اقرار خلفاء به
فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
اقرار خلفا به فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام
ـــ
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : نشر الماس
چاپ : اصیل
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : خرداد 1404
قطع و صفحه : رقعی وزیری / 128
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ـ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ـ
مرکز پخش : ( 85 00 85 9 0919 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست موضوعی کتاب اقرار خلفاء به فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام
فهرست عناوین کتاب
اقرار خلفاء به فضائل امیرالمؤمنین 7
امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویه 7
توصیف حسن بصری از علی 7 9
گستره دانش و آگاهی علی علیه السّلام 13
حدیث احتجاج العباس علی أبی بکر 15
داستان شورای عمر 19
عبدالله بن عبّاس و گروهی از طرفداران 30
معاویه در مجلس او 30
مروان پس از شکست خود 41
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 45
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و... 46
عبدالله بن عمر و حجّاج 62
ابن زبیر و معاویه 64
عورتنمایی عمروعاص در جنگ صفین 68
علّت دشمنی طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین 7 75
معاویه و سعد بن ابی وقّاص 78
دخلت علی المأمون 82
تعریف امیرالمؤمنین علیه السلام 85
لوددت أنی أقمت علی المنبر 87
لوددت أنی أقمت علی المنبر 2 89
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 103
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین 7 106
طبقات 109
معاویه و اعترافات او درباره خطبه مالک اشتر 113
از بین رفتن فقه و علم به دنبال از دنیا رفتن امیرالمؤمنین علی 7 116
اعتراف معاویه به شجاعت و کوبندگی امیرالمؤمنین علی 7 و ناتوانی
خود از رویاروئی با آن حضرت 117
گریه کردن معاویه و إنّا لله... گفتن او در امر شهادت امیرالمؤمنین علی 7
و اظهار تأسّف وی به خاطر از دست دادن مردم شئون علمی و اخلاقی
حضرتش را 118
امیرالمؤمنین علی 7 یگانه رواجدهنده فصاحت و سخنوری
در بین قریش 120
اعتراف معاویه به بودن والدین امیرالمؤمنین علی 7 از نیکان خلق خدا
و وابستگان به پیامبرش 123
اعتراف معاویه به مقام سخاوت و فصاحت و شجاعت امیرالمؤمنین علی 7 124
09 / 05 / 1402
فهرست الفبایی کتاب اقرار خلفاء به فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام
فهرست الفبایی کتاب اقرار خلفاء
به فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام (669)
ابن زبیر و معاویه 64 (669)
از بین رفتن فقه و علم به دنبال از دنیا رفتن امیرالمؤمنین علی 7 116 (669)
اعتراف معاویه به بودن والدین امیرالمؤمنین علی 7 از نیکان خلق خدا 123 (669)
اعتراف معاویه به شجاعت و کوبندگی امیرالمؤمنین علی 7 و ناتوانی 117 (669)
اعتراف معاویه به مقام سخاوت و فصاحت و شجاعت امیرالمؤمنین علی 7 124 (669)
امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویه 7 (669)
امیرالمؤمنین علی 7 یگانه رواجدهنده فصاحت و سخنوری در بین قریش 120 (669)
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 103 (669)
تعریف امیرالمؤمنین علیه السلام 85ر
توصیف حسن بصری از علی 7 9 (669)
حدیث احتجاج العباس علی أبی بکر 15 (669)
داستان شورای عمر 19 (669)
دخلت علی المأمون 82 (669)
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین 7 106 (669)
طبقات 109 (669)
عبدالله بن عبّاس و گروهی از طرفداران معاویه در مجلس او 30 (669)
عبدالله بن عمر و حجّاج 62 (669)
علّت دشمنی طلحه و زبیر با حضرت امیرالمؤمنین 7 75 (669)
عورتنمایی عمروعاص در جنگ صفین 68 (669)
گریه کردن معاویه و إنّا لله... گفتن او در امر شهادت امیرالمؤمنین علی 118 (669)
گستره دانش و آگاهی علی علیه السّلام 13 (669)
لوددت أنی أقمت علی المنبر 2 89 (669)
لوددت أنی أقمت علی المنبر 87 (669)
مروان پس از شکست خود 41 (669)
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 45 (669)
معاویه و اعترافات او درباره خطبه مالک اشتر 113 (669)
معاویه و سعد بن ابی وقّاص 78 (669)
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و... 46 (669)
در تاریخ 15 / 10 / 1404 تنظیم و ترتیب الفبایی انجام شد
اقرار خلفاء
به فضائل امیرالمؤمنین 7
اعتراف معاویه به فضیلت امیرالمؤمنین 7
امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویه
علی بن محمّد بن ابی سیف از اصحاب خود روایت میکند که محمّد بن ابی بکر به دستورات امیرالمؤمنین علی 7 نگاه میکرد و به آنها عمل مینمود، هنگامی که لشکریان معاویه او را گرفتند و کشتند، عمرو بن عاص ، همه آن نوشتهها را جمع کرد و نزد معاویه فرستاد و معاویه هم نوشتهها را مطالعه میکرد و از آن مطالب خوشش میآمد.
یکی از روزها ولید بن عقبه در نزد معاویه بود، هنگامی که دید معاویه آن نوشتهها را نگاه میکند و با دقّت آن را مورد مطالعه قرار میدهد، و از آنها تعریف میکند، ولید گفت : دستور بدهید آن نوشتهها را بسوزانند.
معاویه گفت : این چه سخنی است میگوئی ؟ نظرت در این باره درست نمیباشد.
ولید گفت : نظر شما درست نیست ، آیا درست است که مردم متوجّه شوند، معاویه به نظریات ابوتراب عمل میکند، و دستورات او را بکار میگیرد، و طبق آنها داوری مینماید، پس اگر مطالب و نوشتههای او درست است ، چرا با او جنگ میکنی ؟
معاویه گفت : چه میگوئی ای ولید، به من امر میکنی من همه این مطالب علمی را آتش بزنم ، به خداوند سوگند من علمی جامعتر از این ندیدهام ، این دستورات بسیار محکم و روشن میباشد و باید
از آنها استفاده کرد.
ولید بن عقبه گفت : اگر علم او برایت قابل استفاده میباشد و دستورات او در کارها باید مورد عمل قرار گیرد، پس چرا با علی جنگ میکنی ؟
معاویه گفت : اگر او عثمان را نکشته بود و ما را گرفتار فتنه نمیکرد ما علوم را از وی میگرفتیم و از آراء و نظریات او استفاده میکردیم !
بعد از این معاویه اندکی سکوت کرد سپس متوجّه همنشینانش شد و گفت : ما نمیگوئیم این سخنان از نوشتههای علی ابی طالب میباشد، بلکه میگوئیم اینها از نوشتههای ابوبکر میباشد؛ زیرا این نوشتهها در منزل فرزند او به دست آمده است . ما هم به آنها عمل میکنیم و فتوا میدهیم .
آن نوشتهها همچنان در خزانه بنیامیه بود تا آنگاه که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و او به مردم اعلام کرد این نوشتهها به علی بن ابی طالب 7 تعلّق دارد، و مردم حقیقت را دریافتند.[1]
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر حسن بصری
توصیف حسن بصری از علی 7
زبیر از محمد بن سلّام و او از عمرو بن عبید روایت کرد و گفت :
نزد حسن بصری نشسته بودیم. در این هنگام مردی وارد شد و بالای سرش ایستاد و به او گفت: ای ابا سعید، به علی بن ابی طالب رضی الله عنه گفتی اگر از خرماهای رسیده یا خرماهای خشک در مدینه میخوردی بهتر از این کار بود که کردی .
ابا سعید سرش را بلند کرد و گفت: ای برادرزاده، سخن بیهودهای گفتی. با این کار از ریختن خونم جلوگیری کردم. اما به خدا سوگند شما او را که تیری از تیرهای الهی بود و با آن دشمنان خدا هدف قرار میگرفتند، از دست دادید. او در بیت المال خیانت و از
______________________________
(1). او زاهد، سخنور معتزلی و از اهالی بصره بود که شرح حالش را قبلا بیان کردهایم.
(2). زاهد معروف، ابو سعید الحسن بن ابی الحسن یسار بصری بود که در 110 ق وفات کرد. شرح حالش در کتب رجال مانند الطبقات الکبری 1/ 159 و تهذیب التهذیب 2/ 264 آمده است.
(3). این حکایت در البیان و التبیین 2/ 108 به روایت عنبسة القطان ذکر شده است.
(4). کنایه از اینکه اگر با سردی و گرمی روزگار در مدینه
میساختی بهتر از این بود که به کوفه بیایی و آنجا را مقر حکومت قرار دهی.- م
الأخبار الموفقیات / ترجمه، متن، ص: 168
فرمان خدا سرپیچی نمیکرد. بزرگ و ربّانی (هدایتگر) این مردم در علم، فضیلت و تجربه بود. براساس قرآن تصمیم میگرفت؛ چه به نفعش بود چه به ضررش. حرام آن را حرام و حلال آن را حلال میدانست، تا اینکه این کار او را به بهشت سرسبز و خرم وارد ساخت. ای نادان، علی بن ابی طالب- رضی الله عنه- اینچنین بود.
105. امر سعید بن عاص
زبیر از مصعب بن عبد الله روایت کرد و گفت :
سعید بن عاص برای انجام حج خارج شد. او هنگامی که به کاری تصمیمی میگرفت از انجام آن منصرف نمیشد.
مصعب گوید: در بین راه یک اعرابی از او کمک طلبید. او به وکیل خرجش گفت :
پانصد درهم بیاور. اما وکیل با پانصد دینار بازگشت. سعید گفت: به خدا سوگند من جز درهم نخواستم؛ اما چون اکنون با دینار آمدی، آنها را به اعرابی بده.
راوی گوید: دینارها را در عبای اعرابی ریختم و او شروع به گریستن کرد. سعید به او گفت: ای اعرابی برای چه میگریی؟ آیا این دینارها تو را بینیاز نمیکند؟
اعرابی گفت: به خ
( 1). او زاهد، سخنور معتزلی و از اهالی بصره بود که شرح حالش را قبلا بیان کردهایم.
( 2). زاهد معروف، ابو سعید الحسن بن ابی الحسن یسار بصری بود که در 110 ق وفات کرد. شرح حالش در کتب رجال مانند الطبقات الکبری 1/ 159 و تهذیب التهذیب 2/ 264 آمده است.
( 3). این حکایت در البیان و التبیین 2/ 108 به روایت عنبسة القطان ذکر شده است.
( 4). کنایه از اینکه اگر با سردی و گرمی روزگار در مدینه میساختی بهتر از این بود که به کوفه بیایی و آنجا را مقر حکومت قرار دهی.- م
( 1). در البیان و التبیین آمده است: از امر الهی دلتنگ نمیشود.
( 2). این عبارت در البیان و التبیین نیامده است. اما در شرح نهج البلاغه 5/ 598 و در توصیف امام آمده است که علی( ع) همانگونه که حسن بصری گفته است. مرد ربانی و الهی و با فضیلت این امت است.
( 3). سعید بن عاص حاکم کوفه در زمان عثمان بن عفان بود که پس از عزل ولید بن عقبه او را به ولایت آنجا گمارد.- م
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام
گستره دانش و آگاهی علی علیه السّلام
متن :
ابان گوید سلیم گفت: شنیدم که ابن عباس میگوید: از علی علیه السّلام حدیثی شنیدم که معنای آن را نفهمیدم ولی آن را انکار نکردم، شنیدم که میگوید: «رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلّم به هنگام بیماریش سر در گوشم نهاد و کلید گشودن هفتاد هزار باب دانش را به من آموخت که هر باب هزار باب دیگر گشاید». در ذی قار در چادر علی علیه السّلام نشسته بودم که حضرتش حسن علیه السّلام و عمار را نزد کوفیان فرستاده بود تا مردم را به نبرد فراخوانند، در این هنگام علی علیه السّلام رو کرد به من و فرمود : ای ابن عباس! حسن با یازده هزار نفر یکی کم (نمیدانم که فرمود یکی یا دو تا کم) دارد نزد تو میآید! با خودم گفتم: اگر چنین باشد این از همان هزار باب دانش است. دیری نپایید که حسن علیه السّلام با آن سپاه موعود آمد، به پیشوازشان شتافتم و به کاتب لشکر که نام سپاهیان به همراه داشت گفتم: چند نفر با شما هستند؟ گفت: «از یازده هزار نفر یک نفر کم است (یادم نیست که گفت یک یا دو نفر کم است).
این روایت در منابع زیر نیز آمده است :
مفید/ ارشاد +166 دیلمی/ ارشاد 2/ +224 کنز العمال 5/ 43. + احقاق الحق 6/ 43.+ بحار 40/ 216، 42/ 147.
( 1) ذی قار، آبی میان کوفه و واسط بوده است.
فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عمر
(194) (حدیث احتجاج العباس علی أبی بکر)
وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِی قَالَ: لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ تَقَلَّدَ أَبُو بَکرٍ الْخِلَافَةَ، (کانَ) (5) عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ وَ الْعَبَّاسُ یخْتَصِمَانِ فِی تَرِکةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَجَاءَا فَجَلَسَا وَ ابْتَدَأَ الْعَبَّاسُ بِالْکلَامِ فَقَالَ أَبُو بَکرٍ: مَهْلًا یا عَبَّاسُ، أُنَاشِدُک اللَّهَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ یوْمَ جَمَعَ بَینَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ أَلَّفَ فِیهِمْ.
فَقَالَ: یا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، إِنَّ اللَّهَ مَا بَعَثَ نَبِیاً إِلَّا جَعَلَ لَهُ أَخاً وَ وَصِیاً وَ وَزِیراً، فَهَلْ فِیکمْ مَنْ یبَایعُنِی عَلَی أَنْ یکونَ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَزِیرِی؟
__________________________________________________
(1) المائدة: 116- 117.
(2) فی نسخة: (الحکایة).
(3) النصیریة: طائفة من الغلاة السبأیة، و أنّهم یدعون أن الأئمّة من أهل البیت روح «لاهوت» و قد نقل الشهرستانی فی الملل و النّحل : 1/ 188، و ابن حزم: 4/ 142، و غیرهما تفصیل مقالاتهم، و لقد افتری الشهرستانی و ابن حزم حیث عدوّ هذه الطّائفة من فرّق الشّیعة.
(4) عنه البحار: 46/ 134 ح 15، و عن الفضائل: 136، و عوالم العلوم لعبد اللّه البحرانی: 18/ 186 ح 1.
(5) لیس فی الأصل، أثبتناه لیتمّ سیاق الکلام.
الروضة، شاذان بن جبرئیل ،ص 238:
فَسَکتُّمْ فَأَعَادَهَا الثَّانِیةَ، فَسَکتُّمْ، ثُمَّ أَعَادَهَا الثَّالِثَةَ، فَسَکتُّمْ، فَقَالَ :
لَتَقُومُنَّ وَ إِلَّا فَلْیذْهَبَنَّ بِهِ غَیرُکمْ فَأَیکمْ فَلْیکونَنَّ فِی وَ لْتَنْدَمُنَّ عَلَی هَذَا السَّبَبِ.
تَعْلَمُ ذَلِک یا عَبَّاسُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَلِمَ تُخَاصِمُهُ یا عَبَّاسُ؟
قَالَ: الْعَبَّاسُ: فَلِمَ تَأْخُذُ عَلَیهِ الْخِلَافَةَ یا أَبَا بَکرٍ؟
قَالَ أَبُو بَکرٍ: أَعْذِرْنِی یا عَبَّاسُ (1)
(195) (حدیث لعلی أثنتا عشر فضیلة)
وَ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَنَّهُ قَالَ: فِی أَوَّلِ یوْمَ صَعِدَ عَلَی الْمِنْبَرِ فِی خِلَافَتِهِ، قَالَ :
لَقَدْ أُعْطِی عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ اثْنَتَی عَشْرَةَ فَضِیلَةً، لَمْ تَکنْ لِی وَ لَا لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ وَاحِدَةٌ مِنْهَا :
الْأُولَی: مَوْلِدُهُ فِی الْکعْبَةِ، وَ الثَّانِیةُ: زِوَاجُهُ مِنَ السَّمَاءِ، وَ الثَّالِثَةُ : زَوْجَتُهُ فَاطِمَةُ، وَ الرَّابِعَةُ: الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ وَ أَوْلَادُهُ، وَ الْخَامِسَةُ : قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ :
مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ السَّادِسَةُ: قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ بِحُضُورِی یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ: أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی، وَ السَّابِعَةُ: سَدُّ أَبْوَابِ الصَّحَابَةِ وَ لَمْ یسُدَّ بَابَهُ، وَ الثَّامِنَةُ: قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: مَنْ عَبَدَ اللَّهَ فِی مِثْلِ مَکةَ وَ الْمَدِینَةِ أَلْفَ سَنَةٍ، إِلَّا خَمْسِینَ عاماً،
وَ صَبَرَ کنُوحٍ فِی قَوْمِهِ، وَ صَبَرَ عَلَی حَرِّ مَکةَ، وَ جُوعِ الْمَدِینَةِ.
__________________________________________________
(1) الاحتجاج للطّبرسی: 1/ 116، عن أبی رافع قال: قال إنّی لعند أبی بکر إذ طلع علی و العبّاس و ذکر (مثله)، عنه البحار: 29/ 67 ح 1، المناقب لابن شهر آشوب: 3/ 49 (نحوه)، و العلّامة الأمینی فی الغدیر: 2/ 279- 284، العقد الفرید: 2/ 412، تاریخ الطّبری: 2/ 217، تفسیر الطّبری: 19/ 74، الکامل لابن الأثیر: 2/ 24، و شرح نهج البلاغة: 3/ 254، جامع الأصول: 2/ 697 ح 1202.
الروضة، شاذان بن جبرئیل ،ص 239:
وَ أَنْفَقَ مَالَهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، وَ کانَ بِقَدْرِ أَبِی قُبَیسٍ، وَ قُتِلَ بَینَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ عَمْداً فِی سَبِیلِ اللَّهِ مُحْتَسِباً، وَ لَمْ یأْتِ بِوَلَایتِک یا عَلِی، لَکانَ عَمَلُهُ وَ زُهْدُهُ (وَ إِنْفَاقُهُ) وَ قَتْلُهُ هَباءً مَنْثُوراً، وَ التَّاسِعَةُ: أَنَّ النَّجْمَ هَوَی فِی دَارِهِ، وَ الْعَاشِرَةُ: رُدَّتْ لَهُ الشَّمْسُ مَرَّتَینِ: مَرَّةً بِالْمَدِینَةِ، وَ مَرَّةً بِالْعِرَاقِ.
وَ الْحَادِیةَ عَشْرَةَ: أَنَّهُ یکلِّمُ الْأَمْوَاتَ، وَ الْأَسَدَ، وَ الذِّئْبَ، وَ الثُّعْبَانَ، وَ الْغَزَالَةَ، وَ الشَّمْسَ، وَ السَّمَکةَ.
وَ الثَّانِیةَ عَشْرَةَ: أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَی خَمْسِینَ أَلْفاً یقْتُلُهُمْ بِشِمَالِهِ دُونَ یمِینِهِ.
وَ کانَ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ حَاضِراً، فَرَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ: اعْتَرَفْتَ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یشْهَدَ عَلَیک. (1)
تمت الروضة وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ* علی ید أقل أبناء العلماء ابن المرحوم محمد مومن علی الطالقانی المرجانی فی سنة 1031 ه
ق.
أقول: و فیها أیضا مکتوب: (امید که در نظر أرباب دانش و بینش مطبوع افتد إنشاء اللّه تعالی.
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عمر
(452) داستان شورای عمر
این موضوع چنان است که چون ابولؤلؤة عمر را زخم زد و عمر دانست که خواهد مرد، مشورت کرد که چه کسی را پس از خود عهدهدار حکومت کند. به او گفته شد: پسرش عبدالله را جانشین و خلیفه کند.
گفت : خدا نکند که دو تن از فرزندان خطّاب عهدهدار خلافت باشند؛ همان که بر عمر تحمیل شد او را بس است . هر چه عمر بر شانه خود کشید او را بس است . خدا نکند! دیگر خلافت را نه در زندگی و نه پس از مرگ خود تحمّل میکنم .
سپس گفت : رسول خدا 6 رحلت فرمود در حالی که از ششت تن از قریش راضی و خشنود بود و آنان علی 7 و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف هستند و چنین مصلحت دیدم که موضوع را میان ایشان به شوری بگذارم تا خود یکی را انتخاب کنند.
و بعد گفت : اگر پس از خود کسی را به خلافت بگمارم ، کسی که بهتر از من بود چنین کاری کرد، یعنی ابوبکر؛ و اگر این کار را رها کنم کسی که بهتر از من بود، یعنی رسول خدا 6 چنین فرمود!!
سپس گفت : این شش تن را برای من فراخوانید و آنان را فراخواندند و پیش او آمدند و او بر بستر خویش افتاده و در حال جان کندن بود.
عمر به ایشان نگریست و گفت : آیا همگی اطّلاع دارید که پس از من به خلافت رسید؟
آنان سکوت کردند. عمر این سخن را تکرار کرد.
زبیر گفت : چه چیزی ما را از شایستگی برای خلافت دورمی کند و حال آنکه تو خلیفه شدی و به آن کار قیام کردی ؟ ما از لحاط منزلت میان قریش و از نظر سابقه در اسلام و خویشاوندی با پیامبر 6 از تو فروتر نیستیم .
ابوعثمان جاحظ میگوید: به خدا سوگند؛ اگر زبیر نمیدانست که عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخی آن را نداشت که یک کلمه و یک لفظ از این سخن را بر زبان آرد.
عمر گفت : آیا از خصوصییات شما و آنچه در نفسهای شماست شما را آگاه کنم ؟
زبیر گفت : بگو که اگر از تو خواهش کنیم نگویی باز هم خواهی گفت .
عمر گفت : ای زبیر؛ امّا تو، مردی کمحوصله و رنگ به رنگی . در رضایت همچون مؤمن و به هنگام خشم همچون کافری . روزی انسانی و روز دیگر شیطان و اگر خلافت به تو برسد چهبسا که روز خود را صرف چانهزدن درباره یک مد جو کنی و کاش میدانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزی که حالت شیطانی داری و روزی که خشمگین میشوی برای مردم چه کسی عهدهدار خلافت خواهد بود و تا هنگامی که این صفات در تو موجود است خداوند
خلافت و حکومت این امّت را برای تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روی به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن که روز مرگ ابوبکر درباره عمر گفته بود خشمگین بود. به همین جهت به طلحه گفت : آیا سخن بگویم ، یا سکوت کنم ؟
طلحه گفت : بگو که در هر حال تو چیزی از خیر نمیگویی .
عمر گفت : من از آن هنگام که انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتّفاق سخت خشمگین بودی میشناسمت و همان پیامبر 6 رحلت فرمود در حالی که از آن سخنی که به هنگام نزول آیه حجاب گفته بودی بر تو خشمگین بود.
شیخ ما ابوعثمان جاحظ ـ که خدایش رحمت کناد ـ میگوید : سخن مذکور چنین بود که چون آیه حجاب نازل شد، طلحه در حضور کسانی که سخن او را برای پیامبر 6 نقل کردند گفته بود : مقصود محمّد 6 از اینکه زنان خود را در حجاب قرار میدهد چیست ؟ بر فرض که امروز چنین کند، فردا که بمیرد خودمان آنها را به همسری برمیگزینیم و با آنان همبستر میشویم !
ابوعثمان جاحظ همچنین میگوید: ای کاش ؛ کسی به عمر میگفت : تو که مدّعی بودی پیامبر 6 رحلت فرمودند در حالی که از این شش تن راضی بودند، پس چگونه به طلحه میگویی پیامبر 6 رحلت فرمودند در حالی که بر تو به سبب سخنی که گفتی خشمگین بودند و چنین تهمتی سنگین بر او میزنی؟ ولی چه کسی جرأت داشت اعتراضی کمتر از این بر عمر کند تا چه
رسد چنین سخنی بگوید!
عمر آنگاه روی به سعد بن ابی وقّاص کرد و گفت : تو میتوانی سالار خوبی برای گروهی از سوارکاران باشی و اهل شکار و تیر و کمانی و قبیله زهرة را با خلافت و فرماندهی بر مردم چه کار است ؟!
آنگاه روی به عبدالرحمان بن عوف کرد و گفت : امّا تو، اگر ایمان نیمی از مردم را با ایمان تو بسنجند ایمان تو بر آنان برتری دارد! ولی خلافت برای کسی که در او ضعفی چون ضعف تو باشد صورت نمیگیرد و روبراه نمیشود؛ وانگهی بنیزهرة را به خلافت چکار است ؟!
سپس روی به علی 7 کرد و گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که در تو نوعی شوخی و مزاح سرشته است به حق شایسته خلافتی و به خدا سوگند؛ اگر تو بر مردم حاکم شوی آنان را به حقّ و شاهراه رخشان هدایت راهبری میکنی .
سپس روی به عثمان کرد و گفت : گویا برای تو آماده است! و گویی هماکنون میبینم که قریش به سبب محبّتی که به تو دارند قلّاده خلافت را بر گردنت خواهند افکند و تو فرزندان امیه و ابو معیط را بر گردن مردم سوار خواهی کرد و در تقسیم غنایم و اموال ، آنان را بر دیگران چندان ترجیح خواهی داد که گروهی از گرگان عرب از هر سو پیش تو خواهند آمد و تو را بر بسترت سر خواهند برید و به خدا سوگند؛ اگر آنان چنان کنند تو هم چنان میکنی و اگر تو چنان
کنی آنان هم چنان میکنند.
سپس موهای جلو سرش را با محبّت گرفت و کشید و گفت : در آن هنگام این خسن مرا یادآور که در هر حال چنان خواهد شد.
تمام این خبر را شیخ ما ابوعثمان جاحظ در کتاب «السفیانیة» خود آورده است و گروه دیگری هم غیر از او در باب زیرکی عمر این خبر را نقل کردهاند.
جاحظ در همان کتاب خود پس از آوردن این خبر این موضوع را هم نقل میکند که معمّر بن سلیمان تیمی از پدرش ، از سعید بن مسیب ، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : شنیدم عمر به اهل شوری میگفت : اگر با یکدیگر معاونت و همکاری و خیرخواهی کنید خلافت را خود و فرزندانتان خواهید خورد و اگر رشک برید و به یکدیگر پشت کنید و از یاری دادن خود فرو نشینید و نسبت به یکدیگر خشم ورزید، معاویة بن ابی سفیان در این مورد بر شما چیره خواهد شد و در آن هنگام معاویه امیر شام بود.
اکنون به بیان بقیه داستان شوری بپردازیم .
عمر آنگاه گفت : ابوطلحه انصاری را برای من فراخوانید. او را فراخواندند. عمر گفت : ای ابوطلحه دقّت کن و بنگر که چه میگویم ؟ چون از کنار گور من برگشتید همراه پنجاه تن از انصار، در حالی که شمشیرهای خود را بر دوش داشته باشید، این شش تن را در خانهای جمع کن و آنان را به تعجیل و تمام کردن انتخاب
خلفیه وادار و خود با یارانت بر در آن خانه بایست تا آنان مشورت کنند و یکی از میان خویشتن به خلافت برگزینند. اگر پنج تن اتّفاق کردند و یکی از ایشان از پذیرش آن خودداری کرد او را گردن بزن . اگر چهار تن با یکدیگر اتّفاق و دو تن مخالفت کردند آن دو تن را گردن بزن . اگر سه تن با یکدیگر موافقت و سه تن مخالفت کردند بنگر که عبدالرحمان بن عوف با کدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن دیگر بر مخالفت خود پافشاری کردند گردن آن سه تن را بزن ، و اگر سه روز گذشت و بر کاری اتّفاق نکردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا برای خود کسی را برگزینند.
چون عمر به خاک سپرده شد، ابوطلحه آن شش تن را جمع کرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشیر بر در خانه ایستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و میان ایشان نزاع درگرفت . طلحه نخستین کاری که کرد این بود که آنان را گواه گرفت و گفت : من حقّ خود را در این شوری به عثمان واگذار کردم و بخشیدم ، و این بدان سبب بود که میدانست مردم علی 7 و عثمان را رها نمیکنند و خلافت برای او فراهم و خالص نمیشود و تا آن دو وجود داشته باشند برای او ممکن نخواهد بود، ولی با این کار خود خواست جانب عثمان را تقویت و جانب علی 7 را تضعیف کند و کاری را که برای خود طلحه سودی نداشت و نمیتوانست به آن برسد، اینگونه بخشید.
زبیر برای معارضه با طلحه گفت : من هم شما را بر خود گواه میگیرم که حقّ خود را از این شوری به علی 7 واگذار کردم و بخشیدم و این کار را بدان سبب انجام داد که دید با بخشیدن طلحه حقّ خود را به عثمان ، جانب علی 7 تضعیف شده است . او را حمیت خویشاوندی بر این کار واداشت که او پسرعمّه حضرت علی7 بود؛ مادرش صفیه دختر عبدالمطلب است و ابوطالب دایی اوست .
طلحه بدین سبب به عثمان گرایش پیدا کرد که از علی 7 منحرف بود. طلحه از قبیله تیم و پسرعموی ابوبکر صدیق! است و بنیهاشم از بنیتیم کینه شدیدی به سبب خلافت در دل داشتند و بنیتیم هم از آنان سخت کینه در دل داشتند و این چیزی است که در نهاد بشر به ویژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاکنون این موضوع را ثابت کرده است . بنابراین از آن شش تن چهار تن باقی ماندند.
سعد بن ابی وقّاص هم گفت : من حقّ خودم از شوری را به پسرعمویم عبدالرحمان بن عوف بخشیدم و این بدان سبب بود که هر دو از قبیله بنیزهره بودند، وانگهی سعد بن ابی وقّاص میدانست که کار خلافت برای او صورت نخواهد گرفت ؛ و چون فقط سه تن باقی ماندند عبدالرحمان بن عوف به علی 7 و عثمان گفت : کدامیک از شما از حقّ خود در خلافت میگذرد تا بتواند یکی از دو تن دیگر را به خلافت برگزیند؟
هیچکدام از آن دو سخن نگفتند. عبدالرحمان گفت : من شما را گواه میگیرم که خویشتن را از خلافت کنار کشیدم به شرط آنکه بتوانم یکی از دو تن باقیمانده را به خلافت انتخاب کنم .
در این باره از اعتراض و سخن گفتن خودداری کردند. عبدالرحمان بن عوف نخست خطاب به علی 7 گفت : من با تو بیعت میکنم به اجرای احکام کتاب خدا و سنّت رسول خدا6 و رعایت سیرت آن دو شیخ ، یعنی ابوبکر و عمر.
علی 7 فرمود: بر کتاب خدا و سنّت رسول خدا 6 و آنچه اجتهاد و رأی خودم باشد.
عبدالرحمان از علی 7 روی برگرداند و پیشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت .
عثمان گفت : آری . عبدالرحمان دوباره پیشنهاد خود را به علی 7 عرضه داشت و علی 7 همان گفتار خود را تکرار کرد.
عبدالرحمان این کار را سه بار انجام داد و چون دید علی 7 از عقیده خود برنمیگردد و عثمان همواره با گفتن آری پاسخ میدهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت : سلام بر تو باد ای امیرالمؤمنین !!![2]
گفته شده است علی 7 به عبدالرحمان فرمود:
به خدا سوگند؛ این کار را نکردی مگر به امیدی که دوست شما (عمر) از دوست خود (ابوبکر) داشت . خدای میان شما عطر منشم[3] (زنگار نفاق) برافشاند.
گویند: همچنان شد و میان عثمان و عبدالرحمان چنان کدورت و نفاقی پیش آمد که هیچیک با دیگری سخن نگفت تا عبدالرحمان درگذشت .
در مورد این گفتار امیرالمؤمنین علی 7 که در این خطبه میگوید: «مردی از اعضای شوری به سبب کینه خود از من رویگردان شد»، منظور طلحه است . هرچند قطب راوندی[4] معتقد است که منظور،
سعد بن ابی وقّاص است ؛ زیرا علی 7 در جنگ بدر پدرش را کشته بود. و حال آنکه این اشتباه است ، زیرا ابی وقّاص که نام و نسب او بدینگونه است : مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لوی بن غالب ، در دوره جاهلی به مرگ طبیعی درگذشته است .
و این گفتار علی 7 که میگوید: «و دیگری به خاطر پیوند سبب با
عثمان از من روی گرداند»، یعنی عبدالرحمان بن عوف ، زیرا امّ کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط همسر او بوده است و این امّ کلثوم خواهر مادری عثمان است و مادر هر دو اروی دختر کریز است .
قطب راوندی همچنین روایت میکند که چون عمر گفت : همراه آن سه تنی باشید که عبدالرحمان بن عوف با آنان است ، ابن عبّاس به علی 7 گفت : خلافت از دست ما بیرون رفت ؛ این مرد میخواهد عثمان خلیفه باشد. علی 7 فرمود:
من هم این موضوع را میدانم ، ولی با آنان در شوری شرکت میکنم ؛ زیرا عمر اکنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنکه قبلا میگفت : پیامبر 6 فرمودهاند: نبوّت و امامت در یک خانواده جمع نمیشود. و من اکنون در شوری شرکت میکنم تا برای مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشکار شود.
آنچه راوندی روایت میکند غیر معروف است و عمر این موضوع را از قول پیامبر 6 نقل نکرده است ، ولی روزی به عبدالله بن عبّاس گفت : ای عبدالله؛ در مورد اینکه قوم شما از رسیدن شما به خلافت ممانعت کردند چه میگویی ؟ گفت : ای امیرالمؤمنین!! در این باره چیزی نمیدانم .
عمر گفت : با پوزش از پیشگاه خداوند، خیال میکنم قوم و خویشاوندان شما خوش نداشتند که پیامبری و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانید. شاید شما خودتان معتقد باشید که ابوبکر میخواست بر
شما حکومت کند و او بود که حقّ شما را ضایع کرد؛ هرگز چنین نیست ، بلکه کار به گونهای پیش آمد که هیچ چیز بهتر و دوراندیشانهتر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأی ابوبکر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممکن بود حکومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان میکرد خلافت برای شما با اعمال و خویشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود؛ آنان به شما همانگونه مینگرند که گاو نر نسبت به گازر خویش مینگرد.[5]
1ـ تعریف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
2ـ یاران حضرت در مجلس معاویه
3ـ امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر ابن عبّاس
عبدالله بن عبّاس و گروهی از طرفداران
معاویه در مجلس او
همچنین مدائنی روایت میکند که یک بار که عبدالله بن عبّاس پیش معاویه آمد، معاویه به پسر خود یزید و به زیاد بن سمیه ، عتبة بن ابی سفیان ، مروان بن حکم ، عمرو بن عاص ، مغیرة بن شعبه ، سعید بن عاص و عبدالرحمان بن امّحکم گفت : مدّتهاست که عبدالله بن عبّاس را ندیدهام و در آن ستیز هم که میان ما و او و پسرعمویش پیش آمد پسرعمویش او را برای حکمیت پیشنهاد
کرده که پذیرفته نشد. اینک او را به سخن گفتن تحریک کنید تا به حقیقت صفت و کنه معرفت او آشنا شویم و اموری از تیزهوشی و درستاندیشی او را که بر ما پوشیده مانده است بشناسیم ، چه بسا مردی را به آنچه که در او نیست توصیف میکنند و اسم و لقبی به او میدهند که سزاوار آن نیست .
معاویه به ابن عبّاس پیام فرستاد و او را فراخواند و چون وارد شد و نشست نخست عتبة بن ابی سفیان شروع به سخن کرد و گفت : ای ابن عبّاس ؛ چه چیزی مانع آن شد که علی ( 7) تو را به حکمیت بفرستد؟
گفت: به خدا سوگند؛ اگر این کار صورت میگرفت ، عمروعاص دچار حریفی چون شتر سرکش میشد که سختی لگام او دستهایش را به ستوه میآورد، عقلش را چنان میربودم که آب دهانش در گلویش بشکند و بر سویدای دلش آتش میزدم و هیچ کاری استوار نمیکرد و هیچ خاکی بر نمیافشاند مگر آنکه بدان آگاه میشدم[6] .
اگر او زخمی را میفشرد من قوای او را خونآلوده میکردم و اگر میخواست خونآلوده کند من پشتش را درهم میشکستم ، با تیغ گفتاری که تیزی آن کندی نمیپذیرفت و اصالت اندیشهای که همچون پیک اجل آماده بود و از آن گریزی نبود پرده سخن و
پندارش را میدریدم و تیزی آن را کند میساختم و بدانگونه نیت افراد متّقی را تیزتر میساختم و شبهههای افراد شککننده را میزدودم .
عمروعاص خطاب به معاویه گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ به خدا سوگند این آغاز طلوع شرّ و غروب آخر و پایان خیر است ، و در کشتن و بریدن او مادّه فساد قطع میشود، هماکنون بر او حمله کن و فرصت را غنیمت شمار و با فروگرفتن او دیگران را بر جای نشان و کسانی را که پشت سر اویند پراکنده ساز.
ابن عبّاس خطاب به عمرو گفت : ای پسر نابغه ؛ به خدا سوگند؛ عقل تو گمراه و خرد تو نارسا شده است و شیطان از زبان تو سخن میگوید، ای کاش چنین کاری را روز جنگ صفین که به نبرد تن به تن و جنگ با پهلوانان دعوت شدی خودت انجام میدادی ، در آن روزی که زخمها افزون و نیزهها شکسته شد و (به حساب خودت) برای جنگ تن به تن به مصاف امیرالمؤمنین علی 7 رفتی و آن حضرت با شمشیر آهنگ تو کرد و همینکه دندانهای مرگ را دیدی پیش از نبرد با او حیله ورزیدی که چگونه برگردی ، ناچار به امید نجات و از بیم او که مبادا تو را با حمله خویش فرو کوبد و نابود کند، عورت و شرمگاه خویش را آشکار ساختی . سپس به صورت شخص خیرخواهی به معاویه پیشنهاد کردی با او نبرد کند و در نظرش مبارزه با امیرالمؤمنین علی 7 را آراستی به این امید که از شرّ معاویه خلاص شوی و وجودش را نابود سازی و او
نادرستی و پلیدی تو را که در سینهات بود و نفاقی را که در دلت جای داشت و نیز هدف تو را شناخت . بنابراین تیغ زبانت را در نیام کن و الفاظ زشت خود را ریشهکن ساز که تو در کنار شیر بیشه و دریای بیکران قرار داری . اگر به مبارزه شیر بروی تو را شکار میکند و اگر پای در آن دریا نهی تو را فرو میبلعد.
مروان بن حکم گفت : ای ابن عبّاس ؛ تو دندانهای نیش خود را برمیگردانی و از آتشزنه خود آتش برمیفروزی ، گویی امید بر غلبه و آرزوی عافیت داری و اگر بردباری و گذشت امیرالمؤمنین (معاویه!) نمیبود با کوچکترین انگشت خود شما را فرو میگرفت و به آبشخوری دورافتاده میافکند. به جان خودم سوگند؛ اگر بر شما حمله برد اندکی از حقّ خود را از شما گرفته است و اگر از گناهان شما درگذرد از دیرباز معروف به گذشت است .
ابن عبّاس به او گفت : ای دشمن خدا؛ و ای کسی که رانده رسول خدایی و خونت حلال شده است و تو میان عثمان و رعیت او چنان دخالتی کردی که مردم را به بریدن رگهای گردن او و سوارشدن بر دوش او واداشتی . به خدا سوگند؛ اگر معاویه بخواهد انتقام خون عثمان را بگیرد باید تو را در آن مورد فرو گیرد و اگر در کار عثمان به دقتّ بنگرد آغاز و فرجامش را در تو خواهد یافت .
امّا این گفتار که به من میگویی «تو دندانهایت را برمیگردانی و آتش افروزی میکنی» از معاویه و عمروعاص بپرس تا درباره جنگ هریر خبرت دهند که پایداری ما در قبال بلاها و سبک
شمردن ما مشکلات را چگونه بود و از دلیری ما در حملهها و پایداری ممتدّ ما به هنگام سختیها و اینکه با پیشانی و گلوی خود به استقبال شمشیر و نیزه میرفتیم بگویند، مگر ما در آن آوردگاههها ضعفی از خود نشان دادیم ؟ آیا برای دوست خود جانفشانی نکردیم ؟ و تو را در آن جنگ نه مقام پسندیدهای بود و نه جنگی مشهور و نه چیزی که به شمار آید و آن دو چیزی را دیدهاند که اگر تو میدیدی سخت به هراس میافتادی . تو از کاری که در خور تو نیست خود را بازدار و خود را بر چیزی که از تو نیست عرضه مدار که تو همچون شخص دربند کشیدهای که نمیتواند پای خود را فرو یا دست خویش را برآورد.
زیاد گفت : ای ابن عبّاس ؛ من میدانم که حسن و حسین 8 را از آمدن با تو به حضور امیرالمؤمنین! (معاویه) فقط آنچه در دل خود تصوّر میکنند و غرور و شیفتگی به گروهی که آنان به هنگام جنگ آن دو را رها کردند، بازداشته است و به خدا سوگند میخورم که اگر من عهدهدار کار ایشان میشدم آنان برای آمدن به حضور امیرالمؤمنین! خویشتن را به زحمت هم میانداختند و در جایگاه خویش درنگ نمیکردند.
ابن عبّاس گفت : در آن صورت به خدا سوگند قدرت تو کمتر از این میبود که بر آن دو چیره شوی و بازوهایت ناتوان ، و اگر چنین قصدی کنی با گروهی از جوانمردان راستگفتار روبهرو خواهی شد که در دفاع از آندو صادق و بر سختی و بلا صابرند و از
رویارویی بیمی نخواهند داشت . چه ، با سینههای خود تو را فرو گیرند و با گامهای خود تو را فرو کوبند و با تیزی لبههای شمشیر و سرنیزههای خود بر دهانت بکوبند آنچنان که خودت گواهی خواهی داد مرتکب کاری ناصواب شدهای و خرد و دوراندیشی را تباه ساختهای ، اینک به راستی از سوء نیت در این مورد پرهیز کن که آرزویت بر باد میشود و موجب بروز فساد میان این دو قبیله خواهی شد که اینک کارشان به صلاح پیوسته است و مایه بروز اختلاف میان آنان میشوی که اینک با یکدیگر الفتی دارند وانگهی این تحریک تو برای آندو، زیانی ندارد و توجّه و انس داشتن تو به آنان هم کاری نمیسازد.
عبدالرحمان بن امّ حکم[7] گفت : پاداش ابن ملجم با خدا باد! که
آرزو را برآورد و ترس و بیم را امان بخشید. شمشیر را تیز کرد و استخوان مهره را نرم ساخت و انتقام خود را گرفت و ننگ را از میان برداشت و به منزلت بزرگ و درجه بلند فایر آمد!
ابن عبّاس گفت : همانا به خدا سوگند؛ که ابن ملجم جام مرگ خود را با دست خود فراهم ساخت و خداوند متعال روان او را شتابان به دوزخ درافکند. حال آنکه اگر او رودررو به مصاف امیرالمؤمنین 7 میرفت ، آن شیر ژیان با شمشیر برندهاش با او
درمیآویخت و شرنگ (مرگ) را به کام او فرومیریخت و او را به ولید و عتبه و حنظله ملحق میساخت و با اینکه هر یک از ایشان از ابن ملجم سرکشتر و استوارتر بودند. امیرالمؤمنین علی 7 با شمشیر فرق سرشان را شکافت و سراپایشان را آغشته به خون کرد و با پارههای تن آنان از گرگها پذیرایی کرد و میان آنان و دوستانشان جدایی افکند «آنان آتشگیره دوزخاند و واردشوندگان در آن»[8] ، «آیا از آنان هیچ کس را مییابی یا آوایی از ایشان
میشنوی»[9] .
بنابراین ، اگر امیرالمؤمنین علی 7 غافلگیر و کشته شد ننگ و عاری بر او نیست و ما همانگونهایم که درید بن صمه گفته است : «ما بدون آنکه کراهتی داشته باشیم ، یا خوراک شمشیر واقع میشویم یا به شمشیر خود بدون آنکه جای تعجّب باشد گوشت میخورانیم . آری ؛ کسانی که خونخواه هستند بر ما حمله میآورند، اگر کشته شویم آنان آرامش مییابند و گاه ما برای خون خود حمله میکنیم».
در این هنگام مغیرة بن شعبه گفت : همانا به خدا سوگند؛ با خیرخواهی علی ( 7) را نصیحت کردم! ولی او اندیشه خود را برگزید و تندروی کرد و سرانجام کار به زیان او بود نه سودش .
چنین گمان میکنم که بازماندگان او نیز راه او را میروند.
ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ امیرالمؤمنین 7 به رأی پسندیده و موارد دوراندیشی و چگونگی انجام کارها داناتر از این بود که رایزنی تو را بپذیرد؛ آن هم در موردی که خداوند او را از آن کار منع فرموده و سخت گرفته است . خداوند متعال میفرماید:
گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند چنان نمییابی که کسانی را که با خدا و رسولش ستیز کردهاند دوست خود بگیرند[10] .
وانگهی خود امیرالمؤمنین 7 تو را به آیه دیگر و برهانی روشن آگاه فرمود و برای تو این آیه را تلاوت فرمود: «و من گمراهان را یار خود نمیگیرم»[11] ، آیا برای آن حضرت جایز بوده است که در
مورد اموال و خونهای مؤمنان و مسلمانان کسی را حاکم قرار دهد که در نظرش امین و مورد اعتماد نبوده است ؟! هیهات ؛ امیرالمؤمنین علی 7 به احکام خدا و سنّت رسولش داناتر از این بوده است که در غیر مورد تقیه ، در ظاهر کاری را که در باطن مخالف آن بوده انجام دهد و آن مورد جای تقیه نبوده است ؛ زیرا حق واضح و انصارش بسیار و دلش استوار بوده است و او همچون
شمشیر کشیده و در مورد اطاعت فرمان خدای خود و تقوا، رأی خویش را بر آرای اهل جهان برتر میدانسته است .
در این هنگام یزید بن معاویه گفت : ای ابن عبّاس ؛ با زبانی بسیار گویا و رسا سخن میگویی که از دلی سوخته حکایت میکند، این کینه که در سینه داری رها کن که پرتو حق ما تاریکی باطل شما را از میان برده است !
ابن عبّاس گفت : ای یزید؛ آرام بگیر. به خدا سوگند؛ دلها از آن زمان که با دشمنی نسبت به شما تیره و مکدّر شده است هرگز صفا نیافته است و از آن هنگام که از شما رمیده است هنوز به محبّت نپیوسته است . مردم امروز هم از کارهای ناپسند گذشته شما راضی نیستند. اگر روزگار یاری دهد آنچه را از ما بازداشته و گرفته شده است بازخواهیم گرفت و مو به مو جبران خواهد شد و اگر تقدیر چیز دیگری باشد، دوستی خداوند برای ما بسنده است و بر دشمنان ما بهترین وکیل .
معاویه گفت : ای بنیهاشم ؛ در دل من از شما اندوههایی نهفته است و من سزاوارم که از شما خونخواهی کنم و ننگ و عار را بزدایم که خونهای ما بر گردن شما است و ستمهایی که بر ما رفته است ریشهاش میان شماست !
ابن عبّاس گفت : به خدا سوگند؛ ای معاویه ؛ اگر چنین قصدی کنی شیران بیشه و افعیهای خطرناک را بر خود میشورانی که فراوانی سلاح و زخمهای سنگین جلودار آنان نخواهد بود. آنان
شمشیرهای خود را بر دوش مینهند و در حالیکه پیشروی میکنند بر کسی که با آنان بستیزد ضربه میزنند. عوعو سگها و زوزه گرگها برای آنان بیارزش و سبک است . خونی از آنان ضایع نمیشود و هیچکس در کسب نام نیک و شهرت بر آنان پیشی نمیگیرد. آنان تن به مرگ دادهاند و همّت آنان آهنگ برتری دارد آنچنان که آن شاعر قبیله ازد سروده است : «مردمی که چون در معرکه حاضر شوند هیچ ضربه و بازداشتی آنان را بازنمیدارد...». و تو در قبال آنان همانگونه خواهی بود که شب هریر اسب خود را برای گریز آماده کردی و مهمترین هدف تو سلامت جان اندک خودت بود. و اگر نه چنان بود که سفلگانی از مردم شام تو را با بذل جان و روان خویش حفظ کردند و بقیه هم همینکه تیزی شمشیرها را چشیدند و یقین به شکست و درماندگی کردند قرآنها برافراشتند و به آن پناه بردند، تو پارهگوشتی درافتاده در بیابان میبودی که بادها گرد و خاک بر تو میافشاند و مگسها بر گرد تو میگشتند.
و من این سخن را برای این نمیگویم که تو را از نیت و ارادهات بازدارم بلکه پیوند خویشاوندی که مایه عطوفت و مهربانی بر تو است و اموری که لازم است از نصیحت تو خودداری نشود مرا به این تذکر وامیدارد.
معاویه گفت : ای ابن عبّاس ؛ پاداش تو با خداوند باد که روزگار از سخن تو که چون شمشیر صیقل داده است و از اندیشه اصیل تو
پرده برمیدارد. به خدا سوگند؛ اگر هاشم کسی جز تو را نمیداشت شمار بنیهاشم کم نمیبود و اگر برای اهل تو کسی جز تو نمیبود خداوند شمارشان را بسیار میفرمود.
معاویه از جای برخاست . ابن عبّاس هم برخاست و رفت .[12]
تعریف امیرالمؤمنین علیه السلام
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر مروان
مروان پس از شکست خود
در جنگ زاب همینکه عبدالله بن علی با لشکر خود پدیدار شد ـ همگان سیهجامه بودند ـ پیشاپیش آنان رایات بزرگ سیاه بر دوش مردانی قرار داشت که سوار بر شتران بزرگ بودند. به جای نیها چوب رایت را از تنه بلند درختان بید و درختان خاردار ساخته بودند.
مروان به کسانی که نزدیک او بودند گفت : میبینید چوبه نیزههای آنان به کلفتی و سختی تنه درخت خرماست و میبینید که علمها و رایات ایشان بالای این شتران همچون قطعههای ابر سیاه است ؟ همانگونه که او با تعجّب به آنها مینگریست قطعه بزرگی از چوبهای سیاه خاردار به حرکت درآمد و در اوّل لشکر عبدالله بن علی افتاد و سیاهی آن به سیاهی پرچمها پیوست و مروان همچنین مینگریست و متعجّب بود و با شگفتی گفت : میبینید سیاهی به سیاهی پیوست و تمام صحنه را پوشاند و همچون ابرهای سیاه فشرده شد. سپس به مردی که کنارش ایستاده بود رو کرد و گفت : آیا سالارشان را به من معرّفی میکنی ؟
گفت : آری ؛ سالارشان عبدالله بن علی بن عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطلب است .
گفت : ای وای بر تو؛ یعنی او از اعقاب عبّاس است ؟
گفت : آری .
گفت : به خدا سوگند؛ دوست داشتم که ای کاش علی بن ابی طالب ( 7) عوض این فرمانده ، فرماندهی لشکر را بر عهده میداشت .
گفت : ای امیرالمؤمنین ! آیا اینچنین میگویی و حال آنکه شهرت شجاعت علی ( 7) تمام دنیا را آکنده است ؟!
گفت : وای بر تو؛ آری که علی ( 7) همراه با شجاعت خود دین داشت و دین غیر از پادشاهی است ، وانگهی برای ما از قول نیاکان و پیشینیان ما روایت شده است که در خلافت و پادشاهی ، علی ( 7) و فرزندانش را بهرهای نیست . مروان سپس پرسید: او کدامیک از اعقاب عبّاس است که من شخص او را به خاطر نمیآورم ؟
آن مرد گفت : او همان مردی است که در حضور تو با عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر مخاصمه کرد.
مروان گفت : شکل صورت او را بگو شاید به خاطرش آورم .
گفت : او همان مرد درشتاندام سراپا غرق در آهن است که چهرهاش استخوانی و موهای ریش او کمپشت است . او همان مرد سخنوری است که چون آن روز گفتارش را شنیدی ، گفتی : خداوند به هر کس بخواهد بیان ارزانی میدارد.
مروان گفت : عجب! این همان شخص است ؟
گفت : آری .
مروان گفت : إنّا لله وإنّا إلیه راجعون . و سپس به آن شخص گفت : آیا میدانی چرا من حکومت را پس از خودم برای پسرم عبدالله قرار دادم و حال آنکه پسرم محمّد از او بزرگتر است ؟
گفت : نه .
مروان گفت : از این جهت بود که نیاکان ما به ما خبر دادهاند که حکومت پس از من به مردی که نامش عبدالله است نمیرسد و من او را به حکومت پس از خود گماشتم .
مروان پس از این گفتگو که با دوست خود انجام داد نهانی به عبدالله بن علی پیام فرستاد که : ای پسرعمو؛ این حکومت به تو میرسد، از خدا بترس و حرمت مرا در مورد زنان و حریم من محفوظ بدار.
عبدالله به او پیام داد که در مورد خون تو حقّ با ماست و البتّه در مورد حریم تو حفظ حقّ بر عهده ماست .
میگویم : مروان چنین پنداشته بود که خلافت پس از او به عبدالله بن علی خواهد رسید از این جهت که نامش عبدالله است ولی نمیدانست که خلافت برای مرد دیگری است که نام او هم عبدالله است یعنی ابوالعبّاس سفاح .[13]
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر معاویه
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او
محمّد بن اسحاق و دیگر ناقلان اخبار گفتهاند که : معاویه در آغاز مرضی که از آن وفات یافت ، به حمام رفت و چون لاغری تن خویش را بدید، از فنای خویش و مرگی که نصیب خلق است و در انتظار او نیز بود بگریست ، و به تمثیل شعری خواند بدین مضمون :
«میبینم که شبها در ویران کردن من شتاب دارد. قسمتی از مرا برده و قسمتی را بجا گذاشته . طول و عرضم مرا بهم پیچیده ، و پس از مدّتها که پیاده بودم ، مرا نشانیده است».
وقتی مرگش دررسید، و بیماریش سختی گرفت ، و از علاج نومید شد، شعری بدیمن مضمون گفت : ای کاش ؛ حتّی یک ساعت به حکومت نپرداخته بودم ، و در کار لذّت غافل و چشم بسته نبودم ، و مانند صاحب دو جامه ژنده (حضرت امیرالمؤمنین علی 7) بودم که زندگی بخور و نمیری داشت تا مرگش فرارسید.[14]
1ـ نامه ها
2ـ عمر از نظر معاویه
اشتباه عمر از نظر معاویه
پستی طایفه ابوبکر و عمر از نظر معاویه
صدها بدعت عمر از نظر معاویه
عظمت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر ابن زیاد
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و...
برای اینکه از عمق اندیشههائی که عمر برای ایرانیان داشت آگاه شوید، نامه معاویه را بخوانید که ماجرای به دست آمدن آن ، بدینگونه است :
ابان بن سلیم میگوید: از پیروان حضرت علی بن ابی طالب 8 یک تن که با من دوستی مهربان و همدل بود، در نزد «زیاد بن ابیه ـ زیاد بن سمیه ـ زیاد بن عبید ـ زیاد بن ابی سفیان» حکمران بصره و کوفه و نایبالسلطنه ایران ، منصب دبیری داشت . یک روز مکتوب معاویه را که در پاسخ پرسشهای زیاد نوشته بود، به من داد که رونوشتی از آن برگرفتم و این است آن نامه که معاویه ضمن آن ، روش عمر را در کشورداری برای کارگزار خود در ایران تشریح کرده و وی را به پیروی از شیوه عمر اندرز داده است .
متن نامه معاویه چنین است :
از من پرسیده بودی که وظیفه حکومت ما، در برابر قبایل و طوایف عرب چیست ؟ میخواهی بدانی که در میان این قبایل کدام قبیله شایسته احترام و تجلیل و کدام یک مستحقّ تحقیر و توهین و احیانآ فشار و آزار است ؟
گوش کن زیاد. گوش کن ای برادر من . خوب کردی که از من تعرفههای خاندان عرب را خواستی . برادر تو از عموم مردم به تاریخ عرب آشناتر است .
از یمن شروع میکنیم . نگاه کن . قبایل یمن قومی نامطئن و گردنکش هستند. رجال یمن را در حضور، احترام کن ولی در غیاب از مقام و عنوان آنها بکاه و بکوش که وجهه عمومی این اقوام در ملّت اسلام ، ضعیف و ناچیز شود.
سیاست من با مردم یمن این است : خودم مردم یمن را در حضورم تجلیل میکنم ولی در پشتسرشان مصلحت چنین میبینم که پستشان سازم . من از مردم یمن بدم میآید. در چشم من یمنیها نابکارترین قبایل عرب هستند.
به هنگام بخشش ، مردم یمن را از بخششهای خود برخوردار بدار ولی در برابر دیدگانشان به دیگران چندان مپرداز. چون بعید نیست که حسادتشان برانگیخته شود و موجبات فتنه و آشوب فراهم آید.
امّا درباره بنیربیعه : سیاست بجا و درست در برابر این قوم این
است که بزرگان و امیران ربیعه را گرامی و بزرگ بشماری ولیکن افراد این قبیله را تحقیر و توهین کنی .
من «بنی ربیعه» را این چنین یافتم : قومی همچون گوسپند که چشمشان به پیکر و قد و قامت چوپانشان دوخته شده است. این طوایف مانند موم در کف خداوندگار خویش ، بیاختیاز و بیچارهاند و همینکه امیران آنها از تو خشنود باشند، خودشان هر چند از دست تو رنج و عذاب ببینند، باز هم از تو خرسند خواهند بود.
ولیکن آل مضر؛ همیشه از خوشی و آسایش در عذابند و هیچوقت نمیتوانند آرام بنشینند. مردمی متکبّر، نخوتخو، بداخلاق ، کجتاب و ماجراجو هستند. آل مضر از امیر و فرمانده گرفته تا افراد عادّی فرومایه و ناچیز، همه همینگونهاند.
تکلیف تو این است که هر چندی به یک نیرنگ ، در میان آنها سنگ تفرقه و جدائی بیفکنی و آنها را به جان یکدیگر بیندازی ؛ تا شمشیرهای خویش را برای کشتن یاران خود تیز کنند و گزند خویش را با دست خود، از جان تو دور سازند.[15] که اگر چنین نکنی
برای خود دردسرهای سنگین به وجود خواهی آورد.
بنی مضر وقتی دست بهم بدهند ناگهان شمشیرها را از نیام بدر خواهند آورد و برای فرونشاندن آتش خشم خود، بجان دیگران
خواهند افتاد و تو را هم امان نخواهند داد.
بنی مضر قومی منافق و حیلهبازند. هرگز به گفتههای آنان اعتماد نکن و تا دست به کاری نزدهاند، اقدامشان را باور مدار و تا کار را به سامان نرسانند دست از سرشان مکش .
و امّا ایرانیان : «وانظر الی الموالی من أسلم من الأعاجم فخذهم بسنّة عمر بن الخطّاب فإنّ فی ذلک خزیهم وذلّهم...».
و امّا ای زیاد؛ درباره ایرانیها ـ این قوم که به نام موالی و بردگان در میان ملّت اسلام بسر میبرند ـ جز با سیاست و روش عمر بن خطّاب ادارهشدنی نیستند. این ملّت را باید اسیر کرد. باید ذلیل کرد. این ملّت را به همان روش که عمر میکوبید، باید به گونهای کوبید که هرگز نتوانند سر بردارند.
گوش کن زیاد (چنانکه روش عمر بوده است) برنامه تو در برابر ایرانیان باید چنین باشد:
چنانکه عمر گفته ، اعراب حق دارند با زنان ایرانی ازدواج کنند؛ ولی ایرانیها حق ندارند که دختر عرب را به زنی بگیرند؛ چه آنکه عرب ، سید و سرور است و ایرانی بنده و نوکر...، و باید که عرب از خانوادههای ایرانی میراث ببرد ولی ایرانیان چنین حقّی ندارند.
از عطای ایرانیان که حقّ همگانی ملّت مسلمان است تا میتوانی بکاه . در تقسیم خواربار و ارزاق تا میتوانی از سهم ایرانیان کم کن . در میدانهای جنگ ، همیشه جنگجویان و سربازان ایرانی را در صف اوّل قرار بده تا هدف حمله پرنیروی جنگاوران
تازهنفس دشمن ایرانیان باشند و با مرگ خود موجبات پیروزی سپاه عرب را فراهم آورند.
در جنگها سربازان ایرانی را به کار جادّهسازی بگمار، تا راهها را برای گذشتن شمشیرزنان عرب صاف کنند و درختهائی را که مانع گذشتن آنها میشود از سر راهشان برگیرند و بیشههائی را که سپاهیان عرب را به خطر میاندازد، از میان بردارند و بالأخره بکوش که هر چه کار سخت و دشوار و جانکاه باشد، نصیب ایرانیان گردد.
آنقدر بار بر دوش ایرانیان بگذار که بر دوششان فشار بیاورد و سنگینی کند. ایرانی هر چند مؤمن به خدا و آئین اسلام و صالح و پرهیزکار باشد، حق ندارد بر صفهای نمازگزاران عرب ، امامت کند و پیشنماز گردد.
ایرانی هر چند هم که شریف و بزرگوار و از خاندانی بزرگ و نامآور باشد حق ندارد بر عرب هر چند که پست و رذل باشد، پیشی جوید و هنگام گذشتن از کوچهها جلوتر از عرب راه برود.
ایرانی حق ندارد در نماز جماعت در صف اوّل و یا صفوف نخستین قرار گیرد؛ مگر اینکه عدّه عربها برای تکمیل صفها کافی نباشد.
ایرانی حق ندارد بر مرزها فرمانروا گردد.
ایرانی حق ندارد بر شهری از شهرهای اسلام حکومت کند. ایرانی هر چند هم که در فقه و قرآن دانشمند باشد، حق ندارد
قضاوت کند. «فإنّ هذه سنّة عمر بن الخطّاب ، فیهم وسیرته جزاه عن اُمّة محمّد وعن بنیامیة خاصّة افضل الجزاء...»؛ «این سیاسیت عمر بن خطّاب است و عمر با چنین سیاستی ، شایسته است که از امّت محمّد6 و به ویژه از بنیامیه شایستهترین پاداشها و تلافیها را دریابد.
ای زیاد؛ به جان خودم قسم میخورم ؛ ای برادر من! که اگر عمر و یار او ابوبکر کرسی خلافت را نمیربودند، امروز ما و ملّت اسلام در چنگ بنیهاشم با منّتهای بدبختی دست و پا میزدیم .
خانواده هاشم خلافت را به نام میراث قانونی خود دست به دست میگردانیدند و یکی پس از دیگری بر تخت سلطنت مینشستند و از نو امپراطوری ساسانیان و قیصرهای روم را، به نام اسلام و در میان ملّت اسلام به راه میانداختند ولی خداوند متعال این موهبت را از بنیهاشم گرفت و ابتدا به «تیم بن مرّه»[16] ، و بعد به
عدی بن کعب[17] بخشید.
ای زیاد؛ هیچ میدانی که در قریش قبیلهای از این دو قبیله ، ذلیلتر و فرومایهتر و پستتر نبود؟
در این هنگام ما به طمع افتادیم ؛ زیرا احساس کردیم که خانواده امیه ، هزاران بار از تیم و عدی برای خلافت شایستهتر و
لایقتر است .
ما ثروت داشتیم ، ما عنوان در جاهلیت داشتیم ، ما با محمّد پیوستگی داشتیم ، شرایط خلافت در خانواده ما هزار بار، بیش از خانوادههای تیم و عدی آماده بود. به همین جهت جرأت کردیم و جلو رفتیم . ابتدا شیخ ما (عثمان بن عفّان) در شورائی که به وصیت عمر تشکیل یافت و سه روز هم با مشاوره و گفتگو دوام داشت ، مقام خلافت را به دست آورد و پس از چند سال که کشته شد؛ ما به عنوان خونخواهی او بپای خواستیم و به قرآن استناد جستیم که فرموده بود: (من قتل مظلومآ فقل جعلنا لولیه سلطانآ). و به همین دلیل خود را ولی خون عثمان شمردیم و به خونخواهی برخاستیم و در نتیجه میراث او را که کرسی خلافت است ، به چنگ آوردیم و اکنون بر توسن آرزو سواریم ؛ ولی ما باید بدانیم که نژاد ایران دشمن حکومت و قدرت ماست .
اشتباه عمر با اینکه مدیون مرحمتها و محبّتهای او هستیم ، اشتباه کوچکی نبود. عمر باید قوانین و نظاماتی به وجود میآورد که برای همیشه ملّت ایران و طبقات غیر عرب را ذلیل و خوار میداشت .
مثلا اگر مقرّر میفرمود که دیت بنده نصف دیت مولا و خداوندگار او باشد، به تقوا و معروف ، نزدیکتر و مقرونتر میبود و من اگر با موازین سیاسی منطبق مینمود، هماکنون این نظامنامه را به جریان میانداختم . ولی افسوس که هنوز سر و صداها آرامش
نیافته و اوضاع روز، اقتضای اینگونه مقرّرات را ندارد.
اگر امیدوار بودم که ملّت اسلام ، بیهول و هیجان این قانون را بپذیرد و موجبات اختلاف و نفاق در ملّت فراهم نگردد، مقرّر میداشتم که ایرانینژادها در برابر قوانین اسلام ، با عربینژادها یکسان نباشند.
مثلا اگر یک ایرانی ، یک عرب را کشت ، محکوم به اعدام گردد؛ بدین معنی که دیت کامل را بپردازد ولی اگر یک عرب ، ایرانی را کشت از اعدام در امان باشد و تنها به نصف دیت محکوم گردد.
ولی افسوس بسیار دارم که تصویب و تنظیم اینگونه مقرّرات هنوز زود است و با اینهمه ای زیاد؛ از امروز که نامهام به دست تو میرسید: «فأذلّ العجم واهنهم واقصهم ولانستعین بأحد منهم ولانقض لهم حاجة...»؛ «ایرانیها را ذلیل کن ، به ایرانی توهین کن ، ایرانی را از پیشگاهت دور بدار. از ایرانیان در کارهای دولتت یاری مخواه . به درخواستها و نیازمندیهای ایرانیان اعتنایی مکن». و غیر مستقیم آن مقرّرات را که باید در حق آنان بکار برده باشی بکار انداز.
آنچه مسلّم است این است که تو برادر من هستی . تو از نطفه پدرم ابوسفیان پدید آمدهای ولی وقتی ماجرای تو را در عهد عمر به یاد میآورم ، احساس میکنم که خون مردمان قبیله بزرگ و شریف قریش اندکی در رگهای تو ضعیف شده است . میفهمی
چه میگویم ای زیاد؛ این حکایت را اگر به یاد داشته باشی ، خودت شخصآ برای من تعریف کردهای . راستی این داستان را به یاد داری ؟!
به روزگار خلافت عمر، ابوموسی اشعری والی بصره بود و تو که هنوز خویشتن را پسر عبید چوپان و بندهای از قبیله بنی ثقیف میپنداشتی ، به سمت دبیر حکمران بصره در زیردست مردی اشعری خدمت میکردی ، وی تو را در آن هنگام موجودی بدبخت و پست ، حتّی پستترین و بدبختترین مردم بصره میشمرد؛ زیرا فکر میکرد که تو بنده بنیثقیف هستی .
ای کاش ؛ در آن وقت هم میدانستی پدرت کیست ؟ ای کاش میدانستی نطفه تو از خون ابوسفیان به وجود آمده و به شرف و شخصیت خویش پی میبردی و تحت ریاست مرد احمقی که وابسته به اشعریین بود و حسب و نسب درستی نداشت به خدمت نمیایستادی .
«أنت تعلم ونحن یقینآ أنّ اباسفیان کان یخذو خذو امیة بن عبدشمس»؛ «هم تو میدانی و هم به یقین میدانیم که ابوسفیان در شرف و عنوان همدوش جدّش امیة بن عبد شمس بود»، و تو که فرزند او بودی ، نباید از آن درازگوش احمق امر و نهی میشنیدی .
از این سخنان بگذرم و ماجرای تو را بیادت آورم : نامهای از عمر بن خطّاب به عنوان والی بصره رسیده بود و با آن نامه ریسمانی به طول پنج وجب ضمیمه بود که هر چه حکایت بود در
آن ریسمان بود. عمر بن خطّاب در آن نامه به فرماندار بصره چنین فرمان داده بود:
«اعرض عمّن قبلک من أهل البصرة ؛ فمن وجدت من الموالی ومن أسلم من الأعاجم قد بلغ خمسة اشبار فقدّمه فاضرب عنقه...».
آری ؛ عمر چنین نوشته بود: «به موجب این نامه ، مردم بصره را احضار کن و در میان اهل بصره ، از ایرانیان مسلمان و غیر مسلمان هر کس که طول قامتش با این ریسمان اندازه بود، گردنش را با شمشیر بزن».
ابن ابی معیط این نامه را خوانده بود و متن آن را محفوظ بود و یادداشتی هم از آن برداشته بود. ولید بن عقبة بن ابی معیط هم برای من تعریف میکرد که ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود و نمیدانست چه کند. آیا فرمان عمر به دست اجرا بسپارد و یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد؟!
سرانجام با تو مشورت کرد و تو بیدرنگ وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و عقیدهات این بود که خوبست فرمان امیرالمؤمنین عمر!! دوباره به خودش برگردد و شخصآ در آنچه گفته تجدیدنظر کند.
ابوموسی تو را با فرمان عمر، به مدینه فرستاد تا خود گفتنیها را به وی بازگوئی . تو در آن هنگام نسبت به ایرانیان تعصّب شدیدی میورزیدی . تو در آن روزگار خویشتن را بنده بنیثقیف میدانستی و چون به خیال خود حقیر و بدبخت بودی ، غم
تیرهبختان و بیچارگان میداشتی .
تو ابتدا در پیشگاه خلیفه به التماس و التجا درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی و بعد تهدیدش کردی . تو به عمر گفته بودی از انقلاب مردم بپرهیز. تو به عمر گفته بودی این قتل عام ناحق ملّت را یکباره به شورش خواهد کشید و اقوام و قبایل را به سوی علی ( 7) خواهد راند. تو شمشیر علی ( 7) را با پشتیبانی هزاران فریاد خشمناک و هیجانگرفته به عمر نشان داده بودی و آنقدر به نعل و به میخ زدی و آنقدر دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا امیرالمؤمنین عمر!! را از عقیدهاش بازگردانیدی .
ای زیاد؛ من در میان فرزندان ابوسفیان پسری از تو نامبارکتر و شومتر ندیدهام . زیرا نگذاشتی با دست عمر، سرسختترین و لجوجترین و خطرناکترین دشمن ما از صفحه روزگار برداشته شود.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که علی ( 7) میگوید:
«لیضربنّکم الأعاجم عودآ کما ضربتموهم علیه بدآ».
به همان ترتیب که عربها ایرانیان را با شمشیر به سوی اسلام راندند، ایرانیان هم عربها را با شمشیر به سوی اسلام فرا خواهند راند.
و گفته بود که :
ایرانیان خواه ناخواه زمام حکومت اسلام را به دست خواهند گرفت و همچون شیران شرزه بر شما حملهور خواهند شد و
هرگز از جنگ شما نخواهند گریخت و گردنهای شما را از دم تیغهای آخته خود خواهند گذرانید و خزانه شما را به تصرّف درخواهند آورد.[18]
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که این سخنان را، (حضرت) علی ( 7) از خود درنیاورده بلکه از پیامبر شنیده است و به همین جهت من ابوموسی اشعری را به قتلعام ایرانیان مأمور ساختهام و نیز تصمیم گرفتهام که کارگزاران خویش را به قطع نسل عجمها برگمارم .
جواب تو این بود که یا امیرالمؤمنین!! اگر همین علی ( 7) ایرانیان را به سوی خویش بخواند و بر ضدّ تو، برخیزد چه خواهی کرد؟ ملّت فشردهشده و مظلومی که دارد از دم شمشیر کارگزاران تو میگذرد، ملّتی از جانگذشته است . اگر این ملّت ناگهان بجنبد و علی ( 7) را به امامت و رهبری خویش ، برانگیزاند و دست به تیغ ببرد روزگار ما سیاه خواهد شد.
و نیز ای زیاد؛ تو به عمر گفته بودی : یا امیرالمؤمنین!! تو علی ( 7) را از همه بهتر میشناسی ؛ دلاوریش را، پردلیش را، چیرگیش را بر فنون نظامی و قدرتش را در شکستن سنگرها و چاک زدن صفوف دشمنان را که علی ( 7) بارها در نبرد نشان داده از نزدیک دیدهای ؛ آیا در آن روزگار که علی ( 7) از ایران و
ایرانیان لشکر انبوهی آراسته گرداند، چه کسی میتواند، در برابرش ایستادگی کند؟ گذشته از این ، ای امیرالمؤمنین!! از دشمنی و کینه علی ( 7) نسبت به خود غافل مباش .
سخنان تو ای زیاد؛ عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر امیرالمؤمنین عمر!! تصمیم خویش را به جریان میانداخت و ریشه عجم را از بیخ خشک میکرد، آب از آب تکان نمیخورد. نه ایرانیان به سوی علی ( 7) دست کمک دراز میکردند و نه علی ( 7) به روی عمر شمشیر میکشید.
تو خود نیز نزد من اعتراف کرده بودی که جز تعصّب نسبت به ایرانیان هدف دیگری در این منع و نهی نداشتی .
زیاد؛ گوش کن ، تو برای من تعریف کرده بودی که در حکومت عثمان ، روزی علی ( 7) به مناسبت یک جریان سیاسی چنین میفرمود:
إنّ أصحاب الرایات السود، الّتی تقبل من خراسان هم الأعاجم ، وأنّهم الّذین یغلبون بنی امیة علی ملکهم ویقتلونهم تحت کلّ کوکب... .
(و گفتی که علی ( 7) میفرمود:) لشکری که با پرچمهای سیاه از خراسان بسیج میشود، لشکر ایران است . این ایرانیان هستند که به پای میخیزند و به عربستان میریزند و بنیامیه را در هر کجا که باشند از دم تیغ میگذرانند.
ای برادر؛ اگر گذاشته بودی که عمر بن خطّاب کشتن ایرانیان را
آغاز کند، کار او برای ما سنّتی ثابت و استوار میبود. چه آنکه ما هم به وی اقتدا میجستیم و شمشیر در ایران و ایرانیان میگذاشتیم و ریشه پرچمهای سیاه را از خاک خراسان برمیانداختم .
«ولاستأصلهم الله وقطع أصلهم وإذآ لاتسبّ به الخلفا بعده حتّی لایبغی منهم شعر ولا ظفر ولا نافخ نار...»؛ «خدا با دست ما این قوم را درمانده و پریشان میساخت و اساس زندگیشان را واژگون میکرد و دیگر در خاک ایران به خلیفههای اسلام دشنام و ناسزا داده نمیشد و دیگر از ملّت سرکش و طغیانگر ایران موی و ناخنی بر جای نمیماند.
چه خبر داری ای برادر؛ از آنچه عمر در دین فرستاده خدا بکار برد.
عمر بن خطّاب صدها سنّت مخالف در دین اسلام بجا گذاشت و هیچ کس بر وی اعتراض نکرد و خرده و ایراد نگرفت . میگذاشتی که این سنّت را نیز برقرار میداشت و مردم هم مانند سنن دیگر از وی میپذیرفتند و عجمکشی را وسیله تقرّب به درگاه الهی میشمردند.
عمر بن خطّاب مناسک حجّ را برخلاف روش پیامبر به رأی و اجتهاد خود عوض کرد.
عمر بن خطّاب بر مقدار صاع و مد برخلاف آنچه که پیامبر تعیین کرده بود افزود.
عمر بن خطّاب جنب را از تیمّم بازداشت و برخلاف دستور پیامبر خدا عمل کرد و دستور پیامبر را که تیمّم را به جای غسل قرار داده بود،
لغو کرد.
عمر بن خطّاب به دلخواه خویش دین اسلام را دستخوش تغییر و تحوّل ساخت . در این صورت چه خوب بود که عجمکشی هم همچون یک سنّت پسندیده با دست او در میان ملّت اسلام بجا میماند و فکر ما از گزند این قوم آسوده میگشت .
امّا تو ای برادر ای زیاد بن ابی سفیان؛ وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان هراسان و ترسان گذاشتی .
امّا اکنون از خواب غفلت برخیز هنوز دیر نشده است ؛ تا فرصت از دست نرفته ایرانیان را از میان بردار و ریشه این قوم را بسوزان و خاکستر کن[19] .[20]
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عبدالله بن عمر
حجّاج از نظر عبدالله بن عمر
عبدالله بن عمر و حجّاج
عبدالله بن عمر با حجّاج بن یوسف در یک موضوع اختلاف کردند، عبدالله به او اعتراض کرد، حجّاج گفت : تصمیم گرفتهام گردنت را بزنم .
عبدالله گفت : اگر این کار را بکنی به جهت این است که یک نفر بیعقل و مسلّط میباشی.
حجّاج از حرکات او در عرفات و مواضع حجّ ناراحت بود و تصمیم گرفت او را از پا درآورد.
یکی از روزها مردی را مأمور کرد تا نیزهای تهیه کند و سر او را مسموم سازد، و بعد در یک ازدحام و فشار جمعیت آن نیزه مسموم را بر پای عبدالله فرو برد و او را مسموم کند.
آن مرد دستور حجّاج را به کار بست و در یک ساعت مناسب در هنگام ازدحام حجّاج در میان جمعیت عبدالله را پیدا کرد و سر نیزه مسموم را در پای او فرو برد و زخم نمود، عبدالله در اثر او بیمار و بستری گردید.
حجّاج به عیادت او رفت و گفت : این کار را چه کسی بر سرت آورده است ؟
گفت : شما امر کردید که این کار را بر سرم بیاورند و من با اسلحه تو زخمی شدهام ، چرا دستور دادی با اسلحه وارد حرم
شوند.
این را گفت و بعد از مدّتی درگذشت ، حجّاج که خود وسائل کشتن او را فراهم کرده بود بر جنازه او نماز گذارد!
حبیب بن ابی ثابت گوید: از عبدالله بن عمر شنیدم میگفت : من بسیار تأسّف میخورم که چرا با علی بن ابی طالب با «فئه باغیه» جنگ نکردم .
این حدیث را در «استیعاب» از چند طریق از عبدالله بن عمر نقل کرده است ، در «کنی و القاب» از مسعودی نقل کرده که وی گفت : عبدالله بن عمر با حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بیعت نکرد ولی بعد از آن با یزید بن معاویه بیعت کرد و همچنین توسّط حجّاج بن یوسف با عبدالملک بن مروان هم بیعت نمود![21]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر ابن زبیر
ابن زبیر و معاویه
معاویه هنگامی که از یکی از سفرهای حجّ خود به مدینه برگشت ، مردم درباره نیازهای خود با او بسیار سخن گفتند. او به شتردار خود گفت : همین امشب و شبانه شتران را آماده کن تا حرکت کنیم . و چنان کرد.
معاویه شبانه حرکت کرد و کسی جز ابن زبیر را از آن کار آگاه نکرد. ابن زبیر اسب خود را سوار شد و از پی معاویه حرکت کرد. معاویه در کجاوه خویش خواب بود و ابن زبیر سوار بر اسب کنارش در حرکت بود، معاویه که صدای سم اسب را شنیده و بیدار شده بود پرسید: این سوار بر اسب کیست ؟
ابن زبیر گفت : منم ابوخبیب ، و در حالیکه با معاویه شوخی میکرد گفت : اگر امشب تو را کشته بودم چه میشد؟
معاویه گفت : هرگز که تو از کشندگان پادشاهان نیستی ، هر پرنده شکاری به قدر و منزلت خود شکار میکند.
ابن زبیر گفت: با من اینچنین میگویی و حال آنکه در صف جنگ برابر علی بن ابی طالب 7 ایستادم ! و او کسی است که خود میدانی .
معاویه گفت : آری ؛ ناچار تو و پدرت را با دست چپ خود کشت و دست راستش آسوده و در جستجوی کس دیگری بود که او را با آن بکشد.
ابن زبیر گفت : به خدا سوگند؛ آن کار ما جز برای یاری دادن عثمان نبود و در آن کار پاداش داده نشدیم .
معاویه گفت : این سخن را رها کن که به خدا سوگند اگر شدّت دشمنی و کینه تو نسبت به علی بن ابی طالب ( 7) نمیبود، همراه کفتار پای عثمان را میکشیدی .
ابن زبیر گفت : ای معاویه ؛ آیا چنین میکنی ؟ به هر حال ما با تو عهد و پیمانی بستهایم و تا هنگامی که زنده باشی بر آن وفا میکنیم ولی آنکس که پس از تو میآید، خواهد دانست .
معاویه گفت : به خدا سوگند که در آن حال هم من فقط بر خود تو بیم دارم گویی هماکنون تو را میبینم که در ریسمانهای گره خورده استوار بستهای و میگویی : کاش ابوعبدالرحمان (معاویه) زنده میبود و ای کاش من آن روز زنده باشم که تو را به نرمی بگشایم و تو در آن هنگام هم چه بد آزاد و رهاشدهای خواهی بود.
عبدالله بن زبیر پیش معاویه رفت عمروعاص هم پیش او بود، عمرو در حالیکه اشاره به ابن زبیر میکرد گفت : ای امیرالمؤمنین! به خدا سوگند؛ این کسی است که تحمّل تو او را مغرور کرده است و بردباری تو او را سرمست کرده است و همچون گورخری که در بند خود میجهد در سرمستی خویش جهش میکند و هر گاه که حرص و جوش او بسیار میشود بند و ریسمان رمیدگی او را آرام میسازد و او سزاوار و شایسته است که به زبونی و کاستی درافتد.
ابن زبیر گفت : ای پسر عاص ؛ به خدا سوگند؛ اگر ایمان و عهد
و سوگندها نبود که ما را در مورد خلفا ملزم به طاعت و وفا کرده است و اینکه ما نمیخواهیم روش خویش را دگرگون سازیم و خواهان عوضی از آن نیستیم ، هر آینه برای ما با او و تو کارها بود، و اگر سرنوشت او را به رأی تو و مشورت با افرادی نظیر تو واگذارد او را با چنان بازویی دفع خواهیم داد که چیزی با آن مزاحمت نداشته باشد و بر او سنگی خواهیم زد که هیچ سنگانداختنی از عهدهاش برنیاید.
معاویه گفت : ای پسر زبیر؛ به خدا سوگند؛ اگر این نبود که من تحمّل را بر شتاب و گذشت را بر عقوبت برگزیدهام! و چنانم که آن شاعر پیشین سروده است : «از آزرم با اقوامی مدارا میکنم که میبینم دیگ خشم دلهای ایشان بر من میجوشد»، تو را بر یکی از ستونهای حرم میبستم تا جوش و خروشت آرام بگیرد و آزمندی تو کنار آن بریده و آرزویت کاسته شود و هر چه را بافتهای از هم باز کنی و آنچه را تافتهای دوباره بتابی ، و به خدا سوگند بر کناره مغاکی ژرف خواهی بود و فقط گرفتار خویشتن و آن خواهی بود و گریزپا نخواهی بود و چیزی جز آن برای تو نباشد و همچنان خود دانی و آن مغاک .[22]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عمروعاص و معاویه
عمروعاص بو معاویه از نظر یکدیگر
عمروعاص از نظر ولید بن عقبه
عورتنمایی عمروعاص در جنگ صفین
داستان عمرو در جنگ صفین و اینکه او برای محفوظ ماندن از حمله امیر المؤمنین علی 7 خود را بر زمین افکند و عورت خود را برهنه و آشکار ساخت ، چنان معروف است که هر کس در سیره و به خصوص درباره جنگ صفّین کتابی نوشته آن را آورده است .
نصر بن مزاحم در کتاب «صفّین» میگوید: محمّد بن اسحاق ، از عبدالله بن ابی عمرو و از عبدالرحمان بن حاطب نقل میکرد که عمرو بن عاص از دشمنان حارث بن نضر خثعمی بود که از یاران امیرالمؤمنین علی 7 بود، و همه شجاعان و سوارکاران شام از امیرالمؤمنین علی 7 میترسیدند که با شجاعت خویش دلهای آنان را پر از بیم کرده بود و همه آنان از اقدام به جنگ با آن حضرت خودداری میکردند.
عمرو در کمتر مجلسی مینشست که در آن از حارث بن نضر خثعمی بدگویی نکند و بر او عیب نگیرد، و حارث این ابیات را سرود: «گویا عمرو تا هنگامی که با علی ( 7) در جنگ رویاروی نشود بدگویی درباره حارث را رها نمیکند. علی ( 7) شمشیر خود را بر دوش راست خویش مینهد و شجاعان و سوارکاران را چیزی به حساب نمیآورد...».
این اشعار شایع شد و چون به اطّلاع عمرو رسید سوگند خورد که با امیرالمؤمنین علی 7 جنگ خواهد کرد؛ اگرچه هزار بار بمیرد! و چون صفها مقابل یکدیگر قرار گرفت عمرو با نیزه خود به امیرالمؤمنین علی 7 حمله برد، امیر المؤمنین علی 7 با شمشیر کشیده و نیزه آماده حمله کرد و چون نزدیک عمرو رسید اسب خود را برانگیخت تا او را فرو گیرد، عمرو خود را از اسب درافکند و در حالیکه پای خود را بلند کرده بود عورت خود را آشکار ساخت !
امیرالمؤمنین علی 7 چهره از او برگرداند و بر او پشت کرد و مردم این کار را از مکارم اخلاقی و سروری آن حضرت دانستند و همواره به آن مثَل میزدند.
نصر بن مزاحم میگوید: محمّد بن اسحاق برایم نقل کرد و گفت : یکی از شبهای جنگ صفّین ، عمرو بن عاص ، عتبة بن ابی سفیان ، ولید بن عقبة ، مروان بن حکم ، عبدالله بن عامر و ابن طلحة الطلحات خزاعی نزد معاویه جمع شدند.
عتبه گفت : کار ما و علی ( 7) بسیار عجیب است ، هیچکدام از ما نیست مگر آنکه او به دست علی ( 7) داغدار و مصیبتزده شده است ؛ امّا در مورد من ، علی ( 7) جدّ مادریام عتبة بن ربیعه و برادرم حنظله را در جنگ بدر به دست خویش کشته است و در ریختن خون عمویم شیبه هم شریک بوده است . امّا تو ای ولید؛ پدرت را اعدام کرده است . و تو ای پسر عامر؛ پدرت را کشته است
و لباسهای رزم عمویت را درآورده است . و تو ای پسر طلحه ؛ پدرت را در جنگ جمل کشته و برادرانت را یتیم ساخته است . و امّا تو ای مروان ؛ چنانی که آن شاعر سروده است : «علباء[23] از چنگ
ایشان در حالیکه آب دهان خود را فرو میبرد گریخت ، آری ؛ اگر او را به چنگ میآوردند کشته شده بود».
معاویه گفت : این سخنان اقرار (به ستم کشیدن) است ، غیرتمندان کجایند؟!
مروان پرسید: کدام غیرتمندان را میخواهی ؟
گفت : غیرتمندانی که علی ( 7) را با نیزههای خود فرو کوبند!
مروان گفت : ای معاویه ؛ به خدا سوگند؛ تو را چنین میبینم که ژاژ میخایی یا شوخی میکنی ؛ و چنین میبینم که وجود ما بر تو سنگینی میکند.
ابن عقبه هم چنین سرود: «معاویة بن حرب به ما میگوید: آیا میان شما کسی نیست که خون هدرشده را (با کوشش) مطالبه کند و با نیزه بر ابوالحسن علی ( 7) حمله برد؟!»
تا آنجا که با تمسخر میگوید: «فقط عمروعاص به او حمله کرد که او را هم بیضههایش حفظ کرد در حالیکه دلش از بیم علی ( 7) میتپید».
عمروعاص خشمگین شد و گفت : اگر ولید در سخن خود
راست میگوید با علی ( 7) رویاروی شود یا جایی که صدای او را بشنود بایستد، و ابیات زیر را سرود: «ولید موضوع فراخواندن علی ( 7) را به جنگ به یاد من میآورد، سخن گفتن او (علی 7) هم آکنده از بیم است . هرگاه رویاروییهای او را قریش به خاطر میآورد از ترس او قلب استوار و محکم به لرزه میآید. بنابراین ، معاویة بن حرب و ولید کجا میتوانند با او رویاروی شوند...».
ابوعمرو بن عبدالبرّ در کتاب «الإستیعاب» ضمن شرح حال بسر بن ارطاة مینویسد: بسر از دلاوران سرکش و در جنگ صفّین همراه معاویه بود. معاویه به او فرمان داد با امیرالمؤمنین علی 7 جنگ کند و به او گفت : شنیدهام آرزوی رویارویی با علی ( 7) داری ، اگر خداوندت بر او چیره گرداند و او را از پای درآوری بر خیر دنیا و آخرت دست خواهی یافت! و همواره او را بر آن کار تشجیع و تشویق میکرد تا آنکه بسر در جنگ ، امیرالمؤمنین علی 7 را دید و آهنگ آن حضرت کرد و رویاروی قرار گرفتند.
امیرالمؤمنین علی 7 او را بر زمین افکند و بسر همان کاری را که عمروعاص کرده بود انجام داد و عورت خود را برهنه و آشکار کرد.
ابن عبدالبرّ میگوید: کلبی هم در کتاب خود درباره اخبار صفّین این موضوع را آورده است که بسر بن ارطاة روز جنگ صفّین به مبارزه امیرالمؤمنین علی 7 رفت و آن حضرت بر او نیزهای زد و او را بر زمین افکند. بسر عورت خود را برابر آن
حضرت برهنه کرد و امیرالمؤمنین علی 7 دست از او برداشت ؛ همانگونه که از عمروعاص دست برداشته بود.
گوید: شعرا را درباره عمروعاص و بسر بن ارطاة در این مورد اشعاری است که در جای خود مذکور است . از جمله ابن کلبی و مدائنی اشعار حارث بن نضر خثعمی را ـ که دشمن عمروعاص و بسر بن ارطاة بوده است ـ آوردهاند که چنین سروده است : «آیا هر روز باید سوارکار و شجاعی برای تو کارزار کند که عورتش میان گرد و غبار و مردم آشکار باشد؟! علی ( 7) سرنیزه خود را از او بازمیدارد و معاویه در خلوت میخندد. دیروز از عمرو چنان کاری سر زد و سر خود را پوشاند و عورت بسر هم همانگونه آشکار شد. به عمرو و به بسر بگویید: آیا به جان خود مهلت نمیدهید؟ پس دوباره با شیر ژیان رویاروی مشوید...».
واقدی روایت میکند و میگوید: معاویه پس از آنکه به حکومت رسید به عمروعاص گفت : ای اباعبدالله؛ تو را نمیبینم مگر اینکه خندهام میگیرد.
عمرو پرسید: به چه سبب ؟
گفت : آن روزی را که به خاطر میآورم که در جنگ صفّین ابوتراب بر تو حمله کرد و تو از ترسِ سرنیزه او خود را بدنام کردی و عورت خود را برای او آشکار ساختی .
عمرو گفت : من از تو بیشتر خندهام میگیرد؛ زیرا روزی را به یاد میآورم که علی ( 7) تو را به مبارزه دعوت کرد، نفست بند آمد و
زبانت در دهانت از حرکت بازماند، آب دهانت در گلویت گیر کرده بود و دست و پایت میلرزید و چیزهایی از تو آشکار شد که خوش نمیدارم برای تو بازگو کنم .
معاویه گفت : همه این سخنان که گفتی نبود و چگونه ممکن است این چنین باشد و حال آنکه افراد قبیله عک و اشعریها از من پاسداری میکردند؟
عمروعاص گفت : خودت به خوبی میدانی آنچه من گفتم کمتر از آن است که بر سرت آمد و به قول خودت در عین حال که اشعریها و عکیها از تو پاسداری میکردند گرفتار چنان حالی شدی ؛ پس اگر در آوردگاه مقابل او قرار میگرفتی حال تو چگونه بود؟
معاویه گفت : ای اباعبدالله؛ از شوخی صرفنظر کن و به جدّ سخن بگوییم ؛ در ترس و فرار از علی ( 7) بر هیچکس ننگ و عاری نیست .[24]
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عثمان
(1349) علّت دشمنی طلحه و زبیر
با حضرت امیرالمؤمنین 7
امّا آنچه در مورد دشمنی و ستیز طلحه و زبیر با امیرالمؤمنین علی 7 قابل توجّه است این است که آندو با عثمان مخالفت و جنگ کردند و او را از میان برداشتند به طمع آنکه پس از او به حکومت برسند و در این موضوع هیچ شبهه و تردید هم نداشتند و به همین منظور کشتن عثمان را بر عهده گرفتند ولی همینکه مردم با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند و آرزوی آنان برای حکومت از دست رفت هر دو آهنگ جنگ با آن حضرت کردند و آنچه را که خود بر سر عثمان آوردند به امیرالمؤمنین علی 7 نسبت دادند و در این باره سخت دشمنی و ستیزه کردند.
موسی بن مطیر از اعمش ، از مسروق نقل میکند که میگفته است : وارد مدینه شدم و نخست پیش طلحه رفتیم . او در حالی که قطیفهای سرخ بر خود پیچیده بود بیرون آمد. ما موضوع عثمان را و اینکه مردم با او سخت درافتادهاند به او گفتیم .
گفت : نزدیک است که سفلگان شما بر خردمندان پیروز شوند.
سپس گفت : آیا با خود هیمه نیاوردهاید؟ این دو کمربند پارچهای را بردارید و ببرید بر در خانهاش آتش بزنید.
ما بیرون آمدیم و در محلّه احجاز الزیت پیش امیرالمؤمنین علی 7 رفتیم و موضوع عثمان را گفتیم . فرمود:
از مرد (عثمان) بخواهید توبه کند و عجله مکنید، اگر از اعمال خود برگشت چه بهتر، و گرنه در این کار بنگرید.
محمّد بن اسحاق از ابوجعفر اسدی ، از پدرش ، از عبدالله بن جعفر نقل میکند که میگفته است : وقتی عثمان در محاصره بود، من پیش او بودم . همینکه دانست او را خواهند کشت ، من و عبدالرحمان بن ازهر را پیش امیرالمؤمنین علی 7 فرستاد و در آن هنگام طلحه ظاهرآ بر کار پیروز شده بود.
عثمان گفت : بروید و به علی ( 7) بگویید که تو برای حکومت شایستهتر و سزاوارتر از پسر زن حضرموتی (یعنی طلحه) هستی . مواظب باش که او بر خلافت پسرعمویت بر تو چیره نشود.
فضل بن دکین ، از عمران خزاعی ، از مسیرة بن جریر نقل میکند که میگفته است : در محلّه احجار الزیت پیش زبیر بودم و او دست مرا در دست گرفته بود؛ مردی پیش او آمد و گفت : ای ابوعبدالله؛ میان ساکنان خانه عثمان و آب مانع شدند.
گفت : بخت از ایشان برگشت و برگشته باد؛ و این آیه را تلاوت کرد:
«میان آنان و آنچه آرزو داشتند مباینت افتاد؛ همچنان که نسبت به امثال آنان از پیش اینچنین شد و آنان در شک و تردید بودند»[25] .[26]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر معاویه
معاویه و سعد بن ابی وقّاص
«روزی معاویه به سعد گفت : چرا به علی بد نمیگویی ؟
سعد گفت : مگر به یاد نداری سخنان رسول خدا 6 را درباره علی 7؟ من هرگز او را سب نمیکنم ، اگر یکی از آن سخنان برای من بود، بهتر از این میدانستم که تمام دنیا برای من باشد. در یکی از غزوات که پیغمبر 6 از مدینه بیرون رفت و علی 7 را در آنجا گذاشت ، علی 7 عرض کرد:
یا رسول الله؛ آیا مرا در میان زنها و اطفال میگذاری ؟
پس پیغمبر 6 فرمود:
أما ترضی أن تکون منّی ، بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبی بعدی .
آیا به این خشنود نمیشوی که وصی من باشی همانگونه که هارون وصی موسی بود؟ جز اینکه بعد از من پیامبری نیست .
و همچنین پیامبر در جنگ خیبر فرمود:
فردا پرچم را به کسی میدهم که خدا و رسول را دوست بدارد، و خدا و رسول او را دوست بدارند.
ما همه گردنها را میکشیدیم که شاید پرچم را به ما بدهد، ناگاه فرمود:
علی را نزد من بیاورید.
علی 7 آمد و چشمانش درد میکرد. پیغمبر 6 از آب دهان
بر چشمانش مالید و او شفا یافت . آنگاه پرچم را به او داد و خیبر به دست او فتح شد. و نیز وقتی آیه مباهله نازل شد، رسول خدا 6، علی و فاطمه و حسن و حسین : را نزد خود خواند و عرض کرد:
خداوندا؛ اینان ، اهل بیت من هستند»[27] .
در این داستان اندکی دقّت کنید تا ببینید که معاویه چقدر بر سبّ (امیرالمؤمنین) علی 7 اصرار میکرده ؛ با آنکه فضائل علی 7 را میشناخته است . و از آن طرف ببینید، پیغمبر اکرم 6 چگونه در مقامهای مختلف ، فضائل علی 7 را گوشزد مینمود و اهل بیت را معرّفی میکرد، تا معلوم شود آیه تطهیر در شأن کیست .
و باز ببینید، با آن همه اصرار پیغمبر 6 بر تمجید و تعریف از علی 7، امّت با او چگونه رفتار کردند و با اهل بیتش چگونه دوستی نمودند!
ولی شگفتی در این است که سعد وقّاص که این مقامات را دیده و مشاهده کرده ، چرا با علی 7 نساخت ؟ چرا عثمان را بر او مقدّم داشت ؟ چرا پس از خلافت عثمان ، علی 7 را یاری نکرد و در جنگها با او همراهی ننمود؟ آری ؛ او مثل قوم بنیاسرائیل رفتار کرد که از هارون دست کشیدند و درصدد کشتنش برآمدند.
برای اینکه ببینیم آیا او واقعآ در رفتارش راستگو بود یا نه و
این پرسشها فقط به ذهن ما آمده یا نه؟ به یک داستان تاریخی مراجعه میکنیم :
مسعودی میگوید: در یک سال معاویه حجّ نمود و طواف خانه خدا کرد. پس از فراغ به «دارالندوة» آمد و سعد را بر سریر خود نشاند و به بدگویی علی 7 مشغول شد.
سعد از کنار او بلند شد و گفت : مرا بر سریر مینشانی و به علی 7 ناسزا میگویی ؟ به خدا قسم ؛ اگر یکی از صفات او در من بود، برای من از هر چه خورشید بر آن میتابد بهتر بود. آنگاه از فضایل علی 7 ـ از دامادی او، فرزندان او، روز خیبر و روز تبوک ـ نقل کرد و سپس گفت : ای معاویه ؛ دیگر در خانه تو رفت و آمد نمیکنم .
هنگامی که سعد این سخنان را گفت و برخاست ، معاویه ضرطهای داد و گفت : بنشین ؛ جواب خود را بشنو. تو هیچ وقت از حالا در نزد من پستتر نبودهای . تو که این همه را میدانی ، چرا علی را یاری نکردی ؟ چرا از بیعت با او خودداری کردی ؟ اگر من میشنیدم آنچه تو درباره علی شنیدی ، همیشه خدمتگزار او میبودم[28] .[29]
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر مأمون
دخلت علی المأمون
767- و به: قال: أخبرنا القاضی أبو الحسین أحمد بن علی بن الحسین بن التوزی بقراءتی علیه، قال: أخبرنا أبو عبید اللّه محمد بن عمران المرزبانی، قال :
حدّثنی أحمد بن کامل، قال: أخبرنی الحسین بن عبد الحمید النحوی، عن إبراهیم بن اللیث الدهقان عن عمرو بن مسعدة قال : دخلت علی المأمون و بین یدیه کتاب ینظر فیه و عیناه تجریان بالدموع، قال عمرو: فقلت یا أمیر المومنین ما فی هذا الکتاب الذی أبکاک لا أبکی اللّه عینک؟ فقال یا عمرو: هذا مقتل أمیر المومنین علی و الحسین بن علی علیهما السلام، فقلت یا أمیر المومنین: إن الخاصة و العامة قد کثرت فی أمرهما، فما یقول أمیر المومنین فی أهل الکساء؟ قال فتنفس الصعداء ثم قال: هیه یا عمرو، هم و اللّه آل اللّه و عترة المرسل الأواه - یعنی إبراهیم علیه السلام، و سفینة النجا، و بدر ظلام الدجی، و بحر بغاه الندی، و غیث کل الوری، و أشبال لیث الدین، و مبید المشرکین، و قاصم المعتدین، و أمیر المومنین، و أخو رسول رب العالمین، صلوات اللّه علیه و علیهم أجمعین. هم و اللّه المعلنو التقی، و المعلمو الجدوی، و الناکبون عن الردی، لا لحظ و لا جحظ، و لا فظظ غلظ، و فی کل موطن یعظ، هامات، و سادات، غیوث جارات، و لیوث غابات، أولوا الأحساب الوافرة، و الوجوه الناضرة، لا فی عودهم خور، و لا فی
زبدهم قصر، و لا صفوهم کدر، ثم ذکر الحسن و الحسین علیهما السلام، فهمل منه دمع العین فی حالیة الخدین کفیض الغربین و نظم السبطین و هی من القرطین.
ثم قال: هما و اللّه کبدری دجی، و شمس ضحی، و سیفی لقی، و رمحی لواء، و طودی حجی، و کهفی تقی، و بحری ندی، و هما ریحانتا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ثمرتا فواده، و الناصران لدین اللّه تعالی، ولدا بین التحلیل و التحریم، و درجا بین التأویل و التنزیل، و رضعا لبان الدین و الإیمان، و الفقه و البرهان و حکمة الرحمن، سیدا شباب أهل الجنة، ولدتهما البتول الصادقة، بنت خیر الشبان و الکهول، و سماهما الجلیل و رباهما الرسول، و ناغاهما جبریل، فهل هولاء من عدیل، بررة أتقیاء، ورثة الأنبیاء، و خزنة الأوصیاء، قتلتهم الأدعیاء، و خذلهم الأشقیاء، و لم ترعو الأمة من قتل الأئمة، و لم تحفظ الحرمة، و لم تحذر النقمة، ویل لها بما ذا أتت، و لسخط من تعرضت، و فی رضی من سمعت، طلبت دنیا قلیل عظیمها، حقیر جسیمها، و زاد المعاد أغلقت، إذا الجنة أزلفت و إذا الجحیم سعرت، و إذا القبور بعثرت، و لحسابها جمعت، ویل لها ما ذا حرمت، عن روح الجنان و نعیمها صدفت، و عن الولدان و الحور غیبت، و إلی الجحیم صیرت و من الضریع و الزقوم أطعمت، و من المهل و الصدید و الغسلین سقیت، و مع الشیاطین و المنافقین قرنت، و فی الأغلال و الحدید صعدت، ویل لها ما أتت، ثم هملت عیناه و کثر نحیبه و شهیقه، فقلت یا أمیر المومنین یشفیک ما إلیه
صار القوم، فقال نعم، إنه لشفاء و لکنی أبکی لأشجان أحزان تحرکها الأرحام و قال: ]المتقارب[ [30] .[31]
لا تقبل التوبة من تائب إلا بحبّ ابن أبی طالب
حب علی لازم واجب فی عنق الشاهد و الغائب
أخو رسول اللّه حلف الهدی و الأخ لا یعدل بالصاحب
لو جمعا فی الفضل یوما لقد نال أخوه رغبة الراغب
بعد علی حب أولاده ما أنا بالمزری و لا العائب
إن مال عنه الناس فی جانب ملت إلیه الدهر فی جانب
جاءت به السنة مقبولة فلعنة اللّه علی الناصب
حبهم فرض علینا لهم کمثل حج لازم واجب
تعریف امیرالمؤمنین علیه السلام
صفحة رقم 151 --------------
سمع عبدالله بن شداد من علی
قرأت علی أبی غالب بن البنا عن أبی محمد الجوهری أنا أبو عمر بن حیویة أنا أحمد بن معروف أنا الحسین بن الفهم نا محمد بن سعد أنا محمد بن عبدالله الأنصاری نا ابنعون قال عبدالله بن شداد أخو ابنة حمزة لأمها
قال نا ابن سعد أنا محمد بن عبدالله الأنصاری أنا عفان بن مسلم نا شعبة أنا الحکم عن عبدالله بن شداد بن الهاد قال أتدرون ما کانت ابنة حمزة منی کانت أختی لأمی
أخبرنا أبو محمد بن الأکفانی شفاها نا أبو محمد التمیمی أنا أبو الحسن الربعی ورشأ قالا أنا محمد بن إبراهیم أنا محمد بن محمد نا عبد الرحمن بن یوسف نا إسحاق بن شاهین نا خالد الواسطی أنا عطاء بن السائب قال سمعت عبد الله بن شداد بن الهاد یقول لوددت أنی أقمت علی المنبر من غدوة إلی الظهر فاذکر فضائل علی ثم أقول فأنزل فیضرب عنقی
أخبرنا أبو محمد بن الأکفانی نا أبو محمد الکتانی أنا أبو محمد الشاهد أنا أبو المیمون أنا أبو زرعة قال قال ابن عمر عن ابن عیینة عن یزید بن أبی زیاد قال رأیت عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن شداد یقول أحدهما لصاحبه یرحمک الله أو یجزیک الله خیرا فرب حدیث أحییته فی صدری
أخبرنا أبو البرکات الأنماطی وأبو العز ثابت بن منصور قالا أنا أحمد بن الحسن بن أحمد زاد أبو البرکات وأحمد بن الحسن بن خیرون قالا أنا محمد بن الحسن الأصبهانی أنا أبو الحسین الأهوازی أنا أبو حفص الأهوازی نا خلیفة بن خیاط حدثنی أمیة بن خالد نا شعبة عن عمرو بن مرة فقال.[32]
لوددت أنی أقمت علی المنبر
وقال عطاء بن السائب[33] : سمعت عبد الله بن شداد یقول: لوددت
أنی أقمت علی المنبر من غدوة إلی الظهر فأذکر فضائل علی، فأنزل فیضرب عنقی[34] . 3 - طبقته وروایاته: عده ابن سعد فی الطبقة الاولی
من تابعی أهل المدینة[35] . وقال المزی: روی عن: رفاعة بن رافع
الزرقی، وأبیه شداد بن الهاد فی النسائی، وطلحة بن عبیدالله فی النسائی، والعباس بن عبد المطلب، وعبد الله بن جعفر بن أبی طالب فی سنن النسائی، وعبد الله بن عباس فی أبی داود والنسائی، وعبد الله بن عمر بن الخطاب، وعبد الله بن مسعود فی الترمذی وعمل الیوم واللیلة، وعلی بن أبی طالب فی البخاری ومسلم والترمذی والنسائی وابن ماجة، وعمر بن الخطاب فی النسائی، ومعاذ بن جبل فی ابن ماجة، وخالته أسماء بنت عمیس، وعائشة فی البخاری ومسلم وأبی داود وابن ماجة، ومیمونة فی البخاری ومسلم وأبی داود والنسائی وابن ماجة، وهی خالته، وام سلمة: أزواج النبی (صلی الله علیه وآله وسلم)، وأخته بنت حمزة بن عبد المطلب فی النسائی وابن ماجة. روی عنه: إسماعیل بن محمد بن سعد بن أبی وقاص، والحکم بن عتیبة فی کتاب المراسیل والنسائی وابن ماجة،
وذر بن عبد الله المرهبی فی أبی داود والنسائی، وربعی بن حراش فی النسائی، ورجاء الأنصاری الکوفی فی ابن ماجة،[36]
لوددت أنی أقمت علی المنبر 2
سمع عبد الله بن شداد من علی قرأت علی أبی غالب بن البنا عن أبی محمد الجوهری أنا أبو عمر[37] بن حیویة أنا أحمد بن معروف أنا
الحسین بن الفهم نا محمد بن سعد[38] أنا محمد بن عبد الله الأنصاری
نا ابن عون قال عبد الله بن شداد أخو[39] ابنة حمزة لأمها قال نا ابن
سعد أنا محمد بن عبد الله الأنصاری[40] أنا عفان بن مسلم نا شعبة أنا
الحکم[41] عن عبد الله بن شداد بن الهاد قال أتدرون ما کانت ابنة
حمزة منی کانت أختی لأمی أخبرنا أبو محمد بن الأکفانی شفاها نا أبو محمد التمیمی أنا أبو الحسن الربعی ورشأ قالا أنا محمد بن إبراهیم أنا محمد بن محمد نا عبد الرحمن بن یوسف نا إسحاق بن شاهین نا خالد الواسطی أنا عطاء بن السائب قال سمعت عبد الله بن شداد بن الهاد یقول لوددت أنی أقمت علی المنبر من غدوة إلی الظهر فاذکر فضائل علی ثم أقول فأنزل فیضرب عنقی أخبرنا أبو محمد بن الأکفانی نا أبو محمد الکتانی أنا أبو محمد الشاهد أنا أبو
المیمون أنا أبو زرعة[42] قال قال ابن عمر عن ابن عیینة عن یزید بن
أبی زیاد قال رأیت عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن شداد یقول أحدهما لصاحبه یرحمک الله أو یجزیک الله خیرا فرب حدیث أحییته فی صدری أخبرنا أبو البرکات الأنماطی وأبو العز ثابت بن منصور قالا أنا أحمد بن الحسن بن أحمد زاد أبو البرکات وأحمد بن الحسن بن خیرون قالا أنا محمد بن الحسن الأصبهانی أنا أبو الحسین الأهوازی أنا أبو حفص الأهوازی نا خلیفة بن خیاط[43]
حدثنی أمیة بن خالد نا شعبة عن[44] عمرو بن مرة فقال ...
فقد[45] عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن[46] شداد بن الهاد وأبو[47]
عبیدة بن عبد الله بن مسعود لیلة دجیل أخبرنا أبو الأعز قراتکین بن الأسعد أنا أبو محمد[48] الحسن بن علی الجوهری أنا علی بن محمد
بن أحمد بن لولو نا محمد بن الحسین بن شهریار قال سمعت أبا حفص عمرو بن علی یقول سمعت یحیی بن سعید یقول سمعت شعبة یقول فقد عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن شداد فی
الجماجم[49] اقتحم بهما فرساهما فی الفرات فذهبا حدثنا أبو بکر
السلماسی[50] أنا أبو الحسن المرندی نا أبو مسعود البجلی نا محمد بن
أحمد بن سلیمان أنا سفیان بن محمد بن سفیان حدثنی الحسن بن سفیان نا محمد بن علی عن محمد بن إسحاق قال سمعت أبا عمر الضریر یقول عبد الله بن شداد بن الهاد قتل یوم دجیل أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندی أنا أبو الفضل بن البقال أنا أبو الحسن بن الحمامی أنا إبراهیم بن محمد بن الحسن أنا إبراهیم بن أبی أمیة قال سمعت نوح بن حبیب یقول ومات عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن شداد یوم الجماجم وقال بعضهم غرقا یومئذ أخبرنا أبو البرکات الأنماطی أنا أبو الحسین بن الطیوری أنا أبو الحسن[51] العتیقی
ح وأخبرنا أبو عبد الله البلخی أنا ثابت بن بندار أنا الحسین بن جعفر قالا أنا الولید بن بکر أنا علی بن أحمد بن زکریا أنا صالح بن أحمد بن صالح حدثنی.[52]
أبی[53] قال فقد[54] عبد الرحمن بن أبی لیلی وعبد الله بن شداد فی
الجماجم اقتحم[55] بهما فرساهما الفرات فذهبا أخبرنا أبو الفضل بن
ناصر أنا أبو الفضل بن خیرون أنا أبو العلاء محمد بن علی بن یعقوب أنا أبو الحسن علی بن الحسن ح قال وأنا ابن خیرون أنا أبو علی الحسن بن الحسین النعالی نا جدی لأمی إسحاق بن محمد قالا أنا عبد الله بن إسحاق المدائنی نا أبو عمرو قعنب بن المحرر بن قعنب قال قتل عبد الله بن شداد بن الهاد بمسکن البصرة ما بین الجبانة والدیر[56] بعد الجماجم بشهرین أخبرنا أبو القاسم بن
السمرقندی أنا علی بن أحمد بن محمد بن علی أنا محمد بن عبد الرحمن إجازة أنا عبید الله بن عبد الرحمن أخبرنی عبد الرحمن بن محمد بن المغیرة حدثنی أبی[57] حدثنی أبو عبید قال سنة إحدی
وسبعین فیها أصیب عبد الله بن شداد بن الهاد اللیثی هذا وهم أخبرنا أبو الحسن علی بن أحمد وعلی بن الحسن قالا نا وأبو النجم أنا أبو بکر الخطیب[58] أنا ابن الفضل القطان أنا جعفر بن محمد بن
نصیر الخلدی[59] ح وأخبرنا أبو القاسم بن السمرقندی أنا أبو علی بن
المسلمة وأبو القاسم عبد الواحد بن علی بن محمد بن فهد العلاف
قالا أنا أبو الحسن الحمامی أنا الحسن بن محمد بن الحسن قالا نا محمد بن عبد الله الحضرمی قال سمعت ابن نمیر یقول عبد الله بن شداد قتل بدجیل سنة إحدی وثمانین أخبرنا أبو الحسن[60] قالا نا وأبو
النجم أنا أبو بکر الخطیب[61] أنا إبراهیم بن عمر البرمکی أنا أبو حامد
أحمد بن الحسن[62] المروزی فی کتابه نا عبید الله[63] بن محمد بن
حبیب البزنانی نا أحمد بن سیار نا عبید الله بن یحیی بن بکیر یعنی أباه قال عبد الله بن شداد بن الهاد فقد بدجیل سنة ثنتین وثمانین کما ذکره أبو بکیر یعنی أباه أخبرنا أبو غالب الماوردی أنا محمد بن علی السیرافی أنا أحمد بن إسحاق النهاوندی نا أحمد بن عمران الأشنانی نا موسی بن زکریا التستری نا خلیفة بن خیاط[64] قال سنة
اثنین وثمانین عبد الله بن شداد بن الهاد فقد لیلة دجیل قرأت علی أبی محمد السلمی عن أبی محمد التمیمی أنا مکی بن محمد أنا أبو سلیمان بن زبر قال وفی سنة ثلاث وثمانین کانت وقعة دیر الجماجم قتل فیها عبد الله بن شداد 3341 عبد الله بن شداد حدث
عن من لم یسم لنا روی عنه صدقة بن خالد بلغنی عن أبی عبد الله محمد بن یوسف الهروی حدثنی أحمد بن الحسن السکری الحافظ قال عبد الله بن شداد الدمشقی روی عنه صدقة بن خالد مجهول .
3342 - عبدالله بن شرحبیل بن حسنة القرشی[65] نا عثمان بن
عفان وعن عبدالرحمن بن أزهر وسعد بن إبراهیم[66]
3343 - عبدالله بن شعوذ[67] من أهل دمشق له ذکر ولم یقع له إلی
روایة أخبرنا أبو غالب بن البنا أنا أبو الحسین بن الآبنوسی أنا عبد الله بن عتاب أنا أبو الحسن بن جوصا إجازة وأخبرنا أبو القاسم بن السوسی أنا أبو عبد الله بن أبی حدید أنا أبو الحسن الربعی أنا عبد الوهاب الکلابی أنا أبو الحسن قراءة قال سمعت أبا الحسن بن سمیع یقول فی الطبقة الرابعة وعبد الله بن شعوذ قال عبد الرحمن مولی لقریش دمشقی أظنه أخو[68] غالب بن شعوذ کذا قال ابن سمیع
عبد الله بن شقیق أبو عبد الرحمن العقیلی[69] من أهل
البصرة قدم الشام واجتاز بدمشق وحدث عن أبی هریرة وعائشة وعبدالله بن عباس وعبد الله بن عمر ومرة[70] بن کعب البهزی[71] روی
عنه سعید بن إیاس الجریری وبدیل بن میسرة العقیلی وخالد الحذاء وعمران بن حدیر وکهمس بن الحسن والبراء بن عبد الله وقتادة بن دعامة السدوسی أخبرنا أبو القاسم بن الحصین أنا أبو طالب بن غیلان نا أبو بکر الشافعی نا أحمد بن عبید وهو النرسی[72] نا
یزید هو ابن هارون نا کهمس بن الحسن عن عبد الله بن شقیق قال سألت عائشة کان[73] رسول الله (صلی الله علیه وسلم) یقرن بین
السور قالت المفصل قلت أکان رسول الله (صلی الله علیه وسلم) یصلی جالسا قالت حین یحطمه الناس قلت أکان رسول الله (صلی الله علیه وسلم) یصوم شهرا معلوما سوی رمضان قالت لا والله ما صام رسول الله (صلی الله علیه وسلم) شهرا معلوما سوی رمضان یصومه کله ولا یفطر کله حتی یصیب منه أخبرنا أبو القاسم بن الحصین أنا أبو علی بن المذهب أنا أحمد بن جعفر نا عبد الله بن
أحمد[74] حدثنی أبی نا عبد الصمد حدثنی أبی نا الجریری عن عبد
الله بن شقیق قال أقمت بالمدینة مع أبی هریرة سنة فقال لی ذات یوم ونحن عند حجرة عائشة لقد رأیتنی[75] وما لنا ثیاب[76] إلا البراد
المتفتقة وإنه لیأتی علی أحدنا الأیام ما یجد طعاما یقیم به صلبه حتی إن کان أحدنا لیأخذ الحجر فیشده علی أخمص بطنه ثم یشده بثوبه لیقیم به صلبه فقسم رسول الله (صلی الله علیه وسلم) ذات یوم بیننا تمرا فأصاب کل إنسان منا سبع تمرات فیهن حشفة فما یسرنی أن لی[77] مکانها تمرة جیدة قال قلت لم قال تشد لی من
مضغی قال فقال لی من أین[78] أقبلت قلت من الشام قال[79] فقال لی قال
رأیت حجر موسی قلت وما حجر موسی قال أن بنی إسرائیل قالوا لموسی قولا تحت ثیابه فی مذاکیره قال فوضع ثیابه علی صخرة وهو یغتسل قال فسمعت بثیابه قال فتبعها فی أثرها وهو یقول یا حجر ألق ثیابی یا حجر ألق ثیابی حتی أتت به علی بنی إسرائیل فرأوه[80] سویا حسن الخلق فلحبه ثلاث لحبات[81] فوالذی نفس أبی
هریرة بیده لو کنت نظرت لرأیت لحبات[82] موسی فیه أخبرنا أبو
القاسم إسماعیل بن أحمد أنا محمد بن هبة الله أنا محمد بن الحسین أنا عبد الله بن جعفر نا یعقوب[83] حدثنی محمد بن عبد
الرحیم قال سألت علیا عن عبد الله بن شقیق رأی ابن عمر قال لا ولکنه رأی أبا ذر وأبا هریرة[84] ومن یدرک أبا هریرة وأبا ذر لا یمتنع
أن یلقی ابن عمر لأنه عاش بعدهما برهة وقد روی ابن شقیق عن ابن عمر حدیثا أخرج فی الصحیح أخبرناه أبو الحسن علی بن الحسن السلمی قراءة علیه أنا أبو الحسین بن أبی نصر أنا أبو بکر یوسف بن القاسم المیانجی أنا أبو یعلی نا سریج[85] بن یونس نا
یحیی بن زکریا عن عاصم الأحول عن عبد الله بن شقیق عن ابن عمر قال قال رسول الله (صلی الله علیه وسلم) بادروا الصبح بالوتر رواه مسلم[86] فی صحیحه عن سریج (7) [87] أخبرنا أبو القاسم
إسماعیل بن أحمد أنا أبو الفضل بن البقال أنا أبو الحسن بن الحمامی أنا إبراهیم بن أحمد بن الحسن أنا إبراهیم بن أبی أمیة قال سمعت
نوح بن حبیب یقول عبد الله بن شقیق العقیلی روی عن علی وعثمان وأبی ذر وعائشة وابن عمر وابن عباس وعن محجن بن الأذرع أخبرنا أبو البرکات الأنماطی وأبو العز الکیلی قالا أنا أبو الطاهر الباقلانی زاد الأنماطی وأبو الفضل أحمد بن الحسن قالا أنا أبو الحسن الأصبهانی أنا أبو الحسین الأهوازی نا خلیفة بن خیاط[88]
قال فی الطبقة الأولی من تابعی أهل البصرة من عقیل بن کعب بن ربیعة[89] بن عامر بن صعصعة بن معاویة بن بکر عبد الله بن شقیق
عمر حتی صار فی الطبقة الثانیة مات بعد المائة یکنی أبا عبد الرحمن أخبرنا أبو البرکات أنا أحمد بن الحسن بن أحمد أنا یوسف بن رباح أنا أبو بکر المهندس نا أبو بشر الدولابی نا معاویة بن صالح قال سمعت یحیی یقول فی تسمیة تابعی أهل البصرة عبد الله بن شقیق العقیلی أنبأنا أبو نصر محمد بن الحسن بن البنا وأبو طالب عبد القادر بن محمد بن یوسف قالا قرئ علی أبی محمد الجوهری عن أبی عمر بن حیویة أنا أحمد بن معروف أنا الحسین بن الفهم نا محمد بن سعد[90] قال فی الطبقة الأولی من تابعی أهل البصرة عبد الله
بن شقیق العقیلی[91] روی عن عمر قال کنا جلوسا بباب عمر ومعنا أبو
ذر فقال إنی صائم ثم أذن عمر فأتی بالعشاء فأکل قالوا وکان عبد الله بن شقیق عثمانیا وکان ثقة فی الحدیث وروی أحادیث[92] صالحة
وتوفی فی ولایة الحجاج بن یوسف علی العراق أنبأنا أبو الغنائم محمد بن علی ثم حدثنا أبو الفضل محمد بن ناصر أنا أحمد بن الحسن والمبارک بن عبد الجبار ومحمد بن علی واللفظ له قالوا أنا أبو بکر أحمد زاد أحمد وأبو الحسین الأصبهانی قالا أنا أحمد بن عبدان أنا محمد بن سهل أنا محمد بن إسماعیل[93] قال عبد الله بن
شقیق العقیلی البصری سمع عائشة قال عباس بن الولید نا عبد[94]
الأعلی نا الجریری عن عبد الله بن شقیق قال جاورت أبا هریرة سنة قال ابن[95] منصور کنیته أبو عبد الرحمن فی نسخة ما شافهنی به أبو
عبد الله الخلال أنا أبو القاسم بن مندة أنا أبو علی إجازة ح قال وأنا أبو طاهر بن سلمة نا علی بن محمد قالا أنا أبو محمد بن أبی حاتم[96]
قال عبد الله بن شقیق العقیلی البصری روی عن أبی هریرة وابن عمر وابن عباس ویقال أن عبد الله بن شقیق قال جاورت أبا هریرة سنة وروی عن عائشة روی عنه بدیل بن میسرة وخالد الحذاء والجریری وعمران بن حدیر سمعت أبی یقول ذلک أخبرنا أبو
الفضل محمد بن ناصر أنا أبو الفضل بن الحکاک قراءة أنا أبو نصر الوائلی أنا الخصیب بن عبد الله أخبرنی عبد الکریم بن أبی عبد الرحمن[97] أخبرنی أبی قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق بصری
قرأت علی أبی الفضل بن ناصر عن أبی طاهر بن أبی الصقر أنا أبو القاسم بن الصواف أنا أبو بکر المهندس نا أبو بشر الدولابی قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق أخبرنا أبو جعفر محمد بن أبی علی فی کتابه أنا أبو بکر الصفار أنا أحمد بن علی بن منجویه أنا أبو أحمد الحاکم قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق[98] العقیلی البصری
من[99] عقیل بن کعب بن عامر[100] بن ربیعة بن عامر بن صعصعة بن
معاویة بن بکر عن عائشة زوج النبی (صلی الله علیه وسلم) وأبی هریرة وابن عباس روی عنه ابن سیرین وقتادة وبدیل بن میسرة أخبرنا أبو القاسم إسماعیل بن أحمد أنا أبو بکر بن الطبری أنا أبو الحسین بن الفضل[101] أنا عبد الله بن جعفر نا یعقوب[102] نا سلمة
یعنی ابن شبیب عن أحمد بن حنبل ح وأخبرنا أبو القاسم أیضا أنا
أبو الفضل بن البقال أنا أبو الحسین بن بشران أنا عثمان بن أحمد نا حنبل بن إسحاق نا أبو عبد الله أحمد بن حنبل نا إسماعیل أنا خالد وفی حدیث یعقوب نا خالد الحذاء قال ذکر أبو قلابة عبد الله بن شقیق فقال أی رجل هو لولا أن تعرب[103] رواه محمد بن سعد[104] کاتب
الواقدی عن ابن علیة فقال لولا أن تعرب[105] بالعین المهملة کذلک
قیده أبو عبد الله الصوری عن الجوهری فی نسخة ما شافهنی به أبو عبد الله الخلال أنا أبو القاسم بن مندة أنا أبو علی إجازة ح قال وأنا أبو طاهر بن سلمة أنا علی بن محمد قالا أنا أبو محمد بن أبی حاتم[106]
قال ذکره أبی عن إسحاق بن منصور عن یحیی بن معین أنه قال عبد الله بن شقیق لقد سألت أبی عن عبد الله بن شقیق العقیلی فقال بصری ثقة أخبرنا أبو غالب وأبو عبد الله ابنا أبی علی قالا أنا أبو الحسین بن الآبنوسی أنا أحمد بن عبید بن الفضل إجازة أنا محمد بن الحسین بن محمد بن سعید نا أبو بکر بن أبی خیثمة قال سمعت یحیی بن معین یقول عبد الله بن شقیق من خیار المسلمین لا یطعن فی حدیثه .
فضیلت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
تعریف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر عبیدالله بن عمر
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر
نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» خود نقل میکند که چون عبیدالله بن عمر بن خطّاب به شام و پیش معاویه آمد، معاویه به عمروعاص پیام داد که خداوند با آمدن عبیدالله بن عمر به شام عمر بن خطّاب را برای تو زنده کرده است . چنین اندیشیدهام که او را وادار کنم خطبهای ایراد کند و گواهی دهد که علی ( 7) عثمان را کشته است و به علی ( 7) دشنام دهد!
عمروعاص گفت : آنچه اندیشیدهای درست و به مصلحت است .
معاویه به عبیدالله بن عمر پیام فرستاد و احضارش کرد و چون آمد به او گفت : ای برادرزاده ! نام پدرت بر توست . با تمام قدرت بنگر و سخن بگو که تو شخص مورد اعتمادی و هر چه بگویی تصدیق میشود. اینک به منبر برو و به علی ( 7) دشنام بده و گواهی بده که او عثمان را کشته است .
عبیدالله بن عمر گفت : ای امیر! دشنام دادن به او چگونه ممکن است که پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه میتوانم بگویم ؟ امّا شجاعت و نیرومندی او چنان است که دلاوری کوبنده است .
ارزش جنگهای او نیز چنان است که میدانی ، ولی من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد.
عمروعاص گفت : به جان پدرت ، در این صورت دمل را فشردهای (همین کافی و بسیار خوب است).
و چون عبیدالله بن عمر بیرون رفت ، معاویه گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که هرمزان را کشته است و از علی ( 7) بر جان خود میترسد هرگز پیش ما نمیآمد. نمیبینی چگونه علی ( 7) را میستاید؟
عمروعاص گفت : اگر بر چیزی (کاملا) پیروز نمیشوی چنگال بزن .
گوید: گفتگوی آندو به اطّلاع عبیدالله بن عمر رسید و چون برای سخنرانی برخاست آنچه خود میخواست گفت و چون میخواست درباره امیرالمؤمنین علی 7 سخن گوید خودداری کرد و سخنی نگفت ، و چون از منبر فرود آمد معاویه به او پیام فرستاد که ای برادرزاده ؛ یا گرفتار گمراهی و کمخردی هستی یا خیانت کردی .
عبیدالله پیام داد که خوش نداشتم در مورد مردی که عثمان را نکشته است گواهی قطعی بدهم و دانستم که مردم از من میپذیرند و بدین سبب آن را رها کردم .
معاویه او را از خود راند و او را خوار و سبک کرد و تبهکارش خواند. عبیدالله بن عمر (چنین سرود و) گفت :
«ای معاویه ؛ من در این خطبه دروغ نگفتهام و در مورد خاندان لوی بن غالب ، گول و نابخرد نیستم ، ولی من دارای نفسی خوددار هستم از این که به پیرمردی که در عراق است تهمت بزنم ، و اگر آشکارا علی ( 7) را به کشتن پسر عفان متّهم کنم دروغ است و در سرشت من خوی دروغگویی نیست . البتّه آن قوم کوشش خود را کردند و همچون کژدمها بر گرد او میگشتند و علی ( 7) نه به آنان گفت کار پسندیدهای کردهاید و نه کار ناخوشایندی و همچون مار شجاعی که قصد حمله داشته باشد سکوت کرد. امّا در مورد پسر عفان گواهی میدهم که او در حالی که از تهمتها بری و جامه توبهکننده پوشیده بود کشته شد! آری ؛ در آن فتنه زبیر را جوش و خروشی بود و طلحه نیز در آن سخت کوشا بود و شوخی نمیکرد. هرچند آندو پس از آن ، توبه خود را آشکار کردند ولی ای کاش میدانستم سرانجام آندو چیست ؟»
گوید: چون این شعر عبیدالله بن عمر به اطّلاع معاویه رسید کسی پیش او فرستاد و او را راضی کرد و گفت : همین اندازه از تو برای من کافی است .[107]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر معاویه
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از نظر معاویه و ابن زبیر
شجاعت حضرت امیرالمؤمنین 7
امّا در مورد شجاعت چنان است که نام همه شجاعان پیش از خود را از یاد مردم برده است و نام همه کسانی را که پس از او آمدهاند محو کرده است . پایگاه و پایداریهای او در جنگ ، چنان مشهور است که تا روز قیامت به آن ، مثلها زده خواهد شد. او دلاوری است که هرگز نگریخته و از هیچ لشکری بیم نکرده است و با هیچ کس نبرد نکرده مگر این که او را کشته است و هیچ گاه ضربتی نزده است که محتاج به ضربت دوّم باشد.
و در حدیث آمده است : «ضربههای او همواره تک و یگانه بوده است».
و چون علی 7 معاویه را به جنگ تن به تن دعوت کرد تا مردم با کشتهشدن یکی از آن دو از جنگ آسوده شوند، عمروعاص به معاویه گفت : علی 7 انصاف داده است.
معاویه گفت : از آن هنگام که خیرخواه من بودهای به من خیانت نکردهای مگر امروز. آیا مرا به جنگ تن به تن با ابوالحسن فرمان میدهی و حال آنکه میدانی او شجاع و دلاوری است که سر جدا میکند؟ ترا چنین میبینم که به امیری شام پس از من طمع بستهای .
عرب بر خود میبالید که بتواند در جنگ با او رویاروی شود و تاب ایستادگی بیاورد، و بازماندگان کسانی که به دست او کشته
میشدند، بر خود میبالیدند که علی 7 او را کشته است و این گروه بسیارند.
خواهر عمرو بن عبدود در مرثیه او چنین سروده است :
«اگر کشنده عمرو کس دیگری جز این کشندهاش بود، همواره و تا هر گاه زنده میبودم بر او میگریستم . آری ؛ کشنده او کسی است که او را مانندی نیست و پدرش مایه شرف مکه بود».[108]
روزی معاویه چون از خواب بیدار شد عبدالله بن زبیر را دید که کنار پاهای او بر سریرش نشسته است . معاویه نشست و عبدالله در حالی که با او شوخی میکرد گفت : ای امیرالمؤمنین ! اگر میخواستم ترا غافلگیر کنم میتوانستم .
معاویه گفت : عجب ؛ ای ابوبکر؛ از چه هنگام چنین شجاع شدهای ؟
گفت : چه چیز موجب شده است که شجاعت مرا انکار کنی و حال آنکه من در صف جنگ برابر علی بن ابی طالب ایستادهام ؟!
گفت : آری ؛ نتیجه آن بود که با دست چپش تو و پدرت را به کشتن میداد و دست راستش آسوده و در طلب کس دیگری بود که او را با آن بکشد.
و خلاصه چنان است که شجاعت هر شجاعی در این جهان به او پایان میپذیرد و در مورد شجاعت ، در خاوران و باختران زمین ،
فقط به نام علی 7 ندا داده میشود.
امّا نیروی دست و توان بازو، در هر دو مورد به او مثل زده میشود. ابن قتیبه در کتاب «المعارف» میگوید: با هیچ کس کشتی نگرفته ، مگر این که او را به زمین زده و از پای درآورده است ؛ و علی 7 است که درِ خیبر را از بن برآورد و سپس گروهی از مردم جمع شدند تا آن در را به پشت برگردانند و نتوانستند. و هموست که بت هُبل را با همه بزرگی و سنگینی از فراز کعبه از بن برآورد و بر زمین انداخت و به روزگار خلافت خویش سنگ بزرگی را که تمام لشکرش از کندن آن ناتوان مانده بودند[109] ، و به تنهایی و با
دست خویش از جای برآورد و از زیر آن آب جوشید و بیرون زد.[110]
فضیلت
طبقات
(1) طبقات خلیفة بن خیاط ص 337 رقم 1569
(2) بالأصل وم: بن عامر بن ربیعة والمثبت عن طبقات خلیفة
(3) الخبر فی طبقات ابن سعد 7 / 126 وتهذیب الکمال 10 / 214 نقلا عن ابن سعد
(4) ما بین معکوفتین سقط من الأصل وم وأضیف عن المطبوعة والسند معروف وانظر طبقات ابن سعد 7 / 126
(5) بالأصل وم: أحادیثا
سهل أنا محمد بن إسماعیل[111] قال عبد الله بن شقیق العقیلی
البصری سمع عائشة قال عباس بن الولید نا عبد[112] الأعلی نا
الجریری عن عبد الله بن شقیق قال جاورت أبا هریرة سنة قال ابن[113]
منصور کنیته أبو عبد الرحمن فی نسخة ما شافهنی به أبو عبد الله الخلال أنا أبو القاسم بن مندة أنا أبو علی إجازة ح قال وأنا أبو طاهر بن سلمة نا علی بن محمد قالا أنا أبو محمد بن أبی حاتم[114] قال عبد
الله بن شقیق العقیلی البصری روی عن أبی هریرة وابن عمر وابن
عباس ویقال أن عبد الله بن شقیق قال جاورت أبا هریرة سنة وروی عن عائشة روی عنه بدیل بن میسرة وخالد الحذاء والجریری وعمران بن حدیر سمعت أبی یقول ذلک أخبرنا أبو الفضل محمد بن ناصر أنا أبو الفضل بن الحکاک قراءة أنا أبو نصر الوائلی أنا الخصیب بن عبد الله أخبرنی عبد الکریم بن أبی عبد الرحمن[115]
أخبرنی أبی قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق بصری قرأت علی أبی الفضل بن ناصر عن أبی طاهر بن أبی الصقر أنا أبو القاسم بن الصواف أنا أبو بکر المهندس نا أبو بشر الدولابی قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق أخبرنا أبو جعفر محمد بن أبی علی فی کتابه أنا أبو بکر الصفار أنا أحمد بن علی بن منجویه أنا أبو أحمد الحاکم قال أبو عبد الرحمن عبد الله بن شقیق[116] العقیلی البصری
من[117] عقیل بن کعب بن عامر[118] بن ربیعة بن عامر بن صعصعة بن
معاویة بن بکر عن عائشة زوج النبی (صلی الله علیه وسلم) وأبی هریرة وابن عباس روی عنه ابن سیرین وقتادة وبدیل بن میسرة أخبرنا أبو القاسم إسماعیل بن أحمد أنا أبو بکر بن الطبری أنا أبو
الحسین بن الفضل[119] أنا عبد الله بن جعفر نا یعقوب[120] نا سلمة یعنی
ابن شبیب عن أحمد بن حنبل ح وأخبرنا أبو القاسم أیضا أنا أبو الفضل بن البقال أنا أبو الحسین بن بشران أنا عثمان بن أحمد نا حنبل بن إسحاق نا أبو عبد الله أحمد بن حنبل نا إسماعیل أنا خالد وفی حدیث یعقوب نا خالد الحذاء قال ذکر أبو قلابة عبد الله بن شقیق فقال أی رجل هو لولا أن تعرب[121] رواه محمد بن سعد[122] کاتب
الواقدی عن ابن علیة فقال لولا أن تعرب[123] بالعین المهملة کذلک
قیده أبو عبد الله الصوری عن الجوهری فی نسخة ما شافهنی به أبو عبد الله الخلال أنا أبو القاسم بن مندة أنا أبو علی إجازة ح قال وأنا أبو طاهر بن سلمة أنا علی بن محمد قالا أنا أبو محمد بن أبی حاتم[124]
قال ذکره أبی عن إسحاق بن منصور عن یحیی بن معین أنه قال عبد الله بن شقیق لقد سألت أبی عن عبد الله بن شقیق العقیلی فقال بصری ثقة أخبرنا أبو غالب وأبو عبد الله ابنا أبی علی قالا أنا أبو الحسین بن الآبنوسی أنا أحمد بن عبید بن الفضل إجازة أنا محمد
بن الحسین بن محمد بن سعید نا أبو بکر بن أبی خیثمة قال سمعت یحیی بن معین یقول عبد الله بن شقیق من خیار المسلمین لا یطعن فی حدیثه.[125]
اعتراف معاویه به فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام
معاویه و اعترافات او درباره خطبه مالک اشتر
به نوشته ابی ابی الحدید هنگامی که جاسوسان معاویه فرستادن امام امیر مؤمنان حضرت علی 7 مالک اشتر را به سمت استانداری مصر، بدان کشور به وی گزارش دادند او مأمور مالیاتی قلزم [126] را ـ
بر اساس معافیت از پرداخت مالیاتهای موجود و مالیاتهائی را که بعدآ دریافت و جمعآوری میکند ـ وادار نمود تا مالک را قبل از رسیدن به مرکز استانداری مصر بکشد.
او هم با تظاهر به دوستی علی 7 مالک را مورد پذیرائی قرار داد و با عسل مسموم مالک را کشت و عهدنامه او را ـ که در حقیقت اساسنامه حکومت اسلامی تنظیم شده از ناحیه امام امیر مؤمنان حضرت علی 7 و در اختیار وی برای اجراء عملی آن در مصر بود ـ عینآ برای معاویه فرستاد.
و چون معاویه این اساسنامه را مورد مطالعه و بررسی قرار داد و آن را سرشار از علم و برخوردار از عالیترین فرازهای قانونی و نقش سرنوشتساز کشورداری یافت بهتزده شد و حالت تعجّب و حرص بر پیگیری و نگهداری آن نوشته از وی نمایان گردید.
ولید بن عقبه که حاضر در مجلس بود پیشنهاد سوزاندن
اساسنامه و دیگر نامههای ارسالی از مالک و امام امیر مؤمنان حضرت علی 7 را مطرح کرد.
معاویه گفت : بس است ، تند مرو که رأی قابل قبول نداری .
ولید گفت : آیا رأی صحیح این باشد که اعلام شود چنین اثری به دست آمده ، تا مردم بدانند احادیث و نوشتههای ابوتراب (امام امیر مؤمنان حضرت علی 7) نزد تواست و تو از آن بهرهبرداری علمی و حکومتی میکنی؟!
معاویه گفت : وای بر تو؛ آیا دستور میدهی یک اثر علمی همانند این اسناد را به آتش کشم ، «والله ما سمعت بعلم هو أجمع منه و لا أحکم»؛ «به خدا قسم ؛ علمی جامعتر و حکیمانهتر از این آثار و نوشتهها به گوشم نرسیده است».
ولید گفت : اگر این چنین از مقام علمی و قضائی علی به شگفت آمدهای ، پس از چه رو به جنگ و کشتار با وی برخاستهای؟!
معاویه بعد از قدری بگومگو درباره زمامداران قبل از امیر مؤمنان حضرت علی 7 و سکوت گفت : بگذارید من در عهدنامه مالک تأمّل و بررسی نمایم ، زیرا من نه علمی را خوانده و برخورد کردهام که جامعتر و حکیمانهتر از آن باشد، و نه اثری دیدهام که از حیث اشاره به آداب و قضایا و احکام و سیاست این چنین پرمایه و پرمحتوی باشد[127] .
اکنون باید طرفداران معاویه پیرامون اعتراف و اظهار نظر او درباره اساسنامه حکومت اسلامی امام امیرالمؤمنین علی 7 و نقشه کشتن مالک اشتر ـ را که نخستین مأمور پیاده کردن یک چنین اساسنامه شگفتانگیزی در کشور مصر بود ـ قدری دقّت کنند، تا هم علی 7 را ـ با ویژگیهای علمی و صلاحیت همهجانبه حکومتی و برخورداری از حقّ تقدّم بر دیگران در امر خلافت ـ بشناسند و هم بیش از پیش از جنایات معاویه و بیراههروی عقیدتی و عملیش آگاه شوند.[128]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از زبان معاویه
از بین رفتن فقه و علم به دنبال
از دنیا رفتن امیرالمؤمنین علی 7
علّامه مورّخ ابن عبدالبر قرطبی نوشته است : معاویه درباره مسائلی که برای او اتّفاق میافتاد یا از وی سئوال میشد با فرستادن نامه به آشنایان خود از آنها میخواست تا از علی بن ابی طالب 7 سئوال کنند. پس چون خبر شهادت آن حضرت به اطّلاع او رسید گفت : «ذهب الفقه والعلم بموت ابن ابی طالب[129] ؛ «با مرگ پسر
ابوطالب ، فقه و علم از میان رفت».
در این موقع برادرش عتبه که حاضر در مجلس بود گفت : مردم شام این حرف را از تو نمیپذیرند.
معاویه گفت : مرا به خود واگذار و به طور خلاصه گفت: فضولی موقوف و واقعیات را نمیتوان انکار کرد.[130]
اعتراف معاویه به فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام
اعتراف معاویه به شجاعت و کوبندگی
امیرالمؤمنین علی 7 و ناتوانی خود
از رویاروئی با آن حضرت
علّامه ابن ابی الحدید نوشته است : هنگامی که در جنگ صفّین علی 7 معاویه را به مبارزه طلبید تا مردم با کشته شدن یکی از آنها از جنگ راحت شوند، عمرو عاص به معاویه گفت : علی با تو انصاف به خرج داد و چه بهتر که خود با او روبرو شوی .
معاویه گفت : هیچ گاه از موقعی که مرا نصیحت و رهنمود میکردی فریبم نداده بودی مگر امروز، آیا مرا وادار میکنی به مبارزه و رویاروئی با ابوالحسن بروم ، در حالی که تو میدانی او شجاع ، کوبنده و متلاشی کننده است ؟ چنان میبینم تو را که بعد از من چشم طمع به امارت و حکومت شام دوختهای ![131] .[132]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از زبان معاویه
گریه کردن معاویه و إنّا لله... گفتن او در امر شهادت
امیرالمؤمنین علی 7 و اظهار تأسّف وی به خاطر از
دست دادن مردم شئون علمی و اخلاقی حضرتش را
علّامه ابن عساکر با سه سند مختلف و دیگران نیز با یک تا سه سند آوردهاند: هنگامی که حادثه شوم شهادت حضرت علی بن ابی طالب 7 به وقوع پیوست در حالی که معاویه با همسرش فاخته خواب بود او را بیدار نموده و خبر شهادت آن حضرت را به وی گزارش دادند.
پس معاویه برخاست نشست و شروع کرد به گریه و گفتن : «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون».
فاخته که او هم بیدار بود گفت : تو دیروز بر او طعن میزدی و در حقّ وی ناسزاگوئی میکردی و امروز برای او گریه میکنی ؟!
معاویه گفت : «ویحک ؛ أنا أبکی لما فقد الناس من علمه وحلمه».
و به دیگر روایت گفت : «ویلک ؛ لاتدرین ما ذهب من علمه وفضله وسوابقه وما فقد الناس من حلمه وعلمه»[133] .
(به طور خلاصه گفت :) وای بر تو ـ ای فاخته ؛ ـ تو نمیدانی آنچه را که از علم و فضل او و سوابقش از بین رفت و آنچه را که مردم از حلم و علمش از دست
دادند.[134]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از زبان معاویه
امیرالمؤمنین علی 7 یگانه رواجدهنده
فصاحت و سخنوری در بین قریش
علّامه ابن ابی الحدید نوشته است : هنگامی که محفن بن ابی محفن ضبّبی بر معاویه وارد شد و ـ گویا از وی پرسید: از کجا یا از نزد چه شخصی آمدهای که ـ گفت : از نزد کسی آمدهام که ناتوانترین کس در اداء سخن و گفتگو باشد. و مقصودش امیرالمؤمنین علی 7 بود.
پس معاویه گفت : یابن اللخناء؛ ألعلی تقول هذا؟! وهل سنّ الفصاحة لقریش غیره .
وای بر تو پسر گنده دهن ؛ آیا درباره علی اینچنین سخن میگوئی ؟! چگونه او ناتوانترین شخص در ایراد سخن بود، در حالی که به خدا قسم جز علی کسی فصاحت و گویائی در سخن را در بین قریش رواج نداد و برقرار نکرد.
نیز نوشته است به معاویه گفت : جئتک من عند أبخل الناس . از نزد بخیلترین مردم به نزد تو آمدم .
پس معاویه گفت : ویحک ؛ کیف تقول إنّه أبخل الناس ، لو ملک بیتآ من تبر وبیتآ من تبن ، لا نفد تبره قبل تبنه .[135]
وای بر تو؛ چگونه میگوئی علی بخیلترین مردم باشد، در حالی که اگر مالک خانهای (انباری) از طلا و خانهای از کاه باشد، خانه طلا را قبل از خانه کاه
میبخشد.
و علّامه ابن قتیبه چنین آورده که عبدالله بن ابی محجن وارد بر معاویه شد و گفت :
یا أمیرالمؤمنین !! إنّی أتیتک من عند الغبی الجبان البخیل ، ابن ابی طالب .
ای امیرالمؤمنین !! من از نزد شخصی کندزبان ، ترسو و بخیل به نزد تو آمدهام و او ابی ابی طالب باشد.
معاویه گفت : خدای را در نظر بگیر، تو فهمیدی چه گفتی ؟!
امّا این که گفتی او کندزبان است ، پس به خدا سوگند؛ اگر زبانهای همه مردم را یکجا جمع و آنها همه را یک زبان قرار دهند، زبان علی به تنهائی در برابر آن خودنمائی کند و پاسخگو باشد.
و امّا این که گفتی او ترسو باشد، پس مادرت به عزایت بنشیند؛ آیا دیدهای او با کسی مبارزه کند و وی را نکشد؟
و امّا آنچه را که گفتی او بخیل است ، پس به خدا سوگند؛ اگر او را دو انبار پر از طلا و کاه باشد، نخست انبار طلا را ببخشد و از آن پس انبار کاه را.
پس ابو محجن گفت : در این صورت چگونه به مقاتله و کشتار با وی برخاستهای ؟
معاویه پاسخ داد: به خاطر خونخواهی عثمان[136] !!
اعتراف معاویه به بودن والدین امیرالمؤمنین علی 7
از نیکان خلق خدا و وابستگان به پیامبرش
علّامه ابن عساکر به نقل از جابر آورده است که گفت : در حالی که نزد معاویه بودم سخن از علی 7 به میان آمد.
فأحسن ذکره وذکر أبیه واُمّه ، ثمّ قال : وکیف لا أقول هذا لهم (و)هم خیار خلق الله وعترة نبیه ، أخیار أبناء أخیار (وعنده بنیه أخیار أبناء أخیار)[137] .
پس معاویه از علی و پدر و مادر علی تمجید کرد، آنگاه گفت : چگونه این چنین دم از خوبی آنها نزنم در حالی که آنها خوبان خلق خدا باشند و عترت پیامبرش ، خوبان ، فرزندان خوبان (و در نسخه خطّی ظاهریه چنین آمده) و نزد اوست فرزندان وی خوبان فرزندان خوبان .[138]
فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام از زبان معاویه
اعتراف معاویه به مقام سخاوت و فصاحت
و شجاعت امیرالمؤمنین علی 7
علامه ابن عساکر با ذکر سند به نقل از ابواسحاق آورده است که : ابن اجور تمیمی به نزد معاویه آمد و گفت : یا أمیرالمؤمنین !! جئتک من عند ألئم الناس وأبخل الناس و أعیا الناس وأجبن الناس !!!
ای امیرالمؤمنین!! از نزد کسی آمدم که لئیم و تنگنظرترین مردم و بخیلترین مردم و کندزبانترین مردم و ترسوترین مردم باشد.
و مقصودش از او امام امیر مؤمنان علی 7 بود.
پس معاویه به او گفت : ویلک وأنّی أتاه اللئوم ، ولکنّا نتحدّث أن لو کان لعلی بیت من تبن و آخر من تِبر، لأنفذ التبر قبل بیت التبن . وأنّی أتاه العی وإن کنّا لنتحدّث أنّه ما جرت المواسی علی رأس رجل من قریش أفصح من علی . ویلک وأنّی أتاه الجبن وما برز له رجل قطّ إلّا صرعه ، والله یابن أجور؛ لولا أنّ الحرب خدعة لضربت عنقک (کذا) أُخرج فلاتقیمنّ فی بلدی[139] .
(بطور خلاصه معاویه به او گفت :) وای بر تو؛ لئامت کجا و علی کجا؟ اگر برای علی انباری از کاه باشد و انباری از شمش طلا، پیش از بخشیدن انبار کاه ، انبار طلا را میبخشد. و هیچ گاه تیغ سرتراشی بر سر مردی از قریش به سرتراشی قرار نگرفته که فصیحتر و گویاتر از علی باشد. وای بر تو؛ چه زمانی ترس به سراغ
علی رفته ؟ در حالی که هیچ مردی ـ از شجاعترین شجاعان ـ به رویاروئی او برنخاست ، مگر آنکه علی او را سرنگون و هلاک ساخت . ای ابن أجور؛ والله اگر نه این بودکه حرب خدعه و نیرنگ باشد گردنت را میزدم ، هماکنون (از این محلّ) بیرون رو که در شهر من اقامت نکنی[140] .[141]
14 / 10 / 1401
آخر فایل 120 صفحه شد
14 / 10 / 1401
شد آخر فایل 125 صفحه شد و پرینت شد داخل کلاسر شد
د ر تاریخ 9 / 5 / 1402 فهرستگیری و پرینت شد.
در تاریخ 20 / 1 / 1404 در حال تنظیم برای تبدیل به زر و بارگزاری در برنامه جستجوی 2 المنجی
[1] . الغارات و شرح اعلام آن : 128، جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/211.
[2] . بسيار مناسب است كه براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به آنچه بلعمى در ترجمه تاريخ طبرىآورده است ، صفحات 573 ـ 568 تاريخنامه طبرى ، چاپ استاد محمّد روشن ، نشر نو، تهران1366، مراجعه شود.
[3] . منشم : نام زنى عطرفروش در مكّه است كه قبايل خزاعه و جرهم هر گاه جنگ مىكردند از عطراو استفاده مىكردند و ضرب المثل به نحوست و شومى بود. به ص 2041 ج 5 صحاح جوهرىمراجعه شود.
[4] . سعيد بن هبة الله بن حسن از فقها و محدّثان بزرگ شيعه در قرن ششم و از شارحان نخستيننهج البلاغه است . قطب راوندى در شوّال 573 قمرى درگذشته است . براى اطّلاع بيشتر از آثاراو مراجعه فرماييد به مرحوم محدّث قمى ، الكنى والألقاب : 3/58 چاپ صيدا، 1358 ق .
[5] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/81.
[6] . يعنى حيله و ترفندى كه به كار مىبرد برايم مكشوف و معلوم بود.
[7] . اين شخص خواهرزاده معاويه است . از افراد بسيار نادرست و دغل بوده است مدّتى حاكمكوفه بوده و چنان ناپسند رفتار كرده است كه از كوفه بيرونش كردهاند. به اسد الغابة ابن اثير :3/287 مراجعه كنيد تا نمونههاى ديگر كثافتكارىهايش را ملاحظه فرماييد.
[8] . برگرفته از آيه 99 سوره انبياء.
[9] . بخشى از آخرين آيه سوره مريم .
[10] . سوره مجادله ، آيه 23.
[11] . سوره كهف ، آيه 51. براى اطّلاع بيشتر در مورد گفتگوى مغيره با حضرت اميرالمؤممنين 7به ترجمه نهاية الارب نويرى : 5/108 (به قلم مترجم اين كتاب) مراجعه فرماييد كه به تفصيلاز استيعاب ابن عبدالبرّ نقل كرده است .
[12] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/316.
[13] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/389.
[14] . مروج الذهب : 2/52.
[15] . معصوم چهارم ، تأليف شادروان جواد فاضل : 98 ـ 109.
[16] . منظور قبيلهاى است كه ابوبكر از آن برخاسته است .
[17] . مقصود قبيلهاى است كه عمر بدان منسوب است .
[18] . الهى بحقّ الزهراء آمين بظهور الحجّة .
[19] . كسانى كه مىخواهند متن عربى اين نامه را نيز از نظر بگذرانند به كتاب ناسخ التواريخ : جلدششم از چاپ دوّم از صفحه 59 تا 62 رجوع فرمايند.
[20] . تاريخ سياسى اسلام : 479.
[21] . الغارات و شرح اعلام آن : 374.
[22] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/249.
[23] . نام قاتل پدر امرئ القيس .
[24] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/331.
[25] . آيه آخر سوره سبأ.
[26] . نبرد جمل : 260.
[27] . تاريخ مدينة دمشق : 42/112.
[28] . مروج الذهب : 3/15 ـ 14.
[29] . تاريخ اميرالمؤمنين 7: 2/294.
[30] . و هى: أي سقط.
[31] . الأمالي الخميسية، شجرى جرجانى، ج1، ص: 208 .
[32] . تاريخ دمشق لابن عساكر جلد 29 صفحه 151 و 152.
[33] . قال الذهبي: الامام الحافظ، محدث الكوفة... وكان من كبار العلماء، توفي سنة 133 هـ.راجع سير أعلام النبلاء: 6 / 110 الرقم 30.
[34] . تاريخ مدينة دمشق: 29 / 151، سير أعلام النبلاء: 3 / 489.
[35] . الطبقات الكبرى: 5 / 61.(*)
[36] . رجال الشيعة في اسانيد السنة ج محمد جعفر الطبسي ج 1 ص 189.
[37] . في م: أبو عمرو خطأ
[38] . طبقات ابن سعد 5 / 61
[39] . سقطت من الأصل وأضيفت عن بن سعد
[40] . ما بين معكوفتين سقط من موالمثبت يوافق عبارة ابن سعد
[41] . بالأصل وم: " أنا الهيثم بن عبد الله " خطأ والصواب: " أنا الحكم عن " ابن سعد
[42] . الخبر في تاريخ أبي زرعة الدمشقي 1 / 541
[43] . تاريخ خليفة بن خياط ص 283
[44] . بالأصل وم: " بن " والصواب عن تاريخ خليفة
[45] . في تاريخ خليفة: افتقد ليلة دجل بمسكن
[46] . بالأصل: بن أبي شداد
[47] . بالأصل وم: وأبي والصواب عن تاريخ خليفة
[48] . زيادة لازمة منا للإيضاح
[49] . الجماجم دير الجماجم: موضع بظاهر الكوفة يبعد عنها سبعة فراسخ (انظر معجمالبلدان)
[50] . بالأصل وم: السلامي خطأ والصواب ما أثبت قياسا إلى سند مماثل
[51] . بالأصل وم: أبو الحسين خطأ والصواب ما أثبت
[52] . تاريخ دمشق ابن عساكر ج 29 ص 151 و 152.
[53] . تاريخ الثقات للعجلي ص 261
[54] . سقطت من الأصول وأضيفت عن ثقات العجلي
[55] . بالأصل وم: " اقتحما " والصواب عن ثقات العجلي
[56] . عن م وبالأصل: " والسر "
[57] . ما بين معكوفتين استدرك عن المطبوعة ومكانها بالأصل وم: أنا علي أنا محمد بن عبدالرحمن بن محمد بن المغيرة
[58] . تاريخ بغداد 9 / 474
[59] . بالأصل وم: الخالدي خطأ والصواب عن تاريخ بغداد
[60] . كذا بالأصل: " قالا " وهو يريد علي بن أحمد وعلي بن الحسن قد مر السند قريباوكلاهما يكنى: " أبا الحسن " وفي المطبوعة: " أبوا الحسن قالا " وهو أشبهبالصواب
[61] . تاريخ بغداد 9 / 474
[62] . تاريخ بغداد: الحسين
[63] . بالأصل وم: عبد الله والصواب عن تاريخ بغداد
[64] . تاريخ خليفة بن خياط ص 287
[65] . ترجمته وأخباره في أسد الغابة 3 / 172 وفيه: أبو علقمة ذكره في الصحابة وعداده فيالتابعين وفي الوافي بالوفيات 17 / 208 لم يلحق الرواية عن أبيه ووتوفي في حدودالتسعين للهجرة وفي تاريخ الإسلام (حوادث سنة 81 - 100) ص :112 ووفد علىمعاوية من المدينة روى عنه الزهري وأبو إسحاق مولى ابن عباس وله ترجمة عندالبخاري في التاريخ الكبير 3 / 1 / 117 والجرح والتعديل لابن أبي حاتم 5 / 81
[66] . بياض بالأصل وم عدة أسطر
[67] . له ترجمة في الجرح والتعديل 5 / 82
[68] . كذا بالأصل وم والصواب: " أخا "
[69] . ترجمته وأخباره في تهذيب الكمال 10 / 213 وتهذيب التهذيب 3 / 166 وميزانالاعتدال 2 / 439 والكامل لابن عدي 4 / 168 وكتاب الضعفاء الكبير للعقيلي 2 / 265
[70] . بالأصل وم: وبرة والصواب عن تهذيب الكمال
[71] . مضطربة بالأصل وم والصواب عن تهذيب الكمال 10 / 214
[72] . في م: الرسي خطأ
[73] . في م: أكان
[74] . مسند الإمام أحمد ط الحلبي 2 / 324
[75] . المسند: رأيتنا
[76] . بالأصل: وما لنا فتات إلا الزاد " ومثله في م والصواب عن المسند
[77] . عن المسند وبالأصل وم: لها
[78] . الزيادة عن م والمسند سقطت اللفظة من الأصل
[79] . بالأصل: قال: فقلت فقال لي
[80] . في المسند: فرأوا مستويا
[81] . المسند: فلجبه ثلاث لجبات
[82] . عن م وبالأصل والمسند: لجبات
[83] . الخبر في المعرفة والتاريخ ليعقوب الفسوي 1 / 128 - 129
[84] . إلى هنا تنتهي عبارة يعقوب والكلام التالي هو تعقيب لابن عساكر على كلام علي بنالمديني
[85] . بالأصل (وم: في الموضع الأول) شريح خطأ والصواب ما أثبت وقد مر التعريف به
[86] . صحيح مسلم (6) كتاب صلاة المسافرين وقصرها 20 باب (ح: 750)
[87] . ما بين معكوفتين سقط من م
[88] . طبقات خليفة بن خياط ص 337 رقم 1569
[89] . بالأصل وم: " بن عامر بن ربيعة " والمثبت عن طبقات خليفة
[90] . الخبر في طبقات ابن سعد 7 / 126 وتهذيب الكمال 10 / 214 نقلا عن ابن سعد
[91] . ما بين معكوفتين سقط من الأصل وم وأضيف عن المطبوعة والسند معروف وانظرطبقات ابن سعد 7 / 126
[92] . بالأصل وم: أحاديثا
[93] . التاريخ الكبير 3 / 1 / 116
[94] . في البخاري: حدثنا أبو الأعلى
[95] . عن م والبخاري وبالأصل: أبو
[96] . الجرح والتعديل 5 / 81
[97] . بالأصل وم: عبد الله خطأ والسند معروف
[98] . من أول الخبر إلى هنا كرر بالأصل وم
[99] . بالأصل وم: عن
[100] . كذا بالأصل وم بزيادة " بن عامر " هنا وانظر ما مر في عامود نسبه عن طبقات خليفةوانظر جمهرة ابن حزم ص 482
[101] . بعدها بالأصل وم: " بن البقال أنا أبو الحسن بن بشران "والسند معروف
[102] . الخبر في المعرفة والتاريخ ليعقوب الفسوي 2 / 88
[103] . كذا بالأصل وم وفي المعرفة والتاريخ: " إلا أنه تعرب "
[104] . راجع طبقات ابن سعد 7 / 126
[105] . والتعرب الرجوع إلى البادية واللحوق بالأعراب بعد الإقامة بالحضر (انظر اللسان :عرب)
[106] . الجرح والتعديل 5 / 81
[107] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/27.
[108] . الفاظ اين دو بيت در كتابهاى ديگر از جمله در لسان العرب : 8/395 اندكى تفاوت دارد.
[109] . براى اطّلاع بيشتر در اين باره مراجعه كنيد به فتّال نيشابورى، روضة الواعظين ، مبحث فضايلعلى 7، ص 114 چاپ 1386 ق نجف ، و ترجمه آن به قلم اين بنده ، نشر نى ، تهران ، 1367ش .
[110] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/15.
[111] . التاريخ الكبير 3 / 1 / 116
[112] . في البخاري: حدثنا أبو الأعلى
[113] . عن م والبخاري وبالأصل: أبو
[114] . الجرح والتعديل 5 / 81
[115] . بالأصل وم: عبد الله خطأ والسند معروف
[116] . من أول الخبر إلى هنا كرر بالأصل وم
[117] . بالأصل وم: عن
[118] . كذا بالأصل وم بزيادة " بن عامر " هنا وانظر ما مر في عامود نسبه عن طبقات خليفةوانظر جمهرة ابن حزم ص 482
[119] . بعدها بالأصل وم: " بن البقال أنا أبو الحسن بن بشران "والسند معروف
[120] . الخبر في المعرفة والتاريخ ليعقوب الفسوي 2 / 88
[121] . كذا بالأصل وم وفي المعرفة والتاريخ: " إلا أنه تعرب "
[122] . راجع طبقات ابن سعد 7 / 126
[123] . والتعرب الرجوع إلى البادية واللحوق بالأعراب بعد الإقامة بالحضر (انظر اللسان :عرب)
[124] . الجرح والتعديل 5 / 81
[125] . تاريخ دمشق ابن عساكر جلد 29 صفحه 160 - 151 .
[126] . يكى از مناطق مصر قديم در جهت شمالى درياى سرخ و محل حركت كشتىها از مصر بهحجاز.
[127] . شرح ابن ابى الحديد: 6/74 ـ 72.
[128] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 211.
[129] . استيعاب : 2/463، و در چاپ حاشيه اصابه : 8/169، الف باء ابوحجاج بلوى : 1/ 222(الغدير: 3/98)، درر السمطين زرندى : 134، فتح الملک العلى غمارى : 44، الشرف الموبّدنبهانى : 95.
[130] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 214.
[131] . شرح نهج البلاغه : 1/20.
[132] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 215.
[133] . تاريخ دمشق : 3/409 ـ 406 شمارههاى 1507 ـ 1505، مناقب خوارزمى فصل :26 283، فرائدالسمطين : 1/372.
[134] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 217.
[135] . شرح نهج البلاغه : 1/22.
[136] . الإمامة والسياسة : 97.
[137] . تاريخ دمشق ابن عساكر: 3/77 (بخش امام على 7).
[138] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 207.
[139] . تاريخ دمشق ، بخش امام على 7: 3/76 شماره 1109.
[140] . شرح نهج البلاغة : 1/25 ـ 24، و 6/279.
[141] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 204.
بارگزاری در برنامه جستجوی 2 المنجی انجام شد شماره (669)
(669)
در تاریخ 2 / 2 / 1404 اعمال و جایگزینی «ی» و «ک» انجام شد
فهرسنگاری انجام شد : 7 / 11 / 1404