اقرار خلفاء
به غصب خلافت
تالیف
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
اقرار خلفا به غصب خلافت
ــــــــــ
سید مرتضی مجتهدی سیستانی
ناشر : مؤلّف
چاپ : اصیل
نوبت چاپ : اوّل
تاریخ چاپ : زمستان 1402
قطع و صفحه : وزیری / 220
تیراژ: 000 جلد
قیمت : 000 تومان
ــــ
شابک : 0 ـ 67 ـ 7753 ـ 964 ـ 978 : ISBN
ـــ
مرکز پخش : ( 02532613823- 09386542459 )
سایت مؤلّف : پایگاه علمی المنجی www.almonji.com
پست الکترونیکی : Email : info@almonji.com
فهرست مطالب کتاب اقرار خلفاء به غصب خلافت
فهرست مطالب اقرار خلفاء به غصب خلافت
گفتگوی جندب با حضرت امیرالمؤمنین 7 7
دشمنی عبّاسیان با امویان 10
تمام علوم در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 12
مانند کف دست حاضر بوده 12
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛ 15
و روایت عمر حدیث منزله را 15
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛ 17
و روایت عمر حدیث منزله را 17
سبب جانشینی أمیرالمومنین 7 20
در غزوة تبوک و إقامت در مدینه 20
معاویه و طرح مسابقه «حقگوئی» 35
درباره امیرالمؤمنین علی 7 35
برتری امیرالمؤمنین 7 بر سایرین به حدیث منزلت 39
اقرار عمروعاص و معاویه به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 40
همه کوششهای عمروعاص 46
برای رسیدن به حکومت بود 46
سخنرانی معاویة بن یزید بن معاویه 53
معاویه و سعد بن ابی وقّاص 55
فضیلت امام صادق 7 59
از زبان منصور دوانیقی 59
سقیفه 61
احتجاج امام حسین 7 با عمر 63
معاویه در آخرین لحظات 66
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و... 78
معاویه از نظر مأمون 95
اقرار معاویه به حقّ اهل بیت : 96
گفتگوی شریح با عمروعاص 98
جنگ عمروعاص با حضرت امیرالمؤمنین علی 7 100
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 104
اعتراف معاویه به فضیلت حضرت امیرالمؤمنین 7 105
رفعت قدر و بلندی مقام 107
و شخصیت حضرت مهدی 7 107
رفعت قدر و بلندی مقام 110
و شخصیت حضرت مهدی 7 110
احادیث در فضیلت امیرالمؤمنین 7 114
فضائل امیرالمؤمنین 7 125
شعر معاویه، یزید و عمروعاص 130
درباره امیرالمؤمنین 7 130
شورای عمر 133
امیرالمؤمنین7 از نظر عمر 140
اعتقاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر 144
مسروق بن اجدع همْدانی کوفی 154
مقام حضرت امیرالمؤمنین 7 162
در نظر عمروعاص و دو نامه از 162
4. عمرو بن عاص (د. 43) 169
داستان دو نفر لخمی 181
چارهجویی معاویه از عمروعاص و... 184
معتضد عبّاسی 191
اقرار عمروعاص به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 194
در غصب خلافت آن حضرت 194
اعتراف ابن عمر به غصب خلافت 195
عقیده معاویه درباره عمر 197
اعتراف بنی العبّاس به خیانت خود قبل از جنگ با 199
لشکریان فخّ مبنی بر باطل بودن حکومت بنیالعبّاس 199
ابوسفیان و اقرار به غصب خلافت 201
(194) (حدیث احتجاج العبّاس علی ابیبکر) 204
(195) (حدیث لعلی أثنتا عشر فضیلة) 206
(452) داستان شورای عمر 208
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 220
فهرست الفبایی کتاب اقرار خلفاء به غصب خلافت
فهرست الفبایی کتاب اقرار خلفاء به غصب خلافت (667)
ابوسفیان و اقرار به غصب خلافت 201 (667)
احادیث در فضیلت امیرالمؤمنین 7 114 (667)
احتجاج امام حسین 7 با عمر 63 (667)
اعتراف ابن عمر به غصب خلافت 195 (667)
اعتراف بنی العبّاس به خیانت خود قبل از جنگ با لشکریان فخّ مبنی بر باطل بودن حکومت (667)بنیالعبّاس 199 (667)
اعتراف معاویه به فضیلت حضرت امیرالمؤمنین 7 105 (667)
اعتقاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر 144 (667)
اقرار عمروعاص به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 194 (667)
اقرار عمروعاص و معاویه به حقّانیت امیرالمؤمنین 7 40 (667)
اقرار معاویه به حقّ اهل بیت : 96 (667)
امیرالمؤمنین7 از نظر عمر 140 (667)
برتری امیرالمؤمنین 7 بر سایرین به حدیث منزلت 39 (667)
تمام علوم در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7 مانند کف دست حاضر بوده 12 (667)
چارهجویی معاویه از عمروعاص و... 184 (667)
حدیث احتجاج العبّاس علی ابیبکر) 204 (667)
حدیث لعلی أثنتا عشر فضیلة) 206 (667)
داستان دو نفر لخمی 181 (667)
داستان شورای عمر 208 (667)
در غصب خلافت آن حضرت 194 (667)
دشمنی عبّاسیان با امویان 10 (667)
رفعت قدر و بلندی مقام و شخصیت حضرت مهدی 7 107 (667)
رفعت قدر و بلندی مقام و شخصیت حضرت مهدی 7 110 (667)
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7و روایت عمر حدیث منزله را 17 (667)
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین7و روایت عمر حدیث منزله را 15 (667)
سبب جانشینی أمیرالمومنین7در غزوة تبوک و إقامت در مدینه 20 (667)
سخنرانی معاویة بن یزید بن معاویه 53 (667)
سقیفه 61 (667)
شعر معاویه، یزید و عمروعاص درباره امیرالمؤمنین 7 130 (667)
شورای عمر 133 (667)
عقیده معاویه درباره عمر 197 (667)
عمرو بن عاص (د. 43) 169 (667)
فضائل امیرالمؤمنین 7 125 (667)
فضیلت امام صادق 7 از زبان منصور دوانیقی 59 (667)
گفتگوی جندب با حضرت امیرالمؤمنین 7 7 (667)
گفتگوی شریح با عمروعاص 98 (667)
مسروق بن اجدع همْدانی کوفی 154 (667)
معاویه از نظر مأمون 95 (667)
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 104 (667)
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او 220 (667)
معاویه در آخرین لحظات 66 (667)
معاویه و سعد بن ابی وقّاص 55 (667)
معاویه و طرح مسابقه «حقگوئی»درباره امیرالمؤمنین علی 7 35 (667)
معتضد عبّاسی 191 (667)
مقام حضرت امیرالمؤمنین 7 در نظر عمروعاص و دو نامه از 162 (667)
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و... 78 (667)
همه کوششهای عمروعاص برای رسیدن به حکومت بود 46 (667)
در حال تنظیم و ترتیب حروف الفبا
در تاریخ 16 / 10 / 1404
اقرار خلفاء
به غصب خلافت
گفتگوی جندب با حضرت امیرالمؤمنین 7
جندب گوید: هماندم به خانه امیرالمؤمنین علی 7 رفتم و چون کنارش نشستم گفتم: ای ابا حسن ؛ به خدا سوگند؛ قوم تو کار صحیحی نکردند که خلافت را از تو برگرداندند. فرمود:
صبری پسندیده باید و از خداوند باید یاری جست .
من گفتم : به خدا سوگند؛ که تو صبور و شکیبایی .
فرمود: اگر صبر کنم.
گفتم : من هماکنون کنار مقداد و عبدالرحمان بن عوف نشسته بودم و چنین و چنان گفتند و مقداد برخاست . من او را تعقیب کردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد.
امیرالمؤمنین علی 7 فرمود: مقداد راست میگوید، من چه کنم ؟
گفتم : میان مردم برخیز و آنان را به حکومت خود فرابخوان و به آنان بگو که تو به پیامبر 6 سزاوارتری و از مردم بخواه که تو را
بر این گروهی که به ستم بر تو پیروز شدهاند یاری دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذیرفتند و با آنان بر دیگران سخت بگیر، اگر تسلیم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهی کرد و چه کشته شوی و چه زنده بمانی عذر تو موجّه و در پیشگاه خداوند حجّت تو روشن خواهد بود.
فرمود:
ای جندب ؛ آیا گمان میکنی از هر ده تن یک تن با من بیعت خواهد کرد؟
گفتم : آری ؛ این امید را دارم .
فرمود: نه ، به خدا سوگند؛ من امیدوار نیستم که از هر صد تن یک تن با من بیعت کند! و به زودی خبرت میدهم که مردم به قریش مینگرند و میگویند: آنان قوم و قبیله محمّد 6 هستند. قریش هم میان خود میگویند: خاندان محمّد 6 برای خود از این جهت که محمّد 6 از ایشان است فضیلتی میبینند و چنین گمان دارند که آنان برای خلافت از قریش سزاوارترند و از دیگر مردم شایستهترند و اگر آنان حکومت را به دست گیرند هرگز به دست کس دیگری غیر از ایشان نخواهد رسید و حال آنکه اگر حکومت در اختیار کس دیگری غیر از ایشان باشد قریش آن را دست به دست خواهد داد. نه ؛ به خدا
سوگند که مردم با میل و رغبت این حکومت را هرگز به ما واگذار نمیکنند!
گفتم : ای پسرعموی پیامبر؛ فدایت گردم که با این سخن خود دلم را شکستی ، آیا اجازه میدهی به شهر برگردم و این سخن را برای مردم بگویم و آنان را به حکومت تو فراخوانم ؟
فرمود: ای جندب ؛ اینک زمان این کار نیست.
گوید: من به عراق برگشتم و همواره فضل و برتری امیرالمؤمنین علی 7 را برای مردم بیان میکردم ولی هیچکس را نیافتم که با من در اینباره موافق باشد، بهترین سخنی که میشنیدم سخن کسی بود که میگفت : این را رها کن و به چیزی که برای تو سودبخش است بپرداز. و چون میگفتم : همین سخن چیزی است که برای من و تو سودبخش است ، از کنار من برمیخاست و رهایم میکرد.[1]
دشمنی خلفای بنی العبّاس با خلفای بنی امیه
دشمنی مأمون با معاویه
دشمنی عبّاسیان با امویان
عبّاسیان در تعقیب بنیامیه هر چه توانستند کردند، در بصره و کوفه و شام هر جا یکی از ایشان را یافتند بیدریغ بکشتند. قبر معاویه بن ابی سفیان را شکافتند و در آن چیزی غبارمانند یافتند و هم قبر یزید بن معاویه را شکافتند و استخوان پوسیده وی چون خاکستر بود.
از پس سفّاح رغبت انتقامجوئی عبّاسیان آرام نشد و در همه دوران اوّل عبّاسی تعقیب و قتل امویان دوام داشت و تذکار حوادث پیشین مایه تهییج خاطر خلیفگان بود که از یادآوری قتل امویان انبساط مییافتند.
ابن دأب ـ که از خواصّ هادی بود ـ گوید: نیمهشبی مرا به حضور خلیفه خواندند وقتی به حضور رسیدم جزوهای به دست داشت و در آن مینگریست . به من گفت : امشب مرا از یاد آن خونها که بنیامیه و بنیمروان از خاندان ما ریختند خواب نبرد.
گفتم : در عوض عبدالله بن علی در فلسطین فلان و فلان را کشت و نام همه مقتولان را یاد کردم و عبدالصمد بن علی در حجاز به همین مقدار کشت . دیدم که هادی از تذکار مقتولان بنیامیه
خرسند شد.
مأمون نیز بر روش اسلاف خویش بود. وی فرمان داده بود که در همه ولایتهای اسلام معاویه را بر منبر لعن کنند.
روش عبّاسیان در قتل و زجر امویان و مصادره اموالشان و نبش قبور و لعن خلیفگان قدیم بر منبر که مایه رضایت شیعیان علوی و دوستان خاندان عبّاسی بود مردم عرب را که تمایلات اموی داشتند ناراضی کرد. نفوذی که ایرانیان در دربار عبّاسیان داشتند و مناصب معتبر یافتند در تحریک عرب مؤثّر بود و فتنههای بسیار در ولایتهای اسلام خاصّه در شام و حجاز و مصر پدید آمد که همیشه خاطر عبّاسیان را مشغول میداشت .[2]
تمام علوم در نزد حضرت امیرالمؤمنین علی 7
مانند کف دست حاضر بوده
چنانچه ابوالمؤید موفّق بن احمد خوارزمی اخطب الخطباء در مناقب خود نقل مینماید: روزی خلیفه عمر از روی تعجّب از علی بن ابی طالب 7 سئوال کرد: چگونه است هر حکمی از احکام یا مسألهای از مسائل از تو پرسش میکنند بدون معطّلی جواب میدهی؟
حضرت در جواب عمر کف دست مبارک را در مقابل او باز کرد فرمود: چند انگشت در دست من است ؟ فوری گفت : پنج انگشت .
حضرت فرمود: چرا تأمّل نکردی و فکر ننمودی .
گفت : محتاج به فکر نبود؛ زیرا پنج انگشت در مقابل روی من حاضر بود.
حضرت فرمود :
تمام مسائل و احکام و علوم در مقابل من مانند این کف دست حاضر است ، لذا در جواب سئوالات فوری بیتأمّل و تفکر جواب میدهم .
آقایان باانصاف ؛ آیا بیوجدانی نیست که روی حبّ و بغض و تعصّب آقای معلّم بیانصاف افراطی در یک همچو اسکول باعظمتی حرف پوچ بیدلیل و برهان بزند و بگوید چنین عالم
محیط بر تمام علوم و باب علم رسول الله6 در مشکلات خود به خلیفه عمر مراجعه مینموده و سبب حیرت جوانان بیخبر گردد؟!
دفاع نمودن معاویه از مقام امیرالمؤمنین علی 7 :
اینک خبری به یادم آمد که برای ثبوت مرام به عرض آقایان میرسانم : ابن حجر مکی متعصّب در باب 11 ضمن مقصد پنجم ص 110 صواعق ذیل آیه 14 نوشته که امام احمد روایت نموده و نیز میر سید علی همدانی در «مودّة القربی» و ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» نقل نمودهاند که :
مردی از معاویه سئوالی نمود، گفت : آن را از علی 7 بپرس که داناتر است .
عرب گفت : جواب تو را خوشتر دارم از جواب علی 7.
معاویه گفت : بد سخنی گفتی ؛ «کرهت رجلا کان رسول الله 6 یغرّه بالعلم غرّآ ولقد قال له : أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبی بعدی ، وکان عمر إذا أشکل علیه شیء أخذ منه »؛ «کراهت داری از کسی که پیغمبر 6 او را تلقین علم میکرد و هر آینه به تحقیق به او فرمود: تو از من به منزله هارونی از موسی الّا آن که بعد از من پیغمبری نباشد و هر وقت بر عمر امری مشکل و پیچیده میشد از علی 7 سئوال میکرد و رأی او را میگرفت».
به مقتضای «الفضل ما شهدت به الأعداء»؛ «فضیلت آنست که دشمنان شهادت و گواهی به آن دهند»، «کفایت میکند شهادت معاویه اعدا عدوّ حضرت علی 7 به مقام آن حضرت .[3]
امامت امیرالمؤمنین 7
اقرار معاویه به خلافت امیرالمؤمنین 7
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛
و روایت عمر حدیث منزله را
صاحب «أربعین عن الاربعین» در حدیث دوّم خود با سند متّصل از إبراهیم بن سعید جوهری: وَصِی ِّ مأمون خلیفه ، از مأمون الرَّشید، از مهدی خلیفه ، از منصور خلیفه ، ازپدرش از ابن عبّاس آورده است که :
من از عمر بن خطّاب شنیدم ؛ در حالیکه نزد او جماعتی بودند؛ و دربارة منافقین دراسلام گفتگو داشتند؛
عمر می گفت : أمّا عَلِی ُّ بْن أبِیطالِب پس من از پیامبر درباره او سه خصلت را شنیدهام که آرزو داشتم یکی از آن خصال در من باشد؛ و اگر یکی از آنها در من بود، برای من از دنیا و آنچه در دنیاست ارزشمندتر بود. من و ابوبکر و ابوعبیده و جماعتی از صحابه در نزد رسول خدا بودیم ؛ و او دست خود را بر شانه علی زد و گفت : یا عَلِی! أنْتَ أوَّلُ الْمُومِنینَ إیماناً؛ وَأوَّلُ الْمُسلِمینَ اسلاماً؛ وَأنْتَ مِنِّی بَمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَی .[4]
«ای علی! ایمان تو از همه مومنین پیشی گرفته است ؛ و اسلام تو
از همه مسلمین سبقت گرفته است ؛ و نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی».
عبدالله بن أحمد بن حنبل از مسند پدرش احمد بن حنبل با سند خود روایت کرده است که : در حضور مردی نام علی را بردند، و در نزد او سعد بن ابی وقّاص بود. سعد گفت : آیا نام علی را میبری؟!
إنَّ لَهُ مَنَاقِبَ أرْبَعَ لاَنْ تَکونَ لِی وَاحِدَةٌ أحَبُّ مِنْ کذَا، وَذَکرَ حُمْرَ النَّعَمَ : قَوْلُهُ : لاَعْطِینَّ الرَّایةَ ؛ وَقَوْلُهُ : أنْتَ مِنی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مَنْ مُوسَی ؛ وَقَوْلُهُ : مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاَهُ . وَنَسِی سُفْیانُ وَاحِدَةً .[5]
امامت امیرالمؤمنین 7
اقرار معاویه به خلافت امیرالمؤمنین 7
روایت معاویه در فضیلت أمیرالمومنین 7؛
و روایت عمر حدیث منزله را
عمر میگفت : امّا علی بن ابیطالب پس من از پیامبر درباره او سه خصلت را شنیدهام که آرزو داشتم یکی از آن خصال در من باشد؛ و اگر یکی از آنها در من بود، برای من از دنیا و آنچه در دنیاست ارزشمندتر بود. من و أبوبکر و ابوعبیده و جماعتی از صحابه در نزد رسول خدا بودیم ؛ و او دست خود را بر شانه علی زد و گفت : یا عَلِی! أنْتَ أوَّلُ الْمُومِنینَ ایماناً؛ وَأوَّلُ الْمُسلِمینَ اسلاماً؛ وَأنْتَ مِنِّی بَمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَی .[6]
«ای علی ّ! ایمان تو از همه مومنین پیشی گرفته است ؛ و اسلام تو از همه مسلمین سبقت گرفته است ؛ و نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی».
عبدالله بن أحمد بن حنبل از مسند پدرش احمد بن حنبل با سند خود روایت کرده است که : در حضور مردی نام علی را بردند، و در نزد او سعد بن ابی وقّاص بود. سعد گفت : آیا نام علی را می بری؟!
إنَّ لَهُ مَنَاقِبَ أرْبَعَ لاَنْ تَکونَ لِی وَاحِدَةٌ أحَبُّ مِنْ کذَا، وَذَکرَ حُمْرَ النَّعَمَ : قَوْلُهُ : لاَعْطِینَّ الرَّایةَ ؛ وَقَوْلُهُ : أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مِنْ مُوسَی ؛ وَقَوْلُهُ : مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِی مَوْلاَهُ . وَنَسِی سُفْیانُ وَاحِدَةً .[7]
«حقّاً برای علی چهار منقبت است که اگر یکی از آنها برای من بود، از فلان و فلان بهتر بود؛ و شترهای سرخ مو را نام برد: یکی گفتار رسول خدا 6: من عَلَم جنگ را در خیبر به دست علی میدهم . و یکی گفتار او: نسبت تو با من نسبت هارون است با موسی . و یکی گفتار او: هر کس که من مولای او هستم ، علی مولای اوست . و سفیان راوی این روایت می گوید: من چهارمی را فراموش کردم».
و احمد حنبل با سند خود در مسند از ابن عبّاس روایت کرده است که رسول خدا 6 برای غزوة تبوک از مدینه خارج شدند؛ و مردم نیز باآنحضرت خارج شدند؛ علی 7 به رسول خدا گفت : من هم خارج شوم؟!
پیغمبر صلوات الله علیه گفت : نه! علی در این گریست .
فَقَالَ لَهُ : أمَا تَرْضَی أنْ تَکونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مِنْ مُوسَی إلَّا أنَّکَ لَسْتَ بِنَبِی، إنَّه ُلاینْبَغِی أن ْ أذْهَب َ إلَّا وَأنْت َ خَلِیفَتِی!
«پیامبر گفت : آیا تو راضی نیستی که نسبت تو با من همانند
هارون با موسی باشد؛بجز آنکه تو پیامبر نیستی ؟! سزاوار نیست که من برای این غزوه بروم مگر آنکه خلیفه وجانشین من باشی !»
بازگشت به فهرست
سبب جانشینی أمیرالمومنین 7
در غزوة تبوک و إقامت در مدینه
و ابن مغازلی با اسناد خود روایت کرده است که چون رسول خدا به غزوة تبوک می رفت ؛ علی بن أبیطالب را به جانشینی خود بر أهل خود قرار داد و أمر کرد تا در مدینه اقامت داشته باشد.
منافقین مدینه به جهت ایجاد اضطراب و تشویش شروع کردند به گفتارهای یاوه وبدون واقع و هذیان سرائی که : پیامبر علی را با خود نبرد بجهت آنکه علی بر پیامبر سنگین بود؛ و یا بجهت آنکه علی را کوچک و سبک شمارد.
چون منافقین این سخن بگفتند؛ علی 7 سلاح خود را برداشت ؛ و به خارج مدینه در جُرْف[8] که پیامبر فرود آمده بود رفت
و گفت : یا رسول الله! منافقین چنین پنداشته اند که : تو که مرا در مدینه بجای خود گذاشتی بجهت سنگینی من بر تو؛ و یابه جهت خفّت و حقارت من است!
رسول خدا 6 گفت : دروغ می گویند منافقون ! ولیکن من تو را بجای خود گذاشتم تا بر آنچه در مدینه بجایگذاردم خلیفه باشی
! اینک تو به مدینه باز گرد! و جانشین من در أهل من و در أهل خودت باش! آیا نمیپسندی که نسبت تو با من مانند نسبت هارون با موسی باشد؛ به غیر از آنکه پس از من پیغمبری نیست ! در این حال علی 7 به مدینه بازگشت ؛ و پیامبر 6 به سفر خود روان شد.[9]
باری اینک باید دید به چه علّت رسول خدا 6 أمیرالمؤمنین 7 را در این غزوه به جای خود در مدینه به عنوان جانشینی گذاشتهاند؛ با آن که آن حضرت در تمام غزوات رسول الله از بدر و اُحد و احزاب و حنین و غیرها بدون استثناء شرکت داشتند؛ و نه تنها شرکت بلکه یگانه فاتح بدر و احزاب و حنین و خیبر و یگانه حامی و مدافع رسول خدا در خطرات و مواقع عظیمه مانند اُحد بودهاند؟
و اصولاً معنای استخلاف و جانشینی و نقش مهم آن حضرت در این مأموریت چه بوده است؟ و وضع مدینه در آن زمان به چه کیفیتی بوده است ، که رسول خدا فرمود: یاعلی اینک مدینه صلاحیت ندارد مگر آنکه خود من و یا شخص تو در آن بوده باشد! واین جمله تاریخی حدیث منزله را به چه عنایتی فرموده است؟
برای روشن شدن این حقیقت ناچاریم ابتداءً یک نظر اجمالی و
سپس یک نظر تفصیلی به اوضاع مدینه در آن روز بنمائیم ؛ و از جهت مقتضیات و کیفیات و روابط عمومی مردم در آن حال بحث کنیم .
نظر اجمالی به مدینه در اواخر عمر رسول خدا 6
أمّا نظر اجمالی آنکه غزوه تبوک در سال نهم از هجرت ، و در ماه رجب تا رمضان اتّفاق افتاد؛ و تا رحلت رسول اکرم 6 یکسال و نیم بیشتر فاصله نداشت ؛ و اوضاع مدینه از جهت منافقین و توطئههای ایشان بر علیه رسول الله و مسلمین روز بروز، رو به افزایش میگذاشت ؛ و صلابت و خشونت آنها بیشتر میشد.
آنقدر در اذیت مسلمین و خود رسول خدا دست به کار بودند که پیامبر فرمود: مَا أوذِی نَبِی مِثْلَ مَا اُوذِیتُ قَطُّ «هیچ پیغمبری به اندازهای که من مورد آزار و اذیت قرار گرفتهام قرار نگرفته است».
و این عبارت آن حضرت همانطور که پدر معنوی و مربّی روحانی و استاد عالیقدر ما: حضرت علّامه فقید آیة الله العظمی حاج سید محمد حسین طباطبائی اعلی الله مقامه الشریف تفسیر میفرمودند؛ راجع به آزار منافقین بوده است .
زیرا که در انبیاء سلف بعضیها را به مراتب بیشتر از رسول خدا اذیت کردند؛ بعضی ار از میان درخت ارّه کردند؛ و بعضی را در
آب جوش و روغن جوش آمده ریختند؛ و البتّه این چنین اذیتهائی را به پیامبر اسلام ننمودند؛ ولی آنقدر که پیامبر اسلام از منافقین رنج کشید؛ در سایر اُمم سالفه ، و در میان پیامبرانشان نبوده است .
در اثر قوّت اسلام و شوکت و قدرت مسلمین ، جنگ ها و غزوات رسول الله رو به نقصان گذاشت ؛ و آن مرارتها و تلخیهای نبرد و کارزار با دشمن کم میشد؛ و با فتح مکه و طائف که دو سنگر مهمّ مشرکین درهم شکست ؛ و ملجأ و پناه دیگری برای خود نداشتند؛ بسیاری از مشرکین به صورت ظاهر اسلام آورده ؛ ولی در باطن مشرک بودند؛ و بسیاری از اهل کتاب بالاخص یهود به ظاهر اسلام آورده ؛ و در باطن به عقیده دیرین خود باقی بودند.
ایشان در میان مسلمین بودند؛ و با آنها محشور بودند؛ و در مراسم دینی و عبادی و حتّی سیاسی مسلمین شرکت میکردند؛ ولی در واقع کارشکنی نموده ؛ و پیوسته در صدد ایجاد فتنه و آشوب و تزلزل و اضطراب بودند.
این معنی روز بروز گسترش مییافت ؛ و تشکیلات و دسته بندیهای منافقین بیشتر میشد و روابط آنها با خارج و مشرکان و کافران مستحکمتر میگشت ؛ و همان چهرههای دشمنان اسلام در
جنگ اُحد و بدر و احزاب ، در لباس و پوشش اسلام در آمده ؛ و در بین مسلمانان رفت و آمد نموده ؛ و در مساجد و محافل ایشان حضور یافته ؛ و به صورت ظاهر همچون سایر مسلمانان عمل کرده ؛ ولیکن در باطن در خطّ مشی و راهی صد در صد غیره از راه و مَمْشای رسول الله حرکت میکردند؛ و پیامبر هم از طرفی مأمور بود که هر کس شهادتین بر زبان جاری کند و ظاهراً معتقد به نماز و زکات باشد؛ او را مسلمان بداند؛ و با حکم مسلمان با او رفتار کند؛ و از طرف دیگر هم قدرت مبارزه و از بیخ و بن برانداختن منافقین را بدون حجّت شرعی در ظاهر؛ و بدون ارتکاب جرم و جنایتی در محکمه اسلام نداشت . فلهذا أمر منافقین یک أمر مشکل و مسئله ایشان به صورت معضلهای درآمده بود.
ابو عامر راهب که پیامبر اکرم به او لقب فاسق داده بودند؛ از رؤساءِ ایشان بود. او قبلاً در مدینه از کشیشهای نصاری بود؛ و اسلام آورد و بواسطه توطئهها بر علیه رسول الله، از ترس به مکه گریخت و پس از فتح مکه به طائف گریخت ؛ و پس از فتح طائف به شام گریخت ؛ و دائماً از آنجا با مسلمین در ستیز بوده ؛ و با منافقین مدینه و مکه همدست و همداستان ؛ و پیوسته آنها را تقویت میکرد که به روم خواهد رفت ؛ و از امپراطور روم لشگری انبوه با خود به مدینه آورده ؛ و تار و پود پیامبر و مسلمین را به باد
فنا خواهد داد.
منافقین مدینه که از اعاظم آنها عبدالله بن اُبی و جدّ بن قیس بودند، و پیوسته میخواستند زمینه را برای بازگشت ابوعامر به مدینه فراهم کنند؛ دائماً در بین مسلمانان به شایعه پراکنی پرداخته ؛ و ایشان را از لشگر جرّار رومیان میترساندند؛ و از سپاه اُکیدر که در دومة الجندل[10] سلطنت داشت ؛ و تا مدینه فاصله چندان زیادی
داشت در بیم داشتند؛ و نیز در مدینه منتشر شد که هرقل سلطان روم با چهل هزار مرد جنگی به تبوک آمده ؛ و با چهار طائفه مهم هم عهد شده ؛ و با اموال و اثقال و مواشی فراوان عازم مدینه و قتل مسلمین ، و نهب و غارت أموال و اسارت بردن زنان و کودکان ایشان است ؛ و این خبر را هر روز بطوری پخش میکردند که پیوسته مسلمین در بیم و هراس به سر میبردند؛ و در انتظار حمله
چنین لشگری خود را میدیدند؛ و این اُمور وضع مدینه و مسلمین را دگرگون کرده بود.
در این حال آیات قرآن با شدّتی هر چه تمامتر نازل میشد؛ و مسلمین را امر به بسیج عمومی نموده ؛ و با اموال و جانهای خود در راه خدا ترغیب میکرد؛ و پیامبر علناً به مردم برای تجهیز لشگر آمادگی ایشان را از جهت عدّه و عُدّه ، جنگ با روم را گوشزد کردند؛ و مسلمین همه آماده جهاد شدند و با لشگری انبوه با رسول خدا به حرکت آمدند.
منافقان که امر جهاد برای آنها نیز بود، چون زحمت جهاد و رنج سفر به شام را میدانستند، هر یک به عذری خود را معذور نموده و کنار کشیدند؛ و بعضی همچون عبدالله بن اُبی که دارای شخصیت و موقعیتی عظیم بود، خود با یاران و طرفدارانش تا محلّ جرف[11] که لشکر حضرت در بدو خروج بود آمده ؛ و در کنار
آن محل که پائینتر از جماعت رسول خدا و مسلمین بود پرّه زد؛ و علم آویخت . و گویند که جماعت او از جماعت رسول خدا کمتر نبود.[12]
چون رسول خدا عازم بر حرکت شد عبدالله بن اُبَی با هواخواهانش به مدینه بازگشتند؛ و میگفتند: محمّد خیال میکند جنگ با رومیان مانند جنگ با اعراب است ؛ به خدا قسم همه آنها در راه میمیرند؛ و از گرمای هوا و نبودن آب و طعام جان بدر نمیبردند؛ و سوگند به خدا میبینم محمّد و یاران او را به ریسمانهای اسارت بستهاند.[13]
ساختن منافقین مسجدی را به عنوان سنگر برای خود
منافقین در وقت خروج رسول خدا به نزد آن حضرت آمده و گفتند: ما در محلّه خودمان نزدیک مسجد قبا، مسجدی ساختهایم که برای ضعفاء و پیرمردان و شبهای زمستان که بارندگی است و نمیتوانیم به مسجد قبا برویم و نمیخواهیم نماز جماعت ما ترک شود؛ در آنجا نماز بخوانیم ؛ شما بیائید و با خواندن نماز در این مسجد آنرا افتتاح فرمائید!
منافقین دروغ میگفتند؛ و این مسجد را سنگری در مقابل
مسلمین و برای توطئه و تفریق کلمه در بین آنها، محلّ اجتماع و کمیته مرکزی خود میخواستند بنمایند و با ابوعامر راهب قرار داده بودند که در غیبت رسول الله به مدینه برگردد؛ و در آنجا امام جماعت و رئیس گردد؛ و نیز میپنداشتند که رسول خدا در این سفر جان به سلامت نمیبرد؛ و در صورت حیات نیز با توطئه قتل آن حضرت در عقبه که توسط دوازده نفر یا چهارده نفر از آنها صورت میگیرد؛ دیگر مسئله تمام است . و آنها نیز در غیبت پیامبر در داخل مدینه به زنان و ذراری رسول الله و مسلمین یورش میبردند؛ و آنها را میکشند، و اسیر میکنند، و از مدینه بیرون مینمایند. و علیهذا کار رسول الله از خارج و داخل مدینه ، هر دو به پایان میرسد؛ و فاتحه اسلام خوانده میشود.
نصب رسول خدا، أمیرالمومنین 7 را
در مدینه به خلافت در غزوة تبوک
رسول خدا که بخوبی از حالات و نیت های ایشان خبر داشت ؛ دید که باید أمیرالمومنین علی بن ابیطالب 7 را در مدینه بجای خود گذارد؛ تا جلوی فساد را بگیرد؛ و کسی غیر از علی قدرت برخورد کردن و درهم شکستن توطئه منافقین را ندارد؛ وبالآمل نیز چون میدانست که در این بسیج کشتاری اتّفاق نمیافتد؛ و نیاز به بازوی توانا و قدرت دل او که چون شیر ژیان صفوف را
میشکافد؛ و دشمن را زیر تیغ میگیرد؛ نیست ؛ لهذا او را در مدینه به عنوان خلافت و جانشینی خود منصوب فرمود.
فَأوْحَی اللهُ تَعَالَی الَیهِ : یا مُحَمَّدُ! إنَّ الْعَلِی الاْعْلَی یقْرَأُ عَلَیکَ السَّلامَ وَیقُولُ لَکَ : إمَّا أنْ تَخْرُجَ أنْتَ وَیقیمَ عَلِی؛ وَامَّا أنْ یخْرُجَ عَلِی وَتُقِیمَ أنْتَ!
«پس خداوند تعالی به رسول خود وحی کرد که : ای محمّد! خداوند علی اعلی به تو سلام میفرستد؛ و به تو میگوید: یا باید تو از مدینه بیرون روی و علی بماند؛ و یا باید علی بیرون رود و تو بمانی!»
رسول خدا این مطلب را به علی گفت . علی گفت : سَمْعاً وطاعةً ؛ أمر خدا و رسول او را میپذیرم ؛ و اگر چه دوست دارم که از رسول خدا در حالتی از حالات جدا نباشم!
فَقالَ رَسُولُ اللهِ 6: أمَا تَرْضَی أنْ تَکونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارونَ مِنْ مُوسَی إلَّا أنَّهُ لاَ نَبِی بَعْدِی؟ علی گفت : راضی هستم ای رسول خدا.
رسول خدا فرمود: یا أبَاالْحَسَنِ إنَّ لَکَ أجْرَ خُرُوجِکَ مَعَی فِی مَقَامِکَ بِالْمَدینَةِ وَانَّ اللهَ قَدْ جَعَلَکَ أمَّةً وَحْدَک کمَا جَعَلَ إبْرَاهِیمَ اُمَّةً ، تَمْنَعُ جَمَاعَةَ الْمُنَافِقینَ وَالْکفَّارِ هَیبَتُکَ عَنِ الْحَرَکةِ عَلَی الْمُسْلِمینَ!
«ای أبوالحسن با آنکه تو در مدینه میمانی ؛ خداوند أجر و ثواب بیرون شدن با من را به تو میدهد؛ و تو به تنهائی یک امّت و
ملّت هستی ؛ همچنانکه خداوند ابراهیم را به تنهائی یک امّت و ملّت قرار داد! هیبت و ابهت تو نمیگذارد که منافقین و کافرین به سوی مسلمین حرکت نمایند و یورش برند!»
چون رسول خدا از مدینه به لشگرگاه خارج شد و علی بن ابیطالب او را مشایعت نمود؛ منافقین در سخنهای هرزه و گفتار بیهوده فرو رفتند؛ و گفتند: علّت آنکه محمّد، علی را در مدینه گذاشت ، ملالتی بود که از او در دل داشت ؛ و بغضی بود که موجب این تخلّف شد؛ و محمّد از این عمل قصدی نداشت مگر آنکه منافقین در شبی بیتوته کنند؛ و در سیاهی شب به علی حملهور شوند؛ و او را بکشند؛ و با محاربه او را به هلاکت برسانند.
أمیرالمومنین 7 خود را به رسول خدا رسانید؛ و عرض کرد : ای رسول خدا میشنوی که منافقین چه میگویند؟!
فَقال رسول الله 6: أمَا یکفِیکَ أنکَ جَلدَةُ مَا بَینَ عَینَی وَنُورُ بَصَرِی وکالروح فِی بَدَنِی؟![14]
در این حال رسول خدا 6 فرمود: آیا این برای تو بس نیست که نسبت تو به من مانند پرده بین دو چشم من است (که با نبودن آن پرده ، چشمان نابینا می شوند) و تو نور چشم من هستی! و تو مانند روح و روان در کالبد من هستی؟!»
أمیرالمومنین 7 به مدینه بازگشت و به صیانتِ مدینه و حفظ آن از کید منافقین پرداخت و أهل و عیال رسول خدا را پاسداری نمود؛ تا پیامبر با مسلمین بعد از سفر تقریباً دو ماهه خود بازگشتند.
أمّا نظر تَفْصیلی آنکه : اَنْباط جمع نَبَط مردمی بودند از عجم که بین عراق و شام در آن زمینها سکونت داشتند؛ و برای خرید و فروش و آوردن امتعه خود از قبیل دَرْمک[15] وزَیت (آرد گندم سپید
و روغن زیتون) در جاهلیت و اسلام به مدینه مسافرت می کردند و أخباری که از شام به مسلمانان میرسید بواسطه کثرت تردّد ایشان ، از اینها گرفته میشد برای مسلمانان بیان کردند که هِرْقِلْ امپراطور روم[16] برای مدّت یکسال آذوقه لشگریان خود را تهیه کرده ؛ و با او
طوائف لَخْم و جُذَام و غَسّان و عامله که از نصارای عرب هستند متّحد شده ؛ و آماده حرکت به مدینه هستند و جماعت آنها مجتمع شده و مقدمه آن لشگر تا بَلْقاء[17] آمده ؛ و در آنجا اطراق کرده است و
خود هِرْقِل در حِمْص[18] مانده است .
البتّه چنین مطلبی نبوده است ؛ و فقط شایعهای بوده که در بین مسلمین پخش شده است .[19]
و چون در آن وقت ، دشمنی هراسناکتر از رومیان برای مسلمین نبود چون تجّاری که از روم برای تجارت به مدینه میآمدند؛ مسلمین میدیدند که تا چه سر حدّ دارای امکانات و أموال و مواشی و تجهیزات و افراد بسیار میباشند فلهذا رسول خدا که در تمام غزوات خود، توریه مینمود و محلّ جنگ را بَدْواً مشخّص نمیساخت ؛ در این غزوه صریحاً اعلام کرد که به جنگ رومیان میرویم ؛ تا مردم بطور کافی و وافی اسباب سفر و اسب و شتر و آذوقه و سایر تجهیزات را بردارند و برای سفری طولانی آماده شوند.[20]
ترغیب رسول خدا 6، مردم را به جهاد در راه خدا
تصدیق معاویه امامت امیرالمؤمنین 7
معاویه و طرح مسابقه «حقگوئی»
درباره امیرالمؤمنین علی 7
علّامه حموینی با ذکر سند نقل کرده است : سه نفر از شعرای نامی عرب به نامهای طرماح طائی ، هشام مرادی و محمّد بن عبدالله حمیری نزد معاویه تجمّع نمودند، پس معاویه درّهای (کیسهای از سکههای طلا) در نزد خود نهاد و گفت : ای شعرای عرب ؛ نظر خود را درباره علی بن ابی طالب 7 با سرودن شعر ارائه دهید و جز حق چیزی نگوئید که من رابطه زادگیام را با صخر بن حرب (جدّم) نفی میکنم اگر این کیسه زر را به غیر کسی که درباره علی 7 حقگوئی کند جایزه دهم .
در این موقع طرماح از جا برخاست و (از روی بغض و کینه با علی یا خاطرخواهی معاویه) اشعاری در مذمّت و اهانت به علی 7 سرود.
پس معاویه گفت : بنشین که خدا نیت تو را دانست و از موقعیت تو نسبت به علی 7 آگاه شد.
آنگاه هشام مرادی برخاست و او هم با سرودن اشعاری علی 7 را مورد مذمّت و نکوهش قرار داد. پس معاویه به او گفت : بنشین که خداوند نیت هر دو نفر شما را دانست و از نظریه
شما درباره علی 7 آگاه شد.
در این موقع عمرو عاص که حاضر در مجلس بود و با حمیری ارتباط خاصّی داشت به او گفت : اکنون تو سخن بگو و جز حق چیزی در حقّ علی مگو.
حمیری از جا برخاست و گفت : ای معاویه ؛ تصمیم گرفتهای این کیسه زر را عطا نکنی مگر به کسی که درباره علی 7 حقگوئی کند؟
معاویه گفت : آری ؛ من در ارتباط با صخر بن حرب نفی ولد خواهم شد اگر این بدره را به غیر کسی که درباره علی 7 حقگوئی کند عطا کنم .
پس محمّد بن عبدالله حمیری ـ که یکی از اجداد مادری سید مرتضی بود ـ از جا برخاست و قصیده جالبی در مدح و منقبت امیر مؤمنان علی 7 سرود، آنچنانکه معاویه از شنیدن آن به وجد درآمد و گفت : تو راستگوترین اینها در گفتاری ، پس این کیسه پر از سکه طلا را بگیر، و آن را به وی جایزه داد.[21] و آن قصیده بدین
قرار است :
بحقّ محمّد قولوا بحقّ فإنّ الإفک من شمیم اللئام
أبعد محمّد بأبی واُمّی رسول الله ذی الشرف التّهامی
ألیس علی أفضل خلق ربّی وأشرف عند تحصیل الأنام؟!
ولایته هی الإیمان حقّآ فذرنی من أباطیل الکلام
وطاعة ربّنا فیها و فیها شفاء للقلوب من السِّقام
علی إمامنا بأبی واُمّی أبوالحسن المطهّر من حرام
إمام هدی أتاه الله علمآ به عرف الحلال من الحرام
ولو أنّی قتلت النّفس حبّآ له ما کان فیها من أثام
یحلّ النّار قوم أبغضوه وإن صلّوا وصاموا ألف عام
ولا والله لاتزکو صلاة بغیر ولایة العدل الإمام
أمیرالمؤمنین بک اعتمادی وبالغرِّ المیامین اعتصامی
فهذا القول لی دین وهذا إلی لقیاک یا ربّی کلامی
برأت من الّذی عادی علیآ وحاربه من أولاد الطغام
تناسوا نصبه فی یوم «خمّ» من الباری ومن خیرالأنام
برغم الأنف من یشنأ کلامی علی فضله کالبحر طامی
وأبرأ من اُناس أخرّوه وکان هو المقدّم بالمقام
علی هزّم الأبطال لمّا رأوا فی کفّه برق الحسام
توضیحآ در «فرائد السمطین» چاپی ، این قصیده بدون پنج بیت ذیل آن ضبط شده ولی نسخه «فرائد السمطین» خطّی مورد استفاده علّامه امینی (الغدیر: 2/177) شامل 17 بیت است که حموینی مؤلّف آن از «خصائص العلویة علی سایر البریة» حافظ ابوعبدالله
محمّد بن احمد نطنزی روایت نموده .[22]
برتری امیرالمؤمنین 7 بر سایرین به حدیث منزلت
و دلیل دیگر: حدیث منزلت است که : حضرت پیغمبر 6 به علی 7 گفت به عبارات متقاربه که مضمون همه این است : علی7 را نسبت به پیغمبر6 مثل نسبت هارون است به موسی و به منزله اوست مگر آنکه پیغمبری بعد از او نیست .
و این مضمون را اکثر اهل سنّت روایت کردهاند مثل : بخاری ، مسلم ، ترمذی ، و ابو داود از سعد بن ابی وقّاص ، خطیب خوارزمی از جابر بن عبدالله، ابن مغازلی از انس بن مالک ، و ابو سعید خدری ، ابن مسعود، ابن عبّاس ، معاویة بن ابی سفیان[23] ،
قاضی علی بن محسن تنوخی از جماعت مذکوره ، از ابی هریره ، مالک بن حویرث ، براء بن عازب ، زید بن ارقم ، عبدالله بن ابی اوفی ، حذیفة بن اسید، ابو ایوب ، و غیرهم روایت کردهاند[24] . و ابن
حجر در «فتح الباری آن را از سیزده نفر از صحابه روایت نموده و بعد از آن گفته که ابن عساکر استیفای طرق این حدیث را کرده
است[25] .[26]
امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر عمروعاص
معاویه از نظر عمروعاص
اقرار عمروعاص و معاویه به حقّانیت امیرالمؤمنین 7
مسعودی در «مروج الذهب» از ابومخنف لوط بن یحیی نقل کرده ، گوید: ابن الأعز تیمی که یکی از شرکتکنندگان در جنگ صفین بود گفت : در واقعه صفین حضور داشتم که عبّاس بن ربیعه پوشیده از سلاح از جلوی من گذشت ، آنچنان زره و خُود پوشیده بود که فقط چشمانش چون چشمان افعی از زیر کلاهخُودش پیدا بود، یک شمشیر یمانی در دست داشت که آن را در هوا گردش میداد و بر اسبی سرکش سوار بود.
در این بین ، یک رزمنده شامی به نام عرار بن ادهم بر عبّاس بانگ زد و گفت : ای عبّاس ؛ برای همآوردی و جنگ آماده باش .
عبّاس بدو گفت : پیاده شود که برای کشتن مناسبتر است .
شامی (عرار بن ادهم) از اسبش فرود آمد و گفت : اگر سوار باشید، سوار بودن عادت ماست و اگر پیاده شوی ما هم پیادگانیم .
عبّاس به مرد شامی گفت : خدا میداند که ما شما را دوست
نداریم و شما را نیز ملامت نمیکنیم که چرا ما را دوست ندارید، آنگاه آویزههای زره خود را زیر کمربند برد و اسب خویش را به غلام سیاهی که همراهش بود، سپرد و سپس به سوی مرد شامی حمله برد.
دو سپاه (سپاه کوفه و شام) لگام اسبهای خود را کشیده و نگاه میکردند که این دو تن چه میکنند؟ این دو مدّتی با شمشیر با یکدیگر جنگیدند ولی هیچیک را بر دیگری راه نبود؛ زیرا زره هر دو کامل بود تا آنکه عبّاس رخنهای در زره شامی دید، با دست خود آن را کشید به طوری که زره تا سینهاش شکافته شد، سپس شمشیر بر سینه شامی فرو برد و شامی به رو بر زمین افتاد.
در این هنگام سپاه کوفه تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان لرزید. سپس عبّاس به سوی مردم کوفه بازگشت ، در این لحظه شخصی پشت سر من آیهای خواند بدین مضمون : «با آنان پیکار کنید تا خدایشان به دست شما عذاب کند و خوارشان کند و شما را بر آنان پیروزی دهد و دلهای مؤمنان را خنک (شاد) کند»، و چون نگریستم ، علی 7 را دیدم ، گفت : ای ابن اعز هماورد دشمن ما کی بود؟
گفتم : پسر برادر شما عبّاس بن ربیعه بود.
فرمود: همین عبّاس بود؟
گفتم : بلی .
فرمود: ای عبّاس ؛ مگر به تو و عبدالله بن عبّاس نگفته بودم جایی آفتابی نشوید و در جنگ شرکت نکنید؟
عبّاس گفت : یا امیرالمؤمنین ؛ چطور مرا به مبارزه بطلبند و قبول نکنم .
علی 7 فرمود:
اطاعت امامت بهتر از قبول دعوت دشمن است .
امام 7 ابتدا خشمگین شد آنگاه آرام گرفت و دست به دعا برداشت و گفت :
پروردگارا؛ این کار عبّاس را پاداش بده و گناه او را ببخش ، خدایا؛ من او را بخشیدم ، حضرتت نیز او را ببخش .
معاویه از مرگ عرار بن ادهم بسیار متأسّف شده ، اندوهگین بود. در این حال گفت : مگر پهلوانی مثل او هست که خونش پایمال شود، آیا کسی هست که فداکاری کند و انتقام خون عرار را بگیرد؟
دو تن از شجاعان قوم لخم و بزرگان شام داوطلب این کار شدند، معاویه گفت : بروید هر کدام از شما عبّاس را کشتید، صد اوقیه طلا، صد اوقیه نقره و دویست بُرد یمنی خواهید داشت .
آن دو تن سوی عبّاس آمدند و اورا به مبارزه طلبیدند و میان دو
صف بانگ زدند: ای عبّاس ؛ به مبارزه ما بیا.
عبّاس روی به مردان شامی گفت : من امامی دارم که باید از او اجازه بگیرم ، و سپس سوی علی 7 رفت .
در این هنگام علی 7 در جناح راست به ترغیب مردم برای جنگ میپرداخت . عبّاس قضیه را به او گفت ، علی 7 فرمود:
معاویه میخواهد از بنیهاشم ، یک تن زنده نماند، مگر شکم او را بدرد که نور خدا خاموش شود و خدا نپذیرد مگر که نور خویش را کامل کند و لو اینکه کافران کراهت داشته باشند، به خدا مردانی از ما بر آنها مسلّط خواهند شد و عذابشان خواهند کرد تا آثارشان محو شود، ای عبّاس ؛ سلاح خود را با من عوض کن .
عبّاس سلاح (زره و خود و شمشیر) خود را با سلاح علی 7 عوض کرد. علی 7 بر اسب عبّاس جست و سوی آن دو لخمی رفت و آنها تردید نکردند که وی عبّاس است ، بدو گفتند: رفیقت به تو اجازه داد؟
او (علی 7) نخواست بگوید: بلی ، ولی آیهای خواند که مضمون آن چنین است : (به کسانی که ستم دیدهاند و جنگ میکنند، اجازه داده شد و خدا به پیروز ساختن آنها قادر است).
عبّاس به اندام و طرز سواری از همه کس به علی 7 مانندتر
بود، یکی از دو لخمی به علی 7 حمله برد، علی 7 او را از پای درآورد، لخمی دیگر حمله برد، او را نیز به دنبال اوّلی فرستاد، آنگاه بیامد و آیهای بدین مضمون میخواند: (ماه حرام در مقابل ماه حرام است و محرّمات را قصاص باید، هر که به شما تجاوز کرد مانند آنچه به شما تجاوز کرده بدو تجاوز کنید).
آنگاه علی 7 بدو فرمود: ای عبّاس ؛ سلاح خود را بگیر و سلاح مرا پس بده و اگر کسی سوی تو آمد، نزد من بیا.
چون خبر به معاویه رسید، گفت : لعنت بر لجاجت که مایه زحمت است ، هر وقت لجاجت کردم ، بیچاره شدم .
عمرو بن عاص گفت : بیچاره آن دو لخمی بودند و مغرور کسی است که تو فریبش بدهی ، بیچاره تو نیستی .
معاویه به عمروعاص گفت : ساکت باش ، این کار به تو مربوط نیست .
عمرو گفت : اگر به من مربوط نیست ، پس خدا آن دو لخمی بیچاره را بیامرزد و گمان ندارم که بیامرزد.
معاویه گفت : اینکه میگویی بیشتر مایه خسران تو است .
عمرو گفت : این را میدانم ، اگر برای حکومت مصر نبود، از این وضع خود را نجات میدادم ، زیرا میدانم که علی بن ابی طالب بر حقّ است و تو ای معاویه بر ضدّ حقّی .
معاویه گفت : به خدا علاقه به حکومت مصر، چشمانت را کور کرده است ، اگر مصر نبود بصیرت داشتی . آنگاه معاویه خنده بلندی کرد.
عمرو عاص گفت : ای امیر مؤمنان !! همواره خندان باشی ، برای چه میخندی ؟
معاویه گفت : از حضور ذهن تو و از زیرکیت ، آن روز که با علی روبرو شدی ، عورت خود را نمودار کردی ، به جهت آن میخندم ، به خدا ای عمرو؛ به مقابله خطر رفتی و مرگ را با چشم خود دیدی و اگر علی 7 خواسته بود تو را کشته بود، ولی پسر ابوطالب از روی بزرگواری از کشتن تو چشم پوشید.
عمرو گفت : به خدا ای معاویه ؛ من آن روز پهلوی تو بودم که علی 7 تو را به مبارزه طلبید که چشمانت خیره شد و چنان شدی که از گفتن آن شرم دارم ! بنابراین یا به خودت بخند یا از این داستان درگذر و آن را فراموش کن[27] .[28]
امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر عمروعاص
کشته شدگان صفّین از نظر عمروعاص
صفّین
همه کوششهای عمروعاص
برای رسیدن به حکومت بود
ابن قتیبه در کتاب «عیون الأخبار»[29] خود میگوید: ابوالاغر
تمیمی گفته است : همانگونه که در جنگ صفّین ایستاده بودم عبّاس بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب[30] ـ در حالیکه سراپا
پوشیده از سلاح بود و فقط چشمهایش از زیر روبند آهنی مانند چشمهای افعی نر میدرخشید ـ از کنار من عبور کرد.
او شمشیری یمنی در دست داشت که میچرخاند و بر اسبی سرکش سوار بود که لگامش را استوار نکشیده بود و آن را آهسته میراند. ناگاه یکی از مردم شام که نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد: ای عبّاس ؛ برای نبرد تن به تن آماده شو.
عبّاس گفت : به شرط آنکه پیاده جنگ کنیم که امید کمتری برای گریز باشد. مرد شامی پیاده شد و این بیت را میخواند: «اگر سوار شوید، سوار شدن بر اسبها خوی و سرشت ماست و اگر پیاده شوید ما گروه پیادگانیم».
عبّاس در حالیکه پای خود را از رکاب بیرون میکشید این
ابیات را میخواند: «ناز و تکبّر مرد سرکش را که نشاندهنده اندیشه اوست ، شمشیر برّان تو از تو بازمیدارد...».
سپس دنبالههای آویخته زره خود را به غلام سیاهش که اسلم نام داشت سپرد. به خدا سوگند؛ گویی هماکنون به موهای مجعّد او مینگرم ، سپس هر یک به سوی هماورد خویش حرکت کرد و من این بیت ابوذؤیب هذلی را به یاد آوردم که میگوید: «در حالی که سواران ایستاده بودند آن دو پیاده به نبرد پرداختند و هر دو دلیر و آزموده بودند».
مردم در حالی که لگام اسبهای خود را در دست داشتند به سرانجام کار آن دو مینگریستند. آن دو مدّتی از روز خود را به جنگ با شمشیر سپری کردند و چون زره و جامه جنگ هر دو کامل و استوار بود هیچیک بر دیگری پیروز نشد تا آنکه عبّاس متوجّه شکافی در زره مرد شامی شد و دست انداخت و آن را تا قفسه سینهاش درید و سپس در حالیکه محلّ شکاف زره برای او آشکار بود بر او حمله کرد و چنان ضربتی زد که ریههای او از هم درید و مرد شامی سرنگون بر زمین افتاد.
مردم چنان تکبیری گفتند که زمین زیر پایشان به لرزه درآمد و عبّاس میان مردم بلندمرتبه شد. ناگاه شنیدم کسی از پشت سرم این آیه را تلاوت میکند:
(قاتِلُوهُمْ یعَذِّبْهُمُ آللّهُ بِأَیدیüکمْ وَیخْزِهِمْ وَینصُرْکمْ عَلَیهِمْ وَیشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنیüنَ * وَیذْهِبْ غَیظَ قُلُوبِهِمْ وَیتُوبُ آللّهُ عَلی مَن یشاءُ وَآللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ)[31] .
با ایشان جنگ کنید که خداوند آنان را با دستهای شما عذاب کند و رسوا سازد و شما را بر ایشان یاری دهد و سینههای مردمی را که مؤمنند شفا بخشد * و خشم دلهای ایشان را ببرد و خداوند توبه هر کس را بخواهد میپذیرد و خدا دانای درستکردار است .
برگشتم دیدم امیرالمؤمنین 7 است . به من فرمود:
ای ابا الاغر؛ این کسی که با دشمن ما نبرد میکرد کیست ؟
گفتم : برادرزاده شما عبّاس بن ربیعه بود.
فرمود: آری هموست . سپس فرمود: ای عبّاس ؛ مگر تو و ابن عبّاس را از اینکه مرکز فرماندهی خود را رها کنید و عهدهدار جنگ شوید منع نکردم ؟
گفت : آری چنین بود.
امیرالمؤمنین 7 فرمود: پس چه چیزی تو را بازداشت از آنچه که بر تو معلوم بود[32] .
گفت : ای امیرالمؤمنین ؛ آیا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و
نپذیرم ؟
فرمود: آری ؛ اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمّتر از پاسخدادن به خواسته دشمن توست .
امیرالمؤمنین علی 7 به خشم آمد و چین بر جبین انداخت تا آنجا که گفتم : هماکنون به شدّت اعتراض خواهد کرد، ولی خشم خود را فروخورد و آرامش یافت و دستهای خود را با تضرّع برافراشت و عرضه داشت :
پروردگارا؛ این رفتار عبّاس را بپذیر و خطایش را بیامرز. من از او گذشتم تو نیز از او درگذر.
گوید: معاویه بر کشتهشدن عرار سخت اندوهگین شد و گفت : کجا دلیری میتواند چون او جنگ و دلاوری کند؟ آیا باید خونش بر هدر رود. هرگز خدا نکند؛ آیا مردی پیدا میشود که جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را طلب کند؟
دو مرد از قبیله لخم داوطلب شدند. معاویه گفت : هر دو بروید و هر کدامتان در نبرد تن به تن عبّاس را بکشد برای او چنین و چنان پاداشی خواهد بود. آندو پیش عبّاس آمدند و او را به مبارزه فراخواندند.
او گفت : مرا سروری است که باید با او رایزنی کنم .
عبّاس نزد امیرالمؤمنین علی 7 آمد و به او خبر داد. فرمود:
به خدا سوگند؛ معاویه برای آنکه نور خدا را خاموش کند دوست دارد هیچ بزرگ و کوچکی از بنیهاشم نباشد مگر اینکه نیزه بر شکمش زده شود، و چنین نیست که «نمیخواهد خداوند مگر آنکه نور خود را تمام کند و اگرچه کافران کراهت داشته باشند»[33] .
و حال آنکه به خدا سوگند؛ همانا مردانی از ما بر آنان چیره خواهند شد که آنان را به زبونی میکشند تا آنجا که به کندن چاهها مبادرت کنند و دست نیاز پیش مردم برآورند و بر بیل و ماله روی آورند.
سپس فرمود: ای عبّاس ؛ اسلحه خودت را با من عوض کن . چنان کرد و امیرالمؤمنین علی 7 بر اسب عبّاس پرید و آهنگ آندو مرد لخمی کرد. آندو هیچ تردید نکردند که او عبّاس بن ربیعه است . پرسیدند: سالارت اجازه داد؟ امیرالمؤمنین علی 7 از گفتن پاسخ آری خودداری کرد و این آیه را میخواند :
«برای مؤمنانی که دیگران با آنان جنگ میکنند و بر ایشان ستم شده است اجازه جنگ داده شد و خداوند بر نصرت ایشان تواناست»[34] .
یکی از آندو به نبرد آمد، گویی امیرالمؤمنین علی 7 او را
درربود، سپس دیگری پیش آمد و او را هم به آن یکی ملحق ساخت و در حالیکه این آیه را تلاوت میفرمود بازآمد:
«ماه حرام در قبال ماه حرام و در قبال شکستن حرمت قصاص کنید و هر کس بر شما تعدّی کند به اندازه تجاوزی که کرده است بر او تعدّی کنید»[35] .
سپس فرمود: ای عبّاس ؛ اسلحه خود را بگیر و اسلحه مرا بازده و اگر کسی پیش تو آمد، تو پیش من بازآی .
گوید: چون به معاویه خبر رسید، گفت : خداوند لجبازی را زشت بدارد که شتر جوان و سرکشی است که هیچگاه بر آن سوار نشدهام .
عمروعاص گفت : اینک به خدا سوگند؛ آندو لخمی خوار و زبون شدند نه تو.
معاویه گفت : ای مرد؛ ساکت باش که این ساعت ، ساعت سخن گفتن تو نیست .
عمرو گفت : بر فرض که نباشد، خداوند آندو را رحمت کند و چنین نمیبینم که رحمت فرماید.
معاویه گفت : اگر چنان باشد به خدا سوگند برای تو زیانبخشتر است و تو بیشتر در تنگنا خواهی بود.
عمرو گفت : آن را میدانم و اگر حکومت مصر نبود سعی میکردم از این گرفتاری خود را نجات دهم .
گفت : آری ؛ حکومت مصر تو را کور کرده است و اگر آن نمیبود بینا و روشن ضمیر بودی .[36]
امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویة بن یزید
سخنرانی معاویة بن یزید بن معاویه
سپس معاویة بن یزید بن معاویه که مادرش امّ هاشم دختر ابوهاشم بن عتبة بن ربیعه بود، چهل روز و به قولی چهار ماه حکومت کرد و روشی نیکو داشت و برای مردم سخنرانی کرد و گفت :
پس از حمد و ثنای خداوند، ای مردم ؛ ما به وسیله شما امتحان شدیم و شما به وسیله ما، و از آنکه ما را خوش ندارید و از ما بدگویی میکنید بیخبر نیستیم . همانا نیای من معاویة بن ابی سفیان با کسی در امر خلافت به نزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شایستهتر بود، کسی که پیشرو مسلمانان بود و اوّل مؤمنان و پسرعموی پیامبر پروردگار جهانیان و پدر فرزندان خاتم پیمبران .
جدّ من نسبت به شما گناهانی مرتکب شد که میدانید و شما هم با او چنان رفتار کردید که انکار ندارید، تا مرگش فرارسید و در گرو عمل خویش گرفتار آمد. سپس پدرم را عهدهدار حکومت ساخت با اینکه از او امید خیر نمیرفت ، پس بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نیکو شمرد و امیدش بسیار شد. لیکن آرزو به دستش نیامد و اجل دست او را کوتاه ساخت ، نیرومندی او به انجام رسید و مدّت او سر آمد و در گورش گرو
گناه و اسیر بزهکاری خویش گردید.
سپس گریه کرد و گفت : ناگوارترین چیزها بر ما آن است که بدمردن و به رسوایی بازگشتن او را میدانیم ، چه او عترت پیامبر را کشت و حرمت را از میان برد و کعبه را سوزانید و من آن نیم که امر شما را به عهده گیرم و مسئولیتهای شما را تحمّل کنم ، اکنون خود دانید و خلافت خود، به خدا قسم ؛ اگر دنیا غنیمت است ، ما بهرهای از آن بردیم ، و اگر هم خسارت است آل ابوسفیان را همانچه از آن بدست آوردهاند، بس است .[37]
خلافت امیرالمؤمنین 7 از نظر سعد وقّاص
معاویه و سعد بن ابی وقّاص
«روزی معاویه به سعد گفت : چرا به علی بد نمیگویی ؟
سعد گفت : مگر به یاد نداری سخنان رسول خدا 6 را درباره علی 7؟ من هرگز او را سب نمیکنم ، اگر یکی از آن سخنان برای من بود، بهتر از این میدانستم که تمام دنیا برای من باشد. در یکی از جنگها که پیغمبر 6 از مدینه بیرون رفت و علی 7 را در آنجا گذاشت ، علی 7 عرض کرد:
یا رسول الله؛ آیا مرا در میان زنها و اطفال میگذاری ؟
پس پیغمبر 6 فرمود:
أما ترضی أن تکون منّی ، بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبی بعدی .
آیا به این خشنود نمیشوی که وصی من باشی همانگونه که هارون وصی موسی بود؟ جز اینکه بعد از من پیامبری نیست .
و همچنین پیامبر در جنگ خیبر فرمود:
فردا پرچم را به کسی میدهم که خدا و رسول را دوست بدارد، و خدا و رسول او را دوست بدارند.
ما همه گردنها را میکشیدیم که شاید پرچم را به ما بدهد، ناگاه فرمود:
علی را نزد من بیاورید.
علی 7 آمد و چشمانش درد میکرد. پیغمبر 6 از آب دهان بر چشمانش مالید و او شفا یافت . آنگاه پرچم را به او داد و خیبر به دست او فتح شد. و نیز وقتی آیه مباهله نازل شد، رسول خدا 6، علی و فاطمه و حسن و حسین : را نزد خود خواند و عرض کرد:
خداوندا؛ اینان ، اهل بیت من هستند»[38] .
در این داستان اندکی دقّت کنید تا ببینید که معاویه چقدر بر سبّ (امیرالمؤمنین) علی 7 اصرار میکرده ؛ با آنکه فضائل علی 7 را میشناخته است . و از آن طرف ببینید، پیغمبر اکرم 6 چگونه در مقامهای مختلف ، فضائل علی 7 را گوشزد مینمود و اهل بیت را معرّفی میکرد، تا معلوم شود آیه تطهیر در شأن کیست .
و باز ببینید، با آن همه اصرار پیغمبر 6 بر تمجید و تعریف از علی 7، امّت با او چگونه رفتار کردند و با اهل بیتش چگونه دوستی نمودند!
ولی شگفتی در این است که سعد وقّاص که این مقامات را دیده و مشاهده کرده ، چرا با علی 7 نساخت ؟ چرا عثمان را بر او مقدّم داشت ؟ چرا پس از خلافت عثمان ، علی 7 را یاری نکرد و در
جنگها با او همراهی ننمود؟ آری ؛ او مثل قوم بنیاسرائیل رفتار کرد که از هارون دست کشیدند و درصدد کشتنش برآمدند.
برای اینکه ببینیم آیا او واقعآ در رفتارش راستگو بود یا نه و این پرسشها فقط به ذهن ما آمده یا نه؟ به یک داستان تاریخی مراجعه میکنیم :
مسعودی میگوید: «در یک سال معاویه حجّ نمود و طواف خانه خدا کرد. پس از فراغ به «دارالندوة» آمد و سعد را بر سریر خود نشاند و به بدگویی علی 7 مشغول شد.
سعد از کنار او بلند شد و گفت : مرا بر سریر مینشانی و به علی 7 ناسزا میگویی ؟ به خدا قسم ؛ اگر یکی از صفات او در من بود، برای من از هر چه خورشید بر آن میتابد بهتر بود. آنگاه از فضایل علی 7 ـ از دامادی او، فرزندان او، روز خیبر و روز تبوک ـ نقل کرد و سپس گفت : ای معاویه ؛ دیگر در خانه تو رفت و آمد نمیکنم .
هنگامی که سعد این سخنان را گفت و برخاست ، معاویه ضرطهای داد و گفت : بنشین ؛ جواب خود را بشنو. تو هیچ وقت از حالا در نزد من پستتر نبودهای . تو که این همه را میدانی ، چرا علی را یاری نکردی ؟ چرا از بیعت با او خودداری کردی ؟ اگر من میشنیدم آنچه تو درباره علی شنیدی ، همیشه خدمتگزار او
میبودم[39] ».[40]
فضیلت امام صادق 7
از زبان منصور دوانیقی
کتاب فوائد المتکلّمین ماجرائی را از امام صادق 7 نقل میکند که حقیقتاً بسیار شگفتانگیز و عجیب است و انسان را هر قدر هم که بی توجّه و متکبر باشد به تعظیم در برابر خاندان عصمت و طهارت وامیدارد چنین است که در زمان منصور دوانیقی عربها برای چیدن خرما به نخلستان رفته در حین خرما چیدن یکی از آنها ناگاه فریادی زد و جسم مردهای را در حالیکه آرام افتاده بود به دیگران نشان داد همه با هم کمک کرده آن را نزد منصور دوانیقی آوردند منصور تعجّب کنان فریاد زد بروید امام صادق 7 را بیاورید تا حل این معما کند.
چند لحظه بعد امام را از درب سرا وارد کردند و منصور او را خوش آمد گفت سپس بلافاصله از آن حضرت پرسید ای پسر پیامبر اسلام آیا در هوا چیست حضرت فرمود: موج مکفوف که به قدرت الهی بازداشته شده است گفت آیا در آن سکنه هم وجود دارد فرمود بلی . منصور پرسید سکنه آن چه شکل و قیافهای دارند حضرت امام صادق 7 فرمودند: بدن انسانهای کرات آسمانی مانند بدن ماهی دارای پرهائی هستند چون پرندگان ما برای آنها
زائده است مانند یال که در خروس نیز وجود دارد صدای آنان شبیه به خروس است از نظر غدغد کردن آن . بالهای آنها چون مرغ و رنگهای آنها سفیدتر از نقره خالص است .
ربیع حاجب گوید منصور دوانیقی به ما دستور داد تا آن مخلوق را بیاوریم هنگامی که جسد او را بیجان در وسط مجلس گذاشتیم درست همان موجودی را که امام وصف کرده بود به چشم دیدیم حضرت صادق 7 فرمود: این همان موجودی است که گفتم در آسمانها منزل دارد و سپس از مجلس بیرون رفت .
منصور دوانیقی که دشمن سرسخت آن حضرت بود به ربیع حاجب روی کرد و گفت : هذا المشجاء متعرض فی خلقی من أعلم النّاس . یعنی این شخصی که خار سر راه حکومت من شده و مانند استخوان در گلوی من گیر کرده عالمترین انسانهای روی زمین است .[41]
اقرار به غصب خلافت
سقیفه
(139)
(37)
ابوبکر: آگاه باشید به خدا سوگند من بهترین شما نیستم و از تصدّی مقامی که دارم کراهت داشتم و دوست داشتم در میان شما کسی بود که جای مرا میگرفت ، آیا گمان میکنید که من به سنّت رسول الله 6 عمل میکنم؟ من عامل به آن نیستم زیرا رسول الله به وسیله وحی از اشتباه حفظ میشد و با او ملکی همراه بودو با من شیطانی است که مرا آزار می دهد.[42]
عمر به این عبّاس گفت : علی در میان شما سزاوارتر به این منصب بود از من و ابی بکر.[43]
(140)
(38)
روزی که ابوبکر بیعت کردند به پدرش جریان را گفتند. پرسید برای چه امتیازی او را برای امارت انتخاب نموده اند؟ گفتند : به خاطر سنّ او. گفت : پس من از او بزرگترم .[44]
زهری می گوید: علی 7 و بنوهاشم و زبیر تا شش ماه با ابوبکر بیعت نکردند تا فاطمه : درگذشت ، بعد با او بیعت نمودند.[45]
اقرار عمر به غصب خلافت
مناظره
احتجاج امام حسین 7 با عمر
روی ان عمر بن الخطاب کان یخطب الناس علی منبر رسول الله 6، فذکر فی خطبته انّه أولی بالمؤمنین من أنفسهم ، فقال له الحسین 7 ـ من ناحیة المسجد ـ :
انزل أیها الکذاب عن منبر أبی رسول الله لا منبر أبیک!
فقال له عمر: فمنبر أبیک لعمری یا حسین لا منبر أبی من علمک هذا أبوک علی بن أبی طالب؟
فقال له الحسین 7: ان اطع أبی فیما أمرنی فلعمری انه لهادوانا مهتد به ، وله فی رقاب الناس البیعة علی عهد رسول الله، نزل بها جبرئیل من عندالله تعالی لا ینکرها الا جاحد بالکتاب ، قد عرفها النّاس بقلوبهم وانکرواها بالسنتهم وویل للمنکرین حقنا أهل البیت ، ماذا یلقاهم به محمّد رسول الله 6 من ادامة الغضب وشدة العذاب!!
فقال عمر: یا حسین من أنکر حق أبیک فعلیه لعنة الله، أمرنا الناس فتأمرنا ولو أمروا أباک لأطعنا.
فقال له الحسین : یابن الخطاب فای الناس أمّرک علی نفسه قبل أن تؤمر أبابکر علی نفسک لیؤمرک علی النّاس ، بلا حجّة من نبی
ولا رضاً من آل محمّد، فرضاً کم کان لمحمّد 6 رضا؟ أو رضا أهله کان له سخطاً؟! أما والله لو أن للسان مقالا یطول تصدیقه ، وفعلا یعینه المؤمنون ، لما تخطّأت رقاب آل محمّد، ترقی منبرهم ، وصرت الحاکم علیهم بکتاب نزل فیهم ، لا تعرف معجمه ، ولا تدری تأویله ، الاسما، الآذان ، المخطیء والمصیب عندک سواء، فجزاک الله جزاک ، وسألک عما أحدثت سؤالاً حفیاً.
(قال): فنزل عمر مغضباً، فمشی معه اناس من أصحابه حتّی أتی باب أمیرالمؤمنین 7 فاستأذن علیه فاذن له ، فدخل فقال :
یا أبا الحسن ما لقیت الیوم من ابنک الحسین ، یجهرنا بصوت فیمسجد رسول الله ویحرض علی الطغام وأهل المدینة ، فقال له الحسن 7: علی مثل الحسین بن النبی 6 یشخب بمن لا حکم له ، أو یقول بالطغام علی أهل دینه؟ أما والله ما نلت الا بالطغام ، فلعن الله من حرض الطغام .
فقال له أمیرالمؤمنین 7: مهلا یا أبا محمّد فانک لن تکون قریب الغضب ولا لئیم الحسب ، وفیک عروق من السودان ، اسمع کلامی ولا تعجل بالکلام .
فقال له عمر: یا أباالحسن انهما لیهمان فی أنفسهما بما لا یری بغیر الخلافة .
فقال أمیرالمؤمنین : هما أقرب نسباً برسول الله من أن یهما، أما
فارضهما یابن الخطاب بحقّهما یرض عنک من بعدهما.
قال : وا رضاهما یا أبا الحسن؟
قال : رضاهما الرجعة عن الخطیئة ، والتقیة عن المعصیة بالتوبة .
فقال له عمر: أدب یا أباالحسن ابنک ان لا یتعاطی السلاطین الّذین هم الحکماء فی الأرض .
فقال له أمیرالمؤمنین 7: أنا اؤدب أهل المعاصی علی معاصیهم ، ومن أخاف علیه الزلة والهلکة ، فأمّا من والده رسول الله ونحله ادبه فانه لا ینتقل إلی أدب خیر له منه ، أما فارضهما یابن الخطاب .
قال : فخرج عمر فاستقبله عثمان بن عفان ، وعبدالرحمن بن عوف .
فقال له عبدالرحمن : یا أبا حفص ما صنعت فقد طالت بکما الحجّة؟
فقال له عمر: وهل حجة مع ابن أبی طالب وشبلیه؟!
فقال له عثمان : یابن الخطاب ، هم بنو عبد مناف ، الأسمنون والناس عجاف .
فقال له عمر: ما أعد ما صرت إلیه فخراً فخرت به بحمقک ، فقبض عثمان علی مجامع ثیابه ثمّ نبذ به ورده ، ثمّ قال له : یابن الخطاب ، کأنّک تنکر ما أقول ، فدخل بینهما عبدالرحمن وفرق
بینهما، وافترق القوم .[46]
اقرار معاویه به غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین 7
معاویه در آخرین لحظات
در سنه ستّین (60 ه / 780 م) هجری معاویة بن ابی سفیان عزیمت عالم آخرت کرد[47] و بعضی گویند که پیش از آنکه به مرض
مبتلا گردد چند روز خطبه خواند؛ و در اثنای خطبه گفت که : مثَل من مثَل زرعی است که وقت درودن آن رسیده باشد و مدّت حکومت من در میان شما به دور و دراز انجامیده ، من از شما ملولم و شما از من متنفّر و من بهتر از جماعتیام که در ایام مستقبل به حکومت شما اشتغال خواهند نمود، چنانچه هر که در ایام ماضی خلافت کرد به از من بود. و بعد از آن دست به دعا برداشته گفت : «أللّهمّ إنّی قد أحببت لقاؤک فاحببت لقائی وبارک لی فیه»؛ «بارخدایا؛ من خواهان دیدار توأم ، پس دیدار مرا دوست بدار و کار مرگ بر من خجسته گردان!». آنگاه از منبر فرود آمده به قصر امارت رفت و در همان وقت به مرض موت گرفتار گشت .
و در بعضی از تواریخ مثبت است که چون معاویه از مناسک حج و اخذ بیعت یزید فارغ گشت ، عنان عزیمت به جانب دیار شام منعطف ساخت ؛ و چون به منزل اَبْوا فرود آمد در آن موضع شب جهت قضای حاجت بر سر چاهی رفت و در آن چاه نگریسته لرزه بر اعضاء و لغوه بر وی طاری گشت ؛ و چون صباح شد مردم با او ملاقات کرده صحّت و عافیت وی از خدای تعالی مسألت
نمودند. بعد از آنکه خلق از پیش وی بیرون رفتند معاویه دلتنگ شده بگریست ؛ و مروان چون درآمده در روی نگریست گفت : ای امیر؛ از عرض مرض جزع میکنی ؟
گفت : نه از آن میگریم که میتوانستم که بسیار خیر کنم و نکردم .
دیگر آنکه مرض عارض عضوی از اعضای من شده که آن را پیوسته گشاده باید داشت و میترسم که این بلاء نازل به جهت آن باشد که حقّ امیرالمؤمنین علی 7 را به ستم تصرّف کردم و حُجر بن عدی را با اصحاب او کشتم و یزید را بر امّت محمّد 6 والی گردانیدم و این همه را به سبب دوستی یزید میبینم و اگر محبّت او نبودی به سلوک طریق مستقیم موفّق میگشتم و رشد خویش میشناختم و علاقه ابوّت او مرا باعث بر این حرکات و محاربات گشت و اکنون کار به جائی رسیده که دشمن بر من خندید و دوست بگریست .
و از این نوع مهملات گفته ، فرمان داد تا از آن منزل کوچ کردند و مراحل و منازل میپیمودند تا به شام رسیدند؛ و در شام علّت معاویه روز به روز در تزاید بود؛ او در اوان محنت ، خوابهای شوریده میدید و از آن میترسید و آب بسیار میآشامید و عطش او تسکین نمییافت ؛ و گاهگاه از حال خود میرفت و چون به هوش میآمد میگفت : چه افتاد مرا با تو ای حُجر بن عدی ؛ و ای عمرو بن حمق ؛ و با تو چرا اختلاف کردم ای پسر ابی طالب ؛ الهی و سیدی ؛
اگر مرا عقوبت کنی سزاوار آنم ؛ و اگر عفو فرمائی ؛ از کرم و لطف تو بدیع و بعید نیست .
و لحظه لحظه اضطراب او زیاد میشد و یزید از سر بالین او برنمیخاست .
و در اثنای آن رنج و بیقراری معاویه را غشی روی نمود و چون زمان غش امتداد یافت ، زنی از زنان قریش فریاد کشید که معاویه درگذشت . معاویه در این حال به حال خود آمد و چشم باز کرد و تعویذی که از گردن وی آویخته بگسیخت و بیانداخت و گفت :
وإذ المَنیة اَنْشَبَت اَظْفارَها اَلْفَیتُ کلّ تمیمة لاتنفَع
زمانیکه مرگ چنگالهای خود را فرو برد، هر بازو بندی را بیهوده مییابم .
و در خلال این احوال ، یزید گفت : ای معاویه ؛ مصلحت آن است که به تجدید بیعت من پردازی که اگر عیاذآ بالله مهمّ نوعی دیگر شود و مردم مجدّدآ بیعت نکرده باشند، از آل ابوتراب رنجها به من رسد.
معاویه سخنان یزید شنیده به لا و نعم زبان نگشاد.
و چون روز دیگر شد ارکان دولت خویش را طلبیده و حاجب را گفت : تا هیچ کس را از دخول و خروج مانع نیاید، و خلایق فوج
فوج به دارالإماره رفته معاویه را در غایت ضعف و ناتوانی یافتند و چون استماع نموده بودند که او را در ولی عهدی تردیدی پیدا شده ، ضحّاک بن قیس و مسلم بن عُقْبَه که در سلک مخصوصان و مقرّبان معاویه انتظام داشتند نزد هم رفته گفتند: غالب آن است که امیر از این مرض جان نمیبرد، ملتمس آنکه پیش او رفته و بگوئیم که خلافت را به پسر خود یزید ارزانی دارد که ما راضی نیستیم که حکومت از دودمان ابوسفیان به خاندان ابوتراب منتقل گردد.
و بعد از آن ، ضحّاک و مسلم به بالین معاویه آمدند و از کیفیت حال او تفتیش کردند. معاویه گفت : از گناهان بسیار گرانبارم و به (عفو و) رحمت باری سبحانه و تعالی امیدوار.
ضحّاک گفت : خلایق معاویه را ناتوان دیده دلتنگ شده و نزدیک به آن رسیده که در ایام حیات او اختلافی پیدا شود و پیداست که بعد از ممات ، مهم به کجا منجر شود.
مسلم گفت : طبقات حشم و رعیت دل بر سلطنت یزید نهادهاند صلاح آن است که مجدّدآ از معاویه این معنی را فهم کنند.
معاویه گفت : من از خاطر مردم درنگذرم امّا تجدید، امروز روز چهارشنبه است و هر کاری که در این روز کنند عاقبت آن محمود نباشد.
آن دو ضالّ مضلّ گفتند که جمعی کثیر بر در قصر خلافت
مجتمعاند و داعیه آن دارند که تا با یزید بیعت نکنند بازنگردند.
معاویه گفت : ایشان را دستوری دهید تا درآیند، و ضحاک و مسلم هفتاد کس را از معارف شام درآوردند و بر معاویه سلام کرده به آواز ضعیف جواب سلام خویش شنیدند.
معاویه از آن جماعت پرسید که : از من راضی هستید یا نه ؟
ایشان اظهار شکر و سپاس کرده امیرالمؤمنین علی 7 را سبّها کردند و گفتند که او از ولایت عراق به شام آمد و چندین هزار مردم را به قتل آورده ! ولایت ما را خراب کرد و ما به خلافت یزید راضی هستیم نه به خلافت اولاد او؛ تا رمقی از حیات در بدن ماست نخواهیم گذاشت که کسی به غیر یزید در این مهم دخالت کند.
معاویه از این کلمات خوشدل شده بنشست و به حاجب گفت که سایر مردم را رخصت دخول دهد.
و چون در قصر معاویه اجتماعی عظیم دست داد با خلایق گفت که : بر همگان پوشیده نیست که عاقبت کار دنیا زوال و سرانجام اهل آن فناست و امروز از من نفسی بیش باقی نمانده و خاطر من به جانب شما نگران است ؛ هر که در خلافت ممتاز باشد من او را بر شما حاکم گردانم .
شامیان به اتّفاق گفتند: ما را یزید میباید و بس !
معاویه دفعه دیگر گفت که : من جزم میگویم شما سخن به رضای من مگوئید و هر که را (مصلحت دانید و) میخواهید به خلافت اختیار کنید که وقت رحلت من است و میخواهم که مرا نزد خدای تعالی در حوالت خلافت حجّتی باشد!
مردم به آواز بلند گفتند: ما را بر یزید مزیدی نیست و غیر وی دیگری نخواهیم .
چون معاویه دید که سپاهی و رعیت در آن امر یک جهتند، ضحّاک را گفت که : با یزید بیعت کن . ضحّاک به موجب فرموده عمل نمود. بعد از وی مسلم بن عُقْبَه بیعت کرد، آنگاه هر که در قصر امارت بود بر متابعت او مبادرت نمود.
و چون اهل شام از راه دارالإماره بیرون رفتند، یزید به فرمان معاویه خلعت خلافت پوشیده و انگشتری معاویه در دست کرده ، دستار او را بر سر نهاد و پیراهن خونآلود عثمان را بر بالای خلعت پوشیده و شمشیر پدر حمایل کرد و از دارالإماره بیرون آمده به مسجد جامع رفت و بر منبر برآمده از چاشت تا وقت زوال خطبه خواند، و هر نوع کلمات بر زبان آورد، باقی مردم شام که حاضر بودند بیعت کردند.
و چون خاطرش از این امر فارغ گشت به بالین پدر آمد و او را دید از هوش رفته و به کربت موت گرفتار گشته ، چندان توقّف کرد
که به هوش آمده چشم باز کرد و از یزید پرسیدند که چه کار ساختی ؟
یزید صورت قضیه را تقریر کرد. معاویه ، ضحّاک را طلبیده صحیفهای که در باب ولایتعهدی یزید و قضایای او نوشته بود به ضحّاک داد که روز دیگر در مجمع خاص بخواند.
بعد از آن با یزید گفت که : ای پسر مرا خبر ده که در میان امّت به چه نهج و سیرت زندگانی خواهی کرد؟ آیا بر سیرت ابابکر خواهی رفت که با اهل ردّت در راه خدای عزّ و علا محاربات نمود و در سلک طریق رشادش گرفت که تا چون از دنیا بیرون میرفت او از مردم راضی و مردم از وی خشنود بودند!
یزید گفت : من نتوانم که بر سیرت ابیبکر روم ولیکن به قدر طاقت خویش بر وفق کتاب خدا و سنّت مصطفی 6 عمل نمایم!
بعد از آن معاویه ، عمر و عثمان را ستوده و مفاخر و مآثر ایشان را بر زبان آورده! از یزید سئوال کرد که در امور مخالفت متابعت آندو بزرگوار توانی کرد؟
یزید همان جواب باز داد که سابقآ گفته بود.
معاویه چون سخن او بشنید، آهی سرد از جگر پردرد کشیده گفت : ای پسر؛ به سبب محبّت تو، دنیا و آخرت را به باد دادم و در
خلافت که حقّ علی بن ابی طالب ( 7) بود تصرّف کردم و بار گناه بر پشت خویشتن نهاده روی به آن جهان آوردم و از آن میترسم که به وصیت من عمل نکنی و اخیار قوم خود را بکشی و رو به حرم خدای تعالی نهاده اهالی آن را به غیر حق در عرصه تیغ آوری .
و بعد از ادای این کلمات و وصیت لاتعدّ ولاتحصی گفت : اندیشه آن دارم که چهار کس از عظمای قریش تا غایب با تو بیعت نکردهاند: امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنه ، عبدالرحمن بن ابوبکر، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر.
امّا از عبدالرحمن زیاده فکری نیست ؛ چه همّت او بر استیفای لذّات و معاشرت زنان مقصور است ، و او نظر بر یاران و دوستان خود دارد و هرچه ایشان گویند آن کند و اگر آن جماعت کاری نکنند و نفرمایند، وی به تمتّع خویش مشغول باشد و از دیدار نسوان نشکیبد، دست از او بازدار و هر چه کند او را به آن مؤاخذه مکن ؛ چه فضل و رجحان پدر او را بر این میدانی! به جهت روح پدران ملاحظه حال پسران از واجبات است .
و امّا ابن عمر مردی پسندیده اخلاق است و از مردم متوحّش و به طاعت و عبادت آفریدگار انس گرفته و ترک دنیا گفته و عزلت بر مخالفت گزیده ؛ هرگاه او را ببینی سلام کن و سلام من به وی رسان و در عطا و بخشش او تقصیر و تأخیر جایز نداری .
و از پسر زبیر بسیار میترسم که مردی مکار و محتال است ؛ گاه همچون شیر گرسنه در روی تو جهد، و گاه مانند روباه محیل دستانی پیش آرد که تو در آن حیران مانی و با او همچنان زندگانی کن که او با تو کند و اگر آنکه به محبّت تو گراید و با تو متابعت نماید، آنگاه رعایت جانب او نمای و به عطای وافرش ممنون گردان .
و چون سخن معاویه به ذکر امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنه منجر شد گفت : آه آه ؛ زینهار ای پسر؛ که امام حسین 7 را نرنجانی و اگر از وی مخالفتی فهم کنی بر وعید و تهدیدی اقتصار نمایی و چندانکه توانی حرمت او را نگاه داری ، و اگر یکی از اهل وی نزد تو آید باید که او را به عطایای ارجمند مخصوص سازی که منتسبان خاندان نبوّت جز در رفعت و عزّت زندگانی نتوانند کرد، و زینهار که خود را داخل این جماعت نگردانی که چون به حضرت عزّت رسند، خون امام حسین 7 در گردن ایشان باشد.
و عبدالله بن عبّاس با من گفته که در حالت نزع بر سر بالین رسول 6 حاضر شدم دیدم که امام حسین 7 را به سینه خویش ضم کرده بود و میفرمود:
این فرزند از ابرار عترت و اخیار ذریت من است . ای خداوند؛ برکات از آن کس برگیر که بعد از وفات من حرمت او نگاه ندارد.
و چون این کلمات بر زبان معجزنشان جاری شد غشی بر او طاری گشت و چون به هوش آمد فرمود:
مرا و کشنده تو را روز قیامت مقاومتی و خصومتی خواهد بود؛ و دل من خوش است که خدای تعالی در روز قیامت مرا خصم آن کس خواهد گردانید که با تو جنگ کرده تو را بکشد.
بعد از آن معاویه به یزید گفت که : من خود از مصطفی 6 شنیدم که فرمود:
روزی جبرئیل نزد من آمد و گفت : پسر تو را امّت تو خواهند کشت و کشنده او لعین اهل امّت خواهد بود.
و آن حضرت نیز قاتل امام حسین 7 را لعنت کرده است .
معاویه امثال این سخنان گفته و یزید را بر تعظیم و تکریم امیرالمؤمنین حسین 7 وصیت کرده با ضحّاک بن قیس و مسلم بن عقبه گفت : شما هر دو گواه باشید این سخنان که با یزید گفتم .
آنگاه گفت : ای یزید؛ جانب اهل مدینه و مکه را نگاه دار که ایشان اصل و فرع تواند، هر کس از ایشان که نزد تو آید به انعام او را مخصوص گردان و آنکه غایب گردد وی را مترسان ، و بدانکه اهل عراق هرگز تو را دوست نگردند و نیکخواه تو نگردند، با ایشان مدارا کن و اگر هر روز از تو امیری طلبند حاکم منصوب را عزل کرده ، دیگری به جای او فرست که عاملی معزول کردن آسانتر است از صدهزار کس را با شمشیر کشیده که
در برابر خود داری .
ای پسر؛ در رعایت اهل شام خود را معاف مدار که ایشان در سرّ و علن دوستان تواند؛ چه آن طایفه را بارها آزمودهام و بر نیابت و ضمایر ایشان پیدا کرده .[48]
1ـ نامه ها
2ـ عمر از نظر معاویه
اشتباه عمر از نظر معاویه
پستی طایفه ابوبکر و عمر از نظر معاویه
تصریح معاویه به ربودن کرسی خلافت امیرالمؤمنین 7 توسط ابوبکر و عمر
تصریح معاویه به غصب خلافت توسط ابوبکر و عمر
صدها بدعت عمر از نظر معاویه
غصب خلافت توسط ابوبکر و عمر
نامه معاویه درباره نگاه عمر به ایرانیان و...
برای اینکه از عمق اندیشههائی که عمر برای ایرانیان داشت آگاه شوید، نامه معاویه را بخوانید که ماجرای به دست آمدن آن ، بدینگونه است :
ابان بن سلیم میگوید: از پیروان حضرت علی بن ابی طالب 8 یک تن که با من دوستی مهربان و همدل بود، در نزد «زیاد بن ابیه ـ زیاد بن سمیه ـ زیاد بن عبید ـ زیاد بن ابی سفیان» حکمران بصره و کوفه و نایبالسلطنه ایران ، منصب دبیری داشت . یک روز مکتوب معاویه را که در پاسخ پرسشهای زیاد نوشته بود، به من داد که رونوشتی از آن برگرفتم و این است آن نامه که
معاویه ضمن آن ، روش عمر را در کشورداری برای کارگزار خود در ایران تشریح کرده و وی را به پیروی از شیوه عمر اندرز داده است .
متن نامه معاویه چنین است :
از من پرسیده بودی که وظیفه حکومت ما، در برابر قبایل و طوایف عرب چیست ؟ میخواهی بدانی که در میان این قبایل کدام قبیله شایسته احترام و تجلیل و کدام یک مستحقّ تحقیر و توهین و احیانآ فشار و آزار است ؟
گوش کن زیاد. گوش کن ای برادر من . خوب کردی که از من تعرفههای خاندان عرب را خواستی . برادر تو از عموم مردم به تاریخ عرب آشناتر است .
از یمن شروع میکنیم . نگاه کن . قبایل یمن قومی نامطئن و گردنکش هستند. رجال یمن را در حضور، احترام کن ولی در غیاب از مقام و عنوان آنها بکاه و بکوش که وجهه عمومی این اقوام در ملّت اسلام ، ضعیف و ناچیز شود.
سیاست من با مردم یمن این است : خودم مردم یمن را در حضورم تجلیل میکنم ولی در پشتسرشان مصلحت چنین میبینم که پستشان سازم . من از مردم یمن بدم میآید. در چشم من یمنیها نابکارترین قبایل عرب هستند.
به هنگام بخشش ، مردم یمن را از بخششهای خود برخوردار بدار ولی در برابر دیدگانشان به دیگران چندان مپرداز. چون بعید نیست که حسادتشان برانگیخته شود و موجبات فتنه و آشوب فراهم آید.
امّا درباره بنیربیعه : سیاست بجا و درست در برابر این قوم این است که بزرگان و امیران ربیعه را گرامی و بزرگ بشماری ولیکن افراد این قبیله را تحقیر و توهین کنی .
من «بنی ربیعه» را این چنین یافتم : قومی همچون گوسپند که چشمشان به پیکر و قد و قامت چوپانشان دوخته شده است . این طوایف مانند موم در کف خداوندگار خویش ، بیاختیاز و بیچارهاند و همینکه امیران آنها از تو خشنود باشند، خودشان هر چند از دست تو رنج و عذاب ببینند، باز هم از تو خرسند خواهند بود.
ولیکن آل مضر؛ همیشه از خوشی و آسایش در عذابند و هیچوقت نمیتوانند آرام بنشینند. مردمی متکبّر، نخوتخو، بداخلاق ، کجتاب و ماجراجو هستند. آل مضر از امیر و فرمانده گرفته تا افراد عادّی فرومایه و ناچیز، همه همینگونهاند.
تکلیف تو این است که هر چندی به یک نیرنگ ، در میان آنها سنگ تفرقه و جدائی بیفکنی و آنها را به جان یکدیگر بیندازی ؛ تا
شمشیرهای خویش را برای کشتن یاران خود تیز کنند و گزند خویش را با دست خود، از جان تو دور سازند.[49] که اگر چنین نکنی
برای خود دردسرهای سنگین به وجود خواهی آورد.
بنی مضر وقتی دست بهم بدهند ناگهان شمشیرها را از نیام بدر خواهند آورد و برای فرونشاندن آتش خشم خود، بجان دیگران خواهند افتاد و تو را هم امان نخواهند داد.
بنی مضر قومی منافق و حیلهبازند. هرگز به گفتههای آنان اعتماد نکن و تا دست به کاری نزدهاند، اقدامشان را باور مدار و تا کار را به سامان نرسانند دست از سرشان مکش .
و امّا ایرانیان : «وانظر الی الموالی من أسلم من الأعاجم فخذهم بسنّة عمر بن الخطّاب فإنّ فی ذلک خزیهم وذلّهم...».
و امّا ای زیاد؛ درباره ایرانیها ـ این قوم که به نام موالی و بردگان در میان ملّت اسلام بسر میبرند ـ جز با سیاست و روش عمر بن خطّاب ادارهشدنی نیستند. این ملّت را باید اسیر کرد. باید ذلیل کرد. این ملّت را به همان روش که عمر میکوبید، باید به گونهای کوبید که هرگز نتوانند سر بردارند.
گوش کن زیاد (چنانکه روش عمر بوده است) برنامه تو در برابر ایرانیان باید چنین باشد:
چنانکه عمر گفته ، اعراب حق دارند با زنان ایرانی ازدواج کنند؛ ولی ایرانیها حق ندارند که دختر عرب را به زنی بگیرند؛ چه آنکه عرب ، سید و سرور است و ایرانی بنده و نوکر...، و باید که عرب از خانوادههای ایرانی میراث ببرد ولی ایرانیان چنین حقّی ندارند.
از عطای ایرانیان که حقّ همگانی ملّت مسلمان است تا میتوانی بکاه . در تقسیم خواربار و ارزاق تا میتوانی از سهم ایرانیان کم کن . در میدانهای جنگ ، همیشه جنگجویان و سربازان ایرانی را در صف اوّل قرار بده تا هدف حمله پرنیروی جنگاوران تازهنفس دشمن ایرانیان باشند و با مرگ خود موجبات پیروزی سپاه عرب را فراهم آورند.
در جنگها سربازان ایرانی را به کار جادّهسازی بگمار، تا راهها را برای گذشتن شمشیرزنان عرب صاف کنند و درختهائی را که مانع گذشتن آنها میشود از سر راهشان برگیرند و بیشههائی را که سپاهیان عرب را به خطر میاندازد، از میان بردارند و بالأخره بکوش که هر چه کار سخت و دشوار و جانکاه باشد، نصیب ایرانیان گردد.
آنقدر بار بر دوش ایرانیان بگذار که بر دوششان فشار بیاورد و سنگینی کند. ایرانی هر چند مؤمن به خدا و آئین اسلام و صالح و پرهیزکار باشد، حق ندارد بر صفهای نمازگزاران عرب ، امامت
کند و پیشنماز گردد.
ایرانی هر چند هم که شریف و بزرگوار و از خاندانی بزرگ و نامآور باشد حق ندارد بر عرب هر چند که پست و رذل باشد، پیشی جوید و هنگام گذشتن از کوچهها جلوتر از عرب راه برود.
ایرانی حق ندارد در نماز جماعت در صف اوّل و یا صفوف نخستین قرار گیرد؛ مگر اینکه عدّه عربها برای تکمیل صفها کافی نباشد.
ایرانی حق ندارد بر مرزها فرمانروا گردد.
ایرانی حق ندارد بر شهری از شهرهای اسلام حکومت کند. ایرانی هر چند هم که در فقه و قرآن دانشمند باشد، حق ندارد قضاوت کند. «فإنّ هذه سنّة عمر بن الخطّاب ، فیهم وسیرته جزاه عن اُمّة محمّد وعن بنیامیة خاصّة افضل الجزاء...»؛ «این سیاسیت عمر بن خطّاب است و عمر با چنین سیاستی ، شایسته است که از امّت محمّد 6 و به ویژه از بنیامیه شایستهترین پاداشها و تلافیها را دریابد.
ای زیاد؛ به جان خودم قسم میخورم ؛ ای برادر من! که اگر عمر و یار او ابوبکر کرسی خلافت را نمیربودند، امروز ما و ملّت اسلام در چنگ بنیهاشم با منّتهای بدبختی دست و پا میزدیم .
خانواده هاشم خلافت را به نام میراث قانونی خود دست به
دست میگردانیدند و یکی پس از دیگری بر تخت سلطنت مینشستند و از نو امپراطوری ساسانیان و قیصرهای روم را، به نام اسلام و در میان ملّت اسلام به راه میانداختند ولی خداوند متعال این موهبت را از بنیهاشم گرفت و ابتدا به «تیم بن مرّه»[50] ، و بعد به
عدی بن کعب[51] بخشید.
ای زیاد؛ هیچ میدانی که در قریش قبیلهای از این دو قبیله ، ذلیلتر و فرومایهتر و پستتر نبود؟
در این هنگام ما به طمع افتادیم ؛ زیرا احساس کردیم که خانواده امیه ، هزاران بار از تیم و عدی برای خلافت شایستهتر و لایقتر است .
ما ثروت داشتیم ، ما عنوان در جاهلیت داشتیم ، ما با محمّد پیوستگی داشتیم ، شرایط خلافت در خانواده ما هزار بار، بیش از خانوادههای تیم و عدی آماده بود. به همین جهت جرأت کردیم و جلو رفتیم . ابتدا شیخ ما (عثمان بن عفّان) در شورائی که به وصیت عمر تشکیل یافت و سه روز هم با مشاوره و گفتگو دوام داشت ، مقام خلافت را به دست آورد و پس از چند سال که کشته شد؛ ما به عنوان خونخواهی او بپای خواستیم و به قرآن استناد جستیم که
فرموده بود: (من قتل مظلومآ فقد جعلنا لولیه سلطانآ). و به همین دلیل خود را ولی خون عثمان شمردیم و به خونخواهی برخاستیم و در نتیجه میراث او را که کرسی خلافت است ، به چنگ آوردیم و اکنون بر توسن آرزو سواریم ؛ ولی ما باید بدانیم که نژاد ایران دشمن حکومت و قدرت ماست .
اشتباه عمر با اینکه مدیون مرحمتها و محبّتهای او هستیم ، اشتباه کوچکی نبود. عمر باید قوانین و نظاماتی به وجود میآورد که برای همیشه ملّت ایران و طبقات غیر عرب را ذلیل و خوار میداشت .
مثلا اگر مقرّر میفرمود که دیت بنده نصف دیت مولا و خداوندگار او باشد، به تقوا و معروف ، نزدیکتر و مقرونتر میبود و من اگر با موازین سیاسی منطبق مینمود، هماکنون این نظامنامه را به جریان میانداختم . ولی افسوس که هنوز سر و صداها آرامش نیافته و اوضاع روز، اقتضای اینگونه مقرّرات را ندارد.
اگر امیدوار بودم که ملّت اسلام ، بیهول و هیجان این قانون را بپذیرد و موجبات اختلاف و نفاق در ملّت فراهم نگردد، مقرّر میداشتم که ایرانینژادها در برابر قوانین اسلام ، با عربینژادها یکسان نباشند.
مثلا اگر یک ایرانی ، یک عرب را کشت ، محکوم به اعدام
گردد؛ بدین معنی که دیت کامل را بپردازد ولی اگر یک عرب ، ایرانی را کشت از اعدام در امان باشد و تنها به نصف دیت محکوم گردد.
ولی افسوس بسیار دارم که تصویب و تنظیم اینگونه مقرّرات هنوز زود است و با اینهمه ای زیاد؛ از امروز که نامهام به دست تو میرسید: «فأذلّ العجم واهنهم واقصهم ولانستعین بأحد منهم ولانقض لهم حاجة...»؛ «ایرانیها را ذلیل کن ، به ایرانی توهین کن ، ایرانی را از پیشگاهت دور بدار. از ایرانیان در کارهای دولتت یاری مخواه . به درخواستها و نیازمندیهای ایرانیان اعتنایی مکن». و غیر مستقیم آن مقرّرات را که باید در حق آنان بکار برده باشی بکار انداز.
آنچه مسلّم است این است که تو برادر من هستی . تو از نطفه پدرم ابوسفیان پدید آمدهای ولی وقتی ماجرای تو را در عهد عمر به یاد میآورم ، احساس میکنم که خون مردمان قبیله بزرگ و شریف قریش اندکی در رگهای تو ضعیف شده است . میفهمی چه میگویم ای زیاد؛ این حکایت را اگر به یاد داشته باشی ، خودت شخصآ برای من تعریف کردهای . راستی این داستان را به یاد داری ؟!
به روزگار خلافت عمر، ابوموسی اشعری والی بصره بود و تو
که هنوز خویشتن را پسر عبید چوپان و بندهای از قبیله بنی ثقیف میپنداشتی ، به سمت دبیر حکمران بصره در زیردست مردی اشعری خدمت میکردی ، وی تو را در آن هنگام موجودی بدبخت و پست ، حتّی پستترین و بدبختترین مردم بصره میشمرد؛ زیرا فکر میکرد که تو بنده بنیثقیف هستی .
ای کاش ؛ در آن وقت هم میدانستی پدرت کیست ؟ ای کاش میدانستی نطفه تو از خون ابوسفیان به وجود آمده و به شرف و شخصیت خویش پی میبردی و تحت ریاست مرد احمقی که وابسته به اشعریین بود و حسب و نسب درستی نداشت به خدمت نمیایستادی .
«أنت تعلم ونحن یقینآ أنّ اباسفیان کان یخذو خذو امیة بن عبدشمس»؛ «هم تو میدانی و هم به یقین میدانیم که ابوسفیان در شرف و عنوان همدوش جدّش امیة بن عبد شمس بود»، و تو که فرزند او بودی ، نباید از آن درازگوش احمق امر و نهی میشنیدی .
از این سخنان بگذرم و ماجرای تو را بیادت آورم : نامهای از عمر بن خطّاب به عنوان والی بصره رسیده بود و با آن نامه ریسمانی به طول پنج وجب ضمیمه بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود. عمر بن خطّاب در آن نامه به فرماندار بصره چنین فرمان داده بود:
«اعرض عمّن قبلک من أهل البصرة ؛ فمن وجدت من الموالی ومن أسلم من الأعاجم قد بلغ خمسة اشبار فقدّمه فاضرب عنقه...».
آری ؛ عمر چنین نوشته بود: «به موجب این نامه ، مردم بصره را احضار کن و در میان اهل بصره ، از ایرانیان مسلمان و غیر مسلمان هر کس که طول قامتش با این ریسمان اندازه بود، گردنش را با شمشیر بزن».
ابن ابی معیط این نامه را خوانده بود و متن آن را محفوظ بود و یادداشتی هم از آن برداشته بود. ولید بن عقبة بن ابی معیط هم برای من تعریف میکرد که ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود و نمیدانست چه کند. آیا فرمان عمر به دست اجرا بسپارد و یا درباره آن مطالعه بیشتری به عمل آورد؟!
سرانجام با تو مشورت کرد و تو بیدرنگ وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و عقیدهات این بود که خوبست فرمان امیرالمؤمنین عمر!! دوباره به خودش برگردد و شخصآ در آنچه گفته تجدیدنظر کند.
ابوموسی تو را با فرمان عمر، به مدینه فرستاد تا خود گفتنیها را به وی بازگوئی . تو در آن هنگام نسبت به ایرانیان تعصّب شدیدی میورزیدی . تو در آن روزگار خویشتن را بنده بنیثقیف میدانستی و چون به خیال خود حقیر و بدبخت بودی ، غم
تیرهبختان و بیچارگان میداشتی .
تو ابتدا در پیشگاه خلیفه به التماس و التجا درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی و بعد تهدیدش کردی . تو به عمر گفته بودی از انقلاب مردم بپرهیز. تو به عمر گفته بودی این قتل عام ناحق ملّت را یکباره به شورش خواهد کشید و اقوام و قبایل را به سوی علی ( 7) خواهد راند. تو شمشیر علی ( 7) را با پشتیبانی هزاران فریاد خشمناک و هیجانگرفته به عمر نشان داده بودی و آنقدر به نعل و به میخ زدی و آنقدر دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا امیرالمؤمنین عمر!! را از عقیدهاش بازگردانیدی .
ای زیاد؛ من در میان فرزندان ابوسفیان پسری از تو نامبارکتر و شومتر ندیدهام . زیرا نگذاشتی با دست عمر، سرسختترین و لجوجترین و خطرناکترین دشمن ما از صفحه روزگار برداشته شود.
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که علی ( 7) میگوید:
«لیضربنّکم الأعاجم عودآ کما ضربتموهم علیه بدآ».
به همان ترتیب که عربها ایرانیان را با شمشیر به سوی اسلام راندند، ایرانیان هم عربها را با شمشیر به سوی اسلام فرا خواهند راند.
و گفته بود که :
ایرانیان خواه ناخواه زمام حکومت اسلام را به دست خواهند گرفت و همچون شیران شرزه بر شما حملهور خواهند شد و هرگز از جنگ شما نخواهند گریخت و گردنهای شما را از دم تیغهای آخته خود خواهند گذرانید و خزانه شما را به تصرّف درخواهند آورد.[52]
امیرالمؤمنین عمر!! گفته بود که این سخنان را، (حضرت) علی ( 7) از خود درنیاورده بلکه از پیامبر شنیده است و به همین جهت من ابوموسی اشعری را به قتلعام ایرانیان مأمور ساختهام و نیز تصمیم گرفتهام که کارگزاران خویش را به قطع نسل عجمها برگمارم .
جواب تو این بود که یا امیرالمؤمنین!! اگر همین علی ( 7) ایرانیان را به سوی خویش بخواند و بر ضدّ تو، برخیزد چه خواهی کرد؟ ملّت فشردهشده و مظلومی که دارد از دم شمشیر کارگزاران تو میگذرد، ملّتی از جانگذشته است . اگر این ملّت ناگهان بجنبد و علی ( 7) را به امامت و رهبری خویش ، برانگیزاند و دست به تیغ ببرد روزگار ما سیاه خواهد شد.
و نیز ای زیاد؛ تو به عمر گفته بودی : یا امیرالمؤمنین!! تو علی ( 7) را از همه بهتر میشناسی ؛ دلاوریش را، پردلیش را،
چیرگیش را بر فنون نظامی و قدرتش را در شکستن سنگرها و چاک زدن صفوف دشمنان را که علی ( 7) بارها در نبرد نشان داده از نزدیک دیدهای ؛ آیا در آن روزگار که علی ( 7) از ایران و ایرانیان لشکر انبوهی آراسته گرداند، چه کسی میتواند، در برابرش ایستادگی کند؟ گذشته از این ، ای امیرالمؤمنین!! از دشمنی و کینه علی ( 7) نسبت به خود غافل مباش .
سخنان تو ای زیاد؛ عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر امیرالمؤمنین عمر!! تصمیم خویش را به جریان میانداخت و ریشه عجم را از بیخ خشک میکرد، آب از آب تکان نمیخورد. نه ایرانیان به سوی علی ( 7) دست کمک دراز میکردند و نه علی ( 7) به روی عمر شمشیر میکشید.
تو خود نیز نزد من اعتراف کرده بودی که جز تعصّب نسبت به ایرانیان هدف دیگری در این منع و نهی نداشتی .
زیاد؛ گوش کن ، تو برای من تعریف کرده بودی که در حکومت عثمان ، روزی علی ( 7) به مناسبت یک جریان سیاسی چنین میفرمود:
إنّ أصحاب الرایات السود، الّتی تقبل من خراسان هم الأعاجم ، وأنّهم الّذین یغلبون بنی امیة علی ملکهم ویقتلونهم تحت کلّ کوکب... .
(و گفتی که علی ( 7) میفرمود:) لشکری که با پرچمهای سیاه از خراسان بسیج میشود، لشکر ایران است . این ایرانیان هستند که به پای میخیزند و به عربستان میریزند و بنیامیه را در هر کجا که باشند از دم تیغ میگذرانند.
ای برادر؛ اگر گذاشته بودی که عمر بن خطّاب کشتن ایرانیان را آغاز کند، کار او برای ما سنّتی ثابت و استوار میبود. چه آنکه ما هم به وی اقتدا میجستیم و شمشیر در ایران و ایرانیان میگذاشتیم و ریشه پرچمهای سیاه را از خاک خراسان برمیانداختم .
«ولاستأصلهم الله وقطع أصلهم وإذآ لاتسبّ به الخلفا بعده حتّی لایبغی منهم شعر ولا ظفر ولا نافخ نار...»؛ «خدا با دست ما این قوم را درمانده و پریشان میساخت و اساس زندگیشان را واژگون میکرد و دیگر در خاک ایران به خلیفههای اسلام دشنام و ناسزا داده نمیشد و دیگر از ملّت سرکش و طغیانگر ایران موی و ناخنی بر جای نمیماند.
چه خبر داری ای برادر؛ از آنچه عمر در دین فرستاده خدا بکار برد.
عمر بن خطّاب صدها سنّت مخالف در دین اسلام بجا گذاشت و هیچ کس بر وی اعتراض نکرد و خرده و ایراد نگرفت . میگذاشتی که این سنّت را نیز برقرار میداشت و مردم هم مانند سنن دیگر از وی
میپذیرفتند و عجمکشی را وسیله تقرّب به درگاه الهی میشمردند.
عمر بن خطّاب مناسک حجّ را برخلاف روش پیامبر به رأی و اجتهاد خود عوض کرد.
عمر بن خطّاب بر مقدار صاع و مد برخلاف آنچه که پیامبر تعیین کرده بود افزود.
عمر بن خطّاب جنب را از تیمّم بازداشت و برخلاف دستور پیامبر خدا عمل کرد و دستور پیامبر را که تیمّم را به جای غسل قرار داده بود، لغو کرد.
عمر بن خطّاب به دلخواه خویش دین اسلام را دستخوش تغییر و تحوّل ساخت . در این صورت چه خوب بود که عجمکشی هم همچون یک سنّت پسندیده با دست او در میان ملّت اسلام بجا میماند و فکر ما از گزند این قوم آسوده میگشت .
امّا تو ای برادر ای زیاد بن ابی سفیان؛ وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان هراسان و ترسان گذاشتی .
امّا اکنون از خواب غفلت برخیز هنوز دیر نشده است ؛ تا فرصت از دست نرفته ایرانیان را از میان بردار و ریشه این قوم را بسوزان و خاکستر کن[53] .[54]
امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر مأمون
معاویه از نظر مأمون
او صریحآ اعلام کرد: من ذمّه خودم را از کسی که معاویه را به نیکی یاد کند برداشتم .
او حضرت امیرالمؤمنین علی 7 را نیز بر خلفا، برتری داده و میگفت : او برترین مردم پس از پیامبر است[55] .[56]
اقرار معاویه به غصب خلافت امیرالمؤمنین 7
امام حسن 7
عایشه از نظر معاویه
اقرار معاویه به حقّ اهل بیت :
محمّد بن حبیب میگوید: ابن عبّاس روایت کرده و گفته است : پس از سال جماعت ، حسن بن علی 8 پیش معاویه رفت که در مجلسی تنگ و پرازدحام نشسته بود و امام حسن 7 پایینپای معاویه نشست .
معاویه نخست آنچه میخواست بگوید گفت و سپس گفت : شگفتا از عایشه که میپندارد من در منصبی که شایسته آن نیستم قرار گرفتهام و این خلافت حقّ من نیست ، خدایش بیامرزد، او را با این موضوع چه کار است . در این خلافت پدر این شخص که در اینجا نشسته است ، با من ستیز کرد و حال آنکه خداوند او را پیش خود برد.
امام حسن 7 فرمود:
ای معاویه ؛ به نظر تو این کار شگفتی است ؟
گفت : آری به خدا سوگند. فرمود:
آیا تو را به کاری که از این شگفتتر است خبر بدهم ؟
گفت : آری ؛ آن چیست؟
فرمود: اینکه تو در صدر مجلس بنشینی و من کنار پای تو نشسته باشم .
معاویه خندید و گفت : ای برادرزاده ؛ شنیدهام وام داری .
فرمود: آری که وام دارم .
معاویه پرسید: چه مبلغ ؟
فرمود: صد هزار.
معاویه گفت : دستور دادیم سیصد هزار پرداخت شود، صد هزار برای وام تو و صد هزار که میان افراد خانوادهات پخش کنی و صد هزار مخصوص خودت ، اینک با احترام برخیز و صله خویش را دریافت کن .
چون امام حسن 7 از مجلس بیرون رفت ، یزید بن معاویه به پدرش گفت : به خدا سوگند؛ هرگز ندیده بودم که مردی با تو چنین برخورد کند که او برخورد کرد و فرمان دهی سیصد هزار به او بپردازند.
معاویه گفت : پسرکم ؛ این حق ، حقّ ایشان است و هر کس از ایشان که پیش تو آمد، بر او ریخت و پاش کن .[57]
آرزوی عمروعاص در هنگام مرگ
سروری امیرالمؤمنین 7 بر همه مردم پس از پیامبر 6
از نظر شیخ قاضی
گفتگوی شریح با عمروعاص
چون هنگام انجمن کردن دو داور فرارسید، امیرالمؤمنین علی 7 چهارصد مرد را به فرماندهی شریح بن هانی حارثی روانه کرد و به وی فرمود :
که به عمروعاص بگوید: علی به تو میگوید: برترین کسان در نزد خدای بزرگ و بزرگوار کسی است که رفتار کردن بر پایه درستی و راستی ، از هر کاری در نزد وی دوست داشتهتر باشد اگرچه آن را از کژی و کاستی بکاهد یا بر آن بیفزاید.
ای عمرو؛ تو جایگاه راستی و درستی را میدانی ؛ چرا خود را به نادانی میزنی ؟ اگر تو را آزی اندک دادهاند، با این پشیز تو را دشمن پروردگار و دوستان وی ساختهاند. چنین مینگرم که آنچه به تو دادهاند، به زودی از دستت بیرون رود. دریغ از تو، یاور خائنان و پشتیبان بیدادگران مباش .
آگاه باش که من از هماکنون روز پشیمانی تو را میدانم و این خود روز مرگ توست که آرزو خواهی کرد که ای کاش برای هیچ
مسلمانی کینه به دل نمیگرفتی و برای هیچ داوری بلکفتی[58]
نمیستاندی .
چون پیام به وی رسید، چهرهاش دگرگون گشت و گفت : از کی به رأی او پروایی میدادهام ؟
شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ چه چیز تو را بازمیدارد که رایزنی سرورت و سرور همه مسلمانان پس از پیامبرشان را بپذیری ؟ کسانی که از تو بهتر بودند مانند بوبکر و عمر با آن حضرت به رایزنی میپرداختند و فرمان او را به گوش جان مینیوشیدند.
عمروعاص گفت : مانند من کسی با چون تو کسی سخن نمیگوید.
شریح گفت : ای پسر نابغه ؛ با کدامیک از زایندگانت بر من میبالی ؟ با پدر فرومایهات یا با مادر نابغه روسپیذت ؟
شریح از نزد او برخاست .[59]
امامت امیرالمؤمنین 7
غصب خلافت از نظر عمروعاص
حضرت امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویه
حضرت امیرالمؤمنین 7 از نظر عمروعاص
عمروعاص از نظر معاویه
جنگ عمروعاص با حضرت امیرالمؤمنین علی 7
مقارن این حال ، امیرالمؤمنین علی 7 لباس خود را تغییر داده منکروار قدم در معرکه نهاد مبارز خواست ، عمروعاص از سر نادانی قدمی چند در پیش نهاد؛ چه اگر میدانست که حریف او کیست قوّت او ساقط شده از وهم نمیزیست . و امیر 7 بر گرد عمرو میگشت و میخواست او را از صف لشکر معاویه دورتر اندازد.
عمرو تصوّر کرد که آن نهنگ دریای وغا و آن مشرّف به تشریف لافتی از بددلی در امر حرب تغافل مینماید، لاجرم جرأت نموده چند قدمی دیگر پیش آمد و رجزی بر زبان راند.
مضمون آنکه : ای سران سپاه کوفه ؛ و ای اهل فتنه ؛ و ای کشندگان عثمان ؛ با شما جنگ کنم و اعضای شما را به تیغ و شمشیر خونریز، ریزریز کنم ، اگر چه ابوالحسن یعنی امیرالمؤمنین علی 7 در میان شما باشد!
آن حضرت چون رجز عمرو را شنید رجزی بر همان قافیه بر زبان معجز بیان آورد. عمرو بن عاص چون دانست که جوابدهنده کیست ، عنان به جانب صف خویش معطوف گردانیده تازیانه بر اسب زد و امیرالمؤمنین علی 7 به تعجیل تمام از عقب او شتافته نیزه بر وی حواله نمود و سنان بر دامن عمرو آمده از اسب جدا گشت و بر قفا بیفتاد و هر دو پای خود را بر هوا کرد و چون ازار در پای نداشت عورتش برهنه شد، امیرالمؤمنین علی 7 که مشاهده این حال نمود دست تعرّض از دامن عمرو کوتاه کرد روی از وی بگردانید.
روایتی آنکه بعد از کشف عورت عمرو، امیرالمؤمنین علی 7 با او گفت :
یابن النابغه[60] ؛ برو که تو آزادکرده عورت خودی در مدّت عمر
خویش .
و چون عمرو از چنگ اجل خلاصی یافته پیش معاویه رفت ، معاویه در خنده شد و گفت : نیک مکری و طرفه حیلهای پیش آوردی ، هیچکس به کشف عورت و کون برهنه کردن از کشتن خلاصی نیافت مگر تو، وظیفه آنکه مدّت الحیات به شکر عورت خویش قیام نمائی و عزیزش بداری . ای عمرو؛ این چه فضیحت
بود که با نفس خویش کردی ؟
عمرو گفت : ای معاویه ؛ اگر تو به جای من بودی علی مرتضی 7 دمار از روزگار تو برمیآورد و زن و فرزند تو را بیوه و یتیم میگردانید و در آن ساعت که تو را به مبارزت میخواند، دیدم که رنگ و روی تو زرد شد و هنوز بناگوشهای تو زرد است و تو را مجال حرکت نمانده و تو چنان شجاعی مقدّم نیستی که با من سخریت و استهزاء میکنی .
و عمرو بیطاقتی و اضطراب مینمود و خلایق میخندیدند و معاویه خندهزنان میگفت : چگونه در آن حالت ملزم گشتی که هر دو پای خود را برآوردی ؟ و تو چه دانستی که از قفا خواهی افتاد که در وقت عزیمت حرب ، ازار نپوشیدی ؟
عمرو گفت : مهمّ من بیش از این نبود که چون خصم را زبردست یافتم از پیش او گریختم .
معاویه گفت : از پیش همچو شخصی که علی مرتضی است فرار عیب و عار نیست ولیکن پای خود را برداشتن و عورت خود نمودن فضیحت و رسوائی عظیم است .
عمرو گفت : باکی نیست ، علی پسرعمّ من است ، چون مرا بشناخت از من عفو فرمود!
معاویه گفت : این سخن که میگوئی عین بیشرمی است ؛ چه
من از رسول الله6 شنیدم که فرمود: «ای علی ؛ من و تو از یک طینتیم تا به آدم 7»، حال رفعت درجه او این است و پدر او مهتری بود از بنیهاشم و پدر تو قصّابی از قریش .
عمرو گفت : والله که این سخنان تو صعبتر است از زخم تیر و شمشیر، اگر من در خانه خویش مینشستم و نزد تو نمیآمدم و دین به دنیا نمیفروختم از تو امثال این کلمات نمیشنیدم ؛ و این همه محنت و مشقّت نمیکشیدم و چون حال رفعت و کمال او را میدانی و میبینی ، اینهمه گفت و شنید به چه کار آید و چشمه آفتاب به گل اندودن کجا پایدار ماند، هیچ بهتر از آن نمیماند که ترک طمعگیری و راه راست پیش گرفته این بساط نزاع را درنوردی و به بیعت او درآئی و الّا زحمت من ندهی .[61]
گفتار معاویه در غصب خلافت
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او
محمّد بن اسحاق و دیگر ناقلان اخبار گفتهاند که : معاویه در آغاز مرضی که از آن وفات یافت ، به حمام رفت و چون لاغری تن خویش را بدید، از فنای خویش و مرگی که نصیب خلق است و در انتظار او نیز بود بگریست ، و به تمثیل شعری خواند بدین مضمون :
«میبینم که شبها در ویران کردن من شتاب دارد. قسمتی از مرا برده و قسمتی را بجا گذاشته . طول و عرضم مرا بهم پیچیده ، و پس از مدّتها که پیاده بودم ، مرا نشانیده است».
وقتی مرگش دررسید، و بیماریش سختی گرفت ، و از علاج نومید شد، شعری بدیمن مضمون گفت : ای کاش ؛ حتّی یک ساعت به حکومت نپرداخته بودم ، و در کار لذّت غافل و چشم بسته نبودم ، و مانند صاحب دو جامه ژنده (حضرت امیرالمؤمنین علی 7) بودم که زندگی بخور و نمیری داشت تا مرگش فرارسید.[62]
«اشاره به اینکه حقّ خلافت نداشته و چون او تنها؟؟؟؟؟؟ حضرت امیرالمؤمنین 7 بود و پس معنای کلامش این است که خلافت حق حضرت امیرالمؤمنین 7 بوده است .»
اعتراف معاویه و عمروعاص به خلافت و حجّیت امیرالمؤمنین 7
بیعت در غدیر در کلام عمروعاص
اعتراف به امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر عمروعاص و معاویه
اعتراف معاویه به فضیلت حضرت امیرالمؤمنین 7
همدانی در کتاب «اکلیل» روایت میکند: معاویه روزی به اطرافیان و ندیمان خود گفت : هر کس علی ( 7) را آنطور که هست وصف کند و خصوصیات او را بگوید این بدره را به او خواهم داد.
همنشینان او هر کدام مطلبی گفتند، در آن میان عمرو بن عاص سخنانی گفت ، عمرو در ظاهر این حرفها را بر زبان جاری میکرد ولیکن در هنگام عمل مخالفت مینمود، اینک ابیاتی که عمرو در این باره سروده :
بآل محمّد عرف الصواب وفی أبیاتهم نزل الکتاب
وهم حجج الإله علی البرایا بهم و بجدّهم لا یستراب
ولاسیما أبوحسن علی له فی المجد مرتبة تهاب
إذا طلبت صوارمه نفوسآ فلیس لها سوی نعم جواب
طعام حسامه مهج الأعادی وفیض دم الرقاب لها شراب
وضربته کبیعته بخمّ معاقدها من الناس الرقاب
إذا لم تبر من أعداء علی فمالک فی محبّته ثواب
هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحّاک إن آن الضراب
هو النباء العظیم وفلک نوح وباب الله وانقطع الجواب
معاویه آن بدره را به عمرو داد و دیگران را محروم ساخت ، این است گفتار عمرو و فضل آن است که دشمنان به آن اعتراف داشته باشند.
دارقطنی روایت میکند که مروان حکم میگفت : هیچکس به اندازه علی ( 7) از عثمان دفاع نمیکرد، به مروان گفتند: پس حالا که چنین است چرا او را در منابر سب میکنید؟
مروان گفت : ما تا علی ( 7) را سب نکنیم خلافت و ریاست ما دوام پیدا نخواهد کرد و تزلزل خود را از دست نخواهد داد.[63]
امامت امام کاظم 7 از نظر هارون
در نتیجه امامت امیرالمؤمنین 7 نیز ثابت میشود
هارون از نظر خودش
رفعت قدر و بلندی مقام
و شخصیت حضرت مهدی 7
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در رابطه با آن بزرگوار می گوید : «آن حضرت 7 شخصیتی صالح ، عابد، جواد، حلیم و دارای قدر و منزلتی رفیع و علمی کثیر بود و مردم آن حضرت را بنده صالح خدا می خواندند».[64]
یک صفحه بعد می گوید: «امام صادق 7 فرمود: موسی سید و آقای فرزندان من است». ...
و نیز فرمود: «او بابی از ابواب الله است که خداوند منجی این امت ، غوث امت و نور ملت و بهترین مولود را از او به دنیا می آورد (مراد حضرت ، امام زمان مهدی منتظر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) است». ...
بعد می گوید: «مأمون الرشید از پدرش هارون الرشید روایت می کند که او به فرزندانش می گفت : موسی کاظم 7 امام مردم و حجت خداوند بر آنها و خلیفه او در میان مردم است و من (هارون) امام
جماعت در ظاهر و در اثر غلبه و زور هستم و به خدا قسم که موسی بن جعفر 8 از من و از همه مردم به جانشینی رسول خدا سزاوارتر است. و به خدا قسم ای مأمون! تو که فرزند من هستی اگر با من از در منازعه بر سر حکومت پیش بیایی، چشمهایت را در می آورم؛ زیرا حکومت عقیم است». ...
آنگاه هارون به مأمون گفت : «پسر جان! این شخصیت، وارث علم نبیین می باشد، او موسی بن جعفر است، اگر خواستی علم صحیح را بیاموزی ، بدان که نزد او پیدا می شود».[65]
قندوزی از کتاب صواعق نیز نقل می کند که : «امام کاظم 7 عابدترین و عالم ترین مردمان زمان خود به حساب می آمد».[66]
ابو حاتم در رابطه با آن حضرت می گوید: «او مورد وثوق و امامی از ائمه مسلمین است». ...
بعضی دیگر از علمای اهل سنّت گفته اند: «آن حضرت شخصیتی صالح ، عابد، جواد، حلیم و دارای منزلتی رفیع و بزرگ است». ...
برای آن حضرت کرامتی نیز ذکر کرده اند که دال بر رفعت قدر و بلندی مقام آن بزرگوار می باشد. (166) ...
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در رابطه با....
منبع : 91000 - تشیع چیست؟ کتاب تشیع چیست؟ شیعه کیست؟ سید محسن حجّت ص حدودا 92.
امامت امام کاظم 7 از نظر هارون
در نتیجه امامت امیرالمؤمنین 7 نیز ثابت میشود
هارون از نظر خودش
رفعت قدر و بلندی مقام
و شخصیت حضرت مهدی 7
حافظ سلیمان قندوزی حنفی می گوید:«در رابطه با آن حضرت در کتاب صواعق آمده است که مردم از علوم آن حضرت استفاده نموده و آوازه شهرت او همه بلاد را فرا گرفت و بزرگانی چون یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک و سفیان بن عیینه وسفیان ثوری و ابوحنیفه و شعبه وایوب سجستانی از آن حضرت روایت می کنند آنچه را که از او آموخته اند».[67]
اگر بخواهیم اقوال علما و بزرگان اهل سنت را که در تعریف و توصیف آن حضرت گفته اند، متذکر شویم بحث به درازا کشیده واز موضوع این کتاب خارج می شود، کسانی که مایلند بیشتر در رابطه با آن حضرت بدانند، به کتابهای ملل و نحل شهرستانی ، مطالب السو ول شافعی و فصول المهمه ابن صباغ مالکی و غیر آن و یا به کتاب الامام الصادق والمذاهب الاربعة ،[68] مراجعه فرمایند.
و اما امام موسی کاظم 7 پس در رابطه با آن بزرگوار، ابن صباغ مالکی از بعضی از اهل علم نقل می کند که آن حضرت امامی است که قدرش بزرگ و حجتی است از حجج خداوند که عالم و دانشمند است ، شب تا به صبح بیدار و مشغول عبادت بوده و روزها را با روزه گرفتن سپری می کند و از بس حلیم و بردبار است ، ملقّب به کاظم شد و در نزد اهل عراق معروف به باب الحوائج به سوی خداوند است و این بدان جهت می باشد که حوایج مسلمین با توسل به آن حضرت برآورده می شود. و در چند صفحه بعد می گوید: موسی کاظم عابدترین و عالم ترین و سخی ترین مردمان اهل زمانش بود.[69]
تشیع چیست و شیعه کیست ؛ حافظ سلیمان قندوزی حنفی در رابطه با آن بزرگوار می گوید:«آن حضرت 7 شخصیتی صالح ، عابد، جواد، حلیم و دارای قدر و منزلتی رفیع و علمی کثیر بود و مردم آن حضرت را بنده صالح خدا می خواندند».[70]
یک صفحه بعد می گوید:«امام صادق 7 فرمود: موسی سید و آقای فرزندان من است».
و نیز فرمود: «او بابی از ابواب الله است که خداوند منجی این
امّت ، غوث امت و نور ملت و بهترین مولود را از او به دنیا میآورد (مراد حضرت ، امام زمان مهدی منتظر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) است».
بعد میگوید: «مأمون الرشید از پدرش هارون الرشید روایت می کند که او به فرزندانش می گفت : موسی کاظم 7 امام مردم و حجت خداوند بر آنها و خلیفه او در میان مردم است و من (هارون) امام جماعت در ظاهر و در اثر غلبه و زور هستم و به خدا قسم که موسی بن جعفر 8 از من و از همه مردم به جانشینی رسول خدا سزاوارتر است . و به خدا قسم ای مأمون! تو که فرزند من هستی اگر با من از در منازعه بر سر حکومت پیش بیایی ، چشمهایت را در می آورم ؛ زیرا حکومت عقیم است».
آنگاه هارون به مأمون گفت :«پسر جان ! این شخصیت ، وارث علم نبیین می باشد، او موسی بن جعفر است ، اگر خواستی علم صحیح را بیاموزی ، بدان که نزد او پیدا می شود».[71]
قندوزی از کتاب صواعق نیز نقل می کند که : «امام کاظم 7 عابدترین و عالم ترین مردمان زمان خود به حساب می آمد».[72]
ابو حاتم در رابطه با آن حضرت می گوید:«او مورد وثوق و
امامی از ائمه مسلمین است».
بعضی دیگر از علمای اهل سنّت گفته اند: «آن حضرت شخصیتی صالح ، عابد، جواد، حلیم و دارای منزلتی رفیع و بزرگ است».
برای آن حضرت کرامتی نیز ذکر کرده اند که دال بر رفعت قدر و بلندی مقام آن بزرگوار می باشد.[73]
ابن ابی حاتم رازی نیز می گوید: «عبدالرحمن از پدرش نقل می کند که گفت : امام کاظم 7 مورد وثوق و صدوق و امامی از ائمه مسلمین است»[74] .[75]
عظمت حضرت امیرالمؤمنین 7 از نظر خلفاء
وصایت حضرت امیرالمؤمنین 7 از نظر منصور دوانیقی
احادیث در فضیلت امیرالمؤمنین 7
در «مدینة المعاجز» از ابن بابویه از سلیمان بن اعمش کوفی روایت کرده که گفت : یک شب نزدیک سحر منصور دوانقی دنبال من فرستاد، متحیر شدم که در این وقت شب منصور با من چه کار دارد؟ با خود گفتم : حتماً میخواهد مرا ببرد و فضیلتی از فضائل علی بن ابی طالب 7 را از من سؤال کند، همین که گفتم مرا به قتل برساند. لذا وصیت کردم و غسل نمودم و کفن پوشیدم و حنوط کردم و به منزلش رفتم .
چون وارد شدم دیدم عمرو بن عبید هم آنجا حاضر بود، پس مرا طلبید و پهلوی خود نشانید، به قسمی که زانوی من به زانوی او متّصل بود، چون بوی حنوط از من شنید گفت چرا حنوط کردی؟ راست بگو و الا تو را میکشم . گفتم : حقیقت این است که چون در این وقت شب دنبال من فرستادی ، متوحّش شدم و با خود گفتم : امیر مرا خواسته که از فضائل علی 7 از من سؤال کند و چون برای او نقل کردم مرا به قتل برساند، از این جهت وصیت کردم و کفن پوشیدم ، حنوط کردم و آمدم . همین که این حرف را زدم برخاست و نشست و گفت : «لا حول ولا قوة إلّا بالله».
پس گفت : ای سلیمان ؛ تو را به خدا قسم میدهم ، چند حدیث در فضائل علی روایت میکنی؟ گفتم : کمی یا أمیرالمؤمنین !
پرسید: چقدر.
گفتم : ده هزار حدیث و بیشتر.
گفت : ای سلیمان ؛ یک حدیث از فضائل علی برای تو بگویم که فراموش کنی هر حدیثی که شنیده باشی؟
گفتم : بگویید یا امیرالمؤمنین !
گفت : بدان که من در اوائل عمرم مدّاح علی بن ابی طالب « 7» بودم و از این شهر به آن شهر میرفتم و مدح او را میکردم و به واسطه این ، مردم مرا طعام میدادند و احترام میکردند. تا این که وارد یکی از شهرهای شام شدم و عبای کهنه هم داشتم و غیر از آن لباسی نداشتم ، در آن اثناء که وارد شدم صدای اذان را شنیدم و گرسنه هم بودم ، به مسجد رفتم که نماز بخوانم ، بعد از این که امام سلام نماز را داد، دیدم دو طفل وارد مسجد شدند، امام جماعت به آنها رو کرد و گفت : مرحبا به شما و مرحبا به آن کسانی که من اسم آنها را به شما گذاردم . جوانی پهلوی من ایستاده بود از او پرسیدم : این شیخ کیست واین دو طفل کیستند؟
گفت : این شیخ جدّ اینها است و در این شهر کسی نیست که علی را دوست بدارد غیر از این شیخ و از این جهت اسم فرزندانش
را حسن و حسین گذارده است .
میگوید: من خوشحال شدم و برخاستم پیش آن شیخ رفتم و گفتم : میخواهی حدیثی برای تو بگویم که چشمت روشن شود؟
گفت : اگر چشم مرا روشن کردی منم چشم تو را روشن میکنم .
گفتم : حدیث کرد مرا پدرم از پدرش و او از جدّش که گفته بود : روزی ما خدمت رسول خدا 6 نشسته بودیم ، که ناگاه فاطمه 3 وارد شد در حالتی که گریه میکرد. رسول خدا فرمود : فاطمه جانم تو را چه میشود که گریه میکنی؟ عرض کرد: بابا؛ حسنینم مدّتی است از خانه بیرون رفته و نیامدهاند و نمیدانم کجا رفتهاند.
رسول خدا 6 فرمود: دختر جان گریه مکن ، آن خدایی که آنها را خلق فرموده ، درباره آنها از تو مهربانتر است . پس رسول خدا 6 دستهای مبارک را بلند کرد و عرض کرد: خدایا اگر حسنین فاطمه در دریا یا در بیابان هستند، آنها را حفظ کن . که جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله؛ خداوند سلامت میرساند و میفرماید: غم مخور و محزون مباش به درستی که حسنین تو در دنیا و آخرت فاضلند، پدر آنها از آنها افضل است . بدان که آنها در نخلستان بنی نجار خوابیدهاند و دو ملک موکل
آنها هستند.
رسول خدا 6 مسرور و خوشحال شدند و برخاستند با صحابه رو به نخلستان بنینجّار رفتند. چون رسیدند دیدند حسنین دست به گردن یکدیگر کرده و خوابیدهاند و ملکی موکل آنها است ، یک بالش را زیر بدن آنها پهن کرده و بال دیگرش را روی آنها کشیده است . رسول خدا 6 نشست و بنا کرد آنها را بوسیدن تا از خواب بیدار شدند. پس رسول خدا 6 امام حسن را بر دوش خود گرفت و جبرئیل امام حسین 7 را و از نخلستان بیرون آمدند و به خانه فاطمه « 3» رفتند.
در بین راه ابابکر عرض کرد: یا رسول الله؛ یکی از آنها را به من بده بیاورم .
فرمود: ای ابابکر؛ خوب دو حاملی هستند و خوب دو راکبی دارند و پدر آنها افضل است از آنها. پس در مسجد تشریف آورد فرمود: بلال ؛ مردم را ندا کن ، در مسجد جمع شوند.
بلال ندا کرد و مردم در مسجد جمع شدند و رسول خدا 6 برخاست ایستاد و فریاد کرد: معاشر الناس ؛ آیا خبر دهم شما را از بهترین مردم از حیث جدّ و جدّه .
عرض کردند: بلی یا رسول الله.
فرمود: حسن و حسین ، به درستی که پدر آنها علی است که
خدا و رسول هم او را دوست میدارند و مادر آنها فاطمه دختر پیغمبر است .
أیها النّاس آیا خبر دهم شما را از بهترین مردم از حیث عمّ و عمّه؟
عرض کردند: بلی یا رسول الله.
فرمود: حسن و حسین ، به درستی که عمّ آنها جعفر طیار است که با ملائکه در بهشت پرواز میکند و عمّه آنها امّ هانی دختر ابوطالب است .
ایها النّاس ؛ آیا خبر دهم شما را از بهترین مردم از حیث خال و خاله؟
عرض کردند: بلی یا رسول الله؛
فرمود: حسن و حسین ، به درستی که خال آنها قاسم پسر پیغمبر است و خاله آنها زینب بنت پیغمبر است . پس سر بلند کرد: و عرض کرد، خدایا؛ تو میدانی که حسن و حسین و جدّ و جدّه و پدر و مادرم و عمّ و عمّه و خال و خاله آنها در بهشتند، خدایا؛ میدانی که هر کس آنها را دوست دارد در بهشت است و هر کس آنها را دشمن دارد در آتش است .
منصور میگوید: همین که این حدیث را برای آن شیخ گفتم گفت : ای جوان ؛ تو از اهل کدام شهری؟
گفتم از کوفه .
گفت : بندهای یا آزاد؟ گفتم آزادم ،
گفت : تو این حدیث را میدانی و این عبای کهنه را پوشیدهای؟! پس یک عبا و یک قاطر به من خلعت داد که قیمت آن قاطر صد دینار بود. پس گفت : ای جوان ؛ به خدا چشم مرا روشن کردی ، چشم تو را روشن میکنم و تو را امروز میفرستم نزد جوانی که او هم چشم تو را روشن کند.
گفتم : بفرست .
گفت : بدان که من دو برادر دارم یکی از آنها امام است و دیگر مؤذّن ، آن برادرم که امام است از وقتی که از مادر متولّد شده است ، علی را دوست میدارد.
گفتم مرا نزد او بفرست . پس دست مرا گرفت و در خانهاش رفتیم . در را کوبیدم ، چون بیرون آمد و مرا دید، عبا و قاطر را شناخت و گفت : به خدا قسم اینها؛ از برادر من است که به تو داده ؛ برای اینکه خدا و رسول را دوست میداری ، میخواهم حدیثی از فضائل علی بن ابیطالب برای من نقل کنی .
گفتم : مرا پدرم از پدرش خبر داد و او از جدّش که گفته بود: ما روزی نزد رسول خدا 6 نشسته بودیم در آن اثنا فاطمه « 3» وارد شد در حالتی که گریه میکرد.
رسول خدا 6 فرمود: دختر جان ؛ چه میشود تو را که گریه میکنی؟
عرض کرد: بابا جان ؛ زنان قریش مرا سرزنش میکنند و میگویند: پدرت تو را به مردی که فقیر است و از مال دنیا چیزی ندارد تزویج کرده است .
رسول خدا 6 فرمود: فاطمه جان ؛ گریه مکن ، به خدا قسم ؛ من تو را بر علی تزویج نکردم مگر این که خدا تو را در عرش از برای او تزویج کرد و جبرئیل و میکائیل را شاهد گرفت . بدان که خدا از تمام خلق زمین دو نفر را اختیار کرده ، یکی پدر تو و دیگر شوهر تو، و پدرت را به رسالت و شوهرت را به وصایت فرستاده است .
فاطمه جانم ؛ بدان که علی شجاعترین مردم است از قلب ، و بزرگترین مردم است از حلم ، و سخیترین مردم است از سخاوت ، و اعلم مردم است از علم ، و او اوّل کسی است که پیش از همه مردم مسلمان شد و دو فرزند دارد مثل حسن و حسین که سید جوانان اهل بهشتاند و اسم آنها در تورات شبّر و شبیر است و نزد خدا گرامی هستند.
فاطمه جانم ؛ گریه مکن به خدا قسم ؛ فردای قیامت که میشود پدرت دو حلّه ، و شوهرت دو حلّه از حلّههای بهشتی میپوشند و
لوای حمد دست من است ، پس او را به علی میدهم ، کرامت او نزد خداست .
فاطمه جانم ؛ گریه مکن فردای قیامت که میشود منادی ندا میکند: ای محمّد؛ چه خوب جدّی است جدّ تو ابراهیم خلیل ، و چه خوب برادری است برادر تو علی بن ابیطالب . پس علی ، مرا در کلیدهای بهشتی یاری میکند و شیعیان ما رستگار هستند و داخل بهشت میشوند.
منصور میگوید: همین که این حدیث را گفتم ، آن شیخ به من گفت : ای جوان ؛ تو از اهل کدام شهری؟
گفتم از کوفه .
گفت بندهای یا آزادی؟
گفتم آزادم . پس سی جامه و ده هزار درهم به من داد و گفت : ای جوان ؛ چشم مرا روشن کردی ، امّا من حاجتی به تو دارم و آن ، این است که ما یک برادی داریم مؤذّن است و دشمن علی است ، میخواهم فردا در مسجد آل فلانی بیایی برای این که او را ببینی .
گفتم : میآیم ان شاء الله، فردا که شد در همان مسجدی که آن شیخ گفته بود رفتم . همین که خواست به رکوع برود عمامه از سرش افتاد، نگاه کردم دیدم سرش مثل سر خنزیر است . من هیچ نگفتم تا امام سلام نماز را داد. به او گفتم وای بر تو؛ چرا سرت این
طور است؟ بنا کرد گریه کردن و گفت : بیا برویم خانه تا قصّهای برای تو نقل کنم .
برخاستیم و رفتیم وارد خانهاش شدیم و نشستیم . گفت : ای مرد؛ بدان که من مؤذّن بودم و هر روز صبح هزار مرتبه علی را در بین اذان و اقامه لعن میکردم! یک روز جمعه او را چهار هزار مرتبه لعن کردم ، چون از منزلم بیرون رفتم در این دکانی که در منزل ما دیدی آنجا نشستم و خوابم برد. در عالم خواب دیدم گویا در بهشتم و رسول خدا 6 با علی 7 در کمال مسرت ایستاده بودند و حضرت امام حسن « 7» طرف راست پیغمبر و امام حسین « 7» طرف چپ پیغمبر ایستاده بودند، و در دست پیغمبر کاسهای بود، به دست امام حسن داد و فرمود: بخور، خورد. فرمود: به این جماعتی هم که اینجا هستند بده . داد و همه را سیراب کرد. در آن اثنا چشم پیغمبر بر من افتاد فرمود: حسن جانم ؛ به این مرد هم بده ، حضرت امام حسن « 7» عرض کرد: جدّ بزرگوار؛ آیا مرا امر میکنی که به این مرد آب بدهم و حال آن که هر روز میان اذان و اقامه پدرم را هزار مرتبه لعن میکند و امروز چهار هزار مرتبه او را لعن کرده است؟
دیدم رسول خدا 6 پیش من آمد و فرمود: خدا لعنت کند تو را؛ چرا علی را لعن میکنی و حال آنکه او از من است و من از
اویم . پس تف به صورت من انداخت و پای مبارک را بر من زد و فرمود: برخیز خدا نعمتش را از تو تغییر دهد. من بیدار شدم دیدم سر و صورتم مثل خنزیر شده است .
سلیمان اعمش میگوید: منصور به من گفت : تو این حدیث را میدانستی؟
گفتم : نه .
گفت : ای سلیمان ؛ دوستی علی ایمان است و بغض و دشمنی او نفاق . به خدا قسم ؛ دوست نمیدارد او را مگر مؤمن و دشمن نمیدارد او را مگر منافق .
به منصور گفتم : یا امیرالمؤمنین! در امانم حرفی بزنم؟
گفت : بلی در امانی .
گفتم : چه میگویی در حقّ کسانی که حسن « 7» را کشتند؟
گفت : کشنده او در آتش است .
گفتم : همچنین هر کسی که اولاد پیغمبر را بکشد در جهنّم است و در آتش؟ (یعنی تو هم که اولاد پیغمبر را میکشی در آتشی؟)
گفت : راست میگویی ولی «الملک عقیم»، برخیز برو بیرون و برای هر کس که میخواهی این حدیث را که از من شنیدی نقل کن .
ترک حق کرده است آن مرد لئیم که یقول القوم الملک عقیم[76]
وصایت امیرالمؤمنین 7 از نظر هارون الرشید
فضایل امیرالمؤمنین 7 از نظر خلفاء
فضائل امیرالمؤمنین 7
سید هاشم بحرینی در «غایة المرام» از واقدی روایت کرده که گفت : هارون الرشید یک روز نشسته بود و هفتاد نفر از علماء در مجلسش حاضر بودند. هارون به محمّد بن حسن کوفی رو کرد و گفت : چند حدیث در فضایل علی بن ابی طالب 7 حفظ داری ؟
گفت : هزار حدیث و بیشتر.
به ابی یوسف کوفی رو کرد و گفت : تو چقدر حدیث در فضائل علی 7 روایت میکنی . بگو و مترس .
گفت : یا امیرالمؤمنین ! اگر از ترس نبود، روایات ما درباره او به حدّ و حصر در نمیآید.
هارون گفت : از که میترسی ؟
گفت : از تو و از اصحاب تو؟
هارون گفت : مترس و ایمن باش ، بگو چند حدیث در فضیلت او داری ؟
گفت : پانزده هزار خبر مسند و پانزده هزار حدیث مرسل .
واقدی میگوید: هارون رو کرد به من و گفت : تو این قدرها داری ؟
گفتم : بلی ؛ من هم پانزده هزار حدیث مرسل و پانزده هزار حدیث مسند روایت میکنم .
هارون گفت : لیکن من یک فضیلت به چشم خود دیدهام و به گوش خود شنیدهام که از هر فضیلتی که شما نقل کنید بهتر و بالاتر است .
گفتم : یا امیرالمؤمنین !! اگر مصلحت بدانید ما را هم خبر دهید به آنچه که میدانید.
هارون گفت : من یوسف بن حجّاج را والی شام قرار داده بودم و او را امر کرده بودم که با رعیت به عدالت رفتار کند، او هم به امر من عمل میکرد، تا آنکه یک روز برایش خبر آورده بودند که خطیبی است در شام هر روز بالای منبر میرود و علی 7 را دشنام میدهد.
فرستاده بود او را حاضر کرده بودند، پرسید: تو علی 7 را دشنام میدهی ؟
گفته بود: بلی . پرسیده بود: چرا؟
گفته بود: برای اینکه آباء و اجداد مرا کشته و کینهاش در قلب من جا گرفته ، تا زندهام این کار را موقوف نمیکنم .
پس عامل من یوسف ، امر کرده بود او را غل و زنجیر کرده و حبس کرده بودند و شرح حالش را برای من نوشت . من هم نوشتم
آن معلون را با همان غل و زنجیر پیش من بفرست . همین که او را پیش من آوردند، صیحهای بر او زدم و گفتم : تویی که علی 7 را دشنام میدهی ؟
گفت : بلی .
گفتم : وای بر تو؛ علی هر که را کشت و اسیر کرد به امر خدا و پیغمبر بود.
گفت : من دست برنمیدارم از این کار و آرام نمیشوم مگر به سبب دشنام دادن به علی .
من امر کردم صد تازیانه بر او زدند و او را بردند در این حجره حبس کردند. و حجره را به دست خود نشان داد.
پس امر کردم درِ آن حجره را بستند و برنخاستم تا اینکه مغرب و عشا را خواندم و فکر میکردم که درباره این خطیب شامی چه حکمی کنم و چگونه او را به قتل برسانم ؟
گاهی پیش خود میگفتم : او را حبس میکنم ، گاهی میگفتم : زهری به او بدهم که جگرش پاره پاره شود، گاهی فکر میکردم امر میکنم آن قدر تازیانه بر او بزنند تا به جهنّم برود، و در فکر بودم که خواب چشمهای مرا گرفت ، در خواب دیدم دری از آسمان باز شد و رسول خدا 6 با امیرالمؤمنین 7 و امام حسن 7 و امام حسین 7 و جبرئیل فرود آمد.
رسول خدا 6 فرمود: «أین الدمشقی». درِ حجره باز شد و خطیب را آوردند.
امیرالمؤمنین 7 آن ملعون را گرفت و عرض کرد: «یا رسول الله؛ هذا یظلمنی ویشتمنی من غیر سبب أوجب لذلک».
پیغمبر فرمود: یا علی ؛ او را رها کن .
پیغمبر دست او را گرفت فرمود: أنت الشاتم علی ابن ابیطالب ؛ یعنی تویی که علی 7 را دشنام میدهی ؟
عرض کرد: بلی .
پیغمبر عرض کرد: «أللّهمّ امسخه»؛ خدایا این ملعون را مسخش کن .
دفعةً به صورت سگ شد. دو مرتبه او را در همان حجره بردند، پیغمبر هم با همراهانش دو مرتبه به جانب آسمان رفتند.
من بیدار شدم غلام خود را صدا کردم گفتم : خطیب شامی را بیاورد. آورد دیدم به صورت سگ شده ، امر کردم او را بردند در همین حجره و الآن هم اینجاست .
پس صدا زد: آن سگ را بیاورید!
غلام رفت و گوش او را گرفت و آورد. دیدیم گوشهایش مثل گوش انسان است امّا سایر اعضایش به صورت سگ است .
شخصی گفت : ای خلیفه ؛ این مسخ است ، میترسم عذاب
نازل شود.
هارون امر کرد او را دو مرتبه در آن حجره بردند. طولی نکشید صدای مهیبی بلند شد و صاعقه بالای آن حجره آمد، آن ملعون را سوزانید و خاکستر شد.
واقدی میگوید: به هارون گفتم : این معجزه برای تو موعظهای بوده که از خدا بترسی و این قدر ظلم و اذیت به اولاد او نکنی .
هارون گفت : من توبه کردهام که دیگر درباره آنها ظلم نکنم .
امّا با وجودی که این فضائل و مناقب را میدانستند و امیرالمؤمنین 7 را هم خلیفه میدانستند، آن قدر از اولاد آنها را کشتند و زیر دیوارها گذاردند و بدنهای آنها را در چاه ریختند، با تمام قوا ایستادگی کرده بودند که یک نفر از اولاد پیغمبر را روی زمین نگذارند.[77]
گواهی معاویه به وصایت حضرت امیرالمؤمنین 7
اقرار خلفاء به غصب خلافت - ملحقات
شعر معاویه، یزید و عمروعاص
درباره امیرالمؤمنین 7
معاویة بن ابی سفیان بن حرب بن امیة بن عبدالشمس بن عبدمناف هشتاد سال عمر کرد و در پانزده ماه رجب سال 60 هجری از دنیا رفت و در شام مدفون شد.
یزید بن معاویه مادرش میسون بنت مجدل بود و در سال 28 هجری متولّد و در چهاردهم ربیع الأوّل سنه 66 هجری در سنّ 38 سالگی از دنیا رفت در حالی که مدّت پنج سال و هشت ماه و یک روز کم خلافت نموده بود.
در «لوامع الأنوار» مینویسد: جامه بسیار گرانقدری به رسم هدیه برای معاویه آوردند، عمرو عاص و یزید چشم به او دوختند. معاویه اظهار کرد: هر یک از ما سه نفر یک بیت در مدح علی بسرائیم و حضّار مجلس نظریه دادند که کدامیک از ما بهتر سروده ، این جامه از آن او باشد.
آنها گفتند: اوّل خودت بسُرا. گفت :
خیر البریة من بعد أحمد حیدر النّاس أرض والوصی سماء
بهترین بندگان بعد از پیامبر 6، حیدر است ، مردمان (به مانند)
زمین اند و وصّی (حضرت علی 7) آسمان است .
سپس عمرو عاص رو کرد به اهل مجلس و سرود :
وهو الّذی شهد العدوّ بفضله والفضل ما شهدت به الأعداء
و او (علی 7) کسی است که دشمن به فضیلتش گواهی داده ، و فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دادند.
بعد یزید به درباریان و حاضرین توجّه کرد، گفت :
کملیحة شهدت لها ضرائها والحسن ما شهدت بها الضرّاء
.....؟؟؟....
حضّار پس از تبادل نظرات گفتند: شعر یزید برنده در این مسابقه شد؛ زیرا معاویه را مانند زن دوّم مردی قرار دادند که گواهی و شهادت دهد که زن اوّل (علی) به درجات از من برای مقام خلافت و زعامت شایستهتر است .
عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعید در سال 43 هجری از دنیا درگذشت و در مصر مدفون شد و مادرش بانو نابغه از زنان زانیه نامی به شمار میرفت .
روزی معاویه به شاعران دربار خود گفت : هر یک از شما قصیدهای در مدح علی بسراید و بعد آن را به مسابقه میگذارم ، هر کدام که گوی سبقت را ربودید، به هر بیتی هزار دینار جایزه خواهید گرفت .
و در آن سمینار اشعار عمرو عاص که هفت بیت بود مورد قبول واقع شد و به هر بیتی یک هزار مثقال طلا دریافت نمود، و بعد از چندی امام حسن 7 به او فرمود:
ای عمرو؛ به هر بیتی یک بیت در بهشت به تو میدهند و حاضری آن هفت بیت و قصر بهشتی را به هفت هزار دینار به من بفروشی .
گفت : حاضرم و حضرت خرید، و اشعار این است :
هو النّبأ العظیم وفلک نوح وباب الله إذا انقطع الخطاب
وهم حجج الله علی البرایا بهم وبجدّهم لایسترأب
ولاسیما ابوحسن علی له فی الحرب مرتبة تهاب
وضربته کبیعته بخم معاقدها من القوم الرقّاب
علی الدرّ والذهب المصفّا وباقی الناس کلّهم التراب
هو البکاء فی المحراب لیلا هو الضحّاک إذا اشتدّ الضراب[78]
کفر ابوبکر، عمر و عثمان از نظر جناب مقداد
شورای عمر
بسمه تعالی
جریاناتی که پس از سقیفه واقع شده و سخنانی که میان مخالفان و موافقان سقیفه گفته شده ، دلیل بر آنستکه بعضی از بزرگترین صحابه رسول خدا 6 از جریان سقیفه سخت برآشفته اند و آن را نه تنها تحمیل بر مسلمانان می دانند، بلکه موافقان سقیفه را هم چون کفّار بدر و احد که به جنگ با پیغمبر اکرم 6 پرداختند، می دانستند. اگر سنّی ها قائل به عدالت صحابه هستند چگونه می توانند رأی و عقیدهء اینگونه از صحابه را کنار گذارده و هیچگونه توجّهی به آن ننمایند. اگر به عقیدهء آنها صحابه را که موافقان سقیفه را کافر می دانستند و اظهار می کردند اگر قدرت می داشتند به جنگ با آنها می پرداختند ، و این گفتار دلیل بر آنستکه اینگونه افراد موافقان سقیفه را کافر دانسته و جنگ با آنها را در صورتی که قدرت بر جنگ وجود داشت ، واجب می دانستند!
نکته ای که بسیار جالب توجّه است این است که این مطلب و امثال آن را نه تنها علمای شیعه بلکه علمای سنّی هم در کتاب های خود نقل کرده اند.
ما این مطلب را از ابن ابی الحدید که از دانشمندان معروف
سنّیاست ، نقل می کنیم سپس مطالبی را در پیرامون آن بیان می کنیم :
ابن ابی الحدید می نویسد: عوانه میگوید: اسماعیل از قول شعبی نقل میکند که میگفته است : عبدالرحمان بن جندب از قول پدر خویش جندب بن عبدالله ازدی نقل میکند که میگفته است : روزی که با عثمان بیعت شد من در مدینه بودم رفتم کنار مقداد بن عمرو نشستم ، شنیدم میگفت : به خدا سوگند؛ هرگز چیزی که بر سر این خاندان آمده است ندیدهام .
عبدالرحمان بن عوف که نشسته بود گفت : ای مقداد؛ تو را با این موضوع چکار است؟
مقداد گفت : به خدا سوگند؛ که من آنان را به سبب محبّت به رسول خدا 6 دوست دارم و من از قریش و دستیازی ایشان بر مردم به بهانه اینکه رسول خدا 6 ازماست درشگفتم و آنگاه چگونه حکومت را از دست خاندانش بیرون میکشند؟!
عبدالرحمان گفت : به خدا سوگند؛ که من خود را برای شما سخت به زحمت افکندم و کوشیدم!
مقداد گفت : همانا به خدا سوگند؛ مردی از آن گروه را که به حق فرمان میدهد و به آن گرایش دارد رها کردی ، به خدا سوگند؛ اگر برای من یارانی وجود میداشت با آنان همانگونه که در جنگهای
بدر و احد جنگ کردم میجنگیدم .
عبدالرحمان گفت : مادرت بر سوگت بگرید؛ این سخن تو را مردم نشوند که بیم آن دارم موجب فتنه و پراکندگی شوی .
مقداد گفت : کسی که به حقّ و اهل حقّ و کسانی که به راستی والیان امر هستند دعوت میکند نمیتواند فتنهانگیز باشد ولی آنکس که مردم را در باطل میافکند وهوای دل را بر حق برمیگزیند فتنهانگیز و پراکنده کننده است!
گوید: چهره عبدالرحمان برهم آمد و به مقداد گفت : اگر بدانم مقصودت من هستم برای من و تو کاری خواهد بود.
مقداد گفت : ای پسر مادر عبدالرحمان ؛ مرا تهدید میکنی؟ سپس برخاست و رفت .
جندب بن عبدالله میگوید: من از پی مقداد رفتم و به او گفتم : ای بنده خدا؛ من از یاران تو خواهم بود.
گفت : خدایت رحمت کند؛ این کار کاری است که برای آن ، دو سه مرد بسنده نیست .[79]
در آنچه خواندید مطالب مهمّی وجود دارد که به خاطر اهمیت آنها بعضی از نکات آن را بیان می کنیم :
1ـ وقتی که مقداد می خواهد اسم عبدالله بن عوف را به زبان
جاریکند، طبق نوشتهء ابن ابی الحدید از او تعبیر می کند به : ای پسر مادر عبدالرحمن ! که یعنی از نظر مقداد ، عبدالرحمن بن عوف فرزند عوف نیست بلکه او منسوب به مادرش می باشد.
2ـ جناب مقداد در گفتار خود به انتقاد به اصل جریان سقیفه پرداخته و در آن تصریح کرده است که در او در شگفت از قومی که وصایت و خلافت را برای خود به دلیل اینکه از قریش هستند ثابت میکنند ولی اهل بیت پیغمبر اکرم 6 را که از خاندان آن حضرت میباشند از جانشینی آن حضرت کنار زده و آن را حق خود می دانند.
گویی که از قریش بودن دلیل است بر قرابت بیشتر او به پیغمبر اکرم 6 از کسی که خاندان آن حضرت است ، می باشد!
3ـ نکتهء مهمّ دیگر این است که وقتی مقداد از عبدالله بن عوف تعبیر به پسر مادر عبدالرحمن می کند، عبدالرحمن هیچگونه اعتراضی نمی کند و به چیزی نمی گوید!
4ـ در صورتی که عبدالرحمن بن عوف حلال زداه نبوده چرا عر او را در شورای شش نفر شوری قرار داده است .
5ـ نه تنها عمر او را از افراد شورای شش نفره قرار داده است ، بلکه گفته است که اگر سه نفر از آنها فردی رأی دادند و سه نفر دیگر به فرد دیگری رأی دادند ، باید کسی را برگزینند که
عبدالرحمن بن عوف او را انتخاب کرده است!
6ـ آیا منسوب بودن فردی به غیر پدرش سبب شکست و سرافکندی او می شود یا وسیله برگزیدگی او! اگر سبب سرافکندی میشود جرا عمر او را برگزیده است و اگر سبب برگزیدن او میشود در کدام دین و آیین حرام زادگی علّت برگزیدن فرد حرام زاده می شود؟!
جالب توجّه است که عبدالله بن عوف شخصتی نبوده است که بر افراد دیگر شورای ، فوق العاده گی داشته باشد.
7ـ اگر عبدالله بن عوف از نظر مقداد دارای ارزش نبوده ولی مقداد از نظر عبدالله بن عوف دارای شخصیت بوده است ، به گونه ای که ترس داشته است که اگر مطالب در میان مردم پخش شود جامعه را از نظر فکری متحوّل نموده به زیان حکومت تمام می شود.
8ـ نکته دیگر اینکه مقداد صحابی معروف پیامبر اکرم 6 عبدالله بن عوف را از نظر نسب فردی ناشایسته می داند؛ بلکه به خداوند سوگند یاد می کند که عبدالله بن عوف ، فردی شایسته خلافت و سزاوار آن بوده است رها کرده و غیر حق را به جای حق قرار داده است .
9ـ با نقشهء عمرو کمک عبدالله بن عوف عثمان به حکومت
رسید و همه می دانند عثمان و طرفدارانش اظهار به اعتقاد به خداوند و قرآن و کعبه مینمودند، در عین حال مقداد آنها را همچون کنار بدر و احد کافر میداند و می گوید اگر طرفدار میداشتم به جنگ با آنها میپرداختم همانگونه که در جنگ بدر و حنین جنگیدم .
در نتیجه به صرف یکی بودن قرآن و قبله و اظهار اعتقاد به خدا دلیل بر لزوم وحدت و اتّحاد با آنها نیست بلکه باید با افرادی اینگونه در صورت قدرت با آنها جنگید و آنها را به دیار عدم فرستاد، نه اینکه از وحدت و اتحاد سخنی به میان آید.
10- در صورتی که اعتقاد مقداد نسبت به عثمان و طرفدارانش اینگونه باشد یقیناً اعتقاد او نسبت به عمر و ابابکر نیز همینگونه بوده است که در صورت قدرت با آنها همانند جنگ با کفار بدر و احد به جنگ با آنها اقدام می نموده است .
11ـ یک سئوال مهمّ در اینجا از سنّی ها که قائل به عدالت صحابه می باشند به نظر می آید، و آن این است همانگونه که مقداد و ... عقیده داشتند عثمان و ... کافر بوده و در صورت امکان جنگ با آنها واجب بوده است ، یا اینکه آنها کافر نبودند و گفتار مقداد دربارهء آنها اتّهامیبیش نبوده است ، هر کدام از این دو صورت صحیح باشد با اعتقاد عدالت صحابه درست نیست . بنابراین باید
از اعتقاد به عدالت صحابه دست برداشت .
12- جالب توجّه است که اعتقاد مقداد به کفر عثمان و... علمای معروف سنّی در کتاب های خود نقل کرده و هیچگونه نقد و انتقادیهم بر آن وارد نساخته اند . و آن را در دسترس همه قرار داده اند آیا آنها با مقداد هم عقیده اند؟! یا با آن مخالف هستند، اگر مخالف هستند چرا گفتار مقداد را ردّ نکرده اند؟!
13- بر همه سنّی ها لازم است در این باره واقعاً بیندیشند تا به قول مقداد طرفدار کسانی که مردم را به راه باطل می کشانند، باشند.
تصریح عمر به غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین 7
امیرالمؤمنین 7 از نظر عمر
شریح قاضی می گوید: زمانی که از سوی عمر قاضی بودم روزی مردی به نزد من آمد و گفت : شخصی دو زن یکی آزاد و دیگری کنیز نزد من به ودیعت گذارده و من در خانه ای از آنان نگهداری می کردم ، بامدادان امروز که به سراغشان رفتم دیدم هر دو، فرزند زاییده اند یکی پسر و دیگری دختر، هر کدام ، پسر را ادعا می کنند، اکنون باید قضاوت کنی .
شریح می گوید: حکمش را ندانستم ، از این رو نزد عمر رفته ماجرا را برای او نقل کردم .
عمر گفت : چگونه داوری کردهای؟
شریح : هیچ ، اگر می دانستم که نزد تو نمی آمدم .
پس عمر اصحاب پیامبر 6 را گرد آورد، و من به دستور وی داستان را برایشان شرح دادم . عمر پیرامون مسأله با آنان به گفتگو پرداخت . آنها همه حکم مسأله را به من و عمر رد می کردند.
عمر گفت : من مرجع و پناهگاه این مشکل را می شناسم .
حضار: گویا مقصودت علی بن ابی طالب است؟
عمر: آری .
حضار: به نزد او بفرست بیاید.
عمر: چنین نخواهم کرد او دانشمندی بزرگ است و از طرف هاشم نیز دارای شخصیتی برجسته ، برخیزید به خانه اش برویم .
شریح می گوید: همگی به سوی خانه علی 7 حرکت کردیم ، پس آن حضرت 7 را دیدیم که در باغستان خود مشغول بیل زدن و کشاورزی بود و این آیه را با خود زمزمه می کرد :
ایحسب الانسان ان یترک سدی ؛ آیا انسان می پندارد که واگذاشته می شود مهمل ؟! و پیوسته اشک می ریخت ، و پس از چند لحظه که آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازه حضور طلبیدند. علی 7 خود به نزد آنان آمد و پیراهنی به تن داشت که بیخ آستینش دو نیم شده بود، و آنگاه به عمر رو کرده و فرمود: برای چه کاری آمدهای ؟
عمر: مشکلی پیش آمده است .
شریح داستان را بازگو کرد. علی 7 به شریح فرمود: چگونه حکم کردهای؟
شریح : حکمش را ندانستهام .
آن حضرت 7 با دست مبارک مقداری خاک از زمین برداشت و فرمود :
حکم این مسأله از برداشتن این خاکها هم آسانتر است . پس آن دو زن را احضار نموده و ظرفی نیز طلبید و ظرف را به یکی از
آنان داده به وی فرمود: در آن شیر بدوش ، و چون مقداری شیر دوشید حضرت آن را وزن کرد و سپس ظرف را به دیگری داده و او نیز به همان اندازه شیر دوشید و حضرت آن را وزن کرد و آنگاه به زنی که شیرش سبکتر بود فرمود: دخترت را بردار! و به دیگری فرمود: پسرت را بردار! و در این موقع به عمر رو کرده و فرمود : مگر نمی دانی خداوند زن را از نظر جسمی و فکری پایین تر از مرد آفریده و میراثش را نیز کمتر قرار داده و همچنین شیرش را سبکتر از شیر پسر؟ عمر گفت : یا علی ! خلافت که حق تو بود خواست به تو برسد ولی قوم تو ابا داشتند.
علی 7: دم فرو بند، ان یوم الفصل کان میقاتا؛ بدون تردید روز جدا شدن مردم از یکدیگر (روز قیامت) وعده گاه است . ابن شهر آشوب قضیه فوق را در ضمن قضایای آن حضرت در زمان خلافت عمر نقل کرده و پس از آن می گوید: اطباء این دستور را ملاک تشخیص پسر و دختر قرار دادهاند.
حیوان تخم گذار و بچه زا
حضرت امیر 7 فرمود: هر حیوانی که گوشهایش پنهان باشد تخم گذار است ، و هر حیوانی که گوشهایش ظاهر باشد بچه زاست .[80]
کور کردن با آیینه
امامت امیرالمؤمنین 7 از نظر عمر بن عبدالعزیز
اعتقاد به فضیلت بعضی از صحابه بر بعض دیگر
اعتقاد به تفضیل ، اعتقادی کهن است که بسیاری از اصحاب و تابعان بر آن بودهاند، از میان اصحاب ؛ عمّار، مقداد، ابوذر، سلمان ، جابر بن عبدالله، اُبی بن کعب ، حذیفة ، بریدة ، ابوایوب ، سهل بن حنیف ، عثمان بن حنیف ، ابوالهیثم بن التیهان ، خزیمة بن ثابت ، ابوالطفیل عامر بن وائلة ، عبّاس بن عبدالمطلب و پسرانش و تمام بنیهاشم و بنیمطلب بر این اعتقاد بودهاند.
زبیر بن عوام هم در آغاز کار از معتقدان به این عقیده بوده و سپس برگشته است . تنی چند از بنیامیه هم همین عقیده را داشتهاند که از جمله ایشان خالد بن سعید بن عاص و عمر بن عبدالعزیز بودهاند.
من ـ ابن ابی الحدید ـ در اینجا خبر مشهوری را که از عمر بن عبدالعزیز روایت شده است و آن را ابن کلبی نقل کرده است میآورم :
ابن کلبی میگوید: روزی عمر بن عبدالعزیز که در جلسه عمومی خود نشسته بود پردهدارش وارد شد و زنی بلندقامت و گندمگون و زیبا و خوشاندام را که دو مرد همراهش بودند وارد مجلس کرد که همراه ایشان نامهای از میمون بن مهران برای عمر
بن عبدالعزیز بود. نامه را به عمر بن عبدالعزیز دادند که آن را گشود و در آن چنین نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
به امیرالمؤمنین!! عمر بن عبدالعزیز از میمون بن مهران .
سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و سپس کاری برای ما پیش آمده است که سینهها از آن تنگی گرفته و بیرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت دیدیم که آن را به عالمی که آن را نیکو بداند موکول کنیم که خدای عزّوجلّ فرموده است : «اگر آن را به رسول و اولیای امر برمیگرداندند کسانی از ایشان که آن را استنباط میکنند آن را بدون تردید میدانستند»[81] ، این زن و دو مردی که همراه اویند یکی
شوهر او و دیگری پدر اوست .
ای امیرالمؤمنین! پدر این زن چنین میپندارد که چون شوهرش سوگند خورده است که اگر علی بن ابی طالب 7 برترین این امّت و سزاوارترین افراد به رسول خدا 6 نباشد همسرش مطلقه است ، بنابراین دختر او مطلقه است و در آیین و دین او سزاوار و جایز نیست که آن مرد را داماد خویش بداند و مدّعی است که علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و این زن برای آن مرد همچون مادر اوست .
همسر این زن هم به پدرش میگوید: دروغ میگویی و گناه میورزی که سوگند من درست و عقیدهام صادق و راست است و برخلاف تو و به کوری چشم و کینهتوزی تو، این زن همسر من است .
آنان برای داوری پیش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسیدم . گفت : آری ؛ چنین سوگندی خوردهام و گفتهام : اگر علی 7 بهترین این امّت و سزاوارترین ایشان به رسول خدا 6 نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجّه به این که هر که باید علی 7 را بشناسد، شناخته است و هر کس خواهد انکار کند، هر کس میخواهد از این سخن به خشم آید و هر کس میخواهد به آن خشنود گردد.
مردم هم که این سخن او را شنیدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولی دلها پراکنده است . وانگهی تو خود ای امیرالمؤمنین! اختلاف هوسهای مردم و شتاب آنان را در آنچه مایه فتنه است میدانی ، بدین سبب ما از حکم کردن در این مورد خودداری کردیم تا تو بدانچه خدایت ارائه میفرماید حکم کنی .
اینک این دو مرد از این زن دست برنمیدارند؛ پدرش سوگند خورده است که او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است که اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا
نخواهد شد مگر آنکه در این باره حاکمی حکم کند که امکان مخالفت و سرپیچی از حکم او نباشد.
اینک این گروه را پیش تو روانه کردم خدای توفیق تو را پسندیده و تو را هدایت فرماید.
میمون بن مهران پایین نامه این اشعار را نوشته بود: «ای اباحفص ؛ هرگاه مشکلاتی فرارسد که چشمها در تأمّل آن سرگردان شوند و سینه مردم از روشن کردن حکم آن عاجز ماند، تو در آن باره امین خواهی بود که همه علم را فراگرفتهای و تجربهها و کارها تو را استوار ساخته است ، خداوند تو را بر رعایا خلیفه ساخته است و بهره تو در ایشان بهره گرانبهاست».
گوید: عمر بن عبدالعزیز، بنیهاشم و بنیامیه و دیگر افراد شاخههای قبیله قریش را جمع کرد و به پدر آن زن گفت : ای پیر؛ چه میگویی ؟
او گفت : ای امیرالمؤمنین!! من دختر خویش را به همسری این مرد درآوردم و او را با بهترین جهاز پیش او گسیل داشتم و آرزومند خیر و امیدوار به صلاح او بودم تا آن که سوگند به چیز دروغی در مورد طلاق او خورد و اینک هم میخواهد با او زندگی کند.
عمر بن عبدالعزیز گفت : ای پیرمرد؛ شاید همسرش مطلقه نباشد، بگو چه سوگندی خورده است ؟
پیرمرد گفت : سبحان الله؛ سوگندی که او خورده است ، دروغ و گناهش چنان روشن است که با این سنّ و سال و دانشی که دارم هیچگونه شکی در سینهام خلجان نمیکند؛ زیرا او چنین پنداشته است که اگر علی ( 7) بهترین این امّت نباشد همسرش سهطلاقه باشد!
عمر بن عبدالعزیز به همسر آن زن گفت : چه میگویی ؟ آیا تو چنین سوگندی خوردهای ؟
گفت : آری .
گویند: همینکه گفت : آری . نزدیک بود مجلس به لرزه درآید و بنیامیه خشمگین به او مینگریستند ولی سخن نمیگفتند و همگان به چهره عمر بن عبدالعزیز مینگریستند.
عمر بن عبدالعزیز مدّتی خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمین زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند که او چه خواهد گفت .
عمر سر برداشت و این دو بیت را خواند: «چون عهدهدار حکومت میان قومی شود به جستجوی حق و در طلب استواری است و امامی که از حق تعدّی کند و از راه راست اجتناب ورزد امام نیکویی نیست».
سپس به بنیامیه گفت : در مورد سوگند این مرد چه میگویید؟
خاموش ماندند. گفت : سبحان الله؛ سخن بگویید.
مردی از بنیامیه گفت : این حکم در مورد ناموس است و ما درباره آن گستاخی نمیکنیم و تو دانا به گفتاری و امین ایشان ، عقیده خود را بگو و هر سخن و عقیدهای تا باطلی را حق و حقّی را باطل نکرده است در این مجلس بر من جایز است .
عمر بن عبدالعزیز گفت : من سخنی نمیگویم و به مردی از بنیهاشم که از فرزندزادگان عقیل بن ابی طالب بود روی کرد و به او گفت : ای عقیلی ؛ در سوگندی که این مرد خورده است چه میگویی ؟
او این فرصت را غنیمت شمرد و گفت : ای امیرالمؤمنین! اگر سخن مرا حکم و حکم مرا جایز قرار میدهی سخن میگویم و گرنه خاموشی برای من بهتر و برای بقای دوستی هم ارزندهتر است .
عمر بن عبدالعزیز گفت : سخن بگو که گفته تو حکم و حکم تو نافذ خواهد بود.
بنیامیه همینکه این سخن را شنیدند گفتند: ای امیرالمؤمنین! نسبت به ما انصاف ندادی و حکم کردن در این باره را به غیر ما واگذاشتی و حال آنکه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترین خویشاوندان توأیم .
عمر بن عبدالعزیز گفت : ای فرومایگان ناتوان ؛ خاموش باشید که هماکنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذیرش آن نشدید.
گفتند: بدین سبب بود که این امتیازی را که به این مرد عقیلی دادی به ما ندادی و بدانگونه که او را داور ساختی ما را داور نکردی .
عمر گفت : اگر شما خطا کردید و او درست اندیشید و اگر شما ناتوانی کردید و او دوراندیشی کرد و اگر شما کور شدید و او بینا بود، گناه عمر بن عبدالعزیز چیست؟ ای بیپدران ؛ میدانید مثل شما مثل چیست؟
گفتند: نمیدانیم .
گفت : ولی این مرد عقیلی میداند و از او پرسید: ای مرد؛ در این مورد چه میگویی ؟
آن مرد گفت : آری ای امیرالمؤمنین! چنان است که آن شاعر پیشین سروده است : «شما را به کاری فراخواندند و چون از آن ناتوان ماندید کسی به آن رسید که ناتوانی نداشت و چون چنین دیدید پشیمان شدید و آیا مهره برای برحذر بودن بسنده است؟»
عمر بن عبدالعزیز گفت : آفرین بر تو باد که درست گفتی ، اینک پاسخ حکمی را که از تو پرسیدم بگو.
گفت : ای امیرالمؤمنین ! سوگند او درست است و از عهده آن
برون آمده است و همسرش هم مطلقه نیست .
عمر بن عبدالعزیز گفت : این موضوع را از کجا دانستی ؟
گفت : ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا سوگند میدهم ؛ آیا این موضوع را نمیدانی که پیامبر 6 برای عیادت حضرت فاطمه 3 به خانه او رفت و فرمود: دخترم بیماری تو چیست ؟
گفت : پدرجان ؛ تب دارم ، در آن هنگام امیرالمؤمنین علی 7 برای انجام دادن یکی از کارهای پیامبر 6 از خانه بیرون رفته بود.
پیامبر 6 به حضرت فاطمه 3 فرمود: آیا اشتهای به چیزی داری ؟
گفت : آری ؛ انگور میخواهم و میدانم چون هنگام آن نیست کمیاب و گران است .
پیامبر 6 فرمود: خداوند قادر است که برای ما انگور بیاورد و سپس عرضه داشت : بار خدایا؛ همراه برترین امّت من در پیشگاه خودت برای ما انگور بیاور.
در این هنگام امیرالمؤمنین علی 7 در زد و درون خانه آمد و سبدی کوچک همراه داشت که جانب ردای خویش را بر آن کشیده بود، پیامبر6 به آن حضرت فرمود: ای علی ؛ این چیست ؟
گفت : انگور است که برای فاطمه 3 فراهم آوردهام .
پیامبر 6 دو بار تکبیر گفت و سپس عرضه داشت : پروردگارا؛ همانگونه که با اختصاص دادن (امیرالمؤمنین) علی 7 به دعای من مرا شاد فرمودی ، اینک بهبودی دختر مرا در این انگور قرار بده ، آنگاه به حضرت فاطمه 3 فرمود:
دخترکم ؛ به نام خدا بخور، و حضرت فاطمه 3 از آن انگور خورد و هنوز پیامبر 6 بیرون نرفته بود که شفا یافت .
عمر بن عبدالعزیز گفت : راست گفتی و نیکی کردی ، گواهی میدهم که این موضوع را شنیده و درست به گوش گرفته بودم ، و به آن مرد گفت : ای مرد؛ دست همسرت را بگیر و برو و اگر پدرش متعرّض تو شد بینی او را درهم شکن .
آنگاه به بنی عبد مناف گفت : به خدا سوگند؛ چنان نیست که ما چیزهایی را که دیگران میدانند ندانیم و ما را در دین خود کوری نیست ، امّا چنانیم که شاعر پیشین گفته است : «دوستی ثروت و توانگری چنان کور و کرشان ساخته است که جز زیان و گناه به چیز دیگری نمیرسند».
گوید: چنان شد که گویی سنگ بر دهان بنیامیه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبدالعزیز برای میمون بن مهران چنین نوشت : «سلام بر تو، همراه تو پروردگاری را که خدایی جز او نیست میستایم و سپس من مضمون نامهات را
فهمیدم ، آن دو مرد همراه آن زن پیش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نکاح او پابرجای است . این موضوع را یقین بدان و به آن عمل کن و سلام و رحمت و برکتهای خداوند بر تو باد».
و امّا کسانی از تابعان که معتقد به فضیلت امیرالمؤمنین علی 7 بر همه مردم بودند بسیارند؛ همچون اویس قرنی ، زید بن صوحان و برادرش صعصعة ، جندب الخیر، عبیده سلمانی و گروه بسیار دیگر که برون از شمارند.[82]
اقرار عایشه به خلافت حضرت امیرالمؤمنین 7
مسروق بن اجدع همْدانی کوفی
مسروق بن اجْدَع کوفی یکی از قاضیان امویان میباشد. او از دشمنان حضرت امیرالمؤمنین 7 بود و در سبّ و دشنام به آن حضرت افراط و زیادهروی میکرد.
هرگاه شریح در کوفه نبود او منصب قضاوت کوفه را عهدهدار میشد. در کتاب «بازتاب تفکر عثمانی» مطالب مهمّی درباره او نقل میکند :
«مسروق بن اجدع همْدانی کوفی (م 63)[83] :
اجدع یعنی بینی بریده و نام شیطان نیز است . عمر آن را به عبدالرحمن تغییر داد.[84] از جمله پنج تن اصحاب خاصّ عبدالله بن
مسعود و بنا بر نظر برخی ، نفر اوّل آن پنج تن است .[85] او از فقها و
مفسّران تابعی و زهّاد ثمانیه و عبّاد کوفه است [86] ؛ به طوری که نان
خانواده خود را تأمین نمیکرد و میگفت : خدا روزیرسان است .[87]
شاگرد او شعبی گوید: مسروق از نظر فتوا از شریح قاضی اعلم بود و شریح با مسروق مشورت مینمود، ولی مسروق از شریح بینیاز بود. پس از علقمه ، امام المفسّرین در کوفه بود.[88] ذهبی نیز
او را امام در تفسیر و عالم آگاه به معانی کتاب خدا وصف کرده است (!)[89]
در قادسیه از ابطال بود،[90] وی عثمانی بود،[91] و مردم کوفه را به
کمک و یاری عثمان فرامیخواند.[92] مسروق علاوه بر این ، با
تبلیغات و سخنان خود، ابووائل را نیز که علویمذهب بود به مذهب عثمانی درآورد.[93] او و اسود نخعی نزد عایشه میرفتند و به
بدگویی آن حضرت مشغول بودند.[94] او و مرّه همدانی نیز پس از
دریافت عطای خود از امیرالمؤمنین علی 7 به قزوین فرار
کردند.[95]
مسروق به امیرالمؤمنین علی 7 عداوت میورزید و در مقابل آن حضرت موضع میگرفت و حتّی همسرش میگفت که مسروق در سبّ امیرالمؤمنین علی 7 افراط میکرد. او را در شمار سه نفری (مسروق ، مرّه و شریح) نام بردهاند که به امیرالمؤمنین علی 7 اعتقادی نداشتند.[96] بر این اساس ، در هیچیک از
جنگهای امیرالمؤمنین 7 شرکت نکرد و چون از او پرسیدند: ای مسروق ؛ علی ( 7) را در جنگهایش یاری نکردی ؟ گفت : اگر دو صف را در برابر هم ببینید و آنگاه فرشتهای نازل شود و بگوید : (ولاتقتلوا أنفسکم إنّ الله کان بکم رحیمآ)[97] ، آیا این مانع شما
نخواهد بود؟! گفتند: چرا؟ مسروق گفت : به خدا سوگند که چنین فرشتهای (جبرئیل) نازل شده و چنین آیهای را بر پیامبر نازل کرده و آن آیه از محکمات است که نسخ نیز نشده است ![98]
روایتی است که بیان میدارد این سخن را در صفین میان دو
لشکر گفت و جولانی داد و دور شد؛[99] از این رو، علامه شوشتری
روایتی را که بیان داشته مسروق در نهروان امیرالمؤمنین علی 7 را همراهی کرد رد کرده و بر فرض قبول بیان داشته که حتّی امویان ، جنگ با خوارج را صحیح میدانستند و این موضوع ، نقطه مثبتی برای مسروق با توجّه به پیشینه و مواضع او محسوب نمیشود، افزون بر این روایتی که میگوید عایشه او را پسرخوانده خود میدانست ، دلیل بر خباثت او است .[100]
او نسبت به امیرالمؤمنین علی 7 چنین موضعی داشت ، ولی زمانی از کارگزاران (عشار: مالیات بگیران) معاویه و زمانی قاضی سلسله در واسط بود و در همین پست از دنیا رفت .[101]
او میگفت : زیاد، شریح و شیطان مرا به پذیرش این سمت واداشتند[102] ، و گاه که زیاد، شریح قاضی را به همراه خود به بصره
میبرد، مسروق امر قضای کوفه را عهدهدار بود.[103]
بدیهی است چنین شخصی با این اندیشه سیاسی چه موضعی درباره قیام کربلا داشته است ؛ از اینرو است که وی طیولدار عبیدالله بن زیاد بود.[104] مسروق در سال 63 در کوفه از دنیا رفت[105] و
وصیت کرد که او را در قبرستان یهودیان دفن کنند ![106] »[107]
کسانی که جویای حقیقت هستند و میخواهند واقعیتها را از لابلای صفحات تاریخ به دست آورند، در این باره بیندیشند.
کسی که در مقام اوّل یا دوّم قضاوت در سراسر کشور پهناور آن زمان بوده است ، چگونه توانسته است وصیت کند او را در قبرستان یهودیان دفن کنند؟!
آیا افرادی که در ردههای بالاتر بودند با یهودیان ارتباط نداشتند؟! آیا وصیت به دفن شدن در قبرستان یهودیان از سوی کسی که به ظاهر دارای چهره دینی قضاوت بوده است ، سبب گرایش و یا ترویج یهودیان نبوده است ؟!
چرا چنین کارهای شرمآور از بزرگان حکومت بنیامیه سر میزده است ؟ آیا وقت آن نرسیده که مردم از رفتار زشت آنان آگاه
شوند و بدانند آنان غاصبان خلافت بودهاند نه سردمداران دیانت؟!
مسروق علاوه بر اینکه وصیت کرد او را در قبرستان یهودیان دفن کنند کلامی را در توجیه وصیت خود گفت که زشتتر و بدتر از وصیت اوست . او گفت : از قبرش خارج میشود در حالیکه در آنجا کسی نیست که ایمان به خدا و رسول او داشته باشد غیر از خودش !
مسروق سرکرده گروهی از لشکر ابن زیاد بود.[108]
مسروق از کوفیانی بود که به امیرالمؤمنین 7 طعنه میزد.[109]
در حالیکه مسروق از عایشه نقل کرده است :
یا رسول الله؛ من الخلیفة من بعدک ؟
قال : خاصف النعل .
قالت : من خاصف النعل ؟
قال : انظری ، فنظرت فإذا علی بن ابی طالب 7، قالت : یا رسول الله؛ ذاک علی بن أبی طالب .
قال : هو ذاک .
عایشه از رسول خدا 6 پرسید: چه کسی پس از تو جانشین توست ؟
فرمود: کسی که کفش خود را میدوزد.
پرسیدم : چه کسی کفش خود را میدوزد؟
فرمود: نگاه کن ، نگاه کردم دیدم او علی بن ابی طالب است ، گفتم : ای رسول خدا؛ او علی بن ابی طالب است !
فرمود: او خلیفه من است .[110]
ابن مغازلی در کتاب «المناقب : 55» نقل کرده است که عایشه مسروق را از فرزندان خود میدانست و به او میگفت : تو فرزند من هستی و از محبوبترین آنها نزد من میباشی ... .
مسروق به عایشه گفت : مادر از تو سئوال میکنم به خدا و به حقّ رسول خدا 6 و به حقّ خودم ـ که من از فرزندان تو هستم ـ درباره مخدج ـ که در جنگ خوارج کشته شد ـ از رسول خدا 6 چه شنیدی ؟
عایشه گفت : شنیدم رسول خدا 6 میفرمود:
هم شرّ الخلق والخلیقة ، یقتلهم خیر الخلق والخلیقة ، وأقربهم عند الله وسیلة .[111]
آنها بدترین خلق و بدترین آفریده جهان خلقت هستند، آنها را بهترین خلق و بهترینِ همه در جهان آفرینش میکشد.
نامه معاویه به حضرت امیرالمؤمنین 7 ونامه آن حضرت به معاویه
معاویه از نظر عمروعاص
مقام حضرت امیرالمؤمنین 7
در نظر عمروعاص و دو نامه از
نصر بن مزاحم بن بشار عقیلی در کتاب صفین گفته است که این نامه را امیرالمؤمنین 7 دو یا سه روز پیش از شب هریر برای معاویه نوشته است .
نصر میگوید: و چون امیرالمؤمنین علی 7 اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس افتادند و دلشکسته شدند.
معاویة بن ضحاک بن سفیان پرچمدار قبیله بنی سُلَیم در حالیکه همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمیداشت و بر آنان کینه میورزید و دل بر هوای علی بن ابی طالب 7 و عراقیان داشت و اخبار معاویه را برای عبدالله بن طفیل عامری که همراه عراقیان بود مینوشت و او آن را به امیرالمؤمنین علی 7 گزارش میداد.
چون سخن امیرالمؤمنین علی 7 شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویة بن ضحاک به عبدالله بن طفیل پیام داد که من شعری خواهم گفت که شامیان را نگرام سازم و با معاویه مخالفت
کنم .
معاویة بن ابی سفیان ، معاویة بن ضحاک را متّهم نمیساخت که دارای فضل و دلیری و زبانآور بود، او شبانه برای اینکه یارانش بشنوند چنین سرود: «ای کاش ؛ امشب بر ما جاودانه باقی بماند و ما فردایی از پی آن نبینیم ، و ای کاش اگر بامدادان ما را فرارسد ما را راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، برای گریز از علی 7 که او در همه روزگار و مادام که لبیکگویان لبیک میگویند هیچ وعدهای را خلاف نمیکند، برای من پس از آن در هیچ سرزمینی قرار نخواهد بود هرچند از جابلقا هم فراتر روم ...».
شامیان چون شعر او را شنیدند او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولی قومش از او مراقبت کردند. معاویه او را از شام تبعید کرد. معاویة بن ضحاک به مصر رفت و معاویة بن ابی سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت : همانان شعر او برای مردم شام سختتر از دیدار و رویارویی با علی ( 7) است ، خدایش بکشد او را چه میشود؟ اگر آن سوی جابلقا هم برود از علی ( 7) در امان نخواهد بود، و به شامیان میگفت : آیا میدانید جابلقا کجاست ؟
میگفتند: نه . میگفت : شهری در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزی نیست .
نصر میگوید: چون مردم این سخن امیرالمؤمنین علی 7 را که فرموده بود: «بامداد بر آنان خواهم تاخت...» بازگو میکردند، اشتر این ابیات را سرود: «بامدادان لحظه سرنوشتساز فرامیرسد که برای صلح و سلامتجویی مردانی و برای جنگ مردانی دیگرند، مردان جنگ دلیران استواری هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه میافکنند، و بیمها آنان را سست نمیکند، سوارکار سراپا مسلّح را هنگامی که میان فرومایگان و درماندگان میگریزد با شمشیر خود فرومیکوبند. ای پسر هند؛ کمربندهایت را برای مرگ استوار ببند و آرزوها تو را از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانی سپیدهدمان کاری خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتنداری و پرهیز میکنند...».
گوید: چون این شعر اشتر به آگهی معاویه رسید، گفت : شعری ناهنجار از شاعری ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است . اینک چنین مصلحت میبینم که سخن خود را با علی ( 7) تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را برای او نوشتهام و نپذیرفته است و پاسخ نداده است . اینک برای بار دوّم مینویسم و در دل او شک و رحمت برمیانگیزم .
عمرو بن عاص در حالیکه میخندید گفت : ای معاویه ؛ تو کجا
و فریب دادن علی ( 7) کجا.
معاویه گفت : مگر ما همگی فرزندزادگان عبد مناف نیستیم ؟
گفت : چرا ولی نبوّت از ایشان است و نه از تو، اگر هم میخواهی بنویسی بنویس .
معاویه همراه مردی از قبیله سکاسک به نام عبدالله بن عقبه که از پیکهای عراقیان بود، این نامه را برای امیرالمؤمنین علی 7 نوشت :
امّا بعد؛ اگر تو میدانستی که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما میدانستیم که چنین میشود، با یکدیگر به جنگ نمیپرداختیم و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولی هنوز چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقی مانده است به فکر اصلاح باشیم و سازش . من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبرداری از تو باشم ، شام را به من واگذاری . این کار را نپذیرفتی و خداوند آنچه را که تو بازداشتی به من ارزانی فرمود! امروز هم همان چیزی را که دیروز خواسته بودم از تو میخواهم . من از زندگی آرزویی جز همان آرزو که تو داری ندارم ، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم داری بیم ندارم . به خدا سوگند؛ سپاهیان کاسته شدهاند و مردان از میان رفتهاند و ما فرزندان عبدمناف بر
یکدیگر فضیلتی نداریم ، جز این فضیلت که عزیزی خوار و آزادهای برده نگردد، والسلام .
چون نامه معاویه به امیرالمؤمنین علی 7 رسید آن را خواند و گفت : جای شگفتی از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبیدالله بن ابی رافع را خواست و فرمود:
پاسخ معاویه را اینچنین بنویس : امّا بعد؛ نامهات رسید. گفتهای که اگر تو و ما میدانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچیک با دیگری درگیر نمیشدیم . من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا بازنمیایستم .
امّا اینکه گفتهای از عقل و خرد ما چندان باقی مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم ، عقل من هیچگاه کاستی نداشته و بر آنچه اتّفاق افتاده است پشیمان نیستم .
اینکه شام را از من خواستهای ، من چنان نیستم که چیزی را که دیروز از تو بازداشتهام امروز به تو بدهم . امّا اینکه ما با یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشی صحیح نیست و مردم شام هم نسبت به دنیا خود حریصتر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند.
امّا این سخن تو که ما فرزندان عبدمناف را بر یکدیگر فضل و
برتری نیست ، هرچند به جان خدم سوگند که ما همگی پسران یک پدریم ، ولی هرگز امیه چون هاشم و حرب چون عبدالمطلب نیست و مهاجر با برده جنگی آزادشده و کسی که بر حقّ است با آن کس که بر باطل است ، مساوی نیست . وانگهی فضیلت پیامبری در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساختهایم ، والسلام .
چون نامه امیرالمؤمنین علی 7 به معاویه رسید، چند روزی آن را از عمرو بن عاص پوشیده داشت ، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچکس از قریش ـ که همراه معاویه بودند ـ همچون عمرو بن عاص از آن روزی که با امیرالمؤمنین علی 7 رویاروی شده بود و آن حضرت از خون او درگذشته بود، در تعظیم امیرالمؤمنین علی 7 کوشا نبود.
عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود، این اشعار را سرود: «ای پسر هند؛ جای بسی شگفتی از تو و آنانی است که به تو این پیشنهادها را میدهند. ای بیپدر؛ آیا در فریبدادن علی ( 7) جمع میبندی ؟ این آهن سرد به آهن کوفتن است . امیدواری او را با شک سرگردان کنی و آرزو میکنی که با تهدید تو بترسد، او پرده را کنار زده و جنگی را دامن زده است که از بیم آن موهای سر کودک سپید میشود...».
چون این اشعار او به اطّلاع معاویه رسید، او را خواست و
گفت : شگفتا از تو که مرا سسترأی میدانی و در بزرگداشت علی ( 7) میکوشی با آنکه تو را رسوا ساخته است .
عمروعاص گفت : اینکه تو را سسترأی خواندهام همانگونه بوده است و امّا بزرگداشت من از علی ( 7)؛ تو به بزرگی او از من آگاهتری ولی پوشیده میداری و من آن را آشکار میسازم . امّا رسوایی من ؛ هر کس که یارای رویارویی با علی ( 7) داشته باشد، رسوا نمیشود.[112]
اقرار عمروعاص به حقّانیت امیرالمؤمنین 7
و غصب خلافت آن حضرت
غصب خلافت از زبان عمروعاص
پرهیز زنان از خارج شدن از خانه
4. عمرو بن عاص (د. 43)
ای معاویه! از وضع و حال من ، غافل و جاهل مباش و از راه حقّ سر مپیچ!
آیا نیرنگ مرا به مردم جِلَّق (= دمشق) در روز آرایش و به تن کردن زینت فراموش کردهای ؟
آن گاه که چون گاوهای وحشت زده ، هراسان و شتابان ، گروه گروه پیش میآمدند.
ونیز این گفتهام به آنان را فراموش کردهای ؛ «فریضه نماز، بدون تو (= معاویه) پذیرفته درگاه حقّ نیست!».
پس روی گرداندند و رفتند، در حالی که به نماز اعتنا نمیکردند. و تو در آن هنگام ، در فکر فرار و پنهان شدن در غبار میدان بودی .
و آن هنگام که پیشوای هدایت را نافرمانی کردی، در حالی که در سپاهش مردانِ مرد، گِرد آمده بودند.
(به هراس افتادی که) آیا با این گاوان زبان بسته ، یعنی اهل شام ،
با اهل تقوی و خرد درگیر شوم؟
گفتم : «آری ؛ به پا خیز که من جنگ مردم (به ناروا) برتری داده شده را با مردم برتر[113] باور دارم .»
پس آنان به تشویق من و به خاطر این سخنم : «وای!» خون نعثل (= عثمان) به هدر رفته است» با سرور اوصیا جنگیدند.
برای ایشان نیرنگی ساختم که نیزهها را که قرآنها بر سرشان بود، در گرد و غبار آوردگان برافراشتند.
همچنین به آنان آشکار ساختن شرمگاهشان را برای برگرداندن شیر حمله ور (و در امان ماندن از ضربتش) آموختم .
پس آن سرکشان و ستمگران ، رویاروی علی ایستادند و از بهره بردن از آن مشعل فروزان (هدایت) خودداری کردند.
آیا گفت و گوی مرا با (ابوموسی) اشعری در «دومة الجندل» فراموش کردهای؟
به نرمی با وی رفتار میکردم و او به غلبه بر من امیدوار میگشت ، حال آن که (پنهانی) تیرم در قتلگاه پیکرش[114] فرو رفته
بود.
جامه خلافت را از تن حیدر به درآوردم ، چنان که (به آسانی) کفش را از پا درآوردند.
و پس از آن که ناامید شده بودی ، آن را بر تو پوشاندم ، چنان که انگشتری را در انگشتان کنند.
و تو را بر بلندای منبر برنشاندم ، بی آن که از ضربت تیر و شمشیری زخم برداری .
هر چند - سوگند به پروردگار (کعبه و) مقام ابراهیم! - شایسته آن نبودی و پختگی و لیاقت این مقام را نداشتی .
ولشکریان منافق عراق را پراکنده و دور ساختم ، همچون جریان باد جنوب و شمال (که به هر سو میوزد).
و یاد و نامت را در شرق و غرب پراکندم ، چنان خران که بارشان به هر سو میروند!
ای فرزند هند جگرخوار! نادانی و چشم پوشی ات درباره (خدمتهای) من از بزرگترین بلاهایی است که بدان دچار گشتهام .
اگر پشتیبانی من نبود، هیچ کس از تو فرمان نمیبرد و اگر من نبودم ، هیچ کس تو را پذیرا نمیگشت .
نیز اگر من نمیبودم ، تو مانند زنان پرهیز میکردی که از خانه بیرون آیی (و خانه نشین میشدی).
ای فرزند هند (جگرخوار)! از روی نادانی و جهالتمان ، تو را در برابر آن خبر (وپدیده)[115] بزرگ و برتر یاری کردیم (وچیرگی
بخشیدیم).
آن گاه که تو را بالا بردیم و بر همه سروری دادیم ، خود به پایینترین پایینترین جایگاهها فرو افتادیم .
چه بسیار سفارشهای ویژه که از مصطفی درباره علی شنیدیم ؛
به روز خم ، بر منبری برآمد و دستور خدا را رساند، در حالی که سواران[116] هنوز کوچ نکرده بودند.
و در آن حال که دست علی در دست او بود، به دستور خدای بی همتای والا، آشکارا ندا داد؛
«آیا (در کارهای مربوط) به خودتان ، سزاوارتر (به تصمیمگیری و انتخاب) نیستم؟» گفتند:
«آری ؛ هستی . هر (انتخاب و) اقدامی که خواهی ، انجام ده!»
پس، از سوی خدا، فرمانروایی مؤمنان را بدو سپرد و وی را جانشین خویش ساخت.
و گفت: «هر که من مولای اویم، پس این (= علی) نیز امروز برای وی نیکو ولیی است .
پس ای خدای شکوهمند! به آن که دوستار پیرو علی است ، مهر ورز و یاری اش رسان ؛ و با دشمن برادر پیامبرِ فرستاده شده ، دشمنی ورز!
و پیمان یاری و مودّت خاندانم را مشکنید؛ که هر کس پیوندی را با آنان بگسلد، با من نپیوسته است .»
پیر و بزرگ تو (= عثمان)، آن گاه که دید ریسمان بیعت علی گسستنی نیست، (به خاطر جانشینی اش) به وی شادباش گفت.
و نیز پیامبر گفت: «علی ولی شما است. پس وی را حمایت و پشتیبانی کنید. هر دخالت او در کار شما چون 0(اقدام و) دخالت من است.»
]ای معاویه![ همانا ما با کارهای زشت و ستمی که ]در حقّ علی[ انجام دادیم، در آتش و در طبقه زیرین دوزخ جای داریم.
و در جایگاه شرمساری ]= روز قیامت[، خون خواهی عثمان ما را از ]کیفر [خداوند رهایی نخواهد بخشید.
و در فردا]ی قیامت[ علی در حالی که خود، به ]یاری[ خدا و پیامبر فرستاده شده پشتگرم و عزیز است[117] ، خصم ما خواهد بود؛
و ما را درباره کارهایی که انجام دادیم، در حالی که از حقّ دور بودیم، حسابرسی خواهد کرد.
در آن روز که پردهها به کنار رود، عذر ما چه خواهد بود؟ فردا از
دادخواهی علی وای بر تو! سپس وای بر من!
الا ای فرزند هند! آیا با پیمانی که با من بستی و بهشت را بدان فروختی ، بفروختی و اینک به عهد و پیمانت با من وفا نمیکنی؟
و برای این که در برابر بهره فراوان آخرت ، به بهره اندک دنیا برسی ، آخرتت را باختی و از کف بدادی .
همچنان میان مردم ]به حیله گری[ به سر بردی تا حکومت و ملک تو، چون ملک پادشاهی مکار، استوار گشت .
در این جایگاه ، تو مانند شکارچی ای بودی که با بند و دام خویش ، تشنگان را از رسیدن به آب شخور ]علم و ولای علی[ باز میداشتی .
گویا شبِ هولناک «هریر» در نبرد صفّین از یادت رفته است!
شب را از ترس آن قهرمانِ رو آورنده به دشمن ، چون شترمرغ ، با آلوده کردن خویش ، به صبح آوردی .
آن گاه که لشکر گمراهی را به کنار زد و چون شیر ژیان ، خود را به تو رساند.
نفس هایت به تنگی افتاد و عرصه بر تو تنگ شد.
و نیز از یاد بردهای که گفتی : «ای عمرو! در برابر این سوارکار شیرآسای حمله ور، راه فرار کجاست؟
شاید با نیرنگی بتوانی وی را بازگردانی که قلبم در بیتابی و
اضطراب است .»
و ]در مقابل این خدمت ،[ نیمی از دستاوردت از مُلک و دولت نیمه تمام را تا پایان عمر سهم من نمودی .
در پی آن شتابان برخاستم و دامن خویش بالا زدم و شرمگاه خود را آشکار ساختم .
علی ، از روی حیا، چهره خویش پوشاند و روی برتافت و بازگشت ، در حالی که ]از شدّت ترس[ از خود بی خود شدی ؛
و تو از ترس شجاعت و جنگاوری وی ، آنجا آکنده از لرزه و رعشه شدی .
و چون بر ]پیشوایان واقعی و[ پشتیبانان مردم چهره گشتی و عصای شخصیت نخست را به دست گرفتی ]و خلیفه شدی[،
به دیگران ، هم وزن کوهها بخشیدی ؛ امّا مرا به اندازه خردلی هم ندادی .
حکومت مصر را چون هدیهای به عبدالملک[118] بخشیدی و
]چنان که پیدا است[ از کج روی و گمراهی هنوز سر برنتافتهای .
و اگر همچنان به حکومت مصر ]و ربودن آن از چنگ من[ چشم طمع دوختهای ، بدان که مرغ سنگخوار از چنگ باز، رهیده است .
و اگر به خوشی ، آن را به من بازنگردانی ، بدان که آتش نابودی
شما را بر خواهم افروخت .
با اسبانی خوش نژاد و سوارانی سرافراز و با افتخار و تیغهای تیز و نیزهها]ی بلند[،
پرده خیالهای باطل تو را کار خواهم زد و مویه کنندگان خفته را بیدار خواهم ساخت .
]بدان[ تو از فرمانروایی به مؤمنان و دعوی خلافت، برکناری.
نه تو و نه نیاکان پیشین تو، در امر خلافت، ذرّهای حقّ و سهم ندارید.
اگر میان تو علی، مقایسهای صورت گیرد (باید گفت:) شمشیر تیز و برّان کجا و داس (کند) کجا؟
ریگها(ی زمین) کجا و ستارگان آسمان کجا؛ معاویه کجا و علی کجا؟
اگر چه تو به آرزویت درباره خلافت رسیدهای ، زنگوله (رسوایی) به گردن من آویخته است .[119]
پی نامه شعر
این قصیده را که با نام جلجلیه شناخته شده است ، عمرو بن عاص در پاسخ نامهای به معاویة بن ابی سفیان نوشته است . پاسخ
وی در جواب نامه معاویه بود که از وی خراج مصر را خواسته و به سبب خودداری اش از پرداخت خراج ملامتش کرده بود. دو نسخه از این قصیده در دو مجموعه از کتابخانه خدیویه مصر یافت میشود، چنان که در فهرست چاپ شده آن به سال 1307 (4 / 314) آمده است . بخش زیادی از این قصیده را ابن ابی الحدید (شرح نهج البلاغه : 2 / 522 (10 / 56) روایت نموده و گفته است : «آن را به خطّ ابو زکریا یحیی[120] بن علی خطیب تبریزی (د.502)
دیدم .»
اسحاقی (لطائف أخبار فی من تصرّف بمصر من أرباب الدّول : ص 41 (ص 61) آورده است : «معاویه بن عمرو بن عاص نوشت : (پیشتر، بارها، به تو نامه نوشتم و خراج مصر را طلب کردم ؛ امّا تو سرباز زدی و آن را نفرستادی . پس با دستوری نهایی و درخواستی مؤکد از تو میخواهم که آن را بفرستی . والسّلام .)
عمرو بن عاص در پاسخ به او قصیده جلجلیه مشهور را نوشت که آغاز آن چنین است :
ای معاویه! نیکی و خدمت مرا فراموش مکن و از شاهراه حقّ ، سرمپیچ!
آیا نیرنگ مرا به مردم جِلق (= دمشق)، در روز آرایش و به تن کردن زینت ، فراموش کردهای؟
آن گاه که گروهی شتابان و گروهی چون گاوهای آرام پیش آمدند؟
نیز در همین قصیده است :
و اگر من نمیبودم ، تو مانند زنان پرهیز میکردی که از خانه بیرون آیی (و خانه نشین میشدی).
آیا گفت و گوی مرا با (ابوموسی) اشعری در «دومة الجندل» فراموش کردهای؟
آن گاه که (شربتی از) عسل خنگ و گوارا بدو نوشاندم ؛ لیکن آن را به حنظل درآمیختم .[121]
با نرمی با وی رفتار میکردم و او به غلبه بر من امیدوار میگشت ، حا آن که (پنهانی) تیرم در (جسم و) مفصلش پنهان شد.
و با نیرنگ ، خلات را از تن علی درآوردم ؛ چنان که (به آسانی) کفش را از پای درآوردند.
و پس از آن که درمانده شده بودی ، آن را بر تو پوشاندم ؛ چنان که انگشتری را به انگشت کنند .
همچنین در همین قصیده آمده است :
به خدا و پروردگار مقام ابراهیم سوگند! شایسته خلافت نبودی و لیاقت آن را نداشتی.
و یاد و نامت را در شرق و غرب پراکندم ، همچون جریان باد جنوب و شمال (که به هر سو میوزد).
ای فرزند هند (جگرخوار)! از روی نادانی و جهالتمان تو را در برابر آن قهرمان بزرگ و برتر، یاری کردیم و (چیرگی بخشیدیم).
تو خواب خلافت را هم نمیدیدی! (من کاری کردم که) خلافت چون عروس به سوی تو آورده شد و هیچ مهریهای نیز به من نرسید.
آن گاه که (با این زشتکاریها) والایهای جان را ترک گفتیم ، به زیر پاها فرو افتادیم .
چه بسیار سفارشهای ویژه که از مصطفی درباره علی شنیدیم .
و هم در آن آمده است :
اگر میان تو و علی مقایسهای صورت گیرد، (باید گفت :) شمشیر تیز و برّان کجا و داس (کند) کجا؟ ستارههای پروین کجا و خاک کجا؟ علی کجا و معاویه کجا؟
چون معاویه این ابیات را شنید، دیگر به وی تعرّض ننمود.»
شیخ محمّد ازهری (شرح مغنی اللّبیب : 1 / 82) همه این ابیات را به نقل از لطائف أخبار الاُول فی من تصرّف بمصر من أرباب الدّول تألیف اسحاقی (ص 61) حرف به حرف آورده ، جز آن که این بیت را حذف نموده است :
آن گاه که (با این زشتکاریها) والاییهای جان را ترک گفتیم ، به زیر پاها فرو افتادیم .[122]
عمروعاص: حق با علی ( 7) است
معاویه و عمروعاص از نظر یکدیگر
داستان دو نفر لخمی
مسعودی در داستان لخمیین ذکر کرده است که معاویه آنها را تطمیع کرد که اگر عبّاس بن ربیعه هاشمی را بکشند آنها را به مقامی برساند، اینها به طرف میدان رفتند و هر دو بدست امام 7 کشته شدند. هنگامی که خبر کشته شدن آنان به معاویه رسید گفت : خداوند چهره لجاجت را سیاه کند من هرگاه در امری پافشاری کردم منکوب و مخذول شدم .
عمرو بن عاص گفت : تو مخذول و مغرور نشدی بلکه آن دو نفر لخمی گول تو را خوردند و خود را به کشتن دادند.
معاویه گفت : ساکت باش این حرفها به تو مربوط نیست .
عمرو گفت : اگر خداوند بر آن دو نفر لخمی ترحّم نکند و من میبینم که خداوند بر آنان ترحّم نخواهد گرفت .
معاویه گفت : اگر خداوند آنها را نیامرزد ادّعای تو باطل میشود و در این طریق که اینک در پیش گرفتهای ضرر و زیان خواهی دید.
عمرو بن عاص گفت : من یقین دارم که بر طریق حق نیستم و برای اینکه به حکومت مصر برسم دنبال تو افتادهام و از شما یاری
میکنم و اگر برای رسیدن به ولایت مصر نبود اکنون خود را از این مهلکه نجات میدادم ، من میدانم که حق با علی بن ابی طالب 7 است و ما مخالف حق هستیم که در برابر او ایستادهایم و با او جنگ میکنیم .
معاویه گفت : به خدا سوگند؛ مصر تو را کور کرده است و اگر چنانچه برای رسیدن به آن نبود میدانم کجا میرفتی ؟!
در این هنگام معاویه خندهاش گرفت . عمرو عاص گفت : علّت خندهات چیست ؟
گفت : علّت خندیدن من این بود که چطور متوجّه شدی و فهمیدی که اگر در برابر علی ( 7) کشف عورت کنی از مرگ نجات پیدا میکنی ، روزی که در صفّین گرفتار علی بن ابی طالب ( 7) شدی و نزدیک بود کشته شوی کشف عورت کردی و علی ( 7) هم از تو درگذشت ، به خدا قسم که در آن روز مرگت فرارسیده بود و نزدیک بود جان بسپاری و اگر علی ( 7) میخواست تو را میکشت ولیکن علی ( 7) برای اینکه در مقابل این فعل تو بزرگی نشان دهد از کشتن تو صرفنظر کرد.
عمرو گفت : روزی که در طرف راست تو بودم و علی بن ابیطالب تو را برای جنگ دعوت کرد، در این هنگام چشمانت تار شد و حیله و نیرنگ از دستت در رفت ، و از تو اعمالی سر زد که
شرم دارم اینک بازگو کنم ، اکنون از این کارهای خود خنده کن و یا از اعمال من دست بردار.[123]
عمروعاص: علی 7 بهترین مردم است
چارهجویی معاویه از عمروعاص و...
معاویه بزرگان خاندان خویش را جمع کرد و در کار خود با ایشان مشورت کرد. برادرش عُتْبة پسر ابوسفیان به او گفت : در این کار از عمروبن عاص یاری بخواه .
عمروعاص در آن هنگام مقیم مزرعهاش بود که اطراف فلسطین قرار داشت و به اصطلاح خود از فتنه و آشوب کناره گرفته بود، معاویه برای او چنین نوشت :
داستان علی ، طلحه ، زبیر و عایشه مادر مؤمنان! چنان شد که خبر داری ، اکنون هم جریر بن عبدالله پیش ما آمده است که از ما برای علی 7 بیعت بگیرد و من هیچ تصمیمی نگرفتهام تا ترا ببینم ، اکنون پیش من بیا تا در این باره با تو گفتگو کنم والسلام .
عمروعاص با دو پسر خود عبدالله و محمّد حرکت کرد و نزد معاویه آمد و متوجّه بود که معاویه نیازمند اوست ، و چون آمد معاویه به او گفت : ای اباعبدالله؛ این روزها سه کار مهمّ برای ما پیش آمده است که هیچ راه پیشرفت و بازگشتی ندارد.
عمرو پرسید: آن سه کار چیست ؟
گفت : نخست اینکه محمّد بن ابی حذیفه درِ زندان را شکسته و همراه یاران خود به مصر گریخته است و او از سرسختترین
دشمنان ماست .
دوّم اینکه قیصر روم لشکرهای خود را جمع کرده است که به جنگ ما آید و در شام با ما جنگ کند.
سوّم اینکه جریر هم به عنوان فرستاده و نماینده علی 7 آمده است و از ما بیعت میخواهد یا اعلان جنگ .
عمروعاص گفت : امّا از فرار و بیرون رفتن محمّد بن حذیفه اندوهگین مباش هرچند با یاران خودش باشد، اکنون هم سواران در طلب او بفرست اگر بر او دست یافتی که دست یافتهای و اگر هم بر او دست نیافتی زیانی به تو نمیرساند.
امّا قیصر، برایش نامه بنویس که تو تمام اسیران رومی را که در دست داری آزاد خواهی کرد و از او تقاضای صلح و آشتی کن ، خواهی دید شتابان میپذیرد و از تو خشنود هم میشوند.
امّا موضوع علی بن ابی طالب 7 پس بدان مسلمانان هرگز ترا با او مساوی نمیدانند.
معاویه گفت : علی 7 مردم را بر قتل عثمان تحریض کرده و فتنه را آشکار ساخته و جماعت مردم را به پراکندگی کشانده است !!
عمروعاص گفت : بر فرض که علی 7 چنین هم کرده باشد تو نه سابقه او را در اسلام داری و نه خویشاوندی او را با رسول خدا 6، ولی اگر من ترا در کارت همراهی و یاری کنم تا به آنچه
میخواهی برسی چه چیز بهره من خواهد بود؟
معاویه گفت : هر چه خودت بگویی .
عمرو گفت : تا هنگامی که تو فرمانروا باشی حکومت مصر ویژه من باشد.
معاویه گرفتار شک و تردید شد و گفت : ای اباعبدالله؛ اگر میخواستم ترا فریب بدهم فریب میدادم .
عمرو گفت : کسی مثل من فریب نمیخورد.
معاویه گفت : نزدیک بیا چیزی در گوش تو بگویم .
عمرو به او نزدیک شد، معاویه گفت : همین فریب و خدعه میتواند باشد که در این خانه غیر از من و تو کسی نیست .[124]
معاویه سپس گفت : آیا نمیدانی که مصر هم مانند عراق است ؟
عمرو گفت : آری ؛ ولی مصر هنگامی در اختیار من خواهد بود که دنیا در اختیار تو و این فقط در صورتی است که بر علی 7 چیره شوی .
معاویه پاسخ روشنی نداد و عمرو به منزل خویش بازگشت ، عتبه به معاویه گفت : اگر نان تو در روغن باشد و بر شام پیروز باشی باز هم حاضر نیستی عمروعاص را با حکومت مصر
خریداری کنی ؟
معاویه به عتبه گفت : امشب را پیش ما باش و عتبه همانجا ماند و چون معاویه برای خواب به بستر خویش رفت ، عتبه این ابیات را سرود :
«ای کسی که از شمشیر بیرون نکشیده جلوگیری میکنی ؛ همانا به ابریشم و پارچههای خز تمایل پیدا کردهای .
همانا چون بره گوسپند نورسی هستی که میان دو پستان قرار دارد و پشمش را هنوز نچیدهاند.
اکنون که خیر برای تو رسیده است از نخستین دوشیدن شیر آن به فراوانی بنوش و آنچه را کم و اندک است رها کن .
از راه بخل بر آن حرص مورز و برای مردم سرمازده آتش برافروز تا گرد آن جمع شوند، مصر از آن علی 7 یا از آن ما خواهد بود و کسی که ناتوان باشد دیگری بر آن دیار پیروز میشود».
معاویه این اشعار را شنید و چون صبح کرد عمروعاص را خواست و آنچه را خواسته بود به او داد و میان خود در این مورد نامه نوشتند، آنگاه معاویه در کار خود با عمروعاص مشورت کرد و گفت : عقیده تو چیست ؟
عمرو گفت : خبر بیعت مردم عراق از سوی بهترین مردم برای
تو رسیده است و اکنون معتقد نیستم که مردم شام را به خلافت خود دعوت کنی ؛ زیرا کاری بسیار خطرناک است مگر آنکه قبلا بزرگان شام را برای این کار آماده سازی و دلهای آنان را با خود موافق سازی و یقین پیدا کنند که علی 7 در کشتن عثمان دست داشته است و بدان که بزرگ مردم شام شُرحبیل بن سِمْط کندی است کسی را پیش او بفرست تا نزد تو آید و گروهی از اشخاص مورد اعتماد او را بر سر راهش بنشان که همگان یک زبان به او بگویند؛ علی 7 عثمان را کشته است ! و این سخنی است که تمام مردم شام را برای تو جمع میکند و اگر این موضوع در دل شُرحبیل جایگیر شود هرگز از دل او بیرون نخواهد شد.
معاویه ، یزید بن اسد، بُسْر بن ابی ارطاة ، سفیان بن عمرو، مخارق بن حارث ، حمزة بن مالک ، حابس بن سعد و گروه دیگری را که مورد قبول و توجّه شرحبیل بودند خواست و آنان را بر راه او نشاند و سپس برای شرحبیل نامه نوشت و دستور داد پیش او آید، و چون او حرکت کرد هر یک از ایشان یکی پس از دیگری او را در راه ملاقات میکرد و به او میگفت که علی 7 عثمان را کشته است و این موضوع را در دل او پرورش دادند.
هنگامی که شُرحبیل نزدیک دمشق رسید، معاویه به بزرگان شام دستور داد از او استقبال کردند، آنان او را تعظیم کردند و او به هر
یک از ایشان که میرسید همین سخن را به او میگفت و در خلوت هم همین سخن را برای او تکرار میکردند. او خشمگین پیش معاویه آمد و گفت : مردم همگان میگویند پسر ابوطالب عثمان را کشته است ! به خدا سوگند؛ اگر با او بیعت کنی ترا از شام بیرون خواهیم کرد.
معاویه گفت : من هرگز از دستور شما سرپیچی نمیکنم و مخالفت نخواهم کرد و به هر حال من یک نفر از شما هستم .
شرحبیل به معاویه گفت : این مرد یعنی جریر را پیش صاحبش برگردان .
در این هنگام معاویه دانست که مردم شام با شرحبیل همراه هستند و به شرحبیل گفت : این کاری که قصد انجام آن را داری بدون رضایت عموم مردم امکانپذیر نیست ، اکنون حرکت کن و در شهرهای شام برو و مردم را آگاه کن که ما در طلب خون خلیفه خود عثمان هستیم و با آنان به شرط آنکه ما را نصرت و یاری دهند بیعت کن .
شرحبیل به همه شهرهای شام یکی پس از دیگری رفت و به مردم میگفت : ای مردم ؛ همانا علی 7 عثمان را کشته است و گروهی را که در این مورد بر او خشم گرفتهاند کشته است و بر سرزمینهای ایشان پیروز شده است و فقط همین سرزمین شما
باقی مانده است و علی 7 شمشیر بر دوش نهاده و گردابهای مرگ را میپیماید و میخواهد سوی شما آید و کسی نیرومندتر از معاویه برای جنگ با علی 7 نیست ، اکنون به خونخواهی خلیفه مظلوم خود قیام کنید!!
همه مردم دعوت شرحبیل را پذیرفتند جز گروهی از پارسایان شهر حِمْص که گفتند: ما در خانهها و مسجدهای خود خواهیم بود و شما در کار خود داناترید.
چون معاویه مزه دهان مردم شام را دانست و فهمید که آنان بیعت خواهند کرد به جریر گفت : پیش صاحب خود برگرد و به او بگو که من و مردم شام تقاضای بیعت با او را نمیپذیرم ، و اشعاری را که کعب بن جعیل سروده است برای علی 7 نوشت[125] .[126]
معتضد عبّاسی
معتضد عباسی (شانزدهمین خلیفه ی عباسی)که در بغداد میزیست ، سپاهی را برای دستگیری حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف به سامراء فرستاد.یکی از مأموران برجسته او به نام «رَشیق» میگوید: وقتی سپاه معتضد وارد سامراء شد،به طرف سردابی که حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف در آن جا بودند،هجوم آوردند،اما پشت درِ سرداب صدای تلاوت قرآن را از حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف که در سرداب بود شنیدند و لشکر در پشت در سرداب اجتماع نمود تا امام عجّل الله تعالی فرجه الشریف از سرداب بیرون نرود. فرمانده لشکر در پیشاپیش سپاه ایستاده بود تا همه افراد لشکر برسند. ناگاه حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف از راهی که به در سرداب منتهی میشد بالا آمد و از پیش روی لشکر عبور کرد و رفت و غایب شد.
در این هنگام فرمانده لشکر، خطاب به سپاه گفت : وارد سرداب شوید و مهدی را دستگیر کنید.
سپاهیان گفتند: مگر ندیدی که مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف از مقابل تو عبور کرد؟!
فرمانده گفت : من او را ندیدم ؛ شما که دیدید، چرا به او حمله
نکردید؟!
سپاهیان گفتند: ما گمان کردیم که تو او را دیدی . چون فرمانی ندادی ، ما نیز حرکتی از خود نشان ندادیم .
به این ترتیب حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف با قدرت اعجاز، از گزند سپاه خون خوار معتضد نجات یافت و غایب گردید. این سرداب مبارک ،از آن زمان تاکنون در کنار مرقد مطهر امام هادی 7 و امام حسن 7 باقی مانده و شیعیان کنار آن سرداب می روند و به این سرداب که سه امام (امام هادی 7 و امام حسن عسکری 7 و حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف) مدتی در آن زندگی نموده اند، تبرک می جویند.
2- نامه امام مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف به پسر مهزیار
«محمّد بن ابراهیم بن مهزیار» که پسر وکیل امام حسن عسکری در اهواز بود می گوید: بعد از رحلت امام حسن عسکری 7 درباره جانشین آن حضرت به شک افتادم و نزد پدرم ابراهیم ، مال زیادی از سهم امام جمع شده بود. پدرم آن اموال را برداشته و سوار بر کشتی شد تا آن ها را به سامراء نزد امام 7 ببرد. من نیز برای بدرقه پدرم به دنبال او رفتم . پدرم در کشتی تب سختی کرد و گفت : پسر جان!مرا برگردان که این بیماری نشانه مرگ است و نسبت به اموال از خدا بترس . وصیتش را به من کرد و پس از سه
روز از دنیا رفت .من با خود گفتم :پدرم وصیت بی جا نکرده ؛ من این اموال را به بغداد می برم و خانه ای در آن جا اجاره می کنم و اموال را در آن جا نگه داری می کنم تا امام حق برای من ثابت گردد. آن گاه اموال را به او میسپارم . به بغداد رفتم و اموال را در خانهای اجاره ای کنار شط جای دادم . پس از چند روز از ناحیه مقدسه نامهای به من رسید که تمام مشخصات آن اموال و حتی قسمتی از آن را که خود نمی دانستم ، در آن نامه نوشته بود. اطمینان یافتم و همه آن اموال را به آن نامه رسان سپردم و چند روزی را در آن جا باقی ماندم و از این که کسی به من توجّهی نمیکرد، غمگین شدم . پس از آن نامه دیگری از ناحیه مقدسه به دستم رسید که در آن نوشته بود: «تو را به جای پدرت منصوب نمودیم ؛ خدا را شکر کن».[127]
اقرار عمروعاص به حقّانیت امیرالمؤمنین 7
در غصب خلافت آن حضرت
یکی از کسانی که در غدیر خم حضور داشته و خطبه حضرت رسول اکرم 6 را شنیده ، عمروعاص است . او گفته است خطبه آن حضرت را در غدیر خم شنیده است وقتی خطبه رسول خدا 6 را نقل کرده است و این جمله آن حضرت که فرمودند : «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را نقل کرده است . و آشکارا به معاویه گفته است که حق با حضرت علی 7 است و معاویه و آباء و اجداد او هیچگونه حقّی درباره خلافت نداشتهاند جریان آن مفصّل است که مرحوم علّامه امینی آن را در کتاب الغدیر نقل کردهاند.[128]
این صفحه هنوز پرینت نشده
خلافت امیرالمؤمنین 7 از نظر ابن عمر
اعتراف ابن عمر به غصب خلافت
معاویه خود را از عمر به خلافت سزاوارتر میدانست
«عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ دَخَلْتُ عَلَی حَفْصَةَ ... قَدْ کانَ مِنْ أَمْرِ النَّاسِ مَا تَرَینَ ، فَلَمْ یجْعَلْ لِی مِنَ الأَمْرِ شَیءٌ. فَقَالَتِ الْحَقْ فَإِنَّهُمْ ینْتَظِرُونَک ، وَأَخْشَی أَنْ یکونَ فِی احْتِبَاسِک عَنْهُمْ فُرْقَةٌ . فَلَمْ تَدَعْهُ حَتَّی ذَهَبَ ، فَلَمَّا تَفَرَّقَ النَّاسُ خَطَبَ مُعَاوِیةُ قَالَ مَنْ کانَ یرِیدُ أَنْ یتَکلَّمَ فِی هَذَا الأَمْرِ فَلْیطْلِعْ لَنَا قَرْنَهُ ، فَلَنَحْنُ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُ وَمِنْ أَبِیهِ . قَالَ حَبِیبُ بْنُ مَسْلَمَةَ فَهَلاَّ أَجَبْتَهُ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ فَحَلَلْتُ حُبْوَتِی وَهَمَمْتُ أَنْ أَقُولَ أَحَقُّ بِهَذَا الأَمْرِ مِنْک مَنْ قَاتَلَک وَأَبَاک عَلَی الإِسْلاَمِ . فَخَشِیتُ أَنْ أَقُولَ کلِمَةً تُفَرِّقُ بَینَ الْجَمْعِ ، وَتَسْفِک الدَّمَ ، وَیحْمَلُ عَنِّی غَیرُ ذَلِک ، فَذَکرْتُ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِی الْجِنَانِ . قَالَ حَبِیبٌ حُفِظْتَ وَعُصِمْتَ».[129]
ابن عمر میگوید: وارد بر خواهرم حفصه شدم و به او گفتم : میبینی که کار مردم به کجا کشید که در این امر (یعنی خلافت و ریاست بر مردم) برای من نصیبی قرار داده نشد. گفت : برو که
مردم منتظر تواند میترسم که اگر تو در میانشان نباشی اختلافی بهم رسد. ابن عمر رفت . وقتی مردم پراکنده شدند معاویه گفت : هر که میخواهد که در امر خلافت و ریاست سخنی بگوید خود را مطرح کند (کنایه به ابن عمر داشت) که ما از او و پدرش (یعنی عمر) به این امر سزاوارتریم . حبیب بن مسلمة (که ظاهرا این جریان را از ابن عمر میشنید گفت : چرا به او جواب ندادی؟ ابن عمر گفت : میخواستم به او بگویم که سزاوارتر به این امر کسی است که با تو و پدرت جنگید تا اسلام آوردید. (گرچه مصداق بارز آن شخص امیرالمومنین 7 میباشد ولی بعید است که منظور ابن عمر آن حضرت بوده باشد چه آنکه او حاضر به بیعت با حضرتش نشد گرچه با أصحاب جمل نیز همراهی نکرد.) ولی ترسیدم که چیزی بگویم که باعث اختلاف و منجر به خونریزی گردد ... حبیب گفت : کار خوبی کردی . مهمّ نیست که بدانیم که واقعه در چه زمانی اتفاق افتاد فقط میخواهیم به برادران اهل سنت برسانیم که معاویه ای که او را قبول دارید خود را به امر خلافت لایقتر از عمر میدانست و نه پسر عمر و نه کسی دیگر به او هیچگونه اعتراضی ننمودند و غیر از ابن عمر گوئیا دیگران نیز قول او را پذیرفتند.
حسیناحمدی17دی 1390
تکرار
عقیده معاویه درباره عمر
معاویه خود را از عمر به خلافت سزاوارتر میدانست
«عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ دَخَلْتُ عَلَی حَفْصَةَ ... قَدْ کانَ مِنْ أَمْرِ النَّاسِ مَا تَرَینَ ، فَلَمْ یجْعَلْ لِی مِنَ الأَمْرِ شَیءٌ. فَقَالَتِ الْحَقْ فَإِنَّهُمْ ینْتَظِرُونَک ، وَأَخْشَی أَنْ یکونَ فِی احْتِبَاسِک عَنْهُمْ فُرْقَةٌ . فَلَمْ تَدَعْهُ حَتَّی ذَهَبَ ، فَلَمَّا تَفَرَّقَ النَّاسُ خَطَبَ مُعَاوِیةُ قَالَ مَنْ کانَ یرِیدُ أَنْ یتَکلَّمَ فِی هَذَا الأَمْرِ فَلْیطْلِعْ لَنَا قَرْنَهُ ، فَلَنَحْنُ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُ وَمِنْ أَبِیهِ . قَالَ حَبِیبُ بْنُ مَسْلَمَةَ فَهَلاَّ أَجَبْتَهُ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ فَحَلَلْتُ حُبْوَتِی وَهَمَمْتُ أَنْ أَقُولَ أَحَقُّ بِهَذَا الأَمْرِ مِنْک مَنْ قَاتَلَک وَأَبَاک عَلَی الإِسْلاَمِ . فَخَشِیتُ أَنْ أَقُولَ کلِمَةً تُفَرِّقُ بَینَ الْجَمْعِ ، وَتَسْفِک الدَّمَ ، وَیحْمَلُ عَنِّی غَیرُ ذَلِک ، فَذَکرْتُ مَا أَعَدَّ اللَّهُ فِی الْجِنَانِ . قَالَ حَبِیبٌ حُفِظْتَ وَعُصِمْتَ».[130]
ابن عمر میگوید: وارد بر خواهرم حفصه شدم و به او گفتم : میبینی که کار مردم به کجا کشید که در این امر (یعنی خلافت و ریاست بر مردم) برای من نصیبی قرار داده نشد. گفت : برو که مردم منتظر تواند میترسم که اگر تو در میانشان نباشی اختلافی بهم
رسد. ابن عمر رفت . وقتی مردم پراکنده شدند معاویه گفت : هر که میخواهد که در امر خلافت و ریاست سخنی بگوید خود را مطرح کند (کنایه به ابن عمر داشت) که ما از او و پدرش (یعنی عمر) به این امر سزاوارتریم . حبیب بن مسلمة (که ظاهرا این جریان را از ابن عمر میشنید گفت : چرا به او جواب ندادی؟ ابن عمر گفت : میخواستم به او بگویم که سزاوارتر به این امر کسی است که با تو و پدرت جنگید تا اسلام آوردید. (گرچه مصداق بارز آن شخص امیرالمومنین 7 میباشد ولی بعید است که منظور ابن عمر آن حضرت بوده باشد چه آنکه او حاضر به بیعت با حضرتش نشد گرچه با أصحاب جمل نیز همراهی نکرد.) ولی ترسیدم که چیزی بگویم که باعث اختلاف و منجر به خونریزی گردد ... حبیب گفت : کار خوبی کردی .
مهمّ نیست که بدانیم که واقعه در چه زمانی اتفاق افتاد فقط میخواهیم به برادران اهل سنت برسانیم که معاویه ای که او را قبول دارید خود را به امر خلافت لایقتر از عمر میدانست و نه پسر عمر و نه کسی دیگر به او هیچگونه اعتراضی ننمودند و غیر از ابن عمر گوئیا دیگران نیز قول او را پذیرفتند.
حسین احمدی 17 دی 1390
اعتراف به غصب خلافت
اعتراف بنی العبّاس به خیانت خود قبل از جنگ با
لشکریان فخّ مبنی بر باطل بودن حکومت بنیالعبّاس
حسن بن محمّد به سندش از ابوالعرجاء شتردار حدیث کرده که گفت : موسی بن عیسی مرا طلبید و گفت : شترانت را حاضر کن .
گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم ، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت : اگر مویی از آنها کم شود گردنت را می زنم ، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با حسین بن علی - صاحب فخ - گردید، و همچنان با او بودیم تا به باغهای بنی عامر رسیدیم ، در آنجا فرود آمد و به من گفت : برو و از وضع حسین بن علی و لشکریانش اطّلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده .
من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچگونه تشویش خاطر و سستی در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول نمازو یا سرگرم راز و نیاز و زاری به درگاه خدای بی نیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که قرآن را پیشروی خود باز کرده و بدان نظر می کردند و برخی هم اسلحه خود رااصلاح و آماده می ساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد موسی بازگشته و بدو گفتم : این مردمی را که من دیدم پیروزند!
وی با تندی به من گفت : ای زنازاده ؛ مگر آنها را چگونه دیدی؟
من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم ، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدّی که من گمان کردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت :
به خدا سوگند؛ اینها در پیشگاه خداوند گرامی تر از ما هستند و بدانچه در دست ماست (یعنی به حکومت و خلافت) از ما سزاوارتر و شایسته ترند، ولی چه باید کرد که سلطنت عقیم است ؛ «ولو أنّ صاحب هذا القبر - یعنی النبی 6 - نازعنا الملک ، لضربنا خیشومه بالسیف»؛ «آری ؛ اگر صاحب این قبر یعنی پیغمبر 6 درباره سلطنت و حکومت با ما به نزاع و مخالفت برخیزد بینیش را با شمشیر خواهیم زد!
در آن زمان گفت : ای غلام ؛ طبل جنگ را بزن . و به دنبال این دستور به سوی آنهاحرکت کرد، آری به خدا از جنگ با آنها منصرف نشد.[131] منبع : معاویه : ج .... ص ...
ابوسفیان و اقرار به غصب خلافت
«شیخ مفید فرموده است از اموری که دلالت می کند بر رذالت بنی تیم بن مرة و بنی عدی و سزاوار است که ما آن چیز را با سخنان
سابق جمع کنیم ، قول ابوسفیان صخر بن حرب بن امیة است در وقتی که به او خبر رسید که مردم با ابوبکر بیعت کردند.
پس شروع کرد در ترغیب بنی هاشم بر اینکه فسخ کنند بیعت ابو بکر را و دعوت کرد ایشان را بر اینکه ایشان امام و پیشوا گردانند امیر المومنین علی 7 را گفت :
بنی هاشم لا تطعموا النّاس فیکم و لا سیما تیم بن مرّة او عدی
فما الامر الّا فیکم والیکم و لیس لها الّا ابو حسن علی
أبا حسن فاشدد بها کفّ حازم فانّک للامر الّذی یرتجی ملی[132]
یعنی ای قبیله بنی هاشم به طمع میندازید مردم را در خود و خصوص قبیله بنی تیم و قبیله بنی عدی .
پس نیست امر امامت مگر در میان شما و مگر به سوی شما. و نیست از برای امر امامت مگر ابو الحسن که علی بن ابی طالب است . ای ابو الحسن محکم کن از برای امر امامت کف احتیاط کننده را.
پس به درستی که تو به امر امامت که ما امید می داریم آن را
سزاواری و پری از آن .
مرحوم شیخ مفید میفرماید که آیا نمیبینید قول این مرد پیر را در حضور جماعت و به گونه ای گفته او به مردم شهر و اهل صحرا رسید که چگونه عیب کرد و حقیر شمرد «تیم» و «عدی» را. و اظهار کرد قول به رذالت این دو قبیله را و کوتاهی آنها را از استحقاق خلافت و رسیدن مرتبه ریاست . و ابو سفیان اگر چه نزد ما از جمله منافقان است لیکن وصف کردن قبایل عرب و بیان حقیقت حال ایشان بر وجهی که موافق باشد، موقوف نیست به اینکه قائل آن منافق نباشد و نفاق خبر دهنده مخلّ نیست به صدق این قسم خبری ؛ زیرا عرب ننگ دارند از کذب در سخنی که ضد قول ایشان برای همه معلوم باشد به ضرورت ، و تعصب و حمیت عظیم میورزند در اینکه مبادا از ایشان سخنی سرزند و خلاف آن درست باشد.
خصوصا ابو سفیان که سید و مهتری بود از جمله سادات قوم خود. و اقلّ آنچه در این باب میباشد این است که بگوئیم شعر او منزلت اشعار عرب در زمان جاهلیت داشته باشد که آنها در اشعار خود وصف میکردند قبایل را به شجاعت یا ترس یا سخاوت یا بخل یا بلندی مرتبه یا پستی مرتبه[133] .
بنابراین پیروان سقیفه کسی را به عنوان خلیفه انتخاب کردند که از طائفه پست قریش است ، ولی پیروان غدیر کسی را امام و رهبر خود میدانند که از برترین گروه قریش و یکی از افرادی است که آیه تطهیر دربارهء او نازل شده است . یعنی حضرت امیرالمومنین علی 7 که بنابر آیهء أنفسنا وأنفسکم نفس پیامبر اکرم 6 میباشند.
فضائل امیرالمؤمنین 7 از نظر عمر
(194) (حدیث احتجاج العبّاس علی ابیبکر)
وَ بِالْإِسْنَادِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِی قَالَ : لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ تَقَلَّدَ أَبُو بَکرٍ الْخِلَافَةَ ، (کانَ)[134] عَلِی
عَلَیهِ السَّلَامُ وَ الْعَبَّاسُ یخْتَصِمَانِ فِی تَرِکةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَجَاءَا فَجَلَسَا وَ ابْتَدَأَ الْعَبَّاسُ بِالْکلَامِ فَقَالَ أَبُو بَکرٍ: مَهْلًا یا عَبَّاسُ ، أُنَاشِدُک اللَّهَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ یوْمَ جَمَعَ بَینَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ أَلَّفَ فِیهِمْ .
فَقَالَ : یا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ، إِنَّ اللَّهَ مَا بَعَثَ نَبِیاً إِلَّا جَعَلَ لَهُ أَخاً وَ وَصِیاً وَ وَزِیراً، فَهَلْ فِیکمْ مَنْ یبَایعُنِی عَلَی أَنْ یکونَ أَخِی وَ وَصِیی وَ وَزِیرِی؟
فَسَکتُّمْ فَأَعَادَهَا الثَّانِیةَ ، فَسَکتُّمْ ، ثُمَّ أَعَادَهَا الثَّالِثَةَ ، فَسَکتُّمْ ، فَقَالَ :
لَتَقُومُنَّ وَ إِلَّا فَلْیذْهَبَنَّ بِهِ غَیرُکمْ فَأَیکمْ فَلْیکونَنَّ فِی وَ لْتَنْدَمُنَّ عَلَی هَذَا السَّبَبِ .
تَعْلَمُ ذَلِک یا عَبَّاسُ؟ قَالَ : نَعَمْ ، قَالَ : فَلِمَ تُخَاصِمُهُ یا عَبَّاسُ؟
قَالَ : الْعَبَّاسُ : فَلِمَ تَأْخُذُ عَلَیهِ الْخِلَافَةَ یا أَبَا بَکرٍ؟
قَالَ أَبُو بَکرٍ: أَعْذِرْنِی یا عَبَّاسُ[135]
(195) (حدیث لعلی أثنتا عشر فضیلة)
وَ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَنَّهُ قَالَ : فِی أَوَّلِ یوْمَ صَعِدَ عَلَی الْمِنْبَرِ فِی خِلَافَتِهِ ، قَالَ :
لَقَدْ أُعْطِی عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ اثْنَتَی عَشْرَةَ فَضِیلَةً ، لَمْ تَکنْ لِی وَ لَا لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ وَاحِدَةٌ مِنْهَا :
الْأُولَی : مَوْلِدُهُ فِی الْکعْبَةِ ، وَ الثَّانِیةُ : زِوَاجُهُ مِنَ السَّمَاءِ، وَ الثَّالِثَةُ : زَوْجَتُهُ فَاطِمَةُ ، وَ الرَّابِعَةُ : الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ وَ أَوْلَادُهُ ، وَ الْخَامِسَةُ : قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ :
مَنْ کنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِی مَوْلَاهُ ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ السَّادِسَةُ : قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ بِحُضُورِی یوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ: أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی ، وَ السَّابِعَةُ : سَدُّ أَبْوَابِ الصَّحَابَةِ وَ لَمْ یسُدَّ بَابَهُ ، وَ الثَّامِنَةُ : قَوْلُ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ : مَنْ عَبَدَ اللَّهَ فِی مِثْلِ مَکةَ وَ الْمَدِینَةِ أَلْفَ سَنَةٍ ، إِلَّا خَمْسِینَ عاماً، وَ صَبَرَ کنُوحٍ فِی قَوْمِهِ ، وَ صَبَرَ عَلَی حَرِّ مَکةَ ، وَ جُوعِ الْمَدِینَةِ .
وَ أَنْفَقَ مَالَهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ، وَ کانَ بِقَدْرِ أَبِی قُبَیسٍ ، وَ قُتِلَ بَینَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ عَمْداً فِی سَبِیلِ اللَّهِ مُحْتَسِباً، وَ لَمْ یأْتِ بِوَلَایتِک یا عَلِی، لَکانَ عَمَلُهُ وَ زُهْدُهُ (وَ إِنْفَاقُهُ) وَ قَتْلُهُ هَباءً مَنْثُوراً، وَ التَّاسِعَةُ : أَنَّ النَّجْمَ هَوَی فِی دَارِهِ ، وَ الْعَاشِرَةُ : رُدَّتْ لَهُ الشَّمْسُ مَرَّتَینِ : مَرَّةً
بِالْمَدِینَةِ ، وَ مَرَّةً بِالْعِرَاقِ .
وَ الْحَادِیةَ عَشْرَةَ : أَنَّهُ یکلِّمُ الْأَمْوَاتَ ، وَ الْأَسَدَ، وَ الذِّئْبَ ، وَ الثُّعْبَانَ ، وَ الْغَزَالَةَ ، وَ الشَّمْسَ ، وَ السَّمَکةَ .
وَ الثَّانِیةَ عَشْرَةَ : أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَی خَمْسِینَ أَلْفاً یقْتُلُهُمْ بِشِمَالِهِ دُونَ یمِینِهِ .
وَ کانَ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ حَاضِراً، فَرَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ : اعْتَرَفْتَ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یشْهَدَ عَلَیک .[136]
تمت الروضة وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَعلی ید أقل أبناء العلماء ابن المرحوم محمد مومن علی الطالقانی المرجانی فی سنة 1031 هـ ق .
أقول : و فیها أیضا مکتوب : (امید که در نظر أرباب دانش و بینش مطبوع افتد إنشاء الله تعالی .
امیرالمؤمنین 7 از نظر عمر
(452) داستان شورای عمر
این موضوع چنان است که چون ابولؤلؤة عمر را زخم زد و عمر دانست که خواهد مرد، مشورت کرد که چه کسی را پس از خود عهدهدار حکومت کند. به او گفته شد: پسرش عبدالله را جانشین و خلیفه کند.
گفت : خدا نکند که دو تن از فرزندان خطّاب عهدهدار خلافت باشند؛ همان که بر عمر تحمیل شد او را بس است . هر چه عمر بر شانه خود کشید او را بس است . خدا نکند! دیگر خلافت را نه در زندگی و نه پس از مرگ خود تحمّل میکنم .
سپس گفت : رسول خدا 6 رحلت فرمود در حالی که از ششت تن از قریش راضی و خشنود بود و آنان علی 7 و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقّاص و عبدالرحمان بن عوف هستند و چنین مصلحت دیدم که موضوع را میان ایشان به شوری بگذارم تا خود یکی را انتخاب کنند.
و بعد گفت : اگر پس از خود کسی را به خلافت بگمارم ، کسی که بهتر از من بود چنین کاری کرد، یعنی ابوبکر؛ و اگر این کار را رها کنم کسی که بهتر از من بود، یعنی رسول خدا 6 چنین فرمود!!
سپس گفت : این شش تن را برای من فراخوانید و آنان را فراخواندند و پیش او آمدند و او بر بستر خویش افتاده و در حال جان کندن بود.
عمر به ایشان نگریست و گفت : آیا همگی اطّلاع دارید که پس از من به خلافت رسید؟
آنان سکوت کردند. عمر این سخن را تکرار کرد.
زبیر گفت : چه چیزی ما را از شایستگی برای خلافت دورمی کند و حال آنکه تو خلیفه شدی و به آن کار قیام کردی ؟ ما از لحاط منزلت میان قریش و از نظر سابقه در اسلام و خویشاوندی با پیامبر 6 از تو فروتر نیستیم .
ابوعثمان جاحظ میگوید: به خدا سوگند؛ اگر زبیر نمیدانست که عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخی آن را نداشت که یک کلمه و یک لفظ از این سخن را بر زبان آرد.
عمر گفت : آیا از خصوصییات شما و آنچه در نفسهای شماست شما را آگاه کنم ؟
زبیر گفت : بگو که اگر از تو خواهش کنیم نگویی باز هم خواهی گفت .
عمر گفت : ای زبیر؛ امّا تو، مردی کمحوصله و رنگ به رنگی . در رضایت همچون مؤمن و به هنگام خشم همچون کافری . روزی
انسانی و روز دیگر شیطان و اگر خلافت به تو برسد چهبسا که روز خود را صرف چانهزدن درباره یک مد جو کنی و کاش میدانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزی که حالت شیطانی داری و روزی که خشمگین میشوی برای مردم چه کسی عهدهدار خلافت خواهد بود و تا هنگامی که این صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حکومت این امّت را برای تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روی به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن که روز مرگ ابوبکر درباره عمر گفته بود خشمگین بود. به همین جهت به طلحه گفت : آیا سخن بگویم ، یا سکوت کنم ؟
طلحه گفت : بگو که در هر حال تو چیزی از خیر نمیگویی .
عمر گفت : من از آن هنگام که انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتّفاق سخت خشمگین بودی میشناسمت و همان پیامبر 6 رحلت فرمود در حالی که از آن سخنی که به هنگام نزول آیه حجاب گفته بودی بر تو خشمگین بود.
شیخ ما ابوعثمان جاحظ ـ که خدایش رحمت کناد ـ میگوید : سخن مذکور چنین بود که چون آیه حجاب نازل شد، طلحه در حضور کسانی که سخن او را برای پیامبر 6 نقل کردند گفته بود : مقصود محمّد 6 از اینکه زنان خود را در حجاب قرار میدهد چیست ؟ بر فرض که امروز چنین کند، فردا که بمیرد خودمان آنها
را به همسری برمیگزینیم و با آنان همبستر میشویم !
ابوعثمان جاحظ همچنین میگوید: ای کاش ؛ کسی به عمر میگفت : تو که مدّعی بودی پیامبر 6 رحلت فرمودند در حالی که از این شش تن راضی بودند، پس چگونه به طلحه میگویی پیامبر 6 رحلت فرمودند در حالی که بر تو به سبب سخنی که گفتی خشمگین بودند و چنین تهمتی سنگین بر او میزنی؟ ولی چه کسی جرأت داشت اعتراضی کمتر از این بر عمر کند تا چه رسد چنین سخنی بگوید!
عمر آنگاه روی به سعد بن ابی وقّاص کرد و گفت : تو میتوانی سالار خوبی برای گروهی از سوارکاران باشی و اهل شکار و تیر و کمانی و قبیله زهرة را با خلافت و فرماندهی بر مردم چه کار است ؟!
آنگاه روی به عبدالرحمان بن عوف کرد و گفت : امّا تو، اگر ایمان نیمی از مردم را با ایمان تو بسنجند ایمان تو بر آنان برتری دارد! ولی خلافت برای کسی که در او ضعفی چون ضعف تو باشد صورت نمیگیرد و روبراه نمیشود؛ وانگهی بنیزهرة را به خلافت چکار است ؟!
سپس روی به علی 7 کرد و گفت : به خدا سوگند؛ اگر نه این بود که در تو نوعی شوخی و مزاح سرشته است به حق شایسته
خلافتی و به خدا سوگند؛ اگر تو بر مردم حاکم شوی آنان را به حقّ و شاهراه رخشان هدایت راهبری میکنی .
سپس روی به عثمان کرد و گفت : گویا برای تو آماده است! و گویی هماکنون میبینم که قریش به سبب محبّتی که به تو دارند قلّاده خلافت را بر گردنت خواهند افکند و تو فرزندان امیه و ابو معیط را بر گردن مردم سوار خواهی کرد و در تقسیم غنایم و اموال ، آنان را بر دیگران چندان ترجیح خواهی داد که گروهی از گرگان عرب از هر سو پیش تو خواهند آمد و تو را بر بسترت سر خواهند برید و به خدا سوگند؛ اگر آنان چنان کنند تو هم چنان میکنی و اگر تو چنان کنی آنان هم چنان میکنند.
سپس موهای جلو سرش را با محبّت گرفت و کشید و گفت : در آن هنگام این خسن مرا یادآور که در هر حال چنان خواهد شد.
تمام این خبر را شیخ ما ابوعثمان جاحظ در کتاب «السفیانیة» خود آورده است و گروه دیگری هم غیر از او در باب زیرکی عمر این خبر را نقل کردهاند.
جاحظ در همان کتاب خود پس از آوردن این خبر این موضوع را هم نقل میکند که معمّر بن سلیمان تیمی از پدرش ، از سعید بن مسیب ، از ابن عبّاس نقل میکند که میگفته است : شنیدم عمر به اهل شوری میگفت : اگر با یکدیگر معاونت و همکاری و
خیرخواهی کنید خلافت را خود و فرزندانتان خواهید خورد و اگر رشک برید و به یکدیگر پشت کنید و از یاری دادن خود فرو نشینید و نسبت به یکدیگر خشم ورزید، معاویة بن ابی سفیان در این مورد بر شما چیره خواهد شد و در آن هنگام معاویه امیر شام بود.
اکنون به بیان بقیه داستان شوری بپردازیم .
عمر آنگاه گفت : ابوطلحه انصاری را برای من فراخوانید. او را فراخواندند. عمر گفت : ای ابوطلحه دقّت کن و بنگر که چه میگویم ؟ چون از کنار گور من برگشتید همراه پنجاه تن از انصار، در حالی که شمشیرهای خود را بر دوش داشته باشید، این شش تن را در خانهای جمع کن و آنان را به تعجیل و تمام کردن انتخاب خلفیه وادار و خود با یارانت بر در آن خانه بایست تا آنان مشورت کنند و یکی از میان خویشتن به خلافت برگزینند. اگر پنج تن اتّفاق کردند و یکی از ایشان از پذیرش آن خودداری کرد او را گردن بزن . اگر چهار تن با یکدیگر اتّفاق و دو تن مخالفت کردند آن دو تن را گردن بزن . اگر سه تن با یکدیگر موافقت و سه تن مخالفت کردند بنگر که عبدالرحمان بن عوف با کدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن دیگر بر مخالفت خود پافشاری کردند گردن آن سه تن را بزن ، و اگر سه روز گذشت و بر کاری اتّفاق
نکردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا برای خود کسی را برگزینند.
چون عمر به خاک سپرده شد، ابوطلحه آن شش تن را جمع کرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشیر بر در خانه ایستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و میان ایشان نزاع درگرفت . طلحه نخستین کاری که کرد این بود که آنان را گواه گرفت و گفت : من حقّ خود را در این شوری به عثمان واگذار کردم و بخشیدم ، و این بدان سبب بود که میدانست مردم علی 7 و عثمان را رها نمیکنند و خلافت برای او فراهم و خالص نمیشود و تا آن دو وجود داشته باشند برای او ممکن نخواهد بود، ولی با این کار خود خواست جانب عثمان را تقویت و جانب علی 7 را تضعیف کند و کاری را که برای خود طلحه سودی نداشت و نمیتوانست به آن برسد، اینگونه بخشید.
زبیر برای معارضه با طلحه گفت : من هم شما را بر خود گواه میگیرم که حقّ خود را از این شوری به علی 7 واگذار کردم و بخشیدم و این کار را بدان سبب انجام داد که دید با بخشیدن طلحه حقّ خود را به عثمان ، جانب علی 7 تضعیف شده است . او را حمیت خویشاوندی بر این کار واداشت که او پسرعمّه حضرت علی 7 بود؛ مادرش صفیه دختر عبدالمطلب است و ابوطالب
دایی اوست .
طلحه بدین سبب به عثمان گرایش پیدا کرد که از علی 7 منحرف بود. طلحه از قبیله تیم و پسرعموی ابوبکر صدیق! است و بنیهاشم از بنیتیم کینه شدیدی به سبب خلافت در دل داشتند و بنیتیم هم از آنان سخت کینه در دل داشتند و این چیزی است که در نهاد بشر به ویژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاکنون این موضوع را ثابت کرده است . بنابراین از آن شش تن چهار تن باقی ماندند.
سعد بن ابی وقّاص هم گفت : من حقّ خودم از شوری را به پسرعمویم عبدالرحمان بن عوف بخشیدم و این بدان سبب بود که هر دو از قبیله بنیزهره بودند، وانگهی سعد بن ابی وقّاص میدانست که کار خلافت برای او صورت نخواهد گرفت ؛ و چون فقط سه تن باقی ماندند عبدالرحمان بن عوف به علی 7 و عثمان گفت : کدامیک از شما از حقّ خود در خلافت میگذرد تا بتواند یکی از دو تن دیگر را به خلافت برگزیند؟
هیچکدام از آن دو سخن نگفتند. عبدالرحمان گفت : من شما را گواه میگیرم که خویشتن را از خلافت کنار کشیدم به شرط آنکه بتوانم یکی از دو تن باقیمانده را به خلافت انتخاب کنم .
در این باره از اعتراض و سخن گفتن خودداری کردند.
عبدالرحمان بن عوف نخست خطاب به علی 7 گفت : من با تو بیعت میکنم به اجرای احکام کتاب خدا و سنّت رسول خدا 6 و رعایت سیرت آن دو شیخ ، یعنی ابوبکر و عمر.
علی 7 فرمود: بر کتاب خدا و سنّت رسول خدا 6 و آنچه اجتهاد و رأی خودم باشد.
عبدالرحمان از علی 7 روی برگرداند و پیشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت .
عثمان گفت : آری . عبدالرحمان دوباره پیشنهاد خود را به علی 7 عرضه داشت و علی 7 همان گفتار خود را تکرار کرد.
عبدالرحمان این کار را سه بار انجام داد و چون دید علی 7 از عقیده خود برنمیگردد و عثمان همواره با گفتن آری پاسخ میدهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت : سلام بر تو باد ای امیرالمؤمنین !!![137]
گفته شده است علی 7 به عبدالرحمان فرمود:
به خدا سوگند؛ این کار را نکردی مگر به امیدی که دوست شما (عمر) از دوست خود (ابوبکر) داشت . خدای میان شما عطر
منشم[138] (زنگار نفاق) برافشاند.
گویند: همچنان شد و میان عثمان و عبدالرحمان چنان کدورت و نفاقی پیش آمد که هیچیک با دیگری سخن نگفت تا عبدالرحمان درگذشت .
در مورد این گفتار امیرالمؤمنین علی 7 که در این خطبه میگوید: «مردی از اعضای شوری به سبب کینه خود از من رویگردان شد»، منظور طلحه است . هرچند قطب راوندی[139] معتقد است که منظور،
سعد بن ابی وقّاص است ؛ زیرا علی 7 در جنگ بدر پدرش را کشته بود. و حال آنکه این اشتباه است ، زیرا ابی وقّاص که نام و نسب او بدینگونه است : مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لوی بن غالب ، در دوره جاهلی به مرگ طبیعی درگذشته است .
و این گفتار علی 7 که میگوید: «و دیگری به خاطر پیوند سبب با عثمان از من روی گرداند»، یعنی عبدالرحمان بن عوف ، زیرا امّ کلثوم
دختر عقبة بن ابی معیط همسر او بوده است و این امّ کلثوم خواهر مادری عثمان است و مادر هر دو اروی دختر کریز است .
قطب راوندی همچنین روایت میکند که چون عمر گفت : همراه آن سه تنی باشید که عبدالرحمان بن عوف با آنان است ، ابن عبّاس به علی 7 گفت : خلافت از دست ما بیرون رفت ؛ این مرد میخواهد عثمان خلیفه باشد. علی 7 فرمود:
من هم این موضوع را میدانم ، ولی با آنان در شوری شرکت میکنم ؛ زیرا عمر اکنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنکه قبلا میگفت : پیامبر 6 فرمودهاند: نبوّت و امامت در یک خانواده جمع نمیشود. و من اکنون در شوری شرکت میکنم تا برای مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشکار شود.
آنچه راوندی روایت میکند غیر معروف است و عمر این موضوع را از قول پیامبر 6 نقل نکرده است ، ولی روزی به عبدالله بن عبّاس گفت : ای عبدالله؛ در مورد اینکه قوم شما از رسیدن شما به خلافت ممانعت کردند چه میگویی ؟ گفت : ای امیرالمؤمنین!! در این باره چیزی نمیدانم .
عمر گفت : با پوزش از پیشگاه خداوند، خیال میکنم قوم و خویشاوندان شما خوش نداشتند که پیامبری و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان
برسانید. شاید شما خودتان معتقد باشید که ابوبکر میخواست بر شما حکومت کند و او بود که حقّ شما را ضایع کرد؛ هرگز چنین نیست ، بلکه کار به گونهای پیش آمد که هیچ چیز بهتر و دوراندیشانهتر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأی ابوبکر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممکن بود حکومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان میکرد خلافت برای شما با اعمال و خویشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود؛ آنان به شما همانگونه مینگرند که گاو نر نسبت به گازر خویش مینگرد.[140]
امیرالمؤمنین 7 از نظر معاویه
معاویه در آخرین روزهای عمر و آرزوی او
محمّد بن اسحاق و دیگر ناقلان اخبار گفتهاند که : معاویه در آغاز مرضی که از آن وفات یافت ، به حمام رفت و چون لاغری تن خویش را بدید، از فنای خویش و مرگی که نصیب خلق است و در انتظار او نیز بود بگریست ، و به تمثیل شعری خواند بدین مضمون :
«میبینم که شبها در ویران کردن من شتاب دارد. قسمتی از مرا برده و قسمتی را بجا گذاشته . طول و عرضم مرا بهم پیچیده ، و پس از مدّتها که پیاده بودم ، مرا نشانیده است».
وقتی مرگش در رسید، و بیماریش سختی گرفت ، و از علاج نومید شد، شعری بدیمن مضمون گفت : ای کاش ؛ حتّی یک ساعت به حکومت نپرداخته بودم ، و در کار لذّت غافل و چشم بسته نبودم ، و مانند صاحب دو جامه ژنده (حضرت امیرالمؤمنین علی 7) بودم که زندگی بخور و نمیری داشت تا مرگش فرارسید.[141]
[1] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4/276.
[2] . تاريخ سياسى اسلام (دكتر حسن ابراهيم حسن): 2/97.
[3] . شبهاى پيشاور: 861.
[4] ....................
[5] ....................
[6] ......................
[7] .....................
[8] . جُرْف با ضمن جيم و سكون راء محلّى است در يك فرسخى مدينه كه حضرترسول وعده گاه را در آنجا قرار دادند؛ تا چون همه لشگر مجتمع شوند از آنجا حركتكنند.
[9] . غاية المرام » ص 114، حديث پنجاهم از عامّه .
[10] . در «طبقات » ابن سعد، ج 2، ص 166 وارد است كه : فاصله دُومة الجندل تا مدينهپانزده شب راه است ؛ و در «المعجم البلدان » گويد: مكانى است بين دمشق و بينمدينه و فاصله آن تا دمشق هفت مرحله است (و هر مرحله هشت فرسخ و مسافتيكروز است ) و نيز گويد: دُومة الجندل با ضم ّ دال و فتح آن است ، كه ابن دُرَيد فتحآنرا انكار كرده و از اغلاط اصحاف حديث شمرده است . و در دو دومه ديوارى استكه دُومه را به شكل قلعه درآورده است و در داخل ديوار قلعه منيعى است كه به آنماردگويند و آن قلعه اُكَيْدر بن عبدالملك بن عبدالحى بن اعيا بن الحارث است كهسلطان آنجا بوده است و آن قلعه بدست خالد بن وليد فتح شد و اُكَيدر اسلام آورد و اورا خالد به مدينه نزد رسول خدا آورد و معاهدهاى بين آن حضرت و او منعقد شد.
[11] . در «سيرة حلبيّه» ج 3، ص 151 لشگرگاه آن حضرت را در جُرْف نوشته است ؛ و در«معجم البلدان» آورده است كه : جُرْف در سه ميلى مدينه به طرف شام است .
[12] . در «سيرة ابن هشام» ج 4، ص 946 آمده است كه : عبدالله بن ابىّ لشگر خود راعليحدهزد، پائين تر از لشگر رسول خدا در نزديكى ذُباب ؛ و بنابر آنچه گمان مى كنند: لشگراو كمتر از لشگر رسول خدا نبود؛ و «طبقات » ابن سعد، ج 2، ص 165؛ و «مغازى»واقدى ، ج3، ص 995 و «تاريخ طبرى » ج 2، ص 368 و «البداية والنهاية »، ج 5، ص7.
[13] . مغازى » واقدى ، ج 3، ص 995 و ص 996 و «سيرة حلبيّه » ج 3، ص 149 وص 150؛و «الكامل فى التاريخ » ج 2، ص 277 و «اعيان الشيعه » طبع رابع ، ج 2، ص 198 و«حبيب السير» ج ، ص 399.
[14] . بحارالانوار طبع كمپانى ، ج 6، ص 635 از تفسير حضرت امام حسن عسكرى 7.
[15] . مجلسى در «بحارالانوار» طبع كمپانى ، ج 6، ص 624 از «تفسير على بن ابراهيم »الدّرثوك ضبط كرده است ؛ و از جوهرى آورده است كه : دُرثوك نوعى از پارچههائىاست كه مانند پارچههاى بافته شده از كرك شتر، داراى ريشههاى مخلمى شكل ازخود آن پارچه است .
[16] . در «سيرة حلبيّه » ج 3، ص 150 وارد است كه : روميان را بنو الاصفر گويند به جهتآنكه آنها از اولاد روم بن عيص بن اسحق پيغمبر بوده اند و او را اصْفَر گويند به جهتزرديى كه در او بود. مورّخين كه به تاريخ قديم اطّلاع دارند؛ مى گويند: عيص بادخترعموى خود اسمعيل ازدواج كرد و از او پسرى به دنيا آمد كه نام او را روم نهادند؛ ودراو زردى بود؛ و به همين مناسبت او را اصفر گويند؛ و بعضى گويند: زردى در پدرشعيص بوده است . انتهى . و در «بحارالانوار» ج 6، ص 66 گويد كه : در «قاموس » آمدهاست كه بنو اصفر پادشاهان روم هستند، چون از اولاد اصفر بن روم بن عيص بناسحق ابن ابراهيم مى باشند و يا بجهت آنكه لشگرى از حبشه بر آنها غلبه كرده و چونبا زنان آنها آميزش نمودند، اولاد آنها زر رنگ شدند.
[17] . در «معجم البلدان » آورده است كه : بَلقاء ناحيه اى است از اطراف دمشق بين دمشق ووادِى القُرى ؛ و قصبه آن عَمَّان است .
[18] . در «معجم البلدان » آورده است كه : حِمْص با كسر حاء و سكون ميم و صادمهمله ،شهرى است قديميو مشهور و آن بين دمشق و حَلَب در وسط راه قرار دارد. و اينداستان را نيز در تفسير «الميزان » ج 9، ص 312 از «تفسير قمّى » آورده است .
[19] . سيرة حلبيّه » ج 3، ص 148، و «الكامل فى التاريخ » ابن اثير، ج 2، ص 277.و محمدحسين هيكل در كتاب «حياة محمد» ص 425 دربارة علّت غزوة تبوك مى گويد: وهيچ ناحيه اى از نواحى شبه جزيرة عربستان نبود مگر آنكه رفته رفته سلطان و قدرتمحمّد را احساس كرده بود هيچ طائفه اى و يا قبيله اى نبود كه درصددمقاومت ودرگيرى با اين سلطان و قدرت درآيد، مگر آنكه پيغمبر قدرتى را بدان ناحيه مىفرستاد تا آنها را وادار به دفع خراج و بقاء بر دينشان و يا به اسلام و دفع زكاة بنمايد؛ودر اين هنگام كه ديده بانان و مراقبين از طرف او بر جميع بلاد عرب مقرّر شده بودندتاحكمى از احكام او نقض و شكسته نشود و تا اينكه در تمام اجزاء و بلاد آن ازدورترين نقطه تا دورترين نقطه ، امنيت برقرار باشد؛ در اين وقت خبرى به رسولخدا رسيد ازبلاد روم كه آنها در صدد تهيه لشكريانى هستند تا با حدود شمال عربجنگ كنند، آن چنان جنگى كه به روى خاك ريختن عرب حاذق به جنگ را در غروةموته به فراموشى اندازد و نام عرب و قدرت و سلطان مسلمين پيشرو را در هر ناحيهاز ياد ببرد. اين جنگ براى آنستكه قدرت و حكومت روم در شام با قدرت و حكومتفارس در حيره متّصل شود و فاصله از بين برود. چنان اين خبر وارد شد و در ذهن هاجا گرفت كه حدّى بالاتر از آن نبود.و در ص 429 گويد: چون جيش رسول خدا به تبويك رسيد وعظمت اين جيش به رومياندانسته شد؛ روميان چنين مصلحت ديدند كه لشگرى را كه تا حدود مرز شمالى عربآورده بودند، عقب برده و در داخل شهرهاى شام در قلعه ها متحصّن كنند. چونمسلمين به تبوك رسيدند و محمد از عقب نشينى روميان مطلع شد و ترس و وحشتآنها را دريافت مصلحت نديد كه ديگر به دنبال آنها داخل شهرهاى آنها برود و درمرزتوقف كرد تا با هر كس كه مى خواست با او مقاومت كند و يا او را بجايش بنشاندجنگ كند.
[20] . امام شناسى ج 109 ص 2 و 3 و...
[21] . فرائد السمطين : 1/375، نيز بشارة المصطفى 6: 12، بحار الأنوار: 8/580 (چاپكمپانى)، الغدير: 2/177.
[22] . الإمام اميرالمؤمنين على 7 از ديدگاه خلفاء: 197.
[23] . صحيح بخارى: 4/208، صحيح مسلم: 15/174، سنن ترمذى: 5/598 حديث 3730 و 3731،مناقب خوارزمى: 109 حديث 116، مناقب ابن مغازلى: 30 حديث 44 و 46، 31 حديث 47 و48، 36 حديث 56، براى اطلاع بيشتر به احقاق الحق: 4/78 ـ 471، 5/27 ـ 443، 7/371...مراجعه شود.
[24] . صراط المستقيم بياضى: 1/319 (نقل از تنوخى).
[25] . فتح البارى: 7/92 و 93، تاريخ ابن عساكر (ترجمة الإمام علىّ ابن أبى طالب 7): 1/281 ـ364.
[26] . راهبرد اهل سنّت به مسأله امامت : 187.
[27] . مروج الذهب مسعودى ، ترجمه پاينده ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب : ج 2 ص 22 ـ 24.
[28] . پيشگويىهاى اميرالمؤمنين 7: 426.
[29] . عيون الأخبار: 1/169.
[30] . عبّاس بن ربيعه از اصحاب محترم اميرالمؤمنين 7 است . ر.ك : رجال شيخ طوسى : 51چاپ نجف ، 1380 ق
[31] . سوره توبه ، آيات 14 و 15.
[32] . اصل عبارت : «فما عدا ممّا بدا» را به قول سيّد رضى (ذيل خطبه 31) براى نخستين بار تنهاحضرت اميرالمؤمنين على 7 بكار بردهاند.
[33] . سوره توبه ، بخشى از آيه 33.
[34] . سوره حجّ ، آيه 40.
[35] . سوره بقره ، آيه 194.
[36] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3/102.
[37] . تاريخ يعقوبى : 2/195.
[38] . تاريخ مدينة دمشق : 42/112.
[39] . مروج الذهب : 3/15 ـ 14.
[40] . تاريخ اميرالمؤمنين 7: 2/294.
[41] . تمدن و علوم اسلام : 154.
[42] . طبقات ابن سعد: 3/151، تاريخ طبرى: 3/210 از الغدير: 7/118.
[43] . شرح ابن ابى الحديد: 1/134 و 2/20 از الغدير: 7/80.
[44] . 28 / 329 از شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد: 1 / 74.
[45] . بحارالأنوار: 28/338، تاريخ كامل: 2/220/224.
[46] . الاحتجاج للطبرسى : 2/13.
[47] . ابن اثير نژاد و زن و فرزندان او را در الكامل چنين آورده است : معاوية بن ابى سفيان (صَخْر)بن حرب بن امُيّة بن عبدشمس بن عبدمناف بن قُصَيّ بن كلاب و كنيه او عبدالرحمان بود.آنگاه درباره زنان و فرزندان او مىنويسد: يكى ميسون دختر بَجْدَل بن اُنيف كلبى مادر يزيد بود.گويند: اين زن دخترى بزاد كه او را «ربّ المشارق ؛ خورشيد خاوران» خواندند و او درخردسالى بمرد. يكى ديگر فاخته دختر قَرَظَة بن عبد عمرو بن نَوفَل بن عبدمناف بود كه براى وى عبدالرحمان وعبدالله را آورد. عبدالله مردى گول و نابخرد بود. روزى بر آسيابانى گذشت ديد كه استرى براىاو آس مىچرخاند و در گردنش زنگهاست . از آسيابان پرسيد كه اين زنگها به چه كار آيد؟آسيابان گفت : براى آن است كه اگر بدانم استر مىپويد كه اگر بايستد، زنگها آرام شوند.عبدالله گفت: هيچ انديشيدهاى كه اگر بايستد و سرش را تكان دهد چه بايد كرد؟ آسيابان گفت :استر من خِرَد شاهزاده را ندارد. امّا عبدالرحمان در خردسالى درگذشت .ديگر از همسران او نايله كلابى دختر عُماره بود. معاويه او را به زنى گرفت و به مَيْسون گفت : بهپيكر و پاى و ران و پستان وى بنگر كه نرم و سخت است يا نه ؟ ميسون گفت : او را زيبا يافتم ؛ولى در زير نافش خالى است و اين نشانه آن است كه سر شوهرش را خواهند بريد و بر سينهاشخواهند گذاشت . معاويه او را رها ساخت و حبيب بن مسلمه فِهرى او را به همسرى برگزيد.پس از وى نعمان بن شبير شوى او شد، او را نيز سر بريدند و سرش را روى سينه آن گذاشتند. ديگر از همسران معاويه ، كَتْوَه خواهر فاخته ، دختر قرظه بود. هنگامى كه معاويه به جنگ قبرسشد، او را همراه برد. «تاريخ كامل : 5/2173 ـ 2174»
[48] . تاريخ روضة الصفا: 5/2165.
[49] . معصوم چهارم ، تأليف شادروان جواد فاضل : 98 ـ 109.
[50] . منظور قبيلهاى است كه ابوبكر از آن برخاسته است .
[51] . مقصود قبيلهاى است كه عمر بدان منسوب است .
[52] . الهى بحقّ الزهراء آمين بظهور الحجّة .
[53] . كسانى كه مىخواهند متن عربى اين نامه را نيز از نظر بگذرانند به كتاب ناسخ التواريخ : جلدششم از چاپ دوّم از صفحه 59 تا 62 رجوع فرمايند.
[54] . تاريخ سياسى اسلام : 479.
[55] . ابن اثير: 6/408، و ر.ك : مروج الذهب : 3/454.
[56] . تاريخ تشيّع در ايران : 168.
[57] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 7/5.
[58] . بلكفت : پاره كه به قاضى دهند، رشوه .
[59] . تاريخ كامل ابن اثير: 5/1920.
[60] . نابغه دختر حرمله مادر عمروعاص بود.
[61] . تاريخ روضة الصفا: 4/1980.
[62] . مروج الذهب : 2/52.
[63] . معاويه و تاريخ : 158.
[64] ........................
[65] ...............
[66] ................
[67] . ينابيع المودة ، ص 360 .
[68] . ج 1، ص 51 .
[69] . الفصول المهمة ، ص 231 و 237 .
[70] . ينابيع المودة ، ص 382 .
[71] . همان ، ص 383 .
[72] . همان ، ص 362 .
[73] . شذرات الذهب ، ج 2، ص 377 و 378 .
[74] . كتاب الجرح والتعديل ، ج 8، ص 139 .
[75] . كتاب تشيع چيست شيعه كيست صفحه 91 و 92 .
[76] . ثمرات الحياة : 2/797.
[77] . ثمرات الحياة : 2/802.
[78] . دائرة المعارف علوى : 100.
[79] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 4 / 275.
[80] . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 260.
[81] . سوره نساء، آيه 83 .
[82] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 8/280.
[83] . شرح حال مفصّل او در «الطبقات الكبرى : 6/76»، «تهذيب التهذيب : 10/100»، و نيزارموى در «الغارات: 2/702 ح 909» آورده است . گفته شده است او در خردسالىدزديده شد و پس از يافتن او نامش را مسروق گذاشتند. (قاموس الرجال : 10/53)
[84] . الطبقات الكبرى : 6/76.
[85] . همان ، تاريخ بغداد: 13/233 ـ 234، تهذيب التهذيب : 10/100 ـ 101.
[86] . كتاب الثقات : 5/456، اختيار معرفة الرجال : 1/315. البته زهد او را همانند ابومسلمخولانى شامى براى ريا و كسب وجهه ميان مردم گفتهاند. (ر.ك : رجال ابن داود :278)
[87] . الطبقات الكبرى : 6/79.
[88] . همان : 82.
[89] . التفسير والمفسّرون (ذهبى): 1/120.
[90] . الطبقات الكبرى : 6/76.
[91] . تاريخ الثقات : 1/460.
[92] . تاريخ الطبرى : 3/388.
[93] . تاريخ الثقات : 1/461.
[94] . الغارات : 2/563.
[95] . المسترشد: 157.
[96] . شرح نهج البلاغه : 4/98. شعبى را چهارمين نفر نام بردهاند.
[97] . سوره نساء، آيه 29.
[98] . الطبقات الكبرى : 6/78. بنابراين ، روايت حضور مسروق در جنگهاىاميرالمؤمنين على 7 كه ابن حجر (تهذيب التهذيب : 10/101) بدان اشاره كردهاست كه نمىتواند صحيح باشد.
[99] . الطبقات الكبرى : 6/78.
[100] . قاموس الرجال : 10/52. البتّه علّامه شوشترى اين خبر را ذيل مسروق بن اجدعابوعائشه كوفى بيان كرده و توضيح داده كسانى كه اين دو نام را دو شخص پنداشتهاندكاملا اشتباه كردهاند. ر.ك : همان .
[101] . الطبقات الكبرى : 6/83 ـ 84، اختيار معرفة الرجال : 1/315. قبر او در رصافه پايينواسط ، بر كرانه رود دجله است (همان).
[102] . الطبقات الكبرى : 6/83، تاريخ الإسلام : 5/240.
[103] . تاريخ خليفة بن خيّاط : 173.
[104] . المسترشد: 157.
[105] . الطبقات الكبرى : 6/84، تاريخ الثقات : 1/461، تاريخ يحيى بن معين : 233، كتابالثقات : 5/456، تهذيب التهذيب : 10/101.
[106] . المسترشد: 157.
[107] . بازتاب تفكّر عثمانى در واقعه كربلا: 218.
[108] . المسترشد: 157.
[109] . المسترشد: 207.
[110] . المسترشد: 622.
[111] . المسترشد: 281.
[112] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 6/326.
[113] . مصرع دوّم چنين است: «قتال المفضّل بالأفضل»؛ ولى با توجّه به بيت پيشنين و سياق، ابن مصرعبايد چنين باشد: «قتال الأفاضل بالمفضل» و ترجمه بر اين اساس صورت گرفت.(ن.)
[114] . در متن، مقتل آمده و مراد از آن در اين جا، عضوى چون قلب و مانند آن است كه اگر مورد اصابتتير يا نيزه واقع شود، موجب قتل انسان مىگردد.(ن.)
[115] . اشاره به دوّمين آيه از سوره نبأ كه در وصف اميرالمؤمنين 7 است.
[116] . در برخى نسخهها، به جاى «سواران»، «ياران» آمده است.
[117] . در روايت خطيب تبريزى آمده است: «خدا و پيامبر را حجّت خويش قرار مىدهد».
[118] . مقصود، عبدالملك بن مروان، پدر چند تن از خلفاى بنى اميّه است.
[119] . جمله «زنگوله...» ضرب المثل است (و در جايى به كار مىرود كه شخص، خود را در جايگاهىمخاطرهآميز قرار مىدهد و زبانزد خاص و عام مىسازد). بنگريد به: مجمع الامثال ميدانى (ص195 (3 / 209 شماره 3694).
[120] . وى يكى از پيشوايان لغت و نحو بوده است. ابن ناصر گويد: «در نقل روايت مورد اعتماد بود وتأليفات فراوان داشت. ابن كثير (البداية والنهاية: 12 / 171 (12 / 211) در شرح حال وى چنينآمده است.»
[121] . در نقل خطيب تبريزى چنين آمده است: «پس (در آن حال مرا مىديدى كه) او را اندكى از (شربتىاز) عسل خنك مىچشانم و حنظل تلخ خويش را در زير آن پنهان مىسازم.»
[122] . غدير در كتاب و سنّت و ادب: ج 2 ص 181.
[123] . معاويه و تاريخ : 72.
[124] . ظاهرآ مقصود معاويه اين بوده است كه اگر در همين خانه ترا غافلگير كنم و بكشم چهمىشود؟!
[125] . براى اطّلاع بيشتر از شرح حال و نمونههاى شعرى اين شاعر كه مدّاح و تملّقگوى معاويهاست رك : مرزبانى ، معجم الشعراء، چاپ كرنكو، قاهره : 344؛ و ابن قتيبه ، الشعر والشعراءص 543 چاپ بيروت 1969.
[126] . اخبار الطّوال : 195.
[127] . اهلبيت عليهم السلام جلد 6 صفحه 116.
[128] . غدير در كتاب و سنّت و ادب : 2 / 181.اين جريان را در دفتر اقرار خلفاء به غصب خلافت اميرالمؤمنين 7: 174 ـ 163 نقلكردهام .
[129] . صحيح بخارى : 5 / 110، مغازى، باب غزوه خندق وهى الاحزاب المولف : محمّد بنإسماعيل أبو عبدالله البخارى الجعفى ، المحقق : محمّد زهير بن ناصر الناصر، الناشر :دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمّد فواد عبدالباقى)،الطبعة الأولى 1422 هـ، عدد الأجزاء: 9.
[130] . صحيح بخارى : 5 / 110، مغازى، باب غزوه خندق وهى الاحزاب المولف : محمّد بنإسماعيل أبو عبدالله البخارى الجعفى ، المحقق : محمّد زهير بن ناصر الناصر، الناشر :دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانية بإضافة ترقيم ترقيم محمّد فواد عبدالباقى)،الطبعة الأولى 1422 هـ، عدد الأجزاء: 9.
[131] . ترجمه مقاتل الطالبيين : 436.
[132] . العقد الفريد: 4 / 85، تاريخ يعقوبى : 2 / 126.
[133] . دفاع از تشيّع : 457.
[134] . ليس في الأصل ، أثبتناه ليتمّ سياق الكلام . الروضة، شاذان بن جبرئيل : 238.
[135] . الاحتجاج للطّبرسيّ: 1/ 116، عن أبي رافع قال: قال إنّي لعند أبي بكر إذ طلع عليّ والعبّاس و ذكر (مثله)، عنه البحار: 29/ 67 ح 1، المناقب لابن شهر آشوب: 3/ 49(نحوه)، و العلّامة الأمينى فى الغدير: 2/ 279- 284، العقد الفريد: 2/ 412، تاريخالطّبريّ: 2/ 217، تفسير الطّبريّ: 19/ 74، الكامل لابن الأثير: 2/ 24، و شرح نهجالبلاغة: 3/ 254، جامع الأصول: 2/ 697 ح 1202.
[136] .......................
[137] . بسيار مناسب است كه براى اطّلاع بيشتر در اين مورد به آنچه بلعمى در ترجمه تاريخ طبرىآورده است ، صفحات 573 ـ 568 تاريخنامه طبرى ، چاپ استاد محمّد روشن ، نشر نو، تهران1366، مراجعه شود.
[138] . منشم : نام زنى عطرفروش در مكّه است كه قبايل خزاعه و جرهم هر گاه جنگ مىكردند از عطراو استفاده مىكردند و ضرب المثل به نحوست و شومى بود. به ص 2041 ج 5 صحاح جوهرىمراجعه شود.
[139] . سعيد بن هبة الله بن حسن از فقها و محدّثان بزرگ شيعه در قرن ششم و از شارحان نخستيننهج البلاغه است . قطب راوندى در شوّال 573 قمرى درگذشته است . براى اطّلاع بيشتر از آثاراو مراجعه فرماييد به مرحوم محدّث قمى ، الكنى والألقاب : 3/58 چاپ صيدا، 1358 ق .
[140] . جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/81.
[141] . مروج الذهب : 2/52.
آخر فایل 224 صفحه
هو یا علی مدد
این کتاب در تاریخ 19 / 1 / 1404 آماده تبدیل به ورد برای بارگزای در جستجوی 2 المنجی
در این تاریخ در قسمت جستجوی 2 المنجی بارگزارشد.
در تاریخ 2 / 2 / 1404 اعمال و جایگزینی «ی» و «ک» انجام شد
فهرسنگاری انجام شد : 7 / 11 / 1404