خلفای بنیامیه
معاویه جلد 15
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
خلفای بنی امیه
ـــــــــــــــ
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : نشر الماس
چاپ : ذاکر
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : خرداد 1395
قطع و صفحه : وزیری / 158
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ـــــــــــ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ــــــ
مرکز پخش : ( 85 00 85 9 0919 )
نشر الماس: ( 79 99 153 0912 ـ 0358 251 0912 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست مطالب کتاب خلفای بنیامیه (معاویه ج15)
فهرست مطالب کتاب خلفای بنیامیه (معاویه ج15) (734)
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او 9
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او(تکرار) 13
(368) مرگ مروان دوّم 17
(431) پایان حکومت بنیامیه 18
(334) شکست مروان دوّم آخرین خلیفه اموی 19
(377) امویان و فتح اندلس 20
(853) شهادت جناب زید در زمان هشام 22
(326) شکستهای سیاسی هشام بن عبدالملک (شکست هشام از شارل مارتل) 24
(291) هشام بن عبدالملک و امام زین العابدین 7 26
(293) هشام و امام باقر 7 27
(251) جسد سالم هشام 29
(78) مرگ یزید بن ولید 30
(860) شروع ضعف و سقوط بنیامیه 30
(950) محاصره قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک 32
(402) محاصره دیگر قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک وشکست 34
(1308) قتیبة بن مسلم و سلیمان بن عبدالملک 38
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید 40
(753) ابن حفصون کسی که قصد داشت دولت امویان را در اندلس نابود 43
(754) مرگ ابن حفصون 49
(755) ابن حفصون در کودکی 52
(756) ابن حفصون و علّت قیام او علیه بنیامیه 53
(757) شورش ابن حفصون علیه بنیامیه 57
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد از پیروز نشدن محمّد بن عبدالله 60
(850) یزید بن عبدالملک و کنیز او حبابه 62
(851) مذمّت هشام از برادرش یزید بن عبدالملک 65
(185) یزید بن عبدالملک 66
(93) مرگ یزید بن عبدالملک 68
(1312) یزید بن عبدالملک 69
(951) بیعت ، بازیچه خلفاء 69
(583) علم و عمل سلیمان بن عبدالملک 72
(846) خوراک سلیمان بن عبدالملک 72
(847) لباس سلیمان بن عبدالملک 74
(848) اطرافیان سلیمان بن عبدالملک 75
(660) ولید دوّم فردی بیبند و بار 76
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید 77
(858) شرابخواری ولید و... 78
(859) اسبسواری ولید 82
(1318) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک1 84
(1319) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک2 85
(1320) وصف ولید بن یزید بن عبدالملک 89
(1316) ولید بن یزید بن عبدالملک 92
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید (تکرار) 99
(1306) وصف ولید 102
(954) ولید بن یزید 103
(956) ولید 106
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد از پیروز نشدن محمّد بن (تکرار) 110
(79) مرگ مروان بن محمّد 112
(160) هشام بن عبدالملک 113
(86) مرگ هشام 114
(432) از جنایات بنیامیه در افریقا 115
(1314) لباس هشام بن عبدالملک 116
(1315) فحّاشی هشام بن عبدالملک 116
(1381) هشام بن عبدالملک و پیرمردی از اهل کوفه 117
(1395) هشام بن عبدالملک1 121
(183) هشام بن عبدالملک2 122
(298) هشام بن عبدالملک و اعمش 125
(317) حکومت هشام بن عبدالملک 126
(324) ثروتاندوزی هشام بن عبدالملک 127
(953) هشام بن عبدالملک از خلیفهشدن خود خبر نداشت 128
(852) سیره هشام 128
(1202) به حکومت رسیدن مروان 129
مروان و مخالفت با رسول الله 6 140
(1019) اخلاق هشام 140
(1384) اوصاف ولید 141
(1307) وصف ولید 142
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید (تکرار) 143
(949) ولید بن عبدالملک 143
(857) ارزش خلافت به قدر یک یابو! 144
(855) هشام مثل چشمش لوچ بود 144
(856) بخل هشام 144
(77) مرگ عبدالملک 145
(184) عبدالملک مروان 146
فمر بنا برید لبنی مروان 146
(1303) نامه انس به عبدالملک و نامه عبدالملک به حجّاج 147
فهرست الفبایی کتاب خلفای بنیامیه (معاویه ج15)
فهرست الفبایی کتاب خلفای بنیامیه (معاویه ج15) (734)
(755) ابن حفصون در کودکی 52 (734)
(753) ابن حفصون کسی که قصد داشت دولت امویان را در اندلس نابود 43 (734)
(756) ابن حفصون و علّت قیام او علیه بنیامیه 53 (734)
(1019) اخلاق هشام 140 (734)
(857) ارزش خلافت به قدر یک یابو! 144 (734)
(432) از جنایات بنیامیه در افریقا 115 (734)
(859) اسبسواری ولید 82 (734)
(848) اطرافیان سلیمان بن عبدالملک 75 (734)
(377) امویان و فتح اندلس 20 (734)
(1384) اوصاف ولید 141 (734)
(856) بخل هشام 144 (734)
(1202) به حکومت رسیدن مروان 129 (734)
(951) بیعت ، بازیچه خلفاء 69 (734)
(431) پایان حکومت بنیامیه 18 (734)
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید 77 (734)
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید (تکرار) 143 (734)
(324) ثروتاندوزی هشام بن عبدالملک 127 (734)
(251) جسد سالم هشام 29 (734)
(317) حکومت هشام بن عبدالملک 126 (734)
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد از پیروز نشدن محمّد بن عبدالله 60 (734)
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد از پیروز نشدن محمّد بن (تکرار) 110 (734)
(846) خوراک سلیمان بن عبدالملک 72 (734)
(852) سیره هشام 128 (734)
(858) شرابخواری ولید و... 78 (734)
(860) شروع ضعف و سقوط بنیامیه 30 (734)
(334) شکست مروان دوّم آخرین خلیفه اموی 19 (734)
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او 9 (734)
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او(تکرار) 13 (734)
(326) شکستهای سیاسی هشام بن عبدالملک (شکست هشام از شارل مارتل) 24 (734)
(757) شورش ابن حفصون علیه بنیامیه 57 (734)
(853) شهادت جناب زید در زمان هشام 22 (734)
(184) عبدالملک مروان 146 (734)
(583) علم و عمل سلیمان بن عبدالملک 72 (734)
(1315) فحّاشی هشام بن عبدالملک 116 (734)
فمر بنا برید لبنی مروان 146 (734)
(1308) قتیبة بن مسلم و سلیمان بن عبدالملک 38 (734)
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید 40 (734)
(1318) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک1 84 (734)
(1319) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک2 85 (734)
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید (تکرار) 99 (734)
(847) لباس سلیمان بن عبدالملک 74 (734)
(1314) لباس هشام بن عبدالملک 116 (734)
(402) محاصره دیگر قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک وشکست 34 (734)
(950) محاصره قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک 32 (734)
(851) مذمّت هشام از برادرش یزید بن عبدالملک 65 (734)
(754) مرگ ابن حفصون 49 (734)
(77) مرگ عبدالملک 145 (734)
(79) مرگ مروان بن محمّد 112 (734)
(368) مرگ مروان دوّم 17 (734)
(86) مرگ هشام 114 (734)
(93) مرگ یزید بن عبدالملک 68 (734)
(78) مرگ یزید بن ولید 30 (734)
مروان و مخالفت با رسول الله 6 140 (734)
(1303) نامه انس به عبدالملک و نامه عبدالملک به حجّاج 147 (734)
(1306) وصف ولید 102 (734)
(1307) وصف ولید 142 (734)
(1320) وصف ولید بن یزید بن عبدالملک 89 (734)
(956) ولید 106 (734)
(949) ولید بن عبدالملک 143 (734)
(954) ولید بن یزید 103 (734)
(1316) ولید بن یزید بن عبدالملک 92 (734)
(660) ولید دوّم فردی بیبند و بار 76 (734)
(160) هشام بن عبدالملک 113 (734)
(1395) هشام بن عبدالملک1 121 (734)
(183) هشام بن عبدالملک2 122 (734)
(953) هشام بن عبدالملک از خلیفهشدن خود خبر نداشت 128 (734)
(298) هشام بن عبدالملک و اعمش 125 (734)
(291) هشام بن عبدالملک و امام زین العابدین 7 26 (734)
(1381) هشام بن عبدالملک و پیرمردی از اهل کوفه 117 (734)
(855) هشام مثل چشمش لوچ بود 144 (734)
(293) هشام و امام باقر 7 27 (734)
(185) یزید بن عبدالملک1 66 (734)
(1312) یزید بن عبدالملک2 69 (734)
(850) یزید بن عبدالملک و کنیز او حبابه 62 (734)
خلفای بنی امیه
جلد 15
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او
مروان و سبّ، عمر بن عبدالعزیز
مروان بر ساحل رودخانه زاب صغیر فرود آمد و پل زد. عبدالله بن علی نیز با سپاه و سران خراسان بیامد، و این به روز دوم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود. سپاه مروان با سپاه عبدالله بن علی روبرو شد. مروان سپاه خویش را هزار و دو هزار دستههای چهارگوش کرده بود، جنگ به ضرر مروان بود که فرار کرد و از یاران او خلق بسیار کشته و غرق شد. از جمله مردم بنیامیه در آن روز، سیصد کس در آب غرق شد و این به جز مردم دیگر بود که غرق شدند، از جمله غریقان بنیامیه ، ابراهیم بن ولید بن عبدالملک مخلوع ـ برادر یزید ناقص ـ بود.
در روایت دیگر گفتهاند که : مروان پیش از آن روز ابراهیم بن ولید را کشته و آویخته بود. فرار مروان از جنگ زاب به روز شنبه یازدهم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود.
مروان پس از فرار جانب موصل رفت ، امّا مردم آنجا وی را به شهر راه ندادند و سیاه پوشیدند که کار او را وارونه میدیدند. از آنجا به حرّان رفت که خانه و محلّ اقامتش آنجا بود، مردم حرّان ـ که خدایشان بکشد ـ وقتی ناسزای ابوتراب یعنی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب 7 ـ که به روز جمعه بر منبرها باب بود ـ برداشته شد، از ترک آن دریغ کردند و گفتند: نماز بیلعنت ابوتراب باطل است !! و یک سال بر این حال بودند تا کار مشرق و ظهور سیاهپوشان رخ داد.
مروان ناسزای حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را از این جهت منع کرده بود که مردم از بنیامیه به سختی بریده بودند. به هر حال مروان و دیگر امویان از حران برون شدند و از فرات گذشتند. عبدالله بن علی بیرون حران اردو زد و قصر مروان را که ده هزار هزار درهم خرج بنای آن کرده بود ویران کرد و خزاین و اموال او را تصرّف کرد. مروان با یاران و خواصّ خود تا ساحل رود ابی فطرس در فلسطین و اردن رفت و آنجا فرود آمد، عبدالله بن علی سوی دمشق رفت و آنجا را محاصره کرد. ولید بن معاویة بن عبدالملک با پنجاه هزار مرد جنگی در شهر بود، امّا خلاف و تعصّب درباره فضیلت یمنی بر
نزاری یا نزاری بر یمنی میان آنها افتاد و ولید بن معاویه کشته شد؛ به قولی یاران عبدالله بن علی او را کشتند.
یزید بن معاویة بن عبدالملک بن مروان و عبدالجبّار بن یزید بن عبدالملک بن مروان پیش عبدالله بن علی آمدند و آنها را به نزد ابوالعبّاس سفاح فرستاد. ابوالعبّاس نیز آنها را در حیره بکشت و بیاویخت . عبدالله بن علی نیز در دمشق مردم بسیار بکشت . مروان به مصر رفت و عبدالله بن علی بر ساحل رود ابی فطرس فرود آمد و هشتاد و چند کس از بنیامیه را در آنجا بکشت و این به روز چهارشنبه نیمه ذی قعده سال صد و سی دوّم بود.
سلیمان بن یزید بن عبدالملک را نیز در بلقا بکشتند و سر او را پیش عبدالله بن علی آوردند. صالح بن علی به تعقیب مروان رفت و ابوعون عبدالملک بن یزید با عامر بن اسماعیل مذحجی نیز همراه وی بودند، در مصر به مروان رسیدند که در بوصیر فرود آمده بود و شبانگاه بر اردوگاه وی هجوم بردند و طبلها را بزدند و تکبیر گفتند و فریاد «انتقام ابراهیم» کشیدند و کسان که در سپاه مروان بودند پنداشتند در محاصره سیاهپوشان افتادهاند و مروان کشته شد.
درباره کیفیت قتل وی که در گیر و دار همان شب بود، اختلاف کردهاند؛ قتل وی در شب یکشنبه ، سوّم ذی حجّه سال صد و سی دوّم بود.
وقتی عامر بن اسماعیل مروان را بکشت ، دختران و زنان وی در کلیسائی بودند و عامر آهنگ آنجا داشت ، یکی از خادمان مروان را دیدند که با شمشیر برهنه قصد دخول به کلیسا داشت ، وی را بگرفتند و از قصّهاش پرسیدند، گفت : مروان به من گفته است : اگر کشته شد گردن دختران و زنانش را بزنم ، مرا نکشید که به خدا اگر مرا بکشید میراث پیغمبر خدا 6 به دست نخواهد آمد.
گفتند: نفهم ؛ چه میگوئی ؟
گفت : اگر دروغ گفتم مرا بکشید، به دنبال من بیائید. و چون برفتند آنها را بیرون دهکده به محلّ ریگزاری برد و گفت : اینجا را بکنید و چون بکندند قطیفه و عصا و چوب ـ که شعار خلافت بود ـ به دست آمد. مروان آن را به خاک سپرده بود که به دست بنیهاشم نرسد.
عامر بن اسماعیل این چیزها را پیش عبدالله بن علی فرستاد و عبدالله آن را پیش ابوالعبّاس سفاح فرستاد و تا دوران مقتدر مابین خلیفگان عبّاسی دست به دست میرفت .
گویند: روزی که مقتدر کشته شد قطیفه بر دوش وی بود و من نمیدانم آیا این
چیزها هماکنون یعنی سال سیصد و سی و دو به نزد المتقی بالله ـ که در رقه مقام دارد ـ هست یا از میان رفته است .
عامر، دختران و کنیزکان مروان را با اسیران پیش صالح بن علی فرستاد. وقتی به نزد وی رفتند دختر بزرگ مروان به سخن آمد و گفت : ای عموی امیر مؤمنان! خداوند هر چه را صلاح میداند برای تو نگهدارد و به نعمت خاصّ خود تو را در همه کارها خوشبخت کند و در دنیا و آخرت از عاقبت بهرهور کند، ما دختران تو و دختران برادر و پسرعموی تو هستیم ، همانقدر که ما به شما ستم کردهایم درباره ما گذشت کنید.
گفت : هیچیک از مرد و زن شما را باقی نخواهم گذاشت ؛ مگر دیروز پدرت برادرزاده من ابراهیم امام بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس را در محبس حران نکشت ؟ مگر هشام بن عبدالملک ، زید بن علی بن حسین 7 را نکشت و در کناسه کوفه نیاویخت ؟ مگر زن زید در حیره به دست یوسف بن عمرو ثقفی کشته نشد؟ مگر ولید بن یزید، یحیی بن زید را در خراسان نکشت و نیاویخت ؟ مگر عبیدالله بن زیاد بی پدر، مسلم بن عقیل بن ابی طالب را در کوفه نکشت ؟ مگر یزید بن معاویه ، حسین بن علی 8 را با خاندانش به دست عمر بن سعد نکشت ؟ مگر حرم پیغمبر خدا6 را به اسیری پیش یزید نبردند و پیش از آنها سر امام حسین 7 را نبرده بودند که مغز سرش را با نیزه سوراخ کرده بودند و بر نیزهها در شهرها و نواحی شام بگردانیدند تا پیش یزید رسید و گوئی سر یکی از کفّار بود؟ مگر حرم پیغمبر را در مقام اسیران نگه نداشتند و سپاهیان خشن و بی سر و پای شامی به تماشای آنها نایستادند و از یزید تقاضا نکردند که حرم پیغمبر خدا 6 را به کنیزی ایشان دهد؟ مگر این اهانت به حقّ پیغمبر 6 و جسارت و حقناشناسی نسبت به خدای عزّ وجلّ نبود؟ شما دیگر از خاندان ما چه به جا گذاشتهاید؟
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! ما را ببخشید.
گفت : بله ؛ بخشش ممکن است ، اگر بخواهی تو را به فضل بن صالح بن علی به زنی میدهم و خواهرت را به برادرش عبدالله بن صالح میدهم .
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! حالا چه وقت عروسی است ، ما را به حران بفرست .
گفت : ان شاء الله خواهم فرستاد. سپس آنها را به حرّان فرستاد. هنگام ورود به شهر، فغان کردند و بر مروان گریستند و گریبان دریدند تا آنجا که سپاه از گریه آنها آشفته شد.
مدّت حکومت مروان تا بیعت ابوالعبّاس سفاح پنج سال و دو ماه و ده روز
بود.از این پیش اختلافی را که درباره مدّت حکومت وی هست گفتهایم . از بیعت ابوالعبّاس سفاح تا وقتی که مروان در بوصیر کشته شد، هشتماه بود. بنابراین همه دوران وی تا کشتهشدنش پنج سال و ده ماه و ده روز بوده است .
از این پیش اختلافی را که در باره سن وی هست با دیگر اخبار مربوط به او گفتهایم و تفصیل آن را در کتابهای سابق خود آوردهایم .[1]
(868) شکست و کشته شدن مروان و جریان خانواده او(تکرار)
مروان و سبّ، عمر بن عبدالعزیز
مروان بر ساحل رودخانه زاب صغیر فرود آمد و پل زد. عبدالله بن علی نیز با سپاه و سران خراسان بیامد، و این به روز دوم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود. سپاه مروان با سپاه عبدالله بن علی روبرو شد. مروان سپاه خویش را هزار و دو هزار دستههای چهارگوش کرده بود، جنگ به ضرر مروان بود که فرار کرد و از یاران او خلق بسیار کشته و غرق شد. از جمله مردم بنیامیه در آن روز، سیصد کس در آب غرق شد و این به جز مردم دیگر بود که غرق شدند، از جمله غریقان بنیامیه ، ابراهیم بن ولید بن عبدالملک مخلوع ـ برادر یزید ناقص ـ بود.
در روایت دیگر گفتهاند که : مروان پیش از آن روز ابراهیم بن ولید را کشته و آویخته بود. فرار مروان از جنگ زاب به روز شنبه یازدهم جمادی الآخر سال صد و سی و دوّم بود.
مروان پس از فرار جانب موصل رفت ، امّا مردم آنجا وی را به شهر راه ندادند و سیاه پوشیدند که کار او را وارونه میدیدند. از آنجا به حرّان رفت که خانه و محلّ اقامتش آنجا بود، مردم حرّان ـ که خدایشان بکشد ـ وقتی ناسزای ابوتراب یعنی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب 7 ـ که به روز جمعه بر منبرها باب بود ـ برداشته شد، از ترک آن دریغ کردند و گفتند: نماز بیلعنت ابوتراب باطل است !! و یک سال بر این حال بودند تا کار مشرق و ظهور سیاهپوشان رخ داد.
مروان ناسزای حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را از این جهت منع کرده بود که مردم از بنیامیه به سختی بریده بودند. به هر حال مروان و دیگر امویان از حران برون شدند و از فرات گذشتند. عبدالله بن علی بیرون حران اردو زد و قصر مروان را که ده هزار هزار درهم خرج بنای آن کرده بود ویران کرد و
خزاین و اموال او را تصرّف کرد. مروان با یاران و خواصّ خود تا ساحل رود ابی فطرس در فلسطین و اردن رفت و آنجا فرود آمد، عبدالله بن علی سوی دمشق رفت و آنجا را محاصره کرد. ولید بن معاویة بن عبدالملک با پنجاه هزار مرد جنگی در شهر بود، امّا خلاف و تعصّب درباره فضیلت یمنی بر نزاری یا نزاری بر یمنی میان آنها افتاد و ولید بن معاویه کشته شد؛ به قولی یاران عبدالله بن علی او را کشتند.
یزید بن معاویة بن عبدالملک بن مروان و عبدالجبّار بن یزید بن عبدالملک بن مروان پیش عبدالله بن علی آمدند و آنها را به نزد ابوالعبّاس سفاح فرستاد. ابوالعبّاس نیز آنها را در حیره بکشت و بیاویخت . عبدالله بن علی نیز در دمشق مردم بسیار بکشت . مروان به مصر رفت و عبدالله بن علی بر ساحل رود ابی فطرس فرود آمد و هشتاد و چند کس از بنیامیه را در آنجا بکشت و این به روز چهارشنبه نیمه ذی قعده سال صد و سی دوّم بود.
سلیمان بن یزید بن عبدالملک را نیز در بلقا بکشتند و سر او را پیش عبدالله بن علی آوردند. صالح بن علی به تعقیب مروان رفت و ابوعون عبدالملک بن یزید با عامر بن اسماعیل مذحجی نیز همراه وی بودند، در مصر به مروان رسیدند که در بوصیر فرود آمده بود و شبانگاه بر اردوگاه وی هجوم بردند و طبلها را بزدند و تکبیر گفتند و فریاد «انتقام ابراهیم» کشیدند و کسان که در سپاه مروان بودند پنداشتند در محاصره سیاهپوشان افتادهاند و مروان کشته شد.
درباره کیفیت قتل وی که در گیر و دار همان شب بود، اختلاف کردهاند؛ قتل وی در شب یکشنبه ، سوّم ذی حجّه سال صد و سی دوّم بود.
وقتی عامر بن اسماعیل مروان را بکشت ، دختران و زنان وی در کلیسائی بودند و عامر آهنگ آنجا داشت ، یکی از خادمان مروان را دیدند که با شمشیر برهنه قصد دخول به کلیسا داشت ، وی را بگرفتند و از قصّهاش پرسیدند، گفت : مروان به من گفته است : اگر کشته شد گردن دختران و زنانش را بزنم ، مرا نکشید که به خدا اگر مرا بکشید میراث پیغمبر خدا 6 به دست نخواهد آمد.
گفتند: نفهم ؛ چه میگوئی ؟
گفت : اگر دروغ گفتم مرا بکشید، به دنبال من بیائید. و چون برفتند آنها را بیرون دهکده به محلّ ریگزاری برد و گفت : اینجا را بکنید و چون بکندند قطیفه و عصا و چوب ـ که شعار خلافت بود ـ به دست آمد. مروان آن را به خاک سپرده بود که به دست بنیهاشم نرسد.
عامر بن اسماعیل این چیزها را پیش عبدالله بن علی فرستاد و عبدالله آن را پیش ابوالعبّاس سفاح فرستاد و تا دوران مقتدر مابین خلیفگان عبّاسی دست به دست میرفت .
گویند: روزی که مقتدر کشته شد قطیفه بر دوش وی بود و من نمیدانم آیا این چیزها هماکنون یعنی سال سیصد و سی و دو به نزد المتقی بالله ـ که در رقه مقام دارد ـ هست یا از میان رفته است .
عامر، دختران و کنیزکان مروان را با اسیران پیش صالح بن علی فرستاد. وقتی به نزد وی رفتند دختر بزرگ مروان به سخن آمد و گفت : ای عموی امیر مؤمنان! خداوند هر چه را صلاح میداند برای تو نگهدارد و به نعمت خاصّ خود تو را در همه کارها خوشبخت کند و در دنیا و آخرت از عاقبت بهرهور کند، ما دختران تو و دختران برادر و پسرعموی تو هستیم ، همانقدر که ما به شما ستم کردهایم درباره ما گذشت کنید.
گفت : هیچیک از مرد و زن شما را باقی نخواهم گذاشت ؛ مگر دیروز پدرت برادرزاده من ابراهیم امام بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس را در محبس حران نکشت ؟ مگر هشام بن عبدالملک ، زید بن علی بن حسین 7 را نکشت و در کناسه کوفه نیاویخت ؟ مگر زن زید در حیره به دست یوسف بن عمرو ثقفی کشته نشد؟ مگر ولید بن یزید، یحیی بن زید را در خراسان نکشت و نیاویخت ؟ مگر عبیدالله بن زیاد بی پدر، مسلم بن عقیل بن ابی طالب را در کوفه نکشت ؟ مگر یزید بن معاویه ، حسین بن علی 8 را با خاندانش به دست عمر بن سعد نکشت ؟ مگر حرم پیغمبر خدا6 را به اسیری پیش یزید نبردند و پیش از آنها سر امام حسین 7 را نبرده بودند که مغز سرش را با نیزه سوراخ کرده بودند و بر نیزهها در شهرها و نواحی شام بگردانیدند تا پیش یزید رسید و گوئی سر یکی از کفّار بود؟ مگر حرم پیغمبر را در مقام اسیران نگه نداشتند و سپاهیان خشن و بی سر و پای شامی به تماشای آنها نایستادند و از یزید تقاضا نکردند که حرم پیغمبر خدا 6 را به کنیزی ایشان دهد؟ مگر این اهانت به حقّ پیغمبر 6 و جسارت و حقناشناسی نسبت به خدای عزّ وجلّ نبود؟ شما دیگر از خاندان ما چه به جا گذاشتهاید؟
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! ما را ببخشید.
گفت : بله ؛ بخشش ممکن است ، اگر بخواهی تو را به فضل بن صالح بن علی به زنی میدهم و خواهرت را به برادرش عبدالله بن صالح میدهم .
گفت : ای عموی امیر مؤمنان! حالا چه وقت عروسی است ، ما را به حران بفرست .
گفت : ان شاء الله خواهم فرستاد. سپس آنها را به حرّان فرستاد. هنگام ورود به شهر، فغان کردند و بر مروان گریستند و گریبان دریدند تا آنجا که سپاه از گریه آنها آشفته شد.
مدّت حکومت مروان تا بیعت ابوالعبّاس سفاح پنج سال و دو ماه و ده روز بود.از این پیش اختلافی را که درباره مدّت حکومت وی هست گفتهایم . از بیعت ابوالعبّاس سفاح تا وقتی که مروان در بوصیر کشته شد، هشتماه بود. بنابراین همه دوران وی تا کشتهشدنش پنج سال و ده ماه و ده روز بوده است .
از این پیش اختلافی را که در باره سن وی هست با دیگر اخبار مربوط به او گفتهایم و تفصیل آن را در کتابهای سابق خود آوردهایم .[2]
(368) مرگ مروان دوّم
ابن تغرّی بردی در خبر آورده که در روزگار هشام بن عبدالملک استاندار مصر، عبدالرحمن بن خالد (117 ـ 119 ق) داعیان بنیعباس را تکریم کرد و با آنها هماهنگ شد. هشام چون این خبر شنید، عبدالرحمن را عزل کرد[3] .
بحران ضدّ اموی در عصر خلافت مروان حمار (127 ـ 132 ق) شدّت گرفت و نزاع قیسیها و یمنیها نمایان شد.
مروان در ابتدای کار خود، حفص بن ولید حضرمی را که از اعراب یمنی (جنوب) بود عزل کرد و خواهان بیعت مصریان با حنظلة بن صفوان کلبی که از افریقیه به مصر آمده بود شد. امّا مصریان عصیان کرده دوباره حفص را به ولایت برداشتند. خلیفه اموی که درمانده بود حوثرة بن سُهیل باهلی را با سپاه سنگین روانه مصر کرد و او بر تثبیت اوضاع ، توانا شد.
مروان پس از آنکه در معرکه زاب با بنیعبّاس مغلوب شد و در شوّال 132 ق به مصر آمد، متوجّه شد برخی مناطق مصر مانند اسکندریه ، صعید و اسوان دعوت عبّاسیان را پذیرفتهاند.
مروان از فرونشاندن قیام مردم علیه خود عاجز ماند تا در نهایت با رسیدن سپاه عبّاسی به حدود مصر، مروان فسطاط را که آخرین سنگر مهم بود سوزاند و پس از دو ماه از ورود خود به مصر در ذیحجّه همان سال در نزدیکی جیزه[4] به
دست صالح بن علی عبّاسی کشته[5] و سیطره امویان از مصر برچیده شد.[6]
(431) پایان حکومت بنیامیه
مروان از شام به مصر رهسپار شد. ابوعون هم از شام گذشت و خود را به مصر رساند، مروان با سپاهیانی که به او وفادار مانده و حدود بیست هزار تن بودند آماده شد و به مقابله ابوعون آمد و چون رویاروی شدند و جنگ درگرفت یاران مروان پایداری نکردند؛ گروهی از ایشان کشته و دیگران به هزیمت شدند و به اطراف پراکنده شدند، و مروان به سوی افریقیه گریخت و سواران به تعقیب او پرداختند ولی تاریکی شب مانع آن شد که به مروان برسند و او در کشتی نشست و از نیل عبور کرد و به کرانه غربی آن رفت .
مروان که از علم نجوم اطّلاع داشت به غلام خود گفت : اگر امشب را سالم بمانم سواران خراسان را چنان عقب خواهم راند که به خراسان برسند.
مروان همانجا آمد و مرکوب خود را به غلامش سپرد، زره خود را از تن درآورد زیر سر نهاد و از شدّت خستگی خوابید. مروان راهنمایی نداشت که راه را به او نشان دهد و بیم داشت در بیابانها گم شود.
یکی از همراهان ابوعون بنام عامر بن اسماعیل همچنان به تعقیب مروان پرداخت و به جایی رسید که مروان از نیل عبور کرده بود، زورقی خواست و در آن نشست و از رود نیل گذشت و به جایی رسید که مروان خوابیده و به خواب سنگین فرو رفته بود، با شمشیر او را زد و کشت[7] .[8]
(334) شکست مروان دوّم آخرین خلیفه اموی
مروان دوّم خلیفه عبّاسی از حرّان وارد جنگ شد. او با سپاهی از اعضای بینالنهرین و شام به قصد رویارویی با سپاه عبّاسی حرکت کرد امّا در ژانویه 750 م در نبرد موسوم به «زاب اکبر» از شعبههای دجله در ساحل چپ آن ، مروان شکست خورد و سپاهش سرکوب و تار و مار شد.راهی جز فرار برای او نمانده بود و سپاه عبّاسی با شدّت تمام او را تعقیب میکرد. او از راه شام به
جنوب رفت ولی در آنجا پناهگاهی نیافت و سرانجام به مصر گریخت . در پشت سر او، شهرهای شام یکی پس از دیگری در برابر عباسیان از در اطاعت و تسلیم درمیآمدند، تنها شهر دمشق مقاومت زیادی از خود نشان میداد. وقتی این شهر در آوریل 750 م به دست عبّاسیان افتاد، عبدالله بن علی برادرش صالح را همراه با ابوعون و سپاه کوچکی به مصر گسیل داشت تا مروان را ردیابی و دستگیر کنند. در بوصیر در مصر، مروان به همراه شمار اندکی از بازماندگان سپاهش ، دستگیر و به قتل رسیدند و سر او را به نزد ابوالعباس فرستادند. این واقعه در اوت 750 م روی داد.
اکنون مقدّر بود که پیروزی و ظفرمندی عبّاسیان رقم بخورد. هبیره در واسط چون شنید مروان به قتل رسیده است ، با شرایط خاصّی از در سازش درآمد امّا شروط وی مورد بیتوجّهی عبّاسیان قرار گرفت . عبّاسیان او و مضریها را از دم تیغ گذرانیدند. در شام هم به قبور اعضای سرشناس اموی به جز عمر دوّم ، دستبرد زدند؛ به ویژه تیغ زهرآگین خود را به آثار بازمانده هشام نشان دادند.
امویان را در جاهای مختلف محاصره و در بند میکشیدند و آنها را به قتل میرساندند. تنها مخفیشدگان میتوانستند از تیغ کین آنان جان سالم به در ببرند. تنها بازمانده اموی ، نواده هشام بود که در نهایت راهی اسپانیا (اندلس) شد و در آنجا طرفدارانی پیدا کرد. همو سلسله اموی اندلس را تأسیس کرد که تا قرن یازدهم میلادی برقرار ماند. با این همه در شام در شرق، دوره نخستین سلسله حکومتگر اسلامی در تاریخ اسلام به سر آمده بود.[9]
(377) امویان و فتح اندلس
خلیفه اموی ، ولید بن عبدالملک که خبرهای پیروزی سپاه را در بخش اعظمی از خاک اروپا شنیده بود، دستور داد موسی بن نصیر و طارق هر دو به دمشق بازگشتند.[10]
یکی از ابهامهای رفتار سیاسی خلیفه اموی این است که چرا فرماندهی را که به قول بعضی از تاریخنگاران ، قصد و توان فتح اروپا و رسیدن به قسطنطنیه ، و به عبارتی قصد دور زدن اروپا از غرب به شرق را داشت[11] ، در اوج پیروزی
فراخواند. مگر به قول ابن عذاری ، و ابن قوطیه و دیگر تاریخنگاران ، اراده موسی بن نصیر بر فتح شبه جزیره ایبری ، با مشورت خلیفه دمشق نبوده است ؟[12] آیا حسادت مغیث رومی و بدگویی او، نگاه خلیفه را به سردار
فاتحش تغییر داد؟ آیا مسیحیان شاغل و فعّال در دربار امویان که شاهد سقوط شهرهای مهمّ جنوب اروپا بودند مؤثّر نبودند؟ به هر صورت به قول مرحوم حسین مؤنس ، این رازِ بیعلاقگی خلافت اموی به اندلس[13] باید از سوی
پژوهشگران گشوده شود. سرداران فاتح ، یکی اموالش مصادره و خود زندانی شد و دیگری نیز از آن پس در تاریخ نقشی نداشت . صاحب «نفح الطیب» در این باره نوشته است :
موسی چنان انرژی از خود برجای گذاشت که باید گفت خدایش رحمت کند. رفتار سلیمان با او و بریدن سر فرزندش عبدالعزیز که موسی وی را به جای خود در اندلس گذاشته بود و انداختن آن در برابر موسی ، داغ ننگی است که برای همیشه بر پیشانی سلیمان خواهد ماند. شایسته بود بعد از آن ، از جوانی و فرمانروایی خویش بهرهای نبرد[14] .
روزگار امویان
با بازگشت موسی بن نصیر و دستیار نظامیاش به شام ، عبدالعزیز بن موسی بن نصیر، از سوی پدر والی اندلس و مأمور فتوح شد؛[15] هرچند روشن نیست
که دقیقآ کدام شهرها و مناطق فتحنشده را گشوده است . دستگاه خلافت اموی گویا افزون بر عدم اهتمام جدّی به کمکرسانی جنگجویان به مغرب اسلامی ، تاب توفیق سرداران پیروزمند را هم نداشت .
حسین مؤنس در این باره مینویسد: شاید ملاحظه کرده باشیم که خلافت در این راه زحمت خاصّی را متحمّل نشد. امویان برای فتح اندلس حتّی یک سپاه بسیج نکردند و در تدارک حملات ، یک درهم از خزانههای خود مایه نگذاشتند. بلکه این بربرها و سپاه افریقا و مصر بود که اندلس را فتح کردند و
مخارج آن نیز از داراییهای افریقا پرداخت میشد. این پدیده منحصر به فتح اندلس است و در دیگر فتوحات مسلمانان نظیر آن دیده نمیشود. فتح اندلس ، ثروت بادآورده و گنج بیرنجی بود که نصیب خلافت شد[16] . [17]
(853) شهادت جناب زید در زمان هشام
به روزگار هشام ، زید بن علی بن حسین بن علی ( :) به شهادت رسید، و این به سال صد و بیست و یکم و به قولی صد و بیست و دوّم بود. زید بن علی با برادر خود ابوجعفر بن علی بن حسین ( :) مشورت کرد، نظر وی این بود که به اهل کوفه اعتماد نکند که مردمی مکار و حیلهگرند. به او فرمود:
جدّت (حضرت) علی 7 در کوفه کشته شد، عمویت (امام) حسن 7 در آنجا کشته شد، پدرت (امام) حسین 7 آنجا کشته شد. در کوفه و توابع آن خاندان ما را ناسزا گفتهاند.
و آنچه را درباره مدّت حکومت بنیمروان میدانست و اینکه از پس آنها دولت عبّاسی میرسد به او بگفت ؛ ولی او از تصمیم خود در کار مطالبه حق بازنگشت . ابوجعفر به او فرمود: برادر؛ میترسم فردا در کناسه کوفه آویخته شوی . پس از آن ابوجعفر با وی داع کرد و گفت که دیگر همدیگر را نخواهند دید.
زید در رصافه پیش هشام رفته بود، وقتی مقابل او رسید، جائی برای نشستن نیافت و در آخر مجلس نشست و گفت : ای امیر مؤمنان ! هیچ کس از تقوا بزرگتر نیست و هیچکس به سبب تقوا کوچک نمیشود.
هشام گفت : ای بیمادر! ساکت شو؛ تو که مادرت کنیز بوده است و داعیه خلافت داری ؟
گفت : ای امیر مؤمنان! سخت جوابی دارد که اگر خواهی بگویم و اگر خواهی خاموش باشم .
گفت : بگو.
گفت : مادران مانع از این نخواهند بود که مردان ، هدفبلند داشته باشند؛ مادر اسماعیل کنیز مادر اسحاق صلّی الله علیهما بود ولی مانع از این نشد که خدا او را به پیغمبری برگزیند و پدر قوم عرب کند و از پشت او خیر البشر
محمّد 6 را برون آرد، به من چنین میگوئی در صورتی که من پسر فاطمه و پسر علی 8 هستم .
آنگاه بایستاد و شعری خواند که مضمون آن چنین است : «ترس او را آواره و زبون کرد و هر کس از گرماگرم جنگ بترسد چنین خواهد شد. با دستان لرزان از عشق مینالد و اسلحه نیز او را به خاک میافکند. مرگ برای او آسایش است که بندگان را از مرگ گریزی نیست . اگر خدا برای او دولتی پدید آرد نشانههای دشمنی را چون خاکستر بجا خواهد نهاد».
آنگاه زید سوی کوفه رفت و از آنجا خروج کرد و قاریان و اشراف شهر با وی بودند. یوسف بن عمر ثقفی با او جنگ کرد و چون جنگ گرم شد یاران زید بگریختند و او با جماعتی اندک بجا ماند و سخت بجنگید و به تمثیل شعری میخواند که مضمون آن چنین است : «آیا ذلّت حیات را برگزینم یا عزّت مرگ را که هر دو را خوراکی ناپسند میبینم . اگر ناچار باید یکی را برگزید به نیکی سوی مرگ راهسپار باش».
آنگاه شب میان دو گروه حایل شد و زید زخمهای بسیار داشت و تیری به پیشانی او رفته بود، یکی را میجستند که تیر را درآرد؛ حجامتگری را از یکی از دهکدهها آوردند و گفتند قضیه را نهان دارد. وی تیر را درآورد و زید در دم بمرد و او را در جوی آبی دفن کردند و خاک و علف خشک بر آن ریختند و آب بر آن گذر دادند. حجامتگر به هنگام دفن وی حضور داشت و محلّ را بدانست و صبحگاهان پیش یوسف رفت و محلّ قبر را به او خبر داد. یوسف نیز زید را از قبر برآورد و سرش را پیش هشام فرستاد. هشام به او نوشت : وی را برهنه بیاویز.
یوسف نیز وی را به همان ترتیب بیاویخت و زیر دار وی ستونی بساخت . یکی از شاعران بنیامیه در این زمینه خطاب به خاندان ابوطالب و شیعه آنها اشعاری گفته که مضمون آن چنین است : «زید شما را بر تنه نخلی آویختیم و من ندیدهام که مهدی را به تنه نخل بیاویزند».
پس از آن هشام به یوسف نوشت که جثّه زید را بسوزاند و خاکسترش را به باد دهد.[18]
(326) شکستهای سیاسی هشام بن عبدالملک
(شکست هشام از شارل مارتل)
در غرب ، مهمترین رویداد دوره خلافت هشام ، به طور مسلّم ، شکست عربها از شارل مارتل در پواتیه به سال 732 م است (که به نبرد «تور» هم معروف است). این واقعه ، نقطه عطفی در پیشرویهای عربها به قلب اروپا به شمار میرفت و به «ادوارد گیبون» الهام بخشید تا در عبارتی برجسته از خود، بنویسد که اگر پیشروی عربها به اروپا به شکست نمیانجامید چه پیامدهایی به همراه داشت (موذین در آکسفورد، ناوگان عربها در تیمز و راین). ولی در این دوران ، شورش بربرها در سال 739 م برای دولت اموی اهمیت حیاتی در پی داشت . اینان از ابتدا با گروش به اسلام خود را در سرنوشت عربها شریک ساختند و با وجود نقش عمدهای که در فتوحات غرب بازی کردند، مانند سایر مسلمانان غیر عرب ، مشمول مالیاتها و تبعیضهای زیادی شدند. از این رو بنا بر سنّت خبری ، عمر دوم صلاح را در آن دید مالیاتهایی که با وجود مسلمان شدن ، همچنان بر بربرها تحمیل شده بود، لغو سازد.
گویی عمر دوّم نتوانست بربرها را راضی نگه دارد؛ زیرا اینان در زمان خلافت یزید دوّم ، والی اموی ، یعنی یزید بن ابی مسلم را به قتل رساندند و والی مورد نظرشان را به جای وی نشاندند که حتّی خلیفه وقت هم والی جدید را پذیرفت .
در سال 739 م از قرار معلوم ، در واکنش به سیاستهای اموی که پایگاه آنان را در برابر عربها تنزّل میداد و همچنین با الهام از آموزههای مساواتطلبانه خوارج عراق ، دیگر باره در سراسر شمال آفریقا شورشی به راه انداختند.
هشام ناگزیر در تلاش برای سلطه مجدّد، نیروهای شامی را گسیل داشت امّا وقتی این نیروها در سال 741 م به مراکش رسیدند در نبردی که در ساحل رودخانه سبو درگرفت ، شکست سختی خوردند و بازماندگان مجبور شدند برای حفظ جان خود به اسپانیا پناهنده شوند. در سال بعد که والی مصر اقتدار اموی را دوباره در قیروان تثبیت کرد، تا اندازهای اوضاع را به حال اوّل برگرداند، امّا تنش میان عربها و بربرها همچنان پابرجا بود.
امّا مشکلات اصلی در دوران خلافت هشام ، در شرق و سرزمینهای شرقی خراسان روی میداد. آوردهاند که وی از بس که خبر شکست دریافت کرده بود نمیتوانست خبرهای پیروزی سپاه خود را باور کند.
حوزه مورد اشاره از دو سرزمین تشکیل مییافت : ایالت تخارستان به سمت جنوب و مرکز بلخ (باکتریای کهن) و دیگر شمال ماوراء النهر یا
سغدیانا، که پایتخت آن سمرقند بود. جمعیت ساکن هر دو سرزمین را به طور عمده ، ایرانیان تشکیل میدادند ولی از لحاظ سیاسی این سرزمینها، به صورت شهرها و امارتهای پراکنده بودند که فرمانروایان و والیان با عناوین گوناگون ظاهر میشدند.[19]
(291) هشام بن عبدالملک و امام زین العابدین 7
هشام بن عبدالملک در زمان خلافت پدرش ، حج به جا آورد. در آنجا مردی را دید که مردم از برابرش به حرکت درآمده و جهت طواف برایش راه باز میکنند، در حالی که کسی برای خلیفه چنین کاری نمیکند، پرسید: این مرد کیست ؟ فرزدق شاعر سئوال را شنید و اشعار میمیه طولانی خود را که در ادبیات عرب معروف است ، سرود. در آن اشعار آمده است :
آنکس است اینکه مکه و بطحا مروه و سعی و صفا حجر و عرفات
زمزم و بوقبیس و خیف و منی طیبه کوفه ، کربلا و فرات
حرم و حلّ و بیت و رکن و حطیم هر یک آمده به قدر او عارف
ناودان و مقام ابراهیم بر علوّ مقام او واقف
قرّة العین سید الشهداء است حب ایشان دلیل صدق و صفا
زهره شاخ و دوحه زهراست بغض ایشان سبیل کفر و نفاق
میوه باغ احمد مختار گر بپرسند زآسمان بالفرض
لاله داغ حیدر کرّار سائلی مَن خیار أهل الأرض
چون کند جای در میان قریش به زبان کواکب و انجم
روَد از فخر بر زبان قریش هیچ لفظی نیاید إلّا هم
که به دین سرور ستوده شیم ذکرشان سابق است بر افواه
به نهایت رسیده فضل و کرم بر همه خلق بعد ذکر الله
ذروه عزّت است منزل او سرهمه نامه رواج افزا
حامل دولت است محمل او نام ایشان است بعد نام خدا
از چنین عزّ و دولت باهر هم عرب هم عجم بود قاصر
جدّ او را به مسند تمکین خاتم الأنبیاء است نقش نگین
در عرب در عجم بود معروف که بدانش مغفل و مغفور
هشام از این ماجرا خشمگین شد و امام زین العابدین 7 چهار هزار درهم برای فرزدق فرستاد، فرزدق نپذیرفت و گفت : من شما را شایسته مدح و
ستایش دیدم و مدحتان کردم . امام 7 درهمها را به فرزدق برگرداند و فرمود : ما خانوادهای هستیم که اگر چیزی به کسی بخشیدیم آن را بازنمیستانیم .[20]
(293) هشام و امام باقر 7
در زمان حیات امام باقر 7 چهار تن از فرزندان عبدالملک و دامادش عمر بن عبدالعزیز ـ که در مدّت خلافت خویش پنجمین خلیفه راشدین!! به شمار میآمد ـ به قدرت رسیدند. عمر پیوسته از امام باقر 7 میخواست او را پند و اندرز دهد و امام باقر 7 وی را نسبت به همه مسلمانان سفارش میکرد و در خلال گفتههایش میفرمود:
تو را سفارش میکنم کوچکترین فرد مسلمانان را به عنوان فرزند، و افراد میانسال آنها را به عنوان برادر، و بزرگسالانشان را به عنوان پدر در نظر بگیر. به فرزندت ترحّم کن و با برادرت ارتباط و همبستگی داشته باش ، و به پدرت مهربانی نما. اگر چنین کار نیکی انجام دادی ، آن را پرورش ده و بر آن بیفزای ، یعنی بدان پایبند باش .
اهتمام او، انتشار تشیع اهل بیت بود. سعد اسکافی میگوید: به ابوجعفر امام باقر 7 عرض کردم : من مینشینم و درباره حقوق و فضایل شما سخن میگویم .
حضرت فرمود:
دوست دارم در فاصله هر سیمتر، سخنگویی مانند تو وجود داشته باشد.
هشام بن عبدالملک در دوران حکومت خود (105 ـ 125 ه ق) حجّ بجای آورد، امام باقر 7 را در مسجد دید که با وقار و شکوه ، تعالیم و آداب و واجبات و احکام اسلام را به مردم میآموخت و مردم در جلسه او سر تعظیم فرود آورده بودند.
احساس عاجز و درمانده کردن اهل بیت ، بر هشام چیره شده کسی را نزد آن حضرت فرستاد تا از او بپرسد: آب و غذای مردم در روز قیامت چیست ؟
امام باقر 7 با استفاده از آیاتِ قرآن او را پاسخ داد و در آموختن آن فرد و فرستادهاش ، از اینجا و آنجا سخن گفت .
در آن سال ، حاجیان به سخنان او گوش فرادادند که به مردم میگفت :
حمد و سپاس خدایی را که محمّد 6 را به عنوان پیامبر بر حق فرستاد
و ما را به واسطه او عزّت و شرافت بخشید. ما برگزیدگان مردم از بین آفریدگان و بندگان و جانشینان او هستیم . سعادتمند کسی است که از ما پیروی کند و اهل شقاوت کسی است که با ما سرِ خصومت و دشمنی داشته باشد.
هشام به پایتخت خود برگشت ... و با فرستادن شخصی از امام باقر 7 و فرزندش امام صادق 7 برای حضور در پایتختِ حکومت خود در دمشق ، دعوت به عمل آورد.
امام صادق 7 میفرماید:
هنگامی که ما وارد دمشق شدیم ، سه روز ما را نگاه داشتند و روز چهارم وارد شدیم .
گویی هشام میخواست به آنها نشان دهد که اگر در خانه خدا و مسجد رسول 6 ارزش و احترامی ندارد و همه ارزشها در حجّ اکبر از آنِ اهل بیت است ، او نیز در دمشق دارای کاخ و دربان و تهدید است .[21]
(251) جسد سالم هشام
و فی الروضات عند ترجمة ابی القاسم حسین بن محمّد بن المفضّل بن محمّد المعروف بالراغب الإصفهانی صاحب التألیفات وله أیضآ کتاب المحاضرات کبیر جدّآ اسمه معه یزید علی عشرة مجلّدات وفیه من نوادر الحکم والحکایات الطریفة والعوائد المستطرفة اللطیفة ما لایوجد فی غیره من کتاب .
ومن طرائف ما أورده فی نبش القبور قال قال عمرو بن هانی الطائی : بعثنی أبوغانم المروزی علی نبش قبور بنیامیة فانتهیت إلی قبر هشام فاستخرجه صحیحآ وما فقدت منه شیئآ إلا طرف أنفه إلّا أنّه کان کرمّة فاحرقناه ، ثمّ استخرجنا سلیمان من أرض دابق فلم نجد إلا صلبه وجمجمته واضلاعه واستخرجنا مسلمة فبقی جمجمته وکذلک کان عبدالملک ووجدنا معاویه کخط اسود کأنّه رماد ولم یوجد فی قبر یزید إلّا عظم واحد وما وجد من عظامهم أحرق الخ .[22]
(78) مرگ یزید بن ولید
در این روز (اوّل ماه ذی الحجّه) سنه 126، یزید بن ولید بن عبدالملک در دمشق وفات کرد و مدّت خلافتش پنج ماه بوده و در ایام خلافت خود را بر طریقه عمر بن عبدالعزیز سلوک کرد و او را «ناقص» میگفتند به جهت آنکه مواجب خود را ناقص و کم کرد و عبارت معروفه «الناقص والأشبح أعدلا بنی مروان» اشاره به او و به عمر بن عبدالعزیز است .[23]
(860) شروع ضعف و سقوط بنیامیه
یزید بن ولید نخستین خلیفه بود که مادرش کنیز بود. مادر وی ساریه دختر فیروز بن کسری بود. خود او در این باب گوید: من زاده کسری هستم ، پدرم مروان است و جدّم قیصر است و جدّم خاقان است .
کنیه وی ابوخالد بود، مادر برادرش ابراهیم نیز کنیزی موسوم به دبره بود. معتزله یزید بن ولید را از لحاظ دینداری بر عمر بن عبدالعزیز برتری مینهند.
به سال صد و بیست و هفتم مروان بن محمّد بن ولید از دمشق فراری شد، آنگاه مروان بر او دست یافت و او را بکشت و بیاویخت و همه کسانی را که به او تمایل و دوستی داشتند از جمله عبدالعزیز بن حجّاج و یزید بن خالد قسری را بکشت و سستی کار بنیامیه از اینجا آغاز شد.
یحصبی به نقل از خلیل بن ابراهیم سبیعی گوید: از ابن جمحی شنیدم که میگفت : علاء دخترزاده ذی الکلاع به من گفت : من ندیم سلیمان بن عبدالملک بودم و کمتر از او جدا میشدم ، کار سیاهپوشان خراسان و شرق عیان شده بود و تا جبال و نزدیک عراق رسیده بود و شایعات فراوان بود، دشمنان درباره بنیامیه و دوستانشان هر چه میخواستند میگفتند.
علاء گوید: من با سلیمان بودم و او در مقابل رصافه به شراب نشسته بود و این در اواخر روزگار یزید ناقص بود، حکم وادی نیز به حضور وی بود و شعر عرجی را ـ که مضمون آن چنین است : «بارهای محبوب صبحگاهان برفت و اشک تو پیاپی میریزد، آزرم کن که اگر گریه آمیخته به ناله اثر داشت گریه و ناله بسیار کردی . ای خوشا بارها و ای خوشا محبوب و ای خوشا کسانی همانند او» ـ میخواند و سخت نکو خواند.
سلیمان بسیار نوشید و ما نیز با وی بنوشیدیم تا بیفتادیم و من یک بار متوجّه شدم که سلیمان مرا تکان میدهد و با شتاب برخاستم و گفتم : امیر در چه حال است ؟
گفت : تکان بخور، خواب دیدم که گوئی در مسجد دمشق بودم و مردی خنجر به دست و تاج به سر داشت ، که گوئی برق جواهرات آن را میبینم و با صدای بلند اشعاری بدین مضمون میخواند: «ای بنیامیه ؛ تفرقه شما نزدیک شده که ملکتان برود و بازنگردد و به دشمن ظالمی رسد که با نیکوکاران خود ستم کند و همه یادگارهای نیک را که پس از مرگ بجا ماند از میان بردارد، وای بر او که چه کارهای زشت میکند».
گفتم : چنین نخواهد شد. و از اینکه اشعار در خاطر وی مانده بود تعجّب کردم که او اهل حفظکردن نبود.
سلیمان دمی بیندیشید و گفت : ای حمیری ؛ دیری که زمانه بیارد زود میرسد.
گوید: پس از آن هرگز با وی به شراب ننشستیم .[24]
(950) محاصره قسطنطنیه در زمان سلیمان بن عبدالملک
سال نود و هشتم : در این سال نخست به دابق[25] رفت آنگاه برادر خود
مسلمه را همراه لشکرها برای فتح قسطنطنیه روانه داشت ، پادشاه روم درگذشته بود و ألْیون از آذربایجان پیش سلیمان آمد و خبر مرگ او را آورد و برای سلیمان فتح روم را ضمانت کرد. سلیمان مسلمه را همراه او کرد و چون آندو به سرزمین روم رسیدند به هر سواری دستور دادند دو کیلو خوراکی همراه خود داشته باشد و چون آنجا رسیدند دستور داد آن خوراکیها را یک سو نهند که چون کوهی جمع شد، مسلمه به همراهان خود گفت : چیزی از این خوراکیها مخورید و به سرزمین رومیان حمله برید و زراعت و کشاورزی کنید.
و خانههایی چوبین ساخت و زمستان را در آنها به سر بردند و در تابستان زراعت کردند و چون گندم و خوراک ایشان فراوان شد مسلمه همچنان در روم ماند و پیروز بود و بزرگان مردم هم با او بودند، رومیان به مسلمه پیام دادند حاضرند برای هر یک نفر رومی خراجی معادل یک دینار بپردازند ولی نپذیرفت .
رومیان به اَلْیون گفتند: اگر مسلمانان را از سرزمینهای ما بیرون کنی و
برگردانی تو را پادشاه خود خواهیم کرد، الیون از ایشان عهد و پیمان گرفت ، آنگاه نزد مسلمه آمد و به او گفت : رومیان فهمیدهاند که تا خواربار و خوراک داشته باشی چنانکه شاید با ایشان جنگ نمیکنی و آنان را بازی میدهی و اگر این گندم و خوراکی را بسوزانی آنان تسلیم میشوند.
مسلمه دستور داد چنان کردند در نتیجه رومیان قوی شدند و مسلمانان در سختی و مضیقه افتادند و نزدیک بود هلاک شوند و تا هنگامی که سلیمان بن عبدالملک درگذشت همچنان بودند.
و گفته شده است : اَلیون نسبت به مسلمه چنین نیرنگ زد که از او اجازه خواست تا به اندازه خوراک یک شب سپاه رومیان برای آنان گندم و خواربار ببرد تا آنان باور کنند که تقاضای او نزد مسلمه پذیرفته است و از اسیرشدن در امانند و نباید از سرزمینهای خود بیرون بروند.
مسلمه به او اجازه داد و الیون قبلا کشتیهای فراوان و مردان بسیاری برای این کار آماده ساخته بود و در آن شب تمام گندم و خواربار را بردند و فردا صبح الیون با مسلمانان جنگ کرد و سپاه مسلمانان آنچنان به زحمت افتادند که هیچ سپاهی بدانگونه گرفتار نشده بود و مسلمانان میترسیدند تنها از اردوگاه خود بیرون آیند و شروع به کشتن و خوردن گوشت و پوست مرکبهای خود کردند و برگ و ریشه درختان را میخوردند و سلیمان همچنان در دابق بود و زمستان هم فرارسید و نتوانست برای مسلمه و مسلمانان نیروی امدادی بفرستد تا درگذشت [26] .[27]
(402) محاصره دیگر قسطنطنیه
در زمان سلیمان بن عبدالملک و شکست آن
محاصره قسطنطنیه رخداد مهمّ دوران سلیمان در این جبهه بود. این خلیفه کمتر از برادرش ، ولید به فتوحات توجّه نداشت و بسیاری از تلاشهایش را صرف آمادهسازی برای حمله به آنجا نمود. همزمان ، سپاهیانی را برای حمله
به سرزمین روم در مناطق مرزی آسیای صغیر و راههایی که به آنجا ختم میشد، گسیل میداشت که مقصودش سرگرم نگهداشتن حکومت روم و کتمانکردن هدف بزرگش بود.
در سال 96/715 مسلمانان دژ جدید را فتح کردند و در سال بعد دژ مرأه را گشودند.[28] سپس خلیفه برای حمله بزرگ دریایی ، به فرماندهی عمر بن هُبیره
فزاری آماده شد[29] و خودش بر آمادگی نیروها و امکانات نظارت کرده برادرش
مَسْلَمه را به فرماندهی آن برگزید. مسلمه از باهوشترین فرماندهان نظامی مسلمانان و دارای اندیشه تهاجمی مستقیم به قسطنطنیه ـ بدون آماده شدن برای فتح شهرها و دژهای منتهی به آن ـ بود. او نبرد با رومیان را تجربه کرده بود و به سرزمین و شیوههای جنگی آنان به هنگام پذیرش فرماندهی ناوگان دریائی سلیمان آشنا بود.[30]
مسلمه تدابیر لازم را برای حملهای موفّقیتآمیز اتّخاذ کرد، مثل ابزار و ادوات ، خواروبار و هیزم لازم که مسلمانان را در فصل زمستان از سرما حفاظت نماید. خلیفه تحت فرماندهی او نیروی 180هزار نفری را از مردم شام ، جزیره و موصل علاوه بر 1800 قایق[31] فراهم کرد، و در دابق پادگانی
برای او ساخته از او پیمان گرفت تا زمانی که سپاهش وارد قسطنطنیه نشده ، بازنگردد.[32]
از همینجا خلیفه سپاهی تدارک کرد که در سال 98/717 از راه مرعش در سرزمین شام به سوی پایتخت روم به راه افتاد. از سوی دیگر، امپراتور روم «تیودوسیوس سوّم» آماده مقاومت در برابر محاصره شدید پایتخت شد. حصار شهر را ترمیم و غلّات را ذخیره کرد. سپاه اسلامی با مشکلاتی که فرارویش بود، وارد نبرد شد، امّا به نتیجه نرسید.
سپاه اسلامی بعد از اینکه مناطق مرزی را درنوردید، به مرزهای آناتولی رسید و به عمق خاک این منطقه رفته به عموریه رسید و آن را محاصره کرد. لیوالأیسوری ، فرمانده این مرز، از اهداف مسلمانان آگاه شد و آمادگیاش را
برای همکاری با ایشان نشان داد. وی به گرفتن تاج و تخت امپراتوری چشم دوخته بود. با مسلمه در آماده نمودن مسلمانان برای فتح قسطنطنیه همپیمان شد تا او را به سلطنت برسانند.[33] مسلمانان پیشروی کرده مرزهای آناتولی را
بدون هیچگونه مقاومت قابل توجّهی درنوردیدند که منطقه آسیای صغیر تا بُسفُر به روی ایشان گشوده شد.
در این هنگام ، تحوّلات داخلی مهمّی در روم به وقوع پیوست که از خلال آن ، لیوالأیسوری با عنوان لیوی سوّم به سلطنت رسید. وی پس از انکار قرارداد صلحش با مسلمه ، به عنوان مردی که میتواند با خطرهای تهدید کننده پایتخت مقابله کند، شهرت یافت . وی پس از آن با مسلمانان نیرنگ کرده فریبشان داد تا از آذوقه محرومشان کند؛[34] این در زمانی بود که سپاه
اسلامی به دریای اژه نزدیک و بر دو شهر ساردیس و برجاموس مسلّط شده به سوی شهر ابیدوس در تنگه داردانل پیش رفت . سپاه پس از عبور از کناره اروپا خود را به حصار قسطنطنیه رسانده آن را از سوی خشکی محاصره کرد.[35]
همزمان ناوگان اسلامی بزرگی به سوی داردانل و دریای مرمره حرکت کرده شهر را از طرف دریا محاصره و راههای آن را که به دریای سیاه منتهی میشد، بست . بدینگونه قسطنطنیه از خشکی و دریا محاصره شد.[36]
مسلمه تصمیم داشت شهر را به زور تصرّف کند، از اینرو منجنیقهای بزرگی نصب نمود و کوبیدن شهر را آغاز کرد؛ امّا حصار تسخیرنشدنی شهر، تجربه مهندسان رومی و فراوانی تجهیزات دفاعی ، آن را پس زد. در این میان طوفان بیرحمانهای وزید و تعدای از کشتیهای اسلام را از بین برد و اوضاع را به هم ریخت . رومیها فرصت را غنیمت شمرده با آتشبارهای یونانی ، بسیاری از کشتیها را آتش زدند، با وجود این مسلمانان محاصره شهر را ادامه دادند.[37]
در آن زمان استعدادهای نظامی لیوی سوّم بروز کرد: وی دهانه ورودی تنگه بُسفُر را با زنجیرهای سخت آهنی برای تسلّط بر آنجا بست و حصار
شهر را مملوّ از سربازان کرد که آنان تلاش بسیاری برای جلوگیری از یورش مسلمانان به شهر نمودند. مخزنها را پر کرد و سپاهی را برای قطع راههای کمکرسانی به مسلمانان گسیل داشت .
این تدابیر مسلمانان را آشفته کرد، امّا عزم آنان سست نشد. مسلمه خانههایی از چوب ساخت و زمستان را در آنجا سپری کرد. کمکهایی از راه خشکی از افریقا و از سمت دریا از مصر دریافت کرد. گروهی از دریانوردان مسیحی عهدهدار این کار بودند. این کمکها به او امکان داد که محاصره شهر را شدیدتر و مدّت جنگ را طولانیتر کند. خلیفه پسرش داود را در رأس سپاهی ، برای پشتیبانی از او و ایجاد ناآرامی در آسیای صغیر در برابر رومیها اعزام کرد، امّا داود در رسیدن به این دو هدف شکست خورد؛ زیرا نتوانست به مسلمه برسد و در اختیار گرفتن آسیای صغیر توسّط لیوی سوّم ، مانع از تحقّق هدف دوّم شد.[38]
در این موقعیت ، سپاه اسلامی از محاصره جبهه شمالی پایتخت روم ناتوان شد. جبهه شمالی روم را قادر میساخت با سواحل دریای سیاه ارتباط داشته باشد و نیازهای خود را، مثل غلّات و خواربار دریافت کند. در این زمان مسلمانان ـ بعد از شکست کمکرسانی از شام ـ کمک و خواربار را به سختی به دست میآوردند، با وجود اینکه آنان از آنچه میکاشتند یا به غنیمت میگرفتند، ارتزاق میکردند.[39]
فرارسیدن سرمای شدید، باعث کندی کمک به مسلمانان شد و بلغارها هم از سمت اروپا به همراهی لیوی سوّم به ایشان حمله کردند که بر عمر بن هُبیره فرمانده دریایی چیره شدند و مسلمانان را از پایتخت دور کردند. رومیها آتشبارهای یونانی را به کار بردند و خسارت بسیاری به کشتیهای مسلمانان زدند؛ امّا آنچه کار را خرابتر کرد، تبانی دریانوردان مسیحی با رومیها بود. این دریانوردان در ناوگان اسلامی کار میکردند که لیوی سوّم آنان را تحریک به نافرمانی کرد. پایان یافتن آذوقه ، طولانی شدن محاصره ـ که بیش از یک سال ادامه یافت ـ طولانی بودن خطّ کمکرسانی ، سپس مرگ سلیمان و به خلافت رسیدن عمر بن عبدالعزیز ـ که تمایل به پیگیری سیاست فتوحات نداشت ـ روحیه و تجهیزات را نابود کرد و مسلمانان به تنگنا افتادند. فقط نامه
عمر بن عبدالعزیز به مسلمه آنان را نجات داد. وی دستور داد آنان از محاصره قسطنطنیه دست برداشته ، به شام بازگردند.
مسلمه در ذی الحجّه 99 / تموز 718 با بقیه ناوگان دریایی ، اقدام به انتقال سپاه به آسیای صغیر نمود، امّا به هنگام عبور از ارخبیل دچار طوفان شد. کشتیها پراکنده شدند، رومیها به آنان حمله کردند و فقط ده کشتی نجات یافت .
این آخرین تهاجم مسلمانان عرب برای فتح قسطنطنیه و سرآغاز تغییر توازن قوا ـ برای مدّتی ـ به نفع رومیها در درگیری با مسلمانان بود. همچنین این شکست ، در راهبرد نظامی مسلمانان در برابر امپراتوری روم اثر گذاشت . آنان از شیوه تهاجمی ، به شیوه درگیری و زد و خورد روی آوردند که کیان امپراتوری را تهدید نمیکرد.[40]
(1308) قتیبة بن مسلم و سلیمان بن عبدالملک
چون قتیبه بر آن شد که سلیمان را برکنار سازد، با برادران خود به رایزنی پرداخت . برادرش عبدالرحمان به او گفت : گروهی را جدا ساز و هر که را که از او میترسی در آن بگنجان و روانه کن و دسته دیگری را به مرو فرست و روانه شو تا در سمرقند فرود آیی . به همراهان خود بگوی : هر که ماندن را دوست دارد به نامهنگاری پردازد و هر که میخواهد برود، زوری بر او نباشد. در نزد تو تنها نیکخواهان بمانند و هیچکس با تو از در ناسازگاری درنیاید.
برادرش عبدالله به او گفت : او را در همینجا برکنار ساز که هیچکس از فرمان تو سر برنتابد.
او در همانجا سلیمان را برکنار کرد و مردم را به سر تافتن از فرمان وی خواند و زشترفتاری گذشتگان سلیمان و رفتار نکوهیده خود او با ایشان را یادآورد شد. هیچکس به او پاسخ نداد. او برآشفت و گفت : خدا گرامی ندارد آن را که شما یاری کنید! به خدا شما پیرامون بزی فراهم آمدید و نتوانستید شاخ او را بشکنید. ای فرومایگان ؛ و نمیگویم ای فرازنشینان بیسر و پایان زکات خوار؛ چنانکه اشتران زکات را فراهم آورند، شما را از هر کران فراهم آوردم . ای مردم بکر بن وایل ؛ ای خداوندان بادبروت و دروغ و زفتی؛ به کدام کار خود مینازید؟ به جنگتان یا به آشتیتان؟! ای پیروان مسیلمه دروغزن؛ ای بنیذمیم و نمیگویم بنیتمیم ؛ ای هماوردان بادهگساری و پیروان
بیدادگری ؛ به روزگار جاهلی نیرنگبازی را زرنگی میخواندید.
ای پیروان سجاح ]پیروان زنِ پیامبرنمای دروغین[؛ ای مردم سنگدل عبدالقیس ؛ به جای نرینه زدن خرمابنان، لگامهای اسبان را برگرفتید. ای مردم ازْد؛ به جای ریسمانهای ستبرِ کشتی ، رشته زرّین سوارکاری به دست آوردید. این در آیین اسلام کاری نکوهیده است . تازیان ؛ خود این تازیان چه باشند که نفرین خدا بر ایشان باد. ای آشغالهای دو شارسان؛ از رویشگاه «قَیصوم»[41] و گیاه درمنه گردتان آوردم که بر گاوان و خران سوار میشدید.
چون فراهم آمدید، چنین و چنان گفتید. به خدا که شما را مانند گیاه کرت بر هم پیچانم . در پس این «صِلّیان»[42] غریو شیران است .
ای خراسانیان ؛ آیا میدانید چه کسی به فرمانداری بر سرتان آمده است ؟ همانا که یزید بن مروان بر سرتان فراز آمده است . هماکنون چنین میبینم که فرماندار تازه فرارسیده است و بر دارایی و خان و مانتان چنگ انداخته است . دورترین آماج را تیرباران کنید. این شامیان تا کی میخواهند شما را بیوبارند؟
ای خراسانیان ؛ اندان مرا بازجویید تا ببینید که از نگاه پدر و مادر و زادگاه و رأی و دین و آرمان عراقیام و شما در این آسایش و آرامشید که خود میبینید. خدا شارسانها را به روی شما گشوده است و غنیمتهای شما را ایمن بداشته است . زنی سوار بر اشتر از مرو به خراسان میشود بیآنکه پروانه داشته باشد و آزار بیند. خدا را بر آسایش و آرامش سپاس گویید و از او سپاسداری و افزایش بخواهید.
آنگاه فرود آمد و به درون سرای خود شد. کسانش به نزد او آمدند و او را نکوهیدند و گفتند: هرگز تو را مانند امروز ندیده بودیم .
گفت : چون سخن گفتم و هیچکس پاسخم نگفت ، برآشفتم و ندانستم چه بر زبانم رفت .
مردم برآشفتند و بر کنار کردن سلیمان را ناخوش داشتند و از اینرو بر ستیز و برکناری قتیبه همداستان شدند.[43]
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید
در جمادی الآخر سنه ستّ و عشرین و مائه (126 ه / 744 م) ولید را کشتند
و از اسباب قتل وی : یکی آن بود که شره عیش و طرب بر وی استیلا یافته شراب بسیار مینوشید و در انهدام قواعد شریعت غرّا میکوشید؛ و این معنی بر اهل اسلام گران آمده و به عداوت او کمر بستند. و دیگر آنکه پسرعمّ خویش سلیمان بن هشام را صد تازیانه زد و سر و ریش او را تراشیده به عمّانش فرستاد و تا وقت هلاک ولید، سلیمان در عمّان محبوس بود.
و در ایام دولت او اولاد هشام و فرزندان ولید بن عبدالملک مغلول و منکوب شده وی را به کفر و زندقه منسوب میکردند و به واسطه آنکه خالد بن عبدالله قَسری را به یوسف بن عمرو سپرد تا یوسف او را با قبح وجهی بکشت ، اکثر امرای شام از ولید آزرده خاطر گشتند.
القصّه به طولهای اسباب نکبت ولید بن یزید دست در دست هم داده بعضی از اشراف و اعیان شام پیش یزید بن ولید بن عبدالملک که پیوسته اظهار زهد و عبادت کردی رفته گفتند: ما ولید را خلع کرده با تو بیعت میکنیم . و یزید با برادر خود عبّاس بن ولید بن عبدالملک در این باب مشورت نموده ، عبّاس در مقام منع آمده ، یزید به منع او ممتنع نشده در سرّ از مردم به اخذ بیعت مشغول گشت . و این سخن به سمع مروان حمار که در آن اوان والی ارمنیه بود رسیده ، مکتوبی به سعید بن عبدالملک بن مروان فرستاد که یزید چنین و چنان میکند، وظیفه آنکه او را و اهل بیت را نیز از وخامت عاقبت این مهمّ تحذیر نماید.
و سعید آن مکتوب را به قُسْطَل برای عبّاس ارسال نموده عبّاس با برادر گفت که : دست از دامن این فتنه کوتاه ساز، چه میترسم که بنیامیه در این واقعه هلاک شوند. و چون هوس سلطنت بر ضمیر زید استیلا داشت التفات به سخن برادر نکرد و در شب به دمشق درآمد و ولید و اکثر اعیان در آن زمان به جهت شیوع وبا از شهر بیرون رفته بودند و عبدالملک بن محمّد بن حجّاج نیز از قبَل ولید حاکم دمشق از ترس طاعوت در ظاهر شهر مقام داشت .
و بالجمله چون یزید به دمشق رفت مردم خود را جمع کرده ، هم در آن شب علَم مخالفت برافراخت و خزانه و جبّهخانه را تصرّف نموده کسان فرستاد تا عبدالملک را بگیرند و خدمتش ساعی در قصر خویش کمر منازعت بسته آخر به امان بیرون آمده روز دیگر یزید سپاه خود را فراهم آورده و روی به ولید نهاد.
و چون خبر خروج و توجّه یزید به ولید رسید متحیر گشت و بعد از تقدیم مشورت خالد بن یزید بن معاویه به او گفت که : به حِمْص باید رفت که قلعه مستحکم دارد و ذخیره فراوان در آنجاست و عبدالله بن عنبسة بن سیعد بن
العاص گفت که : خلیفه را نشاید که لشکر و اهل بیت خویش را گذاشته برود، اکنون مصلحت آن است که جنگ کنیم و امیدوار باید بود که بر اعدا ظفر یابیم و بر این رأی اتّفاق نموده به تهیه اسباب قتال پرداختند.
و یزید بن ولید، عبدالعزیز را مقدّمه سپاه گردانیده ، در این اثنا عبدالعزیز شنید که عبّاس برادر یزید گریخته پیش ولید میرود و او منصور بن جمهور را فرستاد تا عبّاس را گرفته پیش ولید برد، و منصور با عبّاس گفت که : بر بیعت برادر خود اقدام باید نمود و عبّاس تعلّل کرده در آن حین علمی برافراختند که این علم عبّاس است که در مقام متابعت امیر یزید آمده و عبّاس این سخن را شنیده گفت : این مکری است از مکرهای شیطان که متضمّن هلاک بنیمروان است .
ملخّص سخن آنکه میان هر دو فریق محاربات واقع شده و عاقبت ولید گریخته و به قصر خود درآمده در را فرو بست و عبدالعزیز به محاصره او اشتغال نمود و ولید به سر درآمده نعر زد که در میان شما هیچ مرد حسیب نسیب هست که با او سخنی توان گفت ؟
یزید بن عنبسه سکسکی گفت : هر چه در خاطر داری بگوی .
گفت : یا اخ السکاسک ؛ مرسومات شما زیاده کردم و مطایای فقرای شما را به اصناف عطایا گرانبار گردانیدم و مزمنان و کوران شما را خادم بخشیدم و اکنون نمیدانم که سبب این همه مخاصمت چیست ؟
ابن عنبسه جواب داد: جنگ ما با تو جهت نفسانیت نیست ؛ بلکه برای آن است که محرّمات را حلال داشتی و به امّهات اولاد پدر خود تزویج نمودی و اوامر خدای تعالی را سهل انگاشتی و همّت بر استحقاق قواعد شرع گماشتی .
ولید گفت : همه خلاف واقع است ، چه کارخانه الهی زیاده از آن است که من در آنجا توانم کرد.
و چون ولید را معلوم شد که مهمّ خالی از صعوبتی نیست ، بازگشته به خانه درآمد و مصحف پیش خود نهاده میخواند و میگفت : روز قتل من بعینه روز قتل عثمان است .
و در این اثنا لشکریان بر بام قصر بالا رفته از آنجا به سر وقت ولید رسیدند و سرش را از بدن جدا کرده پیش یزید بردند، و یزید سر به سجده نهاده شکر الهی به تقدیم رسانید و فرمان داد تا سر او را بر سر نیزه کره گرد دمشق برآوردند.
یزید بن فروه به او گفت : این پسرعمّ توست که خلیفه وقت بود، اگر با او چنین استخفاف کنی بنیامیه با تو عداوت ورزند. و یزید از این حدیث
اعراض کرده به رأی خود عمل نمود. زمان سطنت ولید یک سال و سه ماه و مدّت حیاتش 38 سال .[44]
(753) ابن حفصون کسی که قصد داشت دولت امویان را
در اندلس نابود سازد
امیر منذر چند ماه پس از روی کار آمدن ، درگیر یک حادثه داخلی شد. قضیه از این قرار بود که پس از وفات پدرش ، وزرای او را در مناصب خود ابقا کرد. او منصب حجابت را در اختیار هاشم بن عبدالعزیز گذاشت ؛ در حالیکه روابط این دو خوب نبود و در شیوههای عمل ، اندیشه و مزاج باهم اختلاف نظر داشتند.
این اقدام منذر از عقل برتر و اندیشه درخشان و واقعگرایی او ناشی میشد. او میدانست اوضاع اندلس بسیار خطرناک است و همین موجب میشود که حکومت و دستگاههای دولتی ، اندکی دوام و ثبات داشته باشند تا به مسائل مهمتر و خطرناکتر که کشور را تهدید میکرد، بپردازند.
هاشم بن عبدالعزیز از چهرههای بزرگ و خوشنام مولّدان بود. او سالهای دراز در منصب وزارت و حجابت به امیر محمّد صادقانه و مخلصانه خدمت کرد و در زمینه سیاست و در میدانهای نبرد دستآوردهایی بزرگ کسب کرد. او از چهرههای بارز سیاسی در قرطبه بود. از این مهمتر هاشم ادیب ، شاعر، محدّث و همدمی پسندیده بود؛ با این حال فردی متکبّر و مغرور و اهل برتریجویی بر اقران و دیگران بود. همین امر بر شمار حسودان و بدخواهان او افزود؛ چنانکه در محافل دولتی و حکومت دوستی نداشت .
از آنجا که منذر اصلا هاشم وزیر را دوست نداشت و همکاری با او را نمیپسندید، دشمنانش سینه امیر را از بغض حاجب پر کردند و بارها ـ به حق یا به ناحق ـ از وی نزد امیر بدگویی کردند. ناگهان او را عزل کرد و دستور داد تا او، فرزندان و اطرافیانش را زندانی کردند و اموالش را غارت و خانهاش را ویران ساختند و فرزندان او را دویست هزار دینار جریمه کردند. «سپس شبانه (کسانی را) فرستاد تا او را کشتند».[45]
در واقع این حادثه که چیزی بیش از یک دسیسه نبود و همواره کاخ امرا و شاهان قرون وسطی از آن پر بود، اهتمام مورّخان مسلمان را برانگیخت و آن
را بیش از استحقاق واقعیاش مهم جلوه دادند. این امر موجب شد حسن شهرت منذر و عهد او خدشهدار شود.
مسلّم است که تمام همّت امیر منذر برای مبارزه با شورش عمر بن حفصون و ضرورت سرکوبی آن در کوتاهترین زمان ممکن اختصاص داشت . این شورشی از فرصت ناشی از اشتغال پایتخت به وفات امیر محمّد و آمدن امیر جدید، به خوبی استفاده کرد و با جدّیت و فعالیت تمام به تثبیت پایههای قدرت و تقویت نفوذ خود پرداخت .
ابن حفصون با زعمای دژها و قلعههای واقع در دشتهای گسترده بین کوه ببشتر و سواحل دریای مدیترانه ـ که عمومآ از مولّدان بودند ـ ارتباط برقرار کرد و از آنان خواست به او بپیوندند و رهبری او را به رسمیت شناسند. آنان نیز به دعوت وی پاسخ مثبت دادند. نفوذ ابن حفصون به برخی از مناطق البیره و حوالی جیان نیز گسترش یافت . او دژ مهم باغه را تصرّف کرد و عامل آنجا، عبدالله بن سماعه را به اسارت گرفت و آنقدر مال و ثروت به دست آورد که در وصف نمیگنجد.[46]
به نظر میرسد که با گذشت زمان ، در اندیشه و روش برخورد این شورشی با مردم ، تحوّل اساسی به وجود آمد. وی متوجّه شد که اکثر ساکنان کوههای اندلس ، خصوصآ و دیگر مناطق اسپانیای اسلامی ، از مستعربان و مولّدان اسپانیایی الأصل بوده ، از سلطه مداوم اعراب در قرطبه ناخشنود هستند؛ از اینرو با آنان از این زاویه سخن گفت . او خود را به ویژه برای مولّدان ، مخالف حکومت امویان مطرح کرد که نه راهزن است و نه در پی مال و ثروت .
ابن حفصون در چند مناسبت خطاب به اهالی اندلس گفت : همواره سلطان به شما ستم روا داشته ، اموالتان را به ناحق مصادره کرده و بیش از توانتان بر شما تحمیل کرده است . عربها شما را خوار ساخته به بردگی گرفتهاند. من میخواهم انتقام شما را بگیرم و شما را از بندگی رهایی بخشم .[47]
ابن حفصون این سخن را با کسی در میان نمیگذاشت ، مگر اینکه دعوت او را پاسخ میداد و از او تشکر میکرد. فرمانبرداری مردم دژها ـ که تقریبآ همه آنان از مولّدان و مستعربان و برخی نیز از قبایل بربر بودند ـ بدینگونه بود. پیروان ابن حفصون افزایش یافتند و معتقدان به او و دعوتش از همه مناطق اسپانیای اسلامی به سوی او آمدند و او را تأیید و کمک کردند. آنچه صدق
گفتار او را نزد توده مردم نشان و به دعوتش ارزش و بها میداد، این بود که توانست با پرداخت اموال و غنایم جنگی فراوان به گروهی از اشرار ـ که همراه وی بودند ـ جلوی خشم آنان را بگیرد و در نتیجه شرّ آنان را از توده مردم کوتاه کرد.
ابن حفصون به لحاظ شخصی نیز شخصیتی عجیب و غریب داشت . هر چند در عنفوان جوانی سبکمغز، متهوّر و جسور، و متجاوز و شرور بود، امّا هنگامی که پا به میانسالی گذاشت و رهبری جنبش آزادیبخش مولّدان را بر عهده گرفت ، توانست نشان دهد که : «دوستدار یارانش و در برابر نیروهایش فروتن...، غیرتمند و حرمتنگهدار است . همین خصوصیات بود که دلها را به سوی او میکشاند»[48] . این ویژگیها به او امکان داد که به هنگام سرگرم بودن
امیر منذر در قرطبه ، چنان عدالت ، امنیت و ثبات را در مناطق تحت حمایت خود ـ که از جزیره خضراء در دورترین منطقه شبه جزیره ایبری تا شهر مرسیه در ساحل اقیانوس و از این دو شهر تا کوه ببشتر به صورت یک مثلّث گسترده بود ـ برقرار سازد که در هیچ جا نظیر نداشت .
ابن حفصون مردی شجاع و بیباک ودر احقاق حق و حمایت از مظلوم ، حتّی در قبال فرزندش پیشگام بود.[49] «در عهد وی زنِ تنها با مال و ثروت از
یک شهر به شهری دیگر میرفت و احدی متعرّض او نمیشد»[50] .
این مسائل روحیه ابن حفصون را بسی بالا برد و چنانکه دوزی خاورشناس در وصف او گفته است : به حق در مرکز شبه جزیره ایبری ، رهبر همه مولّدان و مستعربان اسپانیا شد. او در سیاست چنان پیش رفت که گویی واقعآ رئیس یک دولت مستقلّ رقیب است و حتّی آهنگ آن دارد که بنیامیه را در قرطبه از بین ببرد. در ذهن او و برخی از پیروانش چنین تداعی شد که وی ضدّ امیر منذر است . دقیقآ بر پایه همین تصوّر بود که در برقراری ارتباط و مراسله با بنیاغلب در تونس ، تردیدی به خود راه ندهد. شاید وی به گونهای با عبّاسیان نیز ارتباط داشته است ؛ زیرا بارها علنآ از تمایل خود به خلفای عبّاسی سخن گفته است . به احتمال برتر او میخواست با این سخنان از دشمنان آنان ، حاکمان قرطبه ، انتقامجویی کند و آنان را بیم دهد.
او با برخی از پادشاهان اسپانیای مسیحی نیز مراسله کرده است . حتّی در
مناطقی که خارج از نفوذ ابن حفصون بود و هر جا که مولّدان و مستعربان در آنجا حضور داشتند، قویآ از وی حمایت میکردند. در مناطق مرزی ، آنجا که اکثر قریب به اتّفاق ساکنان ، از مسلمانان یا مسیحیان اسپانیایی الأصل بودند، همراهی با دعوت ابن حفصون قوی و کوبنده بود.
شورش ابن حفصون برای این مردم و حتّی کسانی از همنوعان آنها که در مناطق تحت حکومت امویان زندگی میکردند، گاهی همچون دعوت برای آزادی و استقلال و بازگرداندن مجد و عظمت دوران گوتها ـ اگرچه در سایه دین اسلام و در محدوده دولت اسلامی ـ تجلّی میکرد.
در زمانی که جنبش ابن حفصون با این وضعیت خطرناک پیش میرفت ، امیر منذر از آن غافل نبود؛ از این رو میبینیم در تابستان سالی که قدرت را به دست گرفت ، سپاهی به فرماندهی برخی از فرماندهان خود، همچون عبدالله بن مضر و ایدون فتی به ناحیه قبره اندلس گسیل داشت . این سپاه با برخی از نیروهای ابن حفصون جنگید[51] و به دژها و قلعههای تحت امر او حمله برد. بر
فراز این دژها پرچم ابن حفصون در اهتزاز بود.
در بهار 274 ق. / 888 م. برای مقابله با گسترش شورش ابن حفصون و اوجگیری قدرت وی ، امیر منذر تصمیم گرفت خودش در رأس یک سپاه بزرگ حرکت کند. او تمام امکانات و توانمندیهای دولت را برای حمایت از این سپاه بسیج کرد. منذر به منطقه قبره یورش برد؛ دژها و قلعههای آنجا را گشود؛ دژ ببشتر را در محاصره شدید خود قرار داد و «حوالی آن را ویران و دایره محاصره را سخت تنگ کرد»[52] .
در همین زمان به ارشذونه حمله برد که آنجا تحت سیطره ابن عیشون از مولّدان و متّحد و قدرتمند صاحب ببشتر بود. امیر منذر با رضایت مردم وارد شهر شد؛ ابن عیشون و انصارش را اسیر کرده ، به قرطبه فرستاد؛ در آنجا اعدام کرد و به دیوارهای پایتخت به دار آویخت .
او همچنین به چند دژ و شهر در کوه باغه که تحت رهبری مولدان بنی مطروح از متّحان ابن حفصون بود، حمله کرد. وی آنجا را فتح کرد؛ رهبرانش را به اسارت گرفته به قرطبه فرستاد و دستور داد آنان را کشتند و به دار آویختند.[53]
هنگامی که دایره محاصره بر ابن حفصون تنگ شد، با امیر منذر ارتباط برقرار کرد و خواهان صلح و سازش شد. او توانست مقداری کمک و آذوقه برای افراد داخل قلعه ببشتر ـ که در محاصره بودند ـ به دست آورد؛ امّا این اقدام وی یک نیرنگ بود که میخواست از طریق آن ، زمان را سپری کند. امیر منذر متوجّه شد و محاصره را هر چه تنگتر کرد و تصمیم گرفت که به هر قیمتی او را به چنگ آورد.
محاصره قلعه ببشتر چهل روز طول کشید و در خلال آن شورشیانِ در محاصره ، طعم تلخ عذاب را چشیدند؛ امّا تقدیر به گونهای غیرمنتظره به کمک آنان آمد و امیر منذر به شدّت مریض شد. او برادرش ، امیر عبدالله را از قرطبه فراخواند تا محاصره را ادامه دهد. چند روز پس از رسیدن عبدالله به کوه ببشتر، مرض منذر شدّت گرفت و در 15 صفر 275 / 888 م زمانی که فتنه ابن حفصون در چند قدمی نابودی بود، جان سپرد؛ در حالی که ابن حفصون در چند قدمی شکست یا مرگ و یا اسارت بود.[54]
(754) مرگ ابن حفصون
دیری نپایید که از سال 302 ق / 914 م بر اثر قحطی و خشکسالی[55] یک
بحران اقتصادی شدید گلوگیر مردم اندلس شد و مدّتی دراز امیر عبدالرحمان را از پیگیری اقدامات نظامی بازداشت . آثار این بحران تا سال بعد ادامه یافت ؛ گرسنگی و کمبود غذا فراگیر شد؛ قیمتها بالا رفت ؛ بیماریها شایع شد و با وجود صدقات فراوان امیر عبدالرحمان به فقرا و مساکین و صدقات رجال نیکوکار وی ، جمعیت بسیاری از مردم اندلس مردند.[56]
در این زمان جنبش ابن حفصون رو به عقبنشینی فزایندهای داشت . بر اثر ضرباتی کوبنده که امیر عبدالرحمان بر او وارد کرده بود، شمار بسیاری از مهمترین دژها و قلعههایش را از دست داد و شهرهایی مهم ، چون مالقه و جزیره خضراء از سیطرهاش خارج شد و همه متّحدان و اعوان و انصارش از او جدا شدند.
علاوه بر این ، خود او شخصآ پا به دوران پیری گذاشته و مبارزه و قتال طولانی با نیروهای حکومتی او را سخت خسته کرده بود و دیگر آن انقلابی
خطرناک باشکوه و صاحب پیروزیهای فراوان نبود؛ از این رو ابن حفصون گرایش بسیاری به مسالمت و سازش یافت و شدیدآ علاقهمند بود که باقیمانده عمرش را در آرامش و صلح سپری کند[57] .
ابن حیان از رازی ، مورّخ ، موثّق و نزدیک به عصر عبدالرحمن ، نقل میکند که ابن حفصون به صلح با امیر متمایل شد و از او امان خواست . برخی پیروان مسیحی وی ، همچون جعفر بن مقسم ، اسقف ببشتر، و عبدالله بن اصبغ[58] ـ که با نظر ثاقب خود طلوع ستاره امیر و جریان حوادث اندلس به نفع
بنیامیه و حکومت قرطبه را دیدند ـ ترجیح دادند پیش از فوت وقت به صلح دست یابند؛ لذا ابن حفصون را به انتخاب این راه واداشتند و در این باره مشارکت فعّال داشتند.
رازی بیان میکند که عبدالرحمان به نامههای درخواست صلح ابن حفصون پاسخ مثبت داد؛ از خواسته او استقبال کرد و با توجّه به شناختی که از اقدام نیک وی در پناه دادن به پدرش ، محمّد در روزگار امیر عبدالله داشت ، درخواست امان او را پذیرفت .
پس از مراسلات فراوان بین امیر عبدالرحمن و ابن حفصون صلح برقرار شد و این شورشی اماننامهای مفصّل دریافت کرد. نام 162 دژ ابن حفصون[59]
در این اماننامه ذکر شده که صلح آنها را در برمیگرفت . این اماننامه را امیر به خطّ خود در سال 303 ق / 915 نوشت .
ابن حیان بیان میکند که ابن حفصون پیمان نگه داشت و به صلح پایبند ماند؛ چنانکه وقتی فرزندش ، سلیمان به شهر ابذه از توابع کوره جیان یورش برد و آنجا را ـ که در تصرّف امیر اموی بود ـ به اشغال خود درآورد، در همکاری با عبدالرحمان تردید نکرد. او اقدام فرزندش سلیمان را محکوم کرد و به منظور یاری سپاه قرطبه در محاصره شهر ابذه شخصآ عازم آنجا شد تا اینکه فرزندش تسلیم شد. ابن حفصون او را به اسارت به ببشتر فرستاد و شهر ابذه را در نشاندادن صداقت خویش در صلح و احترام به پیمان با عبدالرحمن ، به عامل امیر اموی بازگرداند.
عمر بن حفصون حدود یک سال بعد در سال 305 ق / 917 م پس از یک
بیماری طولانی در پایگاه خود، شهر ببشتر، از دنیا رفت .[60] وی در هنگام مرگ
72 سال داشت . او را مطابق آداب و رسوم مسیحیان اندلس تجهیز و دفن کردند.
وفات عمر بن حفصون ضربهای دردناک به شورشیان مولّدان و مستعربان در برابر حکومت بنیامیه بود؛ شورشی که مدّتی طولانی با شرارتهای فراوان تداوم داشت و عبدالرحمان سوّم توانست با پیروزیهای خود، آن را در شبانگاه مرگ شورشی بزرگ در سراشیبی احتضار قرار دهد. فرزندان ابن حفصون کوشیدند پس از مرگ پدر پرچم رهبری را به دست گیرند و عصیان و تمرّد را ادامه دهند؛ امّا به علّت اختلافات فراوان ـ که باهم داشتند ـ موفّق نشدند.[61]
(755) ابن حفصون در کودکی
عمر بن حفصون در گفتار و کردار خویش زبان گویای عواطف ، آرزوها و دلتنگیهای گروههایی از اسپانیاییهای مسلمان و مسیحی ، به طور یکسان و دستههایی از بربر بود که زعامت او را پذیرفتند؛ به شورش او پیوستند؛ زیر پرچم او جنگیدند و خسارتهای جانی و مالی فراوان در این راه دادند. همین امر موجب انتشار گسترده شورش وی گردید و بارها قلمرو فرمانروایی او را تا دروازههای پایتخت رساند و نزدیک به نیم قرن پایههای حکومت اموی را تهدید کرد.
شورش ابن حفصون تعبیری خشن از مخالفت مردم بومی اسپانیا با سیاست بنیامیه بود که گروه اندکی از اعراب مهاجر را ـ که از خارج این منطقه آمده بودند ـ بر دیگر اهالی ترجیح میداد.
در همین حال ، به مثابه احتجاج با گروهی از حاکمانی بود که در راه ترویج دینی جدید فعّالیت میکردند که مؤمنان را به عدالت ، مساوات و آزادی وعده میداد؛ امّا کسانی که به نام همین دین بر مردم حکومت میکردند و پرچم آن را برافراشته بودند، در مواردی فراوان مردم را از این عدالت ، مساوات و آزادی محروم میکردند.
ابن حیان مورّخ ، این شورشی را چنین معرّفی میکند: «عمر بن حفصون ، با نام کامل حفص بن عمر بن جعفر بن شتیم بن ذبیان بن فرغلوش بن
اذفونس».[62] بنابراین وی از یک خانواده اسپانیایی است که سابقه چندانی در
مسلمانی ندارد؛ زیرا یکی از اعضای این خانواده ، به نام جعفر، معروف به «جعفر اسلامی» در روزگار حکم اوّل ، پدربزرگ امیر محمّد، به اسلام گرایید. این خانواده از اهالی رنده ، از توابع کوره تاکرنا بود. در روزگار جعفر در طرجیله[63] در کوره ریه اقامت گزید. در این شهر بود که حفصون متولّد شد و او
نیز عمر به دنیا آورد[64] .[65]
(756) ابن حفصون و علّت قیام او علیه بنیامیه
ابن قوطیه و ابن خطیب این تصمیم را به یک پیشگویی ربط میدهند که با شنیدن آن در تاهرت ، وی سریعآ به کشور خود بازگشت . بر اساس این پیشگویی (وی) از دریا گذشت و به تاهرت رفت . او در آنجا نزد مردی خیاط از اهالی ریه رفت که نزد او خیاطی میکرد. روزی در مغازهاش نشسته بود که پیرمردی به نزد او آمد... پیرمرد سخن ابن حفصون را شنید؛ امّا او را نشناخت ؛ لذا از خیاط پرسید: این کیست ؟ گفت : جوانی از همسایگان من در ریه است و نزد من خیاطی میکند.
پیرمرد رو به او کرد و گفت : کی از ریه آمدهای ؟
گفت : چهل روز است .
گفت : کوه ببشتر را میشناسی ؟
گفت : ساکن آنجا هستم .
پیرمرد گفت : در آنجا جنبشی است ؟
گفت : نه ! و این مطلب او را گیج کرد. سپس پیرمرد گفت : آیا میدانی در مناطق مجاور، مردی است که او را ابن حفصون مینامند؟
(ابن حفصون) از این گفته پیرمرد ترسید. پیرمرد به او خیره شد و گفت : منحوس! به وسیله سوزن با فقر مبارزه میکنی ؟! به کشورت بازگرد؛ تو صاحب بنیامیه هستی و به زودی بر آنان خواهی شورید و پادشاهی عظیمی به دست خواهی آورد.
این داستان با وجود اینکه نادرست به نظر میرسد، امّا از طریق مورّخان
بزرگ اندلس نقل شده است . اگر چنین داستانی درست باشد، ناگزیر پیرمرد از قبل با شخصیت ابن حفصون و روح شرور و تجاوزکار او آشنایی داشت و بدینگونه درصدد برآمد او را به جنوب اندلس روانه سازد تا در منطقهای که کینه و دشمنی با امویان و شوق به انقلاب و شورش بر آن حاکم است ، مفید باشد.
ابن حفصون به اندلس بازگشت و نزد عموی خود ساکن شد و او را از قصد خود برای رهبری شورش بر ضدّ امویان آگاه کرد. او حدود چهل نفر[66] از
جوانان منطقه را ـ که همگی شرور و فاسد بودند ـ به گرد خود جمع و سازماندهی کرد. آنان در کوههای منطقه پراکنده و بر آنجا مسلّط شدند. ابن حفصون بقایای یک دژ رومی را در قلّه کوه مقرّ خود ساخت . این دژ در ارتفاع بلندی قرار داشت و علاوه بر اشراف بر بیابان پهناور ـ که تا پایتخت امتداد داشت ـ [67] او را از هر گونه خطر حفظ میکرد.
ابن حفصون با اعوان و انصار خود به راهزنی ، غارت و تجاوز به روستائیان و کشاورزان منطقه پرداخت . به دلیل ضعف حکومت و ناتوانی آن در حمایت از شهروندان و تأمین امنیت مناطق و راهها، کار ابن حفصون شدّت گرفت با گذشت زمان شمار یارانش فزونی گرفت و فراریان از دست نیروهای پلیس و عوامل اخلالگر و ضدّ امنیت و نیز کسانی که دوست داشتند از راه سهل و آسان به مال و منال دست یابند و در پی زندگی آوارگی و ماجراجویی بودند، به او پیوستند؛ چنین افرادی در آن زمان کم نبودند.
با وجود سوء شهرت ابن حفصون و اقدامات مجرمانه پیروانش ، عواطف و احساسات مردم مناطق اطراف به سوی او جلب میشد؛ زیرا خودش از طبقه مولّدان بود و بر ضد حکومتی شورش کرد که مورد نفرت مردم بود. از سوی دیگر، وی توانست از سوء مدیریت حاکم ریه و اخذ مالیاتهای پی در پی دستگاه حکومتی از مردم ، به نحو احسن بهرهبرداری کند.
هنگامی که با غلبه بر عامل کوره ریه ، عامر بن عامر در سال 267 ق / 850 م نخستین پیروزی خود را بر دولت اموی به ثبت رساند، موقعیت او بالا گرفت . برخی از مردم او را از رئیس یک عصبیت و یا یک راهزن بسیار بالاتر میدانستند. پیروزی ابن حفصون بر عامل ریه موجب شد که حکومت قرطبه
او را برکنار کند و عبدالعزیز بن عبّاس را به جای او به کار گمارد.[68] ابن
عبدالعزیز مدّتی از تحریک ابن حفصون و درگیری با مردان او اجتناب کرد.
پس از این پیروزی ، مولّدان و مستعربان با شمار فزاینده ، پی در پی به ابن حفصون پیوستند و اموال و داراییهای او افزایش یافت . همین امر به او امکان داد دژ ببشتر را ترمیم و تقویت کند.
او و پیروانش پی در پی به مناطق و شهرهای اقلیم ریه یورش میبردند و با تخریب و انهدام مناطق ، نیروهای امنیتی محلّی را به وحشت میانداختند.
به علّت ناتوانی و شکست پی در پی حاکم ریه در محدود ساختن فعّالیت این ماجراجوی متمرّد ـ که جنبش و فعّالیت فراوانی داشت ـ و نیز تمایل فزاینده وی در تغییر سازمان خود از یک گروه دزد و جنایتکار به یک شورش و انقلاب ملّی ـ که موجب ترس و وحشت و آشفتهحالی نیروهای پایتخت شده بود ـ امیر محمّد در سال 270 ق / 883 م حاجب خود، هاشم بن عبدالعزیز وزیر را در رأس یک سپاه بزرگ برای تأدیب ابن حفصون و پیروانش به منطقه اعزام کرد. این سپاه موفّق شد عمر بن حفصون را با شماری از پیروان و نزدیکانش اسیر کرده ، به قرطبه روان کند. امیر محمّد اسرا را به مهمانی خواند؛ از آنان دلجویی کرد و لوازم یک زندگانی خوب و شایسته را در اختیار آنان گذاشت .
عمر بن حفصون مورد حمایت هاشم بن عبدالعزیز، وزیر پرنفوذ قرطبه بود. این وزیر نزد امیرمحمّد نیز موقعیتی ممتاز داشت و امیر بارها او را در حملات نظامی خود شرکت داد. با وجود تعامل صادقانه وی با حکومت قرطبه و مهارتی که در حملات نظامی از خود نشان داد، همواره خود و انصارش از سوی والی قرطبه ، محمّد بن ولید بن غانم ، در تنگناهایی فراوان قرار میگرفت .
این محمّد بن ولید به شدّت از وزیر و اطرافیان او ناراحت بود. مضافآ که ابن حفصون همواره احساس میکرد هاشم در قرطبه ، همچون پرندهای است که در میان دسته خود نیست و جایگاه طبیعی او در کوههای جنوب ، در میان اقوام و خویشان مولّد وی ، یعنی صاحبان شورشی است که رهبری آن را بر عهده دارد.
در سال 272 ق / 884 م ابن حفصون موفّق شد از پایتخت فرار کند و به دژ قدیم خود، دژ ببشتر بازگردد. در واقع وی در پس گرفتن دژ از دست
محافظان قوی و فرمانده آنان ، تجوبی ، با مشکل چندانی رو به رو نشد. با وجود این که تجوبی دژهای قلعه را به خوبی تقویت کرده و بر شمار برجها و توان دفاعی آن را افزوده بود، امّا همراهان ابن حفصون و ماجراجویان و اشراری که به مجرّد فرار وی از قرطبه به او پیوستند و مولّدان و مستعربان مخالف دولت ، دفاع از قلعه را ناممکن ساختند.
از این رو تجوبی پیش از آنکه بتواند کنیزک محبوب خود را نجات دهد، او را رها کرد و پا به فرار گذاشت . این کنیزک همسر ابن حفصون[69] فرمانده دژ
ببشتر شد. با سرعت شگفتآور و در یک زمان ، هم شمار نیروهای طرفدار او فزونی گرفت و هم نفوذش گسترش یافت ؛ چنانکه زمینها، دژها و قلعههای بیشتری را دربرگرفت .
عظمت این حرکت ابن حفصون و واکنشهای محافل مولّدان و مستعربان ، خصوصآ در مناطق مرزی همجوار سرزمینهای اسپانیای مسیحی و نیز مناطقی در قلب اندلس ـ که همواره به همراهی و فرمانبرداری از سلطنت اموی معروف بودند ـ موجب گردید متمرّدان و شورشیان به صورتی فزاینده در شهرها و قلعههای اندلس پرچم عصیان برافرازند.[70]
(757) شورش ابن حفصون علیه بنیامیه
امیر عبدالله از ابتدای حکومت خود همواره خطرناکترین تهدید برای حکومت امویان در اندلس را شورش حفصون در جنوب کشور میدانست ؛ زیرا این شورشی برخلاف دیگر همتایان خود ـ که بسیار مهم بودند ـ میدانست چگونه در نظر مولّدان و مستعربان اسپانیا به یک قهرمان ملّی و انقلابی مردمی تبدیل شود که هدف او بازگرداندن حکومت به مردم اسپانیا ـ با صرفنظر از وابستگی دینی آنان ـ از دست بیگانگانی است که از خارج کشور آمده و حکومت را از مردم بومی غصب کردهاند. از این زاویه میتوان تأکید کرد که عواطف و نیز حمایت مستعربان و مولّدان از ابن حفصون روز به روز رو به فزونی داشت .
در هر شهر و روستایی که مولَّدان یا مستعربان زندگی میکردند، جاسوس و کمین داشت ؛ از این بالاتر او کفایت خود را در چگونگی برخورد با حکومت و نیز کسب دوست و متّحد از میان شورشیان و متمرّدان فراوان در
عصر امیر عبدالله نشان داد.
او در بهرهبرداری از تناقضات سیاسی ، درگیریهای قبیلهای و حسّاسیتهای نژادی که در آن دوره پریشان و بحرانی بود مهارت داشت ؛ لذا با شورشیان عرب متّحد شد؛ با متمرّدان بربر پیمان دوستی بست و شمار بسیاری از نارضیان مولَّدان را در خدمت اغراض خود گرفت . مستعربان همواره در کنار او بودند.
هنگامی که امیر عبدالله در قرطبه بر تخت عمارت نشست ، ابن حفصون نرمش فراوان به خرج داد. او برای رهایی از آثار شکستی که نزدیک بود امیر منذر بر او وارد سازد و ترمیم ویرانیهایی که در شهرها و روستاهای تحت نفوذش به وجود آمد و نیز پر کردن خزانه مالیاش، به این سیاست ملایم سخت نیاز داشت . او واقعآ به دورهای صلح و آرامش محتاج بود؛ لذا هیأتی از اصحاب خود را به ریاست فرزندش حفص به قرطبه فرستاد و اظهار دوستی و اطاعت کرد، مشروط بر آنکه امیر اموی مناطقی را که در اختیار وی قرار دارد، به او واگذار کند.
امیر عبدالله این هیأت را گرامی داشت ؛ خواستهشان را پذیرفت و آنان را با هدایا و عطایایی بازگرداند. «ابن حفصون شنید و اطاعت کرد و از آنچه نهی شده بود، خودداری کرد و به همان اندازه که مأمور شده بود، بسنده کرد».[71]
چند ماه گذشت و این شورشی عاصی تجدید نفس کرد؛ آثار شکست خود را از بین برد؛ روش نخست خود را از سر گرفت ؛ پرچم تفرقه و عصیان برافراشت و به روستاها و مزارع تابع حکومت قرطبه تاخت و تاز کرد؛ چنانکه امیر عبدالله مجبور شد در سال 276 ق / 889 م از قرطبه بیرون آید. او به کوره ریه حمله و برخی از دژهای آن را ویران کرد و پس از چهل روز بدون کسب پیروزی یا پیشرفت نظامی بر دشمن شورشیاش ، ابن حفصون ، به پایتخت بازگشت .
ابن حفصون در تعقیب سربازان امیر تردید نکرد و شهر استجه را اشغال نمود و حدود سی کیلومتر در جادّه پایتخت پیش رفت . از هنگامی که دژ مهم پولای به دست این شورشی افتاد، جرأت و جسارت او در برابر دولت و امیر فزونی گرفت . پولای بیش از پنجاه کیلومتر از پایتخت فاصله نداشت و بر روستاهای اطراف آن مسلّط و مشرف بود.
ابن حفصون شبانه با انصارش از این دژ ـ که آن را از نیرو و مهمّات انباشته
بود ـ خارج میشد؛ در روستاهای بیابان اطراف قرطبه جولان میزد؛ اموال مردم را سرقت و غارت میکرد؛ موجب رعب و وحشت اهالی میشد و حکومت و امیر را به مبارزه میطلبید. وی بارها جرأت به خرج داد و تا شقنده ـ رو به روی دارالإماره در کرانه دیگر رود وادی الکبیر ـ پیش آمد.[72]
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد
از پیروز نشدن محمّد بن عبدالله
بنی امیه
ابتدای دعوت محمّد و پدر و خاندان او از مردم برای خلافت محمّد، پس از این بود که ولید بن یزید به قتل رسید و فتنهای پس از او پدید آمد، و این خبر را به گوش مروان بن محمّد ـ آخرین خلیفه اموی ـ رساندند. ولی مروان گفت : من از این خاندان نمیترسم ؛ زیرا میدانم که اینها بهرهای در خلافت ندارند ولی عموزادگان اینها ـ بنیعبّاس ـ به خلافت خواهند رسید، و به همین خاطر مالی برای عبدالله بن حسن فرستاد و از او خواست که از این کارها دست بردارد، و نیز به حاکمی که از جانب او در حجاز منصوب شده بود، سفارش کرد و نوشت که به آنها مصونیت دهد و محمّد را تعقیب نکند و درصدد دستگیر نمودنش نباشد، جز آنکه علنآ ضدّ حکومت اقدامی کند و شورشی برپا نماید.
پس از کشته شدن مروان در زمان ابوالعبّاس سفّاح ، دوباره محمّد دعوت خویش را اظهار کرد و مردم را به بیعت با خود دعوت نمود، ولی سفاح نسبت به او سختگیری ننموده بلکه به او احسان کرد و به سرزنش محمّد در این کار اکتفا کرده ، دست از او برداشت . ولی منصور که زمام خلافت را به دست گرفت برای دستگیر ساختن او اقدام جدّی کرد، و محمّد نیز از آن سو جدّیت بیشتری در کار خویش کرده تا سرانجام خروج کرد.
یحیی بن علی و دیگران به سند خود از ابوالعبّاس فلسطی روایت کردهاند که گوید: من به محمّد بن مروان گفتم : محمّد بن عبدالله بن حسن را دستگیر کن ؛ زیرا او مدّعی خلافت است و خود را مهدی نامیده .
مروان گفت : مرا با او چکار؟ او مهدی نیست و اساسآ مهدی از فرزندان
پدر او (عبدالله) نیست و او فرزند شخصی است که مادرش کنیزی است . و مروان تا وقتی کشته شد او را به حال خود گذارد.
محمّد بن یحیی از حارث بن اسحاق روایت کرده که چون مروان ، عبدالملک بن عطیه سعدی را برای جنگ با خوارج فرستاد، به مدینه که رسید همه مردم آن شهر به دیدنش رفتند جز عبدالله بن حسن و پسرانش محمّد و ابراهیم .
عبدالملک جریان را ضمن نامهای به مروان گزارش داد و در پی آن نوشت : من تصمیم گرفتهام گردن اینها را بزنم .
مروان در پاسخش نوشت : عبدالله و پسرانش را واگذار که آنها طرف مبارزه ما نیستند و بر ما پیروز نخواهند شد.
و ابو زید از عیسی بن عبدالله از پدرش روایت کرده که گفت : مروان بن محمّد دههزار دینار برای عبدالله بن حسن فرستاد و برای او پیغام داد: جلوی پسرانت را از مخالفت با من بگیر. و همچنین نامهای به حاکم خود در مدینه نوشت که : اگر دیدی عبدالله بن حسن (حتّی) به وسیله جامهای خود را از تو پنهان کرده ، آن جامه را کنار مزن (و متعرّض او مشو) و اگر بر دیواری نیز نشسته بود، سرت را به سوی او بلند مکن .
و نیز از عبدالملک بن سنان روایت کرده که : مروان به عبدالله بن حسن گفت : پسرت محمّد را به نزد من حاضر کن .
عبدالله گفت : (چه تصمیمی درباره او داری و) میخواهی با او چه بکنی ای امیرالمؤمنین!؟
مروان گفت : کاری با او ندارم جز آنکه اگر به نزد ما آید به او اکرام (و بخشش) کنیم و اگر در مقام جنگ و ستیز است با او جنگ کنیم ، و اگر از ما کناره گیرد کاری با او نداریم .
و نیز از مغیرة بن زمیل روایت کرده که : مروان به عبدالله بن حسن گفت : مهدی شما چه شد؟
عبدالله در پاسخ گفت : ای امیرالمؤمنین! این سخن را نگو و چنان نیست که به تو گزارش دادهاند.
مروان گفت : چرا؛ ولی امید است خدا او را اصلاح نماید و هدایتش کند.
و عیسی بن حسین به سندش از مدائنی روایت کرده که : عبدالملک بن عطیه ـ حاکم مروان در مدینه ـ به دستهای از حاجیان که سر راه مکه بودند برخورد و در همان وقت محمّد بن عبدالله بن حسن نیز از دریچهای سرکشیده و آنها را مینگریست ، مردی به عبدالملک گفت : سرت را بلند کن و محمّد
بن عبدالله را ببین .
عبدالملک سرش را پایین انداخت و به آن مرد گفت : امیرالمؤمنین! یعنی مروان به من دستور داده که اگر محمّد خود را به وسیله جامهای از تو پنهان کرد، آن جامه را به کنار مزن و اگر روی دیواری نشسته بود، سرت را برای دیدن او بلند مکن ؛ این سخن را گفت و از آنجا گذشت .[73]
(850) یزید بن عبدالملک و کنیز او حبابه
یزید بن عبدالملک به عشق کنیزکی دلباخته بود که سلامه قس نام داشت . سلامه متعلّق به سهیل بن عبدالرحمن بن عوف زهری بود، یزید او را به سه هزار دینار بخرید و دلباخته او شد. عبدالله بن قیس رقیات درباره او شعری بدین مضمون گفته بود: دنیا و سلامه ، «قس» را مفتون کردند و برای او عقل و دل به جا نگذاشتند.
امّ سعید عثمانیه مادربزرگ یزید تدبیری کرد و کنیزکی حبابه نام را که یزید بن عبدالملک از روزگار پیش به او تعلّق خاطری داشته بود، بخرید که یزید به او دل باخت و سلامه را به امّ سعید بخشید.
مسلمة بن عبدالملک ، یزید را ملامت کرد که مردم ستم میکشند و او از مردم روی پوشیده و به شراب و عیاشی سرگرم است ، به او گفت : عمر دیروز مرده است و تو عدالت او را میدانی ، میباید با مردم عدالت کنی و از این عیاشی چشم بپوشی که عمّال تو نیز از اعمالت پیروی میکنند.
یزید نیز از رفتار خویش بازآمد و پشیمانی نمود و مدّتی دراز بدینسان بود، امّا حبابه را این حال گران آمد و به احوص شاعر و معبد آوازهخوان گفت : ببینید چه میتوانید بکنید.
احوص اشعاری بدین مضمون گفت : «اگر عاشق نیستی و عشق را ندانی که چیست سنگی خشک و خاره باش . زندگی جز لذّت و خوشی نیست و گرچه اغیار ملامت کنند و خرده گیرند». و معبد آن را بخواند و حبابه از او یاد گرفت و چون یزید پیش او رفت گفت : ای امیر مؤمنان! یک آواز از من بشنو و بعد هر چه میخواهی بکن . و شعر را برای او بخواند و چون به سر برد، یزید شروع به تکرار گفته او کرد که «زندگی جز لذّت و خوشی نیست و گرچه اغیار ملامت کنند و خرده گیرند».
اسحاق بن ابراهیم موصلی به نقل از ابن سلام گوید: یزید اشعاری را که
بدین مضمون بود بیاد آورد: «بنیذهل را بخشیدیم و گفتیم این قوم برادران ما هستند، شاید زمانه جماعتی را چنان کند که به روزگاری بودهاند. و چون بدی آشکار گشت چون شیر خشمگین به راه افتادیم و به زبون کردن و مطیع کردن و اسیر گرفتن آنها پرداختیم و زخمها نمودیم ، چون دهانه مشکی که شل شود و مشک پر باشد. هنگامی که نکوئی کردن مایه نجات تو نشود بد کردن نجاتت میدهد».
و این از اشعار قدیم است و گویند از فندزمانی است که در جنگ بسوس گفته بود. یزید به حبابه گفت : جان من این اشعار را برای من به آواز بخوان .
گفت : ای امیر مؤمنان ! جز احول مکی کسی را نمیشناسم که این اشعار را به آواز بخواند.
گفت : شنیدهام ابن عایشه روی آن کار میکند.
گفت: او از فلان بن ابی لهب گرفته است . و فلان بن ابی لهب آوازی خوش داشت.
یزید کس پیش حاکم مکه فرستاد که به رسیدن این نامه هزار دینار به فلان بن ابی لهب بده که خرج راه کند و او را بر هر یک از چهارپایان برید که میل دارد بفرست .
حاکم نیز چنین کرد و چون فلان به نزد یزید آمد به او گفت : شعر فند را برای من به آواز بخوان . فلان بخواند و نکو خواند. گفت : باز بخوان . باز بخواند و نکو خواند. یزید به طرب آمد و گفت : این آهنگ را از که گرفتهای ؟
گفت : ای امیر مؤمنان ! از پدرم گرفتهام و پدرم از پدرش گرفته است .
گفت : اگر جز همین آواز به ارث نبرده بودی میشد گفت : ابولهب ارث خوبی برای شما گذاشته است .
گفت : ای امیر مؤمنان! ابولهب کافر بمرد و آزار رسول خدا 6 میکرد.
گفت : میدانم ولی چون آواز نیک میدانسته نسبت به او رقّت کردم . آنگاه وی را جایزه و خلعت داد و محترمانه به مکه بازگردانید.
در وصیتنامه عمر به یزید نوشته شده بود: وقتی به شخص مقتدری دست یافتی به یاد بیار که قدرت خدا بالای دست تو است .
گویند: این سخن را عمر به یکی از حکام خود نوشته بود و دنباله آن به طوری که زبیر بن بکار نقل کرده چنین است : وقتی قدرت ستم درباره بندگان داشتی بدان که خدا نیز قدرت دارد با تو همان کند که به آنها میکنی ، بدان که هر چه با دیگران میکنی از آنها میگذرد و بر تو میماند و خدا داد مظلومان را از ظالم میگیرد. به هر که ستم میکنی ، به کسی جز به وسیله خدا از تو انتقام
نمیتواند گرفت ستم مکن .
وقتی حبابه بیمار شد یزید روزها به سر برد که روی از مردم نهان کرده بود، پس از آن حبابه بمرد. یزید از فرط غم روزی چند او را به خاک نکرد تا بو گرفت ؛ به او گفتند: مردم از غم تو سخن میکنند و مقام خلافت بالاتر از این است . پس او را به خاک سپرد و بر قبرش بایستاد و گفت : اگر جان از تو تسکین یابد یا از عشق بگذرد تسلیت نتیجه نومیدی است نه صبر. و چند روزی پس از وی بزیست و درگذشت .
ابوعبدالله محمّد بن ابراهیم به نقل از پدرش از اسحاق موصلی از ابن حویرث ثقفی گوید: وقتی حبابه بمرد یزید بن عبدالملک سخت غمگین شد و کنیزک حبابه را که همصحبت وی بود پیش خود آورد که خدمت یزید میکرد. روزی کنیزک به تمثیل شعری خواند که مضمون آن چنین بود: «عاشق دلباخته را همین غم بس که منزل معشوق را خالی ببیند». و یزید چندان بگریست که نزدیک بود بمیرد و کنیزک همچنان با وی بود و از دیدار او حبابه را به یاد میآورد تا بمرد.
روزی یزید در مجلس خویش بود و حبابه و سلامه آواز خواندند و او سخت به طرب آمد و گفت : میخواهم بپرم !
ابوحوزه خارجی وقتی از عیوب بنیمروان سخن میگفت ، یزید بن عبدالملک را یاد میکرد و میگفت : حبابه را طرف راست و سلامه را طرف چپ نشانید وگفت : میخواهم بپرم و به لعنت و عذاب الیم خدا پرید.[74]
(851) مذمّت هشام از برادرش یزید بن عبدالملک
گویند: یزید بن عبدالملک خبر یافت که برادرش هشام از او خرده میگیرد و آرزوی مرگ او دارد و از سرگرمی او با کنیزان عیبجوئی میکند، یزید به او نوشت : امّا بعد؛ شنیدهام از زندگی من ملول شدهای و به مرگ من شتابی داری ؛ به جان من که تو سستدل کوتاهدستی و من مستحقّ سخنانی که از تو شنیدهام نیستم .
هشام به او جواب داد: امّا بعد؛ اگر امیر مؤمنان! به دشمنان گوش فرا دارد زود باشد مناسبات تباهی گیرد و رشته خویشاوندی ببرد. سزاوار است که امیر مؤمنان! به فضل خویش و موهبتی که خداوند داده گناه گناهکاران را ببخشد، امّا من خدا نکند که از زندگی تو ملول شده باشم و مرگ تو را به شتاب
خواهم .
یزید به او نوشت : ما آنچه را از تو سر زده میبخشیم و آنچه را درباره سخنان تو شنیدهایم دروغ میشماریم و تو وصیت عبدالملک را که گفت از کینهجوئی و تجاوز به یکدیگر خودداری کنیم و با یکدیگر سازگار و همدل باشیم به یاد داشته باش که این برای تو بهتر است و بیشتر به کار تو آید. من این نامه را به تو مینویسم و میدانم که تو چنانی که شاعر قدیم گفته است : «من درباره تو از روزگار پیش چیزها میدانم که مایه شک من است ولی میبخشم و میگذرم ، تو اگر مرا قطع کنی دست راست خود را قطع کردهای . بنگر چه دستی را از میان برمیداری . اگر تو انصاف برادر خویش ندهی او را اگر خردمند باشد مایل به هجران خواهی دید».
وقتی نامه به هشام رسید به سوی وی رفت و از بیم فتنهجویان و سخنچینان در جوار وی اقامت گرفت تا یزید بمرد.[75]
(185) یزید بن عبدالملک 1
آوردهاند که یزید بن عبدالملک مروان دو جاریه داشت یکی حنانه و یکی سلامه نام ، همواره لوای عیش و عشرت با ایشان برمیافراشت و با وجود صحبت ایشان به کار دیگر نمیپرداخت ؛ چنانکه برادرش مسلمه او را از این معنی تحذیر نموده گفت : شرم نداری که عالمی از روی ضرورت به تو محتاج و نیازمند و تو شبانهروز در خم کمند هوی و هوس این دو اسیر دربندی .
بنابراین وی نیز چند روزی در عیش بربست و بر اورنگ داوری نشست تا آنکه روزی حنانه که فتنه زمانه بود بر وی درآمده و به این ترانه مترنّم گردید.
نظم :
یکی نغمه دارم زمن گوش کن ورت خوش نیاید فراموش کن
و چند بیتی شورانگیز به آهنگ عود انشاد نمود و صلای عیش و عشرت در داد. یزید چندان مدهوش نای و نوش شد که سخنان خیرخواهان بالکلیه فراموش گردید و به دستور اوّل به سر کار رفت ، بعد از یک سال روزی در تابستانی با حنانه آغاز بازی کرده دانههای انگور به جانب او میانداخت و او به دندان میگرفت ، ناگاه یکی از آنها در حلق او جسته در دم نفسش منقطع شد و آن پلید میته را یک هفته نگاه داشته با وی مباشرت میکرد. پس از تدفین او روزی در حجرهها طواف میکرد چون از مسکن حنانه گذشت عود را سلامه
آهنگ نموده در فراق حنانه مضمون این ترانه سورد کرد: نظم :
از روی یار خرگهی ایوان همی بینم تهی وزقد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
بر جای رطل و جام میگوران نهادستند پی بر جای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن
یزید را مضمون این مقال که جامی :
عقل بر عشق من زند خنده که بمیری تو زار و من زنده
به خاطر فاجر رسیده نعرهای بزد و بیهوش شد و دو شبانهروز همچنان مدهوش بود و شب سیم لیلة الجمعة حادی عشرین جمادی الثانی سنه 105 خمس و مأة درگذشت امّا ولد پلیدش که بنا بر فرط شقاق مصداق (وخاب کل جبّار عنید) بود در ایام جباری روز جمعه با یکی از جواری شراب خورده مباشرت کرد چون وقت نماز شد دستاری بر سر او پیچیده و دراعهای بر گردنش افکنده به مسجدش روانه ساخت و آن عفیفه طاهره به لوازم خطابت و پیشوائی پرداخت الله الله!
مصراع : پیشوا گر این بود پس وای بر حال شما.[76]
(93) مرگ یزید بن عبدالملک
در روز 25 ماه شعبان سنه 105، «یزید بن عبدالملک مروان» وفات و این «یزید» سبط «یزید بن معاویه» است و بعد از «عمر بن عبدالعزیز» به تخت نشست و تا مدت چهل روز به سیره «عمر» رفتار میکرد، آنگاه چهل نفر مشایخ «شام» نزد او آمدند و قسم یاد کردند که خلفا را در آخرت، حساب و عقابی نیست ! «یزید» فریفته گردید و از سیرت «عمر» دست کشید.
و نقل شده که غلبه کرده بود بر او محبت جاریهای «حبابه» نام و پیوسته با او در عیش و عشرت بود، تا وقتی که «حبابه» بمرد. یزید از مرگ او سخت غمگین شد و عیشش منقص و عقلش ناقص شد و امر کرد که مرده «حبابه» را دفن نکنند و پیوسته او را میبوسید و میبوئید تا آن که بدن «حبابه» متعفّن شد و گندید و مردمان خلیفه را بر این کار عیب کردند، اذن داد دفنش کردند و خود بر سر قبر او مقیم شد و به قولی دوباره امر کرد جیفه گندیده او را از گور بیرون آوردند و بالجمله بعد از پانزده روز از مرگ حبابه ، یزید نیز بمرد.[77]
(1312) یزید بن عبدالملک2
یزید به همه کارهای عمر بن عبدالعزیز نگریست و هر چه را با خواهش تن خویش ناسازگار یافت ، به جای خود برگرداند و از هیچ زشتی این جهانی و گناه آن جهانی باکی به دل راه نداد!
یکی از آن میان ، این بود که محمّد بن یوسف ـ برادر حجّاج بن یوسف ـ بر یمن فرمان میراند. او بر مردم آن کشور باژی تازه بست . چون عمر بن عبدالعزیز بر سر کار آمد، به کارگزار خود نوشت که به یکدهم و پنج درصد (رویهم 15%) بسنده کند و آنچه را محمّد بن یوسف پدید آورده است به کناری نهد.
گفت : مشتی ذرّت به نزد من دوست داشتهتر از استوارسازی این باژ است .
چون یزید بر سر کار آمد، فرمان داد که آن را برگردانند؛ به کارگزارش نوشت : آن را از ایشان بستان اگرچه همگی تباه گردند و فروافتند.[78]
(951) بیعت ، بازیچه خلفاء
چون سلیمان در دابق بیمار شد فرمانی نوشت و ضمن آن یکی از پسران خود را که هنوز بالغ هم نشده بود به جانشینی خود گماشت . رجاء بن حَیوَة پیش او رفت و گفت : ای امیر مؤمنان ! از جمله چیزها که خلیفه را در گور محفوظ و در امان میدارد این است که برای مردم مرد نیکوکاری را به جانشینی بگمارد.
سلیمان گفت : از خداوند طلب خیر میکنم و بررسی خواهم کرد.
یک یا دو روز بعد، آن فرمان را سوزاند و رجاء را احضار کرد و گفت : در مورد پسرم داود چه نظر داری ؟
رجاء گفت : او اینجا نیست و در قسطنطنیه است و معلوم نیست زنده است یا نه .
سلیمان گفت : درباره عمر بن عبدالعزیز چه عقیدهای داری ؟
رجاء گفت : به خدا سوگند؛ او را مسلمانی فاضل و نیک میدانم .
سلیمان گفت : همچنین است ولی اگر او را به تنهایی حکومت دهم و کسی دیگر را پس از او تعیین نکنم موجب فتنه میشود و دست از سرش برنمیدارند تا یکی از ایشان را پس از خود به حکومت معین کند.
سلیمان دستور داد حکومت پس از عمر بن عبدالعزیز از یزید بن عبدالملک باشد و یزید در آن موقع حضور نداشت که هنوز در حجّ بود.
سلیمان چنین فرمانی نوشت : به نام خداوند بخشنده مهربان ؛ این نامهای از بنده خدا سلیمان امیر مؤمنان! است به عمر بن عبدالعزیز، من پس از خودم خلافت را به تو واگذاشتم و پس از تو هم یزید بن عبدالملک خلیفه خواهد بود، از او سخن بشنوید و فرمانبردار باشید و از خدا بترسید و اختلاف مکنید که در شما طمع بندند.
سلیمان این فرمان را مهر کرد، و پیش کعب بن جابر فرمانده شرطه خود فرستاد و پیام داد تمام افراد خاندان مرا بیاور. کعب آنان را جمع کرد و پس از اینکه همگان جمع شدند سلیمان به رجاء گفت : این نامه را پیش آنان ببر و به آنان دستور بده با کسی که در آن نوشتهام بیعت کنند و آنان یکییکی بیعت کردند در حالیکه نمیدانستند نام چه کسی در آن نامه است .
رجاء به حبوة میگوید: عمر بن عبدالعزیز پیش من آمد و گفت : میترسم سلیمان چیزی از خلافت را به من سپرده باشد تو را به خدا سوگند میدهم که اگر چنین است مرا آگاه کن تا پیش از آنکه وقتی برسد که کاری از من ساخته نباشد استعفا کنم .
رجاء میگوید: گفتم : چیزی به تو نخواهم گفت و عمر بن عبدالعزیز خشمگین از پیش من رفت .
رجاء میگوید: هشام بن عبدالملک هم پیش من آمد و گفت : مرا با تو حق حرمت و دوستی قدیمی است ، به من خبر بده که اگر خلافت برای کس دیگری غیر از من است در آن باره سخنی بگویم و خدا را گواه میگیرم که نخواهم گفت از ناحیه تو شنیدهام و نام تو را به میان نمیآورم ، و من از اینکه به او خبر بدهم خودداری کردم .
گوید: آنگاه به هنگام مرگ سلیمان پیش او بودم چشمهایم را بستم و پارچه رویش کشیدم و در حجره را بستم و به کعب بن جابر پیام دادم که خاندان سلیمان را در مسجد دابق جمع کند و به ایشان گفتم : با آن کس که نامش در این نامه نوشته شده است بیعت کنید.
گفتند: یک بار بیعت کردهایم .
گفتم : بار دیگر بیعت کنید و این فرمان امیر مؤمنان! است و برای بار دوّم بیعت کردند.
رجاء گوید: پس از اینکه آنان بعد از مرگ سلیمان هم بیعت کردند و کار را محکم کردم ، گفتم : اکنون برخیزید و برای تجهیز خلیفه بروید که درگذشته
شد. همگان انّا لله وإنّا إلیه راجعون بر زبان آوردند و من فرمان را گشودم و خواندم و چون نام عمر بن عبدالعزیز را بردم هشام برخاست و گفت : به خدا سوگند؛ هرگز با او بیعت نمیکنیم .
گفتم : به خدا سوگند؛ گردنت را میزنم برخیز و بیعت کن و او برخاست و پاهای خود را به زمین میکشید.
رجاء میگوید: عمر بن عبدالعزیز را بر منبر نشاندم که از اینکه در امر خلافت افتاده بود «إنّا لله» میگفت ، و هشام هم از اینکه خلافت نصیب او نشده است «إنّا لله» میگفت و همگان با او بیعت کردند.[79]
(583) علم و عمل سلیمان بن عبدالملک
سلیمان جمعی از فقها از جمله قاسم بن محمّد بن ابیبکر، سالم بن عبدالله، عبدالله بن عمر، خارجة بن زید و ابوبکر بن حزم را فراخواند و راجع به حجّ از ایشان پرسش کرد و به اختلاف پاسخش دادند و هر کدام از ایشان چیزی گفت که با دیگری موافق نیامد، پس گفت : امیر مؤمنان عبدالملک! چه کرد؟
به او گفته شد: اینطور.
گفت : من هم کار او را انجام میدهم و اختلاف شما را رها میکنم .
سلیمان از مکه به سوی بیت المقدّس بازگشت و جذامیان پیرامون منزلش را گرفتند و زنگهای خود را زدند چنانکه او را از خواب بازداشتند و چون درباره ایشان جستجو کرد، و از رنجی که از ایشان به مردم میرسد خبر یافت دستور داد که آنان را بسوزانند و گفت : اگر در اینان خیری بود، خدای ایشان را به این بلا گرفتار نمیساخت ، لیکن عمر با او سخن گفت تا دست از ایشان بداشت و دستور داد آنان را به دهکدهای دوردست تبعید کنند تا با مردم آمیزش نداشته باشند.[80]
(846) خوراک سلیمان بن عبدالملک
سلیمان مردی بسیار پرخور بود. لباسهای نازک و مزین میپوشید، در ایام وی در یمن و کوفه و اسکندریه پارچه را زینت نکو میکردند و مردم جبّه و ردا و شلوارهای مزین و عمامه و کلاه از پارچهای مزین میپوشیدند و
هیچکس از خاندان و عمّال و یاران و اهل خانه ولید جز با لباس مزّین پیش وی نمیرفت .
در سواری و منبر نیز لباسش مزین بود. خادمانش نیز با لباس مزّین پیش او میرفتند. حتّی طبّاخ وقتی پیش او میرفت پارچه مزین به سینه و کلاه مزین به سر داشت ؛ هم او بگفت تا وی را در پارچه مزین کفن کنند. هر روز یکصد رطل عراقی غذا میخورد، وقتی آشپز ظرف مرغ بریان را پیش وی میبرد و او جبّه از پارچه مزین به تن داشت ، از فرط حرص و بیطاقتی دست را در آستین میکرد تا مرغ گرم را بگیرد و پاره کند.
اصمعی گوید: در حضور رشید از پرخوری سلیمان و اینکه جوجه بریان را به کمک آستین از ظرف برمیداشت سخن گفتم ، گفت : خدایت بکشد اخبار آنها را چه خوب میدانی ، جبّههای بنیامیه را به من نشان دادند، جبّههای سلیمان را دیدم که بر آستین آن آثار روغن بود و ندانستم چیست تا این سخن بگفتی . آنگاه گفت : جبّههای سلیمان را بیاورید. و چون بنگریستم آثار روغن در آستین آن نمودار بود و یکی را به من پوشانید. گاهی اصمعی جبّه مذکور را به تن داشت و میگفت : این جبّه سلیمان است که رشید به من پوشانیده است .
گویند: روزی سلیمان از حمام درآمده بود و سخت گرسنه بود غذا خواست و حاضر نبود. گفت : چیزی بیارید، و تودلی بیست برّه با چهل نان نازک بخورد، پس از آن غذا آوردند و با ندیمان خود غذا خورد، گوئی چیزی نخورده بود.
حکایت کنند که وی ظرفهای حلوا اطراف خوابگاه خود مینهاد و همین که از خواب بیدار میشد دست دراز میکرد و حلوا میخورد.[81]
(847) لباس سلیمان بن عبدالملک
منقری از عتبی ، از اسحاق بن ابراهیم بن صباح بن مروان ـ این اسحاق از سرزمین بلقای شام بود و وابسته بنیامیه بود و اخبار بنیامیه را حفظ داشت ـ گوید: سلیمان در ایام خلافت خویش لباسی پوشید که آن را پسندید و عطر زد، آنگاه صندوقی را که عمامه در آن بود بخواست و آئینهای به دست داشت و عمامهها را یکایک بر سر گذاشت تا از یکی راضی شد و رشتههای آن را بیاویخت و عصائی برگرفت و به منبر رفت ، و به اطراف لباس خود
مینگریست و چون خطبهای را که میخواست بخواند، از خودش راضی شد و گفت : من پادشاه جوان بامهابت بخشندهام .
پس از آن یکی از کنیزانش که محبوب وی بود پیش او آمد، ولید به او گفت : امیر مؤمنان را چگونه میبینی؟!
گفت : اگر گفته شاعر نبود آرزوی دل و روشنی چشم بود.
گفت : شاعر چه گفته ؟
گفت : شاعر گوید: «چه خوب چیزی هستی اگر باقی میماندی ، ولی انسان بقا ندارد، خدا داند که هیچ نگرانی از تو نداریم جز اینکه فانی هستی».
اشک به چشمان سلیمان آمد و گریهکنان میان مردم آمد و چون از خطبه و نماز فراغت یافت کنیز را بخواست و گفت : چرا آن سخنان را با امیر مؤمنان! بگفتی ؟
کنیز گفت : به خدا امروز امیر مؤمنان را ندیدهام و پیش او نیامدهام !
سلیمان تعجّب کرد و سرپرست کنیزکان را بخواست و او نیز سخن کنیز را تصدیق کرد.
سلیمان سخت بترسید و آشفته شد و از آن پس ، جز اندکی نزیست و وفات کرد.[82]
(848) اطرافیان سلیمان بن عبدالملک
اسحاق بن ابراهیم موصلی گوید: اصمعی از پیری از بنیمهلب برای من نقل کرد که اعرابی پیش سلیمان آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! دوست دارم با تو سخنی گویم ، دقّت کن و بفهم .
سلیمان گفت : ما با کسی که به خیرخواهی وی امید نداریم و از دغلی او در امان نیستیم تحمّل بسیار داریم ، امیدوارم تو خیرخواه و امین باشی ، چه میخواهی بگوئی ؟
گفت : ای امیر مؤمنان! اکنون که از خشم تو ایمن شدم حق خدا و حقّ امانت تو را ادا خواهم کرد و سخنانی که کسی با تو نگفته خواهم گفت . ای امیر مؤمنان ! اطراف تو مردانی هستند که درباره خویش بد کردند و دین خویش به دنیا فروختند و رضای تو به خشم خدا خریدند، از تو در کار خدا بیم دارند امّا از خدا در کار تو بیم ندارند، از آخرت دور و به دنیا نزدیکند. آنها را به امانتی که خدا به تو سپرده امین مکن که هر چه میکنند مایه تباهی و ستم امّت است و تو مسئول گناهان آنهائی . امّا آنها مسئول گناهان تو نیستند، پس دنیای آنها
را به تباهی آخرت خویش سامان نده که مغبونتر از همه مردم کسی است که آخرت خویش به دنیای دیگر فروشد.
سلیمان به او گفت : ای اعرابی ؛ زبانت را که از شمشیرت برّانتر است به ما گشودی .
گفت : آری ای امیر مؤمنان ! امّا به نفع تو است نه به ضرر تو.
سلیمان گفت : ای اعرابی ؛ به جان پدرت که عرب در حکومت ما قرین عزّت است ؛ از ایام دولت ما پیوسته نیکی خیزد. اگر حکامی غیر از ما شما را راه برند اعمال ما را که اکنون مذمّت میکنید ستایش خواهید کرد.
اعرابی گفت : اگر کار به دست فرزندان عبّاس عموی پیغمبر خدا 6 و قرین پدر و وارث وی بیفتد چنین نخواهد بود.
سلیمان تغافل کرد، گوئی چیزی نشنیده بود. اعرابی بیرون رفت و دیگر کسی او را ندید.
یکی از مشایخ اولاد عبّاس در مدینه السلام شهر ابوجعفر منصور این حکایت را از پدرش از علی بن جعفر نوفلی از پدرش برای من نقل کرد.[83]
(660) ولید دوّم فردی بیبند و بار
ولید بن یزید دوّم ، وارث مسلّم ، خودش شاعری بدیههسرا بود که به بیبند و باری و بیاعتنایی به اسلام شهرت داشت . دوره جوانی ولید در تنهایی و ناگواری در دربار هشام سپری شده بود. ظاهرآ هنگامی که یزید دوّم در سال 720 م او را به جانشینی خلافت برگزید 11 سال بیش نداشت . رصافه هشام در اینجا احتمالا منظور قصر الخیر الشرقی در شمال شرقی پالمیر باشد و نباید با رصافه باستان ، سرجیوپولس نزدیک فرات اشتباه گرفته شود. ولید بعدآ در قصر خود در صحرای اردن عزلت گرفت . در آنجا، فارغ از مسئولیتهای دیوانی وقت میگذرانید و منتظر بود عمر عمویش سپری شود تا بر مسندش بنشیند.
دسیسههایی برای لغو جانشینی او صورت گرفت امّا هرگز به جایی نرسید. این دسیسهها او را نگران کرد و دسیسهجویان را به عنوان مخالفان خلافت خود، شناسایی کرد تا به محض اینکه بر مسند خلافت نشست با آنان برخورد نماید.
وقتی هشام در سال 743 م درگذشت ، عاملان ولید در رصافه بلافاصله
اموال خلیفه درگذشته را ممهور به مهر کردند، مهر و نشان خلافت را که برای نخستین بار ظاهرآ به عنوان نشان رسمی خلافت آمده ، به خلیفه جدید واگذار نمودند. ولید دوّم در دمشق بیعت گرفت امّا بعد از چندی در اقامتگاه یا اقامتگاههای خود (او را صاحب چندین عمارت دانستهاند) در صحرای شام گوشه گرفت .
با به خلافت رسیدن ولید، ولایات رسمآ نغمههای شادی و خشنودی سر دادند و بدین طریق با پایان گرفتن دوره خلافت غیرمردمی و طولانی هشام آرامش خاطری به ظاهر حقیقی به وجود آمد و به تبع آن توقّعات تازهای به میان آمد. به طوری که ولید با افزایش حقوق اعضای دیوان ، حسننیت خود را نشان داد.[84]
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید
گویند که ولید جبّاری عنید بود و در روایت است که اگر مولودی را ولید نام نهادندی حضرت رسول 6 او را مستنکر داشتی .
چنین نقل است که آن حضرت 6 نوبتی فرمود که مثل فرعون ، ولیدنامی در امّت من باشد که او را فرعون ثانی خوانند. و مضمون این حدیث در شأن ولید بن عبدالملک سمت وضوح یافت .[85]
(858) شرابخواری ولید و...
ولید بن یزید شرابخواره و عیاش بود و به طرب و سماع دلبسته بود و اوّل کس بود که آوازهخوانها را از شهرها پیش وی فرستادند و با مطربان نشست و شرابخوارگی و عیاشی و موسیقی را رواج داد. ابن سریج نغمهگر، معبد، غریض ، ابن عایشه ، ابن محرز، طویس و دحمان به روزگار وی بودند. علاقه به آواز و ساز بر او و همه مردم دوران او غلبه یافته بود. وی کنیزکان بسیار داشت و بیپروا و دریده و بیآزرم بود. دو شب قبل از خلافت خود به طرب آمد و بیخواب شد و شعری بدین مضمون میخواند: «شبم دراز شد و همی شراب خوردم و مژدهرسان من از رصافه آمد و برد و عصا با خاتم خلافت برای من آورد».
از سخنان بیشرمانه وی اشعاری بود که هنگام مرگ هشام وقتی مژدهرسان
آمد و به عنوان خلافت بر او سلام کرد به زبان آورد، که مضمون آن این است : «دوست من ؛ از طرف رصافه نالهای شنیدم ، بیامدم و دنباله خود را میکشیدم و میگفتم احوال زنها چطور است ؟ دیدم که دختران هشام بر پدرشان گریه و ناله و ضجّه میکنند و بدبختی آنها را گرفته است حقّآ که مخنّثم اگر همه آنها را ...».
به ولید گفتند: دیگر از چه لذّت میبری ؟
گفت : با دوستان در شبهای مهتابی بر تپّههای خاکی .
ولید خبر یافت که شراعة بن زید مردی خوش محضر و مجلسآراست ، او را احضار کرد و چون پیش ولید آمد به او گفت : تو را برای پرسش از کتاب یا سنّت احضار نکردم که من اهل این چیزها نیستم ، از تو درباره شراب میپرسم .
گفت : ای امیرمؤمنان! از هرچه خواهی بپرس .
گفت : درباره نوشیدنی چه گوئی ؟
گفت : از کدام نوشیدنی میپرسی ؟
گفت : درباره آب چه گوئی ؟
گفت : استر و خر نیز میخورد.
گفت : نبیذ کشمش ؟
گفت : مایه خمار و آزار است .
گفت : نبیذ خرما؟
گفت : باد شکم است .
گفت : شراب ؟
گفت : قوّت جان و مونس دل است .
گفت : درباره سماع چه گوئی ؟
گفت : غمها را بیاد آرد و دوست را مأنوس کند و عاشق را خرسند کند و آتش دل را فرونشاند، و خاطرات را چنان تهییج کند که هیچیک از سرگرمیهای دیگر نکند، در اجزای تن نفوذ کند و جان را بسوزاند و حواسّ را نیرومند کند.
گفت : کدام مجلس را بیشتر دوست داری ؟
گفت : مجلسی که در آنجا آسمان را ببینم و آزاری نبینم .
گفت : درباره غذا چه گوئی ؟
گفت : غذاخور اختیاری ندارد هر چه بیاید بخورد. و ولید او را ندیم خویش کرد.
از جمله سخنان دلپذیر ولید شعری است بدین مضمون : «این زردچهره که در جام چون زعفران است و بازرگانانش از عسقلان به اسارت آوردهاند قدح را نمودار میکند، امّا لبه جام مانع از آنست که آن را لمس کند. حبابها دارد که چون بجنبد مانند برق یمانی جلوه کند».
و هم از سخنان بیپروای او در مورد شراب شعری است که خطاب به ساقی خویش گفته و مضمون آن چنین است : «ای یزید؛ مرا با جام گلودار شراب بده که به طرب آمدم و نای به ناله درآمد، شراب بده ، شراب بده که گناهان من آنقدر زیاد شد که دیگر کفّاره ندارد».
ابوخلیفه فضل بن حباب جمحی به نقل از محمّد بن سلام جمحی گوید : یکی از شیوخ اهل شام از پدرش نقل میکرد که من همصحبت ولید بن یزید بودم ، ابن عایشه قرشی را نزد او دیدم ، ولید به ابن عایشه گفت : برای من آواز بخوان . و او اشعاری خواند بدین مضمون : «صبحگاه روز قربان سیاهچشمانی دیدم که صبر را ببردند. مانند ستارگان که شبانگاه به دور ماه طواف میبرند. به امید پاداش خدا بیرون شده بودم امّا سنگینبار از گناه بازگشتم».
ولید به او گفت : به خدا امیر من ؛ نکو خواندی تو را به حق عبدشمس تکرار کن . و او تکرار کرد. گفت : به خدا نکو خواندی ، تو را به حقّ امیه تکرار کن . وی تکرار کرد و همچنان به نام هر یک از پدران خود او را به تکرار وادار میکرد تا به خودش رسید و گفت : به جان من تکرار کن . و او تکرار کرد. آنگاه ولید برخاست و روی ابن عایشه افتاد و اعضای او را یکایک ببوسید و گفت : چه طربناکم . آنگاه لباس خویش را برون کرده روی ابن عایشه انداخت و همچنان برهنه بود تا لباس دیگر برای وی آوردند و بگفت تا هزار دینار به او دادند و او را بر استری سوار کرد و گفت : از روی فرش من سوار شو و برو که مرا آتش زدی .
مسعودی گوید: ابن عایشه همین شعر را برای یزید بن عبدالملک پدر ولید خوانده و او را به طرب آورده بود.
گویند: ولید در این حال طرب الحاد گفته و کافر شده و از جمله به ساقی خود گفته بود: تو را به آسمان چهارم شراب بده ، از این قرار ولید طربناکشدن از این شعر را از پدرش به ارث برده بود. شعر یکی از قرشیان و آهنگ از ابن سریج و به قولی از مالک است که گفتار اسحاق بن ابراهیم موصلی که در کتاب اغانی خویش آورده و گفته ابراهیم بن مهدی معروف به ابن شکله که او نیز در کتاب اغانی خویش یاد کرده و دیگران که در این باب تألیف کردهاند در این
مورد اختلاف دارند.
ولید را بیپروای بنیمروان نامیدهاند، روزی آیهای را که معنی آن چنین است بخواند: «و فیصل کار خواستند و هر گردنکش ستیزهجو نومید گشت ، جهنّم در انتظار اوست و آب و چرک و خون به او بنوشانید»، آنگاه قرآن را بگرفت و هدف تیر کرد و تیر بدان میزد و میگفت : گردنکش ستیزهجو را تهدید میکنی ؟ اینک من گردنکش ستیزهجویم ؛ وقتی روز محشر پیش پروردگار خویش رفتی ، بگو ای پروردگار؛ ولید مرا پاره کرد!
محمّد بن یزید مبرّد نحوی گوید: ولید ـ که خدایش خوار دارد ـ ضمن شعری که از پیغمبر 6 سخن داشت ، کفر گفته بود که از پروردگار وحی به او نیامده بود از آن جمله این شعر است : «یک هاشمی بدون وحی و کتاب خلافت را بازیچه کرد، خدا را بگو غذا به من ندهد. خدا را بگو نوشیدنی به من ندهد». و از پس این سخن چند روز بیشتر نزیست و کشته شد. مادر ولید بن یزید مادر حجّاج و دختر محمّد بن یوسف ثقفی بود و کنیه او ابوالعبّاس بود.
برای ولید جامی از بلور و به قولی از سنگ یشب آورده بودند، جمعی از فلاسفه بر این رفتهاند که هر کس در جام یشب شراب بنوشد مست نشود، و ما خاصیت آن را در کتاب «القضایا والتجارب» آوردهایم و گفتهایم که هر که پارهای از آن را زیر سر نهد یا نگین انگشتر از آن کند همه خوابهای خوب ببیند.
ولید بگفت : تا جام را از شراب پر کردند، ماهتاب برآمده بود و او شراب میخورد و ندیمانش حاضر بودند، گفت : امشب ماه کجاست ؟
یکی از آنها گفت : در فلان برج است .
دیگری گفت : در جام است که پرتو ماه در شراب جان نمودار بود.
ولید گفت : من نیز همین را به خاطر داشتم ، و سخت به طرب آمد و گفت : هفت هفته صبوحی خواهم کرد و کلمه هفت هفته را به فارسی گفت . یکی از خاصّان نزد وی آمد و گفت : ای امیر مؤمنان! جمعی از واردان عرب و قریش بر درند و شأن خلافت این نیست .
گفت : شرابش بدهید. و او نخواست امّا قیفی به دهانش گذاشتند و آنقدر شرابش دادند که از فرط مستی از پا درآمد.[86]
(859) اسبسواری ولید
ولید به اسب و اسبدوانی دلبسته بود. اسبی به نام سندی داشت که بهترین اسب روزگار وی بود و به روزگار هشام با آن در مسابقه شرکت میکرد و از اسب معروف هشام که زائد نام داشت عقب میماند، گاه دوشادوش آن میرفت و گاه دوّم بود.
مراتب اسبان مسابقه چنین است : اوّل سابق است آنگاه مصلّی از آن رو که سر او به نیمه پشت اسب اوّل میرسد و نیمه پشت را صلا گویند، سوّم و چهارم را تا نهم و دهم سکیت گویند و اسبان دیگر قابل اعتنا نیست و آنکه آخر همه باشد فسکل است .
وقتی ولید در رصافه مسابقه ترتیب داد که هزار اسب در آن بود، ولید ایستاده بود و منتظر زائد بود، سعید بن عمرو بن سعید بن عاص نیز با وی بود و اسبی به نام مصباح در مسابقه داشت ، وقتی اسبان نمودار شد ولید گفت : به خدای کعبه که اسب من از اسبان مردان فرومایه پیشی گرفت ؛ همانطور که ما نیز از آنها پیشی گرفتیم و مکرمت یافتیم . آنگاه اسب پسر ولید که وضاح نام داشت پیشاپیش اسبان بیامد و چون نزدیک رسید سوار آن به سر درافتاد، مصباح اسب سعید به دنبال آن آمد که سوارش بر آن بود و به نظر سعید سابق میشد، شعری بدین مضمون گفت که ولید نیز شنید: «ما امروز از اسبان فرومایگان پیشی گرفتیم و خدا مکرمت را به ما داد، بدینسان در روزگاران قدیم اهل بزرگی و رتبههای عالی بودهایم».
ولید از سخن او بخندید و از بیم آنکه اسب سعید سابق شود اسب خود را برجهانید و ردیف وضاح شد و خود را بر آن افکند و راند و اسب سابق شد. ولید نخستین کس بود که اینکار را در مسابقه باب کرد پس از آن به روزگار منصور، مهدی از او تقلید کرد و هم در ایام مهدی ، هادی به این رسم عمل کرد.
وقتی برای روز دوّم مسابقه اسبان را بر ولید عرضه کردند و به اسب سعید رسید، گفت : ای ابو عتبه؛ ما با تو که گفتی امروز از اسبان فرومایگان پیشی گرفتیم مسابقه نمیدهیم .
سعید گفت : ای امیر مؤمنان! من چنین نگفتم . گفتم : ما امروز از اسبان فرومایه پیشی گرفتیم . ولید بخندید و او را در بغل گرفت و گفت : برادری چون تو از قریش کم مباد.
ولید بن یزید در کار جمعآوری اسب و اسبدوانی اخبار نکو داشت . در یک مسابقه هزار اسب از او بود، اسب معروف زائد و اسب سندی که در
مسابقههای آن روزگار شهرت یافته بودند از او بود.[87]
(1318) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک 1
در این سال در ماه جمادی الثانی / آوریل 744 م ولید بن یزید بن عبدالملک (آنکه به او «کاسته» گفته میشد) کشته شد.
انگیزه کشتهشدنش همانهایی بود که یاد شد؛ چه او مردی سخت پردهدر و هرزه بود. چون به خلیفگی درنشست ، جز افزایش در کارهایش از بازیگری ، کامجویی ، سوارکاری ، شکارگری ، میگساری و همنشینی با تبهکاران و زشتکرداران ، چیزی از او دیده نشد.
این کار بر تودههای مردم و سپاهیانش گران آمد و همگی کارهای او را ناشایست شمردند. بدترینش آن بزهکاری بود که درباره پسرهای دو عمویش هشام و ولید انجام داد. او سلیمان بن هشام را گرفت و صد تازیانه زد و ریش و سرش را تراشید و او را به عمّان در سرزمین شام (پایتخت کنونی اردن) راند و در آنجا به زندان افکند. او در زندان ماند تا ولید کشته شد. کنیزکی از آنِ خاندان ولید را گرفت ؛ عثمان بن ولید با وی درباره او سخن گفت که آزادش کنند؛ گفت : نمیکنم .
گفت : سواران بسیار در برابر لشکریانت برآرایم ! اَفْقَم ، یزید بن هشام را گرفت و میان روح بن ولید و زنش جدایی افکند و شماری از فرزندان ولید را به زندان انداخت. بنیهاشم و بنیولید گفتند که او ناباور شده است و با زنان پدرش همبستر میگردد.
گفتند که او صد «جامعه» (بند و زنجیر آهنین) برای امویان برگرفته است . ]یا: صد جامعه ویژه بنیامیه را برای خود گرفته است[.
سختگیرترین کس در برابر او یزید بن ولید بود که مردم به گفتارش گرایش بیشتر داشتند؛ زیرا پارسایی مینمود و فروتنی میکرد. سعید بن بَیهَس او را از بیعت گرفتن برای دو پسرش حکم و عثمان بازداشت و گفت که این دو خردسالند و خلیفگی را نمیشایند. ولید او را به زندان افکند و بداشت تا جان سپرد.[88]
(1319) کشتهشدن ولید بن یزید بن عبدالملک 2
چون یزید در دمشق سر برآورد، بردهای از بردگان ولید به نزد او رفت و آگاهش ساخت و او در اَغْدَف در شهر عمّان بود. ولید برده را زد و به زندان افکند و ابومحمّد عبدالله بن یزید بن معاویه را به دمشق فرستاد. او رهسپار شد و چندی برفت و سپس ماندگار گشت . یزید بن ولید، عبدالرحمان بن مصاد را به دیدار او فرستاد. ابومحمّد نخست چگونگی داستان را از او جویا شد و سپس با یزید بن ولید بیعت کرد.
چون گزارش به ولید رسید، یزید بن خالد بن یزید بن معاویه به او گفت : روانه شو تا در حُمْص فرود آیی که دژی سخت استوار است . سواران را به جنگ یزید فرست که او را بکشند یا اسیر کنند.
عبدالله بن عنبسة بن سعید بن العاص به او گفت : خلیفه را نمیسزد که (پیش از دست یازیدن به کارزار) سپاهیان یا خاندان و زنان خود را برجای گذارد و از نزد ایشان رهسپار شود. خدا سرورِ خداگرایان! را یاری میفرستد و او را پیروز میگرداند.
یزید بن خالد گفت : ما را بیمِ دست یافتنِ کسی بر پردگیانِ وی و زنانِ شبستان او نیست ؛ زیرا آن کسی که بر سر ایشان آمده است ، عبدالعزیز پسرعموی ایشان است .
او گفته عنبسه را به کار برد و روانه شد تا به کاخ بَخْراء (کاخ نعمان بن بشیر) رسید. از فرزندان ضحّاک بن قیس چهل مرد همراه او شدند. اینان گفتند: ما را جنگافزاری نیست ؛ چه بهتر که فرمایی تا ما را رزم ابزار دهند.
او به ایشان هیچ نداد. عبدالعزیز به کارزار با او برخاست . عبّاس بن ولید بن عبدالملک برای ولید نوشت : من به نزد تو میآیم .
ولید گفت : تختی بیرون برید. آن را بیرون بردند. بر آن بنشست و عبّاس را همی ببوسید. عبدالعزیز همراه منصور بن جمهور به جنگ با ایشان برخاست . عبدالعزیز بن حجّاج ، زیاد بن حصین کلبی را به نزد ایشان فرستاد که ایشان را به نبشته خداوند و شیوه رفتار پیامبرش بخواند. یاران یزید او را کشتند و به سختی هر چه بیشتر کارزار کردند. ولید همان پرچمی را بیرون آورد که مروان بن حکم به هنگام بیرون آمدن در جابیه بسته بود.
به عبدالعزیز گزارش رسید که عبّاس به سوی ولید رهسپار گشته است . منصور بن جمهور را بر سر راهش فرستاد که او را به زور گرفت و به نزد عبدالعزیز آورد. عبدالعزیز به وی گفت : با برادرت یزید بیعت کن . او بیعت کرد و بر جای خود ایستاد. درفشی برافراشتند و گفتند: این پرچم عبّاس است
که با سرورِ خداگرایان! بیعت کرده است .
عبّاس گفت : پناه بر خدا؛ نیرنگی از نیرنگهای دیو است ؛ مروانیان نابود شدند.
مردم از پیرامون ولید پراکنده شدند و به نزد عبّاس و عبدالعزیز رفتند. ولید کس به نزد عبدالعزیز فرستاد که پنجاه هزار دینار[89] و فرمانداری همیشگی
حمص و زینهار در برابر همه رویدادها به او پیشنهاد کرد و خواهان شد که دست از چالش با وی بردارد.
عبدالعزیز نپذیرفت و پاسخ نگفت . ولید دو زره بر تن کرد و دستور داد که دو اسب «سندی» و «رایت» او را فراز آوردند. او سوار شد و به سختی هر چه بیشتر به پیکار پرداخت . مردی ایشان را آواز داد: دشمن خدا را بکشید، به گونهای که مردم لوط نابود شدند، نابودش گردانید؛ او را سنگسار کنید.
چون ولید این را شنید، به درون کاخ رفت و در به روی خود بست و سرود:
دعوا لی سلْمی والطّلاء وقینة وکأسآ ألا حسبی بذلک مالا
إذا ما صفی عیشی برَمْلَة عالِج وعانَقْتُ سَلمی ما اُرید بِدالا
خذوا مُلککم لا ثبَّت الله ملککم ثباتآ یساوی ما حییت عِقالا
وخلُّوا عِنانی قبل عیüرٍ وما جری ولاتحسدونی أن أمُوت هِزالا
دلبرم سلمی را برایم فراخوانید و دخترک ماهروی خنیاگری را آواز دهید و جامی فراز آورید و از باده کهن دومنی .
چون زیشِ من در گلگشتِ «عالج» به پاکیزگی گراید؛ و بازوان در آغوش سلمی افکنم ، هیچ گزیرهای (بدل ، بدیل) نمیخواهم .
پادشاهی خود را بگیرید و استوار بدارید که امیدوارم خداوندش استوار ندارد که تا من زندهام ، به نزدیکم به اندازه پرِ کاهی ارزش ندارد.
لگام اسب مرا پیش از آمدن کاروان رها کنید. بگذارید هر چه میخواهد، پیش آید و اگر من از رنجوری بمیرم ، بر من رشک نبرید.
چون به درون رفت و در فراز کرد، عبدالعزیز او را در میان گرفت . ولید به در نزدیک شد و گفت : آیا در میان شما یک مرد بزرگوار نیست ؟ آیا آزرمگون بلندنژادی نیست که با وی سخن گویم ؟
یزید بن عنبسه سکسکی گفت : با من سخن بگوی .
ولید گفت : ای برادرِ سکاسک ؛ نه من بخششهای شما افزون کردم ؟ نه هزینهها از شما برداشتم ؟ نه بینوایانتان را توانگر ساختم ؟ نه زمینگیرانتان را چاکر دادم ؟
گفت : آنچه از تو به دل داریم ، برای خودمان نیست ؛ این را بر تو میگیریم که پاس خدا را دریدی ، باده نوشیدی ، با زنان پدرت زناشویی کردی و کارِ خدا را سبک شمردی .
گفت : برادر سکسکی ؛ بس کن که به جان خودم پر گفتی و خفهام کردی . آنچه خدا روا داشته است مایه گشایش است .
به خانه بازگشت و نشست و قرآنی برگرفت و گشود و به خواندن پرداخت و گفت : سرنوشتی به سانِ سرنوشت عثمان .
آنان بر فراز دیوار شدند. نخستین کسی که بالا رفت ، یزید بن عنبسه بود. به سوی او فرود آمد و دستش گرفت و خواست او را به زندان افکند و بر سر او چانه زند. در این دم ده تن فرود آمدند که منصور بن جمهور و عبدالسلام لخمی از ایشان بودند. عبدالسلام گرزی بر سرش کوفت و سندی بن زیاد بن ابی کبشه لگدی بر چهرهاش نواخت و گیتی از او بپرداخت . سرش را بریدند و به نزد یزید بردند.
هنگامی سر بریده را برایش بردند که ناهار میخورد. پیشانی بر خاک سود و خدای را نماز برد. یزید بن عنبسه برای او گزارش کرد که واپسین گفتارش چه بود: خدا دریده شما را به هم بازنیاورد؛ پراکندگی شما را فراهم نکند و سخن شما را یگانه نسازد.
یزید دستور داد که سرش بر نیزه کردند و استوار بداشتند.
یزید بن فروه ـ وابسته بنی مُرّه ـ گفت : همانا سرهای بریده خارجیان را در برابر همگان بر نیزه میکنند؛ این پسرعموی توست و خلیفه امویان است ؛ آسوده نیستم که اگر آن را بر پای بداری ، دلهای مردم بر او بسوزد و آتش خشم و کینه کسانش برافروزد.
از او نشنید و آن را بر نیزه کرد و در شهر دمشق گرداند سپس دستور داد که آن را به برادرش سلیمان بن یزید دهند. چون سلیمان آن را دید، فریاد برآورد : دور باد؛ گواهی میدهم که مردی تبهکار و میگسار و هرزه بود. او آهنگ جان من گناهکار کرد. سلیمان از آن کسان بود که در نابودی او کوشید.
همراه یزید، مالک بن ابی السّمح خُنْیاگر و عَمود بن وادی خنیاگر بودند. چون یاران یزید از گرد او بپراکندند و سپاهیان او را در میان گرفتند، مالک به عمرو گفت : بیا برویم .
عمرو گفت : این از وفاداری نیست و ما نه از آن کسانی هستیم که آهنگمان کنند؛ چه مرد جنگ نیستیم و آهنگ مینوازیم .
مالک به وی گفت : به خدا اگر بر من و تو دست یابند، کسی را پیش از ما نکشند، سر او را در میان سرهای من و تو گذارند و گویند: بنگرید که در این دم چه کسانی با وی بودهاند. گناهی گرانتر از این بر او نشمارند.
ایندو رو به گریز نهادند.[90]
(1320) وصف ولید بن یزید بن عبدالملک
ولید از جوانان ، باریکبینان ، دلیران ، بخشندگان و زورمندان بنیامیه بود و فرورفته در بازیگری و بادهگساری و خنیاگری بود. در این زمینه بسی کارها کرد که انگیزه کشتنش گشت . از میان سرودههای نیکوی او این بود که چون شنید که هشام در پی برکناری اوست ، سرود:
کفرتَ یدآ من منعم لو شکرتَها جزاک به الرّحمنُ ذوالفضل والمنّ
دست بخشندهای را ناسپاس گذاشتی که اگر سپاس آن به جای میآوردی ، خدای بخشنده مهربان پاداش نیک به تو میداد.
بیتهای چهارگانه آن پیشتر یاد شد. سخنسرایان از سرودههای او درباره زیباپرستی و گله از دلدار و ستایش باده ناب و جز آن در سرودههای خویش گنجاندهاند و بسی باریکبینیها از او دزدیدهاند. به ویژه ابونُواس از او بسیار گرفته است .
ولید گوید: دوستاری آهنگ و ترانه ، مایه گرایش به کامجویی میشود و مردانگی را میمیراند و جای باده را میگیرد و کار مستی میکند. اگر به ناچار میخواهید بخوانید و بنوازید، زنانتان را از این کار به دور دارید؛ زیرا آوازخوانی دام و دانه زیبارویان است . من این را به زبان خود میگویم که از هر کامی برای من گواراتر است و به نزدیک من از آب خنک آرامبخشتر؛ ولی بهتر آن است که مرد روی به راستی و درستی آورد.
گویند: یزید بن منبّه وابسته ثقیف ، ولید را ستود و بر خلافت شادباش گفت .
ولید دستور داد که بیتها را بشمارند و او را بر هر بیتی هزار درم دهند.
بیتها را شمردند که به پنجاه برآمد و او را پنجاه هزار درم دادند[91] .
او نخستین خلیفهای بود که بر هر بیتی هزار درم بخشید.
از آن داستانها که درباره او همه جاگیر است این است که قرآن گرامی را گشود و فال گرفت . این آیه آمد: «گشایش جستند و هر گردنکش ستمکاری به نابودی گرایید»[92] . قرآن را افکند و تیر بر آن زد و گفت :
تخاطبنی بجبّار عنید فها أنا ذاک جبّار عُنید
إذا ما جئت ربّک یوم حشر فقل یا ربّ مزّقنی الولید
مرا گردنکش ستمکار میخوانی؛ اینک همان گردنکش ستمکارم . چون روز رستاخیز به نزد پروردگارت شدی ، بگو: پروردگارا؛ ولید مرا پارهپاره کرد.
پس از آن ، دیری برنیامد که او کشته شد.
از گفتههای زیبای او! این است که چون مسلمة بن عبدالملک مرد، هشام به سوگواری درنشست . ولید که مست و لول بود، به نزد او شد و پوستین خز را بر زمین همی کشاند. بر سر هشام ایستاد و گفت : ای سرور خداگرایان! فرجام هر ماندگار، پیوستن به گذشته روزگار است ؛ پس از مسلمه نخجیر برای شکار به کاستی نشسته است و مرزهای استوار به سستی گراییده ؛ در پی گذشته تند رفتار شود هر آنکه استوار و کامکار است ؛ «توشه برگیرید بسیار، که پرهیزگری بهتر است از هر کار» (بقره / 2 / 197».
هشام روی برگرداند و هیچ پاسخ نیارست و مردم از گفتار خاموش گشتند و پاسخ نگفتند.
گروهی ولید را از آنچه دربارهاش گفته شده است پاک دانسته ، آن را انکار کردهاند و نادرست شمرداند. گفتهاند: اینها بر او چسبانده شده است .
گفتار این گروه درست نیست ]آنچه دربارهاش گفته شده ، درست است[.
مداینی گوید: یکی از پسران عمر بن یزید (برادر ولید) بر هارون رشید درآمد.
رشید گفت : از کدام تباری ؟
گفت : از قریش .
گفت : از کدام تیره ؟
پسر خاموش ماند. رشید گفت : بگوی که زینهار داری اگر چه خود مروان باشی .
گفت : من پسر عمر بن یزیدم .
هارون گفت : خدا عمویت ولید و یزید «کاسته» را نفرین کند. خلیفهای را کشت که مردم بر فرمانبری از او همداستان بودند. نیازهایت را برشمار. او نیازهای خود را برشمرد و هارون رشید آنها را برآورد.
شبیب بن شیبه گوید: در نزد مهدی (خلیفه عبّاسی) نشسته بودیم که یاد ولید به میان آمد و مهدی گفت : مردی بیدین بود.
ابوعُلاثه فقیه گفت : ای سرور خداگرایان! خدا بزرگ و بزرگوار برتر از آن است که جانشینی پیامبر و کار این مردم را به مردی بیدین واگذارد. کسانی برای من گزارش آوردند که در بزمهای شادخواری و میگساری و خوشگذرانی ولید بودهاند. اینان سخن از استواری و سختگیری وی در پاکیزگی و نمازگزاریاش دادند! چون هنگام نماز فرامیرسید جامهای را که خوشدوخت و رنگارنگ و پرنگار و زیبا بود، به درمیآورد و دست شستی به آیین و بسیار نیکو میگرفت و جامهای پاک و سپید و پاکیزه میپوشید و با آن به نماز درمیایستاد. چون از نماز میپرداخت ، بدان جامهها روی میآورد و آن را میپوشید و سرگرم بازیگری و کامجویی میگشت . این است کردار کسی که باور به خدا ندارد!
مهدی گفت : خجسته بادی ای ابوعلاثه . ]بیهوده سخن بدین درازی نبود[.[93]
(1316) ولید بن یزید بن عبدالملک
گویند: بیعت با او شش روز گذشته از ماه ربیع الثانی همین سال / 2 اوت 743 م بود. پیشتر یاد کردیم که پدرش فرمانرانی را پس از برادر خود هشام بن عبدالملک ویژه او ساخت . هنگامی که ولید اورنگ زیب (ولیعهد) شد، یازده سال داشت . پس از آن ، پدر زنده ماند تا ولید به پانزده سالگی رسید.
یزید پیوسته میگفت : خدا میان من و کسی داور باد که هشام را در میان من و تو جای داد!
چون هشام بر سرِ کار آمد، ولید بن یزید را گرامی داشت تا نشانههای هرزگی و بادهگساری در او آشکار شد. عبدالصمد بن عبدالأعلی (آموزگار و پروردگارش) او را به این کارها وامیداشت . او برای خود همنشینان برگزید که با ایشان به میگساری دست یازد.
هشام خواست که او را از ایشان جدا کند. از اینرو در سال 116 / 734 م او را فرمان برگزار کردن آیین حج داد. او در میان صندوقها، برای خود سگانی برگرفت و گنبدی به اندازه کعبه ساخت که آن را بر کعبه گذارد. با خود باده برداشت و بر آن شد که آن گنبد را بر فراز کعبه گذارد و در زیر آن می گسارد. یارانش او را ترساندند و گفتند: آسوده نیستیم که مردمان بر ما تازند و تو را براندازند. او از آن اندیشه دست کشید.
از او در برابر مردم کارهایی گویای خوارشماری کیش و بیپروایی به آیین دیده شد. هشام امیدوار شد که ولید را برکنار سازد و برای پسر خود مَسْلَمه از مردم بیعت بستاند. از ولید خواست که به این کار تن دردهد. ولید نپذیرفت .
هشام گفت : او را پس از تو جای میدهم . باز هم تن زد. هشام از دست او برآشفت و آهنگ آسیب رساندن به وی و بیعت برای پسر خود مسلمه در سر پروراند. گروهی در این کار با او همداستان شد. از آن میان دو داییاش محمّد بن هشام بن اسماعیل و ابراهیم بن هشام بن اسماعیل و بنی قَعْقا بن خُلَید عَبْسی و دیگران (از ویژگان وی) بودند.
ولید هرزگی و کامجویی و بادهگساری از اندازه درگذراند. هشام به وی گفت : دریغ از تو ای ولید؛ تو بر آیین اسلامی یا نیستی؟! هیچ کار زشتی نبود مگر که بدان دست یازیدی ]«منکری نبود که نکردی و مسکری نبود که نخوردی»![. به هیچ کاری پروا نمیدهی .
ولید برایش نوشت :
یا أیها السائل عن دیننا نحن علی دین ابی شاکر
نشربها صِرْفآ وممزوجة بالسُّخن احیانآ وبالفاتر
ای پرسنده کیش و آیین ما؛ بدانکه بر آیین ابوشاکر به سر میبریم ؛ گاه آن را ناب مینوشیم و گاه آمیخته با آب ؛ گاهی گرم ، گاه نیمگرم .
هشام بر پسرش مسلمه خشم آورد. او کنیه ابوشاکر میداشت . به او گفت : مرا بر سر کارهای تو سر کوفت میزند و من تو را نامزد خلیفگی میکنم!
او را فرهیخت و به نماز همگانی فراز آورد و در سال 119 / 737 م رهبر حاجیانش کرد که آیین حج با مردم بگزارد.
مسلمه پارسایی و نرمخویی از خود فرانمود و آنگاه در مکه و مدینه داراییهایش بخش کرد. یکی از وابستگان مدینیان سرود:
یا أیها السائل عن دیننا نحن علی دین ابی شاکر
الواهب الجُرْدُ بأرْسانِها لیس بزندیق ولا کافر
ای پرسنده کیش و آیین ما؛ بدانکه بر آیین ابوشاکریم ؛ آنکه اسبان
کوتاهموی و بلندگام را با لگامهای زرّینشان میبخشد و نه زندیق است و نه ناباور.
این گفته ، نیشی به ولید بود.
هشام همواره بر ولید خرده میگرفت و از او بد میگفت و او را مینکوهید و کاسته میخواند و از کارها دستش کوتاه میکرد. ولید با کسانی از ویژگان و بستگان بردگان خود بیرون شد و در ازرق بر سرِ آبی در اردن که از آنِ خودش بود، فرود آمد و دبیرش عیاض بن مسلم را در نزد هشام به جای گذاشت تا گزارش کارها را پیاپی به او نویسد.
هشام بخششی را که به ولید میداد، از وی وابرید. ولید در این باره برایش نامه نوشت و هشام هیچ پاسخ نگفت و به او فرمان داد که آموزگار بدکیش خود عبدالصمد را از نزد خود بیرون براند.
او را بیرون راند. ولید از او دستوری خواست که بگذارد ابن سُهَیل به نزد وی رود. هشام ابن سهیل را زد و روانه کرد. عیاض بن مسلم دبیر ولید را زد و به زندان افکند.
ولید گفت : این مرد یکچشم شوم را پدرم بر کسان خود پیش داشت و اورنگ زیب خود فرمود؛ آنگاه با من آن میکند که میبینید، هر کس را بیند که مرا دوست میدارد، به بازی گیرد و بیازارد.
برای هشام نامه نوشت و در این باره سخن گفت و از او گله کرد و خواست که دبیرش را به وی بازگرداند.
هشام او را بازنگرداند. ولید برای او نوشت :
رأیتک تَبْنی دائمآ فی قطیعتی وتوکنْتَ ذاحزم لهدَّمتَ ما تبنی
تثیر علی الباقین مَجْنَی ضَغینَة فویل لهم لو متُّ من شرّ ما تَجنی
کأَنّی بهم واللیت أفضل قولهم الا لیتنا واللیت إذ ذاک لایغنی
کفرتَ یدآ من منعم لو شکرتها جزاک به الرّحمن ذوالفضل والمنّ
تو را میبینم که همواره به راه بریدن از من میپویی ؛ اگر دوراندیش بودی ، آنچه را استوار ساختهای ، ویران میکردی .
بر بازماندگان ، میوه کینهای دیرینه میپیمایی ؛ ای وای بر آنها از گزند آن بزهکاری که تو میکنی .
ایشان را از هماکنون مینگرم که بهترین سخنشان «بوک و مگر» گفتن است ؛ گویند «ای کاشکی ما»؛ ولی کاشکی نابهنگام هیچ هودهای در پی ندارد.
دست بخشندهای را به ناسپاسی فشردی که اگر سپاس آن گفتی ، خدای
بخشنده مهربان ، پادْآفْراهِ نیکویت ارزانی میداشت .
ولید همچنان در آن بیابان بود تا هشام درگذشت . چون بامدادی فرارسید که روز آن خلیفگی به چنگش آمد، به ابوزبیر منذر بن عمر گفت : از هنگامی که خرد به سرم آمد، شبی درازتر از دوش ندیدم ! سپاه اندوهان بر سرم تازش آوردند و با خود درباره کارهای این مرد (هشام) همی اندیشیدم . دلم به شور آمده است ؛ بیا سوار شویم و دمی زنیم .
سوار شدند و دو میل راه رفتند و سپس او بر فراز تپّهای شد و گرد و خاکی از دور دید و گفت : فرستادگان هشامند؛ از خدا امید خوبی درباره ایشان میبریم .
اینک دو مرد پدیدار شدند: یکی برده ابومحمّد سفیانی و دیگر جَرْدَبه . چون به او نزدیک شدند، پیاده گشتند و دواندوان به سوی او آمدند و بر او به خلیفگی درود فرستادند. بر خود لرزید و زبانش بند آمد و آنگاه گفت : هشام بمُرد؟
گفتند: آری ؛ نامهای که با ماست ، نوشته سالم بن عبدالرحمان فرنشین دبیرخانه است . نامه را خواند و از برده ابومحمّد سفیانی درباره دبیر خود عیاض بن مسلم پرسش کرد.
گفت : تا هشام را مرگ درربود، در زندان بود. به گنجبانان پیام داد که آنچه را به دست دارید، نگه دارید. هشام به هوش آمد و چیزی خواست که از او دریغ داشتند؛ گفت : پناه بر خدا؛ همگی گنجبانان ولید بودیم . هماندم بمرد.
عیاض بن مسلم از درون زندان برون آمد و درهای گنجخانهها را بست و مهر نهاد و هشام را از تخت به زیر آورد. کمکم نیافتند که در آن آب گرم کنند و او را بشویند؛ به ناچار از دیگران به عاریت گرفتند. در گنجخانههای او کفنی نیز نیافتند تا بردهاش غالب او را کفن پوشید. ولید سرود:
هتک الأحول المشو مُ فقد اُرسل المطر
وملکنا من بعد ذا ک فقد أورق الشّجر
فاشکروا الله إنّه زائد کلّ من شکر
مرد یکچشم بدشگون جان سپرد و باران فروبارید.
پس از او پادشاه شدیم و درخت آرزو برگ و بر برآورد.؟؟؟؟
خدای را سپاس گویید که او افزاینده سپاسگزاران است .
برخی گویند: این سروده نه از ولید است .
چون ولید گزارش مرگ او را شنید، برای عبّاس بن ولید بن عبدالملک بن مروان نوشت که به رصافه آید و همه داراییهای هشام و فرزندانش را بیامارد
و کارگزاران و چاکران و پیرامونیانش را فروگیرد به جز مسلمة بن هشام که او با پدر خود سخن گفته وی را به مهربانی با ولید سفارش کرده بود. عبّاس به رصافه آمد و آنچه ولید گفته بود، به انجام رساند و گزارش کارهای او را به ولید نوشت . ولید سرود:
لیت هشامآ کان حیآ یری مِحْلَبهُ الأوفر قد اُترعا
لیت هشامآ عاش حتّی یری مکیاله الأوفر قد طُبّعا
کلناه بالصّاع الّذی کاله وما ظلمناه به اصبعا
وما أتینا ذاک عن بدعة أحلّه القرآن لی أجمعا
ای کاش ؛ هشام زنده میبود تا میدید پیمانه بزرگ و ناکاستهاش پر گشته است .
ای کاش ؛ هشام زنده میبود تا میدید پنگان گود و فراخش مالامال گشته است .
با همان جام بر او پیمودیم که او بر ما پیمود؛ یک بند انگشت بر او ستم روا نداشتیم .
این را نه از راه پایهگذاری کاری ناشایست کردیم ؛ نبشته جداگرِ درستی از نادرستی (قرآن) همهاش را برای ما روا فرمود.
ولید کارها را بر کسان و یاران هشام سخت گرفت . یکی از چاکران بر سرِ گورِ هشام آمد و گریه سر داد و گفت : ای سرور خداگرایان! اگر زنده میبودی و میدیدی ولید با ما چه میکند.
یکی در آنجا بود، گفت : اگر میدانستی که اکنون (در دوزخ) چه بر سرِ هشام همی آوردند، میدانستی که سر تا پا فرورفته در نعمتی هستی که نمیتوانی سپاسش را گزارد. هشام سرگرم گرفتاریهای خویش است و نمیتواند به شما برسد.
ولید کارگزاران خود را برگمارد و به شارسانها نامه نوشت و گفت که برای او از مردم بیعت بستانند. نامههای ایشان فرارسید و گزارش از گرفتن بیعت داد. مروان بن محمّد برای او نامه نوشت و گزارش داد که برای او بیعت گرفته است و اینک دستوری میخواهد که به نزد او شود.
چون ولید بر سر کار آمد، برای زمینگیران و کوران شام پرداخت ماهانه نامزد کرد و ایشان را پوشاند و برای هر کدام چاکری برگمارد. برای نانخواران مردم بوی خوش و جامه خوب از گنجخانه بیرون آورد و پرداخت شان افزون کرد و بر پرداخت همه کسان دهده بیفزود.
پس از این افزودن ، باز برای شامیان دهده برافزود. میهمانانِ فراوان برای او
فرارسیدند؛ هر کس هر چه از او میخواست ، میسرود:
ضمنتُ لکم إن لم تَعُقْنی عوائق بأنّ سماء الضرّ عنکم ستُقْلَع
سیوشک الحاقٌ معآ وزیادة وأعطیة منّی علیکم تُبرَّع
مُحرَّمُکم دیوانُکم وعطاؤکم به تکتب الکتّاب شهرآ وقطبع
پایندانِ شمایم که اگر بازدارندهها مرا بازندارند، آسمان سختی و تنگدستی از فراز سرهایتان برداشته شود.
به زودی پیوستی خواهد بود و افزایشی و بخششی از من بیآنکه شما خواهش کرده باشید.
بخشش و گنجخانه شما پاس داشته خودتان است ؛ هر ماهه دبیران از آن بخششها نویسند و مُهر همی برنهند.
حُلْمُ الوادی خنیاگر گوید: همراه ولید بودیم که گزارش مرگ هشام را برای او آوردند و به خلیفگی مژدهاش دادند و شادباش گفتند و مهر و تازیانه ویژه خلیفه را به او دادند. لختی خاموش ماندیم و به چشم خلیفه در او نگریستیم . به ناگاه گفت : این سروده را برای ما با آواز بخوانید و سازها بنوازید:
طاب یومی ولذَّ شُرْب السُّلافهْ وأتانا نعی مَن بالرُّصافهْ
وأتانا البرید ینعی هشامآ وأتانا بخاتم للخلافهْ
فاصْطَبَخْنا من خمِرِ عانة صرفآ ولهونا بِقَینَةٍ عرّافهْ
امروز من خوش گشت و نوشیدن بهترین باده گوارا آمد؛ برای ما گزارشگر مرگ کسی رسید که در رصافه به سر میبرد.
پیک آمد و گزارش مرگ هشام آورد و همراه آن مهر و انگشتری خلافت را.
پگاه را با باده ناب «عانه» آغاز نهادیم و روز را با دخترکی آشنا به هنرهای دلبری گذراندیم .
سوگند خورد که از جای خود برنخیزد تا این سروده را برایش بخوانند و او به شادمانی آن ساغر سر کشد. ما چنان کردیم و تا شب همی خواندیم و خوردیم و کردیم .
آنگاه در همین سال ، ولید فرمانروایی پس از خود را ویژه دو پسرش حکم بن ولید و عثمان بن ولید ساخت و این دو را «اورنگ زیب» خواند و حکم را پیش بداشت و در این باره به شارسانها (از آن میان خراسان و عراق) نامه نگاشت .[94]
(1385) کشتهشدن ولید بن یزید (تکرار)
در جمادی الآخر سنه ستّ و عشرین و مائه (126 ه / 744 م) ولید را کشتند و از اسباب قتل وی ، یکی آن بود که شرّه عیش و طرب بر وی استیلا یافته شراب بسیار مینوشید و در انهدام قواعد شریعت غرّا میکوشید؛ و این معنی بر اهل اسلام گران آمده و به عداوت او کمر بستند. و دیگر آنکه پسرعمّ خویش سلیمان بن هشام را صد تازیانه زد و سر و ریش او را تراشیده به عمّانش فرستاد و تا وقت هلاک ولید، سلیمان در عمّان محبوس بود.
و در ایام دولت او اولاد هشام و فرزندان ولید بن عبدالملک مغلول و منکوب شده وی را به کفر و زندقه منسوب میکردند و به واسطه آنکه خالد بن عبدالله قَسری را به یوسف بن عمرو سپرد تا یوسف او را با قبح وجهی بکشت ، اکثر امرای شام از ولید آزرده خاطر گشتند.
القصّه به طولهای اسباب نکبت ولید بن یزید دست در دست هم داده بعضی از اشراف و اعیان شام پیش یزید بن ولید بن عبدالملک که پیوسته اظهار زهد و عبادت کردی رفته گفتند: ما ولید را خلع کرده با تو بیعت میکنیم . و یزید با برادر خود عبّاس بن ولید بن عبدالملک در این باب مشورت نموده ، عبّاس در مقام منع آمده ، یزید به منع او ممتنع نشده در سرّ از مردم به اخذ بیعت مشغول گشت . و این سخن به سمع مروان حمار که در آن اوان والی ارمنیه بود رسیده ، مکتوبی به سعید بن عبدالملک بن مروان فرستاد که یزید چنین و چنان میکند، وظیفه آنکه او را و اهل بیت را نیز از وخامت عاقبت این مهمّ تحذیر نماید.
و سعید آن مکتوب را به قُسْطَل برای عبّاس ارسال نموده عبّاس با برادر گفت که : دست از دامن این فتنه کوتاه ساز، چه میترسم که بنیامیه در این واقعه هلاک شوند. و چون هوس سلطنت بر ضمیر زید استیلا داشت التفات به سخن برادر نکرد و در شب به دمشق درآمد و ولید و اکثر اعیان در آن زمان به جهت شیوع وبا از شهر بیرون رفته بودند و عبدالملک بن محمّد بن حجّاج نیز از قبَل ولید حاکم دمشق از ترس طاعون در ظاهر شهر مقام داشت .
و بالجمله چون یزید به دمشق رفت مردم خود را جمع کرده ، هم در آن شب علَم مخالفت برافراخت و خزانه و جبّهخانه را تصرّف نموده کسان فرستاد تا عبدالملک را بگیرند و خدمتش ساعی در قصر خویش کمر منازعت بسته آخر به امان بیرون آمده روز دیگر یزید سپاه خود را فراهم آورده و روی به ولید نهاد.
و چون خبر خروج و توجّه یزید به ولید رسید متحیر گشت و بعد از تقدیم
مشورت خالد بن یزید بن معاویه به او گفت که : به حِمْص باید رفت که قلعه مستحکم دارد و ذخیره فراوان در آنجاست و عبدالله بن عنبسة بن سعید بن العاص گفت که : خلیفه را نشاید که لشکر و اهل بیت خویش را گذاشته برود، اکنون مصلحت آن است که جنگ کنیم و امیدوار باید بود که بر اعدا ظفر یابیم و بر این رأی اتّفاق نموده به تهیه اسباب قتال پرداختند.
و یزید بن ولید، عبدالعزیز را مقدّمه سپاه گردانیده ، در این اثنا عبدالعزیز شنید که عبّاس برادر یزید گریخته پیش ولید میرود و او منصور بن جمهور را فرستاد تا عبّاس را گرفته پیش ولید برد، و منصور با عبّاس گفت که : بر بیعت برادر خود اقدام باید نمود و عبّاس تعلّل کرده در آن حین علمی برافراختند که این علم عبّاس است که در مقام متابعت امیر یزید آمده و عبّاس این سخن را شنیده گفت : این مکری است از مکرهای شیطان که متضمّن هلاک بنیمروان است .
ملخّص سخن آنکه میان هر دو فریق محاربات واقع شده و عاقبت ولید گریخته و به قصر خود درآمده در را فرو بست و عبدالعزیز به محاصره او اشتغال نمود و ولید به سر درآمده نعره زد که در میان شما هیچ مرد حسیب نسیب هست که با او سخنی توان گفت ؟
یزید بن عنبسه سکسکی گفت : هر چه در خاطر داری بگوی .
گفت : یا اخ السکاسک ؛ مرسومات شما زیاده کردم و مطایای فقرای شما را به اصناف عطایا گرانبار گردانیدم و مزمنان و کوران شما را خادم بخشیدم و اکنون نمیدانم که سبب این همه مخاصمت چیست ؟
ابن عنبسه جواب داد: جنگ ما با تو جهت نفسانیت نیست ؛ بلکه برای آن است که محرّمات را حلال داشتی و به امّهات اولاد پدر خود تزویج نمودی و اوامر خدای تعالی را سهل انگاشتی و همّت بر استحقاق قواعد شرع گماشتی .
ولید گفت : همه خلاف واقع است ، چه کارخانه الهی زیاده از آن است که من در آنجا توانم کرد.
و چون ولید را معلوم شد که مهمّ خالی از صعوبتی نیست ، بازگشته به خانه درآمد و مصحف پیش خود نهاده میخواند و میگفت : روز قتل من بعینه روز قتل عثمان است .
و در این اثنا لشکریان بر بام قصر بالا رفته از آنجا به سر وقت ولید رسیدند و سرش را از بدن جدا کرده پیش یزید بردند، و یزید سر به سجده نهاده شکر الهی به تقدیم رسانید و فرمان داد تا سر او را بر سر نیزه کرده گرد دمشق برآوردند.
یزید بن فروه به او گفت : این پسرعمّ توست که خلیفه وقت بود، اگر با او چنین استخفاف کنی بنیامیه با تو عداوت ورزند. و یزید از این حدیث اعراض کرده به رأی خود عمل نمود. زمان سطنت ولید یک سال و سه ماه و مدّت حیاتش 38 سال .[95]
(1306) وصف ولید 1
مردی زشترخسار و کژرفتار بود. چون راه میرفت ، گردنفراز مینمود. از بینیاش همواره آب روان میبود. درباره او سرودهاند:
فقدتُ الولید وأنفآ له کمثل العصیل بدا أن یبولا
ولید را از دست دادم و بینی او را؛ به سان کرّه اشتر جداشده از مادر میبود که همی خواهد بشاشد.
چون پیکرش را سرازیر کردند، زانوانش به سوی گردنش خم شدند.[96]
(954) ولید بن یزید
یزید بن عبدالملک ولایتعهدی را نخست با برادرش هشام بن عبدالملک و پس از او با پسر خود ولید قرار داده بود و در آن هنگام عمر ولید یازده سال بود، یزید آنقدر زنده بود که ولید به پانزده سالگی رسید و یزید بن عبدالملک مکرّر میگفت : خداوند میان من و آن کسی که هشام را میان من و تو درآورد حکم فرماید[97] .
هنگامی که هشام به حکومت رسید نخست ولید را گرامی داشت تا آنکه از او بیپرواییها و شرابخوارگیهای مکرّر سر زد و به آن مشهور شد، ولید را عبدالصمد بن عبدالأعلی که آموزگار و ادبآموز او بود به آن کارها واداشت و برای او همنشینانی برگزید.
هشام تصمیم گرفت آنها را از ولید دور سازد و به این منظور در سال یکصد و شانزدهم او را سالار حج کرد ولی او سگهایی را در صندوقها همراه برد و سراپردهای هم به اندازه کعبه ساخت و شراب با خود برد و تصمیم داشت سراپرداه را بر فراز کعبه نصب کند و میان آن شراب بیاشامد،
یارانش او را ترساندند و گفتند: از مردم بر تو و خودمان بیم داریم و آن کار را انجام نداد ولی بیاعتنایی نسبت به این و سبک شمردن آن از ولید برای مردم آشکار شد و هشام طمع بست که برای پسرش مسلمه بیعت گیرد و ولید را خلع کند، و هشام خواست موافقت او را جلب کند که نکرد.
هشام گفت : از هماکنون او را ولیعهد خودت قرار بده . این را هم ولید نپذیرفت که هشام متغیر شد و نهانی برای پسر خود بیعت گرفت و گروهی هم با او موافقت کردند از جمله دو دایی او محمّد و ابراهیم پسران هشام مخزومی و خاندان قعقاع بن خُلَید عَبْسی و دیگر کسان از خاصّان و نزدیکان هشام .
ولید هم همچنان در میخوارگی و کامجویی و شهوتپرستی افراط میکرد آنچنان که هشام به او گفت : ای ولید؛ آیا تو مسلمانی یا نه ؟ به خدا سوگند؛ نمیدانم هر گناه و منکری را بیپروا انجام میدهی .
ولید برای هشام این دو بیت را نوشت : «ای کسی که از دین ما میپرسی ما بر دین ابوشاکریم ، شراب میآشامیم گاهی خالص گاهی آمیخته با آب گرم و گاه با آب نیم گرم».
هشام بر پسرش مسلمه خشم گرفت که کنیه او ابوشاکر بود و به او گفت : ولید در مورد کارهای خلاف تو به من طعنه میزند و حال آنکه من تو را نامزد خلافت کردهام و او را وادار به ادبآموزی و حضور در نماز جمعه و جماعات کرد و در سال یکصد و نوزدهم او را به سالاری حجّ برگزید و او زهد و دینداری از خود نشان داد و در مکه و مدینه اموالی تقسیم کرد و یکی از وابستگان مردم مدینه در این باره چنین سرود: «ای کسی که از آیین ما میپرسی ما بر دین و آیین ابوشاکریم ، کسی که اسبها را همراه ریسمان آن میبخشد و زندیق و کافر نیست».
که در مصرع آخر به ولید تعریض زده است .
هشام همچنان از ولید بدگویی میکرد و عیب او را آشکار میساخت . ولید همراه گروهی از ویژگان خود در منطقه ازرق کنار آبی که به آن اَغْدَفْ میگفتند فرود آمد و منزل ساخت و دبیر خود عیاض بن مسلم را پیش هشام گذاشت که اخبار را به او گزارش دهد و بنویسد.
هشام مقرّریای را که برای ولید معین کرده بود قطع کرد و ولید در این باره با او مکاتبه کرد که با پرداخت آن موافقت نکرد. هشام به ولید دستور داد عبدالصمد را از پیش خود بیرون کند که ولید چنان کرد، آنگاه ولید از هشام خواست که اجازه دهد ابن سهیل پیش او آید که هشام بن سهیل را زد و او را پیش ولید فرستاد. همچنین هشام عیاض بن مسلم نویسنده ولید را گرفت و
تازیانه زد و زندانی کرد.
ولید گفت : این نتیجه کار کسی است که به مردم اعتماد و نسبت به ایشان نیکی کند؟ این لوچ شوم را پدرم بر افراد خانواده خود مقدّم داشت و او را ولیعهد خویش کرد و اکنون با من چنین رفتار میکند، نسبت به هر کس که بداند من او را دوست میدارم چنین بازی میکند.
ولید در این مورد برای هشام نامه نوشت و او را سرزنش کرد و از او خواست دبیرش را آزاد کند و پیش او برگرداند که هشام پاسخ نداد. ولید اشعار زیر را برای هشام نوشت :
«چنان میبینمت که همواره در ستم نسبت به من کوشایی و حال آنکه اگر خردمند و دوراندیش بودی چنین نمیکردی ، نسبت به بازماندگان خود کینه و ستم پراکنده میکنی و اگر تو بمیری ای وای بر ایشان از کینه و ستم بدی که روا میداری ، گویی آنان را میبینم که بهترین گفتارشان «ای کاش» است و در آن هنگام کاشکی و ای کاش سودی ندارد. نعمت صاحب نعمتی را کفران ورزیدی که اگر آن را سپاس میداشتی خداوند رحمان که دارای فضل و منّت است تو را پاداش میداد».[98]
(956) ولید
برای من سُلیمی و شراب و جام و کنیزی آوازخوان را بگذارید، همین بس است مرا از مال جهان ، هر گاه زندگی من کنار ریگزارهای بیابان خوش باشد که بتوانم دست در آغوش سُلیمی آورم چیزی عوض آن نمیگیرم ، پادشاهی خودتان را بگیرید که خدا آن را پایدار ندارد که در نظر من تا زنده باشم همچون عقال شتر است ، دست از من بدارید که هر چه میخواهد بشود و بر من رشک مبرید اگر از عشق با لاغری بمیرم .
عبدالعزیز کاخ را احاطه و محاصره کرد، ولید نزدیک در آمد و گفت : آیا مرد شریفی که دارای نسب و شرم باشد میان شما هست که با او سخن بگویم ؟
یزید بن عنبسه سکسکی گفت : با من بگوی .
گفت : ای مرد سکسکی ؛ مگر من بر مقرّری شما نیفزودم ؟ مگر پرداختهای سنگین را از شما برنداشتم ؟ مگر بینوایان شما را عطا ندادم ؟ و مگر به زمینگیران شما خدمت نکردم ؟
گفت : ما در مورد خودمان به تو اعتراضی نداریم ، اعتراض ما در مورد ارتکاب محرّمات الهی است و میخوارگی و اینکه با کنیزان پدرت که از او فرزند دارند درآمیختهای و فرمان خدا را سبک میشمری .
ولید گفت : بس کن به جان خودم سوگند؛ سخن بسیار گفتی و در آنچه که خداوند حلال و روا داشته است از آنچه گفتی کفایت است .
آنگاه ولید برگشت و نشست و قرآنی به دست گرفت و باز کرد و شروع به خواندن نمود و گفت : امروز هم همچون روز عثمان است[99] ، دشمن بر فراز
دیوار آمد و نخستین کس یزید بن عنبسه بود که از دیوار فروجست و دست ولید را گرفت و میخواست او را نگه دارد تا دربارهاش مشورت کند ولی ده تن دیگر هم از دیوار به زیر آمدند که منصور بن جمهور و عبدالسلام لخمی هم با آنان بودند، عبدالسلام شمشیری بر سر ولید و سری بن زیاد شمشیری بر چهرهاش زد و سرش را بریدند و پیش یزید فرستادند و او چاشت میخورد سجده کرد و دستور داد سر را بر نیزه نصب کنند.
یزید بن فروة وابسته بنی مرّه گفت : معمولا سر کسانی که خروج کردهاند به نیزه نصب میشود و این سر خلیفه و پسرعموی تست و ممکن است چون آن را نصب کنی مردم بر او رقّت کنند و افراد خاندانش هم خشمگین شوند، ولی این پیشنهاد را نپذیرفت و آن را بر نیزه نهاد و در دمشق گرداندند آنگاه دستور داد آن را به برادرش سلیمان بن یزید بدهند و چون سلیمان به آن نگریست گفت : دور بادا؛ گواهی میدهم بادهگسار و تبهکار و زنباره بود و این فاسق قصد جان من داشت و سلیمان از کسانی بود که در براندازی او کوشش کرده بود.
یزید بن عَنبسَة به یزید بن ولید گفت : آخرین سخن ولید این بود که به خدا سوگند شکاف شما پیوسته و درماندگی شما جبران و گفتار شما هماهنگ نخواهد شد.
مدّت حکومت ولید یک سال و دو ماه و بیست و دو روز بود و عمرش چهل و دو سال . و گفتهاند: هنگامی که کشته شد سی و هشت ساله بود و هم چهل و یک و چهل و شش هم گفتهاند.
ولید از جوانمردان ، شوخطبعان ، شجاعان و بخشندگان بنیامیه بود! شعر نیکو میگفته است و اشعار زیبایی در غزل و عتاب و وصف می و دیگر
موضوعها دارد ولی در لهو و میگساری و شنیدن موسیقی بیپروا زیادهروی میکرده است .
از جمله گفتار اوست : دوست داشتن موسیقی شهوت را میافزاید و مردانگی را ویران میکند و جانشین شراب است و همان کار را میکند که می ، و اگر ناچار از گوش دادن به آن هستید زنان را از آن وادار به اجتناب کنید که موسیقی پیش درآمد زناست و من این را میگویم با آنکه از هر لذّتی برای من لذیذتر است و در جان من گواراتر از آب برای تشنه سوختهکام است ولی حق شایسته آن است که از آن پیروی شود.
و از کارهایی که از او مشهور شده این است که یک بار قرآن کریم را گشود و این آیه آمد: «و طلب فتح کردند و نومید شد هر گردنکش ستیزهگر[100] »، قرآن را
انداخت و آن را نشانه قرار داد و تیر بر آن زد و گفت : «مرا به گردنکشی و ستیزهگری تهدید میکنی ؟ آری ؛ من گردنکش ستیزهگرم، چون روز رستاخیز پروردگار خود را ملاقات کردی بگو ولید مرا پارهپاره ساخت[101] ».
پس از آن چیزی نگذشت که او کشته شد.
ابوالفرج اصفهانی با سند خود از علاء بن بندار نقل میکند که میگفته است : ولید زندیق بوده است ، مردی از قبیله کلب که از مردم شام بود معتقد به ثنویت بود (اینجا منظور آیین مانی است)، علاء میگوید: روزی پیش ولید رفتم و دیدم همان مرد کلبی آنجاست و میان ایشان سبدی قرار داشت . ولید سرش را از روی قفس برداشت و از آن سبد فقط یک حریر سبز برای من آشکار شد.
ولید گفت : علاء جلو بیا و جلو رفتم . حریر سبز را از روی سبد برداشت و در آن صورت انسانی بود که چون در چشمهایش جیوه و نوشادر نهاده بودند، چنین به نظر میرسید که چشمان تصویر حرکت میکند.
ولید گفت : این تصویر مانی است که خداوند پیش از او پیامبری مبعوث نکرده است و پس از او هم هیچ پیامبری مبعوث نشده است .
من گفتم : ای امیر مؤمنان!! از خدای بترس و این مرد تو را از دینت نفریبد.
کلبی گفت : ای امیر مؤمنان! قبلا به تو گفتم که این علاء نمیتواند این سخن
را تحمّل کند.
علاء میگوید: چند روزی نگذشت و با ولید در ساختمانی که مشرف بر پادگان بود نشسته بودیم و باز مرد کلبی پیش او بود و رفت و ولید مادیانی تیزتک و سرخرنگ از بهترین نوع در اختیارش گذاشته بود. مرد کلبی سوار بر مادیانش شد و به صحرا رفت آنچنان که از پادگان و لشکر دور شد و از نظر پنهان گردید، کسی از او خبری بدست نیاورد تا آنکه عربهای صحرا او را در حالیکه گردنش خرد و رگهایش بریده شده بود او را آوردند و مادیان او را یدک میکشیدند و چون این خبر به من رسید بیرون رفتم و نزد آن اعراب که خانههایی نزدیک دریا و در زمین صاف و هموار داشتند رفتم و گفتم : داستان این مرد چگونه بود؟
گفتند: سوار بر مادیان خود پیش ما آمد و حرکات آن اسب چنان نرم بود که گویی حرکت روغن بر سطح صاف بود و ما سخت تعجّب کردیم ناگاه مردی که جامهای سپید بر تن داشت از آسمان فرود آمد و دو بازوی او را گرفت و او را عقب کشید و سرش را به زمین کوبید و گردنش شکست و آن مرد از نظر ما ناپدید شد و ما او را آوردیم .[102]
(693) خبرداشتن مروان بن محمّد
از پیروز نشدن محمّد بن عبدالله (تکرار)
بنی امیه
ابتدای دعوت محمّد و پدر و خاندان او از مردم برای خلافت محمّد، پس از این بود که ولید بن یزید به قتل رسید و فتنهای پس از او پدید آمد، و این خبر را به گوش مروان بن محمّد (آخرین خلیفه اموی) رساندند. ولی مروان گفت : من از این خاندان نمیترسم ؛ زیرا میدانم که اینها بهرهای در خلافت ندارند ولی عموزادگان اینها، بنیعبّاس ، به خلافت خواهند رسید، و به همین خاطر مالی برای عبدالله بن حسن فرستاد و از او خواست که از این کارها دست بردارد، و نیز به حاکمی که از جانب او در حجاز منصوب شده بود، سفارش کرد و نوشت که به آنها مصونیت دهد و محمّد را تعقیب نکند و درصدد دستگیر نمودنش نباشد، جز آنکه علنآ ضد حکومت اقدامی کند و شورشی
برپا نماید.
پس از کشته شدن مروان در زمان ابوالعبّاس سفّاح ، دوباره محمّد دعوت خویش را اظهار کرد و مردم را به بیعت با خود دعوت نمود، ولی سفاح نسبت به او سختگیری ننموده بلکه به او احسان کرد و به سرزنش محمّد در این کار اکتفا کرده ، دست از او برداشت . ولی منصور که زمام خلافت را به دست گرفت برای دستگیر ساختن او اقدام جدّی کرد، و محمّد نیز از آن سو جدّیت بیشتری در کار خویش کرده تا سرانجام خروج کرد.
یحیی بن علی و دیگران به سند خود از ابوالعبّاس فلسطی روایت کردهاند که گوید: من به محمّد بن مروان گفتم : محمّد بن عبدالله بن حسن را دستگیر کن زیرا او مدّعی خلافت است و خود را مهدی نامیده .
مروان گفت : مرا با او چکار؟ او مهدی نیست و اساسآ مهدی از فرزندان پدر او (عبدالله) نیست و او فرزند شخصی است که مادرش کنیزی است . و مروان تا وقتی کشته شد او را به حال خود گذارد.
محمّد بن یحیی از حارث بن اسحاق روایت کرده که چون مروان ، عبدالملک بن عطیه سعدی را برای جنگ با خوارج فرستاد، به مدینه که رسید همه مردم آن شهر به دیدنش رفتند جز عبدالله بن حسن و پسرانش محمّد و ابراهیم .
عبدالملک جریان را ضمن نامهای به مروان گزارش داد و در پی آن نوشت : من تصمیم گرفتهام گردن اینها را بزنم .
مروان در پاسخش نوشت : عبدالله و پسرانش را واگذار که آنها طرف مبارزه ما نیستند و بر ما پیروز نخواهند شد.
و ابو زید از عیسی بن عبدالله از پدرش روایت کرده که گفت : مروان بن محمّد دههزار دینار برای عبدالله بن حسن فرستاد و برای او پیغام داد: جلوی پسرانت را از مخالفت با من بگیر. و همچنین نامهای به حاکم خود در مدینه نوشت که : اگر دیدی عبدالله بن حسن (حتّی) به وسیله جامهای خود را از تو پنهان کرده ، آن جامه را کنار مزن (و متعرّض او مشو) و اگر بر دیواری نیز نشسته بود، سرت را به سوی او بلند مکن .
و نیز از عبدالملک بن سنان روایت کرده که : مروان به عبدالله بن حسن گفت : پسرت محمّد را به نزد من حاضر کن .
عبدالله گفت : (چه تصمیمی درباره او داری و) میخواهی با او چه بکنی ای امیرالمؤمنین!؟
مروان گفت : کاری با او ندارم جز آنکه اگر به نزد ما آید بدو اکرام (و
بخشش) کنیم و اگر در مقام جنگ و ستیز است با او جنگ کنیم و اگر از ما کناره گیرد کاری با او نداریم .
و نیز از مغیرة بن زمیل روایت کرده که : مروان به عبدالله بن حسن گفت : مهدی شما چه شد؟
عبدالله در پاسخ گفت : ای امیرالمؤمنین! این سخن را نگو و چنان نیست که به تو گزارش دادهاند.
مروان گفت : چرا ولی امید است خدا او را اصلاح نماید و هدایتش کند.
و عیسی بن حسین به سندش از مدائنی روایت کرده که : عبدالملک بن عطیه (حاکم مروان در مدینه) به دستهای از حاجیان که سر راه مکه بودند برخورد و در همان وقت محمّد بن عبدالله بن حسن نیز از دریچهای سرکشیده و آنها را مینگریست ، مردی به عبدالملک گفت : سرت را بلند کن و محمّد بن عبدالله را ببین .
عبدالملک سرش را پایین انداخت و به آن مرد گفت : امیرالمؤمنین! یعنی مروان به من دستور داده که اگر محمّد خود را به وسیله جامهای از تو پنهان کرد، آن جامه را به کنار مزن و اگر روی دیواری نشسته بود، سرت را برای دیدن او بلند مکن ؛ این سخن را گفت و از آنجا گذشت .[103]
(79) مرگ مروان بن محمّد
بنی امیه
در این روز (27 ماه ذی الحجّه) سنه 132، مروان بن محمّد بن مروان بن حکم به قتل رسید و دولت آل مروان منقرض شد و این مروان ـ که آخر خلفای «مروانیه» است ـ ملقّب به «حمار» است و سبب این لقب را مختلف گفتهاند و در «اخبار الدول» است که مروان ملقّب به حمار بود به جهت کثرت صبر او بر شدائد و مکاره حروب و هیچگاه از جنگ روی برنمیتافت و از این باب است مثلی که میگویند: «فلان أصبر من حمار فی الحروب».
در این واقعه عبدالحمید کاتب مروان نیز به قتل رسید و عبدالحمید همان است که در کتابت و ادبیت مهارتی تمام داشته و در بلاغت به او مثل میزنند.
حتّی قیل : فتحت الرسائل بعبدالحمید، وختمت بابن العمید[104] ومن کلامه لمن
کان خطّه ردیآ: أطل جلفة قلمک واسمنها وحرف قطک وایمنها، ففعل فجاد خطّه .[105]
(160) هشام بن عبدالملک
در ایام خلافت هشام بن عبدالملک ، جمعی از بادیهنشینان گرفتار قحطی شدند. عدّهای از آنان به دربار روی آوردند تا از کمک خلیفه برخوردار گردند. ابهّت و عظمت تشکیلات ، آنان را مرعوب نمود. جرأت نکردند سخن بگویند. بین جمعیت ، جوان شانزده سالهای بود. چشم هشام به او افتاد. به حاجب گفت : هر که خواسته ، به مجلس ما آمده ، حتّی اطفال .
همان موقع جوان به پا خاست و در مقابل خلیفه لب به سخن گشود و گفت : ای امیر؛ إنّ للکلام نشرآ وطیا وإنّه لایعرف ما فی طیه إلّا بنشره فإن أذن لی أمیرالمؤمنین أن أنشره نشرته . کلام ، گاهی باز و روشن است و گاهی پیچیده و مبهم . مقصود گوینده در پیچیدگی کلام واضح نیست ، مگر آنکه سخن باز شود و گوینده بیپرده و آشکار بگوید. اگر خلیفه مسلمین اجازه میدهد، آن را روشن بیان نمایم .
هشام ، از گفته جوان به شگفت آمد و گفت : سخن را باز کن و بیپرده بگو.
جوان گفت : ای خلیفه مسلمین ! سه سال گرفتار قحطی شدهایم . سال اوّل پیهها را آب کرد. سال دوّم گوشتها را خورد و سال سوّم استخوانها را لاغر نمود. در دست شما اموال زاید بسیار است . اگر مالِ خداوند است بین بندگانش تقسیم کنید. اگر مال مردم است ، چرا نگاه داشتهاید و به آنان نمیدهید و اگر مال خود شماست ، صدقه دهید که خداوند به صدقهدهندگان پاداش نیکو میدهد.
فقال هشام : ما ترک الغلام لنا فی واحدة من الثلاث عذرآ فأمر للبوادی بمائة ألف دینار وله بمائة ألف درهم ، ثمّ قال له : ألک حاجة ؟ قال : ما لی حاجة فی خاصّه نفسی دون عامّة المسلمین فخرج .[106]
هشام گفت : این جوان ، در هیچ یک از این سه صورت ، برای ما جای عذر باقی نگذارده است . دستور داد به بادیهنشینان صد هزار دینار و به آن جوان صد هزار درهم دادند. سپس به
آن جوان گفت : آیا حاجتی داری ؟ جواب داد: من برای خود حاجت خاصّی ندارم و حاجت من چیزی جز حاجت عموم مسلمانان نیست و از مجلس خارج شد.[107]
(86) مرگ هشام
در این روز (ششم ماه ربیع الثانی) سنه 125، هشام بن عبدالملک مروان به سنّ پنجاه و سه در «رصافه قنسرین» وفات کرد. مدّت سلطنتش قریب بیست سال بوده و او مردی احول و غلیظ و بدخو و موصوف به حرص و بخل بوده و آنچه از اموال در خزینه جمع آورد هیچیک از خلفای سابقین بر او اندوخته نکرده بودند و چون وفات کرد، ولید بن یزید طریق احتیاط پیش داشت و از مالهای اندوخته او صرف کفن و دفن او ننمود، بلکه از قرض و عاریه او را تجهیز کرد.
و در «اخبار الدول» است که مابین هشام و ولید منافرت بود، لاجرم پس از مرگ هشام ، ولید او را غسل نداد و کفن نکرد و به عنوان احتیاط ، تا آنکه جیفه او گندید و هشام مردی باتدبیر و سیاس بوده .
گویند که از بنیامیه ، سه نفر در امور سیاسی بینظیر بوند: معاویة بن ابی سفیان ، عبدالملک مروان و هشام ، و از بنیعبّاس منصور دوانیقی در امور سیاسی تقلید هشام میکرد و زمانی سختتر از زمان او بر رعیت نگذشت .[108]
(432) از جنایات بنیامیه در افریقا
«عبیدة بن عبدالرحمن» والی «هشام بن عبدالملک» در سالهای 110 ـ 114 ه ق در افریقیه ، با بربرها رفتاری بهتر از گذشتگان خود نداشت . وی در نبرد با قبایل دوردست بربرها و به اسارت گرفتن زنان آنها تا آنجا پیش رفت که میگویند که وقتی در سال 114 ه ق افریقیه را به قصد مشرق ترک کرد، علاوه بر بردگان و اسبان و چارپایان و زر و سیم و ظروف ، چندان برده و کنیز و کنیزک برگزیده به همراه برد که تنها شمار کنیزکان او به هفتصد تن میرسید.[109]
این حاکی از بیدادگری و سختگیری «عبیده» نسبت به مردم است. گذشته از این ، وی با عربهای یمنی و بربرهای «زناته» منتسب به خاندان نصیر، نیز رفتاری بیرحمانه داشت .
«عبیدالله بن الحَبْحاب» (116 ـ 123 ه ق) والی دیگر اموی در جهت تحقیر بربرها تا آنجا پیش رفت که همه آنها را، اعمّ از مسلمان و غیر مسلمان ، غنیمت قلمداد کرد.[110]
(1314) لباس هشام بن عبدالملک
عِقال بن شَبَّه گوید: بر هشام درآمدم و بر او جامهای سبز، دوخته از پوست روباه خالدار[111] بود. او به من فرمان داد که روانه خراسان شوم . همی مرا
سفارش کرد و من به پوستین او همی نگریستم .
او دریافت و گفت : تو را چه میشود؟
گفتم : پیش از آنکه به گاه برآیی ، پوستینی از اینگونه بر تنت دیدم؛ اینک خوب نگریستم که آیا همان است یا نیست؟
گفت : به خدا همان است . امّا این زراندوزی و زرپرستی که از من میبینید، برای شماست .[112]
(1315) فحّاشی هشام بن عبدالملک
مُجَمِّع بن یعقوب انصاری گوید: هشام به مردی از خنیدگان دشنام داد. مرد گفت : تو جانشین خدا در روی زمینی! شرم نمیداری که مرا دشنام دهی ؟!
هشام را شرم فروگرفت .
گفت : از من کینه بکش .
مرد گفت : آنگاه نابخردی چون تو باشم .
هشام گفت : تاوانی از دارایی من بستان .
گفت : پشیزی نمیستانم .
گفت : آن را به خدا ببخش.
گفت : نخست آن را به خداوند و سپس به تو بخشیدم .
هشام از شرم سر فرود افکند و گفت : به خدا که دیگر هرگز چنین کاری
نکنم .[113]
(1381) هشام بن عبدالملک و پیرمردی از اهل کوفه
آوردهاند که روزی هشام در صحاری و بواری به سیر مشغول بود که ناگاه دید غباری ساطع گشت ، ملازمان را به توقّف دستور داد و خود با یک غلام به آن جانب روان شد و گرد شکافته کاروانی را مشاهده نمود که روغن زیت و هر گونه متاع در بار داشتند.
به آن جماعت به چشم حقارت نظر کرده از این معنی نیندیشید که :
خاکساران جهان را به حقارت منگر تو چه دانی که در این گرد سواری باشد؟
و در این اثنا چشم هشام بر پیری افتاد که به حسن منظر از سایر قافله امتیاز داشت . از آن پیر پرسید: تو از کجائی و زادگاه تو در کجاست و در کدام سرزمین است ؟
پیر جواب داد: زادگاهم شهر کوفه است و تو را به این چه کار است ؟ زیرا که اگر من از قبیله عزیزترین عرب باشم نفعی به تو عاید نگردد؛ و اگر از قوم ذلیلترین آن جماعت باشم تو را ضرری نرسد؛ و از امری که تو را منفعتی و مضرّتی نیست چه میپرسی ؟
هشام گفت : از این سخن معلوم شد که تو را حیا مانع میآید که مرا از حقیقت حال خویش آگاه کنی .
و چون هشام احول و کریهمنظر بود پیر در خنده شده گفت : من از زشتی صورت و کراهت هیأت و قلّت حسب و دنائت ، نسبت تو را دانستم و اگر از تعریف خویش چارهای نباشد بدانکه من از فلان قبیلهام و از اقربای من فلان و فلان مردمند.
هشام گفت : الله المستعان ؛ ناپسندیده نسبی که تو داری و بر آن کس که از قبیله و عشیرت تو نباشد شکرها واجب است .
پیر گفت : با وجود این طلعت زیبا و چشم شهلا که تو داری جای آن دارد که عیب مردم کنی، باری تو بگوی که از کدام قومی؟ و حسب و نسب تو چیست؟
هشام گفت : من مردی از قریش هستم .
پیر گفت : قریش قبیلهای بزرگ است و در آن قبیله اکابر و اصاغر، و اعالی
و ادانی میباشند، تو از کدام بطنی و چه هنر داری ؟
هشام گفت : من یکی از اشراف و اعیان بنیامیهام که هیچکس در شرف و بزرگواری با ایشان برابری نتواند کرد، و هیچ آفریده از آن طائفه انتقام نتواند کشید.
پیر چون این سخن بشنید خندهای به قهقهه زده گفت : مرحبآ بک یا أخا بنیامیه ؛ تا نهایت پاکی نسب خود را پوشیده داشتی و مرا به نسبت خود در غلط انداختی، نیکو کردی که این سخن گفتی و گرد این اندیشه از دل من رُفتی، الحق نیکو نسبی و گزیده تباری و ستوده خاندانی و رفیع دودمانی داری !
شرمت باد از این نسب ؛ مگر نشنیدهای که بنیامیه در ایام جاهلیت ربا میخوردند و چون مسلمان شدند دست به حقوق خاندان نبوّت 6 دراز کردند و رأس و رئیس شما در زمان پیشین خمّاری بود و حالا جبّاری است .
در چهل معرکه قبیله تو پشت گردانیدهاند و روی به هزیمت نهادهاند و مبارزان خود را به باد فنا داده و آبروی خویش ریخته و از افروختن آتش انتقام عاجز آمده ، خاک بر جماعتی که ایشان را مذهب و سیرت این باشد و مردانگی و شجاعت چنین ، و معذلک به گواهی سیدالمرسلین 6 شما از اهل دوزخید، مردان شما از عار نسب پدیدار نتوانند شد؛ و زنان شما از خبث طینت و غلبه شهوت سر خویش بالا نتوانند کرد.
عتبه که در روز بدر صاحب علَم بود منتسب به شماست ، و هند که به مجموع عیوب متّصف بود متعلّق به شماست ، و صخر بن حرب ـ یعنی ابوسفیان ـ که در ایام جاهلیت هم خمّار بود و هم بیطار، و چون فی الجمله او را ترقّی دست داد چند نوبت لشکر به جنگ مصطفی 6 کشید و بعد از آنکه در حوزه اسلام انتظام یافت هرگز به حسن اعتقاد توفیق هم نیافت از شماست .
و پسر او معاویه که حضرت رسالت 6 هفت نوبت به او چنین و چنان فرمود و رأس و رئیس و پیشوا و مقتدای شماست و او با ابن عمّ و وصی مصطفی6 حرب نموده ، زیادِ ولدالزنا را در نسب با خویش ملحق ساخت و ذات القلاید را که منکوحه او بود طلاق داده در حباله نکاح آورد؛ و چون دولت وی به آخر رسید پسر فاسق و فاجر خویش یزید را ولیعهد ساخت تا سنن سنیه مصطفی 6 را برانداخت و به جای هر سنّتی بدعتی نهاد و او را در ریختن خونها دلیر و مرخّص گردانید و بر شیعه علی بن ابی طالب 7 تسلّط داد تا خون حسین بن علی 8 و فرزندان او را بریخت .
و عتبة بن ابی معیط که نسب او را محمّد رسول خدا 6 از قریش نفی کرده بود به خود ملحق ساختید و از اقربا و خویشان خود او را زن دادید و او جهودیه
بود از اهل صفوریه که امیرالمؤمنین علی 7 به فرموده بهترین خلایق گردنش را زد و عار آن را به شما رسانید و شخصی چنین ستوده و پسندیده شماست؛ و پسرش ولید که ـ در کوفه خمر خورده به امامت نماز بامداد قیام نمود و به جای دو رکعت چهار رکعت دیگر گزارد و او را حق تعالی در قرآن مجید فاسق خوانده آنجا که فرموده: (أفَمَنْ کانَ مُؤْمِنآ کمَنْ کانَ فاسِقآ لایسْتَوُون)[114] ـ مرضی و محمود
شماست.
حکم و مروان ـ که مردودان پیغمبر 6 و اصحاب او بودند ـ پیشوای شماست و عبدالملک بن مروان که فاضلترین یاران و عادلترین امیران او حجّاج ملعون بود بزرگترین شماست ، و جماعتی بدکاران و خائنان و غدّاران ـکه اولاد پیغمبر را کشتند ـ منجنیق نهاده سنگ و پلیدی به جانب خانه کعبه انداختند، از جمله اعوان و انصار شما بودند.
اوّل شما بدکار، و اوسط شما طرّار، و آخر شما مکار، و شریف شما خمّار، و وضیع شما غدّار است .
چون پیر از بیان اینگونه کلمات که تفصیل آن در تاریخ اعثم کوفی مسطور است فارغ گشت ، هشام حیران مانده ندانست که در جواب چه گوید، مغموم و مهموم عنان عزیمت به جانب سپاه منعطف گردانیده با غلام خویش گفت : دیدی که از این پیر بر ما چه رسید؟ هیچ کلمات او را یاد گرفتی که بتوانی بگویی ؟
غلام گفت : به خدا سوگند؛ که من از کلمات او مدهوش و متحیر شدم به نوعی که نام خود را فراموش کرده بودم و از آن مهملات حرفی به یادم نماند؛ و چند بار قصد کردم که شمشیر کشیده سرش را بیندازم ؛ زهی کافر پیرکی ؛ و فصیح شیخکی ، و قبیح مردکی که آن بود.
هشام گفت : اگر به خلاف این میگفتی گردنت را میزدم ، زینهار که اگر بر خاطر تو چیزی از آن سخنان مانده باشد با کس نگوئی که در عرصه تلف آئی .
و چون هشام به ملازمان پیوست فوجی از ایشان را گفت : پیری به این شکل و هیأت در فلان موضع است او را نزد من آورید.
آن جماعت در آن صحرا و بیابان به جستجوی او رفتند ولی او را نیافتند، چرا که بعد از مراجعت هشام بر ضمیر پیر گذاشت که آن سوار حاکم ایام است و به طلب وی کسان خواهد فرستاد، لاجرم به تعجیل تمام روی به راه آورد که طریق آمد و شد هیچیک از خواصّ و عوام نبود.
هشام پیوسته در این اندیشه بود که آن شخص را به چنگ آورد و همیشه تأسّف و تحسّر میخورد که : چرا آن روز در گرفتن او تأخیر و تسویف جایز داشت ؟
غلام هشام گوید: من کلمات آن پیر را از اوّل تا آخر به خاطر داشتم ، بنابر مصلحت وقت ، پیش هشام انکار کردم و تا او در قید حیات بود اظهار اسرار نکردم .[115]
(1395) هشام بن عبدالملک 1
سالم ابوالعلاء گوید: روزی هشام بن عبدالملک برون شد که افسرده بود و این را از چهره او میشد دانست . لباسش آویخته بود، عنان اسبش را رها کرده بود. لختی برفت آنگاه متوجّه شد و لباس خویش را فراهم آورد و عنان اسب خویش را بگرفت و به ربیع گفت : ابرش را بخوان .
گوید: ابرش خوانده شد و هشام میان من و ابرش روان شد.
ابرش گفت : ای امیر مؤمنان! چیزی از تو دیدم که مرا غمین کرد.
گفت : چه دیدی ؟
گفت : دیدمت به حالتی برون آمدی که مرا غمین کرد.
گفت : وای بر تو ای ابرش ؛ چگونه غمین نباشم در صورتی که اهل دانش گفتهاند که من تا سی و سه روز دیگر خواهم مرد.
سالم گوید: به خانه رفتم و در کاغذی نوشتم که امیرمؤمنان! به روز فلان و فلان میپنداشت که پس از سی و سه روز سفر میکند.
گوید: و چون شبی که سی و سه روز به سر میرسید دررسید ناگهان خادمی در زد و گفت : پیش امیر مؤمنان بیا و دوای دردگلو را همراه بیار.
گوید: یک بار درد گلو گرفته بود که معالجه کرد و بهی یافت . برفتم و دوا را همراه بردم که با آن غرغره کرد و درد سختتر شد. آنگاه آرام گرفت .
هشام به من گفت : ای سالم ؛ دردی که داشتم کمی آرام گرفت ، پیش کسان خویش بازگرد و دوا را پیش من واگذار.
گوید: برفتم و چیزی نگذشته بود که شنیدم بر او شیون میکردند و گفتند : امیر مؤمنان! درگذشت .[116]
(183) هشام بن عبدالملک 2
در تاریخ احمد اعثم کوفی مسطور است که روزی هشام بن عبدالملک که به زشتی مشهور بود به شکار رفته در آن اثنا نظرش بر غباری افتاد که در شارع عام ساطع شده بود. ملازمان را توقّف داد و با یک نفر غلام رفیعنام بدان سوی توجّه نمود و آن خود قافلهای بود که از ولایت شام به کوفه میرفت .
هشام را در آن میان نظر بر پیری افتاده روی به او آورده پرسید: از کجا و از کدام قبیلهای ؟
پیر گفت : از کوفهام ، لیک از دانستن حسب و نسب من ترا چه فایده ؟
هشام گفت : سبب اخفا معلوم شد؛ چه شرمت میآید که از نسب ناپسند خود ما را خبر دهی .
پیر گفت : من مردیام از قبیله حکم و به قبیله عکک نیز قرابتی دارم .
هشام گفت : الله الله چه شکرها واجب است بر آنکس که این نوع نسب را پنهان دارد.
پیر گفت : نسب ما اگر خوب است و اگر بد معلوم کردی ، باری شما از نسب عالی خود شمّهای بیان فرمائید.
هشام گفت : اصل ما از قریش است .
پیر گفت : قریش را طوایف بسیارند و به مقتصای (وَجَعَلْناکمْ شُعُوباً)[117] قبایل
را شعب بیشمار. عالی و سافل ، عالم و جاهل در میان ایشان هست ، تو از کدام شعبهای ؟
گفت : از معارف بنیامیهام .
پیر خندان شده بر زبان آورد.
شعر :
شراب عشق عجب شورشی بجان آورد که هر چه در دل من بود بر زبان آورد
مرحبا یا اخا بنی امیه نیک رفتی که مرا بر حال خود آگاه گردانیدی و بر جلالت نسب و طراوت حسب خود حاضر ساختی ، تو را با وجود این چشم شهلا و طلعت و طلاقت لسان و حلاوت بیان چه شود که بر مردم طعنه نزنی .
خواجه حسن :
داری جمالی بیبدل حسنی به بیمثلی مثل خال و خطی بس بلعجب چشم و لبی فرمود کی؟
ای اموی ؛ بدانکه بدترین خلایق شمائید و شجره ملعونهای که در کلام ملک علّام وارد است عبارت از بنیامیه است ، و آیه کریمه (أَفَمَن کانَ مُؤْمِناً کمَن کانَ فَاسِقاً)[118] نازلشده در شأن شماست ، مروان شما را خال نکال است بر
رخسار، و زنان شما را از کمال خبث طینت و غلبه شهوت سستی در بند ازار.
از جمله ، عفّان که صنادید شماست آشکارا دست از خویشتن بازداشتی ، و عتبه که از مشاهیر شماست همواره لوای مخالفت حضرت خاتم الأنبیاء علیه التحیة والثناء برافراشتی . صخرة بن حرب که بدان افتخار میکنید در جاهلیت خمار بود و بیطار، چون به ظاهر اسلام آورد منافقی بود غدّار. عطبة بن ابی معیط را که مخبر صادق نسبش از قریش نفی کرده شما او را از قریش دانسته به خود منسوب گردانیدید، و ولد پلید او ولید در حین مستی فریضه بامداد را چهار رکعت گزارد و گفت : چون امروز مرا نشاطی هست اگر خواهید به جهت شما هم چند رکعتی بگزارم ، و در کوفه او را به دماء و نفوس مسلمانان حاکم ساختید، و حکم بن العاص و پسرش مروان که رانده حضرت رسول 6 میباشد شما ایشان را مقبول و مطبوع دانسته بنواختید، سبحان الله از معاویه و بچّهاش خود چه گویم .
نظم :
داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
او بناحق حق داماد پیمبر بستد پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عمّ پیمبر بدرید
بر چنین قوم ، تو لعنت نکنی شرمت باد لعن الله یزیدآ و علی آل یزید
و از عفایف شما یکی حمالة الحطب است که شمّهای از حال شقاوت مآلش مندرج در تحت احوال ابی لهب است ، و دیگری هند است که وحشی را به خود راه داده زرّینهای خود را به او بخشید تا آنکه سیدالشهداء حمزه را شهید گردانید.
مصراع : ای تو مجموعه خوبی ؛ زکدامت گویم ؟!
پیر بعد از تقریر این فصل دلپذیر روانه شد، هشام به موجب «فبهت الّذی
کفر» سراسیمه و متحیر بماند. پس روی به غلام خود آورده گفت : هیچ دیدی که از این پیر به من چه رسید؟
غلام گفت : مرا از غایت وحشت هیچ از کلام وحشت انجام او به خاطر نمانده .
هشام گفت : خوب شد که چیزی از آنها یاد نگرفتی و الّا به کشتنت ناچار میگشتم ، به هر حال از آن سخنان کثیر الملال احیانآ اگر چیزی به خاطرت مانده باشد بر کسی اظهار مکن .
چون به لشکر پیوست کمر طلبکاری او بر میان بست امّا پیر فقیر به تک و پو، جان از آن ورطه خطر بدر برد بیتکلّف .
نظم :
اگرش چشم راستبین بودی راست کردار و راست دین بودی
دست احسان و بذل بگشادی جای آزار خلعتش دادی[119]
(298) هشام بن عبدالملک و اعمش
اعمش سلیمان بن مهران اسدی کوفی (م 148 ه ق): صاحبان صحّاح ششگانه به سخن او استدلال میکنند و شعبه و جریر و سفیان ثوری پیشوای کوفه و ابن عُیینه پیشوای مدینه از او روایت نقل کردهاند. هشام بن عبدالملک ، کسی را نزد اعمش فرستاد، تا برایش مناقب عثمان و بدیهای امیرالمؤمنین علی 7 را بنویسد!
او کاغذ را گرفت و در دهان گوسفند گذاشت و به فرستاده هشام گفت : به او بگو، پاسخ تو این است .
فرستاده گفت : عبدالملک سوگند خورده ، اگر من پاسخ تو را برایش نبرم ، مرا بکشد. از این رو نوشت : اگر عثمان دارای مناقب همه مردم روی زمین باشد، به تو سودی ندارد و اگر علی 7 بدیهای همه مردم روی زمین را داشته باشد، زیانی به تو ندارد، تو به اصلاح خود بپرداز، والسلام .[120]
(317) حکومت هشام بن عبدالملک
در سال 105 هجری ، هشام بن عبدالملک زمام خلافت اموی را به دست گرفت . به روزگار خلافت او روشن شد که عبّاسیان و علویان تا چه اندازه با
هم هماهنگی و تا چه حد اختلاف دارند. آنان همگی در مقابله با ستم و سرکوبگری باهم اتّفاق داشتند و در راه و روش سیاسی که هر گروه برای خویش ترسیم کرده بود، از هم جدا میشدند.
هشام وقتی زمام خلافت را به دست گرفت ، حکمرانی سرزمینهای عراق را به خالد (بن عبدالله) قسری سپرد. خالد با بنیهاشم و هواداران ایشان خوشرفتاری پیشه ساخت . ولی یوسف بن عمر ثقفی[121] نظر خلیفه را به
خطرناک بودن این سیاست جلب کرد و به او نوشت: «کسان این خاندان ، یعنی بنیهاشم ، از گرسنگی در آستانه مرگ بودند تا حدّی که تنها همّت هر یک از ایشان تأمین خوراک اهل و عیالشان بود. امّا وقتی خالد والی عراق شد، اموالی به ایشان بخشید و در نتیجه با آن مالها نیرو گرفتند تا جایی که آزمند به چنگآوردن خلافت شدند[122] ».
هشام ، خالد قسری را برکنار کرد و یوسف بن عمر را به ولایت گماشت و او روش شکنجه و آزار و سرکوب را نسبت به شیعیان بنیهاشم آغاز کرد. پس «هر کس را به دوستی بنیهاشم و محبّت اهل بیت رسول خدا 6 معروف بود، جلب کرده نزد خویش در واسط زندانی میساخت»[123] .[124]
(324) ثروتاندوزی هشام بن عبدالملک
هشام ، واپسین فرزند عبدالملک بر مسند خلافت جای گرفت . برادرش یزید دوم او را به نامزدی برگزیده بود و همچنین توصیه نموده بود که پسرش ولید، پس از هشام به خلافت برسد.
هشام ، یکی از خلفای اموی است که دوره خلافتش طولانی بود و درباره خصلت و خوی او و مخصوصآ توجّه بیش از حدّ او به پول و زر، داستانها ساخته و پرداختهاند. سیاستهای مالی دوران خلافتش ، با خست و طمع ، آلوده بود.
او در تصاحب و بهرهبرداری شخصی از املاک کلان ، شهرت داشت ، ثروت هنگفتی به چنگ آورد و از این نظر از خالد قسری والی عراق هم پیشی گرفت . در حوزه حکومت ، والیان را وادار میکرد مالیاتهای گزافی
جمعآوری و به شام حواله کنند. بدین ترتیب او با این رفتار انگشتنما بر رعیت فشار میآورد و معضل مالیات را بیش از پیش دست و پا گیر ساخت و اسلامی شدن را محدود و مقید کرد.[125]
(953) هشام بن عبدالملک از خلیفهشدن خود خبر نداشت
هشام بن عبدالملک بن مروان بن حکم ، کنیهاش ابوولید و مادرش امّ هشام فاطمه یا عایشه دختر هشام مخزومی است، هشام دهمین پادشاه بنیامیه است .
پنج روز باقیمانده از شعبان سال یکصد و پنج هجرت پس از مرگ برادرش با او بیعت شد، او در رُصافه بود که از خلیفهشدن خود آگاه شد، پیک برای او خاتم و چوبدستی را آورد و به او بر خلافت سلام داد. هشام از رصافه سوار شد و به دمشق آمد و از نخستین کارها که انجام داد برکنار کردن عمر بن هبیرة از عراق بود و خالد بن عبدالله قسری را بر عراق گماشت و این در شوّال همان سال بود.[126]
(852) سیره هشام
هشام لوچ و خشن بود، مال میاندوخت و زمین آباد میکرد و اسب خوب نگه میداشت . یک مسابقه اسبدوانی ترتیب داد که از اسبان او و غیر او چهار هزار اسب در آن شرکت داشت و چنین چیزی در جاهلیت و اسلام سابقه نداشت . شاعران درباره اسبان وی سخن کردهاند. پوشش و فرش و لوازم جنگ و زره جمع میکرد. سپاه فراهم آورد و دربندها را محکم کرد، قناتها و برکهها در راه مکه بساخت و آثار دیگر بجا گذاشت که داود بن علی در آغاز دولت عبّاسی همه را برانداخت .
به روزگار او خز و لباسخز باب شد، مردم نیز همگی روش او گرفتند و مال اندوختند و بخشش کم شد و عطا نماند، و روزگاری سختتر از روزگار وی نبود.[127]
(1202) به حکومت رسیدن مروان
امّا درباره چگونگی به خلافت رسیدن مروان ، ابوجعفر محمّد بن جریر طبری در تاریخ خود چنین آورده است :[128]
چون عبدالله بن زبیر به روزگار حکومت یزید بن معاویه بنیامیه را از حجاز به شام تبعید کرد، آنان از حجاز بیرون آمدند و مروان و پسرش عبدالملک هم همراه آنان بودند. روزگار یزید چندان طول نکشید. او مرد و پس از او پسرش هم در اندک مدّتی درگذشت .
مروان بر این نظر بود که به مکه نزد عبدالله بن زبیر برود و با او بر خلافت بیعت کند. در این هنگام عبیدالله بن زیاد که مردم بصره پس از مرگ یزید او را بیرون کرده بودند به شام آمد و با بنیامیه ملاقات کرد و به او خبر دادند که مروان چه تصمیمی گرفته است ، عبیدالله بن زیاد پیش مروان آمد و گفت : ای اباعبدالملک ؛ من به خاطر تو شرم و حیا کردم . اینک تو که بزرگ و سرور قریش هستی چه میخواهی انجام دهی؟ آیا قصد داری پیش ابوخباب (عبدالله بن زبیر) بروی و با او به خلافت بیعت کنی ؟
مروان گفت : هنوز چیزی از دست نرفته است . این بود که مروان قیام کرد. بنیامیه و وابستگان ایشان و عبیدالله بن زیاد و گروه بسیاری از مردم یمن و گروه بسیاری از مردم قبیله کلب پیرامون مروان جمع شدند و مروان به دمشق آمد. در آن هنگام ضحاک بن قیس فهری امور دمشق را بر عهده داشت و مردم با او بیعت کرده بودند که او با ایشان نماز گزارد و کار آنان را برپا دارد تا مردم بر بیعت با کسی هماهنگ شوند.
ضحاک بن قیس در باطن مایل به ابن زبیر بود ولی با او هنوز بیعت نکرده بود. زفر بن حارث کلابی در قنسرین و نعمان بن بشیر انصاری در حمص برای بیعت ابن زبیر خطبه میخواندند. حسان بن مالک بن بجدل کلبی که در فلسطین بود هوای حکومت بنیامیه به ویژه خاندان ابوسفیان بن حرب را در سر داشت ؛ زیرا نخست کارگزار معائویه و پس از او کارگزار یزید بن معاویه بود.
حسان بن مالک میان قوم خویش محترم و مطاع بود و او را بزرگ میداشتند. او از فلسطین بیرون رفت و آهنگ اردن کرد و روح بن زنباع جذامی را به جانشینی خود در فلسطین گماشت . پس از بیرون رفتن حسان از فلسطین نائل بن قیس جذامی بر روح بن زنباع شورید و او را از فلسطین بیرون راند و خود برای ابن زبیر که به او متمایل بود خطبه خواند. و بدینگونه
همه نواحی شام جز اردن برای ابن زبیر استوار شد. و این بدان سبب بود که حسان بن مالک هوای بنیامیه را در سر داشت و مردم را به بیعت با آنان فرا میخواند، او میان مردم اردن برپا خاست و برای ایشان سخنرانی کرد و ضمن آن گفت : شما درباره ابن زبیر و کشتگان مدینه در واقعه حرّه چه میگویید؟
گفتند: گواهی میدهیم که ابن زبیر منافق است و کشتهشدگان مدینه در واقعه حرّه در آتشند.
گفت : گواهی شما در مورد یزید بن معاویه و کشتهشدگان از شما در واقعه حرّه چیست ؟
گفتند: گواهی میدهیم که یزید بن معاویه مؤمن بود!! و کشتهشدگان ما در واقعه حرّه در بهشتند!!
گفت : من گواهی میدهم که آیین یزید بن معاویه در حالی که زنده بود حق بود و آیین او و پیروانش امروز هم حق است! و ابن زبیر و شیعیان او در آن هنگام بر باطل بودند امروز هم بر باطلند.
گفتند: راست گفتی ما با تو بیعت میکنیم که همراه تو با مردمی که با تو مخالفت و از ابن زبیر اطاعت میکنند جنگ کنیم مشروط بر آنکه این دو پسربچّه ـ یعنی خالد و عبدالله پسران یزید بن معاویه ـ را بر ما امارت ندهی که هر دو نوجوانند و ما خوش نمیداریم که مردم برای خلافت پیرمردی را برای ما پیشنهاد کنند و ما کودکی را به آنان پیشنهاد کنیم .
گوید: ضحاک بن قیس در باطن ابن زبیر را دوست میداشت و هوای او را در سر میپروراند ولی حضور افراد خاندان امیه و قبیله کلب در دمشق او را از اظهار این کار بازمیداشت . افراد قبیله کلب داییهای یزید بن معاویه و فرزندانش بودند و امارت را برای آنان میخواستند. ضحاک این کار را پوشیده انجام میداد و چون به حسان بن مالک خبر رسید که ضحاک چه تصمیمی دارد برای او نامهای نوشت و در آن نامه حق بنیامیه را پاس داشت و از اطاعت و کوشش و جماعت بنیامیه و نیکیهایی که نسبت به او کرده بودند یاد کرد و ضحّاک را به اطاعت از بنیامیه و بیعت با ایشان فراخواند و از ابن زبیر به زشتی یاد کرد و بر پوستین او افتاد و دشنامش داد و نوشت که ابن زبیر منافقی است که دو خلیفه را از خلافت خلع کرده است و به ضحاک فرمان داد که نامه او را برای مردم بخواند.
سپس مردی از قبیله کلب به نام ناغضه را فراخواند و نامه را همراه او برای ضحاک فرستاد. رونوشتی هم از آن نامه به ناغضه داد و گفت : اگر ضحاک این نامه را برای مردم خواند که هیچ و گرنه تو برخیز و این نامه را برای مردم
بخوان .
حسان برای بنیامیه هم نامهای نوشت و ضمن آن به ایشان دستور داد که در آن جلسه حاضر شوند. ناغضه نامه را برای ضحاک آورد و به او داد و نامه بنیامیه را هم پوشیده به آنان سپرد.
چون روز جمعه فرارسید و ضحاک به منبر رفت ناغضه برخاست و گفت : خداوند کار امیر را قرین صلاح بدارد؛ نامه حسان را بیاور و برای مردم بخوان.
ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و اندکی بعد دوباره برخاست و سخن خود را تکرار کرد. ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و برای بار سوّم برخاست و سخن خود را تکرار کرد و چون ناغضه متوجّه شد که ضحاک نامه را نخواهد خواند رونوشتی را که همراهش بود بیرون آورد و برای مردم خواند.
در این هنگام ولید بن عتبة بن ابی سفیان برخاست و مطالب حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد و تکذیب کرد. یزید بن ابی النمس غسانی هم برخاست و نامه و سخنان حسان را تصدیق کرد و بر ابن زبیر دشنام داد. سفیان بن ابرد کلبی هم برخاست و سخن حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد. عمر بن یزید حکمی برخاست سفیان را دشنام داد و ابن زبیر را ستود و مردم مضطرب شدند و ضحاک بن قیس از منبر فرود آمد و دستور داد ولید بن عتبه و سفیان بن ابرد و یزید بن ابی النمس را که سخنان حسان را تصدیق کرده و به ابن زبیر دشنام داده بودند بازداشت و زندانی کنند.
در این حال مردم به یکدیگر افتادند. افراد قبیله کلب به عمر بن یزید حکمی هجوم بردند و او را زدند و جامههایش را پاره کردند. خالد بن یزید بن معاویه که در آن هنگام پسر نوجوانی بود در حالیکه ضحاک بن قیس بالای منبر بود دو پلّه از منبر بالا رفت و سخنان مختصری گفت که به آن خوبی سخن شنیده نشده بود و از منبر فرود آمد.
همینکه ضحاک بن قیس به خانه خود رفت افراد قبیله کلب به زندان رفتند و سفیان بن ابرد کلبی را از زندان بیرون آوردند، افراد قبیله غسان هم یزید بن ابی النمس را از زندان بیرون آوردند.
ولید بن عتبه گفت : اگر من هم از قبیله کلب یا غسان میبودم از زندان بیرون آورده میشدم . خالد و عبدالله دو پسر یزید بن معاویه در حالیکه داییهایشان از قبیله کلب همراهشان بودند آمدند و ولید را هم از زندان بیرون آوردند.
ضحاک بن قیس به مسجد دمشق آمد و نشست و از یزید بن معاویه نام برد
و بر او دشنام داد. سنان که از قبیله کلب بود و چوبدستی همراه خود داشت برخاست و ضحاک را زد. مردم که در مسجد حلقهحلقه نشسته بودند و شمشیرهایشان همراهشان بود به یکدیگر حمله بردند و زد و خورد کردند. قبیله قیس عیلان همگی مردم را به بیعت با ابن زبیر فرامیخواندند، ضحاک هم با آنان بود.
قبیله کلب به بیعت با بنیامیه به ویژه بیعت با خالد بن یزید فرامیخواندند و در مورد خالد تعصّب داشتند. ضحاک به دارالإماره رفت و سحرگاه آن روز هم برای گزاردن نماز صبح به مسجد نیامد. و چون روز برآمد پیام فرستاد و بنیامیه را فراخواند و آنان پیش او رفتند از ایشان پوزش خواست و پایداری و خوبیهای آنان را متذکر شد و گفت : او هوای چیزی که ایشان را ناخوش آید در سر ندارد. سپس گفت : شما برای حسان نامه بنویسید ما هم نامه مینویسیم که حسان از اردن حرکت کند و به جابیه[129] بیاید، ما و شما هم از اینجا حرکت
میکنیم تا به او برسیم و آنجا مردم به حکومت مردی از شما هماهنگ شوند. بنیامیه به این موضوع راضی شدند و برای حسان که در اردن بود نامه نوشتند ضحاک هم به او نامهای نوشت و فرمان داد به جابیه بیاید و مردم شروع به فراهم آوردن وسایل سفر کردند.
ضحاک بن قیس از دمشق بیرون رفت مردم هم بیرون رفتند و بنیامیه هم حرکت کردند و پرچمها به سوی جابیه به حرکت آمد. در این هنگام ثور بن معن بن یزید بن اخنس سلمی پیش ضحاک آمد و گفت : تو نخست به فرمانبری از ابن زبیر دعوت کردی پذیرفتیم و با تو بیعت کردیم ، و اینک پیش این مرد عرب بیاباننشین قبیله کلب میروی تا خواهرزاده خود، خالد بن یزید را خلیفه سازد.
ضحاک گفت : چاره صلاح چیست؟
ثور گفت : صلاح آن است که آنچه را پوشیده میداشتیم آشکار سازیم و مردم را به اطاعت ابن زبیر فراخوانیم و در این مورد جنگ کنیم .
ضحاک با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنیامیه و همراهان ایشان و قبایل یمن خود را برید و در «مرج راهط» فرود آمد.
ابوجعفر طبری میگوید: درباره اینکه جنگ مرج راهط چه سالی بوده اختلاف است .
واقدی میگوید: در سال شصت و پنجم هجرت بوده و دیگران میگویند
به سال شصت و چهارم بوده است .
طبری میگوید: بنیامیه و همراهانشان خود را در جابیه به حسان رساندند و حسان چهل روز پیشنمازی ایشان را بر عهده داشت و مردم با یکدیگر مشورت میکردند. ضحاک بن قیس از مرج راهط به نعمان بن بشیر انصاری که امیر حمص بود نامه نوشت و از او یاری خواست و به زفر بن حارث ـ امیر قنسرین ـ و نائل بن قیس ـ که امیر فلسطین بود ـ نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبیر بودند و نیروهای امدادی بر او فرستادند و سپاهیان در مرج راهط پیش ضحاک بن قیس جمع شدند.
امّا گروهی که در جابیه بودند هواهای مختلف در سر داشتند؛ مالک بن هبیره سلولی ـ که هوادار یزید بن معاویه بود ـ دوست میداشت خلافت در فرزندان یزید باشد. حصین بن نمیر سلولی ـ که هواخواه بنیامیه بود ـ دوست میداشت خلافت از مروان باشد.
مالک بن هبیره به حصین گفت : بیا با این نوجوان که پدرش را خود زاییدهایم و خواهرزاده ماست بیعت کنیم و منزلتی که پیش پدرش داشتیم میدانی و اگر با او بیعت کنی او تو را بر گردن اعراب سوار میکند و منظور مالک بیعت با خالد بن یزید بود.
حصین گفت : به خدایی خدا سوگند که ممکن نیست اعراب برای خلافت پیرمردی را پیشنهاد کنند و ما خلافت پسربچّهای را.
مالک گفت : چنین میپندارم که هوای تو بر مروان است . به خدا سوگند؛ اگر مروان را به خلافت رسانی حتّی نسبت به تازیانه و بند کفش تو و سایه درختی که زیر آن بیاسایی رشک خواهد برد. مروان پدر ده پسر و عموی ده برادرزاده و دارای ده برادر است و اگر با او بیعت کنید بردگان ایشان خواهید شد. ولی بر شما باد بیعت با خواهرزاده خودتان خالد بن یزید.
حصین گفت : من در خواب قندیلی آویخته از آسمان دیدم و همه کسانی که برای خلافت گردن کشیدهاند کوشش میکردند به آن دست یابند و دست هیچکس به آن نرسید. مروان آمد و آن را در دست گرفت . به خدا سوگند؛ او را خلیفه میسازیم .
و چون همگان بر بیعت با مروان هماهنگ شدند و حسان بن بجدل را هم به آن متمایل کردند روح بن زنباع جذامی برخاست ، نخست حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و گفت و سپس گفت : ای مردم ؛ شما برای خلافت سخن از عبدالله بن عمر بن خطّاب میگویید و مصاحبت او با پیامبر 6 و پیشگامی او در اسلام تذکر میدهید. آری او همانگونه است که میگویید ولی مردی ناتوان
است و حال آنکه سالار امّت محمّد نمیتواند و نباید ناتوان باشد. امّا عبدالله بن زبیر و اینکه گروهی از مردم درباره خلافت او و این موضوع که پدرش حواری رسول خدا 6 و مادرش اسماء ذات النطاقین دختر ابوبکر است سخن میگویند. آری به جان خودم سوگند؛ همانگونه است که میگویید، ولی او مردی منافق است که دو خلیفه یعنی یزید و پدرش معاویه را از خلافت خلع کرده و خونها ریخته و اتّحاد مسلمانان را بر هم زده است . در حالیکه سالار امّت محمّد 6 نمیتواند منافق باشد. امّا درباره مروان بن حکم باید بگویم به خدا سوگند؛ هیچگاه در اسلام شکافی پدید نیامده مگر اینکه او آن را ترمیم و اصلاح کرده است!! و همان کسی است که در جنگ خانه عثمان بن عفان از او دفاع و به خاطر او جنگ کرد و همان کسی است که در جنگ جمل با علی بن ابی طالب ( 7) پیکار کرد!! ما برای مردم چنین مصلحت میبینیم که با شخصی بزرگ بیعت کنند و بگذارند کوچک ، جوان و بزرگ شود ـ منظورش از بزرگ مروان و از کوچک خالد بن یزید بود ـ .
تصمیم مردم بر این قرار گرفت که نخست با مروان بیعت کنند و پس از او خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از آن دو خلافت از آن عمرو بن سعید بن عاص باشد. به این شرط که در دوره خلافت مروان امیری دمشق با عمرو بن سعید و امیری حمص با خالد بن یزید باشد. چون کار بر این قرار گرفت ، حسان بن بجدل ، خالد بن یزید را خواست و به او گفت : ای خواهرزاده ؛ مردم به سبب نوجوانی تو از خلیفه ساختن تو خودداری کردند و حال آنکه من به خدا سوگند؛ این حکومت را جز برای تو و خاندان تو نمیخواهم و با مروان هم بیعت نمیکنم مگر با در نظر گرفتن مصلحت شما.
خالد گفت : چنین نست که از یاری ما اظهار ناتوانی کردی .
گفت : به خدا سوگند؛ اظهار عجز نکردهام بلکه مصلحت همان چیزی است که من اندیشیدهام .
حسان سپس مروان بن حکم را خواست و به او گفت : ای مروان ؛ همگان به خلافت تو راضی نیستند، چه مصلحت میبینی ؟
مروان گفت : اگر خداوند اراده فرموده که خلافت را به من ارزانی فرماید هیچکس از خلق او نمیتوان مانع آن شود و اگر اراده فرموده باشد که آن را از من بازدارد هیچکس نمیتواند آن را به من ارزانی دارد!
حسان گفت : راست گفتی .
حسان سپس به منبر رفت و گفت : ای مردم ؛ به خواست خداوند متعال فردا یکی از شما را بر شما خلیفه میسازم .
پگاه فردا مردم گرد آمدند و منتظر ماندند. حسان به منبر رفت و با مروان بیعت کرد و مردم هم با او بیعت کردند و مروان از جابیه حرکت کرد و در مرج راهط ـ همان جایی که ضحاک بن قیس فرود آمده بود (و برای جنگ آماده میشد) ـ فرود آمد (و قرارگاه ساخت).
مروان ، عمرو بن سعید بن عاص را به فرماندهی میمنه و عبیدالله بن زیاد را به فرماندهی میسره سپاه خود گماشت ، و ضحاک بن قیس ، زیاد بن عمرو بن معاویه عتکی را بر میمنه و ثور بن معن سلمی را بر میسره خود گماشت . و یزید بن ابی النمس غسانی به سبب بیماری در دمشق ماند و در جابیه حضور نیافت . و همینکه ضحاک بن قیس به مرج راهط رسید، یزید همراه افراد خاندان و بردگان خویش بر مردم دمشق شورید و بر دمشق چیره شد و کارگزار ضحاک را از شهر بیرون کرد و خود بر گنجینههای بیت المال دست یافت و برای مروان بیعت گرفت و از دمشق برای مروان نیروهای امدادی و اموال و اسلحه فرستاد و این نخستین پیروزی مروان بود.
آنگاه در مرج راهط میان مروان و ضحاک جنگ درگرفت و بیست شبانهروز طول کشید. یاران ضحاک شکست خوردند و کشته شدند و گروهی از اشراف شام هم کشته شدند و از قبیله قیس چندان کشته شدند که در هیچ جنگی چنان نشده بود. ثور بن معن سلمی هم که ضحاک را از اندیشه خود برگردانده بود کشته شد.
ابوجعفر طبری میگوید: روایت شده است که در آن روز بشیر بن مروان پرچمدار بود و این رجز را میخواند: «همانا براستی بر عهده سالار است که نیزه را خونآلوده کند یا آن را درهم شکند».
در این جنگ ، عبدالعزیز بن مروان زخمی بر زمین افتاد ولی نجات پیدا کرد.
گوید: مروان از کنار مردی از قبیله محارب گذشت که همراه تنی چند از یاران مروان بود، مروان به او گفت : خدایت رحمت کند؛ شمار شما را اندک میبینم ای کاش به دیگر یاران خود ملحق میشدی .
گفت : ای امیرالمؤمنین! فرشتگانی که همراه ما برای یاری هستند برابر آن کسانی هستند که میگویی باز هم به آنان ملحق شویم!
مروان خندید شاد شد و به کسانی که اطراف او بودند گفت : آیا نمیشنوید؟!
ابوجعفر طبری میگوید: قاتل ضحاک بن قیس مردی از قبیله کلب به نام زحنة بن عبدالله بود که چون او را کشت و سرش را پیش مروان آورد در چهره
مروان آثار افسردگی ظاهر شد و گفت : اینک که سالخورده و استخوانهایم پوک شده و از عمرم چیزی باقی نمانده است به کوبیدن لشکرها به یکدیگر روی آوردهام .
ابوجعفر طبری میگوید: روایت شده است که چون با مروان بیعت شد و او مردم را به بیعت فرامیخواند این ابیات را سرود: «چون کار را کاری سخت و دشوار دیدم افراد قبایل غسان کلب را به مقابله آنان بردم...».
ابوجعفر طبری میگوید: پس از کشتهشدن ضحاک بن قیس مردم گریختند. حمصیان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشیر امیر آن شهر بود. و او چون از موضوع آگاه شد گریزان بیرون رفت و چون بار و بنه و فرزندانش همراهش بودند آن شب را سرگردان ماند در حالی که صبح به کنار دروازه حمص رسیده بود او را کشتند.
زفر بن حارث کلابی از قنسرین گریخت و خود را به قرقیسیا رساند که عیاض بن اسلم جرشی بر آن امارت داشت . عیاض برای رورد او به شهر اجازه نداد. زفر سوگند خورد که چون او نیاز به حمام دارد اجازه دهد وارد شهر شود و به حمام برود و سپس از شهر بیرون خواهد رفت و سوگندش چنین بود که در غیر آن صورت زنهای خود را طلاق میدهد و بردگان خود را آزاد میسازد و همینکه وارد شهر شد به حمام نرفت و در همان شهر ماند و عیاض را از آن شهر بیرون کرد و خود در آن حصاری شد و افراد قبیله قیس عیلان هم پیش او جمع شدند.
ناقل بن قیس جذامی هم از فلسطین گریخت و خود را به مکه رساند و به ابن زبیر پیوست . بدینگونه تمام مردم شام مطیع فرمان مروان شدند و با استواری پذیرای فرمانش گردیدند و او کارگزاران خویش را بر آنان گماشت . زفر بن حارث در این باره چنین سروده است : «ای معشوقه من ؛ که تو را پدری نباشد، سلاح مرا نشانم ده که میبینیم جنگ جز حمله و سرکشی نمیافزاید، برایم با سروش غیبی خبر رسیده است که مروان خون مرا میریزد و زبانم را میبرد...».
همچنین ابیات زیر را هم زفر بن حارث سروده که از اشعار حماسه است : «آیا این کار در راه خداوند است که بجدل و ابن بجدل زنده بمانند و ابن زبیر کشته شود. دروغ میگویید سوگند به خانه خدا که او را نخواهید کشت...».[130]
مروان و مخالفت با رسول الله 6
--------------- صفحة رقم 84 --------------
حدّثنا محمّد بن بکار، قال : حدثنا حفص أبو عمر ، عن قیس بن مسلم ، عن طارق بن شهاب ، قال : « شهدت الصلاة مع مروان بن الحکم فی یوم عید فأخرج منبر رسول الله 6، ثم قام یخطب علیه ، فناداه رجل من القوم : یا مروان ، یا مروان ، فأقبل علیه مروان ، فأنصت واشرأب الناس إلیه ، فقال : خالفت سنة رسول الله 6 أخرجت منبره ولم یک یخرج ، وقدمت الخطبة وإنما الخطبة بعد الصلاة ، فقال رجل من القوم : قضی ، والذی نفسی بیده هذا ما علیه ، سمعت رسول الله 6 یقول : » من رأی منکرا فلینکره بقلبه « ، فقلت : من هذا المتکلم ؟ فقالوا : هذا أبو سعید الخدری .
(1019) اخلاق هشام
از جمله عیبها که بر او میگیرند این است که با علویان سخت میگرفت و هر وقت فرصت به دست میآورد کسانی از آنها را از میان برمیداشت ؛ چنانکه با زید و یحیی چنین کرد.
وی مردی تند، خشن و بخیل بود. از جمله دلایل بخل وی این داستان است که : مردی دو پرنده برای او هدیه برد و هشام از آن خوش آمد، مرد به او گفت : جایزه من چه میشود؟
هشام گفت : جایزه دو پرنده چیست ؟
گفت : هر چه امیرالمؤمنین اراده کند!
هشام گفت : یکی از دو پرنده را به عنوان جایزه برگیر. آن مرد پرنده بهتر را بگرفت .
هشام گفت : انتخاب هم میکنی ؟
جواب داد: آری .
هشام گفت : آن را رها کن و بگفت تا چند درهم به او بدهند.
روزی هشام با ندیمان خود به بستانی درآمد که متعلّق به او بود، ندیمان میوه میخوردند و میگفتند: خداوند امیرالمؤمنین! را برکت دهد.
هشام گفت : چگونه خداوند برکت دهد که شما آن را میخورید؟ سپس نگهبان را پیش خواند و گفت : درختان را بکن و به جای آن زیتون بکار تا کسی از میوه آن نخورد!
چنانکه از پیش گفتیم هشام در ربیع الآخر سال 125 هجری وفات یافت .[131]
(1384) اوصاف ولید
ولید به لهو و لعب و شرب خمر و استماع اغانی مولع بود و در شیوه غزل و وصف خمر ید و بیضا نمود؛ و شعرای عرب تتبّع شعر او بسیار کردهاند به تخصیص ابونواس که در خمریات تمام معانی از او برده است .
از سخنان اوست که محبّت غنا و سرود در شهوت میافزاید و مروّت را نقصان میکند، و غنا بجای شراب است ؛ یعنی سرود نیز مستکننده است چنانچه شراب ؛ و اگر از آن چاره نباشد باری عورات را از استماع آن منع فرمائید و با وجود این همه عیوب ، سرود نزد من از لذّاتیات است و من مشتاق آنم چنانچه تشنه به آب ؛ ولیکن از راستی تجاوز نتوانم کرد.
از ولید پرسیدند: از اشیاء لذیذه به چه چیز میل داری ؟
جواب داد: به حکایت کردن یاران در شب ماهتاب .
برخی گویند: نسبت به رسول خدا 6 دو بیت گفت که :
یلعّب بالخلافة هاشمی بلاحق أباه ولا کتاب
فقل لله یمنعنی طعامی وقل لله یمنعنی شرابی[132]
(1307) وصف ولید 2
ولید در سخنگفتن بسی نادرست بر زبان میراند و دستور زبان تازی نمیدانست. تازی بیابانگردی بر او درآمد و سخن از دامادش راند که با وی پیوند میدارد.
ولید گفت : «من ختَنَک» (به فتح نون) ]چه کسی تو را ختنه کرده است؟ باید میگفت : «من خَتَنُک» (به ضمّ نون) یعنی : داماد تو کیست؟[
تازی بیابانگرد پنداشت که از «ختنه» میپرسد ]نه از داماد[.
گفت: یکی از پزشکان .
سلیمان گفت: سرور خداگرایان! میپرسد: «من خَتَنُک» (به ضمّ نون) ]داماد تو کیست؟[
تازی بیابانگرد گفت : آری ؛ بهمان است .
پدرش او را بر این کار سرزنش میکرد و میگفت : بر تازیان کسی سروری
نکند جز آنکه زبان ایشان به نیکویی بداند.
او دستوردانان را گرد آورد و به درون خانهای رفت و شش ماه ماند و شب و روز کوشید و از روز نخست نادانتر بیرون آمد!!
عبدالملک گفت : پوزش به پایان برد.
گویند: چون بر سر کار آمد، در هر سه روز یکبار قرآن را دوره میکرد. در ماه رمضان هر روز یک بار قرآن را دوره میکرد. یک روز برای مردم سخن راند و این آیه چنین برخواند: «یا لیتَها کانَتِ الْقاضِیةُ»[133] ، آن را به ضمّ «تاء»
خواند (یعنی ای کاش مرگ بود).
عمر بن عبدالعزیز که در آنجا بود گفت : آری ؛ ای کاش مرگ تو فرامیرسید و ما را آسوده میساخت ![134]
(1374) پیشگوئی پیامبر 6 راجع به ولید (تکرار)
گویند که ولید جبّاری عنید بود و در روایت است که اگر مولودی را ولید نام نهادندی حضرت رسول 6 او را مستنکر داشتی .
چنین نقل است که آن حضرت 6 نوبتی فرمود که مثل فرعون ، ولیدنامی در امّت من باشد که او را فرعون ثانی خوانند. و مضمون این حدیث در شأن ولید بن عبدالملک سمت وضوح یافت .[135]
(949) ولید بن عبدالملک
ولید، زبان عربی را طبق قواعد صرف و نحو تکلّم نمیکرد و مرتکب خطا و اشتباه میشد، پدرش او را سرزنش کرد و گفت : کسی بر عرب نمیتواند حکومت کند که دستور زبان ایشان را نیکو بداند.
دانشمندان علم نحو را جمع کرد و با او وارد خانهای شدند و ولید شش ماه از آن خانه بیرون نیامد و پس از آنکه بیرون آمد از روز نخست نادانتر بود.
عبدالملک گفت : اکنون عذر او موجّه است ، و خداوند سبحانه و تعالی داناتر است![136]
(857) ارزش خلافت به قدر یک یابو!
یک روز هشام مردی را دید که بر یابوی تخاری سوار بود، گفت : این را از کجا آوردهای؟
گفت : جند بن عبدالرحمن آن را به من داده است .
گفت : یابوی تخاری آنقدر فراوان شده که همه سوار آن میشوند؟
وقتی عبدالملک بمرد در طویله او یک یابوی تخاری بود و پسرانش درباره آن به رقابت برخاستند و کسانی که آن را از دست داده بودند پنداشتند خلافت را از کف دادهاند. آن مرد گفت : به من حسد میبری .[137]
(855) هشام مثل چشمش لوچ بود
هشام در حمص سپاه را سان میدید و یکی از اهل حمص بر او گذشت که بر اسبی چموش سوار بود، هشام گفت : چرا اسب چموش نگه داشتهای ؟
گفت : ای امیر مؤمنان! به خدای رحمان رحیم اسبم چموش نیست ، بلکه چشم لوچ تو را دیده و پنداشته که چشم غزوان بیطار است .
هشام گفت : گم شو که لعنت خدا بر تو و اسبت باد.
غزوان بیطار یک نصرانی از اهل حمص بود که مانند هشام چشم او لوچ بود.[138]
(856) بخل هشام
روزی هشام با ندیمان خود به بستانی که متعلّق به او بود رفته بود، در بستان میگشتند و همه گونه میوه آنجا بود که میخوردند و میگفتند: خدا امیر مؤمنان! را برکت دهد.
هشام گفت : میوهها را که شما میخورید چگونه برکت یابد؟ آنگاه سرپرست بستان را بخواست و گفت : درختان میوه را بکن و به جای آن زیتون بکار تا کسی از آن نخورد![139]
(77) مرگ عبدالملک
روز 14 ماه شوّال :
در این روز سنه 84، عبدالملک بن مروان در دمشق وفات یافت و زیاده از بیست و یک سال خلافت کرد و پیش از سلطنت پیوسته ملازمت مسجد داشت و تلاوت قرآن مینمود و او را «حمامة المسجد» میگفتند. چون خبر سلطنت به او رسید قرآن را بر هم نهاد و گفت : «سلام علیک هذا فراق بینی وبینک».
و او مردی فتّاک و سفّاک و بخیل بود و اوّل کس است که پول را به سکه اسلامی نقش زد، به تفصیلی که دمیری در «حیوة الحیوان» نقل کرده ، و او است که در خواب دید که چهار مرتبه در محراب بول کرد.
سعید بن مسیب تعبیر کرد که چهار نفر از صلب او، خلیفه و صاحب محراب شوند و چنان شد که تعبیر کرده بود. و بعضی همین چهار خلیفه را مراد گفتهاند و بعضی مراد از اکبش اربعه را در کلام حضرت امیرالمؤمنین 7 در حقّ مروان : «وهو أبوالأکبش الأربعة» الخ .[140]
(184) عبدالملک مروان
مشهور است که عبدالملک مروان در خواب دید که چهار نوبت در محراب مکه معظّمه بول میکند. صباح این خواب را با سعید بن مسیب که معبّری بینظیر بود تقریر نمود، بر سبیل تغیر تعبیر کرده گفت : اثر این خواب آنست که چهار پسر از نسل تو به حکومت رسند.
اتّفاقآ پسرانش ولید، سلیمان ، یزید و هشام که سرور ارباب کفر و ظلام بودند به عنق منکسر کفیل مهام انام گشتند، الحق قبح جلوس آن ناپاکان کم از تنجیس رکن و مقام نبود.
مصراع : زهی مراتب خوابی که به زبیداریست .
نکته : گویند که از جمله آن قوم بدعمل یعنی اصحاب جمل یکی مروان بود، چون نظر حضرت علی 7 بر آن مردود افتاد فرمود:
از پشت تو یعنی از نسل زشت تو بسی آفت به این امّت خواهد رسید.[141]
فمر بنا برید لبنی مروان
--------------- صفحة رقم 449 --------------
- حدثنا أبو داود قال : نا محمد بن حسان ، قال : نا یوسف بن یعقوب یعنی الماجشون قال : أخبرنی المطلب بن السائب بن أبی وداعة ، قال : کنت جالسا مع سعید بن المسیب فمر بنا برید لبنی مروان ، فقال له سعید : أمن رسل بنی مروان ؟ قال : نعم . قال : کیف ترکت بنی مروان ؟ قال : بخیر . قال : ترکتهم یجیعون الناس ویشبعون الکلاب . قال : فوثب الرسول علیه ، فقمت إلیه فلم أزل أزجیه حتی انطلق ، ثم رجعت إلی سعید ، فقلت : یغفر الله لک ، تشیط دمک بالکلیمة هکذا تلقیها قال : فضرب فخذی ، ثم قال : اسکت یا حمیق ، فوالله لا یسألنی الله ما أخذت بحقوقه .
(1303) نامه انس به عبدالملک و نامه عبدالملک به حجّاج
حجّاج گفت : آیا این شگفت نباشد که ببینم انس مردم را به جنگ با من برشوراند! چون به بصره درآمد دارایی او رابازداشت کرد و چون انس بر وی درآمد، به وی گفت : جای را تنگ ساختی و ناخوش آمدی ، ای پسر زنِ بدسرشت ؛ پیری گمراه که همواره آشوب میانگیزد. یک بار با ابوتراب است ، یک بار با پورِ زبیر و بار دیگر با پسر جارود. به خدا سوگند که تو را مانند شاخه بریده پوست خواهم کرد و مانند درخت خارناک خواهم برید و به سان انگوژه برخواهم کند.
انس گفت : روی سخن فرماندار با کیست ؟
حجّاج گفت : با تو هستم ، خدا زبانت را لال گرداند.
انس بازگشت و برای عبدالملک نامه نوشت و از حجّاج و رفتار وی گله آغاز نهاد.
عبدالملک برای حجّاج نوشت : پس از درود، ای پسرِ مادر حجّاج ؛ تو بردهای بودی که رشتهای از کارها دست به دست هم دادند و تو بر فراز آنها برآمدی تا از مرز خود بیرون رفتی و از اندازه خویش درگذشتی .
ای زاده زن میانتنگ ساخته با هسته مویز؛ تو را اندک فشاری دهم از آنگونه که شیران به روبهان میدهند، چنانت لگدمال سازم که آرزو کنی از میان مادرت به درون شکم وی بازگردی .
آیا روزگار نیاکان و پدرانت را در طایف به یاد نمیآوری که بر پشتِ خود سنگ میکشیدند و در درّهها و آبگیرها با دست خود چاه میکندند؟ آیا روزگار پدرانت را در پستی و زبونی و فرومایگی و بدبختی و تباهی و سیهروزی به یاد نمیآوری ؟ به گوش سرور خداگرایان! رسید که از روی خودکامگی و گستاخی با انس بن مالک چه کردی . مرا گمان بر این است که
خواستی ژرفای دلبستگی سرورِ خداگرایان! به کار خودش را بدانی و دریابی که تا چه اندازه با تو خواهند ستیزید یا از تو درخواهد گذشت . اگر ببینی که از تو چشمپوشی میکند، یکراست به سوی آن پیش خواهی رفت .
نفرین خدا بر تو باد که مردکی هستی با چشمانی نیمهکور، پاهایی سست و دولمبرِ برهم سوده ! اگر نه گمان سرور خداگرایان! بر این بود که نویسنده در گزارش کار پیرمرد اندکی افزونکاری کرده است ، کسی را روانه میساخت که تو را از گاه برانگیزد و بر پشت و پهلو بر زمین کشاند و اندر چاه نشاند. آنگاه تو را به نزد انس برد تا آنچه فرمودنی است ، به راستای تو فرماید. انس و خاندان و کسانش را گرامی بدار و حقّ او را بشناس و خدمت او به پیامبر خدا 6 را به یاد آر! و در هیچیک از نیازمندیهایش کوتاهی مکن .
هان مبادا به گوش سرور خداگرایان! گزارشی رسد که جز آنچه درباره گرامیداشت و نیکوکاری و پوزش در برابر انس فرموده است ، انجام دهی تا کس بر سر تو فرستد که پشتت را با تازیانه سیاه و کبود سازد و پرده تو بدرد و دشمنکامت گرداند. او را در خانهاش دیدار کن و سرافکنده به نزد او شو. باید که او برای سرور خداگرایان! بنویسد که از تو خرسند است ، اگر خدا بخواهد. بدورد.
نامه را با اسماعیل بن عبدالله ـ وابسته بنیمخزوم ـ روانه کرد. اسماعیل نامه سرور خداگرایان! برای انس را به نزد او آورد که آن را خواند. نامه حجّاج را به نزد او برد. حجّاج نامه را میخواند و چهرهاش رنگ به رنگ میشد و رخسارهاش سرخ و زرد میگشت و از پیشانیاش خَوی (خَی) فرومیبارید. دم به دم همی گفت : خدا سرور خداگرایان! را ببخشاید. سپس حجّاج با انس به خوشآمدگویی درنشست و او را گرامی داشت و از وی پوزش خواست و گفت : خواستم عراقیان بدانند که اگر از پسر تو کاری سر زد و من با وی و تو چنان رفتاری پیشه کردم ، در کیفر کردن ایشان شتابانترم .
انس گفت : گله به نزد سرور خداگرایان! نبردم تا کاردم به استخوان رسید. گمان بردی که ما بدان (اشرار) هستیم در جایی که خدا ما را «انصار» نامیده است . گمان بردی که ما دوروی و دورنگیم در جایی که ما خانههای خود را برای پیامبر و یارانش با روی باز و باوری استوار گشاد ساختیم . به زودی خدا میان ما با تو داوری خواهد فرمود که او بر دگرگونسازی تواناست . در نزد او راستی و درستی با کژی و کاستی و راستی با دروغ درهم نمیآمیزند.
گمان بردی که مرا دستاویزی برای ترساندن عراقیان ساختی ولی این کار از راه رواداری آن چیزهایی بود که خدا ناروا فرمود. خدا روا نداشت که تو با من
چنان کنی . مرا بر تو نیرویی نبود و از اینرو کارم به خداوند و به سرور خداگرایان! واگذاشتم و او حقّی را برای من پاس داشت که تو نداشتی .
به خدا اگر ترسایان (با ناباوریشان) مردی را ببینند که تنها یک روز خدمت عیسی بن مریم کرده است ، چندان حقّ او را بشناسند که تو نشناختی با اینکه من ده سال چاکری پیامبر خدا 6 کردم . پس از همه اینها، اگر نیکی بینیم ، ستایش و سپاس خدا به جای آریم و اگر جز آن بینیم ، بردباری پیشه کنیم . همیشه از خدا یاری میخواهیم .
حجّاج آنچه را از وی گرفته بود به او برگرداند.[142]
فایل جلد پانزدهم معاویه - خلفای بنی امیه ـ شروع به کاردوشنبه بیست و سوم اردیبهشت نودوهشت
معاویه ج 15 در حال تبدیل به ورد جهت برنامه جستجوی 2 المنجی
در تاریخ 9 / 2 / 1404
[1] . مروج الذهب : 2/249.
[2] . مروج الذهب : 2/249.
[3] . النجوم الزاهرة : 1/278.
[4] . اطراف قاهره کنونى و نزدیک اهرام .
[5] . اطراف قاهره کنونى و نزدیک اهرام .
[6] . فاطمیان در مصر: 68.
[7] . طبرى و ابن عبد ربّه نوشتهاند: مروان در بوصیر در جنگ کشته شد، رک : عقد الفرید: 4/470 چاپ مصرو ترجمه تاریخ طبرى به قلم آقاى پاینده ص 4643.
[8] . اخبار الطّوال : 408.
[9] . امویان ؛ نخستین دودمان حکومتگر در اسلام : 139.
[10] . ابن قوطیه ، تاریخ افتتاح الأندلس ، 36؛ مقرى تلمسانى ، نفح الطیب ، 1/275 ـ 276؛ سلاوى ، الإستقصاء :1/99.
[11] . ابن حبیب اندلسى ، کتاب التاریخ : 227؛ ابن خلدون ، العبر: 4/255؛ مقرى تلمسانى ، نفح الطیب... :1/277؛ ابن قتیبه دینورى ، الإمامة والسیاسة : 138.
[12] . رک : مؤنس ، (فجر الأندلس) سپیدهدم اندلس : 77 و 88.
[13] . همان : 142 ـ 141.
[14] . مقرى تلمسانى ، نفح الطیب...: 1/181.
[15] . ابن عذارى مراکشى ، البیان المغرب : 2/24؛ مقرى تلمسانى ، نفح الطیب ...: 1/281؛ مؤنس (فجرالأندلس) سپیدهدم اندلس ، ترجمه حمیدرضا شیخى ، 129 ـ 132؛ بیضون ، الدولة العربیة فی اسبانیه ،ص 88؛ جیوّسى ، میراث اسپانیاى مسلمان : 1/61 ـ 62.
[16] . جیوسّى ، میراث اسپانیاى مسلمان : 1/63؛ مؤنس (فجر الأندلس) سپیدهدم اندلس : 150 ـ 151؛بیضون ، الدولة العربیة فی اسبانیه...: 94.
[17] . مقدّمهاى بر تاریخ مغرب اسلامى : 114.
[18] . مروج الذهب : 2/208.
[19] . امویان ؛ نخستین دودمان حکومتگر در اسلام : 102.
[20] . پیشواى علم و معرفت : 184 (پاورقى).
[21] . پیشواى علم و معرفت : 189.
[22] . کشکول امامت : 2/303.
[23] . وقایع الأیام : 109.
[24] . مروج الذهب : 2/229.
[25] . دابِق : دهکدهاى نزدیک حلب که فاصلهاش با آن چهار فرسنگ است ، استاد علىمحمّد بجاوى به نقل ازبکرى نوشتهاند شهرى در فارس که اشتباه است ، رک : معجم البلدان : 4/3 چاپ مصر.
[26] . به طورى که ملاحظه فرمودید عنوان این بخش محاصره قسطنطنیه (اسلامبول) بود و حال آنکه در متنهیچگونه اشارهاى بر این موضوع نیست ، احتمال دارد برخى از این عنوانها که با ذیل آن سازگار نیستبعدها توسّط کاتبان نسخ نهایة الارب افزوده شده باشد.
[27] . نهایة الأرب : 6/272، تاریخ کامل ابن اثیر: 7/2847.
[28] . تاریخ الیعقوبى : 2/225، الکامل فى التاریخ : 4/146.
[29] . همان .
[30] . تاریخ الرسل والملوک : 6/531 ـ 530. شاید او سلیمان بن معاذ انطاکى یکى از فرماندهان حمله باشد؛تاریخ البحریة الإسلامیة فی المغرب والاندلس : 35.
[31] . العیون والحدائق : 35.
[32] . تاریخ الرسل والملوک : 6/531.
[33] . العیون والحدائق : 28، الکامل فى التاریخ : 4/146 ـ 147.
[34] . تاریخ الرسل والملوک : 6/531.
[35] . Theophanes: p.816
[36] . تاریخ البحریة الإسلامیة فی المغرب والاندلس : 35.
[37] . همان .
[38] . تاریخ الرسل والملوک : 6/53، تاریخ البحریة الإسلامیة فی المغرب والاندلس : 35، الصراع بین العربواوروبا من ظهور الإسلام إلى انتهاء الحرب الصلیبیه : 111 ـ 112.
[39] . تاریخ الرسل والملوک : 6/530.
[40] . دولت امویان : 170.
[41] . قیصوم : خیک یا مشک چوپان .
[42] . صلیان ، گیاهى که خوردن آن را اشتر دوست مىدارد.
[43] . تاریخ کامل ابن اثیر: 6/2832.
[44] . تاریخ روضة الصفا: 5/2487.
[45] . البیان المغرب : 2/175.
[46] . همان : 2/171.
[47] . همان .
[48] . همان : 172.
[49] . همان .
[50] . همان .
[51] . البیان المغرب : 2/173.
[52] . همان .
[53] . همان : 170.
[54] . دولت امویان در اندلس : 255.
[55] . البیان المغرب : 2/49.
[56] . البیان المغرب : 2/251.
[57] . المقتبس : 5/112.
[58] . همان : 113.
[59] . همان : 115.
[60] . همان : 115.
[61] . دولت امویان در اندلس : 290.
[62] . دولة الإسلام فی الأندلس : 1/34.
[63] . البیان المغرب : 2/158.
[64] . معجم البلدان : 4/27.
[65] . دولت امویان در اندلس : 248.
[66] . تاریخ افتتاح الأندلس : 110.
[67] . همان .
[68] . البیان المغرب : 2/155.
[69] . تاریخ افتتاح الأندلس : 112.
[70] . دولت امویان در اندلس : 249.
[71] . البیان المغرب : 2/184.
[72] . دولت امویان در اندلس : 265.
[73] . ترجمه مقاتل الطالبیین : 264.
[74] . مروج الذهب : 2/199.
[75] . مروج الذهب : 2/204.
[76] . تاریخ نگارستان : 24.
[77] . وقایع الأیام : 352.
[78] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/2894.
[79] . نهایة الأرب : 6/279، تاریخ کامل ابن اثیر: 7/2861.
[80] . تاریخ یعقوبى : 2/258.
[81] . مروج الذهب : 2/178.
[82] . مروج الذهب : 2/179.
[83] . مروج الذهب : 2/181.
[84] . امویان ؛ نخستین دودمان حکومتگر در اسلام : 110.
[85] . تاریخ روضة الصفا: 5/2417.
[86] . مروج الذهب : 2/217.
[87] . مروج الذهب : 2/220.
[88] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3134.
[89] . برابر با 000،588000 تومان (245000 گرم زر). ببینید گنجخانهاى که به این آسانى بتوانند چنین اندازههنگفتى از دارایى از آن بخشش کنند، در چه نهادمانى بوده است .
[90] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3141.
[91] . برابر با 148500 گرم سیم ، برابر با 67567500 ریال به پول امروزى (هر درم 97/2 گرم و هر گرم 455ریال).
[92] . سوره ابراهیم ، آیه 15.
[93] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3145.
[94] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3115.
[95] . تاریخ روضة الصفا: 5/2487.
[96] . تاریخ کامل ابن اثیر: 6/2828.
[97] . منظور یزید بن عبدالملک نفرین به برادرش مسلمة بن عبدالملک است که پیشنهاد کرده بود هشام راخلیفه کند و ولید پس از او خلیفه باشد.
[98] . نهایة الأرب : 6/363، تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3115.
[99] . در صفحه بعد بىادبى همین مرد را نسبت به قرآن مجید ملاحظه خواهید فرمود و آن را غالب منابعتاریخى اعمّ از شیعه و سنّى نقل کردهاند.
[100] . بخشى از آیه پانزدهم سوره ابراهیم .
[101] . این دو بیت با اختلافى لفظى اندک در بسیارى از منابع آمده است : رک : مروج الذهب : 6/10 چاپ باربیهدومینار پاریس ، البدء والتاریخ : 6/53 پاریش 1919، الفخرى : 181 ترجمه دانشمند محترم آقاىمحمّدوحید گلپایگانى تهران 1360 و نجوم الزاهرة : 1/299 چاپ مصر دارالکتب .
[102] . نهایة الأرب : 6/376.
[103] . ترجمه مقاتل الطالبیین : 264.
[104] . ابن العمید ابوالفضل محمّد بن عمید قمى معروف به ادبیت و کمال است که در 19 محرّم مختصرى ازحال او ذکر مىشود و احسن از کلام عبدالحمید به جهت صباحت خطّ کلام امیرالمؤمنین 7 است که بهکاتب خود عبدالله بن ابى رافع تعلیم فرموده ، قال 7: ألق دواتک وأطل جلفة قلمک وفرج بین السطوروقرمط بین الحروف فإنّ ذلک أجدر بصباحة الخطّ». (منه عفى عنه)
[105] . وقایع الأیام : 131.
[106] . المستطرف : 1/46.
[107] . سخن و سخنورى : 136.
[108] . وقایع الأیام : 228.
[109] . فتوح مصر واخبارها: 263.
[110] . زمینههاى پیدایش خلافت فاطمیان : 47.
[111] . متن : قباء فنک . واژهنامهها: فنَک : روباه خالدار و درازدم و گوش . مرا نیز شگفت مىآید که مردىسوسمارخوار چگونه تواند به ارزش آن جامههاى زیباى گرانبها پى برد؟ گرچه در آن روزها نزدیک بهنیمى از دارایىهاى سراسر جهان به دربار این بىسر و پایان سرازیر مىشد. بارى در واژهنامهها هیچمعناى شایان دیگرى براى فنَک نیافتم .
[112] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3112.
[113] . تاریخ کامل ابن اثیر: 7/3115.
[114] . سوره سجده ، آیه :18 «آیا مؤمن مانند فاسق است ؟ هرگز یکسان نخواهد بود».
[115] . تاریخ روضة الصفا: 5/2477.
[116] . تاریخ طبرى : 10/4303.
[117] . سوره حجرات ، آیه 13.
[118] . سوره سجده ، آیه 18.
[119] . تاریخ نگارستان : 22.
[120] . پیشواى علم و معرفت : 289.
[121] . ثقفىها، به جز مختار ثقفى ، به دوستى و سرسپردگى به خاندان اموى مشهور بودند.
[122] . طبرى ، ج8 ص 16.
[123] . الأخبار الطوال : 339.
[124] . پمبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عبّاسیان : 55.
[125] . امویان ؛ نخستین دودمان حکومتگر در اسلام : 99.
[126] . نهایة الأرب : 6/317.
[127] . مروج الذهب : 2/208.
[128] . تاریخ الطبرى : 7/34 و به ص 3157 ترجمه مرحوم ابوالقاسم پاینده مراجعه شود.
[129] . از نواحى دمشق است .
[130] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 3/271.
[131] . تاریخ سیاسى اسلام (دکتر حسن ابراهیم حسن): 1/411.
[132] . تاریخ روضة الصفا: 5/2490.
[133] . سوره الحاقّة ، آیه 29.
[134] . تاریخ کامل ابن اثیر: 6/2829.
[135] . تاریخ روضة الصفا: 5/2417.
[136] . نهایة الأرب : 6/264.
[137] . مروج الذهب : 2/213.
[138] . مروج الذهب : 2/212.
[139] . مروج الذهب : 2/213.
[140] . وقایع الأیام : 73.
[141] . تاریخ نگارستان : 23.
[142] . تاریخ کامل ابن اثیر: 6/2599.
در حال انجام جایگزینی حروف ی ک در تاریخ 9 / 2 / 1404
انجام شد
فهرستنگاری انجام شد: 27 / 10 / 1404