متفرقات / حضرت اباالفضل علیه السلام
تالیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
تعداد صفحات: 65 (وزیری)
فهرست مطالب کتاب متفرقات (حضرت اباالفضل علیه السلام) زر
فهرست موضوعی کتاب متفرقات حضرت ابوالفضل علیه السلام
زیارتگاه حضرت ابوالفضل7 در آلبانی 5
یاد نمودن امام حسین 7 از.... 8
شهادت حضرت اباالفضل 7 9
العبّاس 7 12
العبّاس 7 13
شهادت فرزندان حضرت ابوالفضل 7 14
شهادت فرزند حضرت ابوالفضل 7 17
اسر أحد أبنائه 7 18
دفنه 7 19
دفن آن حضرت 21
دفنه 7 مع اخویه 23
مرقده 7 27
مدفن کفّیه 7 33
العبّاس 7 فی حدیث الإمام زین العابدین 7 34
العبّاس 7 فی حدیث الإمام الصادق 7 36
العبّاس 7 فی الرجعة 38
العبّاس 7 فی کلام الإمام القائم 7 40
العبّاس 7 فی کلام أحد المعصومین : 41
العبّاس الأصغر 43
عبّاس أصغر 45
دفن العبّاس 7 47
اظهار معجزات حضرت اباالفضل 7 48
و احیاء آن؟؟؟ 48
مأموریت شیخ انصاری از حضرت اباالفضل 7 49
نماز زیارت حضرت اباالفضل 7 51
توسّل به حضرت اباالفضل 7 52
توسل عوامانه به حضرت اباالفضل 7 53
نهر علقمه 54
اعظم مصائب اهل بیت : 55
ولدی عبّاس 56
فرزندان حضرت 57
اسم حضرت 58
باب الحوائج 60
(سلام نمازگزاران به حضرت اباالفضل 7 در نماز) 62
فهرست الفبایی کتاب متفرقات (حضرت اباالفضل علیه السلام) زر
فهرست الفبایی کتاب متفرقات حضرت ابوالفضل علیه السلام (706)
اسر أحد أبنائه 7 18 (706)
اسم حضرت 58 (706)
اظهار معجزات حضرت اباالفضل 7 48 (706)
اعظم مصائب اهل بیت : 55 (706)
باب الحوائج 60 (706)
توسّل به حضرت اباالفضل 7 52 (706)
توسل عوامانه به حضرت اباالفضل 7 53 (706)
دفن العبّاس 7 47 (706)
دفن آن حضرت 21 (706)
دفنه 7 مع اخویه 23 (706)
دفنه 7 19 (706)
زیارتگاه حضرت ابوالفضل7 در آلبانی 5 (706)
سلام نمازگزاران به حضرت اباالفضل 7 در نماز) 62 (706)
شهادت حضرت اباالفضل 7 9 (706)
شهادت فرزند حضرت ابوالفضل 7 17 (706)
شهادت فرزندان حضرت ابوالفضل 7 14 (706)
العبّاس 7 فی الرجعة 38 (706)
العبّاس 7 فی حدیث الإمام الصادق 7 36 (706)
العبّاس 7 فی حدیث الإمام زین العابدین 7 34 (706)
العبّاس 7 فی کلام أحد المعصومین : 41 (706)
العبّاس 7 فی کلام الإمام القائم 7 40 (706)
عبّاس أصغر 45 (706)
العبّاس الأصغر 43 (706)
العبّاس 7 12 (706)
العبّاس 7 13 (706)
فرزندان حضرت 57 (706)
مأموریت شیخ انصاری از حضرت اباالفضل 7 49 (706)
مدفن کفّیه 7 33 (706)
مرقده 7 27 (706)
نماز زیارت حضرت اباالفضل 7 51 (706)
نهر علقمه 54 (706)
و احیاء آن؟؟؟ 48 (706)
ولدی عبّاس 56 (706)
یاد نمودن امام حسین 7 از.... 8 (706)
زیارتگاه حضرت ابوالفضل7 در آلبانی 5
یاد نمودن امام حسین 7 از.... 8
شهادت حضرت اباالفضل 7 9
العبّاس 7 12
العبّاس 7 13
شهادت فرزندان حضرت ابوالفضل 7 14
شهادت فرزند حضرت ابوالفضل 7 17
اسر أحد أبنائه 7 18
دفنه 7 19
دفن آن حضرت 21
دفنه 7 مع اخویه 23
مرقده 7 27
مدفن کفّیه 7 33
العبّاس 7 فی حدیث الإمام زین العابدین 7 34
العبّاس 7 فی حدیث الإمام الصادق 7 36
العبّاس 7 فی الرجعة 38
العبّاس 7 فی کلام الإمام القائم 7 40
العبّاس 7 فی کلام أحد المعصومین : 41
العبّاس الأصغر 43
عبّاس أصغر 45
دفن العبّاس 7 47
اظهار معجزات حضرت اباالفضل 7 48
و احیاء آن؟؟؟ 48
مأموریت شیخ انصاری از حضرت اباالفضل 7 49
نماز زیارت حضرت اباالفضل 7 51
توسّل به حضرت اباالفضل 7 52
توسل عوامانه به حضرت اباالفضل 7 53
نهر علقمه 54
اعظم مصائب اهل بیت : 55
ولدی عبّاس 56
فرزندان حضرت 57
اسم حضرت 58
باب الحوائج 60
(سلام نمازگزاران به حضرت اباالفضل 7 در نماز) 62
زیارتگاه حضرت ابوالفضل 7 در آلبانی
در گوشهای دیگر از دنیا و در قلب اروپا، ملتی وجود دارد که همانند ما روزهایی را برای بزرگداشت نام اهل بیت عصمت و طهارت : اختصاص داده است. ملت آلبانی، صدها سال از دو سو در محاصره پیروان کلیسای کاتولیک و کلیسای ارتودکس قرار داشته و بارها بین آن دو، دست به دست گشته است؛ حتّی در دوره حاکمیت اسلامی از قرن پانزدهم دوره معاصر به بعد نیز، از شدت این فشارها کاسته نشده است.
در دوره معاصر و پس از پایان جنگ جهانی دوم، حاکمیت استبدادی کمونیستها که حدود نیم قرن به طول انجامید، با بدترین نوع دین ستیزی در میان کشورها کمونیستی سابق همراه بود. از اواسط دهه 1960 میلادی، هر نوع اعتقاد و فعالیت مذهبی در این کشور ممنوع اعلام شد. بیشتر رهبران مذهبی تبعید، زندانی و یا به اعدام محکوم شدند. برچیده شدن حاکمیت کمونیستها در اوایل دهه 90 میلادی در آلبانی، با نوعی تجدید حیات مذهبی نیز، همراه بود.
رهبران فرق علوی به ویژه بکتاشیها که نزدیک به 20 درصد از جمعیت آلبانی را تشکیل میدهند، برای زنده کردن احساسات مذهبی نزد پیروان خود در کنار دیگر مذاهب تلاش کردند.
بسیاری از آداب و سنن مذهبی در طول سالهای طولانی مذهب ستیزی در آلبانی به بوته فراموشی سپرده شد؛ اما نام و یاد اهل بیت : هیچ گاه از حافظه ملت آلبانی پاک نشد. شاید کمتر کسی در ایران بداند که روز عاشورا در آلبانی به عنوان یک تعطیل رسمی رد سراسر این کشور پذیرفته شده و مراسمهای باشکوهی با حضور پیروان فرق علوی و مقامات عالی رتبه سیاسی و فرهنگی این کشور در تکایا برگزار میشود؛ یا اینکه روز دوم فروردین که به سلطان نوروز معروف است و فرق علوی آلبانی اعتقاد دارد، روز میلاد حضرت علی 7، به عنوان یک تعطیل رسمی شناخته شده و جشنهای با شکوهی در گوشه و کنار این کشور برگزار میشود.
اما در این مقاله، قصد داریم از روز بزرگ دیگری یاد کنیم که در آلبانی با نام حضرت عبّاس 7 مزین شده است.
پیروان فرقه بکتاشیه اعتقاد دارند که در زمان وقوع حماسه کربلا، حضرت عبّاس 7 که در آلبانی از ایشان به عنوان عباسِ علی یاد میشود، از سرزمین کربلا سوار بر اسب پرواز کرده و رد قله کوه تومور در آلبانی فرود آمده است. همچنین اعتقاد بر این است که حدود سیصد سال پیش درویشی از آلبانی به زیارت کربلا رفته و از آنجا مقداری خاک کربلا را با خود به فراز کوه تومور میآورد و در همان جا تکیهای را بنا میکند. گفته میشود که زیارت عباس علی نیز از همان تاریخ شروع شده است.
کوه تومور که زمانی به عنوان الهههای ایلیری معروف بوده، اکنون شهرتش بیشتر به واسطه وجود زیارتگاه عباس علی است. هر ساله در اواسط ماه آگوست، دهها هزار نفر از پیروان فرقه بکتاشیه برای زیارت عازم کوه تومور میشوند. از سال 1991 با تجدید حیات مذهبی در آلبانی، سال به سال بر تعداد زائران عباس علی افزوده میشود.
طی یک هفته مراسم در شهر برامکه در نزدیکی کوه تومور قرار دارد، همه از مراسم زیارت گفت و گو میکنند.
در شهر جورود که نزدیکترین محل به کوه تومور است، تقریباً همه چیز به مراسم اختصاص داده شده است. بیشتر افرادی که عازم زیارتگاه هستند. مسیر صعب العبور قله را با پای پیاده طی میکنند. این در حالی است که آنها معمولاً گوسفندی را برای قربانی کردن در بالای قله با خود حمل میکنند.
در پایین قُله تکیهای بنا شده که در آنها تجمع افراد بیشتر است. همانند بسیاری از زیارتگاهها، در آنجا هم بسیاری از خدمات و کالاها طی یک هفته برگزاری مراسم به زائران ارائه میشود. روز 22 آگوست مراسم اصلی با حضور رهبران فرقه برگزار میشود. پس از مراسم زیارت توسط رهبران فرقه زائران معبد به تکیه پایین قله برای صرف نهار مراجعه میکنند. در گوشه و کنار دامنه کوه نیز مردم برای پختن گوشتهای قربانی تجمع کردهاند.
بکتاشیها اعتقاد زیادی به قربانی کردن دارند و تقریباً بیشتر خانوادهها یک گوسفند را در کوه تومور قربانی میکنند.
بسیاری برای سلامتی کودکان خود مقداری از خون قربانی را به پیشانیهای آنان میمالند. اعتقاد به عباس علی تا حدی است که حتی بسیاری از مردم در هنگام بازگشت از این مقام مقدس، مقداری از خاک آن را با خود به خانههایشان میبرند.
گرچه در برگزاری این گونه مراسم سنتهای نادرست و خرافه نیز راه یافته است؛ ولی اعتقاد عمیق این مردم به خاندان اهل بیت چنان است که موجب حیرت هر بینندهای میشود.[1]
یاد نمودن امام حسین 7 از....
قندوزی حنفی میگوید :
«فجعل الحسین ینظر یمینا وشمالا فلم یر أحداً یبارز أعداء فبکی بکاءً شدیداً وهو ینادی وامحمّدا واعلیاه واحمزتاه واعبّاساه یا قوم أما من معین یعیننا؟...»
امام حسین 7 هرچه به راست و چپ نگاه کرد یاوری نیافت سپس گریه شدیدی کرد و طلب کمک میکرد[2] .[3]
شهادت حضرت اباالفضل 7
سکینة 3 واستشهاد عمّها العبّاس 7
فوضعه فی مکانه ورجع إلی الخیمة وهو یکفکف دموعه بکمّه، فلمّا رأوه مقبلاً، أتت إلیه سکینة ولزمت عنان جواده، وقالت: یا أبتاه! هل لک علم بعمّی العبّاس؟ أراه أبطأ، وقد وعدنی بالماء، ولیس له عادة أن یخلف وعده، فهل شرب ماء، أو بلّ غلیله ونسی ما ورائه، أم هو یجاهد الأعداء؟ فعندها بکی الحسین 7 وقال: یا بنتاه! إنّ عمّک العبّاس قُتِل، وبلغت روحه الجنان، فلمّا سمعت زینب، صرخت ونادت: وا أخاه، وا عبّاساه، وا قلّة ناصراه، واضیعتاه، وا انقطاع ظهراه، فجعلن النّساء یبکین ویندبنَ علیه، وبکی الحسین 7 معهم.
الدّربندی، أسرار الشّهادة: 337 = عنه:
المازندرانی، معالی السّبطین: 1 / 449، 441.
ورجع الحسین إلی المخیم منکسراً، حزیناً، باکیاً، یکفف دموعه بکمّه، وقد تدافعت الرّجال علی مخیمه، فنادی: أما من مغیث یغیثنا؟ أما من مجیر یجیرنا؟ أما من طالب حقّ ینصرنا؟ أما من خائف من النّار، فیذبّ عنّا؟ فأتته سکینة وسألته عن عمّها فأخبرها بقتله، وسمعته زینب فصاحت: وا أخاه، وا عبّاساه، وا ضیعتنا بعدک، وبکین النّسوة، وبکی الحسین معهنّ وقال: واضیعتنا بعدک.
نادی وقد ملأ البوادی صیحة صمّ الصّخور لهولها تتألّم
أأخی مَن یحمی بنات محمّد إذ صرن یسترحمن من لا یرحم
ما خلتُ بعدک أن تُشلّ سواعدی وتکفّ باصرتی وظهری یقصم
لسواک یلطم بالأکفّ وهذه بیض الضّبا لک فی جبینی تلطم
ما بین مصرعک الفظیع ومصرعی إلّا کما أدعوک قبل وتُنعم
هذا حسامک من یذلّ به العدی ولواک هذا مَنْ به یتقدّم
هوّنت یابن أبی مصارع فتیتی والجرح یسکنه الّذی هو أألم
فأکبّ منحنیاً علیه ودمعه صبغ البسیط کأنّما هو عندم
قد رام یلثمه فلم یر موضعاً لم یدمه عضّ السّلاح فیلئم
المقرّم، مقتل الحسین 7: 339 ـ 340.
وقالوا: إنّ الحسین ترک أخاه العبّاس فی مکانه ورجع إلی المخیم باکیاً، منکسراً، حزیناً، منحنی الظّهر، یکفکف الدّموع بکمّه کی لا تراه النّساء، وقد تدافعت الخیل والرّجال علی مخیمه، لأنّهم استوحدوه :
وبانَ الانکسارُ فی جَبینه فاندکت الجِبالُ من حنینه
وکیف لا وهو جَمال بهجّته وفی محیاه سرُورُ مهجَته
کافل أهله وساقی صِبیته وحامل اللّوا بعالی همّته
(الحسین یستغیث بعد مقتل العبّاس)
فصاح الحسین عند ذلک: أما من مجیرٍ یجیرنا؟ أما من مغیثٍ یغیثنا؟ أما من طالبِ حقٍّ فینصرنا؟ أما من خائفٍ من النّار فیذبّ عنّا؟
وأقبلت إلیه سُکینة، وقالت له: أین عمّی العبّاس، أراه أبطأ بالماء علینا؟
فقال لها: إنّ عمّکِ قد قُتل، فصرختْ ونادت: واعمّاه، وا عبّاساه.
وسمعتها العَقیلةُ زینب، فصاحتْ: وا أخاه، وا عبّاساه، وا ضیعتاه من بعدک.
فقال الحسین: إی والله: واضیعتاه، وا انقطاع ظهراه بعدَک أبا الفضل، یعزّ علی والله فراقُک.
(الحسین یبکی مع النّساء علی أخیه)
فاجتمعت النّساءُ حوله، وجعلن یبکینه ویندبْنَه، والحسینُ یبکی معهنّ، حتّی قیل :
بأنّه اُغمی علیه من شدّة البکاء.[4]
بحرالعلوم، مقتل الحسین 7: 324.[5]
العبّاس 7
وذکر صاحب (کتاب قمر بنی هاشم)[6] ص :21 إنّ أمّ البنین رأت أمیرالمؤمنین فی
بعض الأیام أجلس أباالفضل 7 علی فخذه، وشمّر عن ساعدیه، وقبّلهما وبکی؛ فأدهشها الحال، لأنّها لم تکن تعهد صبیاً بتلک الشّمائل العلویة ینظر إلیه أبوه ویبکی من دون سبب ظاهر؛ ولمّا أوقفها أمیرالمؤمنین علی غامض القضاء وما یجری علی یدیه من القطع فی نصرة الحسین 7، بکت وأعولت، وشارکها من فی الدّار فی الزّفرة والحسرة، غیر أنّ سید الأوصیاء بشّرها بمکانة ولدها العزیز عند الله جلّ شأنه، وما حباه عن یدیه بجناحین یطیر بهما مع الملائکة فی الجنّة، کما جعل ذلک لجعفر بن أبی طالب، فقامت تحمل بشری الأبد والسّعادة الخالدة.[7] (المقرّم، العبّاس، / 75، قمر بنی هاشم، / 19 ـ 20)[8]
العبّاس 7
فی مجموعة الشّهید الأوّل قیل: لمّا کان العبّاس وزینب ولدی علی7 صغیرین، قال علی 7 للعبّاس: قل واحد، فقال: واحد. فقال: قل اثنان فقال: استحی أن أقول باللسان الّذی قلت واحد اثنان، فقبّل 7 عینیه. (النّوری، مستدرک الوسائل، 3 / 815 )[9]
شهادت فرزندان حضرت ابوالفضل 7
شهادت محمّد والقاسم وعبدالله بنو العبّاس 7
وفی کتاب (نورالعین) لأبی إسحاق الإسفرائینی من العامّة: کان للعبّاس بالطّفّ زوجة وولد، وفی (المناقب) فی ذکر المستشهدین من بنی هاشم مع الحسین 7 یوم الطّفّ قال: وقتل مع الحسین 7 محمّد بن العبّاس. (المازندرانی، معالی السّبطین، 1 / 435)
أمّا محمّد والقاسم، فذکر محمّداً فی الشهداء ابن شهرآشوب فی المناقب، وتبعه المجلسی فی البحار، وذکرهما معاً فی الشهداء أبو إسحاق الأسفراینی الشّافعی فی (نور العین) وصاحب (مطلوب کلّ طالب فی أنساب آل أبی طالب) فارسی مطبوع ذکرا: أنّهما بارزا، وسنذکر کلامهما. (المظفّر، بطل العلقمی، 3 / 429)
محمّد والقاسم الشهیدان مع عمّهما الحسین 7 :
هما ولدا العبّاس بن علی 7، ولا عقب لهما، واستشهدا مع عمّهما الحسین علیه السلام بطفّ کربلاء. أمّا محمّد وحده، فنصّ علیه الثّقة الثّبت محمّد ابن شهرآشوب فی المناقب فی شهداء الطّفّ، وقال: قتل مع أبیه العبّاس 7، وتبعه الفاضل المجلسی؛ فی البحار، والدربندی فی (أسرار الشّهادة) وملّا عبدالله فی مقتل العوالم، ونصّ علی شهادته وشهادة أخیه القاسم، وأنّهما قُتِلا محارِبَینِ مبارزةً: أبو إسحاق الأسفرائینی الشّافعی من أهل السنّة، والنّسّابة صاحب مطلوب کلّ طالب، المطبوع فی ایران فارسی، والقائنی فی الکبریت الأحمر، وهو فارسی أیضاً، وملخّص ما ترجمناه منهما، أنّ العبّاس 7 لمّا ضرب بالعمود، وسقط علی المسنّاة، وأنّ الحسین 7 مشی إلیه، ورآه بتلک الحالة، وأنّه بعد رجوعه منه، جعل ینادی: واغوثاه بک یا الله، واقلّة ناصراه، فخرج إلیه من الخیمة محمّد بن العبّاس والقاسم بن العبّاس ینادیان: لبّیک یا مولانا، نحن بین یدیک؛ وأجابهما
الحسین 7: بشهادة أبیکما الکفایة، فقالا: لا والله یا عمّاه، وبعد وداع عمّهما خرجا إلی المیدان؛ ثمّ ذکرا أنّهما قتلا عدداً کثیراً من الأعداء، وثلما من جیش أهل الکوفة ثلمة کبیرة، وأنّ محمّداً قتل أکثر من مائتین، وأخوه القاسم قتل أکثر منه، ولا عجب، فالشّبل من ذاک الأسد، أبوهما العبّاس، وجدّهما أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب فارس المشارق والمغارب، وعمومتهما الحسن والحسین ومحمّد ابن الحنفیة، وعمومة الأب: جعفر الطّیار وطالب وعقیل، وعمومة الجدّ: حمزة والزّبیر والعبّاس، وأخوالهما: الفضل وعبدالله وقثم، وأخوال الأب: ملاعب الأسنّة، ونزال المضیق، وفارس قرزل، ومدرک الثّار، وإربد الحتوف. أمّا أبو إسحاق، فذکر فی (نورالعین) ص :20 إنّه بعد نداء الحسین7 واستغاثته وطلبه المساعد عند فقد الأنصار، وبعد شهادة العبّاس 7، خرج ادلیه من الخیمة غلامان: أحدهما: محمّد بن العبّاس، والثّانی أخوه القاسم، وهما یقولان: لبّیک یا مولانا، نحن بین یدیک. فقال: کفّاکما قتل والدکما؟ فقالا: لا والله یا عمّاه، بل أنفسنا لک الفداء، فأذن لنا بالبراز، وساق قصّة شهادتهما، وفیهما الکمیة الّتی قتلاها من الجیش الکوفی.
هذا ما نقله هؤلاء الثّلاثة من أهل العلم، ونقلته بمعناه، ولم أحک الألفاظ، فلیراجعها من أرادها. (المظفّر، بطل العلقمی، 3 / 433 ـ 434)
ذکر «محمّد» فی جملة الشّهداء : عند :
ابن شهرآشوب، المناقب، 4 / 112 = عنه: المجلسی، البحار، 45 / 62 ؛ البحرانی، العوالم، 17 / 343؛ البهبهانی، الدّمعة السّاکبة، 5 / 20 ؛ الدّربندی، أسرار الشّهادة، / 462، 463 ؛ القزوینی، تظلّم الزّهراء، / 240، 241 ؛ الأمین، أعیان الشّیعة، 1 / 610؛ مثله محمّد بن أبی طالب، تسلیة المجالس وزینة المجالس، 2 / 328.
وذکر «عبدالله» فی جملة الشّهداء : عند:
الأمین، أعیان الشّیعة، 1 / 610.[10]
شهادت فرزند حضرت ابوالفضل 7
از جمله مستشهدین در رکاب سلطان دنیا و دین، فرزند قمر منظر ماه پیکر اشجع ناس محمّد بن العبّاس است. عبّاس بن أمیر را سه پسر بود که یکی از آنها در کربلا همراه بود و نام مبارکش محمّد بود. قمر بنی هاشم عقلاقه تامّی به وی داشت و او را هیچ گاه از خود جدا نمیکرد. آن ماه، خورشیدی به عمل آمده بود که ماه تمام از تاب رخسارهاش رشگ میبرد و مهر جهان افروز از عکس عارض دلربایش در عرق خجلت مینشست.
از محیط فضل زیبا گوهری آمد پدید بر سپهر مجد رعنا اختری آمد پدید
از بس این جوان مقدّس، خدای را سجده کرده بود وَکانَ بَینَ عَینَیهِ اَثَر السُّجُودِ در میان دو چشمان مبارکش علامت سجده ظاهر بود. نماز تهجد وی ترک نمیشد؛ چون قمر بنی هاشم کار برادرش حسین 7 را زار دید، اول برادران خود را تصدق خاکپای حضرت کرد. بعد جوانش محمّد را طلبید: کفن به گردن و شمشیر به کمرش بست. آن ماه تمام را آورد به دور امام گردانید و إذن جهاد و جان نثاری او را از حضرت شهریاری گرفت و فرمود: «نور دیده در این محنت آباد جهان همان روی به خرّم آباد بهشت ببر که ساعت دیگر به تو خواهم رسید.»
محمّد نیز دست و پای عمو بوسید و با عمهها خداحافظی کرد و روی به میدان نهاد. کیفیت مبارزه و چگونگی جنگ او را در مقاتل نیافتم و همین قدر ابن شهرآشوب و دیگران، محمّد بن عبّاس را در شمار شهدای کربلا میآورند و قاتل وی نامردی از بنی دارم است که داغ این جوان را به دل قمر بنی هاشم نهاده است. (قزوینی، ریاض القدس، 2 / 63 ـ 64)[11]
اسر أحد أبنائه 7
والّذین أُسِروا منهم بعد من قتل منهم یومئذٍ :
علی بن الحسین 7 وکان علیلاً دنفاً، وقد ذکرنا خبره. وکان یومئذٍ ابن ثلاث (و) ثلاثین سنة. وابنه محمّد بن علی، وکان طفلاً صغیراً. والحسن بن الحسن، وعبدالله ابن الحسن، والقاسم بن عبدالله بن جعفر، وعمرو بن الحسین، ومحمّد بن الحسین، ومحمّد بن عقیل، والقاسم بن محمّد بن جعفر بن أبی طالب، وعبدالله بن العبّاس بن علی ابن أبی طالب.[12]
ومن النّساء: أُمّ کلثوم بنت علی بن أبی طالب، وأُم الحسن بنت علی بن أبی طالب، وفاطمة، وسکینة ابنتا الحسین بن علی. (القاضی النّعمان، شرح الأخبار: 3 / 196 ـ 199)
وعبدالله مکبّراً مذکور فی بعض کتب الأنساب المخطوطة، وفی ریاض الجنان طبع بمبئی ص :368 إنّ عبدالله بن العبّاس بن علی کان طفلاً فی الطّفّ، وأخذ مع السّبایا.
(المظفّر، بطل العلقمی، 3 / 429)[13]
دفنه 7
ولمّا أقبل السّجّاد 7، وجد بنی أسد مجتمعین عند القتلی متحیرین، لا یدرون ما یصنعون، ولم یهتدوا إلی معرفتهم، وقد فرّق القوم بین رؤوسهم وأبدانهم، وربّما یسألون من أهلهم وعشیرتهم.
فأخبرهم 7 عمّا جاء إلیه من مواراة هذه الجسوم الطّاهرة، وأوقفهم علی أسمائهم، کما عرّفهم بالهاشمیین من الأصحاب، فارتفع البکاء والعویل، وسالت الدّموع منهم کلّ مسیل، ونشرت الأسدیات الشّعور ولطمن الخدود.
ثمّ مشی الإمام زین العابدین إلی جسد أبیه واعتنقه، وبکی بکاءً عالیاً، وأتی إلی موضع القبر ورفع قلیلاً من التّراب، فبان قبر محفور وضریح مشقوق، فبسط کفّیه تحت ظهره وقال: «بسم الله وفی سبیل الله وعلی ملّة رسول الله صدق الله ورسوله، ماشاء الله لا حول ولا قوّة إلّا بالله العظیم».
وأنزله وحده ولم یشارکه بنو أسد فیه، وقال لهم: إنّ معی من یعیننی. ولمّا أقرّه فی لحده، وضع خدّه علی منحره الشّریف، قائلاً :
«طوبی لأرض تضمّنت جسدک الطّاهر، فإنّ الدّنیا بعدک مظلمة، والآخرة بنورک مشرقة، أمّا اللّیل فمُسهّد، والحزن سرمد، أو یختار الله لأهل بیتک دارک الّتی أنت بها مقیم، وعلیک منّی السّلام یا ابن رسول الله ورحمة الله وبرکاته».
وکتب علی القبر: «هذا قبر الحسین بن علی بن أبی طالب الّذی قتلوه عطشاناً غریباً».
ثمّ مشی إلی عمّه العبّاس 7، فرآه بتلک الحالة الّتی أدهشت الملائکة بین أطباق السّماء، وأبکت الحور فی غرف الجنان، ووقع علیه یلثم نحره المقدّس قائلاً : «علی الدّنیا بعدک العفا یا قمر بنی هاشم، وعلیک منّی السّلام من شهید محتسب ورحمة الله وبرکاته».
وشقّ له ضریحاً وأنزله وحده کما فعل بأبیه الوصی، وقال لبنی أسد: إنّ معی مَن یعیننی.
نعم، ترک مساغاً لبنی أسد بمشارکته فی مواراة الشّهداء، وعین لهم موضعین، وأمرهم أن یحفروا حفرتین، ووضع فی الأُولی بنی هاشم، وفی الثّانیة الأصحاب.[14] .[15]
دفن آن حضرت
چون امام سجّاد 7 به کربلا رسید، بنی اسد را نزد کشتگان متحیر مشاهده نمود که به لحاظ بی سر بودن پیکرها نمیدانستند چه کنند.
حضرت سجّاد 7 شهداء را به اسم شناساند. صدای گریه و فریاد بلند گشت و زنان بنی اسد موها را پریشان نمودند و بر صورت سیلی زدند.
سپس زین العابدین به سوی پیکر پدر مظلومش رفت و بعد از آن که او را در آغوش کشید و به صدای بلند به گریه پرداخت، بدن را به موضع قبر برد و مقداری خاک برداشت که ناگاه قبری آماده و ضریحی سرباز مشاهده گشت. دست در زیر پیکر گذاشت و فرمود :
بِسْمِ اللهِ وَفی سَبیلِ اللهِ وَعَلی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ صَدَقَ اللهُ وَرَسُولُهُ ما شاءَ اللهُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ.
وآن را به تنهایی وارد قبر نمود و کسی از بنی اسد در تدفین امام شهید با ایشان شرکت نجست و فرمود: «با من کسی هست که یاریم کند.»
چون پیکر را در قبر نهاد، لبهای شریفش را بر آن رگهای بریده نهاد و فرمود :
طُوبی لاَِرْضٍ تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِرَ، أَمَّا اللَّیلُ فَمُسَهَّدٌ وَالْحُزْنُ سَرْمَدٌ اَوْ یخْتارُ اللهُ لاَِهْلِ بَیتِکَ دَارَکَ الَّتی أَنْتَ بِها مُقِیمٌ، وَعَلَیکَ مِنِّی السَّلامُ یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ.
خوشا آن زمینی که جسد مطهّرت را در بر گیرد. از شب بگویم که دیگر خواب به چشمانم راه نیابد یا از حزنم که دیگر پایانی ندارد؟ تا آن هنگام که خاندان تو هم در آن جا که اقامت گزیدهای، وارد شوند. از من بر تو درود ای فرزند رسول خدا و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.
و بر قبر حضرتش نوشت :
هذا قَبْرُ الْحُسَینِ بْنِ عَلی بْنِ أَبِی طالِبٍ الَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشاناً غَرِیباً.
این قبر حسین فرزند علی بن أبی طالب است که تشنه و غریب او را کشتند.
سپس به سوی عمویش عبّاس رفت و او را در آن حالتی مشاهده نمود که ملائکه آسمان را دهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وحشت زده و حوریان بهشت را گریان ساخته بود. امام خم شد و رگهای بریده گردن عمو را به بوسیدن گرفت و فرمود:
عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا یا قَمَرَ بَنِی هاشِمٍ وَعَلَیکَ مِنِّی السَّلامُ مِنْ شَهیدٍ مُحْتَسِبٍ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ.
بعد از تو ای ماه بنی هاشم، خاک بر سر دنیا! از من بر تو ای شهید با اخلاص سلام باد و رحمت و برکات الهی شامل حالت باد.
وقبری برای حضرت عبّاس حفر نمود و او را نیز چون پدرش تنها وارد قبر ساخت و فرمود: «با من یاورانی هستند.»
سپس بنی اسد را دستور فرمود تا دو حفره حفر نمایند و در یکی، بنی هاشم را نهند و در دیگری اصحاب را. (کبریت احمر، اسرار الشّهادة، الایقاد علّامة جلیل، سید محمّد علی شاه عبدالعظیمی ؛).[16]
دفنه 7 مع اخویه
وللإطّلاع علی تفصیل قصّة الدّفن، وأنّه کان بإشراف من الإمام علی بن الحسین زین العابدین 7 ننقل القصّة عن السّید نعمة الله الجزائری فی کتابه (الأنوار النّعمانیة)، والدّربندی فی کتابه (أسرار الشّهادة)، والسید العظیمی فی کتابه (الإیقاد)، وعن کتاب (الکبریت الأحمر) أیضاً للتّستری وغیرها. وهی هکذا :
«لمّا ارتحل عسکر ابن سعد من کربلا، عصرَ الیوم الحادی عشر من المحرّم، وساروا بالسّبایا والرّؤوس إلی الکوفة، نزلتْ طائفة من بنی أسد فی مکانهم إلی جنب نهر العلقمی، وبنو بیوتهم هناک. فخرجتْ نساؤهم یستقین من الفرات فی الیوم الثّالث بعد قتل الحسین 7، فمرّوا فی طریقهم علی المعرکة، وإذا هنّ یرینَ جُثثاً حولَ المسنّاة، وأخری نائیةً عن الفرات، وبینهنّ جثةٌ قد جلّلتهم بأنوارها و عطّرتهم بطیبها، وهی مطروحة علی وجه الصّعید تشخّب دماؤهم، کأنّهم قد قتلوا لیومهم. فتصارخت النّساءُ، وقلن: هذا والله الحسین وأهلُ بیته وصحبُه.
فرجعنَ إلی رجالهنّ صارخات، وقلن لهم: یا بنی أسد، أنتم جلوسٌ فی بیوتکم وهذا الحسین وأهل بیته وأصحابه مجزّرون کالأضاحی علی الرّمال، تسفی علیهم الرّیاح، فبماذا تعتذرون من رسول الله وأمیرالمؤمنین وفاطمة الزّهراء إذا وردتم علیهم، حیث أنّکم لم تنصرُوا أولادَهم ولا دافعتم عنهم بضربة سیف ولا بطعنة رمح، ولا بجذبة سهم؟
فقالوا: إنّا نخاف من بنی أُمیة.
فقلن لهم: إن فاتکم نصرة تلک العصابة، فقوموا الآن إلی مواراة أجسادهم، فإن لم تدفنوا نتولّی دفنها بأنفسنا.
فجاءَ الرّجالُ إلی المعرکة ـ وقد وضعوا لهم عیناً ینظر إلی طریق الکوفة ـ .
فصارت همّتُهم أوّلاً مواراة جثّة الحسین 7، فجاؤوا إلی الجسد الطّاهر، وقد
عرَفوه بملامح الإمامة وأنوار النّبوّة، وصار لهم حوله بکاءٌ وعویل، وحاولوا تحریک عضو من أعضائه، فلم یتمکنوا.
فقال کبیرهم ـ وقد أقرّوا رأیه ـ نجتهد أوّلاً فی دفن أهل بیته وأصحابه، وبعد ذلک نری رأینا فیه.
فقال أحدُهم: کیف یکون دفنکم لهم وما فیکم من یعرف من هذا و من هذا، وهم ـ کما ترون ـ جثثٌ بلا رؤوس، قد غیرت معالمهم الشّمس والتّراب. فلربّهما نُسأل عنهم فما الجواب؟
فبینما هم کذلک إذا بفارس قد طَلع علیهم من جانب الکوفة وقد ضیق لثامَه. فلمّا رأوه انکشفوا عن الجثث الزّواکی.
فأقبل الفارس ونزل عن ظهر جواده، وجعل یتخطّی القتلی واحداً بعد واحد ـ وهو منحنی الظّهر ـ حتّی إذا وقع نظره علی جسد الحسین 7 رمی بنفسه علیه، واحتضنه وجعل یشمّه تارةً، ویقبّله أخری، وهو یبکی، وقد بلّ لثامه من دموع عینیه، وهو یقول: «یا أبتاة! بقتلک قرّت عیونُ الشّامتین، یا أبتاه! بقتلک فرحتْ بنو أُمیة، یا أبتاه! بعدک طال حزنُنا، یا أبتاه! بعدک طال کربُنا».
ثمّ التفت إلی بنی أسد وقال لهم: لِمَ کان وقوفکم حول هذه الجثث؟
قالوا: أتینا لنتفرّج علیها.
قال: ما کان هذا قصدُکم.
قالوا: اعلم یا أخا العرب، الآن نُطلعک علی ما فی ضمائرنا. إنّا أتینا لنواری جسدَ الحسین وأجساد أهل بیته وأصحابه. فلمّا طلعت علینا، خشینا أن تکون من أصحاب ابن زیاد، فانکشفنا عن تلک الجّثث.
فعند ذلک خطّ الأعرابی لبنی أسد خطّاً فی الأرض، وقال لهم: احفروا هاهنا، ففعلوا، فأمرهم أن یضعوا فیها سبع عشرة جثّة.
ثمّ خطّ لهم خطّاً آخر فی الأرض قریباً من الأوّل، وقال لهم: احفروا هاهنا،
ففعلوا، فأمرهم أن یضعوا باقی الجّثث فیها.
واستثنی جثّةً واحدةً، وأمرهم أن یشقّوا لها ضریحاً ممّا یلی الرّأس الشّریف، ففعلوا، فأمرهم أن ینزلوا تلک الجثّة فی ذلک المکان.
ثمّ إنّه 7 تخطّی قریباً من جثّة الحسین 7، وأهال یسیراً من التّراب، فبان قبرٌ محفور ولحدُ مشقوق ـ حفره رسول الله 6 ـ کما فی روایة أُمّ سلمة فی رؤیا رأتْها ـ فتقرّب الرّجال لیعینوه فی دفن تلک الجثّة الطّاهرة، فإذا هو یقول لهم بخضوع وخشوع: أنا أکفیکم أمره. فقالوا له: یا أخا العرب، کیف تکفینا أمره، وکلّنا قد اجتهدنا علی تحریک عضو من أعضائه، فلم نتمکن. فبکی7 وقال: إنّ معی من یعیننی علیه.
ثمّ إنّه بسط کفّیه تحت ظهره الشّریف وقال: «بسم الله وبالله وفی سبیل الله وعلی ملّة رسول الله، هذا ما وعدالله ورسوله، وصدق الله ورسوله، ما شاء الله، لا حولَ ولا قوّة إلّا بالله العلی العظیم» ـ ثمّ أنزله وحده ولم یشرک معه أحداً.
ولمّا أقرّه فی لحده، وضع خدّه علی نحره الشّریف، وهو یبکی ویقول :
«طوبی لأرضٍ تضمّنتْ جسدَک الطّاهر، أمّا الدّنیا فبعدَک مظلمة، وأمّا الآخرة فبنورک مشرقة، أمّا الحزنُ فسرمَد، وأمّا اللّیل فمسهّد. حتّی یختار الله لأهل بیتک دارَک الّتی أنت فیها مقیم، وعلیک منّی السّلام یا ابن رسول الله، ورحمة الله وبرکاته».
ثمّ خطّ بأصبعه علی الأرض: هذا قبرُ الحسین بن علی بن أبی طالب الّذی قتلوه عطشاناً غریباً.
ثمّ التفت إلی بنی أسد وقال: انظروا هل بقی أحد؟
فقالوا: نعم یا أخا العرب، بقی بطلٌ مطروح حولَ المسنّاة ـ وحوله جثّتان ـ وکلّما حملنا منه جانباً سقط الآخر، لکثرة ضرب السّیوف وطعن الرّماح ورشق السّهام.
فقال: امضوا بنا إلیه. فمضینا إلیه، فلمّا رآه، انکبّ علیه یقبّله ویقول: «علی الدّنیا بعدَک العفا ـ یا قمرَ بنی هاشم ـ و علیک منِّی السّلام من شهیدٍ مُحتَسب ورحمة الله وبرکاته».
ثمّ أمرهم أن یشقّوا له ضریحاً، فأنزله فیه وحده، ولم یشرک معه أحداً وأشرجَ علیه اللّبن، ثمّ أمرهم بدفن الجثّتین حوله، ففعلوا.
ثمّ مضی الأعرابی إلی جواده، فداروا حوله، وسألوه عن نفسه وعن تلک الأجساد الزّواکی.
فقال لهم: أمّا ضریح الحسین 7 فقد علمتموه.
وأمّا الحفیرة الأولی، ففیها أهل بیته والأقرب إلیه منهم ولدهُ علی الأکبر، وأمّا الحفیرة الثّانیة ففیها أصحابه.
وأمّا القبر المنفرد ممّا یلی الرّأس الشّریف، فهو لحامل رایة الحسین7 حبیب بن مظاهر الأسدی.
وأمّا البطل المطروح حول المسنّاة فهو العبّاس بن علی بن أبی طالب 8 .
وأمّا الجثّتان فهما أولاد أمیرالمؤمنین 7.
فإذا سألکم سائل بعدی فأعلموه بذلک.
فقالوا له: یا أخا العرب، نسألک بحقّ الجسد الّذی واریته بنفسک ولم تُشرک معک أحداً منّا، من أنت؟
فبکی بکاءً شدیداً وقال: أنا إمامکم علی بن الحسین .
فقالوا: أنت علی بن الحسین؟ قال: نعم، ثمّ غاب عن أبصارهم.[17]
مرقده 7
مرقد العبّاس حیث یزار الآن
باتّفاق النّاس، لم یخالف فی ذلک مخالف، لتظافر النّصوص الواردة فی دفن الشّهداء :، وأنّهم دفنوا کلّهم حول قبر الحسین 7، إلّا الحرّ بن یزید الرّیاحی، وأخوه العبّاس الأکبر 7 دفن حیث سقط.
ودعوی بعض أرباب المقاتل أنّه 7 حمله علی فرسه، وجاء به إلی الخیمة، فمردود بما ذکرنا من الإتّفاق، حتّی من أهل هذا القول فی دفن الشّهداء أنّه 7 دفن حیث صرع، فالقول بحمله إلی خیمة القتلی من الوهم الواضح.
(السّرّ فی إبقائه حیث سقط)
إنّ الحسین 7 لم یحمل العبّاس 7 إلی خیمة الشّهداء، کما حمل إلیها بقیة الشّهداء من أصحابه وأهل بیته، لأنّه 7 نصب خیمة فی وسط المعرکة یحمل إلیها کلّ من استشهد من أصحابه وأهل بیته، وإنّما أفردها من المخیم، وجعلها وسط المعرکة، لأمرین:
(أحدهما) : شرعی، وهو أنّ الشّهید إذا مات فی المعرکة، جری علیه حکم الشّهید بأنْ لا یغسّل ولا یکفّن، ویدفن فی ثیابه، ولا یغسل عنه دم لیقوم عند الحشر محاججاً قاتلیه، ومخاطباً لهم علی قتله، ویکون لون ثیابه لون الدّم، والرّیح ریح المسک، ومن جرح ومات خارج المعرکة، فله أجر الشّهید ومرتبة الشّهید، ولا تجری علیه أحکام الشّهید، فیغسّل ویکفّن کغیره. فحفظاً لهذا المبدأ، ومحافظة علی هذا النّظام الإسلامی، أمر 7 بنصب تلک الخیمة فی وسط المعرکة.
(ثانیهما) : عربی حفاظی، وذلک، إنّه 7 من صمیم العرب، ولباب أرباب الحفاظ والشّیم، وسادات أرباب الغیرة والحمیة الّذین یغارون علی الحرم،
ویغالون فی صونها ببذل المجهود، وبکلّ ما فی وسع الجهود، وفی جیشه نساء مخدّرة، وعقائل محترمة مصونة بصیانة الجلالة والعظمة، مسترّة بستر الاحترام والتّجلّة، مرخی علیها رواق الحشمة والعظمة، والمرأة مهما کانت محتفظة بوقارها، مبالغة فی التمسّک بسترها، إذا رأت بعینیها فقیداً عزیزاً تنذهل وتفقد الوعی والشّعور، وقد یغلبها الجزع لعظم الصّدمة، فتلهو عن الوقار، وتذهل عن الاحتشام، وربّما تبدو حاسرة، أو تظهر سافرة، مکشوفة الوجه للنّظّار، فإن المذهول المندهش لخوف شدید، أو لصدمة جائحة ممضّة، لا یحتفظ آنات الأمن والسّرور.
فمحافظة علی هذه المقاصد العُلیا والغایات الشّریفة، أبعد أشخاص الشّهداء عن أعین العقائل، والعادات قاضیة بأنّ مصاب العظیم من الرّجال یسبّب انذهال المصونات، فیبدین للنّظّار سوافر، ویبرزن للأعین حواسر؛ وقد قال الرّبیع بن زیاد أحد الکمَلَة من بنی عبس ورئیسهم فی الجاهلیة فی رثائه مالک بن زهیر العبسی لمّا قتلته فزارة :
من کان مسروراً بمقتل مالک فلیأتِ نسوتنا بوجه نهار
یجد النّساء حواسراً یندبنه یلطمن أو جههنّ بالأسحار.
فالحسین 7 حافظ تمام المحافظة علی عدم إزعاج العقائل من خدورهنّ کی لا تُصاب لمذهولة غرّة، وتنال من مذعورة غفلة؛ بسقوط خمار، أو رفع برقع، أو کشف نقاب عن وجه محجّبة، لا زال تصونه النّبوّة بقداستها، ویستره الوحی بجلاله.
فلم یحمل أخاه العبّاس 7 إلی هذه الخیمة الّتی تجمع شهداء أنصاره وأهل بیته، والّتی هی غیر بعیدة عن المخیم الحسینی، ولا ناءیة عن أخبیة النّساء، وراعی فی إبقاء العبّاس 7 فی موضع سقوطه غیر ما ذکرنا أُموراً أُخری تشفّ لمتأمّلها عن عظمة شأنه، وترمز إلی شموخ محلّه، وسمّو منصبه، إذ أنّة عنوان الفضائل،
ورمز الجلالة :
(أحدها): إنّه 7 قصد بذلک إظهار فضیلته المستقبلة، وإبانة جلالته فی الأجیال الآتیة لیعرف قدره، ویستبین تفوّقه الّذی یلتئم مع شخصیته الفذّة، ویتّفق مع أهلیته، فأحبّ لذلک أن یبقی هناک لیدفن فی موضعه حتّی یکون له قبر مشید بانفراده، وعلم ظاهر، ومرقد مشهور، فیمتاز بعد وفاته کما امتاز فی حیاته، ولیبقی ذاک القبر المقدّس والضّریح المُسامی للضُّراح والقبّة السّامقة تفاخر نجوم الثّریا شموخاً وارتقاءً، ویبقی ذاک المرقد المنیف، مقصد العدوّ الّذی یسمِّیه الإمام العبّاس، والولی الّذی یسمِّیه قاضی الحاجات علی السّواء، ولیخضع الجریء فی أعتابه، فیقول بعامّیته: (التّرهِبْ بِیبانَهْ)، هذا سرّ واضح یتجلّی لنا نوره متألّقاً.
(ثانیها) : إنّه 7 حین صرع أخوه العبّاس 7، لم یبق معه أحد من أنصاره، وأهل بیته من یحمله، فإنّ العبّاس 7 کان بطلاً ممتازاً بالجسامة، ومعروفاً بالضّخامة، فیحتاج إلی من یحمله لیحامی عن الحسین 7، ویدفع عنه الأعداء، فإنّه لو حمله هو بنفسه، ما وجد له من یحمی ظهره من العدوّ الغادر الّذی یتحین الفرص فی قتله، ویتحرّی الوصول إلی القضاء علیه بکلّ ما أمکنه من جهود، وحیث لا حی فی الخیام ممّن له قابلیة الدّفاع، لأنّهم قتلوا وجرحوا جراحات تمنعهم من الجلاد، وفرّ الضّحّاک المشرقی وجبن بعض الأرِقّاء من الجلاد، کعقبة بن سمعان، فإذ لیس إلّا الإمام العلیل الّذی أسقط عنه الدّفاع عدم التّمکن من القیام، وعدم الاستقلال بالنّهوض وحده، إلّا متوکأً علی شیء، أو معتمداً علی إنسان، ومن کان بهذه الصّفة لا یستطیع أن یحمی ظهر المحارب الّذی ألهاه الحمل عن الحملة، وهناک صبیة صغار، ونسوة مذاعیر، فلا مجال لحمله 7، ولم تسنح فرصة لنقله.
(ثالثها) : إنّ الحسین 7 لمّا وصل إلی أخیه العبّاس 7، عقیب ندائه: أدرکنی یا
أخی، وشقّ إلیه الصّفوف العدوانیة المتکدّسة علی مصرعه شقّاً، وصدع جموعها بجولته، ألفاهُ بآخر رمق من الحیاة، یکاد أن یلفظ اخر نفس له، وما کلّمه تلک الکلمات الوجیزة الحارّة اللّاذعة، إلّا ولفظ مع آخرها روحه الزّکیة، وختم بها حیاته الطّیبة. ولا معنی لحمل من یعالج سکرات الموت، ویکابد آلام الاحتضار، مع أنّ الغرض الّذی یحمل من أجله الشّهداء، وهو الخوف من أن یجهز العدوّ علی الجریح، قذ زال بوفاته؛ والغایة الشّرعیة بموته فی المعرکة حاصلة، فأبقاه فی موضعه.
(رابعها) : إنّ من فی المخیم من نساء وأطفال وأعبد ضعفاء النّفوس، وجرحی فی خیمة القتلی، کانوا جمیعاً غیر مرتاعین، ولا منزعجین، وحیاة العبّاس 7 قائمة، واثقین مادام شبحه قائماً فی المعرکة یجالد الأعداء، فهم فی منعة، وأملهم وطید، بأنّه سیدفع عنهم التّعدّیات العدوانیة، وأنّه یقوم بالدّفاع المشترک مع أخیه الحسین 7، والتّعاون معه، وبذلک الدّفاع الثّنائی من الأخوین، سیکون المخیم کعرینة اللّیث، وسیبقی المنزل العائلی کغابة الأسود تزأر أمامها السّباع الضّواری، وما دامت الاُسُود تهدر والنّمور تزأر، لا تدنو الوحوش، فلا تقترب الذّئاب السّاغبة فیها، فإذا هدأ الصّوت الأسدی الصّاخب من ناحیة، اقتحمها الذّئب المخاثل هذا. ویرون أنّ حیاة الحسین 7 مضمونة بضمان السّلامة ما قام أبوالفضل ینافح عنه، ویکافح دونه، وقد جعل نفسه وقایة له، وحیاته فداء لحیاته، فإذا حمله إلی الخیمة، فإنّهم، ولا شکّ، إذا رأوه قتیلاً، یرتاعون أشدّ الارتیاع، ویندهشون أعظم الاندهاش، ویخالجهم الرّعب والذّعر الّذی لم یخالجهم، وشخصه بالوجود، ویحسبون لقتل الحسین 7 ألف حساب، وقد عقدوا فیه آمالهم؛ فإذا قتل العبّاس 7، فإنّه سیقتل ویستهدف للأعداء ویصحر لهم، وقد فقد المحامی والمدافع، لا ریب فی ذلک، لأنّه مطلوب أهل الکوفة، والغایة المقصودة
من تحشّدهم، وقد فتحت الثّغرة بقتل العبّاس 7، ولاحت الثّلمة فی الحِصن لرامقها، فترک العبّاس 7 فی موضع سقوطه متعین لهذه المصلحة الحربیة، والحسین 7 لا تُنکر مهارته الحربیة، ولا خبرته بفنون القتال، فهو القائد المحنّک، والزّعیم المجرّب، فإبقاء الفقید العزیز فی موضعه أقرب للمصلحة الحربیة من تهایج النّساء المذعورة، وهیجان الصّبیة المرعوبة، فإنّ إزعاجها وقلقها یزعج راحة قلب الغیور بقلقه، ویلهیه عن التّفکر فی مقدمه الحربی، ویشغل حواسّه من التّبصّر بکیفیة القتال وملاقاة العدوّ المسرف بهدوء وتفکیر.
(خامسها) : إنّ بعض أهل المقاتل یصرّح بمحبّة العبّاس 7 للبقاء، وإنّه اختار ذلک لأمرین :
(إحداهما): ما ذکرنا فی نزول الموت به.
(وثانیهما): الاستحیاء من خُلف موعده لسکینة 3 بإحضار الماء لها، ولم یأتها به، لحیلولة الأقدار دون ذلک، فأقسم علی أخیه الحسین7 بحرمة جدّه رسول الله 6 أنّ یدعه فی مکانه، ولا خفاءَ أنّ خلف الوعد، ولو کان لسبب قهری صعب عند ذوی الشّهامة والمروّة، والاعتذار قبیح عند صاحب الإباء والحفیظة، ونفسیة العبّاس 7 الحرّة، وشعوره الحی، ویقظته الوقّادة تأبی أن تتوسّم فی ملامحه، أو ترتسم فی أساریر غرّته الغرّاء آثار الخُلف، وعدم الوفاء بالموعوئ، ولو کان بغیر اختیار لغلبة الأقدار، وحیلولة القضاء بینه وبین مبتغاه، وعرقلة المنیة لنجاح مسعاه، وإنّ أجله المبادر أحبط أمله الّذی کان یدعمه ظنّ الفوز والظّفر بموعوده.
هکذا تجد النّفوس الزّکیة، والأرواح الطّیبة أنّ فی نظر الموعد إلی وجه الموعود کسراً وهضماً، إذا لم یبلغه الأمل، ولم یوصله إلی البغیة، ولم یمکنه من المراد.
ویظهر من بعض المقاتل ما ینبغی أن نعدّه سبباً سادساً، وهو أنّ جسد العبّاس علیه السلام قد وزّعته أسلحة الأعداء توزیعاً، وفصّلته مفاصلاً وآراباً، بحیث لا یمکن حمله لتساقط أعضائه، فیحتاج فی حمله إلی وعاء لتجمع أعضائه الموزّعة، وهذا غیر بعید عن النّظر الدّقیق، فإنّ التّفکر فی قسو، الجیش الکوفی، وغلظة أکباد أُمرائه وقوّاده وجلفیتهم، وأخلاقهم الجافیة مع عموم بنی الإنسان، فإذا أُضیف إلی هذا بغضهم لآل علی 7 الّذی أباد أسلافهم فی حروبه، ونظر إلی حنقهم الزّائد علی العبّاس خاصّة، وتأثّرهم من حدّ صارمه الطّائش فی ساحة الجلاد، والّذی نثر جماجم أعیانهم، وهام أبطالهم علی وهاد کربلاء، قادهم إلی التّشفّی الغلیظ الشّائک منه بتوزیع أشلائه المبارکة، غیظاً وحنقاً علیه. وهنا یقول الیزدی فی مصائب المعصومین ص :360 روی فی بعض المقاتل: أنّه لمّا رأی الحسین 7 أخاه العبّاس 7 قد وقع علی الأرض مقطّع الأعضاء، مرمّلاً بالدّماء، بکی بکاءً عالیاً؛ فقال له: هل من وصیة؟ قال: یا أخی وصیتی أن لا تحملنی إلی الخیام ما دمت حیاً؛ فسأله عن سببه، فقال: إنّی أستحی من سکینة، لأنّی ما قدرت علی إتیانی لها بشربة من الماء، ثمّ ارتحل، روحنا لروحه الفداء.[18]
مدفن کفّیه 7
قد أوقفنا التّاریخ علی خبر محزن، ونبأ مقلق، وهو: إنّ الحسین والعبّاس 8 وُزّعا أوصالاً بالسّیوف، وقطّعا إرباً بحدود الأسلحة؛ وصرّح لنا التّاریخ بأنّ الحسین7 أُبینَ من جسده الشّریف أربعة أعضاء: إصبعه الّذی قطعه بجدل بن سلیم الکلبی لأجل الخاتم، وکفّاه اللّذان قطعهما الجمّال علی التّکة، ورأسه الّذی قطعه الشّمر، أو سنان، أو خولی، أو أخوه شبل علی الخلاف.
والعبّاس 7 قد قطع کفّه الیمنی حکیم بن الطّفیل الطّائی السّنبسی، وقطع کفّه الیسری زید بن رقاد المذحجی الجنبی، وقطع رأسه الشّریف أیضاً.
فنحن قد علمنا هذا من التاریخ، فنرید أن نعرف أین دفنت هذه الأعضاء الکریمة المبارکة؟
وقبل أن أحرّر ما یذکره المؤرّخ، أُبدی رأیی، وإنّی لا أشکّ أنّ الأعضاء الشّریفة المفصولة من الأجساد الطّاهرة، عدا الرّؤوس، دفنت مع الأجساد.
أمّا إصبع الحسین 7 وکفّاه، فلأنّها لم ترمِ بعیداً عن الجثّة، بل رمیت إلی جنبها، فدفنها مع الجثّة واضح لا خفاء فیه. وأمّا کفّا أبی الفضل، فهما وإن وقعا ناحیة عن الجثّة، وعدم وجود من یضمّهما إلیها بعد القتل، لکن الّذی یقوی فی الظّنّ، أنّهما عند الدّفن التقطا ودفنا مع الجثّة، والمزاران المشهوران لهما إنّما شیدا علی موضع قطعهما. وقد ورد فی بعض المقاتل: إنّ الإمام زین العابدین 7 التقط کفّی عمّه العبّاس ودفنهما مع جسده المبارک فی الضّریح.[19]
العبّاس 7 فی حدیث الإمام زین العابدین 7
[20] حدّثنا أبو علی أحمد بن زیاد الهمدانی 2 قال: حدّثنا علی بن إبراهیم بن
هاشم عن محمّد بن عیسی بن عبید الیقطینی، عن یونس بن عبدالرّحمان، عن ابن أسباط، عن علی بن سالم، عن أبیه، عن ثابت بن أبی صفیة، [21] قال: نظر سید
العابدین علی بن الحسین 7 (1) إلی عبیدالله بن عبّاس بن علی بن أبی طالب، فاستعبر، ثمّ قال: ما من یوم أشدّ علی رسول الله 6 من یوم أحد قُتل فیه عمّه حمزة بن عبدالمطّلب أسدالله وأسد رسوله، وبعده یوم مؤتة قتل فیه ابن عمّه جعفر بن أبی طالب .
[22] ثمّ قال 7: (3) ولا یوم کیوم الحسین 7 ازدلف إلیه [23] ثلاثون ألف رجلاً،
یزعمون أنّهم من هذه الأُمّة، کلٌّ یتقرّب إلی الله عزّوجلّ بدمه، وهو بالله یذکرهم فلا یتّعظون، حتّی قتلوه بغیاً وظلماً وعدواناً.
ثمّ [24] 7: رحم الله [25] العبّاس، فلقد آثر وأبلی وفدی أخاه بنفسه، [26] حتّی قطعت
یداه [27] فأبدله [28] الله عزّوجلّ بهما جناحین یطیر بهما مع الملائکة فی الجنّة، کما
جعل لجعفر بن أبی طالب وإنّ للعبّاس عندالله تبارک وتعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشّهداء یوم القیامة (5) [29] الحمد لله ربّ العالمین [30] وصلّی الله علی خیر
خلقه محمّد وأهل بیته الطّاهرین وحسبنا الله ونعم الوکیل.
الصّدوق، الأمالی، / 462 ـ 463 = عنه: المجلسی، البحار، 22 / 274، 44 / 298 ؛ البحرانی، العوالم، 17 / 348 ـ 349 ؛ البهبهانی، الدّمعة السّاکبة، 4 / 182 ؛ الدّربندی، أسرار الشهادة، / 337 ؛ المظفّر، بطل العلقمی، 2 / 108؛ مثله السّماوی، إبصار العین، / 26 ـ 27 ؛ الحائری، ذخیرة الدّارین[31] ، 1 / 143؛ الأمین، أعیان
الشیعة، 7 / 430؛ المیانجی، العیون العبری، / 167 ؛ الزّنجانی، وسیلة الدّارین، / 271 ـ 272.[32]
العبّاس 7 فی حدیث الإمام الصادق 7
(قال) المفضل بن عمر: قال الصّادق 7: کان عمّنا العبّاس نافذ البصیرة، صلب الإیمان، جاهد مع[33] أبی عبدالله الحسین 7 (1) وأبلی بلاءاً حسناً ومضی شهیداً[34] .
أبو نصر، سرّ السّلسلة، / 89 = عنه: ابن عنبة، عمدة الطّالب، / 294؛ الحائری، ذخیرة الدّارین[35] ، 1 / 142 ـ 143؛ القمی، نفس المهموم، / 332؛ بحرالعلوم، مقتل
الحسین 7 (الهامش)، / 313؛ المیانجی، العیون العبری[36] ، / 168؛ المظفّر، بطل
العلقمی(1)، 2 / 425؛ الزّنجانی، وسیلة الدّارین، / 267؛ مثله المامقانی، تنقیح المقال، 2 ـ 1. / 128؛ السّماوی، إبصار العین، / 26؛ الأمین، أعیان الشّیعة، 7 / 430 ؛ المازندرانی، معالی السّبطین، 1 / 434، 443.
وعن کتاب مقاتل الطّالبیین لأبی الفرج، روی الشّیخ أبو نصر البخاری
بإسناده عن الفضل بن عمر، عن الصّادق 7 أنّه قال: رحم الله عمّنا العبّاس کان والله نافذ البصیرة، صلب الإیمان، قُتِلَ مع أخیه الحسین 7 بالطّفّ، ومضی فی سبیل الله شهیداً.
البهبهانی، الدّمعة السّاکبة، 4 / 323.[37]
العبّاس 7 فی الرجعة
[38] رویت بإسنادی المتّصل عن الصّدوق أبی جعفر(1) محمّد بن علی بن
بابویه[39] محمّد بن إسماعیل البرمکی، قال: حدّثنا موسی بن عبدالله النّخعی قال :
قلت لعلی ابن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب :: علّمنی یاابن رسول الله قولاً أقول[40] به بلیغاً کاملاً إذا
زرت واحداً[41] منکم، فقال: قل، وذکر الزّیارة بتمامها وذکر فی أثنائها ما یدلّ علی
رجعتهم : :
فمنها[42] مقرّ بفضلکم، محتمل لعلمکم، محتجب بذمّتکم معترف بکم، مؤمن
بإیابکم، مصدق برجعتکم، منتظر لأمرکم، مرتقب لدولتکم.
ومنها: ونصرتی لکم معدّة حتّی یحیی الله بکم دینه، ویردّکم فی أیامه، ویظهرکم لعدله، ویمکنکم فی أرضه.
ومنها: ویحشر فی زمرتکم ویکرّ فی رجعتکم، ویملّک فی دولتکم، ویشرّف فی عافیتکم، ویمکن فی أیامکم، وتقرّ عینه غداً برؤیتکم.
ومنها: ومکنّنی فی دولتکم، وأحیانی فی رجعتکم، وملّکنی فی أیامکم.
[43] من ذلک (6) ما ذکره الشّیخ أبو جعفر الطّوسی 2 فی کتاب مصباح المتهجّد
فی زیارة العبّاس 7: أشهد أنّک قُتِلت مظلوماً، وأنّ الله منجز لکم ما وعدکم، جئتک یا ابن أمیرالمؤمنین وقلبی مسلّم لکم وأنا لکم تابع ونصرتی لکم معدّة حتّی یحکم الله وهو خیر الحاکمین، فمعکم معکم لا مع عدوّکم، إنّی بکم
وبإیابکم[44] من المؤمنین[45] .[46]
العبّاس 7 فی کلام الإمام القائم 7
[47] السّلامُ عَلی أَبی الْفَضلِ[48] العبّاس بن أمیرالمؤمنین المواسی أخیه
بنفسه، الآخذ لغده من أمسه، الفادی[49] له، الواقی، السّاعی إلیه بمائه،[50]
.[51] المقطوعة یدیه، لعن الله قاتلیه یزید[52] ابن الرّقّاد[53] الجُهنی[54] وحکیم
بن الطّفیل الطّائی(6).[55] .[56]
العبّاس 7 فی کلام أحد المعصومین :
أحد المعصومین : یصف العبّاس 7
ما ورد فی بعض الأخبار من إنّه قد زُقّ من العلم زقّاً.[57]
(الدّربندی، أسرار الشهادة، / 339)
ثناؤه علی لسان أبیه علی 7
وناهیک بمن یولد وینشأ فی بیت الإمامة، ویترعرع فی حجر وکنف أمیرالمؤمنین وسید الوصیین، ویعاش حیاة سیدی شباب أهل الجنّة، ویتلمّذ علی یدیهما السّخیتین بالعطاء والمعرفة، وینتهل من منهل علمهما الزّخار الّذی ینبع من معدن النّبوّة، ومهبط الوحی المبین. فلا غرو إذا ورد فی حقّه عن أبیه علی: «إنّ العبّاس بن علی زُقّ العلم زقّاً» ـ کما عن أسرار الشّهادة للدّربندی: ص 324 ـ .
(بحرالعلوم، مقتل الحسین 7 (الهامش)، / 312)
زقّ العلم
ورد عن أهل البیت : فی العبّاس 7: (أنّه زُقّ العلم زقّاً)[58] ولیس هذا بکثیر
علی رجل یتخرّج من مدرسة مدینة العلم، ویعاصر أربعة من الأئمّة (علیهم الصّلاة والسّلام)، متأدّیاً بآدابهم، آخذاً من علومهم.[59]
العبّاس الأصغر
عبّاس الأصغر بن علی بن أبی طالب 7 :
ذکر المرحوم السید عبدالرزّاق المقرّم فی کتابه (العبّاس ص 52): أنّ الأولاد الذّکور لأمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب ستّة عشر ـ الحسن والحسین ومحسن أُمّهم فاطمة سیدة نساء العالمین. محمّد ابن الحنفیة أمّه خولة. العبّاس وعبدالله وجعفر و عثمان أُمّهم أُمّ البنین.
ومحمّد الأصغر أُمّه أمامة بنت العاص بن الرّبیع، یحیی وعون أُمّهما أسماء بنت عمیس الخثعمیة، عبیدالله وأبوبکر أُمّهما لیلی بنت مسعود الدّارمیة. ومحمّد الأوسط أُمّه أُمّ ولد، عمر الأطرف والعبّاس الأصغر أُمّهما الصّهباء، والعبّاس الأصغر خرج فی لیلة عاشوراء لجلب الماء، فقتل فی الشّریعة، کما ذکره صاحب ناسخ التّواریخ.
(الزّنجانی، وسیلة الدّارین: 262)
من إخوة العبّاس الأکبر أولاد أمیرالمؤمنین 7 :
العبّاس الأصغر أحد الشّهداء بکربلاء
لم یذکره الشّیخ المفید ولا الطّبری وأهمل ذکره فریق غیرهم وأثبته آخرون، ویدلّ علیه مضافاً إلی النّصوص الآتیة أنّ أکثر النّسّابین إذا ذکروا العبّاس 7، الّذی أُمّه أُمّ البنین، قیدوه بالأکبر، وکذلک أهل التّاریخ، والتّقیید بالأکبر، یستدعی وجود الأصغر، وأنّه لابدّ أن یکون مع الأکبر أصغر منه یدلّ علیه اللّفظ بدلالة الالتزام وبقاعدة أفعل التّفضیل، وممّن نعت قمر بنی هاشم بالعبّاس الأکبر، الدّیاربکری فی (تاریخ الخمیس) ولفظه ص 317، ج :2 والعبّاس الأکبر، ویدعی السّقّاء، ویکنّی أبا قربة، وکان صاحب رایة الحسین 7 یوم کربلاء ... إلی آخره. وکذلک
فی شهداء الطّفّ قیده بالعبّاس الأکبر ص 333، ج 2، ومثله قال ابن العماد الحنبلی فی (شذرات الذّهب) ص 66، ج 1، والیافعی المؤرّخ الشّافعی عبّر عنه بالکبیر، ولفظه فی (مرآة الجنان) طبع حیدرآباد ص 131، ج :1 وقتل معه ولداه علی الأکبر وعبدالله، وإخوته جعفر ومحمّد وعتیق والعبّاس الکبیر، إلی آخره[60] .
أمّا النّصوص، فقال صاحب (ناسخ التواریخ) ص 307، ج 5 الخامس عشر من ولد علی 7 العبّاس الأصغر، إلی آخره. وذکره فی الشّهداء وسیأتی. وقال أبو الحجّاج البلوی الشّافعی فی (کتاب ألف با) ص 91، ج :1 ذکر أبو إبراهیم عبیدالله بن محمّد الخجندی أنّ علی بن أبی طالب 7 قبض عن تسعة وعشرین ولداً، أربعة عشر ذکراً، وخمس عشرة اُنثی: الحسن والحسین وزینب وأُمّ کلثوم من فاطمة 3، ومحمّد الأکبر وعبّاس الأکبر وعمر و أبوبکر وعبدالله وعثمان و جعفر ومحمّد الأصغر وعبّاس ویحیی، إلی آخره.
وقال الحافظ تقی الدّین المقریزی الشّافعی فی (اتّعاظ الحنفاء) ص 5، العبّاس الأکبر وعبدالله الأکبر وعثمان الأکبر وجعفر الأکبر، أُمّهم أُمّ البنین بنت أبی المحلّ بن الدّیان بن حزام الکلابی، قتل هؤلاء الأربعة مع الحسین بن علی 7؛ ثمّ یقول ص :7 ومحمّد الأوسط وعبّاس الأصغر، أُمّهما أُمّ ولد... إلی آخره.
وذکره صاحب (الحدائق الوردیة)، وقال: إنّ أُمّه أُمّ ولد. وذکره السید العمری النّسّابة العلوی فی (المجدی)، وجعله شقیقاً لعمر الأطرف ورقیة وإنّ أُمّهم جمیعاً الصّهباء التّغلبیة. وقال أبوالحسن المرندی فی (لوامع الأنوار) الفارسی ص 364 ولفظه بالفارسیة (عبّاس الأکبر المکنّی بأبی الفضل، صاحب رایت در روز عاشورا، و دیگر عباس الأصغر تواند بود که عباس الأصغر در شب عاشورا بدرجه رفیعه فائز شد، و عبّاس الأکبر در روز عاشورا و عبّاس الأصغر نیز در
شب عاشورا به طلب آب شتافت و سعادت شهادت یافت. إلی آخره و (صاحب ناسخ التواریخ) فی شهداء لیلة العاشر من المحرّم، وسنذکر کلامه بتعریب الفاضل المعاصر السّید جعفر بحرالعلوم الطّباطبائی النّجفی، وهذا نصّه فی تحفة العالم ص 232، ج :1 الثّانی عشر عبّاس الأصغر ذکره غیر واحد من أرباب التّواریخ، قال صاحب النّاسخ: إنّ بعض العلماء زعم أنّ العبّاس الأصغر ابن علی 7 استشهد لیلة العاشر، مع أنّ أکثر أهل السّیر یذکرون شهادته یوم عاشورا، وذلک لأنّ فی أولاد أمیرالمؤمنین 7 عبّاسین: الأصغر والأکبر، والّذی قتل فی اللّیلة العاشرة هو الأصغر، سبق إلی طلب الماء، فنال سعادة الشّهادة فی تلک اللّیلة ... إلی آخره. ثمّ استدلّ السید صاحب التّحفة بنحو ما ذکرنا من تعبیر أهل العلم بالأکبر، وأنّه یستدعی وجود الأصغر، ولکنّه ما ساق الشّواهد کما سقناها، ثمّ قال السّید: ومن هذا یظهر ضعف من وصف أباالفضل بأنّه شاب أمرد، بین عینیه أثر السّجود، کما فی الدّمعة السّاکبة، مع تصریحهم بأنّ عمره 34 سنة؛ فمن المحقّق أنّه وصف العبّاس الأصغر، انتهی.
ولنا مع هذا السّید نقاش علمی تقدّم، فاطلبه، ولم یختصّ الدّمعة بهذا، لأنّ أبا الفرج الأصبهانی، والصّدوق والقمّی، وغیرهما قد رووا فی العبّاس الأکبر، أنّه شاب أمرد، بین عینیه أثر السّجود.[61]
عبّاس أصغر
همنام حضرت ابوالفضل 7 از میان برادرانش عبّاس اصغر است که عالم نسب شناس سید محمّد کاظم یمانی در «النفخة العنبریة» بر او تصریح کرده و میگوید: وی برادر تنی عمر اطرف است، کما اینکه در «ناسخ التواریخ» بعد از
قمر بنی هاشم 7 از عبّاس اصغر یاد مینماید.
تأیید بر این مطلب آنکه عمری: عالم نسب شناس، در «المجدی» ابن شهرآشوب در «مناقب»، شبلنجی در «نورالأبصار» و محبّ طبری در «ذخائر العقبی» از علمدارِ کربلا به عبّاس اکبر یاد نمودهاند. این تعبیر در عرف دانشمندان نسب شناس در مورد کسی گفته میشود که برادری هم اسم و کوچکتر از خود داشته باشد، و نه مطلق کسی که برادر بزرگتر است، هرچند که هم اسم او نباشد. ظاهراً عبّاس اصغر در دوران پدر گرامیش درگذشته است، زیرا در وارثان امیرالمؤمنین 7 ذکری از او به میان نیامده است.[62]
دفن العبّاس 7
(دائرة المعارف للأعلمی، ج 23 ص 203)
ثمّ التفت إلینا 7 وقال: انظروا هل بقی أحد؟. فقالوا: نعم یا أخا العرب، بطل مطروح حول المُسَنّاة علی نهر العلقمی، وحوله جثّتان، وکلّما حملنا جانباً منه سقط الآخر، لکثرة ضرب السیوف والسهام!. فقال: امضوا بنا إلیه، فمضینا. فلمّا رآه انکبّ علیه یقبّله ویقول: علی الدنیا بعدک العفا یا قمر بنی هاشم، وعلیک منّی السلام مِن شهید محتسب، ورحمة الله وبرکاته. ثمّ أمرنا أن نشقّ له ضریحاً، ففعلنا. ثمّ أنزله وحده ولم یشرک معه أحداً منا. ثمّ أهال علیه التراب.
ثمّ أمرنا بدفن الجثتین، وهما مِن ولد أمیرالمؤمنین 7 أیضاً.[63]
تا آخر ص 45 در تاریخ 5 / 1 / 94 پرینت شد
اظهار معجزات حضرت اباالفضل 7
و احیاء آن؟؟؟
و اما آنچه مشاهد است از مقام نورانیت آن حضرت، و ظاهر میشود از برکات توجه به آن وجهة الله، و توسل به مرقد منور او در هر عصر و زمان، پس البته از حیز تحریر و بیان خارج است و مجاورین کربلای معلّی، هر وقت مکرر میشنوند صدای منادی را که بر گلدسته صحن مقدّس آن ولی الله، شبل ولی الله أعظم بر میآید و ندا میکند: «رفع الله رایة العبّاس وبیض الله وجهه فانّه قضی حاجتنا».[64]
مأموریت شیخ انصاری از حضرت اباالفضل 7
خبر داد مرا جماعتی از ثقات علما، و بعض سادات عظیم از مجاورین کربلای معلی ـ و آن را در پشت کتاب صلوات مرحوم شیخ المشایخ العظام الشیخ مرتضی الانصاری قدس سره نیز به باسمه درآوردند ـ از جناب شیخ عبدالرحیم تستری از تلامیذ مرحوم شیخ مرتضی رحمه الله که گفت در حرم مطهر حضرت سیدالشهداء 7 بودم که مرد و زنی از اعراب بادیه وارد حرم مطهر شدند و با خود داشتند طفلی را که مفلوج بود، به آن حضرت توسل جستند و زیارت نموده؛ بیرون رفتند.
پس من بعد از زیارت و نماز مشرف شدم به حضرت حضرت ابی الفضل 7، دیدم آن مرد و زن طفل علیل خود را آنجا دارند و میگویند: «دخیلک یاابن أمیرالمؤمنین» و پشت ضریح مقدس رفتند. ولیکن طفل را روبه روی حضرت عبّاس 7 گذاشته بودند و قادر بر حرکت نبود، در این وقت در نماز بودم، دیدم شفا یافته؛ حرکت کرده و به اطراف نگاه کرد، پدر و مادر خود را ندید؛ از حرم بیرون رفت و بعد والدین او به او ملحق شدند، بدون اینکه این را امر عجیبی بشمارند. من چون حاجتی داشتم همیشه در مشاهد مشرفه عرض میکردم و اجابت نمیدیدم؛ این وقت، حوصله من تنگی کرد و به مقام جسارت برآمده، عرض کردم: یا ابی الفضل! هرگاه اعراب بادیه در نزد شما بیشتر از ما طلاب علوم دینیه حرمت دارند، دیگر من در خدمت شما نمیمانم و به اعراب ملحق میشوم، و باز به خود آمده؛ ملتفت شدم که اعراب برای ضعف ایمان ایشان است که زود اجابت میشود و عذرخواهی کردم. پس از مراجعت به نجف
اشرف، به ورود من، ملاقات کرد مرا خادم شیخ[65] و گفت: «أجب استادک» چون به
خدمت او رسیدم، فرمود: دو حاجت داری، یکی آن که در قرب صحن مطهر مقدس أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه، منزلی ابتیاع نمایی، و ثانی آن که به مکه مشرف شوی، و مبلغ وجهی به من عطا فرمود که در آن صرف کنم، و فرمود: تا من هستم به کسی اظهار مکن. من ابتدا کردم به ادای قرض خود از آن پول. و بعد از آن وفا به منزل و مخارج راه مکه نمود. این است آن چیزی که یکی از علمای کربلا فرمود که: مکرر این را خودم از شیخ عبدالرحیم شنیدم[66] .[67]
نماز زیارت حضرت اباالفضل 7
امر ثانی: (مستحب بودن نماز زیارت)
آیا نماز زیارت به عنوآنهامختص به معصومین است یا در زیارت ابی الفضل 7 و امثال او از اولیاء الله و احبائه مستحب است؟ علامه مجلسی رحمه الله وفاقاً لبعض معاصریه، اشکال فرموده؛ ولیکن اقوی استحباب آن است، به جهت آن که در روایت مزار شیخ مفید امر به آن وارد است، و آن را در تحیة الزائر از محمد بن المشهدی نیز آورده، با تصریح او به آنکه جمیع زیارات و ادعیه که در کتاب مزار خود ذکر میکند از ائمّه معصومین : رسیده؛
و در زیارات دیگر نیز امر به زیارت و نماز زیارت برای ابی الفضل 7 از آن کتاب نقل شده و در روایت جابر نیز نماز دارد و عموماً در روایت ثمالی از حضرت صادق 7 رسیده که لابد است از دو رکعت نماز در زیارت هر قبری و در ثبوت حکم استحبابی، اکتفا به این قدر محذور ندارد عند المشهور.[68]
توسّل به حضرت اباالفضل 7
از مناسبات مقام و کرامات مولانا ابی الفضل 7 آن است که در سفر عتبات عالیات در عالم رؤیا دیدم که کسی میگوید که: هرگاه کسی بگوید: «عبدالله اباالفضل دخیلک» حاجت او برآورده شود و بعد احقر مکرر به آن عمل کردم و حوائج مهمّه عظیمه مقضیه یافتم.[69]
توسل عوامانه به حضرت اباالفضل 7
(توسّل عوامانه)
وثقهای خبر داد مرا که حاجت مهمّه داشتم. از پیرهزال جدّه خود شنیده بودم که هرگاه برای حاجتی هفت شب چهارشنبه متوسل به حضرت عباس 7 شده، این ورد در هر یک از آن صد مرتبه بخواند، حاجت او برآورده شود. چنین کردم و در شب چهارشنبه هفتم برآورده شد بر وجه خلاف عادت، این است :
ای ماه بنی هاشم خورشید لقا عباس ای نور دل حیدر شمع شهداء عباس
از درد و غم ایام ما رو به تو آوردیم دست من مسکین گیر از بهر خدا عباس
و نظیر این توسل عوامانه را مرحوم حاج میرزا حسین و حاج میرزا خلیل از علمای زاهد عصر ما، عمل کرده بودند که پای ایشان درد میکرد، آن را به چاه صاحب الامر داخل کرده بودند و فوراً درد آن ساکت شد و عود نکرد.[70]
نهر علقمه
(نهر علقمی و وجه تسمیه آن)
و نهرهای بسیار از فرات جدا میشده که یکی از آنها نهر علقمی بوده که آثار آن، حال نیز در نزدیک قبر مطهر ابی الفضل العباس 7 موجود است، و آن سرور به طلب آب از آن نهر رفت و در اخبار معتبره و کتب قدما از قدماء به این اسم نامیده نشده، بلی در منتخب طریحی و در بحار از آن مرسلاً وارد است به این لفظ: «حکی عن رجل اسدی قال کنت زارعاً علی نهر العلقمی بعد ارتحال عسکر بنی امیة فرأیت عجائب[71] إلی آخره»، و آن به ظاهر دلالت دارد که اسم آن
نهر، نهر علقمی بوده در آن وقت.
و در مدینة المعاجز روایت کرده که: مرد حدادی گفت که: با لشکر عمرسعد بودم و در جنب نهر علقمی خیمه زدم[72] تا به آخر.[73]
اعظم مصائب اهل بیت :
(بزرگترین مصیبت خاندان امام حسین 7 هنگام ترک کربلا)
و اعظم مصائب آل الله در آن روز آن بود که نتوانستند با بدن ابی الفضل 7 وداع کنند، چه در کتاب معتبری و صحیح اثری به نظر نرسیده که بروند اسرا به مصرع عباس 7.[74]
ولدی عبّاس
یکی از علماء موثقین نقل نموده که: یکی از اهل کربلا زیارت میکرده حضرت سیدالشهداء 7 را روزی دو یا سه مرتبه و زیارت نمیکرده حضرت ابوالفضل 7 را مگر هر ده روز یک مرتبه. پس حضرت زهرا 3 را در خواب دیده و سلام کرد و آن مخدّره از او اعراض نموده عرض کرد: سَیدَتی ما تَقْصیری ـ بیبی تقصیر من چیست؟ فرموده بود: اِسْتِقْلالُکَ مِنْ زِیارَةِ وَلَدی یعنی کم زیارت نمودهای تو فرزند مرا عرض کرده بود: روزی دو مرتبه و سه مرتبه زیارت میکنم. فرموده بود: نَعَمْ تَزُورُ وَلَدی الُحُسَینَ هکذا ولا تَزورَ وَلَدی الْعَبّاسَ إِلاَّ قَلیلاً ـ فرموده بود بلی زیارت میکنی فرزندم حسین را این چنین و زیارت نمیکنی فرزندم عبّاس را مگر اندک.[75]
فرزندان حضرت
از برکت حضرت ابوالفضل 7 اولاد آن جناب و احفاد او صاحبان مقامات عالیه و عالم و زاهد و شاعر و مروج اخبار ائمّه : بودهاند و مردمان از علم وجود و معرفت ایشان استفاضه مینمودند، چرا که از خانواده علم و عمل وجود و بخشش بودهاند، صلوات الله علیهم اجمعین و این شهر آشوب در کتاب مناقب، محمّد بن عبّاس بن أمیرالمؤمنین 7 را نیز از شهداء کربلا شمرده[76] ،
چنانچه بعضی قاسم بن العباس را از شهداء کربلا دانستهاند و علی بن الحسین العلوی العباسی از جمله علماء شیعه میباشد که مرحوم صدوق علیه الرحمه در بعضی کتب خود از او روایات نقل کرده و از اصحاب امام هادی و عسگری 8 میباشد[77] .[78]
اسم حضرت
نام نامی آن جناب را حضرت ولی الله امیرالمؤمنین 7 عبّاس 7 گذارده و عبّاس صیغه مبالغه است از ماده عبس و آن به معنی درهم شدن بشره و قبض وجه است و به مضمون اَلاَسْماءُ تُنْزِلُ مِنَ السَّماء[79] چون آن جناب بمفاد اَشِدّاءُ
عَلَی الْکفّار[80] بر دشمنان حق عبوس و در جنگ غیور و مهیب بوده مسمّی به این
اسم شده، یا آنکه از صولت و شجاعت و غیرت او در قبال دشمن و قتال قوم کراهت و عبوست از خوف و بیم در وجوه کریهه و خبیثه آن قوم کافر لئیم ظاهر میشد و در منتخب طریحی رحمه الله وغیره نقل شده که آن جناب بود :
کالجبل العظیم وقلبه کالطّودِ الجسیم لأنّه کان فارساً هماماً وبطلاً ضرغاماً وکان جسوراً علی الطّعن والضّرب فی میدان الکفّار الحرب.[81]
همانا عباس بن علی 8 چون کوهی بزرکگ بود و قلبش چون صخرهای بزرگ مقاوم و استوار بود، چرا که او سواری شجاع و پهلوانی دلیر و جنگجو بود و در پرتاب نیزه و شمشیر زدن در میدان جنگ با کفار با جرأت و جسور بود.
و در جنگها و غزوات با شجاعان عرب محاربه و مبارزه نمود و داد مردانگی داده، جرأت و قوت از حیدر کرار میراث داشت و در بعضی کتب معتبره نقل شده که در روز ولادت ابوالفضل 7،امّ البنین 3 قنداقه او را آورد به دست امیرالمؤمنین 7 داد که نام بگذارد،
زبان مبارک به دیده و گوش و دهان او گردانید تا حق بگوید و حق ببیند و حق بشنود ثمّ اذّن فی اُذنه الیمنی وأقام فی الیسری پس در گوش راست اذان گفت و در گوش چپ اقام گفت. ثمّ قال ما سمّیتموه قالت اُمّ البنین ما اسبقک فی شیءٍ فرمود: چه اسم گذاردید این طفل را؟ عرض کرد من در هیچ امری به شما سبقت نگرفتهام، هر چه خودتان میل دارید اسم بگذارید. فرمود: إنّی سمّیته باسم عمّی العبّاس عبّاساً من او را به اسم عمویم عبّاس، عبّاس نامیدم ثمّ قبّل یدیه واستعبر پس دستهای او را بوسید و اشک به صورت نازنینش جاری شد. گریه کرد و فرمود: گویا میبینم این دستها یوم الطّف در کنار شریعه فرات در یاری برادرش حسین 7 از بدن جدا خواهد شد[82] .[83]
باب الحوائج
از القاب آن جناب در السنه و افواه دوستان و شیعیان باب الحوائج است و معلوم است این لقب از برای آن بزرگوار بی اساس نیست. چرا که آن حضرت از ارواح مطهره زکیه و زوات مقدسه و مقربین درگاه حق جلّ شأنه میباشد و مسلماً برای حوائج مسلمانان و اهل ایمان بابی است از رحمت واسعه الهیه برای نجات از مهالک دنیا و آخرت و برای قضاء حوائج و انجاح مطالب ایشان، بلکه حقیر را گمان آن است که چنانچه در اول کتاب اشاره شد به مضمون روایت أنا مدینة العلم وعلی بابها أمیرالمؤمنین 7 باب نبوّت است که هر که بخواهد به شهر نبوّت و قلعه محکم نبوت محمّدی وارد شود باید از باب قبول ولایت علی بن أبیطالب 7 وارد شود و بدون قبول ولایت او را به قلعه نبوّت راهی نیست، همچنین حضرت ابوالفضل 7 باب ولایت است که هر کس بخواهد به شهر ولایت علی 7 و آل علی 7 وارد شود باید از در دوستی ابوالفضل 7 وارد شود و بدون دوستی آن جناب او را به دوستی آل محمّد : راه نیست. چرا که شدّت علاقه آنها به آن جناب از مطاوی اخبار مشحون و مکشوف است کسی را که سیدالشهداء 7 بفرماید بنفسی أنت[84] یعنی اباالفضل 7، جان من فدای تو باد و
کلام صدیقه طاهره چنانچه صدیقه طاهر 3 چنانچه روایت دارد فردای قیامت پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید: فاطمه 3 برای شفاعت امت امروز چه آوردهای؟ عرض میکند: یا أبتا بس است برای شفاعت امّت، دو دست بریده فرزندم ابوالفضل 7[85] و همچنین امیرالمؤمنین 7 دستها را میبوسید و گریه
میکرد[86] چنانچه گذشت و فرمایش زین العابدین 7 درباره آن جناب. پس کسی
را که ائمّه معصومین : آنقدر به او علاقهمند میباشند آیا نمیتوان گفت دوستی او باب ولایت آنها است و دوستی آن جناب باب قبول ولایت آنهاست. لازمه دوستی ابوالفضل 7 تأسی به آن جناب است در اطاعت آل محمّد : و حمایت از ایشان تا آنجا که فرمود: وَالله ان قطعتموا یمینی إنّی اُحامی أبداً عَن دینی وعن رسولٍ وإمام صادقِ الیقین[87] یعنی به خدا قسم اگر دست راستم را قطع
نمائید من ابد الاباد حمایت از دین خود میکنم و حمایت از رسول حق دارم و اختیار نمود حیات برادر و امام و اهل بیت : او را بر خود و به مقام فنا رسید و در راه حق به درجه رفیعه شهادت فایز شد و البته چنین شخص شریف و روح مقدّسی که در مقام رضا و تسلیم قدم گذارد مقرّب و موجّه است به این درگاه و میتواند از زیر دستان دستگیری کند و شفیع طبقه رعیت باشد و برای قضاء حوائج آنها وکفایت مهمّات به آنها باب حوائج باشد و مظهر اسم قاضی الحاجات گردد و مورد جلوهی این صفت شود.[88]
تا آخر ص 59 در تاریخ 19 / 2 / 94 پرینت شد
(سلام نمازگزاران به حضرت اباالفضل 7 در نماز)
هر نمازگزاری در نماز به حضرت اباالفضل 7 سلام میکند اگر چه به آن توجّه نداشته باشد زیرا نمازگزاران در سلامِ نماز میگویند: السلام علینا وعلی عبادالله الصّالحین بدون تردید یکی از بندگان صالح خداوند حضرت اباالفضل 7 میباشند. در زیارت آن حضرت میخوانیم :
السّلام علیک أیها العبد الصالح
سلام بر شما ای بنده صالح .
بنابراین ، در سلام نماز به همه بندگان صالح خدا سلام میکنیم که یکی از افراد ممتاز بندگان صالح خداوند، حضرت اباالفضل 7 میباشند. چه خوب است نمازگزاران در هنگام نماز به این حقائق توجّه داشته باشند.
7/3/1396 تایپ و پرینت شد
در حال آماده سازی برای برنامه جستجوی 2 المنجی
در تاریخ 24 / 1 / 1404
انجام شد
جستجو و جایگزینی حروف ی ک انجام شد : تاریخ 6 / 2 / 1404
فهرسنگاری انجام شد: 30 / 10 / 1404
[1] . سفيران رستگارى: 161.
[2] . ينابيع المودة: 3 / 75.
[3] . بزرگترين مصيبت عالم / پاسخ به شبهات و تحريفات عاشورا: 101.
[4] . امام حسين 7 با دلى شكسته، صورتي غرق اندوه و چشمانى اشكبار به سوى خيمهها بازگشت؛ در حالى كه با آستينخود اشكهايش را پاك مىكرد تا اهل حرم حضرتش را مشاهده نكنند. دشمن به سوى خيمهها هجوم آورد و امام بزرگ 7 با صدايى بلند ندا در داد: «أما مِنْ مُجيرٍ يُجيرُنا؟ أما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا؟ أما مِنْ طالِبِ حَقٍّ يَنْصُرُنا؟ أما مِنْ خائِفٍ مِنَالنّارِ فَيَذُبُّ عَنَّا؟ آيا كسى هست كه ما را پناه دهد؟ آيا فرياد رسى هست كه به فريادمان رسد؟ آيا طالب حقّى هست كهياريمان كند؟ آيا ترسان از دوزخى هست كه از ما حمايت نمايد؟»اينها همه براى اتمام حجّت وقطع عذر بود تا در روز رستاخيزِ خلايق به سوى پروردگار عالم، كسى نتواند بهانه آورد كه مافرياد مظلوميّت مولايمان را نشنيديم.بارى! چون سكينه پدرش را ديد كه از مقابل مىآيد، به سوى حضرت شتافت و گفت: «عمويم عبّاس كجاست؟ چرا آببرايمان نياورد؟»امام 7 فرمودند: «عمويت كشته شد.»زينب 3 چون اين خبر را شنيد، فغان برداشت: «واى برادرم! واى عبّاسم! آخ كه بعد از تو ديگر ما بى ياور شديم.»زنان حرم به گريه پرداختند و حسين 7 هم با آنان به گريه پرداخت و ندا داد: «آخز كه بعد از تو اى اباالفضل، بى ياور شديمو تباهى به ما روى آورد.»پاك پرور، ترجمه العباس: 291.
[5] . موسوعة الإمام الحسين 7: ج 13 / 286.
[6] . (زاد في قمر بني هاشم: الفارسيّ).
[7] . مؤلّف كتاب «قمر بني هاشم» در ص 21 ذكر مىنمايد كه :روزى اُمّ البنين، أميرالمؤمنين 7 را مشاهده نمود كه عباس را در آغوش گرفته است و بر دستانش بوسه مىزند و مىگِريد.چون اين بانوى با فضيلت اين گونه ديد، در اضطراب و پريشانى شد؛ زيرا سابقه نداشت كه فرزندى چنين نيك منظر وصاحب شمائل علوى پدرش به او بنگرد و بگريد؛ بدون اين كه ظاهراً هيچ علّتي داشته باشد. چون اُمّ البنين سبب را ازحضرتش پرسيد، أميرالمؤمنين 7 او را به مشيت پروردگار آگاه نمود كه دستان اين فرزندش، در راه يارىحسين 7 قطع خواهد شد. با شنيدن اين مسأله، صداى فرياد و فغان مادر دلسوخته به آسمان بلند شد و اهل خانه نيزهمگى به ناله درآمدند.امّا حضرت به وى خبر داد كه نور ديدهاش، نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و در عوض دو دستش، دو بال به اومرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملائكه در بهشت پرواز نمايد؛ همان گونه كه از قبل، اين عنايت را به جعفر بن أبيطالبنموده است. پس امّ البنين با شنيدن اين سخن در حاليكه داراى اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه شد، از جا برخاست.(پاك پرور، ترجمه العبّاس، / 164.
[8] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 198.
[9] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 199.
[10] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 473.
[11] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 474.
[12] . هذا الإسم سقط من نسخة ز.
[13] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 477.
[14] . الكبرين الأحمر (وأسرار الشّهادة) و (الإيقاد).
[15] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 506.
[16] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 511.
[17] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 512.
[18] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 522.
[19] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 533.
[20] . (في إبصار العين وذخيرة الدّارين والأعيان والعيون ووسيلة الدّارين: وروي عن عليّ بن الحسين 7 أنّه نظر يوماً).
[21] . (زاد في البحار والعوالم: «الثّماليّ وزاد في بطل العلقمي: «يعني أبا حمزة الثمالي»).
[22] . (3-3) (لم يرد في إبصار العين و ذخيرة الدّارين والأعيان والعيون وبطل العلقمي ووسيلة الدّارين).
[23] . (في المصدر: عليه).
[24] . (5 ـ 5) (حكاء عنه في تظلّم الزّهراء، / 200. والمعالي، 1 / 435).
[25] . (أضاف في ذخيرة الدّارين: عمّي).
[26] . (إلى هنا مثله في الأعيان).
[27] . (إلى هنا حكاه في وسيلة الدّارين).
[28] . (البحار، فأبدل).
[29] . (إلى هنا حكاء عنه في البحار والعوالم والأسرار وإبصار العين وذخيرة الدّارين والعيون).
[30] . (إلى هنا حكاء عنه في بطل العلقمي).
[31] . حكاه عن الخصال.
[32] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 579.
[33] . (1ـ1) (تنقيح المقال وذخيرة الدّارين: أخيه الحسين).
[34] . (زاد في عمدة الطّالب والعيون: دم العبّاس في بني حنيفة، وأضاف في المعالي: (أقول) قوله 7 صلب الإيمان يعني قوياًفي دينه ومستحكماً في إيمانه وكفى في إيمانه ما قال عليّ بن الحسين 7 في زيارته: «أشهد أنّک مضيت على بصيرة منأمرک» يعني من دينک لأنّه لم يجاهد الأعداء لأجل العصبية لأخيه، بل كان يعرف أنّ دين الله قائم بالحسين 7 وهو عمودالدّين، مجاهد عن دين الله وعن شريعة المصطفى وحامي عن ابن رسول الله وعن بنات الزّهراء كما قال :إنّي أُحامي أبداً عن دينيوعن إمام صادق اليقين
[35] . (حكياه عن عمدة الطّالب).
[36] . (حكاه عن نفس المهموم).
[37] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 583.
[38] . (1-1) (في الرّجعة: وممّا يدلّ على الرّجعة ماذكرناه).
[39] . (2ـ2) (الرّجعة: في الفقيه من الزّيارة الجامعة).
[40] . (في الرّجعة): أقوله).
[41] . (في الرّجعة: أحداً).
[42] . (أضاف في الرّجعة: أنا).
[43] . (6ـ6) (الرّجعة: وممّا يدلّ (أيضاً) على الرّجعة).
[44] . قال الحرّ العامليّ: الإياب: الرّجعة، وهو إشارة إلى رجوع الحسين 7 والسّبعين الّذين قتلوا معه ومن جملتهم العبّاسعليه السلام.
[45] . مصباح المتهجّد: 725، عنه مختصر بصائر الدرجات: 36، والبحار: 53 / 94 ح 105. وروى نحوه في كامل الزّيارات :230 بإسناده عن أبي عبدالرّحمان محمّد بن أحمد بن الحسين العسكريّ ومحمّد بن الحسن جميعاً عن الحسن بن عليّ بنمهزيار، عن أبيه عليّ بن مهزيار، عن محمّد بن أبي عمير، عن محمّد بن مروان، عن أبي حمزة الثّماليّ، عن الصّادق 7في زيارة الحسين 7، عن البحار: 53 / 98 ح 116.وروى نحوه الطّوسيّ في مصباح المتهجّد: 789، والتّهذيب: 6 / 113 ح 17 بإسناده عن جماعة من أصحابنا، عن أبي محمّدهارون بن موسى بن أحمد التّلعكبريّ، قال: حدّثنا محمّد بن عليّ بن معمّر، قال: حدّثني أبوالحسن عليّ بن محمّد بنمسعدة والحسن بن عليّ بن فضّال، عن سعدان بن مسلم، عن صفوان بن مهران، عن الصّادق7 في زيارة الأربعين،عنهما بالإيقاظ من الهجعة: 317 ح 21.وأخرجه في البحار: 53 / 92 ح 100، عن التّهذيب. وفي الإيقاظ: 315 ح 19، عن المتهجّد: 725 والتّهذيب وكامل الزّيارات.
[46] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 591.
[47] . (3ـ3) (حكاء بحرالعلوم (الهامش) عن البحار، / 313).
[48] . (لم يرد في مصباح الزّائر والبحار).
[49] . (مصباح الزّائر: المفدي).
[50] . (حكاء بحرالعلوم (الهامش) عن البحار: 313).
[51] . (6ـ6) (حكاء في ذخيرة الدّارين: 1 / 145).
[52] . (ذخيرة الدّارين: زيد).
[53] . (في البحار: ج :98 «وقّاد» ).
[54] . (لم يردى في البحار وفي مصباح الزّائر: الجنبيّ).
[55] . (أضاف في ذخيرة الدّارين: السّنبسيّ وأضاف في وسيلة الدّارين: «السّنبسيّ بن معاوية بن جردل»).
[56] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 611.
[57] . دليل ديگر بر اين كه علم قمر بني هاشم وجدانى است؛ هر چند كه در علوم و معارف برهانى نيز تبحّر داشته است، اينسخن روايت شده از معصوم 7 است كه فرمود :إنَّ الْعَبّاسَ بن عَليٍّ زُقَّ الْعِلْمَ زَقّاً.همانا عبّاس بن على، بس فراوان به او علم تغذيه شده است.و اين تشبيه امام 7 استعارهاى بسيار بديع است؛ زيرا كه «زَقّ» به معنى تغذيه جوجه پرنده توسّط مادرش است؛ آن هنگامكه خود به تنهايى قادر به غذا خوردن نيست. از استعمال اين استعاره، در كلام امام عليه اللام ـ كه خود آگاه به دقايقِ كلامِعرب است ـ متوجّه مىشويم كه ساقى كربلا از كودكى، و حتّى از شيرخوارگى، قابليّت گرفتن علوم و معارف را داشتهباشد، و اين مطلبى به حقّ مىباشد كه خلاف در آن راه ندارد. (پاك پرور، ترجمه العبّاس، / 194)
[58] . أسرار الشّهادة ص 324.
[59] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 585.
[60] . وعبّر عنه بالعبّاس الأكبر مالک الأشرف في طرفة الأصحاب، ص 71.
[61] . تاريخ امام حسين 7: ج 9 ص 984.
[62] . سردار كربلا حضرت أبوالفضل العبّاس 7: 135.
[63] . موسوعة كربلاء: 2/286.
[64] . كبريت احمر: 739.
[65] . نامش ملا رحمة الله بوده است.
[66] . زندگانى و شخصيت شيخ انصارى، ص 92.
[67] . كبريت احمر: 741.
[68] . كبريت احمر: 758.
[69] . كبريت احمر: 765.
[70] . كبريت احمر: 781.
[71] . بحارالانوار: 45 / 193.
[72] . بحرانى: مدينة المعاجز: ج 2 / 345.
[73] . كبريت احمر: 852.
[74] . كبريت احمر: 863.
[75] . خصائص العبّاسيّة : 13.
[76] . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2.
[77] . امالى صدوق ص 43 و 49، عيون أخبار الرضا 7 ج 2 ص 227.
[78] . خصائص العبّاسيّة : 90.
[79] . بحارالانوار: 48 / 329.
[80] . اشاره به آيه آخر سوره مباركه فتح است كه در ابتداى آن مىفرمايد: محمد رسول خداست و آنانكه با او هستند بر كفارسخت مىگيرند.
[81] . اسرار الشهادة: 2 / 395.
[82] . انوار نعمانيّه ج 1 ص 124، قمر بنى هاشم 7 ص 22.
[83] . خصائص العبّاسيّة : 95.
[84] . تاريخ طبرى: 4/315.
[85] . ر. ك همين كتاب ص 11 پاورقى 1 و 2.
[86] . همان.
[87] . مقتل ابومخنف: ص 179.
[88] . خصائص العبّاسيّة : 105.
در تاریخ 24 / 1 / 1404
انجام شد
جستجو و جایگزینی حروف ی ک انجام شد : تاریخ 6 / 2 / 1404
فهرسنگاری انجام شد: 30 / 10 / 1404