمود که هر کس در مناقب اهل بیت حدیثی نقل کند هیچگونه مصونیتی درجان و مال و عرض خود نخواهد (9) داشت و دستور داد هر که در مدح و منقبت سایرصحابه و خلفاء حدیثی بیاورد جایزه کافی بگیرد و در نتیجه اخبار بسیاری در مناقب صحابه جعل شد (10) و دستور داد در همه بلاد اسلامی در منابر بعلی (ع) ناسزا گفته شود (و این دستور تا زمان عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموی 101-99 اجراء می شد) وی بدستیاری عمال و کارگردانان خود که جمعی از ایشان صحابی بودند خواص شیعه علی (ع) را کشت و سر برخی از آنان را به نیزه زده در شهرها گردانیدند و عموم شیعیان را در هر جا بودند به ناسزا و بیزاری از علی تکلیف می کرد و هر که خودداری می کرد بقتل می رسید
(11).
سخت ترین روزگار برای شیعه
سخت ترین زمان برای شیعه در تاریخ تشیع همان زمان حکومت بیست ساله معاویه بود که شیعه هیچگونه مصونیتی نداشت و اغلب شیعیان اشخاص شناخته شده و مارکدار بودند و دو تن از پیشوایان شیعه (امام دوم و امام سوم) که در زمان معاویه بودند کمترین وسیله ای برای برگردانیدن اوضاع ناگوار در اختیار نداشتند حتی امام سوم شیعه که در شش ماه اول سلطنت یزید قیام کرد با همه یاران و فرزندان خود شهید شد، در مدت ده سالی که در خلافت معاویه می زیست تمکن این اقدام را نیز نداشت.
اکثریت تسنن این همه کشتارهای ناحق و بیبند باری ها را که بدست صحابه و خاصه معاویه و کارگردانان وی انجام یافته است توجیه می کنند که آنان صحابه بودند و به مقتضای احادیثی که از پیغمبر اکرم (ص) رسیده صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ایشان راضی است و هر جرم و جنایتی که از ایشان سر بزند معفو است. ولی شیعه این عذر را نمی پذیرد زیرا :
اولا :معقول نیست یک رهبر اجتماعی مانند پیغمبر اکرم (ص) برای احیاء حق و عدالت و آزادی بر پا خواسته و جمعی را هم عقیده خود گرداند که همه هستی خود را در راه این منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتی که به منظور خود نایل شد یاران خود را نسبت به مردم و قوانین مقدسه خود آزادی مطلق بخشد و هرگونه حق کشی و تبهکاری و بیبند و باری را از ایشان معفو داند یعنی با دست و ابزاری که بنائی را بر پا کرده با همان دست و ابزار آنرا خراب کند.
و ثانیا :این روایات که صحابه را تقدیس و اعمال ناروا و غیر
مشروع آنان را تصحیح می کند و ایشان را آمرزیده و مصون معرفی می نماید از راه خود صحابه به ما رسیده و به روایت ایشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاریخ قطعی با همدیگر معامله مصونیت و معذوریت نمی کردند صحابه بودند که دست به کشتار و سب و لعن و رسوا کردن همدیگر گشودند و هرگز کمترین اغماض و مسامحه ای در حق همدیگر روا نمی داشتند. بنابر آنچه گذشت بشهادت عمل خود صحابه این روایات صحیح نیستند و اگر صحیح باشند مقصود از آنها معنای دیگری است غیر از مصونیت و تقدیس قانونی صحابه. و اگر فرضا خدای متعال در کلام خود روزی از صحابه در برابر خدمتی که در اجراء فرمان او کرده اند اظهار (سوره توبه، آیه 100) رضایت فرماید معنی آن تقدیر از فرمانبرداری گذشته آنان است نه اینکه در آینده می تواند هر گونه نافرمانی که دل شان می خواهد بکنند.
استقرار سلطنت بنی امیه
سال شصت هجری قمری معاویه درگذشت و پسرش یزید طبق بیعتی که پدرش از مردم برای وی گرفته بود زمام حکومت اسلامی را در دست گرفت. یزید به شهادت تاریخ هیچگونه شخصت دینی نداشت. جوانی بود حتی در زمان حیات پدر اعتنائی باصول و قوانین اسلام نمیکرد و جز عیاشی و بیبند و باری و شهوت رانی سرش نمی شد و در سه سال حکومت خود فجایعی راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام با آنهمه فتنه ها که گذشته بود سابقه نداشت. سال اول، حضرت حسین بن علی (ع) را که سبط پیغمبر اکرم (ص) بود با فرزندان و خویشان و یارانش با فجیع ترین وضعی کشت و زنان و کودکان و اهل بیت پیغمبر را به همراه
سرهای بریده شهداء در شهرها گردانید (12) و در سال دوم مدینه را قتل عام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز با لشکریان خود مباح ساخت (13) و سال سوم کعبه مقدسه را خراب کرده و آتش زد (14) و پس از یزید آل مروان از بنیامیه زمام حکومت اسلامی را به تفصیلی که در تواریخ ضبط شده در دست گرفتند حکومت این دسته یازده نفری که نزدیک به هفتاد سال ادامه داشت روزگار تیره و شومی برای اسلام و مسلمین بوجود آورد که در جامعه اسلامی جر یک امپراطوری عربی استبدادی که نام خلافت اسلامی بر آن گذاشته شده بود حکومت نمی کرد و در دوره حکومت اینان کار بجائی کشید که خلیفه وقت که جانشین پیغمبر اکرم (ص) و یگانه حامی دین شمرده می شد بی محابا تصمیم گرفت بالای خانه کعبه غرفه ای بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا بخوش گذرانی بپردازد(15).
خلیفه وقت قرآن کریم را آماج تیر قرار داد و در شعری که خطاب به قرآن انشاء کرد گفت: روز قیامت که پیش خدای خود حضور می یابی بگوی خلیفه مرا پاره کرد (16). البته شیعه که اساسا اختلاف نظر اساسی شان با اکثریت تسنن در سر دو مسئله خلافت اسلامی و مرجعیت دینی بود، در این دوره تاریک روزگاری تلخ و دشواری می گذرانیدند ولی شیوه بیدادگری و بیبند و باری حکومتهای وقت و قیافه مظلومیت و تقوی و طهارت پیشوایان اهل بیت آنان را روز بروز در عقایدشان استوارتر می ساخت و مخصوصا شهادت دلخراش حضرت حسین پیشوای سوم شیعه در توسعه یافتن تشیع و بویژه در مناطق دور از مرکز خلافت مانند عراق و یمن و ایران کمک بسزائی کرد.
گواه این سخن این است که در زمان امامت پیشوای پنجم شیعه که
هنوز قرن اول هجری تمام نشده و چهل سال از شهادت امام سوم نگذشته بود به مناسبت اختلال و ضعفی که در حکومت اموی پیدا شده بود شیعه از اطراف کشور اسلامی مانند سیل بدور پیشوای پنجم ریخته باخذ حدیث و تعلم معارف دینی پرداختند (17) هنوز قرن اول هجری تمام نشده بود که چند نفر از امراء دولت شهر قم را در ایران بنیاد نهاد و شیعه نشین کردند (18) ولی در عین حال شیعه بحسب دستور پیشوایان خود در حال تقیه و بدون تظاهر بمذهب زندگی می کردند.
بارها در اثر کثرت فشار سادات علوی بر ضد بیدادگری های حکومت قیام کردند ولی شکست خوردند و بالاخره جان خود را در این راه گذاشتند و حکومت بی پروای وقت در پایمال کردن شان فرو گذاری نکرد جسد زید را که پیشوای شیعه زیدیه بود از قبر بیرون آورده بدار آویختند و سه سال بر سر دار بود پس از آن پائین آورده و آتش زدند و خاکسترش را بباد دادند (19) به نحوی که اکثریت شیعه معتقدند امام چهارم و پنجم نیز بدست بنیامیه با سم درگذشته اند (20) و درگذشت امام دوم و سوم نیز بدست آنان بود.
فجایع اعمال امویان بحدی فاش و بیپرده بود که اکثریت اهل تسنن با اینکه خلفاء را عموما مفترض الطاعه می دانستند ناگزیر شده خلفاء را بدو دسته تقسیم کردند. خلفاء راشدین که چهار خلیفه اول پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) می باشد ( ابوبکر و عمر و عثمان و علی) و خلفاء غیر راشدین که از معاویه شروع می شود.
امویین در دوران حکومت خود در اثر بیدادگری و بیبند و باری باندازه ای نفرت عمومی را جلب کرده بودند که پس از شکست قطعی و کشته شدن آخرین خلیفه اموی دو پسر وی با جمعی از
خانواده خلافت از دار الخلافه گریختند و به هر جا روی آوردند پناهشان ندادند بالاخره پس از سرگردانی های بسیار که در بیابانهای نوبه و حبشه و به جاوه کشیدند و بسیاری از ایشان از گرسنگی و تشنگی تلف شدند، به جنوب یمن درآمدند و بدریوزگی خرج راهی از مردم تحصیل کرده در ذی حمالان عازم مکه شدند و آنجا در میان مردم ناپدید گردیدند(21).
(1) تاریخ یعقوبی، ج2، ص 191 و سایر تواریخ.
(2) شرح ابن ابی الحدید، ج4، ص160، تاریخ طبری، ج4، ص124. تاریخ ابن اثیر، ج3، ص 203.
(3) همان مدرک.
(4) تاریخ یعقوبی، ج2، ص 193.
(5) تاریخ یعقوبی، ج2، ص 202.
(6) یزید مردی بود عیاش و هوسران و دائم الخمر، لباسهای حریر و جلف می پوشید، سگ و میمونی داشت که ملازم و همبازی وی بودند، مجالس شب نشینی او با طرب و ساز و شراب برگزار می شد، نام میمون او «ابوقیس» بود و او را لباس زیبا پوشانیده در مجلس شربش حاضر می کرد! گاهی هم سوار اسبش کرده به مسابقه می فرستاد (تاریخ یعقوبی، ج2، ص196. مروج الذهب، ج3، ص77).
(7) مروج الذهب، ج3، ص5. تاریخ ابی الفداء، ج1، ص183.
(8) النصایح الکافیه، ص72، نقل از کتاب الاحداث.
(9) روی ابوالحسن المدائنی فی کتاب الاحداث قال: کتب معاویة نسخة واحدة الی عماله بعد عام الجماعة: انی برئت الذمة ممن روی شیئا من فضل ابی تراب و اهل بینه النصایح الکافیه، تالیف محمد
بن عقیل، چاپ نجف، سال 1386 هجری، ص 87 و 194.
(10) النصایح الکافیه، ص72 و 73.
(11) النصایح الکافیه، ص58، 64، 77 و 78.
(12) تاریخ یعقوبی، ج2، ص216 تاریخ ابی الفداء، ج1، ص190. مروج الذهب، ج3، ص 64 و تواریخ دیگر.
(13) تاریخ یعقوبی، ج2، ص243. تاریخ ابی الفداء، ج1، ص192. مروج الذهب، ج3، ص78.
(14) تاریخ یعقوبی، ج2، ص224 تاریخ ابی الفداء، ج1، ص192. مروج الذهب، ج3، ص81.
(15) تاریخ یعقوبی، ج3، ص73.
(16) اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب خرقنی الولید (مروج الذهب، ج3، ص216).
(17) ر.ک: بحث امام شناسی همین کتاب.
(18) معجم البلدان، ماده «قم».
(19) مروج الذهب، ج3، ص 219-217. تاریخ یعقوبی، ج3، ص66.
(20) بحار، ج12 و سایر مدارک شیعه.
(21) تاریخ یعقوبی، ج3، ص84.
منابع
مرتضی مطهری- شیعه در اسلام- صفحه 47- 55
کلید واژه ها
تاریخ تاریخ اسلام خلافت زندگینامه تشیع
افشای نقش ماهرانه معاویه در قتل عثمان/ص 31/(739)
فارسی 7957 نمایش
علی (ع) در نامه های خود به معاویه میگوید تو دیگر چه میگوئی؟ دست نامرئی تو تا مرفق در خون عثمان آلوده است، باز دم از خون عثمان میزنی؟ این قسمت فوق العاده جالب است، علی پرده از رازی بر می دارد که چشم تیزبین تاریخ کمتر توانسته است آن را کشف کند، تنها در عصر جدید است که محققان به دستیاری و راهنمائی اصول روانشناسی و جامعه شناسی از زوایای تاریخ این نکته را بیرون آورده اند اگر نه اکثر مردم دوره های پیشین باور نمی کردند که معاویه در قتل عثمان دست داشته باشد و یا حداقل در دفاع از او کوتاهی کرده باشد.
معاویه و عثمان هر دو اموی بودند و پیوند قبیله ای داشتند، امویان بالخصوص چنان پیوند محکم بر اساس هدف های حساب شده و روش های مشخص شده داشتند که مورخین امروز پیوند آنها را از نوع پیوندهای حزبی در دنیای امروز می دانند. یعنی تنها احساسات نژادی و قبیله ای آنها را به یکدیگر نمی پیوست، پیوند قبیله ای زمینه ای بود که آنها را گرد هم جمع می کند و در راه هدف های مادی متشکل و هماهنگ نماید. معاویه شخصا نیز از عثمان محبت ها و حمایت ها دیده بود و متظاهر به دوستی و حمایت او بود، لذا کسی باور نمی کرد که معاویه باطنا در این کار دست داشته باشد.
معاویه که تنها یک هدف داشت و هر وسیله ای را برای آن هدف مباح می دانست و در منطق او و امثال او نه عواطف انسانی نقشی دارد و نه اصول، آن روزی که تشخیص داد از مرده عثمان بهتر می تواند بهره برداری کند تا از زنده او و خون زمین ریخته عثمان
بیشتر به او نیرو می دهد تا خونی که در رگ های عثمان حرکت می کند، برای قتل او زمینه چینی کرد و در لحظاتی که کاملا قادر بود کمک های موثری به او بدهد و جلو قتل او را بگیرد، او را در چنگال حوادث تنها گذاشت.
ولی چشم تیزبین علی دست نامرئی معاویه را می دید و جریانات پشت پرده را می دانست، این است که رسما خود معاویه را مقصر و مسئول در قتل عثمان معرفی می کند. در نهج البلاغه نامه مفصلی است که امام در جواب نامه معاویه نوشته است. معاویه در نامه خود امام را متهم می کند به شرکت در قتل عثمان و امام (ع) به او اینطور پاسخ می گوید :
«ثم ذکرت ما کان من امری و امر عثمان فلک ان تجاب عن هذه لرحمک منه، فاینا کان اعدی له و اهدی الی مقاتله أمن بذل له نصرته فاستقعده و استکفه؟ ام من استنصره فتراخی عنه و بث المنون الیه حتی اتی قدره ؟... و ما کنت لاعتذر من انی کنت انقم علیه احداثا فان کان الذنب الیه ارشادی و هدایتی له فرب ملوم لا ذنب له و قد یستفید الظنه المتنصح و ما اردت الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت؛ اما آنچه درباره کار مربوط به من و عثمان یاد کردی، این حق برای تو محفوظ است که پاسخ آن را بشنوی، زیرا خویشاوند او هستی. کدامیک از من و تو بیشتر با او دشمنی کردیم و راه هایی را که به قتل او منتهی می شد بیشتر نشان دادیم؟ آنکس که بی دریغ در صدد یاری او بر آمد اما عثمان به موجب یک سوء ظن بیجا خود طالب سکوت او شد و کناره گیری او را خواست یا آن کس که عثمان از او یاری خواست و او به دفع الوقت گذراند و موجبات مرگ او را برانگیخت تا مرگش فرا رسید؟
البته من هرگز از اینکه خیر خواهانه در بسیاری از بدعتها و انحرافات بر عثمان انتقاد می کردم پوزش نمی خواهم و پشیمان نیستم. اگر گناه من این بوده است که او را ارشاد و هدایت کرده ام آنرا می پذیرم، چه بسیارند افراد بیگناهی که مورد ملامت واقع می شوند، آری گاهی ناصح و خیرخواه نتیجه ای که از کار خود می گیرد بدگمانی طرف است. من جز اصلاح تا حدی که در قدرت دارم قصدی ندارم جز از خدا توفیقی نمی خواهم و بر او توکل می کنم.» (نهج البلاغه/ نامه 28)
در یک نامه دیگر خطاب به معاویه چنین می نویسد: «فاما اکثارک الحجاج علی عثمان و قتلته فانک انما نصرت عثمان حیث کان النصر لک، و خذلته حیث کان النصر له؛ اما اینکه تو فراوان مسأله عثمان و کشندگان او را طرح می کنی، تو آنجا که یاری عثمان به سودت بود او را یاری کردی و آنجا که یاری او به سود خود او بود او را واگذاشتی.» (نهج البلاغه/ نامه 37)
نقش معاویه در قتل عثمان
معاویه پس از قتل عثمان بن عفان، مردم را برای انتقام گرفتن از عثمان بسیج می نماید و سپس امام علی (ع) را به عنوان رهبر آنان معرفی می کند!! و حال آنکه کشنده واقعی عثمان خود معاویه است و این کلام علی (ع) در نهج البلاغه است که: «و انهم لیطلبون دماهم سفکوه؛ آنها خونی را طلب می کنند که خود ریخته اند.» (نهج البلاغه/ خطبه 22 و 137)
و نیز خطاب به معاویه می فرماید: عثمان آن روزی که کمک خواست چرا به او کمک نکردی! چون منتظر بودی عثمان کشته شود و از کشته اش بهره برداری کنی.
معاویه جاسوسانی به مدینه فرستاده بود که در حوالی خانه عثمان مراقب باشند؛ وقتی عثمان کشته شد بلافاصله پیراهن خون آلود عثمان را به شام برسانند و جاسوسان این مأموریت را به سرعت انجام دادند و این پیراهن مدتی در مسجد شام آویزان بود و معاویه شخصا گاه و بیگاه در انظار عموم در پای آن اشک می ریخت و در سوگ خلیفه پیامبر بر سر و سینه می زد.
منابع
مرتضی مطهری- سیری در نهج البلاغه- صفحه 167-170
مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن- جلد 1 و 2 صفحه 165- 166
مناظره ابن عبّاس با معاویه
ترس معاویه از قرآن/ص 36/(739)
در مسافرت معاویه به حج در دورانی که در مدینه توقف داشت روزی از یکی از کوچههای مدینه میگذشت، عبورش بر گروهی از قریش افتاد که گرد هم نشسته بودند. آنان همه چون معاویه را دیدند به احترام برخاستند! تنها ابن عباس بود که اعتنا نکرد و از سرجای خود حرکت ننمود. معاویه از این موضوع ناراحت شد و به اعتراض گفت: ای ابن عباس، چطور با آنکه دوستان تو برخاستند،تو برنخاستی! این نیست مگر بر اثر اندوهی که از من در دل داری و آن، خاطره جنگ من با شماها در روز صفین است. ای ابن عباس، عموزاده من عثمان مظلومانه کشته شد! ابن عباس گفت : عمر بن خطاب نیز کشته شد. (یعنی اگر تو میخواهی از مظلوم دفاع کنی عمر هم به نظر تو باید مظلومانه کشته شده باشد. چرا نامی از او نمیبری؟) پس خلافت را به فرزنداو واگذار کن.
معاویه: عمر را مردی مشرک به قتل رسانید!
ابن عباس: پس عثمان را چه کسی به قتل رسانید؟
معاویه: مسلمانان او را کشتند.
ابن عباس: این که بیشتر حجت تو را از بین برده و به ضرر تو تمام میشود و موجب حلیت خون او خواهد بود. چه آنکه اگر مسلمانان او را کشتند و خوار کردند، حتما بجا و بحق بوده است.
معاویه: ما بخشنامه کرده و به همه آفاق نوشتهایم و همه را از ذکر مناقب علی و اهل بیتش نهی کردهایم. بنابراین ای ابن عباس زبانت را نگهدار و خویشتن را حفظ کن!
ابن عباس: حتما ما را از قرآن منع میکنی؟
معاویه: نه.
ابن عباس: شاید از تاویل آن ممنوع میداری؟
معاویه: آری؟
ابن عباس:حتما میگویی که ما قرآن بخوانیم ولی کاری نداشته باشیم که مقصود خداوند از آن آیات چیست و در این باره سخنی نگوییم!
معاویه: آری!
ابن عباس: آیا قرائت قران واجبتر است یا عمل به آن؟
معاویه: عمل به آن.
ابن عباس: تا مقصود از آیات را درک نکنیم و ندانیم که خداوند، از آنچه نازل فرموده چه چیز را قصد کرده، چگونه میتوانیم به آن عمل کنیم؟
معاویه: معانی و تاویلات آن را از دیگران که به غیر از روش تو و اهل بیت تو تاویل نمایند پرسش کن.
ابن عباس: شگفتا! قرآن بر اهل بیت و بستگان من فرود آمده، چگونه معانی آن را از آل ابیسفیان و آل ابی معیط، و یهود و نصارا و مجوس بپرسیم!
معاویه: آیا تو آل ابی سفیان را با اینها (یهود و نصارا و مجوس) در ردیف هم قرار دادی؟
ابن عباس: زمانی تو را با آنان در ردیف هم قرار دادم که امت را از پذیرش و عمل به قرآن و آنچه که در قرآن است از امر و نهی و حلال و حرام و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه نهی کردی!
در حالی که اگر امت از این مطالب پرسش نکنند، هلاک گردند و اختلاف بین آنان واقع شده، سرگردان خواهند شد.
معاویه: خوب، قرآن بخوانید و لیکن از آنچه که خداوند دربارة
شما اهل بیت و خاندان پیامبر نازل کرده و آنچه که رسول خدا فرموده نقل نکنید بلکه مطالب دیگر بگویید:
ابن عباس:خدا در قرآن میفرماید:
«یرِیدُونَ أَنْ یطْفِوُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَی اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ» (1)
«میخواهند نور خدا را با دهان خاموش کنند ولیکن پروردگار جز این نمیخواهد نور خود را کامل گرداند، هر چند کافران خوش نداشته باشند.»
معاویه: ای ابن عباس، زبانت را نگاه دار و جان خود را حفظ کن و اگر چاره از گفتن نداری و حتما باید بگویی پس در پنهانی باشد و احدی آشکارا از تو نشنود...(2)
(1) توبه، 32.
(2) کتاب سلیم بن قیس، ص 127.
مناظرات پیامبر و اهل بیت علیهم السلام
مناظره امام حسن (علیه السلام) با پادشاه روم/ص 40/(739)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: هنگامی که به پادشاه روم، فرمان امیرمومنان علی(علیه السلام) و فرمان معاویه بن ابی سفیان ابلاغ گردید و خبر رسید که دو سفیر از طرف آنان به دیدار پادشاه میآیند تا فرمان یادشده را پیگیری کنند، پادشاه گفت: آنان از چه سمتی خارج میگردند؟ به او گفته شد: مردی از کوفه و مردی دیگر از شام. پادشاه به وزرای خویش گفت: ببینید آیا کسی از تجار عرب آن دو نفر را میشناسد؟
دو نفر از تجار شام و دو نفر از تجار مکه احضار شدند. پادشاه از آنان درباره خصوصیات آن دو سفیر پرسش کرد و آنان نیز توضیحاتی دادند. سپس پادشاه به خزانهداران اموال خود گفت : برای من مجسمهها را بیاورید. آنها را آوردند. نگاهی به آنها انداخت و گفت: شامی، گمراه و کوفی، هدایت شده است.
بعد برای معاویه نوشت: آگاهترین فرد خانواده خود را به سوی من بفرست. به امیرمومنان(علیه السلام) نیز نوشت: برترین و آگاهترین اهل بیت خود را به سوی من بفرست تا سخنان هر دو را بشنوم و در انجیل نگاه کنم و به شما بگویم کدام یک از شما به این امر (خلافت) سزاوارتر است.
معاویه، فرزند خود یزید را فرستاد و امیرمومنان(علیه السلام)، فرزند خود امام حسن(علیه السلام) را. هنگامی که یزید بر پادشاه وارد شد، پادشاه دست او را گرفت و صورتش را بوسید و یزید نیز متقابلاً بر سر پادشاه بوسهای زد. بعد امام حسن(علیه السلام) داخل شد و فرمود: «حمد و سپاس خدایی را که مرا یهودی، نصرانی، مجوسی، خورشیدپرست، ماهپرست، بتپرست،
گاوپرست، و از مشرکان قرار نداد، بلکه مرا مسلمان قرار دادأ». بعد بر جای خود نشست و چشم خود را نیز به سوی بالا انداخت.
پادشاه روم به هر دو نفر نگاهی افکند و سپس آن دو را از یکدیگر جدا ساخت. اول یزید را احضار کرد و سیصد و سیزده صندوق آماده ساخت که در آنها تماثیل انبیا وجود داشتأ سپس مجسمهای را خارج کرد و به یزید نشان داد. یزید آن را نشناخت، این کار را درباره مجسمهای دیگر نیز انجام داد، اما یزید نتوانست هیچ کدام را شناسایی کند و از ارائه پاسخ درمانده گردید. بعد پادشاه از او درباره «روزی خلایق» و مکان «ارواح مومنین و کفار» بعد از مرگ پرسش کرد که یزید به هیچ یک از سوالها نتوانست پاسخی بدهد.
سپس حسن بن علی(علیه السلام) را فراخواند و گفت: اول از یزید بن معاویه آغاز کردم تا بداند تو آگاهی بر آنچه او آگاه نیست و پدر تو آگاه است به آنچه پدر او نمیداند. به درستی که پدر تو و پدر او از پیش معرفی گردیدهاند. من در انجیل نظر افکندم و دیدم محمد(صلی الله علیه و آله)، رسول خدا و وزیر او، علی(علیه السلام) است. در بین اوصیا نگاه کردم و دیدم پدر تو وصی محمد(صلی الله علیه و آله) است. حسن بن علی(علیه السلام) به پادشاه فرمود: بپرسید از من از آنچه به ذهن شما خطور میکند؛ از مجموعه علومی که در انجیل، تورات و قرآن وجود دارد.
پادشاه، مجسمهها را بر امام حسن(علیه السلام) عرضه کرد. اولین آنها در شمایل ماه بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف آدم ابوالبشر است. بعد مجسمهدیگری آورد در شمایل خورشید، امام فرمود: این مجسمه، توصیف حوا، امّ البشر است. مجسمه دیگری آورد که بسیار زیبا و خیرهکننده بود. امام فرمود: این مجسمه، توصیف شیث بن آدم است. بر همین روال نمونههای دیگری را
عرضه و پاسخ را از امام دریافت کرد.
پادشاه در خاتمه گفت: شهادت میدهم ای اهل بیت محمد که به شما دانش اولین و آخرین، دانش تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم و موسی، یکجا داده شده است!
در ادمه، پس از گفت و گوی بسیار طولانی دیگر، یزید ساکت شد و غمگین نشست. پادشاه جایزهای به حسن بن علی(علیه السلام) داد و پس از احترام خاصی که به وی گذاشت، گفت: از پروردگارت بخواه تا دین پیامبر تو را نصیبم گرداند.
یزید بن معاویه را نیز به سوی پدرش بازگردانید و برای معاویه چنین نوشت :
«أ کسی که خداوند پس از پیامبر شما به او علم عنایت کرده و از تورات و انجیل و زبور و فرقان و آنچه در این کتابهاست، آگاه گردانیده، حق با او و جانشینی پیامبر، مختص به اوست».
بعد برای امیرمومنان علی(علیه السلام) نوشت :
«به درستی که حق و خلافت برای توست و نبوت در تو و فرزندت تجلی یافته است، پس بستیز با هر که با تو در ستیز باشد؛ خداوند دشمن تو را به دست تو عذاب و در دوزخ ابدی جای میدهد. به درستی که نامی از دشمنت را در انجیل نیافتم، لعنت و نفرین خداوند، فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین بر او باد!».(1)
پی نوشت:
(1). تفسیر قمی، : ص 595؛ بحارالانوارج 1 ص 231، برگرفته از فرهنگ کوثر شماره 82.
معاویه و جنگ جمل/ص 44/(739)
نویسنده : مصطفی معلمی
در جنگ جمل بنی امیه در کنار ام المومنین عایشه، طلحة بن عبیداللَّه و زبیر بن عوام رو در روی سپاه خلیفه ی وقت، علی علیه السلام ایستادند. گرچه در منابع تاریخی و روایی تصریح شده است که عایشه، طلحه و زبیر در شورش بر ضد عثمان نقش مهمی ایفاء کردند، ولی کمتر کسی درصدد برآمده است تا نحوه ی پیوستن بنی امیه به اصحاب جمل را بررسی نماید. این پژوهش بر آن است که چگونگی در کنار هم قرار گرفتن بنی امیه و اصحاب جمل را تبیین کند.
جنگ جمل نخستین پیکار بزرگی بود که میان دو گروه از مسلمانان روی داد. این جنگ در آغاز خلافت حضرت علی علیه السلام در گرفت. اکثریت قریب به اتفاق مورّخان علّت برپایی جنگ یاد شده را مخالفت طلحه و زبیر با علی علیه السلام، به بهانه ی خونخواهی عثمان ذکر کرده اند. با آن که دشمنی طلحه، زبیر و عایشه با عثمان و تلاش آنان در برافروختن آتش فتنه بر ضد او امری آشکار بود، ولی بنی امیه به آسانی با آنان هم آوا شدند و بر ضد حکومت مشروع علی علیه السلام دست به اقدام مسلحانه زدند.
دشمنی عایشه، طلحه و زبیر با خلیفه ی سوم، عثمان
عایشه از نخستین کسانی بود که زبان به طعنِ عثمان گشود. او بر ضد عثمان، چنین گفت: «اقتلوا نعثلاً فقد کفر» که بسیار معروف است.2 طلحه نیز در پاسخ به درخواست کمک از جانب عثمان، گفت: «لا واللَّه حتی تعطی بنو امیه الحق من أنفسها)3 بعضی از مورّخان نیز نام زبیر را در ردیف کسانی ذکر کرده اند که در شورش بر ضد عثمان نقش داشتند.4 مروان بن حکم، در نخستین اقدام
جنگی در پیکار جمل تیری به سوی طلحه رها کرد و گفت: «لا أَطْلُبُ بثاری بَعْدَ الیومِ».5 سعید بن عاص نیز به مروان گفته بود : «اگر به دنبال قاتلان عثمان هستید، باید آنان را در میان سپاه خود جست وجو کنید».6 در چنین شرایطی چه چیز موجب شد تا بنی امیه اصحاب جمل را یاری دهند؟ چرا مروان بن حکم و سایر بنی امیه به جای شام، سر از مکه درآوردند؟ و یا چرا یعلی بن منیه، والی عثمان در یمن، اموال بیت المال را در اختیار اصحاب جمل نهاد؟ به نظر نگارنده، پاسخ پرسش های یاد شده در اقدامات معاویة بن أبی سفیان در قبل و پس از مرگ عثمان نهفته است.
نقش معاویة بن أبی سفیان
معاویة بن أبی سفیان از زمان خلیفه ی دوم تا زمان وقوع قتل عثمان تقریباً مدت هفده سال در شام بدون مزاحمت هیچ رقیبی حکم فرمایی داشت. او پیوسته تلاش می کرد تا اهالی شام با عراق و حجاز ارتباط اندکی داشته باشند.7 او می خواست تا مردم شام، اسلام را از منظر او ببینند. معاویه آیات قرآن را مطابق با خواسته های خویش تفسیر و تأویل می کرد.8 و در صدد بود تا سیادت بنی امیه را إحیاء کند، سیادتی که اسلام آن را زیر پا نهاده بود.9 تمایلات درونی او برای کسب قدرت و سلطه بر سرزمین های اسلامی حتّی در زمان خلیفه ی دوم، عمر، قابل پیش بینی بوده است. ذهبی (د 748 ق) نوشته است: «قال المدائنی: کان عمر اذا نظر إلی معاویة قال هذا کسری العرب». 10
موضعِ معاویه در برابر شورش عمومی بر ضد عثمان
عثمان پس از مواجهه با شورش عمومی، از استانداران خویش که معاویه نیز یکی از آنها بود، درخواست کمک کرد، امّا معاویه در یاری او تعلل ورزید و پس از درخواست های پی در پی عثمان، او
لشکری را به فرماندهی یزید بن أسد با توصیه به عدم ورود به مدینه، گسیل داشت. ابن شَبَّه (د 262 ق) روایات متعددی آورده است که ثابت می کند، معاویه به سپاه خود دستور داد تا در ذی خُشُب و یا وادی القری اردو بزنند و وارد مدینه نشوند.11 ابو ایوب انصاری در پاسخ نامه ای به معاویه نوشت: «و ما نحن و قتل عثمان، إنَّ الذی تربص بعثمان و ثبط یزید بن أسد و أهل شام فی نصرته لأنَت و إنَّ الذین قتلوه لغیر الانصار». 12
معاویه با فرستادن چنین سپاهی دو خواسته را دنبال می کرد : نخست آن که به مردم شام وانمود کند که به خلیفه یاری رسانده و در کمک به او کوتاهی نکرده است؛ دوم از همین راه اخبار حوادث مدینه را در کوتاهترین زمان به دست آورد. او پس از آگاهی از خلافت علی علیه السلام، بی درنگ دست به اقداماتی زد که می توان آن را زمینه ساز پیکار جمل دانست.
اطّلاعات ما از این اقدامات از شرح نهج البلاغه ی ابن أبی الحدید معتزلی (د 656 ق) حاصل شده است. ابن أبی الحدید نیز این اطلاعات را از الأخبار الموفقیات نوشته ی زبیر بن بکار (د 256 ق) نقل کرده است. ابن أبی الحدید درباره ی میزان دشمنی معاویه با علی علیه السلام نوشته است: «... و أنا أَذکر فی هذا الموضع خبراً رواه الزبیر بن بکار فی الموفقیات، لِیعلم مَنْ یقف علیه أنَّ معاویة لم یکن لینجذب إلی طاعة علی علیه السلام أبداً ولایعطیه البیعة و أنَّ مضادَّته له و مباینته ایاه لمضادَّة السواد للبیاض لا یجتمعان». 13
ذکر دو نکته را لازم می دانم: کتاب الاخبار الموفقیات به همّت دکتر سامی مکی العانی با استفاده از دو نسخه ی خطی موجود در بصره و توبینگن منتشر شده است. از آنجا که نسخه های موجود تنها بخش اندکی از موفقیات را در بر دارند، مصحح مذکور بخشی به
انتهای کتاب اضافه کرده و آن را الضائع من الموفقیات نامیده است. اخبار این بخش اغلب از شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید استخراج شده است، اما خبر مذکور در اصل کتاب و در بخش الحاقی وجود ندارد؛14 نکته ی دوم اینکه ضامر بن شدقم حسینی، مولف کتاب الجمل (درگذشته بعد از 1082ق)، خبر مذکور را آورده است، ولی گویا منبع او شرح ابن أبی الحدید نبوده است، زیرا تفاوت قابل توجهی میان عبارت های آنها وجود دارد. 15
به هر حال، ابن أبی الحدید به نقل از موفقیات آورده است که وقتی عثمان در محاصره واقع شد، مروان بن حکم دو نامه به شام و یمن فرستاد. محتوای نامه ها اشاره به دشمنی مردم (صحابه) با بنی امیه و درخواست یاری از معاویه و یعلی بن منیه، استانداران شام و یمن بود. او در نامه آورده بود که عثمان ستون خانه ی بنی امیه است و در صورت عدم یاری او، این خانه فرو خواهد ریخت. از جمله اعتراضاتی که مروان آن را در عداد شکایات مردم بر ضد عثمان برشمرد، واگذاری شام و یمن به معاویه و یعلی بود. با وجود این، مروان در این دو نامه آمادگی خود را برای دفاع از عثمان اعلام کرد.16 هنگامی که نامه ی مروان به معاویه رسید، دستور داد تا مردم در مسجد جامع جمع شوند. آن گاه همچون کسی که ستمی به او رسیده است و یاری دهنده ای ندارد، خطبه خواند و فریادرس طلبید. در اثناء خطبه نامه ای دیگر از مروان به معاویه رسید که خبر قتل عثمان در آن آمده بود. مروان واقعه ی قتل عثمان را در نامه شرح داده و در پایان آن نوشته بود: «... مردم خانه اش را غارت کردند، هتک حرمت نمودند، او را کشتند و همچون ابری که باران خود را بریزد و دور شود از او دور شدند و به سوی علی بن أبی طالب رفتند، همانند ملخ هایی که مرتع ببینند» و برای
تحریک معاویه افزوده بود: «فأخلق ببنی امیة أنْ یکونوا من هذا الأمر بمجری العیوق إن یثأره ثائر فأن شئت أبا عبدالرحمن أن تکون فَکنْه) 17
معاویه پس از دریافت این نامه و کسب اطلاعات لازم، اقدامات بعدی و اساسی خویش را آغاز کرد. او به چند نفر نامه نوشت که عبارت بودند از: طلحة بن عبیداللَّه، زبیر بن عوام، سعید بن عاص، عبداللَّه بن عامر بن کریز، ولید بن عقبه، یعلی بن منیه و مروان بن حکم. او زیرکانه نقاط قوّت و ضعف شخصیت مخاطبین خویش را به آنان گوشزد کرد. گاهی همچون رفیقی شفیق و مردی وفادار جلوه کرد و گاهی نیز چون پدری دلسوز، عتاب آلود با آنان سخن گفت. نامه به طلحة بن عبیداللَّه
«... ای طلحه! تو از میان قریش کمترین افراد را به قتل رسانده ای - مقصود معاویه این بود که طلحه در جنگ های صدر اسلام عده ی کمی از قریش را کشته است - نیکو صورتی و بخشنده وزبانی فصیح داری، سابقه ی تو در اسلام با دیگران برابری می کند، تو پنجمین نفری هستی که به بهشت بشارت یافته است، تو در أحد شرکت داشتی، پس بشتاب به سوی آنچه مردم به تو واگذار کرده اند نباید از آنان چشم بپوشی و خداوند نیز از تو نخواهد پذیرفت جز آنکه قیام کنی و به این امر (خلافت) دست یازی، زمینه ی کار تو را هموار کرده ام، زبیر بر تو فضیلتی ندارد، هر یک پیشی بگیرید، امام خواهید بود.)18 طلحه اگر اندک انگیزه ای برای کسب مقام خلافت داشت، اکنون با این نامه، شور و امیدی مضاعف در او حاصل شد تا پرچم مخالفت با علی علیه السلام برافرازد. نامه به زبیر بن عوام
معاویه در نامه به زبیر چنین نوشت: «...زبیر! تو پسر عمّه ی رسول
خداصلی الله علیه وآله و از حواریون او و داماد ابوبکر هستی! رزمنده ای که در راه خدا جان خود را در طَبَقِ اخلاص نهادی، تو از بشارت داده شدگان به بهشت هستی، عُمَر تو را یکی از اعضاء شورای تعیین خلیفه قرار داد. بدان که مردم مانند گوسفندان بی چوپان شده اند پس بشتاب برای حفظ خون مسلمین و گرد آوردن مردم بر وحدت کلمه و اصلاح ذات البین، مقدمات خلافت تو را آماده کرده ام، تو و یا طلحه هر کدام پیشی بگیرید، امام خواهد بود». نامه ی دومی نیز به زبیر نوشت که ابن أبی الحدید آن را در جلد اول شرح نهج البلاغه آورده است. بنا بر گزارش ابن أبی الحدید، پس از آن که علی علیه السلام برای معاویه نامه نوشت و از او درخواست بیعت کرد، معاویه نامه ای به زبیر نوشت و آن را به دست مردی از بنی عُمیس برای او فرستاد. معاویه در نامه نوشته بود: «... فانّی قَدْ بایعتُ لَک أهلَ الشامِ فَأَجابوا و أسْتَوسَقوا کما یستوسق الجَلَبُ، فدونک الکوفةَ و البصرةَ، لایسْبِقُک إِلیها أبنُ أبی طالب، فاَنَّه لا شی ءً بَعْدَ هذینِ المصرینِ و قد بایعتُ لطلحةَ بن عبیدِاللَّه مِنْ بَعْدِک فأَظْهرا الطلبَ بِدَمِ عثمانَ و أدعوا الناسَ إِلی ذلک». 19
از آنجا که شام تحت سلطه ی کامل معاویه بود و حکم او روا و سخن او مطاع، طلحه و زبیر با این سخن معاویه دلشاد شدند و هر یک تلاش کردند تا هر چه زودتر زمینه را برای مخالفت با علی علیه السلام، فراهم کرده و از آن حضرت جدا شوند. آنان تا قبل از نامه ی معاویه، به امارت بصره و کوفه راضی بودند، ولی با دریافت نامه ی اغواگرانه به این باور رسیدند که راه دست یابی به خلافت چندان دشوار نخواهد بود.20 معاویه زیرکانه آنان را به رقابت با یکدیگر واداشت.
نامه به مروان بن حکم/ص 55/(739)
معاویه در نامه به مروان به او دستور داد تا امور را به دقّت زیر نظر بگیرد و اذهان عمومی را بر ضد علی علیه السلام، مشوش نماید. وی به مروان نوشت: «... و ابحَثْ امورهم بَحْثَ الدَجاجة عن حَبِّ الدُخْنِ عند فِقاسهِا و انغل الحجاز فانِّی مُنْغل الشام».21 نامه به سعید بن عاص
معاویه به سعید بن عاص، نیز نامه نوشت و او را به خونخواهی عثمان ترغیب کرد و تلاش های مروان را نیز به او یادآوری کرد. وی در همین نامه نکته ی مهمی را به سعید بن عاص گوشزد کرد. معاویه در بخشی از نامه نوشته بود: «... فقد أیدْتُکم بأسدٍ و تیمٍ». 22 منظور او از أَسد و تیم، زبیر و طلحه بودند که به طایفه ی اسد و تیم تعلق داشتند. در واقع بنی امیه با توصیه ی معاویه، حاضر به همداستانی با طلحه و زبیر شدند. نامه به عبداللَّه بن عامر بن کریز 23
معاویه در نامه به عبداللَّه بن عامر، او را به قیام دعوت کرد و سابقه ی وی در فتوحات را پیش چشمش آورد. در انتهای نامه یادآور شد که قتل عثمان یعنی قتل همه، زیرا همگی (بنی امیه و هواداران آن) در جرم او شریک هستند.24 معاویه به صراحت عبداللَّه را به خونخواهی عثمان ترغیب نکرد، زیرا می دانست او انگیزه ای برای حمایت از بنی امیه ندارد، ولی به او یاد آور شد، که در گناه عثمان شریک است و برای دفع خطر از جان خود، باید همراه بنی امیه باشد. نامه به ولید بن عقبه
در نامه به ولید بن عقبه، تنها به ذکر این نکته بسنده کرد که زندگی سختی در پیش خواهد داشت، عیش او مُنَغَّص می گردد و روزگار شادیش به سر خواهد آمد.25 معاویه می دانست که ولید، ترسو،
تن پرور و طالب زندگی بی دغدغه است، پس او را به از دست دادن نعمت های دنیوی بیم داد تا شاید برخیزد و به خونخواهی عثمان قیام کند. نامه به یعلی بن منیه
در نامه به یعلی، نوشت: «... عثمان یاوری نداشت. از این رو، او را کشتند و بزرگترین عیبی که بر او نهادند، این بود که چرا تو (یعلی) را به حکومت یمن گمارده است. او را کشتند در حالی که بیعتش بر گردن ما بود. پس به خونخواهی او برخیز و به عراق آی!)26 از نکات مهم نامه ی معاویه به یعلی، آن بود که معاویه به او نوشت که شام، آماده ی همکاری است و هیچ مانعی وجود ندارد و به طلحه نامه نوشته است که (یعلی) را در مکه ملاقات کند تا با هم به خونخواهی عثمان برخیزند.27 این نامه نشان می دهد که انتخاب مکه در مرحله ی نخست برای ایجاد سازماندهی و زمینه سازی اقدامات بعدی بوده است. معاویه در همین نامه از یعلی خواست تا اموال بیت المال یمن را به همراه بیاورد. در انتهای نامه نیز بار دیگر با نوشتن ابیاتی نقش یعلی را در قتل عثمان، یاد آورد شد. 28
فقال کفُّوا فانِّی مُعْتِب لکم
وصارف عنکم یعلی و مروانا
فکذَّبوا ذاک منه ثم ساوره
من حاض لبته ظلماً و عدواناً
پی نوشت ها :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. دانش آموخته حوزه علمیه قم و دانشجوی مقطع دکترای تاریخ و تمدن اسلامی.
2. محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج 3، ص 477. ترجمه: «نعثل را بکشید که کافر شده است».
3. ابوزید عمربن بن شَبَّة، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1287؛ طبری آورده است که عثمان هنگام محاصره گفته بود: «اللّهم أکفنی طلحة بن عبیداللَّه فأنَّه حَمَل علی هولاء و ألَبَّهم» ج 2، ص 668. ترجمه: «خدایا! مرا از شرّ طلحة بن عبیدالله کفایت کن! همانا او آنان را بر ضدّ من شورانده و تحریک کرده است».
4. نعیم بن حماد، مروزی، الفتن، ص 28.
5. محمد ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ص 223؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص 135؛ عبداللَّه بن محمد الکوفی، ابن ابی شیبه، المصَّنف، ج 7، ص 256.
6. طبری، همان، ص 9، لقی سعید بن العاص مروان بن الحکم و أصحابه بذات عِرق، فقال: أین تذهبون و ثارکم علی أعجاز الابل، اقتلوهم ثم ارجعوا إلی منازلکم.
7. معاویه حضور کسانی چون: ابوذر غفاری و عبداللَّه بن عمرو را در شام بر نمی تابید و از افشاگری آنان بیمناک بود. ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی، المعجم الکبیر، ج 19، ص 374؛ ابن سعد، همان، ج 4، ص 229.
8. سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس، ص 315.
9. معاویه در مواضع متعدد از زندگی سیاسی خویش، سیادت پدر خود را یادآوری کرده است. نک: طبری، همان، ج 2، ص 637.
10. شمس الدین محمد بن احمد ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 134. ترجمه: «مدائنی گفت: عمر هرگاه به معاویه نظر می کرد می گفت این (مرد) کسرای عرب است»، کنایه از اینکه معاویه پادشاه عرب است همانگونه که کسری پادشاه ایرانیان است.
11. ابن شَبَّه، همان، ص 1289.
12. نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص 368. ترجمه: ما کجا و
کشتن عثمان کجا؟!، کسی که منتظر وقوع پیشامد برای عثمان بود و یزید بن أسد و مردم شام را از یاری رساندن به او بازداشت، همانا ای معاویه! تو بودی و کسانی که او را کشتند غیر از انصار بودند.
13. عّزالدین بن هبة اللَّه ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 233، ترجمه: و من در اینجا خبری را ذکر می کنم که زبیر بن بکار آن را در موفقیات آورده است، (ذکر می کنم) تا خوانندگان بدانند معاویه هرگز حاضر به پیروی از علی علیه السلام نبود و با او بیعت نمی کرد و ضدیت او با علی علیه السلام، مانند تضاد میان سیاه و سفید بود که هرگز جمع نمی شوند. لازم به ذکر است که زبیر بن بکار، کتاب خود را به نام الموفّق باللَّه عباسی(د: 278 ق)، الاخبار الموفقیات خوانده است: الموفق باللَّه، ولیعهد معتمد عباسی بود، ولی یکسال و اندی قبل از مرگ معتمد از دنیا رفت. 14. صفحات، ص 583 - 635 از چاپی که مورد استفاده نگارنده قرار گرفت به بخشی الضائع من الموفقیات موسوم است که نامه های معاویه در آن یافت نمی شود.
15. خوانندگان محترم می توانند فی المثل ص 83 و 85 از کتاب الجمل را با ص 242 و 243 جلد دهم شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید مقایسه کنند.
16. ابن أبی الحدید، همان، ص 234.
17. همان، ص 5 - 234، ترجمه: اگر کسی به خونخواهی عثمان قیام نکند، پس شایسته است که بنی امیه از خلافت فاصله گیرند، فاصله ای به دوری ستاره عیوق، ای معاویه! اگر قصد خونخواهی عثمان داری پس قیام کن.»
18. همان، ص 6 - 235.
19. همان، ج 1، ص 231، ترجمه: «... همانا از مردم شام برای تو
بیعت ستاندم، آنان دعوت مرا پذیرفتند و گروه گروه جمع شدند، پس کوفه و بصره را دریاب، مبادا پسر ابوطالب علیه السلام بر تو پیشی گیرد، چرا که مهمتر از این دو شهر وجود ندارد، پس از تو برای طلحه بیعت گرفتم، خونخواهی عثمان را آشکار کنید و مردم را به سوی آن بخوانید».
20. ابن أبی الحدید، همان، ج 1، ص 231. نوشته است که وقتی طلحه و زبیر نامه های معاویه را دریافت کردند، بسیار شادمان شدند و از آن پس در مخالفت با علی علیه السلام، مصمّم شدند. 21. همان، ج 10، ص 236، ترجمه: «... در کارشان جست وجو کن همان گونه که مرغ به دنبال دانه به جست وجو می پردازد و حجاز را آشفته کن که همانا من شام را برآشفته می سازم».
22. همان، ص 237، نسب طلحه بن عبیداللَّه: أبو محمد طلحه بن عبیداللَّه بن عثمان بن عمروبن کعب بن سعد بن تیم بن مرة، نسب زبیر: ابوعبداللَّه زبیر بن عوام بن خویلد بن أسد بن عبدالعزّی بن قصّی.
23. والی بصره و فاتح بخش های مهمی از خراسان در زمان عثمان بود. شریف رضی (د: 406 ق) در کتاب خصائص الائمه به نقل از امام باقرعلیه السلام آورده است که عبداللَّه بن عامر بن کریز به مدینه آمد و طلحه و زبیر را تشویق به بیعت شکنی کرد. این امر نشان می دهد که معاویه تنها با نامه به طلحه و زبیر اکتفاء نکرد بلکه دیگران را نیز مأموریت داد تا آنها را برای نکث عهد ترغیب کنند، شریف رضی، 61.
24. ابن ابی الحدید، همان، ص 238.
25. همان، ص 239.
26. همان، ص 240.
27. همانجا.
28. همانجا، ترجمه: «... پس گفت دست نگه دارید همانا من برای شما خشم گرفته ام و یعلی و مروان را از شما دور خواهم کرد، پس این سخن او را دروغ شمردند، آن گاه کسانی که چیزی جز ظلم و دشمنی در سر نداشتند با او ستیز کردند.
اعتراف معاویه به برتری حضرت علی اکبر /ص 59/(739)
حضرت علی اکبر (علیه السلام)، فرزند حسین بن علی بن ابیطالب(ع) و لیلی بنت ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی در اوایل خلافت عثمان بن عفان، یازدهم شعبان سال 33 هجری قمری در مدینه به دنیا آمد و در سن 28 سالگی در کربلا به شهادت رسید
از نظر وجاهت و زیبایی، ملاحت و دلربایی، شبیه ترین مردم به رسول خدا(ص) بود. همچنین دارای صورت و سیرتی جذاب و طبع بلند، منظره ملیح، دارای ادب و تربیت بی نظیر، و پیوسته با خضوع و خشوع و با صلابت و بزرگوار بود.
علی اکبر همچنین دارای صدای خوشی بود، به گونه ای که گاهی که اباعبداللّه الحسین(ع) برای صوت قرآن جدّ عزیزش دلتنگ می شد، به علی می فرمود: «علی جان! برایم قرآن بخوان تا از آن لذت و بهره برم.»
او در ویژگی های معنوی و فضایل علمی و اخلاقی، رشد جسمی و اجتماعی و کمالات روحی و مناقب نفسانی و سجایای ملکوتی در میان تمام بنی هاشم و یاران پدر بزرگوارش امام حسین بن علی(ع) کم نظیر بود. این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت به علی اکبر داده بود که افزون بر دوستان، دشمنان اهل بیت نیز به برتری هایش اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف می کردند.
روزی معاویه از اطرافیانش پرسید: چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان بر دیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگران سزاوارتر است؟ اطرافیان متملق به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند. ولی معاویه گفت : نه چنین نیست؛ «اولی الناس بهذا الامرعلی بن الحسین بن علی،
جدّه رسول اللّه و فیه شجاعة بنی هاشم و سخاه بنی امیه و رهو ثقیف»: شایسته ترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند حسین است که جدّش رسول خداست و شجاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و زیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.
شجاعت و دلاوری علی اکبر و رزم آوری و بصیرت دینی و سیاسی او، در سفر کربلا به ویژه در روز عاشورا تجلی کرد. از میان خاندان هاشمی، نخستین کسی که در کارزار کربلا به میدان شتافت، علی اکبر بود. همچنین زمانی که امام حسین بن علی(ع) از منزلگاه «قصر بنی مقاتل» گذشت و خوابی به او دست داد و پس از بیداری «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و خداوند را حمد کرد. وقتی علی اکبر سبب این حمد و استرجاع را پرسید، حضرت فرمود: در خواب دیدم سواری می گوید: این کاروان به سوی مرگ می رود. علی اکبر پرسید: مگر ما بر حق نیستیم؟ امام فرمود: چرا. علی اکبر عرض کرد: فاننا اذن لا نبالی ان نموت محقین؛ پس باکی از مرگ در راه حق نداریم.
در پایان خوب است راجع به این که آیا حضرت علی اکبر(ع) دارای خانواده و فرزندانی بوده است یا نه، مطلبی گفته شود که با توجه به زیارتنامه های حضرت به نظر می رسد که ایشان نیز دارای اهل و عیال بوده اند.
زیارت نامه ایشان عبارت است از: صلی الله علیک و علی عترتک و اهل بیتک و آبائک و ابنائک. همچنین سفارش امام صادق(ع) به ابو حمزه ثمالی که فرمود: چون به قبر حضرت رسیدی، ضع خدک علی القبر! و قل: صلی الله علیک یا ابا الحسن! که با توجه به این فراز، ایشان فرزندی به نام حسن داشته است.
به علاوه بنا بر برخی روایات، نظیر روایت «احمد بن نصر بزنطی»،
حضرت علی اکبر(ع)، ام ولد (کنیز) داشته است و از او صاحب فرزند بوده است.
هرچند برخی از علمای انساب تصریح کرده اند که از آن بزرگوار اولادی نمانده و نسل امام حسین(ع) تنها از طریق امام چهارم حضرت سجاد(ع) ادامه پیدا کرده است.
منابع :
إحقاق الحق، تستری، ج 28 ص 9
أنساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر ( البلاذری )، ج 5 ، ص 136
مقاتل الطالبیین، 80 و 114
نسب قریش، 57
البدایة والنهایة، ج 8، ص 185
الأعلام، خیر الدین الزرکلی، ج 4 ، ص 277
انگیزه سفر عقیل به شام و پذیرفتن هدیه از معاویه/ص 63/(739)
(مقاله ترویجی حوزه)
درجه علمی: علمی-ترویجی (حوزوی)
نویسندگان: محمدصادق نجمی
منبع: میقات حج 1375 شماره 16
ث حوزههای تخصصی علوم اسلامی تاریخ اسلام و سیره کلیات شخصیت ها
در مقاله گذشته اشاره کردیم که یکی از محورهای مخالفان عقیل بن ابیطالب در تحقیر و توهین وی، بزرگنمایی سفر او به شام و ملاقاتش با معاویه است که این سفر را از نظر «زمان»، به دوران حیات امیر مومنان ع نسبت دادهاند و در کیفیت آن نیز عناوین وعباراتی مانند: «دشمنی با علی»، «فرار از علی»، «مفارقت و جدایی از علی» و... به کار بردهاند تا هم شخصیت عقیل را درهم بشکنند و او را فردی معرفی نمایند که حاضر نبود از امیر مومنان اطاعت و تبعیت کند و هم امیر مومنان ع را شخصی معرفی کنند که از نظر سیاسی و جاذبه اخلاقی قادر نبود حتی با برادرش عقیل که بیست سال از وی بزرگتر بود مدارا و مماشات نماید! و تلویحاً از معاویه قیافهای بسازند که دارای جاذبه اخلاقی و عاطفه انسانی بود که در بحرانیترین شرایط و با وجود دشمنی شدید و درگیری سخت بین او و امیر مومنان، برادر علی ع به درباره معاویه پناه آورد و او هم با روی گشاده وی را پذیرفت.
و در همان مقاله در این زمینه از دو جهت بحث نمودیم که؛ اولا طبق دلائل مسلّم، سفر عقیل به شام پس از شهادت امیر مومنان انجام گرفته است.
وثانیاً: گفتگوهای عقیل و معاویه نشانگر این است که هدف وی از
این سفر تحقیر ونکوهش معاویه و بیان حقانیت وشخصیت امیر مومنان در حدّ توان وشرایط موجود آن زمان بوده است؛ بویژه در دورانی که معاویه خود را فردی بیرقیب و بلامنازع دیده و نفسها را در سینهها قطع نمود و حدیثسازی و تبلیغ وسیعی را بنفع بنیامیه و نکوهش از امیر مومنان ع به راه انداخت و مظلومیت آن بزرگوار بیشتر متجلی گردید.
البته مورخان و نویسندگانی که این مسائل را از دیدگاه جوّ حاکم و متأثر از سیاستهای بیادگار مانده از دوران امویها نقد نمودهاند، حتی افرادی که خود منصف بودند اما در اثر روح تقلید از گذشتگان نتوانستهاند یا نخواستهاند انگیزه اصلی سفر عقیل را درک کنند و از ریشهیابی صحیح آن چشم فروبستهاند. طبعاً به بیان عوامل و انگیزههای غیر واقعی و فرعی متوسل گردیدهاند که در اینجا به دو نمونه از این نوع انگیزهها اشاره نموده و به پاسخ آن میپردازیم :
1 عزالدین جزری میگوید: «وانّما سار الی معاویه لأنّه کان زوج خالته فاطمة بنت عتبة بن ربیعه»؛ «عقیل بدین جهت نزد معاویه رفت که (با او نسبت داشت) و همسر خاله معاویه بود!»
عقیل با یکی از دختران عتبه به نام فاطمه و ابوسفیان با یکی دیگر از دختران وی به نام هند ازدواج کرده بود.
جزری آنگاه وجه دیگری میآورد و میگوید: «عقیل مقروض گردید و برای ادای دینش نزد علی رفت، چون از او مأیوس شد به سوی معاویه شتافت.»(1)
2 ابن حجر نیز مطلب اخیر را انگیزه سفر عقیل عنوان نموده، میگوید: «وکان قد فارق علیاً و وفد الی معاویة فی دین لحقه»(2)
و ظاهراً مرحوم مامقانی تحت تأثیر همین مطالب قرار گرفته و
مینویسد: «وممّا ورد فی ذمّه ما نطق بمضیه الی معاویه لأجل حطام الدّنیا و ترکه أخاه علیاً ...»(3)
توجیه غیر وجیه
به عقیده ما بیان این دو وجه در سفر عقیل، همانند «زمان سفر» او ساختگی و نادرست و چنین توجیهی غیر وجیه است؛ چون عملکرد عقیل و برخورد وی با معاویه که در متون تاریخی نقل شده، بیانگر این است که نه خویشاوندی دور او با معاویه میتواند انگیزه چنین سفری باشد و نه احیاناً وجود قرض و بدهکاری.
زیرا سخنان صریح او در پاسخ معاویه و تجلیل و تکریم وی از امیر مومنان ع و اصحاب آن حضرت، که برخلاف میل معاویه انجام میگرفت، نه تنها با مسائل مادی و عاطفی سازش ندارد بلکه دقیقاً مخالف و مباین با چنین اغراض و اهدافی است. در مقاله گذشته، بحثی از این نوع سخنان و پاسخها را ملاحظه فرمودید، اینک دو نمونه دیگر که در تبیین این معنا صراحت دارد که میآوریم:. پرتال جامع علوم انسانی
-------------------
1 اسدالغابه، چاپ بیروت، ج4، ص64 و 65
2 اصابه، ج2، ص 494
3 تنقیح المقال، ج2، ص 255
معاویه طراح اصلی وقایع عاشورا/ص 67/(739)
مولوی مفتی محمد شفیع در کتاب شهید کربلا می نویسد :
چون این نامه ها (برخی کوفیان درباره والی کوفه) به دست یزید رسیدند فورا مشیر خاص پدرش امیر معاویه سرجونرا طلب نموده و در این مورد مشورت جست که چه کسی را به کوفه بفرستد...سرجون گفت: اگر امروز معاویه مجددا به حیات خود برگشته و به تو پیشنهادی ارائه دهد عمل می کنی یا خیر؟ یزید در پاسخ گفت: حتما بر آن عمل خواهم نمود. آن وقت سرجون نامه ای بیرون آورد که امیر معاویه، عبیدالله بن زیاد را به عنوان حاکم کوفه برگماشته بود.
شهید کربلا، ص22 و 23
این در حالی است برخی از علمای اهل سنت مدعی هستند هرکس به معاویه اشکال بگیرد کافر است!!
برچسب ها: معاویه، عاشورا، محرم، مسلم بن عقیل، معاویه بن ابی سفیان، سید الشهداء، امام حسین علیه السلام، شهید کربلا، کربلا، مولانا مفتی محمد شفیع
مطالب مرتبط :
معاویه و ربا+سند/ص 68/(739)
مسلم در صحیح خود گوید :
(1587) حَدَّثَنَا عُبَیدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ الْقَوَارِیرِی، حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَیدٍ، عَنْ أَیوبَ، عَنْ أَبِی قِلَابَةَ، قَالَ: کنْتُ بِالشَّامِ فِی حَلْقَةٍ فِیهَا مُسْلِمُ بْنُ یسَارٍ، فَجَاءَ أَبُو الْأَشْعَثِ، قَالَ: قَالُوا: أَبُو الْأَشْعَثِ، أَبُو الْأَشْعَثِ، فَجَلَسَ، فَقُلْتُ لَهُ: حَدِّثْ أَخَانَا حَدِیثَ عُبَادَةَ بْنِ الصَّامِتِ، قَالَ: نَعَمْ، غَزَوْنَا غَزَاةً وَعَلَی النَّاسِ مُعَاوِیةُ، فَغَنِمْنَا غَنَائِمَ کثِیرَةً، فَکانَ فِیمَا غَنِمْنَا آنِیةٌ مِنْ فِضَّةٍ، فَأَمَرَ مُعَاوِیةُ رَجُلًا أَنْ یبِیعَهَا فِی أَعْطِیاتِ النَّاسِ، فَتَسَارَعَ النَّاسُ فِی ذَلِک، فَبَلَغَ عُبَادَةَ بْنَ الصَّامِتِ، فَقَامَ، فَقَالَ: إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ: «ینْهَی عَنْ بَیعِ الذَّهَبِ بِالذَّهَبِ، وَالْفِضَّةِ بِالْفِضَّةِ، وَالْبُرِّ بِالْبُرِّ، وَالشَّعِیرِ بِالشَّعِیرِ، وَالتَّمْرِ بِالتَّمْرِ، وَالْمِلْحِ بِالْمِلْحِ، إِلَّا سَوَاءً بِسَوَاءٍ، عَینًا بِعَینٍ، فَمَنْ زَادَ، أَوِ ازْدَادَ، فَقَدْ أَرْبَی»، فَرَدَّ النَّاسُ مَا أَخَذُوا، فَبَلَغَ ذَلِک مُعَاوِیةَ فَقَامَ خَطِیبًا، فَقَالَ : أَلَا مَا بَالُ رِجَالٍ یتَحَدَّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ أَحَادِیثَ قَدْ کنَّا نَشْهَدُهُ وَنَصْحَبُهُ فَلَمْ نَسْمَعْهَا مِنْهُ، فَقَامَ عُبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ فَأَعَادَ الْقِصَّةَ، ثُمَّ قَالَ: لَنُحَدِّثَنَّ بِمَا سَمِعْنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ، وَإِنْ کرِهَ مُعَاوِیةُ - أَوْ قَالَ: وَإِنْ رَغِمَ - مَا أُبَالِی أَنْ لَا أَصْحَبَهُ فِی جُنْدِهِ لَیلَةً سَوْدَاءَ ، قَالَ حَمَّادٌ هَذَا أَوْ نَحْوَهُ،
صحیح مسلم المولف: مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفی: 261ه) المحقق: محمد فواد عبد الباقی الناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت عدد الأجزاء: 5
المسند الشافعی ج1 ص147 و 180 المولف: الشافعی أبو عبد الله محمد بن إدریس بن العباس بن عثمان بن شافع بن عبد المطلب بن عبد مناف المطلبی القرشی المکی (المتوفی: 204ه)، الناشر: دار الکتب العلمیة، بیروت - لبنان، صححت هذه النسخة: علی النسخة
المطبوعة فی مطبعة بولاق الأمیریة والنسخة المطبوعة فی بلاد الهند، عام النشر: 1400 ه
معاویه ظرفی از طلا یا نقره را به بیشتر از خودش فروخت ، یعنی ظرف طلائی را با طلای بیشتری معامله کرد. یکی از اصحاب پیامبر بنام ابو درداء به او گفت : از پیامبر شنیدم که می فرمود: این گونه اشیاء باید به هم وزن فروخته شود (نه بیشتر) اما معاویه گفت : من در این کار اشکالی نمی بینم ، ابو درداء گفت : کیست که مرا از معاویه معذور کند، من او را از پیامبر خبر می دهم ، اما او از راءی خود به من می گوید و سپس عهد کرد که با معاویه در یک سرزمین نباشد، در حدیث دیگری عباده ابن صامت نیز در شام معاویه را از این ربا نهی کرد اما معاویه اعتراض کرده و گفت این حدیث را بازگو کن و مگو، عباده گفت : می گویم هر چند معاویه را ناخوش آید.
4572 - حَدَّثَنَا قُتَیبَةُ، عَنْ مَالِک، عَنْ زَیدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ یسَارٍ، أَنَّ مُعَاوِیةَ، بَاعَ سِقَایةً مِنْ ذَهَبٍ أَوْ وَرِقٍ بِأَکثَرَ مِنْ وَزْنِهَا، فَقَالَ : أَبُو الدَّرْدَاءِ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ: «ینْهَی عَنْ مِثْلِ هَذَا، إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ»
السنن الصغری للنسائی ج7 ص279 المولف: أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب بن علی الخراسانی، النسائی (المتوفی: 303ه)، تحقیق: عبد الفتاح أبو غدة، الناشر: مکتب المطبوعات الإسلامیة - حلبف الطبعة: الثانیة، 1406 - 1986، عدد الأجزاء: 9 (8 ومجلد للفهارس).
معاویه ظرفی از طلا یا نقره را به بیشتر از خودش فروخت ، یعنی ظرف طلائی را با طلای بیشتری معامله کرد. یکی از اصحاب پیامبر بنام ابو درداء به او گفت : از پیامبر شنیدم که می فرمود: این گونه
اشیاء باید به هم وزن فروخته شود (نه بیشتر) اما معاویه گفت : من در این کار اشکالی نمی بینم ، ابو درداء گفت : کیست که مرا از معاویه معذور کند، من او را از پیامبر خبر می دهم ، اما او از راءی خود به من می گوید و سپس عهد کرد که با معاویه در یک سرزمین نباشد
18 - حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَمَّارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا یحْیی بْنُ حَمْزَةَ قَالَ: حَدَّثَنِی بُرْدُ بْنُ سِنَانٍ، عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ قَبِیصَةَ، عَنْ أَبِیهِ، أَنَّ عُبَادَةَ بْنَ الصَّامِتِ الْأَنْصَارِی النَّقِیبَ، صَاحِبَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ: غَزَا مَعَ مُعَاوِیةَ أَرْضَ الرُّومِ، فَنَظَرَ إِلَی النَّاسِ وَهُمْ یتَبَایعُونَ کسَرَ الذَّهَبِ بِالدَّنَانِیرِ، وَکسَرَ الْفِضَّةِ بِالدَّرَاهِمِ، فَقَالَ: یا أَیهَا النَّاسُ، إِنَّکمْ تَأْکلُونَ الرِّبَا، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ یقُولُ: «لَا تَبْتَاعُوا الذَّهَبَ بِالذَّهَبِ، إِلَّا مِثْلًا بِمِثْلٍ، لَا زِیادَةَ بَینَهُمَا وَلَا نَظِرَةً» فَقَالَ: لَهُ مُعَاوِیةُ یا أَبَا الْوَلِیدِ، لَا أَرَی الرِّبَا فِی هَذَا، إِلَّا مَا کانَ مِنْ نَظِرَةٍ، فَقَالَ عُبَادَةُ: أُحَدِّثُک عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ، وَتُحَدِّثُنِی عَنْ رَأْیک لَئِنْ أَخْرَجَنِی اللَّهُ لَا أُسَاکنُک بِأَرْضٍ لَک عَلَی فِیهَا إِمْرَةٌ، فَلَمَّا قَفَلَ لَحِقَ بِالْمَدِینَةِ، فَقَالَ لَهُ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: مَا أَقْدَمَک یا أَبَا الْوَلِیدِ؟ فَقَصَّ عَلَیهِ الْقِصَّةَ، وَمَا قَالَ مِنْ مُسَاکنَتِهِ، فَقَالَ: ارْجِعْ یا أَبَا الْوَلِیدِ إِلَی أَرْضِک، فَقَبَحَ اللَّهُ أَرْضًا لَسْتَ فِیهَا وَأَمْثَالُک، وَکتَبَ إِلَی مُعَاوِیةَ: لَا إِمْرَةَ لَک عَلَیهِ، وَاحْمِلِ النَّاسَ عَلَی مَا قَالَ، فَإِنَّهُ هُوَ الْأَمْرُ
سنن ابن ماجه ج1 ص8 المولف: ابن ماجة أبو عبد الله محمد بن یزید القزوینی، وماجة اسم أبیه یزید (المتوفی: 273ه)، تحقیق : محمد فواد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء الکتب العربیة - فیصل عیسی البابی الحلبی، عدد الأجزاء: 2 .
خلاصه معنی آنکه معاویه به عباده گفت: به نظر من این ربا نیست مگر آنکه نسیه باشد (یکی از شرائط خرید و فروش طلا و نقره به
مثل خودش این است که معامله نقدا انجام شود). عباده گفت: من حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به تو میگویم تو از ری و نظر خودت به من میگویی! اگر از این سرزمین بروم دیگر در جایی که تو بخواهی بر من ریاست داشته باشی زندگی نخواهم کرد. او به مدینه رفت. عمر علّت آن را پرسید. او نیز داستان را تعریف کرد. عمر گفت برگرد و به معاویه نوشت که تو بر این مرد آقایی نداری و مردم را به همان که او میگوید وادار که دستور همین است. (همین و دیگر هیچ!)
معاویه و لعن حسنین علیهماالسلام+سند/ص 73/(739)
ناسزاگوی معاویه به امام علی ، امام حسن و امام حسین علیهم السلام :
....ثُمَّ انْصَرَفَ عَمْرٌو وَأَهْلُ الشَّامِ إِلَی مُعَاوِیةَ، فَسَلَّمُوا عَلَیهِ بِالْخِلَافَةِ، وَرَجَعَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَشُرَیحٌ إِلَی عَلِی، وَکانَ عَلِی إِذَا صَلَّی الْغَدَاةَ یقْنُتُ فَیقُولُ: اللَّهُمَّ الْعَنْ مُعَاوِیةَ وَعَمْرًا وَأَبَا الْأَعْوَرِ وَحَبِیبًا وَعَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ خَالِدٍ وَالضَّحَّاک بْنَ قَیسٍ وَالْوَلِیدَ! فَبَلَغَ ذَلِک مُعَاوِیةَ فَکانَ إِذَا قَنَتَ سَبَّ عَلِیا وَابْنَ عَبَّاسٍ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَینَ وَالْأَشْتَرَ.
الکامل فی التاریخ ج2 ص684 المولف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفی: 630ه)، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت - لبنان، الطبعة : الأولی، 1417ه / 1997م، عدد الأجزاء: 10.
تاریخ الطبری ج5 ص71 المولف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفی: 310ه)، (صلة تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفی: 369ه)، الناشر: دار التراث - بیروت، الطبعة: الثانیة - 1387 ه، عدد الأجزاء: 11 .
بعد از ماجرای حکمین عمرو بن عاص و مردم شام به سوی معاویه رفتند ؛و خلافت را تبریک گفتند و ابن عباس ، شریح بن هانی به سوی امیر المومنین علیه السلام بازگشتند .علی علیه السلام وقتی نماز صبح میخواند و دعا میکرد ، میگفت : بارالها معاویه ، عمرو عاص ، ابو اعور سلمی ، حبیب ، عبد الرحمن بن خالد ، ضحاک بن قیس و ولید را لعنت کن . این خبر وقتی به گوش معاویه رسید ، او نیز در دعای هر روز خویش ! امام علی ، امام حسن ، امام حسین علیهم السلام ، ابن عباس و مالک اشتر را لعن میکرد .
اگر امام علی علیه السلام در جنگ صفین با معاویه جنگیده بود ، امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، دو آقای جوانان اهل بهشت چه کرده بود که معاویه آنها را لعن میکرد ؟!
معاویه و مرگ عایشه+سند/ص 75/(739)
آیا صحیح است که ابن خلکان می نویسد :
وقبض صلی الله علیه وسلم وهی بنت ثمانی عشرة سنة، وماتت فی خلافة معاویة سنة ثمان وخمسین ولها سبع وستون سنة، ودفنت بالبقیع؛ ولما ماتت بکی علیها ابن عمر رضی الله عنه، فبلغ ذلک معاویة فقال له: أتبکی علی امرأة فقال: إنما یبکی علی أم المومنین بنوها وأما من لیس لها بابن فلا.
وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان ج3 ص16 المولف: أبو العباس شمس الدین أحمد بن محمد بن إبراهیم بن أبی بکر ابن خلکان البرمکی الإربلی (المتوفی: 681ه)، المحقق: إحسان عباس، الناشر : دار صادر - بیروت، عدد الأجزاء: 7.
عایشه در زمان پادشاهی معاویه، در سال 58 هجری و در سنّ 67 سالگی مرد و در بقیع دفن شد. پس از مرگ عایشه، پسر عمر بر او گریست و این خبر به معاویه که هنوز در مدینه بود رسید و به عبدالله بن عمر گفت: آیا برای مردن یک پیرزن گریه می کنی؟ عبدالله گفت: تمام فرزندانِ ام المومنین بر او می گریند؛ البته کسی که فرزند او نباشد (یعنی مومن نباشد) نمی گرید.
با ملاحظه این حدیث در می یابیم که معاویه گریستن فرزند عمر بر عایشه را به مسخره گرفت ولی عبدالله پاسخی دندان شکن به او داد.از طرفی این جوابِ عبدالله بن عمر، معاویه را به دلیل کشتن عایشه که او را ام المومنین می خواندند بی دین و مرتدّ معرفی کرد.
حسین احمدی 24 دی 1389
معاویه و منع نقل حدیث+سند/ص 77/(739)
عبد اللّه بن عامر میگوید: من از معاویه شنیدم که میگفت:
98 - (1037) حَدَّثَنَا أَبُو بَکرِ بْنُ أَبِی شَیبَةَ، حَدَّثَنَا زَیدُ بْنُ الْحُبَابِ، أَخْبَرَنِی مُعَاوِیةُ بْنُ صَالِحٍ، حَدَّثَنِی رَبِیعَةُ بْنُ یزِیدَ الدِّمَشْقِی، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَامِرٍ الْیحْصَبِی، قَالَ: سَمِعْتُ مُعَاوِیةَ، یقُولُ: «إِیاکمْ وَأَحَادِیثَ، إِلَّا حَدِیثًا کانَ فِی عَهْدِ عُمَرَ، فَإِنَّ عُمَرَ کانَ یخِیفُ النَّاسَ فِی اللهِ عَزَّ وَجَلَّ».
صحیح مسلم ج2 ص717 المولف: مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفی: 261ه)، المحقق: محمد فواد عبد الباقی، الناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، عدد الأجزاء: 5.
یعنی: پرهیز باد شما را از نقل حدیث! مگر آنچه که در زمان عمر نقل میشد. چه آنکه عمر در راه خدا مردم را میترساند.
در بخش عمر خواهد آمد که عمر مردم را از نقل حدیث بازمیداشت و این امر تا زمان عمر بن عبد العزیز ثابت بود. لذا معلوم است که این دستور معاویه، معنی آن پیروی کردن از خلیفه دوم و جلوگیری از انتشار احادیث رسول خدا 6 بود.
امّا اینکه گفته است: «عمر مردم را میترساند»، شرح آن گذشت که او مردم را از چه میترساند! آری، اگر عمر، در زمان عمر بن عبد العزیز و بعد از او در زمانهایی که نقل حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پسندیده بود، در قید حیات بود، همه را با تازیانه خویش به شدیدترین عقوبت مجازات میکرد!
عبد اللّه بن عمرو بن العاص بری مردم حدیثی نقل کرد که در آن آمده بود:
3500 - حَدَّثَنَا أَبُو الیمَانِ، أَخْبَرَنَا شُعَیبٌ، عَنِ الزُّهْرِی، قَالَ: کانَ مُحَمَّدُ بْنُ جُبَیرِ بْنِ مُطْعِمٍ یحَدِّثُ أَنَّهُ بَلَغَ مُعَاوِیةَ وَهُوَ عِنْدَهُ فِی وَفْدٍ
مِنْ قُرَیشٍ: أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَمْرِو بْنِ العَاصِ یحَدِّثُ أَنَّهُ سَیکونُ مَلِک مِنْ قَحْطَانَ، فَغَضِبَ مُعَاوِیةُ، فَقَامَ فَأَثْنَی عَلَی اللَّهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ، ثُمَّ قَالَ : أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّهُ بَلَغَنِی أَنَّ رِجَالًا مِنْکمْ یتَحَدَّثُونَ أَحَادِیثَ لَیسَتْ فِی کتَابِ اللَّهِ، وَلاَ تُوْثَرُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ، فَأُولَئِک جُهَّالُکمْ، فَإِیاکمْ وَالأَمَانِی الَّتِی تُضِلُّ أَهْلَهَا، فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ یقُولُ «إِنَّ هَذَا الأَمْرَ فِی قُرَیشٍ لاَ یعَادِیهِمْ أَحَدٌ، إِلَّا کبَّهُ اللَّهُ عَلَی وَجْهِهِ، مَا أَقَامُوا الدِّینَ»
.... (به زودی پادشاهی از قحطان پدیدار خواهد شد). معاویه در غضب شد و گفت: «... لَغَنِی أَنَّ رِجَالًا مِنْکمْ یتَحَدَّثُونَ أَحَادِیثَ لَیسَتْ فِی کتَابِ اللَّهِ، وَلاَ تُوْثَرُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ، فَأُولَئِک جُهَّالُکمْ،...» (به من خبر رسید که مردانی از شما احادیثی نقل میکنند که نه در کتاب خدا هست و نه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده. اینان انسانهایی جاهل و نادانند...).
آنگاه میگوید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این امر (یعنی خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ) در طایفه قریش خواهد بود، (و به قحطان و غیر آنان نمیرسد).
صحیح البخاری ج4 ص179 المولف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، المحقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانیة بإضافة ترقیم ترقیم محمد فواد عبد الباقی)، الطبعة: الأولی، 1422ه، عدد الأجزاء: 9.
عجیب است (و البته از معاویه عجیب نیست!) معاویه که در فتح مکه از ترس شمشیر مسلمانان به ظاهر اسلام آورد و فقط دو سال در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود چگونه به خود جرأت میدهد که روایتی را ردّ کند و بگوید چنین حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نشده است!
آیا اهل سنّت قول او را میپذیرند که امثال عبد اللّه بن عمرو بن العاص را جاهل معرّفی میکند؟ اگر چنین است باید روایاتی را که از این جاهل نقل شده به دور بریزند یا قبول کنند که معاویه درست نگفته است.
از این گذشته مگر نقل پسر عمرو عاص چه تضادّی با نقل معاویه داشت که در غضب شد؟ اگر فرض کردیم که خلافت مخصوص قریش باشد آیا غیر قریش حقّ هیچگونه سلطنتی ندارند؟ وانگهی مگر معاویه خود را جزء خلفاء رسول خدا6 میدانست که از نقل روایت مذکور برآشفته شد؟
«سعید بن جمهان» از «سفینه» و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که فرمود: خلافت در امّت من 30 سال است و بعد از آن پادشاهی است. آنگاه سفینه خلافت أبو بکر تا امیر المومنین علیهالسلام را که 30 سال بود میشمرد. سعید میگوید من به سفینه گفتم :
...إِنَّ بَنِی أُمَیةَ یزْعُمُونَ أَنَّ الخِلَافَةَ فِیهِمْ؟ قَالَ: کذَبُوا بَنُو الزَّرْقَاءِ بَلْ هُمْ مُلُوک مِنْ شَرِّ المُلُوک....
سنن الترمذی ج4 ص503 المولف: محمد بن عیسی بن سَوْرة بن موسی بن الضحاک، الترمذی، أبو عیسی (المتوفی: 279ه)، الناشر : شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البابی الحلبی - مصر، الطبعة: الثانیة، 1395 ه - 1975 م، عدد الأجزاء: 5 أجزاء.
ما این روایت و سایر آنچه که در این نوشتارها آمده را بر مبنی آنچه که اهل سنت بدان اعتقاد دارند نقل کردهایم نه آنچه که شیعه میگوید.خلاصه ترجمه و توضیح آن چنین است: بنی امیه میپندارند که خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وسلم در میان آنها نیز میباشد. گفت: اینان دروغ گفته اند چه آنکه آنها
پادشاهانند و بدترین پادشاهان.
بخاری نیز از قول ذو عمرو خطاب به جریر میگوید:
.... إِنَّکمْ مَعْشَرَ العَرَبِ، لَنْ تَزَالُوا بِخَیرٍ مَا کنْتُمْ إِذَا هَلَک أَمِیرٌ تَأَمَّرْتُمْ فِی آخَرَ، فَإِذَا کانَتْ بِالسَّیفِ کانُوا مُلُوکا، یغْضَبُونَ غَضَبَ المُلُوک وَیرْضَوْنَ رِضَا المُلُوک ....
یعنی: شما گروه عرب تا وقتی که اگر امیری از شما مرد امیر دیگری را برگزینید به خیر و صلاح خواهید بود و چون پی شمشیر و قدرت نمایی در میان آمد، پادشاهی و سلطنت خواهد بود که همچون پادشاهان غضب میکنند و چون آنان راضی خواهند شد. (و خشم و رضایت آنان بیحساب خواهد بود).
صحیح البخاری ج5 ص166 المولف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، المحقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانیة بإضافة ترقیم ترقیم محمد فواد عبد الباقی)، الطبعة: الأولی، 1422ه، عدد الأجزاء: 9.
با توجه به اینکه معاویه نیز با زور شمشیر و لشگر کشی (و نه انتخاب مردم) به حکومت رسید مشمول روایت دوم بوده است و روایت أوّل نیز او و سایر بنی امیه را از بدترین پادشاهان میداند.
حسین احمدی 20 دی 1389
معاویه و نماز عیدین+سند/ص 82/(739)
شافعی در کتاب الأم از قول زهری این روایت را ثبت کرده که :
أَخْبَرَنَا الرَّبِیعُ قَالَ أَخْبَرَنَا الشَّافِعِی قَالَ أَخْبَرَنَا الثِّقَةُ عَنْ الزُّهْرِی أَنَّهُ قَالَ لَمْ یوَذَّنْ لِلنَّبِی - صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَسَلَّمَ - وَلَا لِأَبِی بَکرٍ، وَلَا لِعُمَرَ، وَلَا لِعُثْمَانَ فِی الْعِیدَینِ حَتَّی أَحْدَثَ ذَلِک مُعَاوِیةُ بِالشَّامِ، فَأَحْدَثَهُ الْحَجَّاجُ بِالْمَدِینَةِ حِینَ أُمِّرَ عَلَیهَا،
در نماز دو عید (فطر و قربان) برای پیامبر صلی الله علیه و اله و ابو بکر اذان گفته نشد و نه برای عمر و عثمان تا آنکه این را معاویه در شام بدعت گذاشت و سپس حجاج در مدینه وقتی استاندارش شد.
الأم ج1 ص269 المولف: الشافعی أبو عبد الله محمد بن إدریس بن العباس بن عثمان بن شافع بن عبد المطلب بن عبد مناف المطلبی القرشی المکی (المتوفی: 204ه)، الناشر: دار المعرفة - بیروت، الطبعة: بدون طبعة، سنة النشر: 1410ه/1990م، عدد الأجزاء: 8.
ابن حزم نیز در المحلی می نویسد:
مَا یقْرَأُ مَعَ (أُمِّ الْقُرْآنِ) وَفِی صِفَةِ التَّکبِیرِ وَأَحْدَثَ بَنُو أُمَیةَ: تَأْخِیرَ الْخُرُوجِ إلَی الْعِیدِ، وَتَقْدِیمَ الْخُطْبَةِ قَبْلَ الصَّلَاةِ وَالْأَذَانِ وَالْإِقَامَةِ
امویان این را که دیر به نماز عید بروند و خطبه را پیش از نماز بخوانند، و اذان و اقامه را بدعت گذاشتند.
المحلی بالآثار ج3 ص294 المولف: أبو محمد علی بن أحمد بن سعید بن حزم الأندلسی القرطبی الظاهری (المتوفی: 456ه)، الناشر: دار الفکر - بیروت، الطبعة: بدون طبعة وبدون تاریخ، عدد الأجزاء: 12
قسطلانی در ارشاد الساری می نویسد:
وأول من أحدث الأذان فیها: معاویة، رواه ابن أبی شیبة بإسناد
صحیح، زاد الشافعی فی روایته عن الثقة، عن الزهری، فأخذ به الحجاج حین أمّر علی المدینة.
نخستین کسی که اذان را در نماز عید بدعت نهاد معاویه بود، و این را ابن ابی شیبه با سندی صحیح روایت کرده است.
إرشاد الساری لشرح صحیح البخاری ج2 ص211 المولف: أحمد بن محمد بن أبی بکر بن عبد الملک القسطلانی القتیبی المصری، أبو العباس، شهاب الدین (المتوفی: 923ه)، الناشر: المطبعة الکبری الأمیریة، مصر، الطبعة: السابعة، 1323 ه، عدد الأجزاء: 10.
شوکانی در نیل الاوطار می نویسد: ابن قدامه در کتاب مغنی می گوید :
وَرَوَاهُ عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ الزُّهْرِی بِلَفْظِ: أَوَّلُ مَنْ أَحْدَثَ الْخُطْبَةَ قَبْلَ الصَّلَاةِ فِی الْعِیدِ مُعَاوِیةُ وَقِیلَ: أَوَّلُ مَنْ فَعَلَ ذَلِک زِیادٌ فِی الْبَصْرَةِ فِی خِلَافَةِ مُعَاوِیةَ،
ابن ابی شیبه در کتاب مصنف با سندی صحیح از قول ابن مسیب چنین آورده که اولین کسی که اذان گفتن در عید را بدعت نهاد معاویه بود.
نیل الأوطار ج3 ص350 المولف: محمد بن علی بن محمد بن عبد الله الشوکانی الیمنی (المتوفی: 1250ه)، تحقیق: عصام الدین الصبابطی، الناشر: دار الحدیث، مصر، الطبعة: الأولی، 1413ه - 1993م، عدد الأجزاء: 8 .
فتح الباری شرح صحیح البخاری ج2 ص452 المولف: أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی، الناشر: دار المعرفة - بیروت، 1379، رقم کتبه وأبوابه وأحادیثه: محمد فواد عبد الباقی، قام بإخراجه وصححه وأشرف علی طبعه: محب الدین الخطیب، علیه تعلیقات العلامة: عبد العزیز بن عبد الله بن باز، عدد الأجزاء :
13.
التوضیح لشرح الجامع الصحیح ج8 ص84 المولف: ابن الملقن سراج الدین أبو حفص عمر بن علی بن أحمد الشافعی المصری (المتوفی: 804ه)، المحقق: دار الفلاح للبحث العلمی وتحقیق التراث، الناشر: دار النوادر، دمشق - سوریا، الطبعة: الأولی، 1429 ه - 2008 م، عدد الأجزاء: 36 (33 و 3 أجزاء للفهارس).
شرح الزرقانی علی موطأ الإمام مالک ج1 ص614 المولف: محمد بن عبد الباقی بن یوسف الزرقانی المصری الأزهری، تحقیق: طه عبد الرءوف سعد، الناشر: مکتبة الثقافة الدینیة - القاهرة، الطبعة : الأولی، 1424ه - 2003م، عدد الأجزاء: 4.
سبل السلام ج1 ص430 المولف: محمد بن إسماعیل بن صلاح بن محمد الحسنی، الکحلانی ثم الصنعانی، أبو إبراهیم، عز الدین، المعروف کأسلافه بالأمیر (المتوفی: 1182ه)، الناشر: دار الحدیث، الطبعة: بدون طبعة وبدون تاریخ، عدد الأجزاء: 2.
مرعاة المفاتیح شرح مشکاة المصابیح ج5 ص26 المولف: أبو الحسن عبید الله بن محمد عبد السلام بن خان محمد بن أمان الله بن حسام الدین الرحمانی المبارکفوری (المتوفی: 1414ه)، الناشر : إدارة البحوث العلمیة والدعوة والإفتاء - الجامعة السلفیة - بنارس الهند،؛الطبعة: الثالثة - 1404 ه، 1984 م.
البنایة شرح الهدایة ج3 ص117 المولف: أبو محمد محمود بن أحمد بن موسی بن أحمد بن حسین الغیتابی الحنفی بدر الدین العینی (المتوفی: 855ه)، الناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، لبنان، الطبعة: الأولی، 1420 ه - 2000 م، عدد الأجزاء: 13.
الإعلام بفوائد عمدة الأحکام ج4 ص199 المولف: ابن الملقن سراج الدین أبو حفص عمر بن علی بن أحمد الشافعی المصری
(المتوفی: 804ه)، المحقق: عبد العزیز بن أحمد بن محمد المشیقح، الناشر: دار العاصمة للنشر والتوزیع، المملکة العربیة السعودیة، الطبعة: الأولی، 1417 ه - 1997 م، عدد الأجزاء: 11 ( 10 وجزء للفهارس).
شرح الزرقانی علی المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة ج11 ص 71 المولف: أبو عبد الله محمد بن عبد الباقی بن یوسف بن أحمد بن شهاب الدین بن محمد الزرقانی المالکی (المتوفی: 1122ه)، الناشر: دار الکتب العلمیة، الطبعة: الأولی 1417ه-1996م، عدد الأجزاء: 12.
تاریخ الخلفاء ج1 ص153 المولف: عبد الرحمن بن أبی بکر، جلال الدین السیوطی (المتوفی: 911ه)، المحقق: حمدی الدمرداش، الناشر: مکتبة نزار مصطفی الباز، الطبعة: الطبعة الأولی : 1425ه-2004م، عدد الأجزاء: 1 .
معاویه یکی از قاتلین عثمان+سند/ص 87/(739)
... قال دخل أبو الطفیل عامر بن واثلة الکنانی علی معاویة فقال له معاویة أبا الطفیل قال نعم قال ألست من قتلة عثمان قال لا ولکنی ممن حضره فلم ینصره قال وما منعک من نصره قال لم ینصره المهاجرون والأنصار فقال معاویة أما لقد کان حقه واجبا علیهم أن ینصروه قال فما منعک یا أمیر المومنین من نصره ومعک أهل الشام فقال معاویة أما طلبی بدمه نصرة له فضحک أبو الطفیل ثم قال أنت وعثمان کما قال الشاعر لا الفینک بعد الموت تندبنی وفی حیات ما زودتنی زادی فقال له معاویة یا أبا الطفیل ما أبقی لک الدهر من ثکلک علیا قال ثکل العجوز المقلات والشیخ الرقوب ثم ولی قال فکیف حبک له قال حب أم موسی لموسی وإلی الله أشکو التقصیر...
ابو طفیل عامر بن واثله الکنانی وارد شد بر معاویه پس به معاویه گفت : تو از قاتلین عثمان نیستی؟ معاویه گفت : نه ، بلکه من حاضر نشدم او را یاری کنم. ابو طفیل گفت : چرا از یاری رساندن به او منع کردی؟ معاویه گفت : مهاجرین و انصار او را ( در مدینه ) یاری نکردند. در حالیکه این کار بر آنها واجب بود. ابوطفیل گفت : پس چرا منع کردی ای امیرالمومنین یاری رساندن به او را و خودت را با اهل شام؟ ( یعنی معاویه با اهل شام به کمک عثمان نرفت ). پس معاویه گفت : همین الان که من خون او را می خواهم یاری او نیست؟ پس ابو طفیل خندید سپس گفت : تو و عثمان مانند این که شاعر می گوید : نبینم که بعد از من گریه می کنی ، زیرا زمانیکه زنده بودم مرا یاری نکردی. پس معاویه به ابوطفیل گفت : چرا برای حضرت علی گریه می کنی؟ ابوطفیل گفت : من گریه می کنم ، چون او مانند مادری است که پسر جوان خود را از دست داده
است. و من هنوز حق خودم را ادا نکرده ام.
تاریخ دمشق ج26 ص116 المولف: أبو القاسم علی بن الحسن بن هبة الله المعروف بابن عساکر (المتوفی: 571ه)، المحقق: عمرو بن غرامة العمروی، الناشر: دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، عام النشر1415:ه-1995م، عددالأجزاء80: (74و6مجلدات فهارس)
نتیجه : 1 برادران اهل تسنن ، در این حدیث مشخص شد که معاویه تمایلی به یاری رساندن به عثمان ندارد.
2 خود معاویه می گوید من خون عثمان را در همین لحظه می خواهم و می خواهد که او کشته شود.
3 پس معاویه که یاری به عثمان نرسانده و خون خواهی عثمان را می کند ، خود قاتل عثمان است زیرا در قتل وی مشارکت داشته است. حسین احمدی 19 آذر 1390
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه و چند تن از اطرافیان او/ص 89/(739)
مرحوم طبرسی در کتاب ارزشمند حدیثی خود، احتجاج، به نقل مناظرهای پرداخته است که بین امام حسن علیه السلام و معاویه و چند تن از خواص یارانش رخ داد. این مناظره به درخواست و توطئه معاویه و بهمنظور تحقیر و منکوب کردن امام حسن علیه السلام صورت گرفت، اما نتیجه آن چیزی جز رسوایی معاویه و اطرافیانش نبود. متن روایت کتاب احتجاج چنین است :
«از شعبی و ابو مخنف و یزید بن ابی حبیب روایت شده است که گفتند: در تاریخ اسلام روزی نبود که در آن محفلی برقرار و گروهی در آن جمع شوند و در مشاجره و فریاد و مبالغه سختتر از آن روزی باشد که معاویة بن ابو سفیان، عمرو بن عثمان بن عفان، عمرو بن عاص، عتبة بن ابوسفیان، ولیدبن عتبةبن ابی معیط و مغیرةبن شعبه در آن جمع شده و بر سر یک موضوع توطئه چیدند.
عمرو بن عاص به معاویه گفت: چرا به دنبال حسن بن علی نمی فرستی تا او را بیاورند، زیرا او روش پدر خویش را زنده کرده و گروهی را بهدنبال خود به راه انداخته است. اگر دستوری دهد اطاعت میشود و اگر سخنی بگوید مورد تأیید قرار میگیرد، این دو موضوع مقام حسن را بسیار بالا می برد. ای کاش به سراغ وی می فرستادی تا مقام او و پدرش را پایین بیاوریم، به وی و پدرش ناسزا بگوییم و قدر و قابلیت او و پدرش را کاهش دهیم، ما به همین قصد این جا نشسته ایم تا این موضوع را تأیید کنی.
معاویه در جواب آنان گفت: من از این می ترسم که او قلاده های عیب و عاری را بر گردن شما بیندازد که تا زمانی که شما را داخل قبر کنند همچنان دامنگیر شما باشد. به خدا قسم من هیچ وقت
حسن را ندیده ام مگر اینکه از وی کراهت داشته و از عتاب او حساب می بردهام، اگر من به دنبال وی بفرستم، بین او و شما به انصاف رفتار می کنم. عمرو بن عاص گفت: آیا میترسی که ادعای باطل او بر حق ما و مرض او بر صحت ما برتری یابد؟ گفت: نه. عمرو بن عاص گفت: پس به دنبال وی بفرست.
عتبه گفت: من با این نظر موافق نیستم، به خدا قسم شما نمی توانید با قدرتی بیشتر و بزرگ تر از آنچه در نفس خود می بینید با وی ملاقات و مجادله کنید، ولی او با بزرگ ترین قدرتی که در خود می بیند با شما خصومت خواهد کرد؛ زیرا او از اهل بیتی است که مرد مبارزه و جدال هستند.
هنگامی که بهدنبال امام حسن علیه السّلام فرستادند و فرستاده ایشان به امام حسن گفت: معاویه تو را می خواهد. فرمود: چه افرادی نزد معاویه هستند؟ گفت: فلان و فلان و نام آنان را یکی یکی گفت. امام حسن علیه السّلام فرمود:آنان چه منظوری دارند؟ خدا کند سقف بر سر ایشان خراب شود و عذاب از جایی که انتظار آن را ندارند به سراغ آنها بیاید! آنگاه پس از اینکه به کنیز خود فرمود: لباسهای مرا بیاور گفت: «اللهم انی أدرأ بک فی نحورهم، و أعوذ بک من شرورهم، و أستعین بک علیهم، فاکفنیهم بما شئت و أنی شئت من حولک و قوتک یا أرحم الراحمین.»؛ یعنی خدایا من با توکل به تو شر آنها را از خود دور میکنم و از شر آنها به تو پناه می برم و در برابر آنها از تو یاری میجویم، پس با هرچه و هر کجا که میخواهی، با قدرت و قوت خودت آنها را نابود کن. ای مهربانترین مهربانان. سپس به فرستاده معاویه فرمود: این کلمات فرج است که من خواندم.
هنگامی که امام حسن علیه السّلام نزد معاویه آمد، معاویه به وی
خوش آمد و تحیت گفت و با آن حضرت مصافحه نمود. امام حسن علیه السّلام به معاویه فرمود: این تحیتی که به من گفتی، دلیل بر سلامتی و این مصافحهای که کردی نشانه امنیت خواهد بود؟ معاویه گفت: آری، این گروه سخن مرا نشنیدند و به دنبال تو فرستادهاند تا از تو اقرار بگیرند که عثمان مظلومانه کشته شد و پدر تو او را کشت، اکنون سخن ایشان را گوش بده و آنان را مجاب کن، بدون اینکه جایگاه من مانع از پاسخ دادن تو شود.
امام حسن علیه السّلام فرمود: سبحان اللّه! خانه خانه تو است. در این خانه باید اجازه از طرف تو باشد. به خدا قسم اگر من ایشان را در مورد مطلبی که در نظر دارند مجاب کنم، از ناسزا گفتن تو خجالت می کشم، و اگر آنان بر تو غالب شوند من از ضعف تو خجل می شوم. تو به کدام یک از این دو مطلب اقرار میکنی و از کدام یک از آنها پوزش می طلبی؟ آیا نه چنین است که اگر می دانستم اینان توطئه و اجتماع کرده اند، به تعداد آنها از بین بنی هاشم به همراه خویش میآوردم. گرچه تنها بودن من و اجتماع آنها، برای من ترسآور است، ولی در عین حال خداوند عزّ و جلّ، هم امروز و هم بعد از امروز سرپرست و یاور من است. اکنون ایشان سخن بگویند می شنوم، هیچ قدرتی والاتر از قدرت خداوند بزرگ و بلندمرتبه نیست.
شروع مناظره با سخنان فرزند عثمانبن عفان
عمرو بن عثمان بن عفان به سخن درآمد و گفت: من هرگز چنین روزی را نمی دیدم که بعد از قتل عثمان بن عفان که خلیفه بود، احدی از فرزندان عبدالمطلب در روی زمین باقی باشند، در حالی که عثمان فرزند خواهر آنان بود و جایگاه با فضیلتی در اسلام و مقام و منزلت مخصوصی نزد پیغمبر خدا داشت. چه بد کردند که
کرامت خدا را مراعات ننموده و خون وی را از سر سرکشی و فتنه و حسودی ریختند، آنها طالب چیزی بودند که شایستگی آن را نداشتند، با آن همه سوابق و منزلتی که عثمان نزد خدا و رسولش و اسلام داشت! وای! این چه ذلتی است که حسن و دیگر فرزندان عبدالمطلب که قاتلان عثمان هستند بر روی زمین راه بروند و عثمان در خون خویش غلطان باشد! علاوه بر اینکه خون نوزده نفر از بنیامیه که در جنگ بدر کشته شدند بر گردن شماست.
سخنان عمرو عاص
پس از عمرو بن عثمان، عمرو بن عاص به سخن درآمد و پس از اینکه حمد و ثنای خدا را به جا آورد، گفت: آری، ای پسر ابوتراب! ما به دنبال تو فرستادیم تا از تو اقرار بگیریم که پدرت، ابوبکر صدیق را مسموم کرد و در قتل عمر فاروق دست داشت و عثمان ذوالنورین را مظلومانه کشت، پدرت ادعای چیزی را کرد که حق وی نبود و سزای آن را دید. آنگاه فتنه کشته شدن عثمان را شرح داد و او را ملامت نمود و سپس گفت: ای فرزندان عبدالمطلب! خدا مقام حکومت در این سرزمین را به شما نخواهد داد تا در آن اعمالی را انجام دهید که برای شما حلال نیست. ای حسن! تو به گمان خود خویش را امیرالمومنین میدانی، در حالی که تو چنین عقل و درایتی نداری. چطور خود را امیرالمومنین مینامی در حالی که این مقام از تو سلب شده و تو نادان قریش قلمداد شدی؟ این سرنوشت شما بهخاطر کارهای بدی است که پدرت انجام داد. ما تو را بدین خاطر خواستیم که به تو و پدرت ناسزا بگوییم، تو این قدرت را نداری که ما را عتاب کرده و درباره این موضوع تکذیب نمایی، اگر میپنداری که ما به تو دروغ گفته و در مورد تو سخن باطل می گوییم و ادعایی بهخلاف حق داریم سخن بگو، و الا بدان
که تو و پدرت بدترین خلق خدایید. اما پدرت، که خدا ما را از کشتن او بی نیاز کرد و خود خدا او را کشت. اما تو فعلاً در دست ما اسیری و ما مختاریم هر تصمیمی که بخواهیم در مورد تو بگیریم، به خدا قسم اگر ما تو را به قتل برسانیم، نه نزد خدا گناهکار هستیم و نه نزد مردم عیبی به شمار میرود.
سخنان عتبة بن ابوسفیان
سپس عتبة بن ابوسفیان شروع به سخن نمود، اولین کلامی که گفت این بود: ای حسن! پدر تو بدترین قریش برای قریش بود. پدرت بیش از هر کس با قریش قطع ارتباط کرد و بیش از هر کس خون آنان را ریخت. تو نیز از قاتلین عثمان هستی، حق این است که تو را به جرم قتل عثمان بکشیم، بر اساس قرآن قصاص تو لازم است، ما تو را به خاطر قتل عثمان خواهیم کشت. پدر تو را خدا کشت و ما را از کشتن او بی نیاز کرد. تو امید مقام خلافت را داری، در حالی که شایستگی آن را نداشته، لایق تدبیر امور خلافت نیستی و در مقابل دیگران برتری نداری.
سخنان ولید بن عقبة
پس از عتبه، ولید بن عقبة بن ابی معیط نظیر یاران خود سخنرانی کرد و گفت: ای بنیهاشم! شما اولین کسانی بودید که از عثمان عیبجویی نمودید و مردم را علیه وی جمع کردید، تا اینکه وی را به خاطر حرصی که به سلطنت داشتید کشتید و با او قطع ارتباط نمودید. امت را به خاطر حرصی که برای رسیدن به مقام سلطنت داشتید و محبت و علاقهای که به دنیای پست و بیارزش داشتید، دچار هلاکت کرده و خون آنها را ریختید. أ.
سخنان مغیرة بن شعبه
سپس مغیرة بن شعبه شروع به سخن نمود، سخنان او به طور کلی
ناسزا گفتن به حضرت علی علیه السّلام بود. بعد گفت: ای حسن! عثمان مظلومانه کشته شد. پدرت علی برای آن که خود را از قتل عثمان تبرئه کند و پوزش بخواهد، عذری ندارد. بلکه ما گمان میکنیم، پدرت که قاتلان عثمان را با خود همراه کرده و آنان را جای میداد و از ایشان دفاع میکرد، به قتل عثمان راضی بود. پدرت دارای شمشیر و زبانی دراز بود، شخص زنده را میکشت و از اموات عیبجویی میکرد. بنیامیه برای بنیهاشم بهتر بودند از بنیهاشم برای بنیامیه. ای حسن! معاویه برای تو، بهتر است از تو برای معاویه. پدرت در زمان حیات پیامبر خدا با آن حضرت دشمنی میکرد، قبل از فوت پیامبر خدا، پدرت مردم را علیه آن حضرت تحریک می نمود و تصمیم گرفت که پیامبر را بکشد، و رسول خدا هم از این رفتارها آگاه بود. پس از آن پدرت اکراه داشت که با ابوبکر بیعت کند تا اینکه او را به زور نزد ابوبکر آوردند، آنگاه دسیسه نمود و زهری به ابوبکر داد و او را کشت. سپس با عمر جدال کرد تا اینکه تصمیم گرفت گردن او را بزند، آنگاه برای قتل او تلاش کرد. پس از این جریان به عثمان طعنه زد تا او را به قتل رسانید. پدرت در قتل کلیه این افراد شرکت داشته، بنابراین پدرت چه مقام و منزلتی نزد خدا خواهد داشت؟! خدا در قرآن مجید فرموده است که اختیار و قدرت در دست صاحب مقتول میباشد، و معاویه ولی مقتولی است که بهناحق کشته شده است (یعنی عثمان). پس اگر ما تو و برادرت را به قتل برسانیم به حق رفتار کردهایم، زیرا اهمیت خون علی از خون عثمان بیشتر نخواهد بود. ای فرزندان عبدالمطلب! چنین نیست که خدا مقام سلطنت و نبوت را در خاندان شما جمع نماید. این را گفت و ساکت شد.
پاسخ امام حسن علیه السلام/ص 95/(739)
امام حسن علیه السّلام سخن آغاز کرد و فرمود: سپاس مخصوص خدایی است که نسل اول شما را به وسیله نسل اول ما، و نسل آخر شما را به واسطه نسل آخر ما هدایت کرد. درود خدا بر سید ما محمّد و خاندان آن حضرت باد. اکنون سخن مرا گوش کنید و به من بگویید که چه فهمیدید.
خطاب به معاویه
ای معاویه! در ابتدا با تو سخن میگویم. ای ازرق! (کبود رنگ) در این مجلس غیر از تو کسی به من ناسزا نگفت، اینان به من فحش و ناسزا نگفتند بلکه تو گفتی، ایشان مرا فحش ندادند، ولی تویی که به من فحش و ناسزا گفتی. این فحشها از طرف تو بود، این سوءقصد از جانب توست، تویی که به ما ستم، دشمنی و حسادت می کنی. تویی که هم پیش از این و هم الآن با حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله دشمنی میکنی. ای ازرق! به خدا قسم اگر من و اینان در مسجد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سخن می گفتیم و مهاجرین و انصار در اطراف ما بودند، ایشان این قدرت را نداشتند که این چنین سخنانی را که گفتند بگویند و این طور از من استقبال کنند که کردند. ای گروهی که بر علیه من اجتماع و با یکدیگر همکاری کردهاید! حقی را که از آن آگاهید پنهان نکنید و اگر سخن باطلی گفتم تأیید مکنید.
ای معاویه! در ابتدا به تو می گویم، و هر چه بگویم کمتر از آن است که در وجود تو هست. شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید آن مردی که به او ناسزا میگویید به طرف دو قبله نماز خواند، و تو ای معاویه آنها را گمراهی فرض میکردی و در آن موقع، لات و عزی را میپرستیدی. حضرت علی علیه السّلام دو بیعت کرد، یکی
بیعت رضوان و دیگری بیعت فتح، و تو ای معاویه! نسبت به بیعت اول کافر شدی و در بیعت دوم پیمانشکنی کردی. سپس فرمود : شما را به خدا قسم میدهم، آیا اینکه من می گویم حق است یا نه! آیا نه چنین است که حضرت علی علیه السّلام در جنگ بدر در حالی بیرق پیامبر اسلام را در دست داشت و در رکاب آن حضرت بود و شما را ملاقات نمود که بیرق مشرکین با تو بود. ای معاویه! تو بودی که بت لات و عزی را میپرستیدی و جنگ با پیامبر اسلام و مومنین را واجب و لازم میدانستی؟ علی علیه السّلام بود که در جنگ احد در حالی که بیرق پیامبر خدا را در دست داشت شما را ملاقات نمود، در صورتی که تو علمدار مشرکین بودی؟ علی بود که در جنگ احزاب در حالی که علمدار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود شما را ملاقات کرد و تو ای معاویه پرچم مشرکین را در دست داشتی. خدا به وسیله این شواهد حجت خود را بر شما تمام و دعوت خویش را ثابت میکند، سخن خود را تصدیق و پرچم خویش را پیروز خواهد کرد. این مطالب گواهی میدهد که رسول خدا از علی در تمام این موقعیتها راضی بوده است.
بعد از آن فرمود: شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بنیقریظه و بنینضیر را محاصره نمود، آنگاه عمر بن خطاب را که پرچمدار مهاجرین بود و سعد بن معاذ را که پرچمدار انصار بود، برای جنگ فرستاد. سعدبن معاذ را در حالی که مجروح شده بود بازگردانیدند. عمر در حالی بازگشت که یاران خود را دچار ترس کرده بود و یارانش نیز او را دچار ترس کرده بودند. پس از این جریان بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «لأعطین الرایة غدا رجلا یحب اللَّه و رسوله و یحبه اللَّه و رسوله، کرّار غیر فرّار»؛ فردا پرچم را به دست مردی میدهم که
خدا و رسولش را دوست داشته باشد و خدا و رسولش هم وی را دوست داشته باشند، او مردی است جنگجو که بسیار حمله کرده و هرگز فرار ننموده است. آن مرد باز نخواهد گشت تا اینکه خداوند فتح و پیروزی را نصیب وی نماید. آنگاه ابوبکر و عمر و دیگران از مهاجرین و انصار خواهان آن پرچم شدند ولی پیامبر علی را که چشمانش درد میکرد خواست و آب دهان خود را در میان چشمان او ریخت و شفا یافت. رسول خدا بعد از این جریان پرچم را به علی داد، علی رفت و پرچم را باز نگردانید تا اینکه خدا به منت و لطف خود فتح و پیروزی را نصیب وی کرد. ای معاویه! تو در آن روز در مکه و دشمن خدا و رسولش بودی. آیا مردی که خالصانه دوستدار خدا و رسول اوست، با مردی که دشمن خدا و رسولش است یکسانند!؟ به خدا قسم که قلب تو هنوز اسلام نیاورده است، ولی زبان تو ترسان است، زبان تو سخنی میگوید که در قلبت نیست.
شما را به خدا قسم می دهم! آیا می دانید هنگامی که پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای جنگ تبوک می رفت، علی علیه السّلام را در مدینه جانشین خویش قرار داد، بدون اینکه غضب و کراهتی داشته باشد. آنگاه منافقین علی را برای این موضوع سرزنش نمودند و او به رسول خدا گفت: مرا در مدینه مگذار، زیرا من در هیچ جنگی تو را تنها نگذاشته ام. پیامبر خدا فرمود: تو وصی و خلیفه من در میان اهل بیتم هستی همان طور که هارون برای موسی بود، سپس پیامبر خدا دست علی را گرفت و فرمود: ای مردم! هر کس مرا دوست داشته باشد خدا را دوست داشته و هر کس علی را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است، هر کس که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده و هر کس علی را اطاعت کند مرا اطاعت
کرده است، هر کس که به من محبت ورزد، به خدا محبت ورزیده و هر کس به علی محبت بورزد به من محبت ورزیده است.
امام حسن علیه السلام سپس فرمود: شما را به خدا قسم می دهم! آیا می دانید که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در حجّة الوداع فرمود: ای مردم! من قرآن را در میان شما نهادم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید، پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانید، به حکم آن عمل کنید، به آیات متشابه آن ایمان داشته باشید و بگویید به قرآنی که خدا بر ما نازل کرده ایمان داریم. نسبت به اهل بیت و عترت من محبت داشته باشید! دوست بدارید کسی را که ایشان را دوست داشته باشد و آنان را در مقابل دشمنانشان یاری کنید. این قرآن و عترت من همیشه در میان شما هستند تا روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد شوند. آنگاه در حالی که بالای منبر بود، علیبن ابی طالب را خواست و دست آن حضرت را گرفت و فرمود: بار خدایا! دوست بدار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن بدار شخصی را که علی را دشمن بدارد. پروردگارا! هر کس که با علی دشمنی کند نه در زمین جایگاهی برایش قرار ده و نه در آسمان جایی برای بالا رفتن به وی عطا کن و او را در پایینترین طبقات جهنم قرار بده. شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید که پیامبر خدا به علی علیه السلام میفرمود: تو در روز قیامت نا اهلها را از نزد حوض من دور میکنی همانطور که یکی از شما شتر غریب را از میان شتران خود دور میکند.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید علی در آن بیماری که پیامبر خدا در اثر آن از دنیا رحلت کرد، نزد پیامبر رفت و رسول خدا گریست، علی به پیامبر گفت: برای چه گریه می کنی ای رسول خدا! فرمود: برای این گریه می کنم که می دانم بغض و کینههایی از
تو در دل امت من است که آن را آشکار نمی کنند تا آن هنگام که من از نزد تو بروم.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید هنگامی که اجل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرا رسید و اهل بیت آن بزرگوار جمع شدند، فرمود: پروردگارا! اینان اهل بیت و عترت من هستند. بار خدایا! دوست بدار هر کسی که ایشان را دوست دارد و آنان را در برابر دشمنانشان یاری کن. آنگاه فرمود: مَثل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است، کسی که داخل آن شود نجات پیدا میکند و کسی که از آن عقب بماند غرق خواهد شد.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید اصحاب پیامبر خدا در زمان حیات آن حضرت بر علی سلام و تبریک ولایت گفتند.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید علیبن ابیطالب در میان اصحاب رسول خدا اولین کسی بود که کلیه خواستنی ها را بر خود حرام کرد، بعد از آن خداوند عزّ و جلّ این آیه را نازل کرد: «یا أیها الّذین آمنوا لا تحرّموا طیبات ما أحلّ الله لکم و لا تعتدوا إنّ الله لا یحبّ المعتدین. و کلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا واتّقوا الله الّذی أنتم به مومنون» ج1ج ای کسانی که ایمان آوردهاید، چیزهای پاکیزهای را که خدا برای استفاده شما حلال کرده، حرام مشمارید و از حدّ مگذرید، که خدا از حدّ گذرندگان را دوست نمیدارد. و از آنچه خداوند روزی شما گردانیده، حلال و پاکیزه را بخورید، و از آن خدایی که به او ایمان دارید بپرهیزید.
علی علیه السّلام دارای علم منایا، علم قضاوت، علم تشخیص حق از باطل، علم ثابت و علم نزول قرآن بود. علی در میان گروهی بود که ده نفر بودند و خدا به آنها خبر داده بود که به خدا ایمان آوردهاند. ولی شما در میان گروهی با عده کمی بودید که با زبان
رسول خدا لعنت شدند. من برای شما و بر علیه شما شهادت میدهم که خدا تمامی شما را با زبان پیامبر خود لعنت کرده است.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در آن هنگام که خالدبن ولید به قبیله بنیخزیمه مسلط شده بود به دنبال تو معاویه فرستاد که برای آنان نامه ای بنویسی، فرستاده پیامبر خدا بازگشت و گفت: معاویه مشغول غذا خوردن است. سه مرتبه آن بزرگوار به دنبال تو فرستاد و در هر سه مرتبه فرستاده آن حضرت بازگشت و گفت: معاویه مشغول غذا خوردن است، رسول خدا تو را نفرین کرد و فرمود: پروردگارا! شکم معاویه را سیر منمایأ
شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید که این سخن من حق است یا نه؟! ای معاویه! تو بودی که با پدرت بر شتر قرمزی سوار بودی، تو آن را می راندی و این برادرت که این جا نشسته مهار آن را میکشید. این داستان در جنگ احزاب بود و پیامبر شخص سواره و آن کس که مهار شتر را میکشید و شخصی که آن شتر را میراند لعنت کرد. پدر تو همان سوار بود، و تو ای کبودرنگ! همان کسی هستی که آن شتر را می راندی و همین برادرت که اینجا نشسته مهار آن را میکشید.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا میدانید که رسول خدا ابوسفیان را هفت جا لعنت کرد: اولین بار هنگامی که آن حضرت از مکه خارج و متوجه مدینه شد و ابوسفیان از شام آمد. ابو سفیان به حضرت رسول پرخاش کرد و ناسزا گفت و آن بزرگوار را تهدید به قتل نمود و قصد داشت که به پیامبر حمله کند ولی خداوند شرّ او را از رسول خود دور کرد.
بار دوم آن روزی بود که ابوسفیان کاروان را طرد نمود و آن را از
دست رسول خدا درآورد.
بار سوم در جنگ احد بود که پیامبر فرمود: خدا مولای ما است، و شما مولایی ندارید و ابوسفیان گفت: ما بت عزی را داریم و شما بت عزی ندارید. در این هنگام بود که خدا، فرشتگان، پیامبر و جمیع مومنین ابوسفیان را لعنت کردند
. بار چهارم در جنگ حنین بود، آن روزی که ابو سفیان گروه قریش و هوازن و عیینه و گروه غطفان و یهود را آورد. آنگاه خداوند عزّ و جلّ ایشان را در حالی باز گردانید که خشمناک بودند و خیری ندیدند. این قول خداوند سبحان است که در سوره احزاب و فتح، ابو سفیان و یاران وی را کافر معرفی نموده است. ای معاویه! تو در آن روز در مکه، موافق با نظر پدرت و مشرک بودی. ولی علی در آن روز بر رأی و دین پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله بود.
بار پنجم در این آیه است که خداوند میفرماید: «و الهَدی مَعکوفاً أَن یبلُغَ مَحلَّه» ج یعنی و نگذاشتند قربانی شما که بازداشته شده بود به محلش برسد. ای معاویه! در آن روز تو و پدرت و مشرکین قریش راه بر رسول خدا بستید و خدا پدرت را به نحوی لعنت کرد که آن لعنت تا قیام قیامت شامل حال او شد.
دفعه ششم در جنگ احزاب بود که ابوسفیان جمع قریش و عیینة بن حصن ابن بدر گروه غطفان را آورد و پیامبر اکرم راهنمای آنان، تابعین ایشان و کسی که آن را به جلو می راند را تا روز قیامت لعنت کرد. به پیامبر خدا گفته شد: یا رسول اللّه! آیا نه چنین است که در میان تابعین ایشان مومن وجود دارد؟ فرمود: لعنت شامل حال مومن نمیشود. اما احدی در میان راهنمایان آنان نیست که مومن، اجابت کننده دعوت و رستگار باشد.
بار هفتم در جنگ ثنیه است که دوازده نفر به رسول خدا هجوم
آوردند، هفت نفر آنان از بنی امیه و پنج نفر از قریش بودند. خدای تعالی و رسولش غیر از پیامبر، افرادی را که در جنگ ثنیه وارد شدند و نیز اشخاصی که آنان را پیش میبردند و راهنمای ایشان بودند، لعنت کردند.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید هنگامی که مردم با عثمان بیعت کردند، ابو سفیان در مسجد رسول خدا نزد عثمان رفت و گفت: ای پسر برادر! آیا کسی هست که علیه ما باشد؟ گفت: نه. ابوسفیان گفت: پس مقام خلافت را بین جوانان بنی امیه دست به دست منتقل کنید، قسم به حق آن کسی که جان ابو سفیان به دست او است، نه بهشتی در کار است و نه دوزخی.
شما را به خدا قسم میدهم! آیا می دانید در آن هنگام که مردم با عثمان بیعت کردند، ابو سفیان دست حسین را گرفت و به وی گفت: ای برادرم! بیا با من تا به بقیع برویم. وقتی به وسط قبرها رسیدند، ابوسفیان حسین را کشانید و با بلندترین صدا فریاد زد: ای اهل قبور! آن مقام خلافتی که شما بر سر آن با ما میجنگیدید اکنون نصیب ما شده و شما استخوان پوسیده شدهاید. حسین به او فرمود : خدا پیری تو را به رسوایی ببرد و صورت تو را زشت نماید! آنگاه دست خود را کشید و ابو سفیان را رها کردأ
این عیب و عاری است که تو داری. آیا تو میتوانی عیبی از ما بگیری!؟ ای معاویه! از جمله مطالبی که موجب لعن تو میشود این است که پدرت ابوسفیان تصمیم گرفت اسلام بیاورد ولی تو آن شعری که نزد قریش معروف است را برای وی فرستادی و او را از اسلام آوردن باز داشتی. از جمله موجبات لعن تو این است که عمر بن خطاب تو را والی شام کرد و تو به وی خیانت کردی. زمانی که عثمان تو را والی قرار داد در انتظار مرگ او بودی. بزرگ تر از همه
اینها که گفته شد، تو با علی علیه السّلام جنگیدی در حالی که از سوابق نیک و فضیلت و علم وی خبر داشتی. علی نزد خدا و مردم از تو برای امر خلافت برتر و پیش تر بود، نه پست تر. تو بودی که مردم را شبانه پایمال نمودی، خون گروهی از خلق خدا را با خدعه و مکر و چهره حق به جانب خویش ریختی. عمل تو نظیر عمل کسی بود که به روز قیامت ایمان نداشته و ترسی از عذاب ندارد. هنگامی که مدت عمرت به پایان برسد به بدترین جایگاه بازخواهی گشت، ولی بازگشت علی علیه السّلام در بهترین جایگاه است. عذاب خدا در انتظار تو خواهد بود.
ای معاویه! اینها همه ننگ و عارهای تو بود و من به خاطر طولانی نشدن سخن از بیان مابقی عیوب و پست فطرتی های تو دست میکشم.
خطاب به عمروبن عثمان
ای معاویه! اینها همه ننگ و عارهای تو بود و من به خاطر طولانی نشدن سخن از بیان مابقی عیوب و پست فطرتی های تو دست میکشم.
خطاب به عمروبن عثمان
اما تو ای عمرو بن عثمان! تو به خاطر حماقتی که داشتی نمی توانستی پی به این گونه رفتارهای زشت معاویه ببری. مَثل تو نظیر آن پشهای است که به درخت خرما گفت: مراقب باش که من می خواهم از بالای تو پایین بیایم و درخت خرما در جوابش گفت: من اصلاً متوجه بالا آمدن تو نشدم، تا چه رسد به اینکه پیاده شدن تو برای من مشقتی داشته باشد! به خدا قسم من فکر میکنم به نفع تو نیست با من دشمنی کنی تا چه رسد به اینکه برای من مشقت و زحمتی داشته باشد. اکنون جواب سخنانی را که گفتی خواهم داد.
آیا علت اینکه تو به علی ناسزا می گویی، به خاطر نقصی است که در حسب و نسب اوست؟! یا اینکه وی را از رسول خدا دور می دانی؟ یا اینکه به سبب رفتار بدی است که در دین اسلام داشته است؟ یا اینکه به ظلم و ستم حکم کرده است؟ یا اینکه به دنیا رغبت داشته است؟ اگر تو یکی از اینها را بگویی دروغ گفته ای. اما جواب اینکه گفتی خون نوزده نفر از بنیامیه در جنگ بدر به گردن ما است؛ آنان را خدا و رسولش کشتندأ . پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هنگامی که تعداد فرزندان وزغ منظور از وزغ بنی امیه است، چنان که در چند سطر بعد معلوم خواهد شد به سی نفر رسید، مال خدا را بین خود دست به دست می کنند، بندگان خدا را خوار و ذلیل و در قرآن، کتاب خدا، فساد ایجاد می کنند. موقعی که تعداد آنان به سیصد و ده نفر رسید، نفرین بر علیه اینها و به نفع آنها محقق شد. وقتی تعداد آنان به چهار صد و هفتاد و پنج نفر رسید، هلاکت ایشان از جویدن خرما سریع تر خواهد بود. پس از این جریان، حکم بن ابوالعاص جلو آمد و تصمیم گرفت که در این باره سخن بگوید، ولی پیامبر فرمود: صدای خود را آهسته کنید، زیرا وزغ میشنود.
وقتی پیغمبر در خواب دید که بنیامیه بعد از پیامبر مالک امر این امت خواهند شد و بسیار ناراحت گردید، خداوند عزّ و جلّ این آیه شریفه را نازل کرد: «لَیلَةُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»، یعنی (درک نمودن) شب قدر بهتر است از هزار ماه (که خلفای بنی امیه خلافت کردند). من به نفع و بر علیه شما شهادت میدهم که بعد از قتل حضرت علی علیه السّلام، مدت خلافت شما چنان که خداوند سبحان در قرآن تعیین نموده است، بیشتر از هزار ماه نخواهد بود.
خطاب به عمروعاص/ص 99/(739)
اما تو ای عمروبن عاص! که بغض علی را داری و لعین و ابتر هستی، تو جز سگ چیزی نیستی. اولین عیب و ننگ تو این است که مادرت زنی زنا کار بود. تو در رختخوابی که بین چند نفر مشترک بود متولد شدی، آنگاه گروهی از مردان قریش بر سر تو با یکدیگر دشمنی کردند، که از جمله آنان ابوسفیان ابن حرب، ولید بن مغیره، عثمان بن حارث، نصربن حارث بن کلده و عاص بن وائل بودند که هر کدام گمان می کرد تو پسر او هستی. در نهایت کسی که از لحاظ حسب و نسب از همه پست تر و از نظر منصب خبیث تر و از جهت زناکاری از همه گناه کار تر بود بر ما بقی غلبه یافت و تو را به عنوان پسرش تصاحب نمود. با این سوابقی که داری بر میخیزی و می گویی: من بغض و کینه محمّد را دارم!؟
عاصبن وائل به پیامبر خدا صلیالله علیه و سلم نسبت کسی را داد که ابتر و مقطوع النسل است و هرگاه بمیرد اسم و رسم وی نابود خواهد شد؛ لذا خداوند سبحان آیه ذیل را نازل کرد که میفرماید: «إِنَّ شانِئَک هُوَ الْأَبْتَرُ» یعنی یا محمّد! آن کس که بغض و کینه تو را دارد، خود مقطوع النسل است. مادر تو همان زنی بود که برای زنا نزد قبیله عبد قیس می رفت و برای این عمل وارد خانه و مکانها و گودی درّه های ایشان میشد. تو همان کسی هستی که رسول خدا هر جا مقابل دشمن قرار می گرفت از همه بیشتر با آن بزرگوار عداوت و از همه بیشتر آن حضرت را تکذیب می کردی. سپس یکی از افرادی بودی که سوار کشتی شده و نزد نجاشی رفتند. همان افراد بی سر و پایی که به سوی حبشه خارج شدند و خون جعفر بن ابی طالب و آن مردانی را که به طرف نجاشی هجرت کرده بودند در معرض ریختن قرار دادید، ولی مکر و حیله تو دامنگیر خودت شد. جد و جهد تو پایمال گردید، آرزو و
خواسته تو برآورده نشد، سعی و کوشش تو بی ثمر شده و سخنان تو دروغ از آب درآمد، سخن افراد کافر پایمال و کلام خداوند برتری یافت و ثابت گردید.
اما سخنی که درباره عثمان گفتی: ای بیحیای بی دین! تو بودی که آتش جنگ را بر علیه عثمان شعله ور کردی و به طرف فلسطین فرار نمودی و عاقبت بد او را انتظار می کشیدی. وقتی خبر قتل وی به تو رسید نزد معاویه پناهنده شدی. ای خبیث! تو دین و ایمان خود را برای دنیای دیگری فروختی. ما تو را به خاطر بغضی که به ما داری ملامت نمی کنیم و تو را به این خاطر که به ما محبت نداری عتاب نخواهیم کرد، چرا که تو چه در زمان جاهلیت و چه اسلام، دشمن بنیهاشم بوده و هستی. تو بودی که رسول خدا را با هفتاد بیت از شعرت هجو نمودی. آنگاه آن بزرگوار فرمود: بار خدایا! من نمی توانم شعر بگویم و شعر گفتن سزاوار من نیست، پس تو عمرو بن عاص را به تعداد هر بیتی که در هجو من گفته است هزار بار لعنت کن.
ای عمرو بن عاص که دنیای دیگری را بر دین و ایمان خود مقدم داشتهای، هدیه هایی برای نجاشی فرستادی و برای دومین بار به سوی او رفتی و رفتن اول تو مانع از رفتن دوباره تو نشد. منظور تو از این رفت و آمدها که هر بار با حسرت و ناامیدی باز میگشتی، ریختن خون جعفر بن ابیطالب و یاران وی بود. هنگامی که به آمال و آرزوی خود نرسیدی، برای رفیق خودت یعنی عمارة بن ولید توطئه چیدی.
خطاب به ولید بن عقبة
اما تو ای ولید بن عقبه! به خدا قسم من تو را به این خاطر که بغض علی را داری ملامت و سرزنش نمی کنم، زیرا آن حضرت هشتاد
تازیانه برای اینکه تو میگساری کرده بودی به تو زد و پدر تو را در جنگ بدر کشت. تو چگونه به علی ناسزا می گویی و حال آنکه خدا در ده آیه از قرآن او را مومن و تو را فاسق معرفی نموده است!؟ از جمله این آیات در سوره سجده است که میفرماید : «أفمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون» ج3ج آیا کسی که مومن است همچون کسی است که فاسق و نافرمان است؟ یکسان نیستند.» همچنین در سوره حجرات میفرماید: «إن جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا أن تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین»(4) ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد، نیک وارسی کنید، مبادا به نادانی گروهی را آسیب برسانید و بعد، از آنچه کرده اید پشیمان شوید.» تو را چه به این که نام قریش را به زبان آری، جز این نیست که تو پسر علیج هستی که از اهل صفوریه بود و نام او ذکوان بود.
اما اینکه گمان میکنی ما عثمان را کشتهایم؛ به خدا قسم این سخنی که در مورد علی علیه السّلام میگویی، طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند بگویند، تو چگونه این تهمت را به علی می زنی!؟ اگر تو از مادرت جویا می شدی که پدرت کیست، او ذکوان را رها می کرد و تو را به عقبة بن ابی معیط می بست و از این حسب و نسب رفعت و مقامی به دست می آورد. در حالی که خداوند برای تو و پدر و مادرت در دنیا و آخرت این همه عیب و ننگ شماره کرده است. و حال آنکه خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمیکند.
ای ولید! به خدا قسم تو از نظر سن و سال از آن کسی که گمان می کنی پسر او هستی و حسب و نسبت به وی می رسد بزرگ تری، پس چگونه به علی ناسزا می گویی! اگر تو متوجه خویش می شدی و نسبت خود را با پدرت می یافتی و می فهمیدی که با آن که ادعا
میکنی نسبتی نداری، در صورتی که مادرت به تو گفت: ای پسرم! به خدا قسم که پدرت از عقبه ناکس تر و پلید تر بود.
خطاب به عتبةبن ابی سفیان
اما تو ای عتبة بن ابی سفیان! تو عقل درست و حسابی نداری که من جواب تو را بگویم. تو اصلاً عقل نداری تا من تو را سرزنش کنم، خیری نداری که کسی به آن امیدوار باشد و شری نداری که کسی از آن بترسد. اگر تو به علی ناسزا بگویی من آن را عجیب و بعید نمی دانم. زیرا من تو را هم کفو غلام غلام علی بن ابی طالب هم نمی دانم تا جواب تو را بدهم و تو را مورد سرزنش قرار دهم. اما بدان که خدا در انتظار عذاب کردن تو و پدر و مادر و برادرت است. تو فرزند همان پدرانی هستی که خدا در قرآن مجید راجع به آنان فرموده: «عاملة ناصبة. تصلی نار حامیة. تسقی من عین آنیة تا آن جا که میفرماید من جوع» ج5ج که تلاش کرده، رنج بیهوده بردهاند. ناچار در آتشی سوزان درآیند. از چشمهای داغ نوشانیده شوند. خوراکی جز خار خشک ندارند، که نه فربه کند، و نه گرسنگی را باز دارد». تو مرا به قتل تهدید میکنی!؟ پس چرا آن کسی را که در رختخواب با زنت زنا می کرد نکشتی؟! در صورتی که روی فرج وی بر تو غلبه یافته بود و در تولید فرزند با تو شریک شد و فرزندی را به تو بست که مال تو نبود! وای بر تو! اگر تو از او انتقام میگرفتی سزاوارتر بود از اینکه مرا تهدید به قتل کنی.
من تو را به این خاطر که به علی ناسزا میگویی ملامت نمی کنم، زیرا او برادر تو را در جنگ کشت. علی و حمزه علیهما السّلام در کشتن جد تو شرکت داشتند تا اینکه بهخاطر نابکاری خویش مستحق آتش جهنم و عذاب دردناک گردید. علی بود که عموی تو را به دستور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تبعید نمود. اما اینکه
گفتی من آرزوی خلافت دارم، به خدا قسم اگر من آرزوی خلافت داشته باشم جا دارد، زیرا مردم به من التماس میکنند که خلیفه باشم. ولی تو نظیر برادرت (معاویه) و خلیفه پدرت نیستی، زیرا برادرت بیشتر از هر کسی از امر خدا تمرّد میکرد و بیش از هر کس طالب ریختن خون مسلمانها و نیز خواهان مقامی بود که شایستگی آن را نداشت. وی مردم را فریب می داد، در حالی که خدا مکر می کند و او بهترین مکر کنندگان است.
اما اینکه گفتی: علی برای قریش بدترین فرد قریش بود، به خدا قسم که علی هیچ مرحومی را تحقیر نکرد و هیچ مظلومی را نکشت.
خطاب به مغیرة بن شعبه/ص 105/(739)
اما تو ای مغیرة بن شعبه! تو حقیقتاً دشمن خدایی، که هم قرآن و هم رسول او را تکذیب می کنی. تویی که زنا کاری، واجب است که حد خدا بر تو جاری شود، زیرا شهود عادل و نیکوکاری بر زناکاری تو شهادت دادهاند، ولی سنگسار نمودن تو به تأخیر افتاده و حق به وسیله باطل و صداقت به واسطه غلط اندازی پایمال شد. این گونه حقوق از دست رفت در حالی که خداوند عذاب دردناک و رسوایی دنیا را برای تو مهیا کرده بود، ولی رسوایی عذاب آخرت به مراتب بیشتر است.
تو بودی که فاطمه زهرا سلام الله علیها را زدی و خون او را ریختی، به طوری که ایشان جنین خود را سقط کرد. تو این عمل را برای اینکه پیامبر خدا را ذلیل و با امر آن حضرت مخالفت کرده باشی و نیز حرمت او را هتک کنی انجام دادی. و این در حالی است که پیامبر خدا به زهرا سلام الله علیها فرموده بود: تو بزرگ زنان اهل بهشت هستی. به خدا قسم که بازگشت تو به سوی آتش است
و وبال سخنانی که گفتی بر علیه تو خواهد بود.
برای کدام یک از این سه موضوع به علی ناسزا میگویی؟ آیا به خاطر نقصان حسب و نسب او؟ یا برای اینکه از پیغمبر اسلام دور است؟ یا عمل ناشایستی در قبال دین اسلام انجام داده است؟ یا به این دلیل که حکم به جور و ستم داده است؟ یا اینکه به دنیا رغبتی داشته است؟ اگر چنین سخنانی بگویی دروغ گفتهای و مردم تو را تکذیب خواهند کرد.
آیا تو گمان می کنی علی عثمان را مظلومانه کشت؟ به خدا قسم که علی پرهیزکارتر و پاکتر از کسی است که او را سرزنش می کند. به جان خودم قسم اگر این طور باشد که علی عثمان را مظلومانه کشته باشد، به تو هیچ ربطی ندارد، زیرا تو عثمان را در زمانی که زنده بود یاری نکردی و پس از مرگ وی هم تعصبی نسبت به وی نداشتی. خانه تو همیشه در طائف بود. تو همیشه خواهان زنان زناکار و طرفدار امور زمان جاهلیت و نابودکننده اسلام بودی، تا اینکه هر چه نباید بشود شد.
اما جواب اعتراض تو به بنیهاشم و بنیامیه؛ مقصود تو این است که خود را نزد معاویه محبوب کنی. اما جواب سخن تو درباره امارت و گفته یارانت راجع به مقام سلطنتی که به دست آورده اید این است که، فرعون مدت چهار صد سال سلطنت کرد و موسی و هارون دو پیامبر بودند که وی را به راه حق دعوت می کردند و چه صدماتی که از فرعون دیدند. مقام خلافت مقامی است که خدا به افراد نیکو کار و تبهکار عطا میکند. لذا خداوند میفرماید: «و إن أدری لعله فتنة لکم و متاع إلی حین»(6) و نمیدانم، شاید آن برای شما آزمایشی و تا چندگاهی وسیله برخورداری باشد». و نیز میفرماید: «و إذا أردنا أن نهلک قریة أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحقّ
علیها القول فدمّرناهم تدمیراً» ج7ج و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم، خوش گذرانانش را وا می داریم تا در آن به انحراف و فساد بپردازند، و در نتیجه عذاب بر آن شهر لازم گردد، پس آن را یک سره زیر و زبر کنیم.
خروج امام از جلسه مناظره
امام حسن علیه السّلام پس از اینکه عموم آنان را مجاب نمود، برخاست و لباس های خود را تکانید، در حالی که این آیه را تلاوت میکرد: «الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات»، به خدا قسم ای معاویه، مقصود از این آیه تو و یارانت و ایشان و پیروانشان هستند، «و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات أولئک مبرّون مما یقولون لهم مغفرة و رزق کریم» و مقصود از این قسمت آیه علی بن ابی طالب و یاران و پیروانش هستند.
سپس امام حسن علیه السّلام در حالی خارج شد که به معاویه میفرمود: عاقبت بدی را که به خاطر اعمال و جنایاتت نصیبت شد بچش و برای عذاب هایی که خدا برای تو و یارانت از قبیل رسوایی دنیوی و عذاب دردناک اخروی آماده کرده است، مهیا باش!
پس از این جریان، معاویه به یاران خویش گفت: شما نیز کیفر جنایت هایی را که مرتکب شده اید، بچشید! ولیدبن عقبه در جوابش گفت: به خدا قسم ما نچشیدیم مگر آنطور که تو چشیدی، امام حسن تنها به تو گستاخی کرد.
معاویه گفت: آیا من نگفتم شما نمیتوانید از این مرد انتقام بگیرید؟ ای کاش شما اطاعت امر مرا می کردید، یا از این مرد که شما را رسوا کرد انتقام می گرفتید! به خدا قسم امام حسن برنخاست مگر اینکه این خانه در نظر من تاریک گردید، من
تصمیم داشتم به وی آسیبی بزنم، نه امروز و نه بعد از این، خیر و فایدهای در وجود شما نخواهد بود.
ورود مروان به ماجرا: راوی میگوید: وقتی این مناظرات و مکالمات به گوش مروان بن حکم رسید و شنید معاویه و یارانش به وسیله امام حسن رسوا شدند، نزد آنان رفت. زمانی که به آنجا رسید، آنان در خانه معاویه نزد او بودند. مروان پرسید، چه توهینی از امام حسن به شما وارد شده!؟ گفتند: هر چه شنیدی صحیح است. مروان گفت: پس چرا مرا احضار نکردید! به خدا قسم که من حسن و پدر و اهل بیت او را به نحوی فحش می دادم که ورد زبان غلامان و کنیزان شود. معاویه گفت: این گروه در مورد تو غافلگیر نمی شوند، آنها از سوابق مروان در بد زبانی و فحاشی خبر دارند. مروان به معاویه گفت: پس به دنبال حسن بفرست تا بیاید. وقتی معاویه به سراغ امام حسن علیه السّلام فرستاد، آن حضرت به فرستاده معاویه فرمود: این شخص عصیان گر از من چه میخواهد؟ به خدا قسم اگر بخواهد زبان درازی کند گوش او را از ننگ و عارهایی که دارد به نحوی خسته میکنم که تا قیام قیامت باقی بمانند.
بازگشت امام به جلسه مناظره: هنگامی که امام حسن علیه السّلام برخاست و متوجه آنان شد، دید ایشان در همان حالی که بودند در مجلس معاویه حضور دارند و مروان هم به ایشان اضافه شده است. امام حسن علیه السّلام رفت و نزد معاویه و عمرو بن عاص بر سر تخت نشست و به معاویه فرمود: برای چه به دنبال من فرستادی؟ معاویه گفت: من سراغ تو نفرستاده ام بلکه مروان تو را خواسته است.
مروان به امام حسن گفت: تو به مردان قریش فحاشی کرده ای!؟
فرمود: اکنون چه تصمیمی داری؟ مروان گفت: به خدا قسم من تو و پدر و اهل بیت تو را به نحوی ناسزا و فحش خواهم گفت که ورد زبان غلامان و کنیزان شود. امام حسن در جوابش فرمود: من به تو و پدرت فحش ندادهام، ولی خداوند عزّ و جلّ تو، پدر و اهل بیت و ذریه تو را لعنت کرده است و هر کسی را که از صلب پدر تو تا قیام قیامت به وجود بیاید، به زبان پیغمبر خویش لعنت نموده است.
ای مروان! به خدا قسم نه تو و نه احدی از آن اشخاص که در زمانی که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله تو و پدرت را لعنت می کرد حضور داشتند، منکر این مطلب نخواهید شد. خدا تو را می ترساند، ولی به تو جز طغیان و سرکشی چیزی اضافه نخواهد شد. خدا و رسول راست میگویند، چرا که در قرآن آمده است:« و الشجرة الملعونة فی القرآن و نخوّفهم فما یزیدهم إلا طغیاناً کبیراً» جو نیز آن درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را بیم می دهیم، ولی جز بر طغیان بیشتر آنها نمیافزاید.» ای مروان! تو و ذریه تو از همان شجره ملعونی هستید که در قرآن یاد شده.
ناگاه معاویه برجست و دست خود را بر دهان امام حسن نهاد و گفت: ای ابا محمّد! تو که فحاش نبودی!؟ پس از این جریان بود که امام حسن برخاست و لباس خود را تکان داد و از مجلس خارج شد. سپس آن گروه برخاستند و با صورتی سیاه و خشم بسیار و اندوهی شدید از آن مجلس خارج شدند.
ماخذ: احتجاج طبرسی، ترجمه بهراد جعفری، ج 1 ص 269 تا 276، بحار الانوار ج 44، ص 70
(1) مائده، 88-87 . (2) فتح، 52.
(3) سجده، 18. (4) حجرات، 6 .
(5) غاشیة، 7-3 . (6) انبیاء، 111 .
(7) اسراء، 16 . (8) نور، 26.
(9) اسراء، 60.
ناصبی بودن معاویه+سند/ص 122/(739)
ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء چنین می گوید :
... ثُمَّ نَوَاصِبُ: وَهُمُ الَّذِینَ حَارَبُوا عَلِیاً یوْمَ صِفِّینَ ...
نواصب کسانی هستند که با علی ( علیه السلام ) در روز صفین جنگیدند
سیر أعلام النبلاء ج5 ص374 ، المولف : شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایماز الذهبی (المتوفی : 748ه)، المحقق : مجموعة من المحققین بإشراف الشیخ شعیب الأرناووط، الناشر : موسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 ه / 1985 م، عدد الأجزاء : 25 (23 ومجلدان فهارس)
همگان می دانند که معاویه ( خان دایی اهل سنت ) در این جنگ بوده است و لذا در جرگه نواصب است ...
نام کتاب :
الانتصار(أهم مناظرات الشیعة فی شبکات الإنترنت)/ص 123/(739)
نویسنده : العاملی جلد : 8 صفحه : 220 یقتل یوم الفتح . . . انتهی . فهذه ثلاثة براهین تبطل قول ابن کثیر فی تفضیل معاویة بکتابة الوحی وتجتث هذه الفضیلة من جذورها .
قلت : وأما من احتج بحدیث : الله الله فی أصحابی ، لو أنفق أحدکم مثل أحد ذهباً ما بلغ مد أحدهم ولا نصیفه ، فنقول له : جاءت فی صحیح مسلم وغیره من طرق مناسبة هذا الحدیث حتی یعرف معناه ، وهو ما رواه أبو هریرة رضی الله عنه قال : کان بین خالد وعبد الرحمن بن عوف خصومة فسب خالد عبد الرحمن ، فقال رسول الله صلی الله علیه وسلم لما بلغه ذلک : دعوا لی أصحابی أو أصیحابی ، فإن أحدکم لو أنفق مثل أحد ذهباً لم یدرک . مد أحدهم ولا نصیفه . قال عنه الهیثمی فی المجمع : 10 / 15 : رجاله رجال الصحیح غیر عاصم بن أبی النجود وقد وثق . انتهی .
قلت : وأخرجه مسلم برقم ( 2540 ) ، فاصطلاح الصحابی عند الصحابة والسلف کان لمن له سابقة فی الإسلام . ولنا رسالة طویلة الذیل فی هذه المسألة استقصینا فیها البحوث المتعلقة بها بأدلتها . انتهی .
وکتب رائد جواد فی شبکة الموسوعة الشیعیة بتاریخ 4 - 3 - 2000 الثانیة عشرة والنصف صباحاً ، موضوعاً بعنوان ( أصحیحٌ ما یرویه الإمام أحمد فی مُسنده عن معاویة ؟ ! ! ) ، قال فیه :
أخرج الإمام أحمد بن حنبل فی مسنده عن عبد الله بن بریدة قال : دخلت أنا وأبی علی معاویة فأجلسنا علی الفراش ، ثم أُتینا بالطعام فأکلنا ثم أتینا بالشراب فشرب معاویة ! ثم ناول أبی ثم قال : ما شربته منذ حرمه رسول الله
نامه محمد بن ابی بکر به معاویه/ص 125/(739)
از جمله سخنان بزرگان اسلام، که معاویه را می شناساند، نامه ای است که فرزند خلیفه اول، محمد بن ابی بکر، به او نوشته است. این نامه، در کتابهای معتبر و سنی و شیعه نقل شده است. در اینجا، ترجمه این نامه را می آوریم :
بسم الله الرحمان الرحیم.
از محمد بن ابی بکر به آن گمراه، معاویه بن صخر.
سلام بر پیروان خدا، آن کسان که حکومت مرد خدا را پذیرفتند. اما بعد، خداوند، با جلال و عظمت و نیرو و قدرت خویش، خلق را بیافرید، بی هیچ گونه رنج و ناتوانی و بی هیچ نیاز و حاجتی به آفریدن آفریدگان، بلکه خلق را آفرید تا بندگان و پرستندگان او باشند... آنگاه، با علم خویش (به حقیقتهای کسان و چیزها) به گزینش پرداخت. و از میان آفریدگان همه، محمد (ص) را ویژه گرفت و برگزید. پس، آنگاه رسالت خویش را به او اختصاص داد، و او را برای قبول وحی بگزید، و بر امر دین امین داشت، و به پیامبری مبعوث کرد. بدان سان که کتابهای آسمانی پیش از خویش استوار گیرد، و به شرایع و احکام (تازه) رهنمون باشد. پس محمد، مردمان را، با فرزانگی و پند نیکو، به راه دعوت کرد. نخستین کس که دعوت او را پذیرفت، و به سوی او گرایید، و موافقت او کرد، و اسلام آورد، و تسلیم او امر و احکام او شد، برادرش، و پسرعمویش، علی بن ابیطالب بود.
علی به خدا و امر غیبی خدا، که محمد می گفت، ایمان آورده، و پیامبر را بر همه خویشان و نزدیکان مقدم داشت، و در هر امر هول آوری جان پناه اوگشت. و در هر خوف و خطری جان او چون جان خویش گرفت. با دشمنان او جنگید و با یاران او یار شد. علی
همواره اینچنین بود، جان بر کف گرفته، در لحظه های سختی و تنگی، و در پهنه های ترس خیزکارزاران؛ اینچنین بود که چنان مجاهد دلاوری شد بی نظیر، و چنان فداکاری بی مانند!
اکنون می نگرم که تو خود را با او همرده می گیری! با آنکه تو، تویی، و او، او. آن مجاهد مبرز پیشی گیرد در هر کار خیر. او که نخستین مسلمان است دارای پاکترین نیتها و پاکیزه ترین فرزندان. او که بهترین زنان، همسر اوست و بهترین مردان (پیامبر) پسرعموی او. و تو همان ملعون پسر ملعونی. تو همانی که با پدرت، پیوسته برای دین خدا فتنه ها انگیختند، و برای خاموش کردن نور خدا کوشها کردی. برای این کار همی سپاه گرد آوردید، و همی هزینه صرف کردید، و همی با قبایل عرب هم پیمان شدید. پدرت در همین راه و اعتقاد (دشمنی دین خدا و پیامبر خدا) مرد، و تو در این راه جانشین او گشتی. شاهد اینکه تو چنینی، اطرافیان تواند که دور تو را گرفته اند، یعنی باقی ماندگان جنگ احزاب، و سران و پیشروان نفاق و دشمنی با پیامبر خدا. چنانکه گواه و شاهد پاکی و حقانیت علی، صرف نظر از فضایل آشکار او و سابقه او در اسلام، یاران اویند، که فضیلت آنان در قرآن ذکر شده است و خداوند آنان را (چه مهاجرین و چه انصار) ستوده است. اینانند سپاهیان او که اکنون در رده های سلحشورانه گرد او را گرفته اند، شمشیر می زنند، و خون خود را در رکاب او می ریزند. چون می داند که راه درست دین، راه اوست، و گمراهی و شقاوت، در مخالفت و ستیز با او.
وای بر تو ای معاویه! چگونه خودت را با علی در یک ردیف می نهی؟ با اینکه علی وارث پیامبر و وصی اوست و داماد او، او نخستین پیرو پیامبر است، و آخرین کسی است که پیامبر با او سخن
گفته است، و راز دین را با را او در میان نهاده است، و امر دین را به او سپرده است، در حالی که تو دشمن پیامبر خدایی و پسر دشمن پیامبر. اکنون تا می توانی از این راه باطلی که در پیش گرفته ای بهره ببر، عمرو عاص نیز تا می تواند تو را در این گمراهی مدد کند! اجل تو نزدیک شده است، و دستانگری تو رو به سستی نهاده است. به زودی پدیدار خواهد گشت که عاقبت بلند پایه از آن کیست؟ بدان، که تو با خدا دستان می زنی، و از کید خدایی خود را در امان پنداشته ای، و از فرج خدایی نا امید گشته ای. خدا در کمینگاه تو است، و تو غافل، خداوند و خاندان پیامبر، از تو بی نیازند.
«والسلام علی من اتبع الهدی»
بدین گونه دانسته می شود که مسلمان شدن این کسان و همانندان آنان، ازروی باور و عقیده نبوده است، بلکه چون دریافتند که دیگر دشمنی با اسلام، از خارج محیط اسلام، سودی ندارد و ممکن نیست، وارد اسلام شدند و به دشمنی از داخل و کارشکنی از درون پرداختند، و خود را خودی نشان دادند تا بتوانند بیگانگی کنند، و در پیشرفت اسلام و نفوذ جوهر آن، و نیرومند شدن رهبران راستین آن (که پیامبر تعیین کرده بود) شکست وارد سازند.
منابع
محمدرضا حکیمی- بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی- صفحه 55- 58
کلید واژه ها
اصحاب امام علی (ع)- محمد ابن ابی بکر- حوادث تاریخی- سخن- معاویه- تاریخ اسلام-
نظر امام علی علیه السلام درباره پیروزی معاویه در عمل/ص 130/(739)
در نهج البلاغه درباره موفقیت در عمل یا پیروزی در عمل مطلبی آمده است. امام علی (ع) و معاویه، دو حزب، دو گروه، دو جمعیت با دو طرز تفکر و با دو فلسفه اجتماعی، در مقابل یکدیگر ایستاده و با هم مبارزه می کنند. طرفداران معاویه برای خودشان یک تئوری و یک طرح دارند و می گویند پیشوای ما معاویه است و معاویه هم برای خودش فرضیه هائی درست کرده و اسلامی ساخته است.
علی (ع) وقتی با اصحاب خودش صحبت می کند، آنها را مورد تعرض قرار می دهد و به صورت یک پیش بینی به آنها می گوید : معاویه و اصحابش بر شما پیروز خواهند شد؛ یعنی با این که تئوری شما حق است و شما دنبال یک امام و رهبر حقی هستید و خدای متعال هم در قرآن کریم فرموده است که حق بر باطل پیروز استو با اینکه آنها دنبال رهبر باطلی هستند و خدا هم فرموده که باطل در نهایت امر شکست می خورد، با این حال به شما می گویم که با این وضعیتی که از شما می بینم آنها بر شما پیروز می شوند: «وانی والله لاظن ان هولاء القوم سیدالون منکم؛ به خدا سوگند من گمان می کنم که پیروان معاویه بر شما حکومت کنند». (نهج البلاغه/ خطبه 25)
علت چیست؟ وقتی به عده ای در دنیای امروز گفته می شود علی (ع) بر حق بود یا معاویه؟ طبق عمل که یک فرضیه، حقانیت خود را در عمل ثابت می کند، می گویند: ما می بینیم معاویه در مبارزه پیروز شد و علی شکست خورد. علی پس از چهار سال و چند ماه خلافت کشته شد، ولی معاویه بر سراسر کشور اسلامی مسلط
گردید، پس این دلیل بر حقانیت معاویه و عدم حقانیت علی است. مگر عده ای همین حرف را نگفتند؟ مگر هنوز در دنیا افرادی نیستند که همین حرف را می زنند؟ اینها طبق فلسفه عمل یا پراگماتیسم پیش می آیند، می گویند از نظر فلسفه عمل، نباید دنبال این حرفها برویم که علی چه می گفت و معاویه چه می گفت، آیا علی تابع قرآن بود، تابع سنت پیامبر اکرم (ص) بود، معاویه چگونه آدمی بود. ما به نتیجه عمل نگاه می کنیم، می بینیم معاویه در عمل بر علی پیروز شد؛ پس حق با معاویه بود، زیرا دلیل بر حقانیت یک تئوری، یک مکتب و یک طرح، پیروزی عملی است.
اما جواب مسئله را خود علی (ع) می دهد: شما در اینجا بسیط فکر می کنید و می گوئید پیروان معاویه از یک طرح پیروی می کنند و او را پیشوا قرار داده اند و معاویه برای زندگی و اجتماع یک طرح و یک مکتب دارد و علی هم یک طرح و یک مکتب دارد و چون مکتب معاویه بر مکتب علی پیروز شد، این دلیل بر حقانیت مکتب معاویه است.
اگر اینجا فقط همین دو فرضیه وجود می داشت، یعنی مسئله به همین سادگی مطرح بود که معاویه است و یک مکتب و این مکتب صددرصد پیاده می شود، و علی است و یک مکتب و این مکتب هم صد در صد پیاده می شود و معاویه پیروز می شود مطلب درست بود، چون دو فرضیه بیشتر وجود نداشت: مکتب علی و مکتب معاویه، مکتب حق و مکتب باطل. واقعا وقتی بیش از دو فرضیه وجود نداشته باشد، مطلب از همین قبیل است: اگر علی بر حق است حتما پیروز می شود، و اگر معاویه پیروز شود دلیل بر این است که او بر حق است.
علی (ع) می گوید مطلب اینطور نیست، فرضیه های دیگری در
اینجا وجود دارد که این پیروزی ربطی به مکتب علی و مکتب معاویه ندارد. راز پیروزی معاویه و شکست شما در امری است که نه به مکتب معاویه مربوط است و نه به مکتب علی، امری است مربوط به روحیه شما.
تعبیر امام این است: «باجتماعهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم؛ در اثر اتحاد آن ها روی باطل و شکاف شما در حق». (نهج البلاغه خطبه 25) اگر کسانی از دور قضایا را نگاه کنند و همینطور سطحی قضایا را بسنجند می گویند: این مکتب علی است که دارد شکست می خورد، و آن هم مکتب معاویه است که دارد پیروز می شود، پس حق با معاویه است؛ اما این استدلال، غلط است.
این مکتب علی نیست که شکست می خورد، این مردم عراق هستند که شکست می خورند به دلیل این که اسماً دنبال مکتب علی هستند ولی عملاً دنبال مکتب علی نیستند. امروز در دنیا بسیاری از افراد، نظیر این حرفها را بر اساس مسلک فلسفه عمل می گویند، ولی با ساده اندیشی که برتراند راسل و امثال او به این ساده اندیشی ها توجه کرده اند.
منابع
مرتضی مطهری- شناخت- صفحه 226- 229
کلید واژه ها
امام علی (ع)- پیروزی- حق - باطل- جامعه اسلامی- اعمال - ایمان- فلسفه
نقش معاویه در قتل عثمان+سند/ص 133/(739)
آیا معاویه در قتل عثمان، نقشی داشته است؟
در رابطه با نقش معاویه در قتل عثمان، ابن قتیبه دینوری در کتاب الإمامة و السیاسة مینویسد :
و کتب إلی أهل الشام عامة و إلی معاویة و أهل دمشق خاصة: ... فیا غوثاه یا غوثاه و لا أمیر علیکم دونی، فالعجل العجل یا معاویة و أدرک ثم أدرک و ما أراک تدرک.عثمان، نامه نوشت به مردم شام و معاویه و اهل دمشق: ... ، به فریاد من برسید که مردم مدینه، تصمیم به قتل من گرفتهاند. بشتاب بشتاب ای معاویه، به داد من برس، به داد من برس، گمان نمیکنم که به داد من برسی.(الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الشیری، ج1، ص54)
در تاریخ یعقوبی، جلد2، صفحه 175 آمده است:معاویه با 12 هزار نیرو برای یاری عثمان از شام به طرف مدینه حرکت کرد. در 30 کیلومتری مدینه، لشکر را در آنجا نگهداشت تا خودش بیاید به مدینه و خبر بگیرد. وقتی به مدینه آمد، عثمان از او سوال کرد: ای معاویه، پس نیروهایت کجایند؟ معاویه گفت: آمدهام خبر بگیرم تا ببینم در مدینه چه خبر است. عثمان گفت: من که نامه نوشتم و قضایا را مطرح کردم. ... . بعد از مشاجراتی، عثمان گفت:لا والله و لکنک أردت أن أقتل فتقول: أنا ولی الثأر. إرجع، فجئنی بالناس! فرجع، فلم یعد إلیه حتی قتل.به خدا سوگند! تو میخواهی من کشته شوم تا به بهانه خونخواهی من، قیام کنی. برو و با نیروهایت بیا. معاویه رفت و برنگشت تا این که عثمان کشته شد.
بلاذری در کتاب أنساب الأشراف، جلد6، صفحه 188 و ابن شبة در تاریخ مدینه، جلد4، صفحه 1289 از قول یزید بن اسد صراحت دارد :
معاویه، نیروهای کمکی را که از شام آورده بود، به مدینه نیاورد و در وسط راه، معطل کرد؛ زیرا:و إنما صنع ذلک معاویة لیقتل عثمان، فیدعو إلی نفسه.معاویه میخواست که عثمان کشته شود تا مردم را به بیعت خودش فرا بخواند.
طبری در تاریخش از شبث بن ربعی نقل میکند و صراحت دارد:به معاویه میگویند:و قد علمنا أن قد أبطأت عنه بالنصر و أحببت له القتل لهذه المنزلة التی أصبحت تطلب.ما میدانیم که تو در یاری عثمان، کوتاهی کردی و میخواستی که او کشته شود تا بعد از او، خلافت را برای خودت قرار بدهی.(تاریخ الطبری، ج3، ص 570 کامل لإبن الأثیر، ج3، ص286)
ابو الطفیل از صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و با معاویه، گفتگویی دارد و معاویه به او میگوید:چرا شما عثمان را یاری نکردید؟ ابو الطفیل میگوید:ما منعک من نصره أو تربصت به ریب المنون و کنت فی أهل الشام و کلهم تابع لک فیما ترید؟ قال معاویة: أو ما تری طلبی بدمه؟ قال: بلی، و لکنک کما قال أخو جعفی :
لا ألفینک بعد الموت تندبنی
و فی حیاتی ما زودتنی زادی
تو چرا یاری نکردی؟ تو که در شام بودی و همه، پیرو تو بودند. معاویه گفت: نمیبینی که من برای خونخواهی عثمان قیام کردهام؟ ابو الطفیل گفت: بله، میبینیم، ولی به قول شاعر:شما در زمان حیات من، یک بار هم به دیدار من نیامدی ولی بعد از مرگ من، ناله و سر و صدا میکنی و به سینه میزنی؟!(أسد الغابة لإبن الأثیر، ج5، ص234 الإستیعاب لإبن عبد البر، ج4، ص1697 تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج26، ص116 الامامة و السیاسة لإبن قتیبة
الدینوری، تحقیق الشیری، ج1، ص215)یعنی این که در زمان حیات عثمان، عکسالعملی نشان ندادی، ولی امروز برای او، فریاد میزنی وا مظلوما؟!
مانند همین درگیری، میان عمرو بن عاص و معاویه بود و عمرو بن عاص به معاویه گفت:قاتل حقیقی عثمان، تو بودی.(أنساب الأشراف للبلاذری، ص288 الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج1، ص88)
امیرالمومنین (علیه السلام) در نهجالبلاغه در چند جا صراحت دارد که ای معاویه! قاتل واقعی عثمان، تو بودی و بس.فأما إکثارک الحجاج فی عثمان و قتلته، فإنک إنما نصرت عثمان حیث کان النصر لک و خذلته حیث کان النصر له.روزی که یاری تو برای عثمان به درد میخورد، یاری نکردی.(نهجالبلاغه، نامه37)در جای دیگر آمده است که امیرالمومنین (علیه السلام) به معاویه نامه نوشت:فوالله ما قتل ابن عمک غیرک.غیر از تو، کسی قاتل عثمان نبود.(العقد الفرید، ج3، ص333)امیرالمومنین (علیه السلام) در نهجالبلاغه میگوید:و لعمری! ما قتله غیرک.قسم به جان خودم! غیر از تو، کسی عثمان را نکشت.(نهجالبلاغه، نامه10 شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید، ج15، ص84)یعنی شما آمدید کوتاهی کردید و مردم آمدند عثمان را به قتل رساندند.
وضع کوفه پس از مرگ معاویه/ص 137/(739)
معاویه در ماه رجب سال شصتم هجری در دمشق درگذشت. هنگام مرگ وی یزید در حوارین بسر می برد. چون به دمشق رسید و مردم با او بیعت کردند نامه ای به ولید بن عتبه والی مدینه نوشت که: حسین بن علی و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر را رها مکن تا از آنان به خلافت من بیعت بگیری. والی مدینه از مروان ابن حکم در این باره مشورت خواست. مروان گفت: اگر رأی مرا می پذیری هم اکنون که مردم از مرگ معاویه آگاه نشده اند پسر زبیر و حسین ابن علی را بخواه! اگر بیعت کردند کار تمام است وگرنه گردن آنان را بزن. چه اگر اینان بیعت نکنند و مردم بدانند معاویه مرده است گرد حسین و پسر زبیر را خواهند گرفت و فتنه بزرگ خواهد شد. اما پسر عمر مرد جنبش نیست مگر آنکه مردم بسر وقت او روند و خلافت را به وی سپارند. ولید پی آنان فرستاد. عبدالله ابن زبیر و حسین (ع) در مسجد بودند که فرستاده والی رسید و پیام او را بایشان رسانید. به او گفتند نزد امیر برو. و بگو هم اکنون خواهیم آمد. چون فرستاده حاکم بازگشت ابن زبیر از حسین پرسید برای چه ما را خوانده اند؟
گمان دارم معاویه مرده و ولید می خواهد تا کسی آگاه نشده از ما بیعت بگیرد. عبدالله گفت: من نیز چنین می پندارم اکنون تو چه می کنی؟
نزد حاکم می روم اما برای آنکه مبادا آسیبی به من برسانند چند تن از کسانم را با خود می برم و بر در خانه ولید می گمارم اگر کار به جدال کشید آنان بیاری من خواهند آمد.
حسین نزد ولید رفت و پس از آنکه حاکم وی را از مرگ معاویه آگاه کرد از او خواست تا بیعت یزید را بپذیرد. حسین گفت مانند
من کسی پنهان بیعت نمی کند مردمان را بخواه مرا نیز بخواه تا ببنیم چه می شود. ولید گفت به سلامت بازگرد. مروان به ولید گفت او را رها مکن! که اگر بیعت نکرده برود دیگر هرگز به او دست نخواهی یافت اگر بیعت نکند او را بکش. حسین برآشفت و گفت: نه تو می توانی مرا بکشی و نه او. سرانجام حسین و پسر زبیر بیعت نکرده از مدینه رهسپار مکه گشتند.
در همین روزها که دمشق نگران بیعت نکردگان حجاز بود، در کوفه حوادثی می گذشت که از طوفانی سهمگین خبر می داد. شیعیان علی که در مدت بیست سال حکومت معاویه صدها تن کشته داده بودند و همین تعداد و یا بیشتر از آنان در زندان بسر می برد همین که از مرگ معاویه آگاه شدند نفسی براحت کشیدند. ماجراجویانی هم که ناجوانمردانه علی را کشتند و گرد پسرش را خالی کردند تا دست معاویه در آنچه می خواهد باز باشد و به حکم من اعان ظالما سلطه الله علیه (کسی که ستمکاری را یاری کند خدا آن ظالم را بر وی مسلط خواهد کرد «حدیث کنز العمال)» همین که معاویه به حکومت رسید و خود را از آنان بی نیاز دید به آنها اعتنای درستی نکرد؛ از فرصت استفاده کردند و در پی انتقام برآمدند تا کینه ای که از پدر در دل دارند از پسر بگیرند. دسته بندی ها شروع شد. شیعیان علی در خانه سلیمان ابن صرد خزاعی گرد هم آمدند، سخنرانی ها آغاز شد. میزبان که سرد و گرم روزگار را چشیده و بارها رنگ پذیری همشهریان خود را دیده بود گفت: مردم اگر مرد کار نیستید و بر جان خود می ترسید بیهوده این مرد را مفریبید. از گوشه و کنار فریادها بلند شد که: ابدا ابدا ما از جان خود گذشتیم با خون خود پیمان بستیم که یزید را سرنگون خواهیم کرد و حسین را به خلافت خواهیم رساند. سرانجام نامه نوشتند: سپاس خدا را
که دشمن ستمکار ترا در هم شکست. دشمنی که نیکان امت محمد را کشت و بدان مردم را بر سر کار آورد. بیت المال مسلمانان را میان توانگران و گردنکشان قسمت کرد. اکنون هیچ مانعی در راه زمامداری تو نیست. حاکم این شهر نعمان ابن بشیر در کاخ حکومتی بسر می برد. ما نه با او انجمن می کنیم و نه در نماز او حاضر می شویم. تنها این نامه نبود که چندین تن از شیعیان پاک دل و یک رنگ حسین برای او فرستادند. شمار نامه ها را صدها و بلکه هزارها گفته اند. اما در همان روزها که پیکی از پس پیکی از کوفه به مکه می رفت و چنانکه نوشته اند گاه یک پیک چند نامه با خود همراه داشت نامه برانی هم میان کوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه هایی با خود همراه داشتند که در آن به یزید چنین نوشته شده بود: اگر کوفه را می خواهی باید حاکمی توانا و با کفایت برای این شهر بفرستی چه نعمان ابن بشیر مردی ناتوان است یا خود را به ناتوانی زده است. متأسفانه تاریخ متن همه آن نامه ها را که به مکه و دمشق فرستاده شده و نیز نام امضا کنندگان آن را برای ما ضبط نکرده است. اگر چنین اسنادی را در دست داشتیم یا اگر آن نامه ها تا امروز مانده بود مطمئنا می دیدیم که گروهی بسیار به خاطر محافظه کاری و ترس از روز مبادا زیر هر دو دسته از نامه ها را امضا کرده اند. ولی خوشبختانه تاریخ نام چند تن از نامه نگاران به مکه را برای ما ضبط کرده است. که دعوت آنان از حسین با عبارتی شیواتر از دیگر نامه ها بود و هم آنها در روز دهم محرم پیش از آنان که به او نامه ننوشته بودند کار را بر وی سخت گرفتند.
منابع سیدجعفر شهیدی- قیام حسین (ع)- صفحه 112- 115
کلید واژه ها
تاریخ اسلام- امام حسین(ع)- مورخان- معاویه- واقعه کربلا-
وضعیت حقوق اجتماعی ایرانیان در زمان معاویه/ص 141/(739)
ایرانیان مسلمان در زمان امویان و به خصوص شخص معاویه از وضعیت حقوق اجتماعی مناسبی برخوردار نبودند. چنانکه می دانیم از سال 41 هجری تا 132 یعنی نزدیک یک قرن امویان بر جهان اسلام حکومت راندند. امویان، اصلی را که اسلام میرانده بود، یعنی امتیازات قومی و نژادی، کم و بیش زنده کردند، میان عرب و غیرعرب بالخصوص ایرانی تبعیض قائل می شدند، سیاستشان سیاست نژادی بود. امویان حساسیت خاصی علیه ایرانیان داشتند که با سایر نژادهای غیرعرب مثلا قبطیها، نداشتند. علت اصلی این حساسیت تمایل نسبی ایرانیان نسبت به علویین خصوصا شخص امام علی (ع) بود، نقطه حساس سیاست اموی جنبه ضد علوی آن است و نظر به اینکه سیاست علوی بر اجراء جنبه های ضد نژادی و ضد طبقاتی اسلام بود و طبعا اجراء این اصل بر عرب خصوصا قریش که خود را نژاد برتر می دانست دشوار بود، امویان از نخوت عربی و قرشی به سود حکومت خویش بر ضد علویان استفاده می کردند. به همین جهت امویان با هر عنصر طرفدار علویین اعم از عرب یا ایرانی یا آفریقایی یا هندی مبارزه می کردند، مظالمی که آل علی و پیروان عربشان از امویان دیدند از مظالمی که بر ایرانیان در آن دوره وارد شد بسی بیشتر و جانگدازتر بوده است. تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی که بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود، این انحراف به وسیله اعراب به وجود آمد.
سیاست امویها بر اصل تفوق عرب بر غیرعرب پایه گذاری شد. معاویه به صورت بخشنامه به همه عمال خویش اطلاع داد که برای عرب حق تقدم قائل شوند. معاویه در نامه معروفی که برای زیاد بن ابیه والی عراق فرستاد، نوشت: مراقب ایرانیان مسلمان باش، هرگز آنان را با عرب همپایه قرار نده، عرب حق دارد از آنها زن بگیرد و آنها حق ندارند از عرب زن بگیرند، عرب از آنها ارث ببرد و آنها از عرب ارث نبرند. حتی الامکان حقوق آنها کمتر داده شود، کارهای پست به آنها واگذار شود، با بودن عرب غیرعرب امامت جماعت نکند، در صف اول جماعت حاضر نشوند، مرزبانی و قضاوت را به آنها وا مگذار. این عمل ضربه مهلکی بر پیکر اسلام وارد کرد. منشأ اصلی تجزیه شدن حکومت اسلامی، به صورت حکومتهای کوچک همین کار بود. بدیهی است که هیچ ملتی حاضر نیست تفوق و قیمومت ملت دیگر را بپذیرد. ایرانیان اسلام را پذیرفته بودند نه عرب را. اسلام از آن جهت مقبول همه ملتها بود که علاوه بر سایر مزایایش، رنگ قومی و نژادی نداشت، جهانی و انسانی بود.
ایرانیان و همچنین سایر مسلمانان غیرعرب به هیچ وجه حاضر نبودند سیادت عرب را بپذیرند. عکس العمل ابتدایی که ایرانیان در مقابل این تبعیضات نشان دادند بسیار منطقی و انسانی بود. آنها عرب را به کتاب خدا دعوت کردند. گفته رسول خدا راست آمد که فرمود: «به خدا قسم آخر کار عجم شما را به دین اسلام و کتاب خدا دعوت خواهد کرد آن چنان که در اول کار آنها را به کتاب خدا دعوت کردید» (سفینة البحار، ماده ولی در قیامهایی از جمله قیام ابومسلم و نهضت شعوبیگری که در صدر اسلام از طرف مسلمانان ایرانی صورت گرفت سخن از تساوی انسانهاست نه فضیلت عجم بر عرب).
منابع
مرتضی مطهری- خدمات متقابل ایران و اسلام- صفحات 583-584 و 357-359 و 127- 129
کلید واژه ها
تاریخ اسلام- حقوق اجتماعی- سیاست- معاویه- ایرانیان-
معاویه و شهادت امام حسن علیه السلام+سند/ص 144/(739)
سبط ابن جوزی حنفی در باب سبب وفات امام مجتبی علیه السلام، بعد از ذکر گروهی از علمای اهل سنت که اعتقاد به دستور معاویه برای مسمومیت حسن بن علی علیهما السلام داشتند، مینویسد :
قال علماء السیر: منهم ابن عبد البر سمته زوجته جعدة بنت الأشعث بن قیس الکندی.و قال السدی: دس الیها یزید بن معاویة أن سمی الحسن وأتزوجک فسمته فلما مات ارسلت الی یزید تسأله الوفاء بالوعد فقال أنا والله ما ارضاک للحسن افنرضاک لأنفسنا.
و قال الشعبی: إنما دس الیها معاویة فقال سمی الحسن وأزوجک یزید وأعطیک مائة الف درهم فلما مات الحسن بعث الی معاویة تطلب انجاز الوعده فبعث الیها بالمال وقال: إنی احب یزید وأرجو حیاته لولا ذلک لزوجتک ایاه.
و قال الشعبی: ومصداق هذا القول أن الحسن کان یقول عند موته وقد بلغه ما صنع معاویة لقد عملت شربته وبلغ امنیته والله لا یفی بما وعد ولا یصدق فیما یقول.
و قد حکی جدی فی کتاب الصفوة قال: ذکر یعقوب بن سفیان فی تاریخ أن جعدة التی سمته وقال الشاعر فی ذلک :
تغر فکم لک من سلوة
تفرح عنک غلیل الحزن
بموت النبی وقتل الوصی
وقتل الحسین وسم الحسن
و قال ابن سعد فی الطبقات: سمه معاویة مرارا لأنه کان یقدم علیه الشام هو وأخوه الحسین (علیه السلام).
سبط بن الجوزی الحنفی، شمس الدین أبوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبد الله البغدادی (متوفای654ه)، تذکرة الخواص، ص191 192، ناشر: موسسة أهل البیت بیروت، 1401ه 1981م.
علما تاریخ و از جمله ابن عبد البر گفتهاند: جعده دختر اشعث بن قیس همسر امام مجتبی علیه السلام آن حضرت را مسموم کرد.
سدی گفته: یزید معاویه مخفیانه به او پیام داد که اگر حسن را مسموم کنی، من با تو ازدواج خواهم کرد، پس جعده مسموش کرد، وقتی امام حسن از دنیا رفت، جعده کسی را پیش یزید فرستاد تا به وعدهاش وفا کند، یزید در جواب گفت: سوگند به خدا ما از کاری که با حسن کردی راضی نبودیم؛ آیا در حق خودمان به آن رضایت خواهیم داد؟
شعبی گفته: معاویه مخفیانه به او پیام داد و گفت: حسن را مسموم کن تا تو را به ازدواج یزید درآورده و صد هزار درهم به تو بدهم. وقتی حسن از دنیا رفت، کسی را پیش معاویه فرستاد تا از او درخواست کند که به وعدهاش وفا نماید، معاویه مال را برای او فرستاد و گفت: من یزید را دوست دارم و امید به زنده بودن او دارم، اگر این مسأله نبود، من تو را به ازدواج او درمیآوردم.
شعبی گفته: دلیل این سخن این است که امام حسن علیه السلام در هنگام مرگ خودش در حالی که از کار معاویه با خبر شده بود میگفت: تو شربت او را ساختی و او به آرزویش رسید، سوگند به خدا که او به وعدهای که داده است، وفا نخواهد کرد و به آن چه گفته عمل نخواهد کرد.
جدم (ابن جوزی حنبلی) در کتاب الصفوة گفته: یعقوب بن سفیان در تاریخش گفته: جعده همان کسی است که امام حسن را مسموم کرد و شاعر در این باره گفته :
(ای دنیا) فریب میدهی! چه مقدار شیرینی (که میتوانی همه مردم را فریب بدهی)!
با وجود فشار اندوه، اما باز مردم را به خود شاد میکنی!
اندوهی که به خاطر وفات رسول خدا و وصی او و شهادت حسین و مسمومیت حسن بود!
و ابن سعد در طبقاتش گفته: معاویه چندین بار امام حسن علیه السلام را مسموم کرد؛ زیرا او و برادرش حسین به شام میآمدند.
ترجمه سبط بن جوزی ......................
بقیه مطالب در تیتر (« ترور امام حسن علیه السلام توسط معاویه )» پرینت شده
بیعت، بازیچه خلفاء/ص 148/(739)
چون سلیمان در دابق بیمار شد فرمانی نوشت و ضمن آن یکی از پسران خود را که هنوز بالغ هم نشده بود به جانشینی خود گماشت، رجاء بن حَیوَة پیش او رفت و گفت: ای امیر مومنان؛ از جمله چیزها که خلیفه را در گور محفوظ و در امان می دارد این است که برای مردم مرد نیکوکاری را به جانشینی بگمارد.
سلیمان گفت: از خداوند طلب خیر می کنم و بررسی خواهم کرد.
یک یا دو روز بعد، آن فرمان را سوزاند و رجاء را احضار کرد و گفت: در مورد پسرم داود چه نظر داری؟
رجاء گفت: او این جا نیست و در قسطنطنیه است و معلوم نیست زنده است یا نه.
سلیمان گفت: درباره عمر بن عبدالعزیز چه عقیده ای داری؟
رجاء گفت: به خدا سوگند؛ او را مسلمانی فاضل و نیک می دانم.
سلیمان گفت: همچنین است ولی اگر او را به تنهایی حکومت دهم و کسی دیگر را پس از او تعیین نکنم موجب فتنه می شود و دست از سرش برنمی دارند تا یکی ازایشان را پس از خود به حکومت معین کند.
سلیمان دستور داد حکومت پس از عمر بن عبدالعزیز از یزید بن عبدالملک باشد و یزید در آن موقع حضور نداشت که هنوز در حجّ بود.
سلیمان چنین فرمانی نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان؛ این نامه ای از بنده خدا سلیمان امیر مومنان! است به عمر بن عبدالعزیز، من پس از خودم خلافت را به تو واگذاشتم و پس از تو هم یزید بن عبدالملک خلیفه خواهد بود، از او سخن بشنوید و فرمانبردار باشید و از خدا بترسید و اختلاف مکنید که در شما طمع بندند.
سلیمان این فرمان را مهر کرد، و پیش کعب بن جابر فرمانده شرطه خود فرستاد و پیام داد تمام افراد خاندان مرا بیاور. کعب آنان را جمع کرد و پس از اینکه همگان جمع شدند سلیمان به رجاء گفت : این نامه را پیش آنان ببر و به آنان دستور بده با کسی که در آن نوشته ام بیعت کنند و آنان یکی یکی بیعت کردند در حالی که نمی دانستند نام چه کسی در آن نامه است.
رجاء به حبوة می گوید: عمر بن عبدالعزیز پیش من آمد و گفت: می ترسم سلیمان چیزی از خلافت را به من سپرده باشد تو را به خدا سوگند می دهم که اگر چنین است مرا آگاه کن تا پیش از آنکه وقتی برسد که کاری از من ساخته نباشد استعفا کنم.
رجاء می گوید: گفتم: چیزی به تو نخواهم گفت و عمر بن عبدالعزیز خشمگین از پیش من رفت.
رجاء می گوید: هشام بن عبدالملک هم پیش من آمد و گفت: مرا با تو حق حرمت و دوستی قدیمی است به من خبر بده که اگر خلافت برای کس دیگری غیر از من است در آن باره سخنی بگویم و خدا را گواه می گیرم که نخواهم گفت از ناحیه تو شنیده ام و نام تو را به میان نمی آورم، و من از اینکه به او خبر بدهم خودداری کردم.
گوید: آنگاه به هنگام مرگ سلیمان پیش او بودم چشمهایم را بستم و پارچه رویش کشیدم و در حجره را بستم و به کعب بن جابر پیام دادم که خاندان سلیمان را در مسجد دابق جمع کند و به ایشان گفتم: با آن کس که نامش در این نامه نوشته شده است بیعت کنید.
گفتند: یک بار بیعت کرده ایم.
گفتم: بار دیگر بیعت کنید و این فرمان امیر مومنان! است و برای بار دوّم بیعت کردند.
رجاء گوید: پس از اینکه آنان بعد از مرگ سلیمان هم بیعت کردند و کار را محکم کردم، گفتم: اکنون برخیزید و برای تجهیز خلیفه بروید که در گذشته شد. همگان انّاللَّه وإنّا إلیه راجعون بر زبان آوردند و من فرمان را گشودم و خواندم و چون نام عمر بن عبدالعزیز را بردم هشام برخاست و گفت: به خدا سوگند؛ هرگز با او بیعت نمی کنیم.
گفتم: به خدا سوگند؛ گردنت را می زنم برخیز و بیعت کن و او برخاست و پاهای خود را به زمین می کشید.
رجاء می گوید: عمر بن عبدالعزیز را بر منبر نشاندم که از اینکه در امر خلافت افتاده بود إنّا للَّه می گفت و هشام هم از اینکه خلافت نصیب او نشده است إنّا للَّه می گفت و همگان با او بیعت کردند.(2131)
ـــــــــــــــــــــــــ
2131) نهایة الأرب: 6/279، تاریخ کامل ابن اثیر: 7 / 2861.
منبع: معاویه ج ... ص ...
معاویة بن یزید (در کتاب عدّة الداعی مذکور است)/ص 152/(739)
در کتاب عدّة الداعی مذکور است که سبب اینکه معاویة بن یزید بن معاویه ترک خلافت کرد این بود که دو کنیز داشت که یکی صاحب حسن و جمال بود و دیگری صاحب ادب و کمال و آنها وقتی با همدیگر صحبت میداشتند پس آن کنیز با کمال به آن که صاحب حسن و جمال بود گفت همانا که جمال تو تو را به کبر ملوک مبتلا ساخته آن کنیز گفت چه ملکی مقابل ملک حسن است زیرا که آن مالک بر ملوک است و سلاطین مملوک مالک حسن و جمال هستند پس سلطنت حقیقت صاحب حسن و جمال راست کنیزک صاحب کمال گفت چه خوبی در سلطنت و چه خیری در سلطان است چه اگر قائم به حقوق آن باشد و عامل به شکر این نعمت فرماندهی گردد لذّتی از برای آن در سلطنتش ممکن نیست و همیشه منغّض العیش است و اگر سلطان منقاد و مطیع شهوت خود شود و لذّات خود را مقدّم بر وظائف سلطنت بدارد و مضیع حقوق آن گردد و از شکران نعمت اضراب کند و اعراض نماید پس قرارگاه او در آتش جهنّم است پس چه خیری در سلطنت است که این دو محذور بزرگ را داراست. معاویة بن یزید بن معاویه چون این کلام را از آن کنیز شنید متأثّر شد به نحوی که خود را از خلافت خلع نمود و در خانه خود رفته در را بر روی خود بست تا آن که بعد از بیست و پنج روز از دنیا گذشت .[1]
در تاریخ مجدی است که مؤلّف جامع الحکایات/ص 154/(739)
در تاریخ مجدی است که مؤلّف جامع الحکایات آورده که نوبتی در کشتی نشسته بودم و از هند به طرف کعبه معظّمه میرفتم ناگاه بادی صعب برخواسته و ابری سیاه و مظلم بر روی هوا متراکم گشت و افواج امواج متلاطم شد دریا در جوش و اهل کشتی در خروش آمدند معلّم که دلیل و راهبر کشتی است راه گم کرد فی الفور آهنی مجوف به هیئت ماهی بیرون آورده سنگی سیاه برداشته به قوّت بر آن آهن مالید و آن آهن را بر طاس آبی انداخته بگردانید آن آهن بر سمت قبله ساکن شده معلم عنان کشتی بدان صوب انعطاف داد من از مشاهده آن حال متحیر گشته تعرّف آن صورت نمودم گفت آن سنگ که بر آهن مالیدم سنگ مقناطیس است و خاصیت مقناطیس آن است که چون او را به قوّت بر آهن مالند چنانکه اثر آن بر آهن بماند آن آهن جز بر سمت قبله نایستد و چون این معنی را امتحان کردم چنان بود که او گفته بود.[2]
معاویه
بسم الله الرحمن الرحیم
سئوال :
(آیا اوّل کسی که غیر مسلمانان را بر آنان برتری داد معاویه بود؟)/ص 155/(739)
همانگونه که علمای سنّی نوشتهاند: از زمان حکومت معاویه و سایر بنی امیه مسیحیان و یهودیان در امور مملکت دخالت مینمودند و دارای مقام و منصب حکومتی بودند، آیا در زمان عثمان نیز اینچنین بوده است یا معاویه این بدعت را ایجاد نمود و او برای اولین بار کرسی مقام و منصب را به دشمنان اسلام داد؟
همانگونه که نویسنده: «الاستیعاب نوشته است، در زمان عثمان نیز دشمنان اسلام دارای مقام و منصب بودند، بالاخص زمانی که ولید از طرف عثمان والی کوفه شد و با ابو زبید مسیحی، به شراب خواری میپرداخت که همین کار یکی از زمینههای شورش مردم را علیه عثمان فراهم کرد. ولی عثمان نیز اولین فردی نبود که به فرد غیر مسلمان مقام و منصب دهد، بلکه قبل از او عمر این کار انجام داد و ابو زبید را که فردی مسیحی، شراب خوار و بدنام بود مأمور جمع آوری زکات قبیله او نمود.
با این کار عمر، راه برای آیندگان هموار شد تا دیگران نیز افراد غیر مسلمان را بر مسلمانان برتری دهند. زیرا اگر چه بنا به نوشته الاستیعاب عمر فقط ابو زبید مسیحی را مأمور گرفتن خراج از مسلمانان نمود ولی در زمان بنی امیه نه تنها تعداد زیادی از مسیحیان مأمور گرفتن خراج از مسلمانان شدند؛ بلکه به کارهای مهم حکومتی نیز گماشته شدند!
عثمان
(چرا مسلمانان عثمان را در قبرستان یهودیان دفن کردند؟)/ص 157/(739)
همانگونه که در کتابهای شیعه و سنی نقل شده است: مسلمانان پس از کشتن عثمان او را در قبرستان یهودیان دفن کردند و مانع شدند که اقوام و بستگان او وی را در قبرستان مسلمانان به خاک بسپارند.
آیا رفتار مسلمانان را با او، که خاندانش را محاصره و برخی از اقوامش را مجروح و خودش را کشتند و سپس دفن او در قبرستان یهودیان چگونه میتوان تحلیل کرد؟ آیا همه مسلمانان مدینه در این کار دست داشتند؟ اگر همگان در این کار شریک و پشتیبان نبودند آیا همه با رفتار گروهی که عامل این کارها بودند موافقت داشته و راضی بودند؟ اگر همگان با این کار موافق نبودند چرا به مخالفت با عاملین این اعمال برنخواستند و برای نجات عثمان با آنان نجنگیدند؟
اکنون که هزار و چهار؟؟؟؟؟سال از این جریان میگذرد، با شنیدن این مطلب این سئوال در اذهان مردم پدیدار میشود که چرا مسلمانان کسی را که خلیفه خود میشمردند در قبرستان یهودیان دفن کردند! هیچ گروهی برای دفاع از او به هنگام دفنش، به نزاع و جنگ نپرداختند؟!
چرا عایشه عثمان را نعثل (نام پیرمرد خرفت یهودی) مینامید!
چرا کسی با عایشه در این باره مخالفت نمیکرد؟
معاویه
نکتههای مهم یا بررسی وتحلیل پیشنهاد معاویه به عثمان/ص 159/(739)
راهی را که معاویه به عثمان برای نجات از گرفتاریها و شورش هایی که علیه او شده بود نشان داد، بهترین وسیله برای تسلّط معاویه نه تنها بر شام بلکه در سراسر کشور بود.
1ـ معاویه میتوانست با انتقال عثمان به شام، خلافت ظاهری و حکومت را به راحتی از مدینه به شام منتقل سازد و همانگونه که مهر عثمان در مدینه در اختیار مروان بود، در شام معاویه جای گزین مروان قرار گیرد و هر چند به ظاهر خلافت از آنِ عثمان بود، ولی حکومت و سیطره قدرت در سراسر کشور در دست معاویه قرار گیرد.
2ـ در صورت انتقال حکومت از حجاز به شام، معاویه میتوانست با دور بودن عثمان از افرادی مانند طلحه، زبیر و دیگران، عثمان را آماده برای انتخاب نمودن خود برای جانشینی و خلافت نماید.
و دور بودن حضرت امیرالمؤمنین 7 و نیز محمّد بن ابوبکر، مالک اشتر و افراد دیگری از این قبیل، کار انتخاب شدن معاویه را از سوی عثمان هم برای معاویه و هم عثمان آسان میساخت.
3ـ از آنجا که عثمان فرزندی که لایق حکومت باشند نداشت، و از سوی دیگر ابوبکر و عمر هیچکدام فرزندان خود را به عنوان جانشینی خود انتخاب نکردند، او نمیتوانست یکی از پسران خود را برگزیند، در نتیجه، از این جهت نیز انتخاب معاویه برا جانشینی بدون منازع بود، زیرا اگر چه در مدینه مردم از وجود فرزندان عثمان باخبر بودند، امّا در شام، شهرت هیچ یک از آنان با شهرت معاویه برابری نمیکرد او میتوانست حتّی از این جهت خود را آمادهترین فرد برای انتخاب جانشینی در نزد عثمان جلوه دهد.
معاویه
مردی را نزد معاویه حدثی صادر شده/ص 161/(739)
دهم در آن کتاب است که مردی را نزد معاویه حدثی صادر شده و به معاویه التماس نمود که آن را از مردم پنهان بدارد چون مردم جمع شدند معاویه به ایشان گفت بدانید که از فلان کس ضرطه سر زده است پس آن مرد گفت کسی که به یک ضرطه به مردم محرم و امین نشود چگونه به امور امّت امین خواهد بود.[3]
در تاریخ ابن اعشم مسطور است/ص 162/(739)
در تاریخ ابن اعشم مسطور است که چون معاویه به مدینه طیبه آمد به منبر رفته خطبه خوانده در اثنای خطبه سخن را به ذکر حضرت امیرالمؤمنین علی 7 راند و آن حضرت را به بدی یاد کرد و زبان به نکوهش اسدالله الغالب دراز کرد حضرت حسن 7 در آن مجلس حاضر بود برخواست و فرمود ایزد تعالی هیچ پیغمبری و هیچ وصی را نفرستاد الّا مجرمان و فاسقان به عداوت او برخواستند قوله تعالی (وکذلک جعلنا لکلّ نبی عدوّآ من المجرمین) بعد از آن فرمود: من پسر علیام وتو پسر صخری و مادر تو هند است و مادر من فاطمه بنت رسول الله و جدّه من خدیجه کبری است و جدّه تو فتیله است میان ما دو نفر لعنت خدا بر آن کس باد که سرشت او نکوهیدهتر و نسب او خسیستر و نفاق او بیشتر است اهل مجلس آمین گفتند و سخن معاویه انقطاع یافته خوار و خفیف از منبر فرود آمد.[4]
بسم الله الرحمن الرحیم
آیا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با ابوبکر و عمر همکاری مینمودند؟/ص 163/(739)
ج:
هیچگاه حضرت امیرالمؤمنین 7 با آن دو همکاری و همیاری نداشتند و یکی از بهترین ادله بر عدم همکاری حضرت با آن دو این است که آن حضرت در هیچ یک از جنگهایی که در زمان آن آن دو واقع شد شرکت نکردند ـ جز هنگامی که اهل ارتداد میخواستند به مدینه حمله کنند ـ در آن زمان حضرت شمشیر بدست گرفتند تا مدینه را از شرّ آنان نجات دهند و به همین مقدار اکتفا کرده و هیچگاه شمشیر را به کار نگرفتند و نجنگیدند.
روز جمعه اول محرّم روز نجات یونس از شکم ماهی نیست، روز فرود کشتی نوح نیست روز قبولی توبه آدم نیست. روایت امالی شیخ صدوق مجلس 27 ص 126.
الفجأة السلمی کسیکه ابوبکر او را آتش زد.
سواء فیه العاکف والباء آیه سوره در ارتباط با معاویه.
ابوسفیان از نظر متعضد عباسی
نامه یا خطبه معتضد در لعن معاویه/ص 164/(739)
از جمله نامههای پسندیده ، نامهای است که ابوالعبّاس احمد بن موفّق ابواحمد طلحة بن متوکل معروف به المعتضد بالله در سال دویست و هشتاد و چهار و هنگامی که عبیدالله بن سلیمان وزیر او بوده است ، نوشته است و من آن را با اختصار از تاریخ ابوجعفر محمّد بن جریر طبری نقل میکنم :
ابوجعفر طبری میگوید: در این سال معتضد تصمیم به لعنت کردن معاویة بن ابی سفیان بر منابر گرفت و دستور داد نامهای نوشته شود و آن را برای مردم بخوانند. وزیرش عبدالله بن سلیمان او را از آشوب عامّه مردم ترساند و گفت : بیم دارد که فتنه درگیرد و معتضد به گفتار او اعتنا نکرد.
نخستین کاری که معتضد در این باره انجام داد این بود که فرمان داد عامّه مردم به کار خود بپردازند و از جمعشدن و اظهار تعصّب و سخنگفتن و گواهی دادن نزد سلطان خودداری کنند مگر اینکه از ایشان در آن مورد گواهی خواسته شود.
او داستانسرایان و نقّالان را از اینکه در راهها و مجامع عمومی بنشینند و سخن گویند بازداشت و دستور داد در این مورد نامهای نوشته و چند نسخه از آن فراهم شود و در دو جانب مدینة السلام ـ بغداد ـ در بازارها و محلّهها خوانده شود و این کار به روز چهارشنبه شش روز باقی مانده از جمادی الاُولی آن سال انجام گرفت ، و از روز جمعه چهار روز باقی مانده از آن ماه داستان سرایان و نقّالان را و کسانی را که حلقهوار مینشستند، از نشستن در دو جانب بغداد و جمع شدن در دو مسجد منع کردند.
در مسجد جامع هم جار زده شد که مردم اجتماع نکنند و داستانسرایان و حلقهنشینان را از تشکیل اجتماع بازداشتند و جار زده شد که حرمت و ذمّه از هر کس که برای مناظره و جدل جمع شود برداشته است . و به کسانی هم که در مساجد جامع به مردم آب میدادند و عادت آنان بر این قرار گرفته بود که به هنگام آب دادن برای معاویه طلب رحمت و آمرزش میکردند!! فرمان داده شد که چنان نکنند و بر معاویه رحمت نفرستند و او را به نیکی یاد نکنند.
مردم میگفتند: نامهای را که معتضد فرمان داده است در مورد لعن معاویه بنویسند، روز جمعه پس از نماز جمعه بر منبر خوانده خواهد شد، به همین سبب همین که نماز جمعه تمام شد، مردم به سوی ایوان بلند مسجد آمدند تا خواندن آن نامه را بشنوند ولی نامه خوانده نشد.
گفته شد: عبیدالله بن سلیمان خلیفه را از آن کار منصرف کرده است ، بدین معنی که یوسف بن یعقوب قاضی را خواسته و گفته است : در مورد منصرف ساختن معتضد چارهای بیندیشند.
قاضی یوسف پیش معتضد رفت و با او سخن گفت و اظهار داشت : بیم آن دارم که عامّه مردم به هنگام شنیدن مطالب این نامه شورش کنند و فتنهای برپا شود.
معتضد گفت : اگر چنین باشد بر ایشان شمشیر مینهم .
قاضی گفت : ای امیرالمؤمنین! نسبت به طالبیان (علویان) که هر روز در ناحیهای خروج میکنند و مردمی بسیار به سبب خویشاوندی نزدیک آنان با پیامبر 6 به ایشان متمایل میشوند چه میکنی ؟ آنهم با اینهمه ستایش که در این نامه از ایشان شده است . همینکه مردم آن را بشنوند به ایشان متمایلتر میشوند، زبان طالبیان هم درازتر و برهان آنان از امروز استوارتر میشود.
معتضد پس از شنیدن این سخنان قاضی یا چیزهایی نظیر اینکه گفته بود خودداری کرد و به او پاسخی نداد و پس از آن درباره آن نامه هم دستوری نداد.
در آن نامه پس از ستایش خدای عزّوجلّ و درود و سلام بر محمّد و خاندانش چنین آمده بود:
«امّا بعد؛ به امیرالمؤمنین!! خبر رسیده است که گروهی از عامّه در دین خود گرفتار شبهه و در اعتقاد خویش دچار فساد شدهاند و با غلبه هوس دچار تعصّبی شدهاند که بدون شناخت و تأمّل از آن سخن میگویند و بدون بینش و برهان از پیشوایان گمراه سخن میگویند[5] و از سنّتهای پسندیده به بدعتهای ناشی از هوس
گرایش یافتهاند و خدای عزّوجل فرموده است : «گمراهتر از آن کس که هوس خویش را بدون هدایت خدا پیروی کند کیست؟ و همانا خداوند قومی را که ستمگراناند هدایت نمیفرماید» وانگهی این کار را برای خروج از جماعت و شتاب به سوی فتنه و برگزیدن تفرقه و اختلاف کلمه انجام میدهند و برای اظهار دوستی با کسی که خداوند دوستی را از او بریده و عصمت را از او بازداشته و از دین بیرونش کرده و لعنت و نفرین را برای او واجب فرموده است چنین میکنند، و کسی را که خداوند او را زبون و کارش را سست و ناتوان قرار داده است بزرگ میشمارند. آنهم کسی را که از خاندان بنیامیه است که شجره ملعونهاند، و برای مخالفت و ستیز با کسی که خداوند به وسیله او ایشان را از هلاکت نجات داده و نعمت را بر ایشان تمام کرده است و از خاندان برکت و رحمت است و خداوند هر که را که خواهد خاصّ رحمت خود میفرماید و خداوند دارای فضل و کرم بزرگ است .
امیرالمؤمنین!! ـ معتضد ـ آنچه را که شنیده بود بزرگ دانست و چنان دید که خودداری از انکار و زشت شمردن آن موجب حرج در دین است و مایه تباهی کسانی میشود که خداوند کارشان را به او سپرده است و موجب اهمال در مستقیم ساختن مخالفان و روشن ساختن جاهلان و اقامه دلیل بر شککنندگان و جلوگیری از کار دشمنان است که خداوند همه این امور را بر او واجب فرموده است .
اینک ای گروه مسلمانان ؛ امیرالمؤمنین! به شما خبر میدهد که چون خدای عزّوجلّ محمّد 6 را با دین خویش برانگیخت و به او فرمان داد که کار خود و فرمان خدا را آشکار سازد، آن حضرت نخست از افراد خانواده و عشیره خود آغاز کرد و به آنان مژده و بیم داد و آنان را به آیین خدای خود فراخواند و پندشان داد و ارشادشان فرمود؛ کسانی که دعوت او را پذیرفتند و سخنش را تصدیق و از فرمانش پیروی کردند تنی چند از پسران پدرش ـ خویشاوندان نزدیکش ـ بودند که همانان هم دو گروه بودند، برخی از ایشان به آنچه او از جانب پروردگار خویش آورده بود مؤمن بودند و برخی اگرچه مؤمن نبودند ولی چون او را عزیز میشمردند و بر او مهر میورزیدند سخن او را تأیید میکردند و یاریش میدادند.
بنابراین مؤمن ایشان پیامبر را با بصیرت و بینش یاری میداد و کافر ایشان برای حفظ حمیت و حرمت او را یاری میدادند. کسانی را که با پیامبر ستیز و دشمنی و کارشکنی میکردند دفع و از یاران و یاریدهندگان او حمایت میکردند و از کسانی که نصرت او را میپذیرفتند بیعت میگرفتند و از اخبار دشمنان پیامبر تجسّس میکردند و در غیاب پیامبر 6 همچون هنگام حضور او برای کارهای او تدبیر و چارهاندیشی میکردند، تا آنکه مدّت به سر آمد و گاهِ هدایت فرارسید و آنان هم با بینشی پایدار در دین خدا و اطاعت حق تعالی و تصدیق پیامبر و گرویدن به آن حضرت درآمدند و این کار را با بهترین حالت هدایت و رغبت انجام دادند.
خداوند ایشان را اهل بیت رحمت و دین قرار داد و پلیدی را از ایشان بزدود و آنان را پاکیزه فرمود و معدن حکمت و وارثان نبوّت و خلافت قرار داد و خداوند برای آنان فضیلت را مقرّر داشت و طاعت و فرمانبرداری از ایشان را بر بندگان لازم فرمود.
شمار بیشتر و عمده افراد عشیره پیامبر 6 با او ستیز ورزیدند و او را تکذیب کردند و به جنگ با او پرداختند و او را سرزنش میکردند و آزار میدادند و تهدید میکردند و دشمنی خود را آشکار میساختند و به جنگ او رفتند و کسانی را که آهنگ پیوستن به پیامبر را داشتند از آن کار بازداشتند و پیروانش را آزار دادند.
از میان ایشان کسی که بیش از همه با او دشمنی و ستیز و مخالفت میکرد و در هر نبردی پیشگام بود و سالار آنان در هر فتنه و جمعکردن لشکر بود و هیچ پرچمی بر ضدّ اسلام برافراشته نشد مگر اینکه او صاحب آن پرچم و رهبر آن گروه بود ابوسفیان بن حرب است که سالار جنگ احد و خندق و جنگهای دیگری جز آندو بود و پیروان او از خاندان بنیامیه بودند که در کتاب خدا و هم به زبان پیامبر 6 در موارد متعدّد لعنت شدهاند که نفاق و کفر ایشان در علم خدا و حکم او مقرّر شده بود.
ابوسفیان ـ که خدایش لعنت کند ـ همچنان با کوشش نبرد کرد و با حیلهگری دشمنی کرد و لشکر برای جنگ فراهم آورد تا آنکه شمشیر او را مغلوب ساخت و فرمان خدا غلبه یافت و آنان ناخوش میداشتند، ناچار به ظاهر به اسلام پناه آورد و کفر را همچنان نهان میداشت و از آن خود را بیرون نکشیده بود.
پیامبر 6 او و پسرانش را با آنکه به حال او و ایشان آگهی داشت پذیرفت و سپس خداوند متعال در قرآن آیتی بر پیامبر خویش نازل فرمود که ضمن آن شرح حال آنان را بیان فرمود و آن آیه این گفتار خداوند متعال است که میفرماید: «و شجره ملعونه در قرآن»[6] و در
این مورد هیچکس را خلاف نیست که خداوند از این آیه ، آنان را اراده فرموده است .
از مطالبی که در این مورد در سنّت آمده است و افراد مورد اعتماد آن را روایت کردهاند، گفتار رسول خدا 6 درباره ابوسفیان است که او را سوار بر خری دید که میآمد، معاویه لگام خر را گرفته بود و برادرش یزید خر را میراند، پیامبر 6 فرمود :
خداوند آن سوار و قائد و سائق را لعنت فرماید[7] .
دیگر از این موارد مطلبی است که راویان از قول ابوسفیان روایت کردهاند که به روز بیعت با عثمان گفت : ای بنی عبدشمس ؛ خلافت را میان خود پاس دهید، همچون پاس دادن گوی که به خدا سوگند؛ نه بهشتی هست و نه دوزخی .
و این کفر صریح است که به سبب آن لعنت خدا به او میرسد، همانگونه که بر کسانی از بنیاسرائیل که کافر شدند و لعنت خداوند به زبان داود و عیسی پسر مریم بر آنان نازل شد که عصیان ورزیده و تعدّی کردند[8] .
دیگر مطلبی است که از او نقل شده است که پس از کور شدن بر بلندی احد ایستاد و به کسی که دست او را گرفته بود و میبرد گفت : همینجا به محمّد 6 سنگ زدیم و یارانش را کشتیم .
دیگر سخنی است که ابوسفیان پیش از فتح مکه و پس از دیدن سپاه پیامبر 6 به عبّاس گفت : همانا پادشاهی برادرزادهات بزرگ و استوار شده است . عبّاس به او گفت : وای بر تو؛ پادشاهی نیست ، پیامبری است[9] .
دیگر سخنی است که روز فتح مکه هنگامی که بلال را بر فراز کعبه دید که اذان میگوید و «أشهد أنّ محمّدآ رسول الله» را با صدای بلند اعلان میکند، گفت : خداوند عتبة بن ربیعه را سعادتمند فرمود که شاهد این موضوع نیست .
دیگر از آن جمله موضوع خوابی است که پیامبر 6 دید و افسرده شد و گفتهاند که پس از آن خواب ، پیامبر 6 خندان دیده نشد و چنان بود که در خواب تنی چند از بنیامیه را دیده بود که بر منبرش میجهند؛ همچون جهیدن بوزینگان[10] .
و هم از آن جمله این بود که پیامبر 6 حکم بن ابی العاص را ـ در حالیکه حرکت آن حضرت را در راه رفتن خود تقلید میکرد دیده بود ـ تبعید کرد و خداوند به نفرین پیامبر نشانی دائم در حکم بن ابی العاص پدید آورد. وقتی پیامبر او را دید که خود را میلرزاند و حرکات آن حضرت را تقلید میکند فرمود: «بر همین حال باش». و همه عمر را بر این حال باقی ماند.
و افزون بر این ، پسرش مروان نخستین فتنه را در اسلام پدید آورد که هر خون ناحق که در آن فتنه و پس از آن در اسلام ریخته شد، نتیجه کار مروان بود.
دیگر از آن جمله آن است که خداوند متعال بر پیامبر خویش نازل فرمود که : «شب قدر از هزار ماه بهتر است» و گفتهاند: منظور از هزار ماه ، پادشاهی بنیامیه بوده است[11] .
دیگر این است که پیامبر 6 معاویه را احضار فرمود که بیاید چیزی بنویسد، او انجام فرمان پیامبر را معطّل گذاشت و غذا خوردن خویش را بهانه آورد و پیامبر6 فرمود: «خداوند شکمش را سیر نفرماید» و چنان شد که هرگز سیر نمیشد و میگفت : به خدا سوگند؛ به سبب سیری از غذا خوردن دست نمیکشم بلکه به سبب خستگی از آن دست میکشم[12] .
و هم از آن جمله این است که پیامبر 6 فرمود: «از این درّه مردی از امّت من میآید که بر غیر دین من محشور میشود» و معاویه آشکار شد.
و هم این سخن پیامبر 6 که فرمود:
هر گاه معاویه را بر منبر من دیدید او را بکشید[13] .
و هم از آن جمله این حدیث مرفوع مشهور است که پیامبر 6 فرموده است :
معاویه در تابوتی آتشین در پایینترین طبقه دوزخ است و فریاد میکشد: یا حنّان و یا منّان . و در پاسخ او گفته میشود : «هماکنون ؛ و حال آنکه پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی»[14] .
و هم از آن جمله است اقدام معاویه به جنگ با علی بن ابی طالب 7 که مقام او در اسلام از همه مسلمانان برتر و در مسلمانی از همگان پیشقدمتر و از همگان مؤثّرتر و نامآورتر بود. معاویه با باطل خود درباره حق علی 7 ستیز میکرد و با گمراهان و سرکشان با علی 7 و یارانش جنگ میکرد. او و پدرش همواره درباره خاموش کردن نور خدا و انکار دین پروردگار چارهسازی میکردند؛
«و خداوند نمیخواهد جز آنکه نور خویش را کامل و رخشان فرماید؛ هرچند کافران را ناخوش آید»[15] .
معاویه مردم نادان را فریب میداد و مردم ابله را به خطا میانداخت ، یعنی همان گروهی که رسول خدا 6 از پیش خبر ایشان را داده و به عمّار فرموده بود:
«تو را گروه سرکش میکشند[16] ، تو ایشان را به بهشت
فرامیخوانی و آنان تو را به دوزخ فرا میخوانند»؛
آنان دنیا را برگزیده و نسبت به جهان دیگر کافر بودند و از قید اسلام بیرون شده بودند.
معاویه خون حرام را حلال میشمرد و سرانجام عمّار در فتنه و گمراهی و گرفتاری که معاویه پیش آورده بود کشته شد و خون او و خون گروهی بیشمار از مسلمانان برگزیده که از دین خدا دفاع میکردند و حقّ او را یاری میدادند ریخته شد.
معاویه در دشمنی خدا کوشا بود و میکوشید تا بر خداوند عصیان شود و اطاعت نشود و احکام خداوند باطل گردد و استوار نشود و کلمه گمراهی و دعوت باطل برتر شود، ولی غافل از این بود که کلمه خداوند برتر و دین پروردگار منصور و حکم او نافذ و فرمانش چیره است و فریبسازی هر کس که با خدا دشمنی و ستیز کند مغلوب و درهم شکسته است ، و گناهان آن جنگها و جنگهایی را که پس از آن بود و خونهایی را که ریخته شد بر گردن گرفت ، و روشهای ناپسندی را پیش آورد که نهتنها گناه آن بلکه گناه هر کس هم که به آن عمل کرد بر عهده اوست . انجام کارهای حرام را بر کسانی که انجام دادند حلال کرد و حقوق را از اهل آن بازداشت .
آری ؛ آرزوها او را فریب داد و مهلت او را به گناه انداخت و مقامش را نیست و نابود کرد.
دیگر از چیزهایی که خداوند به سبب آن ، لعنت را بر او واجب کرده است ، کشتن گروهی از برگزیدگان اصحاب و تابعان اهل دین و فضیلت است ، چون عمرو بن حمق خزاعی و حجر بن عدی کندی و کسان دیگری همچون ایشان ، آنهم برای اینکه قدرت و پادشاهی و چیرگی از آنِ او باشد[17] .
وانگهی ادّعای او که زیاد پسر سمیه برادر اوست و اینکه او را پسر پدر خویش یعنی ابوسفیان دانست و حال آنکه خداوند متعال میفرماید:
«پسرخواندگان را به نام پدرانشان بخوانید که این به نزد خدا منصفانهتر است»[18] .
و پیامبر خدای 6 فرموده است :
هرکس جز پدر خویش را دعوی کند و به غیر از نسب خویش انتساب جوید ملعون است .
و نیز فرموده است :
فرزند از بستر است و زناکار را بهره سنگ است .
معاویه آشکارا با حکم خداوند متعال و پیامبرش مخالفت ورزیده و فرزند را جز برای بستر قرار داد و سنگ را برای غیر زناکار، و با این کار خود در مورد امّ حبیبه ـ همسر رسول خدا 6 ـ و زنانی دیگر چنان کرد که مویها و چهرههای آنان را بر کسانی که نامحرم بودند محرم ساخت و قرابتی اثبات کرد که خداوند آن را دور فرموده بود و چنین خللی در دین و چنین تبدیلی در اسلام واقع نشده بود[19] .
دیگر از کارهای معاویه این بود که پسر خود یزید شرابخواره دائم الخمرِ خروس بازِ میمون بازِ یوزباز را به خلافت خدا بر بندگان خدا برگزید و برای او با زور و بیم و تهدید و به هراس افکندن و سطوت از مسلمانان برگزیده بیعت گرفت و معاویه خود بر نادانی و پلیدی و سفلگی او آگاه بود و خود همواره کفر و تبهکاری و مستی و کارهای ناشایسته او را میدید. و چون یزید ـ که خدایش لعنت کند ـ قدرت یافت و به آنچه میخواست تسلّط یافت ، به خونخواهی مشرکان و انتقامجویی برای ایشان از مسلمانان آغاز کرد و در واقعه حرّه به جان مسلمانان افتاد و با مردم مدینه چنان جنگی کرد که در اسلام زشتتر و ناپسندتر از آن نبود که به گمان خویش خشم خود را فرو نشاند و از دوستان خداوند انتقام گرفت و برای دشمنان خدا خونخواهی کرد و در حالیکه کفر و شرک خود را آشکار کرد چنین سرود: «ای کاش ؛ پیران من که در جنگ بدر بودند حضور میداشتند و بیتابی خزرجیان را از ضربه شمشیر میدیدند».
و این سخن کسی است که به خدا و دین و پیامبر و کتاب او اعتقادی ندارد و به آنچه از پیش خداوند آمده است ایمان ندارد.
بدترین و ناپسندترین و بزرگترین گناهی که مرتکب شد ریختن خون حسین بن علی 8 بود، آنهم با موقعیت (امام) حسین7 نزد رسول خدا 6 و مکان و منزلت او در دین خدا و فضیلت و گواهی دادن پیامبر 6 برای او و برادرش که سرور جوانان بهشت خواهند بود و این کار را برای نشان دادن گستاخی خود نسبت به خداوند و کفر نسبت به دین و دشمنی نسبت به پیامبر و عترت آن حضرت و سبک شمردن حرمت ایشان انجام داد؛ گویی با کشتن (امام) حسین 7 و خاندان او گروهی از کافران ترک و دیلم را کشته است و از عذاب و سطوت خداوند هیچ بیم و باک نداشت و خداوند متعال ریشه و شاخه عمر او را ببرید و از بن برآورد و آنچه را در دست داشت از او سلب کرد و عقوبت و شکنجهای را که به سبب نافرمانی خدا سزاوارش شده بود برایش آماده فرمود.
این به جای خود و افزون بر این ، آنکه بنیمروان احکام کتاب خدا و فرمانهای پروردگار را دگرگون کردند و اموال خدا را ویژه خود قرار دادند و خانه خدا را ویران کردند و حرمت آن را شکستند و منجنیقها نصب کردند و آتش به کعبه درافکندند.
آنان از سوزاندن و ویران کردن کعبه و از شکستن حرمت آن فروگذاری نکردند و از کشتن پناهندگان و سرکوب کردن ایشان خودداری نکردند و کسانی را که خداوند به سبب آن امانشان داده بود به بیم و هراس افکندند و پراکنده ساختند، تا آنجا که عذاب خداوند برای ایشان مقرّر شد و زمین را آکنده از جور و ستم کردند و بر همه بندگان خدا در سرزمینهای خدا ستم روا داشتند.
در این هنگام سزاوار انتقام خدا شدند و خشم و سطوت خداوند بر ایشان فرود آمد و خداوند کسانی از خاندان و وارثان پیامبر 6 را که برای خلافت خود ویژه فرموده بود، برای مقابله با آنان آماده فرمود؛ همانگونه که با نیاکان مؤمن و مجاهد ایشان گروهی را برای مقابله با نیاکان کافر آنان آماده فرموده بود.
خداوند به دست ایشان خونهای آنان را که مرتد شده بودند ریخت ؛ همانگونه که خون نیاکان آنان را در حالیکه مشرک بود ریخته بود،
«و خداوند دنباله گروهی را که ستم کرده بودند قطع فرمود و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را»[20] .
ای مردم ؛ همانا خداوند فرمان داده که اطاعت شود و دستور داده که باید اجرا شود و حکم فرموده که باید به کار بسته شود، و خداوند متعال چنین فرموده است :
«همانا خداوند کافران را لعنت فرموده و برای آنان آتش دوزخ را آماده کرده است»[21] ، و نیز فرموده است : «آنان را خداوند
لعنت میکند و لعنتکنندگان آنان را لعنت میکنند»[22] .
بنابراین ای مردم ؛ آن کسانی را که خداوند و پیامبرش لعنت کردهاند، لعنت کنید و از کسانی دوری بجویید که به قرب به خداوند دست نمییابید مگر به دوری گزیدن از ایشان .
بارخدایا؛ ابوسفیان بن حرب بن امیه ، معاویة بن ابی سفیان ، یزید بن معاویه ، مروان بن حکم ، پسران او و فرزندزادگانش را لعنت فرمای .
بارخدایا؛ پیشوایان کفر، رهبران گمراهی ، دشمنان دین ، پیکارکنندگان با پیامبر، تعطیلکنندگان احکام ، تغییردهندگان کتاب و ریزندگان خون حرام را لعنت فرمای .
بارخدایا؛ ما از دوستی با دشمنان تو و از چشمپوشی برای گنهکاران به سوی تو تبرّی میجوییم ؛ همانگونه که خود فرمودهای :
«گروهی را که به خدا و روز رستاخیز گرویدهاند نخواهی یافت که با ستیزگران خدا و رسولش دوستی کنند»[23] .
ای مردم ؛ حق را بشناسید تا اهل آن را بشناسید و راههای گمراهی را بنگرید تا رهروان آن را بشناسید. آنجا که خدایتان فرمان درنگ داده است ، درنگ کنید و آنچه را خدایتان فرمان داده است انجام دهید.
امیر مؤمنان! برای شما از خداوند یاری میجوید و توفیق شما را از پیشگاهش مسألت میکند و برای هدایت شما به خداوند امید میبندد و خدایش بسنده است و بر او توکل میکند و نیرویی جز خداوند برتر و بزرگ نیست .»
* * *
میگوید (ابن ابی الحدید): طبری این را همینگونه و به صورت نامه آورده است ولی به عقیده من این خطبه است ؛ زیرا آنچه را بخوانند و برای مردم خوانده شود خطبه است و نامه نیست . نامه مطلبی است که برای امیری یا کارگزاری یا نظایر آنها نوشته شود، البتّه گاهی نامهای را بر منبر میخوانند که در این صورت به منزله خطبه است و در واقع خطبه نیست بلکه نامهای است که برای مردم خوانده میشود. شاید مطالب این سخن به منظور اینکه بخشنامه باشد، انشاء شده است تا همهجا فرستاده و برای مردم خوانده شود و این پس از آن است که برای مردم بغداد خوانده شده است .
ضمنآ مسألهای که نامه بودن آن را تأیید میکند و سخن طبری را استوار میسازد، این است که در پایان آن چنین آمده است : «این را عبیدالله بن سلیمان به سال دویست و هشتاد و چهار نوشته است» و چنین چیزی در خطبهها معمول نیست بلکه در نامهها متداول است ؛ ولی طبری نگفته است که دستوری برای نوشتن آن به شهرها صادر شده است ، حتّی نگفته است که چنین تصمیمی گرفته شده باشد و میگوید: فقط تصمیم بر آن گرفته شد که آن را در مساجد بغداد بخوانند.[24]
1- عبدالله بن عمر از نظر مروان
2- یزید
نوامیس بنی امیه در پناه امام سجاد علیه السلام .../ص 185/(739)
ابوالفرج در اغانی می نویسد که مروان به نزد عبدالله بن عمر رفت و گفت: ای ابو عبدالرحمان! می بینی که مردم علیه ما شوریده اند. پس تو اهل و عیال ما را در پناه خود بگیر. فرزند عمر پاسخ داد: من نه کاری به کار شما دارم و نه به اینان. ...
مروان با این پاسخ برخاست و در حالی که بیرون می رفت، گفت: مرده شوی این اوضاع و دین و آیینت را ببرد! آنگاه به نزد علی بن الحسین آمد و از آن حضرت درخواست کرد که اهل و عیال او را در پناه خود بگیرد. امام خواهش او را پذیرفت و حرم مروان و همسرش ام ابان، دختر عثمان، را زیر حمای خود به همراه دو فرزندش محمد و عبدالله به طائف فرستاد. ...
طبری و ابن اثیر آورده اند در آن هنگام که مردم مدینه فرماندار و نماینده یزید و افراد بنی امیه را از مدینه بیرون کردند، مروان به نزد عبدالله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده او را در پناه خود بگیرد. اما فرزند عمر زیر بار خواهش مروان نرفت. این بود که به علی بن الحسین مراجعه کرد و گفت: ...
ای ابوالحسن! من بر تو حق خویشاوندی دارم، حرم مرا در کنار حرم خویش ددر امان گیر. امام در پاسخ او فرمود: باشد. پس مروان خانواده اش را به نزد امام فرستاد و آن حضرت نیز آنها را به همراه خودش از مدینه بیرون می برد و در ینبع جای داد. (284) ...
در تاریخ ابن اثیر آمده است که مروان، همسر خود عایشه، دختر عثمان بن عفان، و دیگر افراد خانواده اش را به خدمت علی بن الحسین فرستاد و آن حضرت نیز اهل و عیال مروان را به همراه خانواده خود به ینبع فرستاد. ...
در اغانی نیز آمده است که مردم، بنی امیه را از مدینه بیرون کردند و مروان نماز گزاردن با مردم را نخواهد داشت، ولی می تواند با خانواده اش نماز بخواند. این بود که مروان با آنها نماز گزارد و بیرون شد. (285) ...
منبع: نوامیس بنی امیه در پناه امام سجاد علیه السلام ص 1 .
عمروعاص از نظر عثمان
عثمان از نظر خودش
قیام مصریان علیه عثمان به روایت طبری/ص 187/(739)
عبدالله بن محمّد به نقل از پدرش گوید: محمّد بن ابی بکر و محمّد بن ابی حذیفه در مصر بر ضدّ عثمان تحریک میکردند، قیام مصریان چنان بود که عبدالرحمان بن عدیس بلوی با پانصد کس روان شدند و چنان وانمودند که آهنگ عمره دارند، در ماه رجب حرکت کردند، عبدالله بن سعد بن ابی سرح یکی را فرستاد که یازده روزه راه را طی کرد و به عثمان خبر داد که ابن عدیس و یارانش سوی وی روان شدهاند و محمّد بن ابی حذیفه تا عجرود همراه آنها آمده و بازگشته و محمّد چنین وانموده و گفته که قوم به آهنگ عمره رفتهاند، امّا در خفا گفته که جماعت سوی پیشوای خویش میروند که اگر کناره نگرفت او را بکشند.
مصریان منزلها را پیمودند تا در ذیخشب جای گرفتند. وقتی فرستاده عبدالله بن سعد رسید هنوز مصریان نرسیده بود، عثمان گفت : جمعی از مردم مصر به پندار خویش آهنگ عمره دارند امّا مقصودشان عمره نیست . کسان تحریکشان کردهاند که سر فتنه دارند و منتظر مرگ منند، به خدا اگر بمیرم آرزو کنند که عمرم دراز شده بود و به جای هر روز سالی بود، از بس که خون ریخته شود و دشمنی و تبعیض نمایان شود و احکام دگرگون شود!
گوید: وقتی جماعت در ذیخشب فرود آمدند خبر آمد که قصد دارند اگر عثمان کنارهگیری نکرد او را بکشند. فرستاده آنها شبانه پیش امیرالمؤمنین علی 7 و پیش طلحه و پیش عمار بن یاسر آمد، محمّد بن حذیفه به وسیله آنها نامهای برای امیرالمؤمنین علی 7 نوشته بود که نامه را پیش وی آوردند امّا بگشود. و چون عثمان از قضایا خبر یافت به خانه امیرالمؤمنین علی 7 آمد و گفت : ای پسرعمو؛ برای من مفرّی نمانده ، خویشاوند نزدیک توأم و حقّی بزرگ بر تو دارم ، این قوم چنان که میبینی آمدهاند و به من هجوم خواهند آورد. دانم که تو را پیش اینان منزلتی هست و سخن تو را گوش میکنند، میخواهم که سوی ایشان روی و بازشان گردانی که نمیخواهم وارد مدینه شوند که جسورتر شوند و دیگران نیز بشنوند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: بازشان گردانم که چه شود.
گفت : که من به اشاره و رأی تو کار کنم و از دستور تو تخلّف نکنم .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
بارها با تو سخن کردهام هر بار ما میرویم و تو سر خویش میگیری . ما میگوییم و تو چیز دیگر میگویی . همه اینها کار مروان بن حکم و سعید بن عاص و ابن عامر و معاویه است که اطاعت آنها کردهای و عصیان من .
عثمان گفت : دیگر مخالفت آنها میکنم و مطیع تو میشوم .
گوید: عثمان ، عمّار بن یاسر را پیش خواند و با وی سخن کرد که همراه امیرالمؤمنین علی 7 برود امّا نپذیرفت . آنگاه سعد بن ابی وقاص را پیش خواند و با وی سخن کرد که پیش عمار رود و به او بگوید که همراه علی 7 برود.
گوید: سعد پیش عمار رفت و گفت : ای ابوالیقظان ؛ چرا نمیروی ؟ اینک علی 7 میرود، با او برو و این جماعت را از پیشوایت بازگردان که به پندار من راهی بهتر از این نخواهی یافت .
گوید: عثمان ، کثیر بن صلت کندی را که از یاران وی بود پیش خواند و گفت : از پس یعد برو ببین سعد به عمّار چه میگوید و او چه پاسخ میدهدد و زود پیش من بازگرد.
گوید: کثیر برفت ، سعد با عمّار به خلوت بود و او چشم خود را به سوراخ در نهاد. عمّار که او را نشناخته بود برخاست و چوبی به دست داشت که آن را وارد سوراخ کرد، کثیر چشم از سوراخ برداشت و جامه به چهره کشید و شتابان برفت .
عمّار نشان پای او را شناخت و بانگ زد: ای ناچیز و پسر مادر ناچیز؛ کشیک مرا میکشی و سخن مرا گوش میگیری . به خدا؛ اگر دانسته بودم تویی چشمت را با این چوب کور میکردم که پیمبر خدا 6 این را حلال کرده است .
آنگاه عمّار پیش سعد بازگشت و سعد با وی سخن کرد و فوت و فنها را به کار برد، امّا حرف آخر عمار این بود که به خدا مصریان را بازنمیگردانم .
پس سعد پیش عثمان بازگشت و سخن عمار را با وی بگفت ، عثمان به او گفت که دلسوزی نکرده و سعد قسم خورد که چنان که باید اصرار کرده و عثمان قبول کرد.
گوید: امیرالمؤمنین علی 7 سوی مردم مصر رفت و آنها را بازگردانید که به راه خویش رفتند.
محمود بن لبید گوید: وقتی مصریان در ذیخشب منزل گرفتند، عثمان با امیرالمؤمنین علی 7 و یاران پیمبر خدا 6 سخن کرد که آنها را بازگردانند. پس علی 7 سوار شد و چند تن از مهاجران و از جمله سعید بن زید، ابوجهم عدوی ، جبیر بن مطعم ، حکیم بن مزاحم ، مروان بن حکم ، سعید بن عاص و عبدالرحمان بن عتاب نیز با وی سوار شدند.
از انصار نیز ابوسعید و ابوحمید هردوان ساعدی ، زید بن ثابت ، حسان بن ثابت و کعب بن مالک همراه بودند، از مردم عرب نیز ینار بن مکرز بود و سی کس دیگر.
گوید: امیرالمؤمنین علی 7 و محمّد بن مسلمه که از پیش رفته بودند با مصریان سخن کردند که سخنشان را گوش گرفتند و بازگشتند.
محمود گوید: محمّد بن مسلمه به من گفت : هنوز از ذیخشب برون نیامده بودیم که راه مصر گرفتند و به من سلام میگفتند، سخن عبدالرحمان بن عدیس بلوی را فراموش نمیکنم که میگفت : ای ابوعبدالرحمان سفارشی به من نمیکنی ؟
گوید: و من گفتم : تنها از خدای بیشریک بترس و کسان خود را از پیشوای وی بازدار که به ما وعده داده که رفتار خویش را عوض کند.
ابن عدیس گفت : ان شاء الله چنین میکنم .
گوید: پس از آن رفتگان ، سوی مدینه بازآمدند.
عبدالله بن محمّد به نقل از پدرش گوید: وقتی امیرالمؤمنین علی 7 پیش عثمان بازگشت و فرمود که مصریان رفتهاند درباره او سخن کرد و فرمود: میدانم که پیش از آنچه گفتهام نبایدم گفت . آنگاه سوی خانه خویش رفت .
گوید: عثمان آن روز را بسر کرد و چون فردا شد مروان بیامد و گفت : سخن کن و به مردم بگو که مصریان بازگشتهاند و آنچه درباره پیشوای خود شنیده بودند نادرست بود تا از آن پیش که مردم از ولایتها بر ضد تو فراهم آیند و چندان بیایند که پسزدنشان دشوار باشد سخن تو در ولایات روان شود.
گوید: امّا عثمان نپذیرفت امّا مروان اصرار کرد که برون شد و به منبر نشست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد. آنگاه گفت : امّا بعد؛ این جمع مصریان درباره پیشوای خویش چیزی شنیده بودند و چون به یقین دانستند که آنچه شنیده بودند نادرست بود سوی دیارشان بازرفتند.
گوید: عمرو بن عاص از گوشه مسجد بانگ زد: ای عثمان ؛ از خدا بترس که خطاهای بزرگ کردی و ما نیز با تو خطا کردیم توبه کن که ما نیز توبه کنیم .
گوید: عثمان بانگ زد: ای روسپیزاده ؛ تو اینجایی ، به خدا از وقتی که تو را از کار برکنار کردهام جبّهات شپش گرفته .
گوید: از گوشه دیگر به عثمان بانگ زدند: توبه کن و پشیمانی کن تا مردم دست از تو بدارند.
گوید: عثمان دو دست برداشت و رو به قبله کرد و گفت : خدایا؛ من نخستین کسم که توبه به پیشگاه تو میآورم . آنگاه به خانه خویش رفت ، عمرو بن عاص نیز سوی منزل خود در فلسطین رفت و میگفت : به خدا چوپانی را میدیدم و او را بر ضدّ عثمان تحریک میکردم .
علی بن عمر به نقل از پدرش گوید: پس از رفتن مصریان امیرالمؤمنین علی7 پیش عثمان آمد و فرمود:
سخن گوی که مردم استماع کنند و شاهد آن شوند و نمودار تغییر روش و بازگشت تو باشد که ولایتها بر ضدّ تو است و بیم دارم گروهی دیگر از کوفه بیاند و بگویی ای علی سوی آنها برو و من رفتن نتوانم و معذورم نداری و گروه دیگر از بصره بیایند و گویی ای علی سوی آنها برو و اگر نروم پنداری که رعایت خویشاوندی نکردهام و حق تو را سبک گرفتهام .
گوید: پس عثمان بیرون آمد و سخنانی از تغییر رفتار خویش و توبه بر زبان آورد: نخست حمد خدا کرد و ثنای او گفت ، چنان که باید، آنگاه گفت : امّا بعد؛ ای مردم ؛ به خدا عیبی از من نگرفتهاند که ندانم ، هر چه کردهام میدانم ، دستخوش آرزو و فریب نفس شدم و از رشاد دور ماندم. از پیغمبر خدا6 شنیدم که میفرمود : هر کس لغزشی کرد توبه کند هر که خطایی کرد توبه کند و بر هلاکت اصرار نیارد که هر که در انحراف مصرّ شود از راه دور افتد.
من نخستین کسم که پند میپذیرم و در پیشگاه خدا از آنچه کردهام استغفار میکنم و به او توبه میبرم . از رفتار خویش بگشتم و بازآمدم ، سران شما بیایند و رأی خویش را با من بگویند، به خدا اگر حق ، مرا بنده کند و روش بنده گیرم و چون بنده زبونی کنم و مانند بنده باشم که اگر مملوک باشد صبوری کند و اگر آزاد شود سپاس داد. از خدای مفرّی جز سوی او نست نیکانتان از نزدیکی من ردیغ نکنند که اگر سمت راستم نپذیرد سمت چپم اطاعت آرد.
گوید: مردم به رقّت آمدند و بعضیشان گریستند. سعید بن زید برخاست و گفت : ای امیر مؤمنان! هر که با تو نباشد به تو دسترس ندارد. خدا را؛ به خویش پرداز و آنچه را گفتی به عمل آر.[25]
مناظره
(1056)
حجّاج و ذرّیه رسول خدا صلی الله علیه وآله/ص 195/(739)
شعبی که از علمای معروف است میگوید: روزی حجّاج مرا به حضور خویش دعوت نمود. من با نهایت ترس و هراس ناچار وارد حضور حجّاج گردیدم ، حجّاج همینکه مرا دید به احضار جلّاد شقی فرمان داد، چون جلّاد وارد شد حجّاج به من گفت : ای شعبی ؛ شنیدهام که گفتهای حسن و حسین 8 ذرّیه رسول خدا6 هستند، هر گاه برای اثبات این مطلب از آیات قرآنی دلیل نیاوری این جلّاد تو را مقتول خواهد نمود!
شعبی گوید: با یقین از قتل و هلاک خودم بدون ترس گفتم : بلی این فقره را با آیات قرآن عظیم الشأن اثبات میکنم .
حجّاج گفت : ولی آیه مباهله را نشان ندهی بلکه باید از آیات دیگر دلیل بیاوری .
گفتم : بلی با آیه دیگر اثبات خواهم کرد و خواندم :
(وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ کلّاً هَدَینا وَنُوحاً هَدَینا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّیتِهِ داوُدَ وَسُلَیمانَ وَأَیوبَ وَیوسُفَ وَمُوسَی وَهارُونَ وَکذلِک نَجْزِی آلْمُـحْسِنیüن)[26] پ*.
گفتم : مابین عیسی و نوح چند بطن موجود است؟
گفت : آنقدر زیاد است که تعدادش ناممکن است .
گفتم : میان رسول خدا 6 و حسن و حسین 8 چند بطن موجود بوده ؟
حجّاج مطلب را درک نمود گفت : گویا در قرآن این آیه را ندیدهام ! و حجّاج با قبول دلیل و اثبات من باز به قتل تهدیدم کرد و من به طرف ماوراء النهر گریختم ، در آنجا مجدّدآ به توقیف و قتل من امر فرستاد ولی من از راه مخفی جان خود را نجات دادم .[27] پص
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عثمان
(1349)
علّت دشمنی طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام/ص 197/(739)
امّا آنچه در مورد دشمنی و ستیز طلحه و زبیر با امیرالمؤمنین علی 7 قابل توجّه است این است که آندو با عثمان مخالفت و جنگ کردند و او را از میان برداشتند به طمع آنکه پس از او به حکومت برسند و در این موضوع هیچ شبهه و تردید هم نداشتند و به همین منظور کشتن عثمان را بر عهده گرفتند ولی همینکه مردم با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند و آرزوی آنان برای حکومت از دست رفت هر دو آهنگ جنگ با آن حضرت کردند و آنچه را که خود بر سر عثمان آوردند به امیرالمؤمنین علی 7 نسبت دادند و در این باره سخت دشمنی و ستیزه کردند.
موسی بن مطیر از اعمش ، از مسروق نقل میکند که میگفته است : وارد مدینه شدم و نخست پیش طلحه رفتیم . او در حالی که قطیفهای سرخ بر خود پیچیده بود بیرون آمد. ما موضوع عثمان را و اینکه مردم با او سخت درافتادهاند به او گفتیم .
گفت : نزدیک است که سفلگان شما بر خردمندان پیروز شوند.
سپس گفت : آیا با خود هیمه نیاوردهاید؟ این دو کمربند پارچهای را بردارید و ببرید بر در خانهاش آتش بزنید.
ما بیرون آمدیم و در محلّه احجاز الزیت پیش امیرالمؤمنین علی 7 رفتیم و موضوع عثمان را گفتیم . فرمود:
از مرد (عثمان) بخواهید توبه کند و عجله مکنید، اگر از اعمال خود برگشت چه بهتر، و گرنه در این کار بنگرید.
محمّد بن اسحاق از ابوجعفر اسدی ، از پدرش ، از عبدالله بن جعفر نقل میکند که میگفته است : وقتی عثمان در محاصره بود، من پیش او بودم . همینکه دانست او را خواهند کشت ، من و عبدالرحمان بن ازهر را پیش امیرالمؤمنین علی 7 فرستاد و در آن هنگام طلحه ظاهرآ بر کار پیروز شده بود. عثمان گفت :
بروید و به علی ( 7) بگویید که تو برای حکومت شایستهتر و سزاوارتر از پسر زن حضرموتی (یعنی طلحه) هستی . مواظب باش که او بر خلافت پسرعمویت بر تو چیره نشود.
فضل بن دکین ، از عمران خزاعی ، از مسیرة بن جریر نقل میکند که میگفته است : در محلّه احجار الزیت پیش زبیر بودم و او دست مرا در دست گرفته بود؛ مردی پیش او آمد و گفت : ای ابوعبدالله؛ میان ساکنان خانه عثمان و آب مانع شدند.
گفت : بخت از ایشان برگشت و برگشته باد؛ و این آیه را تلاوت کرد:
«میان آنان و آنچه آرزو داشتند مباینت افتاد همچنان که نسبت به امثال آنان از پیش اینچنین شد و آنان در شک و تردید بودند»[28] .[29] پص
معاویه و یاورانش، بسر بن ارطاة
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بُسر بن ارطاة را/ص 200/(739)
یک روز عبیدالله بن عبّاس پیش معاویه رفت . بسر بن ارطاة عامری قاتل فرزندان وی نیز نزد او بود. عبیدالله گفت : ای پیرمرد؛ بچّهها را تو کشتی ؟
گفت : بلی .
گفت : دلم میخواست روزی زمین مرا نزدیک تو سبز میکرد.
بسر گفت : حالا سبز کرده است .
عبیدالله گفت : اینجا شمشیر هست ؟
بسر گفت : اینک شمشیر من . و چون عبیدالله برجست که شمشیر از او بگیرد، معاویه و حاضران پیش از آنکه شمشیر را بگیرد دست او را بگرفتند، آنگاه معاویه به بسر گفت : چه پیر سستمایهای ، فرتوت شدهای و خرف شدهای . شمشیر خودت را به یک مرد خونباخته از بنیهاشم میدهی ؟ مثل اینکه از دلهای بنیهاشم خبر نداری ، به خدا اگر شمشیر به دست او میافتاد پیش از تو به ما حمله میکرد.
عبیدالله گفت : به خدا قصدم همین بود.
وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی 7 خبر یافت که بسر قثم و عبدالرحمن دو فرزند عبیدالله را کشته است او را نفرین کرد و فرمود: خدایا؛ دین و عقلش را بگیر. پس از آن پیرمرد خرف شد و عقل خود را از دست بداد و پیوسته شمشیر برهنه داشت . برای او شمشیری از چوب ساختند و مشک بادکردهای جلوش میگذاشتند که با شمشیر بدان میزد و چون سوراخ میشد مشک را عوض میکردند، و پیوسته آن را با شمشیر میزد و همچنان بری از عقل بمرد. با کثافت خود بازی میکرد و احیانآ از آن میخورد و به کسانی که ناظر او بودند میگفت : ببینید که این دو پسر فرزندان عبیدالله چه جور به من میخورانند!
بسا میشد برای جلوگیری از این کار دستهایش را از پشت میبستند. یک روز در جای خود کثافت کرد و با دهان روی آن افتاد و بخورد، خواستند منعش کنند، گفت : شما منعم میکنید امّا عبدالرحمن و قثم به من میخورانند.
بُسر به روزگار ولید بن عبدالملک به سال هشتاد و هشتم بمرد.[30]
شکست بنی امیه
علّت منع سبّ امیرالمؤمنین 7 توسّط مروان
عمر بن عبدالعزیز و منع سبّ امیرالمؤمنین 7
دشمنی بنیامیه با بنیهاشم
مروان و منع سبّ امیرالمؤمنین 7
شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او/ص 202/(739)
مروان بر ساحل رودخانه زاب صغیر فرود آمد و پل زد. عبدالله بن علی نیز با سپاه و سران خراسان بیامد و این به روز دوّم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود. سپاه مروان با سپاه عبدالله بن علی روبرو شد. مروان سپاه خویش را هزار و دو هزار دستههای چهارگوش کرده بود، جنگ به ضرر مروان بود که فرار کرد و از یاران او خلق بسیار کشته و غرق شد، از جمله مردم بنیامیه در آن روز سیصد کس در آب غرق شد و این به جز مردم دیگر بود که غرق شدند. از جمله غریقان بنیامیه ابراهیم بن ولید بن عبدالملک مخلوع برادر یزید ناقص بود.
در روایت دیگر گفتهاند که مروان پیش از آن روز ابراهیم بن ولید را کشته و آویخته بود. فرار مروان از جنگ زاب به روز شنبه یازدهم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود.
مروان پس از فرار جانب موصل رفت امّا مردم آنجا وی را به شهر راه ندادند و سیاه پوشیدند که کار او را وارونه میدیدند. از آنجا به حرّان رفت که خانه و محلّ اقامتش آنجا بود، مردم حرّان ـ که خدایشان بکشد ـ وقتی ناسزای ابوتراب یعنی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب 7 که به روز جمعه بر منبرها باب بود برداشته شد، از ترک آن دریغ کردند و گفتند: نماز بیلعنت ابوتراب باطل است !! و یک سال بر این حال بودند تا کار مشرق و ظهور سیاهپوشان رخ داد.
مروان ناسزای حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را از این جهت منع کرده بود که مردم از بنیامیه به سختی بریده بودند. به هر حال مروان و دیگر امویان از حران برون شدند و از فرات گذشتند. عبدالله بن علی بیرون حران اردو زد و قصر مروان را که ده هزار هزار درهم خرج بنای آن کرده بود ویران کرد و خزاین و اموال او را تصرّف کرد. مروان با یاران و خواصّ خود تا ساحل رود ابی فطرس در فلسطین و اردن رفت و آنجا فرود آمد، عبدالله بن علی سوی دمشق رفت و آنجا را محاصره کرد، ولید بن معاویة بن عبدالملک با پنجاه هزار مرد جنگی در شهر بود، امّا خلاف و تعصّب درباره فضیلت یمنی بر نزاری یا نزاری بر یمنی میان آنها افتاد و ولید بن معاویه کشته شد؛ به قولی یاران عبدالله بن علی او را کشتند.
یزید بن معاویة بن عبدالملک بن مروان و عبدالجبّار بن یزید بن عبدالملک بن مروان پیش عبدالله بن علی آمدند و آنها را به نزد ابوالعبّاس سفاح فرستاد. ابوالعبّاس نیز آنها را در حیره بکشت و بیاویخت . عبدالله بن علی نیز در دمشق مردم بسیار بکشت . مروان به مصر رفت و عبدالله بن علی بر ساحل رود ابی فطرس فرود آمد و هشتاد و چند کس از بنیامیه را در آنجا بکشت و این به روز چهارشنبه نیمه ذی قعده سال صد و سی و دوّم بود.
سلیمان بن یزید بن عبدالملک را نیز در بلقا بکشتند و سر او را پیش عبدالله بن علی آوردند. صالح بن علی به تعقیب مروان رفت و ابوعون عبدالملک بن یزید با عامر بن اسماعیل مذحجی نیز همراه وی بودند، در مصر به مروان رسیدند که در بوصیر فرود آمده بود و شبانگاه بر اردوگاه وی هجوم بردند و طبلها را بزدند و تکبیر گفتند و فریاد «انتقام ابراهیم» کشیدند و کسانی که در سپاه مروان بودند پنداشتند در محاصره سیاهپوشان افتادهاند و مروان کشته شد. درباره کیفیت قتل وی که درگیر و دار همان شب بود، اختلاف کردهاند، قتل وی در شب یکشنبه سوّم ذی حجّه سال صد و سی و دوّم بود.
وقتی عامر بن اسماعیل مروان را بکشت ، دختران و زنان وی در کلیسائی بودند و عامر آهنگ آنجا داشت ، یکی از خادمان مروان را دیدند که با شمشیر برهنه قصد دخول به کلیسا داشت و وی را بگرفتند و از قصّهاش پرسیدند، گفت : مروان به من گفته است اگر کشته شد گردن دختران و زنانش را بزنم ، مرا نکشید که به خدا اگر مرا بکشید میراث پیغمبر خدا 6 به دست نخواهد آمد!
گفتند: نفهم ؛ چه میگوئی ؟
گفت : اگر دروغ گفتم مرا بکشید، به دنبال من بیائید. و چون برفتند آنها را بیرون دهکده به محلّ ریگزاری برد و گفت : اینجا را بکنید و چون بکندند قطیفه و عصا و چوب که شعار خلافت بود، به دست آمد. مروان آن را به خاک سپرده بود که به دست بنیهاشم نرسد.
عامر بن اسماعیل این چیزها را پیش عبدالله بن علی فرستاد و عبدالله آن را پیش ابوالعبّاس سفاح فرستاد و تا دوران مقتدر مابین خلیفگان عبّاسی دست به دست میرفت .
گویند: روزی که مقتدر کشته شد قطیفه بر دوش وی بود و من نمیدانم آیا این چیزها هماکنون یعنی سال سیصد و سی و دو به نزد المتقی بالله که در رقه مقام دارد، هست یا از میان رفته است .
عامر دختران و کنیزکان مروان را با اسیران پیش صالح بن علی فرستاد. وقتی به نزد وی رفتند دختر بزرگ مروان به سخن آمد و گفت : ای عموی امیر مؤمنان! خداوند هر چه را صلاح میداند برای تو نگهدارد و به نعمت خاصّ خود تو را در همه کار خوشبخت کند و در دنیا و آخرت از عاقبت بهرهور کند، ما دختران تو و دختران برادر و پسرعموی تو هستیم ، همانقدر که ما به شما ستم کردهایم درباره ما گذشت کنید.
گفت : هیچیک از مرد و زن شما را باقی نخواهم گذاشت . مگر دیروز پدرت برادرزاده من ابراهیم امام بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس را در محبس حران نکشت ؟ مگر هشام بن عبدالملک زید بن علی بن حسین 7 را نکشت و در کناسه کوفه نیاویخت ؟ مگر زن زید در حیره به دست یوسف بن عمرو ثقفی کشته نشد؟ مگر ولید بن یزید، یحیی بن زید را در خراسان نکشت و نیاویخت ؟ مگر عبیدالله بن زیاد بی پدر مسلم بن عقیل بن ابی طالب را در کوفه نکشت ؟ مگر یزید بن معاویه ، حسین بن علی 8 را با خاندانش به دست عمر بن سعد نکشت ؟ مگر حرم پیغمبر خدا 6 را به اسیری پیش یزید نبردند و پیش از آنها سر امام حسین 7 را نبرده بودند که مغز سرش را با نیزه سوراخ کرده بودند و بر نیزهها در شهرها و نواحی شام بگردانیدند تا پیش یزید رسید و گوئی سر یکی از کفّار بود؟ مگر حرم پیغمبر را در مقام اسیران نگه نداشتند و سپاهیان خشن و بی سر و پای شامی به تماشای آنها نایستادند و از یزید تقاضا نکردند که حرم پیغمبر خدا 6 را به کنیزی ایشان دهد؟ مگر این اهانت به حقّ پیغمبر 6 و جسارت و حقناشناسی نسبت به خدای عزّوجلّ نبود؟ شما دیگر از خاندان ما چه به جا گذاشتهاید؟
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! ما را ببخشید.
گفت : بله ، بخشش ممکن است ، اگر بخواهی تو را به فضل بن صالح بن علی به زنی میدهم و خواهرت را به برادرش عبدالله بن صالح میدهم .
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! حالا چه وقت عروسی است ما را به حرّان بفرست .
گفت : ان شاء الله خواهم فرستاد. سپس آنها را به حرّان فرستاد. هنگام ورود به شهر فغان کردند و بر مروان گریستند و گریبان دریدند تا آنجا که سپاه از گریه آنها آشفته شد.
مدّت حکومت مروان تا بیعت ابوالعبّاس سفاح پنج سال و دو ماه و ده روز بود. از این پیش اختلافی را که درباره مدّت حکومت وی هست گفتهایم . از بیعت ابوالعبّاس سفّاح تا وقتی که مروان در بوصیر کشته شد، هشت ماه بود. بنابراین همه دوران وی تا کشتهشدنش پنج سال و ده ماه و ده روز بوده است .
از این پیش اختلافی را که درباره سن وی هست با دیگر اخبار مربوط به او گفتهایم و تفصیل آن را در کتابهای سابق خود آوردهایم .[31]
مروان از نظر خالد، خالد از نظر مروان
مروان از نظر خالد بن ولید
خالد بن یزید از نظر مروان
علّت مرگِ مروان/ص 209/(739)
امّا مرگ مروان و سبب آن چنین بوده است که همانگونه که گفتیم او به خلافت رسیده بود تا پس از او خلافت برای خالد بن یزید بن معاویه مستقرّ گردد، ولی همینکه حکومتش استوار شد خواست برای دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز برای پس از خود بیعت بگیرد، در این باره مشورت کرد.
به او گفته شد: مادر خالد بن یزید بن معاویه را ـ که دختر ابوهاشم بن عتبة بن ربیعه بود ـ به همسری بگیرد تا بدینگونه از منزلت خالد کاسته شود و در صدد خلافت برنیاید. مروان چنان کرد. سپس روزی ضمن بگومگویی که میان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت : ای پسر زنی که «نشیمنگاهش خیس است» ساکت باش .
خالد گفت : آری به جان خودم سوگند که تو مؤتمن خائنی ، و در حالیکه میگریست از مجلس بیرون رفت . او که نوجوانی بود پیش مادر خویش رفت و موضوع را به او گفت .
مادرش گفت : آرام بگیر و مبادا که مروان در تو ناراحتی ببیند، من خودم کار او را کفایت میکنم . و چون مروان پیش مادر خالد آمد پرسید: خالد به تو چه گفت ؟
گفت : چه میبایست بگوید؟
مروان گفت : آیا از من شکایت نکرد؟
گفت : خالد برای تو بیش از آن احترام قائل است که از تو گلهگزاری کند.
گفت : راست میگویی .
مادر خالد چند روزی درنگ کرد تا آنکه روزی مروان در خانه او خوابید. او با کنیزکان خود قرار گذاشته بود، آنان برخاستند گلیمها و پشتیها را روی مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه کردند و این کار در ماه رمضان بود. و به گفته واقدی مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود.[32]
(820)
تصمیم ابن زبیر به سوزاندن بنیهاشم در مکه/ص 211/(739)
ابن زبیر، هاشمیانی را که در مکه بودند، در درّهای فراهم آورد و هیزمی بزرگ برای آنها آماده کرده بود که اگر شعلهای در آن میافتاد، هیچیک از آنها از مرگ در امان نمیماند؛ محمّد بن حنفیه نیز با این قوم بود.
نوفلی به نقل از علی بن سلیمان ، از فضیل بن عبدالوهّاب کوفی ، از ابوعمران رازی ، از فطر بن خلیفه ، ازدیال بن حرمله گوید: من از جمله کسانی بودم که ابوعبدالله جدلی از جانب مختار از میان مردم کوفه تجهیز کرده بود و با چهار هزار سوار حرکت کردیم .
ابوعبدالله گفت : این سپاهی بزرگ است و بیم دارم خبر آن به ابن زبیر برسد و زودتر بنیهاشم را تلف کند، عدّهای با من بیایند. و با هشتصد تن نخبهسوار با او برفتیم و ناگهان ابن زبیر متوجّه شد که پرچمها بالای سر او در اهتزاز است ، گوید: ما پیش بنیهاشم رفتیم که به درّه بودند و آنها را بیرون آوردیم .
ابن حنفیه به ما گفت : فقط با کسی که با شما جنگ میکند، جنگ کنید. چون ابن زبیر پرخاشجوئی و مخالفت ما را بدید به پردههای کعبه درآویخت و گفت : من پناهنده خدایم .
نوفلی در کتاب اخبار خود به نقل از عایشه ، از پدرش ، از حمّاد بن سلمه گوید: وقتی سخن از بنیهاشم و محاصره آنها در درّه و فراهم آوردن هیزم برای سوختن ایشان به میان میآمد، عروة بن زبیر برادر خود را معذور میداشت و میگفت : میخواست آنها را بترساند؛ زیرا از بیعت او دریغ کرده بودند.[33]
(1103)
عبدالله بن زبیر و دشنامدادن و دشمنی او با اهل بیت :/ص 213/(739)
عبدالله بن زبیر، امیرالمؤمنین علی 7 را دشمن میداشت و همواره بر آن حضرت عیب میگرفت و دشنام میداد! عمر بن شبه ، و ابن کلبی ، واقدی و دیگر مورّخان نقل کردهاند که : عبدالله بن زبیر به روزگاری که مدّعی خلافت بود چهل نماز جمعه گزارد و در آن بر پیامبر 6 درود نفرستاد و گفت : هیچ چیز مرا از بردن نام پیامبر6 بازنمیدارد مگر اینکه گروهی باد به بینی خود میاندازند!
محمّد بن حبیب و ابوعبیدة معمّر بن مثنی در روایت خود گفتهاند : ابن زبیر گفته است : به این جهت که پیامبر6 را خاندانکی بد است که چون نام او برده میشود سر میجنبانند!
سعید بن جبیر میگوید: عبدالله بن زبیر به عبدالله بن عبّاس گفت : این چه حدیثی است که از تو میشنوم ؟
ابن عبّاس گفت : کدام را میگویی ؟
گفت : نکوهش و سرزنش من .
عبدالله بن عبّاس گفت : من شنیدم پیامبر 6 میفرمود: «چه بد مردی است آن کس که سیر باشد و همسایهاش گرسنه».
عبدالله بن زبیر گفت : چهل سال است که کینه شما اهل بیت را در سینه نهان داشتهام !
سعید بن جبیر آنگاه تمام حدیث گذشته را نقل میکند.
همچنین عمر بن شعبه ، از سعید بن جبیر نقل میکند که میگفته است : عبدالله بن زبیر مشغول سخنرانی بود و به امیرالمؤمنین علی 7 دشنام داد. این خبر به محمّد بن حنفیه رسید. در همان حال که ابن زبیر خطبه میخواند آمد. برای او تختی نهادند او خطبه ابن زبیر را قطع کرد و گفت :
ای گروه اعراب ؛ چهرههایتان زشت باد؛ آیا باید امیرالمؤمنین علی 7 نکوهش شود و شما حضور داشته باشید؟! همانا علی 7 دست خدا برای کوبیدن دشمنان خدا بود و به فرمان خداوند صاعقهای بود که آن را بر کافران و منکران حقّ خود فروفرستاد. او آنان را به سبب کفرشان کشت و بازماندگان ایشان از او کینه به دل گرفتند و در اندیشه خود برای او حسد و شمشیر فراهم ساختند؛ هنوز پسرعمویش ـ که درودهای خدا بر او باد ـ زنده بود و از دنیا نرفته بود. و چون خداوند او را به جوار خود برد و آنچه نزد خود داشت برای او برگزید، مردانی کینههای خود را برای او آشکار ساختند و خود را تسکین دادند.
برخی از آنان حقّ او را ربودند و برخی کسانی را برای کشتن او گماشتند و برخی او را دشنام دادند و با مطالبی یاوه او را متّهم ساختند؛ و اگر برای ذرّیه و ناصرات دعوت علوی دولتی فراهم شود استخوانهای آنان را بیرون خواهد آورد و گورهای آنان را خواهد شکافت ـ هرچند بدنهای آنان امروز پوسیده است و زندگان ایشان کشته شدهاند ـ و گردنهایشان را خوار و زبون خواهد ساخت . خدای بزرگ آنان را به دست ما عذاب داد و زبون ساخت و ما را بر ایشان پیروزی بخشید و دلهای ما از آنان تسکین یافت .
هان ؛ به خدا سوگند؛ علی 7 را هیچ کس دشنام نمیدهد مگر اینکه دشنام پیامبر 6 را در دل نهان میدارد و میترسد آن را بر زبان آورد و با دشنام دادن به علی 7 به پیامبر6 کنایه میزند.
همانا هنوز میان شما کسانی هستند که مرگ آنان را فرونگرفته و عمرشان دراز است و این سخن پیامبر 6 را درباره علی 7 شنیدهاید که فرموده است :
تو را جز مؤمن دوست نمیدارد و جز منافق کسی به تو کینه نمیورزد[34] .
و آنان که ستم میکنند به زودی خواهند دانست به چه کیفرگاهی بازمیگردند.
ابن زبیر سخنرانی خود را ادامه داد و گفت : پسران فاطمه اگر سخن بگویند آنان را معذور میدارم ولی پسر مادر حنفیه را چه رسد که سخن گوید.
محمّد به او گفت : ای پسر امّ رومان ؛ چرا سخن نگویم مگر از همه فاطمهها جز یکی ، دیگران مادر من نیستند؟ آن یکی هم که مادر من نیست افتخارش به من میرسد؛ زیرا مادر دو برادر من است . من پسر فاطمه دختر عمران بن عاند بن مخزوم هستم که مادربزرگ رسول خدا 6 است و من پسر فاطمه بنت اسد هستم که سرپرست رسول خدا 6 و همچون مادر او بوده است . به خدا سوگند؛ اگر حفظ احترام خدیجه دختر خویلد نبود هیچ استخوانی در خاندان اسد بن عبدالعزی باقی نمیگذاشتم مگر آنکه آن را درهم میشکستم .
(333)
عبدالله بن عبّاس ، معاویه و بنیامیه/ص 217/(739)
عبّاس عموی پیامبر 6 و از نوادگان هاشم بود. هاشم هم به نوبه خود برادر عبدشمس جدّ امویان بود. اخبار و روایات درباره عبّاس از نظر تاریخی محلّ مجادله است . زیرا دلایل روشنی وجود دارد بر اینکه چرا مخالفان و طرفداران خاندان وی ، چه در مخالفت چه در حمایت او، حکایتها ساخته و به جریان انداختهاند.
پسر وی عبدالله، چهرهای بزرگ در حوزه اخبار و روایات اسلامی است و به طور معمول ، او را مرجعی در زمینه تفسیر قرآن و مسائل حقوقی دانستهاند. همچنین ، تقریبآ نمیتوان تصوّر روشنی از یک شخصیت تاریخی بازنمایی کرد، امّا نوشتهاند که او طرفدار علی 7 و مخالف معاویه بوده است و با این حال پس از شهادت امام علی 7 موضع بیطرفانهای اتّخاذ نمود و حتّی نسبت به حاکمیت اموی ، راه تساهل در پیش گرفت . خاندان عبّاسی پس از مرگ عبدالله بن عبّاس در سالهای 687 ـ 688 م بود که در صحنه سیاسی ظاهر شده و در پی تحقّق آمال سیاسی خود به تکاپو افتادند.
تقریبآ در پایان سده هفتم میلادی این خاندان از موطن خود در حجاز حرکت و به شام نقل مکان کردند و در حمیمه در اردن ، واقع در جنوب دریای مرده ، بر سرزمینی فرود آمدند؛ گویی جابجایی آنها با ظهور آمال سیاسیشان پیوند داشت ، امّا بنا بر سنّت خبری و روایی ، عبدالله بن عبّاس ـ که قبل از مرگش ، امر به این جابجایی نموده بود ـ به پسران خود توصیه کرده بود که با خلیفه اموی بیعت نمایند.
به نظر میرسد خاندان عبّاسی برای مدّتزمانی پس از هجرتشان ، بنا بر برخی شرایط معقول ، با امویان در سازش بودند.
در حجاز، آوردهاند که عبّاسیان پیوند نزدیکی با محمّد بن حنفیه داشتند. محمّد بن حنفیه ، پسر (حضرت) علی 7 شاید هم ناخواسته ، در زمان جنگ دوّم داخلی به تنها امید مختار و پیروان او در کوفه بدل شده بود.
این رویداد چه واقعیت داشته باشد یا نه ، امّا مسلّم است که عبّاسیان بعدها استحقاق خود را برای امامت ابراز نمودند و مدّعی بودند که این حقّ ، از ابوهاشم پسر محمّد بن حنفیه به آنان رسیده است . این ادّعا همچنان توجیه اصلی برای حاکمیت عبّاسیان بود تا اینکه بنابر روایتی در حدود سال 780 م هنگامی که ابوهاشم در منزل یکی از سران خاندان عبّاسی به نام محمّد بن علی در حمیمه بود، محمّد بن علی را جانشین خود تعیین نمود. این روایت ادّعای عبّاسیان را رنگ دیگری بخشید.
شاید این حکایت برساخته عبّاسیان باشد تا آمال خود را موجّه سازند، ولی در واقع به نظر میآید که طرفداران برجسته ابوهاشم به باورداشت حقّ امامت او پس از پدرش به طور طبیعی با مرگ ابوهاشم ، با محمّد بن علی بیعت نمودند. در حقیقت ، عبّاسیان حزبی را که از قبل ، از حق امامت ابو هاشم دفاع میکرد، در اختیار خود گرفته و آن را وسیله حمایت خود قرار دادند. درباره چگونگی آن ، به سختی میتوان قضاوت کرد جز آنکه عبّاسیان توانستند سران حزب را متقاعد سازند که ابوهاشم حقّ امامت را به آنان منتقل ساخته است .[37]
عمر بن عبدالعزیز و افراد مورد نظر او
عمر بن عبدالعزیز از نظر منصور
جنایات عمر بن عبدالعزیز
فضیلت بنیهاشم بر بنیامیه/ص 220/(739)
منصور هم که در سخن خود عمر بن عبدالعزیز را بر دیگر خلیفگان اموی برتری داده است از او به یک چشم میان کوران تعبیر کرده است ، و شما امویان چنین میپندارید که او زاهد و پارسا و پرهیزکار بوده است .
عمر بن عبدالعزیز چگونه اینچنین بوده است و حال آنکه خُبَیب بن عبدالله بن زبیر را صد تازیانه زد و در روزی سرد و زمستانی مشک آب سردی بر سرش ریخت و گرفتار کزاز و فلج شد و مرد[38] .
عمر بن عبدالعزیز نه اقرار به خون او کرد و نه حقّ اولیای او را پرداخت و نه دادخواهی کرد. خبیب از کسانی نبوده است که حدود شرعی و احکام آن و قصاص بر او لازم شده باشد و گفته میشود که برای اجرای آن مطیع بوده است و همان تازیانهزدن جان او را میگرفته است و بر فرض که بگویید تازیانه زدن او برای تعزیر و ادب کردنش لازم بوده است ، دیگر چه بهانه و دلیلی برای ریختن آب سرد در روز زمستانی آن هم پس از صد تازیانه وجود دارد.
و چون به عمر بن عبدالعزیز خبر رسید که سلیمان بن عبدالملک میخواهد کسی را به جانشینی خود معرّفی کند، آمد و در جایی که آمد و شد پیش سلیمان بود نشست و به رجاء بن حبوة گفت : تو را به خدا سوگند میدهم که در مورد خلافت و فرمانروایی از من نام نبری و به من اشاره نکنی که به خدا سوگند مرا بر این کار تاب و توان نیست .
رجاء گفت : خدا تو را بکشد که چه قدر بر آن حریصی .
و هنگامی که ولید بن عبدالملک خبر مرگ حجّاج را آورد و به عمر بن عبدالعزیز گفت : ای ابوحفص ؛ حجّاج مرد.
عمر گفت : مگر نه این است که حجّاج یکی از افراد خاندان ما بود! و هنگام خلافت خود گفت : اگر نه این است که بیعت یزید بن عاتکه بر گردن مردم است ، خلافت پس از خود را در شورایی مرکب از اسماعیل بن امیة بن عمر بن سعید اشدق ، و قاسم بن محمّد بن ابی بکر که متدین و دلیر قریش است و سالم بن عبدالله بن عمر قرار میدادم . برای عمر بن عبدالعزیز هیچ زیان و گناهی نبود و هیچ کاستی نداشت که علی بن عبدالله بن عبّاس و علی بن حسین 8 را هم در آن شورا قرار دهد، و بدیهی است که او نمیخواسته است کسی از قبیله تیم و عدی را در آن راهی باشد بلکه کار را برای امویان تدبیر میکرده است ، ولی اشکال در این است که گویا در نظرش هیچکس از بنیهاشم شایستگی عضویت آن شورا را نداشته است .[39]
[1] . گلزار اكبری : 562.
[2] . گلزار اكبری : 610.
[3] . گلزار اكبری : 532.
[4] . گلزار اكبری : 533.
[5] . جای بسی تأسّف است كه رفتار خليفگان عبّاسی كه با آنهمه استقبال عمومی روی كار آمدند واز پشتيبانی ايرانيان برخوردار بودند، به اينجا كشيده شود كه در مركز خلافت آنان مردم بههنگام آب آشاميدن بر معاويه رحمت آورند!! و صد سال پيش از اين تاريخ هم اين بيت ابوعطاءافلح بن يسار سندی كه گفته است : «يا ليت جور بني مروان عاد لنا وليت عدل بنیالعباس فيالنار» در كوچه و بازار به گوش میخورد. خداوند همه را عبرتبين قرار دهد.
[6] . سوره هفدهم ، بخشی از آيه 60. گروهی از مفسّران همچون علی بن ابراهيم قمی ، عيّاش ، شيخطبرسی و سيّد هاشم بحرانی در تفاسير خود آوردهاند كه منظور از شجره ملعونه بنیاميّهاند.برخی ديگر چون شيخ طوسی و ابوالفتوح رازی چيزی در اين باره ننوشتهاند.
[7] . ابن ابی الحديد ضمن شرح خطهبه هشتاد و سوّم اين موضوع را از كتاب «المفاخرات» زبير بنبكار آورده است ، به «جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: 3/304» مراجعهفرماييد.
[8] . مضمون آيه هشتاد و دوّم سوره مائده است .
[9] . اين موضوع را واقدی در «مغازی» و ابن سعد در «طبقات» آوردهاند. به ترجمه طبقات : 2/ 168مراجعه فرماييد.
[10] . اين موضوع را ابن ابی حاتم و ابن مردويه و بيهقی در «دلائل النبوّة» و ابن عساكر و فخر رازیذيل تفسير آيه 62 سوره بنیاسرائيل آوردهاند. به «السبعة من السلف : 206» مرحوم آية الله سيّدمرتضی حسينی فيروزآبادی مراجعه فرماييد.
[11] . اين موضوع را ترمذی در صحيح خود ضمن تفسير سوره قدر، محمّد بن جرير طبری درتفسير طبری : 30/167، حاكم نيشابوری در مستدرك الصحيحين : 3/170 و گروهی ديگر ازمفسّران بزرگ آوردهاند. به «السبعة من السلف : 184» مراجعه فرماييد.
[12] . اين موضوع را مسلم در صحيح خود و ابو داود در مسند خود و متّقی در كنز العمّال : 6/ 87آوردهاند. به «السبعة من السلف : 184» مراجعه فرماييد.
[13] . اين موضوع را ذهبی در «ميزان الإعتدال : 2/17 و 129» و ابن حجر در تهذيب التهذيب :5/110» و جاهای ديگر و نيز ديگران آوردهاند. برای اطّلاع بيشتر به «السبعة من السلف : 200»مراجعه فرماييد.
[14] . سوره يونس ، آيه 91.
[15] . سوره توبه ، بخشی از آيه 32.
[16] . اين خبر فراتر از حدّ تواتر است . برای اطّلاع از پارهای از منابع به دو كتاب ارزشمند استادمحترم سيّدمرتضی فيروزآبادی «فضائل الخمسة : 2/394 و 377» و «السبعة من السلف : 189»مراجعه فرماييد.
[17] . برای اطّلاع بيشتر از موضوع اعدام اين دو بزرگوار به ترجمه اخبار الطوال : 271 و ترجمه نهايةالارب : 7/95 و طبقات ابن سعد: 6/151 مراجعه فرماييد.
[18] . سوره احزاب ، آيه 5.
[19] . برای اطّلاع بيشتر در اين مورد به ترجمه نهاية الارب : 7/74 مراجعه فرماييد.
[20] . سوره انعام ، آيه 45.
[21] . سوره احزاب ، بخشی از آيه 64.
[22] . سوره بقره ، بخشی از آيه 159.
[23] . سوره مجادله ، آيه 22.
[24] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: 6/347.
[25] . تاريخ طبری : 6/2239.
[26] . سوره انعام ، آيه 84.
[27] . تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمّد 6: 122.
[28] . آيه آخر سوره سبأ.
[29] . نبرد جمل : 260.
[30] . مروج الذهب : 2/165.
[31] . مروج الذهب : 2/249.
[32] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: 3/279.
[33] . مروج الذهب : 2/81.
[34] . اين حديث در صحيح مسلم و صحيح ترمذی و مسند احمد حنبل و منابع ديگر اهل سنّت آمدهاست و برای اطّلاع بيشتر به فضائل الخمسد من الصحاح الستّه : 207 مراجعه فرماييد.
[35] . ابن زبير، محمد بن حنفيه و يارانش را در محوطه زمزم زندانی كرد و گفت : اگر بيعت نكنندآنان را آتش خواهد زد. رك : ترجمه نهاية الارب : 6/36.
[36] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: 2/229.
[37] . امويان ؛ نخستين دودمان حكومتگر در اسلام : 130.
[38] . عمر بن عبدالعزيز اين كار را در سال 93 هجری به فرمان وليدبن عبدالملك انجام داده است . به ترجمه نهاية الارب : 6/252 وترجمه تاريخ طبری مرحوم پاينده : 3868 مراجعه فرماييد.
[39] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد: 6/411.
25 / 05 / 1404
آخرین صفحه 222 صفحه
تا آخر ص 222 در تاریخ 25 / 5 / 1404 پرینت شد
« ی » « ک » ِیـ ـک کیک
آماده سازی برای جستجوی 2 سایت المنجی
25 / 5 / 1404
فهرسنگاری انجام شد : 26 / 10 / 1404
در تاریخ 10 / 6 / 1405 شماره گذاری فهرست سمت راست انجام شد.