اعتراف دشمنان
به مقام
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
تألیف :
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
اعتراف دشمنان به مقام امیرالمؤمنین 7
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : مؤلّف
چاپ : اصیل
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : بهار 1404
قطع و صفحه : رقعی / 466
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ــ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ـ
مرکز پخش : ( 02532613823- 09386542459 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست مطالب کتاب اعتراف دشمنان به مقام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
فهرست مطالب اعتراف دشمنان به مقام
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
1
حضرت امیرالمؤمنین 7 و عزل حکام 1
گفتار عمروعاص به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7 1
ردّ الشمس برای امیرالمؤمنین 7 1
شیعه امیرالمؤمنین 7 1
شیعه از صدر اسلام 1
ورود تشیع به مغرب 18
توسّط یاران امیرالمؤمنین 7 18
گرایش مردم مغرب 22
به اهل بیت : از قرن اوّل هجری 22
بیان بعضی از 26
اسرارِ امیرالمؤمنین 7 به میثم تمّار 26
مقابله با شخصیت امیرالمؤمنین 7 33
قضاوت امیرالمؤمنین 7 39
علم آن حضرت 41
اهمیت اهل بیت : 45
خطبههای حضرت امیرالمؤمنین 7 49
عفو حضرت امیرالمؤمنین 7 52
از دشنامهای صفیه 52
وصیتنامه حضرت امیرالمؤمنین 7 54
کتاب قضاوت و صحیفه امیرالمؤمنین 7 58
چند کتاب دیگر 60
تألیف حضرت امیرالمؤمنین 7 در نحو 66
کتابهای دیگر حضرت امیرالمؤمنین 7 70
حضرت امیرالمؤمنین 7 و علم حساب 71
به چه کسانی خلیفه و امیرالمؤمنین میگفتند 72
معنای اصطلاحی شیعه و زمینه پیدایش آن 74
تشیع در چه زمانی پدید آمد؟ 77
گفتگوی حضرت امیرالمؤمنین علی 7 78
و عمر درباره خراسانِ بزرگ 79
روش حضرت امیرالمؤمنین 7 در تقسیم بیتالمال 83
حضرت امیرالمؤمنین 7 92
و علم نحو از زبان ابوالأسود 92
صفات ظاهری حضرت امیرالمؤمنین 7 94
سخن حضرت امیرالمؤمنین 7 96
با سران یاران خود درباره معاویه 96
دستور حضرت امیرالمؤمنین 7 به صعصعه 98
برای نوشتن نامه به معاویه و رفتن او به دربار معاویه 98
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین 7 102
بُسر بن ارطاة را 102
از فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7 103
درباره بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 112
دشمنی با نام «علی» 7 115
روایاتی که دلالت بر حقّانیت حضرت 116
امیرالمؤمنین 7 در تمامی جنگها دارد 116
برگشتن خورشید برای حضرت امیرالمؤمنین 7 121
حضرت امیرالمؤمنین 7 123
در قنوت چند نفر را لعن مینمودند 123
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7 124
بیعت کردهاند 124
شیعیان در صدر اسلام 131
جنگیدن حضرت امیرالمؤمنین 7 با معاویه 135
توهین ابن زبیر به حضرت امیرالمؤمنین 7 136
سفارش حضرت امیرالمؤمنین 7 در گرفتن صدقات 139
و آزار نرساندن به چهارپایان 139
پرسش بعضی از مردم شام 143
از حضرت امیرالمؤمنین 7 143
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی 7 145
مخالفت با بیعت نمودن با امیرالمؤمنین 7 150
بیعت با امیرالمؤمنین 7 153
علّت تبعیت با امیرالمؤمنین 7 160
شراب نوشیدن ولید و حدّ زدن 162
حضرت امیرالمؤمنین 7 بر او 162
عدم تمایل امیرالمؤمنین 7 165
به خلافت 166
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت 169
اخلاق و رفتار امیرالمؤمنین 7 171
از سخنان امیرالمؤمنین 7 174
در نکوهش یاران خود 174
سیاست امیرالمؤمنین 7 177
سیاست امیرالمؤمنین 7 و پیامبر 6 179
چرا مردم امیرالمؤمنین 7 را دوست دارند؟ 192
چرا امیرالمؤمنین 7 200
محمّد بن ابیبکر را حاکم مصر قرار دادند 200
فرمان امیرالمؤمنین 7 202
به مالک اشتر درباره دست کشیدن از جنگ 202
خلافت سزاوار حضرت امیرالمؤمنین 7 است 205
خطبه 165 گفتگوی 207
حضرت امیرالمؤمنین 7 با عثمان 207
خطبه 173 استدلال به حقّانیت حضرت 213
شمایل امیرالمؤمنین 7 219
به نقل ابن ابی الحدید 219
تابعیت از فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7 220
فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7 220
به محمّد بن ابی بکر درباره ولایت مصر 221
خبر شهادت مالک اشتر 224
به حضرت امیرالمؤمنین 7 224
فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین 7 226
مردم کوفه را برای یاری محمّد بن ابی بکر 226
ایراد به مزّاح بودن حضرت امیرالمؤمنین 7 دلیل بر 230
اینست که عیب دیگری در آن حضرت ندیدند 230
جنگ حضرت امیرالمؤمنین 7 232
در لباس اصحاب 232
جنگ در لیلة الهریر 235
مخفی بودن قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین 7 242
زهد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 243
حضرت امیرالمؤمنین 7 پس از جنگ جمل 246
پوشاندن فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7 250
علم حضرت امیرالمؤمنین 7 به آسمانها 255
جریانی درباره «سلونی قبل أن تفقدونی» 257
دشنام به حضرت امیرالمؤمنین 7 262
طلحه و زبیر 265
هنگام بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 265
تخت حضرت امیرالمؤمنین 7 266
نامه قیس به حضرت امیرالمؤمنین 7 269
نامه جناب عقیل به حضرت امیرالمؤمنین 7 271
شک کردن نزدیکان حضرت در کلام آن بزرگوار 273
عدم امتیاز میان مردم 275
تحریک مقداد و عمّاریاسر 276
به بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 276
سیاست امیرالمؤمنین 7 و سیاست معاویه 278
سخنان عبدالله بن عمرو 284
اقرار عمروعاص و معاویه 287
به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 287
گفتار عمروعاص 293
به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7 293
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 295
مطالبه عمروعاص از معاویه فراتر از مصر را 299
اعقتاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر 301
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت 311
سئوال معاویه از امیرالمؤمنین علی 7 313
درباره ارث خنثی 313
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی 7 314
قضیه مردی را که دیگری را 314
با زن خود دیده و او را کشته بود 314
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی 7 316
درباره مردی که با زنی ازدواج کرده بود 316
و دیگری را در اختیار او قرار دادند 316
سئوال سلطان روم از معاویه 318
و معاویه از امیرالمؤمنین علی 7 درباره «لا شیء» 318
اعتراف معاویه به گرامیترین کس بودن 320
(امیرالمؤمنین) علی 7 به عنوان پدر امام حسن 7 320
ارجاع معاویه سئوال کننده از خود را 323
به امیرالمؤمنین علی (7) 323
و احتجاج او به حدیث «منزلت» 323
مدح امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه 325
شخصیت امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه 326
خواب متوکل و نابودی 328
روز عید واقعی (خطبه در عید فطر سال 10) 330
مقام حضرت امیرالمؤمنین علی 7 335
در نظر عمروعاص و دو نامه از 335
ایرانیان و ولایت امیرالمؤمنین 7 343
خطبه مهمّ حضرت امیرالمؤمنین 7 344
در اوّل خلافت ظاهری و اتمام حجّت آن حضرت 344
پرسش بعضی از مردم شام 358
از حضرت امیرالمؤمنین 7 358
ایرانیان و شورش علیه مغیره والی معاویه 360
خطبه 163 دلیل بر تعیین وصی 363
پاسخ ابن سنان به این سؤال که چرا امیرالمؤمنین7، 371
معاویه را بر حکومت شام ابقا ننمودند 371
علی 7 داناترین مردم به سنت پیامبر است 373
امیرالمؤمنین 7 380
کعب الأحبار 384
نشان دادن امام حسین 7 387
پیامبر اکرم 6 و امیرالمؤمنین 7 را در مسجد قبا 387
پیشگوئی درباره حجّاج 393
گفتار عبیدالله بن عبّاس با معاویه 396
یاوران حضرت امیرالمؤمنین 7 اندک بودند 399
دشمنی عایشه با عثمان 402
اقرار عمروعاص به سیرت بد معاویه 407
پیشگوئی حضرت امیرالمؤمنین 7 409
درباره مروان 409
گفتگوی شریح با عمروعاص 412
آیا امیرالمؤمنین 7؟ 414
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛ 416
و روایت عمر حدیث منزله را 416
به دنبال توجیه علمی طلوع خورشید از مغرب ؛ 418
علی (7) و ایرانیان 434
اعتراف معاویه به اهمیت و ارزش حدیث 450
«یا علی ؛ أنت مع الحقّ...» 450
و حدیث «منزلت» و احتجاج بدانها بر علیه سعد 450
شعر معاویه، یزید و عمروعاص 456
درباره امیرالمؤمنین 7 456
فهرست الفبایی کتاب اعتراف دشمنان به مقام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
فهرست الفبایی اعتراف دشمنان
به مقام حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام(668)
اخلاق و رفتار امیرالمؤمنین 7 171 (668)
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی 7 قضیه مردی را که دیگری را 314 (668)
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی7درباره مردی که با زنی ازدواج کرده بود 316 (668)
ارجاع معاویه سئوال کننده از خود را به امیرالمؤمنین علی (7)و 323 (668)
از حضرت امیرالمؤمنین 7 143 (668)
از سخنان امیرالمؤمنین 7 در نکوهش یاران خود 174 (668)
از فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7 103 (668)
اعتراف معاویه به اهمیت و ارزش حدیث«یا علی ؛ أنت مع الحقّ...» 450 (668)
اعتراف معاویه به گرامیترین کس بودن (امیرالمؤمنین) علی 7 به عنوان320 (668)
اعقتاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر 301 (668)
اقرار عمروعاص به سیرت بد معاویه 407 (668)
اقرار عمروعاص و معاویه به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 287 (668)
امیرالمؤمنین 7 380 (668)
اهمیت اهل بیت : 45 (668)
آیا امیرالمؤمنین 7؟ 414 (668)
ایراد به مزّاح بودن حضرت امیرالمؤمنین 7 دلیل بر اینست که عیب دیگری 230 (668)
ایرانیان و شورش علیه مغیره والی معاویه 360 (668)
ایرانیان و ولایت امیرالمؤمنین 7 343 (668)
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر 295 (668)
برگشتن خورشید برای حضرت امیرالمؤمنین 7 121 (668)
به چه کسانی خلیفه و امیرالمؤمنین میگفتند 72 (668)
به دنبال توجیه علمی طلوع خورشید از مغرب ؛ 418 (668)
بیان بعضی از اسرارِ امیرالمؤمنین 7 به میثم تمّار 26 (668)
بیعت با امیرالمؤمنین 7 153 (668)
پاسخ ابن سنان به این سؤال که چرا امیرالمؤمنین7،معاویه را بر حکومت شام 371 (668)
پرسش بعضی از مردم شام 143 (668)
پرسش بعضی از مردم شام از حضرت امیرالمؤمنین 7 358 (668)
پوشاندن فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7 250 (668)
پیشگوئی حضرت امیرالمؤمنین7درباره مروان 409 (668)
پیشگوئی درباره حجّاج 393 (668)
تابعیت از فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7 220 (668)
تألیف حضرت امیرالمؤمنین 7 در نحو 66 (668)
تحریک مقداد و عمّاریاسر به بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 276 (668)
تخت حضرت امیرالمؤمنین 7 266 (668)
تشیع در چه زمانی پدید آمد؟ 77 (668) (668)
توسّط یاران امیرالمؤمنین 7 18 (668)
توهین ابن زبیر به حضرت امیرالمؤمنین 7 136 (668)
جریانی درباره «سلونی قبل أن تفقدونی» 257 (668)
جنگ حضرت امیرالمؤمنین 7 در لباس اصحاب 232 (668)
جنگ در لیلة الهریر 235 (668)
جنگیدن حضرت امیرالمؤمنین 7 با معاویه 135 (668)
چرا امیرالمؤمنین7 محمّد بن ابیبکر را حاکم مصر قرار دادند 200 (668)
چرا مردم امیرالمؤمنین 7 را دوست دارند؟ 192 (668)
چند کتاب دیگر 60 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 و عزل حکام 1 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 بر او 162 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 پس از جنگ جمل 246 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 و علم حساب 71 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 در قنوت چند نفر را لعن مینمودند 123 (668)
حضرت امیرالمؤمنین 7 و علم نحو از زبان ابوالأسود 92 (668)
خبر شهادت مالک اشتر به حضرت امیرالمؤمنین 7 224 (668)
خطبه 163 دلیل بر تعیین وصی 363 (668)
خطبه 165 گفتگوی حضرت امیرالمؤمنین 7 با عثمان 207 (668)
خطبه 173 استدلال به حقّانیت حضرت 213 (668)
خطبه مهمّ حضرت امیرالمؤمنین 7 در اوّل خلافت ظاهری و اتمام حجّت 344 (668)
خطبههای حضرت امیرالمؤمنین 7 49 (668)
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت 169 (668)
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت 311 (668)
خلافت سزاوار حضرت امیرالمؤمنین 7 است 205 (668)
خواب متوکل و نابودی 328 (668)
درباره بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 112 (668)
دستور حضرت امیرالمؤمنین 7 به صعصعه برای نوشتن نامه به معاویه 98 (668)
دشمنی با نام «علی» 7 115 (668)
دشمنی عایشه با عثمان 402 (668)
دشنام به حضرت امیرالمؤمنین 7 262 (668)
ردّ الشمس برای امیرالمؤمنین 7 1 (668)
روایاتی که دلالت بر حقّانیت حضرت امیرالمؤمنین 7 در تمامی جنگها دارد 116 (668)
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛ و روایت عمر حدیث منزله را 416 (668)
روز عید واقعی (خطبه در عید فطر سال 10) 330 (668)
روش حضرت امیرالمؤمنین 7 در تقسیم بیتالمال 83 (668)
زهد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 243 (668)
سخن حضرت امیرالمؤمنین 7 با سران یاران خود درباره معاویه 96 (668)
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی 7 145 (668)
سخنان عبدالله بن عمرو 284 (668)
سفارش حضرت امیرالمؤمنین 7 در گرفتن صدقات 139 (668)
سیاست امیرالمؤمنین 7 و پیامبر 6 179 (668)
سیاست امیرالمؤمنین 7 و سیاست معاویه 278 (668)
سیاست امیرالمؤمنین 7 177 (668)
سئوال سلطان روم از معاویه و معاویه از امیرالمؤمنین علی 318 (668)
سئوال معاویه از امیرالمؤمنین علی 7 درباره ارث خنثی 313 (668)
شخصیت امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه 326 (668)
شراب نوشیدن ولید و حدّ زدن 162 (668)
شعر معاویه، یزید و عمروعاص درباره امیرالمؤمنین 7 456 (668)
شک کردن نزدیکان حضرت در کلام آن بزرگوار 273 (668)
شمایل امیرالمؤمنین 7 به نقل ابن ابی الحدید 219 (668)
شیعه از صدر اسلام 1 (668)
شیعه امیرالمؤمنین 7 1 (668)
شیعیان در صدر اسلام 131 (668)
صفات ظاهری حضرت امیرالمؤمنین 7 94 (668)
طلحه و زبیر هنگام بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7 265 (668)
عدم امتیاز میان مردم 275 (668)
عدم تمایل امیرالمؤمنین 7 به خلافت 166 (668)
عفو حضرت امیرالمؤمنین7 از دشنامهای صفیه 52 (668)
علّت تبعیت با امیرالمؤمنین 7 160 (668) (668)
علم آن حضرت 41 (668)
علم حضرت امیرالمؤمنین 7 به آسمانها 255 (668)
علی (7) و ایرانیان 434 (668)
علی 7 داناترین مردم به سنت پیامبر است 373 (668)
فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین7 مردم کوفه را برای یاری محمّد بن ابی بکر (668)226 (668)
فرمان امیرالمؤمنین7 به مالک اشتر درباره دست کشیدن از جنگ 202 (668)
فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7 به محمّد بن ابی بکر درباره ولایت مصر 221 (668)
قضاوت امیرالمؤمنین 7 39 (668)
کتاب قضاوت و صحیفه امیرالمؤمنین 7 58 (668)
کتابهای دیگر حضرت امیرالمؤمنین 7 70 (668)
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند 124 (668)
کعب الأحبار 384 (668)
گرایش مردم مغرب به اهل بیت : از قرن اوّل هجری 22 (668)
گفتار عبیدالله بن عبّاس با معاویه 396 (668)
گفتار عمروعاص به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7 1 (668)
گفتار عمروعاص به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7 293 (668)
گفتگوی حضرت امیرالمؤمنین علی 7 78 (668)
گفتگوی شریح با عمروعاص 412 (668)
مخالفت با بیعت نمودن با امیرالمؤمنین 7 150 (668)
مخفی بودن قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین 7 242 (668)
مدح امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه 325 (668)
مطالبه عمروعاص از معاویه فراتر از مصر را 299 (668)
معنای اصطلاحی شیعه و زمینه پیدایش آن 74 (668)
مقابله با شخصیت امیرالمؤمنین 7 33 (668)
مقام حضرت امیرالمؤمنین علی 7 در نظر عمروعاص و دو نامه از 335 (668)
نامه جناب عقیل به حضرت امیرالمؤمنین 7 271 (668)
نامه قیس به حضرت امیرالمؤمنین 7 269 (668)
نشان دادن امام حسین7پیامبر اکرم 6 و امیرالمؤمنین 7 را در مسجد قبا 387 (668)
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین 7 بُسر بن ارطاة را 102 (668)
و آزار نرساندن به چهارپایان 139 (668)
و عمر درباره خراسانِ بزرگ 79 (668)
ورود تشیع به مغرب 18 (668)
وصیتنامه حضرت امیرالمؤمنین 7 54 (668)
یاوران حضرت امیرالمؤمنین 7 اندک بودند 399 (668)
15 / 10 / 1404 مرتب و الفباسازی فهرست انجام شد
پیشگفتار
ی 7
ا
ه ؟؟
رفتار خلفاء اهل تسنّن
حضرت امیرالمؤمنین 7 و عزل حکام
امام 7 شخصآ دست به اصلاحاتی در این زمینه زدند و والیان امور و کارکنان حکومت را بار دیگر با توجّه به موازین اسلام برگزیدند تا شئون امّت اسلام را اداره نمایند. و در این زمینه بیانیهای صادر نمودند که در آن ، چنین آمده است :
«سزاوار نیست بخیل بر ناموس و جان و غنیمتها و احکامِ مسلمانان ، ولایت یابد و امامتِ آنان را عهدهدار شود تا در مالهای آنها حریص گردد. و نه نادان تا به نادانی خویش مسلمانان را به گمراهی برد، و نه ستمکار تا به ستم عطای آنان را ببُرَد، و نه بیعدالت در تقسیم مال تا به مردمی ببخشد و مردمی را محروم سازد، و نه آنکه به خاطرِ حکم کردن رشوه ستاند تا حقوق را پایمال کند و آن را چنانکه باید نرساند، و نه آنکه سنّت را ضایع سازد و امّت را به هلاکت دراندازد»[1] .
و در پرتو این محدودیت که امام 7 برای والیان امر قرار دادند دست به دو عمل زدند:
اوّل : از خدمات گروه والیانی که متولّی و حاکم بر سرزمینهای دولت اسلامی بودند، اعلام بینیازی کردند و آنها را عزل نمودند و دلیل عزل آنها را چنین بیان نمودند:
«پذیرش این امر برای من دردناک است که سفیهان و فاجران ، بر این امّت حکمرانی کنند و مال خدا را دست به دست بین هم بگردانند و بندگانش را به خدمت گمارند و صالحان را دشمن بدانند و فاسقان را یار و حزب خود به شمار آورند، همانا در بین آنان کسانی هستند که در بین شما حرام نوشید و حدّ اسلام بر او جاری گردید و از آنان کسی است که به اسلام نگروید تا بخششهایی به او عطا شد»[2] .
عثمان در زمان خلافتش هر کس را که پیامبر 6 از آستان خود طرح کرده و رانده بود بازگرداند و حکومتی را به وی سپرد. مثلا عموی خود حکم بن امیه را ـ که پیامبر او را طرد نموده بود و به رانده شده رسول الله 6 معروف شده بود ـ به حکومت مدینه برگزید، و عبدالله بن سعد بن ابی سرح را ـ که پیامبر خون وی را حلال نموده بود ـ پناه داد و به حکومت مصر گمارد و نیز عبدالله بن عامر را به حکومت بصره منصوب کرد؛ وی موجب حوادثی در بصره شد که خشم مؤمنان را بر ضدّ خود و عثمان برانگیخت .
دوّم : ولایت و حکومت سرزمینها را به مردانی اهل دین و عفّت و دارای قاطعیت واگذار نمود؛ زیرا امام 7 دریافته بود که بالاترین علّتِ نارضایتی مردم و مهمّترین آنها مربوط به عملکرد والیان و حاکمان میشود.[3]
1ـ مقام امیرالمؤمنین 7 از نظر دیگران
2ـ معاویه و عمروعاص قاتل عثمان بودند
گفتار عمروعاص به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7
ابن اعثم کوفی آورده است : «آن گاه که امیرالمؤمنین علی 7 نامهای به وسیله جریر بن عبدالله به معاویه فرستاد، وی را به بیعت و اطاعت دعوت کرد. معاویه از این پیام صلحآمیز امیرالمؤمنین علی 7 آشفته خاطر شد و دنبال عمروعاص فرستاد تا او را یاری دهد. چون عمروعاص نزد معاویه آمد، معاویه وی را از تمهیدات امیرالمؤمنین علی 7 آگاه ساخت .
عمرو گفت : با علی مخالفت و یا جنگ نکن .
معاویه گفت : ما به خاطر قطع رحم و تفرقه و شکافی که بین امّت ایجاد نموده و عصیان پروردگارش و نقض بیعت و قتل خلیفه با او سر جنگ داریم!
عمرو گفت : علی از همه مردم در فضایل برتر است و تو هجرت و سابقه او در اسلام و دامادی و قرابت او با پیامبر را نداری ؛ و شجاعت او را احدی از عرب ندارد و در نزد خدا و رسولش ، دارای حسن جمال است .
معاویه گفت : راست گفتی . همین طور است که میگویی ، امّا ما به خاطر خون عثمان او را ملزم مینماییم که بپذیرد.
عمرو خندید و گفت : از این که این سخنان را از شما میشنوم تعجّب میکنم! چرا که از من و تو میباید تقاصّ این خون را مطالبه نمود. تو در شرایط سخت به استغاثه او پاسخ مثبت ندادی و تعلّل ورزیدی و من با اینکه در جلو چشمانم خانهاش را محاصره نمودند به فلسطین گریختم و از مدد به او دریغ نمودم . و افزود : کسی چون من خدعهگر نمیشود و معاویه گفتار عمرو را تأیید کرد»[4] .
پیشوای صالحان، اکنون که از روند صلح و اصلاح اهل شام مأیوس شد به گردآوری نیروی بیشتر پرداخت ، و چاره کار را در مبارزه با گروه قاسطین دید.
گزارش مسعودی حاکی است که : «پس از شش ماه و سیزده روز از نبرد جمل ، نود هزار نیرو به یاری امام 7 در رویارویی با سپاه شام فراهم شدند. از جنگاوران بدر هشتاد و هفت نفر ـ هفده نفر از مهاجر و هفتاد نفر از انصار ـ که در صلح حدیبیه با پیامبر 6 بودند ـ شرکت جستند، و هزار و هشتصد نفر از صحابه آن حضرت را یاری میکردند»[5] .[6]
ردّ الشمس برای امیرالمؤمنین 7
در این روز (پنجم ماه شوّال) سنه 36، حضرت امیرالمؤمنین 7 در نُخَیله که لشکرگاه آن حضرت بود خطبه خواند و با لشکر خود به جانب صفّین برای جنگ با معاویه علیه الهاویه حرکت فرمود. (نصر بن مزاحم ص 70 و سبط ابن جوزی ص 50 و شرح شافیه ص 81)
از کتاب ناسخ و نصر بن مزاحم استفاده میشود که در روز بعد که روز ششم باشد به دعای آن حضرت آفتاب برای اداء نماز عصر برگشت و آن ، چنان بود که چون به زمین بابل رسید مهمیز[7] بر
اسب زد تا به سرعت بگذرد و به لشکریان فرمود:
به تعجیل از این زمین نامبارک بگذرید؛ زیرا که این زمین را خسفی خواهد بود یا فرمود: خسفی بوده .
لذا آن حضرت با لشکر خود به سرعت تمام گذشتند و در بین برای نماز توقّف نفرمود تا از آن زمین شوم عبور کردند. و آن وقت چون مهیای نماز عصر شدند نزدیک بود آفتاب غروب کند، پس آن سرور دست به دعا برداشت و خدا را خواند فورآ آفتاب برگشت پس نماز عصر را خواندند و آنگاه آفتاب غروب نمود.
حقیر گوید: یک مرتبه دیگر هم آفتاب به جهت خاطر مبارک آن حضرت در زمان حیات رسول خدا 6 برگشت ؛ چنانکه در هفدهم همین ماه ذکر خواهیم کرد و سید حمیری چنانکه در هفدهم بیاید گفته است :
وعلیه قد ردّت ببابل مرّة اُخری و ما ردّت لخلق معرب
و دیگری گفته :
بحبّ علی غلا مَعشر وقالوا مقالا به لایلی
فحم فی مدحه انزلت وردّت له الشمس فی بابل
و شیخ مفید؛ در ارشاد این ردّ شمس را چنین نقل فرموده : چون آن حضرت از فرات به بابل عبور فرمود، جماعتی به توجّه مرکبها و اسباب خود مشغول شدند و آن حضرت با جمعی نماز عصر را به جا آورد و چون آن جماعتی که مشغول کار بودند فارغ شدند، آفتاب غروب کرد و نماز ایشان فوت شد و آزرده خاطر شدند. «فتکلّموا فی ذلک»؛ در این خصوص سخن گفتند و به سمع مبارک امیرالمؤمنین علی 7 رسید، آن حضرت از پروردگار مسألت نمود که آفتاب برگردد تا همه نماز عصر را در وقت به جای آورند.
«فأجابه الله تعالی فی ردّها». تمامی نماز عصر را خواندند و چون سلام دادند آفتاب غروب کرد. «فسمع لها وجیب شدید»؛ و چنان بانگی هولناک شنیده شد و مردم سخت ترسیدند و بسیار تسبیح و تهلیل و استغفار نموده و خدا را حمد کردند «وساد خبر ذلک فی الآفاق وانتشر ذکره فی النّاس».
و در ناسخ جلد حالات حضرت امیر 7 ص 720 گفته است : در صاعدیه ارض بابل ، مسجد شمس معروف گشت .[8]
شیعه امیرالمؤمنین 7
حضرت علی 7 فرموده است :
إنّ أتباع طلحة والزبیر فی البصرة قتلوا شیعتی وعمّالی ....[9]
همانا پیروان طلحه و زبیر در بصره شیعیان و کارگزاران مرا کشتند.
مسعودی نیز روایت کرده است : پس از آنکه بیعت با ابوبکر به پایان رسید، حضرت علی 7 همراه شیعیانش در منزل اقامت کرد.[10]
پس از بیان مطالب فوق اکنون به بررسی و بیان تعریف شیعه میپردازیم : ابوالحسن اشعری گفته است : به این گروه شیعه گفته شده ؛ زیرا از علی 7 پیروی میکردند و او را بر دیگر صحابه پیامبر 6 مقدّم میداشتند.[11]
شهرستانی شیعه را چنین تعریف میکند: «شیعه به کسانی گفته میشود که تنها از علی 7 پیروی نمایند و به امامت و خلافت بلافصل آن حضرت بر طبق نصّ و وصیت پیامبر 6 به صورت آشکار و یا نهان معتقد باشند. و نیز معتقدند که امامت از اولاد آن حضرت بیرون نمیرود و چنانچه امامت به دست دیگران بیفتد، بر اثر ظلم و ستمی است که از جانب دیگران بر آنها شده و یا بر اثر تقیهای است که بنا بر مصلحت از ناحیه خود آنان صورت گرفته است».
شاید تعریف شهرستانی درباره شیعه دقیقتر از تعریف اشعری باشد؛ زیرا شهرستانی در تعریف خود بر نصّ جلی و خفی تأکید کرده است که این امر در تشخیص شیعه ، به ویژه شیعه امامیه از سایر مسلمانان لازم و ضروری میباشد.
شیخ محمّد بن حسن طوسی ؛ نیز در بحث خود راجع به شیعه سخن از نصّ و وصیت به میان آورده و اعتقاد شیعیان را به امامت علی 7 بر مسلمانان ، مربوط به اراده خداوند متعال و وصیت رسول اکرم 6 میداند[12] .
نامبرده «نصّ» را به دو نوع تقسیم مینماید: 1 ـ نصّ جلی ، 2 ـ نصّ خفی[13] «نصّ جلی را فقط شیعه امامیه نقل کردهاند، گرچه در
میان محدّثین هم عدّهای آن را به صورت خبر واحد نقل نمودهاند...».
در مورد نصّ خفی معتقد است که «تمام مسلمین به آن تصریح کردهاند و وجود آن را قبول دارند، گرچه در تأویل و تفسیر این احادیث و مراد آنها اختلاف نمودهاند و در میان افرادی که قول آنها معتبر است ، کسی که منکر وجود این اخبار باشد، دیده نمیشود»[14] .[15]
شیعه از صدر اسلام
نوبختی میگوید: «نخستین فرقه شیعه ، فرقه علی بن ابی طالب 7 است که در زمان خود پیامبر 6 شعیه علی 7 نامیده شدند و بعد از پیامبر 6 به کسانی معروف شدند که از دیگران (خلفای وقت) بریده و تنها به علی 7 روی آوردند و به امامتش معتقد بودند»[16] .
صدوق ؛ (ت 381 ه ق) از ابن عبّاس روایت کرده است که وی گفت : شنیدم رسول خدا 6 میفرماید: هرگاه روز قیامت فرا رسد و کافر ببیند که خداوند چه ثوابت؟؟ و درجه و عزّتی را برای شیعه علی 7 قرار داده است ، میگوید...»[17] و نیز رسول
اکرم 6 فرمود: هفتاد هزار نفر از امّت من بدون حساب وارد (بهشت) میشوند. پس رو کرد به علی 7 و فرمود: یا علی ؛ آنان شیعیان تو میباشند و تو امام آنهایی»[18] .
روشن است ، حدیثهایی که اشاره به ظهور شیعه در زمان رسول اکرم 6 دارد آنقدر زیاد است که آقای سید حامد حسین لکناهوری ـ که یکی از نویسندگان حدیث میباشد ـ صفحات
کتابش را که به نام «عبقات الأنوار» است و بیش از ده جلد میباشد، از آن مملوّ نموده است[19] ».[20]
ورود تشیع به مغرب
توسّط یاران امیرالمؤمنین 7
نفوذ تشیع در مغرب ، به زمانهایی قبل از قیام فاطمیان باز میگردد. گسترش سریع دعوت فاطمیان در افریقیه و مغرب ، حکایت از نفوذ تشیع و آشنایی مغربیان با عقاید و افکار تشیع دارد. چنانکه پیشتر نیز بیان شد، در اوّلین ملاقاتها، آنچه سبب آشنایی با اهل کتامه شد، گرایشهای شیعی کتامیان بود.[21]
ورود تشیع به مغرب ، با ورود علویان به آن منطقه آغاز میشود. علویانِ قیامگرِ مخالفِ خلافت ، ابتدا در شرق قیام و دعوت خود را بر علیه خلافت آغاز کردند. تعداد زیاد قیامهای علویان در نواحی حجاز، عراق و مناطقی از ایران در قرن اوّل و دوّم هجری، حکایت از گستردگی این قیامها در آن مناطق دارد. وقتی که در این نواحی با شکست یا عدم استقبال مواجه شدند، توجّهشان به مغرب معطوف شد تا آنچه را در شرق نتوانستند به دست آورند، در مغرب تحقّق بخشند. این مطلب در مورد قیام خوارج هم صدق میکند. اینها قیامشان را در شرق آغاز نمودند، ولی وقتی از تحقّق خواستههایشان در آنجا ناامید شدند، به مغرب روی آوردند.
قیامگران علوی و شیعی در مغرب ، از دیگر قیامگران موفّقتر بودند. تشیع توانست حتّی دولتهای خوارج را به متملّکات خود اضافه کند و با تشکیل خلافت فاطمیان برای اوّلین بار، وحدت مغرب مستقل از خلافت شرق را ایجاد نماید.
در کنار علویان ، عامل ورود تشیع به مغرب ، خاندان عربی دوستدار اهل بیت بودند که به مغرب آمدند. این گرایش به صورت موروثی در این خاندانها باقی مانده بود.
راجع به قبایل و خاندانهای عربی و بربر که در قرن اوّل و نیمه اوّل قرن دوّم در مغرب بوده و گرایش به تشیع و علویان داشتهاند، اطّلاعاتی از منابع در اختیار ما نیست . تنها اخبار موجود، مربوط به «اندلس» است . با توجّه به اینکه قبایل و خاندانهای عرب و بربر که در اندلس بودهاند، از افریقیه و مغرب به آنجا رفته و ساکن شدهاند، حضور آنها در اندلس ، حکایت از وجود و نفوذ تشیع از قرن دوّم در مغرب دارد.
منابع ، به ورود یکی از تابعین به اندلس که از شاگردان و یاران حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بوده اشاره میکند. وی «ابوعلی حسین بن عبدالله حنش صنعانی» است که بنای جامع «سرقسطه» و «البیره» منسوب به او است . وی در کنار حضرت علی 7 در صفّین
حضور داشته و بعد از شهادت آن حضرت به مصر آمده[22] و در فتح
مغرب و اندلس شرکت کرده است .[23]
با این حال ، منابع ، در باب اینکه وی با گرایشی شیعی در مغرب و اندلس شناخته شده باشد، ساکت هستند. «مقری» همچنین به یک قیامگر عربی در اوایل قرن دوّم در اندلس اشاره میکند که با علویان ارتباط داشت . وی «عبدالله بن سعید بن عمّار بن یاسر» است که جدّ او «عمّار یاسر» از یاران باوفا و بااخلاص حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بود.
ارتباط عمیق بین گرایشهای حزبی و قبیلهای نیز، که به صورت موروثی منتقل میشوند، نباید در این مقطع از زندگی مسلمانان فراموش شود. عبدالله بن سعید از دشمنان حزب اموی بود و یوسف بن عبدالرحمن فهری ، در هنگام ورود «عبدالرحمان
داخل» از این دشمنی بهره برد و به یاسری توصیه کرد تا به جنگ با عبدالرحمان بپردازد؛ زیرا از دشمنی خانوادگی بین آنها آگاه بود. البتّه این قیام به پیروزی دست نیافت[24] .[25]
توسّل به اهل بیت : از قرن اول هجری
گرایش مردم مغرب
به اهل بیت : از قرن اوّل هجری
در مغرب از قرن اوّل هجری ، اهل بیت از پایگاه والایی برخوردار بودند. قبایل بربر، اهل بیت را تجلّی آرزوهای ارضانشده خود، مثل عدالت اجتماعی ، مساوات ، برابری و اصلاح جامعه از وضعیت موجود میدیدند.
به گفته «موسی لقبال» دوستی و محبّت نسبت به اهل بیت : در بین تمام ساکنان سنّی مغرب وجود داشته است . انتساب به اهل بیت در نزد آنها شرف و افتخار محسوب میشود.
در موارد بسیار، نام «علی 7» را بر کودکان خود مینهادند که شبیه آن در مورد معاویه دیده نمیشد.[26]
«ابن ابی الضیاف» بیان میدارد که حبّ علی 7 جزء دین اهل افریقیه است . در این موارد تفاوتی بین عالم و جاهل نیست . زنان حامله در افریقیه و مغرب در زمان وضع حمل برای کاهش درد زایمان ، به نام «محمّد 6» و «علی 7» توسّل میجستند.[27]
حبّ اهل بیت : بین تمام قبایل بربر اعمّ از بُرانس و بُتْر وجود داشت .[28] تجلّی این محبّت را میتوان در کمک به علویانی دید که
هنگام تعقیب عمّال بنیعبّاس به مغرب پناه میبردند. آنها در حالی که از قبل نزد قبایل بربر پایگاهی نداشته و شناخته شده نبودند، مورد اکرام واقع میشدند. این اکرام صرفآ به واسطه نفوذ اهل بیت در قبایل بود.[29]
بعضی از اعتقادات عامیانه در مغرب نشان از نفوذ اهل بیت در بین قبایل بربر دارد؛ مثلا بسیاری از مردم آنجا معتقدند علامت پنج که بر طبق اعتقادشان رمزی از اهل بیت و اصحاب کساء است ، موجب حفظ آنها از نظر بد و حسد میشود.[30]
«ابوالحسن شاذلی» رهبر فرقه «شاذلیه» به مریدانش توصیه میکرد که وقتی شما را مشکلات فرا گرفت برای حلّ آن «یا
محمّد 6» و «یا علی 7» بگویید.[31] این محبّت و دوستی نسبت
به علی 7 و خاندانش ، به مفهوم تشیع مصطلح نیست ؛ زیرا مسلمانان مغرب ، منکر فضل دیگر صحابه نبودند.
بعضی ادّعا میکنند این اظهار محبّت نسبت به اهل بیت :، از تأثیرات دعوت فاطمیان در مغرب است .[32]
در پاسخ باید گفت : این محبّت و گرایش قبل از دعوت و از قرن اوّل هجری وجود داشته است .
حرکتی که ادریسیان و بعد فاطمیان برای جلب قبایل افریقیه و مغرب به سوی خود انجام دادند، استفاده از نفوذ اهل بیت به نفع اهداف خودشان بود. ادریسیان و داعیان فاطمی ، به خصوص ابوعبدالله، بیشترین استفاده را از این امر برای جلب قبایل به طرف اهداف خود کردند. زیرا ابوعبدالله و قبل از او «راشد» غلام «ادریس بن عبدالله ادریسی» دعوتشان را ابتدا برای افرادی از اهل بیت بدون اظهار وابستگی فرقهای خود مطرح کردند.
انتساب فاطمیان به اهل بیت :، عاملی بسیار مهمّ برای جلب قلوب مردم بود؛ به خصوص وقتی اخبار جنایتهایی که نسبت به اهل بیت و علویان از قتل و تبعید و زندانی شدن به آنها میرسید،
به جهت محبوبیت اهل بیت :، عبّاسیان تصوّر میکردند که امارت و حکومت علویان در هر نقطهای از سرزمین اسلام ، امری است که به راحتی نجات از آن ممکن نیست .
انتساب فاطمیان به اهل بیت :، زمینهای بود که خود را تنها حکومت مشروع جلوه دهند و حکومتهای معاند خود را تهی از مشروعیت معرّفی کنند. آنها از این واقعیت در برخورد با اغلبیان حنفی مذهب تمیمی و حکومت اندلس ، که از امویان بودند و از قدیم نزاعی دامنهدار بین امویان و بنیهاشم بر سر مسأله حکومت بود، استفاده کردند. فاطمیان ، امویان اندلس را به عنوان مخالفان آیین اسلام ، فاسقان[33] و طردشدگان رسول الله 6 معرّفی
(تکرار صفحه 329 پرینت قبل)
بیان بعضی از
اسرارِ امیرالمؤمنین 7 به میثم تمّار
ابراهیم ثقفی در کتاب «الغارات»، از احمد بن حسن میثمی نقل میکند که میگفته است : میثم تمّار برده آزادکرده علی 7، برده زنی از بنیاسد بود. علی 7 او را از آن زن خرید و آزاد کرد و از او پرسید: نامت چیست؟
گفت : سالم . فرمود:
رسول خدا 6 به من خبر داده است که نام تو که پدرت در عجم بر تو نهاده «میثم» بوده است .
گفت : آری ؛ خدای و رسولش و تو ای امیرالمؤمنین راست میگویید و به خدا سوگند نام من همان است . فرمود:
به نام خود برگرد و سالم را رها کن و ما کنیه تو را «ابوسالم» قرار میدهیم .
گوید: علی 7 او را بر علوم بسیار و رازهای پوشیدهای از اسرار نهانی وصیت آگاه کرده بود و میثم برخی از آن را میگفت و گروهی از مردم کوفه در آن مورد تردید میکردند و علی 7 را به خرافهگویی و تدلیس متّهم میساختند! تا آنکه روزی امیرالمؤمنین 7 در حضور گروه بسیاری از اصحاب خود ـ که میان
ایشان مخلص و شککننده هم بود ـ به میثم فرمود:
تو پس از من گرفته میشوی و بر دار کشیده خواهی شد، روز دوّم از سوراخهای بینی و دهانت خونی میریزد که ریشت را خضاب میکند و روز سوّم بر تو زوبینی زده شود که جان خواهی سپرد، منتظر باش . و جایی که تو را به صلیب میکشند کنار در خانه عمرو بن حریث است و تو دهمین آن ده تن خواهی بود و چوبه تو از همه چوبهها کوتاهتر و به زمین نزدیکتر است و درخت خرمایی را که تو بر چوب تنه آن بر دار کشیده میشوی نشانت خواهم داد.
و پس از دو روز آن درخت خرما را نشانش داد. میثم کنار آن درخت میآمد و نماز میگزارد و میگفت : چه فرخنده خرمابُنی ، که من برای تو و تو برای من رستهای .
پس از کشتهشدن علی 7، میثم همواره به آن درخت سرکشی میکرد تا آن را بریدند، او همچنین مواظب تنه آن درخت بود و از کنار آن آمد و شد میکرد و به آن مینگریست و هر گاه عمرو بن حریث را میدید به او میگفت : من همسایه تو خواهم شد حقّ همسایگی مرا نیکو رعایت کن .
عمرو که نمیدانست او چه میگوید، به او میگفت : آیا میخواهی خانه ابن مسعود را بخری یا خانه امّ حکیم را؟
گوید: میثم در سالی که کشته شد حجّ گزارد و پیش امّ سلمه رضی
الله عنها رفت ، امّ سلمه از او پرسید: تو کیستی ؟
گفت : من مردی عراقی هستم .
امّ سلمه از او خواست نسب خویش را بگوید.
او گفت که : من غلام آزادکرده علی 7 هستم .
امّ سلمه گفت : آیا تو هیثمی ؟
گفت : نه که من میثم هستم .
امّ سلمه گفت : سبحان الله؛ میشنیدم که رسول خدا 6 نیمهشبها در مورد تو به علی 7 سفارش میکرد.
میثم سراغ حسین بن علی 8 را گرفت ، گفت : او در نخلستان است ، گفت : به او بگو که من دوست دارم بر او سلام دهم و ما با یکدیگر در پیشگاه پروردگار جهان ملاقات خواهیم کرد و امروز فرصت دیدار او را ندارم و میخواهم بازگردم .
امّ سلمه بوی خوش خواست و ریش میثم را معطّر کرد، (میثم) گفت : همانا به زودی این ریش از خون خضاب میشود.
امّ سلمه پرسید: چه کسی این خبر را به تو داده است ؟
گفت : سرورم به من خبر داده است . امّ سلمه گریست و گفت : او فقط سرور تو نیست که سرور من و سرور همه مسلمانان است و سپس او را وداع گفت .
چون به کوفه بازگشت او را گرفتند و پیش عبیدالله بن زیاد
بردند، و به ابن زیاد گفته شد که این از برگزیدهترین مردم در نظر ابوتراب بوده است .
ابن زیاد گفت : ای وای بر شما؛ همین مرد عجمی ؟
گفتند: آری .
عبیدالله به میثم گفت : پروردگارت کجاست ؟
گفت : در کمینگاه است .
ابن زیاد گفت : ارادت تو نسبت به ابوتراب را به من خبر دادهاند.
گفت : تا حدودی چنین بوده است و حالا تو چه میخواهی ؟
ابن زیاد گفت : میگویند او تو را از آنچه به زودی خواهی دید آگاه کرده است .
گفت : آری ؛ او به من خبر داده است .
پرسید: او درباره کاری که من با تو انجام خواهم داد چه گفته است ؟
گفت : به من خبر داده است که تو مرا در حالیکه نفر دهم خواهم بود بر دار میکشی و چوبه دار من از همه کوتاهتر خواهد بود و من از همگان به زمین نزدیکترم .
ابن زیاد گفت : به طور قطع با گفتار او مخالفت خواهم کرد.
میثم گفت : ای وای بر تو؛ چگونه میتوانی با او مخالفت کنی و
حال آنکه او از قول رسول خدا 6 و رسول خدا 6 از جبریل و جبریل از خداوند چنین خبر داده است ؟ و چگونه میتوانی با اینان مخالفت کنی ؟ همانا به خدا سوگند؛ من جایی را که در کوفه بر صلیب کشیده میشوم میدانم کجاست ، و من نخستین خلق خدایم که در اسلام بر دهانش همچون دهان اسب لگام خواهند زد.
ابن زیاد، میثم را زندانی کرد و مختار بن ابی عبید ثقفی را هم با او زندان کرد، در همان حال که آندو در زندان ابن زیاد بودند میثم به مختار گفت : تو از زندان این مرد رها میشوی و برای خونخواهی حسین 7 خروج خواهی کرد و این ستمگری را که ما در زندان او هستیم خواهی کشت و با همین پایت چهره و گونههایش را لگد خواهی کرد.
و چون ابن زیاد، مختار را برای کشتن فراخواند، ناگاه پیک با نامه یزید بن معاویه خطاب به ابن زیاد رسید که به او فرمان داده بود مختار را آزاد کند و چنین بود که خواهر مختار همسر عبدالله بن عمر بود و او از شوهرش خواست که از مختار پیش یزید شفاعت کند، عبدالله چنان کرد و یزید شفاعت او را پذیرفت و فرمان آزادی مختار را نوشت و با پیک تندرو گسیل داشت ، پیک هنگامی رسید که مختار را بیرون آورده بودند تا گردنش را بزنند، و او را رها
کردند.
پس از او میثم را بیرون آوردند تا بر دار کشند؛ ابن زیاد گفت : همان حکمی را که ابوتراب درباره او گفته است انجام خواهم داد؛ در این هنگام مردی میثم را دید وبه او گفت : ای میثم ؛ از این کار تو را بینیاز نساخت (دوستی علی 7 در این باره برای تو کاری نکرد).
میثم لبخند زد و گفت : من برای این (چوبه) آفریده شدهام و آن برای من رسته (و پرورش یافته) است .
و چون او را بر دار کشیدند مردم گرد چوبه دارش که بر در خانه عمرو بن حریث بود جمع شدند، عمرو گفت : میثم همواره به من میگفت : همسایه تو خواهم بود.
عمرو به کنیز خود دستور داد هر شامگاهی زیر چوبه دار را جارو میکرد و آب میپاشید و «عودسوز» روشن میکرد و میثم شروع به فضائل بنیهاشم و پستیهای بنیامیه میکرد و همچنان بر دار بسته بود.
به ابن زیاد گفته شد: این برده شما را رسوا ساخت .
گفت : بر دهانش لگام بزنید، و بر دهانش دهنه زدند و او نخستین خلق خدا در اسلام بود که بر دهانش دهنه زدند، روز دوّم از سوراخهای بینی و دهانش خون فرو ریخت و چون روز سوّم
فرارسید بر او زوبینی زدند که از آن درگذشت .
کشتن میثم ده روز پیش از رسیدن امام حسین 7 به عراق بود[36] .[37]
سبّ
مقابله با شخصیت امیرالمؤمنین 7
اوّلین اقدام ، شایع کردن سبّ و لعن امام « 7» بود. امّا مدّتی بعد دانست این به تنهایی نمیتواند کافی و کارساز باشد. از این رو تصمیم گرفت تا ضمن بخش نامهای از حکام خویش بخواهد که مشابه فضائل و مناقبی را که درباره آن حضرت از پیامبر 6 نقل شده بود، برای دیگران جعل و ترویج کنند و دقیقآ از این نقطه است که تحوّل آغاز میشود و دوره نخستین و افرادش به قداست برداشته میشوند.
جعل حدیث در مدح صحابه ، عصر صحابه ، خلفای ثلاث ، خلفای راشدین ، عشره مبشّره ، ازدواج پیامبر 6 و نیز شخصیتهای مهمّ و متنفّذ صدر اوّل شروع میشود. این احادیث در فکر و ذهن توده مردم ، و حتّی علما و محدّثان جایگیر شد و هیچگاه هم بیرون نرفت و مورد تردید قرار نگرفت . چرا که زمینهای برای این خروج و تردید وجود نداشت و حتّی این اعتقادات در دورانهای بعد به عللی که خواهیم گفت تقویت شد.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه فصلی دارد تحت عنوان «بیان بخشی از آزار و شکنجهای که به اهل بیت : وارد آمد» و در ضمن آن ، حدیث مفصّلی از امام باقر 7 نقل میکند که آن
حضرت مختصری از آنچه را بر امامان شیعه و پیروانشان رفته است ، بیان میفرمایند:
«... ما پیوسته مورد ضرب و شتم و قتل بودیم و تحت تعقیب و محرومیت . و بر جان خود و پیروانمان ایمن نبودیم . در این حال وضّاعانی دروغپرداز و حقیقتستیز به صحنه آمدند که به سبب دروغپردازی و حقیقتستیزیشان در نزد امیران و قاضیان و فرمانداران سوء در هر شهری مکانت یافتند. آنها جعل حدیث کرده و آن را منتشر ساختند. و آنچه را ما نگفته و نکرده بودیم از ما روایت کردند تا ما را در نزد مردم بدنام کنند و خصومتشان را علیه ما برانگیزند و این جریان پس از رحلت امام حسن 7 در زمان معاویه شدّت یافت...».[38]
پس از نقل این روایت ، مطلب دیگری از کتاب «معتبر الأحداث» مدائنی نقل میکند که به لحاظ اشتمالش بر فوائد فراوان بخش مهمّی از آن را میآوریم :
«پس از شهادت علی 7 که خلافت بر معاویه مستقرّ شد، او به فرماندارانش چنین نوشت : ذمّه خود را از کسی که چیزی از فضایل ابوتراب و خاندانش را نقل کند، مبرّا کردم . به دنبال آن خطیبان در هر نقطه دورافتادهای و بر سر هر منبری به لعن علی 7 پرداختند و
از او تبرّی جستند و زبان به طعن او و اهل بیتش گشودند. در این میان کوفه بیش از نقاط دیگر دچار مصیبت شد چون شیعیان بیشتری داشت . معاویه زیاد بن سمیه را والی آن قرار داد و بصره را هم بدان پیوست . او هم به جستجوی شیعیان پرداخت و از آنجا که در دوران علی 7 از آنان بود آنها را به خوبی میشناخت . آنان را در هر جایی که بودند مییافت و به تیغ میسپرد. وحشتی عظیم برانگیخت و دستها و پاها را قطع کرد و چشمها را میل کشید و از تنه درختان نخل به دارشان آویخت و از عراق پراکندهشان ساخت تا آنجا که دیگر شخصیت معروفی در آنجا باقی نماند.
معاویه در نوبتی دیگر به عمّالش نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان علی 7 و وابستگان آنها را قبول نکنید. توجّه خود را به شیعیان و دوستان عثمان معطوف کنید و کسانی را که فضائل و مناقب او را روایت میکند به خود نزدیک کرده و اکرامشان کنید. روایت آنان و نیز نامشان و نام پدرشان و عشیرهشان را برایم بفرستید.
عمّال او چنین کردند تا آنکه فضایل عثمان فراوان شد و در همه جا پراکنده گشت و این به سبب هدایای مختلف معاویه ، از عبا و زمین گرفته تا هدیههای دیگری بود که به اعراب و موالی میبخشید. آنها برای نیل به دنیا به رقابت برخاسته بودند. هیچ
فرد بیسر و پایی نبود که به نزد یکی از عمّال معاویه برود و روایتی در فضیلت عثمان نقل کند مگر آنکه اسمش نوشته شود و مورد تقدیر قرار گیرد و منزلت یابد. و زمانی اینچنین گذشت .
مدّتی بعد به فرماندارانش نوشت که احادیث درباره عثمان فراوان شد و در همه نقاط شیوع یافت . وقتی نامه مرا دریافتید مردم را به روایت کردن فضائل صحابه و خلفای نخستین فرا خوانید؛ همانند هر فضیلتی را که هر مسلمانی برای ابوتراب نقل کرده در شأن صحابه جعل کنید و برایم بفرستید. زیرا این را دوستتر دارم و چشمم را روشنتر میکند و دلایل ابوتراب و شیعیانش را بهتر باطل میکند و سختتر است بر آنان از ذکر فضائل و مناقب عثمان .
نامههای او بر مردم خوانده شد. به دنبال آن اخبار زیادی در باب فضائل صحابه روایت شد که همگی دروغ و مجعول بود، مردم بر این راه رفتند تا آنکه این روایتها بر منابر خوانده شد و به مکتبداران القا شد و آنها هم اینها را به کودکان تعلیم دادند و این احادیث تا بدانجا شیوع و اهمیت یافت که آنها را همچون قرآن فراگرفتند و به دختران و زنان و غلامان و کنیزان خود آموزانیدند.
سپس نامه دیگری نوشت و از عاملانش خواست که هر آن
کسی را که متّهم به دوستداری علی 7 است تحت فشار و تعقیب قرار دهند و خانهاش را خراب کنند.
«... به این ترتیب احادیث فراوانی جعل و منتشر شد. فقیهان و قاضیان و امیران هم بر این سیره ره سپردند. در این میان ، راویان دروغپرداز و زهدفروشان حقیر و مقدّسنما، گوی سبقت را از دیگران درربودند و بیش از همه خود را بدان آلوده ساختند تا از این راه به مال و مقامی دست یابند و به حکام نزدیک شوند. تا آنکه این احادیث مجعول در دست افراد متدین و راستگو قرار گرفت . کسانی که نه دروغ میگفتند و نه طبیعتآ میتوانستند باور کنند که دیگرانی به عنوان محدّث و راوی دروغ بگویند. لذا این همه را تلقّی به قبول کرده و راست انگاشته و روایت کردند. اگر میدانستند که این احادیث دروغ و باطل است نه آن را میپذیرفتند و نه نقل میکردند...».[39]
سپس ابن ابی الحدید از ابن نقطویه که از بزرگان محدّثین است ، جملهای میآورد که مناسب است نقل کنیم : «اکثر احادیث مجعول که درباره فضائل صحابه ساخته شده در دوران بنیامیه پرداخته شده است تا بدین وسیله بدانها تقرّب جویند به این گمان که از
این راه بینی بنیهاشم را به خاک خواهند مالید».[40]
واقعیت این است که معاویه و پس از او بنیامیه ، به دلائل عدیدهای به چنین اقدامی دست یازیدند. آنها برای تثبیت موقعیت و مشروعیت خویش و نیز از میدان به در بردن رقیب بزرگ خود بنیهاشم و در رأس آنها ائمّه معصومین :، مجبور بودند خود را وارثان شرعی و قانونی عثمان معرّفی کنند و دست حضرت علی 7 را به خون او آلوده نشان دهند. اگر به چنین کاری توفیق مییافتند، به اهداف خود نائل شده بودند و دقیقآ از همین رو است که شعرا و مدّاحان آن در برشمردن فضائل عثمان و بیگناه کشتهشدن او و اینکه امویان صاحبان خون و وارثان حقیقی او هستند و از طریق اوست که خلافت بدینان رسیده است ، داد سخن دادهاند[41] .[42]
قضاوت امیرالمؤمنین 7
علی 7 در یمن بود که اهالی آنجا گودالی برای شیر کندند، مردی در آن افتاد و موجب افتادن مرد دوّم[43] و آن هم موجب افتادن
مرد سوّم و چهارم شد و شیر آنها را مجروح ساخت . برخی از آنها مردند و بعضی را بیرون آوردند و سپس مردند، پس نزاع میان قبایل درگرفت تا اینکه سلاح گرفتند.
علی 7 نزد آنها آمد فرمود:
وای بر شما؛ دویست نفر را به خاطر چهار نفر میکشید؟ بیایید تا میان شما داوری کنم که اگر پذیرفتید که هیچ و الّا نزد پیامبر 6 بروید.
پس برای نفر اوّل 4/1 دیه و برای دوّم 3/1 و برای نفر سوّم 2/ 1 و برای نفر چهارم دیه کامل در نظر گرفت . برخی راضی شدند و عدّهای ناراضی ، و کلّ دیه را هم بر گردن قبایلی گذاشت که ازدحام کردند.
پس آنان دعوای خود را نزد پیامبر 6 بردند. بَهْز از قول حماد گوید: پیامبر6 که تکیه داده بود، راست نشست و فرمود : به زودی میان شما قضاوتی میکنم .
سپس به آن حضرت خبر دادند که علی 7 چنین و چنان
داوری کرده است و پیامبر 6 هم راضی شد.[44]
علم آن حضرت
آن حضرت نخستین کسی است که علم نحو را برای طلّاب بنا نهاد. داناترین مردم به قرآن بود و وجوه قرائات را به نیکی میدانست و بیشتر از همه در نقل حدیث از پسرعمّش رسول خدا 6 احتیاط میورزید و بهتر از هر کسی به سنّت او که اصل دیانت است ، آگاه بود.
صحابه در فتاواهای خود به آن حضرت رجوع میکردند و هرگز در هیچ مسألهای از کسی استفتا نکرد و دانشمندترین صحابه در علم حساب و فرائض[45] و فقه بود و علاوه بر آن ، اصول دیانتها
را به نیکی میدانست .
یکی از نمونهای علم او به فرایض و حساب ، روایتی است که فقیه قاضی القضاة ابوالحسن علی بن عبدالرحمان در منزلش در شهر تلمسان از او نقل کرده است .
گوید: از فقیه امام و مفتی ابو عمران بن ابی عبدالرحمان بن ابی تلید در منزلش در شاطبه[46] شنیدم که او از امام علّامه ابن عبدالبر
میگفت : از جمله روایاتی که شیخ ما ابوالأصُبع عیسی بن سعید بن مروان المقری به ما اجازه روایت آن را داده، و او از ابوالحسن
احمد بن محمّد بن مقسم المقری در منزلش به بغداد این را شنیده، و او از ابوبکر احمد بن موسی بن العبّاس بن المجاهد المقری در مسجدش، و او از عبّاس بن محمّد الدوری، و او از یحیی بن معین، و او از ابوبکر بن عبّاس، و او از عاصم، از زِرّ بن حُبیش که گفت :
دو مرد با هم مشغول غذا خوردن بودند. یکی از آنها پنج ظرف و دیگری سه ظرف داشت ، چون غذا را میان خود گذاشتند، مردی بر آنها گذشته و سلام کرد. گفتند: بیا بنشین و بخور. او هم نشست و با آنها غذا خورد و هر سه نفر هشت ظرف را خوردند و مرد میهمان هشت درهم به آن دو داد و گفت : عوض آنچه خوردم باشد.
آن دو به نزاع افتادند؛ صاحب پنج ظرف گفت : من پنج درهم برمیدارم و تو سه درهم. و صاحب سه ظرف هم میگفت : من راضی نمیشوم مگر آنکه دراهم میان ما به تساوی تقسیم شو.
پس هر دو نزد امیر مؤمنان 7 آمدند و داستان خود را بازگفتند. حضرت به صاحب سه ظرف فرمود: دوست تو سهم بیشتری داشته پس به سه درهم راضی شود.
گفت : نه هرگز؛ سوگند به خدا راضی نمیشوم مگر آنکه به تساوی حکم شود.
امیر مؤمنان 7 فرمود: در این صورت تو فقط یک درهم حق داری و
دوستت هفت درهم.
مرد گفت : سبحان الله؛ امیر مؤمنان ، او به من سه درهم داد و من راضی نشدم و تو هم به من توصیه کردی به آن راضی شوم و نشدم و الآن تو میگویی که بر اساس حکم ، حقّ من فقط یک درهم است ؟!
علی 7 فرمود : سهم تو فقط یک درهم خواهد بود.
مرد گفت : چگونه حکم کردی ؟ به من بگو تا بتوانم آن را بفهمم و قبول کنم .
علی 7 فرمود:
آیا هشت سهم به بیست و چهار تا 3/1 تقسیم نشد، تا شما سه نفر آن را بخورید و معلوم نیست که کدامیک از شما بیشتر از دیگری خورده و کدام کمتر. پس باید شما سه نفر را در خوردن مساوی در نظر بگیریم .
گفت : بله درست . امام 7 فرمود:
تو 8/3 را خوردی در حالی که سهم واقعی تو 9/3 بود و دوست تو نیز 8/3 خورده در حالی که او 15/3 حق داشته که هشت سهم آن را خورده و هفت سهم باقی مانده و برای تو یک سهم از نه سهمت باقی است .
مرد گفت : الآن راضی شدم[47] .
این نمونهای از حساب دقیق است که آن را فقط... [48] میفهمند و
کسانی که جبر و مقابله میدانند با ذهنی نیرومند و مسلّط آن را درمییابند. نقش علی 7 در حقیقت نقش ناطق است و علم او علمی است که خداوند آن را در افضل خلایق باقی میگذارد. این همان فضل خداوند است که به هر کس که بخواهد میدهد و خداوند دارای فضل بزرگ است .[49]
اهمیت اهل بیت :
حضرت آیة الله سید محمّد شیرازی ؛ (ش ـ 119) روزی فرمودند: آقای میرزا مهدی پویا، یکی از علمای بزرگ کراچی (در چهل سال قبل) برای من نقل کرد؛ طی برخوردی که با یکی از مبلّغین مسیحی داشتم ، او به من گفت : حیف از این امامان معصوم که در دست شما افتادهاند!
گفتم : چرا؟!
گفت : مثال شیعه (و غیر شیعه) مانند یک جعبه انگور و یک جعبه طلا است . جعبه انگور همه مگسها را در اطراف خود جمع میکند، در صورتی که جعبه طلا افراد باتمدّن ، باخرد، باسلیقه و هوشمند را به خود جلب مینماید؛ یعنی غیر از مذهب شیعه که دوازده امام معصوم : دارند، سایر ادیان و مذاهب محتوای گرانسنگی ندارند، بلکه با شیرینی ظاهری و موقّت و تبلیغات و جنجالهای بیمحتوا عوام النّاس و افراد کمخرد و ظاهربین را دور خود جمع کردهاند، که اگر روزی بر سر عقل آیند و به تحقیق و تفحّص درباره دین و مذهبشان بپردازند، لحظهای در آن عقیده و مذهب باقی نخواهند ماند. در عین حال شما شیعیان از این امامان معصوم آنطور که شایستهاند استفاده نمیکنید.
بعد گفت : اگر این حسین شما، در دست ما مسیحیان بود تمام دنیا را
به دین مسیح میآوردیم .
آیت الله شیرازی در ادامه فرمودند: این حرف مسیحیان ، حرف پیشپا افتاده و سادهای نیست ، بلکه در جای خود بسیار مهمّ و قابل تأمّل و دقّت میباشد که به دو نکته آن اشاره میکنم :
نکته اوّل اینکه : وقتی آمار مبلّغین اسلام را با مبلّغین سایر ادیان مقایسه میکنیم ، درخواهیم یافت که به طور کلّی این دو قابل قیاس با یکدیگر نیستند؛ زیرا علیرغم همه تبلیغات سوء و تهدیدات موجود علیه اسلام ، معذلک میبینیم این آیین مقدّس به طور معجزهآسایی گسترش مییابد و گرایش جهانیان به اسلام رو به افزایش است .
به عبارت روشنتر؛ در حال حاضر (سال 1372 ه ش) پاپ ، چهار میلیون و یکصد و پنجاه هزار مبلّغ دارد که با حقوقهای کلان و امکانات عالی در سراسر جهان مشغول به فعّالیت و تبلیغاند.
و نیز با توجّه به اینکه کلّ یهودیان در سراسر جهان به 15 میلیون نفر نمیرسند در عین حال میبینیم کمتر از سه میلیون صهیونیزم بر همه دنیا مسلّط شدهاند.
در صورتی که ما مسلمانان که نزدیک یک و نیم میلیارد جمعیت جهان را تشکیل میدهیم ، پانصد هزار مبلّغ به دردبخور نداریم که بسیاری از آنان نیز در زندان و تبعید هستند. در عین حال اسلام با
کمداشت مبلّغان همچنان پیش میرود و گسترش مییابد امّا مسیحیت با آن همه مبلّغ رو به زوال و انقراض است .
پس به قول آن کشیش مسیحی این پیشرفت اعجابانگیز اسلام از برکت وجود قرآن و عترت طاهره است که متأسّفانه ما مسلمانان از آن غافلیم و چندان اهمیتی به این دو موهبت الهی نمیدهیم .
نکته دوّم اینکه : مسیحیان برای همکیشان خود به ویژه روحانیونشان اهمیت بسیاری قائلند، امّا مسلمانان با وجود آنهمه آیات قرآن و روایات معصومین : در خصوص احترام به یکدیگر و اعزاز و اکرام علما و اندیشمندان خود، نه تنها اهمیت نمیدهند، بلکه عکس قضیه صورت میگیرد... .
یعنی مسیحیان چه در نزد خودشان و چه در نزد حکومتها از اهمیت و احترام خاصّی برخوردارند که یک نمونهاش را برای شما نقل میکنم :
وقتی ما در عراق بودیم حکومت وقت دو نفر مسیحی را که متّهم به کار خلاف بودند دستگیر و بازداشت کرد، آن وقت دیدیم که افکار عمومی جهان متوجّه عراق شد و تمام دنیا او را مورد حمله تبلیغاتی قرار دادند تا آن دو نفر را آزاد کردند. در صورتی که همین حکومتها و دولتهای به اصطلاح اسلامی عدّه بسیاری از مسلمانان و روحانیون و مبلّغین اسلامی را به جرم حقطلبی و
حقگویی در بند زندانها کشیده و هیچ کس به آنها اعتراض نمیکند... در عین حال میبینیم باوجود این همه مشکلات و محدودیتها مانند کمبود مبلّغ ، کمبود امکانات ، کمبود بضاعت علمی برخی از مبلّغین ، تحت نظر بودن مبلّغین در دولتهای دستنشانده... همچنان گرایش جهانیان به اسلام رو به افزایش است و این در اثر حقّانیت اسلام و پیروی از قرآن و عترت طاهره یعنی امامان معصوم : میباشد.
پس اینکه مبشّر مسیحی میگوید: اگر ما یکی از امامان شما (امام حسین 7) را داشتیم دنیا را مسیحی میکردیم حرف ساده و بیاساسی نیست ، بلکه از جهات گوناگون قابل دقّت و بررسی است.[50]
خطبههای حضرت امیرالمؤمنین 7
در اواخر قرن سوّم ، شمار خطبههای منسوب به حضرت امیرالمؤمنین علی 7 نزدیک به چهارصد عدد بوده است . نیم قرن بعد این رقم را 480 نوشتهاند. تعدادی از راویان متقدّم حدیث ، مجموعههایی از خطبههای آن حضرت تدوین کرده بودند، از آن جمله : زید بن وهب جُهَنی (اواخر قرن اوّل)، مَسْعدة بن صَدَقة عبدی (اواخر قرن دوّم)، اسماعیل بن مهران سکونی (زنده در 224)، صالح بن ابی حمّاد رازی (میانه قرن سوّم)، عبدالعظیم بن عبدالله حسنی (م 252).
عدّهای دیگر، ابوابی را در آثار خود به خطبهها، نامهها و کلمات منقول از حضرت اختصاص دادهاند. از آن میان ، مورّخان متقدّمی مانند محمّد بن عمر واقدی (م 207)، علی بن محمّد مدائنی (م 225)، احمد بن محمّد بن عبدربّه (م 328) و عبدالعزیز بن یحیی جَلُودی (م 332). همچنین شماری دیگر به تدوین نامههای آن حضرت پرداختهاند، مانند ابراهیم بن محمّد ثقفی (م 283).
کهنترین اثر باقیمانده از نوع اوّل ، نهج البلاغه مجموعهای گزیده از خطبهها، نامهها و کلمات قصار منسوب به امام علی 7 است که به وسیله محمّد بن حسین موسوی شریف رضی (م 406) در سال 400 تألیف گردید. بسیاری از محتویات این کتاب ، در
منابع پیشین آمده است که به برخی از آن منابع ، در خود نهج البلاغه هم اشاره میشود. اخیرآ شماری کتاب با جستجو در منابع متقدّم ، به مستندیابی محتویات نهج البلاغه پرداختهاند. آخرین اثر از این نوع ، کتاب مدارک نهج البلاغه رضا استادی میباشد (قم ، 1396).
یک چاپ اخیر نهج البلاغه (با تحقیق جعفر الحسنی ، قم ، 1419) مشتمل بر بخشی درباره منابع محتویات نهج البلاغه (صص 591 ـ 621) است . در موارد اندکی برخی کلمات که در منابع متقدّم به دیگر اشخاص منسوب بوده ، در نهج البلاغه به نام امیر مؤمنان 7 آمده ظاهرآ بر پایه منابع کهن دیگری که برجای نمانده است .
ابن تیمیه و ذهبی تردیدهایی درباره اصالت بسیاری از محتویات نهج البلاغه ابراز کردهاند. ابن خلکان هم «در وفیات : 3/313» همین رویه را پیشه کرده است ، گرچه خود در جای دیگر (همان : 5/8) بدون هیچ مشکل و ایرادی از آن نقل میکند. خطیب (جامع : 2/161) خطبههای منسوب به حضرت امیرالمؤمنین 7 را که به ملاحم و فتن مربوط است ، ساختگی میداند. برخی از نمونههای این قبیل خطبهها در نهج البلاغه آمده است .
نهج البلاغه با چاپهای فراوان و نسخههای خطّی متعدّدی از
قرن پنجم به بعد در دسترس میباشد. برای فهرستی از نسخههای پیش از قرن دهم بنگرید: مجلّه تراثنا (چاپ قم) (مقاله سید عبدالعزیز طباطبائی با عنوان فی رحاب نهج البلاغه): ش 5/25 ـ 102، ش 7 ـ 8/13 ـ 36، ش 29/7 ـ 25.
یک تحقیق اخیر، با عنوان «نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة» (چاپ دوّم ، تهران ، 1998) از محمّدباقر محمودی ، در تلاش است تا خطبهها، نامهها و کلمات منسوب به امیر مؤمنان 7 را که در «نهج البلاغه» نیامده ، جمعآوری کند.[51]
سبّ امیرالمؤمنین 7
عفو حضرت امیرالمؤمنین 7
از دشنامهای صفیه
پس از شکست سپاه عایشه ، مجروحان و فراریان جنگ به خانه عبدالله بن خلف ـ که بزرگترین خانه بصره بود ـ پناه بردند (و صاحبخانه یعنی عبدالله نیز جزء سپاه عایشه بود که در جنگ کشته شده بود و برادر صاحبخانه یعنی عثمان در سپاه امام 7 بود و او نیز شهید شده بود).
وقتی امام 7 فهمید که عایشه در این خانه است برای دیدن عایشه به این خانه آمد. هنگام ورود، امام 7 دید صدای شیون و گریه از خانه بلند است . صفیه زن عبدالله که شوهرش در رکاب عایشه کشته شده بود با دیدن امام 7 جلو آمد و به امام گفت : ای کشنده دوستان! ای تفرقهآفرین یاران! خدا فرزندانت را یتیم کند؛ همانطور که فرزندان عبدالله را یتیم کردهای !
امام اصلا به او و سخنانش توجّهی نکرد، وارد اتاقی شد که عایشه بود، بر عایشه سلام کرد و نشست و سپس به عایشه فرمود:
صفیه در برابر من ایستاد، ولی من از آن وقتی که بچّهسال بود تاکنون او را ندیده بودم .
هنگامی که امام 7 از اتاق خارج شد دوباره صفیه جلو امام را
گرفت و همان سخنان را تکرار کرد!
امام با دستش به اتاقی اشاره کرد (که فراریان و مجروحان در آن پنهان شده بودند) و فرمود: میتوانم این در را بگشایم و همه کسانی را که در آن هستند بکشم .
صفیه چون این سخن را شنید چیزی نگفت . امام از خانه خارج شد. یکی از یارانش که سخنان زشت صفیه را شنیده بود به امام پیشنهاد برخورد با صفیه را داد.
امام فریاد زد: آرام باش ، اسرار مردم را فاش نکن . وارد خانهای نشوید، و اگر زنان به شما و رهبرتان ناسزا گفتند با آنان برخورد نکنید[52] .[53]
وصیتنامه حضرت امیرالمؤمنین 7
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 کاغذ و دواتی طلبید و وصیت خود را بدین شرح نگاشت :
بنام خداوند بخشنده مهربان
این وصیتنامهای است که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بدان وصیت میکند: گواهی میدهد که معبودی جز خدای نیست که یگانه است و شریک ندارد، و نیز گواهی دهد که محمّد 6 بنده و رسول اوست که خداوند او را به راهنمایی و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروزش کند اگرچه مشرکان آن را ناخوش دارند، درود و برکات خدا بر او باد «همانا نماز و پرستش و زندگی و مرگ من از آن خداوندی است که پروردگار جهان است ، و شریکی برای او نیست و بدان مأمور گشتهام ، و منم از نخستین مسلمانان».[54]
ای حسن ؛ من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر کس که این وصیتنامه به او برسد به تقوا و ترس از خداوندی که پروردگار ماست سفارش میکنم ، و باید نمیرید جز اینکه مسلمان باشید، و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید؛ زیرا به راستی من از رسول خدا 6 شنیدم که میفرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است ، و آنچه دین را تباه ساخته و از بین ببرد آن افساد میان مردمان است و لا حول
ولا قوّة إلّا بالله العلی العظیم ؛ توانایی و نیرویی جز به وسیله خدای بزرگ نیست ، به خویشان و ارحام خویش توجّه داشته باشید و به آنان پیوند کنید، صله رحم کنید تا خداوند در روز قیامت حساب را بر شما آسان گرداند.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره یتیمان ، پس برای دهنهاشان به سبب سنگدلیتان نوبت قرار ندهید (که گاهی سیر و گاهی گرسنه نگاهشان دارید). و از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا 6 درباره آنان سفارش کرده ، و پیوسته درباره آنان توصیه میفرمود به اندازهای که ما گمان کردیم برای همسایگان از همسایه خود ارث قرار میدهد، و حرمت آنان به حدّی است که سهمی در مالشان برای همسایه تعیین کرده .
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره قرآن مبادا کسی به عمل کردن بدان بر شما سبقت جوید.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره نماز؛ زیرا که نماز ستون دین شماست .
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره خانه پروردگارتان (خانه کعبه) مبادا تا زنده هستید آن خانه از شما خالی بماند، که اگر رها شد مهلت داده نمیشوید و به عذاب دچار میگردید و اگر از شما خالی ماند کیفر خداوند فرصت زندگی به شما نمیدهد.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان ؛ زیرا که آن برای شما چون سپری است از آتش دوزخ .
از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره پیکار کردن در راه خدا به مالها و جانهای خویش .
از خدا بترسید، از خدا بترسید، در دادن زکات اموال خود که زکات خشم پروردگار را فرو نشاند.
از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره امّت پیغمبرتان مبادا در میان شما ظلم و ستمی واقع شود.
از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره اصحاب پیغمبرتان ؛ زیرا که رسول خدا 6 درباره آنان سفارش فرموده .
از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره بینوایان و مسکینان ، و آنها را در زندگی خود شریک سازید، و از خوراک و لباس خود به آنها نیز بدهید.
از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره زیردستانتان ـ غلامان و کنیزان ـ زیرا که آخرین سفارش و وصیت رسول خدا 6 این بود که فرمود: من شما را درباره دو دسته ناتوان که زیردست شما هستند سفارش میکنم [55] .
نماز؛ نماز؛ درباره خداوند از سرزنش مردمان مهراسید، چه هر کس به شما ستم کند یا اندیشه بد داشته باشد، خداوند شرّ او را کفایت فرماید. با مردم به نیکی سخن بگویید همانطور که خدا فرموده ، امر به معروف و نهی از منکر را ترک مکنید که رشته کار
از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شرّ خواهید، پذیرفته نگردد و به اجابت نرسد.
بر شما باد هگام معاشرت به فروتنی و بخشش و نیکویی درباره یکدیگر. و زنهار از جدایی و تفرقه و پراکندگی و رویگردانیدن از هم . و در نیکوکاری یار و مددکار یکدیگر باشید و بر گناه و ستمکاری کمک مباشید که شکنجه و عذاب خدا بسیار سخت است .
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیغمبرش را در حقّ شما حفظ فرماید، اکنون با شما وداع میکنم و شما را به خدا میسپارم و سلام و رحمتش را بر شما میخوانم .[56]
کتاب قضاوت و صحیفه امیرالمؤمنین 7
مسلم در «الصحیح» مینویسد: که در زمان ابن عبّاس ، کتابی در قضاوتهای حضرت علی 7 نوشته شد و آوردهاند ابن عبّاس زائد بر یک ذراع از آن را محو کرد.
در «صحیح بخاری» از ابوجحیفه روایت شده که از حضرت علی 7 پرسیدم : آیا نزد شما کتابی هست ؟
فرمود: به جز قرآن یا فهمی که به مرد مسلمان عطا شده باشد، چیز دیگر نیست ، مگر این صحیفه.
پرسیدم : آن صحیفه چیست ؟
فرمود: عقل (احکام دیه) و آزاد کردن اسیر و اینکه مسلمان در برابر خون کافر کشته نمیشود.
ابن المنیر گوید: «فهمی که به مرد مسلمان عطا شده»؛ تفقّه ، استنباط و تأویل است .
در «فتح الباری» آمده است : صحیفه ، یعنی ورقه نوشته شده .
در «سنن نسائی» آمده است که حضرت علی 7 نوشته را از غلاف شمشیرش بیرون آورد.
در «صحیحین» از یزید تمیمی از حضرت علی 7 روایت میکند: که ما چیزی نداریم ، جز کتاب الله و این صحیفه ، و در آن صحیفه نوشته شده بود: «حرم (مدینه) امن است».
مسلم از ابوالطفیل از حضرت علی 7 روایت کرده که : پیغمبر 6 چیزی اختصاص به ما نداد که به عموم نگوید، جز آنچه در غلاف شمشیر من است و صحیفهای از آن بیرون آورد که نوشته بود: «لعنت بر کسی که به غیر نام خدا ذبح کند». در «سنن نسائی» از طریق اشتر و غیره از حضرت علی 7 روایت کرده که : «مؤمنان خونشان باهم برابر است و پایینترین کس از مسلمانان ، برای گذاردن تعهّد مسلمانان باید بکوشد».
در «مسند احمد» آمده است که «صحیفه علی 7» فرایض صدقه بود. جمع بین این احادیث چنین است که آن صحیفه یک ورقه بوده که هر راوی قسمتی را روایت کرده است .[57]
امام حسن 7 و آتش زدن نوشتههای آن حضرت
چند کتاب دیگر
در احوال حسن بصری در «طبقات ابن سعد»[58] آمده است که
شنیدیم روایاتی که حسن از سمرة بن جندب میگفت، از روی کتابی بود. نیز آوردهاند علم حسن در صحیفهای بود به ضخامت دو سبّابه و دو انگشت شست .
همچنین آوردهاند: مسلم باهلی پیکی نزد عبدالله بن الحسن بن الحسن فرستاد که نوشتههای پدرت را نزد من بفرست ، گفت : زیاد و سنگین است . همه آن نوشتهها گردآوری و آتش زده شد، مگر یک صحیفه .
نیز در همین کتاب در احوال ابوقلابه درگذشته به سال 154 آوردهاند که گفت : اگر ایوب زنده است ، نوشتههای مرا به او بدهید و گرنه آتش بزنید.
نیز در «طبقات ابن سعد» در احوال حارث اعور آمده است که یک درهم کاغذ خرید و نزد حضرت علی بن ابی طالب 7 آمد و حضرت در آن کاغذها علم بسیاری برای او نوشت و فرمود: ای مردم کوفه ؛ این نصف مرد بر شما غلبه کرد.[59]
در احوال حجر بن عدی از اصحاب بزرگ حضرت علی 7 آمده است که صحیفهای در روزنه گذاشته و حدیثی از حضرت در آن یادداشت کرده بود:
إنّ الطهور شطر الإیمان .
طهارت ، نصف ایمان است .
و حُجْر به وثاقت شناخته شده است .[60]
در «عقیدة السلف» ابوعثمان صابونی آمده است که صبیغ تمیمی در زمان عمر به مدینه آمد و از متشابهات قرآن سئوال کرد و نزدش نوشتههایی بود.
در شرح حال حارث بن کلده ثقفی آمده است که محاوره خود را با کسرا در موضوع طبّ ، و اینکه کسرا به او جایزه داد و دستور داد ماجرا را بنویسد، بر روی کاغذ آورده بود[61] .
ابن سعد و کلبی ، حارث را جزء صحابه آوردهاند. حارث در طائف منزل داشت . او در ایران طب آموخته و مهارت یافته و مشهور و ثروتمند شده بود. ظهور اسلام را دریافت ولی چنانچه در «الإصابه» از ابوحاتم روایت شده ، مسلمان شدن حارث صحیح نیست . امّا هر گاه او مسلمان و صحابی باشد، یک صحابی در
موضوع طبّ تألیف داشته است .
در احوال تیادون (تیادوق) طبیب فاضل مشهور معاصر بنیامیه درگذشته در اواسط (حدود 90) نیز آوردهاند کتاب «کناش کبیر» را برای پسرش نوشته و کتاب «ابدال الأدویه» را در فنون داروسازی دارد.[62]
صاحب کتاب «الجاسوس علی القاموس»[63] از فرّاء نقل کرده
است که کعب بن مانع حمیری را «کعب الحبر» مینامیدند؛ چون با مرکب مینوشت و صاحب کتاب بود و در خلافت عثمان درگذشت .
در احوال عبیدة بن قیس درگذشته به سال 72 که دو سال پیش از رحلت پیغمبر 6 مسلمان شد، ولی حضرت را ندید. آوردهاند: نوشتههایش را هنگام مرگ طلبید و نابود کرد و گفت : میترسم از اینها استفاده نابجا شود یا آن را در جایگاه خود قرار ندهند. کتابی به نام من باقی نگذارید[64] .
نیز در همان کتاب[65] در احوال عروة بن زبیر از قول پسرش
هشام آورده است که گوید: پدرم در یوم الحرّة نوشتههای فقهی
خود را سوزاند. بعدها گفت : آن نوشتهها را برابر خانواده و اموالم دوست داشتم .
با توجّه به اینکه واقعه حرّه در سال 63 رخ داد که هنوز جمعی از صحابه زنده بودند و نوشتههای عروه همان روز نوشته نشده بوده ، معلوم میشود در نیمه اوّل قرن اوّل شروع به نوشتن و تدوین علوم (فقه و حدیث و تفسیر) کرده بودهاند.
ابن خلکان در احوال ابوعمرو بن علاء (متولّد 65 و درگذشته در نیمه قرن دوّم) آورده است : یادداشتهای وی از اقوال فصیحان عرب ، اتاقی از زمین تا سقف انباشته بود. در احوال ابن شهاب زهری در «تهذیب التهذیب» ابن حجر، از صالح بن کیسان نقل میکند که : من و زهری باهم درس میخواندیم . گفت : بیا سنّت پیغمبر 6 را بنویسیم . نوشتیم . گفت : بیا هر چه از صحابه رسیده ، بنویسیم .
صالح گوید: زهری نوشت و من ننوشتم ، پس او موفّق شد و من تباه شدم . ابن حجر از ابوالزناد نقل کرده است که : ما حلال و حرام را مینوشتیم و ابن شهاب هر چه میشنید، مینوشت . وقتی به او نیاز پیدا کردند، دانستم داناترین مردم بوده است . تولّد ابن شهاب در سال 50 هجری یا بعد و مرگش در 123 بوده است و بعضی از صحابه ، همچون عبدالله بن عمر، سهل بن سعد، انس بن
مالک ، جابر بن عبدالله، ابوالطفیل ، سائب بن یزید، محمود بن ربیع و ابوامامه را دیده که تعدادشان را ابونعیم به بیست تن میرساند. معلوم میشود ابن شهاب روایتهای مرفوع را مینوشت .
ابن سعد از قول وی میآورد که ما نوشتن علم را خوش نداشتیم ، فرمانروایان ما را بدان کار واداشتند. پس نگریستیم منعِ شرعی نداشت .
در طبقات از معمّر نقل میکند که ما روایت زیاد از (ابن شهاب) زهری در دست داشتیم تا اینکه ولید کشته شد و از خزانه وی دفاتری بیرون کشیدند که گفته میشد از علمِ زهری است .
نیز در «طبقات ابن سعد» در احوال مغیرة بن عبدالرحمان بن حارث بن هشام آورده است که ثقه بود و کم حدیث میگفت ، مگر مغازی رسول الله 6 (که از ابان بن عثمان فرا گرفته بود) که بسیار نزد او خوانده میشود و ما را به فراگرفتن آن سفارش مینمود. از اینجا معلوم میشود که «مغازی» مجموعههای مدوّنی بوده است .
ابن خلکان در احوال ابن شهاب آورده که هر گاه در منزل مینشست ، کتابهایش دور و برش بودند و بدانها مشغول بود و زنش میگفت : اینها برای من از سه هوو بدتر است !
در «کشف الظنون» به ابن شهاب نیز کتاب «مغازی» نسبت داده
شده است .
نیز در «کشف الظنون»[66] گوید: نخستین مصنّفان در سیره و
مغازی ، عبارتند از: عروة بن زبیر و وهب بن منبه . ضمنآ وهب من منبه درگذشته به سال 110، تاریخ تاجداران و اخبار و اشعار و قصصِ حمیر را نیز نوشته است که ابن خلکان شخصآ آن کتاب سودمند را در یک مجلّد دیده است .
نیز ابن خلکان در «وفیات الأعیان»[67] در احوال خالد بن یزید بن
معاویه درگذشته به سال 85 گوید: از داناترین مردم قریش بود به فنون علم و در کیمیا و طب سخن میگفت و در این دو علم بصیرت داشت ، و رسائلی دارد که معرفتش را نشان میدهد و کیمیاگری را از راهبی به نام مریانس رومی آموخته بود، و سه رساله در کیمیا دارد که در یکی ماجرای خویش را با مریانس مینویسد، و نیز اشعار کوتاه و بلند بسیار در کیمیا به نظم درآورده است .[68]
تألیف حضرت امیرالمؤمنین 7 در نحو
از ابوالأسود دئلی درگذشته به سال 69 نقل است که بر امیر مؤمنان علی بن ابی طالب 7 وارد شدم ، دیدم سر فرو افکنده در اندیشه است . پرسیدم : به چه میاندیشی ؟ فرمود:
در شهر شما لحن (= غلطِ نحوی) شنیدم ، میخواهم اصول عربیت را بنویسم .
ابوالأسود گوید: بعد از سه روز به خدمت حضرت رفتم ، صحیفهای به من داد که بر آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم ، الکلام کلّه اسم وفعل وحرف... .
و به من فرمود: این را دنبال کن ، و هر چه بدان برخوردی بر این بیفزا، و بدان که اشیاء سه گونهاند: ظاهر و مضمر و آنچه نه ظاهر است و نه مضمر، و برتری علما در تشخیص همین گونه سوّم است .
ابوالأسود گوید: چیزهایی در موضوع عربیت یافتم و بر حضرت عرضه کردم ، از جمله حروف ناصبه که فقط «إنّ ، لیت ، لعلّ ، کأنّ» را آورده بودم ، حضرت آنچه را نیاورده بودم تذکر داد، افزودم .
سیوطی همین نقل را در «الأوائل» و «جمع الجوامع»، و ابن الهندی در «کنز العمّال» آورده است . در «الإصابه» در شرح حال ابوالأسود دئلی ، از «امالی» ابوعلی قالی نقل میکند: نخستین کسی
که علم عربیت را بنیاد نهاد و مصحف را نقطهگذاری کرد، ابوالأسود، دئلی است که گفت : این راه را حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بر من گشود.
ابوالفرج اصفهانی در «الأغانی» از پسر ابوالأسود و او از پدرش روایت میکند که حدود علم نحو را از حضرت علی 7 فراگرفتم .
بیهقی ، ابن عساکر و ابن النجّار از صعصعة بن صوحان نقل میکنند که حضرت علی 7 به ابوالأسود فرمود: برای مردم چیزی وضع کن که راهنمای اصلاح زبانشان باشد. و خود، رفع و نصب و جرّ را برای ابوالأسود ترسیم نمود.
البتّه این نموداری است از قول پیغمبر 6 که فرمود:
أنا مدینة العلم وعلی بابها.
قاضی ابوالفتح بن الحاج در «الأزهار الطیبه» گوید: وقتی اسلام گسترش یافت و امّتها درآمیختند و بیم آن میرفت که زبان عربی ضایع شود، حضرت علی بن ابی طالب 7 اصول عربیت را ترسیم نمود. آنگاه ابوالأسود دئلی به بیان قواعد عربیت و رفع اشکالات و شبههها پرداخت .
ابن شعبان در «الألفیه» گوید: أولّ من أفادنا النحو علی.
فخر رازی گوید: حضرت علی 7 برای ابوالأسود باب اضافه و باب اِماله را ترسیم فرمود، و ابوالأسود باب عطف و باب نعت و
باب تعجّب و باب استفهام را بدان افزود.
در «سعود المطالع» ابیاری آمده : مشهور است واضع علم نحو ابوالأسود دئلی صحابی است به اشاره حضرت علی 7 یا عمر!
مؤلّف گوید: میشود اختلاف روایت را با تعدّد وقایع قابل جمع دانست .
ابیاری در «القصر المبنی فی حواشی المغنی» گوید: قواعد نحو در نظر صحابه شناخته شده بود و اگر حضرت علی 7 به ابوالأسود امر کرد که علم نحو را وضع کند، آمر و مأمور هر دو میدانستند موضوع چیست؟
ابن الأنباری در «نزهة الألباء فی طبقات الاُدباء»[69] در احوال
ابوالأسود گوید: مختصری در نحو به او منسوب است و سببش این بود که زیاد بن ابیه به او گفت : کاش چیزی برای مردم قرار میدادی (که زبان خود را بدان اصلاح کنند).
ابن الندیم گوید: در یک کتابدان حاوی سیصد رطل کاغذ و کتاب کهنه ، چهار برگ کاغذ چینی یافتم با این عنوان : «هذه کلام فی الفاعل والمفعول من ابی الأسود بخطّ یحیی بن یعمر»، و زیر آن خط ، با خطی قدیمی نوشته بود: «هذا خطّ عِلّان نحوی»، و پایینتر از آن نوشته بود: «هذا خطّ النضر بن شمیل».
ابن الندیم گوید: بعد از فوت صاحب کتابدان ، دیگر آن را ندیدم .[70]
ابن الأزرق در «روض الأعلام» گوید: اگر نپذیریم که خلفای راشدین واضع نحو باشند، به هر حال با گردآوری قرآن کریم ، یک سنّت و سابقه نیکی بر اساس مصالح ، بر جای آن نهادهاند.
ابن عصفور ـ نحوی مشهور ـ که نامش علی است در تفاخر گوید:
نقل النحو الینا الدئلی عن امیرالمؤمنین البَطَل
بدأ النحو علی وکذا ختم النحو ابنُ عصفور علی
در این باره همچنین رجوع کنید به «رسالة الأخبار المرویة فی سبب وضع العربیة»، از سیوطی .[71]
کتابهای دیگر حضرت امیرالمؤمنین 7
نخستین بار در نقل کلامی از حضرت علی 7 صنعت بدیعی تصحیف به کار رفت ؛ چنانکه از آن حضرت نقل شده که فرمود:
خراب أهل البصرة بالریح .
و پس از دو قرن معلوم شد «الزنج» مراد بوده است .
نیز آوردهاند: اوّل کسی که علوم غریبه و نیز تعبیر خواب و تقسیم ارث را استنباط کرد، حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بود.
نیز گفتهاند: حضرت علی 7 در جفر و جامعه و اسرار، حروف کونیه را که یکهزار و هفتصد مفتاح راز است ، تصنیف کرد.
صاحب «الکنز الباهر» گفته : از صحابه آنکه مربّع صد در صد را وضع نمود، حضرت امیرالمؤمنین علی 7 است .[72]
حضرت امیرالمؤمنین 7 و علم حساب
ابویوسف سیستانی در «شرح التلمسانیة» گوید: از شمار چیزهایی که در تقسیم ارث مورد نیاز است ، علم حساب میباشد و به نسبت قوّت در این فن ، بهتر میتواند قسمتها را بیرون بیاورد و فقیهی که حساب بلد نباشد، این کار را نمیتواند و حداکثر مثلِ عالمی بسیط عمل میکند.
از (ابن) عمر درباره فریضهای پرسیدند، گفت : از سعید بن جُبیر بپرسید که مسأله را مثل من میداند و در حساب قویتر است !
از این روایت برمیآید که عمر، حساب هم بلد بوده! جز اینکه سلف معمولا مسأله را به دیگری حوالت میدادند، و چهبسا مسألهای دور میزد تا باز به اوّلی بازمیگشت .
فخر رازی گفته است : صحابه ، دقایقِ علم حساب و هندسه را نمیدانستند؛ ولی ابن قنفذ قسمطینی نظر او را رد کرده و از قول شعبی میآورد که حسابدانتر از حضرت علی بن ابی طالب 7 دیده نشده است .
دیگری گفته : حضرت علی 7 وقایع صفّین را از «حمعسق» استخراج میکرد.
از جمله مسائل حضرت علی 7 در حساب آن است که دو مرد
با هم نشسته بودند، یکی از آنها پنج گرده نان و دیگری سه گرده داشت . سوّمی سر رسید و با آن دو مشغول خوردن شد و پس از فراغت ، هشت درهم به صاحبان گردهها داد و گفت : به نسبتی که خوردهام تقسیم کنید.
صاحب سه گرده نان گفت : نصف خوراکش از نان من و نصف خوراکش از نان تو بوده است ، پس نصف پول را به من بده . دیگری گفت : به تو سه درهم میرسد.
دعوا نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بردند. آن حضرت فرمود:
به صاحب سه گرده یک درهم و به صاحب پنج گرده هفت درهم میرسد؛ چون از سهم اوّلی ثلث گرده و از سهم دوّمی گرده و ثلث گرده نان خورده است .
صحابه ، علم عقود اصابع را هم به کار میبردند؛ چنانکه مثلا نهادن دو دست بر دو زانو مثل حالت تشهّد، نمایش عدد 55 است. ارقام عربی (هندی) در دوره خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 (سال چهلم هجری) وارد اروپا شد[73] .[74]
به چه کسانی خلیفه و امیرالمؤمنین میگفتند
از ابن عبّاس روایت است که پیغمبر 6 فرمود:
أللّهمّ ارحم خلفائی .
پرسیدند: یا رسول الله؛ خلفای تو کیستند؟
فرمود: آنها که احادیث مرا روایت کنند و به مردم آموزند.
بر این اساس ، در قدیم بعضی محدّثان را «امیرالمؤمنین» خواندهاند، مثل سفیان بن راهویه و بخاری .
نیز در کتابی به نام «التبیین بمن سمّی امیرالمؤمنین»، نخستین کسانی که از محدّثان این لقب یافتند عبارتاند از: ابوالزناد، محمّد بن اسحاق ، شعبة بن الحجّاج ، عبدالله بن مبارک و دارقطنی .
مؤلّف گوید: از محدّثان متأخّر، ابن حجر این لقب یافت . یکی از معاصران ما به نام محمّد حبیب الله الجکنی الشنجیطی ، منظومهای سروده است به نام «هدیة المغیث فی امراء المؤمنین فی الحدیث».[75]
معنای اصطلاحی شیعه و زمینه پیدایش آن
شیعه در استعمال غلبه دارد بر کسی که دوستدار حضرت علی 7 و خاندان او : باشد تا جایی که نام اختصاصی آنان گردیده است .[76] .
شیعه در لغت به معنای همراهان و پیروان است و فقها و متکلّمان اصطلاحآ «یاران و پیروان علی 7 و فرزندانش را شیعه گویند».[77]
و آن گروه از دوستداران حضرت علی 7 که او را بر دیگر اصحاب پیامبر برتری دادهاند، شیعه نامبردار شدهاند.[78]
نوبختی درباره شیعه مینویسد: پس از رحلت پیامبر، گروهی شیعه نامیده شدند و ایشان هواخواه حضرت علی بن ابی طالب 7 بودند که پیروی از وی را شیوه خود ساخته و به کس دیگر نگرویدند.[79]
شهرستانی مینویسد: شیعه آنانی هستند که پیروی مرتضی علی 7 کردند و به امامت و خلافت وی قائل شدند که به نصّ
روشن یا به وصیت ثابت است [80] .
بدین سان ، از دیدگاه دانشمندان سنّی و شیعه ، پیروان حضرت امیرالمؤمنین علی 7 و فرزندانش را شیعه مینامند.
زمینه پیدایش شیعه
رسول الله 6 در دوران حیات خود کلمه شیعه را درباره حضرت علی 7 و یارانش به کار برد.
عبدالله بن مسعود گوید: دست خود را بر دوش حضرت علی 7 زد و فرمود:
این و شیعیانش از رستگارانند.[81]
همچنین از رسول الله 6 روایت شده که فرمود:
یا علی ؛ پیروان تو حزب الله هستند و تو و یارانت دادگستر و دادگر هستید.[82]
رسول الله 6 مصداق آیه (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیةِ)[83] را حضرت علی 7 و شیعیانش دانستهاند.[84]
بدین سان ، روشن میگردد: اوّلین کسی که کلمه شیعه را مطرح کرد و یاران حضرت علی 7 را شیعه نامید، رسول گرامی اسلام بود. دیگران نیز از رسول الله 6 آموختند که یاران حضرت علی 7 را شیعه نامند به صورتی که امّ سلمه میگوید: شیعیان علی 7 در روز قیامت رستگار هستند[85] .[86]
تشیع در چه زمانی پدید آمد؟
در این مورد چندین نظریه ارائه شده است . نظر اوّل آن است که تشیع در زمان خود حضرت رسول 6 پدید آمد. برقی (ت 274 / 280 ه ) گفته است : شیعیان حضرت علی 7 به ترتیب تقسیم میشوند به : 1ـ اصحاب ، اصفیاء، اولیاء، شرطة ، الخمیس...». طبقه اصفیاء شامل افرادی از قبیل : سلمان فارسی ، مقداد، ابوذر، عمّار، ابولیلی ، شبیر، ابوسنان ، ابوعمره ، ابوسعید خدری ، ابوبرزة ، جابر بن عبدالله انصاری ، براء بن عازب ، عرفة ازدی...[87]
میشود.
از آنجایی که همه این گروه جزء صحابه پیامبر 6 بودند و خود را شیعه حضرت علی 7 میدانستند و همواره پس از رحلت پیامبر 6 خویش را ملتزم به تأیید آن حضرت مینمودند، بنابراین باید اعتقاد آنها نسبت به امامت حضرت علی 7 از زمان نبی اکرم 6 باشد.
نوبختی میگوید: نخستین فرقه شیعه ، فرقه حضرت علی بن ابی طالب 7 است که در زمان خود پیامبر شیعه حضرت علی 7 نامیده شدند و بعد از پیامبر 6 به کسانی معروف شدند که از دیگران (خلفای وقت) بریده و تنها به حضرت علی 7 روی
آوردند و به امامتش معتقد بودند.[88]
صدوق ؛ (ت 381 ه ق) از ابن عبّاس روایت کرده است که وی گفت : شنیدم رسول خدا 6 میفرماید:
هرگاه روز قیامت فرارسد و کافر ببیند که خداوند چه ثواب و درجه و عزّتی را برای شیعه علی قرار داده است ، میگوید...[89]
و نیز رسول اکرم 6 فرمود:
هفتاد هزار نفر از امّت من بدون حساب وارد (بهشت) میشوند.
پس رو کرد به علی 7 و فرمود: آنان شیعیان تو میباشند و تو امام آنهایی .[90]
روشن است ، حدیثهایی که اشاره به ظهور شیعه در زمان رسول اکرم 6 دارد آنقدر زیاد است که آقای سید حامد حسین لکناهوری ـ که یکی از نویسندگان حدیث میباشد ـ صفحات کتابش را که به نام «عبقات الأنوار» است و بیش از ده جلد میباشد، از آن مملوّ نموده است[91] .[92]
گفتگوی حضرت امیرالمؤمنین علی 7
و عمر درباره خراسانِ بزرگ
ما را با خراسان و خراسان را با ما چکار، کاش در میان ما و خراسان کوههای آهن و دریاهای آتش بودی و مانند سّد یأجوج و مأجوج هزار سدّ حاجز و مایل آمدی .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ای عمر؛ این چه سخن است که گوئی ؟
گفت : خراسان از ما دور است و مردم آن عهدشکن و خونریزند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ای عمر؛ خراسان را اثرهای بزرگ است ؛ «هرات» شهری است از خراسان که ذوالقرنین اکبر بنا کرده و عزیر پیغمبر در آنجا نماز گذاشته ، زمینی نیکو دارد و آبهای گوارا بر آن گذرد، بر هر دروازهای از آن فرشتهای با شمشیر کشیده ایستاده و بلاها را دفع داده و آن شهر به غلبه گشوده نشود مگر به دست قائم آل محمّد ( :).
و دیگر «خوارزم» است و آن از ثغور اسلام به شمار میرود؛ آنکس که در آنجا اقامت جوید آن پاداش یابد که مردی شمشیر گرفته در راه خدا جهاد میکند؛ خوشا به حال کسی که در خوارزم بپاید و از نمازگزاران باشد.
و دیگر شهر «بخارا» است که در آنجا مردانی آیند که از کثرت
عبادت ، پوست و چرمی را مانند که مالش داده باشند.
و دیگر «سمرقند» است خداوند نیکی دهد اهل سمرقند را و این شهر در آخر زمان به دست ترکان پایمال شود.
و دیگر شهر «شاش» و شهر «فرغانه»؛ خوشا آنکس که در آن اراضی چند رکعت نماز بپای برد.
و دیگر شهر «سحاب» است و ثواب شهیدی آن را بود که آنجا بمیرد.
و دیگر شهر «بلخ» است که یک بار خراب و چون بار دیگر خراب شود هرگز آبادان نگردد؛ کاش میان ما و بلخ ، کوه قاف و جبل صاد میانجی بودی .
و دیگر «طالقان» است که خدای را در آنجا خزانههاست نه از سیم و زر بلکه از مردان دانشور که خداوند را چنانکه بباید بشناسند و در آخر زمان ملازم خدمت قائم آل محمّد 6 باشند.
امّا در آخر زمان در شهر «هرات» ماران پرنده ببارد و مردم آن بلد را عرضه دمار دارد.
امّا شهر «ترمِد» را بلای طاعون فرو گیرد و مردمش را نابود کند.
امّا مردم «دارابجرد» در آخر زمان به دست دشمنی مقهور و مقتول شوند، و «سرخس» را چنان زلزله عظیم درافتد که مردمش از فزع بمیرند، و در «سجستان» جماعتی باشند که قرائت قرآن کنند و احکام قرآن به کار نبندند و از اسلام چنان بیرون شوند که تیر از کمان ، بر آن جماعت ریگ بارد و جمله را
فروپوشد. و از «بوشنج» سی کس برآید که هر یک به سیرت و صفت دجّالی باشد و اگر همه مردم را بکشد غم ندارد. و مردم «نیشابور» به دست رعد و برق و صاعقه نابود گردند و آن شهر چنان ویران شود که هرگز آبادانی نبیند.
و در «گرگان» مردمان نیکو آیند و به صلاح و تقوا کار کنند. و «دامغان» را چون سواره و پیاده فراوان باشد به سختی معاش کنند تا آنگاه که قائم آل محمّد 6 بیرون شود آن جماعت را روز فرج برسد. و «طبرستان» را مؤمن اندک و فاسق فراوان آید و ایشان را از کوه و دریا منافع بسیار رسد.
امّا در شهر «ری» مردم فتنهانگیز فراوان آیند، در آخر زمان دیلمان بر ایشان تاختن کنند و بر آن دروازه که به سوی جبل است چندان مردم مقتول شوند که شمار ایشان جز خدای نداند و در آن دروازه هشت کس از بنیهاشم نماز گزارند که هر یک دعوی دار خلافت باشند و مردی بزرگ که سمی پیغمبری بود در شهر به محاصره افتد و او را چهل روز حصار دهند آنگاه مأخوذ دارند و مقتول سازند و در آن ایام که کارداری بلاد به سفیان افتد مردم «ری» را داهیه بزرگ رسد و بلای قحط و غلا در میان ایشان بالا گیرد.
چون حضرت امیرالمؤمنین علی 7 این کلمات به پایان برد، عمر گفت : یا اباالحسن ؛ نخست مرا به فتح خراسان رغبت دادی و آنگاه اهل خراسان را از دل من دور افکندی .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
آنچه تو را از خراسان نگفتم افزون از آن است که گفتم و این خراسان نخست به تمامت در دست بنیامیه گشوده شود و در پایان کار به تحت فرمان بنیهاشم آید.[93]
معاویه و عقیل یاوران حضرت امیرالمؤمنین 7
در مجلس معاویه
روش حضرت امیرالمؤمنین 7 در تقسیم بیتالمال
مجمع گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی 7 روزهای جمعه بیتالمال را پاک میکرد، و بعد آن را با آب میشست و سپس دو رکعت نماز در آنجا میگذارد و میگفت : روز قیامت برای من گواهی دهید.
ضحّاک بن مزاحم گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمودند:
دوست من رسول خدا 6 اموال را نگاه نمیداشت و همه را در روز خرج میکرد، و چیزی برای فردا باقی نمیگذاشت ، ابوبکر هم نیز چنین میکرد، عمر بن خطّاب در این باره دیوان و دفتری درست کرد و اموال را برای سال دیگر ذخیره میکرد، ولی من مانند رسول خدا 6 عمل میکنم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 حقوق مردم را هفته هفته پرداخت میکردند و بعد میفرمودند:
هذا جنای وخیاره فیه إذ کلّ جان یده إلی فیه
عاصم بن کلیب از پدرش روایت میکند که گفت : مالی از اصفهان برای حضرت امیرالمؤمنین علی 7 رسید، و آن را بین مردم تقسیم کردند، در آن میان یک عدد نان هم وجود داشت ،
حضرت امیرالمؤمنین 7 آن نان را به هفت بخش تقسیم کردند و بعد آن را بین هفت قبیله تقسیم نمودند، در آن روز کوفه هفت بخش بود.
عاصم بن کلیب گوید: پدرم میگفت : خدمت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بودم که مالی از ناحیه جبل برای آن حضرت آمده بود، حضرت علی 7 برخاستند و ما هم در خدمت آنجناب به طرف شتربانان و حاملان اموال رفتیم تا بارها را بگشائیم ، مردم هم پیرامون اموال اجتماع کرده بودند.
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 ریسمانها را گرفت و آنها را درهم پیچید، و بار دیگر بارها را بست و فرمود: جایز نیست کسی این بارها را بگشاید. ما در خدمت آن حضرت کنار بارها نشستیم و در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین 7 فرمودند: رؤساء مناطق هفتگانه کجا هستند؟ و آنها در خدمت آن حضرت حاضر شدند.
در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین علی 7 دستور دادند همه اموال را به هفت بخش تقسیم کردند، و در آن میان نانی بود آن را هم هفت بخش کردند، و بعد قرعه انداختند و رؤسای مناطق هفتگانه آمدند، اموال را بردند و در میان قبیله خود تقسیم کردند.
شعبی گوید: در حال کودکی با کودکان به میدان جلو مسجد رفتیم ، در این هنگام مشاهده کردیم حضرت امیرالمؤمنین علی 7
کنار تلّی از طلا و نقره ایستادهاند، و تازیانهای هم در دست دارند و مردم را از نزدیک شدن به محلّ اموال بازمیدارند. حضرت همه آن اموال را بین مردم تقسیم کرد و چیزی از آنها به خانهاش نبرد.
من به سوی پدرم برگشتم و گفتم : ای پدر؛ من امروز بهترین و یا نادانترین آنها را مشاهده کردم .
پدرم پرسید: موضوع چیست ؟
گفتم : امیرالمؤمنین علی 7 را دیدم که اموال را تقسیم میکرد.
پدرم گریه کرد و گفت : ای فرزند؛ تو بهترین مردم را دیدهای .
زاذان گوید: من با قنبر نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 رفتیم . گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ من برای شما چیزی پنهان کردهام .
فرمود: آن چیست ؟
گفت : برخیزند تا آن را در اطاق به شما نشان دهم .
حضرت امیرالمؤمنین 7 برخاست و با قنبر وارد اطاق شدند، در آنجا کیسههائی دیدند که پر از ظروف طلا و نقره بود.
قنبر گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ شما همه را تقسیم میکنید و چیزی برای خود نمیگذارید، من اینها را برای شما ذخیره کردهام .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: شما دوست میدارید که آتش زیادی وارد منزل من بکنید. در این هنگام شمشیرش را بر آن فرود آورد که یکی از آن ظرفها شکست و بعد دستور دادند همه را
تقسیم کردند.
پس از این فرمودند: ای سپیدها و ای زردها؛ غیر مرا گول بزنید.
راوی گوید: در بیتالمال سوزنهای درشتی بود و حضرت امیرالمؤمنین علی 7 دستور دادند آنها را هم تقسیم کنند، گفتند : ما به آنها نیازی نداریم .
فرمودند: سوگند به خدائی که جانم در دست او میباشد باید از همه ، چه خوب یا بد، بردارید.
عبدالرحمن برجمی گوید: جدّهام میگفت : امیرالمؤمنین علی 7 تخم گیاهان را هم بین ما تقسیم کردند.
جعفر بن عمرو بن حریث گوید: پدرم گفت : یکی از دهقانان یک جامه دیبای زربفت به آن حضرت هدیه کرد، و پدرم عمرو بن حریث او را به چهار هزار درهم خرید.
یزید بن محجن گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی 7 شمشیری بیرون آوردند و فرمودند:
کسی هست این را از من خریداری کند؟ به خداوند سوگند؛ اگر بهای پیراهنی داشتم این را نمیفروختم .
ابورجاء گوید: به امیرالمؤمنین علی 7 گفتم : من پیراهین به شما میفروشم و هر وقت خواستید بهای آن را بدهید. حضرت امیرالمؤمنین 7 پیراهن را از من خرید و بعد از اینکه حقوق خود
را گرفت بهای آن را پرداخت .
حضرت باقر 7 فرمودند:
عقیل خدمت حضرت امیرالمؤمنین 7 رسید، در حالیکه آن جناب در صحن مسجد کوفه نشسته بودند، عقیل وارد شد و گفت : «السلام علیک یا امیرالمؤمنین ورحمة الله وبرکاته».
حضرت امیرالمؤمنین 7 پس از اینکه جواب سلام او را دادند، به فرزندش حسن بن علی 8 فرمودند: عمویت را در خانه جای ده ، او هم عقیل را به منزل برد و بار دیگر خدمت آنجناب برگشت ، امیرالمؤمنین 7 فرمود: برای عمویت یک پیراهن و رداء و یک کفش نو تهیه کن .
روز بعد عقیل با لباسهای نو نزد امیرالمؤمنین 7 آمد و سلام کرد، و بعد گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ من چیزی در تو مشاهده نکردم ، شما فقط از مال دنیا همین چند دانه ریگ را به دست آوردهاید؟
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: ای ابویزید؛ حقوق خود را که گرفتم به تو خواهم داد.
عقیل از محضر امیرالمؤمنین علی 7 بیرون شد و به طرف معاویه رفت . هنگامی که معاویه شنید عقیل میآید دستور داد کرسیها را نصب کردند و ملازمان خود را حاضر کرد و بر کرسیها نشانید، بعد از این عقیل به مجلس او وارد شد، و معاویه صد هزار درهم به او داد و او هم گرفت .
بعد از این معاویه از عقیل پرسید از دو لشکر برای من سخن
بگو.
عقیل گفت : من به لشکر امیرالمؤمنین 7 وارد شدم شبِ آنها مانند شبِ رسول خدا 6 بود، و روزش هم مانند روزهای آنجناب ، امّا هنگامی که وارد لشکر تو شدم گروهی از منافقان از من استقبال کردند. من در میان آنها کسانی را دیدم که شتر رسول خدا 6 را در شب عقبه رم دادند.
بعد پرسید: این شخصی که در طرف راست تو قرار گرفته کیست ؟
معاویه گفت : او عمرو بن عاص است .
عقیل گفت : آری ؛ این همان است که شش نفر مدّعی او بودند و سرانجام جزار قریش بر آنها غلبه کرد.
عقیل پرسید: دیگری کدام است ؟
گفت : ضحّاک بن قیس فهری .
گفت : آری ؛ پدر او به خداوند سوگند؛ بزهای نر را برای تلقیح و جفتگیری تربیت میکرد و در این کار بسیار ماهر بود.
گفت : سوّمی کدام است ؟
گفت : ابوموسی اشعری .
عقیل گفت : آری ؛ او فرزند مراقه است .
هنگامی که معاویه مشاهده کرد او همه همنشینان او را رسوا کرد و آنان را تحقیر نمود گفت : درباره من چه میگوئی ؟
گفت : از خودت درگذر.
معاویه گفت : باید بگوئی .
عقیل گفت : حمامه را میشناسی ؟
معاویه پرسید: حمامه کدام است ؟
عقیل گفت : بعد از این به شما خواهم گفت و از آنجا رفت . معاویه دنبال یک نفر که از نسبها اطّلاع داشت فرستاد و از وی جریان حمامه را پرسید.
او گفت : به من و خاندانم امان دهید تا جریان را بگویم . او هم امان داد.
نسابه گفت : حمامه جدّهات میباشد که در جاهلیت زنی زانیه بود و بر فراز خانهاش علمی برافراشته بود.
ابوبکر بن زبین گفت : او مادر مادر ابوسفیان بود.
حبیب بن ابی ثابت گوید: عبدالله جعفر به امیرالمؤمنین علی 7 گفتند: یا امیرالمؤمنین ؛ دستور فرمائید به من کمکی شود، به خداوند سوگند؛ نزد من چیزی نمانده است و ناگزیر هستم شتر در خانهام را بفروشم .
حضرت فرمود: نه به خداوند؛ چیزی ندارم به تو بدهم ، انتظار داری عمویت دزدی کند و به تو بدهد.
عمارة بن عمیر گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را دوستی بود از اهل مدینه به نام ابومریم ، او هنگامی که شنید مردم از پیرامون آن حضرت پراکنده شدهاند نزد آن جناب آمد، امیرالمؤمنین 7 از وی پرسید: برای چه اینجا آمدهای ؟
گفت : من برای حاجت خاصّی به اینجا نیامدهام ، من دیدم مردم تو را برای ولایت امّت برگزیدند و اینک آمدهام تو را یاری کنم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمودند:
ای ابو مریم ؛ من دوست و مصاحب قدیمی تو هستم ، امّا اکنون گرفتار خبیثترین مردم در روی زمین شدهام ، آنها را امر میکنم سخن مرا گوش نمیدهند و از من اطاعت نمیکنند و هرگاه من به گفتههای آنها توجّه مینمایم ، آنان مرا تنها میگذارند و از اطراف من پراکنده میشوند.
بکیر بن عیسی گوید: حضرت امیرالمؤمنین علی 7 میفرمود :
ای اهل کوفه ؛ هرگاه من از میان شما بیرون شدم و به جز اسباب و وسایل و غلام خود از اینجا بردم ، در آن صورت خائن میباشم .
مخارج زندگی آن جناب از اموال او در «ینبع» میآمد و به مردم نان و گوشت میخورانید و خود، نان و زیتون را با خرما تناول میکردند.
مردمان چنین نقل میکنند که آن حضرت اموال را تقسیم میکردند، و روز جمعه در بیت المال چیزی نبود و دستور میدادند بیت المال را شستشو دهند و آن را پاک نمایند و بعد دو رکعت نماز هم در آنجا میگذاردند.
مردم گمان میکردند امیرالمؤمنین علی 7 دست خود را روی
شکمش میگذاشت و میفرمود :
سوگند به خدائی که دانه را شکافت و مخلوقات را بیافرید، من شکم خود را از راه خیانت پر نخواهم کرد، و آن را گرسنه نگه پخواهم داشت .
ابواسحاق همدانی گوید: دو زن خدمت امیرالمؤمنین علی 7 آمدند که حقوق خود را از بیتالمال بگیرند، یکی از آنها عرب بود و دیگری از موالی ، امیر المؤمنین 7 به هر یک از آنها بیست و پنج درهم دادند و مقداری هم گندم مرحمت کردند، زن عرب گفت : چرا مرا با او یکی قرار دادی ؟
فرمود: من در بین فرزندان اسماعیل و اسحاق فرقی مشاهده نمیکنم.[94]
حضرت امیرالمؤمنین 7
و علم نحو از زبان ابوالأسود
ابوالأسود که به کنیه معروف است بسیار مورد عنایت و توجّه امیرالمؤمنین 7 بود، نام وی ظالم بن عمرو بن سفیان دئلی و از بنیحنیفه به شمار میرود، او گوید: من در سال فتح مکه متولّد شدم ، ابوالأسود بعد از تحوّلاتی که در زندگی وی پدید آمد به بصره مهاجرت کرد و در خلافت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 مدّتی حاکم بصره بود.
ابوالأسود یکی از شاعران توانا و ادیبان عصر خود به حساب میآمد، او گوید: یکی از روزها خدمت حضرت امیرالمؤمنین علی 7 رسیدم و دیدم آن حضرت در حال تفکر و اندیشه است .
عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ؛ در چه موضوعی فکر میکنی ؟ فرمودند :
امروز یکی از نزدیکان من در هنگام محاوره و مکالمه مرتکب اغلاطی شد و الفاظ و کلمات را درست تلفّظ نکرد و من از این جهت در فکر فرو رفتهام و باید برای این کار چارهای بیاندیشم .
ابوالأسود گوید: در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین علی 7 صفحهای به من داد که در آن نوشته بودند: کلام بر سه قسم است : اسم ، فعل و حرف و بعد از این اصول و قوانینی به من تعلیم دادند
و اصل علم نحو از اینجا پدید آمد، ابوالأسود اخبار و داستانهای فراوانی دارد، جویندگان میتوانند به شرح حال او در کتب رجال و تذکرهها مراجعه و از خصوصیات این مرد ادیب و شاعر عالیمقام آگاه شوند.[95]
صفات ظاهری حضرت امیرالمؤمنین 7
ابن عبدالبرّ در استیعاب میگوید: بهتر توصیفی که از علی 7 دیدهام چنین است : میانهبالا و در عین حال به کوتهقامتی نزدیکتر بود[96] ، چشمان سیاه درشت و چهرهای چنان زیبا داشت که چون ماه
شب چهاردهم بود، شکمش بزرگ و شانههایش فراخ و کف دست و سر پنجهاش ستبر و گردنش سپید و کشیده چون جام سیمین بود، سرش اصلع بود و پشت سرش مو داشت و ریش او پهن و انبوه بود، ماهیچههای بازو و ساعدش همچون ماهیچههای شیر شکار افکن پیچیده بود و میان ساعد و بازویش تفاوتی مشهود نبود و همچون سنگ استوار و محکم بود، به هنگام راه رفتن تند و اندکی مایل به جلو حرکت میفرمود[97] ، اگر بازوی کسی را میگرفت
گویی راه نفس کشیدن آن شخص را مسدود میکرد که یارای نفس کشیدن نداشت .
علی 7 در عین حال که تناور بود بازو و ساعدی سخت نیرومند داشت و چون برای جنگ حرکت میفرمود هروله میکرد، دلش سخت استوار و شجاع و توانا بود و با هر کس که رویاروی
میشد پیروز میگردید، خداوند از او خشنود باد.[98]
1ـ صفّین
2ـ صعصعه از یاران امیرالمؤمنین 7 و معاویه
3ـ نام به معاویه
سخن حضرت امیرالمؤمنین 7
با سران یاران خود درباره معاویه
محمّد بن عبدالله بن حارث طائی که از تیره بنیعفان است نقل کرده گوید: وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی 7 از جنگ جمل بازگشت ، دربان خویش را گفت : از سران عرب کی اینجا هست ؟
گفت : محمّد بن عمیر بن عطارد تیمی ، احنف بن قیس ، صعصعة بن صوحان عبدی و چند تن دیگر را نام برد.
فرمود: بگو بیایند. بیامدند و به عنوان خلافت بر آن حضرت سلام کردند.
به آنها فرمود:
شما بزرگان عرب و سران یاران منید. بگوئید درباره این جوانک عیاش ـ مقصود معاویه بود ـ چه باید کرد؟
در این باب به مشورت نشستند. صعصعه گفت : معاویه را هوس به عیاشی کشانیده و دل به دنیا داده و کشتن مردان برای وی آسان است و آخرت خویش را به دنیای آنها فروخته . اگر با تدبیر درباره او عمل کنی إن شاء الله نتیجه نیکو خواهد بود و توفیق به
وسیله خدا و پیغمبر و تو ای امیرمؤمنان به دست خواهد آمد. صلاح این است که یکی از محارم مورد اعتماد خویش را با نامهای بفرستی ، و او را به بیعت خویش دعوت کنی . اگر پذیرفت ، تکلیف او روشن است وگرنه با وی جهاد کنی و در قبال قضای خدا صبوری ورزی ، تا کار یکسره شود.[99]
1ـ قبل از صفّین
2ـ نامه
دستور حضرت امیرالمؤمنین 7 به صعصعه
برای نوشتن نامه به معاویه و رفتن او به دربار معاویه
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ای صعصعه ؛ دستور میدهم نامهات را خودت بنویسی و پیش معاویه ببری ، آغاز نامه را تهدید و بیم کنی و در انجام آن از توبه سخن بیاری . شروع نامه چنین باشد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از بنده خدا علی ، امیر مؤمنان به سوی معاویه .
درود بر تو، امّا بعد... . سپس آنچه را به من گفتی در آن بنویس و آیه (ألا إلی الله تصیر الاُمور)[100] را در عنوان نامه ثبت کن .
صعصعه گفت : مرا از این کار معاف بدار.
فرمود: دستور میدهم بنویسی .
گفت : مینویسم . پس نامه را آماده کرد و ساز سفر ساخت و برفت تا به دمشق رسید و به دربار معاویه رفت و به دربان وی گفت : برای فرستاده امیر مؤمنان علی بن ابی طالب 7 اجازه بگیر.
در آن وقت جمعی از بنیامیه بر در حاضر بودند و با دست و
کفش او را زدن گرفتند. و او این آیه همی خواند که (أتقتلون رجلا أن یقول ربّی الله) و سر و صدا بسیار شد. خبر به معاویه رسید و کس فرستاد تا آنها را از هم جدا کند. چون جدا شدند، اجازه ورود داد و به آنها گفت : این مرد کی بود؟
گفتند: مردی عرب است به نام صعصعة بن صوحان و نامهای از علی ( 7) همراه دارد.
گفت : به خدا خبر او به من رسیده است . این یکی از سرداران علی و سخنوران عرب است که به دیدار او شایق بودم . ای غلام ؛ بگو بیاید.
صعصعه وارد شد و گفت : ای پسر ابوسفیان ؛ درود بر تو، این نامه امیر مؤمنان است .
معاویه گفت : اگر در جاهلیت یا اسلام ، کشتن فرستادگان رسم بود، تو را میکشتم . سپس معاویه با وی به سخن پرداخت و خواست او را بیازماید تا بداند سخنوری او از روی طبع است یا تکلّف .
گفت : از کدام قومی ؟
گفت : از نزار.
گفت : نزار چگونه بود؟
گفت : در حمله ، دشمن را به هم میپیچیدند و در مقابله درهم
میدریدند، و چون از میدان میرفتند راهها را میبستند.
گفت : از کدام فرزند نزاری ؟
گفت : از ربیعه .
گفت : ربیعه چگونه بود؟
گفت : حمایل شمشیرش بلند بود و بندگان را دستگیری میکرد و در نقاط زمین خیمه میافراشت .
گفت : از کدام فرزند اوئی ؟
گفت : از جدیله .
گفت : جدیله چگونه بود؟
گفت : به هنگام ستیز شمشیری برّان و به هنگام بخشش ابری سودبخش و درهماوردی شعلهای فروزان بود.
گفت : از کدام فرزند اوئی ؟
گفت : از عبدالقیس .
گفت : عبدالقیس چگونه بود؟
گفت : گشادهدست و بخشنده و سپیدروی بود. هر چه داشت به مهمان میداد و در طلب آنچه نداشت نبود. غذای بسیار ساده داشت و مردی پاکیزه بود و نسبت به مردم چون باران آسمان بود.
گفت : ای ابن صوحان ؛ وای بر تو؛ دیگر برای این طایفه قریش افتخار و مجدی باقی نگذاشتی .
گفت : ای پسر ابوسفیان چرا؛ به خدا برای آنها افتخاری گذاشتهام که خاصّ آنهاست . سپید، قرمز، زرد، بور، تخت ، منبر و حکومت ، تا روز محشر از آنهاست و چرا چنین نباشد که در زمین نشانه خدا و در آسمان ستارگان اویند.
معاویه خرسند شد و پنداشت که سخن وی شامل همه قریش است و گفت : ای پسر صوحان ؛ راست گفتی همینطور است .
صعصعه مقصود او را ندانست و گفت : تو و قومت در این میانه سهمی ندارید که از چراگاه و آبشخور دور افتادهاید.
گفت : ای پسر صوحان ؛ وای بر تو؛ برای چه ؟
گفت : وای بر اهل جهنّم باد؛ این فخر خاصّ بنیهاشم است .
معاویه گفت : برخیز و او را بیرون کردند.
صعصعه گفت : راستگوئی حکایت تو میکند نه تهدید. پیش از محاوره مشاجره نباید کرد.
معاویه گفت : بیجهت نیست که قومش او را سروری دادهاند، به خدا دلم میخواست از تبار او باشم . آنگاه رو به بنیامیه کرد و گفت : مرد باید چنین باشد.[101]
1ـ عبیدالله بن عبّاس و معاویه
2ـ معاویه و بسر
3ـ بسر از نظر معاویه
نفرین نمودن حضرت امیرالمؤمنین 7
بُسر بن ارطاة را
یک روز عبیدالله بن عبّاس پیش معاویه رفت . بسر بن ارطاة عامری قاتل فرزندان وی نیز نزد او بود. عبیدالله گفت : ای پیرمرد؛ بچّهها را تو کشتی ؟
گفت : بلی .
گفت : دلم میخواست روزی زمین مرا نزدیک تو سبز میکرد.
بسر گفت : حالا سبز کرده است .
عبیدالله گفت : اینجا شمشیر هست ؟
بسر گفت : اینک شمشیر من . و چون عبیدالله برجست که شمشیر از او بگیرد، معاویه و حاضران پیش از آنکه شمشیر را بگیرد دست او را بگرفتند، آنگاه معاویه به بسر گفت : چه پیر سستمایهای ، فرتوت شدهای و خرف شدهای . شمشیر خودت را به یک مرد خونباخته از بنیهاشم میدهی ؟ مثل اینکه از دلهای بنیهاشم خبر نداری ، به خدا اگر شمشیر به دست او میافتاد پیش از تو به ما حمله میکرد.
عبیدالله گفت : به خدا قصدم همین بود.
وقتی حضرت امیرالمؤمنین علی 7 خبر یافت که بسر قثم و عبدالرحمن دو فرزند عبیدالله را کشته است او را نفرین کرد و فرمود: خدایا؛ دین و عقلش را بگیر. پس از آن پیرمرد خرف شد و عقل خود را از دست بداد و پیوسته شمشیر برهنه داشت . برای او شمشیری از چوب ساختند و مشک بادکردهای جلوش میگذاشتند که با شمشیر بدان میزد و چون سوراخ میشد مشک را عوض میکردند، و پیوسته آن را با شمشیر میزد و همچنان بری از عقل بمرد. با کثافت خود بازی میکرد و احیانآ از آن میخورد و به کسانی که ناظر او بودند میگفت : ببینید که این دو پسر فرزندان عبیدالله چه جور به من میخورانند!
بسا میشد برای جلوگیری از این کار دستهایش را از پشت میبستند. یک روز در جای خود کثافت کرد و با دهان روی آن افتاد و بخورد، خواستند منعش کنند، گفت : شما منعم میکنید امّا عبدالرحمن و قثم به من میخورانند.
بُسر به روزگار ولید بن عبدالملک به سال هشتاد و هشتم بمرد.[102]
از فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7
مورد اجماع مورّخان است که حضرت علی 7 به سوی هر دو
قبله نماز گزارده و هجرت کرده و در تمام جنگها غیر از جنگ تبوک در التزام رکاب پیامبر 6 بوده است ، در جنگ تبوک هم رسول خدا 6 او را برای مواظبت از خاندان خود در مدینه جانشین کرد و به او فرمود:
تو نسبت به من دارای منزلت هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه پس از من پیامبری نیست .
و این را گروهی از اصحاب روایت کردهاند[103] .
و روایت شده است که : چون رسول خدا 6 میان مهاجران و انصار عقد برادری بست در هر مورد که دو نفر را با یکدیگر معرفی میکرد به علی 7 میفرمود:
تو در دنیا و آخرت برادر منی .
و میان خود و علی 7 عقد برادری بست و به همین جهت بود که علی 7 به اعضای شوری فرمود:
شما را به خدا سوگند میدهم که آیا میان شما کسی جز من هست که پیامبر 6 به هنگام عقد برادری میان مسلمانان او را برادر خود قرار داده باشد؟
همگان گفتند: به خدای سوگند میخوریم که نه ، و حضرت علی 7 همواره میفرمود:
من بنده خدا و برادر رسول خدایم .
و هیچکس دیگر نمیتواند این ادّعا را بکند مگر آنکه دروغگو باشد.
بُرَیدة ، ابوهریره ، جابر، براء بن عازب ، زید بن ارقم هر کدام از رسول خدا 6 روایت میکنند که روز غدیر خم[104] فرمود:
هر آن کس که من مولای اویم ، علی مولای اوست .
و در روایت برخی دیگر از ایشان آمده که پیامبر 6 فرموده است :
خدایا؛ دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد و دشمن بدار آن کس که علی را دشمن میدارد.
قبلا ضمن جنگ خیبر نوشتیم[105] که پیامبر 6 فرمود:
فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند و گریزنده از جنگ نیست و خداوند به دست او فتح خواهد فرمود.
و پرچم را به علی 7 داد و خداوند خیبر را به دست آن حضرت گشود.
پیامبر 6 در جوانی او را به یمن گسیل فرمود که عهدهدار قضاوت میان آنان باشد. آن حضرت به پیامبر 6 عرض کرد:
ای رسول خدا؛ من نمیدانم که قضاوت چیست ؟
پیامبر 6 با دست به سینه آن حضرت زد و گفت : پروردگارا؛ قلب او را هدایت و زبانش را به بیان حقیقت استوار فرمای .
و حضرت علی 7 هم میفرمود: سوگند به خدا که پس از آن در هیچ قضاوتی که میان دو نفر انجام دادم گرفتار شک و تردید نشدم .
و چون این آیه نازل شد که خداوند میفرماید: «همانا به تحقیق خداوند اراده کرده است که از شما اهل بیت گناه را ببرد و شما را پاکیزه گرداند پاکیزه گردانیدنی»[106] ، پیامبر 6، فاطمه و علی و
حسن و حسین : را در خانه امّ سلمه فراخواند و فرمود:
خدایا؛ اینان اهل بیت منند. خدایا؛ گناه را از ایشان ببر و آنان را
پاکیزه فرمای پاکیزهفرمودنی .
ابن عبدالبر گوید: گروهی از صحابه رسول خدا 6 روایت کردهاند که پیامبر 6 به علی 7 فرموده است :
کسی جز مؤمن تو را دوست نمیدارد و کسی جز منافق تو را دشمن نمیدارد.
و رسول خدا 6 به او فرمود:
در مورد تو دو گروه نابود میشوند: آن کس که در دوستی تو غلوّ و مبالغه کند و آنکس که به دروغ و دشمنی ، تو را تکذیب کند»[107] .
و پیامبر 6 به آن حضرت فرمود:
امّت من در مورد تو گروهگروه میشوند؛ همچنان بنیاسرائیل در مورد عیسی .
و از پیامبر روایت شده است که فرموده است :
من شهر علمم و علی دروازه و درِ آن شهر است ، هر کس طالب علم است باید از در علم وارد شود»[108] .
و در مورد اصحاب خود میفرمود:
علی 7 قاضیترین ایشان است[109] .
عمر همواره از مسایل دشواری که علی 7 برای حلّ آنها حضور نداشته باشد به خدا پناه میبُرد.
حضرت علی 7 در مورد بانویی که شش ماه پس از عروسی فرزندی زایید و عمر خواست او را سنگسار کند فرمود:
خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «آبستنی و از شیر گرفتن او سی ماه است»[110] .
و در جای دیگر میفرماید: «از شیر گرفتن او دو سال است»[111] .
و حکم درباره آن زن جاری نشد.
علی 7 از همه مردم به علم مواریث داناتر بود و در این مورد اخباری از آن حضرت نقل شده است . از جمله موضوعی است که ابن عبدالبر با سند خود از زِر بن حُبیشْ نقل میکند که : دو مرد نشستند با یکدیگر غذا بخورند، یکی از ایشان پنج گرده نان و دیگری سه گرده نان داشت ، چون سفره را گشودند مرد دیگری از آنجا گذشت و سلام داد و به او گفتند: بنشین غذا بخور. او نشست و همراه ایشان غذا خورد و تمام هشت گرده نان را خوردند، چون
آن مرد برخاست هشت درهم به ایشان داد و گفت : این در قبال خوراکی که از شما خوردم .
آن دو برای تقسیم ستیزه کردند، آن کس که پنج نان داشت گفت : پنج درهم از من و سه درهم از تو، آن کس که سه گرده نان داشت گفت : من راضی نخواهم شد مگر آنکه نیمی به من دهی ، و قصّه پیش حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بردند و داستان خود را گفتند.
علی 7 به آن یکی که سه قرص نان داشت فرمود:
نان این دوست تو بیشتر از نان تو بوده است به آنچه میدهدت خوشحال باش .
گفت : به خدا سوگند؛ خوشحال نخواهم شد مگر به حق .
حضرت علی 7 فرمود: اگر حق باشد به تو فقط یک درهم میرسد و هفت درهم از اوست .
آن مرد گفت : سبحان الله؛ ای امیر مؤمنان؛ بسیار عجیب است ! او خودش سه درهم میدهد و شما هم اشاره فرمودی سه درهم را بگیرم راضی نشدم ، حال میگویی یک درهم سهم من میشود؟!
علی 7 فرمود: همینطور است.
گفت : توضیح بده . فرمود:
مگر هشت نان که به سه بخش تقسیم شود بیست و چهار بخش نمیشود؟ شما هر سه به طور مساوی از آن نان خوردهاید و
نمیدانیم کدام بیشتر و کدام کمتر خوردهاید، چنین نیست ؟
گفت : آری ؛ همینطور است .
فرمود: تو هشت بخش را خوردهای و جمعآ نه بخش داشتهای و دوست تو هم هشت بخش خورده است و حال آنکه پانزده بخش داشته است ، بنابراین مهمان هفت بخش از نان او خورده است و یک بخش از نان تو، یک درهم به تو میرسد و هفت درهم به او.
آن مرد گفت : اکنون راضی شدم .
روزی حضرت علی 7 بر منبر بود، زنی پیش آمد و گفت : برادر من ششصد دینار ارث باقی گذاشته است و به من فقط یک دینار دادهاند و از این موضوع شکایت کرد.
علی 7 فرمود :
شاید برادرت یک زن و مادر و دو دختر و دوازده برادر و تو را داشته است ؟
گفت : آری .
فرمود: حق تو کامل پرداخت شده است .[112]
این مسأله مشهور به مسأله دیناریه و منبریه است .[113]
1ـ عثمان
درباره بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7
در مورد بیعت با حضرت علی 7 همچنین گفتهاند که : چون عثمان کشته شد پنج روز مدینه بدون امیر بود و غافقی بن حرب فرمانده شورشیان کارهای مدینه را اداره میکرد و در جستجوی کسی بودند که خلافت را بپذیرد و کسی را پیدا نمیکردند که هیچکس آن را نمیپذیرفت ، مصریها پیش امیرالمؤمنین علی 7 آمدند که ایشان را از خود راند، مردم کوفه هم پیش زبیر آمدند او هم ایشان را از خود راند، مردم بصره پیش طلحه آمدند او هم همانگونه رفتار کرد.
شورشیان در مورد کشتن عثمان هماهنگ و متّفق بودند ولی در مورد اینکه چه کسی عهدهدار خلافت باشد اختلاف نظر داشتند، کسی هم پیش سعد بن ابی وقّاص فرستادند و از او خواستند گفت : من و عبدالله بن عمر را به خلافت نیازی نیست ، پیش عبدالله بن عمر هم آمدند که پاسخی نداد، سرگردان شدند؛ برخی از ایشان به دیگران گفتند: اگر مردم ولایات بدون تعیین خلیفه به شهرهای خود برگردند از برزو اختلاف و تباهی امّت محفوظ نخواهیم ماند، این بود که مردم مدینه را جمع کردند و به آنها گفتند: شما اهل شوری هستید و شما باید کسی را به امامت و پیشوایی برگزینید و
فرمان و انتخاب شما مورد پذیرش مردم است . بنگرید و مردی را به خلافت منصوب کنید و ما پیرو شما خواهیم بود، امروز را به شما مهلت میدهیم و به خدا سوگند؛ اگر همین امروز این کار را تمام نکنید، علی 7 و طلحه و زبیر و گروه زیادی را خواهیم کشت .
مردم مدینه حضور امیرالمؤمنین علی 7 آمدند و گفتند: با تو بیعت میکنیم ، میبینی که بر سر اسلام چه آمده است و چگونه ما گرفتار شدهایم .
حضرت علی 7 فرمود:
مرا رها کنید و کس دیگری را جستجو کنید که این کار دشوار و چند رویه است ، دلها بر آن قرار نمیگیرد و عقلها بر آن استوار نیست .
گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم ؛ آیا نمیبینی ما در چه وضعی هستیم ؟ آیا اسلام را که گرفتار فتنه شده است نمیبینی؟ مگر در این مورد از خدا نمیترسی ؟
حضرت فرمود:
تقاضای شما را میپذیرم ولی بدانید که اگر کار را قبول کنم آنچه میدانم عمل خواهم کرد ولی اگر مرا رها کنید بهتر است که در آن صورت من هم همانند یکی از شما خواهم بود با این تفاوت که نسبت به هر کس که او را خلیفه کنید موافق و مطیعم .
مردم پراکنده شدند و قرار گذاشتند فردای آن روز بیعت کنند.[114]
دشمنی با نام «علی» 7
زید الدین عراقی گوید: در زمان بنیامیه هر گاه شنیده میشد که کودکی را «علی» نام گذاشتهاند، او را میکشتند و برای همین جهت مردم از نظر این که کودکان آنها کشته نشوند نامهای آنها را تغییر دادند.[115]
روایاتی که دلالت بر حقّانیت حضرت
امیرالمؤمنین 7 در تمامی جنگها دارد
در روایات آشکاری که از پیامبر 6 نقل شده است بر حق بودن حضرت امیرالمؤمنین علی 7 در همه جنگهایش روشن ، و گمراهی مخالفانش معلوم میشود.
از جمله این گفتار پیامبر که فرمودهاند:
ای علی ؛ جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است [116] .
و این گفتار آن حضرت که :
من با آن کس که با تو جنگ کند در حال جنگم ، و با آنکس که با تو صلح کند و تسلیم باشد صلح و تسلیم هستم .[117]
و این دو گفتار رسول خدا 6 از طریق عامّه و خاصّه و از سوی محدّثان سنّی و شیعه روایت شده است و هیچیک از علما، متعرّض طعن و سستی در سند آنها نشدهاند و هیچکس که در احادیث صاحبنظر باشد، مدّعی نادرست بودن روایت این دو گفتار نشده است ، و هر کس که راه او چنین باشد لازم است تسلیم این دو روایت شود و به آن دو عمل کند؛ زیرا اگر این دو روایت سست و باطل بود، امّت اسلامی خالی از عالمی نمیماند که آن را
تکذیب کند و دروغ بداند، و از طعن سالم نمیماند و جعلی بودن و نادرستی آن شناخته میشد و دلیل خداوند بر بطلان این دو روایت برپا میشد. سلامت ماندن این دو خبر از اینگونه اعتراضات که گفتیم ، دلیل واضح بر صحّت آنهاست .
دیگر از اینگونه روایات ، این گفتار نقل شده از پیامبر 6 است که به حضرت علی 7 فرمودهاند:
ای علی ؛ درباره تأویل قرآن جنگ کن ؛ همچنان که من درباره تنزیل آن جنگ کردم[118] .
و نیز این گفتار پیامبر 6 به سهیل بن عمرو و افرادی که همراهش آمده بودند تا وابستگان و بردگان مسلمانشده خود را برگردانند:
ای گروه قریش ؛ ای گروه قریش ؛ آیا بس میکنید یا آنکه خداوند مردی را بر شما برانگیزد که درباره تأویل قرآن به شما ضربت بزند؛ همچنان که من درباره تنزیل آن با شما جنگ کردم و ضربت زدم .
یکی از یاران پیامبر 6 به ایشان گفت : ای رسول خدا؛ او کیست ؟ آیا فلانی است ؟
فرمود: نه .
باز پرسید: آیا فلانی است ؟
فرمود: نه ؛ ولی آن کسی است که هماکنون کفش را در حجره پینه میزند و اصلاح میکند.
چون نگریستند ناگاه متوجه حضرت امیرالمؤمنین علی 7 شدند که در حجره مشغول پینهزدن به کفش پیامبر 6 بود[119] .
و این گفتار پیامبر 6 به امیرالمؤمنین علی 7 که :
پس از من با ناکثان و قاسطان و مارقان جنگ کن [120] .
و این روایت همچون روایات پیش ، از هر نوع خدشه در سند محفوظ مانده و هیچکس دلیلی بر ضعف و سستی آن عرضه نکرده و چون هر دو گروه آن را روایت کردهاند، صحّت و استواری آن ثابت است .
دیگر از اقوال پیامبر 6 در این مورد، این سخن آن حضرت است که فرمودهاند :
«علی همراه حق و حق همراه علی است».
و «پروردگارا؛ حق را همراه علی و هر جا که باشد قرار بده».
و این گفتار پیامبر 6 را هم محدّثان سنّی نقل کرده و در کتابهایی که از صحّاح ایشان شمرده میشود آوردهاند و هیچکس
مدّعی خدشهای در سندش نشده و نسبت کذب به ناقلان آن نداده است و هیچ دلیل عقلی و نقلی بر فساد آن وجود ندارد و لازم است معتقد به صحّت و استواری آن بود[121] .
دیگر از این نمونه ، این گفتار رسول خداست که فرمودهاند:
پروردگارا؛ دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد، و دشمن بدار هر کس که او را دشمن میدارد، و یاری کن هر کس او را یاری کند، و از یاری آن کس خودداری کن که از یاری او خودداری کند.
و این سخن پیامبر 6 مشهورتر از آن است که محتاج به بیان سندی باشد و از نظر محدّثان و نقلکنندگان اخبار، حدیث استوار و مسلّمی است[122] .
و این گفتار پیامبر 6 که فرمودهاند:
ای علی ؛ خدا بکشد آن را که با تو جنگ و ستیز کند، و خدای دشمن بدارد آن را که با تو دشمنی کند.
این خبر هم مشهور و نزد اهل روایت معروف و مذکور است[123] .
دیگر از این موارد، این گفتار پیامبر 6 است که فرمودهاند:
هر کس علی ( 7) را آزار دهد مرا آزار داده است و هر کس مرا
آزار دهد همانا خدا را آزرده است .
و بدینگونه آزار دادن حضرت علی 7 را آزار خدای عزّوجلّ دانستهاند و آزار دادن خداوند مایه گمراهی و خروج از ایمان است[124] .
خداوند در آیه 57 سوره احزاب میفرماید: «همانا کسانی که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت لعنت میکند و برای آنان عذابی خوارکننده فراهم ساخته است».
نظیر این احادیث که همگی دلالت بر صحّت رفتار حضرت امیرالمؤمنین علی 7 و خطای مخالفان او دارد بسیار است .[125]
برگشتن خورشید برای حضرت امیرالمؤمنین 7
عمر بن عبدالله بن یعلی بن مرّة ثقفی ، از قول پدرش ، از عبدخیر نقل میکرد که میگفته است : همراه امیرالمؤمنین علی 7 در سرزمین بابل حرکت میکردیم هنگام نماز عصر فرارسید و ما به هر نقطه که میرسیدیم سرسبزتر از نقطه دیگر بود تا آنکه به جایی رسیدیم که بهتر از آن ندیده بودیم و نزدیک بود آفتاب غروب کند، حضرت از مرکب پیاده شد من هم پیاده شدم .
امیرالمؤمنین علی 7 خداوند را نیایش کرد و خورشید به جایی برگشت که به هنگام نماز عصر قرار میگیرد، و همینکه نماز عصر گزارده شد خورشید غروب کرد و امیرالمؤمنین علی 7 از آنجا بیرون آمد و به دیر کعب رسید و سپس از آنجا حرکت کرد و شب را در ساباط گذراند.
دهقانهای ساباط به حضورش آمدند و غذا و خوراک برای پذیرایی آوردند. فرمود: نه ؛ این کار ما بر عهده شما نیست . و چون شب را صبح کرد و در مظلم ساباط[126] بود، این آیه را تلاوت فرمود:
(أَتَبْنُونَ بِکلِّ ریüعٍ آیةً تَعْبَثُونَ)[127] .
آیا در هر سرزمین مرتفع کاخی بنا میکنید برای آنکه سرگرم بازی شوید؟[128]
حضرت امیرالمؤمنین 7
در قنوت چند نفر را لعن مینمودند
امیرالمؤمنین علی 7 در نماز صبح و نماز مغرب قنوت میخواند و در قنوت ، معاویه ، عمروعاص ، مغیره ، ولید بن عقبه ، ابوالأعور سلمی ، ضحّاک بن قیس ، بسر بن ارطاة ، حبیب بن مسلمه ، ابوموسی اشعری و مروان بن حکم را لعن میکرد و آنان هم ، آن حضرت را نفرین و لعن میکردند.[129]
کسانی که با حضرت امیرالمؤمنین 7
بیعت کردهاند
از جمله مهاجرانی که با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند عمّار بن یاسر است که از اصحاب خاصّ و دوستان نزدیک پیامبر 6 است و پیش از بعثت پیامبر 6 مورد اعتماد بوده و پس از بعثت از یاریدهندهترین افراد است ، و از افرادی است که در راه اطاعت فرمان پیامبر 6 بسیار کوشش کرده است .
او و پدر و مادرش در آغاز اسلام در راه خدا سخت شکنجه شدهاند و هیچیک از اصحاب رسول خدا 6 در این مورد به درجه او نمیرسد و به هیچیک آن همه سختی که به او رسیده نرسیده است و او برای اسلام شکیبایی کرده و در راه خدا سرزنش سرزنشکننده را اهمیت نداده است و با شدّت گرفتاری همواره در ایمان خود استوار بوده است و پیامبر 6 او را چنان ستوده است که هیچیک از صحابه در آن مورد از او پیشی نگرفته است و پیامبر برای او گواهی به بهشت داده است و به طور قطع قاتل او را بیم داده و فرموده است :
بر قاتل عمّار مژده باد بر آتش .[130]
و اخبار دیگری که مورد اتّفاق اهل حدیث و تاریخ است در ستایش او از پیامبر 6 نقل شده است ، از جمله این حدیث که فرمودهاند:
همانا بهشت مشتاق عمّار است و بهشت به عمّار مشتاقتر از عمّار به بهشت است .
و این گفتار رسول خدا 6 که فرمودهاند:
قاتل عمّار و کسی که جامههای او را بیرون کشد به آتش مژده دهید.
و این گفتار آن حضرت که فرمودهاند:
عمّار همچون پوست میان چشم و بینی من است .
و این گفتار پیامبر 6 که :
مرا در مورد عمّار آزار مدهید.
و این گفتار آن حضرت که :
عمّار سراپا انباشته از ایمان و عمل و علم است .
و نظایر این ستایشها و بزرگداشتها که مخصوص او بوده است .
بعضی دیگر از بیعتکنندگان با امیرالمؤمنین علی 7 عبارتند از: حصین بن حرث بن عبدالمطلب و طفیل بن حرث که هر دو از مهاجران شرکتکننده در جنگ بدرند.
مسطح بن اثاثه ، حجار بن سعد غفاری ، عبدالرحمن بن جمیل جمحی ، عبدالله و محمّد پسران بدیل خزاعی ، حرث بن عوف ، ابوعابد لیثی ، براء بن عازب ، زید بن صوحان ، یزید بن نویره که پیامبر 6 برای او مژده به بهشت دادهاند[131] ، هاشم بن عتبة بن
مرقال ، بریده اسلمی ، عمرو بن حمق خزاعی که هجرتش در راه خدا و رسول خدا 6 مشهور، و منزلت او در پیشگاه پیامبر 6 معروف است[132] و ستایش پیامبر 6 درباره او نقل شده است .
حرث بن سراق ، ابواسید بن ربیعه ، مسعود بن ابی عمرو، عبدالله بن عقیل ، عمر بن محصن ، عدی بن حاتم ، عقبة بن عامر و دیگر کسانی که در شمار و طبقه ایشانند و عصر پیامبر 6 را درک کردهاند؛ مانند حجر بن عدی کندی و شداد بن اوس و نظایر ایشان که همگی از لحاظ تقوا و دین ، دارای مرتبه و مقام بلندی هستند که اگر بخواهیم همه را بیان کنیم و دربارهشان سخن بگوییم
مطلب به درازا میکشد.
بیعت انصار
از جمله انصاری که با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند: ابو ایوب و خالد بن زید که از دوستان پیامبر 6 بودهاند، خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین ، ابوالهیثم بن التیهان ، ابوسعید خدری ، عبادة بن صامت ، سهل و عثمان پسران حنیف ، ابوعبّاس زرقی سوارکار شجاع رسول خدا 6 در جنگ احد.
زید بن ارقم ، سعد و قیس پسران سعد بن عبادة ، جابر بن عبدالله بن حزام ، مسعود بن اسلم ، عامر بن اجبل ، سهل بن سعید، نعمان بن حجلان ، سعد بن زیاد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابی خلف ، ضرار بن صامت ، مسعود بن قیس ، عمر بن بلال ، عمّار بن اوس ، مرّه ساعدی ، رفاعة بن مالک زرقی ، جبلة بن عمرو ساعدی ، عمر بن حزم ، سهل بن سعد ساعدی ، و گروهی دیگر از انصار که در هر دو بیعت ـ عقبه و رضوان ـ شرکت کردهاند و به هر دو قبله ـ بیت المقدّس و کعبه ـ نماز گزاردهاند و مخصوص به مدایح قرآنی و ستایش پیامبر 6 بودهاند و در این مورد حتّی دو تن از اهل علم ، مخالف نیستند و کسان دیگری از انصار که اگر نام همگی را ثبت کنیم این کتاب مفصّل میشود و جای آن نیست که شمار همه ایشان را بیاوریم .
بیعت بنیهاشم
از خاندان هاشم ، خاندانی که مخصوص به نبوّت ، و معدن رسالت و محلّ فرود آمدن وحی و آمد و شد فرشتگان بودهاند، امام حسن و امام حسین 8 که دو سبط رحمت و سرور جوانان اهل بهشتند، محمّد بن حنفیه ، عبدالله، محمّد و عون پسران جعفر طیار، عبدالله و فضل و قثم و عبیدالله پسران عبّاس عموی پیامبر، عبدالله بن ابی لهب ، عبدالله بن زبیر بن عبدالمطلب ، عبدالله بن ابی سفیان بن حرث بن عبدالمطلب و عموم افراد خاندان هاشم و خاندان عبدالمطلب با امیرالمؤمنین 7 بیعت کردهاند.
بیعت شیعیان دیگر
از جمله دیگر کسانی که بیعت ایشان قابل ذکر است و آنان اهل فضیلت در دین و ایمان و علم و فقه و قرآن بودهاند و فقط به عبادت خداوند و جهاد و تمسّک به حقایق ایمان مشغول بودهاند، محمّد بن ابی بکر است که ربیب و پرورشیافته امیرالمؤمنین علی 7 میباشد و سخت مورد محبّت آن حضرت بوده است .
محمّد بن ابی حذیفه که از دوستان ویژه امیرالمؤمنین علی 7 بوده و در راه فرمانبرداری از او به شهادت رسیده است .
مالک بن حارث اشتر نخعی که شمشیر امیرالمؤمنین علی 7 و
مخلص در ولایت و دوستی آن حضرت است .
ثابت بن قیس نخعی ، کمیل بن زیاد نخعی ، صعصعة بن صوحان عبدی ، عمر بن زراره نخعی ، عبدالله بن ارقم ، زید بن الملفق ، سلیمان بن صرد خزاعی ، قبیصه ، جابر، عبدالله، محمّد بن بدیل خزاعی ، عبدالرحمن بن عدیس سلولی ، اویس قرنی ، هند جملی ، جندب ازدی ، اشعث بن سوار، حکیم بن جبله ، رشید هجری ، معقل بن قیس بن حنظله ، سوید بن حارث ، سعد بن مبشر، عبدالله بن وال ، مالک بن ضمره ، حارث همدانی و حبّة بن جویره عونی و دیگر، کسانی هستند که به هنگام کشتهشدن عثمان در مدینه بودند و همگی با کمال رضایت به پیشوایی حضرت امیرالمؤمنین 7 تسلیم شدند و با آن حضرت بیعت کردند که با هر کس جنگ کند ایشان هم جنگ کنند و با هر کس صلح کند ایشان هم صلح کنند، و اینکه در یاریدادن آن حضرت هرگز پشت به جنگ نکنند. و آنان در همه جنگهای امیرالمؤمنین 7 همراهش بودند و حتّی یک تن از ایشان از شرکت در جنگ خودداری نکرد.
برخی از آنان در راه یاری دادن امیرالمؤمنین علی 7 شهید شدند و برخی همچنان بر راه خود پایدار ماندند تا هنگامی که آن حضرت رحلت کرد و آنان که پس از آن حضرت باقی ماندند همچنان بر ولایت او بودند و اعتقاد داشتند که امیرالمؤمنین
علی 7 برای امامت از همگان برتر بوده است .[133]
شیعیان در صدر اسلام
مدائن ، یکی از مراکز مهاجرت اعراب بوده و یکی از شهرهای شیعه شناخته میشده است : قزوینی در مورد مردم آن مینویسد : اهالی آن منطقه ، کشاورزند. و شیعه امامی بوده ، از جمله عادات آنها این است که زنان آنها در روز از خانه خارج نمیشوند[134] .
این نشانگر روحیه دینی مردم آن منطقه است . به قول همین نویسنده : سیستانیها نیز که از لعن (حضرت امیرالمؤمنین) علی 7 بر منابر خود جلوگیری کردهاند، همین خصیصه را داشتهاند[135] . زنان مردم شیعه مذهبِ دیلم نیز همینگونه رفتار
میکردهاند[136] .
در مورد حجر بن عدی و یارانش که در مقابل معاویه مقاومت کرده و در تشیع خود استقامت به خرج دادند گفته شده است که : آنان در امر دین ، جدّی و ثابتقدم میباشند. رعایت اوقات نماز از جمله خصائص شیعه بوده است[137] .
نمونهای که به شکلی بسیار جالب ، این نکته را نشان میدهد، ماجرائی است که در مورد یافتن محلّ مسلم بن عقیل نقل شده
است :
هنگامی که عبیدالله بن زیاد میخواست مخفیگاه او را پیدا کند به یکی از غلامان خود دستور داد تا به مسجد رفته ، مسلم را در آنجا بجوید.
ابن زیاد به او گفت که : شیعیان ، نماز زیاد میگزارند. در آنجا هر که را بر این خصوصیت یافتی ، از طریق او به محلّ مسلم دسترسی پیدا کن . او نیز به مسجد رفته و دید که مسلم بن عوسجه بیشتر از همه نماز میگزارد. نزد او رفته و با حیله و نیرنگ به مخفیگاه مسلم پی برد[138] .
یکی از اوّلین هواداران تشیع ، سلمان فارسی است . کسی که در تقوا و علم ، زبانزد تمامی اصحاب بود. و به حدّی در تقوا شهره بود که صوفیه او را از جمله سرسلسلههای خود به حساب میآورند.
ابوذر، هوادار دیگر تشیع ، در دوری از دنیا و بیعلاقگی بدان و تقید در رعایت حقوق مردم ، بسیار معروف میبود و حتّی در همین رابطه با معاویه و عثمان نیز درگیر شد[139] .
در مورد عمّار بن یاسر نیز گفته شده : عمّاریاسر از سرسخترین
پاسداران اسلام بود و بیشترین اهمیت را به نگهبانی و حفظ ارزشهای متعالی و اصول آن میداد.
اویس قرنی از زهّاد معروف شیعی است . او از شیعیان امیرالمؤمنین علی 7 بود که در صفین به شهادت رسید. و در عرفان مقام والایی داشت[140] .
شیبی در مورد او مینویسد: اویس قرنی شیعه بود. کسی که اسفراینی او را یکی از نسّاک مشهور میداند[141] .
در مورد کمیل بن زیاد گفته شده : «کان زاهدآ شیعیآ قدیمآ»[142] ، و
در مورد خبّاب بن ارت گفته شده : «کان خبّاب بن ارت ناسکآ شیعیآ من النّواحین البکائین»[143] ، و درباره محمّد بن مسلم ، راوی شیعی نقل
شده که : «من العبّاد فی زمانه»[144] ، همچنین در مورد سعید بن جبیر
گفته شده : «کان سعید بن جبیر زاهدآ شیعیآ»[145] ، دکتر شیبی پس از آن
میافزاید: «وهکذا یتّضح لنا منشأ التشیع فی الزهد»[146] .
زهد شیعیان به اندازهای بود که حتّی با شدّتی که آنها در تشیع
داشتند، حدیثشان نزد اهل سنّت مقبول بود[147] . همین زهّاد مشهور
بودند که از جمله اسباب گسترش تشیع به شمار میروند. چنان که دکتر وردی میگوید: در سه شهر تشیع نضج گرفت . یکی در کوفه به سبب وجود عمّار بن یاسر. دیگری مدائن به سبب حضور سلمان فارسی ، و سوّم جبل عامل به سبب تلاش ابوذر غفاری[148] .[149]
صفّین
جنگیدن حضرت امیرالمؤمنین 7 با معاویه
در یکی از روزهای صفّین معاویه جلو صف آمد و بر میسره حضرت امیرالمؤمنین علی 7 حمله برد. حضرت در آن وقت در میسره بود و مردم را مرتّب میکرد، در آن وقت زره و اسب خود را عوض کرد و با زره یکی از یاران خود به مقابله معاویه رفت ، و معاویه پایمردی کرد و چون نزدیک شدند، حضرت امیر المؤمنین 7 را شناخت و پای در رکاب آورد و رو بگردانید و حضرت از دنبال او بود تا به صف مردم شام رفت و یکی از شامیان را از پادرآورد و بازگشت و میفرمود:
افسوس ؛ معاویه که بر اسبی چون عقاب شکاری بود، از چنگ من بدر رفت .[150]
توهین ابن زبیر به حضرت امیرالمؤمنین 7
نوفلی در کتاب «الأخبار» به نقل از ولید بن هشام مخزومی گوید: ابن زبیر خطبه خواند و وهن حضرت امیرالمؤمنین علی 7 گفت ! خبر به محمّد بن حنفیه پسر امیرالمؤمنین 7 رسید و بیامد و جلو ابن زبیر کرسیای برای او نهادند که روی آن رفت و گفت : ای گروه قریش ؛ این چهرهها زشت باد؛ آیا در حضور شما وهن حضرت علی 7 میگویند؟ علی تیری بود و سلاح خدا بر ضدّ دشمنان وی بود و آنها را به سبب کفرشان میکشت و چون کینه او داشتند درباره او مهمل گفتند و ما و فرزندان نخبه انصار در کار او روشنیم ، اگر در روزگاران قدرتی به دست آوردیم استخوان آنها را پراکنده میکنیم و پیکرهاشان را برون میریزیم ، امّا آن روز پیکرها پوسیده است ، وسیعلم الّذین ظلموا أی منقلب ینقلبون .
در این وقت ابن زبیر دنبال خطبه خود را گرفت و گفت : اگر پسران فاطمه سخن کنند، معذورند، ابن حنفیه چه میگوید؟
محمّد گفت : ای پسر امّ رومان ؛ چرا من سخن نکنم ؟ مگر فاطمه 3 دختر محمّد 6 همسر پدرم و مادر برادرانم نبوده است ؟ مگر فاطمه دختر اسد بن هاشم مادربزرگم نبوده است ، مگر فاطمه دختر عمرو بن عائذ مادر بزرگ پدرم نبوده است ؟ به خدا اگر به خاطر خدیجه دختر خویلد نبود، درباره بنیاسد چیزها
میگفتم و اگر ضرری در مقابل آن به من میرسید صبر میکردم .
ابن عمّار به نقل از علی بن محمّد بن سلیمان نوفلی به ما گفت : ابن عایشه و عتبی از پدران خود برای من نقل کردند و کلماتشان نزدیک به هم بود که : روزی ابن زبیر خطبه خواند و گفت : چرا کسانی درباره متعه فتوا میدهند و حواریان پیغمبر و امّ المؤمنین عایشه را موهون میدارند؟ خدا دلهایشان را نیز چون چشمهایشان کور کند.
ابن عبّاس نیز گفت : ای غلام ؛ مرا به طرف او ببر و گفت : ای ابن زبیر؛ تیرانداز با کسی که تیر سوی او بیندازد، به انصاف رفتار میکند. ما وقتی با کسی روبرو شویم نابودش میکنیم ، امّا آنچه درباره متعه گفتی از مادرت بپرس تا بتو بگوید که اوّلین متعهای که مجمر آن روشن شد، مجمری بود که میان مادر و پدر تو روشن شد. مقصودش متعه حج بود. امّا این که گفتی امّ المؤمنین ، به سبب ما امّ المؤمنین نامیده شد و به سبب ما حجاب بر او مقرّر شد. امّا اینکه گفتی حواریان رسول خدا 6، من پدر تو را در جنگ دیدم و ما همراه پیشوای هدایت بودیم ، اگر به قول ما باشد او که به جنگ ما آمده بود کافر شده بود، و اگر به قول تو باشد چون از مقابل ما گریخت کافر شده است .
ابن زبیر خاموش ماند و پیش مادر خود اسما رفت و مطلب را
به او خبر داد. اسما گفت : راست میگوید.[151]
سفارش حضرت امیرالمؤمنین 7 در گرفتن صدقات
و آزار نرساندن به چهارپایان
عبدالرحمان بن سلیمان گوید: امام صادق 7 فرمودند :
امیرالمؤمنین علی 7 مردی را برای گرفتن صدقات به بیابان کوفه فرستادند، و فرمودند: ای بنده خدا؛ از خداوند ترس داشته باش و دنیا را در مقابل آخرت اختیار مکن و آخرت خود را فدا نساز و در زندگی تقوا پیشه نما.
اینک که تو را امین خود قرار میدهم ، در حفظ امانت کوشش کن ، و حقّ خداوند را مراعات نما، هنگامی که وارد اجتماع فلان قبیله گردی ، در کنار منازل آنان قرار گیر و در خانههای آنان منزل مکن ، سپس با آرامش و نرمی به طرف مردم حرکت کن ، هنگامی که وارد اجتماع آنها شدی ، نخست بر آنان سلام کن و درود کامل به آنان برسان .
بعد از آن به مردم اعلان کن من فرستاده ولی خداوند میباشم ، او مرا فرستاده تا حقّ خداوند را از شما بگیرم ، آیا خداوند در اموال شما حقّی دارد که او را به ولی خدا پرداخت کنید؟ اگر در آن میان کسی گفت : در مال من حقّ خدا وجود ندارد شما متعرّض او نگردید، و برای بار دوّم او را مورد سئوال قرار ندهید.
اگر مرد توانگری به تو احسان کرد، و تو را به خانهاش دعوت کرد، خواسته او را قبول کن و به خانه او برو، ولی نباید کاری کنی که او از شما بترسد، همواره به او محبّت کن و وعده خیر به
او بده تا آنگاه که به منزل او وارد میگردی ، هر گاه وارد خانه او شدی بدون اجازه او در میان اموال او قدم مگذار.
متوجّه باش که اکثر اموال او به وی تعلّق دارد، به او بگو: ای بنده خدا؛ به من اجازه میدهید تا در میان شتران و گوسفندان شما حاضر گردم ، هنگامی که او اجازه داد وارد شوید، ولی طوری نباشد که او خیال کند شما با قهر و غلبه وارد شدهاید، و او ناگزیر شده شما را اجازه ورود بدهد.
هنگامی که خواستی اموال را انتخاب کنی آنها را دو دسته کن ، و صاحب مال را مخیر کن هر کدام را میخواهد انتخاب کند، و بار دیگر نصف دیگر را باز دو قسمت کن و او را مخیر گردان ، هر کدام را میخواهد بردارد، و این کار را مرتّبآ انجام دهید تا آنگاه که حقّ خدا را از آنها بگیرید.
اگر او در پایان راضی شد بار دیگر همه را مخلوط کنید و مانند اوّل انجام دهید و او را مخیر کنید هر کدام را میخواهد برگزیند، و بعد حقّ خدا را بگیرید، هنگامی که صدقات را گرفتید آنها را نزد مردی امین و مسلمان و قابل اعتماد که به دیانت و درستی او ایمان دارید بگذارید.
بعد از آن که همه صدقات را از قبائل گرفتید آنها را به سرعت به طرف ما روانه کنید تا ما آن اموال را در راهی که خداوند معین کرده است خرج کنیم ، هنگامی که حاملان صدقات اموال را به طرف ما میآورند باید به آنها دستور بدهی که به چهارپایان صدمهای وارد نسازند و آنها را آزار نرسانند.
به حاملان اموال بگوئید بین شتران و بچّههای آنها فاصله نیاندازند، و آنها را از مادرانشان جدا نکنند، دستور دهید شیر شتران را به طور کامل ندوشند و برای بچّههای شتران شیر در پستانها باقی بگذارند تا شترهای شیرخوار زیان نبینند، به حاملان بگویید زیاد سوار شتران نگردند و آنها را خسته ننمایند.
دستور بدهید با چهارپایان با عدالت رفتار کنند، و هرگاه به آبی رسیدند، توقّف کنند تا حیوانات آب بنوشند، و اگر از بیابان علفزاری گذشتند آنها را رها کنند تا در علفزارها بچرند، دستور دهید چهارپایان را از راههای هموار و نرم عبور دهند و از جادّههای سنگلاخ و سخت پرهیز کنند.
دستور بدهید چهارپایان را در صبحگاهان و شامگاهان حرکت دهند، و در میان روز که هوا گرم میباشد آنها را استراحت دهند و با محبّت رفتار کنند تا هنگامی که به ما برسند به اذن خداوند همه چاق و فربه گردند، و آثار خستگی در آنها نباشد.
هنگامی که شتران صحیح و سالم رسیدند طبق کتاب خدا و سنّت رسول 6 تقسیم خواهند شد، و تو هم در میان مأجور خواهی شد و پاداش خواهی یافت ، خداوند به صدقات و شما توجّه خواهد کرد و از کوشش و امانت تو و مأموریتی که انجام دادی تقدیر خواهد نمود.
رسول اکرم 6 فرمود: هر کس به کاری مأمور گردد و در آن کار انجام وظیفه کند و حقوق رهبرش را حفظ نماید و از امامش
سخن شنوائی داشته باشد، و امانتداری کند، در جوار پروردگار و در مقام قرب خداوندی با من همنشین و مصاحب خواهد بود.[152]
پرسش بعضی از مردم شام
از حضرت امیرالمؤمنین 7
حسن بن بکر بجلی گوید: پدرم میگفت : ما در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بودیم که گروهی خدمت آنجناب آمدند و سلام کردند. حضرت آنها را نشناخت و پرسید: شما از اهل شام هستید و یا از اهل جزیره؟
گفتند: ما از اهل شام میباشیم ، پدر ما درگذشت و مال فراوانی از خود به جای گذاشت و اکنون از او فرزندان و زنانی ماندهاند و در میان ما یک خنثی هم وجود دارد، او هم مانند مردان آلت رجولیت دارد و هم مانند زنان میباشد، او میراث مردان را میخواهد ما هم به او ندادهایم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: چرا نزد معاویه نرفتید؟
گفتند: ما به آنجا رهسپار شدیم ولی او جواب درستی نداد.
حضرت امیرالمؤمنین 7 فرمود:
خداوند لعنت کند آن مردمانی را که فضائل ما را میپسندند ولی به دین ما ضربه میزنند. اکنون او را ببرید و بنگرید اگر از مخرج مردان بول میکند و ادرار مینماید میراث مردان را به او بدهید و اگر مانند زنان بول میکند میراث زنان به او تعلّق میگیرد.
بعدآ معلوم شد که او مانند مردان ادرار میکند و میراث مردان را
به او دادند.[153]
سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی 7
عبدالرحمان بن ابی بکرة گوید: از امیرالمؤمنین علی 7 شنیدم میفرمودند:
هیچ کس به اندازه من از مردم آزار ندید.
و بعد از این سخن گریست .
فرات بن احنف گوید: امیرالمؤمنین علی 7 برای مردم خطبه خواندند و فرمودند:
ای گروه مردم ؛ من اصل هدایت و دو چشم آن میباشم . و بعد با دست خود اشاره به صورت خویش کردند.
ای مردم ؛ از راه هدایت وحشت نکنید، و اگر اهل هدایت کم هستند، شما از پیمودن آن راه وحشت نداشته باشید. مردم سر سفرهای جمع شدهاند که سیرشدن آن کوتاه است ، ولی گرسنگی آن بسیار طول خواهد کشید، و خداوند باید به انسان کمک کند.
ای گروه مردمان ؛ خشنودی و ناراحتی مردم را پیرامون هم جمع میکند. آگاه باشید که یک نفر ناقه صالح را پی کرد، ولی عذاب به همه آنها رسید؛ چون آنها در پی کردن با او همداستان بودند.
خداوند متعال فرمودند: (فَنَادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعَاطی فَعَقَرَ)[154] .
پیامبر خداوند از طرف خدا به آنها گفت : (ناقَةَ آللهِ وَسُقْیاها
* فَکذَّبُوهُ فَعَقَرُوها)[155] .
ای گروه مردمان ؛ هر کس میخواهد از قاتل من سئوال کند و معتقد شود که او مؤمن است او هم مرا کشته است .
ای مردم ؛ هر کس راه درست برود و از جادّه منحرف نگردد به آب خواهد رسید.
ای مردم ؛ میخواهید از دو حاجب ضلالت که رسوائیهای آنها در آخرالزمان معلوم خواهد شد آگاه کنم .
ابوعقیل گوید: امیرالمؤمنین علی 7 فرمودند:
نصاری در جائی اختلاف کردند و یهودیان در مواردی اختلاف نمودند، من مشاهده میکنم که شما هم اختلاف خواهید کرد؛ همانگونه که آنها اختلاف کردند و یک فرقه بر آنها خواهید افزود. آگاه باشید همه آن فرقهها در گمراهی هستند مگر من و آنهائی که از من پیروی کنند.
حبیش بن معتمر گوید: در مسجد کوفه خدمت امیرالمؤمنین علی 7 رسیدم و عرض کردم : یا امیرالمؤمنین ؛ چگونه شب کردید؟ فرمودند:
وارد شب شدم در حالیکه دوستان خدا را دوست میدارم ، و دشمنان خدا را دشمن . دوستان ما از محبّت ما سود میبرند و منتظر رحمت خداوند میباشند؛ امّا دشمنان ما هنگامی که وارد
شب میشوند در کنار پرتگاه قرار میگیرند و آن پرتگاه آنها را در دوزخ ساقط میکند، گویا درهای بهشت باز شدهاند و گوارا باد رحمت برای اهلش و اهل آتش از رحمت خداوند دور باشند.
هر کس میخواهد بداند با ما دوست میباشد یا دشمن ، باید به دلش برگردد، و بداند ما را دوست میدارد یا خیر. هر کس بخواهد ما را دوست داشته باشد خداوند او را در محبّت ما مخیر میگرداند، و هر کس هم بخواهد با ما دشمنی کند، باز هم خداوند او را مخیر میسازد.
ما اهل نجابت هستیم و فرزندان ما فرزندان پیامبران هستند. من وصی اوصیاء میباشم . من از حزب خدا و رسول او هستم ، گروه ستمکاران از حزب شیطان میباشند، و شیطان از آنها به حساب میآید.
حضرت امام حسن 7 فرمود:
از پدرم شنیدم فرمودند: از رسول خدا 6 شنیدم فرمودند : اهل بیت من و کسانی که آنها را دوست میدارند بر من وارد خواهند شد و بین من و آنها در آن روز فاصلهای نخواهد بود.
ابوجحاف از مردی روایت میکند که گفت : ما خدمت امیرالمؤمنین علی 7 رسیدیم ، آن حضرت در رحبه روی یک کرسی کوتاه و یا یک سنگ کهنه نشسته بود، پرسیدند: چرا اینجا آمدهاید؟
گفتند: محبّت شما ما را به اینجا کشانده است و میخواهیم از
شما حدیثی بشنویم . فرمودند:
به خداوند سوگند؛ برای همین کار آمدهاید؟
گفتند: آری به خداوند سوگند.
فرمودند: آگاه باشید؛ هر کس مرا دوست داشته باشد مرا خواهد دید در آنجائی که دوست دارد مرا بنگرد، و هر کس مرا دشمن بدارد در آنجائی که مرا بنگرد ناراحت میشود.
بعد از آن فرمودند: هیچ کس قبل از من با رسول خدا 6 نماز نگذارد، ابوطالب بر ما وارد شد در حالیکه من و رسول خدا 6 در سجده بودیم ، گفت : شما آن کار کردید، بعد متوجّه من شد و گفت : از او یاری کن و او همواره مرا به یاری و کمک رسانیدن به رسول خدا 6 توصیه میکرد.
حبّه گوید: امیرالمؤمنین علی 7 فرمودند:
اگر همه روزها را روزه بگیری و همه شبها را به نماز برخیزی ، و بین رکن و مقام کشته شوی ، خداوند تو را با نیت و قلبت محشور خواهد کرد، اگر نیت تو بهشتی بود به بهشت خواهی رفت و اگر دوزخی بود وارد دوزخ خواهی شد.
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمودند:
هر کس ما اهل بیت را دوست میدارد باید برای گرفتاری خود را آماده کند.[156]
مخالفت با بیعت نمودن با امیرالمؤمنین 7
در آن روز عبدالله بن زبیر و گروهی از قریش و طلحة بن عبیدالله، زبیر بن عوام ، عبدالله بن عمر، سعید بن عاص ، مروان بن حکم ، سعد بن ابی وقّاص ، محمّد بن مسلمه ، حسّان بن ثابت ، اسامة بن زید و عدّه دیگری از قریشیان ، از بیعت با امیرالمؤمنین 7 تخلّف کردند. امیرالمؤمنین 7 بر منبر رفت و حمد و ثنای الهی به جا آورد و بر پیامبر درود فرستاد و سپس فرمود :[157]
ای مردم ؛ شما با من بیعت کردید بنا به همان چیزی که با دیگران پیش از من بیعت کردید. مردم قبل از آن که بیعت کنند اختیار دارند امّا وقتی بیعت کردند اختیاری بر ایشان نیست . بر امام لازم است که در امور استقامت ورزد و بر مردم لازم است مطیع و فرمانبردار باشند. این بیعت ، بیعت عموم مسلمانان است که هر کس از آن روی برتابد از دین اسلام روگردانده است و از راهی جز راه هدایت پیروی کرده است .
بیعت شما با من فتنه (نسنجیده) نبود و کار من و شما یکسان نیست ، من شما را برای رضای خدای عزّوجلّ میخواهم و شما مرا برای خودتان میخواهید، به خدا قسم ؛ با دشمنان به خیرخواهی و با مظلومان به انصاف رفتار خواهم کرد. از عبدالله،
سعد، مروان ، محمّد، حسان و اسامه خبرهای ناخوشایندی به من رسیده است و میان من و ایشان حقّ داوری خواهد کرد.
او ـ پدر بزرگم ـ میگوید: آنها گرد هم نشستند و پنهانی صحبتهایی کردند سپس ولید بن عقبة بن ابی معیط نزد امیرالمؤمنین 7 آمد و گفت : ای ابوالحسن ؛ تو به همه ما بدی کردهای ؛ امّا من ، پدرم را در جنگ بدر گردن زدی و و برادرم (یعنی عثمان) را در روز واقعه خانه خوار و ذلیل کردی . و امّا سعید، پدرش را که گاو قریش بود در جنگ بدر کشتی و مروان ، به پدرش بیحرمتی کردی وقتی که عثمان او را به خود نزدیک کرده بود[158] و ما
امروز با تو بیعت میکنیم بنا به اینکه از آنچه انجام دادهایم درگذری و کشندگان عثمان را به قتل برسانی و اگر از تو در هراس باشیم تو را ترک کرده به دیگری میپیوندیم .
حضرت در جواب فرمود:
امّا بدی من به شما سزاوارتان بود و امّا اینکه شما را نسبت به آنچه کردهاید واگذارم در اختیار من نیست و من حق ندارم شما و یا دیگران را نسبت به حقّ خداوند تبرئه کنم . و امّا کشندگان عثمان اگر قتل آنها بر من واجب بود دیروز آنها را میکشتم و امّا شما اگر از من میترسید لازم است که به شما امان دهم و اگر من از شما در هراس باشم شما را از اینجا میرانم... .
ولید به نزد دوستانش بازگشت و آنها را آگاه ساخت و آنها با قصد اظهار دشمنی و مخالفت خود پراکنده شدند و برای معاویة بن ابی سفیان در شام نامه نوشتند و او را به خونخواهی عثمان تحریک کردند و به او وعده دادند که همراهش قیام کنند و یار و یاور او باشند و او پذیرفت به این شرط که در امر خلافت بر آنها مقدّم باشد.[159]
نامه
بیعت با امیرالمؤمنین 7
چون عثمان کشته شد[160] مردم سه روز بدون پیشوا بودند و
شخصی بنام غافقی[161] با مردم نماز میگزارد، سپس مردم با
امیرالمؤمنین علی 7 بیعت کردند و چنین فرمود:
ای مردم ؛ شما با من همانگونه که با کسان پیش از من بیعت شده است بیعت کردید و حقّ اختیار پیش از بیعت است و چون بیعت انجام پذیرد دیگر حقّ خیار وجود ندارد وظیفه امام پایداری و وظیفه رعیت تسلیم است و این بیعت همگانی است و هر کس آن را رد کند از اسلام اعراض کرده است و این بیعت یاوه انجام نگرفته است .
آنگاه امیرالمؤمنین علی 7 چنین اظهار فرمود که آهنگ سفر عراق دارد، در این هنگام معاویة بن ابی سفیان حاکم شام بود، هفت سال از سوی عمر بن خطّاب و در تمام مدّت حکومت عثمان از سوی او در شام حکومت میکرد، عموم مردم برای رفتن به عراق با آن حضرت 7 همراه بودند جز سه نفر یعنی سعد بن
ابی وقّاص ، عبدالله بن عمر بن خطّاب و محمّد بن مَسْلَمة انصاری .
امیرالمؤمنین علی 7 کارگزاران خود را به شهرها گسیل فرمود؛ عثمان بن حُنیف را به بصره ، عمارة بن حسان را به کوفه ، عبدالله بن عبّاس را بر تمام یمن ، قیس بن سعد بن عبادة را بر مصر و سهل بن حنیف را به شام حکومت داد.
سهل بن حنیف چون به تبوک[162] که از نواحی مرزی شام است
رسید، سواران معاویه به استقبال او آمدند و او را از آنجا برگرداندند و او نزد علی 7 برگشت و در این هنگام بر آن حضرت آشکار شد که معاویه مخالفت میکند و مردم شام با او بیعت کردهاند.
و چون فصل حجّ فرارسید زبیر و طلحه از علی 7 اجازه گرفتند که حجّ گزارند[163] و به آنان اجازه فرمود، عایشه همسر رسول
خدا 6 هم هنگامی که عثمان را محاصره کرده بودند و بیست روز پیش از کشته شدن او به قصد عمره به مکه رفته بود و پس از انجام عمره خود در مکه ماند و طلحه و زبیر به او پیوستند.
امیرالمؤمنین علی 7 برای معاویه نوشت :
امّا بعد از داستان کشته شدن عثمان و جمع شدن مردم برای بیعت با من و اتّفاق و هماهنگی ایشان آگاه شدهای ، اکنون یا تسلیم شو و بیعت بپذیر یا آماده جنگ باش .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 این نامه را همراه حجّاج بن غزیه انصاری فرستاد، و او چون پیش معاویه رسید و نامه آن حضرت را به او داد و او خواند، گفت : تو پیش سالار خود برگرد، پاسخ من همراه فرستادهام از پی تو خواهد رسید.
حجّاج برگشت و معاویه دستور داد دو طومار بلند را به یکدیگر متّصل کردند و چیزی در آن ننوشت و فقط «بسم الله الرحمن الرحیم» و عنوان آن را که از معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب 7 بود نوشت .
و آن طومار را همراه مردی از قبیله عَبْس فرستاد که زبانآور و جسور بود، او به حضور امیرالمؤمنین علی 7 آمد و نامه را داد که چون آن را گشود چیزی جز «بسم الله الرحمن الرحیم» در آن ندید، در آن هنگام بزرگان مردم هم در محضر آن حضرت بودند.
مرد عَبْسی گفت : ای مردم ؛ آیا میان شما کسی از قبیله عبْس هست ؟
گفتند: آری .
گفت : اینک سخن مرا گوش دهید و بفهمید من در شام پنجاه
هزار مرد را پشتسر گذاشتهام که زیر پیراهن عثمان ریشهای خود را از اشک خود خیس کردهاند و پیراهن عثمان را بر سر نیزه زدهاند و سوگند خوردهاند که شمشیرهای خود را غلاف نخواهند کرد تا قاتلان عثمان را بکشند یا در این راه از جان خود بگذرند.
خالد بن زُفَرْ عبسی از جای برخاست و گفت : به خدایی خدا سوگند که بد فرستادهیی از شام هستی ، آیا مهاجران و انصار را از لشکرهای شام و گریستن آنان بر پیراهن عثمان میترسانی ؟ آن پیراهن ، پیراهن یوسف نیست و آن اندوه اندوه یعقوب نیست و بر فرض که در شام بر عثمان میگریند در عراق او را یاری نکردند.
سپس مغیرة بن شعبه پیش علی 7 آمد[164] و گفت : تو از یاران
رسول خدایی و حق داری ، معاویه را همچنان بر حکومت شام باقی بدار و همچنین دیگر کارگزاران عثمان را بر کار خودشان مستقرّ بدار تا آنکه خبر اطاعت و بیعت ایشان به تو برسد و آنگاه آنها را تغییر میدهی یا باقی میگذاری .
علی 7 فرمود: در این باره فکر خواهم کرد!
مغیره بیرون رفت و فردای آن روز برگشت و گفت : ای امیر مؤمنان ؛ دیروز به شما مطلبی گفتم ولی چون اندیشیدم دانستم
خطاست و رأی صحیح آن است که با شتاب معاویه و تمام کارگزاران عثمان را عزل کنی تا به این وسیله فرمانبردار را از سرکش و متمرّد بشناسی و به هر یک پاداش شایسته را بدهی .
سپس برخاست و بیرون رفت . در همان حال ابن عبّاس وارد شد و او را دید و به علی 7 گفت : مغیره برای چه کاری پیش تو آمده بود؟
علی 7 به او خبر داد که دیروز چه گفته بود و امروز چه گفت .
ابن عبّاس گفت : دیروز برای شما خیرخواهی کرده بوده است و امروز خیانت .
و چون این خبر به مغیره رسیده گفت : ابن عبّاس درست گفته است ، دیروز برای علی 7 خیرخواهی کردم و چون گفتار مرا نشنید امروز آن را تغییر دادم .
و چون مردم در این باره به گفتگو پرداختند مغیره به مکه رفت و سه ماه در آن شهر ماند و سپس به مدینه برگشت .
آنگاه علی 7 مردم را برای آماده شدن و حرکت به عراق دعوت فرمود. سعد بن ابی وقّاص ، عبدالله بن عمر بن خطاب و محمّد بن مَسْلَمة پیش او آمدند.
امام 7 به ایشان فرمود:
سخنی سست از شما به من رسیده است که آن را برای شما نپسندیدم .
سعد گفت : آنچه گفتهاند درست است شمشیری به من بده که کافر را از مسلمان تشخیص دهد تا با آن شمشیر در رکاب تو جنگ کنم .
عبدالله بن عمر هم گفت : ترا سوگند میدهم که مرا به چیزی که آن را نمیشناسم وادار مکن .
محمّد بن مسلمه هم گفت : پیامبر 6 به من دستور فرمود با شمشیر خود مشرکان را بکشم و چون نمازگزاران کشته شوند شمشیر خود را به سنگهای کوه احد بزنم و بشکنم و من دیروز شمشیر خود را شکستم ، و هر سه نفر از پیش علی 7 رفتند.
سپس اسامة بن زید به حضور علی 7 آمد و گفت : مرا از بیرون آمدن با خودت در این راه معاف دار که من با خداوند عهد کردهام با کسانی که گواهی به وحدانیت خداوند میدهند جنگ نکنم .
چون این خبر به اشتر رسید پیش علی 7 آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ؛ هر چند ما از مهاجرین و انصار نیستیم ولی از گروه تابعان هستیم و هرچند آنان از لحاظ تقدّم در اسلام بر ما پیشی دارند ولی در اموری که مشترک است بر ما برتری ندارند، این بیعت ، بیعت همگانی است و کسی که سر از فرمان بیرون کشد سرزنشکننده و عیبجوست ، اینان را که تخلّف میکنند نخست با زبان بر این کار
وادار و اگر نپذیرفتند زندانی کن .
علی 7 فرمود: آنان را به حال و عقیده خودشان وامیگذارم .[165]
علّت تبعیت با امیرالمؤمنین 7
در حقیقت این اوّلین باری بود که توده مردم به صورتی خودانگیخته و به داعیه بیعت با شایستهترین شخص ، با فردی بیعت میکردند. عمر و عثمان با وصیت خلیفههای قبلی به قدرت رسیدند و در مورد ابوبکر هم مسأله همچون مورد علی بن ابی طالب 7 نبود. عدّهای معدود در ابتدا با او بیعت کردند و حوادثی که با سرعت به وقوع پیوست ـ که ناشی از رقابتهای پنهان و آشکار بین مهاجرین و انصار و بین اوس و خزرج و نیز تهدیدهای خارجی بود ـ موجب شد تا موقعیت او تثبیت شود.
شاید به همین علّت بود که بعدها عمر در مناسبتهای مختلف میگفت : «بیعت با ابوبکر اقدامی ناگهانی و بدون تأمّل بود که خداوند مسلمانان را از شرّ آن حفظ کرد. پس بکشید کسی را که بخواهد بدان بازگردد».[166]
آن حضرت در بدترین شرایط ممکن قدرت را به دست گرفت و مجبور به تحمّل مشکلاتی شد که خود در خلق آن کوچکترین سهمی نداشت . اصولا هجوم مردم برای بیعت با آن حضرت ، عمدتآ برای آن بود تا این مشکلات حل شود. از نظر آنان تنها کسی
که قدرت و قابلیت حلّ معضلات را داشت آن حضرت بود. اغلب قریب به اتّفاق بیعتکنندگان چنین خواستهای داشتند.[167]
تعداد کسانی که به داعیه صلاحیت ذاتی آن حضرت برای احراز منصب خلافت و تبعیت از وصیت پیامبر 6 بیعت کردند اندک بود. اگرچه بعدها آن حضرت با کمک همین گروه اندک توانست بر مشکلات فائق آید.[168]
ولید از نظر عقیل بن ابیطالب 8
شراب نوشیدن ولید و حدّ زدن
حضرت امیرالمؤمنین 7 بر او
عثمان عموی خود حکم بن ابی العاص و پسرش مروان و دیگر بنیامیه را به مدینه آورد. حکم مطرود رسول الله 6 بود که او را از مدینه برون رانده و از جوار خود تبعید کرده بود.
از جمله عمّال وی ، ولید بن عقبة بن ابی معیط عامل کوفه بود که پیمبر 6 خبر داده بود که اهل جهنّم است . عبدالله بن ابی سرح حاکم مصر و معاویة بن ابی سفیان حاکم شام و عبدالله بن عامر حاکم بصره بودند ولی ولید بن عقبه را از کوفه برداشت و سعید بن عاص را حاکم کوفه کرد.
علّت عزل ولید و حکومت سعید ـ به طوری که نقل کردهاند ـ این بود که ولید با ندیمان و نغمهگران خود از اوّل شب تا به صبح شراب نوشیده بود و چون مؤذّنان بانگ نماز برداشتند با لباس منزل بیرون آمد و برای نماز صبح به محراب ایستاد و چهار رکعت نماز خواند و گفت : میخواهید بیشتر بخوانم ؟!
گویند: وی ضمن سجده که بسیار طول داده بود گفت : بنوش و به من بنوشان . و یکی از کسانی که در صف اوّل پشت سر او بود گفت : چه چیز را بیفزائی ؟! خدا خیرت ندهد، به خدا فقط از آن
کسی که تو را حاکم و امیر ما کرده است تعجّب میکنم .
این شخص عتاب بن غیلان ثقفی بود و چون ولید برای مردم خطبه خواند از ریگهای مسجد به طرف او پرتاب کرد و او تلوتلو خوران به قصر خود بازگشت و این اشعار را که «تأبط شرّآ» گفته است به تمثیل میخواند:
من از باده و یار برکنار نیستم و سنگ سخت نیستم که از خیر به دور باشم ، جان خود را از شراب سیراب میکنم و بر کسان دامنکشان میگذرم .
حطیئه در این باب گوید: حطیئه روزی که به پیشگاه خدای خود رود شهادت میدهد که ولید در خور مکر است ، وقتی نماز تمام شده بود بانگ زد: میخواهید بیشتر بخوانم ؟! مست بود و نمیفهمید، میخواست رکعت دیگری بیفزاید و اگر پذیرفته بودند نماز جفت را با طاق قرین میکرد، جلوت را در نماز گرفتند و اگر عنانت را رها کرده بودند همچنان پیش میرفتی .
کار وی را در کوفه شایع کردند و فسق و شرابخواری وی علنی شد و گروهی که ابوزینب بن عوف ازدی و جندب بن زهیر ازدی و دیگران از آنجمله بودند از مسجد بر او هجوم بردند و دیدند که مست بر تخت خویش خفته و از خود بیخود است ، خواستند از خواب بیدارش کنند بیدار نشد و شرابی را که نوشیده بود روی
آنها قی کرد، آنها نیز انگشتر وی را از دستش درآورده بلافاصله راه مدینه را پیش گرفتند و پیش عثمان بن عفّان رفتند و به نزد وی شهادت دادند که ولید شراب نوشیده است .
عثمان گفت : شما از کجا میدانید که او شراب نوشیده است ؟
گفتند: این شرابی است که ما در جاهلیت مینوشیدهایم ، و انگشتر او را برون آورده به او دادند.
عثمان به آنها تغیر کرد و به سینه آنها زد و گفت : از من دور شوید!
آنها از پیش عثمان بیرون آمده به نزد علی 7 رفتند و قصّه را با آن حضرت بگفتند. وی به نزد عثمان رفت و فرمود: چطور شهود را بیرون کردی و حدّ را معوّق گذاشتی ؟!
عثمان گفت : چه باید کرد؟!
فرمود: به نظر من باید بفرستی ولید را احضار کنی ، اگر روبروی او شهادت دادند و او با دلیلی خویشتن را تبرئه نکرد او را حد بزنی .
و چون ولید حضور یافت عثمان آنها را بخواست و بر علیه او شهادت دادند و او دلیلی نداشت . عثمان تازیانه را به طرف علی 7 افکند و علی 7 به پسرش حسن 7 فرمود: پسرکم ؛ برخیز و حدّ خدا را درباره او اجرا کن .
وی گفت : یکی از کسانی که اینجاست این کار را خواهد کرد.
و چون علی 7 بدید که حضّار از بیم خشم عثمان که با ولید خویشاوندی داشت از اجرای حدّ دریغ دارند تازیانه را بگرفت و نزدیک او رفت و چون مقابل او رسید ولید زبان به ناسزا گشود و گفت : ای ظالم !
عقیل بن ابی طالب که حضور داشت گفت : ای پسر ابی معیط ؛ طوری سخن میکنی که گوئی نمیدانستی کیستی ؛ تو دیلاقی از اهل صفوریه بودهای .
صفوریه دهکدهای مابین عکاولجون و از توابع اردن بود، میخواست بگوید که پدرش یک نفر یهودی از اهل آنجا بوده است .
ولید میخواست از دست علی 7 بگریزد، علی 7 او را بکشید و به زمین زد و با تازیانه زدن گرفت .
عثمان گفت : نباید اینطور با او رفتار کنی !!
فرمود: وقتی فاسقی کند و نگذارد که حقّ خدا را از او بگیرند مستحقّ بدتر از این است .[169]
عدم تمایل امیرالمؤمنین 7
به خلافت
اختلافاتی که در بین مسلمانان پدید آمده بود و تا حدّی هم این نکته که چند بار متوالی خلافت را که وی حق خود میدانست دیگران از وی گرفته بودند و مخصوصاً هرج و مرج بیسرانجامی که در اواخر عهد عثمان مردم را عاصی و گستاخ کرده بود، هر گونه میل و رغبت به حکومت و امارت را از دل وی بیرون برده بود.
امیرالمؤمنین علی 7 این را به خوبی حس میکرد که خلافت عثمان اشراف قریش را تدریجاً به اعاده حیثیات جاهلی گذشته خویش امیدوار کرده بود و با غلبهای که بنیامیه در این چند سال بر تمام مقامات مهمّ پیدا کرده بودند بازگشت به حیات ساده عهد پیغمبر آسان نبود. خاصّه که غنایم این چند سال و طرز توزیع آن مسلمین را تا حدی به خیالهای تازه انداخته بود.
از این رو بود که علی 7 از قبول خلافت ابا داشت و غالباً از مردم پنهان میشد. یک بار وقتی با انبوه مردم مواجه شد و اصرار آن ها را دید فرمود:
مرا بگذارید و کسی دیگر را بجویید، از آن که من اگر این کار بپذیرم شما را به سویی که خودم میدانم راه میبرم . به حرف سخنگویان و عتاب ملامتگران گوش نمیدهم ، امّا اگر مرا واگذارید مانند یک تن از شما هستم ، شاید هم بیش از شما نسبت به آن کس که برمیگزینید فرمانبردار و سخنشنو خواهم
بود. در هر حال این که برای شما وزیر و رایزن باشم بیشتر به نفع شماست تا برای شما امیر و فرمانده شوم .
این سخنان را امیرالمؤمنین علی 7 به جد و اعتقاد میگفت ، چنان که شیوه ایشان بود و قصدش عذر آوردن و بازارگرمی نبود. حتّی در خطبهای که گویند یک روز در ایام خلافت ایراد کرد اندیشه خود را در این باب بیان کرده بود.[170]
آن حضرت طی سال ها از خلافت که آن را حق خویش میشمرد دور مانده بود، حقّ او را دیگران مثل پیراهنی پوشیده بودند؛ پیراهنی که آن را از وی ربوده بودند. ابوبکر که این پیراهن را از وی گرفته بود با آنکه خود در اول کار از مردم میخواست تا او را از بیعت معاف دارند، در پایان عمر کار را به دوست خویش عمر خطاب واگذاشته بود. و در تمام مدّت خلافت این دو پیر، امیرالمؤمنین علی 7 که خلافت را حقّ خویش میدانست صبر کرده بود، با وجود سختی ها و نارضایی ها. امّا عمر هم وقتی راه خود را پیش میگرفت کار را به شورا واگذار کرد آن هم بین کسانی که امیرالمؤمنین علی 7 همواره خود را از همه آن ها بالاتر دیده بود.[171]
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت
حشمت خلافت ، علی 7 را از تسلیم به حکم شرع مانع نمیشد. یک بار از یک نصرانی ـ که خلیفه زره خویش را نزد وی یافته بود ـ به قاضی شکایت کرد و چون شاهدی نداشت حکم قاضی را که به نفع نصرانی بود با گشادهرویی تلقی نمود.
گویند: این رفتار او نصرانی را به اعجاب افکند، اسلام آورد و اعتراف کرد که زره از آن حضرت علی 7 است . علی 7 هم آن را با یک اسب به وی بخشید.
در سخاوت بی مانند بود و بیپروا. یک وقت تمام دارایی او چهار درهم بود، آن را نیز درهم درهم به ارزانیان بخشید. بسا که خود به روزه سر میکرد و خوراک خویش را به درویشان میداد.
گویند: وقتی به دست خویش خرماستان یهود را آبیاری میکرد، با مشقّت و رنج تمام ، چندان که دست هایش از آسیب کار آب آورد، با این همه ، اجرتی را که به دست آورد صدقه داد. به تصدیق معاویه اگر یک انبار کاه و یک انبار زر میداشت ، انبار زر را زودتر تمام میکرد تا انبار کاه و همه را به مستحقّان میداد. در عین حال در کار بیت المال دقّت و احتیاطی بی مانند میورزید.
از دقّت و احتیاطی که در رعایت حقّ و دین داشت ، طاعنان وی را «محدود» میخواندند. با این همه عامّه مسلمانان غالباً وی را
مظهر زهد و نمونه درستی و پارسایی میشمردند. چنان که عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموی میگفت : علی 7 پارساترین مردم بود. این مایه زهد و مخصوصاً سختگیری هایی که در کار بیت المال داشت دنیاجویان را از ایشان مأیوس کرد.[172]
اخلاق و رفتار امیرالمؤمنین 7
پایبندی امیرالمؤمنین علی 7 به سیرت پیغمبر گاه سبب میشد که وی از آنچه مصلحت وقت وی و شاید تا حدّی برخلاف مقتضیات عهد حیات پیغمبر 6 بود خودداری ورزد. در صورتی که رقیب وی معاویة بن ابی سفیان از قریحه فرصتطلبی و مصلحتبینی بهره بسیار داشت و همان ، سبب پیشرفت بنی امیه شد.
امیرالمؤمنین علی 7 به جمع مال و منال علاقهای نداشت و از آلایش به هر چه دنیوی بود احتراز میکرد. بعد از مرگ وی جز قرآنی و شمشیری با دویست و پنجاه ـ و به قولی هفتصد درهم ـ چیزی باقی نماند.
از فقیران و یتیمان و بیکسان دلجویی میکرد و به شب زندهداری و نماز و روزه علاقه و شوقی وافر داشت . بیشتر شب را به عبادت به سر میآورد و جز پارهای نمیخوابید. از بسیاری سجده پیشانیش پینه بسته بود. از خوف خدا بسیار میگریست و نفس خود را غالباً محاسبه میکرد. در عبادت نیز شیوهیی مردانه داشت ؛ بیملال و عاری از خودنمایی . در شبهای صفّین وقتی به نماز میایستاد تیر و پیکان دشمن جلوی روی او به زمین میافتاد یا از بناگوش او میگذشت و او بی ترس و بیتزلزل
به اوراد و ادعیه خویش اشتغال داشت . در بیان حق گستاخ بود و در سخنوری زبانی گشاده داشت .
در سخنان آن حضرت قوّت ایمان و شور حقطلبی جلوه داشت . سخنان حکمتآمیز و اشعار منسوب به آن بزرگوار یادآور امثال و غزل های سلیمان پیغمبرست . مروّت جاهلی عرب در وجود ایشان تلطیف یافته بود و به صورت کمال فتوّت اسلامی درآمده بود. از اینرو نام شوالیه اسلام برای ایشان برازنده مینمود.
مردی میانه بالا و فراخ شانه بود با سری بی موی و شکمی پیشآمده . ریشی انبوه و بلند و سفید داشت که آن را گهگاه خضاب میکرد. سیمای خوش داشت و در هنگام خنده دندان های خویش مینمود. در جوانی و حتّی تا اواخر عمر نیروی بدنی فوقالعاده داشت .
گویند: با هیچ کس کشتی نگرفت مگر این که بر زمینش زد. در جنگ ها مکرّر این نیروی جسمانی ایشان مورد اعجاب دوست و دشمن واقع گشته بود. دروازه خیبر را که او به بازوی خویش از جای برآورد، هفت تن با هم کوشیدند تا برگردانند ممکن نشد.
یک بار صخرهای را که پهلوانان لشکر نتوانسته بودند از جا حرکت دهند به دست خویش برکند؛ چنان که آب از زیر آن جوشید.
بدین گونه در صلح حاکمی بود عادل و حقیقتجوی؛ چنان که در جنگ نیز شهسواری بی باک و گستاخ به شمار میآمد. شیعه ایشان ، او را مرتضی علی، ولی الله، اسدالله و شاه مردان خواندند.[173]
از سخنان امیرالمؤمنین 7
در نکوهش یاران خود
این خطبه با این عبارت «احمد الله علی ما قضی من أمرٍ، وقدر من فعل »؛ «خدای را بر هر کار که مقرّر و هر فعلی که مقدّر فرمود ستایش میکنم)[174] شروع میشود و ضمن آن امیرالمؤمنین علی 7
خطاب به آنان میگوید :
شگفتا که معاویه سفلگان و فرومایگان را بدون آنکه به آنان مستمرّی و کمک هزینهای بدهد فرا میخواند و از او پیروی میکنند، و من شما را که بازمانده مردم و اسلام هستید با پارهای از مستمرّی و کمک هزینه فرامیخوانم و از گرد من پراکنده میشوید!.
ابن ابی الحدید میگوید: اگر بگویی چگونه امیرالمؤمنین علی 7 فرموده است معاویه به سپاه خود چیزی نمیداده و آن حضرت به سپاهیان خود مستمرّی میداده است و حال آن که مشهور آن است که معاویه به یاران خود اموال فراوان میبخشیده ،
در پاسخ میگویم : معاویه به لشکریان خود چیزی به عنوان مستمرّی و کمک هزینه نمیداده است ؛ بلکه به سالارهای قبیلههای یمنی و ساکنان شام اموال گران و فراوان میبخشیده است و بدان وسیله آنان را به بردگی خویش درمیآورده است و آن سالارها پیروان خود را از میان اعراب فرامیخواندهاند و آنان از سالارهای خود اطاعت میکردهاند. برخی از ایشان به سبب حمیت و تعصب قبیله و برخی به پاس نعمت ها و آشنایی ها از سالارها فرمان میبردهاند. گروهی هم به پندار یاوه خود به پاس دین و برای طلب خون عثمان از آنان اطاعت میکردند، و به این پیروان هیچ چیز کم و بیشی از عطاهای معاویه نمیرسید.
امّا امیرالمؤمنین علی 7 میان همه سالارها و پیروان اموالی به عنوان مستمرّی تقسیم میکرد و به همه مساوی میپرداخت و برای هیچ شریفی افزون بر آن نمیپرداخت و به این کار عقیده نداشت و بدین گونه کسانی که از یاری دادن آن حضرت خودداری میکردند بیشتر از کسانی بودند که ایشان را یاری میدادند و فرمانش را به کار میبستند! زیرا گروهی از یاران امیرالمؤمنین علی 7 که در زمره سالارها و اشراف بودند از این که آن حضرت مستمرّی را میان آنان و پیروان ایشان و مردم عادی یکسان تقسیم میکند در باطن دلگیر بودند و نهانی از یاری دادن علی 7 جلوگیری
میکردند؛ هر چند تظاهر به یاری دادن وی میکردند.
پیروان این سالارها همین که احساس میکردند آنان تمایلی به یاری دادن ندارند از نصرت خودداری میکردند و بدینگونه امیرالمؤمنین علی 7 از مستمرّی و حقوقی که به افراد میپرداخت بهرهای نمیبرد؛ زیرا امکان نداشت که پیروان و افراد عادی در حالی که سالارهای ایشان از نصرت خودداری میکردند آن حضرت را یاری دهند و بدین گونه آنچه به ایشان میداد تباه میشد.[175]
سیاست امیرالمؤمنین 7
سیاست امیرالمؤمنین علی 7 و اجرای آن طبق سیاست پیامبر 6 :
بدان که گروهی از آنان که حقیقت فضل امیرالمؤمنین علی 7 را نمیشناسند چنین پنداشتهاند که عمر از او سیاستمدارتر بوده است هرچند که ایشان از عمر داناتر بوده است ! رئیس ابوعلی سینا نیز به این موضوع در کتاب «الشفا» که در حکمت است تصریح کرده است !
شیخ ما ابوالحسین بصری هم بر همین عقیده است و در کتاب «الغرر» خود اشاره و تعریض این چنین دارد. وانگهی دشمنان و کینهتوزان نسبت به علی 7 به یاوه چنین پنداشتهاند که معاویه هم از علی 7 مدبّرتر و سیاستمدارتر بوده است !
ما قبلاً در این کتاب بحثی درباره بیان حسن سیاست و صحّت تدبیر امیرالمؤمنین 7 داشتیم و اینک مطالبی را که آنجا نقل نکردهایم و مناسب با این خطبه است ـ که مشغول شرح آن هستیم ـ میآوریم :
بدان و توجه داشته باش که سیاستمدار به سیاست نمیرسد مگر این که به رأی خود و آنچه که مصلحت میبیند و استواری پایههای پادشاهی و کشور خویش را در آن میداند عمل کند؛ خواه
مطابق با شرع باشد و خواه نباشد، و هرگاه از لحاظ سیاست و تدبیر به این گونه که گفتیم عمل نکند بسیار بعید است که کارهایش منظم گردد یا حکومت او استوار شود.
امیرالمؤمنین علی 7 مقید به قیود شریعت بود و مواظب به پیروی از آن ، و دور انداختن واجتناب از آراء و سیاست های جنگی و چارهاندیشیها و مکر و تزویرهایی که با شرع موافق نباشد. بنابراین ، روش او در خلافت نیز مطابق با روش دیگران که به این حدود مقید نبودهاند نیست .[176]
سیاست امیرالمؤمنین 7 و پیامبر 6
ابوجعفر بن ابی زید حسنی نقیب بصره ـ که خدایش رحمت کند ـ هرگاه با او در این مورد سخنی میگفتیم میگفت : از نظر کسانی که سیره پیامبر 6 و سیاست اصحاب آن حضرت را به روزگار زندگیاش خوانده باشند، هیچگونه تفاوتی میان سیره و روش پیامبر با سیره و روش علی نیست ؛ همانگونه که علی 7 همواره گرفتار مسائل یاران خود بود و با او مخالفت و سرکشی میکردند و پیش دشمنانش میگریختند و گرفتار فتنهها و جنگ ها بود، پیامبر 6 هم همین گونه بود و گرفتار نفاق منافقان و آزارهای ایشان و مخالفت اصحاب با آن حضرت و گریختن آنان پیش دشمنانش بود و همانگونه گرفتار فتنهها و جنگ ها بود.
نقیب ابوجعفر میگفت : مگر نمیبینی که قرآن عزیز انباشته از شکایت از آزار منافقان نسبت به پیامبر 6 است ؛ همانگونه که سخنان علی 7 انباشته از شکایت از منافقان اصحاب خود است؟
این که آنان او را آزار میدهند و گرد او را گرفتهاند و کاهلی و سستی میکنند؟ و این شبیه این گفتار خداوند متعال است که فرموده است :
«آیا آنان را که از رازگفتن منع شدند ندیدی که باز به آنچه از آن منع شدهاند بازمیگردند و با گناه و ستیز راز میگویند و برای
سرپیچی از فرمان رسول و چون پیش تو میآیند تو را تحیتی میگویند که خدایت آن چنان تحیت نگفته است و در دل های خود میگویند: چرا خداوند ما را به آنچه میگوییم عذاب نمیفرماید؟ جهنّم آنان را کافی است که در آن درمیافتند و چه بدسرانجامی است »[177] ، و این گفتار دیگر خداوند که
میفرماید: «همانا که راز گفتن از شیطان است تا آنانی را که گرویدهاند اندوهگین سازد»[178] و تمام سوره منافقون که در وصف گروهی از یاران پیامبر است .
همچنین این گفتار خداوند که میفرماید: «گروهی از ایشان به تو گوش فرا میدهند و چون از پیش تو بیرون میروند به اهل کتاب به تمسخر میگویند: باز این مرد چه میگفت؟ آنان کسانی هستند که خداوند بر دلهایشان زنگار بسته است و هوای نفس خویش را پیروی کردند».[179]
و این گفتار خداوند متعال است که فرموده «آنان را که در دل هاشان مرض ]نفاق [است میبینی ؛ چنان به تو مینگرند چون نگریستن کسی که از مرگ بیهوش است ...».[180]
و این گفتار خداوند متعال : «آیا آنان که در دل هایشان مرض است پنداشتهاند که خداوند کینههای آنان را آشکار نمیسازد و اگر بخواهیم آنان را به تو نشان میدهیم ، بدانگونه
که سیمای ایشان را بشناسی و بدون تردید از لحن گفتارشان آنان را خواهی شناخت ...».[181]
و این گفتارهای خداوند متعال که میفرماید: «آن اعرابی که همراهی نکردند بزودی به تو میگویند نگهداری اموال و زن و فرزندمان ما را ]از این کار [بازداشت ، اینک برای ما آمرزش بخواه . به زبان هایشان چیزی میگویند که در دل هایشان نیست ...»[182] ، «آنان که همراهی نکردند چون
به سوی غنیمت ها حرکت کنید که بگیرید بزودی میگویند بگذارید ما از شما پیروی کنیم . میخواهند سخن خدا را دگرگون کنند...»[183] ، و این گفتار خداوند: «کسانی که تو را از پس حجرهها به صدای بلند فرا میخوانند بیشترشان نمیاندیشند...»[184] .
نقیب ابوجعفر میگفت : همین اصحاب پیامبر 6 بودند که در مورد انفال ستیز کردند و آن را برای خود مطالبه کردند تا آنجا که خداوند این آیه را نازل کرد :
«بگو انفال از آنِ خداوند و رسول است ، از خدا بترسید و اصلاح ذات بین کنید و خدا و رسول را فرمان برید اگر مؤمنانید»[185] .
همین اصحاب پیامبرند که روز جنگ بدر سستی کردند و
رویاروی شدن با دشمن را خوش نداشتند تا آنجا که بیم آن میرفت که از جنگ خودداری کنند و زبون شوند و این موضوع پیش از رویارویی دو گروه بود، و این آیه درباره آنان نازل شد :
«آنان در مورد حق آن هم پس از آنکه آشکار شده است با تو ستیز میکنند، گویی به چشم مینگرند که آنان را به سوی مرگ میبرند».[186]
]نقیب افزود :[ برخی از همین اصحاب محمّد 6 هستند که دوست میداشتند بدون رویارویی با دشمن با کاروان رویاروی شوند. آنان میان راه ، دو مرد را دیدند و اسیر کردند و از آن ها درباره کاروان پرسیدند. گفتند: اطّلاعی نداریم ولی لشکر قریش را پشت همین تپّههای ریگی دیدهایم . در آن هنگام پیامبر نماز میگزارد، یاران پیامبر 6 شروع به زدن آن دو مرد کردند. آن دو همین که کتک خوردند، گفتند: کاروان پیشاپیش شما در حرکت است ، به تعقیب آن برآیید. چون از زدن آنان خودداری میکردند باز میگفتند: به خدا سوگند ما کاروان را ندیدهایم و فقط سواران و سلاح و لشکر را دیدهایم . دوباره شروع به زدن آنان کردند در همان حال که کتک میخوردند، میگفتند: کاروان پیشاپیش شماست ، دست از ما بردارید.
در این هنگام پیامبر 6 نماز خود را تمام کرد و فرمود: و «وقتی راست میگویند آنان را میزنید و وقتی دروغ میگویند دست از آنها میدارید، رهایشان کنید که ایشان چیزی جز سپاه اهل مکه را ندیدهاند»، و خداوند این آیه را نازل فرمود :[187]
«و هنگامی که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو طائفه از شماست و دوست میداشتید آنکه شوکتی ندارد از شما باشد و خداوند میخواست با کلمات خود حق را ثابت کند...»[188] .
مفسّران در تفسیر این آیه گفتهاند: منظور از دو طائفه ، یکی کاروانی است که از شام به همراهی و سرپرستی ابوسفیان به سوی مکه در حرکت بود و مسلمانان به قصد تصرّف آن حرکت کرده بودند، و دیگری لشکر باشوکت قریش بود و پیامبر 6 هم یکی از آن دو را به مسلمانان وعده داده بود و یاران پیامبر 6 جنگ را خوش نداشتند و غنیمت را دوست میداشتند.
نقیب ابوجعفر میگفت : اصحاب محمّد 6 همانا هستند که در جنگ احد از حضورش گریختند و او را رها کردند و به بالای کوه گریختند و او را به حال خود گذاشتند تا آنجا که دشمنان چهره آن حضرت را دریدند و دندان های پیشین او را شکستند و بر
کلاهخودش چنان ضربتی زدند که تا استخوان های جمجمهاش نفوذ کرد و از اسب خود میان کشتگان درافتاد و در همان حال با فریاد آنان را فرا میخواند و از ایشان یاری میخواست و هیچ یک از ایشان جز همان کسی که چون جان و خود پیامبر بود و سخت به او اختصاص داشت پاسخ نداد، و این است گفتار خداوند متعال که فرموده است :
«به یاد آورید هنگامی را که از کوه بالا و دور میرفتید و نمیایستادید برای هیچ کس و پیامبر شما را از دنبال شما فرا میخواند»[189] ،
یعنی پیامبر6 فریاد برآورده بود و فریاد او را فقط عقبترین افراد در حال گریز میشنیدند؛ زیرا افراد جلو دورتر از آن شده بودند که فریاد پیامبر را بشنوند، و نتیجهاش چنین بود که صدا و فریادخواهی پیامبر6 فقط به گوش فراریانی که در ساقه و عقب بودند برسد.
نقیب ابو جعفر میگفت : گروهی از یاران پیامبر در همان روز احد از فرمان او سرپیچی کردند و چنان بود که پیامبر 6 گروهی از آنان را برای نگهبانی دهانه و درّه کوه گماشت و بیم داشت که از آن نقطه سواران دشمن از پشت سر بر سپاه مسلمانان حمله آورند.
آن گروه کسانی بودند که فرمانده ایشان عبدالله بن جبیر بود و آنان با دستور و فرمان او مخالفت کردند و به جمعآوری غنیمت روی آوردند و پایگاه و مرکز خود را رها کردند و از همان طریق شکست و سستی بر لشکر اسلام وارد شد. خالد بن ولید همراه گروهی از سواران از همانجا حمله آورد و از همان درّه که آنان موظّف به پاسداری بودند وارد میدان جنگ شد و مسلمانان ناگاه متوجّه آنان شدند که از پشت سر، شمشیر در آنان نهادهاند و همین موجب شکست و گریز شد.
این است معنی گفتار خداوند که میفرماید :
«تا آن که سستی و بددلی کردید و در آن کار ستیز کردید. و پس از آنکه آنچه را دوست میداشتید به شما ارائه فرمود نافرمانی کردید گروهی از شما اراده دنیا دارند و گروهی اراده آخرت »[190] .
نقیب ابوجعفر میگفت : همین اصحاب پیامبرند که در جنگ تبوک پس از صدور اوامر مؤکد از فرمان پیامبر سرپیچی کردند و او را یاری ندادند و رها ساختند و همراهش حرکت نکردند تا آنجا که درباره ایشان این آیه نازل شد :
«ای کسانی که گرویدهاید، شما را چه میشود که چون به شما گفته میشود در راه خدا حرکت کنید و بیرون روید سنگین
میشوید بر زمین ؟ آیا به جای آخرت به زندگی دنیا خشنود شدید؟ و حال آنکه کالای زندگی این جهانی در قبال آخرت اندک است . اگر حرکت نمیکنید خداوند شما را عذاب میکند عذابی دردناک ...»[191]
میبینی که این آیه خطاب به مؤمنان است نه منافقان و در این آیه دلیل روشن و واضح دیده میشود که اصحاب پیامبر و آنانی که دعوت او را تصدیق کرده بودند با پیامبر 6 مخالفت و از فرمانش سرپیچی میکردند و خداوند در مورد سرزنش و توبیخ آنان با این گفتار دیگر خود تأکید کرده است که میفرماید :
«اگر کالایی نزدیک و سفری آسان بود، همانا از تو پیروی میکردند ولی این مسافت بر آنان دور شد و بزودی سوگند خواهند خورد که اگر میتوانستیم همراه شما بیرون میآمدیم . خویشتن را هلاک میکنند و خداوند میداند آنان دروغگویاناند»[192] .
سپس خداوند متعال پیامبر 6 را مورد عتاب قرار داده است که : چرا به آنان در مورد تخلّف و خودداری از شرکت در جنگ اجازه داده است و پیامبر 6 از این جهت به آنان اجازه داد که میدانست آنان با بیرون آمدن اطاعت و پیروی نخواهند کرد و
چنین مصلحت دید که با اجازه دادن برای شرکت نکردن در جنگ بر آنان منّتی بگزارد؛ چرا که در غیر آن صورت هم خودداری میکردند و بر جای مینشستند و منّتی بر آنان نبود.
و خداوند متعال خطاب به پیامبر فرموده است :
«خدایت ببخشاید، چرا پیش از آنکه کسانی که راست میگویند برای تو آشکار شوند و دروغگویان را بشناسی به آنان اجازه دادی؟»[193] ؛
یعنی ای کاش ، از اجازه دادن به آنان خودداری میکردی تا برای تو خودداری کسانی که خودداری خواهند کرد و حرکت و بیرون آمدن کسانی که بیرون خواهند آمد و راستگو و دروغگوی ایشان معلوم میشد.
همه مسلمانان ]اصحاب پیامبر[ به ظاهر به او وعده داده بودند که همراهش حرکت خواهند کرد و برخی ازآنان قصد مکر داشتند و برخی تصمیم قطعی گرفته بودند که به آن وعده عمل نکنند و اگر پیامبر 6 به آنان اجازه نمیفرمود کسانی که تخلّف میکردند از کسانی که تخلّف نمیکردند شناخته میشدند، و راستگو از دروغگو شناخته میشد.
سپس خداوند متعال توضیح میدهد که کسانی که از
پیامبر 6 برای خودداری از شرکت در جنگ اجازه گرفتند از ایمان بیروناند و خطاب به پیامبر فرموده است :
«آنان که به خدا و روز رستاخیز ایمان آوردهاند از تو در مورد جهاد کردن با اموال و جان های خویش برای تخلّف اجازه نمیگیرند و خداوند به پرهیزگاران داناست ، همانا کسانی از تو اجازه میگیرند که به خدا و روز رستاخیز ایمان نیاوردهاند و دل هایشان در شک است و خود در تردیدشان سرگرداناند»[194] .
نیازی به ذکر آیات بسیاری که مناسب این معنی است نمیباشد که هر کس در قرآن عزیز تأمّل کند احوال آن حضرت 6 را با اصحاب خویش خواهد دانست که چگونه بوده است ، و خداوند متعال او را به جوار خویش منتقل نفرمود مگر این که او با منافقان و کسانی که برخلاف آنچه در دل داشتند تظاهر به تصدیق گفتههایش میکردند در پیکار سختی بود، چند بار مخالفت خود را برای او به صورت رویاروی آشکار کردند؛ آن چنان که در حدیبیه پیامبر 6 مکرّر فرمود: سر بتراشید و قربانی کنید، و آنان نه سر تراشیدند و نه قربانی کردند، حتّی هیچ یک از ایشان به هنگام سخن پیامبر 6 حرکت نکرد[195] ، و برخی از آنان به پیامبر 6 که
مشغول تقسیم غنایم بود گفتند: ای محمّد؛ دادگری کن که تو دادگری نمیکنی !
همچنین انصار روز جنگ حنین به صورت رویاروی به پیامبر گفتند: آیا آنچه را که خداوند در پناه شمشیرهایمان به ما ارزانی فرموده است میگیری و به خویشاوندان و نزدیکان خود، از مردم مکه ، میپردازی ؟! و کار به آنجا کشید که پیامبر 6 در بیماری مرگ خویش خطاب به اصحاب خود فرمود:
«برای من استخوان سرشانه و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید»
و سرپیچی کردند و نیاوردند و ای کاش به همین قناعت میکردند و آنچه را گفتند نمیگفتند که پیامبر6 هم میشنید.
ابو جعفر ـ که خدایش رحمت کند ـ از این گونه سخنان بسیار میگفت که شرح آن طولانی میشود و اندکی از آن نموداری از خروار است .
ابوجعفر میگفت : اسلام در نظر بسیاری از ایشان شیرین نشد و در دل هایشان پایدار نگردید مگر بعد از مرگ رسول خدا 6 پیروزی هایی نصیب آنان شد و اموال و غنایم بدست آوردند و راه های بدست آوردن مال برای آنان بسیار شد و مزه خوش زندگی را چشیدند و لذّت دنیا را شناختند و لباس های نرم پوشیدند و
خوراک های مطلوب خوردند و از زن های رومی بهرهمند شدند و گنجینههای خسروان را مالک شدند و زندگی سخت و دشوار و ناپسند و خوردن سوسمار و خارپشت و موش صحرایی و پوشیدن جامههای مویینه و پشمینه و کرباس مبدّل به خوردن باقلواهای بادامی و پالودههای گوارا و پوشیدن ابریشم و دیبا شد، و سپس در پناه فتوحی که خداوند برای ایشان پیش آورد به صحّت دعوت و صدق رسالت پیامبر 6 استدلال کردند که آن حضرت قبلاً مکرّر آنان را وعده داده بود که به زودی گنجینههای خسرو و قیصر برای ایشان گشوده خواهد شد. و چون دیدند کار به همانگونه که پیامبر فرموده است صورت گرفت ، او را تعظیم و تبجیل کردند و شک هایی که در دل داشتند و نفاق و استهزایی که نهان میداشتند تبدیل به ایمان و یقین و اخلاص شد، و چون زندگی برای آنان خوش و آسان گردید به دین و آیین تمسّک جستند که مایه فزونی دسترسی ایشان به دنیا شد، ناموس دین را بزرگ شمردند و در تجلیل از آن و ادای احترام نسبت به پیامبری که آن آیین را آورده است سخت کوشیدند. آن گاه پیشینیان منقرض شدند و جانشین آنان و نسل بعد با عقیدهای استوارتر آمد که آن را در اثر تربیت در دامن پدران از ایشان تقلید میکرد و چون آن نسل منقرض شد
نسل بعد بدان گونه بیامد و همینگونه ادامه یافت .[196]
چرا مردم امیرالمؤمنین 7 را دوست دارند؟
خدا ابوجعفر حسنی نقیب را بیامرزد که هیچ عالم فاضلی نمیتوانست منکر فضل و علم او شود و از سخن ، سخن خیزد.
باری به او گفتم : از چه روی مردمان علی بن ابیطالب 7 را دوست دارند و دلباخته اویند و خود را در راه عشق او به کشتن میدهند؟ و خواهش میکنم در پاسخ من از دلیری و دانایی و سخنوری و دیگر ویژگی هایی که خدای تبارک و تعالی بخش فراوان و پاک و پاکیزه آن را به علی بن ابیطالب 7 عطا فرموده است سخنی به میان نیاوری که دلیران و دانایان و سخنوران بسیارند.
ابوجعفر خندید و گفت : وه ؛ که چه عهد و پیمانی با من میبندی و سخت میگیری! آن گاه گفت : اینجا مقدّمهای لازم است که نخست باید آن ، دانسته شود و آن ، این است که بیشتر آدمیان سرخورده و ضربت دیده دست روزگارند و نیز در این که بیشتر مستحقّان محرومند شکی نیست . بسا دانشمندی که از دنیا تهیدست و بیبهره است ، و بسا نادانی که در نهایت توانگری و روز گشادی دیده میشود. بسا رزمنده دلیر جنگ آزمودهای که از پایداری او در نبرد به مردمان سودها رسیده است ولی برای او آن قدر حقوق و شهریهای که پایمرد نیازمندی های او باشد نیست .
امّا بسا ترسوی بزدل رمنده از کارزاری که از سایه خود میترسد مالک بخش بزرگی از دنیا و دارنده سهم فراوانی از مال و خواسته و تنخواه است . چه بسیار خردمند روشن رأی دوراندیش استواری که در تنگدستی است و چنین بزرگ مردی به چشم خویش دلقک دیوانهای را میبیند که ثروت و خوشی بر سر و روی او میبارد و روزگار چون گاوی شیرده پستان های لبریز از شیر خود را در دهان او گذارده است .
چه بسیارند دیندارانی پرهیزگار که به بهترین روی فرمان خدای تعالی را میبرند و او را از جان و دل به یگانگی میستایند، امّا از دنیا بیبهره و کم روزیاند و هم آنان میبینند فلان یهودی یا نصرانی یا زندیق لامذهب بسیار مال دارد و خوش احوال است ، حتّی آنکه در بیشتر اوقات همین طبقات شایسته و مستحقّ و محروم نیازمند طبقاتی میشوند که ابداً و به هیچ روی شایستگی و استحقاقی ندارند، تا بدانجا که احتیاج و نیازمندی این افراد شریف گزیده را به خواری دست دراز کردن پیش آن ناکسان و کرنش در برابرشان وامیدارد؛ خواه برای دفع ضرر و زیانی باشد یا برای طلب سود و منفعتی . و طرفهتر آن که در میان همین طبقات مستحقّ هم آن که استحقاقش کمتر است به میزان کمتری استحقاق از بیشتری رزق و روزی بهرهمند است .
ما به چشم خویش میبینیم که درودگری چیرهدست یا بنّایی استادکار و دانا یا نگارگری بیهمتا یا صورتگری شیرین کار در نهایت تنگدستی و زمینگیری و گمنامی و بیچارگی به سر میبرد، امّا افراد دیگری از همان طبقه که در آن حدّ از اعتبار و حذاقت نیستند و در همان رشته خود به پای آن استادان حاذق بیهمتای شیرینکار نمیرسند بسیار فراخ روزیاند، و نه تنها مردمان مراجعهشان به این افراد فرودست زیادتر است که برای آنان سر و دست میشکنند و در نتیجه همین افراد دوّم کسب و کارشان رونقی بیشتر دارد و روزگاری خوشتر و گذران بهتری دارند.
تا اینجا که گفتم حال و روز افراد برگزیده اجتماع و مستعدّان و مستحقّان و شایستگان بود، امّا حال کسانی که از طبقه فاضله جامعه نیستند ـ همچون بیشتر مردم خردهپا ـ خود آشکار است .
اینان نیز از کینهورزی نسبت به دنیا و نکوهش آن و خشم حاصله از حسادتی که بر همگنان و همسایگان خود میورزند خالی نیستند، و در میان همین مردم هیچ کس دیده نمیشود که بدانچه دارد قانع و از زندگی خود خشنود باشد بلکه همو نیز همواره در مقام زیادتطلبی است و وضعیتی بالاتر از آنچه را که دارد میجوید.
سپس ابوجعفر نقیب فرمود: حال که این مقدّمه را دانستی بدان
که معلوم و مسلّم است که امیرالمؤمنین علی 7 نه تنها مستحقّ محروم بود که سرور مستحقّان و محرومان و سردسته و بزرگ آنان بود.
و باز معلوم و مسلّم است که کسانی که مورد ستم قرار میگیرند و دچار اهانت و ستمدیدگی میشوند، همه هوادار یکدیگر میگردند و پشت به پشت هم میدهند و همگی در برابر نامستحقّان توانگر و دنیادوستانی که جهان را در دست دارند و بر آن چنگ انداختهاند و به آرزوهای خود رسیدهاند قد علم میکنند و همدست میشوند؛ زیرا که همگی این مستحقّان و محرومان شایسته هم ، چنان که در آنچه دلشان را به دردآورده و ناخشنودشان ساخته و نیش گزندش آنان را گزیده است شریکاند، در غیرت و حمیت و زیر بار ستم نرفتن و ابراز خشم نسبت به عزیزان بیجهتی که بر شایستگان و برگزیدگان اجتماع چیره گشته و بر آنان سروری میکنند و به منافع و مزایایی دست مییابند و به مراتب و مقاماتی میرسند که حقّ این شایستگان و محرومان است ولی بدان دست نمییابند و نمیرسند نیز شریک و همدست و همداستاناند.
پس هنگامی که اینان ـ یعنی این گروه محروم ـ که همگی در طبقه اجتماعی و هواداری از یکدیگر برابرند، به خاطر هم تعصّب
میورزند و جانفشانی میکنند، چگونه است که وقتی از این میان یکی که از همه والاتر و بالاتر و بزرگ مرتبهتر و اندازه فضائلش از همه بیشتر و شرف و بزرگواری و کرامتش نه تنها در حدّ کمال که از هر مقیاسی برتر است و جامع و گردآورنده همه فضیلت ها و حائز و دربردارنده همه ویژگی ها و ستودگی هاست محروم و محدود بماند و دنیا همه تلخی های خود را به او بچشاند و نه یک بار و دوبار و صدبار که همواره و همه روزه آزار روزگار کام او را با شرنگ ناکامی ناگوار سازد و از دنیا جز سختی های دلگداز و آزارهای جانگزا و رنج های توانفرسا چیزی نبیند، و ببیند آن که فودست اوست فرودست او شود، و ناکسان فرومایه که هیچ کس آنان را به چیزی نمیشمرد و دل کسی به حکمرانی آنها بار نمیداد و حکومتِ چنان اراذلی را برنمیتافت و چشم نمیداشت در کار حکومت و فرمانروایی درآیند و فرمانشان بر علی 7 و فرزندان و خاندان و خویشان او روا شود و در آخر کار نیز این ابرمرد در محراب عبادت خویش به دست همان ناکسان شهید شود و فرزندانش پس از او کشته و حرم محترم او به اسیری برده شود و حتّی خویشان و عموزادگان او با همه فضیلت ، زهد، عبادت ، جوانمردی ، آزادگی ، جود، کرم و بهرهبری مردمان از وجودهای نازنینشان ، پیگیری و ردگیری شوند تا کشته یا آواره یا زندانی
گردند.
مگر ممکن است که بشریت سرتاسر بر دوستی این ابرمرد یکدل و یک داستان نشود و به مهر او دل نبندد؟ مگر دل ها میتوانند که او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشق او نگردند؟ تا بدانجا که در راه عشق او دلها آب شود و جان ها فانی گردد که این ، همه به خاطر یاری دادن او و غیرت ورزیدن در راه او و ابراز انزجار و تنفرّ از ستمی که به او رسیده و نشان دادن ناخشنودی خود از آنچه بر سر او آوردهاند میباشد.
این معنی که گفته شد در سرشت بشر سرشته و در نهاد او نهاده است .
در مقام تشبیه میگویم : که اگر گروهی از مردم بر کنار گردابی ژرف یا رودخانهای سیلآسا ایستاده باشند و ببینند که کسی در آن آب بیفتد و شنا نداند و دست و پا زند مردمی که بر لب ایستادهاند بنابر سرشت انسانی و طبیعت بشری خود بر او شدیداً دلسوزی میکنند و ترحّم میورزند و دستهای از همان مردم بیهیچ تأمّلی خود را در آب میافکنند و به طرف او میشتابند تا او را برهانند.
آنان در این کار هیچ پاداشی نمیخواهند و توقّع هیچ سپاسگزاری یا دستمزدی و حتّی چشمداشت ثواب اخروی هم ندارند.
چه بسا که در میان همین دستهای که خود را به آب میزنند کسانی هم باشند که دنیای دیگر را باور نمیدارند؛ چرا که «کار دل است این کارها».
طبیعت بشری و سرشت آدمی چنین است که نوع دوست باشد و گوئیا هر یک از اینان که خود را برای نجات آن غریق به آب میافکند در دل خود میاندیشد که این خود اوست که به آب افتاده و در حال غرق شدن است ؛ پس همان سان که اگر خود او غریق میبود برای نجات و رهایی خویش دست و پا میزد، هم اینک نیز برای رهاندن این همنوع خود که به چنین حالت سخت ناگواری دچار شده است دست و پا میکند و خود را در معرض هلاکت قرار میدهد.
باز برای مثال اضافه میکنم : که اگر پادشاهی به مردمان شهری از مملکت خود ستمی سخت روا دارد اهل این شهر همگی پشت به پشت یکدیگر میدهند و همدست میشوند و دیگران را به یاری میخواهند تا داد خویش را از آن پادشاه ستمگر بستانند، حال اگر در میان این مردم ستمدیده بزرگمرد والاتبار عالی مقامی باشد که پادشاه بیشترین ستم را بر او کرده باشد و مال و منال او را گرفته و فرزندان و خاندان او را کشته باشد، بسیار عادّی و طبیعی است که توجّه مردمان و پشتگرمی آنان و گردن نهادنشان بر حکم
چنین بزرگمردی برتر و بیشتر از هر کس دیگر باشد و لذا مردم شهر به دور او گرد میآیند و به او پناه میبرند و او را رهبر واقعی خود میشناسند؛ زیرا که سرشت آدمی به نحو غیر قابل انکاری چنین امری را ایجاب میکند و آدمی نمیتواند جز این کاری کند و از چنین رویهای سرباز زند.[197]
چرا امیرالمؤمنین 7
محمّد بن ابیبکر را حاکم مصر قرار دادند
چرا امیرالمؤمنین محمّد بن ابیبکر را به حکومت مصر گماشت و قیس بن سعد را از مصر عزل کرد و نتیجه چنان شد که محمّد در مصر کشته شد.
پاسخ این اعتراض چنین است که : ممکن نیست گفته شود محمّد بن ابی بکر ـ که رحمت خدا بر او باد ـ شایسته حکومت مصر نبوده است . چرا که محمّد مردی دلیر و پارسا و فاضل و نیکاندیش و مدبّر بوده و علاوه بر این از مخلصان در محبّت امیرالمؤمنین 7 و سختکوش در اطاعت از او بوده است و از کسانی است که هیچگونه تردید و بدگمانی در مورد خیرخواهی او نمیتوان کرد که او پسرخوانده و پرورده و همچون یکی از پسران علی 7 بود که او را تربیت کرده و بر او مهربانی فرموده بود.
از این گذشته مصری ها نسبت به محمّد، کمال محبّت را داشتند و ولایت او را بر خود از هر کس دیگر بهتر میدانستند و چون مصریان عثمان را محاصره کردند از او خواستند عبدالله بن سعد بن ابی سرح را از حکومت مصر عزل کند و محمّد بن ابی بکر را برای حکومت بر خود پیشنهاد کردند، عثمان فرمان حکومت او را بر مصر نوشت و او همراه مصریان حرکت کرد تا آن که نامه عثمان به
عبدالله بن سعد بن ابی سرح در مورد محمّد بن ابی بکر و مصریان نوشته شد و این موضوع معروف است و آنان همگی برگشتند و کشته شدن عثمان بدان گونه صورت گرفت .
بنابراین ، بهترین اندیشه و تدبیر، امیر ساختن محمّد بن ابی بکر بر مصر بوده است که میل مصریان در مورد حکومت او و ترجیح دادن او را بر دیگران واضح و آشکار بود. وانگهی با توجّه به خصال پسندیدهای که در او بود شایسته و سزاوار حکومت مصر بود و گمان قوی میرفت که همه مصریان بر اطاعت از او هماهنگ شوند و بر محبّت او یکدل و بر یاری دادنش فرمانبردار باشند.
متأسفانه کار را بر او تباه ساختند و چندان نگرانی پیش آوردند که کار آن چنان شد و بر این کار نمیتوان بر امیرالمؤمنین 7 خرده گرفت که امام و رهبر در امور طبق مصلحتی که گمان میکند عمل میکند و غیب را جز خداوند متعال کسی نمیداند. پیامبر 6 در جنگ موته جعفر و زید و عبدالله بن رواحه را امیر قرار داد که هر یک پس از دیگری کشته شدند و لشکر مسلمانان گریخت و با بدترین حال به مدینه برگشتند. آیا کسی را شایسته است که بر پیامبر 6 در این مورد خرده بگیرد و بر تدبیرش طعنه زند؟![198]
صفّین
فرمان امیرالمؤمنین 7
به مالک اشتر درباره دست کشیدن از جنگ
امیرالمؤمنین علی 7 کسی پیش اشتر فرستاد و به او فرمان بازگشت و خودداری از جنگ داد. اشتر از پذیرفتن این پیام سرباز زد و گفت : چگونه برگردم و حال آن که نشانههای پیروزی آشکار شده است ؛ به علی 7 بگویید: فقط یک ساعت دیگر به من مهلت دهد، و از آنچه پیش آمده بود خبر نداشت .
چون فرستاده با این پیام نزد علی 7 برگشت آنان خشمگین شدند و به جنبش درآمدند و ستیز کردند و گفتند: پوشیده و نهانی به اشتر پیام فرستادهای که پایداری کند و او را از خودداری از جنگ نهی کردهای و اگر او را هماکنون برنگردانی تو را میکشیم همانگونه که عثمان را کشتیم !
فرستادگان پیش اشتر آمدند و به او گفتند: آیا خوش میداری که اینجا پیروز شوی و حال آنکه پنجاه هزار شمشیر بر امیرالمؤمنین کشیده شده است .
اشتر پرسید: چه خبر است؟
فرستاده گفت : علی 7 را همه لشکریان محاصره کردهاند و او میان ایشان روی زمین بر قطعه چرمی نشسته و خاموش است و
درخشش شمشیرها بر سرش میدرخشد و آنان میگویند؛ اگر اشتر را برنگردانی تو را میکشیم .
گفت : ای وای بر شما؛ سبب این کار چیست ؟
گفتند: برافراشتن قرآنها.
اشتر گفت : به خدا سوگند؛ هنگامی که دیدم قرآن ها برافراشته شد دانستم که موجب پریشانی و فتنه خواهد شد.
اشتر سپس شتابان عقبنشینی کرد و برگشت و امیرالمؤمنین علی 7 را با خطر رویاروی دید که یارانش او را به دو کار تهدید میکنند که یا به معاویه تسلیمش کنند یا او را بکشند و از میان همه لشکریان برای علی 7 یاوری جز دو پسرش و پسر عمویش و گروهی بسیار اندک که شمارشان به دو تن نمیرسد، باقی نمانده است .
اشتر همین که سپاهیان را دید به آنان ناسزا گفت و دشنامشان داد و گفت : ای وای بر شما؛ آیا پس از پیروزی و فتح اینک باید زبونی و پراکندگی شما را فرو گیرد؟! ای سست اندیشان ؛ ای کسانی که شبیه زنان هستید؛ ای سفلگان نابخرد؛
آنان هم به اشتر دشنام دادند و ناسزا گفتند و مجبورش کردند و گفتند: قرآن ها را بنگر، قرآن ها را! باید تسلیم حکم قرآن شد و هیچ چیز دیگر را مصلحت نمیدانیم . ناچار امیرالمؤمنین 7 با
ارتکاب و تسلیم شدن به این کار خطر بزرگ را دفع کرد و به همین سبب است که میفرماید: ـ من امیر بودم و اینک مأمور شدم و نهی کننده بودم و اینک نهی شونده شدم ـ .[199]
خلافت سزاوار حضرت امیرالمؤمنین 7 است
احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب «اخبار السقیفة» از قول محمّد بن قیس اسدی ، از معروف بن سوید نقل میکند که میگفته است : هنگام بیعت با عثمان به خلافت ، در مدینه بودم ، مردی را دیدم که در مسجد نشسته بود و در حالیکه مردم بر گرد او بودند دست بر هم میزد و گفت :
جای بسی شگفتی است از قریش و اینکه آنان برای خلافت کس دیگری غیر از اهل بیت : را برمیگزینند؛ آن هم اهل بیتی که معدن فضیلت و ستارگان پرتوبخش زمین و مایه روشنایی همه سرزمینهایند.
به خدا سوگند؛ میان ایشان (اهل بیت :) مردی است که هرگز پس از رسول خدا 6 مردی همچون او ندیدهام که به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادلتر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهی از منکر میکند.
پرسیدم : این مرد کیست ؟
گفتند: مقداد است .
پیش او رفتم و گفتم : خدایت قرین صلاح بدارد؛ آن مردی که میگفتی کیست ؟
گفت : پسرعموی پیامبرت یعنی علی بن ابی طالب 8.
معروف میگوید: مدّتی درنگ کردم و پس از آن ابوذر را ـ که خدایش رحمت کندـ دیدم و آنچه را مقداد گفته بود برایش نقل کردم .
گفت : راست میگوید.
گفتم : پس چه چیزی مانع آن شد که این حکومت را در ایشان قرار دهید؟
گفت : قوم ایشان نپذیرفتند.
گفتم : چه چیزی شما را از یاری ایشان بازداشت ؟
گفت : آرام باش ، این سخن را مگو و از اختلاف برحذر باشید.
عثمان و معاویه
خطبه 165 گفتگوی
حضرت امیرالمؤمنین 7 با عثمان
از جمله گفتار امیرالمؤمنین علی 7 برای عثمان بن عفّان است . گفتهاند: هنگامی که مردم پیش امیرالمؤمنین 7 آمدند و از آنچه بر عثمان عیب میگرفتند شکایت کردند و از آن حضرت خواستد از سوی آنان با عثمان گفتگو کند و از او بخواهد که مردم را از خود خشنود گرداند.
آن حضرت نزد عثمان رفت و به او چنین فرمود:
إنّ الناس ورائی وقد استسفرونی بینک وبینهم ، والله ما أدری ما أقول لک؟...
همانا مردم پشت سر من هستند و خواستهاند مرا میان خودشان و
تو سفیر قرار دهند. به خدا سوگند؛ نمیدانم به تو چه بگویم ؟...[200]
میگویم : ما ضمن مباحث گذشته انجام کارهایی را که بر عثمان خرده گرفته و عیب شمردهاند به اندازه کافی بیان کردیم . ابوجعفر محمّد بن جریر طبری ـ که خدایش رحمت کند ـ در تاریخ بزرگ
خود اینچنین آورده است :
تنی چند از یاران پیامبر 6 به یکدیگر نامه نوشتند و بعضی از آنان برای بعضی دیگر نوشتند به اینجا بیایید که جهاد راستین در مدینه است نه در روم . مردم نسبت به عثمان سرکشی کردند و دشنامش میدادند و این موضوع به سال سی و چهارم هجرت بود. از صحابه نیز کسی جز چند تن از عثمان دفاع نمیکردند که از آن جمله : زید بن ثابت ، ابواسید ساعدی ، کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند.
مردم جمع شدند و با امیرالمؤمنین علی 7 مذاکره کردند و از او خواستند با عثمان گفتگو کند. آن حضرت پیش عثمان رفت و به او فرمود: «مردم پشت سر من هستند...».
طبری تمام این خطبه را با همین الفاظ نقل کرده است و میگوید: عثمان به امیرالمؤمنین علی 7 گفت : میدانستم که همین سخنان را خواهی گفت . به خدا سوگند؛ اگر تو در مسند حکومت و به جای من میبودی با تو چنین نمیگفتم و عتاب نمیکردم ، وانگهی من کار ناپسندی انجام ندادهام! پیوند خویشاوندی را پیوسته داشتهام و رخنه فقر را بستهام و درماندهای را پناه دادهام و کارهایی را عهدهدار شدهام که شبیه کارهای عمر است . ای علی ؛ تو را به خدا سوگند میدهم مگر نمیدانی که مغیرة بن شعبه حاکم
کوفه بوده است ؟
فرمود: آری ؛ میدانم.
عثمان گفت : آیا نمیدانی که عمر او را بر حکومت گماشته بود؟!
فرمود: آری ؛ میدانم.
عثمان گفت : پس چرا مرا در اینکه ابن عامر را با توجّه به پیوند خویشاوندی و نزدیکی او به کار گماشتهام سرزنش میکنی ؟
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
عمر پای بر بیخ گوش و گردن کسی که او را به حکومت میگماشت مینهاد و اگر به او خبر میرسید که کاری ناپسند انجام داده است در مورد او سختترین عقوبت را معمول میداشت و تو اینچنین نیستی ، بلکه ناتوانی و نسبت به نزدیکان خود نرم و سستی .
عثمان گفت : آنان خویشاوندان تو هم هستند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود :
آری ؛ به جان خودم سوگند که خویشاوندی ایشان با من نزدیک است ولی فضل و برتری میان دیگران است .
عثمان گفت : آیا نمیدانی که عمر معاویه را به حکومت گماشت؟ من هم او را به حکومت گماشتهام .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
تو را به خدا سوگند میدهم که نمیدانی که معاویه بیشتر از یرفا ـ غلام عمر ـ از عمر میترسید؟
گفت : آری ؛ همینگونه است .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
ولی معاویه کارها را بدون نظر و اطّلاع تو انجام میدهد و به مردم میگوید: این کار به فرمان عثمان است و تو این موضوع را میدانی و هیچگونه اعتراضی بر او نمیکنی!
امیرالمؤمنین علی 7 برخاست و رفت و عثمان هم از پی او بیرون آمد و بر منبر نشست و برای مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت : امّا بعد؛ هر کار را آفتی و هر چیز را آسیبی است . آفت این امّت و آسیب این نعمت گروهی عیبجو و طعنهزنندهاند که آنچه را خوش میدارید برای شما آشکار میسازند و آنچه را خوش نمیدارید از شما پوشیده میدارند، آنان برای شما سخنی میگویند و شما هم همان را میگویید، همچون شترمرغ که از نخستین بانگ زننده پیروی میکند و خوشترین آبشخورها در نظرش دورترین آن است ، جز آب تیره ننوشند و جز گل آلودگی نخواهند.
همانا به خدا سوگند؛ کارهایی را بر من عیب میگیرید که همانها را برای پسر خطّاب میپسندیدید و به آن اقرار داشتید در حالیکه او شما را لگدکوب میکرد و با دست خود میزد و با زبان
خود شما را سرکوب میکرد، ناچار در آنچه خوش و ناخوش میداشتید تسلیم او بودید. امّا من با شما نرمی کردم و شانه فروتنی فروآوردم و دست و زبان خویش را از شما بازداشتم ، نسبت به من گستاخ شدید.
همانا به خدا سوگند؛ یاران من نزدیکتر و جمع من بیشتر و نیرومندترند و اگر استمداد کنم پاسخ مثبت میدهند. اینک افرادی نظیر خودتان فراهم آوردهام و به شما دندان نشان خواهم داد و ممکن است شما موجب رفتاری از من شوید که آن را خوش نمیدارم و سخنانی بگویم که تاکنون نگفتهام . بنابراین زبان از من بدارید و سرزنش و خردهگیری از حاکمان را بس کنید. شما چه حقّی را از دست دادهاید؟ به خدا سوگند؛ من در مورد رسیدن به کسانی که پیش از من بودهاند کوتاهی نکردهام و نمیدیدم که در آن مورد اختلاف داشته باشید. پس شما را چه میشود، دردتان چیست ؟
در این هنگام مروان بن حکم برخاست و گفت : اگر هم بخواهید میان خود و شما شمشیر را حاکم میکنیم .
عثمان گفت : خاموش باش که خدایت خاموش بدارد؛ مرا با یاران خودم واگذار. سخن گفتن تو در این مورد چه معنی دارد؟ مگر به تو دستور نداده بودم که سخن نگویی ؟!
مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.[201]
خطبه 173 استدلال به حقّانیت حضرت
این از خطبهای است که امیرالمؤمنین علی 7 در آن ، موضوع روز شورا را که پس از کشتهشدن عمر تشکیل شد طرح فرموده است . کسی که به او گفت : «همانا که تو بر این کار حریصی»، سعد بن ابی وقّاص بود و با توجّه به این که همو در مورد امیرالمؤمنین علی 7 روایت «تو نسبت به من به منزلت هارون از موسی هستی» را روایت کرده است عجیب است . و امیرالمؤمنین علی 7 به همه آنان فرمود: «به خدا سوگند که شما حریصتر و دورترید» و این سخنی است که عموم مردم آن را روایت کردهاند.
امامیه میگویند: این گفتار مربوط به روز سقیفه است و کسی که به امیرالمؤمنین علی 7 گفته است : تو بر این کار حریصی ، ابوعبیدة بن جراح بوده است و روایت نخست مشهورتر و آشکارتر است[202] .
امیرالمؤمنین علی 7 فرموده است :
آنان تنها بر گرفتن حقّ من و سکوت از ادّعای دیگری قناعت نکردند بلکه حقّ مرا گرفتند و مدّعی شدند که حقّ از ایشان است
و بر من واجب است که نزاع در آن مورد را رها کنم . ای کاش ؛ با اعتراف به اینکه حقّ من است حقّ مرا میگرفتند که در آن صورت مصیبت آن سبک و آسان میبود.
بدان که اخبار متواتر از امیرالمؤمنین علی 7 رسیده که سخنان دیگری نظیر این گفتار فرموده است ؛ چون این سخن آن حضرت که فرموده است :
من همواره از هنگامی که خداوند رسول خویش را فراگرفت و قبض روح کرد تا هنگامی که مردم این شخص را به امامت برگزیدند مظلوم بودهام .
و این گفتارش که فرموده است :
بارخدایا؛ قریش را زبون فرمای که حقّ مرا از من بازداشتند و حکومت مرا غصب کردند.
و این گفتار آن حضرت که :
پروردگار من ، قریش را از سوی من کیفر دهد که آنان در حقّ من ستم کردند و حکومت پسر مادرم (برادرم) را از من به زور بازگرفتند.
و گفتار آن حضرت هنگامی که شنید کسی بانگ برداشته است : من مظلومم . فرمود:
بیا با یکدیگر فریاد برآوریم که من هم همواره مظلوم بودهام .
و این گفتارش که :
و همانا که او (ابوبکر) به خوبی میداند که منزلت و محلّ من در مورد خلافت همچون محور آسیاسنگ است .
و این گفتارش که :
میراث خود را تاراجشده میبینم .
و این گفتار آن حضرت که :
آن دو مرد ظرف ما را واژگون ساختند و مردم را بر دوشهای ما سوار کردند.
و این سخن آن حضرت :
همانا ما را حقّی است که اگر به ما داده شود میگیریم و اگر از آن بازداشته شویم تحمّل سختی میکنیم اگرچه به درازا کشد.[203]
و این گفتار آن حضرت که :
همواره دیگری را بر من برگزیدند و من از آنچه سزاوار و شایسته آن هستم بازداشته شدهام .[204]
و یاران (معتزلی) ما همه این سخنان را بر آن حمل میکنند که امیرالمؤمنین علی 7 با توجّه و استناد به برتری و شایستگی در
مورد حکومت ادّعا میفرموده است و همین توجیه درست و حقّ است ؛ زیرا معنی کردن این کلمات بر این که آن حضرت با نصّ و تصریح استحقاق آن را داشته است موجب تکفیر یا فاسق شمردن سرشناسان مهاجران و انصار است! ولی امامیه و زیدیه این سخنان را بر ظاهر آن حمل میکنند و بر کاری دشوار دست مییازند! و البتّه به جان خودم سوگند که این سخنان بسیار وهمانگیز است و چنین به گمان میآورد که سخن درست همان است که شیعیان میگویند؛ ولی بررسی اوضاع و احوال این گمان را باطل میکند و این وهم را زایل میسازد و واجب است که این سخنان را همچون آیات متشابه قرآنی دانست که گاهی چیزهایی را که برای خداوند متعال روا نیست به گمان میآورد و معمولا این آیات را به ظاهرش معنی نمیکنیم و آنها را مورد عمل قرار نمیدهیم ؛ زیرا با بررسی دلایل عقلی چنین اقتضاء میشود که از ظاهر آن آیات عدول کنیم و با تأویلاتی که در کتابهای مورد نظر آمده است تأویل کنیم !!
یحیی بن سعید بن علی حنبلی ـ که معروف به ابن عالیه و از ساکنان ناحیه قطفتا در بخش غربی بغداد بود و یکی از شاهدان عادل آن منطقه به شمار میرفت ـ برای من نقل کرد و گفت :
حضور فخر اسماعیل بن علی حنبلی فقیه ، معروف به غلام ابن المنی بودم ـ این فخر اسماعیل بن علی داناترین حنبلیان بغداد در
فقه و مسائل مورد خلاف بود و تدریس مختصری هم در منطق داشت و دارای بیانی شیرین بود، من او را دیده بودم و حضورش رفته و سخنش را هم شنیده بودم ، به سال ششصد و ده درگذشت ، ابن عالیه میگفت : ـ در همان حال که ما پیش او بودیم و سخن میگفتیم مردی از حنبلیان وارد شد، او طلبی از یکی از مردم کوفه داشت و برای وصول طلب خود به کوفه رفته بود و چنان اتّفاق افتاده بود که رفتن او به کوفه مقارن با زیارت روز غدیر بود و در آن حال او در کوفه بوده است . زیارت غدیر یعنی روز هجدهم ذی حجّه که در آن روز در مزار امیرالمؤمنین 7 آنچنان جمعیتی جمع میشوند که بیرون از حدّ شمار است .
ابن عالیه میگفت : شیخ فخر اسماعیل شروع به پرسیدن از آن مرد کرد که چه کردی و چه دیدید؟ آیا تمام طلب خود را گرفتی یا چیزی از آن بر عهده وامدار باقی ماند؟
و آن مرد پاسخ داد، تا آنکه به فخر اسماعیل گفت : ای سرور من ؛ اگر روز زیارتی غدیر حضور میداشتی میدیدی کنار آرامگاه علی بن ابی طالب 7 چه رسوایی به بار آوردند و چه سخنان زشت و دشنامها که به صحابه دادند آن هم آشکارا و با بانگ بلند و بدون هیچگونه مراقبت و بیم و هراسی .
فخر اسماعیل گفت : آنان چه گناهی دارند؟ به خدا سوگند؛
کسی آنان را بر این کار گستاخ نکرد و برای آنان این در را نگشود مگر صاحب همان گور!
آن مرد پرسید: صاحب آن گور کیست ؟
فخر اسماعیل گفت : علی بن ابی طالب (صلوات الله وسلامه علیه ولعنة الله علی اعدائه) است .
آن مرد گفت : ای سرور من ؛ یعنی علی ( 7) این سنّت را برای آنان معمول داشته و ایشان را به آن راه برده و به آنان تعلیم داده است ؟
فخر گفت : آری به خدا سوگند.
آن مرد گفت : ای سرور من ! اگر علی ( 7) در این کار محق بوده است چه لزومی دارد که فلان و فلان (ابوبکر و عمر) را دوست بداریم و اگر علی ( 7) بر باطل بوده است چه لزومی دارد و بر عهده ما نیست که او را دوست بداریم ! به هر حال سزاوار است که یا از او یا از آندو تبرّی بجوییم!
ابن عالیه گفت : اسماعیل شتابان برخاست و کفشهایش را پوشید و گفت : خداوند اسماعیل را لعنت کند اگر پاسخ این مسأله را بداند!! و به اندرونی خود رفت . ما هم برخاستیم و برگشتیم .[205]
شمایل امیرالمؤمنین 7
به نقل ابن ابی الحدید
نصر میگوید: امیرالمؤمنین علی 7 مردی میانهبالا دارای چشمهای درشت سیاه بود. چهرهاش از زیبایی همچون ماه شب چهاردهم بود. شکم و سینهاش ستبر و کف دستهایش ضخیم و دارای استخوانبندی درشت بود. گردنش همچون جام سیمین و جلو سرش بدون مو بود که اندکی موهای کمپشت در پشت سر داشت . کتف و سرشانههایش همچون دوش شیر شکارافکن بود.
هنگامی که حرکت میکرد بدنش اندکی به جلو خمیده میشد. ساعد و بازویش همچون یکدیگر و دارای ماهیچههای سخت فشرده بود، و هر گاه بازوی مردی را به دست میگرفت راه نفس کشیدن را بر او میبست و نمیتوانست نفس بکشد. رنگ چهرهاش گندمگون و بینی او کوچک و ظریف بود.
چون برای جنگ راه میافتاد شتابان حرکت میکرد و خداوند متعال در جنگهایش او را با نصرت و ظفر یاری میداد.[206]
تابعیت از فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7
نصر میگوید: چون این روز با همه نبردهایی که در آن بود سپری شد، فردا که هشتمین روز از روزهای صفین بود هر دو گروه همچنان رویاروی بودند. مردی از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست ، مردی از عراقیان به نبرد او بیرون شد و آندو میان صف ، جنگی سخت کردند سپس عراقی گریبان شامی را گرفت و هر دو از اسب بر زمین افتادند و هر دو اسب گریختند.
مرد عراقی شامی را درافکند و بر سینهاش نشست و مغفر او را گشود و میخواست سرش را ببرد ناگاه متوجّه شد که او برادر تنی خود اوست ، متوقّف ماند. یاران امیرالمؤمنین علی 7 بر او بانگ زدند که معطّل نکن او را بکش .
گفت : او برادر من است .
گفتند: پس رهایش کن .
گفت : به خدا سوگند؛ تا امیرالمؤمنین 7 اجازه ندهد رهایش نمیکنم .
به امیرالمؤمنین علی 7 خبر داده شد. به او پیام فرستاد : رهایش کن . او را رها کرد که برخاست و به صف معاویه پیوست .[207]
فرمان حضرت امیرالمؤمنین 7
به محمّد بن ابی بکر درباره ولایت مصر
ابراهیم ثقفی میگوید: فرمان امیرالمؤمنین علی 7 به محمّد بن ابی بکر که در مصر خوانده شد چنین بود:
این عهدی است از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به محمّد بن ابی بکر؛ هنگامی که او را به ولایت مصر گماشت . او را به تقوای خداوند در نهان و آشکار، و ترس از خداوند در غیاب و حضور، و نرمی و ملایمت بر هر مسلمان ، و سختگیری نسبت به هر تبهکار، و به دادگری بر اهل ذمّه ، و انصافدادن به مظلوم ، و شدّت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه که بتواند و تا آنجا که در توان اوست ، فرمان میدهد.
و خداوند نیکوکاران را پاداش خواهد داد. به او فرمان میدهد که کسانی را که در ناحیه اویند به اطاعت و همبستگی فراخواند که برای آنان در این کار چندان فرجام پسندیده و پاداش بزرگ است که ارزش آن را نمیتوان سنجید و کنه آن شناخته نمیشود.
و به او فرمان داده است تا خراج آن سرزمین را همانگونه که در پیش گرفته میشده است بگیرد و از آن همانگونه که در پیش تقسیم میشد تقسیم کند؛ و اگر آنان را نیازی باشد که با او دیدار کنند میان آنان در مجلس خود و دیدار با آنان مواسات کند، تا دور و نزدیک نزد او یکسان باشند.
و او را فرمان میدهد که میان مردم به حق حکم کند و به عدالت قیام کند و از هوس پیروی نکند و در راه خدا از سرزنش سرزنشکننده نهراسد که خداوند همراه کسی است که پرهیزگار است و اطاعت او را برگزیند. والسلام
این عهد را عبدالله بن ابی رافع ـ آزادکرده رسول خدا 6 ـ روز اوّل رمضان سال سی و ششم نوشت .
ابراهیم میگوید: سپس محمّد بن ابی بکر برای ایراد خطبه برخاست و چنین گفت :
امّا بعد؛ سپاس خداوندی را که ما و شما را در مورد اختلاف در حق ، هدایت فرمود و ما و شما را در بسیاری از چیزها بصیرت داد که نادانان از آن کوردل ماندند. آگاه باشید که امیرالمؤمنین 7 مرا بر امور شما ولایت داد و با من چنان عهد کرد که شنیدید، و بیش از این نیز به طور شفاهی مرا سفارش فرموده است . و من تا آنجا که بتوانم هرگز درباره خیر شما کوتاهی نخواهم کرد و توفیق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توکل و به سوی او بازگشت میکنم . اگر آنچه از رفتار و کردار من دیدید که در راه اطاعت از خدا و تقوا بود، خدا را بر آن ستایش کنید که او راهنمای به آن است و اگر عملی دیدید که به حق نبود به من گزارش دهید و مرا بر آن مورد عتاب قرار دهید که من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن
سزاوارید که اعتراض کنید. خداوند ما و شما را به کار پسندیده موفّق دارد.[208]
خبر شهادت مالک اشتر
به حضرت امیرالمؤمنین 7
ابراهیم میگوید: و چون خبر مرگ اشتر به امیرالمؤمنین علی 7 رسید، فرمود:
«إنّا لله وإنّا إلیه راجعون»؛ ستایش خداوند پروردگار جهانیان را. بار خدایا؛ من مصیبت از دستدادن او را برای رضای تو حساب میکنم که مرگ او از سوگهای بزرگ روزگار است .
سپس فرمود: خدای مالک را رحمت فرماید که به عهد خویش وفا کرد و مرگش در رسید و خدای خود را دیدار کرد؛
هرچند ما خود را واداشتهایم که پس از مصیبت خود به فقدان رسول خدا 6 بر هر سوگی صبر و شکیبایی کنیم که سوگ پیامبر از بزرگترین سوگهاست .
ابراهیم ثقفی میگوید: محمّد بن هشام مرادی ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبی برای ما نقل کرد که میگفته است : کار امیرالمؤمنین علی 7 همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در کوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است .
ابراهیم میگوید: محمّد بن عبدالله، از ابوسیف مداینی ، از قول گروهی از مشایخ قبیله نخع نقل میکند که میگفتهاند: چون خبر مرگ اشتر به امیرالمؤمنین علی 7 رسید به حضورش رفتیم دیدیم بر (مرگ) او سخت اندوه و افسوس میخورد و سپس فرمود:
آفرین خدا بر مالک باد؛ مالک چه بود؟ اگر کوهی بود کوهی برافراشته و بزرگ بود، و اگر سنگی بود بسیار سخت و شکستناپذیر بود. به خدا سوگند؛ مرگ تو جهانی را ویران کرد و جهانی را هم شادمان کرد. آری ؛ بر مثل مالک باید گریهکنندگان بگریند، و مگر کسی چون مالک وجود دارد؟
علقمة بن قیس نخعی میگوید: امیرالمؤمنین علی 7 همواره اندوه میخورد و آه میکشید تا آنجا که پنداشتیم مصیبتزده اوست نه ما، و چند روز این تأثّر در چهرهاش دیده میشد.[209]
فراخواندن حضرت امیرالمؤمنین 7
مردم کوفه را برای یاری محمّد بن ابی بکر
ابراهیم میگوید: محمّد بن عبدالله، از مدائنی ، از حارث بن کعب بن عبدالله بن قعین ، از حبیب بن عبدالله برای من نقل کرد که میگفته است : به خدا سوگند؛ من خود پیش امیرالمؤمنین علی 7 نشسته بودم که عبدالله بن معین و کعب بن عبدالله از سوی محمّد بن ابیبکر به حضورش آمدند و پیش از واقعه از او یاری و فریادرسی خواستند.
امیرالمؤمنین 7 برخاست و میان مردم ندا داده شد که جمع شوند و مردم جمع شدند. امیرالمؤمنین علی 7 به منبر رفت و سپاس و ستایش خدا را بجا آورد و از پیامبر 6 نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنین فرمود:
امّا بعد؛ این صدای استغاثه و فریادخواهی محمّد بن ابیبکر و برادران مصری شماست . پسر نابغه (عمروعاص) ـ که دشمن خدا و دشمن هر کسی است که خدا را دوست میدارد و دوست هر کسی است که با خدا ستیز میکند ـ آهنگ ایشان کرده است . مبادا که گمراهان در کار باطل خود و گرایش به راه طاغوت بر گمراهی و بطلان خویش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنکه شما بر حقّید. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز کردهاند. اینک ای بندگان خدا؛ برای یاری دادن و مواسات به یاری آنان
بشتابید. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شوید که باقیماندن مصر در دست شما مایه عزّت و شوکت شما و نگونبختی دشمن شماست . به سوی جرعة بروید تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشیم .
گوید: جرعه نام جایی میان حیره و کوفه است .
گوید: فردای آن روز امیرالمؤمنین علی 7 پیاده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نیمروز همانجا ماند یکصد مرد هم به او نپیوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف کوفه پیام فرستاد و آنان را فراخواند. آمدند و در قصر حکومتی به حضورش رسیدند و آن حضرت سخت افسرده و اندوهگین بود. فرمود:
سپاس خداوند را بر هر کاری که تقدیر فرموده و بر هر سرنوشتی که مقدّر داشته است و مرا گرفتار شما کرده است ؛ گروهی که چون فرمان میهم اطاعت نمیکنند و چون فرامیخوانم پاسخ نمیدهند؛ کسان دیگری جز شما بیپدر باشند. شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حقّ خودتان چه انتظاری و چه چشم داشتی دارید؟ مرگ در این دنیا از خواری و زبونی در قبال غیر حقّ بهتر است . به خدا سوگند؛ اگر مرگم فرارسد که خواهد رسید، مرا از مصاحبت شما سخت خشمناک خواهد یافت .
مگر دینی وجود ندارد که شما را جمع کند؟ مگر غیرت و حمیتی نیست که شما را به خشم آورد؟ مگر نمیشنوید که دشمن از
سرزمینهای شما میکاهد و بر شما حمله میآورد؟ این مایه شگفتی نیست که معاویه جفاکاران فرومایه و ستمگر را فرامیخواند، بدون این که به آنان عطا و کمکهزینهای دهد و در هر سال یک یا دو و سه بار تقاضای او را میپذیرند و هر جا که او خواهد میروند. اینک من شما را که خردمندان و بازمانده مردمید دعوت میکنم (آن هم با پرداخت کمکهزینه و به برخی از شما با پرداخت مقرّری سالیانه)[210] و شما اختلاف نظر میکنید و
از گرد من پراکنده میشوید و نسبت به من نافرمانی و با من مخالفت میکنید.
مالک بن کعب ارحبی برخاست و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ مردم را با من گسیل فرمای که «دیگر جای درنگ نیست» و اجر و ثواب جز در کارهای سخت و ناخوش داده نمیشود.
سپس به مردم نگریست و گفت : از خدا بترسید و دعوت امام خود را پاسخ دهید و او را یاری دهید و با دشمن خود جنگ کنید. ای امیرالمؤمنین ؛ ما به سوی ایشان میرویم .
امیرالمؤمنین علی 7 به سوی سعد ـ آزاد کرده خود ـ فرمود:
جار بزند که : ای مردم ؛ همراه مالک بن کعب به مصر بروید.
و چون سفر سخت و مکروهی بود (و مالک بن کعب را خوش
نمیداشتند) تا یک ماه کسی بر او جمع نشد، و چون گروهی بر او جمع شدند مالک بن کعب با آنان از کوفه بیرون آمد و کنار شهر پایگاه ساخت . امیرالمؤمنین 7 بیرون آمد و نگریست همه کسانی که با مالک جمع شده بودند حدود دو هزار بودند.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
در پناه نام خدا حرکت کنید، شما چگونهاید؟ به خدا سوگند؛ گمان نمیکنم پیش از آنکه کار آنان از دست بشود به آنان برسید.[211]
ایراد به مزّاح بودن حضرت امیرالمؤمنین 7 دلیل بر
اینست که عیب دیگری در آن حضرت ندیدند
البتّه در مورد مرد خردمند شریفی که دشمنانش نمیتوانند عیبی بر او بگیرند و منقصتی برای او بشمارند، ناچارند کوشش کنند که نقطهضعفی هر چند کوچک پیدا کنند و آن را بهانه سرزنش او قرار دهند و برای پیروان خود به آن متوسّل شوند و همان را وسیله جداساختن و انحراف ایشان از او قرار دهند.
مشرکان و منافقان به روزگار زندگی پیامبر 6 و پس از رحلت آن حضرت تا روزگار ما همینگونه رفتار کرده و میکنند و چیزهایی به دروغ جعل میکنند و اموری را از مطاعن و عیوب ـ که خداوند او را از آنها مبرّی دانسته است ـ به او نسبت میدهند و خداوند سبحان در قبال این یاوهسراییها همواره بر رفعت مقام و علوّ مرتبه پیامبر 6 افزوده است .
بنابراین ، جای تعجّب نیست که عمروعاص و دشمنان دیگر امیرالمؤمنین علی 7، آن حضرت را به این عیوب متّهم کنند. هر کس تأمّل کند میفهمد که آنان در عین حال ناخواسته و دانسته و ندانسته ، بدینگونه در مدح و ثنای او کوشش کردهاند که اگر عیب دیگری از او مییافتند آن را نقل میکردند و اگر امیرالمؤمنین 7 تمام همّت و کوشش خود را مبذول میداشت که دشمنان و
سرزنشکنندگان خویش را از راهی که نمیدانند مجاب فرماید طریقی بهتر از این نمییافت و خداوند آنان را به این کار واداشته است . آنان پنداشتهاند از مقام امیرالمؤمنین علی 7 میکاهند و حال آن که شأن آن حضرت را و قدر و منزلتش را بیشتر و برتر ساختهاند.[212]
صفّین
جنگ حضرت امیرالمؤمنین 7
در لباس اصحاب
روایت است که روز دیگر از لشکر شام شخصی موسوم به مخارق بن عبدالرحمن به میدان آمده مبارز خواست ، و از سپاه مقدّس حضرت امیر 7، مؤمن بن عُبَید المرادی به جنگ او شتافته باهم بنیاد محاربه کردند و عاقبت مؤمن به تقدیر مالک مهیمن به قتل رسید و شامی تیرهدل سر مؤمن را از تن جدا کرده تنش بر خاک نهاد و عورتش برهنه ساخته و جولان نموده مبارز خواست .
مسلم بن عبدریة الأزدی از صف لشکر نصرت اثر بیرون خرامیده ، با مخارق مطاعنه آغاز نهاد. آخر الأمر مسلم از عقب مؤمن روان گشت و آن فاسق با مسلم همان عمل کرد که با مؤمن پیش برده بود؛ و دو پهلوان دیگر با او در مقام قتال آمده ، به عزّ شهادت فایز شدند. و آن مدبر زبان نامبارک به لاف و گزاف گشاده مبارز میخواست ، گردان سپاه نصرت شعار را به دغدغه کشف عورت زیاده از کشته شدن بود دامن حمیت گرفته ، هیچکس به مبارزت او رغبت ننمود.
و چون حضرت مقدّس امیرالمؤمنین 7 بر این حال اطّلاع یافت ، تغییر لباس کرده در میدان رفت ، مخارق بن عبدالرحمن از
سر تهوّر و جهالت بر شاه ولایت حمله برد و آن حضرت شمشیری چنان بر دوش او فرود آورد که نصف بدنش از نصف دیگر منفصل گشت ؛ و از اسب فرود آمده سر او را از مرکب بدن جدا کرد و بر خاک نهاد، چنانچه روی به آسمان بود و هفت مبارز دیگر از شامیان در عقب او به قتال حضرت مبادرت نمودند و به کردار خویش مأخوذ شدند.
و مخالفان که صورت حال بر این منوال مشاهده کردند از بیم جان نیارستند که قدم در میدان نهند. معاویه چون دید که آثار وهم و هراس بر ضمایر و صفحات حال معارف لشکر و دلیران سپاه لایح گشت با غلام خویش حارث نام ـ که در جرأت و جلادت عدیمالمثل بود ـ خطاب کرد که خاطر خویش بر دفع این سوار گمار و کار او را کفایت کن که این ، کار تو است .
حارث گفت : ایها الأمیر؛ چنان میبینم که اگر مجموع اهل شام بر وی حمله کنند روی نگرداند؛ بلکه همه را به قتل رساند و باک ندارد و چون دلت از من گرفته است مرا به محاربه این شخص میفرستی و اگر نمیروم ملامت به خاطر شریف تو راه مییابد، اکنون دست از جان شیرین شسته بنابر فرمان تو عزم رزم میکنم تا کشته شوم که خاطر شریفت ملول نباشد.
معاویه گفت : معاذ الله که به هلاک تو راضی باشم و خواهم که
آفتی به تو رسد، صلاح در آن است که توقّف کنی تا دیگری را به جنگ او فرستم .
و حارث این معنی را فوزی عظیم دانسته ، معاویه هر چند مبالغه کرد که دلاوری دیگر از سپاه شام متصدّی حرب قدوه اهل اسلام گردد، هیچکس بدان امر خطیر رغبت ننمود.
و چون حضرت امیر دانست که مهمّ بر چه سان است مغفر از سر برداشته به آواز بلند فرمود : منم ابوالحسن ( 7).
و از این سخن ، غلغله در میان سپاه شام پیدا شده ، امیر 7 این بفرمود و بازگشت و حارث به معاویه گفت : پدر و مادرم فدای تو باد! اکنون تو را معلوم شد که فراست من در چه مرتبه است و من بیچاره اگر به حرب او میشتافتم خود را از جمله مخذولان و مقتولان مییافتم ، نمیدانم که چگونه شکر این نعمت گذارم که بر جان من ابقا فرمودی تکلیف ننمودی که خود را در ورطه هلاک افکنم .[213]
جنگ در لیلة الهریر
چون امیرالمؤمنین علی 7 جواب معاویه را بر آن نهج ابراز کرده که رقمزده کلک بیان گشت ، نوشته ارسال نمود، معاویه از مصالحه مأیوس گشته و روز دیگر از هر دو طرف ارباب نجدت و بسالت و اصحاب شهامت و حزامت صفها راست کردند و ساخته کار و آراسته کارزار شدند.
و امیرالمؤمنین علی 7 دستار فرخنده حضرت نبوی 6 بر سر بسته و بر اسب آن سرور نشسته و به میان هر دو صف آمده بایستاد و به آواز بلند خطبهای در غایت فصاحت و بلاغت ادا کرد، محصّلش آنکه :
ایها النّاس ؛ هر که امروز نفس خود را به خدای فروشد به حکم (إنّ الله اشتَری)[214] سود کند که از این روز بسیار خواهند گفت .
به آن خدائی که جان علی ( 7) در قبضه قدرت اوست که اگر من دانستمی که حدود دین و حقوق مسلمین از طغیان ظلمه و اهل و عناد ضایع نگشتی در خانه خویش مینشستم و جنگ و جدال را بر آسایش و فارغ البال اختیار نمیکردم ، و اکنون ضروری است که این جماعت گمراه را به راه راست آریم و ایشان را به اتباع سید المرسلین دعوت کنم .
و بدانید که این حقد از بقایای احفاد بدر و احُد و ایام جاهلیت است که در سینه پرکینه معاویه متمکن بوده و امروز میخواهد که از آن تشفّی صدور حاصل کند؛ و غالب آن است که این مدّعا در حیز تیسّر ظهور نیابد و جمال مطلوب در آئینه مراد نبیند
(فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکفْرِ إِنَّهُمْ لا ایüمانَ لَهُمْ)[215] .
اعیان مهاجر و انصار و معارف بلاد و امصار گفتند: چون عمّاریاسر کشته شد، اندک شبههای که در خاطرها بود مرتفع گشت و از روی حقیقت دانستیم که معاویة بن ابی سفیان و متابعان او اهل بغیاند و امروز بصیرت ما در متابعت بیشتر از پیشتر است به هر چه اشارت فرمائی کمر خدمت بستهایم و در مقام مطاوعت و فرمانبرداری راسخ دم و ثابتقدم ایستاده .
و امیرالمؤمنین 7 زبان به تحسین گشاده ، متوجّه مخالفان گشت و 10000 سوارِ کاردیده از مردان حجاز و عراق با شمشیرهای کشیده در عقب آن حضرت روان شدند، و چون به صفوف مخالفان نزدیکتر شد، به یاران فرمود :
من بر این جماعت حمله خواهم کرد باید که موافقت نمائید و از یکدیگر جدا نشوید و باید که حمله شما جمله مانند حمله یک شخص باشد.
این سخن فرموده بر سر اعدا تاخت و آن 10000 سوار نیز حمله کردند و صفهای اهل شقاق و عناد را درهم زده ، چندان خلق کشتند که تصورّ شد که دست و پای مراکب را به خون رنگ کردهاند و از این دستبرد در بازوی لشکر شام قوّت حرکت نمانده ، و معاویه روی به عمروعاص آورده گفت : یا اباعبدالله؛ امروز دست در عروة الوثقی صبر باید زدن تا فردا فخر توان کرد.
عمرو جواب داد: راست میگوئی ولیکن امروز مرگ حق است و حیات باطل ، و اگر حضرت علی 7 با لشکر یک حمله دیگر بر این نهج کند از ما و بقیة السیف اثری نماند.
و در آن روز مالک اشتر بسیاری از دلیران صف نبرد را بیسر ساخت و طایفهای از اعیان سپاه نصرتاثر نیز به قتل آمدند. مالک اشتر که آن حال را مشاهده کرد به آواز بلند بگریست و امیرالمؤمنین علی 7 او را به شرف صحبت مشرّف گردانیده فرمود: خدای تعالی چشم تو را نگریاند، سبب گریه تو چیست ؟
مالک جواب داد: جمعی را میبینم که در ملازمت رکاب همایون تو به دولت شهادت فایز شدند و من از آن سعادت تا غایت محروم ماندهام .
امیرالمؤمنین علی 7 او را بشارتها داده ، محمّدتها ارزانی داشت .
و در آن روز هر دو لشکر چون بحر اخضر در جوش و خروش آمدند و بسان دو کوه فولاد بر یکدیگر حمله بردند و هوای نبردگاه از گرد سپاه چون شَعْر شَعْرا سیاه شد، از هیبت آواز کوس و دم نای روئین فحوای (إنّ زَلْزَلَة السّاعةِ شَیءٌ عَظیüمٌ)[216] حجاب شبهه از
پیش چشم جهانیان برداشت و حقیقت (تَکادُ السّمواتُ یتَفَطَّرْنَ)[217]
بر دلها گشاده گشت ؛ و سرداران اسلام در روی مخالفان تکبیر گفته به استظهار (نَصْرٌ مِن اللهِ وَفتْحٌ قریبٌ)[218] در کوشش آمدند و
آتش حرب بالا گرفته ابروار از برق شمشیر مجاهدان خون میبارید و خنجر زمرّد پیکر از اجساد دشمن آب شنکرفگون میسپارید و چهره مینا به می لعلفام میآلود.
نوک ناوک چو عقل در تک و پوی از درون دو دیده مردم جوی
و حضرت امیرالمؤمنین علی 7 پای در رکاب عالم ستانی آورده چون ابر و باد حمله میآورد و قایل دولت و نصرت جهت چشم زخم آیه (وإِن یکادُ الَّذینَ کفَروا)[219] میخواند و میگفت :
چون رکاب تو کران گیر و عنان تو سبک ای سپاهت را ظفر لشکرکش نصرت یزک
قایل تکبیر و فتح از آسمان گوید یقین القتال ای حیدر کرّار کالنّصر معک
و جنگ همچنان قائم بود تا سواران پیاده شده زانوها بر زمین نهادند و شمشیرها بر یکدیگر بستند، علمها بیفتاد و شمشیرها دونیم گشت و نیزهها بشکست و سطوع گرد و غبار به مرتبهای رسید که مردم یکدیگر را نمیدیدند.
و در آن روز هیچکس را فراغت آن نشد که نماز به شرایط و ارکان گزارد و با وجود آنکه خورشید خنجرگذار پرتو التفات بر دیار مغرب انداخته از نظرها نهان گشت ، دلیران هر دو لشکر و گردان هر دو کشور دست از یکدیگر بازنداشتند تا کار به جائی رسید که گریبان هم میگرفتند و گردگاه هم میشکافتند.
و امیرالمؤمنین علی 7 چند نوبت در آن شب روی خود به آسمان کرده گفت :
ای بارخدایا؛ دلها تو را شناسند و قدمها به جانب تو شتابند و دستها به سوی درگاه احدیت تو دراز کنند و حاجتها از ساحت واجب الإحترام تو خواهند. ای پروردگار عالمیان ؛ میان ما و قوم حکم کن که بهترین حکمکنندگان توئی .
گویند: چون از این دعا فارغ گشتی در تاریکی شب بر مخالفان
حمله کردی و یاران متابعان در این امر به آن حضرت موافقت مینمودند. طایفهای از ثقات روایت کردهاند که امیرالمؤمنین 7 در آن شب هر که را به زخم ذوالفقار از پای درآوردی تکبیر گفتی ، یکی از مخصوصان که در آن شب ملازم رکاب فلکفرسای بود و حساب نگاه میداشت ، چون روز شد عدد تکبیر به 523 رسیده بود.
صاحب مستقصی آورده که در معجم کبیر از امام ابوسعید السمنانی مروی است که معاویه گفت : علی ( 7) در لیلة الهریر به نفس خویش زیاده از 900 کس از ابطال رجال را به قتل رسانید؛ و من در آن شب بیطاقت گشته با خود جزم کردم که یکی از دو کار اختیار کنم یا التجا به عبدالله بن عبّاس نمایم تا از مرتضی علی 7 دستوری حاصل کنم که به مکه رفته رحل اقامت در حرم اندازم یا آنکه پناه به قیصر روم برم ، و در بعضی از جزایر آن دیار از سر فراغ بال ساکن گردم و آخر الأمر دو بیت که مبنی از تصبر و تحمّل بود در حروب و وقایع به خاطرم گذشت و بنابر آن پای ثبوت در دامن صبر کشیدم تا آنچه واقعشدنی بود واقع شد.
در «تاریخ اعثم کوفی» مسطور است که : پیران شام در لیلة الهریر زاری و نوحه بنیاد کرده میگفتند که از خدای تعالی بترسید و بر این معدودی که از چندین هزار مرد باقی ماندهاند ترحّم نمائید و بر
زنان و فرزندان ببخشائید و دست از جنگ کوتاه کنید. و بر این کلمات هیچ فایدهای مترتّب نگشت ؛ و همچنان از جانبین در محاربه مبالغه مینمودند تا آفتاب بلند شد و از طرفین خلقی بینهایت به قتل آمدند.
اعثم کوفی گوید: جمعی از ارباب اعتماد، شمار کشتگان این جنگ کردند و 36000 کس در حیز تعداد آمده .
و در «مناهج السالکین» آوردهاند که 32000 نفر در لیلهة الهریر مقتول گشته ؛ و در «مستقصی» مسطور است که در لیلة الهریر 2071 مرد از سپاه ظفرپناه و 7000 کس یا قریب به آن از اهل بغی و طغیان کشته شدند.[220]
مخفی بودن قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین 7
نقل است که حضرت مقدّس امیرالمؤمنین 7 در ایام نزع ، فرزندان خود را وصیت بسیار نمود. از آن جمله یکی این بود که با امیرالمؤمنین حسن 7 فرمود :
چون من رحلت کنم ، چنان مکن که خلق را معلوم شود که مدفن من کدام است که من 10000 کس از شجاعان کفر و دلیران اسلام که قتل بر ایشان واجب بود به دست خود کشتهام و میترسم که ورثه ایشان قبر من بشکافند و مخافت من از بنیامیه بیشتر است .
چون از وصایا فارغ گشت زبان فرخنده او که ترجمان اسرار الهی بود به کلمه طیبه گردان شد تا آن زمان که درگذشت ، «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون».[221]
زهد حضرت امیرالمؤمنین علی 7
چون امیرالمؤمنین 7 این نامهها را که متضمّن خبر فتح و پیروزی بود نوشت ، میان مردم برای خطبه برخاست و پس از حمد و ثنای خدا و درود بر پیامبر و خاندان او چنین فرمود:
امّا بعد؛ همانا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان و عزیز و انتقامگیرنده است . عفو و آمرزش خویش را برای آنانکه فرمانبردار اویند قرار داده است ، و عذاب و عقاب خود را برای آنان که سرکشی و مخالف با امر او کنند و در دین بدعتهایی را که از آن نیست پدید آورند قرار داده است .
نیکوکاران و صالحان به رحمت خدا نائل میشوند، و ای مردم بصره ؛ خداوند مرا بر شما پیروزی داد و شما را به سبب کارهایتان تسلیم ساخت . بر شما باد که هرگز به آن کارها برنگردید که شما نخستین کس بودید که جنگ را شروع کردید و به ستیزه و ترک حق و انصاف روی آوردید.
زهد امیرالمؤمنین علی 7
و چون از منبر فرود آمد، گروهی از یاران خویش را خواست و آنان همراه او حرکت کردند و به بیت المال رفتند. امیرالمؤمنین علی 7 گروهی از قاریان قرآن و خزانهداران را نیز فراخواند و دستور داد درهای بیت المال را گشودند و چون فراوانی اموال را دید، فرمود: این بهره و دستچیده من است، و آن را میان همه اصحاب
تقسیم کرد و به هر یک از ایشان ششهزار درهم رسید و شمار یارانش دوازده هزار تن بود. برای خود نیز مانند یکی از ایشان برداشت و در همان حال که سهم آن حضرت همانجا باقی مانده بود مردی آمد و گفت : ای امیرالمؤمنین؛ نام من از دفتر افتاده است و من هم همان زحمتی را که تو کشیدی کشیدهام و امیرالمؤمنین علی 7 سهم خود را به او پرداخت .
ثوری از داود بن ابی هند، از ابو حرز اسود نقل میکند که میگفته است : خودم طلحه و زبیر را در بصره دیدم که گروهی از مردم بصره و از جمله مرا دعوت کردند و همراه آندو به بیت المال رفتیم و همینکه چشم ایشان به اموال افتاد، گفتند: این همان چیزی است که خدا و پیامبرش به ما وعده دادهاند و سپس این آیه را خواندند: «خداوند به شما وعده غنیمتهای بسیار داده است که در این یک برای شما تعجیل کرد»[222] . و گفتند: ما سزاوارتر از هر کسی به این
اموالیم .
پس از این که سرانجام کار آنان چنان شد، علی بن ابی طالب 7 ما را دعوت کرد و همراه آن حضرت وارد بیت المال شدیم و همینکه چشمش به آن اموال افتاد، دست بر هم زد و فرمود: کس دیگری غیر از مرا بفریب ؛ و آن را به تساوی میان یاران خود قسمت
کرد و فقط پانصد درهم باقی ماند که همان را سهم خویش قرار داد و در این هنگام مردی آمد و گفت : نام من از دفتر تو حذف شده است و فرمود: آن را برگردانید، به او برگردانید و سپس فرمود:
سپاس خداوند را که چیزی از این (مال) را به من نرساند و آن را برای مسلمانان فراوان کرد.[223]
حضرت امیرالمؤمنین 7 پس از جنگ جمل
عمر بن سعد، از یزید بن صلت ، از عامر اسدی نقل میکند که میگفته است : امیرالمؤمنین علی 7 پس از فتح بصره ، همراه عمر بن سلمه ارحبی برای مردم کوفه این نامه را فرستاد :[224]
از بنده خدا علی بن ابی طالب به قرظة بن کعب و دیگر مسلمانان که پیش اویند.
سلام بر شما باد؛ نخست خداوندی را که خدایی جز او نیست ستایش میکنم و بعد، ما با آن قوم از امّت خود که بیعت ما را گسسته و اتّحاد ما را گسیخته و بر ما ستم و خروج کرده بودند رویاروی شدیم و نخست با آنان در پیشگاه خداوند حجّت و برهان آوردیم و خداوند ما را بر ایشان پیروزی داد و طلحه و زبیر کشته شدند و من قبلا آنان را بیم و اندرز دادم و صالحان امّت را بر آنان گواه گفتم ولی از مرشدان اطاعت نکردند و پند خیرخواهان را نپذیرفتند. و ستمگران به عایشه پناه بردند و گروهی بیرون از شمار بر گرد او کشته شدند و شمار آنان را کسی جز خدا نمیداند و سپس خداوند بر چهره بقیه ایشان فروکوفت و پشت به جنگ کردند و گریختند و ناقه صالح بر قوم خود شومتر از عایشه بر مردم این شهر نبوده است ، با این تفاوت که عایشه مرتکب گناهی بزرگ شده است که از فرمان خدا و پیامبرش
سرپیچی کرده و مردم را فریب داده است و میان مؤمنان تفرقه انداخته و خون مسلمانان را ریخته و هیچ دلیل و برهان و عذری نداشته است .
و همین که خداوند آنان را شکست داد فرمان دادم هیچ گریخته و مجروحی تعقیب و کشته نشود و هیچ پردهای دریده نشود و به هیچ خانهای بدون اجازه وارد نشوند و من همه مردم را امان دادم .
و مردانی صالح و شایسته از ما شهید شدند که خداوند حسنات آنان را افزون و درجات ایشان را برتر نماید و به آنان پاداش صابران را ارزانی دارد و به آنان بهترین پاداشی که به فرمانبرداران و سپاسگزاران نعمت خدا داده میشود از سوی خاندان پیامبرشان داده شود. همانا که شما سخن مرا شنیدید و اطاعت کردید و فراخوانده شدید و اجابت کردید؛ چه نیکو برادران و یاران حق بودید و هستید. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما باد.
این نامه را عبدالله بن ابی رافع در رجب سال سی و ششم هجرت نوشت .
روش امیرالمؤمنین علی 7 درباره مردم بصره
مطر بن خلیفه از منذر ثوری نقل میکند که : چون در جنگ جمل مردم منهزم شدند و روی به گریز نهادند، امیرالمؤمنین 7 فرمان داد: منادی ندا دهد که هیچ زخمی و خستهای را مکشید و
هیچ گریختهای را تعقیب مکنید، و فقط آنچه از سلاح و مرکب که در لشکرگاه بود تقسیم کرد.
سفیان بن سعد میگوید: عمّار به امیرالمؤمنین 7 گفت : عقیده شما در مورد اسیر گرفتن زن و فرزندان اینان چیست ؟ فرمود:
هیچ راهی بر آن نیست و ما فقط با کسانی که با ما جنگ کردهاند جنگ کردهایم .
و چون مرکب و سلاحی را که در لشکرگاه بود تقسیم کرد، یکی از یارانش که از قاریان بود گفت : باید از زنان و فرزندان و دیگر اموال ایشان هم میان ما تقسیم کنی و گرنه به چه دلیل ریختن خونهای ایشان حلال باشد و تصرّف اموال آنان حرام؟
فرمود:
بر این زنان و فرزندان هیچ راهی نیست که آنان در سرزمین مسلمانانند و همانا فقط کسانی را که با ما جنگ کردهاند و کسانی را که بر ما ستم کردهاند کشتهایم ولی اموال ایشان میراث کسانی است که مستحقّ دریافت آنند و ارحام و خویشاوندان ایشانند.
عمّار ـ که خدایش رحمت کند ـ گفت : بنابراین گریختگان آنان را تعقیب نمیکنیم و زخمیها را نمیکشیم .
فرمود: آری که من همگان را امان دادهام.[225]
سبّ و لعن
عثمان
فضیلت امیرالمؤمنین علی 7 از نظر مروان
پوشاندن فضائل حضرت امیرالمؤمنین 7
همه مردم میدانند که دولت و زور و قدرت طرفدار سخنان ایشانند و همه کس میداند که شیوخ و علما و امیران چه قدرتی داشتهاند و سخن عثمانیان آشکار و قدرت ایشان پیروز بوده است . از کرامت حکومت برخوردار بودهاند و تقیه هم نداشتهاند. وانگهی چه جوایزی تعیین میکردند که افراد اخبار و روایاتی در فضیلت ابوبکر نقل کنند و بنیامیه هم در این باره بسیار تأکید داشتند و محدّثان هم برای رسیدن به آنچه در دست بنیامیه بود چه بسیار احادیث که ساختند و پرداختند.
بنیامیه در تمام مدّت حکومت خود برای به فراموشی سپردن نام امیرالمؤمنین علی 7 و فرزندانش و خاموش کردن پرتو ایشان از هیچ کوششی فروگذار نبودند و همواره فضائل و مناقب و سوابق ایشان را پوشیده میداشتند و مردم را بر دشنام و ناسزاگفتن و لعن کردن آنان بر منابر وامیداشتند و همواره از شمشیر خون علویان فرو میچکید و شمارشان اندک و دشمنشان بسیار بود.
در آن مدّت علویان یا کشته و اسیر بودند یا گریزان و سرگردان
و خوار و زبون و بیمناک مواظب خویشتن . حتّی کار به آنجا کشید که به فقیه و محدّث و قاضی و متکلّم تذکر داده میشد و آنان را به سختی بیم میدادند و تهدید میکردند که نباید چیزی از فضائل علویان بر زبان آورند، و به هیچکس اجازه نمیدادند گرد ایشان بگردد و چنان شد که محدّثان در چنان تقیهای قرار گرفتند که چون میخواستند از امیرالمؤمنین علی 7 حدیثی نقل کنند با کنایه و بدون تصریح به نام آن حضرت نقل میکردند و میگفتند: مردی از قریش چنین گفت و مردی از قریش چنین کرد، و نام آن حضرت را بر زبان نمیآوردند.
وانگهی به خوبی میبینیم که همه نقیضگویان در نقض فضائل شخص امیرالمؤمنین علی 7 کوشش کردهاند و هر گونه حیله سازی و تأویلات نادرست را موجّه دانستهاند، اعمّ از خارجیان از دین بیرون شده و ناصبیان کینهتوز و افراد به ظاهر پایدار ولی گنگ و زبانبسته و ناشیان ستیزهگر و منافقان دروغگو و عثمانیان حسود در آن مورد اعتراضها کرده و طعنها زدهاند، و چه بسیار معتزلیانی که با وجود دانستن مبانی و شناخت موارد شبهه و مواضع طعن و انواع تأویلات در جستجوی چاره برای باطل کردن مناقب امیرالمؤمنین علی 7 و تأویل نادرست از فضائل مشهور او برآمدهاند.
گاه آنها را به چیزهایی که احتمال داده نمیشود تأویل کردهاند، و گاه با مقایسه کردن با موارد دیگر خواستهاند از قدر و منزلت آن بکاهند، و با وجود همه این کارها فضائل آن حضرت همواره بر قوّت و رفعت خود و وضوح و روشنی فزونی گرفته است .
و میدانی که معاویه و یزید و مروانیانی که پس از آندو بودند در تمام مدّت پادشاهی خودشان ـ که بیش از هشتاد سال طول کشیده است ـ از هیچ کوششی در واداشتن مردم به دشنام دادن و لعن کردن و پوشیده نگهداشتن فضائل و مناقب و سوابق آن حضرت خودداری نکردند.
خالد بن عبدالله واسطی ، از حصین بن عبدالرحمان ، از هلال بن یساف ، از عبدالله بن ظالم نقل میکند که میگفته است : چون با معاویه بیعت شد مغیرة بن شعبه خطیبانی را برپا داشت که امیرالمؤمنین علی 7 را لعن کنند!
سعید بن زید بن عمرو بن نفیل میگفت : آیا این مرد ستمگر را نمیبینید که به لعن کردن مردی از اهل بهشت فرمان میدهد؟
سلیمان بن داود از شعبه ، از حرّ بن صباح نقل میکند که میگفته است : شنیدم عبدالرحمان بن اخنس میگفت : حضور داشتم که مغیرة بن شعبه خطبه خواند و از امیرالمؤمنین علی 7 نام برد و دشنامش داد.
ابوکریب میگوید: ابواسامه از قول صدقة بن مثنی نخعی ، از ریاح بن ثابت برای ما نقل کرد که میگفته است : در حالیکه مغیرة بن شعبه در مسجد بزرگ کوفه نشسته بود و گروهی پیش او بودند، مردی به نام قیس بن علقمه پیش او آمد. مغیره روی به او کرد و شروع به دشنامدادن امیرالمؤمنین علی 7 کرد.
محمّد بن سعید اصفهانی ، از شریک ، از محمّد بن اسحاق ، از عمر بن علی بن حسین ، از پدرش علی بن حسین 8 روایت میکند که میگفته است :
مروان به من گفت : میان آن قوم هیچکس به اندازه سالار شما ـ امیرالمؤمنین علی 7 ـ از سالار ما ـ عثمان ـ دفاع نکرد.
گفتم : پس شما را چه میشود که آن حضرت را روی منبرها دشنام میدهید؟
گفت : کار و حکومت ما بدون آن مستقیم و روبراه نمیشود!
ابوغسان مالک بن اسماعیل نهدی ، از ابن ابی سیف نقل میکند که میگفته است : مروان خطبه میخواند و امام حسن 7 پایین منبر نشسته بود. مروان به امیرالمؤمنین علی 7 دشنام داد. امام حسن 7 فرمود:
ای مروان ؛ وای بر تو؛ آیا کسی را که دشنام دادی بدترین مردم است ؟
گفت : نه ؛ که بهترین مردم است .[226]
علم حضرت امیرالمؤمنین 7 به آسمانها
مردم همگی بر این موضوع اجماع دارند که این سخن را هیچیک از اصحاب و هیچیک از عالمان بر زبان نیاوردهاند به جز حضرت علی بن ابی طالب 7، و موضوع این اجماع را ابن عبدالبرّ در کتاب «الإستیعاب» آورده است .
مراد از این سخن آن حضرت که : «همانا من به راههای آسمانی داناترم از راههای زمینی»، علوم ویژهای است که نسبت به امور آینده به ویژه دولتها و جنگها و خونریزیهاست ، و این گفتار آن حضرت را تواتر اخباری که از امور غیبی داده و یک بار و صد بار نبوده ، ثابت کرده است ؛ تا آنجا که هر گونه شک و تردید را از میان برده و معلوم شده است که امیرالمؤمنین علی 7 آن را بر مبنای علم فرموده است و بر طریق اتّفاق نبوده است ، و ما بسیاری از این امور را در مباحث گذشته این کتاب آوردهایم .
گروهی دیگر این سخن را به گونهای دیگر تأویل کرده و گفتهاند: مقصود امیرالمؤمنین علی 7 این بوده است که من به احکام شرعی و فتواهای فقهی داناترم تا به امور دنیوی ، و از آن علوم به راههای آسمانی تعبیر کرده است که احکام الهی است و از این علوم به راههای زمینی تعبیر کرده است ولی همان تعبیر نخستین که ما کردیم آشکارتر است و فحوای کلام دلالت بر آن
دارد که مقصود همان است .[227]
جریانی درباره «سلونی قبل أن تفقدونی»
در مورد این سخن امیرالمؤمنین علی 7 که فرموده است : «از من بپرسید»، یکی از اهل عمل که به او وثوق دارم ، داستانی برایم نقل کرد که هر چند برخی کلمات عامیانه در آن است ، ولی متضمّن نکاتی ظریف و لطیف و ادبی است .
او گفت : در نخستین روزهای حکومت الناصر لدین الله ابوالعبّاس احمد بن المستضیء بالله در بغداد واعظ مشهوری بود که به مهارت و شناخت حدیث و رجال معروف بود. پای منبر او گروهی بسیار از عوام بغداد و برخی از فضلا جمع میشدند. این واعظ مشهور بود که متکلّمان و اهل نظر و بخصوص معتزله را بنابر عادت حشویان و دشمنان عالمان علوم عقلی نکوهش میکرد، و برای جلب رضایت عامّه و گرایش به آنان از شیعیان هم منحرف بود. گروهی از سران شیعه با یکدیگر اتّفاق کردند که کسی را بر او بگمارند تا از پای منبر از او پرسشهایی کند و او را مغلوب و شرمسار و در همان مجلس میان مردم رسوا سازد. برای اهل منبر هم این یک مسأله عادّی است که قومی برخیزند و از مسائلی سئوال کنند که در پاسخ آن به زحمت و تکلّف افتند.
سران شیعه پرسیدند و جستجو کردند که چه کسی را داوطلب انجام آن کار کنند. در بغداد شخصی را به نام احمد بن عبدالعزیز
کزی ـ که زبانآور بود و اندکی هم به کلام معتزله اشتغال و گرایش به تشیع داشت و پررو بود و از ادبیات هم آگهی داشت ـ معرّفی کردند. من این شخص را در اواخر عمرش دیدهام . پیرمردی بود که مردم برای تعبیر خوابهای خود پیش او آمد و شد داشتند. آنان او را احضار کردند و از او خواستند آن کار را انجام دهد و پذیرفت .
روزی که بر عادت همیشگی آن واعظ به منبر رفت و مردم هم از طبقات مختلف جمع شدند و مجلس آکنده از آنان شد، واعظ شروع به سخنرانی کرد و طولانی سخن گفت و همینکه ضمن سخنرانی خود به بیان صفات باریتعالی پرداخت ، احمد بن عبدالعزیز کزی برخاست و به شیوه متکلّمان معتزلی از او چند پرسش عقلی کرد.
معلوم است که واعظ جواب نظری صحیحی نداشت و او را با خطابه و جدل و الفاظ مسجّع پاسخ میداد و گفتگوی بسیاری میان ایشان رد و بدل شد. واعظ در آخر کلام خود گفت : چشمهای معتزلیان لوچ است و صدای من در گوشهای ایشان همچون طبل و سخنان من در دلهای ایشان همچون تیرهاست . ای کسی که با مبانی اعتزال حمله میآوری ، وای بر تو؛ چقدر جست و خیز میکنی ، آن هم بر گرد کسی که عقلها او را درک نمیکنند! چقدر بگویم ، این فضولیهای بیمورد را رها کنید.
مجلس به لرزه درآمد و مردم بانگ شادی برداشتند و صداها بلند شد و واعظ خوشحال و خوشدل شد و به فصل دیگری وارد شد و شطحیاتی همچون شطحیات صوفیان گفت و ضمن آن مکرّر گفت : «سلونی قبل أن تفقدونی» (از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید).
کزی برخاست و گفت : سرور من ؛ ما نشنیدهایم که این سخن را کسی جز علی بن ابی طالب 7 فرموده باشد و دنباله آن هم معلوم است . مقصود کزی از دنباله خبر این سخن امیرالمؤمنین علی 7 است که فرموده است :
این سخن را پس از من جز مدّعی نخواهد گفت .
واعظ که همچنان در سرمستی شادی خود بود و میخواست فضل خود را در مورد شناختن رجال حدیث و راویان اظهار دارد گفت : کدام علی بن ابی طالب ؟ آیا علی بن ابی طالب بن مبارک نیشابوری ؟ یا علی بن ابی طالب بن اسحاق مروزی ؟ یا علی بن ابی طالب بن عثمان قیروانی ؟ یا علی بن ابی طالب بن سلیمان رازی ؟ و بدینگونه نام هفت یا هشت تن از راویان حدیث که نامشان و نام پدرشان «علی بن ابی طالب» بود برشمرد.
در این هنگام کزی برخاست از سمت راست مجلس هم یکی برخاست و از سمت چپ مجلس هم یکی دیگر و آماده
پاسخگویی به واعظ شدند و حاضر شدند برای حمیت و غیرت جانفشانی کنند و برای کشتهشدن خود آماده گردیدند.
کزی گفت : سرورم درنگ کن و ای فلان الدین بس کن . گوینده آن سخن علی بن ابی طالب 7 همسر حضرت فاطمه 3 سرور زنان جهانیان است که بر هر دو سلام باد، و اگر هنوز هم او را نمیشناسی او همان شخصی است که چون پیامبر 6 میان پیروان خود و افراد عادّی عقد برادری بست ، میان او و خود عقد برادری بست و مسجّل ساخت که امیرالمؤمنین علی 7 نظیر و مانند اوست . آیا در بار و بنه شما چیزی از این فضیلت منتقل شده است ؟ یا در زمین شما چنین گیاهی رسته است ؟
همینکه واعظ خواست با کزی سخن گوید، آن کس که در سمت راست مجلس ایستاده بود فریاد برآورد و گفت : ای سرور من فلان الدین ؛ محمّد بن عبدالله هم میان نامها بسیار است ولی میان ایشان کسی نیست که خداوند متعال در شأن او فرموده باشد :
«صاحب شما هرگز در ضلالت و گمراهی نبوده است و هرگز به هوای نفس سخن نمیگوید و سخن او هیچ غیر از وحیی که به او وحی میشود نیست».
همچنین علی بن ابی طالب میان اسامی بسیار است ، ولی میان ایشان کسی نیست که صاحب شریعت دربارهاش فرموده باشد :
منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسی
است ، جز اینکه پس از من پیامبری نیست .
و این بیت را خواند: «آری ؛ ممکن است میان نامها و کنیهها به شمار بسیاری که مشترک است برخورد کنی ولی در سرشت و خوی از یکدیگر ممیزند».
واعظ به او توجّه کرد که پاسخش دهد آن کس که بر جانب چپ مجلس ایستاده بود فریاد برآورد و گفت : ای سرور من فلان الدین ؛ سزاوار است که تو او را نشناسی و تو در اینکه او را نشناسی معذوری . «چون بر شخص گول و کودن پوشیده نمانم ، عذرش موجّه است و چشم کور مرا نمیبیند».
در این حال مجلس مضطرب شد و همچون موج به حرکت آمد و مردم به فتنه افتادند و عوام برجستند و بعضی به بعضی هجوم بردند و سرها برهنه و جامهها دریده شد. واعظ از منبر فرود آمد. او را به خانهای بردند و درش را بستند. یاران خلیفه آمدند و فتنه را فرو نشاندند و مردم بازگشتند و به خانهها و پی کار خود رفتند. الناصر لدین الله غروب آن روز فرمان داد احمد بن عبدالعزیز کزی و آن دو مرد را که با او برخاسته بودند گرفتند و چند روزی آنان را زندانی کرد تا آتش فتنه فروکشید، و سپس ایشان را آزاد کرد.[228]
دشنام به حضرت امیرالمؤمنین 7
ابوعثمان گوید: ابوالیقظان برای ما نقل کرد که روز عرفه مردی از پسران عثمان پیش هشام بن عبدالملک آمد و گفت : امروز روزی است که خلیفگان در آن لعن کردن ابوتراب را مستحب میدانستند.
عمرو بن قنّاد، از محمّد بن فضیل ، از اشعث بن سوار نقل میکند که میگفته است : عدی بن ارطاة ، امیرالمؤمنین علی 7 را بر منبر دشنام داد. حسن بصری گریست و گفت : امروز مردی دشنام داده شد که در این جهان و جهان دیگر برادر پیامبر 6 است .
عدی بن ثابت از اسماعیل بن ابراهیم نقل میکند که میگفته است : من و ابراهیم بن یزید در مسجد کوفه کنار درهای بنیکنده برای نماز جمعه نشسته بودیم . مغیره بیرون آمد و شروع به خطبه نماز جمعه کرد. نخست خدا را ستایش کرد و سپس در آنچه میخواست سخن گفت و آنگاه در پوستین امیرالمؤمنین علی 7 درافتاد.
ابراهیم بر زانوی یاران من زد و گفت : بیا خودمان سخن گوییم که دیگر در نماز جمعه نیستیم ، مگر نمیشنوی که این چه میگوید؟
عبدالله بن عثمان ثقفی میگوید: ابن ابی سیف برای ما گفت :
یکی از پسران عامر بن عبدالله بن زبیر به فرزندش میگفت : پسرکم از امیرالمؤمنین علی 7 جز به نیکی نام مبر که بنیامیه هشتاد سال بر منابر خود او را لعنت کردند و خداوند با این کار بر رفعت امیرالمؤمنین علی 7 افزود. دنیا هرگز چیزی را بنا نمیکند مگر این که خودش آن را ویران میکند، ولی دین هرگز چیزی را نمیسازد که ویران کند.
عثمان بن سعید میگوید: مطلب بن زیاد، از ابوبکر بن عبدالله اصفهانی برای ما نقل کرد که برای بنیامیه پسرخوانده ـ زنازادهای ـ به نام خالد بن عبدالله بود که همواره امیرالمؤمنین علی 7 را دشنام میداد. روز جمعهای در حالیکه برای مردم خطبه میخواند گفت : به خدا سوگند که رسول خدا 6 هرگز علی ( 7) را به حکومتی نگماشت که میدانست چگونه است ، ولی چاره نداشت که دامادش بود.
در این هنگام سعید بن مسیب که در حال چرتزدن بود چشمش را گشود و گفت : ای وای بر شما؛ این خبیث چه گفت که من دیدم مرقد مطهّر رسول خدا 6 شکاف برداشت و آن حضرت میفرمود: ای دشمن خدا؛ دروغ میگویی .
قتاده روایت میکند و میگوید: اسباط بن نصر همدانی از قول سدی نقل میکرد که میگفته است : در مدینه کنار محلّه احجار
الزیت بودم . ناگاه شترسواری آمد و ایستاد و امیرالمؤمنین علی 7 را دشنام داد. مردم گرد او جمع شدند و او را مینگریستند. در همین حال که او دشنام میداد، سعد بن ابی وقّاص رسید و گفت : بارخدایا؛ اگر این مرد بنده شایسته و نیکوکار تو را دشنام میدهد، هماکنون بدبختی و زبونی او را به مسلمانان نشان بده .
چیزی نگذشت که شترش رم کرد و او بر زمین افتاد و گردنش درهم شکست .
عثمان بن ابی شیبه ، از عبدالله بن موسی ، از فطر بن خلیفه ، از ابوعبدالله جدلی نقل میکند که میگفته است : به حضور امّ سلمه ـ که خدایش رحمت کند ـ رسیدم . به من گفت : آیا کار به آنجا رسیده است که به رسول خدا 6 دشنام داده میشود و شما زندهاید؟
گفتم : چگونه ممکن است و کجا چنین چیزی بوده است ؟
گفت: مگر به امیرالمؤمنین علی 7 و هر کس او را دوست بدارد دشنام داده نمیشود؟[229]
طلحه و زبیر
هنگام بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7
شیخ ما ابوجعفر اسکافی میگوید: روایتی هم نقل شده است که طلحه و زبیر به هنگام بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 به او گفتهاند : ما با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه در این حکومت شریک تو باشیم .
امیرالمؤمنین علی 7 به آندو فرمود:
نه ؛ شما در برداشتن سهم از غنایم چون خود من خواهید بود و من برای خودم نهتنها نسبت به شما بلکه نسبت به برده حبشی بینیبریدهای هم درهمی کمتر از درهمی افزون برنخواهم داشت و این دو پسر من همینگونه خواهند بود و اگر چیزی جز کلمه شرکت را نمیپذیرید، شما دو تن به هنگام ناتوانی و تنگدستی یار من خواهید بود نه به هنگام استقامت و قوّت .[230]
تخت حضرت امیرالمؤمنین 7
طُفَیل بن جَعْدَة بن هُبَیرَه گوید: یک بار دچار تنگنایی سخت شدیم . روزی از روزها بیرون رفتم و اینک دیدم همسایه روغنفروشمان تختی دارد که آن را شوخ و پلیدی فروپوشیده است . با خود گفتم : کاش درباره این تخت با مختار چیزی میگفتم . آن را از روغنفروش گرفتم و شستم و چوبهایی تر و تازه بیرون آمد که میدرخشید و روغن از آن میترابید.
به مختار گفتم : چیزی آماده کردهام و چنین میپندارم که آن را با تو در میان گذارم ؛ ابوجعده در میان ما بر تختی مینشست و میگفت که در آن از علی 7 نشانی است .
مختار گفت : پناه بر خدا؛ آن را تا این دم واپس افکندی؟! آن را به نزد من آر.
آن را فراز آوردم . روی آن را با پارچهای سخت زیبا پوشانده بودند. او فرمود که : مرا دوازده هزار درم دادند. آنگاه آواز درداد : نماز همگانی است .
مردم فراهم آمدند و مختار گفت : همانا هرچه در امّتهای گذشته بوده است ، در این امّت نیز درست به همانگونه پدیدار شود. در میان اسرائیلیان تابوت بوده است و این تخت برای ما بسان تابوت است .
مردم از پیرامون او به کناری رفتند. سبئیان برخاستند و تکبیر گفتند. دیری برنیامد که مختار سپاهیان خود را به جنگ پسر زیاد گسیل کرد. تخت را پارچههای زیبای گرانبها پوشاندند و بر استری نهادند. شامیان به سختی کشتار شدند. این کار مایه شیفتگی و آشوبزدگی بیشتر ایشان گردید. چندان او را بالا بردند که انگار بتپرست گشتند. من از آنچه کرده بودم پشیمان گشتم و مردم درباره این کار سخن گفتند و بر مختار خرده گرفتند.
برخی گویند: مختار به خاندان جَعدة بن هبیره گفت (و مادر جعده امّ هانی خواهر پدر و مادری حضرت علی بن ابی طالب 7 بود): بیگمان شما نابخردان باشید. بروید و تخت را برای من بیاورید.
اینان گمان بردند هر تختی بیاورند خواهد گفت : این همان است . آن را از ایشان خواهد پذیرفت . برای او تختی آوردند که آن را از ایشان گرفت . شِبامیان و شاکریان و سران سپاه مختار بیرون رفتند و آن را با پرند پوشاندند. نخستین کس که نگهبانی آن را پذیرفت ، موسی بن ابوموسی اشعری بود. او بر گرد تخت میچرخید؛ زیرا مادرش امّ کلثوم دختر فضل بن عبّاس بود. مردمان بر ابوموسی خرده گرفتند و او را نکوهیدند.[231]
نامه قیس به حضرت امیرالمؤمنین 7
گوید: در همان حال که ایشان مشغول گفتگو بودند نامهای از قیس بن سعد بن عباده رسید که در آن چنین نوشته بود:
امّا بعد؛ ای امیرالمؤمنین 7 ـ که خدایت گرامی دارد و عزّت دهد ـ به تو گزارش میدهم که اینجا مردانی هستند که از بیعت کردن کناره گرفتند و از من خواستند دست از ایشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا کار مردم روبراه شود و ایشان بنگرند و ما هم بنگریم . من چنین مصلحت دیدم که از ایشان دست بدارم و در جنگ با ایشان شتاب نکنم و در این میان نسبت به آنان الفت و مهربانی میکنم ، شاید خداوند دلهای آنان را به راه آورد و از گمراهی آنان را پراکنده سازد. والسلام
عبدالله بن جعفر گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ اگر پیشنهاد او را بپذیری که آنان را به حال خود رها کند کار بالا میگیرد و فتنه ریشه میدواند و بسیاری از کسانی که میخواهی به بیعت تو درآیند از بیعت خودداری میکنند. به قیس فرمان جنگ با آنان را بده و امیرالمؤمنین علی 7 به او چنین نوشت :
امّا بعد؛ به سوی قومی که نوشتهای برو، اگر در بیعتی که مسلمانان درآمدهاند درآمدند چه بهتر و گرنه با آنان نبرد کن . والسلام
گوید: چون این نامه به قیس رسید و آن را خواند، نتوانست خویشتنداری کند و برای امیرالمؤمنین علی 7 چنین نوشت :
امّا بعد؛ ای امیرالمؤمنین فرمان میدهی با قومی که از تو دست داشته و به فتنهای دست نیازیدهاند جنگ کنم و حال آنکه آنان در صدد جنگ نیستند. پیشنهاد مرا بپذیر و از ایشان دست بدار که رأی و مصلحت در رها کردن ایشان است . والسلام[232]
نامه جناب عقیل به حضرت امیرالمؤمنین 7
زید بن وهب گوید: عقیل بن ابی طالب هنگامی که شنید مردمان کوفه حضرت امیرالمؤمنین 7 را تنها گذاشتهاند و از او اطاعت نمیکنند، نامهای برای آن حضرت نوشت .
او پس از حمد خدا چنین گفت : خداوند شما را از هر گزندی حفظ کند و از هر ناراحتی نگهدارد. من برای انجام عمره به طرف مکه میرفتم در بین راه با عبدالله بن سعد بن ابی سرح برخورد کردم ، او با چهل جوان از فرزندان طلقاء حرکت میکرد، من در چهره آنها آثار ناراحتی مشاهده کردم، گفتم: ای فرزندان آنهائی که پیامبر را سرزنش میکردند؛ کجا میروید؟ آیا شما در نظر دارید نزد معاویه بروید، و به او ملحق شوید؟ به خداوند سوگند؛ شما از قدیم عداوت دارید، عداوت هنوز در صورت شما نمایان است ، آیا میخواهید نور خدا را خاموش سازید و احکام او را تغییر دهید؟ و بین من و آنها سخنانی ردّ و بدل شد.
بعد از این که من وارد مکه شدم شنیدم آنها میگویند: ضحّاک بن قیس به طرف حیره حمله کرده است و اموال مردم را به غارت برده بعد هم به سلامت بازگشته است ، اینک ننگ بر این دنیا باد که کسی مانند ضحّاک جرأت پیدا کرده به منطقه شما حمله کند و مال مردم را بگیرد. ضحّاک چیست ؟ او ارزشی ندارد و کوچکتر از آن
است که بتواند به آن طرفها بیاید، به من اطّلاع دادهاند که شیعیان دست از یاریت برداشتهاند، و تو را تنها گذاشتهاند، اکنون ای فرزند مادرم ؛ نظر خود را برای من بنویس و اگر خود را برای مرگ آماده کردهای من حاضرم بیایم .
من اینک برادرزادهها و فرزندان پدرت را برمیدارم و به کوفه میآیم ، تا آنگاه که زنده باشی با شما زندگی میکنم ، و هرگاه خواستی از دنیا بروی ما هم با شما جان خواهیم سپرد، به خداوند سوگند؛ دوست ندارم اندکی بعد از شما در دنیا باشم ، زندگی بعد از شما برایم گوارا نخواهد بود.[233]
شک کردن نزدیکان حضرت در کلام آن بزرگوار
ابومخنف از کلبی ، از ابوصالح ، از زید بن علی ، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : چون با علی 7 در ذوقار فرود آمدیم ، گفتم : ای امیرالمؤمنین ؛ به گمان من گروه بسیار اندکی از مردم کوفه به حضورت خواهند آمد.
فرمود:
به خدا سوگند؛ شش هزار و پانصد و شصت مرد از ایشان بدون هیچ بیش و کمی پیش من خواهند آمد.
ابن عبّاس میگوید: به خدا سوگند؛ از این سخن به شک و تردید سختی افتادم و با خود گفتم : به خدا سوگند؛ هنگامی که بیایند آنان را خواهم شمرد!
ابومخنف میگوید: ابن اسحاق از قول عمویش ، عبدالرحمان بن یسار، نقل میکند که میگفته است : شش هزار و پانصد و شصت مرد کوفی از راه زمین و آب (رودخانه فرات) به یاری علی 7 آمدند.
گوید: علی 7 پانزده روز در ذوقار درنگ فرمود تا شیهه اسبان و آوای استران را در اطراف خود شنید.
گوید: و چون یک منزل با آنان پیمود، ابن عبّاس اظهار داشت : به خدا سوگند؛ اینها را میشمرم ؛ اگر چنان بودند که علی 7
فرموده است چه بهتر و گرنه شمار ایشان را از دیگران تکمیل میکنم ؛ زیرا مردم سخن علی 7 را در این باره شنیدهاند.
ابن عبّاس میگوید: آنان را سان دیدم و شمردم ، به خدا سوگند؛ همان شمار بودند، نه یکی بیشتر و نه یکی کمتر؛ و گفتم : الله اکبر؛ خدا و رسولش راست فرمودند و سپس حرکت کردیم .[234]
عدم امتیاز میان مردم
علی بن ابی سیف مدائنی روایت میکند: گروهی از یاران امیرالمؤمنین علی 7 پیش او رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ این اموال را به گونهای عطا فرمای که اشراف عرب و قریش را بر بردگان آزادشده و مردم غیر عرب ترجیح دهی و کسانی از مردم را که از مخالفت و گریز ایشان بیم داری با پرداخت مالِ بیشتر دلجویی کن .
آنان این سخنان را از این روی به علی 7 گفتند که معاویه با اموال چنان میکرد. امیرالمؤمنین 7 به ایشان فرمود:
آیا پیشنهاد میکنید پیروزی را با ستم به دست آورم ؟! نه ؛ به خدا سوگند؛ تا گاهی که خورشید برمیآید و ستارهای در آسمان میدرخشد هرگز چنین نخواهم کرد. به خدا سوگند؛ اگر این اموال از خودم بود باز هم میان آنان به تساوی قسمت میکردم ، چه رسد به این که این اموال از خود مردم است .[235]
سپس مدّتی طولانی اندوهگین سکوت کرد و سه بار فرمود:
مرگ (پایان کار) زودتر و شتابانتر از این خواهد رسید.[236]
تحریک مقداد و عمّاریاسر
به بیعت با حضرت امیرالمؤمنین 7
در این هنگام مقداد بن عمرو پیش آمد مردم جمع بودند. او میگفت : ای مردم ؛ آنچه میگویم بشنوید، من مقداد بن عمرو هستم ، اگر شما با علی ( 7) بیعت کنید میشنویم و اطاعت میکنیم ، و اگر با عثمان بیعت کنید میشنویم و سرپیچی میکنیم .
عبدالله بن ابی ربیعه مخزومی برخاست و بانگ برداشت : ای مردم ؛ شما اگر با عثمان بیعت کنید میشنویم و اطاعت میکنیم ، و اگر با علی ( 7) بیعت کنید میشنویم و سرپیچی میکنیم .
مقداد به او گفت : ای دشمن خدا؛ و ای دشمن رسول خدا و دشمن کتاب خدا؛ از چه هنگام و چه وقت صالحان و نکوکاران سخن تو را شنیده و میشنوند؟
عبدالله بن ابی ربیعه هم به او گفت : ای پسر همپیمان فرومایه ؛ از چه هنگامی کسی چون تو چنین گستاخ شده است که در کار قریش دخالت کند؟
عبدالله بن سعد بن ابی سرح گفت : ای گروه ؛ اگر میخواهید قریش گرفتار اختلاف و پراکندگی نشود با عثمان بیعت کنید.
عمّار بن یاسر گفت : اگر میخواهید مسلمانان اختلاف و پراکندگی پیدا نکنند با علی ( 7) بیعت کنید. سپس به عبدالله بن
سعد روی کرد و گفت : ای تبهکار فرزند تبهکار؛ آیا تو کسی هستی که مسلمانان از تو خیرخواهی یا در کارهای خود با او رایزنی کنند؟!
در این هنگام صداها بلند شد و منادییی که به درستی دانسته نشد کیست و قریشیان میپندارند که او مردی از خاندان مخزوم بوده است و انصار میپندارند که مردی سیهچرده و بلندقامت که کسی او را نمیشناخته و بر مردم مشرف بوده است و با صدای بلند میگفته است : ای عبدالرحمان ؛ خود را از این کار آسوده گردان و آنچه در دل داری انجام بده که همان صحیح و صواب است .[237]
سیاست امیرالمؤمنین 7 و سیاست معاویه
سخن درباره سیاست معاویه این است که گروهی از دشمنان و سرزنشکنندگان علی 7 چنین پنداشتهاند که سیاست او بهتر از سیاست امیرالمؤمنین بوده است و در اینباره آنچه شیخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است ـ و ما آن را با همان الفاظ او میآوریم ـ کافی و بسنده است .
ابو عثمان جاحظ میگوید: چه بسا افرادی را میبینی که خود را عاقل و تحصیل کرده و دارای فهم و تشخیص میداند و با آن که از عوام است خویشتن را از خواصّ میداند، چنین میپندارد که معاویه دوراندیشتر و خردمندتر و پسندیده روشنتر و خوش فکرتر و دقیقتر از امیرالمؤمنین علی 7 بوده است ، و حال آن که کار بدین گونه نیست و اینک مختصری برای تو میگویم تا بشناسی که چگونه گرفتار خطا و اشتباه شده است و از کجا این فکر نادرست برای او سرچشمه گرفته است :
امیرالمؤمنین علی 7 در جنگ های خود چیزی را جز آنچه موافق قرآن و سنت باشد عمل نمیکرد و بکار نمیبرد، ولی معاویه همانگونه که گاهی مطابق کتاب و سنّت عمل میکرد مخالف آن هم عمل میکرد و همه حیلهها و چارهاندیشیها را، چه روا و چه ناروا، بکار میبرد.
او در جنگ همان روشی را معمول میداشت که پادشاه هند در رویارویی با پادشاه ساسانی و خاقان چین در جنگ با شاه ترکان معمول داشتند، حال آنکه امیرالمؤمنین علی 7 خطاب به سپاهیان خود میفرمود:
شما جنگ را با آنان شروع مکنید تا آنان با شما شروع کنند و هیچ گریختهای را تعقیب مکنید و هیچ زخمیای را مکشید و هیچ دربستهای را مگشایید.
این روش امیرالمؤمنین علی 7 است ، حتی در مورد سالارهای سپاه دشمن همچنون ذوالکلاع ، ابوالأعور سلمی ، عمرو بن عاص ، حبیب بن مسلمه و دیگران ، و همانگونه رفتار میکند که با افراد عادّی و پیروان و اشخاص کمارزش رفتار میکند.
حال آنکه نظامیان و جنگجویان اگر بتوانند شبیخون بزنند میزنند و اگر بتوانند سر همه افراد دشمن را در حالی که خواب باشند با سنگهای گران بکوبند میکوبند، و اگر امکان داشته باشد که این کار را در یک لحظه انجام دهند یک ساعت هم تأخیر نمیکنند، و اگر آتش زدن دشمن زودتر از غرق کردن آنان امکانپذیر باشد معطّل نمیشوند و آتش میزنند و منتظر غرق کردن نمیشوند، و اگر بتوانند جایی را ویران کنند، برای محاصره معطل نمیگردند. آنان از نصب کردن منجنیقها و بکار بردن عرادهها ـ سنگانداز ـ و
نقب زدن و کندن گودال و چاه و بهرهگیری از زرهپوش و ساختن کمین خودداری نمیکنند.
همچنین در مورد لزوم ، زهرهای گوناگون بکار میبرند و میان مردم به دروغ شایعه پراکنی میکنند و نامههای حاکی از سخن چینی میان لشکرهای دشمن میپراکنند و کارها را پیچیده نشان میدهند و برخی را از برخی دیگر به بیم میاندازند و با هر تزویر و وسیله که بتوانند آنان را میکشند، و دیگر توجّه به این ندارند که این کشتن چگونه و در چه حال و احوالی باشد.
اینک ، خدایت حفظ فرماید؛ اگر کسی در تدبیر و چارهسازی هم بخواهد فقط به آنچه در قرآن و سنّت آمده و مطابق آن است رفتار کند خویشتن را از بسیاری چارهاندیشیها که بر پایه مکر و دروغ استوار است محروم کرده است .
و خدایت حفظ فرماید؛ توجّه داشته باش که دروغ بیشتر از راست و حرام به مراتب بیشتر از حلال است . مثلاً اگر نام انسانی را بگویند صدق است ، و او نام دیگری جز آن ندارد؛ ولی اگر گفته شود او شیطان ، سگ ، خر، گوسفند، شتر و هر چیز دیگری که به خاطر میگذرد هست در این موضوع دروغگو خواهد بود؛ ایمان و کفر، طاعت و معصیت ، حقّ و باطل ، درستی و نادرستی ، صحیح و اشتباه هم همین گونه است .
امیرالمؤمنین علی 7 در بند کشیده پارسایی بود، او از گفتن هر سخنی جز آنچه مورد رضایت خداوند بود خودداری میکرد و از دستیازی و هجوم جز در آنچه که رضایت خداوند در آن بود خودداری میکرد.
او خشنودی را فقط در چیزی میدید که خداوندآن را دوست بدارد و از آن خشنود باشد و رضایت را جز در آنچه قرآن و سنت به آن هدایت کند نمیدید و بدون اعتناء به آنچه که افرد زیرک و دارای شیطنت و حیلهگر و چارهاندیش انجام میدهند.
و چون مردم عوام فراوانی کارهای نادر معاویه را در حیلهگریها، چارهسازیها و فریبکاریها میدیدند و کارهایی را که برای او آماده میشد مشاهده میکردند و از امیرالمؤمنین علی 7 چنان نمیدیدند، با کوتاهی فکر و کمی دانش خود چنین میپنداشتند که این به سبب برتری معاویه و کاستی امیرالمؤمنین علی 7 است . و با همه این کارها اگر درست بنگری خدعهیی برای او جز برافراشتن قرآن ها باقی نماند و فقط کسانی فریب خوردند که با اندیشه امیرالمؤمنین علی 7 و فرمان او مخالفت کردند.
اگر چنین میپنداری که معاویه به آنچه میخواست رسید و اختلاف انداخت ، حقّ با توست و راست میگویی و ما در این
موضوع و در گول خوردن یاران امیرالمؤمنین علی 7 و شتاب و نافرمانی و ستیزهگری آنان اختلافی نداریم ، بلکه سخن ما درباره فرق گذاردن میان امیرالمؤمنین علی 7 و معاویه در زیرکی و شیطنت یا صحت عقل و اندیشه ، و فرق میان حقّ و باطل است .
وانگهی ما هیچ گاه صالحان را به زیرکی و شیطنت ستایش نمیکنیم و نمیگوییم ابوبکر بن ابی قحافه و عمر بن خطّاب زیرک و شیطان بودند.
هیچ کس که اندک خیری در او باشد هرگز نمیگوید رسول خدا 6 زیرکترین عرب و عجم ، و حیلهگرترین قریش ، و چاره سازترین فرد کنانه است ؛ زیرا این کلمات برای ستایش آرزومندان حکومت و کسانی که در پی دنیا و زیورش و استوار ساختن پایههای آن باشند استعمال میشود.
اما کسانی که در پی دنیا و زیورش و استوار ساختن پایههای آن باشند استعمال میشود. اما کسانی که اصحاب آخرتاند و اعتقاد دارند که مردم با تدبیر بشر اصلاح نمیشوند بلکه با تدبیر خالق بشر اصلاح میشوند آنان را هرگز به زیرکی و شیطنت نمیستایند و برتر و بهتر از این کلمات به آنان اطلاق میشود.
مگر نمیبینی مغیرة بن شعبه که یکی از زیرکان اعراب است هنگامی که سخن عمرو بن عاص را ـ که او هم یکی از زیرکان
عرب است ـ در مورد عمر بن خطاب رد میکند و میگوید: این تو هستی که ادعا میکنی کاری انجام دادی یا عمر را به شک و گمانی انداختی که از تو متأثّر شد، خیال نمیکنم عمر با هیچ کس تنها باشد مگر این که بر او رحم خواهد کرد! و به خدا سوگند عمر عاقلتر از این است که نسبت به او خدعه شود و برتر از آن است که نسبت به کسی خدعه کند! میبینی مغیرة بن شعبه با این که خودش از این که به او زیرک میگفتند لذّت میبرد ولی عمر را به زیرکی و شیطنت نمیستاید.
مغیره میدانست که بر ائمّه این گونه کلمات که برای اهل طهارت شایسته نیست اطلاق نمیشود و اگر بگوید از او پذیرفته نیست ، و این نکته مورد توجّه است . و بر همین منوال است سخن معاویه برای جمیع سپاهیان و مردم همراه علی 7 که برای ما قاتلان عثمان را بیرون بیاورید و به ما بسپارید، ما تسلیم شماییم .[238]
سخنان عبدالله بن عمرو
ابن عساکر از اسماعیل بن رجاء از پدرش روایت کرده که گفت : من در مسجد الرسول 6 نشسته بودم و گروهی هم پیرامون ما حلقه زده بودند که از جمله آنها ابوسعید خدری و عبدالله بن عمرو بن عاص بودند. در این هنگام حضرت حسین بن علی 8 بر ما گذشت و سلام کرد و مردم هم جواب سلام او را دادند.
عبدالله بن عمرو گفت : شما را خبر دهم که دوستترین شخص در نزد اهل زمین و آسمان کدام است ؟
گفتند: بگوئید.
گفت : همین کسی که راه میرود، او در ایام و لیالی صفّین هرگز با من سخن نگفت ، اکنون اگر او از من راضی شود بسیار خوشوقت خواهم شد، و رضایت او را خوشتر دارم تا آن که ثروت زیادی به من برسد.
ابو سعید گفت : چرا از وی معذرت نمیخواهی ؟
گفت : دوست دارم از وی عذرخواهی کنم .
ابوسعید از حضرت سیدالشهداء 7 اذن ورود خواست و خدمتش رسید، سپس برای عبدالله اذن ورود طلبید و در این باره بسیار اصرار کرد تا برای او هم اذن ورود گرفت ، ابوسعید گفته عبدالله را برای حسین 7 نقل کرد.
حضرت سیدالشهداء 7 فرمود:
ای عبدالله؛ اگر من محبوبترین فرزند زمین در نزد اهل آسمانها هستم ، پس چرا در صفّین با من و پدرم جنگ میکردی ؟ و حال این که پدرم از من بهتر بود.
عبدالله گفت : آری ؛ مطلب درست است ولیکن پدرم مرا نزد رسول خدا 6 برد و گفت : عبدالله شبها نماز میخواند و روزها روزه میگیرد، پیغمبر فرمود: شبها را هم نماز بخوان و هم بخواب و روزها را نیز تقسیم کن ، بعضی از روزها را روزه بگیر و بعضی را افطار کن و از گفتار عمرو امتناع نکن و به حرفهای او توجّه نما، و روز صفّین پدرم مرا سوگند داد، من هم با وی بیرون شدم ولیکن به خداوند سوگند من هیچ گاه در جنگ شرکت نکردم ، و شمشیر برنداشتم و نیزه بدست نگرفتم و تیری به کسی نینداختم .
راوی گوید: حضرت پس از این کلمات با عبدالله تکلّم کرد.
یاران معاویه همگان بدون شک از اهل بغی و عناد و ظلم و ستم هستند و بر ضدّ امام حقّ و حقیقت علی مرتضی 7 قیام کردند، اصحاب معاویه از «قاسطین» به شمار میروند؛، همانگونه که حضرت رسول 6 فرموده است ، خداوند هم در قرآن فرموده :
(وَأَمَّا آلْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً)[239] .[240]
اقرار عمروعاص و معاویه
به حقّانیت امیرالمؤمنین 7
مسعودی در «مروج الذهب» از ابومخنف لوط بن یحیی نقل کرده ، گوید: ابن الأعز تیمی که یکی از شرکتکنندگان در جنگ صفین بود گفت : در واقعه صفین حضور داشتم که عبّاس بن ربیعه پوشیده از سلاح از جلوی من گذشت ، آنچنان زره و خُود پوشیده بود که فقط چشمانش چون چشمان افعی از زیر کلاهخُودش پیدا بود، یک شمشیر یمانی در دست داشت که آن را در هوا گردش میداد و بر اسبی سرکش سوار بود.
در این بین ، یک رزمنده شامی به نام عرار بن ادهم بر عبّاس بانگ زد و گفت : ای عبّاس ؛ برای همآوردی و جنگ آماده باش .
عبّاس بدو گفت : پیاده شود که برای کشتن مناسبتر است .
شامی (عرار بن ادهم) از اسبش فرود آمد و گفت : اگر سوار باشید، سوار بودن عادت ماست و اگر پیاده شوی ما هم پیادگانیم .
عبّاس به مرد شامی گفت : خدا میداند که ما شما را دوست نداریم و شما را نیز ملامت نمیکنیم که چرا ما را دوست ندارید، آنگاه آویزههای زره خود را زیر کمربند برد و اسب خویش را به غلام سیاهی که همراهش بود، سپرد و سپس به سوی مرد شامی حمله برد.
دو سپاه (سپاه کوفه و شام) لگام اسبهای خود را کشیده و نگاه میکردند که این دو تن چه میکنند؟ این دو مدّتی با شمشیر با یکدیگر جنگیدند ولی هیچیک را بر دیگری راه نبود؛ زیرا زره هر دو کامل بود تا آنکه عبّاس رخنهای در زره شامی دید، با دست خود آن را کشید به طوری که زره تا سینهاش شکافته شد، سپس شمشیر بر سینه شامی فرو برد و شامی به رو بر زمین افتاد.
در این هنگام سپاه کوفه تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان لرزید. سپس عبّاس به سوی مردم کوفه بازگشت ، در این لحظه شخصی پشت سر من آیهای خواند بدین مضمون : (با آنان پیکار کنید تا خدایشان به دست شما عذاب کند و خوارشان کند و شما را بر آنان پیروزی دهد و دلهای مؤمنان را خنک (شاد) کند)، و چون نگریستم ، علی 7 را دیدم ، گفت : ای ابن اعز هماورد دشمن ما کی بود؟
گفتم : پسر برادر شما عبّاس بن ربیعه بود.
فرمود: همین عبّاس بود؟
گفتم : بلی .
فرمود: ای عبّاس ؛ مگر به تو و عبدالله بن عبّاس نگفته بودم جایی آفتابی نشوید و در جنگ شرکت نکنید؟
عبّاس گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ چطور مرا به مبارزه بطلبند و قبول
نکنم .
علی 7 فرمود:
اطاعت امامت بهتر از قبول دعوت دشمن است .
امام 7 ابتدا خشمگین شد آنگاه آرام گرفت و دست به دعا برداشت و گفت :
پروردگارا؛ این کار عبّاس را پاداش بده و گناه او را ببخش ، خدایا؛ من او را بخشیدم ، حضرتت نیز او را ببخش .
معاویه از مرگ عرار بن ادهم بسیار متأسّف شده ، اندوهگین بود. در این حال گفت : مگر پهلوانی مثل او هست که خونش پایمال شود، آیا کسی هست که فداکاری کند و انتقام خون عرار را بگیرد؟
دو تن از شجاعان قوم لخم و بزرگان شام داوطلب این کار شدند، معاویه گفت : بروید هر کدام از شما عبّاس را کشتید، صد اوقیه طلا، صد اوقیه نقره و دویست بُرد یمنی خواهید داشت .
آن دو تن سوی عبّاس آمدند و اورا به مبارزه طلبیدند و میان دو صف بانگ زدند: ای عبّاس ؛ به مبارزه ما بیا.
عبّاس روی به مردان شامی گفت : من امامی دارم که باید از او اجازه بگیرم ، و سپس سوی علی 7 رفت .
در این هنگام علی 7 در جناح راست به ترغیب مردم برای
جنگ میپرداخت . عبّاس قضیه را به او گفت ، علی 7 فرمود:
معاویه میخواهد از بنیهاشم ، یک تن زنده نماند، مگر شکم او را بدرد که نور خدا خاموش شود و خدا نپذیرد مگر که نور خویش را کامل کند و لو اینکه کافران کراهت داشته باشند، به خدا مردانی از ما بر آنها مسلّط خواهند شد و عذابشان خواهند کرد تا آثارشان محو شود، ای عبّاس ؛ سلاح خود را با من عوض کن .
عبّاس سلاح (زره و خود و شمشیر) خود را با سلاح علی 7 عوض کرد. علی 7 بر اسب عبّاس جست و سوی آن دو لخمی رفت و آنها تردید نکردند که وی عبّاس است ، بدو گفتند: رفیقت به تو اجازه داد؟
او (علی 7) نخواست بگوید: بلی ، ولی آیهای خواند که مضمون آن چنین است : (به کسانی که ستم دیدهاند و جنگ میکنند، اجازه داده شد و خدا به پیروز ساختن آنها قادر است).
عبّاس به اندام و طرز سواری از همه کس به علی 7 مانندتر بود، یکی از دو لخمی به علی 7 حمله برد، علی 7 او را از پای درآورد، لخمی دیگر حمله برد، او را نیز به دنبال اوّلی فرستاد، آنگاه بیامد و آیهای بدین مضمون میخواند: (ماه حرام در مقابل ماه حرام است و محرّمات را قصاص باید، هر که به شما تجاوز کرد
مانند آنچه به شما تجاوز کرده بدو تجاوز کنید).
آنگاه علی 7 بدو فرمود: ای عبّاس ؛ سلاح خود را بگیر و سلاح مرا پس بده و اگر کسی سوی تو آمد، نزد من بیا.
چون خبر به معاویه رسید، گفت : لعنت بر لجاجت که مایه زحمت است ، هر وقت لجاجت کردم ، بیچاره شدم .
عمرو بن عاص گفت : بیچاره آن دو لخمی بودند و مغرور کسی است که تو فریبش بدهی ، بیچاره تو نیستی .
معاویه به عمروعاص گفت : ساکن باش ، این کار به تو مربوط نیست .
عمرو گفت : اگر به من مربوط نیست ، پس خدا آن دو لخمی بیچاره را بیامرزد و گمان ندارم که بیامرزد.
معاویه گفت : اینکه میگویی بیشتر مایه خسران تو است .
عمرو گفت : این را میدانم ، اگر برای حکومت مصر نبود، از این وضع خود را نجات میدادم ، زیرا میدانم که علی بن ابی طالب بر حقّ است و تو ای معاویه بر ضدّ حقّی .
معاویه گفت : به خدا علاقه به حکومت مصر، چشمانت را کور کرده است ، اگر مصر نبود بصیرت داشتی . آنگاه معاویه خنده بلندی کرد.
عمرو عاص گفت : ای امیر مؤمنان !! همواره خندان باشی ، برای
چه میخندی ؟
معاویه گفت : از حضور ذهن تو و از زیرکیت ، آن روز که با علی روبرو شدی ، عورت خود را نمودار کردی ، به جهت آن میخندم ، به خدا ای عمرو؛ به مقابله خطر رفتی و مرگ را با چشم خود دیدی و اگر علی 7 خواسته بود تو را کشته بود، ولی پسر ابوطالب از روی بزرگواری از کشتن تو چشم پوشید.
عمرو گفت : به خدا ای معاویه ؛ من آن روز پهلوی تو بودم که علی 7 تو را به مبارزه طلبید که چشمانت خیره شد و چنان شدی که از گفتن آن شرم دارم ! بنابراین یا به خودت بخند یا از این داستان درگذر و آن را فراموش کن[241] .[242]
تکرار(صفحه 11 همین کتاب)
گفتار عمروعاص
به معاویه درباره امیرالمؤمنین 7
ابن اعثم کوفی آورده است: «آن گاه که امیرالمؤمنین علی 7 نامهای به وسیله جریر بن عبدالله به معاویه فرستاد، وی را به بیعت و اطاعت دعوت کرد. معاویه از این پیام صلحآمیز امیرالمؤمنین علی 7 آشفته خاطر شد و دنبال عمروعاص فرستاد تا او را یاری دهد. چون عمروعاص نزد معاویه آمد، ابن سفیان وی را از تمهیدات امیرالمؤمنین علی 7 آگاه ساخت.
عمرو گفت: با علی مخالفت و یا جنگ نکن.
معاویه گفت: ما به خاطر قطع رحم و تفرقه و شکافی که بین امّت ایجاد نموده و عصیان پروردگارش و نقض بیعت و قتل خلیفه با او سر جنگ داریم!
عمرو گفت: علی از همه مردم در فضایل برتر است و تو هجرت و سابقه او در اسلام و دامادی و قرابت او با پیامبر را نداری؛ و شجاعت او را احدی از عرب ندارد و در نزد خدا و رسولش، دارای حسن جمال است.
معاویه گفت: راست گفتی. همین طور است که میگویی، امّا ما به خاطر خون عثمان او را ملزم مینماییم که بپذیرد.
عمرو خندید و گفت: از این که این سخنان را از شما میشنوم تعجّب میکنم! چرا که از من و تو میباید تقاصّ این خون را مطالبه نمود. تو در شرایط سخت به استغاثه او پاسخ مثبت ندادی و تعلّل ورزیدی و من با اینکه در جلو چشمانم خانهاش را محاصره نمودند به فلسطین گریختم و از مدد به او دریغ نمودم. و افزود : کسی چون من خدعهگر نمیشود و معاویه گفتار عمرو را تأیید کرد»[243] .
پیشوای صالحان، اکنون که از روند صلح و اصلاح اهل شام مأیوس شد به گردآوری نیروی بیشتر پرداخت، و چاره کار را در مبارزه با گروه قاسطین دید.
گزارش مسعودی حاکی است که: «پس از شش ماه و سیزده روز از نبرد جمل ، نود هزار نیرو به یاری امام 7 در رویارویی با سپاه شام فراهم شدند. از جنگاوران بدر هشتاد و هفت نفر ـ هفده نفر از مهاجر و هفتاد نفر از انصار ـ که در صلح حدیبیه با پیامبر 6 بودند ـ شرکت جستند، و هزار و هشتصد نفر از صحابه آن حضرت را یاری میکردند»[244] .[245]
امیرالمؤمنین 7 از نظر عبیدالله بن عمر
برخورد معاویه و عمرو عاص با عبیدالله بن عمر
نصر بن مزاحم در کتاب «صفین» خود نقل میکند که چون عبیدالله بن عمر بن خطّاب به شام و پیش معاویه آمد، معاویه به عمروعاص پیام داد که خداوند با آمدن عبیدالله بن عمر به شام عمر بن خطّاب را برای تو زنده کرده است . چنین اندیشیدهام که او را وادار کنم خطبهای ایراد کند و گواهی دهد که علی ( 7) عثمان را کشته است و به علی ( 7) دشنام دهد!
عمروعاص گفت : آنچه اندیشیدهای درست و به مصلحت است .
معاویه به عبیدالله بن عمر پیام فرستاد و احضارش کرد و چون آمد به او گفت : ای برادرزاده ! نام پدرت بر توست . با تمام قدرت بنگر و سخن بگو که تو شخص مورد اعتمادی و هر چه بگویی تصدیق میشود. اینک به منبر برو و به علی ( 7) دشنام بده و گواهی بده که او عثمان را کشته است .
عبیدالله بن عمر گفت : ای امیر! دشنام دادن به او چگونه ممکن است که پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است و من درباره حسب و نسب او چه میتوانم بگویم ؟ امّا شجاعت و نیرومندی او چنان است که دلاوری کوبنده است .
ارزش جنگهای او نیز چنان است که میدانی ، ولی من خون عثمان را بر گردن او خواهم نهاد.
عمروعاص گفت : به جان پدرت ، در این صورت دمل را فشردهای (همین کافی و بسیار خوب است).
و چون عبیدالله بن عمر بیرون رفت ، معاویه گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که هرمزان را کشته است و از علی ( 7) بر جان خود میترسد هرگز پیش ما نمیآمد. نمیبینی چگونه علی ( 7) را میستاید؟
عمروعاص گفت : اگر بر چیزی (کاملا) پیروز نمیشوی چنگال بزن .
گوید: گفتگوی آندو به اطّلاع عبیدالله بن عمر رسید و چون برای سخنرانی برخاست آنچه خود میخواست گفت و چون میخواست درباره امیرالمؤمنین علی 7 سخن گوید خودداری کرد و سخنی نگفت ، و چون از منبر فرود آمد معاویه به او پیام فرستاد که ای برادرزاده ؛ یا گرفتار گمراهی و کمخردی هستی یا خیانت کردی .
عبیدالله پیام داد که خوش نداشتم در مورد مردی که عثمان را نکشته است گواهی قطعی بدهم و دانستم که مردم از من میپذیرند و بدین سبب آن را رها کردم .
معاویه او را از خود راند و او را خوار و سبک کرد و تبهکارش خواند. عبیدالله بن عمر (چنین سرود و) گفت :
«ای معاویه ؛ من در این خطبه دروغ نگفتهام و در مورد خاندان لوی بن غالب ، گول و نابخرد نیستم ، ولی من دارای نفسی خوددار هستم از این که به پیرمردی که در عراق است تهمت بزنم ، و اگر آشکارا علی ( 7) را به کشتن پسر عفان متّهم کنم دروغ است و در سرشت من خوی دروغگویی نیست . البتّه آن قوم کوشش خود را کردند و همچون کژدمها بر گرد او میگشتند و علی ( 7) نه به آنان گفت کار پسندیدهای کردهاید و نه کار ناخوشایندی و همچون مار شجاعی که قصد حمله داشته باشد سکوت کرد. امّا در مورد پسر عفان گواهی میدهم که او در حالی که از تهمتها بری و جامه توبهکننده پوشیده بود کشته شد! آری ؛ در آن فتنه زبیر را جوش و خروشی بود و طلحه نیز در آن سخت کوشا بود و شوخی نمیکرد. هرچند آندو پس از آن ، توبه خود را آشکار کردند ولی ای کاش میدانستم سرانجام آندو چیست ؟»
گوید: چون این شعر عبیدالله بن عمر به اطّلاع معاویه رسید کسی پیش او فرستاد و او را راضی کرد و گفت : همین اندازه از تو برای من کافی است .[246]
اقرار عمروعاص به حقّانیت امیرالمؤمنین 7
مطالبه عمروعاص از معاویه فراتر از مصر را
نصر میگوید: عمرو بن شمر، از جابر، از ابوجعفر (امام باقر 7) و زید بن حسن نقل میکند که آندو میگفتهاند:
معاویه از عمروعاص خواست تا صفهای شامیان را مرتّب کند و آرایش نظامی دهد.
عمرو گفت : به آن شرط که اگر خداوند پسر ابوطالب ( 7) را کشت ! و شهرها به اطاعت تو درآمد و برای تو استوار شد برای من هر چه خودم حکم میکنم باشد.
معاویه گفت : مگر حکم تو در مورد مصر نبود و آن تو را بس نیست ؟
گفت : آیا مصر میتواند عوض مصر باشد؟ و کشتن پسر ابوطالب به بهای عذاب دوزخی است که (در آن باره خداوند فرموده است :) «نه سبک و کاسته شود از ایشان و در آن جاودانه گرفتارند»[247] ؟
معاویه گفت : ای ابوعبدالله؛ اگر پسر ابوطالب کشته شد فرمان تو را خواهد بود، اینک آرام و آهسته گوی که مردم شام سخنت را نشنوند.
عمروعاص برخاست و گفت : ای گروه شامیان ؛ صفهای خود را
منظّم و همچون موی پشتلب بیارایید و کاسههای سرتان را ساعتی به ما عاریه دهید که حقّ به مقطع خود رسیده است و چیزی جز ظالم و مظلوم باقی نمانده است ![248]
اعقتاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر
اعتقاد به تفضیل اعتقادی کهن است که بسیاری از اصحاب و تابعان بر آن بودهاند، از میان اصحاب ؛ عمّار، مقداد، ابوذر، سلمان ، جابر بن عبدالله، اُبی بن کعب ، حذیفة ، بریدة ، ابوایوب ، سهل بن حنیف ، عثمان بن حنیف ، ابوالهیثم بن التیهان ، خزیمة بن ثابت ، ابوالطفیل عامر بن وائلة ، عبّاس بن عبدالمطلب و پسرانش و تمام بنیهاشم و بنیمطلب بر این اعتقاد بودهاند.
زبیر بن عوام هم در آغاز کار از معتقدان به این عقیده بوده و سپس برگشته است . تنی چند از بنیامیه هم همین عقیده را داشتهاند که از جمله ایشان خالد بن سعید بن عاص و عمر بن عبدالعزیز بودهاند.
من ـ ابن ابی الحدید ـ در اینجا خبری مشهوری را که از عمر بن عبدالعزیز روایت شده است و آن را ابن کلبی نقل کرده است میآورم :
ابن کلبی میگوید: روزی عمر بن عبدالعزیز که در جلسه عمومی خود نشسته بود پردهدارش وارد شد و زنی بلندقامت و گندمگون و زیبا و خوشاندام را که دو مرد همراهش بودند وارد مجلس کرد که همراه ایشان نامهای از میمون بن مهران برای عمر بن عبدالعزیز بود. نامه را به عمر بن عبدالعزیز دادند که آن را گشود
و در آن چنین نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
به امیرالمؤمنین!! عمر بن عبدالعزیز از میمون بن مهران .
سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و سپس کاری برای ما پیش آمده است که سینهها از آن تنگی گرفته و بیرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت دیدیم که آن را به عالمی که آن را نیکو بداند موکول کنیم که خدای عزّوجلّ فرموده است :
«اگر آن را به رسول و اولیای امر برمیگرداندند کسانی از ایشان که آن را استنباط میکنند آن را بدون تردید میدانستند»[249] ،
این زن و دو مردی که همراه اویند یکی شوهر او و دیگری پدر اوست .
ای امیرالمؤمنین! پدر این زن چنین میپندارد که چون شوهرش سوگند خورده است که اگر علی بن ابی طالب 7 برترین این امّت و سزاوارترین افراد به رسول خدا 6 نباشد همسرش مطلقه است ، بنابراین دختر او مطلقه است و در آیین و دین او سزاوار و جایز نیست که آن مرد را داماد خویش بداند و مدّعی است که علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و این زن برای آن مرد همچون مادر اوست .
همسر این زن هم به پدرش میگوید: دروغ میگویی و گناه میورزی که سوگند من درست و عقیدهام صادق و راست است و برخلاف تو و به کوری چشم و کینهتوزی تو، این زن همسر من است .
آنان برای داوری پیش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسیدم . گفت : آری ؛ چنین سوگندی خوردهام و گفتهام : اگر علی 7 بهترین این امّت و سزاوارترین ایشان به رسول خدا 6 نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجّه به اینکه هر که باید علی 7 را بشناسد، شناخته است و هر کس خواهد انکار کند، هر کس میخواهد از این سخن به خشم آید و هر کس میخواهد به آن خشنود گردد.
مردم هم که این سخن او را شنیدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولی دلها پراکنده است . وانگهی تو خود ای امیرالمؤمنین! اختلاف هوسهای مردم و شتاب آنان را در آنچه مایه فتنه است میدانی ، بدین سبب ما از حکم کردن در این مورد خودداری کردیم تا تو بدانچه خدایت ارائه میفرماید حکم کنی .
اینک این دو مرد از این زن دست برنمیدارند؛ پدرش سوگند خورده است که او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است که اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا
نخواهد شد مگر آنکه در این باره حاکمی حکم کند که امکان مخالفت و سرپیچی از حکم او نباشد.
اینک این گروه را پیش تو روانه کردم خدای توفیق تو را پسندیده و تو را هدایت فرماید.
میمون بن مهران پایین نامه این اشعار را نوشته بود: «ای اباحفص ؛ هرگاه مشکلاتی فرارسد که چشمها در تأمّل آن سرگردان شوند و سینه مردم از روشن کردن حکم آن عاجز ماند تو در آن باره امین خواهی بود که همه علم را فراگرفتهای و تجربهها و کارها تو را استوار ساخته است ، خداوند تو را بر رعایا خلیفه ساخته است و بهره تو در ایشان بهره گرانبهاست».
گوید: عمر بن عبدالعزیز، بنیهاشم و بنیامیه و دیگر افراد شاخههای قبیله قریش را جمع کرد و به پدر آن زن گفت : ای پیر؛ چه میگویی ؟
او گفت : ای امیرالمؤمنین!! من دختر خویش را به همسری این مرد درآوردم و او را با بهترین جهاز پیش او گسیل داشتم و آرزومند خیر و امیدوار به صلاح او بودم تا آنکه سوگند به چیز دروغی در مورد طلاق او خورد و اینک هم میخواهد با او زندگی کند.
عمر بن عبدالعزیز گفت : ای پیرمرد؛ شاید همسرش مطلقه نباشد، بگو چه سوگندی خورده است ؟
پیرمرد گفت : سبحان الله؛ سوگندی که او خورده است ، دروغ و گناهش چنان روشن است که با این سنّ و سال و دانشی که دارم هیچگونه شکی در سینهام خلجان نمیکند؛ زیرا او چنین پنداشته است که اگر علی ( 7) بهترین این امّت نباشد همسرش سهطلاقه باشد.
عمر بن عبدالعزیز به همسر آن زن گفت : چه میگویی ؟ آیا تو چنین سوگندی خوردهای ؟
گفت : آری .
گویند: همینکه گفت : آری ، نزدیک بود مجلس به لرزه درآید و بنیامیه خشمگین به او مینگریستند ولی سخن نمیگفتند و همگان به چهره عمر بن عبدالعزیز مینگریستند.
عمر بن عبدالعزیز مدّتی خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمین زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند که او چه خواهد گفت .
عمر سر برداشت و این دو بیت را خواند: «چون عهدهدار حکومت میان قومی شود به جستجوی حق و در طلب استواری است و امامی که از حق تعدّی کند و از راه راست اجتناب ورزد امام نیکویی نیست».
سپس به بنیامیه گفت : در مورد سوگند این مرد چه میگویید؟
خاموش ماندند. گفت : سبحان الله؛ سخن بگویید.
مردی از بنیامیه گفت : این حکم در مورد ناموس است و ما درباره آن گستاخی نمیکنیم و تو دانا به گفتاری و امین ایشان ، عقیده خود را بگو و هر سخن و عقیدهای تا باطلی را حق و حقّی را باطل نکرده است در این مجلس بر من جایز است .
عمر بن عبدالعزیز گفت : من سخنی نمیگویم و به مردی از بنیهاشم که از فرزندزادگان عقیل بن ابی طالب بود روی کرد و به او گفت : ای عقیلی ؛ در سوگندی که این مرد خورده است چه میگویی ؟
او این فرصت را غنیمت شمرد و گفت : ای امیرالمؤمنین! اگر سخن مرا حکم و حکم مرا جایز قرار میدهی سخن میگویم و گرنه خاموشی برای من بهتر و برای بقای دوستی هم ارزندهتر است .
عمر بن عبدالعزیز گفت : سخن بگو که گفته تو حکم و حکم تو نافذ خواهد بود.
بنیامیه همینکه این سخن را شنیدند گفتند: ای امیرالمؤمنین! نسبت به ما انصاف ندادی و حکم کردن در این باره را به غیر ما واگذاشتی و حال آنکه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترین خویشاوندان توأیم .
عمر بن عبدالعزیز گفت : ای فرومایگان ناتوان ؛ خاموش باشید که هماکنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذیرش آن نشدید.
گفتند: بدین سبب بود که این امتیازی را که به این مرد عقیلی دادی به ما ندادی و بدانگونه که او را داور ساختی ما را داور نکردی .
عمر گفت : اگر شما خطا کردید و او درست اندیشید و اگر شما ناتوانی کردید و او دوراندیشی کرد و اگر شما کور شدید و او بینا بود، گناه عمر بن عبدالعزیز چیست؟ ای بیپدران ؛ میدانید مثل شما مثل چیست؟
گفتند: نمیدانیم .
گفت : ولی این مرد عقیلی میداند و از او پرسید: ای مرد؛ در این مورد چه میگویی ؟
آن مرد گفت : آری ای امیرالمؤمنین! چنان است که آن شاعر پیشین سروده است : «شما را به کاری فراخواندند و چون از آن ناتوان ماندید کسی به آن رسید که ناتوانی نداشت و چون چنین دیدید پشیمان شدید و آیا مهره برای برحذر بودن بسنده است؟»
عمر بن عبدالعزیز گفت : آفرین بر تو باد که درست گفتی ، اینک پاسخ حکمی را که از تو پرسیدم بگو.
گفت : این موضوع را از کجا دانستی ؟
گفت : ای امیرالمؤمنین ! سوگند او درست است و از عهده آن برون آمده است و همسرش هم مطلقه نیست .
عمر بن عبدالعزیز گفت : این موضوع را از کجا دانستی ؟
گفت : ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا سوگند میدهم ؛ آیا این موضوع را نمیدانی که پیامبر 6 برای عیادت حضرت فاطمه 3 به خانه او رفت و فرمود: دخترم بیماری تو چیست ؟
گفت : پدرجان ؛ تب دارم ، در آن هنگام امیرالمؤمنین علی 7 برای انجام دادن یکی از کارهای پیامبر 6 از خانه بیرون رفته بود.
پیامبر 6 به حضرت فاطمه 3 فرمود: آیا اشتهای به چیزی داری ؟
گفت : آری ؛ انگور میخواهم و میدانم چون هنگام آن نیست کمیاب و گران است .
پیامبر 6 فرمود: خداوند قادر است که برای ما انگور بیاورد و سپس عرضه داشت : بار خدایا؛ همراه برترین امّت من در پیشگاه خودت برای ما انگور بیاور.
در این هنگام امیرالمؤمنین علی 7 در زد و درون خانه آمد و سبدی کوچک همراه داشت که جانب ردای خویش را بر آن کشیده بود، پیامبر 6 به آن حضرت فرمود: ای علی ؛ این چیست ؟
گفت : انگور است که برای فاطمه 3 فراهم آوردهام .
پیامبر 6 دو بار تکبیر گفت و سپس عرضه داشت : پروردگارا؛ همانگونه که با اختصاص دادن امیرالمؤمنین علی 7 به دعای من مرا شاد فرمودی ، اینک بهبودی دختر مرا در این انگور قرار بده ، آنگاه به حضرت فاطمه 3 فرمود:
دخترکم ؛ به نام خدا بخور و حضرت فاطمه 3 از آن انگور خورد و هنوز پیامبر 6 بیرون نرفته بود که شفا یافت .
عمر بن عبدالعزیز گفت : راست گفتی و نیکی کردی ، گواهی میدهم که این موضوع را شنیده و درست به گوش گرفته بودم ، و به آن مرد گفت : ای مرد؛ دست همسرت را بگیر و برو و اگر پدرش متعرّض تو شد بینی او را درهم شکن .
آنگاه به بنیعبد مناف گفت : به خدا سوگند؛ چنان نیست که ما چیزهایی را که دیگران میدانند ندانیم و ما را در دین خود کوری نیست امّا چنانیم که شاعر پیشین گفته است : «دوستی ثروت و توانگری چنان کور و کرشان ساخته است که جز زیان و گناه به چیز دیگری نمیرسند».
گوید: چنان شد که گویی سنگ بر دهان بنیامیه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبدالعزیز برای میمون بن مهران چنین نوشت : «سلام بر تو، همراه تو پروردگاری را که
خدایی جز او نیست میستایم و سپس من مضمون نامهات را فهمیدم ، آن دو مرد همراه آن زن پیش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نکاح او پابرجای است . این موضوع را یقین بدان و به آن عمل کن و سلام و رحمت و برکتهای خداوند بر تو باد».
و امّا کسانی از تابعان که معتقد به فضیلت امیرالمؤمنین علی 7 بر همه مردم بودند بسیارند؛ همچون اویس قرنی ، زید بن صوحان و برادرش صعصعة ، جندب الخیر، عبیده سلمانی و گروه بسیار دیگر که برون از شمارند.[250]
خلافت برای آن حضرت حشمتی نداشت
حشمت خلافت ، امیرالمؤمنین علی 7 را از تسلیم به حکم شرع مانع نمیشد. یک بار از یک نصرانی ـ که خلیفه زره خویش را نزد وی یافته بود ـ به قاضی شکایت کرد و چون شاهدی نداشت حکم قاضی را که به نفع نصرانی بود با گشادهرویی تلقی نمود.
گویند: این رفتار او نصرانی را به اعجاب افکند، اسلام آورد و اعتراف کرد که زره از آن حضرت امیرالمؤمنین علی 7 است . امیرالمؤمنین علی 7 هم آن را با یک اسب به وی بخشید.
در سخاوت بی مانند بود و بیپروا. یک وقت تمام دارایی او چهار درهم بود، آن را نیز درهم درهم به ارزانیان بخشید. بسا که خود به روزه سر میکرد و خوراک خویش را به درویشان میداد.
گویند: وقتی به دست خویش خرماستان یهود را آبیاری میکرد، با مشقّت و رنج تمام، چندان که دست هایش از آسیب کار آب آورد، با این همه ، اجرتی را که به دست آورد صدقه داد. به تصدیق معاویه اگر یک انبار کاه و یک انبار زر میداشت ، انبار زر را زودتر تمام میکرد تا انبار کاه و همه را به مستحقّان میداد. در عین حال در کار بیت المال دقّت و احتیاطی بی مانند میورزید.
از دقّت و احتیاطی که در رعایت حقّ و دین داشت ، طاعنان وی
را «محدود» میخواندند. با این همه عامّه مسلمانان غالباً وی را مظهر زهد و نمونه درستی و پارسایی میشمردند. چنان که عمر بن عبدالعزیز خلیفه اموی میگفت : امیرالمؤمنین علی 7 پارساترین مردم بود. این مایه زهد و مخصوصاً سختگیری هایی که در کار بیت المال داشت دنیاجویان را از ایشان مأیوس کرد.[251]
جهل معاویه به حکم شرعی و سئوال او از امیرالمؤمنین 7
سئوال معاویه از امیرالمؤمنین علی 7
درباره ارث خنثی
علّامه متّقی به نقل از حافظ سعید بن منصور و روایت شعبی از امام امیر مؤمنان علی 7 آورده است که فرمود:
الحمد لله الّذی جعل عدوّنا یسألنا عمّا نزل به من أمر دینه ، إنّ معاویه کتب إلی یسألنی عن الخنثی ؟
فکتبت إلیه : أن ورّثْه من قبل مباله .[252]
حمد خدای را که وادار نمود دشمن ما را تا از پیشامدهای امر دینش از ما سئوال کند. همانا معاویه با نوشتن نامه به من سئوال از (کم و کیف ارث) خنثی مینمود.
پس به او نوشتم : ارث او از ناحیه بولش میباشد.
یعنی چون خنثی دارای علائم مرد و زن هر دو میباشد، در صورتی که همانند مردان از آلت رجولیت ـ ادرار کند مرد قلمداد میشود و ارثش دو برابر زن است و اگر همانند زنان ـ از آلت زنیت ـ ادرار نماید زن محسوب گردد و ارثش نصف ارث مرد باشد.[253]
جهل معاویه به حکم شرعی و سئوال از حضرت امیرالمؤمنین 7
کیفیت جامعه اسلامی و انسانی در زمان حکومت امیرالمؤمنین 7
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی 7
قضیه مردی را که دیگری را
با زن خود دیده و او را کشته بود
مالک ، شافعی ، سعید بن منصور بن شعبه مروزی ، عبدالرزاق ، و بیهقی به نقل از سعید بن مسیب آوردهاند: مردی شامی و جبیر نام ، مردی را با زن خود دید و او را کشت و چون برای داوری در امر قصاص یا پرداخت خونبها به معاویه رجوع کردند، معاویه از حلّ این مشکل درماند و ناگزیر با نوشتن نامه به ابوموسی اشعری از وی خواست این مسأله را از امیر مؤمنان علی 7 سئوال کند.
پس چون ابو موسی به امیر مؤمنان 7 مراجعه و موضوع نامه را مطرح کرد، امام 7 فرمود: چنین ماجرائی در بلاد ما نباشد، به من خبر ده قضیه از چه قرار است ؟
ابوموسی گفت : راستش این که معاویه به من نوشته است این مسأله را از شما سئوال کنم .
امام 7 فرمود:
أنا ابوالحسن القَرم . من ابوالحسن قرم[254] هستم .
این مرد باید خونبهای کامل مقتول را بپردازد مگر آنکه چهار نفر شاهد اقامه کند که شخص مقتول با زنش ارتباط برقرار نموده (در این صورت نه قصاص دارد، نه خونبها)[255] .
و در روایت ابن شهرآشوب آمده : اگر زانی همسر داشته باشد چیزی بر قاتل نیست ؛ زیرا کسی را کشته که به خاطر زنای محصنه قتلش واجب بوده[256] .[257]
جهل معاویه به حکم شرعی و سئوال از حضرت امیرالمؤمنین 7
ارجاع معاویه به امیر مؤمنان علی 7
درباره مردی که با زنی ازدواج کرده بود
و دیگری را در اختیار او قرار دادند
حسام الدین متّقی از ابی الوضین روایت میکند: مردی دختر آزاده مردی را به ازدواج درآورد، امّا آن دختر دیگرش را ـ که گویا کنیززاده بود به جای او به خانه داماد فرستاد، پس بعد از آمیزش با آن کنیززاده از وی پرسید: تو دختر کیستی ؟
گفت : دختر فلان زن و مقصودش مادرش بود.
آن مرد گفت : من دختر آزاده پدرت را به همسری گرفتم نه تو را، و این قضیه را به نزد معاویه مطرح و از وی نظرخواهی کردند.
معاویه گفت : مانعی ندارد زنی را به زن دیگر تبدیل کرده و این زن به جای آن زن !
آن مرد گفت : ما را به علی بن ابی طالب 7 ارجاع ده .
معاویه گفت : بروید به نزد علی .
پس همین که در محضر حضرتش حاضر شدند چیزی از زمین برداشت و فرمود :
داوری درباره این قضیه از این کار آسانتر است .
آنگاه فرمود: کسی را که به خاطر حلالشدن آمیزش با وی اقدام کرده بودی و به او دست نیافتی ، بر عهده پدر اوست که وی را آماده روانه شدن به نزد تو کند، ولی باید با او در نیامیزی تا عدّه آن دیگری (که خواهر دختر معقوده است و با وی همبستر شدی) بگذرد.
سپس راوی گفت : به گمانم امیر مؤمنان 7 پدر آن زن را حدّ زد یا میخواست که حدّ بزند[258] .[259]
جهل معاویه و سئوال او
سئوال سلطان روم از معاویه
و معاویه از امیرالمؤمنین علی 7 درباره «لا شیء»
علّامه سروی آورده است : سلطان روم ضمن نامهای برای معاویه چند چیز را مطرح و مورد سئوال قرار داد و از جمله نوشته بود: «لا شیء» چیست ؟
معاویه مخصوصآ از پاسخ بدین سئوال عاجز و حیرتزده شد. در این موقع ـ که گویا ایام جنگ صفّین و در نزدیکی محلّ اقامت معاویه به محلّ اقامت امام امیر مؤمنان 7 بود ـ عمرو عاص گفت : اسب جوان و بانشاطی را به سوی لشکر علی بفرست تا در معرض معامله قرار گیرد، و چون از کسی که اسب در اختیار اوست از قیمت آن سئوال شود بگوید به «لا شیء» آن را میفروشم ، و امید است بدین وسیله زمینه پی بردن به معنای «لا شیء» ـ از ناحیه علی 7 ـ فراهم گردد.
پس وقتی که متصدّی این کار به لشکر علی 7 نزدیک شد و امام 7 او را دید به قنبر فرمود: از چگونگی فروش و قیمت آن سئوال کند، و چون قنبر از قیمت آن سئوال کرد آن مرد گفت : قیمت آن «لا شیء» میباشد.
امام 7 به عنوان انجام معامله فرمود: ای قنبر؛ اسب را تحویل
بگیر. و چون فروشنده اسب مطالبه «لا شیء» کرد، حضرتش وی را به سمت صحرا برد و سرابی را به او نشان داد و فرمود: این «لا شیء» باشد.
آن مرد گفت : چگونه این سراب (آبنما) «لاشیء» باشد؟
امام 7 فرمود:
مگر نشنیدهای که خداوند میفرماید:
(... کسراب بقیعة یحسبه الظّمان ماءآ حتّی إذا جاءه لم یجده شیئآ)[260] .[261]
همانند سرابی است که شخص تشنه آن را از دور آب پندارد امّا هنگامی که به سراغ آن میرود چیزی نمییابد.
پس «لاشیء» یعنی «آبنما، سراب».[262]
اعتراف معاویه به گرامیترین کس بودن
(امیرالمؤمنین) علی 7 به عنوان پدر امام حسن 7
علّامه بیهقی آورده است : روزی معاویه ـ در حالی که اشراف مردم از قریش و غیر قریش در نزد او تجمّع نموده بودند ـ گفت : به من خبر دهید گرامیترین مردم از حیث پدر و مادر، عمو و عمّه ، دائی و خاله ، جدّ و جدّه کیست ؟
پس مالک بن عجلان برخاست و با اشاره به حسن بن علی ( 8) گفت : همانا که آن شخص این باشد که پدرش علی ( 7) است ، مادرش فاطمه ، عمویش جعفر، عمّهاش امّ هانی ، دائیش قاسم ، خالهاش زینب دختر رسول خدا 6، جدّش پیامبر و جدّهاش خدیجه .
در این موقع حاضرین همه سکوت نمودند، پس امام حسن ( 7) از جا برخاست ـ و گویا رفت ـ آنگاه ابن عاص به مالک گفت : آیا حبّ بنی هاشم تو را وادار به باطلگوئی کرد؟!
ابن عجلان گفت : من جز حقگوئی نکردم... آیا این چنین نیست ای معاویه ؟
معاویه گفت : آری[263] .
نیز علّامه ابن عساکر ضمن بازشناخت امام حسن 7 حدیثی
قریب بدین مضمون نقل کرده است[264] .
و علّامه ابن عبد ربّه اندلسی این روایت را بدین گونه نقل نموده و شاید هم هر دو به وقوع پیوسته باشد:
سأل معاویة یومآ جلسائه : من أکرم النّاس أبّآ واُمّآ وجدّآ وجدّة وعمّآ وعمّة ، وخالا وخالة ؟ قالوا: أنت أعلم . فأخذ بید الحسن بن علی 8 وقال : هذا ابوه علی بن ابی طالب ، واُمّه فاطمة بنت رسول الله، وجدّه رسول الله، وجدّته خدیجة زوجة رسول الله، وعمّه جعفر، وعمّته هاله بنت ابی طالب ، وخاله القاسم ابن رسول الله، وخالته زینب بنت رسول الله.[265]
روزی معاویه از همنشینان مجلسش پرسید: گرامیترین و بزرگوارترین مردم از حیث پدر و مادر، و جدّ و جدّه ، و عمو و عمّه ، و دائی و خاله کیست ؟
گفتند: تو خود از همه آگاهتری و بهتر میدانی (و گویا سئوال و جواب به هنگام رفتن معاویه به مدینه و حاضر بودن امام مجتبی 7 در مجلسش اتّفاق افتاده).
پس دست حسن بن علی را گرفت و گفت : این ، پدرش علی بن ابی طالب است ، مادرش فاطمه دختر رسول الله، جدّش رسول خدا 6، جدّهاش خدیجه همسر رسول الله، عمویش جعفر، عمّهاش هاله دختر ابوطالب ، دائیش قاسم پسر رسول الله، و خالهاش زینب دختر رسول الله.
و خلاصه معاویه خود، حسن بن علی 8 را یگانه مصداق شخص مورد سئوال معرّفی کرد.
توضیحآ هر چند طرح سئوال و پاسخگوئی معاویه در این حدیث درباره حضرت مجتبی 7 خلاصه شده ، امّا چون بیانگر اعتراف معاویه به گرامیترین افراد بودن امام امیر مؤمنان است (از حیث پدری) و مناسب با موضوع کتاب بود پس به ذکرش پرداختیم .[266]
ارجاع معاویه سئوال کننده از خود را
به امیرالمؤمنین علی ( 7)
و احتجاج او به حدیث «منزلت»
امام احمد بن حنبل و دیگر حدیث آوران و تاریخ نگاران از قیس بن ابی حازم ـ یکی از راویان معتبر صحاح ستّه اهل تسنّن ـ نقل کردهاند که گفت: مردی به نزد معاویه رفت و از مسئلهای سئوال نمود.
معاویه گفت: سل عنها علی بن ابی طالب ، فإنّه أعلم ؛ از علی ( 7) سئوال کن که او از من اعلم و آگاهتر است.
آن مرد گفت: ای امیرالمؤمنین به نظر من جواب تو از این مسئله خوشایندتر از جواب علی ( 7) باشد.
معاویه گفت: چه بد حرفی زدی و به انگیزه کار ناشایستهای بدینجا آمدهای . لقد کرهت رجلاً کان رسول الله 6 یغرّه بالعلم غرّاً؛ تو از مردی کراهت میورزی که رسول خدا 6 ـ همانند مرغی که جوجهاش را غذا میدهد ـ وی را از علم و دانش فراوان سیر و سیراب مینمود.
هم حضرتش به او گفت: انت منّی بمنزلة هارون من موسی، إلّا أنّه لا نبی بعدی.
همانا عمر بن خطاب از وی پرس و سئوال مینمود و از او علم
فرا میگرفت، من خود شاهد بودم که هر گاه دچار مشکل ـ علمی یا غیر علمی ـ میشد سراغ علی ( 7) را میگرفت و از وی استمداد و درخواست حل مشکل علمی و غیر علمی مینمود.
سپس به آن مرد گفت: از اینجا برخیز و برو که خدا پاهایت را برنخیزاند و به راه نیندازد، آنگاه دستور داد نامش را از دفتر دیوان (لیست) ـ حقوق بگیران از بیت المال ـ حذف نمایند[267] .[268]
مدح امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه
علی 7 «دروازه شهر دانش» بود. رسول اکرم 6 فرمود:
من شهر دانشم و علی 7 دروازه آن شهر است ، آن کس که در پی علم و دانش است باید از طریق او وارد گردد.
او پیشوای «بلاغت» است . فرد دروغگویی نزد معاویه آمد و گفت : از نزد عاجزترین مردم در سخن گفتن به نزد تو آمدهام . مقصودش علی 7 بود.
معاویه که خود یکی از سرسختترین دشمنان علی 7 بود پاسخ داد: وای بر تو؛ به خدا سوگند؛ فصاحت را جز علی کسی به مردم نیاموخت . چگونه چنین نباشد حال آنکه بلاغت او از بلاغت پیامبر 6 و... اندیشهاش از اندیشه او بود. پیامبر6 وی را به بهترین صورت تربیت کرد؛ به گونهای که بلیغان عرب از درک معانی گفتههای رسول خدا 6 عاجز بودند، امّا علی آن را در نخستین لحظه درمییافت .[269]
شخصیت امیرالمؤمنین 7 در کلام معاویه
معاویه وقتی این جریان را از زبان عقیل شنید، گفت : از کسی یاد کردی که فضیلتش قابل انکار نیست . خدا رحمت کند ابوالحسن را. او بر گذشتگان سبقت جست و آیندگان را بر خاک عجز نشانید. عقیل ؛ اینک داستان حدیده محماة را بگو.
عقیل گفت : ماجرا از این قرار است : که قحطی و تنگدستی سختی بر من روی آورد و از علی 7 استمداد نمودم ، امّا او اعتنایی نکرد. دست اطفالم را گرفتم در حالی که فقر و نداری از سر و صورت آنان ظاهر بود. نزد او رفتم و برای رفع فقر و گرسنگی یاری جستم .
علی 7 گفت : اوّل مغرب به نزد من آی . وقت موعود در حالی که یکی از فرزندانم دست مرا گرفته بود در نزد وی حاضر شدم . به فرزندم گفت تا دور شود، آنگاه به من گفت : عقیل ؛ بگیر، من هم ، از آنجا که فقر و تنگدستی عذابم میداد به خیال اینکه کیسه درهم و دیناری تحویلم میدهد با حرص و اشتیاق گرفتم . ناگاه دستم را به قطعه آهنی داغ گذاشتم . آنچنان داغ بود که گویی آتش از آن متصاعد است ! آن را دور انداختم و مانند گاوی که در زیر کارد سلّاخ قرار گیرد، نعره کشیدم .
علی 7 گفت : مادر به عزا؛ این نعره تو، از آهنی است که با
آتش دنیا داغ شده است ، فردا من و تو چگونه خواهیم بود اگر با زنجیرهای جهنّم ما را ببندند! و این آیه را خواند: (إذا الأغلال فی أعناقهم والسّلاسل یسحبون)[270] ، سپس فرمود: عقیل ؛ تو در نزد من
بیش از سهمی که خدا قرار داد، حقّی نداری ، مگر آنچه را که میبینی . اینک به خانهات بازگرد.
معاویه با شنیدن این حادثه از سر اعجاب ، این جمله را بر زبان میراند: «هیهات هیهات که مادرها از آوردن فرزندی مانند علی عقیمند. هیهات عقمت النّساء أن یلدْن مثله[271] .[272]
خواب متوکل و نابودی
در «لطائف الطوائف» گوید: روزی متوکل با بعضی از محرمان خود گفت که دیشب ابوتراب را در خواب دیدم که تازیانهای کشید و هفت تازیانه محکم بر من زد و من از این خواب هراسانم .
پس حکماء و معبّران را طلبید و خواب را گفت . ایشان در یکدیگر نگریستند و هر یک به دیگری حواله کردند.
متوکل دریافت و گفت : آنچه تعبیر است بگویید که به شما از من غضبی متوجّه نمیشود.
یکی که اعلم و اجرء بود گفت : در تعبیر تازیانه اشاره است به شمشیر که بر تو برسد و بعید است که به خیر بگذرد و او از آن تعبیر اندیشهمند شده بود. بعد از چند روز جمعی از ترکان به بارگاه او درآمدند و او را کشته و پسرش منتصر را به خلافت برداشتند و او به خلاف پدر، سادات علوی را تفقّد مینمود و چون خواب را از پدر شنیده بود، گفت : تحقیق کنید که پدرم به چند پاره شده ؟
گفتند: شش پاره .
گفت : او هفت تازیانه خورده بود باید که هفت پاره شده باشد. بعد از تجسّس دیدند که یک بند انگشت دستش جدا شده بود و بر همگان صحّت آن خواب ظاهر شد.
در کتاب «زینة المجالس : 94» و تاریخ نگارستان نیز این خواب
متوکل مذکور است .[273]
امیرالمؤمنین 7 عید واقعی
روز عید واقعی (خطبه در عید فطر سال 10)
س :10 در این روز امیرالمؤمنین 7 خطبه خواند به این خطبه ، چنانکه در مجموعه ورّام میباشد که موسوم به «تنبیه الخواطر» است و نیز در «امالی صدوق : 61» و ما از امالی نقل مینماییم .
بعد از ذکر اسناد فرماید:
عن جعفر بن محمّد الصادق 7، عن أبیه ، عن جدّه : قال : خطب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب 7 یوم الفطر، فقال :
أیها النّاس ؛ إنّ یومکم هذا یوم یثاب فیه المحسنون ویخسر فیه المبطلون[274] ، وهو أشبه یوم بیوم قیامتکم ،
فاذکروا بخروجکم من منازلکم إلی مصلّاکم ، خروجکم من الأجداث إلی ربّکم ، واذکروا بوقوفکم فی مصلّاکم ، وقوفکم بین یدی ربّکم واذکروا برجوعکم إلی منازلکم ؛ رجوعکم إلی منازلکم فی الجنّة والنار، الخبر.
(ترجمه حاصل روایت این است که) حضرت کاشف الحقایق والدقائق مولانا حضرت صادق 7 فرمود: که پدرم فرمود: که جدّم فرمود: امیرالمؤمنین 7 در روز عید فطری خطبه خواند و
به مردم فرمود:
ایها الناس ؛ امروز که روز فطر است ، روزی است که نیکوکاران و هر کس که عمل خیری کرده است به ثواب و اجر خود میرسد و فیض و بهره خود را مییابد و به عطایای پروردگار خود نایل میگردد و لکن بدکاران و کسانی که ماه مبارک را به هواهای نفسانیه گذارنیدند و نافرمانی پروردگار خود نمودند خسران و ضرر خواهند داشت . و این روز، روزی است که خیلی شبیه به روز قیامت میباشد؛ آن روزی که خدا شما را زنده میفرماید برای حساب . پس یاد کنید وقتی در این روز از خانههای خودتان بیرون میشوید به جهت رفتن به نماز عید، آن روزی را که به امر خدا از قبرها بیرون میآیید برای حضور در محضر و محکمه الهیه و وقتی که به مصلّی و محلّ نماز رسیدید و ایستادید، متذکر گردید آن زمانی را که در محشر و در حضور خالق اکبر میایستید برای حساب و چون از نماز فراغت پیدا کردید و میخواهید به خانههایتان برگردید. یاد آورید آن وقتی را که در قیامت از حساب آسوده شدهاید و به منازل خود که در بهشت یا جهنّم تعیین شده است برمیگردید؛ نیکوکاران به جانب بهشت میروند و بدکاران به سمت دوزخ .
حقیر گوید: پس انسان باید بعد از نماز عید بین خوف و رجا
باشد. امّا خوفش از جهت اینکه شاید اعمال او از نماز و روزه و غیر ذلک به درجه قبول به درگاه الهی نرسیده باشد، و امّا رجاء از جهت اینکه چون رحمت و لطف پروردگار رئوف بسیار است و شاید نظر لطف به او شده لذا خوشحال و فرحناک و امیدوار به رحمتهای خداوندی باشد و حمد نماید و اظهار تشکر کند که خدای منّان بر او منّت نهاده و توفیق روزهگرفتن به وی داده است .
حافظ :
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم : ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو
و چون مؤمن از این جهت که خدا به او توفیق روزه داده ، مسرور است ؛ لذا این روز را عید نامیدهاند زیرا که گفتهاند: «العید هو الیوم الّذی یعود فیه الفرح والسرور». و در «شاخه طوبی : 15» گوید:
حضرت امیرالمؤمنین 7 در یکی از عیدها فرمودند :
إنّما هو عید لمن قبل الله صیامه وشکر قیامه وکلّ یوم لایعصی الله فیه فهو یوم عید، انتهی .
و عجب این است که بزرگترین روزی که خدای عظیم را مردم
به معصیت بزرگ معصیت کردند و آن را عید قرار دادند، روزی بود که سر مبارک حسین 7 را با سرها و اسیران آل پیغمبر وارد شام کردند.
کانت مآتم بالعراق تعدّها امویة بالشام من أعیادها
و باز از جهت دیگر نیز باید مؤمن در این روز ملول و محزون باشد؛ زیرا که قلب مبارک حضرت بقیة الله ارواحنا له الفداء وعجّل الله تعالی فرجه الشریف، ملول و محزون است ؛ چنان که در کتاب شریف «من لایحضر» و هم «فروع کافی» است که :
حنّان بن سدیر از عبدالله بن سنان از امام باقر 7 روایت کرده است که آن حضرت فرمود :
یا عبدالله؛ ما من یوم عید للمسلمین أضحی ولا فطر إلّا وهو یجدّد لآل محمّد فیه الحزن .
قال : قلت : ولِمَ ؟
قال : لأنّهم یرون الحقّ فی ید غیرهم .
هیچ روز عیدی برای اهل اسلام پیشآمد نمیکند چه عید قربان و چه عید فطر، مگر اینکه اندوه و حزن برای آل پیغمبر تازه میشود.
راوی عرض میکند: گفتم : برای چه حزن شما تجدید میشود؟
فرمود: از جهت آنکه حقّ خود را در دست غاصبان میبینند.
مسلّم است که حزن این خانواده : از برای حبّ جاه و ریاست نیست ؛ بلکه از جهت محبّت و شفقت بر امّت و رعیت است که ایشان را در حیرت و ضلالت میبینند و از ترس اشرار و معاندان نمیتوانند که ایشان را هدایت نمایند.
پس به مضمون حدیث مذکور، امروز که روز عید فطر است ، روز حزن امام زمان حضرت بقیة الله عجّل الله تعالی فرجه الشریف است و سزاوار است که اهل ایمان و منتظرین آن حضرت اظهار حزن کنند و دعای ندبه را بخوانند که از جمله اوقات خواندن دعای ندبه ، روز عید فطر است و ندبه و گریه کنند و فرج آن سرور را از درگاه ربوبیت طلب نمایند و بگویند:
یا اباة الضیم ما هذا القعود فالموالی الیوم سادتها العبید
حقّکم ضاع وفی الأیدی الضّبا أیضیع الحقّ والبیض شهود
ای کسی که ستم را نمیپذیری ، این کنار نشستن برای چیست ؟ امروز که بردگان بر سروران حکم میرانند.
حقّ شما ضایع شده و در دست حقّهبازان قرار گرفته است ؛ آیا در حالیکه سران حضور دارند، باید حقّ ضایع شود؟
این است که در دعای ندبه میخوانیم : «أین معزّ الأولیاء».
بالجمله معلوم است که روز فرح و وقت سرور و عید برای شیعیان و دوستان و سادات ایشان آن روزی است که امام عصر ارواحنا فداه ظاهر شده باشد و نماز عید را با آن امام عادل خوانده
باشند. و حقیقتآ عید و سرور وقتی است که اهل ایمان چشمهاشان به جمال مولا و صاحبشان روشن شده باشد، و عید آن وقتی است که آن حضرت شمشیر کشیده و روی زمین را از خار و خاشاک ظلم پاک ساخته باشد و بسیط خاک را پر از عدل و داد فرموده باشد و قوانین الهیه را بین خلق اجرا نموده باشد و دوستان خود را عزّت و دشمنان خود را به ذلّت رسانیده و انتقام از ظالمین گرفته باشد؛ به خصوص از کسانی که روز عاشورا دور جدّ بزرگوارش امام حسین 7 را گرفتند و آن حضرت را با یاران و جوانانش با لبهای تشنه کشتند. این الطالب بدم المقتول بکربلاء.
فما العیش بعد السبط إلّا منغّض علی ولو اوتیت ملک ابن داود
وما الدهر حتّی العید الّا ماتم وهل ترک العاشور للنّاس من عید
زندگی پس از سبط پیامبر بر من تلخ است؛ هر چند پادشاهی ابن داود را به من بخشند.
تمام روزگار و حتّی عید جز ماتم نیست ، و آیا عاشورا برای مردم ، عید هم گزارده است ؟[275]
مقام حضرت امیرالمؤمنین علی 7
در نظر عمروعاص و دو نامه از
نصر بن مزاحم بن بشار عقیلی در کتاب صفین گفته است که
این نامه را امیرالمؤمنین 7 دو یا سه روز پیش از شب هریر برای معاویه نوشته است .
نصر میگوید: و چون امیرالمؤمنین علی 7 اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس افتادند و دلشکسته شدند.
معاویة بن ضحاک بن سفیان پرچمدار قبیله بنی سُلَیم در حالیکه همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمیداشت و بر آنان کینه میورزید و دل بر هوای علی بن ابی طالب 7 و عراقیان داشت و اخبار معاویه را برای عبدالله بن طفیل عامری که همراه عراقیان بود مینوشت و او آن را به امیرالمؤمنین علی 7 گزارش میداد.
چون سخن امیرالمؤمنین علی 7 شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویة بن ضحاک به عبدالله بن طفیل پیام داد که من شعری خواهم گفت که شامیان را نگرام سازم و با معاویه مخالفت کنم .
معاویة بن ابی سفیان ، معاویة بن ضحاک را متّهم نمیساخت که دارای فضل و دلیری و زبانآور بود، او شبانه برای اینکه یارانش بشنوند چنین سرود: «ای کاش ؛ امشب بر ما جاودانه باقی بماند و ما فردایی از پی آن نبینیم ، و ای کاش اگر بامدادان ما را فرارسد ما را
راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، برای گریز از علی 7 که او در همه روزگار و مادام که لبیکگویان لبیک میگویند هیچ وعدهای را خلاف نمیکند، برای من پس از آن در هیچ سرزمینی قرار نخواهد بود هرچند از جابلقا هم فراتر روم...».
شامیان چون شعر او را شنیدند او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولی قومش از او مراقبت کردند. معاویه او را از شام تبعید کرد. معاویة بن ضحاک به مصر رفت و معاویة بن ابی سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت : همانان شعر او برای مردم شام سختتر از دیدار و رویارویی با علی ( 7) است ، خدایش بکشد او را چه میشود؟ اگر آن سوی جابلقا هم برود از علی ( 7) در امان نخواهد بود، و به شامیان میگفت : آیا میدانید جابلقا کجاست ؟
میگفتند: نه . میگفت : شهری در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزی نیست .
نصر میگوید: چون مردم این سخن امیرالمؤمنین علی 7 را که فرموده بود: «بامداد بر آنان خواهم تاخت...» بازگو میکردند، اشتر این ابیات را سرود: «بامدادان لحظه سرنوشتساز فرامیرسد که برای صلح و سلامتجویی مردانی و برای جنگ مردانی دیگرند، مردان جنگ دلیران استواری هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه
میافکنند، و بیمها آنان را سست نمیکند، سوارکار سراپا مسلّح را هنگامی که میان فرومایگان و درماندگان میگریزد با شمشیر خود فرومیکوبند. ای پسر هند؛ کمربندهایت را برای مرگ استوار ببند و آرزوها تو را از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانی سپیدهدمان کاری خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتنداری و پرهیز میکنند...».
گوید: چون این شعر اشتر به آگهی معاویه رسید، گفت : شعری ناهنجار از شاعری ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است . اینک چنین مصلحت میبینم که سخن خود را با علی ( 7) تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را برای او نوشتهام و نپذیرفته است و پاسخ نداده است . اینک برای بار دوّم مینویسم و در دل او شک و رحمت برمیانگیزم .
عمرو بن عاص در حالیکه میخندید گفت : ای معاویه ؛ تو کجا و فریب دادن علی ( 7) کجا.
معاویه گفت : مگر ما همگی فرزندزادگان عبد مناف نیستیم ؟
گفت : چرا ولی نبوّت از ایشان است و نه از تو، اگر هم میخواهی بنویسی بنویس .
معاویه همراه مردی از قبیله سکاسک به نام عبدالله بن عقبه که
از پیکهای عراقیان بود، این نامه را برای امیرالمؤمنین علی 7 نوشت :
امّا بعد؛ اگر تو میدانستی که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما میدانستیم که چنین میشود، با یکدیگر به جنگ نمیپرداختیم و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولی هنوز چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقی مانده است به فکر اصلاح باشیم و سازش . من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبرداری از تو باشم ، شام را به من واگذاری . این کار را نپذیرفتی و خداوند آنچه را که تو بازداشتی به من ارزانی فرمود! امروز هم همان چیزی را که دیروز خواسته بودم از تو میخواهم . من از زندگی آرزویی جز همان آرزو که تو داری ندارم ، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم داری بیم ندارم . به خدا سوگند؛ سپاهیان کاسته شدهاند و مردان از میان رفتهاند و ما فرزندان عبدمناف بر یکدیگر فضیلتی نداریم ، جز این فضیلت که عزیزی خوار و آزادهای برده نگردد، والسلام .
چون نامه معاویه به امیرالمؤمنین علی 7 رسید آن را خواند و گفت : جای شگفتی از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبیدالله بن ابی رافع را خواست و فرمود:
پاسخ معاویه را اینچنین بنویس : امّا بعد؛ نامهات رسید. گفتهای که اگر تو و ما میدانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچیک با دیگری درگیر نمیشدیم . من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا بازنمیایستم .
امّا اینکه گفتهای از عقل و خرد ما چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم ، عقل من هیچگاه کاستی نداشته و بر آنچه اتّفاق افتاده است پشیمان نیستم .
اینکه شام را از من خواستهای ، من چنان نیستم که چیزی را که دیروز از تو بازداشتهام امروز به تو بدهم . امّا اینکه ما با یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشی صحیح نیست و مردم شام هم نسبت به دنیا خود حریصتر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند.
امّا این سخن تو که ما فرزندان عبدمناف را بر یکدیگر فضل و برتری نیست ، هرچند به جان خدم سوگند که ما همگی پسران یک پدریم ، ولی هرگز امیه چون هاشم و حرب چون عبدالمطلب نیست و مهاجر با برده جنگی آزادشده و کسی که بر حقّ است با آن کس که بر باطل است ، مساوی نیست . وانگهی فضیلت پیامبری در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساختهایم ، والسلام .
چون نامه امیرالمؤمنین علی 7 به معاویه رسید، چند روزی آن
را از عمرو بن عاص پوشیده داشت ، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچکس از قریش ـ که همراه معاویه بودند ـ همچون عمرو بن عاص از آن روزی که با امیرالمؤمنین علی 7 رویاروی شده بود و آن حضرت از خون او درگذشته بود، در تعظیم امیرالمؤمنین علی 7 کوشا نبود.
عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود، این اشعار را سرود: «ای پسر هند؛ جای بسی شگفتی از تو و آنانی است که به تو این پیشنهادها را میدهند. ای بیپدر؛ آیا در فریبدادن علی ( 7) جمع میبندی ؟ این آهن سرد به آهن کوفتن است . امیدواری او را با شک سرگردان کنی و آرزو میکنی که با تهدید تو بترسد، او پرده را کنار زده و جنگی را دامن زده است که از بیم آن موهای سر کودک سپید میشود...».
چون این اشعار او به اطّلاع معاویه رسید، او را خواست و گفت : شگفتا از تو که مرا سسترأی میدانی و در بزرگداشت علی ( 7) میکوشی با آنکه تو را رسوا ساخته است .
عمروعاص گفت : اینکه تو را سسترأی خواندهام همانگونه بوده است و امّا بزرگداشت من از علی ( 7)؛ تو به بزرگی او از من آگاهتری ولی پوشیده میداری و من آن را آشکار میسازم . امّا رسوایی من ؛ هر کس که یارای رویارویی با علی ( 7) داشته باشد،
رسوا نمیشود.[276]
ایرانیان و ولایت امیرالمؤمنین 7
ژنرال سرپرسی سایکس (خاورشناس مشهور انگلیسی)
شخصیت قابل ستایش
علی بن ابی طالب 7 از میان خلفا به شرافت و بزرگواری نفس و به مراقبت شدید از حال زیردستان خود مشهور بود.
القائات فرستادهها و نمایندهها در او تأثیری نداشت ، به هدیههای آنان ترتیب اثر نمیداد، با حریف مکار خود معاویه ابدآ قابل مقایسه نبود چرا که معاویه برای رسیدن به مقصودی که داشت بزرگترین جنایات را مرتکب شده و رذلترین وسایل را برای پیشرفت خودش برمیانگیخت .
دقّت و مراقبتهای ویژه امیر مؤمنان 7 در امانت و دیانت سبب شده بود که اعراب حریص که امپراطوریها را غارت کرده بودند از وی ناراضی باشند، لیکن صداقت ، راست کرداری ، ریاضت و عبادت از روی صدق و خلوص و وارستگی ؛ و رفتار و ویژگیهای پسندیده قابل توجّهی که در او وجود داشت حقیقتآ شخصیت قابل ستایشی به وی داده بود.
اینکه ایرانیان برای او مقام ولایت قایل شده و او را به اصطلاح سرپرست حقیقی و مربّی الهی میدانند واقعآ قابل تحسین و شایان بسی تمجید است ؛ اگرچه مقام و مرتبه او خیلی بالاتر از اینها
است[277] .[278]
خطبه مهمّ حضرت امیرالمؤمنین 7
در اوّل خلافت ظاهری و اتمام حجّت آن حضرت
ابوجعفر اسکافی میگوید: همینکه اصحاب پس از کشتهشدن عثمان برای تبادلنظر در موضوع امامت در مسجد رسول خدا6 جمع شدند، ابوالهیثم بن التیهان ، رفاعة بن رافع ، مالک بن عجلان ، ابوایوب انصاری و عمار بن یاسر به امیرالمؤمنین علی 7 اشاره کردند و فضل و سابقه و جهاد و قرابت آن حضرت را تذکر دادند و مردم پیشنهاد ایشان را پذیرفتند. هر یک از ایشان نیز برخاستند و درباره فضایل امیرالمؤمنین علی 7 سخنرانی کردند. برخی آن حضرت را بر مردم روزگار خودش و برخی دیگر بر همه مسلمانان برتری دادند آنگاه با امیرالمؤمنین علی 7 بیعت شد.
روز دوّم پس از بیعت ـ که روز شنبه یازده شب باقیمانده از ماه ذیحجّه بود ـ امیرالمؤمنین علی 7 به منبر رفت . نخست حمد و ثنای خدا را بجا آورد و از پیامبر 6 یاد کرد و بر او درود فرستاد، از نعمت خدا بر مسلمانان یاد فرمود آنگاه مردم را به زهد و پارسایی در دنیا و رغبت به آخرت تشویق فرمود و پس از آن چنین
فرمود:
امّا بعد؛ همانا هنگامی که پیامبر 6 رحلت فرمود مردم ابوبکر را به خلافت برگزیدند سپس ابوبکر عمر را خلیفه ساخت و او با روش ابوبکر عمل کرد و او خلافت را در شورایی قرار داد که از میان ایشان حکومت به عثمان رسید. او کارهایی انجام داد که شما دانستید و زشت شمردید، او محاصره و کشته شد. سپس همگان با میل و رغبت خود پیش من آمدید و از من خواستید حکومت را بپذیرم و همانا من مردی از شمایم ، آنچه به سود شماست به سود من و آنچه به زیان شماست به زیان من هم هست .
خداوند دروازه فتنه میان شما و اهل قبله را گشوده و فتنههایی چون پارههای شب سیاه روی آورده است و این کار را جز مردم بصیر و شکیبا و دانای به موقعیت امور تحمّل نمیکنند. من شما را به راه روشن پیامبرتان ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ خواهم برد و به آنچه فرمان داده شدهام در مورد شما عمل خواهم کرد، اگر برای من مستقیم شوید، و از خداوند باید یاری جست ، همانا که موضع من نسبت به رسول خدا 6 پس از رحلت او همچون موضع من به روزگار زندگی اوست .
اینک در پی آنچه به آن امر میشوید باشید و از آنچه از آن نهی میشوید بازایستید و در هیچ کاری شتاب مکنید تا برای شما آن را روشن بیان کنیم ؛ که ما را در مورد هر کاری که شما آن را خوش نمیدارید عذری موجّه است و همانا که خداوند از فراز
آسمان و عرش خود میداند که من حکومت بر امّت محمّد6 را خوش نمیداشتم تا آنکه رأی شما به اتّفاق بر من قرار گرفت ؛ زیرا خودم شنیدم رسول خدا 6 میفرمود :
هر والی که پس از من عهدهدار حکومت گردد او را بر لبه صراط نگه میدارند و فرشتگان کارنامهاش را میگشایند اگر دادگر بوده است خداوند به عدل او نجاتش میبخشد و اگر ستمگر بوده است صراط او را چنان میجنباند که مفاصل از اختیارش بیرون و در آتش سرنگون میشود و نخست بینی و چهرهاش در آتش قرار میگرد.
ولی اینک که رأی شما بر من قرار گرفته و جمع شده است نمیتوانم شما را به حال خود رها کنم .
امیرالمؤمنین علی 7 سپس به چپ و راست خود نگریست و فرمود:
هان ؛ مبادا فردا گروهی از شما که دنیا آنان را فروگرفته است و برای خود زمینهای آباد و جویبارها فراهم ساختهاند و بر اسبهای راهرو سوار میشوند و کنیزکان زیبارو را به خدمت میگیرند، و در واقع این کار مایه ننگ و درماندگی ایشان است ، همین که آنان را از آنچه در آن فرومیروند بازدارم و به حقوق خودشان که آگاهند برگردانم ، آن را خوش نداشته باشند و کاری ناروا بشمرند و بگویند: پسر ابوطالب ما را از حقوق خودمان منع کرد! همانا هر مرد از مهاجران و انصار که افتخار مصاحبت پیامبر 6 را مایه فضیلت و برتری بر دیگران میداند باید
بداند که فضیلت رخشنده فردا در پیشگاه خداوند است و مزد و پاداش او بر عهده خداوند است .
همانا هر کس که دعوت خدا و پیامبر 6 را پاسخ داده و دین ما را تصدیق کرده است و در آیین ما درآمده و بر قبله ما روی آورده است مستوجب حقوق و حدود اسلام است . شما همگان بندگان خدایید و اموال هم از آن خداوند است که میان شما به صورت مساوی تقسیم خواهد شد و در آن مورد هیچکس را بر دیگری فضیلتی نیست
بدیهی است پرهیزگاران را فردا در پیشگاه خداوند نیکوترین پاداش و برترین ثواب فراهم است و خداوند این جهان را برای پرهیزگاران پاداش و مزد قرار نداده است «و آنچه در پیشگاه خداوند است برای نیکان بهتر است»[279] .
چون به خواست خدا فردا فرارسید صبح زود پیش ما آیید که نزد ما اموالی است که باید میان شما تقسیم کنیم و نباید هیچکس از شما، چه عرب و چه عجم از آمدن خودداری کند چه از کسانی باشد که مقرّری میگیرند و چه نمیگیرند، همینقدر که مسلمان آزاد باشد حاضر شود. این سخن را میگویم و برای خودم و شما آمرزش میخواهم .
سپس از منبر فرود آمد.
شیخ ما ابوجعفر اسکافی میگوید: این سخنان امیرالمؤمنین
علی 7 نخستین چیزی بود که آن را خوش نمیداشتند و موجب کینهتوزی آنان به آن حضرت شد و از چگونگی اعطاء و تقسیم کردن او به طور مساوی ناراحت شدند.
چون فردا فرا رسید، امیرالمؤمنین علی 7 صبح زود آمد و مردم هم برای گرفتن اموال آمدند. امیرالمؤمنین علی 7 به کاتب خود ـ عبیدالله بن ابی رافع ـ فرمود:
نخست از مهاجران شروع کن و آنان را بخواه و به هر مردی که حاضر شد سه دینار بده و سپس از انصار شروع کن و با آنان هم همانگونه رفتار کن و به هر یک از مردم که حاضر شود اعمّ از سرخ و سیاه همینگونه پرداخت کن .
سهل بن حنیف گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ این مرد دیروز غلام من بود و امروز او را آزاد کردهام .
فرمود: به او هم همان مقدار که به تو میدهیم میپردازیم. و به هر یک از آن دو سه دینار داد، و هیچکس را بر کس دیگر برتری نداد. در آن روز طلحه ، زبیر، عبدالله بن عمر، سعید بن عاص ، مروان بن حکم و تنی چند از قریش و دیگران هنگام قسمت کردن اموال حاضر نشدند.
اسکافی میگوید: عبیدالله بن ابی رافع شنید که عبدالله بن زبیر به پدرش و طلحه و مروان و سعید بن عاص میگوید: دیروز بر ما
پوشیده نماند که علی ( 7) در سخن خودش چه چیزی را اراده کرده است .
سعید بن عاص در حالی که به زید بن ثابت مینگریست گفت : آری «به در میگوید که دیوار بشنود».
عبیدالله بن ابی رافع به سعید و عبدالله بن زبیر گفت : خداوند در کتاب خویش میفرماید: «ولی بیشتر ایشان از حق کراهت دارند»[280] .
عبیدالله بن ابی رافع این موضوع را به امیرالمؤمنین علی 7 خبر داد. فرمود :
به خدا سوگند؛ اگر برای ایشان به سلامت باقی بمانم آنان را بر راه روشن و طریق صحیح وامیدارم . خدا سعید بن عاص را بکشد که از گفتار دیروز من و اینکه به او نگریستم چنین فهمیده است که قصد من او و یاران اوست که به هلاکت درافتادهاند.
گوید: فردای آن روز پس از نماز صبح که هنوز مردم در مسجد بودند زبیر و طلحه آمدند و جایی دورتر از امیرالمؤمنین علی 7 نشستند. سپس مروان و سعید و عبدالله بن زبیر آمدند و کنار آندو نشستند. سپس گروهی دیگر از قریش آمدند و به آنان پیوستند و ساعتی آهسته با یکدیگر سخن گفتند.
ولید بن عقبة بن ابی معیط برخاست و پیش امیرالمؤمنین
علی 7 آمد و گفت : ای اباالحسن ؛ تو همه ما را سوگوار کردهای (خونهایی از ما بر عهده توست) در مورد خودم ، پدرم را در جنگ بدر کشتی و دیروز در جنگ خانه عثمان ، برادرم را نصرت ندادی و زبون ساختی . امّا سعید بن عاص ، پدرش را ـ که گاو نر قریش بود ـ در جنگ بدر کشتی ؛ امّا مروان ، پدرش را هنگامی که عثمان او را به خود ملحق ساخت سفله و فرومایه خواندی ، و حال آنکه ما فرزندزادگان عبدمناف برادران و افراد نظیر تو هستیم . اینک با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه اموالی را که روزگار عثمان به ما رسیده است ببخشی و کشندگان عثمان را بکشی و ما اگر از تو بیمناک شویم تو را رها میکنیم و به شام میرویم .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
امّا آنچه درباره خونهای خود که بر گردن من است گفتید، حقّ و حقیقت خونی شماست ، امّا اینکه آنچه را به دست آوردهاید پرداخت آن را از عهده شما بردارم برای من حقّی نیست که پرداخت حقّ خدا را از شما یا غیر شما بردارم ، و اینکه کشندگان عثمان را بکشم ، اگر امروز کشتن آنان بر من واجب باشد دیروز آنان را میکشتم ، و این حق برای شما محفوظ است که اگر از من بیمناک باشید امانتان دهم و اگر من از شما بیمناک باشم تبعیدتان کنم .
ولید برخاست و پیش یاران خود رفت و آنان در حالیکه اظهار دشمنی و ستیز میکردند پراکنده شدند. چون این کار از ایشان آشکار شد، عمّار بن یاسیر به یاران خویش گفت : برخیزید پیش این گروه برادرانتان برویم که از آنان چیزهایی به ما رسیده و کارهایی دیدهایم که خوش نمیداریم و از آن بوی ستیز و طعنهزدن نیست به امامشان احساس میشود و سفلگان و ستمگران میان آنان و زبیر و این چپدست نافرمان (یعنی طلحه) درافتادهاند.
ابوالهیثم و عمّار او ابوایوب و سهل بن حنیف و جماعتی همراه ایشان به حضور امیرالمؤمنین علی 7 رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ در کار خود بنگر و این قوم خود، یعنی این گروه قریش را پند و اندرز بده که آنان پیمانت را شکسته و با عهد تو مخالفت کردهاند، در نهان ما را هم به کنار نهادن تو فرامیخوانند. خدایت به سعادت رهبری فرماید؛ و این بدان سبب است که ایشان مساوات و برابری را خوش نمیدارند و ایثار را از دست دادهاند و چون میان ایشان و غیر عرب مواسات برقرار کردی ناراحت شدهاند با دشمن تو رایزینی کرده و او را بزرگ ساختهاند و اینک برای پراکنده ساختن جماعت و دلجویی از گمراهان آشکارا خون عثمان را طلب میکنند. هر چه رأی توست آن را اعمال فرمای .
امیرالمؤمنین علی 7 در حالیکه ردایی به تن داشت و بردی
قطری به کمر بسته بود و شمشیری بر دوش داشت و بر کمانی تکیه کرده بود فرمود:
امّا بعد؛ ما خداوند را میستاییم که پروردگار ما و ولی ما و خداوند و ولی نعمت ماست ، پروردگاری که نعمتهای او نهان و آشکار و به لطف او و بدون نیرو و کوشش ما به ما میرسد تا ما را بیازماید که آیا سپاسگزاریم یا کافر نمعت . هر کس سپاس خدا را بجا آورد بر نعمتش میافزاید و هر کس کفران نعمت کند عذابش میکند. بهترین مردم نزد خداوند از لحاظ منزلت و نزدیکترین ایشان به خداوند کسی است که مطیعتر فرمان او باشد و از همگان بیشتر فرمان او را به کار بندد و سنّت پیامبر 6 را بیشتر پیروی کند و کتاب خدا را بیشتر زنده بدارد.
برای هیچکس پیش ما فضیلتی جز به اطاعت از خدا و رسول نیست . اینک کتاب خدا در دسترس ما و عهد و روش پیامبر میان ما معلوم و شناخته شده است و این موضوع را فقط کسی نمیداند که نادان ستیزهجو و منکر حق باشد.
خداوند متعال فرموده است : «ای مردم ؛ ما شما را از یک مرد و یک زن بیافریدیم و شما را شاخهشاخه و خاندان خاندان قرار دادیم و تا یکدیگر را بازشناسید، همانا گرامیتر شما نزد خدا پرهیزکارتر شماست»[281] .
آنگاه با صدای بلند و تا آنجا که میتوانست فریاد برآورد:
خدای را فرمان برید، رسول را فرمان برید و اگر سرپیچی کنید همانا که خداوند کافران را دوست نمیدارد.
آنگاه فرمود: ای گروه مهاجران و انصار؛ آیا با اسلام خود به خدا و رسولش منّت میگزارید؟! نه ؛ که خداوند بر شما منّت نهاده که شما را به ایمان هدایت فرموده است اگر راستگویید.
سپس فرمود: منم ابوالحسن ـ و این را به هنگام خشم میفرمود ـ و افزود: هان ؛ این دنیایی که شما آن را تمنّا میکنید و به آن رغبت میورزید و چنان شده است که شما را به خشم میآورد یا شاد میکند، خانه و جایگاهی نیست که برای آن آفریده شده باشید، پس فریبتان ندهد که از آن برحذر داشته شدهاید، و نعمتهای خدا را با شکیبایی در اطاعت از او و تسلیم و زبونی در قبال فرمان او بر خود تمام بخواهید.
امّا در این درآمد و اموال کسی را بر دیگری فضیلتی نیست و مال از آنِ خداوند و شما هم بندگان تسلیم فرمان اویید و این کتاب خداوند است که به آن اقرار آورده تسلیم شدهایم و عهد پیامبرمان میان ماست و هر کس به آن راضی نیست هر گونه میخواهد رفتار کند؛ زیرا آن کس که به فرمان خدا عمل کند و بر حکم او حکم دهد بر او بیمی نیست .
امیرالمؤمنین علی 7 آنگاه از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و عمّار بن یاسر و عبدالرحمان بن حسل قرشی را نزد طلحه و زبیر ـ که در گوشه مسجد بودند ـ فرستاد. آندو پیش ایشان رفتند
و آنان را فراخواندند؛ برخاستند و آمدند کنار امیرالمؤمنین علی 7 نشستند. به آن دو فرمود:
شما را به خدا سوگند میدهم ؛ مگر چنین نبود که شما دو تن با کمال میل برای بیعت پیش من آمدید و مرا به حکومت فراخواندید و حال آنکه من آن را خوش نداشتم ؟
گفتند: آری چنین بود.
سپس فرمود: شما بدون آنکه مجبور و در فشار باشید با من بیعت کردید و عهد بستید.
گفتند: همینگونه است .
فرمود: پس چه چیزی شما را پس از آن به این حالی که میبینم وادار کرده است ؟
گفتند: ما با تو بیعت کردیم به شرط آنکه کارها را بدون اطّلاع و رأی ما تمام نکنی و در هر کار با ما رایزنی کنی و در آن بر ما استبداد نورزی و ما را بر دیگران چندان فضیلت است که میدانی و حال آنکه اموال را تقیسم و کارها را بدون اطّلاع و رایزنی با ما انجام میدهی!!
فرمود:
همانا از اندک ، خشم گرفتهاید و بسیار را وانهادهاید؛ از خداوند آمرزش بخواهید تا شما را بیامرزد. اینک به من بگویید: آیا من شما را از حقّی که برای شما واجب شده باشد بازداشته و بر شما ستم روا داشتهام ؟
گفتند: پناه بر خدا، هرگز.
فرمود: آیا از این اموال چیزی را ویژه خود قرار دادهام ؟
گفتند: پناه بر خدا، هرگز.
فرمود: آیا کاری و حقّی از یکی از مسلمانان تباه شده است که از انجام آن ناتوان شده یا بیاطّلاع باشم ؟
گفتند: پناه بر خدا، هرگز.
فرمود: پس چه کاری از کارهای مرا ناخوش داشتید که مخالفت با مرا اندیشیدهاید؟
گفتند: مخالفت تو با عمر بن خطاب در چگونگی تقسم اموال ! که تو حقّ ما را همچون دیگریان قرار دادی و میان ما و کسانی که با ما سنجیده نمیشوند تساوی برقرار کردی ، خداوند این اموال را در پناه شمشیرها و نیزههای ما و زحمت بسیار سواران و پیادگان ما فراهم و دعوت ما را پیروز فرمود و با زور و زحمت آن سرزمینها و اموال را به دست آوردیم و نباید با کسانی که با کراهت به اسلام معتقد شدهاند یکسان باشیم .
امیرالمؤمنین علی 7 در پاسخ فرمود:
امّا آنچه در مورد مشورت با شما گفتید، به خدا سوگند؛ مرا رغبتی به حکومت نبود و شما دو تن مرا به آن دعوت کردید و سپس همگان مرا به خلافت گماشتید و ترسیدم که اگر پیشنهاد شما را نپذیرم امّت به اختلاف افتد و چون حکومت به من رسید به کتاب خدا و سنّت رسول خدا 6 نگریستم و به هر چه
آندو مرا دلالت کرد پرداختم و از آن پیروی کردم و به آرای شما و دیگران در آن مورد نیازی پیدا نکردم و بدیهی است اگر کاری پیش آید که حکم آن در کتاب خدا و سنّت روشن نشده و نیازمند به مشورت باشد بدون تردید با شما دو نفر مشورت خواهم کرد.
امّا در مورد اموال و این روش قسمت ، من در آن مورد از خود حکم و عملی نکردهام ، من و شما شاهد بودهایم که پیامبر 6 همینگونه حکم و رفتار فرمود[282] ، وانگهی کتاب خدا در این مورد
گویاست و آن کتابی است که «نیاید آن را باطلی از پیشروی و از پشت سرش ، فروفرستادنی است از درستکاری ستوده»[283] ، و این
سخن که میگویید: «بهره ما از اموالی که خداوند در پناه شمشیرها و نیزههای ما به ما ارزانی فرموده است ما و دیگران را برابر قرار دادی» از دیرباز گروهی بر مسلمانی سبقت گرفته و اسلام را با شمشیرها و نیزههای خود یاری دادهاند و رسول خدا 6 در تقسیم اموال ، آنان را بر دیگران برتری نداده و آنان را به سبب پیشگامی و سبقت بر دیگران برنگزیده است ، و خداوند سبحان پیشگامان و مجاهدان را روز قیامت پاداش
عنایت خواهد فرمود.
به خدا سوگند؛ برای شما و غیر شما پیش من چیزی جز همین نیست . خداوند رحمت کند مردی را که چون حقّی بیند بر انجام آن یاری دهد و چون ستمی بیند در دفع آن کوشا و در قبال هر کس که با حق مخالفت میکند یاور حق باشد.[284]
تکرار صفحه 156 کامپیوتر///معاویه از فضائل امیرالمؤمنین 7 خبر داشت
پرسش بعضی از مردم شام
از حضرت امیرالمؤمنین 7
حسن بن بکر بجلی گوید: پدرم میگفت : ما در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 بودیم که گروهی خدمت آنجناب آمدند و سلام کردند. حضرت آنها را نشناخت و پرسید: شما از اهل شام هستید و یا از اهل جزیره؟
گفتند: ما از اهل شام میباشیم ، پدر ما درگذشت و مال فراوانی از خود به جای گذاشت و اکنون از او فرزندان و زنانی ماندهاند و در میان ما یک خنثی هم وجود دارد، او هم مانند مردان آلت رجولیت دارد و هم مانند زنان میباشد، او میراث مردان را میخواهد ما هم به او ندادهایم .
حضرت امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: چرا نزد معاویه نرفتید؟
گفتند: ما به آنجا رهسپار شدیم ولی او جواب درستی نداد.
حضرت امیرالمؤمنین 7 فرمود:
خداوند لعنت کند آن مردمانی را که فضائل ما را میپسندند ولی
به دین ما ضربه میزنند. اکنون او را ببرید و بنگرید اگر از مخرج مردان بول میکند و ادرار مینماید میراث مردان را به او بدهید و اگر مانند زنان بول میکند میراث زنان به او تعلّق میگیرد.
بعدآ معلوم شد که او مانند مردان ادرار میکند و میراث مردان را
به او دادند.[285]
امیرالمؤمنین 7 و عدم تبعیض نژادی
ایرانیان و شورش علیه مغیره والی معاویه
طبیعی بود که آنها در مقابل تحقیری که نسبت به ایشان ، صورت میگرفت ساکت نمانند. بلکه با اتّخاذ مواضع سیاسی مناسب ، سعی داشتند به هر شکلی بر علیه مصالح امویان حرکت کنند.
آنها در زمان معاویه بر مغیرة بن شعبه والی معاویه در کوفه خروج کردند. و با اینکه همگی به اسلام گواهی داده خود را مسلمان میدانستند در مقابل معاویه تسلیم نشده و گفتند هرگز مشرک نخواهند شد و جان بر سر مقاومت خود باختند[286] . این اوّلین
حرکت عمده موالی است که بدون مشارکت اعراب ، بدان دست زدند! این موضع نه تنها در مقابل امویان بلکه قبل از آن در حمایت حضرت علی 7 که برخوردی به تمام معنا اسلامی با آنان داشت ، نشان داده شده بود آنها که مزه حقارت را در عهد خلفای پس از پیامبر 6 چشیده بودند، سعی کردند تا از حضرت علی7 که در جبران آن وضع میکوشید حمایت کنند.
این حمایت به معنای آن نبود که موالی از لحاظ اعتقادی اعتقاد
به تشیع داشتند بلکه آنها نه تنها به عنوان موالی عربهای عراق ، همراه آنان از خلیفه مسلمین حمایت میکردند بلکهبا دیدن محبّت حضرت علی 7 نسبت به موالی این حمایت را فزونی دادند.
ما در قسمت تشیع اعتقادی و سیاسی توضیح دادیم که حمایتهای بیدریغ موالی از حضرت علی 7 و علویین به صورت یک تشیع سیاسی بوده و از نظر اعتقادی در سطح قابل توجّهی که به صورت اعتقادی شیعی متبلور باشد، مطرح نبوده است . البتّه این مطلب به طور کلّی چنین نیست .
از مغیرة نقل شده که حضرت علی 7 تمایل زیادی نسبت به حمایت از موالی داشت در حالی که عمر بالعکس بود[287] .
یعقوبی میگوید: حضرت علی 7 اموال بیتالمال را به نسبت مساوی تقسیم میکرد. و به موالی به اندازهای میداد که به سایر عربها. دلیل او نیز این بود که در کتاب خدا، فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق برتری داده نشدهاند[288] . و بارها فرمود که حضرت
آدم نه غلامی به دنیا آورد و نه کنیز، بندگان خدا آزادند... اگر مالی نزد من است در تقسیم آن بین سیاه و سفید، فرقی نخواهم گذاشت[289] .[290]
خطبه 163 دلیل بر تعیین وصی
میگویم : از ابوجعفر یحیی بن محمّد علوی نقیب بصره هنگامی که این خطبه را پیش او میخواندم پرسیدم : منظور علی 7 از این سخن که میفرماید: «خلافت چیز برگزیدهای بود که نفسهای گروهی بر آن بخل ورزید و نفسهای قوم دیگر آن را بخشید و از آن گذشت» چیست ؟ و آن قومی که آن مرد اسدی گفته است : «شما را از خلافت کنار زدند و حال آنکه شما به آن سزاوارترید» کیستند؟ آیا منظور روز سقیفه است یا روز شورا؟
ابوجعفر ـ که خدای رحمت کند ـ با آنکه شیعه و مرد علوی بود مردی باانصاف و سخت خردمند بود، گفت : مقصود روز سقیفه است .
گفتم : دل من به من اجازه نمیدهد که اصحاب پیامبر 6 را چنین تصوّر کنم که با پیامبر 6 مخالفت و نص را رد کنند و نادیده بگیرند.
گفت : من هم روا نمیدارم که به پیامبر 6 نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بیهوده رها فرماید و حال آنکه هیچگاه از مدینه بیرون نمیرفت مگر آنکه امیری بر آن میگماشت و این کار در حالی صورت میگرفت که پیامبر 6 زنده بود و از مدینه هم چندان دور نبود، چگونه ممکن است برای
پس از مرگ که قادر به جبران آنچه پیش بیاید نیست کسی را امیر نکند؟!
سپس گفت : هیچکس از مردم در اینکه پیامبر 6 خردمند و کامل عقل بوده است تردید ندارد؛ عقیده مسلمانان که درباره او معلوم است ؛ یهودیان و مسیحیان و فلاسفه هم چنین گمان دارند که او حکیمی در حکمت تمام است و دارای اندیشهای استوار، ملّتی را بر پا ساخته است و دین و آیینی فراهم آورده است و با عقل و تدبیر خویش پادشاهی بزرگی را بنا نهاده است ، و این مرد خردمند کامل ، خوی و غریزه اعراب را نیکو میشناخته و خونخواهی و کینهتوزی آنان را، هر چند پس از سالهای دراز باشد، میدانسته است که هر گاه کسی مردی از خاندانی از قبیله را بکشد، اهل و خویشاوندان و نزدیکان مقتول در جستجوی قاتل برمیآیند تا او را بکشند و انتقام خون خویش را بگیرند و اگر به خود قاتل دست نیابند برخی از نزدیکان و افراد خانواده قاتل را میکشند و اگر به هیچیک از آنان دست نیابند فرد یا گروهی از قبیله قاتل را میکشند هر چند از نزدیکان قاتل نباشند و اسلام این سرشت و خوی آنان را که در طبیعت ایشان استوار بود چندان تغییر نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقی بود.
پس چگونه ممکن است شخص عاقل تصوّر کند که پیامبر 6
یعنی آن شخص عاقل کامل که اعراب و به ویژه قریش را سوگوار کرده است کسی که او را در ریختن آن خونها و کشتن آنان و برانگیختن کینهها یاری داده و نزدیکترین پسرعمو و داماد اوست و پیامبر 6 به خوبی میدانسته است که او هم به زودی مانند دیگر مردم خواهد مرد، پسرعموی خود را به حال خود رها کند در حالیکه دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد که پیامبر 6 از شدّت محبّت و دلبستگی ، آندو را همچون پسران خویش میدانسته است .
آیا درست است که او را پس از خود حاکم قرار ندهد و او را به جانشینی خود نگمارد و بر خلافت او تصریح نکند؟ مگر آن خردمند کامل نمیدانسته است که اگر علی و همسر و پسران او را به حال خود و به صورت رعیت و مردم عادّی رها کند خونهای ایشان را پس از خود در معرض ریختن قرار داده است ؟ بلکه در آن صورت خودش موجب کشتهشدن و هدر رفتن خون ایشان خواهد بود؛ زیرا آنان پس از رحلت پیامبر محفوظ نخواهند بود و لقمهای برای خورندگان و صیدی برای درندگاناند که مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقامجویانه خود در مورد ایشان خواهند رسید.
حال آنکه اگر حکومت را در ایشان و کار را به دست آنان قرار
دهد، با آن ریاست ، خون و جان ایشان را محفوظ داشته است و بدان وسیله مردم را از تعرّض به آنان بازداشته است ، و این کار با تجربه و دقّت نظر در موارد دیگر هم معلوم میشود.
به عنوان مثال : نمیبینی اگر پادشاه بغداد یا جای دیگری مردم را کشته و سوگوار کرده باشد و در دلهای آنان کینههای بزرگ نسبت به خود برانگیخته باشد و برای پس از خود کار فرزندان و ذریه خویش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد که پادشاهی از میان خود برگزینند و یکی از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد دیگر رعیت رها کند! بدیهی است بقای فرزندانش پس از او اندک خواهد بود و به سرعت هلاک میشوند و مردم کینهتوز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم میبرند و ایشان را میکشند و تار و مار میکنند، و حال آنکه اگر آن پادشاه یکی از پسران خویش را برای پادشاهی معین کند و ویژگان و خدمتکاران و بردگان او به حفظ کار فرزندش قیام کنند خون آنان و خویشاوندانشان محفوظ میماند و به سبب اهمیت سلطنت هیچیک از مردم به آنان دستیازی نمیکند و ابهّت پادشاهی و نیروی سالاری و پاسداری امارت مانع از آن خواهد بود.
آیا گمان میکنی و چنین میبینی که این موضوع از نظر رسول خدا6 پوشیده مانده و از خاطرش رفته است ؟! یا دوست
میداشته است که ذریه و افراد خاندانش پس از او ریشهکن و درمانده شوند؟! در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به حضرت فاطمه 3 که در نظرش بسیار عزیز و محبوب دلش بوده است کجا میرود؟
آیا معتقدی که پیامبر 6 دوست میداشته است حضرت فاطمه 3 را همچون یکی از بینوایان مدینه قرار دهد که پیش مردم دست نیاز برآورد و اینکه امیرالمؤمنین علی 7 را که در نظرش بسیار گرامی و بزرگ بوده و حال او در نظر پیامبر 6 معلوم است همچون ابوهریره دوسی و انس بن مالک انصاری قرار دهدکه امیران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هر گونه میخواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع کند و بر سرش صد هزار شمشیر کشیده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرونشانند؟ به ویژه که آنان دوست میداشتند خون امیرالمؤمنین علی 7 را با دهانهای خود بیاشامند و گوشت او را با دندانهای خود پارهپاره کنند و بخورند؛ چرا که فرزندان و برادران و پدران و عموهای ایشان را کشته بود و چندان روزگاری از آن نگذشته بود و هنوز زخمها بهبود نیافته و بر آن پوست تازه برنیامده بود.
به نقیب ابوجعفر گفتم : همانا در آنچه گفتی نیکو از عهده برآمدی جز اینکه گفتار امیرالمؤمنین علی 7 دلالت بر آن دارد که
نصّی در مورد او نبوده است . مگر نمیبینی که میفرماید: «ما از لحاظ نسب والاتریم و وابستگی ما به رسول خدا 6 استوارتر است»؟ و حجّت و برهان را در نسب و شدّت قرب قرار داده است و حال آنکه اگر نصّی بر او شده بود به جای این سخن میفرمود: «و من کسی هستم که بر من تصریح شده و نام من برده شده است».
خدایش رحمت کند، چنین پاسخ داد: امیرالمؤمنین علی 7 پاسخ آن مرد را از همان جهتی که معتقد بوده و میدانسته است داده است نه از آن جهتی که آن را نمیداسته و به آن معتقد نبوده است . مگر نمیبینی که مرد اسدی از آن حضرت پرسیده است : چگونه قوم شما، شما را از این مقام راندند و حال آنکه شما به آن مقام سزاوارترید؟ و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزّت و خویشاوندی و اینکه در واقع پاره تن پیامبر 6 بودهاند بوده است و آن مرد اسدی به هیچ روی تصوّر وجود نصّ را نمیکرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمیکرده و اگر این موضوع در اندیشه و خاطرش میبود به امیرالمؤمنین علی 7 میگفت : «چرا مردم تو را از این مقام کنار زدند و حال آنکه رسول خدا6 در مورد تو تصریح فرموده است؟»
او چنین سخنی نگفته بلکه سخنی گفته است که در مورد همه افراد بنیهاشم است و پرسیده است : چگونه قوم شما را از این کار
کنار زدند و حال آنکه شما به اعتبار اینکه هاشمی و نزدیکان رسول خدایید به آن سزاوارتر بودید، و امیرالمؤمنین علی 7 پاسخی به او داده است که مورد نظر اسدی بوده است و فرموده است :
آری ؛ با آنکه ما از دیگران به رسول خدا 6 نزدیکتریم این کار را کردند و پیش از خود دیگری را بر ما برگزیدند.
اگر امیرالمؤمنین علی 7 به او پاسخ میداد: «آری ؛ با آنکه به من و نام من در زندگی رسول خدا 6 تصریح شده است» پاسخ او را نداده بود که آن مرد اسدی نپرسیده بود: «آیا در این مورد بر تو نصّی شده است؟» همچنین نپرسیده بود: «آیا رسول خدا 6 در مورد خلافت کسی تصریح فرموده است یا نه؟» بلکه پرسیده بود : «چرا قوم ، شما را از حکومت کنار زدند و حال آنکه شما به معدن و چشمه دین از آنان نزدیکتر بودید؟»، و امیرالمؤمنین 7 به او پاسخی که منطبق سئوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر برای او تصریح به نصّ میکرد و باطن امر را با تفصیل برای او نقل میکرد او از امیرالمؤمنین علی 7 رویگردان میشد و آن حضرت را متّهم میکرد و سخنش را نمیپذیرفت و به تصدیق گفتارش کشیده نمیشد و در تدبیر کار مردم و رهبری سزاوارتر است به گونهای پاسخ داده شود که موجب رویگردانی و طعنه نگردد.[291]
پاسخ ابن سنان به این سؤال که چرا امیرالمؤمنین 7،
معاویه را بر حکومت شام ابقا ننمودند
ابن سنان در کتاب خود ـ که آن را «عادل» نامیده ـ این اعتراض را بدین گونه پاسخ داده و گفته است : همه مردم میدانند که در داستان شورا، عبدالرحمان بن عوف به علی 7 پیشنهاد کرد که خلافت را برای او قرار دهد مشروط بر این که او به کتاب خدا و سنّت رسول خدا و روش ابوبکر و عمر عمل کند، و علی 7 این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: «با این شرط میپذیرم که به کتاب خدا و سنت پیامبر و اجتهاد و رأی خودم عمل کنم »، و مردم در سبب این کار اختلاف نظر دارند؛ شیعیان میگویند: علی 7 این شرط را نپذیرفت به این جهت که روش ابوبکر و عمر را درست نمیدانست ، و دیگران میگویند او چون خودش مجتهد بوده است آن شرط را نپذیرفته است ؛ زیرا مجتهد از مجتهد تقلید نمیکند.
به هر حال و با توجّه به این دو عقیده این موضوع طرح میشود که کدامیک از این دو کار زیان بیشتری داشته باشد: این که با عبدالرحمان با ظاهر پیمان ببندد که به روش ابوبکر و عمر عمل کند و پس از استقرار حکومتش با برخی از احکام مخالفت ورزد یا آنکه معاویه را به حکومت شام باقی بگذارد آن هم با آن همه ستم و ستیز و دستیازی به اموال و خون های مردم که در مدت امارت
معاویه بر شام از او سرزده بود و تردید نیست که بر هیچ کس اختلاف فاحش میان این دو و تفاوت میان این دو زیان پوشیده نیست .
بنابراین ، آن کس که برای خلافت و تسلط بر همه سرزمین های اسلام حاضر نیست به ظاهر سخنی بگوید که ممکن است آن را تعبیر هم کرد چگونه ممکن است پس از آنکه بنیان حکومتش استوار شده است به باقی داشتن ستمگر بر ستم و تقویت او کمک کند؛ آن هم برای این که اطاعت مردم شام و افزوده شدن منطقهای بر مناطق حکومت برای او فراهم شود، هرگز! این سخن کسی که میگوید «کاش علی 7 معاویه را بر حکومت شام باقی میگذاشت»، مثل این است که بگوید: کاش علی 7 در کار دین سست و برای کار دنیا راغب میبود و آن را استوار میساخت .
پاسخ به این اعتراض آشکار و نادانی پرسنده و اعتراض کننده روشن است .
بدان که حقیقت این است که علی 7 هرگز به خاطر سیاست مخالفت با شرع را جایز نمیدانسته است ، خواه این سیاست به ظاهر برای امور دینی باشد یا دنیایی ، مثلاً در مورد امور دنیایی بر فرض آنکه گمان میشد شخصی آهنگ فساد و تباهی در کار حکومت دارد علی 7 هرگز بدون اثبات قطعی آن حاضر به کشتن
آن شخص و زندانی کردنش نبود و هرگز گنهکاری را به گمان و سخنی که ثابت نشده بود مکافات نمیکرد، در مورد امور دینی هم نظیر اجرای حدّ سرقت هرگز به گمان عمل نمیکرد بلکه میفرمود: اگر با اقرار متّهم یا شواهد مسلّم ، جرم قطعی شد بر او حدّ جاری خواهم کرد وگرنه متعرّض او نخواهم شد؛
حال آنکه افراد دیگر غیر از علی 7 بر خلاف این نظر داشتند؛ مذهب مالک بن انس این است که میتوان بر مصالح قطعی عمل کرد و برای امام و پیشوا جایز است و میتواند یک سوم از امّت را بکشد برای اینکه دوسوم دیگر اصلاح شوند(!) بیشتر مردم اجازه میدهند و میگویند عمل به رأی و گمان غالب جایز و صحیح است . اینک که مذهب علی 7 چنان است که گفتیم و معاویه در نظر او فاسق بود و برای او این موضوع ثابت شده بود وانگهی به کار گماشتن افراد فاسق را جایز نمیدانست و از کسانی نبود که معتقد باشد با مخالفت با احکام دینی قاعده حکومت را استوار کند، روشن میشود که او باید آشکارا معاویه را عزل میکرد؛ هرچند که این کار منجر به جنگ میشد.[292]
علی 7 داناترین مردم به سنت پیامبر است
س از پیغمبر ( 6) عایشه است که میگوید :
علی اعلم الناس بالسنه :
علی داناترین مردم به سنت پیامبر است .
و آنگاه عمر، که میگوید :
علی اقضانا و باز: اقضانا علی :
نیروی داوری علی از همه ما بیشتر است .
آراء صحابه پیامبر درباره علم و دانش آن حضرت و از عمر کلمات مشهوری نقل شده که نشان می دهد او تا چه حد نیازمند به - علم امیرالمؤمنین بوده است و در اینجا برخی از آنها را ذکر می کنیم :
1ـ لولا علی لهلک عمر :
اگر علی نبود عمر هلاک میشد این جمله را بارها بر زبان آورده .
2ـ خدایا مرا در مشکلی که برای گشودنش پسر ابی طالب نباشد قرار مده .
3ـ سر زمینی که تو ای ابو الحسن نباشی، خدا مرا باقی نگذارد.
4ـ ای علی خدا امیر بعد از تو باقی نگذارد
صفحه : 176
5ـ به خدا پناه می برم از مشکلی که ابو الحسن برای گشودنش نباشد.
6ـ به خدا پناه می برم که در قومی زندگی کنم و تو ای ابو الحسن در میان آنها نباشی .
7ـ به خدا پناه می برم که در میان مردم زنده باشم و ابو الحسن آنجا نباشد.
8ـ خدایا مشگلی بر من وارد مساز مگر علی در کنارم باشد .
9ـ امید است در مشگلی که ابو الحسن گشاینده آن نباشد واقع نشوم .
10ـ خدا مرا آن قدر باقی نگذارد تا در میان قرار گیرم که ابو الحسن در میان آنها نباشد.
سعید بن مسیب گوید: عمر به خدا پناه می برد از مشکلی که برای گشودنش ابو الحسن نباشد.
معاویه گوید: وقتی عمر در امری به مشکلی بر می خورد پاسخش را از او (علی) میگرفت .
وقتی به معاویه خبر کشته شدن امام را دادند معاویه گفت: با مرگ پسر ابوطالب ، علم و فقه از جهان رفت .
امام سبط حسن مجتبی در خطبهاش (هنگام وفات علی) گوید :
«لقد فارقکم رجل بالامس لم یسبقه الاولون و لا یدرکه الاخرون بعلم».
مردی دیروز از میان شما رخت بر بست که از گذشتگان و آیندگان
کسی به پایه علم او نمیرسد.
ابن عبّاس دانشمند بزرگ امّت گوید: بخدا قسم ، علی را نه دهم علم بخشیدند و در یک درهم دیگر با شما شریک است و میگفت : علم من و علم اصحاب محمّد در برابر علم علی (رضی الله عنه) مانند قطرهای در هفت دریا است .
و گاه میگفت : علم برشش بخش است پنج بخش آن ویژه علی و یک بخش آن برای عموم مردم، همانا در بخش ششم او با ما شریک است و از ما داناتر.
ابن مسعود میگفت : حکمت بده جز تقسیم شده ، نه جزء آن ویژه علی و یک جزء برای عموم ، و علی در بخش عموم از همه داناتر است .
او میگفت : داناترین مردم مدینه در فرائض الهی علی بن ابی طالب است .
و نیز میگفت : ما وقتی بین خود سخن میگفتیم به این عقیده بودیم که بهترین داور مدینه علی است .
و میگفت : داناترین کسی به فرائض و نیرومندترین داور علی است .
و میگفت : قرآن به هفت حرف نازل شده هیچ حرفی از آن نیست مگر که ظاهر و باطنی دارد و نزد علی بن ابی طالب عم ظاهر
و باطن قرآن است .
هشام بن عتیبه درباره علی 7 میگفت : او اول کسی است که با رسول خدا نماز گزارد و در دین خدا داناتر و برسول خدا نزدیکتر است .
از عطاء پرسیدند آیا در بین اصحاب محمّد کسی از علی داناتر بود؟ گفت : بخدا سوگند کسی را باین پایه نمیشناسم .
عدی بن حاتم در سخنرانیاش میگفت : در علم کتاب و سنّت او (علی بن ابی طالب) داناترین مردم است و اگر او را نسبت به اسلام بسنجیم ، او برادر رسول خدا و رأس اسلام است و اگر او را نسبت به زهد و عبادت در نظر گیریم ، زهدش از همه آشکارتر و عبادتش از همه بیشتر است ، و اگر به خرد و قدرت طبیعیاش بنگریم ، او از همه مردم عاقلتر و نیروی طبیعیاش برتر بوده است .
و عبدالله بن حجل در سخنرانیاش گوید: تو یا علی ، از همه ما در خداشناسی داناتر، و به پیغمبرمان نزدیکتر، و در دینمان نیکوتری .
و ابو سعید خدری گوید: نیروی قضاوت علی ، از همه برتر بود.
از اصحاب پیغمبر عدّهای در شعرشان امیرالمومنین را به عنوان
عالمترین یاران پیغمبر مدح گفتهاند مانند: حسان بن ثابت ، فضل بن عبّاس و به پیروی از آنها گروه بسیاری از شعرای قرون اولیه اسلام که از ذکر نامشان در اینجا خودداری میشود، به همین خصلت علی 7 را ستودهاند.
از اینها که بگذریم ، همه امّت اسلام در برتری علمی امیرالمؤمنین متّفقاند، زیرا او وارث علم پیغمبر است ، و از طرق بسیار روایاتی از پیغمبر اکرم 6 درباره او رسیده است که فرموده علی وصی من و وارث من است ، در این روایات است که علی پرسید: من چه چیز از شما ارث میبرم ای رسول خدا؟ پیغمبر فرمود: آنچه پیامبران پیشین ارث گذاشتهاند. علی گفت آنان چه چیز ارث نهادهاند؟ فرمود کتاب خدا و سنّت پیغمبرشان را.
حاکم در ذیل حدیث بردن خصوص علی از پیغمبر، نه عمویش عبّاس چنین گفته است در این مسئله بین اهل علم اختلافی نیست که ، با وجود عمو، ارث به پسر عمو نمیرسد، لذا معلوم میشود در خصوص این مورد، اجماعی وجود دارد که تنها وارث علوم پیغمبر باید علی باشد، نه دیگران .
با این وراثت ، روایتی که از طریق صحیح از علی 7 رسیده که فرمود: به خدا قسم برادر او، ولی ، پسر عم ، و وارث علم اویم ، پس کیست از من به او شایستهتر؟ محقّق و مسلّم میگردد.
این وراثت بین صحابه امری مسلّم بوده است و در سخن بسیاری از آنها بدان اشارت رفته است . محمّد بن ابیبکر در ضمن نامهاش به معاویه مینویسد: وای بر تو،
منبع:؟؟؟؟: صفحه : 175
امیرالمؤمنین 7
شیخ فقیه، منتجب الدین علی بن حسین حاستی در «اربعون حدیث» خود می نویسد: قتاده گوید :
روزی اروی ، دختر حارث بن عبدالمطلب در مدینه نزد معاویه آمد، او پیرزن سالمندی بود، هنگامی که چشم معاویه به او افتاد گفت : خوش آمدی ای خاله! بعد از ما حالت چه طور است؟!
اروی گفت : تو چطوری پسر خواهرم؟! به راستی که کفران نعمت و ناسپاسی کردی ، و با پسرعمویت بد رفتاری نمودی ، و خود را به غیر اسمت نامیدی و امری را که حق تو نبود بدست گرفتی ... - تا آخر سخن او معاویه در پاسخ او گفت : ای خاله! حاجتت را بگو و این افسانه های گذشتگان را رها کن .
اروی گفت : برای من دو هزار دینار، دو هزار دینار و دو هزار دینار می دهی .
معاویه گفت : با دو هزار دینار اوّلی چه می کنی؟
گفت: با آن چشمه ای جوشان در سرزمینی پست می خرم و به نیازمندان فرزندان حارث بن عبدالمطلّب می بخشم .
معاویه گفت : دو هزار دینار مال تو، با دو هزار دینار دوّم چه می کنی؟
اروی گفت : به وسیله آن فقرای فرزندان حارث بن عبدالمطلب
را با هم کفوان خودشان به ازدواج همدیگر درمی آورم .
معاویه گفت : آن هم از آن توست ، با دو هزار دینار سوّم چه می کنی؟
اروی گفت : در سختیهای روزگار آن را مصرف کرده و به زیارت خانه خدا می روم .
معاویه گفت : این هم از آن توست .
سپس معاویه افزود: سوگند به خدا! اگر پسر عمویت علی زنده بود چنین احسانی به تو نمی کرد.
اروی گفت : راست گفتی . همانا علی 7 امانت خدا را حفظ کرد و تو آن را ضایع نموده و در مال خدا خیانت کردی .
آنگاه اروی ناراحت شد و گفت : آیا در مورد علی 7 سخن می گویی! خداوند دهانت را بشکند، و بلایت را سخت کند!
آنگاه اروی با صدای بلند ناله زد و گریست و اشعار ابی اسود دولی[293] را خواند که :
ألا یا عین ویحک أسعدینا ألا فابکی أمیرالمومنیا
رزئنا خیر من رکب المطایا وجرّ بها ومن رکب السفینا
ومن لبس النعال، ومن حفاها ومن قرأ المثانی والمئینا
إذا استقبلت وجه أبی حسین رأیت البدر راق الناظرینا
ألا فابلغ معاویة بن حرب فلا قرّت عیون الشامتینا
أفی الشهر الحرام فجعتمونا بخیر الناس طرّاً أجمعینا
نعی بعد النبی فدته نفسی أبو حسن وخیر الصالحینا
کأنّ الناس إذ فقدوا علیاً نعام ضلّ فی بلد عرینا
فلا والله لا أنسی علیاً وحسن صلاته فی الراکعینا
لقد علمت قریش حیث کانت بأنّک خیرهم حسباً ودیناً
فلایفرح معاویة بن حرب فإنّ بقیة الخلفاء فینا
آگاه باش! ای دیده ام! وای بر تو، مرا یاری کن، آگاه باش و بر امیر مومنان گریه کن .
ما به مصیبت بهترین کسی که بر مرکب سوار شد و با آن جولان زد و سوار شتر بیابان گشت ، مبتلا شدیم . و کسی که نعلین پوشید و کسی که آن را بیرون آورد و کسی که قرآن و آیات آن را قرائت نمود. در آن هنگام که دیدگانت به چهره ابو حسین می افتد، گویی ماه کامل را دیده ای که دیدگان را روشن می کند. آگاه باش و به معاویة بن حرب برسان که چشم شما شماتت کنندگان هرگز روشن نخواهد شد. آیا در ماه حرام ، ما را به مصیبت بهترین همه مردم مبتلا ساختید؟
قربان کسی که پس از پیامبر 6 از دنیا رفت، او ابوحسن و بهترین شایستگان بود.
مردم پس از شهادت علی 7 همانند چهارپایانی هستد که در میان شهرشان گم گشته و حیرانند. سوگند به خدا! هرگز علی 7 را و نماز نیکوی او را در میان نمازگزاران فراموش نخواهم کرد. (ای علی!) به راستی از زمانی که قریش خود را شناخت ، فهمید که تو از بهترین آنها از جهت نژاد و دین هستی . بنابراین ، ای معاویة بن حرب! شاد مباش چرا که باقی مانده خلفا و جانشینان در میان ما است .
راوی گوید: در این هنگام معاویه ملعون نیز گریست و گفت : ای خاله! به خدا سوگند! ابوالحسن چنین بود که تو گفتی ، آنگاه دستور داد آنچه اروی خواسته بود، به او دادند[294] .[295]
کعب الأحبار
یهودیان برای نابودی دین اسلام و ربودن مقام خلافت از اهل بیت پیامبر 6، نهتنها در زمان حکومت معاویه بلکه قبل از آن نیز به پشتیبانی از معاویه برخواسته و او را خلیفه پس از عثمان معرفی میکردند.
این پشتیبانیها ـ که پشتوانه محکمِ به قدرت رسیدن معاویه بود ـ در زمانی بود که نه مردم و نه معاویه ، از خلافت و حکومت و او دم نمیزدند.
اگر در میان مردم درباره خلافت پس از عثمان سخن به میان میآمد، مردم طرفدار حکومت و ولایت امیرالمؤمنین 7 بودند و به همین جهت پس از کشته شدن عثمان ، به خلافت آن حضرت رأی دادند.
امّا عوامل و دستنشاندگان یهود، از همان زمان دم از حکومت معاویه میزدند و میخواستند با این کار، افکار مردم را به سوی معاویه که از بنیامیه ـ که دشمنان دیرین دین اسلام بودند ـ بکشانند، تا هم حکومت از خاندان رسالت همچنان جدا باشد و هم در دست کسانی باشد که دشمنی دیرینه با اسلام داشتهاند.
یکی از افرادی که در ترویج اینگونه افکار سعی و تلاش فراوانی داشت ، کعب الأحبار بود.
محمود ابوریه درباره کعب و دسیسههای وی مینویسد: «پس از آنکه آتش فتنهها در زمان عثمان شعلهور و این آتش دامنگیر عثمان شد و او را در خانهاش به قتل رساندند، این کاهن حیلهگر از این فرصت نهایت استفاده را برد و با تمام توان در آتش فتنه دمید و هر اندازه که توانست از ترفندهای گوناگون خود بهره جست ؛ که از جمله نیرنگهایی که وی در این ماجرا به کار گرفت و خوی یهودیگری خود را به وضوح آشکار کرد، آن بود که ادّعا کرد خلافت بعد از عثمان سزاوار معاویه است!»[296]
وکیع از اعمش ، و او نیز از ابوصالح روایت کرده :[297] در حضور
جمعی در خصوص خلیفه بعد از عثمان سخن به میان آمد. فردی به نام «الحادی» در خلال شعر خود در این مورد گفت :
إنّ الأمیر بعده علی وفی الزّبیر خُلق رضی
همانا امیرِ بعد از او علی است ، و زبیر نیز از خلق نیکویی برخوردار است .
کعب الأحبار که در آن جلسه حضور داشت گفت : «بل هو صاحب البغلة الشهباء»؛ یعنی خلیفه بعدی کسی است که صاحب
استر خاکستری رنگ است (یعنی معاویه)؛ چرا که گاهی معاویه را در حالیکه بر چنین استری سوار بود میدید.
این خبر به گوش معاویه رسید. او را خواست و گفت : ای ابا اسحاق ؛ با وجود علی 7 و زبیر و یاران محمّد 6 این چه سخنی است که میگویی؟
کعب گفت : بلکه تو صاحب خلافت هستی ! و شاید در ادامه گفته باشد که من این را در کتاب اوّل (تورات) یافتهام .[298]
نشان دادن امام حسین 7
پیامبر اکرم 6 و امیرالمؤمنین 7 را در مسجد قبا
12 ربیع الاول ورود پیامبر اکرم 6 به منطقه قبا در مدینه (هـ ق) و اگر دوست دارید فضائل و کمالات خاندان رسالت را بشناسید در کارهای شگفتانگیز آنان دقّت کنید؛ بلکه درباره رفتار شیعیان آنها: حضرات ابراهیم ، اسماعیل ، داود و سلیمان : توجّه کنید، بلکه به علم و قدرت وصی حضرت سلیمان 7 آصف بن برخیا بیندیشید تا بدانید چگونه او در طبیعت تصرّف کرده با اینکه او فقط علمی از کتاب را میدانسته و علم همه کتاب نزد او نبوده است .
قرآن کریم آن قضیه را چنین حکایت میکند :
(یا أیها المَلأُ أیکم یأْتینی بِعَرْشِها قَبْلَ أنْ یأْتُونی مُسْلمین قالَ عِفْریتٌ مِنَ الجِنّ أنَا آتیکَ بِهِ قَبْل أنْ تَقُومَ مِنْ مَقامک وَإنّی عَلَیه لَقَوی أمینٌ قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الکتابِ أنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أنْ یرْتَدَّ إلَیک طَرْفُک فَلَمّا رَءاهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّی لِیبْلُوَنی ءَأَشْکرُ أمْ أکفُرُ وَمَنْ شَکرَ فَإنَّما یشْکرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ کفَرَ فَإنَّ رَبّی غَنِّی کریمٌ).[299]
«حضرت سلیمان به اطرافیانش فرمود: کدامیک از شما تخت بلقیس را قبل از آنکه خودشان را تسلیم نمایند می تواند بیاورد * عفریتی از جنّ گفت : من آن را میآورم پیش از آنکه از جای خود برخیزی و من بر این کار قدرتمند و امین هستم * کسی که علمی از کتاب نزد او بود گفت : من آن را قبل از آنکه چشمت بهم بخورد نزد تو حاضر می کنم ، و چون چنین کرد و تخت را مشاهده کرد فرمود: این فضل و بخشش و لطف پروردگار است تا مرا بیازماید که شکرگزار او هستم یانه؟ و هر کس شکر کند برای خودش شکر نموده و سپاسگزاری کرده ، و کسی که کفر ورزد پروردگار من بینیاز و بزرگوار است .
در فرمایش آصف بن برخیا که میگوید: «أَنَا آتیک بِهِ» «من آن را می آورم» نکته مهمّی است که ردّ گفتار وهّابیت و پیروان جاهل آنهاست . ما برای آنان که میخواهند مسائل مربوط به ولایت را بهتر بفهمند تذکر میدهیم :
خداوند بر آصف بن برخیا منّت گذاشته و اسمی از اسماء خود را به او آموخت ، با دانستن آن بر تصرّف در زمان و مکان قدرت پیدا کرد و تخت بلقیس را از مملکت سبا به فارس آورد در حالی که بین آن دو مکان 500 فرسخ فاصله بود، و این قدرت بزرگ فضل و بخشش الهی نسبت به او بود، و وقتی آصف خواست از
این قدرت استفاده کند به سلیمان گفت : «من آن را می آورم» ونگفت : «من آن را به اذن خدا می آورم».
از این آیه شریفه می فهمیم : وقتی خداوند انبیاء و اولیاء خود را قدرت و ولایت مرحمت کرد بر آنها واجب نیست هنگام اظهار قدرت بگویند: ما این کار را به اذن خدا انجام میدهیم ، همان طور که بر ما واجب نیست وقتی به آنها متوسّل میشویم بگوئیم : حاجت ما را به اذن خدا عنایت کنید، همانطور که گفته آصف را به حضرت سلیمان ملاحظه کردید، با آنکه علم آصف و قدرت او نسبت به علم ائمّه : مانند قطرهای نسبت به دریا است بلکه کمتر از آن است ، زیرا «علم الکتاب» یعنی علم تمامی کتاب نزد آنها است .
عبدالرّحمان بن کثیر از امام صادق 7 در تفسیر این آیه شریفه (قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الکتابِ أنَا آتیک بِهِ قَبْلَ أنْ یرْتَدَّ إلَیک طَرْفُک)[300] ، نقل میکند که حضرت بین انگشتان خود را باز کرده و
آن را روی سینه مبارکش قرار داده و فرمود :
(وعندنا والله علم الکتاب کلّه).[301]
به خدا قسم «علم الکتاب» یعنی علم همه کتاب نزد ما است .
روایاتی که این مطلب را بیان میکند فراوان است ، به روایت اصبغ بن نباته توجّه کنید :
اصبغ میگوید: به امام حسین 7 عرض کردم : ای سرور من ؛ از مطلبی سوال می کنم که به آن یقین دارم و آن از اسرار است و در وجود شما نهفته است . فرمود :
ای اصبغ ؛ آیا میخواهی مکالمه پیامبر اکرم 6 را با ابوبکر در روز مسجد قُبا مشاهده کنی؟
عرض کرد: این همان چیزی است که اراده کردهام .
فرمود: برخیز، ناگهان خود را در کوفه مشاهده کرده و کمتر از چشم بهم زدنی مسجد را دیدم ، آن حضرت در صورت من تبسّمی کرد و سپس فرمود :
خداوند باد را مسخّر سلیمان بن داود کرد «غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ»[302] ومن بیش از آنچه به او عطا شده نصیبم گردیده است .
عرض کردم : بخدا قسم همان طور است ، بعد فرمود :
نحن الّذین عندنا علم الکتاب وبیان ما فیه ، ولیس عند أحد من خلقه ماعندنا، لأنّه أهل سرّ اللَّه .
علم کتاب و بیان آن نزد ما است و هیچ کس از آفریدگان خدا به دلیل آنکه اهل سرّالهی است آنچه را نزد ما هست ندارد.
سپس فرمود: ما وابستگان پروردگار و وارثین رسول خدا 6 هستیم .
فرمود: داخل شو.
پس داخل مسجد شدم ، ناگهان پیامبر اکرم 6 را در محراب دیدم که ردا به خود پیچیده است ، در این هنگام امیر مومنان 7 را مشاهده کردم گریبان ابوبکر را گرفته است . پیامبر در حالی که انگشت به دندان گرفته بود فرمود: تو و اصحاب تو بد بازماندگانی بعد از من بودید، لعنت خدا و لعنت من بر شما باد.[303]
از این واقعه تعجّب نکنید، زیرا خاندان وحی : به مقتضای ولایتشان قدرت تصرّف در ملکوت آسمانها و زمین دارند.
امیرالمومنین 7 فرموده است :
قسم بحقّ آن کسی که دانه را شکافت و خلق را آفرید من از اختیار و قدرتی نسبت به ملکوت آسمانها و زمین برخوردارم که شما تحمّل دانستن بعضی از آن را ندارید، اسم اعظم پروردگار هفتاد و دو حرف است آصف بن برخیا یک حرف از آن را میدانست ، با آن یک حرف در زمینی که بین او و تخت بلقیس بود تصرّف کرد، آن را پیمود و تخت را برداشت ، دو مرتبه زمین به شکل اوّل برگشت و این عمل سریعتر از یک چشم بهم زدن انجام
شد.
بخدا قسم ؛ تمام هفتاد و دو حرف نزد ما است ، و یک حرف است که مخصوص خداوند است و در علم غیب او نهفته است ، و هیچ نیرو و قدرتی نیست مگر به سبب خدای بلند مرتبه و بزرگ ، شناخت ما را هر کس به ما معرفت پیدا کرد، و انکار کرد ما را هر که ما را نشناخت [304] .[305]
پیشگوئی درباره حجّاج
عثمان بن سعید از یحیی تیمی از اعمش از اسماعیل بن رجاء نقل میکند: روزی علی 7 ضمن ایراد خطبه درباره امور آینده و خونریزیها سخن میگفت . اعشی باهلة (عام بن حارث معروف به اعشی باهلة) که جوانی نورس بود برخاست و گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ این سخنان چقدر شبیه خرافات است ؟
امام 7 فرمود:
ای نوجوان ؛ اگر در آنچه گفتی گنهکاری ، خداوندت گرفتار غلام ثقیف فرماید.
و سکوت فرمود.
مردانی برخاستند و پرسیدند: ای امیرالمؤمنین؛ غلام ثقیف کیست؟ فرمود :
غلامی است که این شهر شما در اختیارش قرار میگیرد (حاکم شما میشود)، هیچ حرمتی را پاس نمیدارد و آن را میدرد و گردن این جوان را با شمشیر خود میزند.
گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ چند سال امارت میکند؟
امام 7 فرمود: بیست سال ، اگر به آن برسد.
پرسیدند: آیا کشته میشود یا میمیرد؟
امام 7 فرمود:
به مرگ معمولی و با بیماری شکم خواهد مرد و از شدّت آنچه که از شکم او بیرون میریزد گلویش سوراخ خواهد شد (اسهال و استفراغ شدید).
اسماعیل بن رجاء گوید: به خدا سوگند با چشم خویش دیدم که اعشی باهله را همراه دیگر اسیرانی که از لشکر عبدالرحمن بن محمّد بن اشعث[306] گرفته بودند، نزد حجّاج بن یوسف آوردند که او
را سخت نکوهش و سرزنش کرد و از او خواست شعری را که در تحریص عبدالرحمن بر جنگ سروده است بخواند، و سپس در همان مجلس گردنش را زد.
حجّاج بن یوسف ثقفی از خونخواران عرب ، از طرف عبدالملک پسر مروان حکم امارت کوفه و بصره داشت ، وی در مدّت زمامداری خود هزاران نفر از سادات و بزرگان و شیعیان علی 7 و خوارج و مخالفان بنیامیه را کشته است . حجّاج برای کشتن عبدالله بن زبیر به مکه حمله برد و خانه کعبه را با منجنیق
آتش کشید.
حجّاج بن یوسف گردن جمعی از صحابه رسول خدا 6 را مهر کرد (داغ کرد) تا آنان را بدین وسیله خوار گرداند، از آن جمله : جابر بن عبدالله انصاری ، انس بن مالک و سهل بن سعد ساعدی و جماعتی همراه ایشان را[307] .[308]
نفرین امیرالمؤمنین 7 علیه یسر
گفتار عبیدالله بن عبّاس با معاویه
ابوالحسن مدائنی میگوید: پس از صلح امام حسن 7 با معاویه ، روزی عبیدالله بن عبّاس و بسر پیش معاویه بودند؛ عبیدالله بن عبّاس به معاویه گفت : آیا تو به این مرد نفرینشده تبهکار وامانده دستور داده بودی دو پسر مرا بکشد؟
گفت : من او را به این کار فرمان ندادهام و دوست میداشتم که ای کاش آن دو را نکشته بود.
بسر خشمگین شد و شمشیر خود را باز کرد و پیش معاویه نهاد و گفت : شمشیرت را ـ که بر گردن من انداختی و فرمان دادی مردم را با آن بکشم و چنان کردم و چون به مقصود خود رسیدی میگویی من چنین نخواستهام و چنین دستور ندادهام ـ برای خود بردار.
معاویه گفت : شمشیرت را بردار و به جان خودم سوگند که تو مردی نادان و ناتوانی که شمشیر خود را پیش مردی از بنیعبد مناف میاندازی که دیروز دو پسرش را کشتهای .
عبیدالله بن عبّاس به معاویه گفت : ای معاویه ؛ آیا چنین میپنداری که من بسر را در قبال خون یکی از پسرانم حاضرم بکشم ؟! او پستتر و کوچکتر از این است و به خدا سوگند؛ من
برای خود انتقامی نمیبینم و به خون خود نمیرسم مگر اینکه در مقابل آنان یزید و عبدالله ـ پسران تو ـ را بکشم .
معاویه لبخند زد و گفت : گناه معاویه و دو پسر او چیست ؟ و به خدا سوگند که نه از این کار آگاه بودم و نه به آن کار فرمان دادم و نه راضی بودم و نه میخواستم .
و این سخن عبیدالله بن عبّاس را به سبب شرف و بزرگی او تحمّل کرد.
گوید: علی 7 بر بسر نفرین کرد و عرضه داشت :
پروردگارا؛ بسر دین خود را به دنیا فروخت و پردههای حرمت ترا درید و اطاعت از بندهای تبهکار را بر آنچه که در پیشگاه تو است برگزید.
خدایا؛ او را نمیران تا عقل او را از او زایل فرمایی و رحمت خود را حتّی برای یک ساعت از روز برای او فراهم مفرمای .
پروردگارا؛ بسر و عمروعاص و معاویه را از رحمت خود دور بدار. خشمت آنان را فرو گیرد و عذابت بر آنان فرود آید و وحشت و ترس از تو که آن را از ستمکاران بازنمیداری به ایشان برسد.
اندک زمانی پس از این نفرین بسر گرفتار جنون شد و عقلش از دست بشد و همواره در جستجوی شمشیر بود و میگفت : شمشیر
بدهید تا بکشم ، و چندان در این موضوع اصرار کرد که ناچار شمشیری چوبین به دست او میدادند و بالشی پیش او مینهادند و او چندان بر آن بالش میزد که بیهوش میشد و بر همین حال بود تا مرد.
میگویم : مسلم بن عقبه برای یزید و کارهایی که در واقعه حرّه در مدینه انجام داد، مانند بسر برای معاویه بود و کارهایی که در حجاز و یمن انجام داد و هر کس شبیه پدرش باشد ستمی نکرده است .
«ما همانگونه که پیشینیان ما عمل کردند عمل میکنیم و همانگونه رفتار میکنیم که آنان رفتار کردند.[309]
یاوران حضرت امیرالمؤمنین 7 اندک بودند
صدوق ؛ در خصال و مجلسی در فتن بحار روایت کردهاند که دوازده نفر از مهاجرین و انصار مثل خالد بن سعید بن العاص بن امیة بن عبد شمس و مقداد بن الأسود و سلمان و ابوذر و ابو ایوب انصاری تعاهد کردند در میان خود که ابوبکر را ار منبر پایین آورند و دیگران گفتند نکنید که خود را به کشتن میدهید و خداوند میفرماید: (وَلا تُلْقُوا بِأَیدیüکمْ إِلَی التَّهْلُکةِ)[310] ، پس آنها گفتند با
امیرالمؤمنین 7 مشورت میکنیم .
چون به آن حضرت عرض کردند فرمودند: شما نیستید مگر به قدر سرمه در چشم یا نمک در طعام و امّت چنان که پیغمبر 6 خبر داد با من غدر کردند و بیعت مرا شکستند، چون دلهای آنها پر بود از کینه من و اهل بیت پیغمبر 6، ولیکن بروید او را موعظه نمایید تا حجّت بر او تمامتر شود.
پس آن دوازده نفر آمدند در زمانی که ابوبکر منبر بود و اوّل خالد بن سعید چون از بنیامیه بود جرأت کرد و گفت : «یا أبابکر؛ إتّق الله فقد علمت ما تقدّم لعلی من رسول الله 6»؛ آیا نمیدانی که پیغمبر 6 فرمود به ما در روز بنیقریظه و حال آن که جماعتی از اشراف حاضر بودند که :
یا معشر المهاجرین والأنصار؛ شما را وصیتی میکنم آن را حفظ کنید و از جانب خداوند عزّ وجلّ امری به شما میرسانم آن را قبول کنید: ألا إنّ علیآ أمیرکم من بعدی وخلیفتی فیکم أوصانی بذلک ربّی». و اگر شما وصیت مرا حفظ نکنید و غیر علی را امیر خود گردانید؛ امر دین شما مضطرب شود و در احکام خداوند اختلاف کنید و اشرار بر شما مسلّط شوند. آگاه باشید که اهل بیت من وارثان منند و قائمون به امر امّت بعد از من ، هر کس وصیت مرا حفظ کند، خدایا او را مرافق من قرار بده و در زمره من محشور کن و هر کس حرف مرا نشنود او را از بهشت محروم گردان .
پس عمر بن خطّاب گفت : ساکت شو ای خالد که تو از اهل مشورت نیستی . خالد فرمود: تو ساکت شو ای عمر که لاف از دیگران میزنی ، به خدا قسم که قریش میدانند که من در حسب و ادب از اعلای قوم و تو لئیمترِ آنها میباشی و کسی میباشی که در حرب ترسناک و در قحطی بخیل و در نسب پست میباشی و هیچ فخری در قریش برای تو نیست»، پس عمر سکوت کرد و نشست و بعد هر کدام از آن دوازده نفر حجّت بر ابیبکر و حاضرین تمام کردند.
پس ابوبکر سه روز در خانه خود نشست و روز سوّم عمر و طلحه و زبیر و عثمان و عبدالرحمن عوف و سعد وقّاص و ابوعبیده جرّاح هر کدام با ده نفر از قوم خود با شمشیرهای کشیده
رفتند و ابابکر را از منزل او بیرون آوردند و بر منبر بالا کردند و گفتند: اگر امروز کسی تکلّم کند به مثل گذشته او را به قتل رسانیم پس کسی تکلّم نکرد.[311]
امیرالمؤمنین 7 از نظر عبیدالله بن ابی سلمه
1ـ عثمان از نظر عایشه
2ـ عایشه
3ـ دشمنی عایشه با حضرت امیرالمؤمنین 7
دشمنی عایشه با عثمان
هر کس در سیره و اخبار کتابی تصنیف کرده نوشته است که عایشه از سرسختترین مردم نسبت به عثمان بوده است ؛ تا آنجا که جامههایی از جامههای پیامبر 6 را بیرون آورد و در خانه خود بر چوبی نصب کرد و به هر کس که به خانهاش میآمد میگفت : این جامه رسول خدا 6 است که هنوز کهنه و پاره و پوسیده نشده است و حال آنکه عثمان سنّت و آیین پیامبر 6 را کهنه و فرسوده کرده است .
گویند: نخستین کس که عثمان را نعثل نامید ـ و نعثل یعنی کسی که موهای ریش و بدنش انبوه است ـ عایشه بوده و همواره میگفته است : نعثل را بکشید که خدایش او را بکشد.
مدائنی در کتاب «الجمل» خود روایت کرده است : چون عثمان کشته شد عایشه در مکه بود و چون به «شراف» رسید از خبر کشته شدن عثمان آگاه شد. او شک و تردید نداشت که طلحه خلیفه خواهد شد. به همین سبب گفت : نعثل از رحمت خدا دور باد؛
دور بودنی ؛ ای کسی که انگشت تو شل است[312] ؛ بشتاب . ای ابو
شبل و ای پسر عمو؛ بشتاب . گویی هماکنون به انگشت او مینگرم که مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بیعت میکنند.
عثمان از نظر عایشه
گوید: چون عثمان کشته شد طلحه کلیدهای بیتالمال و شتران گزیده و چیزهای دیگری را که در خانه عثمان بود برداشت ، ولی چون کار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت ، آنها را به علی بن ابی طالب 7 پس داد.
اخبار عایشه در بیرون رفتن او از مکه به بصره پس از کشتهشدن عثمان :
ابومخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب خود میگوید: چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه که در مکه بود رسید، شتابان به سوی مدینه حرکت کرد و میگفت : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب ، خدا پدرت را بیامرزد. همانا مردم طلحه را شایسته و سزاوار خلافت میدانند.
چون به «شراف» رسید عبیدالله بن ابی سلمه لیثی با او روبرو شد. عایشه از او پرسید: چه خبر داری ؟
گفت : عثمان کشته شد.
عایشه سپس پرسید: پس از آن چه شد؟
عبید گفت : کارها برای آنان به بهترین انجام یافت و با علی ( 7) بیعت کردند.
گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد اگر این کار صورت بگیرد! وای بر تو؛ بنگر چه میگویی ؟
گفت : ای امّ المؤمنین! حقیقت همان است که به تو گفتم .
عایشه شروع به هیاهو و نفرین کرد!
عبید گفت : ای امّ المؤمنین ! تو را چه میشود؟! به خدا سوگند؛ میان دو کرانه مدینه هیچ کس را شایستهتر و سزاوارتر از آن حضرت برای خلافت نمیبینم و در همه حالات او برایش مثل و مانندی نمییابم ؛ به چه سبب به ولایترسیدن او را خوش نمیداری؟!
عایشه به او پاسخ نداد.
گوید: به طرق گوناگون روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان در مکه به عایشه رسید، گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ این نتیجه کارهای خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نیست .
گوید: قیس بن ابی حازم روایت میکند و میگوید: در سالیکه عثمان کشته شد حجّ گزارده است و هنگامی که خبر مرگ عثمان به عایشه رسید همراه او بوده است که عایشه آهنگ مدینه کرد.
قیس میگوید: میان راه میشنیده که عایشه میگفته است : ای صاحب انگشت شل ؛ بشتاب . و هرگاه از عثمان نام میبرده میگفته است : خداوند او را از رحمت خود دور بدارد. تا آنکه خبر بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 به او رسیده است .
قیس میگوید: در این هنگام عایشه گفت : دوست میداشتم آسمان بر زمین میافتاد. و فرمان داد شترانش را به مکه برگردانند. من هم با او به مکه برگشتم . میان راه گاه میدیدم با خود چنان سخن میگوید که پنداری با کسی سخن میگوید و میگفت : پسر عفّان را مظلوم کشتند!
من به او گفتم : ای امّ المؤمنین ! مگر همین دم نشنیدم که میگفتی خداوند او را از رحمت خویش دور بدارد؟ و من پیش از این تو را در حالی دیدهام که نسبت به عثمان از همه خشنتر و زشتگوتر بودهای !
گفت : آری ؛ چنین بود، ولی چون در کار او نگریستم آنان نخست از او خواستند توبه کند و چون مانند سیم سپید و پاک شد، در حالیکه روزه بود و محرم ، در ماه حرام به سوی او هجوم بردند و کشتندش !
گوید: از طرق دیگر روایت شده است که چون خبر کشتهشدن عثمان به عایشه رسید گفت : خدایش از رحمت دور بدارد؛ گناهش او را کشت و
خداوند قصاص کارهایش را از او گرفت . ای گروه قریش ؛ مبادا کشتهشدن عثمان شما را اندوهگین سازد؛ آنچنانکه آن مرد سرخروی ثمود قوم خود را اندوهگین و درمانده کرد. همانا سزاوارترین مردم به حکومت ذوالأصبع (طلحه) است . و همینکه اخبار بیعت با امیرالمؤمنین علی 7 به او رسید گفت : بیچاره و درمانده شوند که هرگز حکومت را به خاندان تیم بازنمیگردانند.[313]
امیرالمؤمنین 7 از نظر عمروعاص
معاویه از نظر عمروعاص
اقرار عمروعاص به سیرت بد معاویه
محمّد بن عبدالله از جرجانی نقل میکرد که چون مردم عراق بر آب چیره شدند عمروعاص به معاویه گفت : ای معاویه ؛ اکنون اگر آن قوم همانگونه که دیروز تو آنان را از آب بازداشتی تو را از آب بازدارند چه میکنی و خیال تو چیست ؟ آیا بر عهده خود میبینی که بتوانی تو هم بر آنان ضربه بزنی همانگونه که آنان بر تو ضربه زدند؟ از اینکه بدی سیرت خود را برای آنان کشف کردی چه سودی بردی؟
معاویه گفت : گذشته را رها کن اینک به علی ( 7) چه گمان داری ؟
گفت : گمان من این است که او در مورد تو آنچه را که تو در مورد او رواداشتی روا نمیدارد و چیزی که او برای آن آمده است چیزی غیر از آب است .
گوید: معاویه به او سخنی گفت که عمرو را خشمگین ساخت و این ابیات را سرود: «به تو فرمانی دادم و آن را نادرست دانستی و پسر ابی سرح هم با من مخالفت کرد و از رأی و خرد چشم پوشیدی و برای جنگ هیچ راه گشایشی ندیدی . قوچهای عراق را
چگونه دیدی؟ مگر نه این بود که به جمع ما شاخ زدند چه شاخزدنی؟ اگر آنان فردا نیز چنین ضربتی بما بزنند تو باید سرنوشتی چون زبیر یا طلحه داشته باشی ...».
نصر میگوید: اصحاب امیرالمؤمنین علی 7 به آن حضرت گفتند: ای امیر المؤمنین ؛ آنان را از آب بازدار، همانگونه که آنان تو را از آب بازداشتند. فرمود:
نه ؛ میان آنان و شریعه را بازبگذارید. من کاری را که جاهلان انجام دادند انجام نمیدهم . به زودی کتاب خدا را بر ایشان عرضه میدارم و آنان را به هدایت فرامیخوانم اگر پذیرفتند چه بهتر و گرنه به خواست خدا در لبه تیز شمشیر بینیازی است .
گوید: به خدا سوگند؛ روز را به شب نرساندند تا آنکه سقّاها و شتران آبکش عراقیان و شامیان بر کنار آب بودند و هیچکس به کس دیگر آزار نمیرساند.[314]
بخشش امیرالمؤمنین 7
مروان و نسل او از نظر امیرالمؤمنین 7
پیشگوئی حضرت امیرالمؤمنین 7
درباره مروان
واقدی نقل کرده است که چون امیرالمؤمنین علی 7 از جنگ جمل آسوده شد، گروهی از جوانان قریش آمدند و از آن حضرت امان خواستند و اینکه اجازه دهد با او بیعت کنند و برای این موضوع عبدالله بن عبّاس را شفیع قرار دادند.
امیرالمؤمنین علی 7 شفاعت او را پذیرفت و اجازه داد به حضورش آیند و چون آمدند خطاب به آنان فرمود:
افسوس بر شما گروه قریش ؛ به چه جرمی با من جنگ کردید؟ آیا میان شما به غیر عدل حکمی کردم ؟ یا میان شما مالی را نابرابر بخشش کردم ؟ یا کسی را بر شما برگزیدم و برتری دادم ؟ یا از پیامبر 6 دور بودم ؟ یا در راه اسلام کم و اندک متحمّل رنج شده بودم ؟
گفتند: ای امیرالمؤمنین ؛ ما همچون برادران یوسفیم ، از ما درگذر و برای ما استغفار کن .
به یکی از ایشان نگریست و پرسید: تو کیستی ؟
گفت : مساحق پسر مخرمهام و معترف به گناه و مقرّ به لغزش ، و از گناه خویش توبه کردم .
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود:
از شما درگذشتم و همهتان را بخشیدم و به خدا سوگند؛ هر چند میان شما کسی است که اگر با کف دست خویش با من بیعت کند، آن را با کفل خویش درهم میشکند.
مروان بن حکم در حالیکه به مردی تکیه داده بود پیش آمد. امیرالمؤمنین علی 7 پرسید: تو را چه میشود آیا زخمی هستی ؟
گفت : آری ؛ ای امیرالمؤمنین ؛ و مرگ خود را در همین زخم میبینم .
امیرالمؤمنین علی 7 لبخند زد و فرمود:
نه به خدا سوگند؛ که از این زخم بر تو باکی نیست و به زودی این امّت از تو و فرزندانت روزی سرخ (خونآلود) خواهند دید.
مروان بیعت کرد و برگشت .
سپس عبدالرحمان بن حارث بن هشام جلو آمد و چون چشم امیرالمؤمنین علی 7 به او افتاد، فرمود:
به خدا سوگند؛ اگرچه تو و خانوادهات اهل صلح بودهاید و هرچند توانگرید، (در عین حال) از شما هم درمیگذرم و بر من بسیار سنگین آمد که شما را همراه این قوم دیدم و دوست میداشتم این اتّفاق بر شما واقع نمیشد.
عبدالرحمان گفت : و کار چنان شد که نمیبایست شود، و بیعت کرد و برگشت [315] .[316]
پیشگویی امیرالمؤمنین 7 درباره عمروعاص
گفتگوی شریح با عمروعاص
چون هنگام انجمن کردن دو داور فرارسید، امیرالمؤمنین علی 7 چهارصد مرد را به فرماندهی شریح بن هانی حارثی روانه کرد و به وی فرمود :
که به عمروعاص بگوید: علی به تو میگوید: برترین کسان در نزد خدای بزرگ و بزرگوار کسی است که رفتار کردن بر پایه درستی و راستی ، از هر کاری در نزد وی دوست داشتهتر باشد اگرچه آن را از کژی و کاستی بکاهد یا بر آن بیفزاید.
ای عمرو؛ تو جایگاه راستی و درستی را میدانی ؛ چرا خود را به نادانی میزنی ؟ اگر تو را آزی اندک دادهاند، با این پشیز تو را دشمن پروردگار و دوستان وی ساختهاند. چنین مینگرم که آنچه به تو دادهاند، به زودی از دستت بیرون رود. دریغ از تو، یاور خائنان و پشتیبان بیدادگران مباش .
آگاه باش که من از هماکنون روز پشیمانی تو را میدانم و این خود روز مرگ توست که آرزو خواهی کرد که ای کاش برای هیچ مسلمانی کینه به دل نمیگرفتی و برای هیچ داوری بلکفتی[317]
نمیستاندی .
چون پیام به وی رسید، چهرهاش دگرگون گشت و گفت : از کی به رأی او پروایی میدادهام ؟
شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ چه چیز تو را بازمیدارد که رایزنی سرورت و سرور همه مسلمانان پس از پیامبرشان را بپذیری ؟ کسانی که از تو بهتر بودند مانند بوبکر و عمر با آن حضرت به رایزنی میپرداختند و فرمان او را به گوش جان مینیوشیدند.
عمروعاص گفت : مانند من کسی با چون تو کسی سخن نمیگوید. شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ با کدامیک از زایندگانت بر من میبالی ؟ با پدر فرومایهات یا با مادر نابغه روسپیذت ؟
شریح از نزد او برخاست .[318]
آیا امیرالمؤمنین 7؟
برخی از عوام و یا افرادی که معترضانه قضاوت میکنند، میگویند امیرالمؤمنین 7 به خلافت ابوبکر و عمر راضی بودند و در حکومت آنان به آنها کمک مینمودند.
در صورتی که واقعیت کاملاً روشن است و با دلیلهای زیاد میتوان ثابت نمود که امیرالمؤمنین 7 با ابوبکر و عمر همکاری نداشته و از اولین روز تا آخرین روز حکومت آنها، خلافت آنان را غاصبانه و غیر شرعی میدانستند.
یکی از دلیلهای بسیار روشن بر همکاری نکردن امیرالمؤمنین 7 با ابوبکر و عمر شرکت نکردن آن حضرت در جنگهای ردّه است . با اینکه ابوبکر نیاز شدید به شرکت حضرت امیرالمؤمنین 7 احساس میکرد، ولی با مشورت با افرادی مانند عمر و عمروعاص .. با مخالفت آنان روبرو شده و به او میگفتند هیچگاه چنین خواستهای را علی مخواه که او سخن تو را نمیپذیرد.
و به خاطر شرکت نکردن حضرت امیرالمؤمنین 7 در جنگهای ردّه با اینکه آن حضرت مرد میدان همه جنگها در زمان رسول خدا 6 بودند، جنگهای ردّه «از سال 11 تا 13 هجری» طول کشید، یعنی ابوبکر نزدیک به تمام زمان حکومتش را به جنگ و
کشتار با آنان پرداخت و بدیهی است اگر امیرالمؤمنین 7 در آن جنگها شرکت میکردند نه تنها آنقدر طولانی نمیشد بلکه بسیاری از آنان دست از جنگیدن با امیرالمؤمنین7 دست بر میداشتند زیرا طرفداران آن حضرت بودند.
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛
و روایت عمر حدیث منزله را
صاحب «أربعین عن الاربعین» در حدیث دوّم خود با سند متّصل از ابراهیم بن سعید جوهری : وَصِی مأمون خلیفه ، از مأمون الرّشید، از مهدی خلیفه ، از منصور خلیفه ، از پدرش از ابن عبّاس آورده است که :
من از عمر بن خطّاب شنیدم ؛ در حالیکه نزد او جماعتی بودند؛ و دربارة منافقین در اسلام گفتگو داشتند؛
عمر میگفت : أمّا عَلِی بْن ابیطالب پس من از پیامبر درباره او سه خصلت را شنیدهام که آرزو داشتم یکی از آن خصال در من باشد؛ و اگر یکی از آنها در من بود، برای من از دنیا و آنچه در دنیاست ارزشمندتر بود. من و ابوبکر و ابوعُبیده و جماعتی از صحابه در نزد رسول خدا بودیم ؛ و او دست خود را بر شانه علی زد و گفت :
یا عَلِی! أنْتَ أوَّلُ الْمُومِنینَ إیماناً؛ وَأوَّلُ الْمُسلِمینَ اسلاماً؛ وَأنْتَ مِنی بَمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَی .[319]
«ای علی! ایمان تو از همة مومنین پیشی گرفته است ؛ و اسلام تو از همه مسلمین سبقت گرفته است ؛ و نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی».
عبدالله بن احمد بن حنبل از مسند پدرش احمد بن حنبل با سند خود روایت کردهاست که : در حضور مردی نام علی را بردند، و در نزد او سعد بن ابی وقّاص بود. سعد گفت : آیا نام علی را میبری؟!
إنَّ لَهُ مَنَاقِبَ أرْبَعَ لاَنْ تَکونَ لِی وَاحِدَةٌ أحَبُّ مِنْ کذَا، وَ ذَکرَ حُمْرَ النَّعَمَ : قَوْلُهُ: لاَعْطِینَّالرَّایةَ؛ وَ قَوْلُهُ : أنْتَ مِنی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مَنْ مُوسَی؛ وَقَوْلُهُ : مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاَهُ . وَنَسِی سُفْیانُ وَاحِدَةً .[320]
«حقّاً برای علی چهار منقبت است که اگر یکی از آنها برای من بود، از فلان و فلان بهتر بود؛ و شترهای سرخ مو را نام برد: یکی گفتار رسول خدا 6 : من عَلَم جنگ را در خیبر به دست علی میدهم . و یکی گفتار او: نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی . و یکی گفتار او: هر کس که من مولای او هستم ، علی مولای اوست . و سفیان راوی این روایت میگوید: من چهارمی را فراموش کردم».
و أحمد حَنْبَل با سند خود در مُسْنَد از ابن عبّاس روایت کرده است که رسول خدا 6 برای غزوه تبوک از مدینه خارج شدند؛ و مردم نیز با آن حضرت خارج شدند؛ علی 7 به رسول خدا گفت : من هم خارج شوم؟!
پیغمبر صلوات الله علیه گفت : نه! علی در این گریست .
فَقَالَ لَهُ : أمَا تَرْضَی أنْ تَکونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مِنْ
مُوسَی إلَّا أنَّکَ لَسْتَ بِنَبِی، أَنَّهُ لاَینْبَغِی أنْ أذْهَبَ إلَّا وَأنْتَ خَلِیفَتِی![321]
«پیامبر گفت : آیا تو راضی نیستی که نسبت تو با من همانند هارون با موسی باشد؛ بجز آنکه تو پیامبر نیستی؟! سزاوار نیست که من برای این غزوه بروم مگر آنکه خلیفه وجانشین من باشی!»
سبب جانشینی أمیرالمومنین 7 در غزوه تبوک و إقامت در مدینه و ابن مغازلی با اسناد خود روایت کرده است که چون رسول خدا به غزوه تبوک میرفت ؛ علی بن ابیطالب را به جانشینی خود بر اهل خود قرار داد و امر کرد تا در مدینه اقامت داشته باشد.
منافقین مدینه به جهت ایجاد اضطراب و تشویش شروع کردند به گفتارهای یاوه وبدون واقع و هذیان سرائی که : پیامبر علی را با خود نبرد بجهت آنکه علی بر پیامبر سنگین بود؛ و یا بجهت آنکه علی را کوچک و سبک شمارد.
چون منافقین
ردّ الشمس
به دنبال توجیه علمی طلوع خورشید از مغرب ؛
علم روز امکان رد شمس برای امیرالمومنین 7 را اثبات می
کند
خبرگزاری شبستان: طبق روایات وارده در منابع اهل بیت : و کتب معتبر یکی از علائم قیامت و ظهور حضرت مهدی 7 طلوع خورشید از مغرب است اخیرا صحّت و امکان عملی و عینی آن به معنای واقعی ثابت شده است .
به گزارش خبرگزاری شبستان : حجّت الاسلام علی آل کاظمی از نویسندگان و پژوهشگران حوزه علمیه در مقالهای ، با استناد به آیات و روایات و آخرین پژوهشهای ستاره شناسان در خصوص امکان طلوع خورشید از مغرب ، دلایل وقوع این پدیده در آینده را تشریح کرده است .
متن مقاله این مترجم و نویسنده حوزوی به شرح ذیل است ؛
طبق روایات وارده در منابع اهل بیت : و کتب معتبر عامه یکی از علائم قیامت وظهور حضرت مهدی 7 طلوع خورشید از مغرب است ، که تا قبل از کشفیات جدید در توجیه این روایات می گفتند: منظور از آن طلوع اسلام از غرب و مسلمان شدن مسیحیان در کشورهای غربی است ، و یا اینکه اخیرا با هجرت امام خمینی به فرانسه و هدایت نهضت اسلامی خود از آنجا و سقوط شاه میگفتند این همان است که در روایات آمده روزی خورشید از غرب طلوع می کند، که هم اکنون با نهضت امام خمینی از غرب ،
اسلام از غرب طلوع کرد.
اما در اثر کشفیات جدید دانشمندان و ستاره شناسان که سالیان متمادی روی سیاره مریخ تحقیق داشتهاند، اخیراً صحّت و امکان عملی و عینی طلوع خورشید از مغرب به معنای واقعی خود ثابت شده است که ما در این نوشتار ابتداء به ذکر روایات مربوطه در زمینه طلوع خورشید از مغرب ، و روایات ردّ شمس برای امام علی 7 از منابع فریقین میپردازیم ، و سپس این کشف علمی جدید را برای خوانندگان نقل میکنیم .
تفاسیر شیعه درباره طلوع خورشید از مغرب :
1ـ عن زراره و حمران و محمّد بن مسلم عن ابی جعفر و ابی عبدالله 8 فی قوله تعالی : ( ... یوم یاتی بعض آیات ربّک لاینفع نفساً ایمانها ... ج انعام : 158) قال : طلوع الشمس من مغربها وخروج الدجّال والدخان ...! (تفسیر عیاشی ج 2 ص 128، المیزان ج7 ص404، البرهان فی تفسیر القرآن ج 2 ص 502 ح 3741، کنز الدقایق ج 4 ص 491)
ترجمه: زراره و حمران و محمّد بن مسلم از امام باقر و امام صادق 8 روایت کردهاند که در تفسیر قول خداوند (یوم یاتی بعض آیات ربّک ...) فرمودند: منظور طلوع خورشید از مغرب و
خروج دابّه و دخان است .
2ـ عن حفص بن غیاث عن جعفر بن محمد 8 قال سال رجل ابی 7 عن حروب امیرالمومنین 7 وکان السائل من محبینا، قال : فقال : ابوجعفر 7 ان الله بعث محمّداً 6 بخمسه اسیاف ثلاثه منها شاهره لاتغمد الی ان تضع الحرب اوزارها حتی تطلع الشمس من مغربها، فإذا طلعت الشمس من مغربها آمن النّاس کلّهم فی ذالک الیوم ، فیومئذ «لاینفع نفساً ایمانها لم تکن آمنت من قبل ، او کسبت فی ایمانها خیراً ج انعام : 158) (تفسیر عیاشی ج 1 ص 385 ح 129، البرهان فی تفسیر القرآن ج 2 ص 502 ح 3742).
ترجمه : از حفص بن غیاث روایت شده که امام جعفر صادق 7 فرمودند: مردی از پدرم درباره جنگهای امیرالمومنین 7 پرسید؟ و سائل از دوستداران ما بود، امام باقر 7 فرمودند: خداوند محمّد 6 را با پنج شمشیر فرستاد که سه مورد آن از غلاف خود بیرون آمده و به غلاف نخواهد رفت تا آنگاه که جنگ به نتیجهاش برسد و جنگ به نتیجه نمیرسد مگر آنگاه که خورشید از مغرب خود طلوع کند، پس هرگاه خورشید از مغرب طلوع کرد، مردم همگی در این روز ایمان میآورند، امّا آنروز (برای هیچ کس ایمان آوردنش فایده ندارد، در صورتی که پیش از آن ایمان نیاورده باشد، یا از ایمانش خیری ندیده باشد.
3ـ عن ابن مسکان عن ابی جعفر 7 فی قوله تعالی : (یوم یاتی بعض آیات ربّک ...) قال : اذا طلعت الشمس من مغربها، فکل من آمن فی ذلک الیوم لا تنفعه ایمانه . (المیزان ج 7 ص 203، تفسیر قمی: ج 1 ص 222).
ابن مسکان از امام باقر 7 در تفسیر قول خداوند: (یوم یاتی بعض آیات ربک ...) فرمودند: هنگامی که خورشید از مغرب خود طلوع کند، هرکس در این روز ایمان بیاورد ایمانش برای او سودی ندارد.
از تفاسیر عامه :
1ـ عن ابوسعید الخدری عن النّبی 6 فی قوله : (یوم یاتی بعض آیات ربک ...) قال طلوع الشمس من مغربها
ترجمه: ابوسعید خدری از پیامبر خدا 6 روایت کرده است که در تفسیر قول خداوند (یوم یاتی ...) فرمودند: منظور طلوع خورشید است از مغربش).
2ـ عن ابوهریره قال: قال رسول الله 6: لاتقوم الساعة حتّی تطلع الشمس من مغربها، فإذا طلعت ورآها النّاس آمنوا أجمعون ، فذلک حین «لاینفع نفس ایمانها ...» ثمّ قرا الآیة . (تفسیر الدرّ المنثور للسیوطی ج3 ص57)
ترجمه : از ابوهریره روایت شده گفت : رسول خدا 6
فرمودند: ساعت قیامت برپا نخواهد شد تا آنگاه که خورشید از مغرب خود طلوع کند، و چون خورشید از مغرب طلوع کرد و مردم آن را دیدند همگی ایمان میآورند، امّا این هنگام برای هیچ کس ایمان آوردنش فایده نخواهد داشت ... سپس حضرت آیه را خواندند.
3ـ و اخرج عبد بن حمید بن ابی هریره قال : قال رسول الله 6: العظائم سبع مضت واحده وهی الطوفان ، وبقیت فیکم ست طلوع الشمس من مغربها، والدخان ، ودابة الارض ، ویاجوج ومأجوج والصور. (الدر المنثور للسیوطی ج3 ص 59)
ترجمه : عبد بن حمید بن ابی هریره روایت کرده گفت : رسول خدا 6 فرمود: نشانه های بزرگ هفت چیز است : یکی از آنها طوفان نوح بود، و در میان شما شش نشانه بزرگ دیگر باقی مانده است : طلوع خورشید از مغربش ، دود، دابة الارض ، یأجوج و مأجوج و صور اسرافیل .
4ـ واخرج البخاری فی تاریخه ، وابوالشیخ فی العظمه، وابن عساکر عن کعب قال اذا اراد الله ان تطلع الشمس من مغربها ادارها بالقطب فجعل مشرقها مغربها ومغربها مشرقها. ( الدر المنثور ج 3 ص61)
ترجمه : بخاری در تاریخ خود و ابوالشیخ در العظمه و ابن
العساکر از کعب روایت کرده است که گفت : هرگاه خداوند اراده فرماید که خورشید از مغربش طلوع کند، آن را بر محور قطبش به گردش در آورده ، و مشرق آن را مغرب و مغرب آن را مشرق کند.
5ـ و اخرج ابن شعبه عن ابی اسامه قال ان صبح یوم القیامه یطول کطول ثلاث لیالی ، فیقوم اللذین یخشون ربّهم فیصلون حتی اذا فرغوا من صلواتهم اصبحوا ینظرون الی الشمس من مطلعها، فاذا هی قد طلعت من مغربها والله اعلم . ( الدرّ المنثور ج 3 ص 63).
ترجمه : ابن شعبه از ابی اسامه روایت کرده است که گفت صبح قیامت طولانی شود به اندازه طول سه شب ، آنان که از خدا میترسند بپا میخیزند و نماز میخوانند، چون از نماز فارغ شدند به سوی محل طلوع خورشید نظاره میکنند، ناگهان میبینند که خورشید از مغربش طلوع کرد. خدا بهتر میداند.
و نیز در صحیح بخاری هم آمده است ابوهریره از پیامبر 6 نقل میکند که فرمودند: قیامت برپا نمیشود تا این که خورشید از مغرب طلوع کند. ( صحیح بخاری ج 5 ص 238 ح 6141)
اظهارات شیخ مفید در مورد این حادثه :
شیخ مفید درباره چگونگی این اتفاق می نویسد: خورشید
هنگام ظهور در آسمان راکد میشود و ساعتی چند تا به هنگام عصر پیدا نباشد، آنگاه از مغرب آشکار گردد. (ارشاد شیخ مفید ج2 ص368)
همانطور که در نقل اظهارات دانشمندان ستاره شناس خواهد آمد میبینیم که اظهارات شیخ مفید در زمینه رکود خورشید و طلوع دوباره آن از مغرب با اظهارات آنان مطابقت دارد! تحقیقات دانشمندان ستاره شناس :
کشفی که جهانیان را مات و مبهوت ساخت!
بیش از یک قرن است که سیاره مریخ مورد توجه دانشمندان و ستاره شناسان قرار داشته است ، تا این که نظریاتی مطرح شد که احتمال می داد در مریخ حیات وجود داشته باشد زیرا که این سیاره از لحاظ فاصله از خورشید در رده دوم بعد از زمین قرار می گیرد و این بدین معنا ست که گرمائی که از خورشید به آن می رسد به احتمال وجود نوعی حیات دراین سیاره کمک می کند ...
و در سه سال اخیر این توجه چند برابر هم شد، زیرا آنان براساس محاسبات نجومی دریافته بودند که این سیاره در اواخر سال 2003 پس از هزاران سال در نزدیکترین فاصله خود از زمین قرار می گیرد، رصد خانه های سراسر دنیا تلسکوپهای خود را به
سوی مریخ تنظیم کردند تا بتوانند حرکات آن را دنبال کنند و منتظر نزدیک شدنش به زمین باشند و در این فرصت بتوانند عکسهای واضحتری از آن بگیرند...
عجیبترین چیزی که دانشمندان در هنگام رصد این سیاره با آن برخورد کردند این بود که سرعت مریخ پیرامون محورش در جهت مشرق در ماه دژولای سال گذشته به کندی گرائید، و در روز چهارشنبه برابر 30 ژولای گردش مریخ در جهت مشرق متوقف شد، و در ماه های اوت و سپتامبر گردش مریخ بطور معکوس یعنی درجهت مغرب تغییر کرد و تا روز 29 سپتامبر گردش مریخ در جهت معکوس ادامه داشت ، و اینک متن انگلیسی مطالب فوق که در سایت ( www.space.com ) آمده است و سپس ترجمه آن از نظرتان میگذرد :
،.ti rof noitanalpxe yrotcafsitas a htiw pu emoc ot elbanu erew sremonortsa tneicnA .rehtona ro emit eno ta noitom edargorter tibihxe stenalp eht llA .noitcerid drawtsae lamron sti gnimuser erofeb niaga esuap lliw ti 29 tpeS nO .tsew eht drawot-dnuorgkcab rats eht tsniaga drawkcab evom lliw tenalp eht ,shtnom owt txen eht rof ,nehT
.pots a ot emoc lliw esruoc drawtsae ydaets taht ,30 yluJ ,yadsendeW nO .niatrecnu emoceb dah ti fi sa ,revaw ot gnimees tsomlA ,yrotcejart drawtsae sti ni wols ot deraeppa sah sraM ,skeew wef tsap eht roF ees tsomla ,yrotcejart drawtsae sti ni wols ot deraeppa sah sraM ,skeew wef tsap eht roFمنبع moc.ecaps.www//:ptth :
ترجمه متن فوق :
در طول چند هفته گذشته چنین به نظر میرسد که گردش سیاره مریخ درجهت مشرق به کندی میگراید، تقریباً این طور بنظر میرسد که مریخ متردد است آیا در جهت غرب یعنی در خلاف جهت خود گردش خواهد کرد، در روز 29 سپتامبر حرکتش یکبار دیگر متوقف خواهد شد تا بار دیگر حرکت عادی خود را به سمت شرق از سر گیرد، همه سیارات دیگر روزی گردش قهقرائی را از خود نشان خواهند داد، ستاره شناسان باستان از ارائه توضیح قابل قبولی برای این پدیده عاجز بودند.
حدیث ردّ شمس از کرامات پیامبران و اوصیاء آنان
این کشفیه مسئله ردّ شمس و امکان عملی و علمی آن را هم حل کرد، و پاسخی دندان شکن به مخالفان اهل بیت : داد، که ردّ شمس برای امام علی 7 را از خرافات و اختراعات شیعیان میشمردند، زیرا همان طور که برای سیاره مریخ دیده شد، به صورت دورهای برای هر یک از سیارات منظومه شمسی از جمله زمین این اتّفاق ممکن ، بلکه اجتنابناپذیر است و برای یک دوره زمانی هم برای کره محل سکونت ما زمین این اتفاق میافتد، و روزی زمین هم مانند مریخ از حرکت باز ایستاده ، به صورت معکوس حرکتی را آغاز خواهد کرد و در آ ن زمان است که خورشید از مغرب زمین طلوع خواهد کرد. که در حقیقت با گردش معکوس زمین است که در تصوّر ما خورشید از مغرب طلوع میکند و گرنه خورشید در مدار خود ثابت است .
اعجاز انبیاء و اوصیاء الهی
امّا طلوع خورشید از مغرب خارج از این اتّفاق دورهای ، و با اراده خالق آن و با اعجاز پیامبر و یا وصی او که خلیفه و نماینده خدا در زمینند اتّفاق افتاده است ، همانطور که برای حضرت یوشع و داود و سلیمان اتّفاق افتاد و برای امام علی 7 در زمان پیامبر و پس از پیامبر 6 اتّفاق افتاده است . که محدّثین خاصّه و
عامّه روایت آن را به تواتر نقل کرده ، بلکه در مورد آن کتابها به نگارش درآوردهاند و برای متدینین ادیان الهی که برای پیامبران و اوصیائشان اعتقاد به معجزات و کرامات دارند این امر هیچ نوع استبعادی نداشته ، قابل قبول است ، و مسلمانان که در کتاب آسمانیشان قرآن داستان ردّ شمس برای حضرت سلیمان و شقّ القمر برای پیامبر اکرم 6 و طلوع خورشید در تفاسیر معتبر ذکر شده است این امر هیچ جای تعجّب نیست .
ردّ شمس برای حضرت سلیمان نبی
در تفاسیر و کتب حدیثی شیعه از امام صادق 7 ذیل آیه شریفه 31 تا 33 از سوره (ص) روایت شده است : روی عن الصادق 7 انّه قال : ان سلیمان بن داود عرض علیه ذات یوم بالعشی الخیل فاشتغل بالنظر الیها حتّی توارت الشمس بالحجاب ، فقال للملائکة : ردوا الشمس علی حتّی اصلی فی وقتها، فردّوها، فقام فمسح ساقیه وعنقه ، وامر اصحابه الّذین فاتتهم الصلواة معه بمثل ذالک ، وکان ذلک وضوئهم للصلواة ، ثمّ قام فصلّی ، فلمّا فرغ غابت الشمس وطلعت النجوم . (من لایحضره الفقیه ج1 ص129 ح607)
ترجمه : از امام صادق 7 روایت شده که روزی عصرگاهان اسبان جنگی را برایش نمایش دادند و سرگرم نظاره بر آنان شد تا
هنگامی که خورشید در پس افق در حجاب شد، به فرشتگان (موکل خورشید) فرمود خورشید را برای من برگردانید تا نمازم را در وقتش بخوانم ، فرشتگان خورشید را برایش باز گرداندند، بپا خاست دو ساق پا و گردنش را شستشو کرد و به یارانش که همراه او نمازشان قضا شده بود دستور داد که مانند او عمل کنند، و این عمل وضوی آنان برای نماز بود، سپس برخاست و نماز گذارد، چون از نماز فراغت یافت خورشید غروب کرد و ستارگان شب طلوع کردند.
در سوره ص آیه 33 خداوند میفرماید: (اذعرض علیه بالعشی الصافنات الجیاد). فقال انّی احببت حب الخیر عن ذکر ربّی حتّی توارت بالحجاب . ردوها علی فطفق مسحا بالسوق والاعناق).
ترجمه : هنگامی که عصرگاهان برای سلیمان اسبهای جنگی به نمایش گذاشته شدند گفت : من به خاطر دوست داشتن این اسبان خوب از یاد پروردگارم غافل شدم تا خورشید غروب کرد. آن را برایم برگردانید، پس (وضوء گرفت) و بر ساق پاها و گردن خود مسح کشید.
در این آیه از قرآن با صراحت به بازگشت خورشید برای حضرت سلیمان تصریح شده است ، و مفسّرین خاصّه و عامّه ذیل این آیه از پیامبر اکرم 6 و ائمه معصومین : روایات بسیاری
نقل کرده ، به بازگشت خورشید برای حضرت یوشع بن نون و دیگران اشاره دارند.
ضمناً در تفاسیر اهل بیت : همانطور که در بیان امام صادق 7 دیدیم (مسحا با لسوق) وضوء برای نماز تفسیر شده ، اما در تفاسیر عامّه (مانند الدرّ المنثور سیوطی) آن را بمعنی زدن ساق پا و گردن اسبان با شمشیر دانستهاند، که این عمل از پیامبر خدا در مورد اسبان بیگناه ستمی نارواست ، بخصوص که این اسبان از سپاه پیامبر بوده برای جهاد با دشمن تربیت و نگهداری میشدهاند.
رد شمس برای امام علی 7
حدیث ردّ شمس برای امام علی 7 از طرق خاصّه و عامّه به تواتر نقل شده ، که جزء حوادث سال هفتم و بدنبال جنگ خیبر اتّفاق افتاده است و بجز چند عالم متعصّب از عامّه مانند «ابن حزم» و «ابن جوزی» و «ابن تیمیه» و «ابن کثیر» که به تعبیر علّامه امینی اینان حاملان روح خبیث اموی هستند، بقیه در این باره تردیدی نداشته ، تا جائی که در این زمینه کتاب نوشته و آن را از اتّفاقات مسلّم و از کرامات حضرت رسول و علی 8 برشمردهاند، که به ذکر یک نمونه از آن پرداخته ، خوانندگان را بمنظور اطّلاعات
بیشتر به کتاب شریف الغدیر ج3 ص 126 به بعد ارجاع می دهیم .
عن اسماء بنت عمیس ان رسول الله 6 صلّی الظهر بالصهباء من ارض خیبر ثم ارسل علیا فی حاجة فجاء وقد صلی رسول الله العصر فوضع راسه فی حجر علی ولم یحرکه حتّی غابت الشمس ، فقال رسول الله 6 الهم ان عبدک علیا احتبس نفسه علی نبیه فرد علیه شرقها ، قالت اسماء فطلعت الشمس حتی رفعت علی الجبال فقام علی فتوضا و صلّی العصر ثمّ غابت الشمس . (الغدیر ج 3 ص140، احقاق الحق ج 5 ص 522، و از منابع عامه مشکل الاثار طحاوی ج2 ص8 ط حیدر آباد دکن
ترجمه : از اسماء بنت عمیس روایت شده که رسول خدا 6 نماز ظهر را در صهباء از اراضی خیبر خواند، سپس علی را به دنبال کاری فرستاد، وقتی علی برگشت که حضرت نماز عصر را خوانده بودند، حضرت سرش را در دامان علی گذاشت و سر خود را تکان نداد تا این که خورشید غروب کرد، رسول خدا 6 فرمود: خداوندا علی برای پیامبرش خویشتن داری کرد خورشید را برایش بطرف مشرقش بازگردان ، اسماء میگوید: خورشید طلوع کرد تا از کوه ها بالا رفت ، علی 7 برخاسته وضوء گرفت و نماز عصر را خواند سپس خورشید غروب کرد.
که در روایات دیگر آمده است پیامبر 6 در حال تلقی وحی
بوده ، و علی 7 هم با اشاره نمازش را خوانده است ، امّا برای این که حضرت علی نمازش را کامل بخواند از خدا خواست که خورشید را برای او برگرداند.
علّامه امینی 43 مورد از روات و مولّفین حدیث ردّ شمس برای امام علی 7 را ذکر میکنند.
مولف : حجت الاسلام علی آل کاظمی
علی ( 7) و ایرانیان
در نظام مالی که عمر و سپس عثمان اعمال میکردند، معمولاً حقوق و عطایای موالی ایرانی پایینتر از اعراب بود. از این رو وقتی که ایرانیان در دوران خلافت علی ( 7) از حقوق و عطایایی برخوردار شدند، جمعی از سران و اشراف کوفه از جمله اشعث بن قیس کندی ، در برابر آن حضرت زبان به اعتراض گشودند که از چه روی ما را مغلوب این سرخرویان ساختهای؟
اشاره
در این مقاله از رشتة تعلقات و آشنایی های ایرانیان با علی( 7) همچون ، مدارا در اخذ خراج از ایرانیان چه در زمان پیامبر 6 که به یمن گسیل شد و گروهی از ایرانیان در آنجا مقیم بودند و چه در زمان خلافت خویش خونخواهی آن حضرت از هرمزان ایرانی ، اجرای عدالت در تقسیم بیت المال میان عرب و عجم و از جمله ایرانیان در زمان خلافت ، حمایت ایرانیان از علی ( 7) در جنگ جمل سخن رفته است .
بی تردید موضوع آشنایی ایرانیان با حضرت علی ( 7) برای هر شیعهای از اهمیت و جاذبه بسیاری برخوردار است . حوادث تاریخ ایران و اسلام در دهههای دوّم ، سوّم و چهارم از سده نخست هجری ، بسترهای مناسبی را برای آشنایی ایرانیان با آن
بزرگ مرد تاریخ بشر فراهم ساخت .
دیدار «الابناء» با علی ( 7)
به سال دهم هجری ، پیامبر گرامی اسلام 6 علی ( 7) را به یمن گسیل داشت تا امور آن منطقه را سامان بخشد و خراج ایشان را جمع آورد. در آن زمان ، در یمن طبقهای وجود داشت که اعراب به آنها «الابناء» و گاه «بنی الاحرار» میگفتند. آنان در جامعه یمن از جایگاه خاصّی برخوردار بودند و همواره به آزادگی و شرافت اتصاف داشتند. اینان ایرانی نژادهایی بودند که اجدادشان از جانب خسرو انوشیروان برای یاری مردم یمن و حمیریان تحت ستم حبشیان ، به آن دیار اعزام شده بودند و آنان پس از درهم شکستن حبشیهای مهاجم ، در همانجا سکنا گزیدند. سالها بعد بر اثر آمیزش آنان با ساکنان بومی عرب ، همین نسل ، یعنی «بنی الاحرار» به معنای «فرزندان ایرانیان» یا «پسران آزادگان» به وجود آمدند.[322]
حضور علی ( 7) در یمن در سال دهم هجری ، این امکان را در اختیار الابناء ایرانی نژاد قرار داد تا از نزدیک با سیره انسان دوستانه ، کریمانه و بزرگوارانهاش آشنا شده ، از همان جا دوستی و
محبّت او را در دلهای خویش جای دهند. الابناء پس از آشنایی با علی ( 7) اسلام آورده ، فیروز را از جانب خود به مدینه فرستادند و مراتب ایمان و وفاداری خود را به پیامبر 6 عرضه داشتند.[323]
فتوحات اسلامی پس از رحلت پیامبر( 6)
پس از رحلت رسول گرامی اسلام ، دو اتّفاق بزرگ رخ داد که تأثیرات شگرفی در سرنوشت آینده اسلام و مسلمین داشت :
یکی ماجرای سقیفه و دیگر، پدیده فتوحات . بزرگترین اشتباه و انحرافی که در سقیفه ]صفر سال 11 ق.[ انجام گرفت ، تغافل ، تجاهل و به فراموشی سپردن واقعه غدیر بود. غدیر به اهلیت و صلاحیت علی ( 7) برای جانشینی رسول خدا 6 اشعار داشت . امّا حوادث سقیفه به گونهای دیگر رقم خورد و با انتخاب ابوبکر به خلافت ، به واقع زاویه انحرافی آغاز شد، که در سال 61 ق . با کشتار فرزندان رسول خدا 6، به نقطه اوج خود رسید. امّا حادثه مهمّ دیگر که در مبحث ما میگنجد، آغاز فتوحات در دوران خلافت ابوبکر بود. هدف فتوحات ، گسترش اسلام و از میان بردن سدها و موانع سیاسی موجود جهان آن روزگار بود که نمیگذاشتند پیام اسلام به امّتهای دیگر برسد. اندیشه و طرح فتوحات ، اساساً
سه خاستگاه مهم داشت :
نخست ؛ جوهر اسلام که دینی بود متمم و مکمل ادیان دیگر و طبعاً آیینی جهانی ؛ که همه ابنای بشر را مورد خطاب خود قرار میداد.
دوّم ؛ سیره عملی پیامبر در جهت معرفی اسلام به خارج از مرزهای شبه جزیره عربستان که نمونة بارز آن دعوت خسرو ایران ، قیصر روم و مقوقس مصر به پذیرش این آیین بود.
سوم ؛ ارضای حسّ جاه طلبی و زیاده خواهی برخی از امیران و خلیفگان ، و برطرف کردن مشکلات اقتصادی که از سرزمین خشک عربستان ناشی شده بود.
اینها عواملی بودند که ذهن ، اندیشه و همت عرب را که تا پیش از اسلام به مناقشات خونین قبیلهای در حوزههای محدود، معطوف بود، به تسخیر سرزمینهای دور و نزدیک متوجّه ساخت .[324]
فتح ایران و پیدایش طبقة موالی
با شروع فتوحات در زمان خلافت ابوبکر، کرانههای جغرافیای
اسلام ، به سمت شرق و شمال و غرب گسترش یافت . در مدّتی اندک ایران ، شام و مصر فتح شدند. فتح ایران تقریباً در خلال دهه 12 تا 22 ق . تکمیل شد.
نخستین پیروزی قاطع در برابر ایرانیان در اوایل خلافت عمر در سال 16 ق . در قادسیه صورت پذیرفت .[325] علی ( 7) نیز، از
آغاز طراحی این عملیات بزرگ در مدینه ، در جریان قرار گرفته بود. به گفتة طبری و بر اساس خطبه 145 نهج البلاغه ، آن حضرت پیشنهادهای سودمندی را نیز در این باره به خلیفه دوّم عرضه کرد. با فتح ایران بسیاری از خاندانهای ایرانی در جوار اعراب و یا حتی در درون بافت و ساختار جامعه اعراب ، تحت عنوان «موالی» جای گرفتند. اینان از آن پس به عنوان طبقهای نوظهور در جامعه اسلامی جایگاه خاصّی را به خود اختصاص دادند. رابطه موالی با اعراب فاتح ، الزاماً رابطه ارباب و رعیت و خواجه و برده نبود؛ بلکه در بیشتر موارد خاندانهای ایرانی با خاندانهای عرب پیمان ولاء و دوستی (موالی موالاة) داشتند تا آنکه این امر مکانیسم روابط اجتماعی خود را در قالبی استوار و مناسب انتظام بخشید.[326]
با وجود این ، خاندانهای ایرانی از روح تعرّب و عصبیت عربی ، که هنوز از جامعه اسلامی رخت بر نبسته بود، رنج میبردند. این روحیه که حتی دستگاه خلافت نیز از آن بیبهره نبود، گاه عرصه را بر موالی ایرانی تنگ و دشوار میساخت . شاید بتوان ترور خلیفه دوّم توسط ابولولو (فیروز ایرانی)[327] را به سال
23ق . واکنش در برابر این فشارها تلقی کرد.
علی ( 7) خونخواه هرمزان ایرانی
در پی درگذشت خلیفة دوّم ، عبیدالله پسر او، نه تنها ابولولو و همسر و دخترش را به قتل رساند، بلکه هرمز را نیز با وجود هیچ مستمسک قابل قبول شرعی و عرفی کشت . عثمان خلیفه سوّم وظیفه داشت عبیدالله را به سبب قتل بیدلیل یک ایرانی مسلمان ، قصاص کند؛ زیرا از بیگناهی او آگاه بود. لیکن خلیفه جرأت نداشت تا در این مورد، به وظیفه اسلامی خود عمل کند. علی ( 7) خیلفه سوّم ، عثمان را در این مورد سخت نکوهش کرد و به عبیدالله بن عمر چنین فرمود :
ای فاسق اگر روزی بر تو دست یابم ، تو را به خونخواهی هرمزان خواهم کشت .
عبیدالله تا پایان عمر از علی ( 7) برحذر بود. او در جنگهای جمل و صفین در مقابل آن حضرت قرار گرفت و سرانجام در یکی از نبردهای جنگ صفین کشته شد.
دفاع علی ( 7) از حمراء
اعراب، ایرانیان ساکن کوفه و بصره را به نام های چندی از جمله «موالی»، «بنی عم»، «زط»، «سیابجه»، «اسواران» و «حمرا» میخواندند. آنان را موالی می گفتند، از آن رو که با قبائل عرب پیوند «ولا» داشتند و بنی عم می نامیدند، از آن جهت که با طوایف عرب چنان موالاة و هم پیمانی داشتند که گویی پسرعموهای ایشانند. زط، همان شکل تعریب شده جت است که در اصل قومی از هندوان بودند که کار ایشان نگهبانی در راه ها و مسالک و بعدها به اسواران ایرانی نیز که شغل نگهبانی داشتند، اطلاق گردید. سیابجه جمع «سیجی» معرّب سپاهی است که مانند زط غالباً به طبقه کارآزموده نظامی ایرانیان ، اطلاق می شود.
حمراء، به معنی سرخ رویان یا سپیدرویان نامی بود که به اعتبار رنگ روشن پوست ایرانیان به آنان می دادند.
در نظام مالی که عمر و سپس عثمان اعمال می کردند، معمولاً حقوق و عطایای موالی ایرانی پایین تر از اعراب بود. از این رو وقتی که ایرانیان در دوران خلافت علی ( 7) از حقوق و عطایایی برخوردار شدند، جمعی از سران و اشراف کوفه از جمله اشعث بن قیس کندی ، در برابر آن حضرت زبان به اعتراض گشودند که از چه روی ما را مغلوب این سرخ رویان ساخته ای؟[328]
عدالت علی ( 7) سخت مورد توجه ایرانیان قرار گرفت ؛ زیرا پیش از این، شاهد بودند که چگونه خلیفگان و خاصه عاملان و کارگزاران ایشان در بصره و کوفه، پای از جادة عدل و داد بیرون نهاده ، حقوق آنان را تضییع می نمایند. موالی که از حدود سالهای شانزده ق . به بعد، رفته رفته در بصره و کوفه سکنا گزیدند، از نزدیک با اعمال ننگین امیران فاسق و ظالمی چون سعید بن عاص ، مغیرة بن شعبه ، ولید بن عقبه و عبدالله بن عامر آشنا بودند و هر گاه از ظلم و جور ایشان به خلیفة دوم و سوم شکایت میکردند، راه به جایی نمی بردند. اما در همان حال به چشم خود شاهد بودند که علی ( 7) با آنکه هنوز به خلافت نرسیده بود، با جرأت و جسارت تمام ، فرزندش حسن را به اجرای حدّ شرعی در
مورد ولید بن عقبة شراب خوار فرمان می دهد و عبیدالله بن عمر را به قصاص خون به ناحق ریخته هرمزان تهدید می کند و در میان موج مخالفت اشراف و بزرگان سرکش قریش که خود را تافتة جدا بافته می دانستند، حقوق موالی ایرانی را استیفا می نماید.
این مشاهدات کافی بود تا قلب هر انسانی را به شوق و جذبه و کشش وادارد. ایرانیان در وجود علی ( 7) روح بزرگی را یافتند که فراتر از علایق نژادی و زبانی و قومی، به موضوع انسانیت و عدالت می اندیشید. از همین رو در جریان جنگ های جمل و صفین از آن حضرت دفاع کرده ، در رکابش به جنگ با ناکثین و قاسطین پرداختند.
جنگ جمل و حمایت ایرانیان از علی ( 7)
چنان که گفته شد، در دهه سوّم و چهارم هجری ، (سالهای 20 تا 40) بسیاری از ایرانیان در بصره و کوفه سکنا گزیده بودند. آنان تعدادی مهاجر و عدّهای دیگر، از ساکنان اصیل و قدیمی همین منطقه بودند. بصره و کوفه تا پیش از فتوحات ، بخش غربی ایران محسوب میشد. از جمله این ساکنان قدیمی این دو شهر، طوایفی موسوم به زط و سیابجه بودند که همواره به عنوان بخش مهم از اسواران یعنی نیروهای آزموده و مجرب دوران ساسانیان به
حساب میآمدند. این زط ها و سیابجه در سال 36 ق . در جریان جنگ جمل در اطراف بصره با سپاهیان اصحاب جمل مقابله کردند و کار را بر عایشه ، طلحه و زبیر سخت نمودند.[329]
با تسخیر بصره توسط جملیات ، زط ها و سیابجه در کوفه به سپاه علی ( 7) پیوستند و تا پیروزی کامل در برابر ناکثین ، در رکاب حضرتش نبرد کردند. آن حضرت که نظارهگر فداکاریهای بیشائبه و خالصانة ایرانیان حاضر در سپاهش بود، همواره در چهره آنان مردمانی نجیب و آزاده را مشاهده میکرد که میتواند از یاری جدّی ایشان در راه بسط عدالت و دفع بیداد و ریشهکن کردن فتنه ریشهدار منافقان و بنیامیه ، بهرهمند گردد. از این رو، با ارسال نامههایی به عاملان خود در همدان و آذربایجان ، نیروهای ایرانی را برای مقابله با معاویه در جنگ صفین ، به یاری خود طلبید.[330]
هدایای ایرانیان به علی ( 7)
در زمانی که علی ( 7) در کوفه بودند، به رسم سابق شماری از
ایرانیان[331] نزد آن حضرت آمدند تا هدایایی تقدیم دارند. پیشتر
کارگزاران عثمان همچون ولید بن عقبه و سعید بن عاص، افزون بر خراجی که از ایرانیان مسلمان می گرفتند، ایشان را به اعطایهدایای نوروزگان و مهرگان نیز مکلف ساخته و از این راه میلیون ها دینار به چنگ آوردند. از این رو، هدایای نوروزی به صورت سنتی رایج درآمده بود.
وقتی ایرانیان هدایای خود را نزد حضرت آوردند، برای آنکه خاطر آنان مکدر نشود، هدایا را پذیرفتند اما دستور دادند، مقابل قیمت آن هدایا، از میزان خراج آنان کسر گردد. همچنین ، هنگامیکه آن حضرت به عزم صفین از شهر انبار می گذشتند، دهقانان (معرب دهبان به معنای بزرگ ده است که معمولاً از طبقات مرفّه و طراز اوّل جامعه محسوب می شدند)، به همراه دیگر مردم به دنبال علی ( 7) راه افتاده دوان دوان ایشان را مشایعت می کردند. علی ( 7) آنان را از این کار منع فرمودند. آنگاه دهقانان پیش کشی های خود را اهدا کردند. آن حضرت هدایا را تنها بدان شرط قبول نمودند که قیمت آنها را حساب کرده،
به ایشان بپردازند.[332]
در همین زمان ابوزید انصاری را به نحوة اخذ خراج و جزیه از ایرانیان رهنمون ساختند.[333] دستورهای صریح و آشکار آن حضرت
در این باره را باید به واقع پایه گذاری نظامی نوین، عادلانه و کارآمد در نظام اخذ مالیات بر افراد (خراج ، برایمسلمانان و اهل جزیه و جزیة ویژة غیر مسلمانان) به حساب آورد.
این نظام عادلانه که از جانب علی ( 7) اعمال گردید، توجه عمیقتر ایرانیان را به شخصیت عدالت جوی انسانیاش بیش از پیش جلب نمود و طبعاً به دنبال آن عشق و محبتی را که در اعماق روح و جان ایرانی ریشه داشت ، شعله ور کرد. عشقی که در طول قرون متمادی ، هرگز خاموش نگشت و ولای اهل بیت را در این سرزمین به صورت بخشی اساسی و تفکیک ناپذیر از فرهنگ ایرانیان ، درآورد.
آری اینها نمونه هایی بود از نخستین آشنایی های مردم ایران با علی ( 7) که بی تردید باید در موضوع گرایش و محبت ایرانیان نسبت به علی ( 7) و خاندان پاکش و در پس تسری و رواج تشیع در ایران، بدان ها توجه کافی و وافی مبذول داشت .
پی نوشت ها :
برگرفته از: پایگاه اینترنتی «باشگاه اندیشه».
منبع: موعود
فهرست نظرات
1 نام و نام خانوادگی - halludba nemom :تاریخ: 06 اردیبهشت 88
با سلام لطفا دقت بفرمایید 382knil#mth.130002la/02j/nazimla/naroq/gro.reedahg.www//:ptth :لطفا کلمه ذونواس را جستجو کنید تا دودمان «حمیر» را بشناسید. ظالم واقعی حمیر بوده اند که تحت حمایت مجوسان قرار گرفتند. نجاشی گروهی را برای انبقام أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ فرستاد. ولی نومجوسان تاریخ را وارونه نشان می دهند. «ایرانی نژادهاییبودند که اجدادشان از جانب خسرو انوشیروان برای یاری مردم یمن و حمیریان تحت ستم حبشیان ، به آن دیار اعزام شده بودند و آنان پس از در هم شکستن حبشی های مهاجم، در همانجا سکنا گزیدند» واضح است که این طرز نوشتن از منابع پان مجوسان است .
جواب نظر :
با سلام
دوست گرامی
همانطور که قبلا نیز برای شما نوشته ایم ، این مطلب در تاریخ اختلافی است و تنها تاریخ نویسان ایرانی چنین نوشتهاند، که بگوییم ایرانی نژاد ها چنین تحریفی در تاریخ انجام دادهاند.
اما به خاطر احترام به نظر شما ، این نظر را علنی کرده تا دیگر دوستان نیز متوجه این اختلاف در نقل شده و نظر شما را به عنوان راهگشای تحقیقات و نظرات خویش قرار دهند.
موفق باشید
گروه پاسخ به شبهات
2 نام و نام خانوادگی: راه علی سعادت - تاریخ: 06 اردیبهشت 88
باتوجه به شرایط کنونی جهان مشاهده می کنیم که چطور رهبرایرانی درحال مسلط برجهان است زیرا ماایرانیان زیرسایه یولایت امام علی وحضرت مهدی است وجهان درحال آماده شدن برای ظهوراست .بحران اقتصادی غرب نشانه ی تضعیف شدن آنان است .
3 نام و نام خانوادگی: راه علی سعادت - تاریخ: 07 اردیبهشت 88
اعتقاد به مهدویت رمز پیروزی های تشیع است درهمه
یعرصه هاکه ابعادآن گسترده ترمی شود
4 نام و نام خانوادگی - halludba nemom :تاریخ: 07 اردیبهشت 88
با تشکر از جواب شما. من liameزدم ولی eviecerنشد. جناب اقای سعادتی: غرب مسیحی خیلی به ما نزدیکتر است تا شرق کمونیست. اگر نمی دانید بدانید که جلال ال احمد به اسراییل سفر کرد تا یک مملکت سوسیالیستی را ببیند. اگر از؟؟؟ها ملیون کشته کمونیستها خبر ندارید این را بدانید که که از؟؟؟ عضو ابتدائی حزب کمونیست ؟؟؟ نفر یهودی بودند. خود بهتر می دانید که بعد از ظهور اقا در بعضی مساجد بر علیه ایشان و در بعضیکلیساها به نفع ایشان نیرو جمع می شود. این بحرانهایاقتصادی که می بینید ناشی از بانکستر (بانک + گانگستر) های روتشیلد است. فقط همین سر نخ را به شما می دهم که جکسون یکی از روئسای جمهور قرن ?? امریکا روی سنگ قبرش نوشته KNAB EHT DELLIK I :
5 نام و نام خانوادگی: محمد جواد سالاریان - تاریخ: 18 خرداد 91
سلام علیکم . احسنت آجرکم الله . بسیار زیبا وخوب وبا ارزش است .خداوندانشا 'الله به شما جزای خیر عنایت فرماید. یا علی
مناظرات | فتنه وهابیت | آرشیو اخبار | آرشیو یادداشت | پای
1391
اعتراف معاویه به اهمیت و ارزش حدیث
«یا علی ؛ أنت مع الحقّ...»
و حدیث «منزلت» و احتجاج بدانها بر علیه سعد
علّامه ابن عساکر و دیگر اعلام حدیثی و تاریخی سنّی نقل کردهاند: معاویه در سفر حجّ به مدینه مرور کرد. پس در مجلسی که ابن عباس ، سعد بن ابی وقّاص ، و عبدالله بن عمر تجمّع داشتند شرکت نمود و پس از بحث و گفتگو با ابن عباس که : چرا حقّ مرا از باطل غیر نشناختی؟! و پاسخ بهتآور او به معاویه ، و نیز ایراد همین اعتراض را به سعد بن وقّاص، و پاسخ سعد به این که من خود شنیدم رسول خدا ( 6) به علی ( 7) میگوید :
أنت مع الحق، والحقّ معک حیثما دار.
تو با حق هستی و حق هم با تو است ، به هر جهتی که حق دور زند.
معاویه گفت : باید برای این ادّعا شاهد اقامه کنی .
سعد گفت : این اُمّ سلمه (زوجه پیامبر) حی و حاضر است و بدان شهادت میدهد.
پس همه برخاسته به خانه اُمّ سلمه رفتند و به طور خلاصه اُمّ سلمه شهادت داد که رسول خدا( 6) این حدیث را در همین خانه من با روی سخن به علی ( 7) ایراد فرمود.
در این موقع معاویه با روی سخن به سعد گفت : ای ابواسحاق ؛
هماکنون در نزد من از تو پستتر کسی نباشد، که خود این حدیث را درباره علی ( 7) از رسول خدا ( 6) شنیدهای و از بیعت و همکاری با او سرپیچی و تخلّف نمودهای! همانا اگر من این سخن را از پیامبر شنیده بودم تا به هنگام مردنم خادم و نوکر علی ( 7) بودم[334] .
و علّامه مسعودی به نقل از محمّد بن جریر طبری و او از محمّد بن اسحاق بن ابی نجیح قضیه بحث و گفتگوی معاویه و سعد بن ابی وقّاص را بدین گونه آورده است که : معاویه پس از طواف کعبه در دارالندوة سعد را پهلوی خود بر تخت نشانید و شروع کرد به بدگوئی از علی ( 7).
سعد از این گونه برخورد معاویه ناراحت شد و گفت : مرا بر تخت خود مینشانی و به علی ( 7) ناسزا میگوئی ! والله اگر یکی از سه خصلت و امتیاز علی ( 7) (1 ـ مصاهرت و دامادی پیامبر ( 6)، 2 ـ آنچه را روز قبل از إعطاء پرچم در جنگ خیبر به او فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و رسولش
او را دوست دارند، او هم خدا و رسولش را دوست دارد و فرارکننده از صحنه جنگ نباشد و خداوند پیروزی را به دست وی عملی سازد، 3 ـ و در غزوه تبوک او را خلیفه خود در مدینه قرار داد و فرمود: ألا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی ، إلّا أنّه لا نبی بعدی) برای من وجود داشت نزد من از آنچه آفتاب بر آن میتابد بهتر بود و تو ـ ای معاویه ـ به چنین کسی سبّ و ناسزا میگوئی!!!
آنگاه از جا برخاست و گفت : نه والله دیگر تا زندهام با تو در خانه و محلّی بسر نبرم .
بعدآ مسعودی اضافه میکند که در کتاب علی بن محمّد بن سلیمان نوفلی آمده : هنگامی که سعد این سخنان را به معاویه گفت و برخاست برود، معاویه صدای ناهنجاری از خود سر داد و گفت : ای سعد؛ بنشین تا جواب آنچه را گفتی بشنوی . آری ؛ هیچ گاه تو همچون حال نزد من لئیم و پست نبودی که فعلا هستی ، تو خود چرا (با آنچه درباره علی ( 7) گفتی) او را یاری نکردی و از چه رو از بیعتش خودداری کردی؟! «أما؛ إنّی لو سمعت من رسول الله ما سمعتَ فی علی ، لکنت له خادمآ ما عشت»؛ «بدون شک اگر آنچه را تو در حقّ علی ( 7) از پیامبر شنیدی ـ و نقل نمودی ـ من شنیده بودم دوران حیاتم خادم
علی ( 7) بودم[335] .
آری ؛ همان طوری که مؤمنین با ایراد «أللّهمّ اشغل الظّالمین بالظّالمین» از خدا میخواهند ظالمان و متجاوزان را باهم درگیر و دست به گریبان کند تا دیگران از شرّشان در امان باشند، یا به جمله «الفضل ما شهدت به الأعداء» که گویای یک واقعیتی است استناد میکنند که مایه فضیلت و برتری آن باشد که حتّی دشمنان هم بدان گواهی دهند، معاویه و سعد بن وقّاص که هر یک نهایت ظلم و حقکشی را در حقّ علی ( 7) مرتکب شدند، این گونه باهم درگیر میشوند و به طرفداری از علی ( 7) یکدیگر را تخطئه میکنند، هرچند که معاویه این فضائل را خود از پیامبر اکرم ( 6) شنیده و مثل حدیث منزلت را هم ـ چنانچه در این بخش با بیش از ده مصدر به نظر میرسد ـ خود نقل نموده ، امّا برای کوبیدن سعد بن وقّاص گفت : اگر آنچه را شنیده بودم تا آخر عمر خادم و نوکر علی ( 7) بودم .
راستی در رابطه با اعتراف معاویه به اهمیت و ارزش حدیث «أنت مع الحق...» یا حدیث «منزلت» و پستترین کس شمردنش سعد بن وقّاص را به خاطر تمرّد از یکی از این دو حدیث ، باید به
او آفرین گفت .
امّا بدون شک او خود از سعد لئیمتر و پستتر بود؛ چرا که اگر قبلا از حدیث «أنت مع الحقّ» یا حدیث «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی...» و دیگر احادیث مشابه بیخبر بود ـ که نبود ـ با شنیدن آن از مثل امّ سلمه زوجه صالحه پیامبر و راستگوی مورد قبول عموم محدّثین سنّی و شیعه ، باخبر شد و در عین حال آن را نادیده گرفت و در طول حدود هفتاد سال لعن بر علی ( 7) را بر فراز منابر اسلامی و در خطبههای نماز جمعه و دیگر نمازها رسمیت بخشید[336] ؛ آنچنانکه وقتی عمر بن عبدالعزیز ـ نه مطلق لعن در
مجالس مختلف و بر سر زبانها را ـ که فقط لعن بر فراز منابر و ضمن خطبهها را ممنوع اعلام کرد، مردم فریبخورده از معاویه گفتند: سنّت را ترک و تعطیل نمود[337] !
آری ؛ وقتی حدیث «أنت مع الحق...» یا حدیث «منزلت» دارای چنین نقشی باشد که معاویه با شنیدنش از رسول خدا تا دم مرگ تن به نوکری و خادمی علی ( 7) بدهد، بدون شک مخالفت با آن پشت نمودن به حق و انکار حق باشد؛ تا چه رسد به قیام مسلّحانه بر علیه علی ( 7) و یارانش و اقدام علنی خود معاویه و وادار
نمودن او مسلمانان را به لعن و ناسزاگوئی به او که جز به کفر و ضدّیت با اسلام و پیغمبرش به چیزی تفسیر نمیشود و نخواهد شد.[338]
شعر معاویه، یزید و عمروعاص
درباره امیرالمؤمنین 7
معاویة بن ابی سفیان بن حرب بن امیة بن عبدالشمس بن عبدمناف هشتاد سال عمر کرد و در پانزده ماه رجب سال 60 هجری از دنیا رفت و در شام مدفون شد.
یزید بن معاویه مادرش میسون بنت مجدل بود و در سال 28 هجری متولّد و در چهاردهم ربیع الأوّل سنه 66 هجری در سنّ 38 سالگی از دنیا رفت در حالی که مدّت پنج سال و هشت ماه و یک روز کم خلافت نموده بود.
در «لوامع الأنوار» مینویسد: جامه بسیار گرانقدری به رسم هدیه برای معاویه آوردند، عمرو عاص و یزید چشم به او دوختند. معاویه اظهار کرد: هر یک از ما سه نفر یک بیت در مدح امیرالمؤمنین علی 7 بسرائیم و حضّار مجلس نظریه دادند که کدامیک از ما بهتر سروده ، این جامه از آن او باشد.
گفتند: اوّل خودت بسُرا. گفت :
خیر البریة من بعد أحمد حیدر النّاس أرض والوصی سماء
بهترین بندگان بعد از پیامبر 6، حیدر است ، مردمان (به مانند) زمین اند و وصّی (حضرت علی 7) آسمان است .
سپس عمرو عاص رو کرد به اهل مجلس و سرود :
وهو الّذی شهد العدوّ بفضله والفضل ما شهدت به الأعداء
و او (علی 7) کسی است که دشمن به فضیلتش گواهی داده ، و فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دادند.
بعد یزید به درباریان و حاضرین توجّه کرد، گفت :
کملیحة شهدت لها ضرائها والحسن ما شهدت بها الضرّاء
.....؟؟؟....
حضّار پس از تبادل نظرات گفتند: شعر یزید برنده در این مسابقه شد؛ زیرا معاویه را مانند زن دوّم مردی قرار دادند که گواهی و شهادت دهد که زن اوّل (علی 7) به درجات از من برای مقام خلافت و زعامت شایستهتر است .
عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعید در سال 43 هجری از دنیا درگذشت و در مصر مدفون شد و مادرش بانو نابغه از زنان زانیه نامی به شمار میرفت .
روزی معاویه به شاعران دربار خود گفت : هر یک از شما قصیدهای در مدح علی ( 7) بسراید و بعد آن را به مسابقه میگذارم ، هر کدام که گوی سبقت را ربودید، به هر بیتی هزار دینار جایزه خواهید گرفت .
و در آن سمینار اشعار عمرو عاص که هفت بیت بود مورد قبول واقع شد و به هر بیتی یک هزار مثقال طلا دریافت نمود، و بعد از
چندی امام حسن 7 به او فرمود:
ای عمرو؛ به هر بیتی یک بیت در بهشت به تو میدهند و حاضری آن هفت بیت و قصر بهشتی را به هفت هزار دینار به من بفروشی .
گفت : حاضرم و حضرت خرید، و اشعار این است :
هو النّبأ العظیم وفلک نوح وباب الله إذا انقطع الخطاب
وهم حجج الله علی البرایا بهم وبجدّهم لایسترأب
ولاسیما ابوحسن علی له فی الحرب مرتبة تهاب
وضربته کبیعته بخم معاقدها من القوم الرقّاب
علی الدرّ والذهب المصفّا وباقی النّاس کلّهم التراب
هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحّاک إذا اشتدّ الضراب[339]
28 / 10 / 1402
[1] . نهج البلاغه ، صبحى صالح : 189.
[2] . نهج البلاغه : كتاب 62.
[3] . نقش امامان معصوم : در حيات اسلام : 105.
[4] . الفتوح : 2/386 و 387، تاريخ يعقوبى : 2/185 و 186.
[5] . مروج الذهب : 1/709 و 733، الفتوح : 2/450، تاريخ يعقوبى : 2/188.
[6] . تاريخ ولايت در نيم قرن اوّل : 181.
[7] . ميخ آهنى كه در پاشنه موزه سواركاران باشد و اين در اصل مهماز است (غياث اللغات). م .
[8] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/83.
[9] . نصر بن مزاحم ، واقعة صفّين ، قاهرة 1365 ه ق ، ص 7.
[10] . مسعودى ، علىّ بن الحسين ، الوصيّة ، نجف ، ص 121.
[11] . مقالات السلاميين واختلاف المصلّين : ج 1، قاهره 1950، ص 65.
[12] . تلخيص الشافى ، 2/ 156ـ7، نجف ، 1963.
[13] . نصّ جلى آن است كه شنوندگان آن ضرورتآ و بالعيان مراد پيامبر اكرم 6 را از آندريافتند، هرچند اكنون اثبات آن براى ما فقط از طريق استدلال ميسّر است . مانند: «سلّموا علىعليّ بإمرة المؤمنين» و «هذا خليفتي فيكم من بعدي فاسمعوا له واطيعوا». نصّ خفى آن است كهدانسته نشود كه شنونده ضرورتآ وبالعيان مراد پيامبر 6 را از آن دريافته است و جايز استكه مراد آن حضرت را از طريق استدلال دريافته باشد. مانند أنت منّي بمنزلة هارون من موسى .م
[14] . ايضآ ج 2 ص 46.
[15] . پيدايش و گسترش تشيّع : 45.
[16] . فرق الشيعة : استانبول 1931 ص 15.
[17] . علل الشرايع : 156، النجف 1963.
[18] . الديلمى ، محمّد، ارشاد القلوب : 1/193، بيروت 1381.
[19] . كاشف الغطا، محمّد حسين ، اصل الشيعة واصولها، بيروت ، ص 87 ـ 90.
[20] . پيدايش و گسترش تشيّع : 49.
[21] . قاضى نعمان : افتتاح الدعوة : 62 ـ 63.
[22] . ابن اثير: پيشين : 265؛ الرقيق : پيشين : 47.
[23] . مقرى در «نفح الطيّب» بيان مىدارد كه در فتح مغرب با يكى از يارانش بنام رُوَيفع بن ثابت و درفتح اندلس همراه موسى بن نصير بود. از همراهان ابن زبير در شورش بر عليه عبدالملك بنمروان بود. بعد از شكست ابن زبير، او را با زنجير به نزد عبدالملك آوردند و عبدالملك او راعفو كرد. او اوّلين كسى بود كه مسئوليّت خراج عشور را در افريقيّه به عهده گرفت . (احمد بنمحمّد المقرى التلمسانى : نفح الطيّب من غصن الأندلس الرطيب ، ج 3، تحقيق : احسان عبّاس ،بيروت ، دار صادر، 1388ه /1968 م ، ص 8 ـ7)؛ مالكى در «رياض النفوس» معتقد است كه اوساكن قيروان بود و خانه و مسجدى ساخت و در سال 100 ه در افريقيّه مرد. (ر.ك : ابوبكرعبدالله بن محمّد المالكى : پيشين : 1/121)
[24] . مقرى ، نفح الطيّب : 2/330 و 3/61.
[25] . زمينههاى پيدايش خلافت فاطميان : 153.
[26] . موسى لقبال : پيشين : 206.
[27] . احمد بن ابى الضياف : اتّحاف اهل الزّمان بأخبار تونس ، المجلّد الأوّل ، تونس ، بىنا، 1963م ،ص 121.
[28] . آثار حبّ مغربىها نسبت به علويان در اكثر تأليفات مغربىها ظاهر است . آنان برخلافبسيارى از مورّخان شرق ، نسب فاطميان را نسب علوى صحيحى مىدادند. الباجى المسعودىمىگويد: حرف كسانى كه نسب فاطميان را انكار مىكنند و سندى كه در مورد انكار نسبفاطميان در دوره القادر بالله نوشته شده ، محكم و مستند نيست ، ر.ك : الباجى المسعودى ،الخلاصة النقيّة ، نسخه خطّى ، ورقه 130، به نقل از موسى لقبال : پيشين : 206.
[29] . رك : ابواسماعيل ابراهيم بن ناصر بن طباطبا: پيشين : ص 74 ـ 77، 120 ـ 121، 194 ـ 195؛ابن عنبه : الفصول الفخريّة : 124 ـ 126؛ ابن قتيبة : المعارف : 213.
[30] . موسى لقبال : پيشين : 206.
[31] . احمد بن ابى الضياف : اتحاف اهل الزمان بأخبار تونس : 1/121.
[32] . موسى لقبال : پيشين : 207.
[33] . قاضى نعمان : المجالس والمسايرات : 214.
[34] . همان : 106.
[35] . زمينههاى پيدايش خلافت فاطميان : 163.
[36] . براى اطّلاع بيشتر لطفآ به صفحات 794 و 796 ج 2 الغارات چاپ استاد فقيد سيّد جلال الدينمحدّث ارموى و صفحات 79 تا 87 و 75 تا 78 اختيار معرفة الرجال چاپ استاد حسنمصطفوى مراجعه فرماييد.
[37] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/401.
[38] . براى دريافت نكات فراوانى كه در روايت هست و وضع شيعيان را كه در زمانى به طول يكقرن نشان مىدهد ر.ك : شرح نهج البلاغة : 11/43.
[39] . شرح نهج البلاغه : 11/44 ـ 46.
[40] . همان : ص 46.
[41] . براى نمونه نگاه كنيد به اشعار شعراى اموى در: الاُمويّون والخلافة : 15 ـ 21 و مقايسه كنيد بارديههاى شعراى عبّاسى در: مروج الذهب : 3/43.
[42] . زمينههاى تفكّر سياسى در قلمرو تشيّع و تسنّن : 114.
[43] . رياض النضرة : 2/169.
[44] . اعلام نصر مبين ، در داورى ميان اهل صفين : 127.
[45] . مسند احمد به ترتيب ساعاتى ، كتاب المناقب : 22/188.
[46] . از شهرهاى اندلس است كه در شرق قرطبه قرار دارد. معجم البلدان : 3/309.
[47] . رياض النضرة من مناقب العشرة : 3/168.
[48] . در متن اصلى جاافتادگى وجود دارد.
[49] . اعلام نصر مبين ، در داورى ميان اهل صفين : 129.
[50] . اعترافات : 2/565.
[51] . ميراث مكتوب شيعه از سه قرن نخستين : 37.
[52] . كامل ابن اثير: 3/256.
[53] . امام على 7 از نگاه ديگران : 92.
[54] . اين قسمت از آيههاى 162 و 163 سوره انعام اقتباس شده است .
[55] . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد: مقصود از دو دسته ناتوان ، حيوان ناطق (يعنىانسان) و حيوان صامت (يعنى بهايم) است .
[56] . ترجمه مقاتل الطالبيّين : 57.
[57] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 327.
[58] . الطبقات الكبرى : 7/115.
[59] . الطبقات الكبرى : 6/116.
[60] . همان : 154.
[61] . عيون الأنباء: 1/118.
[62] . عيون الأنباء: 1/123.
[63] . الجاسوس على القاموس : 501.
[64] . الطبقات الكبرى : 6/63.
[65] . همان : 5/133.
[66] . كشف الظنون : 2/301 و 471.
[67] . وفيات الأعيان : 1/168.
[68] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 328.
[69] . نزهة الألباء في طبقات الاُدباء: 11.
[70] . الفهرست : 40.
[71] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 335.
[72] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 337.
[73] . وفية الأسلاف : 33.
[74] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 349.
[75] . نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام : 353.
[76] . لسان العرب : 7/258 ذيل كلمه شيع .
[77] . مقدمّه ابن خلدون : 196.
[78] . ابوالحسن على بن اسماعيل الأشعرى ، پيشين ، 13.
[79] . فرق الشيعه : (ترجمه جواد مشكور) 4.
[80] . الملل والنحل (ترجمه مصطفى خالقدار هاشمى): 1/191.
[81] . فضائل الشيعة وصفات الشيعة : 12.
[82] . همان : 15.
[83] . سوره بيّنه ، آيه 7.
[84] . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في الآيات النازلة في أهل البيت : (تحقيق : محمّدباقرمحمودى): 2/357، مناقب خوارزمى : 266.
[85] . انساب الأشراف (تحقيق : محمّدباقر محمودى): 2/183.
[86] . نقش قبايل يمنى در حمايت از اهل بيت :: 118.
[87] . الرجال البرقى : 1.
[88] . فرق الشيعه : 15.
[89] . علل الشرايع : 156.
[90] . ارشاد القلوب ديلمى : 1/193.
[91] . اصل الشيعة واصولها: 87 ـ 90.
[92] . پيدايش و گسترش تشيّع : 49.
[93] . ناسخ التواريخ خلفاء: 3/35.
[94] . الغارات و شرح اعلام آن : 43.
[95] . الغارات و شرح اعلام آن : 354.
[96] . اين توصيف در مورد رسول خدا 6 هم آمده است با اين تفاوت كه در مورد ايشان گفتهشده است : به بلندىقامت نزديكتر بودهاند.
[97] . اين توصيف هم در مورد رسول خدا 6 آمده است .
[98] . نهاية الأرب : 5/99.
[99] . مروج الذهب : 2/41.
[100] . سوره شورى ، آيه 53.
[101] . مروج الذهب : 2/42.
[102] . مروج الذهب : 2/165.
[103] . صحيح مسلم : 15/175، رياض النضرة : 2/162.
[104] . خُم ، اصلا نام مردى است كه اين آبگير كه در جُحفه و ميان راه مكّه و مدينه است به نام اونامگذارى شده است . در «رياض النضرة : 2/169» از قول براء بن عازب آمده است كه در سفرىهمراه پيامبر6 بوديم ، چون به غديرخم رسيديم دستور داده شد جمع شويم و براىرسول خدا 6 زير درختى سجّاده گستردند و چون رسول خدا 6 نماز ظهر گزارددست على 7 را گرفت و فرمود: «آيا مىدانيد كه من بر مؤمنان از خودشان بيشتر ولايتدارم ؟» همگان گفتند: آرى .فرمود: خدايا؛ من مولاى هر كس هستم على هم مولاى اوست . خدايا؛ دوست بدار آن كس را كهاو را دوست مىدارد و دشمن بدار آنكه را با او ستيزه مىكند».
[105] . نهاية الأرب : 17/252 و 253، صحيح بخارى : احاديث شماره 3465 و 3466، صحيح مسلم بهشرح نووى : 15/176.
[106] . سوره احزاب ، آيه 33، و ر.ك : سنن ترمذى به شرح نووى : 15/194.
[107] . استيعاب : 3/37.
[108] . براى اطّلاع از منابع اين حديث در كتب عامّه ، ر.ك فضايل الخمسة : 2/252 ـ 248 استاددانشمند آقاى سيّد مرتضى حسينى فيروزآبادى ، چاپ سوم 1393 قمرى بيروت .
[109] . رك به صفحات 262 ـ 264، همان جلد از همان كتاب .
[110] . سوره احقاف ، آيه 14.
[111] . سوره لقمان ، آيه 14. طبرى و ابن كثير در تفسير خود مىنويسند: مردى از قبيله جُهَينه با زنىاز همان قبيله عروسى كرد كه در شش ماهگى فرزند آورد و عثمان خواست او را سنگسار كند.
[112] . سهم همسر هفتاد و پنج دينار و معادل يك هشتم كلّ مبلغ است ، سهم مادر صد دينار و معادليك ششم كل مبلغ است و سهم دو دختر چهارصد دينار يعنى دو سوّم كلّ مبلغ است ، بيست وپنج دينار ديگر باقى مىماند كه سهم هر يك از برادران دو دينار و سهم خواهر يك دينار است .
[113] . نهاية الأرب : 5/100.
[114] . نهاية الأرب : 5/106.
[115] . معاويه و تاريخ : 210.
[116] و2. اين دو روايت با اختلافات لفظى اندك در «صحيح ترمذى : 2/319» و «مسند احمد حنبل :2/442» آمده است و همچنين رجوع كنيد به «فضائل الخمسة : 1/251».
[118] و2. براى اطّلاع بيشتر از اين دو روايت ، رجوع كنيد به : نسائى ، خصائص : 40 و هيثمى ،مجمع : 5/186 و حاكم ، مستدرك: 3/139 و فضائل الخمسة : 2/360 ـ 349.
[120] . با اختلافات لفظى اندك در «مستدرك حاكم : 3/139» و «تاريخ بغداد: 8/340 و ج 13/186» باتوضيح بيشتر آمده است و رجوع كنيد به «فضائل الخمسة : 2/358».
[121] . رجوع كنيد به : ترمذى ، صحيح : 2/298، حاكم ، مستدرك : 3/119 و خوارزمى ، مناقب : 56.
[122] . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به : فضائل الخمسة : 1/384 ـ 349.
[123] . رجوع كنيد به : بحار الأنوار: 39/334 ـ 330 كه از منابع اهل سنّت نقل كرده است .
[124] . رجوع كنيد به : «بحارالأنوار: 39/334 ـ 330» كه از منابع اهل سنّت نقل كرده است .
[125] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 39.
[126] . مظلم ساباط ؛ جايى از ساباط مداين كه چون نور آن اندك است به اين نام معروف شده است .«مراصد الإطّلاع»
[127] . سوره شعراء، آيه 128.
[128] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/73.
[129] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/247.
[130] . براى اطّلاع بيشتر از مقام شامخ عمّارياسر و عنايات مخصوص پيامبر 6 به او، در منابعاهل سنّت رجوع كنيد به بحث مفصّل محمّد بن سعد، طبقات : ج 3 بخش اوّل ص 189 ـ 176 وهمان مأخذ ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى ، و همچنين رجوع كنيد به ابن عبدالبر،استيعاب : 2/481 ـ 476 (در حاشيه اصابة) كه شأن نزول چند آيه قرآن را هم درباره او آوردهاست .
[131] . ابن حجر در «الإصابة : 3/664» مىنويسد كه پيامبر دو بار براى يزيد بن نويره مژده بهشتدادهاند.
[132] . براى اطّلاع بيشتر در مورد عمرو بن حمق در منابع اهل سنّت ، رجوع كنيد: به ابن اثير، اسدالغابة في معرفة الصحابة : 4/100.
[133] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 56.
[134] . آثار البلاد واخبار العباد: 453.
[135] . همان مدرك : 202.
[136] . احسن التقاسيم : 2/547 (ترجمه فارسى).
[137] . الموفّقيّات : 134، آثار الجاحظ : 205.
[138] . اخبار الطوال : 235.
[139] . در مورد زهد او رجوع كنيد به البيان والتبيين : 3/137، حلية الأولياء: 1/165.
[140] . مختصر البلدان : 171.
[141] . الصلّة : 254، التبصير في الدين : 22.
[142] . الصلّة : 225.
[143] . حلية الأولياء: 1/143.
[144] . رجال كشى : 165.
[145] . الصلّة بين التشيّع والتصوّف : 255.
[146] . همان مدرك : 225.
[147] . رك : كشف الأستار: 1/302 و 152.
[148] . وعّاظ السلاطين : 297.
[149] . تاريخ تشيّع در ايران : 35.
[150] . مروج الذهب : 2/24.
[151] . مروج الذهب : 2/84.
[152] . الغارات و شرح اعلام آن : 60.
[153] . الغارات و شرح اعلام آن : 89.
[154] . سوره قمر، آيه 29.
[155] . سوره الشمس ، آيه 13 و 14.
[156] . الغارات و شرح اعلام آن : 305.
[157] . ارشاد: 1/243 با اندكى اختلاف .
[158] . مسعودى در مروج الذهب : (2/362) اينگونه نقل مىكند: گروهى از بنىاميّه كه از بيعت با آنحضرت تخلّف كرده بودند نزد او آمدند از جمله : سعيد بن عاص ، مروان بن حكم ، وليد بنعقبة بن ابى معيط و ميان آنان سخنانى ردّ و بدل شد. وليد گفت : ما به جهت روگردانى از تو ازبيعتت تخلّف نكرديم بلكه ما قومى هستيم كه مردم به ما بدى كردهاند و ما بر جانمان مىترسيمو عذر ما در آنچه مىگوئيم روشن است ؛ امّا من ، پدرم را كشتى و بر من حدّ زدى . سعيد بنعاص نيز سخنان زيادى گفت و وليد باز گفت : امّا اين سعيد، پدرش را كشتى و به اصل ونسبش اهانت كردى و مروان به پدرش ناسزا گفتى و بر عثمان عيب گرفتى كه او را به خودنزديك كرد.
[159] . نبرد جمل : 61.
[160] . قتل عثمان روز جمعه هيجدهم ذى حجّه سال سى و پنجم هجرت بوده است ، سى و يكم مه655 ميلادى .
[161] . نويرى در «نهاية الأرَب» اين شخص را غافقى بن حرب ضبط كرده است ، فرماندار مدينه بودهاست و به نقل او پنج روز با مردم نماز مىگزارده است . رك: «نهاية الأرَب»: 20/13.
[162] . تبوك از شهرهاى كهن و قديمى ميان حجر و شام ، امروز اين شهر از عربستان سعودى و پايگاهنظامى است . رك : ترجمه تقويم البلدان : 121.
[163] . با توجّه به آنكه بيعت با اميرالمؤمنين على 7 بيست و يكم ذى حجّه بوده و موسم حجّگذشته بوده است طلحه و زبير اجازه گرفتند كه براى عمره به مكّه بروند.
[164] . عنوان اختصارى « 7» كه در مورد نام مقدّس حضرت اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليهالصلاة والسلام نوشته مىشود كمترين عرض ادب از سوى مترجم است و در متن نيامده است .
[165] . اخبار الطّوال : 176.
[166] . اين جمله معروفى است كه از عمر در مناسبتهاى مختلف نقل شده است ، ر.ك : تجريدالإعتقاد: 245 و شرح ابن ابى الحديد: 2/26.
[167] . «... كسانى كه با على 7 بيعت كردند بدان علّت بود كه او را شايستهترين مسلمانان براىاحراز مقام خلافت مىدانستند. چنانكه مسلمانان سابق هم به شايستگى بيشتر ابوبكر معتقدبودند و لذا انتخابش كردند و بعد از او عمر و سپس عثمان را 220، اسلام بلامذاهب : 110.
[168] . زمينههاى تفكّر سياسى در قلمرو تشيّع و تسنّن : 98.
[169] . مروج الذهب : 1/691.
[170] . رجوع شود به خطبه شقشقيّه، نهج البلاغه، و شرح ابن ابى الحديد، در باب آن.
[171] . بامداد اسلام : 104.
[172] . بامداد اسلام : 111.
[173] . بامداد اسلام : 112.
[174] . اين خطبه را كه اميرالمؤمنين 7 براى تشويق مردم به حركت به مصر و يارى دادن محمّد بنابىبكر ايراد فرموده است و نپذيرفتهاند، ابراهيم بن هلال ثقفى (در گذشته به سال 283 هجرى)در الغارات : 1/291 چاپ مرحوم محدث ارموى ، و طبرى در تاريخ طبرى : 6/60 آوردهاند. بهحواشى مرحوم محدّث ارموى در منبع مذكور و همچنين مصادر نهج البلاغه : 2/439، و استنادنهج البلاغه (ترجمه): 69 مراجعه فرماييد.
[175] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/16.
[176] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/54.
[177] و2. سوره مجادله ، آيات 8 و 10.
[179] و4. سوره محمّد 6، آيات 16 و 20 و 29.
[182] و5. سوره فتح ، آيات 11 و 12 و 15.
[184] . سوره حجرات ، آيه 4.
[185] . سوره انفال ، آيه 1 و 5.
[186] . سوره انفال ، آيه 1 و 5.
[187] . براى اطلاع بيشتر در اين مورد به «مغازى واقدى (ترجمه): 39» مراجعه فرماييد.
[188] . سوره انفال ، آيه 7.
[189] . سوره آل عمران ، بخشى از آيه 153.
[190] . سوره آل عمران ، آيه 152.
[191] . سوره توبه ، آيههاى 40 ـ 38.
[192] . سوره توبه ، آيههاى 40 ـ 38.
[193] . سوره توبه ، آيه 42.
[194] . سوره توبه ، آيههاى 45 ـ 44.
[195] . تفصيل اين موضوع در عموم كتاب هاى سيره و مغازى آمده است . براى مثال به «مغازى واقدى(ترجمه): 466» مراجعه فرماييد.
[196] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/56.
[197] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/66.
[198] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/93.
[199] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/134.
[200] . موضوع ميانجيگرى اميرالمؤمنين على 7 در انساب الأشراف بلاذرى : 5/60، تاريخ طبرى :5/96 (ضمن حوادث سال 34)، عقد الفريد ابن عبد ربّه : 4/308 چاپ مصر و كتاب الجملشيخ مفيد: 100 آمده است . به مصادر نهج البلاغه استاد سيّد عبدالزهراء حسينى : 2/ 387مراجعه فرماييد.
[201] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/335.
[202] . كمال الدين ميثم بحرانى عالم شيعى قرن هفتم و معاصر ابن ابى الحديد و درگذشته به سال 689ه ق در شرح نهج البلاغه خود مىگويد: روايت است كه گوينده اين سخن سعد بوده است . به«اختيار مصباح السالكين : 355» چاپ استاد دكتر محمّدهادى امينى ، مشهد، 1366 ش و«مصادر نهج البلاغه : 2/414» مراجعه فرماييد.
[203] . در شرح نهج البلاغه : 18/132 كلمات قصار شماره 22، و همان كتاب : 1/223 خطبه 6 و ج :6/148 نامه 36 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم آمده است .
[204] . در شرح نهج البلاغه : 18/132 كلمات قصار شماره 22، و همان كتاب : 1/223 خطبه 6 و ج :6/148 نامه 36 چاپ محمّد ابوالفضل ابراهيم آمده است .
[205] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/344.
[206] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/63.
[207] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/99.
[208] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/202.
[209] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/216.
[210] . داخل كروشه از تاريخ طبرى است و سياق عبارت مؤيّد آن است . ر.ك : الغارات : 292 پاورقىشماره يك .
[211] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/229.
[212] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/347.
[213] . تاريخ روضة الصفا: 4/1987.
[214] . سوره توبه ، آيه :111 ( إِنَّ آللهَ آشْتَرى مِنَ آلْمُؤْمِنيüنَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ آلْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فيسَبيüلِ آللهِ)؛ «خداوند در مقابل بهشت ، جان و مال مؤمنان را خريد كه در راه خدا جهاد كنند».
[215] . سوره توبه ، آيه :12 «با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ زيرا آنها به عهدشان وفا نكردند».
[216] . سوره حجّ ، آيه :1 «زلزله قيامت هنگامه بزرگى است».
[217] . سوره شورى ، آيه :5 «نزديك است كه آسمانها شكافته شوند».
[218] . سوره صف ، آيه :13 «يارى و پيروزى از جانب خداوند نزديك است».
[219] . سوره قلم ، آيه :51 «چون كافران آيات الهى را شنيدند، چيزى نمانده بود كه تو را چشمزخمبزنند و مىگفتند او ديوانه است».
[220] . تاريخ روضة الصفا: 4/1998.
[221] . تاريخ روضة الصفا: 4/2053.
[222] . سوره فتح ، آيه 20.
[223] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 240.
[224] . براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به : بحار الأنوار: 32/334 - 332.
[225] . نبرد جمل (شيخ مفيد؛): 242.
[226] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/307.
[227] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/272.
[228] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/273.
[229] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/309.
[230] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/358.
[231] . تاريخ كامل ابن اثير: 6/2456.
[232] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/199.
[233] . الغارات و شرح اعلام آن : 233.
[234] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/307.
[235] . بخشى از خطبه 126 نهج البلاغه .
[236] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/321.
[237] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/270.
[238] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/72.
[239] . سوره جنّ ، آيه 15.
[240] . معاويه و تاريخ : 52.
[241] . مروج الذهب مسعودى ، ترجمه پاينده ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب : ج 2 ص 22 ـ 24.
[242] . پيشگويىهاى اميرالمؤمنين 7: 426.
[243] . الفتوح : 2/386 و 387، تاريخ يعقوبى : 2/185 و 186.
[244] . مروج الذهب : 1/709 و 733، الفتوح : 2/450، تاريخ يعقوبى : 2/188.
[245] . تاريخ ولايت در نيم قرن اوّل : 181.
[246] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/27.
[247] . سوره زخرف ، آيه 75.
[248] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/75.
[249] . سوره نساء، آيه 83 .
[250] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/280.
[251] . بامداد اسلام : 111.
[252] . كنز العمّال : 11/82 كتاب الفرائض ميراث الخنثى .
[253] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 216.
[254] . مقصود از قرم ـ به نوشته ابن اثير ـ كسى است كه در اظهار نظر و صدور رأى بر ديگران حقتقدّم دارد. (نهاية : 4/48 واژه قرم)
[255] . موطأ مالك : 2/117، و در چاپ ديگر: 2/126 كتاب الأقضية ، مسند شافعى : 204 كتاب الجائروالحدود، سنن بيهقى : 8/230 و به طريق ديگر: 237 و به طريق سوّم : 10/147، كنز العمالمتّقى هندى : 15/84 ـ 83 به نقل از شافعى ، عبدالرزاق ، سعيد بن منصور و بيهقى .
[256] . مناقب : 1/507.
[257] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 210.
[258] . كنز العمّال : 5/836 و در چاپ قديم : 3/180 نقل از ابى ابى شيبه ، مناقب سروى: 2/376.
[259] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 209.
[260] . سوره نور، آيه 39.
[261] . مناقب : 2/382.
[262] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 208.
[263] . المحاسن والمساوى : 83 ـ 82.
[264] . تاريخ دمشق ابن عساكر: پاورقى ص 121، ج 3، بخش امام على 7 و بخش امام حسن 7ح 229 ص 138 چ اوّل به عنوان نعمان بن عجلان .
[265] . عقد الفريد: 5/87 چاپ مصر 7 جلدى .
[266] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 200.
[267] . فضائل الصحابه احمد حنبل: 2/675 شماره 1153.
[268] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 192.
[269] . پيشواى علم و معرفت : 42.
[270] . سوره غافر، آيه 71.
[271] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 11/253.
[272] . تاريخ حرم ائمّه بقيع :: 260.
[273] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/71.
[274] . المسيئون ، خ .
[275] . نفائح العلّام فى سوانح الأيّام : 2/26.
[276] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/326.
[277] . تاريخ ايران : ترجمه محمّد گيلانى : 1/745. 2. على 7 فراسوى اديان : 42..
[279] . سوره آل عمران ، بخشى پايانى آيه 198.
[280] . سوره زخرف ، بخشى از آيه 43.
[281] . سروه حجرات ، آيه 13.
[282] . يكى از گرفتارىهاى بزرگ جامعه اسلامى به خصوص در مكّه و مدينه دگرگونى نظام مالى وتقسيم اموال بود كه عمر آن را پديد آورد، و طبيعى است كه پرداخت اموال در جلب قلوبمردم سستايمان عامل مؤثّرى است . براى اطّلاع بيشتر در اين باره (در متون بسيار كهن) بهبحث محمّد بن سعد در طبقات : ج 3 بخش اوّل ، شرح حال عمر مراجعه فرماييد. (جلوه تاريخدر شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/359 پاورقى)
[283] . سوره فصّلت ، آيه 42.
[284] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/351.
[285] . الغارات و شرح اعلام آن : 89.
[286] . تاريخ يعقوبى : 2/221.
[287] . بحار الأنوار: 8 باب نوادر الإحتجاج على معاوية ص 580، 581.
[288] . يعقوبى : ج 2 آخر واقعة جمل .
[289] . روضة كافى : ص 69 حديث 26. انساب الأشراف : 2/141، الغارات : 1/70، تاريخ يعقوبى :2/183.
[290] . تاريخ تشيّع در ايران : 55.
[291] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/331.
[292] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 5/89.
[293] . گفته شده كه اين اشعار از خود اروى است .
[294] . الأربعون حديث شيخ منتجب الدين : 89 ، حكايت 10 ، المنتخب طريحى : 76 . اين روايت راعلّامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار : 42/118 (به صورت ارسال) نقل كرده است .
[295] . قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت :: 2/214 ح 832.
[296] . أضواء على السنة المحمديّة : 180.
[297] . رسالة النّزاع والتّخاصم فيما بين بنياميّه و بنى هاشم ، اثر مقريزى : 51، به نقل از أضواء على السنّةالمحمّديّة : 180. نيز بنگريد به : تاريخ طبرى : 4/342 و الكامل : 3/123.
[298] . اسرائيليّات و تأثير آن بر داستانهاى انبياء در تفاسير قرآن : 92.
[299] . سوره نمل ، آيه 40 - 38 .
[300] . سوره نمل ، آيه 40.
[301] . الكافى : 1/229 ح 5.
[302] . سوره سبأ، آيه 12.
[303] . بحار الأنوار : 44/184، به نقل از كتاب مناقب آل ابى طالب : 4/52 .
[304] . بحار الأنوار: 27/37 ح 5.
[305] . قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت :: 1/15.
[306] . عبدالرحمن بن محمّد بن اشعث ، نخست از طرف حجّاج حكومت سيستان و بُست داشت ،سپس از حجّاج برگشت و عبدالملك مروان را مخلوع اعلام كرد، آنگاه با سپاهى به سوى بصرهو بعد به كوفه آمد و در دير الجماجم بين حجّاج و ابن اشعث جنگهايى رخ داد كه عاقبت ابناشعث شكست خورد، تعداد كشتهها آن قدر زياد بود كه عبدالملك مروان بر حجّاج اعتراضكرد. اعشى باهله از اسيران بود كه در حضور حجّاج گردن زده شد. مروج الذهب ، ترجمهابوالقاسم پاينده ، ص 134 به بعد.
[307] . تاريخ يعقوبى : 2/222.
[308] . پيشگوئىهاى اميرالمؤمنين 7: 105.
[309] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/192.
[310] . سوره بقره ، آيه 195.
[311] . كبريت احمر في شرايط المنبر: 52.
[312] . خطاب به طلحه است .
[313] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/285.
[314] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/173.
[315] . نبرد جمل : 248.
[316] . معاويه ج 1 ص 345.
[317] . بلكفت : پاره كه به قاضى دهند، رشوه .
[318] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/1920.
[319] .
[320] ................
[321] ......
[322] . يعقوبى، ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 200. فياض، على اكبر، تاريخ اسلام،انتشارات دانشگاه تهران، 1367ش، ص 27.
[323] . فياض، همان، ص 123.
[324] . درباره فتوحات ر.ك : فتوح البلدان بلاذرى، الفتوح ابن اعثم كوفى، الاخبار الطولدينورى و تاريخ طبرى.
[325] . بلاذرى، احمد بن يحيى. فتوح البلدان، ترجمه دكتر محمد توكل، تهران، انتشاراتنقره، چاپ نخست، 1367 ش، ص 365.
[326] . راجع به موالى و انواع ولاء و رفتار هر يك از خلفا با موالى، ر.ك: الموالى و نظامالولاء، دكتر محمود مقدم، ترجمه و تحقيق محسن حيدرنيا، پايان نامة كارشناسى ارشددانشكده الهيات دانشگاه تهران، 1372 ش.
[327] . يعقوبى، ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمة محمد ابراهيم آيتى، انتشارات علمى وفرهنگى، چ 6، 1371 ش، ج 2، ص 51.
[328] . محمدى ملايرى، دكتر محمد، تاريخ و فرهنگ ايران در دوران انتقال از عصر ساسانىبه عصر اسلامى، ج 3، دل ايرانشهر، بخش دوم، تهران، انتشارات توس، چ 1، 1379ش، ص 242.
[329] . دربارة اسواران، زط، سيابجه، و موالى ر. ك : دكتر ملايرى، ج 3،ص 211 به بعد و ج 2، ص 422 و نيز، لسان العرب، ابن منظور، ذيل واژه ى حمراء والموالى و نظام الولاء، دكتر مقداد.
[330] . دكتر محمدى، ج 3، ص 211 و 212، به نقل از تاريخ طبرى.
[331] . ابن اعثم كوفى، محمد بن على، الفتوح، ترجمة كهن فارسى، محمد بن احمد مستوفىهرورى، تصحيح غلامرضا طباطبايى مجد، انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، چ 1،1372، صص 454 456.
[332] . دربارة ايرانيان ساكن كوفه و بصره، ر.ك: فتوح البلدان، بلاذرى، ترجمة دكتر توكل،صفحات 65، 1366 ش، ص 198 199.
[333] . دكتر محمدى، ج 3، ص 274، به نقل از فتوح البلدان بلاذرى.
[334] . تاريخ دمشق : 20/157 ذيل شرح حال و ترجمه سعد بن وقّاص (تاريخ دمشق بخش امامعلى 7: ج 3 پاورقى 156 چ 2)، اعتقاد اهل السنة عبدالعزيز اُشنهى شافعى (مناقب سروى :3/62)، مجمع الزوائد هيثمى : 7/236 به نقل از حافظ بزار، مفتاح النجاء بدخشى مخطوط :166 (ملحقات احقاق : 5/631)، ارجح المطالب امر تسرى : 600 به نقل از حافظ ابن مردويهاصفهانى .
[335] . مروج الذهب ضمن شرح خلافت معاويه : 1/61، و در چاپ حاشيه كامل ابن اثير: 6/81،تذكرة الخواصّ سبط ابن جوزى : 19 به طور مختصر.
[336] . شرح ابن ابى الحديد: 13/220 و 221.
[337] . شرح ابن ابى الحديد: 13/222.
[338] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 193.
[339] . دائرة المعارف علوى : 100.
آخر کتاب 466 تمام شد 8 / 11 / 1402 تقریبا ویرایش و آخر کتاب 466 که در تاریخ 19 / 1 / 1404 تنظیم برای برنامه جستجوی 2 المنجی جهت بارگزاری انجام شد
جهت بارگزاری برای برنامه جستجوی 2 المنجی .
در تاریخ 2 / 2 / 1404 اعمال و جایگزینی «ی» و «ک» انجام شد
فهرسنگاری انجام شد : 7 / 11 / 1404