معاویه جلد 9
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
معاویه ج9 / عثمان
ــــــــــــ
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : نشر الماس
چاپ : ذاکر
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : خرداد 1395
قطع و صفحه : وزیری / 268
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ـــــــــــــــ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ـــــــــــــ
مرکز پخش : ( 85 00 85 9 0919 )
نشر الماس: ( 79 99 153 0912 ـ 0358 251 0912 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست مطالب معاویه جلد نهم ( 9 ) «عثمان»
فهرست مطالب معاویه ج 9 «عثمان» (728)
بخشش عثمان به مروان! 9
اختلاف امیرالمؤمنین 7 با عثمان 11
شورش علیه عثمان 13
حرکت مصریان 18
شورش علیه عثمان 21
عوامل شورش علیه عثمان 22
خلافت عثمان 25
قتل عثمان یا حدیث اصحابی کالنجوم 27
نامه مخفیانه عثمان 28
جنایات عثمان 31
اعمال زشت عثمان 32
قاتل عثمان 34
پس از قتل عثمان 35
امیرالمؤمنین 7 در هنگام محاصره عثمان 36
طرفداری عثمان از ثروتمندان 38
کارهای خلاف عثمان 39
ابتداء سقوط عثمان 41
دخالت مروان در کارهای عثمان 42
خودداری کردن عثمان از کارهای ناپسند خود 45
قبر عثمان 49
هیچیک از کسانی که بر سریر قدرت بودند عثمان را کمک نکردند 50
ثروت طرفداران عثمان 52
عثمان و تعیین جانشین برای خود 54
بدگویی مسلمانان از عثمان 55
قتل عثمان و دفن او 57
عثمان و ابوذر 58
ظلم عمر و عثمان 60
ولید کارگزار عثمان 61
قتل عثمان 63
عثمانیه 64
عثمانیه 67
اندرز امّ سلمه به عثمان 68
حج گذاردن عثمان و احیای سنن جاهلیت 70
ظلم و ستم والیان عثمان 72
دو نامه به عثمان 74
مالک اشتر و دخالت در سیاست کوفه 79
آمدن مردم مصر به مدینه و فراخواندن عثمان بزرگان بلاد را به مدینه 86
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر و... 91
نامه سرّی عثمان به والی مصر 95
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان 100
عمّاریاسر و عثمان 102
کیفیت قتل عثمان 104
اموال عثمان 106
آغاز شورش علیه عثمان 107
سخنرانی عثمان و نتیجه آن 110
مدّت محاصره عثمان 116
حمله مصریان به خانه عثمان 117
حمله مصریان به خانه عثمان 118
حمله مصریان به خانه عثمان«1» 120
حمله مصریان به خانه عثمان«2» 121
حمله مصریان به خانه عثمان«3» 122
بدعتهای عثمان 124
علّت اعتراض به عثمان 126
ثروت عثمان 128
عزل عاملان عثمان 129
بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 بامیلواصرار مردم بوده است نه بامیل 130
شرکت نداشتن حضرت امیرالمؤمنین 7 در محاصره و قتل عثمان 137
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند 139
خودداری امیرالمؤمنین 7 از بیعت نمودن مردم با آن حضرت 144
کارگزاران عثمان 148
عثمان فسّاق بنیامیه را کارگزاران خود قرار داد 150
بدرفتاری والیان عثمان با مردم 153
حکومت پس از عمر 156
حریز بن عثمان و امیرالمؤمنین 7 159
آغاز شورش علیه عثمان 165
آغاز شورش علیه عثمان 169
گفتار مردم درباره عثمان و... 172
حمله به عثمان«1» 173
حمله به عثمان«2» 175
عایشه و عثمان 176
دفن عثمان 177
عثمان و رفتار او 178
عثمان و خویشان او 180
نارضایتی مردم عامل سقوط عثمان شد 182
عثمان در اختیار مروان«1» 184
عثمان در اختیار مروان«2» 187
عثمان و تصرّف در بیت المال 189
پس از بیعت با عثمان 190
علّت قتل عثمان 192
اوّلین کسی که با عثمان گستاخی کرد 193
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر 194
عثمان نمیدانست در منی باید چند رکعت نماز بخواند 195
نمونهای دیگر از جهل عثمان راجع به رکعات نماز 196
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 198
نامههای امیرالمؤمنین 7 به کارگزاران عثمان 200
نامه زن عثمان به معاویه 203
علّت ازدواج عثمان با نائله ! 206
معاویه و خانههای قاتلان عثمان 208
امتناع پسر عمر از نسبت دادن قتل عثمان به امیرالمؤمنین 7 210
هزاران نفر در قتل عثمان شرکت داشتهاند 211
بهانه قتل عثمان 214
محاصره عثمان و کمک خواستن او از معاویه 216
نبش قبر بنیامیه 220
عثمان و بنیامیه 221
علّت پریشان شدن حکومت عثمان 222
عثمان و بنیامیه 249
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان 250
بخششهای بیحساب عثمان 252
حمله به عثمان«3ت» 253
امّ حبیبه ، عایشه و عثمان 255
فهرست الفبایی معاویه جلد نهم ( 9 ) «عثمان»
فهرست الفبایی معاویه ج 9 «عثمان» (728)
آغاز شورش علیه عثمان 107 (728)
آغاز شورش علیه عثمان 165 (728)
آغاز شورش علیه عثمان 169 (728)
آمدن مردم مصر به مدینه و فراخواندن عثمان بزرگان بلاد را به مدینه 86 (728)
ابتداء سقوط عثمان 41 (728)
اختلاف امیرالمؤمنین 7 با عثمان 11 (728)
اعمال زشت عثمان 32 (728)
امتناع پسر عمر از نسبت دادن قتل عثمان به امیرالمؤمنین 7 210 (728)
امّ حبیبه ، عایشه و عثمان 255 (728)
اموال عثمان 106 (728)
امیرالمؤمنین 7 در هنگام محاصره عثمان 36 (728)
اندرز امّ سلمه به عثمان 68 (728)
اوّلین کسی که با عثمان گستاخی کرد 193 (728)
بخشش عثمان به مروان! 9 (728)
بخششهای بیحساب عثمان 252 (728)
بدرفتاری والیان عثمان با مردم 153 (728)
بدعتهای عثمان 124 (728)
بدگویی مسلمانان از عثمان 55 (728)
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 198 (728)
بهانه قتل عثمان 214 (728)
بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 بامیلواصرار مردم بوده است نه بامیل 130 (728)
پس از بیعت با عثمان 190 (728)
پس از قتل عثمان 35 (728)
ثروت طرفداران عثمان 52 (728)
ثروت عثمان 128 (728)
جنایات عثمان 31 (728)
حج گذاردن عثمان و احیای سنن جاهلیت 70 (728)
حرکت مصریان 18 (728)
حریز بن عثمان و امیرالمؤمنین 7 159 (728)
حکومت پس از عمر 156 (728)
حمله به عثمان«1» 173 (728)
حمله به عثمان«2» 175 (728)
حمله به عثمان«3ت» 253 (728)
حمله مصریان به خانه عثمان 117 (728)
حمله مصریان به خانه عثمان 118 (728)
حمله مصریان به خانه عثمان«1» 120 (728)
حمله مصریان به خانه عثمان«2» 121 (728)
حمله مصریان به خانه عثمان«3» 122 (728)
خلافت عثمان 25 (728)
خودداری امیرالمؤمنین 7 از بیعت نمودن مردم با آن حضرت 144 (728)
خودداری کردن عثمان از کارهای ناپسند خود 45 (728)
دخالت مروان در کارهای عثمان 42 (728)
دفن عثمان 177 (728)
دو نامه به عثمان 74 (728)
سخنرانی عثمان و نتیجه آن 110 (728)
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان 100 (728)
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان 250 (728)
شرکت نداشتن حضرت امیرالمؤمنین 7 در محاصره و قتل عثمان 137 (728)
شورش علیه عثمان 13 (728)
شورش علیه عثمان 21 (728)
طرفداری عثمان از ثروتمندان 38 (728)
ظلم عمر و عثمان 60 (728)
ظلم و ستم والیان عثمان 72 (728)
عایشه و عثمان 176 (728)
عثمان در اختیار مروان«1» 184 (728)
عثمان در اختیار مروان«2» 187 (728)
عثمان فسّاق بنیامیه را کارگزاران خود قرار داد 150 (728)
عثمان نمیدانست در منی باید چند رکعت نماز بخواند 195 (728)
عثمان و ابوذر 58 (728)
عثمان و بنیامیه 221 (728)
عثمان و بنیامیه 249 (728)
عثمان و تصرّف در بیت المال 189 (728)
عثمان و تعیین جانشین برای خود 54 (728)
عثمان و خویشان او 180 (728)
عثمان و رفتار او 178 (728)
عثمانیه 64 (728)
عثمانیه 67 (728)
عزل عاملان عثمان 129 (728)
علّت ازدواج عثمان با نائله ! 206 (728)
علّت اعتراض به عثمان 126 (728)
علّت پریشان شدن حکومت عثمان 222 (728)
علّت قتل عثمان 192 (728)
عمّاریاسر و عثمان 102 (728)
عوامل شورش علیه عثمان 22 (728)
قاتل عثمان 34 (728)
قبر عثمان 49 (728)
قتل عثمان 63 (728)
قتل عثمان و دفن او 57 (728)
قتل عثمان یا حدیث اصحابی کالنجوم 27 (728)
کارگزاران عثمان 148 (728)
کارهای خلاف عثمان 39 (728)
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند 139 (728)
کیفیت قتل عثمان 104 (728)
گفتار مردم درباره عثمان و... 172 (728)
مالک اشتر و دخالت در سیاست کوفه 79 (728)
محاصره عثمان و کمک خواستن او از معاویه 216 (728)
مدّت محاصره عثمان 116 (728)
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر 194 (728)
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر و... 91 (728)
معاویه و خانههای قاتلان عثمان 208 (728)
نارضایتی مردم عامل سقوط عثمان شد 182 (728)
نامههای امیرالمؤمنین 7 به کارگزاران عثمان 200 (728)
نامه زن عثمان به معاویه 203 (728)
نامه سرّی عثمان به والی مصر 95 (728)
نامه مخفیانه عثمان 28 (728)
نبش قبر بنیامیه 220 (728)
نمونهای دیگر از جهل عثمان راجع به رکعات نماز 196 (728)
ولید کارگزار عثمان 61 (728)
هزاران نفر در قتل عثمان شرکت داشتهاند 211 (728)
هیچیک از کسانی که بر سریر قدرت بودند عثمان را کمک نکردند 50 (728)
معاویه
جلد نهم
(عثمان)
« 9 »
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
بخشش عثمان به مروان!/ص 9/(728)
سید مرتضی؛ میفرماید: به اتّفاق نظر اهل تاریخ ، هنگامی که عثمان به مروان بخششها نمود، و به برادر او سیصد هزار درهم، و به زید بن ثابت صد هزار درهم داد، ابوذر میگفت: بَشِّرِ الکافِرینَ بِعَذابٍ ألیمٍ؛ و این آیه را میخواند :
(وَالَّذیüنَ یکنِزُونَ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَلا ینْفِقُونَها فی سَبیüلِ اللهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذابٍ أَلیمٍ).[1]
و کسانی که زر و سیم را گنجینه میکنند، و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند، ایشان را از عذابی دردناک خبر ده.
این خبر به عثمان رسید، او به وسیله نائل ـ غلام خود ـ به ابوذر پیغام داد، از این کار دست بردار.
ابوذر گفت: آیا عثمان مرا از قرائت قرآن و از عیب جوئی از کسی که امر خدای را ترک کرده ، نهی میکند؟! به خدا سوگند؛ اگر خدای را به غضب عثمان خشنود کنم بهتر از آن است که خدای را در برابر خشنودی عثمان به غضب بیاورم.
عثمان از این امر غضب کرد، ولی صبر نمود و به رو نیاورد، تا آن که روزی پرسید: آیا امام میتواند از بیت المال مسلمانان قرض کند و چون تمکن یافت ادای دین نماید؟
کعب الأحبار گفت: ضرری ندارد!
ابوذر به او گفت: ای پسر دو یهودی ؛ آیا دین ما را تو به ما یاد میدهی؟
عثمان به ابوذر گفت: تو مرا بسیار آزار میدهی، و به اصحاب من بد میگویی، از مدینه بیرون شو و به سمت شام برو!
پس او را بیرون کرد. او وارد شام شد، در آنجا به معاویه اعتراضاتی نمود.
معاویه برای او سیصد دینار فرستاد.
ابوذر گفت: اگر این مال از بابت عطای من است که پارسال ندادید و محرومم گذاشتید، قبول میکنم، و اگر بخششی است از شما به من، نیازی به آن ندارم، و آن مال را رد نمود.
معاویه در دمشق قصر خضرا را ساخت. ابوذر گفت: ای معاویه ؛ اگر این از بیت المال مسلمانان است، پس خیانت نمودی، و اگر از مال خودت میباشد اسراف کردی.
ابوذر میگفت: به خدا سوگند؛ اعمال تازه و نوی پیدا شده که آن را نمیشناسم، به خدا سوگند؛ نه در کتاب خدا و نه در سنّت پیامبر 6 است. به خدا سوگند؛ میبینم حقّی را که خاموش میشود، و باطلی را که زنده میشود، و راستگویی دروغگو خوانده میشود، و مرد بیتقوا مقدّم میشود، و مرد صالح باتقوایی کنار گذاشته میشود.
حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت: ابوذر شام را بر تو خراب میکند، پس علاج واقعه را قبل از وقوع بکن.
معاویه از عثمان کسب تکلیف نمود، عثمان نوشت: جندب را بر سختترین مرکب سوار و به سوی من روانهاش کن.
معاویه او را سوار بر شتری نموده و شب و روز او را میآوردند، وقتی که به مدینه رسید از خستگی و آزردگی راه گوشت پای او ریخته بود، او را نزد عثمان بردند و او به ربذه تبعید نمود[2] .[3]
اختلاف امیرالمؤمنین 7 با عثمان/ص 11/(728)
اوّلین اختلاف میان (امیرالمؤمنین) علی 7 و عثمان در زمان خلافت
عثمان ، همان قصاص از عبیدالله بن عمر الخطّاب بود. عبیدالله بن عمر؛ هرمزان پادشاه خوزستان را که در مدینه ساکن بود، و مسلمان شده بود به جهت آنکه او با ابولؤلؤ سابقه داشته ، کشت .
امام 7 خون او را مطالبه مینمود، امّا عثمان بالای منبر گفت : از قضای الهی عبیدالله بن عمر هرمزان را که یکی از مسلمانان بود، کشت ، و چون او وارثی به جز خداوند و مسلمانان ندارد، و من امام شما هستم عبیدالله را بخشیدم ، و از قصاص عفو کردم ! آیا شما نیز عفو میکنید؟!
گفتند: آری .
چون این خبر به حضرت علی 7 رسید، خندید و فرمود:
سبحان الله! عثمان چگونه از حقّ کسی که ولی او نیست عفو نمود؟!
تا اینجا شعبی از عوانه ؛ و ابوبکر جوهری نقل نموده است[4] .
و این موضوع اهمیت خاصّی پیدا کرد، و در اطراف عفو عثمان از قاتل هرمزان بین دوستان و دشمنان سخنانی پیدا شد، تا آنجا که ابن ابی الحدید در کتاب خود، این را یکی از مطاعن عثمان آورده است ، و قاضی القضات و شیخ ابو علی و شیخ ابوالحسین خیاط از این موضوع حمایتها نمودند، و سید مرتضی ؛ در پاسخ گفتههای آنها سخنانی دارد، طالبین به شرح ابن ابی الحدید مراجعه نمایند[5] .
و سید مرتضی ؛ از زیاد بن عبدالله بکایی ، از محمّد بن اسحاق ، از ابان بن صالح نقل نموده : امیرالمؤمنین 7 نزد عثمان رفت ، از او خواست که عبیدالله کشته شود، و جز از علی 7 کسی با عثمان سخن نگفت .
حضرت علی 7 فرمود:
این فاسق خبیث را که مرد مسلمانی را کشته ، بکش .
عثمان گفت : دیروز پدر او را کشتند، امروز من او را بکشم ؟!
(امیرالمؤمنین) امام علی 7 چون چشمش به عبیدالله افتاد فرمود:
ای فاسق ؛ به خدا سوگند؛ اگر روزی قدرت یابم تو را میکشم .
عبیدالله در زمان حکومت امام 7 نزد معاویه رفت .
بنابر نقل دیگری از مدینه بیرون رفت و در کوفه ساکن شد. و عثمان به او خانه و زمین بخشید[6] ![7]
شورش علیه عثمان/ص 13/(728)
در کوفه همچون دیگر شهرها و استانهای کشور اسلامی ، علیه حکومت مرکزی حرکتی ایجاد شده بود، و هیأتی به عنوان نمایندگان مردم ، برای طرح خواستههای مسلمانان ، از کوفه عازم مدینه شد، ولی در مدینه ، دستگاه خلافت ، روی خوشی به آنها نشان نداد، تا اینکه (امیرالمؤمنین) علی 7 وساطت کرد، و در دیداری که با خلیفه داشتند عثمان قول داد که به خواستههای آنان رسیدگی شود.
این هیأت هنوز از مدینه دور نشده بود که عثمان به معاویه دستور دستگیری آنان را داد، و آنها توسّط مأموران معاویه ، بازداشت شده و به زندان افتادند. پس از مدّتی از زندان آزاد شدند و دوباره به مدینه بازگشتند در حالیکه این دفعه ، خود را برای هر نوع مبارزهای با دستگاه خلافت آماده نموده بودند.
امّا خواستههای آنان بدین شرح بود:
الف ـ دور ساختن افراد فرصتطلب از دستگاه خلافت کسانی که اطراف خلیفه را گرفته بودند و زمام امور را در دست داشتند بخصوص مروان بن حکم .
ب ـ بازگشت تقسیم بیتالمال بر سنّت پیامبر که در زمان خلیفه دوّم منسوخ شده بود و روش جدیدی اتّخاذ گردیده بود.
ج ـ قطع دست آزمندان قریش از بیتالمال .
د ـ تعیین حدود و میزان صلاحیت ولاة و استانداران نسبت به تصرّف در اموال مسلمین و مقید ساختن موارد دخالت آنان در خراج و اموال عمومی .
ه ـ جلوگیری از ستم امرا و حکام بر رعایا و خوار داشتن توده مردم .
از استانها و شهرهای دیگر هم ، گروههایی زیر پوشش انجام مراسم حجّ ، به سمت مدینه حرکت کردند و شهر مدینه پر از جمعیتی شد که در ظاهر، پیش
از مراسم حج به زیارت مرقد پیامبر آمده بودند، ولی در پنهان روزهای پرآشوب ، و برخوردهای خونینی در پیش داشت .
گروههایی که از سراسر کشور، در مدینه گرد آمده بودند، از ظلم و ستم حکام و امراء و حیف و میل بیت المال مسلمین سخنها داشتند، و هر لحظه آتش خشم مردم شعلهورتر میشد، و انتقادات به هیأت حاکمه ، همچون هیزم خشکی که بر آتش افروخته افکنند، آتش خشم مردم را شعلهورتر میساخت . حضرت علی 7 از جریان آگاه شد و برای جلوگیری از خطری که هر لحظه احتمال وقوعش میرفت ، نزد عثمان رفت و خطاب به او فرمود:
مردم پشت سر من هستند، و درباره تو با من سخن گفتند، به خدا سوگند؛ نمیدانم به تو چه بگویم ، چون مطلبی نیست که من از آن مطّلع باشم و تو بیخبر باشی ، هر چه ما میدانیم تو هم میدانی ، و ما بر امری پیشی نداشتهایم تا از آن مطّلعت سازیم ، و نه مطلبی خصوصی در میان بوده ، تا با تو در میان نهیم ، تو خود جزء صحابه پیامبر بودهای ، و ابوبکر و عمر در عمل به حقّ از تو سزاوارتر نبودند.
بعد فرمود :
از خدا بترس ، و خود را به خطر میفکن ، تو کسی نیستی که به خاطر کوری ، کسی راهنمایت باشد، و یا به خاطر جهل ، مطلبی را به تو تذکر دهد. (بلکه خود از تمام قضایا باخبر بوده و فساد اطرافیانت بر تو پوشیده نیست) و راه روشن و آشکار است .
ولی عثمان در جواب درخواستها، تعلّل میورزید و تصمیمی اتّخاذ نمیکرد و گاهی هم که به خود میآمد و بر اثر شنیدن نصایح حضرت علی 7 تصمیم به اصلاح امور میگرفت ، اطرافیانش او را وسوسه کرده و از راه بازمیداشتند.
از جمله اموری که امام 7 به عثمان تذکر میداد جریان معاویه بود که میفرمود :
معاویه بدون مشورت با تو، و به دستور تو کارهایی در شام انجام میدهد، و تو باخبری و دم برنمیآوری ، و کارهای خلافش را به تو منسوب میسازد، و تو انکار مینمایی .
ولی اطرافیان خلیفه ، پیوسته او را علیه حضرت علی 7 تحریک کرده ، و چنین وانمود میکردند که امام 7 به خاطر مسایل شخصی و حسادت ، اینگونه سخنها بر زبان میآورد. و به او میگفتند: تو خود میبینی که علی 7 با اینکه تو امام او بوده و بزرگتر او هستی و پسر عمّ او میباشی ، با تو اینچنین رفتار میکند، حال درباره کسی که اینجا نیست که از خود دفاع کند معلوم است چه سخنها خواهد گفت !
اینجا بود که کار امام 7 مشکل میشد، و رفت و آمدها نتیجهای نمیداد لذا میفرمود:
عثمان نمیخواهد کسی او را نصیحت کند، گروهی مردم خیانتپیشه را گرد خود جمعآوری نموده که هر یک از آنها قسمتی از سرزمین اسلامی را در اختیار خود گرفته ، خراجش را صرف عیش و عشرت خود میسازند، و اهلش را ذلیل حکم خود مینمایند.
امّا در این کشاکش ، عمروعاص که از عثمان دلخوشی نداشت ، بیکار ننشسته و تا حدّ امکان مردم را علیه عثمان تحریک میکرد و علنآ مردم را به مخالفت با او دعوت مینمود، و مطالب را که در داخل خانه عثمان بین او و اطرافیانش میگذشت ، به مردم خبر میداد، و احدی را نمیدید مگر این که او را برای مبارزه با دستگاه خلافت بسیج میکرد، و جو را آماده قیام علیه عثمان مینمود تا جایی که خود میگفت :
من ابو عبدالله هستم ، اگر جراحتی پدید آوردم ، آن را نیشتر خواهم زد، اگر چوپانی را ببینم ، او را علیه عثمان تحریک خواهم نمود.
و آنگاه که عثمان او و چند نفر دیگر را برای مشاوره دعوت کرد، خطاب به عثمان گفت : تو با مردم کاری کردی که آنان خوش نداشتند، تصمیم بگیر که از
این راه بازگشته و به راه عدل و انصاف قدم نهی ، اگر این را نمیخواهی ، تصمیم به کنارهگیری از خلافت بگیر، و اگر این را هم نمیپذیری باید تصمیمی جدّی بگیری ، و در راه اجرای آن از هیچ چیز پروا نداشته باشی .
و آنگاه که عثمان ، در میان انبوه مردم خشمگین سخن میگفت ، او از میان جمعیت فریاد برآورد: یا امیرالمؤمنین ! تو بر راه ناشایستهای قدم نهادی ، و ما هم به دنبال تو آمدیم . تو توبه کن ، ما هم توبه میکنیم .
امّا عایشه در هنگام نماز، پیراهن پیامبر را بر دست میگرفت ، و خطاب به مردم خشمگین ، فریاد میزد: این پیراهن پیامبر است که هنوز کهنه نشده ، ولی سنّت او متروک گشته است .
طلحه و زبیر هم ، از نظر مالی شورشیان را یاری میدادند و به آنها کمک میکردند.
در چنین شرایطی بود که هر روز وضع متشنّجتر میشد، و مردمی که در مدینه گرد آمده بودند هر لحظه برافروختهتر میشدند، و هر آن احتمال میرفت که انفجاری رخ داده و جامعه را درهم ریزد.
در این میان ، تنها حضرت علی 7 بود که تمام سعی و کوشش خود را صرف این میکرد که از بروز فتنه و آشوب جلوگیری کند، لذا برای آخرین بار، از مردم سه روز مهلت خواست که عثمان در ظرف این سه روز به درخواستهای آنان پاسخ دهد، و عوامل نارضایتی را از بین ببرد.
چون مدّت سپری شد، و کاری انجام نگرفت ، بنا به تعبیر موّرخین ، مردم چون کوره در برابر خانه عثمان گرد آمدند، عثمان به مروان گفت : برو و با اینها سخن بگو که من خود از روبرو شدن با آنها شرم دارم .
مروان از خانه خارج شد در حالیکه مردمان بر سر و دوش یکدیگر بالا میرفتند، خطاب به مردم گفت : چه میخواهید که جمع شدهاید، مثل این که برای غارت گرد آمدهاید، زشت باد این چهرهها، هر یک گوش دیگری را گرفته است آمدهاید که حکومت را از دست ما خارج کنید، از اینجا دور
شوید، به خدا سوگند؛ اگر قصد بدی نسبت به ما داشته باشید، ما هم آن را بیجواب نخواهیم گذاشت و کاری خواهیم کرد که شما را خوش نخواهد آمد، به خانههایتان برگردید. به خدا سوگند؛ ما با قدرتی که در اختیار داریم مغلوب شما نخواهیم شد.
این سخنان ، که سر تا پا نشانه کوتاهفکری و حماقت گوینده آن بود، کار خود را کرد و همچون جرقّهای که به انبار باروت نزدیک شود، آتش خشم مردم را شعلهور ساخت و کاری که میرفت با صلح و صفا پایان پذیرد، به خشونت کشیده شد، و سر رشته کار از دست حضرت علی 7 که سعی در فرونشانیدن آتش خشم مردم ، و آرامش جامعه داشت خارج شد و معلوم گشت که سخن حضرت علی 7 بیهوده نبود که خطاب به عثمان فرمود :
نه تو از مروان خشنود هستی ، و نه او از تو راضی خواهد شد، مگر به اینکه تو هم از دینت منحرف شوی و هم به عقلت پشت پا زنی ، و چون شتری که از دشمن به غارت گرفته شده ، گردی که به هر کجا که بخواهد تو را ببرد، به خدا سوگند؛ مروان نه دینی دارد و نه صاحب رأی و نظری صائب است . به خدا سوگند؛ میبینم او را که تو را در فتنهای وارد کند و توان اینکه تو را از آن مهلکه نجات دهد، نداشه باشد، و من پس از این دیگر، نزد تو نخواهم آمد که تو شرف خود را بر باد دادی و مغلوب گشتی .[8]
حرکت مصریان/ص 18/(728)
در این خصوص که آن قیام همگانی ، که به کشتهشدن عثمان منجر گردید، چگونه شکل گرفت و یا لااقلّ آیا این حرکت با نقشه و برنامه بود، یا اینکه نارضایتی مردم ، به صورت انفجاری ، آن حرکت را پدید آورد، اطّلاعی در
دست نیست . چیزی که معلوم است این است که از بزرگان صحابه پیامبر، نامههایی برای مردم شهرها و استانهای کشور اسلامی نوشته میشد، و در آن نامهها قید میگردید که جهاد حقیقی که به خاطر اسلام ، انجام میگیرد، در این شرایط در فتح شهرها و کشورها نیست ، بلکه در مقاومت در برابر حکومت منحرف ، و از بینبردن آن ، و اقامه حکومتی جدید، بر اساس کتاب خدا، و سنّت پیامبر میباشد.
احتمال دارد که این نامهها، در مجالس و محافل ، یا در اجتماعات سرّی قرائت میشده است ، و این کار اثر معنوی بزرگی ، بر روی مردم داشت ؛ چرا که امضاء کنندگان آن نامهها، از نظر قدرت و منزلت ، لااقلّ در سطح عثمان بودند.
امّا کیفیت سفر مصریان ، به مدینه حکایت از برنامهای حسابشده میکند؛ به طوری که خلیفه فرصت اینکه از معاویه ، و یا دیگر استاندارانش کمک نظامی بخواهد، پیدا نمیکند.
تاریخ مینویسد که مصریان ، به بهانه انجام عمره روانه حجاز گشتند، ولی به مدینه وارد شدند، تعداد اینان نزدیک به هزار نفر بود.
این هیأت ، در مدینه با عثمان گفتگوهایی داشت و او قول داد که به زودی اشتباهاتی که از او سر زده ، جبران کند و ولاة و فرماندارانی که ثروت مسلمین را به یغما بردهاند، و حقوق مردم را پایمال نمودهاند، بر کنار نماید. هیأت ، با امید به انجام وعدههای خلیفه ، از مدینه خارج شده و عازم مصر گشت .
امّا از سوی دیگر، پس از اینکه عثمان ، به مصریان قول داد که برای اصلاح امور دست به اقداماتی خواهد زد، وزیر مشاور و منشی مخصوص خلیفه ، یعنی مروان بن حکم او را از این کار منصرف نمود. مروان فرزند کسی است که به جنگ با پیامبر برخاسته بود، و رسول خدا 6 از او آزار و اذیت فراوان دید؛ به طوری که پس از این هم که مسلمان شد، رسول خدا 6 دستور داد که تا زنده هستم نباید او ساکن مدینه گردد؛ زیرا پس از مسلمانشدنش هم ،
دست از آزار و اذیت پیامبر برنمیداشت .
به هر حال ، یا مروان او را از انجام وعدههایش باز داشت ، و یا اینکه خود عثمان با این وعدهها خواست آبی بر آتش ریخته باشد، و در پرتو این آرامش موقّت چارهای برای اوضاع متشنّج آن روز بیندیشد.
شاید هم او چنین میپنداشت ، که این انقلاب و شورش دوامی نیاورده به زودی فروکش خواهد کرد، یا تصمیم داشت با سرکوب زعماء و رهبران جنبش ، آرامش را به جامعه بازگرداند.
به هر حال ، هیأت مصری در بین راه ، غلام خاصّ خلیفه را که عازم مصر بود، دستگیر کردند و از او نامهای بدست آمد که در آن نامه ، عثمان از استاندارش در مصر مجازات رهبران جنبش را خواستار شده بود.
امّا این که چرا عثمان اینگونه عمل کرد، علّتش آنست که برای اوّلین بار بود که معترضین به صورت دستهجمعی به حضورش میرسیدند و افرادی که تودههای مردم پشتیبانشان بودند در مقابل او قرار میگرفتند، در اینجا دو راه بیشتر نبود؛ یا میبایست به خواستههای آنان گردن نهد، و در این صورت نمیتوانست برای حمایت خویش در برابر انقلابیون به دستگاههای اجرایی متوسّل شود، و اگر به مشورت مروان حکم و امثال او گوش فرا میداد، میبایست از وعدههایی که به هیأت مصر داده ، عدول نموده و امور را بر همان مسیر سابق باقی گذارد.
و این کاری بود که واقع شد، و عثمان انتخاب کرد، لذا میبایست هر چه زودتر خود را از خطر انقلابی که در شرف تکوین بود، و آثار و علائمش به چشم میخورد نجات دهد.
شاید هم آن زمان که عثمان این راه را انتخاب کرد، تصوّر نمیکرد که انقلاب تا آن حدّ پیش برود و معتقد بود که هر گاه کار مشکل شود و از ناحیه انقلابیون ، خطری جدّی متوجّه او گردید، معاویه و عبدالله بن ابی سرح و دیگران او را از مهلکه نجات خواهند داد.
بعضی ، وجود چنین نامهای را بعید دانستهاند، ولی به عقیده ما از مردی چون عثمان که مسلمان والامقامی چون ابوذر را تبعید کرد و دستور به ضرب و جرح بزرگان صحابه که زبان به انتقاد از او میگشودند میداد، و بعضی از آنها را به شام نزد معاویه میفرستاد تا او آنان را عقوبت کند، یا نزد عبدالرحمان بن خالد میفرستاد تا شوکت آنان را درهم شکسته و آنان را خوار و زبون سازد، صدور چنین نامهای بعید نخواهد بود.
به هر حال ، مصریان که از انجام وعدههای خلیفه مأیوس گشتند، اهل کوفه هم گرچه توانسته بودند عامل خلیفه را معزول ساخته و ابوموسی اشعری را به جای او منصوب سازند، امّا خواستههای فراوان دیگری هم داشتند که آنان هم مثل مصریان ، اقدامی برای انجام خواستههای خود مشاهده نکردند، و چون از ماجرای هیأت مصری با عثمان باخبر شدند، آماده حرکت به سوی مدینه شدند. پس از ورود به مدینه ، جملگی بر این امر متّفق شدند که عثمان را از خلافت خلع ، و دیگری را برای زعامت و رهبری ، انتخاب نمایند.[9]
شورش علیه عثمان/ص 21/(728)
وضع بر همین منوال بود تا این که ، روزی عثمان بر منبر رفت ، تا برای انقلابیون سخن بگوید. از پای منبر جمعی به وی اعتراض نمودند، در اینجا عدّهای از اطرافیان خلیفه ، به دفاع از وی پرداخته و به خشونت متوسّل شدند. در این هنگام نزاع بالا گرفت و بعضی به جان بعضی دیگر افتاده تا آنجا که عثمان غش کرد و اطرافیانش او را به خانهاش بردند. انقلابیون خانه وی را محاصره کرده و همین محاصره بود که عاقبت به قتل عثمان منجر گردید.
این بدیهی است که انقلاب وقتی به راه افتاد، کسی نمیتواند آن را کنترل کند و واقعه قتل عثمان هم ، به همین خاطر اتّفاق افتاد؛ با اینکه حضرت علی 7 سعی بسیار داشت که کار به برخوردهای تند نکشد، و خلیفه مسلمین به قتل نرسد؛ چرا که این کار، هم عواقب وخیمی به دنبال داشت و هم ممکن بود که در جامعه اسلامی سنّتی شود و لذا دو فرزندش امام حسن و امام حسین 8 را برای محافظت از جان خلیفه ، به خانه عثمان فرستاد، ولی از آنجا که رشته امور از هم گسسته شده بود، و انقلابیون تابع هیچ نظم و قانونی نبودند، کوششهای امام 7 به نتیجه نرسید، و عثمان به دست انقلابیون به قتل رسید.[10]
عوامل شورش علیه عثمان/ص 22/(728)
امّا عواملی که به قیام علیه عثمان انجامید متعدّد است ، که بعضی از این عوامل زیر پوشش خروج عثمان و همکارانش بر اصول اسلامی پنهان گشته بود، امّا این مطلب که خروج عثمان بر اصول اسلامی باشد شعارِ عمومی انقلاب بود که مردم مدینه در مناقشه خود با عثمان در مسجد پیامبر، به همین موضوع تکیه کردند و هیأتی که از مصر به مدینه آمده بود، در مرتبه اوّل در دیدار با عثمان به همین معنا اشاره نموده و از او خواستند که حق را بپا دارد، و از مبانی و اصولِ اسلام پیروی کند.
شعار عمومی ، شعار «بازگشت به مبادی و اصولِ صحیح اسلامی» بود که عبارت است از رسانیدن هر ذیحقّی به حقّ خود و تساوی مسلمانان در حقوق ، و عدالتِ اجتماعی اسلام که در ابتدا رسول خدا 6 برنامه کارش را بر آن قرار داده بود و حضرت علی بن ابی طالب 7 و پیروانش به پیادهکردن همان برنامه دعوت میکردند.
این ها شعارِ انقلاب بود و در هر فرصتی که بین انقلابیون و عثمان مذاکرهای صورت میگرفت همین مسائل مطرح میشد؛ بلکه تاریخ ، بسیاری از مناقشاتی که بین عثمان و ابوذر غفاری در رابطه با عدالتِ اجتماعی اسلام پیش آمده است برای ما حفظ نموده ؛ همانگونه که آنچه که بین حضرت علی بن ابی طالب 7 و عثمان در این زمینه ردّ و بدل شده و همین طور مناقشاتی که بین عمّار یاسر و عبدالله بن مسعود، و غیر این ها از بزرگانِ اُمّت اسلامی و بین عثمان انجام گرفته برای ما باقی مانده است .
این ، همان معنای عامّی بود که انقلاب بر گرد محور آن میچرخید و تحقّق آن ، خواسته عموم مسلمانان بود، ولی باید توجّه داشت که تحت همین عنوان ، اغراض و خواستههای دیگری هم بود که صاحبان آن اغراض ، با پیروان این نظریه در ساقط کردن عثمان موافق ، ولی در تحقّقِ عدالت
اجتماعی با آنها همراه نبودند.
در بین کسانی که علیه خلیفه دست به کار شده بودند افرادی دیده میشوند که نه به خاطر مصالح عمومی ، بلکه به خاطر اینکه خودمحوری بنیامیه موجب شده بود که آنها از مشاغل و پستهای مهمّ کنار گذاشته شوند، با انقلابیون همصدا شده بودند از جمله عمرو بن عاص بود که از استانداری مصر معزول ، و به جای او عبدالله بن سعد بن ابی سرح که از نزدیکان عثمان بود منصوب شده بود؛ احدی حتّی گمان این که عمرو بن عاص با حضرت علی 7 و پیروانش همسو و موافق باشد نمیبرد، و موضعگیریهای بعدی او، به خوبی نشان داد که او در فعّالیتهایش علیه عثمان به دنبال تحقّق یک آرمان اجتماعی نبوده است .
از آن طرف معاویة بن ابی سفیان بود که از یاری عثمان خودداری کرد تا او به قتل رسید و این عمل او، وی را برای همیشه زیر سئوال برده است . آیا این خودداری از کمک و یاری عثمان از روی حساب و نقشه بود تا از خلافت دری به روی وی گشوده شود و یا این که نتیجه عدم ارزیابی صحیح او از امور بود؟
همچنین از جمله کسانی که علیه عثمان فعّالیت میکردند طلحه و زبیر بودند که به خلافت طمع بسته و به فرماندهان سپاه اسلام در مرزها نامه مینوشتند که به مدینه بازگردند؛ چرا که جهاد در راه خدا در مدینه برای قلع و قمع عثمان ، از فتح و جهاد در مرزهای کشور اسلامی (به عقیده آنها) واجبتر بود.
و کسانی دیگر با انگیزههای مختلفی که بسیاری از آنها با آن شعار عمومی که محور انقلاب بود همسو و همراه نبودند، ولی به هر حال همه این دستهها و گروهها به گرد پرچم انقلاب جمع گشتند، و برای خلع عثمان از خلافت دست در دست یکدیگر نهادند، و هر یک از اینها در این فکر بود که از آن موجِ
انقلابی بنیانکن که در مدینه پدید آمده بود به نفع خود استفاده کند.[11]
خلافت عثمان/ص 25/(728)
روز چهارم ماه محرّم :
اوّل خلافت عثمان است . بدانکه گاهی که عمر بن خطّاب در جناح سفر آخرت بود، امر خلافت را در میان شش نفر به شورا افکند و مدّت آن را سه روز قرار داد. پس از آنکه عمر در سلخ ماه ذی الحجّة درگذشت تا سه روز کار خلافت به جهت شوری تأخیر افتاد و عاقبت بر عثمان قرار گرفت . پس روز چهارم عثمان لباس خلافت بر تن پوشید و مورّخین ثبت کردهاند که بعد از استقرار امر خلافت بر عثمان به سرای خویش آمد. جماعت بنیامیه ، صغیر و کبیر به شادمانی گرد او فراهم شدند و در خانه را از بیگانگان مسدود داشتند. در این وقت ابوسفیان بانگ برداشت که آیا غیر از بنیامیه کس دیگر در این سرای میباشد؟ گفتند: نه . گفت : ای جماعت بنیامیه ؛ از در نشاط و بازی ، این منصب خلافت را مانند گوی در میان خود، دست به دست دهید. قسم به آن که ابوسفیان را سوگند به او رواست که نه عذابی است و نه حسابی و نه بهشتی است و نه جهنّمی و نه حشری است و نه قیامتی .
عثمان چون این کلمات را شنید، بیمناک شد که اگر این کلمات گوشزد مسلمانان شود، فتنهای بزرگ پدید آید. فرمان داد تا او را از مجلس بیرون کردند. گویند: اوّل مسامحتی بود از عثمان در اجرای حکم خداوند؛ چرا که حکم مرتدّ قتل است نه اخراج از مجلس .
بالجمله ، پس از آن عبدالرحمان بن عوف بر عثمان وارد شد و عثمان را امر کرد به مسجد رود و بر منبر صعود کند. عثمان به مسجد رفت و بر منبر صعود کرد و خواست تا خطبهای ایراد کند، راه سخن بر او مسدود شد و نتوانست چیزی بگوید. لاجرم گفت : ای مردم ؛ همانا ابوبکر و عمر ساخته این مقام میشدند و از آن پیش که بالای منبر شوند خطبهای پرداخته و ازبر میکردند و بر بالای منبر قرائت میکردند و من تدارک این کار نکردم و عاجز ماندم و شما
آن را خرده نگیرید؛ چرا که احتیاج شما به امام عادل[12] افزون است از امام
خطیب و زود باشد که خطبهها بر حسب مراد اصغا نمائید. این کلمات بگفت و از منبر فرود آمد و به سرای خویش رفت .
در روایت «روضة الأحباب» است که عثمان در اوّل جمعه از خلافت خویش بر منبر رفت . راه سخن بر او بسته شد و نتوانست اداء خطبه کند، لاجرم ترک خطبه کرد و این کلمات بگفت و از منبر فرود آمد:
بسم الله الرحمن الرحیم ، أیها الناس سیجعل الله بعد عسر یسرآ وبعدعی نطقآ وأنّکم إلی امام فعّال أحوج منکم إلی إمام قوّال ، أقول قولی وأستغفر الله لی ولکم .[13]
قتل عثمان یا حدیث اصحابی کالنجوم/ص 27/(728)
در «قصص العلماء» از سید نعمت الله جزایری نقل است که عالمی سنّی از شیخ سئوال کرد: چرا شیعه قتل عثمان را جایز میدانند با این که او از اکابر اصحاب است و پیغمبر فرمود: اصحاب من مانند ستارگانند، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت مییابید؟
شیخ گفت : به همین حدیث قتل او را جایز دانستهاند؛ چرا که کشندگان او از اصحاب پیغمبر بودند، چون مرتکب قتل او شدند، دانستیم که آن جایز بود.[14]
نامه مخفیانه عثمان/ص 28/(728)
(بیست و هشتم ماه شوّال): منع عثمان را از نماز چنان که در «وقایع الشهور» است .
در ابتدا مردم علیه عثمان شورش نموده بودند ولی با کمک (امیرالمؤمنین) علی 7 فرو نشست و مردم به خانههای خود بازگشته بودند، در حالی که از این ماجرا عدّهای ناراحت و عدّهای خشنود بودند.
آنان که از کوفه و بصره و مصر آمده بودند راه شهر خود را پیش گرفتند ولی هنوز به شهرهای خود نرسیده بودند که خبری در میان مردم پخش شد و آن این که مصریان پس از حرکت از مدینه در سه منزلی راه به غلامی برخوردند که شتابان با شتری راهوار به قافله آنها رسید و از آنان گذشت . حرکت شتابزده او بدگمانی افراد را برانگیخت و به فکر افتادند که باید رازی در میان باشد، غلام را دستگیر کرده پس از بازجویی معلوم شد یکی از غلامان ویژه عثمان است و در جستجوی او چیزی نیافتند تا این که ظرف آب وی را شکافتند و از میان آن شیشهای یافتند که سر آن مهر و موم شده بود، شیشه را شکستند از میان آن نامهای درآوردند که چنین نوشته بود:
بسم الله الرّحمن الرّحیم ، از عبدالله عثمان بن عفّان خلیفه مسلمین به عبدالله بن ابی سرح ، امّا بعد فرمان من این است که چون عمرو الخزاعی به نزد تو آید بیدرنگ سر از تن او برگیر و سه تن دیگر همراهان او را دست و پای از چپ و راست قطع کن و بگذار تا در خون خود بغلطند و جان بدهند، آنگاه جسد ایشان را از درختان خرما بیاویز و منشور نامه مرا که در دست محمّد بن ابی بکر است وقعی نگذار. اگر توانستی به حیات او نیز خاتمه بده و بدان که تو بر سر کار و شغل خود برقرار و مستقرّ هستی و به مراد خاطر در مصر حکومت کن .
این نامه همه را مبهوت ساخت و همگی تصمیم گرفتند به مدینه برگردند و کار عثمان را بسازند و مخالفان دیگر همچون قبیله بنیسلیم و مخزوم و بنیغفّار به آنان ملحق شدند و نزد (امیرالمؤمنین) علی 7 رفته نامه آن قاصد را به آن حضرت دادند و به همراه ایشان به خانه عثمان رفتند و او را سرزنش کردند.
عثمان بر فراز منبر در مسجد تمام ماجرای نامه و مهر و فرستادن غلام را انکار نمود و در مسجد جنجالی برپا گشت . مردم به عثمان پرخاش کردند و وی بر روی منبر غش کرد و با حالت اغماء او را به منزل بردند، مردم گرداگرد خانه او انبوه شدند و رفت و آمد را به منزل او بریدند و رفت و آمدها را زیر نظر داشتند و آب را بر منزل او قطع کردند.
عثمان کسان خود را به منزل (امیرالمؤمنین) علی 7 فرستاد و از ایشان درخواست آب کرد و آن حضرت به وسیله خویشان بنیهاشم خود آب به منزل او رساند.
در این وضع ، عثمان چندین بار بر بام منزل خود آمد و با مردم سخن گفت و کارهایی که به او نسبت میدادند را از خود دور و به گردان اطرافیان میانداخت و سوابق خود را نزد رسول خدا 6 یادآور میشد. و کوشید تا مردم را از دشمنی بازدارد و اعلام کرد هر آنچه گویید من آن کنم ولی اثر نداشت و حصار خانه او تنگتر شد.
به ناچار عبدالله بن سلام را برای نرم کردن مردم فرستاد ولی سودی نبخشید و بعد از آن دست به دامان عایشه شد ولی عایشه نیز به واسطه رنجش خاطری که از او پیدا کرده بود ـ و گفتند به خاطر قطع مقرّری او بود که دو خلیفه پیش برایش معین کرده بودند ـ حاضر نشد در خاموشی این آتش اقدام کند و گفت : من عازم رفتن به مکه هستم و نمیتوانم در چنین وضعی در مدینه بمانم و راه مکه را در پیش گرفت . بالأخره چندی نپایید که مردم به خانه وی
حملهور شدند و او را کشتند.[15]
جنایات عثمان/ص 31/(728)
اوّل قدمی که برخلاف سنّت رسول اکرم 6 و طریقه شیخین برداشت بنابر آنچه مورّخین مفصّلا نوشتهاند و مسعودی محدّث و مورّخ معروف مقبول الفریقین در «مروج الذهب: 1/433» مختصرآ ذکر نموده ، خانهای از سنگ و کاس بنا کرد و درهای او را از ساج و سرو قرار داد و اموال بسیار جمع نمود که علاوه بر آنچه در زمان حیاتش بذل و بخششهای بیجا به بنیامیه و دیگران نمود (مانند آن که خمس بلاد ارمنیه را که در زمان او فتح شد (بدون هیچ مجوّز شرعی) به مروان ملعون واگذار کرد، به علاوه صد هزار درهم از بیت المال ، و چهار صد هزار درهم به عبدالله بن خالد، و صد هزار درهم به حکم ابن ابی العاص ملعون و طرید رسول الله 6، و دویست هزار درهم به ابی سفیان از بیت المال واگذار نمود؛ (چنانچه ابن ابی الحدید هم در «شرح نهج البلاغه : 1/68» ثبت نموده) و روزی که او را کشتند در نزد خزانهدار شخصی خود یکصد و پنجاه هزار دینار و دو کرور درهم وجه نقد موجود بود غیر از املاک او در وادی القری و حنین که آنها یکصد هزار دینار بود و گاو گوسفند و شتر که در بیابانها بیحساب داشت !.
همین عمل او سبب شد که تمام بزرگان از بنیامیه و غیره را که روی کار آورده بود ازید از آنچه او داشت تهیه نمودند و به غارت اموال مردم مشغول شدند.[16]
اعمال زشت عثمان/ص 32/(728)
حکم بن ابی العاص عموی خلیفه عثمان بود بنابر آنچه طبری ، و ابن اثیر و بلاذری در ص 17 جلد پنجم انساب نوشتهاند در جاهلیت همسایه رسول الله 6 بود و بسیار آن حضرت را اذیت مینمود؛ مخصوصآ بعد از بعثت . و بعد از فتح مکه به مدینه آمد و ظاهرآ اسلام قبول نمود ولی پیوسته آن حضرت را در میان جامعه تحقیر مینمود، وقتی حضرت حرکت میکرد در عقب آن حضرت میآمد و با چشم و دماغ و دهان و دست شکلک درمیآورد و به طریق تقلید، آن حضرت را آزار میداد؛ حتّی در نماز با انگشت تحقیر به آن حضرت اشاره مینمود فلذا در اثر نفرین آن حضرت به همان حالت تشنّج باقی ماند؛ به علاوه بُله و نیمه مجنون شد.
روزی به منزل آن حضرت رفت حضرت از حجره بیرون آمد فرمود: کسی از طرف او عذرخواهی نکند، بایستی خودش و فرزندانش مروان و دیگران از مدینه بیرون روند. فلذا به امر آن حضرت فوری آنها را به طائف تبعید نمودند. در زمان خلافت ابیبکر و عمر، عثمان شفاعت نمود که چون حکم عموی من است اجازه دهید به مدینه برگردد، آنها قبول ننمودند و گفتند : طرید و تبعیدشده رسول الله را برنمیگردانیم .
چون عثمان خود به خلافت رسید آنها را برگرداند، هر چند مردم و اصحاب رسول الله اعتراض کردند اعتنا ننموده به علاوه مورد اکرام و بذل و بخشش خود قرار داد و مروان را پیشکار و رئیس دربار خلافت قرار داد و تمام اشرار بنیامیه را به دور خود جمع و مأموریتهای بزرگ و پستهای حسّاس را به آنها واگذار نمود که آنها بر حسب پیشبینی عمر خلیفه دوّم سبب بدبختی او گردیدند. که از جلمه آنها ولید بن عقبة بن ابی معیط بود که او را به ولایت و امارت کوفه فرستاد. ولید کسی است که بنا به روایت مسعودی در جلد اوّل مروج الذهب ذیل حالات عثمان ، پیغمبر6 درباره او فرموده بود: «إنّه من أهل النار»؛ یعنی او اهل آتش است و در فسق و فجور به
منتها درجه متجاهر بود که مسعودی در «مروج الذهب»، ابوالفداء در تاریخ خود، سیوطی در «تاریخ الخلفاء ص 104» و ابوالفرج در «اغانی : 4/178»، و احمد در «مسند: 1/144»، و طبری در «تاریخ : 5/60»، و بیهقی در «سنن : 8/318»، و ابن اثیر در «کامل : 3/42»، و یعقوبی در «تاریخ : 2/142»، و ابن اثیر در «اسد الغابة : 5/91»، و دیگران مینویسند: در ایام امارت کوفه شبی تا صبح مجلس عیش داشت و صبح که صدای مؤذّن برخاست در حالت مستی در محراب مسجد رفت و با مردم نماز صبح را چهار رکعت بجای آورد آنگاه به مردم گفت : اگر میل دارید برای شما بیشتر بخوانم .
و نیز بعض از آنها مینویسند: در محراب قی و استفراغ نمود که تمام مردم متأذّی گردیده شکایت به عثمان بردند.
و از جمله آنها معاویه معلوم الحال بود که او را والی شام نمود و سعید بن عاص را بعد از ولید به کوفه فرستاد که در اثر عملیات آنها در تمام بلاد مسلمین ظلم و فساد به حدّ افراط رسید، فریادها بلند شد و هر کس از هر کجا آمد نامه تظلّم آورد به دربار خلافت طردش نمودند.
همین اعمال و رفتار او که برخلاف رویه و رفتار رسول اکرم 6 حتّی برخلاف طریقه و مشی ابی بکر و عمر ظاهر و بارز گردید سبب شد که خون مردم به جوش آمد نهضت ملّی تشکیل و شد آنچه شد.
قطعآ مسئول قتل و بدبختی او خودش بود که در کارهای خود تجدید نظر ننموده و به نصایح مولانا امیرالمؤمنین 7 گوش نداد و فریب خودنمائیهای اطرافیان خود از بنیامیه را خورد تا عاقبت جان خود را بر سر دوستی آنها گذارد.[17]
قاتل عثمان/ص 34/(728)
وقتی سید مرتضی رضوان الله علیه در مقام مناظره با جمعی از اهل سنّت فرمود: روایاتی که شما در فضل مشایخ خود روایت میکنید بیاصل و موضوع است ، گفتند: چگونه میشود کسی بتواند دروغ بر رسول خدا 6 ببندد؟
سید فرمود: وارد شده از رسول خدا 6 که فرمود: در حال حیات خود نزدیک است بسیار شوند دروغ گویندگان بر من و راویان بعد از وفات من ، پس کسی که دروغ بگوید عمدآ بر من پس البتّه مهیا میشود محلّ نشستن او در آتش ، پس این حدیث یا راست است یا دروغ و به هر دو تقدیر مطلوب ما حاصل است .
حکایت منقول از صاحب «إحقاق الحق» و «حقّ الیقین» مجلسی ؛: وقتی علماء ماوراء النّهر در زمان دولت امیرتیمور محضری نوشتند مشتمل بر این که واجب است بر تمام مردم که دشمن بدارند علی بن ابی طالب 7 را هر چند به قدر یک جو بوده باشد؛ زیرا که علی 7 راضی بود به قتل عثمان !
به امیر تیمور تکلیف کردند که این محضر را به تمام ممالک منتشر سازد.
امیر فرمود: انتشار این محضر موقوف است به اینکه شیخ زین الدین ابابکر تایبادی با شما موافقت کند.
پس محضر را به نزد او فرستادند، به پشت آن نوشت: وای بر حال عثمان اگر علی بن ابی طالب 7 به کشتن او فتوا داده باشد.
امیر را نوشته خوش آمد و محضر را باطل و ابتر گردانید.[18]
پس از قتل عثمان/ص 35/(728)
علّامه مجلسی ؛ میفرماید: مدائنی در مقتل عثمان ، واقدی ، اعثم کوفی ، طبری ، ابن عبدالبر و سایر علماء ایشان در تواریخ و کتب خود ذکر کردهاند
که : بعد از کشتن عثمان سه روز اهل مدینه و اکابر صحابه او را در مزبله انداختند و مردم را از نماز بر او و غسل و دفن او منع مینمودند؛ حتّی آن که مروان و سه کس دیگر از ملازمانش او را میبردند که دفن کنند مردم مطّلع شدند و نعشش را سنگ باران کردند و بعد از سه روز حضرت امیر( 7) مردم را از ممانعت دفن او منع کردند، پس او را در شب برداشتند و بر مقبره یهودان دفن کردند.
و اکثر گفتند او را بیغسل و کفن دفن کردند و حضرت امیر 7 و احدی از صحابه کبار و مسلمانان در نماز او حاضر نشدند مگر چند نفر از موالیان او، و بعد از آن که معاویه والی شد دستور داد! دیواری که در میان آن مقبره و مقبره مسلمانان بود برداشتند و به امر او مسلمانان اموات خود را در حوالی قبر او دفن کردند تا متّصل به مقابر مسلمانان شد.[19]
امیرالمؤمنین 7 در هنگام محاصره عثمان/ص 36/(728)
ابن اثیر میگوید: گفته شده به هنگام محاصره عثمان ، علی 7 در خیبر بود و وقتی به مدینه آمد مردم گرد طلحه جمع شده بودند و او از کسانی بود که در این قضیه نقش داشت . وقتی علی 7 آمد عثمان نزد او فرستاد و گفت : من حقّ اسلام ، برادری ، خویشاوندی و دامادی پیامبر 6 را دارم اگر هم چنین نبود و ما در زمان جاهلیت بودیم ، باز هم برای خاندان عبد مناف ننگ بود که مردی از بنی تیم ـ یعنی طلحه ـ کار آنها را به دست گیرد.
علی 7 به او گفت : به زودی خبر به تو میرسد. سپس به سوی مسجد رفت و در راه اسامه را دید و بر دست او تکیه کرد تا به خانه طلحه وارد شد که با عدّهای از مردم خلوت کرده بود و به او گفت : طلحه ؛ اینچه کاری است که شروع کردهای ؟
طلحه جواب داد: یا اباالحسن ؛ بعد از مهار شدن چارپایان آمدی . علی 7 از آنجا بازگشت و به بیت المال رفت و گفت : باز کنید امّا کلید آن را نیافتند پس در را شکست و اموالی را به مردم داد، همگی از دور طلحه پراکنده شدند و او تنها ماند و عثمان از این کار خوشحال شد. پس از آن طلحه نزد عثمان بیامد و گفت : ای امیر مؤمنان ؛ کاری در نظر داشتم امّا خدا میان من و آن فاصله انداخت . عثمان در جواب گفت : به خدا سوگند؛ نیامدهای که توبه کنی بلکه شکست خورده آمدهای ، خدا به کار تو برسد ای طلحه .[20]
و در روایت دیگری عبدالله بن عباس بن ابی ربیعه میگوید: به نزد عثمان رفتم ، او دست مرا گرفت و نزدیک در برد و سخنانی را که از بالای در به گوش میرسید به من فهماند. بعضی از آنها میگفتند: منتظر چه هستید؟ و بعضی میگفتند: مهلت دهید به زودی برمیگردد. در همین حال ایستاده بودیم که
طلحه از آنجا گذشت و گفت : ابن عدیس کجاست ؟
ابن عدیس نزد او رفت و باهم نجوا کردند سپس بازگشت و به یارانش گفت : نگذارید کسی بر عثمان وارد شود یا از نزد او خارج گردد. عثمان به من گفت : طلحه به او چنین دستوری داده . خدایا شرّ طلحه را از من کفایت کن . اوست که این مردم را بر من تحریک کرده و علیه من برانگیخته است . به خدا آرزو دارم که از این قضیه به دور باشد و خونش ریخته شود[21] .[22]
طرفداری عثمان از ثروتمندان/ص 38/(728)
محقّقان معاصر عرب مانند طه حسین ، حبیب جنحانی و محمود اسماعیل عبدالرزاق ، عامل اصلی نفوذ خوارج را در مغرب و دیگر نقاط جهان اسلام ، تغییر ساختار اجتماعی و اقتصادی جامعه اسلامی در عصر عثمان میدانند. به تعبیر طه حسین ، عثمان با تشکیل یک طبقه سرمایهدار و اشراف و استمداد از آنها در امور دولتی ، همه آنچه را قبل از او بود تبدیل کرد و تغییر داد[23] و این
تغییر سیاست عثمان ، همیشه مورد اشاره و تقبیح رهبران خوارج بوده است . عبیدة بن هلال یشکری[24] در مورد او میگوید: «ثمّ أخذ فیء الله. فقسّمه بین
فسّاق قریش ومجان العرب».[25]
ابن اثیر در مورد ابوحمزه خارجی مینویسد: در سال 130 ق به مدینه وارد شد. در خطبهای ، ضمن نکوهش اعمال هشام بن عبدالملک که موجب غنای بیشتر اغنیا و افزایش فقر فقرا شده بود، خطاب به اهل مدینه گفت : اصحاب مرا به علّت جوانی کوچک میشمارید.[26] آیا یاران پیامبر از جوانان
کارهای خلاف عثمان/ص 39/(728)
عبدالله بن خالد بن اسید از او صله و پاداش خواست و عثمان چهارصد هزار درهم به او بخشید.
حکم بن ابی العاص را که پیامبر 6 از مدینه تبعید فرموده بود و عمر و ابوبکر هم او را برنگردانده بودند به مدینه برگرداند و صد هزار درهم به او جایزه داد.
پیامبر 6 جایی در بازار مدینه را که به «مهزور»[29] معروف بود وقف بر
مسلمانان فرموده بود. عثمان آن را به حارث بن حکم ، برادر مروان بخشید.
همچنین فدک[30] را که حضرت فاطمه 3 پس از رحلت پدرش ـ که درودهای خدا بر او باد ـ گاه به قاعده میراث و گاه به عنوان بخشش ، مطالبه کرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه مروان قرار داد.
چراگاههای اطراف مدینه را برای چهارپایان همه مسلمانان ممنوع کرد مگر برای بنیامیه .
به عبدالله بن ابی سرح تمام غنایمی را که خداوند از فتح ناحیه شمال غربی افریقا، یعنی از طرابلس غرب تا طنجه ، برای عثمان نصیب فرموده بود بخشید، بدون این که هیچکس از مسلمانان را در آن شریک قرار دهد.
به ابوسفیان بن حرب در همان روز که برای مروان صد هزار درهم از بیت المال بخشیده بود دویست هزار درهم بخشید و او دختر خویش امّ ابان را به همسری عثمان داده بود. در این هنگام زید بن ارقم[31] که سرپرست خزانه و
بیت المال بود کلیدهای آن را آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گریستن کرد.
عثمان گفت : از اینکه رعایت پیوند خویشاوندی را کردهام گریه میکنی ؟
گفت : نه ، که گمان میکنم این اموال را به عوض آنچه به روزگار پیامبر 6 در راه خدا انفاق کردهای برمیداری . به خدا سوگند؛ اگر به مروان صد درهم میدادی بسیار بود.
عثمان گفت : ای پسر ارقم ؛ کلیدها را همینجا بگذار که ما به زودی کس دیگری غیر از تو پیدا خواهیم کرد.
ابوموسی اشعری هم برای او اموال فراوانی از عراق آورد که تمام آن را میان بنیامیه تقسیم کرد.
عثمان دختر خود عایشه را به همسری حارث بن حکم درآورد و صد هزار درهم از بیت المال به او داد و این پس از آن بود که زید بن ارقم را از خزانهداری برکنار کرده بود.
عثمان افزون بر این کارها اعمال دیگری هم انجام داد که مسلمانان بر او عیب گرفتند، مانند: تبعید ابوذر ـ که خدایش رحمت کند ـ به ربذه و زدن عبدالله بن مسعود تا آنجا که دندههایش شکست ، و برای خود پردهداران برگزید و از روش عمر در اقامه و اجرای حدود و ردّ مظالم و جلوگیری از دستیازی ستمگران و انتصاب کارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعیت خودداری کرد و از آن راه برگشت و این امور منتهی به این مسأله شد که نامههایی از او خطاب به معاویه بدست آوردند که در آن نامه به معاویه دستور داده بود گروهی از مسلمانان را بکشد، و گروه بسیاری از مردم مدینه همراه گروهی که از مصر برای برشمردن بدعتهای او آمده بودند، جمع شدند و او را کشتند.[32]
ابتداء سقوط عثمان/ص 41/(728)
ابوجعفر طبری میگوید: عثمان ناتوان و درماندهای بود که مردم بر او طمع بستند و خودش هم با کارهای خویش و با مسلّط کردن بنیامیه بر خود بر ضدّ خویش یاری داد؛ و آغاز گستاخی بر او چنین بود که مقداری شتر از شتران زکات و صدقه پیش او آوردند و او آن را به یکی از فرزندان حکم بن ابی العاص بخشید و این خبر به اطّلاع عبدالرحمان بن عوف رسید، آنها را پس گرفت و میان مردم قسمت کرد و عثمان در خانه خود بود و این نخستین سستی و شکست بود که در کار عثمان و خلافتش پدید آمد.
و گفته شده است : نخستین سستی که در کار عثمان آمد این بود که او از کنار جبلة بن عمرو ساعدی[33] ـ که در انجمن قوم خود نشسته بود و طوق آهنینی در
دست داشت ـ گذشت و سلام داد، قوم پاسخ سلامش را دادند.
جبله به آنان گفت : چرا بر این مردی که چنین و چنان کرده است پاسخ سلامش میدهید؟ سپس روی به عثمان کرد و گفت : به خدا سوگند؛ این طوق آهنین را به گردنت میافکنم مگر این که این اطرافیان ناپاک خود را رها کنی ، یعنی مروان و ابن عامر و ابن ابی سرح که در نکوهش برخی از ایشان آیه قرآن نازل شده است و خون برخی را پیامبر 6 حلال دانسته است .[34]
دخالت مروان در کارهای عثمان/ص 42/(728)
واقدی ، مدائنی ، ابن کلبی و دیگران روایت کردهاند و این روایت را ابوجعفر طبری در کتاب تاریخ خود، و مورّخان دیگر آوردهاند که :
چون (امیرالمؤمنین) علی 7 مصریان را برگرداند، پس از سه روز بازگشتند و نامهای را که در لولهای سربی بود بیرون آوردند و گفتند: غلام عثمان را در منطقه بویب[35] بر یکی از شتران زکات دیدیم ، و چون در کار او به
تردید افتادیم بار و بنهاش را تفتیش کردیم و این نامه را در آن یافتیم .
مضمون آن نامه فرمانی خطاب به عبدالله بن سعد بن ابی سرح بود که : عبدالرحمان بن عدیس بلوی و عمرو بن حمق را تازیانه بزند و موهای سر و ریش آنان را بتراشد و آن دو را زندانی کند و گروهی دیگر از مردم مصر را بر دار کشد.
و گفته شده است : کسی که نامه از او به دست آمد، ابوالأعور سلمی بوده است . مصریان همین که او را دیدند پرسیدند: کجا میروی و آیا همراه تو نامه است ؟
گفت : نه .
پرسیدند: به چکار میروی ؟
او سخن خویش را تغییر داد، او را گرفتند و به مدینه بازگشتند و به حضور علی 7 رفتند و خواستند پیش عثمان برود و از او درباره نامه بپرسد.
علی 7 برخاست و به خانه عثمان آمد و از او پرسید. عثمان به خدا سوگند خورد که من آن را ننوشتهام و از آن آگاه نیستم و دستور به نوشتن آن هم ندادهام .
محمّد بن مسلمه گفت : عثمان راست میگوید، این از کارهای مروان است .
عثمان گفت : نمیدانم .
مصریان که حضور داشتند گفتند: آیا مروان نسبت به تو چنین گستاخی میکند که غلام تو را بر یکی از شتران زکات میفرستد و مهر تو را پای نامه میزند و به کارگزار تو دستور میدهد چنین کارها و گناهان بزرگ انجام داده و تو از آن بیخبری ؟
گفت : آری .
گفتند: در این صورت یا راست میگویی یا دروغ ؛ اگر دروغ میگویی ، به سبب فرمانی که در مورد عقوبت کردن و کشتن ما بدون حق دادهای سزاوار خلع هستی ، و اگر راست میگویی ، به سبب ضعف و سستی و غفلت خودت از این کار بزرگ ، و ناپاکی اطرافیانت سزاوار آنی ، و برای ما شایسته و مناسب نیست که امر خلافت را به دست کسی واگذاریم که به سبب غفلت و سستی او کارها بدون اطّلاعش صورت میگیرد. اکنون خودت را از خلافت خلع کن .
گفت : من پیراهنی را که خداوند بر من پوشانده است از تن بیرون نمیآورم ، ولی توبه میکنم و تغییر روش میدهم .
گفتند: اگر این نخستین گناهی بود که از آن توبه میکردی سخنت را میپذیرفتیم ، ولی میبینیم که همواره توبه میکنی و باز به گناه برمیگردی و ما برنمیگردیم تا تو را خلع کنیم یا بکشیم ، یا خودمان در این راه کشته شویم و جانهای ما به خدا محلق شود؛ و اگر یاران و خویشاوندانت بخواهند از تو دفاع کنند با آنان چندان جنگ میکنیم که به تو دست یابیم .
عثمان گفت : اگر قرار باشد از خلافت خداوند دست بکشم کشتهشدن برای من بهتر از آن است ؛ امّا اینکه شما با کسانی که بخواهند از من دفاع کنند جنگ کنید، من به هیچکس دستور نمیدهم با شما جنگ کند و هر کس هم با شما جنگ کند بدون اجازه من است و من اگر میخواستم با شما جنگ کنم به
لشکرها مینوشتم که پیش من آیند یا خود به ناحیهای میرفتم .
هیاهو و جنجال بسیار شد و علی 7 برخاست و مصریان را با خود از خانه عثمان بیرون برد و خود به منزل خویش رفت .[36]
خودداری کردن عثمان از کارهای ناپسند خود/ص 45/(728)
عثمان با مشاوران خود رایزنی کرد؛ آنان پیشنهاد کردند که به علی 7 پیام فرستد و از او بخواهد مردم را پراکنده سازد، و به عثمان گفتند: تعهّداتی که موجب رضایت ایشان بشود بر عهده بگیرد و با آنان امروز و فردا کند تا نیروهای امدادی برسند.
عثمان گفت : ایشان هیچگونه علّتتراشی را نخواهند پذیرفت ، خاصّه که در بار نخست آن کار از من سر زد.
مروان گفت : هر تقاضایی دارند ظاهرآ بپذیر و تا ممکن است امروز و فردا کن که آنان قومی هستند که بر تو خروج کردهاند و پایبند عهدی نخواهند بود.
عثمان ، حضرت علی 7 را خواست و به آن حضرت گفت : میبینی که مردم چه میکنند و من از ایشان بر خون خود در امان نیستم ، آنان را از من برگردان که من حقّی که میخواهند چه از سوی خودم و چه از سوی دیگران به آنان خواهم پرداخت .
علی 7 فرمود:
مردم به دادگری تو نیازمندترند تا به کشتن تو و آنان جز با طلب رضایت از ایشان راضی نخواهند شد. پیش از این هم برای آنان تعهّد کرده بودی ، ولی به آن وفا نکردی ، این بار فریب مده که من از طرف تو به آنان خواهم گفت که حقّ به ایشان داده خواهد شد.
عثمان گفت : چنین بگو و تعهّد کن که به خدا سوگند برای آنان به آن وفا خواهم کرد.
علی 7 پیش مردم رفت و فرمود:
جز این نیست که شما خواهان حقّ هستید و حقّ به شما داده خواهد شد و او از خود در این باره انصاف خواهد داد.
مردم از علی 7 خواستند که از عثمان برای ایشان عهد و وثیقه بگیرد و
گفتند: ما به گفتار بدون عمل راضی نمیشویم .
علی 7 پیش عثمان رفت و او را آگاه کرد.
گفت : میان من و مردم مهلتی مقرّر دار؛ زیرا من یک روزه نمیتوانم آنچه را ایشان ناخوش میدارند تغییر دهم .
علی 7 فرمود:
اموری که مربوط به مدینه است مهلتی نمیخواهد، برای جاهای دیگر هم مدّت همان اندازه است که فرمان تو به آنان برسد.
گفت : آری ؛ ولی برای مدینه هم سه روز به من مهلت بده .
علی 7 این را پذیرفت و نامهای میان عثمان و مردم نوشته شد که هر چه به ستم داده و گرفته شده است برگردانده شود و هر حاکمی را که آنان او را نمیخواهند عزل کند؛ و بدینگونه مردم دست از عثمان برداشتند، ولی عثمان پوشیده برای جنگ آماده میشد و اسلحه فراهم میساخت و لشکری برای خود روبراه میکرد. و چون مهلت سه روز سپری شد و عثمان هیچ چیز را تغییر نداد مردم باز بر او شورش کردند و گروهی خود را پیش کسانی از مصریان که در ذوخشب بودند رساندند و به آنان خبر دادند و آنان هم به مدینه آمدند و مردم بر در خانه عثمان بسیار شدند و از او خواستند عاملان خود را عزل کند و مظالم آنان را بازگرداند.
پاسخ عثمان به ایشان چنین بود که : اگر من هر کس را شما میخواهید ـ نه آن کس را که من میخواهم ـ به حکومت بگمارم ، بنابراین من عهدهدار کاری در خلافت نخواهم بود و فرمان ، فرمان شما خواهد بود.
آنان نیز گفتند: به خدا سوگند؛ یا باید چنین کنی یا از خلافت خلع یا کشته خواهی شد.
او نپذیرفت و گفت : جامهای را که خداوند بر من پوشانده است از تن خویش بیرون نمیآورم .
آنان هم او را محاصره کردند و بر او سخت گرفتند.
همچنین ابوجعفر طبری روایت میکند که چون محاصره بر عثمان شدّت یافت بر بام آمد و مشرف بر مردم شد و گفت : ای مردم مدینه ؛ شما را به خدا میسپارم و از خداوند مسألت میکنم که پس از من خلافت را برای شما نیکو فرماید.
سپس گفت : شما را به خدا سوگند میدهم ؛ مگر نمیدانید که به هنگام کشته شدن عمر همگان از خداوند خواستید که برای شما بهترین را برگزیند و شما را بر گرد بهترین کس جمع و با حکومت او موافق فرماید. آیا معتقدید که خداوند استدعای شما را نپذیرفته و با آن که اهل حق و انصار پیامبر خدایید شما را خوار و زبون فرموده است ؟ یا آن که معتقدید که دین خدا در نظرش خوار شده و هر کس به حکومت میرسید اهمیتی نداشت ؟ هنوز اهل دین پراکنده نشدهاند، و اگر بگویید خلافت من با مشورت و تبادلنظر صورت نگرفته است این نوعی ستیزهگری و دروغ است ؛ و شاید میخواهید بگویید هر گاه امّت عصیان ورزد و در مورد امامت مشورت نکند خداوند آن را به خودش وامیگذارد، آیا میخواهید بگویید خداوند سرانجام کار مرا نمیدانسته است ؟ آرام بگیرید، آرام ؛ و مرا مکشید که فقط کشتن سه گروه جایز است : آن کس که با داشتن همسر زنا کند و آن کس که پس از ایمان کافر شود و آن کس که کسی را به ناحق کشته باشد؛ و اگر شما مرا بکشید شمشیر بر گردنهای خویش نهادهاید و سپس خداوند هرگز آن را از شما برنخواهد داشت .
گفتند: اینکه گفتی مردم پس از کشته شدن عمر طلب خیر کردند بدیهی است هر چه خداوند انجام دهد خود گزینه و بهترین است ، ولی خداوند تو را بلیه و آزمایشی قرار داد که بندگان خود را با آن آزمایش کند و بدیهی است که تو را حق قدمت و پیشگامی است و شایسته حکومت بودهای ، ولی کارها کردی که خود میدانی و نمیتوانیم امروز از بیم آنکه ممکن است در سال آینده فتنهای رخ دهد از اجرای حق بر تو خودداری کنیم ؛ و اینکه میگویی
فقط ریختن خون سه گروه جایز است ، ما در کتاب خداوند ریختن خون کسان دیگری را هم روا میبینیم ؛ از جمله ریختن خون کسی که در زمین تباهی و فساد بار آورد و ریختن خون کسی که ستم کند و برای انجام ستم خویش جنگ کند و ریختن خون کسی که از انجام حقّی جلوگیری کند و در آن مورد پایداری و جنگ کند، و تو ستم کرده و از انجام حق جلوگیری کردهای و در آن مورد ستیز میکنی و از خود هم دادخواهی نمیکنی و از کارگزارانت هم داد نمیخواهی و فقط میخواهی به موضوع امارت و فرماندهی خود بر ما چنگ یازی . کسانی هم که به نفع تو قیام کردهاند و از تو دفاع میکنند، فقط بدین منظور از تو دفاع و با ما جنگ میکنند که تو خود را امیر نام نهادهای ، و اگر خود را خلع کنی آنان از جنگ کردن منصرف میشوند و بازمیگردند.
عثمان سکوت کرد و در خانه نشست و به مردم (که به طرفداری از او جمع شده بودند) دستور داد بازگردند و ایشان را سوگند داد. آنان بازگشتند جز حسن بن علی 8، محمّد بن طلحه ، عبدالله بن زبیر و تنی چند نظیر ایشان ، و مدّت محاصره عثمان چهل روز طول کشید.[37]
قبر عثمان/ص 49/(728)
ابوجعفر طبری میگوید: جسد عثمان سه روز بر زمین ماند و دفن نشد، سپس حکیم بن حزام و جبیر بن مطعم با علی 7 در آن باره سخن گفتند که اجازه دهد او را دفن کنند و موافقت کرد، ولی مردم همین که این موضوع را شنیدند گروهی به قصد سنگباران کردن جنازه عثمان بر سر راه نشستند؛ گروهی اندک از خویشاوندان عثمان که حسن بن علی 8، عبدالله بن زبیر و ابوجهم بن حذیفه هم همراهشان بودند میان نماز مغرب و عشاء جنازه را کنار دیواری از باروی مدینه که به «حشکوکب»[38] معروف بود و بیرون از بقیع قرار
داشت آوردند و چون خواستند بر آن نماز گزارند گروهی از انصار آمدند تا از نمازگزاردن بر او جلوگیری کنند؛ علی 7 کسی فرستاد تا از سنگ پراندن بر تابوت عثمان جلوگیری کند و آنانی را که قصد دارند از نمازگزاردن جلوگیری کنند پراکنده سازد و او را در همان «حش کوکب» دفن کردند.
پس از این که معاویه به حکومت رسید دستور داد آن دیوار را ویران کنند و محلّ دفن عثمان ضمیمه بقیع شد و به مردم هم دستور داد مردگان خود را کنار گور عثمان به خاک سپارند و بدینگونه گور عثمان به دیگر گورهای مسلمانان در بقیع پیوسته شد.
و گفته شده است : جنازه عثمان غسل داده نشد و او را با همان جامه که در آن کشته شده بود کفن کردند.[39]
هیچیک از کسانی که بر سریر قدرت بودند عثمان را کمک نکردند/ص 50/(728)
شهرستانی که خود از مدافعان سرسخت عثمان است ، داستان به خلافت رسیدن او و اشتباهات عدیدهاش و رویگردانی مردم از او و بالأخره کشته شدنش را به اجمال این چنین نقل و تحلیل میکند:
همگان بر بیعت با عثمان اتّفاق کردند. امور جامعه انتظام یافت و دعوت به اسلام در زمان او هم همچنان ادامه یافت . فتوحات فراوانی حاصل آمد و بیتالمال انباشته شد. او با مردم به خوبی و با سخاوتمندی رفتار میکرد تا آنکه بستگانش از بنیامیه او را در لب پرتگاه قرار دادند. بر مردم ستم کردند و او هم مورد ستم قرار گرفت . در زمان او اختلاف زیادی پدید آمد که جملگی از بنیامیه بود.
از جمله آنها بازگرداندن حکم بن امیه به مدینه بود که پیامبر 6 او را طرد کرده بود و به «طرید رسول الله» معروف بود. عثمان از او در ایام خلافت ابوبکر و عمر شفاعت کرد که مؤثّر واقع نشد و عمر او را از محلّ سکونتش به چهل فرسنگی آن تبعید کرد. و تبعید ابوذر بود به ربذه و تزویج دخترش بود به مروان بن حکم و خمس غنائم آفریقا را که بالغ بر دویست هزار دینار بود به او بخشید.
از جمله آنها بازگرداندن و پناه دادن برادر رضاعیش عبدالله بن سعد بن ابی سرح بود که پیامبر خون او را هدر ساخته بود و مصر را به او بخشید و کارهای دیگری که به گرفتاری او منجر شد. امیران لشکرش معاویه فرماندار شام ، عبدالله بن عامر فرماندار بصره ، عبدالله بن ابی سرح فرماندار مصر بودند. همه اینان او را خوار داشتند و او را ترک گفتند تا آنکه آنچه را مقدّر بود
بر او فرود آمد و در خانهاش کشته شد[40] .[41]
ثروت طرفداران عثمان/ص 52/(728)
مسعودی گوید: در روزگار عثمان ، صحابه پیامبر اموال و املاک فراوانی به دست آوردند؛ چنانکه روزی که خود عثمان کشته شد، در نزد خزانهدار او یکصد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم موجود بود و بهای املاک او در وادی القری ـ موضعی نزدیک مدینه ـ و حنین ـ موضعی بین طائف و مکه ـ و دیگر نواحی دویست هزار دینار بود و شتران و اسبان بسیاری داشت .
و هشت یک یکی از متروکات زبیر پس از مرگ او پنجاه هزار دینار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار کنیز به جای گذاشت .
و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دینار و از ناحیه شراة بیش از این مبلغ بود.
و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او دههزار گوسفند داشت . و ربع ماترک او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دینار بود.
و زید بن ثابت از شمش زر و سیم مقداری به جای گذاشت که آنها را با تبر میشکستند. و این ، علاوه بر اموال و املاکی بود که بهای آنها به صد هزار دینار میرسید.
و زبیر خانهای در بصره و خانههای دیگری در مصر و کوفه و اسکندریه برای خود بنیان نهاده بود.
و همچنین طلحه خانهای در کوفه بنا کرد و خانه دیگری در مدینه بنیان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج ـ درختی که جز در هند نمیروید و چوبش سیاه است و استوار و در خاک نمیپوسد ـ بساخت .
و سعد بن وقّاص خانهای برای خود در عقیق ـ نام چند موضع است در مدینه ، یمامه ، تهامه ، طائف ، نجد و غیره ـ بنا کرد که سقفی بلند داشت و فضای پهناوری بدان اختصاص داد و بر فراز دیوارهای آن کنگره بساخت .
و مقداد خانهای برای خودش در مدینه بساخت که از درون و بیرون گچکاری شده بود.
و یعلی بن منبه پنجاه هزار دینار و مقداری زمین و آب و جز اینها به جای گذاشت و بهای املاک و ماترک دیگر زیاده از سیصد هزار درهم بود. این بود پایان سخن مسعودی .[42]
عثمان و تعیین جانشین برای خود/ص 54/(728)
روایت شده که عثمان به بیماری سختی گرفتار شد، پس حمران بن ابان را خواست و عهدنامهای برای جانشین خود نوشت و جای اسم را خالی گذاشت ، سپس با دست خود نوشت : عبدالرحمن بن عوف ، و آن را بست و نزد ام حبیبه دختر ابو سفیان فرستاد. حمران در میان راه آن را خواند و نزد عبدالرحمن آمد و به او خبر داد، پس عبدالرحمن که سخت به خشم آمده بود گفت : من او را آشکارا به خلافت میگمارم و او مرا پنهانی به کار میگمارد! و خبر به مردم رسید و در مدینه پراکنده گشت و بنی امیه به خشم آمدند.
پس عثمان غلام خود حمران را خواست و او را صد تازیانه زد و به بصره تبعید کرد و همین امر سبب دشمنی میان عثمان و عبدالرحمن بن عوف شد. عبدالرحمن بن عوف پسرش را نزد عثمان فرستاد و گفت به او بگو به خدا قسم با تو بیعت کردم در حالی که در من سه خصلت است که مرا بر تو برتری میدهد: من در جنگ بدر بودم و تو نبودی ، در بیعت رضوان حاضر بودم و تو نبودی ، و روز احد پایدار ماندم و تو گریختی .
پس چون پسرش پیام را به عثمان رسانید گفت : به او بگو: امّا نبودن من در بدر برای آن بود که پرستاری دختر پیامبر خدا را به عهده داشتم و پیامبر خدا برای من سهمی و مزدی قرار داد، و امّا بیعت رضوان که پیامبر خدا بجای بیعت من دست راست خود را بر دست چپ زد و دست چپ پیغمبر از دست راست شماها بهتر است ، و امّا روز احد آنچه گفتی چنان بود جز این که خدا مرا بخشید و ما کارهایی کردهایم که نمیدانیم آیا خدا آنها را آمرزیده است یا نه .[43]
بدگویی مسلمانان از عثمان/ص 55/(728)
چون شش سال از خلافت عثمان سپری شد، مردم از او بدگویی کردند و کسانی درباره او به سخن آمدند و گفتند: خویشان خود را برگزید[44] و چراگاه را
قرق کرد[45] و با مال خدا و مسلمین خانه ساخت و مزرعهها و مالها فراهم نمود
و ابوذر صحابی پیامبر خدا 6 [46] و عبدالرحمان بن حنبل[47] را تبعید کرد و دو
تبعیدشده پیامبر خدا 6 حکم بن ابی العاص[48] و عبدالله بن سعد بن ابی سرح
را جای داد[49] و خون هرمزان را پامال کرد و عبیدالله بن عمر را به جای او
نکشت[50] ، و ولید بن عقبه را والی کوفه کرد و در نماز چنان کاری کرد که کرد،
لیکن عثمان را مانع نشد که باز او را پناه دهد[51] و (به ناحق) سنگسار کرد و آن
چنان بود که زنی از جهینه را که به خانه شوهر رفت و پس از شش ماه زائید سنگسار کرد، عثمان دستور داد که او را سنگسار کنند و چون بیرون برده شد علی بن ابی طالب 7 بر او درآمد و فرمود:
خدای عزّ وجلّ میفرماید: (وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرآ)[52] ؛ «و
حمل انسان و از شیرگرفتنش سی ماه است».
و در شیرخوارگیش گفته است : (حَوْلَینِ کامِلَینِ)[53] ؛ «دو سال کامل».
پس عثمان به دنبال زن فرستاد و معلوم شد که سنگسار شده و مرده است و
مرد هم به فرزند اعتراف کرد.[54]
قتل عثمان و دفن او/ص 57/(728)
عثمان چهل روز محاصره بود و دوازده شب مانده از ذی الحجّه سال 35 در هشتاد و سه سالگی و به قولی هشتاد و شش سالگی کشته شد و کشندگانش محمّد بن ابیبکر، محمّد بن ابی حذیفه و ابن حزم و گفته شده کنانة بن بشر تجیبی ، عمرو بن حمق خزاعی ، عبدالرحمان بن عدیس بلوی و سودان بن حمران بودند.
و سه روز بود که به خاک سپرده نشد و دفن او به دست حکیم بن حزام ، جبیر بن مطعم ، حویطب بن عبدالعزی و پسرش عمرو بن عثمان انجام یافت ، و شبانه در مدینه در جایی معروف به «حشّ کواکب» دفن شد و این چهار نفر بر او نماز خواندند و به قولی کسی بر او نماز نخواند و به قولی یکی از چهار نفر بر او نماز گزارد؛ پس بدون نماز دفن گردید و دوران او دوازده سال بود.
عثمان در تمام دورانش با مردم حجّ گزارد مگر در سال اوّل که سال 24 بود و عبدالرحمان بن عوف با مردم به حجّ رفت ، و سالی که در آن کشته شد که سال 35 باشد عبدالله بن عبّاس امیر حاج بود.
عثمان دارای هفت فرزند ذکور بود: عمرو، عمر، خالد، ابان ، ولید، سعید و عبدالملک .[55]
عثمان و ابوذر/ص 58/(728)
عثمان خبر یافت که ابوذر در نشیمن پیامبر خدا 6 مینشیند و مردم پیرامون او فراهم میشوند و احادیثی میگوید که باعث قدح عثمان است و نیز در درِ مسجد ایستاده و گفته است : ای مردم ؛ کسی که مرا شناخته ، شناخته است و کسی که مرا نشناخته باشد، منم ابوذر غفاری ، منم جندب بن جناده ربذی[56] ، (إنّ الله اصطفی آدم ونوحآ وآل ابراهیم و آل عمران علی العالمین *
ذریة بعضها من بعض والله سمیع علیم)[57] ؛ «همانا خدا برگزیده است آدم و نوح
و خاندان ابراهیم (و خاندان آل عمران) را بر جهانیان * نسلی که از یکدیگر پدیده آمدهاند و خدا شنوا و دانا است».
محمّد برگزیده از نوح است و آل ابراهیم و سلاله اسماعیل . و خاندان هدایت کننده از محمّد است ، همانا که بزرگ ایشان بزرگوار است و برتری را شایستهاند، گروهی که آنان در میان ما مانند آسمان برافراخته و مانند کعبه پوشیده شده یا چون قبله نصبشده یا چون خورشید درخشنده یا چون ماه رونده یا چون ستارگان هدایتکننده یا چون درخت زیتون که زیتونش روشنی بخشد و آتش زنهاش مبارک باشد؛ و محمّد وارث دانش آدم و برتریهای پیامبران است و علی بن ابی طالب 7 وصی محمّد 6 و وارث علم او است .
ای امّت سرگردان پس از پیمبرش ؛ هان که اگر شما کسی را که خدا پیش داشته مقدّم میداشتید، و کسی را که خدا پس انداخته عقب میانداختید و ولایت و وراثت را در خاندان پیامبر خود مینهادید، البتّه از بالای سر و از زیر پای خود میخوردید و دوست خدا نادار نمیشد و سهمی از فرائض خدا از
میان نمیرفت و دو نفر در حکم خدا اختلاف نمیکردند مگر آنکه علم آن را از کتاب خدا و سنّت پیامبرش نزد اینان مییافتید، لیکن اکنون که چنین کردید پس بدفرجامی کار خود را بچشید (وسیعلم الّذین ظلموا أی منقلب ینقلبون)[58] ؛
«و زود است که ستمگران بدانند به چه بازگشتگاهی بازمیگردند».
عثمان نیز خبر یافت که ابوذر از او بدگویی میکند و سنّتهای پیامبر خدا6 و روشهای ابوبکر و عمر را که تغییر داده و دگرگون کرده است ، یادآور میشود. پس او را به شام تبعید کرد و نزد معاویه فرستاد، لیکن ابوذر در مجلس مینشست و همچنان میگفت و مردم پیرامون او فراهم میشدند تا آنکه جمعیت شنوندگانش بسیار شدند، و هنگامی که نماز بامداد را میگزارد بر دروازه دمشق میایستاد و میگفت : شترانی که آتش بار دارند رسیدند، خدا لعنت کند امر کنندگان به معروف و رها کنندگان آن را؛ و خدا لعنت کند بازدارندگان از منکر و انجام دهندگان آن را.[59]
ظلم عمر و عثمان/ص 60/(728)
عثمان در سال 26 مسجدالحرام را وسعت داد و بر آن افزود و از مردم خانههای ایشان را خرید و دیگران زیر بار نرفتند، پس خانههایشان را کوبید و بهای آنها را در بیت المال نهاد. پس بر سر عثمان فریاد کشیدند و او دستور داد که آنها را زندانی کردند و گفت : شما را جز بردباری من بر من گستاخ نکرده است و همین کار را عمر کرد و فریاد نکشیدید. و نیز نشانههای حرم را تجدید کرد.[60]
ولید کارگزار عثمان/ص 61/(728)
در این سال (25) عثمان بن ابی العاص ثقفی شاپور را گشود[61] . و در این
سال (25) ولید بن عقبة بن ابی معیط به جای سعد والی کوفه شد و نماز بامداد را با مردم در حال مستی چهار رکعت خواند و در محراب قی کرد و به کسانی که پشت سرش بودند برگشت و گفت : فزونتر برای شما بخوانم ؟ سپس در صحن مسجد نشست و جادوگری به نام بطروی از کوفه آورد و مردم بر او فراهم آمدند و از کون شتر داخل میشد و از دهانش بیرون میآمد و کارهای شگفتی انجام میداد. پس جندب بن کعب ازدی او را دید و نزد شمشیرسازی رفت و از او شمشیری گرفت و سپس در میان ازدحام مردم پیش آمد در حالی که شمشیر را پوشانده بود، پس گردن او را زد سپس به او گفت : اگر راست میگویی خودت را زنده کن .
پس ولید او را گرفت و خواست او را گردن زند لیکن مردمی از قبیله ازد برخاستند و گفتند: به خدا سوگند؛ که جندب کشته نمیشود، پس او را به زندان انداخت و او تمام شب را نماز میخواند، زندانبان که کنیهاش ابوسنان بود گفت : اگر تو را در زندان به خاطر ولید نگهدارم تا تو را بکشد، عذر من نزد خدا چیست ؟ پس او را رها کرد و جندب به مدینه آمد و ولید ابوسنان را گرفت و دویست تازیانه زد.
پس جریر بن عبدالله، عدی بن حاتم ، حذیفة بن یمان و اشعث بن قیس بر او تاختند و با فرستادگان خود به عثمان نوشتند. پس او را برداشت و به جای او سعید بن عاص را نصب کرد، و چون ولید از راه رسید، عثمان گفت : که او را حدّ میزند؟ پس مردم برای خویشاوندی او که برادر مادری عثمان بود، پیش نرفتند و علی7 برخاست و او را حدّ زد. سپس عثمان او را بر سر
زکاتهای کلب و بلقین فرستاد![62]
قتل عثمان/ص 63/(728)
در «قصص العلماء» از سید نعمت الله جزایری نقل است که عالمی سنّی از شیخ سئوال کرد: چرا شیعه قتل عثمان را جایز میدانند با این که او از اکابر اصحاب است و پیغمبر فرمود: اصحاب من مانند ستارگانند، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت مییابید!
شیخ گفت : به همین حدیث قتل او را جایز دانستهاند، چرا که کشندگان او از اصحاب پیغمبر بودند، چون مرتکب قتل او شدند، دانستیم که آن جایز بود.[63]
عثمانیه/ص 64/(728)
گروه عثمانیه را باید در نقطه مخالف شیعیان به حساب آورد. اینان جمعی از مسلمانان بودند که پس از کشته شدن خلیفه سوّم و به ویژه بر اثر تبلیغات امویان ، به مظلومیت خلیفه مقتول قائل شدند و معاویه را از آن جهت که خود را خونخواه عثمان میدانست ، به عنوان امیر پذیرفتند و بدین ترتیب ، در مقابل حکومت امیرالمؤمنین علی 7 قرار گرفتند.
بنابر قولی ، نعمان بن بشیر[64] که از انصار بود، پس از کشته شدن عثمان در
خفا به خانه عثمان رفت و پیراهن خونینی از زن وی گرفت و به شام رفت و آن را به معاویه داد. معاویه آن پیراهن خونین را که اثر انگشتان عثمان بدان نقش بسته بود، در مسجد دمشق آویخت و امیرالمؤمنین علی 7 را مسئول خون عثمان معرّفی کرد. سپس عدّهای مهاجر و انصار به وی پیوستند و با معاویه در متّهم ساختن امیرالمؤمنین علی 7 به قتل عثمان همداستان شدند. این جمع را «عثمانیه» خوانند[65] .
اگرچه تشکیل عثمانیه با اقدامات معاویه همراه بود، امّا پیدایش آنان به عصر عثمان و زمان قتل او که با بیعت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 توأم گشت ، بازمیگشت . مقدّسی معتقد است که بنیامیه و عثمانیه از صحابه ، از بیعت حضرت علی 7 تخلّف کردند.[66]
این نویسنده ، کسانی همچون حسان بن ثابت ، کعب بن عجزة و نعمان بن بشیر را از عثمانیه میشمارد.
طبری نیز از کسان دیگری همانند کعب بن مالک ، مسلمة بن مخلّد،
ابوسعید خدری ، محمّد بن مسلمه ، زید بن ثابت ، رافع بن خدیج و فضالة بن عبید را در شمار عثمانیان یاد کرده است .[67]
در تمایز بین شیعه و عثمانیه گفته شده است : کسانی که حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را در جنگ جمل و سپس در صفین یاری کردند، در ابتدا مردم عراق و بعدها حزب حضرت علی 7، شیعه علی 7 یا «العلویة» خوانده شدند و مخالفان آنان را، شیعه عثمانی یا «العثمانیه» نامیدند[68] .
عثمانیه در دو رویداد جنگ جمل و صفین ، در مقابل شیعیان امیرالمؤمنین علی 7 قرار گرفتند. بصریان به علّت حمایتی که از سپاه جمل نشان دادند، عثمانی مذهب شناخته شدند. پس از جنگ جمل ، تداوم فرقه عثمانیه را باید در شام دنبال کرد.
حکومت بنیامیه تبلور غلبه مذهب عثمانی بود. این مذهب ، خلافت امیرالمؤمنین علی 7 را مشروع نمیدانست و دستاویز پیروان آن این بود که خلیفه سوّم به دست امام 7 یا به تحریک آن حضرت کشته شده است و به علاوه ، تمامی مردم بر او اجتماع نکردند.
عثمانیه بر این باورند که جانشین بر حقّ عثمان معاویه است . دو شهر بصره و کوفه ، با دو گرایش عثمانی و شیعی ، رقیب یکدیگر شناخته میشدند[69] .
با این همه ، باید گفت که عثمانیه فرقهای با مبانی و مختصّات معین و مشخّص کلامی ، فقهی و غیره نبود و بیشتر باید آن را بهانه و ترفندی سیاسی در دست امویان و دیگر قدرتطلبانی دانست که موقعیت و منافع خود را با به خلافت رسیدن حضرت امیرالمؤمنین علی 7 در معرض خطر و تهدید جدّی میدیدند.[70]
عثمانیه/ص 67/(728)
عثمانیه یکی از گروههای مطرح در عصر امام حسن 7 به شمار میآیند. اینان به واسطه پیوند با دولت اموی ، از موقعیت ممتازی برخوردار بودند.
عثمانیه در بدو حکومت امام حسن 7 از بیعت با آن حضرت پرهیز کردند.[71]
زمانی که معاویه پس از صلح ، قدرت را به طور کامل در دست گرفت ، از آنجایی که در تبلیغات گسترده ، خود را خونخواه عثمان معرّفی کرده بود، چتر حمایتی خود را بر سر این گروه گسترانید. بنیانگذار دولت اموی پس از آنکه دستور داد تا عمّال او بر منبرها و در شهرهای مختلف به امیرالمؤمنین علی 7 لعن و نفرین فرستند، خطاب به آنان نوشت : برعکس به شیعیان عثمان و محبّان و اهل بیت او توجّه کنید و کسانی را که فضیلتها و مناقب او را میگویند، بزرگ شمارید و به خود نزدیک سازید و آنان را اکرام کنید و هر آنچه را روایت میکنند، برای من بنویسید[72] .[73]
اندرز امّ سلمه به عثمان/ص 68/(728)
در خبر است که چون مردم بر عثمان بن عفّان بشوریدند، امّ سلمه رضی الله عنها او را اندرزی فرستاد. امّ سلمه گفت : ای فرزند؛ چیست که میبینم رعیت تو را از تو رمان و از پهلوی تو گریزان و بدگویان ، عطف عنان[74] مکن از راهی
که رسول خدا6 رفت و آن طریق را پسندیده میداشت و آتشی را برمیفروز که او فرو نشانید، چنان کار کن که رفیقان تو ابوبکر و عمر کردند و امور ملازمت و مواظبت داشتند و از ستم پرهیز میجستند! حقّ مادری این بود که بر تو عرضه دارم و حکم فرمود که اکنون بر تست که اطاعت کنی و طریق بیفرمانی نسپاری .
در جواب این مکتوب ، عثمان به امّ سلمه نوشت که : آنچه گفتی شنیدم و محفوظ داشتم و بدانچه وصیت فرمودی پذیرا شدم لکن مرا نیز بر تو حقّی است که از در انصاف در امر من نگران باشی ، همانا این جماعت که بر من بیرون شدهاند از اراذل ناس و سفلگان مردماناند، با ایشان از در خشوع بیرون شدم و اضطرارآ از چپ و راست دل ایشان را بازجستم و بنمودم حق را با ایشان که طریق رحمان است و مکشوف داشتم راه باطل را که شیوه شیطان است و ایشان را دست بازداشتم تا بیرون قیود و حدود هرچه خواهند کنند، و به آرزوی خویش طریق لهو و لعب سپارند.
با اینهمه گروهگروه بر من درآمدند آنان که خاموش نشستند سکوت ایشان از حمله دیگران بر من صعبتر آمد، و آنان که در امر من ساعی بودند حاضرین خود را به اعانت من بازداشتند و غایبین را به زیان من گماشتند و من در میان ایشان هدف زبانهای نکوهنده و دلهای ناستوده و شمشیرهای
زدودهام ، عذرخواه من خداوند باد از جماعتیکه دانای ایشان نادان را نهی نمیکند و عاقل ایشان سفیه را ردع و منع نمیفرماید، خداوند مرا و ایشان را کافی است در روزی که ایشان را اجازت سخن کردن نیست تا سخنی بگویند و عذری برتراشند.[75]
حج گذاردن عثمان و احیای سنن جاهلیت/ص 70/(728)
عثمان بن عفّان هم در این سال آهنگ زیارت مکه نمود و بسیج راه کرده از مدینه خیمه بیرون زد و کوچ تا کوچ راه با مکه نزدیک کرد، پس دستور داد در منی از بهر او سراپرده ملکی افراخته کردند و این از آداب جاهلیت بود که هر کس از صنادید عرب به زیارت مکه میآمد از برای او در منی سراپرده میافراختند، بر مسلمانان کردار او ناگوار افتاد.
و دیگر نماز عید که به دو رکعت مقرّر است چهار رکعت گذاشت . مردمان را هولی بزرگ بگرفت ، بر عثمان انکار کردند و گفتند: وی قانون جاهلیت نهاد و فرایض و سنن رسول خدای را دگرگون ساخت .
پس اصحاب پیغمبر 6 آنانکه عالم و فقیه بودند انجمن شدند و گفتند : ما با رسول خدای به زیارت مکه آمدهایم و حجّ گذاشتهایم ، با ابوبکر و عمر نیز حاضر شدهایم هیچکس نماز عید را چهار رکعت نگذاشت ، آنگاه عبدالرحمن بن عوف را برداشته به نزدیک عثمان آمدند، عبدالرحمن بن عوف گفت : ای عثمان ؛ ما با تو بیعت کردیم به شرطی که این امّت را بر سنّت پیغمبر بداری و راه و روش آن دو خلیفه را متروک نگذاری ، این چه سراپرده است که در منی برافراشتی ؟ و این چه نماز عید است که چهار رکعت گذاشتی ؟ و هر کس از اصحاب سخنی گفتند و او را طعنی و بیغارهای[76] زدند.
عثمان روی بدیشان کرد و گفت : بوبکر و عمر در مکه حکم مسافر داشتند چه ایشان را در این بلده صناعی و عقاری نبود و من در شهر مکه حکم مقیم دارم ؛ چه خداوند ضیاع و عقارم .
مردم گفتند: ای عثمان ؛ پیوند تو در این شهر از رسول خدا 6 و بوبکر و عمر افزون نیست و اگر باغی و بوستانی داری اندر طایف است نه در مکه . این
بگفتند و رنجیده خاطر پراکنده گشتند.
عبدالله مسعود با عبدالرحمن گفت : چون مخالفت با جماعت موجب انگیختن فتنه است من نیز نماز به چهار رکعت گذاشتم .
عبدالرحمن گفت : من با مردم خود دو رکعت نماز کردیم آنگاه تا با جماعت مخالفت نکرده باشیم نماز چهار رکعتی نیز بپای بردیم . بالجمله این موجب طعنی بزرگ شد در حقّ عثمان .[77]
ظلم و ستم والیان عثمان/ص 72/(728)
چون جور و ستم عمّال عثمان در بلاد و امصار قوّت گرفت ، مردم را نیروی احتمال از دست شد و پای ثبات و قرار بلغزید، ناچار راه مدینه پیش داشتند. نخستین کوفیان برسیدند و از سعید بن عاص آغاز شکایت کردند و تقریر تظلّم را به نهایت بردند، از پس ایشان بصریان درآمدند و گفتند: ای خلیفه ؛ از عبدالله بن عامر بن کریز چه گوئیم و قصّه خویش به کجا بریم ؟ مال و مواشی ما بگرفت و بر صغیر و کبیر ما رحمت نیاورد.
بالجمله از اطراف جهان چندان گفتند و نوشتند که عثمان خیره گشت و عمّال خویش را به جمله از بلاد و امصار طلب کرد و ایشان را مخاطب داشت و گفت : این چه کردار است که دست در کار شدهاید؟ و این چه خوی و روش است که پیشنهاد ساختهاید؟ هیچ تنی را دیدار نکردهام الّا آنکه از شما زبان به شکایت میگشاده و بسط جور و ستم شما را تقریر میداده .
عبدالله بن عامر بن کریز جواب بازداد که : هر کس از مردم را به نوعی میتوان رضا داشت ، شکایت این جماعت از ما جز در طلب مال نیست اگر این سخن باور نداری شکم ایشان را به بذل ما سیر کن تا بدانی که دیگر از ستم ما ننالند و بر ما نیاغالند.
عبدالله بن سعد بن ابی سرح گفت : ای عثمان ؛ تو را بر مردمان حقّی است و مردمان را بر تو حقّی ، حقّ ایشان بازده و حقّ خویش بازستان ؛ چنانکه ابوبکر و عمر از این پیش دادند و ستادند، تو طریق ایشان گیر و بر قانون ایشان برو تا هیچکس را با تو نیروی سخن نماند، زبان دشمنان از تو کوتاه شود و سکالش ایشان تباه گردد.
سعید بن عاص گفت : ای عثمان ؛ این مردم در عهد بوبکر و عمر یک روز به فراغت شام نکردند، گاه و بیگاه مشغول غزا بودند و کار جهاد میکردند و میکشتند و کشته میشدند، امروز در بساط آسایش میآرامند و به فراغ بال
گرد برمیآیند و سخنی میگویند و شکایتی میآغازند، ایشان را جهاد فرمای و به جنگ کافران فرست تا از ما و تو بلکه از خویشتن فراموش کنند.
معاویه گفت : ای عثمان ؛ تو عمّال خویش را عماد بلاد انگاشته و هر یک را به مملکتی گماشته و اخذ خراج و رفع باج و نظم مملکت و رعایت رعیت را به کف کفایت ایشان نهادهای ، اکنون که مردم از این جماعت به شکایت آمدهاند و تو را مورد شناعت داشتهاند صواب آن است که احتساب کنی و داد و ستد ایشان را مکشوف سازی تا اگر فزونطلبی کردهاند کیفر عمل ببینند و اگر کار به حق کردهاند برای مردم جای طعن و دق نماند و زبان از شکایت بازگیرند.
عثمان گفت : معاویه انصاف داد بر اینگونه باید رفت .
آنگاه ایشان را رخصت انصراف داد و عهد بستند که جز بر طریق رفق و مدارا نروند و بیرون عدل و داد کار نکنند.
پس معاویه به شام شد و عبدالله بن عامر جانب بصره گرفت و سعید بن عاص طریق کوفه پیش داشت و عبدالله بن سعد بن ابی سرح به سوی مصر کوچ کرد. این جمله چون به مقرّ حکومت بازشتافتند و مسند حکمرانی خویش بازیافتند آن ظلم و ستم که داشتند دهچندان کردند آنان را که از ایشان بد سکالیده بودند به گوناگون عنا و عذاب بیازردند و مردم بزرگ را تحقیر کردند و مشایخ عزیز را به زخم زبان جراحت کردند، فریاد از مردمان برآمد.[78]
دو نامه به عثمان/ص 74/(728)
چون مردم کوفه از جور سعید بن عاص به جان آمدند از در مشورت فراهم شدند و گفتند: میباید عثمان را از در تهدید مکتوبی کرد و بیم داد که ما از این پس به چندین جور و محن گردن ننهیم و فرمان نبریم .
پس بزرگان شهر کوفه چون یزید بن قیس أریحی ، مالک بن حبیب یربوعی ، حجر بن عدی کندی ، عمرو بن حمق خزاعی ، زیاد بن حفص خزاعی ، کدام بن حضرمی مالکی ، معقل بن قیس ریاحی ، زید بن حصین ، سلیمان بن صرد خزاعی ، مسیب بن نجبة الفزاری ، و از این جمله صنادید شهر و بزرگان بلد همدست و همداستان شدند و بدینگونه به سوی عثمان نامه نوشتند:
بعد از تقدیم تحیت ، عثمان بداند که این نامه ، مسلمانان کوفه نگار میکنند: سوگند به آن خدا که جز او خدائی نیست که این نامه نصیحت است که بیرون اغراض خویش مینگارند و خود را معذور میدارند؛ چه بر امّت رسول از تشتّت آرا و تفرّق کلمه بیمناکند، همانا آفرینش تو بر حسب فتنه است پس دوستداران تو ظالمانند و آن کس که بر تو غضب کند و تو او را ادب کنی مظلوم باشد و هندسه ظالم از مظلوم معلوم توان داشت ، چند از این کارها که دیگرگونه کنی و نعل باژگونه زنی .
ای عثمان ؛ از خدای بترس و بر سنّت بوبکر و عمر برو و چند بزرگان ما را جلای وطن فرمائی و جاهلان شریر را در غنائم دست باز دهی ؟ وضیع را بر منبر بلندی مده ، و سفیه را بر بخرد گزیده مکن .
تو چندان بر ما فرمانروا باشی که بر طریق شریعت روی و به کتاب خدای کار کنی و اهل صلاح و سداد را نیرو دهی و مردم ضعیف را از ظالمان عنیف بازرهانی و بزرگان ما را که جلای وطن فرمودهای بازخوانی ، و قوی و ضعیف و خویش و بیگانه را در اجرای حکم حق به یک چشم بینی ، این پند و اندرزی
بود که از در صلاح تو را آموزگاری کردیم ، اکنون تو میدانی اگر از در توبت و انابت بیرون شوی و این خوی و روش که داری بگردانی ما نیز تو را نصرت کنیم و الّا خویش را ملامت میکن که ما هرگز فرمان تو را نخواهیم برد و خشنودی تو را بر خشنودی خداوند اختیار نخواهیم کرد و کفی بالله شهیدآ، خداوند تو را هدایت کند و از هوایت باز دارد، إنّه علی ما یشاء قدیر.
چون نامه به پای رفت گفتند: صواب آن است که عثمان نداند این کتاب از کدام جماعت است . و دیگر بگوئید این نامه را که تواند به عثمان داد؟
مردی گندمگون و دراز بالا از بنی عزّه به پای خواست و گفت : آن کس که این نامه به عثمان رساند باید بر خویشتن واجب کند که او را با تیغ در گذراند و اگر نه بیرون طاقت بزند، گرفتم که از این دو بلا برهد از بند و حبس نجهد.
مردم گفتند: هیچکس نیست که چندین عذاب به اختیار بر خویشتن واجب کند.
عزّی گفت : من حاضرم و این همه رنج و شکنجه را بر خویش خریدارم ، این نامه مرا دهید تا به دست عثمان دهم .
کعب بن عبدة الکندی که مردی زاهد و دیندار بود گفت: ای مسلمانان ؛ شما از این مکتوب که به عثمان نوشتهاید خود را پوشیده میدارید، سوگند به خدای که من نامهای از این سختتر به عثمان مینگارم و نام خود را پوشیده نمیدارم ، پس قلم برداشت و بنگاشت :
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامهایست به عبدالله بن عثمان از کعب بن عبده .
امّا بعد، عثمان بدان که تو را میترسانم از انگیزش فتنه چه هراسانیم از تشتّت امّت ؛ زیرا که تو دینداران را جلای وطن فرمودی و نااهلان را ولایت و امارت دادی ، دشمنان دین را در غنایم دست بازداشتی و قرآن مجید را حرمت نگذاشتی و پارهپاره نمودی ، باران آسمان و نبات زمین را دریغ داشتی و خویشاوندان بدکار خویش را بر مردمان سلطنت دادی تا سینه مسلمانان از
کین و کید تو تنگی گرفت .
و اگر جماعتی را مینگری که پشتوان تواند این نه از کفایت و حسن تدبیر تست بلکه از غنایم ما و حقوق ماست که بدیشان بذل فرمودی ، خداوند میان ما و تو حکومت کند اکنون اگر طریق بگردانی و با ما از در عدل و داد کار کنی همگان نیکخواه تو باشیم و نصرت تو جوئیم و اگرنه پناهنده حضرت اله شویم و گاه و بیگاه دفع تو را از خداوند بخواهیم والسّلام .
این نامه را درهم پیچید و خاتم برنهاد و مرد عزّی را داد و گفت : این کتاب به عثمان میرسانی که او را به رعایت رعیت نصیحتی کردهام .
عزّی مکتوب کعب را نیز بستد و راه مدینه پیش داشت . از پس آن کعب از آنچه به عثمان نگاشته بود مردمان را آگهی داد و ایشان او را ترحیب گفتند و آفرین راندند و بازنمودند که خویش را به معرض غضب و بازپرس عثمان درآوردن کاری بس خطیر و خطبی عظیم است .
گفت : خداوند مرا از عقاب او نگاه میدارد و ثواب جزیل عطا میفرماید و هیچ میدانید از من تواناتر و دلیرتر کیست ؟ مرد عزّی است که این مکتوب را به عثمان میرساند.
بالجمله مرد عزّی به مدینه درآمد و حاضر مجلس عثمان شده مکتوب صنادید کوفه را تسلیم داد. این وقت مجلس عثمان از اصحاب آکنده بود؛ چون نامه را بگشود و سطری چند معاینه نمود رنگ از رویش بپرید گفت : این نامه که نگار داده ؟
عزّی گفت : گروهی از دینداران کوفه .
عثمان گفت : سخن به کذب کردی بلکه جماعتی فتنهانگیز و بدسکال و حاسد و زشت فعال مکتوب کردهاند، اکنون راست بگوی که ایشان کیانند؟
عزّی گفت : آنوقت که تصمیم عزم دادم دانستم که از من چنین پرسش کنی و من تو را آگهی ندهم و از چنگ تو به سلامت نجهم .
عثمان گفت : جامه از تن او بازکنید تا کیفر کردار او در کنار نهم .
عزّی گفت : نیز نامه دیگر دارم ، آن را نیز بگیر و قرائت کن آنگاه آنچه خواهی در حقّ من حکومت میفرمای ، و نامه کعب را برآورد.
عثمان بگرفت و برخواند و گفت : کعب بن عبده کدام کس است ؟
عزّی گفت : نژاد وی همان است که در نامه رقم کرده .
عثمان به کثیر بن شهاب گفت : تو این کعب بن عبده را میشناسی ؟
گفت : میشناسم وی از قبیله بنینهد است و پارهای از حسب و نسب او باز نمود.
آنگاه عثمان فرمان داد تا جامه از عزّی بازکردند و همیخواست که او را به ضرب تازیانه شکنجه کند، حضرت امیرالمؤمنین علی 7 حاضر بود فرمود:
ای عثمان ؛ به کدام گناه این مرد را به ضرب و شکنجه رنجی خواهی ساخت ؛ هیچ رسولی را به معرض عقاب نتوان انداخت .
عثمان گفت : اگر فرمائی به زندان فرستم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: واجب نمیکند که به زندانش بازداری.
عثمان بیچاره گشت و فرمان داد تا عزّی را رها کردند.
چون عزّی به کوفه آمد مردم از سلامت او در عجب شدند، و حال بپرسیدند. عزّی تمام قصّه به تمامت مکشوف داشت و عنایت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را در حقّ خویش تقریر داد. کوفیان علی مرتضی 7 را سپاس گفتند و شکر نعمت او را بپای آوردند.
امّا از آنسوی عثمان ، سعید بن عاص را نامه کرد که کعب بن عبده نهدی را با مردی زشتخوی و ناهموار به نزد من فرست .
پس سعید کعب را بند برنهاد و به دست چنان مردی به نزد عثمان فرستاد.
آن مرد چون عبادت و زهادت کعب را در عرض راه دیدار کرد شرم داشت که بر وی انکار کند، او را به رفق و مدارا نزد عثمان آورد.
عثمان چون در او نگریست مردی دید که از کثرت عبادت تنی لاغر و بدنی ضعیف دارد، گفت : آنچه از دور شنیدیم جز آن بود که در نزدیک بدیدیم .
آنگاه روی با کعب کرد و گفت : تو هنوز در پشت پدر بودی که من قرآن بدانستم و امر و نهی آن را به کار بستم ، عجبا که امروز تو مرا آموزگاری میکنی .
کعب گفت : ای پسر عفّان ؛ لختی عنان بازدار که قرآن هم اوایل راست و هم اواخر را.
عثمان گفت : ای کعب ؛ تو میدانی خدای در کجاست ؟
کعب گفت : خدای را با مکان حاجت نیست ، هر کجا که او را بجوئی بیابی .
مروان حکم حاضر بود گفت : ای عثمان ؛ تو بس با اینچنین مردم کار به وفق و مدارا کنی و اظهار حلم و بردباری فرمائی ، بر تو دلیر شوند و بیترس و بیم انگیزش فتنه کنند.
کعب گفت : ای عثمان ؛ مروان حکم و امثال اویند که تو را به کارهای ناشایست بازدارند و دلهای مردم را از تو برمانند.
عثمان فرمان داد تا جامه از تن کعب بازکردند و او را بیست تازیانه بزدند و به سوی کوفه روان داشتند و سعید بن عاص را مکتوب کرد که کعب را با پاسبانی زشت خوی در جبلی دور از بلد روان میداری تا در آنجا میباشد.
سعید بن عاص بر حسب دستور، کعب را به صحبت مردی ناهموار مقیم جبل داشت و روزی چند در آنجا اقامت داشت .[79]
مالک اشتر و دخالت در سیاست کوفه/ص 79/(728)
عثمان بن عفّان چون عمّال خویش را از بلاد و امصار حاضر مدینه ساخت ، سعید بن عاص را نیز چنانکه مرقوم افتاد از کوفه طلب داشت ، مردم کوفه از پس او همدست و همداستان شدند و تشدید مواضعه نمودند و سوگند یاد کردند که دیگر سعید را اجازت دخول به کوفه ندهند و اگر همهکار به سیف و سنان افتد او را به جانب مدینه هزیمت کنند.
پس بیتوانی به سوی اشتر نخعی مکتوب کردند که خویشان و دوستداران تو همدل و همزبان شدهاند که از این پس سعید بن عاص را به کوفه نگذارند، چون این مکتوب را قرائت کنی بیتوانی بر نشین و خود را به کوفه برسان .
این نامه را به دست رسولی رونده دادند تا به سرعت سحاب و صبا خود را به شام رسانید و نامه اشتر را تسلیم داد، اشتر چون نامه بخواند نیک شاد شد و این شعر را از قیس بن الحطیم تذکره کرد: «ولمّا رأیت الحرب قد جدّ جدّه» و اصحاب خود را آگهی داد در زمان بسیج راه کردند و برنشستند و دوازده روزه از شام به کوفه آمدند.
اشتر همچنان که از راه برسید به مسجد شد و بر منبر عروج داد و خداوند را سپاس گفت و پیغمبر را درود فرستاد آنگاه گفت : ای مردم ؛ خداوند محمّد را بشیر و نذیر فرستاد تا مؤمنان را بشارت جنّت دهد و کافران را از دوزخ بترساند و کتابی فرو فرستاد و فرایض و سنن را در آن مکشوف داشت ، چون محمّد از این جهان به دیگر سرای شد ابوبکر به قانون پیغمبر همی رفت و عدل و داد بکار بست ! از پس او عمر بن خطّاب نیز از طریق انصاف انحراف نجست! و کار بر قانون مصطفی همی کرد.
چون نوبت به عثمان رسید خوی بگردانید اعمال قبیحه و بدعتهای ناپسندیده بکار بست و با اصحاب رسول خدای ظلم و ستم را به نهایت برد و کتاب خدای را از پس پشت انداخت و احکام آن را دگرگون ساخت ، حاشا و کلّا که ما این بپذیریم و اطاعت امر او کنیم ، اکنون رأی آنست که فردا به موضع
جرعه[80] شویم و در آنجا لشکر فراهم کنیم .
اینوقت قبیصة بن جابر الأسدی بپای خاست و گفت : ای اشتر؛ خلل در چشم تو راه کند و نام تو از جهان مفقود باد چنان که چشم تو معیوب است دین تو نادرست باد، یک چند از این شهر بیرون شدی و مردم از شرّ و فساد آسوده گذاشتی اینک همچنان با شرّ بیامدی و ما را به نقض عهد خلیفه فرمان میدهی ؟ سوگند به خدای اگر فرمان تو بپذیریم فتنهها انگیخته گردد و خونهای ما ریخته شود.
این سخنان بگفت و دست فرابرد و مشتی از سنگپارههای مسجد برگرفت تا بر روی اشتر زند، مردم دست او بگرفتند تا مبادا سنگ بر اشتر آید.
اشتر بانک بر او زد که ای احمق ؛ تو را در کار مسلمانان این بصیرت از کجاست و با اینگونه سخن چکار است ؟
مردم برجستند و سخت او را بزدند، یک تن از اهل مسجد او را شفاعت کرد تا دست از او بداشتند، آنگاه اشتر فرمان کرد تا اذان بگفتند و از پیش بایستاد و مردم با او نماز بگذاشتند، آنگاه فرمود: تا نایبی که سعید بن العاص در کوفه گذاشته بود اخراج کردند و اموال و اثقال سعید بن عاص به جمله در خانه ولید بن عقبه بود، چه هنگام سفر مدینه در آنخانه به امانت گذاشت .
مالک اشتر این بدانست و با سیصد سوار برنشست و به در خانه ولید آمد و فرمان داد تا آن اموال را به تمامت بیرون نهادند و آتش در آن سرای درزدند و روز دیگر از بامداد به موضع جرعه آمد و آنجا لشکرگاه بکرد و حمزة بن سنان الأسدی را با پانصد یوار به عین التمر[81] فرستاد و فرمود هم در آنجا مقیم
میباشد و راه شام را از لشکر بیگانه نگران خواهد بود، و عائذ بن حملة الظهوری را با پانصد سوار نگاهبان طریق بصره ساخت و عمرو بن حیة الوداعی را با هفتصد سوار گسیل حُلوان داشت و کعب بن مالک الأرحبی را با پانصد سوار به موضع عذیب بازداشت و فرمان داد که اگر سعید بن عاص بازشود و آهنگ کوفه میدارد او را دفع دهد و خود با لشکر در جرعه بنشست .
این خبر به عثمان آوردند و شوریدن کوفیان و لشکرآرائی اشتر را بازنمودند. عثمان این جمله را از حضرت علی 7 دانست و گفت : مرا با علی بن ابی طالب 7 کاری عظیم افتاده ، کردار مرا بر مردم زشت میدارد و مردم را با من برمیشوراند!!
آنگاه سعید بن عاص را گفت : هماکنون برنشین و طریق کوفه پیش دار و مردم را به مواعید نیکو خرسند کن و اشتر را از اختیار بیفرمانی نصیحت فرمای ، گمان میرود که مردم کوفه چون تو را بینند از اشتر کناره گزینند و سعید بن عاص راه کوفه پیش داشت .
واقدی در کتاب شوری از ابن عبّاس حدیث کند که عثمان ، حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را حاضر ساخت . پس به آن حضرت گفت : سوگند میدهم تو را به خداوند که پراکندگی جماعت نخواهی و مردم را بر من تباه نکنی ، نه تو آنچنان اطاعت کردی ابوبکر و عمر را که رسول خدای را، من از ایشان کمتر نیستم و قربت و قرابت من با تو از جهت رحم و مصاهرت من با پیغمبر را افزون از ابوبکر و عمر است ، اگر گوئی پیغمبر خلافت را خاصّ تو داشت ما نظاره بودیم و نگریستیم که بعد از پیغمبر6 در طلب امر منازعت افکندی و در پایان کار گردن نهادی ، اگر بوبکر و عمر سزاوار نبودند چگونه بیعت کردی و اطاعت فرمودی و اگر لایق بودند من از ایشان فروتر نیستم چنان باش از برای من که از برای ایشان بودی .
پس حضرت امیرالمؤمنین علی 7 به عثمان فرمود:
من هرگز ابواب تفرقه و بینونت را در میان امّت گشاده ندارم لکن از آنچه خدا و رسول 6 تو را نهی فرموده منهی میدارم و به سوی رشد و سداد هدایت میکنم .
و اینکه گفتی چنان میدانم که آنچه رسول خدا 6 از بهر من نهاده بود، بوبکر و عمر غصب کردند تو میدانی و مسلمانان نیز میدانند من این خلیفتی را ترک گفتم ، پس اگر مسلمانان در اخذ آن مانند و مساوی بودند کار بر حسب خویش افتاد و اگر حقّ من بود و از من به غصب ربودند من جانب صلاح را نگریستم و دست بازداشتم .
و اینکه گفتی من نیز مانند بوبکر و عمرم ، سخن به صدق نکردی چه ایشان در خلافت خویش خود را و خویشان خود را از آلایش عرض و مال مردم حفظ نمودند و خویشتنداری کردند، لکن تو و اقوام تو چون شناگران که به دریا افتند خوض کردید و غوص نمودید.
ای عثمان ؛ به سوی خدا بازگرد و نیک نظر کن که از عمر تو نفسی بیش نمانده است چند و تا کجا بنیامیه بر عرض و مال مسلمانان مسلّط خواهند بود؟ سوگند به خدای اگر عامل تو در مغرب شمس جنایتی کند تو با گناه او شریک خواهی بود.
عثمان چون این کلمات بشنید گفت : من اختیار به دست تو نهادم ، عمّال مرا بخوان و هر که را لایق ندانی عزل و عزلت فرمای ، آن کس که سزاوارشناسی به جای او فرست .
پس حضرت امیرالمؤمنین علی 7 از نزد عثمان بیرون شد و مروان حکم به سخن آمد و گفت : یا امیرالمؤمنین! این رأی که علی( 7) از بهر تو زد نیکو نباشد، مردم را بر تو دلیر کند و امر تو را ضعیف دارد.
عثمان سخن مروان را پذیرفت و صوابدید علی مرتضی 7 را رضا نداد.
اکنون به سخن اشتر بازگردیم :
چون سعید بن عاص طی مسافت کرده راه با منزل عذیب نزدیک کرد،
عبدالله کنانه و هانی بن الخطّاب او را پذیره شدند و گفتند: ای دشمن خدای ؛ هنوز چشم آن داری که حکومت کوفه خواهی داشت و مرابع و مراتع مسلمین را بستان خویش خواهی انگاشت ، بیآنکه زیان جان و تن بینی باز شو و سلامت خویش را نعمتی بزرگ بشمار و سپاس بگذار.
سعید ناچار طریق مراجعت گرفت و از پس او مالک اشتر به سوی عثمان بدینگونه نامه کرد: خلاصه سخن آنکه اگر در این شهر فرمانروا خواهی بود بوموسی اشعری را به حکومت نصب کن تا میان مردم حکم به حق میراند و حذیفة الیمان را بگمار تا خراج مملکت را به مجاملت میستاند و از خویشان خود سعید بن عاص و ولید بن عقبه و ماننده ایشان را در نزد خود میدار تا رعیت را پی سپر جور و ستم ندارند و عرض و مال مردم را خاصّ خویش نپندارند.
اگر بر اینگونه روی سر از فرمان تو برنتابیم و سلطنت تو را پست نکنیم و نام تو را به زشتی تذکره نسازیم و اگر نه از خدای بترس و شریعت رسول یخدای را دگرگون مکن و کار امّت را از طریق تقوا و خداپرستی آن سوتر مخواه و دانسته باش که فردای قیامت پاداش عمل و کیفر کردار جز بر تو فرود نخواهد شد (وَلِلّهِ ما فِی السَّماوَاتِ وَما فِی الاَْرْضِ لِیجْزِی الَّذِینَ أَسَاءوا بِما عَمِلُوا وَیجْزِی الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی)[82] .
چون اشتر این نامه بپای آورد گروهی از دانایان و امینان خویش را بخواند و نامه را بدیشان سپرد و گفت : طریق مدینه گیرید و این نامه را به عثمان رسانید. آن جماعت طی مسافت کرده تا مدینه براندند و بر عثمان درآمدند و بیرون قانون خلافت او را سلام دادند.
ایشان را گفتند: چرا حشمت خلیفه نگاه نداشتید و بر عثمان به خلافت سلام ندادید؟
کمیل بن زیاد گفت : اگر از آنچه کرده توبت و انابت جوید و مطالب ما را قرین اسعاف دارد امیر ما تواند بود و اگر نه او را به سلطنت نشناسیم و خلیفه نخوانیم .
گفتند: مقصود شما چیست؟
گفت : اوّل آنکه ما را جلای وطن نفرمایند و از زن و فرزند جدا نخواهند و عطای ما را از ما دریغ ندارند و گروهی جوانان ناآزموده را که بنده هواجس نفسانی و مطیع نزغات شیطانی باشند بر ما امیر نفرمایند و فرومایگان ما را بر بزرگان گزیده ندارند.
عثمان گفت : کدام فرومایه را بر بزرگان شما اختیار کردهام ؟
زید بن حصین الطائی پیش شد و گفت : چه بسیار مردم نیکوکار که بیرون شریعت چون منکری دیدند خواستند سخن به حق کنند و بیخ ظلم و ستم بزنند، هنوز سخن تمام نگفته که او را چندان زدهاید که زمین را به دندان گرفته است و من اکنون دل بر آن نهادهام که این سخن بگویم اگر همه دهچندان رنج و شکنجه بینم ، هان ای عثمان ؛ از خدای بترس و از چنین کردارهای زشت دست بازدار و اگرنه مردم خویشتن را از فرمان تو بیرون برند و تو را از خلافت خلع کنند.
عثمان گفت : من از آنچه کردم پشیمان شدم و از آنچه شما مکروه میدارید دست بازداشتم ، آنگاه گفت : ایشان را در خانه نیکو فرود آوردند و هیچ دقیقه از مهماننوازی فرونگذاشتند، آنگاه عثمان جواب نامه اشتر و بزرگان کوفه را بدینگونه رقم کرد:
امّا بعد؛ به خواستاری شما سعید بن عاص را از عمل دست بازداشتم و ابوموسی اشعری را به امارت شما اختیار کردم . سوگند به خدای که خود را پذیرای خواست شما نمودم و بر آنچه روا نبود صبر کردم و نیروی خود را تابع خواهش شما ساختم اگر چند دوست دارید چیزی را که بیفرمانی یزدان است و مکروه میشمارید آن را که اطاعت خدای در اوست ، اینهمه کردم و با
محبوب و مکروه شما موافقت نمودم تا شما را بر خداوند حجّتی باقی نماند و بر اینجمله صبر میکنم تا مرا جزای صابران عطا فرماید.
و این کلمات را نیز از عثمان حدیث کردهاند که به فرستادگان اشتر القا کرد و به کوفیان نوشت که : نامه شما را قرائت کردم و نیک نظر کردم ، سخت دلیری کردهاید و مرا به غیبت کردن زبان گشودهاید و بر آنچه نکردهام و رخصت ندادهام منسوب داشتهاید، مرا سخت شگفتی آمد که شما را بر این کردار که تحریض و که آموزگاری نمود؟ همانا چنین نامه جز به املای شیطان و انشای ابلیس صورت نبندد بیفرمانی و نادانی شما مرا دلتنگ ساخت .
عجبتر آنکه در عین ضلالت خود را بر طریق مستقیم میدانید و از فرط جهالت از در صلاح و سداد میپندارید و ابوموسی اشعری را برای پیشنمازی مردم و نظام شهر طلب میکنید و حذیفة الیمان را میخواهید تا خراج میستاند، من این جمله بپذیرفتم لکن از خدای بترسید و آنچه من نکردهام بر من نبندید و خود را به فتنه نیفکنید و به هوای نفس کار نکنید و بدانید که من به آرزوی شما نروم و جانب حق را فرونگذارم و خویشتن را و شما را از خداوند بر اقتصاد میخواهم ولا حول ولا قوّة إلّا بالله.[83]
آمدن مردم مصر به مدینه و فراخواندن عثمان بزرگان بلاد را به مدینه/ص 86/(728)
هنوز عثمان از نظم کوفه و نصب ابوموسی اشعری در آن بلده نپرداخته بود که جماعتی از مردم مصر تا مدینه براندند و به مسجد رسول خدای 6 درآمدند و گروهی از مهاجران و انصار را دیدار کردند و سلام دادند.
اصحاب ، ایشان را پرسش کردند که از چه روی این زحمت بر خویشتن نهادید و طی چندین مسافت کردید؟
گفتند: از کردار نابهنجار عبدالله بن ابی سرح که بیرون طریقت و شریعت کار همی کند و به کتاب خدای و سنّت رسول 6 نگران نشود.
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 حاضر بود فرمود:
تواند بود که عثمان این نفرموده و رضا نداده بلکه عامل او اینهمه به هوای دل خویش کرده ، نیکو آنستکه به نزد عثمان شوید و قصّه بازگوئید اگر از شما پذیرفت و او را از عمل باز کرد حاجتروا باشد و اگر نه خواهیم نگریست تا مصلحت چیست ؟
مصریان گفتند: ای ابوالحسن ؛ نیک فرمودی لکن امید میداریم که تو با ما باشی تا به نزدیک عثمان باهم رویم تا تو را بر خویشتن گواه گیریم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
دست از من بدارید و به نزدیک عثمان روید که در آنجا گواهی از من بزرگتر و قویحالتر حاضر خواهد بود و آنچه گوئید و شنوید خواهد دید و خواهد شنید.
گفتند: یا اباالحسن ؛ آن کیست که از تو بزرگتر تواند بود، تو وصی رسول خدا 6 و بردار اوئی .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
آن خداوند قاهر غالب است که از همه آفرینش بزرگتر و در کار بندگان بیناتر و مهربانتر است ، هماکنون شما به نزدیک عثمان شوید و سخن خویش بگوئید.
پس مصریان طریق سرای عثمان گرفتند و اجازت یافته دررفتند و به خلافت بر وی سلام دادند.
عثمان ایشان را ترحیب و ترجیب گفت و نزدیک خویش نشستن فرمود و حال بپرسید و گفت : همانا از جنگهای سخت و جهادهای صعب کوفته و رنجه شدهاید که بیاجازت من و رخصت عامل من تا بدینجا شدید.
گفتند: اگرچه در جنگ و جهاد بذل تن و جان باید کرد لکن چون خداوند
پاداش آن را بهشت نهاده و وعدهای نیکو داده بر ما سهل میآید و اینکه میگوئی بیجواز من و بیدستوری عامل من آمدید از بهر آن بود که کتاب خدای را از پس پشت انداختی و سنّت رسول را دست بازداشتی ، آمدیم تا بر تو انکار کنیم و بازپرس نمائیم ؛ هان ای عثمان از خدای بترس و شکر نعمت خدای را بگذار و از افعال زشت و نکوهیده کناره باش .
نخست بگوی که حکم بن عاص را ـ که رسول خدا 6 از مدینه اخراج کرده و اقامت طایف فرموده بود ـ چرا به مدینه بازآوردی؟ و قرآن کریم را از چه روی پارهپاره ساختی و تمام بسوختی ؟ و دیگر آب باران را که رحمت خداوند است چرا از بندگان خدای بازداشتی و خاصّ خویشاوندان خود گذاشتی[84] ، و دیگر چرا جماعتی از اصحاب پیغمبر را بیجرمی و جنایتی
جلای وطن فرمودی و از زن و فرزند دور افکندی و حال آنکه خدای چنین فرماید :
(وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکمْ لاَتَسْفِکونَ دِمَاءَکمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکمْ مِنْ دِیارِکمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ)[85] .
از شما عهد گرفتیم که یکدیگر را عرضه هلاک و دمار مدارید و خویشاوندان و متّصلان خود را از شهر و بلد خویش بیرونشدن نفرمائید.
و دیگر آنکه تو مردم را به طاعت و متابعت خویش دعوت میکنی و حکم خدا و رسول آنست که هر کس عصیان ورزد و خدای را بیفرمانی کند او را اطاعت و متابعت نبایست کرد، لاجرم چندان که خدای را مطیع باشی ما تو را منقاد باشیم و چنانت دوست داریم که پدر و مادر خویش را و گاهی که سر از فرمان یزدان ، برتابی ما تو را فرمان نبریم و در پایان امر کار به هلاک ما و اگر نه
به هلاک تو انجامد از خدای بترس و دانسته باش که تو عبد ذلیلی و بنده ضعیفی و خداوند بر احوال بندگان داناست ، به هر چه کنی از کم و بیش از تو بازپرس کنند و احتساب فرمایند و زیر دستان و زبر دستان را به قسط عدل و داد و میزان اقتصاد بهم درگذرانند.
عثمان چون این کلمات بشنید، رنگ رخسارش دگرگون گشت و از غلیان خشم و اندوه خون در بشره دوید، لختی سر به جیب فرو برد و ساعتی اندیشه همی کرد پس سر برداشت و گفت : ای قوم ؛ چه بسیار فزونطلب بودید و بیرون ادب سخن گفتید؛ کدامیک از احادیث شما را پاسخ گویم ، همانا حکم بن عاص را که از او سخنی با مصطفی گفتند و رسول خدایش از مدینه اخراج فرمود چون او را با من قرابتی بود در حضرت رسولش شفاعت کردم و پیغمبر مرا زبان داد که او را باز آرد، لاجرم چون نوبت به من رسید او را بازآوردم و از او هیچکس را زیانی نرسید.
و اینکه مردمان از عمّال من شکایت میکنند من رضای شما را اختیار میکنم و عمّال خویش را به جمله حاضر مدینه میسازم و بر ایشان حجّت تمام میکنم تا با مردم به طریق عدل و داد روند و جور و ستم را محو و منسی دارند.
مصریان گفتند: این نخواهیم که تو عمّال خویش را در مدینه حاضر سازی ، کس بفرست و از هر بلدی دینداران را حاضر کن تا مانند ما حقیقت حال را با تو مکشوف دارند و صفات عمّال را بیپرده به عرض رسانند.
عثمان گفت : چنین کنم و بدینگونه مردم مصر و کوفه و بصره را خطابی نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحیم ؛ این خطاب عبدالله عثمان به عمّال و نوّاب خویش مینگارد که مردمان در حقّ من و کارداران من فراوان سخن میکنند و من هرگز به ظلم رضا نداده و به ستم راضی نیستم ، سوگند میدهم شما را به خداوند آن کس که فرمانبرداری مرا بر خود فرض میداند و حقّی از من بر
خویش واجب میشناسد، چون این نامه را قرائت کند هم در حال بر نشیند و با مدینه آید و صورت حال عمّال مرا بازنماید تا اگر بیرون عدالت کار میکنند و طریق ظلم و ستم میسپارند ایشان را عزل و عزلت فرمایم و عمّال عادل بگمارم تا رعایت رعیت را از دست نگذارند انشاء الله ولا حول ولا قوّة إلّا بالله والسّلام .
و فرمان کرد این کلمات را به جانب مصر و کوفه و بصره بردند و بر جماعت قرائت کردند، اوّل کس مالک اشتر نخعی از کوفه با دو هزار کس بر نشست ، زید بن صوحان عبدی و زیاد بن نضر حارثی و عبدالله الأصم غامدی و جماعتی از بزرگان کوفه ملازم رکاب او بود، پس با قدم عجل و شتاب تا مدینه آمدند و در موضع اعوص فرود شدند و از پس او حکیم بن جبلة العبدی با جماعتی انبوه از بصره کوچ داد و حرقوص بن زهیر السعدی و گروهی از امرای بصره با او بود پس به مدینه آمدند و در موضع ذاخشب نزول کردند.
و از پس ایشان عبدالرحمن بن عدیس البلوی و کنانة بن بشر اللیثی و سودان بن حمران السکونی و قنبرة بن وهب سکسکی و ابوحرب قانقی با دو هزار تن از مصر بیرون شدند و در موضع مروه منزل گزیدند.
جماعت مهاجران و انصار آنان را که در ساحت خاطر از عثمان آلایش غباری بود با این گروه به تازه رسیدند یکدیگر را دیدار کردند و از معایب و مثالب عثمان بسیار وقت تذکره نمودند و در پایان امر مواضعه چنین نهادند که او را از خلافت خلع کنند و دیگری را نصب فرمایند.
عثمان این بدانست و از خواندن این گروه سخت پشیمان بود و سودی نداشت ، از مردم بهراسید که مبادا او را آسیب زنند یا به قتل رسانند.[86]
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر و.../ص 91/(728)
عثمان چون این کلمات بگفت مردم از زاری و ضراعت او شرمگین شدند و از آن سورت و حدّت شکسته شدند و بازآمدند، این وقت عثمان کس به عمّار یاسر فرستاد و او را طلب کرد تا با او آشتی کند و اگر بخواهد قصاص بستاند.
عمّار گفت : کار از آنسویتر است که عثمان مرا بفریبد؛ کرد آنچه کرد.
این وقت عثمان کس بفرستاد و عبدالله بن عمر بن خطّاب را حاضر ساخت و گفت : ای عبدالله؛ هیچ میدانی که در چه واقعه افتادهام ، در کار من نظری میکن و رایی میزن .
عبدالله گفت : ای امیر؛ من چند که در خدمت مصطفی بودم او را از خود خشنود داشتم ، بوبکر نیز از من خشنود برفت ، عمر که بر من دو حق داشت ؛ حقّ ابوّت و حقّ خلافت هرگز از من رنجیدهخاطر نگشت ، گاهی که نوبت به تو افتاد تا توانستهام رضای تو جستهام ، هماکنون به هر چه فرمان دهی غایت جهد خویش مبذول خواهم داشت .
عثمان گفت : ای عبدالله؛ خداوند از آل عمر راضی باد، تو امروز این قوم را مینگری که در حقّ من چه اندیشه دارند، همگان دل یکی کردهاند که مرا از خلافت خلع کنند تو چه میبینی ؟
عبدالله گفت: ای عثمان ؛ اگر تو به فرموده ایشان روی و از خلافت بیرون شوی دانستهای که جاودانه در جهان خواهی بود؟
عثمان گفت : حاشا و کلّا هیچکس در جهان جاودانه نماند، عاقبت بیاید مرد اگر چند عمر دراز باشد.
عبدالله گفت : چون چنین است اینکار را در میان امّت سنّت مکن که هر وقت خلیفه را نخواهند او را از مسند حکومت فرود آرند و دیگری را
بنشانند، این جامهای است که خداوند بر تو پوشیده سهل و آسان از خود بازمکن و مردم را بگوی با کتاب خدای و سنّت رسول با شما کار میکنم ، اگر رضا دادند کار نیکو باشد و اگر سر برتافتند جنایت و شناعت خاصّ ایشان گردد.
عثمان را این سخن پسنده افتاد و مغیرة بن شعبه را طلب کرد و گفت : به نزدیک این جماعت شو و ایشان را از من خشنود کن و هر چه طلب کنند ضامن باش و بگوی با شما به سنّت رسول خدای و کتاب خداوند کار خواهم کرد.
مغیره بر حسب فرمان به نزد قوم آمد، چون مردم او را بیدار کردند بانک برآوردند و گفتند: بازگرد ای اعور؛ بازگرد ای فاسق ؛ باز گرد ای فاجر؛
مغیره ناچار به نزدیک عثمان آمد و شنیده بازگفت .
عثمان عمرو بن عاص را بازخواند و او را به رسالت گسیل ساخت ، عمرو عاص بر آن قوم درآمد و سلام داد.
قوم گفتند: سلام با تو مرساد و تحیت از تو دور باد ای پسر نابغه ؛ ای دشمن خدا؛ هیچوقت بر تو اعتماد نیست .
عمرو عاص نیز بازگشت و خبر باز داد.
عبدالله بن عمر گفت: ای عثمان ؛ این مردم حشمت علی بن ابی طالب ( 7) را نگاه میدارند و فرمان او را میپذیرند، اگر خواهی او را بدیشان رسول فرستی ، تواند شد که علی 7 آتش این فتنه را به زلال نصیحت فرونشاند.
پس عثمان نیمهشبی به خانه حضرت امیرالمؤمنین علی 7 آمد و گفت : یا اباالحسن ؛ حقّ خویشاوندی و قرابت را فرومگذار و شفقت خویش را از من دریغ مدار، به نزدیک این قوم شو و ایشان را به کتاب خدا و سنّت رسول دعوت کن و آنچه خواستار شوند پذیرفتار باش که من کار به رضای ایشان خواهم کرد.
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
اگر با من پیمان سخت کنی و عهد استوار بندی که آنچه میگوئی از در گزافه نگوئی و در اسعاف حاجات ایشان خویشتنداری نکنی من بروم و اینکار را به اصلاح آرم .
عثمان گفت : حاشا و کلّا که از آنچه گویم بگردم ، برو و ضامن باش که آنچه بخواهند بدهم و به رضای ایشان کار کنم .
پس امیر مؤمنان حضرت علی 7 عهد با عثمان استوار کرد و بامداد به نزدیک آن جماعت روان شد، چون راه نزدیک کرد گفتند: ای ابوالحسن ؛ ما نتوانیم حشمت تو را فروگذاشت و بیرون ادب سخنی کرد، صواب آنست که دست از حمایت عثمان بازداری و به سعادت مراجعت فرمائی .
امیر مؤمنان حضرت علی 7 فرمود:
از در عجل و شتاب سخن مکنید که عثمان بر آرزوی شما برود و مراد شما بجوید.
گفتند: یا اباالحسن ؛ تو بر آنچه میگوئی ضمانت میکنی و بر ذمّت خویش حمل میدهی ؟
حضرت فرمود: پایندانی مراست که هر کرا بخواهید بر شما امیر کند و داد شما بدهد.
گفتند: ما بر اینجمله رضا دادیم پس بزرگان و صنادید آن قوم به ملازمت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 به سرای عثمان آمدند و عثمان ایشان را بنواخت و شاد ساخت پس بنشستند و سخن خویش به جمله بازگفتند، عثمان مسئول ایشان را به اجابت مقرون داشت .
گفتند: بر آنچه گوئی وثیقتی بنویس و علی مرتضی 7 را ضامن گردان .
گفت : چنین کنم و بفرمود بدینگونه وثیقتی نوشتند:
بسم الله الرحمن الرحیم
این وثیقتنامهایست که عثمان بن عفّان مینویسد مردم بصره و کوفه و مصر را که از آنچه بر او انکار داشتند خوی بگرداند و به کتاب خدای و سنّت
رسول 6 کار کند و جانب ایشان را به هیچ روی فرونگذارد و خاطرههای بیمناک را ایمن دارد و آن را که جلای وطن فرموده باز آرد و عطای آن کس را که بازگرفته بستاند و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را از حکومت مصر عزل فرماید و آن کس را که مردم مصر خود بخواهند بر ایشان امیر کند.
چون سخن بدینجا رسید مصریان گفتند: ما محمّد بن ابی بکر را به حکومت میپذیریم .
عثمان گفت : روا باشد و بر این جمله علی مرتضی 7 را ضامن ساخت . پس زبیر بن عوام ، طلحة بن عبیدالله، سعد بن مالک ، عبدالله بن عمر، زید بن ثابت ، سهل بن حنیف و ابوایوب بن زید بر آن وثیقتنامه گواه شدند و خاتم برزدند و رقم کردند که این وثیقتنامه در شهر ذیقعده در سال سی و پنجم هجری نگار یافت .
پس علی مرتضی 7 برخاست و با جماعت مصریان از نزد عثمان بیرون شدند.[87]
نامه سرّی عثمان به والی مصر/ص 95/(728)
چون عثمان بن عفّان بنوشت و محمّد بن ابی بکر را به حکومت مصر بگماشت ، مصریان شاد شدند و از نزد او به منزل خوش مراجعت نموده بسیج راه کردند و با محمّد بن ابی بکر طریق مصر پیش داشتند، چون سه منزل راه بپیمودند غلامی سیاه نگریستند که بر شتری راهوار نشسته و از راه به یکسوی به تعجیل و تقریب طی مسافت همی کند.
مصریان گفتند: بیاید دانست که این کیست و به کجا میشود؟ و یک تن را بتاختند تا او را بگرفت و بازآورد. گفتند: کیستی و به کجا میشوی ؟
گفت : من غلام عثمانم و به نزدیک عبدالله بن سعد بن ابی سرح میروم و او را پیامی میبرم .
گفتند: پیام چیست ؟
گفت : کشف سرّ مولای خویش نخواهم کرد.
گفتند: منشوری و نامه به صحبت تو میفرستد؟
گفت : نامه ندارم .
مصریان به محمّد بن ابی بکر گفتند: اگر فرمان دهی او را بجوئیم .
فرمود: روا باشد. پس او را و جامه شتر او را بجستند و چیزی نیافتند، متارهای[88] دیدند که سرشار از آب از شتر آویخته داشت ، آب متاره بریختند و
جنبش دادند.
کنانة بن بشر اگر نه ابوالأعور سلمی گفت : مرا به خاطر میآید که در این متاره نامه باشد و آن متاره را بشکافتند و شیشهای یافتند که سر آن را با موم محکم کرده بودند، پس شیشه بشکستند و نامه را برآوردند، نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
عبدالله عثمان مینویسد: به عبدالله ابی سرح و فرمان میکند که چون عمرو
بن بدیل خزاعی به نزدیک تو آید او را بیتوانی سر از تن برگیر و علقمة بن عدیس و کنانة بن بشر و عروه لیثی را دست و پای از چپ و راست قطع کن و بگذار تا در خون خود بغلطند و جان بدهند آنگاه جسد ایشان را از درختان خرما درآویز و منشور محمّد بن ابی بکر را که از من بدست دارد وقعی مگذار و اگر توانی او را نیز عرضه دمار و هلاک ساز و همچنین بر سر عمل میباش .
چون محمّد بن ابی بکر و صنادید مصر این نامه را قرائت کردند شگفتیها گرفتند و خدای را سپاس بگذاشتند و گفتند: اگر ما به مصر بشتافتیم و از کید عثمان آگهی نیافتیم یکتن از ما جان به سلامت نمیبرد، پس به سوی مدینه مراجعت کردند و آن نامه را بر وضیع و شریف قرائت کردند، از مردم مدینه کس نماند الّا آنکه بر عثمان خشم گرفت و او را دشمن داشت .
قبیله بنیسلیم بن هذیل که از جهت عبدالله بن مسعود دلتنگ بودند بر آن آتش فتنه دامن همی زدند و بنیمخزوم که از جهت عمّار یاسر رنجیده بودند کین و کید خود آشکار ساختند و بنیغفّار از جهت ابوذر جنبش کردند، اینجمله با مردم مصر و کوفه و بصره همداستان شدند، بالجمله مصریان به نزدیک امیر مؤمنان حضرت علی 7 آمدند و قصّه بگفتند و نامه عثمان را بدادند.
حضرت امیرالمؤمنین 7 آن نامه را قرائت کرد و شگفتیها نمود و آن نامه را قرائت کرد و به نزد عثمان آورد و گفت : نمیدانم تو چه خوی داری و ساعت به ساعت بر چند گونه برمیآئی و اصلاح امر تو را بر چه روی میتواند نهاد، از من خواستار شدی و مرا برانگیختی تا برفتم و قوم را از آن حدّت و سورت که داشتند فرود آوردم و این کار پراکنده را فراهم کردم و تو مرا به ضمانت دادی و من ضامن شدم گمان داشتم که از این واقعه برستیم و قوم پندار کردند که تو به صدق سخن کردی و طریق وطن پیش داشتند، این چیست که حدیث کردی و فتنه خفته را بیدار نمودی و نامه عثمان را که در دست داشت به نزد او افکند.
عثمان نامه را برگرفت و مطالعه نمود و گفت : مرا از این نامه خبری نیست .
امیر مؤمنان حضرت علی 7 فرمود: این غلام ، غلام تو نیست ؟
گفت : هست .
فرمود: این شتر تو نیست ؟
گفت : هست .
فرمود: این خطّ ، خطّ تو نیست ؟
گفت : هست .
گفت : این خاتم که بر این نامه است خاتم تو نیست ؟
گفت : هست .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ای عثمان ؛ غلام تو بر شتر تو مینشیند و نامه تو را به خطّ دبیر تو و مهر تو با خود میبرد و تو از او خبر نداری ؟! این چیست که میگوئی ؟
عثمان گفت : چه بسیار خط که با خط ماننده است و چه بسیار مهری را بتوان با مهر ماننده ساخت ، من این نامه ننوشتهام و این غلام را نفرمودهام .
امیرالمؤمنین 7 فرمود: بگوی تا اینکار که کرده است و این دلیری که تواند کرد؟
گفت : گمان میبرم که دبیر من مروان کرده است .
امیر مؤمنان حضرت علی 7 فرمود: این کار جز به فرمان تو کس نکند و این غلام جز به فرموده تو سفر مصر نتواند کرد. و از نزد او بیرون شد.
امّا عثمان از بس به دروغ سوگند یاد همی کرد که من این کار نکردم و من نفرمودم ، بعضی از مردم در شک شدند و گفتند: چون انگشتری عثمان در دست مروان است تواند شد که این نامه او نوشت و خاتم بر نهاد، به سوی عثمان پیام کردند که اگر این صنعت تو نکردی و مروان کرد او را به نزدیک ما فرست تا سر از تن او برگیریم .
این وقت عثمان تصمیم گرفت که به مسجد شود و از این گناه برائت جوید، پس به مسجد آمد و بر منبر صعود داد و خدای را سپاس بگذاشت ،
آنگاه گفت : ای مردمان ؛ بر من تهمت مبندید و پندار نکنید که من این نامه نوشته باشم یا فرموده باشم ؛ سوگند به خدائی که جز او خدائی نیست که من نفرمودهام و ننوشتهام و با شما به همان عهد و پیمانم که استوار بستهام .
عمرو عاص بانک بر او زد که ای عثمان ؛ از خدای بترس همانا بر کارهای ناهموار سوار شدی و بیرون شریعت کار کردی ما نیز اقتفا با تو نمودیم ، اکنون توبه کن تا ما نیز توبه کنیم .
عثمان گفت : ای پسر نابغه ؛ من آن روز که تو را از عمل باز کردم و از امارت عزلت نمودم بر خصمی من میان بستی .
از سوی دیگر فریاد برآمد که ای عثمان ؛ توبه کن و نیز دیگری همین سخن گفت . عثمان دست به سوی آسمان برداشت و گفت : «أللّهمّ إنّی أوّل التائبین».
اینوقت کنانة بن بشر برپای خاست و گفت : ای عثمان ؛ کردار تو بیرون گفتار تست ، تو وثیقت نوشتی و حضرت علی 7 را به ضمانت دادی ، آزرم کن و از دروغ رونق و فروغ مجوی .
گفت : من اینک سوگند یاد میکنم که نفرمودهام ، شما باور نمیدارید.
گفتند: اینکار از دو روی بیرون نیست : اگر تو فرمودی امیری که عهد استوار کند و نیرنگ ببازد و بیجرم و جنایتی به خون جماعتی از مسلمین فرمان دهد لایق خلافت نیست و اگر تو نفرمودی امیری که چندین ضعیف باشد که کاتب او بیفرموده او به خون مسلمانان حکم کند هم سزاوار خلافت نخواهد بود. اکنون خویشتن را از خلیفتی خلع کن تا مسلمانان هر که را سزاوار دانند به خلافت بردارند.
عثمان گفت : جامهای را که خداوند بر من پوشیده از تن بازنکنم و در نزد من کشتهشدن از خلع خلافت سهلتر است .
در خبر است که عایشه به نزدیک عثمان آمد و گفت : عطائی که پدرم ابوبکر و دیگر عمر در وجه من مقرّر داشتند از چه روی بازگرفتی ؟
گفت : در کتاب و سنّت در وجه تو چیزی مقرّر نشده واجب نمیکند
عطائی که ابوبکر و عمر بخواست خویش تو را میدادهاند من نیز مبذول دارم .
چون عایشه از تقریر عطا مأیوس شد گفت : مرا از رسول خدای قسمت میراثی است ، میراث مرا با من گذار.
عثمان گفت : ای عایشه ؛ تو آن نیستی که به اتّفاق مالک بن اوس بر حدیث ابوبکر شهادت دادی که پیغمبر را میراث نیست و حقّ (حضرت) فاطمه ( 3) را ضایع گذاشتی ، چگونه امروز طلب میراث پیغمبر میکنی ؟!
عایشه چون این بشنید برخاست و از نزد عثمان بیرون شد و انتهاز فرصت مینمود تا آن روز که عثمان بر منبر ادای خطبه میکرد و منزلتی و مکانتی از برای او نبود.
این وقت عایشه پیراهن رسول خدای را بر دست گرفته برآورد و بلند داشت و فریاد برآورد که : ای مردم ؛ اینکه پیراهن رسول خداست هنوز کهنه نشده است و دین او را کهنه کردند و تغییر دادند.
مردم به جنبش آمدند، کثیر بن عبدالله بجلی برخاست و گفت : ای عثمان ؛ تو گمان داری که از دست ما به سلامت بیرون شوی ، غلامان عثمان آهنگ او کردند، مردم به اعانت کثیر برخاستند و غلامان عثمان را بزدند و از هر جانب سنگپارههای مسجد را برگرفتند و به سوی عثمان روان کردند، پس عثمان را از منبر فرود آوردند و او بیهوش بود، همچنانش به خانه بردند و با خویشتن آوردند، حضرت حسن بن علی 8، سعد بن ابی وقّاص ، زید بن ثابت و ابوهریره تا در سرای برفتند، عثمان از ایشان عذر خواست تا بازشدند.[89]
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان/ص 100/(728)
سعید بن عاص که حکومت کوفه داشت با عثمان گفت : در این کار تدبیری اندیشیدهام که اگر بپذیری بعید نیست که راه به سلامت برد، گفت : چیست ؟
گفت : اینک موسم حجّ است همی باید که سفر مکه را تصمیم عزم دهی و
از این سرای لبیکزنان بیرون شوی ؛ چون این قوم ببینند که سفر مکه خواهی کرد گمان میرود که تو را آسیب نزنند و چون به مکه شوی از همه بلاها ایمن باشی و کار بر مراد ساخته کنی .
عثمان چون بیمناک بود و چنان میدانست که بعد از بیرون شدن از سرای او را زنده نخواهند گذاشت گفت : لا والله؛ من از مدینه که دار هجرت رسول الله 6 است به جای دیگر تحویل نکنم!
سعید بن عاص گفت : چون این نپذیری تو را از سه کار یکی باید کرد.
عثمان گفت : آن کدام است ؟
گفت : نخستین آنکه دل بر جنگ باید گذاشت و با این قوم رزم داد و ما در راه تو جنگ میکنیم بالجمله کشته میشویم یا بر اینجماعت ظفر میجوئیم! دوّم آنکه اسبان تازی و شتران بادپای داریم برمینشینیم و به سوی شام شتاب میگیریم معاویه را در شام استیلای تمام است و لشکری ساخته دارد چون آنجا رسیم ایمن شویم و اینجماعت را دست آن نیست که بر ما ظفر جویند.
سوّم آنکه اگر رضا دهی تو و اهل تو را بر شتران خویشتن نشانم و به جانب بصره برانم ، دوستان و چاکران من از قبیله ازد آنجا حاضرند ما را از شرّ بیگانه حفظ و حراست فرمایند.
هیچیک از این اندیشهها عثمان را پسند خاطر نیفتاد، گفت : جنگ نخواهیم کرد؛ چرا که میدانست نیروی منازعت با آنجماعت ندارد و زودتر مقتول گردد، و نیز گفت : از مدینه بیرون نخواهیم شد، یکی آنکه بیم گرفتاری داشت و دیگر آنکه دارالملک را خالی میگذاشت ؛ چرا که میدانست در زمان دیگری را نصب کنند و یکبار دست او کوتاه گردد.[90]
عمّاریاسر و عثمان/ص 102/(728)
ابن عبّاس گفت : یکی از سحرها به طرف مسجد رفتم تا فضیلت اوّل وقت را درک کنم ، دنبال خودم سخنی را شنیدم برگشتم مشاهده کردم عثمان است ، از سرعت خود کاستم تا عثمان به من رسید و عازم مسجد شدیم ، در بین راه باهم گفتگو میکردیم که ناگهان با عمّار بن یاسر برخورد نمودیم .
عمّار هنگامی که مرا دید سلام کرد و من هم پاسخ او را دادم ، عمّار پرسید : همراه شما کیست ؟
گفتم : امیرالمؤمنین عثمان!!
عمّار به کنیه بر او سلام کرد نه به عنوان خلافت ، عثمان هم پاسخ سلام او را داد، بعد از آن عمّار از من پرسید: شما باهم صحبت میکردید، سخن شما در چه موضوعی بود؟
گفتم : مطلب همان است که شنیدی .
عمّار گفت : چهبسا افراد مظلومی که غافل هستند، چه بسا ظالمانی که خود را به جهالت میزنند و تجاهل مینمایند.
عثمان گفت : امّا تو از بدگویان ما هستی و همواره به ما بد میگوئی و از بدگویان ما حمایت میکنی ، به خداوند سوگند؛ دستهای ما برای مجازات شما باز است و راههای جلوگیری از کارهای شما هم آسان است . اگر نه این بود که که ما گذشت داریم و نمیخواهیم در جامعه تفرقه ایجاد شود کاری میکردیم که از گذشتهها پندگیری و در آینده هم دست از این سخنان برداری .
عمّار گفت : به خداوند سوگند؛ من علی 7 را دوست دارم و از شما معذرت هم نمیخواهم ، دست شما هم باز نیست ، و راهها هم آسان نمیباشد، من با حجّت سخن میگویم و به سنّت پایبند میباشم ، عفو و گذشت و جلوگیری از تفرقه را ادامه بده ولی مرا از سخن و اظهار حقائق بازندار و از این که جلو گفتههای مرا بگیری خودداری کن ، معلّم من مطالب را
به من تعلیم داده و مرا از گزند تو حفظ کرده است .
عثمان گفت : به خداوند سوگند؛ تو همواره از شرّ و فساد حمایت کردهای و مردم را به شرّ فرامیخوانی و صلاح را ترک گفتهای .
عمّار گفت : این سخنانی که تو درباره من میگوئی برخلاف سخنان رسول اکرم 6 میباشد که درباره من گفته است .
عثمان گفت : پیامبر در چه وقت درباره شما آن سخنان را گفته است .
گفت : روز جمعه بعد از نماز جمعه خدمت آن حضرت رسیدم و تو هم تنها در آنجا بودی ، پیامبر لباسهای بیرون را از تن درآورده بود و لباس خانه را پوشیده بود، من سینه و گلو و پیشانی آن حضرت را بوسیدم . رسول اکرم 6 فرمودند:
ای عمّار؛ تو ما را دوست میداری و ما هم تو را دوست میداریم ، تو از اعوان خیر هستی و از شرّ و فساد خودداری میکنی .
عثمان گفت : شما راست میگوئی ولی تو اکنون روش خود را تغییر دادهای .
در این هنگام عمار دست خود را بلند کرد و گفت : ای فرزند عبّاس ؛ آمین بگو.
عمّار گفت : بارخدایا؛ هر کس اوضاع را تغییر داده و اخلاق خود را عوض کرده تو هم در حالات او تغییراتی بده .[91]
کیفیت قتل عثمان/ص 104/(728)
محمّد بن ابوبکر همراه سیزده نفر وارد خانه شد و خود را به عثمان رساند و ریش او را گرفت و چنان کشید که صدای افتادن دندانهای عثمان شنیده شد، محمّد بن ابوبکر گفت : دیدی که معاویه و ابن عامر و سپاهیانت نتوانستند برای تو کاری کنند و آنان تو را سودی نرساندند، عثمان گفت : ای برادرزاده ؛ ریش مرا رها کن .
گوید: در این هنگام دیدم مرد دیگری برای کمک به محمّد بن ابوبکر برخاست و با پیکان تیز و پهنی که در دست داشت بر سر عثمان کوبید.
میگوید: به وثاب گفتم : پس از آن چه شد؟
گفت : همگان بر او حمله کردند و کشتندش ، خدایش بیامرزد.
واقدی از عبدالرحمن بن عبدالعزیز، از عبدالرحمن بن محمّد بن عبد نقل میکند: محمّد بن ابی بکر از دیوار خانه عمرو بن حزم همراه کنانة بن بِشْر بن عتاب و سودانبن حُمران و عمرو بن حمق خود را به عثمان رساندند و عثمان را نزد همسرش نائله دیدند که مشغول قرائت سوره بقره بود، محمّد بن ابوبکر جلو آمد و ریش عثمان را گرفت و گفت : ای پیر کفتار؛ دیدی که خداوند خوار و زبونت ساخت .
عثمان گفت : من پیر کفتار نیستم بلکه بنده خدا و امیر مؤمنانم .
محمّد بن ابوبکر گفت : معاویه و فلان و بهمان تو را سودی نبخشیدند.
عثمان گفت : ای برادرزاده ؛ ریش مرا رها کن که پدرت هرگز ریش مرا نمیگرفت .
محمّد گفت : آنچه میخواهم درباره تو انجام دهم به مراتب سختتر از آن است که ریش تو را گرفتهام .
عثمان گفت : از خداوند علیه تو یاری و نصرت میجویم .
در این هنگام محمّد بن ابوبکر با پیکان پهن و تیزی که در دست داشت بر
پیشانی عثمان زد و کنانة بن بشر بن عتاب پیکانهایی را که در دست داشت در بیخ گوش عثمان زد به طوری که از حلق او بیرون آمد و سپس همو با شمشیر عثمان را کشت .
عبدالرحمن بن عبدالعزیز میگوید: از ابن ابی عون شنیدم که میگفت : کنانة بن بشر با عمودی آهنی که در دست داشت بر سر و پیشانی عثمان کوبید و عثمان به پهلو درافتاد و در این هنگام سودان بن حمران مرادی با شمشیر او را کشت ، عمرو بن حمق هم بر سینه عثمان جست و هنوز رمقی بر تن داشت و نُه نیزه یا ضربه خنجر به او زد و گفت : سه ضربه را برای رضای خدا زدم و شش ضربه را برای کینههایی که از او در سینه داشتم .[92]
اموال عثمان/ص 106/(728)
واقدی از ابن ابی سیرة ، از سعید بن ابی زید، از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه نقل میکند: روز کشتهشدن عثمان بن عفّان سی میلیون درم و پانصد هزار درم دیگر و یکصد و پنجاه هزار دینار از مال او پیش خزانهدارش بود که همه به غارت و تاراج رفت [93] .[94]
آغاز شورش علیه عثمان/ص 107/(728)
نخستین کس که به مخالفت با عثمان اقدام کرد عبدالرحمن بن عوف بود، و چنین بود که تعدادی شتر از زکات پیش عثمان آوردند و او به یکی از اشخاص خاندان حَکم بخشید و چون این خبر به عبدالرحمن بن عوف رسید، شترها را گرفت و میان مردم تقسیم کرد و عثمان در خانه بود.
و نخستین کس که با گفتار خود رویاروی عثمان ایستاد و سخن درشت را با عثمان گفت ، جَبَلة بن عمرو ساعدی بود. او در حالیکه غل جامعهای در دست داشت در انجمن خود نشسته بود، عثمان از آنجا گذشت و بر قوم سلام کرد و مردم پاسخ سلامش را دادند، جبله اعتراض کرد و گفت : چرا پاسخ سلام مردی را که چنین و چنان کرده است میدهید، و رو به عثمان کرد و گفت : به خدا سوگند؛ این غل جامعه را به گردن تو خواهم افکند مگر این که این اطرافیان خبیث را که مروان و ابن عامر و ابن سعدند[95] از خود برانی که در
مورد مذمّت و نکوهش برخی از ایشان قرآن نازل شده و رسول خدا 6 خون او را حلال فرموده است .
ابوجعفر طبری نقل میکند که : عثمان از کنار جبلّة بن عمرو ساعدی که بر در خانهاش نشسته بود و غل جامعهای در دست داشت عبور کرد، جبله گفت : ای نَعْثَل ؛[96] به خدا سوگند؛ که تو را خواهم کشت و بر شتری که گر باشد
لاشهات را سوار میکنم و در سنگلاخ حرّه خواهم انداخت .
گوید: یک مرتبه دیگر که عثمان بر منبر بود، جبله آمد و او را از منبر به زیر کشید.
طبری همچنین از ابوحبیبه نقل میکند که میگفته است : روزی عثمان برای مردم خطبه میخواند، عمرو بن عاص گفت : ای امیر مؤمنان ؛ تو مرتکب گناهان بزرگ و نابودکننده شدهای و ما هم همراه تو مرتکب آن گناهان شدهایم ، اکنون توبه کن تا ما هم توبه کنیم .
عثمان رو به قبله کرد و دستهای خود را برافراشت . ابوحبیبه گوید: هیچ روزی را به خاطر ندارم که مردان و زنان آنهمه گریسته باشند.
گوید: پس از آن هم بار دیگری که عثمان مشغول ایراد سخنرانی بود جَهْجاه غفاری برخاست و فریاد کشید که : ای عثمان ؛ ماده شتر پیری آوردهایم و روی آن عبای کهنهای پهن کردیم و غل جامعهای هم آوردهایم ، از منبر فرود آی تا آن عبای کهنه را بر تو بپوشانیم و غل جامعه بر گردنت نهیم و بر آن شتر سوارت کنیم و تو را در کوه دود درافکنیم .
عثمان گفت : خداوند تو و عملت را زشت و روسیاه گرداند.
ابوحبیبه هم بانگ برداشت که این کار باید در حضور مردم صورت گیرد، در این هنگام طرفداران اموی عثمان برخاستند و او را با خود به خانهاش بردند.
از یحیی بن عبدالرحمن بن حاطب از پدرش روایت است که میگفت : خود دیدم عثمان در حالیکه بر عصای پیامبر 6 که ابوبکر هم هنگام سخنرانی به دست میگرفت تکیه داده بود خطبه میخواند، جهجاه غفاری به او گفت : ای نعثل ؛ برخیز و از این منبر فرود آی ، و عصا را از عثمان گرفت و بر زانوی راست خود گذاشت و آن را شکست ، قطعهای از عصا در پای او فرو شد و آن زخم چندان ادامه یافت که به بیماری خوره مبدّل شد و من خود دیدم که بر زخم او کرم افتاده بود.
عثمان ناچار از منبر پایین آمد و او را به خانه بردند و دستور داد عصا را درست کردند و آن را با حلقههای آهنی استوار ساختند و پس از آن روز دیگر عثمان از خانه بیرون نیامد مگر یک یا دو مرتبه و بعد او را محاصره کردند و
کشته شد و این نموداری از رفتار اهل مدینه بود.[97]
سخنرانی عثمان و نتیجه آن/ص 110/(728)
گروهی از مصریان جمع شدند و به حضور امیرالمؤمنین علی 7 آمدند. گروهی از بصریان پیش طلحه و گروهی از کوفیان پیش زبیر آمدند و هر سه تن آنان را نپذیرفتند و از خود راندند و برگشتند.
گفته شده است : چون به عثمان خبر رسید که آنان در ذوخشب جمع شدهاند شخصآ پیش امیرالمؤمنین علی 7 آمد و صحبت کرد که آنان را برگرداند، علی 7 فرمود: با چه شرطی آنان را برگردانم ، چه قولی به ایشان بدهم ؟
گفت : به اینکه هر چه تو بگویی و مصلحت بدانی انجام خواهم داد.
حضرت علی 7، محمّد بن مسلمه و ابوالمضرش سوار شدند و با آنان برای بازگشت مذاکره کردند که برگشتند و حضرت علی 7 خبر بازگشت ایشان را پیش عثمان آورد و او خشنود شد.
فردای آن روز مروان بن حکم پیش عثمان آمد و گفت : خودت با مردم صحبت کن و به مردم بگو که اهل مصر برگشتهاند و آنچه در مورد حاکم مصر به مردم گفته شده باطل است و این کار را پیش از آنکه مردم دیگر ولایات جمع شوند انجام بده که در آن صورت ایشان را نمیتوانی برگردانی و عثمان چنان کرد و چون برای مردم خطبه خواند عمرو بن عاص برخاست و گفت : ای عثمان ؛ از خدا بترس که گناهانی انجام دادی و ما هم با تو مرتکب گناهانی شدیم و به سوی خدا بازگرد و توبه کن تا ما هم توبه کنیم .
عثمان گفت : تو هم اینجا هستی ؟ از هنگامی که تو را عزل کردهام به خدا سوگند؛ بر جامهات شپش افتاده است ، از گوشه دیگری بانگ برداشته شد که توبه کن .
عثمان سر بلند کرد و گفت : خدایا؛ من نخستین توبهکنندهام . عمرو بن عاص هم از مدینه خارج شد و به فلسطین رفت .
در روایت دیگری از علقمة بن وقّاص نقل شده است که به هنگام سخنرانی
عثمان عمرو بن عاص برخاست و گفت : ای عثمان ؛ تو مرتکب گناهان بزرگ شدهای و مردم هم همچنین تو، به سوی خدا توبه کن تا ایشان هم توبه کنند.
عثمان متوجّه او شد و گفت : ای پسر نابغه ؛ تو هم اینجایی ؟! آنگاه رو به قبله نشست و دستهای خود را برافراشت و گفت : به سوی خدا توبه میکنم ، پروردگارا؛ من نخستین کسی هستم که توبه میکنم .
ابن اثیر میگوید: گفته شده است : چون امیرالمؤمنین علی 7 پس از این که مصریان برگشتند پیش عثمان آمد به او فرمود:
خودت صحبتی بکن که مردم بشنوند و گواهی دهند و خداوند شاهد توبه و انابه قلبی تو خواهد بود که مردم ولایات بر تو شوریدهاند و ایمن نیستم که گروهی دیگر از کوفه و بصره نیایند و باز خواهی گفت : علی سوار شو و آنها را برگردان و اگر آن کار را نکنم خواهی گفت : قطع رحم کردهام و حقوق تو را ضایع ساختهام .
عثمان بیرون آمد و خطبهای ایراد کرد و ضمن آن اظهار توبه کرد و گفت : من نخستین کس هستم که پند میگیرم از آنچه کردهام ، از خداوند طلب آمرزش میکنم و به سوی خدا بازمیگردم و توبه میکنم و اکنون که از منبر به زیر میآیم اشراف شما بیایند و رأی خود را اظهار دارند؛ به خدا سوگند اگر به حق گویند که بَرده و بندهام آیین بردگان پیش میگیرم و زبونی و خواری بندگی را میپذیرم و از خداوند متعال گریزگاهی جز به سوی خودش نیست و به خدا سوگند شما را خشنود خواهم ساخت و مروان و وابستگان او را از خود دور خواهم کرد و از شما رو پنهان نخواهم کرد.
مردم رقّت کردند و چندان گریستند که ریش آنان خیس شد و عثمان هم گریست ، چون خطبه عثمان تمام شد و از منبر به زیر آمد متوجّه شد که مروان و سعید بن عاص و تنی چند از بنیامیه در خانه او جمع نشده و برای شنیدن خطبه او حاضر نشدهاند.
چون عثمان نشست ، مروان گفت : ای امیر مؤمنان! آیا سخنی گویم یا
خاموش مانم ؟
نائله دختر فرافصه که همسر عثمان است گفت : خاموش باش که به خدا سوگند مردم عثمان را میکشند و گنهکار قلمداد میکنند و او سخنانی گفته که شایسته نیست از آن بازگردد.
مروان رو به نائله کرد و گفت : تو را با این امور چه کار؟ به خدا قسم پدرت مُرد در حالیکه وضو گرفتن را به خوبی نمیدانست .
نائله گفت : ای مروان ؛ آرام باش و نام پدران را میاور، تو درباره پدر من که غایب است سخن میگویی و بر او دروغ میبندی حال آنکه پدر خودت یارای دفاع از خود را هم نداشت ، به خدا سوگند اگر نه این است که پدر تو عموی عثمان است و غم و غصّه او هم بر عثمان برمیگردد راجع به پدرت مطالبی میگفتم که دروغ نبود.
مروان از نائله روی برگرداند و به عثمان گفت : سخن گویم یا خاموش باشم ؟
گفت : سخن گوی .
مروان گفت : پدر و مادرم فدای تو باد! به خدا سوگند؛ دوست میداشتم این سخنان را وقتی گفته بودی که کاملا مصون و محفوظ باشی و در آن صورت من نخستین کسی بودم که از آن خوشحال میشدم و برای تحقّق گرفتن آن کمک میکردند نه اکنون که کار از کار و آب از سر گذشته و خواری و زبونی نمودار شده است . و به خدا سوگند؛ اصرار به گناهی که بتوان از آن توبه کرد بهتر از توبهای است که با خواری و بیم همراه باشد، چه خوب بود که اقرار به توبه میکردی ولی اقرار به گناه نمیکردی اکنون انبوه مردم چون کوهها بر درند.
عثمان گفت : برو با مردم سخن بگوی که من از سخن گفتن با ایشان شرم دارم .
مروان برآمد و مردم از سر و دوش یکدیگر بالا میرفتند، گفت : چرا چنین
جمع شدهاید گویی برای غارتگری آمدهاید، روهایتان زشت و سیاه باد؛ آمدهاید و میخواهید پادشاهی را از دست ما بیرون آورید، از پیش ما بروید به خدا سوگند اگر قصد ما کنید کاری بر سرتان خواهد آمد که خشنودتان نمیسازد، اندیشه ناپسند خود را پسندیده نشمارید، به خانههای خود برگردید و به خدا سوگند آنچه را در دست داریم به زور وانمیگذاریم .
مردم بازگشتند، برخی پیش امیرالمؤمنین علی 7 آمدند و خبر با با وی گفتند. آن حضرت به عبدالرحمن بن اسود بن عبدیغوث رو کرد و فرمود: آیا در سخنرانی عثمان حضور داشتی ؟
گفت : آری .
فرمود: سخنان مروان را هم شنیدی ؟
گفت : آری . فرمود:
ای بندگان خدا؛ ای مسلمانان ؛ من چه کنم اگر در خانهام بنشینم عثمان میگوید مرا رها کردهای و حقوق خویشاوندی را رعایت نمیکنی ، و اگر صحبت و اقدام کنم مروان او را بازی میدهد و با آنکه پیرمرد و سالخورده است و از اصحاب رسول خداست به هر جا که بخواهد او را میکشد و میبرد.
و خشمگین برخاست و پیش عثمان آمد و فرمود: گویا جز این نمیخواهی و مروان هم جز این نمیخواهد که تو را از عقل و دین برگرداند، مانند شتر کوچکننده که هر جا ساربان ببردش میرود. به خدا سوگند؛ مروان نه در دین و نه در کار خویش بیناست و میبینم که تو را به ورطه نابودی میاندازد و بیرون نمیکشد. از این پس دیگر برای گفتگو هم پیش تو نمیآیم ، اعتبار و شرف خود را از میان برده و اختیارت را از دست دادهای .
چون امیرالمؤمنین علی 7 از پیش عثمان بیرون آمد، نائله همسر عثمان پیش او آمد و گفت : سخن علی 7 را شنیدی و او دیگر پیش تو نخواهد آمد و مطیع مروان شدهای به هر سو که میخواهد میبردت .
عثمان گفت : چاره چیست ؟ چه بکنم ؟
گفت : از خدا بترس و روش دو یار گذشته خود را پیروی کن که اگر از مروان اطاعت کنی تو را خواهد کشت ، مروان پیش مردم ارزش و مهابتی ندارد و او را دوست نمیدارند و مردم به سبب مروان تو را رها کردهاند، کس پیش علی 7 فرست و با او آشتی کن که خویشاوند است و مردم از فرمان او سرکشی نمیکنند.
عثمان کس به طلب علی 7 فرستاد که نیامد و فرمود: به او گفتهام که دیگر نخواهم آمد.
و چون سخن نائله با عثمان به اطّلاع مروان رسید پیش عثمان آمد و مقابل او نشست و گفت : این دختر فرافصه .
عثمان گفت : یک کلمه درباره او مگو که روسیاه میشوی که به خدا سوگند او برای من خیرخواهتر از تو است و مروان دیگر سخن نگفت .
عثمان شبانه به خانه حضرت امیرالمؤمنین علی 7 آمد و گفت : دیگر چنان نخواهم کرد و به نصیحت رفتار میکنم .
حضرت علی 7 فرمود:
پس از آنکه بر منبر رسول خدا 6 چنان گفتی و اقرار به گناه کردی باز چون به خانهات برگشتی مروان پیش مردم آمد و بر در خانه تو به ایشان دشنام و آزار داد.
عثمان از خانه حضرت علی 7 بیرون آمد و میگفت : مرا خوار و زبون و مردم را بر من جسور کردی !
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
به خدا سوگند؛ من بیشتر از همه از تو دفاع میکنم و مردم را بازداشتم امّا هر وقت چیزی میگویم که خیال میکنم آن را پذیرفتهای ، مروان چیز دیگری میگوید و سخن او را میپذیری و گفتار مرا رد میکنی .
حضرت علی 7 همچنان کنار میکشید ولی هنگامی که عثمان را محاصره
کردند و آب را از او بازداشتند، سخت خشمگین شد و از پای ننشست تا آنکه برای عثمان آب بردند، و خدا داناتر است .[98]
مدّت محاصره عثمان/ص 116/(728)
مدّت محاصره عثمان چهل روز طول کشید و چون دوازده روز گذشت مسافرانی از ولایات آمدند و خبر آوردند که آنجا مشغول آماده ساختن لشکرهایند. این بود که معترضان میان عثمان و مردم و همه چیز حتّی آب مانع شدند، عثمان پوشیده کسی را پیش حضرت علی 7 طلحه و زبیر و همسران پیامبر 6 فرستاد و پیام داد که این مردم آب را هم بر من بستهاند اگر میتوانید برای من آب بفرستید انجام دهید.
نخست امیرالمؤمنین علی 7 و سپس ام حبیبه در این مورد اقدام کردند، حضرت علی 7 میان ایشان آمد و فرمود:
این کاری که شما میکنید نه شبیه کار مؤمنان است و نه شبیه کار کافران . از این مرد آب و خوراکی را منع نکنید که رومیان و پارسیان هم چون کسی را اسیر میگیرند به او آب و غذا میدهند.
گفتند: نه به خدا سوگند؛ آسوده مباد.
حضرت علی 7 عمّامه خود را از سر برداشت و به خانه عثمان انداخت تا عثمان بداند که آن حضرت اقدام فرموده و سودی نداشته است ، آنگاه امیرالمؤمنین علی 7 به خانه خود برگشت .
امّ حبیبه هم در حالیکه سوار بر استر بود و مشک کوچک آبی داشت آمد که بر چهره استرش زدند. او گفت : وصیتنامههای بنیامیه پیش عثمان است و دوست دارم از او بپرسم تا سهم یتیمان و بیوهزنان ضایع و تباه نگردد.
گفتند: دروغ میگوید و مهار استر را با شمشیر بریدند و حیوان رم کرد و نزدیک بود امّ حبیبه از استر فرود افتد، مردم او را گرفتند و به خانهاش بردند.[99]
حمله مصریان به خانه عثمان/ص 117/(728)
چون مصریان دیدند که مردم از حجّ قصد ایشان خواهند کرد و خبردار شدند که مردم از ولایات هم ، آهنگ آمدن به مدینه کردهاند گفتند: هیچ چیز از این گرفتاری غیر از کشتن عثمان ما را نجات نخواهد داد و در آن صورت است که مردم به خود مشغول میشوند و از ما فراموش میکنند و به سوی در خانه هجوم آوردند که امام حسن 7، پسر زبیر، محمّد بن طلحه ، مروان بن حکم ، سعید بن عاص و دیگر پسران صحابه که همراه بودند از آنان جلوگیری کردند و درگیر شدند.
عثمان به مدافعان خود گفت : شما از یاری من معافید ولی ایشان نپذیرفتند، عثمان در خانه را گشود که ایشان را دفع دهد و چون مصریها او را دیدند برگشتند و مدافعان آنان را تعقیب کردند، آنگاه عثمان به مدافعان خود سوگند داد تا وارد خانه شوند که چنان کردند و در را بر روی مصریان بستند.[100]
حمله مصریان به خانه عثمان/ص 118/(728)
آخرین کس که برای نبرد بیرون آمد عبدالله بن زبیر بود، در این هنگام که دشمن جمع بودند ابوهریره آمد و گفت : امروز روزی است که ضربهزدن پسندیده است و خطاب به آنان گفت : «ای قوم ؛ شما را چه میشود که من شما را به نجات فرامیخوانم و شما مرا به آتش دعوت میکنید»[101] .
در این هنگام عبدالله بن سلام آمد و مردم را از قتل عثمان نهی میکرد و میگفت : ای قوم ؛ شمشیری را که باید در راه خدا کشیده شود میان خود نکشید که اگر شمشیر کشیدید دیگر نمیتوانید آن را در نیام قرار دهید، امروز پادشاهی شما فقط با تازیانه پابرجاست و اگر او را بکشید جز با شمشیر پایدار نخواهد ماند، شهر مدینه انباشته از فرشتگان است و اگر او را بکشید فرشتگان این شهر را ترک خواهند کرد!
در پاسخ او گفتند: ای پسر یهودی ؛ تو را با این کارها چکار است ؟ و او برگشت[102] .
گوید: سپس از راه خانه عمرو بن حزم به داخل خانه عثمان نفوذ کردند و آن را فروگرفتند و این کار چنان صورت گرفت که آنان که بر در بودند متوجّه نشدند، احوص در همین مورد شعری سروده و خاندان حزم را هجا گفته است :
«هر گاه دیدی کسی از خاندان حزم در هر زبانی افتاده حتّی اگر در آتش افتاده و میسوزد او را پناه مده ، آنان کسانی هستند که در ذوخشب مروان را به تباهی انداختند و مردم را از خانه خود به خانه عثمان راه دادند».
گوید: چون وارد خانه شدند مردی را فرستادند تا عثمان را بکشد، او پیش عثمان رفت و گفت : از خلافت خود را خلع کن تا رهایت کنیم .
گفت : پیراهنی را که خداوند بر من پوشانده است از تن خود بیرون نمیآورم تا خداوند خود سعادتمندان را گرامی و بدبختان را خوار و زبون فرماید!
آن شخص از پیش عثمان بیرون آمد، مردی از قبیله بنیلیث را فرستادند تا عثمان را بکشد، عثمان به او گفت : تو نمیتوانی مرا بکشی برای آنکه پیامبر 6 فلان روز برای تو دعا فرموده است که محفوظ باقی بمانی و دین تو ضایع نگردد و هرگز به تباهی نخواهی افتاد.
آن مرد هم برگشت و از آن قوم دوری و کناره گرفت ، مردی از قریش پیش عثمان رفت که به او هم گفت : رسول خدا 6 فلان روز برای تو طلب آمرزش فرموده است و هرگز نخواهی توانست خون حرامی را بریزی .
او هم برگشت و از قوم کناره گرفت ، گروهی دیگر هم برای این کار رفتند و برگشتند و آخرین ایشان محمّد بن ابی بکر بود که چون او هم بیرون آمد، قُتَیره و سودان بن حُمران و غافقی بر عثمان درآمدند، غافقی با آهنی که به دست داشت به عثمان کوفت و قرآن را با لگد از مقابل عثمان به کناری پرت کرد که قرآن دوباره برابر عثمان قرار گرفت ، سودان پیش آمد که با شمشیر به عثمان ضربتی بزند، نائله دختر فرافصه ـ همسر عثمان ـ روی او افتاد و دست خود را جلو شمشیر گرفت که انگشتان و قسمتی از کف دست او قطع شد و افتاد و نیمی از انگشت ابهام او نیز بریده شد و پشت کرد و سودان به کفل نائله نگاه کرد و گفت : چه کفل بزرگی دارد و آنگاه عثمان را کشت .[103]
حمله مصریان به خانه عثمان«1»/ص 120/(728)
برخی از غلامان عثمان متوجّه شدند و برای یاری او وارد خانه شدند، عثمان بانگ برداشت : هر کس از جنگ دست بردارد آزار است ، و چون سودان عثمان را کشت یکی از غلامان گردن او را زد و کشتش و قُتیره هم بر آن غلام حلمه کرد و او را کشت و آنچه در خانه بود غارت کردند و بیرون آمدند و در را روی هر سه کشته بستند.
چون از خانه بیرون آمدند یکی از غلامان عثمان برجست و قتیره را کشت و گروه به جنبش آمدند و آنچه یافتند غارت کردند حتّی زیور زنان را ربودند، یکی از ایشان که کلثوم تجیبی نام داشت دست فرابرد و جامه نائله را گرفت که غلامی از عثمان شمشیر زد و او را کشت ، قوم بیت المال را هم به غارت بردند.
گوید: عمرو بن حمق هم بر سینه عثمان نشست که هنوز رمقی داشت و نه ضربه بر او زد و خواست سرش را از تن جدا کند نائله و امّ البنین خود را روی پیکر عثمان انداختند و فریاد میکشیدند و بر روی خود میزدند، ابن عُدیس گفت : رهایش کنید، عُمیر بن ضابی بُرجمُمی هم بر عثمان پرید و یک دنده از دندههایش را شکست و گفت : پدرم را به زندان انداختی تا در زندان درگذشت .[104]
حمله مصریان به خانه عثمان«2»/ص 121/(728)
ابن عبدالبر در مورد چگونگی کشته شدن عثمان میگوید :[105] نخستین کس
که به خانه وارد شد محمّد بن ابوبکر بود، که ریش او را در دست گرفت و عثمان گفت : ای برادرزاده ؛ آن را رها کن که به خدا سوگند اگر پدرت زنده بود آن را گرامی میداشت ، محمّد بن ابوبکر شرمسار شد و از خانه بیرون آمد، سپس رُومان بن سرحان که مردی سرخچشم آبلهروی کوتاهقامت و از قبیله مراد و خاندان ذوأصْبَح بود به خانه درآمد و با خنجری که در دست داشت آهنگ عثمان کرد و گفت : ای نعثل ؛ تو بر چه آیین و دینی؟
گفت : من نعثل نیستم ، عثمان بن عفان و بر آیین حنیف ابراهیم و مسلمانم و از مشرکان نیستم .
گفت : دروغ میگویی و خنجری بر شقیقهاش زد و او را کشت و همسرش نائله که زنی توانا و فربه بود عثمان را زیر دامن خود کشید، در این هنگام مردی از مصریان در حالیکه شمشیر کشیده در دست داشت وارد شد و به نائله گفت : به خدا سوگند؛ بینی تو را خواهم برید، زن به تکاپو افتاد و با دست برهنه شمشیر او را گرفت که انگشت ابهامش قطع شد و به غلامی از عثمان که نامش رباح بود و شمشیر عثمان را در دست داشت گفت : به من کمک کن و این مرد را از خانه بیرون انداز و رباح با شمشیر، آن مرد مصری را کشت .[106]
حمله مصریان به خانه عثمان«3»/ص 122/(728)
محمّد بن طلحه میگوید: کنانه ـ غلام آزادشده صفیه ، دختر حُیی بن اخطب ـ میگفته است : من شاهد کشته شدن عثمان بودم ، و دیدم چهار نفر از جوانان قریش را زخمی و خونآلود از خانه بیرون آوردند و آنها مشغول دفاع از عثمان بودهاند و ایشان حسن بن علی 8، عبدالله بن زبیر، محمّد بن حاطب و مروان بن حکم بودند.
محمّد بن طلحه میگوید: به او گفتم : آیا محمّد بن ابوبکر دستش به خون عثمان آلوده نشد؟
گفت : هرگز پناه به خدا؛ محمّد بن ابوبکر پیش عثمان آمد و عثمان به او گفت : ای برادرزاده ؛ تو نباید مرا بکشی و صحبتی با او کرد که بیرون آمد و دستش به خون عثمان آلوده نشد.
گوید: به کنانه گفتم : چه کسی عثمان را کشت ؟
گفت : مردی مصری به نام جبلّة بن اَیهَم ، و سه روز هم در مدینه میگشت و میگفت : من قاتل نعثل هستم .
ابن عبدالبرّ همچنین با سند خود از مالک بن انس نقل میکند: چون عثمان کشته شد جسدش سه روز بر روی خاکروبهها افتاده بود، آنگاه شبانه دوازده مرد ـ که از جمله حُوَیطب بن عبدالعزّی ، حکیم بن حزام ، عبدالله بن زبیر، جُدَی بن مالک بن ابوعامر بودند ـ جسد را برداشتند و چون برای دفن به گورستان بردند گروهی از بنیمازن به ایشان گفتند: به خدا سوگند؛ اگر او را اینجا دفن کنید فردا مردم را آگاه میکنیم و آنان جسد را که بر روی یک لنگه در بود و سرش تکان میخورد و طقطق میکرد برداشتند و به محلّ «حشّ کوکب»[107] آوردند و گوری برایش کندند، عایشه دختر عثمان در حالیکه
فانوسی در جعبهای همراه داشت با ایشان بود و چون جسد را برداشتند که دفن کنند با صدای بلند شروع به گریستن و صیحهکشیدن کرد، ابن زبیر گفت : اگر ساکت نشوی سرت را از بدنت جدا میکنم که آرام گرفت و عثمان را دفن کردند.[108]
بدعتهای عثمان/ص 124/(728)
به گفته سیوطی ، بنیهذیل و بنیزهره کینهتوز عثمان بودند؛ زیرا با عبدالله بن مسعود بدرفتاری کرده بود. بنیغفّار نیز به سبب رفتاری که با ابوذر پیش گرفته بود خشمگین بودند. بنیمخزوم نیز از رفتار او با عمّار بن یاسر دلخوش نبودند و عجب نبود اگر این گروه در ولایات به شورشیان پیوستند و بر ضدّ عثمان همداستان شدند، نزدیکان آنها نیز در مدینه از روش عثمان خرده میگرفتند چندان که ناچار شد درباره رفتار خود توضیح بدهد.
گرچه پارهای توضیحات وی قانعکننده به نظر میرسید! امّا تبلیغات ضدّ عثمان از دلایل وی قویتر بود. بعضی دلایل او نیز سست بود و نمیتوانست بزرگان اصحاب را قانع کند و از سرزنش وی بازدارد.
طبری ، دینوری و سیوطی بدعتهای عثمان را که به روزگار پیغمبر6 و ابوبکر و عمر وجود نداشته بود یاد کردهاند :
او نخستین کسی بود که زمینها را به تیول داد.
نخستین کسی بود که قرق به وجود آورد.
نخستین کسی بود که تکبیر را آهسته اداء کرد.
نخستین کسی بود که اذان اوّل را در روز جمعه معمول کرد.
نخستین کسی بود که به روز عید، خطبه را بر نماز مقدّم داشت .
و نخستین کسی بود که جداکردن زکات را به اختیار صاحب مال گذاشت .
اینهمه در داخل مدینه بود که مرکز دولت اسلام به شمار میآمد، در ولایات به جز کینهتوزان و مخالفان عثمان دو گروه مشخّص میزیستند؛ گروهی اشراف بودند که ثروتهای گزاف اندوخته بودند و گروه دیگر جنگجویان و سپاهیان بودند که غالبآ با فقر و حرمان میزیستند و سخت دلگیر و ناراضی بودند. گروه اوّل را عثمان پدید آورده بود؛ زیرا به بزرگان قریش اجازه داد که در ولایات اسلام چون عراق و شام و مصر اراضی وسیع
داشته باشند و عمارات عالی بسازند؛ بعلاوه به آنها اجازه داد که املاک ولایات را با املاک حجاز مبادله کنند.[109]
علّت اعتراض به عثمان/ص 126/(728)
طبری گوید: در شهر کوفه خاندانهای معروف از سهم غنائم و مقرّری سالانه خود مبالغ گزاف اندوختند تا آنجا که یکی از مردمان کوفه وقتی به جنگ میرفت هزار شتر برای بردن همراهان و کالای خود زیر بار داشت .
اینگروه از بزرگان مهاجر و انصار از حجاز به سوی ولایات دیگر رفتند و در آنجا زندگانی اشرافی خود را بر اساس مال و سبقت در اسلام و صحبت رسول آغاز کردند. از مقداری که مسعودی یاد کرده میتوان حدس زد که در اطراف هر یک از آنها گروهی گرد آمده بودند که فریفته اخلاق و فضایلشان شده بودند و داستانهائی را که از سرگذشتهای خود در جنگهای صدر اوّل نقل میکردند به رغبت میشنیدند و به بخششهائی که از آنها دریافت میداشتند سخت دلبسته بودند تا آنجا که هر یک از این گروهها آرزو داشتند خلافت نصیب کسی شود که در صحبت او روزگار میگذرانند تا به نزد او منزلتی بسزا یابند و به مقامات عالی برسند.
چنانکه گفتهاند: فرستادگانی که از ولایات برای خلع عثمان به مدینه آمده بودند درباره انتخاب خلیفه اختلاف داشتند؛ اهل بصره میگفتند: زبیر را انتخاب میکنیم ، اهل کوفه میگفتند: طلحه را به خلافت برمیداریم ، و این خود دلیل روشنی بر گفتار ماست .
در مقابل اسراف ، سپاهیان با فقر و مسکنت میزیستند؛ زیرا عاملان عثمان غنائم را به خود اختصاص داده بودند و سپاهیان را از آن محروم میداشتند؛ زیرا عقیده داشتند که غنائم مال خداست و حقّ سپاهیان اجرت مختصری است که به آنها داده میشود!
وقتی سپاهیان که غالبشان بدوی بودند دیدند که حاکمان و فرماندهان غالبآ قریشی ، اموال گزاف را به خود اختصاص دادهاند و ثروت و افتخاری که در جستجوی آن از صحرا برون آمده بودند نصیب قریشیان شده و جنگجویان از
غنائم جنگ که در زمان پیغمبر 6 و ابوبکر و عمر میان آنها تقسیم میشد محروم ماندهاند، کینه قریش را در دل گرفتند و آنها را غاصب حقوق خویش شمردند و آرزو کردند از تسلّط و نفوذ قریشیان خلاص شوند. عجب نیست اگر سپاهیان عرب میگفتند که غنائم جنگ خاصّ آنهاست و مربوط به حکومت نیست و مال متعّلق به مسلمانان است و متعّلق به خدا نیست .
از آنچه گفته شد میتوان دریافت که به روزگار عثمان وضع دولت اسلام تغییر یافته بود و این تغییر، اندیشه خردهگیری از خلیفه و اعتراض به روش او را پدید آورد و مردم را در مدینه و دیگر ولایات اسلام به تمرّد برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا کرد.[110]
ثروت عثمان/ص 128/(728)
عثمان مردی مالدار بود و مانند ثروتمندان زندگی میکرد. در مدینه خانهای از سنگ و گچ بنا نهاده بود و درهای آن را از چوب ساج و عرعر ساخته بود. در مدینه و دیگر جاها اموال و باغها و چشمههای فراوان داشت ، وقتی به حجّ میرفت در منی خیمهای برای او بپا میکردند، غذای نیکو و لذیذ میخورد و دندانهای خود را با طلا محکم میکرد و لباسهای فاخر میپوشید. از اینرو علاقه داشت مردم در وسعت و رفاه باشند! و در پرداخت مستمرّیهایشان میانهروی نمیکرد و مانند عمر نبود که فقط به مقدار احتیاجشان میداد.
عثمان نمیخواست تکلیفی بیش از آنچه خدا بر کسان مقرّر کرده بر آنها تحمیل کند، از اینرو بزرگان اصحاب را از مهاجرت به ولایات اسلام مانع نشد، بسیاری از آنها در شهرهای دوردست مقیم شدند و مردم فریفته آنها شدند و خودشان نیز وقتی نمودارهای نعمت و تمدّن را در آن شهرها دیدند فریفته آن شدند، عمر که اجازه نمیداد اصحاب پیغمبر 6 از مدینه بیرون شوند و در شهرها جای گیرند از همین رخداد بیم داشت .[111]
عزل عاملان عثمان/ص 129/(728)
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 که در اجرای حق بسیار سخت بود بلافاصله پس از خلافت خود به عزل عاملان ستمکار عثمان پرداخت که رفتارشان از موجبات شورش بود و به کسانی که میگفتند عاملان عثمان را نگهدار تا آرامش برقرار شود اعتنا نکرد به علاوه تیولهایی را که عثمان به نزدیکان و خویشاوندان خود داده بود پس میگرفت و به بیتالمال بازمیگردانید.
عثمان به روزگار خلافت خود زمینها را به تیول کسان میداد و امیرالمؤمنین علی 7 با اینکار موافق نبود، وقتی به خلافت رسید فرمود :
به خدا؛ اگر کسانی که این مال را گرفتهاند با آن زنی تزویج کرده باشند یا کنیزی خریده باشند آن را پس میگیرم ؛ زیرا عدالت مایه وسعت است و کسی که از عدل در تنگنا باشد از ظلم بیشتر به تنگنا میافتد.
این رفتار، کسانی را که در روزگار عثمان به حساب بیت المال ثروت اندوخته بودند خشمگین کرد و کینه امیرالمؤمنین علی 7 را در دل آنها جای داد. عاملان عثمان که حضرت امیرالمؤمنین 7 معزولشان کرد به فرمان وی از کار کناره گرفتند، مگر معاویة بن ابی سفیان که در شام به وسیله بذل مال حزبی نیرومند ساخته بود و از فرمان امیرالمؤمنین علی 7 اطاعت نکرد و لوای عصیان برافراشت .[112]
بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 با میل و اصرار مردم بوده است نه با میل و رغبت آن حضرت/ص 130/(728)
با اخبار متواتر و احادیث آشکار این موضوع ثابت شده است که حضرت امیرالمؤمنین علی 7 در فتنهای که منجر به کشته شدن عثمان شد، گوشهگیری کرده و حتّی از خانه خود در مدینه بیرون رفته است[113] تا بر او این گمان برده
نشود که رغبتی در بیعت کردن مردم با خود داشته است . امّا اصحاب پیامبر 6 پس از کشتهشدن عثمان به جستجو برآمدند و از محلّ او پرسیدند تا آن حضرت را پیدا کردند و به حضورش شتافتند و مسألت کردند که امامت مردم را بر عهده گیرد و از ترس خود در مورد تباه شدن کار مردم شکایت کردند، و آن حضرت از پذیرش فوری خلافت خودداری کرد؛ زیرا سرانجام کار را میدانست و آگاه بود که آن قوم با او مخالفت خواهند کرد و در دشمنی نسبت به او یکدیگر را یاری خواهند داد، ولی خودداری آن حضرت از پذیرفتن تقاضای آنان پذیرفته نشد و در آن باره اصرار کردند و امیرالمؤمنین علی 7 را به خداوند سوگند دادند و گفتند: هیچکس برای امامت مسلمانان غیر از تو شایسته و سزاوار نیست و کسی جز تو را پیدا نمیکنیم که بتواند به این کار قیام کند و باید درباره کار دین و مسلمانان از خدا بترسی و این کار را بپذیری .
امیرالمؤمنین علی 7 در این هنگام متذکر شد که مسلمانان با یکی از همان
دو تنی که بعدها پیمانشکنی کردند یعنی طلحه و زبیر بیعت کنند و در این مورد ایثار کرد و متعهّد شد که تا هنگامی که آن دو در مورد اصلاح دین و مواظبت از اسلام عمل کنند آنان را یاری دهد. امّا مسلمانان از بیعت با هر کس دیگر جز علی 7 خودداری کردند و هیچکس جز او را به امیری نپذیرفتند.
چون این خبر به طلحه و زبیر رسید هر دو با اظهار رغبت به بیعت با آن حضرت ، به حضورش آمدند و با کمال رضایت او را در امامت بر خود مقدّم داشتند، امّا امیرالمؤمنین علی 7 نپذیرفت و آن دو اصرار کردند که بیعت ایشان را با خود بپذیرد و همه مردم نیز با رضایت بر امامت آن حضرت اتّفاق کردند و تصمیم گرفتند با هیچ کس دیگر غیر از آن حضرت بیعت نکنند و به حضرت امیرالمؤمنین 7 گفتند: اگر این تقاضای ما را، در مورد قبول امامت و بیعت با خود، نپذیری در اسلام شکاف و در دین رخنهای پدید خواهد آمد که اصلاح آن ممکن نخواهد بود.
امیرالمؤمنین علی 7 که برای تأکید حجّت ، از پذیرش خلافت خودداری میکرد، پس از شنیدن این گفتار آنان ، برای بیعت دست دراز کرد و مردم همچون شترانی که به آبشخور هجوم میآورند برای بیعت هجوم آوردند؛ آنگونه که از شدّت هجوم ردای آن حضرت را پاره کردند و حسن و حسین 8 از فشار مردم زیر دست و پا افتادند.
این بیعت نموداری از رغبت و اشتیاق مردم درباره حکومت امیرالمؤمنین علی 7 بود و این که او را بر تمام افراد دیگر مقدّم میدانستند و خواهان هیچکس دیگر نبودند و برای خود چاره و پناهی جز این کار نمیدیدند و با این ترتیب بیعت همه مهاجران و انصاری که در بیعت عقبه و جنگ بدر شرکت کرده بودند و همه مؤمنانی که در راه دین پیکار کرده و از پیشگامان تشرّف به اسلام بودند و در التزام رکاب پیامبر 6 نیکو از آزمایش بیرون آمده بودند و از نیکان و صالحان و گزیدگان شمرده میشدند صورت گرفت .
و بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 چنان نبود که یک یا دو یا سه تن بیعت کرده
باشند؛ آنچنان که بیعت با ابوبکر منحصر به چند تن از یارانش بود و تنها نخست بشیر بن سعد با او بیعت کرد و پس از او گروهی دیگر از مردم آن کار را انجام دادند.[114]
برخی هم گفتهاند: بیعت با ابوبکر با بشیر بن سعد، عمر بن خطاب ، ابوعبیدة بن جرّاح و سالم (وابسته ابوحذیفه) تمام شده و صورت گرفته است . و گفتهاند: بیعت با کسی با کمتر از چهار تن از مسلمانان صورت نمیگیرد. برخی هم گفتهاند: بیعت با شرکت پنج تن صورت میگیرد؛ پنج تنی که با ابوبکر بیعت کردهاند و نخستین افراد بودهاند عبارتند از: قیس بن سعد[115] ، اسید بن حضیر ـ که این دو از انصارند ـ عمر، ابوعبیده و سالم از
مهاجران و سپس دیگر مردم با توجّه به بیعت این پنج تن بیعت کردهاند.
به روزگار ما جبایی[116] و پدرش و گروهی از اصحاب آنان بر همین
عقیدهاند.
در مورد بیعت با عمر بن خطّاب هم همینگونه است ؛ برخی پنداشتهاند که بیعت با کسی ، با بیعت کردن یک تن از مردم با او صورت میگیرد و از جمله متکلّمانی که اینچنین عقیده دارند خیاط[117] ، بلخی ، ابن مجالد و برخی از
اصحاب اختیارند و میگویند: بیعت و امامت برای عمر چنین صورت گرفت که ابوبکر به تنهایی امامت را برای عمر قرار داد و با او بیعت کرد!
اینان درباره عثمان هم همین عقیده را دارند و میگویند: خلافت عثمان
فقط با بیعت عبدالرحمن بن عوف با او صورت گرفته است ولی کسانی که با این گروه در این موضوع مخالفند میگویند: بیعت با عمر از این جهت صورت گرفته است که ابوبکر با سمت امامتی که داشته است خلافت را برای او تعیین کرده است و در مورد عثمان هم میگویند: علاوه بر عبدالرحمان بن عوف دیگر افراد شورا که چهار تن بودهاند نیز بیعت کردهاند و جمع بیعتکنندگان با عثمان پنج نفرند که یکی از ایشان عبدالرحمن بن عوف بوده است .
بنابراین ، مخالفان ما هم معترفند که شمار بیعت کنندگان با ائمّه ایشان (ابوبکر، عمر و عثمان) بسیار اندک بوده است و همان شعاری است که ما ذکر کردهایم و این خود از براهینی است که بر ضرر ایشان است .
حال آنکه بیعت با حضرت امیرالمؤمنین علی 7 با شرکت همه مهاجران و انصار و مردمی که در بیعت رضوان شرکت داشته و در آن هنگام در مدینه بودهاند، صورت گرفته است . علاوه بر ایشان ، گروهی از مردم مصر و عراق که از صحابه و تابعین بودهاند و در آن هنگام در مدینه حضور داشتهاند نیز بیعت کردهاند و هیچکس مدّعی نشده است که بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 فقط با بیعت یک تن یا یک شخص معروف صورت گرفته باشد و شمار بیعتکنندگان بیرون از شمار است و نمیتوان گفت بیعت با امیرالمؤمنین 7 فقط با حضور چند تن صورت گرفته است و حال آنکه این موضوع درباره ابوبکر و عمر و عثمان گفته شده است .
و هرگاه موضوع امامت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 و بیعت با آن حضرت و برگزیدن آن حضرت به اجماع بزرگان مسلمانان و مؤمنان فاضل مهاجر و انصار، در حالت رضایت صورت گرفته باشد و حکومت امیرالمؤمنین علی 7 با وضع بهتر و مؤکدتری از حکومت سه تن پیش از آن حضرت مورد اجماع بزرگان مهاجر و انصار و تابعان قرار گرفته باشد، وجوب اطاعت و فرمانبرداری از او بر همگان ثابت میشود و بر همگان
ارتکاب مخالفت با او و سرپیچی از فرمانش حرام میشود و حکم کردن در مورد مخالفان و کسانی که با او جنگ کردهاند واضح میشود که همگی گمراه هستند و مخالف امر او در بطلان است و کسی که از فرمانش سرپیچی کند تبهکار و فاسق است ؛ زیرا خداوند متعال اطاعت از اولیای امر را در کتاب محکم خویش واجب کرده و فرمانبرداری از ائمّه را قرین فرمانبرداری از خود قرار داده است ؛ آنجا که فرموده : «ای کسانی که ایمان آوردهاید از خداوند اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر اطاعت کنید»[118] .
این آیه دلالت دارد بر این که سرپیچی از فرمان آنان همچون سرپیچی از فرمان خداوند میباشد و حکم آن یکسان است .
موضوع فاسق و فاجر بودند، کسانی که با امام عادل جنگ کنند، هم مورد اجماع اهل قبله میباشد و هم به طریق عقل و نقل ثابت است . و چون امیرالمؤمنین 7 پس از بیعت عمومی مردم با او، مرتکب رفتاری نشده که موجب خروج آن حضرت از عدالت باشد و پیش از آن هم هرگز متّهم به خیانت در دین نبوده و از امامت هم کناره نگرفته است ، پس کسی که از اطاعت آن حضرت سرکشی کند گمراه است ، تا چه رسد به کسی که با او جنگ کند و ریختن خون او و همراهانش را روا بدارد و با این کار موجب ستم و تباهی بر روی زمین گردد که در این صورت طبق حکم صریح قرآن او را باید با انواع عذاب سرکوب کرد که خداوند چنین فرموده است : «همانا کیفر آنان که با خدا و رسولش جنگ میکنند و در زمین به تباهی میکوشند جز این نباشد که کشته شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پایشان را به خلاف قطع کنند یا از سرزمین خود تبعیدشان کنند»[119] .
و این موضوع اگر پرده هوی و هوس آن را نپوشاند و خرد از درک آن کور نگردد، روشن است و از خداوند توفیق مسألت میکنم .[120]
شرکت نداشتن حضرت امیرالمؤمنین7در محاصره و قتل عثمان/ص 137/(728)
با این حال آیا بر هیچ شخص عاقلی برائت امیرالمؤمنین علی 7 از آنچه پیمانگسلان بر او بستهاند پوشیده میماند؟ آنان مدّعی شدند که آن حضرت مردم را بر عثمان شورانیده و درباره ریختن خون او کوشش کرده است و حال آنکه روایتی که در بالا آوردیم از ابوحذیفه اسحاق بن بشر است که گفتیم از اهل سنّت است ؛ و آیا هیچکس در مورد آنچه طلحه و زبیر انجام دادند و خود عهدهدار محاصره او شدند تا آنکه به کشتهشدنش انجامید تردید میکند؟ و آنگاه همین دو تن پس از کشتهشدن عثمان چنین تهمتی به امیرالمؤمنین علی 7 میبندند و برای خود از آنچه کردهاند ادّعای برائت میکنند و این شبهه باطل خود را انگیزه روا بودن جنگ با آن حضرت قرار میدهند و بدیهی است که این ، ادّعای باطل و بهتان آشکار است .
این خبر، نشاندهنده این است که اظهار خونخواهی آنان برای عثمان برخلاف نیت واقعی آنان است . از جمله اخبار دیگری که درباره کارهای طلحه و زبیر نسبت به عثمان نقل شده است ، خبری است که ابواسحاق جبلة بن زفر نقل میکند و میگوید: خودم طلحه و زبیر را دیدم در حالیکه زره پوشیده بودند خرامان برای کشتن عثمان میرفتند و مردم را برمیانگیختند و سپس خود با میل خویش به حضور امیرالمؤمنین علی 7 آمدند و بدون اکراه و اجبار با آن حضرت بیعت کردند و سپس کردند آنچه کردند.
ابوحذیفه قرشی هم از حصین بن عبدالرحمان ، از عمرو بن جاران ، از احنف بن قیس حدیث مفصّلی درباره چگونگی سرانجام عثمان نقل میکند و ضمن آن میگوید: به مدینه آمدم و همینکه متوجّه فتنه شدم و دیدم مردم عثمان را محاصره کردهاند و در خطر است ، پیش طلحه و زبیر رفتم و گفتم : چنین میبینم که عثمان کشته خواهد شد. شما دو تن به من چه دستور میدهید
و با چه کسی بیعت کنم که شما او را برای من بپسندید؟
هر دو گفتند: با علی ( 7) بیعت کن . من از مدینه بیرون آمدم و به مکه رفتم . عایشه آنجا بود، پیش او رفتم و گفتم : چنین میپندارم که عثمان کشته خواهد شد، نظرت چیست ، با چه کسی بیعت کنم ؟
گفت : با علی ( 7). من چون حجّ خود را گزاردم ، به مدینه بازگشتم و در آن هنگام عثمان کشته شده بود. با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردم و به بصره بازگشتم . ناگهان دیدم عایشه و طلحه و زبیر آنجا آمدند و شروع به خونخواهی عثمان کردند و به ما فرمان دادند با علی بن ابی طالب 7 جنگ کنیم ، و از این موضوع سخت تعجّب کردم[121] .[122]
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند/ص 139/(728)
از جمله مهاجرانی که با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند عمّار بن یاسر است که از اصحاب خاصّ و دوستان نزدیک پیامبر 6 است و پیش از بعثت پیامبر 6 مورد اعتماد بوده و پس از بعثت از یاریدهندهترین افراد است و از افرادی است که در راه اطاعت فرمان پیامبر 6 بسیار کوشش کرده است ، او و پدر و مادرش در آغاز اسلام در راه خدا سخت شکنجه شدهاند و هیچیک از اصحاب رسول خدا 6 در این مورد به درجه او نمیرسد و به هیچیک آن همه سختی که به او رسیده نرسیده است و او برای اسلام شکیبایی کرده و در راه خدا سرزنش سرزنشکننده را اهمیت نداده است و با شدّت گرفتاری همواره در ایمان خود استوار بوده است و پیامبر 6 او را چنان ستوده است که هیچیک از صحابه در آن مورد از او پیشی نگرفته است و پیامبر برای او گواهی به بهشت داده است و به طور قطع قاتل او را بیم داده و فرموده است :
بر قاتل عمّار مژده باد بر آتش .[123]
و اخبار دیگری که مورد اتّفاق اهل حدیث و تاریخ است در ستایش او از پیامبر 6 نقل شده است ، از جمله این حدیث که فرمودهاند:
همانا بهشت مشتاق عمّار است و بهشت به عمّار مشتاقتر از عمّار به بهشت است .
و این گفتار رسول خدا 6 که فرمودهاند:
قاتل عمّار و کسی که جامههای او را بیرون کشد به آتش مژده دهید.
و این گفتار آن حضرت که فرمودهاند:
عمّار همچون پوست میان چشم و بینی من است .
و این گفتار پیامبر 6 که :
مرا در مورد عمّار آزار مدهید.
و این گفتار آن حضرت که :
عمّار سراپا انباشته از ایمان و عمل و علم است .
و نظایر این ستایشها و بزرگداشتها که مخصوص او بوده است .
بعضی دیگر از بیعتکنندگان با امیرالمؤمنین علی 7 عبارتند از: حصین بن حرث بن عبدالمطلب و طفیل بن حرث که هر دو از مهاجران شرکتکننده در جنگ بدرند.
مسطح بن اثاثه ، حجّار بن سعد غفاری ، عبدالرحمن بن جمیل جمحی ، عبدالله و محمّد پسران بدیل خزاعی ، حرث بن عوف ، ابوعابد لیثی ، براء بن عازب ، زید بن صوحان ، یزید بن نویره که پیامبر 6 برای او مژده بهشت دادهاند[124] . هاشم بن عتبة بن مرقال ، بریده اسلمی ، عمرو بن حمق خزاعی که
هجرتش در راه خدا و رسول خدا 6 مشهور و منزلت او در پیشگاه پیامبر 6 معروف است[125] و ستایش پیامبر 6 درباره او نقل شده است .
حرث بن سراق ، ابواسید بن ربیعه ، مسعود بن ابی عمرو، عبدالله بن عقیل ، عمر بن محصن ، عدی بن حاتم ، و عقبة بن عامر و دیگر کسانی که در شمار و طبقه ایشانند و عصر پیامبر 6 را درک کردهاند؛ مانند حجر بن عدی کندی و شداد بن اوس و نظایر ایشان که همگی از لحاظ تقوا و دین ، دارای مرتبه و مقام بلندی هستند که اگر بخواهیم همه را بیان کنیم و دربارهشان سخن بگوییم مطلب به درازا میکشد.
بیعت انصار
از جمله انصاری که با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند: ابو ایوب و خالد بن زید که از دوستان پیامبر 6 بودهاند، خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین ، ابوالهیثم بن التیهان ، ابوسعید خدری ، عبادة بن صامت ، سهل و عثمان پسران حنیف ، ابوعبّاس زرقی سوارکار شجاع رسول خدا 6 در جنگ احد، زید بن ارقم ، سعد و قیس پسران سعد بن عبادة ، جابر بن عبدالله بن حزام ، مسعود بن اسلم ، عامر بن اجبل ، سهل بن سعید، نعمان بن حجلان ، سعد بن زیاد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابی خلف ، ضرار بن صامت ، مسعود بن قیس ، عمر بن بلال ، عمّار بن اوس ، مرّه ساعدی ، رفاعة بن مالک زرقی ، جبلة بن عمرو ساعدی ، عمر بن حزم ، سهل بن سعد ساعدی ، و گروهی دیگر از انصار که در هر دو بیعت ـ عقبه و رضوان ـ شرکت کردهاند و به هر دو قبله ـ بیت المقدّس و کعبه ـ نماز گزاردهاند و مخصوص به مدایح قرآنی و ستایش پیامبر 6 بودهاند و در این مورد حتّی دو تن از اهل علم ، مخالف نیستند و کسان دیگری از انصار که اگر نام همگی را ثبت کنیم این کتاب مفصّل میشود و جای آن نیست که شمار همه ایشان را بیاوریم .
بیعت بنیهاشم
از خاندان هاشم ، خاندانی که مخصوص به نبوّت ، و معدن رسالت و محلّ فرود آمدن وحی و آمد و شد فرشتگان بودهاند، امام حسن و امام حسین 8 که دو سبط رحمت و سرور جوانان اهل بهشتند، محمّد بن حنفیه ، عبدالله، محمّد و عون پسران جعفر طیار، عبدالله و فضل و قثم و عبیدالله پسران عبّاس عموی پیامبر، عبدالله بن ابی لهب ، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب ، عبدالله بن ابی سفیان بن حرث بن عبدالمطلب و عموم افراد خاندان هاشم و خاندان عبدالمطلب با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند.
بیعت شیعیان دیگر
از جمله دیگر کسانی که بیعت ایشان قابل ذکر است و آنان اهل فضیلت در
دین و ایمان و علم و فقه و قرآن بودهاند و فقط به عبادت خداوند و جهاد و تمسّک به حقایق ایمان مشغول بودهاند، محمّد بن ابی بکر است که ربیب و پرورشیافته امیرالمؤمنین علی 7 میباشد و سخت مورد محبّت آن حضرت بوده است .
محمّد بن ابی حذیفه که از دوستان ویژه امیرالمؤمنین علی 7 بوده و در راه فرمانبرداری از او به شهادت رسیده است .
مالک بن حارث اشتر نخعی که شمشیر امیرالمؤمنین علی 7 و مخلص در ولایت و دوستی آن حضرت است .
ثابت بن قیس نخعی ، کمیل بن زیاد نخعی ، صعصعة بن صوحان عبدی ، عمر بن زراره نخعی ، عبدالله بن ارقم ، زید بن الملفق ، سلیمان بن صرد خزاعی ، قبیصه ، جابر، عبدالله، محمّد بن بدیل خزاعی ، عبدالرحمن بن عدیس سلولی ، اویس قرنی ، هند جملی ، جندب ازدی ، اشعث بن سوار، حکیم بن جبله ، رشید هجری ، و معقل بن قیس بن حنظله ، سوید بن حارث ، سعد بن مبشّر، عبدالله بن وال ، مالک بن ضمره ، حارث همدانی و حبّة بن جویره عونی و دیگر، کسانی هستند که به هنگام کشتهشدن عثمان در مدینه بودند و همگی با کمال رضایت به پیشوایی حضرت امیرالمؤمنین 7 تسلیم شدند و با آن حضرت بیعت کردند که با هر کس جنگ کند ایشان هم جنگ کنند و با هر کس صلح کند ایشان هم صلح کنند، و اینکه در یاریدادن او هرگز پشت به جنگ نکنند. و آنان در همه جنگهای امیرالمؤمنین 7 همراهش بودند و حتّی یک تن از ایشان از شرکت در جنگ خودداری نکرد.
برخی از آنان در راه یاری دادن امیرالمؤمنین علی 7 شهید شدند و برخی همچنان بر راه خود پایدار ماندند تا هنگامی که آن حضرت رحلت کرد و آنان که پس از آن حضرت باقی ماندند همچنان بر ولایت او بودند و اعتقاد داشتند
که امیرالمؤمنین علی 7 برای امامت از همگان برتر بوده است .[126]
خودداری امیرالمؤمنین 7 از بیعت نمودن مردم با آن حضرت/ص 144/(728)
خودداری امیرالمؤمنین 7 از پذیرفتن بیعت مردم
از جمله کسانی که چگونگی بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 را نوشتهاند، ابومخنف لوط بن یحیی ازدی است که در کتاب خود درباره جنگ جمل از سیف بن عمر از محمّد بن عبدالله بن سواده و طلحة بن الأعلم و دو پسر عثمان نقل میکند که پس از کشته شدن عثمان در مدینه ، غافقی بن حرب عکی به مدّت پنج روز امیر بود. و مردم در جستجوی کسی بودند که تقاضای آنان را برای قبول خلافت بپذیرد و کسی را نمییافتند[127] .
مصریها سراغ امیرالمؤمنین علی 7 را میگرفتند و آن حضرت خود را از ایشان پوشیده میداشت و به نخلستانهای مدینه پناه برده بود و پس از این که موفّق شدند با او ملاقات کنند، نپذیرفت .
ابومخنف میگوید: اسحاق بن راشد از عبدالحمید بن عبدالرحمن از ابن اثری نقل میکند که میگفته است : آیا میخواهی آنچه را به چشم خود دیده و به گوشم شنیدهام برایت نقل کنم ؟ و آن این است که کنار بیت المال در حضور مردم امیرالمؤمنین علی 7 به طلحه فرمود: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم.
گفت : تو برای این کار سزاوارتر از منی و آن مقدار از مردم که برای بیعت با تو جمع شدهاند برای من جمع نشدهاند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: ما از تو بیمناکیم.
طلحه گفت : از سوی من مترس که به خدا سوگند از جانب من زیانی به تو نخواهد رسید[128] !
در این هنگام عمّار یاسر، ابوالهیثم بن التیهان ، رفاعة بن ابی رافع ، مالک بن
عجلان ، و ابوایوب خالد بن زید برخاستند و گفتند: ای علی ؛ میبینی که کار به تباهی کشیده است و دیدی که عثمان چه کرد و به سبب مخالفتش با قرآن و سنّت بر سر او چه آمد. اکنون دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم تا کار امّت که به تباهی کشیده است اصلاح شود.
امیرالمؤمنین علی 7 نپذیرفت و فرمود:
شما دیدید که با من چگونه رفتار شد و اندیشه این مردم را هم میدانید، مرا به ایشان نیازی نیست .
آنان روی به انصار کردند و گفتند: ای گروه؛ شما انصار خدا و رسول خدایید و خداوند شما را با وجود پیامبر 6 گرامی داشته است و فضل علی 7 و سابقه او در اسلام و قرب و منزلت او را نسبت به پیامبر6 میدانید و اگر او خلیفه شود برای شما خیر را بنا خواهد گذاشت .
انصار گفتند: ما از همگان به بیعت با آن حضرت خشنودتریم و کس دیگری را به جای او نمیخواهیم . سپس همگان بر امیرالمؤمنین علی 7 اجتماع کردند و چندان پافشاری نمودند تا با آن حضرت بیعت کردند.
ابومخنف همچنین با اسناد خود نقل میکند که ابوالهیثم بن التیهان به انصار گفت : شما نیکاندیشی مرا میدانید و از منزلت من در پیشگاه پیامبر 6 آگاهید که آن حضرت مرا برای دوستی خود برگزید، اکنون حکومت را به کسی واگذارید که از همه شما اسلام آوردنش کهنتر و به پیامبر 6 نزدیکتر و سزاوارتر است و شاید خداوند به وسیله آن حضرت الفت شما را به یکدیگر فراهم کند و خونهای شما را محفوظ بدارد.
انصار همگان پاسخ دادند: شنوا و فرمانبرداریم .
سیف از رجال خود روایت میکند که مردم به حضور امیرالمؤمنین علی 7 جمع شدند و پیشنهاد بیعت کردند و از آن حضرت خواستند که در کار ایشان نظارت کند.
فرمود: کس دیگری غیر از مرا جستجو کنید.
گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم ؛ مگر این فتنه را نمیبینی ، مگر از خدا نمیترسی که کار این امّت به تباهی بکشد؟
فرمود:
اکنون که پافشاری میکند، میگویم : اگر بپذیرم شما را بر آنچه که خود میدانم وادار میکنم و راه میبرم و اگر مرا رها کنید، همچون یکی از شما خواهم بود.
گفتند: همگی به حکومت تو راضی شدهایم و میان ما هیچکس با تو مخالف نیست و به هر گونه که صلاح میدانی ما را رهبری کن . و سپس همگی بیعت کردند.
بیعت طلحه و زبیر با امیرالمؤمنین علی 7
ابواسحاق ابراهیم بن محمّد ثقفی[129] از عثمان بن ابی شیبه ، از ادریس ، از
محمّد بن عجلان ، از زید بن اسلم روایت میکند که میگفته است : طلحه و زبیر به حضور امیرالمؤمنین علی 7 که به نخلستانهای مدینه رفته بود، آمدند و گفتند: دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم که مردم به کسی دیگری غیر از تو خشنود نیستند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
مرا بر این نیازی نیست و اگر برای شما دو تن من وزیر باشم بهتر از این است که امیر شما باشم . یکی از شما که از قریش است دست فراز آرد تا با او بیعت کنم .
گفتند: مردم کسی جز تو را نمیخواهند و غیر از تو به کس دیگری رغبت ندارند و دست فراز آر تا با تو بیعت کنیم و در این مورد نخستین کس باشیم .
فرمود:
بیعت با من به صورت پوشیده نخواهد بود، مهلت دهید به مسجد بروم .
گفتند: ما نخست همینجا با تو بیعت میکنیم و سپس در مسجد هم با تو بیعت خواهیم کرد. و آن دو نخستین کسان بودند که با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند و چون مردم هم با آن حضرت بیعت کردند، نخستین کس طلحه بود که بیعت کرد؛ او از منبر بالا رفت و با دست خود که شل بود دست امیرالمؤمنین علی 7 را گرفت و بیعت کرد و مردی از بنیاسد که فال میگرفت و پیشگوئی میکرد آنجا ایستاده بود و به طلحه مینگریست .[130] چون
دید نخستین دستی که به دست امیرالمؤمنین علی 7 رسید دست طلحه است که شل است ، کلمه استرجاع (إنّا لله وإنّا إلیه راجعون) بر زبان آورد و گفت : نخستین (بیعتکننده) دست شل است ، شاید که این بیعت به انجام نرسد[131] . و
چون طلحه و زبیر از منبر فرود آمدند، مردم با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند.[132]
کارگزاران عثمان/ص 148/(728)
روایات تاریخی فراوانی، حاکی از آن است که در آن زمان ، انواع انحرافات و مفاسد به معنای کامل آن و نیز لهو و لعب و بیبند و باری بیحد و حصر وجود داشته.
«والیان و کارگزاران حکومت عثمان در دین و جهادِ در راه اسلام سابقهای نداشتند بلکه در دینشان متّهم بودند، و افرادی در بینشان دیده میشد؛ افرادی که در فسق و بیدینی شهرت داشتند از آن جمله عبدالله بن سعد است که در آزار و اذیت نمودن پیامبر 6 و مسخره کردن ایشان و تمسخر قرآن ، کار را به جایی رسانده بود که خداوند، آیهای در مورد کفر او نازل فرمود و نیز ولید بن عقبه که قرآن در آیاتی، فسق او را علناً اعلام نموده است.»[133]
امّا سعید بن عاص که پس از ولید روی کار آمد با استقبال اجباری و کراهتِ کوفیان مواجه شد؛ زیرا وی جوانی بیپروا در گناه و فسق و فجور بود و از این که مورد تهمت قرار گیرد باکی نداشت.
گویند: آن هنگام که ابن سعد به ولایت مصر رسید یک بار در ماه مبارک رمضان گفت: کدام یک از شما هلال را دیده؟ هاشم بن عتبه ـ صحابی بزرگ پیامبر ـ فرمود: من دیدهام.
ابن سعد با زبانی گزنده و بیحیا به او گفت: با همین یک چشمت او را دیدهای؟ هاشم که قلبش از این حرف به درد آمده بود فوراً پاسخ داد: مرا به خاطر چشمم مسخره میکنی در حالی که در راه خدا نابینا شده است؟ چشم وی در جنگ یرموک آسیب دیده بود.
و هاشم در خانه خود روزهاش را افطار نمود و با این کار به قول پیامبر 6 تمسّک جست، که فرموده بود: «با دیدن ماه، روزه را آغاز کنید و با دیدن آن
افطار نمایید» و مردم هم با افطار وی، افطار نمودند، و وقتی این خبر به سعید رسید دستور داد او را آوردند و کتک زدند و خانهاش را به آتش کشیدند.[134]
و نیز عبدالله بن عامر بن کریز وقتی به حکومت بصره رسید و در حالی که تنها 24 سال داشت روش متکبّران و مسرفان را در پیش گرفت و پس از کشته شدن عثمان به غارت بیت المال مسلمین در بصره پرداخت و به مکه رفت و به گروه مخالفان حضرت علی 7 ملحق شد.[135] و از همین جا حدیث مفصّل
بخوان از معاویه و فسق و فجورش.
وقتی مشاهده میکنیم که حاکمانِ بزرگترین شهرها در این حد گناهکار و بیبند و بار بودهاند دیگر چه توقعی میتوانیم داشته باشیم از نظام اداریی که تحت سرپرستی این گونه افراد به کار مشغول و در حد خود آوازه فسق و فساد سردادهاند[136] .[137]
عثمان فسّاق بنیامیه را کارگزاران خود قرار داد/ص 150/(728)
ثانیآ فسّاق و فجّار بنیامیه را روی کار آورد و بر جان و مال و نوامیس مردم مسلّط نمود و در بلاد مسلمین امارات بنیامیه ضرری شایع بوده است و افرادی را برخلاف رضای رسول خدا و شیخین (ابیبکر و عمر) بکار گماشت .
از قبیل عمّ ملعونش حکم بن ابی العاص و پسرش مروان بن حکم که هر دو به شهادت تاریخ طرید و رانده و تبعیدشده رسول اکرم 6 و مردود و ملعون به لسان مبارک آن حضرت بودند.
حافظ : دلیل شما بر طرد و لعن آنها بالخصوص چه میباشد؟
داعی : دلیل بر لعن دو قسم است : یکی جنبه عمومی دارد که خداوند متعال صریحآ بنیامیه را شجره ملعونه خوانده ، در آیه 62 سوره 17 (بنیاسرائیل) که فرماید: (والشجرة الملعونة فی القرآن)؛ یعنی درخت لعنت کرده شده در قرآن .
چنانچه امام فخر رازی ، طبری ، قرطبی ، نیشابوری ، سیوطی ، شوکانی ، آلوسی ، ابن ابی حاتم ، خطیب بغداد، ابن مردویه ، حاکم ، مقریزی ، بیهقی و دیگران از مفسّرین و علماء خودتان در ذیل این آیه نومیه از ابن عبّاس (حبر امّت) رضی الله عنه نقل نمودهاند که : مراد از «شجره ملعونه» در قرآن بنیامیه بودند که رسول اکرم 6 آنها را در خواب به صورت بوزینهها دید که منبر و محراب او را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند. بعد از بیداری ، جبرئیل به نزول این آیه خبر داد که بوزینهها بنیامیه هستند که بعد از تو غصب خلافت مینمایند و محراب و منبر تو هزار ماه در تصرّف آنها خواهد بود.
مخصوصآ امام فخر رازی از ابن عبّاس نقل مینماید که از میان تمام بنیامیه ، رسول اکرم 6 نام حکم بن ابی العاص را میبرد. پس به حکم قرآن مجید، حکم بن ابی العاص ملعون است ؛ چون از شجره ملعونه است و
پیغمبر 6 بالخصوص نام او را به لعنت به زبان جاری مینمود. و از طرق روات معتبره فریقین (شیعه و سنّی) احادیث بسیار در طرد و لعن آنها رسیده ولی چون در شب اوّل قرار گذاردیم که استشهاد به احادیث شیعه ننمائیم لذا به بعض از آنچه از علمای شما الحال در نظر دارم اشاره مینمایم تا کشف حقیقت گردد :
حاکم نیشابوری در «مستدرک : 4/487»، و ابن حجر مکی در صواعق محرقه از حاکم نقل مینماید که این خبر صحیحآ از رسول اکرم 6 رسیده که فرمود:
إنّ أهل بیتی سیلقون بعدی من اُمّتی قتلا وتشریدآ، وإنّ أشدّ قومنا لنا بغضآ بنوامیة وبنو المغیرة وبنو مخزوم .
ومروان بن الحکم کان طفلا قال له النبی 6: هو الوزغ بن الوزغ والمعلون بن الملعون .
زود است که اهل بیت من بعد از من ملاقات میکنند از امّت من کسانی را که آنها را میکشند و پراکنده میکنند و به درستی که بغض و کینه و دشمنی بنیامیه و بنیمغیره و بنی مخزوم نسبت به ما از همه بیشتر است .
و مروان بن حکم در آن موقع بچّه بود حضرت فرمود: این وزغ پسر وزغ است (یعنی چلپاسه و مارمولک) و ملعون پسر ملعون میباشد.
و نیز ابن حجر به فاصله یک حدیث از عمر بن مرّة الجهنی ، حلبی در «سیرة الحلبیة : 1/337»، بلاذری در «انساب : 5/126»، سلیمان بن بلخی در «ینابیع المودّة»، حاکم در «مستدرک : 4/481»، دمیری در «حیات الحیوان : 2/299»، ابن عساکر در تاریخ خود، امام الحرم در «ذخایر العقبی» و دیگران نیز از عمر بن مرّة نقل نمودهاند که :
«إنّ الحکم بن ابی العاص استأذن علی النبی6 فعرف صوته فقال : ائذ نواله ، علیه لعنة الله وعلی من یخرج من صلبه إلّا
المؤمن منهم وقلیل ما هم.
حکم بن ابی العاص از رسول اکرم 6 اذن و اجازه ورود خواست پیغمبر 6 صدای او را میشناخت فرمود: اذن بدهید او را، لعنت خدا بر او باد و بر اولادهای او که از صلبش بیرون میآیند مگر مؤمن از آنها و آن مؤمنین بسیار کماند.
و امام فخر رازی در جلد پنجم از تفسیر کبیر خود ذیل آیه (والشجرة الملعونة) و معنای آن اشاره به قول امّ المؤمنین عایشه!! مینماید که به مروان میگفت : لعن الله أباک وأنت فی صلبه فأنت بعض من لعنه الله[138] .
و علّامه مسعودی در «مروج الذهب : 1/435» گوید: مروان بن حکم طرید و رانده رسول الله 6 بود که از مدینه رانده و تبعید شده بود. در زمان خلافت ابی بکر و عمر اجازه ورود به مدینه نیافت ولی عثمان که خلیفه شد برخلاف سیره و رفتار رسول اکرم 6 و ابی بکر و عمر او را اجازه ورود داد و با سایر بنیامیه به دور خود جمع و با آنها زیاده از حدّ مهربانی نمود.[139]
بدرفتاری والیان عثمان با مردم/ص 153/(728)
بدرفتاری فرمانداران منصوب از سوی عثمان ، به ویژه ولید بن عقبه ـ برادر مادری عثمان ـ و عبدالله بن ابی سرح ـ برادر رضاعی او ـ مردم عراق و مصر را بر ضدّ عثمان برانگیخت . مروان بن حکم نیز در نارضایتی مردم مدینه نقش اوّل را داشت . از این رو، همیشه در سالهای آخر عمر عثمان گروهی شکایتکننده از استانهای مختلف در مدینه حضور داشتند. مردم مصر که از ستم عبدالله بن ابی سرح به تنگ آمده بودند به مدینه آمدند و از عثمان عزل وی را خواستار شدند.
عثمان حاضر نبود برادر رضاعی خویش را عزل کند، ولی سرانجام با وساطت علی 7 پیشنهاد عزل را پذیرفت و محمّد بن ابوبکر را به فرمانداری مصر انتخاب نمود.
محمّد به هنگام اعزام به مصر متوجّه شد که عثمان غلام خویش را با نامه امضا شده دیگری به سوی مصر فرستاده و در آن نامه ـ که مخاطب آن عبدالله ابی سرح بود ـ نوشته بود که هرگاه اینان به مصر رسیدند، دستها و پاهایشان را قطع کن !
مصریان در بین راه نگران به مدینه بازگشتند و موضوع را با عثمان مطرح کردند. عثمان مدّعی شد که از چنین نامهای خبر ندارد. مردم گفتند: از دو خال خارج نیست : یا نامه را تو نوشتهای که در آن صورت عدالت لازم برای خلافت رسول خدا 6 را دارا نیستی ! یا مروان به نام تو و با مهر مخصوص تو چنین کاری کرده ، که باز هم به معنای آن است که تو توانایی اداره خلافت را نداری . از این رو خواستار مجازات مروان شدند. عثمان نپذیرفت و مصریان سر به شورش گذاشتند و خانه عثمان را محاصره کردند. مردم عراق و مدینه نیز با آنان همکاری کردند. اصحاب رسول خدا 6 نیز به صورت مستقیم یا غیر مستقیم با آنان همراه بودند.
یعقوبی مینویسد: میان عثمان و عایشه رنجشی پدید آمده بود. زیرا عثمان حقوق عایشه را که در زمان عمر بیشتر از دیگر زنان پیامبر بود، برابر قرار داده بود. عثمان روزی خطبه میخواند که عایشه پیراهن رسول خدا 6 را برافراشت و فریاد زد: ای گروه مسلمانان ؛ این جامه رسول خدا 6 است که هنوز کهنه نشده ، ولی عثمان سنّت او را کهنه کرده است ! عثمان در پاسخ عایشه گفت : أللّهمّ اصرف عنّی کیدهنّ ، إنّ کیدهنّ عظیم .[140]
سرانجام مردم عثمان را در خانهاش محاصره نمودند و بیش از همه ، طلحه ، زبیر و عایشه مردم را بر ضدّ او تحریک میکردند. عثمان به معاویه نامه فرستاد و از او خواست تا هرچه زودتر به مدینه آید. او با دوازده هزار سپاه روانه مدینه شد، ولی سربازهای خود را در مرز شام گذاشت و به آنان گفت : در مرز شام بمانید تا من نزد امیرالمؤمنین! روم و از کار او نیک آگاه گردم . سپس نزد عثمان رفت . عثمان گفت : به خدا قسم ؛ تو خواستی که من کشته شوم ، پس بگویی منم صاحب خون ! برگرد و مردم را به کمک من برسان . پس معاویه بازگشت و به سوی او نیامد تا کشته شد.[141]
مروان نزد عایشه رفت و گفت : ای مادر مؤمنان ! کاش بین این مردم و این مرد (عثمان) سازش میدادی .
عایشه گفت : من وسایل سفر حجّ را فراهم کردهام .
مروان گفت : به جای هر درهمی که خرج کردی ، دو درهم میدهم .
عایشه گفت : شاید گمان میکنی من عثمان را نمیشناسم ! به خدا قسم ؛ دوست میداشتم که او پاره پاره در خرجینی بود و میتوانستم او را حمل کنم و به دریا افکنم .[142]
حکومت پس از عمر/ص 156/(728)
امّا عمر ناراحتی و نگرانی خود را از این حضور ابراز نمود؛ زیرا او میدانست که حضور امّت در صحنه به معنای حضور علی 7 است یعنی همان حضور جبهه مخالف ، و هر چقدر رشد نماید و اصالت خود را بازیابد و به درجات عمیق و اراده و آگاهی دست یابد، این علی است که کاندید قدرتمند و باکفایتی از طرف مردم برای حکومت خواهد شد. و به همین خاطر است که میبینیم عمر بر منبر میرود و مسلمانان را چنین خطاب میکند:
«چگونه است که من از گوشه و کنار میشنوم که مردم میگویند پس از امیر مؤمنان!! چه کسی به حکومت خواهد رسید؟ در حالی که بیعت ابوبکر ناگهانی بود که خدا مسلمانان را از شرّ آن حفظ نماید».
و خلیفه عمر در واقع با این کلام میخواست بگوید که مسلمانان نباید بار دیگر در مورد انتخاب (خلیفه) مستقلا فکر کرده و تصمیم بگیرند بلکه خلیفه باید از بالا انتخاب شود (و در واقع منتصب) شود، امّا عمر نمیتوانست این خواسته خود را علنآ ابراز نماید ولی در باطن ، خواستار آن بود که امّت در مورد خلیفه بعد از وی ، به خود او رجوع کنند. بدون آنکه به امّت اجازه دهد که در تعیین حاکم همانطور که پس از وفات پیامبر تفکر نمودند! اینک کوچکترین تفکری نمایند؛ چرا که در نظر عمر، آنگونه انتخاب خلیفه ، ناگهانی و شرّ بود... و امّت نباید آن اشتباه خود را تکرار کند.
بنابراین عمر چه کسی را میخواست به جای خود قرار دهد؟ عمر در زمان خود، جانشین را اعلام نکرد بلکه در درون خود مطلب را پنهان نمود. امّا آن هنگام که ترور شد و اطرافیان متملّقش از او خواستند که وصیت کند و امّت محمّد 6 را بدون خلیفه بعدی مهمل رها نکند وی چنین گفت :
«اگر یکی از آن دو مرد امروز زنده بودند خلافت را به آنها واگذار
میکردم : یکی سالم ، مولای ابوحذیفه و دیگری ابوعبیده جرّاح که اگر زنده بودند دیگر شورایی قرار نمیدادم!»
و از این گفتار کاملا روشن میگردد که خلیفه در مورد مشروعیت نظام شورا به هیچ وجه فکر نمیکرد بلکه تعیین خلیفه را حقّ خود میدانست و پذیرش خلیفه منصوب از طرف خویش را بر امّت واجب میدید و آنها را امر به اطاعت میکرد پس عمل او صرفآ یک پیشنهاد یا معرّفی یک کاندیدا نبود بلکه یک الزام و اجبار بود.
به همین جهت است که میبینیم عمر، امر را به شش نفر واگذار میکند بدون آنکه برای سایر مسلمانان هیچگونه نقش واقعی در انتخاب خلیفه قائل شود. و عمر در واقع با این عمل خود دست به نوعی محافظهکاری زد؛ زیرا وی یک نفر را به طور مشخّص تعیین نکرد بلکه شش نفر را کاندیدا نمود، وی میخواست با این کار به امّت نشان دهد که مشارکت و مشورت را در انتخاب خلیفه قائل گشته است تا سرانجام یکی از این کاندیدها انتخاب گردد.
و همین طور میبینیم که عمر، برای آنکه خواسته خود را به تدریج بر امّت تحمیل کند مراحلی را در انتخاب خلیفه قرار میدهد. امّا عبدالرحمن بن عوف که چون سنگ آسیاب به عنوان عضو اصلی در بین این شش نفر انتخاب شد، نتوانست در این مرحله نقش مردم را نادیده بگیرد و نیز نتوانست از طریق گفتگو بین این شش نفر در جلسهای خصوصی ، مشکل را حل نماید، لذا برای مشورت بین مردم رفت و از ایشان در مورد کاندیدای مورد علاقهشان پرسش نمود و گفت : کدامیک از این شش نفر را میخواهید؟ و ابن عوف پس از بررسی نتایج چنین میگوید:
«از هیچ عربی نپرسیدم مگر آنکه علی بن ابی طالب کاندید او بود مگر یک قبیله که عثمان بن عفان را میخواستند؛ زیرا این قبیله میدانستند که روی کار آمدن عثمان به معنای به دست آوردن حقّ غارت و چپاول و تأمین مصالح ایشان است .»
و آنگاه که عثمان با کارگردانی ابن عوف و با لطایف الحیل پس از کنار زدن نامزد توده مردم یعنی علی 7 روی کار آمد، سرانجام پرده از روی توطئه برداشته شد و چهره زشتش را بیش از پیش نمایان ساخت تا جایی که نه عثمان بلکه قبیله و عشیره وی بودند که حکومت را به دست گرفتند و اموال را حیف و میل و حدود الهی را تعطیل نمودند تا جایی که کلیه سرزمینهای حاصلخیز به باغ اختصاصی قریش تبدیل شد و خلافت به صورت بازیچهای درآمد که کودکان بنیامیه با آن به بازی پرداختند. و مسلمانان برای اوّلین بار ادّعاهای اطرافیان عثمان را شنیدند که یکپارچه میگفتند: مال ، مال ما و خراج ، خراج ماست ، زمین ، مِلک ماست اگر بخواهیم میبخشیم و اگر بخواهیم دیگران را محروم میکنیم.»[143]
حریز بن عثمان و امیرالمؤمنین7//ص 159/(728)
یکی از افرادی که مورد تعدیل محدّثین واقع گردیده ، حریز بن عثمان رحبی است و حال اینکه این شخص یکی از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علی 7 و از نواصب معروف میباشد، و صاحب تهذیب گوید: او امیرالمؤمنین علی 7 را سب میکرد و کلمات ناروائی درباره آن حضرت میگفت .
اسماعیل بن عیاش گوید: من در معیت حریز بن عثمان از مصر تا مکه حرکت کردم ، و او در میان راه همواره امیرالمؤمنین علی 7 را سب میکرد و شتم مینمود، و همچنین گفت : من از حریز شنیدم میگفت : این حدیثی را که مردم از رسول خدا 6 روایت میکنند که به امیرالمؤمنین علی 7 فرمود : «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» درست است ، ولیکن شنونده از پیغمبر 6 اشتباه شنیده ، بلکه حضرت رسول 6 فرمود: أنت منّی بمنزلة قارون من موسی !!
از وی روایت میکند که حریز گفت : روایت شده که روزی حضرت رسول 6 خواستند بر استر سوار شوند، پس از اینکه سوار شدند، (امیرالمؤمنین) علی 7 افسار استر را رها کرد تا پیغمبر از روی استر پائین بیفتند!!
گفتهاند: به یحیی بن صالح گفته شد: چرا روایات حریز را یادداشت نمیکنی ؟
گفت : من چگونه روایات حریز را بنویسم و حال اینکه من هفت سال نماز صبح را با او خواندم ، و او از مسجد بیرون نمیشد تا آنگاه که امیرالمؤمنین علی 7 را هفتاد مرتبه سب میکرد.
ابن حبّان گوید: حریز بن عثمان در صبح و عصر امیرالمؤمنین علی 7 را هفتاد بار سب مینمود، به او گفتند: چرا تو این عمل را انجام میدهی ؟
جواب داد: علی بن ابی طالب ( 7) سرهای پدران مرا قطع کرده و لذا من او را سب میکنم .
از اینگونه روایان که امیرالمؤمنین علی 7 را سب میکردند زیاد هستند و ما برای مثال و محلّ شاهد از مروان و عمران و حریز اسم بردیم و این افراد از کسانی هستند که بخاری در صحیح خود اخبار آنها را نقل کرده و آنان را تعدیل نموده است ، در صورتیکه میگویند: صحیح بخاری از اصحّ کتب است!!
ذهبی در ترجمه مصعبی گوید: او از کسانی است که در زمان خود از سنّت بسیار یاری کرده ، و ذهبی پس از این که درباره مصعبی مطالبی اظهار میکند و او را تعدیل و توثیق مینماید، گوید: امّا او حدیث وضع میکرد و جعل اخبار مینمود!
و در حالات جوزجانی گوید: وی از حفّاظ ثقات و مورد اعتماد است اگرچه از علی بن ابی طالب 7 منحرف بود و سخنهای ناروائی درباره او اظهار میکرد!
اکنون ای خواننده ؛ توجّه کن که آیا این افراد از ثقات و عدول هستند که بتوان به اخبار و روایات آنان احتجاج کرد و دین خدا را از اینگونه مردم اخذ نمود؟ نه به خدا؛ چنین نیست ، اینان هرگز قابل اعتماد نیستند و روایات و اخبار آنها قابل احتجاج نیست .
اینک در مورد افرادی که در مقابل این گروه قرار گرفتهاند، و به خاندان عصمت و طهارت توجّه دارند و دوستی امیرالمؤمنین علی 7 را در دل گرفتهاند بنگرید، این گروه از محدّثین با اینکه دارای همه فضائل هستند ولیکن به عنوان اینکه پیرو مذهب تشیع میباشند تعدیل نشدهاند، گویا پیروی از مذهب شیعه و دوستی اهل بیت : در نزد اینگونه افراد از گناهان کبیره است که هرگز قابل بخشش نیست .
قضیه امام نسائی در این مورد بسیار قابل توجّه است ، ابوعبدالرحمان
نسائی هنگامی که «خصائص العلویه» را نوشت و اخبار مربوط به فضائل و مناقب امیر المؤمنین علی 7 را جمع کرد مورد ضرب و جرح واقع شد، روزی در جامع دمشق مردم پیرامون او را گرفتند و گفتند: چرا درباره معاویه از اینگونه فضائل جمع نکردی؟!
امام نسائی گفت : من درباره معاویه جز حدیث «ألا لا أشبع الله بطنه» چیز دیگری نمیدانم ، مردم در این هنگام روی او ریختند و او را مضروب ساختند، و در اثر همین ضرب و جرح خصیههایش آب شد و از دنیا رفت .
ذهبی در ترجمه سقاء واسطی گوید: خداوند در عمر و علم او برکت نداد، واسطی روزی برای مردم حدیث «طیر» را عنوان کرد ولیکن مردم نتوانستند آن حدیث را تحمّل کنند، و لذا او را از جایش حرکت دادند پس از این محلّ او را که در آنجا این حدیث را القاء کرده بود شستشو دادند، و او هم بعد از این قضیه درِ خانه خود را بر روی مردم بست و برای کسی حدیث نخواند.
و در ترجمه حافظ ابن عقده گوید: او مورد بغض مردم اهل حدیث واقع شد و این فقط به جهت تشیع او بود.
و نیز گفته : حجّاج بن یوسف ، ابن ابی لیلی را مضروب کرد برای این که حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را سب کند.
و در حالات یحیی بن کثیر گفته : او را مضروب کردند و محاسنش را تراشیدند، و این جنایت را برای این مرتکب شدند که او از بنیامیه بدگوئی میکرد.
انحراف از اهل بیت :
ابوالفرج در اخبار خندف بن بدر اسدی گوید: وی در موسم توقّف کرد و گفت : ای مردم ؛ شما راه حق را از دست دادید و اهل بیت پیغمبر خود را ترک کردید، و حال اینکه حقّ با آنها است و آنان امام شما هستند، خندف غیر از این چند جمله مطلب دیگری نگفت و از احدی بدگوئی نکرد، ولیکن مردم روی او ریختند و او را مضروب ساختند تا آنگاه که کشته شد.
ذهبی گوید: عباد بن عوام برای اینکه پیرو مذهب شیعه بود هارون مدّتی او را در زندان نگهداشت ، و شاعر در این مورد راست گفته :
إنّ الیهود بحبّها لنبیها أمنت معرّة دهرها الخوّان
وذو الصّلیب بحبّ عیسی أصبحو یمشون زهوآ فی قری نجران
والمؤمنون بحبّ آل محمّد یرمون فی الآفاق بالنیران
و بزرگتر از همه این جنایات این است که : بعضی از این محدّثین که خود را در لباس دین و علم و جلوه میدهند حضرت امام جعفر صادق علیه وعلی آبائه السلام را هم جرح کردهاند و به مقام بزرگ آن حضرت هم دستدرازی نمودهاند!!
أرادت عزّ اذآ بالهوان ومن یرد عزّ إذآ لعمری بالهوان فقد ظلم
اینک چند مورد را که در این باره به نظر رسیده ذکر میشود در «تهذیب التهذیب» گفته : ابن مدینی میگفت : از یحیی بن سعید قطّان از حضرت صادق 7 پرسیدند.
یحیی گفت : من در دلم نسبت به او چیزی ندارم ولیکن از مجالد بیشتر از وی خوشم میآید!
سعید بن ابومریم گوید: از ابوبکر بن عیاش پرسیدند: تو جعفر بن محمّد 8 را درک کردی ، پس چرا از وی حدیث اخذ ننمودی ؟
ابوبکر بن عیاس گفت : از (امام) جعفر ( 7) پرسیدم : تو این روایات را از کجا اخذ کردی ؟
فرمود: من این اخبار را از پدرم روایت میکنم و او هم از پدرانش روایت میکرد.
ابن سعد گفته : جعفر اخبار زیادی دارد ولیکن روایات او قابل احتجاج نیست !
از (امام) جعفر ( 7) پرسیدند: تو این روایات را از پدرت شنیدهای ؟
فرمود: آری.
بار دیگر پرسیدند. فرمود: من این روایات را از کتب پدرم اخذ کردهام .
ابن حجر گوید: احتمال دارد که دو مرتبه از جعفر بن محمّد ( 8) این سئوال را کردهاند و او فرموده باشد که بعضی از این روایات را از پدرم شنیدهام و بعضی را از کتب اخذ کردهام .
مؤلّف گوید: مؤلّفین صحّاح ستّه به اخبار و روایات حضرت صادق 7 احتجاج کردهاند، جز بخاری که از استخراج احادیث آن جناب خودداری کرده است . مثل اینکه بخاری در اینجا گول ابن سعد و ابن قطّان را خورده و به آنان اعتماد کرده است ، و حال این که بخاری در صحیح خود از افرادی مانند عمران بن حطان و مروان حکم روایت کرده است ، و آدم عاقل و بصیر در اینجا متحیر میگردد که چرا بخاری این عمل را انجام داده است ، و در این باره گفتهاند:
قضیة أشبه بالمرزئة هذا البخاری إمام الفئة
بالصادق الصدّیق ما احتجّ فی صحیحه واحتجّ بالمرجئة
ومثل عمران بن حطّان أو مروان وابن المرئة المخطئة
مشکلة ذات عوار إلی حیرة أرباب النهی ملجئة
وحقّ بیت یممته الوری مغذة فی السیر أو مبطئة
إنّ الإمام الصادق المجتبی بفضله الای أتت منبئة
أجلّ من فی عصره رتبة لم یقترف فی عصره سیئة
قلامة من ظفر إبهامه تعدل من مثل البخاری مئة
گفتگوی ما در این مورد به طول انجامید، و معلوم است هر چه ظلم و جنایت و اسائه ادبی که نسبت به اهل بیت پیغمبر 6 شده است ، اصل و ریشه آن معاویه طاغیه است که پایه این ظلم و فساد را نهاد و این سنّت سیئه را تأسیس کرد و با زور و قدرت شمشیر ترویج نمود، و وزر وبال همه اینها در آخرت متوجّه او خواهد بود.
(یوْمَ تَجِدُ کلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ
تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَهَا وَبَینَهُ أَمَداً بَعِیداً)[144] .
روز قیامت هر کسی عمل خیری انجام داده در جلو چشم خود خواهد دید و کسانی که مرتکب عمل بدی شدهاند و چون در آن روز عمل زشت خود را در مقابل خویشتن ببینند آرزو میکنند که کاش بین آنها و کارهای زشتشان فاصله زیادی بود تا آنان متوجّه اعمال سوء خود نباشند.[145]
آغاز شورش علیه عثمان/ص 165/(728)
قیس بن یزید نخعی گوید: وقتی معاویه تبعیدشدگان را پس فرستاد، گفتند: عراق و شام جایگاه ما نیست ، سوی جزیره روید، و به دلخواه سوی جزیره رفتند. عبدالرحمان بن خالد به آنها پرداخت و سختی کرد که تسلیم شدند و تبعیت وی کردند، اشتر را پیش عثمان فرستاد که او را بخواند و گفت : هر جا میخواهی برو.
اشتر گفت : سوی عبدالرحمان میروم ، و پیش او بازگشت .
سعید بن عاص به سال یازدهم امارت عثمان پیش وی رفت . یکسال و چند ماه پیش از آنکه سعید از کوفه برون شود اشعث بن قیس را سوی آذربیجان فرستاد و سعید بن قیس را سوی ری . سعید بن قیس عامل همدان بود که از آنجا برداشته شد و نسیر عجلی به جایش نشست . سائب بن اقرع عامل همدان بود و مالک بن حبیب یربوعی عامل ماه بود. حکیم بن سلامه خزامی عامل موصل بود، جریر بن عبدالله عامل قرقیسیا بود، سلمان بن ربیعه عامل باب بود و جنگ آنجا با قعقاع بن عمرو بود. عتیبة بن نهاس عامل حلوان بود.
کوفه از سران خالی مانده بود و هر که بود مجذوب بود یا مفتون .
یزید بن قیس خروج کرد که خلع عثمان را میخواست و به مسجد نشست ، کسانی بر او فراهم آمدند که ابن سوداء از آنجمله بود و برای آنها نامه مینوشت .
قعقاع به آنجا تاخت و یزید بن قیس را بگرفت که گفت : ما میخواهیم سعید را از کار برداریم .
گفت : این به شما مربوط نیست ، برای این کار به مجلس منشین و کسان به دور تو فراهم نشوند، حاجت خویش را بخواه که به جان خودم به تو خواهند داد.
قیس به خانه خویش رفت و یکی را اجیر کرد و چند درم و یک استر به او
داد که پیش تبعیدشدگان رود و به آنها نامه نوشت که پیش از آنکه نامه مرا به زمین گذارید روان شوید که مردم شهر با ما همسخن شدهاند.
آن مرد برفت و پیش تبعیدیان رسید، در آن وقت اشتر بازگشته بود، وقتی نامه را به آنها داد گفتند: نام تو چیست ؟
گفت : بعثر.
گفتند: از کدام طایفه .
گفت : از کلب .
گفتند: ددی ناتوان که کسان را آزار میکند به تو حاجت نداریم .
اشتر با آنها مخالفت کرد و فرستاده خشمگین برفت و چون فرستاده برفت یاران اشتر گفتند: ما را بیرون کرد خدایش بیرون کند، نمیدانیم چه چاره کنیم ، اگر عبدالرحمان بداند تصدیق ما نکند و از این ، درنگذرد.
از پی فرستاده رفتند امّا به او نرسیدند.
عبدالرحمان خبر یافت که آنها عزیمت کردهاند و در بیرون شهر به طلب آنها برآمد. جمع اشتر هفت کس بودند که روان شدند و جمع دیگر ده کس بودند ناگهان به روز جمعه اشتر بر در مسجد کوفه نمودار شد که میگفت : ای مردم ؛ من از پیش امیر مؤمنان عثمان! میآیم ، سعید را دیدم که قصد دارد مقرّری زنانتان را به صد درم کاهش دهد و جنگاوران سختکوش را به دو هزار بکاهد. میگفت : اشراف و زنان چکارهاند و اضافه این دو گروه برای چیست ؟ به پندار وی بستان قریش به نزد شما است ، من یک منزل با وی بودم پیوسته رجز میخواند تا از او جدا شدم ، میگفت : وای بر اشراف و زنان از دست من که سختگیرم و گویی از جنّیانم .
مردم بجوشیدند، اهل خرد به منع آنها پرداختند، امّا کس گوش استماع نداشت ، کار بالا گرفت ، یزید خروج کرد و بگفت تا منادی ندا دهد که هر که میخواهد به یزید بن قیس ملحق شود تا که سعید را پس فرستند و امیری جز او بخواهند بیاید. موقران و اشراف و سران قوم در مسجد بماندند و دیگران
برفتند.
عمرو بن حریث که در آن وقت جانشین سعید بود به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت : نعمت خدا را بیاد آرید که دشمنان بودید و دلهایتان را الفت داد که به نعمت خدای برادران شدید از آن پس که بر لب گودال آتش بودید و شما را از آن رهایی داد، سوی شرّی که خدای عزّوجلّ شما را از آن رهایی داده مروید. بدون اسلام و هدایت و سنّت آن ، حق را نمیشناسید و از آن دور میشوید.
قعقاع بن عمرو گفت : میخواهی سیل را از جریان بداری ؟ پس ، فرات را از رفتن بدار، به خدا؛ غوغائیان جز به شمشیر آرام نمیشوند، زود باشد که شمشیر کشیده شود و صدای بزغالگان کنند و آرزوی این وضع را داشته باشند امّا خدا بر ایشان پس نیارد، صبوری کن .
گفت : صبوری میکنم . و به خانه خویش نقل مکان کرد.
یزید بن قیس برفت و در جرعه منزل گرفت ، اشتر نیز با وی بود. سعید در راه توقّف کرده بود و وقتی جماعت در جرعه مقیم بودند و اردو زده بودند نمودار شد، گفتند: تو را نمیخواهیم .
گفت : چرا اینجا آمدهاید؟ کافی بود که یکی را سوی امیر مؤمنان! فرستید و یکی را بر سر راه من نهید، آیا هزار کس که عقل دارند برای یکی برون میشوند، این بگفت و بازگشت .
غلام سعید را دیدند که بر شتری بود که از خستگی از پای درآمده بود و گفت : به خدا شایسته نبود که سعید بازگردد و اشتر گردن او را بزد.
سعید برفت تا پیش عثمان رسید و خبر را با وی بگفت .
عثمان گفت : چه میخواهند؟ آیا از اطاعت بدر رفتهاند؟
گفت : چنین مینمودند که عوض میخواهند.
گفت : کی را میخواهند؟
گفت : ابوموسی .
گفت : ابوموسی را آنجا مینهیم ، به خدا برای کسی عذری باقی نمیگذاریم و چنان میکنیم که برای آنها حجّت نماند، چنانکه دستورمان دادهاند صبوری میکنیم تا به جایی رسیم که آنها میخواهند.
پس از آن کسانی که محلّشان نزدیک کوفه بود بازآمدند، جریر از قرقیسیا بازآمد و عتیبه از حلوان .
ابوموسی در کوفه بپا خاست و سخن کرد و گفت : ای مردم ؛ برای چنین چیزی حرکت نکنید و از تکرار آن چشم بپوشید، به جماعت و طاعت پیوسته باشید، از شتاب بپرهیزید. صبوری کنید که امیری خواهید داشت .
گفتند: پیشوای نماز ما شو.
گفت : به شرط شنوایی و اطاعت از عثمان بن عفان .
گفتند: به شرط شنوایی و اطاعت از عثمان .[146]
آغاز شورش علیه عثمان/ص 169/(728)
عبدالملک بن عمیر زهری میگوید: عثمان امیران سپاهنشینها، معاویة بن ابی سفیان ، سعید بن عاص ، عبدالله بن عامر، عبدالله بن سعد بن ابی سرح و عمروعاص را فراهم آورد و گفت : نظر بدهید که مردم نسبت به من برآشفتهاند.
معاویه گفت : نظر من این است که به امیران سپاهنشینها فرمان دهی که هر یک از آنها ناحیه خویش را عهده کند و من مردم شام را عهده میکنم .
عبدالله بن عامر گفت : نظر من اینست که در جنگها دیر بداریشان تا هیچ کدامشان اندیشهای جز زخم پشت مرکوب خود نداشته باشند و از شایعهپراکنی درباره تو مشغول مانند.
عبدالله بن سعد بن ابی سرح گفت : رأی من این است که بنگری خشم آنها از چیست و خشنودشان کنی آنگاه از این مال برگیری و میانشان تقسیم کنی .
عمرو بن عاص برخاست و گفت : ای عثمان ؛ بنیامیه را بر مردم سوار کردهای ، گفتهای و گفتهاند، ستم آوردهای و ستم آوردهاند، معتدل شو یا کنار برو، اگر نمیخواهی تصمیم بگیر و کاری بکن .
عثمان گفت : چرا پوستینت شپش گذاشته ، این را جدّی میگویی ؟
عمرو مدّتی دراز خاموش ماند و چون جمع پراکنده شدند گفت : به خدا ای امیر مؤمنان! تو به نزد من عزیزتر از اینی ولی دانستم که کسانی بر درند که دانستهاند تو ما را برای مشورت فراهم آوردهای ، خواستم گفته من به آنها برسد و خیری سوی تو بکشانم یا شری از تو برانم .
پس عثمان عاملان خویش را به محلّ عملشان پس فرستاد و بگفت : با کسانی که آنجا هستند سختی کنند و نیز گفت که کسان را در سپاههای رفته ، دیر بدارند و تصمیم داشت مقرّریشان را لغو کنند تا مطیع وی شوند و به او محتاج باشند. سعید بن عاص را نیز سوی کوفه فرستاد که مردم کوفه با سلاح سوی
وی آمدند و مقابله کردند و او را پس فرستادند و گفتند: نه ؛ به خدا مادام که شمشیر بدست داریم کس را نابدلخواه عامل ما نکنند.
ابویحیی عمیر بن سعد نخعی میگوید: گویی اشتر، مالک بن حارث نخعی را میبینم که غبار بر چهره داشت و شمشیر آویخته بود و میگفت : به خدا؛ تا شمشیر به دست داریم وارد کوفه نخواهد شد. مقصودش سعید بود و این به روز جرعه بودند. جرعه مکانی است بلند نزدیک قادسیه که مردم کوفه آنجا با سعید مقابل شدند.
ابی ثور حدائی گوید: روز جرعه که مردم با سعید بن عاص چنان کردند پیش حذیفة بن یمان و ابومسعود عقبة بن عمرو انصاری رفتم که در مسجد کوفه بودند، ابومسعود قضیه را مهمّ میشمرد و میگفت : به نظر من او برنمیگردد مگر آنکه خونریزی شود.
حذیفه گفت : به خدا برمیگردد و به اندازه یک حجامت خون نمیریزد، هرچه اکنون میدانم ، وقتی محمّد 6 زنده بود میدانستم که یکی صبحگاهان مسلمان باشد و هنگام شب مسلمان نباشد و با مسلمانان پیکار کند و روز بعد خدا بکشدش و...نش به هوا شود.
گوید: به ابوثور گفتم : شاید چنین شده .
گفت : نه به خدا هنوز نشده .
وقتی سعید بن عاص که رانده شده بود پیش عثمان بازگشت ، ابوموسی را به امارت کوفه فرستاد که وی را پذیرفتند.
واقد بن عبدالله گوید: به روز فتنه عبدالله بن عمیر اشجعی در مسجد ایستاد و گفت : ای مردم ؛ خاموش باشید، من از پیغمبر 6 شنیدم که میگفت : هر که قیام کند و مردم امامی داشته باشند، به خدا نگفت عادل ، هر که هست خونش را بریزید.
طلحه گوید: وقتی یزید بن قیس از مردم بر ضدّ سعید بن عاص کمک میخواست سخنی از عثمان به میان آورد، قعقاع بن عمر سوی وی آمد و
بگرفتش و گفت : چه میخواهی ؟ مگر میتوانی ما را از کار برکنار کنی ؟
گفت : نه ، ولی مگر جز این چارهای هست ؟
گفت : نه .
گفت : پس استعفا بده .
آنگاه یزید یاران خویش را از آنجا که بودند ببرد و سعید را بازپس راندند و ابوموسی را خواستند.
عثمان به آنها نوشت : بنام خدای رحمان رحیم؛ امّا بعد؛ کسی را که خواسته بودید امیر شما کردم و از سعید معافتان داشتم ، به خدا عرض خویش را زیر دست و پایتان میافکنم و در قبال شما صبوری میکنم و در اصلاحتان میکوشم ، هر چه را که معصیت خدا نباشد بخواهید، هر چه را خوش ندارید از آن معاف میشوید. اگر موجب معصیت خدا نشود هر چه بخواهید همان میکنم تا شما را بر ضدّ من حجّتی نماند.[147]
گفتار مردم درباره عثمان و.../ص 172/(728)
واقدی به نقل از محمّد گوید: وقتی سال سی و چهارم فرا رسید یاران پیمبر 6 به یکدیگر نوشتند: بیایید که اگر جهاد میخواهید جهاد اینجاست . مردم درباره عثمان سخن بسیار کردند و زشتترین چیزهایی را که درباره یکی میشد گفت درباره او گفتند، یاران پیمبر خدا 6 میدیدند و میشنیدند امّا هیچکس از آنها جلوگیری نمیکرد و به دفاع از عثمان نمیپرداخت مگر تنی چند: زید بن ثابت ، ابواسید ساعدی ، کعب بن مالک و حسان بن ثابت .[148]
حمله به عثمان«1»/ص 173/(728)
وثاب ـ که از جمله آزادشدگان عمر بود و ضمن محاصره عثمان دو زخم به گلوی او خورده بود که اثر آن چون دو مهره نمودار بود ـ گوید: عثمان مرا فرستاد که اشتر را پیش وی خواندم که بیامد، برای امیر مؤمنان! متکایی نهادم ، برای او نیز متکایی نهادم .
گوید: عثمان گفت : ای اشتر؛ مردم از من چه میخواهند؟
گفت : سه چیز که یکی باید انجام شود.
گفت : چیست ؟
گفت : تو را مخیر میکنند که یا از خلافت کناره کنی و بگویی این کار شماست هر که را میخواهید برای آن برگزینید یا از خویشتن قصاص گیری . اگر از این دو کار دریغ کنی این قوم تو را میکشند.
گفت : باید یکی از این دو کار انجام شود؟
گفت : باید یکی از این دو کار انجام شود.
عثمان گفت : امّا اینکه از خلافت کناره کنم ، من کسی نیستم که جامهای را که خدای عزوجلّ به من پوشانیده درآرم!
در روایت دیگر هست که گفت : اگر مرا پیش آرند و گردنم بزنند بهتر است که پیراهنی را که خداوند به تن من کرده درآرم و امّت محمّد 6 را واگذارم که به همدیگر بتازند!
وثاب گوید: عثمان گفت : امّا این که از خودم قصاص بگیرم به خدا میدانم که دو یارم که پیش از من بودهاند کسان را عقوبت میکردهاند، به علاوه تن من تاب قصاص ندارد. امّا این که مرا بکشید، به خدا اگر بکشیدم پس از من هرگز دوستی نکنید و پس از من هرگز باهم نماز نکنید و پس از من هرگز به جماعت با دشمن جنگ نکنید.
گوید: اشتر برخاست و برفت و تا چند روز دیگر همچنان ببودیم .
گوید: آنگاه مردکی بیامد که گفتی گرگی بود و از دور نگاه کرد، آنگاه بازگشت و محمّد بن ابی بکر با سیزده کس بیامد و چون نزدیک عثمان رسید ریش او را بگرفت و کشید چندانکه صدای دندانهای او را شنیدم و گفت : معاویه برایت کاری نساخت ، ابن عامر برایت کاری نساخت ، نامهها که فرستادی برایت کاری نساخت .
عثمان گفت : برادرزاده ؛ ریشم را ول کن ؛ ریشم را ول کن .
گوید: محمّد را دیدم که به یکی از آن جمع اشاره کرده که برخاست و با تیری که به دست داشت سر عثمان را زخمدار کرد.
راوی گوید: بعد چه شد؟
گفت : همه باهم او را کشتند.[149]
حمله به عثمان«2»/ص 175/(728)
یکی از یاران پیامبر 6 به نام نیار بن عیاض ـ که پیری فرتوت بود ـ از میان محاصرهکنندگان برخاست و بانگ زد: ای عثمان ؛ عثمان از بام خانه نمودار شد و او را قسم داد که از خلافت کناره کند. در این اثنا که سخن در میان بود یکی از یاران عثمان تیری بینداخت و او را کشت ، پنداشتند کسی که تیر انداخته کثیر بن صلت کندی بوده است ، به عثمان گفتند: قاتل نیار بن عیاض را به ما بده که او را به قصاص بکشیم .
گفت : شما قصد کشتن من دارید، من کسی را که یاریم کرده به کشتن نمیدهم .
گوید: و چون این بدیدند سوی در دویدند و آن را آتش زدند. آنگاه مروان بن حکم با جمعی از خانه عثمان درآمد، سعید بن عاص نیز با جمعی درآمد، مغیرة بن اخنس ثقفی ـ همپیمان بنیزهره ـ نیز با جمعی درآمد و جنگی سخت درگرفت .[150]
عایشه و عثمان/ص 176/(728)
عکرمه گوید: ابن عبّاس گفت : عثمان به من گفت : خالد بن عاص بن هشام را عامل مکه کردهام و مردم مکه شنیدهاند که اینان چه میکنند و بیم دارم او را در موقف حجّ راه ندهند و او مقاومت کند و در حرم و امانگاه خدای عزّوجلّ با مردم مکه و جمعی که از هر درّه عمیق آمدهاند تا شاهد منافع خویش باشند جنگ کند، چنین دیدهام که کار حج را به تو واگذارم .
گوید: آنگاه همراه وی نامهای به حجگزاران نوشت و از آنها خواست که حقّ وی را از محاصرهکنندگان بگیرند.
گوید: ابن عبّاس برفت و در صلصل به عایشه گذشت که گفت : ای ابن عبّاس ؛ تو را به خدا تو که زبانی رسا داری ، کسان را درباره این مرد سست کن و به تردید انداز که بصیرت یافتهاند و روشن شدهاند و از شهرها برای کاری بزرگ آمدهاند، طلحة بن عبیدالله را دیدهام که برای بیت المال و خزینهها کلیدها آماده کرده ، اگر خلیفه شود به روش پسرعموی خود ابوبکر میرود.
گوید: گفتم : مادرجان! خاموش میمانم که نمیخواهم با تو مناظره و مجادله کنم .[151]
دفن عثمان/ص 177/(728)
عبدالله بن ساعده گوید: پس از آنکه عثمان کشته شد دو روز همچنان ببود و نتوانستند دفنش کنند، آنگاه چهار کس او را برداشتند: حکیم بن حزام ، جبیر بن مطعم ، نیار بن مکرم و ابوجهم بن حذیفه . و چون جنازه را گذاشتند که بر او نماز کنند تنی چند از انصار بیامدند و نگذاشتند که بر او نماز کنند که اسلم بن اوس بن بجره ساعدی و ابوحیه مازنی از آنجمله بودند و نیز نگذاشتند در بقیع دفنش کنند.
ابوجهم گفت : دفنش کنید که خدا و فرشتگان بر او درود گفتهاند!
گفتند: به خدا؛ هرگز در مقبره مسلمانان دفن نشود، پس او را در «حشّ کوکب» دفن کردند و چون بنیامیه به قدرت رسیدند، «حش» را جزو بقیع کردند که اکنون مقبره بنیامیه است .
محمّد بن موسی مخزومی گوید: وقتی عثمان کشته شد میخواستند سرش را جدا کنند، نایله و امّ البنین بر او افتادند و مانعشان شدند و شیون کردند و به صورت زدند و جامه دریدند، ابن عدیس بلوی گفت : ولش کنید. آنگاه عثمان را غسلنداده سوی بقیع بردند، خواستند در محلّ جنازهها بر او نماز کنند امّا انصار مانع شدند و عمیر بن ضابی بیامد و بر عثمان جست که روی دری بود و یکی از دندههای او را بشکست و گفت : ضابی را بداشتی تا در زندان بمرد.
ربیع بن مالک به نقل از پدرش گوید: وقتی عثمان کشته شد، من جزو بردارندگان وی بودم ، جنازه را بر دری نهادیم که سرش به در میخورد به سبب آنکه با شتاب میرفتیم که سخت بیمناک بودیم و او را در گورش «در حشّ کوکب» زیر خاک کردیم .[152]
عثمان و رفتار او/ص 178/(728)
کارگردانان این شوری هم به سبب دوستی و خویشی به عثمان رأی دادند. عثمان نیز که در این زمان پیری سست و ضعیف بود و در دوستی و رعایت خاطر خویشان بیاختیار به نظر میآمد میدان را برای تاخت و تاز آنها بازگذاشت . برخلاف شیخین وی که به نعمت و آسایش علاقه داشت برای خود خانه خوب ساخت و رخت و کالا فراهم آورد. چندی بعد ابوذر غفاری را که از یاران نزدیک پیغمبر بود به جرم آن که از وی و از بنیامیه بدگویی میکرد از مدینه راند و راندگان پیغمبر را به مدینه بازآورد و برکشید. از همان آغاز خلافت کارهای او نزد مسلمین مدینه نارضایی پدید آورد.
در اوّلین شب خلافت که به مسجد رفت شمعی همراه داشت و مردم این کار او را بدعت و اسراف شمردند. در مسجد هم وقتی به منبر رفت بر جایی که پیغمبر مینشست برآمد در صورتی که ابوبکر یک پلّه فروتر نشسته بود و عمر حتّی یک پله هم پایینتر از ابوبکر مینشست . چندی بعد نیز حکم بن ابیالعاص را که رانده پیغمبر بود به مدینه خواند و جایزه داد، در حالی که ابوبکر و عمر حاضر نشده بودند این طرید رسول الله را به مدینه بازآورند.
عبدالله بن سعد بن ابی السرح را هم که طرید پیغمبر و مورد نفرت او بود برکشید و او را به جای عمرو بن عاص والی تمام مصر کرد و او ـ که در واقع برادر همشیر خلیفه بود ـ در ولایت مصر همچنان بود که رقیبش عمروعاص میگفت : در کار خویش قوی و در کار خدا ضعیف .
در کوفه هم سعد بن ابی وقاص را که ظاهراً به اشارت عمر آنجا فرستاده بود عزل کرد و ولید بن عقبه را به جایش فرستاد که از بنی امیه و برادر عثمان به شمار میآمد، از سوی مادر این ولید دستی گشاده داشت که او را نزد عامه محبوب میکرد اما در کار دین سخت بیبند و بار بود. حتّی وقتی هم در حال مستی به مسجد رفت نماز صبح را چهار رکعت خواند و از مردم پرسید که : آیا میخواهید بیش از این بخوانم ؟ بعد هم در محراب مسجد قی کرد و کار او بر
مردم سخت گران آمد. خلیفه نیز اگر چه او را عزل کرد اما باز یک تن از خویشان خود ـ سعید بن العاص ـ را به امارت کوفه فرستاد.[153]
عثمان و خویشان او/ص 180/(728)
مروان بن حکم و ابوسفیان بن حرب ـ دو تن از بزرگان بنی امیه ـ تقریباً در همه کارها رهنما و مشیر او بودند. تحت تأثیر این دو اندک اندک کارهای مهمّ همه به خویشان وی ـ بنی امیه ـ واگذار شد، و شاید در آغاز کار قصد خلیفه فقط آن بود که اشخاص مورد اعتماد خویش را به کار گمارد و از خودسریهایی که ممکن بود از جانب حکام و عمّال مستبد و خودرأی پیش آید وحدت مملکت اسلامی به خطر نیفتد.
امّا کار چنان که او میخواست نشد و در واقع همین خویشاوندان بودند که زمام خلیفه فرتوت را به دست گرفته او را به هر سویی که میخواستند کشانیدند. وفور غنایم و ازدیاد ثروت در بین اهل مدینه هم باعث شد که خلیفه سوّم عطایی را که عمر برای لشکریان مقرّر کرده بود قطع کند واین امر خود از اسباب ناخشنودی عامّه شد؛ خاصّه که خلیفه در بخشیدن مال به کسان و خویشان خود بیملاحظه بود.
به کسانی هم که بر این کار وی اعتراض میکردند غالباً میگفت که این ها جمعی هستند بیبرگ و پر عیال و من با این مالی که زیر دست دارم صله رحم میکنم ؛ چنان که پیغمبر نیز به خویشان خود عطا میداد. یک بار خمس غنیمتی را که از افریقیه آورده بودند به داماد و پسر عمّ خود مروان بن حکم بخشید.
نوبت دیگر هم مبلغی هنگفت از بیت المال بصره به داماد دیگرش ـ عبدالله بن خالد ـ حواله کرد. از بیت المال مدینه هم مکرّر مبلغ هایی به قرض میستاند و به کسان خویش جایزه میداد. امّا وقتی خازن بیت المال آن را از وی مطالبه میکرد در بازپس دادنش بهانهجویی میکرد و تأخیر و تعلّل .
یک بار که این خازن در طلب مالی که خلیفه به قرض از بیت المال گرفته بود اصرار ورزید عثمان برآشفت و با وی به سختی سخن گفت . کار به آنجا
کشید که خازن به مسجد رفت و روی به مردم کرده گفت عثمان چنان میپندارد که من خزینهدار او و خویشاوندان او شدهام ، در صورتی که من خود را خازن بیت المال شما میپندارم و نمیخواهم که بیت المال را به عثمان تسلیم کنم . بعد هم کلید بیت المال را در مسجد بین مردم انداخت و به قهر رفت .[154]
نارضایتی مردم عامل سقوط عثمان شد/ص 182/(728)
در مدینه نیز تدریجاً عدم رضایت ظاهر شد. عمرو بن عاص که از حکومت مصر معزول شده بود بر ضدّ خلیفه تحریک میکرد، طلحه و زبیر و حتّی عایشه هم از وی شروع به بدگویی کردند. خلیفه نیز در دفاع از خود غالباً به تهدید مخالفان میپرداخت و گهگاه قوّت و شوکت بنیامیه را به رخ مخالفان میکشید. حتّی به حکام ولایات دستور داد که با این ناراضیان با خشونتی بیشتر معامله کنند.
این سخنان خشم عامّه را که از سستی عثمان و از چیرگی بنی امیه نارضاییها داشتند افزود. در کوفه مردم عزل حاکم وی را خواستار شدند و خلیفه ناچار پذیرفت ، امّا به اهل بصره و اهل مصر که نیز همین درخواست را داشتند جواب مساعدی نداد. مکرّر نمایندگانی از ناراضیان به شکایت نزد خلیفه آمدند و وی هر بار آن ها را به وعده و وعید بازگردانید.
ناراضیان از عثمان میخواستند عمّال ظالم را عزل کند و خود از آنچه خلاف سیرت رسول و شیخین است دست بدارد، امّا خلیفه نه حاضر به عزل عمّال خویش بود و نه از آنچه رفته بود توبه میکرد. ناراضیهای مصر و بصره و کوفه که با یکدیگر ارتباط هایی داشتند درصدد برآمدند به مدینه بیایند.
از هر شهر ششصد ـ و به قولی هزار تن ـ به بهانه سفر عمره به جانب مدینه حرکت کردند. ناراضیان مدینه هم سر برآوردند. یک بار خلیفه را در مسجد تهدید هم کردند. خلیفه بیمناک شد و از علی 7 و محمّد بن مسلمه ـ که نزد قوم مقبول بودند ـ درخواست کرد تا پا در میانی کنند. قرار بر آن شد که خلیفه توبه کند و خطاهای رفته را جبران نماید. بنی امیه را از خود دور دارد و از آن پس در کارهای خویش با صحابه مشورت کند. در این باب پیمانی هم نوشته شد و مخالفان به ولایات خود بازگشتند، امّا خلیفه باز پیمان شکست و حتّی به
تحریک مروان بن حکم در صدد تعقیب و آزار شورشگران برآمد.[155]
عثمان در اختیار مروان«1»/ص 184/(728)
زبیر بن بکار همچنین در همان کتاب از قول عبدالله بن عبّاس نقل میکند که میگفته است : من هرگز از پدرم در مورد عثمان نشنیدم که در کاری او را نکوهش کند و گناهی را بر گردنش نهد یا او را معذور بدارد، من هم در این موارد از بیم آنکه مبادا او را به کاری درآورم که موافق آن نیست ، هرگز از پدرم نمیپرسیدم ، تا آنکه شبی در خانه پدرم مشغول شام خوردن بودیم که گفته شد: امیرالمؤمنین عثمان! بر در خانه است .
پدرم گفت : اجازه ورودش دهید و روی تشک خویش برای او جا باز کرد و عثمان اندکی از شام او را خورد و چون سفره را جمع کردند هر کس آنجا بود برخاست و رفت و فقط من ماندم .
عثمان نخست حمد و ثنای خدا بر زبان آورد و سپس خطاب به پدرم گفت : ای دایی جان ؛[156] من به حضورت آمدهام تا در مورد برادرزادهات علی
( 7) شکایت کنم ! و از کاری که ممکن است پیش آید پوزش بخواهم ، او مرا دشنام داده! و کار مرا به رسوایی کشانده و خویشاوندی مرا بریده است و در دین و آیین من طعنه زده است !! ای فرزندان عبدالمطلب ؛ من از شما به خدا پناه میبرم . اگر شما را حقّی است که تصوّر میکنید در آن مورد مغلوب شدهاید، شما خودتان آن حق را در دست کسانی که آن ستم را به شما روا داشتند رها کردید و حال آنکه من از آنان به لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و هیچکس از شما جز علی ( 7) را نکوهش نمیکنم! به من پیشنهاد شد که بر او دست یازم (او را بکشم!!) و من برای خاطر خداوند و به پاس
خویشاوندی او را رها کردهام! و اینک میترسم که نه او دست از من بدارد و نه من دست از او بدارم !
ابن عبّاس میگوید: پدرم حمد و ثنای خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : امّا بعد؛ ای خواهرزاده ؛ اگر تو برای خودت علی ( 7) را نمیستایی من هم تو را برای علی ( 7) نمیستایم و چنین نیست که علی ( 7) تنها این سخنان را درباره تو گفته باشد، کسان دیگر غیر از او هم گفتهاند. اینک اگر تو خود را برای مردم متّهم داری مردم هم خود را درباره تو متّهم سازند، و اگر تو از آنچه فرارفتهای اندکی فرود آیی و مردم اندکی از آنچه فرو رفتهاند فراآیند و تو فقط حقّ خویش را از آنان بخواهی و ایشان هم حقّ خود را از تو بخواهند که در این کار عیبی نیست .
عثمان گفت : ای دایی جان ؛ این کار بر عهده تو، تو خود واسط میان من و ایشان باش .
پدرم گفت : آیا این موضوع را برای مردم بگویم ؟ و از قول خودت بازگو کنم ؟
عثمان گفت : آری ؛ و برگشت . چیزی نگذشت که دوباره گفته شد : امیرالمؤمنین!! بر در خانه برگشته است .
پدرم گفت : اجازه ورودش دهید. عثمان آمد و ایستاد و بدون آنکه بنشیند گفت : دایی جان ؛ در آن باره شتاب مکن تا من بگویمت .
نگاه کردیم دیدیم مروان بن حکم بر در خانه نشسته و منتظر بیرون رفتن عثمان است و معلوم شد این مروان بوده که او را از رأی نخست او برگردانده است .
پدرم روی به من کرد و گفت : پسرکم ؛ این مرد را در کار خویش اختیاری نیست و سپس گفت : پسرکم ؛ تا میتوانی زبان خویش را نگهدار مگر در مواردی که ناچار باشی . سپس دستهایش را برافراشت و عرضه داشت : پروردگارا؛ در مورد چیزهایی که در فرارسیدن آن برای من خیری نیست مرا
زودتر فرو بگیر و ببر. هفتهای نگذشت که درگذشت ، خدایش رحمت کند.[157]
عثمان در اختیار مروان«2»/ص 187/(728)
واقدی در کتاب «الشوری» از قول عبدالله بن عبّاس ـ که خدایش رحمت کند ـ نقل میکند که میگفته است : روزی شاهد پرخاش و گفتگوی عثمان با امیرالمؤمنین علی 7 بودم ، عثمان ضمن سخنان خود به آن حضرت گفت : تو را به خدا سوگند میدهم که مبادا برای تفرقه دروازهای بگشایی که به خاطر دارم از عتیق و پسر خطّاب (ابوبکر و عمر) همانگونه اطاعت کردی که از پیامبر6 اطاعت میکردی ، من هم کمتر از آن دو نیستم بلکه از لحاظ پیوند خویشاوندی نزدیکترم و از لحاظ خویشاوندی سببی هم با تو پیوستهتر، اگر میپنداری که این حکومت را پیامبر 6 برای تو قرار داده است ما خود به هنگام رحلت او تو را دیدیم که نخست نزاعی کردی و سپس به حکومت تن دردادی ، و اگر به راستی آنان سوار بر کار نبودند چگونه برای آن دو اذعان به بیعت کردی و فرمانبرداری را پذیرفتی ؟ و اگر میگویی آندو در کار خود پسندیده رفتار کردند، من هم در دین و حبّ و نزدیکی خودم کمتر از آن دو نیستم ، برای من همانگونه باش که برای آندو بودی .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
امّا در مورد تفرقه و پراکندگی به خدا پناه میبرم که برای آن دروازهای بگشایم و راهی را هموار سازم ولی من تو را از آنچه خدا و رسولش تو را از آن منع فرمودهاند بازمیدارم و میخواهم تو را به رشد و هدایت راهنمایی کنم .
امّا ابوبکر و عمر اگرچه آنچه را که رسول خدا 6 برای من قرار داده بود گرفتند و تو و مسلمانان بر این موضوع داناترید، مرا با حکومت چکار که مدّتهاست رهایش کردهام ؛ امّا آن چیزی که حقّ من تنها نیست و مسلمانان همگی در آن برابر و شریکاند گلوگیر است و کارد به استخوان میرسد ولی هر چیز که حقّ اختصاصی من بوده است برای آنان رها
کردهام و این کار از صمیم جان بوده است و به منظور اصلاح دست از آن شستهام .
امّا این که تو با ابوبکر و عمر مساوی باشی چنین نیست و تو همچون هیچیک از ایشان نیستی ؛ چرا که آندو حکومت را عهدهدار شدند و خود و خویشاوندان خویش را از آلودگی برکنار داشتند و حال آنکه تو و خویشاوندانت چنان در آن شناور شدید که شناور ورزیده در ژرفای آب .
اینک ای ابوعمرو؛ به سوی خدا بازگرد و بنگر آیا از عمر تو بیش از فاصله دو بار آب خوردن خر باقی مانده است[158] . آخر تا کی و تا چه
هنگام ؟ آیا نمیخواهی سفلگان بنیامیه را از اموال و آبرو و شرف مسلمانان بازداری ؟ به خدا سوگند؛ اگر کارگزاری از کارگزاران تو آنجا که خورشید غروب میکند ستمی انجام دهد گناهش مشترک میان او و تو خواهد بود.
ابن عبّاس میگوید: عثمان گفت : آری که تو باید خشنود و راضی شوی ؛ هر یک از کارگزاران مرا که ناخوش میداری یا مسلمانان او را ناخوش میدارند عزل کن .
عثمان و امیرالمؤمنین علی 7 از یکدیگر جدا شدند و مروان بن حکم ، عثمان را از آن کار بازداشت و گفت : در آن صورت مردم بر تو گستاخ میشوند، هیچیک از کارگزارانت را عزل مکن .[159]
عثمان و تصرّف در بیت المال/ص 189/(728)
همچنین زبیر بن بکار از قول زهری نقل میکند که میگفته است : هنگامی که گوهرهای خسرو را پیش عمر آوردند در مسجد نهادند و چون خورشید بر آنها تابید همچون آتش میدرخشیدند، عمر به گنجور بیت المال گفت : ای وای بر تو؛ مرا از این راحت کن و میان مسلمانان قسمت کن که دلم به من میگوید: به زودی در این مورد بلاء و فتنهای میان مردم پدید میآید!
او میگفت : ای امیرالمؤمنین! این را که نمیتوان میان مسلمانان تقسیم کرد؛ زیرا به همه نمیرسد کسی هم نیست که بتواند بخرد؛ زیرا بهای آن سنگین است ؛ صبر میکینم در آینده شاید خداوند پیروزی دیگری بهره مسلمانان قرار دهد و کسی پیدا شود که بتواند بخرد.
عمر گفت : آن را بردار و در خزانه بگذار.
عمر کشته شد و آن گوهر همچنان بر جای بود و چون عثمان به خلافت رسید آن را برگرفت و زیور دختران خود قرار داد!![160]
پس از بیعت با عثمان/ص 190/(728)
فردای آن روز مقداد بیرون آمد، عبدالرحمان بن عوف را دید، دستش را گرفت و گفت : اگر در این کار که کردی رضایت خدا را در نظر داشتی که خداوند پاداش این جهانی و آن جهانی دهد و اگر قصد دنیا داشتی خداوند اموالت را بیشتر فرماید.
عبدالرحمان گفت : گوش بده خدایت رحمت کند، گوش بده .
گفت : به خدا سوگند؛ گوش نمیدهم و دست خود را از دست عبدالرحمان بیرون کشید و رفت و خود را به حضور امیرالمؤمنین علی 7 رساند و گفت : برخیز و جنگ کن تا ما همراه تو جنگ کنیم .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: خدایت رحمت کند؛ به یاری چه کسانی جنگ کنم ؟
در این هنگام عمّار بن یاسر هم رسید و با صدای بلند این بیت را میخواند : «ای خبردهنده مرگ ؛ برخیز و خبر مرگ اسلام را بگو که معروف مرد و منکر آشکار شد». ]و سپس گفت :[ به خدا سوگند؛ اگر برای من یارانی میبود با آنان جنگ میکردم . به خدا قسم ؛ اگر یک تن با ایشان جنگ کند من نفر دوّم آنان خواهم بود.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ای ابایقظان ؛ به خدا سوگند؛ من برای جنگ با آنان یارانی نمییابم و دوست نمیدارم شما را به کاری که توان آن ندارید وادار کنم .
و در خانه خود باقی ماند و تنی چند از افراد خانوادهاش پیش او بودند و هیچکس از بیم عثمان پیش او نمیرفت .
شعبی میگوید: اعضای شورا با یکدیگر اتّفاق کرده بودند تا در قبال کسی که بیعت نکند متّحد باشند و یک سخن بگویند، بدین سبب همگی برخاستند و به امیرالمؤمنین علی 7 گفتند: برخیر و با عثمان بیعت کن!
فرمود: اگر این کار را نکنم چه میشود؟
گفتند: با تو جهاد و ستیز خواهیم کرد!
گوید: او پیش عثمان رفت تا بیعت کند و میفرمود: خدا و رسولش راست فرمودهاند، و چون بیعت کرد عبدالرحمان بن عوف پیش او آمد و از امیرالمؤمنین علی 7 پوزش خواست و گفت : عثمان دست و سوگند خود را در اختیار ما نهاد و تو چنان نکردی و چون دوست داشتم کار مسلمانان را استوار و همراه عهد و پیمان کنم خلافت را در او قرار دادم ! فرمود:
خاموش باش و سخنی دیگر گوی که او را بر آن کار برگزیدی تا خود پس از او به خلافت رسی . خداوند میان شما همچون عطر منشم[161] برافشاند.[162]
علّت قتل عثمان/ص 192/(728)
او در آن هنگام که دبیر عثمان بود از خود عثمان بیشتر فرمان صادر میکرد و از او بر کارها مسلّطتر بود و هر لطفی هم که میخواست نسبت به هر کس انجام میداد، و این موضوع از بزرگترین عوامل خلع و قتل عثمان بود.[163]
اوّلین کسی که با عثمان گستاخی کرد/ص 193/(728)
برخی گویند: نخستین کسی که در گفتار با عثمان گستاخ گشت ، جَبَلَة بن عمرو ساعدی بود. عثمان بر وی گذشت و جبله در باشگاه مردم خود بود و زنجیری به دست داشت . عثمان درود گفت و مردم پاسخ دادند.
جبله گفت : چرا بر مردی درود میگویید که چندین تبهکاری و بیدادگری کرده است ؟ آنگاه به عثمان گفت : به خدا سوگند؛ که بیگمان این زنجیر در گردن تو افکنم یا این دار و دسته تبهکار و پلید را از پیرامونت برانی : مروان ، ابن عامر و ابن سعید. برخی از اینها چندان پست و نابکارند که قرآن در نکوهش ایشان فرود آمده است . برخی چنانند که پیامبر خدا 6 ریختن خونشان را روا داشته است .
از این هنگام بود که مردم به سختی بر او گستاخ گشتند.[164]
مشورت عثمان با عبدالله بن عمر/ص 195/(728)
عثمان با عبدالله بن عمر مشورت نموده گفت : رأی صواب در این باب کدام است ؟
ابن عمر پرسید که : مقصود معاندان به تو چیست ؟
جواب داد که : داعیه آن دارند که عروس مملکت را چنان طلاق دهم که به هیچ وجه بر وی رجعت ممکن نباشد.
عبدالله گفت : بعد از ترک خلافت تو در عالم تا قیامت زنده خواهی ماند؟
گفت : نه .
ابن عمر گفت : رأی من آن است که ربقه خلافت از رقبه خود بیرون نیاری و از قتل هراسان نگردی ، اگر خود را از این امر معاف خواهی داشت این بدعت در عالم خواهد ماند که چون طایفهای از امام و خلیفه زمان آزرده گردند، همّت بر خلع او گمارند و رسول خدا 6 با تو گفت : «فلاتنزع قمیص إلی الله تعالی» و آن قمیص به غیر خلعت خلافت امر دیگر نیست ؛ ولیکن مخالفان را به کتاب الله عزّوعلا و سنّت رسول 6 او دعوت فرمای ؛ اگر قبول کردند فبها و إلّا باری تو معذور باشی ![165]
عثمان نمیدانست در منی باید چند رکعت نماز بخواند/ص 195/(728)
ابن عبّاس گوید: نخستین بار که کسان درباره عثمان آشکار سخن کردند این بود که در ایام خلافت خود در منی با کسان دو رکعت نماز میکرد و چون سال ششم شد نماز را تمام کرد و بسیار کس از یاران پیامبر 6 این را بر او عیب گرفتند و کسانی که میخواستند از او خردهگیری کنند در این باب سخن کردند تا آنجا که علی 7 نیز چون کسان دیگر پیش وی آمد و فرمود:
به خدا حادثهای رخ نداده و سابقهای نبوده و دانی که پیامبر تو 6 نماز را دو رکعت میکرد، پس از آن ابوبکر و پس از آن عمر و تو نیز در سالهای اوّل خلافت .
و چون ندانست چه پاسخ دهد گفت : رأی من چنین است .[166]
نمونهای دیگر از جهل عثمان راجع به رکعات نماز/ص 196/(728)
عمرو بن ابی سفیان ثقفی گوید: عثمان در منی با مردم نماز را چهار رکعت کرد یکی پیش عبدالرحمان بن عوف رفت و گفت : میبینی که برادرت نماز را چهار رکعت کرد؟
پس عبدالرحمان با یاران خود نماز کرد و نماز را دو رکعت کرد. آنگاه پیش عثمان رفت و گفت : مگر در اینجا با پیمبر خدا 6 نماز را دو رکعت نکردی ؟
گفت : چرا.
گفت : مگر با ابوبکر دو رکعت نکردی ؟
گفت : چرا.
گفت : مگر با عمر دو رکعت نکردی ؟
گفت : چرا.
گفت : مگر در سالهای اوّل خلافت دو رکعت نمیکردی ؟
گفت : چرا.
گفت : ای ابومحمّد؛ سخن مرا بشنو، شنیدم که سال پیش بعض مردم یمن که به حجّ آمده بودند و بعض مردم بیسروپا گفتهاند که نماز مقیم دو رکعت است . اینک پیشوای شما دو رکعت میکند. من در مکه خانواده دارم و چنین دیدم که چهار رکعت نماز کنم که از خطای مردم بیمناک بودم و دیگر آنکه در اینجا زن گرفتهام و در طایف ملکی دارم و باشد که از پس حجّ آنجا روم و چندی بمانم .
عبدالرحمان بن عوف گفت : هیچیک از اینها تو را معذور نمیدارد. اینکه گفتی در اینجا خانواده داری زن تو در مدینه مقیم است و هر وقت بخواهی او را میآوری و هر وقت بخواهی میبری و سکنای او تابع سکنای تو است .
امّا اینکه گفتی در طایف ملکی دارم ، میان تو و طائف سه منزل راه است و
تو از اهل طائف نیستی .
امّا اینکه گفتی کسانی از حجگزاران یمن و دیگران بازگردند و گویند : اینک پیشوای شما عثمان که مقیم است دو رکعت نماز میکند، پیامبر خدا 6 که به او وحی میرسید هنگامی که اسلام در مردم قوّت نداشت چنین کرد پس از آن ابوبکر چنین کرد. آنگاه اسلام قوّت گرفت و عمر تا وقتی بمرد با کسان دو رکعت نماز کرد.
گفت : رأی من چنین است .
گوید: آنگاه عبدالرحمان بن عوف برون شد و ابن مسعود را بدید که گفت : ای ابومحمّد؛ خبر دیگری هست ؟
گفت : نه .
گفت : پس من چه میکنم ؟
گفت : مطابق آنچه میدانی عمل کن .
گفت : اختلاف مایه شرّ است به من خبر رسید که او چهار رکعت نماز کرده و من نیز با یارانم چهار رکعت نماز کردم .
عبدالرحمان بن عوف گفت : من نیز شنیدم که او چهار رکعت نماز کرده و با یارانم دو رکعت نماز کردم امّا اکنون شاید چنان باشد که تو میگویی ، یعنی مانند وی چهار رکعت نماز کنیم ![167]
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر/ص 198/(728)
نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» خود نقل میکند که چون عبیدالله بن عمر بن خطّاب به شام و پیش معاویه آمد، معاویه به عمروعاص پیام داد که خداوند با آمدن عبیدالله بن عمر به شام عمر بن خطّاب را برای تو زنده کرده است . چنین اندیشیدهام که او را وادار کنم خطبهای ایراد کند و گواهی دهد که علی ( 7) عثمان را کشته است و به علی ( 7) دشنام دهد!
عمروعاص گفت : آنچه اندیشیدهای درست و به مصلحت است .
معاویه به عبیدالله بن عمر پیام فرستاد و احضارش کرد و چون آمد به او گفت : ای برادرزاده ! نام پدرت بر توست . با تمام قدرت بنگر و سخن بگو که تو شخص مورد اعتمادی و هر چه بگویی تصدیق میشود. اینک به منبر برو و به علی ( 7) دشنام بده و گواهی بده که او عثمان را کشته است .
عبیدالله بن عمر گفت : ای امیر! دشنام دادن به او چگونه ممکن است که پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه میتوانم بگویم ؟ امّا شجاعت و نیرومندی او چنان است که دلاوری کوبنده است . ارزش جنگهای او نیز چنان است که میدانی ، ولی من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد.
عمروعاص گفت : به جان پدرت ، در این صورت دمل را فشردهای (همین کافی و بسیار خوب است).
و چون عبیدالله بن عمر بیرون رفت ، معاویه گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که هرمزان را کشته است و از علی ( 7) بر جان خود میترسد هرگز پیش ما نمیآمد. نمیبینی چگونه علی ( 7) را میستاید؟
عمروعاص گفت : اگر بر چیزی (کاملا) پیروز نمیشوی چنگال بزن .
گوید: گفتگوی آندو به اطّلاع عبیدالله بن عمر رسید و چون برای سخنرانی برخاست آنچه خود میخواست گفت و چون میخواست درباره
امیرالمؤمنین علی 7 سخن گوید خودداری کرد و سخنی نگفت ، و چون از منبر فرود آمد معاویه به او پیام فرستاد که ای برادرزاده ؛ یا گرفتار گمراهی و کمخردی هستی یا خیانت کردی .
عبیدالله پیام داد که خوش نداشتم در مورد مردی که عثمان را نکشته است گواهی قطعی بدهم و دانستم که مردم از من میپذیرند و بدین سبب آن را رها کردم .
معاویه او را از خود راند و او را خوار و سبک کرد و تبهکارش خواند. عبیدالله بن عمر (چنین سرود و) گفت :
«ای معاویه ؛ من در این خطبه دروغ نگفتهام و در مورد خاندان لوی بن غالب ، گول و نابخرد نیستم ، ولی من دارای نفسی خوددار هستم از اینکه به پیرمردی که در عراق است تهمت بزنم ، و اگر آشکارا علی ( 7) را به کشتن پسر عفان متّهم کنم دروغ است و در سرشت من خوی دروغگویی نیست . البتّه آن قوم کوشش خود را کردند و همچون کژدمها بر گرد او میگشتند و علی ( 7) نه به آنان گفت کار پسندیدهای کردهاید و نه کار ناخوشایندی و همچون مار شجاعی که قصد حمله داشته باشد سکوت کرد. امّا در مورد پسر عفان گواهی میدهم که او در حالی که از تهمتها بری و جامه توبهکننده پوشیده بود کشته شد! آری در آن فتنه زبیر را جوش و خروشی بود و طلحه نیز در آن سخت کوشا بود و شوخی نمیکرد. هرچند آندو پس از آن ، توبه خود را آشکار کردند ولی ای کاش میدانستم سرانجام آندو چیست ؟»
گوید: چون این شعر عبیدالله بن عمر به اطّلاع معاویه رسید کسی پیش او فرستاد و او را راضی کرد و گفت : همین اندازه از تو برای من کافی است .[168]
نامههای امیرالمؤمنین 7 به کارگزاران عثمان/ص 200/(728)
امیرالمؤمنین علی 7 برای جریر بن عبدالله بجلی ـ که کارگزار عثمان در سرزمینهای جبل بود و به اتّفاق زحر بن قیس جُعفی کارهای آن دیار را اداره میکردند ـ نامه نوشت و او را به بیعت با خود دعوت فرمود که پذیرفت و از مردم هم برای علی 7 بیعت گرفت و سپس به کوفه آمد.
برای اشعث بن قیس همچنان نامهای مرقوم فرمود، اشعث در تمام مدّت حکومت عثمان استانداری آذربایجان را عهدهدار و مقیم آنجا بود. و استانداری او از مسائلی بود که مردم در آن باره عثمان را سرزنش میکردند؛ زیرا عثمان پس از اینکه با او پیوند خویشاوندی سببی پیدا کرده و دختر اشعث را برای پسرش گرفته بود او را بر این کار گماشته بود و گفتهاند اشعث کسی است که تمام سرزمینهای آذربایجان را گشوده است و او در آذربایجان دارای آثاری بود و کوشش و خیرخواهی کرده بود، علی 7 نامه خود را همراه زیاد بن مَرْحب برای اشعث فرستاد و او هم با علی 7 بیعت کرد و به کوفه آمد.
آنگاه علی 7 جریر بن عبدالله را نزد معاویه فرستاد و او را به اطاعت از خود دعوت فرمود که یا بیعت کند یا اعلان جنگ دهد، اشتر به علی 7 گفت : کس دیگری جز او را بفرست که من از رفتار او ایمن نیستم ولی امیر مؤمنان به سخن اشتر توجّه نفرمود و جریر نامه را پیش معاویه برد.
هنگامی نزد معاویه رفت که سران و بزرگان مردم شام پیش او بودند، نامه را داد و چنین گفت : این نامه علی 7 برای تو است و برای مردم شام که شما را دعوت کرده است به اطاعت او درآیید که مردم دو حرم (مکه و مدینه) و دو شهر بزرگ کوفه و بصره و هر دو منطقه حجاز، یمن ، بحرین ، عمّان ، یمامه ، مصر، فارس ، جبل و خراسان همگان به اطاعت او درآمدهاند و جایی جز سرزمین شما باقی نمانده است و اگر سیلی از ناحیه او بر شما جاری شود
کشور شما را غرق خواهد کرد.
معاویه نامه را گرفت و گشود و خواند و در آن چنین آمده بود:
بنام خداوند بخشنده مهربان
از بنده خدا علی امیر مؤمنان به معاویة بن ابوسفیان
امّا بعد؛ بر تو و مسلمانانی که نزد تو هستند بیعت من لازم است هرچند من در مدینه بودم و شما در شام ؛ زیرا همانها که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند با من هم بیعت کردند و اکنون کسانی که حاضر بودهاند حق اختیار کس دیگری را ندارند و کسانی که غایب بودهاند حق رد کردن این بیعت را ندارند و این امر بر عهده مهاجران و انصار است و هر گاه ایشان مردی از مسلمانان را برگزیدند و او را امام نامیدند مورد رضایت خداوند هم هست و هرگاه کسی از فرمان ایشان به علّت ضعف عقیده یا عدم تمایل سرپیچی کند او را وادار به قبول بیعت میکنند و اگر نپذیرفت با او به علّت این که از روش مؤمنان پیروی نکرده است جنگ میکنند و خداوند هم او را سزا میدهد و به جهنّم درمیآورد و سرانجامش بسیار ناستوده است .
اکنون تو هم آنچه را مهاجران و انصار پذیرفتهاند بپذیر که بهترین کار برای تو و کسانی که پیش تو هستند صلح و عافیت است ، اگر بپذیری چه بهتر و گرنه آماده جنگ باش ، در مورد قاتلان عثمان هم سخن بسیار گفتی اکنون بیعتی را که مردم پذیرفتهاند بپذیر سپس آن گروه را به محاکمه پیش من آور تا تو و ایشان را به آنچه در کتاب خدا و سنّت رسول اوست وادار سازم ، امّا آنچه تو در پی آن هستی همچون نیرنگهایی است که برای کودک هنگام بازگرفتن از شیر بکار میبرند[169] .[170]
نامه زن عثمان به معاویه/ص 203/(728)
ابوالفرج اصفهانی با سند خود نقل میکند که نائله دختر فرافصه همسر عثمان نامهای به معاویه نوشت و پیراهن عثمان را همراه نعمان بن بشیر و عبدالرحمن بن حاطب بن ابوبلتعه برای او فرستاد، متن نامه او چنین است :
از نائله دختر فرافصه به معاویة بن ابوسفیان ، امّا بعد شما را به خدایی که بر شما نعمت خود را ارزانی داشته و اسلام را به شما آموخته است و شما را از گمراهی به راه راست هدایت و از بدبختی کفر نجات داده است و بر دشمن پیروزتان فرموده و نعمتهای خود را بر شما فروریخته است ، اکنون شما را به خدا سوگند میدهم و حقّ خداوند و حقّ خلیفه او را به شما یادآوری میکنم تا حق را یاری دهید که خداوند متعال میفرماید: «اگر دو گروه از مؤمنان با یکدیگر جنگ کردند نخست میان ایشان را اصلاح کنید و اگر یکی از ایشان بر دیگری ستم کرد با آنکه ستم میکند جنگ کنید تا آنکه تسلیم فرمان الهی شود»[171] ، و همانا که بر امیر مؤمنان عثمان! ستم شد و اگر او را بر شما حقّی غیر
از حقّ خلافت و ولایت نباشد با توجّه به آنچه که بر سرش آمد بر عهده هر مسلمانی که معتقد و امیدوار به روزهای الهی است لازم است که انتقام او را بخواهد به ویژه که از پیشکسوتان مسلمانان بود و در راه اسلام متحمّل زحمت زیادی شد و او دعوت الهی را پذیرفت و قرآن و رسول خدا 6 را مورد تصدیق قرار داد و خداوند متعال آنگاه که او را به خلافت برگزید! بر حال او آگاه بود که شرف این جهانی و آن جهانی به او عرضه داشت و عطا فرمود!
اکنون من داستان محاصره و کشتهشدنش را برای شما میگویم که خود شاهد همه این کارها بودهام : مردم مدینه او را در خانهاش محاصره کردند و
شب و روز بر در خانه او مسلّحانه مواظب بودند و هر چیزی را که توانستند حتّی آب را بر او بستند و انواع آزار و تهمت و دشنام را به او دادند و او و همراهانش پنجاه روز در محاصره بودند، مردم مصر در مورد اقدامهای خود متّکی به محمّد بن ابوبکر و عمّار بن یاسر بودند و علی ( 7) هم از آنان بود که مردم مدینه را به پشتیبانی از مصریان تحریض میکرد! و همراه امیر مؤمنان! و به نفع او جنگ نکرد و او را یاری نداد و به عدل و دادگری که خداوند فرمان میدهد قیام نکرد![172] افراد قبایل خزاعه ، بکر، سعد بن بکر، هذیل و برخی از
افراد مُزَینَة و جُهینَة و انباط مدینه در جنگ شرکت داشتند و من دیگران را ندیدم و اکنون هم برای شما اشخاصی را نام بردم که نسبت به عثمان از اوّل تا آخر با شدّت رفتار کردند، سپس خانه عثمان را سنگسار و تیرباران کردند و سه تن از ساکنان خانه کشته شدند.
گروهی از عثمان اجازه خواستند که با مهاجمان جنگ کنند که ایشان را از آن کار نهی کرد و دستور داد تیرهای آنها را به خودشان پس بدهند و این کار موجب جرأت بیشتر آنان و پافشاری شد و سپس درِ خانه او را آتش زدند.
در این هنگام گروهی از اصحاب عثمان آمدند و گفتند: برخی از مردم در مسجد جمع شدهاند و میخواهند در مورد کار مردم با عدل و داد اقدام کنند، تو به مسجد بیا تا ایشان به حضورت آیند و او حرکت کرد و تنی چند از قریش هم در حالیکه همگی زره پوشیده بودند آمدند و عثمان هم زره پوشید و گفت : اگر شما زره نپوشیده بودید من هم زره نمیپوشیدم ، در این هنگام مهاجمان بر او هجوم آوردند که زبیر با آنها صحبت کرد و از ایشان عهد و پیمانی کتبی گرفت و آن را برای عثمان فرستاد و در آن بود که نباید در هیچ
موردی به فکر خلع عثمان از خلافت باشند، آنان گفتگو کردند و رفتند و عثمان زره و جامه جنگی و اسلحه خود را بیرون آورد و هنوز تازه زره را از تن درآورده بود که گروهی وارد شدند و محمّد بن ابوبکر پیشاپیش آنان در حرکت بود. آنان در حالیکه عثمان را با لقب نعثَل صدا میزدند ریش او را گرفتند و عثمان میگفت : من بنده و خلیفه خدایم!
آنان سه ضربه بر سر عثمان و سه زخم نیزه بر سینهاش زدند و ضربتی هم بر پیشانی او بالاتر از بینی زدند که به استخوان رسید، من خود را روی او انداختم آنها در حالیکه عثمان هنوز رمقی داشت میخواستند سرش را جدا کنند و با خود ببرند دختر شیبة بن ربیعه (همسر دیگر عثمان که نامش رَمْله است) به کمک آمد و او هم خود را روی عثمان انداخت که ما هر دو را لگدکوب کردند و جامه از تن ما بیرون کشیدند و حرمت امیر مؤمنان! بزرگتر از اینهاست و به هر صورت او را در بستر و در خانهاش کشتند، خدای رحمتش کناد.
من اکنون جامه او را که به خونش آغشته است برای شما فرستادم و به خدا سوگند؛ اگر کسانی که او را کشتهاند گناهکارند، کسانی که او را خوار و زبون ساختند در امان نخواهند بود، اکنون ببینید وظیفه شما در قبال خداوند متعال در این مورد چیست ؟ ما از مصیبت خود به خدا شکایت میکنیم و از بندگان صالح خدا یاری میجوئیم ! رحمت الهی بر عثمان باد و نفرین خدا بر قاتلانش ، و خدای آنان را در دنیا و آخرت به خواری و زبونی افکند و سینهها را با انتقام از ایشان شفا دهد![173]
علّت ازدواج عثمان با نائله !/ص 206/(728)
ابوالفرج اصفهانی در مورد ازدواج عثمان با نائله با اسناد خود از خالد بن سعید از پدرش نقل میکند که : سعید بن عاص به هنگام استانداری کوفه با هِنْد دختر فرافصة بن احوص بن عمرو بن ثعلبة ازدواج کرد، چون این خبر به عثمان رسید برای او نوشت : خبر به من رسیده است که همسری گرفتهای ، برای من از نسب و جمال او بنویس !
سعید برای عثمان نوشت : نسب او دختر فرافصة بن احوص است و کشیدهقامت و سپیدچهره است !
عثمان برای او نوشت : اگر خواهری دارد برای من تزویج کن !
سعید برای فرافصه نامهای نوشت و کسی را فرستاد و یکی از دختران او را برای عثمان خواستگاری کرد، فرافصه به پسرش ضبّ که مسلمان بود دستور داد نائله را به ازدواج عثمان درآورد، و فرافصه خود مسیحی بود، و چون خواستند آن دختر را به مدینه ببرند، پدرش گفت : دخترکم تو پیش زنانی از قبیله قریش میروی که از لحاظ بکار بردن بوی خوش از تو تواناترند، از من بشنو و به خاطر داشته باش که دو چیز را فراموش نکنی : سرمه و بکار بردن عطر را و با آب همواره خود را پاکیزه داری تا بوی کسانی را که باران بر ایشان فرو باریده است بدهی .
چون نائله را پیش عثمان آوردند بر تختی که برای او آماده کرده بودند نشست ، عثمان هم بر تخت خود نشست و کلاه از سر برداشت و بیمو بودن سر عثمان آشکار شد، عثمان گفت : ای دختر فرافصه ؛ بیمویی سر من تو را ناراحت نکند که چیزهای دوستداشتنی دیگری خواهی دید، اکنون تو میآیی و پیش من مینشینی یا من برخیزم و بیایم پیش تو بنشینم .
نائله گفت : امّا این که از اصلع بودن خودت صحبت کردی من از زنانی هستم که در نظر ایشان بهترین شوهران سروران و بزرگانی هستند که اصلع
باشند، امّا این که گفتی تو پیش من میآیی یا من پیش تو بیایم ، به خدا سوگند؛ من از بیگانگان منطقه سماوه هم بیم و هراسی ندارم تا چه رسد به تو آنهم پس از اینکه زن و شوهر شدهایم ، نه ؛ من پیش تو میآیم و برخاست و کنار عثمان نشست .
عثمان دست بر سر نائله کشید و برای او دعا کرد و سپس گفت : چادر از سر بردار و نائله چنان کرد.
گفت : روسری و چارقد خود را بیرون آور و او چنان کرد.
گفت : پیراهن از تن درآر و نائله چنان کرد، سپس عثمان گفت : بند زیرجامه خود را بگشای .
نائله گفت : این کار را تو باید انجام دهی ، و عثمان آن را گشود، و این زن از بهترین زنان عثمان در نظرش بود.[174]
معاویه و خانههای قاتلان عثمان/ص 208/(728)
واقدی از موسی بن محمّد بن ابراهیم تیمی ، از پدرش ، از عبدالله بن نیار اسلمی ، از پدرش نقل میکند: چون معاویه به حجّ آمد به خانههای قبیله اسلم نگریست که دریچههای خود را در بازار گشوده بودند. گفت : خانههای اینها را تاریک کنید (جلو آن دیوار بکشید)، که خداوند گورهایشان را تاریک کند. اینها قاتلان عثمان هستند.
نیار بن مکرم میگوید: من پیش معاویه رفتم و گفتم : خانه من باید بر من تاریک شود و حال آنکه من یکی از چهار نفری هستم که جسد امیر مؤمنان عثمان را جمع کردیم ؟
معاویه مرا شناخت و گفت : مقابل دریچههای خانه مرا دیوار نکشند.
گوید: آنگاه مرا به تنهایی و در خلوت خواست و پرسید: جسد عثمان را چه وقت برداشتید و چه هنگام او را دفن کردید و چه کسی بر او نماز گزارد؟
گفتم : شب شنبه میان نماز مغرب و عشا من و جبیر بن مطعِم و حکیم بن حزام و ابوجهم بن حذیفه عدوی او را جمع کردیم و جبیر بن مطعم بر او نماز گزارد.
معاویه او را تصدیق کرد.
گوید: همانها هم در گور عثمان وارد شده بودند.
واقدی از عبدالرحمن بن ابی الزناد، از محمّد بن یوسف نقل میکند: همان شب نائله دختر فرافصه در حالیکه جلو و پشت پیراهن خود را دریده بود و فریاد میکشید: ای وای بر امیر مؤمنان! چراغی به دست گرفته و از خانه بیرون آمد، جبیر بن مطعم به او گفت : چراغ را خاموش کن که متوجّه ما نشوند؛ زیرا میترسم شورشیان که بر درِ خانهاند هجوم آورند، او چراغ را خاموش کرد و با جسد عثمان خود را به بقیع رساندند، آنجا جبیر بن مطعم بر او نماز گزارد و حکیم بن حزام و ابوجهم بن حذیفه و نیار بن مُکرَم اسلمی هم پشتسرش
ایستادند و نائله دختر فرافصه و امّ البنین دختر عُیینه همسران عثمام هم همراهشان بودند، نیار بن مُکرَم و ابوجَهم بن حذیفة و جبیر بن مطعم وارد گور شدند و حکیم بن حزام و نائله و امّ البنین جسد را وارد گور کردند و برای او لحد ساختند و خشت چیدند و اثر گورش را محو کردند و بازگشتند و پراکنده شدند.[175]
امتناع پسر عمر از نسبت دادن قتل عثمان به امیرالمؤمنین /ص 210/(728)
گویند: چون (امیرالمؤمنین) علی 7 از داستان جنگ جمل آسوده شد، عبیدالله پسر عمر بن خطّاب ترسید که آن حضرت او را در قبال خون هرمزان قصاص[176] و اعدام کند، بیرون آمد و به معاویه پیوست .
معاویه به عمرو عاص گفت : خداوند با آمدن عبیدالله پسر عمر پیش ما، یاد او را برای ما زنده فرمود.
معاویه از عبیدالله بن عمر خواست که میان مردم برخیزد و خون عثمان را بر عهده علی 7 بگذارد و او از این کار خودداری کرد، معاویه نخست او را خوار و زبون کرد ولی بعد او را به خود نزدیک ساخت .[177]
هزاران نفر در قتل عثمان شرکت داشتهاند/ص 211/(728)
گویند: چون مردم شام تصمیم به یاری کردن معاویه گرفتند و خواستند همراه او قیام کنند ابومسلم خَوْلانی ـ که از عابدان مردم شام بود ـ پیش معاویه آمد و همراه گروهی از پارسایان با او دیدار کرد و گفت : ای معاویه ؛ به ما خبر رسیده است که تو تصمیم به جنگ با علی بن ابی طالب 7 گرفتهای ، تو که سابقهای چون سابقه او نداری ، چگونه میخواهی با او درافتی ؟
معاویه به آنان گفت: من مدّعی نیستم که در فضل چون علی 7 هستم ولی آیا میدانید که عثمان مظلوم کشته شده است ؟
گفتند: آری .
گفت : پس او قاتلان عثمان را به ما تسلیم کند تا حکومت را به او واگذاریم .
ابومسلم گفت : همین موضوع را برای او بنویس تا من نامهات را پیش او ببرم .
معاویه چنین نوشت : بنام خداوند بخشنده مهربان ، از معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب ، درود بر تو، من خداوند بیهمتا را که کسی چون او نیست میستایم و بعد همانا که خلیفه عثمان در محلّ تو کشته شد و تو از خانه او هیاهو را میشنیدی و با سخن و عمل خود از او دفاع نکردی و به خدا سوگند که اگر در مورد عثمان صادقانه اقدام کرده بودی و گرفتاری را از او دفع میکردی هیچ کس از مردمی که اینجا و پیش ما هستند از تو رویگردان نبودند.
تهمت دیگری که به تو وارد است پناه دادن تو به قاتلان اوست و ایشان هماکنون دست و بازو و اطرافیان تو هستند و یاران و نزدیکان تو شمرده میشوند، شنیدهایم خود را از شرکت در کشتن عثمان تبرئه میکنی ، اگر در این موضوع راستگویی ، قاتلان را به ما تسلیم کن تا به قصاص او بکشیم و در آن صورت ما از همه مردم زودتر به تو میگرویم و در غیر این صورت برای تو
و یارانت نزد ما چیزی جز شمشیر نخواهد بود و سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست ما در خشکی و دریا قاتلان عثمان را میجوییم تا آنان را بکشیم یا در این راه جانهای خود را به خداوند ملحق سازیم والسلام .
ابو مسلم با نامه معاویه حرکت کرد و خود به کوفه و به حضور علی 7 درآمد و نامه را به آن حضرت داد. و چون علی 7 آن نامه را خواند ابومسلم چنین گفت :
ای اباالحسن ؛ تو به کاری قیام کردی و آن را بر عهده گرفتی که به خدا سوگند دوست نداریم کسی غیر از تو عهدهدار آن باشد به شرطی که درباره خودت هم به حق رفتار کنی ، همانا عثمان مظلوم کشته شد و اکنون قاتلان او را به ما تسلیم کن و تو امیر مایی و اگر کسی از مردم با تو مخالفت کند دستهای ما یار و زبانهای ما گواه تو خواهد بود و ترا حجّت و عذر خواهد بود.
علی 7 به او فرمود: فردا صبح زود در نماز صبح پیش من آی.
و دستور فرمود او را در خانهای فرود آورند و گرامیش داشتند.
فردا صبح ابومسلم خولانی در حالی که علی 7 در مسجد بود نزدیک ایشان آمد و حدود ده هزار تن مرد مسلّح را دید که همگان جامه جنگ پوشیده و فریاد میکشند که ما همگی قاتلان عثمانیم .
ابومسلم به علی 7 گفت : قومی را میبینم که ترا با وجود ایشان قدرتی نیست و خیال میکنم به ایشان خبر رسیده است که من برای چه منظوری آمدهام و این کار را از بیم آنکه آنان را تسلیم من نکنی انجام دادهاند.
علی 7 فرمود:
من همه جوانب این کار را سنجیدهام و خیال نمیکنم تسلیم کردن ایشان به تو و غیر تو ممکن باشد. اکنون بنشین تا پاسخ نامهات را بنویسم .
و چنین نوشت :
بنام خداوند بخشنده مهربان
از بنده خدا علی امیر مؤمنان به معاویه پسر ابوسفیان
امّا بعد؛ این مرد خولانی نامهای از تو برای من آورد، که در آن نوشته بودی من نسبت به عثمان قطع رحم کرده و مردم را بر ضدّ او شوراندهام ، من این کار را نکردم چیزی که هست ـ خدایش بیامرزد ـ مردم خود بر او خشم گرفتند برخی در کشتن او دست داشتند و برخی از یاری دادن او خودداری کردند، من در گوشه خانه خود نشستم و از کار او کناره گرفتم تا نتیجه کار آشکار شود و چنانکه دیدی شد، اکنون هم هر چه میخواهی بگو.
امّا اینکه خواستهای که قاتلان او را به تو تسلیم کنم من این کار را معتقد نیستم ؛ زیرا میدانم تو آن را بهانهای برای رسیدن به آرزوهایت قرار دادهای و میخواهی وسیله ترقّی خود کنی و مقصود تو خونخواهی عثمان نیست و به جان خودم اگر از گمراهی و ستیزهجویی خود دست برنداری آنچه به هر سرکش ستیزجو میرسد به تو خواهد رسید[178] .[179]
بهانه قتل عثمان/ص 214/(728)
شایسته است در این قسمت بعضی از سخنان تاریخی دیگران را هم ببینیم و عمق ماجرا را روشنتر کنیم . آن هنگام که امام 7 شبث بن ربعی را با چند نفر نزد معاویه فرستاد، شبث به معاویه گفت :
بر ما پوشیده نیست آنچه تو میخواهی ، تو برای آنکه مردم را به سمت خود بکشانی ، ناچار بودی که بگویی عثمان مظلوم کشته شد، پس برای انتقام خون او به پا خیزید. جماعتی از مردم نادان هم به این گفته تو گوش فرادادند؛ امّا ما میدانیم که تو به عثمان کمک ندادی و خواهان مرگ وی بودی . باز برای اینکه به سلطنت برسی ، چه بسیار کسانی که در طلب چیزی برآمدند و به آرزوی خود نرسیدند و چه بسا که رسیدند و مصلحت آنها در آن نبود.
به خدا سوگند؛ اگر به آرزویت نرسی ، بدترین عرب هستی ، و اگر رسیدی مستحقّ جهنّم خواهی بود. معاویه ؛ از خدا بترس و در خلافت که حقّ علی 7 است با او نزاع مکن[180] .
پس این مطلب چیز تازهای نیست که گفته شود ساختگی است ، و یا یک نظر بود که از سوی شخصی مطرح شد؛ بلکه در همان زمان معاویه میگفتند که : تو میخواستی به سلطنت برسی و عثمان کشته شود.
عمّاریاسر نیز همین مطلب را رسمآ در جنگ صفّین گفت ، و ابن عبّاس در پاسخ معاویه همین حقیقت را آشکار کرد. هنگام صلح با امام حسن 7 معاویه به ابن عبّاس نوشت : اگر من تو را در مقابل خون عثمان بکشم ، امیدوارم که رضای خدا در آن باشد؛ چون تو به ریختن خون او کوشش نمودی ، و البتّه میان من و تو قرارداد صلحی بسته نشده که مانع باشد، و همچنین به تو امان ندادهام .
ابن عبّاس در پاسخ او نوشت : به خدا قسم ؛ تو دوست داشتی که عثمان کشته شود، منتظر کشتهشدنش بودی ، او را یاری نکردی و از کمک سپاه خود جلوگیری نمودی تا آنکه کشته شد. نامه ، ناله و فریاد او به تو رسید؛ امّا تو اهمیت ندادی و گوش نکردی ، تا آنکه کشته شد، همان طور که میخواستی ، و چون دانستی که مردم تو را با ما برابر نمیکنند، ناله بر عثمان را سر دادی و خون او را به ما بستی . تو میگویی عثمان ، مظلوم کشته شد، پس اگر اینطور است تو بیش از همه به او ظلم کردی ، آنگاه کوششها کردی و به اطراف چشم دوختی ، تا مردم بیخبر را گمراه کنی و حقّ ما را از ما بگیری[181] .[182]
محاصره عثمان و کمک خواستن او از معاویه/ص 216/(728)
اگرچه عثمان از عمّالش کمک فوری خواست ، ولی معاویه مصلحت خود را در این میدید که عثمان را یاری نکند تا کشته شود، آنگاه به بهانه خون او بجنگد تا به سلطنت برسد.
این مسلّم بود که عثمان ولایت عهدی را به معاویه نمیدهد، پس چاره معاویه منحصر به کشته شدن عثمان و طلب خون او بود.
امیرالمؤمنین 7 در ضمن نامهای به معاویه مینویسد :
فانّک انّما نصرت عثمان حیث کان النصر لک ، وخذلته حیث کان النصر له .
تو موقعی عثمان را یاری کردی که برای تو فایده داشت ، و در موقعی که نتیجه یاری به نفع عثمان بود، او را رها نمودی .
حقّا که تمام مطلب در همین دو جملهای است که حضرت به معاویه اشاره فرمود، میدانست که عثمان گرفتار شورشیان است و کمک میخواهد با این حال چرا خودش برای نجات او به سمت مدینه نیامد؟
اگر بگویند عمّال دیگر عثمان توانایی کمک به او را نداشتند، ولی معاویه که چنین عذر و بهانهای نداشت .
ابن ابی الحدید مینویسد: بلاذری گوید: هنگامی که عثمان از معاویه کمک خواست ، وی یزید بن اسد قسری را فرستاد، و به او گفت : چون به «ذی خشب» رسیدی ، همانجا بمان و به سمت مدینه مرو، و نگویی چیزی را که حاضر میبیند غایب نمیبیند، چون من حاضرم ، و تو غایب هستی .
یزید بن اسد حرکت کرد و در «ذی خشب» ماند تا عثمان کشته شد، در این هنگام معاویه او را به شام طلبید، او با همان لشکر به شام برگشت .
معاویه میخواست بدین وسیله هم خود را معذور نمایش دهد، چون او در مقام یاری و کمک عثمان درآمد، و هم تعجیل در کشته شدن او مینمود، زیرا شورشیان از ترس رسیدن کمک به عثمان زودتر او را کشتند.
آری ؛ معاویه نقشه را میدانست و از قضایا خبر داشت ، پس در واقع یزید بن اسد قسری غایب و معاویه حاضر بود.
و نیز مینویسد: معاویه پس از صلح با امام حسن 7 نامهای به عبدالله بن عباس نوشت و او را به بیعت خود دعوت نمود، او در آن نامه نوشت : اگر تو را به جای عثمان بکشم امیدوارم که مورد رضایت خدا باشد، و کار خوبی انجام داده باشم ، چون تو از جمله کسانی بودی که عثمان را یاری نکردی ، بلکه مردم را بر علیه او تحریک مینمودی ، و خون او را ریختی ، و هنوز میان من و تو قرار داد صلح امضاء نشده که نتوانم تو را بکشم ، و هنوز اماننامه به دست تو نیست .
ابن عباس پاسخ مفصّلی به او نوشت ، او میگوید: این که میگویی : من بر عثمان سعایت کردم ، و در کشتن او شرکت نمودم ، و میان من و تو صلح نیست ، به خدا قسم ؛ تو منتظر مرگ او بودی ، تو خواستار کشته شدن عثمان بودی ، و در حالی به امر او آگاه بودی که مردم را از کمک به او نگاهداشتی ، نامه عثمان و ناله او به تو رسید، ولی تو به آواز و ناله او گوش ندادی ، و برای آن که بهانهای داشته باشی قشونی را روانه کردی ، در حالی که میدانستی شورشیان تا او را نکشند رها نخواهند کرد.
پس آنچه را که میخواستی شد، و آنگاه که فهمیدی مردم به راستی تو را با ما برابر نمیدانند آواز خود را به ناله آن که عثمان مظلوم کشته شد، بلند میکنی ، و خون او را به گردن ما میاندازی و میگویی : عثمان ، مظلوم کشته شد.
اگر در واقع چنین است پس تو از همه ظالم ها ظالمتر هستی ، تو آرام ننشستی ، و جهّال را گمراه میکردی ، و حقّ ما را به وسیله سفهاء گرفتی ، و به آرزوی خود رسیدی که (وَاِن أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکمْ ومَتاعٌ اِلی حِینٍ)[183] ؛ «و
نمیدانم ، شاید آن برای شما آزمایشی و تا چند گاهی وسیله برخورداری باشد».
ببینید؛ این بزرگمرد چگونه نقشه معاویه را از پس پرده بیرون آورده و شیطنت او را آشکار نموده است .
این قطعی است که ناله عثمان و نامه او به معاویه رسید، و میتوانست لشکری را با خودش یا توسط سرلشکری به مدینه برساند، وعثمان را از شرّ شورشیان نجات دهد، ولی او عمداً نیامد، و لشکری را پس از گذشت فرصت فرستاد و آن را در «ذی خشب» نگهداشت تا زودتر عثمان کشته شود، و او به مقصود خوشی برسد.
میگویم : آنها نقل میکنند که پیامبر 6 لشکریان در «ذی خشب» را لعن کرده از کجا معلوم که مصریان باشند و همین لشکر معاویه نباشد؟
از آنچه بیان کردیم معلوم شد که عثمان در شهر مدینه نه از صحابه و نه از غیر آنها حامی نداشته ، واهل مدینه یا مردم را بر کشتن او تحریک مینمودند، و یا از حمایت او کنارهگیری کرده بودند.
و از طرفی عمّالش نیز او را یاری نکردند، و به کمک او نشتافتند، واگر معاویه لشکری فرستاد؛ طوری روانه کرد که به مدینه نرود، و از دور اخبار را بشنود و پس از کشته شدن عثمان به شام برگردند.
بدیهی است که با این توصیف یاوران عثمان توانایی دفن او را نداشتند، که پس از سه روز با کمک امام 7 شبانه او را در بیرون از قبرستان مسلمین ، در قبرستان یهودی دفن نمودند. و این قسمت در زمان معاویه اصلاح شد، او دستور داد دیوار فاصل میان دو قبرستان را بردارند؛ و مردم را در آنجا دفن کنند، و بنیامیه نیز در اطراف او دفن شوند.
این سزای عمل کسی است که خود را فدای بنیامیه کند، و با توجّه به مظالم آنها؛ از آنها حمایت کند تا جایی که تهدید شود اگر آنان را عزل نکند کشته خواهد شد.
و آن قدردانی معاویه و عمّال او از عثمان است که با طولانی بودن مدّت
محاصره ، او را کمک ندادند، گرچه در مدّت محاصره ، بین مورّخین اختلاف است .
ابن اثیر از واقدی نقل نموده است : مدّت محاصره چهل و نه روز طول کشید؛ و زبیر گفته است : مدّت محاصره دو ماه و ده روز طول کشید.و کلام مسعودی را در این مورد نقل کردیم .
به نظر میرسد مدّت محاصره بسیار طولانی بوده است ، چون شورشیان نمیخواستند عثمان را بکشند بلکه در صدد تغییر اعمال و عزل عمالش بودند. ولی عثمان به دفع الوقت میگذرانید، گاهی توبه میکرد، گاهی وعده میداد، گاهی نقض عهد میکرد، به تدریج شورشیان از عزل عمّال مأیوس شده و خواستار خلع عثمان شدند.
ولیکن آنهااز این دو خواسته خود نیز مأیوس شدند و پس از یأس ؛ از نقشه عثمان با خبر شدند که او نامهای به والی مصر نوشته و تصمیم تهیه لشکر گرفته ، و از عمال خود قشون خواسته ، شورشیان کار او را یکسره کردند.
بنابراین ؛ مدّت محاصره بسیار طولانی بود، ولی از آنجایی که بعدها به معاویه ایراد میشد که چرا در این مدّت طولانی عثمان را یاری نکردی ؟ دروغگویان تا میتوانستند مدّت محاصره را کوتاه کردند، آنها در مرتبه اول ؛ القای اختلاف در مدّت کردند، و بعد مدّت را کوتاه کرده ، و به صورتهای مختلف ـ از چهل ، و چهل پنج ، و چهل و نه تا هفتاد روز و بیشتر ـ بیان کردند و به نظر میرسد آنچه دورتر است درستتر است .[184]
نبش قبر یزید و...
نبش قبر بنیامیه/ص 220/(728)
مسعودی گوید: هیثم بن عدی طائی به نقل از عمرو بن هانی گوید: به روزگار ابوالعبّاس سفاح با عبدالله علی برای نبش قبور بنیامیه برفتیم تا به قبر هشام رسیدیم و او را درست از قبر درآوردیم و چیزی جز استخوان بینی او
کم نبود. عبدالله بن علی هشتاد تازیانه بر او زد آنگاه بسوزانید. سلیمان را نیز ار زمین دابق درآوردیم و جز استخوان پشت و دندهها و سر چیزی از او نیافتیم و همه را بسوختیم . با سایر بنیامیه نیز که قبورشان در قنسرین بود چنین کردیم ؛ آنگاه به دمشق رفتیم و گور ولید بن عبدالملک را بشکافتیم و در قبر او چیزی نیافتیم . قبر عبدالملک را بکندیم و جز استخوان سر چیزی نبود. قبر یزید بن معاویه را بشکافتیم و در آنجا فقط یک استخوان بود و بر لحد او خطّی سیاه بود که گوئی با خاکستر در طول لحد کشیده بودند و همچنان در شهرها دنبال قبور بنیامیه رفتیم و هر چه را در آنجا یافتیم بسوختیم .
این خبر را در اینجا به مناسبت رفتار هشام با زید بن علی نقل کردیم که در عوض به هشام همان رسید که با زید بن علی کرده بود و اعضایش را بسوختند.
ابوبکر بن عبّاس و جمعی از اخباریان گفتهاند که زید پنجاه ماه برهنه بر دار بود. امّا هیچکس عورت او را ندید که خدا وی را مستور داشته بود. محلّ آویختن وی در کناسه کوفه بود. به دوران ولید بن یزید بن عبدالملک که یحیی پسر زید در خراسان ظهور کرد، ولید به حاکم کوفه نوشت که زید را با دارش بسوزاند و او نیز چنین کرد و خاکسترش را بر ساحل فرات به باد داد.[185]
عثمان و بنیامیه/ص 221/(728)
عثمان نیز بنیامیه را جلو آورد، و کار را بجایی رسانید که مروان حکم را بر حضرت علی 7 مقدّم داشت ، و پس از کشتهشدن عثمان ، سعد وقّاص و گروهی از بیعت با حضرت علی 7 امتناع نمودند. زبیر و طلحه هم به تحریک معاویه پس از بیعت با امیرالمؤمنین 7 نقض عهد نمودند و جنگ جمل را بپا نمودند.
پس از آنکه امام 7 قسمتی از عُمر و نیروی خود را صرف جنگ جمل نمود و عدّهای از دوستان حقیقی او به شهادت رسیدند، و عدّهای دشمنان تازه از اهل بصره برای او درست شدند؛ معاویه عرض اندام نمود.
معاویه کسی است که در عرض بیست سال حکومت و سلطنت مطلقه خود امروز را تهیه دیده بود، و خودش به محمّد بن ابیبکر گفت : پدر تو شالوده سلطنت مرا ریخت و اساس مرا محکم نموده و پایهگذاری کرد.
آری ؛ همان معاویه که به گفته ابی ابی الحدید، «اگر در زمان پیامبر 6 به خواب میدید که با علی 7 بر سر خلافت پیامبر 6 نزاع میکند، این خواب را پریشان میدانست و درصدد تعبیر برنمیآمد»[186] .
و از همان جنگ معاویه ؛ جنگ خوارج به میان آمد. پس تمام شورشها و مخالفتها و ناسازمانیهای کار امیرالمؤمنین 7 در اثر مخالفت آن عدّه از قریش شد که با لشکر اسامه بیرون نرفتند و در سقیفه جمع شدند. اگر امیرالمؤمنین 7 پس از پیامبر 6 به خلافت میرسید، معاویه و طلحه و زبیر و عایشه نمیتوانستند با آن حضرت مبارزه و مقاومت نمایند.[187]
علّت پریشان شدن حکومت عثمان/ص 222/(728)
لازم است در آغاز این بحث ، نخست چگونگی پریشانشدن کار بر عثمان را که منجر به کشتهشدنش شد بیان کنیم . و صحیحترین مطالب در این مورد همان چیزهایی است که ابوجعفر محمّد بن جریر طبری در تاریخ طبری آورده است و خلاصه آن چنین است :[188]
عثمان بدعتها و کارهای مشهوری انجام داد که مردم در آن مورد بر او خرده گرفتند، از قبیل حکومت و فرماندهی دادن به بنیامیه و به ویژه به تبهکاران و فرومایگان و سستدینان ایشان و اختصاص اموال و غنایم به آنان ؛ و آنچه در مورد عمّار، ابوذر و عبدالله بن مسعود انجام داد و کارهای دیگری که در روزهای آخر خلافتش روی داد.
و از جمله بادهنوشی و میگساری ولید بن عقبه ، کارگزار عثمان بر کوفه ، و گواهی دادن گواهان در این باره موجب آمد که او را از حکومت کوفه برکنار کند و سعید بن عاص را به جای او بگمارد.
سعید چون به کوفه آمد و گروهی از مردم کوفه را برگزید که پیش او افسانهسرایی میکردند، روزی سعید گفت : عراق بوستان اختصاصی قریش و بنیامیه است ، مالک اشتر نخعی گفت : تو چنین میپنداری که ناحیه عراق که خداوند آن را با شمشیرهای ما گشوده و بر مسلمانان ارزانی فرموده است ، بوستان اختصاصی برای تو و قوم تو است ؟!
سالار نگهبان سعید به اشتر گفت : تو سخن امیر را رد میکنی ؟ و نسبت به او درشتی کرد.
اشتر به قبیله نخع و دیگران که از اشراف کوفه و بر گرد او بودند نگریست و گفت : مگر نمیشنوید، و آنان در حضور سعید برجستند و سالار نگهبانانش
را با زور و تندی بر زمین افکندند و پایش را گرفتند و از مجلس بیرون کشاندند.
این کار هر چند بر سعید گران آمد، ولی افسانهسرایان خویش را دور کرد و پس از این کار به آنان هم دیگر اجازه ورود نداد. آنان در مجالس خود نخست شروع به دشنامدادن به سعید کردند و سپس از آن فراتر رفتند و عثمان را نیز دشنام دادند. و گروه بسیاری از مردم هم بر ایشان جمع شدند و کارشان بالا گرفت .
سعید در این مورد به عثمان نامه نوشت . عثمان در پاسخ نوشت آنان را به شام تبعید کند تا مردم کوفه را به تباهی نکشانند و برای معاویه که حاکم شام بود نوشت : تنی چند از مردم کوفه را که آهنگ فتنهانگیزی داشتند پیش تو تبعید کردم ، آنان را از این کار نهی کن و اگر احساس کردی که روبراه شدهاند نسبت به آنان نیکی کن و ایشان را به سرزمینهای خودشان برگردان .
آنان که مالکاشتر، مالک بن کعب ارحبی ، اسود بن یزید نخعی ، علقمة بن قیس نخعی ، صعصعة بن صوحان عبدی و کسان دیگری بودند، چون پیش معاویه رسیدند روزی آنان را جمع کرد و گفت : شما قومی از عرب و صاحب دندان و زبانید (کنایه از نیرومندی است) و به یاری اسلام به شرف رسیدید و بر امّتها چیره شدید و مواریث آنان را به چنگ آوردید؛ اینک به من خبر رسیده است که قریش را نکوهش میکنید و بر والیان خرده میگیرید و حال آنکه اگر قریش نبود شما خوار و زبون بودید. همانا پیشوایان شما اکنون بر ستم شما صبوری دارند و زحمت شما را تحمّل میکنند، به خدا سوگند؛ یا از این رفتار بازایستید و تمام کنید، یا آن که خداوند شما را گرفتار کسانی خواهد کرد که شما را بر زمین فرو خواهند برد و صبوری شما را هم نخواهند ستود و در نتیجه در زندگی و مرگ شریک بلیهای خواهید بود که برای رعیت فراهم ساختهاید.
صعصعة بن صوحان گفت : امّا قریش در دوره جاهلیت نه از لحاظ شمار
بیشترین عرب بودند و نه از لحاظ نیرو، و همانا قبایل دیگر عرب از لحاظ شمار و نیرو بر قریش برتری داشته است .
معاویه گفت : گویا تو سخنگوی این گروهی و برای تو عقلی نمیبینم و اینک شما را شناختم و دانستم چیزی که شما را شیفته است کمی عقل و خرد است ؛ آیا کار اسلام بر شما بزرگ است که تو جاهلیت را به من تذکر میدهی ؟ خداوند کسانی را که شما را بزرگ کردهاند زبون فرماید، بفهمید که چه میگویم و گمان نمیکنم که بفهمید؛ قریش در دوره جاهلی و دوره اسلام عزّت و شوکتی نداشته است مگر به یاری خداوند یکتا. راست است که از لحاظ شمار و نیرو مهمترین اعراب نبودهاند، ولی از لحاظ نسب از همگان برتر و نژادهتر بودهاند و از لحاظ جوانمردی از همه کاملتر بودهاند.
در آن روزگار ـ که مردم یکدیگر را میخوردند ـ آنان محفوظ نماندند مگر به عنایت خداوند، و خدا بود که برای ایشان حریمی امن فراهم فرمود در حالیکه مردم از گرد آنان ربوده میشدند. آیا عرب و عجم و سرخ و سیاهی میشناسید که روزگار آنان را در شهر و حرم خود گرفتار مصیبت نکرده باشد؟ جز قریش که هر کس با آنان مکری اندیشید خداوند خود چهره او را خوار فرمود، تا آنگاه که خداوند اراده فرمود کسانی را با پیروی از آیین خود از زبونی این جهانی و نافرجامی آن جهانی برهاند و گرامی بدارد و برای این کار، بهترین خلق خود را برگزید و برای آن بنده خویش یارانی برگزید که برتر از همه آنان ، قریش بودند و این ملک را بر ایشان پایه نهاد و این خلافت را در آنان مقرّر فرمود و کار به صلاح نمیانجامید مگر به وجود ایشان .
خداوند قریش را در دوره جاهلی که کافر بودند رعایت فرموده است ، اکنون چنین میبینی با آنکه بر دین خدایند خداوندشان رعایت نخواهد کرد؟ اف بر تو باد و یارانت باد.
امّا تو ای صعصعه؛ بدان که دهکدهات بدترین دهکدههاست ؛ گیاه آن بدبوترین گیاهان و درّه آن ژرفترین درّههاست و همسایگانش فرومایهترین
همسایگانند و از همه جا معروفتر به شرّ و بدی است . هیچ شریف یا فرومایهای در آن ساکن نشده است مگر آنکه دشنامش دادهاند، شما ستیزهگرترین مردم و بردگان ایرانیانید. و تو خود بدترین قوم خویشی ، اینک که اسلام تو را نمایان کرد و در زمره مردم درآورد آمدهای در دین خدا کژی بار بیاوری و به گمراهی بگروی ، همانا که این کار هرگز به قریش زیانی نمیرساند و آنان را پست نمیکند و از انجام آنچه بر عهده ایشان است بازشان نمیدارد.
همانا که شیطان از شما غافل نمانده است و شما را به بدی شناخته است و بر مردم افکنده است ، ولی شما را بر زمین خواهند افکند و نابود خواهد ساخت و شما با شرّ و بدی به چیزی نمیرسید جز اینکه کاری بدتر و زشتتر برایتان پیش خواهد آمد. به شما اجازه دادم هر جا که میخواهید بروید، خداوند هرگز به وسیله شما به کسی سود و زیان نمیرساند که شما نه مرد سودید و نه زیان . و اگر خواهان رستگاری هستید هماهنگ جماعت باشید و نعمت ، شما را مست نکند که سرمستی خیری در پی خود ندارد؛ هر کجا میخواهید بروید و به زودی درباره شما به امیرالمؤمنین! نامه خواهم نوشت .
معاویه برای عثمان چنین نوشت : همانا گروهی پیش من آمدند که نه خردی دارند و نه دین ، از عدالت و دادگری به ستوه آمده و دلتنگ شدهاند! خدا را منظور ندارند و با دلیل و برهان سخن نمیگویند. همانا تنها قصدشان فتنهانگیزی است و خداوند آنان را گرفتار و رسوا خواهد کرد و از آن گروهی نیستند که از ستیز ایشان بیمی داشته باشیم و اکثریتی میان کسانی که اهل غوغا و فتنهاند ندارند.
سپس معاویه آنان را از شام بیرون کرد.[189]
ابوالحسن مداینی میگوید: در شام میان آنان و معاویه چند مجلس صورت گرفت و مذاکرات و گفتگوهایی طولانی کردند و معاویه ضمن سخنان خود به آنان گفت : قریش این موضوع را میداند که ابوسفیان گرامیترین ایشان و پسر گرامیترین است ، بجز حرمتی که خداوند برای پیامبر خویش قرار داده و او را برگزیده و گرامی داشته است ؛ و به گمان من اگر مردم همه از نسل ابوسفیان بودند، همگان دوراندیش و بردبار بودند!
صعصعة بن صوحان به معاویه گفت : دروغ میگویی ، مردم از نسل و زاده کسی هستند که بسیار بهتر از ابوسفیان بوده است ، کسی که خدایش به دست خویش آفریده و در او از روح خویش دمیده است و به فرشتگان فرمان داده است بر او سجده برند و میان ایشان نیک و بد و زیرک و احمق وجود دارد.
گوید: دیگر از گفتگوهای میان ایشان این بود که معاویه به ایشان گفت : ای قوم ؛ یا خاموش باشید و سکوت کنید یا پاسخ نیکو دهید، و بیندیشید و بنگرید چه چیزی برای شما و مسلمانان سودبخش است ؛ آن را مطالبه کنید و از من اطاعت برید.
صعصعه به او گفت : تو شایسته این کار نیستی ، و کرامتی نیست که در معصیت خدا از تو اطاعت شود.
معاویه گفت: نخستین سخن که با شما آغاز کردم این بود که به شما ترس از خدا و اطاعت از رسول خدا 6 را گوشزد کردم و اینکه همگی به ریسمان خداوند چنگ یازید و پراکنده مشوید.
آنان گفتند: چنین نیست که تو فرمان به پراکندگی و مخالفت با آنچه پیامبر6 آورده است دادی .
معاویه گفت : بر فرض که چنان کرده باشم ، هماکنون توبه میکنم و به شما در مورد بیم از خداوند و اطاعت از او فرمان میدهم و اینک هماهنگ با جماعت باشید و پیشوایان خود را اطاعت کنید و حرمت دارید.
صعصعه گفت : اگر توبه کردهای ما اینکه از تو میخواهیم از کار خود کناره
بگیری که میان مسلمانان کسانی هستند که از تو برای آن شایستهترند و کسانی است که پدرش از پدر تو در اسلام کوشاتر بوده و خودش هم در اسلام از تو پایدارتر و مؤثّرتر بوده است .
معاویه گفت : مرا هم در اسلام کوششی بوده است ، هرچند دیگران از من کوشا بودهاند؛ امّا در این روگاز هیچ کس به کاری که من دارم از من تواناتر نیست و عمر بن خطّاب این کار را برای من به مصلحت دانسته است و اگر دیگری از من تواناتر بود، عمر نسبت به من و غیر من نرمی و گذشتی نداشت . وانگهی بدعت و کار ناصوابی نیاوردهام که موجب شود از کار خویش کناره گیرم و اگر امیرالمؤمنین! این موضوع را به صلاح تشخیص دهد برای من به دست خویش بنویسد و من هماندم از کار او کناره خواهم گرفت . آهسته روید که در آنچه شما میگویید و بر آن عقیدهاید و نظایر آن خواستههای شیطانی نهفته است .
به جان خودم سوگند؛ اگر کارها بر طبق رأی و خواسته شما انجام شود کارهای مسلمانان یک روز و یک شب به استقامت نخواهد بود. اکنون به نیکی بازگردید و سخن پسندیده بگویید که خداوند دارای حملات و قهر سخت است و من نسبت به شما بیم دارم که سرانجام از شیطان پیروی و از فرمان خداوند رحمان سرپیچی کنید و این موضوع شما را در این جهان و آن جهان به زبونی افکند.
آنان برجستند و سر و ریش معاویه را گرفتند، معاویه گفت : رها کنید و دست نگهدارید؛ که اینجا کوفه نیست ، به خدا سوگند؛ اگر مردم شام ببینند با من که پیشوای ایشانم چنین رفتار میکنید نخواهم توانست آنان را از کشتن شما بازدارم ، به جان خودم سوگند؛ که کارهای شما همه شبیه یکدیگر است .
معاویه از پیش آنان برخواست و در مورد ایشان نامهای به عثمان نوشت .
]طبری متن نامه معاویه به عثمان را آورده که به شرح زیر است :
بسم الله الرحمن الرحیم
به بنده خدا عثمان امیرالمؤمنین! از معاویه بن ابی سفیان؛ امّا بعد ای امیر مؤمنان! جماعتی را پیش من فرستادهای که به زبان شیطانها و آنچه آنان بر ایشان القاء میکنند سخن میگویند. آنان ـ به پندار خویش ـ با مردم از قرآن سخن میگویند و ایشان را به شبهه میافکنند و بدیهی است که همه مردم نمیدانند ایشان چه میخواهند. منظور اصلی ایشان پراکنده ساختن مردم و فتنهانگیزی است . اسلام بر آنان سنگینی میکند و از آن تنگدل شدهاند. افسون شیطان بر دلهایشان اثر کرده و بسیاری از مردم کوفه را که میان آنان بودهاند فریفتهاند و من در امان نیستم که اگر میان مردم شام ساکن شوند با جادوی زبان و کارهای ناروای خود ایشان را نفریبند؛ آنان را به شهر خودشان برگردان و محلّ سکونت آنان در همان شهر خودشان که نفاق در آن آشکار شده است باشد. والسلام[[190]
عثمان در پاسخ معاویه نوشت که آنان را به کوفه و پیش سعید بن عاص بفرستد و او چنان کرد. و ایشان در نکوهش سعید و عثمان و خردهگرفتن بر آن دو زبان گشودند، و عثمان برای سعید نوشت که آنان را به حمص تبعید کند و پیش عبدالرحمان بن خالد بن ولید بفرستد و او آنان را به حمص تبعید کرد.
واقدی روایت میکند که چون آن گروه ـ که عثمان آنان را از کوفه به حمص تبعید کرده بود ـ و ایشان اشتر، ثابت بن قیس همدانی ، کمیل بن زیاد نخعی ، زید بن صوحان ، برادرش صعصعه ، جندب بن زهیر غامدی ، جندب بن کعب ازدی ، عروة بن جعد، عمرو بن حمق خزاعی و ابن کواء بودند ـ به حمص رسیدند، عبدالرحمان بن خالد بن ولید (امیر حمص) پس از آن که آنان را منزل و مسکن داد و چند روز پذیرایی کرد فراخواند و به آنان گفت : ای فرزندان شیطان ؛ خوشامد و آفرین بر شما مباد که شیطان ناامید و درمانده برگشت ، ولی شما هنوز هم بر بساط گمراهی و بدبختی گام برمیدارید. خدا
عبدالرحمان را جزا دهد، اگر شما را چنان نیازارد که ادب شوید. ای گروهی که من نمیدانم عربید یا عجم ؛ اگر تصوّر میکنید برای من هم میتوانید همان سخنان را بگویید که برای معاویه گفتهاید سخت در اشتباهید که من پسر خالد بن ولیدم . من پسر کسی هستم که حوادث او را کارآزموده کرد، من پسر کسی هستم که چشم ارتداد را بیرون کشید. ای پسر صوحان ؛ به خدا سوگند اگر بشنوم یکی از همراهان من بینی تو را درهم کوفته است و تو سربلند کردهای ، تو را به جایی بسیار دورافتاده پرتاب خواهم کرد.
گوید: آنان یک ماه پیش عبدالرحمان بن خالد ماندند و او هر گاه سوار میشد ایشان را پیاده در رکاب خود میبرد و به صعصعه میگفت : ای پسر مردک زشت و کوتهقامت ؛ آری ؛ هر کس نیکی او را به صلاح نیاورد، بدی اصلاحش میکند. تو را چه میشود؟ چرا اکنون سخنانی را که به سعید و معاویه گفتی نمیگویی؟
و آنان میگفتند: به زودی به پیشگاه خدا توبه میکنیم و برمیگردیم ؛ از گناه ما درگذر خدایت از تو درگذرد. و در آن مدّت همواره رفتار عبدالرحمان و ایشان همینگونه بود تا سرانجام عبدالرحمان بن خالد گفت : خداوند توبه شما را پذیرفت ؛ و برای عثمان نامهای نوشت و تقاضا کرد از ایشان راضی شود و آنان را به کوفه برگرداند.
ابوجعفر محمّد بن جریر طبری ـ که خدایش رحمت کند ـ میگوید: پس از آن در سال یازدهم خلافت عثمان ، سعید بن عاص پیش او آمد و چون سعید به مدینه رسید، گروهی از صحابه جمع شدند و در مورد سعید و کارهای او و قوم و خویشبازی عثمان و این که اموال مسلمانان را در اختیار ایشان میگذارد گفتگو کردند و بر اعمال عثمان خرده گرفتند و عامر بن عبدالقیس را ـ که نام اصلی پدرش عبدالله است و از خاندان بنی عنبر و قبیله تمیم و بسیار پارسا بود ـ پیش عثمان فرستادند. او پیش عثمان رفت و گفت : گروهی از صحابه جمع شدند و در کارهای تو نگریستند و چنان دیدند که مرتکب
کارهای ناروای بزرگی شدهای ، اینک از خدا بترس و توبه کن .
عثمان گفت : این را ببینید؛ مردم میپندارند که قاری قرآن است و آمده است با من در مورد چیزی که نمیداند سخن بگوید. به خدا سوگند؛ که نمیدانی خداوند کجاست !
عامر گفت : نه ؛ به خدا سوگند میدانم که خداوند در کمین است .
عثمان عامر را از پیش خود بیرون کرد و عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، معاویه ، سعید بن عاص ، عمرو بن عاص و عبیدالله بن عامر را ـ که امرای ولایات بودند و آنان را قبلا به مدینه احضار کرده بود ـ فراخواند و با آنان مشورت کرد و گفت : هر امیری را وزیران و خیرخواهانی است و شما وزیران و خیرخواهان منید و مورد اعتمادید و میبینید که مردم چه کردهاند و از من خواستهاند کارگزاران خویش را از کار برکنار کنم و از همه چیزها که خوش نمیدارند به چیزهایی که خوش میدارند بازگردم ، اینک کوشش کنید و رأی خود را بگویید.
عبدالله بن عامر گفت : ای امیرالمؤمنین ! من برای تو چنین مصلحت میبینم که آنان را از خویشتن به جهاد واداری تا برای تو خوار و زبون گردند و همه به حفظ خویش پردازند و اندیشهای جز زخم پشت مرکوب خود و شپش جامه و پوست خویش نداشته باشند.
سعید بن عاص گفت: درد را از خود دور و جدا کن و آنچه را که از آن بیم داری از خود ببر و قطع کن . هر قومی را رهبرانی است که چون آنان نابود شوند قوم پراکنده میشوند و دیگر کارشان فراهم نمیشود.
عثمان گفت : آری ؛ رأی درست همین است اگر عواقب آن نبود.
معاویه گفت : من پیشنهاد میکنم به امیران سپاه فرمان دهی تا هر یک از ایشان ناحیه خویش را برای تو سامان دهد و من خود متعهّدم که مردم شام را از تو کفایت کنم و سامان دهم .
عبدالله بن سعد گفت : مردم اهل طمع و دنیایند، از این اموال به آنان ببخش
تا دلهایشان با تو نرم شود.
عمرو بن عاص گفت : ای امیرالمؤمنین! تو بنیامیه را بر گرده مردم سوار کردهای[191] ، تو سخنانی میگویی ، آنان هم سخنانی میگویند؛ تو کژ شدهای ،
آنان هم کژ شدهاند. اینک یا معتدل شو، یا از کار کنارهگیری کن و اگر این کار را نمیپذیری تصمیمی بگیر و کاری بکن .
عثمان به او گفت : تو را چه میشود که بر پوستینت شپش افتاده است![192] این
سخن را جدّی میگویی ؟
عمرو عاص ساکت شد تا آن جمع پراکنده شدند، سپس به عثمان گفت : ای امیرالمؤمنین ! به خدا سوگند؛ تو در نظر من گرامیتر از این هستی ، ولی من میدانستم بر در خانه کسانی هستند که سخن هر یک از ما را به مردم میرسانند. من خواستم این سخن مرا هم برای آنان نقل کنند و به من اعتماد نمایند تا بتوانم خیری به تو برسانم یا شرّی را از تو دور کنم .
عثمان کارگزاران خود را به محلّ سکونت خودشان گسیل داشت و به آنان دستور داد مردم را آماده کنند و به مأموریتهای جنگی گسیل دارند. عثمان همچنین تصمیم گرفت پرداخت مقرّری مردم را لغو کند تا مطیع او شوند. سعید بن عاص را هم به کوفه فرستاد، ولی مردم کوفه که حکومت او را خوش نمیداشتند و روش او را نکوهش میکردند در جرعة[193] با او رویاروی شدند و
به او گفتند: پیش سالار خودت برگرد که ما را به تو احتیاج نیست . او خواست به راه خود ادامه دهد و برنگردد؛ مردمی بسیار بر او هجوم آوردند و یکی از آن میان به سعید گفت : یعنی چه ؛ مگر میتوانی سیل را از حرکت و خروش
بازداری ؟ به خدا سوگند؛ غوغای مردم را چیزی جز شمشیر مشرفی[194] آرام
نمیکند و شاید پس از امروز بکار آید و بدیهی است در آن روز آرزوی امروز را خواهند کرد که برای ایشان بازنخواهد گشت ؛ تو هماکنون به مدینه برگرد که کوفه برای تو خانه امن و عیش نیست .
سعید پیش عثمان برگشت و به او اطّلاع داد که کوفیان چه کردهاند.
عثمان ابوموسی اشعری را به امیری کوفه گماشت و برای ایشان چنین نوشت : امّا بعد؛ اینک ابوموسی اشعری را به امیری شما گسیل داشتم و شما را از سعید معاف کردم ؛ به خدا سوگند آبروی خویش را به شما تفویض میدارم و شکیبایی خود را به شما عرضه میدارم و تمام توان خود را برای اصلاح شما انجام میدهم ؛ هر چه را که معصیت خدا نباشد و ناخوش داشته باشید از آن معاف خواهید شد، تا آنکه همانگونه که میخواهید باشد و برای شما در پیشگاه خداوند بهانهای باقی نماند. به خدا سوگند؛ همانگونه که به ما دستور داده شده است صبر خواهیم کرد و به زودی خداوند صابران را پاداش خواهد داد.
ابوجعفر طبری میگوید: و چون سال سی و پنجم هجرت فرارسید، دشمنان عثمان و بنیامیه از شهرهای مختلف با یکدیگر مکاتبه کردند و یکدیگر را به خلع عثمان از خلافت و برکنار کردن عاملان و کارگزارانش از شهرها تشویق کردند. این خبر به عثمان رسید و برای مردم شهرستانها چنین نوشت :
امّا بعد؛ به من گزارش شده است که عاملان من به برخی از شما ناسزا و دشنام میدهند و آنان را میزنند، بر سر هر کس که چنین آمده است در موسم حجّ به مکه آید حقّ خود را به طور کامل از من یا از عاملان من بگیرد و من از آنان هم خواستهام که پیش من آیند، یا آنکه حق خود را ببخشید که خداوند
صدقهدهندگان را پاداش میدهد.
عثمان سپس به عاملان خویش نامه نوشت و آنان را فراخواند و چون پیش او آمدند آنان را جمع کرد و گفت : این شکایت مردم از شما چیست ؟ بیم دارم که راست باشد و در آن صورت این کار فقط به حساب من گذاشته میشود.
آنان گفتند: به خدا سوگند؛ هر کس به تو گزارش داده راست نگفته و نیکو رفتار نکرده است و ما برای این موضوع اصل و اساسی نمیشناسیم .
عثمان گفت : اینک رأی خود را به من بگویید.
سعید بن عاص گفت : اینها خبرهای ساختگی است که در مجالس محرمانه ساخته و پرداخته و به مردم القاء میشود و درباره آن سخن میگویند و علاج این کار شمشیر است .
عبدالله بن سعد گفت : هنگامی که حق مردم را میدهی آنچه را که بر عهده ایشان است از ایشان بگیر.
معاویه گفت : چاره رأی درست در نیکرفتاری است .
عمرو عاص گفت : نظر من این است که تو همچون دو دوست خود (ابوبکر و عمر) رفتار کنی ؛ آنجا که نرمی لازم است نرمی کنی و آنجا که شدّت لازم است شدّت کن .
عثمان گفت : آنچه گفتید شنیدم ؛ چیزی که دربارهاش بر این امّت بیم میرود ناچار صورت خواهد گرفت و همانا آن دری که باید بسته باشد هرآینه گشوده خواهد شد؛ اینک با مدارا و نرمی جز در مورد حدود خدای تعالی آنان را از این کار بازدارید، خدا میداند که من برای مردم خیراندیشم و آسیای فتنه در گردش است ، خوشا به حال عثمان اگر بمیرد و آن را بیشتر به حرکت نیاورد. مردم را تسکین دهید و حقوق ایشان را به آنان بپردازید و نسبت به حقوق خداوند هیچگونه سستی مکنید.
عثمان از مکه خارج شد و چون به مدینه رسید، حضرت علی 7 و طلحه و زبیر را فراخواند و آنان پیش او آمدند و معاویه هم آنجا بود.
عثمان سکوت کرد و سخنی نگفت ، معاویه سخن گفت و پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به ایشان گفت : شما اصحاب رسول خدا 6 و برگزیدگان خلق خدا و والیان امر این امّتید، هیچکس جز شما در آن طمع ندارد، شما عثمان را که دوست شماست بدون زور و طمع برای خلافت برگزیدید و او پیر شده و عمرش سپری گردیده است و اگر انتظار فرتوت شدن و مرگش را دارید نزدیک است گرچه امیدوارم در پیشگاه خداوند گرامیتر از آن باشد که او را به فرتوتی برساند. سخنانی شایع شده است که بیم دارم از ناحیه شما باشد، و اگر گلههایی از او دارید بر عهده میگیرم که برطرف کنم ؛ ولی به هر حال مردم را در کار خود به طمع میندازید که به خدا سوگند اگر آنان را به طمع اندازید هرگز از آن جز ادبار نخواهید دید.
علی 7 فرمود: ای بیمادر؛ تو را با این کار چکار است .
معاویه گفت : سخن از مادرم به میان نیاور که بدترین شما نبود و مسلمان شد و با پیامبر بیعت کرد و پاسخ گفتار مرا بده .
در این هنگام عثمان گفت : برادرزادهام (معاویه) راست میگوید، اینک من از خودم و کار خویش با شما سخن میگویم ؛ دو یار من که پیش از من بودند نسبت به خود و یاران نزدیک خود سختگیری میکردند و حال آنکه پیامبر 6 به نزدیکان خویش عطا میفرمود، من هم خویشاوندان مستمند و کمدرآمد دارم ، و تا حدودی در مورد اموالی که در دست من است گشادهدستی کرده و بخشیدهام ، و اگر این موضوع را خطا میدانید آن را برگردانید که دستور من تابع دستور شماست .
گفتند: درست و نیک رفتار کردهای ولی به عبدالله بن خالد بن اسید پنجاه هزار درهم و به مروان پانزده هزار درهم عطا کردهای ، این دو مبلغ را از ایشان پس بگیر. و عثمان چنان کرد و همگی خشنود شدند و رفتند.
ابوجعفر طبری میگوید: معاویه به عثمان گفت : پیش از آنکه بر تو هجوم آورند و تو یارای مقابله با آنان نداشته باشی همراه من به شام بیا که مردم شام
همگی بر طاعت و فرمانبردارند.
عثمان گفت : همسایگی رسول خدا 6 را با چیزی عوض نمیکنم و نمیفروشم هر چند رگ گردنم قطع شود!
معاویه گفت : اجازه بده سپاهی از شام پیش تو فرستم که اگر حادثهای برای مدینه و تو پیش آمد، در خدمت تو حاضر باشند.
گفت : نمیخواهم ساکنان کنار مرقد رسول خدا 6 را به زحمت اندازم !
معاویه گفت : در این صورت به خدا سوگند تو را غافلگیر میکنند.
او گفت : خدای مرا بسنده و بهترین کارگزار است .
ابوجعفر طبری میگوید: معاویه از پیش عثمان بیرون آمد و در حالی که جامه سفر بر تن داشت از کنار تنی چند از مهاجران که علی 7 و طلحه و زبیر هم میان ایشان بودند گذشت و آنجا ایستاد و گفت : شما میدانید که مردم بر سر حکومت با یکدیگر ستیز میکردند تا آنکه خداوند پیامبر خویش را مبعوث فرمود، زان پس در سبقت و قدمت در اسلام و جهاد در راه خدا نسبت به یکدیگر برتری نشان میدادند. اگر این ترتیب را رعایت کنند همچنان کار در دست ایشان باقی خواهد ماند و مردم پیرو آنان خواهند بود ولی اگر با ستیزهجویی در طلب دنیا برآیند، کار از دست ایشان بیرون خواهد شد و خداوند آن را به دیگران برمیگرداند و خداوند بر هر گونه تغییر و تبدیلی تواناست ؛ اینک این پیرمرد سالخورده خودمان را میان شما میگذارم ، نسبت به او خیراندیش باشید و یاریش دهید و با او مدارا کنید که در آن صورت شما از او کامیابتر از خودش خواهید بود و سپس از آنان تودیع کرد و رفت .
علی 7 فرمود: در این شخص خیری میپنداشتم .
و زبیر گفت: به خدا سوگند؛ در نظر تو و ما معاویه تا امروز هرگز به این اهمیت و بزرگی نبوده است .
میگویم (ابن ابی الحدید): از آن روز معاویه چنگال خویش را بر خلافت افکند؛ زیرا موضوع کشتهشدن عثمان بر ذهن او غلبه پیدا کرد و دید که شام در
اختیار اوست و مردم آن سرزمین از او اطاعت میکنند و اگر عثمان کشته شود این موضوع بهترین بهانه و دلیل او خواهد شد که علیه دشمنان خویش از آن بهرهبرداری کند و آن را وسیلهای برای رسیدن به هدف خود قرار دهد. وانگهی میدانست که میان امیران عثمان ، هیچکس به قدرت او نیست و او برای بسیج لشکر و دلجویی از اعراب از همه تواناتر است و از همان روز به خلافت طمع بست و کار خود را بر آن پایه نهاد، مگر ندیدی قبلا هم به صعصعه گفته بود هیچکس بر امارت قویتر از من نیست و عمر مرا به امارت منصوب کرد و از راه و روش من راضی بود، و مگر نمیبینی که به مهاجران نخستین چگونه سخن میگوید که اگر بخواهید با ستیزه حکومت را بدست آورید و بر این پیرمرد شورش کنید خداوند آن را از شما به دیگران منتقل میفرماید و خداوند بر این تبدیل و دگرگونی تواناست و منظورش خودش بوده است و به کنایه میگفته است خلافت به من خواهد رسید، و به همین سبب هم بود که چون عثمان از او یاری خواست از آن کار خودداری کرد و حتّی یک نفر هم برای یاری او نفرستاد.
محمّد بن عمر واقدی ـ که خدایش رحمت کند ـ میگوید: چون مردم بر عثمان اعتراض کردند و سخن درباره او بسیار شد، مردمی که شمارشان دو هزار تن بود از مصر بیرون آمدند که عبدالرحمن بن عدیس بلوی ، کنانة بن بشر لیثی ، سودان بن حمران سکونی و قتیرة بن وهب سکسکی در زمره ایشان بودند و همگی زیر فرمان ابوحرب غافقی قرار داشتند. دو هزار تن هم از مردم کوفه بیرون آمدند که زید بن صوحان عبدی ، مالک اشتر نخعی ، زیاد بن نضر حارثی و عبدالله بن اصمّ غامدی در زمره ایشان بودند، گروهی هم از مردم بصره بیرون آمدند که حکیم بن جبلة عبدی و گروهی از سالارهای قبایل همراهشان بودند و سالار همگان حرقوص بن زهیر سعدی بود.
این موضوع در شوّال سال سی و پنجم هجرت بود و آنان اظهار داشتند که میخواهند حجّ بگزارند؛ و چون به فاصله سه روز مانده به مدینه رسیدند،
نخست مردم بصره که میل آنان به طلحه بود پیش افتادند و در ذوخشب[195] فرود
آمدند.
سپس مردم کوفه که میل آنان به زبیر بود در اعوص[196] فرود آمدند و سپس
مردم مصر که میل آنان به علی 7 بود در ذومروة فرود آمدند؛ برخی از آنان به مدینه رفتند تا آگاه شوند که در دل مردم نسبت به عثمان چه میگذرد. آنان گروهی از مهاجران و انصار را و همسران پیامبر 6 را ملاقات کردند و گفتند: ما قصد حجّ داریم و میخواهیم تقاضا کنیم عاملان ما استعفا دهند، سپس گروهی از مصریان در احجار الزیت[197] با علی 7 که شمشیر بر دوش
داشت ملاقات کردند و بر او سلام دادند و کار خویش را بر آن حضرت عرضه داشتند که بر سر ایشان فریاد کشید و آنان را طرد کرد و فرمود: همه نیکوکاران میدانند که سپاه مقیم در مروه و ذوخشب و اعوص بر زبان محمّد 6 نفرین شدهاند، و آنان از پیش علی 7 رفتند.
بصریان نزد طلحه رفتند که او هم به آنان همانگونه پاسخ داد و کوفیان نزد زبیر رفتند و او هم همانگونه پاسخ داد، آنان پراکنده شدند و از مدینه بیرون رفتند و به یاران خود پیوستند.
همینکه مردم مدینه آسودهخاطر شدند که آنان بازگشتهاند ناگهان بانگ تکبیر در نواحی مدینه شنیدند و آنان وارد شهر شدند و خانه عثمان را محاصره کردند و منادی ایشان بانگ برداشت که : ای مردم مدینه ؛ هر کس از جنگ کردن خودداری کند در امان است ؛ و عثمان را در خانهاش محاصره کردند ولی مردم را از ملاقات و گفتگوی با او منع نکردند، گروهی از سران مهاجران پیش آنان آمدند و پرسیدند: منظورتان چیست ؟
گفتند: ما نیازی به خلافت این مرد نداریم ، او باید از کار کنار برود تا ما کس دیگری را به خلافت بگماریم و هیچ چیز دیگری بر این گفتار خود نیفزودند.
عثمان برای مردم شهرستانها نامه نوشت و از ایشان یاری خواست و فرمان داد با شتاب برای دفاع از او حرکت کنند؛ و برای آنان نوشت که مردم در چه خیالی هستند.
مردم شهرستانها در حالی که بر هر مرکب هموار و چموش که دست یافته بودند سوار شدند بیرون آمدند. معاویه حبیب بن مسلمه فهری را گسیل داشت و عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، معاویة بن حدیج را روانه کرد، از کوفه هم قعقاع بن عمرو حرکت کرد که او را ابوموسی اشعری روانه کرد.
در کوفه تنی چند شروع به اقدام و تحریض مردم بر یاری عثمان و کمک کردن به مردم مدینه کردند که از جمله ایشان عقبة بن عمر، عبدالله بن ابی اوفی و حنظله کاتب بودند که هر سه از اصحاب پیامبرند و از تابعین ، مسروق ، اسود، شریح و کسان دیگری بودند.
در بصره عمران بن حصین و انس بن مالک و کسان دیگری غیر از آن دو از صحابه پیامبر 6، و از تابعین کعب بن سور و هرم بن حیان و دیگران در این مورد اقدام کردند و در مصر و شام هم گروهی از صحابه و تابعین اقدام کردند.
روز جمعه عثمان از خانه بیرون آمد و با مردم نماز گزارد و سپس بر منبر ایستاد و گفت : ای شورشیان ؛ خدا را، خدا را؛ به خدا سوگند که مردم مدینه میدانند شما به زبان محمّد 6 لعنتشدگانید، اینک خطا و گناه خود را با کار صواب و پسندیده محو کنید.
محمّد بن مسلمه انصاری برخاست و گفت : آری ؛ من این را میدانم که پیامبر چنین فرمود، حکیم بن جبلة او را بر جای نشاند. پس از او زید بن ثابت برخاست ، او را هم قتیرة بن وهب بر جای نشاند. در این میان آن گروه برپا خواستند و شروع به ریگ زدن به مردم کردند و آنها را از مسجد بیرون راندند و به عثمان هم چندان ریگ زدند که از منبر بیهوش فروافتاد و او را به
خانهاش بردند. تنی چند از مردم مدینه آماده شدند به نفع عثمان وارد جنگ شوند که از جمله ایشان سعد بن ابی وقّاص و حسن بن علی 8 و زید بن ثابت و ابوهریره بودند. عثمان به آنان پیام فرستاد و گفت : سوگندتان میدهم که از این کار منصرف شوید و بازگشتند.
علی 7، طلحه و زبیر آمدند و به عنوان عیادت از عثمان به خانهاش رفتند و از او گله کردند و گفتند: به سبب او چه بر سر ایشان آمده است . تنی چند از بنیامیه از جمله مروان بن حکم پیش عثمان بودند و به علی 7 گفتند: آنچه میخواستی انجام دهی انجام دادی و ما را به هلاک انداختی ، به خدا سوگند؛ بر فرض به این حکومت که اراده آن را کردهای برسی دنیا را بر تو تلخ خواهیم کرد.
علی 7 خشمگین برخاست و آن دو هم که با او بودند و جماعتی که همراهشان آمده بودند به خانههای خود بازگشتند.
واقدی روایت میکند که پس از شورش آنان در مسجد بر ضدّ عثمان ، او همچنان یک ماه کامل با مردم نماز میگزارد و پس از آن او را از نمازگزاردن با مردم منع کردند و غافقی که فرمانده شورشیان بود با مردم نماز میگزارد.
مدائنی روایت میکند که عثمان در حالی که از هر سو در محاصره بود همچنان در مسجد با مردم نماز میگزارد و مصریان و بصریان و کوفیان هم در مسجد حضور داشتند و پشت سرش نماز میگزاردند و آنان در چشم عثمان خوارتر و بیمقدارتر از خاک بودند.
ابوجعفر طبری در تاریخ خود میگوید: ولی اندک اندک مردم مدینه از گرد عثمان پراکنده و ساکن خانههای خود شدند و هیچکس از خانه خود بیرون نمیآمد مگر با شمشیر که در صورت لزوم از خود دفاع کند و مدّت محاصره عثمان چهل روز طول کشید.
کلبی ، واقدی و مدائنی روایت کردهاند که محمّد بن ابی بکر و محمّد بن ابی حذیفه در مصر مردم را بر عثمان میشوراندند. محمّد بن ابی بکر همراه
کسانی شد که از مصر پیش عثمان آمدند و محمّد بن ابی حذیفه در مصر ماند و پس از اینکه عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، حاکم عثمان بر مصر، از پی مصریان به سوی مدینه حرکت کرد، و عثمان به او چنین فرمان داده بود، محمّد بن ابی حذیفه بر مصر پیروز و حاکم آن شد.
عبدالله بن سعد همین که به ایلة رسید خبردار شد که مصریان عثمان را محاصره کردهاند و دانست که عثمان کشته خواهد شد و از پیروزی محمّد بن ابی حذیفه بر مصر نیز آگاه شد و به سوی مصر بازگشت ؛ ولی از ورودش جلوگیری شد و به فلسطین رفت و تا هنگامی که عثمان کشته شد همانجا بود.
کلبی روایت میکند که عبدالله بن سعد بن ابی سرح فرستادهای از مصر پیش عثمان گسیل داشت و به او خبر داد که گروهی از مصریان حرکت کردهاند و اگرچه به ظاهر میگویند قصد حجّ و عمره دارند ولی مقصود اصلی ایشان ، خلع عثمان از خلافت ، یا کشتن اوست .
عثمان هم برای مردم سخنرانی کرد و ایشان را از نیت مصریان آگاه ساخت و گفت : این گروه ، شتابان برای فتنهانگیزی آمدهاند و از طول عمر من ملول شده و خواهان مرگ منند. به خدا سوگند؛ اگر بمیرم هر یک از ایشان آروز خواهند کرد که ای کاش ؛ عمر من دراز شده و به جای هر روز یک سال طول میکشید، و این بدان سبب است که خونهای فراوان ریخته خواهد شد و دشمنی و تبعیض و دگرگونی احکام آشکار خواهد گردید.
ابوجعفر طبری میگوید: عمرو بن عاص هم از کسانی بود که مردم را بر عثمان میشوراند و به آن کار وامیداشت . عثمان در اواخر خلافت خود یک روز خطبه میخواند، عمرو بن عاص بر او فریاد کشید و گفت : ای عثمان ؛ از خدا بترس که مرتکب گناهانی شدهای و ما هم همراه تو مرتکب آن شدهایم ، اینک به سوی خدا بازگرد و توبه کن تا ما هم توبه کنیم .
عثمان بر او بانگ زد که : ای پسر نابغه ؛[198] تو هم اینجایی ؟! به خدا سوگند؛ از
آن هنگام که تو را از کار برکنار کردهام جبّهات شپش گرفته است .
در همین حال از گوشه دیگر بانگ برخاست که : ای عثمان ؛ به سوی خداوند توبه کن ، و از گوشه دیگری هم همین سخن گفته شد و عثمان دستهای خود را به آسمان بلند کرد و گفت : پروردگارا؛ من نخستین توبهکنندگانم ، و از منبر فرود آمد.
ابوجعفر طبری همچنین روایت میکند که عمروعاص به شدّت مردم را بر ضدّ عثمان تشویق و وادار به شورش میکرد و خودش میگفت : به خدا سوگند؛ اگر با چوپان و ساربانی برخورد کنم او را بر عثمان میشورانم تا چه رسد به رؤسا و سرشناسان . و چون آتش فتنه در مدینه شعلهورشد او به خانه و ملک خویش که در فلسطین بود رفت ؛ روزی در حالی که در قصر خود در فلسطین بود و دو پسرش عبدالله و محمّد و سلامة بن روح جذامی حضور داشتند سواری از کنار آنان گذشت که از مدینه میآمد، از او پرسیدند: عثمان در چه حال بود؟
گفت : در محاصره بود.
عمروعاص گفت : آری ؛ مرا ابوعبدالله میگویند، وقتی «میله آهنی داغ کردن ، در آتش است گورخر باد رها میکند»[199] .
سپس سواری دیگری از آنجا گذشت و چون از او پرسیدند گفت : عثمان کشته شد. عمرو عاص گفت : آری ؛ مرا ابوعبدالله میگویند، چون بر قرحه و دمل دست بمالم و فشار دهم آن را به خونریزی میاندازم .
سلامة بن روح گفت : ای گروه قریش ؛ میان شما و اعراب دری استوار بود. آن را شکستید.
عمرو گفت : آری ؛ خواستیم حق را از تسلّط باطل بیرون آوریم و مردم در کار حق همگی برابر و یکسان باشند.
ابوجعفر طبری همچنین روایت میکند که چون جماعت شورشیان در ذوخشب مستقرّ شدند، تصمیم گرفتند که اگر عثمان از آنچه آنان خوش نمیدارند دست برندارد و کنارهگیری نکند او را بکشند.
عثمان از این موضوع آگاه شد، به خانه علی 7 آمد و وارد خانه شد و گفت : ای پسر عمو؛ من خویشاوند نزدیک هستم و برای من بر تو حقّی است و این قوم چنان که میبینی آمدهاند و میخواهند مرا فروگیرند، و تو در نظر مردم قدر و منزلتی داری که سخن تو را گوش میدهند و میپذیرند؛ دوست دارم سوار شوی و پیش آنان بروی و ایشان را از من بازداری و برگردانی که اگر آنان بدینگونه بر من درآیند موجب گستاخی بر من و سستی کارم خواهد شد.
علی 7 فرمود: با چه شرطی و چه چیزی آنان را برگردانم ؟
گفت : به آن شرط که هر چه تو بگویی و به مصلحت من ببینی عمل کنم .
علی 7 گفت :
من چند بار و پیاپی با تو گفتگو کردم و هر بار پیش مردم آمدی و سخن گفتی و وعده دادی و باز از انجام آن خودداری کردی و بازگشتی و این از کارهای مروان و معاویه و ابن عامر و عبدالله بن سعد است که از ایشان اطاعت و از خواسته من سرپیچی میکنی .
عثمان گفت : اینک با آنان مخالفت و از تو اطاعت خواهم کرد.
علی 7 دستور داد گروهی همراه او سوار شوند و سی مرد از مهاجران و انصار که از جمله ایشان سعید بن زید بن عمرو بن نفیل ، ابوجهم عدوی ، جبیر بن مطعم ، حکیم بن حزام ، مروان بن حکم ، سعید بن عاص و عبدالرحمان بن عتاب بن اسید از مهاجران و ابواسید ساعدی ، زید بن ثابت ،
حسّان بن ثابت ، کعب بن مالک و کسانی دیگر از انصار بودند.
این گروه پیش مصریان آمدند و با آنان سخن گفتند و کسانی که با آنان گفتگو کردند (امیرالمؤمنین) علی 7 و محمّد بن مسلمه بودند. مصریان سخن آن دو را شنیدند و اطاعت کردند و با یاران خود به سوی مصر بار بستند.
علی 7 برگشت و پیش عثمان آمد و به او فرمود:
خود سخنی بگو، تا مردم بشنوند و آرام بگیرند و بدانند که از کارهای گذشته دست برداشتهای ؛ وانگهی ولایات بر ضدّ تو هستند و بیم دارم که گروهی از سوی دیگر آیند و باز بگویی : ای علی ؛ سوار شو و پیش آنان برو؛ و اگر انجام ندهی ، پنداری که رعایت خویشاوندی نکردهام و حقّ تو را سبک شمردهام .
عثمان بیرون آمد و خطبه خود را که در آن از تغییر رفتار خویش سخن گفت ایراد کرد و برای مردم اظهار توبه کرد و گفت : من نخستین کس هستم که پند میگیرم و برای آنچه کردهام از پیشگاه خداوند استغفار میکنم و به او توبه میبرم و کسی چون من از کار خویش به خود میآید و بازمیگردد. اینک چون از منبر فرود آمدم سران شما بیایند و رأی خویش را بگویند و بر هر کس ستمی شده است بگوید تا آن را برطرف کنم و هر حاجتی که دارد بگوید تا برآورم . به خدا سوگند؛ اگر حق ، مرا برده کند، روش بردگی پیش خواهم گرفت و زبونی بردگان را پذیرا خواهم شد، و از خدای گریزگاهی جز به سوی خدا نیست . به خدا سوگند؛ شما را راضی میکنم و مروان و بستگانش را از خود دور میکنم و از شما روی پنهان نخواهم کرد.
مردمان بر او رحمت آوردند و گریستند چندان که ریشهایشان خیس شد. عثمان هم گریست . و چون از منبر فرود آمد و به خانه رفت متوجّه شد که مروان و سعید و تنی چند از بنیامیه در خانهاش نشستهاند و برای شنیدن سخنان او حاضر نشدهاند، ولی از آن آگاه شدهاند.
همین که عثمان نشست مروان گفت : ای امیرالمؤمنین ! سخن بگویم یا
ساکت باشم ؟
نائله[200] دختر فرافصه ، همسر عثمان ، به مروان گفت : سخن مگو و خاموش
باش ؛ به خدا سوگند؛ شما عثمان را خواهید کشت و کودکانش را یتیم خواهید کرد. او سخنی گفته است که شایسته نیست از آن بازگردد.
مروان به نائله گفت : تو را با این سخنان چکار است ؟ به خدا پدرت مُرد و نمیدانست چگونه وضو بگیرد.
نائله گفت : ای مروان ؛ آهسته و آرام باش و از پدرم جز به نیکی سخن میاور و به خدا سوگند؛ اگر نه این است که پدر تو عموی عثمان است و غم و اندوهش به او بازمیگردد از کارهای او مطالبی را به تو میگفتم که در آن مرا تکذیب نمیکردند.
عثمان هم از مروان روی برگرداند و مروان سخن خود را تکرار کرد و گفت : بگو. گفت : پدر و مادرم فدایت باد، به خدا سوگند؛ هر آینه دوست میداشتم این سخنان تو در حالی گفته میشد که محفوظ میبودی ، و در آن صورت من نخستین کس بودم که به آن راضی میشدم و درباره آن یاری میکردم ، ولی تو این سخنان را هنگامی گفتی که کارد به استخوان رسیده است و آب از سر گذشته است و نمودار زبونی و درماندگی است . به خدا سوگند؛ پایداری و ماندن در گناهی که بتوانی از خدا طلب آمرزش کنی بهتر از توبهای است که مایه بیم باشد و با این سخنان خود کاری انجام ندادی جز این که مردم را بر خود گستاختر کردی .
عثمان گفت : سخن من چنان بود که بود و از دستشده بازنمیگردد و من خیراندیشی کردم .
مروان گفت : اینک مردمان همچو کوهها بر در خانهات جمع شدهاند.
عثمان پرسید: چه میخواهند و چکار دارند؟
گفت : تو خود آنان را پیش خود فراخواندی و یکی از ستمی که بر او شده سخن میگوید و دیگری مالی مطالبه میکند و آن دگر میخواهد فلان حاکم را از کار برکنار کنی و این چیزی است که خود در خلافت خویش بر خویشتن روا داشتی ، و اگر خوددار و شکیبا بودی برای تو بهتر بود.
عثمان گفت : تو برو با ایشان سخن بگوی که من آزرم دارم با آنان سخن گویم و ایشان را برگردانم .
مروان پیش مردم ـ که از سر و دوش یکدیگر بالا میرفتند ـ رفت و گفت : چکار دارید؟ گویی به غارت آمدهاید؛ چهرههایتان زشت باد؛ میخواهید پادشاهی ما را از دست ما بیرون کشید، از اینجا بروید، به خدا سوگند؛ اگر آهنگ ما کنید زندگی را بر شما تلخ میکنیم و کاری بر سر شما میآوریم که خشنودتان نکند و نتیجه کار خویش را نیکو نیابید؛ به خانههای خود بازگردید و به خدا سوگند ما آنچه را در دست داریم به زور وانمیگذاریم .
مردم ناامید برگشتند و به عثمان و مروان دشنام میدادند و برخی از ایشان به حضور علی 7 آمدند و به آن حضرت خبر دادند. علی 7 روی به عبدالرحمان بن اسود بن عبدیغوث زهری کرد و فرمود: آیا در سخنرانی عثمان حضور داشتی ؟
گفت : آری .
فرمود: آیا در سخنرانی مروان هم حضور داشتی ؟
گفت : آری .
علی 7 فرمود:
پناه بر خدا؛ ای بندگان خدا؛ اگر در خانهام بنشینم میگوید: مرا رها کرده و از یاریم دست کشیدهای ، و اگر سخن بگویم و آنچه را که او میخواهد تبلیغ کنم ، مروان میآید و با او چنان بازی میکند که بازیچهاش قرار
میدهد و از پس سالخوردگی و مصاحبت با رسول خدا 6 او را به هر سو که میخواهد میکشد.
علی 7 خشمگین برخاست و هماندم به خانه عثمان رفت و گفت :
گویا مروان از تو خشنود نمیشود مگر این که تو را از عقل و دین تو منحرف سازد و تو برای او همچون شتر کوچ هستی که او را به هر سو بخواهند میکشند. به خدا سوگند؛ مروان نه در دین خود خردمند است و نه در عقل خویش ، و چنین میبینم که تو را به ورطهای میافکند و سپس بیرونت نمیکشد و من از این پس دیگر برای اعتراض و عتاب پیش تو نخواهم آمد؛ شرف خود را تباه کردی و اختیار عقل و رأی خود را از دست دادی .
و از جای خود برخاست و رفت .
نائله دختر فرافصه پیش عثمان آمد و گفت : سخن علی 7 را شنیدی و او دیگر پیش تو بازنمیگردد و نخواهد آمد. همانا که فرمانبردار مروان شدهای و او به هر کجا که میخواهد تو را میکشد.
عثمان گفت : چه کنم ؟
گفت : از خدا بترس و از روش دو دوست خود (ابوبکر و عمر) پیروی کن ، که اگر از مروان پیروی کنی تو را به کشتن میدهد و مروان را در نظر مردم قدر و هیبت و محبّتی نیست ، و مردم تو را به سبب او رها کردهاند و حال آنکه مردم مصر به سبب گفتار علی 7 برگشتند. اینک هم پیش علی 7 فرست و از او مصلحتاندیشی کن که در نظر مردم محبوبتر است و از فرمان او سرپیچی نمیشود.
عثمان کسی پیش علی 7 فرستاد و علی 7 نیامد و فرمود: به او گفته بودم که برنخواهم گشت[201] .[202]
تکرار
عثمان و بنیامیه/ص 249/(728)
عثمان نیز بنیامیه را جلو آورد، و کار را بجایی رسانید که مروان حکم را بر حضرت علی 7 مقدّم داشت ، و پس از کشتهشدن عثمان ، سعد وقّاص و گروهی از بیعت با حضرت علی 7 امتناع نمودند. زبیر و طلحه هم به تحریک معاویه پس از بیعت با امیرالمؤمنین 7 نقض عهد نمودند و جنگ جمل را بپا نمودند.
پس از آنکه امام 7 قسمتی از عُمر و نیروی خود را صرف جنگ جمل نمود و عدّهای از دوستان حقیقی او به شهادت رسیدند، و عدّهای دشمنان تازه از اهل بصره برای او درست شدند؛ معاویه عرض اندام نمود.
معاویه کسی است که در عرض بیست سال حکومت و سلطنت مطلقه خود امروز را تهیه دیده بود، و خودش به محمّد بن ابیبکر گفت : پدر تو شالوده سلطنت مرا ریخت و اساس مرا محکم نموده و پایهگذاری کرد.
آری ؛ همان معاویه که به گفته ابی ابی الحدید، «اگر در زمان پیامبر 6 به خواب میدید که با علی 7 بر سر خلافت پیامبر 6 نزاع میکند، این خواب را پریشان میدانست و درصدد تعبیر برنمیآمد»[203] .
و از همان جنگ معاویه ؛ جنگ خوارج به میان آمد. پس تمام شورشها و مخالفتها و ناسازمانیهای کار امیرالمؤمنین 7 در اثر مخالفت آن عدّه از قریش شد که با لشکر اسامه بیرون نرفتند و در سقیفه جمع شدند. اگر امیرالمؤمنین 7 پس از پیامبر 6 به خلافت میرسید، معاویه و طلحه و زبیر و عایشه نمیتوانستند با آن حضرت مبارزه و مقاومت نمایند.[204]
سه پیشنهاد سعید بن عاص برای نجات عثمان/ص 250/(728)
سعید بن عاص که حکومت کوفه داشت با عثمان گفت : در این کار تدبیری اندیشیدهام که اگر بپذیری بعید نیست که راه به سلامت برد، گفت : چیست ؟
گفت : اینک موسم حجّ است همی باید که سفر مکه را تصمیم عزم دهی و از این سرای لبیکزنان بیرون شوی ؛ چون این قوم ببینند که سفر مکه خواهی کرد گمان میرود که تو را آسیب نزنند و چون به مکه شوی از همه بلاها ایمن باشی و کار بر مراد ساخته کنی .
عثمان چون بیمناک بود و چنان میدانست که بعد از بیرون شدن از سرای او را زنده نخواهند گذاشت گفت : لا والله؛ من از مدینه که دار هجرت رسول الله 6 است به جای دیگر تحویل نکنم!
سعید بن عاص گفت : چون این نپذیری تو را از سه کار یکی باید کرد.
عثمان گفت : آن کدام است ؟
گفت : نخستین آنکه دل بر جنگ باید گذاشت و با این قوم رزم داد و ما در راه تو جنگ میکنیم بالجمله کشته میشویم یا بر اینجماعت ظفر میجوئیم! دوّم آنکه اسبان تازی و شتران بادپای داریم برمینشینیم و به سوی شام شتاب میگیریم معاویه را در شام استیلای تمام است و لشکری ساخته دارد چون آنجا رسیم ایمن شویم و اینجماعت را دست آن نیست که بر ما ظفر جویند.
سوّم آنکه اگر رضا دهی تو و اهل تو را بر شتران خویشتن نشانم و به جانب بصره برانم ، دوستان و چاکران من از قبیله ازد آنجا حاضرند ما را از شرّ بیگانه حفظ و حراست فرمایند.
هیچیک از این اندیشهها عثمان را پسند خاطر نیفتاد، گفت : جنگ نخواهیم کرد چه میدانست نیروی منازعت با آنجماعت ندارد و زودتر مقتول گردد، و نیز گفت : از مدینه بیرون نخواهیم شد، یکی آنکه بیم گرفتاری داشت و دیگر آنکه دارالملک را خالی میگذاشت ، چه میدانست در زمان
دیگری را نصب کنند و یکبار دست او کوتاه گردد.[205]
بخششهای بیحساب عثمان/ص 252/(728)
یعقوبی گوید: عثمان دخترش را به عبدالله بن خالد بن اسید تزویج کرد و گفت : تا ششصد هزار درهم به او داده شود و به عبدالله بن عامر نوشت که از بیت المال بصره بپردازد.
عثمان هر گاه به یکی از خویشاوندان خود جایزهای میداد آن را مقرّری از بیت المال میساخت ، خزانهدار بیت المال در پرداخت آن امروز و فردا میکرد تا آنکه روز جمعهای خزانهدار عثمان به مسجد مدینه آمد و در حالی که عثمان مشغول خواندن خطبه بود کلید را آورد و گفت : ای مردم ؛ عثمان گمان برده است که من خزانهدار او و خویشان او هستم در حالی که من خزانهدار مسلمین هستم ، این هم کلیدهای بیت المال شما، کلیدها را انداخت و رفت ، عثمان هم کلیدها را برداشت و به زید بن ثابت سپرد.[206]
یعلی بن منیه (عامل عثمان در یمن) وقتی بمرد، پانصد هزار دینار نقد بجا گذاشت ، مبالغی هم از مردم بستانکار بود و اموال و ترکه دیگر او سیصد هزار دینار قیمت داشت .
آنگاه مسعودی گوید: و این بابی مفصل است و وصف کسانی که در ایام عثمان تموّل یافتند به درازا میکشد
بنابراین ، مدّعیان قدرت و دنیاطلبان زورگو به خوبی میدانستند که در سایه حکومت عدل علی 7 نمیتوانند به مطامع خود دست یازند.[207]
حمله به عثمان«3ت»/ص 253/(728)
وثاب که از جمله آزادشدگان عمر بود و ضمن محاصره عثمان دو زخم به گلوی او خورده بود که اثر آن چون دو مهره نمودار بود، گوید: عثمان مرا فرستاد که اشتر را پیش وی خواندم که بیامد، برای امیر مؤمنان! متکایی نهادم برای او نیز متکایی نهادم .
گوید: عثمان گفت : ای اشتر؛ مردم از من چه میخواهند؟
گفت : سه چیز که یکی باید انجام شود.
گفت : چیست ؟
گفت : تو را مخیر میکنند که یا از خلافت کناره کنی و بگویی این کار شماست هر که را میخواهید برای آن برگزینید یا از خویشتن قصاص گیری . اگر از این دو کار دریغ کنی این قوم تو را میکشند.
گفت : باید یکی از این دو کار انجام شود؟
گفت : باید یکی از این دو کار انجام شود.
عثمان گفت : امّا اینکه از خلافت کناره کنم ، من کسی نیستم که جامهای را که خدای عزوجلّ به من پوشانیده درآرم!
در روایت دیگر هست که گفت : اگر مرا پیش آرند و گردنم بزنند بهتر است که پیراهنی را که خداوند به تن من کرده درآرم و امّت محمّد 6 را واگذارم که به همدیگر بتازند.
وثاب گوید: عثمان گفت : امّا اینکه از خودم قصاص بگیرم به خدا میدانم که دو یارم که پیش از من بودهاند کسان را عقوبت میکردهاند، به علاوه تن من تاب قصاص ندارد. امّا اینکه مرا بکشید، بخدا اگر بکشیدم پس از من هرگز دوستی نکنید و پس از من هرگز باهم نماز نکنید و پس از من هرگز به جماعت با دشمن جنگ نکنید.
گوید: اشتر برخاست و برفت و تا چند روز دیگر همچنان ببودیم .
گوید: آنگاه مردکی بیامد که گفتی گرگی بود و از دور نگاه کرد، آنگاه بازگشت و محمّد بن ابی بکر با سیزده کس بیامد و چون نزدیک عثمان رسید ریش او را بگرفت و کشید چندانکه صدای دندانهای او را شنیدم و گفت : معاویه برایت کاری نساخت ، ابن عامر برایت کاری نساخت ، نامهها که فرستادی برایت کاری نساخت .
عثمان گفت : برادرزاده ؛ ریشم را ول کن ؛ ریشم را ول کن .
گوید: محمّد را دیدم که به یکی از آن جمع اشاره کرده که برخاست و با تیری که به دست داشت سر عثمان را زخمدار کرد.
راوی گوید: بعد چه شد؟
گفت : همه باهم او را کشتند.[208]
عثمان
امّ حبیبه ، عایشه و عثمان/ص 255/(728)
آنگاه امّ حبیبه بیآمد، بر استر خویش سوار بود که قمقمهای چرمین بر زین آن بود. گفتند: مادر مؤمنان امّ حبیبه آمد، و استرش را بزدند. گفت : وصیتهای بنیامیه با این مرد بوده ، میخواهم ببینمش و در این باب از او بپرسم که اموال یتیمان و بیوهزنان تباه نشود.
گفتند: دروغ میگوید. و دست درازی کردند و مهار استر را با شمشیر ببریدند که امّ حبیبه را برداشت و مردم بدویدند و زین استر را که کج شده بود نگه داشتند و آن را بگرفتند، چیزی نمانده بود که امّحبیبه کشته شود و او را به خانهاش بردند.
عایشه به منظور فرار برای حجّ آماده میشد و میخواست برادر خود را همراه ببرد که نپذیرفت . عایشه به او گفت : به خدا اگر میتوانستم کاری کنم که خدا از آنچه قصد دارند محرومشان کند میکردم .
آنگاه حنظله کاتب پیش محمّد بن ابی بکر آمد و گفت : ای محمّد؛ مادر مؤمنان میخواهد تو را همراه ببرد و نمیروی امّا گرگان عرب تو را به کاری ناروا میخوانند و به نزدشان میروی؟
محمّد گفت : ای تمیمیزاده ؛ تو را با این چکار.
گفت : ای خثعمی زاده؛ به خدا اگر به تسلّطجویی باشد یعنی عبدمناف بر آن تسلّط نیابند. آنگاه برفت و شعری بدین مضمون میخواند: «از آنچه مردم بدان پرداختهاند در شگفتم که میخواهند خلافت بگردد، اگر بگردد نیکی از آنها بگردد و از پس آن به ذلّتی سخت افتند و مانند یهودان و نصاری شوند که همگی راه گم کردهاند».
گوید: پس از آن سوی کوفه رفت .
گوید: عایشه که نسبت به مردم مصر سخت خشمگین شده بود روان شد،
مروان بن حکم پیش وی آمد و گفت : ای مادر مؤمنان! اگر میماندی از اینمرد بهتر محافظت میکردند.
گفت : میخواهی با من نیز چنان کنند که با امّحبیبه کردند و کس را نیابم که حفاظتم کند. نه ، بخدا تغییر رأی نمیدهم که نمیدانم کار این قوم به کجا میکشد.[209]
[1] . سوره توبه ، آيه 34.
[2] . شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد: 3 / 55 ـ 54.
[3] . تاريخ أميرالمؤمنين 7: 1/484.
[4] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/55 ـ 54.
[5] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/60 ـ 59.
[6] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/61.
[7] . تاريخ أميرالمؤمنين 7: 1/467.
[8] . سيرى در زندگانى اميرالمؤمنين 7: 64.
[9] . سيرى در زندگانى اميرالمؤمنين 7: 94.
[10] . سيرى در زندگانى اميرالمؤمنين 7: 97.
[11] . سيرى در زندگانى اميرالمؤمنين 7: 105.
[12] . والحق عجب به عدالت رفتار كرد؛ بنىامّيه و آل حكم و بنى ابى معيط را بر مرد مسلّط نمود. وليد شاربالخمر را حكومت كوفه داد و ابن عامر را در بصره ، و معاويه را در شام ، و عبدالله بن ابى سرح كافر را درمصر والى گردانيد و حكم بن العاص طريد رسول خدا 6 را به مدينه برگردانيد. اموال مسلمانان را برآل حكم و بنىاميّه قسمت نمود. خمس افريقيّه را به مروان داد و فدك را تيول وى كرد و چراگاه مدينه راخاصّ مواشى بنىاميّه نمود و بر بزرگان اصحاب رسول خدا 6 چه ستمها نمود. ابوذر را با آنجلالت شأن ، نفى بلد كرد. ابن مسعود را چندان بزد كه بعض اضلاعش شكست و عمّار را چندان زد كهمرض فتق پيدا نمود و جمع كرد مردم را بر قرائت زيد بن ثابث عثمانى و قرآنها را سوزانيد و چندانبنىاميّه كه به سبب او بر مردم مسلّط شده بودند، ستم كردند كه بزرگان اصحاب تظّلم بر مردمان كردند وبر كارهاى او انكار نمودند. عاقبت او را محاصره كردند و كردند آنچه كردند و عمّار علنآ مىگفت كه سهچيز است كه شهادت مىدهد به كفر عثمان و من چهارم ايشانم و مىخواند سه آيه (ومن لم يحكم بماأنزل الله) را. عايشه در عداوت عثمان از همه بالاتر بوده و او را نعثل مىگفت و مكرّر قميصپيغمبر 6 را درآورد و گفت : اين پيراهن پيغمبر است هنوز پوسيده نشده است كه عثمان تغيير دادشريعت او را، اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا. (منه)
[13] . وقايع الأيّام : 143.
[14] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/180.
[15] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/353.
[16] . شبهاى پيشاور: 425.
[17] . شبهاى پيشاور: 429.
[18] . كشكول امامت : 3/128.
[19] . كشكول امامت : 3/128.
[20] . الكامل في التاريخ : 3/167.
[21] . الكامل في التاريخ : 3/174.
[22] . نبرد جمل : 24.
[23] . وقتى معارضان مصر و كوفه عثمان را محاصره كردند، علّت محاصره را در يك جمله خطاب به او بيانداشتند: «لأنک غيّرت وبدّلتَ» (رك : ابن قتيبة دينورى ، الإمامة والسياسة ، ج 2 ص 38)
[24] . از رهبران خوارج ارزقى بود كه در كنار قطرى بن فجاءة با امويان جنگيد و در نهايت به دست يارانحجّاج بن يوسف ثقفى در سال 77 ق در حصن قومس كشته شد.
[25] . جنحانى ، دراسات في التاريخ الإقتصادى و الاجتماعى للمغرب الاسلامى ، ص 53.
[26] . اين نشان دهنده آن است كه بيشتر خوارج از جوانان بودهاند.
[27] . ابن اثير، الكامل فى التاريخ ، ج 3 ص 475.
[28] . مقدّمهاى بر تاريخ مغرب اسلامى : 19.
[29] و2. فدك خالصه رسول خدا 6 بوده است . براى اطّلاع بيشتر از مهزور و فدك به ص 343 ج 6 و 217ج 7 معجم البلدان ياقوت حموى ، چاپ مصر، 1906 ميلادى مراجعه فرماييد.
[31] . بدون ترديد زيد بن ارقم اشتباه است و عبدالله بن ارقم صحيح است كه از بنى زهره و خويشاوندانعبدالرحمان بن عوف است و خزانهدار عمر هم بوده است . به ص 285 ج 4 عقدالفريد و ص 115 ج 3اسدالغابة مراجعه فرماييد. در چاپ تهران نهج البلاغه هم زيد بن ارقم است و صحيح نيست .
[32] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/96.
[33] . از صحابه محترم و فقيه و فاضل بوده ، كه بعدها ساكن مصر شده است . براى اطّلاع بيشتر به ص 268 ج 1«اسد الغابة» ابن اثير مراجعه فرماييد.
[34] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/288.
[35] . بويب ، نام مدخل اهل حجاز به مصر است . به ص 310 ج 2 معجم البلدان ، چاپ مصر، 1906 ميلادىمراجعه شود.
[36] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/289.
[37] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/290.
[38] . در «مراصد الإطّلاع» آمده است نام جايى كنار بقيع است كه عثمان آن را خريد و ضميمه بقيع كرد.
[39] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/298.
[40] . ملل و نحل : 1/26، در مورد فسق و فجور و لاابالىگرى فرمانداران عثمان ر.ك : فجر الإسلام : 79 ـ 81كلام شهرستانى را در اينجا كه حاوى بخشى از مهمترين انتقادهايى است كه به عثمان ، چه در زمانحياتش و چه پس از آن ، وارد ساختهاند. مقايسه كنيد با تفسير و توجيهات و رديّههاى ابن عربى درالعواصم من القواصم : 122 ـ 63 و مخصوصآ پاورقىهاى تندتر محب الدين خطيب در همانجا.
[41] . زمينههاى تفكّر سياسى در قلمرو تشيّع و تسنّن : 94.
[42] . زمينههاى تفكّر سياسى در قلمرو تشيّع و تسنّن : 92.
[43] . تاريخ يعقوبى : 2/63.
[44] . دلائل الصدق : 3/153.
[45] . دلائل الصدق : 3/158.
[46] . دلائل الصدق : 3/176.
[47] . اصابه : 2/388.
[48] . دلائل الصدق : 3/150.
[49] . دلائل الصدق : 3/142.
[50] . دلائل الصدق : 3/183.
[51] . دلائل الصدق : 3/142.
[52] . سوره احقاف ، آيه 15.
[53] . سوره بقره ، آيه 233.
[54] . تاريخ يعقوبى : 2/69.
[55] . تاريخ يعقوبى : 2/72.
[56] . نسخه اصل : بدرى .
[57] . سوره آل عمران ، آيه 33 ـ 34.
[58] . سوره الشعراء، آيه 237.
[59] . تاريخ يعقوبى : 2/65.
[60] . تاريخ يعقوبى : 2/56.
[61] . فتوح البلدان : 381.
[62] . تاريخ يعقوبى : 2/57.
[63] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/180.
[64] . وى پسر بشير بن سعد خزرجى است كه در سقيفه بنى ساعده در رقابت و مخالفت با سعد بن عبادة دربيعت با ابوبكر پيشگام شد.
[65] . تاريخ شيعه و فرقههاى آن در اسلام : 24 ـ 25.
[66] . البدء والتاريخ : 2/220.
[67] . تاريخ الطبرى : 3/452.
[68] . تشيّع در مسير تاريخ : 119.
[69] . تاريخ تشيّع در ايران : 42 ـ 43.
[70] . تاريخ تشيّع : 1/129.
[71] . الأغانى : 11/116، نقل از شيعه در تاريخ : 151.
[72] . الشيعة في موكب التاريخ : 114 ـ 116.
[73] . تاريخ تشيّع : 1/145.
[74] . در مجمع «لاتعف» ضبط شده و معنى چنين است : ويران مكن راه و رسمى را كه پيامبر 6 زندهداشت .
[75] . ناسخ التواريخ خلفاء: 4/377.
[76] . به معنى سرزنش و ملامت است .
[77] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/169.
[78] . ناسخ التواريخ ، تاريخ خلفاء: 3/216.
[79] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/217.
[80] . جرعه به فتح جيم و راء نام موضعى است نزديك كوفه .
[81] . عين التمر نام قصبهاى بوده است در كنار فرات ، سر راه شام و عراق .عذيب ـ مصغّرآ ـ نام چشمه آبى است كه دست راست قادسيّه واقع شده و متعلّق به بنىتميم است و قادسيّهسر راه كوفه است به حجاز، و حلوان ـ به ضمّ حاء ـ نام بلدهاى است در مغرب عراق از آنجا به طرف رى وآذربايجان و خراسان مىرفتهاند.
[82] . سوره النجم ، آيه 31.
[83] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/226.
[84] . منظور مراتع و چراگاه چهارپايان است كه از آب باران سبز شود، عثمان مرتع شرف را كه داخل نجدحجاز بود براى رمه شتران خود كه بالغ بر هزار شتر مىشد غرق كرده بود، شتران حكم بن ابى العاص هماز همين چراگاه استفاده مىكردند.
[85] . سوره بقره ، آيه 84.
[86] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/233.
[87] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/241.
[88] . متاره بر وزن هزاره به معنى آفتابه است و ظرفى را گويند كه از چرم دوزند و به عربى مطهره گويند.
[89] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/244.
[90] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/258.
[91] . الغارات و شرح اعلام آن : 498.
[92] . طبقات : 3/63.
[93] . به راستى شگفتانگيز است كه اين همه اندوخته در خانه او چگونه و از كجا فراهم آمده است ؟ اعتراضجناب ابوذر بر همينگونه كارهاى عثمان بوده است . م
[94] . طبقات : 3/66.
[95] . مقصود، عبدالله بن سعد بن ابى سرح است .
[96] . نعثل ، لقب مردى مصرى است و به معنى كفتار پير و مرد ريشدراز است كه چون مىخواستند به عثماندشنام دهند او را با اين لقب صدا مىزدند.
[97] . نهاية الأرب : 5/61.
[98] . نهاية الأرب : 5/71.
[99] . نهاية الأرب : 5/80 .
[100] . نهاية الأرب : 5/82.
[101] . سوره غافر، آيه 41.
[102] . در كامل ابن اثير آمده است كه مروان هم براى جنگ بيرون آمد و ضربتى خورد و پى گردنش بريده شد وتا آخر عمر گردنش كج بود. ص 176 ج 3 چاپ بيروت .
[103] . نهاية الأرب : 5/84.
[104] . نهاية الأرب : 5/85.
[105] . استيعاب : 1047.
[106] . نهاية الأرب : 5/86.
[107] . حُش به معنى نخلستان است و كوكب نام شخصى است .
[108] . نهاية الأرب : 5/87.
[109] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/291.
[110] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/293.
[111] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/304.
[112] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 1/307.
[113] . در «تاريخ طبرى : 5/154» و تاريخ طبرى ترجمه ابوالقاسم پاينده ص 2331 آمده است : كه چون عثمانمحاصره شد، اميرالمؤمنين على 7 در خيبر بود. و در «عقد الفريد» ابن عبد ربّه چاپ مصر 1967 م ج 4ص 310 آمده است : اميرالمؤمنين على 7 در فتنه كشتن عثمان به ينبع (از شهرهاى ساحلى درياىسرخ) رفت و چون كار بر او (عثمان) دشوار شد نامه نوشت و تقاضا كرد كه آن حضرت به مدينهبازگردند. و در «الإمامة والسياسة» ابن قتيبه چاپ طه محمّد الزينى ، مصر، بدون تاريخ ص 37 نيز نظيرهمين مطلب آمده است .
[114] . براى اطّلاع بيشتر در اين مورد، رجوع كنيد به تاريخ طبرى ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ص 1347 و ابوبكرجوهرى (درگذشته 223 ه ق)، السقيفة وفدک ، چاپ دكتر محمّدهادى امينى ص 49، و شرح نهج البلاغهابن ابى الحديد: 2/39.
[115] . به احتمال قوى اشتباه است و همان بشير بن سعد صحيح است .
[116] . عبدالسلام بن محمّد جبائى (درگذشته 321 ه ق) از بزرگان معتزله است .
[117] . عبدالرحيم معتزلى معروف به خيّاط و ابن الخيّاط (درگذشته حدود 300 ه ق) است . براى اطّلاع بيشتررجوع كنيد به عمر رضاكحاله ، معجم المؤلّفين .
[118] . آيه 59 از سوره نساء. براى اطّلاع بيشتر از اقوال مفسّران رجوع كنيد به تفسير مجمع البيان : ج 3 و 4 ص64.
[119] . بخشى از آيه 33 سوره مائده است . در اين باره رجوع كنيد به تفاسير، از جمله محمّد بن عبدالله كه بيشتربه ابن عربى معافرى اندلسى مشهور و درگذشته به سال 542 ه ق است . در «احكام القرآن : 2/224» مىگويد: بدون ترديد اميرالمؤمنين على 7 امام و حاكم مردم بوده است ؛ زيرامردم بر او اجتماع كردند و براى او امكان نداشت كه مردم را به حال خود رها كند و خود او شايسته وسزاوارترين كسى بود كه با او بيعت شود و او به منظور حفظ مردم و جلوگيرى از خونريزى و هرج و مرجكه ممكن بود به شكست اسلام منجر شود بيعت مردم را پذيرفت ، و چون مردم شام از او خواستند كهقاتلان عثمان را به آنان تسليم كند، فرمود: نخست در بيعت درآييد و سپس در طلب حق باشيد تا به آنبرسيد؛ و در اين باره اميرالمؤمنين على 7 از همگان نيكانديشتر و داراى فكر و تدبير صحيحتر بود؛زيرا اگر مىخواست با شتاب و عجله قصاص كند قبايل قاتلان به طرفدارى از آنان قيام مىكردند و جنگسوّمى صورت مىگرفت . از اينرو به آنان مهلت داد تا مسأله حكومت و بيعت همگانى استوار شود و سپس با محاكمه و قضاوتصحيح موضوع را بررسى كند و ميان امّت هيچ اختلافى نيست كه براى امام جايز است جهت جلوگيرىاز فتنه و پراكندگى ، قصاص را به تأخير اندازد.و با اين ترتيب هر كس كه بر اميرالمؤمنين على 7 خروج كرده ، باغى و ستمگر است و جنگ با ستمگر وباغى تا هنگامى كه تسليم حق نشود و صلح نكند واجب است و جنگ اميرالمؤمنين 7 با مردم شام كه ازبيعت خوددارى كردند و با اصحاب جمل و خوارج كه بيعت آن حضرت را شكستند واجب و بر حقبوده است ، و بر آنان واجب بوده است كه به حضور اميرالمؤمنين على 7 بروند و برابرش بنشينند و آراءخود را بر آن حضرت عرضه دارند و بخواهند در صورت صحّت ، برآورد و چون هيچكدام چنيننكردهاند همگى باغى و سركشند و مصداق اين گفتار خداوند هستند كه مىفرمايد: «با گروهى كه از حقسركشى مىكنند جنگ كنيد تا به فرمان خدا تسليم شوند». و معاويه ، سعد بن ابى وقّاص را سرزنش كرد كه چرا با على ( 7) در جنگ همراهى نكرده است ؟ سعدپاسخ داد: آرى ؛ از اينكه در جنگ با گروه سركش و ستمگر خوددارى كردم پشيمانم ، و مقصودش ازگروه سركش معاويه و پيروانش بود.جصاص (درگذشته 370 ه ق) در «احكام القرآن : 3/492» آورده : كه اميرالمؤمنين على 7 در جنگ باگروههاى سركش بر حق بود و در اين باره هيچ كس مخالفت نكرده است . و آلوسى در تفسير «روح المعانى : 26/151» از حاكم نيشابورى ، و بيهقى از قول عبدالله بن عمر نقل مىكند كهمىگفته است : در هيچ مورد آنقدر پشيمان نيستم و اندوه نمىخورم كه در مورد جنگ نكردن خودم باگروه سركش ، و مقصودش از گروه سركش معاويه و پيروان اوست كه بر اميرالمؤمنين على 7 خروجكردند. آلوسى در اين مورد سخن ديگرى از خود اظهار نداشته ولى از برخى علماى حنبلى نقل مىكند كه جنگ باسركشان واجب است و اميرالمؤمنين على 7 كه در مدّت خلافت خود با آنان جنگ كرده است و بهجهاد با كافران نپرداخته بهترين جهاد را انجام داده است و كار آن حضرت برتر از جهاد بوده است .
[120] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 45.
[121] . اين موضوع را ابن حجر هيثمى در «تطهير الجنان (كه در حاشيه الصواعق چاپ شده) چاپ 1312 ه ق :113» آورده است و با تفصيل بيشترى در «عقدالفريد: 4/319» آمده است .
[122] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 81 .
[123] . براى اطّلاع بيشتر از مقام شامخ عمّارياسر و عنايات مخصوص پيامبر 6 به او، در منابع اهل سنّترجوع كنيد به بحث مفصّل محمّد بن سعد، طبقات : ج 3 بخش اوّل ص 189 ـ 176 و همان مأخذ ترجمهدكتر محمود مهدوى دامغانى ، و همچنين رجوع كنيد به ابن عبدالبر، استيعاب : 2/481 ـ 476 (در حاشيهاصابة) كه شأن نزول چند آيه قرآن را هم درباره او آورده است .
[124] . ابن حجر در الإصابة : 3/664 مىنويسد كه پيامبر دو بار براى يزيد بن نويره مژده به بهشت دادهاند.
[125] . براى اطّلاع بيشتر در مورد عمرو بن حمق در منابع اهل سنّت ، رجوع كنيد به ابن اثير، اسد الغابة فيمعرفة الصحابة : 4/100.
[126] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 56.
[127] و2. در تاريخ طبرى : 5/103، 155 و 156 و خلاصهتر در ترجمه تاريخ بلعمى چاپ بنياد فرهنگ ص144 و 145 آمده است .
[129] . ابواسحاق ابراهيم بن محمّد ثقفى از بزرگان علماى قرن سوّم (درگذشته 283 ه ق) است ، نديم در«الفهرست» او را از علماى مورد اعتماد و مصنّفان مورد وثوق دانسته است . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيدبه الغارات : ج 1 مقدّمه فاضلانه استاد فقيد سيّد جلال الدين محدّث ارموى ، ص يح ـ عا.
[130] . در «تاريخ طبرى : 607» و «نهاية الارب ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى : 5/105» نام اين شخصحبيب بن ذؤيب ثبت شده است .
[131] . ابن عبدربّه در «عقد الفريد: 4/310»، نظير اين مطلب را آورده است .
[132] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 71.
[133] . ثورة الحسين، شمس الدين : 38.
[134] . حياة الامام الحسن 7: 263.
[135] . أُسد الغابة : 3/192.
[136] . حياة اهل البيت :: 143.
[137] . نقش امامان معصوم : در حيات اسلام : 163.
[138] . خداوند لعنت نمود پدرت را در حالتى كه در صلب او بودى پس تو بعض از كسى هستى كه خداوند او رالعنت نموده .
[139] . شبهاى پيشاور: 427.
[140] . تاريخ يعقوبى : 2/175.
[141] . حضرت على 7 در پاسخ نامه معاويه مىفرمايد: تو هر جا كه به نفع خودت بود، عثمان را يارى كردىو آنجا كه به نفع عثمان بود، او را يارى ندادى . (نهج البلاغه ، ترجمه سيّد جعفر شهيدى ، نامه 37).
[142] . تاريخ اسلام از بعثت نبوى تا حكومت علوى : 314.
[143] . نقش امامان معصوم : در حيات اسلام : 175.
[144] . سوره آل عمران ، آيه 30.
[145] . معاويه و تاريخ : 162.
[146] . تاريخ طبرى : 6/2204.
[147] . تاريخ طبرى : 6/2209.
[148] . تاريخ طبرى : 6/2212.
[149] . تاريخ طبرى : 6/2256.
[150] . تاريخ طبرى : 6/2271.
[151] . تاريخ طبرى : 6/2303.
[152] . تاريخ طبرى : 6/2316.
[153] . بامداد اسلام : 99.
[154] . بامداد اسلام : 100.
[155] . بامداد اسلام : 101.
[156] . خوانندگان گرامى توجّه دارند كه جدّه مادرى عثمان امّ حكيم دختر عبدالمطلب است . او نوه خواهرعبّاس و ابوطالب است و بدين جهت به عبّاس دايى مىگويد. ر.ك : الإستيعاب : 3/70 (در حاشيهالاصابة).
[157] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/239.
[158] . معروف است كه تحمّل خر در تشنگى كم است و زودتر از چهارپايان ديگر تشنه مىشود و آبمىخورد. يعنى از عمرش تنها اندكى مانده است و اين كلام مثل است .
[159] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/241.
[160] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/243.
[161] . منشم ، زنى عطرفروش از قبيله خزاعه است ، گروهى باهم سوگند خوردند كه دست در عطر او كنند وچندان جنگ كنند تا همگان بميرند. (در اينجا ضرب المثل است براى شدّت كدورت ، و مثل بوده كهشومتر از عطر منشم است).
[162] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/273.
[163] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/280.
[164] . تاريخ كامل ابن اثير: 4/1710.
[165] . تاريخ روضة الصفا: 4/1843.
[166] . تاريخ طبرى : 5/2113.
[167] . تاريخ طبرى : 5/2114.
[168] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/27.
[169] . اين نامه به اين صورت كه ابوحنيفه دينورى آورده است به صورت يك نامه در نهج البلاغه نيامده است وقسمتى از آن در نامهها، نامه ششم و بخش ديگرى از آن در نامه شصت و چهارم آمده است . رك :صفحات 831 و 1047 نهج البلاغه فيض الإسلام چاپ سال 1328 خورشيدى ، ظاهرآ در چاپهاىبعدى شماره صفحات اندكى فرق دارد.
[170] . اخبار الطّوال : 193.
[171] . سوره حجرات ، آيه 9.
[172] . اين بىانصافى حاكى از ديد زنانه نائله است و گرنه در صفحات قبل ديديد كه حضرت امام حسنمجتبى 7 تا چه اندازه در مورد خاموش كردن فتنه تلاش فرمودهاند كه بدون استصواب از حضرتاميرالمؤمنين على 7 نبوده است .
[173] . نهاية الأرب : 5/89.
[174] . نهاية الأرب : 5/93.
[175] . طبقات : 3/67.
[176] . براى اطّلاع بيشتر از جرم عبيدالله بن عمر و كسانى كه او پس از كشته شدن عمر به بهانه شركت در توطئهكشته است ، رك : ابن سعد، طبقات ج 3 ص 355 چاپ بيروت و ترجمه آن به قلم اين بنده .
[177] . اخبار الطّوال : 201.
[178] . اين نامهها به اين صورت در «نهج البلاغه» نيامده است ، بعضى از كلمات آن در نامههاى ديگر نقل شدهاست ، و اين موضوع با در نظر گرفتن قدمت «اخبار الطوال» در خور اهميّت است و ممكن است از نظرسيّد رضى رضوان الله عليه پوشيده مانده باشد.
[179] . اخبار الطّوال : 201.
[180] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/15، به نقل از تاريخ نصر بن مزاحم : 188 ـ 187.
[181] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 16/155.
[182] . تاريخ اميرالمؤمنين 7: 2/222.
[183] . سوره أنبياء، آيه 111.
[184] . تاريخ أميرالمؤمنين 7: 1/618.
[185] . مروج الذهب : 2/210.
[186] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 18/63.
[187] . تاريخ أميرالمؤمنين 7: 1/365.
[188] . ضمن حوادث سالهاى 35 ـ 733 ابن ابى الحديد مطالب طبرى را تخليص و گاه در آن تصرّف كردهاست .
[189] . به صفحات 87 تا 90 ج 5 تاريخ طبرى و صفحات 2195 تا 2199 ترجمه تاريخ طبرى به قلم مرحومابوالقاسم پاينده مراجعه فرماييد.
[190] . به نقل از پاورقى است كه به متن منتقل شد.
[191] . در روايت ديگرى در «تاريخ طبرى» آمده است كه تو نسبت به مردم كارهايى كردى كه خوش نمىدارند؛لطفآ به سطر سوّم و سطر بيست و يكم ص 2209 ترجمه مرحوم پاينده مراجعه فرماييد.
[192] . اين سخن كنايه از خوارشدن است.
[193] . جرعة : با فتح و سكون راء ضبط شده است ، نام جايى نزديك كوفه و ميان نجفة و حيره است . در اين بارهلطفآ به ص 58 ج 5 ترجمه «نهاية الارب» به قلم اين بنده ، اميركبير، تهران 1364 ش مراجعه فرماييد.
[194] . منسوب به مشارف كه نام چند دهكده نزديك حوران شام است .
[195] . ذوخشب : نام صحرايى است كه فاصلهاش تا مدينه يك شب راه است .
[196] . اعوص : نام جايى نزديك مدينه و در چند ميلى آن است .
[197] . نام جايى در مدينه است .
[198] . ابن النابغه ، و نابغه نام مادر عمرو است. او كنيزى بود كه عبدالله بن جدعات تيمى در مكّه خريد و چونزناكار بود نتوانست او را نگه دارد و رهايش كرد؛ سرانجام با پنج تن از سران كفر درآميخت و از آنعمروعاص را به دنيا آورد.
[199] . در مجمع الأمثال ميدانى و فرائد اللال شيخ ابراهيم طرابلسى چنين مثلى نيامده است ، آيا مثلا معادل بااين است كه چوب را كه برمىدارى گربهدزد مىگريزد؟!
[200] . براى اطّلاع بيشتر در مورد نائله كه از اصحاب نيست و افتخار محضر پيامبر 6 را نداشته است و زنىسخنآور و زيبا بوده است به صفحات 147 تا 156 ج 5 اعلام النساء، عمر رضا كحاله ، بيرون 1404 قمراجعه فرماييد.
[201] . مطالب طبرى گاه تخليص و گاه مقدّم و مؤخّر شده است و براى اطّلاع بيشتر مىتوان به صفحات 2216 تا2270 ترجمه تاريخ طبرى مرحوم ابوالقاسم پاينده مراجعه كرد.
[202] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/266.
[203] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 18/63.
[204] . تاريخ أميرالمؤمنين 7: 1/365.
[205] . ناسخ التواريخ خلفاء: 4/258.
[206] . تاريخ يعقوبى ، احمد بن ابى يعقوب ، ترجمه دكتر آيتى ، انتشارات علمى فرهنگى ، ج 2 ص 62.
[207] . پيشگوئىهاى اميرالمؤمنين 7: 45.
[208] . تاريخ طبرى : 6/2256.
[209] . تاريخ طبرى : 6/2276.
22 / 4 / 96 به اتمام رسید و پرینت شد.
در تاریخ 7 / 2 / 1404 در حال تبدیل به ورد جهت برنامه جستجوی 2 المنجی
جستجو و جایگزینی حروف ی ک در تاریخ 7 / 2 / 1404 انجام شد
فهرستنگاری انجام شد : 27 / 10 / 1404
در تاریخ 11 / 6 / 1405 شماره گذاری فهرست های سمت راست انجام شد.