معاویه جلد 6
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
معاویه جلد 6
ــــــــــــــــــ
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : نشر الماس
چاپ : ذاکر
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : خرداد 1395
قطع و صفحه : وزیری / 132
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ــــــــــــــــــ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ــــــــــــــــــ
مرکز پخش : ( 85 00 85 9 0919 )
نشر الماس: ( 79 99 153 0912 ـ 0358 251 0912 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست مطالب کتاب معاویه جلد ششم « 6 »
فهرست مطالب کتاب معاویه جلد 6 (725)
زنان بنی امیه و زنان بنی هاشم 9
بنی هاشم و بنی امیه 10
دشمنی بنیامیه با بنیهاشم 11
کارنامه آشکار بنیامیه 18
جنایات بنیامیه بر بنیهاشم 22
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین 7درباره شهادت جناب میثم تمّار 26
شعر و شاعری در عصر بنیامیه 31
ایرانیان و مختار 37
ایرانیان در لشکر مختار 38
نقش ایرانیان در قیام مختار 39
ایرانیان و خاندان علوی و اموی 42
موالی پس از مختار 44
امام سجّاد 7 و موالی 46
مختار و موالی ، اشراف کوفه و بنیامیه 49
عمر بن عبدالعزیز طرفدار اهل بیت: نبود 51
کشتن بنیامیه و نبش قبر معاویه و یزید 53
علل شکست بنیامیه 54
در راستای احیای سنت بنیامیه؛ 55
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین 7درباره کشته شدن بسیاری از بنیامیه 56
عمر بن عبدالعزیز 60
تیرگی روابط فاطمیان و امویان اندلس 61
کهنترین کتاب شیعی که از عصر امویان باقی مانده است 62
طبری و نقل دروغ 67
امویان و روز عاشورا 71
بنیامیه و روز عاشورا 72
قصیده هاشمیات کمیت در عصر بنیامیه 77
آگاه بودن بنیامیه و بنیالعبّاس از زوال حکومت بنیامیه 81
آگاهی امویان و عباسیان از حوادث آینده ، چگونه بوده است ؟ 86
کشتهشدن مروان و امید او به حکومت بنیامیه تا ظهور حضرت عیسی 7 89
علل سقوط بنیامیه ://1 ـ اختلافات خاندان اموی 92
جنگهای داخلی در زمان بنیامیه 94
بنیامیه در شام 96
اختلافات داخلی امویان ، یکی از علل ضعف و سقوط آنان 98
امویان در مصر 100
ورود تشیع به اندلس پس از سقوط امویان 102
ادریسیان در برابر امویان 103
درگیریهای ادریسیان و امویان 105
زوال بنیامیه با خلافت کنیززاده 106
سقوط بنیامیه 107
پیروی بنیامیه از نصاری در ساختن قبرها 109
راویان حدیث در بخاری 110
اختلافات قبیلهای 113
2 ـ خلافت موروثی 116
گفتار ابوحنیفه 117
بنیامیه و تبعیض نژادی 119
نسل بنیامیه 121
اصل بنیامیه 123
سقوط خلافت ظاهری 124
فهرست الفبایی مطالب کتاب معاویه جلد ششم « 6 »
فهرست الفبایی مطالب کتاب معاویه جلد 6 (725)
آگاه بودن بنیامیه و بنیالعبّاس از زوال حکومت بنیامیه 81 (725)
آگاهی امویان و عباسیان از حوادث آینده ، چگونه بوده است ؟ 86 (725)
اختلافات داخلی امویان ، یکی از علل ضعف و سقوط آنان 98 (725)
اختلافات قبیلهای 113 (725)
ادریسیان در برابر امویان 103 (725)
اصل بنیامیه 123 (725)
امام سجّاد 7 و موالی 46 (725)
امویان در مصر 100 (725)
امویان و روز عاشورا 71 (725)
ایرانیان در لشکر مختار 38 (725)
ایرانیان و خاندان علوی و اموی 42 (725)
ایرانیان و مختار 37 (725)
بنیامیه در شام 96 (725)
بنیامیه و تبعیض نژادی 119 (725)
بنیامیه و روز عاشورا 72 (725)
بنی هاشم و بنی امیه 10 (725)
پیروی بنیامیه از نصاری در ساختن قبرها 109 (725)
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین 7درباره شهادت جناب میثم تمّار 26 (725)
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین 7درباره کشته شدن بسیاری از بنیامیه 56 (725)
تیرگی روابط فاطمیان و امویان اندلس 61 (725)
جنایات بنیامیه بر بنیهاشم 22 (725)
جنگهای داخلی در زمان بنیامیه 94 (725)
خلافت موروثی 116 (725)
در راستای احیای سنت بنیامیه؛ 55 (725)
درگیریهای ادریسیان و امویان 105 (725)
دشمنی بنیامیه با بنیهاشم 11 (725)
راویان حدیث در بخاری 110 (725)
زنان بنی امیه و زنان بنی هاشم 9 (725)
زوال بنیامیه با خلافت کنیززاده 106 (725)
سقوط بنیامیه 107 (725)
سقوط خلافت ظاهری 124 (725)
شعر و شاعری در عصر بنیامیه 31 (725)
طبری و نقل دروغ 67 (725)
علل سقوط بنیامیه ://1 ـ اختلافات خاندان اموی 92 (725)
علل شکست بنیامیه 54 (725)
عمر بن عبدالعزیز 60 (725)
عمر بن عبدالعزیز طرفدار اهل بیت: نبود 51 (725)
قصیده هاشمیات کمیت در عصر بنیامیه 77 (725)
کارنامه آشکار بنیامیه 18 (725)
کشتن بنیامیه و نبش قبر معاویه و یزید 53 (725)
کشتهشدن مروان و امید او به حکومت بنیامیه تا ظهور حضرت عیسی 7 89 (725)
کهنترین کتاب شیعی که از عصر امویان باقی مانده است 62 (725)
گفتار ابوحنیفه 117 (725)
مختار و موالی ، اشراف کوفه و بنیامیه 49 (725)
موالی پس از مختار 44 (725)
نسل بنیامیه 121 (725)
نقش ایرانیان در قیام مختار 39 (725)
ورود تشیع به اندلس پس از سقوط امویان 102 (725)
معاویه
جلد ششم
(بنی هاشم، بنی امیه)
« 6 »
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
زنان بنی امیه و زنان بنی هاشم/ص 9/(725)
--------------- صفحة رقم 75 --------------
الکرام . فلما کان من الغد أتاها معاویة فسلّم علیها ، فقالت : علی المومنین السلام وعلی الکافرین الهوان . ثم قالت : من منکم ابن العاص ؟ قال عمرو : ها أنا ذا . فقالت : وأنت تسبّ قریشاً وبنی هاشم وأنت أهل السب وفیک السبّ وإلیک یعود السبّ یا عمرو ، إنی والله لعارفة بعیوبک وعیوب أمک وإنی أذکر لک ذلک عیباً عیبا . ولدت من أمة سوداء مجنونة حمقاء تبول من قیام ویعلوها اللئام ، إذا لامسها الفحل کانت نطفتها أنفذ من نطفته ، رکبها فی یوم واحد أربعون رجلاً ، وأما أنت فقد رأیتک غاویاً غیر راشد ومفسداً غیر صالح ، ولقد رأیت فحل زوجتک علی فراشک فما غرت ولا أنکرت ، وأما أنت یا معاویة فما کنت فی خیر ولا ربیت فی خیر فما لک ولبنی هاشم ، أنساء بنی أمیة کنسائهم أم أعطی أمیة ما أعطی هاشم فی الجاهلیة والإسلام ؟ وکفی فخراً برسول الله6 ، . فقال معاویة : أیتها الکبیرة أنا کافٌّ عن بنی هاشم . قالت : فإنی أکتب علیک عهداً ، کان رسول الله 6، دعا ربه أن یستجیب لی خمس دعوات فأجعل تلک الدعوات کلها فیک . فخاف معاویة وحلف لها أن لا یسبّ بنی هاشم أبداً . فهذا آخر ما کان بین معاویة وبنی هاشم من المفاخرة ، والله أعلم .
محاسن مجالس أبی العباس السفاح فی المفاخرة
بنی هاشم و بنی امیه/ص 10/(725)
443 حدثنی محمد بن الحسین نا سلیمان بن حرب نا أبو هلال الراسبی عن حمید بن هلال قال تفاخر رجلان من قریش رجل من بنی هاشم ورجل من بنی أمیة فقال هذا قومی أسخی من قومک وقال هذا قومی أسخی من قومک قال سل فی قومک حتی اسأل فی قومی فافترقا علی ذلک فسأل الأموی عشرة من قومه فأعطوه مائة ألف عشرة آلاف عشرة آلاف قال وجاء الهاشمی إلی عبید الله بن العباس فسأله فأعطاه مائة ألف ثم أتی الحسن بن علی رضوان الله علیهما فسأله فقال له هل أتیت أحدا من قومی قال نعم عبید الله بن العباس فأعطانی مائة ألف فأعطاه الحسن بن علی مائة ألف وثلاثین الفا ثم أتی الحسین بن علی رضوان الله علیهما فسأله فقال هل أتیت أحدا قبل أن تأتینا قال نعم أخاک الحسن بن علی فأعطانی مائة ألف وثلاثین ألفا قال لو أتیتنی قبل أن تأتیه لأعطیتک أکثر من ذلک ولکن لم أکن لأزید علی سیدی فأعطاه مائة ألف وثلاثین ألف قال فجاء الأموی بمائة ألف من عشرة وجاء الهاشمی بثلاثمائة ألف وستین ألفا من ثلاثة فقال الأموی سألت عشرة من قومی فأعطونی مائة ألف وقال الهاشمی سألت ثلاثة من قومی فأعطونی ثلاثمائة ألف وستین ألفا ففخر الهاشمی الأموی قال فرجع الأموی إلی قومه فأخبرهم الخبر ورد علیهم المال فقبلوه ورجع الهاشمی إلی قومه فأخبرهم الخبر ورد علیهم المال فأبوا أن یقبلوه وقالوا لم نکن لنأخذ شیئا قد أعطیناه .[1]
دشمنی بنیامیه با بنیهاشم/ص 11/(725)
دشمنی و حسادت بنیامیه با بنیهاشم سابقه طولانی دارد و نهتنها فرزندان امیه با بنیهاشم دشمن بودند بلکه امیه نیز نمیتوانست شخصیت عظیم جناب هاشم جدّ بزرگ و بزرگوار رسول اکرم 6 را ببیند.
دشمنی و حسادت آنان ، آنچنان آشکار بود که همه از آن آگاه بودند.
شهرت جناب هاشم و بنیهاشم به پاکی و اخلاق و کردار پسندیده ، و معروف بودن امیه و بنیامیه به اعمال زشت و رفتار ضدّ انسانی سبب شده بود که بنیامیه تا جایی که قدرت داشتند از دشمنی و مخالفت با بنیهاشم کوتاهی نکنند.
بسیاری از اهل سنّت ، گزارشهای مفصّل و مهمّی را در این باره در کتابهای خود آوردهاند و کتابهایی ویژه بیانِ این دشمنی به نگارش درآمده است .
ابن ابی الحدید ـ که از علمای معروف اهل سنّت است ـ در کتاب خود «شرح نهج البلاغه» گزارشهای متعدّدی از دشمنی و حسادت بنیامیه با بنیهاشم آورده است که چند نمونه آن را میآوریم .
اوّلین گزارشی که از ابن ابی الحدید در این باره میآوریم ، حاکی از آنست که امیه آنچنان رسوا و پست بوده است که به گفته ابن ابی الحدید در دوران جاهلی اینگونه رفتار زشت از دیگری نقل نشده است . او مینویسد:
1 ـ شرف بنیهاشم به یکدیگر پیوسته است و از هر کجا که بشمری ، شرف ایشان از بزرگی به بزرگی دیگر رسیده است ، و بنی عبدشمس چنان نیستند؛ زیرا که حکم بن ابی العاص در دوره اسلام مردی فرومایه بود و در دوره جاهلی هم پرتوی نداشت . و امیه به خودی خود ارزش نداشت و او را که زبون و زنباره بود نام پدرش برکشید و در این مورد سخن نفیل بن عدی به هنگامی که حرب بن امیه و عبدالمطلب بن هاشم پیش او به حکمیت رفته بودند که کدامیک شریفتر و والاتبارترند قابل توجّه است .
او که از این کار حرب با عبدالمطلب شگفت کرده بود، خطاب به حرب گفت : پدر تو آلودهدامن و پدر او پاکدامن است ، و خودش فیل را از واردشدن به شهر محترم ـ مکه ـ بازداشته است .
و چنین بود که امیه مزاحم زنی از خاندان بنیزهره شد. مردی از ایشان ضربه شمشیری به امیه زد. بنیامیه و پیروان ایشان خواستند بنیزهره را از مکه بیرون کنند، قیس بن عدی سهمی که مردی گرانقدر و غیرتمند و سختکوش و ستمناپذیر بود و بنیزهره داییهای او بودند به حمایت از آنان قیام کرد و فریاد برآورد که «ای شب ؛ صبح شو»[2] ، و این سخن او به صورت مثَل درآمد و بانگ
برداشت که هماکنون آنکس که میخواست کوچ کند، مقیم خواهد بود و در این داستان وهب بن عبدمناف بن زهرة ـ پدربزرگ مادری رسول خدا 6 ـ چنین سروده است : «ای امیه ؛ بر جای باش و آرام بگیر که ستم مایه نابودی است ، مبادا روزگار، شرّ آن را برای تو به چنگ و فراهم آورد...».
ابوعثمان جاحظ میگوید: از این گذشته ، اُمیه در دوره جاهلی کاری کرد که هیچیک از اعراب انجام نداده است و آن این بود که یکی از زنان خود را در زندگی خویش به همسری پسر خویش ابوعمرو درآورد و ابومعیط از او متولّد شد!
در اسلام نسبت به کسانی که پس از مرگ پدران خود همسران آنها را به زنی گرفتهاند سرزنش شده است [3] . امّا اینکه کسی به روزگار زنده بودن پدر
خویش همسر او را به زنی بگیرد و با او همبستر شود و پدر شاهد چنین موضوعی باشد چیزی است که هرگز نبوده است .[4]
سرگذشت نکبتبار امیه و کردار ناهنجار، شوم و ناپسند او به گونهای است که حتّی فرزندان او که در راه او گام برداشتهاند از اعمال و رفتار شرمآور او شرمگین میباشند.
افکار سیاه و کارهای ناپسند او از یک سو و قیافه و هیکل زشت او ـ که فردی گوژپشت و کور بود ـ از سوی دیگر، فردی بسیار پست و قبیح المنظر را در ذهن افراد به وجود میآورد.
در برابر او، جناب هاشم از یک سو سیادت ، بزرگی و عظمت شأن و مقام و از سوی دیگر از قیافهای درخشنده و زیبا و چهرهای نورانی برخوردار بود. این خود حسادت و دشمنی امیه و بنیامیه را نسبت به جناب هاشم و بنیهاشم افزایش میداد.
به این جهت ، جنگ و اختلاف در میان این دو خاندان همچنان تداوم یافته است .
افرادی مانند عثمان و معاویه و... درصدد آگاهی کامل از وضع آنان بودند شاید بتوانند موردی را به نفع خود بیابند، که هیچگاه به آرزوی خود نرسیدند.
2 ـ در کتاب «الأغانی» ابوالفرج آمده است : معاویه به «دغفل» نسبشناس گفت : آیا عبدالمطلّب را دیدهای ؟
گفت : آری .
گفت : او را چگونه دیدی ؟
گفت : مردی تیزهوش و گرامی و زیبا و رخشان که گویی بر چهرهاش پرتو پیامبری بود.
معاویه پرسید: آیا امیة بن عبدشمس را دیدهای ؟
گفت : آری .
پرسید: او را چگونه دیدی ؟
گفت : مردی نزار و گوژپشت و کور که بردهاش ذکوان عصاکش او بود.
معاویه گفت : او پسرش ابوعمرو بوده است .
دغفل گفت : شما چنین میگویید ولی قریش را عقیده بر آن بود که او برده اوست .
* * *
ابن ابی الحدید ادامه میدهد: این موضوع را از کتاب «هاشم و عبدشمس» تألیف ابن ابی رُؤْبه دباس نقل میکنم . او میگوید: هشام بن کلبی از قول پدرش نقل میکند که نوفل بن عبدمناف در مورد زمینهایی که به صورت چند میدان بود به عبدالمطلّب ستم روا داشت و عبدالمطلّب با همه بنیهاشم همدست بود و از گروهی از قوم خویش یاری خواست که در آن مورد کوتاهی کردند.
عبدالمطلّب از داییهای خود که افراد خاندان نجار مدینه بودند یاری خواست . هفتاد سوار با او از مدینه آمدند و به نوفل گفتند: ای اباعدی ؛ به خدا سوگند که جوانمردی تا این اندازه خوشچهره ، تنومند، خوشنفس ، پاکسرشت و به دور از همه بدیها ندیدهایم و مقصودشان عبدالمطلّب بود و خویشاوندی نزدیک او را نسبت به ما میدانی و زمینهایی از او را گرفتهای ، دوست داریم حقّ او را پس دهی .
نوفل پس داد و عبدالمطلّب چنین سرود: «خاندانهای مازن و بنیعدی و ذبیان بن تیم اللات از پذیرش ستم بر من خودداری کردند...».
و گوید: همین موضوع سبب همپیمانی و همسوگندی قبیله خزاعه با عبدالمطلّب شد.
ابوالیقظان سحیم بن حفص نقل میکند که عبدالمطلب به هنگام مرگ خود پسرانش را ـ که ده پسر بودند ـ جمع کرد. ایشان را امر به معروف و نهی از منکر کرد و پندشان داد و گفت : هان که از سرکشی و ستم برحذر باشید و به خدا سوگند که خداوند هیچ چیزی را شتابانتر برای عقوبت و عذاب از سرکشی و ستم نیآفریده است و من هیچکس را که با سرکشی و ستم بر آن باقی مانده باشد جز این برادران شما از خاندان عبدشمس ندیدهام .
ولید بن هشام بن محذم روایت میکند که روزی عثمان بن عفان گفت : دوست میدارم مردی را ببینم که پادشاهان را دیده باشد و برای من از گذشته سخن بگوید. برای او نام مردی را که در حضرموت بود بردند. عثمان او را احضار کرد و سخنان مفصّلی با او گفت که آوردن آن را رها میکنیم ، تا آنکه عثمان از او پرسید: آیا عبدالمطلّب بن هاشم را دیدهای ؟
گفت : آری ؛ مردی دیدم با ظاهری پسندیده و قامتی کشیده و سپیدچهره که دارای ابروان پیوسته به یکدیگر بود، میان دو چشمش سپیدی رخشانی به نظر میرسید، گفته میشد: در او فرخندگی و برکت است و همانگونه بود.
عثمان پرسید: آیا امیة بن عبدشمس را هم دیدهای ؟
گفت : آری ؛ مردی دیدم سیهچرده ، زشت ، کوتهقامت و کور، و گفته میشد که شوم و نافرخنده است و همانگونه هم بود.
عثمان گفت : در مورد تو باید گفت : «آواز دهل شنیدن از دور خوش است» و دستور داد بیرونش کردند.
هشام بن کلبی میگوید: امیة بن عبدشمس به هنگام نوجوانی اموال حاجیان را میدزدید و او را نگهبان و پاسدار نام نهادند از باب تمسخر، و برعکس نهند نام زنگی ، کافور.[5]
امیه اموال حاجیان را میدزدید و بنیهاشم سقایتِ آنان را به عهده داشتند.
3 ـ زبیر بن بکار میگوید: مکارم عبدالمطّلب افزون از آن است که به شمار آید. بدون هیچ سخن ، او چه از لحاظ خویش و چه از نظر پدر و خانواده و زیبایی و کمال و رخشندگی و کارهای پسندیده سرور قریش بوده است .
یکی از افراد بنیکنانه او را ستوده و چنین گفته است : «... سوگند به حقّ کسی که کوههای بلند را برافراشته است و زمین را گسترده و آسمان را بر فرازشان قرار داده است ؛ برای ادای حقّ پسر سلمی ـ عبدالمطلّب ـ ثناگوی او هستم و مدایح خود را به او هدیه میکنم».
زبیر بن بکار میگوید: امّا ابوطالب پسر عبدالمطلّب ـ که نام اصلی او عبدمناف است ـ عهدهدار کفالت رسول خدا 6 و حامی او در قبال قریش و یاور و رفیق او و سخت بر آن حضرت مهربان و وصی عبدالمطلّب در مورد پیامبر 6 بوده است و به روزگار خویش سالار بنیهاشم بوده است . هیچکس از قریش در جاهلیت بدون مال سیادت و سروری نداشته است جز ابوطالب و عتبة بن ربیعه .
زبیر بن بکار میگوید: ابوطالب نخستین کسی است که در دوره جاهلی در مورد خون عمرو بن علقمه ـ که کشته شده بود ـ قَسامه[6] را معمول کرد و در
اسلام هم سنّت شد و مورد تأیید قرار گرفت . منصب سقایت در دوره جاهلی در اختیار ابوطالب بود و سپس آن را به برادر خویش عبّاس سپرد.[7]
پس از اسلام ، پادشاهان اموی نیز آنچنان دارای اخلاق و رفتار زشت و زننده بودند که بنی العبّاس به هجو و بدگویی آنان پرداختهاند؛ به گونهای که منصور که از همه پادشاهان بنی امیه بد میگفت و فقط هشام را مرد آنها میدانست! با اینهمه او را دزد و لوچ معرّفی میکرد و میگفت : او همیشه حقوق سپاهیانش را از این ماه به آن ماه و ماه بعد تأخیر میانداخت و شهریه یک سال آنان را بالا کشید.
این رفتار مرد آن طائفه است ! پس نامردان آنان چه میکردهاند؟!
ابن ابی الحدید در این باره مینویسد:
کارنامه آشکار بنیامیه/ص 18/(725)
اکنون قرنها از حکومت بنیامیه گذشته و کارنامه آنان در صفحات تاریخ باقی مانده است ، به این جهت انسان میتواند با اندکی جستجو از ماهیت آنان آگاه شده و از کردار، گفتار و عقاید آنان اطّلاع بدست آورد. پس چرا جامعهای که همهگونه امکانات از جهت درک حقایق برای او فراهم است و میتواند راه را از چاه تشخیص دهد، به فکر چاره نمیافتد؟
کارنامه بنیامیه آنچنان آشکار است که برخی از مسلمانان صدر اسلام قبل از فرارسیدن حکومت اموی از خداوند مرگ خود را میخواستهاند تا نظارهگر آنهمه ظلم و ستم نباشند!
به این جریان توجّه کنید:
ابن ابی الحدید مینویسد: زبیر بن بکار، از سداد بن عثمان نقل میکند که میگفته است : به روزگار حکومت عمر شنیدیم عوف بن مالک میگوید: ای بیماری طاعون ؛ مرا بگیر.
به او گفتیم : تو که خود از رسول خدا 6 شنیدهای که میفرمود: «درازی عمر بر مؤمن چیزی جز خیر نمیافزاید»، چرا چنین میگویی ؟
میگفت : آری ؛ ولی از شش چیز بیمناکم : به خلافت رسیدن بنیامیه ، امیر شدن جوانان سفله ایشان ، گرفتن رشوه در مورد صدور حکم ، ریختن خونهای حرام ، بسیار شدن شرطهها و ظهور و پرورش گروهی که قرآن را همچون مزمارها میگیرند و میخوانند.[8]
از این جریان مهمّ که ابن ابی الحدید آن را نقل کرده است ، نتیجه میگیریم که حکومت بنیامیه آنچنان وحشتناک و هراسانگیز بوده است که برخی از صحابه آگاه رسول خدا 6، خواستار مرگ خود بوده تا روزگار شوم حکومت خاندان بنیامیه را نبینند!
عوف بن مالک که چنین آرزو و خواستهای داشته است به صراحت میگوید : از واقع شدن اموری بیمناکم! و آنگاه علّت ترس و وحشت خود را به حکومت رسیدن بنیامیه و امیر شدن جوانان پستِ آنان و جریاناتی که در حکومت شوم آنان واقع میشود، بیان میکند.
عوف بن مالک برخی از پیآمدها و آثار به حکومت رسیدن بنیامیه را میدانسته و بیان کرده است و بسیاری از آثار حکومت بنیامیه در کلام او ناگفته باقی مانده است . با اینهمه او با آگاهی از برخی از جریانات آینده ، خواهان مرگ خود میشود. آیا سزاوار است کسانی با آگاهی بیشتر از مفاسد حکومت بنیامیه ، هنوز سنگ آنان را به سینه بزنند و در گوشه و کنار جهان از حکومت غاصبانه آنان پشتیبانی شود؟
آیا آنانکه آگاهی و اطّلاع از جنایات بنیامیه ندارند، نمیتوانند با مراجعه به کتابها و... از رفتار شوم آنان آگاه شوند؟
متأسّفانه هنوز بسیاری از افراد چون هیچگونه شناخت صحیحی از بنیامیه ندارند؛ به آنان متمایل هستند و گاه آنان را خلیفه و جانشین خداوند میدانند!!
در کتاب «الأغانی» ابوالفرج آمده است : معاویه به «دغفل» نسبشناس گفت : آیا عبدالمطلّب را دیدهای ؟
گفت : آری .
گفت : او را چگونه دیدی ؟
گفت : مردی تیزهوش و گرامی و زیبا و رخشان که گویی بر چهرهاش پرتو پیامبری بود.
معاویه پرسید: آیا امیة بن عبدشمس را دیدهای ؟
گفت : آری .
پرسید: او را چگونه دیدی ؟
گفت : مردی نزار و گوژپشت و کور که بردهاش ذکوان عصاکش او بود.
معاویه گفت : او پسرش ابوعمرو بوده است .
دغفل گفت : شما چنین میگویید ولی قریش را عقیده بر آن بود که او برده اوست .
* * *
ابن ابی الحدید ادامه میدهد: این موضوع را از کتاب «هاشم و عبدشمس» تألیف ابن ابی رُؤْبه دباس نقل میکنم . او میگوید: هشام بن کلبی از قول پدرش نقل میکند که نوفل بن عبدمناف در مورد زمینهایی که به صورت چند میدان بود به عبدالمطلّب ستم روا داشت و عبدالمطلّب با همه بنیهاشم همدست بود و از گروهی از قوم خویش یاری خواست که در آن مورد کوتاهی کردند.
عبدالمطلّب از داییهای خود که افراد خاندان نجار مدینه بودند یاری خواست . هفتاد سوار با او از مدینه آمدند و به نوفل گفتند: ای اباعدی ؛ به خدا سوگند که جوانمردی تا این اندازه خوشچهره ، تنومند، خوشنفس ، پاکسرشت و به دور از همه بدیها ندیدهایم و مقصودشان عبدالمطلّب بود و خویشاوندی نزدیک او را نسبت به ما میدانی و زمینهایی از او را گرفتهای ، دوست داریم حقّ او را پس دهی .
نوفل پس داد و عبدالمطلّب چنین سرود: «خاندانهای مازن و بنیعدی و ذبیان بن تیم اللات از پذیرش ستم بر من خودداری کردند...».
و گوید: همین موضوع سبب همپیمانی و همسوگندی قبیله خزاعه با عبدالمطلّب شد.
ابوالیقظان سحیم بن حفص نقل میکند که عبدالمطلب به هنگام مرگ خود پسرانش را ـ که ده پسر بودند ـ جمع کرد. ایشان را امر به معروف و نهی از منکر کرد و پندشان داد و گفت : هان که از سرکشی و ستم برحذر باشید و به خدا سوگند که خداوند هیچ چیزی را شتابانتر برای عقوبت و عذاب از سرکشی و ستم نیآفریده است و من هیچکس را که با سرکشی و ستم بر آن باقی مانده باشد جز این برادران شما از خاندان عبدشمس ندیدهام .
ولید بن هشام بن محذم روایت میکند که روزی عثمان بن عفان گفت : دوست میدارم مردی را ببینم که پادشاهان را دیده باشد و برای من از گذشته سخن بگوید. برای او نام مردی را که در حضرموت بود بردند. عثمان او را احضار کرد و سخنان مفصّلی با او گفت که آوردن آن را رها میکنیم ، تا آنکه عثمان از او پرسید: آیا عبدالمطلّب بن هاشم را دیدهای ؟
گفت : آری ؛ مردی دیدم با ظاهری پسندیده و قامتی کشیده و سپیدچهره که دارای ابروان پیوسته به یکدیگر بود، میان دو چشمش سپیدی رخشانی به نظر میرسید، گفته میشد: در او فرخندگی و برکت است و همانگونه بود.
عثمان پرسید: آیا امیة بن عبدشمس را هم دیدهای ؟
گفت : آری ؛ مردی دیدم سیهچرده ، زشت ، کوتهقامت و کور، و گفته میشد که شوم و نافرخنده است و همانگونه هم بود.
عثمان گفت : در مورد تو باید گفت : «آواز دهل شنیدن از دور خوش است» و دستور داد بیرونش کردند.
هشام بن کلبی میگوید: امیة بن عبدشمس به هنگام نوجوانی اموال حاجیان را میدزدید و او را نگهبان و پاسدار نام نهادند از باب تمسخر، و برعکس نهند نام زنگی ، کافور.[9]
جنایات بنیامیه بر بنیهاشم/ص 22/(725)
جریان دیگری که ابوعثمان جاحظ نقل کرده است نمونهای دیگر از دشمنی و ظلم و ستمی است که بنیامیه بر بنیهاشم روا داشتهاند.
او میگوید: بنیهاشم به بنیامیه میگویند: مردم میدانند که شما در مورد ما چه کشتار و تار و ماری کردید. آنهم نه به سبب گناهی که نسبت به شما انجام داده باشیم ؛ علی بن عبدالله بن عبّاس را دو بار تازیانه زدید، یک بار به بهانه اینکه چرا با دخترعمّه خود جعفریه ـ که قبلا همسر عبدالملک بوده است ـ ازدواج کرده است و بار دیگر به تهمتی که در مورد قتل سلیط به او زدید. ابوهاشم عبدالله بن محمّد بن علی بن ابی طالب 7 را مسموم کردید، و گور زید را شکافتید و پیکرش را بر دار کشیدید و سر بریدهاش را در صحن خانه افکندید که آن را لگدکوب کنند و مرغهای خانگی بر مغزش منقار زدند تا آنجا که شاعری چنین سروده است :
«خروس را باید از شقیقه زید برانم ، چه مدّت درازی که مرغان بر آن پا ننهادهاند».
همچنین شاعر شما چنین سروده است : «برای شما پیکر زید را بر تنه خرمایی بر دار کشیدیم و هرگز مهدیای ندیدهایم که بر چوبهای بر دار شود، شما از سفلگی ، علی 7 را با عثمان مقایسه کردید و حال آنکه عثمان از علی 7 بهتر و پاکیزهتر است !»
و روایت شده است که یکی از صلحای اهل بیت : به پیشگاه خداوند عرضه داشت : بارخدایا؛ اگر این شاعر دروغگوست ، سگی از سگهای خود را بر او چیره گردان . روزی که او به سفری میرفت در راه شیری او را شکار کرد و درید.
و شما امام جعفر صادق 7 و یحیی بن زید را کشتید و قاتل یحیی را خونخواه مروان و ناصرِ دین نام نهادید و افزون بر این سلیمان بن حبیب بن مهلب به گفته و فرمان شما نسبت به عبدالله ابوجعفر منصور پیش از آنکه به خلافت رسد، چنان کرد که کرد و مروان بن محمّد نسبت به ابراهیم امام چنان کاری کرد که سرش را در جوال آهک فرو کرد تا مرد.
و اگر شما برای ما این شعر را بخوانید که : «کشتهشدگان در کدی و کشتهشدگان در کثوة ـ نام دو محلّ است ـ که هنوز دفن نشدهاند اشک دیدگان را فرو ریختند و چه بسیار کسانی که کنار دو رودخانه زاب و رودخانه ابیفطرس کشته شدند»، ما به شما پاسخ میدهیم که : «کشتارگاه (امام) حسین 7 و زید و آن را که کنار مهراس کشته شد ـ یعنی حمزه ـ و آن دیگری را که در حرّان در غربت و فراموشی به خاک سپرده شد ـ یعنی ابراهیم امام ـ را به یاد آورید.
وانگهی شما خود احوال پدرتان مروان و ناتوانی او را میدانید، او مردی بود که نه فقه میدانست و نه به زهد و صلاح و روایت اخبار شناخته شده بود و نه افتخار مصاحبت داشته است و نه همّتی بلند، و جز این نیست که نخست سرپرستی امور روستایی از روستاهای دار بجرد را از سوی ابن عامر عهدهدار شد و سپس هم از سوی معاویه والی بحرین شد.
وانگهی مروان همه یاران و پیروان خود را جمع کرده بود که با عبدالله بن زبیر بیعت کند و عبیدالله بن زیاد او را از آن کار بازداشت . مروان در جنگ مرج راهط که در اطاعت از او سرهای مردم از دوش جدا میشد و فرو میافتاد چنین میگفت : آنان را زیانی جز کشتهشدن افراد نیست و هر کدام از دو امیر قریش پیروز شود مهمّ نیست .
این سخن ، سخن کسی است که شایستگی حکومت بر یک چهارم منطقه و یک پنجم جایی را ندارد. مروان یکی از کسانی است که به سبب سخن ناهنجاری جان باخته و به دست زنان کشته شده است . امّا پدر مروان ـ حکم بن عاص ـ کسی است که چگونگی راه رفتن پیامبر 6 را تقلید میکرد و در ساعات خلوت پیامبر 6 سخنان آن حضرت را دزدانه گوش میداد و پیامبر 6 او را تبعید و نفرین فرمود و او در راه رفتن خود میلرزید.[10]
با همه جنایاتی که بنیامیه بر بنیهاشم روا داشتهاند، خود را برتر از بنیهاشم دانسته و دارای فضل و احسان پنداشتهاند!
قاسم بن محمّد بن یحیی بن طلحة بن عبدالله تیمی ـ که ملقّب به ابوبعرة بود ـ از سوی عیسی بن موسی بن محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس ، سرپرست شرطه کوفه بود. او با اسماعیل ـ پسر امام صادق 7 ـ گفتگو و بگو و مگویی کرد که منجر به فخرفروشی به یکدیگر و بیان کارهای نیاکان شد.
قاسم بن محمّد گفت : ای بنیهاشم ؛ فضل و احسان ما همواره بر شما و بر همه افراد بنی عبدمناف ریزش داشته است .
اسماعیل گفت : کدام فضل و احسان را نسبت به خاندان عبدمناف مبذول داشتهاید؟ پدرت طلحه جدّ بزرگوارم را با این گفتار خود به خشم آورد که گفت: بدون تردید محمّد 6 خواهد مرد و ما میان خلخالهای زنان او جولان خواهیم داد؛ همانگونه که او نسبت به زمان ما این کار را کرد. و خداوند برای اینکه بینی پدرت را به خاک بمالد، این آیه را نازل فرمود: «شما را نرسد که پیامبر را رنجه سازید و نه آنکه زنان او را پس از او هرگز به همسری بگیرید»[11] .
و پسرعمویت (ابوبکر) حقّ مادرم (حضرت فاطمه 3) را از فدک و چیزهای دیگر میراث او از پدرش را غصب کرد و آن حضرت را محروم ساخت.
و پدرت (طلحه) مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره کرد تا کشته شد، سپس بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 را شکست و شمشیر بر چهرهاش کشید و دلهای مسلمانان را بر او تباه ساخت .
اینک فدایت گردم ! اگر نسبت به گروهی دیگر از فرزندان عبدمناف غیر از اینان که گفتم احسان و فضیلتی ارزانی داشتهاید بگو و مرا نسبت به آن آگاه کن؟![12]
2 ـ پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین7 درباره شهادت جناب میثم تمّار و مقابله با آن/ص 26/(725)
در کتاب «الغارات»، از احمد بن حسن میثمی نقل میکند: میثم تمّار برده آزاد کرده علی 7، در ابتدا، برده زنی از بنی اسد بود. امام 7 او را از آن زن خرید و آزاد کرد و از او پرسید: نامت چیست؟ گفت: سالم.
امام 7 فرمود:
رسول خدا 6 به من خبر داده است که نام تو که پدرت در عجم بر تو نهاده «میثم» بوده است.
میثم گفت: آری ؛ خدای و رسولش و تو ای امیرالمؤمنین راست میگویید، به خدا سوگند نام من همان میثم است .
امام 7 فرمود:
به نام خود برگرد و سالم را رها کن و ما کنیه تو را ابو سالم قرار میدهیم.
احمد بن حسن گوید: حضرت علی 7 او را بر علوم بسیار و رازهای پوشیدهای از اسرار نهانی وصیت آگاه کرده بود و میثم برخی از آنها را میگفت و گروهی از مردم کوفه در آن مورد تردید میکردند و امام 7 را به خرافهگویی و تدلیس متّهم میساختند، تا آنکه روزی امیرالمؤمنین 7 در حضور گروه بسیاری از اصحاب خود که میان ایشان مخلص و شک کننده هم بود به میثم فرمود:
ای میثم ؛ تو پس از من گرفته میشوی و بر دار کشیده خواهی شد، روز
دوم از سوراخهای بینی ودهانت خونی میریزد که ریشت را رنگین میکند و روز سوم بر تو زوبینی زده شود که جان خواهی داد، منتظر باش و جایی که تو را به صلیب میکشند کنار درب خانه عمرو بن حریث است و تو دهمین آن ده تن خواهی بود و چوبه تو از همه چوبهها کوتاهتر و به زمین نزدیکتر است و درخت خرمایی را که تو بر چوب تنه آن بر دار کشیده میشوی، نشانت خواهم داد.
و پس از دو روز امام 7 آن درخت خرما را به میثم نشان داد.
میثم کنار آن درخت خرما میآمد و نماز میگزارد و میگفت: چه فرخنده خرمابُنی ؛ که من برای تو آفریده شدهام و تو برای من رستهای.
پس از شهادت حضرت علی 7 میثم همواره به آن درخت سرکشی میکرد تا آن را بریدند.
او همچنان مواظب تنه آن درخت بود و از کنار آن آمد و شد میکرد و به آن مینگریست. و هرگاه عمرو بن حریث را میدید به او میگفت: من همسایه تو خواهم شد، حقّ همسایگی مرا نیکو رعایت کن .
عمرو که نمیدانست او چه میگوید، به او میگفت: آیا میخواهی خانه ابن مسعود را بخری؟ یا خانه ابن حکیم را؟
میثم تمّار در سالی که به شهادت رسید، حج گزارد (سال 60 هجری). وی در مدینه نزد امّ سلمه همسر رسول خدا 6 رفت . امّ سلمه از او پرسید: تو کیستی؟
گفت: مردی عراقی هستم.
امّ سلمه از او خواست نسب خویش را بگوید. او گفت: من غلام آزاد کرده علی 7 هستم .
امّ سلمه گفت : آیا تو میثمی؟
گفت: نه ؛ من میثم هستم.
امّ سلمه رضی الله عنها گفت : سبحان الله؛ به خدا سوگند؛ چه بسیار میشنیدم که رسول خدا 6 نیمهشبها در مورد تو به علی 7 سفارش میکرد!
میثم سراغ حسین بن علی 7 را گرفت . گفتند: او در نخلستان (مدینه) است. گفت: به آن حضرت بگویید که من دوست دارم بر تو سلام دهم و ما با یکدیگر در پیشگاه پروردگار جهان ملاقات خواهیم کرد و امروز فرصت دیدار او را ندارم و میخواهم بازگردم.
در این هنگام امّ سلمه بوی خوش طلب کرد، آوردند و میثم ریش خود را با آن معطّر کرد.
میثم گفت: همانا به زودی این ریش از خون خضاب خواهد شد.
امّ سلمه سؤال کرد: چه کسی این خبر را به تو داده است؟
گفت: سرورم به من خبر داده است.
امّ سلمه گریست و گفت: او فقط سرور تو نیست که سرور من و سرور همه مسلمانان است. سپس میثم تمّار او را وداع کرد و به عراق بازگشت. چون به کوفه رسید او را گرفتند و نزد عبیدالله بن زیاد بردند.
به ابن زیاد گفته شد که این از برگزیدهترین مردم، در نظر ابو تراب علی 7 بوده است.
ابن زیاد گفت: ای وای بر شما؛ همین مرد عجمی؟
گفتند: آری .
عبیدالله به میثم گفت: پروردگارت کجاست؟
میثم گفت: در کمینگاه است.
ابن زیاد گفت: ارادت تو نسبت به ابو تراب را به من خبر دادهاند.
میثم گفت: تا حدودی چنین بوده است و حالا تو چه میخواهی؟
ابن زیاد گفت: میگویند او تو را از آنچه به زودی خواهی دید، آگاه کرده است؟
گفت: آری ؛ او به من خبر داده است.
ابن زیاد پرسید: او درباره کاری که من با تو انجام خواهم داد چه گفته است؟
میثم گفت: به من خبر داده است که تو مرا در حالی که نفر دهم خواهم بود، بر دار میکشی و چوبه دار من از همه کوتاهتر خواهد بود و من از همگان به زمین نزدیکترم.
ابن زیاد گفت: به طور قطع با گفتار ابوتراب مخالفت خواهم کرد.
میثم گفت: ای ابن زیاد؛ وای بر تو؛ چگونه میتوانی با او مخالفت کنی و حال آنکه او از قول رسول خدا 6 و رسول خدا 6 از جبرئیل و جبرئیل از خداوند چنین خبر داده است؟ چگونه میتوانی با اینان مخالفت کنی؟ همانا به خدا سوگند؛ من جایی را که در کوفه بر صلیب کشیده میشوم، میدانم کجاست و من نخستین خلق خدایم که در اسلام بر دهانش همچون دهان اسب لگام خواهند زد.
پس از این گفتگو، ابن زیاد، میثم را زندانی کرد و مختار بن ابی عبید ثقفی را هم با او زندان کرد، در همان حال که آندو در زندان ابن زیاد بودند، میثم به مختار گفت: تو از زندان این مرد رها میشوی و برای خونخواهی حسین 7 خروج خواهی کرد و این ستمگر را که ما در زندان او هستیم خواهی کشت و با همین پایت (اشاره به پای مختار) چهره و گونههایش را لگد خواهی کرد.
در همین ایام ابن زیاد، مختار را برای کشتن از زندان فرا خواند، ناگاه پیکی با نامه یزید بن معاویه، خطاب به ابن زیاد رسید که به او فرمان داده بود، مختار را آزاد کند و این به خاطر آن بود که خواهر مختار، همسر عبدالله بن عمر بود. و او از شوهرش خواست که از مختار پیش یزید، شفاعت کند. عبدالله چنان کرد و یزید شفاعت او را پذیرفت و فرمان آزادی مختار را نوشت و با پیک تندرو به کوفه گسیل داشت. پیک هنگامی رسید که مختار را بیرون آورده بودند تا گردنش را بزنند.
بدین ترتیب او را آزاد کردند، پس از آزادی مختار، میثم را بیرون آوردند تا بر دار کشند. ابن زیاد گفت: همان حکمی را که ابوتراب درباره او گفته است انجام خواهم داد.
در این هنگام مردی میثم را دید و به او گفت: ای میثم ؛ این کار تو را بینیاز نساخت؟ (یعنی دوستی علی 7 برای تو کاری نکرد).
میثم لبخندی زد و گفت: من برای این (چوبه دار) آفریده شدهام و آن برای من رسته (پرورش یافته) است.
چون میثم را بر دار کشیدند، مردم گرد چوبه دارش که بر درب خانه عمرو بن حریث بود جمع میشدند.
عمرو گفت: میثم همواره به من میگفت: من همسایه تو خواهم بود. عمرو به کنیز خود دستور داد، هر شامگاه زیر چوبه دار میثم را جاروب کند و آب بپاشد و عودسوز، روشن کند. و آن کنیز تا چندی این کار را انجام میداد.
میثم در هنگامی که بر دار بسته شده بود، فضایل بنی هاشم و پستیهای بنیامیه را میگفت . به ابن زیاد خبر دادند، این برده شما را رسوا ساخت.
ابن زیاد دستور داد بر دهان میثم لگام بزنند، لذا بر دهان میثم دهنه زدند تا نتواند چیزی بگوید، و او نخستین خلق خدا بود که پس از اسلام بر دهانش لگام زدند.
روز دوّم از بینی و دهانش خون بیرون زد و چون روز سوم شد، بر او زوبینی زدند که از آن درگذشت. شهادت میثم ده روز پیش از رسیدن امام حسین 7 به عراق، در اواخر ذی الحجه سال 60 هجری بود[13] .[14]
شعر و شاعری در عصر بنیامیه/ص 31/(725)
پس از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 و روی کار آمدن معاویه و غلبه شام بر عراق ، از نو بازار شعرهای مدحی و هجایی رونق یافت . در حکومت امویان شاعرانی خود را به دربار شام بستند و در ستایش این خاندان و نکوهش مخالفان آنان آنچه خواستند سرودند.
نمونه بارز این دسته از شاعران کعْب بن جُعیل ، متوکل لیثی ، عبدالله بن هُمام سلّولی ، ابوالعبّاس اعمی ، مسکین دارمی ، اخطل ، عدی بن رقاع و گروهی دیگرند.
فی المثل کعب بن جعیل چنین میسراید:
أری الشّام تکره مُلک العراق وأهل العراق لهم کارهونا
وقالوا علی( 7) إمام لنا فقلنا رضینا ابن هند رضینا
میبینم شام عراق را ناخوش میدارد، و عراقیان شامیان را ناخوش میدارند.
عراقیان میگویند: علی 7 امام ماست ، ما گفتیم ما به پسر هند خشنودیم .
گوینده این شعر در دوره درگیری سپاهیان حضرت علی 7 با معاویه میزیسته و چنانکه میبینیم در شعر او از نو همچشمی شامی و عراقی آغاز شده است ، گویی یک قرن پیش از اسلام و عهد درگیری غسانیان با لخمیان است .
مسکین دارمی میگوید:
نبی خلفاء الله مهلا فإنّما یبوِّئها الرحمن حیث یرید
إذا المنبر الغربی خلّی مکانه فإنّ امیرالمؤمنین! یزید[15]
یزید بن مفرغ در ستایش مروان بن حکم گفته است :
وأقمتم سوق الثناء ولم تکن سوق الثناء تقام فی الأسواق
فکأنّما جعل الإله إلیکم قبض النفوس وقسمة الأرزاق
شما بازار ستایش را رواج دادید در حالیکه از این پیش این بازار رونقی نداشت .
گویا خدا گرفتن جانها و بخش روزیها را به شما واگذارده است .
عدی بن وقاع در ستایش ولید بن عبدالملک گوید:
صلّی الّذی الصلوات الطّیبات له والمؤمنون إذا ما جمّعوا الجُمعا
هو الّذی جمع الرّحمن اُمّته علی یدیه وکانوا قبله شیعآ
إنّ الولید امیرالمؤمنین له مُلک علیه اغان الله فارتفعا
پیداست که این شاعران درباری به سنّت جاری هم پیشههای خود در مقابل آنچه میگفتند مزدهای کلان میگرفتند.
تنها خلیفه اموی که ستایش نمیپذیرفت و نیز به شاعرانی که ستایشگری را پیشه خود ساخته بودند چیزی نمیپرداخت و یا اگر میپرداخت رقم آن اندک بود عمر بن عبدالعزیز است .
در مقابل شاعران اموی ، شاعران شیعی هستند که چون ستم آل ابوسفیان و مظلومیت آل هاشم را میدیدند، بیچشمداشت صله ، آنان را میستودند و گاه این ستایش موجب زندانی شدن و یا آزار آنان میشد.
عَوف بن عبدالله بن احمر ازدی درباره حادثه کربلا گوید:
لبیک حسینآ کلّما ذرّ شارق وعند غسوق اللّیل من کان باکیآ
ویا لیتنی إذ کان کنت شهدته فضاربت عنه الشّانئین الأعادیا
ودافعت عنه ما استطعت مجاهدآ وأعملت سیفی فیهم وسِنانیا
هرگاه خورشید برآید و هرگاه که شب دامن خود را بگستراند، هر گریندهای باید بر حسین 7 بگرید.
کاش با او بودم و دشمنان بدگو را از او دور میکردم .
و چندانکه میتوانستم شمشیر و نیزه خود را در یاری او بکار میبردم .
عبدالله بن کثیر سهمی گوید:
إنّ امرئ أمستْ معایبه حبّ النّبی لغیر ذی ذنب
وبنی أبی حسن ووالدهم من طاب فی الأرحام والصّلب
أیعدّ ذنبآ أن أحبّهم بل حبّهم کفّارة الذّنب
در این روزگار، دوستی پیغمبر و اولاد علی 8 گناه شمرده میشود.
اگر آنان را دوست بدارم گناهی کردهام ؟ نه ؛ دوستی آنان گناهان را پاک میکند.
؟؟ یک بیت ترجمه نشده ؟؟؟؟
قصیده همیمه فرزدق با این بیت آغاز میشود:
هذا الّذی تعرف البطحاء وطأته والبیت یعرفه والحلّ والحرم
عبدالرحمان جامی آن را به فارسی ترجمه کرده و در «سلسلة الذهب» آورده است . ترجمه با این بیت آغاز میشود:
پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام[16]
چنانکه میدانید هشام در مسجدالحرام حرمت مردم را نسبت به حضرت علی بن الحسین 8 دید، و خود را به نادانستگی زد و پرسید: این کیست که مردم راه را برای او باز میکنند تا نزدیک حجر الأسود رود؟ و فرزدق در پاسخ او این قصیده را سرود. سرودن چنان مدیحه و شیوع آن در زبانها بیم جان داشت ، لیکن این شاعر به خاطر دوستی اهل بیت : و نیز سرزنش این خلیفهزاده اموی هر گزندی را به خود خرید.
سرآمد این شاعران ابوالمستهِل کمیت بن زید الأسدی (60 ـ 126 هجری) است که سلسله قصیدههای مدحی او درباره بنیهاشم به نام «هاشمیات» معروف است و چند بار به چاپ رسیده و به زبانهای جز عربی نیز ترجمه شده است .
کمیت در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی 7، داستان غدیر، فاجعه کربلا و مظلومیت آل محمّد : قصائل بلند و جانسوزی سروده است .
هنگامی که کمیت به مدینه آمد، شبانه نزد امام جعفر بن محمّد الصادق 7 رفت و قصیده خود را که در آن مصیبت شهیدان کربلا را سروده است بر آن حضرت خواند.
امام صادق 7 فرمود:
کمیت ؛ اگر مالی داشتیم به تو میدادم . امّا به تو چیزی را میدهم که پیغمبر 6 به حسان فرمود: مادام که از ما اهل بیت دفاع میکنی ، مؤید به روح القدس باشی .
سپس نزد عبدالله بن حسن بن علی رفت و شعر خود را بر او خواند، عبدالله گفت : من مزرعهای به چهار هزار دینار خریدهام و این سند ملک است آن را به تو میدهم و گواهانی هم بر این کار میگیرم .
کمیت پاسخ داد: پدر و مادرم فدای تو باد؛ من در ستایش دیگران شعر میگفتم و از آن دنیا را میخواستم . به خدا سوگند؛ برای شما جز به خاطر خدا شعر نمیگویم .
عبدالله با اصرار سند را به او داد. روزی چند پس از این ، کمیت نزد او رفت و گفت : فرزند پیغمبر؛ من از تو چیزی میخواهم ؛ آیا میتوانی خواست مرا انجام دهی ؟
هر چه بخواهی پذیرفته است .
سندی را که به من دادی آوردهام و باید از من پس بگیری . و سند را نزد او گذاشت . سپس عبدالله بن معاویة بن عبدالله جعفر پوستی را برداشت و به چهار تن از غلامان خود گفت تا چهار گوشه آن را بگیرند و در خانههای بنیهاشم به گردش پرداخت و گفت : بنیهاشم ؛ این کمیت است که شما را ستوده است . او در روزگاری شما را ستوده که دیگران خاموشند؛ جان خود را بر سر این کار نهاده است و در اختیار بنیامیه گذارده است . هر کس چیزی در آن میانداخت تا آنجا که زنان زیور از تن خود بیرون میکردند و در آن چرم میافکندند. چون به مقدار صد هزار درهم فراهم شد، نزد کمیت رفت و گفت : این ران ملخی است که برای تو آوردهام . میدانی که حکومت در دست دشمنان ماست و ما تهیدستیم .
کمیت پاسخ داد: پدر و مادرم فدای تو باد؛ بیش از آنچه باید بدهید دادید، لیکن من از ستایش شما خشنودی خدا و رسول را میخواهم .
عبدالله هر چه کوشش کرد، کمیت چیزی از آن مالها نگرفت .[17]
از این شاعران سنّتگرا و یا متعهّد که بگذریم ، دستهای دیگر نیز در این دوره پدید آمدند که غزلسرایی را پیشه ساختند و به وصف جمال و زیباییهای طبیعت و یا انسان (بیشتر زنان) پرداختند.
نمونه اعلای این دسته از شاعران عمر بن ابی ربیعه مخزومی (23 ـ 93 ه ق)، احوص، از مردم مدینه و از بنی اوس و عبدالله بن عمر بن عمرو نواده عثمان بن عفّان ، و بشّار بن برد طخارستانی است . بشار در پایان عصر اموی شهرت خود را آغاز کرد.
شعر عمر بن ابی ربیعه و بشّار بن برد را میتوان انعکاسی از اجتماع فاسد عصر اموی دانست .
ابن ابی عتیق گفته است : در هیچ شعری به اندازه شعر پسر ابی ربیعه خدا را معصیت نکردهاند. و سوّار بن عبدالله اکبر و مالک دینار گفتهاند: هیچ شعری همچون شعر این کور (بشار) مردم مدینه را به فسق نکشاند. واصل به عطا گفته است : از فریبندهترین راههای شیطان و گمراهکنندهترین آن ، شعرهای این کور ملحد است [18]
در این عصر گاه ستایش و یا زشتگویی میان شاعران درمیگرفت و هر یک به تعصّب تبار و یا کسان خود دیگری را هجو میکرد. هجوسرایی جریر (28 ـ 110 ه ق) و فرزدق (متوفّای 114 ه ق) از یکدیگر مشهور است .[19]
ایرانیان و مختار/ص 37/(725)
تقریبآ همه منابع و از جمله یک منبع غیر اسلامی معاصر، توافق نظر دارند که عجم در میان طرفداران مختار نقش برجستهای داشته و شمارشان کم نبوده است . در واقع ، مختار یک گروه محافظ شخصی (حراس) از میان موالی به فرماندهی یکی از آنها به اسم ابو عمر کیسان ، تشکیل داده بود و پیروان او را معمولا کیسانیه مینامیدند.
در این برهه زمانی ، اصطلاح موالی بیشتر به اسیران جنگی و خاندانشان گفته میشد که پس از آشوبهای فتوحات اعراب به کوفه آورده شدند، نه به رعایایی که اندک زمانی بعد در آنجا پناه گزیدند. با این همه ، مختار نمیتوانست فقط به حمایت غیر عرب بسنده کند، لذا ناچار بود حمایت اشراف کوفه را هم به دست آورد. او در این راه ، تا اندازهای کامیاب بود، امّا به نظر میرسد که رابطه او با عربها به تیرگی گراییده بود. بسیاری از اشراف در سالهای پایانی سلطه مختار در کوفه ، به خاطر موضع بسیار طرفدارانهاش به موالی ، قیام کردند.[20]
ایرانیان در لشکر مختار/ص 38/(725)
مختار همچنان در جستجوی قاتلان امام حسین 7 بود، اموال فراوانی از عراق ، جبل ، اصفهان ، ری ، آذربایجان و جزیره برای او میرسید و هیجده ماه بر این منوال بود.
مختار، ایرانیان را به خود نزدیک ساخت و برای ایشان و فرزندانشان مستمرّی تعیین کرد و آنان را در مجالس خود جای میداد و عربها را محروم و از خود دور میساخت و این موضوع آنان را خشمگین کرد.
بزرگان عرب جمع شدند و پیش مختار رفتند و او را نکوهش کردند، گفت : خداوند کس دیگری غیر از شما را از رحمت خود دور نگرداند، شما را گرامی داشتم تکبّر کردید، به کار خراج گماشتم آن را کم آوردید و این ایرانیان نسبت به من از شما مطیعترند و وفادارتر، و هرچه بخواهم بیدرنگ انجام میدهند.[21]
بنی امیه//بحث درباره ایرانیان و بنی امیه در قسمت (عمر) موجوداست
نقش ایرانیان در قیام مختار/ص 39/(725)
پس از اعراب یمنی و نزاری عنصر نژادی دیگری که در قیام مختار شرکت داشت ایرانیان بودند. هر چه زمان میگذشت حضور آنان در حکومت وی گستردهتر گردید، از جمله : بیشتر سپاه بیست هزار نفری ابراهیم بن مالک از ایرانیان مقیم کوفه بودند.[22]
همچنین از سپاهِ سههزار نفری که به قصد تصرّف مدینه فرستاد، 2300 نفرشان از موالی بودند.[23]
بسیاری از ایرانیان در سرکوبی شورش اشراف علیه مختار با وی همکاری کردند.[24] ایرانیان تا هنگام کشتهشدن مختار با وی همراهی کردند و از
ششهزار نفری که با وی در قصر متحصّن شدند، 5300 نفرشان ایرانی بودند.[25]
ایرانیان برخلاف نیروی گستردهشان در دوران معاویه مورد اذیت و آزار قرار داشتند؛ به گونهای که معاویه از جمعیت آنان به وحشت افتاد و دستور داد عدّهای از آنان را بکشند و بقیه را به کارهای سخت وادارند، ولی احنف بن قیس تمیمی او را از این کار بازداشت .[26]
این برخوردهای ناروا و سخت ، ایرانیان را به سوی مختار ـ که در سرلوحه برنامهاش دفاع از محرومان بود ـ کشید و آنان نزد وی از محبوبیت بسیاری برخوردار شدند. وی به ایرانیان میگفت : شما آزاده و بزرگوار هستید[27] ، شما
از من هستید و من از شما هستم .[28]
مختار ایرانیان را چنان گرامی داشت که به ابوعمره کیسان دستور داد اموال و مستمرّی کسانی را که در کربلا به جنگ امام حسین 7 رفته بودند به ایرانیان ببخشد.[29]
رفتار مختار سرانجام اعتراض اشراف کوفه را در پی داشت و به یکدیگر گفتند: به خدا این مرد آزادشدگان ما را گرامی داشت و بر مرکب نشانید و غنیمت ما را به آنان داد.[30]
وی در پاسخ آنان گفت : این ایرانیان نسبت به من از شما مطیعتر و وفادارترند و هر چه بخواهیم بیدرنگ انجام میدهند.
مختار بیتوجّه به اعتراض اشراف ، ایرانیان را به خود نزدیک ساخت و برای ایشان و فرزندانشان مستمرّی تعیین کرد و آنان را در مجالس خود جای میداد.[31]
توجّه و بزرگداشت موالی از سوی مختار موجب شد تا آنان با وی همراهی کنند و اموال فراوانی از عراق ، جبل ، اصفهان ، ری و آذربایجان برای او بفرستند.[32]
روابط گرم و صمیمی متقابل مختار و ایرانیان نتایجی بر جای گذاشت که بازتاب آن به همراهی و همدلی و گرایش ایرانیان با خاندان رسول الله 6 و دشمنی سخت آنان با خاندانِ اموی منجر گردید. روابط نزدیک موالی با اهل بیت : پیش از قیام مختار برقرار شده بود و گروه زیادی از ایرانیانِ سواد با حضرت علی 7 ارتباط داشتند.[33]
محبّت امیر مؤمنان علی 7 به ایرانیان چندان بود که اعتراض اشراف عرب را برانگیخت . برای نمونه اشعث در حین خواندن خطبه به امام 7 اعتراض کرد که این گروه سرخرویان بر ما عربها در نزدیکی به تو غلبه کردند و مقرّبان شدند.[34]
این ارتباط فقط به روزگار حضرت علی 7 اختصاص نداشت ، بلکه (حضرت) امام علی بن الحسین 8 هم دوستی نزدیکی با موالی داشت ؛ به گونهای که وقتی شخصی به امام 7 ناسزا گفت ، بندگان و موالی بر او هجوم بردند، ولی علی بن الحسین 8 فرمود: او را واگذارید.[35]
علاقه و محبّت متقابل خاندان رسول الله 6 و موالی با یکدیگر و موضعِ یکسانِ آنان در مبارزه با امویان ، موجب همکاری بیشتر این دو گروه میگردید و هر دو، مورد اذیت و آزار و کشتار و شکنجه قرار میگرفتند.
نظام مروانی و عمّال آنها به شدّت با امامان شیعه و شیعیان آنان و موالی برخورد میکرد؛ به طوری که در دوران حکومت بیست ساله حجّاج بن یوسف ثقفی بر عراق جز در لشکرکشیها و جنگهایش ، 120000 نفر را گردن زده بود.
هنگام مرگ وی ، پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندان وی محبوس بودند[36] .[37]
بنی امیه
5 ـ ایرانیان و خاندان علوی و اموی/ص 42/(725)
ایرانیان که در تاریخ اسلام آنها را به نام موالی یعنی وابستگان مینامیدند، از عوامل مؤثّر سقوط امویان و قیام عبّاسیان بودند. موالی به خاندان امیرالمؤمنین علی 7 دلبستگی خاصّ داشتند و در نتیجه آن ظلمها که امویان به خاندان امیرالمؤمنین علی 7 و هم به مسلمانان غیر عرب میکردند، در دشمنی ایشان راسخ شده بودند.
مسلمانان غیر عرب در آرزوی مساوات و محو امتیازات طبقاتی به اسلام رو کرده بودند، امّا غالبشان به جز طبقه دهقانان ـ که مالکان اراضی بودند و در حکومت اموی منصبهای بزرگ محلّی خاصّ ایشان بود و جمعآوری خراج را به عهده داشتند ـ از مساوات اسلام در دولت بنیامیه نشانی ندیدند.
دولت اموی یک دولت خشن عربی بود و مسلمانان غیر عرب ناچار بودند پس از مسلمانی برای فرار از آن تعصّبهای ناروا که میان عرب و غیر عرب میشد وابسته یکی از قبایل عرب شوند و مولای آن قبیله به شمار روند.
مردم عرب موالی را به چشم حقارت میدیدند؛ زیرا همه کسانی که به حرفهای اشتغال داشتند به نظر عرب حقیر مینمودند که به پندار ایشان به جز جنگ هیچ حرفهای محترم نبود. از اینجا میتوان دریافت که چرا موالی در دشمنی امویان و کینه عرب استوار بودند و نهضت شعوبی را که هدف آن وهن عرب و تفکیک اسلام و عرب بود بنیان نهادند و به خاندان علوی که مورد آزار امویان بود دلبستگی پیدا کردند.
پروفسور «براون» با استناد به نظریه «گوبینو» نفوذ افکار قدیم سلطنت دوستی را یکی از عوامل مؤثّر علاقمندی ایرانیان به خاندان علوی میشمارد، گوید: به نظر من «گوبینو» در گفتار خویش که نظریه حق موروثی و الهی سلطنت را در تاریخ ایران به دوران اسلام مؤثّر میداند، به راه صواب رفته است .
فکر انتخاب خلیفه با طبیعت عرب سازگار بود، امّا به نظر ایرانیان یک فکر انقلابی و مخالف طبیعت جلوه میکرد. به علاوه ایرانیان نسبت به عمر خلیفه دوّم کینهای سخت داشتند که وی را عامل سقوط شاهنشاهی ایران میدانستند و این کینه اگرچه در لباس تمایلات دینی جلوهگر شد امّا محقّق دقیق از کشف ریشه آن غافل نمیماند.
ایرانیان میگفتند: امام حسین 7 که کوچکترین فرزند حضرت فاطمه 3 دختر پیغمبر 6 و امیرالمؤمنین علی 7 پسر عمّ پیامبر 6 بود با شهربانو دختر یزدگرد سوّم آخرین پادشاه ساسانی ازدواج کرده ، بنابراین در نظر ایرانیان امامان شیعه نه فقط وارث حق نبوّت بودند بلکه مظهر حقّ سلطنت قدیم ایران نیز به شمار میرفتند که با خاندان حضرت محمّد 6 و نژاد ساسان هر دو پیوستگی داشتند.
و از همینجا این عقیده سیاسی پدید آمد که «گوبینو» درباره آن چنین میگوید: به نظر ایرانیان مسلّم بود که فقط افراد خاندان علوی حقّ تاجداری داشتند که از ناحیه مادر خود بیبی شهربانو 3 فرزند یزدگرد آخرین پادشاه ایران وارث حقّ خاندان ساسان بودند.
از اینجا میتوان به راز آن شورشها و فتنهها که مسلمانان ایرانینژاد به تأیید علویان بر ضدّ امویان پدید میآوردند پی برد. نشان بارز آن ، شورش حارث بن سریج بود که موالی خراسان و ماوراء النهر بدان پیوستند و این شورش چنان مایهدار بود که با مرگ حارث به سال 128 از میان نرفت و یکسال پس از مرگ وی ابومسلم به جای وی علمدار شورش ضدّ اموی شد و قدرت امویان را درهم شکست .[38]
بنی امیه
موالی پس از مختار/ص 44/(725)
علاوه بر این که این نصوص تاریخی ، حاوی حمایت موالی از یک حرکت شیعی است ، نشانه کثرت آنها در عراق است به حدّی که توانستند یک حکومت 16 ماهه را بر سر پا نگه دارند؛ گرچه گروهی از عناصر این حکومت را عرب ها تشکیل میدادند[39] . برخورد مختار در این مدّت با مردم ، بسیار
مناسب بود. و چنان که نقل شده : «کان مختار اوّل من ظهر أحسن شیء سیرة وتألّفآ للنّاس»[40] ، لذا توانست در دل مردم تا حدودی نفوذ کند.
دلیل دیگر نفوذ او نیز شیعی بودن جهت حرکت وی بوده ، او به عدّهای که ابتدا جهت کشتن قاتلین امام حسین 7 داده بود، وفا نمود. و تا آنجا که توانست ، آنان را از بین برد. بنا به گفته «ابن اعثم» و به نقل از محمّد بن اشعث او تا موقع (فرار ابن اشعث به بصره) نزدیک به سه هزار نفر از متّهمین به قتل حسین بن علی 8 را از دم تیغ گذراند[41] . متأسّفانه بعد از کوبیدن حرکت
مختار، موالی سرکوب شدند. امّا به هر حال ، جامعه از وجود آنها نمیتوانست بینیاز باشد. آنها نه تنها در انجام امور سخت جامعه افرادی فعّال بودند، بلکه در کارهای علمی نیز از عرب ها جلو افتادند. به طوری که در اواخر قرن اوّل ، عموم علمای معروف شهرهای مهمّ اسلامی از موالی بودند[42] .این مطلب ، حجّاج را سخت آزرده خاطر کرده بود تا جائی که دستور
سختگیری نسبت به موالی را صادر نمود و همان گونه که گذشت حجّاج از این که آنها امام جماعت بوده و یا در منصب قضاوت باشند، جلوگیری کرد.
در هر صورت ، حمایت موالی از بنیهاشم خاتمه نیافت و بعدها نیز آن ها در نهضتهایی که شیعه در قرن دوّم داشت ، مشارکت کردند. حامیان اهل بیت : نه تنها از میان عرب های بعضی از قبایل ، بلکه از ناحیه موالی ایرانی و حتّی غیر ایرانی بود.[43]
امام سجّاد 7 و موالی/ص 46/(725)
یکی از اموری که در قرن اوّل و دوّم هجری شایع بوده همین تربیت موالی بود. این افراد عمدتآ به دلیل استعداد مناسب و نیز آمادگی کسب علم از قبل و همچنین با احساس ضعفی که در برابر عربها داشتند و میخواستند آن را جبران کنند، به خوبی بر روی حدیث کار کرده و توانستند در مدّت زمان کوتاهی از فقهاء و محدّثین مراکز عمده اسلامی شوند.
این افراد در خانوادههای مختلف عرب ، تربیت میشدند. و طبعآ انگیزههایی که از جهت سیاسی و مذهبی در آن قبائل و عشیرهها بود، به اینان نیز سرایت میکرد. و چون کوفه ، بیشتر گرایش شیعی داشت ، موالی آن نیز چنین بودند.
اهل بیت : نیز چنین تدبیری را در تربیت موالی به کار میبستند. در این مورد، سیاست (حضرت) علی بن الحسین 8 بسیار قابل توجّه است ؛ امام میکوشید تا مدینه با تربیت قشر موالی راه را برای آینده باز کند و اسلام صحیح و سلیم را بدان ها که زمینه کافی داشتند، منتقل نماید.
با شخصیتی که امام ( 7) داشت به خوبی میتوانست بر روی موالی اثر بگذارد و با حرکاتی که از خود نشان میداد (گریه مداوم برای امام حسین 7) ، کاملا قادر بود احساسات شیعی را بدان ها انتقال دهد.
استاد سید جعفر مرتضی در تشریح سیاستهای امام سجّاد 7 برای بخشیدن حیاتی نوین به مکتب اسلام[44] اشاره به این نکته دارد که آن حضرت
غلامان را میخرید و آنها را آزاد میکرد. به طوری که «سید الأهل» مینویسد: غلامان این مسأله را دریافته ، شور و شوق فراوانی داشتند که در معرض اقدام او قرار گیرند. امام ( 7) نیز در هر سال و ماه و روز و هر وقت حادثهای اتّفاق میافتاد، آنان را آزاد میساخت ؛ «حتّی صار فی المدینة جیش من الموالی الأحرار والجواری الحرائر وکلّهم فی ولاء زین العابدین 7 قد بلغوا خمسین ألفآ أو یزیدون»[45] ؛ به طوری که در مدینه (به تعداد) یک لشکر از
موالی آزادشده و کنیزکان رهایی یافته وجود داشت که تمامی آنها از موالی امام سجّاد7 بودند، و تعداد آن ها حدود پنجاه هزار نفر یا بیشتر بود.
مؤلّف محترم «اعیان الشیعة» نیز مینویسد: آن حضرت «سودانیان» را میخرید، در حالیکه بدان ها هیچ نیازی نداشت[46] . استاد سید جعفر مرتضی
دام ظلّه ، پس از ذکر این مطالب نتایج متعدّدی از این مسأله گرفته و مینویسد:
«لقد کان من نتیجة ذلک أن صار الموالی یعتبرون أهل البیت : هم المثل الأعلی للإنسان والإسلام وکانوا مستعدّین للوقوف إلی جانبهم فی مختلف الظروف ، ولانعدم بعض الشواهد الّتی تظهر أنّ الموالی کانوا ینتصرون للعلویین إذا رأوهم تعرّضوا لظلم أو لبغی من قبل السلطات»[47] .
یعنی : «نتیجه چنین سیاستی ، این بود که موالی ، اهل بیت : را به عنوان نمونههای انسانیت و اسلامیت میشناختند، و آمادگی کامل داشتند تا در شرائط مختلفی در کنار آنها قرار گیرند. شواهدی نیز وجود دارد که نشان میدهد موالی در مواقعی که علویین مورد ظلم قرار گرفته یا بعضی از حکام به آنها ستم میکردند، به یاری آنها میشتافتند».
از جمله نتایج دیگر این حرکت ، این بود که موالی میفهمیدند که اهل بیت : (همان گونه که (امیرالمؤمنین) علی 7 چنین میکرد) هنوز هم سعی دارند موالی غیر عرب را از وضعیتی که در آن بسر میبرند، نجات دهند و آنها را آزاد سازند تا بتوانند از مزایای یک زندگی سالم بهره گیرند[48] .[49]
بنی امیه
مختار و موالی ، اشراف کوفه و بنیامیه/ص 49/(725)
آنها که طعم محرومیت را چشیده بودند و (امیرالمؤمنین) علی 7 و حمایت علویین از خود را نیز دیده بودند، اینک علاوه بر دلائل سیاسی ، احتمالا بعضی از آنها علاقمند بودند تا برای برپائی «حکومت علویین» با مختار همکاری کنند و در هر صورت تشیع را یاری دادند. مختار خود گفته بود جملهای را میداند که اگر بگوید متابعان او زیاد خواهند شد. و آن جمله این بود که هر عبدی که نزد ما آید آزاد است[50] .
اشراف کوفه ، شرافت خود را در پناه بنیامیه حفظ کرده و حتّی با عبدالله بن مطیع والی عبدالله بن زبیر نیز ساخته بودند. امّا اکنون نمیتوانستند تحمّل کنند که مختار با بیرون راندن ابن مطیع زمام امور را به دست گرفته و موالی را بر اشراف عرب مسلّط کند.
به همین خاطر بسیار ناراحت و پریشان به نظر میرسیدند. البتّه او نیز ابتدا در این رابطه چندان بیاعتنا نبود. وقتی که از جنگ با ابن مطیع فارغ شد، با اشراف به گفت و شنود پرداخت . آنگاه یکی از موالی به رئیس پلیس او (کیسان) گفت : ابا اسحاق (کنیه مختار) توجّه به اشراف کرده است!
وقتی مختار متوجّه شد به کیسان گفت : به موالی بگو: «انتم منّی وأنا منکم» بعد از آن سکوتی کرده و این آیه را خواند: (إِنَّا مِنَ آلْمُـجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ)[51] .
اشراف و رؤسای قبایل ، وقتی آیه را شنیدند رو به یکدیگر کرده و گفتند که گویا کشتهشدن آنها نزدیک است![52] .
طبیعی است که مختار میبایست به موالی تکیه کند؛ چرا که آنها نه فقط متّهم به قتل امام حسین 7 نبودند و نسبت به اهل بیت : اظهار علاقه میکردند، بلکه انگیزه سیاسی نیز برای رهایی خود از ستم بنیامیه داشتند. لذا وقتی اشراف میخواستند با عبدالرحمان بن مخنف برای مبارزه با مختار مشورت کنند او بدانها گفت که همه موالی شما در کنار مختار هستند. آنها هم شجاعت عربی دارند و هم کینه عجمی[53] ، اشراف کوفه به شبث بن ربعی
میگفتند: «والله أنّ مختار تأمّر علینا بغیر رضآ منّا، ولقد أدنی موالینا فحملهم علی الدّواب وأعطاهم فیئنا»[54] ؛ «مختار بدون رضایت ما بر ما حاکم شده و
موالی ما را به خود نزدیک نموده و آنها را بر چهارپایان سوار کرده و سهم مال ما را به آنها داده است».
به هر حال ، استفاده از موالی ، سیاست مناسبی بود که از طرف مختار اتّخاذ گردید. هر چند گفتنی است که اطمینان بیش از اندازه به موالی در شرایطی که هنوز موالی در عراق موقعیتی را که بتوان با کمک آنها حکومتی تشکیل داد نداشتند، یک اشتباه بوده است . و لذا عدّهای میگفتند: علّت شکست بعدی مختار همین بود که سپاه او را موالی تشکیل میدادند[55] .
تعداد موالی در سپاه مختار بسیار بالا بود؛ به طوری که وقتی مختار «شرحبیل بن ورس همْدانی» را با سپاهی به سوی مدینه فرستاد از سه هزار نفری که همراه او روانه کرد، تنها 700 نفر عرب و بقیه از موالی بودند.[56]
عمر بن عبدالعزیز طرفدار اهل بیت : نبود/ص 51/(725)
بدون تردید ارادت عمر بن عبدالعزیز نسبت به فرزندان علی بن ابی طالب7 به اندازهای نبوده که وی از خلافت صرفنظر نماید و فرزند علی بن الحسین 7، (امام) محمّد باقر 7 را به جای خود بنشاند.
روایت مربوط به اینکه (امام) محمّد باقر 7 در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز او را به جای خود مینشانید و خلیفه میکرد صحیح نیست . چون مورّخین اوّلیه اسلامی خبر دادهاند که (امام) محمّد باقر 7 فرزند (امام) زین العابدین 7 در کربلا حضور داشته ، امّا پسربچّه بوده است و ما در این بحث تاریخی از قول ابن قتیبه ، از قول (امام) محمّد باقر 7 گفتیم که هنگامی که میخواستند اعضای خانواده (امام) حسین 7 را وارد دربار یزید بن معاویه نمایند، دستهای پسربچّهها را با زنجیر بستند، و ابن قتیبه میگوید که (امام) محمّد باقر 7 چیزی برخلاف حقیقت نگفته ، بلکه راویان چیزی را جعل کردهاند.
چون حضور (امام) محمّد باقر 7 در کربلا مورد قبول مورّخین اوّلیه اسلامی است ، سی و نه سال بعد از آن ـ یعنی در سال نود و نهم هجری که عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد ـ (امام) محمّد باقر 7 مردی بوده است چهل و چهار یا چهل و پنج ساله ، و اگر عمر بن عبدالعزیز، خیلی به فرزندان حضرت علی بن ابی طالب 7 ارادت میداشت ، (امام) محمّد باقر 7 را به جای خود مینشانید؛ خاصّه آنکه (امام) محمّد باقر 7 مردی دانشمند بود و پسرش (امام) جعفر صادق 7، دانشمندترین امام شیعیان ، علم را در آغاز در محضر پدر آموخت و اگر عمر بن عبدالعزیز (امام) محمّد باقر 7 را به جای خود مینشانید، یک دانشمند را بر مسند خلافت مسلمین نشانیده بود.
از یک جهت دیگر هم (امام) محمّد باقر 7 بر عمر بن عبدالعزیز مزیت داشت و آن ، کبر سنّ بوده است و وقتی عمر بن عبدالعزیز خلیفه شد (امام) محمّد باقر 7 لااقل ده سال بزرگتر از او بود.[57]
کشتن بنیامیه و نبش قبر معاویه و یزید/ص 53/(725)
در ایام سفاح ، عبدالله بن علی والی دمشق گشته به حسن اهتمام او صبح مآل بنیامیه به شام زوال تبدیل یافت . توضیح این مقدمّه آنکه در روزی هفتاد تن از اعیان بنیامیه بر سر مائده عبدالله نشسته بودند، شبلی بن عبدالله که یکی از موالی بنیهاشم بود درآمده قصیدهای مشتمل بر غایت ظلم و عدوان کفره بنیامیه نسبت به خاندان پیمبر و تحریص بنیهاشم بر انتقام بنیعبدالشمس برخواند.
عبدالله را عرق حمیت به حرمت درآمده دست از طعام بازکشید و فرمود : تا به چوب دستها، اعضای آن جماعت را درهم شکستند و گلیمها بر بالای ایشان انداختند. عبدالله و اصحاب بر زبر ایشان نشسته آغاز طعام خوردن کردند، آن فرقه نالههای حزین میکردند و جان میدادند. بعد از آن حسب دستور عبدالله تمامی قبور بنیامیه را سوای عمر بن عبدالعزیز شکافته در گور معاویه به غیر از خاک چیزی دیگر نیافتند و در گور یزید قدری خاکستر دیدند.[58]
علل شکست بنیامیه/ص 54/(725)
در پی نابودی حکومت اموی و جایگزین شدن بنیعبّاس ، برخی از بزرگان بنیامیه در پاسخ به این پرسش که : علّت نابودی حکومتتان چه بود؟ گفتند: به جای آنکه در پی چیزی باشیم که بر ما واجب است ، به خوشگذارنیهای خودمان مشغول شدیم ؛ به مردم خود ستم کردیم ، آنان از دادگری ما مأیوس شدند و آرزو کردند از دست ما راحت شوند؛ بر خراجدهندگان جفا کردیم ، ما را واگذاشتند، زمینهای زراعتی ما خراب شد، بیتالمالهای ما خالی شد؛ به وزیرانمان اعتماد کردیم ، آنان وابستگان و خویشان خود را بر منافع ما ترجیح دادند و کارها را انجام میدادند، بیآنکه ما اطّلاع داشته باشیم ؛ مقرّری سپاهیان به تأخیر افتا، از اطاعت ما بیرون رفتند، دشمنان ما ایشان را خواندند و با آنان بر جنگ با ما همدست شدند؛ دشمنان ، ما را (به جنگ) فرامیخواندند، امّا ما به علّت کمبود یاورانمان از پاسخ به آنان عاجز ماندیم ؛ اخبار و اطّلاعات را از ما پنهان داشتند و اینها از علل عمده نابودی حکومت ما بود[59] .[60]
در راستای احیای سنت بنی امیه؛/ص 55/(725)
اقدام 10هزار نفری سعودیها در دشمنی با امام حسین 7 در گینس ثبت شد
«این تعداد روزه دار بیشترین تعداد افطار روزه داران به طور دسته جمعی در خارج از ماه رمضان در جهان محسوب می شود و در گینس ثبت شد».
به گزارش سرویس بینالملل جام نیوز به نقل از روزنامه الکترونیکی «سبق»، 10 هزار نفر از شهروندان سعودی در مقابل ورزشگاه الجوهره جده در روز عاشورا افطار کردند.
به نوشته سبق عربستان، سعودی ها که در روز عاشورا روزه گرفته بودند، ضمن جشن گرفتن این روز، ساعاتی قبل از بازی تیم ملی فوتبال امارات با عربستان افطاری خوردند.
بنا بر این گزارش، این تعداد روزه دار بیشترین تعداد افطار روزه داران به طور دسته جمعی در خارج از ماه رمضان در جهان محسوب میشود و در گینس ثبت شد.
خاطر نشان میشود که سعودی ها طبق فتوای مفتیان وهابی در دشمنی با امام حسین 7 عاشورا روزه می گیرند و مطابق رسم بنیامیه این روز را جشن میگیرند.
512
پیشگویی حضرت امیرالمؤمنین7درباره کشته شدن بسیاری از بنیامیه به دست مختار/ص 56/(725)
در تفسیر حضرت امام حسن عسکری 7 روایت شده که حضرت امیر المؤمنین 7 فرمود:
چنانچه بعضی از بنی اسرائیل خدا را اطاعت کردند، و ایشان را گرامی داشت، و بعضی خدا را معصیت کردند، و ایشان را عذاب کرد، احوال شما نیز همینگونه خواهد بود: اصحاب آن حضرت گفتند: یا امیرالمؤمنین گناه کاران ما چه گروهی خواهند بود؟ فرمود: آنهایند که مأمورند به تعظیم ما اهل بیت و رعایت حقوق ما، و آنها مخالفت خواهند کرد و انکار حق ما را انکار خواهند نمود، و فرزندان و اولاد رسول خدا را که مأمور به اکرام و محبت ایشان شدهاند به قتل خواهند رسانید.
گفتند: یا امیرالمؤمنین چنین چیزی واقع خواهد شد؟
فرمود: بلی البته واقع خواهد شد، و این دو فرزند بزرگوار من حسن و حسین را شهید خواهند کرد، حق تعالی عذابی بر ایشان وارد خواهد ساخت به شمشیر آنهایی که بر ایشان مسلط گردانید چنانچه بر بنی اسرائیل چنین عذاب هایی مسلط گردانید.
گفتند: یا امیرالمؤمنین ؛ کیست آنکه بر ایشان مسلط خواهد شد؟
فرمود: پسری است از قبیله بنی ثقیف که او را مختار بن ابی عبیده میگویند.
حضرت علی بن الحسین 7 فرمود: چون این خبر به حجاج رسید و به او گفتند: علی بن الحسین از جد خود امیرالمؤمنین چنین روایتی نقل میکند.
حجاج گفت: بر ما معلوم نشده است که رسول خدا 6 این را گفته باشد یا علی بن ابیطالب این را گفته باشد، علی بن الحسین کودکی است و باطلی چند میگوید و اتباع خود را فریب میدهد، مختار را بیاورید به نزد من تا دروغ او را ظاهر گردانم.
چون مختار را آوردند، حجّاج نطع طلبید، و به غلامان خود گفت: شمشیر بیاورید و او را گردن بزنید، چون ساعتی گذشت و شمشیر نیاوردند، گفت : چرا شمشیر نمیآورید؟ گفتند: شمشیرها در خزانه است و کلید خزانه پیدا نیست،
مختار گفت: نمیتوانی مرا بکشی و رسول خدا هرگز دروغ نگفته، اگر مرا بکشی، خدا مرا زنده خواهد کرد تا سیصد و هشتاد و سه هزار نفر را از شما به قتل رسانم، پس حجاج در خشم شد به یکی از ملازمان گفت: شمشیر خود را به جلاد بده تا او را گردن بزند. چون جلاد شمشیر را گرفت و به سرعت متوجه او شد که او را گردن بزند، به سر درآمد و شمشیر در شکمش فرو رفت و شکمش شکافته شد و مرد، پس جلاد دیگر را طلبید، چون متوجه قتل او شد، عقربی او را گزید و افتاد و مرد.
مختار گفت: ای حجاج نمیتوانی مرا بکشی، به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذی الاکتاف گفت در وقتی که شاپور عربها را میکشت و ایشان را مستأصل میکرد، حجاج گفت: بگو چه بوده است آن؟ مختار گفت: در وقتی که شاپور اعراب را مستأصل میکرد، نزار فرزندان خود را امر کرد که او را در زنبیلی گذاشتند و بر سر راه شاپور آویختند، چون شاپور به نزار رسید و نظرش بر او افتاد گفت: تو کیستی؟ گفت: منم مردی از عرب و از تو سؤالی دارم، گفت: بپرس.
نزار گفت: به چه سبب این قدر از عرب را میکشی و آنها نسبت به تو بدی نکردهاند؟
شاپور گفت: برای آن میکشم که در کتب دیدهام که مردی از عرب بیرون خواهد آمد که او را محمد گویند: و دعوی پبغمبری خواهد کرد: و ملک و پادشاه عجم بر دست او برطرف خواهد شد: پس عربها را میکشم تا او به وجود نیاید.
نزار گفت: اگر آنچه دیدهای در کتب دروغگویان دیدهای، روا نباشد که بی گناه چند را به گفته دروغگویی به قتل رسانم، و اگر در کتب راستگویان دیدهای پس خدا حفظ خواهد کرد آن اصلی را که آن مرد از او بیرون میآید و تو نمیتوانی که قضای خدا را بر هم زنی و تقدیر حق تعالی را باطل گردانی، و اگر از جمیع عرب نماند مگر یک نفر، آن مرد از او بهم خواهد رسید، شاپور گفت: راست گفتی ای نزار، یعنی: پس سخن او را پسندید و دست از عرب برداشت.
ای حجاج حق تعالی مقدر کرده است که از شما سیصد و هشتاد و سه هزار نفر را به قتل رسانم، یا خدا تو را مانع میشود از کشتن من یا اگر مرا بکشی بعد از کشتن زنده خواهد کرد که آنچه مقدر کرده است به عمل آورم، و گفته رسول خدا حق است و در آن شکی نیست.
باز حجاج به جلاد گفت: بزن گردن او را، مختار گفت که: او نمیتواند، اگر میخواهی تجربه کنی خودت این کار را انجام ده یا حق تعالی افعی بر تو مسلط گرداند چنانچه عقرب را بر او مسلط گردانید.
چون جلاد خواست که گردن او را بزند، ناگاه یکی از خواص عبدالملک بن مروان از در درآمد و فریاد زد که: دست از او بدارید، و نامهای به حجاج داد که عبدالملک در آن نامه نوشته بود: اما بعد ای حجاج بن یوسف! کبوتر برای من نامهای آورد که تو مختار بن ابی عبیده را گرفته و میخواهی او را به قتل آوری، به سبب آنکه روایتی از رسول خدا به تو رسیده که او انصار بنی امیه را خواهد کشت، چون نامه من به تو برسد، دست از او بردار و متعرض او مشو که او شوهر دایه ولید پسر عبدالملک است، و ولید از برای او نزد من شفاعت کرده است، و آنچه به تو رسیده است اگر دروغ است چه معنی دارد که مسلمانی را به خبر دروغ بکشی، و اگر راست است تکذیب قول رسول خدا میتوانی کرد.
پس حجاج مختار را رها کرد، و مختار به هر که میرسید میگفت که من خروج خواهم کرد، و بنی امیه را چنین خواهم کشت. چون این خبر به حجاج رسید، بار دیگر او را گرفت و تصمیم گرفت او را بکشد.
مختار گفت: تو نمیتوانی مرا بکشی، و در این سخن بودند که باز نامه عبدالملک بن مروان را کبوتر آورد، و در آن نامه نوشته بود که: ای حجاج متعرض مختار مشو که او شوهر دایه پسر ولید است، و آن حدیثی که شنیدهای اگر حق باشد ممنوع خواهی شد از کشتن او چنانچه ممنوع شد دانیال از کشتن بخت النصر برای آنکه مقدر شده بود که بنی اسرائیل را به قتل رساند، پس حجاج او را رها کرد و گفت: اگر دیگر چنین سخنان از تو بشنوم که گفتهای تو را به قتل خواهم رسانید، باز فایده نکرد، و مختار آن سخنان را به مردم میگفت.
چون حجاج به طلب او فرستاد، پنهان شد، و مدتی مخفی بود تا آنکه حجاج او را گرفت و باز اراده قتل او کرد، باز مقارن آن حال نامه عبدالملک رسید که: او را مکش، پس حجاج او را به زندان کرد و نامهای به عبدالملک نوشت که: چگونه نهی میکنی از کشتن کسی که آشکارا در میان مردم میگوید که سیصد و هشتاد و سه هزار نفر از انصار بنی امیه را خواهم کشت؟ عبدالملک در جواب نوشت که: تو جاهلی، اگر آنچه او می گوید حق است پس البته او را تربیت خواهیم کرد تا بر ما مسلط گردد چنانچه فرعون را خدا موکل کرد بر تربیت موسی تا آنکه بر او مسلط گردید، و اگر این خبر دروغ است چرا در حق او رعایت کسی نکنیم که حق خدمت بر ما دارد، پس آخر مختار بر ایشان مسلط شد و کرد آنچه کرد.[61]
عمر بن عبدالعزیز/ص 60/(725)
حتی برداشتی که از عمر بن عبدالعزیز (عمر دوم، 717 ـ 20 م) در اخبار و روایات شده و او را بر خلاف سایر خلفای اموی، از اتهام سلطنت بری میداند، میتواند قابل تأمل باشد. از یک سو، او را در میان سلسلهای از به اصطلاح سلاطین خلیفه دانسته اند تا به طور مسلم، او را به خاطر پارسایی اش در تقابل با سایر خلفا قرار دهند. با این نگرش، میتوان استدلال کرد که وجود عمر بن عبدالعزیز تا اندازهای از بار اتهام امویان میکاهد. از دیگر سو در روایات، ضمن اینکه بر رابطه خویشاوندی او از جانب مادر با عمر اول، خلیفه دوم راشدین تأکید شده، این حقیقت نیز پوشیده نمیماند که او از جانب پدر نیز، به خاندان سرشناسی از امویان تعلق دارد. پدرش برادر عبدالملک و در بیشتر دوره خلافت وی، فرمان روای مصر بود.[62]
تیرگی روابط فاطمیان و امویان اندلس/ص 61/(725)
رابطه فاطمیان با امویان اندلس نیز بد بود که از دوران جاهلیت خاندان هاشم و امیه اختلاف داشتند و میان قاهره و قرطبه نامههای تند رفت .
ابن خلکان آورده که عزیز فاطمی نامهای به حکم اموی نوشت و به او ناسزا گفت و هجا کرد و او پاسخ داد: تو ما را بشناختی و بد گفتی ، اگر ما نیز تو را میشناختیم پاسخت میدادیم .
مؤلّف «کشف اسرار الفاطمیه» گوید: حکم نامهای به عزیز فرستاد و هجای او کرد که نسبش مجعول است و پدرش زندیق بوده است و افزود: هر چه باشد ما فرزندان مروانیم .
عزیز به پاسخ نوشت : وقتی مولودی از ما بیاید زمین طرب کند و منبرها به فرح آید، تو ما را شناختی و بد گفتی ما نیز اگر تو را میشناختیم هجوت میکردیم والسّلام .[63]
کهنترین کتاب شیعی که از عصر امویان باقی مانده است/ص 62/(725)
کتاب سلیم بن قیس هلالی
این اثر کهنترین کتاب شیعی است که باقی مانده ، و یکی از نمونههای بسیار نادر آثاری است که از روزگار امویان به دست ما رسیده است . هسته اصلی کتاب که به مقدار زیادی در تحریر فعلی آن باقی مانده ، به یقین از دوره هشام بن عبدالملک (ح.105 ـ 125) و مربوط به سالهای پایانی حکومت اوست ، زمانی که سلطه دیرپای امویان با مشکلاتی که مربوط به جانشینی وی بود، در معرض تهدید قرار گرفته بود.
در این کتاب ، اشارات مکرّری به دوازده نفر از حاکمان جور آمده است که رهبری جامعه مسلمان را پس از پیامبر 6 غصب کردند. این دوازده نفر عبارت بودند از: دو خلیفه اوّل ، عثمان ، معاویه ، فرزندش یزید، و هفت نفر از نسل حکم بن ابی العاص که اوّلین آنها مروان بود (کتاب سلیم : 110، 174، 175 و 205، نیز بنگرید: 136، 170، 200).
از میان امامان شیعه ، تنها از پنج امام اوّل در این کتاب با اسم یاد شده و گفته شده است که امامت در میان اولاد محمّد بن علی بن الحسین : (امام باقر 7) ادامه خواهد یافت (همان : 206، نیز بنگرید: 168).
همینطور گفته شده است که سروران بهشت از اولاد عبدالمطلب عبارتند از: پیامبر 6، علی 7، برادرش جعفر، عمویش حمزه و حسن و حسین و فاطمه و مهدی 7 (همان : 217، نیز بنگرید به کافی : 1/450، 8/49 ـ 50 برای مطالب مشابهی از همان دوره . این اظهارات به وضوح مربوط به پیش از شکلگیری نظریهای است که امامان را پس از انبیاء از همه مردم از جمله حمزه و جعفر برتر میداند، نظریهای که در اوائل دوران عبّاسی مطرح بوده است).
در آن روزگار امید چنان بود که یکی از فرزندان حضرت فاطمه 3 (کتاب سلیم : 140) و به طور خاصّ از فرزندان امام حسین 7 (همان : 175) دولت اموی را سرنگون خواهد کرد. شمار شیعیان در آن زمان تنها هفتاد هزار نفر بود. نقطه تمرکز این کتاب شهر کوفه بود که وضعیت شیعیان این شهر را با کمی تفصیل بیان میکند (همان : 180 ـ 182). این نشانه روشنی است بر این که مولِد این کتاب ، همین شهر و به احتمال نشانگر آن است که تا آن زمان تشیع در مناطق دیگر، هنوز به صورت گسترده ، رواج نیافته بود.
زبان کتاب ، زبان ملاحم است که برخی از حوادث قرن اوّل اسلامی را از نگاه شیعه در قالب پیشگوییهایی از پیامبر 6 و علی 7 وصف میکند. برابر با طبیعت متون ملاحم تا روزگار ما، این پیشگوییها در دو یا سه مرحله ، در دورههای بعدی ، با افزایش کلمات یا جملاتی ، به روز شدهاند.
بنابراین ، در دو مورد از کتاب اشارهای به آمدن پرچمهای سیاه از شرق برای سرنگونی دولت اموی شده است (همان : 157، 175). این اشاره به وضوح موردی از به روز شدن متن است ؛ پس لزومآ ـ چنان که یکی از اسلامشناسان غربی اظهار نظر کرده است ـ اشاره به نوعی گرایش شیعی هاشمی ندارد؛ زیرا کتاب به روشنی دارای گرایش تشیع امامی حسینی است . اشارهای هم به دوازده امام (کذا) از اولاد (امیرالمؤمنین) امام علی 7 آمده که جانشین آن حضرت خواهند بود (همان : 217 ـ 218).
این عبارت در درون سخنی قرار گرفته که در آن آمده است : خداوند به اهل زمین نگریست و از میان آنان پیامبر و علی 8 را برگزید (این گفتار بعد از جملهای است که درباره سروران بهشت آمده و قبلا به آن اشاره کردیم). در ادامه گفتار آمده است که خداوند نظر دیگری بر زمین افکند و پس از علی 7، دوازده نفر از اوصیاء از فرزندان پیامبر را برگزید تا از برگزیدگان امت در هر نسلی باشند.
به گفته یک نویسنده معاصر، سبک عبارت نشان میدهد که سطر اخیر، افزوده بعدی است . افزوده مزبور البتّه خطایی نیز از سوی پردازنده آن دربرداشت ، چه او درنیافته بود که وقتی نام (امیرالمؤمنین) امام علی 7 بر آن رقم افزوده شود، عدد امامان به سیزده میرسد. نجاشی : 440 روایت میکند که یک مؤلّف شیعی از قرن چهارم ، در کتابی که برای یکی از رجال زیدیه نوشت ، برای آنکه رضایت خاطر او را جلب کند، به استناد حدیث یادشده نام زید را که مذهب زیدیه به او منسوب است بر نام دوازده امام افزود.
این روایت تنها روایت درباره عدد امامان در نسخهای از کتاب سلیم بود که در دسترس مسعودی مورّخ در اوائل قرن چهارم قرار داشت (بنگرید: التنبیه والإشراف : 198 ـ 199). امّا اندکی بعد از آن ، وقتی نعمانی کتاب غیبت خود را در حوالی سال 340 مینگاشت ، دستکم یک نسخه از کتاب سلیم در بغداد وجود داشت که ارجاعات و اشارات متعدّدی در جای جای آن ، درباره شمار نهایی امامان بود.
این زمان ، جملات یادشده با دقّت بیشتری همراه بود تا اشکالی که پیش از آن پدید آمده بود، در آن به وجود نیاید. موارد یادشده در نسخههای چاپی کتاب آمده است (کتاب سلیم : 62، 109، 125، 136، 151، 166، 167، 168، 201، 207).
این ارجاعات ، کتاب را یک منبع اساسی برای استدلال امامیه در برخی جزئیات مربوط به غیبت امام دوازدهم 7 ساخته بود (بنگرید: غیبت نعمانی : 101 ـ 102).
بر اساس پیشگفتاری که در آغاز کتاب سلیم آمده ، کتاب از سوی مؤلّف اصلی به ابان بن ابی عیاش ، یک راوی حدیث که آن زمان بسیار جوان بود، سپرده شد. ابان هم به نوبه خود، دوماه پیش از وفاتش به راوی دیگری سپرد. این اثر به زبان قابل فهم عامّه نوشته شده و نماینده طرز تفکر ساده و بدون ظرافتهای کلامی در میان شیعیان عادی کوفه در اواخر دوره اموی است که در آن رگههایی از افکار کیسانی درباره فضائل اهل بیت : نیز دیده میشود.
کتاب ، همچنین اشاره به مواضع امویان درباره برخی از مسائل مطروحه در آن روزگار دارد. بسیاری از خطوط ساده و بدون ظرافت کلامی در مباحث تفسیری و عقایدی ، بعدها توسّط عقلگرایان شیعی در قرون چهارم و پنجم متحوّل شده و تغییر شکل داد. به همین دلیل ، برخی از دانشمندان شیعه در آن ادوار، با افکار موجود در این کتاب ، دشواریهایی داشتند. همین طور با برخی از موادّ تاریخی آن ، (بنگرید: تصحیح الإعتقاد شیخ مفید: 149 که در آنجا میگوید: کتاب سلیم معتبر نیست و مطالب فاسدی در آن گنجانده شده است).
با این حال ، به دلیل قدمت این متن و نیز محبوبیت آن میان شیعیان و اینکه طریق روایتی آن به راوی ادّعایی اوّل آن ابان بن ابی عیاش ، بر اساس مبانی قراردادی علم رجال حدیث ظاهرآ معتبر بود، برخی از علمای قرون اوّلیه و زمانهای بعد، بر این باورند که ابان ـ که معمولا در منابع رجال اهل سنّت راوی غیر معتبری شناخته میشد ـ مسئوول مطالب نادرست موجود در کتاب بوده است ، (رجال ابن غضائری : 1/36، 63، 118 ـ 119 نیز تأکید میکند که کتاب بدون تردید ساختگی است و ابان را متّهم به جعل میکند ]نیز اجوبه مسائل مهنائیه علّامه حلّی : 124 که همین مطلب را نقل کرده است[. رجال ابن داود: 178، 414 هم گفته ابن غضائری را تکرار میکند).
یک دانشمند برجسته اخیر شیعی ، با تأیید این نکته که کتاب مجعول است ، بر این باور است که این جعل برای هدف خوبی صورت گرفته و پردازنده آن ، اطّلاعاتی را که برخی معروف و شماری هم نادرست بوده ، روی هم ریخته که البتّه به طور کلّی به قصد خدمت به مقصودی درست صورت گرفته است . وی نیز این نکته را تأیید میکند که کتاب متعلّق به اواخر دوره اموی است ، پیش از آنکه تعداد امامان ستمگر از دوازده تجاوز کند «چه در متن کتاب پیشگویی میشود که پس از آن دوازده ستمکار، حق به حقدار برخواهد گشت ؛ امّا این امر هیچگاه محقّق نشد و بر تعداد غاصبان افزوده شد و حق به حقدار برنگشت»، (ابوالحسن شعرانی در حواشی شرح اصول کافی ملاصالح مازندرانی : 2/373 ـ 374).
بنابراین ، ظاهرآ باید چنین نتیجه گرفت که یک یا تعدادی از راویان متقدّم ، این کتاب را یافته و آن را به روش وجادة (و نه سماع) نقل کرده بودند و در این مرحله کسی نیز داستان ادّعایی پیدایش کتاب را پرداخته و بر آن افزوده است . به هر روی ، این کتاب کهنتر از دو ماه پیش از وفات ابان بن ابی عیاش است که در سال 138 درگذشته بود.
از این رهگذر که در طول زمان برخی تصرّفات در پارهای از نسخ این کتاب صورت گرفته است ، میان نسخ آن اختلافاتی وجود دارد که آقابزرگ (ذریعه : 2/152 ـ 159) آن را وصف کرده است . خوشبختانه چنین به نظر میرسد که تصرّفات بعدی ، بیشتر در قالب افزودهها بوده تا تغییر عبارت و تبدیل محتوای موادّ.
بدین ترتیب هسته اصلی و کهن کتاب در بیشتر نسخهها، ولو به قیمت تضادّ میان مطالب کتاب ، حفظ شده است . به برخی از این اختلافات ، در چاپهای مختلف کتاب اشاره شده است که عبارتند از چند چاپ نجف ، بیروت ، 1407، قم ، 1415 (نسخه مورد استفاده در اینجا چاپ نجف ، حیدریه ، بدون تاریخ ، 236 ص).[64]
طبری و نقل دروغ/ص 67/(725)
چنین مرد دانشمندی بخاطر نقل افسانههایی که به نام تاریخ اسلام ، وارد تاریخ کرده مورد مؤاخذه است . وی این افسانهها را از شخصی به نام سیف بن عمر تمیمی گرفته که دارای دو کتاب بوده به نام «الفتوح والرده» فتوحات اسلامی و جنگهای ارتداد، «الجمل و مسیر علی و عایشه). این شخص به اجماع علمای رجال متّهم به وضع و جعل حدیث بوده است تا آنجا که متّهم به زندقه است .
گفتهاند: او تا سال 170 هم بوده ولی ظاهراً این احادیث را در سال 120 در زمان بنیامیه جعل کرده ، برای اینکه اکثراً مدح بنیامیه است و در زمان بنیعبّاس نمیشد این همه از بنیامیه مدح و ثنا نمود. پس زمان حیات او باید قبل از روی کار آمدن بنی عبّاس باشد.
لازم به تذکر است که این صفتهایی که برای سیف میگوییم همه آنها اجماعی است و جای شک و تردید نیست و بر شخصیتی مانند طبری پوشیده نبوده است . افسانههایی که طبری از او نقل کرده زیاد است، بعضی از این افسانهها به خواننده بینش غلط میدهد؛ بلکه باید گفت بیشتر آنها چنین است. از جمله آن افسانههایی که او جعل کرده و طبری هم در تاریخ خود آورده، داستان فتح دارین است، که اصلاً چنین چیزی در تاریخ وجود نداشته .
میگوید: در زمان ابوبکر جنگی اتّفاق افتاد به نام فتح دارین ، لشکر اسلام در سر راهش دریا بود، تا دارین کشتیها 24 ساعت مسافت را طی میکردند، دستور داده شد همه لشکر به آب بزنند، همه به آب زدند، شتر سوار و اسب سوار و بر سطح آب حرکت کردند، در زیر سم اسبها و پای شترها ماسه بالا آمد که آب فقط روی پشت پای شترها را میگرفت!...
در حالی که اصلاً نه دارینی وجود داشته و نه چنین جنگی انجام شده است. آن وقت این داستان دارین را حموی نیز در کتاب «معجم البلدان» آورده است!
یک داستان دیگرش، داستان فتح امغیشیا در عراق بوده که باز طبری از سیف نقل میکند در زمان ابوبکر واقع شده . واقعه اُلّیس بوده، خالد بن ولید در این جنگ مقاومت کرد و قسم خورد که اگر پیروزی پیدا کرد لشکریان دشمن را اسیر نگرفته و همه را سر ببرد چون پیروز شد، دستور داد اسیرها را بگیرند و بیاورند، آنجا نهری بود که بعد به نام «نهر الدم» نامیده شد، دستور داد آب نهر را بگردانند و اسیران را مثل گوسفند در آن نهر سر ببرند، تا نهر از خون آنها جاری شود، دو شبانهروز این کار ادامه داشت، آب را گرداندند، قسم خورده بود که از خون آنها نهر جاری کند.
طبری میگوید: هفتاد هزار نفر را در آنجا کشتند، سر بریدند، تا اینکه قعقاع صحابی به خالد گفت : اگر بخواهی به قسم خود عمل کرده باشی آب را باز کن ، آب با خون راه میافتد و خون جاری میشود.
او میگوید: خالد هم دستور داد آب را باز کردند خون جاری شد، سه روز آسیابها از آن آب خون ، گندم برای لشکر آسیاب میکرد و لشکر 18 هزار نفر بود. بعد میگوید: شهری آنجا بود به نام امغیشیا، این شهر به اندازه حیره بود، دستور داد این شهر را با خاک یکسان کردند.
آیا هلاکو چنین کاری کرده است ؟ اصلا چنین شهری در عالم تا حالا خداوند نیافریده است . قعقاع ابن عمرو را که او به نام صحابی نقل میکند هنوز خدا خلق نکرده است... .
از افسانههایی که غیر قابل قبول است، مانند داستان اسود عنسی ؛ اسود متنبّی ادّعای نبوت کرد، او را ذوالخمار یا ذوالحمار میگفتند، او به چهارپایی یاد داده بود که سجده کند، و یک چیزهایی خیلی جزئی دیگر، معجزات زیادی برای اسود نقل میکند و متأسّفانه طبری هم آورده است.
این افسانهها بینش میدهد که معجزات پیامبر هم مثل معجزات اسود متنبّی است، برای اسلامشناسان اروپایی این مطرح است، برای مردم عادّی این حرفها مطرح است . ما میفهمیم دروغ است، آنها که نمیدانند.
در یک افسانهای دیگر مینویسد: در جنگ قادسیه ، سعد وقّاص عاصم ابن عمر و برادر قعقاع ابن عمرو را ـ که صحابه پیامبر 6 است (البته هیچ کدام را هنوز خدا خلق نکرده است!) ـ در پی یافتن گاو و گوسفند فرستاد، ولی چیزی پیدا نکردند؛ زیرا چوپانان گاوها را در یک بیشهای پنهان کرده بودند، ولی گاوها به زبان عربی فصیح به عاصم گفتند: «کذب عدو الله!»!
در دنبال همان داستان مینویسد: کسری و جماعتش در مدائن بودند، اینها این طرف آب بودند، آب طغیان کرده بود، سعد گفت : چه کسی خودش را به آب میزند، باز هم این عاصم بن عمرو داوطلب میشود.
سیف سعی دارد همه پهلوانها را از قبیله خودش که قبیله تمیم است نقل کند. گفت : من با ششصد نفر به آب زدم بعد لشکر دنبال اینها رفت و هر جا که اسبی خسته میشد زمین داخل آب زیر پایش بالا میآمد!
به عقیده من اینها کار سیف تنها نبوده بلکه عدّهای بودهاند که به نام یک نفر بیان شده است ؛ این قدر کار، این قدر شعر ساختن، این قدر صحابی ساختن، قاعدتاً کار گروهی بوده است، ولی به نام سیف آمده، گرچه ما غیر از سیف را نمیشناسیم . این زندیق یا آن زندیقها توجّه داشتهاند که دستگاه خلافت از قریش است .
در آن زمان ، تعصّب قبیلهای بوده بین قحطانی و بین عدنانی ، یعنی بین قبیله قریش و همسوگندهایشان ، و بین یمانیها که سبائیها و قحطانیها باشند مبارزه خیلی شدید بوده . در آن وقت که هنگام از بین رفتن خلافت بنیامیه و روی کار آمدن خلافت بنیعبّاس بوده است .
یکی از اسبابش تعصّب قبیلهای و جنگ قبیلهای بوده است، در چنین وقتی است که افسانهها در مدح اینان پرداخته میشود.
از زمان سقیفه به بعد اینان دو دسته شدند، انصار از قبیله قحطان و یمانی بودند و غالباً آنهایی که دور حضرت امیر 7 بودند و با دستگاه خلافت مخالفت داشتند بیشترشان از این طرف بودند، قریش که حکومت دستشان بود تعصّب قبیلهای داشتند و خود سیف هم از تمیم بود از نزاریها و عدنانیها بود، این یک دلیل است.
دلیل دیگر اینکه به نام دفاع از صحابه ، به دفاع از حاکمان و قدرتمندان پرداخته است . قبل از عثمان والی مصر، عمرو بن عاص بود. والی بصره، ابو موسی اشعری بود. والی کوفه، سعد وقّاص بود.، در شام هم معاویه بود که این چهار شهر مرکز به شمار میآمد.
عثمان به جای عمروعاص ، عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، برادر رضاعی خود را فرستاد و به جای سعد وقّاص، ولید را که برادر رضاعی دیگرش بود فرستاد و به جای ابو موسی اشعری ، عبدالله بن عامر را فرستاد که پسر داییش بود و در سنین 17 سالگی بود. در مدینه هم مروان پسر عمو و دامادش مسلّط بود، واقعاً مسلمانها از ظلم و ستم اینها به ستوه آمده بودند.[65]
امویان و روز عاشورا/ص 71/(725)
در اینجا مسأله موضعگیری امویان نسبت به روز عاشورا، روز قتل حضرت حسین بن علی 8 در کربلا (61/680) روشنگر برخی از مسائل است . همه فرقههای شیعی ، این روز را روز عزا میدانند.
در برابر، سنّیان افراطی ، این روز را عید دانسته ، در آن اظهار شادی کرده و وسعت در خوراکیها میدهند. این اقدامی است در برابر شیعه و شماتت آنان . هر دو گروه به نقل احادیثی از رسول خدا 6 در تأیید عقاید خود مبادرت کردهاند.[66] طبیعی است که در اندلس موضع سنّیان افراطی حاکم
باشد.[67]
بنیامیه و روز عاشورا/ص 72/(725)
علّامه سید جعفر مرتضی تحقیقی پیرامون احادیثی که در فضیلت عید بودن عاشوراء ساخته و مراسمی که بنیامیه داشتند، مطالب مستندی را در کتاب ذی قیمت «المراسم والمواسم فی الإسلام» گردآوری و تحقیق کردهاند.
زکریای قزوینی آورده که : آنها، عاشوراء را عید گرفته در آن روز زینت کرده و مهمانی میکنند! در حالیکه شیعه ، عاشوراء را روز عزا گرفته در آن روز نوحه خوانده و از زینت کردن پرهیز دارند[68] .
ابوریحان بیرونی نیز درباره عاشورا مینویسد: بنیامیه در این روز، لباس نو پوشیده ، زینت کرده ، سرمه مالیده و عید میگیرند. آنها در این روز، ولیمه داده ، مهمانی کرده و شیرینی میدهند. این رسم در طول حکومت آنها و حتّی در بین آنان ، بعد از زوال حکومتشان باقی ماند. امّا شیعیان در روز عاشورا به خاطر قتل سید الشهداء 7 نوحهخوانی کرده و گریه میکنند[69] .
چنین حرکتی از سوی بنیامیه ، دقیقآ برای خدشهدار کردن احساسات شیعیان ، پیریزی شده بود که این روز برای آنها حزنانگیز بود. این حرکت بنیامیه به تعبیر ابن تیمیة «... اظهار خوشحالی و سرور در این روز و ولخرجی در آن ، از بدعتهائی است که برای مقابله با رافضه ، ایجاد شده است[70] .
در زیارت عاشوراء نیز تصریح بر این نکته شده که بنیامیه ، این روز را روز سرور و شادی گرفتهاند. در هر صورت ، اهمیت این روز برای شیعیان به تدریج ، باعث گسترش مراسم عزاداری گردیده که در این بین گاه و بیگاه ، رسومات محلّی عزاداری نیز در این عزاداری بکار گرفته شده است . به مرور زمان به صور مختلفی ، این عزاداری صورت میگرفته است .
بنا به نوشته کامل شیبی ، دستهجات عزاداری در شکل جدید (که بعدها در زمان صفویه شکل نمایشی به خود گرفت)، خود نخستین بار سال 352 به وجود آمد[71] . این زمان آل بویه بر عراق حکمرانی میکردند.
محلّه کرخ بغداد که جزو مراکز شیعی مهمّ بود در طول قرن چهارم و به خصوص با قدرت رسیدن آل بویه ، این روز را بسیار مفصّل برگزار میکرد. و از آنجا که حنبلیها در راستای امویگری ، قویتر از سایر فرق اهل تسنّن بودند، در برابر شیعه مقاومت میکرده ، با آنها درگیر میشدند.
لذا این طور به نظر میرسد که هر عاشورائی به دنبال خود، کشتههای جدیدی نیز داشته که مدّتها و بلکه سالها، باعث تداوم این درگیریها بین شیعیان و حنبلیان شده است مفصّل تاریخ این روزها در کتب تاریخی همچون «البدایة والنهایة» ابن کثیر و «المنتظم» ابن الجوزی و «کامل» ابن اثیر آورده شده است[72] . در یکی از همین درگیریها است که به منزل ابوجعفر شیخ
الطائفه (شیخ طوسی) نیز حمله شده اساس آن غارت و کتب او را آتش زدهاند[73] .
در ایران نیز مراکز شیعی ، روز عاشوراء را بزرگ میداشتهاند که باز مفصّلترین گزارش را از رازی ، نویسنده کتاب شریف «النقص» داریم . او از قول مؤلّف «فصائح» آورده : این طایفه ، روز عاشورا اظهار جزع و فزع کنند و رسم تعزیت را اقامت کنند و مصیبت شهدای کربلا، تازه گردانند بر منبرها، و قصّه گویند، و علما، سر برهنه کنند. و عوام ، جامه چاک کنند. و زنان ، روی خراشند و مویه کنند[74] .
قزوینی در پاسخ ، به مرثیهخوانی شافعی و اصحاب ابوحنیفه اشاره کرده و مینویسد: و مراثی شهدای کربلا که اصحاب بوحنیفه و شافعی را هست ، بیعدد و بینهایت است [75] .
او در ادامه میگوید: آنگه فروتر آیی معلوم است که خواجه بومنصور، ما شاده به اصفهان که خود در مذهب سنّت در عهد خود مقتدا بوده است ، هر سال این روز، این تعزیت به آشوب و نوحه و غریو داشتهاند... و آنگه بغداد که مدینة السلام و مقر دار الخلافة است ، خواجه علی غزنوی حنیفی که این تعزیت چگونه داشتی تا به حدّی که به روز عاشورا در لعنت سفیانیان مبالغتی میکرد ... و تعزیت حسینی ، موسوم عاشورا به بغداد تازه باشد با نوحه و فریاد.
و امّا به همدان اگرچه مشبّهه را غلبه باشد برای حضور رایت سلطان و لشکر ترکان ، هر سال مجدالدین مذکر همدانی در موسم عاشورا این تعزیت به صفتی دارد که قمیان را عجب آید. و خواجه امام نجم بوالمعالی بن ابی القاسم بزاری به نیشابور با آنکه حنیفی مذهب بود، این تعزیت به غایت کمال داشتی . و دستار بگرفتی و نوحه کردی و خاک پاشیدی و فریاد از حد بیرون کردی .
و به ری که از امّهات بلاد عالم است ، معلوم است که شیخ ابوالفتوح نصرآبادی و خواجه محمود حدّادی حنیفی و غیر ایشان در کاروانسرای کوشک و مساجد بزرگ ، روز عاشورا چه کردهاند از ذکر تعزیت و لعنت ظالمان .
و در این روزگار، آنچه هر سال خواجه امام شرف الأئمّة ابونصر الهسنجانی کند در هر روز عاشورا به حضور امرا و ترکان و خواجگان و حضور حنیفیان معروف ، و همه موافقت نمایند و یاری کنند ... و خواجه امام بومنصور حفده که در اصحاب شافعی ، معتبر و مقدّم است به وقت حضور او به ری ، دیدند که روز عاشورا این قصّه بر چه طریق گفت و حسین ( 7) را بر عثمان درجه و تفضیل نهاد و معاویه را باغی خواند در جامع سرهنگ . و قاضی عمده ساویی حنیفی که صاحب سخن و معروف است در جامع طغرل با حضور بیست هزار آدمی ، این قصّه به نوعی گفت و این تعزیت به صفتی داشت از سر برهنه کردن و جامه دریدن که مانند آن ، نکرده بودند.
و مصنّف کتاب ، اگر رازی است دیده باشد و شنوده و خواجه تاج شعری حنیفی نیشابوری ، روز عاشورا بعد از نماز در جامع عتیق دیدند که چه مبالغت کرد. و در سنه 555 به اجازت قاضی با حضور کبراء و امراء از گزارش رازی ، چنین به دست میآید که حنفیان و شافعیان نیز در برپایداشتن این مراسم در قرن ششم ، همانند شیعیان رفتار میکردند. و گاه برای ایجاد تعادل به مقتلخوانی برای عثمان و علی 7 میپرداخته و بعد از حسین بن علی 8 میخواندند[76] .
بیجهت نیست که بعضی از سنّیان که چنین مراسمی را بین اهل سنّت دیدهاند و تحریم کردهاند آن را بدعت نامیده گفتهاند: «یحرم علی الواعظ وغیره روایة مقتل الحسین ( 7) وحکایته»، چنانکه غزالی و دیگران نیز چنین گفتهاند[77] . این سختگیری باعث شد تا به یک نحوه مقابله دیگر نیز در بغداد
متوسّل شوند و مراسمی همچون شیعه در مورد عاشورا، داشته باشند. این روز را به نام روز مصعب بن زبیر نامگذاری کردند. این روز به مدّت هشت روز بعد از عاشورا بوده آنگاه به مسکن رفته قبر او را زیارت میکردند و بر او گریه و زاری سر میدادند.
ابن حمّاد حنبلی و دیگران به تفصیل در این باره ، سخن گفتهاند[78] .
از جمله روزهای دیگری که در برابر عاشورا مطرح شد، «یوم الجمل» است . ابن کثیر نوشته است که : در سال 363 و در روز عاشورا، روافض بدعتهای خود را آشکار کردند و فتنه عظیمی در بغداد بین اهل تسنّن و شیعیان رخ داده هر دو کم عقل بوده یا اصلا فاقد آن بودند ... شرح آن این که : اهل سنّت ، زنی را سوار بر شتر کرده ، او را عایشه نامیدند. بعضی را طلحة و بعضی را زبیر کردند. و گفتند که «نقاتل اصحاب علی 7». و بدین شکل ، عدّهای از دو طرف کشته شدند.[79]
قصیده هاشمیات کمیت در عصر بنیامیه/ص 77/(725)
ابوالحسن علی بن سلیمان نوفلی گوید: پدرم میگفت : وقتی کمیت بن زید اسدی از قبیله اسد مضر بن نزار قصاید هاشمیات را بگفت ، به بصره پیش فرزدق آمد و گفت : ای ابوفراس ؛ من برادرزاده توأم .
گفت : تو کیستی ؟ و او نسب خویش بگفت .
گفت : راست میگوئی چه میخواهی ؟
گفت : چیزهایی بر زبانم آمده است و تو شیخ و شاعر قبیله مضری ، میخواهم آنچه را گفتهام برای تو بخوانم اگر خوب بود بگویی تا انتشار دهم و اگرنه مکتوم دارم و تو نیز پوشیده داری .
گفت : برادرزاده ؛ به گمانم شعرت نیز چون عقلت باشد، بخوان ببینم .
و او شعری بدین مضمون گفت : «طرب کردم ، امّا از شوق سپید چهرگان و یا به بازیچه طرب نمیکنم مگر پیر به بازیچه سر خوش میشود؟»
گفت : بسیار خوب ؛ بازی کن .
گفت : خانهای با آثار باقیماندهاش مرا سرگرم نکرده و انگشت حنازدهای مرا به طرب نیاورده است .
گفت : پس چه چیز تو را به طرب میآورد؟
گفت : من از آنها نیستم که به فالی از کار خود بازمانند که کلاغی بانگ زده یا روباهی از راه گذشته است .
گفت : پس تو کیستی و چه منظور داری ؟
گفت : چه اهمیت دارد که حیوانات از چپ یا راست راه روند و شاخشان سالم یا شکسته باشد.
گفت : این را نکو گفتهای .
گفت : ولی به اهل فضیلت و خرد و بهترین فرزندان حوّا توجّه دارم که خیر را باید جست ؟
گفت: آنها کیستند؟
گفت : به آن سپیدرویان که در حوادث به محبّت ایشان به خدا تقرّب میجویم .
گفت : زودتر بگو اینان کیانند؟
گفت : بنیهاشم ؛ خاندان پیغمبر که به خاطر آنها بارها خشنود و خشمگین شدهام .
گفت : پسرم آفرین ، خوب گفتهای که از اوباش و اراذل دست برداشتهای و هرگز تیرت به خطا نخواهد رفت و گفتارت را تکذیب نخواهند کرد.
سپس او اشعار خویش را بخواند و فرزدق گفت : انتشار بده و با دشمن دست به گریبان شو که تو از همه گذشتگان و حاضران شاعرتری .
آنگاه کمیت به مدینه رفت و به حضور ابوجعفر محمّد بن علی بن حسین بن علی ( :) رسید که شبانگاهی او را پذیرفت و کمیت شعر خویش را بر او خواند و چون در قصیده میمیه به شعری رسید که مضمون آن چنین است : «و کشته طف از آنهاست که میان غوغا و فرومایگان امّت خیانت دید»، ابوجعفر 7 بگریست و فرمود:
ای کمیت ؛ اگر چیزی داشتیم به تو عطا میدادیم ولی تو نیز چنانکه پیغمبر خدا 6 به حسّان بن ثابت گفت ، مادام که از ما خاندان دفاع میکنی روح القدس تأییدت کند.
کمیت از نزد وی برون شد و به نزد عبدالله بن حسن بن علی رفت و اشعار خویش را بخواند. او گفت : ای ابوالمستهل ؛ من ملکی دارم که چهار هزار دینار بهای آن دادهام و این قباله آنست و تعدادی شاهد نیز برای تو گرفتهام . و قباله را به او داد.
کمیت گفت : پدر و مادرم فدایت من درباره دیگران شعر برای مال دنیا میگویم ولی هر چه درباره شما میگویم برای خداست و در قبال کاری که برای خدا کردهام پول و مزدی نمیگیرم .
عبدالله اصرار کرد و در قبال خودداری او تسلیم نشد. کمیت قباله را بگرفت و برفت امّا چند روز بعد پیش عبدالله آمد و گفت : ای پسر پیغمبر خدا؛ پدر و مادرم فدای تو باد حاجتی دارم .
گفت : حاجت تو چیست هر چه باشد انجام میشود.
گفت : هر چه باشد؟
گفت : بله .
گفت : این قباله را بپذیر و ملک را پس بگیر. و قباله را پیش او نهاد و عبدالله او را ببوسید.
پس از آن عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب بپا خواست و پارچه محکمی به چهار تن از غلامان خود داد، آنگا به خانههای بنیهاشم میرفت و میگفت : ای بنیهاشم ؛ این کمیت به روزگاری که همه مردم درباره فضائل شما سکوت کردهاند، در مدح شما شعر میگوید و جان خود را در خطر بنیامیه میاندازد، هر چه میتوانید به او پاداش دهید.
مردان از درهم و دینار هر چه میتوانستند در پارچه میریختند، زنان را نیز خبر دادند و هر یک از آنها هرچه توانستند فرستادند تا آنجا که زیور از تن خویش برمیگرفتند تا معادل صد هزار درهم فراهم شد که عبدالله آن را به نزد کمیت آورد و گفت : ای ابوالمستهل ؛ چیز ناقابلی برای تو آوردهایم که ما در دوره حکومت دشمن هستیم ، این پول را برای تو فراهم آوردهایم و چنانکه میبینی زیور زنان نیز جزو آن هست ، آن را در حوائج خود صرف کن .
کمیت گفت : پدر و مادرم به قربان تو؛ این خیلی زیاد است ، من از مدح خویش که درباره شما کردهام خدا و پیغمبر 6 را منظور داشتهام و برای آن مزدی از مال دنیا نمیگیرم آن را به صاحبانش پس بده .
عبدالله اصرار کرد که بپذیرد امّا مؤثّر نشد، عبدالله گفت : اکنون که نمیپذیری نظر من این است که اشعاری بگویی که میان مردم خشم و خلاف افتد، شاید فتنهای رخ دهد و از آن حادثهای خیزد که تو را سودمند باشد.
بدین جهت کمیت قصیده معروف خویش را بساخت و ضمن آن مناقب قوم مضر بن نزار بن معد و ربیعة بن نزار و ایاد و اغار دو پسر نزار را یاد کرد و فضایل ایشان را ستود و به وصف ایشان داد سخن داد و گفت : که آنها افضل از قحطانند و مابین یمانی و نزاری خلاف افتاد.[80]
آگاه بودن بنیامیه و بنیالعبّاس از زوال حکومت بنیامیه/ص 81/(725)
روایت شده است که علی بن عبدالله در حالی که دو نوه او ـ یعنی سفاح و منصور که به خلافت رسیدند ـ همراهش بودند پیش هشام رفت ، و در اموری که میخواست با او گفتگو کرد و برخاست و چون پشت کرد هشام گفت : این پیرمرد خرف شده است و یاوه میگوید و اظهار میدارد که این حکومت به پسران او منتقل خواهد شد.
علی بن عبدالله سخن او را شنید و به سوی او برگشت و گفت : آری ؛ به خدا سوگند؛ این کار صورت میگیرد و همین دو پادشاهی خواهند کرد.
ابوالعبّاس مبرّد این سخن را در کتاب «الکامل» روایت کرده و میگوید : طبق روایت محمّد بن شجاع بلخی ، علی بن عبدالله بن عبّاس پیش سلیمان بن عبدالملک رفت و دو نوه او ـ ابوالعبّاس سفاح و ابوجعفر منصور که بعد خلیفه شدند ـ همراهش بودند.
سلیمان برای او روی تخت خویش جا باز کرد و نسبت به او نیکی و از نیاز او سئوال کرد.
او گفت : سی هزار درهم وام دارم . سلیمان دستور پرداخت آن را داد. علی بن عبدالله گفت : نسبت به این دو نوه من سفارش به نیکی کن و او چنان کرد.
علی از او سپاسگزاری کرد و گفت : پیوند خویشاوندی تو را پاداش دهد.
چون علی پشت کرد سلیمان به یاران خود گفت : این پیرمرد به مناسبت بالارفتن سن خود گرفتار حواسپرتی شده است و میگوید: این پادشاهی به فرزندان او منتقل خواهد شد.
علی بن عبدالله این سخن را شنید و به سوی او برگشت و گفت : آری ؛ به خدا سوگند؛ این کار صورت میگیرد و همین دو پادشاهی خواهند کرد.
ابوالعبّاس مبرّد میگوید: در این روایت غلط و اشتباهی است ؛ زیرا خلیفه در آن هنگام سلیمان نبوده است و ظاهرآ باید بر هشام وارد شده باشد؛ زیرا پسر علی ، یعنی محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس ، درصدد این بود که با یکی از زنان خاندان حارث بن کعب ازدواج کند و سلیمان بن عبدالملک به او اجازه نمیداد، و چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید، او پیش وی آمد و گفت : قصد دارم با دختردایی خود که از خاندان حارث بن کعب است ازدواج کنم آیا اجازه میدهی ؟
عمر بن عبدالعزیز گفت : خدایت رحمت کند؛ با هر کس که میخواهی ازدواج کن .
او با دختردایی خود ازدواج کرد و ابوالعباس سفاح را برای او آورد. عمر بن عبدالعزیز پس از سلیمان به حکومت رسیده است و برای امثال ابوالعبّاس سفاح تا هنگامی که نوجوان برومندی نشده بود امکان باریابی به حضور خلیفه فراهم نبود و این امر انجام نیافت مگر به روزگار حکومت هشام بن عبدالملک[81] .
ابوالعباس مبرّد[82] میگوید: روایت شده است که چون برای عبدالله بن عبّاس فرزندی متوّلد شد، امیرالمؤمنین علی 7 او را در نماز ظهر حاضر ندید. فرمود: ابن عبّاس را چه پیش آمده است که در نماز حاضر نشده است ؟
گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ برای او پسری متولّد شده است .
فرمود: پیش او برویم، و چون پیش او آمد فرمود:
سپاس خداوند بخشنده را بجا آوردی و برای تو در این فرزند فرخندگی و برکت داده شد. او را چه نام گذاشتهای ؟
گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا برای من جایز و رواست که او را پیش از تو نام بگذارم ؟ فرمود: او را پیش من بیاور، و چون آورد او را گرفت و کام کودک را برداشت و برایش دعا کرد و او را به پدرش برگرداند و فرمود:
این پدر پادشاهان را بگیر، او را علی نام نهادم و کنیهاش را ابوالحسن قرار دادم .
مبرّد میگوید: هنگامی که معاویه به حکومت رسید به عبدالله بن عبّاس گفت : اجازه نمیدهم که بر پسرت این نام و کنیه جمع باشد. من او را کنیه ابومحمّد دادم و همین کنیه بر او اطلاق میشد.
میگویم : از ابوجعفر یحیی بن محمّد بن ابی زید نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ پرسیدم : بنیامیه چگونه میدانستند که حکومت از آنان به زودی منتقل میشود و بنیهاشم عهدهدار آن خواهند شد و نخستین کس از بنیهاشم که عهدهدار حکومت میشود نامش عبدالله خواهد بود؟ و از کجا میدانستند نخستین کس که از بنیهاشم به خلافت برسد مادرش از خاندان حارث است و به همین سبب آنان را از ازدواج با ایشان منع میکردند؟ و بنیهاشم از کجا میدانستند که حکومت به آنان خواهد رسید، آن هم پس از اینکه بردگان بنیامیه حکومت کنند؟ و چگونه درست میدانستند چه کسی به حکومت خواهد رسید آنهم بدینگونه که در این خبر آمده است ؟
نقیب ابوجعفر گفت : همه این امور نخست از ناحیه محمّد بن حنفیه و سپس از ناحیه پسرش عبدالله ـ که کنیهاش ابوهاشم است ـ ناشی شده است .
گفتم : مگر محمّد بن حنفیه از ناحیه امیرالمؤمنین 7 علوم مخصوصی را فراگرفته بود که بر دو برادرش (امام) حسن و (امام) حسین 8 برتری داشته باشد؟
گفت : هرگز؛ ولی آن دو موضوع را پوشیده میداشتند و محمّد بن حنفیه اظهار میداشت .
سپس نقیب گفت : برای ما از نیاکان ما و محدّثان دیگر روایت صحیح رسیده است که چون امیرالمؤمنین علی 7 رحلت فرمود، محمّد بن حنفیه پیش دو برادر خود، امام حسن و امام حسین 8 آمد و گفت : میراث مرا از پدرم به من بدهید.
فرمودند: میدانی که پدرت هیچگونه سیم و زری از خود بجا نگذارده است .
گفت : آری ؛ این را به خوبی میدانم و میراث مال مطالبه نمیکنم بلکه میراث علم مطالبه میکنم .
ابوجعفر نقیب ـ که خدایش رحمت کند ـ گفت : ابان بن عثمان از قول کسانی که برای او روایت کرده بود، از قول جعفر بن محمّد 8 روایت میکرد که آن دو صحیفهای به برادر خود ارزانی داشتند که اگر او را بر بیشتر از آن آگاه میکردند هلاک میشد. در آن صحیفه ، موضوع دولت بنیعبّاس ذکر شده بود.
ابوجعفر نقیب همچنین میگفت : ابوالحسن علی بن محمّد نوفلی ، از عیسی بن علی بن عبدالله بن عبّاس نقل میکرد که میگفته است : هنگامی که مروان بن محمّد، ابراهیم امام را فروگرفت و ما خواستیم از چنگ مروان بگریزیم ، نسخهای از آن صحیفه را ـ که ابوهاشم پسر محمّد بن حنفیه به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس داده بود و نیاکان ما آن را «صحیفه دولت» نام نهاده بودند ـ در صندوقچه کوچک مسی قرار دادیم و آن را زیر چند درخت زیتون ـ که در «شرات»[83] قرار داشت ، و آنجا درخت زیتونی غیر آنها
نبود ـ دفن کردیم .
چون پادشاهی به ما رسید و بر کار چیره شدیم ، فرستادیم آنجا را کندند و جستجو کردند، چیزی پیدا نشد. دستور دادیم یک جریب را چندان حفر کردند که به آب رسیدند، باز هم چیزی پیدا نکردیم .
ابوجعفر گفت : محمّد بن حنفیه موضوع را برای عبدالله بن عبّاس توضیح داد و آن را به تفصیل بیان کرد و حال آنکه امیرالمؤمنین 7 موضوع را برای عبدالله بن عبّاس به تفضیل بیان نفرمود بلکه به صورت مجمل ـ نظیر آنچه در همین خبر آمده است که «این پدر پادشاهان را بگیر» و جملات کوتاهی که تعریضی داشت ـ اظهار فرمود، ولی آن کسی که پرده برداشت و موضوع پوشیده را آشکار ساخت ، محمّد بن حنفیه بود.
آنچه در این مورد به اطّلاع بنیامیه هم رسیده است همینگونه و از طریق محمّد بن حنفیه است که آنان را بر رازی که میدانست آگاه کرد ولی برای آنان بدانگونه که برای بنیعبّاس به طور کاملتر گفته بود نگفت .
ابوجعفر نقیب گفت : امّا ابوهاشم موضوع را به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس گفت و او را بر آن آگاه کرد و برای او توضیح داد. چون هنگام بازگشت از پیش ولید بن عبدالملک از شرات عبور کرد، همانجا بیمار شد و ماند و چون مرگش فرارسید نامهها و کتابهای خویش را به محمّد بن علی بن عبدالله بن عبّاس سپرد و او را وصی خویش قرار داد و به شیعیان فرمان داد نزد محمّد بن علی آمد و شد داشته باشند.[84]
آگاهی امویان و عباسیان از حوادث آینده ، چگونه بوده است ؟/ص 86/(725)
در اینجا یک سئوال اساسی مطرح است و آن اینکه بر فرض پیشگویی امویان و عبّاسیان درباره حوادث آینده درست باشد، منشأ علم و آگاهی آنان چیست ؟ بنیامیه از کجا میدانستند که به زودی حکومت از دست آنان به در خواهد رفت و بنیهاشم به زودی به حکومت خواهند رسید و اوّلین کسی که از آنان به حکومت میرسد «عبدالله» نام دارد؟ چرا امویان بنیهاشم را از ازدواج با بنی حارث بن کعب منع میکردند؟ امویان از کجا میدانستند که مادر اوّلین خلیفه هاشمی زن حارثی است ؟ نیز بنیهاشم از کجا آگاهی داشتند که به زودی به حکومت خواهند رسید و آنقدر حکومت خواهند کرد تا آنکه غلامان آنها به حکومت برسند؟ بنیهاشم و بنیامیه اوصاف اوّلین خلیفه هاشمی را از کجا به دست آورده بودند؟
مسلّم است که امویان و عبّاسیان از غیب آگاه نبودهاند، پس از کجا به این امور آگاهی داشتهاند؟!
در این باره روایاتی از امام باقر و امام صادق 8 در دست است که منشأ آگاهی امویان و عبّاسیان از حوادث آینده را به محمّد بن حنفیه میرساند[85] .
مضمون روایات چنین است :
پس از شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی 7، محمّد بن حنفیه نزد برادران خود، امام حسن و امام حسین 8 آمده و میراث پدر خواست . به او فرمودند :
تو میدانی که پدرمان مالی باقی نگذاشته است .
وی گفت : من مال نمیخواهم ، از علم پدر چیزی میخواهم .
امام حسن به امام حسین 8 فرمود: برادر، او برادر ما است چیزی از علم پدر به او بده .
پس کتاب زردی (صحیفه صفرا) را به او دادند که اگر او را بر بیش از آن آگاه میکردند، هلاک میشد. در آن کتاب ، دانش پرچمهای سیاه خراسان ، نشانههای آن ، زمان و چگونگی برآمدن آنها بود و اینکه کدامیک از قبایل عرب یاران آنانند و نیز نام و اوصاف رهبران قیام و اوصاف سرداران و پیروان آنها در آن کتاب به شرح آمده بود.
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 ابن عبّاس را کمی از جریان آگاه کرده بود، ولی محمّد بن حنفیه با دست یافتن به کتاب ، پرده از ماجرا برداشت و حقیقت امر را به تفصیل به ابن عبّاس خبر داد. همچنین آگاهیهایی که در این مورد به بنیامیه رسیده بود از طرف محمّد بن حنفیه بود، ولی او ابن عبّاس را بیشتر از امویان آگاه کرده بود.
این کتاب نزد محمّد بن حنفیه بود تا آنکه هنگام مرگ آن را به پسرش ابوهاشم سپرد و ابوهاشم نیز به هنگام مرگ این کتاب و تمام اسرار دعوتش را به محمّد بن علی بن عبدالله سپرد و تمام پیروان و سران سازمان دعوت را نیز به پیروی از او سفارش کرد.
محمّد بن علی نیز به گاه مرگ این کتاب را به پسر و جانشین خود ابراهیم امام سپرد و او آن را به سفّاح داده و این کتاب منشأ علم آل عبّاس به حوادث آینده بود.
بنیهاشم به ویژه فرزندان امام حسین 7 و به خصوص ائمّه بزرگوار شیعه نیز از این امور آگاه بودند. عبّاسیان هر آنچه از آینده ، مانند آنچه راجع به سرنوشت قحطبه ، بکیر، ابومسلم و ابوسلمه میگفتند، از این کتاب بود.
چون عبدالله بن عبّاس و محمّد بن حنفیه را از آن جهت که با امام حسین 7 نرفته بود سرزنش کردند، در پاسخ گفتند: ما میدانیم چه کسانی با او قیام میکنند و در رکابش شهید میشوند. نام آنان و نام پدرانشان را میدانیم . محمّد بن حنفیه گفت : نام من جزو آنان نیست چگونه با او به عراق بروم [86] .[87]
کشتهشدن مروان و امید او به حکومت بنیامیه تا ظهور حضرت عیسی /ص 89/(725)
هنگامی که مروان به زاب رفت ، گرد قرارگاه خویش خندقی حفر کرد. ابوعون عبدالله بن یزید ازدی که قحطبة بن شبیب او را گسیل داشته بود و ابوسلمه خلال هم برای او نیروهای امدادی بسیاری گسیل داشته بود به جنگ مروان رفت و مقابل او فرود آمد. ابوالعبّاس سفاح هم که در آن هنگام در کوفه بود به وابستگان و خویشاوندان خود گفت : چه کسی به جنگ مروان میرود که از افراد خاندان من باشد و اگر بتواند مروان را بکشد ولایتعهد برای او خواهد بود؟
عبدالله عموی سفاح گفت : من این کار را انجام میدهم .
سفاح گفت : در پناه برکت خدا حرکت کن .
عبدالله حرکت کرد و چون پیش ابوعون رسید، ابوعون به احترام او از سراپردههای خویش کنار رفت و آنها را برای او خالی کرد و هر چه در آن بود برای او گذاشت . سپس عبدالله از محلّ مناسبی از رودخانه زاب که تنگ باشد پرسید. و آنها او را راهنمایی کردند. و به فرمان عبدالله یکی از سردارانش با پنجهزار تن از آنجا عبور کرد و خود را به قرارگاه مروان رساند و با آنان تا شامگاه جنگ کرد و سپس دو لشکر از جنگ بازایستادند و آن سردار با یاران خود از همان تنگه برگشت و به لشکرگاه عبدالله بن علی پیوست .
مروان فردای آن روز دستور داد بر رود زاب پل بستند و با تمام لشکر خویش از آن عبور کرد و مقابل عبدالله بن علی ایستاد. پسرش عبدالله فرماندهی مقدّمه لشکر مروان را بر عهده داشت ، بر میمنه لشکر او ولید بن معاویة بن عبدالملک بن مروان ، و بر میسره عبدالعزیز پسر عمر بن عبدالعزیز فرماندهی داشتند. عبدالله بن علی هم سپاه خود را آرایش جنگی داد و دو سپاه رویاروی شدند.
مروان به عبدالعزیز عمر گفت : بنگر و مواظب باش که اگر پیش از ظهر و زوال خورشید امروز آنان با ما جنگ نکنند این ما هستیم که حکومت را تا ظهور عیسی بن مریم در دست خواهیم داشت و آن را به او تسلیم میکنیم ، و اگر پیش از ظهر با ما جنگ کنند باید «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» گفت . آنگاه به عبدالله بن علی پیام فرستاد و از او تقاضا کرد پیش از ظهر آن روز از جنگ دست بدارد.
عبدالله گفت : پسر زربی دروغ میگوید، او میخواهد شروع جنگ را تا ظهر عقب اندازد، نه ؛ به خدا سوگند که به خواست خداوند متعال پیش از آن که آفتاب به زوال برسد او را زیر سم اسبان میکوبم . سپس یاران خود را برای جنگ حرکت داد.
مروان میان مردم شام بانگ برداشت که شما با آنان جنگ مکنید. ولی ولید بن معاویه گوش نکرد و بر میسره عبدالله بن علی حمله آورد، مروان خشمگین شد و او را دشنام داد؛ باز هم گوش نکرد آتش جنگ شعله کشید.
عبدالله بن علی به تیراندازان فرمان داد پیاده شوند و به همگان دستور داد روی زمین قرار گیرند. همگان پیاده شدند تیراندازان شروع به تیراندازی کردند و نیزهداران بر زانو نشستند و جنگ سخت شد.
مروان به قبیله قضاعه گفت : پیاده شوید.
گفتند: باید نخست قبیله کنده پیاده شوند.
به کنده گفت : پیاده شوید.
گفتند: نخست سکاسک پیاده شوند.
به بنیسلیم گفت : پیاده شوید.
گفتند: قبیله عامر پیاده شوند.
سرانجام به قبیله تمیم گفت : پیاده شوید و حمله کنید.
گفتند: باید نخست بنیاسد حمله کنند و چون به قبیله هوازن گفت : حمله کنید، گفتند: باید نخست غطفان حمله کنند.
به سالار شرطه خویش گفت : ای وای بر تو؛ تو حمله کن .
گفت : من به تنهایی خود را هدف ایشان قرار نمیدهم .
گفت : به خدا سوگند؛ درماندهات میکنم .
گفت : دوست میداشتم امیرالمؤمنین! میتوانست چنین کاری انجام دهد.
بدینگونه لشکر مروان شکست خورد و روی به گریز نهاد. مروان هم همراه آنان گریخت و از پل گذشت و شمار غرقشدگان بیشتر از کشتهشدگان زیر شمشیر بودند.
عبدالله بن علی بر لشکرگاه مروان و هر چه در آن بود دست یافت و برای ابوالعبّاس سفاح موضوع را نوشت .[88]
علل سقوط بنیامیه :/ص 92/(725)
1 ـ اختلافات خاندان اموی
اختلافات خاندان اموی را که در نتیجه رقابتهای شخصی پدید آمده بود از علل مهمّ سقوط دولت ایشان باید شمرد. چنانکه میدانیم نخستین اختلاف مسلمانان در قضیه امامت پدید آمد و فرقههای بسیار به وجود آورد که اسلام را از جریان اصلی منحرف ساخت .
امویان که شام را مقرّ حکومت خود کرده بودند در نتیجه مکرهای معاویه به قدرت رسیده بودند. از آنهنگام که حضرت حسن بن علی 8 در نتیجه خیانت و بدرفتاری یاران خود به صلح با معاویه ناچار شد، قدرت حکومت از مدینه و کوفه به دمشق افتاد و در راه قدرتنمائی امویان مانعی نماند مگر آن قیامها که گاه و بیگاه از طرف بعضی مدّعیان خلافت میشد و به سرعت سرکوب میشد.
امویان میپنداشتند که پس از خلیفگان سهگانه ابوبکر و عمر و عثمان خلافت حقّ ایشان است که خویشاوندان عثمانند و خونخواهی وی که پنداشتند به ستم کشته شده خاصّ ایشان است .
این گروه صاحب قدرت در میان مسلمانان دستجات مخالف نیرومند داشتند که از جمله اهل مدینه یعنی انصاریان یمنینژاد بودند که از روزگار دیرین امویانِ قرشی را دشمن داشتند و آنها را غاصبان قدرت میشمردند. خاصّه پس از جنگ حرّه که ضمن آن به فرمان یزید بسیاری از اهل مدینه و گروهی از پیران قوم که اغلب بدریان و فخر قبایل بودند کشته شدند و شامیان اموینژاد از قتل و غارت و هتک ناموس در مدینه دریغ نکردند. این دشمنی دیرین که ممکن بود به مرور زمان سستی گرفته باشد به شدّت زنده شد.
و هم گروه شیعیان که یاران و دوستداران خاندان پیمبر 6 بودند و خلافت را حقّ حضرت علی 7 و اعقاب آن حضرت میدانستند و خارجیان که میگفتند خلافت منصبی است که هر مسلمانی بدان تواند رسید و همینکه اعتقاد اکثریت مسلمانان از خلیفه سلب شد خود بخود منعزل است ، این دو گروه را در شمار دشمنان بنیامیه نام باید برد.
ناگفته پیداست که غیر از این فرقهها گروه بسیاری از مسلمانان که بیاعتنائی امویان را نسبت به اسلام عیان میدیدند، از حکومت ایشان دلخوشی نداشتند.[89]
جنگهای داخلی در زمان بنیامیه/ص 94/(725)
از همان ابتدای روی کار آمدن معاویه ، مخالفت با او از طرف گروهها و شخصیتها آغاز شد و تا پایان حکومت امویان ادامه یافت . این جنگها علل مختلفی داشت که میتوان از اندیشههای اعتقادی اصیل اسلامی ، تعصّب قبیلهای ، تضادّ طبقاتی و منافع سیاسی را نام برد. آنان از منطق صحیح عاری بودند و هر سخنی را با شمشیر پاسخ میدادند، دست به هر اقدام فجیعی میزدند که با روح اسلام مغایر بود. در این مورد شواهد بسیاری وجود دارد که میتوان به قیامهای امام حسن 7[90] و امام حسین 7[91] ، توّابین[92] ، زید بن
علی[93] ، شبیب بن یزید شیبانی[94] ، نجدة بن عامر حنفی[95] ، عبدالله بن زبیر[96] ،
مختار بن ابی عبیده ثقفی[97] ، عبدالرحمان بن محمّد بن اشعث[98] ، عمرو بن
سعید بن عمروعاص[99] ، ضحّاک بن قیس فهری[100] ، مصعب بن زبیر[101] ، یزید بن
مهلب[102] اشاره کرد. در این دوران ائمّه شیعه یعنی امام حسن 7[103] ، امام
حسین 7[104] ، امام سجّاد 7[105] ، امام باقر 7[106] با روشهای مختلف با رژیم اموی
به مخالفت پرداختند که سرانجام به شهادت رسیدند.[107]
بنیامیه در شام/ص 96/(725)
فرمانروایان شام و دیگر شهرها یکی پس از دیگری به دروغگویی میپرداختند و به دستور معاویه به امیرالمؤمنین علی 7 ناسزا میگفتند. بدیهی است ناسزاگوییها در اذهان مردم و مخصوصآ کودکان که قادر بر تشخیص چیزی نبودند، باقی میماند.
عبیدالله بن مسعود، یکی از فقهای هفتگانه مدینه و آموزگار عمر بن عبدالعزیز بود. پدرش عمر را در کودکی به داییهایش بنیعدی قبیله عمر بن خطّاب در مدینه سپرد. روزی پدرش از او ناسزاگویی به علی 7 را شنید به عمر گفت : پسرکم ؛ چه وقت دانستی که خداوند بر اهل بدر خشمگین شده است ؟
کودک گفت : آیا علی ( 7) نیز در بدر حضور داشته است ؟
عبیدالله گفت : همه بدر از آنِ علی 7 بوده است .
و زمانی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، ناسزاگویی به اهل بیت : را ممنوع کرد و حقوقشان را به آنها بازگرداند.
یکی از طرفداران امویان در شام میگوید: وارد مدینه شدم ، مردی را دیدم بر استری سوار است . هیچ صورت ، لباس ، سیما و مرکبی را به آن زیبایی ندیده بودم .
پرسیدم : او کیست ؟
گفته شد: این مرد، علی بن حسین بن علی : است . در حالی که دلم مالامال از خشم و کینه او بود نزدش رفتم و به او گفتم : به واسطه تو و پدرت به علی ( 7) ناسزا گفته میشود. وقتی سخنم تمام شد گفت : تصوّر میکنم فردی غریبه هستی ؟ به منزل ما بیا. اگر نیاز به جا داری ، تو را جای میدهیم و اگر نیاز به مال داری به تو کمک میکنیم و اگر حاجتی داری ، در رفع آن تو را یاری خواهیم کرد.
مرد میگوید: از نزد او که رفتم هیچکس روی زمین نزد من عزیزتر از او نبود.[108]
زبیر بن بکار، از سداد بن عثمان نقل میکند که میگفته است : به روزگار حکومت عمر شنیدیم عوف بن مالک میگوید: ای بیماری طاعون ؛ مرا بگیر.
به او گفتیم : تو که خود از رسول خدا 6 شنیدهای که میفرمود: «درازی عمر بر مؤمن چیزی جز خیر نمیافزاید»، چرا چنین میگویی ؟
میگفت : آری ؛ ولی از شش چیز بیمناکم : به خلافت رسیدن بنیامیه ، امیر شدن جوانان سفله ایشان ، گرفتن رشوه در مورد صدور حکم ، ریختن خونهای حرام ، بسیار شدن شرطهها و ظهور و پرورش گروهی که قرآن را همچون مزمارها میگیرند و میخوانند.[109]
اختلافات داخلی امویان ، یکی از علل ضعف و سقوط آنان/ص 98/(725)
مراحل سقوط خلافت اموی ، در فاصله کوتاهی پس از جنگ داخلی آغاز شد و صرفآ آن را نمیتوان پیامد مؤثّر قیام ابومسلم و هاشمیه دانست که به طور همزمان در خراسان شکل گرفته بود. بدیهی است که خود جنگ داخلی اوج تحوّلاتی بود که در ماهیت حکومت در دوره مروانیان پدید آمد و همین تحوّلات در نهاد خلافت اموی رسوخ کرد و به ولایت مرکزی آن ، شام ، نفوذ نمود و حتّی خود خلیفه را هم تحت شعاع قرار داد.
درست است که در نهایت نهضت هاشمیه ، ضربه نهایی را بر ساختار خلافت وارد کرد امّا دستکم، جنگ داخلی ، تحوّلاتی را به وجود آورد که به طور مهلکی از پیش پایههای خلافت را سست و لرزان ساخته بود.
در اصل ، جنگ داخلی شام را تا حدّ یک ولایت مثل سایر ولایتها، تنزّل داد. در ولایتها، همانطور که دیدیم ، یکی از تحوّلات اصلی دوره مروانیان ، پیدایش و تشدید رقابت میان فرقههای سپاه و رهبران آنها بود. با این همه ، شام از این فرآیند برکنار ماند. زیرا خلفا در مسند خود انجام وظیفه میکردند، آنها فرمانده نظامی نبودند بلکه به عنوان اشراف موروثی خلافت مینمودند. هشام همچنان به عنوان خلیفه ماند و فرقی نمیکرد که قدرت در عراق به مضریها یا یمنیها برسد.
با این حال در زمان خلافت او، برخی از اعضای خاندان اموی با برخی گروههای نظامی خاص ، پیوند تنگاتنگ برقرار کردند. مروان با سپاه بزرگ قیس در مرز بینالنهرین ارتباط برقرار ساخت و سلیمان به هشام با سپاه ویژه خود، زکوانیه ، پیوند نزدیک داشت . در عین حال در سپاه شام ، دو گروه متمایز شکل گرفت که هر آن ، احتمال شعلهور شدن آتش خصومت میان آنان وجود داشت .
این دو گروه عبارت بودند از سپاه غالب قیس در بین النهرین و سپاه غالب کلبیها در مرکز و جنوب شام که در عراق ، شمال آفریقا و سایر قسمتهای امپراتوری انجام وظیفه میکردند.
عوامل شخصی و دینی که در نهایت به جنگ سوّم داخلی انجامید، اعمال ولید دوّم و تنفّر دینی و فردی که به وجود آمد، زمینه را برای شکلگیری تحوّلات فراهم ساخت .[110]
امویان در مصر/ص 100/(725)
امیر مؤمنان 7 در آغاز حرکت خود عمّال عثمان را عزل کرد؛ از جمله عبدالله بن سعد را از مصر عزل و به جای او قیس بن سعد بن عباده انصاری را منصوب کرد.[111]
جز مسلمة بن مخلّد انصاری[112] که پس از فتح مصر مقیم آنجا و خونخواه
عثمان بود و یزید بن حارث کنانی[113] و یارانش که در خِرْبِتا[114] مقیم بودند بقیه
مردم مصر که از کشتهشدن عثمان خشنود بودند با فرستاده امیر مؤمنان بیعت کردند[115] ولی پس از دورهای کوتاه ، با امویان درگیر شدند و مصر در سال 38
ه .ق به دست امویان افتاد.
ابتدا عمروعاص و پس از او به ترتیب ، عتبة بن ابی سفیان در 43 ق ، عقبة بن عامر در 44 ق و مسلمة بن مخلّد در 49 ق امور مصر را بر عهده داشتند[116] تا
آنکه سعید بن یزید در 62 ق والی مصر شد. در عصر او خوارج مصر به همراهی گروهی از غیر خوارج با عبدالله بن زبیر بیعت کردند و ابن زبیر نیز عبدالرحمن بن جَحْدم فهری را به مصر فرستاد و او بر امیر اموی (سعید) غلبه کرد و قریب یک سال در حوزه قدرت ابن زبیر بود.
مروان حکم پس از تثبیت اوضاع شام به مصر آمد و پس از جنگ شدید با زبیریان با وساطت مصریان ، مصالحه کرد و دوباره آن دیار، تابع دولت اموی شد.[117]
ورود تشیع به اندلس پس از سقوط امویان/ص 102/(725)
تا زمان سقوط دولت اموی و اعراض مردم از آنها و زمانی که انتساب به امویان اسباب مصیبت و فشار بود، تشیع راهی به اندلس نیافت . در این دوران بود که ایوب بن سلیمان سهیلی اموی شاعر، در اوائل روزگار مرابطین ، به غلامش میگفت : اگر کسی از من پرسید: بگو یهودی است ؛ این به حال من مناسبتر است [118] .
در دوران بنوحمود، زمینهای برای رشد ادب شیعی فراهم شد؛ زیرا حمودیها خود علوی بوده و حکومت از دست بنیامیه گرفته بودند.[119]
ادریسیان در برابر امویان/ص 103/(725)
مغرب الأقصی در عصر طلایی و شکوفایی ادریسی (172 ـ 221 ه ق)[120] از
نظر اقتصادی شاهد تحوّلات مثبتی بود. کشاورزی در این دوران مورد توجّه واقع شد. اراضی حاصلخیز و پرآب فاس ، موجب رونق کشاورزی در این منطقه شده بود. یعقوبی ، که معاصر آنان است ، میگوید: در طرف غربی رودخانه فاس ، نهری وجود دارد که سه هزار آسیاب بر آن دایر است».[121]
ادریسی ، جغرافیدان بازمانده از این خاندان نیز وجود نعمت را در فاس فراوان و گندم آن را ارزان و میوه آن را زیاد میداند[122] و آن را مرکز و قطب
شهرهای مغرب الأقصی مینامد.[123]
به واسطه شکوفای کشاورزی در مغرب الأقصی ، بسیاری از قبایل بدوی و صحرانشین ، روی به حیات استقراری و یکجانشینی آوردند که این خود در بهبود اقتصاد کشاورزی منطقه مغرب الأقصی مؤثّر بود. آنچه به این شکوفایی کمک میکرد، اخذ خراج عادلانه بر حسب شریعت بود.[124]
دامپروری که در اثر سیاست عمّال بنیامیه در شرف نابودی بود، [125] در این
دوره از رونق زیادی برخوردار شد. مغرب الأقصی قادر به پرورش حیوانات فراوانی شده بود. «بکری» از ذبح هزار گوسفند و صد گاو در هر هفته در بازارهای «اَغْمات»[126] و وفور محصولات دامی در سایر اقالیم مغرب الأقصی
خبر میدهد.[127]
صنایع مختلف نیز در پناه حمایت ادریسیان رونق گرفت . در این دوره شاهد هجرت صنعتگران از شرق و اندلس به مغرب الأقصی هستیم . در سایه گسترش حِرَف و صنایع ، بعضی از مصنوعات به وفور در آنجا یافت میشد. این مصنوعات بعضآ به نواحی اطراف ، به خصوص بلاد «سودان» صادر میشد.[128]
در سایه شکوفایی کشاورزی و دامپروری و صنایع ، تجارت داخلی و خارجی نیز گسترش یافت . آنچه به گسترش تجارت کمک کرد، امنیت طرق[129]
بود که ادریسیان به آن اهتمام میورزیدند.
در سایه این اقدامات ، در عصر طلایی ادریسیان مغرب الأقصی از رفاه اقتصادی و اجتماعی برخوردار گردید. چیزی که در کنار اقدامات بالا در ایجاد این رفاه نقش کلیدی داشت ، برقراری عدالت اجتماعی توسّط والیان ادریسی بود. قبایل بربر و جامعه مغرب الأقصی که شاهد اعمال والیان خلفا بودند، که گلّهای میش آبستن را ذبح میکردند تا برّههای عسلی رنگ را بیابند و از شکمشان بیرون کشند و با این همه جز یک یا دو نمییافتند[130] ، حال شاهد
سیرهای مخالف با آن بودند.[131]
درگیریهای ادریسیان و امویان/ص 105/(725)
ادریسیان با اکثر دولتهای مغرب در نزاع و اختلاف بودند، ولی مهمترین رقیب آنها امویان اندلس بودند. امویان اندلس با روشهای مختلفی سعی در تضعیف ادریسیان داشتند. با دسایس امویان ، آتش اختلاف بین قبایل «بُتر» و «بَرانس» هوادار ادریسیان شعلهور شده بود. امویان اندلس از رقابتهای میان قبایل بربر که در حکومت ادریسیان سهیم بودند، به نفع اهداف خود استفاده میکردند.
این درگیریها موجب تضعیف همه حکومتهای منطقه شد و زمینه مساعدی برای گسترش قیام فاطمیان فراهم ساخت . در زمانی که ابوعبدالله شیعی با شدّت تمام مشغول فعّالیت در افریقیه و مغرب بود، یحیی بن قاسم ادریسی درگیر جنگ با خوارج صفریه بود. قبلا نیز علی بن محمّد بن ادریس درگیر جنگ با خوارج صفریه بود که به شکست و گریز او به طرف قبیله «اوربه» منتهی شد.[132] نزاعهای داخلی و خارجی ادریسیان بستر مناسبی برای
تشکیل دولت فاطمیان در مغرب فراهم آورد.[133]
زوال بنیامیه با خلافت کنیززاده/ص 106/(725)
گفته میشد که : اگر حکومت بنیامیه به دست کس دیگری غیر از مروان بن محمّد از میان میرفت میگفتند: اگر مروان عهدهدار حکومت میبود، از دست نمیرفت .
و گفته میشد: آخرین خلیفه بنیامیه کسی است که مادرش کنیز است و به همین سبب آنان کنیززادگان را ولیعهد نمیکردند و اگر قرار میشد کنیززادهای را ولیعهد کنند هیچکس به شایستگی مسلمة بن عبدالملک نبود. سرانجام هم انقراض دولت بنیامیه به دست مروان بود که مادرش کنیز بود. او قبلا به مصعب بن زبیر تعلّق داشت و او را به ابراهیم بن اشتر بخشید و روزی که ابراهیم کشته شد او در اختیار محمّد قرار گرفت و محمّد او را از خرگاه ابراهیم برای خود گرفت .
گفته شده است : آن کنیز از ابراهیم باردار بوده است و آن را در خانه محمّد بن مروان زاییده است و به همین سبب خراسانیها در جنگ او را «پسر اشتر» صدا میزدند.
همچنین گفته شده است : آن کنیز از مصعب باردار بوده و مدّت اقامتش در خانه ابراهیم بن اشتر طولانی نبوده است ، و پس از کشته شدن ابراهیم او فرزند خود را در خانه محمّد بن مروان به دنیا آورده است و به همین سبب سیهجامگان در جنگ با مروان بن محمّد گاهی او را پسر معصب و گاهی پسر اشتر صدا میزدند و او میگفت : برای من مهمّ نیست که کدامیک از این دو مرد دلاور بر من غلبه کند و پدرم باشد.[134]
سقوط بنیامیه/ص 107/(725)
قیام عبّاسیان پیروزیهای پی در پی را پشت سر مینهاد که بیان جزئیات حوادث آن از حوزه این پژوهش بیرون است . به همین سبب ، بررسی خود را بر ابعاد روابط شیعیان و جنبش عبّاسی و نقش شیعیان در سقوط دولت اموی و بنیانگذاری دولت عبّاسیان متمرکز میسازیم .
عباسیان حرکتها و فعّالیتهای خود را به جدّ پنهان میداشتند تا آنکه نامهای که ابراهیم امام به ابومسلم نوشته بود به دست امویان افتاد و بدین سان رازشان از پرده بیرون شد. پس خلیفه اموی ، مروان بن محمّد فرمود تا ابراهیم را در حمیمه بگیرند. ابراهیم پس از خود امامت را به وصیت به برادرش ابوالعبّاس سپرد. دیری نگذشت که ابراهیم در حرّان در زندان مرد[135] .
صاحبِ الفخری بر این رأی است که این سرنوشت بود که به امویان پشت کرد و با عبّاسیان همپیمان شد. او تلاشهای ابراهیم امام را در پیروزی دعوت عبّاسی مؤثّر نمیداند؛ بلکه آن را به تلاشهای لشکر خراسان نسبت میدهد و میگوید: «وقتی خدای عزّ وجلّ انتقال پادشاهی را به بنیعبّاس مقدّر فرمود همه زمینهها را هم بر ایشان فراهم آورد. ابراهیم امام پسر محمّد بن علی بن عبدالله عباسی در حجاز یا شام در نمازگاه خویش نشسته و به خود و عبادت و مصالح خانوادهاش سرگرم بود و از دنیا قدرتی در اختیارش نبود. مردم خراسان از جانب او میجنگیدند و جان و مال خود را در برابرش نثار میکردند، با آنکه بیشترین آنان او را نمیشناختند... از دیگر سو، چون خدای تعالی خواست مروان را خوار سازد و پادشاهی پسران امیه را منقرض کند، با آنکه مروان خلیفهای بیعتشده بود و لشکرها همراه داشت و اموال و جنگافزار و دنیا را جملگی در اختیار داشت ، مردم از گِردش پراکنده میشوند، کار او سست و وضعش پریشان میشود. در نتیجه قدرتش رو به زوال میرود تا آنکه سرانجام شکست میخورد و به هلاکت میرسد. پس خدا بلند مرتبت است»[136] .
جنبش عبّاسیان در سه کانون خود استمرار یافت : حمیمه[137] ، کوفه و
خراسان . کار نخستین کانون را برخی از رهبران عبّاسی مانند ابوجعفر منصور و برادرش عبدالله بن حارثه و عموهایش سرپرستی میکردند. کانون دوم ، یعنی کوفه را ابوسلمه خلّال میچرخاند؛ هر چند از گزینش ابومسلم خراسانی به رهبری قیام عبّاسی آزرده خاطر بود؛ به ویژه که ابومسلم تازیان را هم اذیت و آزار میرساند. امّا ابومسلم کانون اصلی در خراسان را به عهده گرفته بود. او موفّق شد لشکری گران از هواداران عبّاسیان را مهیا و بسیج کند و به کمک آن لشکر در اندک زمانی سپاه واپسین خلیفه اموی مروان بن محمّد را در کنار رود زاب[138] شکست دهد. سرانجام ، با هلاکت مروان کار به پایان آمد و
زمانی نگذشت که در دهم محرّم سال 132 ه ق ، پرچم سیاه به مثابه شعار عبّاسیان در کوفه به اهتزاز درآمد، و این به منزله اعلان فروپاشی دولت امویان و برآمدن دولت عبّاسیان بود[139] .[140]
پیروی بنیامیه از نصاری در ساختن قبرها/ص 109/(725)
در کتاب «امام حسین 7 و ایران» مینویسد: بنیامیه که از رسوم سلطنت پادشاهان سوریه تقلید میکردند و گفتیم که آنها هم مقلّد امپراطورهای روم شرقی بودند و قبرهای باشکوه داشتند و قبور معاویه و پسرش یزید و سایر خلفای اموی را با تجلیل بنا کرده بودند. مردم هم از آنها تقلید میکردند و هر کس که فوت میکرد اگر بضاعتی داشت بازماندگانش برای او قبری باشکوه میساختند.
عمر بن عبدالعزیز دستور داد که دیگر مردم قبرهای باشکوه نسازند و سنگی روی قبر نصب نمایند تا اینکه جسدی که در قبر خفته است در آینده شناخته شود.[141]
راویان حدیث در بخاری/ص 110/(725)
در مقدّمه «فتح الباری» آمده که بیش از چهارصد تن از راویانی که صحیح قلمداد شدهاند، محلّ تأمّل و اختلافنظر محدّثان و رجالیها واقع شدهاند و آنان درباره وثاقت و صحّت و قابل اعتماد بودن احادیث نقل شده به وسیله آنان ، سخنها گفته و مناقشهها کردهاند. در اینجا پارهای از این کسان را که در پدید آوردن آن نتایج فکری نقش داشتهاند، معرّفی میکنیم و پرتوی از حقیقت بر آنها میافکنیم :
É حصن بن نمیر، ابومحصن واسطی . ابن معین میگوید: «او چیزی نیست.[142] » جمعی دربارهاش میگویند: «ناصبی بود و به (حضرت) علی ( 7)
دشنام میداد.[143] »
É محمّد بن زیاد الهانی حمصی ، حاکم درباره او میگوید: «از جمله کسانی است که به ناصبیگری شهره بودند.[144] »
Éعبدالله بن سالم اشعری ، ابوداوود دربارهاش میگوید: «(حضرت) علی ( 7) را نکوهش میکرد.»[145] یعنی آنکه ناصبی بود.
É ثور بن زید، محمّد بن برقی ، او را به قدریگری متّهم کرده است .[146]
Éثور بن زید کلاعی . ابن معین میگوید: «هیچ کس را ندیدم که در قدری بودن او شک داشته باشد.» احمد بن حنبل میگوید: «ثور، معتقد به قدریگری بود»[147] . ابن مبارک و اوزاعی از احادیثی که او نقل میکرد و اعتماد
بر آنها نهی میکردند.[148]
Éوهب بن منبه ، صاحب قصّههای معروف . ذهبی دربارهاش میگوید : «از عالمان و احبار تابعی بود... و از کتب اسرائیلی بسیار نقل میکرد. جوزجانی گفته است که کتابی درباره قدر نوشت . احمد بن حنبل میگوید که او به قدریگری متّهم بود و سپس از نظرش بازگشت .[149] »
É سالم بن عجلان افطس . ابوحاتم میگوید: «راستگویی از مرجئه بود». فسوی میگوید: «کینهتوزی از مرجئه بود». ابن حبّان میگوید: «بر اثر دشواریها فریفته شد و اخبار را دگرگون کرد.[150] »
Éابویحیی ، عبدالحمید بن عبدالرحمان . نسائی میگوید: «قوی نبود.» احمد او را ضعیف میشمرد و ابوداوود میگوید: «به اندیشه ارجاء دعوت میکرد.»[151]
É ابوسلیمان ، داوود بن حصین . ابن حبان میگوید: «مانند عکرمه همسلک خوارج بود... لازم است از حدیثشان اجتناب شود.[152] »
Éولید بن کثیر. ابوداود میگوید: «اباضی مذهب بود»[153] . نیز گفتهاند که از
خوارج بود.[154]
Éعمران بن حطان سدوسی بصری خارجی . عقیلی میگوید: «از خوارج بود».[155] همین عمران بود که شعری در ستایش ابن ملجم قاتل امام علی بن ابی
طالب 7 سرود.
اینان و امثال اینان که بسیارند کسانی هستند که بخاری در صحیح خود بر آنان اعتماد کرده است!! ابن حجر از بیش از چهارصد تن از راویان بخاری نام میبرد که محدّثان درباره آنان اختلافنظر دارند.[156]
عمر بن عبدالعزیز بنی امیه را از سقوط نجات داد!/ص 113/(725)
عمر بن عبدالعزیز بزرگترین خدمت کننده به بنیامیه/ص 113/(725)
اختلافات قبیله ای/ص 113/(725)
دکتر حسن ابراهیم حسن در کتاب «تاریخ سیاسی اسلام» مینویسد :
روح تعصّب و تفوّقجوئی قبایل که همچنان بیدار بود پس از مرگ یزید پسر معاویه یک بار دیگر فرصت خودنمائی یافت . امّا این جلوه تعصّب قدیم چنان قوی نبود که دولت اموی را به خطر افکند؛ زیرا امویان تازهنفس که برای تجدید قدرت از دسترفته از تعصّب قدیم مایه میگرفتند هنوز چندان قدرت داشتند که مخالفان خود را سرکوب کنند.
به دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز دولت اموی قوّتی از نو گرفت که عمر بن عبدالعزیز مردی پارسا و دادگر بود (!) و در همه دوران کوتاه خلافت خود به اصلاح آن فسادها که خلیفگان سلف پدید آورده بودند کوشش میکرد[157] و
بیشتر نارضائی عناصر آشوبگر را از میان برد که تعصّب نداشت و عمّال و والیان خویش را بدون رعایت ملاحظات طائفگی به اقتضای لیاقت و کفایتشان برمیگزید و در نتیجه ملایمت و اعتدال وی آن رقابت بزرگ ـ که از قدیم میان طایفه کلب و قیس و هم طوایف جنوبی و شمالی وجود داشت و به سالیان اخیر در نتیجه جانبداری خلیفگان قوّت گرفته بود ـ سستی گرفت و آن طوفانهای شدید که زائیده اختلاف و رقابت قبایل بود و دولت اموی را بارها تا پرتگاه سقوط برد و عاقبت هم به سقوط داد تا حدّی آرام شد.
شدّت اختلاف قبایل که وحدت جامعه عربی را به خطر انداخت پس از مرگ معاویه آغاز شد که مادر یزید از طایفه بنیکلب بود و آنها به زمان یزید در دولت اموی منزلت و نفوذ خاصّ یافتند و طبعآ طایفه قیس که با کلبیان از دیرباز رقابت داشتند به پیشوائی ضحّاک بن قیس فهری به عبدالله بن زبیر دشمن بزرگ امویان پیوستند که داعیه خلافت داشت و برای سقوط دولت اموی میکوشید.
تصادم مرج راهط که به سال 65 هجری رخ داد در حقیقت نشانی از کشاکش قبایل مضری شمالی با قبایل جنوبی یمنی بود و در نتیجه همین تصادم شعله تعصّب میان قبایل جنوب و شمال در همه ولایتهای عربنشین خاصّه خراسان که عربهای مقیم آن بسیار بودند سر برداشت .
بعد از مرگ عمر بن عبدالعزیز که خلافت به یزید بن عبدالملک رسید (101 ـ 105 ه ) بار دیگر تعصّب و اختلاف قبایل جنوبی و شمالی سختی گرفت . یزید که خود مانند همه امویان از قبایل شمالی بود از این تعصّب و اختلاف دور نماند و بر ضدّ یمنیان ، از مضریان طرفداری کرد و کار کشاکش بالا گرفت تا آنجا که یزید بن مهلب بن ابی صفره که از طوایف یمنی بود و از خدمتگزاران بزرگ دولت اموی به شمار میرفت و نفوذ وی در دولت اموی چون برمکیان در دولت عبّاسیان بود، با افراد برجسته خاندان خود به قتل رسید و قتل وی آتش تعصّب را در جان قبایل یمنی فروزان کرد و کینه ایشان بر ضدّ امویان سخت شد، از آن هنگام یمنیان برای دولت اموی خطری بزرگ شدند و در سقوط این دولت نقش مؤثّر داشتند.
قتل خالد بن عبدالله قسری والی عراق که به دوران هشام بن عبدالملک و اشاره وی انجام شد در تحریک کینه قبایل یمنی سخت مؤثّر افتاد تا آنجا که مورّخان عقیده دارند قتل خالد سقوط دولت اموی را تسریع کرد؛ زیرا یمنیان که قتل خاندان مهلب را از یاد برده بودند از قتل خالد که پیشوای آنها بود سخت برآشفتند و به رهبری فرزند وی یزید بن خالد در دمشق سر به طغیان برداشتند.
یمنیانِ فلسطین نیز به همدلی ایشان بر ضدّ امویان شورش آغاز کردند و آنگاه به سلیمان بن هشام بن عبدالملک پیوستند و خواستار خلع مروان بن محمّد آخرین خلیفه اموی شدند.
وضع تعصّب قبایل در شام چنین بود که برای شورش و طغیان زمینه مناسب داشت که بیشتر قبایل مقیم شام یمنیان بودند و شاید به همین دلیل بود که مروان پایتخت خویش را از شام به جزیره منتقل کرد که بیشتر قبایل مقیم آن قیسیان بودند که پشتیبان دولت وی به شمار میرفتند، بدینسان تعصّب قبایل و اختلافات مولود آن ، دولت بنیامیه را ضعیف کرد و به انقراض کشانید.[158]
2 ـ خلافت موروثی/ص 116/(725)
از خلیفگان اموی ، نخست معاویه بود که روش خلافت موروثی را پدید آورد. مروان بن حکم نخستین کس بود که دو ولیعهد معین کرد و برای دو کس از فرزندان خویش بیعت گرفت که یکی پس از دیگری عهدهدار خلافت شوند.
عبدالملک مروان وصیت پدر را محترم نداشت امّا روش او را متّبع داشت ، میخواست برادر خویش عبدالعزیز را از ولیعهدی خلع کند و دو فرزند خود ولید و سلیمان را به ولایتعهدی برگزیند امّا مرگ عبدالعزیز این مشکل را از پیش برداشت و به خلع وی حاجت نیفتاد.
ولید بن عبدالملک نیز در این طریقه غلط که تخم رقابت و کینه را در خاندان اموی افشانده بود از پدر خویش تبعیت کرد که میخواست برادر خود سلیمان را خلع کند و فرزند خود عبدالعزیز را به جای او نصب کند؛ امّا در اینکار توفیق نیافت و چون خلافت به سلیمان رسید از کسانی که در کار خلع وی با ولید همداستانی کرده بودند به سختی انتقام کشید.
از جمله کسانی که در معرض انتقامجوئی وی قرار گرفتند محمّد بن قاسم بود که سند را برای امویان گشود و هم قتیبة بن مسلم که ماوراء النهر را به اطاعت ایشان آورده بود. حجّاج بن یوسف که او نیز در گناه موافقت با خلع سلیمان شریک بود پیش از خلافت وی بمرد امّا سلیمان از خاندان وی به بدترین وضعی انتقام گرفت .[159]
گفتار ابوحنیفه/ص 117/(725)
او گفته است : اگر کسی توسّط شمشیر بر مردم چیره شود و حاکمشان گردد، سپس خلیفه و امیر مؤمنان شود، پس هر که به خدا و روز جزا ایمان دارد، باید به خواب نرود جز اینکه او را امام و پیشوای خود قرار دهد، خواه مؤمن باشد و خواه فاسق و فاجر، چرا که او امیرالمؤمنین است!!!
و از او روایت شده : پس اگر امیری باشد معروف به میخوارگی و سرقت غنائم ، و میخواست به جنگ برود، واجب است که با او به جنگ رود، و آن نقصهای حاکم برای خودش است (به او زیانی نمیرساند)![160]
ابن تیمیه درباره اهل سنّت و جماعت گوید: اهل سنّت اقامه حجّ و جهاد و جمعهها و اعیاد با امرا را از سوی مردم ضروری میدانند چه خوب باشند یا بد، مؤمن باشند یا فاجر![161]
بیجوری گوید: اگر از سوی خدا یا رسولش ، نصّ نسبت به شخص معینی نباشد یا از سوی امام گذشته ، به جانشینی تعیین نشده باشد، واجب است بر امّت که یک امام عادلی را برای خود اختیار کنند. و این امر ممکن نیست جز با پنج شرط : اسلام ، بلوغ ، آزادگی ، عقل و تبهکار نبودن . البتّه این شروط برای آغاز کار است ولی برای ادامه آن ، شرط نیست (یعنی کافی است از اوّل طرف دارای چنین شرایطی باشد ولی اگر پس از آن تبهکار شد، زیانی ندارد!!) و اگر امّت شخصی را وادار به پذیرش امامت کردند، امامت منعقد میشود و باید بپذیرد هرچند شایستگی و استحقاق امامت هم نداشته باشد (!).[162]
واضح است که این دیدگاههای فقهای قوم ، برگرفته از خطّ قبیلگی و خطّ اموی است که بر اساس رفتار خلفای سهگانه و معاویه و پس از او، سایر خلفایی که با زور و تحمیل بر مردم ، حکومت را غصب کردند هر چند شایستگی نداشته و کودکان یا حتّی بردههایی بودند، وضع و تأسیس شده است .
و همانا بر امّت خیلی گران تمام شد و همچنان به خاطر این طرحهای سیاسی که هیچ رابطهای با دین ندارد بلکه توسّط فقیهان درباری و به خاطر خوشایند حاکمان استنباط شده و با روایتها و اجتهادهای ساختگی ، رنگ مشروعیت به خود گرفته و مردم را متعهّد به آن داشتهاند، امّت بیچاره مجبور است بهای گرانی را تحمّل کند.
امام مالک به منصور عبّاسی گوید: اگر تو سزاوار خلافت نبودی ، هر آینه خدا آن را به تو نمیبخشید!![163]
مانند این سخن ، واکنشی است از فقهی که در برابر غصب خلافتها از سوی کسانی چون منصور عبّاسی ، توسّط فقیهان درباری ثبت و مقرّر شده است .[164]
بنیامیه و تبعیض نژادی/ص 119/(725)
«سیمای دیگری از نظام اموی اختصاص دادن مزایا به اعراب بود، به استناد این امر که اعراب قوی هستند که خدای آنان را انتخاب کرده و پیغمبری از میان ایشان برگزیده است تا اوامر او را به زبان عربی به همگان تبلیغ کند. بیجهت نبوده است که «ولهاوزن» کتاب خود را درباره عصر امویان به نام «امپراتوری عربی و سقوط آن»[165] نامیده است .
آیا اعراب احساسات ملیگری خود را پس از ترک بادیه و حمله بردن به نواحی مرزی آن با خود همراه آورده بودند؟ یا آنکه این احساسات واکنشی از طرف طبقه حاکم در برابر تازه مسلمانان غیر عربی بوده است که خود را به اندازه اعراب خالص و خوب تصوّر میکردند؟
تردید ما مبتنی بر این واقعیت است که اعراب از همبستگی و مسؤولیت مشترک آگاهی نداشتند و این احساس در میان ایشان نبود که همه اعضا، نژاد یگانهای هستند. بلکه برخلاف ، کینه قبایل مختلف نسبت به یکدیگر سبب آن بود که پیوسته با یکدیگر در جنگ و جدال باشند.
به هر صورت ، شکنندگی سپر عربگری که طبقه حاکم در پشت آن پناه میگرفت تا از خود در برابر گروههای مختلف دفاع کند، در آن هنگام آشکار شد که عبّاسیان ، با دادن وعده مراعات عدالت نسبت به همه مسلمانان عرب و غیر عرب ، توانستند به سلطنت امویان پایان دهند».[166]
بنابراین ، یکی از علل شکست بنیامیه و سقوط حکومت هزارماهه آنان ، وعدهای بوده است که بنی العباس به مردم دادند که ـ برخلاف بنیامیه ـ میان عرب و غیر عرب فرقی نگذارند و در این باره عدالت را رعایت کنند.
مردم غیر عرب که از نظام اموی به خاطر مزایا و ویژگیهایی که بنیامیه به اعراب اختصاص میدادند خسته شده بودند ـ از آنان روی گرداندند و به طرفداری خود از آنان خاتمه دادند و در نتیجه حکومت ظالمانه بنیامیه که هزار ماه بر مردم ستم روا میداشت سقوط کرد و از صحنه گیتی برچیده شد.
در جای دیگر گفتهایم که امتیاز قائل شدن برای اعراب در امور حکومتی و نگاه کردن به غیر اعراب با دید کم بینی و پستی ، یکی مؤثری بود که بنیامیه برای مانع شدن غیر اعراب به اسلام اجراء کردند.
مردم غیر عرب که احساس میکردند با گرایش به اسلام باید لباس خفّت و خواری را در برابر حکومت بنیامیه بپوشند تن به این کار نمیدادند و ترجیح میدادند برای حفظ احترام و عزّت خود همچنان غیر مسلمان باقی بمانند! و زیر بار تبعیضنژادی که ارمغان حکومت غاصبانه بود، نروند.
بدیهی است با سقوط حکومت بنیامیه ، یهودیان و مسیحیانی که در حکومت بنیامیه نفوذ داشتند، قدرت خود را از دست دادند و به این جهت سراغ بنی العباس و نفوذ در حکومت آنان ، رفتند.
نسل بنیامیه/ص 121/(725)
در کتاب «مناقب ابن شهرآشوب» روایتی است که عمرو بن عاص از حضرت امام حسین 7 سؤال کرد: چرا اولادهای ما بیشتر از اولاد شما است ؟
آن حضرت فرمودند:
بغاث الطّیر أکثرها فراخآ واُمّ الصّقر مقلاة نزور
بغاث ؛ مرغی است خاکی رنگ و کوچکتر از لاشخوار، و پر فرزند است و مقلاة شتری است که یک فرزند بیش نیاورد، و نیز زنیست که فرزندش نماند و مراد از «امّ الصقر» باز شکاریست که کم ولد است .
ملخّص این بیت آن است که : امام ، عمروعاص را به مرغ لاشخوار تشبیه میکند که پرفرزند است و بدترین مرغهاست و بلانتیجه و ثمر است ؛ برخلاف باز شکاری که کم فرزند است ولی پر فایده که اغلب سلاطین در هنگام شکار با خود میبرند و مکانش بازوی شاه است و مقامش رفیع است .
در اینجا امام 7 عمروعاص را به کثرت نسل از آن توبیخ فرموده که فرزندان او معصیتکار و حرامخوار و مانند خودش پشتیبان اشرار مانند معاویه و یزید بودند، پس هر کثرت نسلی پسندیده نیست .
در «سفینه : 2/212» از «محاسن برقی» نقل میکند: عمروعاص از امام حسین 7 پرسید: سبب چیست که در شاربهای ما پیری زودتر اثر میکند تا شاربهای شما؟
حضرت فرمودند: «نسائکم بخرة»؛ یعنی زنهای شما دهانشان متعفّن است ، چون نزدیک به آنها میشوید بخار دهان آنها به شاربهای شما میخورد و سفید میکند.
عرض کرد: سبب چیست که ریشهای شما انبوهتر و بیشتر است از ریشهای ما؟
حضرت فرمودند:
(وَآلْبَلَدُ آلطَّیبُ یخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَآلَّذیü خَبُثَ لایخْرُجُ إِلّا نَکداً)[167] .
معاویه به عمروعاص گفت : به حقّ من بر تو ساکت شو؛ زیرا این ، پسر علی بن ابی طالب 7 است .
آن جناب این اشعار را قرائت فرمودند :
إن عادت العقرب عدنا له وکانت النّعل لها حاضرة
قد علم العقرب واستیقنت أنّ لا لها دنیا ولا آخرة
اگر عقرب برگشت کند، ما بر او برگشت میکنیم و نعلین برای او حاضر است .
به تحقیق عقرب میداند و یقین دارد (یعنی عمروعاص) که نه دنیا دارد و نه آخرت .[168]
اصل بنیامیه/ص 123/(725)
در کتاب «فصول الحقّ» روایت است که نامهای معاویه منزل هاویه به خدمت مولای مؤمنان و پیشرو اهل ایمان و جنان 7 نوشت که : مگر ما و شما فرزند عبدمناف نیستیم ؟
حضرت امیرالمؤمنین 7 در جواب آن ملعون نوشتند :
لیس المهاجر کالطلیق ، ولیس الصریح کالمصیق .
مهاجر مثل آزادشدگان نیستند و نه آنکه صحیح باشد نسب او مانند کسی که نسب خود را به او ملحق سازد.
و این ، دلیل واضح است که بنیامیه صحیح النّسب نیستند و عتیق عبدالشمس هستند و خود را به فرزندان عبدمناف ملحق ساخته و چسبانیدهاند، و معاویه نتوانست آن را انکار کند و خود را ملامت بسیار در نوشتن آن سخن کرد.
شجره خبیثه که در قرآن وارد شده است[169] ، به اتّفاق اکثر مفسّرین
بنیامیهاند، لعنهم الله قاطبة .
پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عمّ پیمبر بمکید
خود بناحق ، حق داماد پیمبر بگرفت پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم، تو لعنت نکنی شرمت باد لعن الله یزیداً و علی آل یزید[170]
سقوط خلافت ظاهری/ص 124/(725)
سقوط خلافت ظاهری
در طول تاریخ اسلام تا قبل از سقوط عثمانیها مسلمانان ـ بنا به تعبیر سیوطی ـ تنها به مدّت سه سال بدون خلیفه بودند.[171] به جز این مدّتِ کوتاه
پیوسته خلیفهای در نقطهای از دارالإسلام یافت میشد. این به نوبه خود فکر عدم وجود و عدم استقرار حکومت اسلامی را منتفی میساخت تا به دنبالش در پی تأسیس چنین حکومتی برآیند.
از این گذشته حضور خلیفه ، به الزام و وجوب شرعی داشتن خلیفه و گردن نهادن به فرمانهای او و بیعت با او پاسخ میگفت . چرا که از نظر آنان هر مسلمانی میباید بیعت خلیفه و امامی را در گردن داشته باشد که اگر چنین نباشد و بمیرد به مرگ جاهلی مرده است .[172]
در اینجا مسأله ، مسأله تبعیت سیاسی نبود. نوعی گردن نهادن و بیعت دینی بود. یعنی چنین نبود که آنان میباید تحت سلطه و نفوذ سیاسی خلیفه زندگی کنند. از اواخر قرن هجدهم میلادی به بعد که خلافت عثمانی به سرعت به ضعف و انحطاط گرایید، عموم مسلمانان دیگر تحت سیطره خلیفه مستقرّ در استانبول نبودند. مهمّتر آنکه او دیگر نیرومندترین و قابل افتخارترین قدرت اسلامی به شمار نمیرفت امّا علیرغم این عدم سیطره سیاسی ، جایگاه دینی او به رسمیت شناخته شده بود و با گردن نهادن به بیعت با او به فریضه بزرگ خود عمل کرده بودند.[173]
سقوط خلافت
تا آنکه خلافت عثمانی در سال 1924 توسط ترکان جوان برانداخته شد و این ضربهای گیجکننده و غیر قابل انتظار بود. مسلمانان در همه جا احساس کردند پشتوانه خود را از دست دادهاند و یکی از مهمترین فرایض الهی به تعطیل کشانده شده است (!) برای آنان قابل تصوّر نبود بتوانند بدون خلیفه زندگی کنند و در عین حال مسلمان و متدین و معزّز باشند. برای ارزیابی هیجان و احساسی که سقوط عثمانیان برانگیخت برای نمونه رجوع کنید به اشعار شوقی ، ملک الشعرای مصر در آن روزگار.
در این جا مناسب است گوشهای از تحوّلاتی را که الغای خلافت در جهان اسلام و خصوصآ مصر به دنبال آورد، ذکر کنیم .
«از حوادث معروف آن زمان در مصر، تشکیل مجمع دائمیای بود تحت عنوان «مجمع عامّ اسلامی برای تشکیل خلافت» که مجلّهای به نام «الخلافة الإسلامیة» منتشر میساخت . هدف کنفرانس این بود که یکی از پادشاهان موجود در ممالک اسلامی را به خلافت برگزیند».[174] غیر از فعّالیتهای این
مجمع و مجلّهاش بسیاری از محافل علمی و نشریات به بحثهای دینی مربوط به امامت و خلافت پرداختند. این تلاشها بدانجا انجامید که با اشاره و بلکه قاطعیت گفتند که با الغاء خلافت عثمانی توسّط آتاتورک ، اسلامیت جوامع اسلامی از بین رفته است و همه مسلمانان گناهکارند تا با خلیفهای دیگر بیعت کنند. این گناه به جز عقاب اخرویش عذاب دنیوی به همراه خواهد داشت که به زودی درخواهد رسید... و اینکه به علّت از بین رفتن منصب خلافت آنان به جاهلیت بازگشتهاند و کسی که در این حال بمیرد به جاهلیت مرده است .
مجلّات بسیاری مقالات و فتواهای فراوانی در این باب منتشر ساختند و گفتند: «نصب امام در این زمان همچون زمانهای دیگر بر همگان واجب است و همه مسلمانان با عدم نصب امامی که بدانها وحدت بخشد، تا حدّ ممکن گناهکارند، و در دنیا به آنچه اهل بصیرت میدانند، عذاب خواهند شد و در آخرت نیز به آنچه خدا میداند عقاب خواهند گردید... آن جماعتی را که ما مأمور به تبعیت از او هستیم جماعت مسلمانان نامیده نمیشود مگر در صورتی که آن را امامی باشد که با اختیار با او بیعت شده باشد... امام مسلمانان رئیس حکومت آنهاست و بر آنها واجب است که به اقتضای بیعت با او در خدمت عزّت و قدرت و شوکت او باشند».[175]
سقوط خلافت یک چند برخی از متفکران و عالمان مسلمان را واداشت تا به احیای خلافت ، بنا به تعبیر و نظریه رشید رضا «تا آن اندازه که نیروهای اسلامی در این زمان میتوانند»[176] برخیزند، امّا به علل فراوانی بدان توفیق
نیافتند. احیای خلافت در آن زمان به عکس دورانهای گذشته که اگر خلافت در نقطهای از بین میرفت ، در نقطه دیگری آن را اقامه میکردند، تنها به تصمیم مسلمانان راجع نمیشد. در آن هنگام بیگانگان نفوذی تعیینکننده و مؤثّر داشتند و طبیعتآ در برابر چنین جریانی نمیتوانستند بیتفاوت بمانند.
از این گذشته نسلی از تحصیلکردههای طراز نوین سر برآورده بودند و در موقعیتهای اجتماعی و سیاسی حسّاسی قرار داشتند. آنها در این زمینه همچون «ترکان جوان» فکر میکردند و نه تنها مایل به بازگشت مجدّد خلافت نبودند که تا حدّ ممکن با آن مخالفت میکردند. مثلا محمّد حسین هیکل سیاستمدار، نویسنده و روزنامهنگار معروف مصری از جمله آنان بود.
او در آن زمان به دفاع از اندیشههای عبدالرزاق که کتابش بلافاصله پس از سقوط خلافت منتشر شد، برخاست و به منتقدانش حمله برد و از تلاش کنندگان در راه احیای خلافت به سختی انتقاد کرد. و در این باره چنین نوشت : «چه میگویند درباره عالمی از علمای اسلام که خواهان عدم وجود خلیفهای برای مسلمانان در زمانی است که هر یک از پادشاهان مسلمان خواهان آنند که خلیفه باشند»[177] .[178]
96/3/27 پرینت شد
[1] . مكارم الاخلاق 1 ـ 124.
[2] . أصبح لیل ، ضرب المثلى است كه در شدّت گرفتارى و شب بسیار سخت گفته مىشود. به مجمع الأمثالمیدانى : 1/404 ذیل شماره 2132 مراجعه فرمایید.
[3] . اشاره است به موضوع طرحشده در «سوره نساء، آیه 22»، مىفرماید: «زنانى را كه پدران شما به همسرىداشتهاند به ازدواج خود درمیآورید مگر آنچه گذشته است كه كارى زشت و مبغوض خداوند و بدراهى است».
[4] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 6/369.
[5] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 6/392.
[6] . قَسامه ـ به فتح اوّل و بدون تشدید ـ یعنى سوگند دادن پنجاه تن از اهل شهر و محلّهاى كه در آن كشتهاى یافتشود و قاتلش معلوم نباشد و اولیاى مقتول هم ادّعایى درباره شخص خاصّى نداشته باشند. براى اطّلاع بیشتربه كتب فقه و به عنوان مثال «دعائم الإسلام قاضى نعمان مغربى : 2/427» مراجعه شود.
[7] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 6/382.
[8] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 4/244.
[9] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 6/392.
[10] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 6/399.
[11] . سوره احزاب ، بخشى از آیه 53. به تفسیر ابن كثیر: 3/506، تفسیر تبیان شیخ طوسى : 8/325 و تفسیربرهان : 3/334 مراجعه شود.
[12] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 4/361.
[13] . پیشگویىهاى امیرالمؤمنین على 7 از فتنهها و حوادث آینده : 112.
[14] . معاویه جلد 1 صفحه 362.
[15] . شوقى ضیف ، همان كتاب : 2/337.؟؟؟؟
[16] . رجوع شود به «چراغ روشن در دنیاى تاریك» سید جعفر شهیدى : 113.
[17] . مسعودى : 2/159 (به نقل از الغدیر: 2/187).
[18] . الشعر واثره فی المجتمع ، از نویسنده، همائى نامه : 317.
[19] . تاریخ تحلیلى اسلام : 235.
[20] . امویان ؛ نخستین دودمان حكومتگر در اسلام : 67.
[21] . اخبار الطّوال : 343.
[22] . اخبار الطوال : 338.
[23] . انساب الأشراف : 5/246.
[24] . اخبارالطوال : 344.
[25] . اخبارالطوال : 4/577.
[26] . انساب الأشراف : 5/394.
[27] . اخبار الطوال : 344.
[28] . اخبار الطوال : 4/509.
[29] . ابوحنیفه دینورى ، پیشین : 337.
[30] . محمّد بن جریر طبرى ، پیشین : 4/518.
[31] . ابوحنیفه دینورى ، پیشین : 344.
[32] . همان : 343.
[33] . نصر بن مزاحم ، پیشین : 14.
[34] . ابراهیم بن محمّد ثقفى ، پیشین : 340.
[35] . كشف الغمّة فی معرفة الأئمّة :: 2/101.
[36] . مروج الذهب : 3/175.
[37] . نقش قبایل یمنى در حمایت از اهل بیت :: 323.
[38] . تاریخ سیاسى اسلام (دكتر حسن ابراهیم حسن): 2/33.
[39] . ابن اعثم مىنویسد: «بایع الناس من العرب والموالى» ج 6 ص 115. بیعت ابراهیم اشتر رئیس یكى ازقبایل عرب ، دلیل دیگر بر همین امر است .
[40] . طبرى : 4/531، انساب الأشراف : 5/229. و لذا گفته شده كه «أحبّه الناس حبّآ شدیدآ» رك : «فتوح :6/119» تا آن موقع بنىامیه شدیدترین فشارها را به كوفیان وارد كرده بودند و اینك رهائى از آنهمه فشار، آنها را وامىداشت كه مختار را كه این فشار را از روى دوش آنها برداشته ، دوست بدارند.
[41] . ابن اعثم ، فتوح : 6/138.
[42] . ابن عبدربّه ، عقدالفرید: 3/416. مقدّمة علوم الحدیث از حاكم نیشابورى : 197و 199. حموىمىنویسد: «لمّا مات عبدالله بن عبّاس ، عبدالله بن الزید، عبدالله بن عمرو بن العاص!! صار الفقه فی جمیع البلدان إلى الموالى... إلّا المدینة». معجم البلدان : 2/254.
[43] . تاریخ تشیع در ایران : 73.
[44] . رك : دراسات و بحوث فی التاریخ والإسلام : 1/53. مقالة الإمام السّجّاد 7 باعث الإسلام من جدید.
[45] . سیدالأهل ، زین العابدین 7: 47، هر چند رقم ذكر شده شاید اغراقآمیز باشد، امّا به هر حال نشانى بركثرت آنهاست .
[46] . اعیان الشیعة : 4/63.
[47] . علّامه مرتضى ، دراسات وبحوث فی التاریخ والإسلام ، الجزء الأوّل : 64.
[48] . علّامه مرتضى ، دراسات وبحوث فی التاریخ والإسلام ، الجزء الأوّل : 65.
[49] . تاریخ تشیع در ایران : 83.
[50] . انساب الأشراف : 5/267.
[51] . سوره سجده ، آیه 22.
[52] . الكامل : 4/227.
[53] . طبرى : 4/518، كامل : 4/231 و 232.
[54] . كامل : 4/231، ابن اعثم ، فتوح : 6/146.
[55] . ولهاوزن ، الخوارج والشیعة : 228 و 227 ط مكتبة النهضة المصریة .
[56] . تاریخ تشیع در ایران : 71.
[57] . امام حسین 7 و ایران : 552.
[58] . تاریخ نگارستان : 26.
[59] . مروج الذهب : 3/228.
[60] . دولت امویان : 229.
[61] . جلاء العیون : 1032.
[62] . امویان: نخستین دودمان حكومتگر در اسلام: 30.
[63] . تاریخ سیاسى اسلام (دكتر حسن ابراهیم حسن): 3/553.
[64] . میراث مكتوب شیعه از سه قرن نخستین : 126.
[65] . تاریخ اسلام (مجموعه مقالات): 143.
[66] . به اجمال باید اشاره كرد كه عاشورا از دو سوى توسّط سنّیان به عنوان عید مطرح شده است . یك جهتهمین كه آل امیه براى شماتت اهل بیت : آن را عید گرفتند. این نكتهاى است كه ابوریحان بیرونى بههمین صراحت در «آثار الباقیه» آورده است . جهت دیگر كه ریشهدارتر بود آنكه روز عاشورا، عیدیهودیان بوده و استحباب روزه آن را هم كه سنّیان مطرح مىكنند از این باب است كه این روز، روز عیدیهود محسوب مىشده است . به احتمال در اوائل دوران هجرت ، زمانى كه هنوز روزه ماه رمضان نازلنشده بود، شبیه به مسأله قبله درباره روزه هم به وجود آمده امّا پس از نزول حكم روزه رمضان ، روزهعاشورا كه تقلیدى از یهود محسوب مىشده ، همانند بحث قبله ، منتفى شده است . با این حال ، بنىامیه وسایر سنّیان ، تحت تأثیر این دو عامل ، عاشورا را به عنوان عید مطرح كرده و هنوز هم در بسیارى از نقاطدنیاى اسلام چنین مىكنند!! (مترجم).
[67] . تشیع در اندلس : 43.
[68] . عجائب المخلوقات در حاشیه حیاة الحیوان دمیرى : 1/115، نظم درر السمطین : 230.
[69] . آثار الباقیة : 321 ط اروپا.
[70] . اقتضاء صراط المستقیم : 301.
[71] . تشیع و تصوّف : 43. شیبى ، صفحات متعدّدى پیرامون شكل عزادارى در میان اساطیر و نیز از برخى ازفرق دینى ایرانى ، مطرح مىكند كه به نظر مىرسد قصد ایجاد رابطه بین شكل عزادارى براى امامحسین 7 و مراسم كهن در تمام دنیاى قدیم به ویژه عراق برقرار كند كه چنین خبرى از نظر ما ثابتنیست . تشیع و تصوّف : 48.
[72] . ر.ك : الكامل : 9/561، 578، 591، 593 وقایع سنة 441، 443، 444، 645 هجرى . البدایة والنهایة :12/59، 63. ابن خلدون : 3/425.
[73] . البدایة والنهایة : 12/69.
[74] . النقص : 370.
[75] . النقص : 371.
[76] . النقض : 273.
[77] . الصواعق المحرقة : 221 به نقل از المراسم والمواسم فی الإسلام : 83 .
[78] . شذرات الذهب : 3/130، المنتظم : 7/206.
[79] . تاریخ تشیع در ایران : 315.
[80] . مروج الذهب : 2/231. مطالبى مربوط به قصیده هاشمیات از كمیت در ص 1599 و 1600 نیز آمده استملاحظه شود
[81] و2. الكامل مبرّد: 2/220 ـ 218.
[83] . نام كوهپایهاى میان دمشق و مدینه و از توابع حمیمة است كه فرزندان علىّ بن عبدالله بن عبّاس آنجاساكن بودهاند. معجم البلدان یاقوت .
[84] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 3/402.
[85] . اخبار الدولة : 184 ـ 185، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 7/148 ـ 149.
[86] . كتاب محمّد بن الحنفیه (على الهاشمى): 68.
[87] . عبّاسیان از بعثت تا خلافت : 83 .
[88] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 3/406.
[89] . تاریخ سیاسى اسلام (دكتر حسن ابراهیم حسن): 2/25.
[90] . الكامل : 3/404 ـ 407، البدایة والنهایة : 8/14 ـ 19، العبر: 1/34 ـ 36.
[91] . التنبیه والإشراف : 262 ـ 263، المعارف : 124، 198، الأخبار الطوال : 227 ـ 262.
[92] . انساب الأشراف : 5/204 ـ 213، تاریخ اسلام (ذهبى ، حوادث ووفیات 61 ـ 80): 45 ـ 48، مشاهیرالعلماء: 47.
[93] . الأخبار الطوال : 344، الفخرى : 132 ـ 133، الطبقات الكبرى : 5/325 ـ 326.
[94] . تاریخ خلیفه : 354 ـ 355، المعارف : 232 ـ 233، النجوم الزاهرة : 1/196.
[95] . الكامل : 4/201 ـ 206، الكامل مبرّد: 3/284 ـ 287، شذرات الذهب : 1/74، 76.
[96] . اصبهانى ، حلیة الأولیاء: 1/329 ـ 347، فوات الوفیات : 2/171 ـ 175، الوافى بالوفیات : 17/329 ـ 347.
[97] . تاریخ اسلام (ذهبى)، (حوادث و وفیات 61 ـ 80): صص 50 ـ 61، خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه :1/332، 334 ذهبى ، سیر الأعلام : 3/538 ـ 544.
[98] . سیر الأعلام : 4/183 ـ 184، العبر: 66، 68، 69، 70، 71، شذرات الذهب : 1/88، 90، 92، 93، 94.
[99] . تاریخ اسلام (ذهبى)، حوادث 61 ـ 80): 202 ـ 205، ابن حزم ، جمهرة انساب العرب : 81، ذهبى،الكاشف : 2/329.
[100] . ابن بدران، تهذیب تاریخ ابن عساكر: 7/4 ـ 9، رازى، الجرح والتعدیل : 4/457، طبرانى، المعجم الكبیر :8/356 ـ 358.
[101] . ابن عساكر، تاریخ مدینة دمشق : 16/524 ـ 544، بستى، التفات : 5/410 ـ 411، الأخبار الطوال : 309 ـ313.
[102] . وفیات الأعیان : 6/279 ـ 309، سیرة الأعلام : 4/503 ـ 506، عبدالقادر بن عمر بغدادى، خزانة الأدب :2/211 ـ 212.
[103] . فتال نیشابورى ، روضة الواعظین : 167 ـ 169، اربلى ، كشف الغمّة : 2/210 ـ 213، مفید، الإرشاد: 192 ـ193.
[104] . كشف الغمّة : 2/257 ـ 275، ابن طاووس ، اللهوف : 41 ـ 56، عباس قمى، الأنوار البهیة : 88 ـ 91.
[105] . ابن جریر طبرى، دلائل الإمامة : 80، جزائرى، الأنوار النعمانیة : 374 ـ 375، نورالأبصار: 157.
[106] . محمدباقر مجلسى، جلاء العیون : 689 ـ 693، دلائل الإمامة : 94، عباس قمى، منتهى الآمال : 2/118 ـ119.
[107] . پژوهشى درباره طوایف غلاة : 86.
[108] . پیشواى علم و معرفت : 180.
[109] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 4/244.
[110] . امویان ؛ نخستین دودمان حكومتگر در اسلام : 122.
[111] . تاریخ الاُمم والملوك : 3/462.
[112] . مسلمة بن مخلّد بن صامت انصارى از همراهان معاویه در جنگ صفین بود و از جانب او در سال 47هجرى به امارت مصر و سپس مغرب رسید. او اوّلین كسى است كه مناره را براى اذان در مساجد بنیانریخت . زركلى ، اعلام : 7/224.
[113] . او از بنىشیبان بود كه به دست امام علىّ بن ابى طالب 7 اسلام آورد و به هنگام امارت وى و در جنگ باخوارج در سال 68 ق كشته شد. همان : 8/180.
[114] . در زمان یاقوت ویران و بنا به گزارش او در حوالى اسكندریه بوده است .
[115] . سیره علوى : 178.
[116] . ولاة مصر: 57 ـ 63.
[117] . فاطمیان در مصر: 67.
[118] . المغرب : 1/61.
[119] . تشیع در اندلس : 93.
[120] . محمود اسماعیل : الادارسه فی المغرب ، بیروت ، مكتبة الفلاح ، 1989 م ، ص 77.
[121] . یعقوبى ، البلدان ، پیشین ، ص 115.
[122] . ابوعبدالله محمّد بن عبدالله بن ادریس حموى : فزهة المشتاق فی اختراق الآفاق ، ج 1، پورت سعید،مكتبة الثقافة الدینیة ، د.تا، ص 243.
[123] . همان : 246.
[124] . محمود اسماعیل : الادارسه ، پیشین ، 76.
[125] . همان : 79.
[126] . البكرى : پیشین : 100.
[127] . همان : 153.
[128] . محمود اسماعیل : الادراسه ، پیشین : 80.
[129] . ر.ك : البكرى : پیشین : 90.
[130] . رك : ابن خلدون : پیشین : 6/118 ـ 119.
[131] . زمینههاى پیدایش خلافت فاطمیان : 65.
[132] . حسین مؤنس : پیشین : 131.
[133] . زمینههاى پیدایش خلافت فاطمیان : 67.
[134] . جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 3/413.
[135] . طبرى : ج 6 ص 79 ـ 80 .
[136] . ابن طقطقا، الفخرى ، ص 129.
[137] . حمیمه در سرزمین شَراة واقع است . یاقوت حموى گوید: شراة ناحیتى است در شام میان دمشق و مدینه(معجم البلدان : 5/247).
[138] . رود زاب ، شاخهاى از رود فرات است .
[139] . دینورى ، الأخبار الطوال ، ص 104 ـ 105.
[140] . مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عبّاسیان : 67.
[141] . امام حسین 7 و ایران : 550.
[142] . میزان الإعتدال ذهبى : 1/554.
[143] . دراسات فی الحدیث والمحدّثون : 178.
[144] . همان : 184 و میزان الإعتدال : 3/426.
[145] . میزان الإعتدال : 2/426 و دراسات فى الحدیث : 186.
[146] . میزان الإعتدال : 1/373.
[147] . همان : 374.
[148] . همان : 274.
[149] . همان : 4/353.
[150] . همان : 2/112.
[151] . همان : 542.
[152] . همان : ص 6.
[153] . همان : 4/345.
[154] . دراسات فى الحدیث : 190.
[155] . میزان الإعتدال : 3/235.
[156] . از ژرفاى فتنهها: 2/544.
[157] . در شرح حال عمر بن عبدالعزیز ثابت مىنمائیم كه او نیز فردى خائن و ستمگر بوده است و این حقیقت را بانكتههاى مهمّ تاریخى روشن مىكنیم .
[158] . تاریخ سیاسى اسلام (دكتر حسن ابراهیم حسن): 2/27.
[159] . تاریخ سیاسى اسلام (دكتر حسن ابراهیم حسن): 2/27.
[160] . الأحكام السلطانیه ابویعلى ، چاپ قاهره . و ر.ك : الأحكام السلطانیه ماوردى .
[161] . العقیدة الواسطیة ابن تیمیة ، چاپ عربستان : 257.
[162] . شرح البیجورى على متن الجوهرة المسمّى «تحفة المرید على جوهرة التوحید»، چاپ قاهره . لازم بهتذكّر است كه این كتاب جزء كتابهاى درسى دانشجویان دانشگاه الأزهر مىباشد.
[163] . ر.ك : به مناقب ابوحنیفه ! همچنین ر.ك : به مقدّمه كتاب الموطأ امام مالك . لازم به تذكّر است كه مالك بهدستور منصور عبّاسى كتاب «الموطأ» را به رشته تحریر درآورد!
[164] . شمشیر و سیاست : 298.
[165] . Welharsen Das arabische Reich und Sein Sturz.
[166] . تاریخ اسلام (ترجمه آرام): 125.
[167] . سوره اعراف ، آیه 58.
[168] . جامع الدرر: 342.
[169] . سوره روم ، آیات 1 ـ 3.
[170] . انساب النواصب : 72.
[171] . تاریخ الخلفاء: 77.
[172] . الإسلام واصول الحكم ، با مقدّمه محمّد عماره : 9، به نقل از المنار، شماره23 آوریل سال 1925 / 29رمضان 1343 ق ، ص 31.
[173] . مجلّه دانشكده ادبیات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، شماره مسلسل 57 ـ 58، ص 4 ـ 8 .
[174] . الإسلام و اصول الحكم ، با مقدّمه محمّد عماره : 8 .
[175] . الإسلام و اصول الحكم : 9، به نقل از روزنامه الأهرام ، شماره 12 مه سال 1925 مجلّه المنار، شماره 23آوریل 1925، ص 31. در مورد هیجانى كه سقوط خلافت به دنبال آورد و حمایتهایى كه از مجمعمذكور شد. همان : 7 ـ 14.
[176] . همان : 17، به نقل از المنار، ج 2، شماره 21، ژوئیه 1925، ص 100.
[177] . همان : 13 به نقل از روزنامه السیاسیة ، شماره 22، ژوئیه سال 1925.
[178] . زمینههاى تفكّر سیاسى در قلمرو تشیع و تسنّن : 309.
انجام عملیات برای تبدیل به ورد جهت برنامه جستجوی 2 المنجی
در تاریخ 6 / 2 / 1404
جایگزینی حروف ی ک انجام شد
فهرستنگاری انجام شد : 28 / 10 / 1404
در تاریخ 11 / 6 / 1405 شماره گذاری فهرست های سمت راست انجام شد.