امام حسن مجتبی
علیه السلام
تألیف
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
عنوان کتاب امام حسن مجتبی علیه السلام
مؤلف سیّد مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر نشر الماس
قطع وصفحه (رقعی) 94 صفحه
نوبت چاپ اصیل / اول- بهار ... 1404
شمارگان 000 نسخه
قیمت 0000 تومان
شابک: 00-00-999-964
تلفن مرکز پخش: 09199850085
فهرست مطالب کتاب امام حسن مجتبی علیه السلام(689)
فهرست موضوعی
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه 7
امام حسن مجتبی علیه السلام 41
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام 48
فهرست الفبایی کتاب امام حسن مجتبی علیه السلام(689)
فهرست الفبایی کتاب حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام (689)
امام حسن مجتبی علیه السلام 41 (689)
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه 7 (689)
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام 48 (689)
بسم الله الرحمن الرحیم
(1)
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه/ص 7/(689)
شیخ طبرسی در کتاب «احتجاج» ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» ، ابیمخنف و یزید بن ابی حبیب مصری روایت کردهاند که در اسلام دیده نشده هیچ روزی شدیدتر و پر سر و صداتر و پرگفتگوتر از روزیکه جمع شدند درآن روز گروهی برای منازعه و مخاصمه با حضرت مجتبیعلیه السلام در مجلسمعاویة بن ابی سفیان که عبارتند از: عمرو بن عثمان بن عفّان، عمرو بن عاص، عتبة بن ابی سفیان، ولید بن عقبة بن ابی معیط و مغیرة بن ابی شعبه که همهآنها با یکدیگر توافق کرده بودند در یک کار که آن دشنام دادن و سبک شمردنحضرت مجتبیعلیه السلام باشد.
عمرو بن عاص از معاویه درخواست کرد که بفرست به طلب حسن بن علی (علیهما السلام) و او را در مجلس خود حاضر کن؛ زیرا که روش و سنّت پدر خود رازنده کرده و هر کجا میرود مردمان در دنبال او راه میروند و اطاعت فرمان اومیکنند و هر چه میگوید گفتار او را تصدیق میکنند و این، سبب رفعت مقاماو و پدر او شده بزرگتر و بیشتر از آنچه شأن ایشان است. اگر در طلب اوبفرستی ما تقصیر را به گردن او و پدر او خواهیم گذارد و او و پدرش را سبّ ودشنام خواهیم داد و قدر و مرتبه او و پدرش را کوچک خواهیم کرد تا تو را درخلافت تصدیق کند.
معاویه در جواب ایشان گفت: من میترسم قلاّدههائی به گردنهایتان بیندازدکه ننگ و عار آن برایتان باقی بماند تا وقتی که شما را در قبر گذارند. به خداسوگند که من هرگز او را نمیبینم مگر اینکه کراهت از دیدن او دارم و از عتاباو میترسم و اگر در طلب او بفرستم در حقّ او انصاف خواهم داد از آنچه باشما بگوید.
عمرو بن عاص گفت: آیا میترسی که باطل خود را بر حقّ ما غلبه دهد وبیماری خود را بر صحّت ما برتری دهد؟!
معاویه گفت: نه.
عتبه گفت: نمیدانم این چه رأییست؟ سوگند به خدا؛ نمیتواند بیشتر وبزرگتر از آنچه در نفسهای شما است با او محاجّه کنید و او هم محاجّهنمیکند به بزرگتر از آنچه در نفس او است بر علیه شما و او از خانوادهای استکه خصومت و جدال میکنند!
پس به طلب امام حسنعلیه السلام فرستادند. چون فرستاده معاویه به نزد آن حضرتآمد عرض کرد: معاویه تو را طلب میکند.
امام حسن علیه السلام فرمود:
چه کسی در نزد اوست؟
گفت: فلان و فلان و اسم هر یک را گفت.
حضرت مجتبیعلیه السلام فرمود: چه میخواهند؟ خدا سقف را بر سر آنهاخراب کند و بفرستد بر ایشان عذاب را از جائیکه نفهمند.
پس به کنیز خود فرمود: لباسهای مرا بیاور. پس حضرت این دعا راخواند:
أللّهمَّ إنّی أدْرأُ بک فی نحورهم، وأعوذ بک من شرورهم،وأستعین بک علیهم، فاکفنیهم بما شئت، وأنّی شئت من حولکوقوّتک یا أرحم الرّاحمین.
خدایا؛ من دفع میکنم به یاری تو آنچه در گلوهای ایشان است، و پناهمیبرم به تو از بدیهایشان، و یاری میطلبم از تو بر ضرر ایشان، پس بازدار مرا از شرّ ایشان به آنچه که میخواهی و هر طور میخواهی، از حول وقوّه خود، ای رحمکنندهترین رحمکنندگان.
پس به قاصد خود فرمود: این است دعای فرج.
و هنگامی که بر معاویه وارد شد معاویه او را خوشآمد گفت و درود بر اوفرستاد و به آن حضرت دست داد. حضرت فرمود:
در این درودی که گفتی و این دستی که به من دادی سلامتی هست ودر امانم؟
معاویه گفت: آری؛ این گروه فرمان مرا نبردند و به سوی تو فرستادند تا تورا به اقرار بیاورند که بگوئی عثمان مظلوم کشته شد و پدر تو او را کشت، پساز ایشان بشنو و بر گفته ایشان جواب بگو و ملاحظه از من مکن که من مانع ازجواب گفتن تو به ایشان نیستم.
پس حضرت مجتبیعلیه السلام فرمود:
«فَسُبْحانَ اللَّهِ، اَلْبَیتُ بَیتُک وَالْإِذْنُ فیهِ إِلَیک، وَاللَّهِ لَئِنْ أَجَبْتَهُمْ إِلیما أَرادُوا، إِنّی لَأَسْتَحْیی لَک مِنَ الْفُحْشِ وَإِنْ کانُوا غَلَبُوک عَلی ماتُریدُ، إِنّی لَأَسْتَحْیی لَک مِنَ الضَّعْفِ فَبِأَیهِما تُقِرُّ وَمِنْ أَیهِماتَعْتَذِرُ، وَأَمَّا إِنّی لَوْ عَلِمْتُ بِمَکانِهِمْ وَاجْتِماعِهِمْ لَجِئْتُ بِعِدَّتِهِمْ مِنْبَنیهاشِمٍ مَعَ أَنّی مَعَ وَحْدَتی هُمْ أَوْحَشُ مِنّی مِنْ جَمْعِهِمْ، فَإِنَّ اللَّهَعَزَّوَجَلَّ لِوَلِیی الْیوْمَ فَمُرْهُمْ فَلْیقُولُوا فَأَسْمَعُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّابِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظیمِ.»
منزّه است خدا (و این کلام در مقام تعجّب گفته میشود)، خانه خانه تستو وارد شدن در آن منوط به اذن تست، اگر اجابت کنی آنها را در گفتن آنچهاراده کردهاند من حیا میکنم که تو را فحش دهم و اگر آنها بر تو غالبباشند و برخلاف اراده تو سخن گویند من حیا میکنم به جهت ضعف وناتوانی تو، به کدامیک از این دو اقرار میکنی و از کدامیک از ایندو عذرمیخواهی؟ امّا من اگر میدانستم به بودن و اجتماع ایشان در اینجا، مطابقایشان از بنیهاشم با خود همراه میآوردم با اینکه من تنها هستم. اینجماعت از من از همه آنها وحشتناکترند؛ زیرا که خدای عزّوجلّ امروزولی من است، پس فرمان ده ایشان را تا بگویند آنچه میخواهند و منبشنوم، حرکت و توانائیی نیست مگر به خواست خدای برتریدارنده بزرگ.
پس عمرو بن عثمان بن عفّان آغاز سخن کرد و گفت: تا امروز نشنیدهام درروی زمین بعد از قتل خلیفه عثمان کسی از پسران عبدالمطلب باقی ماندهباشد و در اسلام دارای فضیلتی باشد که در مقام و منزلت و مخصوص بودن بررسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و وارث علم و مکرمت و صفات پسندیده او بودن مانندعثمان که پسرخواهر ایشان است باشد، چه بدکرامتی است خدا را تا آنکهخون او را ریختند از روی دشمنی و فتنهجوئی و حسد و جاهطلبی و خواستنچیزی که اهلیت آن را ندارند با سابقهها و مقامی که از خدا و رسول و اسلامداشته. چقدر ذلّت و خواری است که حسن (علیه السلام) و سایر اولاد عبدالمطلّبزنده روی زمین راه روند و عثمان به خون خود آغشته باشد با اینکه برای مااست انتقام نوزده خون دیگر از بنیامیه که در جنگ بدر کشته شدند.
پس عمرو بن عاص به سخن درآمد و پس از حمد و ثنای بر خدا گفت: ایپسر ابی تراب؛ ما به طلب تو فرستادیم که تو را به اقرار درآوریم که پدرتابوبکر صدّیق! را سمّ خورانید و در کشتن عمر فاروق شریک شد و در قتلعثمان ذوالنورین شرکت کرد و او مظلوم کشته شد و ادّعا کرد چیزی را که حقاو نبود (یعنی خلافت را) و در آن واقع شد و یاد کرد فتنه را و سرزنش وملامت کرد او را به وارد فتنه شدن.
پس از آن گفت: ای پسران عبدالمطلب؛ خدا مُلک را مطیع شما نگردانیدهکه در آن سوار شوید بر چیزی که در آن برای شما حلال نیست. ای حسن؛ توبا خود حدیث نفس میکنی که امیر مؤمنان شوی و حال آنکه عقلی برای تونیست و رأیی برای خلافت نداری! چگونه لایق آن باشی و حال آنکه ازخودت سلب کردی و به نادانی از آن بازماندی در میان قریش و این از جهتبدی عمل پدرت بود.
ما تو را برای این دعوت کردیم که تو و پدرت را دشنام دهیم و تو نتوانیعیبی برای ما بگوئی و ما را تکذیب کنی، پس اگر میبینی که ما تو را تکذیبمیکنیم و بر باطل چیزی میگوئیم و ادّعای ما برخلاف حقّ است، سخن بگوو الاّ بدان که تو و پدرت از بدترین خلق خدا هستید؛ امّا پدر تو، خدا به کشتناو ما را کفایت کرد و به تنهائی کشته شد. و امّا تو در دست ما گرفتاری، به خداسوگند؛ اگر تو را بکشیم در کشتن تو پیش خدا گناهکار نیستیم و در پیش مردمهم عیبی نیست!
پس از آن، عتبة بن ابی سفیان به سخن درآمد و اوّل سخنی که گفت اینبود: ای حسن؛ پدر تو بدترین قریش بود برای قریش و از همه کس بیشترقطع رحم میکرد و خونریزتر از همه بود و تو از کشندگان عثمانی و حقّ ایناست که تو را به این سبب بکشیم و در کتاب خدا حکم تو کشتن تو است و ماکشنده توایم، و امّا در کشتن پدرت خدا متفرّد بود و برای ما کفایت امر او راکرد و تو به خلافت امیدوار نباش که اهل آن نیستی و کسی به رأی تو نیست ومیزان تو رجحان و برتری ندارد.
پس از آن ولید بن عقبه تکلّم کرد و سخن او مانند سخنان یاران او بود،گفت: ای گروه بنیهاشم؛ شما اوّل کسی هستید که به جنب وجو درآمدیدبرای عیبگوئی از عثمان و مردمان را بر او شورانیدید تا اینکه از جهتحریصبودن بر ملک او را کشتید و قطع رحم کردید و امّت را به هلاکتانداختید و برای حرصی که برای در دست گرفتن ملک داشتید خون امّتریخته شد. و این، برای طلب دنیای خبیثه و شَبکهای آن بود و حال آنکه عثمان خالوی شما و نیکو خالوئی برای شما بود و داماد شما و خوب دامادی بود برای شما، شما اوّل کسی بودید که بر او حسد بردید و او را طعن زدید بعد از آن او را کشتید! خدا با شما چه خواهد کرد؟
پس مغیرة بن شعبه سخن گفت و سخنان او همه در بدگوئی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، گفت: ای حسن؛ عثمان مظلوم کشته شد و پدرت هرگز معذور نیست به اینکه بگوید من بیزار از کشته شدن اویم و عذری برایگناهکار بودن او نیست. ای حسن؛ جز اینکه گمان ما این است که پدرت با کشندگان او همراه بود و آنها را جای داد و از آنها دفاع میکرد دلیل است بر این که راضی به کشتن او بوده و پدرت شمشیر و زبان دراز داشت؛ کشنده زندهو عیبگوی مرده بود و بنیامیه برای بنی هاشم خیرخواهتر بودند از بنیهاشمبرای بنیامیه، و معاویه ای حسن؛ برای تو بهتر است از تو برای معاویه، و پدرتو دشمن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود در زندگی او و بیشتر او را میترسانید و ارادهکشتن او را داشت و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم این امر را میدانست، و بعد از پیغمبرکراهت داشت از اینکه با ابوبکر بیعت کند تا اینکه او را به اجبار کشانیدند نزداو، پس از آن ابوبکر را مسموم کرد و به سم او را کشت و بعد از آن با عمر نزاعکرد تا اندازهای که همت بر آن گماشت که گردن عمر را بزند و تعمّد داشتبرای کشتن او و بعد از عمر بر عثمان طعنه زد تا آنکه او را کشت. شریک درخون همه آنها هست، با اینحال چه مقامی دارد در نزد خدا ای حسن؟ وحال آنکه خدا در کتابیکه نازل کرده تسلّط داده است ولی مقتول را و معاویهولی مقتولی است که به ناحق کشته شده و حق اینستکه تو و برادرت را بکشدو خون علی (علیه السلام) خطیرتر از خون عثمان نیست، خدا پیغمبری و مُلک را درفرزندان عبدالمطلب جمع نکرده.
پس از آن ساکت شد.
پس تکلّم فرمود ابومحمّد حسن بن علیعلیهما السلام و فرمود:
ستایش خدای را که هدایت کرد اوّل شما را به اوّل ما و آخر شما را بهآخر ما و درود پیوسته خدا بر جدّ من محمّد پیغمبر خدا و اهل بیت او باد با تحیت، بشنوید از من گفتار مرا و توجّه دهید فهم خود را برای ظاهرکردن موضع طعن و خلل خود:
ای معاویه؛ به تو ابتدا میکنم سخن خود را، سوگند به عمری که خدا بهمن داده ای زاغچشم؛ به من هرزهگوئی نکرد مگر تو و مرا دشنام ندادغیر از تو، این جماعت مرا دشنام ندادند ولیکن تو مرا دشنام دادی وهرزه گفتی، تو بدگوئی کردی و این از بدی رأی و گمراهی و دشمنی وحسدی است که بر ما میبری و از جهت عداوتی است که از قدیم وتا هم اکنون با محمّدصلی الله علیه وآله وسلم داشتهای و داری.
به خدا سوگند که اگر من با این جماعت مشاور در مسجد رسولخدا صلی الله علیه وآله وسلم بودیم و مهاجر و انصار در اطراف ما بودند اینها قدرت سخنگفتن نداشتند که به این گفتارهای زشت تکلّم کنند و با من روبرونمیشدند.
بشنوید ای گروهی که با یکدیگر کمک میکنید بر ضرر من؛ و حقّی را که میدانید کتمان نکنید و اگر به باطل سخن گفتم تصدیق نکنید.
اوّل روی سخنم با تست ای معاویه و نمیگویم در حقّ تو مگر کمتر ازبدیهائی که در حق تو باید گفت، شما را به خدا سوگند میدهم؛ آیا میدانید این مردی که به او هرزه میگوئید (یعنی علیعلیه السلام) کسی استکه به طرف دو قبله نماز گزارده با پیغمبر و تو آن ها را با هم می دیدی وقتیکه در گمراهی بودی و بندگی دو بت بزرگ خود لات و عزّی رامیکردی؟
و کسی است که دو مرتبه با پیغمبر بیعت کرد یکی در بیعت رضوان ویکی در بیعت فتح، و تو ای معاویه به بیعت اوّل کافر بودی و در بیعتدوّم بیعت خود را شکستی.
پس فرمود: شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید آنچه که منمیگویم حق است؟ پدر من بود که با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ملاقات کرد باشما در روز بدر و با او بود پرچم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با مؤمنین، و تو ایمعاویه پرچمدار مشرکین بودی و بت میپرستیدی لات و عزّی را وجنگ با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را فرض واجب میدانستی.
پدر من بود که با شما تلاقی کرد در احُد و با او بود پرچم پیغمبر و توپرچمدار مشرکین بودی.
پدر من بود که ملاقات کرد شما را در روز احزاب و با او بود پرچم رسولخداصلی الله علیه وآله وسلم و پرچمدار مشرکین تو بودی.
در همه اینجاها ظفر داد خدا حجّت خود را و ثابت کرد دعوت او را وراست کرد حدیثهای او را و یاری کرد پرچم او را و در همه اینجاها پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم از او راضی و خشنود و بر تو خشمناک دیده میشد.
شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم زمانیکه بنیقریظه و بنینضیر را محاصره کرد، عمر را سرکرده مهاجرین قرار دادو با پرچم مهاجرین به جنگ آنها فرستاد و سعد بن معاذ را با رایت انصار فرستاد، سعد مجروح شد و او را در حال مجروحی حمل کردند وعمر به حال فرار برگشت و ترسناک بود و اصحاب خود را میترسانید واصحاب او هم او را میترسانیدند، پس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: فرداپرچم را به دست کسی می دهم که دوست میدارد خدا و رسول را و خداو رسول هم او را دوست میدارند، پی در پی حمله کننده است درجنگها و هیچوقت از دشمن فرار نمیکند و برنمیگردد تا خدا فتح را بهدست او قرار دهد.
پس ابوبکر و عمر و غیر ایشان از مهاجرین و انصار هر یک از ایشان درطلب بودند که شاید رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم پرچم را به دست او دهد و در آن روز علی علیه السلام مبتلا به درد چشم شدید بود، پس آن حضرت او را به پیشخود خواند و آب دهان در چشم او انداخت، رمد آن زایل شد پرچم را بهدست آن حضرت داد، پس او رفت و برنگشت تا خدا او را فاتح برگردانیدبه فضل و احسان خود و تو در آن روز در مکه دشمن خدا و رسول اوبودی؟
آیا تساوی و برابریست در میان کسی که برای خدا و رسول او نصیحت میکند با کسیکه دشمن خدا و رسول او است؟ به خدا سوگند یاد میکنمکه دل تو هنوز اسلام را نپذیرفته است ولی زبان تو ترسان است، سخنمیگوید به آنچه در دل تو نیست.
شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم هنگامی کهخواست به غزوه تبوک رود بدون هیچگونه خشمی و کرامتی او را درمدینه خلیفه خود قرار داد و منافقان در این باب سخنانی گفتند که اوگفت: یا رسول الله؛ مرا در مدینه باقی نگذار؛ زیرا که من در هیچ غزوهای از تو جدا نبودهام هرگز.
پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: تو وصی و جانشین منی در میان کسانمن؛ همچنان که هارون از جانب موسی خلیفه بود. دست علیعلیه السلام راپس گرفت و فرمود: هر که مرا ولی خود بداند خدا را ولی خود دانسته، وهر که علی را ولی خود بداند مرا ولی خود دانسته، و هر که مرا اطاعتکند خدا را اطاعت کرده، و هر که علی را اطاعت کند مرا اطاعت کرده وهر که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته، و هر که علی را دوست بدارد مرا دوست داشته؟
پس فرمود: شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که رسولخداصلی الله علیه وآله وسلم در سفر حجّة الوداع فرمود: ای گروه مردمان؛ من باقیمیگذارم در میان شما چیزی را که گمراه نشوید پس از آن و آن، کتابخدا و عترت و اهل بیت من است، پس حلال بدانید حلال او را و حرامبدانید حرام او را و به محکم آن عمل کنید و به متشابه آن ایمان بیاورید و بگوئید: ایمان آوردیم به آنچه که خدا در این کتاب فرستاده است، ودوست بدارید اهل بیت مرا و عترت مرا، و دوست بدارید کسی را که ایشان را دوست بدارد، و یاری کنید ایشان را بر ضرر کسی که با ایشان دشمنی کند، و این دو چیز - که کتاب و عترت باشند - همیشه با شما هستند در میان شما تا وقتی که وارد شوند بر من در کنار حوض کوثر درروز قیامت.
پس در همان حال که بالای منبر بود علیعلیه السلام را فراخواند و دست او راگرفت و گفت: خدایا؛ دوست بدار هر که او را دوست دارد، و دشمن دار هر که او را دشمن دارد. خدایا؛ جای نشستنی قرار مده در روی زمین وراه صعودی قرار مده در آسمان برای کسی که با علیعلیه السلام دشمنی کند واو را در درکه پایینتر از آتش قرار ده؟
و شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم درباره اوفرمود: تو سیرابکنندهای از حوض من در روز قیامت، سیراب میکنی ازآن همچنانکه سیراب کند یکی از شما در میان شترهای خود شتر دور ازآب افتادهای را؟
و شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که او - یعنی علیعلیه السلام - درمرض موت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بر او وارد شد، پس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم گریه کرد.علیعلیه السلام عرضه داشت که: ای رسول خدا؛ چه چیز شما را به گریهدرآورد؟
فرمود: کینههای مردانی از امّت من که از تو در دلهای ایشان است وظاهر نمیکنند آنها را مگر پس از مرگ من که از تو دور میشوم؟
و شما را به خدا قسم میدهم؛ که آیا میدانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم درحال احتضار وقتیکه میخواست از دنیا رحلت کند اهل بیت خود را درنزد خود مجتمع دید، گفت: خدایا؛ این جماعت اهل بیت منند و عترتمن، خدایا؛ دوست بدار هر که ایشان را دوست بدارد و دشمن بدار هر کهایشان را دشمن دارد.
و فرمود: مثَل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است؛ هر کهدر آن داخل شد نجات یافت و هر که تخلّف ورزید از آن غرق شد؟
و شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلمبر او سلام کردند به ولایت وقتیکه هنوز رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم زنده بود؟
شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که علی علیه السلام اوّل کسی است که حرام کرد همه خواهشها را بر نفس خود در میان اصحاب رسول خدا، پس خدای عزّوجلّ در حقّ او این آیه را فرستاد که ظاهر مفاد آن اینست:
ای کسانیکه ایمان آوردهاند حرام نکنید بر خودتان چیزهای پاکیزهای راکه خدا روزی شما کرده و برایتان حلال فرموده، و سر از فرمان حقنپیچید و تجاوز نکنید که خدا دوست نمیدارد تجاوزکنندگان را، وبخورید از آنچه که روزی داده است خدا به شما در حالیکه حلال و پاکیزه باشد، و بپرهیزید از خدائیکه به او گرویدهاید، و در نزد ایشان است علم آجال و علم قطع خصومات و بیان آنچه که در قرآن است ومتمکن بودن در علم هر چیزیکه در قرآن نازل شده.
و گروهی میباشند که ده نفر نمیشوند و شماره آنها به ده نمیرسد کهخدا به مؤمن بودن ایشان را خبر داده است و شما در گروهی هستید کهشماره آنها نزدیک به شماره این عدّه مؤمن میباشد یعنی قریب ده نفرند که آنها به زبان پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعنتکرده شدهاند، پس گواهیمیدهم برای شما و بر ضرر شما که شما لعنتشدگان خدائید همگی به زبان پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم؟
و قسم میدهم شما را به خدا؛ آیا میدانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به طلبتو فرستاد تا نامهای برای بنیخزیمه بنویسی، پس از مصیبتهائی که خالد بن ولید بر ایشان وارد آورد، فرستاده او برگشت و عرضه داشت کهاو مشغول خوردن است تا سه مرتبه او را به طلب تو فرستاد و در هرمرتبه برمیگشت و میگفت مشغول خوردن است، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلمگفت: خدایا؛ سیر مکن شکم او را. پس این صفت پرخوری وهمّتگماشتن در خوراک در تو هست و مشمول لعنت خواهی بود تا روزقیامت؟
پس فرمود: شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که من راستمیگویم آنچه را میگویم؟ ای معاویه؛ در روز احزاب پدر تو بر شترسرخی سوار بود و تو دنبال او بودی و این برادرت که در اینجا نشسته درجلو قائد، او بود پس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در هفت موضع ابوسفیان را لعنکرد:
اوّل از آن، زمانی بود که از مکه به جانب مدینه بیرون میرفت وابوسفیان از شام میآمد، ابوسفیان آن حضرت را هرزه گفت و دشنام دادو ترسانید و بر او سخت گرفت و میخواست او را بکشد، خدا شرّ او را ازآن حضرت برگردانید.
موضع دوم: روزی بود که قافله از شام برمیگشت و ابوسفیان قافله راکنار کشیده و از راه دور کرد تا از تلاقی با پیغمبر آنها را دور کند و حفظنماید.
موضع سوّم: در روز اُحد بود که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خدا ولی ماستو شما را ولیی نیست و ابوسفیان گفت: عُزّی که بت بزرگ است مخصوص ما است و عزّائی مخصوص شما نیست، پس خدا و فرشتگانو پیغمبران خدا و همه مؤمنان او را لعن کردند.
و موضع چهارم: در روز حنین بود و آن روزی است که ابوسفیان باجماعت قریش و قبیله هوازن آمد و عُیینه با قبیله غطفان و یهود آمد وخدا غیظ و خشم آنها را به خودشان برگردانید و به خیر و خوبی نائلنشدند. و خدای عزّوجلّ در دو سوره از قرآن ابوسفیان و اصحاب او راکافرها نامیده و ای معاویه؛ تو در آن روز مشرک بودی و با پدرت همرأیبودی در مکه، و علیعلیه السلام در آن روز با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بود و با اوهمرأی و همدین بود.
و موضع پنجم: وقتی بود که خدای عزّوجلّ فرموده قربانی باز داشته شداز اینکه به جای خود برسد و مانع شدی تو و پدرت و مشرکین قریشرسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را، پس لعنت کرد خدا به پدرت لعنتی که شامل شد او وذرّیه او را.
و موضع ششم: در روز احزاب بود که ابوسفیان با جمعی از قریش آمد وعیینه پسر حصین پسر بدر با قبیله غطفان آمد که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعنکرد پیشرو و پیروان و دنباله آنها را تا روز قیامت، پس به رسول خدا گفته شد: آیا در پیروان آنها مؤمنی نیست؟ فرمود: لعنت مؤمن رامعیوب نمیکند هر یک از اتباعیکه مؤمن باشند لعن به آنها ضررنمیرساند، امّا پیشروان آنها در میانشان مؤمنی نیست و اجابتکنندهدعوت حق و اهل نجات نیستند.
و موضع هفتم: روز ثنیه یعنی عقبه که سخت گرفتند دوازده نفر بررسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم که هفت نفر آنها از بنیامیه بودند و پنج نفر از سایرقریش، پس خدای تبارک و تعالی و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعن کردند کسی راکه داخل عقبه شود غیر از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم و پیشرو و راننده آن حضرت.
پس شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که ابوسفیان روزی کهمردم با عثمان بیعت کردند بر او وارد شد در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم وگفت: ای پسر برادرم؛ اینجا جاسوس بیگانهای نیست؟ گفت: نه. پسابوسفیان گفت: خلافت را در دست بگیرید ای جوانان بنیامیه؛ قسم بهآن کسی که جان ابیسفیان به دست اوست هیچ بهشت و آتشی نیست؟
و شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا میدانید که ابیسفیان روزیکه مردم باعثمان بیعت کردند دست حسین علیه السلام را گرفت و گفت: ای پسر برادرم؛ بیابا همدیگر برویم و در بقیع غرقد و بیرون رفت تا میان قبرها و به صدایبلند فریاد کرد که: ای اهالی قبرها؛ که با ما بر سر خلافت قتال کردیدخلافت به دست ما آمد و شما زیر خاک پوسیدید. پس حسین بن علی علیهما السلام فرمود: زشت گرداند خدا سفیدی مو و روی تو را، پس دستخود را کشید و او را واگذارد، اگر نعمان بن بشیر نبود که دست او را بگیردو به مدینه برگرداند هر آینه هلاک میشد؟
ای معاویه؛ این است بدی های کردار تو، آیا میتوانی رد کنی چیزی ازاینها را بر ما؟ و از چیزهائی موجب لعنت تست این است که پدرتابوسفیان میخواست مسلمان شود، تو شعر معروف خودت را که در میان قریش و غیر ایشان روایت شده و معروف است راجع به بازداشتن او ازمسلمان شدنش به او نوشتی.
و از جمله موجبات لعن تو آن است که چون عمر بن خطّاب تو را والیشام کرد به او خیانت کردی، و چون عثمان تو را والی کرد انتظار مردن اورا میکشیدی، و بزرگتر از همه اینها بر خدا و رسول او جرأت کردی و با علی علیه السلام مقاتله کردی در صورتی که او را شناخته بودی و سوابق علم وفضل و شایستگی او را برای خلافت میدانستی که او از تو و غیر توسزاوارتر بود برای خلافت در نزد خدا و مردم، با اینحال او را آزار کردیو امر را به مردم مشتبه کردی و خون خلقی از خلق خدا را ریختی بهخدعه و فریب و تزویر خود، و این کار کسی است که ایمان به معاد نداردو از عقاب خدا نمیترسد. پس چون مدّت ماندن تو در دنیا تمام شود دربدترین جای جایگاه تو خواهد بود و علیعلیه السلام در بهترین جایگاه انتقالخواهد یافت و خدا در کمین تو خواهد بود.
ای معاویه؛ این است از بدیهای تو که به تو اختصاص دارد و من از ذکرهمه بدیها و عیبهای تو خودداری کردم، کراهت دارم از طول دادنکلام به ذکر آنها.
امّا تو ای عمرو بن عثمان؛ به سبب نادانی که داری سزاوار جواب شنیدننیستی که دنباله اینگونه کارها را بگیری، مثَل تو مانند پشّهایست که بهدرخت خرما بگوید: خودت را نگاهدار تا من از تو فرود بیایم و درختخرما در جواب او بگوید من در خود قرار گرفتن تو را نفهمیدم که بر من مشقّت داشته باشد پائین آمدن تو، به خدا قسم ای پسر عثمان؛ منندانستم که تو چنین جسارتی را خواهی کرد که با من دشمنی کنی کهجسارت تو بر من مشقّت داشته باشد و من در جواب تو میگویم:
دشنام دادن تو علی علیه السلام را آیا نقصی در حسَب آن حضرت وارد میکند؟یا او را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دور میکند؟ یا در اسلام بد امتحان داده یا درحکم کردن جور و تعدّی کرده یا به دنیا میل و رغبت داشته، پس اگریکی از اینها را در حق او بگوئی دروغ گفتهای.
و اینکه گفتی برای شما ولایت خون نوزده تن از مشرکین بنیامیه استکه در جنگ بدر کشته شدند، بدانکه خدا و رسول خدا آنها را کشتند. بهجان خودم قسم است که هر آینه شما نوزده نفر از بنیهاشم را خواهیدکشت و بعد از نوزده نفر سه نفر دیگر را خواهید کشت، پس از آن نوزدهو نوزده تن که سی هشت نفرند از بنیامیه کشته خواهند شد در یکجاغیر از آنچه که از بنی امیه کشته خواهند شد که شماره آنها را جز خداکسی نمیداند.
و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: چون فرزندان بُزمجّه (سام ابرص) شماره مردانشان به سی نفر رسید مال خدا را در میانه دولت خود قرار دهند وبندگان خدا را به غلامی خود بگیرند و در کتاب خدا مکر و خدعه کنند. وچون به سیصد و ده نفر برسند برای ایشان ثابت میشود لعنت و آن برضرر ایشان است. و چون به چهار صد و هفتاد و پنج نفر برسند هلاکشدن آنها از خوردن یک دانه خرما آسانتر و سریعتر است.
در این وقت حکم بن ابی العاص وارد شد، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود:آهسته سخن بگویید که بُزمَجّه میشنود و این کلمات را رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلموقتی فرمود که در خواب دیده بود که پس از رحلت او مالک میشوندکسانی از ایشان و والی امر امّت او میشوند در میان مردمان، پس آنحضرت را بد آمد و ناراحت شد تا اینکه خدای عزّوجلّ این آیه را بر اوفرستاد که مفاد آن اینست: »ما قرار دادیم خوابی را که به تو ارائه دادیمنباشد مگر امتحانی برای مردمان«. و درخت لعنتشده در قرآن مرادبنیامیه است و نیز این آیه را نازل فرمود که: «شب قدر بهتر است ازهزار ماه»، پس گواهی میدهیم برای شما و شهادت میدهیم بر ضررشما که دوره سلطنت شما بعد از کشته شدن علی علیه السلام نیست مگر هزار ماهکه این مدّت را خدا در کتاب خود قرار داده.
امّا تو ای عمرو پسر عاص، کینهور لعنتشده و بریده شده از خیر که عقبیبرای تو نیست. در اوّل امرت سگ دیوانهای بودی و مادرت زانیه بود واز زوج مشترک زائیده شدی و در باب تو مردانی از قریش با یکدیگرمحاکمه کردند که از جمله ایشان ابوسفیان پسر حرب، ولید پسر مغیره، عثمان پسر حرث، نضر پسر حرث بن کلده و عاص بن وائل بودهاند کههر کدام از ایشان مدّعی بودند که تو پسر او هستی. و در محاکمه کسیبر ایشان غالب شد از قریش که حسب او پستتر و منصب او خبیثتر وگمراهی او از همه بیشتر بود.
و تو کسی بودی که خطبه خواندی و گفتی که محمّد مردی است که پسرندارد، هرگاه بمیرد ذکر او از زبانها بریده میشود، پس خدای تبارک وتعالی آیهای فرستاد خطاب به رسول خود که سرزنشکننده و بریده شده از خیری که تو را برای نداشتن پسر سرزنش میکند عقبی برای اونخواهد ماند.
و مادر تو میرفت در نزد عبد قیس و درخواست میکردکه با او زنا کند،میآمد در خانههای ایشان و با مردهای آنها و در رودخانههایشان که بااو زنا کنند.
و توئی که در هر جنگی از جنگهای پیغمبر دشمنی تو با پیغمبر از همه دشمنان او زیادتر و سختتر بود، و شدیدتر از همه آنها رسولخدا صلی الله علیه وآله وسلم را تکذیب میکردی.
و توئیکه با اصحاب کشتی به نزد نجاشی به حبشه رفتید برای تند کردن آتش غضب او به جهت ریختن خون جعفر پسر ابیطالب و سایر مهاجرین، پس مکر و بدی که بکار بردید به خود شما احاطه و برگشتکرد و کوشش پست تو را ناچیز نمود و آرزوها و کوششهای تو را باطل وسخنان تو به دروغ تلقّی شد و خدا کلمات کفّار را پست گردانید و کلمهخود را برتری داد.
و امّا آنچه درباره عثمان گفتی، ای کسی که حیا و دین تو کم است توشعله آتش را برافروختی و فرار کردی به طرف فلسطین، و منتظر عاقبت کار بودی. هنگامی که خبر کشته شدن او به تو رسید خودت را وقف معاویه کردی و دینت را به دنیای او به او فروختی، و ما کسی نیستیم کهتو را به کینه و دشمنی که با ما داری ملامت کنیم و به تو عتاب کنیمبرای دوستشدن تو با ما.
تو در جاهلیت و اسلام همیشه دشمن بنیهاشم بودی، توئیکه هفتاد بیت شعر در هجو رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گفتی و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: برایمن نیکو نیست شعر گفتن و سزاوار نیست که شعر بگویم، خدایا؛ تولعنت کن عمرو پسر عاص را به هر بیت شعری هزار لعنت.
ای عمرو؛ توئیکه دینت را به دنیایت فروختی و هدیهها برای نجاشیبردی و بعد از آنکه از نزد او ناامید و خوار برگشتی اینخواری و ناامیدیتو را بازنداشت دو مرتبه به سوی او بار بستی و در هر دو مرتبه مغلوب وحسرتزده مراجعت کردی و حال آنکه هلاکت جعفر و یاران او رامیخواستی، چون تیر تو به خطا رفت و امیدت بریده شد واگذار کردیامر سعی در هلاکت جعفر و یاران مسلمان او را به رفیق خود عماره پسرولید.
امّا تو ای ولید پسر عقبه، به ذات خدا قسم تو را ملامت نمی کنم که چرا کینه علی علیه السلام را در دل داری؛ زیرا که تو را هشتاد تازیانه برای حدّ شربخمر زده و پدرت را به قتل صبر در روز بدر کشته، بلی؛ چگونه دشناممیدهی او را و حال آنکه خدا در ده آیه از قرآن او را مؤمن خوانده وآن، گفته خدای عزّوجلّ است: «آیا کسی که مؤمن است با کسی که فاسق است یکسان است»؟، و دیگر فرموده: «اگر فاسقی آمد و به شما خبری داد تحقیق کنید مبادا آسیب رسانید گروهی را به ندانستکی، پسصبح کنید و به ضرر آنچه کردهاید پشیمان شوید».
تو را با قریش چکار است که از ایشان یاد کنی؟ تو پسر یکی از کفّارعجمی از اهل صفوریه که نام او ذکوان بوده.
و امّا این گمانی که کردهای که ما عثمان را کشتهایم به ذات خدا قسم کهطلحه و زبیر و عایشه قدرت نداشتند که چنین سخنی را بگویند در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام، چگونه تو این سخن را میگوئی؟ اگر از مادرت بپرسی که پدر تو کیست؟ پس از اینکه ذکوان را ترک گفت تو را چسباندبه عقبه پسر ابیمعیط تا برای خود درجه و مقام رفیعی تحصیل کند با این که مهیا کرده است خدای برای تو و پدر و مادرت ننگ و خواری دنیا و آخرت را، و خدا ستمکار در حق بندگان نیست و تو به خدا قسم درمیلاد بزرگتری از آن که پسرخوانده او هستی.
ای ولید؛ تو در فرزندی پسر خوانده عقبهای و پسر صلبی او نیستی، چگونه علی علیه السلام را دشنام میدهی؟ برو نسب خود را به پدرت ثابت کنکه تو پسر ذکوانی نه پسر عقبه و به همین جهت بود که مادرت به تومیگفت: ای پسرک؛ پدر تو به خدا قسم؛ لئیمتر و خبیثتر است ازعقبه.
امّا تو ای عُتبه پسر ابی سفیان، به ذات خدا قسم؛ تو شخص محکمخللناپذیری نیستی که تو را جواب بگویم و عاقل نیستی که تو را عقوبتکنم و اهل خیری نیستی که به تو امیدوار باشم، و اگر علیعلیه السلام را دشنام بدهی تو را سرزنش نمیکنم به آن؛ زیرا که تو هم وزن و برابر با غلام علی علیه السلام نیستی تا تو را جواب گویم و عتاب کنم ولیکن خدای عزّوجلّ درکمین تو و پدر و مادر و برادر تست.
تو از ذریه پدرانی هستی که خدا در قرآن از آنها یاد کرده و فرموده:»عملکننده و رنج کشندهاند و داخل میشوند در آتشی که در نهایتگرمی و سوزندگی است و به آنها میچشانند از چشمهای که آب آنبینهایت گرم و سوزاننده است و نباشد برای ایشان خوردنیای مگر ازخارهای آتشی تلختر از صبر و بدبوتر از مردار و گرمی آن سختتر ازآتش و شبیه خارهای دنیا است که نه آنها را فربه کند نه دفع گرسنگیاز آنها نماید»(1)
و امّا اینکه مرا از کشتن میترسانی، چرا آنکسی را که با زنت یافتی در فراش تو جفت شد و بر دخول در فرج او بر تو غالب شد و شریک تو شددر فرزند او تا اینکه آن زنازاده را به تو چسبانید که نطفه آن از تو نبود نکشتی؟ وای بر تو، اگر خودت را به او مشغول میکردی و طلب خون خود را از او میکردی و او را میکشتی البتّه کشتن او سزاوارتر بود از اینکه مرا بکشی و از کشتن بترسانی، من تو را ملامت نمیکنم کهعلی علیه السلام را دشنام دهی و حال آنکه برادرت را به مبارزه کشت و شریکبود با حمزة بن عبدالمطلب در کشتن جدّت تا اینکه خدا به دست ایشانآندو را در آتش جهنّم انداخت، و چشانید به آنها عذاب دردناک را، وپدر من عموی تو را به امر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم تبعید و اخراج بلد کرد.
و امّا در موضوع امیدوار بودن من برای خلافت، قسم به عمری که خداداده است اگر امید آن را دارم حق ثابت من است و چندین مرتبه دفعهای بعد از دفعهای طلب آن را کردهام امّا تو نظیر برادرت و جانشین پدرتنیستی؛ زیرا که برادر تو عناد و سرکشی او از فرمان خدا از تو بیشتر وبرای طلب ریختن خون مسلمانان از تو سختتر است و برای آنچه - کهاهل و سزاوار آن نیست یعنی خلافت خدعه و مکر او با مردمان افزون؛چنانچه آنها را فریب میدهد و با آنها مکر میکند و با خدا هم مکرمیکند و «خدا در معامله مکر کردن بهتر از همه مکر کنندگانست».
و امّا اینکه گفتی علی علیه السلام بدترین قریش است، برای قریش به ذات خداقسم؛ او هیچ رحمتشدهای را خوار و کوچک نکرد و هیچ ستمدیدهای رانکشت.
و امّا تو ای مغیره پسر شعبه، دشمن خدا و پشتسر اندازنده کتاب او وتکذیبکننده پیغمبر اوئی.
تو آن زناکنندهای هستی که واجب شد سنگسار کردن تو و گواهی دادندبر ضرر تو اشخاصی که دارای عدالت و نیکوکار و پرهیزکار بودند به زناکردن تو، و سنگسار کردن تو تأخیر افتاد به سخنان باطل و رد کردنسخنان راست به سخنان غلط حدّ رجم از تو دفع کرده شد، و خدا به همین جهت مهیا کرده است برای تو از عذابی که دردناکست، و خوارکرده است تو را در دنیا و هر آینه عذاب آخرت خوارکنندهتر است.
و توئیکه فاطمه علیها السلام دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را کتک زدی و خونآلود کردی به نحوی که طفلی که در رحم داشت سقط کرد، و این استدلالیبود از تو برای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و مخالفت کردن تو از فرمان او و دریدن پرده احترام او و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: ای فاطمه؛ توئیسیده زنهای بهشت.
والله ای مغیره؛ تو در آتش جای خواهی گرفت و خدا جای دهنده است تورا در آن و گرداننده وبال سخنان تست به تو، پس به کدامیک از این سهامر دشنام میدهی علیعلیه السلام را؟ آیا نقصی در نسب او است؟ یا از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم دور است؟ یا در اسلام امتحان او بد بوده؟ یا به جور حکمکرده یا میل به دنیا داشته؟! هر یک از اینها را بگوئی دروغ گفته ای ومردمان تو را تکذیب میکنند.
تو گمان میکنی که علیعلیه السلام، عثمان را مظلوم کشته، به ذات خدا قسم؛ علیعلیه السلام پرهیزکارتر و پاکیزهتر است از ملامت کننده او در این باب. بهجان خودم قسم؛ اگر فرضاً علیعلیه السلام عثمان را مظلوم کشته باشد تو دراین امر چیزی نیستی؛ نه در زنده بودن او را یاری کردی و نه عصبیتی بعد از مرگ او بروز دادی، همیشه خانه تو در طائف بود و دنبال زنهایزانیه بودی و امر جاهلیت را زنده میکردی و اسلام را میمیراندی تا درروز گذشته آنچه باید بشود شد.
و امّا اعتراض تو در موضوع بنیهاشم و بنیامیه، باید این ادّعا را به معاویه کنی.
و امّا آنچه را که در باب امارت گفتی و یاران تو میگویند در موضوعمالک ملکشدن شما، فرعون هم چهارصد سال مالک مصر بود وموسی و هارون علیهما السلام دو پیغمبر مرسل بودند و از او اذیت ها میدیدند. ملک، ملک خدا است به هر که خواهد از نیکوکار و فاجر عطا میکند،خدا چنین فرموده، نمیدانم شاید این امتحانی باشد برای شما و بهره بردنی است برای مدّت کمی، و میفرماید: «هر گاه اراده کنیم اهلشهری را امر به اطاعت میکنیم گردنکشان ستم پیشه متنعّم از ایشان راپس نافرمانی میکنند در آن شهر و ثابت میشود در حقّ آنها حکم عذاب و هلاک میکنیم ایشان را به سختی».
پس امام حسن علیه السلام برخاست و جامههای خود را تکانید و فرمود:
پلیدیها برای پلیدانست و پلیدان برای پلیدیها و ایشان ای معاویه؛ بهخدا قسم توئی و این یارانت و پیروانت، و پاکیزگان برای پاکیزهها است،این گروه بیزارند و مبرّایند از آنچه میگویند برای ایشانست آمرزش وروزی خوب، که ایشان علی بن ابی طالبعلیه السلام و یاران و شیعیان اویند.
پس بیرون رفت و به معاویه فرمود: بچش وبال آنچه که دستهای توکسب کرده و آنچه جنایت کردی و آنچه که خدا وعده داده است برای تواز خواری دنیا و عذاب دردناک در آخرت.
پس معاویه به یاران خود گفت: شما هم بچشید وبال آنچه جنایت کردید.
ولید بن عقبه گفت: به خدا قسم؛ نچشیدیم ما مگر همچنانکه تو چشیدیو جری نشد مگر بر تو.
پس معاویه گفت: آیا به شما نگفتم هرگز نمیتوانید نقصی بر این مرد واردکنید چرا مرا در اوّل مرتبه اطاعت نکردید، میخواستید او را با خود یار کنید، شما را مفتضح و رسوا کرد، به خدا قسم؛ از جای برنخواست تا خانه را بر من تاریک کرد، همّت گماشتم که به او حمله کنم و سخت بگیرم بعد از این روز،و پس از آن برای شما خیری نیست.
(راوی گفت: ) مروان حکم داستان محاجّه امام حسن علیه السلام را با معاویه ویارانش شنید، به نزد ایشان آمد، همه آنها را در خانه یافت گفت: قضیه حسن (علیه السلام) چه بوده که من شنیدم بانشاط از مجلس بیرون رفته.
قضیه را برای او شرح دادند گفت: چرا مرا احضار نکردید تا به خدا قسم اورا و پدر و اهل بیت او را دشنامی بدهم که غلامان و کنیزان به آن تغنّی کنند.
معاویه و اصحاب او گفتند: دیگر چیزی برای تو فوت نشده، و همه می دانستند که مروان بیشرم و بدزبان و فحش دهنده است.
پس مروان گفت: ای معاویه بفرست تا حسن بن علی )علیهما السلام( بیاید.
چون فرستاده معاویه به نزد آن حضرت آمد فرمود:
این سرکش طاغی از من چه میخواهد؟ به خدا قسم؛ اگر سخنان پیشرا اعاده کرد گوشهای ایشان را چنان سنگین کنم به چیزهائی که عار وننگ و رسوائی آن تا روز قیامت بر او باقی بماند.
پس امام حسنعلیه السلام بر ایشان وارد شد، دید هنوز مجلس به همان حالتیکه بود و آن ها را ترک گفته بود برقرار است جز اینکه مروان بر حاضرین اضافه شده، پس حضرت امام حسن علیه السلام در بالای تختی که معاویه و عمرو بن عاصنشسته بود نشست و به معاویه فرمود:
برای چه در طلب من فرستادی؟
گفت: من به طلب تو نفرستادم، مروان تو را خواسته است.
پس مروان گفت: ای حسن؛ تو دشنام میدهی مردان قریش را؟
آن حضرت فرمود: اکنون چه میخواهی؟
مروان گفت: به خدا قسم؛ تو و پدر و اهل بیتت را چنان دشنام دهم که کنیزان و غلامان به آن تغنّی کنند و سرودخوان باشند.
پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود:
امّا تو ای مروان؛ بدان که من دشنام نمیدهم تو و پدرت را ولیکن خدای عزّوجلّ تو و پدرت و اهل بیت و ذرّیه ات را و آن کسانی که از صلبپدرت تا قیامت بیرون آیند به زبان پیغمبر خود لعنت کرده.
به ذات خدا قسم است ای مروان؛ نه تو انکار میکنی و نه احدی ازکسانیکه حاضر بودند و شنیدند این لعنت را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم برای توو برای پدرت پیش از تو، و زیاد نکرد خدا ای مروان به آنچه تو را از آن ترسانید مگر سرکشی بزرگ و گفته خدا و رسول او راست است.
خدای تبارک و تعالی میفرماید: «وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا یزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیاناً کبِیراً» (2)
ای مروان؛ تو و ذریه ات آن درخت لعنت شده اید در قرآن و این از جانبرسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از جبرئیل از خدای عزّوجلّ رسیده.
پس معاویه از جا بلند شد و دست بر دهان امام حسنعلیه السلام گذارد و گفت: ایابا محمّد؛ تو فحّاش و ... نبودی.
بعد از آن، حضرت امام حسن علیه السلام جامه خود را تکانید و از جا برخواست واز مجلس بیرون رفت، و آن گروه با خشم و اندوه و روسیاهی دنیا و آخرت ازمجلس بیرون رفتند.(3)
__________________________
(1) سوره ... ، آیه.....
(2) سوره اسراء، آیه 60.
(3) کنوز الحکم وفنون الکلم: 79 – 51 .
27-1-1400پرینت شدتا آخر ص 40
(2)
امام حسن مجتبی علیه السلام/ص 41/(689)
شیخ حر عاملی قدس سره در کتاب «اثبات الهداة» میگوید:
مرحوم سید نعمت الله جزائری در کتاب «مجمع البحرین» که در فضائل و مناقب امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نوشته است، حدیث طویلی را در رابطهی با معجزات امام حسن علیهالسلام نوشته که من به طور اجمال به آن اشاره میکنم.
یکی از سلاطین مقتدر چین، وزیری داشت که بسیار مدبر و دانشمند بود. وزیر پسری داشت در کمال حسن جمال و پادشاه به او بسیار عشق و محبت میورزید. خود شاه نیز دختری داشت در نهایت زیبائی که او را نیز بسیار دوست میداشت.
آن پسر و دختر همدیگر را دیده و عاشق یکدیگر شده بودند، شاه بر این امر مطلع شد و هر دو را احضار کرد، و امر کرد تا هر دو را کشتند.
پس از قتل آنها به دلیل آنکه محبت زیادی که به آن دو داشت، بسیار پریشان حال شد و راه چارهای ندید.
همهی دانشمندان و بزرگان را طلب کرد و جریان قتل و ندامت خود را اظهار کرده و از آنها راه چارهاس خواست و گفت: باید در زنده شدن آن دو چارهای بیندیشید.
آنها گفتند: محال است که مرده، زنده شود.
یکی از آنها گفت: میگویند در مدینه شخصی به نام حسن بن علی میباشد که اگر او بخواهد، میتواند این دو را زنده کند.
پادشاه گفت: تا آنجا چقدر راه است؟
گفتند: شش ماه.
پادشاه به یکی از نوکران ماهر و دلیرش دستور داد که: یک ماهه آن شخص را نزد من بیاور و الا تو را میکشم.
آن شخص که مسلمان بود، ناراحت و غمگین از شهر بیرون رفت. مدتی که راه رفت، به چشمهای رسید. از آن چشمه وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و برای فرج و گشایش خود دعا و تضرع کرد. ناگهان شخص نورانی را دید که به او میفرماید: برخیز!
آن مرد میگوید: برخواستم و گفتم: تو کیستی؟
ایشان فرمودند: من حسن به علی بن ابیطالب علیهالسلام هستم. گریه مکن؛ برو به شاه بگو من خود میآیم.
آن شخص بسیار خوشحال شده برگشت و پیغام آمدن امیر عالم را به پادشاه داد. پادشاه امر کرد نعش دختر و پسر را آوردند و جریان را به عرض امام حسن علیهالسلام رساند و خواهش کرد که آن حضرت از خداوند بخواهد آن دو را زنده کند.
امام حسن علیهالسلام برای آنها دعا نمود [1] ناگهان دختر و پسر زنده شدند و سپس مجلس عقد مهیا شد، و آن حضرت دختر پادشاه را به پسر وزیر عقد نمود و عروسی ملوکانهای برپا شد و امام مجتبی علیهالسلام به مدینه برگشت [2] .
-------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دعای امام مجتبی علیهالسلام این گونه بود: خداوندا؛ بحق جدم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمهی زهرا و برادرم سیدالشهداء، اینها را زنده بفرما. عجایب و معجزات شگفتانگیزی از چهارده معصوم علیهمالسلام: 193.
[2] اثبات الهداة 2 / 566.
08 / 05 / 1401 پرینت شد
(12)
مناظره امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه/ص 48/(689)
شیخ طبرسی در کتاب «احتجاج» ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» ، ابی مخنف و یزید بن ابی حبیب مصری روایت کرده اند که در اسلام دیده نشده هیچ روزی شدیدتر و پر سر و صداتر و پرگفتگوتر از روزی که جمع شدند درآن روز گروهی برای منازعه و مخاصمه با حضرت مجتبی علیه السلام در مجلس معاویة بن ابی سفیان که عبارتند از: عمرو بن عثمان بن عفّان، عمرو بن عاص،عتبة بن ابی سفیان، ولید بن عقبة بن ابی معیط و مغیرة بن ابی شعبه که همه آن ها با یکدیگر توافق کرده بودند در یک کار که آن دشنام دادن و سبک شمردن حضرت مجتبی علیه السلام باشد.
عمرو بن عاص از معاویه درخواست کرد که بفرست به طلب حسن بن علی (علیهما السلام) و او را در مجلس خود حاضر کن؛ زیرا که روش و سنّت پدر خود را زنده کرده و هر کجا می رود مردمان در دنبال او راه می روند و اطاعت فرمان او می کنند و هر چه می گوید گفتار او را تصدیق می کنند و این، سبب رفعت مقام او و پدر او شده بزرگتر و بیشتر از آنچه شأن ایشان است. اگر در طلب او بفرستی ما تقصیر را به گردن او و پدر او خواهیم گذارد و او و پدرش را سبّ ودشنام خواهیم داد و قدر و مرتبه او و پدرش را کوچک خواهیم کرد تا تو را درخلافت تصدیق کند.
معاویه در جواب ایشان گفت: من می ترسم قلاّده هائی به گردن هایتان بیندازدکه ننگ و عار آن برایتان باقی بماند تا وقتی که شما را در قبر گذارند. به خدا سوگند که من هرگز او را نمی بینم مگر اینکه کراهت از دیدن او دارم و از عتاب او می ترسم و اگر در طلب او بفرستم در حقّ او انصاف خواهم داد از آنچه با شما بگوید.
عمرو بن عاص گفت: آیا می ترسی که باطل خود را بر حقّ ما غلبه دهد و بیماری خود را بر صحّت ما برتری دهد؟!
معاویه گفت: نه.
عتبه گفت: نمی دانم این چه رأییست؟ سوگند به خدا؛ نمی تواند بیشتر و بزرگتر از آنچه در نفس های شما است با او محاجّه کنید و او هم محاجّه نمی کند به بزرگتر از آنچه در نفس او است بر علیه شما و او از خانواده ای است که خصومت و جدال می کنند!
پس به طلب امام حسن علیه السلام فرستادند. چون فرستاده معاویه به نزد آن حضرت آمد عرض کرد: معاویه تو را طلب می کند.
امام حسن علیه السلام فرمود:
چه کسی در نزد اوست؟
گفت: فلان و فلان و اسم هر یک را گفت.
حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: چه می خواهند؟ خدا سقف را بر سر آن ها خراب کند و بفرستد بر ایشان عذاب را از جائی که نفهمند.
پس به کنیز خود فرمود: لباس های مرا بیاور. پس حضرت این دعا راخواند:
أللّهمَّ إنّی أدْرأُ بک فی نحورهم، وأعوذ بک من شرورهم،وأستعین بک علیهم، فاکفنیهم بما شئت، وأنّی شئت من حولک وقوّتک یا أرحم الرّاحمین.
خدایا؛ من دفع می کنم به یاری تو آنچه در گلوهای ایشان است، و پناه می برم به تو از بدی هایشان، و یاری می طلبم از تو بر ضرر ایشان، پس بازدار مرا از شرّ ایشان به آنچه که می خواهی و هر طور می خواهی، از حول وقوّه خود، ای رحم کننده ترین رحم کنندگان.
پس به قاصد خود فرمود: این است دعای فرج.
و هنگامی که بر معاویه وارد شد معاویه او را خوش آمد گفت و درود بر او فرستاد و به آن حضرت دست داد. حضرت فرمود:
در این درودی که گفتی و این دستی که به من دادی سلامتی هست ودر امانم؟
معاویه گفت: آری؛ این گروه فرمان مرا نبردند و به سوی تو فرستادند تا تورا به اقرار بیاورند که بگوئی عثمان مظلوم کشته شد و پدر تو او را کشت، پساز ایشان بشنو و بر گفته ایشان جواب بگو و ملاحظه از من مکن که من مانع ازجواب گفتن تو به ایشان نیستم.
پس حضرت مجتبی علیه السلام فرمود:
«فَسُبْحانَ اللَّهِ، اَلْبَیتُ بَیتُک وَالْإِذْنُ فیهِ إِلَیک، وَاللَّهِ لَئِنْ أَجَبْتَهُمْ إِلیما أَرادُوا، إِنّی لَأَسْتَحْیی لَک مِنَ الْفُحْشِ وَإِنْ کانُوا غَلَبُوک عَلی ماتُریدُ، إِنّی لَأَسْتَحْیی لَک مِنَ الضَّعْفِ فَبِأَیهِما تُقِرُّ وَمِنْ أَیهِماتَعْتَذِرُ، وَأَمَّا إِنّی لَوْ عَلِمْتُ بِمَکانِهِمْ وَاجْتِماعِهِمْ لَجِئْتُ بِعِدَّتِهِمْ مِنْبَنیهاشِمٍ مَعَ أَنّی مَعَ وَحْدَتی هُمْ أَوْحَشُ مِنّی مِنْ جَمْعِهِمْ، فَإِنَّ اللَّهَعَزَّوَجَلَّ لِوَلِیی الْیوْمَ فَمُرْهُمْ فَلْیقُولُوا فَأَسْمَعُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّابِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظیمِ.»
منزّه است خدا (و این کلام در مقام تعجّب گفته می شود)، خانه خانه تست و وارد شدن در آن منوط به اذن تست، اگر اجابت کنی آنها را در گفتن آن چه اراده کرده اند من حیا می کنم که تو را فحش دهم و اگر آنها بر تو غالب باشند و برخلاف اراده تو سخن گویند من حیا می کنم به جهت ضعف و ناتوانی تو، به کدامیک از این دو اقرار می کنی و از کدامیک از این دو عذر می خواهی؟ امّا من اگر می دانستم به بودن و اجتماع ایشان در اینجا، مطابق ایشان از بنی هاشم با خود همراه می آوردم با اینکه من تنها هستم. این جماعت از من از همه آنها وحشتناک ترند؛ زیرا که خدای عزّوجلّ امروز ولی من است، پس فرمان ده ایشان را تا بگویند آنچه می خواهند و من بشنوم، حرکت و توانائیی نیست مگر به خواست خدای برتری دارنده بزرگ.
پس عمرو بن عثمان بن عفّان آغاز سخن کرد و گفت: تا امروز نشنیده ام در روی زمین بعد از قتل خلیفه عثمان کسی از پسران عبدالمطلب باقی مانده باشد و در اسلام دارای فضیلتی باشد که در مقام و منزلت و مخصوص بودن بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و وارث علم و مکرمت و صفات پسندیده او بودن مانندعثمان که پسرخواهر ایشان است باشد، چه بدکرامتی است خدا را تا آنکه خون او را ریختند از روی دشمنی و فتنه جوئی و حسد و جاه طلبی و خواستن چیزی که اهلیت آن را ندارند با سابقه ها و مقامی که از خدا و رسول و اسلام داشته. چقدر ذلّت و خواری است که حسن (علیه السلام) و سایر اولاد عبدالمطلّب زنده روی زمین راه روند و عثمان به خون خود آغشته باشد با اینکه برای مااست انتقام نوزده خون دیگر از بنی امیه که در جنگ بدر کشته شدند.
پس عمرو بن عاص به سخن درآمد و پس از حمد و ثنای بر خدا گفت: ای پسر ابی تراب؛ ما به طلب تو فرستادیم که تو را به اقرار درآوریم که پدرت ابوبکر صدّیق! را سمّ خورانید و در کشتن عمر فاروق شریک شد و در قتل عثمان ذوالنورین شرکت کرد و او مظلوم کشته شد و ادّعا کرد چیزی را که حقاو نبود (یعنی خلافت را) و در آن واقع شد و یاد کرد فتنه را و سرزنش و ملامت کرد او را به وارد فتنه شدن.
پس از آن گفت: ای پسران عبدالمطلب؛ خدا مُلک را مطیع شما نگردانیده که در آن سوار شوید بر چیزی که در آن برای شما حلال نیست. ای حسن؛ توبا خود حدیث نفس می کنی که امیر مؤمنان شوی و حال آنکه عقلی برای تو نیست و رأیی برای خلافت نداری! چگونه لایق آن باشی و حال آنکه از خودت سلب کردی و به نادانی از آن بازماندی در میان قریش و این از جهت بدی عمل پدرت بود.
ما تو را برای این دعوت کردیم که تو و پدرت را دشنام دهیم و تو نتوانی عیبی برای ما بگوئی و ما را تکذیب کنی، پس اگر می بینی که ما تو را تکذیب می کنیم و بر باطل چیزی می گوئیم و ادّعای ما برخلاف حقّ است، سخن بگو و الاّ بدان که تو و پدرت از بدترین خلق خدا هستید؛ امّا پدر تو، خدا به کشتن او ما را کفایت کرد و به تنهائی کشته شد. و امّا تو در دست ما گرفتاری، به خدا سوگند؛ اگر تو را بکشیم در کشتن تو پیش خدا گناهکار نیستیم و در پیش مردم هم عیبی نیست!
پس از آن، عتبة بن ابی سفیان به سخن درآمد و اوّل سخنی که گفت این بود: ای حسن؛ پدر تو بدترین قریش بود برای قریش و از همه کس بیشتر قطع رحم می کرد و خون ریزتر از همه بود و تو از کشندگان عثمانی و حقّ این است که تو را به این سبب بکشیم و در کتاب خدا حکم تو کشتن تو است و ما کشنده توایم، و امّا در کشتن پدرت خدا متفرّد بود و برای ما کفایت امر او را کرد و تو به خلافت امیدوار نباش که اهل آن نیستی و کسی به رأی تو نیست و میزان تو رجحان و برتری ندارد.
پس از آن ولید بن عقبه تکلّم کرد و سخن او مانند سخنان یاران او بود،گفت: ای گروه بنی هاشم؛ شما اوّل کسی هستید که به جنب وجو درآمدید برای عیبگوئی از عثمان و مردمان را بر او شورانیدید تا اینکه از جهت حریص بودن بر ملک او را کشتید و قطع رحم کردید و امّت را به هلاکت انداختید و برای حرصی که برای در دست گرفتن ملک داشتید خون امّت ریخته شد. و این، برای طلب دنیای خبیثه و شَبکه ای آن بود و حال آنکه عثمان خالوی شما و نیکو خالوئی برای شما بود و داماد شما و خوب دامادی بود برای شما، شما اوّل کسی بودید که بر او حسد بردید و او را طعن زدید بعد از آن او را کشتید! خدا با شما چه خواهد کرد؟
پس مغیرة بن شعبه سخن گفت و سخنان او همه در بدگوئی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، گفت: ای حسن؛ عثمان مظلوم کشته شد و پدرت هرگز معذور نیست به اینکه بگوید من بیزار از کشته شدن اویم و عذری برایگناهکار بودن او نیست. ای حسن؛ جز اینکه گمان ما این است که پدرت با کشندگان او همراه بود و آنها را جای داد و از آنها دفاع می کرد دلیل است بر این که راضی به کشتن او بوده و پدرت شمشیر و زبان دراز داشت؛ کشنده زنده و عیبگوی مرده بود و بنی امیه برای بنی هاشم خیرخواه تر بودند از بنی هاشم برای بنی امیه، و معاویه ای حسن؛ برای تو بهتر است از تو برای معاویه، و پدرتو دشمن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود در زندگی او و بیشتر او را می ترسانید و اراده کشتن او را داشت و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم این امر را می دانست، و بعد از پیغمبر کراهت داشت از اینکه با ابوبکر بیعت کند تا اینکه او را به اجبار کشانیدند نزداو، پس از آن ابوبکر را مسموم کرد و به سم او را کشت و بعد از آن با عمر نزاع کرد تا اندازه ای که همت بر آن گماشت که گردن عمر را بزند و تعمّد داشت برای کشتن او و بعد از عمر بر عثمان طعنه زد تا آنکه او را کشت. شریک درخون همه آنها هست، با این حال چه مقامی دارد در نزد خدا ای حسن؟ وحال آنکه خدا در کتابی که نازل کرده تسلّط داده است ولی مقتول را و معاویه ولی مقتولی است که به ناحق کشته شده و حق اینست که تو و برادرت را بکشد و خون علی (علیه السلام) خطیرتر از خون عثمان نیست، خدا پیغمبری و مُلک را درفرزندان عبدالمطلب جمع نکرده.
پس از آن ساکت شد.
پس تکلّم فرمود ابومحمّد حسن بن علی علیهما السلام و فرمود:
ستایش خدای را که هدایت کرد اوّل شما را به اوّل ما و آخر شما را به آخر ما و درود پیوسته خدا بر جدّ من محمّد پیغمبر خدا و اهل بیت او باد با تحیت، بشنوید از من گفتار مرا و توجّه دهید فهم خود را برای ظاهرکردن موضع طعن و خلل خود:
ای معاویه؛ به تو ابتدا می کنم سخن خود را، سوگند به عمری که خدا به من داده ای زاغ چشم؛ به من هرزه گوئی نکرد مگر تو و مرا دشنام ندادغیر از تو، این جماعت مرا دشنام ندادند ولیکن تو مرا دشنام دادی وهرزه گفتی، تو بدگوئی کردی و این از بدی رأی و گمراهی و دشمنی وحسدی است که بر ما می بری و از جهت عداوتی است که از قدیم وتا هم اکنون با محمّد صلی الله علیه وآله وسلم داشته ای و داری.
به خدا سوگند که اگر من با این جماعت مشاور در مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بودیم و مهاجر و انصار در اطراف ما بودند اینها قدرت سخن گفتن نداشتند که به این گفتارهای زشت تکلّم کنند و با من روبرو نمی شدند.
بشنوید ای گروهی که با یکدیگر کمک می کنید بر ضرر من؛ و حقّی را که میدانید کتمان نکنید و اگر به باطل سخن گفتم تصدیق نکنید.
اوّل روی سخنم با تست ای معاویه و نمیگویم در حقّ تو مگر کمتر از بدی هائی که در حق تو باید گفت، شما را به خدا سوگند می دهم؛ آیا می دانید این مردی که به او هرزه می گوئید (یعنی علی علیه السلام) کسی است که به طرف دو قبله نماز گزارده با پیغمبر و تو آن ها را با هم می دیدی وقتی که در گمراهی بودی و بندگی دو بت بزرگ خود لات و عزّی را میکردی؟
و کسی است که دو مرتبه با پیغمبر بیعت کرد یکی در بیعت رضوان ویکی در بیعت فتح، و تو ای معاویه به بیعت اوّل کافر بودی و در بیعت دوّم بیعت خود را شکستی.
پس فرمود: شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید آنچه که من می گویم حق است؟ پدر من بود که با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ملاقات کرد باشما در روز بدر و با او بود پرچم رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم با مؤمنین، و تو ای معاویه پرچمدار مشرکین بودی و بت می پرستیدی لات و عزّی را وجنگ با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را فرض واجب می دانستی.
پدر من بود که با شما تلاقی کرد در احُد و با او بود پرچم پیغمبر و تو پرچمدار مشرکین بودی.
پدر من بود که ملاقات کرد شما را در روز احزاب و با او بود پرچم رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و پرچمدار مشرکین تو بودی.
در همه اینجاها ظفر داد خدا حجّت خود را و ثابت کرد دعوت او را و راست کرد حدیث های او را و یاری کرد پرچم او را و در همه اینجاها پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم از او راضی و خشنود و بر تو خشمناک دیده می شد.
شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم زمانی که بنی قریظه و بنی نضیر را محاصره کرد، عمر را سرکرده مهاجرین قرار داد و با پرچم مهاجرین به جنگ آنها فرستاد و سعد بن معاذ را با رایت انصار فرستاد، سعد مجروح شد و او را در حال مجروحی حمل کردند و عمر به حال فرار برگشت و ترسناک بود و اصحاب خود را می ترسانید واصحاب او هم او را می ترسانیدند، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می دهم که دوست می دارد خدا و رسول را و خدا و رسول هم او را دوست می دارند، پی در پی حمله کننده است در جنگ ها و هیچ وقت از دشمن فرار نمی کند و بر نمی گردد تا خدا فتح را به دست او قرار دهد.
پس ابوبکر و عمر و غیر ایشان از مهاجرین و انصار هر یک از ایشان درطلب بودند که شاید رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم پرچم را به دست او دهد و در آن روز علی علیه السلام مبتلا به درد چشم شدید بود، پس آن حضرت او را به پیش خود خواند و آب دهان در چشم او انداخت، رمد آن زایل شد پرچم را به دست آن حضرت داد، پس او رفت و برنگشت تا خدا او را فاتح برگردانیدبه فضل و احسان خود و تو در آن روز در مکه دشمن خدا و رسول او بودی؟
آیا تساوی و برابریست در میان کسی که برای خدا و رسول او نصیحت می کند با کسی که دشمن خدا و رسول او است؟ به خدا سوگند یاد می کنم که دل تو هنوز اسلام را نپذیرفته است ولی زبان تو ترسان است، سخن می گوید به آنچه در دل تو نیست.
شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم هنگامی که خواست به غزوه تبوک رود بدون هیچ گونه خشمی و کرامتی او را درمدینه خلیفه خود قرار داد و منافقان در این باب سخنانی گفتند که اوگفت: یا رسول الله؛ مرا در مدینه باقی نگذار؛ زیرا که من در هیچ غزوهای از تو جدا نبوده ام هرگز.
پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: تو وصی و جانشین منی در میان کسانمن؛ همچنان که هارون از جانب موسی خلیفه بود. دست علی علیه السلام را پس گرفت و فرمود: هر که مرا ولی خود بداند خدا را ولی خود دانسته، و هر که علی را ولی خود بداند مرا ولی خود دانسته، و هر که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هر که علی را اطاعت کند مرا اطاعت کرده وهر که مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته، و هر که علی را دوست بدارد مرا دوست داشته؟
پس فرمود: شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در سفر حجّة الوداع فرمود: ای گروه مردمان؛ من باقی می گذارم در میان شما چیزی را که گمراه نشوید پس از آن و آن، کتابخدا و عترت و اهل بیت من است، پس حلال بدانید حلال او را و حرام بدانید حرام او را و به محکم آن عمل کنید و به متشابه آن ایمان بیاورید و بگوئید: ایمان آوردیم به آنچه که خدا در این کتاب فرستاده است، ودوست بدارید اهل بیت مرا و عترت مرا، و دوست بدارید کسی را که ایشان را دوست بدارد، و یاری کنید ایشان را بر ضرر کسی که با ایشان دشمنی کند، و این دو چیز - که کتاب و عترت باشند - همیشه با شما هستند در میان شما تا وقتی که وارد شوند بر من در کنار حوض کوثر درروز قیامت.
پس در همان حال که بالای منبر بود علی علیه السلام را فراخواند و دست او راگرفت و گفت: خدایا؛ دوست بدار هر که او را دوست دارد، و دشمن دار هر که او را دشمن دارد. خدایا؛ جای نشستنی قرار مده در روی زمین و راه صعودی قرار مده در آسمان برای کسی که با علی علیه السلام دشمنی کند واو را در درکه پایینتر از آتش قرار ده؟
و شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم درباره اوفرمود: تو سیراب کننده ای از حوض من در روز قیامت، سیراب میکنی ازآن همچنان که سیراب کند یکی از شما در میان شترهای خود شتر دور از آب افتاده ای را؟
و شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که او - یعنی علی علیه السلام - درمرض موت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بر او وارد شد، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گریه کرد. علی علیه السلام عرضه داشت که: ای رسول خدا؛ چه چیز شما را به گریه در آورد؟
فرمود: کینه های مردانی از امّت من که از تو در دل های ایشان است و ظاهر نمی کنند آن ها را مگر پس از مرگ من که از تو دور می شوم؟
و شما را به خدا قسم می دهم؛ که آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم درحال احتضار وقتی که می خواست از دنیا رحلت کند اهل بیت خود را در نزد خود مجتمع دید، گفت: خدایا؛ این جماعت اهل بیت منند و عترت من، خدایا؛ دوست بدار هر که ایشان را دوست بدارد و دشمن بدار هر که ایشان را دشمن دارد.
و فرمود: مثَل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است؛ هر که در آن داخل شد نجات یافت و هر که تخلّف ورزید از آن غرق شد؟
و شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بر او سلام کردند به ولایت وقتی که هنوز رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم زنده بود؟
شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که علی علیه السلام اوّل کسی است که حرام کرد همه خواهش ها را بر نفس خود در میان اصحاب رسول خدا، پس خدای عزّوجلّ در حقّ او این آیه را فرستاد که ظاهر مفاد آن اینست:
ای کسانی که ایمان آوردهاند حرام نکنید بر خودتان چیزهای پاکیزهای راکه خدا روزی شما کرده و برایتان حلال فرموده، و سر از فرمان حق نپیچید و تجاوز نکنید که خدا دوست نمی دارد تجاوزکنندگان را، و بخورید از آنچه که روزی داده است خدا به شما در حالی که حلال و پاکیزه باشد، و بپرهیزید از خدائی که به او گرویده اید، و در نزد ایشان است علم آجال و علم قطع خصومات و بیان آنچه که در قرآن است ومتمکن بودن در علم هر چیزیکه در قرآن نازل شده.
و گروهی می باشند که ده نفر نمی شوند و شماره آنها به ده نمی رسد که خدا به مؤمن بودن ایشان را خبر داده است و شما در گروهی هستید که شماره آنها نزدیک به شماره این عدّه مؤمن می باشد یعنی قریب ده نفرند که آنها به زبان پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعنت کرده شده اند، پس گواهی می دهم برای شما و بر ضرر شما که شما لعنت شدگان خدائید همگی به زبان پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم؟
و قسم می دهم شما را به خدا؛ آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به طلب تو فرستاد تا نام های برای بنی خزیمه بنویسی، پس از مصیبت هائی که خالد بن ولید بر ایشان وارد آورد، فرستاده او برگشت و عرضه داشت که او مشغول خوردن است تا سه مرتبه او را به طلب تو فرستاد و در هر مرتبه برمی گشت و می گفت مشغول خوردن است، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گفت: خدایا؛ سیر مکن شکم او را. پس این صفت پرخوری وهمّت گماشتن در خوراک در تو هست و مشمول لعنت خواهی بود تا روزقیامت؟
پس فرمود: شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا میدانید که من راست می گویم آنچه را می گویم؟ ای معاویه؛ در روز احزاب پدر تو بر شتر سرخی سوار بود و تو دنبال او بودی و این برادرت که در اینجا نشسته در جلو قائد، او بود پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در هفت موضع ابوسفیان را لعن کرد:
اوّل از آن، زمانی بود که از مکه به جانب مدینه بیرون میرفت وابوسفیان از شام می آمد، ابوسفیان آن حضرت را هرزه گفت و دشنام داد و ترسانید و بر او سخت گرفت و می خواست او را بکشد، خدا شرّ او را ازآن حضرت برگردانید.
موضع دوم: روزی بود که قافله از شام بر می گشت و ابوسفیان قافله را کنار کشیده و از راه دور کرد تا از تلاقی با پیغمبر آن ها را دور کند و حفظ نماید.
موضع سوّم: در روز اُحد بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خدا ولی ماست و شما را ولیی نیست و ابوسفیان گفت: عُزّی که بت بزرگ است مخصوص ما است و عزّائی مخصوص شما نیست، پس خدا و فرشتگان و پیغمبران خدا و همه مؤمنان او را لعن کردند.
و موضع چهارم: در روز حنین بود و آن روزی است که ابوسفیان باجماعت قریش و قبیله هوازن آمد و عُیینه با قبیله غطفان و یهود آمد وخدا غیظ و خشم آنها را به خودشان برگردانید و به خیر و خوبی نائلنشدند. و خدای عزّوجلّ در دو سوره از قرآن ابوسفیان و اصحاب او را کافرها نامیده و ای معاویه؛ تو در آن روز مشرک بودی و با پدرت هم رأی بودی در مکه، و علی علیه السلام در آن روز با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود و با او هم رأی و هم دین بود.
و موضع پنجم: وقتی بود که خدای عزّوجلّ فرموده قربانی باز داشته شد از اینکه به جای خود برسد و مانع شدی تو و پدرت و مشرکین قریش رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را، پس لعنت کرد خدا به پدرت لعنتی که شامل شد او و ذرّیه او را.
و موضع ششم: در روز احزاب بود که ابوسفیان با جمعی از قریش آمد و عیینه پسر حصین پسر بدر با قبیله غطفان آمد که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعن کرد پیشرو و پیروان و دنباله آنها را تا روز قیامت، پس به رسول خدا گفته شد: آیا در پیروان آنها مؤمنی نیست؟ فرمود: لعنت مؤمن را معیوب نمی کند هر یک از اتباعی که مؤمن باشند لعن به آنها ضرر نمی رساند، امّا پیشروان آنها در میانشان مؤمنی نیست و اجابت کننده دعوت حق و اهل نجات نیستند.
و موضع هفتم: روز ثنیه یعنی عقبه که سخت گرفتند دوازده نفر بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم که هفت نفر آنها از بنی امیه بودند و پنج نفر از سایر قریش، پس خدای تبارک و تعالی و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم لعن کردند کسی راکه داخل عقبه شود غیر از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم و پیشرو و راننده آن حضرت.
پس شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که ابوسفیان روزی که مردم با عثمان بیعت کردند بر او وارد شد در مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم وگفت: ای پسر برادرم؛ اینجا جاسوس بیگانه ای نیست؟ گفت: نه. پس ابوسفیان گفت: خلافت را در دست بگیرید ای جوانان بنی امیه؛ قسم به آن کسی که جان ابی سفیان به دست اوست هیچ بهشت و آتشی نیست؟
و شما را به خدا قسم می دهم؛ آیا می دانید که ابی سفیان روزی که مردم با عثمان بیعت کردند دست حسین علیه السلام را گرفت و گفت: ای پسر برادرم؛ بیا با همدیگر برویم و در بقیع غرقد و بیرون رفت تا میان قبرها و به صدای بلند فریاد کرد که: ای اهالی قبرها؛ که با ما بر سر خلافت قتال کردیدخلافت به دست ما آمد و شما زیر خاک پوسیدید. پس حسین بن علی علیهما السلام فرمود: زشت گرداند خدا سفیدی مو و روی تو را، پس دست خود را کشید و او را واگذارد، اگر نعمان بن بشیر نبود که دست او را بگیرد و به مدینه برگرداند هر آینه هلاک می شد؟
ای معاویه؛ این است بدی های کردار تو، آیا می توانی رد کنی چیزی از این ها را بر ما؟ و از چیزهائی موجب لعنت تست این است که پدرت ابوسفیان می خواست مسلمان شود، تو شعر معروف خودت را که در میان قریش و غیر ایشان روایت شده و معروف است راجع به بازداشتن او از مسلمان شدنش به او نوشتی.
و از جمله موجبات لعن تو آن است که چون عمر بن خطّاب تو را والی شام کرد به او خیانت کردی، و چون عثمان تو را والی کرد انتظار مردن او را می کشیدی، و بزرگتر از همه این ها بر خدا و رسول او جرأت کردی و با علی علیه السلام مقاتله کردی در صورتی که او را شناخته بودی و سوابق علم وفضل و شایستگی او را برای خلافت می دانستی که او از تو و غیر تو سزاوارتر بود برای خلافت در نزد خدا و مردم، با این حال او را آزار کردی و امر را به مردم مشتبه کردی و خون خلقی از خلق خدا را ریختی به خدعه و فریب و تزویر خود، و این کار کسی است که ایمان به معاد نداردو از عقاب خدا نمی ترسد. پس چون مدّت ماندن تو در دنیا تمام شود در بدترین جای جایگاه تو خواهد بود و علی علیه السلام در بهترین جایگاه انتقال خواهد یافت و خدا در کمین تو خواهد بود.
ای معاویه؛ این است از بدی های تو که به تو اختصاص دارد و من از ذکر همه بدی ها و عیب های تو خودداری کردم، کراهت دارم از طول دادن کلام به ذکر آنها.
امّا تو ای عمرو بن عثمان؛ به سبب نادانی که داری سزاوار جواب شنیدن نیستی که دنباله این گونه کارها را بگیری، مثَل تو مانند پشّه ایست که به درخت خرما بگوید: خودت را نگاهدار تا من از تو فرود بیایم و درخت خرما در جواب او بگوید من در خود قرار گرفتن تو را نفهمیدم که بر من مشقّت داشته باشد پائین آمدن تو، به خدا قسم ای پسر عثمان؛ من ندانستم که تو چنین جسارتی را خواهی کرد که با من دشمنی کنی که جسارت تو بر من مشقّت داشته باشد و من در جواب تو می گویم:
دشنام دادن تو علی علیه السلام را آیا نقصی در حسَب آن حضرت وارد می کند؟یا او را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دور می کند؟ یا در اسلام بد امتحان داده یا در حکم کردن جور و تعدّی کرده یا به دنیا میل و رغبت داشته، پس اگر یکی از این ها را در حق او بگوئی دروغ گفته ای.
و اینکه گفتی برای شما ولایت خون نوزده تن از مشرکین بنی امیه است که در جنگ بدر کشته شدند، بدان که خدا و رسول خدا آنها را کشتند. به جان خودم قسم است که هر آینه شما نوزده نفر از بنی هاشم را خواهید کشت و بعد از نوزده نفر سه نفر دیگر را خواهید کشت، پس از آن نوزده و نوزده تن که سی هشت نفرند از بنی امیه کشته خواهند شد در یک جا غیر از آنچه که از بنی امیه کشته خواهند شد که شماره آنها را جز خدا کسی نمی داند.
و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: چون فرزندان بُزمجّه (سام ابرص) شماره مردانشان به سی نفر رسید مال خدا را در میانه دولت خود قرار دهند وبندگان خدا را به غلامی خود بگیرند و در کتاب خدا مکر و خدعه کنند. و چون به سیصد و ده نفر برسند برای ایشان ثابت میشود لعنت و آن بر ضرر ایشان است. و چون به چهار صد و هفتاد و پنج نفر برسند هلاک شدن آنها از خوردن یک دانه خرما آسان تر و سریع تر است.
در این وقت حکم بن ابی العاص وارد شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:آهسته سخن بگویید که بُزمَجّه می شنود و این کلمات را رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم وقتی فرمود که در خواب دیده بود که پس از رحلت او مالک می شوند کسانی از ایشان و والی امر امّت او می شوند در میان مردمان، پس آن حضرت را بد آمد و ناراحت شد تا این که خدای عزّوجلّ این آیه را بر اوفرستاد که مفاد آن اینست: »ما قرار دادیم خوابی را که به تو ارائه دادیم نباشد مگر امتحانی برای مردمان«. و درخت لعنت شده در قرآن مراد بنی امیه است و نیز این آیه را نازل فرمود که: «شب قدر بهتر است از هزار ماه»، پس گواهی می دهیم برای شما و شهادت می دهیم بر ضرر شما که دوره سلطنت شما بعد از کشته شدن علی علیه السلام نیست مگر هزار ماه که این مدّت را خدا در کتاب خود قرار داده.
امّا تو ای عمرو پسر عاص، کینه ور لعنت شده و بریده شده از خیر که عقبی برای تو نیست. در اوّل امرت سگ دیوانه ای بودی و مادرت زانیه بود و از زوج مشترک زائیده شدی و در باب تو مردانی از قریش با یکدیگر محاکمه کردند که از جمله ایشان ابوسفیان پسر حرب، ولید پسر مغیره، عثمان پسر حرث، نضر پسر حرث بن کلده و عاص بن وائل بوده اند که هر کدام از ایشان مدّعی بودند که تو پسر او هستی. و در محاکمه کسی بر ایشان غالب شد از قریش که حسب او پست تر و منصب او خبیث تر و گمراهی او از همه بیشتر بود.
و تو کسی بودی که خطبه خواندی و گفتی که محمّد مردی است که پسر ندارد، هرگاه بمیرد ذکر او از زبان ها بریده می شود، پس خدای تبارک و تعالی آیه ای فرستاد خطاب به رسول خود که سرزنش کننده و بریده شده از خیری که تو را برای نداشتن پسر سرزنش می کند عقبی برای او نخواهد ماند.
و مادر تو می رفت در نزد عبد قیس و درخواست می کرد که با او زنا کند، می آمد در خانه های ایشان و با مردهای آنها و در رودخانه هایشان که با او زنا کنند.
و توئی که در هر جنگی از جنگهای پیغمبر دشمنی تو با پیغمبر از همه دشمنان او زیادتر و سخت تر بود، و شدیدتر از همه آنها رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را تکذیب می کردی.
و توئی که با اصحاب کشتی به نزد نجاشی به حبشه رفتید برای تند کردن آتش غضب او به جهت ریختن خون جعفر پسر ابی طالب و سایر مهاجرین، پس مکر و بدی که بکار بردید به خود شما احاطه و برگشت کرد و کوشش پست تو را ناچیز نمود و آرزوها و کوشش های تو را باطل و سخنان تو به دروغ تلقّی شد و خدا کلمات کفّار را پست گردانید و کلمه خود را برتری داد.
و امّا آنچه درباره عثمان گفتی، ای کسی که حیا و دین تو کم است تو شعله آتش را برافروختی و فرار کردی به طرف فلسطین، و منتظر عاقبت کار بودی. هنگامی که خبر کشته شدن او به تو رسید خودت را وقف معاویه کردی و دینت را به دنیای او به او فروختی، و ما کسی نیستیم که تو را به کینه و دشمنی که با ما داری ملامت کنیم و به تو عتاب کنیمبرای دوست شدن تو با ما.
تو در جاهلیت و اسلام همیشه دشمن بنیهاشم بودی، توئیکه هفتاد بیت شعر در هجو رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گفتی و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: برایمن نیکو نیست شعر گفتن و سزاوار نیست که شعر بگویم، خدایا؛ تو لعنت کن عمرو پسر عاص را به هر بیت شعری هزار لعنت.
ای عمرو؛ توئی که دینت را به دنیایت فروختی و هدیه ها برای نجاشی بردی و بعد از آن که از نزد او ناامید و خوار برگشتی این خواری و ناامیدیتو را بازنداشت دو مرتبه به سوی او بار بستی و در هر دو مرتبه مغلوب و حسرت زده مراجعت کردی و حال آنکه هلاکت جعفر و یاران او را می خواستی، چون تیر تو به خطا رفت و امیدت بریده شد واگذار کردی امر سعی در هلاکت جعفر و یاران مسلمان او را به رفیق خود عماره پسر ولید.
امّا تو ای ولید پسر عقبه، به ذات خدا قسم تو را ملامت نمی کنم که چرا کینه علی علیه السلام را در دل داری؛ زیرا که تو را هشتاد تازیانه برای حدّ شرب خمر زده و پدرت را به قتل صبر در روز بدر کشته، بلی؛ چگونه دشنام می دهی او را و حال آنکه خدا در ده آیه از قرآن او را مؤمن خوانده وآن، گفته خدای عزّوجلّ است: «آیا کسی که مؤمن است با کسی که فاسق است یکسان است»؟، و دیگر فرموده: «اگر فاسقی آمد و به شماخبری داد تحقیق کنید مبادا آسیب رسانید گروهی را به ندانستکی، پس صبح کنید و به ضرر آنچه کرده اید پشیمان شوید».
تو را با قریش چکار است که از ایشان یاد کنی؟ تو پسر یکی از کفّار عجمی از اهل صفوریه که نام او ذکوان بوده.
و امّا این گمانی که کرده ای که ما عثمان را کشتهایم به ذات خدا قسم کهطلحه و زبیر و عایشه قدرت نداشتند که چنین سخنی را بگویند در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام، چگونه تو این سخن را می گوئی؟ اگر از مادرت بپرسی که پدر تو کیست؟ پس از اینکه ذکوان را ترک گفت تو را چسباندبه عقبه پسر ابیمعیط تا برای خود درجه و مقام رفیعی تحصیل کند با این که مهیا کرده است خدای برای تو و پدر و مادرت ننگ و خواری دنیا و آخرت را، و خدا ستمکار در حق بندگان نیست و تو به خدا قسم در میلاد بزرگتری از آن که پسرخوانده او هستی.
ای ولید؛ تو در فرزندی پسر خوانده عقبه ای و پسر صلبی او نیستی، چگونه علی علیه السلام را دشنام می دهی؟ برو نسب خود را به پدرت ثابت کنکه تو پسر ذکوانی نه پسر عقبه و به همین جهت بود که مادرت به تو می گفت: ای پسرک؛ پدر تو به خدا قسم؛ لئیمتر و خبیث تر است از عقبه.
امّا تو ای عُتبه پسر ابی سفیان، به ذات خدا قسم؛ تو شخص محکم خلل ناپذیری نیستی که تو را جواب بگویم و عاقل نیستی که تو را عقوبت کنم و اهل خیری نیستی که به تو امیدوار باشم، و اگر علی علیه السلام را دشنام بدهی تو را سرزنش نمی کنم به آن؛ زیرا که تو هم وزن و برابر با غلام علی علیه السلام نیستی تا تو را جواب گویم و عتاب کنم ولیکن خدای عزّوجلّ در کمین تو و پدر و مادر و برادر تست.
تو از ذریه پدرانی هستی که خدا در قرآن از آنها یاد کرده و فرموده: «عمل کننده و رنج کشنده اند و داخل می شوند در آتشی که در نهایت گرمی و سوزندگی است و به آنها می چشانند از چشمه ای که آب آن بی نهایت گرم و سوزاننده است و نباشد برای ایشان خوردنیای مگر ازخارهای آتشی تلختر از صبر و بدبوتر از مردار و گرمی آن سخت تر از آتش و شبیه خارهای دنیا است که نه آنها را فربه کند نه دفع گرسنگی از آنها نماید»(1)
و امّا این که مرا از کشتن می ترسانی، چرا آن کسی را که با زنت یافتی در فراش تو جفت شد و بر دخول در فرج او بر تو غالب شد و شریک تو شد در فرزند او تا این که آن زنازاده را به تو چسبانید که نطفه آن از تو نبود نکشتی؟ وای بر تو، اگر خودت را به او مشغول می کردی و طلب خون خود را از او می کردی و او را می کشتی البتّه کشتن او سزاوارتر بود از این که مرا بکشی و از کشتن بترسانی، من تو را ملامت نمی کنم که علی علیه السلام را دشنام دهی و حال آن که برادرت را به مبارزه کشت و شریک بود با حمزة بن عبدالمطلب در کشتن جدّت تا این که خدا به دست ایشان آن دو را در آتش جهنّم انداخت، و چشانید به آنها عذاب دردناک را، و پدر من عموی تو را به امر رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم تبعید و اخراج بلد کرد.
و امّا در موضوع امیدوار بودن من برای خلافت، قسم به عمری که خداداده است اگر امید آن را دارم حق ثابت من است و چندین مرتبه دفعه ای بعد از دفعه ای طلب آن را کرده ام امّا تو نظیر برادرت و جانشین پدرت نیستی؛ زیرا که برادر تو عناد و سرکشی او از فرمان خدا از تو بیشتر و برای طلب ریختن خون مسلمانان از تو سخت تر است و برای آنچه - که اهل و سزاوار آن نیست یعنی خلافت خدعه و مکر او با مردمان افزون؛چنانچه آنها را فریب می دهد و با آنها مکر می کند و با خدا هم مکر می کند و «خدا در معامله مکر کردن بهتر از همه مکر کنندگانست».
و امّا این که گفتی علی علیه السلام بدترین قریش است، برای قریش به ذات خدا قسم؛ او هیچ رحمت شده ای را خوار و کوچک نکرد و هیچ ستمدیده ای را نکشت.
و امّا تو ای مغیره پسر شعبه، دشمن خدا و پشت سر اندازنده کتاب او و تکذیب کننده پیغمبر اوئی.
تو آن زناکننده ای هستی که واجب شد سنگسار کردن تو و گواهی دادند بر ضرر تو اشخاصی که دارای عدالت و نیکوکار و پرهیزکار بودند به زناکردن تو، و سنگسار کردن تو تأخیر افتاد به سخنان باطل و رد کردن سخنان راست به سخنان غلط حدّ رجم از تو دفع کرده شد، و خدا به همین جهت مهیا کرده است برای تو از عذابی که دردناکست، و خوارکرده است تو را در دنیا و هر آینه عذاب آخرت خوارکننده تر است.
و توئیکه فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را کتک زدی و خون آلود کردی به نحوی که طفلی که در رحم داشت سقط کرد، و این استدلالی بود از تو برای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و مخالفت کردن تو از فرمان او و دریدن پرده احترام او و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: ای فاطمه؛ توئی سیده زن های بهشت.
والله ای مغیره؛ تو در آتش جای خواهی گرفت و خدا جای دهنده است تورا در آن و گرداننده وبال سخنان تست به تو، پس به کدامیک از این سه امر دشنام می دهی علی علیه السلام را؟ آیا نقصی در نسب او است؟ یا از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم دور است؟ یا در اسلام امتحان او بد بوده؟ یا به جور حکم کرده یا میل به دنیا داشته؟! هر یک از اینها را بگوئی دروغ گفته ای ومردمان تو را تکذیب می کنند.
تو گمان می کنی که علی علیه السلام، عثمان را مظلوم کشته، به ذات خدا قسم؛ علی علیه السلام پرهیزکارتر و پاکیزهتر است از ملامت کننده او در این باب. به جان خودم قسم؛ اگر فرضاً علی علیه السلام عثمان را مظلوم کشته باشد تو دراین امر چیزی نیستی؛ نه در زنده بودن او را یاری کردی و نه عصبیتی بعد از مرگ او بروز دادی، همیشه خانه تو در طائف بود و دنبال زنهای زانیه بودی و امر جاهلیت را زنده می کردی و اسلام را می میراندی تا در روز گذشته آنچه باید بشود شد.
و امّا اعتراض تو در موضوع بنی هاشم و بنی امیه، باید این ادّعا را بهمعاویه کنی.
و امّا آنچه را که در باب امارت گفتی و یاران تو می گویند در موضوع مالک ملکشدن شما، فرعون هم چهارصد سال مالک مصر بود و موسی و هارون علیهما السلام دو پیغمبر مرسل بودند و از او اذیت ها می دیدند. ملک، ملک خدا است به هر که خواهد از نیکوکار و فاجر عطا می کند، خدا چنین فرموده، نمی دانم شاید این امتحانی باشد برای شما و بهره بردنی است برای مدّت کمی، و می فرماید: «هر گاه اراده کنیم اهل شهری را امر به اطاعت می کنیم گردنکشان ستم پیشه متنعّم از ایشان راپس نافرمانی می کنند در آن شهر و ثابت می شود در حقّ آنها حکم عذاب و هلاک می کنیم ایشان را به سختی».
پس امام حسن علیه السلام برخاست و جامه های خود را تکانید و فرمود:
پلیدی ها برای پلیدانست و پلیدان برای پلیدی ها و ایشان ای معاویه؛ به خدا قسم توئی و این یارانت و پیروانت، و پاکیزگان برای پاکیزه ها است،این گروه بیزارند و مبرّایند از آنچه می گویند برای ایشانست آمرزش و روزی خوب، که ایشان علی بن ابی طالبعلیه السلام و یاران و شیعیان اویند.
پس بیرون رفت و به معاویه فرمود: بچش وبال آنچه که دست های تو کسب کرده و آنچه جنایت کردی و آنچه که خدا وعده داده است برای تواز خواری دنیا و عذاب دردناک در آخرت.
پس معاویه به یاران خود گفت: شما هم بچشید وبال آنچه جنایت کردید.
ولید بن عقبه گفت: به خدا قسم؛ نچشیدیم ما مگر هم چنانکه تو چشیدی و جری نشد مگر بر تو.
پس معاویه گفت: آیا به شما نگفتم هرگز نمی توانید نقصی بر این مرد وارد کنید چرا مرا در اوّل مرتبه اطاعت نکردید، می خواستید او را با خود یار کنید، شما را مفتضح و رسوا کرد، به خدا قسم؛ از جای برنخواست تا خانه را بر من تاریک کرد، همّت گماشتم که به او حمله کنم و سخت بگیرم بعد از این روز، و پس از آن برای شما خیری نیست.
(راوی گفت: ) مروان حکم داستان محاجّه امام حسن علیه السلام را با معاویه ویارانش شنید، به نزد ایشان آمد، همه آنها را در خانه یافت گفت: قضیه حسن (علیه السلام) چه بوده که من شنیدم بانشاط از مجلس بیرون رفته.
قضیه را برای او شرح دادند گفت: چرا مرا احضار نکردید تا به خدا قسم اورا و پدر و اهل بیت او را دشنامی بدهم که غلامان و کنیزان به آن تغنّی کنند.
معاویه و اصحاب او گفتند: دیگر چیزی برای تو فوت نشده، و همه می دانستند که مروان بی شرم و بدزبان و فحش دهنده است.
پس مروان گفت: ای معاویه بفرست تا حسن بن علی (علیهما السلام) بیاید.
چون فرستاده معاویه به نزد آن حضرت آمد فرمود:
این سرکش طاغی از من چه می خواهد؟ به خدا قسم؛ اگر سخنان پیشرا اعاده کرد گوشه ای ایشان را چنان سنگین کنم به چیزهائی که عار وننگ و رسوائی آن تا روز قیامت بر او باقی بماند.
پس امام حسنعلیه السلام بر ایشان وارد شد، دید هنوز مجلس به همان حالتی که بود و آن ها را ترک گفته بود برقرار است جز اینکه مروان بر حاضرین اضافه شده، پس حضرت امام حسن علیه السلام در بالای تختی که معاویه و عمرو بن عاص نشسته بود نشست و به معاویه فرمود:
برای چه در طلب من فرستادی؟
گفت: من به طلب تو نفرستادم، مروان تو را خواسته است.
پس مروان گفت: ای حسن؛ تو دشنام می دهی مردان قریش را؟
آن حضرت فرمود: اکنون چه می خواهی؟
مروان گفت: به خدا قسم؛ تو و پدر و اهل بیتت را چنان دشنام دهم که کنیزان و غلامان به آن تغنّی کنند و سرودخوان باشند.
پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود:
امّا تو ای مروان؛ بدان که من دشنام نمی دهم تو و پدرت را ولیکن خدای عزّوجلّ تو و پدرت و اهل بیت و ذرّیه ات را و آن کسانی که از صلب پدرت تا قیامت بیرون آیند به زبان پیغمبر خود لعنت کرده.
به ذات خدا قسم است ای مروان؛ نه تو انکار می کنی و نه احدی از کسانی که حاضر بودند و شنیدند این لعنت را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای تو و برای پدرت پیش از تو، و زیاد نکرد خدا ای مروان به آنچه تو را از آن ترسانید مگر سرکشی بزرگ و گفته خدا و رسول او راست است.
خدای تبارک و تعالی می فرماید: «وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا یزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیاناً کبِیراً» (2)
ای مروان؛ تو و ذریه ات آن درخت لعنت شده اید در قرآن و این از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از جبرئیل از خدای عزّوجلّ رسیده.
پس معاویه از جا بلند شد و دست بر دهان امام حسن علیه السلام گذارد و گفت: ای ابا محمّد؛ تو فحّاش و ... نبودی.
بعد از آن، حضرت امام حسن علیه السلام جامه خود را تکانید و از جا برخواست و از مجلس بیرون رفت، و آن گروه با خشم و اندوه و روسیاهی دنیا و آخرت ازمجلس بیرون رفتند.(3)
__________________________
(1) سوره ... ، آیه.....
(2) سوره اسراء، آیه 60.
(3) کنوز الحکم وفنون الکلم: 51 - 79.
منبع: معاویه ج ... ص ...
تا اخر ص 93 بارگزاری شد در جستجوی 2 المنجی
در تاریخ 23 / 1 / 1404
ویرایش ی ک (3 / 2 / 1404) جایگزینی انجام شد
اصلاح شده آن که از سایت کپی نمودم 27-01-1401
بسم الله
اصلاح شده آن که از سایت کپی نمودم 27-01-1401
این صفحات جایگزین 1 تا 40 شود . از سایت کپی نمودم اصلاح شده می باشد.
:
94 صفحه
فهرسنگاری انجام شد : 2 / 11 / 1404
در تاریخ 16 / 06 / 1405 شماره گذاری فهرست های سمت راست انجام شد.