جهاد شيعه در دوره اول عباسى
نويسنده: ليثى، سميره مختار
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: مؤسسه شيعه شناسى
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: 1384 ه. ش
نوبت چاپ: اول
کلمات کلیدی: کیسانیه – معنای شیعه- امامیه – یحیی بن زید- قیام زید- عباسیان- امویان
ص: 5
فهرست مطالب
ديباچه 15
پيشگفتار 19
به جاى مقدمه 21
عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام 21
مفهوم مبارزه حادّ سياسى 23
ترسيم كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام 26
مشكلات موجود در آغاز دوره اوّل 27
1. جوّ رعب و وحشت 27
2. انحطاط فكرى 29
3. فساد اخلاقى 30
4. فساد سياسى 32
مسؤوليت امام سجاد عليه السّلام 33
دوران امام باقر عليه السّلام 37
دوران امام صادق عليه السّلام 43
دوران امام كاظم عليه السّلام 47
دوران امام رضا عليه السّلام 49
استراتژى امامت 55
برداشت اصحاب از خط مشى امامان 56
ص: 6
بخش اول: موضع شيعيان نسبت به برپايى دولت عباسى فصل اول: پيدايش جماعت شيعه و مجاهدتهاى شيعيان در قرن اول هجرى
معناى لغوى شيعه 63
مفاهيم شيعه 64
تاريخ پيدايش تشيع 64
نقش امام حسين عليه السّلام در پديدارى فرقه تشيع 67
مبارزات شيعيان در عراق 71
پيدايش فرقه شيعيان كيسانى 73
فرقه شيعه اماميه 76
فصل دوم: نقش حركتها و نهضتهاى شيعى در سقوط دولت امويان
بهرهگيرى دعوت عباسى از نهضتهاى شيعى در دوران اموى 79
بررسى قضيه ميراث كيسانيه در ترازوى تاريخ 81
نقش تشيع علوى در پىريزى دعوت عباسى 85
قيام زيد بن على در عراق 90
آيا دعوت عباسى يكى از عوامل شكست قيام زيد بود؟ 93
قيام يحيى بن زيد 94
قيام شيعيان به رهبرى عبد اللّه بن معاويه 95
ابو مسلم خراسانى و پيروزى دعوت عباسيان 99
فصل سوم: تحولات روابط خاندان علوى و عباسى
عباس بن عبد المطلب 105
عبد اللّه بن عباس 108
روابط علويان و عباسيان در عصر اموى 108
دگرگونى روابط عباسيان و امويان 113
جدايى راه 115
فصل چهارم: فرقههاى شيعه و موضعگيرى آنان نسبت به برپايى دولت عباسى
ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى 117
ابراهيم، امام عباسى، در زندان آخرين خليفه اموى، مروان بن محمد، در شهر حران از دنيا 117
ص: 7
تلاوت كرد كه در آنها خويشاوندان (ذى القربى) رسول 9 مدح شده بودند. آنگاه به 118
موقعيت دشوار ابو العباس در كوفه مركز شيعيان 120
رويكردهاى دينى در خلافت عباسى جديد 121
موضع خليفه عباسى نسبت به پيشوايان علوى 123
فرقههاى شيعه در ابتداى عصر عباسى اول 127
فرقه سبأيه 128
فرقه كيسانيه 130
فرقه هاشميه 130
شيعه زيديه 132
تحولات فرقه شيعى زيدى 136
فصل پنجم كوششهاى ابو سلمه خلّال براى سپردن خلافت به علويان
ابو سلمه خلّال 143
دلايل روى آوردن ابو سلمه به علويان 145
نامههاى ابو سلمه به پيشوايان علوى 147
قتل ابو سلمه خلال 149
بخش دوم: جهاد شيعه زيديه و اماميه در عصر منصور، خليفه عباسى فصل اول: قيام محمد نفس زكيه در حجاز
محمد نفس زكيه 155
موضع نفس زكيه و برادرش ابراهيم درباره خلافت منصور 158
ظلم و ستم به علويان در مدينه 162
سرآغاز قيام در مدينه 168
بيعت براى خلافت محمد نفس زكيه 171
دعوت نفس زكيه در شهرهاى اسلامى 176
ناتوانى منصور و تدابير او در رويارويى با قيام 178
نامهنگارىهاى منصور و نفس زكيه 180
رويارويى نظامى 182
سرانجام قيام 186
ص: 8
فصل دوم: قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره
ابراهيم بن عبد اللّه 193
دلايل انتخاب بصره به عنوان مركز قيام 195
گسترش دعوت 200
وضعيت بصره پس از شهادت محمد نفس زكيه 203
رويارويى نظامى 207
شهيد باخمرى 209
عوامل شكست قيام نفس زكيه و ابراهيم 213
اول: عوامل سياسى 213
دوم: عوامل اقتصادى 222
سوم: عوامل نظامى 226
چهارم: عوامل اجتماعى 233
فصل سوم: موضع امام جعفر صادق عليه السّلام و شيعيان اماميه نسبت به منصور عباسى
جهاد امام جعفر صادق در عصر اموى 239
موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به قيام نفس زكيه 241
دگرگونى روابط بين امام صادق عليه السّلام و منصور عباسى 245
انديشههاى سياسى شيعيان اماميه 251
مهمترين آراى امام جعفر صادق عليه السّلام 256
فصل چهارم: تقابل فكرى شيعيان و عباسيان و موضع امام ابو حنيفه و امام مالك نسبت به حركتهاى شيعى
پايههاى جهاد فكرى 261
اشكال رويارويى فكرى 265
شعراى علوى 267
شعراى عباسى 269
موضع ابو حنيفه نسبت به علويان و عباسيان 271
موضع امام مالك نسبت به علويان 278
بخش سوم: جنبشهاى شيعه در عهد خلافت مهدى و هادى فصل اول: تحول در فرقه اماميه و پيدايش اسماعيليان
بررسى تحولات در شيعيان اماميه 286
پيدايش دعوت اسماعيلى 290
ص: 9
فصل دوم: موضع شيعه زيديه و اماميه در برابر خلافت مهدى
سياست تازه نسبت به شيعيان 297
موضع شيعيان زيدى نسبت به مهدى 300
نهضت على بن عباس 304
رفتار مهدى با امام موسى كاظم عليه السّلام 306
فصل سوم: تشيع يعقوب بن داوود، وزير عباسى و تلاش او براى انتقال خلافت به علويان
گرايشهاى وزراى عباسى به علويان 309
تشيع يعقوب بن داوود وزير 310
فصل چهارم: قيام حسين بن على در دوره خلافت هادى
شخصيت هادى عباسى و تأثير آن در رفتارش با علويان 315
حسين بن على 317
طلايع قيام جديد علوى 319
قيام 322
شهيد 325
فلسفه برپايى نهضت 329
بخش چهارم: جنبشهاى شيعه در دوره هارون الرشيد فصل اول: نهضتهاى يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه در عهد هارون الرشيد
رفتار خليفه جديد با علويان 338
يحيى بن عبد اللّه 339
نيرنگ سياسى عباسيان 341
دو سؤال درباره رفتار هارون الرّشيد 345
سرنوشت زندانى 353
قيام ادريس بن عبد اللّه 354
فصل دوم: سياست هارون الرشيد درباره شيعيان و امام موسى كاظم عليه السّلام
سياست جديد سركوبگرانه 359
ص: 10
رفتار هارون با امام موسى كاظم عليه السّلام 361
پرسشهايى در مورد رفتار تند هارون با علويان 366
فصل سوم: موضع برامكه در قبال علويان و شيعيان
برمكيان در ميان عباسيان و علويان 371
بررسى علت حقيقى آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى 373
بخش پنجم: قيامهاى شيعيان در دوران مأمون و معتصم
قيام شيعيان در دوره خلافت مأمون 379
مقدمه: شيعه در دوره امين 379
فصل اول: قيام محمد بن ابراهيم و ابو السرايا
طليعه قيام جديد شيعى 384
ابو السرايا و محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا) 386
پيشوايى ابو السرايا بعد از مرگ ابن طباطبا 390
آغاز افول 395
فلسفه قيام 397
حركت نصر بن شيث و رابطه آن با علويان 401
فصل دوم: قيام محمد ديباج، فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام
پيشواى جديد 403
دلايل قيام 404
افول قيام محمد ديباج 406
دلايل خاص شكست قيام محمد ديباج 409
فصل سوم: موضع شيعيان در قبال بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايت عهدى
پرسشهايى درباره اين واقعيت تاريخى 412
پاسخ پرسشها 414
بيعت با على الرضا به ولايت عهدى 422
ص: 11
بيعتشكنى 425
رفتار مأمون با علويان 431
فصل چهارم: قيام على بن محمد بن جعفر صادق و ابى عبد اللّه، برادر ابو السرايا
واكنش شيعيان پس از بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام 433
قيام در كوفه 436
فصل پنجم: قيامهاى شيعيان در سرزمين يمن
عوامل برپايى نهضتهاى شيعه در يمن 442
قيام ابراهيم بن موسى كاظم 443
قيام عبد الرحمن بن احمد علوى 445
فصل ششم: قيام محمد بن قاسم در دوره خلافت معتصم
پيشواى جديد علوى 450
عوامل شكست 454
تشيّع در دوره واثق باللّه 456
خاتمه 459
مرورى بر عوامل تداوم نهضتهاى شيعيان 459
در دورانهاى مختلف 459
كتابنامه 465
الف. نسخههاى خطى 465
ب. منابع و مصادر چاپ شده عربى 465
ج. تحقيقات اروپايى كه به عربى ترجمه شده 471
د. كتابهاى انگليسى 471
نمايه 475
ص: 13
در تابستان 1381، مورّخ عاليقدر جناب مستطاب حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ رسول جعفريان دامت تأييداته ترجمه كتاب حاضر را از طريق مترجم محترم آن، جناب آقاى محمد حاجى تقى، به مؤسسه شيعهشناسى پيشنهاد نمود. كتاب جهاد الشيعه فى العصر العباسى الاول در واقع رساله دكترى خانم سميرة مختار الليثى دانشآموخته دانشگاه عين شمس مصر در رشته تاريخ اسلامى است. از آنرو كه موضوع كتاب، يعنى قيامهاى علويان و شيعيان، موضوعى فى نفسه با اهميّت بوده و در اين زمينه نيز منابع معتبر و تحقيقات مستقل شايسته چندانى وجود نداشت، اين پيشنهاد مورد پذيرش بخش پژوهش اين مؤسسه قرار گرفت و ترجمه آن به مترجم گرامى كتاب سپرده شد.
پس از ترجمه و مقابله متن، مشخص گرديد كه كتاب مذكور هم به لحاظ كليّت محتوا و قالب، و هم به لحاظ جزئيّت نقل و گزارشها داراى كاستىها و ضعفهاى متعدّد بوده و به نقد و پانويسى اصلاحى نيازمند مىباشد. اما به لحاظ محتوايى، بايد متذكر شد كه نويسنده محترم علىرغم تلاشهاى چشمگير خود در ارائه تصويرى همدلانه از مبارزات گروههاى شيعى عليه نظامهاى فاسد خلافت اسلامى قرون اوليه اسلامى، در نهايت نتوانسته است نقش برجسته امامان مذهب اماميه (از امام على بن ابيطالب عليه السّلام تا امام حسن عسكرى عليه السّلام) در تقابل با مفاسد اجتماعى و سياسى آن دوران را به خوبى نمايان سازد.
شايد علّت اين امر، اتكاء بيش از حدّ او به منابع و كتب تاريخى اهل سنّت و غفلت از گزارشهاى تاريخى شيعيان امامى بوده است. و اما اشكالات موردى نيز، ناشى از نقلها و استنادها و برداشتهاى نادرستى است كه نويسنده به خاطر خاستگاه مذهبى خود، به طور طبيعى از منابع موجود سنّى قابل دسترسىاش بهره برده است.
ص: 14
اشكالات مزبور، با جناب استاد جعفريان در ميان گذارده شد و جناب ايشان توصيه فرمودند تا متن سخنرانى محقّقانه حضرت مستطاب آية اللّه سيد على خامنهاى، مقام معظم رهبرى دامت بركاته، با عنوان «عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام»[1]، كه در دومين كنگره جهانى حضرت رضا عليه السّلام در مشهد ايراد شده، به جاى نقد محتوايى كتاب، در ابتداى ترجمه قرار داده شود. از آنجا كه گفتار مزبور نقش مبارزاتى امامان شيعى را بهطور مستدلّ و مستند برجسته ساخته است، طبعا نقصان محتوايى كتاب جهاد الشيعه را رفع خواهد نمود. توصيه شريف جناب ايشان، پذيرفته شد و عملى گرديد و سخنرانى عالمانه مزبور در ابتداى اين كتاب جاى داده شد. اشكالات موردى نيز توسّط مترجم محترم در پانويس برجسته شده و بهطور مستند، نقد گرديده است.
در پايان از همه عزيزانى كه در نشر اين اثر سهيم بودهاند، صميمانه قدردانى مىكنيم. از سازمان تبليغات اسلامى، بخصوص رئيس فاضل و علم دوست آن، جناب حجة الاسلام و المسلمين دكتر سيد مهدى خاموشى و همكاران ايشان در معاونت پژوهشى كه با مساعدت مالى، در ترجمه و چاپ اين اثر شريك بودهاند، سپاسگزارى مىكنيم. از استاد گرانقدر جناب آقاى جعفريان و از مترجم محترم جناب آقاى محمد حاجىتقى و آقايان حسن بستان و حجة الاسلام و المسلمين يوسفى غروى، و حجة الاسلام و المسلمين مهدى منتظر قائم كه با مقابله و ارزيابى زمينه ارتقاء اين اثر را فراهم آوردهاند، تشكر مىكنيم. از تيم كارى مؤسسه شيعهشناسى، همكاران ارجمند، آقايان محمد عاملى، على تقىزاده داورى، و محمد كاظم آزرم كه در كمال صداقت كارى، مراحل مختلف ترجمه، مقابله، تايپ و چاپ اين اثر را عهدهدار بودهاند، صميمانه قدردانى مىكنيم. و آخر دعوانا آن الحمد للّه رب العالمين.
احمد بهشتى مهر
مؤسسه شيعهشناسى
بخش پژوهش
9/ 4/ 84
ص: 15
ديباچه
تاريخ اسلامى همچون اقيانوسى بىكران و دريايى ژرف، داراى امواجى متلاطم و گردابهاى متعدد و مسيرهايى متنوع مىباشد. و اين امر غريبى نيست؛ چرا كه اين تاريخ بزرگ، با شكوه، پراهميت و پربار، از قلمروى گسترده، چشماندازهايى متنوع و رويكردهايى متعدد برخوردار است و طوايف و ملتهايش به هم آميختهاند و عمرى بس طولانى دارد.
براى نمونه، هنگامى كه مشغول تحقيق در موضوع «قهرمانان راه وفا و ايثار» در آبشخور اين تاريخ اسلامى در طول و عرض آن شدم، دريافتم كه در منابع و كتابها صدها تن از شجاعان و بزرگمردانى هستند كه دين و ايمانشان آنها را به علنى ساختن سخن حق، و دعوت به درستى و راستى واداشته و در اينجا و آنجا به ميدانهاى جهادشان كشانده تا براى عقيده و يقينشان به شرف پيروزى نايل آيند يا از نعمت شهادتى برخوردار شوند كه آنان را به آنچه يقين داشتند (نعمتهاى جاودانى خداى رحمان در دنيا و آخرت) مىرساند، و من صدها و صدها از اين دلاوران مجاهد را آن هنگام كه به نگارش موسوعة الفداء و الوفاء (دايرة المعارف فداكارى و وفادارى) مشغول شدم، شناختم؛ دايرة المعارفى كه در بخشهاى پىدرپى خود به قهرمانىهاى شگفتانگيز و جوانمردان بزرگ و ناشناخته مىپردازد. اين در حالى است كه تاكنون فقط پنج جلد از آن منتشر شده است. پس اگر اين راه را افرادى بيشتر پى گيرند به چه نتايجى مىرسند؟ و چه خواهد شد اگر كسانى غير از من اين راه طولانى و گسترده را ادامه دهند؟
طايفه شيعه از طوايف اسلامى است كه تأثير بزرگى بر جامعه اسلامى داشته است. اگر
ص: 16
تشيع با محبت آل بيت پاك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، خاندان رهبر و سرور ما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آغاز شد، بعد از آن، مسير متفاوتى را در طى دورانهاى تاريخ پيش گرفت. اين مسير متفاوت، بسط و گسترش يافت تا جايى كه رجال، متفكران، رهبران، بزرگان، دلاوران، داعيان و مدافعان شيعه، گاهى با سخن و گاهى با تصميم و عمل (نيزه و شمشير) ظاهر مىشدند.
شيعيان در طى حركت تاريخى خود مراحل گوناگون جنگ و جهاد را پشت سر گذاشتند و با انواع اذيتها و دشمنىها روبهرو شدند؛ آنان زدند و خوردند و همانگونه كه در مثل آمده است: «جنگ زد و خورد است.» اما بهطور مسلم، شيعه بيشتر از ديگران متحمل مصيبت شد.
شيعيان در طول تاريخشان جايگاههاى نمايان و دلاورىهاى چشمگيرى دارند كه در جاى جاى منابع تاريخى مختلف، پراكنده شده است و خواننده [تاريخ اسلام] نمىتواند به سهولت، اين حوادث و وقايع پراكنده را جمع كند و در يك مجموعه واحد گرد آورد و از آنها مطلع شود و يك جا بر آنها احاطه يابد. اما توانايى اين كار را اهل تخصص و متخصصان فن دارند؛ يعنى كسانى كه دشوارىهاى پژوهش را تحمل مىكنند، دقت نظر دارند و نقّادند و حاصل تلاششان بىطرفى و بىغرضى در تحقيق است [و اين امر، بيانكننده واقعيت رويداد تاريخى و زواياى آن است.]
در اينجا گفته امام مالك بن انس- رضى اللّه عنه- را يادآور مىشويم كه: «از ما مردم كسى نيست مگر آنكه از او نظر بگيرند و بر او ايراد و اشكال وارد كنند مگر صاحب اين قبر» و اشاره كرد به قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.
دكتر سميره مختار ليثى وقتى تحقيق خود را درباره جهاد شيعه ارائه مىدهد- آنگونه كه من تصور مىكنم- مىخواهد در اين درياى متلاطم غوطهور شود و با امواج خردكننده و ژرفاى سهمگينش دست و پنجه نرم كند تا از اين غواصى طولانى، در حد توان، لؤلؤ و مرجان صيد كند و بتواند تصويرى يكپارچه از جهاد شيعيانى كه جنگيدند و از عقيده و فكر و ديدگاهايشان دفاع كردند، ارائه دهد.
و تو اى دانشپژوه! ممكن است در ايده و نظرى با شيعه همعقيده شوى يا خلاف آن
ص: 17
را بپذيرى؛ اين بدون اشكال و عيب است، مهم اين است كه همه، منصف باشيم و معرفتمان از روى علم باشد و دركمان از روى فهم؛ با دليل قانع شويم و با حجت، توافق حاصل كنيم. خدا رحمت كند شاعر عربى احمد شوقى را كه گفت: «اختلاف رأى باعث فساد هيچ يك از جنبههاى دوستى نمىشود.»
ما امتى هستيم خدايى و اسلامى؛ خداى ما زيبايى گفت و گو، نيكى فهم و بهكارگيرى بهترين وسايل براى رسيدن به حق را به ما تعليم داده است و خود فرموده: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ». (نحل: 125)
ما امتى هستيم كه آدابش اين حكمت را يادمان داده است: رأى من درست است، ولى احتمال خطا هم در آن راه دارد، و رأى مخالف من غلط است، ولى احتمال درستى هم در آن هست. پس هركدام از ما در ارائه ديدگاه خود مىتواند صاحب حق باشد، البته با حفظ احترام به رأى طرف ديگر.
به نظر من، هرچه در بررسى و مطالعه و دريافت حقايق پايمردى كنيم، براى رسيدن به نور حقيقتى كه تعدد ندارد، و نيز نزديك شدن به اتحادى كه خداى ما از ما خواسته است، كمك كردهايم: «وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ.» (مؤمنون: 52)
احمد شرباصى
ص: 19
پيشگفتار
امروزه در جهان اسلام ميليونها نفر از شيعيان زندگى مىكنند كه براى عزت دينشان به سهم خود تلاشهاى مشخص و ملموسى دارند و براى احياى فرهنگ و تمدن اسلام قيام كردهاند. اين شيعيان با داشتن مدارس، دانشگاهها و آثار علمى، در پيشرفت فكرى اسلام بهطور مؤثر نقش دارند. شيعه همواره جهاد را ركنى از اركان اسلام مىدانسته است و جهاد هم تنها با شمشير نيست و چه بسا با تهذيب نفوس و تنوير افكار نيز حاصل گردد.
بدينسان، انسانهاى مؤمن و قوى كه براى عالم اسلامى ما بهترين شهروندان خواهند بود، پرورش مىيابند.
براى من مايه خوشوقتى است كه به خوانندگان عرب زبان در جهان اسلام كتاب جهاد الشيعه را تقديم مىكنم. اين كتاب، مجاهدتهاى اين جماعت بزرگ اسلامى را از عصر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تا پايان دوران اول عباسى (سال 232 ق) بررسى مىكند. خواننده هوشيار و فهيم مىداند كه براى هر نويسندهاى دشوار است به همه زواياى جهاد شيعيان در يك كتاب بپردازد؛ زيرا جهاد شيعيان پيشينهاى طولانى و شاخ و برگهاى متعددى دارد و به رنگها و صبغههاى گوناگون رخ داده است. البته تصاوير خوب و روشنى كه اين كتاب از جهاد شيعه ارائه كرده، بيانگر توصيفى صادقانه از آن روح شيعى است كه خود را در جهاد مستمر، انقلابى و دينى، فكرى و اجتماعىاش نمايان ساخته است. به اين ترتيب، ما سعى كردهايم از گلستان پرگل و سرسبز تشيع، گلهاى خوشبو و چشمنواز فراوان بچينيم؛ گلهايى كه ديدگان را جذب مىكند و قلبها را گشايش مىدهد و بوى خوش آنها براى هميشه و در تمام دورانها به مشام مىرسد.
گروههاى شيعى در همه حوادث سياسى تاريخ اسلام مشاركت جسته و در عرصههاى تمدن، بخصوص در حوزههاى فكر و دين، جايگاه و تأثير ويژهاى داشتهاند. شيعه در
ص: 20
طول دورانهاى مختلف، جلودار ساير فرقهها و گروههاى اسلامى بوده است. از آثار تشيع مىتوان به پيدايش دولت بزرگ اسلامى فاطمى اشاره كرد كه هر مسلمانى به نقش آن در جهان و تمدن پيشرفته آن افتخار مىكند، و هنوز هم شهر هميشه جاويد قاهره و دانشگاه اصيل الأزهر بر شكوه و مجد فاطميان شهادت مىدهند.
اين كتاب حاوى مباحث علمى است و در بحث تاريخى از روش علمى پيروى مىكند. از برجستهترين اركان روش علمى، تعهد كامل به بىطرفى و پرهيز از جانبدارى است. اين بىطرفى مثبت است و ما را به نتايج علمى كه براى كتابخانه عربى اسلامى مفيد است رهنمون مىسازد. در اين مطالعه، ضمن اصرار بر يادكرد تفصيلى حوادث تاريخى، به فلسفه تاريخ نيز اهتمام ورزيدهايم، همچنين ارتباط بين جهاد شيعه و جنبههاى حيات سياسى و دينى و فكرى جهان اسلام را بررسى كردهايم.
جهاد شيعيان گاهى براى تحقق آموزهها و اصولش شكل قيام به خود مىگرفته و قصد آن، تنفيذ اصول دينى بوده است. مسلمانان هم به اين امر خو گرفتهاند كه پيوسته آزاد زندگى كنند و هميشه خواهان آزادى رأى و انديشه باشند، همانگونه كه احكام روشنگر اسلام پشتيبان اين نظر است. جهاد شيعيان اگرچه گاهى به درگيرى بين گروههايى از مسلمانان منجر مىشد، در حقيقت، بيانگر حيات امت اسلامى و علاقه آن به پيشرفت، و اصرارش بر نوآورى بود، همچنين نشاندهنده آن است كه امت اسلامى با نظريهها و تعاليم خود در پى زندگى با طراوت و تمدن پيشرفته بودهاند و اگر هم اختلافى بين مسلمانان پيش مىآيد، اين به مسائل جانبى برمىگردد و به عقيده اسلامى ما ربطى ندارد. اين اختلافها در روشها و لوازم است، و مىدانيم كه اختلاف در رأى، خود نوعى فضيلت است نه رذيلت.
ما مسلمانان با وجود اختلاف مذهبى، امت واحده اسلامى هستيم، اخوت اسلامى با ارزشى بر ما سايه افكنده، به خالقى عظيم و به رسولى امين ايمان داريم، و از محبت آل بيت پاك پيغمبر تغذيه مىشويم، قانون ما قرآن كريم و سنت شريف نبوى است. ما مسلمانان همگى راهى را كه اسلام برايمان ترسيم كرده، مىپيماييم؛ اين راه، راه برادرى است، تا دوستى و صلح محقق شود. و خداى سبحان ياور و كمك كار ماست.
دكتر سميره مختار ليثى
ص: 21
به جاى مقدمه عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام
سيد على خامنهاى
خدا را شكر كه يكى از آرزوهاى ديرين، در اين اجتماع برآورده مىشود. غربت ائمه عليهم السّلام به دوران زندگى اين بزرگواران منتهى نشد، بلكه در طول قرنها، عدم توجه به ابعاد مهم و شايد اصلى زندگى اين بزرگواران، غربت تاريخى آنها را استمرار بخشيد. يقينا كتابها و نوشتهها در طول اين قرون از ارزش بىنظيرى برخوردارند؛ زيرا توانستهاند مجموعهاى از رواياتى را كه در باب زندگى اين بزرگواران هست براى آيندگان حفظ كنند. لكن عنصر «مبارزه سياسى حاد» كه خطّ ممتد زندگى ائمه هدى عليهم السّلام را در طول 250 سال تشكيل مىدهد در لابهلاى روايات و احاديث و شرح حالهاى ناظر به جنبههاى علمى و معنوى، گم شده است.
ما بايد زندگى ائمه عليهم السّلام را به عنوان درس و اسوه فرابگيريم و نه فقط به عنوان خاطرههاى شكوهمند و ارزنده. و اين بدون توجه به روش و منش سياسى اين بزرگواران ممكن نيست.
بنده شخصا علاقهاى به اين بعد از زندگى ائمه عليهم السّلام پيدا كردم و بد نيست اين را عرض كنم كه اول بار اين فكر براى بنده در سال 1350 و در دوران محنتبار يك امتحان و ابتلاء دشوار پيدا شد. اگرچه قبل از آن به ائمه به صورت مبارزان بزرگى كه در راه اعلاى كلمه توحيد و استقرار حكومت الهى فداكارى مىكردند توجه داشتم، اما نكتهاى كه در آن برهه ناگهان براى من روشن شد اين بود كه زندگى اين بزرگواران علىرغم تفاوت ظاهرى كه
ص: 22
حتى بعضى در آن احساس تناقض كردهاند، در مجموع يك حركت مستمر طولانى است كه از سال يازدهم هجرت شروع مىشود و 250 سال ادامه پيدا مىكند و به سال 260 كه سال شروع غيبت صغرى است خاتمه پيدا مىكند. اين بزرگواران يك واحدند، يك شخصيتند، شك نمىتوان كرد كه هدف و جهت آنها يكى است. پس ما به جاى اينكه بياييم زندگى امام حسن مجتبى عليه السّلام را جدا و زندگى امام حسين عليه السّلام را جدا و زندگى امام سجاد عليه السّلام را جدا تحليل كنيم تا احيانا در دام اين اشتباه خطرناك بيفتيم كه سيره اين سه امام به خاطر اختلاف ظاهرى، باهم متخالف و متعارضند، بايد انسانى را فرض كنيم كه 250 سال عمر كرده و در سال يازدهم هجرت قدم در يك راهى گذاشته و تا سال 260 هجرى اين راه را طى كرده است. تمام حركات اين انسان بزرگ و معصوم با اين ديد قابل فهم و قابل توجيه خواهد بود. هر انسانى كه از عقل و حكمت برخوردار باشد، ولو نه از عصمت، در يك حركت بلندمدت، تاكتيكها و اختيارهاى موضعى خواهد داشت. گاهى ممكن است لازم بداند تند حركت كند و گاهى كند. گاهى حتى ممكن است به عقبنشينى حكيمانه دست بزند. اما همان عقبنشينى هم از نظر كسانى كه علم و حكمت او را و هدفدارى او را مىدانند يك حركت به جلو محسوب مىشود. با اين ديد، زندگى امير المؤمنين عليه السّلام با زندگى امام مجتبى عليه السّلام با زندگى حضرت ابى عبد اللّه عليه السّلام با زندگى هشت امام ديگر تا سال 260 يك حركت مستمر است.
اين را در آن سال بنده متوجه شدم و با اين ديد وارد زندگى اين بزرگواران شدم و هر چه پيش رفتم اين فكر تأييد شد.
البته بحث در اين باب، در گنجايش يك مجلس نيست و ليكن توجه به اينكه زندگى مستمر اين عزيزان معصوم و بزرگوار از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با يك جهتگيرى سياسى همراه است، قابل اين هست كه مورد يك بحث جداگانه قرار بگيرد و بنده امروز به اين مطلب خواهم پرداخت. در پيام سال گذشته اشاره كردم به مبارزه حاد سياسى در زندگى ائمه و در زندگى امام هشتم عليه السّلام. امروز اين جمله را مايلم با شرح و تفصيل عرض كنم.
ص: 23
مفهوم مبارزه حادّ سياسى
اولا مبارزه سياسى يا مبارزه حاد سياسى كه ما به ائمه عليهم السّلام نسبت مىدهيم يعنى چه؟
منظور اين است كه مبارزات ائمه معصومين عليهم السّلام فقط مبارزه علمى و اعتقادى و كلامى نبود، از قبيل مبارزات كلامى كه در طول همين مدت شما در تاريخ اسلام مشاهده مىكنيد؛ مثل معتزله و اشاعره و ديگران. مقصود ائمه از اين نشستنها و حلقات درس و بيان حديث و نقل معارف و بيان احكام فقط اين نبود كه يك مكتب كلامى يا فقهى را كه به آنها وابسته بود ثابت كنند. چيزى بيش از اين بود.
همچنين يك مبارزه مسلحانه هم نبود از قبيل آن چيزى كه در زندگى جناب زيد و بازماندگانش و همچنين بنى الحسن و بعضى از آل جعفر و ديگران در تاريخ زندگى ائمه ديده مىشود. آن نوع مبارزه را هم ائمه عليهم السّلام نداشتند. البته همينجا اشاره كنم (بعدا اگر رسيديم و وقت بود يك قدرى تفصيلىتر عرض خواهم كرد) آنها را بهطور مطلق تخطئه هم نمىكردند. بعضى را تخطئه مىكردند به دلايلى غير از نفس مبارزه مسلحانه. بعضى را هم تأييد كامل مىكردند. در بعضى هم شركت مىكردند به شكل كمك پشت جبهه.
به اين حديث از امام صادق عليه السّلام توجه كنيد: «... لوددت أنّ الخارجىّ من آل محمّد خرج و علىّ نفقة عياله»؛[2] هر آينه دوست دارم كه خروجكننده آل محمد قيام كند، و مخارج خانوادهاش بر عهده من.
كمك مالى، كمك آبرويى، كمك به جا دادن و مخفى كردن و از اين قبيل. لكن خودشان به عنوان ائمه عليهم السّلام آن سلسلهاى كه ما مىشناسيم، وارد در مبارزه مسلحانه نبودند و نمىشدند. مبارزه سياسى نه آن اوّلى است و نه اين دومى، بلكه عبارت است از مبارزهاى با يك هدف سياسى. آن هدف سياسى چيست؟ عبارت است از تشكيل حكومت اسلامى و به تعبير ما حكومت علوى.
ائمه از لحظه وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تا سال 260 درصدد بودند كه حكومت الهى را در جامعه اسلامى به وجود بياورند. اين اصل مدعاست. البته نمىتوانيم بگوييم كه
ص: 24
مىخواستند حكومت اسلامى را در زمان خودشان- يعنى هر امامى در زمان خودش- به وجود بياورند. آيندههاى ميانمدت و بلندمدت و در مواردى هم نزديك مدت وجود داشت. مثلا در زمان امام مجتبى عليه السّلام به نظر ما تلاش براى ايجاد حكومت اسلامى در آينده كوتاهمدت بود. اين جمله امام مجتبى عليه السّلام: «... و لعله فتنة لكم و متاع الى حين»؛[3] (و شايد اين صلح براى شما آزمايشى باشد و فرصتى محدود) در جواب آن كسانى از قبيل مسيّب ابن نجبه و ديگران كه مىگفتند: چرا شما سكوت كرديد؟ اشاره به همان آينده است. و در زمان امام سجاد به نظر بنده براى آينده ميانمدت بود. كه باز دراينباره شواهد و مطالبى هست كه عرض خواهم كرد. در زمان امام باقر عليه السّلام احتمال زياد اين است كه براى آينده كوتاهمدت بود. از بعد از شهادت امام هشتم به گمان زياد براى آينده بلند مدت بود.
خلاصه، حكومت براى كى؟ مختلف بود، اما هميشه بود. همه كارهاى ائمه عليهم السّلام- غير از آن كارهاى معنوى و روحى كه مربوط به اعلاء و تكميل نفس يك انسان و قرب او به خداست، بينه و بين ربّه- يعنى درس، حديث، علم، كلام، محاجّه با خصوم علمى، با خصوم سياسى، تأييد و حمايت يك گروه، ردّ يك گروه و غير ذلك، همه در اين جهت است، براى اين است كه حكومت اسلامى را تشكيل بدهند. اين مدعاست.
البته همانگونه كه جناب آقاى طبسى اشاره كردند، اين مطلب، مورد اختلاف نظر بوده و خواهد بود. بنده هم اصرارى ندارم كه درك و برداشت بنده قبول بشود، اصرار دارم كه اين سرنخ مورد توجه دقيق قرار بگيرد و زندگانى ائمه بازنگرى بشود. تلاشى كه ما اين چند ساله داشتيم براى اين بوده كه اين مطلب، چه نسبت به مجموع ائمه عليهم السّلام و چه نسبت به فرد فرد اين بزرگواران، به دلايل قابل قبول مستند شود. البته بعضى از دلايل، دلايل كلى است؛ مثلا از اين قبيل كه: مىدانيم امامت ادامه نبوت است و نبى، اوّل امام است. جمله:
«انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان الامام ...»؛[4] (همانا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيشوا بودند ...) در كلام امام صادق عليه السّلام است. كه رسول اللّه براى ايجاد نظام عدل و حق الهى قيام كرد و آن نظام را با مبارزات
ص: 25
پيگير خود به وجود آورد، و تا بود از آن حفاظت كرد. نمىشود كه امام، كه دنباله نبى است، از چنين نظامى غافل بماند. اين يك استدلال كلى است كه البته با بحث زياد و توجه به نكات گوناگون مىشود آن را تعقيب كرد. بعضى از دلايل هم دلايل صادره از كلمات خود ائمه عليهم السّلام يا مستفاد از روش و منش زندگى آنهاست كه با توجه به اين نكته و با تفطن به اين جهتگيرى، همه آنها معنا پيدا مىكند. و حقيقت اين است، يك مقدارى هم شرايط و اوضاع خاص زمانه مىتواند به درك موقعيت آن روز ائمه عليهم السّلام كمك كند. كما اينكه در آن زمان چنين چيزى بود براى ما. در داخل سلول تاريك زندان انسان مىتوانست علت و معنا و وجه «السلام على المعذب فى قعر السجون و ظلم المطامير ذى الساق المرضوض بحلق القيود»؛[5] (سلام بر زجركشيده در قعر زندانها و تاريكى سياهچالها، آنكه پاهايش را با حلقههاى زنجير درهم كوبيده بودند) را درست بفهمد. و بههرحال، اين آن جهتگيرى و خطى است كه مىخواهيم درباره آن يك قدرى بحث كنيم و من برداشتهاى ذهنى خودم را بر اين مجلس بزرگ و معظم عرضه بدارم.
اگر بخواهيم عنصر مبارزه سياسى را مشخص بكنيم بهطور خلاصه بايد بگويم: نه آن چيزى است كه در مبارزات كلامى مشاهده مىشود و نه آن چيزى كه در مبارزات مسلحانه. براى كسانى كه تاريخ قرن دوم هجرى را خوب مىدانند و حركات بنى العباس را از سالهاى قبل از 100 هجرى تا سال 132- كه آغاز حكومت بنى العباس است- مطالعه كردهاند، مبارزه حاد سياسى در زندگى ائمه را مىتوان تشبيه كرد به آن چيزى كه در زندگى بنى العباس مشاهده مىشد. البته اگر كسى در زندگى بنى العباس و مبارزات آنها و دعوت آنها مطالعه نكرده باشد اين تشبيه كاملا رسا و گويا نيست. همانجور چيزى در زندگى ائمه عليهم السّلام هم هست، منتها با فرقهاى جوهرى، ميان هدف بنى العباس با هدف ائمه، و روشهاى آنها با روشهاى ائمه، و اشخاص آنها با ائمه. اما شكل و نقشه كار تقريبا به هم نزديك است. لذا يك جاهايى هم مىبينيم كه اين دو جريان باهم مخلوط مىشوند.
يعنى بنى العباس به خاطر نزديكى طرز كارشان يا تبليغاتشان و دعوتشان با آل على عليه السّلام، در
ص: 26
مناطق دور از حجاز و عراق اين جور وانمود مىكنند كه همان خط آل على هستند. حتى لباس سياه را كه مسوّده در طليعه دعوت بنى عباس در خراسان و رى بر تن مىكردند مىگفتند: «هذا السّواد حداد آل محمّد و شهداء كربلا و زيد و يحيى»؛[6] (اين جامه سياه، رخت عزاى آل محمد عليهم السّلام و شهيدان كربلا و زيد و يحيى است) يعنى اين پوشش سياه، لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيى است، و عدهاى- حتى از سرانشان- خيال مىكردند كه دارند براى آل على كار مىكنند. يك چنين حركتى در زندگى ائمه بود. منتها همانطور كه گفتيم، با سه تفاوت عنصرى در هدف، در روشها و در اشخاص. اين معناى مبارزه سياسى در زندگى ائمه عليهم السّلام است.
ترسيم كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام
در اينجا لازم مىدانم اول ترسيمى كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام ارائه دهم و بعد برگرديم به بعضى از نمودارهاى اين مبارزه در حيات آن بزرگواران.
ترسيم كلى را در دوران سه امام، يعنى امير المؤمنين و امام مجتبى و سيد الشهداء عليهم السّلام، فعلا مسكوت مىگذارم. درباره آنها زياد بحث شده و تقريبا كسى شبهه ندارد كه در حركت آنها يك جهتگيرى سياسى وجود دارد. از دوران امام سجاد شروع مىكنيم.
به نظر بنده از دوران امام سجاد عليه السّلام، يعنى از سال شصت و يكم هجرى تا سال 260 كه دويست سال است، سه مرحله را داريم:
مرحله اوّل- از سال 61 تا سال 135، يعنى شروع خلافت منصور عباسى است. كه در اين مرحله حركت از نقطهاى آغاز مىشود به تدريج كيفيت پيدا مىكند، عمق پيدا مىكند، گسترش پيدا مىكند، و اوج مىگيرد تا سال 135. سال 135 كه سال مرگ سفّاح و خلافت منصور است وضع عوض مىشود، مشكلاتى پديد مىآيد كه تا حدود زيادى پيشرفتها را متوقف مىكند. در يك مبارزه سياسى اين جور چيزى پيش مىآيد. در دوران مبارزات خودمان هم نظير آن را مشاهده كرديم.
ص: 27
مرحله دوّم- از سال 135 تا سال 203 يا 202 است كه سال شهادت امام رضا عليه السّلام است كه حركت و مبارزه از يك نقطه بالاتر از سال 61 و عميقتر و گستردهتر از آن، منتها با مشكلات جديدى آغاز مىشود و رفتهرفته اوج پيدا مىكند، گسترش پيدا مىكند، قدم به قدم به پيروزى نزديك مىشود تا سال شهادت امام هشتم. و اينجا باز حركت متوقف مىشود.
مرحله سوّم- با رفتن مأمون به بغداد در سال 204 و شروع خلافت مأمونى، كه يكى از فصلهاى بسيار دشوار در زندگى ائمه عليهم السّلام است، فصل جديدى آغاز مىشود كه فصل محنت ائمه است. با اينكه گسترش تشيع در آن روزها بيش از هميشه بود- به اعتقاد بنده محنت ائمه هم آن روزها بيش از هميشه بوده- اين همان دورانى است كه به گمان بنده تلاش و مبارزه براى هدف بلند مدت است. يعنى ائمه براى پيش از غيبت صغرى ديگر تلاش نمىكنند، بلكه زمينهسازى مىكنند براى بعدها و اين دوران از سال 204 ادامه پيدا مىكند تا سال 260 كه سال شهادت امام عسكرى عليه السّلام و شروع غيبت صغرى است. هريك از اين سه دوره خصوصياتى دارد كه بنده اجمالا خصوصيات اين دورهها را عرض مىكنم.
مشكلات موجود در آغاز دوره اوّل
1. جوّ رعب و وحشت
دوره اول، كه دوره امام سجاد عليه السّلام و امام باقر عليه السّلام و بخشى از دوران امام صادق عليه السّلام است، كار با دشوارى فراوان آغاز مىشود. حادثه كربلا تكان سختى در اركان شيعه، بلكه همه جاى دنياى اسلام وارد كرد. قتل و تعقيب و شكنجه و ظلم، سابقه داشت، اما كشتن پسران پيغمبر و اسارت خانواده پيغمبر و بردن اينها شهر به شهر و بر نيزه كردن سر عزيز زهرا عليهما السّلام- كه هنوز بودند كسانى كه بوسه پيغمبر بر آن لب و دهان را ديده بودند- چيزى بود كه دنياى اسلام را مبهوت كرد. كسى باور نمىكرد كه كار به اينجا بكشد. اگر اين شعرى كه به حضرت زينب عليها السّلام منسوب است درست باشد:
|
ما توهمت يا شقيق فؤادى |
كان هذا مقدّرا مكتوبا[7] |
|
ص: 28
(گمانم اين نبود اى پاره دلم كه اينچنين سرنوشتى مقرّر شده بود) بىشك، اشاره به اين ناباورى است و اين برداشت همه مردم بود. ناگهان احساس شد كه سياست، سياست دگرى است. سختگيرى از آنچه كه تا حالا حدس زده مىشد بالاتر است. چيزهايى تصور نشدنى تصور شد و انجام شد. لذا يك رعب شديدى تمام دنياى اسلام را فرا گرفت، مگر كوفه را آن هم فقط به بركت توّابين و بعد به بركت مختار. و الّا آن رعبى كه در مدينه و در جاهاى ديگر بر اثر واقعه كربلا به وجود آمد- حتى در مكه با اينكه عبد اللّه بن زبير هم بعد از چندى در آنجا قيام كرده بود- يك رعب بىسابقه در دنياى اسلام بود. در كوفه و عراق هم اگرچه حركت توّابين در سال 64 و 65 (كه شهادت توّابين ظاهرا سال 65 است) يك هواى تازهاى را در فضاى گرفته عراق به وجود آورد، اما شهادت همه آنها تا نفر آخر مجددا جوّ رعب و اختناق را بيشتر كرد و بعد از اينكه دشمنان دستگاه اموى، يعنى مختار و مصعب بن زبير، به جان هم افتادند و عبد اللّه زبير از مكه، مختار طرفدار اهل بيت را در كوفه هم نتوانست تحمل كند و مختار به دست مصعب كشته شد، باز اين رعب و وحشت بيشتر شد و اميدها كمتر. و بالاخره وقتى عبد الملك بر سر كار آمد، بعد از مدت كوتاهى تمام دنياى اسلام زير نگين بنى اميه قرار گرفت با تمام قدرت و 21 سال هم عبد الملك قدرتمندانه حكومت كرد.
در اينجا لازم است مخصوصا به ماجراى «حرّه» اشاره كنم. در سال 64، كه سال حمله مسلم بن عقبه به مدينه است، كه آن هم باز موجب شد بيشتر رعب و وحشت ايجاد بشود و اهل بيت كاملا در غربت بيفتند. جريان اين حادثه بهطور خلاصه اين است كه يزيد در سال 62 جوانى از سرداران شام را كه بىتجربه بود بر مدينه گماشت و او براى اينكه شايد مدنىها را با يزيد مهربان بكند از يك عده از اهل مدينه دعوت كرد كه بروند با يزيد در شام ملاقات كنند. اينها بلند شدند رفتند و با يزيد در شام ملاقات كردند. يزيد جايزه زيادى- پنجاه هزار درهم و صد هزار درهم- به آنها داد ولى اينها كه يا از صحابه و يا از اولاد صحابه بودند وقتى دستگاه يزيد را ديدند بيشتر نسبت به او متغير و خشمگين شدند و به مدينه برگشتند و عبد اللّه بن حنظله غسيل الملائكه ادعاى امارت كرد و قيام كرد و
ص: 29
مدينه را جدا از حكومت مركزى اعلام كرد و يزيد هم مسلم بن عقبه را فرستاد و آنچنان فاجعهاى در مدينه به بار آوردند كه در كتب تواريخ فصل گريهآور و ستمبارى را تشكيل مىدهد. اين هم بيشتر موجب شد كه مردم احساس رعب و وحشت كنند.
2. انحطاط فكرى
يك عامل ديگر در كنار اين رعب وجود داشت و آن انحطاط فكرى مردم در سرتاسر دنياى اسلام بود كه ناشى بود از بىاعتنايى به تعليمات دين در دوران بيست ساله گذشته.
از بس كه تعليم دين و ايمان و تفسير آيات و بيان حقايق از زبان پيامبر در دوران 20 سال بعد از سال 40 هجرى به اين طرف محدود شده بود، مردم از لحاظ اعتقادات و مايههاى ايمانى به شدت پوچ و توخالى شده بودند. زندگى مردم آن دوران را وقتى انسان زير ذرهبين مىگذارد و آن را در لابهلاى تواريخ و روايات گوناگون مورد ملاحظه قرار مىدهد اين مطلب واضح مىشود. البته علماء و قرّاء و محدثين و مقدسين در جامعه بودند (كه درباره آنها هم مطالبى عرض خواهم كرد) لكن عامه مردم دچار بىايمانى و ضعف و اختلال اعتقادى شديد شده بودند. كار به جايى رسيده بود كه حتى بعضى از ايادى دستگاه خلافت، نبوّت را زير سؤال مىبردند. در كتابها آمده است كه خالد بن عبد اللّه قسرى كه يكى از دستنشاندگان بسيار پست و دنى بنى اميه بود مىگفت: «كان يفضل الخلافة على النبوة»؛ خلافت از نبوت بالاتر است. استدلالى هم كه مىكرد اين بود: «ايها الناس أيهما أعظم أخليفة الرجل على اهله ام رسوله اليهم؟»؛[8] شما يك نفر را جانشين خودتان در ميان خانوادهتان مىگذاريد، اين به شما نزديكتر است يا كسى كه به وسيله او پيامى براى كسى مىفرستيد؟ خوب پيداست آن كسى كه در خانواده خودتان مىگذاريد و خليفه شماست نزديكتر به شماست. پس خليفه خدا (خليفة رسول اللّه هم نمىگفتند، مىگفتند: خليفة اللّه) بالاتر از رسول اللّه است! اين را خالد بن عبد الله قسرى مىگفت و لابد ديگران هم مىگفتند. من در اشعار شعراى دوران بنى اميه و بنى عباس كه فحص كردم ديدم از زمان
ص: 30
عبد الملك تعبير «خليفة اللّه» در اشعار تكرار شده كه آدم يادش مىرود كه خليفه، خليفه پيامبر هم هست. تا زمان بنى عباس هم ادامه داشته و در شعر بشار بن برد كه در هجو يعقوب بن داوود و منصور گفته نيز همين تعبير آمده:
|
ضاعت خلافتكم يا قوم |
فالتمسوا خليفة اللّه بين الزّق و العود.[9] |
|
(اى قوم خلافتتان ضايع شد اينك خليفه را در ميان مشك شراب و ساز بجوييد.)
حتى وقتى هم مىخواست خليفه را هجو بكند باز خليفة اللّه مىگفت! همه جا در اشعار شعراى معروف آن زمان مثل جرير و فرزدق و نصيب و صدها شاعر بزرگ و معروف ديگر، وقتى مدح خليفه را مىسرودند خليفة اللّه مىگفتند. اين يك نمونه از اعتقادات مردم است، و ايمان، اين جور نسبت به مبانى دين سست شده بود.
3. فساد اخلاقى
اخلاق مردم نيز به شدت خراب شده بود. نكتهاى را من در خلال مطالعه كتاب اغانى ابو الفرج بازيافتم و آن اينكه در سالهاى حدود 80 و 90 هجرى تا 50، 60 سال بعد از آن، بزرگترين خوانندهها، نوازندهها، عياشها و عشرتطلبهاى دنيا يا از مدينهاند و يا از مكه. هر وقت خليفه در شالم دلش تنگ مىشد و هوس غنا مىكرد و خواننده و نوازنده برجستهاى مىخواست، كسى را از مدينه و يا مكه، كه مركز خوانندهها و نوازندههاى معروف و مغنىها و خنياگران برجسته بود، براى او مىبردند. بدترين و هرزهسراترين شعرا در مكه و مدينه بودند. مهبط وحى الهى و زادگاه اسلام مركز فحشا و فساد شده بود.
خوب است ما اين حقايق تلخ را درباره مدينه و مكه بدانيم. متأسفانه در آثار رايج ما از زندگى ائمه، از چنين چيزها اثرى نيست. در مكه شاعرى بود به نام عمر بن ابى ربيعه، يكى از آن شاعرهاى عريان گوى بىپرده هرزه، و البته در اوج قدرت و هنر شعرى.
داستانهاى او و اينكه اين قبيل شاعران چه مىكردند يك فصل مشبعى از تاريخ غمبار آن
ص: 31
روزگار است و طواف و رمى جمرات و ديگر مشاهد مقدس، شاهد هرزگى و فساد آنهاست و شعر:
|
بدالى منها معصم حين جمّرت |
و كفّ خضيب زيّنت ببنان |
|
|
فو اللّه ما ادرى و ان كنت داريا |
بسبع رميت الجمر ام بثمان[10] |
|
(آنگاه كه به جمره سنگريزه مىزد دست بند او بر من آشكار شد و دستى حنا گرفته و انگشتانى زينت يافته. به خدا سوگند نمىدانم هرچند مىخواستم بدانم آيا هفت سنگ ريزه پرتاب كرد يا هشت تا؟) كه در مغنى خواندهايم مربوط به همين اوضاع است. وقتى اين عمر بن ابى ربيعه مرد، راوى مىگويد: در مدينه عزاى عمومى شد و در كوچههاى مدينه مردم مىگريستند. هر جا مىرفتى مجموعههايى از جوانها نشسته بودند و تأسف مىخوردند بر مرگ عمر بن ابى ربيعه. كنيزكى را ديدند كه دنبال كارى مىرود و همينطور اشك مىريزد و گريه و زارى مىكند، تا رسيد به جمعى از جوانان، گفتند: چرا اين قدر گريه مىكنى؟ گفت: به خاطر اينكه اين مرد از دست ما رفت. يكى گفت: غصه مخور شاعر ديگرى در مكه هست به نام حارث بن خالد مخزومى، او هم مثل عمر بن ابى ربيعه شعر مىگويد، و يكى از شعرهاى او را خواند. وقتى كنيزك اين شعر را شنيد، اشكهاى خود را پاك كرد و گفت: «الحمد للّه الذي لم يخل حرمه»؛ خدا را شكر كه حرمش را خالى نگذاشت! اين وضع اخلاقى مردم مدينه است. داستانهاى زيادى را شما مىبينيد از شبنشينىهاى مردم مكه و مدينه. و نه فقط در بين افراد طبقه پست و پايين، بين همه جور مردم. آدم گداى گرسنه بدبختى مثل اشعب طمّاع معروف كه شاعر و دلقك بود، و مردم معمولى كوچه و بازار تا آقازادههاى معروف قريش و حتى بنى هاشم كه من مايل نيستم از آنها اسم بياورم، چهرههاى معروفى از آقازادههاى قريش چه زنان و چه مردان، جزء همين كسانى بودند كه غرق در اين فحشا بودند. در زمان امارت همين شخص (حارث بن خالد) روزى عايشه بنت طلحه در حال طواف بود و اين امير به او تعلق خاطرى داشت، وقت اذان شد، آن خانم پيغام داد كه بگو اذان نگويند تا من طوافم تمام
ص: 32
شود. او دستور داد اذان عصر را نگويند. به او ايراد كردند، كه تو براى خاطر يك نفر كه دارد طواف مىكند مىگويى نماز مردم را تأخير بيندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول مىكشيد مىگفتم اذان نگويند!
4. فساد سياسى
اين وضع آن روزگار است؛ آن وضع فكرى، اين وضع فساد اخلاقى و به جز اين دو، فساد سياسى ... كه اين هم يك عامل ديگر بود. اغلب شخصيتهاى بزرگ، سر در آخور تمنّيات مادى، كه به وسيله رجال حكومت برآورده مىشد، داشتند. شخصيت بزرگى مثل محمد بن شهاب زهرى كه خودش قبلا شاگرد امام سجاد هم بود به آنچنان وضعى مىافتد كه آن نامه معروف امام سجاد به وى صادر مىشود، كه در حقيقت نامهاى است براى تاريخ و نشاندهنده اين است كه او به چه وابستگىهايى دچار بوده است، و امثال محمد بن شهاب زياد بودند. مطلبى را مرحوم مجلسى- رضوان اللّه تعالى عليه- از ابن ابى الحديد نقل مىكند كه تكاندهنده است. مجلسى- عليه الرحمه- در بحار الانوار از قول جابر نقل مىكند كه امام سجاد فرمودند: «ما ندرى كيف نصنع بالنّاس ان حدّثناهم بما سمعنا من رسل اللّه صلّى اللّه عليه و آله ضحكوا و ان سكتنا لم يسعنا»؛[11] (نمىدانيم با مردم چگونه رفتار كنيم؛ اگر آنچه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدهايم برايشان بازگو كنيم مىخندند و اگر ساكت بمانيم مجاز نيستيم.)
نه فقط قبول نمىكنند، بلكه به تمسخر مىخندند. بعد ماجرايى را ذكر مىكند كه حضرت حديثى را نقل كردند براى جمعى. كسى در بين آن جمع بود، استهزا كرد و قبول نكرد. بعد درباره سعيد بن مسيّب و زهرى مىگويد كه از منحرفين بودند- كه البته در مورد سعيد بن مسيب بنده قبول نمىكنم و دلايل ديگرى هست كه وى جزء حواريون امام بوده، اما در مورد زهرى و خيلىهاى ديگر همين جور است. بعد مىگويد: ابن ابى الحديد عده زيادى از شخصيتها و رجال آن زمان را نام آورده است كه اينها همه از اهل بيت،
ص: 33
منحرف بودند و آنگاه از امام سجاد عليه السّلام روايت مىكند كه فرمودند: «ما بمكة و المدينة عشرون رجلا يحبنا»؛[12] بيست نفر در همه مكه و مدينه نيستند كه ما را دوست داشته باشند.
اين وضع دوران امام سجاد عليه السّلام است در آن وقتى كه ايشان مىخواهد كار عظيم خود را شروع كند و اين همان دورانى است كه امام صادق عليه السّلام بعدها فرمودند: «ارتد النّاس بعد الحسين الا ثلاثه ...»[13] بعد از ماجراى عاشورا فقط سه نفر ماندند، و سه نفر را اسم مىآورد كه ابو خالد الكابلى، يحيى ابن ام الطويل و جبير بن مطعماند.
البته علامه شوشترى احتمال مىدهند كه جبير بن مطعم درست نيست و حكيم بن جبير بن مطعم است و در بعضى از نقلها محمد بن جبير بن مطعم است. در بحار الانوار رواياتى هم هست كه چهار نفر را ذكر مىكند و در بعضى از روايات پنج نفر را. اينها با هم قابل جمعند. اين وضع امام سجاد عليه السّلام، كه در يك چنين زمين قفرى[14] آن حضرت مشغول كار خودشان مىشوند. حالا امام سجاد بايد چه كار كند؟
مسؤوليت امام سجاد عليه السّلام
امام اگر بخواهد آن هدف را تعقيب كند سه مسؤوليت بر دوش خود حس مىكند:
اولا، بايد معارف دين را به مردم زمان خودش تعليم بدهد. ما اگر بخواهيم يك حكومت اسلامى به وجود بياوريم، امكان ندارد بدون اينكه مردم را با معارف دينى آشنا كرده باشيم بتوانيم اميد آنچنان حكومتى را داشته باشيم. بنابراين، كار اول اين است كه معارف دينى به مردم تعليم داده بشود.
ثانيا، مسئله امامت كه يك مسئله مهجورى شده و كلا از ذهنها دور شده و يا بد معنا شده، براى مردم تشريح و در ذهنهاى مردم بازسازى بشود: امامت يعنى چه؟ كى بايد امام باشد؟ امام چه شرايطى دارد؟ چون بالاخره جامعه امام داشت و آن عبد الملك بود.
مردم او را امام مىدانستند. پيشواى جامعه بود. بعدا در بحث «امام» عرض خواهم كرد كه
ص: 34
آن برداشتى كه ما در طول اين چند قرن اخير از معناى امام داشتيم با آن معنايى كه براى امام در صدر اسلام وجود داشته است بكلى متفاوت است. در آن زمان، هم موافقين و هم مخالفين ائمه عليهم السّلام، امام را به همان معنايى مىدانستند كه ما امروز در جمهورى اسلامى مىدانيم و مىگوييم: امام امت، رهبر ملت؛ يعنى حاكم دين و دنيا. برداشت ما در طول اين دو سه قرن اخير از امام چيز ديگرى بود. برداشت ما اين بود كه جامعه يك نفرى دارد كه او از مردم ماليات مىگيرد، مردم را به جنگ مىبرد، مردم را به صلح مىخواند، امور مردم را اداره مىكند، ادارات دولتى را درست مىكند، دولت تشكيل مىدهد، قبض و بسط مىكند، او اسمش حاكم است. يك نفر ديگر هم آن طرف هست كه دين مردم را درست مىكند، اعتقاد مردم را درست مىكند، قرائت نماز مردم را درست مىكند و كارهايى ديگر از اين قبيل (هرچه همتش باشد) آن هم اسمش عالم است. امام هم در دوران خودش به مثابه عالم در قرون بعد است. خليفه كار خودش را مىكرد، او هم دين مردم را درست مىكرد يا اخلاق مردم را درست مىكرد. در طول قرنهاى اخير برداشت ما از امام اين بوده است.
درحالىكه در صدر اسلام برداشت همه از امام غير اين است. امام يعنى پيشواى جامعه، پيشواى دين و دنيا. بنى اميه چنين منصبى را ادعا داشتند. بنى العباس هم همين ادعا را داشتند. همان مخمورهاى غرق شده در لهو و لعب دنيا، همه همين ادعا را داشتند.
آنها هم خودشان را امام مىدانستند كه اگر ان شاء اللّه برسيم و وقت بشود در اين زمينه صحبت خواهم كرد. پس بههرحال، جامعه امام داشت، امامش عبد الملك بود. امام سجاد بايد براى مردم معناى امامت را، جهت امامت را، شرايط امامت را، آن چيزهايى كه امام ناگزير از آنهاست و آن چيزهايى كه اگر نباشد، كسى نمىتواند امام باشد، اينها را بايد براى مردم تشريح بكند؛ يعنى بهطور خلاصه مسئله امامت. اين دو.
ثالثا، اينكه بگويد من امامم، يعنى آن كسى كه بايد در آنجا قرار بگيرد منم.
اين سه كارى است كه امام سجاد عليه السّلام بايد مىكرد. بيشترين تلاش را امام بر روى آن كار اول گذاشته است. چون همانطورى كه گفتيم، زمينه، زمينهاى بود كه نوبت به مسئله «من
ص: 35
امامم» نمىرسيد. بايد دين مردم درست مىشد، بايد اخلاق مردم درست مىشد، بايد مردم از اين غرقاب فساد بيرون مىآمدند، بايد جهتگيرى معنوى، كه لب اللباب دين و روح اصلى دين است، دوباره در جامعه احيا مىشد. لذا شما مىبينيد اكثر زندگى امام سجاد عليه السّلام و كلمات آن حضرت در زهد است؛ همهاش زهد. حتى در شروع يك سخن مربوط به هدفهاى سياسى نيز مىفرمايد: «ان علامة الزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الآخرة، ...»[16] (نشانه زهدورزان در دنيا و مشتاقان آخرت ...)
و يا در يكى از كلامهاى كوتاه خود دنيا و رنگ و لعاب مادّى آن را كه براى همه جاذبه داشت اينطور توصيف مىكند: «أولا حرّ يدع هذه اللماظة لأهلها يعنى الدنيا فليس لأنفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها»؛[17] (آيا آزادمردى نيست كه اين باقى مانده غذايى را كه در لابهلاى دندانها مانده است را براى اهلش رها كند؟ مقصود دنياست؛ چرا كه جان شما قيمتى جز بهشت ندارد پس آن را به غير از بهشت نفروشيد.)
كلمات امام سجاد بيشترينش زهد است، بيشترينش معارف است، اما معارف را در لباس دعا بيان مىكند. چون همانطورى كه گفتيم، اختناق در آن دوران و نامساعد بودند وضع، اجازه نمىداد كه امام سجاد با آن مردم بىپرده و صريح حرف بزند. نه فقط دستگاهها نمىگذاشتند، مردم هم نمىخواستند، اصلا آن جامعه يك جامعه نالايق و تباه شده و ضايع بود كه بايد بازسازى مىشد. 34- 35 سال، از سال 61 تا 95 زندگى امام سجاد اينطور گذشت. البته هرچه مىگذشت وضع بهتر مىشد. لذا در همان حديث «ارتدّ الناس بعد الحسين» امام صادق عليه السّلام سپس مىفرمايد: «ثم انّ الناس لحقوا و كثروا»؛[18] بعدا مردم ملحق شدند و زياد شدند.
و ما مىبينيم كه همينطور است و دوران امام باقر عليه السّلام كه مىرسد (بعدا عرض خواهم كرد) وضع فرق كرده است. اين به خاطر زحمات 35 ساله امام سجاد است.
در كلمات امام سجاد توجه به كادرسازى هم هست. در كتاب شريف تحف العقول
ص: 36
چند فقره كلام طويل از امام سجاد نقل شده. من متأسفانه وقت نكردم نگاه كنم به كتابهاى ديگر كه اگر نمونههاى ديگرى از اين كلمات از امام سجاد عليه السّلام هست پيدا كنم، و گمان هم نمىكنم كه باشد يا زياد باشد. كلمات كوتاه چرا، اما كلمات بلند مثل آن دو سه تا حديث مفصلى كه از آن حضرت در تحف العقول نقل شده فكر نمىكنم باشد. لحن اين احاديث و نحوه خطاب آنها نشاندهنده كارى است كه امام سجاد مىكرد. يكى از آن سه حديث معلوم است كه خطاب به عامه مردم است، با «أيها الناس»[19] شروع مىشود. در اين خطاب، تذكر به معارف اسلامى است. حضرت در اين حديث مفصل مىفرمايد كه وقتى انسان را در قبر مىگذارند از ربّ او سؤال مىكنند، از پيغمبر او سؤال مىكنند، از دين او سؤال مىكنند، از امام او سؤال مىكنند. اين يك لحن ملايم و رقيقى است كه به درد عامه مردمى كه در حيطه تبليغات امام سجاد قرار داشتند مىخورد. اما يك حديث ديگر هست كه طور ديگرى شروع مىشود و مضمون آن هم نشان مىدهد كه مربوط به خواص است.
اينطور شروع مىشود: «كفانا اللّه و اياكم كيد الظالمين و بغى الحاسدين و بطش الجبارين ايها المؤمنون لا يفتننكم الطواغيت»؛[20] (خدا ما و شما را از نيرنگ ستمكاران و طغيان حسد ورزان و درازدستى زورگويان كفايت كند. اى مؤمنان! طاغوتيان نفريبندتان.)
اين لحن مربوط به عامه مردم نيست، مشخص است كه مال يك عده خاصى است. نوع سوّمى هم هست كه از برخى مطالب آن برمىآيد كه مربوط به جمع محدودتر و اشخاص زبدهترى است. شايد مخاطب آن همان جمعى از اصحاب باشند كه اسرار امامت و تلاش هدفدار امام را مىدانسته و در سلك محرمان راز قرار داشتهاند. در آنجا خطاب به ياران چنين شروع مىشود: «انّ علامة الزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الآخرة تركهم كلّ خليط و خليل و رفضهم كلّ صاحب لا يريد ما يريدون»؛[21] (نشانه زهدورزان در دنيا و مشتاقان آخرت ترك كردن هر همدم و دوستى است و روىگردانى از هر همراهى كه آنچه را آنان مىخواهند نمىخواهد.)
ص: 37
مىشود حدس زد كه امام در طول اين مدت يا در دورههاى مختلف يا با جمعهاى مختلف دو سه نوع بيان و تعليمات داشتهاند. بعضى آنطورند و بعضى اينطور، در بعضى اشاره به دستگاه حاكم و طواغيت زمان مىكند و در بعضى ديگر فقط به كليات و مسائل اسلامى اكتفا شده و لا غير.
اين زندگى امام سجاد عليه السّلام است كه در طول اين 35 سال آرامآرام آن محيط تاريك و ظلمانى را، آن مردم غافل و بىخبر را از چنگ شهوات از يك طرف، و تسلط دستگاههاى جبار از يك طرف و كمند علماء سوء وابسته به دستگاهها از يك طرف خلاص مىكند و نجات مىدهد. و مجموعا يك عده و يك مجموعه مؤمن علاقهمند و صالحى كه بتوانند قاعدهاى بشوند براى كارهاى آينده، به وجود مىآورد. البته جزئيات زندگى آن حضرت جاى بحث چند ساعته جداگانهاى دارد كه بنده ساعتهاى متمادى راجع به آن صحبت كردهام و اكنون بيش از اين در بحث كنونى ما نمىگنجد.
دوران امام باقر عليه السّلام
سپس نوبت به امام باقر عليه السّلام مىرسد. در زندگى امام باقر عليه السّلام دنباله همان خط را مشاهده مىكنيم، منتها وضع بهتر شده است. آنجا هم تكيه بيشتر بر تعليمات دين و معارف اسلامى است. اما اولا مردم، آن بىاعتنايى و بىمهرى را ديگر نسبت به خاندان پيغمبر ندارند. وقتى امام باقر عليه السّلام وارد مسجد مدينه مىشود عدهاى از مردم همواره گرد او حلقه مىزنند و از او استفاده مىكنند. راوى مىگويد: امام باقر را در مسجد مدينه ديدم «و حوله اهل خراسان و غيرهم»[22] از بلاد دوردست، از خراسان و جاهاى ديگر عدهاى دور حضرت را گرفته بودند. اين نشاندهنده اين است كه تبليغات دارد مثل امواجى در سرتاسر جهان اسلام گسترش پيدا مىكند و مردم نقاط دوردست دلشان به اهل بيت دارد نزديك مىشود.
يا در يك روايت ديگر دارد: «احتوشه اهل خراسان»؛ يعنى، در حاشيه او نشسته و او را در ميان خود گرفته بودند و آن حضرت با آنها درباره مسائل حلال و حرام صحبت مىكرد.
ص: 38
بزرگان علماى زمان پيش امام باقر عليه السّلام درس مىخوانند و استفاده مىكنند. شخصيت معروفى مثل عكرمه شاگرد ابن عباس وقتى مىآيد خدمت امام باقر عليه السّلام تا از آن حضرت حديث بشنود (شايد هم براى اينكه آن حضرت را امتحان بكند!) دست و بالش مىلرزد و در آغوش امام مىافتد. بعد خودش تعجب مىكند، مىگويد: من بزرگانى مثل ابن عباس را ديدم و از آنها حديث شنيدم، هرگز يابن رسول اللّه اين حالتى كه در مقابل تو برايم دست داد برايم پيش نيامده بود. امام باقر عليه السّلام در جوابش ببينيد چقدر صريح مىگويند: «ويلك يا عبيد اهل الشام انك بين يدى بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه»؛[23] تو در مقابل عظمت معنويت است كه اين جور به خودت مىلرزى اى بنده كوچك شاميان.
كسى مثل ابو حنيفه كه از فقها و بزرگان زمان است مىآيد خدمت امام باقر عليه السّلام و از آن حضرت معارف و احكام دين را فرامىگيرد و بسيارى از علماى ديگر جزو شاگردان امام باقر عليه السّلام هستند. وصيت علمى امام باقر عليه السّلام در اكناف عالم مىپيچد كه به باقر العلوم معروف مىشود.
پس ملاحظه مىكنيد كه وضع اجتماعى و وضع عاطفى مردم و احترامات آنها نسبت به ائمه عليهم السّلام در زمان امام باقر عليه السّلام چقدر فرق كرده است. به همين نسبت مىبينيم كه حركت سياسى امام باقر عليه السّلام هم تندتر است؛ يعنى امام سجاد عليه السّلام در مقابله با عبد الملك تندى و سخن درشت و سخنى كه بتوانند آن را قرينهاى بر مخالفت بگيرند، ندارد. عبد الملك به امام سجاد عليه السّلام درباره فلان موضوع نامه مىنوشت، حضرت هم جواب آن را مىدادند، البته جواب پسر پيغمبر هميشه يك جواب محكم و متين و دندانشكن است، اما در آن تعرض خصمانه صريح نيست. اما در مورد امام باقر عليه السّلام وضع طور ديگرى است. حركت امام باقر عليه السّلام آنچنان است كه هشام بن عبد الملك احساس وحشت مىكند و مىبيند كه بايد آن حضرت را زير نظر قرار دهد و مىخواهد آن حضرت را به شام ببرد. البته امام سجاد عليه السّلام را هم در دوران امامتشان (بعد از آن دفعه اول كه از كربلا شروع شده) با غل و زنجير به شام بردهاند، لكن وضع آنجا جور ديگرى است و امام سجاد عليه السّلام با ملاحظه بيشترى هميشه برخورد مىكردند، اما در مورد امام باقر عليه السّلام لحن كلام را تندتر مىبينيم.
ص: 39
من چند روايت ديدم در مذاكرات حضرت باقر عليه السّلام با اصحابشان كه نشانه دعوت به حكومت و خلافت و امامت و حتى نويد آينده در آنها مشاهده مىشود. يك روايت، روايتى است كه در بحار الانوار به اين مضمون نقل شده است: «عن الحكم بين عتيبة قال بينا أنا مع ابى جعفر عليه السّلام و البيت غاصّ بأهله، اذ أقبل شيخ يتوكأ على عنزة له، حتى وقف على باب البيت فقال: السلام عليك يابن رسول الله ... فو اللّه انى لأحبّكم و أحبّ من يحبّكم، و و اللّه ما أحبّكم و أحبّ من يحبكم لطمع فى دنيا، و اننى لأبغض عدوكم و ابرء منه، و و اللّه ما أبغضه و ابرء منه لوتر كان بينى و بينه، و اللّه انى لاحلّ حلالكم و أحرّم حرامكم، و انتظر امركم، فهل ترجولى جعلنى اللّه فداك؟ فقال ابو جعفر عليه السّلام: الىّ، الىّ، حتّى اقعده على جنبه. ثم قال: أيها الشيخ انّ أبى علىّ بن الحسين عليه السّلام أتاه رجل فسئله عن مثل الّذى سئلتنى عنه فقال له أبى عليه السّلام ان تمت ترد على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و علي علىّ و الحسن و الحسين و علي علىّ بن الحسين، و يثلج قلبك، و يبرد فؤادك و تقرّ عينك و تستقبل بالرّوح و الرّيحان مع الكرام الكاتبين، لو قد بلغت نفسك ههنا- و أهوي بيده الى حلقه- و ان تعش ترى ما يقرّ الله به عينك و تكون معنا فى السنام الاعلى»؛[24] حكم بن عتيبه گفت: درحالىكه با ابى جعفر عليه السّلام بوديم و خانهاش پر بود از مردان، در اين حال پيرمردى كه بر چوبدستى تكيه داده بود پيش آمد تا اينكه بر درگاه خانه ايستاد و گفت: سلام بر تو اى پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ... به خدا سوگند من شما را و هر كس كه شما را دوست بدارد دست دارم و اين دوستى من به خاطر طمع در دنيا نيست و دشمنان شما را ناخوش مىدارم و از او برائت مىجويم و به خدا سوگند اين بغض و برائت ناشى از خصومتى بين من و ايشان نيست و به خدا سوگند من حلال شما را حلال مىدانم و حرامتان را حرام مىشمارم و چشم انتظار امر شما هستم، پس آيا اميد آن براى من هست جانم به فدايت؟ ابو جعفر عليه السّلام فرمود: به نزد من بيا، تا اينكه او را در كنار خود نشاند. پس گفت: اى پيرمرد كسى نزد پدرم على بن الحسين عليه السّلام آمد و همين پرسش را كه از من پرسيدى از او پرسيد. پدرم به او گفت: اگر بميرى به سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام و حسن عليه السّلام و حسين عليه السّلام و على بن الحسين عليه السّلام مىروى و قلبت آرام خواهد يافت و دلت
ص: 40
خنك خواهد شد و چشمانت روشنى يابند و با روح و ريحان همراه با كرام الكاتبين به پيشوازت مىآيند. اگر جانت به اينجا برسد- و با دست به گلوى خود اشاره كرد- و اگر زنده بمانى، آنچه را خدا با آن چشمت را روشن مىسازد خواهى ديد و با ما بر فراز برين خواهى بود.
چنين تعبيراتى در كلام امام باقر عليه السّلام هست كه حاكى از اميد دادن به شيعيان در مورد آينده است. در يك روايت ديگر براى قيام، تعيين وقت شده و اين چيز عجيبى است.
عن ابى حمزة الثمالى بسند عال (در كافى است). «قال سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول يا ثابت انّ اللّه تبارك و تعالي قد كان وقّت هذا الأمر فى السّبعين فلمّا أن قتل الحسين صلوات اللّه عليه اشتدّ غضب اللّه تعالي علي أهل الأرض فأخّره الي أربعين و مائة فحدّثناكم فأذعتم الحديث فكشفتم قناع السّتر و لم يجعل اللّه له بعد ذلك وقتا عندنا و يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب»؛[25] گفت: از ابا جعفر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: اى ثابت، خداوند تبارك و تعالى زمان اين امر را در سال هفتاد مقرر فرموده بود و چون حسين- صلوات الله عليه- كشته شد، خشم الهى بر اهل زمين شدت گرفت و آن را تا 140 به تأخير انداخت. پس ما با شما در اين باره سخن گفتيم و شما سخنان ما را افشا كرديد و پرده پوشش را برداشتيد و پس از آن خداوند وقتى براى اين امر نزد ما قرار نداد و خدا محو مىكند آنچه را كه بخواهد و اثبات مىكند آنچه را كه بخواهد و اساس كتاب در نزد اوست.)
ابو حمزه مىگويد: «فحدّثت بذلك أبا عبد اللّه عليه السّلام فقال قد كان كذلك»؛[26] (پس در اين باره با ابا عبد اللّه عليه السّلام سخن گفتم و او فرمود: چنين بوده است.)
سال 140 اواخر دوران زندگى امام صادق عليه السّلام است. اين همان چيزى است كه من قبل از اينكه اين حديث را ببينم از روال زندگى ائمه استشمام مىكردم و به نظرم مىرسيد كه دوران حكومتى كه امام سجاد عليه السّلام آنطور برايش كار مىكند و امام باقر عليه السّلام آنطور، قاعدتا مىافتد به زمان امام صادق عليه السّلام. وفات امام صادق سال 148 است، و اين وعده براى
ص: 41
سال 140 است. سال 140 همچنين بعد از سال 135، كه قبلا اهميت و مؤثّر بودن آن را عرض كردم، يعنى سال روى كار آمدن منصور. اگر منصور روى كار نمىآمد يا اگر حادثه بنى عباس پيش نمىآمد، گويا تقدير عادى الهى اين بود كه در سال 140 بايد حكومت الهى و اسلامى سركار مىآمد. حالا اين بحث ديگرى است كه آيا اينكه اين آينده مورد انتظار و توقع خود ائمه عليهم السّلام هم بوده يا آنها مىدانستهاند كه قضاء الهى چيز ديگرى است؟ اين را فعلا بحث ندارم و مىتواند يكى از فصول جداگانه اين بحث باشد.
فعلا صحبت من در وضع امام باقر عليه السّلام است كه ايشان تصريح مىكنند كه تشكيل نظام الهى در سال 140 مقدّر بود، ما آن را به شما گفتيم و شما افشا كرديد و خداى متعال آن را به تأخير انداخت. دادن چنين اميدها و طرح چنين وعدههايى خود يكى از خصوصيات دوران امام باقر عليه السّلام است. البته درباره زندگى امام باقر هم ساعتهاى متمادى بايد بحث كرد تا تصويرى از زندگى آن حضرت به دست بيايد. بنده در آن مورد هم بحثهاى طولانى كردهام. اجمالا در زندگى آن حضرت، عنصر مبارزه سياسى واضحتر است، منتها نه مبارزه حاد مسلحانه. زيد بن على، برادر آن حضرت، به ايشان مراجعه مىكند، حضرت مىفرمايند: قيام نكن و او نيز اطاعت مىكند. اينكه ديده مىشود بعضى به جناب زيد اهانت مىكنند به تصور اينكه ايشان حرف امام را كه گفته بودند «قيام نكن» اطاعت نكرده است، تصور نادرست و غلطى است. امام باقر عليه السّلام كه فرمودند قيام نكن، او اطاعت كرد و قيام نكرد، با امام صادق عليه السّلام مشورت كرد، امام نفرمودند قيام نكن، بلكه او را تشويق هم كردند. پس از شهادتش هم امام صادق عليه السّلام آرزو كردند كه اى كاش من جزء كسانى بودم كه با زيد بودم. بنابراين، جناب زيد به هيچ وجه نبايد مورد اين بىلطفى قرار بگيرد. بارى، امام باقر عليه السّلام قيام مسلحانه را قبول نكردهاند، اما مبارزه سياسى در زندگى ايشان واضح است و آن را در سيره آن حضرت مىشود فهميد، درحالىكه در دوران امام سجاد احساس مبارزه صريح نمىشد.
هنگامى كه دوران زندگى اين بزرگوار به پايان مىرسد مىبينيم كه آن حضرت حركت مبارزى خود را با ماجراى عزادارى در منى ادامه مىدهد. وصيت مىكند كه ده سال در
ص: 42
منى براى ايشان گريه كنند: «النوادب تندبنى عشر سنين بمنى»؛[27] (نوحهگران ده سال در منى برايم عزادارى كنند.) اين ادامه همان مبارزه است. گريه بر امام باقر آن هم در منى، اين به چه منظور است؟ در زندگى ائمه عليهم السّلام آن جايى كه بر گريه تحريض شده ماجراى امام حسين عليه السّلام است كه روايات متقن مسلم قطعى در آن باره داريم. جاى ديگر بنده يادم نمىآيد، مگر در مورد حضرت رضا، آن هم در هنگام حركتشان، كه خاندان خود را جمع كردند تا برايشان گريه كنند كه يك حركت كاملا سياسى و جهتدار و معنىدارى بود و مربوط به پيش از رحلت امام است. فقط در مورد امام باقر عليه السّلام امر به گريه پس از شهادت است كه وصيت مىكنند و 800 درهم از مال خودشان را مىگذارند كه اين كار را در منى بكنند. منى با عرفات فرق دارد، با مشعر فرق دارد، با خود مكه فرق دارد. در مكه مردم متفرقند و هركس مشغول كار خود است، عرفات يك صبح تا عصر بيشتر نيست، صبح كه مىآيند خستهاند، عصر هم با عجله مىروند كه به كارشان برسند، مشعر چند ساعتى در شب است، گذرگاهى است در راه منى، اما منى سه شب متوالى است، كسانى كه در اين سه شبانهروز، روزها خودشان را به مكه برسانند و شب برگردند كم هستند، غالبا آنجا مىمانند، بخصوص در آن زمان و با وسايل آن روز. در حقيقت، هزاران نفر كه از اكناف عالم اسلام آمدهاند سه شبانهروز يكجا جمعند.
هركسى به سهولت درك مىكند كه اينجا جاى مناسبى براى تبليغات است، هر پيامى كه بايد به سراسر دنياى اسلام برسد خوب است آنجا مطرح شود، مخصوصا با وضع آن روز كه راديو، تلويزيون، روزنامه و وسايل ارتباط جمعى وجود نداشته است. وقتى عدهاى بر يكى از اولاد پيغمبر گريه مىكنند قاعدتا همه سؤال خواهند كرد كه چرا گريه مىكنند؟ بر هر مردهاى كه پس از گذشت سالها، آن همه گريه نمىكنند، مگر به او ظلم شده است؟ مگر كشته شده است؟ چه كسى به او ظلم كرده؟ چرا بر او ظلم شده است؟
سؤالهاى فراوانى از اين قبيل مطرح مىشود. و اين همان حركت سياسى مبارزى بسيار دقيق و حساب شده است.
ص: 43
در دوران زندگى سياسى امام باقر عليه السّلام نكتهاى توجه مرا جلب كرد و آن اين است كه استدلالهايى كه در نيمه اول قرن هجرى در باب خلافت بر زبان اهل بيت مىگذشت همانها را امام باقر عليه السّلام تكرار مىكند. خلاصه آن استدلال اين است كه عرب بر عجم تفاخر كردند به خاطر پيغمبر، و قريش بر غير قريش تفاخر كردند به خاطر پيغمبر. اگر اين درست است، پس ما كه نزديكان و خاندان پيغمبريم اولى به پيغمبريم از ديگران، با اين حال، ما را كنار مىزنند و ديگران خود را وارث حكومت او مىدانند. اگر پيامبر مايه تفاخر قريش بر ديگران و مايه تفاخر عرب به عجم است، پس موجب اولويّت ما بر ديگران نيز هست. اين استدلالى است كه در صدر اول بارها در كلمات اهل بيت تكرار شده است.
اكنون مىبينيم امام باقر هم در سالهاى بين 95 و 114، كه دوران امامت آن حضرت است، اين كلمات را بيان مىكند. و محاجّه براى خلافت چيز خيلى معنىدارى است.
دوران امام صادق عليه السّلام
دوران امام باقر عليه السّلام هم تمام مىشود و از سال 114 امامت امام صادق عليه السّلام شروع مىشود و تا سال 148 ادامه مىيابد. امام صادق عليه السّلام دو مرحله را در اين مدت طى مىكنند: يكى از 114 تا سال 132 يا 135 (يعنى، يا تا غلبه بنى عباس يا تا خلافت منصور)، اين يك دوره است كه بايد آن را دوره آسايش و گشايش دانست و همان است كه معروف شده به خاطر نزاع بنى اميه و بنى عباس ائمه فرصت كردند معارف تشيع را بيان كنند. اين مخصوص همين دوران است، زمان امام باقر عليه السّلام چنان چيزى نبود، بلكه زمان قدرت بنى اميه بود و هشام بن عبد الملك كه دربارهاش گفتهاند: «و كان هشام رجلهم» و بزرگترين شخصيت بنى اميه بعد از عبد الملك بود، در زمان امام باقر عليه السّلام حكومت مىكرده است. بنابراين، زمان امام باقر عليه السّلام هيچگونه اختلافى بين كسى و كسى كه موجب اين باشد كه ائمه بتوانند از فرصت استفاده كنند نبوده است. جنگهاى داخلى و اختلافات سياسى مربوط به زمان امام صادق عليه السّلام آن هم اين دوران نخستين است كه آهسته، آهسته دعوت بنى عباس و گسترش آن آغاز شده بود و نيز اوج دعوت شيعى علوى در سرتاسر دنياى اسلام بود كه اكنون مجال شرح آن نيست.
ص: 44
آن وقتى كه امام صادق عليه السّلام به امامت رسيدند در دنياى اسلام، در آفريقا، در خراسان، در فارس، در ماوراء النهر، در جاهاى مختلف دنياى اسلام درگيرىها و جنگهاى زيادى بود و مشكلات بزرگى براى بنى اميه پيش آمده بود و امام صادق عليه السّلام از فرصت استفاده كردند براى تبيين و تبليغ همان سه نقطهاى كه در زندگى امام سجاد اشاره شد؛ يعنى معارف اسلامى، مسئله امامت و بخصوص تكيه بر روى امامت اهل بيت، و اين سومى در دوران زندگى امام صادق عليه السّلام در مرحله اول آن به وضوح مشاهده مىشود.
يك نمونه اين است كه عمرو بن ابى المقدام، روايت مىكند: «رأيت ابا عبد اللّه عليه السّلام يوم عرفه بالموقف و هو ينادى باعلى صوته.» حضرت در عرفات در روز عرفه در اجتماع مردم و در وسط مردم ايستاده بود و با بلندترين فرياد جملهاى را مىگفت؛ به يك طرف رو مىكرد اين جمله را مىگفت و بعد به آن طرف ديگر رو مىكرد و مىگفت، سپس به طرف ديگر و طرف ديگر. در هر طرف سه مرتبه جملاتى را تكرار مىكرد (توجه كنيد به كاربرد كلمه امام و اثرات اين بيان؛ يعنى بيدار كردن مردم نسبت به حقيقت امامت و برانگيختن اين فكر كه آيا اينهايى كه سركارند شايسته امامتند يا نه؟) و آن جملات اين بود:
«أيّها النّاس انّ رسل اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان الامام ثمّ كان علىّ بن أبى طالب ثمّ الحسن ثمّ الحسين ثمّ علىّ بن الحسين ثمّ محمّد بن علىّ عليه السّلام ثمّ هه فينادى ثلاث مرّات لمن بين يديه و عن يمينه و عن يساره و من خلفه اثنى عشر صوتا»؛[28] اى مردمان، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيشوا بود، سپس على بن ابيطالب عليه السّلام بود، سپس حسن عليه السّلام، سپس حسين عليه السّلام، سپس على بن الحسين عليه السّلام، سپس محمد بن على و آنگاه هاه يا هه (اين جملهاى است كه من نتوانستم بخوانم، اگر كسى توانست بخواند بعد به من هم بگويد) مجموعا دوازده مرتبه اين جملات را تكرار كرد.
راوى مىگويد: پرسيدم كه هاه يا هه يعنى چه؟ گفتند: در لغت بنى فلان يعنى من، كنايه از خود آن حضرت، يعنى بعد از محمد بن على من امامم.
نمونه ديگر: «قال قدم رجل من اهل الكوفة الى خراسان فدعا الناس الى ولاية
ص: 45
جعفر بن محمّد»؛[29] (شخصى از اهل كوفه به خراسان آمد و مردم را به ولايت جعفر بن محمد عليه السّلام دعوت كرد.)
يك نفر بلند شده از مدينه رفته به خراسان و مردم را به ولايت جعفر بن محمد دعوت مىكند؛ يعنى حكومت ايشان. شما ببينيد در دوران مبارزات ايران، آن وقتى كه ما توانستيم بگوييم جمهورى اسلامى يا حكومت اسلامى كى بود؟ در تمامى طول سالهاى مبارزه ما حداكثر مىتوانستيم نظر اسلام در باب حكومت را بگوييم و حدود آن را؛ يعنى اينكه بگوييم اسلام براى حكومت چه ضوابطى معين كرده و حاكم داراى چه شرايطى است.
اين حداكثر چيزى بود كه در اين باب مىشد گفت و هرگز نوبت به داعيه حكومت اسلامى يا نام بردن از شخص خاص به عنوان حاكم نمىرسيد. سال 57 يا حداكثر در محافل خصوصى، سال 56 بود كه ما حكومت اسلامى را به عنوان داعيه مشخص مطرح كرديم و تازه حاكمش را معين نمىكرديم. پس ببينيد اينكه در زمان امام صادق عليه السّلام بلند مىشوند مىروند در اقصى نقاط كشور اسلامى، مردم را به حكومت امام صادق دعوت مىكنند، اين معنايش چيست؟ آيا معنايش غير از نزديكشدن زمان موعود است؟ اين همان سال 140 است، اين همان چيزى است كه خيز حركت ائمه بهطور طبيعى، آن را ايجاب مىكرده و تشكيل حكومت اسلامى در آن دوران را نويد مىداده است. خوب، مردم را دعوت مىكنند به حكومت و ولايت جعفر بن محمد. ولايت را امروز، ما خوب مىفهميم. سابقا ولايت را به محبت معنى مىكردند. مردم را دعوت كردن به ولايت يعنى به محبت جعفر بن محمد؟ اينكه دعوت ندارد، محبت چيزى نيست كه جامعه را به آن دعوت كنند. به علاوه، اگر ولايت را به محبت معنى كنيم دنباله حديث معنا ندارد، توجه بكنيد: «ففرقة اطاعت و اجابت»؛ يك فرقه اطاعت و اجابت كردند. «و فرقة جحدت و انكرت»؛ يك عده انكار كردند و قبول نكردند. [محبت اهل بيت را چه كسى در دنياى اسلام انكار و رد مىكرد؟!] «و فرقة و رعت و وقفت»؛ يك فرقه هم ورع به خرج داند و توقف كردند.
ص: 46
تورع و توقف ديگر به هيچ وجه متناسب با محبت نيست، اين قرينه است بر اينكه مقصود از ولايت چيز ديگرى است و همان حكومت است. دنباله حديث اين است:
«فخرج من كل فرقة رجل فدخلوا على ابى عبد اللّه عليه السّلام ...»؛[30] (از هريك از گروهها شخصى آمد و نزد ابى عبد الله عليه السّلام حاضر شدند.)
اين گفته به وضوح نشان مىدهد كه شخصى كه در خراسان آن دعوت را مىكرده، كارى موافق رضاى امام انجام مىداده و شايد فرستاده خود ايشان بوده است.
اين مربوط به مرحله اول از دوران امام صادق عليه السّلام است و نشانههايى از اين قبيل در زندگى آن حضرت هست كه به گمان زياد، همه مربوط به همين مرحله است. تا اينكه منصور به خلافت مىرسد. وقتى منصور بر سر كار مىآيد وضع سخت مىشود و زندگى حضرت برمىگردد به وضعى كه شايد منطبق باشد بر وضع دوران زندگى امام باقر عليه السّلام. اختناق حاكم مىشود و فشارهاى گوناگون بر آن حضرت وارد مىگردد. بارها حضرت به حيره، واسط، رميله، و جاهاى ديگر احضار يا تبعيد مىشوند. دفعات متعدد خليفه آن حضرت را مورد خطاب و اقدامهاى خشمآلود قرار مىدهد. يك بار گفت:
«قتلنى اللّه ان لم اقتلك»؛[31] خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.
يك بار به حاكم مدينه دستور داد كه: «أن أحرق علي جعفر بن محمّد داره»؛ خانه جعفر بن محمد را بسوزان و بر سرش ويران كن. كه حضرت از آتش عبور كردند و با جملات كوبنده و حركت متوكلانه خود، نمايش غريبى را نشان دادند: «أنا ابن أعراق الثّري أنا ابن ابراهيم خليل اللّه عليه السّلام»؛[32] من فرزند رگهاى تپنده زمينم، من فرزند ابراهيم خليل الله هستم.
كه اين خود بيشتر آن مخالفين را منكوب كرد. برخورد بين منصور و حضرت صادق غالبا برخورد بسيار سختى است، بارها حضرت را تهديد كرد. البته رواياتى هم هست كه حضرت پيش منصور تذلل و اظهار كوچكى كردهاند، و بىشك هيچ يك از آنها درست نيست. من دنبال اين روايات رفتم و به اين نتيجه رسيدم كه هيچ اصل و اساسى ندارد.
ص: 47
غالبا مىرسد به ربيع حاجب كه فاسق قطعى است و از نزديكان منصور است. عجيب اينكه بعضى گفتهاند: ربيع شيعه يا دوستدار اهل بيت بوده! ربيع كجا و شيعه بودن كجا؟ ربيع بن يونس نوكر مطيع و گوش به فرمان منصور است، از آن افرادى است كه از كودكى به دستگاه بنى عباس راه يافته و نوكرى آنها را كرده و حاجب منصور شده و بعد هم به آنان خدمات فراوانى كرده و بالاخره به وزارت رسيده است. وقتى كه منصور مىمرد، اگر ربيع نبود خلافت از دست خانواده منصور بيرون مىرفت و شايد به دست عموهايش مىافتاد. ربيع كه به تنهايى در بالين منصور بود، وصيتنامهاى را جعل كرد به نام مهدى پسر منصور و مهدى را به خلافت رساند. فضل بن ربيع كه بعدها در دستگاه هارون و امين وزارت داشت، پسر همين شخص است. اين خانواده، خانوادهاى هستند كه به وفادارى به بنى عباس معروفند و هيچ ارادتى به اهل بيت نداشتهاند و هرچه ربيع راجع به امام گفته دروغ و جعل است و هدف از آن اين بود كه حضرت را در سمعه آن روز محيط اسلامى آدمى وانمود كند كه در برابر خليفه تذلل مىكند، تا ديگران هم تكليف خودشان را بدانند.
بارى، برخورد بين امام صادق و منصور خيلى تند است تا به شهادت امام صادق منتهى مىشود در سال 148.
دوران امام كاظم عليه السّلام
دنباله طرح كلى در زندگى امام موسى بن جعفر عليه السّلام فوق العاده پرماجرا و شورانگيز است و به نظر من اوج حركت مبارزى ائمه مربوط به دوران زندگى اين بزرگوار است كه متأسفانه از زندگى آن حضرت يك گزارش درست و روشنگر در دست نداريم. گاه چيزهايى در زندگى آن حضرت ديده مىشود كه بيننده را مبهوت مىكند. مثلا، از بعضى روايات برمىآيد كه ايشان چندى دور از چشم عمّال حكومت و شايد مخفى يا متوارى بودهاند؛ يعنى دستگاه هارون در تعقيب آن حضرت بوده و ايشان را پيدا نمىكرده است. خليفه كسانى را مىبرده و شكنجه مىكرده كه بگوييد موسى بن جعفر كجاست؟ و اين يك امر
ص: 48
بىسابقه در زندگى ائمه است. از جمله ابن شهر آشوب در مناقب روايتى را نقل مىكند كه چنين چيزى از آن برمىآيد: «دخل موسى بن جعفر عليه السّلام بعض قرى الشام متنكّرا هاربا»؛[33] (حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ناشناخته و گريزان وارد برخى قريههاى شام شدند.)
درباره هيچ يك از ائمه چنين چيزى نداريم. اينها نشاندهنده يك جرقههايى در زندگى امام موسى بن جعفر است و با ملاحظه اينهاست كه معناى آن زندان حبس ابد كذايى معلوم مىشود و الّا هارون، اول كه به خلافت رسيد و به مدينه آمد، همانطور كه شنيدهايد، موسى بن جعفر را كاملا مورد نوازش قرار داد و احترام كرد. و اين داستان معروف است كه مأمون نقل مىكند كه حضرت بر درازگوشى سوار بودند و آمدند تا وارد منطقهاى كه هارون نشسته بود شدند. هرچه خواستند پياده بشوند هارون نگذاشت، قسم داد كه بايد تا نزد بساط من سواره بياييد و ايشان سواره آمدند، و آن حضرت را احترام كرد و باهم، چنين و چنان گفتند. وقتى مىرفتند، هارون به من و امين گفت: ركاب ابى الحسن را بگيريد ... تا آخر داستان. جالب اينكه در اين روايت مأمون مىگويد: پدرم هارون به همه 5 هزار دينار و 10 هزار دينار (يا درهم) عطيه و جايزه مىداد، به موسى بن جعفر 200 دينار داد، درحالىكه وقتى حال حضرت را مىپرسيد حضرت به او از گرفتارىهاى زياد و بدى وضع معيشت و عايله زياد شكايت كرد ... (كه حالا اين حرفها هم از امام بسيار جالب و پرمعنى است و براى بنده و كسانى كه تقيه دوران مبارزه را آزمودهاند خيلى آشناست و كاملا قابل فهم است كه چطور مىشود امام به مثل هارونى اظهار كند كه وضعمان خوب نيست، زندگيمان نمىگذرد. در اين گونه حرف زدن هيچ تذلّل نيست و خيلى از شماها مىدانم كه در دوران رژيم جبار و دوران خفقان طبيعتا از اين كارها كردهايد و كاملا هم قابل درك است كه انسان با سخنى از اين قبيل، دشمن را از وضع و حال و كار خود غافل كند) و قاعدتا با اين اظهارات، هارون بايد براى آن حضرت مبالغ زياد و مثلا پنجاه هزار دينار (يا درهم) در نظر مىگرفت. اما فقط 200 دينار مىدهد.
مىگويد: از پدرم علت اين كار را پرسيدم، گفت: اگر به او مبلغى را كه به گردن گرفتم بدهم
ص: 49
اطمينان ندارم كه اندكى بعد با صدهزار شمشير زن از شيعيان و دوستانش به جان من نيفتد.
اين برداشت هارون است و به نظر من هارون درست هم فهميده بود.
بعضى خيال مىكنند كه اين برداشت ناشى از سعايتها بوده است، ولى اين حقيقت قضيه بود. آن زمانى كه موسى بن جعفر عليه السّلام با هارون مبارزه مىكرد واقعا اگر پولى در دستگاه خود داشت خيلى كسان بودند كه آماده بودند در كنار موسى بن جعفر شمشير بزنند و نمونههايش را در مورد غير ائمه عليهم السّلام، يعنى امامزادگان، ديدهايم و ائمه يقينا بيشتر مىتوانستند مردم را دور خود جمع كنند.
بنابراين، دوران موسى بن جعفر عليه السّلام دوران اوج است كه بعدها به زندانى شدن آن حضرت منتهى مىشود.
دوران امام رضا عليه السّلام
هنگامى كه نوبت به امام هشتم عليه السّلام مىرسد، باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده شده و امكانات بسيار زياد است كه منتهى مىشود به مسئله ولايتعهدى. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگى مىكردند؛ يعنى كوشش و تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند، منتها با پوشش كامل. آدم مىتواند بفهمد- مثلا- دعبل خزاعى كه درباره امام هشتم در دوران ولايتعهدى آنطور حرف مىزند، دفعتا از زير سنگ بيرون نيامده بود. جامعهاى كه دعبل خزاعى مىپرورد يا ابراهيم بن عباس را، كه جزو مداحان على بن موسى الرضاست، يا ديگران و ديگران را، اين جامعه بايستى در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه داشته باشد. چنين نيست كه دفعتا و بدون سابقه قبلى در مدينه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون ولايتعهدى على بن موسى الرضا عليه السّلام را جشن بگيرند، اما قبلا چنين سابقهاى نداشته باشد. آنچه در دوران على بن موسى الرضا، يعنى ولايتعهدى، پيش آمد (كه حادثه بسيار مهمى است و بنده سال گذشته در پيام، به زمينهها و علل آن اشاره كردم) نشاندهنده اين است كه وضع علاقه مردم و جوشش محبتهاى آنان نسبت به اهل
ص: 50
بيت در دوران امام رضا عليه السّلام خيلى بالا بوده است. بههرحال، بعد هم كه اختلاف امين و مأمون پيش آمد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد پنج سال طول كشيد، همه اينها موجب شد كه على بن موسى الرضا عليه السّلام بتوانند كار وسيعى بكنند كه اوج آن به مسئله ولايتعهدى منتهى شد. متأسفانه آنجا هم باز با حادثه شهادت، اين رشته قطع شد و يك دوران جديدى آغاز گشت كه دوران محنت و غم اهل بيت است. به نظر بنده، از دوران امام جواد عليه السّلام به بعد براى اهل بيت بدتر و محنتبارتر از همه اوقات است. اين ترسيم كلى از زندگى سياسى ائمه عليهم السّلام بود كه عرض شد.
همانطور كه قبلا گفته شد، من بحث خود را دو قسمت كرده بودم. يك قسمت ترسيم كلى بود كه تا اينجا تمام مىشود. قسمت ديگر، نمودارهايى از حركات مبارزى در زندگى ائمه است كه شايد وقت كافى اكنون براى بيان آن نباشد و لازم باشد كه بيش از اين مزاحم برادران عزيز و دوستان ارجمند نشوم. اما آن چيزهايى كه به نظر من رسيد و فرصت كردم در ظرف دو روز گذشته چند ساعتى كار كنم و در ميان يادداشتهاى قديمىام آنها را گرد بياورم اينهاست كه عناوين آنها را ذكر مىكنم. البته عناوين قابل بحث فقط اينها نيست. اما من براى اينكه اگر ديگران بخواهند كار كنند موضوعاتى در اختيارشان باشد بخشى از عناوين را عرض مىكنم.
يكى از مسائل، ادعاى امامت و دعوت به امامت است كه اين در زندگى ائمه عليهم السّلام هر جا هست نشانه حركت مبارزى است و اين يك فصل مبسوطى است كه روايات آن در ابواب مختلف وجود دارد؛ از جمله روايت: «الأئمّة عليهم السّلام نور اللّه»؛[34] (ائمه نور خدايند) در كافى و روايت امام هشتم عليه السّلام در معرفى امامت[35] و نيز روايات متعدد در زندگى امام صادق عليه السّلام و مجادلات اصحاب ايشان با طرفهاى گوناگون و روايات مربوط به زندگى امام حسين عليه السّلام در هنگام دعوت اهل عراق و روايات فراوان ديگر.
مسئله ديگر، برداشت خلفا از ادعاها و كارهاى ائمه عليهم السّلام است. شما مىبينيد كه از زمان
ص: 51
عبد الملك تا زمان متوكل همواره يك تلقّى و برداشت از هدف و برنامه ائمه عليهم السّلام وجود داشته و هميشه خلفا و عمّالشان با يك نگاه به ائمه مىنگريستند و قهرا درباره آنان تصميم مشابهى مىگرفتند. اين نكته مهمى است كه نمىشود از آن آسان عبور كرد. چرا اينها از زندگى ائمه اينطور برداشت مىكردند؟ مثلا جمله: «خليفتان يجىء اليهما الخراج»؛[36] (آيا خراج را به نزد دو خليفه مىبرند؟) كه درباره موسى بن جعفر عليه السّلام يا: «هذا علىّ ابنه قد قعد و ادّعى الامر لنفسه»؛[37] (اين على فرزند اوست كه بر جاى او نشسته و براى خود اين امر را ادعا مىكند) كه درباره على بن موسى عليه السّلام مىگفتند و يا جملات مشابهى درباره ائمه ديگر، همه نشان مىدهد چه ادعاها و داعيههايى را خلفا و دوستان خلفا از زندگى ائمه برداشت مىكردند. اين، قابل توجه و يكى از آن نكات مهم است.
مسئله ديگر، اصرار خلفا بر اينكه امامت را نسبت به خودشان بدهند، و حساسيت شيعه كه با اين امر مخالفت كنند، است. مثلا، به اين نمونه كه نظايرى هم دارد توجه كنيد:
«كثيّر» كه از شعراى بزرگ طراز اول دوره نخستين اموى است (يعنى، رديف فرزدق و جرير و اخطل و جميل و نصيب و غيرهم) شيعه و از علاقهمندان امام باقر عليه السّلام بوده است، روزى آمد خدمت امام باقر عليه السّلام. حضرت با حال اعتراض گفتند: «امتدحت عبد الملك فقال ما قلت له يا امام الهدي و انما قلت يا أسد و الأسد كلب و يا شمس و الشمس جماد و يا بحر و البحر موات»؛[38] آيا عبد الملك را ستودهاى؟ گفت: مگر اى امام هدايت براى او چه گفتهام، فقط گفتهام: اى شير و شير سگى است و اى خورشيد و خورشيد جمادى است و اى دريا و دريا مردهاى است.
بدين ترتيب، عمل خود را توجيه كرد. حضرت تبسمى كردند و آنگاه كميت اسدى برخاست و آن قصيده هاشميه خود را خواند كه با اين بيت شروع مىشود:
|
من لقلب متيّم مستهام |
غير ما صبوة و لا احلام[39] |
|
(براى دل مصيبتزده گرفتار جز اشك و خواب چه چيزى است)
ص: 52
و مىرسد به اين بيت:
|
ساسة لا كمن يرى رعية الناس |
سواء و رعيته الانعام |
|
(سياستمداران نه چون كسانى كه رعاياى انسانى- انسانهاى تحت حكومت- را با رعاياى حيوانى- چارپايان تحت نظر- يكى مىگيرند.)
اين نمونه روشن مىكند كه ائمه نسبت به اينكه عبد الملك مدح بشود حساس بودند، اما دوستانى مثل كثيّر حساسيتشان روى «امام الهدى» بود؛ مىگفتند: ما به او امام الهدى نگفتيم و اين نمونه خود علاقه شديد خليفه را به اينكه به او امام الهدى بگويند نشان مىدهد.
در زمان بنى عبّاس اين علاقه و اصرار بيشتر بود. مروان بن ابى حفصه اموى، كه از شعراى مداح و وابسته و مزدور هم بنى اميه و هم بنى عباس بود. (عجيب اين است كه وى در زمان بنى اميه شاعر دربار بود، بعد كه بنى عباس بر سر كار آمدند باز شاعر دربار شد.
چون شاعر بسيار قوى و زبانآورى بود، آنها هم او را با پول مىخريدند.) هنگامى كه مدح بنى عباس را مىگفت، اكتفا به اين نمىكرد كه از كرمشان و شجاعتشان و ديگر خصالشان بگويد، بلكه آنها را به پيغمبر نسبت مىداد و شئون و مقامهاى موردنظرشان را براى آنان ثابت مىكرد. يكى از شعرهاى او اين است:
|
أنى يكون و ليس ذاك بكائن |
لبنى البنات وراثة الاعمام[40] |
|
(چه وقت چنين بوده و هرگز چنين نيست كه فرزندان دختر به جاى عموها ارث ببرند.)
يعنى چگونه چنين چيزى ممكن است كه دخترزادگان، ارث عمو را ببرند؟ خوب، عموى پيغمبر عباس ارثى دارد و چرا دخترزادگان كه اولاد فاطمه هستند مىخواهند ارث او را ببرند! ببينيد دعوا بر سر خلافت است، يك جنگ حقيقى فرهنگى و سياسى است. و در مقابل، آن شاعر طائى شيعى معروف، يعنى جعفر بن عفان طائى، مىگويد:
|
لم لا يكون؟ و ان ذاك لكائن |
لبنى البنات وراثة الاعمام |
|
|
للبنت نصف كامل من ماله |
و العلم متروك بغير سهام[41] |
|
ص: 53
يعنى، دختر نصف مال پدر را مىبرد و عمو بدون هيچ سهم رها مىشود. پس شما ارثى نداريد كه طلب كنيد. بارى، اين يك نمونه از حساسيت ياران ائمه عليهم السّلام در مقابل داعيههاى امامت است.
مسئله ديگر، تأييد و حمايت ائمه عليهم السّلام از حركات خونين است كه يكى از بحثهاى شورانگيز زندگى ائمه عليهم السّلام است و حاكى از همين جهتگيرى مبارزى است. اظهارات امام صادق درباره معلّى بن خنيس هنگامى كه به دست داوود بن على كشته شد، اظهارات درباره زيد، درباره حسين بن على شهيد فخ و ديگران. روايت عجيبى را ديدم در نور الثقلين كه نقل مىكند از على بن عقبه: «عن على بن عقبة عن أبيه قال: دخلت انا و المعلى على ابى عبد اللّه عليه السّلام فقال: ابشروا انتم على احدى الحسنيين شفى الله صدوركم و أذهب غيظ قلوبكم، و أنا لكم على عدوكم و هو قول الله: و يشف صدور قوم مؤمنين و ان مضيتم قبل ان يروا ذلك مضيتم على دين الله الذى رضيه لنبيه صلّى اللّه عليه و آله و لعلى عليه السّلام»؛[42] من و معلى وارد بر ابى عبد الله عليه السّلام شديم. ايشان فرمودند: بر شما بشارت باد يكى از دو خوبى، خدا سينههاتان را شفا خواهد داد و خشم دلتان را خواهد زدود و من در برابر دشمنتان با شما هستم و اين تفسير سخن خداست و شفا مىدهد سينه گروه مؤمنان را و اگر پيش از ديدن اين واقعه از دنيا برويد بر دين خدا، كه آن را براى پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام پسنديده است، درگذشتهايد.
اين روايت از اين جهت مهم است كه در آن، سخن از مبارزه و پيروزى و كشتن و كشته شدن است، بخصوص كه مخاطب در آن معلى بن خنيس است كه سرنوشت او را مىدانيم. امام بىمقدمه مطلب را شروع مىكند و معلوم است كه از چيزى و حادثهاى حرف مىزند، اما آن حادثه هم معلوم نيست. در تعبيرات «شفى الله صدوركم ...» هم احتمال هست كه حضرت دعا مىكنند و هم احتمال بيشتر هست كه خبر از آنچه واقع شده مىدهند. آيا اين دو نفر از كارى و درگيرىاى مىآمدهاند كه حضرت از آن خبر داشته؟ و شايد خود به آنان مأموريت آن را داده بوده است؟! بارى، لحن حديث بنابر هر
ص: 54
يك از اين دو معنى و دو احتمال، به وضوح حاكى از حمايت امام از حركات تند و پرخاشگرانهاى است كه زندگى روزمره معلى بن خنيس هم از آن حكايت مىكند. و جالب اين است كه اين معلى باب امام صادق عليه السّلام بوده كه اين مطلب و اين تعبير (تعبير باب) يكى ديگر از آن مباحث قابل تأمّل و تعقيب است.
اين كسانى كه در روايات به عنوان «باب» ائمه عليهم السّلام معرّفى شدهاند چه كسانى بودند كه غالبا هم كشته يا به كشته شدن تهديد شدهاند؟ مانند: يحيى بن امّ طويل، معلّى بن خنيس، جابر بن يزيد جعفى ...
يك بحث ديگر در زندگى ائمه عليهم السّلام زندانها و تبعيدها و تعقيبهاست. و به نظر بنده اين فصلى است كه بايد دقيقا دنبال شود و مطالب زيادى در آن قابل دقت و بررسى است كه اكنون وقت براى ورود در آن كافى نيست.
بحث ديگر، برخورد تند و زبان صريح و تيز ائمه عليهم السّلام در برابر خلفاست. نكته قابل دقت در اين بحث آن است كه اين بزرگواران اگر اشخاص محافظهكار و سازشكارى بودند بايد مثل ديگر علما و زهّاد آن عصر، زبان نرم و لحن دور از معارضه را انتخاب مىكردند. مىدانيد كه علما و زهّاد زيادى بودند كه خلفا به آنها علاقه و شايد ارادت داشتند، هارون مىگفت:
|
كلّكم يمشى رويد |
كلّكم يطلب صيد |
|
|
غير عمرو بن عبيد[43] |
(هريك از شما در شتاب است و هريك از شما به دنبال طعمه خويش است به جز عمر بن عبيد.)
اينها خلفا را نصيحت مىكردند و حتى گاهى آنها را به گريه هم مىآورند، اما مواظب بودند كه به آنان جبار و طاغى و غاصب و شيطان و هرچه اين معانى را برساند نگويند. اما ائمه عليهم السّلام مىگفتند، حقايق را افشا مىكردند و ملاحظه هيبت و قدرت زمامداران، آنها را به سكوت وادار نمىكرد.
ص: 55
يك بحث ديگر، تندىهاى خلفا بر ائمه عليهم السّلام است؛ مثل آنچه در مواردى ميان منصور با امام صادق عليه السّلام يا هارون با موسى بن جعفر عليه السّلام گذشته و قبلا به بعضى از آنها اشاره كردهام.
استراتژى امامت
بحث ديگرى كه كاملا جالب و قابل تعقيب است، داعيههايى است كه حاكى از استراتژى امامت است. گاه در اظهارات و مباحثات ائمه عليهم السّلام بيانات و داعيههايى مطرح مىشود كه عادى نيست و حاكى از هدف و خط مشى خاصى است كه همان استراتژى امامت است.
از جمله اين موارد، گفتوگوى حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام با هارون درباره فدك است. هارون روزى به امام كاظم عليه السّلام گفت: «حدّ فدكا حتى اردّها اليك»؛ يعنى حدود فدك را معين كن تا آن را به تو برگردانم.
فكر مىكرد با اين كار، شعار فدك را كه در خاندان اهل بيت همواره به عنوان يك سند مظلوميت تاريخى مطرح بود، بىاثر كند و اين حربه را از آنان بگيرد، و شايد با اين كار، مقايسهاى ميان خود و آنان كه روزى فدك را از تصرّف آنان خارج كردهاند، در ذهن شيعيان اهل بيت به وجود آورد. حضرت ابتدا امتناع كردند و سپس كه او اصرار كرد، گفتند: «لا آخذها الّا بحدودها»؛ اگر قرار است فدك را برگردانى بايد با محدوده واقعىاش آن را بدهى.
هارون قبول كرد. امام شروع كردند حدود فدك را معين كرد، فرمودند: «أمّا الحدّ الاول فعدن»؛ يك سوى آن عدن است!
حالا اين گفتوگو در مدينه يا بغداد انجام مىگيرد، امام منتهى اليه جزيرة العرب، يعنى عدن، را يك حدّ فدك معرفى مىكند! ... «فتغيّر وجه الرشيد و قال: ايها!» رنگ هارون تغيير كرد و بىاختيار گفت: اوه! حضرت فرمود: «و الحدّ الثانى سمرقند»؛ يك سوى ديگر آن سمرقند است؛ يعنى منتهى اليه شرقى قلمرو حكومت هارون! «فاربدّ وجهه»؛ رنگ هارون تيره شد. حضرت ادامه داد: «و الحدّ الثالث افريقية»؛ مرز سوّم آن، تونس است! يعنى منتهى اليه غربى كشور. «فاسودّ وجهه و قال: هيه!» صورت هارون از خشم سياه شد و گفت:
ص: 56
عجب! و بالاخره حضرت فرمود: «و الحدّ الرابع سيف البحر ممّا يلى الخزر و ارمينيّه»؛ مرز چهارم آن، كناره درياست، پشت خزر و ارمنستان ...؛ يعنى منتهى اليه شمالى كشور. هارون از روى عصبانيت و استهزا گفت: «فلم يبق لنا شيىء، فتحوّل الى مجلسى»؛ يعنى در اين صورت پس چه چيزى براى ما باقى ماند! برخيز بر سر جاى من بنشين!
«قال موسى: قد اعلمتك اننى ان حددتها لن تردها»؛ حضرت فرمود: به تو گفته بودم كه اگر مرزهاى فدك را بگويم آن را برنخواهى گردانيد!
در پايان حديث آمده است كه: «فعند ذلك عزم على قتله»؛ يعنى، اينجا بود كه هارون تصميم گرفت امام را به قتل برساند.[44]
در اين گفتوگو بارزترين مطلب، داعيه موسى بن جعفر عليه السّلام است؛ همان چيزى كه هارون هم دريافت و كمر به قتل آن حضرت بست. و از اين قبيل اظهارات كه مدّعاى ائمه عليهم السّلام را آشكار مىسازد در زندگى امام باقر عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام و امام رضا عليه السّلام ديده مىشود كه جمعبندى آن، استراتژى امامت را ترسيم مىكند.
برداشت اصحاب از خط مشى امامان
يكى ديگر از مباحث قابل بررسى و پيگيرى در شرح حال ائمه عليهم السّلام، برداشت اصحاب ائمه عليهم السّلام از هدف و خط مشى و مدعاى آن بزرگواران است. بديهى است كه اصحاب ائمه از ما به آن بزرگواران نزديكتر و به هدف و داعيه آنان آگاهتر بودهاند. آيا آنها دراينباره چه تلقّى و برداشتى داشتند؟ آيا ما در روايات به اين نكته كه آنان منتظر قيام و «خروج» ائمه بودهاند، برخورد نمىكنيم؟ داستان مردى از خراسان را همه مىدانيم كه نزد امام صادق عليه السّلام آمد و خبر داد كه چند صدهزار مرد مسلّح منتظر اشاره آن حضرتند تا قيام كنند، و حضرت پس از آنكه درباره عدد مزبور اظهار ترديد و تعجب كردند و او پى در پى، عدد را كم كرد و حضرت در پايان تأكيد بر كيفيت افراد، تعدادى را ذكر كردند (12 يا 15 يا ... نفر به اختلاف روايات) و فرمودند: اگر به اين تعداد يارانى داشتم قيام مىكردم.
ص: 57
افراد زيادى از اين قبيل به امام مراجعه و تقاضاى قيام (به تعبير روايات: خروج) مىكردند. (البته مواردى هم مراجعهكنندگان، جاسوسان بنى عباس بودند كه از جوابهاى امام به آنان مىشود جاسوس بودن آنان را حدس زد،) اين افراد چرا مراجعه مىكردند؟ آيا غير از اين است كه در فرهنگ شيعه در آن روز مسئله خروج و قيام براى ايجاد دولت حق، يك امر حتمى و يك هدف مسلّم ائمه عليهم السّلام به شمار مىرفت و تلقّى اصحاب و شيعيان اين بود كه ائمه عليهم السّلام منتظر فرصت مناسب براى اقدام به آن مىباشند؟
روايات جالبى در اين باب ديدم كه از آن مىشود فهميد كه اين تلقّى در سطوح اصحاب بلندمرتبهاى چون زرارة بن اعين چگونه بوده است. روايت در رجال كشّى است:
روزى زراره نزد امام صادق عليه السّلام مىآيد و مىگويد: يكى از ياران ما از دست طلبكاران گريخته است، اگر «اين امر» نزديك است صبر كند تا با قائم خروج كند و اگر در آن تأخيرى هست با آنان از در مصالحه درآيد. حضرت مىفرمايد: خواهد شد. زراره مىپرسد: تا يك سال؟ امام مىفرمايد: ان شاء اللّه خواهد شد. دوباره مىپرسد؟ تا دو سال؟ باز مىفرمايد: ان شاء اللّه خواهد شد، و زراره خود را قانع مىكند كه تا دو سال ديگر حكومت آل على بر سر كار خواهد آمد.[45]
يقينا زراره شخص ساده و بىاطلاعى نبود، او يكى از اصحاب نزديك امام باقر عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام بود. با اين حال، چگونه است كه او تشكيل حكومت علوى را اين قدر نزديك مىبيند؟
در روايت ديگرى هشام بن سالم نقل مىكند كه روزى زراره به من گفت: «لا ترى على اعوادها غير جعفر»؛[46] يعنى بر فراز پايههاى خلافت، كسى جز جعفر بن محمد عليه السّلام را نخواهى ديد. مىگويد: هنگامى كه امام صادق عليه السّلام وفات يافت به او گفتم: آيا آن حرف را به ياد مىآورى؟ (و مىترسيدم آن را انكار كند.) گفت: بلى، به خدا من آن را به نظر خودم گفته بودم (مىخواسته است اين شبهه پيش نيايد كه آن را از امام نقل كرده است.
ص: 58
از روايات متعددى كه در زمينه انتظار قيام يا درخواست آن از سوى اصحاب ائمه عليهم السّلام وجود دارد به روشنى مىتوان فهميد كه هدف ائمه عليهم السّلام، يعنى تشكيل حكومت علوى و تلاش براى آن و متوقع بودن آن، از جمله مسلمات در نظر شيعيان و حتى ياران نزديك ائمه عليهم السّلام بوده است. و اين قرينهاى حتمى بر هدف و خط مشى ائمه عليهم السّلام است.
بحث ديگر اين است كه آيا علت بغض و خصومت خلفا با ائمه عليهم السّلام چه بوده است؟ آيا فقط حسادت آنان به مقامات معنوى و توجه و علاقه مردم به ائمه عليهم السّلام، موجب و انگيزه آن همه دشمنى بوده است؟ و يا عامل اصلى چيز ديگرى است؟ البته شك نيست كه ائمه عليهم السّلام محسود خلفا و ديگران بودهاند و در ذيل آيه: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (نساء: 54) رواياتى به اين مضمون هست كه: «نحن المحسودون»؛[47] يعنى آنان كه در اين آيه اشاره شده كه مورد حسد قرار مىگيرند، ما هستيم. اما بايد ديد كه به چه چيز ائمه عليهم السّلام حسد مىبردند؟ آيا حسد به علم و تقواى آنان بود؟ مىدانيم علما و زهّاد زيادى در آن زمان بودند كه به همين صفات در ميان مردم شناخته شده و علاقهمندان و ياران زيادى هم داشتند. چهرههاى معروفى مانند: ابو حنيفه، ابو يوسف، حسن بصرى، سفيان ثورى، محمد بن شهاب و دهها نفر از قبيل آنان، پيروان و هواداران زيادى داشته و از معروفيت و محبوبيت برخوردار بودهاند، در عين حال، خلفا نه فقط به آنان حسد و بغض نمىورزيدند، بلكه برخى از آنان مورد ارادت و محبّت خلفا نيز بودند.
به نظر ما علت اصلى خصومت شديد خلفا با ائمه عليهم السّلام را، كه عموما به شهادت آنان پس از اسارتها و تبعيدها و زندانها مىانجاميد، در چيز ديگرى بايد جستوجو كرد، و آن داعيه خلافت و امامت بود كه ائمه عليهم السّلام داشتند و آن ديگران نداشتند. اين نيز از بحثهايى است كه مىتواند مورد تعقيب و تحقيق قرار گيرد.
يكى ديگر از مباحث قابل بررسى و تحقيق، حركات تند و معارضهآميز اصحاب ائمه عليهم السّلام با دستگاه خلافت است. نمونههاى اين گونه حركات را در سراسر دوران امامت مىتوان مشاهده كرد. در زمان امام سجّاد عليه السّلام، يعنى در اوج اختناق، يحيى بن
ص: 59
ام طويل، حوارى آن حضرت، به مسجد مدينه مىآمد و خطاب به مردمى كه تسليم دستگاه خلافت بودند و يا خطاب به كارگزاران حكومت، آيهاى را مىخواند كه سخن حضرت ابراهيم عليه السّلام به كفار را حكايت مىكند: كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ. (ممتحنه: 4)
و همچنين در كناسه كوفه خطاب به جمع مردم و گروه شيعيان سخنانى را با صداى بلند ايراد مىكند كه همه متضمّن تعرّض به جريان سياسى حاكم است.
معلّى بن خنيس در مراسم نماز عيد هنگامى كه با مردم به صحرا مىرفت، با لباسى ژوليده و سر و صورتى شوريده و چهرهاى غمگين ديده مىشد و چون خطيب به منبر مىرفت، دستها را بلند مىكرد و مىگفت: «اللّهم هذا مقام خلفائك و اصفيائك و مواضع امنائك ... ابتزوها ...»[48] پروردگارا اين منبر و جايگاه متعلّق به جانشينان و برگزيدگان توست كه اينك از آنان غصب شده و به چنگ ديگران افتاده است.
متأسفانه اين صحابى عالى مقام، كه امام صادق عليه السّلام قاتل او را لعن و نفرين كردند و او را مورد ستايش قرار دادهاند، مورد بىلطفى بعضى قرار گرفته و در وثاقت او ترديد كردهاند، و بعيد نيست كه در منشأ اين نظرات، دست خبيث بنى عباس نيز دخالت داشته باشد.
مسئله ديگر كه داراى دامنهاى وسيع و بحثى عميق است، مسئله تقيّه است. در فهم اين عنوان، لازم است همه رواياتى كه مربوط به كتمان و حفاظ و پنهانكارى است ديده شود تا با توجه به داعيه ائمه عليهم السّلام كه از فصول و مباحث گذشته بهدستمىآيد و نيز با توجه به شدت عملى كه خلفا در برابر اين داعيه و فعاليتهاى ائمه عليهم السّلام و اصحاب ائمه عليهم السّلام نشان مىدادند معناى حقيقى تقيّه فهميده شود.
آنچه شكى در آن نمىماند اين است كه تقيّه به معناى تعطيل كار و تلاش نيست، بلكه به معناى پوشيده نگه داشتن كار و تلاش است. و اين با مراجعه به روايات بهطور كامل آشكار مىشود.
اينها بخشى از مباحث مهمّ مربوط به زندگى ائمه عليهم السّلام است، و البته مباحث فراوان
ص: 60
ديگرى نيز درباره زندگى سياسى اين بزرگواران هست كه ديگر حتى فرصت ذكر فهرست آنها هم نيست، هرچند يادداشتهاى مربوط به آن را همراه آوردهام. بنده در همه اين زمينهها كار زيادى كردهام، ولى متأسفانه امروز فرصت ادامه و جمعبندى آنها را ندارم.
اى كاش صاحب همّتهايى پيدا شوند و اين كار را دنبال كنند و زندگى سياسى ائمه عليهم السّلام جمعبندى شده به دست مردم برسد و ما بتوانيم آن را به عنوان درس و الگو در اختيار داشته باشيم و نه فقط به عنوان يك خاطره جاودانه. و السلام عليكم و رحمة اللّه.
ص: 61
بخش اول موضع شيعيان نسبت به برپايى دولت عباسى
ص: 63
فصل اول پيدايش جماعت شيعه و مجاهدتهاى شيعيان در قرن اول هجرى
معناى لغوى شيعه
شيعه در لغت، پيروان و ياران را گويند، و بر مفرد و مثنى و جمع و مذكر و مؤنث به يك لفظ اطلاق مىشود. ريشه آن از مشايعت و متابعت به معناى پيروى و همراهى است. اين واژه به كسى اختصاص دارد كه پيرو على بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندانش شده و به امامت ايشان اقرار كرده است، تا آنجا كه هرگاه نام شيعه برده شود اين معنا به ذهن خطور مىكند.[49]
ابن خلدون واژه شيعه را از لحاظ لغوى و فقهى تفسير كرده و مىگويد: «بدان، شيعه از لحاظ لغوى به معناى ياران و پيروان است، و در عرف فقها و متكلمان خلف و سلف بر پيروان على و فرزندانش عليهم السّلام اطلاق مىشود.»[50]
شهرستانى شيعه را اين گونه تعريف مىكند: «شيعه كسانىاند كه مخصوصا على- رضى اللّه عنه- را پيروى كردند و به امامت و خلافتش بر اساس نص و وصيت، چه آشكار و چه پنهان، اقرار كردند، و معتقد شدند كه امامت از فرزندان او خارج
ص: 64
نمىشود، و اگر چنين شد، يا به ظلمى است كه در حق امام روا شده، يا به تقيهاى است كه امام مصلحت دانسته.»[51]
مفاهيم شيعه
تاريخ تشيع تاريخى بس طولانى است كه از صدر اسلام آغاز مىشود، و همواره شيعيان نمايانگر ميليونها نفر از ساكنان جهان اسلام بودهاند. در حقيقت، همانگونه كه دكتر نشار مىگويد: «تشيع در طول تاريخ به يك گونه نبوده؛ چقدر تفاوت است بين دوستى گروهى از صحابه نسبت به على بن ابى طالب عليه السّلام در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و عهد خلافت ابو بكر و عمر، و دوستى ياران گرد آمده بر على عليه السّلام در كوفه و بصره، و پايمردى ترابيان از ياران حجر بن عدى، و توابين فدايى از ياران سليمان بن صرد. و تمام گروههاى شيعى ياد شده، با شيعه زمان امام جعفر صادق عليه السّلام، دورهاى كه مذهب كلامى شيعه شكل گرفت، و همچنين با شيعه اثنى عشريه و شيعه زيديه كه به مذهب اهل سنت نزديكند، و شيعه اسماعيليه كه هم از اهل سنت و هم از اثنى عشريه دورند، تفاوت دارند. اين تفاوتها تشيع را «به صورت تركيبى درهم پيچيده جلوهگر مىكند.»[52]
تاريخ پيدايش تشيع
مورّخان و فقها و نويسندگان درباره زمان پيدايش شيعيان على بن ابى طالب همداستان نيستند. گروهى بر اين باورند كه تشيع از زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آغاز شده است،[53] و گروه
ص: 65
ديگر معتقدند پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تشيع آشكار شد،[54] و گروه سوم بر اين باورند كه تشيع در دوره خلافت عثمان بن عفّان و به دنبال انتشار عقايد عبد اللّه بن سبأ به وجود آمد،[55] و گروه چهارم، پيدايش تشيع را به وقايع بعد از حكميت و پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام ربط مىدهند،[56] درحالىكه گروه پنجم، پيدايش تشيع را به شهادت امام حسين عليه السّلام در كربلا مربوط مىدانند.[57]
ما چنين تفاوت آشكارى را در تاريخ فرقههاى ديگر نمىبينيم؛ زيرا ظهور و بروز فرقهها با رويدادهاى تاريخى، پيوند مستحكمى دارد. براى نمونه، عقيده خوارج به واقعه حكميت ارتباط دارد، اما درباره تشيع بايد گفت: چون رويدادهاى متعدد تاريخى بر اين مذهب اثر گذاشته، محققان در ميزان اهميت و اعتبار هريك از اين رويدادها دچار
ص: 66
اختلاف شده و هريك، رويدادى را به عنوان نقطه آغاز شكلگيرى مذهب تشيع ذكر كردهاند. از جمله اين رويدادها رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و رويگردانى على عليه السّلام از اجتماع سقيفه، فتنه عثمان، ماجراى حكميت و قتل على عليه السّلام و شهادت حسين بن على عليه السّلام است.[58]
جماعت شيعه در آغاز پيدايش، گروه سياسى مدعى حقانيت على بن ابى طالب بر خلافت بودند. اين جماعت، حزب نظامى يا تشكيلات يكپارچهاى نبودند، بلكه عده فراوان و پراكندهاى در سرزمينهاى اسلامى بودند كه محبتشان و تبعيتشان از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اهل بيتش آنها را به تأييد على بن ابى طالب سوق مىداد. در بين اين افراد، تعدادى از بزرگان صحابه و انصار بودند.[59]
وقتى على بن ابى طالب عليه السّلام خليفه چهارم شد، پيروانش وى را امام و وصى قلمداد كردند. مالك اشتر در ميان مردم چنين خطبه خواند: «اى مردم، اين (على بن ابى طالب عليه السّلام) وصى اوصيا و وارث علم انبياست.»[60]
در روايتى از ابن نديم مىبينيم كه على بن ابى طالب ياران خود را «شيعيان من» خطاب مىكند،[61] درحالىكه به نظر ما مفهوم شيعه فراتر از لفظ انصار، مؤيدان يا ياران نيست؛ زيرا على بر شيعيانش نامهاى ديگرى از جمله «اصفيا»، «اوليا» و «اصحاب» نهاده است، بهويژه كه معاوية بن ابى سفيان هم لفظ شيعه را براى ياران خود به كار برده است.[62] همچنين معاهده حكميت از شيعيان على عليه السّلام و شيعيان معاويه گفتوگو مىكند.[63]
دكتر طه حسين معتقد است: شيعه به معنايى كه بين فقها و مورّخان فرقههاى كلامى
ص: 67
متداول است، در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام وجود نداشته است. مفهوم شيعه در زمان حيات آن حضرت، معادل معناى لغوى قديم آن بوده است، همانگونه كه در قرآن كريم آمده است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ (قصص: 15) و نيز آيه ديگر كه مىفرمايد: وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ. (صافات: 83) شيعه در اين آيهها به معناى پيروان و ياران است. ازاينرو، دكتر طه حسين معتقد است كه على عليه السّلام شيعه به معناى مصطلح (در روزگار بعد) نداشته، بلكه ياران و پيروانى داشته است.[64]
نقش امام حسين عليه السّلام در پديدارى فرقه تشيع
شهادت حسين بن على عليه السّلام در كربلا رويداد بزرگ تاريخى بود كه به شكلگيرى جماعت شيعه به عنوان يك فرقه متفاوت از ديگر فرقهها، و با اصول سياسى و رنگ دينى خاص خود انجاميد. در حقيقت، دعوت شيعيان كوفه از امام حسين عليه السّلام و سپس تنها گذاشتن وى را نمىتوان چيزى غير از ضعف عقيده ايشان در آن زمان دانست.[65] تأثير فاجعه كربلا در رشد روح تشيّع و فزونى ياران اين مذهب غير قابل انكار است، تا آنجا كه مىتوان ادعا كرد نهضت تشيع از روز دهم محرم آغاز شد.[66]
گروه شيعه پس از شهادت امام حسين عليه السّلام به صورت جماعتى منظم درآمد كه روابط سياسى و انديشههاى دينى، آنها را به هم پيوند مىداد. آنان تجمعها و پيشوايان و در وهله بعد، قواى نظامى خاص خود را داشتند، كه گروه توابين[67] اولين نمود آن بود.
مسعودى مىگويد: «در سال 65 ق شيعيان كوفه به حركت درآمدند. آنها از اينكه در زمان كشته شدن حسين عليه السّلام او را يارى نكرده بودند، دچار ملامت و پشيمانى شدند و احساس مىكردند از اينكه امام حسين عليه السّلام دعوتشان كرده، اما اجابتش نكردند و در
ص: 68
نزديكى آنها كشته شده، اما يارىاش نكردند، گناه بزرگى مرتكب شدهاند، و حتى ديدند كه جز با كشتن قاتلان امام حسين عليه السّلام يا كشتهشدنشان در اين راه، اين گناه از دامانشان پاك نمىشود. بدين منظور، بر پنج نفر گرد آمدند: سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجبه فزارى، عبد اللّه بن سعد بن نفيل ازدى، عبد اللّه بن وال تميمى، و رفاعة بن شداد بجلى.
آنان در منطقه نخيله اردو زدند.»[69]
طبرى تبلور جماعت شيعه را پس از قتل امام حسين عليه السّلام در جماعت توابين توصيف مىكند و مىگويد: «آنان پيوسته در كار فراهم آوردن ابزار جنگ و آمادگى براى پيكار بودند و در نهان، شيعيان و ديگران را به خونخواهى حسين عليه السّلام دعوت مىكردند، و قومى بعد از قومى و منطقهاى بعد از منطقهاى دعوت ايشان را مىپذيرفتند. اين وضع تا مردن يزيد بن معاويه ادامه داشت.»[70]
نظير اين فعاليتهاى سازمان يافته، بين گروههاى شيعه ساير شهرها نيز آغاز شد. از اينرو، سليمان بن صرد پيشواى توابين به شيعيان مداين و بصره نامه نگاشت و تشويقشان كرد كه همگى به نهضت توابين بپيوندند و آنان نيز دعوت او را پذيرفتند.[71]
جماعت شيعه در اين زمان برچسب دينى به خود گرفت، به گونهاى كه وجهه دينى شيعىاش بر وجهه سياسى آن غالب آمد.[72] درحالىكه شيعيان پس از وفات رسول صلّى اللّه عليه و آله طايفه كوچكى بودند كه على بن ابى طالب عليه السّلام را به سبب اوصاف و فضايلش شايستهترين فرد براى امامت مىدانستند، بعد از قتل عثمان، هنگامى كه امر بر اين قرار گرفت كه على عليه السّلام امام مسلمانان باشد- يا به دلايل ديگر- او را يارى كردند. خونى كه از امام حسين عليه السّلام به زمين ريخت؛ خون نوه رسول خدا، ذهن همگان را به عمق مصيبتهايى كه بر خاندان پيامبر وارد آمد، مثل قتل و آزار و شكنجه، متوجه ساخت، و از اينجا بود كه تشيع با حقانيت اهل بيت مترادف شد.[73]
ص: 69
و همانگونه كه استانلى لينپول مىگويد: شهادت امام حسين عليه السّلام اين نتيجه را در پى داشت كه بسيارى از موالى، شيعه شوند. اين موالى، حسين عليه السّلام را به عنوان نمونه اعلاى قربانى شدن و تحمل عذاب و سختى براى انسانها فرض كردند. طبيعت ايرانيان هم متمايل به از خودگذشتگى بود، ازاينرو، فداكارى امام حسين با استعداد طبيعى موالى ايرانى همخوانى داشت.[74]
شيعيان با شهادت حسين عليه السّلام پيشوايى را از دست دادند كه سازماندهنده و رهنمونكننده آنان به سوى تحقق آموزهها و اصول مذهبىشان بود. امام على زين العابدين عليه السّلام نيز با ترك سياست و روىآورى به دين و عبادت،[75] تنها رهبرى معنوى شيعيان را عهدهدار شد. امام سجاد يك رهبر سياسى و انقلابى نبود كه جماعت شيعه را رهبرى كند، و حتى ترجيح داد تمام عمرش را در مدينه منوره بماند.[76] مختار بن ابى عبيد ثقفى در تلاش بىفايدهاى سعى كرد امام سجاد را از اشتغال به علم جدا كرده، او را به ميدانهاى سياست بكشاند. دراينباره «مختارنامهاى به على بن حسين سجاد نوشت مبنى بر اينكه با آن حضرت بيعت كند و قايل به امامت او شود و دعوت او را علنى سازد.
بنابراين، براى آن حضرت، مال فراوان فرستاد، ولى على بن حسين از اينكه آن مال را بپذيرد و نامه مختار را جواب دهد اجتناب كرد، بلكه او را در مسجد پيامبر و در ملأ عام ناسزا گفت و وى را دروغگو و گناهكارى خواند كه با اظهار تمايل به خاندان ابو طالب، زمينه جلب مردم را فراهم مىكند. چون مختار از على بن حسين نوميد شد، نامهاى به عموى آن حضرت، محمد بن حنفيه نوشت و همان تقاضاها را از او كرد، ولى امام سجاد از عمويش خواست هيچ يك از خواستههاى او را اجابت نكند.»[77]
از سوى ديگر، عبد اللّه بن زبير سوداى خلافت در سر داشت. او فرصتى را كه از
ص: 70
شهادت امام حسين عليه السّلام[78] و گوشهگيرى فرزندش على زين العابدين به دست آمده بود، مغتنم شمرد و خلافت خود را در حجاز علنى كرد،[79] و دايره نفوذ خود را به ديگر شهرهاى اسلامى گسترش داد. مختار در ابتداى كار در جرگه ياران ابن زبير درآمد. چون ديد ابن زبير جاهطلبى و سلطهجويىاش را محقق نمىسازد، پنداشت تشيع مىتواند وسيلهاى براى برآوردن آرزوهايش باشد، ازاينرو- همانگونه كه ديديم- سعى كرد خود را به امام سجاد نزديك كند، ولى چون به نتيجهاى نرسيد، به محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه روى آورد. ابن زبير سياست على بن حسين را در برابر مختار ارج نهاد.
ازاينرو، امام سجاد در زمره هاشميانى كه توسط وى مورد ستم و آزار قرار گرفتند، نبود.[80]
نفوذ ابن زبير تا ديار عراق گسترش يافت؛ سرزمينى كه بيشتر مردمانش شيعه بودند و اين شيعيان هنوز از اندوه و غم فاجعه كربلا و كشته شدن حسين عليه السّلام دردمند بودند و آرزو داشتند كه ابن زبير به خونخواهى پيشوايشان سيد الشهدا برخيزد، بهويژه آنكه شيعه و ابن زبير در دشمنى با دولت امويان همداستان بودند، لكن ابن زبير آرزوهاى شيعه را تحقق نبخشيد.[81] پس شيعيان چاره را در آن ديدند كه خود از كشندگان امام حسين عليه السّلام انتقام بگيرند، كه حاصل آن نهضت توّابين شد. اشتباه ابن زبير تكرار شد؛ زيرا از يارى مادى و نظامى توّابين كه مىتوانست پيروزى آنان را محقق سازد، امتناع كرد. در نتيجه، حركت توّابين با شكست روبهرو شد.[82]
ص: 71
مبارزات شيعيان در عراق
پس از شهادت امام حسين عليه السّلام، عراق مركز فعاليت شيعيان گرديد. حركت توّابين بلافاصله بعد از فاجعه كربلا در سال 61 ق آغاز شد. اين حركت در سال 64 ق[83] خاتمه يافت تا اينكه حركت شيعى ديگرى، يعنى قيام مختار ثقفى، شكل گرفت. مختار، خود از عوامل ناكامى حركت توابين بود؛ زيرا درصدد بود رهبرى اين حزب شيعى را كه به نام توّابين خوانده مىشد، به دست گيرد.[84]
مختار ثقفى نقش بسيار برجستهاى در تاريخ تشيع در عصر اموى ايفا كرد و تأثير آن تا آغاز عصر عباسى تداوم يافت. وى- همانگونه كه گفته شد- در ابتداى امر، ولايت ابن زبير را پذيرفت، سپس متوجه على بن حسين عليه السّلام شد كه بىفايده بود، در نهايت، ولايت محمد بن حنفيه را پذيرفت. قصد مختار از پذيرش اين ولايت، جذب دلهاى شيعيان و كسب تأييد آنان بود. مختار به ابن حنفيه پيشنهاد داد تا رهبرى قيام خونخواهانه از كشندگان امام حسين عليه السّلام را عهدهدار شود. اما ابن حنفيه [در پاسخ به اين خواسته] گفت:
«من دوست دارم كه خداوند ياريمان كند و قاتلان ما را هلاك گرداند، لكن به جنگ و خونريزى فرمان نمىدهم.»[85]
مختار از اين ديدار و اين عبارت كلى و مشروط، به نفع خود استفاده كرد؛ زيرا هنگامى به عراق آمد اعلام كرد وزير و امير ابن حنفيه است و وى خونخواهى برادرش امام حسين
ص: 72
را به او واگذار كرده است. شيعيان در كار مختار شك كردند، ازاينرو، نمايندگانى از جانب خود نزد ابن حنفيه به حجاز فرستادند تا نظرش را درباره مختار جويا شوند. ابن حنفيه به نمايندگان شيعيان چنين پاسخ داد: «چه دوستداشتنى است نزد ما كسى كه انتقام ما را بگيرد، دادمان را بستاند و دشمنمان را بكشد.»[86]
مختار در كارى كه توابين شكست خورده بودند، پيروز شد. وى شمار زيادى از قاتلان امام حسين عليه السّلام را هلاك كرد،[87] و سپاهى را به جنگ عبيد اللّه بن زياد، حاكم كوفه و مسئول جنگى كه به شهادت امام حسين منجر شد، فرستاد كه موفق به قتل او شدند.[88] [امام] على بن حسين با وجود موضعگيرى سابقش نسبت به مختار، از كشته شدن ابن زياد اظهار سرور و شادى كرد.[89] مختار موفق شد رياست شيعيان را به دست گيرد، آراى آنها را دگرگون كند و با توجه به تأييد ابن حنفيه از او در آغاز كار، شيعيان را براى رويارويى با واليان ابن زبير در عراق، رهبرى كند.[90]
روابط مختار با ابن حنفيه، شامل چندين مرحله مىشد كه مرحله اول آن ملاحظه گرديد. در اين مرحله، مختار با نزديك ساختن خود به بنى هاشم، شيعيان را بهطور خاصّ، و ساير مردم را بهطور عام به خود جلب كرد. هداياى او پيوسته به ابن حنفيه، عبد اللّه بن عباس و ديگر هاشميان مىرسيد.[91] و بدينگونه، مختار ياور اهل بيت شد، آن هم زمانى كه خلفاى اموى و واليانشان از سويى، و عبد اللّه بن زبير از سوى ديگر، بر آنان ستم روا مىداشتند.
ص: 73
پيدايش فرقه شيعيان كيسانى
پس از اينكه مختار براى تحقق بخشيدن، سلطه و نفوذ خود و جلب رضايت پيروان و يارانش از موالى ايرانى، قصد دگرگونى ديدگاههاى شيعى را كرد، مرحله جديدى آغاز شد. نخستين ركن دعوت مختار اين بود: دين عبارت است از پيروى محض امام. اين اعتقاد، آنان را به اين معنا سوق داد كه تأويل اصول شرعى، همچون نماز، روزه، زكات و حج و غير آن با امامان است. اين اعتقاد، برخى را به آنجا رساند كه پس از رسيدن به مقام پيروى محض از امام، مىتوان احكام شرعى را ترك كرد؛ در بعضى، ضعف اعتقاد به قيامت ايجاد شد؛ برخىها به حلول و تناسخ و رجعت پس از مرگ اعتقاد پيدا كردند.
كسانى هم بر يك امام متوقف شدند؛ يعنى بر اين باور بودند كه او نمىميرد و نبايد بميرد تا آنكه رجعت كند. و گروهى از ايشان حقيقت امامت را در ديگران جستوجو كردند، سپس بر امام پيشين غمين شدند و در كار او متحيّر ماندند و گروهى از ايشان مدّعى مقام امامت شدند، درحالىكه از شجره امامت نبودند.[92]
همچنين مختار اعتقاد داشت كه بداء براى خداوند جايز است،[93] ازاينرو، هنگامى كه «وقوع حادثهاى را به يارانش وعده مىداد، چنانچه آن امر اتفاق مىافتاد، آن را شاهد راستى ادعاى خود وانمود مىكرد و اگر خلاف آن روى مىداد، مىگفت: براى خداوند بداء حاصل شده است. وى بين بداء و نسخ، تفاوت قايل نمىشد.»[94] دراينباره، ابن اثير چنين روايت مىكند: «مختار تختى كهنه از روغنفروشى خريد، روغنهاى آن را زدود و به پيروانش
ص: 74
گفت: هيچ امرى در امتهاى قبلى نبود، مگر اينكه در امت شما همانند آن را داريم. اگر بنى اسرائيل آن تابوت را داشتند، پس اين تخت هم در بين ما حكم تابوت را دارد.»[95]
بروكلمان معتقد است كه چون مختار حقى در خلافت نداشت، با ترويج اين نظريههاى نامأنوس مىخواست همانند يك امام، آنچه را خود نقص مىپنداشت، جايگزين كند،[96] درحالىكه دكتر خربوطلى بر اين باور است كه آموزههاى مختار تماما متناسب با باورهاى موالى ايرانى عراق بودند.[97] و[98]
روابط بين مختار و محمد بن حنفيه پس از مدتى تيره شد. «ابن حنفيه ترسيد كه در دين فتنه ايجاد شود، پس قصد آمدن به عراق كرد تا معتقدان به امامتش دور او گرد آيند.»[99]
اين تغيير ديدگاه ابن حنفيه يكى از عوامل ضعف قيام و شتاب بخشى به خاتمه حركت مختار به دست مصعب بن زبير در عراق شد.[100]
پيدايش فرقه كيسانيه پيامد حركت شيعى مختار بود.[101] شهرستانى تعاليم كيسانيه را به تعاليم مختار ربط مىدهد كه كيسانيه معتقدند دين، پيروى محض امام است و نيز بر اين باورند كه بداء در عالم، و اراده و امر بر خداى متعال جايز است، و اينكه بين نسخ و بداء فرقى نيست.[102] همچنين كيسانيه به رجعت محمد بن حنفيه معتقد شدند. به نظر آنان، محمد در كوه رضوى اقامت دارد و او زنده است و نمىميرد و در انتظار آن است كه خداوند اذن خروجش دهد تا عدل را در زمين بگستراند.[103] بغدادى بر اين نظر است كه
ص: 75
كيسانيه از آموزههاى غلات سبأيه[104] متأثرند.[105] سبأيه به حلول روح الهى در انبيا اعتقاد دارند كه اين روح پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به على بن ابى طالب و سپس به امامان از نسل وى منتقل شد.
شيعه كيسانيه معتقدند كه ائمه چهار نفرند: على بن ابى طالب و سه فرزندش حسن، حسين و محمد بن حنفيه. اين اعتقاد آنان در ابيات شعر ذيل نمايان است: «بدان كه ائمه از قريش كه ولايت حق را به دست دارند، چهار فردند جداى از ديگران، كه على و سه تن از فرزندانش مىباشند. اينان نوههاى پيامبر مىباشند كه امامت آنان بر كسى مخفى نيست.
يك فرزندزاده رسول، فرزند ايمان و نيكى است. نوه ديگر، همانى است كه كربلا او را از مردم گرفت. و نوه ديگر، همان است كه ديدگان مردم او را نخواهند ديد تا روزى كه بيايد و رهبرى لشكريان را به دست گيرد، درحالىكه پرچمهاى برافراشته به دنبال او روانند. او غايب گشته و مدتى بين مردم ديده نمىشود، و جايگاهش كوه رضوى و نزدش آب و عسل است.»[106] و[107]
ص: 76
فرقه شيعه اماميه
در كنار دو فرقه سبأيه و كيسانيه، شيعه اماميه بودند كه مىگفتند محمد بن حنفيه از فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيست، و امام حسين عليه السّلام بر امامت فرزندش على وصيت كرده است.[108] ايشان در امامت اين را شرط مىدانند كه لازم است امام حاضر، امام بعد از خود را به نص تعيين كند. پس چون على اكبر در كربلا به شهادت رسيد، امامت به فرزند ديگر امام حسين عليه السّلام به نام على اصغر كه بعدها به زين العابدين شهرت يافت، منتقل شد. زين العابدين عليه السّلام يكى از پنج نفرى بود كه در كربلا از كشته شدن نجات يافت.[109] منابع شيعه اماميه بيان مىكنند كه جدش على بن ابى طالب عليه السّلام و پدرش حسين بن على عليه السّلام به امامت او تصريح كردهاند. بعضى روايات چنين مىگويند كه امام حسين عليه السّلام وصيتى نزد ام سلمه همسر پيامبر به وديعت گذاشت كه در آن به امامت زين العابدين عليه السّلام تصريح شده بود.[110]
امام زين العابدين، امامت روحى پيروانش را اختيار كرد؛ امامتى كه بيشتر شبيه قطبهاى تصوف بود تا رياست احزاب سياسى يا رهبرى فرقههاى دينى. پيامد اين امر، توجه شيعيان عراق به محمد بن حنفيه بود؛ چرا كه آنان به ادامه جهاد، رغبت داشتند، از اينرو، شيعيان بين پيروى ابن حنفيه و امام زين العابدين سرگردان شده و به دو فرقه كيسانيه و اماميه منقسم گشتند، گرچه به دلايل سياسى و نظامى، موقتا كفه ترازوى ابن حنفيه سنگينتر شد. امر حتمى و مقدر اين بود كه تشيع در نسل منسوبين به فاطمه عليها السّلام باقى بماند، ازاينرو، شيعه اماميه ماندند و كار كيسانيه خاتمه يافت.[111]
ص: 77
امام محمد باقر عليه السّلام[112] سياست پدر خود، امام زين العابدين را در التزام به امامت روحى شيعيان و اجتناب از ورود به حوزههاى سياسى پيش گرفت. ازاينرو، آن حضرت در تاريخ سياسى شيعه چندان نقشى ندارد، بلكه نقش ايشان در نقل احاديث نبوى و گسترش علم كلام بود.[113] همچنين امام باقر عليه السّلام بر غاليان شيعه تاخت و از آنها بيزارى جست و از شيعيان خواست تا روش ميانه و معتدل را پيش گيرند.[114]
هرچند ما پيروان امام على زين العابدين و پس از او امام محمد باقر را شيعه اماميه مىخوانيم، اما واقعيت اين است كه كلمه اماميه در زمان حضرت باقر عليه السّلام مصطلح نشده بود. پيروان آن حضرت، عدهاى شيعه ميانهرو بودند و ظاهرا اين عده در زمان امام زين العابدين و حضرت باقر در مدينه و كوفه در اقليت بودند، ساير شيعيان را كيسانيه با فرقههاى مختلفش و غاليان با تحركات خشونتبارشان تشكيل مىدادند. در اين ميان، عباسيان يا رافديه در حال محكم ساختن موقعيت خود در خراسان بودند.[115]
پس از مخفى شدن محمد بن حنفيه، فرزندش ابو هاشم امر امامت شيعيان كيسانى را عهدهدار شد، و تاريخ اين فرقه مرحله جديدى را آغاز كرد. ابو هاشم كسى است كه با وصيت خود، امر امامت را به محمد بن على عباسى انتقال داد، كه باعث ظهور دعوت عباسيان در سال 100 ق شد. در دوران انتشار دعوت عباسى در سالهاى 100- 132 ق قيامهاى شيعى شديدى روى دادند كه برجستهترين آنها، قيام زيد بن على زين العابدين[116]
ص: 78
و فرزندش يحيى و قيام عبد اللّه بن معاوية بن جعفر بن ابى طالب مىباشند. عباسيان شانه به شانه شيعيان در صحنه رويدادها ظاهر مىشدند و نوع رابطه اين دو خاندان از همكارى تا درگيرى، متغير بود. همين روابط متغير بود كه ديدگاه شيعه را نسبت به دولت عباسى در هنگام برپايى آن تعيين كرد. در مباحث بعدى به اين موضوع خواهيم پرداخت.
ص: 79
فصل دوم نقش حركتها و نهضتهاى شيعى در سقوط دولت امويان
اين فصل به نقش شيعه در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى مىپردازد؛ نقشى كه بر پايه آن، ديدگاه شيعيان نسبت به خلفاى عصر اول عباسى مشخص شد.
در فصل قبل چگونگى پيدايش و پيشرفت تشيع را بيان كرديم و به اينجا رسيديم كه ابو هاشم امامت شيعيان كيسانى را به دست گرفت. همچنين ديديم امام على زين العابدين و فرزندش محمد باقر عليه السّلام به امامت معنوى شيعيان بسنده كرده و از ورود به عرصههاى سياسى دورى گزيدند. و سپس شاهد قيام شديد امام زيد بن على عليه امويان بوديم.
بهرهگيرى دعوت عباسى از نهضتهاى شيعى در دوران اموى
پس از آنكه ابو هاشم فرزند محمد بن حنفيه رهبر شيعيان كيسانى، به امامت محمد بن على عباسى وصيت كرد، دعوت عباسى در سال 100 ق آغاز شد.[117] عباسيان از مجاهدتهاى شيعيان در دوران امويان بهره بردند و نهضتها و رويارويىهاى شيعيان از عناصر منهدمكننده دولت اموى بود.
دعوت عباسى، خود را پشت شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» مخفى كرد و با اين
ص: 80
روش، زمينه دوستى شمار زيادى از مسلمانان بهويژه موالى ايرانى را كه خواستار انتقال خلافت به خاندان هاشمى (خاندان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) بودند، فراهم آورد.[118]
در خلال دعوت مخفى عباسيان (100- 132 ق) قيامهاى شيعى شديدى به وقوع پيوست. قيام زيد بن على و پسرش يحيى، و قيام عبد اللّه بن معاويه از آن جملهاند. اين قيامها خلفاى اموى را به خود سرگرم كرد و آنان را از توجه به دعوت رو به رشد عباسيان غافل ساخت. اين قيامها بسيارى از تلاشهاى دولت اموى را صرف خود كرد كه به نفع دعوت عباسى تمام شد و راه را براى دعوت آنها هموار ساخت. واكنش عباسيان در برابر قيامهاى علوى به يك شكل نبود. دوران دعوت نهانى عباسيان (100- 132 ق) دورهاى سرنوشت ساز در تعيين شكل روابط بين علويان و شيعيانشان از يك سو، و خاندان عباسى از سوى ديگر بود. آگاهى بر رويدادهاى آن دوره پرحادثه (100- 132 ق)، عوامل برپايى جنبشهاى شيعى را در عصر اول عباسى براى محققان تفسير مىكند. علويان و عباسيان در اين دوره، روابط متغيرى را از گرمى تا سردى و از همكارى تا رويارويى تجربه كردند. همه آنها در دشمنى و رويارويى با دولت اموى همداستان بودند و اين شرايط، آنان را از ترسيم و ارائه برنامه و مسير حقيقىشان بازداشت.
مدتى بعد اوضاع دگرگون شد؛ جنگ و جهاد ثمر داد و دولت اموى سقوط كرد، حقيقت، عيان شد و واقعيات خودنمايى كرد و خلافت عباسى برپا شد، نگرانىهاى علويان بروز كرد و شيعيان بر عباسيان خشم گرفتند. آنان دريافتند كه عباسيان از مجاهدتهايشان سوءاستفاده كرده و با تصاحب خلافت و كنار نهادن علويان فريبشان دادهاند. پيامد اين امر، برپايى نهضتهاى انقلابى شيعى در عصر اول عباسى بود.
ابو هاشم پس از پدرش محمد بن حنفيه، امام شيعيان كيسانى شد[119] و فعاليتهاى تبليغى وسيعى را آغاز كرد كه موجب ترس و نگرانى خليفه اموى، سليمان بن عبد الملك گرديد.[120] خليفه چاره آن ديد كه او را از ميان بردارد. پس ابو هاشم را به پايتخت اموى
ص: 81
(دمشق) فراخواند و استقبال شايانى از وى به عمل آورد و او را هنگامى كه به سال 98 ق عازم حجاز بود، مسموم كرد.
چون ابو هاشم مرگ خود را نزديك ديد متوجه حميمه شد؛ جايى كه محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس مقيم بود، و به او گفت: «اى پسر عمو مرگ من فرارسيده، اينك نزد تو آمدم و اين وصيت پدرم به من است و در آن آمده كه امر امامت به تو و فرزندانت مىرسد، و نيز در آن، زمان قيام و علايم فرارسيدن آن و آنچه شايسته است شما انجام دهيد، سفارش شده است.» سپس گفت: «سفارش مىكنم، به شيعيان نيكى كنى، آنان داعيان و ياران تو مىباشند، ايشان را محرم خود بدان كه من آنان را به محبت و دوستدارى خاندانت سخت آزمودهام.»[121]
منابع تاريخى متقدم، يادآور مىشوند كه ابو هاشم، محمد بن على را از اسرار دعوت هاشمى، كه خود نزديك پانزده سال حامل آن بود، آگاه كرد و او را به راهكارهاى استمرار دعوت آشنا كرد و اسامى داعى الدعاتش در كوفه و ديگر داعيان كيسانى را بر او آشكار نمود و نامههايى را كه به شيعيان و يارانش در عراق و خراسان نگاشته بود در اختيارش نهاد كه در آن، شيعيانش را از نزديكى مرگ خود خبر مىداد و اينكه امر دعوت را به محمد بن على عباسى و پس از وى به فرزندانش واگذار كرده است. ابو هاشم در اين نامهها از شيعيانش خواسته بود كه متوجه محمد بن على عباسى شوند، او را بشناسند و اوامرش را اجابت كنند. «ازاينرو، امامت به خاندان عباسى منتقل شد.»[122]
بررسى قضيه ميراث كيسانيه در ترازوى تاريخ
اين خلاصهاى بود از آنچه منابع تاريخى قديمى ذكر كردهاند. اما مورخان متأخر در تعليقات خود بر اين رويداد مهم تاريخى، دچار اختلاف شدهاند. ولهاوزن در كتاب خوارج
ص: 82
و شيعه بر اين نظر است كه عباسيان پايه مشروعيت خلافت خويش را بر اين ادعا نهادهاند كه ابو هاشم، فرزند و وارث محمد بن حنفيه، از حق امامت خويش به نفع خاندان عباسى چشمپوشى كرده است.[123] همچنين ولهاوزن در كتاب الدولة العربية مىگويد: روايت ميراث ابو هاشم به احتمال قوى ساختگى است و همان اوايل جعل شده است؛ چون شواهد، و [دلايل] ساختگى بودن آن را بايد در زمانى قديمىتر جستوجو كرد؛ زيرا شواهد محكمى دارد، و اگر چنين نبود، خلفاى عباسى بعدى از اقامه مشروعيتشان براساس چنين رواياتى اجتناب مىكردند. اين روايت، همچنين بخشى از حقيقت را دربردارد؛ چرا كه ابو هاشم بر محمد بن على عباسى تقدم داشت، هرچند جايز بود كه او را به عنوان خليفه حقيقى بعد از خود تعيين نكند؛ زيرا ابو هاشم خود حزب خاصى داشت و پيروانش، هاشميه خوانده مىشدند، با اين حال، پس از مرگ ابو هاشم پيروانش بر محمد بن على گرد آمدند و طبق آنچه طبرى گفته، در رأس اين عده، خداش بود كه او يكى از موفقترين داعيان شيعه بود و از همان آغاز كار، براى محمد بن على دعوت كرد. بنابراين، در خبر آن وصيت، مقدارى از حقيقت نهفته است؛ عباسيان ابتدا ولايت ابو هاشم را پذيرفتند تا هاشميان را به دعوت خود ملحق كنند.[124]
همچنين رونلدسن شرقشناس بر اين باور است كه ابو هاشم در حضور شاهدانى از كيسانيه، از حق خود در خلافت به نفع محمد بن على عباسى صرف نظر كرد.[125]
فان فلوتن بر داستان واگذارى امامت ابو هاشم به محمد بن على عباسى تأكيد مىكند و آن را حقيقتى انجام شده مىداند. او مىگويد: تاريخ واگذارى جانشينى از سوى ابو هاشم به پسر عموهاى عباسىاش مسئلهاى است كه بر كسى كه اندك آگاهى به تاريخ اسلام داشته باشد، پوشيده نيست. گفته مىشود ابو هاشم وقتى احساس كرد مرگش نزديك شده، حق امامت خود را به فرزندان عباس واگذار كرد و آنها را به اسامى داعى الدعاتش در كوفه و داعيان پس از او آگاه كرد و نيز نامههايى را كه بايد به اين دعات برساند تقديمشان
ص: 83
كرد. به هر تقدير، مىبينيم امام محمد بن على عباسى بار سنگين دعوت را بعد از مرگ ابو هاشم به دوش كشيد.[126]
مورّخ ديگر ك. و. زاتريين در دايرة المعارف، ذيل ماده ابو هاشم داستان كنارهگيرى علويان به نفع عباسيان را نفى مىكند و مىگويد: اين روايت هرچند در قديمىترين كتابهاى تاريخى عرب ذكر شده، محققان متأخر در صحت آن شك جدى كردهاند و آن را ساخته و پرداخته شيعيان عباسى مىدانند كه بدين شكل خواستهاند براى خاندان عباسى حقى در خلافت اثبات كنند.
رونلدسن اين نظريه را رد كرده و مىگويد: شدت شك ما به اين واقعه، زمانى فروكش مىكند كه بدانيم ابو هاشم به تحقيق در حميمه مرده است و بعيد نيست كه مرگ ابو هاشم در حميمه با اتحاد كيسانيان و عباسيان عليه بنى اميّه مرتبط باشد.[127]
مرحوم دكتر حسن ابراهيم معتقد است كه حق امامت از خاندان علوى به خاندان عباسى منتقل شد، و بر اين رويداد، نام «ميراث كيسانيه» مىنهد. به نظر او، ابو هاشم از حق خود به نفع محمد بن على عباسى صرفنظر كردند، و سبب آن را در اين مىداند كه ابو هاشم، فردى را در بين خاندان علوى نيافت كه شايستگى عهدهدارى امر امامت مسلمانان را داشته باشد. علت ديگر، اختلاف عقيده كيسانيان با شيعيان اماميه بود كه ياوران فرزندان فاطمه عليها السّلام بودند.[128]
به نظر ما، واگذارى امامت، به شكل از پيش تعيين شده يا نقشه طراحى شدهاى نبود، بلكه زاده رويدادها و نتيجه حتمى وضعيت سياسى آن دوره بود؛ چرا كه ابو هاشم به قصد وطن خود از دمشق بيرون آمد و مسيرش را به سمت حميمه تغيير نداد، مگر وقتى كه احساس كرد سمى كه يكى از افراد سليمان بن عبد الملك به او رسانده، اكنون در همه وجودش سرايت كرده و او در آستانه مرگ است. چون به توطئه خليفه اموى عليه خود واقف شد، لازم ديد دعوتى را كه حدود پانزده سال برايش تلاش كرده بود به
ص: 84
شكلى استمرار دهد و از قاتل خود، خليفه اموى انتقام بگيرد. او در اين حال، نزديك حميمه، مركز عباسيان بود، پس نظرش آن شد كه امر دعوت را به محمد بن على عباسى واگذار كند.
ما معتقديم كه اگر اين توطئه نبود و ابو هاشم زنده مىماند، دعوت را به امام عباسى واگذار نمىكرد، چنانكه در آن زمان، رقابت شديدى بين دو گروه از علويان وجود داشت:
يكى، گروه حنفى كه ابو هاشم جزء آنان بود و ديگرى، گروه حسينى كه به امام حسين بن على عليه السّلام منسوب بودند.
وضعيت شخصى ابو هاشم نيز او را به چنين تصميمى سوق داد؛ زيرا وى فرزندى نداشت كه جانشينش شود، افزون بر اين، بيشتر نوههاى جدش امام على بن ابى طالب عليه السّلام خردسال بودند و در بزرگان آنها هم كسى در آن زمان نبود كه مسئوليتهاى حساس اين امر را بر دوش گيرد، درحالىكه جوانان بنى عباس فراوان بودند. بنابراين، خاندانهاى ابو هاشم و عباس كه پيش از اين، روابطى مسالمتآميز با يكديگر داشتند، اكنون همچون عشيرهاى كامل شده و مستعد رويارويى با امويان گرديدند و فعاليتها و تجمعاتشان آشكار شد تا جايى كه خلفاى بنى اميه متوجه شدند و موضعى محتاطانه نسبت به ايشان پيش گرفتند.[129]
به نظر مىرسد عباسيان به اين نتيجه رسيدند كه نبايد به ميراث ابو هاشم اكتفا كنند، و پيش از آنكه خلافت به آنان منتقل شود، چاره را در تمسّك به بعضى استنادهاى شرعى ديدند. پس بين مسلمانان چنين منتشر كردند كه آنان فرزندان عباس بن عبد المطلب، عموى پيغمبرند و ادعا كردند كه وقتى وارث مذكرى نباشد خلافت به عمو مىرسد. آنان خلافت را تركهاى مىديدند كه پيامبر باقى گذاشته، به ارث برده مىشود و احكام ميراث بر آن منطبق است.[130]
بهترين سندى كه ديدگاه رهبران علوى غير از حزب محمد بن حنفيه را به تصوير مىكشد، نامهاى است كه محمد بن عبد اللّه بن حسن بن على، معروف به نفس زكيه، به
ص: 85
ابو جعفر منصور، خليفه دوم عباسى ارسال كرده است. در آن نامه چنين آمده است: «...
پس همانا حق از آن ماست. شما به نام ما ادعاى خلافت كرديد و به كمك شيعيان ما بر آن خروج كرديد و در سايه فضل ما از آن بهرهمند شديد. به درستى كه پدر ما على عليه السّلام امام و وصى بود. پس چگونه ولايت او و فرزندانش را به ارث برديد؟! آيا حيا نمىكنيد؟»[131]
منصور پاسخ مشروحى به نامه محمد نفس زكيه داد، اما در آن اشارهاى به كنارهگيرى ابو هاشم به نفع محمد بن على عباسى نكرد، بلكه به دلايلى استناد كرد كه فضيلت عباسيان را بر علويان مىرساند؛ دلايلى مبنى بر اينكه عباس وارث پيغمبر است، نه على بن ابى طالب. منصور نوشته بود: «... اما اينكه مىگويى شما فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستيد، مخالف فرموده خداى متعال در قرآن است كه" ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ"،[132] در حقيقت شما فرزندان دختر اوييد. اين خويشاوندى نزديكى است، ولى مجوز ارث بردن نيست. خاندان شما ولايت را به ارث نمىبرد و امامتشان مشروع نيست، پس چگونه خلافتى را كه حقى بدان نداشتهاند به ديگران به ارث مىدهند؟! ... سنتى كه مسلمانان در آن اتفاق دارند اين است كه جد مادرى (پدر مادر، دايى و خاله) ارثى نمىبرند.»[133]
نقش تشيع علوى در پىريزى دعوت عباسى
واقعه كنارهگيرى ابو هاشم به نفع محمد بن على عباسى به نتايج فراوان و مهمى انجاميد. از اين زمان هركدام از دو خاندان علوى و عباسى راه خود را به سوى هدفى كه در پى آن بودند، يعنى خلافت، مشخص كردند. عباسيان براى دستيابى به خلافت تلاش مىكردند، همانگونه كه علويان از نسل فاطمه (عليها السّلام) جنگ خود را عليه امويان ادامه مىدادند. باوجود اينكه هركدام از اين دو خاندان روشهاى خود را داشتند، لكن هيچ كدام از آنها كاملا از يكديگر جدا نشدند؛ از يك سو شيعيان علوى اساس دعوت عباسيان گرديدند و از سوى ديگر، عباسيان در تعدادى از انقلابهاى اواخر عصر اموى با شيعيان
ص: 86
همكارى كردند.[134] البته اين تعامل صرفا در حد همكارى نبود، چه بسا تحركات علويان كه با دعوت عباسيان جور درنمىآمد و آنان را به برخورد مىكشاند.
محمد بن على عباسى در سن 38 سالگى، رهبرى دعوت را به دست گرفت. وى ياران و رؤساى دعوت را، كه از اصحاب امام سلفش ابو هاشم بودند، جمع كرد و بر ايشان خطبه خواند و اموال هر كس را در منطقهاى كه در آن به سر مىبرد به او داد، و ايشان را به اخذ خمس اموال شيعيان امر كرد، و فرمان داد اموال را به داعى الدعاة كوفه بدهند تا او همه را به حميمه بفرستد و اگر نتوانست، در موسم حج در مكه تحويل دهد. هدف اين بود كه پولها در راه گسترش دعوت هزينه شود. آنان تعهد كردند نام امام عباسى را جز نزد خواص از يارانش فاش نسازند و قرار شد دعوت به صورت كلى به نام يكى از مردان اهل بيت باقى بماند، تا مقبوليت بيشترى نزد مردم داشته باشد. در اين كار، محمد بن على همچون رئيس يك جمعيت سرّى، زمينه انقلاب را فراهم مىكرد.[135]
محمد بن على عباسى دريافته بود كه كوفه و خراسان هر دو براى نشر دعوت عباسى مناسباند؛ زيرا كوفه زمانى طولانى خاستگاه تشيع خاندان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود، و خراسانىها هم انديشه شيعه را به سادگى مىفهميدند و به نظريه تقدّس حق پادشاهى، كه در ايران از دوره پادشاهى خاندان ساسانى رواج داشت، معتقد بودند. همچنين آزارى را كه ايرانيان از حكومت اموى متحمل شده بودند زمينه نشر آسان دعوت عباسى را فراهم آورد.[136]
صاحب فخرى از كششها و اميال مردمان شهرها در اين دوران بحث مىكند و مىگويد: «اما مردم حجاز، پس ايشان اندكاند، و اما مردم كوفه و بصره، اهل بيت از آنان بيم داشتند و سبب آن، بىوفايىها و مكر و خونريزىهايى بود كه از ناحيه ايشان به امير المؤمنين على عليه السّلام و حسن و حسين رسيده بود. و اما مردم شام و مصر، دوستى بنى اميه همچنان در دلهاى آنان رسوخ يافته و جملگى طرفدار بنى اميهاند. بنابراين، از
ص: 87
مردم شهرها جز مردم خراسان كسى براى عباسيان نمانده بود كه به ايشان اطمينان كند.»[137]
امام محمد بن على عباسى وضعيت ممالك اسلامى آن روزگار و كششها و اميال مردمان شهرها را براى داعيان عباسى چنين وصف مىكند: «كوفه و نواحى آن، شيعه على هستند،[138] اما اهالى بصره، عثمانى مذهباند و از پذيرش امام ديگر خوددارى مىكنند.
مردم جزيره حرورى،[139] خارجىاند (مارقين). مردم شام هم جز پيروى معاويه و خاندان بنى اميه، و كينهتوزى و نادانى، چيزى ندارند. مردم مكه و مدينه نيز به ابو بكر و عمر چسبيدهاند. پس شما را به خراسان و خراسانيان سفارش مىكنم كه شماره ايشان بسيار و استواريشان آشكار است. آنان درونى سليم و دلهايى پاك دارند. هنوز تمايلات گوناگون، آنان را دستهبندى نكرده و فرقههاى مختلف ميانشان جدايى نيفكنده و فساد در آنها رخنه نكرده است. ايشان سربازانى هستند رويين تن، چهارشانه، با پيشانى بلند و چانه و ريش و سبيل و با صدايى مردانه و كلام محكم كه از درونى مرموز بيرون مىآيد. باز هم به خاوران، فال نيك مىزنم كه خاستگاه خورشيد جهان افروز و چراغ روشنگر جهانيان است.»[140]
عباسيان بدون در نظر گرفتن عراق، خراسان را مركز دعوت قرار دادند؛ زيرا عراق نزديك مركز خلافت (شام) بود و فرقههاى متعددى همچون شيعه، خوارج، معتزله، و مرجئه در آن به سر مىبردند. علاوه بر اين، سپاهيان شام و رجال بنى اميه و بزرگان عرب در شهرهاى عراق بودند و حاكمان اموى عراق نيز پيوسته داعيان عباسى را مورد تعقيب و حبس و آزار قرار مىدادند.[141] حال آنكه خراسان در موقعيتى دور [از مركز خلافت اموى] قرار داشت، و اكثر مردم آن از موالى بودند كه از حكومت اموى رضايت نداشتند. البته اقليتى عربى در خراسان بودند كه تعصبهاى قبيلهاى آنان را دچار تفرقه كرده بود.
ص: 88
تقدير با دعوت عباسيان همراه شد؛ عمر بن عبد العزيز خلافت اموى را به دست گرفت (99 ق) و به عدل و تقوا و صلح دوستى شهرت يافت. وى دشنام دادن به على بن ابى طالب عليه السّلام را بر منابر ممنوع كرد[142] و رفتوآمد بنى هاشم، چه علوى و چه عباسى را آزاد اعلام نمود و از ادامه ظلم و ستم به ايشان، كه در سراسر خلافت اموى معمول بود، ممانعت به عمل آورد.[143] اين روش به محمد بن على عباسى فرصت داد تا فعاليت خود را توسعه دهد و با آزادى كامل داعيان عباسى را گرد آورد و براى دعوت عباسيان- كه هنوز نوپا بود- فرصت مناسبى را فراهم آورد كه رشد كند و شكوفا شود.
از اين لحاظ، مورّخان سال 100 ق را نقطه جهش دعوت مخفى عباسيان مىدانند.
بسيارى از مسلمانان در آن روزگار بر اين باور بودند كه پايان يك قرن و آغاز قرن جديد بشارتدهنده دگرگونى اوضاع است. دگرگونىاى كه انتظار آن مىرفت، نابودى خلافت بنى اميه و پيروزى بنى هاشم بر ايشان بود. ازاينرو، بسيارى آغاز سال 100 ق[144] و به خلافت رسيدن عمر بن عبد العزيز عادل را به فال نيك گرفته، آن را مرحله انتقالى خلافت از بنى اميه به بنى هاشم فرض كردند. اما اين آرزوهاى بزرگ به سرعت محقق نشد. خليفه عادل اموى پس از مدت كوتاهى، يعنى پس از دو سال و پنج ماه خلافت، درگذشت.
گزارش برخى مورّخان حاكى است كه عمر بن عبد العزيز توسط طيفى از امويان كه از مداراى او با علويان ناراضى بودند، كشته شد. جانشين وى يزيد بن عبد الملك بود كه در مدت چهار سال خلافتش ناآرامى همه جا را فراگرفت. بعد از او هشام بن عبد الملك خليفه شد. وى يكى از قوىترين شخصيتهاى خاندان اموى بود. دعوت عباسى كه هنوز در ابتداى راه و در حال نضجگيرى بود، در اين زمان با دشمنى شديد و سرسخت روبهرو گرديد، بخصوص اينكه دوران حكومت هشام بيست سال به طول انجاميد.
ص: 89
دعوت سرّى سال 100 ق در حميمه در زمان خلافت عمر بن عبد العزيز آغاز شده بود. در آن سال شيعيان عراق به ملاقات محمد بن على در حميمه آمدند و خواستار بيعت با او شدند. محمد بن على، خطاب به ايشان گفت: «زمان برآورده شدن اميدهايمان فرا رسيده؛ چرا كه صد سال از زمان هجرت پيامبر گذشته است.»[145] امام عباسى داعيان خود را به عراق و خراسان فرستاد و شيعيان اين مناطق با پذيرش آنان، با محمد بن على بيعت كردند. اين داعيان با نامههاى كسانى كه دعوتشان را لبيك گفته بودند بازگشتند.[146] ميسره نبال از جمله داعيانى بود كه محمد بن على به عراق فرستاد، همانگونه كه سه داعى ديگر براى نشر دعوت به خراسان فرستاد كه يكى از آنها ابو عكرمه سراج بود. ابو عكرمه از بين داعيان، هفتاد نفر را انتخاب كرد و از بين آنها دوازده نقيب برگزيد.[147] امام عباسى به داعيانش فرمان داده بود كه شعار دعوتشان بدون ذكر نام فردى خاص از علويان يا عباسيان، «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» باشد؛ چرا كه اگر نام امام عباسى را مشخص مىكردند، علاوه بر حساس شدن امويان، دشمنى علويان با دعوت عباسى را نيز برمىانگيخت.[148]
هشام بن عبد الملك در سال 105 ق خلافت را به دست گرفت. در دوران او افق اشتراك ديدگاه يا اختلاف نظر عباسيان و علويان نسبت به يكديگر آشكار شد؛ هر دو گروه در اعتراضشان به ظلم و ستم امويان و لزوم مجازات آنها هم صدا بودند، اما در روش سياسى كه هريك براى خود ترسيم كرده بودند، اختلاف نظر داشتند.
هشام بن عبد الملك در آغاز خلافت خود خالد قسرى را والى عراق كرد. خالد
ص: 90
با بنى هاشم و شيعيانشان در عراق خوشرفتارى كرد. اما يوسف بن عمر ثقفى[149] هشام را متوجه خطر اين سياست خالد كرد و به او نوشت: پيش از اين، هاشميان از گرسنگى در حال مرگ بودند، به گونهاى كه همت هريك از آنها سير كردن خانوادهاش بود، اما هنگامى كه خالد ولايت عراق را عهدهدار شد، به آنها بخششهاى فراوان كرد تا حدى كه به وسيله آن قدرت يافته، اكنون مشتاق خلافت شدهاند.[150] هشام، خالد قسرى را عزل كرد و به جاى او يوسف بن عمر را والى عراق گردانيد. وى نيز سياستى ظالمانه و خشن نسبت به شيعيان بنى هاشم در پيش گرفت، به گونهاى كه «هر فرد معروف به دوستى بنى هاشم و خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را دستگير كرد و در واسط به زندان انداخت.»[151]
عباسيان و علويان به يك اندازه از يوسف بن عمر (والى هشام در عراق) ستم و اذيت ديدند. اما اين دو گروه براى رويارويى با اين ظلم و ستم، به گونههاى متفاوت عمل كردند؛ عباسيان چنين صلاح دانستند كه موقتا از سياست خويشتندارى تبعيت كرده و بيشتر، پنهانكارى كنند، ازاينرو، دعوت خود را مخفى كرده و به شيوه محافظهكارانه و محتاطانه عمل كردند، اما علويان تصميم گرفتند در مقابل ظلم و ستم امويان به قيام علنى و مسلحانه روى آورند، كه يكى از اين حركتها قيام زيد بن على بود.
قيام زيد بن على در عراق
سرزمينهاى شرقى دولت اموى در عهد هشام، شاهد دو جنبش بود: يكى نهضت پنهانى عباسيان كه براساس دعوت سرى عمل مىكرد. اين جنبش به آهستگى و پنهانى قدم برمىداشت، با تأنّى به پيش مىرفت و از راههاى خطرناك پرهيز مىكرد. جنبش ديگر، حركت علوى بود كه به شكل قيامى علنى نمودار شد و به بسيج نيرو و رويارويى با نيروهاى اموى در ميادين جنگ دست يازيد. اهالى عراق نزد زيد بن على آمده و او را به ماندن در كوفه تشويق كردند، درحالىكه هشام به والى خود در كوفه دستور داده بود زيد را
ص: 91
از كوفه به مدينه تبعيد كند. مردم كوفه به زيد گفتند: «خدايت بيامرزد! از پيش ما كجا مىروى درحالىكه يك صد هزار مبارز شمشيرزن از مردم كوفه و بصره و خراسان دارى كه آماده جنگ با بنى اميه و دفاع از تواند، حال آنكه در مقابل ما، اهالى شام جز عده كمى نيستند.»[152]
براى ما اهميت دارد كه در بحث از قيام زيد بن على، موضع عباسيان نسبت به اين حركت، و ميزان تشابه و اختلاف بين اهداف و تعاليم دعوت عباسى و قيام زيد بن على را بررسى كنيم.
زيد بن على سه اصل براى نهضت خود ترسيم كرد: اول اينكه، امامت فقط در اولاد فاطمه عليها السّلام است؛ دوم اينكه، هر فاطمى زاهد و شجاعى كه خواستار امامت است (خواه از اولاد حسن عليه السّلام و خواه از اولاد حسين عليه السّلام باشد) پيروى از او واجب است؛ سوم اينكه، خروج دو امام در دو منطقه، چنانچه در صفات و خصال شبيه باشند، جايز و در اين صورت، پيروى از هر دو واجب است.[153]
مىتوان اصول سهگانه زيد را اصولى معتدل توصيف كرد. و اين در شرايطى بود كه دو دعوت علوى و عباسى براى كسب تأييد مسلمانان با يكديگر رقابت مىكردند. ازاينرو، دعوت عباسى نيز موضعگيرى معتدلى با دعوت به «الرضا من آل محمد» اتخاذ كرد. آراى زيد نيز به اعتدال موصوفاند، به گونهاى كه اين آراء به اصول اهل تسنن نزديكترند تا اصول تشيع.[154]
به نظر مىرسد اين اعتدال در شروط بيعتى كه زيد از مردم عراق مىگرفت آشكار است. زيد مىگفت: «ما شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله، و نبرد با ستمگران و دفع ظلم از ضعيفان و بخشش به محرومان و تقسيم فىء مسلمانان ميان صاحبانش به مساوات، و رد مظالم و خاموش كردن آتش فتنه و يارى اهل بيت در مقابل مخالفانى كه با ما دشمنى كردند و حقمان را نشناختند، دعوت مىكنيم.»[155]
ص: 92
شيخ ابو زهره بر اين باور است كه انديشههاى زيد بن على از انديشههاى امام على بن ابى طالب عليه السّلام، كه در ميان مردم منتشر بود، اخذ شده است. خواسته زيد بازگرداندن مذهب شيعه به اصولش بود، همانگونه كه در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام جريان داشت.[156]
مذهب زيدى عكس العمل شديدى عليه تشيع اثناعشرى در عهد امام محمد باقر عليه السّلام بود. زيديه، امامت معنوى را به اين شكل كه مبارزهاى منفى براى حل مشكلات سياسى باشد نمىپذيرفتند. ازاينرو، قيام به شمشير را از شرايط امامت دانستند و عقيده نص و وصيت را [در مورد امامت] رد كردند. زيديه عقيده عصمت، قول به رجعت، و انتظار امام غايب را هم انكار مىكنند و معتقدند امامت به اختيار امت است، بنابراين، امامت مفضول را با وجود فاضل جايز مىدانند. با اين وصف، به نظر مىرسد كه عقايد زيديه در امامت، تلاش جسورانهاى باشد براى از بين بردن مانع محكمى كه شيعه زمان امام باقر عليه السّلام قصد داشتند بين خود و ديگر فرقههاى اسلامى، بخصوص اهل سنت، قرار دهند.[157] و[158]
زيد خود در «علم و زهد و ورع و شجاعت و دين و كرم از بزرگان اهل بيت» بود.[159] هشام متوجه خطر انديشهها و حركت زيد شد و تصميم گرفت با او به شكل شديد و بنيان كن مقابله كند.[160]
قيام زيد بن على بر دعوت عباسيان هم تأثير گذاشت و در نتيجه آن، امويان بر عباسيان و داعيانشان سخت گرفتند. محمد بن على در خانهاش زندانى شد و اخبار داعيان بر او منقطع شد. او ديگر قادر به ملاقات با نقيبان دعوت نبود، مگر در موسم حج، آن هم در خفاى كامل.
ص: 93
عباسيان خطر قيام زيد بن على را براى دعوت خود درك كردند، ازاينرو، داوود بن على نزد زيد آمد و با يادآورى رفتار كوفيان با على و حسن و حسين عليهم السّلام، به وى نصيحت كرد كه تسليم وعدههاى پوچ ايشان، كه به سرعت بخار شده و از بين مىرود، نگردد. اما زيد بر قيام اصرار داشت و به داود گفت: معاويه به تدبير خويش و مردم غافل شام با على نبرد كرد. حسين عليه السّلام را هم يزيد بن معاويه هنگامى كشت كه كارشان رو به اقبال داشت.[161] داود از قانع كردن زيد مأيوس شد و گفت: بيم دارم اگر با اينان بازگردى، هيچ كس در دشمنى با تو سختتر از خودشان نباشد، و تو بهتر مىدانى.[162]
قيام زيد بن على به شكست انجاميد و زيد در صفر سال 122 ق به شهادت رسيد.[163]
آيا دعوت عباسى يكى از عوامل شكست قيام زيد بود؟
در حقيقت، منابع متقدم تاريخى اشارهاى به اين نكردهاند كه دعوت عباسى نقش مهمى در شكست حركت زيد داشته است، بلكه اين شكست را حاصل عوامل ديگرى دانستهاند. ابن خلدون دراينباره مىگويد: علت شكست زيد عدم حمايت على زين العابدين عليه السّلام از اوست.[164] ابن قتيبه نيز شكست زيد را به قدرت دولت اموى در عهد هشام نسبت مىدهد.[165] مسعودى و اصفهانى نيز اين شكست را به بىوفايى و عدم حمايت اهل كوفه ربط مىدهند.[166]
ص: 94
دلايل شكست قيام زيد هرچه بود،[167] شكى نيست كه عباسيان از اين شكست بهره بردند. حركت زيد بن على بسيارى از ياران و مؤيدان را گرد آورده بود كه عباسيان آرزو داشتند اين افراد به دعوتشان بپيوندند.
قيام يحيى بن زيد
يحيى بن زيد به خونخواهى پدرش از امويان قيام كرد. او چون بىوفايى مردم كوفه را در يارى پدرش ديده بود، مركز قيام خود را خراسان قرار داد. بديهى است كه عباسيان از برپايى اين حركت علوى جديد در خراسان راضى نبودند؛ چرا كه خراسان ميدان تاختو تاز دعوت عباسى بود، و بدون شك هنگامى كه امويان قيام يحيى را در سال 125 ق سركوب كردند، عباسيان نفس راحتى كشيدند.[168]
درحقيقت، دعوت عباسى عامل شكست قيام يحيى بن زيد نبود، هرچند عباسيان از قيام او راضى نبودند؛ زيرا خراسان را براى گسترش دعوت خود خالى از رقيب مىخواستند. به نظر ما عامل اصلى شكست حركت يحيى تمايل او به استفاده از اهل حكميت، كه فرقهاى از خوارج هستند، در نبرد با دولت اموى بود. شيعيان از اينكه مشاهده مىكردند يحيى به قومى متمايل شده كه از على بن ابى طالب عليه السّلام و اهل بيتش بيزارى مىجويند، اظهار شگفتى و ناباورى كردند.[169]
ص: 95
دعوت عباسى به گام زدن در طرق مطمئن ادامه داد و چندى نگذشت كه امام محمد بن على عباسى در سال 124 ق پس از ابتلا به يك بيمارى سخت، در حميمه فوت كرد. او رياست دعوت عباسى را به بزرگترين فرزندان خود، ابراهيم (كه ملقب به امام شد) واگذار كرده بود. چندى بعد خليفه اموى، هشام بن عبد الملك نيز در سال 125 ق درگذشت، و اين مسئله براى گسترش دعوت عباسى فرصت مناسبى فراهم آورد؛ چرا كه جانشينان هشام، اشخاص ضعيفى بودند و در اين دوره، آشوب و فتنه سراسر سرزمينهاى خلافت اموى را فراگرفت. در اين شرايط، رابطه بين امام ابراهيم و داعيانش در خراسان به سادگى ميسّر شد.
قيامهاى شيعى در عهد دو خليفه اموى، وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد متوقف شد، اما در خلافت ابراهيم بن وليد، هنگامى كه وى با مروان بن محمد بر سر خلافت كشمكش مىكرد، حركت علوى جديدى رخ داد.[170] و[171]
قيام شيعيان به رهبرى عبد اللّه بن معاويه
حركت شيعى جديدى به رياست عبد اللّه بن معاوية بن عبد الملك بن جعفر بن ابى طالب به وقوع پيوست.[172] ابو الفرج اصفهانى او را چنين توصيف مىكند: «وى مردى بخشنده و دلاور و شاعرپيشه بود.» در همان حال، او را شخصى بدرفتار معرفى مىكند كه مذهب درستى ندارد و گرداگردش را افراد لاابالى گرفتهاند. اصفهانى حتى او را به زنديق بودن
ص: 96
متهم مىكند.[173] اما نوبختى مىنويسد: عبد اللّه بن معاويه مدعى بود كه امامت از امام ابو هاشم به او منتقل شده، آن هم براساس وصيتى كه ابو هاشم نزد صالح بن مدرك به جاى گذاشته بود تا وقتى كه عبد اللّه بالغ شده و به سن جوانى برسد [و به او تحويل دهد]؛ چرا كه هنگام مرگ ابو هاشم او كودكى بيش نبود.[174]
آنچه اهميت دارد اين است كه در حركت عبد اللّه بن معاويه رابطه بين اين حركت و دعوت عباسى را بررسى كنيم. عبد الله نيز قيام خود را با شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» آغاز كرده بود، و اين همانند دعوتى است كه عباسيان به آن مىخواندند.[175] بديهى است عباسيان متوجه خطر اين حركت تازه، كه رقيب خطرناكى براى دعوتشان بود، شدند.
دعوت عبد اللّه بن معاويه پس از مرگ هشام بن عبد الملك، و گسترش هرج و مرج سياسى در اركان دولت اموى نمودار شده بود.
عباسيان دشوارى موقعيت را احساس كردند. دعوت ابن معاويه گسترش خوبى يافته و شهرهاى عمده عراق، همچنين مدائن و ماهين [ماه بصره دماوند و ماه كوفه دينور] و همدان و قومس و اصفهان و رى و فارس را دربرگرفته بود.[176] در سال 128 ق، ابن معاويه اصفهان را مركز مناطق تحت نفوذ و محل دعوت و قيام خود قرار داد، و هاشميان، علويان و عباسيان را به همكارى با خود در اداره سرزمينهايى كه بر آنان مستولى بود فراخواند.
در پاسخ به اين دعوت، عده فراوانى از خاندانهاى يادشده به او روى آوردند.
عباسيان چارهاى جز سكوت در برابر اين حركت علوى، و يا سازش- هرچند موقت- با آن نداشتند و انتظار مىكشيدند گذر ايام آن را فرونشاند. از عباسيان آنهايى كه دعوت ابن معاويه را اجابت كرده و نزد او آمدند، ابو جعفر منصور و برادرش عبد اللّه بن حارثه و عمويشان عيسى بن عبد اللّه بودند. عبد اللّه بن معاويه، ابو جعفر منصور را والى شهرستانى بين خوزستان و اصفهان به نام ايذه كرد، و امر جمعآورى خراج آنجا را به او واگذار نمود.[177]
ص: 97
دولت امويان بر اثر درگيرىهاى افراد خاندان اموى با يكديگر بر سر قدرت، گرفتار بىثباتى داخلى شده بود. اين امر به عبد اللّه بن معاويه فرصت داد تا قيام خود را آغاز كند.
ظاهرا او از نيروهاى فراوان و گسترش نفوذ خود احساس قدرت و عزت مىكرد، ازاينرو، تصميم گرفت دعوت را از «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» به دعوت به خويشتن متحول سازد.[178]
چون مروان بن حكم [در نزاع با ابراهيم بن وليد] پيروز شد و به خلافت رسيد، فرصتى يافت تا با اين حركت علوى مقابله كند. وى سپاهى به جنگ عبد اللّه بن معاويه فرستاد. عبد اللّه بن معاويه، كه يارانش بىوفايى كرده و تنهايش گذاشته بودند، ناگزير به سوى خراسان عقب نشست.[179]
شرايط سختى بين عبد اللّه بن معاويه و پيروانش و بين عباسيان پديدار شده بود.
خراسان خاستگاه دعوت عباسى بود، اما در اين زمان دو نهضت متفاوت را در تعاليم و سازماندهى و رهبرى مشاهده مىكرد. عبد اللّه بن معاويه متوجه تفاوتهاى ذاتى بين نهضت خود و دعوت عباسى نشد، ازاينرو، به ابو مسلم خراسانى (داعى عباسيان) پناه برد و از او يارى و كمك خواست، اما ابو مسلم او را نااميد كرد. وى خطر ابن معاويه را- كه توانسته بود عده فراوانى از خراسانيان را، كه به نظر ابو مسلم دوستان نيمه راه عباسيان بودند، جذب كند- براى دعوت عباسى درك كرده بود. ازاينرو، ابو مسلم او را دستگير كرده، به زندان انداخت و سپس به قتل رساند.[180]
و شايسته است بپرسيم: آيا دعوت عباسى علت اصلى شكست حركت ابن معاويه بود؟
بديهى است عوامل چندى[181] در تضعيف اين حركت علوى نقش داشتند كه مورّخان به
ص: 98
آنها پرداختهاند و در بحث ما داخل نمىشود، اما برخورد بين دعوت عباسى و حركت علوى در صحنه خراسان، يكى از آشكارترين اين عوامل است. عباسيان در آغاز كار، سكوت اختيار كرده و با اين حركت علوى مصالحه كردند؛ به دو دليل:
اول. حركت عبد اللّه بن معاويه در ابتداى كار همان شعار عباسيان را تبليغ كرد، كه دعوت به الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله بود؛
دوم. آغاز كار اين حركت علوى در فاصلهاى دور از خراسان بود.
با كنار رفتن اين دو عامل و تغيير شرايط، عباسيان در برابر عبد اللّه بن معاويه ايستادند.
نارضايتى آنها از اين بود كه او به نفع خويش دعوت كرده و مركز دعوتش را هم به خراسان منتقل كرده بود؛ جايى كه عباسيان بذرهاى دعوت خود را پاشيده بودند و آن را پرورش مىدادند تا رشد و نمو پيدا كند.
ولهاوزن مستشرق، قتل ابن معاويه را به دست ابو مسلم خراسانى اين گونه تحليل مىكند: ابو مسلم خود را به عنوان خونخواه يحيى بن زيد جا زده بود؛ چرا كه ميزان تأثير اين امر را در بين مردم به خوبى مىدانست. ازاينرو، ابن معاويه گمان برد اگر به خراسان برود خود را به جاى امنى رسانده است، اما او در گمانى كه به ابو مسلم داشت دچار اشتباه شد؛ زيرا نزد ابو مسلم يك علوى زنده، منزلتى والاتر از منزلت علوى مرده نداشت. پس كرد آنچه را كه باعث مرگ ابن معاويه شد.[182]
حركت عبد اللّه بن معاويه به پيدايش دو فرقه شيعى به نام جناحيه و حارثيه انجاميد.
جناحيه،[183] منسوب به جعفر بن ابى طالب بودند كه به جعفر ذو الجناحين شهرت داشت، و حارثيه[184] منسوب به عبد اللّه بن حارث، برجستهترين داعى ابن معاويه بودند.
ص: 99
قبلا گفتيم ابو جعفر منصور، فرزند امام محمد بن على عباسى يكى از واليان عبد اللّه بن معاويه شده بود، اما از ديگر سوى مىبينيم كه او پس از قتل ابن معاويه، اموالى را كه در اختيار داشت جمع كرد و به بصره فرستاد، و سپس ايذه را از راه اهواز ترك كرد. سليمان بن حبيب، والى اموى، او را دستگير كرد و چهل ضربه شلاق زد تا بتواند اين اموال را از او بگيرد، حتى قصد قتل منصور را داشت تا اينكه كاتب او ابو أيوب موريانى وارد شد و گفت: «اى امير او را نكش، اگر خلافت اموى باقى بماند، براى تو قتل يكى از مردان خاندان عبد مناف خوشايند نيست، و اگر حكومت به بنى هاشم منتقل گردد و تو او را كشته باشى، هيچ جاى سرزمينهاى اسلامى برايت امنيت نخواهد داشت.»[185] والى اموى از قتل منصور صرف نظر و به زندانى كردن او اكتفا كرد. طولى نكشيد كه گروهى از اعراب مضرى او را از زندان آزاد كردند، پس به بصره، همان جا كه اموال را فرستاده بود، و پس از آن به حميمه رفت تا همراه برادرش امام ابراهيم باشد و در تلاشهاى او در اين مرحله حساس مشاركت كند؛ مرحلهاى كه دعوت عباسى پس از شكست حركت شيعى ابن معاويه به شكوفايى رسيد.
شكست حركت ابن معاويه به اين انجاميد كه دعوت عباسى مسيرى مستقل از علويان و شيعيان آنان پيش گيرد. در اين شرايط به دليل سياست سكوت و تقيّه و پنهانكارى بزرگان علوى، ميدان براى عباسيان باز شده بود، و شيعيان نيز به مداواى زخمهايى مىپرداختند كه در ستيز امويان با نهضتهاى زيد بن على و فرزندش يحيى و عبد اللّه بن معاويه، بر پيكرشان وارد شده بود.
ابو مسلم خراسانى و پيروزى دعوت عباسيان
عباسيان بر آن شدند تا دعوت خود را كه اكنون گسترش و پرورش يافته بود، آشكار كنند و
ص: 100
آن را به امام خود نسبت دهند تا دعوت، شكلى مثبت و فعال به خود بگيرد. در اين دوره، فرستادگانى از خراسان به حميمه نزد امام ابراهيم آمدند و درباره امر آشكار كردن قيام با وى و اطرافيانش بحث و گفتوگو كردند. آنها تصميم گرفتند رهبرى انتخاب كنند كه حركت را به سوى پيروزى سوق دهد، و امام ابراهيم همچنان در حميمه پنهان بماند. امام ابراهيم رهبرى را به سليمان بن كثير، كه پيرمردى مسن بود، پيشنهاد كرد، اما او از پذيرش آن عذر خواست و گفت: «سردرگمى دو نفر را هم به عهده نمىگيرم.» سپس او اين امر را به ابراهيم بن سلمه عرضه كرد. او نيز عذر خواست و گفت: در اينجا كسى هست كه از من قوىتر و زيركتر باشد.[186] عاقبت كار به انتخاب ابو مسلم خراسانى به رهبرى قيام عباسى انجاميد.
مورّخان در اصل و تبار ابو مسلم خراسانى[187] و عواملى كه سبب شد امام ابراهيم، رهبرى قيام عباسى را به او واگذار كند، همداستان نيستند. وى در آن زمان نوزده سال داشت و فردى كار كشته و مجرب با گذشته درخشان سياسى نبود، آن هم در حدى كه براى اين مأموريت بزرگ و خطرناك آمادگى داشته باشد، بهويژه كه انتخاب وى با مخالفت شديد ابو جعفر منصور و تعدادى از نقيبان و داعيان كوفه و خراسان روبهرو شد.
ما مىتوانيم مسئله را چنين توجيه كنيم كه ابو مسلم ساخته و پرداخته دست عباسيان بود و تمايلات علوى يا شيعى نداشت كه به دعوت عباسى لطمهاى بزند، حال آنكه ابو سلمه خلال يا سليمان بن كثير به داشتن اين تمايلات مشهور بودند و ابو سلمه در همان حال، وزير آل محمد بود. بهترين دليل بر نبودن تمايلات شيعى در ابو مسلم اقدام او به قتل
ص: 101
عبد اللّه بن معاويه است. وى هميشه اخلاصش را به دعوت عباسى اثبات كرده و براى آن از خودگذشتگىها نشان داده بود.
امام ابراهيم راه را براى ابو مسلم خراسانى ترسيم كرد و به او گفت: «اى ابا عبد الرحمن! تو مردى از ما اهل بيت هستى،[189] پس وصيت من را به ياد داشته باش، به اين طايفه از يمن بنگر و آنها را گرامى بدار، كه خداوند اين كار را تمام نمىكند مگر به همت ايشان. اين طايفه از ربيعه را هم بنگر و متهمشان كن. اين طايفه از مضر را نگاه كن، اينها دشمنانى هستند كه در همسايگى تو جاى دارند. در كار هركس شك مىكنى او را بكش، و اگر توانستى خراسان را از وجود عربها پاك كنى، چنين كن.[190]
ابو مسلم از خود گرايش شديد شعوبى نشان داد و خشم خود را بر اعراب ابراز و در زجر و آزارشان زيادهروى كرد تا آنجا كه شش صد هزار عرب، به جز از آنهايى را كه در جنگ كشته بود، به وسيله زجركشى و شمشير هلاك كرد.[191] و[192]
ص: 102
قيام عباسى پيروزىهاى پياپى به دست مىآورد كه شرح ماجراى همه آنها از حوصله بحث خارج است؛ زيرا ما بررسى خود را بر ابعاد روابط بين شيعه و حركت عباسى، و نقش شيعيان در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى متمركز كردهايم.
عباسيان تحركات و فعاليتهاى پنهانى خود را با دقت دنبال مىكردند تا اينكه نامههاى امام ابراهيم به ابو مسلم، به دست امويان افتاد، و فعاليتهايشان آشكار شد.
خليفه اموى، مروان بن محمد، دستور داد ابراهيم را در حميمه دستگير كنند. ابراهيم به امامت برادرش ابو العباس پس از خود وصيت كرد. وى همچنان در زندان حران بود تا وفات يافت.[193]
صاحب فخرى بر اين نظر است كه تقدير به بنى عباس روى آورده و از بنى اميه پشت گردانيده بود. او پيروزى دعوت عباسى را به تلاشهاى سپاهيان خراسان و نه به
ص: 103
تلاشهاى امام ابراهيم نسبت مىدهد و مىگويد: «هنگامى كه مشيت خداوند- عزّ و جلّ- بر انتقال سلطنت به بنى عباس قرار گرفت، تمامى اسباب آن را برايشان فراهم كرد؛ زيرا ابراهيم امام بن محمد بن على بن عبد اللّه عباسى در حجاز و شام روى سجاده نشسته بود و به خويشتن و عبادت و مصالح خانواده خود اشتغال داشت، و از دنيا چندان مال و قدرتى نداشت، حال آنكه مردم خراسان براى او مىجنگيدند و جان و مال خويش را در راه او مىدادند و بيشتر آنها او را نمىشناختند ...، از طرفى، چون خداوند تعالى خواهان شكست و انقراض دولت بنى اميه بود، مردم يكباره از دور مروان، با آنكه خليفه رسمى بود و لشكر و اموال و سلاح در اختيار داشت و خلاصه همه دنيا از آن او بود، متفرق مىشدند، و كارش روز به روز به ضعف و پريشانى مىنهاد؛ او همچنان در حال نابودى و اضمحلال بود، تا آنكه شكست خورد و به قتل رسيد. اين خواست خداست و خدا بزرگ و متعال است.»[194]
حركت عباسيان در سه مركز ادامه يافت: حميمه،[195] كوفه و خراسان. تعدادى از بزرگان عباسى، همچون ابو جعفر منصور و برادرش عبد اللّه بن حارثه و عموهايشان عهدهدار امور حميمه بودند. مركز دوم كه كوفه بود به وسيله ابو سلمه خلال اداره مىشد. وى از رهبرى ابو مسلم خراسانى بر قيام عباسى غضبناك بود؛ چرا كه ابو مسلم به اعراب ستم روا مىداشت. اما ابو مسلم عهدهدار مركز اصلى دعوت در خراسان شد و در جمعآورى سپاهيان بسيار موفق بود. آنها پس از چندى، سپاه خليفه اموى، مروان بن محمد را در كنار رودخانه زاب[196] شكست دادند و اين جنگ با قتل مروان پايان يافت. چندى نگذشت كه پرچمهاى سپاه، كه علامت عباسيان بود، در دهم محرم سال 132 ق در كوفه ظاهر شد و اين نشانه سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى بود.[197]
ص: 105
فصل سوم تحولات روابط خاندان علوى و عباسى
دوره اول خلافت عباسى شاهد چندين نهضت شيعى بود كه هدفشان به خلافت رساندن بزرگان علوى بود. شيعيان مىديدند خاندان عباسى خلافت را كه حق مشروعشان است غصب كردهاند. اين رقابت بين دو خاندان عباسى و علوى به نحو شديدى از ابتداى دوره اول عباسى (سال 132) تا پايان عصر اول عباسى (232 ق) ادامه يافت.[198] براى آشنايى با ابعاد روابط بين خاندان علوى و عباسى در عصر اول بايد به گذشته برگرديم و تحولات اين روابط را بررسى كنيم و با دورهاى كه اين دو خاندان در ابتدا پيوند و نزديكى داشتهاند، و سپس با دوره تيرگى روابط و چگونگى وقوع درگيرىهاى آتشين بين آنها آشنا شويم.
عباس بن عبد المطلب
خاندان عباسى به عباس بن عبد المطلب، عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله منسوب است. وى حدودا پنجاه سال پيش از هجرت (502 م) متولد شد و در مكه رشد كرد تا آنكه يكى از
ص: 106
بزرگان و سروران قريش شد و به خردمندى و ثبات رأى و كرم و بخشش به فقرا شهرت يافت. او در دوران جاهليت، منصب سقايت يا توزيع آب را بين حجاج به عهده داشت،[199] همانگونه كه منصب عمارت مسجد الحرام با او بود.[200]
پس از وفات عبد المطلب، سرپرستى محمد صلّى اللّه عليه و آله به ابو طالب رسيد،[201] گرچه او بزرگترين عموى پيغمبر نبود (حارث در بين عموهاى آن حضرت بزرگترين بود) و حتى ثروتمندترين آنها هم نبود (عباس در بين برادران متمولترين آنها بود، اما او به مالش حرص مىورزيد، ازاينرو، به مقام سقايت بدون رفادت اكتفا كرد.)[202]
قريش دچار فقر اقتصادى شده و ابو طالب فردى معيل بود. محمد صلّى اللّه عليه و آله براى اينكه مخارج اداره زندگى ابو طالب را سبك كند، نزد عموى متموّل خود، عباس رفت و گفت:
«برادر تو ابو طالب عيالمند است، تو هم حال مردم را از اين قحطى كه گريبانگيرشان شده مىبينى، بيا نزد او برويم و بار زندگىاش را سبك كنيم؛ من عهدهدار يكى از فرزندان او مىشوم و تو نيز كفالت يكى ديگر را بر عهده گير. پس عباس سرپرستى جعفر و محمد صلّى اللّه عليه و آله سرپرستى على عليه السّلام را پذيرفت. على عليه السّلام اولين كودكى بود كه با ظهور اسلام به دين محمد صلّى اللّه عليه و آله ايمان آورد.»[203]
عباس بن عبد المطلب در جريان بيعت عقبه نيز نقش فعالى داشت. او در اين قضيه، همراه رسول خدا آمد تا از مسلمانان قبيله خزرج پيمان بگيرد.[204] عباس در غزوه بدر اسير
ص: 107
شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آزادش كرد و وى به مكه بازگشت.[205] او اين لطف پيامبر را قدرشناسى كرد و در قبال آن، اخبار قريش را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىنوشت. اندكى پيش از غزوه احد نيز پيكى را نزد حضرت فرستاد تا رسول خدا را از عزم قريش براى حمله به مدينه آگاه كند.[206] عباس پيش از فتح مكه براى ديدار با پيغمبر به مدينه آمد و اسلام خود را اظهار كرد كه شمار بسيارى از بنىهاشم به او اقتدا كردند و مسلمان شدند.
پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عباس در غسل و دفن آن حضرت با على بن ابى طالب و فضل و قثم بن عباس و اسامة بن زيد همراه شد، ازاينرو، در اجتماع سقيفه بنى ساعده كه به بيعت با ابو بكر صديق براى خلافت منتهى شد، شركت نداشت.[207] عباس همچون ديگر بزرگان خاندان پيغمبر معتقد بود كه على بن ابى طالب شايستهترين صحابى براى خلافت پس از رسول خداست. از اين پس همه بنى هاشم بر اين محور وحدت گرد آمدند و بخصوص اين اتحاد، طى رقابتى كه بين على بن ابى طالب و عثمان بن عفان براى جانشينى عمر بن خطاب شكل گرفته بود، آشكار شد كه عباس در صف اول ياران على عليه السّلام بود.[208]
عباس در عهد خلفاى راشدين هم موقعيتى ممتاز داشت. براى مثال، هر وقت نزد عمر بن خطاب مىآمد، عمر به احترام او از جا برمىخاست. هنگامى كه عمر مىخواست خانه او را بخرد و به مسجد ضميمه كند، عباس، خانه را در راه خدا و مسلمانان و براى توسعه مسجد بخشيد. همچنين عباس مورد احترام عثمان بود، هرچند او على بن ابى طالب را تأييد مىكرد.
عباس حدود نود سال عمر كرد و در مدينه وفات يافت و نه پسر كه بزرگترين ايشان عبد اللّه بن عباس (مشهور به حبر الأمه) بود از خود به جاى گذاشت.
ص: 108
عبد اللّه بن عباس
عبد اللّه بن عباس سه سال پيش از هجرت (619 م) به دنيا آمد[209] و مورد احترام و محبت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و از نزديكان آن حضرت بود.[210] ازاينرو، عبد اللّه در رأس راويان حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت. او در بسيارى از وقايع عهد خلفاى راشدين شركت داشت و در سپاه اسلام، كه در دوره عثمان بن عفان طبرستان را فتح كرد، حاضر بود.
هنگامى كه على بن ابى طالب عليه السّلام خليفه مسلمانان شد، فرزندان عباس بن عبد المطلب را در چندين منطقه از سرزمينهاى اسلامى حاكم كرد. آن حضرت عبد اللّه بن عباس را بر بصره، عبيد اللّه را بر يمن و معبد را بر مكه و قثم را بر بحرين ولايت داد.[211]
عبد اللّه بن عباس در دو جنگ جمل و صفين در كنار على بن ابى طالب بود. وقتى كه جنگ به حكميت انجاميد، اهل شام عمرو بن عاص را به عنوان حكم انتخاب كردند، على عليه السّلام نيز خواست عبد اللّه بن عباس را حكم قرار دهد، اما شمار فراوانى از سپاهيان عراقى وى بر انتخاب ابو موسى اشعرى پاى فشردند. امام على عليه السّلام سرپيچى ابو موسى و پشت كردن و جدايى وى را از خودش به آنان يادآور شد، و در مقابل از شايستگىهاى عبد اللّه بن عباس سخن گفت، اما اين عده انتخاب عبد اللّه را به سبب نزديكىاش به على عليه السّلام و اينكه او از بنى هاشم است، نپذيرفتند.[212]
روابط علويان و عباسيان در عصر اموى
در ابتداى خلافت امويان، روابط خوب و دوستانه دو خاندان علوى و عباسى ادامه يافت؛ چرا كه برپايى دولت اموى در حقيقت، به معناى پيروزى امويان بر هاشميان بود، و اين امر، وحدت بنى هاشم را براى باز پسگيرى خلافت از امويان كه آن را بين خود موروثى كرده بودند، ضرورى مىنمود. حسين بن على عليه السّلام پرچم مبارزه با دولت اموى را بر دوش گرفت،
ص: 109
درحالىكه عبد اللّه بن عباس ترجيح داد از فعاليتهاى سياسى دورى گزيند، پس در مدينه ماند و عمر خود را صرف علم و روايت حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرد. همچنين به تفسير قرآن كريم اشتهار يافت، تا آنجا كه ابن مسعود درباره او مىگويد: «بهترين مفسّر قرآن ابن عباس است.»
در جريان مصالحه، بنى هاشم (علويان و عباسيان) همگى نگرانى خود را از كنارهگيرى حسن بن على از خلافت به نفع معاوية بن ابى سفيان، اعلام كردند.[213] در اين بين، هاشميان مترصد پايان عهد معاويه بودند تا خلافت شورايى شود و يكى از هاشميان به خلافت برسد. حسين بن على عليه السّلام يكى از شايستهترين افراد موردنظر براى خلافت بود. و هنگامى كه مردم او را به خروج دعوت مىكردند، مىفرمود:
«تا وقتى معاويه زنده است، بايد هريك از مردان شما ملازم خانه باشد و خود و خانه خودش را حفظ كند، به خدا من از اول به بيعت راضى نبودم، و وقتى معاويه هلاك شود، عاقبت كار را مىبينيم و مىبينيد و نظر مىدهيم و نظر مىدهيد.»[214]
چون معاويه خواست براى فرزند خود يزيد به ولايت عهدى بيعت گيرد، علويان و عباسيان هر دو به مخالفت و مبارزه با اين طرح پرداختند و فرزندان بعضى از صحابه، مثل عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير نيز با آنان همصدا شدند.[215] مخالفت امام حسين عليه السّلام با جانشينى يزيد بر اين اساس نبود كه او وارث على عليه السّلام يا بزرگ بيت علوى است، بلكه به اين عنوان بود كه او يكى از فرزندان مهاجران است كه خود را واليان امر مىدانستند.[216] از اينرو، اين شرايط، وحدت را براى نابودى طرح معاويه اقتضا مىكرد.[217]
ص: 110
عبد اللّه بن عباس از جمله كسانى بود كه به نصيحت حسين بن على عليه السّلام پرداخت. او از امام حسين خواست در حجاز بماند و به كوفه نرود و آن حضرت را به بىوفايى كوفيان و رفتار اين مردم با پدرش على و برادرش حسن يادآور شد. او مىگفت: «در اينجا (حجاز) بمان، اگر مردمان عراق دشمن خود را عقب راندند تو نزد ايشان برو. بهتر است از مردم بركنار باشى و فقط با آنها نامهنگارى كنى و داعيانت را به سويشان بفرستى كه اگر چنين كنى، اميدوارم به آنچه دوست دارى دست يابى.» سپس ابن عباس به امام حسين عليه السّلام پيشنهاد كرد به يمن برود. او راه پيروزى را اينچنين براى آن حضرت ترسيم كرد: «اگر حتما بايد بروى و از خارج نشدن ابا دارى، به يمن برو كه آنجا پناهگاهها و درههاى بسيار دارد و سرزمين پهناورى است كه شيعيان پدرت هم در آن هستند. بنابراين، تو در آنجا گوشهنشينى اختيار كن، اما با مردم مكاتبه داشته باش و داعيانت را نزدشان بفرست.»[218]
فاجعه كربلا در خلافت يزيد بن معاويه روى داد، به گونهاى كه در اين واقعه، حسين بن على عليه السّلام و شمارى از علويان شهيد شدند و ضربه سنگينى بر خاندان هاشمى وارد آمد.
اين خاندان، رهبر و سرور خود را از دست داد. برخى بزرگان بنى هاشم، همچون عبد الله
ص: 111
بن عباس، عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب و محمد بن على بن ابى طالب گوشهنشينى برگزيدند و اين امر به عبد اللّه بن زبير فرصت داد تا دعوت خود را در بيشتر شهرهاى اسلامى نشر دهد.[219]
يزيد بن معاويه به خطرى كه از قتل حسين بن على عليه السّلام تهديدش مىكرد، پى برد. وى همچنين خطر دعوت ابن زبير را درك كرد. ازاينرو، بر آن شد كه با خاندان هاشمى از در دلجويى درآيد و خسارت سنگين آنان را جبران كند تا قيام اين خاندان و قيامهاى مسلمانان را در همه بلاد آرام گرداند. بيشتر مسلمانان بر يزيد خشم گرفته، او را مسئول قتل حسين عليه السّلام مىدانستند.[220]
يزيد سياست جديدش را اجرا كرد و از قتل حسين عليه السّلام برائت جست و تمامى مسئوليت آن را متوجه عبيد اللّه بن زياد، والى خود در عراق كرد. او وانمود كرد آنچه بر حسين عليه السّلام گذشته بدون آگاهى و تمايل وى بوده است. سياست بعدى يزيد اين بود كه يكى از بزرگان بنى هاشم را به خود متمايل گرداند. اين هاشمى، محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه بود. يزيد نامهاى دوستانه به او نوشت و او را به دمشق دعوت كرد[221] و در آنجا تكريم و احترام بسيارش كرد. ابن حنفيه با او به خلافت بيعت كرد، كه اين امر باعث كينه و دشمنى ابن زبير نسبت به ابن حنفيه شد.
اما عبد اللّه بن عباس موضعى منفى نسبت به دعوت ابن زبير گرفت و او را تأييد نكرد.
تلاش ابن زبير براى ترغيب ابن عباس به تأييد دعوت خود، بيهوده بود. يزيد بن معاويه كه گمان برده بود اين موضعگيرى ابن عباس نشانه پيروى وى از اوست، اين عمل ابن عباس را ستود و نامهاى به او نوشت كه در آن از موضعى كه نسبت به ابن زبير پيش گرفته بود، تشكر كرد. يزيد از ابن عباس و بنى هاشم خواسته بود بيعت كرده و به او روى آورند، و در پاياننامه خود به ابن عباس وعدههاى گوناگون داده بود.
ص: 112
در حقيقت، سياست منفى ابن عباس نسبت به ابن زبير به معناى پذيرش ولايت يزيد نبود؛ ابن عباس جز بنى هاشم احدى را شايسته خلافت نمىدانست، ازاينرو، نامه ردى در پاسخ يزيد نوشت و در آن اعلام كرد كه از ستايش و ثناى يزيد بىنياز است، و آنچه را كه او از اموال و پاداش وعده داده، حق بنى هاشم است و اينها مقدار كمى است از آنچه ايشان مستحق آنند. ابن عباس در پاياننامه خود يادآور شده بود كه او فراموش نمىكند يزيد حسين بن على عليه السّلام را به شهادت رسانده است.[222]
يزيد بن معاويه از عبد اللّه بن عباس مأيوس شد و براى جلب قلوب بنى هاشم و اينكه اين خاندان جانب او را بگيرند و بر عبد اللّه بن زبير گرد نيايند، بر آن شد كه اعتماد خود را بر محمد بن حنفيه متمركز كند. نفوذ ابن زبير پس از مرگ يزيد بن معاويه (64 ق) در سرزمينهاى حجاز گسترش يافته بود. او خود را خليفه ناميده بود و شمار فراوانى از مردمان شهرهاى اسلامى با او بيعت كرده بودند. ابن زبير از ابن عباس و ابن حنفيه هم خواسته بود با وى بيعت كنند. پاسخ آن دو اين بود: باشد تا همه سرزمينها مطيع تو شوند و كارت بالا گيرد و ما در آن صورت مخالفتى نداريم.[223]
موضعگيرى ابن حنفيه و ابن عباس نسبت به ابن زبير، باعث دشمنى وى با آنان شد.
ابن زبير براى آنكه مردمان مكه از ديدگاههاى اين دو تأثير نپذيرند، بهتر ديد ايشان را از مكه دور كند. ابن حنفيه به ناحيه رضوى رفت و ابن عباس به طائف، و چندى نگذشت كه در سال 68 ق فوت كرد.[224]
عبد اللّه بن عباس شش پسر از خود به جا گذاشت. مشهورترين آنها على بود كه از شدت تقوا و كثرت عبادت به سجاد شهرت يافته بود. او كوچكتر از برادران ديگرش بود و در سال 40 ق، همان سالى كه دولت اموى برپا شد، متولد شده بود. على به تقوا و ورع و بلاغت، مشهور بود و جايگاه بزرگى در سرزمين حجاز داشت تا آنجا كه هر وقت براى
ص: 113
مراسم حج تمتع يا عمره به مكه مىآمد، قريش براى تجليل و تكريم او جايگاه خود را در مسجد الحرام به او اختصاص مىداد. آنان با نشستن او، مىنشستند و با راه رفتن او، راه مىرفتند و اين گونه احترامش مىكردند تا از حرم خارج شود.[225] على بن عبد اللّه ترجيح داد از آشفتگىهاى سياسى كه از عصر يزيد بن معاويه آغاز شده و تا دوره مروان بن حكم و فرزندش عبد الملك ادامه يافته بود، دورى گزيند.
عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، با بحرانهاى سياسى فراوانى روبهرو شد. توابين در سرزمين عراق به خونخواهى حسين بن على شوريدند. پس از آنها مختار بن ابى عبيد ثقفى هم در عراق قيام كرد و اعلام داشت كه وزير محمد بن حنفيه است[226] و قيام او براى خونخواهى اهل بيت است. از ديگر بحرانهاى دوره عبد الملك، عبد اللّه بن زبير بود كه بر حجاز خلافت مىكرد و همچنان بر بخشى از سرزمينهاى اسلامى سيطره داشت. اين شرايط، عبد الملك را به فكر دلجويى از خاندان عباسى انداخت كه فرعى از هاشميان بوده و سكوت پيشه كرده بودند، حال آنكه علويان قيام و خشم خود را بر دولت اموى آشكارا بيان مىكردند. از اينرو، عبد الملك با دلجويى از على بن عبد اللّه، هدايايى براى او ارسال كرد. سپس روستاى حميمه را، كه در شرق اردن و در سرزمين شراة از ناحيه بلقا بود، به او بخشيد. همچنين اموال فراوانى به او داد تا بتواند براى خود در آنجا قصرى بسازد. بعضى از عباسيان در اطراف آن قصر براى خود خانههايى ساختند و بدينسان، به جاى طائف كه عبد اللّه بن عباس به آنجا مهاجرت كرده بود، حميمه مركز فعاليت عباسيان شد.[227]
دگرگونى روابط عباسيان و امويان
روابط بين على بن عبد اللّه و خليفه بعد، وليد بن عبد الملك، دگرگون شد. پس از مرگ عبد الملك، يكى از زنان او به نام لبابه، دختر عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب، تصميم
ص: 114
گرفت شام را به دليل آنكه ديگر در آنجا محرمى ندارد، ترك كند. على بن عبد اللّه او را به عقد نكاح خود درآورد تا محرم او شود، بهويژه آنكه اين زن از خاندان بنى هاشم بود.
وليد از اين ازدواج خشمگين شد؛ چرا كه همسر پدرش در حكم مادر او بود. از اينرو، على بن عبد اللّه را خواست و با تندى او را توبيخ كرد، سپس هفتاد تازيانه به او زد و از شام تبعيد و به اقامت در حميمه مجبورش كرد. او اجازه خروج از آنجا را مگر در ايام حج نداشت.[228]
اين برخورد كه بين خليفه اموى، وليد بن عبد الملك و زعيم عباسيان، على بن عبد اللّه روى داد، آغاز دشمنى شديد بين خاندان عباسى و دولت اموى بود. على بن عبد اللّه به سبب تازيانههايى كه به او زده شد، به شدت غضبناك شد و بر خليفه و دولت اموى تاخت و در پى كسب خلافت براى عباسيان شد. چون اين سخنان على به وليد رسيد، بر او خشمگين شد و دستور داد مجددا دستگيرش كرده و تازيانه بزنند و سپس بر پشت شترى بنشانند و در راهها بگردانند، تا رسوايىاش بر همه معلوم شود. در طى مسير منادى بانگ مىزد كه اين على بن عبد اللّه دروغگو است! سپس او را در حميمه تحت نظر قرار داد و مدت ده سال در آنجا بود تا وليد وفات يافت و على توانست دوباره در شهرهاى شام رفت و آمد كند.[229]
روستاى حميمه به مرور زمان پيشرفت كرد و به يكى از شهرهاى شام تبديل شد، در حالى كه رنگ و روى عباسى داشت؛ چرا كه غالب فرزندان عباسى به آنجا آمدند و زاد و ولد ايشان به كثرتشان انجاميد، و حتى على بن عبد اللّه به غير از دخترانش، 22 فرزند پسر از خود به جاى گذاشت كه مشهورترين آنان محمد بن على بود، وى هميشه همراه پدر بود و بين مردم به تقوا و ورع و علم و كرم شهرت داشت. پسر بزرگ محمد، ابراهيم نام داشت كه مادرش كنيزى بربرى به نام سلمى بود. او از اين كنيز صاحب پسر ديگرى به نام موسى شد. همچنين در سال 95 ق از كنيز بربرى ديگرى به نام سلامه، پسرش عبد اللّه به دنيا آمد كه همان ابو جعفر منصور است. پس از گذشت نه سال، فرزندش چهارمش از همسر
ص: 115
عربش از قبيله بنى حارث به دنيا آمد كه او را هم عبد اللّه نام نهاد؛ اين عبد اللّه همان ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى است.[230] محمد دو فرزند ديگر هم از خود به جاى گذاشت كه يحيى و عباس نام داشتند.
عباسيان اين گونه خود را براى قيام عليه دولت اموى آماده مىكردند. قلوب ايشان از كينه و خشم بر امويان پر بود؛ امويانى كه بر آنها آزار و ستم روا مىداشتند و آنان را در حميمه محصور كرده، مراقب تحركات و رفتوآمدشان بودند. اما عباسيان در فعاليتهاى ضد اموى خود با علويان و شيعيانشان متحد نشدند. در آن زمان بزرگترين رهبران خاندان علوى، بهويژه امام زين العابدين[231] و امام محمد باقر عليهما السّلام،[232] سكوت اختيار كرده و شيعيان به فعاليتهاى پنهانى يا آنچه تقيّه و پنهانكارىاش مىناميدند، روى آوردند، بخصوص پس از ضربات سهمگينى كه امويان بر ايشان وارد آورده بودند.
رونلدسن مورّخ درباره تأثير اقامت عباسيان در حميمه مىگويد: بنى عباس در حميمه به واسطه نزديكيشان به دمشق، متوجه شده بودند كه امويان چون به قبايل عرب اجازه دادهاند در شهرها ساكن شوند، توان نظامى خود را از دست دادهاند. سپاهيان عربى توان رزمى خود را با آميزش با زندگى شهرى از دست مىدادند، اما تكبر و غرور امويان سبب كراهت يافتن نام عرب مىشد.[233]
جدايى راه
سال 98 ق، سال فاصله افتادن بين علويان و عباسيان در طول تاريخ روابط اين دو خاندان است. در اين سال، خليفه اموى، سليمان بن عبد الملك، ابو هاشم بن محمد حنفيه پيشواى
ص: 116
شيعيان كيسانى را نزد خود به دمشق خواند و در تكريم و پذيرايى از وى سنگ تمام گذاشت، اما در آخر، طرح قتل وى را ريخت تا بين امام كيسانى و دعوتش فاصله اندازد. از اينرو، درحالىكه ابو هاشم در راه حميمه، يعنى محل سكونت محمد بن على ابن عبد اللّه بن عباس بود، او را مسموم كرد.[234] چون ابو هاشم مرگ خود را نزديك ديد، با وصيت خود به امام عباسى عهد كرد. اين وصيت- همانگونه كه از اين مباحث پيداست- نقطه تحول بود؛ زيرا از اين زمان هريك از دو خاندان علوى و عباسى بر آن شدند كه راه خود را براى رسيدن به خلافت بگشايند. عباسيان از اين وصيت، بهره بردند و دعوت سرّى خود را، كه براساسى منظم و استوار بنا شده بود، در سال 100 ق آغاز كردند. حال آنكه بعضى از بزرگان علوى قيامهاى خود را ادامه دادند، بدون اينكه راههاى پيروزى اين قيامها را هموار سازند؛ همچون قيام زيد بن على و فرزندش يحيى و قيام عبد اللّه بن معاوية بن عبد الملك بن جعفر بن ابى طالب، كه نتيجه اين قيامها شكست و سركوبى بود.
ص: 117
فصل چهارم فرقههاى شيعه و موضعگيرى آنان نسبت به برپايى دولت عباسى
ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى
ابراهيم، امام عباسى، در زندان آخرين خليفه اموى، مروان بن محمد، در شهر حران از دنيا رفت. برادران او ابو العباس و ابو جعفر منصور چون ترسيدند كه به سرنوشت او دچار شوند، با گروهى از بنى عباس به كوفه آمدند، «كه عدهاى از شيعيانشان، مثل ابو سلمه حفص بن سليمان خلال كه از بزرگان شيعيان كوفه بود، در آن شهر حضور داشتند.»[235]
بيعت گرفتن براى ابو العباس به عنوان اولين خليفه دولت عباسى در 12 ربيع الاول سال 132 ق صورت گرفت و پرچمهاى سياه به نشانه خلافت عباسيان ظاهر شد. اما واكنش شيعيان علوى به خلافت ابو العباس چه بود و خليفه عباسى چه رفتارى با ايشان داشت؟
ابو العباس خلافت خود را با خطبهاى كه بر منبر مسجد كوفه خواند، آغاز كرد. پس از او عمويش، داوود بن على خطبهاى ديگر خواند. ما به تحليل اين دو خطبه مىپردازيم و به بعضى از عبارتهاى آن، كه سياست عباسيان را نسبت به شيعيان علوى بيان مىكند، اشاره مىكنيم.
ص: 118
ابو العباس خطبهاش را با اين توصيف آغاز كرد كه عباسيان، حاميان اسلام، شايستگان دين و پناه و دژ آن مىباشند و براى دين قيام كرده، از آن دفاع و ياريش مىكنند. او سپس به نزديكى عباسيان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اينكه خداوند آنان را به قرابت و خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ممتاز گردانده است، اشاره كرد. پس از آن ابو العباس آياتى از قرآن كريم[236] تلاوت كرد كه در آنها خويشاوندان (ذى القربى) رسول صلّى اللّه عليه و آله مدح شده بودند. آنگاه به اصل كلام پرداخت و به باور غاليان شيعى سبأى اشاره كرد كه علويان را براى خلافت شايستهتر از عباسيان مىدانستند، هرچند ابو العباس به صراحت نام علويان را نياورد و چنين گفت: «سبأيه گمراه، ديگران را به رياست و سياست و خلافت از ما محقتر پنداشتهاند، نفرين بر آنان و رويشان سياه باد!» سپس ابو العباس از علت حقانيت بنى عباس به خلافت پرسيد و خود چنين پاسخ داد: «خدا مردم را به وسيله ما پس از گمراهىشان هدايت كرد و از پس جهالتشان، بصيرت داد و پس از هلاكتشان نجات بخشيد و به وسيله ما حق را نمايان ساخت و باطل را نابود و تباهىهاى مردم را اصلاح كرد. خداوند بهوسيله ما زبون را رفعت داد و نقص را كامل و تفرقه را جمع كرد تا جايى كه مردم پس از دشمنى در امر دين و دنيا، اهل الفت و نيكى و هميارى شدند.» سپس ابو العباس به اين اشاره كرد كه بنى اميه خلافت را غصب كردند و بنى عباس حق خود را پس گرفتند، و بالأخره گفت:
«حق به ما رسيد و امت بر ما گرد آمدند.»
ابو العباس به سبب تب و بيمارى، نشسته خطبه خواند و گفتار خود را طولانى نكرد. او خطبه خود را به مدح و اعلام دوستى اهل كوفه پايان داد. مىدانيم كه كوفه مركز شيعيان علوى در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام و در طول عصر اموى بود. اما ابو العباس ولايت و محبت آنان را نسبت به همه آل بيت پيغمبر، و نه صرفا آل بيت على، حساب كرد و گفت:
«اى مردم كوفه! شما محل محبت و جايگاه مودت ماييد و از اين امر عدول نكرديد و ستم
ص: 119
ستمگران از اين محبت، منحرفتان نكرد تا آنكه روزگار ما را دريافتيد و خدا دولت ما را بر شما حاكم كرد. شما به وسيله ما از همه مردم نيكوتريد و نزد ما از همه محترمتر. من بر مقررى شما يكصد درهم افزودم، پس آماده باشيد كه من خونريزى[237] هستم كه مباح مىكنم، و قيامكنندهاى هستم كه نابودى مىآورم. بدين ترتيب، ابو العباس خطبه خود را با تهديد و تطميع به پايان رساند.[238]
پس از وى داوود بن على، عموى خليفه ابو العباس، بر منبر رفت و خطبهاى طولانى خواند و آن را با ستايش خدا، كه ميراث رسولش را به بنى عباس بازگردانده، آغاز كرد و گفت: «حمد شايسته خداست، خدا را شكر، خدا را شكر، خدا را شكر كه دشمن ما را هلاك كرد و ميراث پيغمبرمان محمد صلّى اللّه عليه و آله را به ما رساند.»[239] بدين شكل، عباسيان براى اثبات حقانيت خود در به عهدهگيرى خلافت، به ميراث عباس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله استناد كردند و وصيتى را كه ابو هاشم بن محمد بن حنفيه به امام عباسى، محمد بن على سپرده بود، مستمسك قرار ندادند؛ چرا كه شيعيان امامى، منكر اين وصيت بودند و از آن اظهار بىاطلاعى مىكردند.
داوود بن على در ادامه خطبهاش خداى را ستايش كرد و گفت: «حق در بين خاندان پيامبرتان به جاى خود برگشته است.» او گفت: «عباسيان در طلب دنيا قيام نكردهاند، بلكه سبب قيامشان اين بود كه بنى اميه خلافت را غصب كردند، و همچنين از ستمهايى كه بر عموزادگانشان (علويان) رفته بود، خشمناك بودهاند.» سپس گفت: «ما عزتى را كه حقمان بود از غاصبان آن (بنى اميه) به زور پس گرفتيم و خشم ما براى عموزادگانمان بود.» آنگاه داود زشتىهاى حكومت امويان را برشمرد و اعلان كرد كه پس از برپايى دولت عباسى، همه مسلمانان در ذمه خدا و پيامبرش و در تعهد عباس خواهند بود و عباسيان بين مردم طبق كتاب خدا و سنت رسولش حكم خواهند كرد.
ص: 120
پس از آنكه داوود بن على پسر برادرش ابو العباس را ستايش كرد و براى شفا و سلامتى وى از تبى كه گرفتارش بود دعا كرد، خطبه خود را با اين گفتار به پايان برد:
«بدانيد كه پس از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خليفهاى جز امير مؤمنان على بن ابى طالب و امير مؤمنان عبد اللّه بن محمد، بر اين منبر بالا نرفته است. بدانيد كه اين كار در خاندان ماست و از اين بيت خارج نمىشود، و اين گونه خواهد بود تا آن را به عيسى بن مريم عليه السّلام تسليم كنيم.»[240]
موقعيت دشوار ابو العباس در كوفه مركز شيعيان
ابو العباس و عمويش، داوود بن على، به قصر حكومتى كوفه وارد شدند، و ابو جعفر منصور در مسجد نشست تا از ديگر مردمان بيعت بگيرد، اما به رغم اين بيعت، خليفه عباسى جديد در وضعيت سخت و دشوارى قرار داشت؛ او [از يك سو] چون در بين شيعيان كوفه سكونت داشت، مجبور بود با آنها دوستى و مدارا كند، [از سوى ديگر] از ابو سلمه خلال، پيشواى شيعيان كوفه هم تمايلات آشكارى نسبت به علويان ظاهر شده بود. كه به زودى از آن صحبت خواهيم كرد- جز اهالى خراسان، در آن زمان كسى با عباسيان نبود، و اين در حالى بود كه خليفه اموى، مروان بن محمد در كنار رود زاب با سپاهى انبوه، بالغ بر صد هزار جنگجو اردو زده بود، و هنوز بصره و واسط، مطيع عباسيان نشده بودند.
اقامت ابو العباس در قصر حكومتى كوفه به درازا نكشيد؛ او آنجا را ترك كرد و در اردوگاه نظامى وزيرش، ابو سلمه خلال در حمام اعين[241] يا در محلى نزديك آن، اقامت گزيد، درحالىكه افكار گوناگونى را در سر مىپروراند. ابو العباس همواره در كار وزيرش ابو سلمه، به سبب تمايلش به علويان ترديد داشت، ازاينرو، از ترس خيانت، براى او نگهبانى ويژه گذاشت تا براى جنگ با خليفه اموى آسوده خاطر باشد. جنگ با پيروزى سپاهيان عباسى و كشته شدن مروان بن محمد پايان يافت و ابو العباس نفس راحتى كشيد.[242]
ص: 121
نزديك به نه ماه بين بيعت با ابو العباس براى خلافت و مرگ مروان خليفه اموى، فاصله بود و در سال 132 ق همه چيز تمام شد. اين سال در تاريخ هريك از خاندان عباسى، اموى و علوى سال مؤثرى بود.
ابو العباس كه نمىتوانست مدتى طولانى در كوفه، مركز شيعيان علوى بماند، به شهر انبار در ساحل رود فرات رفت[243] (شهرى كه سابق بن هرمز،[244] يكى از شاهنشاهان ايرانى آن را بنا كرده بود) و با تجديد بناى آنجا، قصر باشكوهى به نام هاشميه، منسوب به جدش هاشم بن عبد مناف[245] احداث كرد.[246] گفتنى است كه ابو العباس اسم اين قصر را عباسيه نگذاشت تا منسوب به جد بزرگشان عباس بن عبد المطلب باشد، بلكه آن را هاشميه ناميد تا نسبت عباسيان را با خاندان هاشمى و بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشان دهد. به نظر ما، اين نامگذارى تداوم همان امرى است كه عباسيان پيش از برپايى حكومت به آن دعوت مىكردند؛ يعنى استمرار دعوت به الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله.
رويكردهاى دينى در خلافت عباسى جديد
عباسيان در برپايى دولت خود بر اين اصل استناد مىكردند كه آنها وارث رسول خدايند.
اين مطلب از سخن مسعودى به دست مىآيد كه مىگويد: «راونديه كه شيعيان فرزندان عباس بن عبد المطلب و اهالى خراسان و غير آنند، عقيده دارند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت و عباس بن عبد المطلب كه عمو و وارث و خويشاوند وى بود بيش از همه، شايستگى خلافت را داشت؛ چون خداى عزّ و جل فرموده:" در كتاب خدا بعضى از خويشاوندان بر بعضى ديگر برترى دارند"،[247] ولى مردم حقش را غصب كردند و نسبت به او ستم روا
ص: 122
داشتند تا آنكه خداوند حق اهل بيت را باز داد و مردم از ابو بكر و عمر بيزارى جستند و بيعت على بن ابى طالب عليه السّلام را روا داشتند؛ چون عباس آن را روا داشت و گفت: برادرزاده بيا با تو بيعت كنم تا هيچكس با تو مخالفت نكند؛ و هم به جهت گفته داوود بن على كه در روز بيعت ابو العباس بر منبر كوفه گفته بود: اى مردم كوفه! پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امامى ميان شما نبود، مگر على بن ابى طالب عليه السّلام و شخصى كه اكنون قيام كرده، يعنى ابو العباس سفاح.»[248]
ابو العباس در روز گرفتن بيعت، به احياى سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اصرار داشت، از اينرو، بر منبر ايستاده خطبه خواند، درحالىكه بنى اميه نشسته خطبه مىخواندند، پس مردم ضجه كشيده و گفتند: «اى پسر عم رسول خدا! سنت را زنده كردى.»[249]
بسيارى از مسلمانان از پيروزى عباسيان استقبال كردند، چرا كه به نظر آنها عباسيان نظريه حقيقى خلافت يا انديشه حكومت دينى را محقق ساخته بودند؛ برخلاف پيشينيان امويشان كه حكومت دنيوى برپا كرده بودند. خلفاى عباسى تمايل شديدى داشتند كه به دولتشان صبغه دينى بدهند، تا جايى كه اين انديشه را شايع كردند كه حكومت تا ابد در دست عباسيان باقى مىماند و ايشان آن را در نهايت تسليم مسيح عليه السّلام خواهند كرد.[250]
در واقع، اين صبغه دينى كه عباسيان به حكومت خود مىدادند، بيشتر ظاهرى بود تا حقيقى، هرچند عباسيان در تظاهر به تقوا و ورع، از امويان ممتاز بودند، اما خليفه بغداد ثابت كرد از لحاظ افق ديد و آشنايى با حوزه تفكر، تفاوتى با خليفه اموى دمشق ندارد. تنها از يك ديدگاه بين اين دو دولت تفاوت اساسى وجود داشت و آن اينكه دولت اموى يك دولت عربى و دولت عباسى، دولت چند مليتى بود؛ چرا كه مليتهاى جديد مسلمان را در خود جذب كرده بود و عربها تنها يكى از ملتها در بين ساير ملل آن محسوب مىشدند.[251]
روزى يكى از شعرا كه براى تبريك خلافت بر ابو العباس وارد شده بود، قصيدهاى
ص: 123
خواند كه در آن خلافت عباسى را به معناى بازستاندن حق غصب شده بنى هاشم دانسته بود، و اين ابيات را خواند:
«اساس پادشاهى به دست بزرگ مردانى از بنى عباس پايدار شد. اينها پس از نوميدى و گذشت زمان طولانى، به خونخواهى هاشم برخاستند و كين خود گرفتند.»
اين شاعر در ادامه، براى ترغيب ابو العباس به انجام شدت عمل نسبت به امويان، كشتگان بنى هاشم را از علويان و عباسيان به يادش آورد و اين اشعار را سرود:
«به ياد آوريد كشته شدن حسين عليه السّلام و زيد را، و نيز كشته ديگر را در كنار مهراس،[252] آن كشتهاى را هم كه در حرّان به دست غربت و فراموشى سپرده شده است از ياد مبريد.»[253]
عباسيان فعالتر و كارآمدتر از پسر عموهاى علويشان بودند و برنامهاى دينى، سياسى و اجتماعى تنظيم كردند كه ايشان را به قدرت رساند، درحالىكه علويان بر اين اساس كه مسلمانان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندانش را دوست دارند، تنها به دعوت به خويش اكتفا كردند. ازاينرو، عباسيان پيروز شدند و علويان و شيعيانشان شكست خوردند.[254]
موضع خليفه عباسى نسبت به پيشوايان علوى
علويان براى دستيابى به خلافت و گرفتن آن از خلفاى اموى (طى سالهاى 40- 132 ق) مبارزه كردند، و امويان نيز به مقابله و تعقيب و آزارشان پرداختند، تا اينكه در اواخر عصر اموى به پنهانكارى و تقيّه و گوشهنشينى و تجارت و يا پرداختن به امور دين به جاى اشتغال به سياست و جنگ، روى آوردند.[255] اما عموزادگان عباسيشان با برعهده گرفتن امر
ص: 124
مبارزه و قيام، به عمر دولت اموى خاتمه داده و دولتى عباسى را تأسيس كردند. در مقابل، جنبش مخالف برپايى دولت عباسى ايجاد شد كه پرچم اين مقاومت مسلحانه را شيعيان زيدى حمل مىكردند، و خانه عبد اللّه بن حسن بن حسن مركز قيام ضد عباسى شد.
پس از كشته شدن ابو سلمه خلال و در نتيجه، متهم شدن وى به تمايلات علوى- همان گونه كه در فصل قبل ديديم- هيئتى از علويان حجاز به رياست عبد اللّه بن حسن و برادرش حسن به انبار آمد. ابو العباس و برادرش ابو جعفر منصور، از اين هيئت به گرمى استقبال كردند و در دار رحبه، قصر مخصوص پذيرايى از مهمانان، از آنان پذيرايى نمودند.[256]
ابو العباس از عبد اللّه بن حسن پذيرايى و تكريم ويژهاى به عمل آورد و هر شب او را با خود به مجالس شبانه دعوت مىكرد و پيوسته از حال فرزندانش محمد و ابراهيم مىپرسيد كه چه امرى باعث شده آن دو همراه خانوادهشان به حضور امير مؤمنان نرسند؟
عبد اللّه جواب مىداد: علت نيامدنشان امرى نيست كه امير مؤمنان از آن كراهت داشته باشد. ابو العباس از اين پاسخ قانع نمىشد و همچنان با اصرار و تهديد و تطميع از عبد الله مىپرسيد تا جايى كه نزد خليفه موقعيت سختى برايش پيش آمد. ازاينرو، ماجرا را براى برادرش حسن بازگو كرد. حسن به او گفت: به ابو العباس بگو كه عموى ايشان (حسن) تنها كسى است كه از محل اختفاى آن دو آگاه است.[257]
ابو العباس به حسن رو آورد و مكان محمد نفس زكيه و ابراهيم را از وى جويا شد.
حسن در پاسخ گفت: اى امير مؤمنان! آيا با تو در مقام خليفه سخن گويم يا در مقام كسى كه با پسر عموى خود سخن مىگويد؟ ابو العباس گفت: همان طور با من سخن بگو كه مردى با پسر عمويش، كه تو و برادرت نزد من جايگاهى والا داريد. پس حسن به او گفت:
اگر خداوند مقدّر كرده باشد كه محمد و ابراهيم به خلافت برسند و در مقابل آن، تمامى اهل زمين با تو همراه شوند و بكوشند تا جلوى اين تقدير الهى را بگيرند، آيا مىتوانند؟
ص: 125
ابو العباس جواب منفى داد، و حسن گفت: تو را به خداوند قسم مىدهم كه اگر خدا براى ايشان خلافت را مقدر نكرده باشد، و تمامى اهل زمين با ايشان همراهى كنند، آيا آن دو مىتوانند بهرهاى از خلافت ببرند؟ بار ديگر ابو العباس جواب داد: خير.[258]
درحالىكه ابو العباس به اين پاسخ حسن قانع شده بود يا تظاهر به قانع شدن مىكرد، حسن ادامه داد: پس چرا هربار با سخنان و سؤالهاى خود اين پيرمرد (عبد اللّه) را مىآزارى و نعمتى را كه به او و ما دادهاى به كاممان تلخ مىكنى؟ ابو العباس در پاسخ گفت:
از اين پس ديگر تا زندهام نام آن دو را به زبان نخواهم آورد، مگر آنكه به سبب امرى تحريك شوم و بىاختيار سخن آنها را به ميان آورم.[259]
ابو العباس قصر جديد خود را در هاشميه ساخته بود و قصد داشت پس از پايان بنا به ديدن آن برود. او از ميهمانان علوى خود خواست كه همراهىاش كنند. ابو العباس در حالى كه در حجرههاى قصر همراه علويان قدم مىزد از عبد اللّه بن حسن خواست كه نظر خود را درباره قصر جديد بازگو كند. عبد اللّه در پاسخ، به اين دو بيت شعر تمثيل زد:
«آيا حوشب را- نام شخصى بوده- نمىبينى كه سرگرم ساختن خانههايى شده كه سود و نفعش عايد قبيله بنى نفيله خواهد شد؟
اين مرد- با ساختن اين خانهها- آرزو دارد عمر نوح داشته باشد، درصورتىكه امر خدا- مرگ- در هر شب به سراغ مردمان مىآيد و در خانه همه را مىكوبد.»[260]
ابو العباس با شنيدن اين اشعار، خشمگين شد، اما خشم خود را فروبرد و از عبد اللّه پرسيد: چه منظورى از خواندن اين شعر داشتى؟ عبد اللّه شرايط را درك كرد و خواست از خشم خليفه بكاهد، پس گفت: خواستم تو را نسبت به اين بناى اندكى كه ساختهاى بى رغبت سازم، كه دل بدان نبندى.[261]
شبى از شبها عبد اللّه بن حسن با ابو العباس مشغول سخن و گفتوگو بود، چون
ص: 126
مجلس پايان يافت و حاضران رفتند، ابو العباس از عبد اللّه خواست كه با او تنها باشد. پس به زير مسند خود دست برد و نامهاى بيرون آورد و به عبد اللّه داد تا از محتواى آن آگاه شود. آن نامهاى بود از پسرش، محمد نفس زكيه، به هشام بن عمرو بن بسطام تغلبى كه او را به يارى خود طلبيده بود. عبد اللّه نامه را خواند و پس از آن به ابو العباس گفت: اى امير مؤمنان من به عهد و پيمان خدا با تو عهد مىكنم كه تا دو فرزندم محمد و ابراهيم زندهاند از ناحيه آنها كارى كه خوشايند تو نباشد، صادر نخواهد شد.[262]
هنگام بازگشت هيئت علوى به حجاز، ابو العباس به عبد اللّه گفت: از من چيزى بخواه.
عبد اللّه گفت: هزارهزار درهم مىخواهم؛ چون تاكنون هرگز اين مقدار مال را نديدهام.
ابو العباس اين اندازه مال در اختيار نداشت، ازاينرو، از يكى از صرافان قرض گرفت.
همچنين مبلغ ديگرى پول به عبد اللّه بخشيد تا بين علويان حجاز تقسيم كند.[263] ابو العباس در لحظه وداع به عبد اللّه يادآورى كرد كه دو فرزندش (محمد و ابراهيم) هنوز با او به خلافت بيعت نكردهاند و او در كارشان مشكوك است و از جانب آن دو احساس ترس و نگرانى مىكند. عبد اللّه گفت: اى امير مؤمنان! از پسران من كارى كه خوشايند تو نباشد انجام نمىشود. ابو العباس گفت: به تو اطمينان دارم و بر خدا توكل مىكنم.[264]
هيئت علوى به مدينه بازگشت و عبد اللّه بن حسن، اموالى را كه ابو العباس بخشيده بود، بين علويان تقسيم كرد و علويان هم خوشحالى و رضايت خود را از آن نشان دادند. عبد اللّه اين خوشحالى را ناپسند دانست و از ايشان پرسيد: آيا خوشحال شديد؟ آنها پاسخ دادند: از آنچه بنى مروان از آن محروممان ساخته بودند و اكنون عموزادگان و خويشاوندانمان پس از حاكم شدنشان آن را مىدهند، چرا خوشحال نباشيم؟ عبد اللّه خشمگين شد و گفت: آيا راضى هستيد كه امر خلافت را قومى غير از ما در اختيار گرفتهاند؟[265]
ص: 127
اين سخنان از مدينه به گوش ابو العباس و ابو جعفر منصور در عراق رسيد و خشم آنان را برانگيخت؛ زيرا مىديدند سياست رفق و مدارا و دادن هدايا به علويان براى به دست آوردن دوستى آنان كارگر نيفتاده است. اما دو برادر عباسى چارهاى نداشتند جز اينكه سكوت اختيار كرده و كار علويان را به زمان مناسب واگذار كنند؛ چرا كه دولت عباسى نوپا بود و مشكلات بسيارى پيش روى خود داشت.
البته ابو جعفر منصور هنگامى كه عهدهدار خلافت شد، دورانديشتر و راسختر از برادرش، ابو العباس، بود. او مىدانست كه بىتوجهى به امر علويان در اين موقعيت، عواقب ناگوارى در پى خواهد داشت. به نظر او، اين دور از حكمت بود كه به نشاط و فعاليت علويان بىتوجه باشد و آنان را به حال خود رها كند.[266]
در سال 141 ق منصور در نظام ادارى حجاز تغييرى ايجاد كرد. حجاز در دوره امويان و خلافت ابو العباس، يك ولايت بود، اما منصور آن را به دو ولايت تقسيم كرد؛ مركز ولايت اول را مكه و مركز ولايت دوم را مدينه قرار داد و براى هركدام والى مستقلى تعيين كرد.[267]
فرقههاى شيعه در ابتداى عصر عباسى اول
تشيع در آغاز پيدايش به صورت انديشهاى ساده بود و مفهوم كلى آن اين بود كه «هركس معتقد باشد على عليه السّلام و فرزندانش برترين افراد بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و شايستهترين آنها به امامت هستند، چنين شخصى، شيعه است و اگر خلاف اين نظر را پذيرفته باشد، يعنى با آنچه ذكر كرديم موافق نباشد، او شيعه نيست.»[268]
شيعيان در عصر اموى چندين فرقه شدند كه مشهورترين آنها عبارتند از: سبأيه، اماميه، كيسانيه و زيديه. شهرستانى مىگويد: «امورى كه شيعيان بر آن اتفاقنظر دارند، وجوب تعيين امام، منصوص بودن امامت و ديگرى، عصمت است؛ يعنى پيغمبران و امامان از گناهان صغيره و كبيره مبرايند، و همچنين شيعيان به تبرّى و تولّى در قول و فعل و
ص: 128
عقد معتقدند، مگر در حال تقيّه، اگرچه بعضى از زيديه در اين سخن با ساير شيعيان مخالفت كردهاند. فرقههاى شيعه در انتقال امامت (توالى امامان) آراء و ديدگاههاى مختلفى دارند، و در هريك از موارد انتقال و توقف امامت، ديدگاه و مذهب و گمانى دارند. بهطور كلى فرقههاى شيعه پنج گروهند: كيسانيه، زيديه، اماميه، غلات و اسماعيليه.
بعضى از فرقههاى شيعه در اصول به معتزليان متمايل شدند، و بعضى به اهل سنت و بعضى به مشبّهه.»[269]
فرقههاى شيعه در مسائل مختلف اعتقاديشان باهم اختلاف دارند، اما در اين نظر كه على عليه السّلام شايستهترين فرد امت براى عهدهدار شدن امامت و ولايت امر مسلمانان است، همداستانند.[270] دو فرقه اماميه و زيديه برجستهترين و پرطرفدارترين فرقههاى شيعى در عصر عباسى اول بودند كه نقش روشنى در تاريخ سياسى اين دوره ايفا كردند. شيعيان زيدى به نهضتهاى مسلحانه روى آوردند كه اولين نشانههاى اين حركت در دوره ابو العباس، نخستين خليفه عباسى، ظاهر شد و سپس در دوره دومين خليفه عباسى، منصور، به شكل درگيرى نظامى در نهضتهاى محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم تبلور يافت. اما شيعيان اماميه بر پيشوايشان، امام جعفر صادق عليه السّلام گرد آمدند و آن حضرت به امامت روحى و مقابله سياسى صلحجويانه (بدون اعلان قيام) بسنده كرد. ما موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به منصور و نيز آموزههاى فرقه اماميه را در بخش دوم كتاب بررسى مىكنيم.
در اين فصل دامنه بحث را به فرقه شيعيان زيدى، كه موضع روشنى در برابر برپايى دولت عباسى و خليفه اول آن، ابو العباس داشتند، اختصاص مىدهيم. اما پيش از آن، از دو فرقه سبأيه و كيسانيه بحث مىكنيم.
فرقه سبأيه
منابع عربى با عنوان «غلات» از سبأيه كه ياران عبد اللّه بن سبأ[271] هستند، ياد كردهاند. آنان
ص: 129
در صفاتى كه به على عليه السّلام نسبت دادند، غلو كردند.[272] سبأيه پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام به چهار فرقه منشعب شدند كه هر چهار فرقه به «بداء» معتقد بودند. ملطى از آنان به احزاب كفر و فرقههاى جهل و نادانى توصيف مىكند.[273] برنارد لويس و كايتانى از مستشرقان، اين عقيده مورّخان عرب را كه پيدايش تشيع انقلابى به عبد اللّه بن سبأ و يارانش برمىگردد، رد مىكند. كايتانى معتقد است كه طرح و نقشهاى به اين شكل و با اين انديشه و سازماندهى را نمىتوان در دنياى عربى سال 35 ق با نظام قبيلهاى مبتنى بر انديشه پدرسالارىاش، تصور كرد، بلكه اين طرح به وضوح، انعكاس دهنده احوال دوره عباسى اول است.[274] برخى مورخان تشكيكهاى فراوانى بر سبأيه اوليه (پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام) وارد آوردهاند.[275] ما از فرقه سبأيه در مقدمه اين بحث، آنجا كه تاريخ شيعه را پيش از عصر عباسى بازگو مىكرديم، سخن گفتيم.
ص: 130
فرقه كيسانيه
اشاره شد كه فرقه كيسانيه در جريان قيام مختار بن ابى عبيد ثقفى كه مردم را به امامت محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه مىخواند، ظهور كرد. مختار مىگفت كه دين عبارت است از اطاعت از امام. يكى از نتايج اين ديدگاه اين بود كه اركان شرعى، همچون نماز و روزه و زكات وحج و مانند آنها قابل تأويلاند، ديگر اينكه بعضى افراد معتقد شدند كه پس از رسيدن به مقام پيروى محض از امام مىتوان احكام شرعى را ترك كرد، بعضى هم در اعتقاد به قيامت سست شدند و بعضى از افراد اين فرقه به تناسخ و حلول روح در افراد ديگر و رجعت بعد از مرگ معتقد شدند. بعضىها بر امامى متوقف شدند كه هرگز نمىميرد و جايز نيست كه بميرد تا آنكه رجعت كند.[276] و گروهى از ايشان، حقيقت امامت را در ديگران جستوجو كردند، سپس بر امام پيشين غمين شدند و در كار او متحير ماندند و گروهى از ايشان مدعى مقام امامت شدند، درحالىكه از شجره امامت نبودند و همه ايشان در تحيّر و تشتت فكرى به سر مىبردند.
كيسانيه معتقد بودند كه محمد بن حنفيه در كوه رضوى[277] مخفى است و در نهايت، او و شيعيانش مبعوث مىشوند و زمين را پر از عدل و داد مىكنند.[278]
فرقه هاشميه
فرقه هاشميه از كيسانيه منشعب شد. اينها ادعا مىكردند كه «محمد بن حنفيه به رحمت و رضوان خداوند پيوسته و امامت به فرزندش ابو هاشم منتقل شده است.»[279] ابو هاشم به سازماندهى دعوت خود و وحدت بخشيدن به صفوف شيعه اهتمام ورزيد، حال فرقى نمىكرد كه اين شيعيان از غاليان باشند يا ميانهروها، مهم اين بود كه در ستيزشان با دولت
ص: 131
اموى همداستان باشند. ابو هاشم سعى كرد عقايد اسلامى و غير اسلامى، بخصوص عقايدى را كه در خراسان رايج بود، باهم موافق سازد. مردم خراسان او را طبق وصيت پدرش، ابن حنفيه وارث امامت قلمداد مىكردند.[280]
ابو هاشم داعيان و حجتها را به كار گرفت و از اين پس بود كه اصطلاح داعى و حجت، از مهمترين اصطلاحات شيعه شد و داعيان و حجج، پايه اصلى تفكر شيعه را، اعم از شيعيان عباسى و اثناعشرى و اسماعيلى، تشكيل دادند. همچنين ابو هاشم فكر به كارگيرى نقبا و انديشه دانش مكنون را، به اين عنوان كه او از پدرش و او نيز آن را از امام على عليه السّلام به ارث برده، مطرح كرد، و نيز ابو هاشم اول كسى بود كه وصيت را از بيت فاطمى خارج كرد؛ چون او خود فاطمى نبود. او همچنين وصيت به امامت را از بيت علوى به عموم بنى عبد المطلب تعميم داد.[281]
فرقه هاشميه پس از ابو هاشم به فرقههاى متعددى تقسيم شد. مشهورترين آنها فرقه منتظرين بود، با اين اعتقاد كه ابو هاشم به پسر برادرش حسن بن على بن محمد بن حنفيه وصيت كرده است و او بعد از ابو هاشم، امام است. حسن بن على نيز به فرزندش على بن حسن وصيت كرد و چون او مرد و از خود فرزندى نداشت، اين عده منتظر بازگشت ابن حنفيهاند. فرقه دوم، عباسيه بودند با اين اعتقاد كه بعد از ابو هاشم، محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب امام است و ابو هاشم به نفع او از امامت كنار كشيده است.[282] فرقه سوم، بر اين باور بودند كه ابو هاشم به امامت عبد اللّه بن عمرو بن حرب كندى وصيت كرد، لذا امامت از ابو هاشم به عبد اللّه رسيد و روح ابو هاشم به او منتقل شد، اما اين شخص، عالم يا متدين نبود، ازاينرو، او را به دروغگويى و خيانت متهم كردند و از او روى گرداندند و به جايش امامت عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را پذيرفتند.[283]
ص: 132
فرقه ديگرى هم بودند به نام فرقه بيانيه، ياران بيان بن سمعان تميمى، كه مىگفتند امامت از ابو هاشم به وى منتقل شده است. بيان بن سعمان از غاليانى بود كه به الوهيت على بن ابى طالب قابل بودند. فرقه رزّاميه كه ياران رزّام بن رزم بودند نيز امامت را از على عليه السّلام به پسرش محمد و سپس به پسرش ابو هاشم، و آنگاه به وصيت، به على بن عبد اللّه بن عباس مىرساندند. آنان امامت را پس از آن به محمد بن على رسانده و مىگفتند كه او به امامت فرزند خود ابراهيم امام وصيت كرده است.[284]
شهرستانى مىگويد: ابو مسلم در آغاز كار بر مذهب كيسانيه بود و علومى را كه به آنها اختصاص داشت، از داعيان اين مذهب كسب كرده بود. وى به امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام نامه فرستاد كه: «همانا من كلمه را آشكار كردم و مردم را از دوستى بنى اميه باز داشته، به دوستى اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فراخواندم. پس اگر تو را در آن (خلافت) رغبتى است، از جانب من منّتى بر تو نيست و من كار را به انجام رساندهام.» امام صادق عليه السّلام در پاسخ وى نوشت: «نه تو از ياران من هستى و نه زمان، زمان من است.» اين بود كه ابو مسلم به ابو العباس سفاح روى آورد و او را به خلافت رسانيد.[285]
شيعه زيديه
در اين بخش به شيعه زيديه مىرسيم و آن همان فرقهاى است كه پرچم مبارزه نظامى را با دولت عباسى، از زمان برپايى آن و در طول عصر عباسى اول، به دوش كشيد و اين مبارزه در دورههاى بعدى نيز ادامه يافت.
فرقه زيديه به زيد بن على منسوب است كه عليه خليفه اموى، هشام بن عبد الملك[286] قيام كرد و ما در مقدمهاى كه از تاريخ شيعه قبل از عصر عباسى آورده بوديم از آن بحث كرديم.[287] زيد در مدينه، شهرى كه علويان آن را محل سكونت خود قرار داده بودند، بزرگ
ص: 133
شد. او نزد پدرش امام زين العابدين و پس از وفات آن حضرت، از برادرش امام محمد باقر عليه السّلام علم آموخت. اما روح اين جوان علوى كه مشتاق شكوفايى بود، به زندگانى در مدينهاى كه يكنواخت و بىحركت نشان مىداد، و نيز به روش زندگانى پدر و برادرش امام باقر بعد از مصيبت كربلا، قانع نمىشد. مرد جوان سفرهاى خود را به كوفه آغاز و چندين مرتبه از آنجا ديدن كرد، سپس به بصره رفت تا با علما و متفكران آنجا ديدار و گفتوگو كند. او در بصره با واصل بن عطا، پيشواى معتزله آشنا شد و از بسيارى از انديشههاى او تأثير پذيرفت.[288]
فرقه زيديه معتدلترين فرقه شيعه شد.[289] شهرستانى ديدگاههاى زيديه را چنين خلاصه مىكند: «آنان امامت را فقط در اولاد فاطمه- رضى اللّه عنها- مىدانند و معتقدند امامت در غير ايشان به ثبوت نمىرسد. البته هر فاطمى را كه عالم، شجاع و بخشنده باشد و براى امامت خروج كند، امام واجب الطاعه مىدانند، و تفاوتى ندارد كه از اولاد امام حسن يا از اولاد امام حسين عليهما السّلام باشد. به همين دليل، گروهى از ايشان امامت محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه بن حسن بن حسن را كه در روزگار منصور قيام كردند و كشته شدند، جايز دانستند. همچنين زيديه خروج همزمان دو امام را در دو منطقه، به شرطى كه اين ويژگىها را داشته باشند، جايز و هر دو را واجب الطاعه دانستند.»[290] شهرستانى همچنين مىگويد كه زيد از انديشههاى واصل بن عطا، پيشواى معتزله تأثير پذيرفت، از اينرو، «امامت مفضول را با وجود أفضل جايز دانست.»[291]
ص: 134
زيديه با اماميه درباره مشروعيت خلافت ابو بكر صديق و عمر بن خطاب اختلاف دارند؛ درحالىكه اماميه به درستى خلافت اين دو اقرار نمىكنند و آنها را غاصبان حق على بن ابى طالب عليه السّلام مىدانند، زيديه از ابو بكر و عمر بيزارى نمىجويند و دشنامشان نمىدهند، بلكه با وجود برترى على عليه السّلام به درستى خلافت ابو بكر و عمر اعتراف مىكنند.
زيديه بر اين باورند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امام را به وصف، تعيين كرده، نه به شخص.
بنابراين، زيديه امامت را در فرزندان فاطمه عليها السّلام مىدانند، حال هريك از آنها كه مىخواهد باشد، البته با اين شرط كه ويژگىهاى امامت را داشته باشد.[292]
همچنين زيديه امامت را مسئلهاى ايجابى و عملى مىدانند كه وابسته مبارزه و جهاد است، نه اينكه رويكردى منفى به امور سياسى باشد. پس بر امام واجب است كه شيعيان را در راه جهاد و مبارزه سوق دهد، بدون اينكه به تقيّه و كتمان روى آورد. اختلاف ديگر زيديه با اماميه در اين است كه اماميه، صفاتى همانند صفات الهى به امام مىدهند.[293] همچنين زيديه انديشههايى را كه اماميه درباره عصمت ائمه عليه السّلام دارند، رد مىكنند.[294]
كيسانيه، زيديان را در آغاز پيدايش تأييد كردند؛ زيرا اين عده از شيعيان كه از ابن حنفيه پيروى مىكردند، خود حركتى جهادى عليه دولت اموى آغاز كرده بودند.[295] اما غاليان شيعه بر انديشههاى معتدل زيد، كه به مشروعيت خلافت ابو بكر و عمر اعتراف داشت، شديدا خشم گرفتند و ديدگاههاى وى را رد كردند، ازاينرو، آنها را «رافضى» ناميدند.[296]
ديدگاههاى زيد نشانه اعتدال در عقايد شيعى است، آنهم پس از چيرگى انديشههاى غاليانه شيعى كه در عصر اموى و در نتيجه تنگناى فكرى از جانب حكّام اموى ظهور كرد و نتيجه آن، ظهور انديشههاى غاليانه شيعى بود. اين انديشههاى افراطى منحرف، در سايه
ص: 135
ديگر انديشه شيعى كه قايل به پردهپوشى و تقيّه بود، نمودار شدند. بعضى از اين افكار عبارت بودند از: الوهيت على عليه السّلام، رجعت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، فناناپذيرى على عليه السّلام و مانند اينها.
انديشههاى زيد بين اين آراى سهگانه ظاهر شد. نمونههاى ديگر اين نوع انديشههاى شيعى عبارتند از: 1. خلافت ارثى است نه انتخابى؛ 2. ابو بكر حق خلافت على عليه السّلام را غصب كرده است؛ 3. ائمه معصوماند؛ 4. اعتقاد به مهدى منتظر[297] كه مختار پس از پنهان شدن محمد بن حنفيه به آن قايل شد. پس انديشههاى اعتدالى زيد، تصحيحى بر همه انديشههاى شيعى بود.[298]
دكتر نشار معتقد است كه «انديشه جايز بودن خروج دو امام در دو منطقه كه ويژگىهاى ياد شده را داشته باشند و هركدام از ايشان واجب الاطاعهاند»،[299] از خود امام
ص: 136
زيد صادر نشده است، بلكه ياران زيدى امام محمد نفس زكيه و ابراهيم بن عبد اللّه بن حسن بن حسن در جريان قيام خود عليه منصور عباسى آن را وضع كردهاند.[300] ابو زهره نيز در انتساب اين رأى به زيد تشكيك مىكند و مىگويد: در منابع تاريخى به اين نمىرسيم كه زيد چنين ادعايى كرده باشد. وى در ادامه، اين سؤال را مطرح مىكند كه آيا زيد به اعتماد سازش على با معاويه چنين رأى داده است؟ او پاسخ مىدهد كه على معاويه را به امامت قبول نداشت و سازش با وى نيز براى مصلحت مسلمانان و انجام فرايض حج بود.
سپس شيخ ابو زهره پيدايش اين رأى را به گسترش دولت اسلامى در شرق و غرب مىداند؛ به اين شكل كه در آن وقت مصلحت در مجزّا ساختن حكومت و اعتراف به پذيرش هم زمان دو امام بود تا همكارى و دوستى كاملى بين آنها پديد آيد.[301]
خلفاى عباسى از اختلافهايى كه در طول عصر عباسى اول بين شيعه اماميه و شيعه زيدى روى داد، بهرهها بردند. شيعه زيديه- چنانكه گذشت- معتقد بودند كه امامت در اولاد فاطمه عليها السّلام است و هر فاطمى عالم، زاهد و شجاع كه با شمشير قيام كند، خواه از فرزندان حسن يا حسين عليها السّلام باشد، او امام است.[302] ازاينرو، زيديان محمد نفس زكيه را در قيام عليه خليفه منصور تأييد كردند. همانگونه كه ديديم، آنها خروج دو امام را در يك زمان و در دو منطقه، به شرط داشتن ويژگىهاى امامت، جايز مىدانند.[303]
تحولات فرقه شيعى زيدى
فرقه زيديه در عصر عباسى اول دچار تحول شد و فرقه جاروديه كه ياران ابو جارود زياد
ص: 137
بن ابى زياد بودند،[305] از ايشان منشعب شدند. شهرستانى درباره انديشههاى جاروديه چنين مىگويد: «به نظر ايشان، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام را به سبب اوصافى كه آن حضرت داشت، به عنوان خليفه پس از خود به نص، معرفى كرده، نه اينكه او را به اسم معرفى كرده باشد.
بنابراين، على عليه السّلام خليفه پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است. اما مردم كوتاهى كردند؛ چون امامشان را از روى وصف نشناختند و به دنبال شخص موصوف نرفتند. آنها به خواست خود، ابو بكر را به خلافت اختيار كردند و بدين سبب، كافر شدند. ابو جارود با اين نظريه، با امام خود، زيد بن على مخالفت كرده است؛ زيرا زيد اين اعتقاد را نداشت. جاروديه در مسئله توقف در امامت يا انتقال آن از امامى به امام ديگر، دچار اختلاف شدند؛ گروهى از آنها معتقد شدند امامت از على به حسن، سپس به حسين و بعد به على بن حسين زين العابدين عليهم السّلام، و پس از وى به پسرش زيد بن على، و از وى نيز به محمد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن ابى طالب منتقل شده است، و اين عده محمد را امام دانستند.»[306] همچنين شهرستانى امام محمد حنفيه را از جاروديه مىداند.[307]
نوبختى بر جاروديه نام سرحوبيه مىنهد؛[308] چون ابو جارود را سرحوب نيز مىناميدند.
شهرستانى مىنويسد: اين اسم را امام محمد باقر عليه السّلام بر او نهاد؛ چون ابو جارود دانشهاى خود را از اين امام فراگرفت و سپس به مخالفت با آن حضرت پرداخت و از وى جدا شد.[309]
جاروديه از سياست امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليها السّلام راضى نبودند؛ زيرا آن دو امام به امامت معنوى بسنده كرده و به قيام و رويارويى با امويان و عباسيان، كه خلافت را از خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام غصب كرده بودند، نمىپرداختند. جاروديه مىگفتند: «هر
ص: 138
كس تنها ادعاى امامت كند درحالىكه در خانه نشسته و انزوا گزيده باشد، او و تمام كسانى كه بر اين روش او را پيروى مىكنند و امامتش را مىپذيرند، كافر مشركاند.»[310]
آنچه گذشت، انديشههاى سياسى فرقه جاروديه بود كه براى اين بحث اهميت داشت.
البته جاروديه صاحب انديشههاى فلسفى و كلامى هم هستند كه پرداختن به آنها از حوزه بحث ما خارج است.[311] پس از آن، فرقه جاروديه متحول گرديد و در انتقال امامت، دچار اختلاف شدند. آنها ابتدا به مهدويت و جاودانگى امام ايمان آورند و در حركت محمد نفس زكيه شركت كردند، اما پس از كشته شدن وى اختلاف كردند؛ گروهى از ايشان گفتند: او كشته نشده و زنده است و به زودى قيام كرده و زمين را پر از عدل مىكند، اما گروهى ديگر از ايشان مرگش را پذيرفته و به امامت محمد بن قاسم بن عمر بن على بن حسين، معروف به صاحب طالقان، روى آوردند،[312] و گروه ديگر هم به امامت يحيى بن عمر معتقد شدند. فرقه جاروديه پس از اين در فرقههاى اماميه و زيديه پراكنده شدند و ابو جارود موفق به جلب دوستى هيچ كدام از اين طوايف گوناگون شيعه نشد، هرچند خودش در همه اين فرقهها چهره شاخصى بوده است.[313] يكى از فرقههايى كه از زيديه منشعب شد، فرقه سليمانيه (ياران سليمان بن جرير) بود كه در دوره خليفه دوم عباسى، ابو جعفر منصور، ظهور كرد. وى در ابتداى كارش از شيعيان اماميه پيرو امام جعفر صادق عليه السّلام بود، سپس از آن حضرت جدا شد و فرقه شيعى مستقلى ايجاد كرد.[314] شهرستانى
ص: 139
درباره انديشههاى سياسى سليمان چنين مىگويد: «نظر او اين بود كه امامت بايد بين مردم به صورت شورايى باشد و اين شورا مىتواند با دو كس از برگزيدگان مسلمانان منعقد شود؛ امامت مفضول با وجود فاضل هم جايز است، و ازاينرو، او امامت ابو بكر و عمر- رضى اللّه عنهما- را به اين دليل كه امت طبق حق اجتهاد خود آنان را اختيار كردند، بر حق مىدانست. او گاه مىگفت: مردم در بيعت با ابو بكر و عمر، آن هم با وجود على عليه السّلام، مرتكب خطايى شدند كه به درجه فسق نمىرسيد، و اين خطا، خطاى اجتهادى بود. علاوه بر اين، او عثمان- رضى اللّه عنه- را به سبب امورى كه از او سرزده بود سرزنش كرد و حتى كافرش خواند. همچنين عايشه و زبير و طلحه- رضى اللّه عنهم- را به سبب جنگ با على عليه السّلام تكفير كرد.»[315] سليمان بن جرير متعرض اعتقادات روافض در مسئله بداء و تقيّه هم شد. گروهى از معتزله[316] و گروهى از اهل سنت[317] به سليمان بن جرير پيوستند. حركت او تأثير بزرگى در شيعه داشت، به گونهاى كه انديشههاى او باعث متفرق شدن عده فراوانى از شيعيان از اطراف امام جعفر صادق عليه السّلام گرديد.[318]
[دو فرقه از فرق زيدى]
يكى از فرقههاى زيديه كه در عصر عباسى اول جايگاه مهمى داشت، فرقه صالحيه (ياران حسن بن صالح بن حى) بود.[319] آنها نزديكترين فرقه شيعى به اهل تسنن مىباشند.[320]
ص: 140
از ديگر فرقههاى شيعى زيدى، بتريه (ياران كثير النوى ملقّب به ابتر) مىباشند.[321] شهرستانى مىگويد: ديدگاههاى اين دو فرقه با فرقه سليمانيه درباره امامت يكى است، اما با رأى سليمان در تكفير عثمان، همعقيده نيستند، و اين دو، حكم او را به خداى عزّ و جل كه احكم الحاكمين است، واگذار كردهاند. همچنين اين دو فرقه بر اين باورند كه على عليه السّلام و فرزندانش پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، شايستهترين مردم براى خلافت مىباشند، اما آن حضرت با رغبت و رضايت، خلافت و حق خود را به سه خليفه اولى الأمر راشدين واگذار كرد. ازاينرو، تبريه گفتند: «ما راضى به رضاى على، و به آنچه او تسليم شد، تسليم هستيم.» اين دو فرقه به «حقانيت امامت مفضول و تأخير در امامت فاضل و افضل، چنانچه فاضل به اين وضعيت راضى باشد» معتقدند. سپس مىگويند: «هركس از فرزندان حسن و حسين- رضى اللّه عنهما- با شمشير قيام كند، و عالم و زاهد و شجاع باشد، او امام است. گروهى از ايشان، زيبايى صورت را نيز شرط كردهاند. اين عده در دو امام كه شرايط ياد شده را داشته و باهم آشكارا در طلب امامت قيام كنند، خبط كرده و از روى آگاهى نظر ندادهاند. مثلا، مىگويند: در اين حالت به آنكه فاضلتر و زيباتر است رومىآوريم. اگر هر دو از اين جهت كاملا باهم مساوى بودند، به آنكه نظرش متينتر و در امرش راسختر است رجوع مىكنيم، و اگر از اين جهت هم مساوى بودند، باهم مقابله مىكنند، و امر بهطور كلى بر مردم منقلب مىشود و بايد بار ديگر در طلب امام باشند. در اين حالت، امام، مأموم است، و امير، مأمور.»[322]
اين دو فرقه در شرايط ظهور دو امام در دو منطقه معتقدند: «هريك از اين دو در جايى كه هست امام طرف خويش است، و بر قوم او واجب است كه از او فرمانبردارى كنند. اگر يكى مخالف ديگرى فتوا دهد، در فتواى خود به صواب كار كرده، هرچند يكى از دو امام خون ديگرى را مباح كرده باشد.»[323]
ص: 141
نوبختى آراى فرقههاى صالحيه و بتريه را معتدل و نزديك به نظريههاى اهل سنت و عموم مسلمانان مىداند، كه هرچند آنها على عليه السّلام را برتر دانسته و امامت را حق او مىدانستند، ابو بكر و عمر را طعن نمىكردند.[324]
دكتر نشار بهطور كلى حسن بن صالح را مهمترين فرد در نهضت زيديه مىداند. او موالات و دوستى خود را از بين فرزندان حضرت فاطمه عليها السّلام، صرفا به فرزندان زيد اختصاص داده بود. حسن بن صالح خود و اهل بيتش در قيام زيد بن على شركت كرده بودند، اما به نظر نمىرسد كه در قيام ابراهيم بن عبد اللّه شركت كرده باشد، ولى چون ابراهيم كشته شد و عيسى بن زيد از ديدگان عباسيان پنهان شد و به خانههاى بنى صالح پناه آورد، از اينجا بود كه صالح دست راست عيسى بن زيد شد و او را در انجام مراسم حج همراهى كرد. سپس دعوتش را سازماندهى كرد و كوشيد او را به خروج تشويق كند، اما عيسى بن زيد اين دعوت را رد كرد. بالأخره حسن بن صالح دو ماه پس از مرگ عيسى از دنيا رفت.[325] و[326]
عصر عباسى اول شاهد اين چهار فرقه شيعى بود[327] كه از ميان آنها مذهب زيدى با قيامهاى انقلابى خود، غلبه كلى و بيشترين رشد و گسترش را داشت.
شيخ ابو زهره اين گسترش را تحليل مىكند و چهار دليل براى آن مىآورد.[328]
اول. باز شدن باب اجتهاد كه تا پيش از آن زمان، غير امام اگر اجتهاد مىكرد از باب انتساب او به امام بود، نه اينكه مستقلا بتواند اجتهاد كند؛ دوم. فتح باب انتخاب بعضى از مطالب ديگر مذاهب، كه در نتيجه آن، مذهب زيدى به حوزه پربارى تبديل شد كه در آن، اشكال گوناگون فقه اسلامى يافت مىشد. زيدىها به اجتهاد خود، آنچه را با منطق مذهب
ص: 142
خودشان موافق بود، از ساير مذاهب اختيار مىكردند؛ سوم. وجود مذهب زيدى در چندين منطقه دور از هم بود و چون محيط و شرايط هر منطقه با ديگر مناطق متفاوت بود، اين سبب شد كه مذهب زيدى از مردمان هر سرزمين، عرف و سنن و عادتها و افكارشان را بپذيرد، و اين امر خون تازهاى در رگهاى مذهب زيديه به جريان درآورد؛ چهارم. وجود ائمه مجتهد در هر عصرى از آن عصرها، از قرن اول هجرى گرفته تا قرن هشتم هجرى بود كه از آنان تبعيت مىشد.
در خاتمه، يادآور مىشويم عاملى هم كه فرصت را براى زيديان مهيا كرد تا در طول دوران اول عباسى حركتهاى انقلابى پىدرپى برپا كنند، سكوت و انزواطلبى بيشتر شيعيان اماميه و بسنده كردن پيشوايان علوى آنان به امامت معنوى شيعيان خود بود.
ص: 143
فصل پنجم كوششهاى ابو سلمه خلّال براى سپردن خلافت به علويان
علويان اعتقاد داشتند كه عباسيان با سردادن شعار ولايت امر «الرضا من آل محمد» بدون تعيين محدوده مشخصى براى آن، فريبشان داده و به تنهايى خلافت را از آن خود كردند، بهويژه آنكه عباسيان از پيروان علوى سود جسته و از آنها در امر دعوتشان بهره برده بودند، همانگونه كه از وصيت ابو هاشم به امام عباسى (محمد بن على) به عنوان راهى براى رسيدن به خلافت استفاده كردند. ازاينرو، علويان با خلفاى عباسى به ستيز پرداختند، همانگونه كه در گذشته با خلفاى اموى مبارزه مىكردند. خلفاى عباسى هم ناچار شدند از خود و دولتشان دفاع كنند. بدينسان، دورهاى طولانى آغاز شد كه از اشكال گوناگون دشمنى بين عباسيان و علويان، سرشار بود.
ابو سلمه خلّال
اولين نمود اين دشمنىها، قتل حفص بن سليمان، معروف به ابو سلمه خلال بود.[329] وى از
ص: 144
موالى بنى حارث بن كعب و از چهرههاى برجسته كوفه بود كه به علم و فصاحت و كرم شهرت داشت. او از طرف دامادش بكير بن ماهان، كاتب ابراهيم امام، به عباسيان پيوست.
چون بكير در آستانه مرگ بود، به امام وصيت كرد كه به جاى وى ابو سلمه را عهدهدار دعوت عباسى كند. ابو سلمه نيز براى دعوت عباسى تلاشهاى بسيار زيادى كرد.
پس از آنكه مردم با ابو العباس به خلافت بيعت كردند، او ابو سلمه را وزير خود گرداند، و لقب وزير آل محمد صلّى اللّه عليه و آله به او داد.[330] ابو العباس علاقهاى به ابا سلمه نداشت و در دل، نسبت به او كدورتهايى احساس مىكرد،[331] اما براى انتخاب وى به وزارت، ناگزير بود. به نظر ما اين امر، دو دليل داشت: دليل اول، منزلت و جايگاه او نزد مردمان خراسان بود و اين مردم، ياران اصلى دولت عباسى بودند. دليل دوم، جايگاه او نزد شيعيان علوى بود. ابو العباس مىخواست آنان را آسوده خاطر گرداند كه اين امر از نامگذارى ابو سلمه به عنوان وزير آل محمد، و نه وزير بنى عباس، آشكار مىشود.[332]
مورّخان بر اين امر توافق دارند كه ابو سلمه تمايل داشت خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى منتقل شود؛ تمايلى كه سرانجام موجب قتل او به دستور خليفه، ابو العباس شد. در اين باره، طبرى مىگويد: «وقتى ابو سلمه خبر يافت كه مروان بن محمد، ابراهيم را، كه به او امام مىگفتند، كشته است، در كار دعوت به سوى فرزندان عباس تغيير رأى داد و در ضميرش چنين گذشت كه براى كسى جز آنها دعوت كند.»[333]
يعقوبى مىگويد: «ابو سلمه چنين تدبير كرد كه خلافت را به فرزندان على بن ابى طالب عليه السّلام بازگرداند.»[334]
ص: 145
مسعودى مىگويد: «ابو سلمه، حفص بن سليمان، از وقتى خبر كشته شدن ابراهيم امام را شنيد، درصدد بود از دعوت عباسى بازگردد و به خاندان ابو طالب دعوت كند.»[335]
صاحب فخرى هم مىآورد: «ابو سلمه با از خودگذشتگى تمام، به كار دعوت عباسيان قيام كرد، ولى چون احوال بنى عباس را نيك آزمايش و زيرورو كرد، بر آن شد كه از ايشان روى گردانده، به فرزندان على عليه السّلام بپيوندد.»[336]
ابن عساكر و مقدسى هم به تلاشهاى ابو سلمه براى انتقال خلافت به علويان اشاره مىكنند،[337] و نيز دينورى ابو سلمه را از بزرگان شيعه توصيف مىكند.[338]
دلايل روى آوردن ابو سلمه به علويان
سؤال اين است كه چه چيزى ابو سلمه را از سرسپردگى به عباسيان، به سوى علويان سوق داد؟ نمىتوانيم بگوييم كه ابو سلمه در آن هنگام كه عباسيان مردم را به «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» مىخواندند، خودش چون بسيارى از شيعيان علوى فريب خورده بود؛ چرا كه وى سرسلسله داعيان عباسى و داماد بكير بن ماهان، از اولين و بزرگترين اين داعيان بود، و آنان هر دو به امامت محمد بن على عباسى دعوت مىكردند و بر همه اسرار دعوت عباسى و ابعاد و ابزار آن آگاه بودند. اما به نظر ما انتخاب ابو مسلم خراسانى به رهبرى قيام در خراسان، اولين عامل در تغيير گرايش ابو سلمه بود. ابو مسلم توانست در اين امر بر همه پيشى بگيرد و تمامى داعيان عباسى را از ميدان بيرون كند. او علاوه بر ديدگاههاى شعوبىگرى و قساوت و خشونتى كه داشت، نقش اصلى را در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى ايفا كرد و بر عربها سخت گرفت و به امويان و يارانشان ستم و بيداد كرد كه منابع عربى متقدم به آن اشاره دارند.[339]
ص: 146
بهترين شاهد بر دشمنى بين ابو سلمه خلال و ابو مسلم خراسانى، روايت مسعودى است كه مىگويد: ابو مسلم نامهاى به ابو العباس نوشت و در آن اشاره كرد كه ابو سلمه را بكشد. او در نامه خود نوشته بود: «خدا خون او را بر تو حلال كرده؛ چرا كه بيعت را زير پا گذاشته و اصول را تغيير داده و راه ديگر رفته است.» اما ابو العباس نظر وى را رد كرد و گفت: «من دولت خود را با كشتن يكى از پيروانم آغاز نمىكنم، بهويژه كسى چون ابو سلمه كه مروّج اين دعوت بوده و فداكارى و جانبازى نموده و اموال خرج كرده، و خيرخواه امام خويش بوده و با دشمن جهاد كرده است.» ابو جعفر منصور و داوود بن على نيز ابو العباس را به قتل ابو سلمه ترغيب كردند. وى اين پيشنهاد را هم رد كرد. آن دو نصيحتش كردند كه از او بترسد و مراقبش باشد. ابو العباس گفت: «هرگز! من در شب و روز، و در آشكار و نهان، و در تنهايى و جمع، از او احساس امنيت مىكنم.»[340]
تغيير گرايش ابو سلمه از عباسيان به علويان در جلوههاى مختلف بازدارنده (سلبى) و تعرضى (ايجابى) بروز كرد. در شكل بازدارنده آن، با آمدن ابو العباس و ابو جعفر منصور به كوفه، پس از بازداشت امام ابراهيم و مرگ او در زندان مروان، خليفه اموى در حران، ظاهر شد. طبرى و مسعودى نقل مىكنند كه ابو سلمه، ابو العباس و منصور را مخفى كرد و حضورشان را تا چهل روز بر تمامى رهبران شيعه و پيروانشان پوشيده نگه داشت و هرگاه كه از وى درباره امام مىپرسيدند، مىگفت: اكنون زمان خروج او نيست.[341] ابو سلمه حتى از دادن يك صد دينارى كه ابو العباس مىخواست به وسيله آن كرايه صاحب شترانى را بپردازد كه آنها را از حميمه به كوفه آورده بود، امتناع كرد.[342]
با اين پيشينه، ابو العباس توقع داشت ابو سلمه از بيعت با وى خوددارى كند، ازاينرو، وقتى ابو سلمه مىخواست براى اولين بار از زمان ورود ابو العباس به كوفه با او ديدار كند، او از ياران خود خواست هوشيار باشند كه اگر ابو سلمه از بيعت خوددارى كرد، آماده
ص: 147
قتلش باشند. اما ابو سلمه بدگمانىهاى ابو العباس را زدود؛ چون با وى به خلافت سلام كرد.[343] طبرى روايت مىكند كه يكى از مردان ابو العباس كه ابو حميد نام داشت، به هنگام بيعت ابو سلمه با ابو العباس، به او گفت: چه بخواهى چه نخواهى، بايد اين كار را مىكردى.[344] ابو سلمه در برابر تلاشهاى خود كه سبب دستيابى ابو العباس به خلافت شد، بر او منت مىنهاد. ابن قتيبه مىگويد: «ابو سلمه بزرگى و توانايى خود را به رخ امير المؤمنين مىكشيد.»[345]
ابو العباس بر تمايل ابو سلمه به علويان آگاه بود، اما ترجيح مىداد سكوت كند؛ چرا كه شرايط سخت و دشوارى را مىگذراند؛ هنوز دولت اموى برپا و خليفه آنان، مروان بن محمد، در قيد حيات بود. پس از آنكه ابو العباس از مردمان بيعت گرفت، چنين ديد كه اردوگاهش را از اطراف كوفه به هاشميه ببرد؛ زيرا كاملا به گرايشهاى مخالف ابو سلمه مطمئن شده بود. طبرى مىآورد: «ابو العباس چند ماه در اردوگاه بود، آنگاه حركت كرد و در مدينه هاشميه، كه در قصر كوفه بود، جاى گرفت. پيش از اين، تظاهر به بىاطلاعى از كارهاى ابو سلمه مىكرد تا اينكه اين مسئله آشكار شد.»[346]
نامههاى ابو سلمه به پيشوايان علوى
بعد از اين مرحله، مبارزه عملى (ايجابى) ابو سلمه فرارسيد. او چنين پنداشت كه تمايلاتش را به علويان به شكل فعّال درآورد. پس نامههايى به سه پيشواى علوى آن زمان، يعنى جعفر بن محمد صادق عليه السّلام[347] و عبد اللّه محض بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب،[348] و عمر اشرف بن زين العابدين نوشت.[349] هر سه نامه، يك مضمون داشتند و در
ص: 148
آن «هريك از آن سه را دعوت كرده بود كه پيش او بيايد تا دعوت را متوجه او كرده و بكوشد تا از مردم خراسان برايش بيعت گيرد.»[350]
ابو سلمه اين سه نامه را به فرستادهاى امين از شيعيان مخلص علوى داد و به او گفت:
ابتدا نامه را به جعفر بن محمد صادق عليه السّلام عرضه كن، اگر اجابت كرد، دو نامه ديگر را از بين ببر، و اگر اجابت نكرد، نامه دوم را به عبد اللّه محض عرضه كن، اگر اجابت كرد، نامه سوم را از بين ببر و اگر اجابت نكرد، نزد عمر برو.[351] جعفر عليه السّلام بزرگترين شخصيت خاندان علوى و از نوادگان حسين عليه السّلام بود. ابن عماد او را چنين توصيف مىكند: «او آقا و سرور تمامى بنى هاشم در زمان خود بود.»[352]
فرستاده ابو سلمه، كه محمد بن عبد الرحمن بود، در مدينه نزد جعفر بن محمد صادق عليه السّلام رفت و نامه را به او داد. امام جعفر عليه السّلام گفت: «مرا با ابو سلمه چه كار؟ ابو سلمه كه شيعه كسى غير از من است.» آن حضرت، نامه را بر روى چراغ گرفت و سوزاند. سپس به قاصد گفت: «آنچه را ديدى به آقايت بگو.» آن حضرت شعر كميت بن زيد را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است:
«اى كه آتش مىافروزى تا به ديگران روشنايى ببخشد و اى هيزم چينى كه هيزم را با طناب ديگرى مىبندى و آن را براى ديگران فراهم مىكنى- و خود سود نمىبرى.»[353]
قاصد با نامه دوم پيش عبد اللّه بن حسن رفت. عبد اللّه خرسندى خود را از محتواى نامه نشان داد، و خود را به شتاب به خانه امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام رساند تا آن حضرت را بر آن آگاه كند. او گفت: «اين نامه ابو سلمه است كه مرا دعوت مىكند تا نزدش بروم و شيعيان خراسانى ما نيز پيش وى آمدهاند.» امام جعفر عليه السّلام گفت: «اى ابو محمد، از چه وقت خراسانىها شيعه تو بودهاند؟ مگر ابو مسلم را تو سوى خراسان فرستادهاى؟
ص: 149
مگر تو گفته بودى آنان لباسهاى سياه بپوشند؟ آيا آنهايى را كه به عراق رفتند، تو سبب رفتنشان بودى يا راه را نشانشان دادى؟ اصلا از آنها كسى را مىشناسى؟» عبد اللّه محض به گفتار جعفر عليه السّلام قانع نشد و گفت: «اين قوم امامت پسر من، محمد را مىخواهند، چون او مهدى اين امت است.» امام جعفر عليه السّلام گفت: «به خدا او مهدى اين امت نيست، و اگر به اين نيت شمشير بكشد حتما كشته خواهد شد.» عبد اللّه محض خشمگين شد و بر جعفر عليه السّلام فرياد كشيد كه به خدا مخالفت تو از روى حسد است. امام جعفر گفت: «نه بلكه به خدا آنچه مىگويم از روى خيرخواهى است؛ چون ابو سلمه نظير نامهاى كه به تو نوشت، به من هم نوشته بود، ولى قاصد او اقبالى كه پيش تو يافت، پيش من نيافت و من نامه او را پيش از آنكه بخوانم، سوزاندم.» عبد اللّه، خشمگين از خانه امام جعفر صادق عليه السّلام بيرون رفت.[354]
قاصد نزد پيشواى علوى سوم، يعنى عمر بن زين العابدين هم رفت و نامه را به او داد و او گفت: «من صاحب نامه را نمىشناسم تا اجابتش كنم.»[355]
قتل ابو سلمه خلال
خليفه، ابو العباس چنين ديد كه موضعى قاطع در برابر ابو سلمه اتخاذ كند، پس خواص و نزديكان خود را براى مشاوره در كار ابو سلمه جمع كرد و آنچه را كه ابو سلمه با عباسيان هنگام ورودشان به كوفه انجام داده بود شرح داد. و اينكه مدت چهل روز آنها را از يارانشان دور نگه داشته، همچنين خبر نامهنگارى ابو سلمه را با پيشوايان علوى بر ايشان افشا كرد. يكى از خواص عباسيان گفت: «شما چه مىدانيد؟ شايد آنچه ابو سلمه كرده با
ص: 150
نظر موافق ابو مسلم بوده است!» ابو العباس در پاسخ گفت: «اگر اين با نظر ابو مسلم بوده، كه گرفتار بلا شدهايم، مگر كه خدا آن را از ما بگرداند.»[356]
ابو العباس نمىخواست پايان كار ابو سلمه به دست وى باشد تا احساسات شيعيان را عليه خود تحريك نكند، ازاينرو، بهتر آن ديد كه اين كار را به دشمن سرسخت ابو سلمه، يعنى ابو مسلم خراسانى بسپارد. بدين منظور، نامهاى را با پيكى نزد وى فرستاد و در آن نامه، وى را از نيت ابو سلمه در برگرداندن دولت از بنى عباس آگاه كرد و به او گفت: «من گناه ابو سلمه را به تو بخشيدم.» اين نوشته در باطن حاوى فرمان قتل ابى سلمه بود.[357] ابو العباس اين نامه را به دست برادرش ابو جعفر منصور فرستاد، و ابو مسلم نيز گروهى از خراسانيان را اعزام كرد تا ابو سلمه را بكشند. مردم هم گمان بردند كه خوارج ابو سلمه را كشتهاند.[358]
در مجموع، مىبينيم كه علويان نيرو و يارانى نداشتند كه راه دستيابى آنان را به خلافت هموار كند، پس چارهاى نبود جز اينكه منتظر بمانند تا شرايط برايشان مهيا شود و سپس شمشير كشيده براى خلافت، قيام كنند. ازاينروست كه دچار شگفتى نمىشويم وقتى مىبينيم علويان وعدههاى ابو سلمه را براى يارى خود رد مىكنند و در نتيجه، ابو سلمه به دست سفاح كشته مىشود؛ چون او بر تمايل ابو سلمه به انتقال خلافت به علويان آگاه شده بود.[359]
دكتر جومرد، كه تلاش ابو سلمه را براى انتقال خلافت به علويان شرح داده است، مىگويد: در واقع، اقدام ابو سلمه به اين كار به بازى با آتش شباهت دارد. ما نمىدانيم او در اين اقدامات به چه امرى اعتماد كرده بود، آن هم پس از آنكه قيام عباسى با شمشير
ص: 151
پيشوايش ابو مسلم خراسانى به پيروزى درخشانى دست يافته و به ثمر نشسته بود. در ظاهر، ابو سلمه مىخواسته است جبهه سومى از علويان به وجود آورد تا بعد از اينكه دو جبهه متخاصم اموى و عباسى در نزاع باهم ضعيف شدند، نتيجه، از آن اين جبهه سوم باشد، اما او در شناخت محتويات زمان دچار اشتباه شد؛ چرا كه قيام عباسى به نهايت پيروزى خود (در سريعترين زمانى كه مىتوان تصور كرد) رسيده بود.[360]
ابو مسلم خراسانى به ابو جعفر منصور در آن هنگام كه به خراسان نزد وى آمده بود، بىتوجهى كرد و اين امر باعث خشم منصور شد. او چون نزد ابو العباس بازگشت گفت:
«اگر ابو مسلم را رها كنى و او را نكشى، تو خليفه نخواهى بود و خلافتت اعتبارى ندارد».
اما ابو العباس خطر اين پيشنهاد را درك كرد و اين كار را به زمان مناسب ديگرى حواله كرد.[361]
سفاح پس از قتل ابو سلمه، ابو الجهم بن عطيه را وزير خود كرد. او از موالى فارسى و از دستپروردگان ابو مسلم خراسانى بود، ازاينرو، جاسوسى شد كه اخبار خليفه را به ابو مسلم انتقال مىداد.[362]
بعد از قتل ابو سلمه، جنگى شديد بين سپاه عباسى به سركردگى حسن بن قحطبه، و سپاه اموى به فرماندهى يزيد بن عمر بن هبيره در شهر واسط روى داد. بهرغم كشته شدن خليفه اموى و سقوط دولت امويان، يزيد بن عمر به مقاومت در برابر عباسيان ادامه داد.
وى سپس بر آن شد كه به نفع يكى از رهبران علوى دعوت كند. ازاينرو، نامهاى به محمد بن عبد اللّه بن حسن نوشت، اما محمد در دادن پاسخ تأخير كرد. ابن هبيره بناچار امان ابو جعفر منصور را به نيابت از برادرش ابو العباس پذيرفت.[363]
عبد اللّه بن حسن علوى از سياست كشتار امويان به وسيله داوود بن على، والى
ص: 152
عباسى، ابراز نارضايتى كرد و به او گفت: «اى پسرعمو، اگر همه اينها را بكشى پس چه كسى بماند تا به ملك الهى مباهات كند؟!» اما داوود بن على اين نصيحت را نپذيرفت و به سياست خونبار خود ادامه داد.[364]
ظاهرا گوشهگيرى شيعه اماميه، در كنار پرداختن ابو العباس به نابودى بقاياى آثار دولت اموى، فرصتى را براى قيامهاى شيعى فراهم نكرد، ازاينرو، هيچ كدام از علويان به دست ابو العباس كشته نشدند. اصفهانى مىگويد: «من خبرى ندارم از اينكه يكى از آنان را كشته باشد يا در مجلس خود نسبت به يكى از آنها بدگويى و اهانت كرده باشد.»[365]
ص: 153
بخش دوم جهاد شيعه زيديه و اماميه در عصر منصور، خليفه عباسى
ص: 155
فصل اول قيام محمد نفس زكيه در حجاز
در دوران خلافت ابو جعفر منصور، اولين قيام عليه دولت عباسى به وسيله جماعتى از شيعيان زيدى رخ داد. پرچم رهبرى اين قيام را محمد نفس زكيه و برادرش، ابراهيم، بر دوش مىكشيدند. اين دو، فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند. بعدها نيز فرزندان و نوادگان او پرچمدار قيام عليه دولت عباسى شدند.
مورّخان در اين باره كه ابو جعفر منصور، دومين خليفه عباسى بنيانگذار حقيقى دولت عباسى است، همداستانند. وى در دعوت، سرنگونى دولت اموى و برپايى دولت عباسى نقشى برجسته ايفا كرد. او بازوى راست برادرش ابو العباس، اولين خليفه عباسى بود. و چون به سال 136 ق خلافت را عهدهدار شد، پايههاى دولت عباسى را استوار كرد و بر دشمنان و مخالفان حكومت چيره شد و پايتخت بزرگ عباسيان، بغداد را بنا كرد، همان گونه كه اساس سازمان ادارى و مالى خلافت را پىريزى كرد.
محمد نفس زكيه
برجستهترين پيشوايان شيعه در عهد خلافت ابو جعفر منصور، يكى، امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر عليه السّلام، رهبر شيعيان اماميه، و ديگرى، محمد بن عبد اللّه، معروف به
ص: 156
نفس زكيه بودند. اما امام جعفر صادق عليه السّلام چون شرايط را مهيا نديد، سكوت و كنارهگيرى از مطالبه خلافت را اختيار كرد. آن حضرت مىديد كه دولت عباسى در آغاز كار و اوج قدرت خود، در برخورد با دشمنان به شدت و خشونت رفتار مىكند. وى شاهد بود كه چگونه منصور به راحتى خود را از ابو مسلم خراسانى، كه پرچمدار دعوت و محكمكننده پايههاى دولت عباسى بود، آسوده مىكند و او را مىكشد، و حتى به عموى خود عبد اللّه بن على، با آن سختىهايى كه براى برپايى دولت عباسى متحمل شده بود، ستم روا مىدارد.[366] ما در يكى از فصلهاى اين كتاب به تفصيل درباره امام صادق عليه السّلام بحث خواهيم كرد.
اما پيشواى ديگر، محمد نفس زكيه، در بين علويان بيشترين فعاليت را براى كسب خلافت داشت. او از اواخر عصر اموى به خلافت نظر داشت و در آن زمان، بسيارى از بنى هاشم، از جمله منصور، با او بيعت كرده بودند.[367]
مسلمانان بر محمد بن عبد اللّه نام نفس زكيه نهادند.[368] مسعودى دليل نامگذارى او را چنين بيان مىكند: وى را به دليل كثرت زهد و عبادت، نفس زكيه ناميدند، همانگونه كه به او مهدى هم مىگفتند.[369] در اين باره، صاحب فخرى مىگويد: نفس زكيه در فضل، شرف، دين، علم، شجاعت، فصاحت، رياست، كرامت و نجابت از سادات و بزرگان بنى هاشم به شمار مىآمد.[370] در ابتداى كار بين مردم شايع شده بود كه او همان مهدى موعود است و پدرش اين باور را در بين بعضى از افراد ايجاد كرده بود و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هم روايت كرد كه فرمود: «اگر از دنيا تنها يك روز مانده باشد، خداوند آن روز را به قدرى طولانى مىگرداند تا مهدى قائم ما كه نامش مانند نام من و نام پدرش مانند نام پدر من است، ظهور كند.»[371]
ص: 157
محمد نفس زكيه را «قريشى اصيل» هم مىگفتند. اصفهانى سبب اين نامگذارى را آن مىداند كه در تمام پدران و مادران و اجدادش، كنيز و كنيززادهاى ديده نمىشد.[372]
محمد نفس زكيه از اواخر عصر اموى بر اين باور بود كه خلافت حق شرعى او و نه از آن ابو العباس و ابو جعفر منصور است، بلكه اين دو خليفه عباسى، حق او را غصب كردهاند، آن هم درحالىكه بيعت او در گردنشان بود. ازاينرو، نفس زكيه از بيعت با ايشان سر باز زد.
اصفهانى مىنويسد: ابو العباس و منصور بر گرفتن بيعت از نفس زكيه و برادرش ابراهيم اصرار داشتند؛ چون پيش از اين خودشان با او بيعت كرده بودند. اصفهانى در ادامه مىگويد: «چون دعوت بنى عباس آشكار شد و به پادشاهى رسيدند، سفّاح و منصور بر دستيابى به محمد و ابراهيم اصرار داشتند؛ چرا كه خود از بيعتكنندگان با محمد بودند، ازاينرو، اين دو برادر متوارى شدند و پيوسته از ناحيهاى به ناحيهاى مىگريختند تا آنكه محلّشان آشكار شد و هر دو به قتل رسيدند.»[373]
اصفهانى بيعت منصور را با محمد نفس زكيه در اواخر عصر اموى چنين روايت مىكند كه عبد اللّه بن سعد جهنى گفت: «ابو جعفر با محمد دو بار[374] بيعت كرد. من در يكى از آنها، كه در مسجد الحرام روى داد، حاضر بودم و چون ابو جعفر از مسجد خارج شد، نفس زكيه ركاب اسب او را گرفت و گفت:" مىدانم كه اگر امر خلافت به شما برسد، اين روز را فراموش خواهيد كرد".»[375]
در ميان مردم چنين شايع شده بود كه نفس زكيه همان مهدى است و پدرش عبد اللّه بن حسن در انتشار اين باور مىكوشيد. او مىگفت: «به درستى كه پسرش محمد، همان
ص: 158
مهدى است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به آمدنش بشارت داده است.» خدا نيز محبت نفس زكيه را در دل مردم افكند و همه مردم به او روى آوردند. آنچه به اين امر كمك كرد بيعت اشراف بنى هاشم با او و نامزد كردن وى براى خلافت بود، و چون او را بر خود مقدم داشتند، رغبت محمد در طلب خلافت و رغبت مردم نسبت به او فزونى يافت.[376]
در بين مردم روايتى شايع شد كه مىگفت: «امر امامت را مردى عهدهدار مىشود كه اسم او اسم پيامبر، و اسم مادرش بر سه حرف است كه اول آن هاء و آخر آن دال است.»[377] و اين روايت بر نفس زكيه منطبق بود. اسم او محمد و مادرش هند، دختر ابى عبيدة بن عبد اللّه بن زمعة بن اسود بن مطلب بود.[378] محمد نفس زكيه از اين روايت كه بين مردم نقل مىشد بهره فراوانى برد. او حتى از كودكى، خود را آماده پذيرش امامت كرده بود.
اصفهانى مىگويد: «محمد بن عبد اللّه بن حسن از زمان كودكىاش همواره خود را مخفى مىكرد و با مردم به مكاتبه مىپرداخت و آنان را به خود دعوت مىكرد و خود را مهدى مىناميد.»[379] همچنين اصفهانى مىگويد: «ابو جعفر منصور براى منصرف كردن مردم از نفس زكيه پسر خود را محمد ناميد و لقبش را مهدى گذاشت.»[380]
موضع نفس زكيه و برادرش ابراهيم درباره خلافت منصور
محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم از بيعت با ابو العباس، اولين خليفه عباسى خوددارى كردند و خليفه نسبت به آن، واكنشى نشان نداد؛ چرا كه دولت عباسى در آغاز كار خود بود و مشكلات و دغدغههاى فراوانى پيش رو داشت. سفاح، تصميم گرفت مقابله با اين دو پيشواى علوى را تا زمانى كه شرايط مساعد شود به تأخير اندازد.
در اواخر عهد ابو العباس و در سال 136 ق برادر و وليعهدش ابو جعفر منصور به قصد
ص: 159
حجّ به حجاز رفت. در مدينه، همه بزرگان علوى براى تقديم سلام و تحيت به حضورش رسيدند، جز محمد و ابراهيم، دو فرزند عبد اللّه بن حسن، كه از اين امر سرپيچى كردند.
پس منصور از عبد اللّه درباره فرزندانش سؤال كرد و عبد اللّه از محل اختفاى ايشان اظهار بىاطلاعى كرد و در اين ميان، سخنان درشتى ردّ و بدل شد، به حدى كه منصور خشمگين شد و يكى از نزديكانش قتل عبد اللّه را به او پيشنهاد كرد، اما زياد بن عبد اللّه حارثى، والى مدينه غضب منصور را فرونشاند و تعهد كرد در كار محمد و ابراهيم تفحص، و آنان را دستگير كند.[381] منصور به تعهدى كه والى مدينه داد اكتفا نمود و او را در ولايتش ابقا كرد و خود به سوى عراق بازگشت.[382]
منصور در راه عراق بود كه از فوت برادرش ابو العباس خبر يافت و دانست خلافت به او رسيده، پس پيكى را به حجاز فرستاد تا از اهالى مكه و مدينه برايش بيعت بگيرند، به گونهاى كه حتى يك نفر از ايشان تخلف نكند. منصور همراه اين پيك، نامهاى هم براى زياد بن عبد اللّه فرستاد كه در آن زياد را به جدّيت در تفحص از نفس زكيه و ابراهيم و گرفتن بيعت از آنان ترغيب كرده بود.[383]
پس از آن، حوادث نسبتا مهمى پىدرپى اتفاق افتاد و خليفه جديد را به خود مشغول كرد؛ پايان دادن به مسئله ابو مسلم خراسانى و عمويش عبد اللّه بن على، و رويارويى با تحركات زنادقه و قيامهاى خوارج، از جمله اين حوادث بود. وقتى منصور از رويارويى با اين جريانهاى مهم فارغ شد و بر همه آنها چيره يافت، توجه خود را به حجاز معطوف كرد تا اوضاع آن منطقه را آرام سازد؛ منطقه اسلامى مقدسى كه شاهد طلوع انوار اسلام و محل نزول وحى بود و نگاههاى مسلمانان در شرق و غرب عالم به آن معطوف است. در آن احوال، اخبار متواتر به منصور مىرسيد كه دعوت محمد نفس زكيه گسترش يافته است.[384]
براى پايان دادن به اين حوادث، منصور بهتر ديد كه در كار نفس زكيه بيشتر دقت كند و
ص: 160
ازاينروست كه مىبينيم در موسم حج سال 138 ق، از فضل بن صالح بن على عباسى، امير الحاج مىخواهد بدون اينكه جلب توجه كند، از كار نفس زكيه و برادرش ابراهيم آگاهى يابد. منصور به او گفت: «اگر چشمانت بر محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه بن حسن افتاد آنها را رها نكن و اگر ايشان را نديدى، از ايشان سؤال نكن.» فضل به مدينه آمد و همه مردم به جز محمد و ابراهيم به ديدنش آمدند. او از عبد اللّه درباره فرزندانش پرسيد و گفت: «چه چيزى مانع فرزندانت شد از اينكه همراه اهلشان براى ملاقات من بيايند؟» عبد اللّه پاسخ داد: «ايشان را نيت سوء و زشتى بازنداشته، بلكه به دنبال شكار و تعقيب آن رفتهاند و در اين حال، هرگز در خير يا شرّ كسان خود حضور نمىيابند.» فضل چيزى نگفت و چندى پس از اتمام مراسم حج به عراق بازگشت.[385]
در سال 140 ق/ 757 م منصور براى حج به سرزمين حجاز آمد و چنين ديد كه به كار دعوت علوى اهتمام ورزد، ازاينرو، بنى هاشم و علويان را گرد آورد و پاداش و هدايا نثارشان كرد، سپس با يكايك ايشان خلوت كرد و از آنان درباره محمد نفس زكيه پرسيد.
پاسخ آنان اين بود: «اى امير مؤمنان! او مىداند كه تو از سابقهاش و اينكه به دنبال خلافت بوده، آگاهى دارى، ازاينرو، از تو بر خويشتن بيم دارد، البته او با تو مخالفت نمىكند و سر نافرمانى ندارد.»[386]
اين سخن را همه هاشميان تكرار كردند، مگر حسن بن زيد بن حسن بن على كه به منصور گفت: «به خدا اطمينان ندارم كه بر تو نتازد، او كسى است كه از تو غافل نيست، پس در كار خويش بينديش.»
منصور تصميم گرفت باز هم عبد اللّه بن حسن را فراخواند تا بلكه از او درباره مخفىگاه فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم خبرى كسب كند. بنابراين، بنى عباس را به
ص: 161
مجلس خود دعوت كرد و عبد اللّه بن حسن هم با آنان بود. منصور رو به جانب او كرد و پرسيد: «اى ابا محمد! مىبينم كه محمد و ابراهيم از من مىترسند، درحالىكه مايلم نزدم بيايند تا به آنها صله بدهم و امر ازدواجشان را فراهم آورم و با من مأنوس باشند.» عبد اللّه زمانى طولانى ساكت ماند، سپس گفت: «اى امير مؤمنان! به حق تو سوگند، من از آنها و محل اقامتشان خبر ندارم و اكنون از دسترس من دورند.»[387]
منصور بهتر ديد كه خويشتندارى كرده، در كار عبد اللّه عجله نكند. اصفهانى مىگويد:
در آن روز، منصور غذا نخورد و وقت خود را به امر پذيرايى از عبد اللّه بن حسن و پرس و جو در كار فرزندانش صرف كرد. او در پرسش از محل اختفاى فرزندان عبد اللّه اصرار كرد و عبد اللّه نيز سوگند خورد كه از آن خبرى ندارد، پس منصور گفت: «چنين مكن، اى ابا محمد! چنين مكن، اى ابا محمد!»[388]
سپس عبد اللّه بن حسن از منصور اجازه خروج خواست. او پنهانى نزد سليمان بن على عباسى آمد و گفت: «برادر! بين ما پيوند و خويشاوندى است، نظرت درباره آنچه بين ما و ابا جعفر مىگذرد چيست؟» سليمان گفت: «برادرم عبد اللّه بن على چون بر منصور شوريده، اكنون در زندان اوست و هر لحظه، مرگ بين ما و او سايه انداخته است. اگر منصور مىخواست از پسرت بگذرد، شايستهتر آن بود كه از عموى خودش بگذرد.»[389]
عبد اللّه بار ديگر با منصور روبهرو شد و در اين ملاقات ضربهاى كه حتى پشت شتر را خم مىكرد به خاندانش وارد آمد. در آن روز، منصور با فرزندش مهدى سرگرم نامهاى بودند كه برايشان آمده بود؛ مهدى با پدرش سخن مىگفت و كلام نامناسب بر زبان مىراند. عبد اللّه گفت: «اى امير مؤمنان! آيا كسى را بر اين نمىگمارى كه زبانش را اصلاح كند؟ چرا كه رفتار او همانند كنيزان است.» منصور از اين گفتار خشمگين شد و ناگهان بر عبد اللّه فرياد كشيد كه «پسرت كجاست؟» او گفت: «نمىدانم.» منصور گفت:
«بايد او را نزد من بياورى.» عبد اللّه گفت: «اگر زير پاى من هم پنهان شده بود، پايم را از
ص: 162
رويش برنمىداشتم.» منصور فورا دستور داد عبد اللّه و خانوادهاش را دستگير كرده و زندانى كنند.[390]
طبرى روايت مىكند كه ياران محمد نفس زكيه و ابراهيم مىخواستند ابو جعفر منصور را هنگامى كه در سال 140 ق به حج آمده بود ترور كنند و براى اين كار نيز اشتر، عبد اللّه بن محمد بن عبد اللّه اعلام آمادگى كرده بود، اما نفس زكيه اين نظر را رد كرد و گفت: «به خدا قسم هرگز او را به غفلت نمىكشم تا او را دعوت كنم.» در بين اين عده كه قصد ترور منصور را داشتند يكى از سرداران خليفه به نام خالد بن حسان كه از اهالى خراسان بود نيز حضور داشت. چون منصور از كار اين سردار آگاه شد، درصدد دستگيرى وى برآمد، اما موفق نشد. نفس زكيه، سردار مزبور را براى امر دعوت به خراسان فرستاد. منصور هم به منظور انتقام از آن فرد نظامى، بسيارى از يارانش را كشت.[391]
ظلم و ستم به علويان در مدينه
عبد اللّه بن حسن مدت سه سال در مدينه و در خانه مروان زندانى شد.[392] محمد نفس زكيه از رنج و عذابى كه پدر و خانوادهاش در زندان منصور متحمل شده بودند اندوهناك شد، پس پنهانى نزد مادرش هند آمد و از او خواست كه به زندان نزد پدرش رود و به او بگويد:
«محمد معتقد است كشته شدن يك مرد از آل محمد بهتر از اين است كه دهها نفر كشته شوند.» هند اين گفته فرزند را به شوهرش رساند. عبد اللّه گفت: «خدا محمد را حفظ كند، نه، اين كار را نكند! بلكه به او بگو بگريزد، كه به خدا قسم حجت ما نزد خدا در روز قيامت اين خواهد بود كه ما خاندان پيامبر را آفريد و طالب امر امامت از ماست.»[393]
اين سخنان براى محمد كافى بود تا در ادامه راهش و در دعوت به خلافت، كوشاتر شود و در برابر دولت عباسى و منصور بايستد.
ص: 163
از سوى ديگر، منصور به اين نتيجه رسيد كه ترساندن علويان و زندانى ساختن عبد اللّه بن حسن و خانوادهاش سودى ندارد، ازاينرو، بر آن شد كه براى يافتن محل اختفاى محمد از در مكر و حيله وارد شود، بنابراين، از جانب شيعيان نامهاى براى محمد نفس زكيه نوشت. در آن نامه، شيعيان فرمانبرى خود را از نفس زكيه يادآورى كرده، تقاضاى شتاب در آشكار كردن قيامش داشتند. منصور اين نامه را با اموال و هداياى فراوان به فردى داد تا به زندان نزد عبد اللّه بن حسن ببرد و عبد اللّه را از مضمون آن آگاه كند. عبد اللّه كه فريب خورده بود، به آن مرد گفت: «فرزندش نفس زكيه در كوه جهينه مخفى است و از او خواست كه نزد على بن حسن برود تا او وى را به مكان اختفاى نفس زكيه راهنمايى كند. اگر يكى از كاتبان منصور، كه شيعه مذهب بود، به وسيله نامه، عبد اللّه را از مكر منصور آگاه نمىكرد، حيله او كارگر مىافتاد. پس از آن، عبد اللّه فورا يكى از مردان خود را نزد على بن حسن و محمد نفس زكيه فرستاد و آنان را از پيك منصور برحذر داشت. از اينرو، فرستاده منصور بدون نتيجه، نزد وى بازگشت.[394]
گفتيم كه زياد بن عبيد اللّه حارثى، والى مدينه پيش از حركت منصور به عراق، قول داده بود كه از مكان اختفاى نفس زكيه پرسوجو كند، اما در اين كار، سهلانگارى كرد. او مىدانست اگر منصور بر محمد دست يابد او را مىكشد و والى نمىخواست خون محمد بر گردنش باشد. از ديگر سو، نامههاى منصور ادامه داشت كه در آن از والى مدينه مىخواست محل اختفاى نفس زكيه را پيدا كند. اتفاق بعدى اين بود كه محمد وارد مدينه شد و زياد به استقبالش آمد و به او امان داد و باهم قرار گذاشتند كه با مردم در بازار مدينه روبهرو شوند.[395] زياد در آنجا خطاب به مردم گفت: «اى مردم! اين محمد نفس زكيه است.» مردم مدينه فرياد زدند: «مهدى، مهدى!»، سپس زياد رو به محمد كرد و گفت: «هر جاى زمين خدا كه مىخواهى، برو.»[396] محمد به سوى عدن و سپس به سند و پس از آن به كوفه رفت و در آخر به مدينه بازگشت.
ص: 164
ابو جعفر منصور از عملكرد زياد نسبت به نفس زكيه آگاه شد و به سبب اينكه از فرمانهاى خليفه سرپيچى كرده و از سرسپردگى به عباسيان خارج شده بود، به شدت غضبناك شد. بنابراين، به قاضى مدينه، عبد العزيز بن عبد المطلب بن عبد اللّه نوشت كه زياد را دستگير و اموالش را مصادره و مردان و يارانش را از مناصب حكومتى عزل كند.
قاضى در اجراى دستورهاى خليفه، ابن زياد را دستگير و او را در غل و زنجير كرد. قاضى مقدار 85 هزار دينار هم در بيت المال يافت. زياد گفت: «به خدا قسم گناهى در خود نمىبينم كه عليه امير مؤمنان مرتكب شده باشم، جز آنكه مىپندارم در مورد دو پسر عبد اللّه از من آزرده خاطر است و اينكه خون فرزندان فاطمه را نزد من گران يافته است.» سپس اين شعر را خواند:
|
أكلف ذنب قوم لست منهم |
و ما جنت الشمال على اليمين[397] |
|
«گناه كسانى به گردنم افتاده كه من از آنها نيستم. دست چپ هم نسبت به دست راست گناهى نكرده است.»
منصور والى جديدى به نام محمد بن خالد بن عبد اللّه قسرى بر مدينه حاكم كرد و به او فرمان داد كه در جستوجوى محمد نفس زكيه بكوشد و حتى دست او را در اموال باز گذاشت. اين والى در اول رجب سال 141 وارد مدينه شد. روزها گذشت بدون اينكه محمد بن خالد در مأموريتى كه منصور به او واگذار كرده بود، موفق شود. منصور او را در كار خود سست يافت، ازاينرو، نامهاى به او نوشت كه مدينه و اطرافش را جستوجو كند،[398] اما والى جديد هم مثل والى قبلى از ريختن خون بنى الحسن اكراه داشت، پس نامهاى به منصور نوشت به اين مضمون كه نفس زكيه پيش از ورود من، از مدينه خارج شده و در بسيارى از شهرهاى اسلامى رفت و آمد داشته است. منصور او را نيز عزل كرد.
منصور با يكى از نزديكان خود به نام ابو العلاء در اينكه چه كسى را والى مدينه گرداند و كار محمد نفس زكيه را به او واگذار كند، مشورت كرد. ابو العلاء به او سفارش كرد كه از خاندان زبير بن عوام يا از خاندان طلحة بن عبيد اللّه شخصى را انتخاب كند و به ولايت
ص: 165
مدينه بگمارد. آنان همگى به دشمنى اين دو خاندان با على بن ابيطالب آگاه بودند؛ زبير و طلحه در جنگ جمل[399] با على عليه السّلام از در دشمنى درآمدند، عبد اللّه بن زبير نيز در حجاز خود را خليفه خواند و به آل على بن ابى طالب، بخصوص محمد حنفيه،[400] سخت گرفت و به قيام مختار ثقفى، ياور آل على خاتمه داد.[401]
ابو جعفر منصور اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: «خدايت بكشد! چه سخاوتمندانه نظر مىدهى! به خدا قسم اين رأى بر من مخفى نبود، لكن با خداوند عهد كردهام كه از اهل بيتم به وسيله كسى كه دشمن مشترك من و آنهاست انتقام نگيرم، اما قصد دارم يكى از راهزنان عرب را بر آنها بگمارم كه هرچه را بگويم عمل كند.»
منصور، رباح بن عثمان بن حيان را والى مدينه كرد. او پسر عموى مسلم بن عقبه، سردار يزيد بن معاويه اموى بود كه مدينه را محاصره كرد و با اهالى آن در واقعه حرّه جنگيد و بسيارى از مردم را كشت و چند روز مدينه را بر سپاهيان خود مباح كرد كه در آن خونها ريختند و غارت و هتك نواميس كردند.[402]
منصور، رباح بن عثمان را نزد خود خواند و به او گفت كه به ولايت مدينه منصوبش كرده و به وى امر كرد اين مسئله را مخفى نگه دارد، همچنين از اقداماتى كه زياد و ابن قسرى براى يافتن محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم انجام داده بودند آگاهش كرد و فرمان داد شتابان به سوى مدينه حركت كند.
ص: 166
رباح در اواخر ماه رمضان سال 144 به مدينه رسيد و بىدرنگ به دار مروان رفت كه عبد اللّه بن حسن از زمان زياد بن عبيد اللّه در زير گنبد آن خانه، زندانى بود. رباح يكى از علويان را، كه حسن بن زيد نام داشت، نزد زندانى فرستاد تا محل اختفاى فرزندش محمد را از او جويا شود. عبد اللّه به او گفت: «اى پسر برادرم، به خدا قسم ابتلاى من بزرگتر از ابتلاى ابراهيم عليه السّلام است؛ چرا كه خداى تبارك و تعالى به ابراهيم امر كرد فرزندش را ذبح كند و اين طاعت خدا بود، با اين حال، ابراهيم گفت:" إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ"[403] و شما از من مىخواهيد كه فرزندانم را به اين مرد تحويل دهم تا آنان را بكشد، و اين معصيت خداى بزرگ و عزيز است.»[404]
سپس رباح خود به زندان نزد عبد اللّه بن حسن رفت و به او گفت: «اى پيرمرد! به خدا امير مؤمنان مرا به سبب خويشاوندى نزديك يا خدمتى كه از پيش به او كرده باشم به كار نگرفته است، به خدا آنطور كه زياد و ابن قسرى را بازيچه خود كردى، نمىتوانى مرا به بازى بگيرى، به خدا بايد دو پسرت محمد و ابراهيم[405] را نزد من بياورى، وگرنه جانت را مىگيرم.» رباح باوجوداين تهديدها نتوانست از پيرمرد زندانى جوابى بگيرد.
او بر والى قبل از خود، يعنى محمد بن خالد قسرى سخت گرفت، و او را دستگير و در غل و زنجير كرد و دستور داد به شدت تازيانهاش بزنند.
پس از آن در جمع مردم مدينه بر منبر رفت و خطبهاى خواند كه اين خطبه ما را به ياد سخنان حجاج بن يوسف ثقفى در مسجد كوفه مىاندازد.[406] رباح در خطبه خود چنين گفت: «اى مردم مدينه! بدانيد من افعى فرزند افعى، عثمان بن حيّان، و پسرعموى مسلم بن عقبهام؛ همان كه كشتزار شما را نابود كرد و مردان شما را مجازات كرد. به خدا قسم! چنان مدينه را از زندگان خالى كنم كه حتى سگى در آن فرياد نكشد.»[407]
ص: 167
گفتار رباح مردم مدينه را خشمناك و آتش غضبشان را شعلهور كرد. واقعه حرّه و فجايع دردناكى كه در پى داشت، همواره در خاطر مردم مدينه باقى بود. پس بر رباح بانگ زدند: «اى پسر آنكه دوبار حدّ زده شد! ساكت مىشوى يا ما تو را ساكت كنيم؟»
چندى بعد رباح خبر يافت كه محمد نفس زكيه در درّهاى از كوهستان رضوى[408] پنهان است. او عمرو بن عثمان بن مالك جهنى را كه از بنى جشم بود مأمور يافتن محمد نفس زكيه و دستگيرى وى كرد و سپاهى را بدين منظور همراه او گسيل داشت. محمد از آمدن سپاه رباح آگاه شد و به سرعت فرار كرد، اما يكى از فرزندانش از بالاى كوه سقوط كرد و كشته شد، و محمد اين اشعار را سرود:
|
منخرق السربال يشكو الوجى |
تنكبه اطراف مور حداد |
|
|
شرّده الخوف فأزرى به |
كذاك من يكره حر الجلاد |
|
|
قد كان فى الموت له راحة |
و الموت حتم فى رقاب العباد[409] |
|
«با پيراهنى پاره از پابرهنگى و تيزى سنگهايى كه پايش را مىخليد شكوه دارد.
ترس سرگردانش كرده و از همه سو او را دربرگرفته، اين است سرنوشت كسى كه از تيزى تيغهاى شمشير گريزان است. راحتى او در مرگ است و مرگ سرنوشت محتوم بندگان است.»
محمد نفس زكيه خود را نجات داد و همواره از جايى به جايى مىگريخت. رباح چارهاى نديد جز آنكه خشم خود را بر مردم مدينه فرود آورد. پس بر منبر رفت و محمد و برادرش ابراهيم را دشنام داد و آن دو را به فسق و عصيان و طغيان متهم كرد، سپس مادرشان هند، دختر ابى عبيده، را به زشتى هجو كرد كه باعث خشم مردم مدينه شد و با او بگومگو كردند. رباح با تهديد گفت: «خداوند چهرههاتان را ذليل و خوار گرداند! به خدا قسم به خليفه شما نامهاى خواهم نوشت و او را از دغلكارى و نصيحتناپذيرى شما خبر خواهم داد.» پس مردم خشمناك هم بر او شوريدند و فرياد برآوردند كه «اى پسر
ص: 168
گناهكار حدّ خورده! مردم حرف چون تويى را نمىشنوند» و او را سنگباران كردند. رباح فرار كرد و به دار مروان پناه برد و مردم گرداگرد خانه مروان جمع شدند و به او بدترين فحشها و دشنامها را دادند.[410]
سرآغاز قيام در مدينه
رباح، شرح شورش مردم مدينه را براى خليفه نوشت و كار آنان را به او واگذار كرد. پس منصور نامهاى خطاب به مردم مدينه نگاشت. او از رباح خواسته بود كه نامه را بالاى منبر براى مردم بخواند. در اين نامه آمده بود:
«اى مردم مدينه! والىتان در نامهاى كه به من نوشته، شما را درباره فريبكارى و مخالفت و انحرافتان از بيعت امير مؤمنان، يادآورى مىكند. امير مؤمنان هم به خدا سوگند ياد كرده كه اگر دست برنداريد، البته امان شما را به بيم، تبديل كند و راه خشكى و دريا را به رويتان ببندد و مردانى سنگدل كه دوست و رحم نمىشناسند بر شما مسلط كند.»[411]
قصد منصور از مردان سنگدل و بيگانه اين بود كه سپاهى از مردمان فارس و خراسان، كه از شيعيان عباسى بودند، به مدينه بفرستد تا بدين وسيله قهر خود را بر مردم مدينه نازل كند.
نامه منصور در آرام كردن شورش مردم مدينه مؤثر نشد، بنابراين، چارهاى جز اينكه خود در موسم حج سال 144 ق به حجاز بيايد، نديد. منصور تصميم گرفت وارد مدينه؛ كه در آتش خشم و قيام مىسوخت، نشود، ازاينرو، در منطقهاى خارج از مدينه به نام ربذه مستقر شد.[412] رباح، والى مدينه نزد خليفه آمد و آنچه را بر او در شورش مردم مدينه گذشته بود شرح داد. خليفه از والى خواست كه زندانيان بنى حسن را احضار كند تا شايد به مكان اختفاى نفس زكيه دست يابند.
ص: 169
رباح زندانيان را نزد خليفه آورد و آنان را درحالىكه با غل و زنجير بسته شده بودند، به محلى كه منصور در آنجا بود، وارد كرد. عبد اللّه بن حسن به شدت تشنه بود، از اينرو، فرياد زد: «اى مردم! چه كسى فرزند رسول خدا را سيراب مىكند؟» كسى او را اجابت نكرد. زندانيان را نزد منصور بر زمين انداختند. عبد اللّه به خليفه گفت: «اى ابا جعفر! به خدا قسم ما با اسيران شما در جنگ بدر چنين رفتار نكرديم» و منصور بر او آب دهان انداخت.[413]
سپس منصور از بنى حسن درباره محل اختفاى محمد نفس زكيه پرسيد، اما پاسخى نشنيد. پس با ايشان به درشتى و خشونت برخورد كرد و بعضى از آنان را شكنجه كرد.[414] سپس دستور داد آنها را با شترهاى بىبرگ و زين[415] به كوفه بفرستند. در كوفه زندانيان را به زندان قصر ابن هبيره كه نزديك هاشميه بود، بردند، اين محل، سردابى در زيرزمين بود، به گونهاى كه زندانيان تفاوت روز و شب را تشخيص نمىدادند[416] و بسيارى از آنان در اين زندان تاريك مردند. يكى از آنها محمد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بود كه سر او را از تن جدا كردند و با گروهى از شيعيان به خراسان فرستادند و آن را در شهرهاى خراسان گرداندند. ايشان گمان مىكردند كه اين سر محمد نفس زكيه است.[417]
جاحظ در توصيف آنچه به بنى حسن رسيد، داد سخن مىدهد و مىگويد: منصور بنى حسن را به كوفه و زندان قصر ابن هبيره آورد. سپس محمد بن ابراهيم را خواست و فرمان داد كه گرداگرد او ديوارى بنا كردند، درحالىكه زنده بود، و به همين شكل او را رها كرد تا از گرسنگى و تشنگى جان داد. پس از آن، بيشتر همراهان وى را كه از بنى الحسن بودند، كشت. ابراهيم الغمر، فرزند حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، از جمله كسانى بود كه
ص: 170
در غل و زنجير از مدينه به انبار آورده شد و او در آن حال به برادرانش عبد اللّه و حسن مىگفت: «آرزوى ما اين بود كه سلطنت بنى اميه زايل شود و به ما حكومت بنى عباس را بشارت مىدادند، حال آنكه اين نشد و ما اكنون در چنين حالتى گرفتاريم.»[418]
منصور به اهميت تهديدى كه از زندانى كردن عده فراوانى از خاندان على بن ابى طالب ناشى مىشد، واقف بود. او از تشيّع بسيارى از مردم فارس و خراسان آگاه بود و مىدانست آنان منزلت بزرگى براى على عليه السّلام و اهل بيتش قايل هستند، ازاينرو، لازم ديد كه موضع خود را نسبت به اين علويان بيان كند. بنابراين، در هاشميه بر منبر رفت و خطبهاى طولانى خواند كه آغاز آن چنين بود:
«اى مردم خراسان! شما ياران و پيروان ما و اهل دعوت ماييد و اگر با غير ما بيعت مىكرديد، آنان را بهتر از ما نمىيافتيد. به خدايى كه خدايى جز او نيست ما فرزندان ابو طالب را به كار خلافت واگذاشتيم و كموبيش در كارشان دخالت نكرديم.»[419]
سپس منصور به تاريخ علويان پرداخت و از ديدگاه حكمين نسبت به على بن ابى طالب و تفرقه بين سپاهيانش و ماجراى كشته شدن آن حضرت سخن گفت. پس از آن به رويدادهايى اشاره كرد كه طى آن، حسن بن على به نفع معاوية بن ابى سفيان از خلافت كنار رفت. سپس از بىوفايى اهل كوفه با حسين بن على، كه به شهادت آن حضرت انجاميد، سخن گفت. بعد به قيام زيد بن على و هشدار محمد بن على عباسى (پدر منصور) و داوود بن على (عمويش) به او مبنى بر اينكه اهل كوفه بىوفايند[420] و نيز جور و ستمى كه بنى عباس در نتيجه قيام علويان از بنى اميه متحمل شدند، اشاره كرد.[421] سپس درباره موضع علويان نسبت به دولت عباسى مطالبى بيان كرد و گفت: «پس چون به فضل
ص: 171
و حكمت و عدل الهى، كارها بر وفق مراد ما شد، آنان بر ما تاختند؛ زيرا خدا ما را بر آنان برترى داده و ما را به خلافت الهى- كه از پيامبرش به ما ارث رسيده بود- كرامت بخشيده بود، ولى آنان به ما حسد مىورزيدند و طغيانگرى مىكردند. آنان از بنى اميه مىترسيدند ولى نسبت به ما جسور بودند. اى مردم خراسان! به خدا قسم من آنچه كردم از روى جهالت و پندار نكردم.»
بيعت براى خلافت محمد نفس زكيه
منصور متوجه شد كه در دستيابى به مكان نفس زكيه شكست خورده است و چارهاى ندارد جز آنكه منتظر شود محمد، قيام خود را آغاز كند. طولى نكشيد كه محمد در سال 145 ق در مدينه بيرون آمد و از مردم به خلافت بيعت گرفت و خود را امير المؤمنين ناميد. اين سؤال پيش مىآيد كه چه چيزى نفس زكيه را به علنى ساختن قيام خود در اين سال وادار كرد؟
مورّخان، گزارشهاى فراوانى، را كه در آنها دلايل گوناگون قيام علنى محمد آمده است، ذكر كردهاند. طبرى بر اين نظر است كه پىگيرى كار محمد به وسيله رباح، او را به آشكار شدن سوق داد. وى مىگويد: وقتى ابو جعفر بنى حسن را برد، رباح به مدينه بازگشت و در جستوجوى محمد پافشارى كرد و محمد از پناهگاه خود خارج شد و پس از آن مصمم به قيام گرديد.[422] اما مسعودى بر اين نظر است كه رفتار منصور با بنى حسن باعث شد محمد قيام كند. او مىگويد: «محمد خود را از منصور مخفى كرد و بيرون نمىآمد تا آنكه منصور پدرش عبد اللّه بن حسن را با عموها و بسيارى از كسان و اطرافيان وى دستگير كرد.»[423] ابن طباطبا نيز همين ديدگاه را دارد و مىگويد: «عبد اللّه محض درباره فرزندش محمد به مردم مىگفت كه اين همان مهدى است كه بشارت او داده شده، اين همان محمد بن عبد اللّه است؛ خداوند نيز محبت وى را در دل مردم افكند و همه به او روى آوردند. آنچه به اين امر كمك كرد بيعت اشراف بنى هاشم با محمد و نامزد كردن وى براى خلافت و مقدم داشتن او بر خودشان بود كه رغبت محمد را در طلب خلافت، و رغبت مردم را به او زياد
ص: 172
كرد. محمد از زمانى كه دولت به چنگ بنى عباس افتاد از ترس ايشان پيوسته در غربت به سر مىبرد و چون از سرنوشت پدر و خانواده خود آگاه شد، در مدينه ظهور كرد.»[424]
اما اصفهانى تهديدهايى را كه متوجه موسى، برادر محمد، شد سبب تعجيل قيام محمد مىداند. وى مىگويد: «علت تعجيل محمد در قيام، قبل از اتمام كار داعيانى كه به مناطق مختلف فرستاده بود،[425] اين بود كه عبد اللّه بن حسن، موسى، برادر محمد را نزد خود خواند تا پيش ابو جعفر منصور برود و نظر او را برگرداند. او در نهان، سخنان ديگرى به موسى گفته بود. بنابراين، موسى به مدينه آمد و مدت يك سال در آنجا ماند و در كار رباح ايجاد مزاحمت كرد و باعث شد كار رباح در يافتن نفس زكيه با تأخير مواجه شود. او نيز نامهاى به منصور نوشت و او را از اقامت موسى در مدينه آگاه كرد. منصور هم نوشت كه موسى را به عراق بياورند. رباح همچنين كرد و به فرستادگان خود گفت: اگر ديديد كسى از مدينه به دنبال شما مىآيد، فورا گردن موسى را بزنيد؛ چرا كه رباح متوجه اخبار محمد بود، [بههرحال] اين خبر به محمد رسيد، پس ظهور كرد.»[426]
اما به نظر مىرسد كه اصرار ياران محمد نفس زكيه بر آشكار كردن او و علنى ساختن قيامش سبب شد كه او پيش از فراهم آمدن مقدمات پيروزى، در كار خود تعجيل نمايد.
طبرى، مسعودى و اصفهانى نقل مىكنند كه گروهى از ياران نفس زكيه[427] بر او وارد شدند و به او گفتند: «براى قيام، منتظر چه هستى؟ به خدا اين امت كسى را نمىيابد كه بيشتر از تو براى خلافت صاحب حق باشد! چرا به تنهايى قيام نمىكنى؟»[428]
محمد نفس زكيه قيام خود را در اول رجب سال 145 ه. ق در مدينه آغاز كرد و
ص: 173
بسيارى از مردمان مدينه با او بيعت كردند. آنطور كه صاحب فخرى توصيف مىكند، محمد در فضل و شرف و علم و شجاعت و فصاحت و رياست و كرامت و بزرگوارى، از سادات و بزرگان بنى هاشم بود.[429]
قيام محمد نفس زكيه ناگهانى بود؛ پيش از آنكه رباح بن عثمان، والى مدينه براى اين امر، آمادگى لازم را كسب كند، محمد با 250 نفر به زندان مدينه[430] آمد و آن را تصرف و زندانيان را آزاد كرد. ياران محمد در تمام كوچههاى مدينه مىگشتند و بانگ مىزدند و تكبير مىگفتند. صداى فرياد آنان در گوشه و كنار شهر مدينه، طنينانداز شد و حاكى از آن بود كه يكى از نوادگان رسول خدا عليه بنى عباس قيام كرده است. محمد نفس زكيه كه بسيار تمايل داشت قيامش خونين نباشد، يارانش را از خونريزى برحذر داشت و به آنان مىگفت: «كسى را نكشيد، كسى را نكشيد!»[431]
رباح، والى مدينه با قيام محمد غافلگير شد و قادر به هيچ تحركى نگرديد، ازاينرو، راه فرارى جز پناه بردن به دار مروان نيافت، و پله خانه را براى جلوگيرى از ورود قيام كنندگان، خراب كرد. رباح براى فرونشاندن غضب و خشم خود، راهى جز نثار كلماتى زشت به اطرافيان خود نيافت. ازاينرو، گفت: «اى مردم مدينه! امير مؤمنان، خواسته خويش را در مشرق و مغرب زمين مىجويد، او حتى در نهانخانههايتان راه پيدا مىكند.
به خدا قسم ياد مىكنم اگر او (منصور) بر شما بتازد گردن همه شما را مىزند.»[432] رباح، جز بنى زهره يارىكنندهاى از اهالى مدينه نيافت، به گونهاى كه تعدادى از آنان درحالىكه سلاح خود را حمل مىكردند به دار الاماره آمدند تا والى عباسى را حمايت كنند، ولى بنو سلمه ترجيح دادند به نفس زكيه بپيوندند.
پيشواى نهضت با يارانش به دار الاماره آمده، بر آن هجوم بردند و بر بيت المال دست يافتند و رباح و برادرش عباس بن عثمان را دستگير و در دار مروان زندانيشان كردند.[433]
ص: 174
محمد نفس زكيه بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا گفت: «اما بعد، اى مردمان! كار اين طغيانگر، دشمن خدا، ابو جعفر چنان است كه از شما نهان نمانده، او گنبد سبز را از روى عناد با قدرت خداوند و تحقير كعبه حرام، بنيان كرده است. خدا فرعون را وقتى به عقوبت گرفت كه ادعاى" انا ربكم الاعلى" داشت. و شايستهترين افراد براى قيام به امر دين، فرزندان مهاجران و انصار هستند كه با آنان هميارى كردند. خدايا! اينان حرام تو را حلال، و حلال تو را حرام كردهاند، كسى را كه تو بيم دادهاى امان دادهاند و كسى را كه امان دادهاى بيمناك ساختهاند، خدايا عده آنان را كم كن! آنها را بكش و از رحمتت دورشان كن و كسى را از آنان باقى مگذار! اى مردم! به خدا در بين شما قيام نكردم از آن رو كه شما اهل قوت و صلابت من باشيد، بلكه شما را براى خويشتن برگزيدم. به خدا به اين كار نپرداختم، مگر بعد از آنكه در هر شهرى كه خدا در آن پرستش مىشود براى من بيعت گرفته شد.»[434]
نفس زكيه، ابا جعفر منصور، خليفه عباسى را به طغيان توصيف و به فرعون تشبيه كرد و او را به سبب ساخت گنبد سبز در پايتخت جديدش بغداد، نكوهش كرد. همچنين محمد گفت كه او شايستهترين فرد بين فرزندان مهاجران براى سرپرستى خلافت است.
او امر خلافت را تنها بر خاندان على ابن ابى طالب عليه السّلام يا بنى هاشم محدود نكرد؛ زيرا مىدانست كه مدينه سرزمين انصار رسول خداست، بنابراين، به آنان هم اشاره كرد. محمد پس از آن گفت كه تمامى سرزمينهاى اسلامى با او بيعت كردهاند. ما نمىدانيم او اين مطلب را بدان روى براى مردم مدينه گفت كه تأييدى بر حقش باشد و آنان را به بيعت ترغيب كند، يا اينكه واقعا يقين داشت كه در ساير شهرهاى اسلامى براى او بيعت گرفتهاند، هرچند ما رأى اول را ترجيح مىدهيم.
دكتر حسن ابراهيم درباره خطبه محمد نفس زكيه توضيحاتى مىدهد و مىگويد:
«كسى كه اين خطبه را مىخواند به اين نتيجه مىرسد كه بنا به عواملى، مجبور به خروج بوده؛ از جمله اينكه او طالب خلافت بود و خود را شايستهترين مردمان به آن مىديد،
ص: 175
ديگر اينكه كينه منصور را به سبب اينكه بر تخت خلافت تكيه زده بود و خاندانش را شكنجه مىكرد، تا حدى كه بيشترشان در زندان مردند، در دل داشت. محبت مردم به او هم به اين امر كمك كرد، خصوصا زمانى كه مالك فتوا به جواز بيعت با وى داد و بر اين باور بود كه او از منصور قوىتر است.»[435]
بسيارى از مردم مدينه نزد مالك بن انس آمدند و درباره همراهى با قيام نفس زكيه از او فتوا خواسته، به او گفتند: «بيعت ابو جعفر بر گردن ماست» و مالك پاسخ داد: «شما به زور بيعت كردهايد و تعهد از روى زور، الزامآور نيست.» امام مالك در مدينه، شأن و منزلتى بزرگ داشت. ازاينرو، فتواى او بر اقبال مردم مدينه به بيعت با نفس زكيه، تأثير زيادى گذاشت.[436]
بزرگان مدينه به جز عده كمى از آنان، با محمد بيعت كردند. از جمله اين بيعتكنندگان ابو سلمه بن عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عمر خطاب و حبيب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير و عبد الوهاب بن يحيى بن عباد بن عبد اللّه بن زبير بودند.[437] محمد بن عجلان، فقيه مدينه نيز كه نزد مردم محترم بود به محمد نفس زكيه پيوست. وى حلقه درسى در مسجد پيغمبر داشت و در امور دينى مردم فتوا مىداد و حديث نقل مىكرد و چون نهضت نفس زكيه شروع شد، در آن شركت كرد.[438] عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمن بن مسور بن مخرمه نيز كه از برجستهترين علماى مدينه در فقه و حديث و فتوا بود به او پيوست.[439]
محمد نفس زكيه، محمد بن خالد قسرى،[440] والى سابق مدينه را كه به وسيله رباح بن عثمان بن حيّان زندانى شده بود، آزاد كرد. قسرى خطاب به مردم مدينه چنين گفت: «اين دعوت حق است و به خدا قسم خداوند در آن امتحان خوبى براى بندگان گذاشته است.» اما قسرى
ص: 176
بر تأييد نفس زكيه پايدار نماند. او پنهانى به خليفه منصور نامه نوشت و وى را از كمى سپاه نفس زكيه و يارانش آگاه كرد. نفس زكيه از اين موضوع آگاه شد و او را به زندان انداخت.
قسرى در زندان بود تا آنكه پس از كشته شدن نفس زكيه، عيسى بن موسى او را آزاد كرد.»[441]
دعوت نفس زكيه در شهرهاى اسلامى
محمد نفس زكيه سلطه خود را همچون يك خليفه اعمال مىكرد. او واليان و عاملان خود را انتخاب كرد، پس حسن بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر را بر مكه، و قاسم بن اسحاق را بر يمن، و موسى بن عبد اللّه را بر شام والى كرد. حكومت براى اين واليان ميسر نشد؛ زيرا پيش از اينكه به ولايات خود برسند، محمد نفس زكيه كشته شد.[442]
محمد تعدادى از برادران و فرزندان خود را به شهرهاى اسلامى فرستاد تا براى او دعوت كنند. او فرزندش على را به مصر و فرزند ديگرش عبد اللّه را به خراسان فرستاد كه عباسيان او را تعقيب كردند، پس به سند گريخت و در آنجا از دنيا رفت. همچنين فرزندش حسن را به يمن فرستاد. در آنجا دستگير و زندانى شد و پس از مدتى در زندان مرد. محمد برادرش موسى را هم به جزيره،[443] و برادر ديگرش يحيى را به رى و سپس طبرستان فرستاد. (ماجراى يحيى و خليفه هارون الرشيد را در فصول آتى بررسى خواهيم كرد.) همچنين برادر ديگر خود ادريس را به مغرب فرستاد، كه بسيارى از اهالى آن سرزمين به او پيوستند و كوچ او به آنجا موجب تشكيل هسته تشكيل دولت ادريسيان در مغرب شد. محمد نفس زكيه برادر ديگر خود ابراهيم را نيز به بصره فرستاد. او از مردمان فارس و اهواز و ديگر شهرها بيعت گرفت و در بصره، قيام خود را آشكار كرد و كشته شد كه در فصل بعد به آن اشاره خواهيم نمود.[444]
على بن محمد نفس زكيه نيز به مصر رفت. و او اولين علوى بود كه به آن سرزمين وارد
ص: 177
مىشد.[445] استاد خانم دكتر كلشف آغاز دعوت علويان را در مصر، از زمان ورود اين علوى به آنجا، در دوره منصور و در امارت حميد بن قحطبه (143- 144 ق) مىداند؛[446] يعنى وقتى كه براى پدر و عمويش دعوت مىكرد، و امور اين دعوت علوى را خالد بن محمد بن ابى طالب و يارانش بر عهده گرفته بودند. اما تلاشهاى اين علوى چندان دوام نياورد و با فروپاشى قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم، پايان يافت. شيعيان مصر در طول عصر عباسى اول آرام بودند تا اينكه دوره خلافت متوكل رسيد كه آتش جنگ ويرانگرى را با خاندان على بن ابى طالب برافروخت. او به والى خود در مصر دستور داد كه علويان را در سال 236 ق از آن ديار به عراق كوچ دهد.[447]
روايات درباره سرنوشت على بن محمّد نفس زكيه متفاوت است؛ به نقلى وى دستگير و نزد منصور فرستاده شد، و به نقلى ديگر، او در مصر پنهان گرديد تا اينكه مرد. استاد خانم دكتر كلشف نظر دوم را ترجيح مىدهد.[448]
نكته حايز اهميت اينكه بعضى از امويان در مصر به سر مىبردند و به رغم دشمنى سنّتى و كهنهاى كه بين امويان و علويان مىشناسيم، با على بن محمد بيعت كرده بودند و مصعب و منصور و زيد، فرزندان اصبغ بن عبد العزيز بن مروان، از جمله آنان بودند.[449]
قبايل مختلف سرزمين حجاز نسبت به قيام نفس زكيه مواضع گوناگونى اتخاذ كردند.
اولين قبيلهاى كه ولايت محمد را پذيرفت، قبيله جهينه بود كه وى را پناه داد و مخفىاش كرد و حمايت نمود. قبيله مزينه نيز ولايت او را پذيرفت. موضع اين دو قبيله درباره پيشواى علوى، خشم منصور را عليه آنان برانگيخت؛ او فرمان داد چهارصد تن از افراد اين دو قبيله را دستگير و آنان را در نزديكى مدينه، در ربذه و در گرماى شديد تنبيه كنند، آن هم پس از اينكه خاندان عبد اللّه بن حسن را دستگير كرده بود.[450]
از قبايل ديگرى كه به نفس زكيه پيوستند و قواى نظامى او را شكل دادند، قبايل
ص: 178
بنو سليم، بنو بكر، اسلم و غفار بودند. جنگجويانى از مهينه و مزينه نيز در چيرگى بر طائف و گرفتن آن از والى عباسى نقش داشتند.[451] طايفه بنو شجاع از جهينه، شجاعترين و دليرترين سپاهيان نفس زكيه بودند.
البته قبايل ديگرى نيز مثل بنو زهره، بنو عمرو و بنو غفار بودند كه به نفس زكيه نپيوستند و از خليفه عباسى فرمان بردند. بنو غفار براى ضربه زدن به نيروهاى نفس زكيه از پشت سر، در اثناى جنگ سپاه عباسى با محمد، به يارى عباسيان شتافتند.[452]
ناتوانى منصور و تدابير او در رويارويى با قيام
جا دارد مدينه را از وقتى كه محمد نفس زكيه در آن قيام كرد و خود را خليفه خواند، ترك كنيم و به سرزمين عراق برويم تا موضع منصور را نسبت به اين قيام علوى ببينيم.
پيكى به نام اوس عامرى براى آگاه كردن منصور از قيام نفس زكيه، از مدينه خارج شد و به شتاب حركت كرد و مسيرش (تا بغداد) را در نه روز طى كرد و شبانه به خانه منصور رسيد؛ اين خانه در ساحل دجله قرار داشت. در آن زمان، منصور بر بناى بغداد، پايتخت جديدش نظارت مىكرد.[453] پيك براى ديدار خليفه اصرار شديد كرد و سرانجام، ربيع بن يونس حاجب، او را بر خليفه وارد كرد و پيك، خليفه را از قيام آگاه كرد. منصور از رسيدن پيك در آن مدت كوتاه خوشحال شد و به او نه هزار درهم بخشيد (براى هر شبى كه در سفر گذراند، هزار درهم.)[454]
منصور بناى پايتخت جديد (بغداد) را شروع كرده و در بناى ديوار شهر، نى به كار برده بود. وقتى بلندى ديوار شهر به اندازه قامت يك انسان رسيد، خبر آمد كه نفس زكيه قيام خود را آشكار كرده است. منصور بر آن شد تا زمان سركوب قيام نفس زكيه، بناى شهر را متوقف سازد. ازاينرو، به سوى كوفه حركت كرد.[455]
ص: 179
سبب حركت منصور به كوفه اين بود كه وى بعضى از خواص خود را نزد عمويش عبد اللّه بن على به زندان فرستاد تا در اين كار مهم، از او مشورت گيرند. عبد اللّه در بين عباسيان به درستى رأى مشهور بود. او منصور را اين گونه راهنمايى كرد: «همين دم حركت كن و خود را به كوفه برسان و بر آن مسلط شو كه مردم آنجا پيروان و ياران اين خاندانند، پس از آن، اطراف كوفه پادگانها بگذار، و هركس از آنان براى رفتن به پيش يكى از وجوه [شيعه] از كوفه خارج شد يا از پيش يكى از وجوه به آنجا بازگشت، گردنش را بزن. به سلم بن قتيبه هم بنويس كه به سوى تو آيد،[456] به مردم شام بنويس و دستورشان بده از مردان دلير و جنگاوران چندانكه پيك مىتواند با خود بياورد، سوى تو فرستند و آنان را پاداشهاى نيكو بده و همراه سلم بفرست.»[457]
منصور به بخل و خسّت معروف بود،[458] ازاينرو عبد اللّه بن على به نزديكان منصور توصيه ديگرى كرد و گفت: «بخل، او را هلاك كرده، از او بخواهيد مالها را بيرون آورد و به سپاهيان دهد؛ اگر پيروز شد، چه بسا دوباره به مالها دست يابد، و اگر شكست خورد، حتى درهمى تقديم حريف خود نكرده است.»[459]
منصور با بسيارى از نزديكان، از جمله منجّمش حارث مشورت كرد.[460] حارث به منصور گفت: «اى امير مؤمنان! از او چه بيم دارى؟! به خدا اگر همه زمين را بگيرد، بيش از نود روز نماند.»[461]
ص: 180
نامهنگارىهاى منصور و نفس زكيه
منصور بر آن شد كه نامهاى براى نفس زكيه بنويسد. مورّخان سبب اين كار وى را ذكر نكردهاند، اما به نظر مىرسد كه او مىخواست آخرين تلاشهاى صلحآميز خود را براى انصراف نفس زكيه از قيام به كار بندد و اعزام سپاه عليه نفس زكيه را در نظر عامه مردم، موجّه سازد و وى را نزد مردم به عنوان يك شورشى عليه دولت عباسى جلوه دهد، كه گردنكشى كرده است.
منصورنامه خود را با آياتى از كلام اللّه مجيد كه مضمونشان ترساندن و پرهيز دادن بود، شروع كرد[462] و سخنان موزون بسيارى آورد و به نفس زكيه نوشت كه اگر از قيام صرفنظر كنى، بر گردن من پيمان و قرار و تعهد خدا و پيامبر خدا را خواهى داشت و تعهد دارم كه چنانچه قبل از دست يافتنم بر تو، توبه كنى و بازآيى، تو را با همه فرزندان و برادران و خاندانت، به خونها و مالهايتان امان دهم، و از هر خون و مالى كه به گردن دارى، درگذرم، و هزار هزار درهم و هر چيز ديگر كه بخواهى، به تو بدهم و تو را به هر ولايتى كه بخواهى بفرستم و نيز همه كسانى را كه از خاندان تو در زندان من هستند، رها كنم و هركه را پيش تو آمده يا با تو بيعت كرده، امان دهم، و هرگز هيچكس از آنها را براى كارى كه از او سر زده تعقيب نكنم، و اگر اطمينان بيشترى خواستى، هركه را دوست دارى پيش من بفرست، تا امان و پيمان و قرارى كه مورد اطمينان تو باشد بگيرد.»[463]
نفس زكيه در پاسخ منصور، ردنامه طولانىاى نوشت كه با آيات كريمهاى درباره سركشى فرعون شروع مىشد.[464] سپس با اين شرط كه منصور در طاعت او بيايد، بر او امان
ص: 181
عرضه كرد؛ چرا كه خلافت را حق واقعى خود مىدانست. آنگاه محمد گفت: «من نيز همانند امانى را كه به من عرضه كردهاى، به تو عرضه مىكنم؛ زيرا حق از آن ماست و شما به نام ما دعوى اين كار كردهايد و به كمك شيعيان ما براى آن قيام كردهايد و به بركت ما توفيق يافتهايد. پدر ما؛ على، وصىّ و امام بود، چطور شما ولايت او را به ارث برديد در حالى كه فرزندان وى زندهاند؟» سپس محمد به سبب انتسابى كه به فاطمه دختر رسول خدا و خديجه همسر آن حضرت، و حسن و حسين فرزندان وى داشت، بر منصور مباهات كرد و كنيززادهاى منصور را بر وى خرده گرفت.[465] آنگاه نفس زكيه، امانى را كه منصور بر وى عرضه كرده بود به سخره گرفت؛ زيرا منصور به عهدشكنى مشهور بود.
محمد به او نوشت: «حق من از تو به اين كار بيشتر است و پيمان را بيشتر از تو رعايت مىكنم؛ زيرا تو پيمان و امانى به من مىدهى كه قبل از من به ديگران هم داده بودى. چه امانى به من مىدهى؛ امان ابن هبيره يا امان عمويت عبد اللّه بن على، يا امان ابو مسلم را؟»[466]
چون منصور، نامه نفس زكيه را خواند به شدت خشمگين شد و نخواست كه خود به آن پاسخى بدهد. ازاينرو، وزيرش ابو ايّوب موريانى از وى خواست كه اجازه دهد او از جانب منصور جواب آن را بنويسد، و بر خواسته خود اصرار كرد. در نامه طولانىاى كه نوشته شد، منصور بر ديدگاههاى خود پاى فشرد و در آن، به انساب و پدران و مادران و عموهايش فخر و مباهات كرد. سپس سعى كرد از خود در برابر عيبى كه محمد به او نسبت داده بود (كنيززاده بودنش) دفاع كند،[467] بنابراين، نام بعضى از پيشوايان علوى را يادآور شد كه مادرانشان كنيز بودند.[468] آنگاه منصور استدلالهاى محمد را در اينكه فرزند رسول خداست، با استناد به آيه «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ» (احزاب: 40) رد كرد، سپس
ص: 182
يادآور شد كه نفس زكيه فرزند دختر رسول خداست، و «اين، مجوزى براى ارث نيست و ولايت را به ارث نمىآورد و جواز امامت هم نيست.» سپس با ذكر اين مطلب كه مسلمانان ابو بكر و عمر و عثمان را بر على مقدم داشتند، و همچنين بيان موضع مسلمانان نسبت به پيشوايان علوى و اينكه چطور سرنوشتشان به كشته شدن ختم شد، به نفس زكيه گفت: اين عباسيان بودند كه به خونخواهى شهداى علوى از امويان، قيام كردند، آنگاه منصور جدّ اكبرش، عباس بن عبد المطلب و بزرگى شأن او را در جاهليت و اسلام تمجيد كرد و گفت كه چون بعد از رسول اللّه از فرزندان عبد المطلب كسى جز او در قيد حيات نمانده بود، پس او تنها وارث رسول خداست. همچنين منصور به ياد نفس زكيه آورد كه اين عباس بود كه به على بن ابى طالب و فرزندانش در دوران گرفتارى و سختى بخشش كرد[469] و فديه عقيل بن ابى طالب را در جنگ بدر داد.[470] سرانجام، منصور با اين عبارات نامه خود را خاتمه داد: «چطور بر ما فخر مىكنى، حال آنكه در دوران كفر برتر از شما بودهايم، و براى اسيرتان فديه دادهايم؟ ما بوديم كه براى پدران بزرگوارتان غمناك شديم، و ميراث ختم پيامبران از آن ما شد نه شما. ما خونخواه كشتگان شما شديم، و آنچه نتوانستيد و به دست نياورديد ما انجام داديم.»[471]
رويارويى نظامى
منصور، وليعهد خود عيسى بن موسى را خواست، و فرماندهى سپاه را به او داد و براى خاتمه دادن به قيام نفس زكيه، اعزامش كرد و به او گفت: «برو اى مرد! به خدا قسم كه غير از من و تو، به درد اين كار نمىخورد، و راهى جز اين نمانده كه يا تو بروى يا من بروم.» منصور به اين دليل كه به ولايت عهدى عيسى بن موسى راضى نبود و آرزو داشت خلافت به فرزندش محمد مهدى برسد، عيسى را به فرماندهى سپاه انتخاب كرد، و به همين دليل، وقتى عيسى را براى جنگ با نفس زكيه فرستاد، به نزديكان خود گفت: «اهميت نمىدهم كه كدام
ص: 183
يك از آنها ديگرى را بكشد.»[472] سياست منصور اين بود كه دو دشمن را به وسيله همديگر دفع كند، همانگونه كه با عمويش عبد اللّه بن على و ابو مسلم خراسانى انجام داد.
منصور، سپاهى شامل چهار هزار سوار به فرماندهى عيسى بن موسى فراهم كرد، سپس سپاه ديگرى شامل پنج هزار جنگجو به فرماندهى حميد بن قحطبه طايى به آن افزود و سپاهيان را به اسب و استر و سلاح و آذوقه تجهيز كرد.[473]
بيشتر سربازان اين دو سپاه كه منصور براى سركوب قيام نفس زكيه فرستاد از خراسانيان بودند. در حقيقت، تدبير منصور اين بود كه سپاه را از ميان اعراب انتخاب نكند، تا مبادا تحت تأثير حرمت مدينه و شأن شورشيان كه از اهل بيت علوى بودند، قرار گيرند و تهاجم او بىاثر و عاقبت كار خطرناك شود؛ [همچنانكه] سياست منصور از ابتدا چنين بود كه سركشان عجم را با عرب سركوب مىكرد تا آنكه اركان دولتش استوار و مشكلات آن حل شد.[474]
پيش از آنكه عيسى بن موسى به سرزمين حجاز برود، منصور او را خواست و با او سخن گفت و روش برخورد با قيام را برايش ترسيم كرد و سفارش نمود با مردم مدينه به نيكى رفتار كند و آنچه را خليفه اموى، يزيد بن معاويه با مردم مدينه كرده بود، به يادش آورد؛ پس منصور به او گفت: «اى ابا موسى! وقتى به مدينه رسيدى، محمد بن عبد اللّه بن حسن را به اطاعت و پيوستن به جماعت مسلمانان دعوت كن، اگر دعوتت را اجابت كرد او را بپذير، اگر از تو گريخت او را دنبال نكن، و اگر فقط طالب جنگ بود، با او بجنگ و از خدا يارى بگير. اگر بر او چيره شدى مردم مدينه را خوار مكن و از ايشان درگذر؛ چراكه آنها اصل و عشيره و فرزندان مهاجران و انصارند، و همسايگان آرامگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشند. اين وصيت من به تو بود، و نه آنطور كه يزيد بن معاويه، سردارش مسلم بن عقبه را وصيت كرد؛[475] يزيد وقتى او را به مدينه مىفرستاد، دستور داد
ص: 184
هركه را در آنجا تا منطقه ثنية الوداع ببيند، بكشد و سه روز آن را بر سربازان خود مباح كند، و او نيز اين كار را كرد.»
منصور مىدانست كه بعد از مدينه، مكه نقش مهمى دارد، پس به عيسى بن موسى درباره مردم مكه سفارش كرد، و آنچه را حجاج بن يوسف ثقفى در دوره خليفه اموى، عبد الملك بن مروان، انجام داده بود (محاصره عبد اللّه بن زبير در كعبه)، به يادش آورد، پس گفت: «براى مردم مكه نامهاى از روى عفو و بخشش بنويس، به درستى كه آنان آل اللّه و همسايگان خدا و ساكنان حرم امن الهى هستند و جايگاه عشره مبشّره و استوانه بيت و حرماند. در مكه، ظلمى روا مدار؛ زيرا آن، حرم خداست كه از آنجا نبىاش را مبعوث كرد، و پدران ما را به آن مكان، شرافت داد، همانگونه كه به ما شرافت داد. اين سفارش من بود، نه مثل سفارش آن كس كه حجاج را به مكه فرستاد و به او فرمان داد منجنيقها را بر كعبه كار بگذارد و در حرم ظلم كند، و او نيز اين كار را كرد.»[476]
وقتى منصور با فرماندهاش عيسى بن موسى وداع مىكرد، باز هم توصيههايى به او كرد، از جمله گفت: «اى عيسى! من تو را مابين اين دو مىفرستم- و به پهلوهاى خود اشاره كرد- اگر به آن مرد دست يافتى، شمشير خويش را غلاف كن و همه را امان بده، اگر نهان شد، تعهد امان كن، تا وى را پيش تو آرند، كه آنان مىدانند كجاها مىرود.»[477] عيسى گفت: «مرا به آنچه مىخواستى سفارش كردى» و اين شعر را سرود:
|
إني أنا السيف الحسام الهندى |
أكلت جفنى و فريت غمدى |
|
|
فكلّ ما تطلب [انت] عندى[478] |
ص: 185
«من شمشير برنده هندىام كه غلاف خود را مىخورد و آن را هم قطعهقطعه مىكنم.
پس همه آن چيزهايى كه مىخواهى من دارم.»
عيسى بن موسى در رأس سپاه به سوى مدينه حركت كرد و چون به منطقه فيد رسيد، نامههايى بر تكههاى حرير به بزرگان مدينه و رؤساى قريش نوشت؛ آنان را امان داد و از آنها خواست كه از يارى نفس زكيه دست بكشند. بسيارى از آنها دعوت او را پذيرفتند و بعضى هم نزد عيسى بن موسى آمدند. از آنجا هنوز پنج روز تا مدينه راه بود، ازاينرو، محمّد نفس زكيه توانست بعضى از آنان را پيش از ترك مدينه دستگير و زندانى كند.[479]
عيسى بن موسى اماننامهاى هم براى نفس زكيه فرستاد. محمد بن زيد نامههاى عيسى را براى نفس زكيه و بزرگان مدينه برد و در جمع مردم مدينه ايستاد، آنان را خطاب قرار داد و گفت: «اى مردم مدينه! من محمد بن زيدم، به خدا قسم از نزد امير مؤمنان آمدم درحالىكه زنده بود، و اين عيسى بن موسى است كه به سمت شما آمده و برايتان امان آورده است.» مردم مدينه به او گفتند: «ما صاحب دوانيق را از خلافت خلع كردهايم.» نفس زكيه نيز به عيسى بن موسى نامه نوشت و او را به اطاعت خويش فراخوانده، امانش داد.[480]
عيسى بن موسى به مدينه نزديك شد و محمد نفس زكيه دشوارى موقعيت خود را دانست، ازاينرو، يارانش را جمع كرد و به ايشان گفت: «به من مشورت دهيد آيا خارج شوم يا در مدينه بمانم؟» ديدگاههاى گوناگونى مطرح شد. يكى از ياران او به نام عبد الحميد بن جعفر از او پرسيد: «آيا نمىدانى در سرزمينى هستى كه از همه ولايتهاى خدا اسب و خوردنى و سلاح كمتر دارد و مردانش ضعيفترينند؟» محمد گفت: بلى. اين جعفر به او سفارش كرد: رأى درست اين است كه با همراهان خويش بروى تا به مصر برسى كه به خدا قسم در آنجا هيچكس تو را بازنمىدارد و خواهى توانست با اين مرد [با امكاناتى] نظير سلاح و مركب و مردان و مال وى نبرد كنى. اين نظر را يكى از ياران نفس زكيه نپذيرفت؛ او حنين بن عبد اللّه بود كه مصلحت را در ماندن محمد در مدينه
ص: 186
مىدانست و حديث رسول اللّه را در جنگ احد به يادش آورد كه فرمود: «در خواب ديدم كه در زره محكمى وارد شدهام، و من تعبير اين خواب را مدينه گرفتم.» نفس زكيه نيز ترجيح داد در مدينه بماند و به ديگر شهرها نرود.[482]
قبايل جهينه، مزينه، سليم، بنو بكر، اسلم و غفار به محمد نفس زكيه پيوستند. البته چون محمد قبيله جهينه را مقدم مىداشت، اين امر تعصبهاى جاهلى را برانگيخت و قبايل قيس ناراحت و خشمگين شدند.[483]
نفس زكيه تصميم گرفت از روش پيامبر در جنگ احزاب بهره جويد، و آن كندن خندق به دور شهر بود تا مانع ورود بيگانگان شود، ازاينرو، شروع به حفر خندق كرد. [در حين انجام كار] بخشى از خندق رسول خدا را آشكار كرد، او تكبير گفت و مردم نيز تكبير گفتند و ندا دادند: «به پيروزى، خوشدل باش كه اين خندق جدّ تو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.»[484]
سرانجام قيام
عيسى بن موسى حركت كرد تا به منطقه جرف رسيد، و در صبح روز دوازدهم رمضان سال 145 در قصر سليمان بن عبد الملك فرود آمد. او قصد داشت جنگ را به تأخير اندازد تا ماه رمضان سپرى شود، اما مطلع شد كه محمد نفس زكيه گفته است: «همانا اهل خراسان در بيعت من مىباشند و حميد بن قحطبه با من بيعت كرده است، و اگر تقدير اين است كه جنگ شود پس بشود.» عيسى بن موسى به مصلحت ديد در جنگ با محمد تسريع كند، ازاينرو، به سوى مدينه حركت كرد.[485]
عيسى بن موسى به جز يك بخش در ناحيه مسجد ابى جراح، گرداگرد مدينه را محاصره كرد، و آن نيز به اين سبب بود كه هركس خواست نفس زكيه را ترك نمايد، بتواند
ص: 187
از آنجا فرار كند. او مردم مدينه را به تسليم شدن فراخواند و گفت: «اى مردمان مدينه! خدا خون ما را بر يكديگر حرام كرده است، پس بشتابيد به سوى امان، هركس زير پرچم ما بيايد در امان است، هركس كه داخل منزلش شود در امان است، هركس كه به مسجد رود در امان است، هركس كه سلاحش را بيندازد در امان است، و هركه از مدينه خارج شود نيز در امان است، بين ما و رقيبمان را خالى كنيد، عاقبت كار يا با ما يا با او خواهد بود.» مردم مدينه در پاسخ، زشتترين دشنامها و فحشها را به او دادند و او آن روز برگشت. روز بعد دوباره آمد و مثل همان خطبه را خواند، و باز هم او را فحش دادند. او نيز به اردوگاهش بازگشت. روز سوم، همراه عده فراوانى از سواران مسلح از اردوگاه خارج گرديد و جنگ آغاز شد.[486]
سپاه خراسان مردم مدينه را تيرباران كردند كه منجر به كشته و مجروح شدن بسيارى از ايشان شد. ترس بر مردم چيره شد و گروهى از آنان فرار كردند. نفس زكيه و يارانش استقامت ورزيدند و در جنگ و شجاعت و دليرى نمودند. در اين ميان، عيسى بن موسى فرياد زد و دوباره به محمد نفس زكيه امان و وعدههاى بسيار داد، اما محمد دعوت او را رد كرد و بر جنگ اصرار ورزيد، و گفت: «نه ترس از شما باعث تمايل من به شما مىشود و نه طمعى دارم كه مايه نزديكىام به شما گردد.» در آن روز محمد شجاعتى بىنظير از خود نشان داد، تا آنكه هفتاد نفر از دشمنانش را كشت.[487] محمد شمشير پيامبر (ذو الفقار) را حمايل كرده بود[488] و شعار مىداد «احد، احد» كه اين شعار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در جنگ حنين بود.[489]
ص: 188
سپاه عباسيان جدار خندق را خراب و خندق را با جهاز شتران[490] پر كردند، ازاينرو، سواران توانستند از خندق بگذرند، و جنگ در محلههاى شهر درگرفت، و مردمان شهر وحشتزده شدند و فايدهاى در ادامه جنگ نديدند، از اينرو، از جنگ دست كشيدند و بعضى شهر را به سمت نواحى اطرافش ترك كردند و به كوهها پناه بردند. محمد متوجه شرايط بد و دشوار خود شد و به سوى دار مروان رفت و در آنجا غسل و حنوط كرد.
يكى از ياران او به نام عبد اللّه بن جعفر پيش آمد و او را نصيحت كرد كه به سوى مكه نزد حسن بن معاويه برود. محمد اين نظر را رد كرد و گفت: «اى ابا جعفر! به خدا اگر بروم مردم مدينه كشته مىشوند، به خدا باز نمىگردم تا آنكه كشته شوم.» ابن خضير هم نزد وى آمد و به او پيشنهاد داد تا بهسوى بصره برود. محمد اين نظر را نيز رد كرد، البته به ياران خود اجازه داد كه از مدينه خارج شوند و خود را نجات دهند. نفس زكيه به جنگ خود ادامه داد و مبارزه كرد تا آنكه در چهاردهم ماه رمضان به دست حميد بن قحطبه كشته شد.[491]
پرچمهاى سياه بر مناره مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برافراشته شد كه نشان چيرگى عباسيان بر مدينه بود. حميد بن قحطبه سر محمد را از بدن جدا كرد و آن را نزد عيسى بن موسى آورد. سر محمد را پيش روى عيسى نهادند. عيسى پرسيد: درباره صاحب اين سر چه مىگوييد؟ تعدادى از حاضران خواستند به نفس زكيه بىحرمتى كنند. عيسى آنها را از اين كار برحذر داشت و گفت: «به خدا قسم دروغ مىگوييد و سخنى باطل بر زبان مىرانيد؛ چرا كه ما به سببى كه مىگوييد با او جنگ نكرديم، بلكه جنگ كرديم چون با امير مؤمنان مخالفت كرده بود و يكپارچگى مسلمانان را برهم زده بود، وگرنه او پيوسته در حال نماز و روزه بود.»[492] سر نفس زكيه را نزد منصور به كوفه بردند و او دستور داد سر را در طبقى سفيد بگردانند. زينب، خواهر نفس زكيه و دخترش فاطمه نزد عيسى بن موسى آمدند و از او اجازه دفن شهيد را خواستند، او نيز به آنها اجازه داد و محمد در بقيع به
ص: 189
خاك سپرده شد. آرامگاه وى مقابل كوچهاى كه در خانه على بن ابى طالب عليه السّلام در آن بود، قرار داشت. عيسى پرچمهايى را بر در خانههاى بعضى از ياران عباسيان نصب كرد و مناديى در كوچههاى مدينه فرياد مىزد: «هركس زير يكى از اين پرچمها بيايد يا در يكى از اين خانهها وارد شود، در امان است.»[493] اوضاع مدينه آرام شد و قيام پس از دو ماه و هفده روز خاموش شد و منصور به قصد تكميل بناى بغداد، كوفه را به سوى آن ترك كرد.
عيسى بن موسى مردم مدينه را امان داد و اموال بنى حسن را مصادره كرد. بسيارى از ياران نفس زكيه كشته شدند و پيكرشان را بين ثنية الوداع و خانه عمر بن عبد العزيز به دار كشيدند. اين حالت، سه روز ادامه داشت تا آنكه فرياد مردم به شكوه بلند شد، و عيسى دستور داد كه جنازهها را در مقبره يهوديان بيندازند.[494] سپس مهياى ترك مدينه شد و كثير بن حصين را والى مدينه كرد و خود به سوى مكه حركت كرد. پس از يك ماه، خليفه عباسى منصور، والى ديگرى به نام عبد اللّه بن ربيع حارثى بر مدينه گماشت.[495]
در جريان قيام، عده فراوانى از خاندان زبير به نفس زكيه پيوسته بودند و نفس زكيه به بعضى از آنان مناصبى داده بود. تعدادى از نوادگان عمر بن خطاب نيز نفس زكيه را حمايت كردند. منصور از نوادگان عمر درگذشت، درحالىكه خاندان زبير را به شدت عقوبت كرد و بسيارى از آنان را كشت، و گفت: «به خدا قسم پيوستن اينان به او (محمد نفس زكيه) به خاطر دوستى و محبت به او و خاندانش بود.» سپس گفت: «اگر هزار كس از خاندان زبير را بيابم كه همگى نكوكار باشند و يك بدكار در ميانشان باشد، همهشان را مىكشم، و اگر هزار كس از خاندان عمر را بيابم كه همگى بدكار باشند و يك نكوكار در ميانشان باشد، همگى را مىبخشم.»[496] دو پسر زيد بن على نيز به قيام نفس زكيه پيوسته
ص: 190
بودند و منصور از مشاركت آنان در اين قيام، شگفتزده شد و گفت: «از قيام پسران زيد درشگفتم، حال آنكه ما قاتل پدرشان را كشتيم، چنانكه او زيد را كشته بود، و بياويختيم، چنانكه وى را آويخته بود، و بسوختيم، چنانكه وى را سوخته بود.»[497]
محمد نفس زكيه، حسن بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را به ولايت مكه گماشته بود. پس از قتل نفس زكيه، حسن بن معاويه از انظار مخفى شد، سپس با گروهى از خاندان ابى طالب تلاش كرد تا بر جعفر بن سليمان، والى عباسى مكه، شورش كند، اما جعفر او را دستگير كرد و چهارصد تازيانه زد و به زندان انداخت. او در زندان بود تا منصور مرد، و زمانى كه مهدى به خلافت رسيد، آزاد شد.[498]
پس از سركوبى قيام نفس زكيه، منصور تصميم گرفت ارتباطات بين پايتخت خلافت عباسى را با سرزمين حجاز بيشتر كند. از اينرو، مدت حكومت واليان را كوتاه كرد، همچنين واليان موظف بودند كه تمام اخبار سياسى و امور ادارى را از كوچك و بزرگ به او بنويسند،[499] و نيز منصور تمام كسانى را كه متهم به تشيع بودند از مناصب حكومتى خلع كرد.[500]
سپاه عباسى پس از غلبه بر قيام علوى، بر مدينه چيره شد، ولى سربازان آنها با مردم مدينه بدرفتارى كردند كه موجب نگرانى و نارضايتى مردم مدينه شد. عباسيان شكلى از قوانين عرفى يا حكومت نظامى در مدينه پياده كردند، كه بر آن مبنا شمارى از سپاهيان به بازارها ريخته و كالاهايى را از تاجران بدون پرداخت قيمت، به زور مىگرفتند.[501] در اين اوضاع، گروهى از بردههاى سياه پوست كه به آنها سودان (سياهان) گفته مىشد، جمع شدند و عصيان كردند و به بخشى از سپاهيان عباسى كه در حال رفتن به نماز جمعه بودند، هجوم بردند و بيشتر آنان را كشتند. بعد از آن، به خانه والى هجوم آوردند و انبارهاى
ص: 191
آذوقه سپاه عباسى را غارت كردند.[502] سپس به زندانها هجوم آوردند و زندانيان، بخصوص ياران علويان و از جمله، محمد بن ابى سيره را آزاد كردند. اين شخص و محمد بن عمران طلحى، قاضى مدينه، به آرام كردن شورش پرداختند. بعد از آن، واليان عباسى وضعيت زندگى اين بردگان را بهبود بخشيدند تا اينكه قيام حسين بن على در حجاز، در زمان خلافت هادى روى داد و بردههاى مكه به قيام او ملحق شدند.[503]
ص: 193
فصل دوم قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره
در دوره خلافت منصور، نهضت شيعى بزرگى روى داد كه بسيارى از شهرهاى اسلامى را به خود مشغول كرد. اين نهضت دو مركز داشت: يكى، در مدينه بود؛ آنجا كه محمد نفس زكيه قيام كرد و داعيان خود را به شهرهاى حجاز و يمن و مصر و شام و ديگر شهرها فرستاد. مركز ديگر در بصره بود؛ جايى كه برادرش، ابراهيم بن عبد اللّه قيام كرد و بر اهواز و فارس سيطره يافت و نفوذش به واسط و مدائن و سرزمين سواد[504] كشيده شد. از عاقبت قيام نفس زكيه در سرزمين حجاز بحث كرديم، و در پايان اين فصل عاقبت قيام ابراهيم را در بصره بررسى مىكنيم.
ابراهيم بن عبد اللّه
كنيه ابراهيم ابا الحسن بود. اصفهانى درباره او مىگويد: «ابراهيم بن عبد اللّه در صفات و خصوصياتى مثل دين و علم و شجاعت و صلابت، همچون برادرش محمّد بود و شعر هم مىگفت.»[505]
ص: 194
پس از دستگيرى عبد اللّه بن حسن، پسرش ابراهيم، حجاز را ترك كرد و خود را نجات داد و در شهرها و ولايتهاى متعددى آمد و شد كرد.[506] او به عدن، سند، كوفه، موصل، انبار، بغداد، مدائن و واسط رفت و سرانجام در ابتداى سال 143 ق مخفيانه در بصره اقامت گزيد.[507]
طبرى روايات بسيارى از تهوّر و خطرپذيرى ابراهيم در آن زمان كه از شهرى به شهرى فرار مىكرد، نقل مىكند. مثلا، ابراهيم در موصل بر سر سفرهاى كه منصور براى عامّه مردم پهن كرده بود، حاضر مىشود. همچنين در بغداد، جايى كه منصور پايتخت جديد خود را بنا مىكرد، وارد مىشود. روزى ابو جعفر به مناسبت عمارت پل صراة قديمى، مراسمى برگزار كرده بود كه چشمش به ابراهيم افتاد و او را شناخت، اما ابراهيم به سرعت مخفى شد. منصور براى يافتن او جستوجوى فراوانى كرد، اما به او دست نيافت.
ابراهيم مدتى نيز در ساحل منطقه دجيل در حوالى شهر اهواز پنهان بود. منجمان منصور به او خبر دادند كه ابراهيم در اهواز است. منصور كسى را نزد والى اهواز فرستاد تا درباره ابراهيم تحقيق كند، اما او به سرعت گريخت و بر او دست نيافتند.[508]
يعقوبى درباره چگونگى رسيدن ابراهيم به بصره، روايت جالبى نقل مىكند كه حاكى از هوش و ذكاوت ابراهيم است. او يكى از ياران خود به نام سفيان بن يزيد را نزد منصور فرستاد. وى به منصور گفت: «اى امير مؤمنان! آيا مرا امان مىدهى كه ابراهيم را به تو نشان دهم و او را تسليم نمايم؟ گفت: در امانى، او كجاست؟ گفت: در بصره، هم اكنون مردى را كه به او اعتماد دارى با من همراه كن و مرا بر اسبهاى نامهبر، سوار كن و به عامل بصره بنويس تا ابراهيم را به وى نشان دهم و او را دستگير كند.» منصور ابو سويد را همراه وى فرستاد و سفيان بن يزيد آمد درحالىكه غلامى كه جبّهاى پشمين به تن داشت و سفرهاى از طعام به گردنش آويخته بود همراهش بود. آن دو با ابو سويد بر اسبهاى نامهبر، سوار شدند و چون به بصره رسيدند، سفيان به ابو سويد گفت: «منتظرم باش تا درباره ابراهيم تحقيق كنم»، ليكن
ص: 195
رفت و بازنگشت و غلامى كه جبّه پشمين به تن داشت همان ابراهيم بن عبد اللّه بن حسن بود. پس از آن، ابراهيم در بصره به نشر دعوت برادرش محمد نفس زكيه پرداخت.[509]
دلايل انتخاب بصره به عنوان مركز قيام
ابراهيم در بصره در خانهاى معروف به خانه ابى فروه اقامت گزيد و آنجا را مركز دعوت خود قرار داد. بسيارى از بزرگان بصره نزد او آمدند و با برادرش محمد بيعت كردند.
گروهى از جوانان عرب نيز به دعوت او لبيك گفتند كه ثبتشدگان در دفاتر او، چهار هزار نفر برآورد مىشدند. ابراهيم در خانه ديگرى در وسط بصره به نام خانه ابى مروان منزل كرد و كار دعوت برادرش را ادامه داد.
سپس ابراهيم بهطور ناگهانى نامهاى دريافت كرد كه در آن، خبر آشكار شدن قيام برادرش محمد نوشته شده بود. ظاهرا ابراهيم مىدانست كه شرايط فراهم نشده و حركت به نضج خود نرسيده است و محمد، پيش از موعد دست به قيام زده است. اين بود كه از دريافت نامه غافلگير شد. طبرى و اصفهانى هر دو از يكى از ياران ابراهيم به نام سفيان نقل مىكنند كه گفت: «روزى بر ابراهيم وارد شدم درحالىكه او بيمناك بود و به من گفت كه نامهاى از برادرش رسيده و خبر مىدهد كه قيام كرده و به او نيز دستور مىدهد قيام كند، لذا انديشناك و غمين بود. من خواستم امر را بر او آسان كنم، پس گفتم: كارها بر تو فراهم آمده، مضاء، طهوى و مغيره و من و جماعتى با توايم. شبانه بيرون مىآييم و به سمت قلعه مىرويم و آن را فتح مىكنيم و چون صبح شود، همه مردم با تو خواهند بود. او از گفته من خوشدل شد.»[510]
انتخاب بصره به عنوان محل اقامت ابراهيم براى دعوت به برادرش نفس زكيه، انتخابى از روى اختيار نبود، بلكه نتيجه شرايط سياسى بود؛ چرا كه بصره تنها شهرى بود كه مىتوانست به عنوان مركز قيام قرار گيرد، هرچند شهر نمونه يا بهترين شهر براى
ص: 196
مركزيت قيام نبود و اين امر، از روايت مسعودى به دست مىآيد كه گفت: «وقتى محمد بن عبد اللّه (نفس زكيه) در مدينه ظهور كرد، منصور، اسحاق بن مسلم عقيلى را، كه پيرى مجرّب و صاحب رأى بود، فراخواند و گفت: درباره يك خارجى متمرّد كه بر ضد من خروج كرده نظر بده. گفت: اوصاف او را بازگو. منصور گفت: مردى است از فرزندان فاطمه، دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كه عالم و زاهد و عابد است. گفت: چه كسانى پيرو او شدهاند؟
گفت: فرزندان على و فرزندان جعفر و فرزندان عقيل و فرزندان عمر بن خطاب و فرزندان زبير و ديگر قريشيان و نيز فرزندان انصار. گفت: شهرى را كه در آن قيام كرده، برايم توصيف كن؟ گفت: نه زراعت دارد، نه مرتع و نه تجارت كافى. اسحاق، لختى انديشيد و گفت: اى امير مؤمنان بصره را از سپاهيان پر كن. منصور با خويشتن گفت: اين مرد، كودن است؛ من درباره كسى كه در مدينه خروج كرده از او مىپرسم و او سفارش مىكند بصره را از سپاهيان پر كنم. پس به او گفت: اى پيرمرد برو. چيزى نگذشت كه خبر آمد ابراهيم در بصره ظهور كرده است. منصور گفت: عقيلى را نزد من بياوريد. چون بيامد او را نزديك نشانيد و به او گفت: من با تو درباره كسى كه در مدينه خروج كرده بود، مشورت كردم و به من گفتى كه بصره را از مردان جنگى پر كنم، مگر از بصره خبر داشتى؟ گفت: نه، ولى از قيام مردى سخن گفتى كه چون كسى همانند او خروج كند، احدى از همراهى او تخلف نكند. سپس از شهرى كه محل اقامت او بود ياد كردى كه كوچك است و تحمل اقامت سپاه ندارد، به خود گفتم اين مرد در جستوجوى جاى ديگرى خواهد بود، به مصر انديشيدم و كار آن را درست و محكم يافتم، شام و كوفه نيز چنين است. پس به بصره انديشيدم و به سبب خالى بودن آن از سپاهيان، بر آن بيمناك گشتم و گفتم كه آنجا را از مردان پر كنى. منصور گفت: نكو گفتى، برادر اين شخص در بصره خروج كرده است.»[511]
ابراهيم به جز بصره، جاى ديگرى براى اعلان قيام خود نداشت و اوضاع سياسى سرزمينهاى اسلامى، او را بر اين امر وادار ساخته بود، گرچه كوفه مناسبترين شهر براى
ص: 197
اين دعوت شيعى بود و اين سرزمين از دوران خلفاى راشدين، وطن شيعيان بود و على بن ابى طالب عليه السّلام آن را مركز دولت اسلامى خود قرار داد.[512] كوفه بزرگوارىهاى امام على را به خود ديده و با فرزندش امام حسن بيعت كرده بود.[513] همچنين كوفه حسين بن على را دعوت كرده بود تا از حجاز به آنجا بيايد و نهضت علوى و شيعى خود را بر ضد دولت اموى آغاز كند.[514] كوفه مختار بن ابو عبيد ثقفى را هم كه ادعا داشت وزير و داعى محمد بن على بن ابى طالب معروف به ابن حنفيه است، به سرعت تأييد كرد.[515] پس از آن، كوفه شاهد قيامهاى شيعى بسيارى بود كه مشهورترين آن، قيام زيد بن على است. اين شهر در اواخر عصر اموى، در دعوت عباسى هم شركت كرد؛ دعوتى كه خود را در وراى دعوت به ولايت آل محمد پنهان كرده بود. اعلان برپايى خلافت عباسى نيز در كوفه صورت گرفت،[516] اما ابراهيم باوجوداينكه از شايستگى قطعى كوفه براى دعوت شيعى خود آگاه بود نمىتوانست آن را مركز دعوتش قرار دهد؛ زيرا منصور در هاشميه، نزديك كوفه به سر مىبرد[517] و براى اين امر، تدارك كافى ديده بود، بهگونهاى كه مىتوانست دعوت ابراهيم را به راحتى در نطفه خفه كند.
اما سرزمين شام، در هرصورت نمىتوانست مركز يك دعوت شيعى باشد؛ چون مردم آن با وجود برپايى دولت عباسى، هنوز دوستدار امويان بودند و سرزمين شام با امويان پيوند محكمى داشت. مردم اين سرزمين، معاوية بن ابى سفيان را در نزاعش با على بن ابى طالب يارى كرده بودند، و خلفاى اموى همواره براى سركوب قيامهاى شيعى از سربازان شام مدد مىجستند.
اما مصر؛ وضعيت سياسى اين سرزمين در عهد منصور سروسامان يافته بود. مصر
ص: 198
در هيچ يك از جريانهاى سياسى در دولت عباسى مشاركت فعّال و مثبتى نداشت.
اين سرزمين، منطقه مناسبى براى كشت بذر تشيّع نبود؛ چرا كه بيشتر اهالى آن سنّى مذهب بودند.[518]
خراسان هم وطن شيعيان بنى عباس بود؛ در اين سرزمين، دعوت عباسى شكل گرفت و رشد و نموّ يافت تا اينكه به بار نشست و ثمره آن شكلگيرى دولت بنى عباس بود.
خلفاى عباسى خود را ملزم به داشتن پيوند محكم با مردمان خراسان مىدانستند، از اينرو، از آنان تعريف و ستايش مىكردند و به آنها مهربانى مىنمودند. در فصل گذشته هم گفتيم منصور بيشتر سپاهى را كه به جنگ نفس زكيه فرستاد از خراسانيان فراهم كرد. و نيز شاهد سخنرانىهاى منصور خطاب به خراسانيان بوديم و اينكه او مىخواست اقدامات خود، از قبيل زندانى ساختن عبد اللّه بن حسن و خاندانش و نيز كشتن نفس زكيه را براى آنان توجيه كند.[519]
سرّ اينكه ابراهيم بصره را انتخاب كرد، در روايت طبرى روشن مىگردد. [به گزارش وى] يكى از خواص منصور به نام جعفر بن حنظله بهرانى به خليفه توصيه كرد كه متوجه كار بصره باشد. چون منصور سبب آن را پرسيد، او گفت: «براى آنكه محمد در مدينه قيام كرده و آنها اهل نبرد نيستند، آنها را همين بس كه به كارهاى خودشان برسند؛ مردم كوفه نيز زير قدم تو هستند؛ مردم شام هم دشمنان خاندان ابو طالباند، بنابراين، جز بصره باقى نمىماند.» البته همه، از دشمنى مردمان شام با خاندان على بن ابى طالب آگاه بودند، به همين سبب، يكى از ياران منصور او را به آوردن سپاهى از شام توصيه كرد.[520]
اگرچه شرايط سياسى ابراهيم را مجبور به انتخاب بصره به عنوان مركز دعوت كرد، لكن اين شهر براى اين امر، صلاحيت تامّ نداشت. اصمعى شرايط شهرهاى اسلامى و
ص: 199
گرايشهاى سياسى آنها را اين گونه توصيف مىكند: «بصره عثمانى مذهب است، كوفه علوى است، شام اموى، و جزيره خارجى است، و حجاز هم سنّى مذهب است.»[521] هجومهاى خوارج به بصره در دوران اموى و به دنبال آن، برجاى گذاشتن خرابىها و ويرانىها، منجر به اين گرديد كه مردمان آن، به صلح و آرامش متمايل شوند و از سياست، كه روابط بين كوفه و دمشق را تيره كرده بود، دورى گزينند. بنابراين، كوفه مركز درگيرىها شد و هدف محروميتهاى سياسى و رقابتهاى حكومتى گرديد.[522]
منصور از گرايشهاى ديرپا و ريشهدار مردم كوفه به خاندان على بن ابى طالب آگاه بود، ازاينرو، تصميم گرفت براى اين كار آمادگى لازم را كسب كرده، بر كوفيان سخت گيرد. پس در رصافه، در حوالى كوفه، اقامت گزيد و اطراف شهر 1500 سپاهى مستقر كرد. منصور از ادامه ساخت پايتختش بغداد دست كشيد تا بر اين دو قيام علوى چيره شود. او تا آن روز، مقيم ديرى بود كه در جانب شرقى رودخانه دجله قرار داشت و بر عمل كارگران نظارت مىكرد. پس يكى از نزديكانش او را به رفتن به كوفه توصيه كرد و به او گفت: «مردم كوفه، شيعيان محمد (نفس زكيه) مىباشند. كوفه، ديگ جوشانى است كه تو سرپوش آنى؛ برو و در كوفه مستقر شو!»[523] طبرى اقدامات منصور را در كوفه چنين بيان مىكند: «مسيب بن زهير، سالار كشيكبانان وى بود، سپاه را به سه قسمت پانصد نفره تقسيم كرد كه هر شب سراسر شهر را مىگشتند و مناديى را گفته بود بانگ بزند كه هركس را پس از تاريكى شب بگيريم، خويشتن را به عقوبت افكنده و خونش مباح است، و چنان بود كه وقتى از پس تاريكى شب كسى را مىگرفت، وى را در عبايى مىپيچيد و مىبرد و شب، نزد خويش نگاه مىداشت و چون صبح مىشد از او تحقيق مىكرد، اگر بىگناهى وى معلوم مىشد، آزادش مىكرد، وگرنه او را زندانى مىكرد.»[524]
ص: 200
اگر منصور از تمايل يكى از مردمان كوفه به ابراهيم آگاه مىشد، افراد خود را شبانه به خانه او گسيل مىكرد تا وقتى تاريكى شب فراگير شود و مردم آرام گيرند، نردبانى بر خانه آن مرد نهاده و به خانه او بروند و او را بكشند و انگشترش را نزد خليفه بياورند.[525]
منصور از گرايش مردمان كوفه به مذهب شيعه آگاه بود، بنابراين، دستور داد جملگى ايشان لباس سياه را، كه شعار عباسيان بود، بپوشند، و متخلّفان از اين امر را به مجازات تهديد كرد. مردم براى سياه كردن پارچههاى لباس خود، هجوم آوردند، به گونهاى كه رنگرزان شهر، جوابگوى خيل مردم نبودند، پس بقّالهاى كوفه به مردم جوهر سياه مىفروختند تا خود با آن، لباسشان را سياه كنند.»[526]
گسترش دعوت
دعوت ابراهيم در بصره گسترش يافت و مردم فراوانى از شهرها، از جمله بسيارى از اهالى اهواز، به سوى او آمدند. مأموران منصور او را متوجه اين قضيه كردند و او سياستى پيش گرفت تا از خروج اهالى اين شهر جلوگيرى كند. بسيارى از اهالى كوفه نيز به رغم شدت مراقبت و ممانعتى كه منصور ايجاد كرده بود، راهى بصره شدند. آنان از راههاى انحرافى و فرعى به سوى قادسيه و عذيب و سپس وادى سباع مىرفتند و پس از آن در دشت به طرف چپ مىپيچيدند تا به بصره برسند. منصور توانست شمارى از اينان را كه به سوى ابراهيم مىرفتند بكشد و سرشان را از بدن جدا كرده و در بعضى از راههاى كوفه نصب كند تا اهالى شهر را بترساند.[527] او همچنين نظاميانى را بر راههاى اصلى بين شهرها گماشت. آنان هر رهگذرى را به حلال و حرام و اينكه همسرم بر من حرام و مطلقه است، قسم مىدادند تا اعتراف كند از شيعيان ابراهيم و هواخواه او نيست و چيزى برخلاف آنچه در ظاهر مىگويد، در دل پنهان نكند.[528]
ص: 201
دعوت ابراهيم به فارس هم كشيده شد و عدهاى از دهقانان كه زميندار بودند، به بصره نزد ابراهيم آمدند و به او گفتند: «اى فرزند رسول خدا! ما از اقوام عرب نيستيم و كسى بر ما حق پيمان و ولايتى ندارد، اما اموالى را نزد تو آوردهايم تا از آن يارى جويى.» ابراهيم به ايشان گفت: «هركس مالى دارد با آن، به برادر دينى خود كمك كند، اما اينكه من اين اموال را بگيرم، نه نمىگيرم.»[529]
منصور، متوجه اهميت دعوت ابراهيم بود، پس بر آن شد كه سپاهيان را براى رويارويى با قيام او مجهز و مهيا كند. بدين منظور، به سردار سپاه عباسى كه مشغول جنگ با خوارج جزيره بود دستور بازگشت داد. دو هزار تن از مردمان باحمشا، مسير حركت سپاه را سد كرده و به سردار عباسى، داود بن سليمان گفتند: «نمىگذاريم ابو جعفر را براى پيروزى بر ابراهيم يارى دهى. آنها با سپاه عباسى درگير شدند و اين درگيرى با كشته شدن پانصد تن از اهالى پايان يافت.»[530]
طبرى نقل مىكند كه ابراهيم در اول سال 143 ق به بصره آمد و در آنجا مخفى بود و بصريان را در نهان به بيعت با برادرش محمد دعوت مىكرد. طبرى و اصفهانى هر دو بر اين عقيدهاند كه خروج ابراهيم در اول ماه رمضان سال 145 بود.[531]
ابراهيم در شب اول ماه رمضان با چهارده سوار به سوى ناحيه بنى يشكر رفت و در آنجا بعضى از يارانش، از قبيله بنى تميم به او پيوستند و همه باهم به سمت دار الاماره، محل اقامت سفيان بن معاويه رفته و خانه او را محاصره كردند. ابو حماد ابرص براى يارى والى عباسى با دو هزار سپاهى به آنجا آمد. ابراهيم و يارانش بر آنان پيروز شدند و مركبهاى آنها را به غنيمت گرفته و از آن در جنگ استفاده كردند. ابراهيم آتشهايى در حياط، گرداگرد قصر برپا كرد كه سفيان و سپاهيانى كه با او بودند ناچار شدند از ابراهيم امان بخواهند و او نيز ايشان را به جان امان داد، اما دستور داد سفيان را در قصر زندانى كنند. از آن سو، جعفر و محمد، فرزندان سليمان بن على عباسى، در رأس ششصد سپاهى
ص: 202
براى يارى والى عباسى به بصره آمدند، اما يكى از ياران ابراهيم كه 48 نفر را رهبرى مىكرد موفق شد اين دو برادر عباسى را فرارى دهد. ابراهيم بر بيت المال دست يافت و در آن، دو ميليون درهم يافت. پس براى هريك از سپاهيانش پنجاه درهم مقرر كرد كه مردم مىگفتند: «پنجاه درهم و بهشت.»[532]
سپس ابراهيم متوجه تصرف اهواز و فارس شد و جماعتى از سپاهيان خود را به سوى هريك از اين دو شهر روانه كرد كه موفق به تصرف آن شده، بسيارى از سپاهيان عباسى را فرارى دادند «و بصره، اهواز و فارس به دست ابراهيم افتادند.»[533] او پس از آن موفق شد پس از چندين درگيرى شديد بين يارانش و سپاهيان عباسى، نفوذ خود را به شهر واسط نيز گسترش دهد. «ابراهيم پس از اعلام قيام، همچنان در بصره بود و كارگزاران خود را به نواحى مختلف گسيل مىداشت و سپاهيان را به سرزمينها مىفرستاد تااينكه خبر مرگ برادرش محمد به او رسيد.»[534]
مسعودى گسترش دعوت ابراهيم را بدينگونه روايت مىكند: «ابراهيم به بصره رفت و مردم فارس و اهواز و ديگر شهرها به او پيوستند و او همراه سپاهيان فراوانى از زيديه و جمعى از معتزله مكتب بغداد و نيز ديگر افراد، از بصره حركت كرد. عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب نيز با وى بود.»[535] اين عيسى، پيشواى شيعيان زيدى در آن زمان بود و منصور تلاش مىكرد او را با خود همراه كرده، از تأييد ابراهيم منصرفش كند كه نتيجهاى نديد. عيسى همچنان به ابراهيم وفادار بود تا آنكه ابراهيم كشته شد و او تا روزى كه از دنيا رفت، فرارى بود.[536]
تعداد زيادى از ياران زيد بن على نيز به ابراهيم پيوستند كه در رأس ايشان سلام بن ابى واصل حذاء و حمزة بن عطاء برنى و خليفة بن حسان كيال بودند.
ص: 203
امام ابو حنيفه نعمان نيز آشكارا ابراهيم را تأييد كرد. اصفهانى مىگويد: «ابو حنيفه در قيام ابراهيم كاملا واضح و آشكار عمل كرد و به مردم فتوا مىداد كه با او خارج شوند.» پيش از اين، شاهد تأييد حركت محمد نفس زكيه در سرزمين حجاز به وسيله امام مالك بن انس بوديم. موضع اين دو امام نسبت به قيام اين دو برادر، تأثير فراوانى در پيوستن بسيارى از مردم به قيام آنان داشت.[537]
امام ابو حنيفه به ابراهيم نوشته بود كه به كوفه برود تا حمايت زيديان آن ديار را به دست آورد. همچنين نوشته بود: «پنهانى به كوفه برو تا شيعيانى كه در آنجا دارى، شبانه ابو جعفر منصور را بگيرند و بكشند يا اسيرش كنند و نزد تو آورند.» اين موضع ابو حنيفه نسبت به ابراهيم، خشم منصور را عليه وى برانگيخت تا آنجا كه گفتهاند منصور شربتى مسموم از عسل به ابو حنيفه خورانيد كه وى از همان سمّ درگذشت.
فقها نيز به قيام ابراهيم پيوستند. اصفهانى مىگويد: «حتى يكى از فقها از او سرپيچى نكرد. از اين فقها عباد بن عوام و ابو العوام قطان مىباشند كه ابو العوام، از جمله محدثان بصره و اصحاب حسن بصرى بود.»[538]
وضعيت بصره پس از شهادت محمد نفس زكيه
درحالىكه ابراهيم پىدرپى به موفقيت و پيروزى دست مىيافت، خبر شهادت برادرش محمد در مدينه، سه روز مانده به عيد فطر به او رسيد. اين خبر بدترين تأثير را در وى گذاشت و مدتى براى برادر گريست. چون روز عيد فطر بيرون آمد تا با مردم نماز گزارد «مردم ناراحتى و شكستگى در چهرهاش مىديدند و او به مردم، كشته شدن محمد را خبر داد. اين باعث شد كه آنان با بصيرت بيشتر براى جنگ با ابو جعفر آماده شوند.»[539]
همچنين ابراهيم بر منبر رفته و اين ابيات را در رثاى برادر سرود:[540]
ص: 204
|
ابا المنازل يا خير الفوارس |
يفجع بمثلك في الدنيا و قد فجعا |
|
|
اللّه يعلم أني لو خشيتهم |
و أوجس القلب من خول لهم فزعا |
|
|
لم يقتلوه و لم أسلم أخي لهم |
حتى نموت جميعا أو نعيش معا |
|
«اى پدر بزرگوارىها و اى بهترين سواركاران جنگ، به راستى كه هركس در اين دنيا به مرگ تو داغدار گردد، سزاوار آن است كه داغدار شود. خدا مىداند اگر من از آنها ترسى داشتم و يا دلم از هراس ايشان مالامال مىگشت و مىتپيد، او را نمىكشتند، ولى من برادرم را تسليم آنان نمىكنم مگر آنكه باهم بميريم يا باهم زنده بمانيم.»
سپس ابراهيم خطبهاى كوتاه ايراد كرد كه گاه در خلال آن، گريههاى شديد باعث قطع سخنانش مىشد. پس گفت: «بار خدايا تو مىدانى كه محمد قيام كرد درحالىكه براى تو خشم گرفته و اين سياهپوشان[541] را نفى كرده بود و در راه حق تو، از خود گذشته بود، پس بر او رحم آور و او را بيامرز و در عوض آخرت را برايش بهترين بازگشتگاه قرار بده.»[542]
كشتهشدن محمد نفس زكيه، روح حماسى و دلاور مردى برادرش ابراهيم و يارانش را افزود؛ جملگىشان بر خونخواهى اين شهيد از عباسيان، مصمم شدند و قيام ابراهيم شدت بيشترى يافت، به گونهاى كه هر نوع مقاومت دولت عباسى را از پيشرو برمىداشت. ابراهيم به سرعت به منطقه ساجور[543] رفت و در آنجا با سپاهيانش اردو زد و براى پيشروى به سمت كوفه و جنگ با منصور، آماده شد و مردم را براى جنگ قريب الوقوع فراخواند. پرچمهاى جنگ از هر سو برافراشته شد، شيعيان بصره و اهواز گرد آمدند و ابراهيم نظاميانى را براى تصرف سرزمينهاى مجاور فرستاد.
موقعيت منصور دشوار بود. سپاهى كه رهبرى آن با عيسى بن موسى بود هنوز در سرزمين حجاز بود و منصور سپاهيان خود را در شهرهاى مختلف پراكنده ساخته بود.
جعفر و محمد پسران سليمان از بصره آمدند و بر منصور وارد شدند و آنچه را در بصره
ص: 205
ديده بودند براى او بازگو كردند و از قدرت ابراهيم و فراوانى سپاهيان و يارانش سخن گفتند. منصور به كمى افراد و سختى موقعيت خود اعتراف كرد و به آنها گفت: «به خدا نمىدانم چه كنم، به خدا در اردوگاه من جز دو هزار نفر نيست، سپاهم را پراكنده ساختهام، سى هزار سپاهى با مهدى در رى هستند، چهل هزار نفر با محمد بن اشعث در افريقيه، و بقيه با عيسى بن موسى هستند. به خدا اگر از اين امر به سلامت جستم، در اردوگاه خويش كمتر از سى هزار سرباز نخواهم داشت.»[544]
همراه منصور غير از دو هزار سرباز نبود كه بيشترشان از سياهان بودند. منصور خواست شبههاى بيفكند كه سپاهيانش فراوانند و مردم كوفه را بفريبد تا جرأت قيام عليه او نكنند. پس «دستور داد هيزمها را دسته كنند و شبانگاه، آتش افروزند و هركه اين آتشها را مىديد مىپنداشت كه آنجا مردمانى هستند، حال آنكه جز آتش افروخته نبود و نزد آنكس نبود.»[545]
منصور به عيسى بن موسى در مدينه نامه نوشت و دستور داد به سرعت نزد او بازگردد و او نيز چنين كرد، سپس مسلم بن قتيبه هم از رى نزد او آمد. منصور باوجوداينكه دو سردار به يكديگر حسادت و كينه مىورزيدند،[546] سپاه مسلم را به سپاه عيسى ملحق كرد.
مسلم با يكى از قبايل بصره مكاتبه كرد و آنان پيروى خود را از عباسيان اعلام كردند.
منصور به فرزند و وليعهد خود مهدى، كه در رى بود، نامه نوشت و به او امر كرد حازم بن خزيمه را به سمت اهواز بفرستد، مهدى نيز او را با چهارصد هزار سپاهى گسيل كرد.[547]
شهر اهواز شاهد اولين برخورد نظامى بين سپاه عباسى و قواى ابراهيم بود. حازم در رأس سپاهيان عباسى به اهواز آمد. در آن زمان، مغيره از طرف ابراهيم بر آن حكم مىراند.
حازم، پل شهر را منهدم كرد و بر كشتىها دست يافت. جنگ بين دو سپاه آغاز شد. با آنكه مسير وزش باد به نفع سپاه عباسى بود، در ابتداى كار بر سپاه عباسى هزيمت افتاد. اما
ص: 206
نيروهاى كمكى به حازم رسيد و او موفق شد بر مغيره چيره شود. مغيره نيز به سوى بصره گريخت و بدينسان، اهواز از تسلط ابراهيم بيرون شد.[548]
منصور لحظات دشوارى را در انتظار بازگشت سپاه عيسى بن موسى از سرزمين حجاز گذراند. او مىخواست مأموريت پايان دادن به قيام ابراهيم در بصره را به عيسى واگذار كند. منصور به اهميت شرايط پيش آمده و دشوارى كار آگاه بود. او حتى از قصرش خارج و در بين سپاهيان در اردوگاه، مقيم شد و بيش از پنجاه شب، دايم بر سجادهاش نشست، به گونهاى كه همان جا محل نشستن و خوابگاهش بود و جبّه خود را آن قدر عوض نكرد تا چرك شد و اگر كسى از يارانش سعى مىكرد خاطرش را آرام كند، او اين شعر را مىخواند:
|
و نصبت نفسي للرماح دربه |
ان الرئيس لمثل ذاك فعول[549] |
|
«من نفس خود را هدف نيزهها قرار دادهام و هركس فرمانرواى قومى باشد بايد چنين كند.»
چون عيسى بن موسى بر خليفه منصور وارد شد، خيال وى آسوده گرديد و نفس راحتى كشيد و او را مأمور جنگ با ابراهيم كرد. از عبارتهايى كه منصور با يكى از ياران خود در ميان گذاشت، نظر او نسبت به قدرت عيسى بن موسى آشكار مىشود، آنجا كه گفت: «ابراهيم از تسليمناپذيرى من و استحكام پيشانى و سرسختىام آگاه است، اما اينكه جرأت آورده و از بصره به جنگ من آمده، از آن روست كه اين ولايتها كه نزديك اردوگاه امير مؤمنانند با او جمع شدهاند، ولى مردم سواد بر مخالفت و عصيان وى اتفاق كردهاند، و اينك من هر ولايتى را به سنگ مناسب آن زدهام و به هر ناحيه تيرى افكندهام؛ زيرا دلير شجاع نيك فال مظفر، يعنى عيسى بن موسى را با افراد و تجهيزات فراوان سوى ابراهيم فرستادهام و از خدا مىخواهم كه مرا بر عليه او يارى و از شر او كفايت فرمايد كه امير مؤمنان را تاب و نيرويى جز از جانب خدا نيست.»[550]
ص: 207
رويارويى نظامى
منصور، عيسى بن موسى را در رأس پانزده هزار مرد به جنگ ابراهيم فرستاد و حميد بن قحطبه را با سه هزار سپاهى در مقدمه سپاه وى قرار داد. منصور خود تا نهر بصريين سپاه را مشايعت كرد و بعد از آن به كوفه بازگشت. ابراهيم نيز در رأس سپاهى بالغ بر ده هزار مرد جنگى، عازم نبرد شد، اين در حالى بود كه اسامى صد هزار نفر از اهالى بصره در ديوان ابراهيم ثبت شده بود. ابراهيم پيشروى خود را از منطقه خريبه بصره به سمت كوفه آغاز كرد.[551]
يكى از ياران ابراهيم به قصد نصيحت، نزد وى آمد و به او توصيه كرد به جنگ عيسى بن موسى نرود، بلكه راه ديگرى كه او را به كوفه مىرساند پيش گيرد، در اين صورت مىتواند ابا جعفر منصور را غافلگير كند. او نصيحت خود را با اين سخنان پايان داد: «بر اين مرد (منصور) غلبه نخواهى يافت، مگر آنكه كوفه را بگيرى، اگر كوفه را با وجود آنكه منصور در آن است بگيرى، كار وى به سر رسيده و هيچ شهرى تحت امر او نمىماند.»[552] اما زيدىهاى[553] همراه ابراهيم از او خواستند اين پيشنهاد را نپذيرد و آن را شيوه دزدان دانستند. مرد ديگرى به نام عبد الواحد بن زياد با پيشنهادى ديگر نزد ابراهيم آمد و به او گفت: «به بصره برگرد و بگذار ما با عيسى بجنگيم، اگر شكست خورديم تو به يارى ما بشتاب.» زيديان به اين پيشنهاد نيز اعتراض كردند و گفتند: «مىخواهى از پيش دشمنى كه او را ديدهاى بازگردى؟» آن مرد پيشنهاد ديگرى به ابراهيم كرد و آن، حفر خندق گرداگرد اردوگاه بود. زيديه بار ديگر به اين پيشنهاد اعتراض كردند و گفتند: «آيا بين خود و خدا حايل قرار مىدهى؟» او پيشنهاد ديگرى به ابراهيم كرد و گفت: «سپاهيانت را به گروههاى متعدد تقسيم كن تا اگر گروهى از آنها شكست خورد، گروه ديگر پايدارى كند.» زيديه اين پيشنهاد را نيز رد كردند و گفتند: «ما جز در صف واحد نمىجنگيم، همانگونه كه خداى تعالى فرموده:" كأنّهم بنيان مرصوص" باشيد.»[554]
ص: 208
دو سپاه در ناحيه باخمرى كه در شانزده فرسخى كوفه است، روياروى هم قرار گرفتند. جنگى مهيب برپا شد و سپاهيان حميد بن قحطبه كه در مقدمه سپاه عيسى بن موسى بودند منهزم شدند و سپاهيان عباسى شتابان، رو به فرار آوردند. عيسى بن موسى آنان را سوگند داد و اطاعتشان را طلب كرد، اما به او التفات نكردند و از پيش چشم وى گريختند. حميد بن قحطبه هم در حال فرار پيش آمد. عيسى بن موسى به وى گفت: «اى حميد! تو را به خدا سوگند كه فرمانبرداريت را فراموش نكنى!» و او در پاسخ گفت: «در هنگام شكست طاعتى نيست.»[555] از آن سو، منصور هم خبر شكست سپاهيانش را شنيد و دستور داد شتران و ستوران را بر دروازههاى كوفه گرد آورند تا بتواند از آن شهر بگريزد.
به رغم فرار سپاهيان عيسى بن موسى، وى در ميدان نبرد همچنان ايستادگى كرد و فقط صد تن از خواص و نزديكانش با او ماندند. بعضى او را نصيحت كردند كه عقب نشينى كند و خود را نجات دهد، اما او گفت: «هرگز از اينجا نمىروم تا كشته شوم يا اينكه خدا فتح و پيروزى را بر دست من قرار دهد و كسى نگويد عيسى فرار كرد.»[556] جعفر و محمد، پسران سليمان نيز پايدارى كردند و سپاه عباسى را از سرنوشت دردناكى كه در انتظارش بود و فاصله كم دو قوس يك كمان يا كمتر از آن تا شكست داشت، نجات دادند.
ابراهيم با سپاهش به جنگ عيسى بن موسى كه در ميدان جنگ به شدت پايدارى مىكرد آمد. حميد بن قحطبه هم موفق شد افراد فرارى سپاه خود را جمع كرده و آنها را به عيسى ملحق كند. در اين ميان، تيرى به عيسى اصابت كرد و وى مجبور شد با افراد خود عقبنشينى كند. سپاه ابراهيم به تعقيب آنان پرداختند، اما جارچى ابراهيم فرياد برآورد:
مواظب باشيد كه فراريان را تعقيب مكنيد. سربازان ابراهيم فورا بازگشتند و لشكريان عيسى گمان كردند كه عقبنشينى لشكر ابراهيم از آن روست كه در جنگ شكست خوردهاند. پس به باقيماندهشان حمله بردند و موفق شدند آنان را شكست دهند. در اين ميان، تيرى كشنده به ابراهيم اصابت كرد.
ص: 209
ابراهيم از ياران خود خواست كه از اسب پيادهاش كنند و در آن حال، اين جملات را بر زبان مىراند: «فرمان خدا به اندازه معين است»؛ يعنى ما چيزى مىخواستيم و خدا غير از اين را مىخواست. چند تن از ياران او هم جمع شدند تا از جان وى محافظت كرده و پيش روى او نبرد كنند. حميد بن قحطبه و افرادش يورش خود را شدت بخشيده و محافظان ابراهيم را وادار به عقبنشينى كردند. سپس يكى از خادمان عيسى بن موسى كنار ابراهيم آمد و سر او را از تن جدا كرد و آن را نزد سرور خود برد.[557]
شهيد باخمرى
اين بود سرگذشت دردناك ابراهيم بن عبد اللّه، در بيست و پنجم ذى قعده سال 145 كه در آن هنگام او 48 سال داشت و قيامش از هنگام خروج تا روزى كه شهيد شد، پنج روز كمتر از سه ماه طول كشيد.[558]
خاطره جنگ باخمرى در اذهان باقى ماند و براى نسلها قصه شهادت يكى از پيشوايان علوى و خبر حلقهاى از زنجيره كشتگان آل ابى طالب نقل شد و مردمان، اين رويداد را بدر صغرا نام نهادند.[559]
سر ابراهيم را نزد منصور آوردند. وى نگاهى به سر انداخت و به اين شعر تمثيل جست:
|
فألقت عصاها و استقرّ بها النوى |
كما قرّ عينا بالاياب المسافر[560] |
|
«عصاى خود را كنار نهاد و در جاى خود آرام گرفت، همانگونه كه مسافر با بازگشت خود ديدهاى را روشن مىكند.»
طبرى روايت مىكند كه منصور بر مصيبت ابراهيم گريست، به گونهاى كه اشكش بر گونه ابراهيم ريخت. سپس سر را مخاطب قرار داد و گفت: «به خدا اين را خوش نداشتم، اما تو دچار بلاى من شدى و من دچار بلاى تو شدم.»
ص: 210
سپس منصور بار عام داد و مردمان، اجازه ورود به پيشگاهش يافتند. بعضى از مردم براى چاپلوسى خليفه، ابراهيم را هجو مىگفتند، اما از چهره منصور ناراحتى مشهود بود تا آنكه جعفر بن حنظله بهرانى وارد شد و به خليفه گفت: «خدا پاداش تو را در مصيبت پسر عمويت افزون كند و او را ببخشد به سبب تقصيرى كه در حق تو كرد.» منصور خشنودى خود را از اين سخن، آشكار كرد و اين باعث شد ديگرانى كه از اين پس بر منصور وارد مىشدند، سخنانى چون او بر زبان برانند.[561]
ابراهيم سپاه خود را از تعقيب فراريان سپاه عباسى منع كرده بود كه منجر به شكست سپاه وى و كشته شدنش شد. به رغم اينكه امام ابو حنيفه به او نامهاى نوشته و در آن آمده بود: «اگر خدا تو را بر عيسى و يارانش پيروز كرد، با ايشان به سيره پدرت در جنگ جمل رفتار مكن، كه او در آن جنگ، شكست خورده را نكشت و اموال را تصاحب نكرد و به تعقيب فرارى از جنگ نپرداخت و مجروح را نكشت؛ چرا كه اصحاب جمل، ياوران ديگرى نداشتند، بلكه بايد به سيره پدرت در جنگ صفين عمل كنى كه على عليه السّلام فرزندان را اسير كرد و مجروحان را كشت و غنايم را تقسيم كرد؛ زيرا مردم شام، ياوران و اهلى داشتند و در سرزمين خويش مىجنگيدند.»[562]
بزرگان علوى پس از كشته شدن محمد و برادرش ابراهيم، مدينه و بصره را ترك كردند و عازم كوفه شدند و يك ماه در آن شهر مخفى بودند. اما ربيع بن يونس، حاجب منصور، از محل آنان آگاه شد و آنها را براى مجازات نزد منصور آورد و دو نفرشان را كه جعفر بن محمد صادق عليه السّلام و حسن بن زيد نام داشتند بر خليفه وارد كرد. منصور از ايشان پرسيد:
«مىدانيد براى چه شما را خواستم؟ امام صادق عليه السّلام پاسخ داد: نه ... منصور گفت: خواستم منزلت و موقعيت شما را درهم شكنم و دلهاتان را ترسان سازم و نخلهاتان را نابارور گردانم و شما را در مكانهاى مخفى نگاه دارم تا ديگر نه از اهل حجاز و نه از اهل عراق
ص: 211
كسى با شما تماس نگيرد؛ چرا كه آنها براى شما مفسدهاند. امام جعفر عليه السّلام در پاسخ گفت:
اى امير مؤمنان! همانا خداوند سليمان را مشمول عطاى خويش قرار داد و او سپاسگزارى كرد؛ ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد؛ به يوسف ستم شد، ولى او گذشت كرد، و تو از نژاد آنان هستى. منصور هم ايشان را بخشيد و در انتخاب شهرى براى اقامت مخيّرشان كرد و آنها مدينه منوّره را برگزيدند.[563]
بسيارى از فقها و علما به قيام ابراهيم پيوستند، پيشاپيش ايشان عبادة بن عوام فقيه بود كه ابراهيم را تأييد و در جنگهايش شركت كرد. منصور پس از كشته شدن ابراهيم در جستوجوى او بود، اما مهدى فرزندش وساطت كرد و از پدر خواست كه از او درگذرد.
منصور نيز او را به مهدى بخشيد و شرط كرد كه او هرگز در بين مردم نيايد و حديث روايت نكند. او نيز پيوسته متوارى بود تا آنكه منصور مرد. چون مهدى به خلافت رسيد به او اجازه داد تا ميان مردم ظاهر شود و حديث روايت كند.[564]
منصور بر امام ابو حنيفه هم به سبب پشتيبانىاش از قيام ابراهيم خشم گرفت و به عيسى بن موسى كه در كوفه بود نوشت تا ابو حنيفه را به بغداد بفرستد.[565] اصفهانى از سرنوشت ابو حنيفه چنين مىگويد: ابو جعفر منصور، ابو حنيفه را به صرف غذا دعوت كرد و ابو حنيفه غذايى خورد و سپس آب خواست. به او شربت معجون عسلى نوشاندند كه مسموم بود و او فرداى آن روز وفات يافت. وى را در بغداد در مقابر معروف به خيزران[566] دفن كردند.[567]
بعد از كشته شدن محمد و ابراهيم، عبد اللّه بن حسن و خاندانش همچنان در زندان منصور بودند و عدد آنان كاهش يافته بود، به سبب آنكه بسيارى از آنها در اين زندان تاريك و نامناسب مردند و فقط پنج نفر از ايشان زنده بودند. منصور به حاجبش ربيع بن يونس دستور داد سر ابراهيم را به زندان، نزد پدرش عبد اللّه ببرد. عبد اللّه سر پسر را گرفته
ص: 212
در دامن نهاد و به او گفت: «خوش آمدى اى ابا القاسم! به خدا قسم تو از كسانى بودى كه خداى عزّ و جلّ دربارهشان فرموده: كسانى كه به عهدشان با خدا وفا مىكنند و پيمان را نمىشكنند و كسانى كه وصل مىكنند آنچه را خدا امر به وصلش فرموده است.» سپس عبد اللّه به ربيع گفت: «به دوستت بگو همانطور كه از سختى ما روزى گذشت، از خوشى تو هم روزى گذشت، و روز قيامت روز ديدار است.» ربيع اين گفتهها را به منصور رساند.
او تأثير اين سخنان را بر منصور چنين توصيف مىكند: «هرگز منصور را پريشانتر از زمانى كه اين كلمات را به او گفتم نديدم.»[568]
شايسته بود منصور پس از پايان دادن به قيام محمد و ابراهيم بر ساير بنى حسن منّت گذارد و از سختگيرى بر آنها بكاهد و از زندان آزادشان كند، اما او اين كار را نكرد.
عبد اللّه بن حسن و جماعتى ديگر كه با او بودند در زندان ماندند تا مردند. منصور در بقيه مدت خلافت خود از آنها و كسانى كه در كنارشان جنگيدند و كسانى از بزرگان كه فتواى خروج عليه او دادند، راضى نشد كه از جمله آنها امام ابو حنيفه، فقيه عبد الحميد بن جعفر و ابن عجلان در بصره و امام مالك بن انس در مدينه بودند كه همه اينها مورد اذيت و آزار منصور قرار گرفتند.[569]
كشته شدن ابراهيم، اعلام پايان نفوذ او در شهرهاى اسلامى بود. ابراهيم قبلا عمرو بن شداد و سى تن از يارانش را به فارس فرستاده بود، و آنها والى خليفه را از فارس اخراج كرده و بر آن سرزمين چيره شده بودند. وقتى عمرو از كشته شدن پدرش آگاه شد، به كرمان و سپس به بصره گريخت و در آنجا همراه يارانش پنهان بود، اما طولى نكشيد كه منصور او را دستگير كرد و ابتدا دستها و پاهايش را قطع كرد و سپس گردنش را زد.[570]
مردم واسط نيز ولايت ابراهيم را پذيرفته بودند و ابراهيم، هارون بن سعد را بر ايشان حاكم كرده بود، اما چون ابراهيم كشته شد، او نيز به بصره گريخت.[571]
ص: 213
عوامل شكست قيام نفس زكيه و ابراهيم
نهضت محمد نفس زكيه و ابراهيم به شكست انجاميد و هر دو پيشواى علوى كشته شدند.
در اينجا مناسب است عوامل شكست اين دو نهضت را بررسى كنيم؛ چرا كه اين دو حركت، بسيار نيرومند و مهم بودند و در شهرهاى اسلامى فراوانى انتشار يافتند و بسيارى از مسلمانان به تأييد و همراهى آنها روى آوردند. دعوت اين دو برادر در حجاز و عراق و خراسان و مصر گسترش يافت و عدد سپاهيان محمد نفس زكيه از صد هزار نفر گذشت و نام صد هزار نفر ديگر هم در دفتر و ديوان ابراهيم در بصره ثبت شده بود.[572] علاوه بر اين، هر دو نهضت در شرايط سختى از دوره فرمانروايى عباسيان روى داد؛ زمانى كه منصور با بسيارى از فتنهها و آشوبهاى داخلى روبهرو بود كه اولين آن، تلاشهاى ابو سلمه خلال براى انتقال خلافت از عباسيان به علويان، و دشمنى ابو مسلم خراسانى بود، همانگونه كه منصور با فتنه عمويش، عبد اللّه بن على نيز روبهرو شد كه در اين جريان، بسيارى از مخالفان خلافت منصور به آن پيوستند. همچنين در عهد منصور، نهضتهاى زنادقه كه تهديدى براى هستى دولت عباسى و بهطور كلى تهديدى براى اسلام و عربيّت و نظم اجتماعى بود، به وقوع پيوست.[573] از سوى ديگر، تداوم خطر خوارج و فرصتطلبى بنى اميه براى انتقامگيرى و خونخواهى، و بالاخره مشكلات خارجى كه از ناحيه دولت بيزانس وجود داشت، همه و همه، خلافت عباسى را تهديد مىكردند.
در يك نگاه كلى مىتوانيم علل شكست نهضت نفس زكيه و برادرش ابراهيم را به عوامل سياسى، اقتصادى، نظامى و اجتماعى تقسيم كنيم.
اول: عوامل سياسى
اولين دليل سياسى كه منجر به شكست نهضت دو برادر شد، شجاعت و قوت قلبى منصور و ابزار و وسايلى بود كه در جهت پيروزى به كار برد. همچنين موصوف بودنش به هوش
ص: 214
و ذكاوت، و شهرت او به درايت بىنظير سياسى و نظامى، از جمله اين عوامل بود. تمام اين ويژگىها در رويارويى با اين دو حركت خطرناك علوى، تجلّى و تبلور يافت و موجب موفقيت و پيروزى منصور شد.
منصور در رويارويى با اين قيام، استبداد رأى به خرج نداد، بلكه در هر مرحلهاى، به مشورت با خواص و ياران خود در هر مركزى كه بودند و تخصصى كه داشتند روى آورد؛ همانگونه كه شاهد بوديم، وى گروهى را نزد عمويش، عبد اللّه بن على به زندان فرستاد تا از او مشورت بخواهند. اين مشورتها متعدد بودند؛ منصور با صاحبنظران بحث مىكرد و آراى مختلف را باهم تطبيق مىداد و با ميزان عقل و منطق و شرايط زمان، آنها را مىسنجيد و نظرى كه بيشترين مصلحت و سود و كاربرد را داشت، برمىگزيد. در حالى كه در رواياتى كه مورّخان نقل مىكنند، گزارشى از رجوع نفس زكيه و ابراهيم به صاحبان رأى درست و شايستگان مشورت، وجود ندارد، بلكه بسيارى از نظرهايى را كه اين دو پذيرفتند، از افراد شايسته و صاحبنظر نبود، ازاينرو، بدترين نتايج را به دنبال داشت.
نفس زكيه، نظر بعضى از ياران خود را پذيرفت كه او را به شتاب در علنى ساختن قيام خود تشويق مىكردند، درحالىكه هنوز تمامى شرايط پيروزى فراهم نشده بود. حتى وقتى نامه محمد به ابراهيم رسيد كه وى را از خروجش آگاه مىكرد، ابراهيم نگرانى و ناراحتى خود را از اين تعجيل نشان داد. همينطور، نفس زكيه مشورت كسانى را كه از او خواستند در مدينه بماند و به مصر نرود، پذيرفت، درحالىكه در مدينه موقعيت دشوارى داشت و او با اين كار، يك فرصت طلايى را از دست داد كه مىتوانست از سرنوشت دردناك نجاتش دهد.[574] ابراهيم نيز با پذيرش رأى بعضى از يارانش در چگونگى آرايش جنگى و تنظيم سپاه خود- چنانكه در سطور آينده توضيح داده مىشود- باعث شكست خود در جنگ باخمرى شد، آن هم پس از پيروزىهاى مسرّتبخشى كه در ابتداى كار به دست آورده بود.[575]
ص: 215
نفس زكيه و ابراهيم از برخى جنبهها بر منصور برترى داشتند. انتساب ايشان به بيت على بن ابى طالب عليه السّلام[576] و شهرتشان به ديندارى و تقوا و علم و فقه و سجاياى كريمانه،[577] از عوامل گسترش دعوتشان، و جذب قلوب و احساسات مردم به آنها بود. پس اين دو برادر، در جذب مردم براى تأييد خود و فتح دل و جانها و نيز گردآورى سربازان و نيروهاى نظامى انبوه، بر او برترى داشتند، اما منصور با سلاح ذكاوت و هوش، و با بهرهگيرى از روشهاى سياسى، بر آنها غلبه كرد و پيش از جنگ در ميدانهاى نظامى، در ميدان سياست بر آن دو پيروز شد و پيروزى سياسى، زمينه پيروزى نظامى او را فراهم آورد، و ما شاهد حالتهايى از اين پيروزىهاى سياسى بوديم كه موجب تضعيف گسترش دعوت محمد و ابراهيم شدند و فراوانى ياران اين دو، و شور و نشاط سياسى و نظامى آنان را كم اهميت جلوه دادند.
نفس زكيه چندين سال از ديدگان منصور مخفى بود. منصور تلاش كرد تا مخفىگاه او را بيابد و در اين راه، تمامى روشها و راهها را تجربه كرد؛ او وعده و وعيد داد، واليان و عمّال خود را تغيير داد، چندين سفر به حجاز كرد و عبد اللّه بن حسن و خاندانش را دستگير و شكنجه كرد، اما هيچ كدام از اين روشها كارگر نشد. منصور مىدانست هرچه مدت پنهان شدن محمد طولانى شود، قوتش زيادتر شده و دعوتش گسترش بيشترى مىيابد، ازاينرو، مصلحت خود را در آن مىديد كه محمد زودتر خروج كرده و قيام خود را علنى كند، پيش از آنكه اين دعوت رشد كرده به ثمر نشيند. همچنين منصور مىخواست محمد باور كند كه نيرومند است و نفوذ گستردهاى دارد تا به اين سبب در ملأ عام ظاهر شود، و او بتواند آسانتر با اين نهضت روياروى شده و درحالىكه هنوز نضج نيافته و در آغاز راه است، به آن خاتمه دهد.
به منظور تحقق اين سياست، منصور حيله و نيرنگ به خرج داد؛ او نامههايى به نفس زكيه نوشت كه در آن وانمود شده بود اين نامهها از جانب ياران و سپاهيان منصور نوشته
ص: 216
شدهاند و آنها نفس زكيه را به ظهور فرامىخوانند و از اطاعت منصور بيرون آمده و وعده مىدهند چنانچه محمد قيام خود را آشكار كند، از او فرمانبردارى كنند.[578] اين سبب شد كه محمد گمان كند اگر قيام خود را آشكار كند، بسيارى از رهبران نظامى و افراد منصور به او خواهند پيوست. طبرى نقل مىكند: ابو جعفر از زبان سپاهيانش به محمد نامه مىنوشت كه او را به قيام دعوت مىكردند و به وى خبر مىدادند با او هستند، و بر اين اساس، محمد مىگفت: اگر ما با ايشان رودررو شويم تمامى فرماندهان نظامى آنها به ما متمايل مىشوند.[579]
علاوهبراين، منصور به سردار بزرگش حميد بن قحطبه دستور داد كه نفس زكيه را بفريبد و به فرمانبردارى و دوستى وى تظاهر كند. حميد نيز در نزاع بين محمد و منصور، نقش برجستهاى ايفا كرد. او سركردگى يكى از دو لشكرى را به عهده داشت كه منصور براى جنگ با محمد به مدينه فرستاد، و محمد بر دوستى و طاعتى كه حميد به آن تظاهر مىكرد اعتماد كرده بود. ازاينرو، محمد از تداوم فرمانبردارى حميد از منصور و پافشارى وى در جنگ با مردم مدينه شگفتزده بود و به حميد مىگفت: «آيا تو با من بيعت نكردهاى؟ پس اين چه كارى است؟» و حميد پاسخ داد: «ما با كسى كه راز خود را با كودكان در ميان مىگذارد اين گونه عمل مىكنيم.»[580] و از بازىهاى تقدير اين بود كه نفس زكيه به دست حميد بن قحطبه كشته شود. حميد سر شهيد را از تن جدا كرد و آن را نزد عيسى بن موسى و سپس براى منصور برد.
منصور، پايدارى و پردلى خود را در دشوارترين شرايط، نشان داد و تسليم يأس و نااميدى نشد، بلكه سپاهيان متفرق خود را از اقصى نقاط دولت عباسى فراخواند و از سرزمين شام هم نيروى كمكى خواست و با اينكه هر روز عده كمى، كه از ده نفر تجاوز نمىكردند، به سپاه او مىپيوستند، اما منصور راه ورود ايشان را به كوفه به شكلى قرار داد
ص: 217
كه اهالى شهر فكر مىكردند از هر سو نيروى كمكى براى او مىآيد؛ نقشه اين بود كه افراد تازه رسيده از يكى از دروازههاى كوفه وارد مىشدند و در آن مسير راههاى كوفه را مىپيمودند و سپس بازمىگشتند و بار ديگر از دروازه ديگرى وارد شهر مىشدند. منصور چون خود را صاحب حق شرعى خلافت مىدانست، تا لحظه آخر به آن چنگ آويخت. او معتقد بود نفس زكيه يك شورشى است كه از طاعتش سر برتافته است. اما محمد در آن هنگام كه سپاه عباسى ناگهان به مدينه حمله كرد گرفتار نااميدى شد و با عجله بيعت خود را از ياران خود برداشت و به آنان گفت: «اى مردم اين مرد (عيسى بن موسى) با نيروها و تجهيزات خود به شما نزديك شده است، من بيعتم را از شما برمىدارم، هركه دوست دارد بماند، مىتواند بماند و كسى كه دوست ندارد، برود.»[581]
از عمدهترين اسباب شكست نهضت نفس زكيه و پس از او برادرش ابراهيم، شتاب محمد در خروج و علنى ساختن قيام بود، آن هم پيش از اينكه شرايط پيروزى فراهم گردد و پايه استوارى كه پيروزى براساس آن به دست آيد، نهاده شود. به نظر مىرسد كه عبد اللّه بن حسن مىدانست فرزندانش محمد و ابراهيم مشتاقاند كه به آشكار كردن قيام خود شتاب بخشند، بنابراين، پيوسته آن دو را به صبر و خويشتندارى نصيحت مىكرد.
اصفهانى روايت مىكند: «محمد و ابراهيم در هيئت و شكل اعراب نزد پدرشان مىآمدند و از او اجازه خروج مىخواستند، اما او مىگفت: عجله نكنيد تا قدرت يابيد.»[582]
نفس زكيه وقتى كه مىخواست قيام خود را آشكار كند مىدانست هنوز شرايط زمانى فراهم نشده است، اما بر اثر پافشارى ياران و نزديكانش كه او را به اين امر وادار كردند، حركت را آغاز كرد. آنان مىگفتند: «براى خروج منتظر چه هستى؟ به خدا قسم اين امت، احدى را شايستهتر از تو براى خلافت نمىيابند، پس نبايد چيزى تو را از خروج مانع شود، حتى اگر تنها باشى.»[583]
طبرى به خروج محمد پيش از فرارسيدن زمان مناسب اشاره مىكند و مىگويد:
ص: 218
«محمد وادار به خروج شد، او قبل از آن وقتى كه با ابراهيم برادرش بر آن توافق كرده بودند، خروج كرد»، همانگونه كه اصفهانى در ابتداى فصلى كه به قيام نفس زكيه و كشته شدنش اختصاص داده است، مىگويد: «سبب عجله او براى قيام، آن هم قبل از پايان يافتن كار داعيانش كه به سرزمينهاى مختلف فرستاده اين است كه ...»[584]
نفس زكيه بر محبت مردم به خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام و اعتقادشان به اينكه بنى عباس حقوق اين خاندان را در خلافت غصب كردهاند، و نيز اينكه بنى هاشم در اواخر عصر اموى با محمد بيعت كردهاند اعتماد كرده بود.[585] گرچه محمد به ورع و تقوا و اخلاق پسنديده، متصف بود، اما براى گسترش دعوت خود در شهرهاى اسلامى و نشر اين دعوت، همت كافى برنامهريزى درستى نداشت و وسايل لازم را براى پيروزى فراهم نكرد. اگر بخواهيم روشهاى دعوت نفس زكيه را در شهرهاى مختلف، با روشهاى عباسيان از زمانى كه دعوت خود را در اواخر عصر اموى انتشار دادند مقايسه كنيم، متوجه مىشويم كه عباسيان بسيار پرنشاطتر و دقيقتر و با سازماندهى بهترى عمل كردهاند.
دعوت عباسيان از سال 100 ق شروع شد و 32 سال ادامه پيدا كرد تا اينكه در سال 132 ق به ثمر نشست و دولت عباسى تشكيل شد. عباسيان براى دعوتشان سازماندهى دقيق و ثابتى را وضع كردند و با ايجاد اماكن و پايگاههاى سرّى، داعيان و نقبا را به تمامى نقاط فرستاده و روشهاى دعوت را برايشان ترسيم كردند. آنان سربازانى گرد آوردند و به كار جمعآورى سلاح و آموزش نظامى سپاهيان اهتمام ورزيدند كه اين امور موفقيت و پيروزى سپاهيان عباسى را در رويارويى با امويان به دنبال داشتند،[586] حال آنكه نفس زكيه به فرستادن تعدادى از برادران و فرزندانش به چند شهر اسلامى قناعت كرد؛[587] چرا كه گمان مىكرد مردم، بيعتكنان به ايشان روى مىآورند و زمانى كه قيامش را در حجاز آشكار مىكند، به سويش آمده و او را پشتيبانى و يارى مىكنند. دفاتر و ديوانهاى داعيانى
ص: 219
كه او از برادران و فرزندان خود فرستاده بود، نام هزاران نفر از مردم را ثبت كردند، اما زمانى كه قيام محمد آشكار شد نتوانستند كسى را از جاى خود حركت دهند. علاوه بر اين، برادران و فرزندان محمد به جمعآورى نيروهاى نظامى هم اهتمام نورزيدند تا بتوانند هنگام فراهم شدن شرايط، به كمك آنها براى گرفتن شهرها اقدام كنند، و حتى بعضى از اين داعيان نتوانستند خود را به آن شهرهايى برسانند كه محمد به آنجا گسيل كرده بود.[588] شايسته بود كه نفس زكيه به شيوهاى عمل كند كه عباسيان در آغاز دعوتشان پيش گرفته بودند. آن شيوه مىتوانست پيروزى او و رسيدن به خلافتش را تضمين كند، اما محمد راهى را انتخاب كرد كه پيشوايان نهضتهاى علوى عصر اموى رفته بودند[589] و آن راه، سرانجامى جز شكست و شهادت نداشت.
نفس زكيه پسر خود على را به مصر فرستاد كه او در آنجا كشته شد، و پسر ديگرش عبد اللّه را به خراسان فرستاد كه او هم مجبور به فرار به سمت سند شد و در همانجا درگذشت، و پسر ديگرش حسن را به يمن فرستاد كه عباسيان او را به زندان انداختند و در آن حال مرد، و برادرش موسى را به جزيره، و برادر ديگرش يحيى را به رى و طبرستان فرستاد كه اين دو، پيروزى مهمى كسب نكردند. او برادر ديگرش ادريس را به مغرب فرستاد كه او نيز سرانجام با سم كشته شد.[590] همچنين شايسته بود كه محمد بر داعيان ديگرى، غير از اهل بيت خود اعتماد مىكرد و اين داعيان را از ميان اهالى شهرها برمىگزيد. عباسيان به موالى، اعتماد كرده بودند و بزرگترين داعيان عباسى از ميان اين افراد بودند. براى مثال، ابو مسلم خراسانى كه پرچمدار دعوت عباسى شد، از موالى بود.
عباسيان خود همواره مخفى بودند تا اينكه شرايط پيروزى براى دعوت آنان فراهم شد.
بر اين اساس، وقتى ابو مسلم از مروان بن محمد، آخرين خليفه اموى رهايى يافت، عباسيان در كوفه ظاهر شدند و قيام دولت خود را علنى ساختند و با ابو العباس به خلافت بيعت كردند. بهترين گواه بر درستى ديدگاه ما، روشى بود كه علويان دورههاى بعد در
ص: 220
پيش گرفتند؛ آن هنگامى كه شرايط قيام دولت فاطمى را فراهم مىكردند، به همان روشى كه عباسيان ترسيم كرده و بر همان اساس به پيروزى رسيده بودند، عمل كردند. فاطميان، مركزى را براى ارسال داعيان در سرزمين يمن ايجاد كردند و بر داعيانى اعتماد كردند كه از غير خاندان ابى طالب بودند، همچون ابن حوشب و سفيانى و حلوانى، و همانگونه كه ابو مسلم خراسانى پرچم دعوت عباسى را در خراسان به دوش كشيده بود، ابو عبد اللّه شيعى هم پرچم دعوت فاطمى را در سرزمين مغرب به دوش كشيد.[591] اين بود كه دعوت فاطمى به پيروزى و موفقيت دست يافت و خلافت علوى و فاطمى در سرزمين مغرب برپا گرديد[592] كه چندى بعد به مصر منتقل شد[593] و دامنه نفوذش گسترش يافت و حتى با خلافت بنى عباس رقابت كرد.
از ديگر دلايل شكست قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم اين بود كه منصور بين ايشان و خراسان و كوفه جدايى انداخت. خراسان سرزمينى بود پربار كه نفس زكيه مىتوانست ياران و شيعيان فراوانى در آن پيدا كند. در اواخر دوران اموى بسيارى از مردمان آنجا با داعيان عباسى بيعت كرده بودند، چون آنها به «الرضا من آل محمد» دعوت مىكردند و گمان مردم اين بود كه با آل ابى طالب بيعت مىكنند، ازاينرو، بسيارى از مردم خراسان با افتادن خلافت به دست بنى عباس سرخورده شدند. در مجموع، موالى خراسان و فارس، مستعدترين و آمادهترين مردم براى پذيرش مذهب شيعه بودند و منصور اين واقعيت را مىدانست، ازاينرو، تصميم گرفت گرداگرد خراسان پوششى غير قابل نفوذ ايجاد كرده، راه داعيان نفس زكيه را به آن ديار سدّ كند و نيز مانع خروج مردم خراسان به مدينه شود.
همچنين منصور از احساسات مردم خراسان نسبت به آل ابى طالب آگاه بود، بنابراين- همانگونه كه گذشت- سعى كرد موضع خود را نسبت به علويان روشن سازد، بخصوص وقتى كه عبد اللّه بن حسن و خاندانش را به زندان انداخت يا زمانى كه سپاهيانش نفس زكيه را كشتند.
ص: 221
از جمله روشهايى كه منصور به كار گرفت تا مردم خراسان، نفس زكيه را تأييد نكنند، ايجاد آرامش در بين آنان و فرونشاندن همتهاى آنان بود. به گزارش طبرى زمانى كه محمد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان در زندان منصور درگذشت، «سر او را از بدنش جدا كرد و با گروهى از شيعيان به خراسان فرستاد. آنان سر را در مناطق مختلف خراسان مىگرداندند و به خدا سوگند مىخوردند كه اين سر محمد بن عبد اللّه فرزند فاطمه، بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است. آنان اين توهم را در مردم ايجاد كردند كه اين سر، متعلق به محمد بن عبد اللّه بن حسن است كه در انتظار خروجش بر ابو جعفر منصور بودند.»[594]
منصور مىخواست محمد را هم به اين توهم بيندازد كه مردمان خراسان بر دوستى و طاعت اويند و اگر محمد قيام خود را آشكار كند به او لبيك مىگويند، ازاينرو، نامههايى را از زبان بزرگان خراسان نوشت با اين مضمون كه آنان ولايت او را پذيرفتهاند. همچنين حميد بن قحطبه، سردار منصور، موفق شد در محمد اين توهم را ايجاد كند كه وى طرفدار اوست، اما نمىتواند خود را از دستگاه منصور كنار بكشد، و اين از خطبهاى كه محمد در دوازدهم رمضان سال 145، يعنى چند روز پيش از آغاز جنگ در مدينه ايراد كرد، آشكار مىشود. او گفت: «همانا مردم خراسان در بيعت من هستند و حميد بن قحطبه هم با من بيعت كرده است و اگر بتواند از ميان لشكريان عيسى فرار كند، اين كار را خواهد كرد.»[595]
منصور همانگونه كه دروازههاى خراسان را بر دعوت نفس زكيه و برادرش ابراهيم بست، ارتباط اين دو پيشواى علوى را با شيعيان على در كوفه، كه از زمان على بن ابى طالب عليه السّلام هميشه مأواى شيعه و قلعه استوار علويان بود، قطع كرد. اين شهر، پيوسته موطن مذهب تشيع و پناهگاه علويان بود و بزرگترين قيامهاى علوى را در دوره اموى شاهد بود،[596] اما پس از برپايى دولت عباسى شرايط تغيير كرد؛ زيرا خلفاى اموى در دمشق و در سرزمين شام كه از كوفه و عراق دور بود، ساكن بودند، اما اكنون منصور در نزديكى كوفه زندگى مىكرد و بر اين شهر شديدا پنجه انداخته بود، به حدى كه حتى خبر ظهور
ص: 222
محمد و علنى شدن قيامش را از مردمان كوفه پنهان كرد و دروازههاى شهر را بست و به احدى اجازه ورود يا ترك آن را نمىداد و شيعيان محمد و ابراهيم را كشت و زندانى كرد و مردمان كوفه را مجبور كرد رنگ سفيد را كه شعار علويان بود از خود بركنند و لباس سياه را كه شعار عباسيان بود بپوشند.
از دلايل شكست نهضت محمد و ابراهيم، طبق آنچه محدثان مورخ روايت كردهاند، اين است كه اين دو برادر در هماهنگ كردن تلاشهايشان به گونهاى كه باهم و در يك زمان قيام كنند، ناكام بودند. اگر اين دو قيام در يك زمان روى مىداد، وضعيت خليفه را دشوار مىكرد. اين مورّخان، سبب همزمان نبودن قيام ابراهيم را در بصره با قيام برادرش محمد نفس زكيه در حجاز، بيمارى ابراهيم ذكر كردهاند كه به آبله گرفتار شده بود،[598] اما به نظر مىرسد بيمارى ابراهيم مانع آن نبوده كه قيام وى در وقت هماهنگ شده قبلى رخ دهد، بلكه شتاب نفس زكيه در خروج، و اعلان قيام پيش از موعد، سبب ناهمزمانى اين دو قيام بوده است. ازاينرو، منصور توانست هريك از اين قيامها را با فراغت بال خاتمه دهد. در صفحات قبل گزارشهاى فراوانى را آورديم كه اشاره داشتند محمد در شروع قيام خود عجله كرده است.
دوم: عوامل اقتصادى
اولين عامل از عوامل اقتصادى، ظهور قيام نفس زكيه در مدينه منوره است؛ شهرى كه به قداست و تاريخ اسلامى باشكوه، مشهور است، اما سرزمينى است با محدوديت اقتصادى.
ازاينرو، براى اينكه مركز قيام و جنگ قرار گيرد مناسب نيست، و اين را تاريخ، ثابت كرده است، چنانكه زبير بن عوام و هم پيمان او طلحة بن عبيد اللّه نپذيرفتند كه مدينه را مركز قيام خود، ضد على بن ابى طالب عليه السّلام قرار دهند و در بصره قيام كردند.[599] همچنين مدينه صلاحيت اين را نداشت كه پايتخت دولت اسلامى باشد، چنانكه على بن ابى طالب عليه السّلام
ص: 223
كوفه را به جاى مدينه، پايتخت خود قرار داد،[600] و دولت اموى در شام برپا گرديد، و دولت عباسى هم در عراق استقرار يافت و حسين بن على عليه السّلام و عبد اللّه بن زبير از قيام در مدينه خوددارى كردند كه حسين به سمت كوفه رهسپار شد و ابن زبير قيام خود را در مكه آشكار كرد كه البته مكه نيز مناسب برپايى قيام نبود.[601] مردم مدينه در عهد يزيد بن معاويه، توان مقاومت طولانى در برابر سپاهيان اموى را نداشتند، ازاينرو، واقعه حرّه پيش آمد كه منجر به كشته شدن بسيارى از مردمان مدينه شد.[602]
بسيارى از مردم هنگامى كه نفس زكيه در مدينه قيام كرد مىدانستند كه حركت او به شكست مىانجامد. محمد پيش از ظهور در مدينه، بين شهرهاى مختلف، مخفيانه در گردش بود و منصور نمىدانست او در كدام سرزمين قيام خواهد كرد. احتمالا منصور توقع نداشت كه قيام در مدينه روى دهد، و حتى ما شاهد تدابير شديدى بوديم كه منصور در شهرهاى عراق، بخصوص كوفه، و در سرزمين خراسان اعمال كرد، همانگونه كه ديديم چگونه او داعيان محمد را كه از فرزندان و برادرانش بودند، در شهرهاى مختلف تعقيب و زندانى كرد و به قتل رساند.
همچنين روايات فراوانى وجود دارند كه عدم شايستگى نواحى مدينه را براى قيام نفس زكيه نشان مىدهند. وقتى محمد قيام كرد، منصور مدينه را چنين توصيف نمود:
«سرزمينى كه نه زراعت دارد، نه گوسفند و نه تجارت كافى.»[603] نافع بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير نيز از پيوستن به محمد سر باز زد با آنكه محمد در بيعت گرفتن از او اصرار داشت و به وى مىگفت: «لباس رزم بپوش تا با حمايت خود از من، ديگرى را مأيوس گردانى.» اما نافع گفت: «به خدا قسم سودى در كار تو نمىبينم؛ چرا كه تو در سرزمينى قيام كردهاى كه نه مال دارد، نه مردان جنگى و نه چهارپا و نه سلاح، و من خودم را در كنار تو به هلاكت
ص: 224
نمىاندازم و به دست خود، خونم را هدر نمىدهم.»[604] جعفر بن حنظله بيرانى هم وقتى خبر قيام محمد در مدينه به خليفه منصور رسيد، به او گفت: «برو حمد خداى را به جاى آور كه او در جايى قيام كرد كه نه مال دارد و نه مردان جنگى و نه سلاح و نه چهارپا.»[605]
منصور مىدانست كه مدينه نمىتواند نيازهاى محمد را به مال و مردان جنگى و سلاح و تداركات برآورده سازد، درحالىكه خود منصور در سرزمين عراق بود؛ سرزمينى كه على بن ابى طالب عليه السّلام آن را به جايگاه مردان و اموال وصف كرده است. بنابراين، منصور در گردآورى سپاه و سلاح و تداركات لازم براى سپاهش توفيق يافت و از آنچه در خزانههاى سرشارش وجود داشت استفاده كرد. منصور به بخل و خسّت و صرفهجويى در مخارج مشهور بود و اين امر باعث شده بود اموال فراوانى در خزاين دولت جمع شود كه منصور اين اموال را براى رويارويى با قيام محمد هزينه كرد و توانست سپاهيان فراوانى براى شكست او فراهم آورد.[606]
و ديديم چطور عبد اللّه بن على با آنكه در زندان بود برادرزادهاش منصور را نصيحت كرد كه بخل و خسّت را كنار بگذارد و دست خود را در خرج كردن و بخشش اموال گشاده گرداند، تا پيروزى را براى خود رقم بزند. طبرى در تأييد نظر ما به تفصيل از اهتمام منصور به جمعآورى سپاه و تجهيز آن به اسب، چهارپا، سلاح و آذوقه سخن مىگويد.[607]
منصور مىخواست حلقههاى گرداگرد نفس زكيه را محكم كند و با گلآلود كردن آب، جنگ سخت اقتصادى عليه او برپا كند كه اين مىتوانست اثر و فشارى بيشتر از جنگ نظامى وارد آورد. او مىدانست [تأمين] نيازمندىهاى سالانه سرزمين حجاز با غلات و محصولاتى است كه از شام و مصر، وارد مىشود، ازاينرو، از ورود اين محصولات به
ص: 225
سرزمين حجاز جلوگيرى كرد تا اهالى آن به تنگنا بيفتند. او مىخواست با افزايش فشار اقتصادى، مردم را به آنجا برساند كه آرزو كنند از قيامى كه در منطقهشان برپا شده، خلاص شده و از گرسنگى و محروميت رهايى يابند. يكى از نزديكان منصور متوجه اين حقيقت شده بود، ازاينرو، به منصور اينچنين سفارش كرد: «يكى از غلامان خود را كه به او اطمينان دارى بفرست تا شبانه برود و به وادى القرى برسد و آنجا را از كاروانهاى آذوقه شام منع كند تا آن سرزمين از گرسنگى بميرد.»[608]
همچنين منصور براى منع غلهاى كه از مصر به حجاز وارد مىشد، دستورهايى صادر كرد و به ربيع، حاجب خود گفت: «هم اكنون براى مصر مىنويسيم كه راه خود را به حرمين مسدود كند؛ چرا كه اگر مواد و آذوقه مصر قطع شود، آنها واقعا در سختى و حرج خواهند افتاد.»[609]
ياران نفس زكيه هم اين واقعيت را درك كرده بودند كه مدينه منوره براى قيام صلاحيت ندارد. بر اين اساس، به نفس زكيه نصيحت كردند كه سرزمين حجاز را ترك كند و به سرزمينى برود كه از امكانات اقتصادى بيشترى برخوردار باشد، به گونهاى كه نيازهاى مادى وى را برآورده كند و او را در شرايطى همانند منصور كه به امكانات اقتصادى سرزمين عراق دسترسى دارد، قرار دهد. بر اين اساس، ياران محمّد به او پيشنهاد رفتن به مصر دادند و گفتند: «تو در سرزمينى هستى كه از جهت اسب و خوراكى فقيرترين، و از نظر مردان جنگى، ضعيفترين، و از نظر مال و سلاح، كمترين است، حال مىخواهى با كسى بجنگى كه از نظر مال، غنىترين، از نظر مردان جنگى و سلاح، قوىترين، و از نظر آذوقه، داراترين مردم است؟ صلاح تو در اين است كه با پيروانت به مصر روى كه به خدا قسم در آن صورت، كسى توان مقابله با تو را ندارد و با منصور به مانند سلاح و چهارپا و مردان و اموال خودش خواهى جنگيد.»[610]
نگارنده بر اين عقيده است كه اين نصيحت، درست و از روى اخلاص بوده، اما محمد
ص: 226
آن را نپذيرفت و نصيحت ديگرى را كه از روى احساسات دينى بود، از يكى از يارانش به نام جبير بن عبد اللّه پذيرفت، آنگاه كه به او گفت: «به خدا پناه ببر از اينكه از مدينه خارج شوى؛ چرا كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله روز احد فرمود:" در خواب ديدم كه در زره محكمى وارد شدهام و من تعبير اين خواب را مدينه گرفتم."»[611] اما شكى نيست كه شرايط در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با شرايطى كه زمان قيام نفس زكيه بود، كاملا تفاوت داشت. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش از هجرت به مدينه در نظر داشت كه به طائف برود؛ چرا كه به آبادى و رفاه اقتصادى مشهور بود و نزديك مكه و در مكانى مرتفع قرار داشت، و بعد از هجرت نيز چند سالى نفوذ رسول خدا محدود به مدينه بود. اين زمانى است كه مكه در دست مشركان قريش بود و قبيله ثقيف بتپرست بر طائف سيطره داشت.[612] در روز احد[613] نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نظر مسلمانانى را پذيرفت كه به او پيشنهاد دادند براى جنگ با مشركان قريش به خارج مدينه بروند، و آنچه در احد بر مسلمانان آمد، حاصل خروجشان از مدينه نبود، بلكه نتيجه سركشى تيراندازان از اوامر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در تعقيب مشركان فرارى، به طمع جمعآورى غنيمتهاى آنان بود كه به هنگام فرار از خود باقى گذاشتند.[614]
سوم: عوامل نظامى
از عوامل شكست نهضت نفس زكيه و ابراهيم، ضعف نقشههاى جنگى آنان بود كه براى جنگ با سپاهيان منصور ترسيم كرده بودند. عباسيان به سپاهيان خود اهميت مىدادند و اين اهتمام به سال 100 ق، يعنى زمانى كه دعوت عباسى آغاز شده بود، بازمىگردد كه سازماندهى نظامى آنان دوشادوش سازماندهى سياسى پيش رفت.
سپاهيان عباسى برترى و اقتدار خود را در خلال جنگ با سپاه اموى ثابت كردند. در دوره
ص: 227
منصور، اهتمام به نيروهاى نظامى بيشتر شد. او هزاران تن از اهالى خراسان و فارس را كه به سلامت جسم و زيبايى ظاهر و توانايى جنگيدن مشهور بودند استخدام كرد.
بدينسان، منصور لشكرهاى متعددى داشت كه آنها را به ميادين جنگى داخل و خارج قلمروش مىفرستاد.
با همين سپاه بود كه منصور بر عمويش عبد اللّه بن على،[615] و بر حركات زنادقه، و ديگر حركات سياسى چيره شد. همچنين منصور علاوه بر توان جنگى بالا، از فرماندهان نظامى كاركشته بهره مىبرد و حتى در استخدام فرماندهان سپاه اموى، مثل معن بن زائد شيبانى اشكالى نمىديد.[616]
با اين شرايط، شايسته بود كه نفس زكيه و برادرش ابراهيم از نظر نظامى براى خود نقشههايى ترسيم كنند كه سرانجام قيام را به پيروزى برساند، اما جريان جنگها و نتايج آنها خلاف اين را نشان داد. نفس زكيه قيام خود را بهطور ناگهانى آغاز كرد، بدون اينكه تدبير سياسى و جنگى مشخصى به كار برده باشد تا او و يارانش را به آنچه در سر داشتند؛ يعنى موفقيت و ظفر، برساند. محمد، سپاه آماده و مجهّز به اسلحه كافى در اختيار نداشت، ازاينرو، در مدينه ماند تا آنكه سپاهيان عباسى به سركردگى عيسى بن موسى و حميد بن قحطبه به رويارويىاش آمدند. محمد به جاى در پيش گرفتن سياست تهاجمى، به دفاع روى آورد، با آنكه سياست هجومى پرفايدهتر و كاراتر بود؛ بخصوص اينكه عيسى بن موسى خارج مدينه اردو زد و چند روزى جنگ را عقب انداخت تا ماه رمضان پايان يابد. در اين فرصت، نفس زكيه مىتوانست بر او يورش برد، اما او در مدينه ماند. اين كار به عيسى جرأت داد، حتى منتظر تمام شدن ماه رمضان نباشد و در حمله به مدينه، شتاب ورزد.
ص: 228
نفس زكيه گرداگرد مدينه را خندق كند؛[617] چرا كه نقشه نظامى دفاعى او اين گونه بود و در اين عمل، به سيره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آن هنگام كه احزاب به مدينه هجوم آورده بودند، عمل كرد. هرچند نقشه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آن روز باعث پيروزى و سربلندى مسلمانان شد، اما شرايط اكنون متفاوت بود، همانگونه كه عنايتهاى الهى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و يارانش سايه افكنده بود و آنان را بر مشركان يارى مىكرد.
سياست حفر خندق گرداگرد مدينه، ثمرى نداشت و نمىتوانست مانع عبور سپاه عباسى شود؛ چرا كه غالب سپاهيان عباسى از سواران بودند و اسبان ايشان مىتوانستند از خندق گذشته، وارد شهر شوند، درحالىكه بيشتر سپاهيان نفس زكيه از افراد پياده نظام بودند. بعضى از ياران نفس زكيه، موضوع را دريافتند و به او پيشنهاد كردند از حفر خندق صرفنظر كند. يكى از ياران به او گفت: «خندق حفر نكن كه خداى بهتر داند چرا پيامبر خدا خندق حفر كرد، اما تو با اين خندق كه حفر مىكنى باعث مىشوى هم پيادگان نتوانند نبرد كنند و هم اسب در ميان كوچهها به كار نيايد، ازاينرو، كسانى كه خندق مقابل آنها زده شده مىتوانند به راحتى جنگ كنند، اما كسانى كه خندق را براى حفاظتشان زدهاى، همين خندق مانع نبردشان مىشود.» اما نفس زكيه بر رأى خود پافشارى كرد و گفت: «ما در حفر خندق، از رسول اللّه تبعيت مىكنيم و هيچكس نمىتواند مرا از آن بازدارد[618] و من آن را رها نخواهم كرد.»[619]
عباسيان از خندق عبور كردند و جنگ در كوچههاى مدينه آغاز شد و اوضاع دگرگون و پريشان گشت و ترس و رعب بر دلها چيره شد. سپاهيان محمد به حفاظت خانواده و فرزندانشان سرگرم شدند و آنها را به كوهها بردند. محمد به يكى از ياران خود دستور داد
ص: 229
آنان را بازگرداند و او نيز هركس را مىتوانست برگرداند، ولى از بازگرداندن بيشترشان عاجز ماند، پس آنان را به حال خود رها كرد.[620]
در اين وضعيت دشوار، جا داشت محمد افراد پراكنده سپاه خود را جمع كند و در قلبهاى آنان بذر غيرت و تعصب بكارد و دوباره، منظمشان كرده، بر مقاومت و ادامه جنگ تشويق كند، اما او نوميدانه خطبهاى خواند كه در آن به سپاهيان خود اجازه مىداد متفرق شوند و جان خود را نجات دهند. او گفت: «اى مردم! ما شما را براى نبرد فراهم آورديم و گذرگاهها را به رويتان بستيم، اينك دشمن با شمار بسيار نزديك شماست، پيروزى از جانب خداست و كار به دست اوست. اكنون بر اين نظرم كه اجازهتان دهم و گذرگاهها را به رويتان بگشايم، پس هركه مىخواهد بماند، بماند و هركه مىخواهد برود، برود.»[621]
نفس زكيه، تدابير و روشهاى جنگى خود را به كار نبرد، حال آنكه وقتى نتيجه جنگ را عليه خود مىديد، سزاوار بود عقبنشينى كند كه مسير طبيعى براى عقبنشينى، راه مكه بود و او در اين مسير، توانايى تأمين امنيت خود را داشت. عيسى، سردار عباسى اين موضوع را پيشبينى مىكرد، ازاينرو، در نظر داشت پيش از نفس زكيه بر راه مكه سيطره يابد، پس به يكى از سرداران خود دستورهايى داد و گفت: «افراد من خبر آوردند كه اين مرد (نفس زكيه) ناتوان شده است و بيم دارم كه عقبنشينى كند و به نظرم، راهى جز رفتن به سوى مكه ندارد، تو پانصد مرد همراه خود ببر و از كنارههاى مسير برو و چون به ناحيه شجره رسيدى، همانجا بمان.»[622]
عوامل طبيعى نيز با سپاه عباسى همراهى كرده و عليه سپاه نفس زكيه بودند، به گونهاى كه باران تندى آمد و مأموريت سپاه نفس زكيه را دشوار كرد. محمد پيش از آخرين جنگ به خواهر خود گفته بود: «من امروز به جنگ ايشان مىروم، پس اگر بعد از ظهر فرا رسيد و
ص: 230
باران باريد، من كشته مىشوم و اگر زوال خورشيد فرارسد و باران نبارد، بلكه باد بوزد، من پيروز خواهم شد.»[623] بعد از آنكه باران آمد، عيسى بن موسى به سپاهيان خود دستور داد كه در مدينه منزل نكنند و به اردوگاهشان در خارج مدينه بازگردند.[624]
از ديگر عوامل شكست نفس زكيه اين بود كه منصور از سپاهيان خراسان يارى خواست و اينان سپاهيانى بىرحم و سخت دل بودند، و قساوت و خشونتشان در بين مردم مدينه هراس افكنده بود. يكى از روايتهاى طبرى گوياى اين نكته است. او از زبان يكى از ياران نفس زكيه قساوت اين نظاميان خراسانى را چنين وصف مىكند: «بر روى كوه سلع بوديم و مىنگريستيم و گروهى از بدويان جهنى نيز آنجا بودند. در اين ميان، يكى به طرف ما بالا آمد كه نيزهاى به دست داشت و سر مردى را بر آن زده بود و حلقوم و كبد و رودههاى او هم بدان پيوسته بود. من در اين صحنه، منظرهاى هولانگيز ديدم و بدويان هم آن را به فال بد گرفتند و فرار كردند تا پايين كوه رسيدند، در اين زمان، مرد ياد شده، به بالاى كوه رسيده بود و به ياران خويش به زبان فارسى بانگ زد و گفت: «كوهيان!» پس ياران وى بيامدند تا بالاى بلندى رسيدند و پرچمى سياه بر آن نصب كردند، آنگاه به طرف مدينه سرازير شدند.»[625]
منصور نيروهاى جنگى خود را به گروههايى تقسيم كرده بود كه غالب ايشان عرب و از ربيعه و يمن و مضر بودند.[626] گروهى از سپاهيان او از خراسانيان بودند كه افسرانى از عرب يا بعضى از مواليان مقرب منصور آنها را فرماندهى مىكردند، اما منصور چنين خواست كه گروهى از خراسانيان را به جنگ نفس زكيه بفرستد، و سرانجام اين گروه، پيروزى موردنظر را محقق ساخت.
ضعف تدابير نظامى كه نفس زكيه اتخاذ كرده بود نيز باعث شد كه او به آن سرنوشت
ص: 231
ناگوار گرفتار آيد. اين مسئله، درباره برادرش ابراهيم نيز صادق است؛ زيرا ابراهيم اصرار داشت براى جنگ با سپاه عباسى، خودش از بصره بيرون رود. بعضى از نزديكانش به او پيشنهاد كردند در بصره بماند و سپاهيان را به جنگ عباسيان بفرستد و به او گفتند:
«خدايت قرين صلاح بدارد، بر بصره و اهواز و فارس و واسط، غلبه يافتهاى، به جاى خويش بمان و سپاهيان را بفرست كه اگر يك سپاه تو هزيمت شود، به سپاهى ديگر آنان را يارى دهى، و اگر يك سردار تو گريزان شود، سردارى ديگر را به كمك او فرستى، با اين كار از حضور تو بيم كنند و دشمن از تو بترسد، خراج بگير و جاى خويش را استوار كن.» اما مردم كوفه پيشنهاد ديگرى به او دادند و او را در خارج شدن به سوى كوفه تشويق كردند. آنان گفتند: «خدايت قرين صلاح بدارد، در كوفه، مردانى هستند كه اگر تو را ببينند، پيش روى تو جان مىدهند، و اگر تو را نبينند، به دلايل گوناگون به جاى خويش مانند و پيش تو نيايند.» ابراهيم پيشنهاد دوم را پذيرفت و وعدههايى را كه كوفيان در طول دوره اموى به پيشوايان علوى داده بودند، فراموش كرد؛[627] وعدههايى كه دود و نابود مىشد و نتيجهاش اين بود كه آن پيشوايان علوى به دست سپاهيان اموى كشته مىشدند.
[وضعيت شهر بصره در زمان نفس زكيه]
در حقيقت، بصره براى اينكه نهضتى علوى و شيعى در آن برپا شود، شهر نمونهاى نبود، حتى اين شهر در تاريخ خود اين شهرت را داشت كه گاهى عثمانى مذهب و گاهى اموى بوده است، و شايد بصره در نهضت ابراهيم فرصتى يافت كه در آن، خشم خود را بر حكومت هاشمى عباسى نشان دهد، ازاينرو، اين شهر، حركت ابراهيم را نهضتى عليه دولت عباسى تعبير كرده است.[628]
ابراهيم حركت خود را به سمت كوفه آغاز كرد. در اين ميان، يكى از يارانش به نام هريم به او پيشنهاد كرد كه مردانى را به كوفه بفرستد تا مردمان آن شهر را از آمدنش آگاه سازد و آنان را به قيام فراخواند. در اين حالت، منصور كه در اطراف كوفه مستقر است، با
ص: 232
قيام داخلى و سپس با تهاجم سپاه ابراهيم روبهرو مىگردد. ابراهيم از مردى ديگر از يارانش به نام بشير الرحال هم نظر خواست، اما او اين فكر را رد كرد و گفت: «اگر به آنچه توصيف مىكنى اطمينان داشتيم، رأى درستى بود، ولى اطمينان نداريم كه حتى گروهى از آنها دعوت تو را بپذيرند و ممكن است ابو جعفر سپاهى به سوى آنان بفرستد و بىگناه و گناهكار و كوچك و بزرگ را پايمال كند، كه هم گناه آن به گردن توست و هم به مقصود خود نرسيدهاى.» بار ديگر، هريم گفت: «وقتى براى نبرد با ابو جعفر و ياران وى خارج مىشدى، از كشته شدن ضعيف و خردسال و زن و مرد باك داشتى؟ مگر نبود كه پيامبر خدا دستههاى سپاه را مىفرستاد تا نبرد كنند و گاه در اثناى آن، نظير آنچه تو خوش ندارى رخ مىداد؟» اما بشير از نظر خود دفاع كرد و گفت: «آنان مشرك بودند، اما اينان اهل دين و دعوت و قبله ما هستند و حكم اينها از آنان جداست.» ابراهيم از رأى بشير الرحال تبعيت نمود و نظر اول را رها كرد، درحالىكه نفع و فايده آن بيشتر بود.[629]
هر دو سپاه در ناحيه باخمرى فرود آمدند و براى شروع جنگى قاطع آماده شدند. يكى از سرداران ابراهيم به او پيشنهاد كرد كه شبانه به سپاه عباسى يورش برد و آنان را غافلگير و منهزم كند. او گفت: «اين قوم آن قدر سلاح و اسب دارند كه صبح هنگام با آن مىتوانند راه طلوع خورشيد را بر تو سد كنند، حال آنكه همراهان تو مردمى برهنه از اهالى بصرهاند، بگذار به ايشان شبيخون زنم، قسم به خدا كه مىتوانم جمع ايشان را پراكنده كنم.» ابراهيم اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: «من كشتار را خوش ندارم.» آن سردار به او گفت: «حكومت مىخواهى، اما كشتار را خوش ندارى؟»[630]
يكى از عوامل شكست ابراهيم در جنگ باخمرى، چگونگى سازماندهى سپاهيان بود؛ زيرا ابراهيم سپاهش را در يك صف چيده بود. بعضى از ياران به او پيشنهاد دادند كه اين روش را ترك كند؛ آنان گفتند: «اگر قسمتى از صف منهزم شود، همه صف درهم ريزد و بىنظام شوند، تو آنان را دستهدسته كن، كه اگر دستهاى منهزم شد، دستهاى ديگر باقى
ص: 233
بماند»، اما گروهى ديگر اين پيشنهاد را رد كردند و فرياد زدند: «نمىجنگيم مگر اينكه در يك صف، به صورت يكپارچه باشيم، همانطور كه خداى تعالى فرموده است:" كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ."[631]
سپاه ابراهيم در منطقه باخمرى شكست خورد و سپاهيان درصدد فرار برآمدند، اما رودخانهاى كه ميان دو ديواره مرتفع داشت، بين فراريان و ماندگان حايل شد و نتوانستند از آن بگذرند، و چون ايشان گذرگاهى نديدند، ناچار همگى بازگشتند.[632] طبرى روايت مىكند كه ابراهيم به گونهاى ايستاده بود كه رودخانه پشت سرشان باشد، تا اگر سپاه شكست خورد، «آب مانع فرارشان شود.»[633]
چهارم: عوامل اجتماعى
عامل عصبيّت هم در شكست نهضتهاى نفس زكيه و برادرش ابراهيم نقش داشت، حال اين مىخواست عصبيت قبيلهاى باشد يا مذهبى. براى مثال، بسيارى از قبايل به محمد پيوستند كه قبيلههاى جهينه برخى از آنان بودند و محمد آنها را بر ديگر قبايل ترجيح مىداد، و اين موجب كينه و خشم ديگر قبايل شد. عصبيت آنان در چند جا بروز كرد. بنو سليم متعرض فكر حفر خندق شد و عيبهاى آن را شمردند، اما بنو شجاع كه با بنى سليم رقابت داشتند، محمد را بر حفر خندق تشويق كردند.[634]
ص: 234
همچنين عصبيت بين ياران محمد و ابراهيم و بين زيديان كه ياران عيسى بن زيد بودند، بروز كرد. عيسى بن زيد بعد از قتل نفس زكيه خلافت را براى خود مىخواست، اما ابراهيم و يارانش جانشينى وى را رد كردند، كه اين امر باعث اختلاف آنان شد.
اصفهانى روايت مىكند: «عيسى بن زيد[635] بعد از كشته شدن محمد، پيش افتاد و ادعا كرد كه محمد امر خلافت را به او سپرده است. او زيديان را به خويش فراخواند و آنها دعوتش را پذيرفتند، اما بصريان زير بار نرفتند و به ابراهيم گفتند: اگر بخواهى، اينها را از شهرمان بيرون مىكنيم كه خلافت از آن توست و ما جز تو را شايسته اين كار نمىشناسيم؛ تا جايى كه نزديك بود دچار تفرقه شوند، پس گرد هم آمدند و گفتند: اگر ما باهم اختلاف كنيم، ابو جعفر بر ما چيره مىشود. بنابراين، همگى تحت امر ابراهيم با او مىجنگيم، اگر پيروز شديم، آنگاه در موضوع خلافت نظر مىدهيم، پس بر اين امر اتفاق كردند.»[636]
اصفهانى به اختلافاتى كه بين ابراهيم و عيسى بن زيد پيش آمد، اشاره مىكند. روزى ابراهيم در بصره بر جنازهاى نماز گزارد و در اين نماز، چهار تكبير گفت. عيسى بن زيد به او گفت: چرا يك تكبير كم گفتى، حال آنكه تكبير گفتن خاندانت را مىدانى؟! ابراهيم گفت: اين كار، بيشتر اين قوم را گرد هم مىآورد، و ما به اجتماع ايشان محتاجيم، و ان شاء اللّه كه در ترك يك تكبير ضررى پيش نمىآيد، پس عيسى جدا شد و او را ترك كرد.
منصور از اختلاف آنان آگاه شد و كسى را نزد عيسى فرستاد و او را وعدهها داد تا باعث شود زيديه از ابراهيم كنارهگيرى كنند، اما عيسى تمام خواستههاى منصور را رد كرد. وقتى ابراهيم كشته شد، عيسى مخفى شد. به منصور گفتند: آيا در جستوجوى او برنمىآيى؟
او گفت: نه، به خدا قسم! بعد از محمد و ابراهيم از اينها كسى را تعقيب نمىكنم كه در اثر آن، نام و ذكرشان را باقى گذارم.[637]
دكتر نشّار از اين روايت، نتيجه مىگيرد كه زيديه در بصره گروه كمى بودند و ابراهيم سعى داشت بصريان را به خود جلب كند، و چون بصريان سنّى مذهب بودند، او چهار
ص: 235
تكبير گفت كه اين عادت اهل سنّت بود. ازاينرو، عيسى بن زيد بر او اعتراض كرد، و شكى نيست كه جدا شدن اين عده از زيديان از ابراهيم، يكى از عوامل شكست اوست.[638]
ياران عيسى بن زيد بسيارى از پيشنهادهاى سازنده را كه سرداران ابراهيم مطرح مىكردند، نپذيرفتند؛ مثلا، اين پيشنهاد را كه ابراهيم شبانه به سپاه عيسى بن موسى يورش برد، رد كردند و آن را كار دزدان دانستند. همچنين اين پيشنهاد را كه يكى از ياران ابراهيم گفته بود كه در بصره بمانند، رد كردند و گفتند: «از پيش روى دشمنت بازمىگردى در حالى كه او را ديدهاى؟» همچنين با نظر حفر خندق، دور اردوگاه ابراهيم موافقت نكرده، گفتند: «بين خود و خداى خود حايل قرار مىدهى؟»[639] اما بايد انصاف دهيم كه ايشان در جنگ با سپاه عباسى، رشادت و صلابت نشان دادند و در نتيجه آن، پانصد نفر از ايشان به شهادت رسيدند،[640] اما اين خونها باعث آن نشد كه شكست به پيروزى تبديل شود.
ص: 237
فصل سوم موضع امام جعفر صادق عليه السّلام و شيعيان اماميه نسبت به منصور عباسى
امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام در سال هشتاد قمرى در مدينه متولد شد.[641] پدرش امام محمد باقر عليه السّلام[642] فرزند امام على زين العابدين عليه السّلام،[643] و مادرش امّ فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر صديق بود.[644] و[645] امام جعفر مدت سى سال از زندگىاش را در حيات پدر سپرى كرد و از او پارسايى و شوق به علم را به ارث برد.[646] امام باقر عليه السّلام چون وفات خود را نزديك ديد، فرزندش امام صادق عليه السّلام را جانشين خود كرد.
امام زين العابدين و امام محمد باقر عليهما السّلام فقط به امامت معنوى روى آوردند و وارد
ص: 238
حوزههاى سياسى نشدند. معنويت در امامت امام زين العابدين تا آنجا پيش رفته كه آموزههايش به تصوّف نزديك شده است، درحالىكه در امام باقر عليه السّلام ويژگى علمى، بخصوص روايت حديث، و ديدگاههاى مكتب شيعى غلبه دارد. آن حضرت، ديدگاههاى شيعه را در امامت و ولايت و رجعت، تبيين كرده است، هرچند مقدارى از اين اعتقادات به امام زين العابدين نيز نسبت داده مىشود، اما غالب عقايد مذهبى شيعه اثناعشرى به امام باقر و بعد از وى امام صادق عليهما السّلام منسوب است.[647]
بعضى بر اين نظرند كه امام صادق را يا به اين دليل كه بسيار راستگو بود و يا اينكه چون مادر او از نوادگان ابو بكر صديق بود، صادق نام نهادند،[648] درحالىكه عدهاى بر اين عقيدهاند كه منصور اين نام را بر او نهاده است.[649] سيوطى نقل مىكند: «نسبت امام جعفر به ابو بكر، باعث شده بود كه او پيوسته ابو بكر و عمر بن خطّاب را به نيكى ياد كند، برخلاف آنچه بسيارى از بزرگان شيعه انجام مىدادند. امام جعفر عليه السّلام مىگفت: من از كسى كه نام ابو بكر و عمر را به نيكى ياد نكند، بيزارم.»[650]
امام جعفر به علم و معرفت روى آورد و حوزه فعاليت علمىاش وسيعتر شده، علوم قرآنى و حديث و ابواب گوناگون فقه و علم هستىشناسى را شامل گرديد.
رسايل علمى آن حضرت كه شاگردش جابر بن حيّان صوفى طرطوسى جمعآورى كرده بود، بالغ بر پانصد رساله مىشد.[651] آن حضرت، به روايت حديث شهرت داشت و احاديث روايت شده از وى به چهار هزار رسيد. و روايت احاديث وى هم محدود به شيعيان نبود، بلكه اصحاب مذاهب ديگر نيز از وى روايت نقل مىكردند. امام جعفر عليه السّلام
ص: 239
نزد مسلمانان محبوب و محترم بود و شيعيان از هر سو نزد او مىآمدند تا از علم و فضلش سيراب شوند.[652]
امامت معنوى شيعيان اماميه از امام محمد باقر به امام جعفر صادق عليهما السّلام منتقل شد و او امام ششم آنان گرديد. جا دارد كه در اين فصل به بعد سياسى تاريخ زندگانى امام و نيز عقايد و آراى شيعه اماميه بپردازيم.
جهاد امام جعفر صادق در عصر اموى
امام جعفر صادق عليه السّلام با نهضت زيد بن على كه در عصر هشام بن عبد الملك، خليفه اموى در عراق برپا شد، همزمان بود. اگرچه امام از شركت در قيام زيد خوددارى ورزيد، اما هيچ مخالفتى هم بين اين دو بروز نكرد. البته شكى نيست كه آن حضرت نسبت به دولت اموى كه جدش حسين بن على عليه السّلام را كشته بود، خشمگين بود و در قيام زيد بن على براى كشتن هشام بن عبد الملك، مشكلى نمىديد. زيد هم دلايل قيام خود عليه امويان را چنين برمىشمارد: «بر بنى اميهاى كه جدم حسين را كشتند و در روز حرّه[653] مدينه را غارت كردند، سپس با سنگ منجنيق و آتش، بيت اللّه را هدف قرار دادند، قيام كردم.»[654] امام زيد درباره خود و امام جعفر چنين گفته بود: «هركس خواستار جهاد است نزد من آيد، و هر كس طالب علم است نزد فرزند برادرم برود.» همانگونه كه امام جعفر عليه السّلام فرموده بود:
«آنكه قيام كرده، امام شمشير است و آنكه نشسته است، امام علم.»[655] رونلدسن،
ص: 240
شرقشناس اروپايى، بر اين باور است كه روى آوردن پيشوايان شيعه اماميه به گوشهگيرى و آرامش سياسى، باعث شد عموم شيعيان، بخصوص شيعيان كيسانى، زيديه را تأييد كنند.[656]
امام جعفر صادق عليه السّلام در دوره خلفاى اموى (هشام، وليد، ابراهيم و مروان بن محمد) رنج و محنتهاى فراوانى تحمل كرد. اين خلفاى اموى، وابستگان به اهل بيت حضرتش را به طرز ناگوارى به قتل رساندند. آن بزرگوار دچار شديدترين امتحانها شد و در برابر تمامى محنتها و سختىها و فشارها و اهانتها شكيبايى پيشه نمود.[657] ازاينرو، آن حضرت تصميم گرفت صرفا به علم روى آورد و همانند آنچه عموزادگانش، محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم بن عبد اللّه كردند، خود را سرگرم دعوت به خلافت نكند و رهبرى پيروانش را براى پايان دادن به قدرت امويان و عباسيان به دست نگيرد. ازاينرو، ما نام او را در هيچ يك از رويدادهاى سياسى آن دوران نمىبينيم، مگر در مواردى كه براى كشته شدن كسى از خويشانش اظهار ناراحتى و اندوه كرده باشد. صرفنظر از اينكه علت كنارهگيرى او از رياست و حكومت، به گونهاى كه اماميه مىگويند فشارها و سختگيرىهاى بسيار بر آن حضرت بوده، يا آنگونه كه عموم مسلمانان بر اين باورند كه علاقه وى در علم، همچون ديگر بزرگان علمى بوده، در هر حال، آن جناب همه عمر خود را در علم و عبادت[658] سپرى كرد.[659]
ص: 241
موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به قيام نفس زكيه
امام جعفر صادق در اجتماع معروفى كه در اواخر عصر اموى تشكيل شد و در آن، بسيارى از بنى هاشم حاضر بودند و با محمد بن عبد اللّه، معروف به نفس زكيه بيعت كردند، حضور نداشت. بيشتر اين هاشميان از خاندان عباس بن عبد المطلّب و خاندان حسن بن على بودند. از عباسيان، امام ابراهيم بن محمد بن على و ابو جعفر منصور و صالح بن على در آن مجلس حضور داشتند و از بيت امام حسن، عبد اللّه بن حسن و پسرانش محمد و ابراهيم، همچنين افرادى از بنى عثمان در مجلس حاضر بودند. نخست، صالح بن على سخن آغاز نمود و از حاضران خواست كه با يكى از هاشميان بيعت كنند. عبد اللّه بن حسن پيش آمد و فرزندش محمد نفس زكيه را شايسته اين كار دانست. همه حاضران، از جمله ابو جعفر منصور با وى بيعت كردند، حتى منصور در هنگام ترك آن اجتماع، در حالى كه جهاز شتر نفس زكيه را در دست داشت، خطاب به مردم مىگفت: «اين محمد بن عبد اللّه است، اين مهدى ما اهل بيت است.»[660]
شكى نيست كه عبد اللّه بن حسن از حضور نداشتن امام جعفر صادق در آن اجتماع تاريخى، خشنود نبود؛ چرا كه امام جعفر عليه السّلام نماينده خاندان حسين بن على و نيز سرور تمام بنى هاشم در عصر خود بود.[661] عبد اللّه بن حسن مىخواست نظر امام جعفر عليه السّلام را درباره آنچه در آن اجتماع گذشت و بيعتى كه با فرزندش محمد نفس زكيه شد (كه به او لقب مهدى داده بودند) بداند. ازاينرو، به دنبال امام جعفر عليه السّلام فرستاد و آن حضرت را نزد
ص: 242
خود خواند. امام صادق عليه السّلام نيز دعوت او را از آن رو كه عبد اللّه فردى مسنّ و مورد احترام علويان و عباسيان بود، اجابت كرد. عبد اللّه بن حسن شرح ماجراى آن اجتماع را براى حضرت باز گفت. امام صادق عليه السّلام آنچه را كه در آن اجتماع بر آن توافق كرده بودند رد كرد و فرمود: «همانا فرزند تو به خلافت دست نخواهد يافت و هرگز كسى به آن نمىرسد، مگر صاحب قباى كوچك.» مقصود امام از صاحب قباى كوچك، منصور بود.[662]
بدينسان، امام جعفر عليه السّلام نارضايتى و عدم پذيرش خود را نسبت به بيعت با محمد نفس زكيه نشان داد. او خود پيشواى شيعه اماميه بود كه عقيده داشتند خلافت محدود به نوادگان حسين بن على عليه السّلام است. با اين حال، امام صادق عليه السّلام خود براى كسب خلافت تلاش نكرد و به امامت معنوى بسنده نمود و فقط به امر علم و دين پرداخت. شهرستانى مىگويد: «او در دين، علم فراوان داشت و در حكمت، از ادب كامل برخوردار بود، نسبت به دنيا زهد بيش از حد مىورزيد و داراى ورعى بود كه او را از شهوتها بازمىداشت. آن حضرت مدتى در مدينه ساكن بود و به شيعيان فايده مىرساند و از اسرار علوم بر دوستداران خود افاضه مىكرد، سپس مدتى به عراق آمد و در آنجا متعرض امر امامت نشد و با هيچ كس بر سر خلافت نزاع نفرمود، بلكه در بحر معرفت غوطهور شد و به جريانهاى افراطى تمايل پيدا نكرد ... امام جعفر در ديدگاههاى دينى خود ميانهرو بود و از اعتقاد به رجعت، بداء، تناسخ، غلو، حلول و تشبيه اعلام برائت كرد.»[663] و[664]
ص: 243
سپس موضوع نامه ابو سلمه خلّال، وزير عباسى، به امام جعفر صادق عليه السّلام پيش آمد كه او در آن نامه، حضرت را به امامت فراخوانده بود. ابو سلمه- همانگونه كه يادآور شديم- سه نامه براى سه تن از علويان فرستاده بود، دو تن ديگر، عبد اللّه بن حسن و عمر بن زين العابدين بودند. به نظر مىرسد كه ابو سلمه اساس كار خود را بر بيعت با امام جعفر عليه السّلام گذاشته بود؛ چرا كه از فرستاده خود خواسته بود ابتدا نزد امام جعفر برود، اگر او پاسخ مثبت داد، دو نامه ديگر را از بين ببرد، و اگر خواسته او را اجابت نكرد، نزد عبد اللّه بن حسن برود.[665]
امام جعفر صادق عليه السّلام با رد دعوت ابو سلمه خلّال و سوزاندن نامه وى، آرزوهايى را كه او نسبت به آن حضرت داشت، از بين برد.[666] اما عبد اللّه بن حسن نامه وى را به شادى و گرمى پذيرفت و چون خود پير شده بود، فرزندش محمد نفس زكيه را براى خلافت انتخاب كرد. حرمت و اعتبار امام جعفر صادق عليه السّلام نزد عبد اللّه از اينجا آشكار مىشود كه براى مشورت در امر خلافت به خانه آن حضرت رفت، درحالىكه او از بىرغبتى امام صادق عليه السّلام به امر خلافت آگاه بود. ايشان او را نصيحت كرد كه به دعوت ابو سلمه توجه نكند؛ چرا كه او وزير بنى عباس و داعى ايشان در خراسان بود. سپس امام صادق عليه السّلام فرمود:
«اى پيرمرد! خون فرزندت را هدر مده، كه من مىترسم او كشته به سنگهاى روغنى باشد.»[667]
ص: 244
عبد اللّه بن حسن از اين سخنان، خشمگين شد و به امام جعفر صادق عليه السّلام گفت: «به خدا قسم هيچ چيز تو را از تأييد فرزندم باز نداشته جز اينكه به او حسادت مىورزى.»[668]
نظر امام صادق عليه السّلام اين بود كه عبد اللّه بن حسن و فرزندش نبايد وارد مقوله خلافت شوند؛ چرا كه در آن را به هيچ وجه نمىتوانند به روى خود بگشايند، و اگر عبد اللّه در نظر خود نسبت به فرزندش اصرار مىورزد، قاطعترين پاسخ منفى امام اين بود كه در وصيت على بن ابى طالب نيامده كه شخصى از فرزندان امام حسن به امامت برسد، و اگر عبد اللّه امامت را براى فرزندانش محمد و ابراهيم (يكى پس از ديگرى) مىخواهد، در وصيت امام على عليه السّلام امامت دو برادر فقط براى حسن و حسين آمده است. اين، نظر امام صادق عليه السّلام درباره امامت دينى و معنوى بود، اما اگر عبد اللّه براى فرزندانش خلافت دنيا را مىخواهد، خاندان عباسى كه با دعوتى قوىتر و صدايى رساتر قصد آن را كرده است.[669]
در ميان مردم مدينه شايع شد كه امام جعفر صادق عليه السّلام چگونگى كشته شدن محمد بن عبد اللّه بن حسن را مىداند، ازاينرو، افراد بسيارى نزد آن حضرت آمدند و از وى در اين باره، خبر گرفتند. يكى از اين افراد امّ حسن، دختر عبد اللّه بن محمد باقر عليه السّلام بود كه امام جعفر به وى فرمود: «محمد در بيت رومه كشته مىشود[670] و برادرش (از پدر و مادر) در حالى كه سمهاى اسبش در آب است، كشته مىشود.»[671] بسيارى از شيعيان بر اين باور بودند كه امام جعفر عليه السّلام، از غيب آگاه است و خبر رويدادهاى آينده به آن حضرت داده شده، اما حقيقت تاريخى آن است كه امام جعفر خود اين قضيه را نفى كرد[672] و فرمود:
«كسى جز خدا از غيب آگاه نيست.»[673]
ص: 245
دگرگونى روابط بين امام صادق عليه السّلام و منصور عباسى
ابو جعفر منصور براى حفظ خلافت خود نگران بود؛ بخصوص از منزلت عالى و جايگاه والايى كه امام صادق عليه السّلام بين مسلمانان بهطور عموم، و شيعيان بهطور خصوص داشت.
حتى منصور، امام را فردى ناآرام و فتنهجو توصيف مىكرد.[674] البته منصور به سبب شيوه سياسىاى كه امام جعفر صادق عليه السّلام برگزيده بود، در موضع ضعف بود؛ چرا كه آن حضرت، سركشى نكرده و به خلافت خود دعوت نكرده بود. ازاينرو، منصور به چندين بار احضار امام به سرزمين عراق بسنده كرد و مقصودش اين بود كه حضرت را نزد خود آورده، مقابل مردم خفيف گرداند و از شأنش بكاهد.[675]
اولين بار كه امام جعفر صادق عليه السّلام به عراق آمد، در زمان خليفه عباسى اول، ابو العباس سفّاح بود و در جريان همين سفر، حضرت قبر مخفى امام على بن ابى طالب عليه السّلام را در نجف معلوم كرد.[676] شيخ ابو زهره اعتقاد دارد اين دعوت از امام به سرزمين عراق، براى بزرگداشت و تكريم حضرتش بود؛ چرا كه هنوز بين علويان و عباسيان اختلافى بروز نكرده بود. امام جعفر در عراق در ضمن جلساتى كه با ياران شيعى خود داشت، آنان را به دورى از غلو و ديدگاههاى افراطى توصيه كرد، همچنين با اهل مذاهب ديگر چندين مناظره برگزار كرد. شكى نيست كه استقبال مردم از امام جعفر صادق عليه السّلام در عراق، باعث حسادت يا ترس عباسيان از آن جناب شد.[677]
ص: 246
منصور، خليفه عباسى، پيكى را نزد امام جعفر صادق عليه السّلام فرستاد و از او خواست نزد وى آيد، به اين منظور كه حضرت را بترساند و خاندان حسينى عليه السّلام را ذليل و خوار كند.
منصور مىدانست كه امام جعفر صادق عليه السّلام محمد نفس زكيه را از اينكه خود را مهدى بخواند بر حذر داشته، اما نگرانى منصور اين بود كه حضرت مانعى نمىديد كه در همان زمان براى خدا خشم گيرد و امر به معروف و نهى از منكر كند.[678]
منصور به حجاز آمد و در ربذه، نزديك مدينه، مستقر شد و دستور داد بنى حسن را دستگير كنند. دستور بعدى او اين بود كه عبد اللّه بن حسن و خاندانش را در قصر ابن هبيره در شرق كوفه زندانى نمايند. منصور در ربذه به حاجب خود، ربيع بن يونس گفت:[679] «كسى را نزد جعفر بن محمد فرست تا او را با آزار و خستگى نزد ما آورد.» ربيع در اجراى فرمان خليفه، اهمال كرد. روز بعد منصور خواسته خود را تكرار كرد. امام جعفر صادق عليه السّلام به ربذه آمد و ربيع به استقبال او رفت و گفت: «اى ابا عبد اللّه! به خدا پناه ببر! چرا كه او كسى را به دنبال تو فرستاده كه جز خدا شرّش را كسى دفع نكند و من بر جان تو بيمناكم.» امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود: «لا حول و لا قوّة الا باللّه العلى العظيم.» خليفه منصور و امام صادق عليه السّلام باهم ملاقات كردند و منصور با درشتى با آن جناب سخن گفت، سپس اجازه داد حضرت به مدينه بازگردد.[680] كلينى روايت مىكند كه امام جعفر صادق عليه السّلام يك بار دعوت منصور را براى رفتن به عراق رد كرد. منصور به والى مدينه دستور داد تا خانه آن حضرت را بسوزاند، اما امام توانست آتش را خاموش كند و جان خود را نجات دهد و در آن حال مىفرمود: «من فرزند شريفزادگان عالمم، من فرزند ابراهيم خليل اللّه هستم.»[681] مقصود حضرت از اين گفته، ابراهيم عليه السّلام بود كه خدا از آتش نجاتش داد. بنا به گزارش ابن خلّكان، «منصور رجال برجسته را به عراق دعوت كرد، ولى امام جعفر صادق عليه السّلام عذر خواست؛ چون قصد داشت در مدينه بماند. منصور قبول نكرد، پس امام جعفر صادق عليه السّلام
ص: 247
اجازه خواست براى رسيدگى به كارهايش بماند و با كمى تأخير بيايد. منصور اين خواسته را نيز رد كرد. امام به منصور گفت: «از پدرم و او نيز از پدرش و او از جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيد كه فرمود: هركس به طلب روزى خارج شود، خدا به او روزى مىدهد، و هركس با خانوادهاش بماند، خدا اجل او را تمديد مىكند.» منصور گفت: «آيا واقعا اين را از پدرت شنيدهاى و او از پدرش و او نيز از جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است؟» گفت:
«خدا را شاهد مىگيرم كه چنين است»، پس منصور از آمدن حضرت به عراق گذشت كرد و اجازه داد امام با خانواده خود در مدينه باقى بماند.[682] و[683]
با وجود كنارهگيرى امام جعفر صادق عليه السّلام از سياست و مطالبه نكردن خلافت و نارضايتى آن حضرت از قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم، امام به فرزندانش موسى و عبد اللّه اجازه داد تا به اين قيام ملحق شوند. اصفهانى روايت مىكند كه محمد نفس زكيه خواست موسى و عبد اللّه فرزندان امام جعفر را از مشاركت در قيام خود معاف كند، اما امام به آن دو فرمود «نزد او بازگرديد، من كسى نيستم كه خودم و شما را از همراهى او دريغ دارم.» فرزندان امام نيز تا آن هنگام كه نفس زكيه كشته شد، همراه او بودند.[684]
بىشك منصور از امام جعفر صادق عليه السّلام به سبب پيوستن فرزندانش به قيام نفس زكيه، خشمگين بود، و خشم او زمانى بيشتر شد كه آن حضرت به حسن بن زيد پس از شكست قيام نفس زكيه پناه داد. (حسن بن زيد بعد از كشته شدن پدرش، زيد بن على، نزد امام پرورش و تربيت يافته بود.) همچنين وقتى كه امام جعفر صادق عليه السّلام يحيى بن عبد اللّه را پس از مرگ برادرانش، نفس زكيه و ابراهيم پناه داد، خشم منصور به اوج رسيد.[685]
منصور پس از پايان يافتن قيام نفس زكيه، در سال 146 ق به سرزمين حجاز آمد و امام جعفر صادق عليه السّلام را نزد خود فراخواند. ملاقات آن دو در ربذه بود.[686] امام جعفر درباره آنچه
ص: 248
در اين ملاقات گذشت، گزارش داده و فرمودهاند: «وقتى مرا بعد از قتل محمد بن عبد اللّه بن حسن نزد ابو جعفر منصور بردند، وى مرا با كلامى تند مورد خطاب قرار داد و گفت:
اى جعفر! از كار محمد بن عبد اللّه كه او را نفس زكيه مىناميد و آنچه بر سر او آمد، آگاهى، اكنون هر آن منتظرم فردى از شما حركتى كند تا صغيرتان را به كبيرتان ملحق سازم.»[687]
منصور دستور داده بود اموال و باغهاى بنى حسن و بسيارى از علويان و هاشميان را مصادره كنند.[688] ازاينرو، امام جعفر صادق عليه السّلام در اين ملاقات از منصور خواست باغش را كه عيسى بن موسى، سردار منصور، دستور داده بود مصادره شود، به او بازگرداند[689] تا قوت زندگى خود را از درآمد آن فراهم كند. منصور از اين خواسته امام خشمگين شد و فرياد زد: «با من به اين لحن سخن مىگويى؟» سپس افزود: «شما كه ديدى چگونه مردم مدينه بر جنگ با من متفق شده بودند! من مىخواستم سپاهى را به سمت آنان گسيل كنم تا چاههاى آنها را كور كند و از ثمرههاى نخلشان منعشان كند!» امام صادق عليه السّلام اين تهديد منصور را با آرامش و بردبارى پاسخ داد و او را نصيحت كرد و فرمود: «اى امير مؤمنان! همانا به سليمان نعمت عطا شد و او سپاسگزارى كرد، و ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد، و به يوسف ستم شد ولى او عفو كرد، حال تو به هركدام از ايشان كه خواستى اقتدا كن كه خداوند تو را از نسل كسانى قرار داده كه مىبخشند و در مىگذرند.»[690]
امام جعفر صادق عليه السّلام در حقگويى شجاع بود و از تملّق و چاپلوسى پرهيز داشت و آنچه را ديگران از مراوده با منصور در نظر داشتند، طالب نبود. روزى منصور، امام جعفر را خواست و او را به سبب قطع رابطهاش ملامت كرد و گفت: «چرا آنگونه كه مردم به ديدن ما مىآيند، تو نزد ما نمىآيى؟» امام جعفر پاسخ داد: «ما از دنيا چيزى نداريم كه براى آن از تو بترسيم، و تو نيز از آخرت چيزى ندارى كه آن را در تو بجوييم و نه به تو نعمتى رسيده
ص: 249
تا به آن تو را تهنيت گوييم و نه خود را در نقمتى مىبينى تا تو را تسلّى دهيم.» منصور به او گفت: «بيا و همصحبت ما شو، تا شايد اصلاحمان كنى.» حضرت فرمود: «كسى كه طالب دنيا باشد، تو را نصيحت نمىكند و كسى كه طالب آخرت باشد، با تو همصحبت نمىشود.»[691]
پس از سركوبى قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره و كشته شدنش، منصور دستور داد تا بنى حسن را به عراق بياورند، همچنين امر كرد امام جعفر صادق عليه السّلام نيز همراهشان باشد.
امام جعفر صادق عليه السّلام اين رويدادها را چنين نقل مىكند: «پس از اينكه ابراهيم بن عبد اللّه در باخمرى كشته شد، ما از مدينه حركت كرديم و هيچ يك از افراد بالغ خاندان ما در مدينه باقى نماند و همگى به كوفه رفتيم و در آن شهر، يك ماه مانديم و هر آن، منتظر بوديم كه كشته شويم. روزى ربيع حاجب نزد ما آمده و گفت:" كجايند اين علويان؟ دو نفر از مردان باتدبير و كياست خود را انتخاب كنيد تا نزد امير مؤمنان روند!"؛ پس من و حسن بن زيد نزد منصور رفتيم و چون مقابل او قرار گرفتيم به من گفت:" تويى كه علم غيب مىدانى؟" گفتم:" كسى جز خدا از غيب خبر ندارد". منصور گفت:" تويى كه مردم برايت خراج مىآورند؟" گفتم:" اى امير مؤمنان! خراج را تنها نزد شما مىآورند." منصور گفت:
" مىدانى براى چه شما را خواستم؟" گفتم:" نه". گفت:" مىخواهم كه محلههاى شما را ويران كنم و دلهاتان را ترسان و لرزان سازم و ...".» بههرحال، منصور از امام درگذشت و به او هداياى نفيسى داد و حضرت را به مدينه بازگرداند.[692]
امام جعفر صادق عليه السّلام به مدينه بازگشت و در آنجا باقى مانده عمر شريفش را به امر علم و دين سپرى كرد.[693] وفات آن حضرت در سال 148 ق بود.[694] كتابهاى شيعه، منصور را متهم مىكنند كه فردى را ترغيب كرد تا دسيسه كند و انگور سمآلود به امام بدهد، بنابراين، حضرت درحالىكه مسموم بود، از دنيا رفت. البته ما نمىتوانيم بر اين قول تأكيد
ص: 250
كنيم؛[695] چرا كه اصفهانى امام جعفر صادق عليه السّلام را جزء آن گروه از آل ابى طالب نمىآورد كه به دست عباسيان كشته شدهاند،[696] و يعقوبى نيز مىنويسد كه چون منصور از فوت جعفر صادق عليه السّلام آگاه شد، ناراحتى و اندوه شديدى از خود نشان داد و پيوسته مىگريست تا اينكه محاسن او از اشك، تر شد.[697] منصور، امام جعفر صادق عليه السّلام را اين گونه وصف مىكرد:
«او از برگزيدگان خدا بود و از كسانى به شمار مىآمد كه به سوى نيكىها شتابان بودند.»[698]
شيخ ابو زهره هم منصور را از اتّهام قتل امام صادق عليه السّلام با سمّ، مبرّا مىداند و يادآور مىشود كه هرچند منصور به دنبال تحكيم سلطه و دفع رقيبانش بود، برايش آشكار شده بود كه امام صادق عليه السّلام رو در روى او نيست، افزون بر اين، در مجالسى كه با حضرت ملاقات مىكرد، اگر ظنّ و اتهامى به امام داشت، اين حالت به اطمينان و وثوق منتهى مىشد. ديگر اينكه، وفات امام صادق عليه السّلام زمانى روى داد كه امور براى منصور تثبيت شده بود و او از جانب علويان اطمينان داشت كه بر او خروج نمىكنند. بنابراين، در حالتى كه امور خلافت سامان يافته، منصور به كارى اقدام نمىكند كه زمينه بروز كينههاى كهنهاى را كه مصادر شيعه به آن اشاره مىكنند، فراهم آورد.[699] رونلدسن خاورشناس اين اتهامها را برآمده از عقيده شيعه نسبت به سرنوشت امامان خود مىداند كه معتقدند به جز امام على و امام حسين و امام مهدى عليهم السّلام، بقيه آنان، مسموم از دنيا رفتهاند.[700] اساس اين ديدگاه،
ص: 251
احاديثى است كه مىگويند: امام به مرگ طبيعى نمىميرد؛ يعنى مرگ امام از نوعى نيست كه سنتهاى احتمالى مرگ و زندگى اقتضا مىكند.[701]
اين بود تاريخ سياسى زندگانى امام جعفر صادق عليه السّلام و موضع او نسبت به ابو العباس و منصور (دو خليفه عباسى) و نهضتهاى زيدى كه رهبرى آنها با محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم بود.
انديشههاى سياسى شيعيان اماميه
دو فرقه اماميه و زيديه پرنشاطترين فرقههاى شيعه در عصر عباسى اول بودند كه پرچم مبارزه سياسى را با دولت عباسى برافراشتند. اين دو فرقه در دوره اموى پديدار شدند و انديشههايشان در عصر عباسى تطور يافت. در اين بحث به انديشههاى سياسى اماميه اشاره مىكنيم.
ظهور شيعيان اماميه در عصر اموى بود. آنان اتفاق نظر داشتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله «با ذكر نام و بالا بردن دست راست حضرت على عليه السّلام به امامت او تصريح فرمود. پيامبر، حضرت را به امامت امت منصوب كرد و خليفه خود گردانيد و غير از على عليه السّلام را از اين امر بازداشت، اما امت با واگذارى امر خلافت به كسى غير از على، سركشى كردند و كافر شدند.»[702] و[703] اماميه بر اين باور بود كه امامت از نوع مصالح عمومى نيست كه به نظر و
ص: 252
تعيين امت واگذار شده باشد، بلكه آن، ركن دين و پايه اسلام است و جايز نيست كه پيامبرى از آن غفلت كند يا به امت واگذارش كند، بلكه بر او واجب است كه براى امت امامى تعيين كند كه آن امام بايد از تمامى گناهان كبيره و صغيره، پاك باشد، و على عليه السّلام همان كسى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را به امامت تعيين فرمود. شيعيان در اين باره، نصوصى را هم نقل كرده و آن را به مقتضاى مذهب خود تأويل مىكنند.[704]
اماميه به دليل نسبت خود با امام[705] (كه همان خليفه است) و تمركز تعاليم خود بر محور امامت، به اين نام خوانده شدهاند. ايشان بر اين باورند كه بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على ابن ابى طالب عليه السّلام مستحق خلافت است. اين استحقاق صرفا نه به دليل شايستگى و لياقت آن حضرت و نه به سبب آنكه صفات مورد اشاره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تنها بر على عليه السّلام منطبق است، بلكه به سبب نص صريح بر نام اوست. همچنين شيعيان عقيده دارند كه پيشوايان دين، يعنى على و فرزندانش از نسل فاطمه، يكى پس از ديگرى تعيين شدهاند، و از نظر آنها امامشناسى و پذيرش اصل نص، اصلى از اصول ايمان است.[706]
ص: 253
آنان بر اين باورند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با على بن ابى طالب عليه السّلام در روز غدير خم بيعت كرد. يعقوبى روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بعد از بازگشت خود از حجة الوداع در مكانى به نام غدير خم، در هجدهم ذىحجه فرود آمد و در آنجا براى مردم خطبه خواند و دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود: «هركس من مولاى اويم، پس اين على مولاى اوست»،[707] و سپس حضرت فرمود: «اى مردم! من شما را ترك و به جايگاه ابدى سفر مىكنم و شما در حوض كوثر بر من وارد مىشويد و آن وقت من درباره ثقلين از شما مىپرسم. ببينيد كه پس از من با آن دو ثقل چگونه رفتار مىكنيد. مردم گفتند: اى رسول خدا! آن دو ثقل كدامند؟ فرمود: ثقل اكبر و آن كتاب خداست كه همچون طنابى است كه يك سوى آن در دست خدا و سوى ديگر آن در دست شماست، به آن چنگ زنيد تا گمراه و دگرگون نشويد، و [ثقل ديگر] عترت من است كه همان اهل بيت من مىباشند.»[708] و[709]
بنابراين، امامت نزد شيعيان اماميه، عقيدهاى دينى است، نه امرى دنيوى يا امرى كه بنابر مصلحت باشد، و ائمهاى كه متولى امر امامت مىشوند، آن را از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به دست مىآورند. بر اين اساس، رسول خدا به على عليه السّلام وصيت كرد و على به حسن، و حسن به حسين عليهما السّلام و همچنين بود تا اينكه امر امامت به امام جعفر صادق عليه السّلام رسيد. بعد از آن حضرت، بين شيعيان اثناعشرى و اسماعيلى در امر امامت اختلاف پيش آمد؛ اسماعيليان امامت را براى اسماعيل، و اماميه آن را براى امام موسى كاظم عليه السّلام و بعد از وى
ص: 254
براى امام رضا عليه السّلام و بعد از او امام محمد جواد عليه السّلام و امام على هادى عليه السّلام و سپس امام حسن عسكرى عليه السّلام و بالاخره براى پسرش (محمد) مىدانند، و محمد امام دوازدهم است كه در «سرّ من رأى» غايب شده و شيعه، انتظار ظهورش را مىكشد.[711]
شيعيان اماميه، منادى عصمت[712] ائمه عليهم السّلام هستند. يكى از علماى شيعه، عصمت را چنين تعريف مىكند: عصمت دورى اختيارى از ارتكاب گناه و اشتباه، و در نتيجه لطف الهى به معصوم است، و اين لطفى است كه چنانچه شامل حال كسى شود، او را از ارتكاب گناه بازمىدارد، و اين بازدارندگى از روى اجبار نيست؛ يعنى با وجودى كه معصوم قدرت مبادرت به معصيت و ترك طاعت دارد، به آن اقدام نمىكند.[713] و تا وقتى كه امام، وصى است، بايد از خطا و فراموشى معصوم باشد، چه رسد به اينكه گناه كند،[714] و اين عصمت، هم در ظاهر و هم در باطن، و هم در زمان امامت و هم پيش از امامت است، حتى عصمت از هنگام تولد امام در او موجود است.[715]
رونلدسن مستشرق، در بحث تعيين رابطه بين تعاليم شيعه و تاريخ سياسى آنها، معتقد است كه نظريه عصمت انبيا در اسلام به شكلى كه مطرح است و با اهميتى كه دارد، مديون تكامل علم كلام نزد شيعه است و شيعيان اولين كسانى هستند كه درباره اين عقيده بحث كردهاند و ائمه خود را به آن موصوف كردند. همچنين وى بر اين نظر است كه احتمالا اين فكر در عهد امام جعفر صادق عليه السّلام، يعنى در نيمه اول قرن دوم هجرى بروز كرده است؛ زمانى كه شيعه مىخواست ادعاهاى ائمه را در برابر خلفاى اهل سنت اثبات
ص: 255
كند. ازاينرو، عقيده عصمت پيامبر، با اين توصيف كه پيامبران رهبران يا هاديان دين هستند، پيدا شده است.[716]
نظريه اين خاورشناس، از حقيقت مهمّى پرده برمىدارد و آن اينكه بحث در موضوع عصمت از جانب شيعيان، واكنش يا مقابله آنان با خلفايى بود كه از نظر آنها غاصب بودند. و اگر اين بخواهد بر امرى دلالت كند، اين است كه نظريه عصمت، كه از اصلىترين بحثهاى دينى است، ارتباط محكمى با سياست دارد، هرچند منشأ آن سياسى نباشد.
متكلّمان شيعه هم بحث وجوب عصمت ائمه را پيش از بحث عصمت انبيا آغاز كرده، سپس به اين اعتبار كه پيامبران شأن والاترى دارند، عصمت انبيا را به آن افزودهاند. از سوى ديگر، موضع هر فرقه سياسى در اسلام نسبت به عصمت، ارتباط محكمى با موضع آنها نسبت به امامت دارد و از ارتباط آن با نبوت بيشتر است، امامت هم پيش از اينكه موضوعى دينى باشد، يك موضوع سياسى است.[717] و[718]
شيعه اماميه بر اين باورند كه ائمه ايشان علم نبىّ و علوم همه انبيا را به ارث بردهاند، و اين ديدگاه در دوران امام جعفر صادق عليه السّلام كاملا آشكار بود.[719] شيعيان اماميه، امامت مفضول
ص: 256
را با وجود افضل نمىپذيرند؛[720] چرا كه اين امر مخالف نظر قرآن كريم است.[721] همچنين بر اين عقيدهاند كه اگر كسى امامت مردم را در احكام و علوم و اصول دينى آنان بر عهده داشته باشد، واجب است از همه آنها شايستهتر، عالمتر و عابدتر باشد.[722]
مهمترين آراى امام جعفر صادق عليه السّلام
ديدگاهها و آموزههاى سياسى شيعه اماميه بعد از شكلگيرى دولت عباسى و در دوره امام جعفر صادق عليه السّلام نمايان شد. امام جعفر معتقد بود كه حكومت برپايه عصبيت بين عموزادگان شكل مىگيرد و مىفرمود: «دولت دنيا بر كسى پايدار نمىماند، مگر با وجود پسرعموها كه به يكديگر با ملاطفت نيكى مىكنند و نسبت به همديگر مؤدب و بر يارى هم مجتمعاند و در حضور هم، وحدت كلمه و عمل دارند و در غياب بعضى از آنان، عليه يكديگر نيستند. با چنين افرادى است كه عمر دولتها طولانى مىشود و ملك برقرار مىماند. و قومى بعد از عزت، ذلت نمىبينند، مگر اينكه ضعيف شوند، و ضعيف نمىشوند، مگر اينكه متفرّق گردند، و متفرق نمىگردند، مگر اينكه به همديگر دشمنى ورزند، و دشمنى نمىورزند، مگر اينكه به هم حسادت كنند، و حسادت نمىكنند، مگر اينكه بعضى خواستار برترى بر بعضى ديگر باشند.»[723] شكى نيست كه اين عبارتها معنا و منظور خاص خود را داشتند و خطاب به خلفاى عباسى بودند كه به جنگ و كشتار پسرعموهاى علوى خود مبادرت كرده بودند، و منصور، محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را به قتل رسانده بود.
هرچند امام جعفر صادق عليه السّلام همانند امام زين العابدين و امام محمد باقر عليهما السّلام علنا قيام نكرد و نيز فرزندان عموى خود، نفس زكيه و ابراهيم را از قيام برحذر داشت،[724] در همان
ص: 257
زمان وى زير بار حكومت ظالم يا غاصب نرفت و به صراحت فرمود كه حكومت بنى اميه غاصبانه بود؛ حكومت عباسى هم در همان دوره بود و مدركى كه دلالت كند نظر آن حضرت درباره عباسيان با نظر ايشان درباره امويان متفاوت است، يافت نمىشود. و اما معناى سكوت آن حضرت اين بود كه عقيده داشت قيام بدون تدبير، پرضرر است، و هر عملى كه ضررش بيشتر از نفعش باشد، شرعا حرام است. همچنين امام جعفر صادق عليه السّلام معتقد بود كه حكومت غصبى، خودش خود را نابود مىكند و واجب است كه فرد غاصب را در همان دورهاى كه قوى است ترك كنند، تا ستارهاش افول كرده، دوره انحطاط او فرا رسد و سپس شخص طرفدار عدل براى حكومت به پا خيزد و با نيروى حق و شورا و بيعت صحيح، بر آن دست يابد. اين ديدگاههاى امام، از ماجراى برخوردهاى آن حضرت با خاندان عبد اللّه بن حسن معلوم مىشود. همچنين امام صادق عليه السّلام معتقد بود اطاعت از حكومت بنا به حكم فقهى واجب است تا آنكه تغيير حكومت انجام شود، البته نه تغييرى كه به سبب قيام از روى فتنه است و نه خروجى كه عاقبت آن شكست باشد و به ستمهاى بيشتر و شديدتر بينجامد؛ چرا كه پيروزى اين گونه براى غاصب، او را قوىتر، و رقيب او را ضعيفتر مىكند.[725]
امام جعفر صادق عليه السّلام با تبعيت از سيره پدران خود، ابو بكر و عمر و عثمان را طعن نمىكرد،[726] بخصوص اينكه امام جعفر صادق عليه السّلام از ناحيه مادر به ابو بكر صديق منسوب
ص: 258
بود و به اين انتساب، مباهات مىكرد.[727] همچنين امام جعفر عمل مردمان عراق را در دشنام به ابو بكر و عمر[728] ردّ مىكرد.[729]
ص: 259
امام جعفر صادق عليه السّلام كه شاهد ظلم و ستم ابو العباس و ابو جعفر، دو خليفه عباسى، بر علويان و پيروان آنان بود، به عقيده تقيّه تمسّك جست،[730] و شيعيان تنها به نفرين دشمنان و بدخواهان خود بسنده كردند.[731] امام صادق عليه السّلام مىفرمود: «تقيّه دين من و دين پدران من است.» همچنين مىفرمود: «هركس به تقيّه عمل نمىكند دين ندارد.» نويسندگان شيعه بر اين باورند كه تقيّه، شعار اهل بيت عليهم السّلام بود، براى اينكه از خود و يارانشان دفع ضرر كنند و مانع ريخته شدن خون خود شوند و امور مسلمانان را اصلاح كرده، بين آنان وحدت كلمه برقرار سازند.[732]
ص: 261
فصل چهارم تقابل فكرى شيعيان و عباسيان و موضع امام ابو حنيفه و امام مالك نسبت به حركتهاى شيعى
پايههاى جهاد فكرى
دو خاندان علوى و عباسى در عصر خلفاى راشدين و اموى در كنار هم بودند، تا اينكه سال 98 ق ابو هاشم، امام علوى، به امامت محمد بن على، امام عباسى، وصيت كرد،[733] از اينجا بود كه هركدام از اين دو خاندان، روش خاص خود را پى گرفت، درحالىكه هدف آنها پايان بخشيدن به دولت اموى و دستيابى به خلافت بود. آنچه شد، قيام دولت عباسى و دست يافتن اين خاندان به خلافت بود.[734] از اين به بعد، نزاعى شديد و پيوسته بين عباسيان و دولت مردانشان از سويى، و علويان و شيعيانشان از سوى ديگر، آغاز شد.
اين رودررويى به دو شكل متمايز خود را نشان داد. شكل اول آن، حركت انقلابى مسلحانه بود كه در آن پيشوايان علوى عليه خلفاى عباسى قيام كردند[735] و سپاهيان عباسى در نقاط مختلف سرزمينهاى اسلامى و در ميادين نبرد با نيروهاى علوى و پيروانشان جنگيدند.[736] ماهيت اين گونه تقابل را رويارويى نظامى و برخورد جنگى تشكيل مىداد.
ص: 262
اما شكل دوم، رويارويى فكرى بود كه برپايه انديشه و بيان، به جاى جنگ با شمشير، استوار بود. اين جهاد فكرى از اشكال تقابل بين عباسيان و علويان و از ابزار حركتهاى شيعى و همچنين از نتايج آن بود. همچنين اين جهاد فكرى جزء وسايل تبليغى يا جزء وسايل آمادهسازى افكار و افراد براى مشاركت در نبردهاى نظامى و حركتهاى مسلحانه بود.
مىدانيم كه عرب اهل فصاحت و بلاغت است و به لغت خود مباهات مىكند؛ چرا كه عربى، زبان قرآن كريم است. ازاينرو، بايد زبان عربى و ادبيات آن، در اين نزاع فكرى كه بين علويان و عباسيان جريان داشت، نقش ايفا كند. ادبيات در دو شكل عاطفى نزد شيعه بروز كرد: يكى، در قالب غضب و ديگرى، در قالب اندوه. اما غضب آنان به سبب دستيابى عباسيان به خلافت و ناكامى علويان بود، همچنان كه بروز عواطف آنان به شكل حزن و اندوه، به سبب رفتار زشت عباسيان با شيعيان و زيادهروى آنها در اذيت و آزار و قتل پيشوايان علوى بود.[737]
ادبيات تشيع به سان آينهاى شد كه رنجهاى اهل بيت را منعكس مىكرد. آنان احاديثى را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت مىدادند كه در آنها حضرت از سختىهاى اهل بيت خود خبر مىداد؛ سختىهايى كه براى آنان امتحان و آزمايش بود. شيعيان به تاريخ اهل بيت، شكلى مدعيانه و نمايشى تراژديك دادند و مىبينيم كه تاريخ آنها از زمان حادثه كربلا شامل سلسله پيوستهاى از ظلم و ستم و آزار در حق آنهاست. شيعيان اخبار خود را در نوشتههاى متعدد و فراوان و به صورت شعر و نثر، در شرح احوال شهداى خود نگاشتند، به گونهاى كه نگارش مقاتل اين شهدا يكى از ويژگىهاى شيعه است.[738]
آنچه رويارويى فكرى علويان و عباسيان را نشاط مىبخشيد، شهرت اين دو خاندان هاشمى در بلاغت و فصاحت بود. مورّخان همواره خلفاى عصر اول عباسى را به علم و ادب و فصاحت گفتار ستودهاند. ابو العباس نشستن با علما را دوست مىداشت و ادبا را تشويق مىكرد و به شعرا صله مىداد،[739] و منصور، آنگونه كه صاحب فخرى او را توصيف
ص: 263
مىكند، از عاقلان و عالمان صاحبنظر بود.[740] اما مهدى، استاد او مفضل ضبى بود كه يكى از بزرگان زمان خود به شمار مىرفت و فرهنگ عربى پربارى را به مهدى تلقين كرد، از اينرو، مهدى به اينكه شاعرى بىهمتا و راوى حديث است، شهرت يافت، همانگونه كه اهل فصاحت و بلاغت بود.[741] هادى نيز، با وجود خلق بدى كه داشت، طبق توصيف مسعودى، بسيار اديب و ادبدوست بود.[742] بغداد در عهد هارون الرشيد شاهد نهضت ادبى و فكرى بزرگى بود و علما و شعرا و فقها و قرّاء و قاضيان و كاتبانى كه در دربار هارون الرشيد، بودند در دربار هيچ يك از خلفا جمع نشدند.[743] به رغم آنچه مورّخان درباره امين مىگويند، او فردى فصيح و بليغ و اديب بود.[744] و اما عصر مأمون، دوره پيشرفت علوم و ادبيات و نشر كتابهاى مرجع بود كه در اشكال گوناگون، مواد نهضت فكرى دوران وى را شكل مىدادند.[745]
در همان زمان، بيشتر پيشوايان علوى، چه امامى و چه زيدى، سرگرم آموزشهاى علمى، ادبى، دينى و فقهى بودند و حتى همگى آنان از اين جنبه بر خلفاى عباسى برترى داشتند. اين امر به دو سبب بازمىگشت: اولا، خلفاى عباسى سرگرم امور سياسى و ادارى و از آن بالاتر، مشغول لذتهاى دنيوى و عافيتطلبى بودند. ثانيا، عباسيان خاندانى بودند كه حكومت را در دست داشتند و فرقه يا حزب يا جماعتى همچون علويان و پيروانشان نبودند كه آموزهها و ديدگاههاى سياسى و دينى و فقه مختص به خود را دارا باشند. علاوه بر اين، خاندان ابو طالب از عصر جاهلى به خاندان علم و ادب مشهور بودند و اين شهرت در عصر اسلامى هم استمرار يافت.[746]
ص: 264
پيشوايان علوى خود را وارث علم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام مىدانستند،[747] بهويژه كه بدانيم اين پيشوايان معصوم هم هستند. جيلانى درباره امام مىگويد: «اگر هيچ معصومى در بين مردم نباشد، در هيچ علمى اطمينان قاطع به دست نمىآيد.»[748] شيعه اماميه طبق عقيدهاى صفات امام و علم او را تعريف مىكند. مظفر، يكى از علماى شيعه، مىگويد: «ما معتقديم كه امام همچون نبىّ بايد در صفات كمالى، شايستهترين مردم باشد. او علم، معارف و احكام الهى و تمام دانستهها را از نبىّ يا امام قبل از خود مىگيرد و اگر با موضوعى نو روبهرو شود، قطعا از راه الهام و با نيروى قدسى كه خداوند تعالى به او داده است، به آن آگاهى مىيابد، و اگر به چيزى توجه كند و بخواهد آن را به صورت حقيقىاش بداند، وى در آن خطا نمىكند و امر بر وى مشتبه نمىشود و در هيچ يك از اين امور به براهين عقلى يا آموزشهاى معلّمان نيازى ندارد، هرچند علم او قابل افزايش و عمق يافتن است. ازاينرو، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در دعاى خود مىفرمود:" ربّ زدنى علما ..."»[749]
بدينسان، اگرچه خلفاى عباسى صاحب حكومت و مقام و نفوذ شدند، پيشوايان علوى هم مورد تكريم و احترام مسلمانان بودند، چون در علم و فقه و ادب چيرگى داشتند، به گونهاى كه مسلمانان از هر جا نزد ايشان مىآمدند.[750] بدينگونه، ائمه علوى فقدان خلافت و سلطنت را جبران كردند. همچنين در مواردى اشتغال پيشوايان علوى به علم و معرفت، پوششى بود كه در وراى آن برخى فعاليتهاى سياسى خود را پنهان مىكردند.
امامان علوى، حاملان علم خاندان على عليه السّلام بودند. در حقيقت، علوم آنان كاملا متفاوت از علم سنّت پيامبر نبود. على عليه السّلام از خواص صحابه بود كه ديرزمانى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله همنشينى داشت، به گونهاى كه در خانه آن حضرت پرورش يافت، اما
ص: 265
سختگيرى امويان بر علويان و اينكه آنها به نقل احكام ابو بكر و قضاوتهاى عمر بسنده كردند و احكام و قضاوتهاى على عليه السّلام را كنار نهادند، موجب ماندگارى علم امام على عليه السّلام در خاندانش و نيز محروميت علماى سنّى از ميراث علمى امام على عليه السّلام شد، از اينرو، علويان وارث آن شدند.[751]
با وجود دشمنى سياسى بين خلفاى عباسى و پيشوايان علوى، عباسيان به برترى و تقوا و نبوغ علمى امامان علوى معترف بودند و حتى بر علويانى كه در ميادين جنگ با شمشير سپاهيان عباسى كشته مىشدند، مىگريستند، همانگونه كه منصور بر نفس زكيه و برادرش ابراهيم بعد از كشته شدنشان گريست[752] و هادى نيز بر حسين بن على، آن وقت كه سپاهيانش سر اين علوى انقلابى را نزد او آوردند، گريه كرد.[753] منصور نيز با وجود دشمنى سياسى و نزاع و درگيرىهايى كه بين او و امام صادق عليه السّلام وجود داشت، بر فضل و نبوغ امام جعفر صادق عليه السّلام شهادت داد و چون از مرگ او آگاه شد، آنچنان گريست كه محاسنش از اشك، تر شد،[754] عبد اللّه بن حسن، امام زيدى نيز محدّثى ثقه و مورد اعتماد بود.[755]
اشكال رويارويى فكرى
نزاع فكرى بين خلفاى عباسى و پيشوايان علوى صورتهاى متعددى پيدا كرد. يكى از اين صورتها خطابههايى است كه بين ايشان مبادله شده است. از مشهورترين اين نزاعهاى فكرى، نامههايى است كه بين منصور و نفس زكيه، پيش از آنكه امام علوى در مدينه قيام خود را علنى سازد، رد و بدل شد.[756] همچنين بعضى خلفاى عباسى مثل هارون الرشيد و مأمون، مجالس مناظره متعددى برپا كردند كه بعضى از امامان علوى در آن حاضر مىشدند.
ص: 266
نهضت تدوين حديث در عصر عباسى هم از تحركات شيعه تأثير پذيرفت. رونلدسن خاورشناس كه در ميان مستشرقان بيشترين اهتمام را به موضوع تشيع داشته، معتقد است كه بعضى از كسانى كه به تدوين حديث اهتمام ورزيدند تحت تأثير خلفاى عباسى قرار گرفتند.
از نظر اين متفكر، موطأ امام مالك بن انس نمىتواند جزء صحاح سته به شمار آيد؛ چرا كه اين كتاب، موضوعاتى بس محدود دارد و امام مالك مجبور بود خواستههاى حاكميت سياسى را مد نظر داشته باشد. همچنين رونلدسن بر اين باور است كه احمد بن حنبل، بخارى و مسلم براى جلب رضايت خلفا كار نمىكردند، بلكه احاديثى را روايت كردند كه در مدح بنى اميه بود يا ادعاهاى شيعه را تأييد مىكرد، همانگونه كه ترمذى آخرين فصل از صحيح خود را به ذكر «فضايل اهل بيت» اختصاص داده و صحاح ستّه نيز احاديث فراوانى را در بردارند كه در آنها على بن ابى طالب عليه السّلام مدح مىشود. در عصر عباسى اول، مردم هم به شنيدن اين احاديث روى آوردند و از آن استقبال كردند؛ زيرا احساسات آنها از ظلم و ستمى كه به وسيله خلفاى عباسى بر پيشوايان علوى اعمال مىشد، متأثّر شده بود.[757]
پيشوايان علوى نيز بر آن شدند كه در نهضت تدوين حديث شركت كنند و در صف مقدم آنان امام جعفر صادق عليه السّلام بود كه از غير اهل بيت خود، روايت نمىكرد.[758] بلندى مرتبه امام جعفر بين مسلمانان و دقّت و امانتدارى او در روايت احاديث و رعايت سلسله سند آنها، موجب اقبال اهل سنت به احاديث مروى از آن حضرت شد.[759] بدين ترتيب، در تدوين و روايت حديث، دو حركت شكل گرفت: حركت عباسى و حركت علوى.
عباسيان و كارگزارانشان از بعضى احاديث كه علويان روايت كرده بودند، بهره بردند؛ مثل ابو يوسف كه در كتاب خود الخراج از حديثى استفاده كرد كه امام جعفر صادق عليه السّلام از پدرش و او از عمر بن خطاب نقل كرده بود و آن اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود با مجوس به شيوه اهل كتاب برخورد شود[760] و اين حكم به فقه جدّ امام صادق، يعنى على بن
ص: 267
ابى طالب عليه السّلام متصل است كه فتوا داده بود مجوس امّتى هستند كه كتاب دارند و آن را قرائت مىكنند.[761]
يكى از اشكال رويارويى فكرى بين عباسيان و علويان، يارى جستن اين دو فرقه از شعرا براى دفاع از ديدگاههاى خود و هجو طرف ديگر بود. هر دو فرقه شعراى خود را داشتند و شعر در آن زمان، كاراترين سلاح و برجستهترين وسيله تبليغ و تأثير در عقول و نفوس بود.
شعراى علوى
علويان شاعرانى داشتند كه دوستى ايشان را برگزيده بودند و از ديدگاههاى ايشان الهام مىگرفتند و از خلفاى عباسى به رغم اينكه قدرت و سلطه داشتند، روى گردانده بودند. سيد حميرى و دعبل بن على خزاعى از مشهورترين شعراى علوى در عصر اول عباسى بودند.
سيد حميرى[762] (105- 173 ق) شاعرى بود مربوط به هر دو دوره اموى و عباسى كه معاصر اين دولتها زندگى مىكرد. سيد حميرى شاعرى ثروتمند بود و شعر را نيكو مىگفت. او با اتخاذ روشى زيركانه از آزار و اذيت عباسيان در امان ماند؛ يعنى عباسيان را ازآنرو كه از بنى هاشماند، مدح كرد و آنچه خواست از آنان گرفت، عباسيان هم بر او خشم نگرفتند، بلكه او را پاداش هم دادند.[763] سيد حميرى با وجود علاقه شديدى كه به علويان داشت، دشمنان عباسى آنان را نيز به سبب ترس او از خشم عباسيان و رغبت او به گرفتن اموال از ايشان، مدح مىكرد.[764]
صاحب أربعاء، در وصف سيد حميرى چنين مىگويد كه او در آن واحد، هم يك علوى افراطى و هم يك عباسى معتدل بود. او خالصترين مردم نسبت به آل على بود و اين امر را آشكارا بيان مىكرد و از گفتن آن ابايى نداشت. و در همين زمان او نشان مىداد كه از
ص: 268
پيروزى بنى عباس شادمان است، نه به اين خاطر كه بر علويان پيروز شده بودند، بلكه از آنرو كه ايشان از بنى هاشم هستند و بر امويان غلبه يافتهاند. او علنا اظهار شادى مىكرد و انتظار مىكشيد كه روزگار سرورى خاندان امام على عليه السّلام فرا برسد. اين انتظارش در سكوت و آرامش نبود، بلكه براى آل على دعوت مىكرد و آنچه در توان داشت، در اين راه به كار مىبست. شادى او براى سقوط امويان، تنها عامل مدح او از بنى عباس نبود، بلكه شوق او به پاداش و نگرانى از سخط عباسيان نيز در اين امر نقش داشت؛ او به اموال بنى عباس چشم داشت و خيلى از آن بهرهمند شد، از سخط آنان هم مىترسيد، ازاينرو، همراه قصيدهاى كه در آن آل عباس را مدح كرد، قصايد طولانى بسيارى در تكريم آل على عليه السّلام سرود.[765]
خلفاى عباسى به آنچه سيد حميرى در مدح علويان مىگفت، حساسيتى نشان نمىدادند و كارى نمىكردند كه خود او را از دست بدهند، به گونهاى كه در مدح آنان چيزى نگويد و يا آنان را هجو كند. سيد حميرى، هم عصر ابو العباس، منصور و مهدى بود. او در ابتداى كار، مذهب كيسانى داشت، سپس به مذهب شيعه اماميه روى آورد و امام جعفر صادق عليه السّلام را مدح كرد. مسلمانان بر سيد حميرى به سبب هجو بعضى از صحابه خرده گرفتند؛ صحابهاى كه نسبت به بنى هاشم، بخصوص على بن ابى طالب عليه السّلام موضعى خصمانه داشتند و در پيشاپيش اين صحابه ابو بكر و عمر بن خطاب بودند.[766]
سيد حميرى، هم امام جعفر صادق عليه السّلام و هم منصور را مدح كرد. البته امام صادق عليه السّلام از اين شاعر در مقابل مدح خليفه عباسى درگذشت.[767] ما كار سيد حميرى را با وجود آنكه بين علويان و عباسيان در چرخش بود، مىستاييم، ازآنرو كه او شعوبى نبود، بلكه عربى خالص و از پدر و مادرى يمانى بود. او با ايرانيان پيوندى نداشت و تشيع او پوشش سياسى دروغينى نبود كه شعوبيت و بغض به عرب را در وراى آن نهان كرده باشد.[768]
ص: 269
از ديگر شعراى شيعى عصر عباسى اول، دعبل بن على خزاعى بود كه شيوه كار و جهتگيرى او با سيد حميرى تفاوت داشت، به گونهاى كه محبت و ولايت كامل خود را متوجه علويان ساخته بود و دشمنى شديدش را نسبت به خلفاى عباسى آشكار مىكرد و آنها را به شدت و تندى و صراحت، هجو مىكرد. اين شاعر، قصايد ماندگارى در رثاى محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم كه در عهد منصور كشته شدند، و نيز در رثاى حسين بن على كه در عهد هادى عباسى به شهادت رسيد، دارد.[769] دعبل از بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايت عهدى، اظهار رضايت و شادى كرد.
خلفاى عباسى از شعر تند دعبل، در امان نماندند. وى منصور و رشيد و مأمون را هجو كرد و در هجو معتصم نيز اشعار فراوانى گفت، بهويژه پس از آنكه معتصم بر عناصر ترك اعتماد كرد. معتصم خواست دعبل را بكشد، اما او به بلاد مغرب گريخت و در آنجا به هجو عباسيان ادامه داد. وى واثق باللّه، آخرين خليفه عصر اول عباسى را نيز هجو كرد[770] و هجو او معمولا شديد، تند و زننده بود.[771]
شعراى عباسى
خلفاى عباسى نيز در اين جهاد فكرى با علويان تقابل داشتند. اين خلفا شاعرانى داشتند كه در حكم زبانهاى گويا، آنان را مدح، و دشمنان علوى آنها را هجو مىكردند. در پيشاپيش اين شعرا مروان بن ابى حفصه بود كه مربوط به هر دو دوره بود؛ يعنى در اواخر دولت امويان و ابتداى دولت عباسيان مىزيست. وى ابتدا ولاى خلفاى اموى را در سر داشت، اما چون عباسيان دولت خود را برپا كردند، او مشكلى در اين نديد كه دوستى خود را نثار آنان كند و آنها را صاحب حق شرعى در خلافت بداند، با اين توجيه كه ايشان از سلاله عباس بن عبد المطلب، عموى رسول اللّه هستند و او به وراثت، شايستهتر از
ص: 270
پسر برادرش على بن ابى طالب و خاندانش مىباشد. مروان تا زمانى كه به دست شيعيان كشته شد، احساسات آنان را جريحهدار مىساخت.[772]
نويسنده كتاب حديث أربعاء مىنويسد كه مروان بن ابى حفصه بنده ثروت بود و آن را تقديس مىكرد و در باطن، امويان و عباسيان و نيز علويان برايش مهم نبودند، او فقط به منظور رسيدن به ثروت عباسيان، آنان را مدح مىكرد، و اگر خداوند امويان يا علويان را بر عباسيان پيروزى مىداد، او با دولت جديد همچون دولت قبل برخورد مىكرد، پس مروان نه در دوستى با عباسيان خالص بود و نه شاعر حزبى به معناى درست آن بود.[773]
عباسيان نيازمند آن بودند كه كسانى آنان را بر علويان يارى كنند. البته هجو علويان، كارى ساده نبود؛ زيرا احساسات مسلمانان را برمىانگيخت، علاوه بر اين، علويان و عباسيان هر دو از خاندان هاشمى بودند، ازاينرو، هجو شاعران عباسى در حق علويان معمولا بدون توهين و دشنام بود.[774]
از ديگر شاعرانى كه در جهاد فكرى بين عباسيان و علويان وارد شدند، ابان بن عبد الحميد است. او چنان شيفته ثروت بود كه از عقايد خود در راه رسيدن به مال، چشمپوشى مىكرد. محور قصيدههاى شعرى او حقّانيت عباسيان براى خلافت، بدون قايل شدن حقى براى علويان بود.
خلاصه سخن اينكه شيعه به ادبيات غنا بخشيد، آن هم نه فقط از جنبه عقلى، كه از ناحيه سياسى و عاطفى نيز آن را غنى ساخت. شيعيان همواره براى حقّ و در طلب آن و براى ارث و غصب آن، شعر مىگفتند؛ سپس بر حقّى كه ضايع شده و خونى كه به ناحق ريخته و حرمتهايى كه هتك شده و خانههايى كه به ظلم ويران شده و پيكرهايى كه به دار كشيده شده بود، مىگريستند. براى ما هر دو نحله ادبى علوى و عباسى، حاوى فكر و عاطفه و عقل و قلب است و وجود هر دو فرقه را براى ادبيات ضرورى مىدانيم.[775]
ص: 271
ابو حنيفه و مالك بن انس، دو امام مذهبى هم در اين رويارويى كه بين علويان و عباسيان برپا شده بود، وارد شدند كه هريك نسبت به پيشوايان علوى و خلفاى عباسى، موضعگيرى خاص خود را داشتند.
موضع ابو حنيفه نسبت به علويان و عباسيان
در اينجا به ميزان ارتباط امام ابو حنيفه[776] و شيعه در عصر عباسى اول مىپردازيم. البته مورّخان و نويسندگان در ترسيم ابعاد اين ارتباط، همداستان نيستند. بعضى منابع شيعه، ابو حنيفه را از شيعيان مىدانند، درحالىكه منابع سنّى اين نظر را ردّ مىكنند، و بعضى منابع ديدگاهى ميانه اختيار كرده و [با اينكه ابو حنيفه را شيعه نمىدانند] موضع نزديك او را به پيشوايان علوى، به سبب دوستى او با خاندان رسول خدا و دشمنى او با عباسيان مىدانند.
ابو حنيفه در سال 80 ق در دوران عبد الملك بن مروان، خليفه اموى متولد شد و تا سال 150 ق زندگى كرد. او عصر اموى را در اوج اقتدار و نشاط، و سپس در دوره انحطاط و سقوط آن ديد و دولت عباسى را در دوران نشاط و رونقش درك كرد.[777]
ابو حنيفه در دو دوره اموى و عباسى زندگى كرد. او بر دولت اموى خشمگين و متمايل به علويان بود و خروج بر حاكمان اموى را جايز مىدانست، هرچند خود در قيامهايى كه عليه دولت اموى برپا شد، عملا شركت نداشت. وى فتوا داد كه قيام زيد بن على بر هشام بن عبد الملك اموى در سال 121 ق، قيامى مشروع است و واجب است كه عموم مسلمانان آن را يارى كنند.[778] زيد نزد ابو حنيفه جايگاهى والا داشت، همانگونه كه ابو حنيفه پيوندى محكم با امام محمد باقر عليه السّلام[779] و امام جعفر صادق عليه السّلام[780] و ديگر فرزندان دودمان علوى
ص: 272
داشت.[781] ابو حنيفه با نپذيرفتن امر قضاوت كوفه، ناخشنودى خود را از دولت اموى نشان داد، و چون يزيد بن عمر بن هبيره، والى عراق در عهد مروان بن محمد، آخرين خليفه اموى، آن را بر وى عرضه كرد، او نپذيرفت و به همين سبب، يزيد 110 ضربه شلاق به وى زد.[782]
پس از آن، دولت عباسى كه دولتى هاشمى بود، شكل گرفت. اما ابو حنيفه چه موضعى نسبت به اين دولت داشت؟ شكى نيست كه ابو حنيفه خرسند بود؛ زيرا خلافت به خاندان هاشمى منتقل شد و اينها از خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند، اما او رفتار خلفاى عباسى با علويان، و زيادهروىشان را در ظلم و آزار و قتل آنان تحمل نمىكرد؛ چرا كه علويان هم از خاندان رسول كريم بودند.
در دوره منصور، خليفه از ابو حنيفه، به اين اعتبار كه او امام و فقيهى برجسته است، كمك خواست تا به وسيله او با آنچه امام جعفر صادق عليه السّلام در علم و فقه شهرت يافته بود، مقابله كند. منصور، ابو حنيفه را نزد خود خواند و به او گفت: «اى ابا حنيفه! مردم به سبب جعفر بن محمد دچار فتنه شدهاند، پس مسائل فقهى سختى را براى او حاضر كن.» ابو حنيفه خواسته منصور را اجابت نمود و چهل مسئله از مسائل دين و فقه را براى سؤال از امام صادق عليه السّلام آماده كرد. ابو حنيفه ملاقات با امام را در مجلس منصور، چنين توصيف مىكند: «بر منصور وارد شدم، درحالىكه جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته بود، پس چون به او نگريستم، چنان تحت تأثير هيبت جعفر بن محمد صادق قرار گرفتم كه ديگر هيبت ابو جعفر منصور بر من اثرى نداشت ...» بههرحال، مناظره بين ابو حنيفه و امام صادق عليه السّلام صورت گرفت. خود ابو حنيفه از نتيجه اين مناظره چنين مىگويد: «هر چهل مسئله را بر او مطرح كردم و او حتى يك مسئله از آنها را بىپاسخ نگذاشت.»[783]
ص: 273
عبد الله بن حسن، بزرگ زيديان هم يكى از خطرناكترين علويان براى خلافت ابو جعفر منصور بود و ابو حنيفه از شاگردان وى بود.[784] گرفتارى عبد اللّه بن حسن و خانوادهاش و زندانىشدن آنان و ظلم و ستم و آزارى كه ديدند، عواطف ابو حنيفه را نسبت به علويان و خشم او را بر منصور برانگيخت، بهويژه اينكه ابو حنيفه روابطى محكم و دوستانه با عبد اللّه بن حسن داشت.[785]
ابو حنيفه نسبت به خلافت منصور موضعى خصمانه گرفت. اين خصومت، گاهى شكل مبارزه سلبى و گاهى صورت مبارزه ايجابى داشت. شكل منفى و سلبى آن در انتقاد دايم او از عباسيان و نقد سياست آنان در خلال تدريسش و انتقاد او بر امور قضايى آنان و نيز ردّ خدمت به دولت عباسى بود. ازاينرو، خشم منصور را عليه خود برانگيخت.[786] اما شكل مبارزه ايجابى او در موضع استوارش نسبت به قيامهاى نفس زكيه و ابراهيم بود كه در فصل دوم اين بخش اين موضوع را بررسى كرديم.[787]
اكنون جا دارد بپرسيم آيا موضع ابو حنيفه نسبت به علويان در اثر تشيع و پاىبندى وى به تعاليم آن بود يا اينكه تمايل او به خاندان علوى، وى را به اين موضعگيرى كشاند و يا اينكه ابراز احساسات او براى علويان، صرفا در برابر ظلمهايى بود كه عباسيان به ايشان روا مىداشتند؟
نظر ما اين است كه ابو حنيفه از شيعيان نبود و اظهار تشيع نكرد، اما با علويان نرمش و دوستى داشت و ائمه آنان را به سبب جايگاه والايى كه نزد مسلمانان داشتند و به ديانت و پرهيزگارى و فقه مشهور بودند، مىستود، و بهترين عالم فقيه آن است كه عالمان فقيه ديگر را قدر بداند. افزون بر اين، علويان منسوب به آل پيغمبر بودند. همچنين ابو حنيفه مرثيهسراى علويان بود؛ چرا كه تحت فشار ظلم عباسيان قرار گرفته بودند.
بهترين دليل ما براى ادعاى سنى بودن ابو حنيفه، نظر او درباره ابو بكر و عمر است. او
ص: 274
اين دو را مقدم بر على بن ابى طالب عليه السّلام مىدانست. ابو حنيفه، ابو بكر را تجليل و تكريم مىكرد و مىخواست سنت او را در سخاوت و اشتغال به تجارت، پيشه خود سازد.[788] ابو حنيفه، عمر را بعد از ابو بكر مىدانست، اما على بن ابى طالب عليه السّلام را بر عثمان بن عفان مقدم مىداشت، هرچند كه عثمان را دايم به نيكى ياد و برايش طلب رحمت مىكرد و مطلقا كلام زشتى نسبت به او نمىگفت.[789] بسيارى از شيعيان و علويان، بهويژه امام محمد باقر عليه السّلام، ديدگاههاى ابو حنيفه را نسبت به ابو بكر و عمر و عثمان نمىپسنديدند،[790] هر چند شيعيان زيدى از ديدگاههاى او اظهار رضايت مىكردند، و مىدانيم اين گروه خلافت ابو بكر و عمر را مشروع مىدانستند. در حقيقت، ابو حنيفه ارتباط خود را با فرقههاى شيعه به فرقه خاصى منحصر نكرد، بلكه او در ابعاد گوناگون با شيعيان كيسانى و امامى و زيدى ارتباط داشت.
ابو حنيفه در انتخاب خليفه، ديدگاه خاص خود را داشت كه با ديدگاههاى شيعه و ساير فرقهها متفاوت بود. امام ابو حنيفه در پاسخ به منصور هنگامى كه از او درباره خلافت پرسيد، به صراحت چنين گفت: «كسى كه در دين خود طالب رشد و هدايت است، از غضب دورى مىجويد. اگر تو ناصح نفس خويش باشى، درمىيابى كه در گردآوردن ما در اين مكان، رضاى خدا را در نظر ندارى، بلكه تو با اين كار مىخواهى مردم بدانند كه ما آنچه را آرزو دارى، در حقّت مىگوييم كه البته اين به سبب ترس از توست (نه به خواست ما)، و تو در حالى خلافت را عهدهدار شدهاى كه حتى دو تن از اهل فتوا به آن رضايت ندارند، حال آنكه مشروعيت خلافت به نظر و مشورت عموم مؤمنان است.»[791]
شيخ ابو زهره در كتاب ارزشمند خود درباره ابو حنيفه اين جملهها را اين گونه تفسير مىكند كه ابو حنيفه معتقد بود انتخاب خليفه به وسيله مردم بايد پيش از اينكه او به قدرت
ص: 275
چنگ زند، انجام شده باشد؛ به عبارت ديگر، خلافت، مشروعيت نمىيابد، مگر به انتخاب اوليه مردم و بيعت همه آنان. بنابراين، از نظر ابو حنيفه خلافت به وصايت نيست، و كسى كه خود را بر مسلمانان تحميل مىكند، حتى اگر مردم مطيع او شوند و به خلافت او رضايت دهند، خليفه نيست؛ خلافت به انتخاب آزادانه مسلمانان است، پيش از آنكه حاكم عملا آن را عهدهدار شود.[792]
اصفهانى روايتهاى بسيارى از تأييد ابو حنيفه درباره قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم عليه دولت عباسى در عهد منصور نقل مىكند، اما از شيعى بودن ابو حنيفه به صراحت سخن نمىگويد. از جمله روايتهايى كه او مىآورد اين است كه «ابو حنيفه آشكارا در كار ابراهيم فعاليت مىكرد و فتوا مىداد كه مردم همراه او خروج كنند.»[793] ابو حنيفه به ابراهيم نامهاى نوشت و او را نصيحت كرد كه به كوفه برود، پس به او گفت: «مخفيانه وارد كوفه شو، كه كسانى از شيعيان شما كه در آنجا ساكناند، شبانه بر ابو جعفر منصور يورش مىبرند و او را مىكشند يا دستگيرش مىكنند و نزد تو مىآورند.»[794]
مرحوم استاد احمد امين موضع ابو حنيفه را نسبت به علويان و عباسيان چنين تفسير مىكند و مىگويد: «منصور به اين نتيجه رسيد كه با سرپيچى ابو حنيفه از بر عهده گرفتن امر قضاوت،[795] شايعههايى كه وى را به تشيع منسوب مىكند و اينكه او از دولت عباسى ناراضى است، صحت دارد. البته در فتنهاى كه بين علويان و عباسيان روى داد، ابو حنيفه بيشتر به نفس زكيه و برادرش ابراهيم گرايش داشت و معتقد بود كه محمد به خلافت شايستهتر است و بسيارى از علماى آن زمان نيز بر اين رأى بودند. عباسيان براى آزمايش
ص: 276
اين عالمان و شناخت گرايشهاى آنان، مناصب حكومتى را به آنان پيشنهاد مىدادند و به قبول يا رد آنان، عليه خودشان استدلال مىكردند.[796]
رونلدسن، يكى از اولين خاورشناسانى كه عميقا شيعه را تحقيق و بررسى كرده، يادآور مىشود كه شيعيان، ابو حنيفه را براى ارتباط دوستانه و محكمش با امام جعفر صادق عليه السّلام محترم شمرده و تكريم مىكردند و وقتى او گفت: «اگر عباسيان قصد بناى مسجدى كنند و از وى شمارش آجرهاى آن را بخواهند، او همكارى نمىكند؛[797] چراكه ايشان فاسق هستند و فاسق نمىتواند عهدهدار امامت گردد»، شيعيان نسبت به او احساس غرور و افتخار بيشترى كردند. رونلدسن مىگويد كه اين گفته ابو حنيفه به منصور رسيد، از اينرو، منصور او را به زندان انداخت و در زندان ماند تا وفات يافت. همچنين رونلدسن معتقد است كه ظلم منصور به ابو حنيفه سبب شد او دوستى شيعيان را به دست آورد.[798]
يكى از نويسندگان كه كتابى درباره ابو حنيفه نوشته، پيروى ابو حنيفه را از مذهب شيعه رد مىكند و اين گونه، دليل مىآورد كه اگر منصور اين حقيقت را مىدانست، به هيچ وجه به ابو حنيفه اجازه نمىداد كه در كوفه، مركز تشيع، سالهاى طولانى تدريس كند.[799]
نظر ما هم اين است كه ابو حنيفه از تأثيرپذيرى ديدگاههاى شيعه و عقايد ايشان به دور بود و او صرفا احساسات و عواطفى نسبت به علويان داشت[800] و نسبت به ظلمهاى عباسيان بر ايشان، خشمگين بود. ابو حنيفه امام بزرگ اهل تسنن است، درحالىكه
ص: 277
شيعيان، فقه و معتقدات خاص خود را دارند و ابو حنيفه هيچگاه فقه شيعه را رواج نداد يا از ايشان تأثير نگرفت، چنانكه او به استقلال رأى مشهور است. اگر ابو حنيفه بر ديدگاههاى شيعه و آموزههايشان بود، آن را آشكار مىكرد؛ زيرا وى به شجاعت و جسارت شهرت داشت، حال آنكه موضع او در قبال قيامهاى نفس زكيه و ابراهيم، صريح و جسورانه بود. همچنين نپذيرفتن مقام قضاوت نيز در اثر گرايش وى به تشيع نبود؛ زيرا او امر قضا را در عصر اموى هم رد كرده بود. علاوه بر اين، وى بهطور كلى همكارى با خلفايى را كه به نظرش ظالم مىآمدند نمىپذيرفت، همانگونه كه بسيارى از علما و فقها نيز مناصب حكومتى را رد كردند و بر ابو يوسف، صاحب كتاب الخراج خرده گرفتند كه چرا امر قضاوت را در عهد مهدى عباسى پذيرفته است.[801]
با وجود ارتباط محكمى كه ابو حنيفه را به امام جعفر صادق عليه السّلام پيوند مىداد، آنها اختلافنظر بسيارى داشتند. ابو حنيفه در مجلسى متعرض بعضى از ديدگاههاى امام صادق عليه السّلام شد. اين امر موجب گرديد كه يكى از شيعيان تندرو به نام بهلول، سر او را با كلوخى هدف قرار دهد و ابو حنيفه از وى به منصور خليفه عباسى شكايت برد.[802]
در حقيقت، تنها تمايلات سياسى نبود كه در روابط ابو حنيفه با اهل بيت عليهم السّلام آشكار مىشد، بلكه ارتباط علمى نيز به وضوح ديده مىشد، و شايد همين ارتباط علمى سبب آن تمايل سياسى بود، و ما ديديم كه او عملا با امام زيد بن على ارتباط داشت و زيد يكى از استادان وى به شمار مىآمد، همانگونه كه با عبد اللّه بن حسن پدر دو شهيد، محمد و ابراهيم نيز ارتباط داشت و او نيز يكى از شيوخ وى شناخته مىشد. همچنين ديديم كه ابو حنيفه از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السّلام نقل روايت مىكند، كه مسند وى شاهد اين ادعاست.[803]
ص: 278
ابو حنيفه بر اين باور بود كه ابراهيم بن عبد اللّه در قضيه خروج بر منصور، بر حقّ است؛ چرا كه كسى از او پرسيد: بعد از حجت دين اسلام، كدام يك نزد تو بهتر است؛ خروج بر منصور يا حج خانه خدا؟ ابو حنيفه پاسخ داد: پس از دين اسلام، جهاد در اين راه از پنجاه حج برتر است.»[804]
موضع امام مالك نسبت به علويان
روابط امام مالك بن انس با شيعيان در عصر عباسى اول به چه شكل بود؟
امام مالك در سال 93 ق در مدينه منوره متولد شد؛[805] جايى كه مهد علم بود و بسيارى از علويان در آن مىزيستند. وى در سال 179 ق از دنيا رفت. او معاصر دو دولت اموى و عباسى بود. مالك در دوره جوانى خود شاهد خلافت عمر بن عبد العزيز بود كه به عدل و زهد شهرت داشت و ابو حنيفه او را نمونه عالى حاكم عادل مىدانست.[806] در دوران حكومت اموى، مالك همراهى جماعت را پيشه كرد و از فرمانبرى امويان خارج نشد و بر آنها نشوريد و به قيام دعوت نكرد، اما در همان حال مردم را به طاعت خلفاى اموى هم نمىخواند و آن خلفا را يارى نمىكرد، بلكه در تمام قيامهايى كه در عصر اموى عليه خلفا شكل گرفت، بدون اينكه جانب فرقه خاصى را بگيرد، بىطرفى اختيار مىكرد.[807]
امام مالك در دوران پيرى خود دچار محنتى بزرگ شد؛ چراكه منصور خليفه عباسى بر او ستم روا داشت و والى مدينه وى را هفتاد ضربه شلاق زد. آيا اين محنت به موضع او نسبت به علويان ارتباط داشت؟
اصفهانى روايت مىكند كه چون امام مالك همراه نفس زكيه خروج كرد، كسى به نفس زكيه گفت: «اين مرد، ضعيف است و قادر بر جنگ نيست. محمد گفت: با اين كار
ص: 279
مىخواهد كه مردم به او اقتدا كنند.»[808] همچنين به گزارش اصفهانى فتوايى كه مالك صادر كرد، از عواملى بود كه باعث شد شمار بسيارى از مسلمانان، نفس زكيه را تأييد كنند. مالك به مردم درباره بيعتشان با منصور گفته بود: «شما از روى اجبار و اكراه بيعت كرديد و سوگند و بيعتى بر گردن انسان مجبور نيست.»[809]
ابن قتيبه روايت مىكند كه يكى از علويان نزد مالك آمد و از ظلم و ستم و آزارى كه به ايشان مىشد، شكايت كرد. مالك به او گفت: صبر كن تا زمان تأويل اين آيه فرا رسد:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ.» (قصص:
5)، كه به نظر مىرسد مالك در انتظار برپايى يك دولت علوى بوده است.[810]
مىتوان گفت كه مالك نسبت به علويان محبت مىورزيد، اما او شيعى يا متأثر از آموزههاى شيعه نبوده است. مالك براى خود، ديدگاههاى سياسى خاصى داشت كه با ديدگاههاى شيعه متفاوت بود. وى به حقانيت خلافت ابو بكر و عمر و عثمان معتقد بود و ايشان را در صدر صحابه قرار مىداد، با اين حال، على بن ابى طالب عليه السّلام را نيز يك صحابى همچون ساير صحابه مىدانست.[811] با اين ديدگاه، امام مالك با نظر امام ابو حنيفه كه على بن ابى طالب را بر عثمان برترى مىداد، مخالف است، همانگونه كه ديدگاه او با نظر امام شافعى كه دايم از فضايل على مىگفت، تا آنجا كه به تشيع متهم شد، تفاوت دارد و ما مىتوانيم از اعتراف مالك به درستى خلافت سه خليفه راشدين، استنباط كنيم كه وى خلافت را منحصر به خاندان علوى و هاشمى نمىدانسته است.
شيخ ابو زهره مىنويسد كه مالك حديثى را روايت مىكرد كه «طلاق شخص از روى اجبار و اكراه نافذ نيست» و اين حديث، درست زمانى كه نفس زكيه در مدينه قيام كرد،
ص: 280
انتشار يافت. مردم آن را تشويقى مؤثر براى شركت در قيام نفس زكيه و رهايى از بيعت با منصور پنداشتند. منصور بدين سبب بر مالك غضب كرد و او را از نقل اين حديث نهى كرد و چون مالك اجابت نكرد، والى مدينه او را تازيانه زد. شيخ ابو زهره همچنين مىگويد كه اين حديث به خودى خود سبب گرفتارى مالك نبود، بلكه اهميت آن اين بود كه همزمان با يك قيام علوى مطرح مىشد و قيامكنندگان، از اين حديث براى تشويق مردم به خروج استفاده كردند، به اين اعتبار كه مالك در علم و فتوا جايگاهى بزرگ داشت.[812]
جعفر بن سليمان بن عباس، والى مدينه دستور داد كه امام مالك را تازيانه بزنند. آيا اين به دستور خليفه بود؟ از روايت ابن قتيبه چنين مىفهميم كه منصور از رفتار والى خود با امام مالك خشمگين شد و با وجود قرابتى كه با والى داشت، او را عزل كرد. همچنين در ملاقات منصور با مالك در مراسم حج، مالك به خاطر نرفتن به بغداد از منصور عذرخواهى كرد و منصور نيز (به خاطر رفتار والى خود با او) از وى معذرت خواست.[813] شيخ ابو زهره يادآور مىشود كه نمىتوان اين را رد كرد كه هرچه به مالك رسيد، با آگاهى و رضايت منصور سياستمدار و حيلهگر بود؛ زيرا او از هرآنچه در داخل دولت مىگذشت، آگاه بود، حتى وى از آنچه در خانه مالك مىگذشت نيز آگاهى داشت؛ مثلا، منصور مىدانست كه مالك به خادم خود دستور مىدهد چرخ آسياب را بچرخاند تا همسايگان صداى گريه دخترش را كه از گرسنگى بلند بود، نشنوند. البته منصور چارهاى جز اتخاذ چنين موضعى در برابر مالك نداشت. با اين حال، او منكر شد كه به والى چنين دستورى داده است؛ زيرا خشم و نفرت شديدى كه مردم مدينه بر والى عباسى نشان دادند برخلاف انتظار منصور بود.[814]
ابو حنيفه و مالك با نهضت تدوين احاديث در عصر عباسى، معاصر و همزمان بودند.[815]
ص: 281
علم حديث از اين درگيرى سخت كه بين عباسيان و علويان در جريان بود، تأثير گرفت و اصحاب هريك از اين دو فرقه، احاديثى را كه با ديدگاهها و خواستههايشان تطبيق داشت، وضع كردند. عباسيان احاديثى ساختند كه شرعى بودن خلافت آنها را به اعتبار اينكه از سلاله عباس عموى پيامبرند، تأييد مىكرد، همچنان كه شيعه نيز احاديثى را اشاعه دادند كه خلافت را در خاندان علوى منحصر مىكرد. اما اهل سنت، امامت را در قريش قرار مىدادند و خوارج نيز خلافت را حق هر مسلمانى مىدانستند. ازآنرو كه عباسيان از نظر قدرت و ثروت بر ديگران برترى داشتند، احاديثى كه آنان ساختند و انتشار دادند، بيشتر بود.[816] رونلدسن مستشرق مىگويد: بعضى از كسانى كه به جمعآورى حديث اهتمام ورزيدند، تحت تأثير خلفاى عباسى قرار گرفتند. در همان زمان صحاح سته احاديث فراوانى را در خود جاى دادند كه در آنها على بن ابى طالب عليه السّلام مدح شده بود. مردم در عصر عباسى، طالب و خواستار شنيدن اين احاديث بودند؛ زيرا عواطفشان از ظلم و ستمى كه به وسيله خلفاى عباسى بر پيشوايان علوى اعمال مىشد، جريحهدار بود.[817]
ص: 283
بخش سوم جنبشهاى شيعه در عهد خلافت مهدى و هادى
ص: 285
فصل اول تحول در فرقه اماميه و پيدايش اسماعيليان
فرقه كيسانيه در اواخر عصر اموى (پس از اينكه رهبران شيعيان اماميه به علت ضربات متوالى كه علويان متحمل شدند، سكوت و كنارهگيرى از سياست را پيشه كردند) فعّالترين فرقه شيعى بود. ما رويدادهايى را شاهد بوديم كه براساس وصيت ابو هاشم، امام شيعيان كيسانى باعث برپايى دولت عباسى شد. پس از آن، كيسانيه دچار اختلاف در ديدگاهها شدند.[818] فرقه كوچكى از ايشان همچنان به امامت محمد بن حنفيه يا حسن بن على بن محمد يا على بن محمد دعوت مىكردند، و فرقه ديگر كه طرفداران بيشترى داشت، رو به ديدگاههاى جديد آوردند و بعدها فرقههاى مهم زنادقه را تشكيل دادند.[819] آغاز ظهور اين فرقه در دوران منصور، خليفه دوم عباسى بود.[820]
ص: 286
اما شيعيان زيديه، فعّالترين فرقههاى شيعى عصر اول عباسى بودند كه به رودررويى عملى با دولت عباسى پرداخته و بسيارى از قيامهاى نظامى را ضد خلفاى عباسى برپا ساختند. قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را پيش از اين بررسى كرديم و قيام حسين بن على را در حجاز در دوره هادى عباسى، و قيام يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن را در دوره هارون الرشيد در صفحههاى بعد بررسى خواهيم كرد. البته قيامهاى شيعيان زيدى ادامه يافت تا آنكه توانستند در يمن دولتى زيدى برپا سازند.
بررسى تحولات در شيعيان اماميه
پيشواى اين فرقه، امام جعفر صادق عليه السّلام به هدايت معنوى پيروانش بسنده كرد و از ايفاى نقش سياسى فعّال دورى گزيد[821] و در اين كار، از سياست دو امام پيش از خود تبعيت كرد. امام صادق عليه السّلام فرمود: او هفتمين [پيشواى] شماست كه اينجا ايستاده است[822] و به روايت ديگر فرمود: صاحب شما آن است كه براى حق شما قيام مىكند و او هم نام صاحب تورات (حضرت موسى) است. شيعيان فرزندان امام صادق عليه السّلام را در حالتهاى گوناگون و متغير ديدند؛ به گونهاى كه يكى از ايشان در حيات پدر فوت كرد و فرزندى از خود باقى نگذاشت، و در مرگ ديگرى اختلاف شد، يكى از آنها مدت كوتاهى بعد از وفات امام زنده بود، و ديگرى مرد و فرزندى به جاى نگذاشت. موسى تنها كسى بود كه بعد از فوت پدر متولى امر امامت گرديد، ازاينرو، شيعيان به امامت وى بازگشتند.
ص: 287
امام جعفر صادق عليه السّلام شش پسر به نامهاى محمد، اسماعيل، عبد اللّه، موسى، اسحاق و على داشت.[823] آن حضرت وعده مىداد كه امامت پس از او با اسماعيل است، اما رويدادهاى بسيارى روى داد كه ما اين حوادث و رويدادها را در منابع تاريخى و كتابهاى فرقهها و مذاهب، نابسامان و مختلف مىبينيم. منابع سنّى مىنويسند كه اسماعيل شراب نوشيد يا به شيعيان غالى، بخصوص فرقه خطابيه (پيروان ابى خطاب اسدى)[824] پيوست و اين باعث شد امام صادق عليه السّلام از گفته خود مبنى بر جانشينى اسماعيل عدول كند.[825] اين مسئله، دو نتيجه مهم در برداشت: نتيجه اول، پيدايش قول به بداء[826] بود و اين به امام صادق عليه السّلام منسوب است كه فرمود: براى خدا در مورد فرزندم اسماعيل بداء حاصل شد؛ چون من او را قبلا انتخاب كرده بودم، ولى اكنون بدانيد كه او بعد از من ديگر امام نيست. اما نتيجه دوم، انشقاق بزرگ در صفوف اماميه به دو گروه اثنى عشريه و اسماعيليه بود. اثنى عشريه معتقد به امامت موسى كاظم عليه السّلام و بعد از وى، ذريه او بودند و اسماعيليه مىگفتند: امامت فقط در فرزندان است و به استثناى مسئله امام حسن و امام حسين عليهما السّلام، از برادر به برادر ديگر منتقل نمىشود.[827]
ص: 288
البته منابع شيعه نه تنها اتهام شرب خمر اسماعيل و عدول امام جعفر صادق عليه السّلام را از جانشينى اسماعيل نفى مىكنند، بلكه مىنويسند كه امام جعفر به سبب مرگ اسماعيل به شدت اندوهگين شد،[828] لكن منابع شيعه در مسئله امامت بعد از امام جعفر عليه السّلام باهم اختلاف دارند و اين اختلاف به ديدگاهها و آموزهها و تعاليم پيچيده و درهم تنيدهاى انجاميده است.
بررسى ابعاد اين جدايى و اختلاف، و شرايطى كه به پيدايش فرقه اسماعيليه انجاميد، دشوار و ناممكن است و اين امر، نتيجه اختلافات شديد ديدگاهها و پيچيدگىهايى است كه تمامى اين مسائل را دربر گرفته، بهويژه آنكه مىدانيم دعوت اسماعيلى در آن دوره در مرحله مخفى و پنهانى خود به سر مىبرد و در اين نوشته قصد ما همواره اين بوده كه جانب بىطرفى كامل را رعايت كنيم و ديدگاههاى علمى مختلف را مطرح كرده، درباره پيروان آن بدون اعمال غرض و اميال شخصى بحث كنيم. بنابراين، به همين مقدار بسنده كرده و از ادامه اين بحث صرفنظر مىكنيم.
و اما شيعيان اثنا عشرى «كسانى هستند كه مرگ امام موسى كاظم فرزند امام جعفر صادق عليهما السّلام را بهطور قطع پذيرفتند و به همين سبب، قطعيه خوانده شدند.
آنان امامت را بعد از آن حضرت در فرزندانش دنبال كردند و گفتند: امام بعد از موسى كاظم عليه السّلام فرزندش على رضا عليه السّلام است كه در طوس شهيد شد؛[829] امام بعد از او محمد تقى جواد عليه السّلام است كه در بغداد، در مقابر قريش به خاك سپرده شد، بعد از او على بن محمد نقى عليه السّلام امام است كه در قم مدفون است[830] و بعد از وى حسن عسكرى زكى است، و آخرين امام فرزند او محمد قائم منتظر است كه در سر من رأى مىباشد و او دوازدهمين امام است.»[831]
گروهى ديگر از شيعيان گفتند: «امامت از حضرت صادق عليه السّلام به فرزندش عبد اللّه
ص: 289
افطح[832] (برادر تنى اسماعيل) منتقل شد. مادر او فاطمه دختر حسين بن حسن بن على مىباشد و عبد الله بزرگترين فرزند امام صادق عليه السّلام است. اين گروه از شيعيان بر اين باور بودند كه امام صادق عليه السّلام فرموده: «امامت به بزرگترين فرزند امام مىرسد.» و نيز فرموده:
«امام كسى است كه به جاى من مىنشيند (و اين عبد اللّه بود كه به جاى پدر مىنشست) و اينكه امام را كسى غسل نمىدهد و بر او نماز نمىگزارد و انگشترش را برنمىدارد و او را به خاك نمىسپارد، مگر اينكه خود، امام باشد» و اين عبد اللّه بود كه متولى تمامى اين كارها شد. همچنين امام صادق عليه السّلام امانتى را نزد يكى از يارانش سپرد و دستور داد آن را به كسى كه دنبالش مىآيد، بدهد و پس از آن، او را امام خود بداند. در اين مورد هم كسى جز عبد اللّه به طلب آن امانت نيامد. باوجوداين، عبد اللّه بيش از هفتاد روز بعد از پدر نزيست و درحالىكه از خود پسرى باقى نگذاشت، از دنيا رفت.[833]
اهميت جدايى بين اثنى عشريه و اسماعيليه فقط به اختلاف نظر اين دو فرقه در مورد امامت بعد از امام صادق عليه السّلام يا در حيات آن حضرت، و اينكه آيا اسماعيل امام است يا برادرش موسى، برنمىگردد؛ اختلاف بين عقايد اين دو طايفه صرفا اختلاف بر سر دو نفر يا امامت يكى از دو برادر نيست. اين اشتباه است كه تحولات را به اشخاص نسبت بدهيم و به اختلافات ريشهاى وراى افراد توجهى نكنيم. پيدايش طايفه اسماعيليه به عوامل بسيارى بستگى دارد كه از صرف اتهام اسماعيل به مشروبخوارى يا وفات او در زمان حيات پدرش بسيار بالاتر است. به نظر مىرسد كه نمىتوان رابطه بين پيدايش طايفه اسماعيلى و برپايى دولت عباسى را كه تحت ادعاى حقانيت اهل بيت، براى خلافت قيام كردند، ناديده گرفت. پس از اين بود كه فرزندان عباس بدون اينكه به علويان سهمى بدهند، خلافت را تصاحب كردند. بنابراين، برپايى دولت عباسى باعث شد لطمه بزرگى به خاندان علوى وارد آيد.[834]
ص: 290
پيدايش دعوت اسماعيلى
دعوت اسماعيلى دچار تحول شد و به تدريج رو به عمليات مخفيانه و سرّى آورد. در اين دعوت، امامت با اسماعيل شروع شد، سپس به فرزندش محمد، كه امام هفتم است، رسيد.
پيشوايان اسماعيلى خود پنهان شدند، اما داعيان آنها علنا فعاليت مىكردند. شهرستانى به تحولات شيعه اسماعيليه اشاره مىكند و مىگويد: «آنان گفتند كه بعد از اسماعيل، فرزندش محمد، هفتمين شخصيت تام است كه دور هفتگانه به او كامل مىشود. بعد از او نوبت به پيشوايان پنهانى مىرسد كه در سرزمينها مخفيانه سير مىكنند، اما داعيانشان آشكارا به دعوت مىپردازند. همچنين گفتند كه زمين هرگز از امام زنده قائم خالى نمىشود، اين امام يا پيدا و در بين مردم است و يا ناپيدا و مخفى.»[835]
پيشوايان اسماعيلى به منظور رهايى از ظلم و آزار عباسيان، دعوت خود را به شكل سرّى در سرزمينهاى دور از مركز دولت عباسى، نشر مىدادند.[836] امامان اسماعيلى، شهر سلميه شام را مركز نشر دعوت خود قرار دادند و از اين شهر داعيان را به تمامى مناطق اسلامى فرستادند و سازماندهى دعوت را به بزرگان داعيان خود، كه در اين مرحله (مرحله سرّى) نايب امام يا حجت خوانده مىشدند، سپردند. اين نايبان هم داعيان را براى نشر مذهب اسماعيلى به دورترين نقاط جهان اسلام گسيل كردند.[837]
روستاى سلميه در تاريخ، نقش و جايگاهى پيدا كرد. در اين شهر تاريخى و قديمى،[838] چهار امام از فرزندان اسماعيل بن جعفر صادق عليه السّلام به صورت مخفى و دور از نظر، زندگى مىكردند. همين چهار امام، زيربناى تأسيس دولت فاطمى را كه بعدها در مغرب و مصر
ص: 291
ايجاد شد، پىريزى كردند، و حركتهاى قرمطيان اسماعيلى را در شام و عراق و بحرين و فارس و يمن شكل دادند، و اين حركات نقشى برجسته در تاريخ شرق اسلامى، به مدت 125 سال ايفا كرد.[839]
انديشه دعوت سرّى از روزگاران پيشتر وجود داشت و سابقه آن به دوره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بازمىگشت. آن حضرت در خانه ارقم بن ارقم، پنهانى به اسلام دعوت مىكرد، سپس چون قريش در روز هجرت او را تعقيب كردند، در غار ثور مخفى شد. بعدها زمانى كه خلفاى بنى عباس در تعقيب اهل بيت شدت به خرج دادند، داعيان شيعى اسماعيلى به خصوص، مرحله هجرت به سرزمينها را براى نشر مذهب شيعى آغاز كردند.[840]
اين دعوت سرّى كه اسماعيليه به آن روى آورده بودند، با تقيّهاى كه شيعيان اماميه به آن معتقد بودند، از چند جهت تفاوت دارد. اماميه، سكوت و كنارهگيرى پيشوايان خود را از امورى كه ما به آن امامت معنوى مىگوييم، به تقيّه، تفسير مىكنند و آن را نه دهم يا نه جزء از ده جزء دين مىدانند.[841] در اين حالت، تقيّه شكلى غالبا سلبى به خود مىگيرد و بر پوشيده نگهداشتن دعوت و عدم فعاليت تكيه دارد، حال آنكه دعوت سرّى اسماعيليه در دوره مخفى آن، تحركات ايجابى سرّى داشت. يكى از نويسندگان شيعى امامى، از انديشه تقيّه فرقه خود، اين گونه دفاع مىكند: چون پيشوايان اين فرقه دچار ظلم و ستم شدند، اين امر باعث شد به تقيّه روى آورند، تا مخالفانشان آنان را رها كنند و رودررويشان نايستند و آنان بتوانند اعتقادها و اعمال خود را حفظ كنند و اين وقتى بود كه ضررى در دين و دنيا آنان را تهديد مىكرد. اين نويسنده شيعى در ادامه مىگويد: «معناى تقيّه نزد اماميه اين نيست كه جمعيتى سرّى كه هدفش نابودى و ويرانى است، تشكيل دهند. همچنين شيعه نمىخواهد دين و احكامش را به صورت سرّى از اسرار درآورد كه افراد خارج از دين از آن آگاه نشوند.»[842] و[843] شيخ ابو زهره معتقد است كه موضوع تقيّه نشانه تشيع است و تقيّه به اين
ص: 292
معناست كه شيعه تشيع خود را اظهار نكند و اعمالى بروز ندهد كه دليل بر پيوستگى ولايى و دوستى و محبت او به آل على باشد ... البته ولايت به معناى محبت در بين بعضى از شعرا و علما ديده مىشود[844] و بديهى است كه اين محبت در عمل، نشانه تقدير و بزرگداشت است و نه محبت از روى ولايت، و اين نوع محبت، نشانه تشيع نيست.[845]
گلدزيهر شرقشناس معتقد است كه ناتوانى شيعيان از آشكار كردن عقيدهاى كه آن را پذيرفته بودند، در عين حال خود مكتبى بود كه خشم و غضب پنهان شيعه را نسبت به دشمنان قدرتمندش نشان مىداد. اين خشم، برگرفته از احساسات و عواطف آميخته با غضب و حماسه بود. در نتيجه اين خشم بود كه آموزههاى مخالف با اصول اسلام سنّى به وجود آمدند.[846] و[847]
پيدايش دعوت اسماعيليه با تلاشهاى ميمون قدّاح و پسرش عبد اللّه همراه بود. ميمون در خانه امام جعفر صادق عليه السّلام بندگى مىكرد. اخبار اين پدر و پسر در مصادر تاريخى سنى و شيعه حقيقتا آشفته، و روايات راجع به ايشان متعدد و متضاد است.
بعضى معتقدند ميمون همان محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق است.[848] ابن نديم و بغدادى، ميمون را از نسل ديصان ثنوى[849] مىدانند كه فرقه ديصانيه و مجوسيه به او
ص: 293
منسوب است.[850] البته ما ديدگاههاى مختلف را مىآوريم و عمق دشمنى كتابهاى سنى را با شيعيان بهطور عموم، و با فاطميان بهطور خصوص، مىدانيم.
دعوت اسماعيلى به دست عبد اللّه بن ميمون وارد مرحله جديدى شد. او اهواز[851] را مركز تحركات خود قرار داد و از اين شهر، داعيان خود را به نقاط مختلف فرستاد. اين امر باعث شد اموال زيادى به سوى او جلب شود. او دعوتش را در پس پرده تشيع و علم مخفى كرد و بر آن شد كه ادعاى نبوت كند، اما كسى او را اجابت نكرد و شيعه و معتزله بر او شوريدند و به خانهاش يورش بردند، ازاينرو، وى به بصره گريخت، درحالىكه يكى از داعيانش به نام حسين اهوازى او را همراهى مىكرد. پس از آن، عبد الله بن ميمون براى محمد بن جعفر صادق دعوت كرد، اما طولى نكشيد كه او و داعىاش حسين اهوازى به سلميّه رفتند، و در آنجا فرزندش احمد، كه بعد از پدر امر دعوت را عهدهدار شد، به دنيا آمد. حسين اهوازى يكى از اعيان خود را به عراق فرستاد و آن داعى در آنجا با حمد بن اشعث، معروف به قرمط[852] در منطقه سواد كوفه ملاقات كرد.[853]
بعد از مرگ احمد بن عبد اللّه بن ميمون قداح، فرزندش حسين، و بعد از مرگ حسين،
ص: 294
برادرش محمد، معروف به ابى شلعلع، جانشين وى شد. وى دو داعى به نامهاى ابو عبد اللّه حسن بن احمد بن محمد و برادرش ابو العباس محمد به مغرب فرستاد كه اين دو موفق شدند در دو قبيله بربر نفوذ كنند.[854] دعوت اسماعيلى راه خود را ادامه داد تا آنكه موفق شد سرزمين مغرب را براى برپايى دولت فاطمى آماده كند كه پرداختن به آن از بحث اين كتاب، خارج است.
شكى نيست كه تلاشهايى كه شيعه صرف تأسيس خلافت علوى در شام كرد، سركوب شده بود و امامان اين فرقه، چارهاى نداشتند جز آنكه پنهانكارى كنند تا گرفتار شدت عمل عباسيان نشوند. سپس آنان به نشر دعوت خود در سرزمين مغرب روى آوردند تا در آنجا يك دولت علوى برپا كنند كه بعدها نام آن دولت فاطمى شد.
محمد بن اسماعيل در حالى از دنيا رفت كه در دنياى اسلام آراء و مكاتب گوناگونى ظاهر شده بود كه از آن جمله، فرقههاى اوليه اسماعيلى و نيز مباركيه و خطابيه بودند. پس از محمد، امامت اسماعيلى در سال 169 ق به عبد اللّه بن محمد بن اسماعيل، معروف به رضى يا ناصر يا عطّار انتقال يافت. (اين همان سالى است كه مهدى، خليفه عباسى درگذشت و پس از او خلافت به هادى رسيد.) ميمون قداح دوره كوتاهى را در همان حالت استتار، امام اين فرقه بود و پس از آنكه براى فرزندش عبد اللّه بن ميمون وصيت كرد، از دنيا رفت. عقايد اسماعيليه در دوره اين امام و يارانش دچار تحول شد و ايشان ديدگاههاى مختلف را باهم جمع كردند و روش خود را با فلسفه يونانى و گنوسى بارور ساختند؛ آميزهاى كه در تاريخ فكر اسلامى شبيه نداشت.[855]
بعد از امام عبد اللّه رضى، فرزندش احمد در سال 212 ق در دوره خلافت مأمون جانشين وى شد. (درباره اين دو امام در بابهاى آينده اين بحث سخن خواهيم گفت.) در اينجا به اين نكته اشاره مىكنيم كه اسماعيليان به دعوت و تحركات سرّى روى آوردند، به گونهاى كه كسى در ظاهر، از امام عبد اللّه آگاهى نداشت و آموزههاى
ص: 295
او صرفا به حجتها يا داعيان برجستهاش كه به نام ابواب (جمع باب) خوانده مىشدند، محدود شده بود.
يكى از نويسندگان اسماعيلى درباره روى آوردن اسماعيليان به تحركات سرّى چنين گفته است: اسماعيليان سحر ويژه، و جاذبهاى قوى داشتند كه مىتوانستند با آن، نفوس گروهى از مردم را به حركت درآورده، جذب خود كنند، به گونهاى كه كار شمارى از اين افراد به جايى رسيد كه پذيراى اعمال پرخطر و بىحساب شده، با فرمانبردارى كوركورانه، خود را بهطور مطلق تسليم مىكردند. حقيقت اين است كه كتمان، پوشيدگى، پنهانكارى و پيچيدگى در امور، به خودى خود باعث جذب افكار و ترغيب نفوس مىشود و حركتهاى مخفيانه تنها حرص و ولعى محرك و ناشناخته در افراد نمايان مىكند. اين رويه، قدرتى را شكل مىدهد كه نتيجه آن، گروهى از افراد است كه گرد هم مىآيند تا كارى را كه يك نفر بر انجام آن عاجز است، انجام دهند. حركتهاى سرى شكل نمىگيرند مگر آنكه حيات اجتماعى، پريشان شود و استبداد و طغيان بر جوامع بشرى چيرگى يابد. در اين حالت، بغض و غضب هويدا مىشود و در افراد، انگيزههاى مختلف شكل مىگيرد؛ گروهى به دنبال قدرت و حكومت مىافتند و گروهى ديگر آزادىها را طلب مىكنند. جنبش اسماعيليه در جذب مردم با انگيزههاى گوناگون اجتماعى، نظير نداشت، به گونهاى كه در بين اين مردم، افراد مخلص، عالم و فدايى، همچنين مطرودان سرخورده، و كينهتوزان قسى القلب ديده مىشدند. سازماندهى اسماعيليه و روشهاى تبليغى شگفتانگيزشان نيز بر درك عميق روانشناختى آنان از مردم استوار بوده است.[856]
محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق از نظر اين فرقه، امام هفتم حقيقى بود. پس از او جانشينانش در يك سلسله پيوسته به امامت رسيدند. اينها پيشوايانى پنهان و دور از انظار بودند و از آشكار شدن اجتناب مىكردند تا آنكه امام عبد اللّه مهدى، مؤسس دولت فاطمى، در مغرب ظهور كرد.
پيشوايان اسماعيلى به سازماندهى دعوت و انتخاب داعيان از بين كسانى كه دستورها
ص: 296
را اطاعت و اوامر ايشان را با اخلاص و دقت اجرا مىكردند، اهتمام مىورزيدند. داعيان اسماعيلى همه در يك مرتبه نبودند، بلكه مراتب آنان سلسلهوار بود و بالغ بر دوازده مرحله مىشد كه عبارت بود از: امام، حجّت يا باب، داعى دعات، داعى بلاغ، داعى مطلق يا نقيب، داعى مأذون، داعى محصور، جناح يا بال راست يا دست راست، بال چپ يا دست چپ، مكاسر، مطالب و مستجيب.
اما امام، مقتدرترين فرد و منشأ همه قوانين يا سازماندهىها يا تشريع دين بود. حجت يا باب، نايب امام و معمولا فرزند او بود. داعى دعات در دعوت اسماعيلى رئيس و مسئول اوّل در برابر حجت در اقاليم مختلف بود؛ داعى بلاغ، مسئول ابلاغ دستورهايى بود كه داعى دعات به سرزمينهاى مختلف صادر مىكرد، او مسئوليت مراسلهها را به عهده داشت. اما داعى مطلق يا نقيب، كسى بود كه مىتوانست به مرتبهاى برسد كه صلاحيت سفر به سرزمينهاى مختلف را كسب كند. داعى مأذون كسى بود كه داعى مطلق را همراهى و كمك مىكرد. داعى محصور نيز كسى بود كه امر دعوت را در منطقهاى مشخص به عهده داشت و از آن منطقه، تجاوز نمىكرد؛ او بايد در آنجا مىماند تا وقتى كه داعى دعات، اجازه عزيمت به نقطه ديگر را مىداد. جناح راست و جناح چپ هنگام سفرهاى داعى مطلق در سرزمينهاى گوناگون در خدمت او بودند و با معلومات خود، او را يارى مىكردند. اما مكاسر در حقيقت، مطالب يا جذبكننده مردم بود كه پس از پيشرفت علمى به درجه مكاسر ارتقا پيدا مىكرد. مطالب هم كسى بود كه وظيفهاش تجسس و دريافت اخبار و جذب مردم به دعوت بود؛ و بالاخره مستجيب كسى بود كه به تازگى به دعوت اسماعيلى گرويده است.[857]
ص: 297
فصل دوم موضع شيعه زيديه و اماميه در برابر خلافت مهدى سياست تازه نسبت به شيعيان
محمد مهدى امر خلافت را بعد از درگذشت پدرش ابو جعفر منصور، در ذيحجه سال 158 عهدهدار شد. از اين دوره، صفحهاى نو در تحركات شيعه ورق خورد و دور ديگرى از روابط خاندان علوى با عباسيان آغاز شد. ابو العباس سفاح، خليفه اول عباسى به ولايتعهدى برادرش منصور و سپس عيسى بن موسى وصيت كرده بود. منصور بر آن شد كه محمد مهدى را در ولايت عهدى، بر عيسى بن موسى مقدم دارد. او كوشيد كه عيسى را به گذشت از حق خود، قانع كند كه اين تلاش نتيجهاى نداشت، پس سياست تهديد نسبت به او را در پيش گرفت و اهانتها در حقش روا داشت، در نتيجه، عيسى مجبور شد به خواسته منصور تن دهد.[858]
شكى نيست كه شيعه از خلع عيسى بن موسى از ولايتعهدى شادمان شدند؛ زيرا همين سردار عباسى بود كه قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را درهم شكسته بود.
ص: 298
خوشحالى شيعيان زمانى بيشتر شد كه مهدى نيز عيسى بن موسى را از ولايتعهدى عزل كرد و فرزند خود هادى را به وليعهدى برگزيد.
منصور درحالىكه براى حج بيت اللّه عازم مكه بود، در نزديكى اين شهر فوت كرد.[859] در اين زمان، مهدى در بغداد بود و به نيابت از پدر، به رتق و فتق امور حكومتى مىپرداخت. ربيع بن يونس حاجب تصميم گرفت كه خبر مرگ منصور را پوشيده بدارد تا بتواند براى فرزندش مهدى بخصوص از عباسيان و علويان، ازاينرو، بيعت بگيرد. آنان را در يك اجتماع عمومى گرد آورد و در آنجا نوشتهاى را برايشان خواند كه منصور همه آنها (بنى هاشم) را به يكپارچگى سفارش كرده بود.[860]
سپس ربيع بن يونس از علويان براى مهدى بيعت خواست، و موسى هادى فرزند مهدى به نيابت، بيعت را مىپذيرفت. از جمله كسانى كه بيعت كردند، حسن بن زيد بود كه قبلا منصور به زدن تازيانه به او و مصادره اموالش فرمان داده و مهدى در تلاشى بىنتيجه، سعى كرده بود بين او و منصور وساطت كند. بنابراين، مهدى از اموال خاص خود به جاى آنچه مصادره شده بود به حسن پرداخت كرد. به همين سبب، حسن بن زيد اعلام كرد كه با سينهاى گشاده و خاطرى مطمئن و قلبى ناصح، با مهدى بيعت مىكند.[861]
مهدى به دنبال آن بود كه در سياست عباسيان رويه تازهاى پيش گيرد و در قلوب رعايا، به رغم اختلاف مذاهبشان، امنيت و آرامش برقرار سازد. بدين منظور، دوره خلافت خود را با آزاد كردن زندانيان سياسى آغاز كرد.[862] مسعودى درباره سياست جديدى كه مهدى در پيش گرفته بود چنين مىنويسد: «مهدى به خاص و عام، اظهار محبت مىكرد؛ چون حكومتش را با رسيدگى به مظالم و منع قتل مردم و امان دادن به بيمناكان و دادرسى مظلومان آغاز كرد و دست خود را به بخشش گشود.»[863]
ص: 299
علويان در مدينه سرگرم ترميم جراحتهاى ناشى از ستمهايى بودند كه پس از سركوب قيام نفس زكيه به ايشان رسيده بود. مهدى كه مىديد سرزمين حجاز به مركز اصلى نهضتهاى شيعى تبديل شده، در سال 160 ق به آنجا رفت تا از مردمان آن ديار دلجويى كرده، آنان را از شركت در نهضتهاى علوى ديگر بازدارد. پس به سوى حجاز حركت كرد و با خود اموال فراوان[864] و پارچههاى بسيار[865] برد تا آن را به مردم مكه و مدينه ببخشد. مهدى در حجاز، آغاز سياست جديد خود را، كه مبتنى بر تسامح بود، اعلان كرد و فرمان عفو عمومى صادر نمود. او كسانى را كه در دوره منصور از مناصب خود بركنار شده بودند، به جايگاه سابقشان برگرداند و در نزديك ساختن خود به مردم تلاش فراوان كرد و براى آنان سفرههاى رنگين گسترانيد.[866] همچنين او به خدمت اماكن مقدسه اسلامى آن ديار، اهتمام ورزيد.[867] وى پيش از بازگشت به بغداد، پنجاه نفر از انصار مدينه را برگزيد كه تا رسيدن به پايتخت، هم صحبت او بودند و مقام نگهبانى را از وى داشتند. البته اموالى را نيز به ايشان بخشيد. مهدى براى تقرب بيشتر به اهل مدينه، دخترى از اين شهر به نام رقيه بنت عمرو عثمانى را هم به نكاح خود درآورد.[868]
او براى اينكه دايم از تحركات علويان در مدينه آگاه باشد، با پيك، بين حجاز و عراق ارتباط برقرار كرد[869] و در طول مسير بين دو ناحيه، ايستگاهها و كاروانسراها ساخت، حال آنكه منصور براى آگاهى از فعاليتهاى علويان تنها از جاسوسان و گماشتگان بهره مىگرفت.[870]
ص: 300
اين سياستى بود كه مهدى، دوره خود را با آن آغاز كرد. با اين اوصاف، موضع شيعيان نسبت به مهدى چه بود؟ شيعيان به نسبت تعدد فرقههاى خود، مواضع گوناگونى نشان دادند. برجستهترين فرقههاى شيعه در عهد مهدى، يكى فرقه زيديه بود كه مجددا به تحركات و فعاليتهاى خود شكل مىداد، ديگر فرقه اماميه بود كه پيشواى آن، امام موسى كاظم عليه السّلام به رهبرى روحانى پيروان خود بسنده كرده بود، و نيز فرقه اسماعيليه كه در راه تكوين و شكلگيرى آراء و تعاليمش گام برمىداشت، همانگونه كه در فصل گذشته شاهد آن بوديم.
موضع شيعيان زيدى نسبت به مهدى
زيديان، فعّالترين فرقه شيعه در عصر عباسى اول بودند. ما در دوره منصور، شاهد دو نهضت مهم علوى به رهبرى نفس زكيه و ابراهيم، در حجاز و بصره بوديم. و نيز نهضت زيدى ديگرى به رهبرى حسين بن على در عهد هادى خليفه چهارم عباسى به وقوع پيوست.
در دوره مهدى دو پيشواى زيدى ظهور كردند؛ يكى عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على، و ديگرى على بن عباس بن حسن بن حسن بن على كه هريك از اين دو، نقشى مهم در تاريخ نهضتهاى شيعه آن زمان ايفا كردند.
اما عيسى بن زيد از ساير برادران خود آگاهتر و با تجربهتر بود و ديديم كه چگونه برادرش حسن پس از مرگ منصور و در آن هنگام كه ربيع بن يونس او را به بيعت فراخواند، با مهدى عباسى بيعت كرد.[872] برادر ديگرش محمد بن زيد بود كه اصفهانى درباره او مىگويد: «محمد همراه ابو جعفر منصور جزء سياهجامگان[873] بود»، و محمد و ابراهيم را در جنگشان همراهى نكرد. او در نامههايى كه به منصور مىنوشت نشان مىداد كه اهل آرامش است. پس از آن در مدينه ظاهر مىشد. البته با كسى نشست و برخاست نداشت و فقط كسانى را كه به آنها اعتماد داشت به خانه خود راه مىداد.[874]
ص: 301
اما برادر سوم، حسين بن زيد، در قيام نفس زكيه و ابراهيم شركت كرد و چون اين دو كشته شدند، در طول دوره منصور مخفى ماند تا آنكه در خلافت مهدى با امانى كه بر جانش داد، خود را آشكار كرد.[875]
عيسى بن زيد به دنبال خلافت بود و به آن طمع داشت و حتى خود را شايستهتر از نفس زكيه و برادرش ابراهيم (فرزندان عبد الله بن حسن) مىدانست. وى پس از كشته شدن نفس زكيه به بصره آمد و از شيعيان زيدى آن ديار خواست تا با او به امامت بيعت كنند. وى بر اين گمان بود كه محمد امر امامت را به او سپرده است، زيديان هم دعوتش را اجابت كردند. عيسى براى افزايش عده پيروان، اهالى بصره را نيز به امامت خود فرا خواند، اما اهل سنّت[876] و شيعيان اماميه، زير بار امامت او نرفتند. عيسى چارهاى جز اينكه به نهضت ابراهيم بن عبد اللّه بپيوندد نديد؛ چرا كه آنان براى رويارويى با منصور به وحدت تلاش خود نياز داشتند تا پس از پيروزى حسابهاى خود را باهم تصفيه كنند.[877]
اما عيسى بن زيد و يارانش همچون خار مزاحم، در كنار نهضت ابراهيم درآمدند و- همانگونه كه در فصل عوامل شكست نهضتهاى محمد و ابراهيم گفتيم- اينها از عوامل شكست وى بودند و بسيارى از طرحهاى سازنده را كه ياران ابراهيم پيشنهاد كردند، آنان نپذيرفتند.[878]
منصور اهميت كار عيسى بن زيد و شوق او را به خلافت مىدانست، ازاينرو، تلاش كرد تا از او دلجويى كند، پس او را وعدههاى فراوان داد، اما عيسى ترجيح داد كه به
ص: 302
نهضت نفس زكيه بپيوندد. بدينمنظور، منصور پيش از وفات، بخشى از وصيت خود به فرزند و وليعهدش مهدى را به عيسى بن زيد اختصاص داد. او نگرانى خود را از كار عيسى به مهدى گوشزد كرد و گفت: «فرزندم، چندان مال براى تو جمع كردهام كه هيچ خليفهاى پيش از من نكرده بود، و براى تو شهرى بنيان نهادهام كه در اسلام همانند آن نيست، و بر تو از هيچ كس نگران نيستم، مگر از اين دو نفر (عيسى بن موسى و عيسى بن زيد)، اما عيسى بن موسى با من پيمان و قرارها بسته و من از او پذيرفتهام. به خدا اگر نباشد جز اينكه سخنانى بر زبان براند، من از او برايت نگران نخواهم بود، پس تو او را از دل خويش بيرون كن. اما درباره عيسى بن زيد، اگر شده اين مالها را خرج كنى و اين غلامان را به كشتن دهى و اين شهر را ويران سازى تا بر او ظفر يابى، من تو را ملامت نخواهم كرد.»[879]
مهدى پس از آنكه به خلافت رسيد، با عيسى از در نرمى وارد شد و خواست از او دلجويى كند، پس كسى را نزد وى فرستاد و او را بر جانش امان داد و اموال و هداياى فراوانش بخشيد. عيسى به يكى از ياران خود گفت: «اين مرد اين گونه اموال به من بخشيده، البته به خدا سوگند هدف من از آمدن به كوفه، خروج بر او نبود، اما يك شب را در حال ترس و اضطراب خوابيدن، نزد من از تمام اين اموال و دنيا و آنچه در آن است، محبوبتر است.»[880]
عيسى بن زيد كوفه را مركز تحركات سياسى خود قرار داد، اما تحركات خود را در پس فعاليتهاى علمى و روايت حديث پنهان كرد.[881] او هرچند يك بار براى انجام مراسم حج و ديدار با ياران زيدىاش، به سوى حجاز مىرفت. يارانش بر او نام مؤتم الاشبال (يتيمكننده بچه شيران) نهاده بودند؛ زيرا او از توان و جذبه و هيبت بسيار برخوردار بود.
مهدى از فعاليتهاى عيسى آگاه شد و به والى كوفه دستور داد تا تحركات وى را زير نظر
ص: 303
بگيرد. والى به اجتماع عيسى با بعضى از بزرگان زيدى آگاه شد، پس به خانه آنان يورش برد و بعضى از حاضران را دستگير كرد و نزد مهدى فرستاد و مهدى هم دستور داد ايشان را زندانى كنند، پس تا مرگ عيسى در زندان ماندند.[882]
عيسى بن زيد در حقيقت، باهوش و زيرك بود كه كوفه را مركز فعاليتهاى خود قرار داد؛ چرا كه كوفه هميشه موطن شيعيان بود. يكى از عوامل شكست قيام ابراهيم، اين بود كه بصره را به جاى كوفه به عنوان مركز قيام خود قرار داد، حال آنكه بسيارى از شيعيان زيدى در كوفه مىزيستند و عيسى مىتوانست از دوستى ايشان براى دستيابى به امامت استفاده كند.[883]
بعضى از ياران عيسى بن زيد ديدند كه تلاشهايشان به بار نشسته و وقت چيدن ثمره آن است، پس از او خواستند كه نهضت شيعى جديدى را عليه مهدى به پا دارد. حسن بن صالح در اين امر، يكى از پرشورترين شيعيان و از برجستهترين شخصيتهاى كوفه بود، ازاينرو، عيسى در منزلش سكنا گزيد و مسئوليت امور ديوانى خود را به او سپرد. حسن به عيسى گفت: تا چه وقت ما را از قيام بازمىدارى، حال آنكه در ديوان تو نام ده هزار مرد جنگى ثبت شده است؟ با آنكه عيسى به امامت، چشم داشت و به خروج راغب بود، از بىوفايى شيعيان كوفه مىترسيد، ازاينرو، در پاسخ حسن بن صالح گفت: «واى بر تو! آيا عدد مردم را زياد مىكنى، حال آنكه من به آنها آگاهى دارم؟ به خدا قسم اگر در ايشان سىصد مرد مىيافتم و مطمئن بودم كه اينها براى خدا قيام كردهاند و آماده فدا كردن جانهاى خود در راه اويند و در رويارويى با دشمنان خدا راست مىگويند، [هماكنون] پيش از آنكه صبح شود خروج مىكردم تا در پيشگاه خدا مايه ابتلاى دشمنان او باشم، و كار مسلمان را به طريقه خداوند و سنت رسول او به پا دارم، ولى من در بين اينها كسى را كه مورد اطمينان باشد و به عهدى كه در راه خداى عزّ و جلّ بسته، وفادار باشد و هنگام برخورد با دشمنان او پايدار بماند، سراغ ندارم.»[884]
ص: 304
عيسى بن زيد در دوره مهدى مرد، اما يارانش، بخصوص حسن بن صالح، خبر مرگ او را مدتى پنهان كردند. حسن بن صالح سبب اين كار را اينچنين بيان كرده است: «تا كسى نفهمد و به گوش خليفه برساند و او را خوشحال كند، لكن او را در همان حال ترس و خوفى كه از بودن عيسى بن زيد و حيات او دارد واگذاريد تا به همين حال بميرد. شما خليفه را با خبر مرگ عيسى خوشحال نكنيد و خيالش را از دشمنى او راحت نگردانيد.»[885]
اما مهدى خبر مرگ عيسى بن زيد را از يكى از ياران او شنيد، پس گفت: «مصيبت گرانى است، خداى رحمتش كند! او مردى عابد و باتقوا بود،[886] و در اطاعت خدا كوشا و در اين راه، از سرزنش سرزنشكنندگان هراس نداشت.»[887] حتى مهدى سرپرستى دو فرزند عيسى را عهدهدار شد و آن دو نزد وى بزرگ شدند.[888]
نهضت على بن عباس
ديديم كه عيسى بن زيد امامت شيعيان زيدى را عهدهدار شد و به دنبال خروج بر مهدى بود و در ديوان او در كوفه، نام ده هزار ياور ثبت شده بود. همچنين شاهد عدول عيسى از برپايى نهضت شيعى جديد بوديم؛ چرا كه از بىوفايى يارانش مىترسيد. سپس شاهد بوديم كه پس از مدت كوتاهى از دنيا رفت.
اما عصر مهدى، حركت شيعى ديگرى را به خود ديد. اين حركت، ادامه يافت تا جايى كه آشكارا تبديل به قيام عليه خلافت مهدى شد، درحالىكه قيام عيسى- آنگونه كه ديديم- در نيمه راه متوقف شد. اين حركت شيعى به پيشوايى على بن عباس بن حسن بن
ص: 305
حسن بن على بن ابى طالب، يكى ديگر از رهبران علوى، برپا شد. اصفهانى اخبار اين قيام را در كتاب مقاتل الطالبيين خود به اختصار ياد كرده، اما ديگر منابع تاريخى از ذكر آن غفلت ورزيدهاند.[889]
اين انقلابى علوى جديد، يعنى على بن عباس، بغداد را مركز تحركات شيعيان زيدى قرار داده بود. در حقيقت، اين امر نشاندهنده جرأت بالاى اين پيشواى علوى بود؛ چرا كه او مىخواست در خانه و مركز دولت عباسى، عليه آن قيام كند. ما شاهد قيام نفس زكيه در مدينه بوديم؛ جايى كه بسيارى از علويان و ياران ايشان مىزيستند، و نيز شاهد قيام ابراهيم در بصره بوديم؛ جايى كه گروهى از شيعيان زيدى زندگى مىكردند، همچنين شاهد آمادگى عيسى بن زيد براى قيام در كوفه به عنوان اولين موطن شيعه بوديم.
اما على بن عباس به بغداد آمد و پنهانى به نفع خود دعوت كرد. گروهى از شيعيان زيدى هم دعوت او را اجابت كردند كه اين امر نشاندهنده گسترش محدوده دعوت زيدى تا قلب دولت عباسى يا پايتخت آن بود. به اعتقاد ما اين شيعيان زيدى به سبب سياست تسامح مهدى در آغاز خلافتش، به بغداد كوچ كرده، در آنجا سكنا گزيدند؛ چرا كه مىدانيم منصور عباسى در انتخاب ساكنان پايتخت دقت مىورزيد. علاوه بر اين، بغداد در دوره منصور شهرى تازه تأسيس بود و هنوز از لحاظ وسعت و جمعيت توسعه نيافته بود.[890]
مهدى از كار على بن عباس آگاه شد و تصميم گرفت كه به اين حركت شيعى كه در ابتداى راه خود بود، خاتمه دهد. بنابراين، على بن عباس پيشواى علوى را دستگير و زندانى كرد. على در زندان بود تا اينكه حسن بن على (كسى كه نهضت شيعى ديگرى را در دوره خلافت هادى برپا كرد) نزد مهدى، شفيع او شد، پس مهدى شفاعت وى را پذيرفت و على را آزاد كرد. اما مهدى براى رهايى كامل از دست على بن عباس، به روش ديگرى روى آورد، پس شربتى مسموم به على خورانيد كه در وى كارگر افتاد. او به سمت مدينه حركت كرد، ولى پيوسته حالش وخيمتر مىشد، و هنگامى كه به آنجا رسيد،
ص: 306
گوشت بدنش ريخت و استخوانهايش ظاهر شد و بالاخره سه روز پس از ورود به مدينه، از دنيا رفت.»[891]
بدين ترتيب، بر يكى ديگر از حركات شيعيان زيدى در عصر عباسى اول پردهاى كشيده شد، اما اين پوشش براى يك حركتى ديگر كنار رفت و آن، وقتى بود كه حسين بن على در دوره هادى قيام كرد. اين حركت جديد، مدينه منوره را مركز فعاليت خود قرار داد.[892]
رفتار مهدى با امام موسى كاظم عليه السّلام
تا اينجا موضع شيعيان زيدى را نسبت به خلافت مهدى عباسى بررسى كرديم. اما فرقه شيعه اماميه چه موضعى اتخاذ كردند، و امام اين فرقه، موسى كاظم عليه السّلام در اين باره چه ديدگاهى داشت؟
امام موسى كاظم عليه السّلام بعد از وفات پدرش امام جعفر صادق عليه السّلام در سال 148 ق، امامت شيعيان اثنا عشرى را عهدهدار شد. در صفحههاى پيش ديديم كه چگونه شيعيان اماميه، منشعب شدند و فرقه شيعيان اسماعيلى كه به امامت اسماعيل، بن جعفر صادق دعوت مىكردند، ظاهر گشتند. به دنبال اين انشقاق، هركدام از اين فرقهها راه مشخص و متمايز خود را طى كردند.
امام موسى كاظم عليه السّلام به تقوا و ورع شهرت داشت، همانگونه كه به شكيبايى در برابر آزار ديگران نيز معروف بود، تا آنجا كه او را كاظم ناميدند.[893] در دوره وى، امامت وارد مرحله سرّى و عبادى شد و دوران فقهى آن پايان يافت، به گونهاى كه ما فقه خاصى را از امام موسى كاظم عليه السّلام سراغ نداريم، همچنين آن حضرت در عقايد كلامى اماميه، نقشى نداشت و احاديثى كه قابل ذكر در منابع حديثى باشد،[894] از ايشان روايت نشده است.[895]
ص: 307
امام موسى كاظم عليه السّلام به سخاوت مشهور بود و حتى «هنگامى كه مىشنيد شخصى درباره او سخن ناشايستى گفته، يك كيسه زر برايش مىفرستاد»[896] ازاينرو، در كرم و بخشش به آن حضرت مثال مىزدند.[897] اين گشادهدستى، شك مهدى را به آن حضرت برانگيخت و گمان برد كه او سنت دريافت خمس از شيعيان را احيا مىكند؛ اتهامى كه پدرش منصور نيز به امام جعفر صادق عليه السّلام وارد كرده بود. ازاينرو، مهدى حضرت را به بغداد فراخواند و او را زندانى كرد. شبى مهدى امام على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديد كه او را به واسطه قطع صله رحم سرزنش مىكند، پس مهدى امام كاظم عليه السّلام را آزاد كرد، اما از حضرت خواست كه قسم ياد كند كه بر او يا بر احدى از فرزندانش خروج نخواهد كرد.
امام فرمود: «نه به خدا چنين نمىكنم و اين در شأن من نيست.» مهدى گفت: «راست گفتى.» سپس سه هزار دينار به حضرت داد و اجازه بازگشت امام كاظم عليه السّلام را به مدينه صادر كرد.[898]
ص: 309
فصل سوم تشيع يعقوب بن داوود، وزير عباسى و تلاش او براى انتقال خلافت به علويان گرايشهاى وزراى عباسى به علويان
نهضتهاى شيعه در عصر عباسى اول بر رفتار و موضع وزراى عباسى نسبت به هر دو خاندان علوى و عباسى تأثير گذاشت و بهطور طبيعى در موضع خلفاى عباسى نسبت به وزرايشان نيز مؤثر بود. بسيارى از وزراى عباسيان گرايش آشكار يا پنهان خود را نسبت به پيشوايان علوى بروز دادند كه نتيجه آن، عقوبت ايشان به دست خلفاى عباسى بود.
ابو سلمه خلال- در فصل اول، احوال او را بررسى كرديم- اولين وزير عباسى بود كه شأنى والا يافت و ابو العباس او را وزير آل محمد ناميد.[899] سپس ديديم كه ابو سلمه وقتى نامههايى براى سه نفر از پيشوايان علوى فرستاد و آمادگى خود را براى دعوت به نفع آنان اعلام كرد، آشكارا به خاندان علوى اظهار تمايل كرد، گرچه اين سه تن دعوت او را نپذيرفتند. دينورى ابو سلمه را از بزرگان شيعه مىداند.[900] سرانجام اين وزير عباسى به امر ابو العباس و به دست ابو مسلم كشته شد و خليفه در حق او اين شعر را سرود:
ص: 310
|
إلى النار فليذهب و من كان مثله |
على أىّ شىء فأتنا منه نأسف[901] |
|
«او و هركس كه مثل اوست، به جهنم بروند. با رفتن او چه چيزى از دست دادهايم كه برايش اندوهگين باشيم؟»
اما ابو جعفر منصور در انتخاب وزيران خود، دقت بسيار داشت و كسانى را كه به اخلاص و كاردانى شهرت داشتند و به خيانت يا تمايل به علويان متهم نبودند، برمىگزيد.
اين خليفه، بر كارهاى دولت مسلط بود، به حدى كه به وزراى خود فرصت استبداد و تحكّم يا گرايش به جانب علويان نمىداد. صاحب فخرى درباره او مىگويد: «در روزگار منصور به سبب استبداد و لياقت او و اينكه خود را از رأى ديگران بىنياز مىديد، وزارت چندان اهميت نداشت، و با آنكه او همواره در امور مشورت مىكرد، هيبت و شوكتش هيبت وزيران را كوچك مىكرد. ازاينرو، وزراى او همواره در خوف و هراس از وى به سر مىبردند و ابهت و رونقى از خود نشان نمىدادند.»[902]
ظاهرا منصور داستان برادرش ابو العباس را با وزيرش ابو سلمه خلال، مدّ نظر داشت، پس بر آن شد كه قدرت وزير را محدود كند. او حتى احيانا از ترس بالا گرفتن نفوذ وزيران، به عدم استفاده از وزير گرايش داشت.[903]
غالب وزيران خلفاى عباسى از ايرانيان بودند. ابو سلمه اولين وزير عباسى از موالى ايرانى بود، همچنان كه ابو أيوب موريانى، وزير منصور نيز ايرانى و از اهالى موريان (از روستاهاى اهواز) بود. يعقوب بن داوود، وزير مهدى نيز از موالى بود. همچنين برامكه و فضل بن سهل، وزير مأمون از ايرانيان بودند و ما از گرايش غالب ايرانيان به خاندان علوى آگاهيم.
تشيع يعقوب بن داوود وزير
از وزرايى كه خلفاى عباسى آنان را بعد از ابو سلمه به تشيع و گرايش به علويان متهم
ص: 311
كردند، يعقوب بن داوود بن طهمان از موالى بنى سليم بود. او وزير مهدى، سومين خليفه عباسى بود. پدرش داود و برادرانش كاتب نصر بن سيار، والى اموى خراسان بودند.
يعقوب در ابتداى كار بر مذهب شيعيان زيدى بود[904] و عبد اللّه بن حسن بن حسن، پيشواى علوى را تأييد مىكرد. پس از مدتى مهدى ترسيد كه مبادا فرزندان حسن كارى پيشبينى نشده انجام دهند و باعث دردسر او شوند، ازاينرو، خواستار كسى شد كه با آنان انس و معاشرت داشته باشد تا در صورت ضرورت بتواند از او عليه آنان يارى گيرد.
ربيع نيز چون با يعقوب سابقه دوستى داشت، او را به مهدى معرفى كرد.[905]
صاحب فخرى انتخاب يعقوب بن داوود را به وزارت از جانب مهدى، به آرام كردن احساسات شيعيان منتسب مىداند، حال آنكه در دوره منصور، پدر مهدى دو نهضت علوى بزرگ به وسيله نفس زكيه و برادرش ابراهيم، فرزندان عبد اللّه بن حسن برپا شده بود. ما با آنكه گرايش يعقوب را به تشيع تأييد مىكنيم، نمىتوانيم بپذيريم كه مهدى وى را براى آنچه صاحب فخرى نقل مىكند، مقام وزارت داده باشد، بلكه به نظر ما ربيع بن يونس، حاجب دو خليفه عباسى (منصور و مهدى) عامل اصلى انتصاب يعقوب به وزارت بوده و اين امر، نتيجه كينه ربيع با معاوية بن يسار، وزير مهدى بوده است.[906] اين معاويه فردى متكبر و خودبزرگبين بود و ربيع به سبب رفتار متكبرانهاش و اينكه معاويه نسبت به او بىاعتنا بود، كينه وى را در دل داشت. ربيع حتى قسم ياد كرده بود كه كارى كند او از وزارت عزل شود، ازاينرو، نزد خليفه از وى سعايت كرد و او را متهم به زندقه نمود و خليفه را به وى بدگمان كرد. كار به جايى رسيد كه خليفه، فرزند وزير را با آيات قرآن آزمايش كرد و دانست كه او قرآن را نمىداند، پس وزير را از ملاقات با خود محروم كرد و معاوية بن يسار ناچار به كنارهگيرى از مقام وزارت شد و خانهنشينى پيشه كرد تا اينكه در سال 170 ق از دنيا رفت.[907]
ص: 312
سپس ربيع به دنبال آن شد تا فردى را كه دوست و محرم و مورد وثوق باشد، براى وزارت انتخاب كند، و يعقوب چنين شخصى بود. صاحب فخرى مىگويد: «ربيع بود كه يعقوب را براى وزارت به مهدى معرفى كرد، آن هم به سبب دوستىاى كه بين او و يعقوب بود، پس هر دوى ايشان براى پايان دادن به وزارت ابو عبيد اللّه معاويه وزير، همكارى كردند.»[908]
مورّخان بر اينكه يعقوب بن داوود، مذهب زيدى داشته، همداستانند. او بسيارى از شيعيان را وظايف و مناصب بزرگ حكومتى داد.[909] طبرى روايت مىكند كه يعقوب پيش از آنكه وزارت را عهدهدار شود، آرزو داشت دولتى علوى سر كار بيايد. روايت طبرى اين است: «يعقوب قبل از وزارتش، عقيده زيديه را اظهار مىكرد. او خود را به خاندان امام حسن عليه السّلام نزديك ساخته بود و اميد داشت اينها دولتى تشكيل دهند و در سايه آن دولت زندگى كند.»[910] به نظر مىرسد كه يعقوب، باهوش، كاردان و زيرك بوده، تا آنجا كه توانست محبّت و علاقه مهدى را به خود جلب كند و در دولت او از نفوذ و سلطه فراوانى برخوردار شود. صاحب فخرى درباره رفتار مهدى با يعقوب چنين مىگويد: «مهدى وى را به خود نزديك ساخت و از خواص خويش گردانيد و دست خطى نوشت مبنى بر اينكه يعقوب برادر وى در راه خداست، سپس او را وزير خويش گردانيد و همه امور را به او سپرد و ديوانها را در اختيارش نهاد و او را بر همه مردم مقدم داشت تا جايى كه بشار، مهدى را هجو كرده، گفت:
|
بنى اميه هبوا طال نومكم |
ان الخليفه يعقوب بن داوود |
|
اى بنى اميه به هوش آييد و از خواب گران برخيزيد! چرا كه اكنون يعقوب بن داوود است كه خليفه شده است.»[911]
ص: 313
هر قدر نفوذ يعقوب بن داوود بيشتر مىشد، افرادى كه به وى حسد و كينه مىورزيدند نيز بيشتر مىشدند. آنان به اين نتيجه رسيدند كه بهترين راه خلاصى از وى، همين گرايشهاى شيعى اوست. ظاهرا يعقوب از پاىبندى به اصول شيعى دست نكشيده بود و همچنان براى برپايى يك دولت علوى، آنگونه كه در روايت طبرى روشن گرديد، مىكوشيد.
گرايش يعقوب به اسحاق بن فضل، نقطه آغازين سعايت از وى شد. بدخواهان وى اظهار كردند كه يعقوب امور را براى به خلافت رساندن اسحاق، به جاى مهدى، آماده مىكند و اين كار براى يعقوب آسان است؛ چرا كه شرق و غرب خلافت اسلامى در دست وى و اصحاب اوست، و كافى است كه نامهاى بنويسد تا همه در يك زمان بر مركز خلافت يورش برند و اسحاق را بر كرسى خلافت بنشانند. مهدى اين شايعهها را باور كرد، درحالىكه اطرافيان مهدى همچنان او را عليه يعقوب تحريك كرده، و مهدى را از وى مىترساندند تا آنكه وى بر عزل يعقوب تصميم گرفت.[912]
اتفاق بعدى اين بود كه يعقوب از مهدى خواست اسحاق بن فضل را به ولايت مصر بفرستد. مهدى از اين پيشنهاد خشمگين شد و آن را تأكيدى بر درستى شايعهها دانست.
سپس مهدى نيرنگ زد و يكى از كنيزان خود را به يعقوب بخشيد؛ او وظيفه داشت در كار وزير مراقبت و اخبار وى را به مهدى منتقل كند.
مهدى براى اينكه از ميزان گرايش وزيرش به علويان آگاه شود، يكى از علويان را، كه منابع تاريخى متقدم به نام او اشاره نكردهاند، به وى سپرد و گفت: اين شخص، فلان پسر فلان از نوادگان على است، دوست دارم كه تو كار وى را بر عهده گيرى و مرا از او خلاص كنى. يعقوب به مهدى وعده داد كه خواسته او را برآورده سازد. مهدى صد هزار درهم نيز به او بخشيد. يعقوب مرد علوى را به حضور خود خواند و جوياى حالش شد و علوى نيز حال خود بازگفت. يعقوب وى را جوانى خردمند و بزرگوار يافت. آن علوى به وزير گفته
ص: 314
بود: اى يعقوب، واى بر تو! آيا مىخواهى با ريختن خون من كه از فرزندان فاطمه، دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هستم، به ملاقات خدا بروى؟[913]
يعقوب، علوى را آزاد كرد و صد هزار درهمى را كه خليفه به او بخشيده بود، به وى داد. كنيز ياد شده، اين خبر را به مهدى رساند، پس مهدى افراد خود را فرستاد و آنان مرد علوى را دستگير كردند. سپس يعقوب را احضار كرد و از او درباره زندانى علوى پرسيد.
يعقوب پاسخ داد كه وى مرده است. مهدى از وى خواست كه دراينباره، قسم خورد، چون سوگند بخورد، دستور داد علوى را احضار كنند، ازاينرو، يعقوب ديگر نتوانست از خود دفاع كند. مهدى دستور داد يعقوب را در زندانى تاريك، حبس كنند (و او در همان حال بود تا اينكه هارون، خليفه شد و وى را كه در زندان كور شده بود، آزاد كرد) بعد از آن، مهدى دستور داد تمامى ياران يعقوب و واليانى كه منصوب كرده بود، از مناطق اسلامى عزل شوند. او عدهاى از خاندانش را هم زندانى كرد. مدت وزارت يعقوب حدود پنج سال بود.[914]
مهدى از تجربه يعقوب بن داوود درسى آموزنده گرفت و دانست كه وزير جديد بايستى از دستپروردگان عباسيان باشد و متمايل به علويان نباشد. پس فيض بن ابى صالح، از مردمان نيشابور را وزارت داد. وى نصرانى بود و در دولت عباسيان اسلام آورد.
در واقع، فيض پرورش يافته و بزرگشده دربار عباسى بود.[915] فيض تا پايان حيات مهدى وزارت داشت، اما احدى از خلفاى بعد، او را وزير نكرد تا اينكه در ابتداى دوره هارون الرشيد، در سال 173 ق از دنيا رفت.
ص: 315
فصل چهارم قيام حسين بن على در دوره خلافت هادى
عصر چهارمين خليفه عباسى، موسى هادى (169- 170 ق) شاهد فاجعهاى خونين از سلسله فجايعى بود كه در آن به حيات علويانى كه بر دولت اموى و عباسى خروج كرده بودند؛ پايان داده شد. در دوره هادى يكى ديگر از نهضتهاى شيعه به سركردگى حسين بن على از نوادگان حسن بن على بن ابى طالب برپا شد. اين نهضت به كشته شدن حسين و بسيارى از خاندان و يارانش در محلى به نام فخ در نزديكى مكه انجاميد.
اين نهضت علوى جديد، حلقهاى از سلسله نهضتهاى شيعيان زيدى در عصر عباسى اول بود. زيديه- همانگونه كه ملاحظه كرديم- فعّالترين و جسورترين فرقه شيعى بودند كه خلافت را طلب مىكردند، درحالىكه پيشوايان شيعه اماميه به امامت معنوى روى آورده بودند. امام جعفر صادق عليه السّلام با نهضت نفس زكيه و برادرش ابراهيم معاصر بود و سعى كرد آن دو را از قيام منصرف كند. همچنين امام موسى كاظم عليه السّلام معاصر نهضت حسين بن على بود و تلاش كرد او را از اين قيام منصرف سازد.[916]
شخصيت هادى عباسى و تأثير آن در رفتارش با علويان
مهدى با اشكالى از تحرك شيعيان و علويان در زمان خود روبهرو شد. او قاطعانه و
ص: 316
خصمانه با اين تحركات برخورد كرد، اما در خونريزى و آزار و اذيت علويان، زيادهروى نكرد، چون مىدانست كه خون علويان بهترين هيزم براى روشن شدن آتش نهضتهاى انقلابى شيعى است. طبع و منش مهدى پيوسته در سياستها و تصميمگيرىهايش متجلّى بود. با تغيير خليفه و آمدن خليفه جديد، اين جهتگيرىها هم تغيير كرد. خليفه بعد در مقايسه با مهدى شخصيت و بالطبع سياستهاى متفاوتى داشت. درواقع، شخصيت و خلق و خوى هادى، نوع رفتار او را با علويان و پيروانشان رقم مىزد و اين رفتار بود كه تا حد زيادى به شكلگيرى نهضت شيعى ديگرى در اين دوره منجر شد.
موسى هادى شخصيتى غريب و درهم پيچيده داشت؛ او بسيارى از رفتارهاى متناقض را در خود جمع كرده بود. سياست وى در مدت كوتاهى كه خلافت كرد، تصويرى از اخلاق و ويژگى فردى وى بود. مسعودى، موسى هادى را اين گونه وصف مىكند: «موسى سنگدل و تندخوى و سرسخت و نيز اديب و ادبدوست و نيرومند و دلير و بخشنده بود.»[917] ابن طباطبا نيز وى را چنين وصف مىكند: «هادى مردى هوشيار، غيور، كريم، آگاه و كاردان، سختگير، پر دل و جرأت، هوشيار و اهل عمل و با عزم و حزم بود.»[918] سيوطى از هادى چنين روايت مىكند كه ذهبى گفت: «شراب مىنوشيد و به سرگرمى مىپرداخت و سوار بر الاغى چابك مىشد و ابهّت خلافت را رعايت نمىكرد، باوجوداين، فردى فصيح بود و بر سخن گفتن توانايى داشت و اديب بودنش براى او هيبت و بزرگى به ارمغان مىآورد. او داراى جذبه و شهامت بود.»[919] ديگران هم درباره او گفتهاند: هادى، جبار و اولين كسى بود كه مردمان با شمشيرهاى برهنه و نيزهها در برابرش حضور مىيافتند و خود، كمان مىبست. كارگزارانش نيز در اين كار از او تبعيت كردند و در دوره او سلاح زياد شد. به نظر مىرسد هادى به سبب آنكه بيشتر عمر خود را در غزوهها و جنگها گذرانده بود، صاحب اين صفات شده بود.
ص: 317
مهدى مقدمات خلافت فرزندش موسى هادى را فراهم كرد، همانگونه كه پدرش منصور مقدمات خلافت وى را فراهم كرده بود. مهدى مىخواست كه فرزندش هادى استعداد و آمادگى داشته باشد تا او را در ولايتعهدى بر عيسى بن موسى مقدم دارد، اما هادى با روى آوردن به شرب خمر، پدر را نااميد كرد. او بيشتر وقتش را با نديمان مىگذراند كه باعث خشم مهدى بر وى شد، ازاينرو، تصميم گرفت برادر كوچكتر، هارون را بر وى مقدم دارد، اما مرگ زودهنگام مهدى، مهلت عملى ساختن اين آرزو را به وى نداد.[920]
اين تصويرى بود از خليفهاى كه نهضت شيعى بزرگى عليه او شكل گرفت. اما طرف مقابل، يعنى پيشواى نهضت، حسين بن على چگونه بود؟ صاحب فخرى او را چنين وصف مىكند: «حسين بن على از رجال و سادات و فضلاى بنى هاشم بود.»[921] اصفهانى هم بسيارى از روايات را كه در آن حسين به علم و تقوا و ورع و كرم وصف شده، مىآورد.[922]
حسين بن على
مادر حسين، زينب دختر عبد اللّه بن حسن بود. او خواهر محمد نفس زكيه و ابراهيم است كه در دوره خلافت منصور قيام كردند و زينب شاهد بود كه بر سر پدر و برادران و عموها و نيز همسرش چه آمد. زندگانى زينب در اندوه و گريه گذشت. او لباس پشمين و خشن مىپوشيد، بدون آنكه جامهاى نرم در زير آن بر تن كند، و پيوسته اين گونه بود تا به ملاقات خداى عزّ و جلّ شتافت. زينب در غم شهيدان خود ناله مىكرد و مىگريست، به حدى كه از هوش مىرفت.[923] شكى نيست كه اين مادر عزادار، بيشترين اثر را در فرزندش حسين گذاشت كه كينه آل عباس را در دل بپرورد و مترصد فرصتى باشد تا انتقام خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام را از ايشان بگيرد.
ص: 318
حسين بن على در مدينه زيست[924] و محبت مردمان اين شهر را به سبب كرم و بخشش خود كسب كرد. اصفهانى روايت مىكند كه او يكى از خانههاى خود را به چهل هزار دينار فروخت و تمام آن مبلغ را درجا و پيش از بازگشت به خانه، بين فقراى مدينه تقسيم كرد.
و نيز مىآورد: وى چهار هزار درهم قرض كرد و همه آن را به نيازمندان بخشيد و چون سائل ديگرى آمد و او مالى نداشت، رداى خود را بيرون آورد و به سائل بخشيد.[925]
حسين در دوره خلافت مهدى گهگاه به بغداد مىرفت. زمانى به سبب كرم و احسان فراوان كاملا مقروض شد، پس به بغداد نزد مهدى آمد و خليفه فورا به وى اجازه ورود داد. چون داخل شد و مهدى بهپاى خاست و بر وى سلام داد و معانقه كردند، او را در كنار خود نشاند و احوال خانوادهاش را پرسيد. سپس گفت: اى پسرعمو! چرا اينجا آمدى؟
گفت: ديدم ديگر كسى نيست كه حتى يك درهم به من دهد. مهدى پرسيد كه چرا به وسيله نامه به من اطلاع ندادى (و خودت آمدى)؟ حسين گفت: مىخواستم ديدارى نيز با تو داشته باشم. مهدى به وى دينار و درهم بسيار بخشيد و حسين قرضهاى خود را به صورت مضاعف به طلبكاران پرداخت و بدون هيچ دينى، به مدينه بازگشت.[926]
اما با آغاز خلافت هادى برخورد بين او و خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام آغاز شد.
هادى خبر يافت كه على بن حسين، يكى از نوادگان امام سجاد عليه السّلام، رقيه دختر عمرو عثمانيه را كه يكى از همسران مهدى بود، به نكاح خود درآورده است. هادى از اين كار خشمگين شد و على بن حسين را نزد خود احضار و او را شماتت و سرزنش كرد و گفت:
زنى جز زن امير مؤمنان نبود كه به نكاح درآورى؟ على در پاسخ گفت: «خداوند همسر گرفتن از مردم را بر يكديگر حرام نكرده، مگر همسران جدم- صلّى اللّه عليه و آله و سلم- را، اما غير ايشان اين گونه نيستند.» پس هادى دستور داد او را پانصد ضربه شلاق زدند.[927]
ص: 319
طلايع قيام جديد علوى
نشانههاى نهضت حسين بن على هنگام جلوس هادى به منصب خلافت نمودار شد. در دوره مهدى، اسحاق بن عيسى بن على، والى مدينه بود. چون مهدى درگذشت، اسحاق براى ملاقات با خليفه جديد به بغداد آمد و از او خواست كه وى را از سمتى كه دارد، معاف كند و هادى نيز با وجود رغبتى كه به او داشت، خواهش وى را پذيرفت و به جاى او عمر بن عبد العزيز بن عبد اللّه بن عمر بن خطاب را والى مدينه كرد.[928] مورّخان سبب كنارهگيرى اين والى را ذكر نكردهاند، اما به نظر ما او پيشبينى كرده بود كه آرامش علويان با خليفه شدن هادى، كه به سنگدلى و تندخويى شهرت داشت، چندان به طول نمىانجامد و سياست رفق و مدارا با علويان كه مهدى اتخاذ كرده بود، اينك به پايان رسيده است.
عمر بن عبد العزيز، والى جديد، كار خود را با سختگيرى و اختناق نسبت به علويان و پيروانشان آغاز كرد. بدين ترتيب كه با آل ابى طالب در بدرفتارى و تندى افراط كرد و از آنان خواست كه هر روز پيش او حاضر شوند تا بر احوال ايشان واقف گردد. علويان بنابر وظيفه، به مقصوره مسجد مىآمدند و خود را معرفى مىكردند تا آنكه هريك كفالت يكى از خويشان خود را بر عهده گرفت. در اين ميان، حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه بن حسن ضمانت حسن بن محمد بن عبد اللّه بن حسن را عهدهدار شدند.[929]
از اين روايت اصفهانى روشن مىشود كه والى جديد نسبت به حسن بن محمد بدگمان بود تا آنجا كه كفالت و ضمانت وى را به عهده دو پيشواى علوى ديگر قرار داد. طولى نكشيد كه اين والى، حسن بن محمد و مسلم بن جندب، شاعر هزلسراى، و عمر بن سلام از موالى خاندان عمر بن خطاب را به شرب خمر متهم كرد. او حسن را هشتاد ضربه و ابن جندب را پانزده ضربه و عمر بن سلام را هفت ضربه شلاق زد، سپس بر گردنهاى ايشان ريسمان انداخت و درحالىكه پشتشان برهنه بود، آنها را در مدينه گرداند.[930]
ص: 320
آن گروه از هاشميانى كه در زمان قيام نفس زكيه هوادار عباسيان بودند، بر والى مدينه به سبب رفتارى كه با علويان كرد، احتجاج كردند و گفتند: دور از كرامت است، از اين پس نبايد از بنى هاشم كسى را بدين شكل رسواسازى و از روى ستم به آنها اهانت كنى![931]
حسين بن على نزد والى مدينه آمد و اتهام شرب خمر را از علويان رد كرد و از والى خواست كه ايشان را آزاد كند، اما والى خواسته وى را اجابت نكرد و علويان را يك روز و يك شب در زندان نگه داشت. حسين بار ديگر آمد و مسئله علويان را مطرح كرد. والى نيز ايشان را آزاد كرد به اين شرط كه حسين ضمانت حسن را به عهده گيرد و اينكه هر روز نزد او بيايد و والى را از حال حسن آگاه سازد.[932]
والى مدينه يكى از موالى انصار به نام ابو بكر بن عيسى حائك را مأمور كرد كه همه روزه مراقب علويان باشد. برحسب اتفاق، حسن بن محمد كه به تازگى ازدواج كرده بود، در اين احضارهاى روزانه، مشاهده نشد و طى سه روز چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه غايب بود. علويان براى اداى نماز جمعه به مسجد مدينه آمدند و چون نماز تمام شد، ابو بكر بن عيسى حائك آنان را تا نماز عصر در مسجد نگه داشت. سپس آنان را يكيك خواست و اساميشان را خواند و چون حسن بن محمد را در بين آنان نيافت، جوياى حال او از دو كفيلش حسن بن على و يحيى بن عبد اللّه بن حسن شد و آن دو را به زندان تهديد كرد، مگر اينكه حسن را بياورند. در آن روز، هفتاد تن از شيعيان كه براى شروع موسم حج به مدينه آمده بودند، به سختى با اين حائك درگير شدند. همچنين بين يحيى بن عبد اللّه و ابن حائك سب و ناسزا ردوبدل شد. ابن حائك هم خشمگين نزد والى آمد و آنچه را در مسجد روى داده بود، براى وى بازگفت. والى هم حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه را خواست و آن دو را توبيخ و تهديد كرد.[933]
گفتوگويى كه در مجلس والى مدينه درگرفت جرقه بروز انقلاب حسين بن على را
ص: 321
زد.[934] حسين كه خشم خود را فروخورده بود و مىخواست از خشم والى بكاهد، به او گفت: تو اكنون عصبانى هستى، اى ابا حفص؟ اما خشم والى بيشتر شد و به حسين گفت:
مرا مسخره مىكنى و به كنيه، خطابم مىكنى؟ حسين گفت: ابا بكر و عمر كه هر دو از تو بهتر بودند، همديگر را به كنيه، خطاب مىكردند و از اين امر ابايى نداشتند، حال تو كنيه را زشت مىشمارى و مىخواهى كه به نام امير خطابت كنيم؟ خشم والى باز هم بالا گرفت و گفت: آخر كلامت بدتر از اولش بود. پس حسين گفت: پناه به خدا، خدا و كسى كه من از او هستم [پيامبر][935] براى من چنين نخواهد و من در برابر پروردگارم كه باشم؟ والى گفت:
مگر مىخواستم كه به من فخر بفروشى و مرا آزرده خاطر سازى؟ در اين اثنا يحيى بن عبد اللّه هم وارد بحث شد و خشمگين فرياد كشيد كه تو از ما چه مىخواهى؟ والى گفت:
مىخواهم حسن بن محمد را نزد من آوريد. يحيى به حالت تمسخر گفت: نمىتوانيم او را بياوريم، حال او حال همه مردم در ايام ازدواج است. اگر راست مىگويى، همانگونه كه ما را گرد آوردى، خاندان عمر بن خطاب را نيز جمع كن و يكيك آنها را بخوان، اگر در ميان آنها كسى را ديدى كه غيبتش به اندازه حسن بن محمد طول نكشيده باشد، آن وقت هرچه بگويى حق دارى و از روى انصاف با ما رفتار كردهاى.
خشم عمر بن عبد العزيز، والى مدينه ادامه يافت و قسم ياد كرد كه اگر حسن را به فاصله يك شبانهروز ديگر نزدش نياورند، خانه حسين را ويران كرده، مىسوزاند و به او هزار ضربه شلاق مىزند، همچنين سوگند خورد كه اگر چشمش بر حسن افتد، او را خواهد كشت.
حسين بن على كسى را نزد حسن بن محمد فرستاد تا او را از بلايى كه والى قرار است بر سرش آورد آگاه سازد. او از حسن خواست كه جان خود را نجات دهد، اما حسن گفت:
نه به خدا اى پسرعمو! من هماكنون نزد تو مىآيم تا مرا پيش او ببرى و دستم را در دستش
ص: 322
بگذارى. حسين به او گفت: هيچگاه چنين نباشد كه خداى تعالى مرا در حالى مشاهده كند كه نزد محمد صلّى اللّه عليه و آله بروم و آن حضرت با من درباره خون تو به خصومت و احتجاج برخيزد، لكن من با جان خود از تو محافظت مىكنم، شايد همين سبب شود كه خداوند مرا از آتش دوزخ محافظت كند.[936]
قيام
قيام از آن شبى آغاز شد كه ديدار بين والى مدينه و اين دو پيشواى علوى اتفاق افتاد. 26 نفر از خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام به خانه حسين آمدند كه پيشاپيش آنان يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند.[937] ايشان كسانى را فرستادند تا افرادى را از جوانان و مواليشان بياورند. ده تن از حاجيان شيعه هم كه از كوفه براى اداى فريضه حج به مدينه آمده بودند و ذكرشان گذشت، حاضر شدند.
جلسه آنان سراسر شب ادامه يافت، و نزديكىهاى صبح يحيى بن عبد اللّه با گروهى از آن افراد به سوى خانه مروان كه دار الاماره بود، آمد، اما عمر بن عبد العزيز را در آنجا نيافت، پس به خانه عبد اللّه بن عمر رفتند كه آنجا نيز او را نيافتند. والى از اجتماع علويان آگاه و به سرعت مخفى شده بود.[938]
آن جماعت همگى پيش از طلوع فجر به سوى مسجد مدينه آمدند و فرياد احد احدشان در داخل مسجد پيچيد. به مؤذن دستور دادند كه به شيوه شيعيان اذان بگويد و حىّ على خير العمل را اضافه كند.[939] حسين بر منبر رفت، درحالىكه عمامهاى سفيد بر سر داشت. مردمانى كه وارد مسجد مىشدند، چون ايشان را مىديدند، بازمىگشتند و نماز
ص: 323
نمىگزاردند. چون نماز صبح را به جاى آورد، از مردم خواست نزد وى بيايند و با او به كتاب خدا و سنت نبى و رضايت به خلافت يكى از آل محمد بيعت كنند.[940]
حسين بن على بعد از حمد و ثناى خدا براى مردم چنين خطبه خواند: من فرزند رسول خدا هستم كه بر منبر او نشستهام و در حرم رسول خدا شما را به سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىكنم. اى مردم! آيا شما آثار و نشانههاى رسول خدا را در سنگ و چوب مىجوييد و براى تبرّك دست به آن مىماليد، ولى پاره تنش (فرزندش) را ضايع مىكنيد؟![941]
مردمان به بيعت با حسين روى مىآوردند؛ كه نص بيعت چنين بود: بيعت من با شما بر كتاب خدا و سنت رسول او صلّى اللّه عليه و آله و بر اين است كه از خدا فرمان بريم و نافرمانىاش نكنيم.
من شما را به رضا از آل محمد دعوت مىكنم و بر اينكه در ميان شما به كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عمل كنم و در ميان رعيت به عدل رفتار نمايم و بيت المال را بهطور مساوى تقسيم كنم و شما نيز در همراهى ما ثابت قدم باشيد و با دشمنانمان بجنگيد. پس اگر ديديد ما به وعدههاى خويش عمل كرديم، شما هم به پيمان خود وفادار باشيد و اگر ديديد به وعدههاى خود عمل نمىكنيم، بيعتى از ما بر گردن شما نخواهد بود.[942]
گروهى مركب از دويست سپاهى عباسى به سركردگى خالد بربرى، كه متولى تجارت ابريشم و پشم مدينه بود، به مدينه آمدند. والى مدينه، عمر بن عبد العزيز، با آمدن او تشجيع شد و در انظار عمومى ظاهر گرديد و به خالد بربرى پيوست و همگى به سوى يكى از درهاى مسجد به نام باب جبرئيل رفته و بر مسجد يورش بردند، درحالىكه شمشيرها را از غلاف كشيده و برهنه كرده بودند. خالد بربرى متوجه حسين بن على شد و به سوى او آمد، درحالىكه فرياد مىزد «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.» يحيى بن عبد اللّه راه خالد را بست تا به حسين نرسد و با يك ضربت شمشير، بينى او را قطع كرد و خونها
ص: 324
بر صورتش جارى شد. خالد مىخواست به مقاومت خود ادامه دهد، پس ادريس ضربهاى ديگر به او زد و به زندگانىاش پايان داد. پس از آن يارانش آمده، جسد او را با خود بردند و به سرعت عقب نشستند. پس شورشيان به بيت المال مدينه هجوم آوردند و بر هفتاد هزار دينار آن دست يافتند.[943]
روز بعد، شنبه، گروهى از ياران عباسى كه بر خود نام مسوّده يا سياهجامگان نهاده بودند، گرد آمدند و با شيعيان علوى به نام مبيّضه يا سپيدجامگان روبهرو شدند. دو گروه با يكديگر در زمين باز، بين دار فضل و زوراء به جنگ پرداخته، بسيارى از ايشان مجروح گرديدند. ايشان تا ظهر جنگيدند، سپس متفرق شدند.[944]
سرپرستى حاجيان در آن سال به عهده مبارك تركى بود. وى نخست به زيارت مدينه آمد و در آنجا از نهضت حسين آگاه شد. او شبانه كسى را به دنبال حسين فرستاد و به او گفت: «به خدا قسم! دوست ندارم كه گرفتار امتحان تو شوم و تو هم به امتحان من گرفتار شوى. امشب گروهى از يارانت را حتى اگر ده نفر باشند، به عنوان شبيخون زدن به اردوگاه من بفرست[945] تا من فرار كنم و همين را بهانه عدم تعرّض به شما قرار دهم.» حسين اين نقشه طراحى شده را اجرا كرد و ده تن از ياران خود را به اردوگاه مبارك فرستاد و تظاهر كردند كه بر آنها شبيخون مىزنند، درحالىكه فرياد مىكشيدند و تهديد مىكردند.
مبارك نيز در ظاهر، شتابان به سوى مكه گريخت.[946]
حسين و يارانش چند روزى در مدينه بودند و سپس آماده حركت به سمت مكه شدند.
مدت اقامت آنها در مدينه از شروع قيام تا حركت به سوى مكه، يازده روز بود، سپس در روز 24 ذى قعده سال 269 حسين با خانواده و موالى و يارانش كه سىصد تن مىشدند، به سوى مكه حركت كرد و دينار خزاعى را بر مدينه والى ساخت.[947]
ص: 325
شهيد
هادى از اخبار قيام حسين بن على آگاه شد. عدهاى از اهل بيتش كه فريضه حج را در آن سال انجام داده بودند، از جمله محمد بن سليمان بن على و عباس بن على، اخبار اين قيام را به او نوشتند. بعضى به هادى پيشنهاد دادند كه كار جنگ را به عمويش عباس بن محمد واگذارد، اما او اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: نه، به خدا قسم در كار حكومتم فريب نمىخورم. هادى نامهاى به محمد بن سليمان نوشت و در آن نامه وى را مسئول خاتمه دادن به اين قيام شيعى كرد. محمد بن سليمان، شمارى از مردان جنگى و سلاح همراه خود داشت؛ چرا كه اعراب باديهنشين، راه را ترسناك و ناامن ساخته بودند.[948]
نامههايى نيز به موسى بن على بن موسى و عباس بن محمد بن سليمان نوشته شد و ايشان نيز با يارانشان به محمد بن سليمان پيوستند و جملگى در ذى طوى[949] اردو زدند و شيعيان و موالى بنى عباس كه به حج آمده بودند نيز به ايشان پيوستند. در آن سال، مردم بسيارى به حج آمدند و حاجيان فراوان بودند.[950] حسين هم پيكهاى خود را فرستاد تا نزد بردگان مكه بروند و آنان را به پيوستن به وى بخوانند و وعده آزادى ايشان را داد. پس بسيارى از بردگان نزد وى آمدند و به يارانش پيوستند.[951]
عباسيان نيروهاى خود را سازماندهى كردند. محمد بن سليمان، رهبرى جناح راست، و عباس بن محمد و موسى بن عيسى جناح چپ، و معاذ بن مسلم قلب سپاه را برعهده گرفتند. عده سپاه عباسى به چهار هزار سوار رسيد و پيش از طلوع فجر، حسين بن على با ياران و پيروانش به رويارويى سپاه عباسى آمدند. دو سپاه در ناحيه فخ[952] مقابل هم قرار گرفتند و جنگى سخت درگرفت.[953]
ص: 326
چون حسين مقابل سپاه عباسى قرار گرفت، به مردى از ياران خود دستور داد بر شترى سوار شود و شمشير خود را در دست بگرداند و سخنان وى را جمله به جمله، به گوش آنان برساند، پس چنين فرياد زند: «اى گروه مردمان! اى گروه سياهپوشان! اين حسين فرزند رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- و پسر عموى اوست، شما را به كتاب خدا و سنت رسول دعوت مىكند.»[954] اما اين گفتار، تأثيرى در سپاهيان عباسى نگذاشت.
جنگ سختى در فخ برپا شد و حسين بن على جنگيد تا به شهادت رسيد،[955] سپس عباسيان سر حسين و يارانش را از تن جدا كردند. تعداد سرهاى جدا شده از صد گذشت و آن سرها را نزد فرماندهان سپاه عباسى بردند كه گروهى از فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام هم آنجا بودند. عباسيان از موسى بن جعفر عليه السّلام خواستند كه سر حسين را به آنان نشان دهد و او اشاره به سر حسين كرد و گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، آرى به خدا از اين جهان رفت، درحالىكه مردى بود مسلمان و شايسته، پيوسته در صيام و قيام بود و امر به معروف و نهى از منكر مىنمود و در خاندانش كسى مانند او نبود.[956] پيكر كشتهشدگان بدون آنكه دفن شوند، سه روز بر زمين ماند تا اينكه درندگان و پرندگان آنها را خوردند.[957]
بعضى از ياران حسين بن على توانستند خود را نجات دهند و بين حاجيانى كه به مكه آمده بودند، پنهان شوند، ازاينرو، عباسيان نتوانستند به آنها دست يابند، اما بعضى ديگر اسير شدند كه از جمله آنها خواهر حسين بن على بود و او را در خانه زينب، دختر سليمان زندانى كردند.[958] عباسيان اسراى خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام، همچون سليمان بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على و عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على و حسن بن محمد بن عبد اللّه بن حسن بن بن على را به قتل رساندند. هرچند به
ص: 327
عبد اللّه بن حسن بن على و حسن بن على، امان دادند و نزد جعفر برمكى برده، زندانى كردند، اما بعد هر دوى آنان را كشتند.[959] موسى بن عيسى با شش تن از اسيران، كه چهار تن ايشان كوفى بودند، به بغداد آمد. هادى به موسى دستور داد اسيران را نزد وى آورد و مثله كند. موسى از خليفه درخواست عفو ايشان را كرد؛ چرا كه به آنها وعده امان داده بود.
هادى، فرمان قتل دو تن از اسيران را داد و از بقيه درگذشت. موسى باز هم به شفاعت يكى از اين دو تن پرداخت و به خليفه گفت: اى امير مؤمنان! اين مرد، خاندان ابو طالب را بهتر از هركس ديگر مىشناسد، اگر نگاهش بدارى، در مقابل گناهش آنان را به تو مىشناساند.
خليفه، مبارك تركى را به سبب مماشات با حسين بن على از منصبش عزل كرد و دستور مصادره اموال او را داد و مسئول امر چهارپايانش ساخت. همچنين خليفه بر موسى بن عيسى خشم گرفت؛ چرا كه حسن بن محمد را پس از اسارت كشته بود، بنابراين، دستور مصادره اموالش را داد.[960]
مسعودى و صاحب فخرى روايت مىكنند كه هادى از كشته شدن حسين بن على اندوهگين شد و بر كسانى كه سر شهيد را نزد وى آوردند و به او بشارت مىدادند، غضبناك شد و به آنان گفت: آمدهايد و مرا بشارت مىدهيد؟ گويى سر مردى از تركان يا مردى از ديلم را برايم آوردهايد! بلكه او مردى بود از خاندان رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- كمترين مزدى كه بايد بدهم اين است كه چيزى به شما ندهم.[961]
بدين شكل، هادى در عزاى حسين اشك ريخت. همانگونه كه مورّخان ريختن اين اشكها را براى حسين بن على نقل مىكنند، اندوه و ناراحتى منصور را براى كشته شدن نفس زكيه نيز پيش از آن بازگو كردهاند. آيا اين دو خليفه در احساسات و اندوهشان صادق بودند يا اينكه مصالح آنها ايجاب مىكرد به اندوه و ناراحتى تظاهر كنند تا جزء شادىكنندگان در سرنوشت دشمنانى كه رحم خودشان محسوب مىشدند، به شمار نيايند؛ يعنى كسانى نباشند كه رحم خود را كه باعث اتصالشان به پسر عمهاى علوىشان
ص: 328
بود، قطع كردهاند؟ يا اينكه اين دو خليفه بدين شكل مىخواستند تسكين خاطرى به دلهاى محزون بدهند و افكار انقلابى را آرام كنند؟ پاسخ به اين سؤالها اين است كه خداى واحد عزّ و جلّ به باطن و درون انسانها آگاهتر است، ولى ما معتقديم كه هادى مىخواست از خشم و شورش مسلمانان بر خود بكاهد؛ چرا كه آنان از مرگ فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام خشمگين بودند. اين سياست از آنچه قبلا به آن اشاره كرديم روشن مىشود؛ ديديم كه هادى اموال موسى بن عيسى را به سبب كشتن حسن بن محمد مصادره كرد، با وجود آنكه موسى اخلاص خود را به خليفه نشان داده و در جنگ براى او پايدارى كرده بود. پس نظر ما اين نيست كه هادى فردى رقيق القلب بوده و در مقابل كشته شدن مردى كه او را دشمن قوى و خصم شديد خود تصور مىكرد، متأثر شده باشد. مورّخان همگى هادى را به قساوت قلب و درشتخويى مىشناسند و اين طبيعت او در رفتار با عموم مردم و حتى با مادرش خيزران آشكار شد.[962]
عمر بن عبد العزيز، والى مدينه، از سرنوشت حسين بن على و يارانش مطلع شد. او كه مىخواست خشم و كينه خود را نسبت به علويان نشان دهد، خانه حسين و اهل بيتش را سوزاند و اموالشان را مصادره و نخلستانهاى ايشان را به بيت المال ضميمه كرد.[963]
اين گونه شد كه يكى ديگر از مصيبتهاى طالبيان رقم خورد و نهضت حسين بن على و يارانش سركوب شد و منطقهاى در اطراف مكه، ريخته شدن خونهاى علويان ديگرى را به خود ديد، همانگونه كه پيش از آن، مدينه شاهد ريخته شدن خون محمد نفس زكيه بود.
ص: 329
فلسفه برپايى نهضت
آيا نهضت حسين بن على پيش از آنكه علنى شود از طرح و نقشه و سازماندهى دقيق برخوردار بود؟ آيا حسين قصد چنين نهضتى را داشت و براى آن، توان و آمادگى مناسب را كسب كرده بود؟ يا اينكه قيام او نتيجه شرايطى خاص و ناشى از تحول رويدادها به شكل سريع بود؟ همچنين آيا مىتوان گفت كه رفتار ظالمانه والى مدينه در قبال علويان و فشارهاى او بر آنان، احساسات علويان را برانگيخت و اين، عامل اصلى قيام بود؟
بعضى مورّخان بر اين باورند كه حسين بن على قصد خروج داشت و قيام بر عليه هادى را پيش از اينكه حادثه ياد شده بين علويان و عمر بن عبد العزيز، والى مدينه اتفاق افتد، در سر مىپروراند و آن حادثه و نزاع صرفا بر شتاب قيام افزود. روايت طبرى درباره نهضت حسين بن على چنين است: «چنانكه گفتهاند، ايشان با يكديگر وعده كردند كه در منى يا مكه در موسم حج خروج كنند[964] ...»[965] صاحب فخرى نيز با صراحت و وضوحى بيشتر از طبرى اين نظر را مطرح مىكند و مىگويد: «حسين بن على از رجال و سادات و فضلاى بنى هاشم بود و قصد خروج داشت و گروهى از بزرگان خاندانش نيز با وى متّفق بودند. سپس از جانب عامل مدينه بر گروهى از علويان ستم شد، ازاينرو، جمله طالبيان شورش كردند و مردم بسيارى گرد ايشان را گرفتند.»[966]
اگر ديدگاه اين دو مورّخ را بپذيريم، اين امر قطعى مىشود كه قيام علويان مسئلهاى حتمى بوده، و ستم والى مدينه به آل على نيز نقطه انفجار يا به اصطلاح امروز، آغاز شمارش معكوس آن مىباشد. اما براى ما دشوار است كه بر اين نظريه تأكيد كنيم؛ زيرا منابع متقدم، اخبارى از آمادگى و تجهيز اين قيام نمىدهند، درحالىكه در قيام نفس زكيه و ابراهيم، خلاف اين امر را در مصادر مىبينيم. در اين منابع، از تشجيع نفس زكيه براى مطالبه خلافت، به وسيله عبد الله بن حسن[967] و تحمل شكنجه و زندان او براى اينكه
ص: 330
منصور بر فرزندش نفس زكيه دست نيابد، سخن به ميان مىآيد.[968] همچنين مىبينيم كه محمد نفس زكيه، داعيان خود را به مناطق مختلف مىفرستد و ابراهيم براى نشر دعوت خود در بصره و اهواز و فارس تلاش مىكند.[969]
حسين بن على قيام خود را در ذى قعده سال 169 علنى كرد، حال آنكه هادى در اواخر محرم همين سال بر مسند خلافت نشسته بود. طبرى به فاصله بين آغاز خلافت هادى و خروج حسين اشاره مىكند و مىگويد: آن، نه ماه و هجده روز بود.[970] البته اين مدت كوتاهى است و براى يك قيام علوى شيعى كافى نبود، آن هم براى غلبه بر دولت عباسى كه اركان خلافتش را محكم و پايه خود را در اقصى نقاط عالم اسلامى استوار ساخته بود، بهويژه آنكه منابع متقدم هيچ اشارهاى هم به آماده شدن علويان براى قيام در عصر مهدى ندارند و ما شاهد بوديم كه مهدى بر علويان، چه در بغداد و چه در مدينه، مراقبان دقيقى گماشت. همچنين گفتيم كه واليان و عمّال بر يد مهدى در مدينه به پرس و جو از فعاليتهاى علويان مىپرداختند، كه [بديهى است] اين، مجالى براى سازماندهى هرگونه حركت شيعى باقى نمىگذاشت.
ازاينرو، شايسته است كه موضع معتدلى در پيش گيريم و بگوييم كه حسين بن على مانند ديگر افراد خاندان على بن ابى طالب بود كه خواستار خلافت بودند و عباسيان را غاصب حقوق مشروع خود مىدانستند. او چنانچه شرايط فراهم مىشد، از قيام كردن ابايى نداشت. اين شرايط در اثر نزاعش با والى مدينه مهيا شد. البته معتقديم كه حسين بن على براى سازماندهى دعوت خود اقدام نكرد و داعيان را به مناطق اسلامى نفرستاد و نيروهاى جنگى، به قدرى كه او را براى رويارويى با سپاه دشمن كفايت كند، فراهم نكرد.
همچنين او پيش از آنكه شرايط پيروزى فراهم شود، در علنى ساختن قيام، شتاب كرد و اين سبب شد كه عباسيان به سادگى بر قيام او غلبه كنند.
اين ديدگاه در روايت طبرى روشن مىشود، آنجا كه از آمدن محمد بن سليمان در
ص: 331
رأس تعداد فراوانى از سپاه عباسى سخن مىگويد: «هنوز حسين يارانش را گرد نياورده بود كه خبر حركت سپاه عباسى را به سوى خود شنيد، سپس با برادران و خدمتكارانش به قصد جنگ خارج شد.»[971] اصفهانى درباره كسانى كه در وقت علنى شدن قيام حسين به وى پيوستند، مىگويد: «آنان گروهى از جوانان و موالى خود را فراخواندند، پس 26 نفر از فرزندان على و ده نفر از حاجيان و چند تن از موالى جمع شدند.»[972] و[973] ازاينرو، ياران حسين بن على قادر به مقاومت طولانى در برابر نيروهاى پرشمار و سرتاپا مسلح عباسى نبودند و عباسيان بعد از درگيرى محدود و كوتاهى به كشتن حسين و بيشتر يارانش، موفق شدند.
طبرى سپاه عباسى را اين گونه وصف مىكند: «محمد بن سليمان آمد، درحالىكه نود مركب، شامل اسب و استر پيش روى خويش داشت و خود بر شترى تنومند نشسته بود.
پشت سر وى چهل سوار بر شتران جهازدار بودند و از پس آنان هم افرادى كه سوار بر الاغ بودند و پيادگان و ديگر سربازان آمدند. اينها به نظر بسيار آمدند و مردم پنداشتند كه به مراتب عدهشان فراوانتر است.»[974]
[يكى از عوامل شكست نهضت حسين بن على (ع)]
از عوامل شكست نهضت حسين بن على، خوددارى بعضى از مردم مدينه از پيوستن به او و اتخاذ موضع خصمانه بعضى ديگر از آنان است. از روايت طبرى اين گونه به دست مىآيد كه عدهاى از مردم مدينه از اين امر راضى نبودند كه حسين مسجد پيامبر را مركز قيام خود قرار دهد، بهويژه آنكه بعضى از ياران او حرمت اين مكان مقدس را حفظ نمىكردند.[975]
ص: 332
نپيوستن مردم مدينه به حسين از اين گفته وى به آنان معلوم مىشود: «اى مردم! آيا آثار رسول خدا را در سنگ و چوب جستوجو مىكنيد و به آن تبرّك مىجوييد، درحالىكه فرزند عزيز او را ضايع و رها مىكنيد؟»[976]
طبرى همچنين از امتناع گروهى از مردم مدينه از خروج با حسين بن على، با وجود آنكه قبلا وعده يارى داده بودند، سخن مىگويد: «آن روز حسين بن على بن حسن بن حسن درباره كسانى كه وعده يارى دادند مبنى بر اينكه نزد وى بيايند، اما تخلّف كردند، به اين شعر متمثل شد:
|
من عاذ بالسيف لاقى فرصة عجبا |
موتا على عجل او عاشق منتصفا |
|
|
لا تقربوا السهل ان السهل يفسدكم |
لن تدركوا المجد حتى تضربوا عنقا[977] |
|
هركه به شمشير پناه برد، فرصتى شگفتانگيز به دست آرد يا مرگ عاجل به سراغش آيد و يا زندگى باعزت را درك كند. اما شما به راحتى و آسايش مپردازيد كه آسودگى تباهتان سازد، تا گردنى نزنيد به بزرگى نمىرسيد.»
بعضى از پيشوايان علوى نيز از خروج با حسين امتناع ورزيدند كه در پيشاپيش آنان حسن بن جعفر بن حسن بن حسن و امام موسى بن جعفر عليهما السّلام بودند. امام موسى عليه السّلام نزد حسين آمد و به او گفت: «دوست دارم از اينكه تو را همراهى نمىكنم، معذورم دارى و به دل نگيرى! حسين مدتى سر خود را به زير انداخت و پاسخى نداد، آنگاه سر برداشت و گفت: راحت باش.»
و چون حسين آماده ترك مدينه مىشد از موسى بن جعفر عليه السّلام خواست كه او را قدرى همراهى كند، اما موسى اين خواسته را رد كرد و او را از تظاهر مردمان به يارىاش برحذر داشت و فرمود: «بدان كه تو به تيغ شمشير كشته خواهى شد، اما اين مردم فاسقانى هستند كه تظاهر به ايمان مىكنند، ولى در دل منافق و مشركاند. انا للّه و انّا اليه راجعون! من پاداش شما نزديكان را نزد خداى عزّ و جلّ مىجويم.»[978]
ص: 333
از ديگر عوامل شكست نهضت حسين بن على، امتناع بزرگان مكه از تأييد نهضت اوست؛ زيرا ياران حسين، بردگان آنان را تشجيع مىكردند كه از دست صاحبان خود فرار كنند. طبرى روايت مىكند كه ياران حسين در مكه ندا مىدادند: «هر بندهاى كه به ما بپيوندد، آزاد است. پس غلامان و بندگان نزد ايشان مىرفتند. يكى از بزرگان مكه به حسين گفت: غلامانى را كه از آن تو نبودند، آزاد كردى! چگونه اين را روا مىدارى؟»[979] و[980]
همچنين زمان قيام حسين بن على كه با موسم حج مصادف بود، از عوامل شكست آن به شمار مىآيد؛ زيرا هادى براى مقابله با او سپاه بزرگى از عراق نفرستاد، بلكه تنها به سپاهيان و محافظان بزرگان عباسى كه براى اداى فريضه حج به حجاز رفته بودند، بسنده كرد. [گفتنى است كه] معمولا قافلههاى حاجيان با حمايت گروهى از سپاه مسلمانان حركت مىكردند تا از هجوم اعراب و راهزنان باديهنشين در امان باشند. هادى از همين سپاهيان براى خاتمه دادن به نهضت حسين يارى جست. اگر قيام حسين در موسم حج صورت نمىگرفت، هادى مجبور مىشد كه سپاه خود را از عراق روانه كند و اين به حسين، مجالى مىداد تا ياران خود را گرد آورده، مسلح كند و صفوف آنان را سامان دهد.
اما سپاه عباسى درحالىكه او در مسير مدينه به مكه بود، بر آنها هجوم آوردند و با او در بيابانى متروك و باز، به جنگ پرداختند و راه هرگونه كمك مردم مكه را بر او بستند.
همچنين اين قيام در ماه ذى قعده واقع شد و اين از ماههاى حرام بود و مسلمانان جز در ناچارى و ضرورت، در چنين ماهى به جنگ نمىپردازند. علاوه بر اين، موسم حج، فرصتى بود كه بيشتر مردم حجاز در آن به امرار معاش مىپرداختند و حيات اقتصادى آنان وابسته به هزاران حاجى بود كه از مشرق و مغرب دنيا به حجاز مىآمدند، ازاينرو، بسيارى از مردم مكه و مدينه به كار و تجارت و كسب روزى خود مشغول بودند. گفتنى
ص: 334
است يكى از عوامل شكست نهضت عبد اللّه بن زبير در عهد عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، محاصره ابن زبير در مكه در موسم حج به وسيله حجاج بن يوسف ثقفى بود.[981] بنابراين، تاريخ پيوسته خود را تكرار مىكند، هرچند كه به صورتها و كيفيتهاى مختلف باشد.
در اينجا صفحهاى ديگر از صفحههاى نهضتهاى شيعه در تاريخ اسلام پايان مىيابد تا صفحه جديد ديگرى كه اخبار نهضت شيعى ديگرى را بازگويد، پيش روى ما باز شود، و آن قيام يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه در دوره خلافت هارون الرشيد است.
ص: 335
بخش چهارم جنبشهاى شيعه در دوره هارون الرشيد
ص: 337
فصل اول نهضتهاى يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه در عهد هارون الرشيد
دوره خلافت هارون الرشيد، شاهد حركتهايى شيعى به رهبرى دو برادر به نامهاى يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب بود. قيام يحيى در مشرق بود، حال آنكه ادريس در سرزمين مغرب قيام كرد. اين دو انقلابى، برادران محمد نفس زكيه و ابراهيم بودند كه قبلا در دوره خلافت منصور بهپا خاسته و خونشان در مدينه و بصره به زمين ريخته بود.
عمر هادى عباسى دو يا سه ماه پس از مصيبت فخ و شهادت حسين بن على بهسر آمد و شيعيان از اينكه دوران عمر خليفهاى كه به قساوت و درشتى مشهور بود به پايان رسيد، آرامش يافتند. همچنين از اينكه خلافت به هارون الرشيد رسيد، اظهار شادمانى كردند؛ چرا كه هارون در دوره مهدى و هادى، به نيكى خلق و نرمى رفتار شهرت داشت، و اگر اجل به مهدى مهلت مىداد، بر آن بود كه او را در ولايتعهدى، بر هادى مقدم دارد.[982]
ص: 338
رفتار خليفه جديد با علويان
رشيد نسبت به علويان، سياستى تازه در پيش گرفت.[983] او بهتر آن ديد كه از آنان دلجويى كند و در حقشان احسان روا دارد. جعفر بن يحيى برمكى وزير وى نيز او را در اين سياست راهنمايى و تشجيع مىكرد. هارون در راستاى همين سياست، فرمان آزادى زندانيان خاندان ابى طالب را در بغداد صادر كرد و به ايشان اجازه بازگشت به مدينه داد.[984] ازاينرو، همه آنها به جز عباس بن حسن بن عبد اللّه بن على بن ابى طالب آزاد شدند.[985] اين سياست حكيمانه، تحسين و ستايش گروههاى زيادى از مردم را برانگيخت و بخش مهمى از افكار عمومى را به نفع هارون جلب كرد.
همچنين هارون الرشيد فرمان عزل عمر بن عبد العزيز، والى مدينه را كه بر علويان ستم و آزار روا داشته بود، صادر كرد. عملكرد عمر باعث شروع قيام حسين بن على بود و ما ديديم كه چطور اين والى پس از واقعه فخ، خانههاى علويان را ويران كرد و نخلهايشان را بريد و اموالشان را مصادره كرد.[986]
شيعيان از عاقبت كار محمد بن سليمان، فرمانده سپاه عباسى هم خوشحال شدند؛ زيرا او بود كه در سال 169 ق به نهضت حسين بن على در فخ پايان داد. او در سال 173 ق درگذشت. هارون الرشيد تمامى املاك و اموالش را، كه بالغ بر شصت ميليون درهم مىشد، مصادره كرد و به نديمان و خنياگران بخشيد. همچنين باغهاى وى را در اهواز به خود اختصاص داد.[987]
زندانيان خاندان ابى طالب از بغداد به مدينه منوره بازگشتند،[988] ولى در بين آنان دو برادر
ص: 339
بودند كه از جنگ فخ، جان بهدر برده و از چنگ عباسيان رهايى يافته بودند. اين دو برادر همان يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند.
يحيى بن عبد اللّه
اصفهانى يحيى بن عبد اللّه را چنين وصف مىكند: «وى از نظر مذهب، مردى خوش عقيده و در ميان خاندانش بر ديگران مقدم بود و از اشكالهايى كه بر امثال او وارد مىشد، بركنار بود و از راويان حديث بود.»[989] همچنين اصفهانى نقل مىكند كه يحيى مورد احترام امام مالك بن انس بود و امام به احترام وى از جاى خود برمىخاست و يحيى را در كنار خود مىنشاند.[990]
پس از واقعه فخ، يحيى از نظرها پنهان شد و همواره در مناطق مختلف سرگردان بود تا اينكه در بلاد ديلم مقيم شد. بنا به گزارش اصفهانى، فضل بن يحيى برمكى از محل اختفاى يحيى آگاهى داشت و با او به نيكى رفتار كرد و او را بر جانش امان داد. وى در ادامه مىآورد: «چون اصحاب فخ كشته شدند، يحيى بن عبد اللّه كه آنان را در قيام همراهى مىكرد، مدتى مخفى شده و به صورت ناشناس از شهرى به شهر ديگر مىرفت و درصدد بود تا پناهگاهى بجويد و در آن، رحل اقامت افكند تا اينكه فضل بن يحيى برمكى از جاى او مطلع شد و به وى پيغام داد كه از آنجا كوچ كند. يحيى عازم بلاد ديلم شد. فضل نامهاى هم براى او فرستاد كه در آن به حكّام دستور داده بود كسى متعرض او نشود.»[991]
يحيى بن عبد اللّه در سرزمين ديلم ظهور كرد و عده يارانش افزون شد و بسيارى از مردم مناطق همجوار به يارىاش آمدند.[992] مىتوانيم اين پرسش را مطرح كنيم كه چرا يحيى بن عبد اللّه سرزمين ديلم را مركز نهضت خود قرار داد؟ اصفهانى در روايتى سبب
ص: 340
اين امر را چنين بيان مىكند: مردى از يحيى پرسيد كه چرا ديلم را از بين نواحى مختلف انتخاب كردى؟ يحيى پاسخ داد: مردم ديلم در دفاع از ما يك بار خروج مىكنند، و من اميدوار بودم كه خروج آنان در همراهى با من باشد.[993]
هارون الرّشيد از تحركات يحيى مطلع شد، بدينگونه كه مردى نزد وى آمد و خواستار آن شد كه در خلوت با وى سخن گويد و يكى از مسائل مهم خلافت را بيان كند. سپس گزارشى از دعوت يحيى به وى داد و گفت: «من در يكى از كاروانسراهاى حلوان بودم، ناگاه يحيى بن عبد اللّه را ديدم كه جامهاى پشمين پوشيده و عبايى كلفت از پشم سرخ بر دوش انداخته بود و جماعتى با او بودند كه هرگاه فرود مىآمد، آنها نيز فرود مىآمدند و هرگاه برمىخاست، آنها نيز برمىخاستند و در جانب او بودند. آنان هركس را مىديدند، چنين وانمود مىكردند كه يحيى را نمىشناسند، اما در حقيقت از پيروان او بودند و همراه هركدام از آنها اماننامه سفيد رنگى بود و به هركس كه متعرض آنان مىشد نشان مىدادند تا در امان باشند. هارون در مقابل اين خبر، به آن مرد هزار دينار پاداش داد.»[994]
هارون الرّشيد بر آن شد كه در برابر دعوت يحيى موضعى قاطع اتّخاذ كند. ازاينرو، با يحيى بن خالد برمكى در كار اين علوى مشورت كرد. يحيى نيز فرزندش فضل را براى جنگ يا راضى كردن وى به طاعت خليفه پيشنهاد كرد. جهشيارى روايت مىكند كه يحيى برمكى با اموال بسيار، پيشواى علوى را تقويت كرد تا [از يك سو] او بتواند دعوتش را گسترش دهد و قيام خود را آشكار كند، و [از سوى ديگر] خليفه مجبور شود كه در كار وى اهتمام ورزد و سپس فرزندش، فضل را بر امر وى بگمارد.
بدين ترتيب، جايگاه فضل نزد خليفه بالا مىرود و اين تدبير از يحيى برمكى بود، بدون اينكه خليفه از آن مطلع باشد.[995]
هارون الرّشيد اهميّت دعوت علوى را درك كرد. آنگونه كه طبرى روايت مىكند، هارون اندوه و ناراحتى خود را از قيام يحيى نشان داد. او از خوردن شراب امتناع كرد و
ص: 341
فضل بن يحيى را بر كار اين علوى شورشى گماشت و سپاهى بالغ بر پنجاه هزار نفر را كه فرماندهى آن با دليرترين و نيرومندترين افراد بود، براى يارى او تعيين كرد. رشيد، ولايت مناطق جبال، رى، گرگان، طبرستان، قومس، دماوند و رويان را به فضل داد. همچنين او را با اموال فراوان تجهيز كرد و فضل، بزرگان همراه خود را بر مناطق ياد شده، مستولى كرد.
او مثنى بن حجّاج بن قتيبة بن مسلم را بر طبرستان، و على بن حجّاج خزاعى را بر گرگان ولايت داد و خود در نهرين اردو زد.[996] شعرا نزد فضل آمده، او را مدح كردند و او نيز به ايشان صله بسيار داد. بدينسان، كسانى كه او را با شعر يارى مىدادند، به خواسته خود مىرسيدند و فضل با بخشش اموال زياد توانست دلها را به جانب خود متمايل گرداند و دوستى ايشان را براى خود تضمين كند.[997] ازاينرو، زبان شعرا به مدح خليفه و عباسيان و فضل به كار افتاد و مىدانيم كه شعر در آن دوره از بهترين وسايل شناخته شده تبليغ و اطلاعرسانى بود.
هارون الرّشيد فضل را نصيحت كرد كه سعى كند يحيى را پيش از مبادرت به جنگ، با روشهاى مسالمتآميز به تسليم شدن وادارد. اصفهانى روايت مىكند: رشيد فضل بن يحيى را بر تمامى مناطق مشرق و خراسان، ولايت بخشيد و به او دستور داد كه به سوى يحيى رود و وى را بفريبد و در صورتى كه پذيرفت، اموال و هداياى فراوان به او ببخشد.[998]
نيرنگ سياسى عباسيان
فضل بن يحيى اجراى وظيفه مهمى را كه خليفه بر عهدهاش نهاده بود، آغاز كرد و براى اجراى آن به دو شيوه متوسل شد. ابتدا به يحيى بن عبد اللّه نامه نوشت و با او به لطف و مدارا پرداخت؛ هم وى را ترسانده و از رشيد بر حذر داشت و هم او را تشويق و ترغيب كرد.[999] همچنين به حاكم ديلم نامه نوشت و او را از يارى علوى شورشى پرهيز داده، تهديد
ص: 342
كرد كه اگر نتواند علوى شورشى را از قيامش منصرف كند، دچار عقوبت مىشود. فضل به همراه نامهاش يك ميليون درهم براى صاحب ديلم فرستاد.
يحيى بن عبد اللّه سختى شرايط را درك كرد؛ چرا كه ديد فضل بن يحيى در رأس سپاه بزرگى آمده و با اقناع حاكم ديلم بر عدم يارى به اين حركت علوى، تمامى روزنهها را بر وى بسته است. بنا به گزارش اصفهانى، يحيى چون خبر رسيدن سپاه فضل را شنيد، گفت:
«خدايا! تو را شكر مىكنم از اينكه توانستهام در دل ستمكاران رعب ايجاد كنم. خدايا! اگر پيروزى ما را بر آنها مقدّر فرموده باشى، ما جز سربلندى دين تو هدفى نداريم و اگر چيرگى آنها را مقدّر كرده باشى، از آن روست كه براى دوستان و فرزندان اولياى خود بازگشتگاه نيكو و پاداش بزرگ و ارجمند در نظر گرفتهاى.» چون اين سخنان به فضل بن يحيى رسيد، گفت: او از خدا خواسته كه در امنيت و سلامت باشد و خدا نيز همان را روزيش مىفرمايد.[1000]
يحيى بن عبد اللّه دعوت صلحى را كه فضل بن يحيى به سوى او فرستاده بود پذيرفت، به اين شرط كه رشيد براى وى و هفتاد تن از يارانش عهد امانى بفرستد كه قاضيان و فقها و مشايخ بنى هاشم بدان شهادت دهند.[1001]
فضل، شرط اين علوى انقلابى را براى رشيد نوشت و رشيد با آن موافقت كرد و از كار فضل خرسند شد و جايگاه فضل نزد وى ارتقا يافت. همچنين رشيد عهد امان يحيى را به همراه هدايا و جوايز فرستاد.[1002]
فضل بن يحيى همراه يحيى بن عبد اللّه در اوايل سال 176 ق وارد بغداد شد و خليفه با كارگزارانش به پيشواز و استقبال ايشان آمدند. خليفه، يحيى بن عبد اللّه را چند روز در خانه يحيى بن خالد برمكى نگاه داشت و وزير برمكى خود از ميهمان علوىاش پذيرايى كرد،
ص: 343
سپس يحيى بن عبد اللّه به قصرى كه هارون الرشيد براى وى آماده كرده بود، انتقال يافت.[1004] رشيد اموال فراوانى به يحيى بخشيد و از انواع قوت و روزى او را بهرهمند ساخت و به مردم اجازه داد با او ديدار كنند و نزدش بيايند. مردم از اينكه فضل بر مشكل فايق آمده و از خونريزى و جنگ كه ممكن بود انشعاب بيشتر دو فرقه بنى هاشم (علويان و عباسيان) را در پى داشته باشد، جلوگيرى كرده و عموزادگان را به هم نزديك ساخته، خرسند شدند.
مروان بن أبى حفصه در شعرى تلاشهاى فضل را ياد مىكند و چنين مىسرايد:
|
ظفرت فلا شك يد برمكية |
رتقت بها الفتق الذى بين هاشم |
|
|
على حين ادعى الراتقين التثامة |
فكفوا و قالوا ليس بالملائم[1005] |
|
«بىشك، دستى از آل برمك ظفر يافت و شكافى را كه بين خاندان هاشم بود، به هم آورد، حال آنكه رفوگران از التيام آن وامانده و دست نگه داشته بودند و مىگفتند آن را التيام بخشى نيست.»
ابو تمامه خطيب نيز فضل بن يحيى و موفقيت او را در نزديكى بنى هاشم به هم، اين گونه ستود:
|
سد الثغور ورد ألفة هاشم |
بعد الشتات فشعبها متدان |
|
|
عصمت حكومته جماعة هاشم |
من أن يجرد بينها سيفان[1006] |
|
«مرزها را استوار كرد و الفت هاشميان را بازگرداند، پس از آنكه پراكندگى و تفرقه در اين خاندان خانه كرده بود.
حكم وى، جمع هاشميان را از اينكه شمشيرها ميانشان برهنه شود، محفوظ داشت.»
سؤال اين است كه چه عاملى يحيى بن عبد اللّه را از ادامه حركت، منصرف و به معامله با هارون الرّشيد راضى كرد؟
عواملى چند باعث شد كه اين علوى انقلابى، كار خود را به آن سياست مسالمتآميز خاتمه دهد: نخست، بىاعتمادى او به صاحب ديلم بود؛ چرا كه ديد او در برابر تهديدها
ص: 344
و وعدههاى عباسيان نرم شده است. همانگونه كه شاهد بوديم، فضل يك ميليون درهم براى او فرستاده بود، حال آنكه يحيى در قيام خود بر مردم ديلم كه از دولت عباسى ناراضى و آماده قيام بودند، تكيه كرده بود. شرح اين ماجرا را قبلا به نقل از اصفهانى آورديم.
از ديگر عوامل، رفتار يكى از ياران برجسته يحيى، حسن بن صالح بن حسن، از پيشوايان شيعيان زيدى بترى بود.[1007] حسن در كنار نهضت يحيى به عنوان يك مدعى ظاهر شد و از عوامل پراكندگى ياران يحيى و ضعف حركت وى بود. اصفهانى روايت مىكند كه حسن بن صالح بر مذهب زيديه بتريه بود كه ابو بكر و عمر را برترى مىدهند و عثمان را در شش سال اول حكومتش تفضيل و در باقى عمرش تكفير مىكنند. از ديگر اعمال ايشان اين است كه شراب مىنوشند و مسح بر روى كفش را جايز مىدانند. اين مرد با يحيى مخالفت مىنمود و اصحاب او را فاسد مىكرد.[1008] همچنين اصفهانى روايت مىكند: مردى مقدارى ميوه براى يحيى بن عبد اللّه هديه آورد، پس وى بعضى از ياران خود را به خوردن آن ميوهها دعوت كرد. حسن بن صالح غضبناك شد و گفت: آيا تو با چند تن از يارانت ميوههايى را كه برايت رسيده، مىخورى و ديگران را محروم مىسازى؟ يحيى در پاسخ گفت: اين هديهاى است كه براى شخص من آوردهاند و از غنايم و اموالى نيست كه فىء مسلمانان باشد و نتوانم در آن تصرف كنم. حسن گفت: نه، اين صحيح نيست! معلوم است كه اگر زمام امر را به دستگيرى، ميان اشخاص تفاوت گذارى و از روى عدالت رفتار نكنى.[1009]
يحيى بن عبد اللّه احساس كرد اين تفرقه كه بين يارانش افتاده، حركتش را تهديد
ص: 345
مىكند، پس بر آن شد صلحى را كه فضل بن يحيى برمكى بر او عرضه داشته، بپذيرد.[1010] اصفهانى روايت مىكند: يحيى چون همدل نبودن ياران و نظر نادرست آنان و كثرت تخلف و سرپيچىشان را از اوامر خود ديد، امان فضل را پذيرفت.[1011]
دو سؤال درباره رفتار هارون الرّشيد
شاهد بوديم كه هارون الرّشيد يحيى بن عبد اللّه را گرامى داشت و در يكى از قصرهاى خود منزل داد و اموال و هدايايى نيز به او بخشيد، ولى اوضاع به سرعت دگرگون شد و رشيد رفتارش را با اين پيشواى علوى تغيير داد و طولى نكشيد كه دستور به حبس وى داد.[1012] تغيير رفتار خليفه اين سؤال را پيش مىآورد كه آيا هارون الرّشيد در رفتار نيكويى كه در ابتداى كار با يحيى بن عبد اللّه داشت، صادق بود؟ چه چيزى خليفه را از سياست نرمش و تسامح خود بازداشت؟
در پاسخ به سؤال اول، معتقديم كه هارون الرّشيد در خوشرفتارى و تكريم پيشواى علوى صداقت داشت[1013] و آن چيزى كه او را به اين سياست سوق مىداد، تمايل شديدش به حفظ خلافت و رعايت مصالح دولت عباسى بود.
ص: 346
نهضت شيعى جديد، در مناطق شرقى دولت عباسى، در سرزمين ديلم رخ داده بود.
اين اولين بار بود كه در عصر عباسى نهضت علوى در اين منطقه بهپا مىخاست. پيش از اين ديديم كه دو قيام نفس زكيّه و حسين بن على در سرزمين حجاز، و نهضت ابراهيم در بصره رخ داده بود و خلفاى عباسى به شدت خواستار اين بودند كه منطقه شرقى خلافت بر دوستى عباسيان باقى بماند و از آشوبها و انقلابات در امان باشد. اين منطقه، شاهد دعوت عباسى بود و مردمان آن، شيعيان بنى عباس و اركان دولت ايشان را تشكيل مىدادند. هارون الرّشيد متوجه خطرى شد كه پيشواى علوى در سرزمين ديلم به وجود آورده بود. مردمان اين منطقه- همانگونه كه آورديم- آماده خروج بر دولت عباسى بودند و انتظار پيشوايى را مىكشيدند كه گرد او جمع شوند و بر حكومت عباسى شورش كنند.[1014] هارون الرّشيد در پى آن بود كه اهالى ديلم را از پيشواى علوى ممدوح و موردنظرشان، محروم سازد و به آنان بفهماند كه پيشوايى كه مقيم سرزمينشان بود، يكى از موالى خليفه شده و اكنون در پايتخت وى اقامت گزيده است. اين امر، روح انقلاب را كه در جانهاى ديلميان شعله كشيده بود، به سردى مىكشاند و آنان را به سوى آرامش و تسليم سوق مىداد.
همچنين هارون الرّشيد از عواقب جنگ بين عباسيان و علويان آگاه بود. مسلمانان از جنگ و نزاع دايم بين طايفهاى از بنى هاشم با طايفه ديگر آن، اظهار ناراحتى مىكردند و خواستار اين بودند كه همه هاشميان در امنيت و سلامت زندگى كنند و ديديم كه چگونه شعرا و عموم مردم از مصالحه هارون الرشيد و يحيى بن عبد اللّه علوى ابراز شادمانى كردند.[1015]
ص: 347
يحيى بن عبد اللّه از شخصيتهاى بزرگ بيت علوى بود و در قلوب شيعيان، جايگاهى والا داشت.[1016] او برادر محمّد نفس زكيّه و ابراهيم بود كه به دست عباسيان كشته شده بودند. يحيى و شمارى از علويان همراه وى و عموم شيعيان، در پى خونخواهى اين دو شهيد و حسين بن على، شهيد فخ بودند.[1017] همچنين بسيارى از مسلمانان غيرشيعه متمايل به خاندان على عليه السّلام و دوستدار آنان بودند و از ريخته شدن خون علويان به دست عباسيان خشمگين بودند. پس هارون الرّشيد خواست كه در دوره وى فاجعه خونين ديگرى كه در آن، خون علويان بر زمين بريزد، شكل نگيرد. هارون مىديد كه اقامت يحيى بن عبد اللّه در بغداد و مراقبت از اعمال و رفتارش، اهداف او را محقق كرده و يحيى را از هرگونه قيامى باز مىداشت. بدينسان، هارون الرّشيد مىتوانست بين يحيى و شيعيان وى فاصلهاى ايجاد كرده و آنان را از پيشوايى يكى از برجستهترين فرزندان بيت علوى عهد خود محروم كند.
باوجوداين، اصفهانى معتقد است كه هارون در رفتار خود با يحيى بن عبد اللّه صادق نبود، بلكه از روى حيله و نيرنگ بود، نه از سر صلحطلبى. هارون مترصد فرصتى بود كه بهانه به دست آورد و وعده و وعيدهايش را زير پا بگذارد. اصفهانى مىگويد: چون يحيى به بغداد آمد، هارون مقدمش را گرامى داشت و جوايز بسيار به او داد و مدتى را به همين منوال با او گذراند، ولى درصدد بود كه طرحى بريزد و از دست يحيى خلاص شود، پس دنبال بهانه گرفتن از او و يارانش بود.[1018]
در اينجا به سؤال دوم مىرسيم: چه امرى هارون الرّشيد را وادار كرد كه از سياست رفق و مدارا با يحيى بن عبد اللّه دست بكشد؟
اطرافيان رشيد در تخريب روابط بين او و يحيى بن عبد اللّه نقش ايفا كردند.[1019] هارون
ص: 348
الرّشيد به مردم اجازه رفت و آمد به قصرى را داد كه يحيى در آن اقامت داشت. بر اين اساس، افراد فراوانى به قصر رفت و آمد مىكردند و به يحيى سلام مىدادند و خوش آمد مىگفتند. مردم چون ديده بودند كه هارون الرّشيد خود به استقبال و خوشآمدگويى يحيى آمده، ترسشان از حكومت زايل شده بود. در اين ميان، بعضى از خواصّ هارون به علويان حسادت مىكردند؛ چون منافعشان در ادامه جنگ بين خاندان على و خاندان عباس بود.
پس اينها نزد هارون آمدند و او را از اقبال مردم به ديدار پيشواى علوى ترساندند و هارون را نسبت به او بدگمان ساختند. آنها مىگفتند: «اين فرد نزديكانت را عليه تو مىشوراند.» سرانجام اين بدخواهان در تحقق هدفشان موفق شدند و رفتار رشيد به تدريج با يحيى دگرگون شد. او مراقبانى بر قصر يحيى گماشت. اين جاسوسان، اخبار مردمى را كه به ديدار يحيى مىآمدند و نزد او در تردد بودند، به هارون منتقل مىكردند.
هرگاه هارون از يحيى درباره اين افراد مىپرسيد، او مىگفت: ايشان جزء همان هفتاد نفرى هستند كه هارون در عهدنامهاش آنان را امان داده است. در عهدنامه به هفتاد تن از ياران يحيى، بدون اينكه نامشان مشخص باشد، امان داده شده بود. سرانجام هارون روزى يحيى را احضار كرد و به او گفت: از خدا بترس و آن هفتاد نفر اصحاب خود را معرفى كن تا امان تو به هم نخورد. يحيى از افشاى نام ياران خود پرهيز كرد. اين امر موجب خشم هارون گرديد. او متوجه شد كه اطرافيانش به حق، وى را از يحيى برحذر مىداشتند، پس رشيد به خواص و اطرافيان خود گفت: «اين مرد، ياران خود را نام نمىبرد و هرگاه نام مردى را مىشنوم كه كارهاى خلافى انجام داده و قصد دستگير كردن او را مىكنم مىگويد: اين از همان كسانى است كه تو بدانها امان دادهاى.[1020] از اين به بعد يحيى تحت مراقبت شديد هارون قرار گرفت.[1021]
ص: 349
شكها و بدگمانىهاى هارون ادامه يافت. او به دنبال آن بود كه شك خود را به يقين مبدّل سازد، ازاينرو، يحيى را هرچند وقت يك بار به مجلس خود فرامىخواند و با او گفتوگو مىكرد تا شايد از راه سخن گفتن با يحيى، آنچه را خود در دل داشت و به دنبال آن بود، كشف كند.[1022]
مورّخان روايتى طولانى درباره بدگويى مردى از خاندان زبير بن عوام نسبت به يحيى بن عبد اللّه نقل مىكنند و آن را سبب اصلى دگرگون شدن رفتار نيكوى هارون با يحيى بن عبد اللّه و سپس زندانى كردن وى و نقض امانى كه به او داده بود، مىدانند.[1023]
روزى عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير نزد هارون الرّشيد آمده، يحيى را متهم كرد كه وى را به بيعت با خود دعوت كرده است. رشيد تصميم گرفت كه تهمت زننده را با مدعى عليه روبهرو كند. در مواجههاى كه صورت گرفت، جدال و مناقشه تندى بين آن دو مرد واقع شد و يحيى به كلى اتهام را رد كرد، سپس خواست كه مصعب را در تنگنا قرار دهد. ازاينرو، رفتار خاندان زبير را با بنى هاشم بهطور عموم و با بنى عباس بهطور خصوص يادآور شد.[1024] سپس يحيى به هارون گفت كه اين مصعب
ص: 350
همان كسى است كه به قيام برادرش محمد نفس زكيّه عليه جدّت منصور، پيوسته بود و اين شعر را سرود:
|
قوموا ببيعتكم ننهض بطاعتنا |
انّ الخلافة فيكم يا بنى حسن |
|
«شما براى بيعت گرفتن به پا خيزيد، و ما براى فرمانبردارى از شما قيام مىكنيم؛ چرا كه اى بنى حسن! خلافت در شما و از آن شماست.»
سپس هر دو مرد به پدران و خاندان خود فخرفروشى كردند و فحش و دشنام ردّ و بدل ساختند و يحيى به رشيد گفت: «اى امير مؤمنان! سعايت اين مرد از روى دوستى و هواخواهى دولت شما نيست، بلكه از روى دشمنى با همه خاندان ماست. اگر او كسى را مىيافت كه دشمن همه ما باشد، حتما با وى هم دست مىشد. او دروغ مىگويد. من او را قسم مىدهم؛ اگر قسم خورد كه من چنين چيزى گفتهام، خون من بر امير مؤمنان حلال باشد.»[1025]
يحيى از هارون خواست كه بهتر است مصعب زبيرى را قسم برائت دهد.[1026] مصعب از سوگند خوردن به اين گونه قسم اجتناب كرد. هارون تهديد كرد كه اگر قسم نخورد، او را عقوبت خواهد كرد. مصعب ناچار به اطاعت امر خليفه شد. يحيى از قسم خوردن مرد به آن شكل خوشحال شد، آنجا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود: «كسى اين سوگند را به دروغ نمىخورد مگر اينكه هنوز سه روز از آن نگذشته، خدا او را عذاب مىكند.» پس يحيى از
ص: 351
هارون الرّشيد خواست كه سه روز به او مهلت دهد تا اگر در اين سه روز براى مصعب زبيرى اتفاقى نيفتاد، خون يحيى بر خليفه مباح باشد.[1027]
مورّخان مىنويسند كه خداى عزّ و جل عذاب خود را بر مصعب زبيرى در همان روز نازل كرد. طبرى مىآورد: او فلج شد و در همان ساعت مرد.[1028] اما مسعودى و اصفهانى روايت مىكنند كه جذام گرفت و بدنش ورم كرد و پس از آن مرد.[1029]
مورّخان جملگى همداستانند كه هنگام دفن مصعب، قبر او فروريخت و هرچه بر روى او خاك مىريختند، خاكها درون زمين مىرفت. ناچار شاخههايى روى قبر نصب كردند و با تختههاى ساج آن را پوشاندند. ابن طباطبا اين رويداد را «نشانهاى آسمانى» مىداند و مىگويد: «با وجود آنكه چنين آيه و نشانه عظيمى ظاهر شده بود، يحيى در زندان به وضع فجيعى به قتل رسيد.»[1030]
مورّخان متقدّم، سعايت نزديكان هارون درباره يحيى و ترغيب وى را به دشمنى با او، و نيز تهمت مصعب زبيرى به يحيى را، از عوامل تغيير رفتار هارون نسبت به او ذكر مىكنند و البته ما عامل ديگرى را نيز به آنها اضافه مىكنيم. حوادثى كه ذكر آنها گذشت، در سال 176 ق واقع شدند. در آن حال، ادريس بن عبد اللّه در سرزمين مغرب قيام خود را علنى ساخته و دعوت خود را نشر داده بود و نفوذ عباسيان را در آن منطقه، تهديد مىكرد.[1031] در بغداد هم هارون مىديد كه عامّه مردم به خانه يحيى بن عبد اللّه رفت و آمد مىكنند. در همين زمان، ياران يحيى در سرزمين ديلم فتنهانگيزى مىكردند، و در حجاز نيز گروهى از علويان مترصّد فرصتى بودند تا بر عباسيان بشورند كه بسيارى از مردمان حجاز هم براى يارى ايشان آمادگى داشتند.
بنابراين، هارون از خود پرسيد كه اگر اين سه حركت علوى قدرتمند در يك زمان بر او
ص: 352
چيره شوند، چه خواهد شد؟ ظاهرا هارون به اين مسئله يا مسائل مانند آن مىانديشيد، پس دو راه را در مواجهه با آن پيش روى خود ديد: يا آنكه در برخورد با مشكل، شدت و خشونت به خرج دهد و يا شكيبايى پيشه سازد، كه اين راه حل دوم با خطرهايى همراه بود و ممكن بود تخت حكومت وى را سرنگون سازد.[1032]
هارون راه حل اول را، كه شدت و خشونت بود، برگزيد و دستور به حبس يحيى بن عبد اللّه داد، سپس قاضيان و فقيهان را فراخواند تا راهى بيابند كه وى را از عهدى كه به يحيى بخشيده بود رهايى بخشند و [او بتواند] امانى را كه به يحيى داده بود، نقض كند. او محمد بن حسن، دوست ابو يوسف قاضى و حسن بن زياد لؤلؤى و ابو البحترى وهب بن وهب[1033] را نزد خود خواند و كسى را به زندان، دنبال يحيى بن عبد اللّه فرستاد تا شاهد اين جلسه باشد.[1034]
در ابتداى مجلس، مسرور، خادم هارون، عهد امان يحيى را نزد محمد بن حسن آورد تا او نظر خود را درباره آن بگويد. او گفت: اين امان محكم است و چارهاى از آن نيست.[1035] هارون خشمگين شد و اين نظر را رد كرد. محمد بن حسن به خليفه گفت: مىخواهى با امان چه كنى؟ حتى اگر محارب بوده، بعد تحت ولايت تو درآمده و امان گرفته است! مسرور، عهد امان را از محمد بن حسن گرفت و به ابو البحترى سپرد. او نگاهى به آن انداخت و گفت: اين عهد باطل و نقض شده است؛ چرا كه يحيى نافرمانى كرده و باعث ريختن خون مردم شده است، اگر او را كشتى، خونش بر گردن من! هارون شادمان شد و به ابو البحترى گفت: تو قاضى القضاتى و به اين كار عالمترى. ابو البحترى نيز اماننامه را پاره كرد. يكى از حاضران مجلس به نام بكار بن عبد اللّه بن صعب زبيرى، از خاندان زبير،
ص: 353
برخاست و تملّق خليفه را گفت. وى خطاب به يحيى بن عبد اللّه فرياد كشيد كه نافرمانى كردى و از جماعت بيرون آمدى و با خواست ما مخالفت نمودى و قصد سوء عليه خليفه ما كردى. سپس هارون دستور داد يحيى را به زندانش برگردانند.[1036]
سرنوشت زندانى
مورّخان در عاقبت كار يحيى بن عبد اللّه اختلاف كردهاند. طبرى روايت مىكند: «وقتى يحيى در مجلسى، كه به آن اشاره كرديم، در حالت بيمارى حاضر شد، رشيد اين حال را ديد و پس از خروج يحيى از مجلس، به حاضران گفت: آيا حالت بيمارى را در او ديديد؟
اگر از اين ناراحتى بميرد، مردم خواهند گفت كه او را مسموم كردهاند ... يحيى خيلى عمر نكرد و پس از يك ماه، درگذشت.»[1037] اما مسعودى روايت غريبى مىآورد و مىگويد:
يحيى را در گودالى پيش شيرهاى گرسنه افكندند، اما درندگان از خوردن وى اجتناب كردند و به گوشهاى از گودال رفته، از مهابتى كه داشت نزديك او نيامدند. پس از آن، در حالى كه هنوز زنده بود، ديوارى از گچ و سنگ بر پيكر او بنا كردند.[1038] خطيب بغدادى روايت مىكند كه يحيى مسموم مرد، و مىگويد: به او سم خورانده شد. يحيى شكايت اين امر را نزد رشيد برد و رشيد او را به مجلس خود فراخواند و گفت: اين مرد ادعا مىكند كه من او را زهر دادهام. به خدا قسم اگر كشتن او را مىخواستم، گردنش را مىزدم. اگر به او سم خورانده باشم، حدود و سوگندهاى بيعت بر گردنم باشد، و من به كسى نگفتهام كه به او سم بخوراند.[1039]
يعقوبى و اصفهانى در اينكه يحيى بن عبد اللّه از گرسنگى و تشنگى مرد، همداستانند.
يعقوبى مىنويسد: مأمورى كه براى زندان يحيى گماشته بودند، چند روز به او غذا نداد تا آنكه او از گرسنگى درگذشت.[1040] اصفهانى هم روايت مىكند كه هارون به زندان يحيى بن
ص: 354
عبد اللّه آمد و دستور داد با عصا صد ضربه به او بزنند، و يحيى او را به رعايت خدا و قرابت و خويشاوندى خود با رسول خدا فراخواند. سپس هارون از ميزان جيره آب و غذاى وى پرسيد. به او گفتند: روزى چهار قرص نان و هشت رطل آب. پس دستور داد آن را به نصف تقليل دهند. هارون پس از چند روز، بازگشت و دستور داد دوباره صد ضربه چوب به او بزنند و مجددا جيره غذايىاش را به نصف تقليل دهند تا اينكه يحيى از تشنگى و گرسنگى مرد.[1041]
اين پايان زندگى يحيى بن عبد اللّه بود كه با سرنوشت ديگر پيشوايان علوى كه عليه دولت عباسى قيام كرده و در ميدانهاى جنگ و با شمشيرها كشته شده بودند، تفاوت داشت.[1042] چنين مقدر شده بود كه پايان زندگى يحيى در زندان هارون باشد، آن هم پس از آنكه به امان و وعدههاى وى اطمينان يافت، اما زمانى نگذشت كه اوضاع دگرگون گشت و واقعه دردناك ديگرى در دفتر كشتهشدگان خاندان ابى طالب ثبت شد.
هارون دستور داد سه تن از بزرگان اصحاب يحيى بن عبد اللّه، به نامهاى يحيى بن مساور و عبد ربه بن علقمه و مخول بن ابراهيم هندى را به زندان افكندند. اين سه، دوازده سال در زندان بودند. پس از گذشت چهار سال از دوره زندان آنها، هارون داخل شد و تهديدشان كرد كه اگر بقيه اصحاب يحيى را معرفى نكنند، ايشان را شكنجه خواهد كرد.
آنان به هارون گفتند كه چهار سال گذشته و در اين مدت آنان زندانى بوده و ديگر از ياران يحيى اطلاعى ندارند.[1043]
قيام ادريس بن عبد اللّه
بخش غربى دولت عباسى، شاهد نهضت شيعى ديگرى به رهبرى ادريس بن عبد اللّه بود، همانگونه كه بخش شرقى خلافت، نهضت برادرش يحيى بن عبد اللّه را به خود مىديد.
در واقع، اين دو نهضت همزمان و مكمل يكديگر بودند و به آشفتگى و سختى كار هارون
ص: 355
الرشيد دامن مىزدند. هارون تلاش بسيارى براى غلبه بر اين دو نهضت كرد. هرچند روشهاى متفاوتى به كار گرفته شد، اما در فاصله زمانى نزديك به هم، توسط هارون به زندگانى هر دو پيشواى علوى پايان داده شد.
ادريس بن عبد اللّه از واقعه فخ نجات يافت و با يكى از غلامان خود به نام راشد، از مدينه خارج شد و به قافله حجاج مصر و مغرب پيوست. آن دو به مصر رفتند و مدتى در منزل يكى از مواليان بنى عباس كه حاضر به پناه دادن و مخفى كردن آنان شده بود، مقيم گشتند. سپس ادريس متوجه شد كه پيكى عازم رفتن به افريقيه[1044] است، با او هم صحبت شد و توانست از بازرسىهاى طول مسير، رهايى يابد و خود را به مغرب اقصى برساند.[1045] در آنجا بربرها، كه بر حاكم عباسى عاصى بودند، اطراف او گرد آمدند. ادريس به نفع خود، دعوت كرد و بربرها دعوتش را پذيرفتند. بنابراين، توانست بر سرزمين مغرب[1046] و تلمسان[1047] چيره شود و در سال 172 ق دولتى مستقل از دولت عباسى برپا سازد و خود را امير مؤمنان لقب دهد.[1048]
هارون الرّشيد متوجه وخامت اوضاع شد؛ زيرا نهضت ادريس، نفوذ عباسيان را در شمال افريقا محدود كرده بود،[1049] بهويژه آنكه دولتى اموى نيز در سرزمين اندلس تشكيل
ص: 356
شده و به دشمنى با دولت عباسى برخاسته بود. فرستادن سپاه براى پايان دادن به نهضت ادريس كه روزبهروز نيرومندتر مىشد، به سبب دورى و ناشناختگى راه، براى عباسيان دشوار بود. ازاينرو، هارون از انتخاب گزينه جنگ، اجتناب كرد و گزينه ديگرى برگزيد و آن توطئه كشتن پيشواى نهضت، ادريس بن عبد اللّه بود. اصفهانى دو روايت درباره چگونگى كشتن ادريس نقل مىكند. در روايت اول مىآورد كه هارون با وزيرش يحيى بن خالد برمكى، در كار ادريس مشورت كرد و وزير به او تعهد داد كه به كار وى خاتمه خواهد داد. يحيى برمكى موفق شد كه يكى از پيشوايان زيديه بتريه به نام سليمان بن جرير جزرى را بفريبد تا به ادريس بن عبد اللّه سم بخوراند. سليمان به سرزمين مغرب رفت و توانست اطمينان ادريس را به خود جلب كند، سپس به او شيشهاى داد كه گمان كرد حاوى عطرى از عراق است. پس ادريس محتوى آن شيشه را بو كشيد و چون در آن سم شديدى بود، موجب مرگ او شد. ياران او پى به توطئه بردند و سليمان را كشتند.
اما دومين روايتى كه اصفهانى نقل مىكند اين است كه رشيد يكى از موالى مهدى به نام شماخ را كه طبيب بود، نزد ادريس فرستاد. وى در حضور ادريس، به تشيع تظاهر كرد و پس از آن توانست به او سم بخوراند.[1050]
پس از مرگ ادريس، راشد از موالى او، امر دعوت را عهدهدار شد. ادريس از خود همسرى باردار به جاى گذاشت كه مدتى بعد اين زن، كودكى به دنيا آورد. اين كودك را هم ادريس ناميدند. او در ميان بربرها زيست تا آنكه بزرگ و رشيد شد. پس ولايت و سرپرستى ايشان را به شكلى نيكو عهدهدار گشت.[1051]
دولت ادراسه در سرزمين مغرب برپا شد و نفوذش در شمال افريقا گسترش يافت و باعث وحشت هارون الرّشيد شد.[1052] او افريقيه (تونس) را به صورت اقطاع به ابراهيم بن اغلب بخشيد تا اغالبه بتوانند با دولت ادارسه مقابله كنند.[1053] نزاعى هم بين اين دو گروه در
ص: 357
گرفت كه از حوصله بحث ما خارج است؛ زيرا هدف ما اين بود كه مباحثمان را در نهضتهاى شيعى كه در شرق عالم اسلامى روى داد، متمركز كنيم.
آنچه در اين بحث اهميت دارد، اين است كه نهضت ادريس بن عبد اللّه در سرزمين مغرب بر رفتار رشيد نسبت به يحيى بن عبد اللّه اثر گذاشت، به گونهاى كه باعث تغيير رفتار رشيد با يحيى و زندانى كردن و سپس تعجيل در كشتن وى شد. از سوى ديگر، نهضتهاى يحيى و ادريس احساسات هارون را عليه بيت علوى برانگيخت و باعث شد هارون سياست تسامحى را كه در ابتداى حكومت خود برگزيده بود، به سياست سختگيرى و سركوب بدل سازد. بنابراين، او بر علويان مراقبان شديدى گماشت، برخى از آنان را دستگير كرد و عدهاى از رهبران علوى را هم به قتل رساند.
ص: 359
فصل دوم سياست هارون الرشيد درباره شيعيان و امام موسى كاظم عليه السّلام
سياست جديد سركوبگرانه
هارون الرشيد توانست از خطر يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه، كه دو نهضت بزرگ علوى را در دوران خلافتش برپا كردند، رهايى يابد، اما رشيد از اين به بعد فرزندان بيت علوى را به ديده نگرانى و ترس مىنگريست، ازاينرو، پيشوايان ايشان را دستگير كرد و به حياتشان پايان داد كه در رأس آنها عبد اللّه بن حسن و محمد بن يحيى و عباس بن محمد و موسى بن جعفر عليه السّلام بودند.
عبد الله بن حسن اولين قربانى سياست جديد هارون در قبال علويان بود كه او را «عبد الله بن افطس»[1054] مىگفتند. او در واقعه فخ از خود دليرى و شجاعت نشان داد تا جايى كه حسين بن على او را جانشين خود معرفى كرد.[1055] هارون كسانى را فرستاد تا عبد اللّه را از مدينه نزد وى آورند. وقتى او آمد به خليفه گفت: «اى امير مؤمنان! تو را به خدا سوگند
ص: 360
مىدهم كه خون مرا نريزى؛ زيرا من از اين طبقه نيستم و اصلا نامى هم از من در ميان آنها نيست و رفتار صاحبان اين افكار هم غير از رفتار من است. من جوانى هستم كه در مدينه نشو و نما كرده و در بيابانهاى آن روى پاى خود ايستادهام و كارم صيد به كمك پرندگان شكارى است و جز اين به كار ديگرى نمىپردازم.»[1056]
هارون بهتر آن ديد كه عبد اللّه به مدينه بازنگردد، پس او را به يكى از خواص خود سپرد تا در خانه خود زندانى كند. بعد از آنكه سالى بر حبس عبد اللّه گذشت، نامهاى به هارون نوشت كه هر سخن زشت و فحش بدى در آن ديده مىشد. هارون اين نامه را خواند و وزيرش جعفر بن يحيى برمكى را از متن آن آگاه ساخت و به وى گفت كه عبد اللّه را در قصر خود زندانى كند. جعفر در عيد نوروز عبد اللّه را كشت و سرش را ضمن هدايايى كه در اين عيد به هارون تقديم كرد، قرار داد. هارون، جعفر برمكى را به اين سبب كه بدون اجازه وى عبد اللّه را كشته، ملامت كرد. روزگار گذشت و پس از مدتى هارون، برامكه را منكوب ساخت. ازاينرو، به خادمش مسرور، كه مأمور كشتن جعفر بود، گفت: «به جعفر بگو اين همان عبد اللّه بن حسن عموزاده من است كه او را بىاجازه من به قتل رساندى.»[1057]
سياست جديد هارون در قبال علويان زمانى آشكار شد كه شخصى از خاندان زبير را والى مدينه كرد؛ شهرى كه پيشوايان علوى در آن ساكن بودند. ما سابقه دشمنى ديرينه بين علويان و زبيريان را مىدانيم[1058] و در گذشته نزديك، شاهد سعايت مصعب زبيرى نسبت به يحيى بن عبد اللّه بوديم. [بههرحال] هارون بكار بن عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير را حاكم مدينه كرد. بكار در مجلسى كه هارون با حضور قاضيان و فقيهان
ص: 361
ترتيب داد تا امانى را كه به يحيى بخشيده بود به گونهاى نقض كند، حضور داشت. بكار در آن مجلس دلو خود را در چاه انداخت و عبارتها و كلمات زشتى عليه يحيى به كار برد و احساسات هارون الرشيد را نسبت به او برانگيخت.
طبرى از سياست هارون در قبال علويان و دشمنى بكار با بيت علوى چنين روايت مىكند: «بكار كينهاى سخت با خاندان ابو طالب داشت. او هارون را از اخبار و امور علويان آگاه مىساخت. هارون بخشى از امور حكومتى مدينه را به او واگذار كرد و دستور داد كه بر خاندان ابو طالب سخت گيرد.[1059]
بكار زبيرى سياست ظالمانهاى در قبال علويان مدينه پيش گرفت. وى محمد بن يحيى بن عبد اللّه را در ماه رمضان دستگير كرد و غل و زنجير بر وى نهاد و به زندان انداخت كه محمد در زندان ماند و همانجا مرد. همچنين بكار، حسين بن عبد اللّه بن اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را دستگير كرد و ضربات شديدى بر او زد، به گونهاى كه وى از دنيا رفت.[1060]
پايان كار عباس بن محمد بن عبد اللّه بن على بن حسين بن على بن ابى طالب نيز به دست هارون الرشيد بود. هارون او را به بغداد احضار كرد و با وى به بحث و مناظره پرداخت كه در آخر، خليفه غضبناك شد و فرياد زد: اى فرزند بدكاره! عباس نيز او را به مادرش خيزران شماتت كرد؛ چون او كنيزى بود كه مهدى به نكاح خود درآورده بود.
عباس در ادامه گفت: آن مادر تو بود كه بردهفروشان با او زنا مىكردند. هارون هم دستور داد عباس را با عمود آهنين زدند، كه در اثر اين ضربه، درگذشت.[1061]
رفتار هارون با امام موسى كاظم عليه السّلام
دوران امامت حضرت موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام فرا رسيد.[1062] آن حضرت، امام هفتم شيعيان اماميه و ملقّب به كاظم بود؛ زيرا به
ص: 362
هركسى كه او را آزار مىرساند، به نيكى پاسخ مىداد،[1063] و نيز به زهد و ورع و كرامت شهرت داشت. بعضى بدخواهان، از او نزد مهدى، خليفه عباسى بدگويى و سعايت كردند، اما مهدى به سبب رؤيايى كه در خواب ديد، تحت تأثير هيبت آن حضرت قرار گرفت. از اينرو، وى را آزاد كرد و گرامى داشت و به مدينه بازگرداند.[1064]
امام موسى كاظم[1065] را به كنيههايى همچون ابو الحسن، ابو ابراهيم و ديگر كنيهها و القاب مىخوانند. يكى از نويسندگان شيعه، شرحى بر اين مطلب نوشته و مىگويد: امام موسى كاظم عليه السّلام دوران امامت خود را در دو زندان سپرى نمود: يكى در زندان خانهاش كه سبب آن ترس از بنى عباس بود، ازاينرو، از مردم دورى گزيد. و ديگر، زندان سراسر ظلم و ظلمت بنى عباس بود تا جايى كه اگر كسى از راويان مىخواست از آن حضرت حديثى نقل كند، نام او را به صراحت نمىبرد، بلكه گاهى ايشان را به كنيه ابو ابراهيم و گاهى ابو الحسن يا القاب ديگر، همچون عبد صالح، عالم و مانند آن ياد مىكرد. گاهى احاديث آن حضرت با عبارت «آن مرد چنين مىگويد» بيان شدهاند. بنابراين، نام شريف ايشان كمتر ديده مىشود؛ به دليل شدت تقيّه در روزگار وى، و فشار و سختگيرى فراوان خلفاى عباسى معاصر او، همچون منصور و مهدى و هادى. امام عليه السّلام در مدت چهارده سال از عمر شريفش، كه مصادف با ايام خلافت هارون الرشيد بود، پيوسته به زندان منتقل مىشد و پس از مدتى رهايى مىيافت.
ص: 363
امام كاظم بزرگترين فرزند امام صادق عليه السّلام نبود، بلكه وى چهارمين فرزند آن حضرت است، از اينرو، بعضى شيعيان از برادرش اسماعيل يا فرزند برادرش، پيروى كردند و بعضى ديگر، از عبد اللّه تبعيت كردند. البته عبد اللّه يك سال بعد از وفات امام صادق عليه السّلام از دنيا رفت.[1066]
اصفهانى روايت مفصلى مىآورد و دلايل دستگيرى امام موسى كاظم عليه السّلام را در آن بيان مىكند. او جعفر بن يحيى برمكى را در اين امر، محرك هارون مىداند و مىگويد: هارون، جعفر بن محمد بن اشعث را عهدهدار تربيت فرزندش، محمد امين كرده بود. جعفر برمكى از اين امر نگران شد و خواست كه با خبرچينى از علويان، خود را به خليفه نزديك سازد و اخلاص خود را به او و خاندان عباسى ثابت كند. جعفر موفق شد كه يكى از فرزندان خاندان علوى به نام على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد را فريب دهد تا اخبار موسى بن جعفر را نزد وى آورد. اين علوى، مدعى شد كه موسى بن جعفر به امامت خود دعوت مىكند. وى اخبار امام كاظم عليه السّلام را با اغراق به يحيى برمكى منتقل كرد و او نيز هارون را از موسى بن جعفر عليه السّلام پرهيز داد و از زبان آن مرد به هارون گفت: اموالى از مشرق و مغرب برايش مىآورند و او چندين بيت المال دارد. هارون براى اينكه خود از نزديك بر احوال موسى بن جعفر واقف شود، به بهانه حج، عازم سرزمين حجاز شد.[1067] و[1068]
ص: 364
صاحب فخرى نيز آنچه را به موسى عليه السّلام رسيد را ناشى از حسادت بعضى علويان به او مىداند و مىنويسد: «يكى از كسانى كه به موسى بن جعفر رشك مىورزيد و از خويشان وى بود، نزد هارون الرشيد آمد و از آن حضرت بدگويى كرد و گفت: مردم خمس اموال خويش را براى موسى مىفرستند و به امامت او معتقدند و موسى قصد دارد كه بر تو خروج كند، و از اين گونه سخنان نزد وى بسيار گفت. اين گفتار در رشيد تأثير گذاشت و وى را پريشان و مضطرب كرد.[1069]
پس از آن، حادثهاى روى داد كه به دستگيرى و زندانى شدن موسى عليه السّلام انجاميد.
هارون در سال 179 ق به قصد حج به حجاز آمد[1070] و براى زيارت قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به مدينه وارد شد، درحالىكه بزرگان و سرشناسان، پيرامونش بودند. پس به صاحب قبر، سلام داد و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، اى پسر عمو! موسى عليه السّلام پشت سر او ايستاده بود. او نيز سلام داد و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، اى پدر! هارون خشمگين شد و گفت: اى ابو الحسن! به خدا، سلام تو از روى فخرفروشى بود. هارون دستور دستگيرى امام موسى عليه السّلام را صادر كرد و حضرت را در غل و زنجير به عراق فرستاد. او دستور داد حضرت را به عيسى بن جعفر بن منصور، والى بصره بسپارند و آن حضرت، يك سال كامل نزد وى در زندان بود. سپس والى به هارون نوشت: موسى بن جعفر را از من تحويل بگير و به هركس كه مىخواهى تسليم كن وگرنه من او را رها مىكنم؛ چون در اين مدت هرچه كوشيدم كه بهانهاى براى ادامه بازداشت وى پيدا كنم، نتوانستم، حتى در هنگام دعا كردن، از او نشنيدم كه عليه تو يا من دعايى كند، و من نشنيدم مگر آنكه براى خود دعا مىكند و از خدا رحمت و آمرزش مىخواهد.[1071]
ص: 365
هارون پيكى فرستاد تا موسى بن جعفر عليه السّلام را از بصره به بغداد آورد و او را به فضل بن ربيع بسپرد. هارون در نظر داشت آن حضرت را به دست فضل بن ربيع به قتل رساند، ولى فضل از اين كار امتناع ورزيد. هارون بدين منظور او را به فضل بن يحيى تسليم كرد، اما فضل بن يحيى نيز بدين كار تن درنداد و از قتل حضرت سرباز زد. از سوى ديگر، به هارون خبر دادند كه موسى بن جعفر عليه السّلام در خانه فضل بن يحيى در خوشى و آسودگى به سر مىبرد. هارون از اين خبر، خشمگين شد و دستور داد كه صد تازيانه به فضل بزنند و مردم نيز او را لعن كنند. سپس هارون، موسى عليه السّلام را به سندى بن شاهك سپرد.
اصفهانى، پايان زندگانى موسى بن جعفر عليه السّلام را در زندان سندى، سال 183 ق ذكر مىكند و مىگويد: سندى، موسى بن جعفر را در فرشى پيچيد و به چند تن از خدمتكارانش گفت كه روى صورت آن حضرت بنشينند تا آنكه او از دنيا رفت.[1072] بنا به گزارش صاحب فخرى، هارون دستور داده بود موسى بن جعفر عليه السّلام را بدين شكل به قتل رسانند تا مردم او را به قتل آن حضرت متهم نكنند. او مىگويد: «در آن زمان، رشيد در رقّه[1073] بود و از آنجا فرمان قتل حضرت را صادر كرد و موسى بن جعفر عليه السّلام مخفيانه به قتل رسيد، سپس گروهى از سرشناسان محله كرخ را بر امام موسى وارد كردند تا حضرت را ببينند و شهادت بدهند كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام به مرگ طبيعى درگذشته است.»[1074] اما مسعودى بر اين نظر است كه آن حضرت، مسموم از دنيا رفت.[1075]
هارون همه علويان بغداد را احضار كرد، همچنان كه فقها و قاضيان و بزرگان مردم را خواست تا نزد وى آيند. سپس جنازه امام موسى عليه السّلام را به آنان نشان داد و پرسيد: آيا اين مرد را مىشناسيد؟ گفتند: بله، او موسى بن جعفر است. هارون پرسيد كه آيا اثرى از سم و چيزى كه دليل كشته شدن باشد، در بدن او مىبينيد؟ گفتند: نه.[1076]
ص: 366
اصفهانى، روايت مىكند كه جنازه را روى جسر بغداد گذاشتند و ندا دادند: اين موسى بن جعفر است كه از دنيا رفته، بياييد و از نزديك او را بنگريد. همچنين منادى در راههاى بغداد فرياد مىزد كه اين موسى بن جعفر است، رافضيان گمان مىكردند او نمىميرد، بياييد و او را ببينيد. سپس موسى عليه السّلام در مقابر قريش در جانب غربى بغداد به خاك سپرده شد.[1077] و[1078]
بدينگونه، هارون الرشيد دو سياست متفاوت در قبال علويان و شيعيان در پيش گرفت؛ او دوره حكومت خود را با سياست تسامح و تساهل آغاز كرد، اما به تدريج، روى به سياست سركوب و اختناق آورد. اين سياست، گذشته از آنكه با سياست تسامح رشيد در آغاز كارش متفاوت است، با خونگرمى، گشادهرويى، ورع و كرمى كه از هارون مىشناسيم و مورّخان متقدم او را به آن وصف كردهاند، مطابقت ندارد.
پرسشهايى در مورد رفتار تند هارون با علويان
اكنون جا دارد بپرسيم كه آيا هارون مجبور به اتخاذ سياست تند و ظالمانه در قبال علويان بود؟ آيا اين سياست از فكر خودش ناشى شده بود يا اينكه كسى از رجال دولتش او را به آن سفارش كرده بود؟ آيا علويان او را وادار به اتخاذ چنين سياستى كردند؟ و بالأخره اينكه آيا اوضاع و شرايط آن روز، هارون را به اين رفتار با علويان سوق داد؟
رفتار خلفاى عباسى در قبال خاندان علوى قاطع و سركوبگرانه بود و آن را از هم تقليد مىكردند و به ارث مىبردند. در اذهان اين خلفا اين تصور شكل گرفته بود كه علويان همواره در خلافت طمع دارند و معتقدند كه خلافت حق ايشان است و عباسيان آن را غصب كردهاند. بنابراين، علويان در صددند كه فرصتى به دست آورند تا قيام كنند و خلافت را از عباسيان بگيرند. هارون الرشيد وقتى به خلافت رسيد تصميم داشت كه
ص: 367
سياستى برخلاف اسلافش در پيش گيرد؛ بدين معنا كه با علويان نرمى پيشه كند و با نثار پول و هدايا محبت آنان را به دست آورد، اما نهضتهاى يحيى و ادريس- همانگونه كه گذشت- باعث شد كه وى از سياست خود عدول كند.
هارون پيوسته اصرار داشت در افواه مردم وانمود كند كه مجبور است چنين سياست سركوبگرانهاى را پيش بگيرد. سيوطى روايت مىكند كه هارون در يكى از مجالس خود گفت: خبر يافتهام كه مردم در رفتار من نسبت به يكى از فرزندان على بن ابى طالب دچار ظن و بدگمانىاند، حال آنكه به خدا قسم احدى به اندازه من او را دوست ندارد، اما چاره چيست كه اين مردم از همه، بر ما كينهورزتر و بدخواهترند و از همه، بيشتر براى نابودى حكومت ما مىكوشند، درحالىكه انتقام ايشان را گرفتيم و در آنچه دست يافتيم، شريكشان كرديم و ليكن آنان تا جايى پيش رفتهاند كه حتى بنى اميه را بيشتر از ما مىخواهند.[1079] اصفهانى روايت مىكند كه هارون پيش از دستگير ساختن موسى بن جعفر عليه السّلام كنار مزار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ايستاد و گفت: اى رسول خدا! عذر مرا از كارى كه مىخواهم انجام بدهم بپذير! مىخواهم موسى بن جعفر را زندانى كنم؛ چرا كه او به دنبال تفرقه و اختلاف در امت تو و ريختن خون مردم است.[1080] و[1081]
يكى از نويسندگان متأخر، از رفتار هارون دفاع مىكند و مىگويد: ابتدا چنين به نظر مىرسد كه هارون شخصى سفاك بوده يا اينكه هرچه در دوره وى بر سر علويان آمد، به دستور او بوده، اما حقيقت غير از اين است؛ هارون از نهضتهاى علويان عليه حكومتش مىترسيد، ازاينرو، نسبت به هريك از علويان كه مشكوك مىشد، او را زندانى يا تبعيد
ص: 368
مىكرد، و اين رفتار در تمامى نزاعهاى سياسى، بين افراد حاكم و محكوم، امرى عادى است. اما دور از انصاف است كه خون تمامى علويانى را كه با او دشمن بودند و در زندانهايش مردند، به گردن او بيندازيم، همچنان كه نمىتوانيم او را از آنچه در دورهاش اتفاق افتاد، بهطوركامل تبرئه كنيم. هارون در ابتداى خلافت خود تحت نفوذ مادرش خيزران و وزيرش يحيى بن خالد بود و چون مادرش درگذشت، نفوذ مطلق يحيى در تدبير امور حساس و مهم حكومتى باقى ماند و تا سال 187 ق يحيى و دو فرزندش فضل و جعفر، شانه به شانه هارون الرشيد حكومت را اداره مىكردند.[1082]
به نظر مىرسد اين عقيده، از جهاتى درست باشد؛ زيرا هارون واقعا تحت تأثير و تحريك برامكه بود، چنانكه نقش جعفر برمكى را در سعايت و توطئه عليه امام موسى بن جعفر علوى ديديم كه اين امر عاقبت به قتل آن حضرت انجاميد،[1083] همانگونه كه متوجه شديم دستان برامكه در تمامى مواضعى كه هارون در قبال علويان اتخاذ كرد، مشهود است. همچنين نقش برمكيان را در نهضتهاى يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه ذكر كرديم و ديديم كه چطور فضل بن يحيى برمكى نخست، يحيى علوى را به قيام تشجيع كرد و چون كارش بالا گرفت او را به قبول امان هارون و آمدن به بغداد ترغيب كرد، و عاقبت يحيى جان خود را در اين شهر از دست داد.[1084] و نيز اين يحيى بن خالد برمكى بود كه طرح ترور ادريس بن عبد اللّه را ارائه كرد.[1085]
در هر حال، مىتوان گفت كه هارون الرشيد در مقايسه با خلفاى سلفش، ظلم كمترى به علويان روا مىداشت.[1086] او تنها خليفهاى بود كه به بعضى از پيشوايان علوى احسان
ص: 369
مىكرد و به آنان اموال و پاداش مىبخشيد،[1087] حتى هارون شعرا را از اينكه با بدگويى از علويان به او تقرّب جويند، برحذر مىداشت. اصفهانى روايت مىكند كه هارون، منصور نمرى شاعر را به سبب بدگويى از علويان ملامت كرد و به او گفت: اى پسر زن بد زبان! گمان مىكنى با هجو قومى كه پدرشان پدر من، و نسبشان نسب من، و فرعشان و اصلشان، فرع و اصل من است، مقرّب درگاه من مىشوى؟[1088]
حيات امام موسى كاظم عليه السّلام در سال 183 ق به پايان رسيد. پس از آن علويان در مدت ده سال آخر خلافت هارون سكون و آرامش اختيار كردند. هارون در سال 193 ق درگذشت. در اين سالها علويان از فعاليت آشكار دست كشيدند و به فعاليت سرّى يا آنچه «تقيّه» و «پنهانكارى» مىناميدند، روى آوردند. به نظر مىرسد كه محروم شدن علويان از پيشوايان برجسته، از عوامل اتخاذ اين رويه بوده است.
يكى از نويسندگان شيعه مىپرسد: آيا ضربههاى مكررى كه بر شيعيان وارد آمد، و سركوب شديد آنان موجب از بين رفتن نيرو و توانشان شد يا اينكه تقيّه، آنان را وادار به تسليم شدن در برابر قساوت حكومت كرد؟ يا سبب آن اين بود كه امام به قيام كردن آنها رضايت نمىداد؛ چون از بىنتيجه بودن آن آگاه بود؟ يا اينكه آنها پيشوا و سياستمدارى نداشتند كه به كمك او قيام كنند؟ سپس اين نويسنده شيعه به پرسشهاى خود، پاسخ مىدهد و مىگويد: به گمان من فقدان پيشواى انقلابى بود كه شيعيان را به آن خضوع و تسليم كشاند؛ زيرا آنگاه كه مردم عراق عرب و عجم، و مكه و مدينه و يمن در دوره خلافت مأمون ديدند كه پيشوايانى از علويان دارند كه آنان را در برابر عباسيان رهبرى كنند، عليه حكومت عباسى به پا خاستند.[1089]
ص: 370
امام كاظم عليه السّلام به سبب ظلم و ستم شديدى كه متحمل شد، از جايگاه رفيعى نزد شيعيان برخوردار است. البته با آنكه مدت امامت آن حضرت از 35 سال تجاوز كرد، از نظر علمى به درجه پدرش، امام جعفر صادق عليه السّلام نرسيد. شيعه، سبب اين امر را ظلم و ستمهايى مىداند كه بر آن حضرت وارد آمد؛ چرا كه او يا در زندان عباسيان يا در زندانى بود كه از ترس عباسيان، براى خويش ايجاد كرده و از مردم فاصله گرفته بود، به گونهاى كه راوى، در استناد حديث به ايشان اسمش را به صراحت نمىآورد و ما نام صريح آن حضرت را به سبب شدت تقيّه در ايام وى، در احاديث كم مىبينيم. در هر حال، امام موسى بن جعفر عليه السّلام طريقه پدرانش را در دورى از سياست و رياست، در پيش گرفت.[1090] و[1091]
از دوران امام موسى كاظم عليه السّلام امامت وارد مرحله سرّى و عبادى خود شد و دور فقهى آن به پايان رسيد، به گونهاى كه ما فقه خاصى را از موسى بن جعفر عليه السّلام سراغ نداريم؛ همچنان كه از ايشان نقشى در كلام و عقايد اماميه نشنيدهايم.[1092]
ص: 371
فصل سوم موضع برامكه در قبال علويان و شيعيان برمكيان در ميان عباسيان و علويان
در مطالعات تاريخ اسلام هيچ موضوعى همچون افول برامكه در دوره هارون، آن هم در اوج عظمت سياسى خود، توجه نويسندگان و ادبا و مورّخان را به خود جلب نكرده است.
اين خاندان در سراسر دوران منصور و مهدى و رشيد، صاحب سلطه و نفوذ بودند. در اين فصل به اتهامهاى مورّخان به برمكيان مبنى بر ارتباط آنها با علويان اشاره كرده، همچنين بهطور مختصر، اثر اين اتهامها را در افول شوكتشان بررسى خواهيم نمود.
ابن طباطبا برامكه را به بزرگى ياد كرده، مىنويسد: يحيى برمكى و فرزندانش «مانند اختران تابناك بودند و همچون درياها سرشار، و بسان سيل خروشان بودند و همچون ابرها پرباران. بازار ادبشان پررونق بود و حرمت و شأن مردمان با فضل و كمال، نزدشان محفوظ. در روزگار آنان دنيا آباد و ابهت كشور آشكار بود.»[1093] وزارت در دوره هارون، وزارت تفويض بود.[1094] هارون وزارت را به برمكيان تفويض كرد تا كار مملكت پيش رود و
ص: 372
امور حكومت به مراد باشد.[1095] جعفر بن يحيى برمكى بر ساير برادرانش پيشى گرفت، به گونهاى كه در دوره رشيد، سلطه حقيقى از آن او بود[1096] كه منجر به تقابل سلطه وزير با سلطه خليفه شد. اين واقعيت، در هماوردى بين هارون و برمكيان نمودار شد كه عاقبت به سقوط و نكبت آنان انجاميد.[1097]
جهشيارى به گرايش يحيى برمكى به سوى يحيى بن عبد اللّه علوى اشاره مىكند و حتى معتقد است كه يحيى برمكى وى را در آن هنگام كه در بلاد ديلم قيام كرده بود با دويست هزار دينار يارى داد؛ زيرا يحيى مىخواست با كمك وى، كار علوى بالا گيرد تا او خليفه را متقاعد كند كه يكى از فرزندان برمكى را براى سركوب قيام برگزيند و بدينوسيله، جايگاه وى نزد خليفه، رفعت يابد. هارون حيله او را نپسنديد و به يحيى برمكى گفت: «چه تضمينى وجود دارد از اينكه شوكت آن مرد علوى را بالا مىبرى؟ آيا مىخواهى هم پسرت فضل و هم مرا به كشتن دهى؟» همچنين جهشيارى روايت مىكند كه يحيى برمكى هفتاد هزار دينار به احمد بن عيسى بن زيد علوى داد تا به كمك آن براى قيام عليه دولت علوى آماده شود.[1098]
ابن اثير بر موسى بن يحيى برمكى اتهامى وارد مىكند به اين مضمون «كه او متهم بود مردمان خراسان را به سرپيچى از طاعت فرامىخواند.»[1099] ابن كثير معتقد است كه رشيد
ص: 373
برامكه را ساقط كرد؛ چون آنان قصد نابودى خلافت را داشتند.[1100] ابن خلدون خالد بن برمك، جدّ خاندان برمكى را از بزرگان شيعه مىداند.[1101] دكتر فيليپ حتى هم معتقد است كه چون هارون متوجه شد خاندان برمك، مناصب مهم را به ايرانيان شيعه بخشيده و براى خود قدرت و پايگاه فراهم ساختهاند، آنان را منكوب و نابود كرد.[1102]
از روايت اصفهانى استنباط مىشود كه برمكيان تلاش مىكردند روابط بين خاندان عباسى و علوى را تيره سازند. وى مىگويد: «سبب گرفتارى موسى بن جعفر عليه السّلام اين بود كه هارون پسر خود، محمد امين را به جعفر بن محمد بن اشعث سپرد تا وى را تعليم دهد.
يحيى بن خالد برمكى، به جعفر حسد برد و با خود گفت: اگر خلافت به محمد امين برسد، وزارت از دست من و فرزندانم بيرون خواهد رفت. ازاينرو، درصدد برآمد تا خود را به خليفه نزديك سازد و به هر وسيلهاى دست جعفر بن محمد بن اشعث را از كار كوتاه كند. از سوى ديگر، چون حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ادعاى امامت داشت، يحيى باب دوستى و مراوده را با آن حضرت باز كرد و اسرار او را به هارون انتقال داد و گفت كه از شرق و غرب عالم براى او اموال مىآورند و او خانههاى مخصوص جمع اموال دارد و مزرعهاى را به سى هزار دينار خريده و آن را" يسيره" نام نهاده است. چون هارون اين سخنان را شنيد، امام را گرفت و در بند كرد تا آنكه حضرت در سال 183 ق از دنيا رفت.»[1103]
بررسى علت حقيقى آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى
مورّخان، قصه آزاد شدن يحيى بن عبد اللّه بن حسن بهوسيله جعفر بن يحيى برمكى را از عوامل افول برمكيان مىدانند. هارون براى نقض امانى كه به يحيى بن عبد اللّه داده بود، از فقها استفتا كرد، سپس يحيى را به جعفر برمكى سپرد؛ آن علوى توانست ترحم برمكى را جلب كرده، آزادى خود را به دست آورد. فضل بن ربيع كه وزيرى عرب بود و كينه برمكيان را در دل داشت، اين خبر را به هارون رساند. هارون، تظاهر به بىاطلاعى كرد و
ص: 374
از برمكى درباره زندانى پرسيد و وانمود مىكرد كه از آزادى وى خبر ندارد. هنگامى كه يحيى برمكى از مجلس هارون بيرون مىرفت، هارون تا جايى كه از ديدگانش نهان شد، او را با نگاه تعقيب كرد، سپس گفت: «خدا مرا به واسطه عمل گمراهانهام، با شمشير هدايت بكشد اگر تو را نكشم.»[1104] طبرى از ابو محمد يزيدى كه عالمترين مردم به اخبار برامكه است، روايت مىكند كه وى گفت: اگر كسى بگويد هارون، جعفر بن يحيى را به سببى غير از مسئله يحيى بن عبد اللّه بن حسن كشت، سخن او را باور نكن؛[1105] به عبارت ديگر، اين مرد معتقد است كه آزادى علوى شورشى، عامل اصلى نكبت و خوارى برمكيان بوده است.
با وجود گزارشهاى منابع تاريخى قديمى مبنى بر آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى، دكتر جومرد كه كتاب حجيمى در دو جلد درباره هارون الرشيد نگاشته، اين گزارشها را رد مىكند و مىنويسد: اين خبر ساخته ايرانيان است تا ثابت كنند كه كشته شدن برمكيان، به سبب تمايلشان به علويان بوده است و آنان با علويان دشمن نبودهاند، حال آنكه اينها شيعه علويان نبودهاند و براى ما ثابت شد كه بيشتر از يك علوى بوده كه به دست برامكه كشته شده است. اگر اين نكته را بدانيم كه جعفر برمكى، يحيى را آزاد ساخته و همين يحيى در سال 176 ق از دنيا رفته، نمىتوانيم اين حادثه را سبب افول برامكه تلقّى كنيم؛ چرا كه بيش از ده سال بين مرگ وى و نابودى برمكيان فاصله است.[1106]
ما هرچند بتوانيم آن روايات قديمى را كه از آزادى يحيى بن عبد اللّه به وسيله برمكى سخن مىگويند، بپذيريم، نمىتوانيم تأكيد كنيم كه برمكيان تشيع را پذيرفته يا از داعيان و ياران خاندان علوى بودهاند. به نظر ما برمكيان در طول تاريخ خود و در عملكردها و سياستها، براساس مصالح خاندان خود عمل مىكردند و همه امكانات را به اين منظور به كار مىبردند. آنها اگر مىديدند كه مصالحشان با گرايش به سمت علويان تأمين مىشود، اين كار را مىكردند، و اگر مصالح خود را در اين مىديدند كه خلفاى عباسى را
ص: 375
عليه شورشيان علوى يارى دهند، چنين مىكردند. بدين ترتيب، برمكيان به اوج سلطه و نفوذ و شوكت خود در دولت عباسى نايل آمدند، حال آنكه مشخص نبود بتوانند در سايه خلافتى علوى، به چنين جايگاهى دست يابند. علويان نزد برمكيان به عنوان سلاحى تلقّى مىشدند كه به كار رسيدن آنها به مقاصدشان مىآيد و هرگاه مصالح اقتضا كند و لازم بدانند، از آن بهره ببرند. همانگونه كه شاهد بوديم، يحيى بن خالد برمكى باعث دستگير شدن امام موسى بن جعفر علوى و زندانى شدن آن حضرت گرديد تا بدين وسيله خود را به هارون الرشيد نزديكتر سازد.[1107]
به نظر ما عامل اصلى سقوط برامكه، اقتدار روز افزون و خودكامگى آنان در اعمال قدرت، بدون مشاركت دادن خليفه بود. ابن خلدون معتقد است كه خودكامگى برمكيان در اداره دولت، عامل سقوط ايشان شد.[1108] صاحب فخرى نيز مىگويد كه از فضل و جعفر گستاخىهايى ظاهر شد كه سلاطين ياراى تحمل آن را ندارند، ازاينرو رشيد آنان را منكوب ساخت.[1109] جهشيارى نيز مىنويسد: «خلافت واقعى از آن يحيى و اولادش بود و براى رشيد جز اسمى باقى نمانده بود.»[1110] اصفهانى هم معتقد است كه برمكيان همچون پادشاهانى در دولت عباسى ظاهر شدند و نفوذ وسيع آنان، چيرگى ايرانيان را بر قدرت، به اذهان متبادر مىساخت و اين معنا با سياست خلفاى عباسى منافات داشت.[1111] و[1112]
ص: 377
بخش پنجم قيامهاى شيعيان در دوران مأمون و معتصم
ص: 379
قيام شيعيان در دوره خلافت مأمون مقدمه: شيعه در دوره امين
شيعيان در ده سال آخر خلافت هارون الرشيد (183- 193 ق) از تحركات سياسى كناره گرفتند و به تقيّه و پنهانكارى روى آوردند. آنان ترجيح دادند به ترميم زخمها و انتظام پراكندگىهايى بپردازند كه در پى ضربات مداوم دورههاى قبل، بر ايشان وارد شده بود. در عين حال، مترصد فرصت مناسبى بودند تا قيامهاى شيعى تازهاى برپا كنند.
قتل بسيارى از پيشوايان برجسته علوى در دوره هارون الرشيد، باعث محروميت شيعيان از پيشوايانى شد كه مىتوانستند آنان را در رويارويى با دولت عباسى رهبرى كنند.
ازاينرو، شيعيان، منتظر ظهور پيشوايانى علوى، هرچند با شأنى كمتر از رهبران پيشين شدند، به اين اميد كه اينها به صفوف مقدم بيايند و نبرد را ادامه دهند تا اينكه نهضتهاى شيعى جديدى برپا شود و حلقهاى ديگر به آن زنجيره طولانى، كه شامل نهضتهاى فراوان شيعى است، اضافه شود.
محمد امين بعد از وفات پدرش رشيد در سال 193 ق خليفه شد،[1113] اما دوران خلافتش با فتنهها و ناآرامىها همراه بود. برجستهترين اين نابسامانىها، درگيرى شديد بين امين و برادرش، عبد اللّه مأمون بود؛ زيرا امين با نظام ولايتعهدى كه هارون وضع كرده بود، مخالفت كرد.[1114] (امين در نظر داشت كه برادرش مأمون را از ولايتعهدى خلع كند و به
ص: 380
جاى وى پسر خردسالش موسى را وليعهد خود گرداند).[1115] همچنين اين نابسامانى نتيجه نزاع بين ايرانيان و اعراب بود.
به هنگام درگيرى شديد اين دو برادر، آتش قيام ديگرى در سرزمين شام با حركت سفيانى[1116] شعلهور شد. سفيانى، به خاندان سفيانيان اموى منسوب بود. او به نام خود دعوت كرد و بر شام و مناطق اطراف آن چيره شد، و اگر اختلاف و درگيرى بين يمانيان و مضريان روى نمىداد و نيروى او به ضعف نمىگراييد، هر آينه حكومتى در شام تأسيس مىكرد.[1117] امين پس از دو سال تلاش بىوقفه توانست به قيام وى خاتمه بخشد.[1118]
بههرحال، رودررويى بين امين و مأمون ادامه يافت و به وقوع درگيرىهاى خونينى منجر شد كه اشاره به آن از حوصله بحث ما خارج است. بر اثر اين جنگها فتنه و آشوب در بغداد بهطور خاص، و در ديگر مناطق بهطور عام، شايع شد و بالاخره اين نزاع با قتل امين و به خلافت رسيدن مأمون در سال 198 ق خاتمه يافت.[1119]
اما واكنش شيعيان و علويان در اين حوادث چه بود و چرا آنها از فرصتى كه اين ناآرامىها و اغتشاشات ايجاد كرده بود، براى قيام بهره نبردند؟
حقيقت اين است كه فتنه گستردهاى كه در اركان دولت اسلامى گسترش يافته بود، بيش از چهار سال ادامه يافت و اين مىتوانست فرصتى طلايى براى علويان و شيعيان باشد تا باز هم دست به قيام بزنند، اما ايشان آرامش و صلح را ترجيح دادند. به نظر ما عامل اصلى اتخاذ اين رويه، فقدان رهبر برجستهاى بود كه قيام شيعيان را بر عهده گيرد. علاوه بر اين، بين فرقههاى مختلف شيعه، همچون اماميه، زيديه، اسماعيليه و ديگر فرقهها، اختلافهاى شديدى درگرفته بود.
ص: 381
البته امين هم به سبب آن فتنهها و ناآرامىها، و نيز علاقه و دلبستگى وى به لهو و لعب و لذتجويى از تعقيب و آزار علويان دست كشيده بود، چنانكه اصفهانى مىنويسد:
«روش محمد امين در برخورد با آل ابى طالب برخلاف ساير خلفاى قبل بود؛ زيرا اولا:
بيشتر سرگرم عياشى و خوشگذرانى بود، و ثانيا: ميان او و برادرش مأمون جنگى درگرفت كه در نهايت، منجر به قتل او شد. ازاينرو، به هيچ يك از علويان در دوران وى به هيچ شكل و صورتى، آسيب نرسيد.»[1120]
البته شكى نيست كه علويان و شيعيان از نزاع بين امين و مأمون شادمان شدند؛ چرا كه اين نزاع نشاندهنده شكاف در خاندان عباسى بود و به ضعف دولت ايشان مىانجاميد.
اين نزاع بين عناصر فارسى و عربى بود كه اركان حكومت عباسى را تشكيل مىدادند.[1121] علويان منتظر ماندند تا ببينند كه پيروزى از آن كدام يك از اين دو برادر است تا عليه او برخيزند و آماده قيام باشند؛ زيرا مىدانستند برادرى كه پيروز شده، از اين جنگ خسته و ضعيف بيرون مىآيد. و اين بود آنچه اتفاق افتاد، و پيروزى از آن مأمون بود، اما زمانى نگذشت كه او هم به مقابله با حركتهاى شيعيان پرداخت.
ص: 383
فصل اول قيام محمد بن ابراهيم و ابو السرايا
مأمون با غلبه بر برادرش امين، منصب خلافت را عهدهدار شد و در اين پيروزى، دو سپهسالار او، طاهر بن حسين و هرثمة بن اعين نقش چشمگيرى داشتند،[1122] اما در اين ميان، فضل بن سهل، وزير مأمون سرگرم وزارت و گسترش نفوذ خود در خراسان، يعنى همان جايى كه مأمون اقامت داشت، بود.[1123] فضل كه در فكر خلاصى از اين دو سپهسالار دلير بود، دو فرمان از قول مأمون صادر كرد. در فرمان اول، حسن بن سهل را بر همه فتوحات طاهر در مناطق جبال، فارس، اهواز، بصره، كوفه، حجاز و يمن ولايت بخشيد، و به طاهر نيز نوشت كه همه امورى را كه در دست دارد به حسن بن سهل بسپارد و خود براى مقابله با قيام نصر بن ثابت در شام، به سوى او حركت كند.[1124] او در اين نامه، ولايت موصل، جزيره، شام و مغرب را به طاهر بخشيد. طاهر با وجود ناخرسندى از اين فرمان، چارهاى جز فرمانبرى نداشت. فرمان دوم فضل، خطاب
ص: 384
به هرثمه بود كه از او مىخواست به خراسان بيايد. دور ساختن اين دو سپهسالار بزرگ از سرزمين عراق سبب انتشار ناامنى و آشوب در آنجا شد و زمينه پيدايش چندين قيام را فراهم كرد كه مهمترين آن، نهضت محمد بن ابراهيم علوى و داعى وى معروف به ابو السرايا بود كه او را در اين امر يارى مىكرد.
طليعه قيام جديد شيعى
اولين نهضت شيعى در عصر مأمون در جمادى الثانى سال 199 به وقوع پيوست[1125] و آن حلقهاى از سلسله حركات شيعيان زيدى بود كه رهبرى آن را محمد بن ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام، مشهور به ابن طباطبا، بر عهده داشت.
علويان در اواخر دوره هارون الرشيد و در طول خلافت امين، به سكون و آرامش روى آورده بودند. در ابتداى خلافت مأمون، طليعه نهضت شيعى ديگرى نمودار شد كه از اقامت خليفه جديد در مرو و نيز از اغتشاشهايى كه در عراق و چند منطقه ديگر از بلاد عباسى بر اثر نزاع تلخ امين و مأمون، پديد آمده بود، بهره مىبرد.[1126]
نقطه شروع نهضت، آمدن مردى از شيعيان به نام نصر بن شبيب از جزيره به قصد حج به سرزمين حجاز بود. نصر در مدينه از بازماندگان اهل بيت و هركس كه از اين خاندان نامى و نشانى داشت، پرسيد، و مردم سه تن از علويان را به او معرفى كردند. اولين آنها على بن عبيد اللّه بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام بود. نصر متوجه شد كه اين علوى، سرگرم عبادت است و كسى را به او دسترسى نيست و احدى اجازه ديدار با او را ندارد. علوى سرشناس دوم عبد اللّه بن موسى بود كه او نيز تحت تعقيب و در بيم و هراس بود و تاب رودررويى با كسى را نداشت. بنابراين، سومين پيشواى علوى مىماند و او محمد بن ابراهيم بود. وى تنها شخصيت علوى بود كه نصر مىتوانست با او ملاقات
ص: 385
كند؛ چون با مردم رفت و آمد مىكرد و در موضوع رهبرى و پيشوايى با آنان سخن مىگفت. نصر با محمد ملاقات كرد و از ظلم و ستمى كه به خاندان على عليه السّلام رفته و حق خلافتى كه به وسيله عباسيان از آنان غصب شده بود، سخن گفت و پس از آن از محمد پرسيد: تا كى تسليم شكست مىمانيد؟ شيعيانتان در ظلم و فشار هستند و شما در برابر حقتان كه غصب شده، سكوت مىكنيد؟ محمد تحت تأثير سخنان نصر قرار گرفت و قرار گذاشتند كه همديگر را در منطقه جزيره ملاقات كنند.[1127]
نصر با ديگر حاجيان به جزيره بازگشت و پس از چندى محمد بن ابراهيم و بعضى از ياران و پيروانش به او پيوستند. نصر افراد خانواده و خاندان خود را گرد آورد و مسئله نهضت را بر آنها عرضه داشت. عدهاى از آنان پذيرفتند و گروهى خوددارى كردند و سخنان گوناگون و اختلافات ميان آنها بالا گرفت تا جايى كه با عصا و نعلين هجوم آورده و همديگر را زدند و آن انجمن را ترك كردند. سپس چند تن از خويشان نصر نزد وى رفتند و نصيحتش كردند و او را از عواقب خروج بر دولت عباسى بر حذر داشتند؛ چرا كه اين كار موجب ضرر او و خاندانش مىشد. آنان نصيحت خود را اين گونه خاتمه دادند:
«تو را چه نياز به اينكه خود و خانواده و خاندانت را در راهى كه برايشان نفعى نيست، به خطر اندازى؟ و مىدانى كه همه مردم اين سرزمين دشمن خاندان ابو طالباند و اگر امروز دعوت تو را پذيرفته و پيرويت كنند، فردا كه نيازمند يارى آنان هستى، يارىات نمىكنند و از تو گريزان شوند، حال آنكه تو به مخالفت آنها از اطاعت و تسليمشان نزديكترى!» نصر با نصيحتهاى نزديكان قانع شد و از نظر خود برگشت و شور و حماسهاش فروكش كرد. پس نزد محمد بن ابراهيم آمد و از او عذر خواست؛ چرا كه مردم با او موافق نبودند و به خاندان پيامبر رغبتى نداشتند. البته نصر به محمد وعده داد كه پنج هزار دينار مىدهد تا او بدان وسيله نيرويى فراهم سازد. محمد از خلف وعدههاى نصر خشمناك شد و جزيره را به مقصد حجاز ترك كرد.[1128]
ص: 386
ابو السرايا و محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا)
نصر بن شبيب اميد و آرزوهايى را در دل محمد بن ابراهيم ايجاد كرد و او را در انديشه نيل به خلافت و راههاى رسيدن به آن برد. ظاهرا بىوفايى نصر هواى خلافت را از سر محمد بيرون نياورد، ازاينرو، در مسير بازگشت به حجاز با ابو السرايا- سرى بن منصور- كه از قبيله بنى ربيعة بن ذهل بن شيبان بود، ملاقات كرد.[1129] ابو السرايا با حكومت، مخالفت و دشمنى مىكرد و پيش از آن در نواحى سواد[1130] شورش كرده بود، اما از ترس جانش به آن منطقه آمده و اقامت گزيده بود. او از آنچه ميان نصر بن شبيب و محمد بن ابراهيم پيش آمده بود، آگاه شد، ازاينرو، پيشنهاد كرد كه آماده است هرچه را نصر به وى وعده داده بود، انجام دهد و نيز متعهد شد كه به او وفادار بماند و وزير و ياور او باشد. و از او خواست كه به حجاز نرود، بلكه به كوفه برود تا او هم پس از مدت كوتاهى در آنجا به وى ملحق شود.[1131]
محمد بن ابراهيم به كوفه آمد و به تفحص حال مردم پرداخت و براى كار خود آمادگى لازم را كسب كرد. او دعوت خود را به هركس كه مورد اطمينان تشخيص مىداد، اظهار مىكرد تا آنكه بسيارى دعوتش را پذيرفتند. ابو السرايا هم در مسير حركت خود به سوى كوفه به نينوا رفت و در خيل عظيمى از سواران، كنار مزار امام حسين عليه السّلام آمد. ابو السرايا به دنبال شيعيان زيدى فرستاد و در حضور آنان خطبهاى طولانى خواند كه در آن به اهل بيت و فضايل ايشان و نيز ظلم و ستمى كه عباسيان به ايشان روا مىداشتند، اشاره كرد. سپس چنين ادامه داد: «من هم اكنون براى قيام در راه خدا و دفاع از آيين او و يارى خاندان پيغمبرش، عازم كوفه هستم. پس هركس در اين راه با من هم عقيده است، به ما ملحق شود.» پس از آن ابو السرايا به سوى كوفه حركت كرد.[1132]
ص: 387
در نزديكى كوفه، محمد بن ابراهيم و يارانش در انتظار آمدن ابو السرايا بودند و على بن عبيد اللّه بن حسين بن على بن حسين و شمار بسيارى از اهالى كوفه به او پيوسته بودند. اين جمعيت به فراوانى مور و ملخ بودند، اما نظام و برنامه جنگى نداشتند و سلاح آنان جز عصا و چاقو و سنگ نبود. بعضى از شيعيان از تأخير ابو السرايا در آمدن به كوفه ناراحت بودند و بر او دشنام و فحش نثار مىكردند و محمد بن ابراهيم را به اين سبب كه از او كمك خواسته، ملامت مىكردند.
ابو السرايا به كوفه آمد و در حضور محمد بن ابراهيم از اسب پياده شد و پيش آمد و او را دربر گرفت و از پيشواى علوى خواست كه وارد كوفه شود و براى مردم خطبه بخواند.
محمد بن ابراهيم نيز مردم كوفه را به بيعت با شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» دعوت كرد[1133] و از آنان خواست كه به كتاب خدا و سنت رسول او و امر به معروف و نهى از منكر عمل كنند. اين بيعت در يكى از مناطق كوفه به نام «قصر الضرتين» صورت گرفت.[1134]
طبرى دو عامل براى قيام شيعى محمد بن ابراهيم و داعىاش ابو السرايا ذكر مىكند.
عامل اول، آشفتگى امور دولت به سبب سلطه و نفوذ فضل بن سهل بر دولت عباسى بود، بدون اينكه به مأمون اجازه دخالت در امور مملكتدارى بدهد،[1135] حتى گفته مىشد كه سهل، مأمون را در قصر جاى داده و او را از ديدار خاندان و سرداران و نزديكانش بازداشته است. پس اهل عراق شامل گروهى از بنى هاشم و سران مردم از اين وضع خشمگين بودند و سلطه فضل بن سهل را بر مأمون برنمىتافتند، ازاينرو، بر حسن بن سهل خشم گرفته و به او فشار آوردند. اين شد كه در شهرهاى مختلف فتنهها برخاست و نخستين كسى كه در كوفه قيام كرد، ابن طباطبا بود.
ص: 388
عامل دومى كه طبرى براى قيام محمد بن ابراهيم ذكر مىكند تشويق و ترغيب او به وسيله ابو السرايا بود؛ چرا كه رابطه او با دولت عباسى تيره شده بود، بنابراين، تصميم گرفته بود كه از اين پيشواى علوى در جهت شورش عليه عباسيان بهره ببرد. طبرى مىنويسد:
«بنا به قولى، سبب خروج وى آن بود كه ابو السرايا از مردان [هرثمه بود و چون هرثمه در امر مقررى وى تعلل كرد و آن را به تأخير انداخت، ابو السرايا خشمناك شد و به كوفه رفت و با محمد بن ابراهيم بيعت كرد. محمد بن ابراهيم در ابتداى قيام، فضل بن عيسى بن موسى را به بيعت با خويش دعوت كرد، اما اطلاع يافت كه فضل بن عيسى مهياى جنگ با وى مىشود. ازاينرو، ابو السرايا را به جنگ فضل فرستاد و ابو السرايا به سرعت بر كوفه و قصر آن چيره شد][1136] و فضل و افرادش گريختند. سپاه ابو السرايا قصد غارت قصر فضل را داشتند كه ابو السرايا آنان را برحذر داشت و فضل نزد حسن بن سهل رفت و از آنچه بر وى آمده بود، به حسن شكايت كرد. حسن نيز به وى قول داد كه خسارتهاى او را جبران كند و موضعى محكم و شديد نسبت به اين حركت شيعى اتخاذ نمايد.[1137]
حسن بن سهل يكى از سرداران شجاع عباسى به نام زهير بن مسيب را طلبيد و او را مأمور سركوبى ابو السرايا كرد و با مردان جنگى و اموال و كمكهاى ديگر، يارىاش نمود.
همچنين كسى را نزد سليمان بن ابو جعفر منصور، والى كوفه، فرستاد و او را متهم به ضعف و سستى كرد و به سبب عملكرد ضعيفش كه منجر به بروز قيامى شيعى در كوفه شده بود، ملامت كرد.[1138]
زهير بن مسيب در رأس ده هزار سوار به سوى كوفه روان شد. در اين هنگام محمد بن ابراهيم بر اثر يك بيمارى سخت در بستر افتاده بود. او به داعى خود ابو السرايا دستور رويارويى با سپاه عباسى را داد. گروهى از بغداديان مقيم كوفه، كه طرفدار عباسيان بودند،
ص: 389
كوشيدند اهالى كوفه را از پيوستن به سپاه ابو السرايا بازدارند، اما ابو السرايا گاهى با خطابه و زمانى ديگر با شعر در دلهاى مردم شور و هيجان ايجاد كرد و توانست سپاهى براى جنگ با عباسيان بسيج كند.[1139]
نبرد شديدى بين دو طرف، در آخر رجب سال 199 رخ داد كه منجر به شكست سپاه عباسى و هزيمت آنان شد. ابو السرايا به تعقيب آنها پرداخت تا جايى كه زهير بر او بانگ زد: واى بر تو آيا هزيمتى بيش از اين از ما مىخواهى؟ تا كجا ما را تعقيب مىكنى؟
ابو السرايا از تعقيب ايشان دست كشيد و سپاه كوفه، غنايم بسيارى به دست آورد، و تا آن روز مثل آن غنيمت به چنگ كسى نيفتاده بود. زهير به بغداد بازگشت و حسن بن سهل بر او خشم گرفت و با ميله آهنى به صورتش ضربهاى زد كه از آن ضربت يكى از دو چشمش از حدقه بيرون زد. اگر شفاعت بعضى از يارانش نبود، حسن قصد كشتن وى را داشت، اما بالاخره از او درگذشت.[1140]
اصفهانى توصيفى از ورود پيروزمندانه ابو السرايا به كوفه مىآورد كه بيانكننده توانايى شيعه و علوّ معنوى روح تشيع است. وى مىنويسد: «ابو السرايا وارد كوفه شد، درحالىكه عده فراوانى از اسيران جنگى را به همراه داشت. افراد او سرهاى بسيارى از كشتگان را، كه بر فراز نيزهها كرده يا به گردن اسبان آويخته بودند، با خود داشتند. همراهان او از اهالى كوفه نيز درحالىكه سوار بر اسب بودند و سلاح دربر داشتند، پيروزمندانه آمدند و روحيه آنان در اثر پيروزىهايى كه خداوند روزيشان كرده بود، محكم و عالى بود.»[1141]
حسن بن سهل قرار گذاشت كه يك بار ديگر با ابو السرايا مقابله كند، ازاينرو، سپاه جديدى آماده كرد و فرماندهى آن را به عبدوس بن عبد الصمد داد و هدايايى بر او نثار كرد و دست راست او را گرفت و به وى در صورت پيروزى بر ابو السرايا، وعدههاى گوناگون داد. ابو السرايا براى رويارويى با او از كوفه خارج شد و شعار خود را «يا فاطمى يا منصور»
ص: 390
قرار داد و بار ديگر موفق شد سپاه عباسى را شكست دهد و عبدوس، فرمانده سپاه را بكشد و غنايم فراوانى به چنگ آورد.[1142]
پيشوايى ابو السرايا بعد از مرگ ابن طباطبا
ابو السرايا به كوفه بازگشت، درحالىكه تاج پيروزى بر سر داشت و غنايم بسيار به همراه آورده بود و بر محمد بن ابراهيم وارد شد، اما محمد در بستر بيمارى افتاده بود و آخرين نفسهاى خود را مىكشيد. او ابو السرايا را از اينكه شبانه بر عباسيان تاخته[1143] و آنان را پيش از شروع جنگ به امان دعوت نكرده، ملامت كرد. ابو السرايا نيز از عملكرد خود دفاع كرد و گفت كه اين كار از تدابير جنگى بوده و ديگر مثل آن را تكرار نخواهد كرد. ابو السرايا دريافت كه محمد بن ابراهيم مرگ خود را نزديك مىبيند، پس درخواست كرد كه اگر وصيتى دارد به او بكند. او نيز چنين وصيت كرد: «من تو را به تقواى الهى و پايدارى در دفاع از دين و آيينت و يارى خاندان پيغمبرت صلّى اللّه عليه و آله سفارش مىكنم؛ چرا كه جان آنها بسته به جان توست، و در اينكه چه كسى جانشين من بشود، مردم را به اختيار خود بگذار تا خودشان از خاندان على عليه السّلام كسى را برگزينند، ولى چنانچه باهم اختلاف كردند، امامت با على بن عبيد اللّه باشد؛ چون من مذهبش را آزمودهام و دين و آيينش را پسنديدهام.» پس از مدت كوتاهى محمد درگذشت، اما ابو السرايا خبر مرگ او را پوشيده داشت و شب هنگام به دنبال چند تن از زيديه فرستاد و بدنش را به خاك سپردند.[1144]
طبرى، ابو السرايا را متهم مىكند كه او محمد بن ابراهيم بن طباطبا را مسموم كرد تا خود به سلطه و نفوذ برسد. او مىنويسد: «محمد بن ابراهيم بن طباطبا به مرگ ناگهانى درگذشت. گفته مىشود كه ابو السرايا وى را مسموم كرد و سبب آن به گونهاى كه گفته شده، اين بود كه چون ابن طباطبا از مقدار مال و سلاح و اسب و چيزهاى ديگرى كه در
ص: 391
اردوگاه زهير بود آگاه شد، ابو السرايا را از دستيابى به آن منع كرد و از اين كار برحذر داشت. مردم نيز مطيع او بودند، ازاينرو ابو السرايا دانست كه با وجود او كارى در دست وى نخواهد بود، پس او را مسموم كرد.» اما روايت اصفهانى پذيرفتنىتر است. او بر اين باور است كه محمد از نوعى بيمارى، كه مدتى هم او را در بستر افكنده بود، رنج مىبرد و چيزى نگذشت كه همان بيمارى موجب مرگ او شد.[1145]
فرداى آن روز ابو السرايا شيعيان را گرد آورد و خبر مرگ محمد بن ابراهيم را به آنان داد و اين مصيبت را تسليت گفت، پس صداى مردم به گريه و زارى بلند شد. سپس ابو السرايا آنان را از وصيت محمد آگاه كرد و اينكه وى به امامت على بن عبيد اللّه وصيت كرده است. آنگاه گفت: «اگر امامت او را پذيرفتيد كه اين همان رضاى آل محمد است[1146] وگرنه خودتان ديگرى را به امامت برگزينيد.» شيعيان به اين وصيت اهميتى ندادند و به آن اعتنا نكردند، بلكه همديگر را نگاه كردند و كسى چيزى نگفت تا آنكه جوانى از خاندان على به نام محمد بن محمد بن زيد سكوت را شكست و شيعيان و علويان را براى پيروزى بر عباسيان، به اتحاد دعوت كرد و از على بن عبيد اللّه خواست كه دست خويش را پيش آورد تا شيعيان با او بيعت كنند. على برخاست و خطبهاى خواند و به مردم گفت كه از عهد امامتى كه به او واگذار شده، كنارهگيرى مىكند. او سبب اين امر را چنين بيان كرد:
«مىترسد كه با پذيرش اين مسئوليت، از كارهاى ديگرى كه ستودهتر و سرانجامش بهتر است، بازماند.»[1147] او محمد بن محمد بن زيد را نامزد كرد تا شيعيان با وى بيعت كنند.
سپس نظر ابو السرايا را درباره اين اقدام خود جويا شد. چون او موافقت خود را اعلام كرد، شيعيان با محمد بن محمد بن زيد بيعت كردند. محمد نيز بعضى از نزديكان علوى خود را بر چندين منطقه والى كرد.[1148]
ص: 392
با مرگ ابن طباطبا، ابو السرايا متولّى اين نهضت شيعى شد و هدايت و سياستگذارى آن را بر عهده گرفت. طبرى درباره محمد بن محمد بن زيد، پيشواى جديد علوى، مىنويسد كه «او نوجوانى مخنث و بىتجربه بود»، ازاينرو، نفوذ ابو السرايا را بر خود پذيرفت. پس ابو السرايا بود كه امور را تنفيذ مىكرد و هركس را مىخواست به كارى مىگماشت و هركه را مايل بود، عزل مىكرد و همه كارها به دست وى بود. ابو السرايا در كوفه سكههايى ضرب كرد و بر آن اين جمله را نوشت: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» (صف: 4)؛ خدا كسانى را كه در راه وى در يك صف كارزار مىكنند، چنانكه گويى بنايى استوارند، دوست دارد.[1149]
واليان علوى جديد به شهرهاى محل مأموريتشان رفتند. ابراهيم بن موسى پس از نبردى كوتاه توانست بر يمن چيره شود. والى جديد واسط نيز توانست والى عباسى آنجا به نام عباس نصر بجلى را شكست دهد. آنان بر واسط مسلط شدند و از اهالى آن خراج گرفتند و مردم نيز تأييدشان كردند. والى علوى بصره، على بن جعفر هم توانست نيروهاى عباسى را شكست دهد و بر بصره سيطره يابد.
داود بن عيسى، والى عباسى مكه، از آمدن حسين بن حسن، والى جديد علوى به مكه براى انجام مراسم حج در آن سال (199) آگاه شد، بنابراين، هواداران بنى عباس را براى دفاع از خود فراخواند و اتفاقا مسرور، خادم هارون الرشيد نيز نزد او آمد.[1150] وى براى انجام مناسك حج آمده بود، درحالىكه دويست جنگجو از يارانش را به همراه داشت. مسرور، والى عباسى را به جنگ با والى علوى تشويق كرد، اما داود نظر او را نپذيرفت؛ چرا كه نمىخواست مكه مكرمه به ميدان جنگ تبديل شود. مسرور به ياد او آورد كه از واليان عباسى است و وظيفه دارد از حكومت و سلطه آنان دفاع كند، اما داود از خليفه عباسى
ص: 393
دل خوش نبود؛ چرا كه خليفه او را والى جايى نساخته بود تا آنكه به سن پيرى رسيده بود و اكنون حكومت سرزمين حجاز را به او داده كه از نظر اقتصادى، ولايتى فقير قلمداد مىشد. بنابراين، داود ترجيح داد به عراق برود. اين امر نيروى مسرور را تضعيف كرد. او نمىخواست در جنگ با علويان تنها بماند؛ چون مىترسيد كه اگر با ايشان بجنگد، بيشتر مردم به علويان متمايل شوند.[1151] پس ترجيح داد به داود ملحق شود، ازاينرو، به سوى عراق حركت كرد. حسين بن حسن، والى علوى وارد مكه شد و خانه خدا را طواف كرد و سعى صفا و مروه را انجام داد و حكومت خود را بر مكه آغاز كرد.[1152]
دامنه نفوذ محمد بن محمد، امام و پيشواى جديد علوى گسترش يافت و هر روز، نامهاى به محمد بن محمد مىرسيد كه خبر از فتح تازهاى داشت. همچنين مردم شام و جزيره به او نامه نوشتند مبنى بر اينكه منتظر فرستاده اويند تا سخن او را بشنوند و اطاعتش كنند.[1153] حسن بن سهل، متوجه وضعيت خطرناك پيش آمده شد؛ چرا كه سلطه ابو السرايا را مشاهده مىكرد و اين واقعيت را مىديد كه لشكر او با سپاهى رودررو نمىشود، مگر كه آن را شكست مىدهد و رو به سرزمينى نمىآورد، مگر آنكه آنجا را فتح مىكند.[1154] حسن متوجه سرخوردگى همه جنگجويانش در برابر ابو السرايا شد. آنان توان برابرى با نيروهاى ابو السرايا را نداشتند، ازاينرو، چاره آن ديد كه كار ابو السرايا را به سردارى دلير و كارآزموده بسپارد و اين فرمانده، هرثمة بن اعين بود، هرچند روابط بين اين دو، تيره بود و هرثمه به سبب نصب حسن بن سهل به ولايت سرزمين عراق غضبناك شده و در اعتراض به اين انتصاب، به حلوان رفته بود.[1155] حسن پيكى به سوى وى گسيل كرد. اين پيك، همان سندى بن شاهك بود. حسن از او مىخواست كه دشمنى و كينههاى
ص: 394
گذشته را فراموش كند و به بغداد بيايد تا فرماندهى سپاهى را كه براى جنگ با ابو السرايا مىفرستد، عهدهدار شود.
هرثمه در ابتداى امر دعوت حسن بن سهل را نپذيرفت و به سندى، پيك وى گفت: «ما امور خلافت را هموار مىكنيم و اوضاع را آرام مىسازيم، اما آنها چون به مقصود مىرسند، در كارها خودكامگى پيشه مىكنند و رأى خود را بر ما تحميل مىنمايند، و چون در اثر عدم لياقت و سوءتدبير دچار آشفتگى شوند و شكستى در كارشان پديد آيد، چاره حل مشكل را از ما مىخواهند، نه به خدا سوگند اين برخلاف كرامت است، باشد تا خليفه، امير مؤمنان از سياستهاى غلط و عملكرد بد آنان آگاه شود.»[1156] اين گفتار، نشان دهنده واقعيت داخلى حكومت عباسى در آن دوران است. فضل و حسن، فرزندان سهل در امور دولت استبداد رأى به خرج مىدادند و مأمون هنوز مقيم مرو خراسان بود.[1157] ظاهرا او از بسيارى از نابسامانىهاى امور دولت و اغتشاشهاى سرزمينهاى خلافت، بخصوص از نهضتهاى شيعى و موفقيت ابو السرايا در سيطره بر كوفه و بصره و واسط، در سرزمين عراق و حجاز و يمن خبر نداشت. ازاينرو، هرثمه تصميم گرفته بود خليفه را از حقيقت اوضاع، آگاه كند.[1158]
اما پس از مدتى نامه منصور بن مهدى به هرثمه رسيد كه او را به آمدن تشويق مىنمود و وخامت اوضاع را براى او تشريح مىكرد. هرثمه چارهاى جز پذيرش دعوت حسن بن سهل نداشت، پس به قصد بغداد حركت كرد تا به نهروان[1159] رسيد و در آنجا با عدهاى از اهالى بغداد و فرماندهان نظامى و بنى هاشم روبهرو شد كه از آمدنش شادمان شدند. حسن بن سهل از قابليتهاى جنگى هرثمه آگاه بود، ازاينرو، دستور داد دفترهاى حاوى نام جنگجويان را نزد هرثمه بياورند تا هركه را بخواهد از ميان آنها انتخاب كند، و درهاى خزاين اموال را نيز به روى او باز كرد تا هرچه مىخواهد، بردارد.[1160]
ص: 395
آغاز افول
هرثمه، حيلهاى به كار برد تا عزم سپاه ابو السرايا را سست كند. او بر آنها بانگ زد:
«اى مردم كوفه! چرا خون ما و خون خود را مىريزيد؟ اگر جنگ شما با ما براى اين است كه از خلافت مأمون راضى نيستيد، اين منصور بن مهدى است كه پذيرفته ما و شما با او بيعت كنيم، و اگر دوست داريد خلافت را از دست فرزندان عباس خارج سازيد و آن را به ديگرى انتقال دهيد، امام خود را تعيين كنيد و چون روز دوشنبه شد بياييد تا باهم در اين باره، گفتوگو كنيم و بىجهت ما و خودتان را به كشتن ندهيد.» ابو السرايا كوشيد كه سپاهيان خود را به جنگ ترغيب كند، اما آنان نپذيرفتند و وى مجبور به عقبنشينى به كوفه شد. در روز جمعه ابو السرايا بر منبر رفت و مردمان كوفه را دشنام داد و نكوهش كرد و در وصفشان گفت كه آنان «قاتل على» و «تنها گذارنده حسين» هستند و آنها را از آنچه عباسيان با ورود خود به كوفه بر سرشان خواهند آورد، برحذر داشت. گروهى از مردم كوفه برخاستند و از خود دفاع كردند و اخلاص و جانفشانى خود را در همراهى او در جنگ، يادآور شدند و آمادگى خود را براى بيعت با او تا آخرين لحظه اعلام كردند، اما ابو السرايا به آنان توجهى نكرد و دستور داد تا مردم براى حفر خندق به خارج شهر بروند.[1161]
عمليات حفر خندق شروع شد[1162] و ابو السرايا نيز در آن شركت كرد، اما در نهايت، چاره كار را در رفتن به قادسيه ديد و در سيزدهم محرم سال 200 همراه محمد بن محمد بن زيد و گروهى از علويان و اهالى شهر، از كوفه خارج شد. پس از رفتن او اشعث بن عبد الرحمن قيام كرد و مردم را به ولايت هرثمه فراخواند. اشراف كوفه نزد هرثمه آمدند و براى مردم امان خواستند و هرثمه خواسته آنان را اجابت كرد. منصور بن مهدى وارد كوفه
ص: 396
شد، اما هرثمه با سپاهيانش در خارج شهر اردو زدند. منصور براى مردم خطبه خواند و آنان را به فرمانبرى و اطاعت از عباسيان فراخواند. هرثمه نيز غسان بن فرج را به عنوان والى عباسى به حكومت كوفه گماشت و خود از آنجا حركت كرد.[1163]
ابو السرايا مىخواست به بصره يا واسط برود، اما در ميان راه دانست كه عباسيان بر آنجا سيطره يافتهاند. او به شهرهاى مختلف مىرفت و خراج مىگرفت و غلات را ضبط مىكرد تا آنكه به منطقه اهواز رسيد و وارد شوش شد. حكومت اهواز با حسن بن على مأمونى بود. وى كسى را نزد ابو السرايا فرستاد و به او گفت كه قصد جنگ ندارد و او بايد اهواز را ترك كند و به هر جا كه مىخواهد برود. اما ابو السرايا بر جنگ پافشارى كرد و جنگ سختى درگرفت كه به شكست ابو السرايا انجاميد. در اين جنگ به ابو السرايا زخمى كارى رسيد و او مجبور به عقبنشينى شد. غالب يارانش پراكنده شدند و او به سوى خراسان گريخت و به روستاى برقانا رسيد. والى اين روستا، حماد كندفوش، ابو السرايا را قانع كرد كه اگر با او نزد حسن بن سهل بيايد، تلاش مىكند كه از او برايش امان بگيرد.[1164]
اما حسن بن سهل دستور داد سر ابو السرايا را از تن جدا كردند و آن را در اردوگاه حسن طواف دادند. بدن او را نيز به بغداد فرستادند و در آنجا به صليب كشيدند.
سرنوشت محمد بن محمد، رهبر علوى هم اين بود كه حسن بن سهل از كشتن وى خوددارى كرد؛ چون رويدادهاى گذشته را در ذهن داشت. او ديده بود كه چطور هارون الرشيد به حيات وزيرش جعفر برمكى به بهانه اينكه ابن افطس[1165] را بدون اجازه خليفه كشت، خاتمه داد. بنابراين، حسن بن سهل پيشواى علوى را به خراسان نزد مأمون فرستاد تا خود درباره او تصميم بگيرد. مأمون از كمى سن محمد بن محمد شگفتزده شد و دستور داد خانهاى براى او در نظر بگيرند و تحت مراقبت گماشتگان خليفه، نگاهش دارند. اصفهانى مىنويسد: علوى بيش از چهل روز زنده نماند؛ زيرا به او شربتى خوراندند
ص: 397
و مسموم شد و درگذشت.[1166] ديوانها شمار كشتگان قيام ابو السرايا را افزون بر دويست هزار نفر ذكر كردهاند. بدينسان، نهضت شيعى ديگرى بعد از ده ماه مقاومت، سركوب شد.[1167]
فلسفه قيام
حركت ابو السرايا به شكست انجاميد. اين نهضت با تمامى نهضتهاى شيعه عصر عباسى اول متفاوت است؛ زيرا هدايت و رهبرى آن را فردى خارج از خاندان ابو طالب به عهده داشت و دو پيشواى علوى اين نهضت، كه ابو السرايا نهضت را به نام آنان پيش برد، جز آنكه نمادى باشند تا شيعيان گرد آنها حلقه زنند، نقش ديگرى نداشتند و ابو السرايا براى جاهطلبى و كسب قدرت، از آنان به عنوان پوششى استفاده كرد و آن دو را به عنوان حجّت و دليل براى شورش عليه دولت عباسى پيش انداخت. بنابراين، ابو السرايا در نظر مسلمانان و شيعيان، داعى و ياور خاندان علوى معرفى شد، نه آنگونه كه دولت عباسى او را شورشگرى عليه عباسيان تصور كرد. اما نهضتهاى قبلى شيعه را پيشوايانى با كفايت از خاندان علوى هدايت مىكردند؛ كسانى كه بين قومشان به علم و تقوا و ورع شهرت داشتند و خودشان رهبرى و هدايت نهضت را به عهده مىگرفتند.
جهت ديگرى كه نهضت ابو السرايا را از نهضتهاى سابق شيعى متفاوت مىكند، انتخاب شهر كوفه به عنوان مركز قيام است؛ زيرا اين اولين بار بود كه در عصر عباسى اول، كوفه مركز قيامى علوى مىشد، چنانكه شاهد بوديم محمد نفس زكيه در حجاز، و برادرش ابراهيم در بصره، و سپس يحيى در سرزمين ديلم، و برادرش ادريس در سرزمين مغرب قيام كردند. البته منصور عباسى در كوفه، و هادى و مهدى و رشيد در بغداد، كه نزديك كوفه است، اقامت داشتند و از شكلگيرى حركتى شيعى در اين شهر پيشگيرى مىكردند. اما شرايط در دوره مأمون تغيير كرد؛ چون او در مرو خراسان اقامت داشت،[1168] اين امر باعث شد كه مردم كوفه به برپايى قيام و پيوستن به حركت ابو السرايا تشجيع شوند.
ص: 398
قيام ابو السرايا گسترده شد و اهميت فراوانى يافت. آنگونه كه اصفهانى روايت مىكند، بيشتر مردمان كوفه كه شمارشان از دويست هزار نفر مىگذشت، به قيام پيوستند و ابو السرايا توانست بر بيشتر شهرهاى عراق و حجاز و يمن چيره شود و پيروزىهاى جنگى فراوانى كسب كند و بسيارى از سپاهيان عباسى را با شكست روبهرو سازد و در نتيجه، حاكمان سياسى را نگران و هراسان كند. اين شرايط، ما را به بحث درباره علل شكست اين قيام مىكشاند.[1169]
يكى از علتهاى شكست اين قيام، عدم انتساب ابو السرايا به خاندان علوى بود؛ با وجود اينكه دعوت او براى علويان و شيعيان آنها بود. ازاينرو، شيعيان به ديگر پيشوايان علوى روى آوردند كه يكى از مهمترين آنان محمد بن جعفر صادق بود. اين وضع، باعث ايجاد اختلاف بين شيعيان در يارى رساندن به ابو السرايا يا ديگر پيشوايان از خاندان على شد. همچنين گذشته ابو السرايا سؤالبرانگيز و پرشبهه بود. ابو السرايا در گذشته نزديك، از ياران هرثمة بن اعين، سردار عباسى بود و اگر كينه ابو السرايا از هرثمه به سبب تأخير در پرداخت ارزاق پيش نمىآمد، وى بر دوستى عباسيان باقى مىماند.
بنابراين، بسيارى از مسلمانان در صدق نيت ابو السرايا نسبت به خاندان علوى قانع نشده بودند. بالاخره او در گذشته نزديك، يكى از ياران خاندان عباسى بود.[1170]
از ديگر عوامل شكست قيام ابو السرايا فقدان پيشوايى شايسته از علويان براى رهبرى و هدايت حركت بود. پيشواى اول اين نهضت، محمد بن ابراهيم بود كه در مدينه آرامش و دورى از جريانهاى سياسى را برگزيده بود و اگر ترغيب نصر بن شبيب و پس از او ابو السرايا نبود، هرگز براى خلافت قيام نمىكرد. همچنين بيمارى محمد در طول اقامتش در كوفه، وى را از وقايع دور نگه داشت و به ابو السرايا فرصت داد تا بر امور مسلط شود.
محمد بن ابراهيم پيش از وفات، به پيشوايى على بن عبيد اللّه وصيت كرد، اما اين علوى سكوت و كنارهگيرى از ميدان سياست و خطرهايش را برگزيد و از حق خود گذشت، آن
ص: 399
هم بدون اينكه علت قانعكنندهاى براى اين كار خود به شيعيان ارائه دهد. پس نوجوانى از فرزندان خاندان علوى كه در امور آگاهى و تجربه كافى نداشت، رهبرى نهضت را به دست گرفت كه اين امر نيز دست ابو السرايا را در امور باز كرد. شكى نيست كه مقايسه اين جوان نورسته با پيشوايان علوى در نهضتهاى قبلى، كار سادهاى است؛ آنها [پيشوايان علوى در نهضتهاى قبلى] از بزرگان و رهبران برجسته آنان بودند. و ما قبلا ذكر كرديم كه چطور مأمون از سن كم اين پيشواى علوى شگفتزده شد.
حركت شيعى ابو السرايا به اوصاف زور، قساوت و وحشت شناخته شده بود. اين امر موجب گرديد بسيارى، از تأييد آن منصرف شوند و نهضت در نهايت، شكست خورد.
اصفهانى روايت مىكند كه زيد بن موسى را به اين سبب زيد النار[1171] ناميدند كه خانههاى بسيارى از بنى عباس و يارانشان را در بصره سوزاند و هرگاه مردى از سياهجامگان[1172] را نزد او مىآوردند، مجازات او اين بود كه در آتش سوزانده شود.[1173] ابو السرايا هم وقتى شكست خورد و به كوفه عقبنشينى كرد، محمد بن محمد و آن عده از فرزندان ابى طالب كه با او بودند، به خانههاى عباسيان و ياران و پيروانشان يورش بردند و آنها را غارت كردند و ويران ساختند و آنان را از كوفه اخراج نمودند. عملكرد آنها قبيح و ناشايست بود، به گونهاى كه حتى امانتهايى را كه عباسيان نزد مردم داشتند، بيرون آوردند و براى خود برداشتند.[1174]
رفتارى كه نوادگان ابى طالب و شيعيان آنها در مكه داشتند، احساسات همه مسلمانان را عليه ايشان برانگيخت و باعث نفرت همه، از نهضت اين دو پيشواى علوى شد، بخصوص هنگامى كه پوشش كعبه را بيرون آوردند.[1175] پرده كعبه كنده شد، به گونهاى كه
ص: 400
چيزى از پوشش بر آن نماند و فقط سنگهاى كعبه ديده شد. سپس جامهاى از ابريشم نازك كه ابو السرايا با خود آورده بود، بر آن پوشاندند كه بر آن نوشته بود: «اين پرده را اصفر بن اصفر، ابو السرايا، داعى آل محمد سفارش داد تا با آن بيت اللّه الحرام را پوشش دهند و پرده سياه و تاريك بنى عباس را از آن بردارند و خانه را از پوشش آنها پاك سازند.» پيروان ابو السرايا به حرم حرام خدا چندان بىحرمتى كردند كه كينه و خشم مسلمانان را عليه ايشان برانگيخت. طبرى روايت مىكند كه آنها طلاى نازكى را كه بر سر ستونهاى مسجد بود، تراشيدند. اين طلاها با تلاش بسيار از ستون كنده شد كه البته از مقدار يك مثقال يا نزديك به آن تجاوز نمىكرد. آنان با بيشتر ستونهاى مسجد الحرام چنين كردند. همچنين چوبهاى ساج و آهن پنجرههاى زمزم را كندند و به بهاى ناچيز فروختند.[1176]
نوادگان ابى طالب و پيروان ابو السرايا بر اموال خزانه كعبه هم دست يافتند[1177] و جوّى از وحشت در گوشه و كنار مكه حاكم كردند و اين بلا دامن بسيارى از اهالى را گرفت. مردى از اهالى كوفه به نام محمد بن مسلم، متولى شكنجه و عذاب مردم بود، كه در خانهاى كه آن را خانه عذاب مىگفتند، كار مىكرد. اينها مردم را هراسان ساختند، به گونهاى كه بسيارى از توانگران شهر گريختند و پس از رفتنشان، خانههاى آنها ويران شد.[1178]
با اينكه هرثمه در غلبه بر نهضت ابو السرايا رنج بسيار كشيد، سركوبى اين نهضت، پايانى بر عزت و سرورى وى بود. هرثمه، خودكامگى فضل بن سهل را در اداره دولت، سبب بروز اغتشاشات بهطور عام، و نهضتهاى شيعه بهطور خاص مىدانست. ازاينرو، بر آن شد كه به مرو برود و مأمون را از رويدادهاى سياسى كه فضل از او مخفى كرده، مطلع سازد. در مقابل، فضل نيز عليه هرثمه توطئه كرد و مأمون را نسبت به او بددل
ص: 401
ساخت. او به مأمون گفت: هرثمه سرزمينها و مردم را بر تو شورانده و با دشمن تو همدستى كرده و با دوست تو دشمن شده است، او بود كه ابو السرايا را كه يكى از سپاهيان خودش بود، روانه ساخت و كرد آنچه را كه كرد؛ اگر هرثمه مىخواست ابو السرايا چنين نكند، او نمىكرد. مأمون گفتار فضل را باور كرد و پذيرفت كه ابو السرايا به تشويق هرثمه، شوريده است. مأمون وقتى هرثمه در برابرش قرار گرفت، به او گفت: با مردم كوفه و علويان همدلى و مماشات كردى، با ابو السرايا توطئه چيدى كه قيام كند و او كرد آنچه را كه مىخواست، درحالىكه وى يكى از ياران تو بود و اگر مىخواستى همه آنها را بگيرى، مىگرفتى، ولى تو با آنان سستى كردى و رهايشان ساختى. عاقبت هرثمه، زندانى شد و پس از مدتى به قتل رسيد.[1179]
حركت نصر بن شيث و رابطه آن با علويان
در دوره مأمون نهضتى عربى به رهبرى نصر بن شيث از بنى عقيل برپا شد. نصر، مقيم كوم در شمال حلب بود. او عربى شريف و شجاع بود كه پس از كشته شدن امين به خشم آمد و كينه مأمون را به دل گرفت؛ چرا كه او به جاى اعراب، به خراسانيان اعتماد كرده بود.
بنابراين، عليه خلافت مأمون قيام كرد و بر بسيارى از سرزمينهاى مجاور چيره شد و بسيارى از اعراب به او پيوستند. او از رود فرات عبور كرد و قصد داشت بر ساحل شرقى فرات هم چيره شود.
بحث در اين قيام، خارج از محدوده اين كتاب است، اما آنچه در اين ميان براى ما اهميت دارد، موضع نصر بن شيث نسبت به علويان و شيعيانشان است و آن اينكه گروهى از ياران نصر براى تقويت حركت وى مىخواستند به قيام وى صبغهاى علوى و شيعى بدهند تا ضمانتى براى پيروزى قيام او باشد.
گروهى از شيعيان نزد نصر آمده، به او گفتند: تو عليه بنى عباس به پاخاستى و مردان ايشان را كشتى، پس اگر با يك خليفه بيعت كنى، كار تو استوارتر خواهد شد. نصر پرسيد:
ص: 402
خليفه موردنظر شما از چه قومى است؟ آنان گفتند: با يكى از خاندان على بن ابى طالب بيعت مىكنيم. نصر اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: با يكى از كنيززادگان سياه بيعت مىكنم كه بگويد من او را ساختم و روزى دادم. آنان پيشنهاد ديگرى دادند و بيعت با يكى از امويان را مطرح ساختند. نصر اين پيشنهاد را نيز رد كرد و به وفادارى خود با عباسيان تمسك جست و گفت: بنى اميه قومى هستند كه روزگارشان به پايان رسيده و آنچه گذشته و رفته، ديگر بازنمىگردد، و اگر كسى كه دورانش سپرى شده به من سلام كند، اين نقص و بيمارى سپرى شدن دورانش به من سرايت مىكند. تمايل من فقط به عباسيان است، و فقط به خاطر حمايت از عرب با آنان جنگيدم؛ زيرا آنان عجم را بر خود مقدم مىدارند.[1181] نصر، قيام خود را با همين اصول تا سال 210 ق ادامه داد تا آنكه عباسيان بر او چيره شدند.
ص: 403
فصل دوم قيام محمد ديباج، فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام
از جمله قيامهاى شيعى عصر عباسى اول، قيام محمد بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب، مشهور به ديباج در دوره مأمون عباسى است. اين قيام در سال 200 ق در سرزمين حجاز اتفاق افتاد.
پيشواى جديد
محمد ديباج از فرزندان امام جعفر صادق عليه السّلام امام شيعيان اماميه (وفات 148 ق) است.[1182] پسران آن حضرت عبارتند از: محمد، اسماعيل، عبد الله افطح، موسى، اسحاق و على.[1183] پس از وفات امام جعفر صادق عليه السّلام، گروهى از شيعيان مدعى امامت محمد شدند و در اين ادعا به گفتار امام صادق عليه السّلام استناد مىكردند كه در دوران كودكى محمد به شيعيان خود فرمود: «از پدرم[1184] شنيدم كه فرمودند: زمانى كه صاحب فرزندى شبيه من شدى، نام مرا بر او بگذار، همانا او شبيه من و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.»[1185] اصحاب ملل و نحل، معتقدان به
ص: 404
امامت محمد را شميطيه، منسوب به يحيى بن ابى شميط معرفى كردهاند. مسعودى مىنويسد: «ايشان چند فرقه شدند؛ بعضى غلو كرده و بعضى راه اعتدال برگزيده، به طريقه اماميه رفتند.»[1186] شهرستانى به جز اعتقاد ايشان به امامت محمد، آراى خاصى كه اين فرقه را از ساير فرقههاى شيعه متمايز كند برايشان ذكر نمىكند.[1187]
گروهى ديگر از شيعيان اماميه، عبد اللّه افطح را امام بعد از جعفر صادق عليه السّلام مىدانستند.[1188] و چون عبد اللّه هنگام وفات، فرزند پسر نداشت، آنها امامت برادرش موسى كاظم عليه السّلام را پذيرفتند. گروهى ديگر از شيعيان به امامت اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السّلام معتقد بودند كه پيش از اين به آنان اشاره كرديم.
طبرى محمد ديباج را چنين وصف مىكند: «او پيرى محبوب بود و به نرمخويى شهرت داشت و از رفتار زشت بيشتر مردم خاندان خويش به دور بود. او از پدرش جعفر بن محمد روايت مىكرد و مردم از او مىنوشتند.[1189] ابو الفرج اصفهانى در بيان حال او مىگويد: «در ميان خاندانش مردى فاضل و محترم به شمار مىآمد.»[1190] وى به واسطه صورت زيبا و نورانى و سيرت ستودهاش ديباج ناميده مىشد.[1191]
دلايل قيام
مورّخان در بيان دلايل قيام محمد ديباج، همداستان نيستند. طبرى روايت مىكند: محمد زهد و سكوت اختيار كرده بود تا اينكه شيعيانش دور او جمع شدند، به قيام تشويقش
ص: 405
نمودند و با او به خلافت بيعت كردند. سخن ايشان اين بود كه «تو مقام خويش را در بين مردم مىدانى، خويشتن را نمايان كن تا با تو به خلافت بيعت كنيم كه اگر چنين كنى كسى با تو مخالفت نكند.» محمد ابتدا دعوت ايشان را نپذيرفت، اما پسرش على و همچنين حسين بن حسن افطس بر اين كار پاى فشرده، و نظر او را برگرداندند، پس سخن آنها را پذيرفت و روز جمعه ششم ربيع الآخر پس از نماز، او را به خلافت معرفى و با وى بيعت كردند.[1192]
اما مسعودى بر اين نظر است كه محمد بن جعفر در آغاز كار، به امامت محمد بن ابراهيم بن طباطبا دعوت مىكرد و چون محمد بن ابراهيم از دنيا رفت، مردم را به خويشتن دعوت كرد.[1193]
ابو الفرج اصفهانى نيز در روايتى، دليل بيعت با محمد ديباج را چنين مىآورد: «در ايام ابو السرايا مردى نامهاى [در مدينه] نوشت و در آن به فاطمه دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و همه خاندان آن حضرت، دشنام داد. كسانى از خاندان ابو طالب نامه را نزد محمد بن جعفر بردند درحالىكه وى مرد گوشهنشينى بود و در امور سياسى وارد نمىشد. آن نامه را برايش خواندند، محمد ديباج به آنها جوابى نداد، اما از جا برخاست و به خانه رفت و چون بيرون آمد، زره پوشيده و شمشير به كمر بسته بود، پس مردم را به سوى خود فرا خواند و ادعاى خلافت كرد.»[1194]
به نظر مىرسد دلايل اصلى جرأت يافتن علويان به تشويق محمد بن جعفر براى دعوت به خلافت، يكى اوجگيرى آشفتگىهاى دولت عباسى در مدت اقامت مأمون در مرو خراسان (كه فاصله زيادى از پايتختش داشت) و ديگرى، خشم خاندان عباسى و مردم بغداد از اقدامات مأمون باشد.[1195] در اثبات اين ادعا از روايت صاحب فخرى بهره مىگيريم كه مىنويسد: «يكى از خويشان محمد ديباج چون اختلاف و فتنهها و قيام شورشيان را در بغداد ديد، او را به خلافت ترغيب كرد و ادعاى آن را نزدش جلوه داد.»[1196]
ص: 406
بههرحال، با محمد بيعت كردند و او امير المؤمنين خوانده شد، ازاينرو، مسعودى مىآورد: «هيچ يك از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله كه پيش و پس از وى براى اقامه حق قيام كرده بودند جز همين محمد بن جعفر، امير المؤمنين خوانده نشده بودند.» علويان گروهى از مردم مكه و نواحى همجوار را براى بيعت با محمد بسيج كردند. «محمد چندين ماه خلافت كرد درحالىكه از آن، جز اسمى براى او نبود.»[1197] ظاهرا خلافت عباسى كه در آن زمان، درگير مشكلات داخلى خود بوده،[1198] به اين تحركات توجهى نداشته است. البته اين حركت به مكه و اطراف آن محدود بود و تهديدى به حساب نمىآمد و تا پايان نيز در شهر مكه محدود ماند و در ساير شهرهاى اسلامى انتشار نيافت.
افول قيام محمد ديباج
چندى از قيام محمد نگذشته بود كه نيرويى نظامى به فرماندهى اسحاق بن موسى عباسى از سرزمين يمن وارد حجاز شد. علويان دريافتند چارهاى جز رويارويى بين ايشان و قواى عباسى نيست، ازاينرو، به محمد پيشنهاد حفر خندق در اطراف مكه دادند و عدهاى از اعراب و بدويان را به اين منظور، گرد آوردند. با رسيدن نيروهاى نظامى عباسى گفتوگوهايى ميان ايشان و علويان انجام يافت. در اين بين، اسحاق از جنگ با علويان منصرف شد و قصد رفتن به سرزمين عراق كرد. در مسير به گروهى از سپاهيان عباسى به فرماندهى ورقاء بن جميل برخورد. ورقاء وى را تشويق به بازگشت به مكه و همكارى مشترك براى پايان دادن به حركت محمد ديباج كرد. از ديگر سوى، محمد هم نيروهاى خود را براى رويارويى با سپاه عباسى فراهم آورد. طبرى افراد محمد ديباج را چنين وصف مىكند: ايشان از اوباش مكه و نيز عدهاى از بدويان و گروهى از سياهان (كه كارشان حمل آب به مكه بود)[1199] تشكيل مىشدند. هر دو سپاه در بئر ميمون به هم رسيدند،
ص: 407
ميان آنها جنگى در گرفت كه تا دو روز ادامه داشت و سرانجام با هزيمت ياران محمد بن جعفر پايان يافت. محمد چون اوضاع را چنين ديد، كسانى از قريش، از جمله قاضى مكه را براى امانخواهى نزد عباسيان فرستاد، بدينگونه كه مكه را ترك كنند و هر جا مىخواهند بروند. اسحاق و ورقاء بن جميل خواسته آنان را پذيرفته، سه روز مهلتشان دادند تا مكه را ترك كنند.[1200]
چون روز سوم شد، عباسيان وارد مكه شدند و علويان، آنجا را ترك كردند، در حالى كه در گروههاى مختلف پراكنده بودند؛ هركدام به جانب شهرى از شهرهاى جهان اسلام روانه شدند. محمد ديباج به سوى موصل رفت و سپس عازم جدّه شد. در بين راه تعدادى از بندگان خاندان عباسى به وى حملهور شده، تمام اموال و اثاثيهاش را غارت كردند و اگر به شتاب نمىگريخت او را هم مىكشتند. وى به ديار جهينه در ساحل درياى احمر رفت[1201] و در آنجا تا پايان موسم حج اقامت گزيد و در اين اثنا موفق به جمعآورى شمارى از يارانش شد. والى مدينه، هارون بن مسيب از تحركات محمد آگاه شد و تصميم گرفت تا با آن به شدت برخورد كند. ازاينرو، سپاهى را گسيل كرد كه در «شجره» به ياران محمد رسيدند و با آنان درگير شدند. اين جنگ با شكست محمد، درحالىكه تيرى به چشمش اصابت كرده و شمار فراوانى از يارانش كشته شدند، پايان يافت. محمد به ديار جهينه عقب نشست و در آنجا كوشيد تا ياران بيشترى بسيج كند، اما تلاش او ثمرى نداشت.
ناچار براى امانخواهى به اردوگاه نظامى عيسى بن زيد جلودى رفت. جلودى كه فرمانده نظاميان محافظ قافلههاى حج بود، درخواست محمد را پذيرفت و روز بيستم ذى حجه همراه با وى وارد مكه شد.[1202] مردم در همان مسجدى كه ديروز در آن با محمد ديباج بيعت كرده بودند، جمع شدند تا امروز شاهد باشند كه محمد خود را از خلافت خلع كند. محمد درحالىكه قبايى سياه بر تن و قلنسوه سياه (نوعى كلاه بلند) بر سر داشت بالاى منبر ايستاد و چنين خطبه خواند: «اى مردم! هركس مرا مىشناسد كه مىشناسد و هركس
ص: 408
نمىشناسد بداند كه من محمد بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالبام. در گردن من، بيعت براى عبد اللّه مأمون، امير مؤمنان بود؛ اين بيعت از دل و جان بود (سمعا و طاعة) نه از روى كراهت و اجبار. من يكى از گواهانى بودم كه در كنار كعبه بر دو شرط هارون الرشيد كه براى دو پسر خويش محمد مخلوع[1203] و عبد الله مأمون گرفت، شهادت دادم. آگاه باشيد كه فتنهاى از ما و غير ما آمد و همه جا را فراگرفت؛ ما را و ديگران را. به من خبر رسيده بود كه بنده خدا عبد اللّه مأمون، امير مؤمنان مرده است و اين سبب شد كه مردم با من به امارت مؤمنان بيعت كنند. من پذيرفتن آن را روا دانستم؛ زيرا تنها نسبت به بنده خدا عبد اللّه امام مأمون پيمانهاى بيعت و قسمها به گردن داشتم. پس شما يا هر كدامتان كه با من بيعت كرديد، آگاه باشيد اكنون خبر يافتهام و به يقين رسيدهام كه مأمون زنده و تندرست است. بدانيد از اينكه شما را به بيعت خواندهام از خدا آمرزش مىطلبم و خويشتن را از بيعتى كه با من كردهايد خلع مىكنم، چنانكه اين انگشتر را از انگشتم بيرون مىآورم. و اكنون من مانند ساير مسلمانان هستم و بيعتى از ناحيه من بر عهده كسى نيست؛ خود را از اين امر كنار مىكشم. همانا خدا حق را به صاحبش خليفه مأمون، بازگرداند.»[1204]
سپاه عباسى مكه را به سال 201 ق ترك كرد و محمد بن جعفر را به حسين بن جهل سپردند. حسين، محمد را نزد مأمون به مرو فرستاد و محمد بعد از مدتى در آن ديار، وفات يافت. مأمون در تشييع جنازه او شركت كرد و هنگامى كه به دست خويشتن او را در قبر مىگذاشت، گفت: «به اين خويشاوندى مدت دويست سال است كه بىمهرى شده است.» پس از آن، مأمون قرض محمد را كه حدود سى هزار دينار بود پرداخت.[1205]
بدين ترتيب، اين حركت محدود شيعى به پايان رسيد. مورّخان بر اين واقعيت، اتفاق نظر دارند كه محمد بن جعفر به مرگ طبيعى از دنيا رفت و به سرنوشت اسلافش، يعنى بزرگان علويان كه يا زندانى يا شكنجه و يا با سم كشته شدند، دچار نگرديد.
ص: 409
بهطور عام، اين حركت شيعى نيز با بيشتر حركتهاى شيعى ديگر در امور ذيل، مشترك است: فقدان برنامه، كوتاهى در تبليغ در ديگر مناطق، گردآورى ياران جديد و آمادگى كامل براى رويارويى با عباسيان، و بهطور طبيعى پايان همه اين قيامها شكست بود. همانگونه كه حركت محمد ديباج با شمارى از حركتهاى شيعى ديگر كه در حجاز قيام كردند همانند است،[1206] اما به رغم تشابه در ماهيت قيام، سرنوشت محمد بن جعفر با سرنوشت اسلافش از بزرگان علوى متفاوت است؛ او به مرگ طبيعى مرد درحالىكه ديگر علويان در ميدان جنگ يا در زندانهاى عباسيان جان سپردند.
دلايل خاص شكست قيام محمد ديباج
اولين آن، ترديد محمد بن جعفر در دعوت به خلافت خويشتن و اكراهش در اين امر است. مورّخان در اين باره كه بيعتخواهى وى نتيجه اصرار خاندان ابى طالب بر او بود، همداستانند. و سابقا نيز روايت طبرى را آورديم كه محمد بن جعفر را به كنارهگيرى و بىرغبتى به خلافت وصف مىكرد.[1207] ابو الفرج اصفهانى نيز روايت مىكند كه محمد بن جعفر عارضهاى در يكى از ديدگانش پيدا شد كه موجب سرور و شادى وى شد و گفت:
«اميدوارم كه مهدى قيامكننده امت باشم. همانا به من رسيده كه مهدى امت در يكى از ديدگانش عارضهاى است و او در امر حكومت و سياست وارد مىشود درحالىكه از آن بيزار است.»[1208] در واقع، محمد بن جعفر در ميان بزرگان علوى در عصر عباسى تنها رهبر علوى بود كه در مكه بر منبر ايستاد و خلع خود را از امارت بر مؤمنان اعلان كرد، همچنان كه او اولين علوى بود كه لقب امير المؤمنين بر خود نهاد.
از ديگر دلايل سركوب قيام محمد بن جعفر، اعتماد او بر بعضى از يارانش بود كه ضعفهاى اخلاقى و كردار ناپسند داشتند. همين مسئله، منجر به خشم مردم مكه و روىگردانى حاميانش از وى شد. طبرى روايت مىكند: «پسرش على و نيز حسين بن
ص: 410
حسن افطس و گروهى از آنان بدترين افراد در سيرت، و زشتترين افراد در كردار بودند.» سپس طبرى دو روايت درباره اين دو نفر نقل مىكند. او چنين مىآورد كه على بن محمد بن جعفر پسرى از قريش را پس از آنكه به زور وارد خانهشان شد، ربود و با خود به بئر ميمون برد. اين پسر، فرزند قاضى مكه بود و جمالى كمنظير داشت. مردم مكه خشم خود را آشكار كرده و در مسجد الحرام گرد آمدند، دكانها بسته شد و ساير حجاج هم به ايشان پيوستند. مردم، محمد بن جعفر را تهديد كردند كه اگر پسرش على، بچه ربوده شده را پس ندهد، او را از خلافت خلع كرده و خواهند كشت. محمد ناچار در خانهاش پناه گرفت و از پنجره خانهاش مردم را مورد خطاب قرار داد و از كار پسرش اظهار بىاطلاعى كرد و از ايشان امان خواست تا نزد فرزند خود رفته، پسر قاضى را به پدرش بازگرداند.
روايت ديگر طبرى اين گونه است كه حسن بن حسن افطس به زن شوهردارى از بنى محزوم، پيشنهاد عمل حرام داد و شوهر آن زن را تهديد كرد و دستور داد او را بگيرند.
آن مرد از ترس مخفى شد. شبانگاه حسين گروهى از ياران خويش را فرستاد خانه را محاصره كردند و زن را به زور گرفتند. حسين آن زن را پيش خود داشت تا وقتى كه فرصت فرار دست داد و زن نزد كسان خويش بازگشت.[1209] صاحب فخرى در مورد محمد بن جعفر مىگويد: «زمام امر محمد بن جعفر ديباج در دست پسر و يكى از عموزادگانش بود كه روش پسنديدهاى نداشتند.»[1210]
گروهى از مردم مكه در بيعت با محمد ديباج ترديد داشتند. به همين دليل، كسانى كه با او بيعت كردند به ولايت و حمايت از وى وفادار نماندند. به گزارش طبرى، طالبيين مردمانى را از مكه و اطراف آن براى بيعت با محمد بن جعفر به زور يا به رضا و رغبت جمع كردند. همچنين طبرى از رويگردانى بعضى از مردم مكه از يارى محمد بن جعفر سخن گفته است.[1211]
ص: 411
فصل سوم موضع شيعيان در قبال بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايتعهدى
در سال 201 ق مأمون دست به اقدام مهمى زد و امام على الرضا عليه السّلام را نزد خود خواند و با او پيمان ولايتعهدى بست و اعلام كرد كه حق را به جايگاه خود بازمىگرداند و پيوند خويشاوندى را كه سالهاست بريده شده، برقرار مىكند.[1212] پيش از اين ديديم كه نهضتهاى انقلابى شيعى متعددى از همان ابتداى حكومت عباسى در سال 132 ق به شكل مسلحانه و انقلابى برپا شدند كه هدفشان به خلافت رساندن پيشوايان علوى بود. همچنين شاهد توطئهها و تلاشهاى بعضى از وزراى عباسى بوديم كه براى انتقال خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى مىكوشيدند؛ مثل كارهايى كه ابو سلمه در دوره ابو العباس،[1213] و يعقوب بن داوود در دوره مهدى،[1214] و برامكه در دوره
ص: 412
هارون الرشيد[1215] كردند. اما آنچه در دوره مأمون مشاهده مىكنيم، اين است كه خلافت به اختيار و خواست يك خليفه عباسى و به شيوهاى مسالمتآميز به امامى علوى منتقل مىشود؛ آن هم امامى كه پيشواى يكى از بزرگترين فرقههاى شيعه، يعنى فرقه اماميه اثناعشريه است.[1216]
پرسشهايى درباره اين واقعيت تاريخى
اين امر ما را به پرسشهايى از اين قبيل رهنمون مىشود: آيا اقدام مأمون به بيعت با اين امام به ولايتعهدى، واكنشى در برابر نهضتهاى شيعى در سراسر دوران عباسى، بخصوص در عصر مأمون بود؟ آيا شيعيان به آن حد از توان سياسى رسيده بودند كه مأمون متوجه خطر آنان شده، بخواهد با بيعت با يكى از پيشوايان برجسته ايشان از آنان دلجويى كند؟ آيا مأمون در آنچه انجام داد، صادق بود؟ آيا او قانع شده بود كه خاندان علوى براى خلافت حقانيّت دارد و همين امر او را به اين كار سوق داد؟ يا اينكه او ترفندى سياسى به كار گرفته بود تا به تحكيم نفوذ و تثبيت پايههاى خلافت خود بپردازد؟
پيش از پاسخ دادن به اين پرسشها بحث خود را با بررسى ديدگاههاى بعضى مورّخان و نويسندگان شيعه و سنى آغاز مىكنيم تا در صورت امكان، انگيزههاى واقعى مأمون براى بيعت با امام على الرضا عليه السّلام به ولايتعهدى را به دست آوريم. طبرى مىنويسد: سبب امر، اين بود كه «مأمون در فرزندان عباس و فرزندان على دقت كرد و احدى را از امام على الرضا عليه السّلام، شايستهتر و عالمتر و پرهيزگارتر نيافت.»[1217] اصفهانى روايت مىكند كه مأمون درگير و دار جنگ با برادرش امين، با خدا عهد بست كه اگر بر امين پيروز شود، خلافت را به شايستهترين فرد از خاندان ابو طالب بسپرد و على الرضا عليه السّلام شايستهترين علويان بود.[1218] نظر سيوطى كاملا متفاوت است؛ او اعتقاد دارد كه «افراط و
ص: 413
شدت مأمون در تشيع، او را به اين كار واداشت. حتى گفته شده مأمون قصد داشت خود را از خلافت خلع كند و خلافت را به وى، يعنى على الرضا عليه السّلام، بسپارد.»[1219]
نظر صاحب فخرى صريح است؛ او مىگويد: «مأمون درباره خلافت پس از خود انديشيد و تصميم گرفت آن را پس از خود به كسى بسپارد كه شايستگى آن را دارد تا با اين كار چيزى بر ذمّه خود باقى نگذاشته باشد؛ مأمون اين گونه تصورى داشت.» صاحب فخرى سپس مىگويد كه على الرضا عليه السّلام ابتدا از پذيرش ولايتعهدى سرباز زد؛ چرا كه از اين امر شك داشت و هنوز قانع نشده بود. بالأخره آن حضرت فرمود: «اگر پذيرفتم، براى امتثال امر بود، هرچند جفر[1220] و جامعه[1221] برخلاف آن دلالت دارند.»[1222]
يكى از نويسندگان محدث شيعى معتقد است كه عامل سياسى (حمايت از مصالح دولت عباسى) مأمون را به انتخاب امام على الرضا عليه السّلام به ولايتعهدى برانگيخت. او مىنويسد: مأمون از سياستمداران زيرك و كاردان بود و چون گسترش تشيع را در سرزمينها، و پايدارى علويان را در نقاط گوناگون جهان اسلام ديد و جريان تشيع را در حوزه خلافتش مشاهده كرد، از عواقب اين حركت انقلابى علوى، عليه حكومت خود ترسيد و بر آن شد كه براى فريب دادن علويانى كه به حركتهاى مزبور اقدام كرده بودند و نيز آنهايى كه چنين افكارى در سر داشتند، دست به اين اقدام بزند.[1223]
ص: 414
نويسنده شيعى ديگرى[1224] معتقد است كه مأمون به اين دليل با امام على الرضا عليه السّلام به ولايتعهدى بيعت كرد كه بتواند وى را تحت مراقبت خود بگيرد و از شكلگيرى نهضت علوى جديدى پيشگيرى كند. او مىگويد: مأمون چون منزلت والاى امام را نزد مردم ديد و دانست كه شيعيان هر روز گسترش و انتشار بيشترى مىيابند، به گونهاى كه در اركان دولت عباسى هم نفوذ مىكنند، متوجه خطرى شد كه گرداگرد وى را فراگرفته است، پس امام را به پايتخت خود، خراسان فراخواند و او را وليعهد خود كرد تا در پايتخت تحت مراقبت خود بگيرد. دكتر نشار معتقد است كه مأمون، خطر دعوت اسماعيليان را درك كرده بود و خواست به اين دعوت خاتمه دهد. امام اسماعيليان، عبد اللّه رضى نيز فعاليت تبليغاتى وسيعى را آغاز كرده بود. پس مأمون براى مقابله با وى به على الرضا عليه السّلام نزديك شد و با او به ولايتعهدى بيعت كرد.[1225]
پاسخ پرسشها
آنچه گذشت ديدگاههاى بعضى مورّخان و نويسندگان بود كه ذكر آن براى وقوف به زواياى مختلف آراء و ديدگاهها ضرورت داشت. اكنون مىتوانيم از بين همه اين ديدگاهها به يك نظر معتدل دست يابيم. به نظر ما مأمون از فاضلترين خلفاى عباسى بود و به على بن ابى طالب عليه السّلام به ديده احترام مىنگريست و تمايلى به ريختن خون علويان نداشت. او نمىخواست روش خلفاى عباسى پيش از خود را مبنى بر تعقيب و ظلم و ستم به شيعيان، پيش گيرد. او در نظر داشت دو شاخه خاندان هاشمى، يعنى عباسيان و علويان را به هم نزديك كند و به دشمنى سنتى آنان پايان دهد.[1226] اما از سوى ديگر، معتقديم كه عمل مأمون در بيعت به ولايتعهدى با على الرضا عليه السّلام و انتقال خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى انگيزههاى سياسى داشت و با اين كار مىخواست
ص: 415
خلافت خود را تحكيم بخشد و از قيامهاى جديدى كه احتمال داشت شيعيان عليه او انجام دهند، محفوظ بماند. همچنين مأمون قصد داشت رضايت مردم خراسان را جلب كند[1227] و اين كار او تمايل آنان را به علويان محقق مىساخت و دولت عباسى را از مشكلات داخلى فراوانش رها مىكرد.
مأمون يكى از بهترين خلفاى عباسى بود. مسعودى درباره وى مىگويد: او اراده منصور، و زهد مهدى، و عزت نفس هادى را در خود جمع كرده بود[1228] صاحب فخرى درباره وى مىنويسد: مأمون از افاضل خلفاى بنى عباس و از حكما و دانشمندان اين خاندان، و بردبارترين ايشان به شمار مىرفت. وى مردى بردبار، زيرك، سرسخت و كريم بود.[1229] سيوطى نيز مىنويسد: وى از نظر هوشيارى، اراده، بردبارى، دانش، رأى، زيركى، هيبت، شجاعت، ثبات رأى و گشادهرويى، يكى از برترين رجال بنى عباس بود كه هم به عفو، و هم به سختگيرى در انتقام و ريختن خون شهرت داشت.[1230] اين گشادهرويى و علوّ نفس مأمون در هنگام عفو فضل بن ربيع، وزير محمد امين آشكار شد، هرچند فضل، دشمنى شديدى با او داشت.[1231] مأمون اين بزرگمنشى را در حق پيشوايان علوى كه عليه او به پا خاسته بودند نيز اعمال كرد. او از محمد بن محمد بن زيد گذشت و خانهاى را براى سكونت در اختيار وى قرار داد. همچنين محمد فرزند جعفر صادق را بخشيد و در تشييع جنازه وى شركت كرد و قرضهاى وى را پرداخت.[1232] همچنين مأمون از عبد الرحمن بن
ص: 416
احمد علوى كه در يمن قيام كرده بود، گذشت كرد.[1233] درحالىكه ديديم خلفاى عباسى پيش از او چگونه بر علويان سخت گرفتند و به آنها ظلم كردند.
مأمون در دوره سختى، متولى خلافت شد، به گونهاى كه آشوب و اضطراب و ناآرامى همه اركان دولت را فراگرفته بود. اين دوره پرآشوب از زمانى آغاز شد كه هارون الرشيد فرزند خود، امين را با وجود آنكه سنش كمتر بود، بر مأمون برترى داد و او را در سال 173 ق وليعهد خود كرد. البته هارون الرشيد در اواخر عمر از اين كار پشيمان شد؛[1234] چرا كه مأمون علاوه بر سن بيشتر، براى به عهده گرفتن خلافت از امين شايستهتر بود. هارون در سال 183 ق براى فرزندش مأمون بيعت گرفت و حكومت سرزمينهايى را كه از ناحيه همدان [آغاز مىشد و] تا پايان مرزهاى شرقى [ادامه داشت] نيز به وى داد. هارون بعدها از اينكه امين را مقدم داشته، اعلام پشيمانى كرد و به اصمعى گفت: «مىكوشم كه مسئله را سامان دهم و به كسى بسپارم كه از روش و رفتارش رضايت، و به حسن سياستش اعتماد دارم، و از ضعف و سستى او نگران نيستم، و او عبد اللّه است، اما بنى هاشم براساس هواى نفس خود به محمد تمايل دارند و او نيز دستخوش هوس، و تابع هواى دل خويش است. محمد امين اسرافكار است و زنان و كنيزان در رأى او دخالت مىكنند، درحالىكه عبد اللّه روش پسنديده و رأى اصيل دارد و در كارهاى بزرگ مورد اعتماد است. اگر به عبد اللّه متمايل شوم، بنى هاشم خشمگين مىشوند و اگر كار را تنها به محمد بسپارم، بيم دارم كار رعيت را آشفته كند.»[1235]
اين گفتههاى هارون به اصمعى، گوياى گرايش بنى هاشم به بيعت با امين است و منظور هارون از بنى هاشم، فرزندان خاندان عباسى است. مأمون پس از كشته شدن امين و دستيابى به خلافت، دلجويى از عباسيان را بىفايده ديد؛ چرا كه در آن روزها نشانههايى از خروج منصور و ابراهيم، فرزندان مهدى، عليه او ظاهر شده بود، ازاينرو، تصميم گرفت به يكى ديگر از شاخههاى بنى هاشم، يعنى علويان گرايش پيدا كند. اين شد
ص: 417
كه مسئله بيعت او به ولايتعهدى با برجستهترين مرد از خاندان علوى آن دوران (على الرضا عليه السّلام) پيش آمد.
هارون الرشيد در امر ولايتعهدى به دو فرزندش امين و مأمون بسنده نكرد، بلكه فرزند ديگرش قاسم را بعد از امين و مأمون، وليعهد ساخت و به وى نام مؤتمن داد و حكومت جزيره و شهرهاى مرزى اسلام و روم را به او بخشيد. بدينسان، هارون دولت عباسى را بين فرزندان خود تقسيم كرد و با اين كار، زمينه رقابت و حسادت بين اين سه برادر را فراهم آورد و بذرهاى فتنه را بين امين و مأمون كاشت و حزب عباسى را تضعيف كرد. اين امر، زمينه را براى تقويت حزب علوى، در دوره مأمون فراهم ساخت.[1236]
طبرى ديدگاههاى مردم را بعد از اخذ تعهدنامه توسط هارون از فرزندانش در امر خلافت، توصيف كرده، مىنويسد: «چون هارون بلاد را بين سه فرزند خود تقسيم كرد، گروهى از مردم گفتند كه كار حكومت را تحكيم بخشيد؛ عدهاى ديگر گفتند كه نه، بلكه بين آنان دشمنى ايجاد كرد و عاقبت اين امر وحشت و ناامنى براى رعيت است.»[1237] مردى اعرابى در كنار كعبه بود، پس از آنكه هارون دستور داد پيماننامه ولايتعهدى را به ديوار كعبه بياويزند، گفت: «شمشيرها برهنه خواهند شد و فتنه رخ خواهد داد و بر سر ملك، نزاع درخواهد گرفت.»[1238]
شكى نيست كه شيعيان از دشمنى و جنگ بين امين و مأمون و جناحبندى و تقسيم دولت عباسى به هوادارى از اين يا آن برادر، شادمان بودند. دعوت شيعه سريعا در حال گسترش بود و پيشوايان علوى حركتهاى خود را آغاز كرده بودند كه ما در همين بحث از آن ياد كرديم و شاهد بوديم كه دوره مأمون، نهضتهاى شيعى فراوانى به خود ديد.
بههرحال، بيعت با على الرضا عليه السّلام مىتوانست رضايت خاطر كامل مردمان خراسان را فراهم آورد و شكى نيست كه اين انگيزه، پيشاپيش انگيزههاى ديگرى بود كه باعث شد او ولايتعهدى را به اين رهبر علوى واگذار كند. مأمون پيوندى مستحكم با خراسان داشت؛
ص: 418
مادرش به نام مراجل، كنيزى خراسانى بود[1239] و پدرش، حكمرانى خراسان و مناطق شرقى دولت عباسى را به وى داده بود. مأمون همه دوران جوانى خود را در آنجا گذراند و در خراسان به عدل و تقوا و ورع مشهور شد و همين امر، عامل جذب قلوب مردم خراسان به سوى او بود. پس از اين، فتنه بين امين و مأمون پيش آمد؛ زيرا امين تصميم گرفت پيمانها و ميثاقهايى كه قبلا متعهد شده بود، نقض و برادرش مأمون را از ولايتعهدى عزل كند[1240] و به جاى او پسر كوچكش موسى را كه ناطق بالحقش مىناميد، وليعهد خود گرداند.[1241] امين با اين اقدام، احساسات اهالى خراسان و ديگر شهرهاى اسلامى، مخصوصا مردم حجاز را برانگيخت.
در واقع، فتنه امين و مأمون، نوعى جهاد حزبى بود كه بين ايرانيان كه طرفدار مأمون بودند، از يك سو، و اعراب كه طرفدار امين بودند، از سوى ديگر، واقع شد. رهبرى اين نزاع را هم فضل بن سهل، وزير ايرانى مأمون و فضل بن ربيع، وزير عرب امين، به عهده داشتند.[1242]
اقوام ايرانى و خراسانى به مأمون پيوستند و اعراب، گرد امين را گرفتند. مأمون دريافته بود كه دلجويى كردن از عناصر عربى كه سياست خصمانهاى عليه او پيش گرفتهاند، سودى ندارد. دشمنى قوم عرب با او در نزاع وى با برادرش امين و قيام نصر بن شيث، كه از كشته شدن امين و اعتماد مأمون بر ايرانيان و كنار نهادن اعراب خشمناك شده و قيام كرده بود، آشكار شد.[1243] بنابراين، مأمون به جريان پشتيبانى اهل خراسان و ايرانيان سوق داده شد و بازگشت از اين مسير برايش دشوار بود.
ص: 419
مردم بغداد در سال 198 ق و پس از كشته شدن امين، به شكل عام با مأمون بيعت كردند[1244] و خود وى در آن زمان در رى اقامت داشت. سپس به مرو خراسان رفت و فضل بن سهل را در منصب وزارت ابقا كرد و لقب ذو الرياستين به او داد، چون او هر دو مقام لشكرى و كشورى (شمشير و قلم) را در خود جمع كرده بود.[1245] مأمون اداره امور عراق را نيز به برادر فضل، حسن بن سهل واگذار كرد.[1246] بدين ترتيب، مأمون در محيطى كه در واقع ايرانى بود، قرار گرفت؛ خراسانيان ايرانى بودند و خاندان سهل رتق و فتق امور دولت را بر عهده داشتند و شرايط به شكلى بازگشت كه برمكيان در اوايل دوره هارون الرشيد بر قدرت، پنجه انداخته بودند.[1247]
مردمان خراسان و فارس [ايران] از هنگام فتوحات اعراب تا آن روزگار، به تمايل به علويان و دوستى و تكريم خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام مشهور بودند، ازاينرو، مأمون نتيجه گرفت كه چارهاى جز جلب احساسات ايشان ندارد. اين مردم، پايه اصلى خلافت و دولتش را تشكيل مىدادند و بيعت با يكى از علويان مىتوانست بهترين راه براى تأمين خواستههاى آنان باشد.
تشيع در همه اركان دولت عباسى گسترش يافته بود و بسيارى از طالبيان، سوداى آن داشتند كه بر دولت خروج كنند و ما شاهد قيامهاى متعدد شيعى بوديم كه در دوره مأمون، بيشتر از دوره خلفاى قبلى و پس از او واقع شدند. ريشههاى تشيع، حتى در مركز خلافت گسترش يافته بود؛ مثلا، فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مأمون شيعى بود[1248] و طاهر بن حسين سردار او، كه به مسئله برادرش امين خاتمه بخشيد، تمايلات شيعى داشت. ابن اثير روايت مىكند كه طاهريان همگى شيعى بودند. او در روايت خود، آنجا كه از جنگ سليمان
ص: 420
بن عبد اللّه طاهرى با حسن بن زيد كه در طبرستان قيام كرده بود، ياد مىكند، مىنويسد:
سليمان از جنگ با حسن بن زيد احساس گناه مىكرد و اين از شدت تشيع وى بود.[1249] و[1250]
پس مأمون چارهاى نداشت جز آنكه دل ايرانيان را، كه به خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام به ديده احترام مىنگريستند و به آنان ابراز محبت مىكردند، به دست آورد. او در برابر نام و ياد امام على عليه السّلام احترام مىكرد و عباسيان را به رفتار خوب با علويان ترغيب مىنمود.
سيوطى روايت مىكند كه يكى از عباسيان علت نيكى كردن مأمون با علويان را از وى جويا شد و او در پاسخ گفت: «من كارى مىكنم كه آنان قبلا در حق ما روا داشتهاند؛ آن روز كه ابو بكر به خلافت رسيد، هيچ سهمى براى بنى هاشم قايل نشد و پس از او عمر و عثمان نيز همان شيوه را پيش گرفتند، اما چون على عليه السّلام خليفه شد، عبد اللّه بن عباس را به ولايت بصره، و عبيد اللّه را به يمن، و سعيد را به مكه، و قثم را به بحرين فرستاد. او هيچ يك از فرزندان عباس را باقى نگذاشت، مگر آنكه وى را والى جايى كرد و اين دين بر گردن ما بود و امروز من جزاى او را به فرزندانش همانگونه كه وى با ما كرد، مىدهم.»[1251]
از ديگر نشانههاى تقرّب مأمون به مردم خراسان، اقامت او در مرو بود كه منجر به آشفتگى امور در سرزمين عراق و بخصوص در بغداد شد. مردم عراق به همديگر
ص: 421
مىگفتند كه فضل بن سهل بر مأمون مسلط شده و او را در قصرش، دور از خانواده و فرماندهان برجسته سپاهش، از خواص و عوام، بازداشته و امور دولت را مطابق ميل و خواسته خود اداره مىكند و استبداد رأى به خرج مىدهد. پس همه بنى هاشم و افراد سرشناسى كه در عراق بودند، از اين امر به خشم آمدند.[1252]
مرحوم شيخ خضرى عمل مأمون را در سپردن ولايتعهدى به على الرضا عليه السّلام ناشى از تمايل خليفه به تأمين رضايت ايرانيان مىداند و مىگويد: ايرانيان دوست داشتند كه پيشواى مسلمانان يكى از علويان باشد و مدتها بود كه براى بازگرداندن حكومت به خاندان على عليه السّلام مىجنگيدند. اكنون فرصتى پيش آمده بود كه مىتوانستند خلافت را بدون جنگ و خونريزى به فرزندان على برگردانند. خود مأمون هم با نظرى كه داشت و معتقد بود كه على بن ابى طالب عليه السّلام از ديگر خلفاى راشدين، برتر و به خلافت، شايستهتر است، باعث تقويت اين معنا شد. به نظر ما آنچه مأمون كرد، نتيجه محيطى بود كه وى در آن تربيت يافته بود. او از همان ابتدا در دامن جعفر برمكى تربيت يافت و پس از آن نزد فضل بن سهل آمد و اينها جزو شيعيان بودند. در نتيجه، اين تفكر در خميرمايه وى سرشته شد و او راهى غير از پدرانش پيمود.[1253]
يكى از عوامل نزديكتر شدن مأمون به خاندان علوى و شيعيان ايشان، عداوتى بود كه عباسيان نسبت به او روا داشتند. طبرى در حوادث اول سال 201 ق و پيش از بيعت با على الرضا عليه السّلام ياد مىكند كه مردم بغداد به منصور بن مهدى پيشنهاد كردند كه با او به خلافت بيعت كنند[1254] و او از پذيرش خلافت سرباز زد، اما پذيرفت كه امير بغداد باشد. او همچنين دشمنى ابراهيم بن مهدى و ديگر عباسيان را با مأمون متذكر مىشود.[1255] بعضى از اين عباسيان در خلافت طمع داشتند و از فرصتى كه پيش آمده و اوضاع دولت را پريشان ساخته بود، بهره مىجستند. آنان بر حسن بن سهل، والى مأمون در عراق هم عصيان كردند.[1256]
ص: 422
بيعت با على الرضا به ولايتعهدى
مأمون در انتخاب وليعهد موفق بود. اين وليعهد فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود كه در سال 153 ق در مدينه متولد شده[1257] و به علم و تقوا و ورع مشهور بود. 35 سال از عمر شريف آن حضرت در دوره حيات پدر بزرگوارش گذشت، كه بيشتر آن در دوره هارون الرشيد بود.
او دورادور مشاهده مىكرد كه هارون با پدرش چه رفتارى دارد.[1258] آن حضرت، سياست تقيّه و پنهانكارى پيش گرفت تا به سرنوشتى همانند پدرش دچار نشود. امام رضا عليه السّلام پس از پدر مدت بيست سال زندگى كرد و امر امامت شيعيان را بر عهده گرفت. در دوران آن حضرت، شيعيان دچار اختلاف رأى شدند و فرقهها و مذاهب گوناگون پديد آمد؛ برخى امامت ديگر برادران آن حضرت را پذيرفتند، و عدهاى اظهار كردند كه امام غايب شده، پس از مدتى ظهور خواهد كرد. عدهاى از شيعيان هم كه از خواص پدرش امام موسى عليه السّلام بودند و نص بر على الرضا را صريحا از ايشان شنيده بودند، امامت على الرضا عليه السّلام را پذيرفتند. ياران امام با حضرتش در ارتباط بودند و شيعيان را به امامت وى دعوت مىكردند. در نتيجه، گروهى از شيعيان به اطاعت او بازگشتند و امر بر ياران پدرش آشكار شد. بنابراين، حضرت مهياى انجام رسالتش گرديد.[1259]
چون مأمون تصميم گرفت كه ولايتعهدى را به على الرضا عليه السّلام بدهد، گروهى از افراد خود، از جمله جلودى را كه از مردمان خراسان بود، نزد حضرت فرستاد تا از او دعوت به عمل آورند. امام دعوت اين عده را پذيرفت[1260] و درحالىكه گروهى از علويان او را همراهى مىكردند، عازم مرو شد و در آنجا مورد تكريم و احترام قرار گرفت.[1261]
ص: 423
مأمون، فضل و حسن فرزندان سهل را براى مشورت در امر ولايتعهدى على الرضا نزد خود خواند. حسن بن سهل او را نصيحت كرد كه از اين رأى صرف نظر كند و از خشم خاندان عباسى در انتقال خلافت به خاندان علوى پرهيز نمايد، اما فضل بن سهل اين فكر مأمون را تحسين كرد و او را به انجام اين كار ترغيب نمود. مأمون نيز به عظمت كار آگاه بود، ازاينرو، به اين دو برادر گفت: من با خدا عهد كردهام كه اگر بر مخلوع[1262] ظفر يافتم، خلافت را به بهترين فرد از خاندان ابو طالب بسپارم، و كسى را در ميان ايشان بهتر از اين مرد نمىشناسم. حسن هم ناچار شد كه رأى خليفه را بپذيرد.[1263]
اصفهانى روايت مىكند كه مأمون فضل و حسن، فرزندان سهل را نزد على الرضا عليه السّلام فرستاد تا به حضرت بگويند كه خليفه مايل است او را به ولايتعهدى برگزيند. امام در آغاز از قبول اين امر امتناع ورزيد. آن دو تهديد كردند كه اگر در عدم پذيرش اصرار ورزد، گردنش را خواهند زد. سپس مأمون امام را به مجلس خود خواند، اما حضرت باز هم نپذيرفت. ازاينرو، مأمون نيز او را به قتل تهديد كرد و گفت: «عمر امر خلافت بعد از خود را بين شش نفر قرار داد كه يكى از آنان جدّ تو بود، و فرمان داد كه هركدام از آن شش تن مخالفت كرد، گردنش را بزنيد، اكنون تو هم ناچارى كه ولايتعهدى را بپذيرى! ازاينرو، على الرضا عليه السّلام مجبور شد رأى خليفه را بپذيرد.»[1264] صاحب فخرى نيز بر اين نظر است كه فضل بن سهل مسئول انجام اين كار بود و آن را به خوبى به پايان رساند.[1265]
بيعت ولايتعهدى با على الرضا عليه السّلام در ماه رمضان سال 201 محقق شد. فضل بن سهل
ص: 424
نزد مردم رفت و آنان را از امر بيعت آگاه كرد و دستور داد لباس سياه را كه شعار عباسيان بود، بيرون آورند و لباس سبز بپوشند.[1266] او به مردم گفت كه مأمون مقررى يك سال را به ايشان بخشيده و جشن رسمى بيعت نيز يك هفته ديگر برگزار مىشود.
بيعت رسمى با على الرضا عليه السّلام در يكى از روزهاى ماه رمضان سال 201 انجام شد. در اين مراسم، فرماندهان سپاه، قاضيان و بزرگان قوم حضور داشتند.[1267] مأمون به عباس فرزند خود امر كرد اولين كسى باشد كه با على الرضا عليه السّلام بيعت مىكند. سپس علويان و گروهى از عباسيان آمدند و بيعت كردند و از خليفه پاداش گرفتند. پس از آن، خطبا و شعرا به مدح امام على الرضا عليه السّلام پرداختند و از عمل مأمون كه آن حضرت را به ولايتعهدى انتخاب كرده بود، قدردانى كردند. سپس مأمون از امام عليه السّلام خواست كه براى مردم سخن بگويد.
امام خطبه كوتاهى ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: «همانا ما را به واسطه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر شما حقى است، و شما نيز به همان سبب، بر ما حقى داريد. پس هرگاه حق ما را ادا كرديد، بر ما نيز واجب است كه حق شما را بدهيم.»[1268] مأمون امام على الرضا را به «الرضا من آل محمد» ملقّب ساخت و دستور داد نام آن حضرت را بر دينارها نقش كنند. همچنين دخترش را به عقد محمد بن على الرضا عليهما السّلام درآورد.[1269]
حسن بن سهل به عيسى بن محمد بن ابى خالد، كه نايب او در عراق بود. نامه نوشت و وى را از بيعت با على الرضا عليه السّلام آگاه ساخت و دستور داد كه از مردم بغداد بيعت گيرد و وادارشان كند كه از قباها و عمامهها و پرچمهاى سبز استفاده كنند. همچنين از او خواست كه روزى و مقررى يك سال را به ايشان ببخشد.[1270] و چون عباسيان بغداد از كار مأمون آگاه شدند و دانستند كه خلافت را از خاندان عباسى به خاندان علوى منتقل ساخته و لباس
ص: 425
پدران و اجداد خود را تغيير داده و لباس سبز را انتخاب كرده، زير بار نرفتند و خشمناك شدند و او را از خلافت كنار نهادند و با ابراهيم بن مهدى بيعت كردند.[1271] ابراهيم هم فرزند برادرش، اسحاق بن موسى بن مهدى را وليعهد خود ساخت و وعده داد كه به هر فرد در آغاز سال هجرى آينده، ده دينار ببخشد. اما سپاه بر ابراهيم اعتراض كردند و مقررى شش ماه را از او خواستند، ازاينرو، ابراهيم به هر سپاهى دويست درهم نقد داد و آنان پذيرفتند كه بقيه حقوق خود را از غلات كشاورزى دريافت كنند.[1272] صاحب فخرى در توصيف ابراهيم بن مهدى مىگويد: «او عالم، شاعر، فصيح، اديب و رامشگرى ماهر بود.»[1273]
بيعتشكنى
فتنه و ناآرامى، سراسر دولت عباسى را فراگرفت. مأمون هنوز در مرو خراسان اقامت داشت و از بسيارى وقايع بىاطلاع بود. على الرضا عليه السّلام نزد وى آمد و از حال مردم و فتنهها و درگيرىهايى كه با كشته شدن برادرش (امين) آغاز شده بود، آگاهش ساخت و فرمود كه فضل بن سهل اخبار را از او نهان مىدارد، اما نزديكان من و بعضى از مردم چيزهايى نقل كردهاند مبنى بر اينكه تو گرفتار سحر و جنون شدهاى و آنان چون چنين ديدهاند، با عمويت ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كردهاند.[1274] مأمون تنى چند از رجال دولت را خواست و حقيقت امر را جويا شد. ايشان نيز اخبار على الرضا عليه السّلام را تأييد كردند و او را از برخورد فضل بن سهل با هرثمة بن اعين كه مىخواست مأمون را پرهيز دهد، آگاه ساختند. همچنين به كوتاهى خليفه در حق طاهر بن حسين كه خالصانه خدمت كرد و او را از شرّ برادرش نجات داد، اشاره كردند، سپس مأمون را نصيحت كردند كه به سوى بغداد حركت كند.[1275] چون سخنان اين ناصحان به فضل رسيد، دستور داد عدهاى از ايشان
ص: 426
را تازيانه بزنند و بقيه را به زندان بيفكنند. امام على الرضا عليه السّلام كوشيد تا فضل را به آزاد كردن ايشان متقاعد سازد، اما فضل شفاعت حضرت را در حق آنان نپذيرفت.[1276]
حادثه بعد، كشته شدن فضل بن سهل بود.[1277] مورّخان در سبب كشته شدن وى و اينكه چه كسانى در قتل او دست داشتند، همداستان نيستند. آنچه ما را به اين بحث مىكشاند، علاقهمندى به دانستن ارتباط قتل وى با مسئله بيعت با على الرضا عليه السّلام به ولايتعهدى است؛ چرا كه بنا به نظر مورّخان، فضل پرچمدار اين بيعت بود.
طبرى دو روايت را ذكر مىكند. اولين روايت تأكيد مىكند كه مأمون نقشه كشتن فضل را ريخت. او مىگويد كه فضل همراه مأمون وارد سرخس شد و هنگامى كه فضل در حمام بود، گروهى بر وى حمله بردند و او را با ضربات شمشير از پاى درآوردند. اين حادثه در جمعهاى اتفاق افتاد كه دو روز از شعبان سال 202 مىگذشت. قاتلان را، كه چهار نفر از زيردستان مأمون بودند، تعقيب كردند ... آنها گريختند. مأمون كسانى را به تعقيب آنان فرستاد و براى آورندگانشان ده هزار دينار جايزه معين كرد. وقتى آنها را نزد مأمون آوردند، گفتند: «تو به ما دستور قتل او را دادى، اما مأمون دستور داد گردنهايشان را بزنند.» روايت ديگرى كه طبرى ذكر مىكند، حاكى از تبرئه مأمون است. او مىنويسد:
«گفته مىشود كه چون قاتلان فضل دستگير شدند، مأمون ماجرا را از آنها پرسيد، يكى از آنان گفت كه على بن ابى سعيد خواهرزاده فضل به اين كار وادارشان كرده، اما شخص ديگر، منكر اين ادعا شد. مأمون هم دستور داد آنان را بكشند.»[1278]
فضل بن سهل پيروان قدرتمندى داشت كه او را تأييد و پشتيبانى مىكردند. اينها وقتى ديدند كه بر سر فضل چه آمده، مأمون را به دست داشتن در قتل او متهم كردند.
ص: 427
سرداران خراسانى و سپاهيانشان و ديگر ياران فضل بر دستگاه خلافت شوريدند و مقابل در قصر مأمون گرد آمدند و خواستند آنجا را آتش بزنند. مأمون چون جان خود را در خطر ديد، از على الرضا عليه السّلام خواست كه شورشيان را به آرامش دعوت كند. امام رضا عليه السّلام تنها وسيله نجات خليفه و آرامش خاطر شورشيان بود؛ چرا كه مردم خراسان او را دوست داشتند و در پيروى از او مخلص بودند.[1279]
اما پايان حيات امام رضا عليه السّلام در طوس[1280] بود؛ يعنى وقتى كه مأمون مسير رفتن به بغداد را مىپيمود. مورّخان در علت وفات امام هم اختلاف كردهاند. بعضى مأمون را به قتل وى متهم مىكنند. طبرى بر اين عقيده است كه على الرضا عليه السّلام به مرگ طبيعى درگذشت. وى مىگويد: مأمون از سرخس، به سمت طوس خارج شد و چون به آنجا رسيد، چند روز در كنار قبر پدر خود توقف كرد. در اين ايام، على بن موسى انگور خورد و در خوردن آن زيادهروى كرد و بهطور ناگهانى درگذشت.[1281] مسعودى همين روايت طبرى را مىآورد، البته به آن مىافزايد كه اين انگورها آلوده به سم بود.[1282] اما اصفهانى تأكيد مىكند كه على الرضا عليه السّلام مسموم شد و وفات يافت. او مىگويد: «در وفات امام و كيفيت سمى كه به وى خورانده شد، اختلاف است.» سپس اصفهانى روايتى نقل مىكند كه در آن، مأمون به يكى از كارگزاران خود گفت تا ناخنهايش را بلند كند و زير آن را به سم آلوده سازد.
مأمون پس از آن دستور مىدهد كه فرد مزبور انارهايى را با دستان خود فشار دهد و براى على الرضا عليه السّلام آب انار تهيه كند و به او بخوراند. امام دو روز پس از نوشيدن شربت، از دنيا مىرود. اصفهانى روايت ديگرى هم نقل مىكند كه در آن سبب وفات على الرضا عليه السّلام خوردن انگور آلوده به سم ذكر شده است.[1283] اما صاحب فخرى به صراحت مأمون را متهم مىكند و مىگويد: «مأمون انگور را آلوده به سم كرد و به على بن موسى الرضا خورانيد و
ص: 428
چون على بن موسى الرضا عليه السّلام انگور را دوست مىداشت، از آن بسيار خورد و همان روز وفات يافت.»[1284]
ما هرچند اين نظر را ترجيح مىدهيم كه على الرضا عليه السّلام مسموم شد و از دنيا رفت، اما معتقديم كه مأمون به او سم نداد؛ چرا كه پيش از اين، رفتار مأمون را با پيشوايان علوى و گذشت و چشمپوشى او را نسبت به آنان شاهد بوديم. اگر مأمون امام على الرضا را كشته بود، اين همانند سلاحى دو لبه مىشد كه هرچند مىتوانست شورش عباسيان و مردم بغداد را فرونشاند، اما باعث برانگيختن احساسات علويان و شيعيان خراسان مىشد. ما دراينباره به يك روايت از اصفهانى استناد مىكنيم: مأمون براى عيادت نزد حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام آمد و ديد كه حضرت از درد به خود مىپيچد. گفت: برادر جان! مرا ببخش كه زنده ماندم و تو را در اين حال ديدم و چقدر آرزوى حيات و زندگىات را داشتم. از اين امر، ناگوارتر و سختتر آن است كه مردم مىگويند من تو را مسموم كردهام، و من به خدا از اين كار برى هستم و بىگناهم. امام رضا عليه السّلام فرمود: راست مىگويى اى امير مؤمنان! آرى به خدا تو برى هستى.[1285] و نيز اصفهانى روايت مىكند كه مأمون علويان را نزد خود خواند و پيكر على الرضا عليه السّلام را آورد و به آنان نشان داد كه جسد سالم است و اثرى از قتل و سم در آن ديده نمىشود. همچنين اصفهانى مىگويد كه مأمون در ماتم على الرضا عليه السّلام بسيار اندوهگين و بىتاب بود.[1286]
نظرى كه ما ترجيح مىدهيم اين است كه گروهى از عباسيان راغب بودند على الرضا عليه السّلام را با انگور مسموم كنند؛ چرا كه مىدانستند امام به خوردن انگور علاقهمند است. عباسيان مىخواستند از وجود على الرضا خلاصى يابند و مانع تحقق نقشه انتقال خلافت به خاندان علوى شوند. البته اين نظر ماست و در منابع قديمى تاريخى، مطلبى مبنى بر تأييد آن نديدهايم.
ص: 429
نويسندهاى شيعى هم مأمون را از قتل على الرضا عليه السّلام تبرئه مىكند و مىگويد: آنگونه كه از اخبار برمىآيد، او به سم از دنيا رفت، البته در تاريخ به سندى كه اين نظر را تأييد كند، نرسيدهايم و بعيد نيست كه مأمون رضا عليه السّلام را در نتيجه حسن نيت خود، به ولايتعهدى برگزيده باشد؛ چرا كه او حق و اهل آن را شناخته بود و روش گذشتگان و پدران خود را نمىپسنديد كه آنان در ظلم به اهل بيت و كشتن و مسموم كردن و آواره ساختن آنها تلاش كردند.[1287] همچنين تاريخ ثابت نمىكند كه مأمون در نزديك ساختن خود به امام تظاهر مىكرد و ما سندى نداريم كه چون امام رضا عليه السّلام با انگور مسموم از دنيا رفت، اين سم از جانب مأمون براى حضرت ارسال شده و به حيات وى خاتمه داده است.[1288]
پايان زندگانى على الرضا عليه السّلام به معناى پايان آشفتگىها و فتنهها در بغداد بود. فرزندان خاندان عباسى به ماندن خلافت در خاندان خود مطمئن شدند؛ چون جريان انتقال خلافت به خاندان علوى شكست خورده بود.[1289] ابراهيم بن مهدى هم وقتى شنيد كه مأمون
ص: 430
به جانب بغداد مىآيد، به سرعت گريخت.[1290] مأمون در نامهاى به مردم بغداد نوشت كه خشم شما بر من به سبب بيعت با على الرضا عليه السّلام بود و اكنون او از دنيا رفته است. عباسيان از مأمون خواستند كه مجددا لباس سياه بر تن كند و لباس سبز را بيرون آورد، اما مأمون خواسته آنان را رد كرد.[1291] عباسيان از زينب، دختر سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس كه مورد احترام و تكريم بنى عباس بود، خواستند كه در اين باره با وى سخن بگويد. زينب سبب انتقال را از خاندان عباسى به خاندان على از مأمون پرسيد، و مأمون به رفتار على بن ابى طالب عليه السّلام با عباسيان و اينكه حضرت ولايت شهرها را به ايشان بخشيد، اشاره كرد.
سپس گفت: هيچ يك از افراد خاندان خود را نديدم كه وقتى عهدهدار امر خلافت مىشد، كار على عليه السّلام را با خاندان ما، در حق اولاد او تلافى كرده باشد، بنابراين، دوست داشتم كه احسان آن حضرت را با نيكى در حق فرزندانش پاسخ دهم. زينب به او گفت: اى امير مؤمنان! اگر خلافت در دست تو باشد، براى نيكى كردن در حق فرزندان على عليه السّلام تواناتر خواهى بود تا وقتى كه خلافت را در دست ايشان نهى و بخواهى به آنها احسان كنى. سپس زينب از مأمون خواست كه مجددا لباس سياه را به عنوان شعار خود برگزيند و مأمون نيز درخواست وى را اجابت كرد.[1292]
ابن طيفور مورّخ، تنها روايتگرى است كه ورود مأمون به بغداد و ادامه پوشش سبز[1293] براى چند روز و سپس تغيير لباس خود و اطرافيان و سپاهيان را به رنگ سياه نقل مىكند و مىگويد: «مسلمانان هر روز نزد مأمون آمد و شد مىكردند، درحالىكه لباس سبز بر تن داشتند و هيچ كس نزد او نمىآمد، مگر آنكه لباس سبز در بر كرده بود. اين حالت هشت روز ادامه يافت و در اين باره بنى هاشم، بخصوص بنى عباس، به او گفتند: اى امير مؤمنان! لباس اهل بيت و دولت خود را ترك نمودى و لباس سبز بر تن كردى!؟ در اين باره،
ص: 431
فرمانداران او در خراسان نامه نوشتند و هنگامى كه طاهر بن حسين نزد او آمد، دور از مردم با او سخن گفت. مأمون در ظاهر پذيرفت، ولى در عمل لباس سياه بر تن نكرد.
مأمون چون ديد مردم عراق مجبورند با پوشيدن لباس سبز از او اطاعت كنند، ولى در عين حال از آن كراهت دارند، روز شنبه بارعام داد و در جمع نشست، درحالىكه لباس سبز بر تن داشت. چون افراد گرد آمدند، لباس سياه طلب كرد و آن را پوشيد. سپس دستور داد خلعت سياه آوردند و آن را به طاهر بن حسين پوشاند و به شمارى از سرداران او نيز قبا و كلاه سياه خلعت داد.»[1294]
هرچند امور در بغداد آرام شد، هنوز در چند نقطه از دولت عباسى اوضاع آشفته بود.
در آن زمان، نصر بن شيث در سرزمين شام قيام كرده بود و مصر ناآرام بود. بابك خرمى هم آذربايجان را ناامن ساخته و زنگيان در مناطق خليج بصره فساد مىكردند، علاوه بر اين، خوارج در خراسان قيام كرده بودند.[1295]
رفتار مأمون با علويان
مأمون به نيكى كردن با خانواده امام رضا عليه السّلام ادامه داد و يكى از برادران آن حضرت را به سمت رياست حاج برگزيد و پس از چند سال، دختر خود ام الفضل را به عقد ازدواج محمد بن على الرضا معروف به امام محمد تقى يا جواد عليه السّلام درآورد. محمد هنگام وفات پدرش على الرضا عليه السّلام نه سال داشت[1296] و در مدينه زندگى مىكرد. مادرش ام حبيب، دختر مأمون نبود، بلكه او يكى از كنيزان بود. گفته شده كه مادر آن حضرت از نسل ماريه، مادر ابراهيم، فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده است.[1297] امام محمد تقى عليه السّلام مدتى در مدينه بود و
ص: 432
پس از آن به بغداد رفت و در آنجا به امر علم و دانش پرداخت. اين در حالى بود كه مأمون مذهب معتزله را پذيرفته بود.[1298] [و بغداد از رونق علمى برخوردار بود.] پس از مرگ مأمون، امام محمد عليه السّلام به مدينه بازگشت و در آنجا بود تا وقتى كه معتصم او را به بغداد فراخواند، اما روابط بين آن دو تيره بود. زمانى نگذشت كه امام محمد عليه السّلام از دنيا رفت و گفته شده كه او نيز مسموم شد و اين سم را همسرش ام الفضل به تحريك معتصم به او خوراند.[1299]
بهترين شاهدى كه احساسات مأمون را نسبت به علويان بيان مىكند، مطالبى است كه در وصيت خود به وليعهدش معتصم ذكر كرده، به گونهاى كه مىگويد: «... اينها عموزادگان تو و فرزندان على بن ابى طالب- رضى الله عنه- هستند. با آنان به نيكى مصاحبت كن و بدكارشان را عفو بنما و از نيكوكارشان بپذير. از بخشش به آنان در موسم محصول هر سال، غافل مشو كه حقشان به دلايل گوناگون واجب است.[1300]
مأمون همچنين سياستى را كه از ابتداى حكومت خود در پيش گرفته بود، ادامه داد و در امور سياسى و حكومتى و ادارى بر عناصر ايرانى تكيه كرد[1301] و نفوذ ايرانيان بهطور آشكار در دولت او استمرار داشت، حتى تمامى وزراى وى كه بعد از قتل فضل بن سهل بر سر كار آمدند، از ايرانيان بودند.
ص: 433
فصل چهارم قيام على بن محمد بن جعفر صادق و ابى عبد اللّه، برادر ابو السرايا واكنش شيعيان پس از بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام
اوضاع حكومت عباسى و آشوبهاى داخلى پيش آمده، عواملى بودند كه باعث برپايى نهضت جديد شيعى شدند. علويان هميشه مترصد فرصت بودند تا عليه خلفاى عباسى كه حق آنان را در امامت غصب كرده بودند، قيام كنند. علويان و شيعيانشان در دوره مأمون نتوانستند از مشكلات دولت عباسى استفاده كرده، تلاشهاى خود را باهم هماهنگ نمايند، بنابراين، حركتهاى آنان در آن دوره فقط به صورت شورشهاى كوچك و محدودى بود كه عباسيان سركوبشان كردند و ما به نهضتهاى علوى قوى و گستردهاى همچون قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم كه در دوره منصور به وقوع پيوست، برنمىخوريم.
در سال 201 ق مأمون بر آن شد كه با امام رضا[1302] فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام به ولايتعهدى بيعت كند و آن حضرت، امام شيعيان امامى اثناعشرى بود.[1303] مأمون آن حضرت را نزد خود خواند و مقدمش را گرامى داشت[1304] و بر او لقب «الرضا من آل محمد»
ص: 434
نهاد و به سپاهيان دستور داد لباس سياه را، كه شعار عباسيان بود، بيرون آورند. او لباس سبز را، كه شعار ايرانيان بود، بر تن كرد[1305] و اين را به همه شهرهاى اسلامى نوشت. در آن زمان، مأمون هنوز مقيم مرو خراسان بود و از فضل بن سهل، وزير ايرانى و شيعى مسلك خود، فرمان مىبرد.[1306] اين رويدادها سبب شد كه شورشها و ناآرامىهاى بسيارى مناطق خلافت را فراگيرد، بهويژه بغداد يكى از اين مناطق بود كه مردم آن در سال 201 ق با ابراهيم فرزند مهدى عباسى بيعت كردند.[1307]
اوضاع غريب و متناقضى بر دولت عباسى حاكم شده بود؛ خليفه از عباسيان بود و وليعهد او از علويان كه پيشوايى فرقهاى بزرگ از فرق شيعه، يعنى اماميه را به عهده داشت.
خليفه در قصر خود از تحولات دولت بىخبر بود و فضل بن سهل، وزير ايرانى او با نفوذ كامل امور دولت را اداره مىكرد و شعار ايرانيان عهد ساسانى كه رنگ سبز بود، به عنوان شعار دولت عباسى تعيين شد. در واقع، فضل بن سهل مىخواست دولت قديم ايرانيان را در لباسى جديد و اسلامى احيا كند. البته اعراب به اين موضوع پى برده بودند. نعيم بن خازم كه يكى از بزرگان عرب است، به فضل گفت: تو مىخواهى پادشاهى را از بنى عباس به فرزندان على منتقل سازى، سپس در كارشان مكر كنى تا پادشاهى كسراها احيا شود؛ اگر چنين قصدى ندارى، چرا رنگ سفيد را كه لباس و شعار على و فرزندان اوست، انتخاب نكردى و آن را با لباس سبز كه شعار كسرى يا مجوسان است تبديل كردى؟![1308] شيعيان هم مىپرسيدند كه اگر مأمون واقعا قصد دارد حق شرعى غصب شده را به علويان بازگرداند، چرا رنگ سفيد را كه شعار ايشان است انتخاب نمىكند!
بيعت با على الرضا عليه السّلام شيعيان را راضى نكرده بود و آنان نسبت به دوستى و ولايت مأمون قانع نشده بودند؛ شيعيان اين بيعت را ترفندى مىدانستند كه براى دلخوش كردن و كشاندن آنان به سكوت و آرامش اتخاذ شده است، آن هم پس از قيامهاى علوى
ص: 435
متعددى كه در دوره مأمون به وقوع پيوسته بود. همچنين شيعيان معتقد بودند كه مجالس مناظرهاى كه مأمون بين امام و علما برگزار مىكند، براى نشان دادن فضل و برترى علمى امام بر ديگر علما نيست، بلكه او مىخواهد حضرت را در اين مناظرهها خوار سازد و از شأن او بكاهد. مأمون آرزو مىكرد كه امام در برابر پرسشهاى فقهى و علمى كه اين فقها طرح مىكنند، درماند و پاسخ ندهد.[1309]
دوستى بعضى از خلفاى عباسى با خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام موجب حسن ظن شيعيان به ايشان نشد، از اينرو، ولايتعهدى امام رضا عليه السّلام هيچ تغييرى در عقيده آنان نسبت به امامت حضرت پديد نياورد. شيعيان اين امر را آزمايش الهى به حساب آوردند كه از ابتلاى موسى كاظم عليه السّلام و شكنجه و آزارى كه از رشيد ديد، كمتر نبود. شيعيان معتقدند كه واجب است امامانشان به سبب قرابتى كه با رسول خدا و على بن ابى طالب عليهما السّلام دارند، گرفتار بلاى خلفا گردند و با محنتهاى فراوان آزمايش شوند و در نهايت، همانگونه كه شايسته امامان است بر اثر قتل يا سم از دنيا بروند و بدين ترتيب مورد تقديس شيعيان[1310] قرار گيرند.[1311]
ص: 436
قيام در كوفه
رويدادها سريع و متوالى به وقوع پيوستند و شرايط ظهور قيام شيعى كوچكى در كوفه به سال 202 فراهم شد. رهبر نظامى اين قيام، ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا بود. ابو السرايا قبلا قيام شيعى مهمى را در كوفه سازماندهى كرده بود؛ او هم برحسب اتفاق از فرصت پيش آمده در نزاع فرزندان خاندان عباسى باهم و اغتشاشهايى كه در پى آن سرزمين عراق را فراگرفت، استفاده كرده بود. رهبرى روحانى اين قيام شيعى را هم يكى از پيشوايان علوى، يعنى على فرزند امام محمد بن جعفر صادق به عهده داشت.[1312]
اولين نشانههاى اين نهضت جديد شيعى وقتى نمودار شد كه مأمون به حسن بن سهل در عراق نامه نوشت و از او خواست كه لباس سبز بپوشد و براى ولايتعهدى على الرضا عليه السّلام بيعت بگيرد و پس از آن به بغداد برود و آنجا را محاصره كند و اهالى آن را به اطاعت مأمون و شكستن بيعتشان با ابراهيم بن مهدى وادار سازد.[1313]
حسن بن سهل يكى از علويان به نام عباس، فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام را والى كوفه ساخت و به او دستور داد كه لباس سبز بپوشد و مردم را به پذيرش خلافت مأمون و ولايتعهدى على الرضا عليه السّلام دعوت كند، اما اهل كوفه، انگيزههاى مأمون را در دادن ولايتعهدى به على الرضا عليه السّلام تصديق نكردند و دعوت والى جديد را براى بيعت با خليفه و وليعهد او، با آنكه اين والى خود برادر على الرضا عليه السّلام بود، نپذيرفتند. مردم كوفه مىگفتند: «اگر براى مأمون و بعد از وى براى برادرت دعوت مىكنى، ما را به اين دعوت نياز نيست، اما اگر براى برادرت يا شخصى از خاندانت يا براى خود دعوت مىكنى، اجابت مىكنيم.»[1314]
ص: 437
اين سخنان نشاندهنده روحيه انقلابى شيعيان كوفه بود و اين روحيه، از دوران على ابن ابى طالب عليه السّلام در دلهاى آنان خانه كرده بود. اين شيعيان، پيشوايى مىخواستند كه به جهاد و پيروزى رهبريشان كند، اما والى علوى اميدهاى آنان را به يأس تبديل كرد؛ زيرا اصرار داشت كه از مأمون اطاعت و با على الرضا عليه السّلام بيعت كنند، ازاينرو، شيعيان كوفه بر او شوريدند و از فرمانش سرتافتند.[1315]
بعضى از سرداران عباسى همچون سعيد بن ساجور و ابو البط و غسان بن ابى الفرج بر مأمون و حسن بن سهل، والى وى در عراق، شوريدند و اعلام كردند كه مطيع ابراهيم بن مهدى به عنوان خليفه جديد عباسى هستند.[1316]
سرداران عرب سپاه مأمون نيز بر او خشم گرفته بودند؛ چون مىديدند كه او بر عناصر ايرانى اعتماد كرده و به دنبال آن است كه از سرداران عرب خلاصى يابد، با وجود آنكه در جنگ با امين شركت كرده و به نفع مأمون جنگيده بودند. از ديگر عوامل ناراحتى آنان از مأمون، مكرى بود كه فضل بن سهل به كار برد تا از سردار عرب، هرثمة بن اعين رهايى يابد، و متعاقب آن مأمون دستور داد هرثمه را زندانى كرده و فضل بن سهل هم به وى سم بخوراند.[1317]
همچنين اين فرماندهان نظامى عرب به سبب رفتارى كه مأمون با طاهر بن حسين داشت، از خليفه ناراضى بودند؛ سردارى كه وى را از گرفتارى امين رهايى بخشيده بود. على الرضا عليه السّلام اخبار فتنهها و آشفتگىهايى كه كشور را فراگرفته بود، بخصوص اخبار بغداد را به مأمون انتقال داد. مأمون عدهاى از خواص و اميران خود را فراخواند و واقعيت امر را جويا شد. آنان گفتند: فضل قتل هرثمة بن اعين را نزد تو نيكو جلوه داد، حال آنكه هرثمه خيرخواه تو بود، ازاينرو، فضل در قتل او تعجيل كرد، و اما طاهر بن حسين، او امور را براى تو مهيا كرد تا زمام خلافت را در دستت نهد، اما تو او را از
ص: 438
خود دور كردى و به رقه فرستادى و اكنون همهجا پر از شرّ و فتنه شده و گسستگى در امور پيش آمده است.[1318]
اين چند دستگى مهم در صفوف عباسيان به پيدايش يك نهضت شيعى عليه دولت عباسى و مأمون منجر شد كه رهبرى آن با يكى از علويان به نام على فرزند امام محمد باقر عليه السّلام بود، و ما درباره بيعت او در مكه بحث كرديم. ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا و بسيارى از شيعيان هم به قيام وى پيوستند.[1319]
اين شيعيان انقلابى بر آن شدند كه به سرداران عباسى خارج از اطاعت مأمون، كه با ابراهيم بن مهدى بيعت كرده بودند، بپيوندند تا با والى عباسى كوفه كه از علويان و فرزند امام موسى بن جعفر عليه السّلام بود و خلافت مأمون را پذيرفته بود، مقابله كنند.
باز هم وضعيت عجيب و نادرى پيش آمده بود. سردارانى از عباسيان با شيعيان ائتلاف كرده و از سوى ديگر، شيعيان كوفه عليه والى علوى خود بهپا خاسته و بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام را نپذيرفته بودند. در اين شرايط، دو نيروى نظامى، مقابل هم صفآرايى كردند:
در يك طرف، نيرويى بود كه از ائتلاف شيعيان با سرداران عباسى تشكيل شده بود و در طرف ديگر، نيروى عباسيان كه فرمانده آن يكى از افراد خاندان علوى بود. ياران عباس بن موسى كاظم، والى علوى، رنگ سبز را شعار خود ساختند، اما در جبهه مقابل، علويان و شيعيان و همپيمانان عباسى آنان، رنگ سياه را كه شعار قديمى بنى عباس بود، شعار خود انتخاب كردند.[1320]
جنگهاى سهمگينى بين دو سپاه روى داد. علويان و همپيمانان عباسيشان فرياد مىزدند: «يا ابراهيم، يا منصور، لا طاعة للمأمون؛ اى ابراهيم! اى پيروزمند! طاعت مأمون روا نيست.» به عبارت ديگر، علويان نشان دادند كه از ابراهيم فرزند مهدى عباسى
ص: 439
كه گروهى از عباسيان و مردم بغداد با وى به عنوان خليفه، به جاى مأمون بيعت كرده بودند، اطاعت مىكنند.[1321]
در اثر اين نزاعهاى شديد، شهر كوفه آسيبهاى فراوان ديد و قسمتهايى از آن به آتش كشيده شد، عده فراوانى مردند و خسارتهاى بسيار به بار آمد. بزرگان كوفه گرد آمدند و از شورشيان براى عباس بن موسى، والى كوفه، امان گرفتند، سپس نزد عباس آمدند و گفتند: ياران تو غوغاگرانى بيش نيستند، اكنون مىبينى كه از حريق و غارت و قتل چه بر سر مردم مىآيد، از پيش ما برو كه به تو نيازى نداريم![1322]
عباس وانمود كرد كه خواسته آنان را پذيرفته است، اما طولى نكشيد كه بار ديگر به جنگ پرداخت. تا آنكه شكست خورد و شورشيان وارد شهر كوفه شدند و بر ياران عباس بن موسى خشم گرفته، خانههاى آنان را غارت كردند و سوزاندند. بالأخره بزرگان شهر از ايشان خواستند كه غارتگرىهاى خود را متوقف كنند.
عباسيان پس از پيروزى، به فكر افتادند كه ائتلاف خود را با علويان و شيعيان بشكنند، ازاينرو، فضل بن محمد بن صباح كندى را به حكومت كوفه برگزيدند. او نيز ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا را كشت و ائتلاف با علويان را برهم زد.[1323]
ظاهرا اهالى كوفه از اين اغتشاشها كه در طول عهد مأمون شهرشان را دربرگرفت، خسته و درمانده شده بودند، ازاينرو، صلاح ديدند كه از مأمون اطاعت كنند تا اوضاع كوفه آرامش يابد. پس هيئتى از جانب مردمان كوفه به قصد بغداد حركت كرد. در اين زمان، مأمون از مرو به بغداد آمده، لباس سبز را كنار نهاده، مجددا لباس سياه پوشيده بود.[1324]
هيئت كوفى به حضور مأمون رسيد، اما مأمون از آنها روى گرداند. پيرى از آنان پيش آمد و گفت: «اى امير مؤمنان! دست تو شايستهترين دست براى بوسيدن است؛ چرا كه اين دست در نكوكارى پيش است و از بدكارى دور. تو همانند يوسف عفو مىكنى و ملامت
ص: 440
كردنت اندك است. هركه بدخواه تو شد، خدا او را طعمه شمشير تو، آواره از ترس تو و ذليل دولت تو كند.» مأمون با شنيدن اين سخنان، مردم كوفه را عفو كرد.[1325] بدين شكل، اين قيام شيعى كوچك پايان يافت. اين حركت كه همانند جرقه كوچكى روشن شد و به خاموشى گراييد، با تمامى نهضتهاى سابق شيعه تفاوت داشت؛ چون بسيارى از امور متناقض را در خود گرد آورد و در واقع، حركتى انتقامى بود؛ از يك سو، ابو عبد اللّه قصد داشت انتقام خون برادرش ابو السرايا را بگيرد و از سوى ديگر، على بن محمد بن جعفر در پى انتقام پدرش بود كه به دست مأمون به قتل رسيد.
نيازى به بيان علتهاى شكست اين نهضت نيست. اين قيام شيعى بر يارى سرداران ياغى عباسى و هواداران آنها تكيه كرد و شيعيان به خلافت ابراهيم بن مهدى از فرزندان خاندان عباسى اعتراف كردند. همچنين آنان با يكى از فرزندان خاندان علوى كه والى حكومت و فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود، جنگيدند. غوغاييان و فرومايگان نيز به صفوف اين شيعيان پيوسته بودند كه با تخريب و غارتهايى كه از آنان سر زد، اهالى كوفه به وحشت افتادند. البته على بن محمد بن جعفر صادق، پيشوايى با كفايت و مجرب براى قيام بزرگ شيعى نبود و حتى مىتوانيم بگوييم كه ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا رهبر حقيقى اين نهضت شيعى بود.
ص: 441
فصل پنجم قيامهاى شيعيان در سرزمين يمن
در عصر عباسى اول، نهضتهاى شيعه در بسيارى از بلاد اسلامى گسترش يافت و ما قيامهاى شيعى مناطق حجاز[1326]، بصره،[1327] ديلم،[1328] بلاد مغرب[1329] و كوفه[1330] را شاهد بوديم.
سرزمين يمن نيز از نهضتهاى شيعى بىنصيب نماند و شيعيان در آنجا دو نهضت برپا كردند كه مقدمهاى براى ورود مذهب شيعه و استقرار طولانى مدت آن در سرزمين يمن شدند. نهضت اول را ابراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام و نهضت دوم را عبد الرحمن بن احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب عليه السّلام رهبرى كرده، برپا ساختند.
ص: 442
عوامل برپايى نهضتهاى شيعه در يمن
بلاد يمن در آغاز تشكيل دولت عباسى از مهمترين مناطق دولت بود[1331] و يمنيان بخش مهمى از سپاه عباسى را تشكيل مىدادند، اما نزاع آنان با مضريان باعث شد كه عباسيان بر ايرانيان تكيه كنند.[1332] مشهورترين والى يمن در آغاز حكومت عباسيان در دوره منصور، معن بن زائده شيبانى بود.[1333] مهدى كوشيد تا بين يمن و بغداد، مركز حكومت، از طريق پيك ارتباط ايجاد كند.[1334] نظام ادارى عصر اول عباسى تا زمان هارون الرشيد، نظامى متمركز بود و واليان يمن، آن سلطه و اختيارات تامى را كه واليان دولت اموى از آن برخوردار بودند، نداشتند، ازاينرو، مدت حكومت واليان يمن بين دو يا سه سال بود كه تأثير بد آن در توقف اصلاحات و شورشهاى قبايل يمن پديدار شد.[1335] اين شورشها در دوره حكومت عطريف بن عطا كه دايى هارون الرشيد و والى وى بر يمن بود و مدت سه سال بر آن ديار حكم راند، آشكار شد.[1336] از ديگر واليان يمن در دوره هارون، عبد اللّه بن مصعب زبيرى بود. وى كسى است كه امام علوى، يحيى بن عبد اللّه را متهم كرد كه از من خواسته با وى بيعت كنم و همانگونه كه گذشت، بدگويى وى از يحيى نزد هارون الرشيد، عامل عقوبت يحيى شد.[1337] همچنين منطقه يمن در دوره هارون، شاهد قيام بعضى از قبايل به
ص: 443
رهبرى هيصم بن عبد المجيد بود كه اين قيام واكنشى در برابر ستمها و سنگدلىهاى حماد بربرى، والى آن منطقه بود.[1338]
در دوره مأمون هم ناآرامىها و اغتشاشهايى در يمن به وقوع پيوست كه اين آشفتگىها زمينه بروز نهضتهاى شيعى سرزمين يمن را فراهم كرد. مأمون، يزيد بن جرير را به حكومت يمن فرستاد[1339] و وى سياست ظالمانه و سختگيرانهاى نسبت به بيشتر اهالى يمن، بخصوص ايرانيان، به كار بست.[1340] اين ايرانيان از زمان استيلاى ايران بر سرزمين يمن و از دوران پيش از اسلام، به اين سرزمين آمده بودند.[1341] مأمون در نصب و عزل واليان عباسى يمن زيادهروى كرد و همين امر باعث شدت يافتن اغتشاشهاى آن منطقه شد.[1342]
قيام ابراهيم بن موسى كاظم
در سال 200 ق سرزمين يمن شاهد نهضتى شيعى به سركردگى ابراهيم، فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود. اين قيام با قيام محمد بن ابراهيم بن طباطبا و ابو السرايا در كوفه، كه بحث آن گذشت، همزمان بود. ابراهيم بن موسى همراه عدهاى از نزديكان خود براى تسلط بر يمن، از مكه به راه افتاد. در اين زمان، والى يمن، اسحاق بن موسى عباسى بود. وى با آنكه به خاندان عباس متمايل و منسوب بود، اما جانب سلامت را اختيار كرد و ترجيح داد كه
ص: 444
بدون درگيرى با ابراهيم بن موسى، يمن را ترك كند.[1343] بدين ترتيب، ابراهيم موفق شد بر يمن سيطره يابد و فرمانروايى بر آن سرزمين را آغاز كند.
اما ابراهيم حاكم بدى بود و بر يمنيان ستم كرد تا جايى كه بر او نام قصاب نهادند.
طبرى مىنويسد: «ابراهيم بن موسى را به سبب شدت عملش در كشتن و اسير كردن و غارت اموال مردم، قصاب مىگفتند.»[1344]
مأمون تصميم گرفت كه با اين نهضت شيعى مقابله كند، اما به عزل والى آن، اسحاق بن موسى عباسى و نصب محمد بن على بن موسى بن ماهان به جاى او اكتفا كرد و قصد ارسال سپاه به يمن نداشت. ما سبب اين امر را در سرگرمى مأمون به مشكلات و ناآرامىها و قيامهاى فراوان- همانگونه كه در فصول گذشته ذكر كرديم- مىدانيم. دورى يمن از مركز خلافت و صعب العبور بودن راهها را هم بايد افزود، بهويژه آنكه حركت شيعى يمن، دنباله نهضت محمد بن ابراهيم و ابو السرايا بود و نهضت اين دو خطرناكترين قيام شيعى بود كه مأمون تمام توجه و اهتمام خود را صرف رويارويى و خاتمه دادن به آن ساخت.[1345]
محمد بن على بن عيسى بن ماهان، والى جديد عباسى، در سركوبى نهضت ابراهيم بن موسى و برقرارى مجدد ثبات و امنيت يمن ناكام ماند و ناتوانى مأمون آشكار شد.
بنابراين، مأمون به حكومت ابراهيم بن موسى بر يمن اعتراف و محمد بن على بن عيسى بن ماهان را عزل كرد. اما محمد بن على، حكم عزل مأمون را تنفيذ نكرد[1346] و با شور و حماسه فراوان، مهياى نبرد شد و در ميدان جنگ، دو گروه رويارويى كردند كه عاقبت، بخت، ابراهيم بن موسى را يارى نكرد و او شكست خورد و در اثر اين نبرد خونين، شهر صعده ويران شد.[1347]
ص: 445
محمد بن على بن عيسى بن ماهان با پيروزى بر اين قيام شيعى بر خود مىباليد و خود را آزادكننده يمن مىدانست، ازاينرو، تصميم گرفت حكومت آن منطقه را نگه دارد.
بنابراين، بار ديگر حكم عزل مأمون از ولايت آنجا را رد كرد. مأمون به جاى وى عيسى بن يزيد جلودى را به حكومت يمن فرستاد. دو والى در جنگى سخت با يكديگر روبهرو شدند كه عاقبت محمد بن على بن عيسى بن ماهان شكست خورد و به مكه گريخت. او در آنجا به مدت يك سال پنهان بود تا بالأخره جلودى به كمك كسى كه او را دستگير كرده بود آمد و محمد بن على را به زندان انداخت.[1348]
قيام عبد الرحمن بن احمد علوى
پرچم نهضت شيعى ديگر سرزمين يمن را عبد الرحمن بن احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب در سال 207 ق برافراشت. اين حركت، از آشوبهاى داخلى يمن و نزاعهاى قبيلهاى آنجا بهره مىبرد. مركز اين قيام دو منطقه عك و زبيد بود و دو قبيله اشاعر[1349] و عك[1350] به آن پيوسته بودند. طبرى مىنويسد: سبب برپايى اين نهضت بيداد واليان عباسى سرزمين يمن بود كه باعث شد مردم به خشم آيند و با عبد الرحمن، كه دعوت خود را با شعار «الرضا من آل محمد» علنى ساخته بود، بيعت كنند.[1351]
شرايط مطلوب دولت عباسى در آن زمان اجازه پيروزى اين نهضت شيعى جديد را نمىداد؛ چرا كه فتنهها تا حدى آرام شده و مأمون از مرو به مركز حكومت خود، بغداد آمده بود و بر آشوبهاى چندين ساله اين شهر، چيره شده بود. ابراهيم بن مهدى هم كه مردم بغداد با او به خلافت بيعت كردند و يك سال و يازده ماه خليفه بود، پنهان شد.[1352] پس
ص: 446
از آن على الرضا عليه السّلام، امام علوى و وليعهد خليفه، بدرود حيات گفت و مأمون شعار خود را از رنگ سبز به رنگ سياه بازگرداند[1353] و در همين دوران توانست بر بسيارى از دشمنان و شورشيان- در فصلهاى گذشته درباره آنها سخن گفتيم- غلبه كند.
مأمون كه از تكرار نهضتهاى شيعه به تنگ آمده بود، تصميم گرفت كه در برابر اين نهضت شيعى جديد در يمن، موضعى قاطع و برنده اتخاذ كند. وى سردار نظامى خود، دينار بن عبد اللّه را در رأس سپاهى پرتعداد به يمن گسيل كرد و اماننامه علوى شورشى را هم به او داد. دينار به سوى يمن به راه افتاد و به عبد الرحمن علوى نامه نوشت و امان مأمون را بر او عرضه كرد. عبد الرحمن ترجيح داد كه اين امان را بپذيرد و از مقاومت دست كشد، ازاينرو، همراه دينار حركت كرد و در آخر ذى قعده سال 207 وارد بغداد شد.[1354]
نهضت عبد الرحمن در يمن به تغيير سياست مأمون در رفتار با علويان منجر شد.
مأمون هميشه با علويان به گونهاى رفتار مىكرد كه با اعتقادش (فضل جدّشان على بن ابى طالب عليه السّلام) متناسب باشد، اما همينكه عبد الرحمن علوى در يمن خروج كرد، از اين به بعد او ورود طالبيان را به حضور خود ممنوع كرد و به آنان دستور داد كه لباس سياه عباسيان را بپوشند.[1355]
سپس مأمون سياستى ثابت و تازه براى حكومت يمن پيش گرفت و اجازه شكلگيرى هيچ حركت شيعى را در آن ديار نداد. او بر آن شد كه شخصى را به ولايت يمن برگزيند كه به توانمندى و شدت عمل مشهور باشد. براى اين كار، حسن بن سهل توصيه كرده بود كه يكى از نوادگان زياد بن ابيه (والى معروف اموى)،[1356] يعنى محمد بن ابراهيم زيادى را انتخاب كند. مأمون براى وزارت اين مرد زيادى، يكى از نوادگان بنى اميه به نام سليمان بن
ص: 447
هشام بن عبد الملك را در نظر گرفت.[1357] بدين ترتيب، حاكم و وزير، هر دو از خاندان اموى تعيين شدند و ما از دشمنى شديد ايشان با خاندان علوى آگاهيم.
محمد بن ابراهيم زيادى، والى جديد به فتح تهامه موفق شد و نقشه شهر زبيد را ترسيم نمود و آنجا را مركز حكومت خود قرار داد.[1358] او روح سركش قبايل يمنى را به بند كشيد و ياران علويان و شيعيان آنان را تحت تعقيب قرار داد. او، آنگونه كه ابن خلدون توصيف مىكند، كينهاى شديد با خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام داشت.[1359]
نفوذ محمد زيادى در يمن، فزونى يافت و او توانست در آنجا پايههاى دولت بنى زياد را كه از نوعى حكومت ذاتى و استقلال داخلى برخوردار بود، تحكيم بخشد. او همچنان به نام خلفاى عباسى خطبه مىخواند و خراج و هدايا براى آنان مىفرستاد.[1360] محمد زيادى تا پايان عمر در يمن حكومت كرد و فرزندانش حكومت را از وى به ارث بردند، سپس بعضى از موالى آنان تا سال 553 ق بر يمن حكومت راندند كه دولت آنان را زياديه مىخوانند، و اين اولين دولت مستقلى بود كه بلاد يمن به خود مىديد،[1361] و استقلال آن با ضعف دولت عباسى فزونى يافت.
حكومت محمد زيادى در يمن از جانب مأمون و براى تحكيم سلطهاش به او تفويض شد. مأمون او را با هزار سوار، كه هفتصد نفر آنان خراسانى بودند، يارى كرد.
دولت زيادى، گسترش يافت و مناطق حضرموت، كنده، شحر، برباط، لحج، عدن و تهائم را دربرگرفت.[1362]
سياستى كه مأمون در سرزمين يمن پيش گرفت، شبيه سياست پدرش هارون الرشيد
ص: 448
در آن هنگام بود كه ابراهيم بن اغلب تميمى را به حكومت افريقيه فرستاد. هارون به او چنان نفوذى بخشيد كه توانست دولت اغالبه را در آن سرزمين تأسيس كند. هدف اين بود كه دولت اغالبه بين خلافت عباسى و دولت علوى در مغرب دور، حايل شود. اغالبه تا سال 256 ق بر مغرب حكومت راندند و در اين سال، دولت فاطمى كه يك دولت علوى شيعى بود به حيات آنان خاتمه داد.[1363]
پس از چندى دولت زيادى در يمن رو به ضعف نهاد و از سال 268 ق به بعد سه امارت در يمن ايجاد شد: امارت زياديان در زبيد، بنو يعفر در صنعا، و دولت بنى رس (زيديه) در صعده.[1364] در اين ميان، مذهب زيدى در يمن پذيرفته شد و رواج يافت. سبب رواج اين مذهب، روح تسامح و پذيرش تمامى آراء و ديدگاهها توسط اين مذهب بود، مادامى كه خواهان هدايت نبوى صلّى اللّه عليه و آله باشند.[1365] مذهب زيدى به وسيله پيشواى هدايتكننده به حق، يحيى بن حسين بن قاسم به يمن منتقل شد. وى از نوادگان امام حسن بن على عليه السّلام است و مردم يمن با وى در سال 284 ق بيعت كردند[1366] كه پرداختن به آن از حوصله بحث ما خارج است. مذهب اسماعيلى هم در اواخر قرن سوم هجرى به وسيله دو داعى، على بن فضل يمنى و ابن حوشب در يمن انتشار يافت كه اين امر نيز در چارچوب بحث ما نمىگنجد.[1367]
ص: 449
فصل ششم قيام محمد بن قاسم در دوره خلافت معتصم
معتصم[1368] در رجب سال 218 به خلافت رسيد. وى كه هشتمين خليفه عباسى بود[1369] نيز با نهضتها و حركتهاى شيعى روبهرو شد. در آغاز سال 219 ق كه يك سال از خلافت معتصم مىگذشت، نهضتى شيعى به رهبرى محمد بن قاسم بن عمر بن على بن حسن بن على ابن ابى طالب برپا شد. اين نهضت، حلقهاى از سلسله نهضتهاى شيعيان زيدى بود.
فرقه شيعيان زيدى بيشتر از ديگر فرقههاى شيعه به نهضت و انقلاب، گرايش داشت، گذشته از اينكه تعاليم اين فرقه، گستره وسيعى از جهان اسلام را دربرگرفته بود. سبب اين امر، كثرت شاگردان امام زيد بن على بود كه در اغلب شهرهاى اسلامى مستقر بودند. خود زيد به اقامت در مدينه اكتفا نكرد، بلكه به بصره آمد و بعد از آن در كوفه رحل اقامت افكند[1370] و در آنجا بسيارى از فقها و علما در محضر وى تلمّذ
ص: 450
كردند و بعدها خود استاد ديگران شدند.[1371] همچنين زيد بنابر عقيده شيعيان زيدى، اولين كسى است كه فقه را گردآورى، نگارش و تبويب، كرد با اينكه مىدانيم عصر اموى دوره تدوين علوم نبوده است.[1372]
پيشواى جديد علوى
اصفهانى درباره محمد بن قاسم مىنويسد: «او اهل علم و فقه و ديانت و فقيه و متدين و زاهد بود و مذهبى نيكو داشت.» مردمان به وى صوفى مىگفتند؛ چون پيوسته جامه پشمى سفيد مىپوشيد.[1373] مسعودى در توصيف وى گويد: در كوفه در نهايت عبادت و زهد و ورع به سر مىبرد.[1374]
محمد بن قاسم در اصول عدل و توحيد، پيرو انديشههاى معتزله بود و نيز انديشههاى زيديان جارودى را كه به ابى جارود منسوباند، تبليغ مىكرد.[1375] جاروديه معتقد بودند كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله على بن ابى طالب عليه السّلام را به نص به عنوان امام معرفى كرده، اما اين معرفى در وصف حضرت بوده و نه به اسم او، و مردم نيز چون اين وصف را نشناختند و به دنبال وصف نرفتند، ابو بكر را به امامت برداشتند و به سبب سرپيچى از دستور پيغمبر و كارى كه كردند، كافر شدند. انديشههاى ابى الجارود در اين بحث با انديشههاى زيد بن على متفاوت است.[1376]
ص: 451
آغاز حركت محمد بن قاسم از ناحيه رقه بود و در آن منطقه، عدهاى از بزرگان زيديه گرد او جمع شدند. به نظر ما انتخاب ناحيه رقه براى شروع قيام به اين دليل بود كه اين ناحيه از مدتى قبل، در آتش انقلاب ملتهب و مركز حركتهاى انقلابى نصر بن شيث بود.
وى شخصيتى عربى بود كه به دليل تكيه مأمون بر عناصر ايرانى، عليه مأمون شورش كرد.
نصر بر حمايت امين، تعصب داشت و حركت او نمايانگر عناصر عربىاى بود كه عليه عباسيان قيام كرده بودند. شيعيان، آنگونه كه شاهد بوديم، كوشيدند او را به بيعت با يك امام علوى ترغيب كنند، اما نصر اين پيشنهاد را نپذيرفت و قيام خود را به دفاع از عنصر عربى منحصر كرد.[1377]
محمد بن قاسم از رقه، مبلغانى به مناطق همجوار فرستاد تا مردم را براى پيوستن به قيام خود ترغيب كنند. چهل هزار نفر از مردم، دعوت او را پذيرفتند و ياران محمد از ايشان بيعت گرفتند. سپس محمد در قلعهاى واقع بر كوهى بلند و دور از دسترس، نزديك مرو فرود آمد و پس از مدتى به طالقان در چهل فرسنگى مرو رفت.[1378]
محمد بن قاسم، طالقان را مركز دعوت خود قرار داد و به صاحب طالقان معروف شد.
وى به «الرضا من آل محمد» دعوت مىكرد و در آن منطقه، بسيارى گرد او را گرفتند.[1379] عبد اللّه بن طاهر از افزايش نفوذ محمد بن قاسم آگاه شد و رئيس شرطه خود، حسين بن نوح را در رأس عدهاى از سپاهيان به سوى وى فرستاد، اما او شكست خورد و فرارى شد.
ابن طاهر از اين واقعه، خشمگين شد و سپاهى ديگر به سركردگى نوح بن حيان بن جبله فرستاد كه او هم شكست خورد. عبد اللّه بن طاهر، نوح را با سپاهيان فراوان ديگرى يارى كرد تا آنكه بالاخره توانستند بر سپاه محمد بن قاسم ظفر يابند و محمد به سوى شهر نسا
ص: 452
عقب نشست[1380] و در آنجا پنهان شد. همچنين يارانش در مناطق همجوار پراكنده شده، به نفع او دعوت كردند.
عبد اللّه بن طاهر از مكان اختفاى محمد بن قاسم خبردار شد و تصميم گرفت كه مجددا با محمد نبرد كند. وى كار اين علوى شورشى را به يكى از فرماندهان بزرگ خود، ابراهيم بن غسان بن فرح عودى واگذار كرد، و او توانست محمد بن قاسم را شكست داده، دستگير كند و به نيشابور بياورد و به عبد الله بن طاهر تسليم نمايد.[1381]
عبد اللّه بن طاهر اين علوى شورشى را مدت سه ماه در نيشابور نگاه داشت. او مىخواست خبر محمد را بر مردم پوشيده نگه دارد تا جمع نشوند و به نفع او قيام نكنند؛ چرا كه بسيارى از اهالى نواحى مختلف خراسان با او بيعت كرده بودند.[1382] ابن طاهر هر شب قاطرهايى را كه محملهايى بر آنها نصب بودند، از نيشابور به مناطق گوناگون مىفرستاد تا مردم گمان كنند اسير را نزد خليفه مىبرند. بالأخره در يك شب تاريك به سردار خود، ابراهيم بن غسان دستور داد كه محمد بن قاسم را نزد معتصم به بغداد ببرد.[1383]
معتصم دستور داد كه روپوش محمل را از چارپايى كه محمد بن قاسم را حمل مىكند بردارند و عمامه از سر او برگيرند و با سر برهنه، وارد شهرش كنند تا حقير و خوار شود.
محمد بدين شكل در اواخر ماه ربيع الثانى سال 219 وارد بغداد شد.[1384]
ص: 453
روز ورود محمد بن قاسم به بغداد، با عيد نوروز مصادف شد. در اين روز، اهالى بغداد بنابر سنت عباسيان كه اعياد فارسى را برپا مىداشتند، در جشن و سرور بودند.[1385] محمد بن قاسم را در مجلسى كه معتصم به مناسبت اين عيد برپا ساخته بود، بردند. بعضى در حال رقص و پاىكوبى بودند و معتصم طبق روايت اصفهانى شادى مىكرد و مىخنديد، در حالى كه محمد بن قاسم مىگريست و مىگفت: بارخدايا! تو مىدانى كه من هنوز هم بر تغيير اين منكر و تنفر از آن، اصرار دارم.
معتصم به خادم خود، مسرور كبير دستور داد كه محمد را زندانى كند. مسرور وى را در زندانى تنگ كه طول آن سه ذرع و عرض آن دو ذرع بود، نگه داشت و بعد از سه روز به محلى وسيعتر منتقل كرد و به او غذا داد و محافظت از وى را به عدهاى از افراد محول ساخت.
در شب عيد فطر، محمد از فرصت پيش آمده در اثر سرگرمى نگهبانان به جشن اين شب، استفاده كرد و از زندان خود گريخت.[1386] مسرور به شدت وحشتزده شد و خود را آماده عقوبت خليفه كرد. او رفت تا خليفه را از اين امر آگاه سازد، اما معتصم گفت: باكى بر تو نيست. او هرچند رفته، اما از دست ما خارج نشده است، اگر خود را نشان داد، دستگيرش مىكنيم و اگر سلامت خود را برگزيد و همچنان مخفى ماند، ما نيز او را به حال خود مىگذاريم.[1387]
مورّخان درباره سرنوشت محمد بن قاسم اختلاف كردهاند. طبرى مىنويسد: او پنهان
ص: 454
شد و عاقبت او معلوم نيست.[1388] اصفهانى چندين نقل مىآورد. طبق يك روايت مىگويد كه او به طالقان بازگشت و آنجا از دنيا رفت. روايت ديگر او اين است كه محمد بن قاسم، به واسط رفت و بيمارى او در آن شهر شدت گرفت و مرد. روايت سوم او نيز حاكى است كه محمد بن قاسم در روزگار خلافت معتصم و واثق فرارى بود، اما در دوره متوكل، دستگير شد و به زندان افتاد و در همانجا درگذشت.[1389]
نهضت محمد بن قاسم آخرين نهضت شيعه در عصر اول عباسى است. علويان در باقى مانده دوران خلافت معتصم رو به آرامش و سكوت آوردند و پيروان محمد بن قاسم بر اين باور شدند كه «محمد نمرده، بلكه زنده است و روزى مىخورد و عاقبت خروج مىكند و زمين را همانگونه كه پر از ستم شده، از عدالت سرشار مىكند و او مهدى اين امت است. اين افراد، بيشتر در ناحيه كوفه و جبال و طبرستان و ديلم و بسيارى از شهرهاى خراسان هستند.»[1390]
عوامل شكست
مىتوانيم بپرسيم كه با وجود گستردگى قيام و كثرت ياران محمد بن قاسم در ابتداى كار، عوامل شكست اين حركت چه بود؟ شكست اين حركت، چندين عامل داشت كه يكى از آن عوامل، توانمندى دولت عباسى در دوره خلافت معتصم است. صاحب فخرى معتصم را اين گونه توصيف مىكند كه او ثبات رأى داشت و بسيار بخشش مىكرد و موصوف به شجاعت بود.[1391] از ديگر عوامل شكست اين حركت، اعتماد معتصم به عبد اللّه بن طاهر، سردار بزرگ عباسى براى رويارويى با اين نهضت بود. عبد اللّه، فرماندهاى بود كه در مقابله با سپاه امين به پيروزى رسيد و اين امر به مرگ امين و خلاصى مأمون از دست او انجاميد.[1392]
ص: 455
همچنين او همان كسى است كه قيام نصر بن شيث را با همه قوت و شدتش سركوب كرد.[1393] مأمون، عبد اللّه را در سال 210 ق براى سركوبى قيام مصريان، به آن ديار فرستاد.[1394] معتصم نيز ابن طاهر را اين گونه وصف كرد: «او كسى است كه همانندش پيدا نمىشود.»[1395]
از ديگر عوامل شكست محمد بن قاسم، پذيرش و ترويج عقايد زيديه جارودى به وسيله اوست كه بسيارى از زيديان، بخصوص زيديان كوفه، با آن مخالف بودند. نوبختى درباره ابو الجارود، سركرده اين فرقه مىگويد: «او را سرحوب مىناميدند ... و ابو الجارود، كور چشم و كوردل بود ...»[1396] شهرستانى درباره اختلاف جاروديه در ادامه امامت مىنويسد: «جاروديه در توقف و ادامه امامت، دچار اختلاف شدند. گروهى از ايشان معتقد شدند كه امامت از على به حسن و از او به حسين، سپس به على بن حسين، زين العابدين و بعد از وى به فرزندش زيد بن على و سپس به امام محمد بن عبد اللّه بن حسن (نفس زكيه) منتقل شده است. همين عده كه امامت محمد بن عبد اللّه را پذيرفتند نيز دچار اختلاف شدند؛ بعضى گفتند او كشته نشده و زنده است و روزى بيرون مىآيد و جهان را پر از عدل مىكند، اما عدهاى ديگر مرگ وى را پذيرفتند و پس از او، به امامت محمد بن قاسم بن على بن عمر بن على بن حسين بن على، صاحب طالقان، معتقد شدند. بعضى ديگر امامت را به يحيى بن عمر، صاحب كوفه رساندند؛ كسى كه قيام كرد و مردم بسيارى گرد او را گرفتند و سرانجام در روزگار خلافت مستعين كشته شد.»[1397]
شيعيان اماميه هم با شيعيان زيدى پيرو ابو الجارود دشمن بودند، امام صادق عليه السّلام
ص: 456
او را لعنت كرده بود[1399] و پيش از آن حضرت، امام محمد باقر عليه السّلام هم از وى بيزارى جسته بود.[1400]
يكى از مهمترين عوامل شكست قيام محمد بن قاسم، گرايش او به انديشههاى معتزلى و پذيرش عدل و توحيد بود.[1401] اين دو اصل از مهمترين آموزههاى معتزله است و جا دارد كه ما فصلى را به پيوند انديشههاى معتزله و شيعه اختصاص دهيم، بخصوص كه مأمون و معتصم و واثق با عقايد معتزله موافق بودند و اين امر را پذيرفتند كه قرآن مخلوق است.[1402]
تشيّع در دوره واثق باللّه
الواثق باللّه، نهمين خليفه و آخرين خليفه عصر اول عباسى است.[1403] وى پس از مرگ پدرش معتصم، در سال 227 ق به خلافت رسيد. در دوره او در اثر علل و عوامل متعددى هيچ نهضت شيعى روى نداد.
مدت خلافت واثق، كوتاه و كمتر از شش سال بود. در دوره او سياست معتصم در تكيه بر عناصر ترك ادامه يافت و عناصر ترك از تشيع به دور بودند. واثق به گونهاى كه صاحب فخرى توصيف مىكند «از افاضل خلفاى عباسى بود. وى مردى فاضل، خردمند، باهوش، فصيح و شاعر بود و سعى مىكرد خود را در حركات و سكنات به مأمون شبيه كند.»[1404]
شيعيان زيديه در دوره معتصم، پس از سركوبى قيام محمد بن قاسم، ضربه سختى را متحمل شدند و همان عادت شيعيان مجددا حاكم شد كه به دنبال هر شكست و ضربه سهمگين، سكوت پيشه مىكردند تا جراحتهاى خود را ترميم كنند و نشاط رفته را
ص: 457
بازيابند ... و منتظر آمدن پيشوايان علوى ديگرى باشند تا آنان را در راه مبارزه هدايت كنند. شيعيان زيدى نيز چشم به راه پيشواى جديدى بودند، تا آنكه گم شده خود را در يحيى بن عمر يافتند كه در دوره مستعين، در عصر دوم عباسى قيام كرد. اما شيعيان اماميه؛ آنان پيشواى خود امام محمد جواد عليه السّلام را در سال 210 ق،[1405] يعنى يك سال پس از خلافت معتصم از دست دادند. آن حضرت در هنگام وفات 25 سال داشت. بعضى از شيعيان بر امام محمد جواد عليه السّلام به سبب ازدواج با امّ الفضل دختر مأمون خرده گرفتند. مسعودى، معتصم را متهم مىكند كه اين زن را به مسموم كردن امام جواد ترغيب كرده است.[1406] واثق كه وليعهد معتصم بود، بر بدن امام نماز گزارد و حضرت را در بخش غربى بغداد، در مقابر قريش، جنب جدّش موسى بن جعفر عليه السّلام به خاك سپردند و فرزندش على هادى عليه السّلام در سال 219 ق به امامت رسيد، درحالىكه كودكى شش يا هشت ساله بود. آن حضرت در دوره واثق، كم سن و سال بود، همين امر باعث مىشد كه نقش چندانى در سياست و ايجاد نشاط و حركت در شيعيان نداشته باشد. البته امام هادى عليه السّلام در دوره متوكّل كه اولين خليفه عصر دوم عباسى (از سال 232 ق به بعد) است، دچار آزار و ستم فراوانى شد.[1407]
صفات شخصى و فاضلانه واثق، باعث مىشد كه او نيز سياست تسامح با علويان را پيش گيرد. پيش از اين ديديم كه او بر بدن امام محمد جواد عليه السّلام نماز گزارد و به امر دفن حضرت اهتمام ورزيد، حتى واثق در آستانه مرگ به خلافت فرزندش وصيت نكرد و گفت: «من زنده باشم يا مرده، بار شما را به دوش نمىكشم.»
اصفهانى به سياست تسامح واثق با علويان اشاره مىكند و مىنويسد: «فرزندان خاندان ابو طالب در زمان خلافت واثق در سامرا جمع شده بودند و رزق و روزى
ص: 458
معيّنى داشتند و چون متوكل به خلافت رسيد، ايشان متفرق شدند.»[1408] صاحب فخرى نيز مىنويسد: «چون واثق به خلافت رسيد، به عموزادگان طالبى خود احسان كرد و با آنان به نيكى رفتار نمود.»[1409]
ص: 459
خاتمه مرورى بر عوامل تداوم نهضتهاى شيعيان در دورانهاى مختلف
ص: 460
بدين ترتيب، در عصر اول عباسى بر نهضتهاى شيعيان در شرق سرزمينهاى اسلامى، پردهها كشيده شد. ما در بخشها و فصلهاى اين كتاب، تأثير اين نهضتها را در تاريخ آن دوران بيان كرديم و ديديم كه تشيع در بيشتر شهرهاى اسلامى انتشار يافت و شيعيان، نماينده بخش بزرگى از جامعه مسلمانان و يكى از نيرومندترين عوامل تاريخساز به شمار آمدند.
نهضتهاى شيعه در عصر اول عباسى از جنبههاى محتوايى و فقهى و شرايط زمانى با هم متفاوت بودند. عواملى هم وجود داشت كه در شكل و ميزان گسترش اين قيامها مؤثر بود، همانگونه كه علل شكست هريك از اين حركتها متفاوت بود و اين اختلاف به شخصيت پيشواى علوى و طبيعت نهضت و شرايط مكانى شكلگيرى قيام و نيز شخصيت خليفه عباسى، كه قيام در دوره وى رخ مىداد، بستگى داشت، اما تمامى اين نهضتها در يك امر اتفاق نظر داشتند و آن، نابودى خلافت عباسى و انتقال خلافت به فرزندان خاندان علوى بود و فرقى نمىكرد كه اينها از فرزندان امام حسن يا برادرش امام حسين عليهما السّلام باشند. همچنين همه اين نهضتها براى تطبيق عملى و ايجابى، موافق انديشهها و آموزههاى فرقههاى مختلف شيعى شكل مىگرفتند؛ فرقههايى كه جوهر انديشه يكسان داشتند، ولى در تفصيل و تطبيق باهم تفاوت مىكردند.
البته پايان كار هر نهضت شيعى به معناى پايان يافتن حركتهاى شيعه نبود. شيعه، جماعت اسلامى بزرگى است كه اصول و آموزههاى استوارى دارد. بسيارى از فرزندان خاندان علوى بودند كه سوداى خلافت در سر داشتند و به دنبال بازگرداندن حق شرعى علويان، كه عباسيان آن را غصب كردند، بودند. همچنين ميليونها مسلمان شيعه مذهب
ص: 461
بودند كه به امامان خود به ديده تقديس و احترام مىنگريستند و اين امر آنان را آماده جنگ و جهاد و شهادت در راه اين پيشوايان مىساخت. ازاينرو، نهضتهاى شيعى كه عصر اول عباسى به خود ديد، در حكم حلقههايى به هم پيوسته از يك سلسله بودند.
استمرار نهضتهاى شيعه در آن دوران چند سبب داشت: يكى اينكه شيعيان به فرقههاى متعدد تقسيم شده و در شهرهاى اسلامى پراكنده بودند، ازاينرو، چون قيام يكى از اين فرقهها سركوب مىشد، فرقه ديگر پرچم قيام ديگرى را در منطقه جديدى برمىافراشت. پس خود تنوع فرقههاى شيعه براى دولت عباسى خطرى بزرگ به شمار مىآمد و خلفا وظيفه خود مىدانستند كه حركتهاى شيعيان را در بسيارى از مناطق تحتنظر بگيرند.
يكى ديگر از عوامل استمرار نهضتهاى شيعه، بهرهگيرى پيشوايان علوى از سلاح تقيّه و پنهانكارى[1410] و دعوت سرّى بود كه به نهضتهاى نوپاى شيعه، مجال رشد و بالندگى مىداد و مانع از دسترسى خلفاى عباسى و واليانشان به آنها مىشد. گلدزيهر معتقد است كه ناتوانى تشيع از علنى ساختن عقيده حقيقى كه به آن ايمان داشت، خود مكتبى بود براى پروردن خشمى كه نسبت به دشمنان قدرتمندش در دل داشت؛ خشمى برآمده از احساس كينه و انقلاب.[1411]
يكى ديگر از اين عوامل، محبت مسلمانان به اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به شكل عام، و محبت ايشان به خاندان علوى به شكل خاص بود. خاندان على عليه السّلام از ديد همه مسلمانان سرچشمه علم و ادب بودند، درحالىكه علم و فقه از خاندان بسيارى از فرزندان ديگر صحابه بيرون رفته بود و آنان دنياطلب شده بودند و بهطور دقيقتر، علم و فقه كاملا از بين
ص: 462
اعراب خارج شده و موالى، آن را در اختيار داشتند. اما خاندان علوى به امر ديگرى متمايل نشده بود، تا علم و فقه را از دست بدهد يا به ديگران واگذار كند.[1412] خاندان علوى در عصر اول عباسى يكى از بزرگترين سرچشمههاى نور و عرفان، بخصوص در مدينه منوره بود و از زمان شهادت امام حسين عليه السّلام در كربلا، اهل بيت توان خود را صرف تدريس و تعليم دانشها ساختند. آنان از هوش سرشار پدران و هدايت جدّ بزرگوار خود و نيز از شرافت هاشمى برخوردار بودند. آنها در بعضى دورانها از سياست دورى مىگزيدند؛ چرا كه سختىهاى آن را لمس كرده بودند، ازاينرو، آنجانب علمى را براى همديگر به ارث گذاشتند و امامت را در علم به ارث بردند.[1413]
امامان شيعه، وارث پيامبر و علوم انبيا بودند.[1414] هر امامى، معارف و احكام الهى را از طريق پيامبر يا امام قبل از خود دريافت مىكرد و چنانچه به موضوع جديدى برمىخورد، بهطور حتم بايد آن را از طريق الهام و به مدد قوه قدسيّه فرامىگرفت. امامت، استمرار نبوت بود، و همان عاملى كه موجب ضرورت ارسال پيامبران و بعثت انبيا بود، نصب امام بعد از نبى صلّى اللّه عليه و آله را هم واجب مىساخت.[1415] بىشك همين اعتقاد، مردم را به اجتماع حول ائمه و پيوستن به نهضتهاى شيعى و جهاد با دولت عباسى سوق مىداد.
از ديگر عوامل استمرار نهضتهاى شيعه، گشوده بودن باب اجتهاد در تشيع است، به گونهاى كه شيعيان حيات خود را در دايره بسته و پيلهوار نمىگذرانند، بلكه به سوى تحوّل و تطوّر در حركتاند، و اجتهاد، راه اين تطور بوده است. شيعيان نگران تفرق مذهب خود و اينكه هر فرقه اجتهاد خاص خود را دارد، نيستند. آنان در اين امر به آيه نفر در سوره توبه استناد مىكنند كه مىفرمايد: «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ.» (توبه: 122)
يكى از نويسندگان شيعه اماميه اين آيه را تعليق مىكند و مىگويد: «معقول نيست كه
ص: 463
قرآن در كارى كه با ناموس فطرت تطبيق دارد، اهمال ورزد، بخصوص در احكام شرعى كه استمرار و بقا و سازگارى با زمان و همراهى با پيشرفت امتها در آن مطلوب است. و اين امر از حوادث جديدى كه معرفت آنها ممكن نباشد و احاطه بر آن قابل دسترسى نباشد، حاصل نمىشود، مگر آنكه باب اجتهاد باز باشد.»[1416]
از ديگر عوامل استمرار نهضتهاى شيعه، پيدايش آن در مناطق گوناگون عالم اسلامى بود. اين نهضتها خود را با شرايط محيطى جديد وفق مىدادند و حالتها و روحيههاى ساكنان هر منطقه را مىپذيرفتند؛ مثلا، نهضت يحيى بن عبد اللّه سخن از خواستهها و دردهاى ديلميان داشت،[1417] يا نهضت ادريس بن عبد اللّه با احوال قوم بربر و فرهنگ و سختىهاى آنان همنوا بود،[1418] نهضتهاى شيعيان حجاز هم با طبايع اهالى حجاز كه شاهد دوران صدر اسلام بودند، مطابقت مىكرد، و بالاخره حركت حسين بن على، صاحب فخ، كه وعده آزادى بندگان مكه را مىداد.[1419]
عامل ديگر، توانايى تطبيق شيعيان با شرايط دورانهاى مختلف و پىگيرى حوادث و پيوند آنان با فرقههاى غير شيعه بود كه اين امر به تكامل حركتهاى شيعى و تزريق خون جديد در رگهاى آن مىانجاميد.
ص: 465
كتابنامه
الف. نسخههاى خطى
- اصفهانى، محمود بن أبى القاسم، تشييد القواعد فى شرح تجريد العقائد، كتابخانه الأزهر، شماره 15743
- ابن جوزى (معروف به سبط بن جوزى)، مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان، دار الكتب المصريه، شماره 551
- شيبانى زبيدى، عبد الرحمن بن على بن محمد، قرة العيون فى أخبار اليمن، دار الكتب المصريه، شماره 224
- شيبانى زبيدى، عبد الرحمن بن على بن محمد، بغية المستفيد فى أخبار زبيد، دار الكتب المصريه، شماره 4516
- رازى، فخر الدين، نهاية العقول فى دراية الأصول، دار الكتب المصريه، شماره 748
- ابن عنبه حسينى، احمد بن على بن حسين بن مهنه، عمدة الطالب فى اخبار ابن طالب، دار الكتب المصريه
- عياض، ابن موسى بن عياض، ترتيب المدارك و تقريب المسالك لمعرفة أعيان مذهب مالك، دار الكتب المصريه، شماره 9673
- عينى حنفى، أبو محمد بن محمد بن أحمد بن موسى، عقد الزمان فى تاريخ اهل الزمان، دار الكتب المصريه، شماره 1584
- صدوق، ابن بابويه (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، دار الكتب المصريه، شماره 2212
- كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى فى اصول الدين، دار الكتب المصريه، شماره 21226
- مؤلف مجهول، انوار الاسلام فى علم الامام، دار الكتب المصريه، شماره 21206
- ابن ناصر الدين، محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن محمد بن احمد قيس، اتحاف المسالك برواة الموطأ عن الامام مالك، كتابخانه الأزهر، شماره 1003
- يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد بن على، أنباء الزمن فى أخبار اليمن، دار الكتب المصريه، شماره 1347
- يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد بن على، غاية الأمانى فى اخبار القطر اليمانى، كتابخانه دانشگاه قاهره
ب. منابع و مصادر چاپشده عربى
- ابن اثير، على بن احمد بن ابى كرم، الكامل فى التاريخ، قاهره، 1302 ق
- ابن اثير، على بن احمد بن ابى كرم، أسد الغابة فى معرفة الصحابة، طبعة المعارف، 1286 ق
- امين، احمد، ضحى الإسلام، قاهره، 1956 م
- صبحى، احمد، نظرية الإمامة لدى الشيعة الإثنى عشريه، قاهره، دار المعارف
- حيد، اسد، الإمام الصادق و المذاهب الاربعة، عراق- كربلا، دار النشر الاسلامى
- اسفراينى، ابو مظفر عماد الدين، التبصير فى الدين، قاهره، مطبعة الإنوار، 1940 م
- شرباصى، احمد، الإئمة الإربعه، قاهره، دار الهلال
ص: 466
- شرباصى، احمد، التصوف عند المستشرقين، قاهره، سلسلة الثقافة الاسلامية، 1380 ق
- اشعرى، ابو الحسن على، مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، تحقيق محى الدين عبد الحميد، قاهره، مطبعة النهضة، 1373 ق
- اصفهانى، ابو الفرج، كتاب الأغانى، قاهره، مطبعة التقدم، 1323 ق
- اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، قاهره، مطبعة الحلبى، 1949 م
- بير، نصرى نادر، فلسفة المعتزله، بيروت
- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، من لا يحضره الفقيه، ايران، 1908 م
- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، كمال الدين، تهران، 1883 م
- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، عيون أخبار الرضا، ايران، 1958 م
- بروجردى، على اصغر، نور الأنوار، تهران، 1328 ق
- بغدادى، ابو منصور عبد القادر بن طاهر بن محمد، الفرق بين الفرق، قاهره، 1367 ق/ 1948 م
- بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، فتوح البلدان، قاهره، مطبعة الموسوعات، 1319 ق/ 1901 م
- بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، أنساب الأشراف، فلسطين، 1938 م
- بلخى، ابو زيد بن سهل، كتاب البدأ و التاريخ، پاريس 1907 م
- بيرونى، ابو ريحان محمد بن احمد، الآثار الباقية من القرون الحالية، ليزج، 1923 م
- بيهقى، المحاسن و المساوى، قاهره، مطبعة السعادة، 1325 ق/ 1906 م
- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، كتاب الحيوان، قاهره، مطبعة السعادة، 1325 ق/ 1907 م
- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، كتاب التاج، قاهره، مطبعة الأميريه، 1322 ق/ 1914 م
- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، البيان و التبيين، قاهره، مطبعة الفتوح، 1332 ق
- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، رسائل الجاحظ، قاهره، 1324 ق
- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، رسالة برأيه فى معاوية و الأمويين، قاهره، مطبعة الخانجى
- جهشيارى، ابو عبد اللّه محمد بن عبدوس، كتاب الوزراء و الكتّاب، قاهره، مطبعة الحلبى، 1357 ق/ 1938 م
- جرجى زيدان، تاريخ التمدن الإسلامى، چاپ دوم: دار الهلال
- جومرد، عبد الجبار، داهية العرب ابو جعفر المنصور، بيروت، 1963 م
- جومرد، عبد الجبار، هارون الرشيد، بيروت، 1956 م
- حاجى خليفه، مصطفى كاتب شلبى، كشف الظنون عن أسامى الكتب و الفنون
- ابن حجر عسقلانى، شهاب الدين بن على، الإصابة فى تمييز الصحابة، قاهره، 1921 م
- ابن ابى الحديد، محمد بن ابى احمد، شرح نهج البلاغه، قاهره، مطبعة الحلبى
- ابن حزم، ابو محمد على بن احمد، الفصل فى الملل و الأهواء و النحل، قاهره، مطبعة الاديبه، 1317 ق
- حسن ابراهيم، حسن، تاريخ الاسلام، قاهره، 1945 م
- حسن ابراهيم، حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، چاپ دوم: قاهره
- حسن ابراهيم، حسن، اليمن، قاهره
- واعظ كشفى، حسن، جنات الخلود، ايران، 910 ق
- همدانى يعبرى، حسين بن فيض و حسن سليمان، الصليحيون و الحركة الفاطمية فى اليمن، قاهره، 1955 م.
ص: 467
- معتوق، حسين، المرجعية الدينية العليا عند الشيعة الإمامية، بيروت، 1390 ق
- حلى، جفر بن حسن، المختصر النافع فى فقه الإمامية، قاهره، ادارة الثقافة بوزراة الاوقاف المصرية
- خضرى، محمد، تاريخ الدولة العباسية، قاهره، 1916 م
- خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السلام، قاهره، 1349 ق/ 1931 م
- ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، مقدمة ابن خلدون، قاهره، المطبعة البهية المطرية
- ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، قاهره، 1284 ق
- ابن خلكان، احمد بن ابراهيم، وفيات الأعيان، قاهره، مكتبة النهضة، 1948 م
- دائرة المعارف الإسلامية
- دائرة المعارف البستانى
- دورى، عبد العزيز، مقدمة فى تاريخ صدر الإسلام، بغداد، مطبعة المعارف، 1949 م
- دورى، عبد العزيز، العصر العباسى الأول، بغداد، 1942 م
- دورى، عبد العزيز، الجذور التاريخية للشعوبية، بيروت، 1962 م
- دورى، عبد العزيز، النظم الإسلامية، بغداد، 1950 م
- دورى، عبد العزيز، العصور العباسية المتأخّرة، بغداد، مطبعة العانى
- دينورى، احمد بن داود ابو حنيفه، الأخبار الطول، ليدن، 1888 م
- زكى، مبارك، التصوف الإسلامى، چاپ اول: قاهره
- زكى، محمد حسن، «دراسات فى الموازنة بين المؤرخين فى ديار الإسلام و المؤرخين الاوروبيين فى العصور الوسطى»، مجلة كلية الاداب و العلوم فى بغداد، 1957 م
- زهدى، جار اللّه، المعتزلة، قاهره، مطبعة مصر، 1947 م
- ساعدى، كاظم جواد، حياة الإمام زين العابدين، نجف، 1374 ق
- اسماعيلى كاشف، مصر فى عصر الولاة، قاهره
- اسماعيلى كاشف، مصادر التاريخ الإسلامى و مناهج البحث فيه، قاهره، 1960 م
- سيوطى، عبد الرحمن بن ابى بكر، تاريخ الخلفاء أمراء المؤمنين القائمين بأمر الامة، قاهره، المطبعة التجارية، 1952 م
- شريف، تاج الدين، غاية الاختصار، قاهره، 1310 ق
- يزدى، شريف الدين على، ظفرنامه، كلكتا، 1887 م
- شريف رضى، خصائص امير المؤمنين، نجف، 1349 ق
- شهرستانى، محمد بن عبد الكريم، الملل و النحل، قاهره، 1368 ق/ 1948 م
- شيرازى، آثار العجم، ايران، 1314 ق
- ابن صباغ، الفصول المهمة فى معرفة أحوال الأئمة، نجف، مطبعة العدل، 1950 م
- ابن طباطبا، محمد بن على (ابن طقطقى)، الفخرى فى الاداب السلطانيه و الدول الإسلاميّة، قاهره، مطبعة الموسوعات، 1317 ق
- طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الأمم و الملوك، قاهره، المطبعة التجارية، 1949 م
- طه حسين، على و بنوه، قاهره، دار المعارف، 1953 م
ص: 468
- طه حسين، حديث الأربعاء، قاهره، دار المعارف
- طوسى، محمد بن حسين، فهرست كتب الشيعة، كلكتا، 1855 م
- طوسى، محمد بن حسين، تهذيب الأحكام، ايران، 1899 م
- طوسى، محمد بن حسين، عدّة الأصول، تهران، 1317 ق
- ابن طولون، شمس الدين، الشذرات الذهبية فى الأئمة الأثنى عشرية، تحقيق صلاح منجمد، 1380 ق
- ابن طيفور، احمد بن طاهر، بغداد، بغداد، مكتبة المثنى، 1388 ق/ 1968 م
- عارف، تامر، القرامطه، بيروت
- كليدار، عبد الجواد، تاريخ كربلاء و حائر الحسين، بغداد، مطبعة المعارف، 1368 ق
- جندى، عبد الحليم، الإمام ابو حنيفه، طبعة مجلس الاعلى لشؤون الاسلامية، 1968 م
- عبادى، عبد الحميد، صور من التاريخ الإسلامى، اسكندرية، مكتبة الآداب، 1948 م
- عاملى، محمد حسن (حر عاملى)، وسائل الشيعة، چاپ اول، قاهره، 1377 ق/ 1957 م
- عاملى، محمد حسن (حر عاملى)، الفصول المهمة فى أصول الائمة، 1304 ق
- عاملى، محمد حسين زين، الشيعة فى التاريخ، صيدا، مطبعة العرفان، 1938 م
- ابن عبدربه، احمد بن محمد، العقد الفريد، قاهره، لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1948 م
- ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، بيروت، المكتبة الكاثوليكية، 1890 م
- ابن العربى، قاضى ابو بكر، العواصم من القواصم، قاهره، المطبعة السلفية، 1371 ق
- ابن عربى، محيى الدين، الفتوحات المكيّة، چاپ اول، قاهره
- جواهر كلام، عبد العزيز، الشيعة الإمامية، 1929 م
- سيد الاهل، عبد العزيز، جعفر بن محمد الامام الصادق، قاهره، طبعة المجلس الأعلى للشؤون الإسلامية، 1964 م
- ابن عساكر، على بن حسين، تهذيب التاريخ الكبير، دمشق، 1332 ق
- ابن عقيل، محمد بن عقيل، تقوية الإمام برد تزكية ابن ابى سفيان، صيدا، 1343 ق
- هاشمى نجفى، على بن حسين، محمد بن حنفيه، تهران، 1368 ق
- حسنى خربوطلى، على، تاريخ العراق فى ظل الحكم الأموى، قاهره، دار المعارف، 1959 م
- حسنى خربوطى، على، الدولة العربية الإسلامية، قاهره، طبعة الحلبى
- حسنى خربوطى، على، المختار الثقفى، سلسلة اعلام العرب، 1963 م
- حسنى خربوطى، على، عبد اللّه بن الزبير، سلسلة اعلام العرب، 1964 م
- حسنى خربوطى، على، المهدى العباسى، سلسلة اعلام العرب، 1968 م
- حسنى خربوطى، على، الإسلام و الخلافة، بيروت، 1968 م
- حسنى خربوطى، على، 10 ثورات فى الإسلام، بيروت، 1969 م
- سامى نشار، على، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، چاپ چهارم، 1969 م
- غرابى، على مصطفى، تاريخ الفرق الإسلامية، قاهره، مطبعة السعادة، 1948 م
- ابن عماد حنبلى، عبد الحى، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، قاهره، 1350 ق
- عمارة اليمنى، ابو الحسن نجم الدين، كتاب تاريخ اليمن، تحقيق حسن سليمان محمود، قاهره، مكتبة جامعة القاهره
ص: 469
- عمرى، ابن فضل اللّه، مسالك الأبصار فى الممالك و الأمصار
- غزالى، ابو حامد، المنقذ من الضلال، دمشق، 1352 ق/ 1934 م
- غزالى، ابو حامد، فيصل التفرقة بين الإسلام و الزندقه، قاهره، 1319 ق/ 1901 م
- غزالى، ابو حامد، احياء علوم الدين، قاهره، مكتبة الحسن التجاريه
- رازى، فخر الدين، اعتقادات فرق المسلمين و المشركين، قاهره، مطبعة لجنة التأليف و الترجمه، 1938 م
- ابو الفداء، اسماعيل بن على عماد الدين، المختصر فى أخبار البشر، قاهره، المطبعة الحسينيه
- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، الإمامة و السياسة، چاپ دوم، قاهره، 1325 ق
- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، المعارف، قاهره، المطبعة الإسلامية، 1935 م
- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، عيون الأخبار، قاهره، مطبعة دار الكتب المصرية، 1432 ق/ 1920 م
- قرمانى، احمد بن يوسف دمشقى، اخبار الدول و آثار الأول، بغداد، 1284 ق
- قلقشندى، ابو العباس احمد، صبح الأعشى فى صناعة الإنشا، المطبعة الاميريه، 1323 ق/ 1914 م
- ابن كثير دمشقى، ابو الفداء اسماعيل، البداية و النهاية، قاهره، مطبعة السعادة
- كرد على، محمد، الإسلام و الحضاره العربية، قاهره، مطبعة دار الكتب المصرية، 1354 ق/ 1936 م
- كندى، يوسف بن محمد، الولاة و القضاة، بيروت، 1908 م
- ماوردى، على، محمد بن حبيب، الأحكام السلطانية، قاهره، 1289 م
- مبرد، محمد بن زيد، الكامل، قاهره، مطبعة السعاده، 1341 ق/ 1923 م
- مجلسى، محمد باقر، تذكرة الأئمة، تهران، 1913 م
- مجلسى، محمد باقر، مشكاة الأنوار، تبريز، 1863 م
- مجلسى، محمد باقر، تحفة الزائرين، تهران، 1857 م
- مجلسى، محمد باقر، حلية المتقين، ايران، 1859 م
- مجلسى، محمد باقر، الحق اليقين، تهران، 1825 م
- مجلسى، محمد باقر، حياة القلوب، ايران، 1909 م
- مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، تهران، 1912 م
- مؤلف مجهول، العيون و الحدائق فى الأخبار و الحقائق، ليدن، طبعة دى غويه، 1870 م
- ابو المحاسن، يوسف بن تغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهره، قاهره، دار الكتب المصرية
- امين حسينى، محسن، أعيان الشيعة، دمشق، مطبعة ابن زيدون، 1935 م
- ابو زهره، محمد، الإمام زيد، چاپ اول، قاهره، دار الفكر العربى
- ابو زهره، محمد، أبو حنيفه، چاپ سوم، قاهره، دار الفكر العربى، 1960 م
- ابو زهره، محمد، الإمام الصادق، چاپ اول، قاهره، دار الفكر العربى
- ابو زهره، محمد، مالك، قاهره، مكتبة الأنجلو، 1946 م
- مستوفى كاشانى، محمد تقى، ناسخ التواريخ، تهران، 1897 م
- عبد العال حينى، محمد جابر، حركات الشيعة المتطرفين و أثرهم فى الحياة الاجتماعية و الادبية لمدن العراق ابان العصر العباسى الأوّل، قاهره، دار المعرفة، 1967 م
- سرور، محمد جمال الدين، الحياة السياسية فى الدولة العربية، قاهره، دار الفكر العربى، 1960 م
ص: 470
- سرور، محمد جمال الدين، الحضارة الإسلامية فى الشرق، قاهره، دار الفكر العربى
- مغيه، محمد جواد، مع الشيعة الإماميّة، چاپ دوم، بيروت، 1956 م
- مغية محمد جواد، الشيعة و الحاكمون، عراق- كربلا، طبعة رابعة النشر الإسلامى
- مغية محمد جواد، الشيعة و التشيع، عراق- كربلا، طبعة رابعة النشر الإسلامى
- آل كاشف الغطاء، محمد حسين، أصل الشيعة و أصولها، عراق- كربلا، طبعة رايحة النشر الإسلامى
- حسن، محمد عبد الغنى، علم التاريخ عند العرب، سلسلة مع العرب، 1960 م
- غلاب، محمد، التنسك الإسلامى، طبعة المجلس الاعلى للشؤون الإسلامية
- مسعودى، على بن حسين بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر، قاهره، مطبعة دار الرجاء
- مسعودى، على بن حسين بن على، التنبيه و الأشراف، قاهره، مكتبة الشرق الإسلامى، 1938 م
- مسعودى، على بن حسين بن على، إثبات الوصية للإمام على، نجف، المطبعة الحيدرية، 1955 م
- مسكويه، تجارب الامم، قاهره، مطبعة التمدن، 1914 م
- كاملى شيسى، مصطفى، الصلة بين التصوف و التشيع، قاهره، دار المعارف، 1969 م
- مظفر، محمد رضا، عقائد الإماميّة، عراق- كربلا، طبعة دار النشر الاسلامى
- مظفرى، محمد حسين، تاريخ الشيعة، نجف، 1352 ق
- مظفرى، محمد حسين، الصادق، نجف
- مقريزى، احمد بن على، النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميّة و بنى هاشم، قاهره، المطبعة الابراهيمية
- مقريزى، احمد بن على، المواعظ و الاعتبار لذكر الخطط و الآثار، قاهره، بولاق
- مقريزى، احمد بن على، اتعاظ الحنفا باخبار الأئمة الفاطميين الخلفا، تحقيق جمال الدين شيال، طبعة المجلس الأعلى للشؤون الإسلامية، 1387 ق/ 1967 م
- مكى، مناقب أبى حنيفة، استانبول
- ملطى، محمد بن احمد بن عبد الرحمن، التنبيه و الرد على أهل الأهواء و البدع، قاهره، مكتبة نشر الثقافة الإسلامية، 1369 ق/ 1949 م
- جار اللّه، موسى، الوشيعة فى عقائد الشيعة، قاهره، طبعة الخانجى
- ابن نديم، محمد بن اسحاق، الفهرست، قاهره، المطبعة الرحبانية، 1348 ق
- حميرى، ابن نشوان، ابو سعيد، شرح رسالة الحور العين و تنبيه السامعين، قاهره، مطبعه السعاده، 1948 م
- نوبختى، حسن بن موسى، كتاب فرق الشيعة، استانبول، 1931 م
- معروف، هاشم، عقيدة الشيعة الإمامية، بيروت، 1376 ق/ 1956 م
- ابن هشام، السيرة النبويّة، قاهره، 1355 ق/ 1936 م
- همدانى، حسن بن احمد بن يعقوب، صفة جزيرة العرب، تحقيق موللر، ليدن، 1891 م
- واسعى يمانى، عبد الواسع بن يحيى، تاريخ اليمن (فرجة الهموم و الحزن فى حوادث و تاريخ اليمن)، قاهره، 1947 م
- ويسى، حسين بن على، اليمن الكبرى، قاهره، 1962 م
- حموى، شهاب الدين ابو عبد اللّه ياقوت، معجم البلدان، قاهره، مطبعة السعادة، 1323 ق/ 1906 م
- ابو يعلى، محمد بن حسن فراء حنبلى، الأحكام السلطانيه، قاهره، 1938 م
ص: 471
- يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ اليعقوبى، نجف، 1358 ق
- يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، كتاب البلدان، ليدن، 1906 م
- أبو يوسف، يعقوب بن ابراهيم، كتاب الخراج، قاهره، المطبعة الأميرية، 1302 ق
ج. تحقيقات اروپايى كه به عربى ترجمه شده
- آرنولد، توماس. و، الدعوة إلى الإسلام، ترجمه حسن ابراهيم و ديگران، قاهره، طبعة مكتبة النهضة، 1947 م
- آرنولد، توماس. و، الخلافة، ترجمه جميل معلى، دار اليقضة العربية، 1946 م
- وليرى، دى ساسى، الفكر العربى و مكانه فى التاريخ، ترجمه تمام حسان، قاهره، وزارة الثقافة
- بارتولد، ف، تاريخ الحضارة الإسلامية، ترجمه حمزه طاهر، قاهره، مطبعة المعارف، 1942 م
- بروكلمان، كالر، تاريخ الشعوب الإسلامية، ترجمه نبيه امين فارس و منير بعلبكى، بيروت، 1948 م
- جوزى، بندلى، من تاريخ الحركات الفكرية فى الإسلام، قدس، 1928 م
- گلدزيهر، اجناس، العقيدة و الشريعة فى الإسلام، ترجمه على حسن عبد القادر و ديگران، قاهره، دار الكاتب المصرى، 1946 م
- حتى، فيليپ، تاريخ العرب، ترجمه مبروك نافع، قاهره، 1953 م
- دوزى، ر. ب. أ، نظرات فى الإسلام، ترجمه كامل كيلانى، قاهره، طبعة الحلبى، 1351 ق/ 1933 م
- ديمومبين، موريس غودفروا، النظم الإسلامية، ترجمه صالح شماع و فيصل سامر، بغداد، مطبعة الزهراء، 1952 م
- روزنثان، فراهز، علم التاريخ عند المسلمين، ترجمه صالح على، بغداد، 1963 م
- ريسلر، جاك. س، الحضارة العربية، ترجمه غنيم عبدون، قاهره، الدار المصرية للتأليف و الترجمة
- رونلدسن، دوايت. م، عقيدة الشيعة، ترجمه ع. م، قاهره، مطبعة السعادة، 1946 م
- على، سيد امير، مختصر تاريخ العرب و التمدن الإسلامى، ترجمه رياض رأفت، قاهره، مطبعة لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1938 م
- فان فلوتن، ج، السيادة العربية و الشيعة و الإسرائيليات فى عهد بنى اميه، ترجمه حسن ابراهيم و محمد زكى ابراهيم، قاهره، 1934 م
- فلهاوزن، الدولة العربية، ترجمه عبد الهادى ابو ريدة، قاهره، طبعة لجنة التأليف و الترجمة و النشر
- فلهاوزن، الخوارج و الشيعة، ترجمه عبد الرحمن بدوى، قاهره، مكتبة النهضة المصرية
- كريمو، فون، الحضارة الاسلإميّة و مدى تأثرها بالمؤثرات الاحنبيّة، ترجمه طه بدر، قاهره، دار الفكر العربى
- كوك، ريچارد، بغداد مدينة السلام، چاپ اول، بغداد
- لويس، برنارد، أصول الإسماعيلية، ترجمه خليل جلو و جاسم رجب، بغداد، مكتبة المثنى، 1938 م
د. كتابهاى انگليسى
. )1986 nodnoL(. sloV 2, waL nadammahuM fo tsegiD A: elliaB-
. )1925. sardaM( malsl fo secruoS ehT (. C nhoj. veR): rialB-
. )1903, siraP( namlusuM eixodoreteH, l snad emsinaisseM eL (E): tehcolB-
ص: 475
نمايه
آذربايجان، 431، 442
آرامگاه، 183، 189
آراميان، 290
آشوب، 346
آشوريان، 290
آفريقا، 44
آل ابى طالب، 209، 220، 250، 319، 381
آل برمك، 343
آل بيت، 16، 20، 118
آل جعفر، 23
آل عباس، 268
آل على، 26، 57، 165، 267، 268، 292
آل محمد، 23، 26، 77، 100، 138، 144، 162، 197، 309، 323، 391، 400
آموريان، 290
آنجلو، 213
آيت الله خوئى، 75
ائمه، 14، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 30، 34، 38، 40، 42، 43، 45، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 75، 135، 142، 254، 255، 264، 273، 280، 287، 362
ابا الحسن، 193
ابا القاسم، 212
ابا جعفر، 161، 169، 174، 188، 207
ابا حفص، 321
اباحىگرى، 98
ابا عبد الرحمن، 101
ابا محمد، 161
ابا مسلم، 238
ابان بن عبد الحميد، 270
ابراهيم، 46، 83، 86، 95، 97، 99، 100، 101، 102، 103، 114، 124، 126، 128، 133، 144، 146، 150، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 165، 166، 167، 169، 172، 174، 175، 176، 177، 193، 194، 195، 196، 197، 198، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 213، 214، 215، 217، 218، 220، 221، 222، 226، 227، 231، 232، 233، 234، 235، 240، 241، 242، 244، 247، 251، 256، 265، 267، 269، 273، 275، 277، 286، 290، 291، 292، 297، 300، 301، 303، 311، 315، 317، 322، 326، 330، 337، 342، 346، 347، 354، 383، 384، 385، 386، 387، 388، 390، 391، 392، 397، 398، 405، 416، 417، 418، 425، 427، 431، 433، 434، 438، 441، 442، 443، 444، 446، 447، 448، 457، 466، 467، 471
ابراهيم الغمر، 169
ابراهيم امام، 100، 123، 132، 144، 145
ابراهيم بن اشتر، 72
ابراهيم بن اغلب، 356، 448
ابراهيم بن عباس، 49
ابراهيم بن عبد اللّه، 136، 141، 193، 195، 209، 240، 249، 278
ابراهيم بن غسان، 452
ابراهيم بن محمد، 70، 157، 179، 241
ابراهيم بن مهدى، 405، 421، 425، 429، 436، 437، 438، 440، 445
ابن ابى الحديد، 32، 466
ابن ابى ذؤيب، 274
ص: 476
ابن اثير، 70، 72، 73، 74، 85، 100، 101، 106، 107، 110، 111، 120، 122، 126، 150، 159، 161، 163، 164، 165، 167، 174، 175، 176، 184، 185، 197، 203، 207، 223، 231، 239، 272، 299، 311، 312، 313، 314، 330، 334، 338، 340، 343، 345، 347، 356، 368، 372، 379، 380، 383، 384، 388، 389، 393، 394، 397، 399، 401، 402، 405، 408، 411، 412، 415، 416، 418، 419، 420، 421، 424، 425، 429، 434، 436، 437، 438، 439، 440، 442، 445، 451، 455، 463، 465
ابن الصباغ، 77، 237
ابن العماد، 69، 241، 247
ابن بابويه، 465
ابن جوزى، 214، 249، 257، 363، 465
ابن حائك، 320
ابن حنفيه، 70، 71، 72، 74، 75، 76، 111، 112، 130، 197
ابن حوشب، 220
ابن حيان، 127
ابن خضير، 188
ابن خلدون، 63، 93، 244، 252، 311، 312، 373، 375، 439، 447، 467
ابن خلكان، 113، 130، 150، 237، 238، 246، 249، 264، 310، 314، 372، 403، 467
ابن ذئب، 172
ابن زبير، 70، 71، 72، 111، 112، 165، 183، 223، 239، 334، 349، 360
ابن سبأ، 65
ابن شهر آشوب، 48
ابن صباغ، 287، 363، 403، 467
ابن طباطبا، 80، 87، 88، 92، 93، 97، 101، 103، 117، 123، 144، 145، 147، 148، 149، 150، 156، 158، 171، 172، 173، 178، 198، 227، 242، 243، 261، 263، 265، 297، 303، 310، 311، 312، 314، 316، 317، 322، 323، 326، 327، 328، 329، 337، 339، 341، 342، 347، 349، 350، 351، 364، 365، 371، 372، 374، 375، 384، 386، 387، 390، 392، 405، 410، 411، 412، 413، 415، 421، 423، 425، 428، 430، 432، 437، 438، 442، 446، 449، 454، 456، 458، 467
ابن طولون، 263، 318، 414، 424، 433، 468
ابن طيفور، 430، 446، 468
ابن عباس، 38، 109، 110، 111، 112، 281
ابن عبد الحكم، 278
ابن عبد ربه، 125، 126، 133، 184، 268، 468
ابن عجلان، 212
ابن عساكر، 112، 145، 258، 349، 468
ابن عماد، 148، 468
ابن فقيه، 299، 355
ابن قتيبه، 66، 72، 80، 81، 93، 101، 109، 147، 156، 165، 166، 170، 171، 175، 183، 187، 223، 237، 279، 280، 338، 469
ابن كثير، 109، 110، 132، 165، 179، 197، 258، 311، 339، 343، 360، 372، 373، 421، 425، 434، 437، 469
ابن معاويه، 96، 97، 98، 99
ابن مفرغ حميرى، 267
ابن منظور، 254
ابن نديم، 66، 134، 137، 139، 277، 292، 293، 470
ابن نشوان، 74، 128، 130، 131، 159، 162، 194، 287، 329، 470
ابن نوبخت، 179
ابن هبيره، 151، 169، 181، 246
ابو ابراهيم، 362
ابو البط، 437
ابو الجهم بن عطيه، 151
ابو الجيش، 448
ابو الحسن، 362، 364، 466، 468
ابو الخطاب، 287
ص: 477
ابو الدوانيق، 185
ابو السرايا، 384، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 392، 393، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 405، 436، 438، 439، 440، 441، 443، 444
ابو العباس، 102، 115، 117، 118، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 144، 146، 147، 149، 150، 151، 152، 155، 157، 158، 159، 181، 219، 233، 251، 259، 262، 268، 294، 309، 310، 411، 442، 469
ابو العباس سفاح، 86، 115، 122، 132، 150، 245، 297
ابو العلاء، 164
ابو العوام، 203
ابو الفرج اصفهانى، 95، 404، 409
ابو المحاسن، 172، 177، 257، 266، 416، 469
ابو النجم همدانى، 137
ابواء، 157
ابو ايوب انصارى، 64
ابو أيوب موريانى، 99، 181، 310
ابو بكر، 64، 65، 87، 94، 107، 122، 134، 135، 137، 139، 141، 182، 238، 257، 258، 265، 268، 273، 274، 279، 344، 420، 450، 468
ابو بكر بن عيسى، 320
ابو جارود، 137، 138
ابو جعفر، 84، 86، 96، 99، 103، 114، 117، 120، 124، 127، 146، 150، 151، 155، 157، 158، 162، 171، 172، 174، 175، 183، 194، 201، 203، 211، 212، 216، 221، 222، 232، 234، 238، 241، 248، 259، 272، 273، 275، 297، 300، 310، 388، 466
ابو حارث زنديق، 98
ابو حماد، 201
ابو حنيفه، 38، 58، 203، 210، 211، 212، 261، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 292، 303، 467، 468، 469
ابو خالد الكابلى، 33
ابو ذر غفارى، 64، 168، 247
ابو زهره، 92، 136، 141، 275
ابو زهره، 92، 133، 135، 136، 141، 239، 245، 250، 271، 274، 277، 278، 279، 280، 291، 292، 448، 449، 450، 462، 469
ابو سفيان، 446
ابو سلمه، 100، 120، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 150، 151، 243، 309، 310، 411
ابو سلمه بن عبيد اللّه، 175
ابو سلمه خلال، 100، 103، 120، 143، 146، 213، 243، 310
ابو سويد، 194
ابو طالب، 69، 106، 145، 160، 187، 263، 361، 397، 405، 412، 423، 457
ابو عبد الله شيعى، 220
ابو عبيد الله، 312
ابو عكرمه، 89
ابو مسلم، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 132، 145، 146، 148، 150، 151، 181، 219، 309، 368
ابو مسلم خراسانى، 98، 100، 101، 103، 145، 146، 150، 151، 156، 159، 183، 213، 219، 220، 227
ابو موسى اشعرى، 108
ابو هاشم، 77، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 96، 115، 116، 119، 130، 131، 132، 133، 143، 261، 285
ابو يعلى، 371، 470
ابو يوسف، 58، 266، 277، 471
ابو يوسف قاضى، 352
ابى الجارود، 450
ابى جراح، 186
ابى خطاب اسدى، 287
ابى شلعلع، 294
ابى عبد الله، 287
ابى عبيدة بن عبد الله، 158
ابى فروه، 195
ص: 478
ابى مروان، 195
اثنى عشريه، 64، 133، 239، 287، 289
اجتهاد، 139، 141، 462، 463
احد، 85، 107، 123، 181، 186، 187، 226، 322
احزاب، 76، 85، 129، 186، 228، 395
احمد، 30، 51، 66، 134، 266، 293، 294، 304، 372، 415، 445، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471
احمد امين، 65، 262، 270، 275، 276، 281
احمد بن حنبل، 253
احمد بن عبد الله، 441، 445
احمد شوقى، 17
احمد صبحى، 68، 76، 238، 255، 256، 287، 289، 370، 435
اخطل، 51
اخلاق، 34، 35، 218، 316
ادارسه، 356
ادب، 242، 262، 263، 264، 312، 316، 461
ادريس، 172، 176، 219، 286، 322، 324، 334، 337، 339، 354، 355، 356، 357، 359، 367، 368، 397
ادريس بن عبد الله، 351، 354، 356، 357، 368، 463
ادريسيان، 176
اربلى، 156
اردوگاه، 120، 147، 187، 205، 206، 233، 324، 390، 396، 407
ارقم بن ارقم، 291
ارمنستان، 442
ازد، 267، 445
اسامة بن زيد، 107
استانلى لينپول، 69
استبداد، 214، 295، 310، 394، 421
اسحاق، 176، 196، 233، 287، 313، 319، 322، 326، 403، 406، 407، 425، 443، 444، 448، 470
اسحاق بن مسلم، 196
اسفراينى، 128، 465
اسلام، 19، 20، 23، 27، 28، 29، 30، 34، 37، 42، 43، 44، 45، 64، 82، 95، 101، 106، 107، 108، 118، 128، 159، 182، 213، 228، 252، 254، 255، 257، 259، 278، 290، 291، 292، 294، 302، 314، 334، 355، 371، 407، 413، 417، 443، 449، 463
اسلم، 178، 186، 204
اسماعيل، 54، 138، 140، 242، 253، 287، 288، 289، 290، 294، 306، 322، 361، 363، 384، 403، 404، 469
اسماعيل بن جعفر، 290، 292، 295، 363
اسماعيل بن محمد، 267، 442
اسماعيليه، 128، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 294، 295، 300، 380
اشرف بن زين العابدين، 147
اشعب طمّاع، 31
اشعث بن عبد الرحمن، 395
اشعرى، 108، 140، 287، 431، 466
اصبغ بن عبد العزيز، 177
اصحاب، 36، 50، 56، 57، 58، 66، 86، 210، 238، 281، 313، 339، 344، 348، 354، 403
اصفر بن اصفر، 400
اصفهان، 96، 100
اصفهانى، 80، 81، 86، 93، 94، 95، 96، 97، 116، 124، 125، 131، 132، 152، 156، 157، 158، 159، 161، 162، 166، 169، 172، 173، 175، 178، 179، 185، 186، 187، 189، 190، 193، 194، 195، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 216، 217، 218، 221، 225، 230، 231، 233، 234، 235، 241، 244، 246، 247، 248، 249، 250، 256، 268، 269، 271، 273، 275، 278، 279، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 315، 317، 318، 319، 320، 322، 323، 324، 326، 328، 331، 332، 333، 338، 339، 340، 341، 342، 344، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353،
ص: 479
354، 355، 356، 360، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 373، 375، 381، 385، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 393، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 404، 405، 408، 409، 412، 415، 423، 424، 427، 428، 442، 444، 450، 451، 452، 453، 454، 456، 457، 458، 463، 465، 466
اصفيا، 66
اصمعى، 198، 416
اعين، 57، 120، 383، 393، 398، 425، 437
اغالبه، 356، 448
اغانى ابو الفرج، 30
افريقيه، 205، 355، 356، 442، 448
افسرانى، 230
افطح، 289، 403، 404
اقطاع، 356
الأزهر، 20
الاشعرى، 213
التنبيه، 65، 81، 129، 134، 172، 470
الدورى، 447
الرد، 65، 129، 134
المعز لدين الله، 220
الواثق بالله، 456
الوهيت، 129، 132، 135، 287
الهام، 264، 267، 462
ام الفضل، 431، 457
امام باقر، 37، 41، 42، 43، 77، 133، 257
امامت، 24، 33، 34، 36، 39، 43، 44، 50، 51، 53، 55، 56، 58، 63، 68، 69، 73، 75، 76، 77، 79، 81، 82، 83، 91، 92، 93، 96، 102، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 149، 158، 162، 182، 237، 238، 239، 242، 243، 244، 251، 252، 253، 254، 255، 256، 257، 276، 281، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 294، 295، 301، 303، 304، 306، 315، 344، 361، 362، 363، 364، 366، 370، 373، 390، 391، 403، 404، 422، 429، 431، 433، 435، 450، 455، 457، 462
امام جواد، 457
امام حسن، 13، 22، 197، 241، 244، 287، 288، 448، 460
امام حسين، 69، 72، 76، 77، 250
امام سجاد، 24، 26، 32، 33، 34، 35، 36، 41، 44، 69، 70
امام صادق، 40، 45، 47، 138، 238، 258
امام مجتبى، 26
امام هشتم، 24، 27، 49
اماميه، 13، 76، 77، 83، 127، 128، 134، 135، 136، 138، 142، 152، 155، 237، 239، 240، 242، 251، 253، 254، 255، 256، 264، 268، 280، 285، 287، 291، 297، 300، 301، 306، 315، 361، 363، 370، 380، 403، 404، 412، 420، 431، 434، 455، 457، 461، 462
امت، 20، 34، 74، 92، 118، 128، 139، 149، 172، 217، 251، 252، 367، 409، 454، 463
ام حبيب، 431
امّ حسن، 244
ام مزوق، 287
امنيت، 99، 146، 229، 298، 342، 345، 346، 444
ام ولد، 181
امويان، 70، 79، 84، 85، 88، 89، 90، 92، 94، 97، 99، 102، 108، 115، 119، 122، 123، 127، 137، 145، 151، 177، 182، 197، 218، 223، 239، 240، 257، 265، 268، 269، 270، 278، 367، 402
امير، 31، 99، 120، 124، 126، 140، 160، 161، 179، 321، 350، 471
امير المؤمنين، 26، 75، 171، 406، 409، 467
امين، 47، 48، 50، 65، 134، 148، 262، 263، 270، 275، 276، 281، 363، 373، 379، 380، 381، 383، 384، 401، 408، 412، 415، 416، 417، 418، 419، 420، 423، 425، 437، 451، 454، 465، 469، 471
ص: 480
امين عاملى، 66
انبار، 121، 124، 170، 194
انبيا، 75، 254، 255، 462
انتظار، 39، 41، 58، 74، 88، 92، 96، 135، 206، 221، 254، 268، 279، 280، 346، 387
اندلس، 355
انصار، 66، 165، 174، 196، 299، 320
اوس عامرى، 178
اوليا، 66
اولى الامر، 140
اهل، 13، 16، 37، 38، 40، 44، 64، 66، 92، 94، 108، 118، 124، 125، 128، 129، 139، 141، 156، 165، 170، 174، 198، 232، 235، 239، 245، 254، 262، 263، 266، 267، 281، 300، 301، 316، 325، 328، 368، 420، 429، 450، 465، 470
اهل بيت، 22، 28، 32، 37، 43، 44، 45، 47، 49، 50، 55، 68، 72، 86، 91، 94، 101، 113، 122، 132، 133، 183، 219، 240، 241، 250، 253، 259، 262، 266، 277، 289، 291، 292، 355، 384، 386، 429، 430، 461، 462
اهل تسنن، 91، 139، 257، 276، 368
اهل كتاب، 266
اهواز، 99، 176، 193، 194، 200، 202، 204، 205، 206، 231، 293، 310، 330، 338، 383، 391، 396، 442
ايذه، 96، 99
ايران، 45، 86، 101، 292، 394، 443، 466، 467، 468، 469
ايرانيان، 69، 86، 101، 227، 268، 290، 310، 360، 368، 373، 374، 375، 380، 381، 383، 418، 420، 421، 430، 432، 434، 443
ايمان، 20، 29، 30، 75، 106، 138، 251، 252، 332، 345، 461
ايوب، 64، 211، 248
بئر ميمون، 406، 410
باب جبرئيل، 323
بابك خرمى، 431
باحمشا، 201
باخمرى، 208، 209، 214، 232، 233، 249
باقر العلوم، 38
بتريه، 140، 141، 344، 345، 356
بحار الانوار، 25، 27، 32، 35، 37، 38، 39، 42، 45، 46، 51، 52، 56، 59، 130، 321، 432، 469
بحرين، 108، 291، 420، 442
بخارى، 139، 266
بداء، 73، 74، 129، 138، 139، 242، 287
بدر، 106، 169، 182، 209، 223، 471
برامكه، 310، 347، 360، 368، 371، 372، 374، 375، 392، 411
برباط، 447
بربر، 294، 355، 356، 463
بربرى، 114، 115، 323، 443
برده، 13، 63، 66، 84، 111، 131، 143، 178، 227، 327، 333، 339، 361، 434، 452
برقانا، 396
برنارد لويس، 65، 129، 292
بروكلمان، 74، 471
بريد، 330، 338، 355
بزيفيه، 287
بسر بن ارطاة، 66
بشار بن برد، 30
بشير الرحال، 232
بصره، 64، 68، 86، 87، 91، 99، 108، 120، 133، 172، 176، 188، 193، 194، 195، 196، 198، 199، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 210، 212، 213، 222، 231، 234، 235، 249، 261، 293، 300، 301، 303، 305، 330، 337، 346، 364، 365، 383، 392، 394، 396، 397، 399، 420، 431، 441، 442، 449
بغداد، 27، 30، 50، 55، 101، 122، 124، 125، 155،
ص: 481
174، 178، 179، 189، 194، 199، 202، 211، 224، 263، 271، 274، 275، 276، 280، 288، 298، 299، 302، 305، 307، 318، 319، 327، 330، 338، 342، 347، 351، 353، 361، 362، 365، 366، 368، 380، 389، 394، 396، 397، 405، 415، 419، 420، 421، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 434، 436، 437، 439، 442، 445، 446، 452، 453، 457، 467، 468، 469، 471
بغدادى، 30، 65، 74، 75، 91، 94، 98، 101، 124، 125، 128، 132، 139، 211، 224، 271، 274، 275، 276، 292، 293، 305، 307، 353، 362، 365، 450، 466، 467
بكار بن عبد الله، 352، 360
بكير بن ماهان، 100، 144، 145
بلاذرى، 68، 70، 71، 72، 101، 197، 466
بلقا، 113
بنو بكر، 178، 186
بنو زهره، 178
بنو سليم، 177
بنو شجاع، 178
بنو شجاع، 233
بنو عمرو، 178
بنو غفار، 178
بنو يعفر، 448
بن هرمز، 121
بنى اسد، 287
بنى اسرائيل، 74، 89
بنى الحسن، 23، 164، 169
بنى العباس، 25، 34
بنى اميه، 28، 29، 34، 43، 44، 52، 170، 171
بنى تميم، 201
بنى حارث، 115
بنى حارث بن كعب، 144
بنى ربيعة، 386
بنى رس، 448
بنى زهره، 173
بنى سليم، 233، 311
بنى عباس، 26، 29، 30، 41، 43، 47، 52، 57، 84، 117، 118، 119، 123، 144، 145، 220، 268، 325، 346، 362، 415، 430
بنى عقيل، 401
بنى محزوم، 410
بنى هاشم، 64، 72، 88، 90، 99، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 114، 123، 148، 158، 160، 170، 173، 174، 175، 218، 241، 268، 298، 317، 320، 329، 342، 343، 346، 349، 387، 394، 416، 420، 421، 430
بنى يشكر، 201
بهلول، 277
بيان بن سمعان، 132
بيانيه، 132، 285
بيت الله، 239، 298، 400
بيت رومه، 244
بيزانس، 213
بيعت، 64، 65، 66، 69، 70، 89، 106، 107، 109، 111، 112، 120، 121، 122، 126، 139، 144، 146، 147، 148، 149، 156، 157، 158، 159، 165، 168، 170، 171، 173، 174، 175، 176، 177، 180، 186، 195، 197، 201، 216، 217، 218، 219، 220، 221، 223، 241، 242، 243، 253، 257، 275، 279، 280، 298، 300، 301، 323، 349، 350، 353، 360، 383، 387، 388، 391، 395، 401، 402، 405، 406، 407، 408، 410، 411، 412، 414، 416، 417، 419، 421، 424، 425، 426، 429، 430، 433، 434، 436، 437، 438، 439، 442، 445، 448، 451، 452
پادشاهى، 86، 93، 123، 157، 362، 434، 453
پارسايى، 237، 302
پايتخت، 80، 155، 174، 178، 190، 194، 222، 223، 299، 305، 346، 414، 415
پرچم، 108، 124، 132، 155، 187، 189، 220، 251،
ص: 482
411، 424، 461
پل صراة، 194
پول، 52، 86، 126، 179، 362، 367
پيامبر، 29، 30، 32، 43، 68، 69، 75، 76، 84، 89، 106، 107، 135، 158، 162، 180، 186، 228، 232، 242، 250، 251، 252، 253، 255، 259، 264، 318، 331، 385، 404، 462
پيشوا، 24، 44، 369
پيغمبر، 20، 27، 36، 37، 38، 42، 43، 49، 52، 85، 106، 107، 118، 120، 138، 175، 273، 450
پيك، 159، 178، 393، 394
تأويل، 73، 108، 252، 279
تبرّى، 127
تبريه، 140
تبييت، 390
تحف العقول، 35، 36
ترابيان، 64
ترمذى، 156، 266، 281
ترور، 162
تشبيه، 25، 174، 242
تشيع، 15، 19، 20، 27، 43، 64، 65، 66، 67، 68، 70، 71، 76، 79، 85، 86، 91، 92، 129، 170، 190، 198، 221، 262، 266، 268، 273، 275، 276، 277، 279، 286، 291، 292، 293، 310، 311، 356، 374، 389، 413، 419، 420، 456، 460، 461، 462
تصوّف، 76، 115، 238
تعقيب، 25، 27، 33، 47، 54، 55، 58، 70، 87، 123، 160، 170، 176، 180، 208، 210، 223، 226، 234، 291، 333، 374، 381، 384، 389، 414، 426، 447
تقوا، 88، 112، 114، 122، 215، 218، 265، 304، 306، 317، 397، 418، 422
تقيّه، 48، 49، 59، 99، 115، 123، 128، 134، 135، 139، 259، 291، 362، 369، 370، 379، 422، 461
تلمسان، 355
تناسخ، 73، 98، 130، 242
توابين، 28، 64، 67، 68، 70، 71، 72، 113، 221
توحيد، 21، 450، 456
تورات، 286
تولّى، 127
تونس، 55، 355، 356، 442
تهائم، 447
تهامه، 445، 447
ثقل اكبر، 253
ثقلين، 253
ثقه، 265
ثقيف، 226
ثنويان، 292
ثنية الوداع، 184، 189
جابر، 32، 77، 129، 199، 258، 466
جابر بن حيّان، 238
جابر بن يزيد، 54
جابر جعفى، 258
جاحظ، 170، 466
جارچى، 454
جاروديه، 136، 137، 138، 450، 455
جاسوس، 57
جامعه، 15، 23، 29، 33، 34، 35، 36، 45، 49، 331، 345، 460
جانشين، 29، 64، 88، 237، 242، 253، 294، 301، 359، 390
جاهليت، 106، 119، 182، 252
جبال، 341، 383، 454
جبرئيل، 323
جبهه، 23، 151، 438
جبير بن عبد الله، 226
جبير بن مطعم، 33
جدّه، 407
جذام، 351
جرير، 30، 51، 138، 139، 356، 443، 467
جزيره، 56، 87، 172، 176، 199، 201، 219، 365،
ص: 483
383، 384، 385، 393، 417، 442
جزيرة العرب، 55
جعفر، 23، 44، 45، 47، 48، 49، 57، 64، 73، 77، 78، 95، 97، 98، 106، 109، 111، 113، 116، 128، 131، 137، 138، 139، 147، 149، 156، 172، 175، 176، 185، 188، 190، 196، 201، 204، 208، 210، 211، 212، 237، 238، 239، 240، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 251، 253، 254، 255، 256، 257، 258، 259، 264، 265، 266، 268، 271، 272، 276، 277، 286، 287، 288، 290، 291، 292، 293، 304، 306، 307، 315، 332، 339، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 370، 373، 375، 391، 392، 403، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 418، 423، 440، 461
جعفر برمكى، 327، 360، 363، 368، 373، 374، 396، 421
جعفر بن حسين، 76
جعفر بن حنظله، 198، 210، 224
جعفر بن سليمان، 190
جعفر بن عفان، 52
جعفر بن محمد، 45، 46، 132، 148، 211، 237، 244، 246، 267، 272، 287، 322، 361، 363، 373، 399، 403، 404، 441، 462، 468
جعفر بن يحيى، 338، 360، 363، 372، 373، 374
جعفر صادق، 155، 239، 241، 271، 280، 292، 293، 295، 306، 398، 415، 433، 436، 440، 441
جفر، 244، 423، 467
جلودى، 407، 422، 445
جمال سرور، 84، 419
جمره، 31
جمعه، 53، 190، 320، 405
جمل، 108، 210، 360
جمهورى اسلامى، 34، 45
جميل، 51، 406، 407، 471
جناح، 296، 325، 347
جناحيه، 98
جنگ، 16، 34، 50، 52، 68، 71، 74، 80، 85، 87، 90، 91، 94، 95، 101، 103، 108، 120، 123، 139، 165، 177، 182، 183، 186، 187، 188، 201، 203، 204، 205، 206، 208، 210، 215، 216، 221، 222، 224، 226، 227، 228، 229، 231، 235، 239، 248، 251، 256، 262، 265، 276، 278، 290، 316، 324، 325، 328، 331، 333، 337، 339، 340، 341، 343، 346، 348، 354، 356، 380، 381، 388، 389، 390، 392، 393، 394، 395، 396، 406، 407، 409، 412، 417، 420، 421، 437، 439، 442، 444، 449، 452، 461
جواد، 431، 457، 467
جومرد، 84، 86، 127، 150، 151، 183، 212، 222، 352، 368، 374، 466
جوهر صقلى، 220
جهاد، 14، 16، 19، 20، 76، 80، 95، 134، 146، 239، 261، 262، 269، 270، 278، 291، 364، 418، 437، 461، 462
جهان، 20، 87، 326، 455
جهشيارى، 99، 144، 148، 150، 151، 309، 311، 312، 314، 319، 340، 341، 368، 372، 374، 375، 394، 411، 412، 415، 418، 419، 424، 430، 434، 466
جهنم، 310
جهنى، 157، 167، 230
جهينه، 163، 167، 177، 178، 186، 233، 407
جيلانى، 254، 264
حاجب، 47، 178، 225، 246، 249، 298، 311
حارث، 98، 115، 179
حارث بن خالد، 31
حارثيه، 98
حازم بن خزيمه، 205
حاكم، 34، 37، 45، 46، 59، 72، 108، 119، 126، 164، 212، 275، 278، 341، 342، 355، 368، 400،
ص: 484
434، 444، 446، 447، 452، 456
حاكميت، 135، 266
حبر الأمه، 107
حبس، 48، 87، 123، 314، 345
حبيب بن ثابت، 175
حج، 73، 86، 92، 113، 114، 130، 136، 141، 158، 160، 162، 168، 278، 280، 302، 318، 320، 322، 325، 333، 334، 337، 363، 364، 384، 392، 407،
حجاج، 106، 151، 184، 341، 355، 410
حجاج بن يوسف، 166، 184، 239، 334
حجاز، 26، 70، 72، 81، 86، 103، 110، 111، 112، 113، 124، 126، 127، 130، 159، 160، 165، 168، 177، 183، 190، 191، 193، 194، 197، 199، 203، 204، 206، 210، 213، 215، 218، 222، 223، 224، 225، 230، 246، 247، 261، 286، 299، 300، 302، 318، 333، 346، 351، 363، 364، 383، 384، 385، 386، 393، 394، 397، 398، 403، 406، 409، 418، 442، 463
حجت، 17، 131، 135، 162، 278، 290، 295، 296، 397
حجة الوداع، 253
حذيفة بن يمان، 64
حرام، 37، 39، 138، 174، 187، 200، 257، 318، 333، 400، 410
حران، 102، 117، 123، 146
حرب كندى، 131، 285
حرمين، 225، 338
حروراء، 74، 87، 165
حرورى، 87
حرّه، 28، 165، 167، 223، 239
حزب، 66، 71، 82، 263، 379، 381، 417
حسان، 162، 202، 471
حسن، 13، 14، 22، 57، 75، 83، 84، 86، 93، 97، 109، 110، 124، 125، 126، 131، 133، 135، 136، 137، 140، 141، 147، 148، 149، 150، 151، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 166، 168، 169، 170، 171، 172، 175، 176، 177، 181، 183، 188، 189، 190، 194، 195، 198، 202، 211، 212، 215، 217، 219، 220، 221، 222، 234، 237، 241، 242، 243، 244، 246، 248، 249، 253، 254، 257، 265، 267، 273، 277، 280، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 298، 300، 301، 303، 304، 305، 311، 315، 317، 319، 320، 321، 322، 326، 327، 328، 332، 337، 338، 339، 344، 350، 352، 359، 360، 373، 374، 384، 388، 389، 391، 392، 393، 394، 396، 405، 409، 410، 411، 416، 417، 418، 423، 424، 427، 429، 435، 442، 448، 449، 455، 457، 460، 466، 467، 468، 470، 471
حسن ابراهيم، 83، 86، 150، 174، 175، 222، 267، 290، 291، 292، 417، 418، 427، 442، 457، 466، 471
حسن بصرى، 58، 203
حسن بن احمد، 294، 470
حسن بن حسن، 124، 133، 136، 137، 147، 169، 300، 304، 311، 322، 326، 332، 337، 384، 391، 396، 410
حسن بن زياد لؤلؤى، 352
حسن بن زيد، 160، 166، 210، 247، 249، 298، 420
حسن بن سهل، 383، 387، 388، 389، 393، 394، 396، 419، 421، 423، 432، 436، 437، 446
حسن بن صالح، 139، 141، 303، 304، 344
حسن بن قحطبه، 151
حسن بن معاوية، 176، 190
حسن عسكرى، 288
حسين اهوازى، 293
حسين بن جهل، 408
حسين بن حسن، 289، 322، 391، 392، 393، 405، 409
حسين بن زيد، 301
ص: 485
حسين بن عبد اللّه، 361
حسين بن على، 53، 111، 113، 132، 170، 191، 197، 202، 210، 221، 231، 234، 237، 241، 250، 265، 300، 306، 315، 317، 319، 320، 322، 323، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 346، 347، 354، 359، 361، 384، 387، 399، 406، 408، 409، 441، 444، 455، 463، 470
حسين بن نوح، 451
حسين كريمان، 239
حصرى، 203، 248
حضرموت، 447
حفص بن سليمان، 117، 143، 145، 149
حكمت، 17، 22، 127، 171، 242
حكميت، 65، 66، 94، 108
حكمين، 170
حكومت، 21، 23، 24، 25، 28، 29، 32، 43، 45، 46، 47، 52، 55، 57، 58، 59، 86، 87، 88، 99، 121، 122، 136، 155، 176، 190، 231، 240، 256، 257، 258، 263، 264، 278، 295، 345، 346، 348، 352، 357، 363، 366، 367، 368، 369، 372، 375، 381، 386، 392، 394، 396، 409، 411، 413، 416، 417، 421، 432، 433، 439، 442، 443، 445، 446، 447، 448
حلال، 37، 39، 138، 146، 174، 200، 350
حلب، 401
حلوان، 340، 393
حلوانى، 220
حلول، 73، 75، 130، 242
حلى، 252، 467
حماد بربرى، 443
حماد تركى، 326
حماد كندفوش، 396
حمد بن اشعث، 293
حمزة بن عبد المطلب، 123
حمزة بن عطاء، 202
حميد بن قحطبه، 177، 183، 186، 188، 207، 208، 209، 216، 221، 227
حميرى، 267، 268، 269، 470
حميمه، 81، 83، 84، 86، 88، 89، 95، 99، 100، 102، 103، 113، 114، 115، 116، 146
حنين، 187
حنين بن عبد اللّه، 185
حوشب، 125، 220
حوض كوثر، 253
حيره، 46
خالد بربرى، 323
خالد بن برمك، 373
خالد بن حسان، 162
خالد بن سعيد، 64
خالد بن عبد اللّه، 29، 164، 301، 443
خالد بن محمد، 177
خالد بن وليد، 226
خالد قسرى، 89، 90، 166، 175
خدا، 17، 29، 31، 32، 39، 40، 46، 53، 57، 64، 68، 91، 103، 106، 107، 108، 109، 119، 121، 122، 125، 126، 129، 138، 149، 150، 158، 160، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 169، 171، 172، 173، 174، 175، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 201، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 212، 217، 221، 223، 225، 226، 232، 233، 234، 244، 246، 247، 249، 250، 251، 253، 257، 258، 264، 271، 274، 278، 281، 287، 292، 298، 302، 303، 304، 307، 314، 321، 323، 324، 325، 326، 327، 332، 342، 348، 350، 353، 354، 359، 364، 367، 386، 387، 392، 393، 394، 400، 408، 412، 423، 428، 429، 435، 440
خداش، 82
خداوند، 40، 67، 71، 73، 74، 98، 101، 103، 118، 122، 124، 125، 130، 138، 156، 165، 171، 174، 175، 211، 242، 248، 252، 264، 303، 322، 350،
ص: 486
363، 389، 424
خديجه، 181
خراج، 51، 96، 231، 249، 392، 396، 419، 447
خراسان، 26، 37، 44، 45، 46، 49، 50، 56، 77، 80، 81، 86، 87، 89، 91، 94، 95، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 120، 121، 131، 144، 145، 148، 151، 162، 168، 169، 170، 171، 176، 186، 187، 198، 213، 219، 220، 221، 223، 227، 230، 243، 261، 311، 341، 372، 379، 383، 384، 394، 396، 397، 405، 406، 414، 415، 417، 418، 419، 420، 422، 425، 427، 428، 431، 434، 442، 452، 454
خربوطلى، 67، 74، 109، 111، 123، 317، 468
خروج، 56، 57، 85، 91، 93، 109، 114، 133، 135، 136، 141، 146، 161، 174، 196، 200، 209، 212، 215، 217، 218، 220، 222، 242، 250، 271، 275، 278، 280، 302، 303، 304، 307، 315، 329، 330، 332، 340، 346، 349، 353، 363، 364، 385، 388، 419، 446، 454، 463
خزاين، 224، 394
خزرج، 106
خزيمة بن ثابت، 64
خضرى، 222، 421، 448، 467
خطابيه، 287، 294
خطبه، 66، 70، 86، 117، 118، 119، 120، 122، 166، 170، 174، 187، 253، 323، 349، 387، 396، 407، 424، 447
خطيب بغدادى، 101، 124، 125، 211، 224، 271، 274، 275، 276، 305، 307، 353، 362، 365، 467
خلافت، 13، 27، 29، 39، 43، 46، 47، 48، 52، 57، 58، 59، 65، 66، 69، 70، 74، 80، 82، 83، 84، 85، 87، 88، 89، 90، 95، 97، 99، 105، 107، 108، 109، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 132، 134، 135، 137، 140، 143، 144، 145، 147، 150، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 162، 170، 171، 172، 174، 175، 181، 182، 185، 190، 191، 197، 211، 212، 213، 217، 218، 220، 227، 234، 240، 242، 243، 244، 245، 247، 250، 251، 252، 261، 262، 264، 268، 269، 270، 272، 274، 275، 279، 281، 283، 289، 290، 294، 297، 298، 299، 301، 302، 304، 305، 306، 309، 313، 315، 316، 317، 318، 319، 323، 329، 330، 334، 337، 340، 345، 346، 350، 354، 360، 366، 368، 373، 379، 380، 383، 386، 394، 395، 398، 405، 406، 407، 409، 410، 411، 412، 413، 414، 415، 416، 417، 419، 420، 421، 423، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 434، 437، 444، 448، 449، 456، 457، 458، 460
خلعت، 431
خليفه، 29، 30، 34، 46، 47، 51، 52، 66، 71، 80، 82، 83، 84، 85، 88، 95، 102، 103، 108، 112، 113، 114، 115، 117، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 128، 132، 136، 137، 138، 141، 144، 146، 147، 151، 153، 155، 157، 158، 159، 162، 164، 165، 167، 168، 169، 174، 175، 176، 178، 183، 184، 187، 189، 198، 200، 206، 210، 212، 219، 220، 222، 224، 239، 245، 246، 250، 251، 252، 259، 268، 269، 271، 272، 274، 275، 277، 278، 279، 280، 285، 294، 297، 300، 304، 309، 310، 311، 312، 314، 315، 316، 318، 319، 327، 328، 334، 338، 340، 341، 342، 345، 346، 347، 350، 351، 352، 353، 359، 361، 362، 363، 371، 372، 373، 375، 379، 384، 392، 393، 394، 396، 401، 408، 412، 420، 421، 423، 424، 425، 427، 434، 436، 437، 439، 445، 446، 449، 452، 453، 456، 457، 460، 466
خليفة اللّه، 29، 30
خليفة بن حسان، 202
خليل الله، 46، 246
خمس، 86، 307، 364، 429
خندق، 186، 188، 207، 228، 233، 235، 395، 406
ص: 487
خوئى، 75، 287
خوارج، 65، 81، 87، 94، 159، 199، 213، 252، 281، 431
خوزستان، 96، 442
خيزران، 328، 361، 368
دار الاماره، 173، 201، 322
دار فضل، 324
داعى، 81، 82، 86، 89، 131، 243، 293، 294، 384، 388، 397، 448
داعى بلاغ، 296
داعى دعات، 296
داعى مأذون، 296
داعى محصور، 296
داعى مطلق، 296
دانشگاه، 19، 20، 465
داود بن سليمان، 201
داوود بن على، 53، 86، 93، 117، 119، 120، 122، 124، 146، 151، 152، 170
دجله، 178، 199، 394، 442
دجيل، 194
درياى احمر، 407
درياى سرخ، 130
دعبل بن على، 267، 269
دعبل خزاعى، 49
دماوند، 96، 290، 341
دمشق، 80، 83، 101، 103، 111، 115، 116، 122، 199، 221، 258، 468، 469
دنيا، 15، 30، 34، 35، 36، 39، 53، 65، 103، 108، 114، 115، 117، 118، 119، 121، 141، 156، 176، 202، 204، 219، 237، 242، 244، 248، 249، 250، 256، 257، 258، 278، 289، 291، 293، 294، 302، 304، 306، 311، 314، 333، 356، 361، 363، 365، 366، 371، 373، 374، 405، 408، 418، 427، 428، 429، 430، 432، 433، 435، 454
دوانيق، 185
دوانيقى، 179، 185
دولت، 20، 34، 57، 61، 78، 79، 80، 90، 93، 94، 96، 101، 102، 103، 108، 112، 113، 114، 115، 117، 119، 121، 122، 124، 127، 128، 130، 132، 134، 136، 144، 145، 146، 147، 150، 152، 155، 156، 158، 162، 170، 172، 180، 197، 198، 204، 213، 216، 218، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 231، 239، 251، 256، 261، 267، 269، 270، 271، 272، 273، 275، 277، 278، 279، 280، 285، 286، 289، 290، 294، 295، 305، 310، 312، 313، 315، 330، 344، 345، 346، 350، 354، 355، 356، 371، 372، 375، 379، 380، 381، 385، 387، 388، 393، 394، 397، 400، 405، 413، 414، 415، 416، 417، 418، 419، 421، 425، 430، 431، 432، 433، 434، 438، 440، 442، 445، 446، 447، 448، 454، 461، 462
ديار بكرى، 77، 287
ديباج، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 410
ديصانى، 292
ديصانيه، 292
ديلم، 261، 327، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 346، 351، 372، 397، 441، 454، 463
دين، 15، 19، 29، 30، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 53، 69، 73، 74، 92، 106، 108، 118، 123، 130، 135، 149، 156، 174، 193، 232، 242، 249، 251، 252، 255، 259، 272، 274، 291، 296، 302، 337، 342، 390، 420، 431، 461
دينار، 48، 93، 164، 187، 307، 318، 324، 340، 362، 372، 373، 385، 408، 424، 425، 426، 446
دينار خزاعى، 324
دينورى، 74، 79، 88، 90، 93، 103، 108، 117، 145، 146، 156، 175، 197، 218، 223، 261، 309، 467
ديوان، 93، 207، 303، 304، 310، 312، 397، 419، 467
ذوا صبح، 278
ص: 488
ذو الاكتاف، 121
ذو الجناحين، 98
ذو الرياستين، 419
ذو الفقار، 187
ذى القربى، 118
ذى حجه، 253
ذى طوى، 325
ذى قعده، 209، 324، 330، 333، 446
رازى، 252، 465، 469
راشد، 355، 356
رافضه، 94
رافضى، 134
راونديه، 101، 122، 227، 442
ربّ، 14، 36
رباح، 166، 167، 168، 171، 172، 173
رباح بن عثمان، 165، 173، 175، 333
ربذه، 168، 177، 246، 247، 248
ربيع الآخر، 405، 452
ربيع الاول، 71
ربيع الثانى، 71، 452
ربيع بن يونس، 178، 210، 211، 246، 274، 275، 298، 300، 311، 347
ربيع حاجب، 47، 249
ربيعه، 30، 31، 101، 230، 267
رجعت، 65، 73، 92، 129، 130، 135، 238، 242
رحبه، 124
رزّام بن رزم، 132
رزّاميه، 132
رسول الله، 24، 29، 38، 39، 64، 106، 182، 186، 228، 257، 269
رشيد، 269، 337، 341، 342، 343، 345، 347، 348، 349، 350، 353، 356، 357، 359، 364، 365، 366، 371، 372، 375، 379، 397، 435
رصافه، 199
رضاميه، 285
رضى، 16، 63، 133، 139، 140، 257، 287، 294، 414، 432، 467
رفاعة بن شداد، 68
رقّه، 365، 425، 438، 451
رمضان، 166، 186، 188، 201، 221، 227، 361، 423، 424
رميله، 46
روان، 388
روح، 19، 35، 40، 75، 130، 133، 204، 285، 346، 375، 447، 448
رودخانهاى، 233
رودى، 233، 394
روزه، 73، 130، 188، 320
روميان، 290
رونلدسن، 76، 82، 83، 115، 134، 239، 240، 250، 254، 255، 266، 276، 281، 362، 419، 420، 434، 471
رويان، 341
رويين تن، 87
رى، 26، 49، 96، 172، 176، 179، 205، 219، 290، 341، 419
رياست، 72، 89، 95، 106، 118، 144، 156، 173، 240، 370، 431
زاب، 103، 120
زبيد، 443، 445، 447، 448، 465[1421]
زبير، 28، 69، 70، 71، 72، 74، 109، 111، 112، 113، 139، 165، 175، 183، 184، 189، 196، 223، 239، 276، 334، 349، 352، 360
زبير بن عوام، 164، 222، 349، 360
زراره، 57
زكات، 73، 130
زمزم، 400
زنا، 98، 361
زنادقه، 122، 159، 213، 227، 285
زندقه، 97، 98، 213، 311
ص: 489
زنگيان، 431
زوراء، 160، 163، 324
زهد، 35، 92، 115، 156، 242، 278، 302، 362، 404، 450
زهر، 190، 203، 248، 353
زهير بن مسيب، 388
زياد بن ابى زياد، 136، 450
زياد بن ابيه، 267، 446
زياد بن عبد اللّه، 159
زياد بن عبيد اللّه، 163، 166، 190
زيد، 23، 26، 41، 53، 77، 90، 91، 92، 93، 94، 98، 107، 123، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 141، 148، 160، 166، 170، 177، 185، 190، 207، 210، 234، 235، 239، 247، 249، 271، 277، 298، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 372، 391، 392، 395، 399، 415، 420، 448، 449، 450، 469
زيد بن على، 41، 77، 79، 80، 90، 91، 92، 93، 94، 99، 116، 132، 133، 137، 141، 170، 189، 197، 202، 219، 221، 231، 234، 237، 239، 247، 271، 277، 300، 303، 449، 450، 455
زيد بن موسى، 399
زيديه، 64، 92، 127، 128، 132، 133، 134، 136، 138، 139، 141، 142، 153، 202، 207، 234، 239، 240، 251، 286، 297، 300، 301، 312، 315، 344، 380، 390، 448، 451، 455، 456
زين العابدين، 69، 70، 76، 77، 79، 123، 132، 133، 137، 147، 149، 237، 238، 243، 256، 467
زينب، 188، 287، 317، 326، 430
زين عاملى، 64
ساج، 351، 400
ساجور، 437
ساسانى، 86، 121، 434
ساعدى، 69، 123، 467
سامرا، 452، 457
سبائيه، 65
سبأيه، 75، 76، 127، 128، 129
سپاه، 66، 70، 72، 74، 103، 151، 178، 180، 182، 183، 185، 191، 196، 199، 201، 205، 207، 208، 210، 214، 216، 217، 224، 226، 227، 228، 229، 231، 232، 233، 235، 239، 297، 325، 326، 330، 331، 333، 338، 342، 356، 388، 389، 390، 406، 424، 425، 438، 442، 444
سپهسالار، 383، 384
سجاد، 24، 26، 32، 33، 34، 35، 36، 41، 44، 69، 70، 112
سجاده، 103
سرحوب، 137، 450، 455
سرحوبيه، 136، 137
سرخس، 426، 427
سردار، 162، 201، 205، 216، 221، 229، 231، 232، 248، 297، 398، 419، 437، 446، 452، 454
سرزمين، 103، 110، 112، 113، 142، 160، 174، 176، 177، 178، 183، 190، 193، 197، 198، 202، 203، 204، 206، 210، 212، 216، 220، 221، 223، 224، 225، 230، 245، 247، 261، 290، 291، 294، 299، 301، 337، 339، 346، 351، 355، 356، 357، 360، 363، 380، 384، 385، 393، 394، 397، 401، 403، 406، 420، 431، 436، 441، 442، 443، 444، 445، 447، 448
سرّ من رأى، 254، 288
سرى بن منصور، 386
سعيد بن ساجور، 437
سعيد بن مسيّب، 32
سفاح، 26، 86، 115، 117، 119، 122، 132، 150، 157، 158، 245، 297
سفيان، 170، 194، 195، 201، 468
سفيان بن يزيد، 194
سفيان ثورى، 265
سفيانى، 220، 380
سقايت، 106، 107
ص: 490
سقيفه، 66
سقيفه بنى ساعده، 107
سقيفه بنى ساعده، 257
سلاح، 103، 173، 183، 185، 215، 218، 223، 224، 225، 232، 267، 316، 325، 387، 389، 390
سلام بن ابى واصل، 202
سلامه، 114
سلامه بربريه، 181
سلطنت، 103، 170، 264
سلع، 230
سلمان فارسى، 64، 186، 228، 280، 395
سلم بن قتيبه، 179
سلمى، 114
سلميه، 290، 293
سليمان، 71، 117، 138، 139، 140، 143، 145، 149، 161، 187، 190، 201، 204، 208، 211، 233، 248، 280، 322، 325، 326، 330، 331، 338، 356، 388، 391، 420، 446، 453، 466، 468
سليمان بن جرير، 138، 139، 356
سليمان بن حبيب، 99
سليمان بن صرد، 64، 68، 71
سليمان بن عبد الله، 419
سليمان بن عبد الملك، 80، 83، 115، 186
سليمان بن على، 161، 201، 325، 430
سليمان بن كثير، 89، 100
سليمانيه، 138، 140
سم، 203، 219، 249، 250، 353، 356، 365، 408، 427، 428، 429، 432، 435، 437، 457
سمرقند، 55
سميره، 20
سنّت، 13، 20، 64، 91، 92، 119، 122، 128، 141، 235، 254، 266، 274، 281، 301، 303، 307، 323، 326، 368، 387، 420
سند، 55، 163، 176، 194، 219، 266، 442
سندى بن شاهك، 365، 393
سنى، 13، 188، 198، 199، 234، 242، 265، 271، 273، 287، 292، 293، 412
سواد، 193، 206، 293، 386، 442
سودان، 190
سوريه، 442
سومريان، 290
سياهجامگان، 204
سيد الأهل، 246، 462
سيد حسن صدر، 280
سيره، 22، 41، 191، 210، 228، 239، 257
سيستان، 442
سيوطى، 108، 238، 263، 299، 316، 349، 367، 412، 413، 415، 420، 421، 430، 442، 456، 467
شاپور بن هرمز ذو الاكتاف، 121
شام، 28، 38، 48، 86، 87، 91، 93، 103، 114، 179، 193، 196، 197، 198، 199، 210، 216، 221، 223، 224، 225، 290، 291، 294، 299، 380، 383، 393
شبلنجى، 247، 248، 249، 266
شبيب بن قحطبة، 89
شبيخون، 232، 324، 390
شجاعت، 92، 156، 173، 187، 193، 213، 277، 359، 386، 415، 454
شجره، 229، 407
شحر، 447
شراب، 30، 287، 340، 344
شرباصى، 272، 273، 465
شرطه، 451
شعبان، 426
شعرا، 30، 122، 262، 263، 267، 269، 292، 341، 346، 369، 415، 424
شعرانى، 160، 362
شعوبيت، 268
شفاعت، 258، 305، 327، 389، 426
شماخ، 356
شميطيه، 404
ص: 491
شورا، 139، 257
شوش، 396
شهادت، 20، 27، 28، 42، 50، 58، 65، 66، 67، 69، 70، 71، 76، 77، 93، 112، 129، 170، 203، 209، 219، 235، 251، 265، 269، 326، 342، 345، 365، 408، 457، 461، 462
شهرستانى، 63، 64، 73، 74، 76، 91، 93، 94، 98، 127، 128، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 252، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 292، 363، 403، 404، 450، 455، 467
شهيد، 95، 110، 188، 204، 209، 216، 251، 277، 288، 327، 347
شهيد فخ، 53، 250، 347
شيخ خضرى، 421
شيخ مفيد، 73، 76، 251، 254
شيطان، 54
شيعه، 13، 14، 15، 16، 19، 20، 27، 47، 49، 51، 57، 63، 64، 66، 67، 68، 69، 70، 76، 77، 78، 79، 82، 86، 87، 92، 102، 117، 123، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 138، 139، 145، 146، 148، 155، 190، 200، 220، 221، 238، 242، 249، 250، 251، 252، 254، 255، 259، 261، 262، 264، 266، 270، 271، 274، 276، 277، 279، 281، 288، 291، 292، 293، 294، 297، 300، 305، 309، 315، 322، 334، 361، 362، 363، 369، 370، 373، 379، 380، 389، 397، 400، 404، 412، 417، 434، 438، 440، 441، 442، 446، 449، 454، 456، 460، 461، 462، 463
صاحب الزمان، 129
صاحب أربعاء، 267
صاحب فخرى، 143، 156، 173، 242، 262، 310، 311، 312، 317، 327، 329، 350، 365، 375، 405، 410، 413، 415، 423، 425، 427، 454، 458
صالح بن على، 157، 160، 241
صالحيه، 139، 141
صباح كندى، 439
صبحى، 66، 68، 76، 238، 255، 256، 287، 289، 370، 435، 465
صحابى، 59، 107، 186، 279، 280
صدوق، 24، 50، 363، 429، 465، 466
صعده، 444، 448
صفا، 233، 392، 393
صفر، 93، 303
صفين، 66، 108، 210
صلح، 20، 24، 88، 199، 380
صليب، 396
صنعا، 66، 448
طائف، 112، 113، 165، 178، 226
طالبيان، 328، 329، 419، 446
طالقان، 138، 451، 454، 455
طاهر بن حسين، 383، 420، 425، 431، 437، 438
طبرستان، 108، 172، 176، 219، 341، 420، 454
طبرى، 68، 70، 72، 74، 82، 85، 87، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 96، 97، 101، 102، 106، 107، 111، 119، 120، 144، 145، 146، 147، 150، 151، 159، 160، 162، 163، 164، 166، 167، 168، 169، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 194، 195، 197، 198، 199، 200، 201، 202، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 214، 216، 217، 218، 221، 222، 224، 227، 228، 229، 230، 232، 233، 263، 265، 273، 297، 298، 229، 300، 302، 305، 306، 311، 312، 313، 314، 318، 319، 320، 322، 323، 324، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 338، 340، 341، 342، 343، 345، 346، 349، 351، 352، 353، 359، 361، 374، 380، 383، 384، 386، 387، 388، 389، 390، 392، 393، 394، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 402، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 411،
ص: 492
412، 416، 417، 418، 421، 424، 425، 426، 427، 432، 434، 436، 437، 438، 439، 442، 444، 445، 446، 451، 452، 453، 454، 455، 456، 463، 467
طعن، 141، 257، 276
طغيان، 36، 167، 174، 295
طلحه، 31، 139، 165، 233، 276
طلحة بن عبيد الله، 70، 164، 222
طواف، 31، 32، 393، 396
طوس، 427
طوسى، 254، 468
طه حسين، 66، 67، 268، 270، 467
ظالم، 257، 259، 277
عارف تامر، 291، 292، 295، 296
عالمى، 264
عاملى، 14، 23، 64، 66، 142، 255، 256، 462، 468
عايشه، 139، 239، 360
عايشه بنت طلحه، 31
عباد بن عوام، 203
عبادت، 69، 103، 112، 156، 291، 362، 384، 450
عبادة بن عوام، 211
عباس بن حسن، 300، 304، 338
عباس بن عبد المطلب، 70، 84، 105، 108، 121، 131، 169، 182، 241، 269
عباس بن عثمان، 173
عباس بن محمد، 325، 342، 359، 391
عباس بن موسى، 438، 439
عباسيان، 77، 78، 79، 80، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 94، 96، 97، 98، 99، 100، 103، 108، 109، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 122، 123، 135، 137، 141، 143، 144، 145، 146، 149، 151، 155، 164، 176، 178، 179، 182، 188، 189، 190، 200، 204، 205، 213، 218، 219، 220، 222، 226، 227، 231، 240، 241، 242، 245، 250، 257، 261، 262، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 273، 275، 276، 281، 290، 294، 297، 298، 300، 309، 314، 320، 326، 328، 330، 331، 339، 341، 343، 344، 346، 347، 351، 352، 355، 356، 360، 366، 367، 369، 370، 371، 375، 385، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 395، 396، 397، 398، 399، 402، 407، 409، 414، 416، 420، 421، 424، 428، 430، 433، 434، 438، 439، 442، 446، 451، 453، 460
عباسيه، 121، 131
عبد الحليم جندى، 276
عبد الحميد بن جعفر، 172، 185، 212
عبد الرحمن بن احمد، 415، 441، 445
عبد الصمد بن على، 342
عبد العزيز بن عبد المطلب، 164
عبد العزيز سيد الأهل، 244
عبد الله، 28، 29، 70، 77، 78، 95، 96، 97، 98، 101، 103، 106، 108، 109، 111، 113، 114، 115، 116، 124، 125، 126، 128، 131، 141، 149، 155، 156، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 169، 170، 171، 175، 176، 179، 185، 193، 209، 211، 212، 219، 221، 226، 228، 240، 241، 242، 243، 244، 247، 248، 249، 265، 273، 278، 287، 288، 289، 292، 294، 295، 301، 319، 320، 321، 322، 323، 326، 329، 334، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 359، 360، 361، 363، 368، 372، 373، 374، 380، 384، 404، 408، 416، 420، 442، 443، 446، 451، 454، 455، 463، 468، 469
عبد الله افطح، 403، 404
عبد الله بن افطس، 359
عبد الله بن جعفر، 109، 111، 113، 131، 175، 176، 188، 190، 322، 361، 391
عبد الله بن حارثه، 96، 103
عبد الله بن حسن، 84، 124، 125، 126، 133، 135، 136، 137، 148، 149، 151، 155، 157، 158، 159،
ص: 493
160، 161، 163، 166، 169، 171، 172، 177، 183، 194، 198، 211، 215، 217، 220، 221، 241، 242، 243، 244، 246، 248، 257، 265، 273، 277، 286، 301، 311، 317، 319، 320، 322، 326، 328، 337، 339، 359، 360، 373، 374، 396، 455
عبد الله بن حنظله، 28
عبد الله بن ربيع، 189
عبد الله بن زبير، 69، 72، 109، 111، 112، 113، 165، 175، 184، 223، 239، 334، 349، 360
عبد الله بن سبأ، 65، 128، 129
عبد الله بن سعد، 68، 157
عبد الله بن طاهر، 420، 451، 452، 454، 455
عبد الله بن عباس، 81، 101، 108، 109، 111، 112، 113، 116، 349، 420
عبد الله بن عطاء، 189
عبد الله بن على، 156، 159، 161، 179، 181، 183، 213، 214، 224، 227، 338، 361
عبد الله بن عمرو، 131، 169، 221، 285
عبد الله بن محمد، 120، 294، 441، 445، 465
عبد الله بن مصعب، 349، 360، 442
عبد الله بن معاويه، 80، 86، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 219
عبد الله بن ميمون، 293، 294
عبد الله بن وال، 68
عبد الله خرسندى، 148
عبد الله رضى، 294، 414
عبد الله مأمون، 379، 408
عبد الله محض، 147، 148، 149، 158
عبد المطلب، 70، 84، 105، 106، 108، 121، 123، 131، 164، 169، 182، 241، 269
عبد الملك، 28، 29، 33، 34، 38، 43، 50، 51، 52، 80، 83، 88، 89، 93، 95، 96، 113، 114، 115، 116، 175، 186، 239، 271، 447
عبد الملك بن مروان، 239، 271، 334
عبد الواحد بن زياد، 207
عبد الوهاب شعرانى، 362
عبد ربه بن علقمه، 354
عبد مناف، 99
عبدوس بن عبد الصمد، 389
عبور، 46، 51، 228، 253، 401
عبيد الله بن زياد، 70، 72، 111
عبيد الله بن عمر، 172
عترت، 253
عثمان، 65، 66، 68، 100، 107، 108، 139، 140، 165، 166، 167، 169، 173، 175، 182، 221، 257، 274، 279، 333، 344، 420
عثمانى، 87، 199، 231، 299
عجليه، 287
عجم، 43، 183، 369، 402، 451
عدل، 24، 74، 88، 129، 130، 135، 138، 171، 257، 278، 323، 418، 450، 455، 456
عدن، 55، 163، 194، 447
عذيب، 200
عراق، 26، 28، 50، 70، 71، 72، 74، 76، 81، 87، 89، 90، 91، 92، 96، 98، 110، 111، 113، 127، 149، 151، 159، 160، 163، 165، 172، 175، 177، 178، 193، 210، 213، 221، 223، 224، 225، 239، 242، 245، 246، 247، 249، 258، 272، 288، 291، 293، 299، 333، 356، 364، 369، 384، 386، 387، 393، 394، 398، 406، 419، 420، 421، 424، 431، 436، 437، 465، 470
عرب، 19، 43، 83، 87، 100، 101، 115، 119، 122، 129، 145، 165، 183، 195، 197، 201، 228، 230، 268، 325، 368، 369، 373، 375، 379، 402، 418، 434، 437، 446، 451
عربيّت، 213
عرفات، 42، 44
عرفان، 462
عرفه، 44
عصبيت، 230، 233، 234، 256
ص: 494
عصمت، 22، 92، 127، 134، 254، 255
عطّار، 294
عطريف بن عطا، 442
عقيده، 15، 16، 20، 67، 83، 92، 121، 129، 140، 225، 242، 250، 252، 254، 255، 257، 259، 292، 339، 368، 386، 427، 435، 450، 461
عقيل بن ابى طالب، 182
عك، 445
عك بن ديث، 445
عكرمه، 38، 89
علامه شوشترى، 33
علم، 14، 17، 22، 24، 58، 66، 69، 73، 77، 80، 109، 114، 115، 123، 133، 138، 144، 149، 156، 173، 193، 215، 237، 238، 239، 240، 242، 244، 249، 252، 254، 255، 262، 263، 264، 265، 272، 278، 280، 293، 302، 317، 359، 397، 422، 423، 432، 450، 457، 461، 462، 465، 470، 471
علويان، 13، 80، 83، 84، 85، 86، 88، 89، 90، 96، 99، 108، 109، 110، 113، 115، 118، 119، 120، 123، 124، 125، 126، 127، 132، 135، 143، 145، 146، 147، 149، 150، 151، 152، 156، 160، 162، 163، 166، 170، 177، 191، 213، 219، 220، 221، 222، 242، 243، 245، 248، 249، 250، 259، 261، 262، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 278، 279، 281، 285، 289، 298، 299، 305، 310، 313، 314، 315، 316، 319، 320، 322، 328، 329، 330، 338، 345، 346، 347، 348، 351، 357، 359، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 371، 374، 375، 380، 381، 383، 384، 386، 391، 393، 395، 398، 401، 405، 406، 407، 408، 409، 412، 413، 414، 415، 416، 419، 420، 421، 422، 424، 428، 430، 432، 433، 434، 436، 438، 439، 446، 447، 451، 454، 457، 460
على، 13، 14، 23، 25، 26، 29، 30، 39، 41، 44، 46، 49، 51، 53، 54، 56، 57، 58، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 71، 72، 75، 76، 77، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 97، 99، 100، 101، 103، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 116، 117، 118، 119، 120، 122، 123، 124، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 143، 144، 145، 146، 147، 151، 152، 156، 157، 159، 160، 161، 163، 164، 165، 169، 170، 172، 174، 176، 177، 179، 180، 181، 182، 183، 188، 189، 191، 196، 197، 198، 199، 201، 202، 210، 213، 214، 215، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 227، 231، 234، 237، 238، 239، 241، 244، 245، 247، 250، 251، 252، 253، 254، 257، 261، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 274، 276، 277، 279، 280، 281، 286، 287، 288، 289، 292، 300، 303، 304، 305، 306، 307، 313، 315، 317، 318، 319، 320، 331، 332، 333، 337، 338، 342، 346، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 342، 346، 347، 348، 352، 354، 359، 360، 361، 362، 363، 366، 367، 380، 381، 384، 387، 390، 391، 395، 396، 398، 399، 402، 403، 405، 406، 408، 409، 410، 411، 412، 413، 414، 419، 420، 421، 422، 423، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 433، 434، 435، 436، 437، 438، 441، 443، 444، 445، 446، 447، 448، 449، 450، 455، 457، 463، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471
على اصغر، 76، 466
على اكبر، 24، 36، 76
على الرضا، 418، 422، 423، 428
على بن ابى سعيد، 426
على بن ابيطالب، 165
على بن الحسين، 39، 123
على بن جعفر، 392
على بن حجّاج، 341
ص: 495
على بن حسين الاصغر، 76
على بن عباس، 305
على بن عبيد الله، 384، 387، 391، 398
على بن عقبه، 53
على بن محمد، 177، 285، 288، 410، 433، 440، 441، 465
على بن موسى، 49، 50، 325، 427، 428، 444
على سامى، 64، 129
عمار بن ياسر، 64، 259
عمّال، 215
عمامه، 411، 424، 452
عمان، 442
عمر، 22، 64، 65، 76، 87، 88، 90، 92، 97، 107، 109، 122، 125، 134، 138، 139، 141، 148، 151، 170، 172، 175، 182، 189، 238، 240، 249، 257، 258، 265، 268، 272، 273، 274، 278، 279، 316، 319، 321، 322، 337، 338، 344، 353، 362، 416، 420، 422، 441، 445، 447، 449، 455، 457
عمر بن ابراهيم، 443
عمر بن ابى ربيعه، 30، 31
عمر بن خطاب، 94، 107، 134، 189، 196، 238، 266، 268، 319، 321
عمر بن زين العابدين، 149، 243
عمر بن سلام، 319
عمر بن عبد العزيز، 88، 89، 189، 278، 321، 322، 323، 329، 338
عمرو بن ابى المقدام، 44
عمرو بن شداد، 212
عمرو بن عاص، 108، 455
عمرو بن عثمان، 167، 169، 221
عمرو عاص، 446
عمره، 113
عهد، 64، 89، 92، 95، 107، 108، 116، 126، 165، 186، 226، 254، 298، 300، 342، 347، 348، 352، 391، 411، 412، 423، 471
عيد فطر، 203، 453
عيد نوروز، 360، 453
عيسى، 86، 120، 141، 182، 184، 185، 188، 189، 190، 202، 205، 206، 207، 208، 210، 221، 227، 229، 234، 242، 297، 301، 302، 303، 304، 319، 320، 327، 328، 342، 372، 381، 388، 391، 392، 424، 444، 445، 450
عيسى بن جعفر، 364
عيسى بن زيد، 141، 202، 207، 234، 235، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 372، 407
عيسى بن عبد اللّه، 96
عيسى بن مريم، 65
عيسى بن موسى، 176، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 211، 216، 217، 227، 230، 235، 248، 287، 297، 298، 302، 317
عين ابى زياد، 248
غار ثور، 291
غاصب، 54، 255، 257، 330
غالى، 287
غزوه، 106، 107، 316
غسان بن ابى الفرج، 437
غسان بن فرج، 396
غصب، 59، 105، 118، 119، 121، 123، 135، 137، 157، 218، 268، 270، 366، 385، 429، 433، 434، 460
غفار، 178، 186
غلات، 75، 128، 224، 396، 425
غلو، 129، 242، 245، 287، 292، 404
غيب، 244، 249
غيبت صغرى، 22، 27
فارس، 44، 96، 101، 168، 170، 176، 193، 201، 202، 212، 220، 227، 231، 291، 293، 330، 383، 419، 442، 446، 471
فاطمه، 52، 133، 164، 181، 188، 196، 221، 237،
ص: 496
252، 289، 314، 405
فاطمه بنت الحسين، 76
فاطميان، 20، 220، 293
فان فلوتن، 82، 83، 89، 471
فتوا، 140، 175، 203، 267، 271، 274، 275، 280
فخ، 53، 250، 315، 325، 326، 337، 338، 339، 347، 355، 359، 463
فخرى، 86، 101، 102، 143، 145، 156، 173، 242، 262، 310، 311، 312، 317، 327، 329، 350، 364، 365، 375، 405، 410، 413، 415، 423، 425، 427، 456، 458
فدك، 55، 56
فرات، 103، 121، 365، 401
فرزدق، 30، 51، 292
فرع، 189، 248، 369
فرعون، 174، 180، 259
فرقه بيانيه، 132
فرمانرواى، 206
فرهنگ، 19، 49، 57، 101، 263، 463
فريد رفاعى، 263
فسق، 139، 167، 415
فضاله، 348
فضل، 85، 107، 156، 160، 170، 173، 265، 310، 313، 324، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 347، 365، 368، 371، 372، 375، 381، 383، 387، 388، 393، 394، 400، 401، 406، 411، 415، 418، 419، 420، 421، 423، 424، 425، 426، 427، 432، 434، 435، 437، 448، 469
فضل بن ربيع، 47، 246، 365، 373، 379، 381، 415، 418
فضل بن محمد، 439
فضل بن يحيى، 339، 341، 342، 343، 345، 347، 365، 368
فقه، 141، 175، 215، 238، 263، 264، 266، 272، 273، 277، 306، 370، 431، 450، 461، 462، 467
فقها، 38، 63، 64، 66، 203، 211، 263، 277، 337، 342، 352، 365، 373، 435، 449، 450
فقيه، 139، 211، 273، 299، 355، 450
فيد، 185
فيض بن ابى صالح، 314
فيليپ، 67، 122، 286، 373، 471
فىء، 91، 344، 429
قائم، 156، 290
قادسيه، 200، 395
قاسطين، 251
قاسم بن اسحاق، 176
قاسم بن محمد، 237، 239، 465
قاصد، 148، 149
قاضى، 164، 277، 352، 407، 410
قاضى عياض، 279
قاهره، 20، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471
قبر، 16، 36، 238، 245، 288، 351، 364، 408، 427
قبله، 232
قبيله، 106، 125، 177، 226، 294، 445
قثم، 108، 420
قثم بن عباس، 107
قدسى، 264، 286
قرآن كريم، 20، 67، 109، 252، 254، 256، 262
قراطيس، 456
قرّاء، 29، 263
قرمطيان، 291
قريش، 31، 43، 75، 95، 106، 107، 113، 165، 185، 226، 281، 288، 291، 366، 407، 410، 457
قصر، 72، 113، 120، 121، 124، 125، 201، 348، 360، 387، 388، 434
قصر الضرتين، 387
قصرى، 113، 343، 348
قصيدهاى، 122، 268
قضاوت، 242، 272، 275، 276، 277، 431
ص: 497
قطعيه، 288
قلعه، 195، 221
قلنسوه، 407
قم، 23، 26، 36، 53، 288
قومس، 96، 341
قيام، 19، 20، 23، 24، 28، 40، 41، 56، 57، 58، 71، 74، 79، 80، 81، 90، 92، 93، 94، 96، 97، 100، 103، 105، 111، 113، 115، 116، 118، 119، 122، 124، 128، 132، 133، 136، 137، 138، 140، 145، 150، 151، 155، 168، 171، 172، 173، 174، 176، 178، 180، 181، 182، 183، 189، 190، 191، 193، 195، 196، 198، 199، 201، 202، 203، 204، 205، 212، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 225، 227، 231، 239، 241، 247، 256، 257، 261، 265، 275، 278، 279، 280، 286، 289، 297، 303، 304، 305، 306، 315، 317، 319، 324، 325، 326، 328، 329، 330، 331، 333، 334، 337، 339، 340، 344، 345، 347، 350، 351، 354، 363، 366، 368، 369، 372، 380، 381، 383، 384، 386، 387، 388، 395، 397، 398، 401، 402، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 416، 418، 420، 431، 433، 436، 438، 440، 441، 442، 443، 444، 445، 451، 452، 454، 455، 457، 460، 461، 463
قيس، 186، 465
قيس بن سعد، 64
كاظم، 286، 288، 306، 361، 362، 363، 418، 438
كافر، 137، 138، 242، 251، 450
كايتانى، 129
كتابخانه، 20، 213، 465
كثير، 51، 52، 54، 89، 100، 109، 110، 132، 140، 165، 179، 197، 257، 258، 311، 339، 343، 372، 373، 421، 425، 434، 437، 469
كثير النوى، 140
كثير بن اسماعيل، 140
كثير بن حصين، 189
كثير عزه، 292
كربلا، 26، 27، 28، 38، 65، 67، 70، 71، 75، 76، 77، 110، 133، 262، 462، 465، 470
كرخ، 365، 442
كردعلى، 64
كرمان، 212
كسرى، 434
كعبه، 70، 106، 184، 223، 239، 299، 399، 400، 408، 417
كفر، 129، 182، 251، 259
كلشف، 177
كلينى، 24، 76، 77، 123، 238، 242، 244، 246، 255، 259، 264، 291، 412، 431، 432، 462، 465
كميت اسدى، 51
كميت بن زيد، 148
كناسه، 59
كنده، 399، 400، 447
كوراء، 445
كوفه، 28، 45، 59، 64، 67، 70، 72، 77، 81، 82، 86، 87، 90، 91، 93، 94، 96، 97، 100، 103، 110، 117، 118، 120، 121، 122، 133، 144، 146، 147، 149، 163، 166، 169، 170، 178، 179، 188، 189، 194، 196، 197، 198، 199، 200، 203، 204، 205، 207، 208، 210، 211، 216، 217، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 231، 246، 249، 272، 274، 275، 276، 287، 293، 302، 303، 304، 305، 322، 383، 386، 387، 388، 389، 390، 392، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 436، 437، 438، 439، 440، 442، 443، 449، 450، 454، 455
كوم، 401
كهلانى، 445
كيسانيه، 74، 75، 76، 77، 81، 82، 127، 128، 130، 132، 134، 135، 285
گذرگاه، 229
گرگان، 341
ص: 498
گلدزيهر، 65، 68، 262، 292، 461، 471
گناه، 68، 150، 232، 254، 420
گنبد سبز، 174
لحج، 447
لعن، 59، 259، 365
ليثى، 16، 101، 135، 250، 345، 368، 420
مارقين، 87، 251
ماريه، 431
مالك، 175، 189، 261، 265، 266، 274، 278، 279، 280، 352، 469
مالك اشتر، 66
مالك بن انس، 16، 175، 203، 212، 266، 271، 278، 339
ماليات، 34
مانوى، 292
ماوراء النهر، 44
ماوردى، 371، 469
ماهين، 96
مأموم، 140
مأمون، 27، 48، 50، 261، 263، 265، 269، 310، 369، 377، 379، 380، 381، 383، 384، 387، 393، 394، 395، 396، 397، 399، 400، 401، 405، 406، 408، 411، 412، 413، 414، 415، 416، 417، 418، 419، 420، 421، 422، 423، 424، 425، 426، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 433، 434، 435، 436، 437، 438، 439، 440، 443، 444، 445، 446، 447، 451، 454، 455، 456، 457
مأمون عباسى، 288، 403
مبارك تركى، 324، 327
مباركيه، 294
مبيّضه، 324
متوكل، 51، 177، 454، 457، 458
مثنى بن حجاج، 341
مجلسى، 25، 27، 32، 130، 253، 277، 353، 360، 363، 432، 453، 469
مجوس، 266، 267، 292
مجوسيه، 292
محرم، 67، 81، 103، 114، 312، 330، 395
محمد، 13، 14، 23، 24، 26، 33، 44، 45، 46، 57، 70، 74، 77، 85، 95، 100، 102، 103، 114، 115، 117، 120، 124، 126، 129، 132، 133، 135، 137، 138، 144، 147، 148، 149، 151، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 169، 171، 172، 173، 174، 176، 177، 178، 179، 181، 185، 186، 187، 188، 193، 195، 197، 198، 201، 202، 203، 204، 208، 210، 211، 212، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 225، 227، 228، 229، 233، 234، 237، 239، 240، 241، 244، 246، 254، 258، 264، 267، 272، 275، 277، 278، 285، 287، 288، 290، 292، 293، 294، 297، 300، 301، 309، 319، 320، 321، 323، 325، 327، 328، 342، 352، 359، 361، 363، 385، 386، 387، 390، 391، 392، 393، 395، 396، 398، 399، 400، 403، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 415، 416، 420، 424، 431، 433، 436، 439، 440، 441، 442، 443، 444، 445، 447، 450، 451، 452، 453، 455، 462، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471
محمد الحسين، 254
محمد امين، 363، 373، 379، 381، 408، 415، 416
محمد أبو زهرة، 240
محمد باقر، 51، 77، 123، 137، 239، 277، 418، 469
محمد باقر مجلسى، 25، 27، 253
محمد بن ابراهيم، 169، 342، 383، 384، 385، 386، 387، 388، 390، 391، 398، 405، 441، 443، 444، 446
محمد بن ابى بكر، 237
محمد بن ابى زينب، 287
محمد بن ابى سيره، 191
محمد بن اسحاق، 470
ص: 499
محمد بن اسماعيل، 290، 294
محمد بن اشعث، 205، 363، 373
محمد بن حنفيه، 69، 70، 74، 75، 76، 77، 79، 80، 82، 84، 112، 113، 119، 130، 131، 133، 135، 165، 285، 349، 468
محمد بن خالد، 164
محمد بن خالد قسرى، 166، 175
محمد بن زيد، 185، 300، 391، 392، 395، 415، 469
محمد بن سليمان، 325، 326، 330، 338، 391
محمد بن شهاب، 32، 58
محمد بن طلحة، 255
محمد بن عبد الرحمن، 148
محمد بن عبد الله، 84، 137، 155، 156، 162، 171، 183، 196، 221، 241، 244، 248، 319، 326، 361، 420، 455
محمد بن عجلان، 175
محمد بن على، 44، 70، 75، 77، 79، 81، 82، 83، 84، 85، 87، 88، 89، 92، 95، 99، 100، 103، 111، 113، 114، 116، 119، 131، 132، 143، 145، 157، 170، 241، 261، 322، 360، 361، 391، 399، 403، 424، 441، 444، 445، 465، 467
محمد بن عمران، 191
محمد بن قاسم، 138، 449، 450، 451، 452، 453، 454، 455، 456
محمد بن مسلم، 400
محمد تقى، 288، 469
محمد جواد، 470
محمد حسين مظفرى، 64، 177، 245، 418، 435
محمد ديباج، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 410
محمد رضا مظفر، 242، 251، 259، 462
محمد قائم، 288
محمد كاظمى قزوينى، 252
محمد مهدى، 182
مختار، 13، 20، 28، 69، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 90، 113، 130، 135، 165
مختار بن ابو عبيد، 197
مختار ثقفى، 71، 138، 165، 221، 287
مختار ليثى، 16
مخول بن ابراهيم، 354
مدائن، 96، 193، 194
مداين، 68
مدينه، 28، 29، 30، 31، 33، 37، 45، 46، 48، 49، 55، 59، 69، 77، 87، 91، 103، 107، 109، 126، 127، 132، 148، 157، 159، 160، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 177، 178، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 193، 196، 198، 203، 205، 210، 211، 212، 214، 216، 217، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 230، 237، 239، 242، 243، 244، 246، 247، 248، 249، 258، 265، 278، 279، 280، 299، 300، 305، 306، 307، 318، 319، 320، 321، 322، 323، 324، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 352، 355، 359، 360، 361، 362، 364، 369، 384، 386، 391، 395، 398، 406، 407، 422، 431، 432، 449، 462
مراجل، 418
مرتضى، 254
مرجئه، 87
مرقونى، 292
مرگ، 73، 80، 81، 83، 90، 116، 121، 125، 130، 138، 139، 144، 146، 161، 167، 187، 202، 204، 247، 250، 251، 265، 286، 288، 293، 304، 317، 328، 332، 356، 365، 372، 374، 390، 391، 408، 409، 427، 432، 455، 456، 457
مرو، 384، 400، 408، 415، 420، 422، 439، 445، 451
مروان بن ابى حفصه، 52، 270، 343
مروان بن حكم، 97، 113
مروان بن محمد، 95، 102، 103، 117، 120، 144،
ص: 500
147، 219، 240، 272
مروج الذهب، 68، 122، 146، 156، 165، 170، 183، 196، 202، 210، 227، 235، 239، 244، 262، 268، 269، 273، 351، 406، 440، 457، 470
مروه، 393
مزدكى، 292
مزينه، 177، 178، 186
مساوات، 91
مستجيب، 296
مستشرق، 65، 98، 254، 281، 362
مستعين، 455، 457
مسجد، 107، 120، 157، 163، 187، 188، 319، 320، 322، 323، 331، 400
مسجد الحرام، 106، 113، 157، 299، 400، 410
مسرور كبير، 453
مسعودى، 67، 68، 69، 70، 71، 74، 81، 93، 106، 108، 112، 121، 122، 141، 144، 145، 146، 148، 149، 150، 156، 165، 169، 170، 171، 172، 176، 178، 183، 196، 202، 210، 212، 218، 219، 223، 227، 235، 239، 243، 244، 250، 263، 265، 268، 269، 273، 298، 301، 316، 325، 326، 327، 330، 345، 349، 350، 351، 353، 359، 365، 396، 404، 405، 406، 415، 416، 417، 422، 424، 427، 440، 442، 450، 454، 457، 470
مسلم، 16، 42، 97، 100، 101، 135، 139، 165، 166، 196، 205، 238، 266، 325، 331، 341، 368، 400، 469
مسلم بن جندب، 319
مسلم بن عقبه، 28، 29، 165، 183، 239
مسلم بن قتيبه، 205
مسوّده، 26، 324
مسيح، 281
مشبّهه، 128
مشرك، 232
مشروع، 85، 271، 274، 330
مشروعيت، 82، 134، 274، 275
مشعر، 42
مصر، 13، 86، 172، 176، 177، 179، 185، 193، 196، 197، 198، 213، 214، 219، 220، 224، 225، 285، 290، 313، 355، 367، 431، 442، 455، 467، 469
مصعب، 28، 74، 177، 345، 349، 350، 351، 360، 442
مصعب بن زبير، 28، 74، 165
مصلحت، 136، 185، 186، 214، 215، 253، 387
مضاء، 195
مضر، 101، 230، 365
مضريان، 380، 442
مظالم، 91، 298
مظفرى، 64، 177، 245، 361، 369، 413، 418، 435، 438، 470
معاذ بن مسلم، 325
معارف، 23، 33، 35، 36، 37، 38، 43، 44، 264، 462
معاويه، 66، 68، 71، 80، 86، 87، 93، 95، 96، 97، 98، 99، 101، 109، 110، 111، 112، 113، 122، 136، 165، 183، 188، 190، 201، 219، 223، 239، 311، 312، 446
معاوية بن ابى سفيان، 66، 88، 109، 197، 380
معاوية بن يسار، 311
معبد، 108[1422]
معتزله، 23، 87، 94، 133، 202، 237، 252، 293، 432، 450، 456
معتصم، 138، 261، 269، 429، 432، 449، 452، 453، 454، 455، 456، 457
معرفت، 238، 242، 264، 463
معصوم، 22، 254، 264
معلى، 53، 54، 471
معلى بن خنيس، 53، 54
معمريه، 287
ص: 501
معن بن زائد، 227
مغرب، 172، 173، 176، 219، 220، 261، 269، 290، 294، 295، 345، 355، 356، 357، 363، 383، 448
مغيره، 195، 205، 206
مغيرة بن شعبه، 446
مفضل ضبى، 263
مفضليه، 287
مقبره، 189
مقداد، 64، 65
مقدسى، 87، 145، 159
مقريزى، 172، 177، 220، 293، 294، 455، 470
مكاسر، 296
مكه، 28، 30، 31، 33، 42، 70، 86، 87، 105، 107، 108، 112، 113، 127، 159، 165، 176، 184، 188، 189، 190، 191، 223، 226، 229، 239، 274، 298، 299، 315، 324، 325، 326، 328، 329، 333، 334، 349، 369، 391، 392، 393، 399، 406، 407، 408، 409، 410، 420، 438، 443، 445، 463
ملطى، 65، 129، 470
منبر، 59، 88، 117، 119، 120، 122، 166، 167، 168، 170، 174، 203، 299، 322، 323، 395، 407، 409
منتظر، 56، 57، 131، 150، 171، 172، 217، 227، 249، 288، 379، 381، 393، 457
منتظرين، 131
منزلت، 93، 98، 144، 170، 210، 245، 345، 372، 414
منصور، 26، 30، 41، 43، 46، 47، 55، 85، 86، 96، 99، 100، 103، 114، 115، 117، 120، 124، 127، 128، 133، 135، 136، 138، 146، 150، 151، 153، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 168، 169، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 188، 189، 190، 193، 194، 196، 197، 198، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 213، 214، 215، 216، 217، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 230، 231، 234، 237، 238، 241، 242، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 251، 256، 261، 262، 265، 268، 269، 272، 273، 274، 275، 276، 278، 279، 280، 285، 287، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 305، 307، 310، 311، 317، 327، 328، 329، 337، 350، 352، 355، 362، 364، 367، 371، 386، 388، 396، 407، 415، 416، 433، 438، 442، 450
منصور بن مهدى، 394، 395، 421
منصور عباسى، 26، 136، 305، 395، 397
منصور نمرى، 369
منكر، 92، 119، 138، 246، 251، 280، 291، 326، 387، 426، 431، 453
منى، 41، 42، 321، 329
موالى، 69، 73، 74، 80، 87، 151، 219، 310، 319، 324، 331، 355، 356، 447، 462
موريان، 310
موسويه، 286
موسى، 47، 48، 49، 50، 51، 55، 56، 114، 172، 176، 180، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 211، 216، 217، 219، 227، 230، 233، 235، 247، 248، 253، 286، 287، 288، 289، 297، 298، 300، 302، 306، 307، 315، 317، 325، 326، 327، 328، 332، 359، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367، 369، 370، 373، 380، 384، 388، 392، 399، 403، 404، 406، 418، 422، 425، 427، 428، 433، 435، 436، 438، 439، 440، 441، 443، 444، 457، 465، 470
موسى بن جعفر، 47، 48، 49، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 375، 391
موسى بن عبد الله، 176
موسى بن عيسى، 325، 327، 328، 342
موسى بن يحيى، 372
ص: 502
موسى كاظم، 286، 288، 418، 438
موسى هادى، 298، 315، 316، 317
موصل، 194، 383، 407، 442
موفق مكى، 271، 272، 274، 276، 278
مهاجر، 101
مهدويت، 65، 92، 135، 138
مهدى، 14، 47، 135، 141، 149، 156، 157، 158، 161، 163، 171، 190، 205، 211، 241، 246، 250، 261، 263، 268، 277، 283، 290، 294، 295، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 310، 311، 312، 313، 314، 316، 317، 318، 319، 330، 337، 338، 356، 361، 362، 369، 371، 372، 394، 395، 397، 399، 405، 409، 411، 415، 416، 421، 425، 429، 434، 436، 437، 438، 440، 442، 445، 454
مهراس، 123
مهينه، 178
ميمون، 292، 293، 294، 406، 410
ميمون قدّاح، 292، 293، 294
مؤتم الاشبال، 302
مؤتمن، 417
ناصر، 294
نافع بن ثابت، 223
ناكثين، 251
نايب، 290، 296، 424
نبوّت، 24، 29، 255، 287، 293، 462
نبىّ، 24، 25، 138، 255، 264، 323، 450
نجف، 24، 48، 245، 467، 470، 471
نخيله، 68
نسا، 451، 452
نسخ، 73، 74، 242
نشار، 64، 67، 77، 129، 131، 133، 135، 136، 138، 139، 141، 231، 234، 235، 240، 294، 306، 345، 370، 414، 468
نص، 63، 76، 92، 135، 137، 252، 350، 422، 450
نصر بجلى، 392
نصر بن ثابت، 383
نصر بن سيار، 311
نصر بن شبيب، 384، 386، 398
نصر بن شيث، 401، 418، 431، 451، 455
نصيب، 30، 51
نعمان بن ثابت، 271
نعيم بن خازم، 434
نفس زكيه، 84، 85، 92، 124، 126، 128، 135، 136، 138، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 162، 163، 164، 165، 167، 168، 169، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 180، 181، 182، 183، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 193، 195، 196، 198، 199، 203، 204، 213، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 229، 230، 233، 234، 240، 241، 242، 243، 246، 247، 248، 251، 256، 265، 269، 273، 275، 277، 278، 279، 280، 286، 297، 299، 300، 301، 302، 305، 311، 315، 317، 320، 328، 329، 330، 333، 337، 346، 347، 350، 354، 395، 397، 407، 409، 433، 455
نفيل ازدى، 68
نقبا، 131، 218
نقيب، 89، 100، 296
نماز، 32، 34، 59، 69، 73، 130، 188، 203، 234، 289، 320، 322، 323، 337، 405، 431، 457
نوبختى، 77، 96، 97، 134، 136، 137، 138، 141، 288، 366، 403، 422، 431، 450، 455، 456، 470
نوح، 125، 451
نوح بن حيان، 451
نور الثقلين، 53
نورى حاتم، 239
نهر، 207
نهروان، 87
ص: 503
نهرين، 341
نهضت، 79، 90، 91، 97، 101، 105، 173، 193، 197، 213، 215، 263، 266، 280، 300، 301، 303، 304، 305، 311، 315، 316، 317، 324، 331، 333، 334، 339، 344، 346، 354، 355، 356، 359، 384، 385، 392، 397، 398، 399، 400، 406، 409، 414، 433، 436، 438، 440، 441، 444، 445، 446، 449، 454، 456، 460، 463
نيشابور، 314، 452
نيكلسون، 119
نينوا، 386
واثق، 454، 456، 457، 458
واثق بالله، 269
واجب الطاعه، 133
وادى القرى، 225
وادى سباع، 200
وارث، 64، 66، 84، 109، 121، 182، 264، 265
واسط، 46، 90، 120، 151، 193، 194، 202، 212، 231، 391، 392، 394، 396، 454
واصل بن عطاء، 93، 133
واصل بن عطاء، 237
والى، 90، 92، 96، 99، 111، 124، 127، 151، 163، 164، 165، 166، 168، 170، 173، 175، 176، 177، 178، 189، 190، 201، 202، 280، 303، 311، 319، 320، 321، 322، 324، 333، 338، 364، 391، 392، 393، 396، 420، 436، 437، 438، 442، 443، 444، 445، 447
ورع، 45، 92، 112، 114، 122، 218، 306، 317، 362، 366، 397، 418، 422، 450
ورقاء بن جميل، 406، 407
وزارت، 47، 144، 151، 246، 310، 311، 312، 314، 371، 373، 383، 419، 446
وزير، 64، 71، 144، 151، 197، 243، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 338، 342، 347، 356، 371، 372، 386، 415، 418، 434، 447
وصايت، 275
وصى، 64، 66، 85، 181، 242، 254
وصيت، 38، 41، 42، 63، 76، 77، 79، 81، 82، 92، 101، 102، 116، 119، 131، 132، 144، 183، 244، 252، 253، 261، 285، 294، 297، 302، 338، 390، 391، 398، 432، 457
ولايتعهدى، 49
ولهاوزن، 81، 82، 98
وليد، 95، 113، 114، 226، 240
هادى، 191، 250، 261، 263، 265، 269، 283، 286، 290، 294، 298، 305، 315، 316، 317، 318، 319، 325، 327، 328، 329، 330، 333، 337، 362، 367، 397، 415، 448
هارون، 48، 49، 54، 55، 56، 314، 317، 335، 337، 338، 340، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 359، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 371، 372، 373، 374، 379، 416، 417، 422، 429، 442، 448، 456
هارون الرشيد، 176، 246، 261، 263، 265، 277، 290، 304، 314، 337، 338، 343، 345، 346، 347، 348، 349، 350، 352، 354، 356، 361، 362، 364، 366، 368، 372، 374، 375، 379، 384، 392، 396، 408، 416، 419، 422، 427، 442، 447، 466
هارون بن سعد، 212
هارون بن مسيب، 407
هاشم معروف، 29، 63، 76، 239، 414، 422، 429
هاشميان، 72، 82، 90، 96، 108، 109، 113، 160، 165، 241، 248، 343، 346، 360
هاشميه، 51، 101، 121، 125، 130، 131، 147، 169، 170، 197
هجرت، 22، 88، 105، 108، 226، 291
هرثمة بن اعين، 383، 398، 425، 437
هريم، 231، 232
هستىشناسى، 238
هشام، 31، 43، 88، 90، 92، 93، 95، 106، 107،
ص: 504
132، 173، 240، 303، 363، 470
هشام بن سالم، 57
هشام بن عبد الملك، 38، 43، 93، 95، 96، 175، 239، 271، 446
هشام بن عمرو، 126
هشام غوطى، 252
همدان، 96، 416
همسر، 114، 181، 318
هند، 158، 162، 167
ياقوت حموى، 103، 120، 121، 151، 160، 163، 168، 179، 204، 224، 244، 247، 290، 293، 445، 452
يحيى، 26، 78، 80، 94، 98، 99، 115، 116، 172، 175، 176، 219، 286، 321، 322، 334، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 357، 359، 361، 363، 365، 367، 368، 372، 373، 374، 375، 397، 404، 442، 443، 450، 466، 470
يحيى ابن ام الطويل، 33
يحيى برمكى، 338، 339، 340، 345، 347، 356، 360، 363، 368، 371، 372، 373
يحيى بن ابى شميط، 404
يحيى بن امّ طويل، 54، 58
يحيى بن حسين، 442، 443، 448، 465
يحيى بن خالد، 340، 342، 348، 356، 363، 368، 372، 373، 375
يحيى بن عبد الله، 247، 319، 320، 321، 322، 323، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 351، 352، 353، 354، 357، 360، 361، 372، 373، 374، 442، 463
يحيى بن عمر، 138، 455، 457
يحيى بن مساور، 354
يزيد، 28، 29، 54، 88، 109، 111، 112، 183، 194، 223، 272، 356، 380، 443
يزيد بن انس، 72
يزيد بن جرير، 443
يزيد بن ربيعه، 267
يزيد بن عبد الملك، 95
يزيد بن عمر، 151، 272
يزيد بن معاويه، 68، 71، 93، 110، 111، 112، 113، 165، 183، 239
يزيد بن وليد، 95
يعقوب بن داوود، 30، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 411
يعقوبى، 144، 194، 353
يمانيان، 380، 442
يمن، 66، 101، 108، 110، 172، 176، 193، 219، 220، 230، 261، 286، 291، 369، 383، 391، 392، 394، 398، 406، 420، 441، 442، 443، 444، 445، 446، 447، 448
ينبع، 130، 167
يوسف، 90، 166، 184، 211، 239، 248، 334، 439، 469
يوسف بن عمر، 90، 92، 170
يونانيان، 290
يهودى، 128[1423]
[1] ( 1). عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام، مجموعه آثار دومين كنگره جهانى حضرت رضا عليه السّلام، 1366، ج اول.
[2] ( 1). شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، چ دوم، جمادى الاخر 1414، ج 15، ص 54.
[3] ( 1). شيخ صدوق، علل الشرايع، نجف اشرف، مكتبة الحيدرية، 1386 ه ق، ج 1، ص 219- 220.
[4] ( 2). محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلاميه، چ دوم، 1389 ه ق، ج 4، ص 466.
[5] ( 1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، چ دوم، 1403 ه ق، ج 99، ص 16.
[6] ( 1). الطبرسى، محقق النورى، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، چ دوم، 1409 ه ق، ج 3، ص 328.
[7] ( 1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 115.
[8] ( 1). هاشم معروف الحسنى، دراسات فى الحديث و المحدثين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، چ دوم، 1398 ه ق، ص 101.
[9] ( 1). ابى بكر احمد بن على الخطيب بغدادى، تاريخ بغداد، تحقيق مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلميه، چ اول، 1417 ه ق، ج 14، ص 264.
[10] ( 1). ابن هشام الانصارى، مغنى اللبيب، ج 1، ص 14.
[11] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 143.
[12] ( 1). همان.
[13] ( 2). همان، ج 46، ص 144.
[14] ( 3). قفر: بيابان بىآبوعلف. در اينجا كنايه از تنهايى امام سجاد عليه السّلام است.
[15] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[16] ( 1). بحار الانوار، ج 75، ص 128.
[17] ( 2). همان، ص 306.
[18] ( 3). همان، ج 46، ص 144.
[19] ( 1). ابن شعبه الحرانى، تحف العقول، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسه نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، چ دوم، ص 249.
[20] ( 2). همان، ص 252.
[21] ( 3). همان، ص 272.
[22] ( 1). بحار الانوار، بيروت، 1404 ق، ج 10، ص 154.
[23] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 258.
[24] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 361.
[25] ( 1). الكافى، ج 1، ص 368.
[26] ( 2). همان.
[27] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 220.
[28] ( 1). الكافى، ج 4، ص 466.
[29] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 72.
[30] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 72.
[31] ( 2). بحار الانوار، ج 47، ص 176.
[32] ( 3). الكافى، ج 1، ص 473.
[33] ( 1). ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، نجف اشرف، مكتبة الحيدريه، 1376 ه ق، ج 4، ص 311.
[34] ( 1). كافى، ج 1، ص 194.
[35] ( 2). شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام، تحقيق شيخ حسين اعملى، بيروت، مؤسسه اعلمى للمطبوعات، چ اول، 1404، ج 1، ص 216.
[36] ( 1). احمد بن على الطبرسى، الاحتجاج، تحقيق، السيد محمد باقر الخرسان، دار النعمان، ج 2، ص 389.
[37] ( 2). بحار الانوار، ج 49، ص 114.
[38] ( 3). المناقب، ج 4، ص 207.
[39] ( 4). همان.
[40] ( 1). بحار الانوار، ج 49، ص 109.
[41] ( 2). همان.
[42] ( 1). على بن جمعه العروسى الحويزى، تفسير نور الثقلين، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مطبعة الحكمة، ج 2، ص 109.
[43] ( 1). الحافظ ابى الفداء اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهاية، تحقيق على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چ اول، 1408، ج 10، ص 85.
[44] ( 1). بحار الانوار، ج 29، ص 200.
[45] ( 1). محمد بن الحسن الطوسى، اختيار معرفة الرجال معروف به رجالكشى، تصحيح حسن مصطفوى، دانشگاه مشهد، 1348، ص 157.
[46] ( 2). همان، ص 156.
[47] ( 1). كافى، ج 1، ص 186.
[48] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 363.
[49] ( 1). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 9.
[50] ( 2). ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ص 138.
[51] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 146.
[52] ( 2). على سامى نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 1- 2.
[53] ( 3). محمد حسين كاشف الغطاء نويسنده شيعى معتقد است: بذرهاى تشيع با بذرهاى اسلام در يك زمان كاشته شدند( اصل الشيعه و اصولها، ص 87) و نويسنده شيعى ديگر، محمد حسين مظفرى بر اين باور است كه دعوت به تشيع از زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردم را به« لا اله الّا اللّه» دعوت كرد آغاز شد. وى به گفته رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره على بن ابى طالب عليه السّلام در جمع بنى هاشم استناد مىكند كه فرمود:« اين برادر و وارث و وزير و وصى من و جانشين من بين شماست، حرف او را بشنويد و اطاعتش كنيد.»( تاريخ الشيعه، ص 8- 9) نويسنده شيعى ديگر محمد حسين زين عاملى معتقد است كه در ميان صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اين-- چهار نفر، شيعه على بودند: ابو ذر غفارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر، و يادآور مىشود تعداد كسانى كه با على عليه السّلام در روز غدير خم بيعت كردند چهل هزار نفر بود كه اينها شيعيان علىاند.( الشيعه فى التاريخ، ص 25) محمد كردعلى كه بر مذهب تشيع نيست، معتقد است كه در ميان صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شيعيان على عليه السّلام وجود داشتند و ايشان سلمان فارسى و عمار ياسر و ابو ذر غفارى و حذيفة بن يمان و خزيمة بن ثابت و ابو أيوب انصارى و خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد بن عبادهاند.( خطط الشام، ج 5، ص 251)
[54] ( 1). يعقوبى در تاريخ خود مىآورد: تعدادى از بزرگان مهاجران از بيعت با ابو بكر خوددارى كردند. آنان بر اين باور بودند كه على عليه السّلام براى خلافت، از صديق شايستهتر است.( تاريخ يعقوبى، ص 131) دكتر احمد امين مىنويسد: موضعى كه اين صحابه، مثل سلمان و ابو ذر و مقداد، در برابر خلافت ابو بكر گرفتند ابتداى كار تشيع بود.( ضحى الاسلام، ج 3، ص 209) و گلدزيهر مستشرق بر اين نظر است كه حزبى از بزرگان صحابه به وجود آمد كه موافق با انتخاب ابو بكر و عمر و عثمان براى خلافت نبود و انتخاب على عليه السّلام را ترجيح مىدادند.( العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 174)
[55] ( 2). ملطى، التنبيه و الرّد، ص 25، وى معتقد به ارتباط بين تعاليم ابن سبأ و آغاز كار تشيع است.
[56] ( 3). شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام به شكلگيرى و انتشار تعليمات شيعيان مشهور به سبائيه انجاميد. ابن سبأ بر اين گمان بود كه شخص به قتل رسيده على عليه السّلام نبوده است، بلكه آن شيطانى بوده كه در شمايل على عليه السّلام براى مردم ظاهر شده بود و على عليه السّلام به آسمان رفت، همان طور كه عيسى بن مريم به آسمان صعود كرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 134) و سبائيه گمان بردند كه على عليه السّلام در ابرهاست.
( ملطى، التنبيه و الرد، ص 25) سبائيه به رجعت قايل شدند و ادعا كردند كه على عليه السّلام به آسمان صعود كرد و او به زودى به دنيا مىآيد و انتقام خود را از دشمنانش مىگيرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 143)
[57] ( 4). برنارد لويس مستشرق معتقد است كه قتل على عليه السّلام و پس از آن، فاجعه كربلا تأثير اساسى در پيدايش تشيع انقلابى با صبغه مهدويت داشتهاند.( اصول الاسماعيليه، ص 86)
[58] ( 1). احمد محمود صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 28.
[59] ( 2). نويسنده شيعى محسن امين عاملى، از كسانى كه در جنگ صفين به سپاه على بن ابى طالب عليه السّلام پيوستند، آمارى ارائه مىدهد و مىنويسد: در بين ايشان 87 تن از انصار و نهصد نفر از كسانى بودند كه در بيعت رضوان حضور داشتند و مجموعا تعداد صحابهاى كه همراه حضرت در صفين بودند 2800 نفر بوده است.( اعيان الشيعة، ص 37)
[60] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151.
[61] ( 4). ابن نديم، الفهرست، ص 249.
[62] ( 5). معاويه هنگامى كه بسر بن ارطاة را به بلاد يمن مىفرستاد، به او گفت:« دقت كن كه چون به صنعا برسى، در آنجا از شيعيان ما حضور دارند.»
[63] ( 6). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 140.
[64] ( 1). طه حسين، على و بنوه، ص 90. دكتر نشّار بر اين ديدگاه تأكيد مىكند و مىگويد:« اصطلاح شيعه تا آن زمان فقط براى دلالت بر پيروان على عليه السّلام، به كار نمىرفت.»( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 19)
[65] ( 2). خربوطلى، تاريخ العراق، ص 123.
[66] ( 3). فيليپ حتى، تاريخ العرب، ج 2، ص 253.
[67] ( 4). توابين پيوسته به كلام خداوند تبارك و تعالى استشهاد مىكردند كه مىفرمايد:i« فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.E»( بقره: 54)
[68] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[69] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 100- 101.
[70] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 46.
[71] ( 3). بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 206.
[72] ( 4). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 176.
[73] ( 5). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 48.
[74] ( 1)..218 .P ,euqsom a ni seiduts ,elooP enaL :S
[75] ( 2). ساعدى نقل مىكند كه امام زين العابدين عليه السّلام در يك شب و روز، هزار ركعت نماز مىگزارد و همچنين از راويان حديث بود و به سجاد و زين العابدين و صاحب سجدههاى طولانى شهرت يافت.( حياة الامام على بن الحسين، ص 320)
[76] ( 3). ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 104.
[77] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 83.
[78] ( 1). ر. ك: متن خطبه عبد اللّه ابن زبير در مكه پس از شهادت حسين عليه السّلام در تاريخ طبرى، ج 4، ص 364.
[79] ( 2). طبرى روايت مىكند:« ياران ابن زبير او را مخاطب قرار داده و گفتند: اى مرد بيعتت را آشكار كن، همانا با كشته شدن حسين عليه السّلام رقيبى براى تو باقى نمانده است. گويا تا آن زمان مردم پنهانى با او بيعت مىكردند و او تظاهر مىكرد كه به كعبه پناهنده شده است.( تاريخ طبرى، ج 4، ص 364)
[80] ( 3). ابن زبير، محمد بن حنفيه و عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب را مورد اذيت و آزار قرار مىداد.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 27)
[81] ( 4).« ابن زبير در انتخاب ابراهيم بن محمد بن طلحة بن عبيد اللّه به عنوان يكى از كارگزاران خود در كوفه اشتباه كرد؛ چرا كه شيعيان كينه پدرش را در دل داشتند. همچنين عبد اللّه بن مطيع، والى كوفه از جانب ابن زبير شيعيان كوفه را مورد تعقيب و آزار قرار مىداد. او همه جا به دنبال شيعيان بود و آنان را هراسان مىكرد.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 5.)
[82] ( 5). توّابين در ناحيه« عين الورده» در سال 64 ق از سپاه اموى به سركردگى عبيد اللّه بن زياد شكست-- خوردند. آغاز حركت ايشان سال 61 ق بود.( طبرى، ج 7، ص 46 به بعد/ ابن أثير، الكامل فى تاريخ، ج 4، ص 48 به بعد/ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 210 به بعد)
[83] ( 1). نهضت توابين در آغاز كار، روشى سرّى پيش گرفت. آنان بر آشكار كردن انقلاب خود در آخر ماه ربيع الثانى سال 65 ق توافق كرده بودند، اما هنگامى كه از مرگ خليفه اموى يزيد بن معاويه مطلع شدند، چنين ديدند كه قيام را به ماه ربيع الاول سال 64 ق جلو اندازند.( بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 206)
[84] ( 2). به گزارش مسعودى« هنگامى كه مختار شيعيان را به خود و خونخواهى حسين عليه السّلام دعوت مىكرد، شيعيان به او گفتند: سليمان بن صرد ريش سفيد شيعيان است و شيعيان از او اطاعت مىكنند و مطيع اويند و او امرشان را سرپرستى مىكند. مختار در پاسخ گفت: سليمان مردى است كه از دانش جنگ بىبهره است و سياست نمىداند، و همواره چنين مىگفت تا آنكه طايفهاى از شيعيان از سليمان جدا شده و به او پيوستند.»( مروج الذهب، ج 3، ص 29)
[85] ( 3). البلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 213.
[86] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 5.
[87] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 23.
[88] ( 3). مختار دو سپاه به فرماندهى يزيد بن انس و ابراهيم بن اشتر فرستاد و آنان موفق به قتل ابن زياد شدند.
( تاريخ طبرى، ج 7، ص 144)
[89] ( 4). بنا به گزارش يعقوبى:« على بن حسين را از روزى كه پدرش كشته شد، خندان نديدند، مگر در روزى كه خبر هلاكت ابن زياد را آوردند.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 6)
[90] ( 5). مختار موفق شد قصر حكومتى كوفه و بيت المال آن را تصرف كند و قلوب مردم را با بخشش اموال به خود جذب كند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 95)
[91] ( 6). بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 270.
[92] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 236. شهرستانى در پايان اين بحث، درباره مختار و يارانش چنين مىگويد:« و همه آنها در تحيّر و تشتت فكرى به سر مىبردند؛ چون آنان معتقد بودند كه دين عبارت است از اطاعت امام و هركس امام ندارد، دين ندارد ...»
[93] ( 2). شهرستانى معانى بداء را چنين بيان مىكند:« بداء در علم باشد، و آنچنان است كه امرى را پس از آنكه اراده كرده و درباره آن حكم كرده بود، به گونهاى ديگر درست تشخيص دهد، و بداء در امر آن است كه به چيزى امر كند، بعد از آن به خلاف آن امر كند و كسى كه نسخ را روا نمىدارد، گمان مىبرد كه حكمهاى مختلف در وقتهاى مختلف ناسخ يكديگر باشند.»( الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238)
اما براى تصحيح معناى بداء ر. ك: شيخ مفيد، أوائل المقالات، سيد على فانى، فصل بداء و رساله البداء/ جعفر سبحانى، سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه.( مترجم)
[94] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238.
[95] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 108.
[96] ( 2). بروكلمان، تاريخ الشعوب الاسلامية، ج 1، ص 159.
[97] ( 3). خربوطلى، تاريخ العراق فى ظل الحكم الاموى، ص 149.
[98] ( 4). اغلب ياران مختار، موالى ايرانى بودند كه آنان را« جند حمراء» مىناميدند.( دينورى، الاخبار الطوال، ص 296)
[99] ( 5). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 31.
[100] ( 6). سپاه مختار در حروراء با سپاه مصعب روياروى شدند و جنگ با كشته شدن مختار خاتمه يافت.
( تاريخ طبرى، ج 7، ص 157)
[101] ( 7). دكتر خربوطلى در بحثى پيرامون شخصيت مختار، ديدگاههاى مورّخان فرقههاى مختلف را ذكر مىكند و سرانجام، اين ديدگاه را كه مختار همان كيسان است ترجيح مىدهد.( تاريخ العراق فى ظل الحكم الاموى، ص 151).
[102] ( 8). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238.
[103] ( 9). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24 و ابن نشوان، الحور العين، ص 171.
[104] ( 1). ايشان از شيعيان غالى و ياران عبد اللّه بن سبأ هستند. وى فردى يهودى بوده كه تظاهر به اسلام و پيروى على بن ابى طالب عليه السّلام مىكرده، درحالىكه به آموزشهاى مخالف اسلام مىپرداخته است. اما تعاليم او در بعضى از شهرهاى اسلامى گسترش يافتند و از عوامل قيام ضد عثمان گشتند. سبأيه به حلول بخشى از خداوند در امام اعتقاد داشتند و براى امام سهمى از الوهيت قايل بوده، و امام را فردى مقدس مىدانستند و اين باور را ترويج مىكردند كه امام سرانجام از محل استقرارش در آسمان رجعت مىكند.
براى اطلاع بيشتر درباره ابن سبأ. ر. ك: علّامه سيد مرتضى عسكرى، عبد الله بن سبأ.( مترجم)
[105] ( 2). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 31.
[106] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 235.
[107] ( 4). درباره نسبت مختار به فرقه كيسانيه، آيت اللّه خوئى در كتاب معجم رجال الحديث پس از نقل روايتى از رجال كشى به اين مضمون كه« مختار بن محمد بن على بن ابى طالب دعوت كرد و مذهب مختاريه يا كيسانيه را پديد آورد» مىفرمايند: اين قطعا گفته باطلى است؛ چرا كه محمد بن حنفيه به خود دعوت نكرد تا اينكه مختار مردم را به او دعوت كرد. مختار كشته شد و بعد از وى ابن حنفيه زنده بود و كيسانيه بعد از وفات ابن حنفيه پديدار شد و لقب كيسان نيز از باب سخنى است كه امير المؤمنين به وى گفته است: اى كيض( كيسان) اى كيض. آيت الله خوئى در اين كتاب، روايات شيعى را كه در مدح و ذم مختار آمده ذكر مىكند و روايات مدح را محكم و قوى، و روايات ذم را ضعيف و مرسل دانسته است.( ر. ك: معجم رجال الحديث، ج 19، ص 102 به بعد).( مترجم)
[108] ( 1). كلينى، اصول الكافى، ص 110/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 165.
[109] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة. اما چهار نفر ديگرى كه از كشته شدن نجات يافتند به غير از امام على زين العابدين، عمه او و برادرش عمر و دو خواهر آن حضرت بودند.( لازم به ذكر است كه منابع شيعى براى امام حسين فرزندى به نام عمر ذكر نكردهاند، تمامى فرزندان آن حضرت به ترتيب ذيل مىباشند على بن حسين الاكبر، على بن حسين الاصغر، جعفر بن حسين، عبد الله بن حسين، سكينه بنت الحسين، فاطمه بنت الحسين. ر. ك: شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 135).( مترجم)
[110] ( 3). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 134.
[111] ( 4). احمد صبحى، نظرية الأمامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 355.
[112] ( 1). امام محمد باقر در سال 57 ق متولد شد. او هنگام شهادت جدش امام حسين در كربلا چهار ساله بود. و سبب نامگذارى آن حضرت به باقر فرموده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جابر بن عبد اللّه انصارى بود كه:« اى جابر تو زنده مىمانى تا مردى از فرزندان مرا كه هم نام من است ببينى. او شكافنده علم است. پس اگر او را ديدى سلام مرا به او برسان.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 61/ ابن الصباغ، الفصول المهمة، ص 192/ ديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 2، ص 286)
[113] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 901 به بعد.
[114] ( 3). نوبختى، فرق الشيعة، ص 34. امام باقر عليه السّلام گفت:« اى شيعيان آل محمد صلّى اللّه عليه و آله! ستون ميانه باشيد( متعادل باشيد)»
[115] ( 4). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 136.
[116] ( 5). زيد بن على در سال 80 ق متولد شد و هنگام وفات پدرش امام على زين العابدين چهارده ساله بود،-- پس برادر بزرگترش امام محمد باقر سرپرستى او را عهدهدار شد. آن حضرت، فرزندى هم سن زيد به نام جعفر صادق عليه السّلام داشت.
[117] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 334.
[118] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 115 به بعد.
[119] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 133.
[120] ( 3). ابو هاشم به علم و بلاغت و فصاحت كلام مشهور بود. مردم خراسان پس از مرگ پدرش محمد بن حنفيه، او را امام دانستند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 91)
[121] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40.
[122] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 126. همچنين ر. ك: طبقات ابن سعد، ج 5، ص 240- 241/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 292/ ابن قتيبه، الأمامة و السياسة، ج 2، ص 7/ همو، المعارف، ص 95.
[123] ( 1). ولهاوزن، الخوارج و الشيعة، ص 248.
[124] ( 2). همو، الدولة العربية، ص 476.
[125] ( 3). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.
[126] ( 1). فان فلوتن، السيادة العربية، ص 92- 93.
[127] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.
[128] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 11- 12.
[129] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 46.
[130] ( 2). جمال سرور، الحياة السياسية فى الدولة العربية الإسلامية، ص 172.
[131] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196.
[132] ( 2). احزاب: 40.
[133] ( 3). ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.
[134] ( 1). ابو العباس سفاح و ابو جعفر منصور و عموهايشان عيسى و داوود بن على، به قيام عبد اللّه بن معاويه پيوستند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 167)
[135] ( 2). جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 47.
[136] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 12.
[137] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128.
[138] ( 2). منظور از نواحى كوفه، زمينهاى حاصلخيز سرسبزى است كه شهر كوفه را دربرگرفته است.
[139] ( 3). حرورية، همان خوارجاند كه پيش از آنكه با على بن ابى طالب عليه السّلام در نهروان جنگ كنند، در شهر حروراء فرود آمده بودند.
[140] ( 4). مقدسى، احسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، ج 3، ص 293- 294.
[141] ( 5). تاريخ طبرى، ج 8، ص 283.
[142] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 94. معاوية بن ابى سفيان سياست دشنامگويى به على بن ابى طالب عليه السّلام را از روى منبرها بنياد نهاد و ديگر خلفاى اموى در دورههاى بعد، آن را ادامه دادند.
[143] ( 2). ابن عبد الحكم، سيرة عمر بن عبد العزيز، ص 56.
[144] ( 3). محمد بن على عباسى در سال 100 ق به ياران خود در حميمه گفت:« اين همان موقعيتى است كه اميد و آرزويش را داشتيم؛ چرا كه صد سال از تاريخ هجرت مىگذرد.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 334)
[145] ( 1). همان.
[146] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 136.
[147] ( 3). مستشرقان درباره اين سازماندهى عباسى مىگويند: دعوت مسيحى در آغاز كار خود بر نظامى كه شامل هفتاد رسول و دوازده نقيب مىشد قرار داشت. و فان فلوتن بر اين باور است كه سليمان بن كثير خزاعى و شبيب بن قحطبة طايى از برجستهترين داعيان عباسى، با ده نفر ديگر، جمعيتى را تأسيس كردند كه به مجلس شورايى شبيه بود كه داعى الدعاة آن را رياست مىكرد. سپس هريك از اين دوازده نفر بر خود لقب نقيب نهادند، همانند بنى اسرائيل كه در مجلس شورايشان دوازده حوارى نقش محورى داشتند. فان فلوتن همچنين مىگويد: عباسيان از مجلس شوراى عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تأثير پذيرفتند، بنابراين، هفتاد داعى انتخاب كردند.
[148] ( 4)..250 .P ;sbarA eht fO .tsiH .tiL ,noslohciN
[149] ( 1). طايفه ثقفى( به جز مختار) به دوستدارى خاندان اموى مشهور بودند.
[150] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 16.
[151] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 339.
[152] ( 1). تاريخ طبرى، ج 8، ص 261.
[153] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 349/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 25.
[154] ( 3)..535 .P ;malsI fO .lcycnE retrohS
[155] ( 4). تاريخ طبرى، ج 8، ص 267.
[156] ( 1). أبو زهرة، الامام زيد، ص 118.
[157] ( 2). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 361- 362.
[158] ( 3). با توجه به اينكه نفس زكيه از ائمه زيديه است و به مهدويت خود قايل بوده است و زيديان حول او گرد آمدند، نمىتوان زيديه را منكر عقيده مهدويت دانست. ابو زهره، نه به استناد سخنان زيد بن على، بلكه با استدلال به اعتقاد زيد در امامت مفضول با وجود افضل، و امامت به وصف نه به نص، نتيجه مىگيرد كه جنس اعتقاد زيد از جنس اعتقاد به مهدويت نبوده كه ادعايى بىپايه است. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الامام زيد، ص 194- 195.( مترجم)
[159] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 95.
[160] ( 5). هشام به والى خود يوسف بن عمر( والى عراق) چنين نوشت:« ... و او نبايد حتى ساعتى پيش تو بماند؛ چه من او را مردى شيرين زبان و خوشبيان يافتم كه مىتواند سخن را فريبنده سازد و مردم عراق بيشتر از همه كس به سوى چون اويى مىشتابند.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 65)
[161] ( 1). زيد گمان برد شرايط سياسى دولت اموى در عهد هشام بن عبد الملك به وى اجازه قيام مىدهد، اما در حقيقت، همانگونه كه ابن قتيبه مىگويد:« در بنى اميه پادشاهى بزرگتر از هشام در منزلت و آوازه نبود، همه بلاد مطيع او شدند و بر تمامى سرزمينها پادشاهى كرد.»( ابن قتيبه، الأمامة و السياسة، ج 2، ص 130)
[162] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 265.
[163] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 345/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137.
[164] ( 4). مقدمه ابن خلدون، ص 239. ابن خلدون معتقد بود على زين العابدين عليه السّلام امام نيست؛ چرا كه نه خروج كرد و نه براى قيام اقدامى كرد، درحالىكه زيد بن على براى امامت، قيام و خروج كردن را شرط لازم مىدانست و حتى روزى واصل بن عطا به زيد گفت: بنا به مذهب تو پدرت نبايد امام باشد؛ چرا كه او خروج نكرد و متعرض خروجى هم نشد.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 252)
[165] ( 5). دينورى، الامامة و السياسة، ج 2، ص 130.
[166] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 140/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137. ديوان زيد را يارانش در-- كوفه شمارش كردند و پانزده هزار دينار در آن يافتند( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 96) در جريان قيام هم بيشتر از 218 مرد به زيد ملحق نشدند( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137)
[167] ( 1). سيد يو، شرقشناس مىنويسد: سبب شكست زيد تفرقه داخلى شيعيان بود.( تاريخ العرب العام، ص 146) اما برخى مورّخان سبب شكست را پيوستگى زيد به واصل بن عطا، پيشواى معتزله مىدانند. واصل معتقد به اشتباه امام على بن ابى طالب، جدّ زيد در جنگ با ناكثان و قاسطان بود. همچنين زيد قدر را به گونهاى تفسير مىكرد كه با ديدگاههاى اهل بيت تفاوت داشت. علاوه بر اين، بعضى مورّخان شكست زيد را به اعتراف او به درستى خلافت ابو بكر و عمر بن خطاب نسبت مىدهند كه با نظر غالب شيعيان موافق نبود و همين سبب شد كه بسيارى از شيعيان ديدگاههاى زيد را رد كنند كه در تاريخ به رافضه مشهور شدند.
( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 25/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 252)
اينها ديدگاه مؤلف است. براى آگاهى بيشتر در مورد عقايد زيد ر. ك: سيد عبد الرزاق موسوى مقدم نجفى، زيد الشهيد.
[168] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 300- 301.
[169] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 113.
[170] ( 1). در اين مبحث، نويسنده همه جا از قيام عبد الله بن معاويه به عنوان حركتى علوى ياد نموده و شخص وى را علوى معرفى كرده است، درحالىكه نسبت عبد الله به جعفر بن ابى طالب مىرسد و نگارنده از باب مسامحه در تعبير، او را يكى از علويان دانسته، ليكن« طالبى» تعبيرى عام براى فرزندان ابو طالب، و علوى براى فرزندان على عليه السّلام است، همانگونه كه نسبت« عباسى» خاص فرزندان عباس بن عبد المطلب است.( مترجم)
[171] ( 2). تاريخ طبرى، ج 9، ص 49.
[172] ( 3). جعفر بن ابى طالب از سابقان در اسلام و در رأس مهاجران به حبشه بود و مسئوليت بازگويى عقايد اسلام را براى نجاشى، در آن زمان كه قريش هيئتى را به رياست عمرو بن عاص براى بازگرداندن مهاجران فرستاده بود، به عهده گرفت. جعفر در راه اسلام، جهاد كرد تا در جنگ موته شهيد شد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى او بسيار گريست.( ابن حزم، الفصل فى الملل، ج 2، ص 85/ سيرة ابن هشام، ج 1، ص 265، 358 به بعد)
[173] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 165/ همو، الاغانى، ج 11، ص 71.
[174] ( 2). همو، مقاتل الطالبيين، ص 167.
[175] ( 3). همان.
[176] ( 4). تاريخ طبرى، ج 9، ص 49.
[177] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 167.
[178] ( 1). همان، ص 165.
[179] ( 2). تاريخ طبرى، ج 9، ص 50/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 99.
[180] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 168.
[181] ( 4). از جمله آنها موارد ذيل است: تنها گذاشتن او از جانب شيعيان، كنارهگيرى عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز والى كوفه از يارى وى، بدرفتارى ابن معاويه با يارانش، و متهم شدن او به زندقه. افزون بر اينها، ابن معاويه به جعفر بن ابى طالب منسوب بود و با على بن ابى طالب يا حسن و حسين عليهم السّلام نسبتى نداشت. ر.-- ك: تاريخ طبرى، ج 9، ص 50 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 165 به بعد/ نوبختى ياران ابن معاويه را اين گونه توصيف مىكند كه آنان در بين گروههاى شيعى در اقليت هستند.( فرق الشيعة، ص 35)
[182] ( 1). ولهاوزن، الدولة العربية، ص 474.
[183] ( 2). شهرستانى معتقد است ديدگاههاى فرقه جناحيه، علت اصلى ظهور آموزههاى زندقه، بخصوص آموزههاى خرّميه و مزدكيه در عراق در دوره عباسى اول است.( الملل و النحل، ج 1، ص 250 به بعد)
[184] ( 3). ابو حارث زنديق بود. او به تناسخ ارواح اعتقاد داشت. و از گفتههاى اوست كه خداوند نورى است كه-- به ابن معاويه منتقل شده است. او به اباحىگرى و حليت مشروبات و خوردن مردار و زنا و ديگر محرمات دعوت كرد و عبادات را از پيروانش ساقط كرد.( براى آگاهى بيشتر از آموزههاى اين فرقه ر. ك:
بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 15 به بعد)
[185] ( 1). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 98.
[186] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 295.
[187] ( 2). گزارشها درباره اصل و منشأ ابو مسلم خراسانى گوناگونى است. گفتهاند: او غلامى ايرانى بوده كه بكير بن ماهان نقيب، او را خريد و به محمد بن على عباسى يا امام ابراهيم بخشيد، و نيز گفتهاند كه او از نسل يكى از پادشاهان ايرانى از فرزندان ساسان به نام بزرگمهر است، و همچنين روايتى است كه مىگويد: او ايرانى است و نامش ابراهيم بن عثمان بن يسار است كه در نزديكى اصفهان در سال 108 ق ولادت يافته است. او در سن پانزده سالگى با داعيان عباسى ارتباط پيدا كرد و اين ارتباط ناشى از روح شعوبىگرى( ضد عرب) او بود، و ابراهيم امام شگفتى خود را از هوش و ذكاوتش آشكار كرد و او را عبد الرحمن بن مسلم ناميد و به ابو مسلم خراسانى مشهور شد. از ديد ما روايت آخر بر روايات ديگر ترجيح دارد.
[188] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[189] ( 1). عبارت« همانا تو از ما اهل بيت هستى» سؤالبرانگيز است. در توضيح آن بايد گفت كه ابو مسلم ادعا مىكرد از فرزندان سليط بن عبد اللّه بن عباس است. اين سليط، جاريهاى داشت كه فرزندش ادعا مىكرد از فرزندان عبد اللّه بن عباس است. چون عبد اللّه مرد، سليط در ميراث او با ديگر وارثان به نزاع برخاست.
بنى اميه براى تحقير منزلت على بن عبد اللّه بن عباس در اين ماجرا دخالت كردند و به سليط كمك كردند و قاضى دمشق به نفع سليط حكم داد. ابو مسلم هم ادعا داشت كه از فرزندان اين سليط است.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 123).
[190] ( 2). تاريخ طبرى، ج 85، ص 134/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 495/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 218.
[191] ( 3). خطيب بغدادى، تاريخ بغدادى، ج 1، ص 208.
[192] ( 4). عبارتهاى يادشده نشان از ديدگاه نويسنده درباره ابو مسلم بر مبناى دو اصل دارد: 1. تعصب و شعوبىگرى مفرط ابو مسلم؛ 2. كشتار اعراب. مستندات دكتر ليثى در ديدگاههاى مزبور، كتابهاى تاريخ طبرى، تاريخ فخرى و تاريخ بغداد است، ليكن بررسى اين مستندات نشان داد كه در هيچ يك از اين سه كتاب به تعصب شعوبىگرى ابو مسلم اشارهاى نشده است.( ر. ك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 363- 367، 377، 385، 479، 494/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 171/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 10، ص 205- 209.) مصدر روايات فوق در كشتار اعراب، تاريخ بغداد است كه اصل روايت آن مأخوذ از بلاذرى و طبرى است. روايت در تاريخ طبرى چنين است:« و كان ابو مسلم قد قتل فى دولته و حرو به ستمأئة ألف صبرا»( الامم و الملوك، ج 7، ص 491). بغدادى به روايت طبرى اولا:--« عربى» را اضافه كرده، ثانيا: طبرى جمع كشتهشدگان را، چه در جنگهايش و چه در دولتش 000/ 600 نفر عنوان كرده است، لكن بغدادى با تحريف روايت، فقط اعراب كشته شده را در دولتش اين رقم مىداند. علاوه بر اين، در تاريخ فخرى نيز اشارهاى به كشتار اعراب و ظلم و ستم به ايشان توسط ابو مسلم يافت نمىشود( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 171) كه نشان مىدهد دكتر ليثى فرضيه خود را بدون رجوع به اين منابع و تحت تأثير متفكران عرب مطرح كرده است. در واقع، اين نظريه كه نهضت عباسى، نهضتى شعوبى عليه اعراب بود، نظريهاى كهنه و مطرود است و واقع امر آن مىباشد كه هرچند ايرانيان در نهضت عباسى نقش برجسته ايفا نمودند، اما عربها، بخصوص هاشميه، راونديه و كفيه نقش اساسى و بعضا با موقعيتهاى رهبرى در نهضت عباسى داشتند.( ر. ك: عبد الحسين زرينكوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 391.)
سرّ اينكه منابع، نهضت عباسى را در مقابل اعراب قرار دادهاند: يكى، ويژگى ضد اموى نهضت عباسى به عنوان يك دولت خالص عربى، و ديگرى، بافت جمعيتى خراسان بوده است. شمار كثيرى از اعراب مهاجر به خراسان، در شهرها و روستاهاى خراسان مستقر شدند و با جمعيت بومى درآميختند و به تدريج در فرهنگ ايرانى مستحيل شدند و شمارى ديگر موجوديت قبيلهاى و عربى خود را حفظ كردند. اينان اعرابى بودند كه در امور سياسى و نظامى دخالت مستقيم داشتند و به نوبت تحت عنوان حاكمان اموى، قدرت را در خراسان به دست گرفتند، درحالىكه عمده پيروان و هواداران نهضت عباسى از بين شهرنشينان و روستاييان خراسان بودند. ازاينرو، استحاله ايشان و دشوارى تمايز نژادى بين عرب و فارس در اين منطقه، سبب رويارويى ايشان با قبايل عرب شد و به اشتباه، يك نهضت ايرانى تعبير گرديد.( ر. ك: تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 392- 393 و 370).( مترجم)
[193] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 79- 80.
[194] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 129.
[195] ( 2). حميمه در سرزمين شراة واقع است و ياقوت حموى مىگويد: شراة جايى است بين دمشق و مدينه.
( معجم البلدان، ج 5، ص 247)
[196] ( 3). رود زاب يكى از انشعابات رود فرات است.
[197] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 104- 105.
[198] ( 1). عبارت كتاب اين است:« و بدأ منذ مطلع العصر العباسى الاول صراع عنيف بين البيتين العلوى و العباسى منذ قيام الدولة الامويه سنه 40 ه الى سقوطها سنه 132 ه» اما اين غلط است و عبارت« منذ قيام الدولة الامويه ...» چنين ترجمه شد:« منذ قيام الدولة العباسيه سنه 132 الى 232 ق نهاية العصر العباسى الاول.»( مترجم)
[199] ( 1). در قبيله قريش پانزده منصب وجود داشت كه قريشىها براساس عدالت بين خود توزيع كرده بودند تا تمامى تيرههاى قريش راضى شوند. در رأس اين مناصب، سدانت يا حجابت يا رياست بر كعبه، و سقايت يا سيراب كردن حاجيان، رفادت يا پخش غذا بين حجّاج بود.( ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 1، ص 38)
[200] ( 2). العماره، يعنى ممنوع كردن صحبت با صداى بلند در كعبه.
[201] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 132.
[202] ( 4). طبرى مىگويد: دليل اينكه عبد المطلب، ابو طالب را از ميان فرزندانش برگزيد چنين بود:« و چنان بود كه عبد المطلب درباره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ابو طالب سفارش كرد ازآنرو كه ابو طالب و عبد اللّه پدر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از يك مادر بودند و از پس عبد المطلب، ابو طالب سرپرستى پيغمبر خدا را به عهده گرفت و همواره با او بود.»( تاريخ طبرى، ج 2، ص 132)
[203] ( 5). سيرة ابن هشام، ج 1، ص 263/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 54.
[204] ( 6). سيرة ابن هشام، ج 2، ص 38/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 36.
[205] ( 1). سيرة ابن هشام، ج 2، ص 29/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 159.
[206] ( 2). ابن هشام در كتاب سيرهاش نقل مىكند كه« عباس قبل از فتح مكه در شهر مكه مىزيست و منصب سقايت آن را عهدهدار بود و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او راضى بود.»( ج 4، ص 42)
[207] ( 3). سيرة ابن هشام، ج 4، ص 306- 311.
[208] ( 4). تاريخ طبرى، ج 3، ص 305/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 30- 31.
[209] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 108.
[210] ( 2). مسعودى روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را دعا كرد و گفت:« بارخدايا او را دينشناس كن و تأويل آيات را به او بياموز.»( مروج الذهب، ج 3، ص 109)
[211] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 205.
[212] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 206/ أبو الفدا، المختصر فى اخبار البشر، ج 7، ص 77.
[213] ( 1). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 166/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 19.
[214] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 11.
[215] ( 3). عبد اللّه بن زبير به معاويه گفت:« اى معاويه تقواى خدا پيشه كن و خود انصاف ده كه اين عبد اللّه ابن عباس پسر عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اين عبد اللّه بن جعفر ذو الجناحين پسر عموى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و من عبد اللّه بن زبير پسر عمه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام، پشت سر حسن و حسين هستيم، و تو مىدانى كه آنها چه هستند و كه هستند؛ پس اى معاويه! از خدا بترس كه تو بين ما و خودت حكم مىكنى.»( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 175)
[216] ( 4). اين نظريه از كتاب الدوله العربية الاسلاميه دكتر خربوطلى گرفته شده و او نيز از نسخه خطى به نام الأعلام بالحروب الواقعه فى صدر الاسلام نقل كرده است. نويسندگان مذكور، نظريه خود را چنين-- آوردهاند كه اولا: مهاجران و فرزندانشان خود را ولات امر مىدانستهاند، ثانيا: حسين بن على عليه السّلام به عنوان يكى از ولات امر قيام كرد، و ثالثا: استراتژى امام در اتخاذ اين سياست، اتحاد با ديگر مهاجران عليه يزيد بود. شايد بتوان رويارويى مدينه با شام را در واقعه حره با مسامحه در تعبير، تبلور ادعاهاى مهاجران به عنوان ولات امر دانست كه البته در آن دوره بسيارى از بزرگان مهاجران و فرزندانشان از ورود به سياست اجتناب مىكردند. براى مثال، عبد الله بن عمر از عهد خلافت على عليه السّلام اعتزال الفتنه را اولى دانست( ر. ك: مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24- 25) لكن راجع به دو اصل ديگر، هيچ سند و مدرك تاريخى، چه در خطبهها و چه در روايات حسين بن على عليه السّلام مبنى بر قيام ايشان به عنوان يكى از ولات امر چون ديگر مهاجران و به منظور جلب پشتيبانى و حمايت ايشان وجود ندارد.
امام حسين عليه السّلام امر ولايت را از آن خود مىدانست و مىفرمود: هرگز با او[ يزيد] بيعت نخواهم كرد؛ او براى برادرم سوگند ياد كرد كه پس از خود، خلافت را در هيچ يك از فرزندان خود قرار ندهد و آن را- اگر من زنده بودم- به من واگذارد؛ اكنون او از دنيا رفت و به سوگند خود وفا نكرد ....( ر. ك: فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السّلام، ص 314.) اصولا نقطه اتكاى دعوت حسين بن على، كوفه و عراق بود و مدينه و مكه جايگاهى در قيام او نداشتند.( مترجم)
[217] . خربوطلى، الدولة العربية الاسلامية، ص 190.
[218] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 16/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 160.
[219] ( 1). عبد اللّه بن عباس به حسين بن على عليه السّلام گفت:« چشم ابن زبير را روشن مىكنى كه او را با حجاز وامىگذارى و از اينجا مىروى، امروز چنان است كه با وجود تو كسى به او نمىنگرد.»( تاريخ طبرى، ج 3، ص 388)
[220] ( 2). خربوطلى، عبد اللّه ابن الزبير، ص 156.
[221] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 450/ تاريخ طبرى، ج 4، ص 368.
[222] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220.
[223] ( 2). ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 7، ص 408.
[224] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 27. طائف در نزديكى مكه قرار دارد و عباس در آنجا باغها و بستانها داشت.
[225] ( 1). ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 437.
[226] ( 2). يا محمد بن على بن ابى طالب.
[227] ( 3). ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 438.
[228] ( 1). همان، ج 2، ص 438.
[229] ( 2). همان، ج 2، ص 439.
[230] ( 1). ابو العباس باوجود اينكه از برادرش منصور كوچكتر بود، پيش از او عهدهدار خلافت شد؛ زيرا مادر او عرب، و مادر منصور، كنيزى بربرى بود.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 436)
[231] ( 2). و او امام على زين العابدين عليه السّلام ملقّب به سجاد است كه در سال 94 ق وفات يافت.( ساعدى، حياة الامام على بن الحسين، ص 325 به بعد)
[232] ( 3). به سال 114 ق وفات يافت و حياتش را در علم و زهد و تصوّف و روايت حديث نبوى سپرى كرد.
( طبقات ابن سعد، ج 1، ص 236)
[233] ( 4). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.
[234] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 126.
[235] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 130. دينورى نيز ابو سلمه را از بزرگان شيعه مىداند.
( الأخبار الطوال، ص 336)
[236] ( 1). اين آيات كريمه از اين قرارند:i« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»E،i« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»E،i« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»E،i« ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى»E وi« اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى.»E
[237] ( 1). نيكلسون در كتابش مىنويسد: كلمه سفّاح به معناى مرد سخىاى است كه بسيار مىبخشد. و اين نام را به بعضى از شيوخ عرب در جاهليت دادهاند.
(. 253. P; sbarA eht fO. tsiH. tiL)
[238] ( 2). براى آگاهى از متن خطبه ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 81- 83.
[239] ( 3). همان.
[240] ( 1). براى آگاهى از متن خطبه ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 83- 84/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 318.
[241] ( 2). ناحيهاى است در كوفه كه نام آن در خبرها مشهور است و به اعين مولا سعد بن ابى وقاص منسوب است. ر. ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 343.( مترجم)
[242] ( 3). براى آگاهى از مشروح اين رويدادها ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 88- 95.
[243] ( 1). فاصله شهر انبار تا شهر بغداد ده فرسخ است.
[244] ( 2). منظور شاپور بن هرمز ذو الاكتاف، شاهنشاه ساسانى است؛ نويسنده دچار اشتباه شده است. ر.
ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 305.( مترجم)
[245] ( 3). و او هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب است.( ر. ك: سيرة ابن هشام، ج 1، ص 130 به بعد/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 13 به بعد)
[246] ( 4). يعقوبى، كتاب البلدان، ص 237.
[247] ( 5). انفال: 75.
[248] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 252. راونديه فرقهاى از فرقههاى زنادقه است.
[249] ( 2). همان، ج 3، ص 226. معاويه اولين كسى بود كه بدعت نشستن در هنگام خواندن خطبه را وضع كرد.
[250] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 318.
[251] ( 4). فيليپ حتى، تاريخ العرب، ص 356.
[252] ( 1). مقصود شاعر از قتيل مهراس حمزة بن عبد المطلب است. مهراس چاه آبى بوده در كوه احد. و منظور از قتيل حران، ابراهيم امام است كه به فرمان مروان حمار در آنجا حبس و كشته شد.»
[253] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 134. شعر در خلال منازعه بين شيعه و خلفاى عباسى، سلاحى برنده بود. شيعيان، شاعرانى داشتند كه آراى خود را بيان مىكردند و مردم را به يارى حركات انقلابى شيعه فرامىخواندند.
[254] ( 3). خربوطلى، تاريخ العراق، ص 229.
[255] ( 4). امام على زين العابدين و امام محمد باقر از منازعات سياسى دورى گزيدند و گوشهنشينى اختيار كردند و-- صرفا به امر علم و دين پرداختند.( ساعدى، حياة الإمام على بن الحسين، ص 330/ كلينى، الكافى، ص 96) براى اطلاع بيشتر در اين باره ر. ك: محسن رنجبر، نقش امام سجاد عليه السّلام در رهبرى شيعه.( مترجم)
[256] ( 1). اين هيأت همراه با والى عباسى، داوود بن على وارد شد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 293)
[257] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 96، اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 174.
[258] ( 1). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 194.
[259] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 174.
[260] ( 3). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 74.
[261] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 175.
[262] ( 1). همان، ص 177.
[263] ( 2). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 24. اين صرّاف همان ابن مقرن است.
[264] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.
[265] ( 4). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 75.
[266] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 181.
[267] ( 2). ابن حيان، اخبار القضاة، ج 1، ص 202.
[268] ( 3). ابن حزم، الفصل فى الملل و النحل، ج 2، ص 113.
[269] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 146- 147.
[270] ( 2). ابن نشوان، الحور العين، ص 103.
[271] ( 3). او مردى يمنى و يهودى بود كه از روى مكر به اسلام تظاهر مىكرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 35-- و اسفراينى، التبصير فى الدين، ص 85) براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علامّه سيد مرتضى عسكرى، عبد الله بن سبأ.( مترجم)
[272] ( 1). ملطى، التنبيه و الرد على اهل الاهواء و البدع، ص 18- 19. سبأيه به على عليه السّلام گفتند: تو خداى آفريننده و بارى تعالى هستى ... حضرت على عليه السّلام از ايشان خواست توبه كنند، اما آنان نپذيرفتند. على عليه السّلام آتشى بزرگ فراهم كرد و آنها را سوزاند. ملطى، سبأيه را به چهار فرقه تقسيم مىكند: فرقهاى معتقد است كه على عليه السّلام نمرده و زنده است، فرقه دوم مىگويند: على عليه السّلام نمرده و او در ابرها زندگى مىكند، فرقه سوم مىگويند:
على عليه السّلام مرد، اما قبل از قيامت، مبعوث مىشود تا با مردم بجنگد و عدل را بگستراند. اين عده على را خدا نمىدانند، اما معتقد به رجعت اويند، و فرقه چهارم كه به امامت محمد حنفيه بعد از على عليه السّلام معتقدند و مىگويند: او در كوهستان رضوى مخفى است، او زنده است و نمىميرد. او همان صاحب الزمان است كه روزى بازمىگردد و مردم را هدايت مىكند و زمين را اصلاح مىكند و بدان را مىكشد. براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علّامه عسكرى، عبد الله بن سبا.( مترجم)
[273] ( 2). ملطى، التنبيه و الرد، ص 19.
[274] ( 3). برنارد لويس، اصول الأسماعيلية، ص 86.
[275] ( 4). دكتر على سامى نشار معتقد است كه انديشههاى سبأيه ابتدا در قالب يك فرقه نبوده است، بلكه اين انديشهها در قالب افكار عاميانهاى بوده كه حولوحوش قداست اشخاص، بخصوص زمانى كه مىمردند پديد آمده و منتشر مىشوند. پيروان اين بزرگ مردان، در اين حال و از روى حسرت آنان را تقديس مىكنند( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 31) و دكتر جابر حينى تأييد مىكند كه مستشرقان بر اين باورند كه فكر الوهيت على بن ابى طالب عليه السّلام در زمان حيات آن حضرت پديد آمده است.( حركات الشيعة المتطرفين، ص 28) براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علّامه عسكرى، عبد الله بن سبا.( مترجم)
[276] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 147 و ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 220.
[277] ( 2). كوهستانى در حجاز در شمال ينبع در ساحل درياى سرخ.
[278] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 181/ مجلسى، بحار الانوار، ج 9، ص 173.
[279] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 150/ ابن نشوان، الحور العين، ص 159/ ابو خلف قمى، المقالات و الفرق، ص 25.
[280] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 91.
[281] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 63.
[282] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 159- 160.
[283] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 151/ ابو خلف القمى، المقالات و الفرق، ص 34- 36.
[284] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 152- 154/ الرازى، اعتقادات فرق المسلمين و المشركين، ص 63 به بعد و بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 153- 155.
[285] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 154.
[286] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 128 به بعد.
[287] ( 4). و او زيد بن على زين العابدين بن حسين بن على بن ابى طالب است كه در سال 80 ق متولد شد و در سال 122 ق كشته شد.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 328 به بعد)
[288] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 148- 149.
[289] ( 2). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 3، ص 466.
[290] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 154- 155.
[291] ( 4). همان، ص 155. شيخ محمد ابو زهره شاگردى زيد بن على نزد واصل بن عطا و تأثيرپذيرى زيد را از او رد مىكند و مىگويد: اين دو شخص هر دو در سال 80 ق به دنيا آمده و هم سن بودهاند، و ديدارى كه باهم داشتهاند، بحث و مذاكره علمى بوده است و حتى اين واصل است كه نظريههاى اهل بيت را از زيد فراگرفت، و بهطور كلى، ديدگاههاى معتزله، همان آراى زيديه و اثنى عشريه به شكل عام آن مىباشد.
( الامام زيد، ص 38- 41) محمد حسين آل كاشف الغطاء هم معتقد است كه معتزله بسيارى از آموزههاى-- خود را از شيعه و از على بن ابى طالب عليه السّلام اقتباس كردند، و اين مشايخ معتزله بودند كه نزد ابو هاشم بن محمد بن حنفيه شاگردى مىكردند.( اصل الشيعة و اصولها، ص 71)
[292] ( 1). ابن نديم، الفهرست، ج 2، ص 456.
[293] ( 2). احمد امين، فجر الاسلام، ص 324- 325.
[294] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155/ نوبختى، فرق الشيعة، ص 49.
[295] ( 4). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 130. اما كيسانيه به امام علوى( نه فاطمى) دعوت مىكردند.
[296] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155/ الملطى، التنبيه و الرد، ص 18.
[297] ( 1). نظريههاى عصمت ائمه، انتظار مهدى، و غصب حق على عليه السّلام از اركان انديشههاى شيعه، بهويژه شيعيان اثناعشرى است. پيشتر اشاره كرديم كه ابو زهره به زعم خود گمان دارد كه زيديان با انديشه مهدويت مخالف بودهاند؛ وى هيچ حجت تاريخى بر اين ادعاى خود ارائه نمىكند، درحالىكه قيام نفس زكيه به عنوان يكى از امامان زيدى، بر پايه مهدويت وى بوده. دكتر ليثى خود در بحث قيام نفس زكيه به نقل از ابن طباطبا مىگويد: عبد الله بن حسن در ميان مردم شايع كرده بود:« ان ابنه محمد هو المهدى الذى بشر به الرسول عليه الصلاة و السلام.» به روايات متواتر از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بشارت به ظهور مهدى( عج) از فرزندان فاطمه عليها السّلام در آخر الزمان كه زمين را از ظلم و ستم پاك مىكند و از عدل و داد پر مىكند، مسلم و قطعى و مورد اتفاق تمام فرق با همه اختلافات مسلكى است. انديشه مهدويت در آن عصر آنچنان در بين مسلمانان رواج يافته بود كه غالب قيامهاى ضد حاكميت، همچون قيامهاى كيسانيه، عباسيان و علويان با اين ادعا سعى در جذب مردم داشتند، حتى منصور دوانيقى نام فرزندش را« محمد مهدى» گذاشت تا با شباهت وى به نشانههاى مهدى موعود مروى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله محبت مردم را به سوى او جلب كند.
درباره غصب حق على عليه السّلام ذكر اين نكته ضرورى است كه نص الهى بر امامت على و فرزندانش از اصول دين شيعيان اماميه است و در احاديث مروى از امامان شيعه، بخصوص امام صادق عليه السّلام، بيش از 1600 حديث در امامت از ايشان نقل شده( ر. ك: موسوعة الامام الصادق ج 7 و 8) كه با قبول امامت و رهبرى ديگران قابل جمع نيست. نويسنده، در بحث از انديشههاى امام صادق عليه السّلام انديشههاى امام را در امامت، منحرف و غلوآميز ندانسته و با ديده احترام و تكريم نگريسته است، ازاينرو، نقل ديدگاه غيرعلمى و جانبدارانه ابو زهره را بايد بر بىدقتى نويسنده، حمل كرد. درباره عصمت ائمه، ر. ك. ص 255، پاورقى 2.( مترجم)
[298] ( 2). ابو زهرة، الامام زيد، ص 186- 187.
[299] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155.
[300] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 165.
[301] ( 2). ابو زهره، الإمام زيد، ص 193- 194.
[302] ( 3). نوبختى مىگويد:« فرقهاى از ايشان گفتند كه امامت بعد از حسين عليه السّلام در فرزندان حسن و حسين قرار گرفته است و امامت فقط در اين دو فرزند على عليه السّلام مىماند و به ساير فرزندان او نمىرسد، اما اين عده از فرزندان على عليه السّلام، يعنى فرزندان حسن و حسين همه باهم برابرند. پس، از بين آنها هركس كه قيام كند و مردم را به خود فراخواند، امام واجب الطاعه است و امامتش همانند على بن ابى طالب از جانب خداى عزّ و جل بر خاندانش و بر همه مردمان واجب شده است. كسانى كه با اين انديشه از على عليه السّلام تبعيت كرده و به اين ترتيب قايل به امامت آن حضرت بودند، سرحوبيه ناميده شدند.»( فرق الشيعة، ص 48)
[303] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155.
[304] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[305] ( 1). وى به كنيه ابو النجم همدانى خراسانى عبدى نهدى و ثقفى كوفى خوانده مىشود. او بين سال 150- 160 ق وفات يافت.( ابن نديم، الفهرست، ص 267)
[306] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 158.
[307] ( 3). همان.
[308] ( 4). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.
[309] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 169. امام محمد باقر كلمه سرحوب را چنين تفسير مىكند:
« شيطان كورى كه ساكن دريا مىباشد.»
[310] ( 1). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48- 49.
[311] ( 2). از جمله آراى ايشان، آنطور كه نوبختى ذكر مىكند، اين است كه مىگويند:« حلال آن چيزى است كه آل محمد حلال كردند و حرام نيز حرام ايشان است و حكم هم حكم ايشان، تمامى آنچه نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بود نزد آل محمد هم وجود دارد ...»( فرق الشيعة، ص 49 به بعد) و شهرستانى مىگويد: گروهى از ايشان بر اين باورند كه علم حسن و حسين همانند علم پيغمبر است، پس علم اين دو امام بهطور فطرى و ضرورى پيش از اينكه تعليم ببينند، حاصل مىشود. و گروهى از ايشان هم معتقدند علم در ائمه و ساير افراد، بهطور مشترك وجود دارد. بنابراين، علم را مىتوان از آنها يا از عامه مردم فراگرفت.
[312] ( 3). و او كسى است كه در عهد معتصم، خليفه هشتم عباسى قيام كرد، چنانكه در اين فصل به آن اشاره مىكنيم.
[313] ( 4). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 192.
[314] ( 5). نوبختى، فرق الشيعة، ص 55 به بعد. دليل جدايى سليمان بن جرير از امام جعفر صادق عليه السّلام به اين گفته-- امام صادق پس از مرگ فرزند و جانشينش اسماعيل برمىگردد كه فرمود: براى خداوند عزّ و جل در امامت اسماعيل بداء حاصل شده است. سليمان اين بداء را منكر شد. مختار ثقفى هم- همانگونه كه سابقا آورديم- به بداء فرامىخواند، به اين معنا كه مشيّت خدا در بعضى امور تغيير مىكند.
[315] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 159- 160.
[316] ( 2). و از ايشان جعفر بن مبشر و جعفر بن حرب و كثير النوى مىباشند كه اصحاب حديثاند.
[317] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 160. شهرستانى از مخالفت سليمان با نظريه تقيّه چنين مىگويد:
« آنها هرچه را مىخواهند مىگويند و چون گفته مىشود اين سخن حق نيست و نادرستى آن حتى براى خودشان آشكار شده، مىگويند: اين را به تقيّه گفتيم و اين كار را به تقيّه انجام داديم.»
[318] ( 4). نشار، نشأة الفكر فلسفى فى الإسلام، ج 1، ص 199.
[319] ( 5). او كوفى و از بزرگان علماست، و مسلم و بخارى تولد او را در سال 100 ق و مرگ او را سال 169 ق مىدانند. او فقيه و متكلم بود و برادرانش على و صالح او را يارى كردند.( ابن نديم، الفهرست، ص 127).
[320] ( 6). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 24.
[321] ( 1). كثير از علماى حديث است و اسم كامل او ابو اسماعيل كثير بن اسماعيل بن نافع النواء بوده است.
( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 98 به بعد)
[322] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 161.
[323] ( 3). همان، ج 1، ص 161- 162.
[324] ( 1). نوبختى، فرق الشيعة، ص 55 به بعد.
[325] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 194.
[326] ( 3). مرگ عيسى و حسن در عهد مهدى، خليفه سوم عباسى بوده است. همانگونه كه در فصل سوم اين بخش آوردهايم، مهدى از خبر مرگ حسن ابراز خوشحالى كرد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 417)
[327] ( 4). شهرستانى در كتاب الملل و النحل به ذكر اين چهار فرقه بسنده مىكند، درحالىكه مسعودى در كتاب مروج الذهب فرقههاى ديگرى به آنها مىافزايد.
[328] ( 5). ابو زهره، الإمام زيد، ص 488.
[329] ( 1). صاحب فخرى درباره سبب نامگذارى او به خلّال سه توضيح ارائه داده و مىگويد:« در سبب ناميده شدن ابو سلمه به خلّال سه وجه ذكر كردهاند: اول آنكه، چون خانه ابو سلمه نزديك محله سركهفروشان بود و ابو سلمه همواره با آنها نشست و برخاست مىكرد، ازاينرو، وى را به آنها نسبت دادهاند ... دوم-- آنكه، ابو سلمه دكانهايى داشت كه در آنها سركه مىساختند، ازاينرو، به خلال مشهور شد. سوم آنكه، خلال، منسوب به نيام شمشير است.
[330] ( 1). اين لقب را نقباى دعوت عباسى به او بخشيدند و رياست را به او دادند.( جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، 84)
[331] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.
[332] ( 3). در حقيقت كارهاى اصلى ابو سلمه به وظايف كاتب اموى شباهت داشت. مسعودى مىنويسد:« بنى عباس به جاى نام كاتب، اسم وزير را انتخاب كرده و به كار گرفتهاند.»( التنبيه و الاشراف، ص 294)
[333] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 85.
[334] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 81.
[335] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.
[336] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.
[337] ( 3). ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 4، ص 377/ مقدسى، البدء و التاريخ، ج 6، ص 67.
[338] ( 4). دينورى، الاخبار الطوال، ص 336.
[339] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 70- 75/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 135- 136.
[340] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 284/ همچنين ر. ك: تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 89/ دينورى، الأخبار الطوال، ص 368.
[341] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 80/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.
[342] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 86.
[343] ( 1). همان، ص 87.
[344] ( 2). همان، ص 81.
[345] ( 3). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 231.
[346] ( 4). تاريخ الطبرى، ج 6، ص 87.
[347] ( 5). از موضع امام جعفر صادق عليه السّلام در قبال خلافت عباسى در فصلى خاص صحبت خواهيم كرد.
[348] ( 6). و او كسى است كه بعدها فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم در عهد خليفه، منصور قيام كردند. در فصل آينده و پس از اين بحث، به بررسى اين موضوع خواهيم پرداخت.
[349] . ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.
[350] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.
[351] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.
[352] ( 3). ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220.
[353] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269/ جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، ص 86.
[354] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269. يعقوبى نيز روايت مىكند كه عبد اللّه بن حسن به فرستاده ابو سلمه گفت: من پيرى هستم فرتوت و پسرم محمد براى اين كار شايستهتر است، و آنگاه به گروهى از علويان پيغام فرستاد و گفت: با پسرم محمد بيعت كنيد؛ چه اين نامه ابو سلمه حفص بن سليمان است كه خطاب به من آمده است. پس جعفر بن محمد عليه السّلام به او گفت: اى پيرمرد فرزندت را به كشتن مده.
[355] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138. و عمر بن زين العابدين از امور سياسى فاصله گرفت و به امر دين و علم پرداخت.
[356] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 102، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 336.
[357] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.
[358] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 103/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 270- 271. جهشيارى ذكر مىكند كه ابو مسلم خراسانى مرار بن انس ضبى را به قتل ابو سلمه مأمور كرد.( الوزراء و الكتّاب، ص 84- 85) ابن خلكان مىگويد: ابو العباس سفاح وقتى از كشته شدن ابو سلمه آگاه شد اين بيت را سرود: او و هركس مثل اوست، به جهنم بروند، با رفتن او چه چيزى از ما كم شده كه متأسف باشيم؟( وفيات الأعيان، ج 1، ص 163)
[359] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 86.
[360] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 99. دكتر دورى معتقد است كه بيچارگى خلال، نشانگر دشوارى موقعيت وزارت، و برخورد بين سلطه خليفه و سلطه وزير مىباشد.( النظم الإسلامية، ص 218)
[361] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 351/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 104.
[362] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 107/ جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، ص 93.
[363] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 107. واسط، شهرى است در عراق كه حجاج ثقفى در دوره اموى آن را بنا كرد.
( يعقوبى، كتاب البلدان، ص 322/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 8، ص 379- 380)
[364] ( 1). ابو الفدا، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 135.
[365] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 173.
[366] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 360 به بعد/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 134 به بعد.
[367] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 206/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 147.
[368] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 314.
[369] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.
[370] ( 5). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.
[371] ( 6). اربلى در كشف الغمه به نقل از صحيح ترمذى و ابو داود از عبد الله بن مسعود، اين حديث را نقل مىكند. در همين دو صحيح، اين حديث بدينگونه نيز آمده است:« ان النبى قال: يلى رجل من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى.» ر. ك: كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 2، ص 941- 942.( مترجم)
[372] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 233/ الشريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12 به بعد.
[373] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 233- 234.
[374] ( 3). بيعت دوم در ابواء بود و آن جايگاهى است بالاتر از مدينه، و از خاندان عباسى، ابراهيم بن محمد بن على و ابو جعفر منصور و صالح بن على شركت داشتند، و از خاندان بيت امام حسن عليه السّلام، عبد اللّه بن حسن و فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم شركت داشتند، و از بنى عثمان نيز عدهاى در آن اجتماع، حاضر بودند.( شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 27)
[375] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 309.
[376] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 27.
[377] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 204. نفس زكيه به اينكه اسم او محمد و پدرش عبد اللّه مىباشد، افتخار مىكرد؛ چرا كه شباهت با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دارد.
[378] ( 3). عبد اللّه محض، هاشمى خالص بود، پدرش از فرزندان حسن و مادرش از فرزندان حسين بود.
[379] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 239.
[380] ( 5). همان، ص 240.
[381] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213.
[382] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349.
[383] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 270.
[384] ( 4). ابن نشوان، الحور العين، ص 271/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 270.
[385] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 158. علماى خاندان ابو طالب درباره نفس زكيه اظهار مىكردند كه وى كشته شده بر سنگهاى زيتون است و آن سنگهايى است كه نزديك مسجد در بازار مدينه، نزديك زوراء قرار دارد، و آن سه سنگ است كه زيتون فروشها، روغنها يا زيتونهاى خود را بر آن قرار مىدادند.( شعرانى، مختصر تذكرة القرطبى، ص 231/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 133)
[386] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156.
[387] ( 1). همان، ج 6، ص 160/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213- 214.
[388] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 214.
[389] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.
[390] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 161/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 215.
[391] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 161- 162.
[392] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 272.
[393] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 215- 216.
[394] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 163- 164.
[395] ( 2). اين بازار در زوراء و در نزديكى مسجد قرار دارد.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 133)
[396] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 254- 255.
[397] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 166/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.
[398] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 166/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 15.
[399] ( 1). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 62/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 227- 228.
[400] ( 2). ابن زبير تعدادى از هاشميان را از بيعت با وى خوددارى كردند، آزار داد، از جمله ايشان محمد بن حنفيه بود كه مكه را به سوى ناحيه رضوى ترك كرد و همچنين عبد اللّه بن عباس كه به طائف كوچ كرد( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24)
[401] ( 3). مصعب بن زبير كه والى برادرش عبد اللّه در عراق بود، بر قيام مختار در جنگ حروراء خاتمه داد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 111/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 43)
[402] ( 4). مسلم بن عقبه سه روز مدينه را بر سپاهيان خود مباح كرد و در اين سه روز، محلههاى مدينه سوزانده شد و زنان و اطفال كشته شدند. ابن قتيبه مىنويسد: مسلم هشت تن از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كشت و بدريان را نابود كرد و از قريش و انصار هفت صد تن را به قتل رساند، افزون بر دهها هزار نفرى كه از مردم كشت( الامامة و السياسه، ج 1، ص 152)، سپس مسلم به سمت مكه حمله برد تا با ابن زبير بجنگد، اما در ميان راه مرد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 51)
[403] ( 1). صافات: 106.
[404] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 168.
[405] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 216.
[406] ( 4). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 31.
[407] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 452.
[408] ( 1). آن را كوه جهينه مىنامند و آن از ناحيه ينبع است.
[409] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 171- 172/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.
[410] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 171- 172.
[411] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 452.
[412] ( 3). ربذه از روستاهاى مدينه است كه در سى ميلى آن قرار دارد و قبر ابو ذر غفارى در آن است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 222)
[413] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 176. با اين جمله، او اسارت عباس بن عبد المطلب را در جنگ بدر به منصور يادآورى كرد.
[414] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 450.
[415] ( 3). يا بدون روپوش.
[416] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.
[417] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 226.
[418] ( 1). جاحظ، النزاع و التخاصم، ص 74.
[419] ( 2). براى آگاهى از متن خطبه، ر. ك: مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 311.
[420] ( 3). داوود بن على به زيد گفت:« من مىترسم كه اگر با آنها( شيعيان) برگردى كسى بر تو سختگيرتر و غضبناكتر از خود ايشان نباشد و تو اين را بيشتر مىدانى.»( تاريخ طبرى، ج 8، ص 265/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 139- 140).
[421] ( 4). بعد از شكست قيام زيد بن على، يوسف بن عمر ثقفى، والى اموى، همه بنى هاشم را مورد تعقيب و ستم قرار داد.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 130)
[422] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ ابن قتيبه، المعارف، ص 164.
[423] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 306.
[424] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.
[425] ( 2). محمد فرزندش حسن را به يمن، و برادرش موسى را به جزيره، و برادر ديگرش يحيى را به رى و سپس به طبرستان فرستاد. او ديگر برادرش ادريس را به مغرب، و برادرش ابراهيم را به بصره، و سرانجام پسرش على را به مصر اعزام كرد كه سرنوشت اين داعيان را در همين فصل بيان مىكنيم.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ مقريزى، الخطط، ج 4، ص 153/ ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 280)
[426] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 260.
[427] ( 4). آنها عبيد اللّه بن عمر، ابن ذئب و عبد الحميد بن جعفر بودند.
[428] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 184/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 340/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 261.
[429] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.
[430] ( 2). زندان در خانه هشام بود.
[431] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 263.
[432] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 185.
[433] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213.
[434] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 188/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.
[435] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 115.
[436] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 190/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 3، ص 81.
[437] ( 3). تاريخ طبرى ج 6 ص 190/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 257.
[438] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 289.
[439] ( 5). همان، ص 291.
[440] ( 6). پدر او خالد قسرى در دوره هشام بن عبد الملك، خليفه اموى، والى عراق بود و با بنى هاشم به نيكى رفتار كرد.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 339)
[441] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 191/ ابن اثير، الكامل فى تاريخ، ج 5، ص 257.
[442] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 191.
[443] ( 3). مسعودى، كه ما اين متن را از او نقل مىكنيم، در مورد سرنوشت موسى خبرى به ما نمىدهد.
[444] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[445] ( 1). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 175.
[446] ( 2). خانم كلشف، مصر فى عصر الولاة، ص 88.
[447] ( 3). مقريزى، الخطط، ج 4، ص 153.
[448] ( 4). خانم كلشف، مصر فى عصر الولاة، ص 88.
[449] ( 5). أبو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 280.
[450] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 190.
[451] ( 1). اصفهانى، الاغانى، ج 10، ص 301.
[452] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 195.
[453] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[454] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148- 149.
[455] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 192.
[456] ( 1). سلم بن قتيبه، آن زمان در رى بود.
[457] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164.
[458] ( 3). منصور، به دوانيقى مشهور بود، آن هم به سبب حرصى كه بر جمعآورى دانق( سكه قديمى كه 6/ 1 درهم مىباشد و نام دانگ از آن گرفته شده است) داشت. ارزش دانق كمتر از ملّيم( كوچكترين واحد پول مصر) بود.
[459] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 266.
[460] ( 5). منصور از منجّمان يارى مىطلبيد و در معين كردن روزى كه مىخواست خشت اول شهر بغداد را بگذارد، بر آنان اعتماد داشت. او با ابن نوبخت و ابراهيم بن محمد فزارى در اين كار مشورت كرد.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 98/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 458)
[461] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164.
[462] ( 1). او اين آيات را نوشته بود:i« إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ.»E( مائده: 33 و 34)
[463] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 195.
[464] ( 3). و اين آيات عبارت بودند از:i« طسم* تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ* نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ* إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ* وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً-E-i وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ* وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ.»E( قصص: 1- 6)
[465] ( 1). مادر منصور، كنيزى به نام سلامه بربريه بود، ازاينرو، ابو العباس در خلافت بر او پيشى گرفت، با وجود اينكه منصور از او بزرگتر بود.( تاريخ يعقوبى، ج 2 ص 436)
[466] ( 2). براى آگاهى از متن نامه، ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196.
[467] ( 3). همانگونه كه اشاره كرديم، مادر منصور، سلامه بربريه بود.
[468] ( 4). امّ ولد، به كنيزى مىگويند كه براى آقاى خود پسر بزايد.
[469] ( 1). عباس، مردى متموّل بود كه باغها و بستانهايى در طائف داشت.
[470] ( 2). عباس از كسانى بود كه در جنگ بدر به دست مسلمانان اسير شد.
[471] ( 3). براى اطلاع از متن نامه، ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 197- 199.
[472] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 204.
[473] ( 2). همان، ج 6، ص 205/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 307.
[474] ( 3). جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 188.
[475] ( 4). ابن قتيبه، وصيت يزيد بن معاويه را به مسلم بن عقبه در آن هنگام كه او را براى جنگ با ابن زبير كه در-- مكه قيام كرده بود، مىفرستاد، اين گونه مىآورد:« ... به نام خدا به سوى ابن زبير حركت كن و راه مدينه را پيش گير، اگر راه را بر تو بستند يا با تو جنگيدند، هركس را كه بر او چيره شدى بكش و سه روز شهر را غارت كن، و چون به مدينه رسيدى، هركس مانع ورودت گرديد و با تو جنگيد، پس پاسخ شمشير، شمشير است. زخم خورده را امان مده و بر فراريان بتاز، و مبادا كه احدى از آنان باقى گذارى ...»( الامامة و السياسة، ج 1، ص 152.)
[476] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 205.
[477] ( 2). همان، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.
[478] ( 3). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 86.
[479] ( 1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 206/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.
[480] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267. منصور به سبب خسّت و بخل شديدى كه داشت، به ابو الدوانيق يا دوانيقى مشهور بود.
[481] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[482] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.
[483] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.
[484] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 208. صاحب انديشه حفر خندق در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، صحابى ايرانى پيامبر، سلمان فارسى بود.
[485] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.
[486] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 211.
[487] ( 2). همان.
[488] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 271. چون نفس زكيه مرگ خود را نزديك ديد، شمشير خود را به تاجرى كه به او چهارصد دينار بدهكار بود بخشيد و گفت:« اين شمشير را بگير، به تحقيق كه آن را به احدى از خاندان ابو طالب عرضه نخواهى كرد مگر اينكه آن را از تو بخرند و حقّت را بدهند.» اين شمشير نزد تاجر بماند تا آنكه جعفر بن سليمان، والى مدينه آن را از وى خريد، و بعد از آن، مهدى خليفه عباسى شمشير را از وى گرفت.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 219).
[489] ( 4). همان، ج 6، ص 213/ ابن قتيبه، المعارف، ص 164.
[490] ( 1). روانداز و جهازى كه بر پشت شتر مىگذارند.
[491] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 216. سنّ محمد نفس زكيه در هنگام كشته شدنش 63 سال بود و اين سنى است كه در آن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام وفات يافتند.
[492] ( 3). همان، ص 220.
[493] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 222/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 275.
[494] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 223، بنى حسن مالك بسيارى از باغهاى مدينه و باغهايى بودند كه در بخش فرع نزديك مدينه قرار داشت.
[495] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 230.
[496] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 227. همچنين بعضى از نزديكان امام باقر عليه السّلام، از جمله عبد اللّه بن عطاء، به قيام نفس زكيه پيوستند.
[497] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 266/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 252. دو فرزند زيد، حسن و عيسى بودند.
[498] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 267.
[499] ( 3). القلقشندى، صبح الاعشى، ج 4، 297/ ابن حيان، اخبار القضاة، ج 1، ص 256.
[500] ( 4). القيروانى، زهر الآداب، ج 1، ص 88، منصور به والى خود زياد بن عبيد اللّه دستور داد كه منشىاش را كه شيعه بود، عزل كند.
[501] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 270.
[502] ( 1). نويسنده نامعلوم، العيون و الحدائق فى معرفة الحقائق، ص 249.
[503] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 271 به بعد.
[504] ( 1). منظور سواد عراق است.
[505] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 315.
[506] ( 1). ابن نشوان، الحور العين، ص 272.
[507] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 241/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 317.
[508] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 241 و 244.
[509] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 453- 454.
[510] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 246 و اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 319.
[511] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.
[512] ( 1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 172. على بن ابى طالب عليه السّلام مىگفت:« كوفه سرزمين مردان عرب و خاندانهاى ايشان است.»
[513] ( 2). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 14.
[514] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 9.
[515] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 300/ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 218.
[516] ( 5). دينورى، الأخبار الطوال، ص 365.
[517] ( 6). يعقوبى، كتاب البلدان، ص 237.
[518] ( 1). ابن طباطبا از كششها و خصوصيات مردمان شام و مصر چنين مىگويد:« و اما مردم شام و مصر، طرفدار بنى اميهاند و محبت بنى اميه در قلوب ايشان رسوخ كرده است.»( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128)
[519] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183.
[520] ( 3). همان، ص 246.
[521] ( 1). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 3، ص 359.
[522] ( 2). دكتر جابر حسينى، حركات الشيعة المتطرفين و اثرهم فى الحياة الاجتماعية و الادبية لمدن العراق، ص 185.
[523] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 247.
[524] ( 4). همان، ص 248.
[525] ( 1). همان.
[526] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 319.
[527] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 249.
[528] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 337.
[529] ( 1). همان، مقاتل الطالبيين، ص 333.
[530] ( 2). همان.
[531] ( 3). همان، ص 321/ تاريخ طبرى، ج 1، ص 251.
[532] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 251- 252/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 323.
[533] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 252.
[534] ( 3). همان، ص 254.
[535] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[536] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 357.
[537] ( 1). مقاتل الطالبيين، ص 361/ حصرى، زهر الآداب، ج 2، ص 710.
[538] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 366/ حصرى، زهر الآداب، ج 2، ص 710.
[539] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 371.
[540] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 222.
[541] ( 1). چون عباسيان رنگ سياه را نشانه خود قرار داده بودند، به آنها سياهجامگان مىگفتند.
[542] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 343.
[543] ( 3). به گمان، نام نهرى بوده است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 3، ص 191)( مترجم)
[544] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 254.
[545] ( 2). همان، ص 255.
[546] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.
[547] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 255.
[548] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 327- 329.
[549] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 255- 256.
[550] ( 3). همان، ص 256- 257.
[551] ( 1). همان، ص 258/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 327- 328.
[552] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 258.
[553] ( 3). ياران عيسى بن زيد كه به ابراهيم پيوسته بود.
[554] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 229.
[555] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 346.
[556] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 260.
[557] ( 1). همان، ص 261- 262/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 347- 349.
[558] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 262.
[559] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 365.
[560] ( 4). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 456.
[561] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 263. منصور همچنين وقتى خبر وفات امام جعفر صادق عليه السّلام را شنيد گريست.
( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 117)، همانگونه كه هادى خليفه عباسى هنگام شنيدن خبر كشته شدن حسين بن على گريست.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 237)
[562] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 367.
[563] ( 1). همان، ص 351. منظور از جعفر بن محمد، امام جعفر صادق عليه السّلام است.
[564] ( 2). همان، ص 367.
[565] ( 3). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331- 333.
[566] ( 4). خيزران همسر مهدى و مادر هادى و رشيد است.
[567] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 368.
[568] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 310- 311.
[569] ( 2). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 192.
[570] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 331.
[571] ( 4). همان، ص 332.
[572] ( 1). الاشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 29.
[573] ( 2). در كتاب الزندقة و الشعوبية( مصر، چاپ كتابخانه آنجلو، 1968 م) از همين نويسنده، شرحهاى فراوانى درباره حركات زندقه در عصر منصور آمده است.
[574] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.
[575] ( 2). ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 97.
[576] ( 1). اين دو به حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام منسوباند.
[577] ( 2). الشريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12- 14.
[578] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 163- 164.
[579] ( 2). همان، ص 189.
[580] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 270.
[581] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 308.
[582] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 330.
[583] ( 3). همان.
[584] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 206.
[585] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12.
[586] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 365.
[587] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[588] ( 1). عبد اللّه در رسيدن به خراسان ناكام ماند، همانگونه كه محمد در زندان يمن از دنيا رفت.
[589] ( 2). مانند زيد بن على و فرزندش يحيى و عبد اللّه بن معاويه.
[590] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 307- 308.
[591] ( 1). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 75.
[592] ( 2). دولت فاطمى به سال 297 ق در قيروان مغرب تأسيس يافت و عبيد اللّه مهدى، اولين خليفه فاطمى بود.
[593] ( 3). جوهر صقلى سردار المعز لدين اللّه، چهارمين خليفه فاطمى، مصر را در سال 358 ق فتح كرد.
[594] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183.
[595] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.
[596] ( 3). همچون قيامهاى حسين بن على، توابين و مختار ثقفى و زيد بن على.
[597] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[598] ( 1). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 63/ حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 135/ جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 188.
[599] ( 2). همچنين بسيارى از ياران على بن ابى طالب عليه السّلام در مدينه بودند.( تاريخ طبرى، ج 5، ص 167)
[600] ( 1). على بن ابى طالب مىفرمود: اموال و مردان جنگى در عراق يافت مىشوند.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 152)
[601] ( 2). ابن زبير بر پايه پناه بردن به كعبه، در مكه قيام كرد و خود را« پناه جوى به كعبه» ناميد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 7)
[602] ( 3). در اين واقعه، بيشتر مجاهدان بدر كشته شدند، همانگونه كه از مردم مدينه حدود ده هزار نفر كشته شدند.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 153)
[603] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306. سياست دايمى امويان، مضاعف ساختن مالياتهاى اقتصادى حجاز بود.
[604] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 200.
[605] ( 2). همان، ص 204.
[606] ( 3). منصور بسيارى از اموال را كه براى بناى بغداد در نظر گرفته بود، براى گردآوردن سپاهيانى هزينه كرد كه به قيام دو برادر علوى خاتمه دهد، و چون مجددا بناى بغداد را آغاز كرد، ناچار شد در مخارج بناى شهر بغداد مقتصدانه عمل كند، به گونهاى كه او درهاى اين شهر را از شام و كوفه آورد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71- 72/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 683/ كوك، بغداد مدينة السلام، ص 22)
[607] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 205.
[608] ( 1). همان، ص 204.
[609] ( 2). همان، ص 239.
[610] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267.
[611] ( 1). همان.
[612] ( 2). قبيله ثقيف، رقيب قبيله قريش بود و سعى داشتند حاجيان عرب را به جاى زيارت كعبه در مكه، به زيارت بت خودشان لات ترغيب كنند و بدين منظور، اطراف اين بت، حرمى همچون حرم كعبه برپا كردند.
( خربوطلى، عبد المطلب جدّ الرسول، ص 76)
[613] ( 3). احد، كوهى است نزديك مدينه كه جنگ بين مسلمانان و قريش در كنار آن روى داد.
[614] ( 4). قريشيان به سركردگى خالد بن وليد از پشت بر مسلمانان هجوم آوردند.
[615] ( 1). عبد اللّه بن على به طمع خلافت، عليه منصور قيام كرد و اعراب كه به سبب تكيه عباسيان بر ايرانيان، از ايشان خشمگين بودند، به او پيوستند، اما سپاه عباسى به سركردگى ابو مسلم خراسانى در سال 136 ق موفق به سركوب قيام او شد.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 322/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 144)
[616] ( 2). معن، اين حق را بر گردن منصور داشت كه او را از كشته شدن به دست راونديه كه يكى از فرقههاى زنادقه بودند، نجات داده بود.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 170 به بعد)
[617] ( 1). عرب پيش از اسلام با حفر خندق آشنايى نداشت و فكر حفر خندق، از سلمان فارسى، صحابى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است.
[618] ( 2). محمد نفس زكيه به اينكه اسم او محمد و اسم پدرش عبد اللّه بود و اين با نام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شباهت داشت، افتخار مىكرد، علاوهبراين، نفس زكيه از جانب پدر و مادر بهطور خالص و كامل قريشى بود.
( شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12)
[619] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.
[620] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 209.
[621] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 208.
[622] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 209.
[623] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 271.
[624] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 222.
[625] ( 3). همان، ص 217.
[626] ( 4). ربيعه و مضر، دو تيره فرعى بزرگ از اعراب حجاز هستند و در آن سرزمين علاوه بر عصبيت بين اين دو تيره، عصبيت دايم بين عرب حجازى و عرب يمنى هم بود.
[627] ( 1). بخصوص وعدههاى اهل كوفه به حسين بن على( ر. ك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 18) و وعدههايشان به زيد بن على.( ر. ك: اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137)
[628] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 179.
[629] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 259.
[630] ( 2). همان.
[631] ( 1). همان/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 345. متن آيه اين است:i« إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ.»E( صف: 4)
[632] ( 2). نويسنده در اينجا دچار خلط و اشتباه شده است. متن طبرى اين گونه است:« عيسى بن موسى نقل مىكند كه: به خدا، اى ابو العباس! اگر پسران سليمان( جعفر و محمد) نبودند رسوا شده بوديم. كار خدا بود كه وقتى ياران ما هزيمت شدند به رودى رسيدند كه دو كناره مرتفع داشت كه مانع جستن آنها شد و چون گذرگاهى نيافتند همگى به تاخت بازگشتند.» طبرى ادامه مىدهد:« محمد بن اسحاق بن مهران گويد: كسانى از خاندان طلحه در باخمرى بودند كه آب به جايگاه ابراهيم و ياران وى انداختند و بندها را شكستند و صبحگاهان مردم اردوگاه وى در آب افتاده بودند. بعضى گفتهاند كه ابراهيم بود كه آب انداخت تا نبرد وى از يك سو باشد و چون هزيمت شدند آب مانع فرارشان شود.»( ر. ك: طبرى، تاريخ طبرى، ج 7، ص 646)( مترجم)
[633] ( 3). همان، ج 6، ص 261.
[634] ( 4). همان، ص 207.
[635] ( 1). او عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است.
[636] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 370.
[637] ( 3). همان، ص 406.
[638] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 180.
[639] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.
[640] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[641] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 291. در همين سال عموى ايشان زيد بن على و نيز امام ابو حنيفه نعمان و واصل بن عطاء، پيشواى معتزله متولد شدند.
[642] ( 2). شمس الدين بن طولون امام باقر را چنين وصف مىكند:« او عالم و آقايى والا مرتبه بود، از پدرش امام زين العابدين تأثير پذيرفت و در تدين و تقوا و علم همانند او شد.»( الشذرات الذهبية، ص 81 و نيز ر.
ك: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 291/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 61)
[643] ( 3). او على، فرزند حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام، مشهور به زين العابدين است كه حدود سال 94 ق وفات يافت. او با فاطمه، دختر حسن بن على عليه السّلام كه دختر عمويش بود ازدواج كرد و از آن زن، امام محمد باقر عليه السّلام به دنيا آمد.( ابن الصباغ، الفصول المهمّه، ص 192)
[644] ( 4). امام جعفر به انتساب خود به ابو بكر صديق افتخار مىكرد.( ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 1، ص 8)
[645] ( 5). البته در واقع، افتخار به انتساب به محمد بن ابى بكر بود، كه از پدرش بيزارى مىجست.( مترجم)
[646] ( 6). ابن قتيبه، المعارف، ص 6.
[647] ( 1). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 358.
[648] ( 2). كلينى، الكافى، ص 93/ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105.
[649] ( 3). حسينى نقل مىكند كه ابا مسلم از امام جعفر عليه السّلام خواست كه او را به مكان قبر على بن ابى طالب عليه السّلام كه مخفى بود، راهنمايى كند. امام جعفر عليه السّلام در پاسخ به اين خواسته گفت: قبر وى در روزگار مردى هاشمى كه او را ابو جعفر منصور گويند، آشكار مىشود، ازاينرو، منصور به او لقب صادق داد.( اعيان الشيعة، ج 4، قسمت دوم، ص 91)
[650] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 125.
[651] ( 5). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105.
[652] ( 1). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 147. جدّ مادرى امام جعفر صادق عليه السّلام، قاسم بن محمد بود.
او يكى از هفت فقيه مدينه است كه مرجع مكتب فقهى مدينه به شمار مىروند. اينها كسانى هستند كه دانش صحابه و روايتهاى آنان، بخصوص عايشه را نقل كردهاند.( شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 89)
[653] ( 2). در دوره يزيد بن معاويه، سپاهيان اموى به سركردگى مسلم بن عقبه در مسير خود به سمت مكه براى جنگ با ابن زبير، به ناحيه حرّه[ در مدينه] يورش بردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 48 به بعد)
[654] ( 3). در دوره عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، سپاه بنى اميه به سركردگى حجاج بن يوسف، مكه و كعبه را در خلال محاصره آن براى جنگ با عبد اللّه بن زبير سنگباران كردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 114/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 5)
[655] ( 4). نويسنده، منبع اين روايت را ذكر نكرده است. هيچ يك از ائمه اثنىعشريه امامت دو امام در يك-- زمان را تأييد نكردهاند، مگر اينكه اشاره امام را با مسامحه در تعبير فقط در تأييد قيام زيد بدانيم، از آنجا كه منابع شيعى دو گونه روايت راجع به زيد بن على آوردهاند كه بخش اعظم آن، قيام زيد بن على را تأييد مىكند و زيد را از مدعيان امامت نمىداند.( ر. ك. حسين كريمان، سيره و قيام زيد بن على، ص 48- 58/ نورى حاتم، زيد بن على و مشروعية الثورة عند اهل البيت، ص 191- 204). اما زيديه معتقدند زيد بن على آراى فقهى خاص خود را داشته و به امامت خويش دعوت مىكرده است. ر. ك.
الامام زيد، محمد ابو زهره، ص 67- 68( مترجم)
[656] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعه، ص 130.
[657] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 214.
[658] ( 3). اگر سياست را فقط قيام و جنگ مسلحانه فرض كنيم، نظر نويسنده و شهرستانى را كه مىگويد:
امام هرگز متعرض خلافت نشدند، بايد پذيرفت. در واقع، قيام نظامى رفتار سياسى علويان زيدى بود كه به دلايلى، كه در اين كتاب مشروحا ذكر شده، غالبا به شكست مىانجاميد. امام صادق انديشهها و-- روش سياسى ديگرى داشتند. از مختصات اين روش اين بود كه در وهله اول، بنيانهاى كلامى و فقهى شيعيان به عنوان يك حزب پويا و منسجم تحكيم گردد. و در مرحله بعد، شيعيان به طاغوتهاى زمان خود پشت كنند و به مبارزه منفى با ايشان برخيزند. از امام نقل است كه« ... من تحاكم اليهم- السلطان و القضاة- فى حق او باطل، فانما تحاكم الى الطاغوت ...»( كلينى، كافى، ج 7، ص 41) علاوه بر اين، امام باوجوداينكه قيامهاى زيدى را تأييد نمىكردند در شرايط دشوار، همچون قيام نفس زكيه، با عمل به يارى ايشان شتافتند و در گفتار نيز قيام زيد را ستودهاند.( مترجم)
[659] . شيخ محمد أبو زهرة، الامام الصادق، ص 94.
[660] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 209.
[661] ( 6). ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220.
[662] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 147. همچنين صاحب فخرى روايت مىكند كه منصور گفت: از همان ساعت من واليان خود را منصوب كردم.
[663] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 27.
[664] ( 3). در برائت جستن امام از تناسخ، غلو، حلول و تشبيه، منابع شيعه و سنى اتفاق نظر دارند، اما در رجعت و بداء احاديث صحيح بسيارى از ائمه اماميه بهويژه امام صادق عليه السّلام در بداء نقل شده است.( ر.
ك: كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 200)
معناى رجعت اين است كه خداوند با ظهور امام غايب، عدهاى از كسانى را كه در گذشته از دنيا رفتهاند به همان اندام و صورتى كه داشتهاند زنده كرده و به دنيا برمىگرداند، عدهاى را عذاب مىدهد و عدهاى را ذليل و خوار مىكند. رجعت همچون معاد جسمانى است و با تناسخ متفاوت مىباشد.
شيعيان در امكان وقوع رجعت، به معجزه عيسى در زنده كردن مردگان و نيز آيهi« قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا-E-i اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ»؛E( گويند پروردگارا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى ما به گناهان خود اعتراف كردهايم، پس آيا براى بيرون رفتن از اينجا راهى هست؟) استدلال مىكنند.( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، ص 119 به بعد)
بداء به معناى تغيير در نظر و تصميم در مورد خداوند محال است. از امام صادق عليه السّلام نقل است كه« من زعم ان الله بدا له فى شىء بداء ندامه فهو عندنا كافر باللّه العظيم» مقصود از بداء اين است كه خداوند چيزى را بر زبان پيامبر يا وصى و جانشين وى به مصلحتى ظاهر مىسازد، آنگاه همان موضوع از جانب خداوند محو و نفى مىشود، همانگونه كه در داستان اسماعيل با پدرش ابراهيم به او فرمان داده شد پسرش را ذبح كند، اما خداوند چنين چيزى را اراده نكرده بود ... معناى بداء به نسخ نزديك است.( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، 77 به بعد)
شهرستانى از نويسندگان قرن ششم هجرى است كه با توجه به انديشههاى شافعى خود درباره امام قضاوت كرده است.( مترجم)
[665] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.
[666] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.
[667] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349. و آن سنگهايى بود كه روغنفروشان مدينه، روغنهاى خود را روى آن قرار مىدادند.
[668] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269.
[669] ( 2). عبد العزيز سيد الأهل، جعفر بن محمد، ص 135.
[670] ( 3). رومه، منطقهاى است در مدينه.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 336)
[671] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 248.
[672] ( 5). روايت كلينى در كافى چنين است: سألت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن الامام، يعلم الغيب؟ قال:« لا و لكن اذا أراد أن يعلم الشىء، أعلمه اللّه ذلك.» شيعيان معتقدند امام داراى نيروى الهام، كه يك قواى قدسى است، مىباشد؛ امام در هر زمان و هر حالتى، از راه الهام مىتواند به همه علوم و معارف راه پيدا كند.( ر. ك:-- محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه). حيطه آگاهىهاى امام در حديث ديگرى از امام صادق عليه السّلام اينگونه آمده است:« قد ولانى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنا أعلم كتاب اللّه و فيه بدء الخلق و ما هو كائن الى يوم القيامة و فيه خبر السماء و الارض، و خبر الجنة، و خبر ما كان و ما هو كائن، اعلم ذلك كأنّى أنظر الى كفى، أنّ اللّه يقول فيه تبيان كل شىء.»( كلينى، الكافى، ج 1، ص 61)( مترجم)
[673] . كلينى، الكافى، ص 57. شيعيان اين اعتقاد را پيدا كردند كه امام صادق عليه السّلام به همه حوادث، تا روز قيامت، عالم است، و اين علم را علم جفر نام نهادند.( مقدمه ابن خلدون، ص 234)
[674] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 117.
[675] ( 2). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 45.
[676] ( 3). همو، الصادق، ج 1، ص 137. علويان، محل قبر على عليه السّلام را مىدانستند، اما آن را از بنى اميه پنهان مىداشتند.
[677] ( 4). ابو زهره، الامام الصادق، ص 61.
[678] ( 1). سيد الأهل، جعفر بن محمد، ص 141.
[679] ( 2). فرزند او، فضل بن ربيع، در دوره هارون الرشيد به وزارت رسيد.
[680] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 225 به بعد.
[681] ( 4). كلينى، الكافى، ص 194.
[682] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 112.
[683] ( 2). شكى نيست كه منصور اين روايت امام جعفر صادق عليه السّلام را از حديث شريف نبوى پذيرفت؛ چرا كه امام جعفر از بزرگان راويان حديث بود.( ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220/ شبلنجى، نور الابصار، ص 145)
[684] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 227 به بعد.
[685] ( 4). همان.
[686] ( 5). ربذه- همانگونه كه قبلا گفتيم- نزديكى مدينه و در سى مايلى آن قرار دارد و قبر ابو ذر غفارى در آن ناحيه است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 222)
[687] ( 1). شبلنجى، نور الابصار، ص 247.
[688] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 273.
[689] ( 3). اين باغ، عين ابى زياد ناميده مىشد و در فرع كه روستايى است از نواحى ربذه و در نزديكى مدينه، واقع بود. اين روستا به داشتن نخلستانها و چشمههاى آب مشهور بود.
[690] ( 4). حصرى، زهر الآداب، ج 1، ص 123.
[691] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ص 112- 113.
[692] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 251/ شبلنجى، نور الابصار، ص 146/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 97.
[693] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 95.
[694] ( 4). و آن دهمين سال خلافت منصور بود.
[695] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 297.
[696] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 275 به بعد.
[697] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 64.
[698] ( 4). سياست خلفاى عباسى اين بود كه هرگاه يك علوى به دست ايشان كشته مىشد، در ماتم او اشك مىريختند و او را به بزرگى ياد مىكردند. نگارنده، همين رفتار را از هادى، خليفه عباسى وقتى كه سر حسين بن على( شهيد فخ) را براى وى آوردند نقل مىكند و سؤال مىنمايد آيا منصور و هادى در حزنشان براى اهل بيت صادق بودند؟ و معتقد است مقصود ايشان اين بود كه خشم و غضب مسلمانان را از كشته شدن نوه پيامبر و على بن ابى طالب كاهش دهند.( ر. ك: ص 326 همين كتاب.) ازاينرو، تظاهر خلفاى عباسى به حزن و اندوه در مرگ ايشان، همانگونه كه خود دكتر ليثى معترف است، نمىتواند دليلى بر تبرئه منصور از مسموم كردن امام باشد.( مترجم)
[699] ( 5). ابو زهره، الامام الصادق، ص 64.
[700] ( 6). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 148.
[701] ( 1). جز امام صادق عليه السّلام، كه شمارى از منابع در مسموميت او تشكيك مىكنند، مسموميت ديگر امامان شهيد شيعه را منابع معتبر غيرامامى نيز تأييد مىكنند. اين حديث در صورت صحت، گوياى واقعيت تاريخى است كه مصادر تاريخى بر آن گواهند.( مترجم)
[702] ( 2). ابن نشوان، الحور العين، ص 153.
[703] ( 3). البته اماميه به كفر منكران انديشه امامت قايل نيستند و بر اين باورند كه« الامامة أصل من اصول الدين، لا يتم الايمان الّا بالاعتقاد بها»؛ امامت از اصول دين است و ايمان بدون اعتقاد به اين، كامل نيست.
( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، ص 65) در انديشههاى كلامى شيخ مفيد نيز فقط قاسطين و مارقين و ناكثين كه با امام جنگ مسلحانه كردند كافرند.( ر. ك: الشيخ المفيد، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، با مقدمه زنجانى، ص 10). حد بالايى كه در احاديث معتبر شيعى براى منكران امامت آمده، در حديث امام صادق عليه السّلام است:« ... الراد علينا الراد على الله و هو على حد الشرك بالله»؛ منكر حكم ما،-- منكر حكم خداست و او در مرز شرك به خداست.( ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 8).
امام صادق عليه السّلام در پاسخ صحابىاى كه از او پرسيد: با مسلمانان غير شيعه چه برخوردى داشته باشيم؟ فرمود:« در اين امر به امامان خود بنگريد و از آنها پيروى كنيد ... به خدا سوگند پيشوايان شما از بيمارانشان عيادت مىكنند، بر بالاى مزار درگذشتگانشان حاضر مىشوند و در هر مسئله، چه به سود و چه به زيانشان، به حق شهادت مىدهند و در نگاهدارى امانت آنها مىكوشند.»( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقائد الاماميه، ص 124، به نقل از كافى، ج 2، ص 464)( مترجم)
[704] ( 1). مقدمه ابن خلدون، ص 138.
[705] ( 2). بيشتر فرقههاى اسلامى قايل به وجوب امامت هستند، مگر فرقه خوارج نجديه و پيروان هشام غوطى از فرقههاى معتزله.( شهرستانى، نهاية الاقدام فى علم الكلام، ص 482) شيعيان اثناعشرى و اسماعيلى نيز به وجوب عقلى امامت بر خدا عقيده دارند.( رازى، محصل افكار المتقدّمين و المتأخرين، ص 176)
[706] ( 3). شيعيان ادلّه بسيارى براى ديدگاههاى خود ذكر مىكنند. اولين آن، ادلّه نقلى است كه شيعه از آيات قرآن كريم استفاده مىكند با اين مضمون كه انتخاب امام به اختيار مردم نيست، و اين آيات از اين قرارند:i« وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»E( قصص: 68)،i« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً»E( احزاب: 36) وi« يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ.»E( آل عمران: 154) ديگر، ادلّه عقلى شيعيان است و آن اينكه خداوند وصيت را واجب كرده است و نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت است كه« هركس بميرد درحالىكه وصيت-- نكرده باشد، به مرگ جاهليت مرده است.» ازاينرو، ممكن نيست كه پيامبر باوجوداينكه تعيين امام، مسلمانان را از اختلاف و تفرقه برحذر مىدارد، از آن غفلت كرده باشد.( محمد كاظمى قزوينى، المناظرات، ص 4/ حلّى، الالفين، ص 27 و 41)
[707] ( 1). اين حديث را چندين بار امام احمد بن حنبل در مسند خود نقل مىكند.
[708] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 125/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 255.
[709] ( 3). ملّا محمد باقر مجلسى نقل مىكند كه دليل توقف رسول خدا در غدير خم، آيهاى از قرآن بود كه درباره لزوم نصب على بن ابى طالب به عنوان جانشين بعد از خود، بر آن حضرت نازل شد. البته آيات از اين قبيل، چندين بار بدون اينكه وقت ابلاغ را مشخص كند بر او نازل شده بود، و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روز غدير خم را انتخاب كرد؛ چون مىديد اگر مسلمانان از اين مكان عبور كنند، متفرق مىشوند و هر قبيلهاى به ناحيهاى مىرود. اما آنچه از قرآن بر او نازل شد اين آيه بود:i« يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.»E( مائده: 67)( حياة القلوب، ج 2، ص 339)
[710] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[711] ( 1). محمد الحسين آل كاشف الغطاء، أصل الشيعة و أصولها، ص 73 به بعد/ أبو زهرة، الامام الصادق، ص 188- 189.
[712] ( 2). عصمت در لغت به معناى بازداشتن است، آنگونه كه در قرآن كريم آمده:i« سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ»E( هود: 43)؛ يعنى مرا از آب بازدارد. و مىگويند كه اصل لغت عصمت به معناى طناب است و هر چيزى كه به آن چنگ زده شود تا آن چيز از او محافظت كند، همچون قول خداى عزّ و جلّi« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ.»E( آل عمران: 103)/ ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 296.
[713] ( 3). شيخ مفيد، شرح عقائد الصدوق، ص 114/ جيلانى، توفيق التطبيق، ص 16.
[714] ( 4). مرتضى، الشافى، ص 40.
[715] ( 5). طوسى، تلخيص الشافى، ص 319.
[716] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 328.
[717] ( 2). دو فرقه اماميه و اسماعيليه، عصمت پيامبران و امامان را با براهين عقلى و نقلى پذيرفتهاند.
درباره سياسى بودن منشأ پيدايش بحث عصمت قابل ذكر است كه اولا: بحث عصمت در دوره امام سجاد عليه السّلام نيز مطرح بوده است و حديثى از ايشان نقل است كه:« الامام منا لا يكون الّا معصوما و ليست العصمة فى ظاهر الخلقة فيعرف بها و لذلك لا يكون الا منصوصا. قيل له: يابن رسول اللّه المعصوم فما معنى المعصوم؟ قال: هو المعتصم بحبل اللّه و حبل اللّه هو القرآن.»( ر. ك: محمد بن على بن حسين قمى( ابن بابويه)، معانى الاخبار، ص 132.) ثانيا: موضوع امامت و رهبرى بعد از پيامبر، محور تحولات سياسى، اجتماعى و فرهنگى جهان اسلام و منشأ پيدايش فرقههاى اسلامى است. طبيعى است كه از اين نظر، شيعه نيز مدعاى سياسى داشته است. اصولا سياسى بودن موضوع امامت به ماهيت دين اسلام برمىگردد كه سياست در دين تنيده شده است و حتى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در طول رسالت خود در مدينه همچون يك سياستمدار به حكمرانى پرداخت، ازاينرو، دريچه عصمت نيز به عنوان زير مجموعه امامت سياسى است، اما از نگاه شيعيان امامت و عصمت با وجود اشكال سياسىاش نص الهى و يك باور دينى است، نه دستاويزى براى مقايسه و برترى امامانشان نسبت به خلفاى بنى عباس كه اين معنا از نظر ايشان نياز به اثبات نداشته است.( مترجم)
[718] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 134- 135.
[719] ( 4). عاملى، الفصول المهمة، ص 195/ محمد بن طلحة، مطالب السؤول، ص 51/ كلينى، الكافى، ص 56 به بعد.
[720] ( 1). رازى، نهاية العقول فى دراية الاصول( مخطوط)، ج 2، ص 240- 242.
[721] ( 2). خداى متعال مىفرمايد:i« أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى.»E( يونس: 35)
[722] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 157.
[723] ( 4). عاملى، الفصول المهمة، ص 207.
[724] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 248.
[725] ( 1). شيخ ابو زهرة، الامام الصادق، ص 206.
[726] ( 2). يكى از همنشينان امام باقر عليه السّلام از اينكه امام، ابو بكر صديق را مدح مىگويد، به آن حضرت اعتراض كرد. امام به او فرمود: او جدّ من رسول اللّه را تصديق كرد، بنابراين، هركس به او تصديق نگويد خدا سخن او را در دنيا و آخرت تصديق نخواهد كرد.( ابن جوزى، صفوة الصفوة، ص 61) همانگونه كه امام باقر عليه السّلام درباره ابو بكر و عمر گفت: آن دو پيشوايانى در راه هدايت بودند.( ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ص 9)
كتاب صفوة الصفوة ابن جوزى از منابع متأخر و غير قابل اعتماد است و ابن جوزى، حتى مورد وثوق خود اهل تسنن نيز نيست. در مقدمه خود كتاب آمده است:« ... اتهمه بعضهم بأنّه يروى فى وعظه احاديث غير صحيحة، و أنّه كثير الاغلاط فى تصانيفه، و عذره فى هذا أنّه كان مكثرا، فيصنّف الكتاب و لا ينقّحه بل يشتغل بغيره، كما أخذوا عليه ميله الى التأويل فى بعض كلامه و اضطراب كلامه فى ذلك»( صفوة الصفوة، ج 1، ص 13). ابن جوزى به حدى به جرح و تعديل حديث بىتوجه است كه حديثى را از-- على بن ابى طالب نقل مىكند كه:« لما قبض رسول الله نظرنا فى امرنا فوجدنا النبى قد قدم ابا بكر فى الصلاة فرضينا لدنيانا من رضى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله لديننا فقدمنا ابا بكر» درحالىكه از بديهيات تاريخ اسلام عدم حضور على بن ابى طالب در سقيفه بنى ساعده و انتخاب ابو بكر و دست كم تأخير بيعت از جانب ايشان است( ر. ك: صفوة الصفوة، ج 1، ص 257). روايت ابو المحاسن كه از منابع بسيار متأخر اهل تسنن مىباشد، با روايات متواتر امام باقر و امام صادق عليهما السّلام در رد امامت ديگران، تضاد آشكار دارد.( مترجم)
[727] ( 1). امام جعفر صادق عليه السّلام مىگفت: صديق دو بار مرا به دنيا آورد و من دو بار فرزند صديق هستم.( اعيان الشيعة، ج 4، ص 89) البته منظور واقعى امام افتخار به انتساب به محمد بن ابى بكر بوده است كه از پدرش بيزارى مىكرد.( مترجم)
[728] ( 2). هرچند كه در نزاع شيعه و سنى، رواياتى از ائمه عليهم السّلام در ستايش شيخين نقل شده است، اما آنچه از نظر شيعه نيز مسلم است اينكه لعن و طعن آشكار خلفاى سهگانه، قطعا حيات نوپاى شيعيان اماميه را تهديد مىكرد و به جاى محبت و دوستى بين مسلمانان، كينه و نفرت مىآورد و وحدت جامعه اسلامى را به خطر مىانداخت. پرواضح است كه ائمه اماميه با وجود اصرار و تأكيد بر حق الهى خود بر امامت امت، و غصب اين حق از جانب ديگران، و سفارش شيعيان به تولّى و تبرّى، با اين كار، كه گويى در بعضى از جوامع شيعى آن زمان رواج يافته بود موافق نبودند. در سيره آن بزرگواران نيز چنين رويهاى مشهود نيست. امام صادق عليه السّلام فرمودهاند:« ان العبد ليكون مظلوما فما يزال يدعوا حتى يكون ظالما»؛ گاهى بندهاى كه مظلوم واقع مىشود آن قدر نفرين مىكند كه خود نيز ظالم مىشود.»( ر.
ك: كلينى، كافى، ج 2، ص 250) علاوه بر اين، مكتب علمى امام صادق عليه السّلام متعلق به همه فرقههاى اسلامى بوده است نه صرفا ويژه شيعيان. شخصيتهايى همچون ابو حنيفه، مالك بن انس و سفيان ثورى به شاگردى آن حضرت مباهات كردهاند و فضل و زهد و فقه امام را در بالاترين درجه و تصور دانستهاند. اين نشان مىدهد كه بينش و روش امام صادق عليه السّلام متفاوت با بعضى رفتارها و تظاهرها بوده است.( مترجم)
[729] ( 3). امام جعفر صادق عليه السّلام به جابر جعفى، از شيعيان جعفرى، گفت:« اى جابر، به من خبر رسيده كه گروهى در عراق كه به خيال خود دوست ما هستند، ابو بكر و عمر را طعن مىكنند و گمان دارند كه من به اين كار فرمانشان دادم، پس به ايشان بگو كه من از ايشان نزد خدا برى هستم، و سوگند به آن كسى كه جان محمد در دست اوست، اگر عهدهدار حكومت بودم، با ريختن خون آنان به خدا تقرب مىجستم تا به شفاعت محمد برسم. و من بر اين خواهم بود، اگر در حالت استغفار و طلب ترحم براى آن دو نباشم و دشمنان خدا از اينها غافلاند.( حلية الاولياء، ج 3، ص 137) اين حديث در كتاب ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 54، ص 282 و ابن كثير، البداية و النهايه، ج 9، ص 340 از امام باقر عليه السّلام نقل شده است. مؤلف اين حديث را از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است و به حلية الاولياء ارجاع داده است. چون مخاطب حديث جابر است، به نظر مىرسد نقل مؤلف اشتباه است؛ زيرا جابر زمان امامت امام صادق را درك نكرده است.( مترجم)
[730] ( 1). شيعه، تقيه را احتياط و پرهيز از ظالم قوى مىداند و در تأييد آن به اين آيه استناد مىكند:i« إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ.»E( نحل: 106) اين آيه، درباره عمار بن ياسر كه از ترس دشمنان اسلام به كفر تظاهر كرده بود، نازل شد.
[731] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 105. امام جعفر صادق عليه السّلام به يكى از شيعيان خود گفت:« پدرم از پدرش كه او خود از پيامبر شنيده بود، مرا روايت كرد هركس به حدى ناتوان شود كه از يارى و نصرت ما اهل بيت عاجز باشد، اگر در خانه خود بنشيند و دشمنان ما را لعن گويد، مشمول سلام و درود ملائك مىگردد، از آنرو كه او از ابرار است ...»
[732] ( 3). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 84. شيعه در موضوع تقيه به اين آيه كريمه استناد مىكند:i« وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ.»E( مؤمن: 28)
[733] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 334.
[734] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 129- 130.
[735] ( 3). قيامهاى علوى در دورههاى منصور، مهدى، هادى، هارون الرشيد، مأمون و معتصم صورت گرفت.
[736] ( 4). نهضتهاى شيعه در حجاز، بصره، سرزمين ديلم، مغرب، خراسان و يمن برپا شد.
[737] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 3، ص 301.
[738] ( 2). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 200.
[739] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 317.
[740] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 141.
[741] ( 2). همان، ص 142/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 15.
[742] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 318.
[743] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 175.
[744] ( 5). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 279.
[745] ( 6). دكتر فريد رفاعى كتابى وزين درباره عصر مأمون نوشته كه در آن، اشكال نهضت فكرى اين دوره را تدوين كرده است.
[746] ( 7). ابن طولون بهطور مفصل در اين باره توضيح داده است.( ر. ك: الأئمة الاثنى عشر، ص 50)
[747] ( 1). كلينى، الكافى، ص 57. شيعه معتقد است كه پايان نزول وحى بعد از خاتمه نزول جبرئيل عليه السّلام، به معناى قطع نزول علم خدا بر ائمه نيست.( عالمى، الفصول المهمة، ص 151)
[748] ( 2). جيلانى، توفيق التطبيق، ص 26 به بعد.
[749] ( 3). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 67- 68.
[750] ( 4). ر. ك: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105، بخش زندگانى امام جعفر صادق عليه السّلام.
[751] ( 1). شيخ ابو زهرة، الامام الصادق، ص 91.
[752] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 263.
[753] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.
[754] ( 4). ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 104.
[755] ( 5). عبد اللّه از تابعين و از امام زين العابدين عليه السّلام روايت مىكرد و محدثانى، همچون سفيان ثورى و مالك، از او روايت كردهاند.
[756] ( 6). براى آگاهى از متن اين نامهها ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195.
[757] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 280- 281.
[758] ( 2). ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 9.
[759] ( 3). شبلنجى، نور الابصار، ص 145.
[760] ( 4). ابو يوسف، الخراج، ص 130.
[761] ( 1). سيد اهل، جعفر بن محمد، ص 58.
[762] ( 2). او اسماعيل بن محمد است كه نسب او به ابن مفرغ حميرى ختم مىشود و مادرش از ازد و جدش يزيد بن ربيعه است كه زياد بن ابيه را هجو و انتسابش را به ابو سفيان رد كرد.
[763] ( 3). سيد اهل، جعفر بن محمد، ص 58.
[764] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 133.
[765] ( 1). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 228.
[766] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 7، ص 3- 7. سيد حميرى، مهدى عباسى را تشويق كرد كه خاندان ابو بكر و عمر را از عطايا مرحوم كند؛ چرا كه معتقد بود اين دو حق شرعى على عليه السّلام را در خلافت غصب كردهاند.
[767] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 1، ص 263.
[768] ( 4). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 239.
[769] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[770] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 18، ص 29.
[771] ( 3). همان.
[772] ( 1). همان، ج 9، ص 28.
[773] ( 2). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 23.
[774] ( 3). همان، ج 2، ص 234.
[775] ( 4). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 3، ص 315.
[776] ( 1). نام او نعمان بن ثابت بن نعمان بن مرزبان است. غالب منابع متفقاند كه تولد ابو حنيفه در سال 80 ق بود( بعضى منابع سال 61 ق را ذكر كردهاند) همچنين غالب منابع مىنويسند كه او ايرانى الاصل بود.
( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ص 6/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331)
[777] ( 2). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 78.
[778] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 65/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 135.
[779] ( 4). با آنكه ابو حنيفه در كوفه زندگى مىكرد، اما دايم به مدينه تردد داشت و امام محمد باقر عليه السّلام را ملاقات مىكرد و مناظرههاى بسيارى بين ايشان رخ داد.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 1، ص 24- 27)
[780] ( 5). ابو حنيفه و امام جعفر صادق عليه السّلام هم سن و سال بودند. ابو حنيفه مىگفت،« به خدا قسم دينشناستر از-- جعفر صادق نديدهام.» همچنين امام جعفر عليه السّلام از استادان ابو حنيفه بود.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 1، ص 27)
[781] ( 1). شرباصى، الأئمة الأربعة، ص 54.
[782] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 36 به بعد.
[783] ( 3). موفق مكى، مناقب أبى حنيفه، ج 1، ص 29.
[784] ( 1). عبد اللّه بن حسن ده سال از ابو حنيفه مسنتر بود؛ چون او در سال 70 و ابو حنيفه در سال 80 ق متولد شده بود.
[785] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 360.
[786] ( 3). شرباصى، الائمة الاربعة، ص 54.
[787] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 361.
[788] ( 1). ابو بكر در مكه دكان پارچهفروشى داشت و ابو حنيفه در كوفه.
[789] ( 2). موفق مكى، مناقب أبى حنيفه، ج 1، ص 82/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331.
[790] ( 3). همان، ج 2، ص 165.
[791] ( 4). ربيع بن يونس، حاجب منصور، امام مالك و ابن ابى ذؤيب و ابو حنيفه را براى حضور نزد منصور خواست تا ديدگاهشان را درباره خلافت بپرسد.
[792] ( 1). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 165.
[793] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 361.
[794] ( 3). همان، ص 366.
[795] ( 4). منصور از ابو حنيفه خواست تا از كوفه به بغداد آمده، امر قضاوت را عهدهدار شود، اما ابو حنيفه اين تقاضا را رد كرد. منصور او را سوگند داد كه اين سمت را عهدهدار شود، ولى ابو حنيفه سوگند خورد كه آن را قبول نخواهد كرد. ربيع بن يونس، حاجب منصور، از ابو حنيفه خواست تا از سوگند خود عدول كند. ابو حنيفه به او گفت: امير مؤمنان به كفاره دادن بر سوگندش تواناتر از من است.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71).
[796] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 2، ص 184.
[797] ( 2). بعد از آنكه ابو حنيفه امر قضاوت را برعهده نگرفت و بر اين امر سوگند خورد، منصور خواست تا او را به شكستن سوگند وادار كند. پس از آن، او را در كار بناى بغداد گذاشت و او را موظف كرد كه كار زدن خشت و شمارش آن و سرپرستى كارگران را به عهده گيرد. ابو حنيفه روشى جديد در شمارش آجر ابداع كرد، او آجرها را به جاى روش شمارش معمول با نى شمارش مىكرد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71)
[798] ( 3). روندلسن، عقيدة الشيعة، ص 143.
[799] ( 4). عبد الحليم جندى، ابو حنيفه، ص 213.
[800] ( 5). ابو حنيفه، هنگامى كه كودك بود، با على بن ابى طالب عليه السّلام ملاقات كرده بود. او بر اين باور بود كه على در جنگ با مخالفانش( همچون طلحه و زبير) بر حق بود، اما از دشنام و طعن بر اين مخالفان دورى مىجست.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 2، ص 83- 84) و خطيب بغدادى نقل مىكند كه على بن ابى طالب عليه السّلام براى ابو حنيفه و ذريهاش دعا و طلب بركت كرد.( تاريخ بغداد، ج 13، ص 326)
[801] ( 1). او ابو يوسف است كه در دوره هارون الرشيد، قاضى القضات شد و باكى نداشت كه هارون الرشيد را در كتاب خود( الخراج) نصيحت كند؛ چون او همانند استادش ابو حنيفه پردل و جرأت بود، اما در پذيرش مناصب عامه در دولت عباسى به دليل فقر و مسكنتش، با ابو حنيفه اختلاف نظر داشت.( ابن نديم، الفهرست، ص 286)
[802] ( 2). براى آگاهى از مشروح مناظرههاى ابو حنيفه و امام صادق عليه السّلام، ر. ك: مجلسى، كتاب تذكرة الائمة، ص 30.
[803] ( 3). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 164.
[804] ( 1). موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 2، ص 84.
[805] ( 2). درباره سال تولد مالك اختلاف كردهاند و سالهاى 90، 93، 94، 95، 96 ق را يادآور شدهاند. اما غالب كسانى كه زندگى مالك را نوشتهاند، سال 93 ق را ترجيح دادهاند.( ابو زهره، مالك، ص 11) و او مالك بن انس بن ابى عامر اصبحى يمنى است. او منسوب به قبيلهاى يمنى به نام ذواصبح بود.
[806] ( 3). ابن عبد الحكم، سيرة عمر بن العزيز، ص 17.
[807] ( 4). ابو زهره، مالك، ص 50.
[808] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 280.
[809] ( 2). همان، ص 283.
[810] ( 3). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 148.
[811] ( 4). قاضى عياض، ترتيب المدارك، خطى، قسم اول از جزء اول، ص 345. يكى از علويان از امام مالك پرسيد:« بهترين مردم بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كسى بود؟» مالك پاسخ داد:« ابو بكر.» و باز پرسيد:« بعد از او كه بود؟» مالك جواب داد:« عمر.» علوى باز پرسيد:« سپس چه كسى؟» و او گفت:« خليفه مقتول به ظلم؛ عثمان.»
[812] ( 1). ابو زهره، مالك، ص 58.
[813] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 148- 151.
[814] ( 3). ابو زهره، مالك، ص 60.
[815] ( 4). علماى شيعه اماميه بر اين باورند كه على بن ابى طالب اول كسى است كه حديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را-- گردآورى كرد و به امر نگارش احاديث نبوى اهتمام ورزيد. همچنين شيعيان بر احاديثى كه سلمان فارسى، صحابى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و پيرو على عليه السّلام، نقل مىكند اعتماد دارند. ديگر ائمه علوى، همچون امام زين العابدين و محمد باقر و جعفر صادق عليهم السّلام نيز راويان حديث بودهاند.( سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه، ص 279)
[816] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 2، ص 126. مثل حديثى كه ترمذى از ابن عباس روايت مىكند كه گفت:« رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به عباس گفت: وقتى روز دوشنبه شد، تو و فرزندانت نزد من آييد تا شما را دعايى كنم و خدا از آن دعا به شما نفع رساند. پس روز دوشنبه عباس رفت و ما نيز با او بوديم و لباسها و عبايمان را در بر كرده بوديم. حضرت دعا كرد: خدايا عباس و فرزندانش را ببخش و امور ظاهر و باطنشان را عهده دار شو و براى ايشان گناهى باقى نگذار. خدايا عباس را بين فرزندانش حفظ فرما.» ... از احاديثى كه شيعيان عباسى جعل كردهاند حديثى است كه طبرانى نقل مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:« خلافت در فرزندان عموى من و بستگان پدرم مىگردد تا آنها آن را به مسيح واگذار كنند.»
[817] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 280- 281.
[818] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 151. شهرستانى مىنويسد:« كيسانيه در انتقال امامت از محمد حنفيه به ديگرى، دچار اختلاف شدند و هريك مذهبى را در پيش گرفتند.»
[819] ( 2). شهرستانى نقل مىكند فرقهاى از فرقههاى كيسانى، معتقد شدند كه ابو هاشم به امامت عبد الله بن عمرو بن حرب كندى وصيت كرد و امامت و همچنين روح ابو هاشم به او منتقل شد. از اين فرقه بود كه فرقههاى خرميّه و مزدكيه، يعنى برجستهترين فرقههاى زنادقه، پديدار شدند، همانگونه كه فرقههاى غاليانهاى، همچون بيانيه و رضاميه از ايشان به ظهور پيوست.( الملل و النحل، ج 1، ص 151، 152)
[820] ( 3). موضوع رساله فوق ليسانس من« حركة زنادقة فى العصر العباسى الاول» است. اين رساله چاپ مكتبة انجلو مصر مىباشد.
[821] ( 1). منظور فعاليتهاى سياسى سازماندهى شده است وگرنه امام در سازماندهى و انسجام صفوف شيعيان و غنىسازى معارفشان تلاش موفقى داشتند. حاصل همين تلاشها پويايى مذهب تشيع اثنا عشرى در طول تاريخ و ماندگارى آن شد.( مترجم)
[822] ( 2). موسويه از امام صادق عليه السّلام نقل مىكنند كه حضرت به يكى از يارانش گفت: روزها را بشمار. او از روز يكشنبه تا شنبه را شمرد. پس امام جعفر عليه السّلام به او گفت: چند روز شد؟ جواب داد: هفت. حضرت فرمود:
شنبه شنبهها، و خورشيد روزگاران و نور ماهها، او كسى است كه نه به بازى و نه به لهو مىپردازد. او هفتمين[ پيشواى] شماست كه اينجا ايستاده است، و به فرزندش موسى كاظم عليه السّلام اشاره كرد. همچنين درباره وى فرمود: موسى كاظم شبيه به عيسى عليه السّلام است( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 168) شماره هفت نزد شيعيان اسماعيلى، اهميت قدسى دارد و سبعيون، ظواهر وجود و بسيارى از وقايع تاريخى را به اين عدد تقسيم مىكنند. فيليپ حتى معتقد است كه اين نظر سبعيه تا حدودى با نظريه نو افلاطونيان منطبق است.( تاريخ العرب، ص 567)
[823] ( 1). ديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 2، ص 287. امام جعفر صادق عليه السّلام تنها يك دختر به نام امّ مزوق داشت.
( ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212)
[824] ( 2). شهرستانى درباره اين فرقه مىآورد:« اينها ياران ابو الخطاب، محمد بن ابى زينب اسدى اجدع، مولاى بنى اسد مىباشند. او كسى است كه خود را در غم ابى عبد الله، جعفر بن محمد صادق- رضى الله عنه- تعزيب داد و چون امام صادق عليه السّلام به غلو باطل او در حق خود پى برد، از او بيزارى جست و او را نفرين كرد و به يارانش نيز دستور داد تا از او بيزارى جويند و در اين باره، شدت عمل به خرج داد. ابو الخطاب چون از امام كناره جست، به امامت خود دعوت كرد. او بر اين گمان بود كه ائمه جزء انبيا و پس از آن از خدايان هستند، ازاينرو، به الوهيت جعفر بن محمد و پدرانش- رضى اللّه عنهم- معتقد شد و گفت كه ايشان فرزندان خدا و دوستان اويند و الوهيت، نورى در نبوت، و نبوت نورى در امامت است ... و چون عيسى بن موسى، وليعهد و مصاحب منصور بر پليدى دعوتش واقف شد، وى را در شورهزارهاى كوفه كشت، و خطابيه پس از او چندين فرقه شدند.»( الملل و النحل، ج 1، ص 179)، اين فرقهها عبارتند از: معمريه، بزيفيه، عجليه و مفضليه.( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 11- 12)
[825] ( 3). ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 5، ص 90.
[826] ( 4). اولين كسى كه به باور بداء دعوت كرد، مختار ثقفى بود.( ابن نشوان، الحور العين، ص 183) اين مطلب ثابت نيست ر. ك: معجم رجال الحديث از مرحوم آية الله خوئى.( مترجم)
[827] ( 5). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 378.
[828] ( 1). نوبختى، فرق الشيعه، ص 66- 69.
[829] ( 2). و او كسى است كه مأمون عباسى، وى را وليعهد خويش كرد. راجع به اين موضوع در باب چهارم مىپردازيم.
[830] ( 3). قبر امام على بن محمد نقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام شهر سامراى عراق مىباشد.( مترجم)
[831] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 169.
[832] ( 1). به سبب پهنى و نقصى كه در پاهايش بود، به او افطح مىگفتند. البته شيعيان معتقدند كه امام بايد از هرگونه نقصى مبرّا باشد.
[833] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167.
[834] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 381.
[835] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 192.
[836] ( 2). مثلا محمد بن اسماعيل به رى و از آنجا به كوه دماوند كه در نزديكى رى بود، گريخت و در روستايى اقامت گزيد كه به نام او شهرت يافت و محمدآباد ناميده شد. او در طول دوران خلافت مهدى( 158- 169 ق) و هادى( 169- 170 ق) و هارون الرشيد( 170- 193 ق) مخفى زيست.
[837] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 39- 40.
[838] ( 4). تاريخ شهر سلميه به عهد سومريان بازمىگردد. اين شهر در دورههاى آموريان و آراميان و آشوريان و يونانيان و روميان، آباد بوده است. نام آن برگرفته از جنگ سالاميس است كه در آن يونانيان بر ايرانيان غلبه يافتند( 480 ق م) ياقوت حموى در معجم البلدان درباره اين شهر مىنويسد: سلميه شهرى است در ناحيه بيابانى از توابع حماة كه بين اين دو منطقه دو روز راه است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 3، ص 240)
[839] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 56.
[840] ( 2). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 34.
[841] ( 3). كلينى، اصول الكافى، ص 400.
[842] ( 4). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 84- 85.
[843] ( 5). انديشه تقيّه در دوره امام جعفر صادق عليه السّلام متبلور شد. آن حضرت، فرموده است:« تقيّه دين من و پدران-- من است و هركس به آن اعتقاد نداشته باشد، دين ندارد و كسى كه امر ما را انتشار دهد مانند كسى است كه منكر آن است.» و نيز فرموده:« نفس شخص اندوهگين در ظلمى كه بر ما رفته، تسبيح، و تلاش وى عبادت، و پنهان كردن اسرار ما جهاد در راه خداست.» پيش از اين در پاورقىهاى قبلى به نقل از عقائد الاماميه از مرحوم مظفّر گذشت كه تقيّه ريشه قرآنى دارد و اصولا يك امر عقلى و عقلايى است.
[844] ( 1). شاعران و علمايى همچون فرزدق و كثير عزه و امام ابو حنيفه.
[845] ( 2). شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 244.
[846] ( 3). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 202.
[847] ( 4). آموزههاى شيعى بر محور« امامت اهل بيت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله» و تعاليم ايشان استوار است. تأثير و تأثّر تشيع در سير تاريخىاش از احساسات و عواطف( خشم و غضب و محبت) غيرقابل انكار است كه بعضا برخى از انحرافات را نيز سبب گرديده و باعث راهيابى غلو به آن شده است، اما اين سفسطه جاهلانه و سخيفى است كه آموزههاى شيعه را حاصل خشم و غضب و عواطف بدانيم.( مترجم)
[848] ( 5). همچون«ruomeM ecnirP » و برنارد لويس. ر. ك: حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 40/ عارف تامر، القرامطة، ص 86.
[849] ( 6). ثنويان يا مجوس، به دو خدا دعوت مىكنند؛ يكى خداى خير كه نشانه آن نور است و ديگر، خداى شرّ-- كه نشانه آن تاريكى است. مشهورترين فرقههاى اين عقيده، زرتشتى، مانوى، مزدكى، ديصانى و مرقونى است( شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 35- 58) و مقايسه شود با خدمات متقابل اسلام و ايران، اوايل كتاب.
[850] ( 1). ابن نديم، الفهرست، ص 264/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 196. بغدادى مىنويسد: ميمون بنده امام جعفر صادق عليه السّلام بود.
[851] ( 2). اهواز شامل هفت ناحيه بين بصره و فارس بوده است.( ياقوت حموى، معجم البلدان)
[852] ( 3). تفسيرهاى فراوانى بر واژه قرمط وجود دارد، از جمله اينكه اين نام را بر حمدان بن اشعث نهادند؛ چون قدمهايش را كوتاه برمىداشت، يا او را بدين لقب ناميدند؛ زيرا پوستش سرخ، همچون گوى سرخ رنگ بود.
اصل واژه قرمط يونانى است)idimareK (. برخى از جمله دى لاسى و برنارد لويس، مىگويند: اين لفظ از« اقرمط» يا خشمناك و ترشرو گرفته شده است. پدر انستاس مارى كرملى معتقد است كه اين لفظ، آرامى نبطى و از كلمه« قرمطونا» به معناى نيرنگ يا بدطينتى مشتق شده است. البته اين نام را اسماعيليه براى خود انتخاب نكردند، بلكه دشمنانشان در دورههاى پس از دعوتشان بر ايشان نهادند( ر. ك: حاشيه كتاب اتعاظ الحنفا، ص 26/ عارف تامر، كتاب القرامطه، ص 11).
[853] ( 4). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 25- 26. ابن نديم مىنويسد: كسى كه در دعوت اسماعيلى جانشين عبد الله بن ميمون شد، فرزندش محمد بود.( الفهرست، ص 265)
[854] ( 1). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 26.
[855] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 390.
[856] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 78.
[857] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 81- 83. اين شخص، نويسندهاى اسماعيلى است و درباره عرضه كردن سلسله داعيان اسماعيلى بدين شكل، مىگويد: اين اولين بار است كه تنظيمات حقيقى دعوت اسماعيلى در يك كتاب چاپ شده و معرفى مىشود.
[858] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 272- 283. منصور سپاه را تشويق كرد كه عيسى را اهانت كنند. طبرى مىنويسد: عيسى عزل از ولايتعهدى را در برابر ده ميليون درهم پذيرفت( همان، ص 283) ابن طباطبا منصور را به تلاش براى مسموم نمودن عيسى متهم مىكند.( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 155)
[859] ( 1). منصور در بئرميمون در فاصله شش مايلى مكه درگذشت.
[860] ( 2). در اين عهد آمده بود: اى بنى هاشم!« از خدا مىخواهم بعد از من شما را دچار فتنه نگرداند و پراكنده و دچار تفرقهتان نسازد و بعضى از شما را به بلاى بعضى ديگر، گرفتار نسازد.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 348- 349)
[861] ( 3). همان، ج 6، ص 343- 344.
[862] ( 4). به گزارش طبرى، منصور تمامى زندانيان را آزاد كرد« مگر كسى كه خونى يا قتلى بر ذمه داشت يا به تلاش در فساد در زمين، مشهور بود»،( تاريخ طبرى، ج 6، ص 353)
[863] ( 5). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 321.
[864] ( 1). مهدى همراه خود سى ميليون درهم برد. والى مصر نيز سىصد هزار دينار، و والى يمن دويست هزار دينار براى وى فرستاد.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)
[865] ( 2). تعداد جامههايى كه مهدى با خود برد از يكصد و پنجاه هزار جامه بيشتر بود.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)
[866] ( 3). سيوطى روايت مىكند كه مهدى از شام به مكه يخ فرستاد و اين اولين بار بود كه مردم مكه، يخ را مشاهده مىكردند. شكى نيست كه مهدى با اين كار مىخواست هيبت خلافت عباسى را بيشتر كند.( تاريخ الخفاء، ص 273)
[867] ( 4). مهدى دستور به برچيدن مقصورهها و كوتاه كردن منابر در حد منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داد و بر مساحت مسجد الحرام افزود و پوشش كعبه را نو كرد.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366- 368)
[868] ( 5). همان، ج 6، ص 367- 368.
[869] ( 6). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 26/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 273/ ابن فقيه، البلدان، ص 22.
[870] ( 7). مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 243.
[871] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[872] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 343- 344.
[873] ( 2). يعنى سياه پوشيدند كه اين لباس شعار عباسيان بود.
[874] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 387.
[875] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 387.
[876] ( 2). خالد بن عبد الله واسطى، شيخ اهل سنت، بيعت با ابراهيم را رد كرد.
[877] ( 3). اصفهانى مىگويد:« عيسى بن زيد پس از كشته شدن محمد، مدعى نيابت وى شد و گفت: محمد مرا جانشين خود ساخته، و زيديه را به بيعت خويش خواند. آنان هم، دعوتش را پذيرفتند، ولى مردم بصره زير بار دعوت او نرفتند تا آنكه به او گفته شد اگر مايل باشى آنها را از سرزمين خود بيرون مىكنيم و ما جز تو را به امامت نمىشناسيم. در اثر اين امر، نزديك بود ميان آنان اختلاف ايجاد شود تا بالاخره باهم گفتند:
اكنون اگر اين امر را پى بگيريم، دو دستگى و اختلاف در ما پيدا خواهد شد و منصور ما را شكست خواهد داد. ازاينرو، فعلا همگى در كنار هم مىجنگيم و امارت را به ابراهيم وامىگذاريم، اگر پيروز شديم، آن وقت تصميمى درباره امر خود خواهيم گرفت.( مقاتل الطالبيين، ص 370)
[878] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.
[879] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 345. منظورش شهرى بود كه آن را بنا مىكرد؛ يعنى بغداد.
[880] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 411.
[881] ( 3). اصفهانى، عيسى بن زيد را چنين وصف مىكند:« عيسى در ميان كسانى كه از خاندانش باقى مانده بودند، در دين و علم و زهد و پارسايى، سرآمد بود و در امر مذهب و اقداماتى كه مىكرد، با دانش فراوان و روايت حديث و تلاش براى طلب آن، از سايرين بصيرت بيشترى داشت.»( همان، ص 407)
[882] ( 1). همان، ص 418.
[883] ( 2). امام ابو حنيفه توجه ابراهيم را به عدد بالاى شيعيان زيدى كوفه معطوف كرد.
[884] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 418. چون دفتر زيد بن على را كه نهضتى شيعى در دوره هشام-- بن عبد الملك اموى در كوفه برپا كرد، شمارش كردند، پانزده هزار نام در آن ثبت شده بود، اما وقتى زيد در اول صفر سال 122 قيام كرد، فقط 218 نفر با او بودند.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 96)
[885] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 424.
[886] ( 2). عيسى بن زيد، از جمله راويان حديث بود كه از پدرش و از امام جعفر صادق عليه السّلام و ديگر بزرگان حديث روايت مىكرد.
[887] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 427.
[888] ( 4). يكى از اين دو احمد بن عيسى بود كه چون به شيعيان زيدى پيوست، هارون الرشيد بر او خشم گرفت و وى را به زندان افكند، اما او گريخت و از انظار مخفى شد.
[889] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267.
[890] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 266/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 17، ص 78.
[891] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 403.
[892] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 410- 412.
[893] ( 3). طبقات الشعرانى، ص 33.
[894] ( 4). برخلاف نظر نويسنده، از امام موسى كاظم عليه السّلام مجموعه غنى از احاديث و روايات به جا مانده-- است،( ر. ك: مسند الامام الكاظم) بهويژه، مباحث كلامى دقيق و ارزشمندى درباره صفات خدا و مقابله با اهل حديث از ايشان به يادگار مانده است،( ر. ك: رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، انتشارات انصاريان، 1380، ص 409 تا 421). مأخذ نظر نويسنده، كتاب نشأة الفكر الفلسفى دكتر على سامى نشار است كه به نظر مىرسد منظور سامى نشار، مراجع حديثى اهل سنت بوده است، اما نويسنده بدون تحقيق و دقت آن را نقل كرده است. نويسنده خود در جاى ديگر مىنويسد:« ... حتى ان الراوى اذا روى الحديث عنه الامام الكاظم لا يسنده اليه بصريح اسمه ...» كه دلالت بر قبول ذكر احاديث از ايشان در منابع حديثى دارد.( مترجم)
[895] . نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 281.
[896] ( 6). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 499.
[897] ( 7). خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، مىگويد:« كيسههاى زرى كه موسى بن جعفر عليه السّلام مىبخشيد، ضرب المثل بود.»( تاريخ بغداد، ج 13، ص 27)
[898] ( 8). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 500.
[899] ( 1). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 84.
[900] ( 2). دينورى، الاخبار الطوال، ص 336.
[901] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 163.
[902] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 156.
[903] ( 3). دورى، النظم الاسلامية، ص 219. دكتر دورى نيز معتقد است كه نهاد وزارت در دوره مهدى تثبيت شد و سلطه آن گسترش يافت تا آنجا كه تمامى ديوانها تحت نظارت وزير قرار گرفت، اما با وجود سلطه وسيع وزير، هر وقت خليفه اراده مىكرد، او را از قدرت به زير مىكشيد.( همان، ص 221)
[904] ( 1). ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 447/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 147.
[905] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166.
[906] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 150/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 14.
[907] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 371. دكتر وردى شرحى بر عزل معاوية بن يسار مىنويسد و مىگويد:« گاهى-- كار خطير خلفا اين بود كه به صاحبان دسايس و مكر و بدگويان، فرصت مىدادند تا نقش مهمى را در تعيين و عزل وزرا ايفا كنند.»( العصر العباسى الاوّل، ص 121)
[908] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166.
[909] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 371/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 22/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 157/ ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 447.
[910] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 282.
[911] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166. جهشيارى درباره يعقوب نقل مىكند كه وى« اهل ادب و فهم بود.»( الوزراء و الكتاب، ص 155)
[912] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 283/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 23، و نيز ر. ك: مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ج 3، ص 777.
[913] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168.
[914] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385- 386/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 24، 25/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168، 169/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 160- 161/ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 332.
[915] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 169/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 164.
[916] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 430.
[917] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 335/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 171.
[918] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 171.
[919] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 279.
[920] ( 1). خربوطلى، المهدى العباسى، ص 248.
[921] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172.
[922] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 438- 439.
[923] ( 4). همان، ص 433.
[924] ( 1). مدينه براى خاندان پيامبر بهطور عموم و براى بيت علوى بهطور خصوص مركزيت داشت و اين خاندان مورد احترام و تكريم مردمان حجاز بودند و حاجيان در موسم حج به ديدار ايشان در مدينه مىآمدند.( ابن طولون، الائمة الاثنى عشر، ص 50)
[925] ( 2). اصفهانى، همان، ص 439.
[926] ( 3). همان، ص 440.
[927] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 433.
[928] ( 1). همان، ص 410/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 58.
[929] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 443.
[930] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 410/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 136.
[931] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 444.
[932] ( 2). همان، ص 44.
[933] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.
[934] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137.
[935] ( 2). عبارت« من انا منه» اشاره است به حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود:« حسين منّى و انا من حسين.»( بحار الانوار، ج 43، ص 261)( مترجم)
[936] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 445- 446/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172 به بعد.
[937] ( 2). همچنين عبد اللّه بن حسن افطس و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و عمر بن حسن بن على بن حسن بن حسين بن حسن و عبد الله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على و عبد الله بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على به خانه حسين آمدند.
[938] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.
[939] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 446.
[940] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411- 412.
[941] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.
[942] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 450/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.
[943] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 412/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448.
[944] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 412.
[945] ( 3). منظور اين بود كه تظاهر به حمله شبانه بر اردوگاه او كنند.
[946] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 449.
[947] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137.
[948] ( 1). اين راه در معرض هجوم باديهنشينان عرب بود.
[949] ( 2). ذى طوى در نزديكى مكه قرار دارد.
[950] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413- 414.
[951] ( 4). فرستادگان حسين در مكه فرياد مىزدند:« هر بنده كه خود را به ما برساند، آزاد است.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 414)
[952] ( 5). ناحيه فخ در شش مايلى مكه قرار دارد.
[953] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 336.
[954] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 449.
[955] ( 2). عباسيان به حسين امان داده بودند، اما او قبول نكرد و تا آخرين دم جنگيد تا به دست حماد تركى كشته شد. وى تيرى به حسين زد كه سبب قتل وى شد. محمد بن سليمان صد هزار درهم و صد جامه به حماد پاداش داد،( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 451)
[956] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 453/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174.
[957] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 336.
[958] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415.
[959] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337.
[960] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415- 416.
[961] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337/ ابن طباطبا، همان، ص 173.
[962] ( 1). هادى غيرت شديدى در مقابل مادرش خيزران نشان مىداد و وى را از ملاقات با صاحبان حاجت كه قصد داشتند او را واسطه بين خود و خليفه قرار دهند، منع مىكرد. بعضى مورّخان خيزران را متهم مىكنند كه چون رفتار هادى با وى شديد و تند شد، او طرح قتل فرزند خود هادى را ريخت.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 423/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 324)
[963] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 452/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174. اين دومين بار بود كه اموال به وسيله عباسيان مصادره مىشد. مرحله اول، در دوره منصور و پس از قيام محمد نفس زكيه بود كه اموال و زمينهاى خاندان عبد الله بن حسن مصادره شد.
[964] ( 1). زمان مراسم يا موسم حج، حسين بن على در روز ترويه كشته شد.
[965] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.
[966] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172.
[967] ( 4). ابن نشوان، الحور العين، ص 271.
[968] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.
[969] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.
[970] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 401.
[971] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 414.
[972] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 446.
[973] ( 3). شكى نيست كه پيوستن بندگان به قيام حسين بن على باعث ترس و هراس اربابانشان شد؛ اربابانى كه از نهضت حسين بن على به سبب آزاد ساختن بردگانشان خشمگين بودند، هرچند مىدانيم آزادى بندگان، از اهداف نهضت حسين نبوده است. قدر مسلم اينكه طبقه بندگان از عناصر جامعه عباسى بودهاند.
[974] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413- 414.
[975] ( 5). طبرى روايت مىكند:« ياران حسين بن على در مسجد نبوى غذا مىخوردند و تهمانده غذاى خود را در مسجد مىريختند. همچنين بعضى از ايشان به پردههاى مسجد دستبرد زدند كه اين رفتارها موجب تحريك احساسات مردم مدينه شد.»( همان، ص 413)
[976] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448.
[977] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 419.
[978] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 447.
[979] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413.
[980] ( 2). در مكه، بازماندگانى از حبشيان زندگى مىكردند. علاوه بر اين، بردگانى وجود داشتند كه بردهفروشان مىآوردند و گروهى از اين بردگان عضو سپاه شهر بودند. والى مدينه، رباح بن عثمان براى تعقيب محمد نفس زكيه ايشان را استخدام كرده بود.( اصفهانى، الاغانى، ج 2، ص 338/ صولى، ثمرات الاوراق، ج 1، ص 238/ ممهودى، وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى، ج 2، ص 197)
[981] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 146.
[982] ( 1). ابن طباطبا هارون الرشيد را چنين توصيف مىكند:« رشيد از افاضل خلفا و از فصيحان و دانشمندان و كريمان ايشان بود. وى در مدت خلافت خود جز چند سال اندك، پيوسته يك سال به حج مىرفت و يك سال به جنگ با دشمنان دين مىپرداخت. رشيد در هر روز صد ركعت نماز مىگزارد. همچنين او پياده به حج رفت، حال آنكه هيچيك از خلفا چنين كارى نكرده بودند. رشيد هرگاه به حج مىرفت صد نفر از فقها-- به اتفاق فرزندانشان همراه وى مىرفتند، و هرگاه به حج نمىرفت سىصد نفر را با هزينه كافى و لباس آبرومند از جانب خود به حج مىفرستاد.»( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174- 175)
[983] ( 1). مهدى به فرزندش هارون الرشيد وصيت كرده بود كه به مردمان حرمين شريفين و خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيكى كند.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 183)
[984] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 445.
[985] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 85.
[986] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 444/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 455.
[987] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 446.
[988] ( 6). مدينه منوره، پايگاه و آشيانه خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام بود.
[989] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 463.
[990] ( 2). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 6، ص 84. امام جعفر صادق عليه السّلام از استادان يحيى بن عبد اللّه بود، هرچند اين دو در آموزههاى دينى و مذهب، اختلاف نظر داشتند.( ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 22)
[991] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 465.
[992] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176.
[993] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 466.
[994] ( 2). همان، ص 467.
[995] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.
[996] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 167.
[997] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450/ ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 16.
[998] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 469- 470/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 244.
[999] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176 و مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 307.
[1000] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 469- 470.
[1001] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176.
[1002] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450. عبد الصمد بن على و عباس بن محمد و محمد بن ابراهيم و موسى بن عيسى شاهد اين عهد امان رشيد بودند.
[1003] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1004] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 71/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 112.
[1005] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 451.
[1006] ( 3). الطبرى، تاريخ الطبرى، ج 6، ص 451.
[1007] ( 1). زيديان بترى، منسوب به بتر، به معناى بريده شدهاند. بتر، لقبى است كه مغيرة بن سعد، يكى از پيشوايان شيعه زيديه، به آن ملقّب شد. اين جماعت به صحت خلافت ابو بكر و عمر و شش سال اول خلافت عثمان اعتراف دارند، اما عثمان را بعد از اين شش سال تكفير مىكنند. ايشان امامت مفضول و تأخير امامت فاضل و افضل را به شرطى كه شخص فاضل به آن راضى باشد، مىپذيرند و مىگويند: هركس از اولاد حسن و حسين كه شمشير بكشد و عالم و شجاع و زاهد باشد، او امام است.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 141)
[1008] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 468.
[1009] ( 3). همان.
[1010] ( 1). دكتر سامى نشار مىنويسد: يحيى بن عبد اللّه مجبور به مصالحه با هارون الرشيد شد. سبب آن، اختلاف او با زيديه بتريه بود.( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 185)
[1011] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 468- 469.
[1012] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 71.
[1013] ( 4). دكتر ليثى دلايلى را ذكر مىكند كه با آن نشان دهد هارون الرشيد با يحيى بن عبد اللّه برخوردى صادقانه داشته است. خلاصه اين دلايل، بدين قرار است كه افكار عمومى مسلمانان خواهان امنيت علويان بود، منزلت والاى يحيى در جامعه اسلامى هارون را از كشتن وى منع مىكرد و آخر اينكه گواهى مصعب زبيرى منجر به خشم هارون عليه يحيى شد.
همانگونه كه روشن است، ادعاهاى مزبور از قوّت علمى برخوردار نيستند: دليل اوّل و دوم بى اساس است؛ زيرا چنين ملاحظاتى خلفاى عباسى را از تعرض به علويان باز نداشت و دلايلى كه هارون را به اين نتيجه رسانده باشد در تاريخ يافت نمىشود. همچنين شهادت مصعب زبيرى دليلى عليه نظر دكتر ليثى است؛ زيرا همانگونه كه دكتر ليثى مىآورد، يحيى خواستار قسم خوردن مصعب در صورت ايمان داشتن به صدق گفتارش مىگردد، مصعب آن را رد مىكند، ولى هارون او را به قسم-- خوردن، مجبور مىنمايد. مورخانى، همچون طبرى، مسعودى و اصفهانى نقل مىكنند كه معصب در همان روز به دليل شهادت دروغ، فلج يا جذامى شد و مرد و حتى خاك، نعش مصعب را قبول نكرد. با اين حال، چگونه هارون به دروغ مصعب پى نبرد و به اين سعايت، ترتيب اثر داد؟ علاوه بر اين، قيام ادريس بن عبد اللّه، برادر يحيى در مغرب در سال 172 ق و توفيق او در تشكيل حكومت در سال 176 اقدام هارون در قتل يحيى را براى مبارزه با خطر رو به گسترش علويان توجيه مىكند و قول اصفهانى در اين موضوع به واقعيت نزديكتر است.( مترجم)
[1014] ( 1). ناصرى، الاستقصا، ج 1، ص 152.
[1015] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 451.
[1016] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 175.
[1017] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.
[1018] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471.
[1019] ( 4). فضل بن ربيع بن يونس، وزير عربى هارون و پيشواى جناح عربى و در ميان اطرافيان خليفه، برجستهترين-- محركان وى بود. سبب آن، دشمنى او با برامكه و حسادتى بود كه به فضل بن يحيى برمكى مىورزيد؛ چون فضل در خاتمه دادن به قيام يحيى علوى نقش مهمى داشت.( مقاتل الطالبيين، ص 473)
[1020] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 482.
[1021] ( 2). يحيى بن عبد اللّه تحت نظارت مردان هارون قرار گرفت. در همان زمان، حادثهاى پيش آمد و آن اين-- بود كه شخصى فضاله نام را كه به نفع يحيى دعوت مىكرد، دستگير كردند. هارون مىخواست به نيات يحيى واقف شود، پس به فضاله امر كرد نامهاى به خط خود به يحيى بنويسد و در آن خبر دهد كه عدهاى از ياران رشيد و سرلشكرانش هوادار اويند و آماده يارى وى هستند. هارون اين نامه را توسط شخصى به قصر يحيى فرستاد. چون نامه به دست يحيى رسيد، فورا آورنده نامه را گرفت و با همان نامه به يحيى بن خالد برمكى سپرد. اما هارون به پاكى نيت يحيى يقين نكرد و فضاله را دستگير و زندانى كرد. اصفهانى روايت مىكند كه فضاله و يحيى قبلا توافق كرده بودند كه چگونه با اين نامه روبهرو شوند و مىنويسد: فضاله بعد از آزادى از زندان گفت: من با يحيى عهد كرده بودم كه اگر نامهاى از من به او رسيد، آن را نپذيرد و فورا آن نامه و آورنده آن را تحويل حكومت دهد؛ چون مىدانستم كه به وسيله من براى يحيى نقشهاى طرح خواهند كرد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471)
[1022] ( 1). همان، ص 473.
[1023] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452- 454/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 301- 353/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 474- 476/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176- 177/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 287.
[1024] ( 3). عبد الله بن زبير، بنى هاشم را از مكه اخراج و در دره مكه ساكن كرد و عليه ايشان آتش افروخت.-- همچنين ابن زبير از اينكه در خطبه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درود فرستد، سرپيچد كه احساسات مسلمانان عليه وى برانگيخته شد. او به محمد بن حنفيه هم آزار رساند و وى را به كوه رضوى تبعيد كرد و عبد اللّه بن عباس را به خروج از مكه و رفتن به طايف مجبور كرد.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220/ ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 7، ص 407)
[1025] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 302.
[1026] ( 2). اصفهانى نص قسم برائت را مىآورد و آن اين است:« از حول و قوت خدا بيرون مىروم و به جنبش و نيروى خود كفايت مىكنم، و از روى گردنكشى بر خدا و بىنيازى از او و گردن فرازى بر حضرتش قلاده حركت و نيروى غيرخدا را به گردن مىاندازم.»( مقاتل الطالبيين، ص 477) صاحب فخرى هم مىآورد:
همانا سوگند برائت،« سوگندى عظيم است، و آن چنين است كه شخص به زبان خود بگويد كه اگر من چنين و چنان باشم، از حول و قوت خداوند برى باشم و در حول و قوّت خود قرار گيرم.»( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176)
[1027] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 352.
[1028] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 453.
[1029] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 352/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 478.
[1030] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 277.
[1031] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337.
[1032] ( 1). جومرد، هارون الرشيد، ص 175.
[1033] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471. خلفاى عباسى، بخصوص منصور، پيمانهاى امان را نقض مىكردند و از فقها فتواى جواز نقض عهود خود را مىگرفتند.
[1034] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 454. اطراف خلفاى عباسى شمار زيادى از فقها حضور داشتند و اين يكى از ويژگىهاى عباسيان بود.
[1035] ( 4). يحيى بن عبد اللّه، عهد امان خود را به مالك ابن انس در مدينه و على بن دراوردى عرضه كرد و اين دو درستى اين عهد را تأييد كردند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 480)
[1036] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 453- 454/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 479- 480.
[1037] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 454.
[1038] ( 3). مروج الذهب، ج 3، ص 252.
[1039] ( 4). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 14، ص 110.
[1040] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 422.
[1041] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 441.
[1042] ( 2). مثلا محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم و حسين بن على كه در ميدان جنگ كشته شده بودند.
[1043] ( 3). اصفهانى، الاغانى، ج 4، ص 486.
[1044] ( 1). افريقيه به تونس اطلاق مىشده و بلاد مشهور آن طرابلس، مهديه، تونس، تاهرت، سجلماسه و دار الملكش قرطاجينه بوده است.( ر. ك: لغتنامه دهخدا)( مترجم)
[1045] ( 2). ادريس ابتدا به مصر گريخت. در آن زمان امر بريد آن ديار را واضح، از موالى صالح بن منصور، عهدهدار بود. او از پيروان اهل بيت بود. پس ادريس و مولايش راشد را به وسيله بريد مصر به مغرب برد و در سال 172 ق در شهر وليلى اقامت گزيدند.( ناصرى، الاستقصا لأخبار دول المغرب الأقصى، ج 1، ص 152)
[1046] ( 3). مغرب، ممالكى در افريقاى شمالى بود و آن را به سه بخش مغرب اقصى، مغرب اوسط و مغرب ادنى تقسيم مىكردند. مغرب اقصى، از مشرق به تلمسان، از غرب به ساحل اقيانوس اطلس، از شمال به سبته و از جنوب به مراكش محدود بوده است. مغرب اوسط، از غرب به وهران، از شرق به ناحيه بجايه( الجزاير) محدود بوده است. مغرب ادنى را آفريقيه مىناميدند كه شامل بلاد بربر شرقى مىشده است ... ناحيتى است كه مشرق وى ناحيت مصر است و مغرب وى مغرب اوسط است.( ر. ك: لغتنامه دهخدا).( مترجم)
[1047] ( 4). تلمسان، شهرى است كهن در مغرب ميانه ... اين شهر همواره مركز تجارى پرسود و كانون دانش و دانشمندان بوده است.( ر. ك: اطلس تاريخ اسلام، ص 214).( مترجم)
[1048] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 487- 488.
[1049] ( 6). ابن فقيه، مختصر البلدان، ص 81.
[1050] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 489- 490.
[1051] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 60.
[1052] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 491.
[1053] ( 4). ابراهيم بن اغلب، بربرها را با خود همراه ساخت و ايشان را در سال 186 ق به قتل راشد مولاى ادريس-- ترغيب كرد. پس از راشد، ابو خالد يزيد بن الياس عبدى، سرپرستى ادريس را عهدهدار شد.( ناصرى، الاستقصا، ج 1، ص 161)
[1054] ( 1). افطس به معناى شخصى است كه بينى پهن يا فرورفته دارد.
[1055] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415- 416/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337. در مروج الذهب فقط آمده است كه بعد از واقعه فخ به عبد اللّه بن حسن امان داده شد. در تاريخ طبرى نيز اين مطلب يافت نشد. در كتابهاى معجم رجال، قاموس الرجال و تهذيب الكمال فى علم الرجال نام عبد اللّه بن حسن آمده است، اما گفته نشده است كه به او عبد اللّه بن افطس اطلاق مىشده است. ولى همه مطالبى كه مؤلف درباره او ذكر كرده است در كتاب مقاتل الطالبيين، ص 491 آمده است.( مترجم)
[1056] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 492.
[1057] ( 2). اصفهانى در مقاتل الطالبيين ص 492- 494 مىنويسد: عيد نوروز از اعياد ايرانيان است كه عباسيان آن را برگزار مىكردند.
[1058] ( 3). عبد اللّه بن زبير وقتى در دوران اموى براى خلافت خود در سرزمين حجاز بيعت مىگرفت، علويان و هاشميان، بخصوص محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه را مورد آزار و ستم قرار داد. ابن زبير از تشويقكنندگان پدرش، زبير بن عوام و خالهاش عايشه بود تا فتنه جمل را عليه على بن ابى طالب عليه السّلام برپا داشتند.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 91)
[1059] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452.
[1060] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 495- 497.
[1061] ( 3). همان، ص 498.
[1062] ( 4). يكى از مورّخان شيعه، مىنويسد: امام موسى عليه السّلام در سال 128 يا 129 ق متولد شد و در رجب سال-- 183 وفات يافت. آن حضرت بعد از وفات پدرش در سال 148 ق به امامت رسيد و دوره امامتش 35 سال بود و او اولين پيشواى اماميه است كه مادرش كنيزى ايرانى بود.( مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 46)
[1063] ( 1). اصفهانى نقل مىكند: وقتى به امام موسى عليه السّلام سخنى زشت از كسى مىرسيد، آن حضرت براى آن شخص يك كيسه دينار مىفرستاد و بخشش كيسههاى پول امام موسى ضرب المثل شد.( مقاتل الطالبيين، ص 499/ ر. ك: خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 727)
[1064] ( 2). مهدى، حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديد كه به او گفت« آيا سزاوار است كه چون شما را پادشاهى زمين دهند، در آن فساد كنيد و قطع رحم كنيد؟»( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 28)
[1065] ( 3). امام موسى عليه السّلام را به سبب شدت صبر در آزار و اذيت و زندانى كه ديد، كاظم ناميدند.( عبد الوهاب شعرانى، الطبقات الكبرى فى التصوف، ص 33) حضرت موسى كاظم عليه السّلام به شب زندهدارى و روزهدارى مشهور بود. رونلدسن مستشرق معتقد است كه ائمه بعد از امام حسين عليه السّلام به عبادت، بيشتر از سياست توجه داشتند.( عقيدة الشيعه، ص 160)
[1066] ( 1). ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 95. شيعيان اماميه به امامت عبد الله معتقد نيستند؛ چرا كه او نقصى در پاهاى خود داشت. به نظر ايشان، امامت براى كسى است كه بدنش از هر عيب و نقصى عارى باشد. پيروان عبد اللّه را فطحيه مىنامند.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 132)
[1067] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501- 502.
[1068] ( 3). همچنين درباره سعايت خاندان برمكى از امام موسى كاظم عليه السّلام در رجال كشى روايتى طولانى از يونس بن عبد الرحمن آمده است كه يحيى بن خالد برمكى نزد هارون سعايت هشام بن حكم( از صحابه كبار امام و متكلم نامى شيعه) را كرد و به هارون گفت:« او[- هشام] فكر مىكند كه خداوند، امام ديگرى جز تو در روى زمين دارد كه طاعتش واجب است ... و اگر او را امر به قيام كند اطاعت مىكند.» پس از آن، هارون از يحيى خواست تا مجلسى از متكلمان برپا سازد و هارون در پشت پرده بنشيند تا از ديدگاهها و تأثير كلام هشام آگاه شود. يحيى بحث از مفترض الطاعه بودن امام در امر وى به خروج عليه خليفه-- را طرح كرد و هشام آن را تأييد كرد و هارون از اين سخن برآشفت و پس از آن، امام را به زندان انداخت.( ر. ك: رجال الكشى، ص 256- 262- 271)
طبق گزارشى، هارون درباره وى گفته است كه با وجود چنين شخصى، حكومت من يك ساعت هم دوام نخواهد آورد، زبان اين مرد، نافذتر از صدهزار شمشير است.( ر. ك: شيخ صدوق، كمال الدين، ص 362). براى آشنايى بيشتر( ر. ك: حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 397- 401).( مترجم)
[1069] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 177- 178.
[1070] ( 2). گفته شد كه رشيد سالى به حج و سال بعد از آن به جهاد مىرفت.
[1071] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 502/ شمس الدين بن طولون، الشذرات الذهبية، ص 91.
[1072] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، 503- 504.
[1073] ( 2). رقه در جزيره و در ناحيه ديار مضر و كرسى آن ديار است. ديار مضر يكى از سه ديار جزيره است كه شهرهايش در اطراف فرات عليا قرار دارد.( مترجم)
[1074] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128.
[1075] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 365.
[1076] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 499/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 30.
[1077] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 504.
[1078] ( 2). بارگاه امام موسى كاظم عليه السّلام نزد شيعيان مشهور است و آنان اين مزار را باب الحوائج مىدانند. بعضى پيروان امام موسى، معتقد شدند كه او نمرده است و بازمىگردد، اما غالب شيعيان، امامت پس از وى را از آن فرزندش على الرضا عليه السّلام دانستند.( نوبختى، فرق الشيعه، ص 80- 81)
[1079] ( 1). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 293. منظور هارون اين بود كه عباسيان بودند كه انتقام كشتهشدگان علوى را از امويان گرفتند.
[1080] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 506.
[1081] ( 3). اصولا با مطالعه روابط علويان و خلفاى عباسى روشن مىشود كه خلفاى عباسى با زيركى سعى داشتند هميشه خود را مصرّ به حفظ حقوق خويشاوندى و صله رحم با علويان بدانند و علويان را كافر نعمت، و بخيل به موهبتهايشان معرفى كنند. در سيره منصور و هادى اين رفتارها توسط نويسنده گزارش شده است. هارون نيز همچون سلفش، چنين رويكردى نسبت به علويان داشت تا از شدت عواطف مسلمانان به علويان بكاهد.( مترجم)
[1082] ( 1). جومرد، هارون الرشيد، ص 179.
[1083] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501- 502.
[1084] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.
[1085] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 487- 488.
[1086] ( 5). دكتر ليثى، از منظر اهل سنت سعى مىكند هارون الرشيد را از جناياتى كه به دستور مستقيم او صورت گرفته است، تطهير كند، اما متأسفانه با وجود ادعاى بىطرفى، سخن او در اين باره با نظريههاى متعصبانه علماى سلف اهل تسنن در تطهير خلفا تفاوتى ندارد. بهطور مسلم، سياستهاى-- خاندان برمكى چيزى جز سياستهاى خود هارون نبوده، و سعايت و حسادت يك علوى، فقط مىتوانسته بهانهاى باشد كه هارون مترصد آن بود. محكوم كردن خاندان برمكى، و تبرئه هارون دقيقا همان حس ناسيوناليستى نويسندگان عرب است كه در تاريخ سعى در كريه جلوه دادن چهره ايرانيان دارد، همانگونه كه در قضيه ابو مسلم شاهد چنين قضاوتى بوديم.( مترجم)
[1087] ( 1). اين رفتار را نويسنده سابقا به مهدى نيز نسبت داده است. مترجم.
[1088] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 2، ص 18.
[1089] ( 3). مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 48- 49.
[1090] ( 1). سلوك امام در طريقه علم و عبادت، همچون اجداد گرامىاش منبعث از شرايط سياسى عصر ايشان بود. قيام شهيد فخ و جنبش يحيى و ادريس علاوه بر تحليل توان علويان، فشار و اختناق سياسى عباسيان عليه علويان، بخصوص امام را به شدت افزايش داد. امام نيز با رعايت تقيّه سعى داشتند زعامت و اداره شيعيان را به احسن وجه انجام دهند و با دورى از حركتها و قيامهاى شتابزده، كه ويژگى زيديان بود، جامعه شيعى اماميه را كه با مجاهدتهاى پدرانش نضج و گسترش يافته بود، حفظ و هدايت كند. روشن است كه امام، رياست دنيوى اجتماع مسلمانان را حق خود، و خليفه عباسى هم عصر خود را غاصب حق خود مىپنداشتند. در روايتى كه عياشى و شيخ مفيد آن را نقل كردهاند آمده است: زمانى كه امام را به پيش هارون بردند، امام دنيا را مايه آرامش خاطر شيعيان، و صاحب آن را امام شيعيان دانسته است.( ر. ك: الاختصاص ص 262) و در حديثى معروف، صفوان بن مهران جمّال، شيعه خود را، از اجاره دادن شترانش به هارون به شدت منع مىكند و به او مىگويد:« فمن احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان و ردّ النار ...»( ر. ك: رجال الكشى، ص 441) كه شاهدى بر غاصب بودن خلفا و قايل بودن امام به حق خود در رهبرى سياسى امت مىباشد.( ر. ك. رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 391 و 406)( مترجم)
[1091] ( 2). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 385.
[1092] ( 3). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 281.
[1093] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 40.
[1094] ( 2). ماوردى و ابو يعلى وزارت را به دو نوع تقسيم مىكنند: وزارت تنفيذ كه در آن، وزير صرفا اجراكننده سياستهاى خليفه است و خليفه مصدر همه اختيارات مىباشد. وزارت ديگر، وزارت تفويض است كه خليفه به شخصيت برجستهاى در تمام شئون دولت، اعتماد كرده، امور را به او واگذار مىكند.( ماوردى، احكام السلطانية، ص 22- 23/ ابو يعلى، الاحكام السلطانية، ص 13)
[1095] ( 1). يحيى برمكى تربيت هارون الرشيد را در كودكى او به عهده داشت و هارون، تدبير ملك را به او واگذار كرد و به او گفت:« اى پدر! كار مردمان را به تو سپردم و از خود سلب مسئوليت كردم، پس هرگونه كه مىخواهى و مىپسندى حكم كن و هركه را مىخواهى عزل نما و من در هيچ موردى بر كارهايت نظارت نمىكنم.»( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 140/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 177/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 43)
[1096] ( 2). ابن خلكان مىنويسد:« جعفر بن يحيى بن خالد، وزير هارون الرشيد در بزرگى مرتبه و نفوذ امر، بزرگى همت، رفعت جايگاه و جلالت منزلت نزد هارون الرشيد به جايى رسيد كه ديگرى را به آن راه نبود.»
( وفيات الاعيان، ج 1، ص 292)
[1097] ( 3)..118 .P .3 traP ,acinaterB .lcycnE
[1098] ( 4). مهدى، سرپرستى احمد بن عيسى را بعد از مرگ پدرش به عهده گرفت و او را تربيت كرد؛ سپس چون متوجه شد شيعيان گرد او را گرفتهاند، وى را دستگير و زندانى كرد. بعدها احمد بن عيسى از زندان گريخت و پنهان شد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 307)
[1099] ( 5). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.
[1100] ( 1). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 100، ص 189.
[1101] ( 2). ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 222.
[1102] ( 3). فيليپ حتى، تاريخ العرب، دار غندور للطباعة و النشر، 1994، ص 361.
[1103] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 500.
[1104] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 485/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 189- 190.
[1105] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 485.
[1106] ( 3). جومرد، هارون الرشيد، ص 467- 468.
[1107] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501.
[1108] ( 2). مقدمه ابن خلدون، ص 15.
[1109] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 42.
[1110] ( 4). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 125.
[1111] ( 5). اصفهانى، الاغانى، ج 4، ص 39.
[1112] ( 6). دكتر عبد العزيز دورى معتقد است كه عباسيان در نظر داشتند روح همكارى بين عناصر ايرانى و عرب را پرورش دهند و سياستى مزدوج در اداره حكومت ايجاد كرده، يك كيان سياسى بىنظير از اختلاط اين دو عنصر ايجاد كنند، اما شكوه و جبروت برمكيان و زيادهروى ايشان در بهكارگيرى ايرانيان در اداره حكومت، منجر به عكس العمل شديد عنصر عرب عليه ايرانيان شد و فكر همكارى ادارى بين اين دو عنصر به خطر افتاد.( الجذور التاريخية للشعوبية، ص 46- 47)
[1113] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 73.
[1114] ( 2). هارون الرشيد فرزندش محمد امين را بر فرزند ديگرش مأمون مقدم داشت؛ زيرا زبيده مادر امين، عرب-- و قريشى و هاشمى بود، درحالىكه مادر مأمون، كنيزى ايرانى از اهالى خراسان بود و اين اقدام هارون با تشويق حزب عربى به رياست فضل بن ربيع صورت گرفت.
[1115] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166/ الجهشارى، الوزراء و الكتاب، ص 237.
[1116] ( 2). وى على بن عبد اللّه بن خالد بن يزيد بن معاوية بن ابى سفيان بود.
[1117] ( 3). مضريان از قبايل فرعى عرب حجازند. عصبيت كهن بين عرب يمانى و حجازى از عصر جاهلى در حجاز برقرار بوده و در طول عصر اول عباسى نيز ادامه داشته است.
[1118] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 75- 77.
[1119] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 114- 116/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 85.
[1120] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 509.
[1121] ( 2). حزب عربى به رياست فضل بن ربيع و على بن عيسى بن ماهان پشتيبان امين بودند، درحالىكه ايرانيان و فضل بن سهل، از مأمون پشتيبانى مىكردند.( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166)
[1122] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 85.
[1123] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 167.
[1124] ( 3). حركت نصر، قيامى عربى ناشى از خشم بر مأمون بود؛ چون بر ايرانيان و خراسانيان تكيه كرده بود.
شيعيان كوشيدند كه با ترغيب نصر به بيعت با يكى از علويان از آن استفاده كنند، اما نصر اين پيشنهاد را نپذيرفت. اين قيام در سال 210 ق سركوب شد.( تاريخ طبرى، ج 7، رويدادهاى سال 205- 210 ق)
[1125] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117.
[1126] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 83.
[1127] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 519.
[1128] ( 2). همان، ص 520.
[1129] ( 1). طبرى مىنويسد: او از فرزندان هانى بن قبيصة بن هانى بن مسعود بن عامر بن عمرو بن أبى ربيعة بن ذهل بن شيبان و از سواران مشهور به شجاعت و ميداندارى بود.( تاريخ طبرى، ج 7، ص 117)
[1130] ( 2). منظور سواد عراق است و آن زمينى حاصلخيز است.
[1131] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 521. علويان زندگى در حجاز، بهويژه مدينه را براى خود فضيلتى مىدانستند.
[1132] ( 4). همان، ص 522- 523.
[1133] ( 1). عباسيان نيز طى دوران دعوت خود( 100- 132 ق) به« الرضا من آل محمد» دعوت مىكردند و ابو السرايا از مواليان عباسى بود كه از فرمان ايشان سربرتافت.
[1134] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 523.
[1135] ( 3). مأمون به فضل گفته بود:« به تو مقام كسى را دادم كه هرچه بگويى قابل اطاعت است و تا وقتى كه به آنچه امر كردهام، يعنى كار مورد رضاى خدا و رسول او و عمل در مصلحت دولتى كه مسئول آن هستى، پاىبند باشى، مقام هيچكس بيش از تو نخواهد بود.
[1136] ( 1). مطالب داخل كروشه در متن عربى كتاب جا افتاده است كه با مراجعه به مقاتل الطالبيين اصلاح گرديد و اضافه شد.( مترجم)
[1137] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117- 118 و نيز ر. ك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 87- 88/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 525.
[1138] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 87.
[1139] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 528.
[1140] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 118/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 88.
[1141] ( 3). شمار اين سپاه، هزار سوار و سه هزار پياده بود.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 530)
[1142] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 531- 532.
[1143] ( 2). از سنتهاى اصيل عربى، عدم حمله به سپاه دشمن در شب بود و بر شبيخون، لفظ( تبييت) اطلاق مىكردند.
[1144] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 119- 120.
[1145] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 532.
[1146] ( 2). يعنى« الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله.»
[1147] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 111.
[1148] ( 4). او ابراهيم بن موسى بن جعفر را بر يمن، و زيد بن موسى بن جعفر را بر اهواز، و عباس بن محمد بن-- عيسى بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را بر بصره، و حسين بن حسن افطس بن على بن ابى طالب را بر مكه، و محمد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسن بن على را بر مدينه، و حسين بن ابراهيم بن حسن بن على را بر واسط ولايت داد.
[1149] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 116.
[1150] ( 2). مسرور، در سختگيرى و مجازات برامكه شركت داشت.
[1151] ( 1). مردمان حجاز به علويان محبت مىورزيدند.
[1152] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 121.
[1153] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 534.
[1154] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 119.
[1155] ( 5). هرثمه، هميشه مأمون را از فضل بن سهل برحذر مىداشت و به او يادآور مىشد كه فضل، اخبار آشفتگىهاى دولت را از او نهان مىدارد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107/ ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 23)
[1156] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 535.
[1157] ( 2). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306.
[1158] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 118/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ص 107.
[1159] ( 4). رودى است كه از ارتفاعات ايران به دجله مىريزد.( مترجم)
[1160] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 530.
[1161] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 546.
[1162] ( 2). فكر حفر خندق يك فكر عربى نيست، بلكه از فارسيان است و سلمان فارسى در جنگ احزاب با مدينه، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به اين كار راهنمايى كرد. محمد نفس زكيه هم از اين فكر در جنگ با سپاه منصور عباسى يارى جست. شيعيان ايرانى به سلمان فارسى افتخار مىكنند و وى را بعد از على بن ابى طالب عليه السّلام پيشاپيش ديگر صحابه قرار مىدهند. سلمان از شيعيان على عليه السّلام بود.
[1163] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 547.
[1164] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.
[1165] ( 3). ابن افطس همان عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب است.
[1166] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 549.
[1167] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 123.
[1168] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 112.
[1169] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 551.
[1170] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117.
[1171] ( 1). زيد النار همان زيد بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است.
[1172] ( 2). سياهپوشان، افرادى از عباسيان بودند كه رنگ سياه، شعارشان بود.
[1173] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 551.
[1174] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 169- 170/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 112- 114.
[1175] ( 5). قبل از دوره مهدى، رسم بود كه پوشش جديد كعبه را بر روى پوشش قديم مىانداختند. در اين زمان، پردهداران كعبه به مهدى خبر دادند كه بيم آن مىرود كه كعبه از بسيارى پوشش كه بر آن است، ويران شود.-- مهدى نيز به برداشتن پوششهاى قديمى دستور داد و گفت كعبه را به مواد خوشبو بيالايند و پوششى نو بر آن بكشند.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)
[1176] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.
[1177] ( 2). تاريخ ساخت خزانه كعبه به عصر ابراهيم عليه السّلام بازمىگردد و صاحبان نذر، اموال نذرى خود را در آن مىگذاشتند.
[1178] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124.
[1179] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 130- 131/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107.
[1180] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1181] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، حوادث سال 205 تا سال 210 ق/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد. اين عبارت در تاريخ طبرى و الكامل فى التاريخ پيدا نشد ولى در كتاب خير الدين الزركلى، الاعلام، ج 8، ص 32 آمده است. ترجمه اين عبارت با توجه به آنچه كه در كتاب الاعلام آمده صورت گرفته است.
( مترجم)
[1182] ( 1). ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 5، ص 90.
[1183] ( 2). ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212.
[1184] ( 3). امام محمد باقر عليه السّلام كه به سال 114 ق وفات يافتند، پدر ايشانند.
[1185] ( 4). نوبختى، فرق الشيعه، ص 64- 65/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167.
[1186] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 26.
[1187] ( 2). بهطور كلى شهرستانى مىگويد:« شميطيه، ياران يحيى بن ابى شميطاند و معتقدند امام جعفر عليه السّلام گفت: صاحب شما بعد از من، هم نام پيامبر شماست، و پدر بزرگوار امام- رضوان اللّه عليهما- به ايشان فرموده بودند فرزندى براى تو متولد مىشود، پس نام او را نام من بگذار و او امام بعد از توست، پس امام بعد از جعفر عليه السّلام فرزندش محمد است.»( الملل و النحل، ج 1، ص 167)
[1188] ( 3). عبد اللّه بزرگترين فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام بود( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167) و به دليل صافى كف پاهايش افطح ناميده مىشد.
[1189] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.
[1190] ( 5). مقاتل الطالبيين، ص 537.
[1191] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.
[1192] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.
[1193] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 26.
[1194] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 538.
[1195] ( 4). مردم بغداد شوريدند و با ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 11)
[1196] ( 5). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 210.
[1197] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.
[1198] ( 2). مأمون در قصرش در مرو خراسان بىخبر از اوضاع جارى بود و فضل بن سعد اخبار آشفتگىهاى حكومت را از او پنهان مىكرد.( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176)
[1199] ( 3). شمار زيادى از بندگان سياه، در مكه به سر مىبردند كه خواهان آزادى خود بودند و بعد از اينكه حسين بن على به ايشان وعده آزادى و رهايى را داد، تعدادى از آنها به نهضت وى در مدينه پيوستند.
[1200] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126.
[1201] ( 2). قبيله جهينه در دوره منصور از قيام محمد نفس زكيه حمايت كردند.
[1202] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 183.
[1203] ( 1). يا محمد امين.
[1204] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126- 127/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 112.
[1205] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 541/ عمرى، مسالك الأبصار فى الممالك و الأمصار، ص 165.
[1206] ( 1). نهضت محمد نفس زكيه و حسين بن على در حجاز برپا شد.
[1207] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.
[1208] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 539.
[1209] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125- 126.
[1210] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 201.
[1211] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.
[1212] ( 1). جهشيارى گويد:« مأمون براى تجديد عهد با على الرضا عليه السّلام تلاش فراوانى كرد. او به فضل دستور داد كه از مردم بيعت بگيرد و نامههايى به سرزمينهاى اسلامى مبنى بر ابطال شعار سياه بنگارد. فضل به برادرش حسن نامه نوشت و او را از ماجرا مطلع كرد و به او دستور داد لباس سياه از تن برون آورد و لباس سبز بپوشد و پرچمها و عمامهها را سبز كند و از مردم نيز خواستار چنين كارى گردد و در اين باره با همه واليانش مكاتبه كند.»( الوزراء و الكتاب، ص 312)
[1213] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.
[1214] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385- 386/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 24- 25/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 169.
[1215] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 140.
[1216] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 93 به بعد.
[1217] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 135/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 111/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176.
[1218] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 536.
[1219] ( 1). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 307.
[1220] ( 2). جفر، علم غيب است. شيعيان غالى به امام جعفر صادق عليه السّلام علم به غيب را نسبت مىدهند و مىگويند او علم جفر را بنيان نهاد. اين علم، داراى اصول و قواعد و انواع حساب است كه چون در آن جمع و تفريق شود، مىتوان از آن به رويدادهاى آينده آگاهى يافت. امام جعفر عليه السّلام كتاب جفر را بر روى قطعهاى پوست گاو تدوين كرد و هارون بن سعيد عجلى اين علم را فراگرفت. معناى لفظ جفر، جلد يا پوست مىباشد.( مقدمه ابن خلدون، ص 234) عدهاى بر اين باورند كه كتاب جفر، ميراث امام على بن ابى طالب عليه السّلام است، و عدهاى ديگر آن را از امام جعفر صادق عليه السّلام مىدانند.( دميرى، حياة الحيوان، ج 2، ص 103)، علويان كتاب جفر را به ارث بردند تا به دست بنى عبد المؤمن در سرزمين مغرب رسيد.( ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 205)
[1221] ( 3). جامعه، كتابى است منسوب به على بن ابى طالب عليه السّلام كه شبيه كتاب جفرى است كه درباره آن سخن گفتيم.( سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 4، بخش 2، ص 167)
[1222] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 198.
[1223] ( 5). مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 51.
[1224] ( 1). السيد هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 161.
[1225] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 391.
[1226] ( 3). ابن طولون، الشذرات الذهبيه، ص 97.
[1227] ( 1). مأمون، مرو را مركز خلافت خود قرار داده بود. تعبير دكتر دورى اين است كه اين انتخاب، مظهر سياست جديدى بود كه مأمون در پيش گرفت. اما با آمدن او پس از شش سال به بغداد، بر سياستى كه پايتخت اول او، يعنى مرو، نمايانگر آن بود پايان داد و سياست نوينى در پيش گرفت.( العصر العباسى الأول، ص 214)
[1228] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 5.
[1229] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 197.
[1230] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 306.
[1231] ( 5). بعد از كشته شدن امين، فضل بن ربيع وزير او در رجب سال 196 پنهان شد و يكى از شعرا چنين شعرى سرود: آنچه خلافت را ضايع كرد دغلكارى وزير، و فسق امير، و جهل مشاور بود.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306- 307/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 81)
[1232] ( 6). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 541/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 165.
[1233] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168- 169.
[1234] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 75/ ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 138.
[1235] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 363.
[1236] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 160.
[1237] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 603.
[1238] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 364.
[1239] ( 1). مادر امام على الرضا نيز از كنيزان بود. محمد حسين مظفرى مىنويسد: امام موسى كاظم پس از آنكه جدش محمد باقر و پدرش جعفر صادق عليهما السّلام را در خواب ديد كه به او دستور مىدهند اين كنيز را بخرد، خريدارى كرد. آن دو بزرگوار او را از شمايل اين كنيز آگاه كرده بودند و اينكه اين زن، فرزندى را براى آن حضرت به دنيا مىآورد كه بهترين مردمان زمان عصر خود مىشود.( تاريخ الشيعه، ص 54)
[1240] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166.
[1241] ( 3). جهشيارى، كتاب الوزراء و الكتاب، ص 392.
[1242] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 161.
[1243] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 159/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 101.
[1244] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166.
[1245] ( 2). مأمون به فضل بن سهل، امارت و وزارت دولت خود را سپرد، و او اولين وزيرى است كه اين دو منصب را باهم عهدهدار شد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306).
[1246] ( 3). همينطور مأمون امر ديوان خراج را به حسن بن سهل واگذار كرد( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 85/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 305)
[1247] ( 4). جمال سرور، الحياة السياسية فى الدولة العربية الاسلامية، ص 227.
[1248] ( 5). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 190.
[1249] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 40( حوادث سال 250 ق)
[1250] ( 2). راجع به تشيع فضل بن سهل، مستند قوى وجود ندارد، حتى محسن امين در كتاب اعيان الشيعه كه با تسامح، بسيارى از مشاهير اهل سنت را نيز جزء شيعيان معرفى كرده، نام او را ذكر نكرده است.
نيز روايت تشيع طاهريان مأخوذ از ابن اثير است كه در مقابل آن رواياتى وجود دارد كه اساس اين نظر را متزلزل مىكند. ابن اثير در نقل ماجراى تغيير لباس مأمون از سبز به سياه( شعار عباسيان) گويد:« ... و قيل انّه أمر طاهر بن حسين أن يسأله حوائجه فكان أوّل حاجه سأله أن يلبس السواد: فأجابه الى ذلك»( ر. ك: الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 182). در رجال كشى نيز به تبعيد فضل بن شاذان، متكلم برجسته اماميه توسط عبد اللّه بن طاهر اشاره شده است( ر. ك: رجال الكشى، ص 539). همچنين ابن اسفنديار معتقد است:« ... طالبيه با اولاد طاهر بن حسين هميشه بد بودهاند، به سبب كشتن محمد بن عبد الله بن طاهر.( ر. ك: محمد بن اسفنديار كاتب، تاريخ طبرستان، ج 1، ص 238.)
منبع دكتر ليثى در اين نظر، عقيدة الشيعه رونلدسن است. رونلدسن نيز مستندهايى براى اين نظريه خود ارائه نكرده است( ر. ك: عقيدة الشيعه، ص 170- 171)، اما به نظر مىرسد اين سخن پايه و اساس درستى ندارد.( مترجم)
[1251] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 308.
[1252] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.
[1253] ( 2). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 181.
[1254] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 123/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.
[1255] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 205.
[1256] ( 5). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 247- 248.
[1257] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.
[1258] ( 2). نوبختى، فرق الشيعة، ص 81.
[1259] ( 3). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 151.
[1260] ( 4). متن عربى بدينگونه است:« فبعث[ مأمون] بعض رجاله ... لاستدعاء على الرضا، فاستجاب للدعوة، و رحل هو و بعض العلويين الى مرو ...» كه نويسنده آن را به كتاب مروج الذهب مسعودى ارجاع داده است و مفهوم آن، رضايت كامل امام به اين سفر است، اما متن مروج الذهب كه كاملا با آن متفاوت است و اجبار امام را به اين سفر نشان مىدهد، چنين است:« ... فى سنه ... بعث-- المأمون ... الى على بن موسى لاشخاصه، فحمل اليه مكرها.» قطعا نويسنده، چنين نيتى نداشته و دچار سهو شده است؛ چرا كه چند سطر بعد به رواياتى كه امام را مجبور به پذيرش اين سفر كرد اشاره مىكند.( مترجم)
[1261] . مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.
[1262] ( 6). مخلوع، منظور امين است كه از خلافت خلع، و كشته شده بود.
[1263] ( 7). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 562- 563.
[1264] ( 8). همان، ص 563. ترديد امام على الرضا به قبول ولايتعهدى، به علم جفر كه امام جعفر صادق عليه السّلام، وضع كرده بود، برمىگشت. در اين علم از ناتمام ماندن كار على الرضا عليه السّلام خبر داده شده بود( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 698) در تصحيح معناى جفر گذشت كه اين معنا صحيح نيست.
[1265] ( 9). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 198.
[1266] ( 1). در نامهاى كه فضل به برادرش حسن نوشت، دستور داد كه لباس سياه را از تن بيرون كند و لباس سبز بپوشد و پرچمها و عمامهها را سبز كند و از مردم نيز خواستار چنين كارى شود و به همه عاملانش در اين باب نامه بنويسد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 312/ تاريخ يعقوبى، ج 7، ص 176)
[1267] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.
[1268] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 564.
[1269] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28/ ابن طولون، الشذرات الذهبية، ص 97.
[1270] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 139.
[1271] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 248- 249.
[1272] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 140- 141.
[1273] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199.
[1274] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 147/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118- 119.
[1275] ( 5). آنان گفتند:« فضل، قتل هرثمة بن اعين را نزد تو نيكو جلوه داد، درحالىكه هرثمه نصيحتخواه تو-- بود، پس فضل به قتل وى شتاب كرد. طاهر بن حسين نيز كارها را براى تو مهيا ساخت تا آنكه تو را به خلافت رساند، اما تو او را به رقه فرستادى( و با اين تدبيرهاى غلط) زمين از بزرگى فتن و شرور شكافته شده است.» ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.
[1276] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 248.
[1277] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 7، ص 179- 180.
[1278] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 248.
[1279] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 269.
[1280] ( 2). طوس، شهرى است كه هارون الرشيد در آن به خاك سپرده شده بود.
[1281] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 150.
[1282] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.
[1283] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 566.
[1284] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199.
[1285] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 571- 572.
[1286] ( 3). همان، ص 567.
[1287] ( 1). شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا بابى را به اسباب مسموميت على بن موسى عليه السّلام به فرمان مأمون اختصاص داده و سه روايت متفاوت را ذكر كرده است. در نقل اول، صوفى سارقى را نزد مأمون مىآورند و مأمون حكم به اجراى حد بر وى مىدهد، صوفى مأمون را متهم مىكند كه اولا اگر تو سهم مرا از فىء مسلمانان و خمس مىدادى من دزدى نمىكردم، و ثانيا تو به واسطه غصب حق من، بنده من هستى و با اين خبث طينت نمىتوانى بر من حد جارى كنى. مأمون در برابر اين احتجاج صوفى نگاه به امام مىكند تا نظر ايشان را بداند. امام نيز با اين دليل كه صوفى توانست با تو احتجاج كند، تلويحا نظر صوفى را تأييد مىنمايد و مأمون ناچار صوفى را آزاد مىكند و كينه امام را در دل مىپروراند. در نقل دوم از ريان بن شبيب و دايى معتصم است كه بعد از اتمام بيعت وليعهدى على بن موسى عليه السّلام، امام مأمون را متوجه كرد كه روش بيعت غلط بوده است و مأمون نيز دستور داد دوباره مردم بيعت كنند.
در واكنش به اين اقدام، مردم زمزمه سر دادند كه چگونه مأمون شايسته امامت است و عقد بيعت را نمىداند و اين شخص[ امام] كه عقد بيعت را مىداند شايستهتر از مأمون است كه آن را نمىداند و اين باعث شد تا مأمون از امام انتقام گيرد. و روايت سوم نيز از ابو صلت هروى است كه گويد: چون مأمون با ولايتعهدى امام به اغراض سوء خود، كه تخفيف و دنياطلب جلوه دادن امام بود، نرسيد، به امام سم خورانيد. علاوه بر اين، شيخ صدوق در باب 52 همين كتاب نقل مىكند كه امام رضا عليه السّلام فرمود:« من در آيندهاى نزديك مظلومانه با سم كشته مىشوم و كنار هارون به خاك سپرده مىشوم و خدا تربت مرا محل رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار مىدهد ...» همچنين در باب 61 و 63 دو روايت نقل مىكند كه امام رضا عليه السّلام با حيله مأمون مسموم شد.( مترجم)
[1288] ( 2). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 161- 162.
[1289] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.
[1290] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 179- 180.
[1291] ( 2). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 307.
[1292] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 200.
[1293] ( 4). رنگ سبز شعار علويان نبود، بلكه شعار ايرانيان بود و مأمون بر عناصر ايرانى اعتماد مىكرد. او بعد از كشته شدن على الرضا عليه السّلام مشكلى در حفظ رنگ سبز نديد. اما شعار علويان رنگ سفيد بود.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 313)
[1294] ( 1). طيفور، بغداد، ج 6، ص 2.
[1295] ( 2).
. 231. P, etahpilaC nretsaE eht fo sdnaL: egnartS eL
[1296] ( 3). گروهى از شيعيان، امامت محمد جواد را در نه سالگى منكر شدند. اينها مىگفتند كه امام بايد بالغ باشد و تكليف و قضاوت و تفكيك احكام دين و آداب آن اقتضا مىكند كه امام بالغ باشد( نوبختى، فرق الشيعه، ص 77) اما گروهى ديگر از شيعيان اماميه به امامت وى اقرار كردند، به اين صورت كه نماز و امضاى احكام دين را كسى غير از امام كه موصوف به تدين و عالم به فقه باشد عهدهدار شود، تا امام به سن بلوغ برسد.( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 102)
[1297] ( 4). كلينى، اصول كافى، ص 203.
[1298] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 201.
[1299] ( 2). كلينى، اصول كافى، ص 203/ مجلسى، بحار الانوار، ج 12، ص 78.
[1300] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 210.
[1301] ( 4). مأمون پيوند خود را با فرزندان سهل قطع نكرد، بلكه كسانى را نزد حسن بن سهل براى تعزيت مرگ برادر فرستاد.
[1302] ( 1). امام على الرضا در سال 153 ق به دنيا آمد و در سال 203 ق از دنيا رفت و بيست سال عهدهدار امامت شيعيان بود.
[1303] ( 2). قمى، كتاب المقالات، ص 90.
[1304] ( 3). مأمون خواهر خود ام حبيب را به عقد ازدواج على الرضا عليه السّلام درآورد.( ابن طولون، الشذرات الذهبية، ص 97)
[1305] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 143/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 312.
[1306] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 190.
[1307] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 143- 144/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 249.
[1308] ( 4). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 303/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.
[1309] ( 1). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 53.
[1310] ( 2). اينكه شيعيان وقوع چنين حوادثى را ضرورى امامت بدانند و مسموم شدن امامان را شايسته ايشان، تا مقدس شوند، فقط مىتوان ياوهسرايى يك مستشرق ناآگاه دانست. اينكه امامان گرفتار بلاى خلفا شدند، نه يك سنت الهى و نه خواست امامان و نه شيعيان ايشان بوده، بلكه ظلم و ستم خلفا در حق ايشان بوده است و تقدّس امامان نيز از نظر شيعه، ناشى از مقامى است كه خداوند به ايشان داده، نه مظلوميتى كه ظالمان به ايشان تحميل كردهاند.( ر. ك: شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 263- 268)
علاوه بر اين، نقل مسعودى و اصفهانى و ابن طباطبا احتمال شهادت امام به واسطه مسموميت را قوت مىبخشد. استدلال مزبور نيز- كه مأمون به اين قتل احتياجى نداشت- توسط خود نويسنده در سطر بعدى نقض مىشود؛ كه مىآورد: آنجا« پايان زندگانى على الرضا به معناى پايان آشفتگىها و فتنهها در بغداد بود.» و به راستى نيز اين گونه بود و از منظر سياست، كشتن امام با توجه به بحران حاكميت كه در بغداد فتنهها برپا كرده بود، در زمانى كه مأمون وجود خود را در بغداد ضرورى مىدانست، قابل توجيه و آب روى آتش بود. ذكر اين نكته نيز لازم است كه هرچند مأمون به امام با ديده احترام و تكريم مىنگريست و مورّخان وى را داراى تمايلات شيعى و معتزلى دانستهاند، اما اين-- مطلب منافاتى با اقدامش به مسموم كردن امام ندارد. سيره خلفاى بنى عباس هميشه چنان بوده كه هيچ مصلحتى را بالاتر از حفظ حاكميت خود نمىدانستهاند، چنانكه نابودى ابو سلمه، ابو مسلم، عبد اللّه بن على، خاندان برمكى و كشتار و شكنجه علويان، نمونههايى از اين سياست است.( مترجم)
[1311] . احمد صبحى، عقيدة الامامة، ص 387.
[1312] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.
[1313] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.
[1314] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.
[1315] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 112- 114.
[1316] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173/ مسكويه، تجارب الأمم، ج 6، ص 441/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 249- 250.
[1317] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107/ أبو الفداء، المختصر فى أخبار البشر، ج 2، ص 23.
[1318] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118/ مسكويه، تجارب الأمم، ج 6، ص 441- 442.
[1319] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 120. يكى از نويسندگان شيعه معتقد است، كه طاهر بن حسين شيعى بوده است.( مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 50)
[1320] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.
[1321] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 120- 122.
[1322] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.
[1323] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 145/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 122.
[1324] ( 4). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 181/ ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 249.
[1325] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 9/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.
[1326] ( 1). نهضت محمد نفس زكيه در دوره خلافت منصور در مدينه برپا شد، همچنين نهضت حسين بن على در دوران خلافت هادى در مدينه برپا شد و كار آن به مكه كشيد. بسيارى از علويان در حجاز و بخصوص در مدينه زندگى مىكردند.
[1327] ( 2). نهضت ابراهيم برادر نفس زكيه در دوره خلافت منصور در بصره به وقوع پيوست.
[1328] ( 3). نهضت يحيى بن عبد اللّه در عهد هارون الرشيد در سرزمين ديلم برپا شد.
[1329] ( 4). قيام ادريس بن عبد اللّه در دوره هارون الرشيد در سرزمين مغرب واقع شد.
[1330] ( 5). مثل قيامهاى محمد بن ابراهيم و ابو السرايا و على بن محمد بن جعفر صادق و ابو عبد اللّه برادر ابو السرايا كه در كوفه قيام كردند.
[1331] ( 1). ولايتهاى سرزمين اسلامى در دوره ابو العباس از اين قرار است: 1. كوفه و سواد، 2. بصره و سرزمين دجله و بحرين و عمان، 3. حجاز و يمامه، 4. يمن، 5. اهواز شامل خوزستان و سيستان، 6. فارس، 7.
خراسان، 8. موصل، 9. جزيره و ارمنستان و آذربايجان، 10. سوريه، 11. مصر و افريقيه( تونس)، 12. سند.
[1332] ( 2). حسن ابراهيم حسن، اليمن، ص 55. منصور انديشيد كه با بناى محله كرخ در جنوب بغداد، خطر يمانيان و مضريانى را كه در سپاهش بودند، از خود دور سازد.
[1333] ( 3). منصور، معن بن زائده را به پاس آنكه جانش را در جنگ با زنادقه راونديه نجات داده بود، حكومت يمن داد. معن قبلا از افراد دولت اموى بود.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 156- 147)
[1334] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 26/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 273.
[1335] ( 5). محمد بن اسماعيل بن محمد بن يحيى الكبسى، اللطائف السنية فى اخبار الممالك اليمنيه، خطى، ص 7- 8.
[1336] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 449/ يحيى بن حسين، أنباء الزمن فى أخبار اليمن، ص 20.
[1337] ( 7). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452- 454/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 301- 353/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 474- 476/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176- 177.
[1338] ( 1). يحيى بن الحسين بن القاسم بن محمد، أنباء ابناء الزمن فى تاريخ اليمن، خطى، ص 20/ عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى اخبار اليمن الميمون، خطى، ص 10. اين كتاب اخيرا چاپ شده است.( مترجم)
[1339] ( 2). او يزيد بن جرير بن يزيد بن خالد بن عبد اللّه قسرى است. يحيى بن حسين، غاية الامانى فى اخبار القطر اليمانى، خطى، ص 19- أ.
[1340] ( 3). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد فى اخبار زبيد، خطى، ص 10.
[1341] ( 4). يحيى بن الحسين بن القائم بن محمد، غاية الامانى فى اخبار القطر اليمانى، ص 19- أ.
[1342] ( 5). مأمون بعد از عزل يزيد بن جرير، عمر بن ابراهيم بن راقد را در سال 195 ق به حكومت يمن فرستاد كه يك سال حكومت كرد. بعد از آن، مأمون شخص ديگرى را در سال 196 ق والى يمن كرد كه بيش از چند هفته حكومت نكرد. مأمون در همين سال، اسحاق بن موسى عباسى را ولايت يمن بخشيد كه تا سال 198 ق حكومت كرد( عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد فى اخبار زبيد، خطى، ص 11/ واسعى، فرجة الهموم و الحزن فى حوادث و تاريخ اليمن، ص 149)
[1343] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124/ عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11/ عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 134.
[1344] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124.
[1345] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 525 به بعد.
[1346] ( 4). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11.
[1347] ( 5). حسين بن على ويسى، اليمن الكبرى، ج 1، ص 258.
[1348] ( 1). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11.
[1349] ( 2). قبيله اشاعر يا اشاعره، قبيلهاى كهلانى و قحطانى است كه به اشعر بن أزد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ منسوباند و در مناطق اطراف شهرهاى قحمه و حصيب ساكناند.( همدانى، صفة جزيرة العرب، ص 554/ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص 306)
[1350] ( 3). عك، قبيلهاى كهلانى و عدنانى است كه به عك بن ديث بن عدنان بن أزد منسوباند و در مناطق اطراف شهرهاى زبيد و كوراء در تهامه يمن ساكناند.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 735)
[1351] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168.
[1352] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 179- 180/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.
[1353] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 200/ ابن طيفور، بغداد، ج 6، ص 2.
[1354] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168- 169.
[1355] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 169.
[1356] ( 4). زياد در ابتداى كار خود با على بن ابى طالب عليه السّلام همراه بود و حاكم فارس شد. بعد از برپايى دولت اموى، معاويه خواست از توانايىهاى زياد استفاده كند ... پس او را به خود ملحق كرد و وى را از فرزندان ابو سفيان بن حرب، پدرش به شمار آورد. ازاينرو، به وى زياد بن ابى سفيان مىگفتند. زياد يكى از چهار زيرك عرب است( و سه نفر ديگر معاويه و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه مىباشند.)
[1357] ( 1). عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 185.
[1358] ( 2). در آنجا بيابانى به نام بيابان زبيد بوده كه محمد زيادى شهر جديدى به نام زبيد بنا مىكند كه از نام همين بيابان گرفته شده است. اين شهر در تهامه يمن قرار دارد و بيشتر ساكنان آن اشاعره هستند( عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 36- 37/ عقيلى، المخلاف السليمانى، ج 1، ص 107)
[1359] ( 3). ابن خلدون، العبر، ج 2، ص 243.
[1360] ( 4). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد، خطى، ص 45.
[1361] ( 5). عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 202.
[1362] ( 6). الدورى، دراسات فى العصور العباسية المتأخرة، ص 12- 16.
[1363] ( 1). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 191.
[1364] ( 2). حسين بن فيض همدانى يعبرى، الصليحيون و الحركة الفاطمية، ص 28.
[1365] ( 3). شيخ ابو زهره، الامام زيد، ص 489.
[1366] ( 4). امام هادى بالحق يا يحيى بن حسين حكومت زيديه را در سال 288 ق بنياد نهاد.( عقيلى، المخلاف السليمانى، ج 1، ص 348)
[1367] ( 5). مذهب اسماعيلى در دوره ابو الجيش اسحاق بن ابراهيم زيادى در حوالى سال 291 ق انتشار يافت.
( عبرى، الصليحيون و الحركة الفاطمية فى اليمن، ص 32)
[1368] ( 1). ابو اسحاق محمد معتصم، مادرش كنيزى به نام مارده بود. در دوره خلافت برادرش مأمون، حاكم شام و مصر بود. مأمون وى را به واسطه شجاعت، خوشخلقى و بصيرت و دانايىاش به جاى فرزند خود عباس ولايتعهدى داد.( تاريخ طبرى، ج 7، ص 223)
[1369] ( 2). معتصم را مثمن( هشتايى) مىناميدند؛ چراكه هشتمين فرزند عباس و هشتمين خليفه عباسى بود و در هجده سالگى به خلافت رسيد و خلافتش هشت سال و هشت ماه به طول كشيد و چون درگذشت، چهل و هشت سال داشت. او هشت جنگ كرد و از خود هشت ميليون درهم باقى گذاشت.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 209)
[1370] ( 3). ابو زهره، الامام زيد، ص 228.
[1371] ( 1). فرزندان زيد، يعنى عيسى و محمد و حسين و يحيى نيز استاد بسيارى از فقها شدند. عيسى از استادان سفيان ثورى بود و يكى از مشهورترين شاگردان زيد، منصور بن معتمر فقيه و محدث معروف بود.
[1372] ( 2). از برجستهترين كتابهاى امام زيد، كتاب المجموع فى الفقه و كتاب المجموع فى الحديث است. اين دو كتاب را ابو خالد عمرو بن خالد واسطى در يك كتاب به نام شرح المجموع جمع كرد و سپس آن را از روى نسخه خطىاش در رم چاپ كرد.( شيخ ابو زهره، الامام زيد، ص 232- 233) شهرستانى مىنويسد:
واسطى از ياران ابو الجارود است.( الملل و النحل، ج 1، ص 59)
[1373] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.
[1374] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 52.
[1375] ( 5). آنگونه كه شهرستانى مىنويسد، وى زياد بن أبى زياد است( الملل و النحل، ج 1، ص 257) نوبختى او را زياد بن منذر عبدى و همچنين سرحوب مىنامد. وى نابينا بوده و در سال 150 ق وفات يافته است.
( نوبختى، فرق الشيعه، ص 48)
[1376] ( 6). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 157- 158/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 22- 25/-- نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.
[1377] ( 1). نصر به علويان گفت:« من خواهان بنى عباسام و در دفاع از عرب با ايشان مىجنگم؛ چرا كه ايشان عجم را بر عرب برترى دادهاند.( تاريخ طبرى، ج 7، رويدادهاى سال 205 تا 210 ق/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد)
[1378] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 579.
[1379] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 223- 224.
[1380] ( 1). نسا شهرى است در خراسان، دليل نامگذارى آن اين است كه چون مسلمانان خراسان را فتح كردند، به سمت نسا آمدند و ديدند همه مردان گريخته و فقط زنان باقى ماندهاند. آنان چون وارد شهر شدند مردى را در آن نديدند و گفتند: اينها فقط زناناند و ما را با زنان سر جنگ نيست. پس كار نسا را تا مردانش بازگردند، به حال خود رها كردند و رفتند. به اين سبب اين شهر را نسا و منسوبين به آن را نسايى ناميدند.( ر. ك:
ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 8، ص 282- 283)
[1381] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 582/ تاريخ طبرى، ج 7، ص 224. حاكم نسا به يكى از افراد محمد بن قاسم ده هزار درهم رشوه داد و او جاى محمد را نشان داد.
[1382] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 584.
[1383] ( 4). اصفهانى مىنويسد كه محمد بن قاسم به بغداد برده شد( مقاتل الطالبيين، ص 584) اما طبرى مىنويسد كه اين علوى انقلابى بهطورى كه گفتهاند در سامرا زندانى شد.( تاريخ الطبرى، ج 7، ص 224)
در اين روايت ترديد است؛ زيرا طبرى روايت مىكند كه ابن قاسم را در ربيع الآخر سال 219 نزد معتصم آوردند، درحالىكه معروف است كه نقشه شهر سامرا را معتصم در سال 221 ق كشيد.( ر. ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ماده سامرا)
[1384] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 224/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 584.
[1385] ( 1). نوروز، عيد باستانى ايرانيان، ابتداى سال ايرانى را گويند كه در وقت اعتدال بهارى و دخول خورشيد در برج حمل يا در اول فصل بهار قرار دارد، و در اين روز، ايرانيان هدايا رد و بدل مىكنند و عدهاى بر عدهاى ديگر آب مىپاشند. ايرانيان اين عيد را به واقعهاى نسبت مىدهند كه سليمان انگشترىاش را پس از آنكه گم شده بود، پيدا كرد و به همين سبب مجددا توانست پادشاهى خود را به دست آورد.( بيرونى، الآثار الباقيه، ص 216- 217)
[1386] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 586. محمد بن قاسم براى چيدن ناخنهايش ناخنگير خواست و با كمك آن توانست نمدى را كه فرش زندان بود، به شكل بند ببرد و از آن نردبانى بسازد و از منفذ روشنايى زندان فرار كند. نيز ر. ك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 224.
[1387] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 586- 587.
[1388] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 224. جارچى معتصم در راهها جار زد كه هركس مخفىگاه محمد بن قاسم را نشان دهد، صد هزار درهم پاداش مىگيرد.
[1389] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 587- 588.
[1390] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 53.
[1391] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 209.
[1392] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 76 به بعد.
[1393] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد.
[1394] ( 2). مقريزى، الخطط، ج 2، ص 492. عبد الله بن طاهر در مصر پارهاى اصلاحات انجام داد، از جمله دانشگاه عمرو بن عاص را توسعه داد.
[1395] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 314. معتصم اين وصف را از ابن طاهر در خلال سخنان طولانى خود در پشيمانى از يارى جستن از عناصر ترك آورده و بين سرداران برادرش مأمون( كه يكى از آنان عبد الله بن طاهر است) و سرداران ترك خود مقايسه مىكند.
[1396] ( 4). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.
[1397] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 158- 159.
[1398] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1399] ( 1). همان، ج 1، ص 162.
[1400] ( 2). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48- 49.
[1401] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.
[1402] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 195- 197.
[1403] ( 5). وى هارون، الواثق باللّه، و مادرش كنيزى رومى به نام قراطيس بوده است.
[1404] ( 6). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 215. سيوطى وى را مأمون كوچك ناميده است.( تاريخ الخلفاء، ص 227)
[1405] ( 1). براساس نقل مسعودى در مروج الذهب، ج 4، ص 52 امام جواد عليه السّلام در سال 219 ق به شهادت رسيده است.( مترجم)
[1406] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 52. دكتر حسن ابراهيم حسن معتقد است كه معتصم، از ام الفضل دختر مأمون خواست كه شوهرش امام محمد جواد را به سم بكشد، اما در منابع چيزى در تأييد اين نظر يافت نمىشود.( تاريخ الاسلام، ج 1، ص 70)
[1407] ( 3). مؤلف مجهول، أنوار الاسلام فى علم الامام، خطى، ص 2- 3.
[1408] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.
[1409] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 275.
[1410] ( 1). امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:« تقيّه دين من و پدران من است»، و فرمود:« كسى كه تقيه را قبول ندارد، از دين بهرهاى ندارد.» مظفر درباره تقيّه مىنويسد: تقيّه، شعار اهل بيت عليهم السّلام براى دفع ضرر از جان خود و يارانشان بود و مىخواستند خونى ريخته نشود و امور مسلمانان اصلاح گردد و تفرقه آنان به وحدت تبديل شود. بديهى است شيعيان اماميه و پيشوايانشان در همه عصرها ستم و آزار ديدند و ناچار به استفاده از تقيّه شدند تا مخالفان خود را از ستم و اقدام عليه خود بازدارند و اعتقادهاى خود را از ايشان بپوشانند؛ چرا كه تظاهر به اين اعتقادها باعث ضرر در دين و دنياى ايشان مىشد.( عقائد الامامية، ص 84)
[1411] ( 2). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 202.
[1412] ( 1). سيد الاهل، جعفر بن محمد، ص 47.
[1413] ( 2). شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 22.
[1414] ( 3). كلينى، اصول الكافى، ص 56- 58.
[1415] ( 4). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 65- 66.
[1416] ( 1). شيخ حسين معتوق، المرجعية الدينية العليا عند الشيعة الامامية، ص 20.
[1417] ( 2). ديلميان هميشه مهياى قيام بودند، به گونهاى كه يحيى بن عبد الله گفت: مردم ديلم به خاطر ما خروج خواهند كرد و من آرزومند بودم كه آن خروج به همراه من باشد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 466)
[1418] ( 3). بربرها علاوه بر اينكه عناصر عربى را طرد مىكردند، بر حاكمان عباسى ياغى بودند و خواهان استقلال بودند. قوم بربر هيچگاه در حوزه تمدن اسلامى عربى قرار نگرفتند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 60 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 490 به بعد)
[1419] ( 4). حسين بن على ندا سر داده بود:« هر بندهاى كه به قيام ما بپيوندند آزاد است.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 413)
[1420] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1421] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1422] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.
[1423] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.