خروج
انتهای کتاب
(34) جهاد شیعه در دوره اول عباسی

جهاد شيعه در دوره اول عباسى‏

نويسنده: ليثى، سميره مختار

زبان: فارسى‏

تعداد جلد: 1

ناشر: مؤسسه شيعه شناسى‏

مكان چاپ: تهران‏

سال چاپ: 1384 ه. ش‏

نوبت چاپ: اول‏

کلمات کلیدی: کیسانیه – معنای شیعه- امامیه – یحیی بن زید- قیام زید- عباسیان- امویان

ص: 5

فهرست مطالب‏

ديباچه 15

پيشگفتار 19

به جاى مقدمه 21

عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام 21

مفهوم مبارزه حادّ سياسى 23

ترسيم كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام 26

مشكلات موجود در آغاز دوره اوّل 27

1. جوّ رعب و وحشت 27

2. انحطاط فكرى 29

3. فساد اخلاقى 30

4. فساد سياسى 32

مسؤوليت امام سجاد عليه السّلام 33

دوران امام باقر عليه السّلام 37

دوران امام صادق عليه السّلام 43

دوران امام كاظم عليه السّلام 47

دوران امام رضا عليه السّلام 49

استراتژى امامت 55

برداشت اصحاب از خط مشى امامان 56

ص: 6

بخش اول: موضع شيعيان نسبت به برپايى دولت عباسى فصل اول: پيدايش جماعت شيعه و مجاهدت‏هاى شيعيان در قرن اول هجرى‏

معناى لغوى شيعه 63

مفاهيم شيعه 64

تاريخ پيدايش تشيع 64

نقش امام حسين عليه السّلام در پديدارى فرقه تشيع 67

مبارزات شيعيان در عراق 71

پيدايش فرقه شيعيان كيسانى 73

فرقه شيعه اماميه 76

فصل دوم: نقش حركت‏ها و نهضت‏هاى شيعى در سقوط دولت امويان‏

بهره‏گيرى دعوت عباسى از نهضت‏هاى شيعى در دوران اموى 79

بررسى قضيه ميراث كيسانيه در ترازوى تاريخ 81

نقش تشيع علوى در پى‏ريزى دعوت عباسى 85

قيام زيد بن على در عراق 90

آيا دعوت عباسى يكى از عوامل شكست قيام زيد بود؟ 93

قيام يحيى بن زيد 94

قيام شيعيان به رهبرى عبد اللّه بن معاويه 95

ابو مسلم خراسانى و پيروزى دعوت عباسيان 99

فصل سوم: تحولات روابط خاندان علوى و عباسى‏

عباس بن عبد المطلب 105

عبد اللّه بن عباس 108

روابط علويان و عباسيان در عصر اموى 108

دگرگونى روابط عباسيان و امويان 113

جدايى راه 115

فصل چهارم: فرقه‏هاى شيعه و موضع‏گيرى آنان نسبت به برپايى دولت عباسى‏

ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى 117

ابراهيم، امام عباسى، در زندان آخرين خليفه اموى، مروان بن محمد، در شهر حران از دنيا 117

ص: 7

تلاوت كرد كه در آن‏ها خويشاوندان (ذى القربى) رسول 9 مدح شده بودند. آن‏گاه به 118

موقعيت دشوار ابو العباس در كوفه مركز شيعيان 120

رويكردهاى دينى در خلافت عباسى جديد 121

موضع خليفه عباسى نسبت به پيشوايان علوى 123

فرقه‏هاى شيعه در ابتداى عصر عباسى اول 127

فرقه سبأيه 128

فرقه كيسانيه 130

فرقه هاشميه 130

شيعه زيديه 132

تحولات فرقه شيعى زيدى 136

فصل پنجم كوشش‏هاى ابو سلمه خلّال براى سپردن خلافت به علويان‏

ابو سلمه خلّال 143

دلايل روى آوردن ابو سلمه به علويان 145

نامه‏هاى ابو سلمه به پيشوايان علوى 147

قتل ابو سلمه خلال 149

بخش دوم: جهاد شيعه زيديه و اماميه در عصر منصور، خليفه عباسى فصل اول: قيام محمد نفس زكيه در حجاز

محمد نفس زكيه 155

موضع نفس زكيه و برادرش ابراهيم درباره خلافت منصور 158

ظلم و ستم به علويان در مدينه 162

سرآغاز قيام در مدينه 168

بيعت براى خلافت محمد نفس زكيه 171

دعوت نفس زكيه در شهرهاى اسلامى 176

ناتوانى منصور و تدابير او در رويارويى با قيام 178

نامه‏نگارى‏هاى منصور و نفس زكيه 180

رويارويى نظامى 182

سرانجام قيام 186

ص: 8

فصل دوم: قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره‏

ابراهيم بن عبد اللّه 193

دلايل انتخاب بصره به عنوان مركز قيام 195

گسترش دعوت 200

وضعيت بصره پس از شهادت محمد نفس زكيه 203

رويارويى نظامى 207

شهيد باخمرى 209

عوامل شكست قيام نفس زكيه و ابراهيم 213

اول: عوامل سياسى 213

دوم: عوامل اقتصادى 222

سوم: عوامل نظامى 226

چهارم: عوامل اجتماعى 233

فصل سوم: موضع امام جعفر صادق عليه السّلام و شيعيان اماميه نسبت به منصور عباسى‏

جهاد امام جعفر صادق در عصر اموى 239

موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به قيام نفس زكيه 241

دگرگونى روابط بين امام صادق عليه السّلام و منصور عباسى 245

انديشه‏هاى سياسى شيعيان اماميه 251

مهم‏ترين آراى امام جعفر صادق عليه السّلام 256

فصل چهارم: تقابل فكرى شيعيان و عباسيان و موضع امام ابو حنيفه و امام مالك نسبت به حركت‏هاى شيعى‏

پايه‏هاى جهاد فكرى 261

اشكال رويارويى فكرى 265

شعراى علوى 267

شعراى عباسى 269

موضع ابو حنيفه نسبت به علويان و عباسيان 271

موضع امام مالك نسبت به علويان 278

بخش سوم: جنبش‏هاى شيعه در عهد خلافت مهدى و هادى فصل اول: تحول در فرقه اماميه و پيدايش اسماعيليان‏

بررسى تحولات در شيعيان اماميه 286

پيدايش دعوت اسماعيلى 290

ص: 9

فصل دوم: موضع شيعه زيديه و اماميه در برابر خلافت مهدى‏

سياست تازه نسبت به شيعيان 297

موضع شيعيان زيدى نسبت به مهدى 300

نهضت على بن عباس 304

رفتار مهدى با امام موسى كاظم عليه السّلام 306

فصل سوم: تشيع يعقوب بن داوود، وزير عباسى و تلاش او براى انتقال خلافت به علويان‏

گرايش‏هاى وزراى عباسى به علويان 309

تشيع يعقوب بن داوود وزير 310

فصل چهارم: قيام حسين بن على در دوره خلافت هادى‏

شخصيت هادى عباسى و تأثير آن در رفتارش با علويان 315

حسين بن على 317

طلايع قيام جديد علوى 319

قيام 322

شهيد 325

فلسفه برپايى نهضت 329

بخش چهارم: جنبش‏هاى شيعه در دوره هارون الرشيد فصل اول: نهضت‏هاى يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه در عهد هارون الرشيد

رفتار خليفه جديد با علويان 338

يحيى بن عبد اللّه 339

نيرنگ سياسى عباسيان 341

دو سؤال درباره رفتار هارون الرّشيد 345

سرنوشت زندانى 353

قيام ادريس بن عبد اللّه 354

فصل دوم: سياست هارون الرشيد درباره شيعيان و امام موسى كاظم عليه السّلام‏

سياست جديد سركوب‏گرانه 359

ص: 10

رفتار هارون با امام موسى كاظم عليه السّلام 361

پرسش‏هايى در مورد رفتار تند هارون با علويان 366

فصل سوم: موضع برامكه در قبال علويان و شيعيان‏

برمكيان در ميان عباسيان و علويان 371

بررسى علت حقيقى آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى 373

بخش پنجم: قيام‏هاى شيعيان در دوران مأمون و معتصم‏

قيام شيعيان در دوره خلافت مأمون 379

مقدمه: شيعه در دوره امين 379

فصل اول: قيام محمد بن ابراهيم و ابو السرايا

طليعه قيام جديد شيعى 384

ابو السرايا و محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا) 386

پيشوايى ابو السرايا بعد از مرگ ابن طباطبا 390

آغاز افول 395

فلسفه قيام 397

حركت نصر بن شيث و رابطه آن با علويان 401

فصل دوم: قيام محمد ديباج، فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام‏

پيشواى جديد 403

دلايل قيام 404

افول قيام محمد ديباج 406

دلايل خاص شكست قيام محمد ديباج 409

فصل سوم: موضع شيعيان در قبال بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايت عهدى‏

پرسش‏هايى درباره اين واقعيت تاريخى 412

پاسخ پرسش‏ها 414

بيعت با على الرضا به ولايت عهدى 422

ص: 11

بيعت‏شكنى 425

رفتار مأمون با علويان 431

فصل چهارم: قيام على بن محمد بن جعفر صادق و ابى عبد اللّه، برادر ابو السرايا

واكنش شيعيان پس از بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام 433

قيام در كوفه 436

فصل پنجم: قيام‏هاى شيعيان در سرزمين يمن‏

عوامل برپايى نهضت‏هاى شيعه در يمن 442

قيام ابراهيم بن موسى كاظم 443

قيام عبد الرحمن بن احمد علوى 445

فصل ششم: قيام محمد بن قاسم در دوره خلافت معتصم‏

پيشواى جديد علوى 450

عوامل شكست 454

تشيّع در دوره واثق باللّه 456

خاتمه 459

مرورى بر عوامل تداوم نهضت‏هاى شيعيان 459

در دوران‏هاى مختلف 459

كتابنامه 465

الف. نسخه‏هاى خطى 465

ب. منابع و مصادر چاپ شده عربى 465

ج. تحقيقات اروپايى كه به عربى ترجمه شده 471

د. كتاب‏هاى انگليسى 471

نمايه 475

ص: 13

در تابستان 1381، مورّخ عاليقدر جناب مستطاب حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ رسول جعفريان دامت تأييداته ترجمه كتاب حاضر را از طريق مترجم محترم آن، جناب آقاى محمد حاجى تقى، به مؤسسه شيعه‏شناسى پيشنهاد نمود. كتاب جهاد الشيعه فى العصر العباسى الاول در واقع رساله دكترى خانم سميرة مختار الليثى دانش‏آموخته دانشگاه عين شمس مصر در رشته تاريخ اسلامى است. از آن‏رو كه موضوع كتاب، يعنى قيام‏هاى علويان و شيعيان، موضوعى فى نفسه با اهميّت بوده و در اين زمينه نيز منابع معتبر و تحقيقات مستقل شايسته چندانى وجود نداشت، اين پيشنهاد مورد پذيرش بخش پژوهش اين مؤسسه قرار گرفت و ترجمه آن به مترجم گرامى كتاب سپرده شد.

پس از ترجمه و مقابله متن، مشخص گرديد كه كتاب مذكور هم به لحاظ كليّت محتوا و قالب، و هم به لحاظ جزئيّت نقل و گزارش‏ها داراى كاستى‏ها و ضعف‏هاى متعدّد بوده و به نقد و پانويسى اصلاحى نيازمند مى‏باشد. اما به لحاظ محتوايى، بايد متذكر شد كه نويسنده محترم على‏رغم تلاش‏هاى چشمگير خود در ارائه تصويرى همدلانه از مبارزات گروه‏هاى شيعى عليه نظام‏هاى فاسد خلافت اسلامى قرون اوليه اسلامى، در نهايت نتوانسته است نقش برجسته امامان مذهب اماميه (از امام على بن ابيطالب عليه السّلام تا امام حسن عسكرى عليه السّلام) در تقابل با مفاسد اجتماعى و سياسى آن دوران را به خوبى نمايان سازد.

شايد علّت اين امر، اتكاء بيش از حدّ او به منابع و كتب تاريخى اهل سنّت و غفلت از گزارش‏هاى تاريخى شيعيان امامى بوده است. و اما اشكالات موردى نيز، ناشى از نقل‏ها و استنادها و برداشت‏هاى نادرستى است كه نويسنده به خاطر خاستگاه مذهبى خود، به طور طبيعى از منابع موجود سنّى قابل دسترسى‏اش بهره برده است.

ص: 14

اشكالات مزبور، با جناب استاد جعفريان در ميان گذارده شد و جناب ايشان توصيه فرمودند تا متن سخنرانى محقّقانه حضرت مستطاب آية اللّه سيد على خامنه‏اى، مقام معظم رهبرى دامت بركاته، با عنوان «عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام»[1]، كه در دومين كنگره جهانى حضرت رضا عليه السّلام در مشهد ايراد شده، به جاى نقد محتوايى كتاب، در ابتداى ترجمه قرار داده شود. از آنجا كه گفتار مزبور نقش مبارزاتى امامان شيعى را به‏طور مستدلّ و مستند برجسته ساخته است، طبعا نقصان محتوايى كتاب جهاد الشيعه را رفع خواهد نمود. توصيه شريف جناب ايشان، پذيرفته شد و عملى گرديد و سخنرانى عالمانه مزبور در ابتداى اين كتاب جاى داده شد. اشكالات موردى نيز توسّط مترجم محترم در پانويس برجسته شده و به‏طور مستند، نقد گرديده است.

در پايان از همه عزيزانى كه در نشر اين اثر سهيم بوده‏اند، صميمانه قدردانى مى‏كنيم. از سازمان تبليغات اسلامى، بخصوص رئيس فاضل و علم دوست آن، جناب حجة الاسلام و المسلمين دكتر سيد مهدى خاموشى و همكاران ايشان در معاونت پژوهشى كه با مساعدت مالى، در ترجمه و چاپ اين اثر شريك بوده‏اند، سپاسگزارى مى‏كنيم. از استاد گرانقدر جناب آقاى جعفريان و از مترجم محترم جناب آقاى محمد حاجى‏تقى و آقايان حسن بستان و حجة الاسلام و المسلمين يوسفى غروى، و حجة الاسلام و المسلمين مهدى منتظر قائم كه با مقابله و ارزيابى زمينه ارتقاء اين اثر را فراهم آورده‏اند، تشكر مى‏كنيم. از تيم كارى مؤسسه شيعه‏شناسى، همكاران ارجمند، آقايان محمد عاملى، على تقى‏زاده داورى، و محمد كاظم آزرم كه در كمال صداقت كارى، مراحل مختلف ترجمه، مقابله، تايپ و چاپ اين اثر را عهده‏دار بوده‏اند، صميمانه قدردانى مى‏كنيم. و آخر دعوانا آن الحمد للّه رب العالمين.

احمد بهشتى مهر

مؤسسه شيعه‏شناسى‏

بخش پژوهش‏

9/ 4/ 84

ص: 15

ديباچه‏

تاريخ اسلامى همچون اقيانوسى بى‏كران و دريايى ژرف، داراى امواجى متلاطم و گرداب‏هاى متعدد و مسيرهايى متنوع مى‏باشد. و اين امر غريبى نيست؛ چرا كه اين تاريخ بزرگ، با شكوه، پراهميت و پربار، از قلمروى گسترده، چشم‏اندازهايى متنوع و رويكردهايى متعدد برخوردار است و طوايف و ملت‏هايش به هم آميخته‏اند و عمرى بس طولانى دارد.

براى نمونه، هنگامى كه مشغول تحقيق در موضوع «قهرمانان راه وفا و ايثار» در آبشخور اين تاريخ اسلامى در طول و عرض آن شدم، دريافتم كه در منابع و كتاب‏ها صدها تن از شجاعان و بزرگ‏مردانى هستند كه دين و ايمانشان آن‏ها را به علنى ساختن سخن حق، و دعوت به درستى و راستى واداشته و در اين‏جا و آن‏جا به ميدان‏هاى جهادشان كشانده تا براى عقيده و يقينشان به شرف پيروزى نايل آيند يا از نعمت شهادتى برخوردار شوند كه آنان را به آنچه يقين داشتند (نعمت‏هاى جاودانى خداى رحمان در دنيا و آخرت) مى‏رساند، و من صدها و صدها از اين دلاوران مجاهد را آن هنگام كه به نگارش موسوعة الفداء و الوفاء (دايرة المعارف فداكارى و وفادارى) مشغول شدم، شناختم؛ دايرة المعارفى كه در بخش‏هاى پى‏درپى خود به قهرمانى‏هاى شگفت‏انگيز و جوان‏مردان بزرگ و ناشناخته مى‏پردازد. اين در حالى است كه تاكنون فقط پنج جلد از آن منتشر شده است. پس اگر اين راه را افرادى بيشتر پى گيرند به چه نتايجى مى‏رسند؟ و چه خواهد شد اگر كسانى غير از من اين راه طولانى و گسترده را ادامه دهند؟

طايفه شيعه از طوايف اسلامى است كه تأثير بزرگى بر جامعه اسلامى داشته است. اگر

ص: 16

تشيع با محبت آل بيت پاك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، خاندان رهبر و سرور ما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آغاز شد، بعد از آن، مسير متفاوتى را در طى دوران‏هاى تاريخ پيش گرفت. اين مسير متفاوت، بسط و گسترش يافت تا جايى كه رجال، متفكران، رهبران، بزرگان، دلاوران، داعيان و مدافعان شيعه، گاهى با سخن و گاهى با تصميم و عمل (نيزه و شمشير) ظاهر مى‏شدند.

شيعيان در طى حركت تاريخى خود مراحل گوناگون جنگ و جهاد را پشت سر گذاشتند و با انواع اذيت‏ها و دشمنى‏ها روبه‏رو شدند؛ آنان زدند و خوردند و همان‏گونه كه در مثل آمده است: «جنگ زد و خورد است.» اما به‏طور مسلم، شيعه بيشتر از ديگران متحمل مصيبت شد.

شيعيان در طول تاريخشان جايگاه‏هاى نمايان و دلاورى‏هاى چشم‏گيرى دارند كه در جاى جاى منابع تاريخى مختلف، پراكنده شده است و خواننده [تاريخ اسلام‏] نمى‏تواند به سهولت، اين حوادث و وقايع پراكنده را جمع كند و در يك مجموعه واحد گرد آورد و از آن‏ها مطلع شود و يك جا بر آن‏ها احاطه يابد. اما توانايى اين كار را اهل تخصص و متخصصان فن دارند؛ يعنى كسانى كه دشوارى‏هاى پژوهش را تحمل مى‏كنند، دقت نظر دارند و نقّادند و حاصل تلاششان بى‏طرفى و بى‏غرضى در تحقيق است [و اين امر، بيان‏كننده واقعيت رويداد تاريخى و زواياى آن است.]

در اين‏جا گفته امام مالك بن انس- رضى اللّه عنه- را يادآور مى‏شويم كه: «از ما مردم كسى نيست مگر آن‏كه از او نظر بگيرند و بر او ايراد و اشكال وارد كنند مگر صاحب اين قبر» و اشاره كرد به قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

دكتر سميره مختار ليثى وقتى تحقيق خود را درباره جهاد شيعه ارائه مى‏دهد- آن‏گونه كه من تصور مى‏كنم- مى‏خواهد در اين درياى متلاطم غوطه‏ور شود و با امواج خردكننده و ژرفاى سهمگينش دست و پنجه نرم كند تا از اين غواصى طولانى، در حد توان، لؤلؤ و مرجان صيد كند و بتواند تصويرى يكپارچه از جهاد شيعيانى كه جنگيدند و از عقيده و فكر و ديدگاهايشان دفاع كردند، ارائه دهد.

و تو اى دانش‏پژوه! ممكن است در ايده و نظرى با شيعه هم‏عقيده شوى يا خلاف آن‏

ص: 17

را بپذيرى؛ اين بدون اشكال و عيب است، مهم اين است كه همه، منصف باشيم و معرفتمان از روى علم باشد و دركمان از روى فهم؛ با دليل قانع شويم و با حجت، توافق حاصل كنيم. خدا رحمت كند شاعر عربى احمد شوقى را كه گفت: «اختلاف رأى باعث فساد هيچ يك از جنبه‏هاى دوستى نمى‏شود.»

ما امتى هستيم خدايى و اسلامى؛ خداى ما زيبايى گفت و گو، نيكى فهم و به‏كارگيرى بهترين وسايل براى رسيدن به حق را به ما تعليم داده است و خود فرموده: «ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ». (نحل: 125)

ما امتى هستيم كه آدابش اين حكمت را يادمان داده است: رأى من درست است، ولى احتمال خطا هم در آن راه دارد، و رأى مخالف من غلط است، ولى احتمال درستى هم در آن هست. پس هركدام از ما در ارائه ديدگاه خود مى‏تواند صاحب حق باشد، البته با حفظ احترام به رأى طرف ديگر.

به نظر من، هرچه در بررسى و مطالعه و دريافت حقايق پايمردى كنيم، براى رسيدن به نور حقيقتى كه تعدد ندارد، و نيز نزديك شدن به اتحادى كه خداى ما از ما خواسته است، كمك كرده‏ايم: «وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ.» (مؤمنون: 52)

احمد شرباصى‏

ص: 19

پيشگفتار

امروزه در جهان اسلام ميليون‏ها نفر از شيعيان زندگى مى‏كنند كه براى عزت دينشان به سهم خود تلاش‏هاى مشخص و ملموسى دارند و براى احياى فرهنگ و تمدن اسلام قيام كرده‏اند. اين شيعيان با داشتن مدارس، دانشگاه‏ها و آثار علمى، در پيشرفت فكرى اسلام به‏طور مؤثر نقش دارند. شيعه همواره جهاد را ركنى از اركان اسلام مى‏دانسته است و جهاد هم تنها با شمشير نيست و چه بسا با تهذيب نفوس و تنوير افكار نيز حاصل گردد.

بدين‏سان، انسان‏هاى مؤمن و قوى كه براى عالم اسلامى ما بهترين شهروندان خواهند بود، پرورش مى‏يابند.

براى من مايه خوشوقتى است كه به خوانندگان عرب زبان در جهان اسلام كتاب جهاد الشيعه را تقديم مى‏كنم. اين كتاب، مجاهدت‏هاى اين جماعت بزرگ اسلامى را از عصر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تا پايان دوران اول عباسى (سال 232 ق) بررسى مى‏كند. خواننده هوشيار و فهيم مى‏داند كه براى هر نويسنده‏اى دشوار است به همه زواياى جهاد شيعيان در يك كتاب بپردازد؛ زيرا جهاد شيعيان پيشينه‏اى طولانى و شاخ و برگ‏هاى متعددى دارد و به رنگ‏ها و صبغه‏هاى گوناگون رخ داده است. البته تصاوير خوب و روشنى كه اين كتاب از جهاد شيعه ارائه كرده، بيانگر توصيفى صادقانه از آن روح شيعى است كه خود را در جهاد مستمر، انقلابى و دينى، فكرى و اجتماعى‏اش نمايان ساخته است. به اين ترتيب، ما سعى كرده‏ايم از گلستان پرگل و سرسبز تشيع، گل‏هاى خوشبو و چشم‏نواز فراوان بچينيم؛ گل‏هايى كه ديدگان را جذب مى‏كند و قلب‏ها را گشايش مى‏دهد و بوى خوش آن‏ها براى هميشه و در تمام دوران‏ها به مشام مى‏رسد.

گروه‏هاى شيعى در همه حوادث سياسى تاريخ اسلام مشاركت جسته و در عرصه‏هاى تمدن، بخصوص در حوزه‏هاى فكر و دين، جايگاه و تأثير ويژه‏اى داشته‏اند. شيعه در

ص: 20

طول دوران‏هاى مختلف، جلودار ساير فرقه‏ها و گروه‏هاى اسلامى بوده است. از آثار تشيع مى‏توان به پيدايش دولت بزرگ اسلامى فاطمى اشاره كرد كه هر مسلمانى به نقش آن در جهان و تمدن پيشرفته آن افتخار مى‏كند، و هنوز هم شهر هميشه جاويد قاهره و دانشگاه اصيل الأزهر بر شكوه و مجد فاطميان شهادت مى‏دهند.

اين كتاب حاوى مباحث علمى است و در بحث تاريخى از روش علمى پيروى مى‏كند. از برجسته‏ترين اركان روش علمى، تعهد كامل به بى‏طرفى و پرهيز از جانب‏دارى است. اين بى‏طرفى مثبت است و ما را به نتايج علمى كه براى كتابخانه عربى اسلامى مفيد است رهنمون مى‏سازد. در اين مطالعه، ضمن اصرار بر يادكرد تفصيلى حوادث تاريخى، به فلسفه تاريخ نيز اهتمام ورزيده‏ايم، همچنين ارتباط بين جهاد شيعه و جنبه‏هاى حيات سياسى و دينى و فكرى جهان اسلام را بررسى كرده‏ايم.

جهاد شيعيان گاهى براى تحقق آموزه‏ها و اصولش شكل قيام به خود مى‏گرفته و قصد آن، تنفيذ اصول دينى بوده است. مسلمانان هم به اين امر خو گرفته‏اند كه پيوسته آزاد زندگى كنند و هميشه خواهان آزادى رأى و انديشه باشند، همان‏گونه كه احكام روشنگر اسلام پشتيبان اين نظر است. جهاد شيعيان اگرچه گاهى به درگيرى بين گروه‏هايى از مسلمانان منجر مى‏شد، در حقيقت، بيانگر حيات امت اسلامى و علاقه آن به پيشرفت، و اصرارش بر نوآورى بود، هم‏چنين نشان‏دهنده آن است كه امت اسلامى با نظريه‏ها و تعاليم خود در پى زندگى با طراوت و تمدن پيشرفته بوده‏اند و اگر هم اختلافى بين مسلمانان پيش مى‏آيد، اين به مسائل جانبى برمى‏گردد و به عقيده اسلامى ما ربطى ندارد. اين اختلاف‏ها در روش‏ها و لوازم است، و مى‏دانيم كه اختلاف در رأى، خود نوعى فضيلت است نه رذيلت.

ما مسلمانان با وجود اختلاف مذهبى، امت واحده اسلامى هستيم، اخوت اسلامى با ارزشى بر ما سايه افكنده، به خالقى عظيم و به رسولى امين ايمان داريم، و از محبت آل بيت پاك پيغمبر تغذيه مى‏شويم، قانون ما قرآن كريم و سنت شريف نبوى است. ما مسلمانان همگى راهى را كه اسلام برايمان ترسيم كرده، مى‏پيماييم؛ اين راه، راه برادرى است، تا دوستى و صلح محقق شود. و خداى سبحان ياور و كمك كار ماست.

دكتر سميره مختار ليثى‏

ص: 21

به جاى مقدمه عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام‏

سيد على خامنه‏اى‏

خدا را شكر كه يكى از آرزوهاى ديرين، در اين اجتماع برآورده مى‏شود. غربت ائمه عليهم السّلام به دوران زندگى اين بزرگواران منتهى نشد، بلكه در طول قرن‏ها، عدم توجه به ابعاد مهم و شايد اصلى زندگى اين بزرگواران، غربت تاريخى آن‏ها را استمرار بخشيد. يقينا كتاب‏ها و نوشته‏ها در طول اين قرون از ارزش بى‏نظيرى برخوردارند؛ زيرا توانسته‏اند مجموعه‏اى از رواياتى را كه در باب زندگى اين بزرگواران هست براى آيندگان حفظ كنند. لكن عنصر «مبارزه سياسى حاد» كه خطّ ممتد زندگى ائمه هدى عليهم السّلام را در طول 250 سال تشكيل مى‏دهد در لابه‏لاى روايات و احاديث و شرح حال‏هاى ناظر به جنبه‏هاى علمى و معنوى، گم شده است.

ما بايد زندگى ائمه عليهم السّلام را به عنوان درس و اسوه فرابگيريم و نه فقط به عنوان خاطره‏هاى شكوهمند و ارزنده. و اين بدون توجه به روش و منش سياسى اين بزرگواران ممكن نيست.

بنده شخصا علاقه‏اى به اين بعد از زندگى ائمه عليهم السّلام پيدا كردم و بد نيست اين را عرض كنم كه اول بار اين فكر براى بنده در سال 1350 و در دوران محنت‏بار يك امتحان و ابتلاء دشوار پيدا شد. اگرچه قبل از آن به ائمه به صورت مبارزان بزرگى كه در راه اعلاى كلمه توحيد و استقرار حكومت الهى فداكارى مى‏كردند توجه داشتم، اما نكته‏اى كه در آن برهه ناگهان براى من روشن شد اين بود كه زندگى اين بزرگواران على‏رغم تفاوت ظاهرى كه‏

ص: 22

حتى بعضى در آن احساس تناقض كرده‏اند، در مجموع يك حركت مستمر طولانى است كه از سال يازدهم هجرت شروع مى‏شود و 250 سال ادامه پيدا مى‏كند و به سال 260 كه سال شروع غيبت صغرى است خاتمه پيدا مى‏كند. اين بزرگواران يك واحدند، يك شخصيتند، شك نمى‏توان كرد كه هدف و جهت آن‏ها يكى است. پس ما به جاى اينكه بياييم زندگى امام حسن مجتبى عليه السّلام را جدا و زندگى امام حسين عليه السّلام را جدا و زندگى امام سجاد عليه السّلام را جدا تحليل كنيم تا احيانا در دام اين اشتباه خطرناك بيفتيم كه سيره اين سه امام به خاطر اختلاف ظاهرى، باهم متخالف و متعارضند، بايد انسانى را فرض كنيم كه 250 سال عمر كرده و در سال يازدهم هجرت قدم در يك راهى گذاشته و تا سال 260 هجرى اين راه را طى كرده است. تمام حركات اين انسان بزرگ و معصوم با اين ديد قابل فهم و قابل توجيه خواهد بود. هر انسانى كه از عقل و حكمت برخوردار باشد، ولو نه از عصمت، در يك حركت بلندمدت، تاكتيك‏ها و اختيارهاى موضعى خواهد داشت. گاهى ممكن است لازم بداند تند حركت كند و گاهى كند. گاهى حتى ممكن است به عقب‏نشينى حكيمانه دست بزند. اما همان عقب‏نشينى هم از نظر كسانى كه علم و حكمت او را و هدف‏دارى او را مى‏دانند يك حركت به جلو محسوب مى‏شود. با اين ديد، زندگى امير المؤمنين عليه السّلام با زندگى امام مجتبى عليه السّلام با زندگى حضرت ابى عبد اللّه عليه السّلام با زندگى هشت امام ديگر تا سال 260 يك حركت مستمر است.

اين را در آن سال بنده متوجه شدم و با اين ديد وارد زندگى اين بزرگواران شدم و هر چه پيش رفتم اين فكر تأييد شد.

البته بحث در اين باب، در گنجايش يك مجلس نيست و ليكن توجه به اين‏كه زندگى مستمر اين عزيزان معصوم و بزرگوار از اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با يك جهت‏گيرى سياسى همراه است، قابل اين هست كه مورد يك بحث جداگانه قرار بگيرد و بنده امروز به اين مطلب خواهم پرداخت. در پيام سال گذشته اشاره كردم به مبارزه حاد سياسى در زندگى ائمه و در زندگى امام هشتم عليه السّلام. امروز اين جمله را مايلم با شرح و تفصيل عرض كنم.

ص: 23

مفهوم مبارزه حادّ سياسى‏

اولا مبارزه سياسى يا مبارزه حاد سياسى كه ما به ائمه عليهم السّلام نسبت مى‏دهيم يعنى چه؟

منظور اين است كه مبارزات ائمه معصومين عليهم السّلام فقط مبارزه علمى و اعتقادى و كلامى نبود، از قبيل مبارزات كلامى كه در طول همين مدت شما در تاريخ اسلام مشاهده مى‏كنيد؛ مثل معتزله و اشاعره و ديگران. مقصود ائمه از اين نشستن‏ها و حلقات درس و بيان حديث و نقل معارف و بيان احكام فقط اين نبود كه يك مكتب كلامى يا فقهى را كه به آن‏ها وابسته بود ثابت كنند. چيزى بيش از اين بود.

همچنين يك مبارزه مسلحانه هم نبود از قبيل آن چيزى كه در زندگى جناب زيد و بازماندگانش و همچنين بنى الحسن و بعضى از آل جعفر و ديگران در تاريخ زندگى ائمه ديده مى‏شود. آن نوع مبارزه را هم ائمه عليهم السّلام نداشتند. البته همين‏جا اشاره كنم (بعدا اگر رسيديم و وقت بود يك قدرى تفصيلى‏تر عرض خواهم كرد) آن‏ها را به‏طور مطلق تخطئه هم نمى‏كردند. بعضى را تخطئه مى‏كردند به دلايلى غير از نفس مبارزه مسلحانه. بعضى را هم تأييد كامل مى‏كردند. در بعضى هم شركت مى‏كردند به شكل كمك پشت جبهه.

به اين حديث از امام صادق عليه السّلام توجه كنيد: «... لوددت أنّ الخارجىّ من آل محمّد خرج و علىّ نفقة عياله»؛[2] هر آينه دوست دارم كه خروج‏كننده آل محمد قيام كند، و مخارج خانواده‏اش بر عهده من.

كمك مالى، كمك آبرويى، كمك به جا دادن و مخفى كردن و از اين قبيل. لكن خودشان به عنوان ائمه عليهم السّلام آن سلسله‏اى كه ما مى‏شناسيم، وارد در مبارزه مسلحانه نبودند و نمى‏شدند. مبارزه سياسى نه آن اوّلى است و نه اين دومى، بلكه عبارت است از مبارزه‏اى با يك هدف سياسى. آن هدف سياسى چيست؟ عبارت است از تشكيل حكومت اسلامى و به تعبير ما حكومت علوى.

ائمه از لحظه وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تا سال 260 درصدد بودند كه حكومت الهى را در جامعه اسلامى به وجود بياورند. اين اصل مدعاست. البته نمى‏توانيم بگوييم كه‏

ص: 24

مى‏خواستند حكومت اسلامى را در زمان خودشان- يعنى هر امامى در زمان خودش- به وجود بياورند. آينده‏هاى ميان‏مدت و بلندمدت و در مواردى هم نزديك مدت وجود داشت. مثلا در زمان امام مجتبى عليه السّلام به نظر ما تلاش براى ايجاد حكومت اسلامى در آينده كوتاه‏مدت بود. اين جمله امام مجتبى عليه السّلام: «... و لعله فتنة لكم و متاع الى حين»؛[3] (و شايد اين صلح براى شما آزمايشى باشد و فرصتى محدود) در جواب آن كسانى از قبيل مسيّب ابن نجبه و ديگران كه مى‏گفتند: چرا شما سكوت كرديد؟ اشاره به همان آينده است. و در زمان امام سجاد به نظر بنده براى آينده ميان‏مدت بود. كه باز دراين‏باره شواهد و مطالبى هست كه عرض خواهم كرد. در زمان امام باقر عليه السّلام احتمال زياد اين است كه براى آينده كوتاه‏مدت بود. از بعد از شهادت امام هشتم به گمان زياد براى آينده بلند مدت بود.

خلاصه، حكومت براى كى؟ مختلف بود، اما هميشه بود. همه كارهاى ائمه عليهم السّلام- غير از آن كارهاى معنوى و روحى كه مربوط به اعلاء و تكميل نفس يك انسان و قرب او به خداست، بينه و بين ربّه- يعنى درس، حديث، علم، كلام، محاجّه با خصوم علمى، با خصوم سياسى، تأييد و حمايت يك گروه، ردّ يك گروه و غير ذلك، همه در اين جهت است، براى اين است كه حكومت اسلامى را تشكيل بدهند. اين مدعاست.

البته همان‏گونه كه جناب آقاى طبسى اشاره كردند، اين مطلب، مورد اختلاف نظر بوده و خواهد بود. بنده هم اصرارى ندارم كه درك و برداشت بنده قبول بشود، اصرار دارم كه اين سرنخ مورد توجه دقيق قرار بگيرد و زندگانى ائمه بازنگرى بشود. تلاشى كه ما اين چند ساله داشتيم براى اين بوده كه اين مطلب، چه نسبت به مجموع ائمه عليهم السّلام و چه نسبت به فرد فرد اين بزرگواران، به دلايل قابل قبول مستند شود. البته بعضى از دلايل، دلايل كلى است؛ مثلا از اين قبيل كه: مى‏دانيم امامت ادامه نبوت است و نبى، اوّل امام است. جمله:

«انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان الامام ...»؛[4] (همانا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيشوا بودند ...) در كلام امام صادق عليه السّلام است. كه رسول اللّه براى ايجاد نظام عدل و حق الهى قيام كرد و آن نظام را با مبارزات‏

ص: 25

پيگير خود به وجود آورد، و تا بود از آن حفاظت كرد. نمى‏شود كه امام، كه دنباله نبى است، از چنين نظامى غافل بماند. اين يك استدلال كلى است كه البته با بحث زياد و توجه به نكات گوناگون مى‏شود آن را تعقيب كرد. بعضى از دلايل هم دلايل صادره از كلمات خود ائمه عليهم السّلام يا مستفاد از روش و منش زندگى آن‏هاست كه با توجه به اين نكته و با تفطن به اين جهت‏گيرى، همه آن‏ها معنا پيدا مى‏كند. و حقيقت اين است، يك مقدارى هم شرايط و اوضاع خاص زمانه مى‏تواند به درك موقعيت آن روز ائمه عليهم السّلام كمك كند. كما اين‏كه در آن زمان چنين چيزى بود براى ما. در داخل سلول تاريك زندان انسان مى‏توانست علت و معنا و وجه «السلام على المعذب فى قعر السجون و ظلم المطامير ذى الساق المرضوض بحلق القيود»؛[5] (سلام بر زجركشيده در قعر زندان‏ها و تاريكى سياهچال‏ها، آنكه پاهايش را با حلقه‏هاى زنجير درهم كوبيده بودند) را درست بفهمد. و به‏هرحال، اين آن جهت‏گيرى و خطى است كه مى‏خواهيم درباره آن يك قدرى بحث كنيم و من برداشت‏هاى ذهنى خودم را بر اين مجلس بزرگ و معظم عرضه بدارم.

اگر بخواهيم عنصر مبارزه سياسى را مشخص بكنيم به‏طور خلاصه بايد بگويم: نه آن چيزى است كه در مبارزات كلامى مشاهده مى‏شود و نه آن چيزى كه در مبارزات مسلحانه. براى كسانى كه تاريخ قرن دوم هجرى را خوب مى‏دانند و حركات بنى العباس را از سال‏هاى قبل از 100 هجرى تا سال 132- كه آغاز حكومت بنى العباس است- مطالعه كرده‏اند، مبارزه حاد سياسى در زندگى ائمه را مى‏توان تشبيه كرد به آن چيزى كه در زندگى بنى العباس مشاهده مى‏شد. البته اگر كسى در زندگى بنى العباس و مبارزات آن‏ها و دعوت آن‏ها مطالعه نكرده باشد اين تشبيه كاملا رسا و گويا نيست. همان‏جور چيزى در زندگى ائمه عليهم السّلام هم هست، منتها با فرق‏هاى جوهرى، ميان هدف بنى العباس با هدف ائمه، و روش‏هاى آن‏ها با روش‏هاى ائمه، و اشخاص آن‏ها با ائمه. اما شكل و نقشه كار تقريبا به هم نزديك است. لذا يك جاهايى هم مى‏بينيم كه اين دو جريان باهم مخلوط مى‏شوند.

يعنى بنى العباس به خاطر نزديكى طرز كارشان يا تبليغاتشان و دعوتشان با آل على عليه السّلام، در

ص: 26

مناطق دور از حجاز و عراق اين جور وانمود مى‏كنند كه همان خط آل على هستند. حتى لباس سياه را كه مسوّده در طليعه دعوت بنى عباس در خراسان و رى بر تن مى‏كردند مى‏گفتند: «هذا السّواد حداد آل محمّد و شهداء كربلا و زيد و يحيى»؛[6] (اين جامه سياه، رخت عزاى آل محمد عليهم السّلام و شهيدان كربلا و زيد و يحيى است) يعنى اين پوشش سياه، لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيى است، و عده‏اى- حتى از سرانشان- خيال مى‏كردند كه دارند براى آل على كار مى‏كنند. يك چنين حركتى در زندگى ائمه بود. منتها همان‏طور كه گفتيم، با سه تفاوت عنصرى در هدف، در روش‏ها و در اشخاص. اين معناى مبارزه سياسى در زندگى ائمه عليهم السّلام است.

ترسيم كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام‏

در اين‏جا لازم مى‏دانم اول ترسيمى كلى از مبارزه ائمه عليهم السّلام ارائه دهم و بعد برگرديم به بعضى از نمودارهاى اين مبارزه در حيات آن بزرگواران.

ترسيم كلى را در دوران سه امام، يعنى امير المؤمنين و امام مجتبى و سيد الشهداء عليهم السّلام، فعلا مسكوت مى‏گذارم. درباره آن‏ها زياد بحث شده و تقريبا كسى شبهه ندارد كه در حركت آن‏ها يك جهت‏گيرى سياسى وجود دارد. از دوران امام سجاد شروع مى‏كنيم.

به نظر بنده از دوران امام سجاد عليه السّلام، يعنى از سال شصت و يكم هجرى تا سال 260 كه دويست سال است، سه مرحله را داريم:

مرحله اوّل- از سال 61 تا سال 135، يعنى شروع خلافت منصور عباسى است. كه در اين مرحله حركت از نقطه‏اى آغاز مى‏شود به تدريج كيفيت پيدا مى‏كند، عمق پيدا مى‏كند، گسترش پيدا مى‏كند، و اوج مى‏گيرد تا سال 135. سال 135 كه سال مرگ سفّاح و خلافت منصور است وضع عوض مى‏شود، مشكلاتى پديد مى‏آيد كه تا حدود زيادى پيشرفت‏ها را متوقف مى‏كند. در يك مبارزه سياسى اين جور چيزى پيش مى‏آيد. در دوران مبارزات خودمان هم نظير آن را مشاهده كرديم.

ص: 27

مرحله دوّم- از سال 135 تا سال 203 يا 202 است كه سال شهادت امام رضا عليه السّلام است كه حركت و مبارزه از يك نقطه بالاتر از سال 61 و عميق‏تر و گسترده‏تر از آن، منتها با مشكلات جديدى آغاز مى‏شود و رفته‏رفته اوج پيدا مى‏كند، گسترش پيدا مى‏كند، قدم به قدم به پيروزى نزديك مى‏شود تا سال شهادت امام هشتم. و اين‏جا باز حركت متوقف مى‏شود.

مرحله سوّم- با رفتن مأمون به بغداد در سال 204 و شروع خلافت مأمونى، كه يكى از فصل‏هاى بسيار دشوار در زندگى ائمه عليهم السّلام است، فصل جديدى آغاز مى‏شود كه فصل محنت ائمه است. با اين‏كه گسترش تشيع در آن روزها بيش از هميشه بود- به اعتقاد بنده محنت ائمه هم آن روزها بيش از هميشه بوده- اين همان دورانى است كه به گمان بنده تلاش و مبارزه براى هدف بلند مدت است. يعنى ائمه براى پيش از غيبت صغرى ديگر تلاش نمى‏كنند، بلكه زمينه‏سازى مى‏كنند براى بعدها و اين دوران از سال 204 ادامه پيدا مى‏كند تا سال 260 كه سال شهادت امام عسكرى عليه السّلام و شروع غيبت صغرى است. هريك از اين سه دوره خصوصياتى دارد كه بنده اجمالا خصوصيات اين دوره‏ها را عرض مى‏كنم.

مشكلات موجود در آغاز دوره اوّل‏

1. جوّ رعب و وحشت‏

دوره اول، كه دوره امام سجاد عليه السّلام و امام باقر عليه السّلام و بخشى از دوران امام صادق عليه السّلام است، كار با دشوارى فراوان آغاز مى‏شود. حادثه كربلا تكان سختى در اركان شيعه، بلكه همه جاى دنياى اسلام وارد كرد. قتل و تعقيب و شكنجه و ظلم، سابقه داشت، اما كشتن پسران پيغمبر و اسارت خانواده پيغمبر و بردن اين‏ها شهر به شهر و بر نيزه كردن سر عزيز زهرا عليهما السّلام- كه هنوز بودند كسانى كه بوسه پيغمبر بر آن لب و دهان را ديده بودند- چيزى بود كه دنياى اسلام را مبهوت كرد. كسى باور نمى‏كرد كه كار به اينجا بكشد. اگر اين شعرى كه به حضرت زينب عليها السّلام منسوب است درست باشد:

ما توهمت يا شقيق فؤادى‏

 

كان هذا مقدّرا مكتوبا[7]

     
 

 

ص: 28

 (گمانم اين نبود اى پاره دلم كه اين‏چنين سرنوشتى مقرّر شده بود) بى‏شك، اشاره به اين ناباورى است و اين برداشت همه مردم بود. ناگهان احساس شد كه سياست، سياست دگرى است. سخت‏گيرى از آنچه كه تا حالا حدس زده مى‏شد بالاتر است. چيزهايى تصور نشدنى تصور شد و انجام شد. لذا يك رعب شديدى تمام دنياى اسلام را فرا گرفت، مگر كوفه را آن هم فقط به بركت توّابين و بعد به بركت مختار. و الّا آن رعبى كه در مدينه و در جاهاى ديگر بر اثر واقعه كربلا به وجود آمد- حتى در مكه با اين‏كه عبد اللّه بن زبير هم بعد از چندى در آن‏جا قيام كرده بود- يك رعب بى‏سابقه در دنياى اسلام بود. در كوفه و عراق هم اگرچه حركت توّابين در سال 64 و 65 (كه شهادت توّابين ظاهرا سال 65 است) يك هواى تازه‏اى را در فضاى گرفته عراق به وجود آورد، اما شهادت همه آن‏ها تا نفر آخر مجددا جوّ رعب و اختناق را بيشتر كرد و بعد از اين‏كه دشمنان دستگاه اموى، يعنى مختار و مصعب بن زبير، به جان هم افتادند و عبد اللّه زبير از مكه، مختار طرفدار اهل بيت را در كوفه هم نتوانست تحمل كند و مختار به دست مصعب كشته شد، باز اين رعب و وحشت بيشتر شد و اميدها كمتر. و بالاخره وقتى عبد الملك بر سر كار آمد، بعد از مدت كوتاهى تمام دنياى اسلام زير نگين بنى اميه قرار گرفت با تمام قدرت و 21 سال هم عبد الملك قدرتمندانه حكومت كرد.

در اين‏جا لازم است مخصوصا به ماجراى «حرّه» اشاره كنم. در سال 64، كه سال حمله مسلم بن عقبه به مدينه است، كه آن هم باز موجب شد بيشتر رعب و وحشت ايجاد بشود و اهل بيت كاملا در غربت بيفتند. جريان اين حادثه به‏طور خلاصه اين است كه يزيد در سال 62 جوانى از سرداران شام را كه بى‏تجربه بود بر مدينه گماشت و او براى اين‏كه شايد مدنى‏ها را با يزيد مهربان بكند از يك عده از اهل مدينه دعوت كرد كه بروند با يزيد در شام ملاقات كنند. اين‏ها بلند شدند رفتند و با يزيد در شام ملاقات كردند. يزيد جايزه زيادى- پنجاه هزار درهم و صد هزار درهم- به آن‏ها داد ولى اين‏ها كه يا از صحابه و يا از اولاد صحابه بودند وقتى دستگاه يزيد را ديدند بيشتر نسبت به او متغير و خشمگين شدند و به مدينه برگشتند و عبد اللّه بن حنظله غسيل الملائكه ادعاى امارت كرد و قيام كرد و

ص: 29

مدينه را جدا از حكومت مركزى اعلام كرد و يزيد هم مسلم بن عقبه را فرستاد و آن‏چنان فاجعه‏اى در مدينه به بار آوردند كه در كتب تواريخ فصل گريه‏آور و ستم‏بارى را تشكيل مى‏دهد. اين هم بيشتر موجب شد كه مردم احساس رعب و وحشت كنند.

2. انحطاط فكرى‏

يك عامل ديگر در كنار اين رعب وجود داشت و آن انحطاط فكرى مردم در سرتاسر دنياى اسلام بود كه ناشى بود از بى‏اعتنايى به تعليمات دين در دوران بيست ساله گذشته.

از بس كه تعليم دين و ايمان و تفسير آيات و بيان حقايق از زبان پيامبر در دوران 20 سال بعد از سال 40 هجرى به اين طرف محدود شده بود، مردم از لحاظ اعتقادات و مايه‏هاى ايمانى به شدت پوچ و توخالى شده بودند. زندگى مردم آن دوران را وقتى انسان زير ذره‏بين مى‏گذارد و آن را در لابه‏لاى تواريخ و روايات گوناگون مورد ملاحظه قرار مى‏دهد اين مطلب واضح مى‏شود. البته علماء و قرّاء و محدثين و مقدسين در جامعه بودند (كه درباره آن‏ها هم مطالبى عرض خواهم كرد) لكن عامه مردم دچار بى‏ايمانى و ضعف و اختلال اعتقادى شديد شده بودند. كار به جايى رسيده بود كه حتى بعضى از ايادى دستگاه خلافت، نبوّت را زير سؤال مى‏بردند. در كتاب‏ها آمده است كه خالد بن عبد اللّه قسرى كه يكى از دست‏نشاندگان بسيار پست و دنى بنى اميه بود مى‏گفت: «كان يفضل الخلافة على النبوة»؛ خلافت از نبوت بالاتر است. استدلالى هم كه مى‏كرد اين بود: «ايها الناس أيهما أعظم أخليفة الرجل على اهله ام رسوله اليهم؟»؛[8] شما يك نفر را جانشين خودتان در ميان خانواده‏تان مى‏گذاريد، اين به شما نزديك‏تر است يا كسى كه به وسيله او پيامى براى كسى مى‏فرستيد؟ خوب پيداست آن كسى كه در خانواده خودتان مى‏گذاريد و خليفه شماست نزديك‏تر به شماست. پس خليفه خدا (خليفة رسول اللّه هم نمى‏گفتند، مى‏گفتند: خليفة اللّه) بالاتر از رسول اللّه است! اين را خالد بن عبد الله قسرى مى‏گفت و لابد ديگران هم مى‏گفتند. من در اشعار شعراى دوران بنى اميه و بنى عباس كه فحص كردم ديدم از زمان‏

ص: 30

عبد الملك تعبير «خليفة اللّه» در اشعار تكرار شده كه آدم يادش مى‏رود كه خليفه، خليفه پيامبر هم هست. تا زمان بنى عباس هم ادامه داشته و در شعر بشار بن برد كه در هجو يعقوب بن داوود و منصور گفته نيز همين تعبير آمده:

ضاعت خلافتكم يا قوم‏

 

فالتمسوا خليفة اللّه بين الزّق و العود.[9]

     
 

 

(اى قوم خلافتتان ضايع شد اينك خليفه را در ميان مشك شراب و ساز بجوييد.)

حتى وقتى هم مى‏خواست خليفه را هجو بكند باز خليفة اللّه مى‏گفت! همه جا در اشعار شعراى معروف آن زمان مثل جرير و فرزدق و نصيب و صدها شاعر بزرگ و معروف ديگر، وقتى مدح خليفه را مى‏سرودند خليفة اللّه مى‏گفتند. اين يك نمونه از اعتقادات مردم است، و ايمان، اين جور نسبت به مبانى دين سست شده بود.

3. فساد اخلاقى‏

اخلاق مردم نيز به شدت خراب شده بود. نكته‏اى را من در خلال مطالعه كتاب اغانى ابو الفرج بازيافتم و آن اين‏كه در سال‏هاى حدود 80 و 90 هجرى تا 50، 60 سال بعد از آن، بزرگ‏ترين خواننده‏ها، نوازنده‏ها، عياش‏ها و عشرت‏طلب‏هاى دنيا يا از مدينه‏اند و يا از مكه. هر وقت خليفه در شالم دلش تنگ مى‏شد و هوس غنا مى‏كرد و خواننده و نوازنده برجسته‏اى مى‏خواست، كسى را از مدينه و يا مكه، كه مركز خواننده‏ها و نوازنده‏هاى معروف و مغنى‏ها و خنياگران برجسته بود، براى او مى‏بردند. بدترين و هرزه‏سراترين شعرا در مكه و مدينه بودند. مهبط وحى الهى و زادگاه اسلام مركز فحشا و فساد شده بود.

خوب است ما اين حقايق تلخ را درباره مدينه و مكه بدانيم. متأسفانه در آثار رايج ما از زندگى ائمه، از چنين چيزها اثرى نيست. در مكه شاعرى بود به نام عمر بن ابى ربيعه، يكى از آن شاعرهاى عريان گوى بى‏پرده هرزه، و البته در اوج قدرت و هنر شعرى.

داستان‏هاى او و اين‏كه اين قبيل شاعران چه مى‏كردند يك فصل مشبعى از تاريخ غم‏بار آن‏

ص: 31

روزگار است و طواف و رمى جمرات و ديگر مشاهد مقدس، شاهد هرزگى و فساد آن‏هاست و شعر:

بدالى منها معصم حين جمّرت‏

 

و كفّ خضيب زيّنت ببنان‏

فو اللّه ما ادرى و ان كنت داريا

 

بسبع رميت الجمر ام بثمان‏[10]

     
 

 

(آن‏گاه كه به جمره سنگ‏ريزه مى‏زد دست بند او بر من آشكار شد و دستى حنا گرفته و انگشتانى زينت يافته. به خدا سوگند نمى‏دانم هرچند مى‏خواستم بدانم آيا هفت سنگ ريزه پرتاب كرد يا هشت تا؟) كه در مغنى خوانده‏ايم مربوط به همين اوضاع است. وقتى اين عمر بن ابى ربيعه مرد، راوى مى‏گويد: در مدينه عزاى عمومى شد و در كوچه‏هاى مدينه مردم مى‏گريستند. هر جا مى‏رفتى مجموعه‏هايى از جوان‏ها نشسته بودند و تأسف مى‏خوردند بر مرگ عمر بن ابى ربيعه. كنيزكى را ديدند كه دنبال كارى مى‏رود و همين‏طور اشك مى‏ريزد و گريه و زارى مى‏كند، تا رسيد به جمعى از جوانان، گفتند: چرا اين قدر گريه مى‏كنى؟ گفت: به خاطر اين‏كه اين مرد از دست ما رفت. يكى گفت: غصه مخور شاعر ديگرى در مكه هست به نام حارث بن خالد مخزومى، او هم مثل عمر بن ابى ربيعه شعر مى‏گويد، و يكى از شعرهاى او را خواند. وقتى كنيزك اين شعر را شنيد، اشك‏هاى خود را پاك كرد و گفت: «الحمد للّه الذي لم يخل حرمه»؛ خدا را شكر كه حرمش را خالى نگذاشت! اين وضع اخلاقى مردم مدينه است. داستان‏هاى زيادى را شما مى‏بينيد از شب‏نشينى‏هاى مردم مكه و مدينه. و نه فقط در بين افراد طبقه پست و پايين، بين همه جور مردم. آدم گداى گرسنه بدبختى مثل اشعب طمّاع معروف كه شاعر و دلقك بود، و مردم معمولى كوچه و بازار تا آقازاده‏هاى معروف قريش و حتى بنى هاشم كه من مايل نيستم از آن‏ها اسم بياورم، چهره‏هاى معروفى از آقازاده‏هاى قريش چه زنان و چه مردان، جزء همين كسانى بودند كه غرق در اين فحشا بودند. در زمان امارت همين شخص (حارث بن خالد) روزى عايشه بنت طلحه در حال طواف بود و اين امير به او تعلق خاطرى داشت، وقت اذان شد، آن خانم پيغام داد كه بگو اذان نگويند تا من طوافم تمام‏

ص: 32

شود. او دستور داد اذان عصر را نگويند. به او ايراد كردند، كه تو براى خاطر يك نفر كه دارد طواف مى‏كند مى‏گويى نماز مردم را تأخير بيندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول مى‏كشيد مى‏گفتم اذان نگويند!

4. فساد سياسى‏

اين وضع آن روزگار است؛ آن وضع فكرى، اين وضع فساد اخلاقى و به جز اين دو، فساد سياسى ... كه اين هم يك عامل ديگر بود. اغلب شخصيت‏هاى بزرگ، سر در آخور تمنّيات مادى، كه به وسيله رجال حكومت برآورده مى‏شد، داشتند. شخصيت بزرگى مثل محمد بن شهاب زهرى كه خودش قبلا شاگرد امام سجاد هم بود به آن‏چنان وضعى مى‏افتد كه آن نامه معروف امام سجاد به وى صادر مى‏شود، كه در حقيقت نامه‏اى است براى تاريخ و نشان‏دهنده اين است كه او به چه وابستگى‏هايى دچار بوده است، و امثال محمد بن شهاب زياد بودند. مطلبى را مرحوم مجلسى- رضوان اللّه تعالى عليه- از ابن ابى الحديد نقل مى‏كند كه تكان‏دهنده است. مجلسى- عليه الرحمه- در بحار الانوار از قول جابر نقل مى‏كند كه امام سجاد فرمودند: «ما ندرى كيف نصنع بالنّاس ان حدّثناهم بما سمعنا من رسل اللّه صلّى اللّه عليه و آله ضحكوا و ان سكتنا لم يسعنا»؛[11] (نمى‏دانيم با مردم چگونه رفتار كنيم؛ اگر آنچه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ايم برايشان بازگو كنيم مى‏خندند و اگر ساكت بمانيم مجاز نيستيم.)

نه فقط قبول نمى‏كنند، بلكه به تمسخر مى‏خندند. بعد ماجرايى را ذكر مى‏كند كه حضرت حديثى را نقل كردند براى جمعى. كسى در بين آن جمع بود، استهزا كرد و قبول نكرد. بعد درباره سعيد بن مسيّب و زهرى مى‏گويد كه از منحرفين بودند- كه البته در مورد سعيد بن مسيب بنده قبول نمى‏كنم و دلايل ديگرى هست كه وى جزء حواريون امام بوده، اما در مورد زهرى و خيلى‏هاى ديگر همين جور است. بعد مى‏گويد: ابن ابى الحديد عده زيادى از شخصيت‏ها و رجال آن زمان را نام آورده است كه اين‏ها همه از اهل بيت،

ص: 33

منحرف بودند و آن‏گاه از امام سجاد عليه السّلام روايت مى‏كند كه فرمودند: «ما بمكة و المدينة عشرون رجلا يحبنا»؛[12] بيست نفر در همه مكه و مدينه نيستند كه ما را دوست داشته باشند.

اين وضع دوران امام سجاد عليه السّلام است در آن وقتى كه ايشان مى‏خواهد كار عظيم خود را شروع كند و اين همان دورانى است كه امام صادق عليه السّلام بعدها فرمودند: «ارتد النّاس بعد الحسين الا ثلاثه ...»[13] بعد از ماجراى عاشورا فقط سه نفر ماندند، و سه نفر را اسم مى‏آورد كه ابو خالد الكابلى، يحيى ابن ام الطويل و جبير بن مطعم‏اند.

البته علامه شوشترى احتمال مى‏دهند كه جبير بن مطعم درست نيست و حكيم بن جبير بن مطعم است و در بعضى از نقل‏ها محمد بن جبير بن مطعم است. در بحار الانوار رواياتى هم هست كه چهار نفر را ذكر مى‏كند و در بعضى از روايات پنج نفر را. اين‏ها با هم قابل جمعند. اين وضع امام سجاد عليه السّلام، كه در يك چنين زمين قفرى‏[14] آن حضرت مشغول كار خودشان مى‏شوند. حالا امام سجاد بايد چه كار كند؟

مسؤوليت امام سجاد عليه السّلام‏

امام اگر بخواهد آن هدف را تعقيب كند سه مسؤوليت بر دوش خود حس مى‏كند:

اولا، بايد معارف دين را به مردم زمان خودش تعليم بدهد. ما اگر بخواهيم يك حكومت اسلامى به وجود بياوريم، امكان ندارد بدون اينكه مردم را با معارف دينى آشنا كرده باشيم بتوانيم اميد آن‏چنان حكومتى را داشته باشيم. بنابراين، كار اول اين است كه معارف دينى به مردم تعليم داده بشود.

ثانيا، مسئله امامت كه يك مسئله مهجورى شده و كلا از ذهن‏ها دور شده و يا بد معنا شده، براى مردم تشريح و در ذهن‏هاى مردم بازسازى بشود: امامت يعنى چه؟ كى بايد امام باشد؟ امام چه شرايطى دارد؟ چون بالاخره جامعه امام داشت و آن عبد الملك بود.

مردم او را امام مى‏دانستند. پيشواى جامعه بود. بعدا در بحث «امام» عرض خواهم كرد كه‏

ص: 34

آن برداشتى كه ما در طول اين چند قرن اخير از معناى امام داشتيم با آن معنايى كه براى امام در صدر اسلام وجود داشته است بكلى متفاوت است. در آن زمان، هم موافقين و هم مخالفين ائمه عليهم السّلام، امام را به همان معنايى مى‏دانستند كه ما امروز در جمهورى اسلامى مى‏دانيم و مى‏گوييم: امام امت، رهبر ملت؛ يعنى حاكم دين و دنيا. برداشت ما در طول اين دو سه قرن اخير از امام چيز ديگرى بود. برداشت ما اين بود كه جامعه يك نفرى دارد كه او از مردم ماليات مى‏گيرد، مردم را به جنگ مى‏برد، مردم را به صلح مى‏خواند، امور مردم را اداره مى‏كند، ادارات دولتى را درست مى‏كند، دولت تشكيل مى‏دهد، قبض و بسط مى‏كند، او اسمش حاكم است. يك نفر ديگر هم آن طرف هست كه دين مردم را درست مى‏كند، اعتقاد مردم را درست مى‏كند، قرائت نماز مردم را درست مى‏كند و كارهايى ديگر از اين قبيل (هرچه همتش باشد) آن هم اسمش عالم است. امام هم در دوران خودش به مثابه عالم در قرون بعد است. خليفه كار خودش را مى‏كرد، او هم دين مردم را درست مى‏كرد يا اخلاق مردم را درست مى‏كرد. در طول قرن‏هاى اخير برداشت ما از امام اين بوده است.

درحالى‏كه در صدر اسلام برداشت همه از امام غير اين است. امام يعنى پيشواى جامعه، پيشواى دين و دنيا. بنى اميه چنين منصبى را ادعا داشتند. بنى العباس هم همين ادعا را داشتند. همان مخمورهاى غرق شده در لهو و لعب دنيا، همه همين ادعا را داشتند.

آن‏ها هم خودشان را امام مى‏دانستند كه اگر ان شاء اللّه برسيم و وقت بشود در اين زمينه صحبت خواهم كرد. پس به‏هرحال، جامعه امام داشت، امامش عبد الملك بود. امام سجاد بايد براى مردم معناى امامت را، جهت امامت را، شرايط امامت را، آن چيزهايى كه امام ناگزير از آن‏هاست و آن چيزهايى كه اگر نباشد، كسى نمى‏تواند امام باشد، اين‏ها را بايد براى مردم تشريح بكند؛ يعنى به‏طور خلاصه مسئله امامت. اين دو.

ثالثا، اين‏كه بگويد من امامم، يعنى آن كسى كه بايد در آن‏جا قرار بگيرد منم.

اين سه كارى است كه امام سجاد عليه السّلام بايد مى‏كرد. بيشترين تلاش را امام بر روى آن كار اول گذاشته است. چون همان‏طورى كه گفتيم، زمينه، زمينه‏اى بود كه نوبت به مسئله «من‏

ص: 35

[15]

 

امامم» نمى‏رسيد. بايد دين مردم درست مى‏شد، بايد اخلاق مردم درست مى‏شد، بايد مردم از اين غرقاب فساد بيرون مى‏آمدند، بايد جهت‏گيرى معنوى، كه لب اللباب دين و روح اصلى دين است، دوباره در جامعه احيا مى‏شد. لذا شما مى‏بينيد اكثر زندگى امام سجاد عليه السّلام و كلمات آن حضرت در زهد است؛ همه‏اش زهد. حتى در شروع يك سخن مربوط به هدف‏هاى سياسى نيز مى‏فرمايد: «ان علامة الزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الآخرة، ...»[16] (نشانه زهدورزان در دنيا و مشتاقان آخرت ...)

و يا در يكى از كلام‏هاى كوتاه خود دنيا و رنگ و لعاب مادّى آن را كه براى همه جاذبه داشت اين‏طور توصيف مى‏كند: «أولا حرّ يدع هذه اللماظة لأهلها يعنى الدنيا فليس لأنفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها»؛[17] (آيا آزادمردى نيست كه اين باقى مانده غذايى را كه در لابه‏لاى دندان‏ها مانده است را براى اهلش رها كند؟ مقصود دنياست؛ چرا كه جان شما قيمتى جز بهشت ندارد پس آن را به غير از بهشت نفروشيد.)

كلمات امام سجاد بيشترينش زهد است، بيشترينش معارف است، اما معارف را در لباس دعا بيان مى‏كند. چون همان‏طورى كه گفتيم، اختناق در آن دوران و نامساعد بودند وضع، اجازه نمى‏داد كه امام سجاد با آن مردم بى‏پرده و صريح حرف بزند. نه فقط دستگاه‏ها نمى‏گذاشتند، مردم هم نمى‏خواستند، اصلا آن جامعه يك جامعه نالايق و تباه شده و ضايع بود كه بايد بازسازى مى‏شد. 34- 35 سال، از سال 61 تا 95 زندگى امام سجاد اين‏طور گذشت. البته هرچه مى‏گذشت وضع بهتر مى‏شد. لذا در همان حديث «ارتدّ الناس بعد الحسين» امام صادق عليه السّلام سپس مى‏فرمايد: «ثم انّ الناس لحقوا و كثروا»؛[18] بعدا مردم ملحق شدند و زياد شدند.

و ما مى‏بينيم كه همين‏طور است و دوران امام باقر عليه السّلام كه مى‏رسد (بعدا عرض خواهم كرد) وضع فرق كرده است. اين به خاطر زحمات 35 ساله امام سجاد است.

در كلمات امام سجاد توجه به كادرسازى هم هست. در كتاب شريف تحف العقول‏

ص: 36

چند فقره كلام طويل از امام سجاد نقل شده. من متأسفانه وقت نكردم نگاه كنم به كتاب‏هاى ديگر كه اگر نمونه‏هاى ديگرى از اين كلمات از امام سجاد عليه السّلام هست پيدا كنم، و گمان هم نمى‏كنم كه باشد يا زياد باشد. كلمات كوتاه چرا، اما كلمات بلند مثل آن دو سه تا حديث مفصلى كه از آن حضرت در تحف العقول نقل شده فكر نمى‏كنم باشد. لحن اين احاديث و نحوه خطاب آن‏ها نشان‏دهنده كارى است كه امام سجاد مى‏كرد. يكى از آن سه حديث معلوم است كه خطاب به عامه مردم است، با «أيها الناس»[19] شروع مى‏شود. در اين خطاب، تذكر به معارف اسلامى است. حضرت در اين حديث مفصل مى‏فرمايد كه وقتى انسان را در قبر مى‏گذارند از ربّ او سؤال مى‏كنند، از پيغمبر او سؤال مى‏كنند، از دين او سؤال مى‏كنند، از امام او سؤال مى‏كنند. اين يك لحن ملايم و رقيقى است كه به درد عامه مردمى كه در حيطه تبليغات امام سجاد قرار داشتند مى‏خورد. اما يك حديث ديگر هست كه طور ديگرى شروع مى‏شود و مضمون آن هم نشان مى‏دهد كه مربوط به خواص است.

اين‏طور شروع مى‏شود: «كفانا اللّه و اياكم كيد الظالمين و بغى الحاسدين و بطش الجبارين ايها المؤمنون لا يفتننكم الطواغيت»؛[20] (خدا ما و شما را از نيرنگ ستمكاران و طغيان حسد ورزان و درازدستى زورگويان كفايت كند. اى مؤمنان! طاغوتيان نفريبندتان.)

اين لحن مربوط به عامه مردم نيست، مشخص است كه مال يك عده خاصى است. نوع سوّمى هم هست كه از برخى مطالب آن برمى‏آيد كه مربوط به جمع محدودتر و اشخاص زبده‏ترى است. شايد مخاطب آن همان جمعى از اصحاب باشند كه اسرار امامت و تلاش هدفدار امام را مى‏دانسته و در سلك محرمان راز قرار داشته‏اند. در آنجا خطاب به ياران چنين شروع مى‏شود: «انّ علامة الزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الآخرة تركهم كلّ خليط و خليل و رفضهم كلّ صاحب لا يريد ما يريدون»؛[21] (نشانه زهدورزان در دنيا و مشتاقان آخرت ترك كردن هر همدم و دوستى است و روى‏گردانى از هر همراهى كه آنچه را آنان مى‏خواهند نمى‏خواهد.)

ص: 37

مى‏شود حدس زد كه امام در طول اين مدت يا در دوره‏هاى مختلف يا با جمع‏هاى مختلف دو سه نوع بيان و تعليمات داشته‏اند. بعضى آن‏طورند و بعضى اين‏طور، در بعضى اشاره به دستگاه حاكم و طواغيت زمان مى‏كند و در بعضى ديگر فقط به كليات و مسائل اسلامى اكتفا شده و لا غير.

اين زندگى امام سجاد عليه السّلام است كه در طول اين 35 سال آرام‏آرام آن محيط تاريك و ظلمانى را، آن مردم غافل و بى‏خبر را از چنگ شهوات از يك طرف، و تسلط دستگاه‏هاى جبار از يك طرف و كمند علماء سوء وابسته به دستگاه‏ها از يك طرف خلاص مى‏كند و نجات مى‏دهد. و مجموعا يك عده و يك مجموعه مؤمن علاقه‏مند و صالحى كه بتوانند قاعده‏اى بشوند براى كارهاى آينده، به وجود مى‏آورد. البته جزئيات زندگى آن حضرت جاى بحث چند ساعته جداگانه‏اى دارد كه بنده ساعت‏هاى متمادى راجع به آن صحبت كرده‏ام و اكنون بيش از اين در بحث كنونى ما نمى‏گنجد.

دوران امام باقر عليه السّلام‏

سپس نوبت به امام باقر عليه السّلام مى‏رسد. در زندگى امام باقر عليه السّلام دنباله همان خط را مشاهده مى‏كنيم، منتها وضع بهتر شده است. آن‏جا هم تكيه بيشتر بر تعليمات دين و معارف اسلامى است. اما اولا مردم، آن بى‏اعتنايى و بى‏مهرى را ديگر نسبت به خاندان پيغمبر ندارند. وقتى امام باقر عليه السّلام وارد مسجد مدينه مى‏شود عده‏اى از مردم همواره گرد او حلقه مى‏زنند و از او استفاده مى‏كنند. راوى مى‏گويد: امام باقر را در مسجد مدينه ديدم «و حوله اهل خراسان و غيرهم»[22] از بلاد دوردست، از خراسان و جاهاى ديگر عده‏اى دور حضرت را گرفته بودند. اين نشان‏دهنده اين است كه تبليغات دارد مثل امواجى در سرتاسر جهان اسلام گسترش پيدا مى‏كند و مردم نقاط دوردست دلشان به اهل بيت دارد نزديك مى‏شود.

يا در يك روايت ديگر دارد: «احتوشه اهل خراسان»؛ يعنى، در حاشيه او نشسته و او را در ميان خود گرفته بودند و آن حضرت با آن‏ها درباره مسائل حلال و حرام صحبت مى‏كرد.

ص: 38

بزرگان علماى زمان پيش امام باقر عليه السّلام درس مى‏خوانند و استفاده مى‏كنند. شخصيت معروفى مثل عكرمه شاگرد ابن عباس وقتى مى‏آيد خدمت امام باقر عليه السّلام تا از آن حضرت حديث بشنود (شايد هم براى اين‏كه آن حضرت را امتحان بكند!) دست و بالش مى‏لرزد و در آغوش امام مى‏افتد. بعد خودش تعجب مى‏كند، مى‏گويد: من بزرگانى مثل ابن عباس را ديدم و از آن‏ها حديث شنيدم، هرگز يابن رسول اللّه اين حالتى كه در مقابل تو برايم دست داد برايم پيش نيامده بود. امام باقر عليه السّلام در جوابش ببينيد چقدر صريح مى‏گويند: «ويلك يا عبيد اهل الشام انك بين يدى بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه»؛[23] تو در مقابل عظمت معنويت است كه اين جور به خودت مى‏لرزى اى بنده كوچك شاميان.

كسى مثل ابو حنيفه كه از فقها و بزرگان زمان است مى‏آيد خدمت امام باقر عليه السّلام و از آن حضرت معارف و احكام دين را فرامى‏گيرد و بسيارى از علماى ديگر جزو شاگردان امام باقر عليه السّلام هستند. وصيت علمى امام باقر عليه السّلام در اكناف عالم مى‏پيچد كه به باقر العلوم معروف مى‏شود.

پس ملاحظه مى‏كنيد كه وضع اجتماعى و وضع عاطفى مردم و احترامات آن‏ها نسبت به ائمه عليهم السّلام در زمان امام باقر عليه السّلام چقدر فرق كرده است. به همين نسبت مى‏بينيم كه حركت سياسى امام باقر عليه السّلام هم تندتر است؛ يعنى امام سجاد عليه السّلام در مقابله با عبد الملك تندى و سخن درشت و سخنى كه بتوانند آن را قرينه‏اى بر مخالفت بگيرند، ندارد. عبد الملك به امام سجاد عليه السّلام درباره فلان موضوع نامه مى‏نوشت، حضرت هم جواب آن را مى‏دادند، البته جواب پسر پيغمبر هميشه يك جواب محكم و متين و دندان‏شكن است، اما در آن تعرض خصمانه صريح نيست. اما در مورد امام باقر عليه السّلام وضع طور ديگرى است. حركت امام باقر عليه السّلام آن‏چنان است كه هشام بن عبد الملك احساس وحشت مى‏كند و مى‏بيند كه بايد آن حضرت را زير نظر قرار دهد و مى‏خواهد آن حضرت را به شام ببرد. البته امام سجاد عليه السّلام را هم در دوران امامتشان (بعد از آن دفعه اول كه از كربلا شروع شده) با غل و زنجير به شام برده‏اند، لكن وضع آن‏جا جور ديگرى است و امام سجاد عليه السّلام با ملاحظه بيشترى هميشه برخورد مى‏كردند، اما در مورد امام باقر عليه السّلام لحن كلام را تندتر مى‏بينيم.

ص: 39

من چند روايت ديدم در مذاكرات حضرت باقر عليه السّلام با اصحابشان كه نشانه دعوت به حكومت و خلافت و امامت و حتى نويد آينده در آن‏ها مشاهده مى‏شود. يك روايت، روايتى است كه در بحار الانوار به اين مضمون نقل شده است: «عن الحكم بين عتيبة قال بينا أنا مع ابى جعفر عليه السّلام و البيت غاصّ بأهله، اذ أقبل شيخ يتوكأ على عنزة له، حتى وقف على باب البيت فقال: السلام عليك يابن رسول الله ... فو اللّه انى لأحبّكم و أحبّ من يحبّكم، و و اللّه ما أحبّكم و أحبّ من يحبكم لطمع فى دنيا، و اننى لأبغض عدوكم و ابرء منه، و و اللّه ما أبغضه و ابرء منه لوتر كان بينى و بينه، و اللّه انى لاحلّ حلالكم و أحرّم حرامكم، و انتظر امركم، فهل ترجولى جعلنى اللّه فداك؟ فقال ابو جعفر عليه السّلام: الىّ، الىّ، حتّى اقعده على جنبه. ثم قال: أيها الشيخ انّ أبى علىّ بن الحسين عليه السّلام أتاه رجل فسئله عن مثل الّذى سئلتنى عنه فقال له أبى عليه السّلام ان تمت ترد على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و علي علىّ و الحسن و الحسين و علي علىّ بن الحسين، و يثلج قلبك، و يبرد فؤادك و تقرّ عينك و تستقبل بالرّوح و الرّيحان مع الكرام الكاتبين، لو قد بلغت نفسك ههنا- و أهوي بيده الى حلقه- و ان تعش ترى ما يقرّ الله به عينك و تكون معنا فى السنام الاعلى»؛[24] حكم بن عتيبه گفت: درحالى‏كه با ابى جعفر عليه السّلام بوديم و خانه‏اش پر بود از مردان، در اين حال پيرمردى كه بر چوب‏دستى تكيه داده بود پيش آمد تا اينكه بر درگاه خانه ايستاد و گفت: سلام بر تو اى پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ... به خدا سوگند من شما را و هر كس كه شما را دوست بدارد دست دارم و اين دوستى من به خاطر طمع در دنيا نيست و دشمنان شما را ناخوش مى‏دارم و از او برائت مى‏جويم و به خدا سوگند اين بغض و برائت ناشى از خصومتى بين من و ايشان نيست و به خدا سوگند من حلال شما را حلال مى‏دانم و حرامتان را حرام مى‏شمارم و چشم انتظار امر شما هستم، پس آيا اميد آن براى من هست جانم به فدايت؟ ابو جعفر عليه السّلام فرمود: به نزد من بيا، تا اينكه او را در كنار خود نشاند. پس گفت: اى پيرمرد كسى نزد پدرم على بن الحسين عليه السّلام آمد و همين پرسش را كه از من پرسيدى از او پرسيد. پدرم به او گفت: اگر بميرى به سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام و حسن عليه السّلام و حسين عليه السّلام و على بن الحسين عليه السّلام مى‏روى و قلبت آرام خواهد يافت و دلت‏

ص: 40

خنك خواهد شد و چشمانت روشنى يابند و با روح و ريحان همراه با كرام الكاتبين به پيشوازت مى‏آيند. اگر جانت به اينجا برسد- و با دست به گلوى خود اشاره كرد- و اگر زنده بمانى، آنچه را خدا با آن چشمت را روشن مى‏سازد خواهى ديد و با ما بر فراز برين خواهى بود.

چنين تعبيراتى در كلام امام باقر عليه السّلام هست كه حاكى از اميد دادن به شيعيان در مورد آينده است. در يك روايت ديگر براى قيام، تعيين وقت شده و اين چيز عجيبى است.

عن ابى حمزة الثمالى بسند عال (در كافى است). «قال سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول يا ثابت انّ اللّه تبارك و تعالي قد كان وقّت هذا الأمر فى السّبعين فلمّا أن قتل الحسين صلوات اللّه عليه اشتدّ غضب اللّه تعالي علي أهل الأرض فأخّره الي أربعين و مائة فحدّثناكم فأذعتم الحديث فكشفتم قناع السّتر و لم يجعل اللّه له بعد ذلك وقتا عندنا و يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب»؛[25] گفت: از ابا جعفر عليه السّلام شنيدم كه مى‏فرمود: اى ثابت، خداوند تبارك و تعالى زمان اين امر را در سال هفتاد مقرر فرموده بود و چون حسين- صلوات الله عليه- كشته شد، خشم الهى بر اهل زمين شدت گرفت و آن را تا 140 به تأخير انداخت. پس ما با شما در اين باره سخن گفتيم و شما سخنان ما را افشا كرديد و پرده پوشش را برداشتيد و پس از آن خداوند وقتى براى اين امر نزد ما قرار نداد و خدا محو مى‏كند آنچه را كه بخواهد و اثبات مى‏كند آنچه را كه بخواهد و اساس كتاب در نزد اوست.)

ابو حمزه مى‏گويد: «فحدّثت بذلك أبا عبد اللّه عليه السّلام فقال قد كان كذلك»؛[26] (پس در اين باره با ابا عبد اللّه عليه السّلام سخن گفتم و او فرمود: چنين بوده است.)

سال 140 اواخر دوران زندگى امام صادق عليه السّلام است. اين همان چيزى است كه من قبل از اين‏كه اين حديث را ببينم از روال زندگى ائمه استشمام مى‏كردم و به نظرم مى‏رسيد كه دوران حكومتى كه امام سجاد عليه السّلام آن‏طور برايش كار مى‏كند و امام باقر عليه السّلام آن‏طور، قاعدتا مى‏افتد به زمان امام صادق عليه السّلام. وفات امام صادق سال 148 است، و اين وعده براى‏

ص: 41

سال 140 است. سال 140 همچنين بعد از سال 135، كه قبلا اهميت و مؤثّر بودن آن را عرض كردم، يعنى سال روى كار آمدن منصور. اگر منصور روى كار نمى‏آمد يا اگر حادثه بنى عباس پيش نمى‏آمد، گويا تقدير عادى الهى اين بود كه در سال 140 بايد حكومت الهى و اسلامى سركار مى‏آمد. حالا اين بحث ديگرى است كه آيا اين‏كه اين آينده مورد انتظار و توقع خود ائمه عليهم السّلام هم بوده يا آن‏ها مى‏دانسته‏اند كه قضاء الهى چيز ديگرى است؟ اين را فعلا بحث ندارم و مى‏تواند يكى از فصول جداگانه اين بحث باشد.

فعلا صحبت من در وضع امام باقر عليه السّلام است كه ايشان تصريح مى‏كنند كه تشكيل نظام الهى در سال 140 مقدّر بود، ما آن را به شما گفتيم و شما افشا كرديد و خداى متعال آن را به تأخير انداخت. دادن چنين اميدها و طرح چنين وعده‏هايى خود يكى از خصوصيات دوران امام باقر عليه السّلام است. البته درباره زندگى امام باقر هم ساعت‏هاى متمادى بايد بحث كرد تا تصويرى از زندگى آن حضرت به دست بيايد. بنده در آن مورد هم بحث‏هاى طولانى كرده‏ام. اجمالا در زندگى آن حضرت، عنصر مبارزه سياسى واضح‏تر است، منتها نه مبارزه حاد مسلحانه. زيد بن على، برادر آن حضرت، به ايشان مراجعه مى‏كند، حضرت مى‏فرمايند: قيام نكن و او نيز اطاعت مى‏كند. اين‏كه ديده مى‏شود بعضى به جناب زيد اهانت مى‏كنند به تصور اينكه ايشان حرف امام را كه گفته بودند «قيام نكن» اطاعت نكرده است، تصور نادرست و غلطى است. امام باقر عليه السّلام كه فرمودند قيام نكن، او اطاعت كرد و قيام نكرد، با امام صادق عليه السّلام مشورت كرد، امام نفرمودند قيام نكن، بلكه او را تشويق هم كردند. پس از شهادتش هم امام صادق عليه السّلام آرزو كردند كه اى كاش من جزء كسانى بودم كه با زيد بودم. بنابراين، جناب زيد به هيچ وجه نبايد مورد اين بى‏لطفى قرار بگيرد. بارى، امام باقر عليه السّلام قيام مسلحانه را قبول نكرده‏اند، اما مبارزه سياسى در زندگى ايشان واضح است و آن را در سيره آن حضرت مى‏شود فهميد، درحالى‏كه در دوران امام سجاد احساس مبارزه صريح نمى‏شد.

هنگامى كه دوران زندگى اين بزرگوار به پايان مى‏رسد مى‏بينيم كه آن حضرت حركت مبارزى خود را با ماجراى عزادارى در منى ادامه مى‏دهد. وصيت مى‏كند كه ده سال در

ص: 42

منى براى ايشان گريه كنند: «النوادب تندبنى عشر سنين بمنى»؛[27] (نوحه‏گران ده سال در منى برايم عزادارى كنند.) اين ادامه همان مبارزه است. گريه بر امام باقر آن هم در منى، اين به چه منظور است؟ در زندگى ائمه عليهم السّلام آن جايى كه بر گريه تحريض شده ماجراى امام حسين عليه السّلام است كه روايات متقن مسلم قطعى در آن باره داريم. جاى ديگر بنده يادم نمى‏آيد، مگر در مورد حضرت رضا، آن هم در هنگام حركتشان، كه خاندان خود را جمع كردند تا برايشان گريه كنند كه يك حركت كاملا سياسى و جهت‏دار و معنى‏دارى بود و مربوط به پيش از رحلت امام است. فقط در مورد امام باقر عليه السّلام امر به گريه پس از شهادت است كه وصيت مى‏كنند و 800 درهم از مال خودشان را مى‏گذارند كه اين كار را در منى بكنند. منى با عرفات فرق دارد، با مشعر فرق دارد، با خود مكه فرق دارد. در مكه مردم متفرقند و هركس مشغول كار خود است، عرفات يك صبح تا عصر بيشتر نيست، صبح كه مى‏آيند خسته‏اند، عصر هم با عجله مى‏روند كه به كارشان برسند، مشعر چند ساعتى در شب است، گذرگاهى است در راه منى، اما منى سه شب متوالى است، كسانى كه در اين سه شبانه‏روز، روزها خودشان را به مكه برسانند و شب برگردند كم هستند، غالبا آن‏جا مى‏مانند، بخصوص در آن زمان و با وسايل آن روز. در حقيقت، هزاران نفر كه از اكناف عالم اسلام آمده‏اند سه شبانه‏روز يك‏جا جمعند.

هركسى به سهولت درك مى‏كند كه اين‏جا جاى مناسبى براى تبليغات است، هر پيامى كه بايد به سراسر دنياى اسلام برسد خوب است آن‏جا مطرح شود، مخصوصا با وضع آن روز كه راديو، تلويزيون، روزنامه و وسايل ارتباط جمعى وجود نداشته است. وقتى عده‏اى بر يكى از اولاد پيغمبر گريه مى‏كنند قاعدتا همه سؤال خواهند كرد كه چرا گريه مى‏كنند؟ بر هر مرده‏اى كه پس از گذشت سال‏ها، آن همه گريه نمى‏كنند، مگر به او ظلم شده است؟ مگر كشته شده است؟ چه كسى به او ظلم كرده؟ چرا بر او ظلم شده است؟

سؤال‏هاى فراوانى از اين قبيل مطرح مى‏شود. و اين همان حركت سياسى مبارزى بسيار دقيق و حساب شده است.

ص: 43

در دوران زندگى سياسى امام باقر عليه السّلام نكته‏اى توجه مرا جلب كرد و آن اين است كه استدلال‏هايى كه در نيمه اول قرن هجرى در باب خلافت بر زبان اهل بيت مى‏گذشت همان‏ها را امام باقر عليه السّلام تكرار مى‏كند. خلاصه آن استدلال اين است كه عرب بر عجم تفاخر كردند به خاطر پيغمبر، و قريش بر غير قريش تفاخر كردند به خاطر پيغمبر. اگر اين درست است، پس ما كه نزديكان و خاندان پيغمبريم اولى به پيغمبريم از ديگران، با اين حال، ما را كنار مى‏زنند و ديگران خود را وارث حكومت او مى‏دانند. اگر پيامبر مايه تفاخر قريش بر ديگران و مايه تفاخر عرب به عجم است، پس موجب اولويّت ما بر ديگران نيز هست. اين استدلالى است كه در صدر اول بارها در كلمات اهل بيت تكرار شده است.

اكنون مى‏بينيم امام باقر هم در سال‏هاى بين 95 و 114، كه دوران امامت آن حضرت است، اين كلمات را بيان مى‏كند. و محاجّه براى خلافت چيز خيلى معنى‏دارى است.

دوران امام صادق عليه السّلام‏

دوران امام باقر عليه السّلام هم تمام مى‏شود و از سال 114 امامت امام صادق عليه السّلام شروع مى‏شود و تا سال 148 ادامه مى‏يابد. امام صادق عليه السّلام دو مرحله را در اين مدت طى مى‏كنند: يكى از 114 تا سال 132 يا 135 (يعنى، يا تا غلبه بنى عباس يا تا خلافت منصور)، اين يك دوره است كه بايد آن را دوره آسايش و گشايش دانست و همان است كه معروف شده به خاطر نزاع بنى اميه و بنى عباس ائمه فرصت كردند معارف تشيع را بيان كنند. اين مخصوص همين دوران است، زمان امام باقر عليه السّلام چنان چيزى نبود، بلكه زمان قدرت بنى اميه بود و هشام بن عبد الملك كه درباره‏اش گفته‏اند: «و كان هشام رجلهم» و بزرگ‏ترين شخصيت بنى اميه بعد از عبد الملك بود، در زمان امام باقر عليه السّلام حكومت مى‏كرده است. بنابراين، زمان امام باقر عليه السّلام هيچ‏گونه اختلافى بين كسى و كسى كه موجب اين باشد كه ائمه بتوانند از فرصت استفاده كنند نبوده است. جنگ‏هاى داخلى و اختلافات سياسى مربوط به زمان امام صادق عليه السّلام آن هم اين دوران نخستين است كه آهسته، آهسته دعوت بنى عباس و گسترش آن آغاز شده بود و نيز اوج دعوت شيعى علوى در سرتاسر دنياى اسلام بود كه اكنون مجال شرح آن نيست.

ص: 44

آن وقتى كه امام صادق عليه السّلام به امامت رسيدند در دنياى اسلام، در آفريقا، در خراسان، در فارس، در ماوراء النهر، در جاهاى مختلف دنياى اسلام درگيرى‏ها و جنگ‏هاى زيادى بود و مشكلات بزرگى براى بنى اميه پيش آمده بود و امام صادق عليه السّلام از فرصت استفاده كردند براى تبيين و تبليغ همان سه نقطه‏اى كه در زندگى امام سجاد اشاره شد؛ يعنى معارف اسلامى، مسئله امامت و بخصوص تكيه بر روى امامت اهل بيت، و اين سومى در دوران زندگى امام صادق عليه السّلام در مرحله اول آن به وضوح مشاهده مى‏شود.

يك نمونه اين است كه عمرو بن ابى المقدام، روايت مى‏كند: «رأيت ابا عبد اللّه عليه السّلام يوم عرفه بالموقف و هو ينادى باعلى صوته.» حضرت در عرفات در روز عرفه در اجتماع مردم و در وسط مردم ايستاده بود و با بلندترين فرياد جمله‏اى را مى‏گفت؛ به يك طرف رو مى‏كرد اين جمله را مى‏گفت و بعد به آن طرف ديگر رو مى‏كرد و مى‏گفت، سپس به طرف ديگر و طرف ديگر. در هر طرف سه مرتبه جملاتى را تكرار مى‏كرد (توجه كنيد به كاربرد كلمه امام و اثرات اين بيان؛ يعنى بيدار كردن مردم نسبت به حقيقت امامت و برانگيختن اين فكر كه آيا اينهايى كه سركارند شايسته امامتند يا نه؟) و آن جملات اين بود:

«أيّها النّاس انّ رسل اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان الامام ثمّ كان علىّ بن أبى طالب ثمّ الحسن ثمّ الحسين ثمّ علىّ بن الحسين ثمّ محمّد بن علىّ عليه السّلام ثمّ هه فينادى ثلاث مرّات لمن بين يديه و عن يمينه و عن يساره و من خلفه اثنى عشر صوتا»؛[28] اى مردمان، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيشوا بود، سپس على بن ابيطالب عليه السّلام بود، سپس حسن عليه السّلام، سپس حسين عليه السّلام، سپس على بن الحسين عليه السّلام، سپس محمد بن على و آن‏گاه هاه يا هه (اين جمله‏اى است كه من نتوانستم بخوانم، اگر كسى توانست بخواند بعد به من هم بگويد) مجموعا دوازده مرتبه اين جملات را تكرار كرد.

راوى مى‏گويد: پرسيدم كه هاه يا هه يعنى چه؟ گفتند: در لغت بنى فلان يعنى من، كنايه از خود آن حضرت، يعنى بعد از محمد بن على من امامم.

نمونه ديگر: «قال قدم رجل من اهل الكوفة الى خراسان فدعا الناس الى ولاية

ص: 45

جعفر بن محمّد»؛[29] (شخصى از اهل كوفه به خراسان آمد و مردم را به ولايت جعفر بن محمد عليه السّلام دعوت كرد.)

يك نفر بلند شده از مدينه رفته به خراسان و مردم را به ولايت جعفر بن محمد دعوت مى‏كند؛ يعنى حكومت ايشان. شما ببينيد در دوران مبارزات ايران، آن وقتى كه ما توانستيم بگوييم جمهورى اسلامى يا حكومت اسلامى كى بود؟ در تمامى طول سال‏هاى مبارزه ما حداكثر مى‏توانستيم نظر اسلام در باب حكومت را بگوييم و حدود آن را؛ يعنى اين‏كه بگوييم اسلام براى حكومت چه ضوابطى معين كرده و حاكم داراى چه شرايطى است.

اين حداكثر چيزى بود كه در اين باب مى‏شد گفت و هرگز نوبت به داعيه حكومت اسلامى يا نام بردن از شخص خاص به عنوان حاكم نمى‏رسيد. سال 57 يا حداكثر در محافل خصوصى، سال 56 بود كه ما حكومت اسلامى را به عنوان داعيه مشخص مطرح كرديم و تازه حاكمش را معين نمى‏كرديم. پس ببينيد اين‏كه در زمان امام صادق عليه السّلام بلند مى‏شوند مى‏روند در اقصى نقاط كشور اسلامى، مردم را به حكومت امام صادق دعوت مى‏كنند، اين معنايش چيست؟ آيا معنايش غير از نزديك‏شدن زمان موعود است؟ اين همان سال 140 است، اين همان چيزى است كه خيز حركت ائمه به‏طور طبيعى، آن را ايجاب مى‏كرده و تشكيل حكومت اسلامى در آن دوران را نويد مى‏داده است. خوب، مردم را دعوت مى‏كنند به حكومت و ولايت جعفر بن محمد. ولايت را امروز، ما خوب مى‏فهميم. سابقا ولايت را به محبت معنى مى‏كردند. مردم را دعوت كردن به ولايت يعنى به محبت جعفر بن محمد؟ اين‏كه دعوت ندارد، محبت چيزى نيست كه جامعه را به آن دعوت كنند. به علاوه، اگر ولايت را به محبت معنى كنيم دنباله حديث معنا ندارد، توجه بكنيد: «ففرقة اطاعت و اجابت»؛ يك فرقه اطاعت و اجابت كردند. «و فرقة جحدت و انكرت»؛ يك عده انكار كردند و قبول نكردند. [محبت اهل بيت را چه كسى در دنياى اسلام انكار و رد مى‏كرد؟!] «و فرقة و رعت و وقفت»؛ يك فرقه هم ورع به خرج داند و توقف كردند.

ص: 46

تورع و توقف ديگر به هيچ وجه متناسب با محبت نيست، اين قرينه است بر اين‏كه مقصود از ولايت چيز ديگرى است و همان حكومت است. دنباله حديث اين است:

«فخرج من كل فرقة رجل فدخلوا على ابى عبد اللّه عليه السّلام ...»؛[30] (از هريك از گروه‏ها شخصى آمد و نزد ابى عبد الله عليه السّلام حاضر شدند.)

اين گفته به وضوح نشان مى‏دهد كه شخصى كه در خراسان آن دعوت را مى‏كرده، كارى موافق رضاى امام انجام مى‏داده و شايد فرستاده خود ايشان بوده است.

اين مربوط به مرحله اول از دوران امام صادق عليه السّلام است و نشانه‏هايى از اين قبيل در زندگى آن حضرت هست كه به گمان زياد، همه مربوط به همين مرحله است. تا اين‏كه منصور به خلافت مى‏رسد. وقتى منصور بر سر كار مى‏آيد وضع سخت مى‏شود و زندگى حضرت برمى‏گردد به وضعى كه شايد منطبق باشد بر وضع دوران زندگى امام باقر عليه السّلام. اختناق حاكم مى‏شود و فشارهاى گوناگون بر آن حضرت وارد مى‏گردد. بارها حضرت به حيره، واسط، رميله، و جاهاى ديگر احضار يا تبعيد مى‏شوند. دفعات متعدد خليفه آن حضرت را مورد خطاب و اقدام‏هاى خشم‏آلود قرار مى‏دهد. يك بار گفت:

«قتلنى اللّه ان لم اقتلك»؛[31] خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.

يك بار به حاكم مدينه دستور داد كه: «أن أحرق علي جعفر بن محمّد داره»؛ خانه جعفر بن محمد را بسوزان و بر سرش ويران كن. كه حضرت از آتش عبور كردند و با جملات كوبنده و حركت متوكلانه خود، نمايش غريبى را نشان دادند: «أنا ابن أعراق الثّري أنا ابن ابراهيم خليل اللّه عليه السّلام»؛[32] من فرزند رگ‏هاى تپنده زمينم، من فرزند ابراهيم خليل الله هستم.

كه اين خود بيشتر آن مخالفين را منكوب كرد. برخورد بين منصور و حضرت صادق غالبا برخورد بسيار سختى است، بارها حضرت را تهديد كرد. البته رواياتى هم هست كه حضرت پيش منصور تذلل و اظهار كوچكى كرده‏اند، و بى‏شك هيچ يك از آن‏ها درست نيست. من دنبال اين روايات رفتم و به اين نتيجه رسيدم كه هيچ اصل و اساسى ندارد.

ص: 47

غالبا مى‏رسد به ربيع حاجب كه فاسق قطعى است و از نزديكان منصور است. عجيب اين‏كه بعضى گفته‏اند: ربيع شيعه يا دوستدار اهل بيت بوده! ربيع كجا و شيعه بودن كجا؟ ربيع بن يونس نوكر مطيع و گوش به فرمان منصور است، از آن افرادى است كه از كودكى به دستگاه بنى عباس راه يافته و نوكرى آن‏ها را كرده و حاجب منصور شده و بعد هم به آنان خدمات فراوانى كرده و بالاخره به وزارت رسيده است. وقتى كه منصور مى‏مرد، اگر ربيع نبود خلافت از دست خانواده منصور بيرون مى‏رفت و شايد به دست عموهايش مى‏افتاد. ربيع كه به تنهايى در بالين منصور بود، وصيت‏نامه‏اى را جعل كرد به نام مهدى پسر منصور و مهدى را به خلافت رساند. فضل بن ربيع كه بعدها در دستگاه هارون و امين وزارت داشت، پسر همين شخص است. اين خانواده، خانواده‏اى هستند كه به وفادارى به بنى عباس معروفند و هيچ ارادتى به اهل بيت نداشته‏اند و هرچه ربيع راجع به امام گفته دروغ و جعل است و هدف از آن اين بود كه حضرت را در سمعه آن روز محيط اسلامى آدمى وانمود كند كه در برابر خليفه تذلل مى‏كند، تا ديگران هم تكليف خودشان را بدانند.

بارى، برخورد بين امام صادق و منصور خيلى تند است تا به شهادت امام صادق منتهى مى‏شود در سال 148.

دوران امام كاظم عليه السّلام‏

دنباله طرح كلى در زندگى امام موسى بن جعفر عليه السّلام فوق العاده پرماجرا و شورانگيز است و به نظر من اوج حركت مبارزى ائمه مربوط به دوران زندگى اين بزرگوار است كه متأسفانه از زندگى آن حضرت يك گزارش درست و روشنگر در دست نداريم. گاه چيزهايى در زندگى آن حضرت ديده مى‏شود كه بيننده را مبهوت مى‏كند. مثلا، از بعضى روايات برمى‏آيد كه ايشان چندى دور از چشم عمّال حكومت و شايد مخفى يا متوارى بوده‏اند؛ يعنى دستگاه هارون در تعقيب آن حضرت بوده و ايشان را پيدا نمى‏كرده است. خليفه كسانى را مى‏برده و شكنجه مى‏كرده كه بگوييد موسى بن جعفر كجاست؟ و اين يك امر

ص: 48

بى‏سابقه در زندگى ائمه است. از جمله ابن شهر آشوب در مناقب روايتى را نقل مى‏كند كه چنين چيزى از آن برمى‏آيد: «دخل موسى بن جعفر عليه السّلام بعض قرى الشام متنكّرا هاربا»؛[33] (حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ناشناخته و گريزان وارد برخى قريه‏هاى شام شدند.)

درباره هيچ يك از ائمه چنين چيزى نداريم. اين‏ها نشان‏دهنده يك جرقه‏هايى در زندگى امام موسى بن جعفر است و با ملاحظه اين‏هاست كه معناى آن زندان حبس ابد كذايى معلوم مى‏شود و الّا هارون، اول كه به خلافت رسيد و به مدينه آمد، همان‏طور كه شنيده‏ايد، موسى بن جعفر را كاملا مورد نوازش قرار داد و احترام كرد. و اين داستان معروف است كه مأمون نقل مى‏كند كه حضرت بر درازگوشى سوار بودند و آمدند تا وارد منطقه‏اى كه هارون نشسته بود شدند. هرچه خواستند پياده بشوند هارون نگذاشت، قسم داد كه بايد تا نزد بساط من سواره بياييد و ايشان سواره آمدند، و آن حضرت را احترام كرد و باهم، چنين و چنان گفتند. وقتى مى‏رفتند، هارون به من و امين گفت: ركاب ابى الحسن را بگيريد ... تا آخر داستان. جالب اين‏كه در اين روايت مأمون مى‏گويد: پدرم هارون به همه 5 هزار دينار و 10 هزار دينار (يا درهم) عطيه و جايزه مى‏داد، به موسى بن جعفر 200 دينار داد، درحالى‏كه وقتى حال حضرت را مى‏پرسيد حضرت به او از گرفتارى‏هاى زياد و بدى وضع معيشت و عايله زياد شكايت كرد ... (كه حالا اين حرف‏ها هم از امام بسيار جالب و پرمعنى است و براى بنده و كسانى كه تقيه دوران مبارزه را آزموده‏اند خيلى آشناست و كاملا قابل فهم است كه چطور مى‏شود امام به مثل هارونى اظهار كند كه وضعمان خوب نيست، زندگيمان نمى‏گذرد. در اين گونه حرف زدن هيچ تذلّل نيست و خيلى از شماها مى‏دانم كه در دوران رژيم جبار و دوران خفقان طبيعتا از اين كارها كرده‏ايد و كاملا هم قابل درك است كه انسان با سخنى از اين قبيل، دشمن را از وضع و حال و كار خود غافل كند) و قاعدتا با اين اظهارات، هارون بايد براى آن حضرت مبالغ زياد و مثلا پنجاه هزار دينار (يا درهم) در نظر مى‏گرفت. اما فقط 200 دينار مى‏دهد.

مى‏گويد: از پدرم علت اين كار را پرسيدم، گفت: اگر به او مبلغى را كه به گردن گرفتم بدهم‏

ص: 49

اطمينان ندارم كه اندكى بعد با صدهزار شمشير زن از شيعيان و دوستانش به جان من نيفتد.

اين برداشت هارون است و به نظر من هارون درست هم فهميده بود.

بعضى خيال مى‏كنند كه اين برداشت ناشى از سعايت‏ها بوده است، ولى اين حقيقت قضيه بود. آن زمانى كه موسى بن جعفر عليه السّلام با هارون مبارزه مى‏كرد واقعا اگر پولى در دستگاه خود داشت خيلى كسان بودند كه آماده بودند در كنار موسى بن جعفر شمشير بزنند و نمونه‏هايش را در مورد غير ائمه عليهم السّلام، يعنى امام‏زادگان، ديده‏ايم و ائمه يقينا بيشتر مى‏توانستند مردم را دور خود جمع كنند.

بنابراين، دوران موسى بن جعفر عليه السّلام دوران اوج است كه بعدها به زندانى شدن آن حضرت منتهى مى‏شود.

دوران امام رضا عليه السّلام‏

هنگامى كه نوبت به امام هشتم عليه السّلام مى‏رسد، باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده شده و امكانات بسيار زياد است كه منتهى مى‏شود به مسئله ولايتعهدى. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگى مى‏كردند؛ يعنى كوشش و تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند، منتها با پوشش كامل. آدم مى‏تواند بفهمد- مثلا- دعبل خزاعى كه درباره امام هشتم در دوران ولايتعهدى آن‏طور حرف مى‏زند، دفعتا از زير سنگ بيرون نيامده بود. جامعه‏اى كه دعبل خزاعى مى‏پرورد يا ابراهيم بن عباس را، كه جزو مداحان على بن موسى الرضاست، يا ديگران و ديگران را، اين جامعه بايستى در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه داشته باشد. چنين نيست كه دفعتا و بدون سابقه قبلى در مدينه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون ولايتعهدى على بن موسى الرضا عليه السّلام را جشن بگيرند، اما قبلا چنين سابقه‏اى نداشته باشد. آنچه در دوران على بن موسى الرضا، يعنى ولايتعهدى، پيش آمد (كه حادثه بسيار مهمى است و بنده سال گذشته در پيام، به زمينه‏ها و علل آن اشاره كردم) نشان‏دهنده اين است كه وضع علاقه مردم و جوشش محبت‏هاى آنان نسبت به اهل‏

ص: 50

بيت در دوران امام رضا عليه السّلام خيلى بالا بوده است. به‏هرحال، بعد هم كه اختلاف امين و مأمون پيش آمد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد پنج سال طول كشيد، همه اين‏ها موجب شد كه على بن موسى الرضا عليه السّلام بتوانند كار وسيعى بكنند كه اوج آن به مسئله ولايتعهدى منتهى شد. متأسفانه آن‏جا هم باز با حادثه شهادت، اين رشته قطع شد و يك دوران جديدى آغاز گشت كه دوران محنت و غم اهل بيت است. به نظر بنده، از دوران امام جواد عليه السّلام به بعد براى اهل بيت بدتر و محنت‏بارتر از همه اوقات است. اين ترسيم كلى از زندگى سياسى ائمه عليهم السّلام بود كه عرض شد.

همان‏طور كه قبلا گفته شد، من بحث خود را دو قسمت كرده بودم. يك قسمت ترسيم كلى بود كه تا اينجا تمام مى‏شود. قسمت ديگر، نمودارهايى از حركات مبارزى در زندگى ائمه است كه شايد وقت كافى اكنون براى بيان آن نباشد و لازم باشد كه بيش از اين مزاحم برادران عزيز و دوستان ارجمند نشوم. اما آن چيزهايى كه به نظر من رسيد و فرصت كردم در ظرف دو روز گذشته چند ساعتى كار كنم و در ميان يادداشت‏هاى قديمى‏ام آن‏ها را گرد بياورم اين‏هاست كه عناوين آن‏ها را ذكر مى‏كنم. البته عناوين قابل بحث فقط اين‏ها نيست. اما من براى اين‏كه اگر ديگران بخواهند كار كنند موضوعاتى در اختيارشان باشد بخشى از عناوين را عرض مى‏كنم.

يكى از مسائل، ادعاى امامت و دعوت به امامت است كه اين در زندگى ائمه عليهم السّلام هر جا هست نشانه حركت مبارزى است و اين يك فصل مبسوطى است كه روايات آن در ابواب مختلف وجود دارد؛ از جمله روايت: «الأئمّة عليهم السّلام نور اللّه»؛[34] (ائمه نور خدايند) در كافى و روايت امام هشتم عليه السّلام در معرفى امامت‏[35] و نيز روايات متعدد در زندگى امام صادق عليه السّلام و مجادلات اصحاب ايشان با طرف‏هاى گوناگون و روايات مربوط به زندگى امام حسين عليه السّلام در هنگام دعوت اهل عراق و روايات فراوان ديگر.

مسئله ديگر، برداشت خلفا از ادعاها و كارهاى ائمه عليهم السّلام است. شما مى‏بينيد كه از زمان‏

ص: 51

عبد الملك تا زمان متوكل همواره يك تلقّى و برداشت از هدف و برنامه ائمه عليهم السّلام وجود داشته و هميشه خلفا و عمّالشان با يك نگاه به ائمه مى‏نگريستند و قهرا درباره آنان تصميم مشابهى مى‏گرفتند. اين نكته مهمى است كه نمى‏شود از آن آسان عبور كرد. چرا اين‏ها از زندگى ائمه اين‏طور برداشت مى‏كردند؟ مثلا جمله: «خليفتان يجى‏ء اليهما الخراج»؛[36] (آيا خراج را به نزد دو خليفه مى‏برند؟) كه درباره موسى بن جعفر عليه السّلام يا: «هذا علىّ ابنه قد قعد و ادّعى الامر لنفسه»؛[37] (اين على فرزند اوست كه بر جاى او نشسته و براى خود اين امر را ادعا مى‏كند) كه درباره على بن موسى عليه السّلام مى‏گفتند و يا جملات مشابهى درباره ائمه ديگر، همه نشان مى‏دهد چه ادعاها و داعيه‏هايى را خلفا و دوستان خلفا از زندگى ائمه برداشت مى‏كردند. اين، قابل توجه و يكى از آن نكات مهم است.

مسئله ديگر، اصرار خلفا بر اين‏كه امامت را نسبت به خودشان بدهند، و حساسيت شيعه كه با اين امر مخالفت كنند، است. مثلا، به اين نمونه كه نظايرى هم دارد توجه كنيد:

«كثيّر» كه از شعراى بزرگ طراز اول دوره نخستين اموى است (يعنى، رديف فرزدق و جرير و اخطل و جميل و نصيب و غيرهم) شيعه و از علاقه‏مندان امام باقر عليه السّلام بوده است، روزى آمد خدمت امام باقر عليه السّلام. حضرت با حال اعتراض گفتند: «امتدحت عبد الملك فقال ما قلت له يا امام الهدي و انما قلت يا أسد و الأسد كلب و يا شمس و الشمس جماد و يا بحر و البحر موات»؛[38] آيا عبد الملك را ستوده‏اى؟ گفت: مگر اى امام هدايت براى او چه گفته‏ام، فقط گفته‏ام: اى شير و شير سگى است و اى خورشيد و خورشيد جمادى است و اى دريا و دريا مرده‏اى است.

بدين ترتيب، عمل خود را توجيه كرد. حضرت تبسمى كردند و آن‏گاه كميت اسدى برخاست و آن قصيده هاشميه خود را خواند كه با اين بيت شروع مى‏شود:

من لقلب متيّم مستهام‏

 

غير ما صبوة و لا احلام‏[39]

     
 

 

(براى دل مصيبت‏زده گرفتار جز اشك و خواب چه چيزى است)

ص: 52

و مى‏رسد به اين بيت:

ساسة لا كمن يرى رعية الناس‏

 

سواء و رعيته الانعام‏

     
 

 

(سياستمداران نه چون كسانى كه رعاياى انسانى- انسان‏هاى تحت حكومت- را با رعاياى حيوانى- چارپايان تحت نظر- يكى مى‏گيرند.)

اين نمونه روشن مى‏كند كه ائمه نسبت به اين‏كه عبد الملك مدح بشود حساس بودند، اما دوستانى مثل كثيّر حساسيتشان روى «امام الهدى» بود؛ مى‏گفتند: ما به او امام الهدى نگفتيم و اين نمونه خود علاقه شديد خليفه را به اين‏كه به او امام الهدى بگويند نشان مى‏دهد.

در زمان بنى عبّاس اين علاقه و اصرار بيشتر بود. مروان بن ابى حفصه اموى، كه از شعراى مداح و وابسته و مزدور هم بنى اميه و هم بنى عباس بود. (عجيب اين است كه وى در زمان بنى اميه شاعر دربار بود، بعد كه بنى عباس بر سر كار آمدند باز شاعر دربار شد.

چون شاعر بسيار قوى و زبان‏آورى بود، آن‏ها هم او را با پول مى‏خريدند.) هنگامى كه مدح بنى عباس را مى‏گفت، اكتفا به اين نمى‏كرد كه از كرمشان و شجاعتشان و ديگر خصالشان بگويد، بلكه آن‏ها را به پيغمبر نسبت مى‏داد و شئون و مقام‏هاى موردنظرشان را براى آنان ثابت مى‏كرد. يكى از شعرهاى او اين است:

أنى يكون و ليس ذاك بكائن‏

 

لبنى البنات وراثة الاعمام‏[40]

     
 

 

(چه وقت چنين بوده و هرگز چنين نيست كه فرزندان دختر به جاى عموها ارث ببرند.)

يعنى چگونه چنين چيزى ممكن است كه دخترزادگان، ارث عمو را ببرند؟ خوب، عموى پيغمبر عباس ارثى دارد و چرا دخترزادگان كه اولاد فاطمه هستند مى‏خواهند ارث او را ببرند! ببينيد دعوا بر سر خلافت است، يك جنگ حقيقى فرهنگى و سياسى است. و در مقابل، آن شاعر طائى شيعى معروف، يعنى جعفر بن عفان طائى، مى‏گويد:

لم لا يكون؟ و ان ذاك لكائن‏

 

لبنى البنات وراثة الاعمام‏

للبنت نصف كامل من ماله‏

 

و العلم متروك بغير سهام‏[41]

     
 

 

ص: 53

يعنى، دختر نصف مال پدر را مى‏برد و عمو بدون هيچ سهم رها مى‏شود. پس شما ارثى نداريد كه طلب كنيد. بارى، اين يك نمونه از حساسيت ياران ائمه عليهم السّلام در مقابل داعيه‏هاى امامت است.

مسئله ديگر، تأييد و حمايت ائمه عليهم السّلام از حركات خونين است كه يكى از بحث‏هاى شورانگيز زندگى ائمه عليهم السّلام است و حاكى از همين جهت‏گيرى مبارزى است. اظهارات امام صادق درباره معلّى بن خنيس هنگامى كه به دست داوود بن على كشته شد، اظهارات درباره زيد، درباره حسين بن على شهيد فخ و ديگران. روايت عجيبى را ديدم در نور الثقلين كه نقل مى‏كند از على بن عقبه: «عن على بن عقبة عن أبيه قال: دخلت انا و المعلى على ابى عبد اللّه عليه السّلام فقال: ابشروا انتم على احدى الحسنيين شفى الله صدوركم و أذهب غيظ قلوبكم، و أنا لكم على عدوكم و هو قول الله: و يشف صدور قوم مؤمنين و ان مضيتم قبل ان يروا ذلك مضيتم على دين الله الذى رضيه لنبيه صلّى اللّه عليه و آله و لعلى عليه السّلام»؛[42] من و معلى وارد بر ابى عبد الله عليه السّلام شديم. ايشان فرمودند: بر شما بشارت باد يكى از دو خوبى، خدا سينه‏هاتان را شفا خواهد داد و خشم دلتان را خواهد زدود و من در برابر دشمنتان با شما هستم و اين تفسير سخن خداست و شفا مى‏دهد سينه گروه مؤمنان را و اگر پيش از ديدن اين واقعه از دنيا برويد بر دين خدا، كه آن را براى پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام پسنديده است، درگذشته‏ايد.

اين روايت از اين جهت مهم است كه در آن، سخن از مبارزه و پيروزى و كشتن و كشته شدن است، بخصوص كه مخاطب در آن معلى بن خنيس است كه سرنوشت او را مى‏دانيم. امام بى‏مقدمه مطلب را شروع مى‏كند و معلوم است كه از چيزى و حادثه‏اى حرف مى‏زند، اما آن حادثه هم معلوم نيست. در تعبيرات «شفى الله صدوركم ...» هم احتمال هست كه حضرت دعا مى‏كنند و هم احتمال بيشتر هست كه خبر از آنچه واقع شده مى‏دهند. آيا اين دو نفر از كارى و درگيرى‏اى مى‏آمده‏اند كه حضرت از آن خبر داشته؟ و شايد خود به آنان مأموريت آن را داده بوده است؟! بارى، لحن حديث بنابر هر

ص: 54

يك از اين دو معنى و دو احتمال، به وضوح حاكى از حمايت امام از حركات تند و پرخاشگرانه‏اى است كه زندگى روزمره معلى بن خنيس هم از آن حكايت مى‏كند. و جالب اين است كه اين معلى باب امام صادق عليه السّلام بوده كه اين مطلب و اين تعبير (تعبير باب) يكى ديگر از آن مباحث قابل تأمّل و تعقيب است.

اين كسانى كه در روايات به عنوان «باب» ائمه عليهم السّلام معرّفى شده‏اند چه كسانى بودند كه غالبا هم كشته يا به كشته شدن تهديد شده‏اند؟ مانند: يحيى بن امّ طويل، معلّى بن خنيس، جابر بن يزيد جعفى ...

يك بحث ديگر در زندگى ائمه عليهم السّلام زندان‏ها و تبعيدها و تعقيب‏هاست. و به نظر بنده اين فصلى است كه بايد دقيقا دنبال شود و مطالب زيادى در آن قابل دقت و بررسى است كه اكنون وقت براى ورود در آن كافى نيست.

بحث ديگر، برخورد تند و زبان صريح و تيز ائمه عليهم السّلام در برابر خلفاست. نكته قابل دقت در اين بحث آن است كه اين بزرگواران اگر اشخاص محافظه‏كار و سازش‏كارى بودند بايد مثل ديگر علما و زهّاد آن عصر، زبان نرم و لحن دور از معارضه را انتخاب مى‏كردند. مى‏دانيد كه علما و زهّاد زيادى بودند كه خلفا به آن‏ها علاقه و شايد ارادت داشتند، هارون مى‏گفت:

كلّكم يمشى رويد

 

كلّكم يطلب صيد

غير عمرو بن عبيد[43]

   
 

 

(هريك از شما در شتاب است و هريك از شما به دنبال طعمه خويش است به جز عمر بن عبيد.)

اين‏ها خلفا را نصيحت مى‏كردند و حتى گاهى آن‏ها را به گريه هم مى‏آورند، اما مواظب بودند كه به آنان جبار و طاغى و غاصب و شيطان و هرچه اين معانى را برساند نگويند. اما ائمه عليهم السّلام مى‏گفتند، حقايق را افشا مى‏كردند و ملاحظه هيبت و قدرت زمامداران، آن‏ها را به سكوت وادار نمى‏كرد.

ص: 55

يك بحث ديگر، تندى‏هاى خلفا بر ائمه عليهم السّلام است؛ مثل آنچه در مواردى ميان منصور با امام صادق عليه السّلام يا هارون با موسى بن جعفر عليه السّلام گذشته و قبلا به بعضى از آن‏ها اشاره كرده‏ام.

استراتژى امامت‏

بحث ديگرى كه كاملا جالب و قابل تعقيب است، داعيه‏هايى است كه حاكى از استراتژى امامت است. گاه در اظهارات و مباحثات ائمه عليهم السّلام بيانات و داعيه‏هايى مطرح مى‏شود كه عادى نيست و حاكى از هدف و خط مشى خاصى است كه همان استراتژى امامت است.

از جمله اين موارد، گفت‏وگوى حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام با هارون درباره فدك است. هارون روزى به امام كاظم عليه السّلام گفت: «حدّ فدكا حتى اردّها اليك»؛ يعنى حدود فدك را معين كن تا آن را به تو برگردانم.

فكر مى‏كرد با اين كار، شعار فدك را كه در خاندان اهل بيت همواره به عنوان يك سند مظلوميت تاريخى مطرح بود، بى‏اثر كند و اين حربه را از آنان بگيرد، و شايد با اين كار، مقايسه‏اى ميان خود و آنان كه روزى فدك را از تصرّف آنان خارج كرده‏اند، در ذهن شيعيان اهل بيت به وجود آورد. حضرت ابتدا امتناع كردند و سپس كه او اصرار كرد، گفتند: «لا آخذها الّا بحدودها»؛ اگر قرار است فدك را برگردانى بايد با محدوده واقعى‏اش آن را بدهى.

هارون قبول كرد. امام شروع كردند حدود فدك را معين كرد، فرمودند: «أمّا الحدّ الاول فعدن»؛ يك سوى آن عدن است!

حالا اين گفت‏وگو در مدينه يا بغداد انجام مى‏گيرد، امام منتهى اليه جزيرة العرب، يعنى عدن، را يك حدّ فدك معرفى مى‏كند! ... «فتغيّر وجه الرشيد و قال: ايها!» رنگ هارون تغيير كرد و بى‏اختيار گفت: اوه! حضرت فرمود: «و الحدّ الثانى سمرقند»؛ يك سوى ديگر آن سمرقند است؛ يعنى منتهى اليه شرقى قلمرو حكومت هارون! «فاربدّ وجهه»؛ رنگ هارون تيره شد. حضرت ادامه داد: «و الحدّ الثالث افريقية»؛ مرز سوّم آن، تونس است! يعنى منتهى اليه غربى كشور. «فاسودّ وجهه و قال: هيه!» صورت هارون از خشم سياه شد و گفت:

ص: 56

عجب! و بالاخره حضرت فرمود: «و الحدّ الرابع سيف البحر ممّا يلى الخزر و ارمينيّه»؛ مرز چهارم آن، كناره درياست، پشت خزر و ارمنستان ...؛ يعنى منتهى اليه شمالى كشور. هارون از روى عصبانيت و استهزا گفت: «فلم يبق لنا شيى‏ء، فتحوّل الى مجلسى»؛ يعنى در اين صورت پس چه چيزى براى ما باقى ماند! برخيز بر سر جاى من بنشين!

«قال موسى: قد اعلمتك اننى ان حددتها لن تردها»؛ حضرت فرمود: به تو گفته بودم كه اگر مرزهاى فدك را بگويم آن را برنخواهى گردانيد!

در پايان حديث آمده است كه: «فعند ذلك عزم على قتله»؛ يعنى، اين‏جا بود كه هارون تصميم گرفت امام را به قتل برساند.[44]

در اين گفت‏وگو بارزترين مطلب، داعيه موسى بن جعفر عليه السّلام است؛ همان چيزى كه هارون هم دريافت و كمر به قتل آن حضرت بست. و از اين قبيل اظهارات كه مدّعاى ائمه عليهم السّلام را آشكار مى‏سازد در زندگى امام باقر عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام و امام رضا عليه السّلام ديده مى‏شود كه جمع‏بندى آن، استراتژى امامت را ترسيم مى‏كند.

برداشت اصحاب از خط مشى امامان‏

يكى ديگر از مباحث قابل بررسى و پيگيرى در شرح حال ائمه عليهم السّلام، برداشت اصحاب ائمه عليهم السّلام از هدف و خط مشى و مدعاى آن بزرگواران است. بديهى است كه اصحاب ائمه از ما به آن بزرگواران نزديك‏تر و به هدف و داعيه آنان آگاه‏تر بوده‏اند. آيا آن‏ها دراين‏باره چه تلقّى و برداشتى داشتند؟ آيا ما در روايات به اين نكته كه آنان منتظر قيام و «خروج» ائمه بوده‏اند، برخورد نمى‏كنيم؟ داستان مردى از خراسان را همه مى‏دانيم كه نزد امام صادق عليه السّلام آمد و خبر داد كه چند صدهزار مرد مسلّح منتظر اشاره آن حضرتند تا قيام كنند، و حضرت پس از آن‏كه درباره عدد مزبور اظهار ترديد و تعجب كردند و او پى در پى، عدد را كم كرد و حضرت در پايان تأكيد بر كيفيت افراد، تعدادى را ذكر كردند (12 يا 15 يا ... نفر به اختلاف روايات) و فرمودند: اگر به اين تعداد يارانى داشتم قيام مى‏كردم.

ص: 57

افراد زيادى از اين قبيل به امام مراجعه و تقاضاى قيام (به تعبير روايات: خروج) مى‏كردند. (البته مواردى هم مراجعه‏كنندگان، جاسوسان بنى عباس بودند كه از جواب‏هاى امام به آنان مى‏شود جاسوس بودن آنان را حدس زد،) اين افراد چرا مراجعه مى‏كردند؟ آيا غير از اين است كه در فرهنگ شيعه در آن روز مسئله خروج و قيام براى ايجاد دولت حق، يك امر حتمى و يك هدف مسلّم ائمه عليهم السّلام به شمار مى‏رفت و تلقّى اصحاب و شيعيان اين بود كه ائمه عليهم السّلام منتظر فرصت مناسب براى اقدام به آن مى‏باشند؟

روايات جالبى در اين باب ديدم كه از آن مى‏شود فهميد كه اين تلقّى در سطوح اصحاب بلندمرتبه‏اى چون زرارة بن اعين چگونه بوده است. روايت در رجال كشّى است:

روزى زراره نزد امام صادق عليه السّلام مى‏آيد و مى‏گويد: يكى از ياران ما از دست طلبكاران گريخته است، اگر «اين امر» نزديك است صبر كند تا با قائم خروج كند و اگر در آن تأخيرى هست با آنان از در مصالحه درآيد. حضرت مى‏فرمايد: خواهد شد. زراره مى‏پرسد: تا يك سال؟ امام مى‏فرمايد: ان شاء اللّه خواهد شد. دوباره مى‏پرسد؟ تا دو سال؟ باز مى‏فرمايد: ان شاء اللّه خواهد شد، و زراره خود را قانع مى‏كند كه تا دو سال ديگر حكومت آل على بر سر كار خواهد آمد.[45]

يقينا زراره شخص ساده و بى‏اطلاعى نبود، او يكى از اصحاب نزديك امام باقر عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام بود. با اين حال، چگونه است كه او تشكيل حكومت علوى را اين قدر نزديك مى‏بيند؟

در روايت ديگرى هشام بن سالم نقل مى‏كند كه روزى زراره به من گفت: «لا ترى على اعوادها غير جعفر»؛[46] يعنى بر فراز پايه‏هاى خلافت، كسى جز جعفر بن محمد عليه السّلام را نخواهى ديد. مى‏گويد: هنگامى كه امام صادق عليه السّلام وفات يافت به او گفتم: آيا آن حرف را به ياد مى‏آورى؟ (و مى‏ترسيدم آن را انكار كند.) گفت: بلى، به خدا من آن را به نظر خودم گفته بودم (مى‏خواسته است اين شبهه پيش نيايد كه آن را از امام نقل كرده است.

ص: 58

از روايات متعددى كه در زمينه انتظار قيام يا درخواست آن از سوى اصحاب ائمه عليهم السّلام وجود دارد به روشنى مى‏توان فهميد كه هدف ائمه عليهم السّلام، يعنى تشكيل حكومت علوى و تلاش براى آن و متوقع بودن آن، از جمله مسلمات در نظر شيعيان و حتى ياران نزديك ائمه عليهم السّلام بوده است. و اين قرينه‏اى حتمى بر هدف و خط مشى ائمه عليهم السّلام است.

بحث ديگر اين است كه آيا علت بغض و خصومت خلفا با ائمه عليهم السّلام چه بوده است؟ آيا فقط حسادت آنان به مقامات معنوى و توجه و علاقه مردم به ائمه عليهم السّلام، موجب و انگيزه آن همه دشمنى بوده است؟ و يا عامل اصلى چيز ديگرى است؟ البته شك نيست كه ائمه عليهم السّلام محسود خلفا و ديگران بوده‏اند و در ذيل آيه: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏ (نساء: 54) رواياتى به اين مضمون هست كه: «نحن المحسودون»؛[47] يعنى آنان كه در اين آيه اشاره شده كه مورد حسد قرار مى‏گيرند، ما هستيم. اما بايد ديد كه به چه چيز ائمه عليهم السّلام حسد مى‏بردند؟ آيا حسد به علم و تقواى آنان بود؟ مى‏دانيم علما و زهّاد زيادى در آن زمان بودند كه به همين صفات در ميان مردم شناخته شده و علاقه‏مندان و ياران زيادى هم داشتند. چهره‏هاى معروفى مانند: ابو حنيفه، ابو يوسف، حسن بصرى، سفيان ثورى، محمد بن شهاب و ده‏ها نفر از قبيل آنان، پيروان و هواداران زيادى داشته و از معروفيت و محبوبيت برخوردار بوده‏اند، در عين حال، خلفا نه فقط به آنان حسد و بغض نمى‏ورزيدند، بلكه برخى از آنان مورد ارادت و محبّت خلفا نيز بودند.

به نظر ما علت اصلى خصومت شديد خلفا با ائمه عليهم السّلام را، كه عموما به شهادت آنان پس از اسارت‏ها و تبعيدها و زندان‏ها مى‏انجاميد، در چيز ديگرى بايد جست‏وجو كرد، و آن داعيه خلافت و امامت بود كه ائمه عليهم السّلام داشتند و آن ديگران نداشتند. اين نيز از بحث‏هايى است كه مى‏تواند مورد تعقيب و تحقيق قرار گيرد.

يكى ديگر از مباحث قابل بررسى و تحقيق، حركات تند و معارضه‏آميز اصحاب ائمه عليهم السّلام با دستگاه خلافت است. نمونه‏هاى اين گونه حركات را در سراسر دوران امامت مى‏توان مشاهده كرد. در زمان امام سجّاد عليه السّلام، يعنى در اوج اختناق، يحيى بن‏

ص: 59

ام طويل، حوارى آن حضرت، به مسجد مدينه مى‏آمد و خطاب به مردمى كه تسليم دستگاه خلافت بودند و يا خطاب به كارگزاران حكومت، آيه‏اى را مى‏خواند كه سخن حضرت ابراهيم عليه السّلام به كفار را حكايت مى‏كند: كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ. (ممتحنه: 4)

و همچنين در كناسه كوفه خطاب به جمع مردم و گروه شيعيان سخنانى را با صداى بلند ايراد مى‏كند كه همه متضمّن تعرّض به جريان سياسى حاكم است.

معلّى بن خنيس در مراسم نماز عيد هنگامى كه با مردم به صحرا مى‏رفت، با لباسى ژوليده و سر و صورتى شوريده و چهره‏اى غمگين ديده مى‏شد و چون خطيب به منبر مى‏رفت، دست‏ها را بلند مى‏كرد و مى‏گفت: «اللّهم هذا مقام خلفائك و اصفيائك و مواضع امنائك ... ابتزوها ...»[48] پروردگارا اين منبر و جايگاه متعلّق به جانشينان و برگزيدگان توست كه اينك از آنان غصب شده و به چنگ ديگران افتاده است.

متأسفانه اين صحابى عالى مقام، كه امام صادق عليه السّلام قاتل او را لعن و نفرين كردند و او را مورد ستايش قرار داده‏اند، مورد بى‏لطفى بعضى قرار گرفته و در وثاقت او ترديد كرده‏اند، و بعيد نيست كه در منشأ اين نظرات، دست خبيث بنى عباس نيز دخالت داشته باشد.

مسئله ديگر كه داراى دامنه‏اى وسيع و بحثى عميق است، مسئله تقيّه است. در فهم اين عنوان، لازم است همه رواياتى كه مربوط به كتمان و حفاظ و پنهان‏كارى است ديده شود تا با توجه به داعيه ائمه عليهم السّلام كه از فصول و مباحث گذشته به‏دست‏مى‏آيد و نيز با توجه به شدت عملى كه خلفا در برابر اين داعيه و فعاليت‏هاى ائمه عليهم السّلام و اصحاب ائمه عليهم السّلام نشان مى‏دادند معناى حقيقى تقيّه فهميده شود.

آنچه شكى در آن نمى‏ماند اين است كه تقيّه به معناى تعطيل كار و تلاش نيست، بلكه به معناى پوشيده نگه داشتن كار و تلاش است. و اين با مراجعه به روايات به‏طور كامل آشكار مى‏شود.

اين‏ها بخشى از مباحث مهمّ مربوط به زندگى ائمه عليهم السّلام است، و البته مباحث فراوان‏

ص: 60

ديگرى نيز درباره زندگى سياسى اين بزرگواران هست كه ديگر حتى فرصت ذكر فهرست آن‏ها هم نيست، هرچند يادداشت‏هاى مربوط به آن را همراه آورده‏ام. بنده در همه اين زمينه‏ها كار زيادى كرده‏ام، ولى متأسفانه امروز فرصت ادامه و جمع‏بندى آن‏ها را ندارم.

اى كاش صاحب همّت‏هايى پيدا شوند و اين كار را دنبال كنند و زندگى سياسى ائمه عليهم السّلام جمع‏بندى شده به دست مردم برسد و ما بتوانيم آن را به عنوان درس و الگو در اختيار داشته باشيم و نه فقط به عنوان يك خاطره جاودانه. و السلام عليكم و رحمة اللّه.

ص: 61

بخش اول موضع شيعيان نسبت به برپايى دولت عباسى‏

ص: 63

فصل اول پيدايش جماعت شيعه و مجاهدت‏هاى شيعيان در قرن اول هجرى‏

معناى لغوى شيعه‏

شيعه در لغت، پيروان و ياران را گويند، و بر مفرد و مثنى و جمع و مذكر و مؤنث به يك لفظ اطلاق مى‏شود. ريشه آن از مشايعت و متابعت به معناى پيروى و همراهى است. اين واژه به كسى اختصاص دارد كه پيرو على بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندانش شده و به امامت ايشان اقرار كرده است، تا آن‏جا كه هرگاه نام شيعه برده شود اين معنا به ذهن خطور مى‏كند.[49]

ابن خلدون واژه شيعه را از لحاظ لغوى و فقهى تفسير كرده و مى‏گويد: «بدان، شيعه از لحاظ لغوى به معناى ياران و پيروان است، و در عرف فقها و متكلمان خلف و سلف بر پيروان على و فرزندانش عليهم السّلام اطلاق مى‏شود.»[50]

شهرستانى شيعه را اين گونه تعريف مى‏كند: «شيعه كسانى‏اند كه مخصوصا على- رضى اللّه عنه- را پيروى كردند و به امامت و خلافتش بر اساس نص و وصيت، چه آشكار و چه پنهان، اقرار كردند، و معتقد شدند كه امامت از فرزندان او خارج‏

ص: 64

نمى‏شود، و اگر چنين شد، يا به ظلمى است كه در حق امام روا شده، يا به تقيه‏اى است كه امام مصلحت دانسته.»[51]

مفاهيم شيعه‏

تاريخ تشيع تاريخى بس طولانى است كه از صدر اسلام آغاز مى‏شود، و همواره شيعيان نمايانگر ميليون‏ها نفر از ساكنان جهان اسلام بوده‏اند. در حقيقت، همان‏گونه كه دكتر نشار مى‏گويد: «تشيع در طول تاريخ به يك گونه نبوده؛ چقدر تفاوت است بين دوستى گروهى از صحابه نسبت به على بن ابى طالب عليه السّلام در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و عهد خلافت ابو بكر و عمر، و دوستى ياران گرد آمده بر على عليه السّلام در كوفه و بصره، و پايمردى ترابيان از ياران حجر بن عدى، و توابين فدايى از ياران سليمان بن صرد. و تمام گروه‏هاى شيعى ياد شده، با شيعه زمان امام جعفر صادق عليه السّلام، دوره‏اى كه مذهب كلامى شيعه شكل گرفت، و هم‏چنين با شيعه اثنى عشريه و شيعه زيديه كه به مذهب اهل سنت نزديكند، و شيعه اسماعيليه كه هم از اهل سنت و هم از اثنى عشريه دورند، تفاوت دارند. اين تفاوت‏ها تشيع را «به صورت تركيبى درهم پيچيده جلوه‏گر مى‏كند.»[52]

تاريخ پيدايش تشيع‏

مورّخان و فقها و نويسندگان درباره زمان پيدايش شيعيان على بن ابى طالب همداستان نيستند. گروهى بر اين باورند كه تشيع از زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آغاز شده است،[53] و گروه‏

ص: 65

ديگر معتقدند پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تشيع آشكار شد،[54] و گروه سوم بر اين باورند كه تشيع در دوره خلافت عثمان بن عفّان و به دنبال انتشار عقايد عبد اللّه بن سبأ به وجود آمد،[55] و گروه چهارم، پيدايش تشيع را به وقايع بعد از حكميت و پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام ربط مى‏دهند،[56] درحالى‏كه گروه پنجم، پيدايش تشيع را به شهادت امام حسين عليه السّلام در كربلا مربوط مى‏دانند.[57]

ما چنين تفاوت آشكارى را در تاريخ فرقه‏هاى ديگر نمى‏بينيم؛ زيرا ظهور و بروز فرقه‏ها با رويدادهاى تاريخى، پيوند مستحكمى دارد. براى نمونه، عقيده خوارج به واقعه حكميت ارتباط دارد، اما درباره تشيع بايد گفت: چون رويدادهاى متعدد تاريخى بر اين مذهب اثر گذاشته، محققان در ميزان اهميت و اعتبار هريك از اين رويدادها دچار

ص: 66

اختلاف شده و هريك، رويدادى را به عنوان نقطه آغاز شكل‏گيرى مذهب تشيع ذكر كرده‏اند. از جمله اين رويدادها رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و رويگردانى على عليه السّلام از اجتماع سقيفه، فتنه عثمان، ماجراى حكميت و قتل على عليه السّلام و شهادت حسين بن على عليه السّلام است.[58]

جماعت شيعه در آغاز پيدايش، گروه سياسى مدعى حقانيت على بن ابى طالب بر خلافت بودند. اين جماعت، حزب نظامى يا تشكيلات يكپارچه‏اى نبودند، بلكه عده فراوان و پراكنده‏اى در سرزمين‏هاى اسلامى بودند كه محبتشان و تبعيتشان از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اهل بيتش آن‏ها را به تأييد على بن ابى طالب سوق مى‏داد. در بين اين افراد، تعدادى از بزرگان صحابه و انصار بودند.[59]

وقتى على بن ابى طالب عليه السّلام خليفه چهارم شد، پيروانش وى را امام و وصى قلمداد كردند. مالك اشتر در ميان مردم چنين خطبه خواند: «اى مردم، اين (على بن ابى طالب عليه السّلام) وصى اوصيا و وارث علم انبياست.»[60]

در روايتى از ابن نديم مى‏بينيم كه على بن ابى طالب ياران خود را «شيعيان من» خطاب مى‏كند،[61] درحالى‏كه به نظر ما مفهوم شيعه فراتر از لفظ انصار، مؤيدان يا ياران نيست؛ زيرا على بر شيعيانش نام‏هاى ديگرى از جمله «اصفيا»، «اوليا» و «اصحاب» نهاده است، به‏ويژه كه معاوية بن ابى سفيان هم لفظ شيعه را براى ياران خود به كار برده است.[62] هم‏چنين معاهده حكميت از شيعيان على عليه السّلام و شيعيان معاويه گفت‏وگو مى‏كند.[63]

دكتر طه حسين معتقد است: شيعه به معنايى كه بين فقها و مورّخان فرقه‏هاى كلامى‏

ص: 67

متداول است، در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام وجود نداشته است. مفهوم شيعه در زمان حيات آن حضرت، معادل معناى لغوى قديم آن بوده است، همان‏گونه كه در قرآن كريم آمده است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ‏ (قصص: 15) و نيز آيه ديگر كه مى‏فرمايد: وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ. (صافات: 83) شيعه در اين آيه‏ها به معناى پيروان و ياران است. ازاين‏رو، دكتر طه حسين معتقد است كه على عليه السّلام شيعه به معناى مصطلح (در روزگار بعد) نداشته، بلكه ياران و پيروانى داشته است.[64]

نقش امام حسين عليه السّلام در پديدارى فرقه تشيع‏

شهادت حسين بن على عليه السّلام در كربلا رويداد بزرگ تاريخى بود كه به شكل‏گيرى جماعت شيعه به عنوان يك فرقه متفاوت از ديگر فرقه‏ها، و با اصول سياسى و رنگ دينى خاص خود انجاميد. در حقيقت، دعوت شيعيان كوفه از امام حسين عليه السّلام و سپس تنها گذاشتن وى را نمى‏توان چيزى غير از ضعف عقيده ايشان در آن زمان دانست.[65] تأثير فاجعه كربلا در رشد روح تشيّع و فزونى ياران اين مذهب غير قابل انكار است، تا آن‏جا كه مى‏توان ادعا كرد نهضت تشيع از روز دهم محرم آغاز شد.[66]

گروه شيعه پس از شهادت امام حسين عليه السّلام به صورت جماعتى منظم درآمد كه روابط سياسى و انديشه‏هاى دينى، آن‏ها را به هم پيوند مى‏داد. آنان تجمع‏ها و پيشوايان و در وهله بعد، قواى نظامى خاص خود را داشتند، كه گروه توابين‏[67] اولين نمود آن بود.

مسعودى مى‏گويد: «در سال 65 ق شيعيان كوفه به حركت درآمدند. آن‏ها از اين‏كه در زمان كشته شدن حسين عليه السّلام او را يارى نكرده بودند، دچار ملامت و پشيمانى شدند و احساس مى‏كردند از اين‏كه امام حسين عليه السّلام دعوتشان كرده، اما اجابتش نكردند و در

ص: 68

[68]

 

نزديكى آن‏ها كشته شده، اما يارى‏اش نكردند، گناه بزرگى مرتكب شده‏اند، و حتى ديدند كه جز با كشتن قاتلان امام حسين عليه السّلام يا كشته‏شدنشان در اين راه، اين گناه از دامانشان پاك نمى‏شود. بدين منظور، بر پنج نفر گرد آمدند: سليمان بن صرد خزاعى، مسيب بن نجبه فزارى، عبد اللّه بن سعد بن نفيل ازدى، عبد اللّه بن وال تميمى، و رفاعة بن شداد بجلى.

آنان در منطقه نخيله اردو زدند.»[69]

طبرى تبلور جماعت شيعه را پس از قتل امام حسين عليه السّلام در جماعت توابين توصيف مى‏كند و مى‏گويد: «آنان پيوسته در كار فراهم آوردن ابزار جنگ و آمادگى براى پيكار بودند و در نهان، شيعيان و ديگران را به خون‏خواهى حسين عليه السّلام دعوت مى‏كردند، و قومى بعد از قومى و منطقه‏اى بعد از منطقه‏اى دعوت ايشان را مى‏پذيرفتند. اين وضع تا مردن يزيد بن معاويه ادامه داشت.»[70]

نظير اين فعاليت‏هاى سازمان يافته، بين گروه‏هاى شيعه ساير شهرها نيز آغاز شد. از اين‏رو، سليمان بن صرد پيشواى توابين به شيعيان مداين و بصره نامه نگاشت و تشويقشان كرد كه همگى به نهضت توابين بپيوندند و آنان نيز دعوت او را پذيرفتند.[71]

جماعت شيعه در اين زمان برچسب دينى به خود گرفت، به گونه‏اى كه وجهه دينى شيعى‏اش بر وجهه سياسى آن غالب آمد.[72] درحالى‏كه شيعيان پس از وفات رسول صلّى اللّه عليه و آله طايفه كوچكى بودند كه على بن ابى طالب عليه السّلام را به سبب اوصاف و فضايلش شايسته‏ترين فرد براى امامت مى‏دانستند، بعد از قتل عثمان، هنگامى كه امر بر اين قرار گرفت كه على عليه السّلام امام مسلمانان باشد- يا به دلايل ديگر- او را يارى كردند. خونى كه از امام حسين عليه السّلام به زمين ريخت؛ خون نوه رسول خدا، ذهن همگان را به عمق مصيبت‏هايى كه بر خاندان پيامبر وارد آمد، مثل قتل و آزار و شكنجه، متوجه ساخت، و از اين‏جا بود كه تشيع با حقانيت اهل بيت مترادف شد.[73]

ص: 69

و همان‏گونه كه استانلى لينپول مى‏گويد: شهادت امام حسين عليه السّلام اين نتيجه را در پى داشت كه بسيارى از موالى، شيعه شوند. اين موالى، حسين عليه السّلام را به عنوان نمونه اعلاى قربانى شدن و تحمل عذاب و سختى براى انسان‏ها فرض كردند. طبيعت ايرانيان هم متمايل به از خودگذشتگى بود، ازاين‏رو، فداكارى امام حسين با استعداد طبيعى موالى ايرانى همخوانى داشت.[74]

شيعيان با شهادت حسين عليه السّلام پيشوايى را از دست دادند كه سازمان‏دهنده و رهنمون‏كننده آنان به سوى تحقق آموزه‏ها و اصول مذهبى‏شان بود. امام على زين العابدين عليه السّلام نيز با ترك سياست و روى‏آورى به دين و عبادت،[75] تنها رهبرى معنوى شيعيان را عهده‏دار شد. امام سجاد يك رهبر سياسى و انقلابى نبود كه جماعت شيعه را رهبرى كند، و حتى ترجيح داد تمام عمرش را در مدينه منوره بماند.[76] مختار بن ابى عبيد ثقفى در تلاش بى‏فايده‏اى سعى كرد امام سجاد را از اشتغال به علم جدا كرده، او را به ميدان‏هاى سياست بكشاند. دراين‏باره «مختارنامه‏اى به على بن حسين سجاد نوشت مبنى بر اين‏كه با آن حضرت بيعت كند و قايل به امامت او شود و دعوت او را علنى سازد.

بنابراين، براى آن حضرت، مال فراوان فرستاد، ولى على بن حسين از اين‏كه آن مال را بپذيرد و نامه مختار را جواب دهد اجتناب كرد، بلكه او را در مسجد پيامبر و در ملأ عام ناسزا گفت و وى را دروغ‏گو و گناه‏كارى خواند كه با اظهار تمايل به خاندان ابو طالب، زمينه جلب مردم را فراهم مى‏كند. چون مختار از على بن حسين نوميد شد، نامه‏اى به عموى آن حضرت، محمد بن حنفيه نوشت و همان تقاضاها را از او كرد، ولى امام سجاد از عمويش خواست هيچ يك از خواسته‏هاى او را اجابت نكند.»[77]

از سوى ديگر، عبد اللّه بن زبير سوداى خلافت در سر داشت. او فرصتى را كه از

ص: 70

شهادت امام حسين عليه السّلام‏[78] و گوشه‏گيرى فرزندش على زين العابدين به دست آمده بود، مغتنم شمرد و خلافت خود را در حجاز علنى كرد،[79] و دايره نفوذ خود را به ديگر شهرهاى اسلامى گسترش داد. مختار در ابتداى كار در جرگه ياران ابن زبير درآمد. چون ديد ابن زبير جاه‏طلبى و سلطه‏جويى‏اش را محقق نمى‏سازد، پنداشت تشيع مى‏تواند وسيله‏اى براى برآوردن آرزوهايش باشد، ازاين‏رو- همان‏گونه كه ديديم- سعى كرد خود را به امام سجاد نزديك كند، ولى چون به نتيجه‏اى نرسيد، به محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه روى آورد. ابن زبير سياست على بن حسين را در برابر مختار ارج نهاد.

ازاين‏رو، امام سجاد در زمره هاشميانى كه توسط وى مورد ستم و آزار قرار گرفتند، نبود.[80]

نفوذ ابن زبير تا ديار عراق گسترش يافت؛ سرزمينى كه بيشتر مردمانش شيعه بودند و اين شيعيان هنوز از اندوه و غم فاجعه كربلا و كشته شدن حسين عليه السّلام دردمند بودند و آرزو داشتند كه ابن زبير به خون‏خواهى پيشوايشان سيد الشهدا برخيزد، به‏ويژه آنكه شيعه و ابن زبير در دشمنى با دولت امويان همداستان بودند، لكن ابن زبير آرزوهاى شيعه را تحقق نبخشيد.[81] پس شيعيان چاره را در آن ديدند كه خود از كشندگان امام حسين عليه السّلام انتقام بگيرند، كه حاصل آن نهضت توّابين شد. اشتباه ابن زبير تكرار شد؛ زيرا از يارى مادى و نظامى توّابين كه مى‏توانست پيروزى آنان را محقق سازد، امتناع كرد. در نتيجه، حركت توّابين با شكست روبه‏رو شد.[82]

ص: 71

مبارزات شيعيان در عراق‏

پس از شهادت امام حسين عليه السّلام، عراق مركز فعاليت شيعيان گرديد. حركت توّابين بلافاصله بعد از فاجعه كربلا در سال 61 ق آغاز شد. اين حركت در سال 64 ق‏[83] خاتمه يافت تا اين‏كه حركت شيعى ديگرى، يعنى قيام مختار ثقفى، شكل گرفت. مختار، خود از عوامل ناكامى حركت توابين بود؛ زيرا درصدد بود رهبرى اين حزب شيعى را كه به نام توّابين خوانده مى‏شد، به دست گيرد.[84]

مختار ثقفى نقش بسيار برجسته‏اى در تاريخ تشيع در عصر اموى ايفا كرد و تأثير آن تا آغاز عصر عباسى تداوم يافت. وى- همان‏گونه كه گفته شد- در ابتداى امر، ولايت ابن زبير را پذيرفت، سپس متوجه على بن حسين عليه السّلام شد كه بى‏فايده بود، در نهايت، ولايت محمد بن حنفيه را پذيرفت. قصد مختار از پذيرش اين ولايت، جذب دل‏هاى شيعيان و كسب تأييد آنان بود. مختار به ابن حنفيه پيشنهاد داد تا رهبرى قيام خون‏خواهانه از كشندگان امام حسين عليه السّلام را عهده‏دار شود. اما ابن حنفيه [در پاسخ به اين خواسته‏] گفت:

«من دوست دارم كه خداوند ياريمان كند و قاتلان ما را هلاك گرداند، لكن به جنگ و خون‏ريزى فرمان نمى‏دهم.»[85]

مختار از اين ديدار و اين عبارت كلى و مشروط، به نفع خود استفاده كرد؛ زيرا هنگامى به عراق آمد اعلام كرد وزير و امير ابن حنفيه است و وى خون‏خواهى برادرش امام حسين‏

ص: 72

را به او واگذار كرده است. شيعيان در كار مختار شك كردند، ازاين‏رو، نمايندگانى از جانب خود نزد ابن حنفيه به حجاز فرستادند تا نظرش را درباره مختار جويا شوند. ابن حنفيه به نمايندگان شيعيان چنين پاسخ داد: «چه دوست‏داشتنى است نزد ما كسى كه انتقام ما را بگيرد، دادمان را بستاند و دشمن‏مان را بكشد.»[86]

مختار در كارى كه توابين شكست خورده بودند، پيروز شد. وى شمار زيادى از قاتلان امام حسين عليه السّلام را هلاك كرد،[87] و سپاهى را به جنگ عبيد اللّه بن زياد، حاكم كوفه و مسئول جنگى كه به شهادت امام حسين منجر شد، فرستاد كه موفق به قتل او شدند.[88] [امام‏] على بن حسين با وجود موضع‏گيرى سابقش نسبت به مختار، از كشته شدن ابن زياد اظهار سرور و شادى كرد.[89] مختار موفق شد رياست شيعيان را به دست گيرد، آراى آن‏ها را دگرگون كند و با توجه به تأييد ابن حنفيه از او در آغاز كار، شيعيان را براى رويارويى با واليان ابن زبير در عراق، رهبرى كند.[90]

روابط مختار با ابن حنفيه، شامل چندين مرحله مى‏شد كه مرحله اول آن ملاحظه گرديد. در اين مرحله، مختار با نزديك ساختن خود به بنى هاشم، شيعيان را به‏طور خاصّ، و ساير مردم را به‏طور عام به خود جلب كرد. هداياى او پيوسته به ابن حنفيه، عبد اللّه بن عباس و ديگر هاشميان مى‏رسيد.[91] و بدين‏گونه، مختار ياور اهل بيت شد، آن هم زمانى كه خلفاى اموى و واليانشان از سويى، و عبد اللّه بن زبير از سوى ديگر، بر آنان ستم روا مى‏داشتند.

ص: 73

پيدايش فرقه شيعيان كيسانى‏

پس از اين‏كه مختار براى تحقق بخشيدن، سلطه و نفوذ خود و جلب رضايت پيروان و يارانش از موالى ايرانى، قصد دگرگونى ديدگاه‏هاى شيعى را كرد، مرحله جديدى آغاز شد. نخستين ركن دعوت مختار اين بود: دين عبارت است از پيروى محض امام. اين اعتقاد، آنان را به اين معنا سوق داد كه تأويل اصول شرعى، همچون نماز، روزه، زكات و حج و غير آن با امامان است. اين اعتقاد، برخى را به آن‏جا رساند كه پس از رسيدن به مقام پيروى محض از امام، مى‏توان احكام شرعى را ترك كرد؛ در بعضى، ضعف اعتقاد به قيامت ايجاد شد؛ برخى‏ها به حلول و تناسخ و رجعت پس از مرگ اعتقاد پيدا كردند.

كسانى هم بر يك امام متوقف شدند؛ يعنى بر اين باور بودند كه او نمى‏ميرد و نبايد بميرد تا آن‏كه رجعت كند. و گروهى از ايشان حقيقت امامت را در ديگران جست‏وجو كردند، سپس بر امام پيشين غمين شدند و در كار او متحيّر ماندند و گروهى از ايشان مدّعى مقام امامت شدند، درحالى‏كه از شجره امامت نبودند.[92]

هم‏چنين مختار اعتقاد داشت كه بداء براى خداوند جايز است،[93] ازاين‏رو، هنگامى كه «وقوع حادثه‏اى را به يارانش وعده مى‏داد، چنانچه آن امر اتفاق مى‏افتاد، آن را شاهد راستى ادعاى خود وانمود مى‏كرد و اگر خلاف آن روى مى‏داد، مى‏گفت: براى خداوند بداء حاصل شده است. وى بين بداء و نسخ، تفاوت قايل نمى‏شد.»[94] دراين‏باره، ابن اثير چنين روايت مى‏كند: «مختار تختى كهنه از روغن‏فروشى خريد، روغن‏هاى آن را زدود و به پيروانش‏

ص: 74

گفت: هيچ امرى در امت‏هاى قبلى نبود، مگر اين‏كه در امت شما همانند آن را داريم. اگر بنى اسرائيل آن تابوت را داشتند، پس اين تخت هم در بين ما حكم تابوت را دارد.»[95]

بروكلمان معتقد است كه چون مختار حقى در خلافت نداشت، با ترويج اين نظريه‏هاى نامأنوس مى‏خواست همانند يك امام، آنچه را خود نقص مى‏پنداشت، جايگزين كند،[96] درحالى‏كه دكتر خربوطلى بر اين باور است كه آموزه‏هاى مختار تماما متناسب با باورهاى موالى ايرانى عراق بودند.[97] و[98]

روابط بين مختار و محمد بن حنفيه پس از مدتى تيره شد. «ابن حنفيه ترسيد كه در دين فتنه ايجاد شود، پس قصد آمدن به عراق كرد تا معتقدان به امامتش دور او گرد آيند.»[99]

اين تغيير ديدگاه ابن حنفيه يكى از عوامل ضعف قيام و شتاب بخشى به خاتمه حركت مختار به دست مصعب بن زبير در عراق شد.[100]

پيدايش فرقه كيسانيه پيامد حركت شيعى مختار بود.[101] شهرستانى تعاليم كيسانيه را به تعاليم مختار ربط مى‏دهد كه كيسانيه معتقدند دين، پيروى محض امام است و نيز بر اين باورند كه بداء در عالم، و اراده و امر بر خداى متعال جايز است، و اين‏كه بين نسخ و بداء فرقى نيست.[102] هم‏چنين كيسانيه به رجعت محمد بن حنفيه معتقد شدند. به نظر آنان، محمد در كوه رضوى اقامت دارد و او زنده است و نمى‏ميرد و در انتظار آن است كه خداوند اذن خروجش دهد تا عدل را در زمين بگستراند.[103] بغدادى بر اين نظر است كه‏

ص: 75

كيسانيه از آموزه‏هاى غلات سبأيه‏[104] متأثرند.[105] سبأيه به حلول روح الهى در انبيا اعتقاد دارند كه اين روح پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به على بن ابى طالب و سپس به امامان از نسل وى منتقل شد.

شيعه كيسانيه معتقدند كه ائمه چهار نفرند: على بن ابى طالب و سه فرزندش حسن، حسين و محمد بن حنفيه. اين اعتقاد آنان در ابيات شعر ذيل نمايان است: «بدان كه ائمه از قريش كه ولايت حق را به دست دارند، چهار فردند جداى از ديگران، كه على و سه تن از فرزندانش مى‏باشند. اينان نوه‏هاى پيامبر مى‏باشند كه امامت آنان بر كسى مخفى نيست.

يك فرزندزاده رسول، فرزند ايمان و نيكى است. نوه ديگر، همانى است كه كربلا او را از مردم گرفت. و نوه ديگر، همان است كه ديدگان مردم او را نخواهند ديد تا روزى كه بيايد و رهبرى لشكريان را به دست گيرد، درحالى‏كه پرچم‏هاى برافراشته به دنبال او روانند. او غايب گشته و مدتى بين مردم ديده نمى‏شود، و جايگاهش كوه رضوى و نزدش آب و عسل است.»[106] و[107]

ص: 76

فرقه شيعه اماميه‏

در كنار دو فرقه سبأيه و كيسانيه، شيعه اماميه بودند كه مى‏گفتند محمد بن حنفيه از فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيست، و امام حسين عليه السّلام بر امامت فرزندش على وصيت كرده است.[108] ايشان در امامت اين را شرط مى‏دانند كه لازم است امام حاضر، امام بعد از خود را به نص تعيين كند. پس چون على اكبر در كربلا به شهادت رسيد، امامت به فرزند ديگر امام حسين عليه السّلام به نام على اصغر كه بعدها به زين العابدين شهرت يافت، منتقل شد. زين العابدين عليه السّلام يكى از پنج نفرى بود كه در كربلا از كشته شدن نجات يافت.[109] منابع شيعه اماميه بيان مى‏كنند كه جدش على بن ابى طالب عليه السّلام و پدرش حسين بن على عليه السّلام به امامت او تصريح كرده‏اند. بعضى روايات چنين مى‏گويند كه امام حسين عليه السّلام وصيتى نزد ام سلمه همسر پيامبر به وديعت گذاشت كه در آن به امامت زين العابدين عليه السّلام تصريح شده بود.[110]

امام زين العابدين، امامت روحى پيروانش را اختيار كرد؛ امامتى كه بيشتر شبيه قطب‏هاى تصوف بود تا رياست احزاب سياسى يا رهبرى فرقه‏هاى دينى. پيامد اين امر، توجه شيعيان عراق به محمد بن حنفيه بود؛ چرا كه آنان به ادامه جهاد، رغبت داشتند، از اين‏رو، شيعيان بين پيروى ابن حنفيه و امام زين العابدين سرگردان شده و به دو فرقه كيسانيه و اماميه منقسم گشتند، گرچه به دلايل سياسى و نظامى، موقتا كفه ترازوى ابن حنفيه سنگين‏تر شد. امر حتمى و مقدر اين بود كه تشيع در نسل منسوبين به فاطمه عليها السّلام باقى بماند، ازاين‏رو، شيعه اماميه ماندند و كار كيسانيه خاتمه يافت.[111]

ص: 77

امام محمد باقر عليه السّلام‏[112] سياست پدر خود، امام زين العابدين را در التزام به امامت روحى شيعيان و اجتناب از ورود به حوزه‏هاى سياسى پيش گرفت. ازاين‏رو، آن حضرت در تاريخ سياسى شيعه چندان نقشى ندارد، بلكه نقش ايشان در نقل احاديث نبوى و گسترش علم كلام بود.[113] هم‏چنين امام باقر عليه السّلام بر غاليان شيعه تاخت و از آن‏ها بيزارى جست و از شيعيان خواست تا روش ميانه و معتدل را پيش گيرند.[114]

هرچند ما پيروان امام على زين العابدين و پس از او امام محمد باقر را شيعه اماميه مى‏خوانيم، اما واقعيت اين است كه كلمه اماميه در زمان حضرت باقر عليه السّلام مصطلح نشده بود. پيروان آن حضرت، عده‏اى شيعه ميانه‏رو بودند و ظاهرا اين عده در زمان امام زين العابدين و حضرت باقر در مدينه و كوفه در اقليت بودند، ساير شيعيان را كيسانيه با فرقه‏هاى مختلفش و غاليان با تحركات خشونت‏بارشان تشكيل مى‏دادند. در اين ميان، عباسيان يا رافديه در حال محكم ساختن موقعيت خود در خراسان بودند.[115]

پس از مخفى شدن محمد بن حنفيه، فرزندش ابو هاشم امر امامت شيعيان كيسانى را عهده‏دار شد، و تاريخ اين فرقه مرحله جديدى را آغاز كرد. ابو هاشم كسى است كه با وصيت خود، امر امامت را به محمد بن على عباسى انتقال داد، كه باعث ظهور دعوت عباسيان در سال 100 ق شد. در دوران انتشار دعوت عباسى در سال‏هاى 100- 132 ق قيام‏هاى شيعى شديدى روى دادند كه برجسته‏ترين آن‏ها، قيام زيد بن على زين العابدين‏[116]

ص: 78

و فرزندش يحيى و قيام عبد اللّه بن معاوية بن جعفر بن ابى طالب مى‏باشند. عباسيان شانه به شانه شيعيان در صحنه رويدادها ظاهر مى‏شدند و نوع رابطه اين دو خاندان از همكارى تا درگيرى، متغير بود. همين روابط متغير بود كه ديدگاه شيعه را نسبت به دولت عباسى در هنگام برپايى آن تعيين كرد. در مباحث بعدى به اين موضوع خواهيم پرداخت.

ص: 79

فصل دوم نقش حركت‏ها و نهضت‏هاى شيعى در سقوط دولت امويان‏

اين فصل به نقش شيعه در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى مى‏پردازد؛ نقشى كه بر پايه آن، ديدگاه شيعيان نسبت به خلفاى عصر اول عباسى مشخص شد.

در فصل قبل چگونگى پيدايش و پيشرفت تشيع را بيان كرديم و به اين‏جا رسيديم كه ابو هاشم امامت شيعيان كيسانى را به دست گرفت. هم‏چنين ديديم امام على زين العابدين و فرزندش محمد باقر عليه السّلام به امامت معنوى شيعيان بسنده كرده و از ورود به عرصه‏هاى سياسى دورى گزيدند. و سپس شاهد قيام شديد امام زيد بن على عليه امويان بوديم.

بهره‏گيرى دعوت عباسى از نهضت‏هاى شيعى در دوران اموى‏

پس از آن‏كه ابو هاشم فرزند محمد بن حنفيه رهبر شيعيان كيسانى، به امامت محمد بن على عباسى وصيت كرد، دعوت عباسى در سال 100 ق آغاز شد.[117] عباسيان از مجاهدت‏هاى شيعيان در دوران امويان بهره بردند و نهضت‏ها و رويارويى‏هاى شيعيان از عناصر منهدم‏كننده دولت اموى بود.

دعوت عباسى، خود را پشت شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» مخفى كرد و با اين‏

ص: 80

روش، زمينه دوستى شمار زيادى از مسلمانان به‏ويژه موالى ايرانى را كه خواستار انتقال خلافت به خاندان هاشمى (خاندان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) بودند، فراهم آورد.[118]

در خلال دعوت مخفى عباسيان (100- 132 ق) قيام‏هاى شيعى شديدى به وقوع پيوست. قيام زيد بن على و پسرش يحيى، و قيام عبد اللّه بن معاويه از آن جمله‏اند. اين قيام‏ها خلفاى اموى را به خود سرگرم كرد و آنان را از توجه به دعوت رو به رشد عباسيان غافل ساخت. اين قيام‏ها بسيارى از تلاش‏هاى دولت اموى را صرف خود كرد كه به نفع دعوت عباسى تمام شد و راه را براى دعوت آن‏ها هموار ساخت. واكنش عباسيان در برابر قيام‏هاى علوى به يك شكل نبود. دوران دعوت نهانى عباسيان (100- 132 ق) دوره‏اى سرنوشت ساز در تعيين شكل روابط بين علويان و شيعيانشان از يك سو، و خاندان عباسى از سوى ديگر بود. آگاهى بر رويدادهاى آن دوره پرحادثه (100- 132 ق)، عوامل برپايى جنبش‏هاى شيعى را در عصر اول عباسى براى محققان تفسير مى‏كند. علويان و عباسيان در اين دوره، روابط متغيرى را از گرمى تا سردى و از همكارى تا رويارويى تجربه كردند. همه آن‏ها در دشمنى و رويارويى با دولت اموى همداستان بودند و اين شرايط، آنان را از ترسيم و ارائه برنامه و مسير حقيقى‏شان بازداشت.

مدتى بعد اوضاع دگرگون شد؛ جنگ و جهاد ثمر داد و دولت اموى سقوط كرد، حقيقت، عيان شد و واقعيات خودنمايى كرد و خلافت عباسى برپا شد، نگرانى‏هاى علويان بروز كرد و شيعيان بر عباسيان خشم گرفتند. آنان دريافتند كه عباسيان از مجاهدت‏هايشان سوءاستفاده كرده و با تصاحب خلافت و كنار نهادن علويان فريبشان داده‏اند. پيامد اين امر، برپايى نهضت‏هاى انقلابى شيعى در عصر اول عباسى بود.

ابو هاشم پس از پدرش محمد بن حنفيه، امام شيعيان كيسانى شد[119] و فعاليت‏هاى تبليغى وسيعى را آغاز كرد كه موجب ترس و نگرانى خليفه اموى، سليمان بن عبد الملك گرديد.[120] خليفه چاره آن ديد كه او را از ميان بردارد. پس ابو هاشم را به پايتخت اموى‏

ص: 81

 (دمشق) فراخواند و استقبال شايانى از وى به عمل آورد و او را هنگامى كه به سال 98 ق عازم حجاز بود، مسموم كرد.

چون ابو هاشم مرگ خود را نزديك ديد متوجه حميمه شد؛ جايى كه محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس مقيم بود، و به او گفت: «اى پسر عمو مرگ من فرارسيده، اينك نزد تو آمدم و اين وصيت پدرم به من است و در آن آمده كه امر امامت به تو و فرزندانت مى‏رسد، و نيز در آن، زمان قيام و علايم فرارسيدن آن و آنچه شايسته است شما انجام دهيد، سفارش شده است.» سپس گفت: «سفارش مى‏كنم، به شيعيان نيكى كنى، آنان داعيان و ياران تو مى‏باشند، ايشان را محرم خود بدان كه من آنان را به محبت و دوست‏دارى خاندانت سخت آزموده‏ام.»[121]

منابع تاريخى متقدم، يادآور مى‏شوند كه ابو هاشم، محمد بن على را از اسرار دعوت هاشمى، كه خود نزديك پانزده سال حامل آن بود، آگاه كرد و او را به راه‏كارهاى استمرار دعوت آشنا كرد و اسامى داعى الدعاتش در كوفه و ديگر داعيان كيسانى را بر او آشكار نمود و نامه‏هايى را كه به شيعيان و يارانش در عراق و خراسان نگاشته بود در اختيارش نهاد كه در آن، شيعيانش را از نزديكى مرگ خود خبر مى‏داد و اين‏كه امر دعوت را به محمد بن على عباسى و پس از وى به فرزندانش واگذار كرده است. ابو هاشم در اين نامه‏ها از شيعيانش خواسته بود كه متوجه محمد بن على عباسى شوند، او را بشناسند و اوامرش را اجابت كنند. «ازاين‏رو، امامت به خاندان عباسى منتقل شد.»[122]

بررسى قضيه ميراث كيسانيه در ترازوى تاريخ‏

اين خلاصه‏اى بود از آنچه منابع تاريخى قديمى ذكر كرده‏اند. اما مورخان متأخر در تعليقات خود بر اين رويداد مهم تاريخى، دچار اختلاف شده‏اند. ولهاوزن در كتاب خوارج‏

ص: 82

و شيعه بر اين نظر است كه عباسيان پايه مشروعيت خلافت خويش را بر اين ادعا نهاده‏اند كه ابو هاشم، فرزند و وارث محمد بن حنفيه، از حق امامت خويش به نفع خاندان عباسى چشم‏پوشى كرده است.[123] هم‏چنين ولهاوزن در كتاب الدولة العربية مى‏گويد: روايت ميراث ابو هاشم به احتمال قوى ساختگى است و همان اوايل جعل شده است؛ چون شواهد، و [دلايل‏] ساختگى بودن آن را بايد در زمانى قديمى‏تر جست‏وجو كرد؛ زيرا شواهد محكمى دارد، و اگر چنين نبود، خلفاى عباسى بعدى از اقامه مشروعيتشان براساس چنين رواياتى اجتناب مى‏كردند. اين روايت، هم‏چنين بخشى از حقيقت را دربردارد؛ چرا كه ابو هاشم بر محمد بن على عباسى تقدم داشت، هرچند جايز بود كه او را به عنوان خليفه حقيقى بعد از خود تعيين نكند؛ زيرا ابو هاشم خود حزب خاصى داشت و پيروانش، هاشميه خوانده مى‏شدند، با اين حال، پس از مرگ ابو هاشم پيروانش بر محمد بن على گرد آمدند و طبق آنچه طبرى گفته، در رأس اين عده، خداش بود كه او يكى از موفق‏ترين داعيان شيعه بود و از همان آغاز كار، براى محمد بن على دعوت كرد. بنابراين، در خبر آن وصيت، مقدارى از حقيقت نهفته است؛ عباسيان ابتدا ولايت ابو هاشم را پذيرفتند تا هاشميان را به دعوت خود ملحق كنند.[124]

هم‏چنين رونلدسن شرق‏شناس بر اين باور است كه ابو هاشم در حضور شاهدانى از كيسانيه، از حق خود در خلافت به نفع محمد بن على عباسى صرف نظر كرد.[125]

فان فلوتن بر داستان واگذارى امامت ابو هاشم به محمد بن على عباسى تأكيد مى‏كند و آن را حقيقتى انجام شده مى‏داند. او مى‏گويد: تاريخ واگذارى جانشينى از سوى ابو هاشم به پسر عموهاى عباسى‏اش مسئله‏اى است كه بر كسى كه اندك آگاهى به تاريخ اسلام داشته باشد، پوشيده نيست. گفته مى‏شود ابو هاشم وقتى احساس كرد مرگش نزديك شده، حق امامت خود را به فرزندان عباس واگذار كرد و آن‏ها را به اسامى داعى الدعاتش در كوفه و داعيان پس از او آگاه كرد و نيز نامه‏هايى را كه بايد به اين دعات برساند تقديمشان‏

ص: 83

كرد. به هر تقدير، مى‏بينيم امام محمد بن على عباسى بار سنگين دعوت را بعد از مرگ ابو هاشم به دوش كشيد.[126]

مورّخ ديگر ك. و. زاتريين در دايرة المعارف، ذيل ماده ابو هاشم داستان كناره‏گيرى علويان به نفع عباسيان را نفى مى‏كند و مى‏گويد: اين روايت هرچند در قديمى‏ترين كتاب‏هاى تاريخى عرب ذكر شده، محققان متأخر در صحت آن شك جدى كرده‏اند و آن را ساخته و پرداخته شيعيان عباسى مى‏دانند كه بدين شكل خواسته‏اند براى خاندان عباسى حقى در خلافت اثبات كنند.

رونلدسن اين نظريه را رد كرده و مى‏گويد: شدت شك ما به اين واقعه، زمانى فروكش مى‏كند كه بدانيم ابو هاشم به تحقيق در حميمه مرده است و بعيد نيست كه مرگ ابو هاشم در حميمه با اتحاد كيسانيان و عباسيان عليه بنى اميّه مرتبط باشد.[127]

مرحوم دكتر حسن ابراهيم معتقد است كه حق امامت از خاندان علوى به خاندان عباسى منتقل شد، و بر اين رويداد، نام «ميراث كيسانيه» مى‏نهد. به نظر او، ابو هاشم از حق خود به نفع محمد بن على عباسى صرف‏نظر كردند، و سبب آن را در اين مى‏داند كه ابو هاشم، فردى را در بين خاندان علوى نيافت كه شايستگى عهده‏دارى امر امامت مسلمانان را داشته باشد. علت ديگر، اختلاف عقيده كيسانيان با شيعيان اماميه بود كه ياوران فرزندان فاطمه عليها السّلام بودند.[128]

به نظر ما، واگذارى امامت، به شكل از پيش تعيين شده يا نقشه طراحى شده‏اى نبود، بلكه زاده رويدادها و نتيجه حتمى وضعيت سياسى آن دوره بود؛ چرا كه ابو هاشم به قصد وطن خود از دمشق بيرون آمد و مسيرش را به سمت حميمه تغيير نداد، مگر وقتى كه احساس كرد سمى كه يكى از افراد سليمان بن عبد الملك به او رسانده، اكنون در همه وجودش سرايت كرده و او در آستانه مرگ است. چون به توطئه خليفه اموى عليه خود واقف شد، لازم ديد دعوتى را كه حدود پانزده سال برايش تلاش كرده بود به‏

ص: 84

شكلى استمرار دهد و از قاتل خود، خليفه اموى انتقام بگيرد. او در اين حال، نزديك حميمه، مركز عباسيان بود، پس نظرش آن شد كه امر دعوت را به محمد بن على عباسى واگذار كند.

ما معتقديم كه اگر اين توطئه نبود و ابو هاشم زنده مى‏ماند، دعوت را به امام عباسى واگذار نمى‏كرد، چنان‏كه در آن زمان، رقابت شديدى بين دو گروه از علويان وجود داشت:

يكى، گروه حنفى كه ابو هاشم جزء آنان بود و ديگرى، گروه حسينى كه به امام حسين بن على عليه السّلام منسوب بودند.

وضعيت شخصى ابو هاشم نيز او را به چنين تصميمى سوق داد؛ زيرا وى فرزندى نداشت كه جانشينش شود، افزون بر اين، بيشتر نوه‏هاى جدش امام على بن ابى طالب عليه السّلام خردسال بودند و در بزرگان آن‏ها هم كسى در آن زمان نبود كه مسئوليت‏هاى حساس اين امر را بر دوش گيرد، درحالى‏كه جوانان بنى عباس فراوان بودند. بنابراين، خاندان‏هاى ابو هاشم و عباس كه پيش از اين، روابطى مسالمت‏آميز با يكديگر داشتند، اكنون همچون عشيره‏اى كامل شده و مستعد رويارويى با امويان گرديدند و فعاليت‏ها و تجمعاتشان آشكار شد تا جايى كه خلفاى بنى اميه متوجه شدند و موضعى محتاطانه نسبت به ايشان پيش گرفتند.[129]

به نظر مى‏رسد عباسيان به اين نتيجه رسيدند كه نبايد به ميراث ابو هاشم اكتفا كنند، و پيش از آن‏كه خلافت به آنان منتقل شود، چاره را در تمسّك به بعضى استنادهاى شرعى ديدند. پس بين مسلمانان چنين منتشر كردند كه آنان فرزندان عباس بن عبد المطلب، عموى پيغمبرند و ادعا كردند كه وقتى وارث مذكرى نباشد خلافت به عمو مى‏رسد. آنان خلافت را تركه‏اى مى‏ديدند كه پيامبر باقى گذاشته، به ارث برده مى‏شود و احكام ميراث بر آن منطبق است.[130]

بهترين سندى كه ديدگاه رهبران علوى غير از حزب محمد بن حنفيه را به تصوير مى‏كشد، نامه‏اى است كه محمد بن عبد اللّه بن حسن بن على، معروف به نفس زكيه، به‏

ص: 85

ابو جعفر منصور، خليفه دوم عباسى ارسال كرده است. در آن نامه چنين آمده است: «...

پس همانا حق از آن ماست. شما به نام ما ادعاى خلافت كرديد و به كمك شيعيان ما بر آن خروج كرديد و در سايه فضل ما از آن بهره‏مند شديد. به درستى كه پدر ما على عليه السّلام امام و وصى بود. پس چگونه ولايت او و فرزندانش را به ارث برديد؟! آيا حيا نمى‏كنيد؟»[131]

منصور پاسخ مشروحى به نامه محمد نفس زكيه داد، اما در آن اشاره‏اى به كناره‏گيرى ابو هاشم به نفع محمد بن على عباسى نكرد، بلكه به دلايلى استناد كرد كه فضيلت عباسيان را بر علويان مى‏رساند؛ دلايلى مبنى بر اين‏كه عباس وارث پيغمبر است، نه على بن ابى طالب. منصور نوشته بود: «... اما اين‏كه مى‏گويى شما فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستيد، مخالف فرموده خداى متعال در قرآن است كه‏" ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ"،[132] در حقيقت شما فرزندان دختر اوييد. اين خويشاوندى نزديكى است، ولى مجوز ارث بردن نيست. خاندان شما ولايت را به ارث نمى‏برد و امامتشان مشروع نيست، پس چگونه خلافتى را كه حقى بدان نداشته‏اند به ديگران به ارث مى‏دهند؟! ... سنتى كه مسلمانان در آن اتفاق دارند اين است كه جد مادرى (پدر مادر، دايى و خاله) ارثى نمى‏برند.»[133]

نقش تشيع علوى در پى‏ريزى دعوت عباسى‏

واقعه كناره‏گيرى ابو هاشم به نفع محمد بن على عباسى به نتايج فراوان و مهمى انجاميد. از اين زمان هركدام از دو خاندان علوى و عباسى راه خود را به سوى هدفى كه در پى آن بودند، يعنى خلافت، مشخص كردند. عباسيان براى دست‏يابى به خلافت تلاش مى‏كردند، همان‏گونه كه علويان از نسل فاطمه (عليها السّلام) جنگ خود را عليه امويان ادامه مى‏دادند. باوجود اين‏كه هركدام از اين دو خاندان روش‏هاى خود را داشتند، لكن هيچ كدام از آن‏ها كاملا از يكديگر جدا نشدند؛ از يك سو شيعيان علوى اساس دعوت عباسيان گرديدند و از سوى ديگر، عباسيان در تعدادى از انقلاب‏هاى اواخر عصر اموى با شيعيان‏

ص: 86

همكارى كردند.[134] البته اين تعامل صرفا در حد همكارى نبود، چه بسا تحركات علويان كه با دعوت عباسيان جور درنمى‏آمد و آنان را به برخورد مى‏كشاند.

محمد بن على عباسى در سن 38 سالگى، رهبرى دعوت را به دست گرفت. وى ياران و رؤساى دعوت را، كه از اصحاب امام سلفش ابو هاشم بودند، جمع كرد و بر ايشان خطبه خواند و اموال هر كس را در منطقه‏اى كه در آن به سر مى‏برد به او داد، و ايشان را به اخذ خمس اموال شيعيان امر كرد، و فرمان داد اموال را به داعى الدعاة كوفه بدهند تا او همه را به حميمه بفرستد و اگر نتوانست، در موسم حج در مكه تحويل دهد. هدف اين بود كه پول‏ها در راه گسترش دعوت هزينه شود. آنان تعهد كردند نام امام عباسى را جز نزد خواص از يارانش فاش نسازند و قرار شد دعوت به صورت كلى به نام يكى از مردان اهل بيت باقى بماند، تا مقبوليت بيشترى نزد مردم داشته باشد. در اين كار، محمد بن على همچون رئيس يك جمعيت سرّى، زمينه انقلاب را فراهم مى‏كرد.[135]

محمد بن على عباسى دريافته بود كه كوفه و خراسان هر دو براى نشر دعوت عباسى مناسب‏اند؛ زيرا كوفه زمانى طولانى خاستگاه تشيع خاندان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود، و خراسانى‏ها هم انديشه شيعه را به سادگى مى‏فهميدند و به نظريه تقدّس حق پادشاهى، كه در ايران از دوره پادشاهى خاندان ساسانى رواج داشت، معتقد بودند. هم‏چنين آزارى را كه ايرانيان از حكومت اموى متحمل شده بودند زمينه نشر آسان دعوت عباسى را فراهم آورد.[136]

صاحب فخرى از كشش‏ها و اميال مردمان شهرها در اين دوران بحث مى‏كند و مى‏گويد: «اما مردم حجاز، پس ايشان اندك‏اند، و اما مردم كوفه و بصره، اهل بيت از آنان بيم داشتند و سبب آن، بى‏وفايى‏ها و مكر و خون‏ريزى‏هايى بود كه از ناحيه ايشان به امير المؤمنين على عليه السّلام و حسن و حسين رسيده بود. و اما مردم شام و مصر، دوستى بنى اميه هم‏چنان در دل‏هاى آنان رسوخ يافته و جملگى طرفدار بنى اميه‏اند. بنابراين، از

ص: 87

مردم شهرها جز مردم خراسان كسى براى عباسيان نمانده بود كه به ايشان اطمينان كند.»[137]

امام محمد بن على عباسى وضعيت ممالك اسلامى آن روزگار و كشش‏ها و اميال مردمان شهرها را براى داعيان عباسى چنين وصف مى‏كند: «كوفه و نواحى آن، شيعه على هستند،[138] اما اهالى بصره، عثمانى مذهب‏اند و از پذيرش امام ديگر خوددارى مى‏كنند.

مردم جزيره حرورى،[139] خارجى‏اند (مارقين). مردم شام هم جز پيروى معاويه و خاندان بنى اميه، و كينه‏توزى و نادانى، چيزى ندارند. مردم مكه و مدينه نيز به ابو بكر و عمر چسبيده‏اند. پس شما را به خراسان و خراسانيان سفارش مى‏كنم كه شماره ايشان بسيار و استواريشان آشكار است. آنان درونى سليم و دل‏هايى پاك دارند. هنوز تمايلات گوناگون، آنان را دسته‏بندى نكرده و فرقه‏هاى مختلف ميانشان جدايى نيفكنده و فساد در آن‏ها رخنه نكرده است. ايشان سربازانى هستند رويين تن، چهارشانه، با پيشانى بلند و چانه و ريش و سبيل و با صدايى مردانه و كلام محكم كه از درونى مرموز بيرون مى‏آيد. باز هم به خاوران، فال نيك مى‏زنم كه خاستگاه خورشيد جهان افروز و چراغ روشنگر جهانيان است.»[140]

عباسيان بدون در نظر گرفتن عراق، خراسان را مركز دعوت قرار دادند؛ زيرا عراق نزديك مركز خلافت (شام) بود و فرقه‏هاى متعددى همچون شيعه، خوارج، معتزله، و مرجئه در آن به سر مى‏بردند. علاوه بر اين، سپاهيان شام و رجال بنى اميه و بزرگان عرب در شهرهاى عراق بودند و حاكمان اموى عراق نيز پيوسته داعيان عباسى را مورد تعقيب و حبس و آزار قرار مى‏دادند.[141] حال آنكه خراسان در موقعيتى دور [از مركز خلافت اموى‏] قرار داشت، و اكثر مردم آن از موالى بودند كه از حكومت اموى رضايت نداشتند. البته اقليتى عربى در خراسان بودند كه تعصب‏هاى قبيله‏اى آنان را دچار تفرقه كرده بود.

ص: 88

تقدير با دعوت عباسيان همراه شد؛ عمر بن عبد العزيز خلافت اموى را به دست گرفت (99 ق) و به عدل و تقوا و صلح دوستى شهرت يافت. وى دشنام دادن به على بن ابى طالب عليه السّلام را بر منابر ممنوع كرد[142] و رفت‏وآمد بنى هاشم، چه علوى و چه عباسى را آزاد اعلام نمود و از ادامه ظلم و ستم به ايشان، كه در سراسر خلافت اموى معمول بود، ممانعت به عمل آورد.[143] اين روش به محمد بن على عباسى فرصت داد تا فعاليت خود را توسعه دهد و با آزادى كامل داعيان عباسى را گرد آورد و براى دعوت عباسيان- كه هنوز نوپا بود- فرصت مناسبى را فراهم آورد كه رشد كند و شكوفا شود.

از اين لحاظ، مورّخان سال 100 ق را نقطه جهش دعوت مخفى عباسيان مى‏دانند.

بسيارى از مسلمانان در آن روزگار بر اين باور بودند كه پايان يك قرن و آغاز قرن جديد بشارت‏دهنده دگرگونى اوضاع است. دگرگونى‏اى كه انتظار آن مى‏رفت، نابودى خلافت بنى اميه و پيروزى بنى هاشم بر ايشان بود. ازاين‏رو، بسيارى آغاز سال 100 ق‏[144] و به خلافت رسيدن عمر بن عبد العزيز عادل را به فال نيك گرفته، آن را مرحله انتقالى خلافت از بنى اميه به بنى هاشم فرض كردند. اما اين آرزوهاى بزرگ به سرعت محقق نشد. خليفه عادل اموى پس از مدت كوتاهى، يعنى پس از دو سال و پنج ماه خلافت، درگذشت.

گزارش برخى مورّخان حاكى است كه عمر بن عبد العزيز توسط طيفى از امويان كه از مداراى او با علويان ناراضى بودند، كشته شد. جانشين وى يزيد بن عبد الملك بود كه در مدت چهار سال خلافتش ناآرامى همه جا را فراگرفت. بعد از او هشام بن عبد الملك خليفه شد. وى يكى از قوى‏ترين شخصيت‏هاى خاندان اموى بود. دعوت عباسى كه هنوز در ابتداى راه و در حال نضج‏گيرى بود، در اين زمان با دشمنى شديد و سرسخت روبه‏رو گرديد، بخصوص اين‏كه دوران حكومت هشام بيست سال به طول انجاميد.

ص: 89

دعوت سرّى سال 100 ق در حميمه در زمان خلافت عمر بن عبد العزيز آغاز شده بود. در آن سال شيعيان عراق به ملاقات محمد بن على در حميمه آمدند و خواستار بيعت با او شدند. محمد بن على، خطاب به ايشان گفت: «زمان برآورده شدن اميدهايمان فرا رسيده؛ چرا كه صد سال از زمان هجرت پيامبر گذشته است.»[145] امام عباسى داعيان خود را به عراق و خراسان فرستاد و شيعيان اين مناطق با پذيرش آنان، با محمد بن على بيعت كردند. اين داعيان با نامه‏هاى كسانى كه دعوتشان را لبيك گفته بودند بازگشتند.[146] ميسره نبال از جمله داعيانى بود كه محمد بن على به عراق فرستاد، همان‏گونه كه سه داعى ديگر براى نشر دعوت به خراسان فرستاد كه يكى از آن‏ها ابو عكرمه سراج بود. ابو عكرمه از بين داعيان، هفتاد نفر را انتخاب كرد و از بين آن‏ها دوازده نقيب برگزيد.[147] امام عباسى به داعيانش فرمان داده بود كه شعار دعوتشان بدون ذكر نام فردى خاص از علويان يا عباسيان، «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» باشد؛ چرا كه اگر نام امام عباسى را مشخص مى‏كردند، علاوه بر حساس شدن امويان، دشمنى علويان با دعوت عباسى را نيز برمى‏انگيخت.[148]

هشام بن عبد الملك در سال 105 ق خلافت را به دست گرفت. در دوران او افق اشتراك ديدگاه يا اختلاف نظر عباسيان و علويان نسبت به يكديگر آشكار شد؛ هر دو گروه در اعتراضشان به ظلم و ستم امويان و لزوم مجازات آن‏ها هم صدا بودند، اما در روش سياسى كه هريك براى خود ترسيم كرده بودند، اختلاف نظر داشتند.

هشام بن عبد الملك در آغاز خلافت خود خالد قسرى را والى عراق كرد. خالد

ص: 90

با بنى هاشم و شيعيانشان در عراق خوش‏رفتارى كرد. اما يوسف بن عمر ثقفى‏[149] هشام را متوجه خطر اين سياست خالد كرد و به او نوشت: پيش از اين، هاشميان از گرسنگى در حال مرگ بودند، به گونه‏اى كه همت هريك از آن‏ها سير كردن خانواده‏اش بود، اما هنگامى كه خالد ولايت عراق را عهده‏دار شد، به آن‏ها بخشش‏هاى فراوان كرد تا حدى كه به وسيله آن قدرت يافته، اكنون مشتاق خلافت شده‏اند.[150] هشام، خالد قسرى را عزل كرد و به جاى او يوسف بن عمر را والى عراق گردانيد. وى نيز سياستى ظالمانه و خشن نسبت به شيعيان بنى هاشم در پيش گرفت، به گونه‏اى كه «هر فرد معروف به دوستى بنى هاشم و خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را دستگير كرد و در واسط به زندان انداخت.»[151]

عباسيان و علويان به يك اندازه از يوسف بن عمر (والى هشام در عراق) ستم و اذيت ديدند. اما اين دو گروه براى رويارويى با اين ظلم و ستم، به گونه‏هاى متفاوت عمل كردند؛ عباسيان چنين صلاح دانستند كه موقتا از سياست خويشتن‏دارى تبعيت كرده و بيشتر، پنهان‏كارى كنند، ازاين‏رو، دعوت خود را مخفى كرده و به شيوه محافظه‏كارانه و محتاطانه عمل كردند، اما علويان تصميم گرفتند در مقابل ظلم و ستم امويان به قيام علنى و مسلحانه روى آورند، كه يكى از اين حركت‏ها قيام زيد بن على بود.

قيام زيد بن على در عراق‏

سرزمين‏هاى شرقى دولت اموى در عهد هشام، شاهد دو جنبش بود: يكى نهضت پنهانى عباسيان كه براساس دعوت سرى عمل مى‏كرد. اين جنبش به آهستگى و پنهانى قدم برمى‏داشت، با تأنّى به پيش مى‏رفت و از راه‏هاى خطرناك پرهيز مى‏كرد. جنبش ديگر، حركت علوى بود كه به شكل قيامى علنى نمودار شد و به بسيج نيرو و رويارويى با نيروهاى اموى در ميادين جنگ دست يازيد. اهالى عراق نزد زيد بن على آمده و او را به ماندن در كوفه تشويق كردند، درحالى‏كه هشام به والى خود در كوفه دستور داده بود زيد را

ص: 91

از كوفه به مدينه تبعيد كند. مردم كوفه به زيد گفتند: «خدايت بيامرزد! از پيش ما كجا مى‏روى درحالى‏كه يك صد هزار مبارز شمشيرزن از مردم كوفه و بصره و خراسان دارى كه آماده جنگ با بنى اميه و دفاع از تواند، حال آن‏كه در مقابل ما، اهالى شام جز عده كمى نيستند.»[152]

براى ما اهميت دارد كه در بحث از قيام زيد بن على، موضع عباسيان نسبت به اين حركت، و ميزان تشابه و اختلاف بين اهداف و تعاليم دعوت عباسى و قيام زيد بن على را بررسى كنيم.

زيد بن على سه اصل براى نهضت خود ترسيم كرد: اول اين‏كه، امامت فقط در اولاد فاطمه عليها السّلام است؛ دوم اين‏كه، هر فاطمى زاهد و شجاعى كه خواستار امامت است (خواه از اولاد حسن عليه السّلام و خواه از اولاد حسين عليه السّلام باشد) پيروى از او واجب است؛ سوم اين‏كه، خروج دو امام در دو منطقه، چنانچه در صفات و خصال شبيه باشند، جايز و در اين صورت، پيروى از هر دو واجب است.[153]

مى‏توان اصول سه‏گانه زيد را اصولى معتدل توصيف كرد. و اين در شرايطى بود كه دو دعوت علوى و عباسى براى كسب تأييد مسلمانان با يكديگر رقابت مى‏كردند. ازاين‏رو، دعوت عباسى نيز موضع‏گيرى معتدلى با دعوت به «الرضا من آل محمد» اتخاذ كرد. آراى زيد نيز به اعتدال موصوف‏اند، به گونه‏اى كه اين آراء به اصول اهل تسنن نزديك‏ترند تا اصول تشيع.[154]

به نظر مى‏رسد اين اعتدال در شروط بيعتى كه زيد از مردم عراق مى‏گرفت آشكار است. زيد مى‏گفت: «ما شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله، و نبرد با ستم‏گران و دفع ظلم از ضعيفان و بخشش به محرومان و تقسيم فى‏ء مسلمانان ميان صاحبانش به مساوات، و رد مظالم و خاموش كردن آتش فتنه و يارى اهل بيت در مقابل مخالفانى كه با ما دشمنى كردند و حق‏مان را نشناختند، دعوت مى‏كنيم.»[155]

ص: 92

شيخ ابو زهره بر اين باور است كه انديشه‏هاى زيد بن على از انديشه‏هاى امام على بن ابى طالب عليه السّلام، كه در ميان مردم منتشر بود، اخذ شده است. خواسته زيد بازگرداندن مذهب شيعه به اصولش بود، همان‏گونه كه در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام جريان داشت.[156]

مذهب زيدى عكس العمل شديدى عليه تشيع اثناعشرى در عهد امام محمد باقر عليه السّلام بود. زيديه، امامت معنوى را به اين شكل كه مبارزه‏اى منفى براى حل مشكلات سياسى باشد نمى‏پذيرفتند. ازاين‏رو، قيام به شمشير را از شرايط امامت دانستند و عقيده نص و وصيت را [در مورد امامت‏] رد كردند. زيديه عقيده عصمت، قول به رجعت، و انتظار امام غايب را هم انكار مى‏كنند و معتقدند امامت به اختيار امت است، بنابراين، امامت مفضول را با وجود فاضل جايز مى‏دانند. با اين وصف، به نظر مى‏رسد كه عقايد زيديه در امامت، تلاش جسورانه‏اى باشد براى از بين بردن مانع محكمى كه شيعه زمان امام باقر عليه السّلام قصد داشتند بين خود و ديگر فرقه‏هاى اسلامى، بخصوص اهل سنت، قرار دهند.[157] و[158]

زيد خود در «علم و زهد و ورع و شجاعت و دين و كرم از بزرگان اهل بيت» بود.[159] هشام متوجه خطر انديشه‏ها و حركت زيد شد و تصميم گرفت با او به شكل شديد و بنيان كن مقابله كند.[160]

قيام زيد بن على بر دعوت عباسيان هم تأثير گذاشت و در نتيجه آن، امويان بر عباسيان و داعيانشان سخت گرفتند. محمد بن على در خانه‏اش زندانى شد و اخبار داعيان بر او منقطع شد. او ديگر قادر به ملاقات با نقيبان دعوت نبود، مگر در موسم حج، آن هم در خفاى كامل.

ص: 93

عباسيان خطر قيام زيد بن على را براى دعوت خود درك كردند، ازاين‏رو، داوود بن على نزد زيد آمد و با يادآورى رفتار كوفيان با على و حسن و حسين عليهم السّلام، به وى نصيحت كرد كه تسليم وعده‏هاى پوچ ايشان، كه به سرعت بخار شده و از بين مى‏رود، نگردد. اما زيد بر قيام اصرار داشت و به داود گفت: معاويه به تدبير خويش و مردم غافل شام با على نبرد كرد. حسين عليه السّلام را هم يزيد بن معاويه هنگامى كشت كه كارشان رو به اقبال داشت.[161] داود از قانع كردن زيد مأيوس شد و گفت: بيم دارم اگر با اينان بازگردى، هيچ كس در دشمنى با تو سخت‏تر از خودشان نباشد، و تو بهتر مى‏دانى.[162]

قيام زيد بن على به شكست انجاميد و زيد در صفر سال 122 ق به شهادت رسيد.[163]

آيا دعوت عباسى يكى از عوامل شكست قيام زيد بود؟

در حقيقت، منابع متقدم تاريخى اشاره‏اى به اين نكرده‏اند كه دعوت عباسى نقش مهمى در شكست حركت زيد داشته است، بلكه اين شكست را حاصل عوامل ديگرى دانسته‏اند. ابن خلدون دراين‏باره مى‏گويد: علت شكست زيد عدم حمايت على زين العابدين عليه السّلام از اوست.[164] ابن قتيبه نيز شكست زيد را به قدرت دولت اموى در عهد هشام نسبت مى‏دهد.[165] مسعودى و اصفهانى نيز اين شكست را به بى‏وفايى و عدم حمايت اهل كوفه ربط مى‏دهند.[166]

ص: 94

دلايل شكست قيام زيد هرچه بود،[167] شكى نيست كه عباسيان از اين شكست بهره بردند. حركت زيد بن على بسيارى از ياران و مؤيدان را گرد آورده بود كه عباسيان آرزو داشتند اين افراد به دعوتشان بپيوندند.

قيام يحيى بن زيد

يحيى بن زيد به خون‏خواهى پدرش از امويان قيام كرد. او چون بى‏وفايى مردم كوفه را در يارى پدرش ديده بود، مركز قيام خود را خراسان قرار داد. بديهى است كه عباسيان از برپايى اين حركت علوى جديد در خراسان راضى نبودند؛ چرا كه خراسان ميدان تاخت‏و تاز دعوت عباسى بود، و بدون شك هنگامى كه امويان قيام يحيى را در سال 125 ق سركوب كردند، عباسيان نفس راحتى كشيدند.[168]

درحقيقت، دعوت عباسى عامل شكست قيام يحيى بن زيد نبود، هرچند عباسيان از قيام او راضى نبودند؛ زيرا خراسان را براى گسترش دعوت خود خالى از رقيب مى‏خواستند. به نظر ما عامل اصلى شكست حركت يحيى تمايل او به استفاده از اهل حكميت، كه فرقه‏اى از خوارج هستند، در نبرد با دولت اموى بود. شيعيان از اين‏كه مشاهده مى‏كردند يحيى به قومى متمايل شده كه از على بن ابى طالب عليه السّلام و اهل بيتش بيزارى مى‏جويند، اظهار شگفتى و ناباورى كردند.[169]

ص: 95

دعوت عباسى به گام زدن در طرق مطمئن ادامه داد و چندى نگذشت كه امام محمد بن على عباسى در سال 124 ق پس از ابتلا به يك بيمارى سخت، در حميمه فوت كرد. او رياست دعوت عباسى را به بزرگ‏ترين فرزندان خود، ابراهيم (كه ملقب به امام شد) واگذار كرده بود. چندى بعد خليفه اموى، هشام بن عبد الملك نيز در سال 125 ق درگذشت، و اين مسئله براى گسترش دعوت عباسى فرصت مناسبى فراهم آورد؛ چرا كه جانشينان هشام، اشخاص ضعيفى بودند و در اين دوره، آشوب و فتنه سراسر سرزمين‏هاى خلافت اموى را فراگرفت. در اين شرايط، رابطه بين امام ابراهيم و داعيانش در خراسان به سادگى ميسّر شد.

قيام‏هاى شيعى در عهد دو خليفه اموى، وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد متوقف شد، اما در خلافت ابراهيم بن وليد، هنگامى كه وى با مروان بن محمد بر سر خلافت كشمكش مى‏كرد، حركت علوى جديدى رخ داد.[170] و[171]

قيام شيعيان به رهبرى عبد اللّه بن معاويه‏

حركت شيعى جديدى به رياست عبد اللّه بن معاوية بن عبد الملك بن جعفر بن ابى طالب به وقوع پيوست.[172] ابو الفرج اصفهانى او را چنين توصيف مى‏كند: «وى مردى بخشنده و دلاور و شاعرپيشه بود.» در همان حال، او را شخصى بدرفتار معرفى مى‏كند كه مذهب درستى ندارد و گرداگردش را افراد لاابالى گرفته‏اند. اصفهانى حتى او را به زنديق بودن‏

ص: 96

متهم مى‏كند.[173] اما نوبختى مى‏نويسد: عبد اللّه بن معاويه مدعى بود كه امامت از امام ابو هاشم به او منتقل شده، آن هم براساس وصيتى كه ابو هاشم نزد صالح بن مدرك به جاى گذاشته بود تا وقتى كه عبد اللّه بالغ شده و به سن جوانى برسد [و به او تحويل دهد]؛ چرا كه هنگام مرگ ابو هاشم او كودكى بيش نبود.[174]

آنچه اهميت دارد اين است كه در حركت عبد اللّه بن معاويه رابطه بين اين حركت و دعوت عباسى را بررسى كنيم. عبد الله نيز قيام خود را با شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» آغاز كرده بود، و اين همانند دعوتى است كه عباسيان به آن مى‏خواندند.[175] بديهى است عباسيان متوجه خطر اين حركت تازه، كه رقيب خطرناكى براى دعوتشان بود، شدند.

دعوت عبد اللّه بن معاويه پس از مرگ هشام بن عبد الملك، و گسترش هرج و مرج سياسى در اركان دولت اموى نمودار شده بود.

عباسيان دشوارى موقعيت را احساس كردند. دعوت ابن معاويه گسترش خوبى يافته و شهرهاى عمده عراق، هم‏چنين مدائن و ماهين [ماه بصره دماوند و ماه كوفه دينور] و همدان و قومس و اصفهان و رى و فارس را دربرگرفته بود.[176] در سال 128 ق، ابن معاويه اصفهان را مركز مناطق تحت نفوذ و محل دعوت و قيام خود قرار داد، و هاشميان، علويان و عباسيان را به همكارى با خود در اداره سرزمين‏هايى كه بر آنان مستولى بود فراخواند.

در پاسخ به اين دعوت، عده فراوانى از خاندان‏هاى يادشده به او روى آوردند.

عباسيان چاره‏اى جز سكوت در برابر اين حركت علوى، و يا سازش- هرچند موقت- با آن نداشتند و انتظار مى‏كشيدند گذر ايام آن را فرونشاند. از عباسيان آن‏هايى كه دعوت ابن معاويه را اجابت كرده و نزد او آمدند، ابو جعفر منصور و برادرش عبد اللّه بن حارثه و عمويشان عيسى بن عبد اللّه بودند. عبد اللّه بن معاويه، ابو جعفر منصور را والى شهرستانى بين خوزستان و اصفهان به نام ايذه كرد، و امر جمع‏آورى خراج آن‏جا را به او واگذار نمود.[177]

ص: 97

دولت امويان بر اثر درگيرى‏هاى افراد خاندان اموى با يكديگر بر سر قدرت، گرفتار بى‏ثباتى داخلى شده بود. اين امر به عبد اللّه بن معاويه فرصت داد تا قيام خود را آغاز كند.

ظاهرا او از نيروهاى فراوان و گسترش نفوذ خود احساس قدرت و عزت مى‏كرد، ازاين‏رو، تصميم گرفت دعوت را از «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» به دعوت به خويشتن متحول سازد.[178]

چون مروان بن حكم [در نزاع با ابراهيم بن وليد] پيروز شد و به خلافت رسيد، فرصتى يافت تا با اين حركت علوى مقابله كند. وى سپاهى به جنگ عبد اللّه بن معاويه فرستاد. عبد اللّه بن معاويه، كه يارانش بى‏وفايى كرده و تنهايش گذاشته بودند، ناگزير به سوى خراسان عقب نشست.[179]

شرايط سختى بين عبد اللّه بن معاويه و پيروانش و بين عباسيان پديدار شده بود.

خراسان خاستگاه دعوت عباسى بود، اما در اين زمان دو نهضت متفاوت را در تعاليم و سازماندهى و رهبرى مشاهده مى‏كرد. عبد اللّه بن معاويه متوجه تفاوت‏هاى ذاتى بين نهضت خود و دعوت عباسى نشد، ازاين‏رو، به ابو مسلم خراسانى (داعى عباسيان) پناه برد و از او يارى و كمك خواست، اما ابو مسلم او را نااميد كرد. وى خطر ابن معاويه را- كه توانسته بود عده فراوانى از خراسانيان را، كه به نظر ابو مسلم دوستان نيمه راه عباسيان بودند، جذب كند- براى دعوت عباسى درك كرده بود. ازاين‏رو، ابو مسلم او را دستگير كرده، به زندان انداخت و سپس به قتل رساند.[180]

و شايسته است بپرسيم: آيا دعوت عباسى علت اصلى شكست حركت ابن معاويه بود؟

بديهى است عوامل چندى‏[181] در تضعيف اين حركت علوى نقش داشتند كه مورّخان به‏

ص: 98

آن‏ها پرداخته‏اند و در بحث ما داخل نمى‏شود، اما برخورد بين دعوت عباسى و حركت علوى در صحنه خراسان، يكى از آشكارترين اين عوامل است. عباسيان در آغاز كار، سكوت اختيار كرده و با اين حركت علوى مصالحه كردند؛ به دو دليل:

اول. حركت عبد اللّه بن معاويه در ابتداى كار همان شعار عباسيان را تبليغ كرد، كه دعوت به الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله بود؛

دوم. آغاز كار اين حركت علوى در فاصله‏اى دور از خراسان بود.

با كنار رفتن اين دو عامل و تغيير شرايط، عباسيان در برابر عبد اللّه بن معاويه ايستادند.

نارضايتى آن‏ها از اين بود كه او به نفع خويش دعوت كرده و مركز دعوتش را هم به خراسان منتقل كرده بود؛ جايى كه عباسيان بذرهاى دعوت خود را پاشيده بودند و آن را پرورش مى‏دادند تا رشد و نمو پيدا كند.

ولهاوزن مستشرق، قتل ابن معاويه را به دست ابو مسلم خراسانى اين گونه تحليل مى‏كند: ابو مسلم خود را به عنوان خون‏خواه يحيى بن زيد جا زده بود؛ چرا كه ميزان تأثير اين امر را در بين مردم به خوبى مى‏دانست. ازاين‏رو، ابن معاويه گمان برد اگر به خراسان برود خود را به جاى امنى رسانده است، اما او در گمانى كه به ابو مسلم داشت دچار اشتباه شد؛ زيرا نزد ابو مسلم يك علوى زنده، منزلتى والاتر از منزلت علوى مرده نداشت. پس كرد آنچه را كه باعث مرگ ابن معاويه شد.[182]

حركت عبد اللّه بن معاويه به پيدايش دو فرقه شيعى به نام جناحيه و حارثيه انجاميد.

جناحيه،[183] منسوب به جعفر بن ابى طالب بودند كه به جعفر ذو الجناحين شهرت داشت، و حارثيه‏[184] منسوب به عبد اللّه بن حارث، برجسته‏ترين داعى ابن معاويه بودند.

ص: 99

قبلا گفتيم ابو جعفر منصور، فرزند امام محمد بن على عباسى يكى از واليان عبد اللّه بن معاويه شده بود، اما از ديگر سوى مى‏بينيم كه او پس از قتل ابن معاويه، اموالى را كه در اختيار داشت جمع كرد و به بصره فرستاد، و سپس ايذه را از راه اهواز ترك كرد. سليمان بن حبيب، والى اموى، او را دستگير كرد و چهل ضربه شلاق زد تا بتواند اين اموال را از او بگيرد، حتى قصد قتل منصور را داشت تا اين‏كه كاتب او ابو أيوب موريانى وارد شد و گفت: «اى امير او را نكش، اگر خلافت اموى باقى بماند، براى تو قتل يكى از مردان خاندان عبد مناف خوشايند نيست، و اگر حكومت به بنى هاشم منتقل گردد و تو او را كشته باشى، هيچ جاى سرزمين‏هاى اسلامى برايت امنيت نخواهد داشت.»[185] والى اموى از قتل منصور صرف نظر و به زندانى كردن او اكتفا كرد. طولى نكشيد كه گروهى از اعراب مضرى او را از زندان آزاد كردند، پس به بصره، همان جا كه اموال را فرستاده بود، و پس از آن به حميمه رفت تا همراه برادرش امام ابراهيم باشد و در تلاش‏هاى او در اين مرحله حساس مشاركت كند؛ مرحله‏اى كه دعوت عباسى پس از شكست حركت شيعى ابن معاويه به شكوفايى رسيد.

شكست حركت ابن معاويه به اين انجاميد كه دعوت عباسى مسيرى مستقل از علويان و شيعيان آنان پيش گيرد. در اين شرايط به دليل سياست سكوت و تقيّه و پنهان‏كارى بزرگان علوى، ميدان براى عباسيان باز شده بود، و شيعيان نيز به مداواى زخم‏هايى مى‏پرداختند كه در ستيز امويان با نهضت‏هاى زيد بن على و فرزندش يحيى و عبد اللّه بن معاويه، بر پيكرشان وارد شده بود.

ابو مسلم خراسانى و پيروزى دعوت عباسيان‏

عباسيان بر آن شدند تا دعوت خود را كه اكنون گسترش و پرورش يافته بود، آشكار كنند و

ص: 100

آن را به امام خود نسبت دهند تا دعوت، شكلى مثبت و فعال به خود بگيرد. در اين دوره، فرستادگانى از خراسان به حميمه نزد امام ابراهيم آمدند و درباره امر آشكار كردن قيام با وى و اطرافيانش بحث و گفت‏وگو كردند. آن‏ها تصميم گرفتند رهبرى انتخاب كنند كه حركت را به سوى پيروزى سوق دهد، و امام ابراهيم هم‏چنان در حميمه پنهان بماند. امام ابراهيم رهبرى را به سليمان بن كثير، كه پيرمردى مسن بود، پيشنهاد كرد، اما او از پذيرش آن عذر خواست و گفت: «سردرگمى دو نفر را هم به عهده نمى‏گيرم.» سپس او اين امر را به ابراهيم بن سلمه عرضه كرد. او نيز عذر خواست و گفت: در اين‏جا كسى هست كه از من قوى‏تر و زيرك‏تر باشد.[186] عاقبت كار به انتخاب ابو مسلم خراسانى به رهبرى قيام عباسى انجاميد.

مورّخان در اصل و تبار ابو مسلم خراسانى‏[187] و عواملى كه سبب شد امام ابراهيم، رهبرى قيام عباسى را به او واگذار كند، همداستان نيستند. وى در آن زمان نوزده سال داشت و فردى كار كشته و مجرب با گذشته درخشان سياسى نبود، آن هم در حدى كه براى اين مأموريت بزرگ و خطرناك آمادگى داشته باشد، به‏ويژه كه انتخاب وى با مخالفت شديد ابو جعفر منصور و تعدادى از نقيبان و داعيان كوفه و خراسان روبه‏رو شد.

ما مى‏توانيم مسئله را چنين توجيه كنيم كه ابو مسلم ساخته و پرداخته دست عباسيان بود و تمايلات علوى يا شيعى نداشت كه به دعوت عباسى لطمه‏اى بزند، حال آن‏كه ابو سلمه خلال يا سليمان بن كثير به داشتن اين تمايلات مشهور بودند و ابو سلمه در همان حال، وزير آل محمد بود. بهترين دليل بر نبودن تمايلات شيعى در ابو مسلم اقدام او به قتل‏

ص: 101

[188]

 

عبد اللّه بن معاويه است. وى هميشه اخلاصش را به دعوت عباسى اثبات كرده و براى آن از خودگذشتگى‏ها نشان داده بود.

امام ابراهيم راه را براى ابو مسلم خراسانى ترسيم كرد و به او گفت: «اى ابا عبد الرحمن! تو مردى از ما اهل بيت هستى،[189] پس وصيت من را به ياد داشته باش، به اين طايفه از يمن بنگر و آن‏ها را گرامى بدار، كه خداوند اين كار را تمام نمى‏كند مگر به همت ايشان. اين طايفه از ربيعه را هم بنگر و متهمشان كن. اين طايفه از مضر را نگاه كن، اين‏ها دشمنانى هستند كه در همسايگى تو جاى دارند. در كار هركس شك مى‏كنى او را بكش، و اگر توانستى خراسان را از وجود عرب‏ها پاك كنى، چنين كن.[190]

ابو مسلم از خود گرايش شديد شعوبى نشان داد و خشم خود را بر اعراب ابراز و در زجر و آزارشان زياده‏روى كرد تا آن‏جا كه شش صد هزار عرب، به جز از آن‏هايى را كه در جنگ كشته بود، به وسيله زجركشى و شمشير هلاك كرد.[191] و[192]

ص: 102

قيام عباسى پيروزى‏هاى پياپى به دست مى‏آورد كه شرح ماجراى همه آن‏ها از حوصله بحث خارج است؛ زيرا ما بررسى خود را بر ابعاد روابط بين شيعه و حركت عباسى، و نقش شيعيان در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى متمركز كرده‏ايم.

عباسيان تحركات و فعاليت‏هاى پنهانى خود را با دقت دنبال مى‏كردند تا اين‏كه نامه‏هاى امام ابراهيم به ابو مسلم، به دست امويان افتاد، و فعاليت‏هايشان آشكار شد.

خليفه اموى، مروان بن محمد، دستور داد ابراهيم را در حميمه دستگير كنند. ابراهيم به امامت برادرش ابو العباس پس از خود وصيت كرد. وى هم‏چنان در زندان حران بود تا وفات يافت.[193]

صاحب فخرى بر اين نظر است كه تقدير به بنى عباس روى آورده و از بنى اميه پشت گردانيده بود. او پيروزى دعوت عباسى را به تلاش‏هاى سپاهيان خراسان و نه به‏

ص: 103

تلاش‏هاى امام ابراهيم نسبت مى‏دهد و مى‏گويد: «هنگامى كه مشيت خداوند- عزّ و جلّ- بر انتقال سلطنت به بنى عباس قرار گرفت، تمامى اسباب آن را برايشان فراهم كرد؛ زيرا ابراهيم امام بن محمد بن على بن عبد اللّه عباسى در حجاز و شام روى سجاده نشسته بود و به خويشتن و عبادت و مصالح خانواده خود اشتغال داشت، و از دنيا چندان مال و قدرتى نداشت، حال آن‏كه مردم خراسان براى او مى‏جنگيدند و جان و مال خويش را در راه او مى‏دادند و بيشتر آن‏ها او را نمى‏شناختند ...، از طرفى، چون خداوند تعالى خواهان شكست و انقراض دولت بنى اميه بود، مردم يكباره از دور مروان، با آن‏كه خليفه رسمى بود و لشكر و اموال و سلاح در اختيار داشت و خلاصه همه دنيا از آن او بود، متفرق مى‏شدند، و كارش روز به روز به ضعف و پريشانى مى‏نهاد؛ او هم‏چنان در حال نابودى و اضمحلال بود، تا آن‏كه شكست خورد و به قتل رسيد. اين خواست خداست و خدا بزرگ و متعال است.»[194]

حركت عباسيان در سه مركز ادامه يافت: حميمه،[195] كوفه و خراسان. تعدادى از بزرگان عباسى، همچون ابو جعفر منصور و برادرش عبد اللّه بن حارثه و عموهايشان عهده‏دار امور حميمه بودند. مركز دوم كه كوفه بود به وسيله ابو سلمه خلال اداره مى‏شد. وى از رهبرى ابو مسلم خراسانى بر قيام عباسى غضبناك بود؛ چرا كه ابو مسلم به اعراب ستم روا مى‏داشت. اما ابو مسلم عهده‏دار مركز اصلى دعوت در خراسان شد و در جمع‏آورى سپاهيان بسيار موفق بود. آن‏ها پس از چندى، سپاه خليفه اموى، مروان بن محمد را در كنار رودخانه زاب‏[196] شكست دادند و اين جنگ با قتل مروان پايان يافت. چندى نگذشت كه پرچم‏هاى سپاه، كه علامت عباسيان بود، در دهم محرم سال 132 ق در كوفه ظاهر شد و اين نشانه سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى بود.[197]

ص: 105

فصل سوم تحولات روابط خاندان علوى و عباسى‏

دوره اول خلافت عباسى شاهد چندين نهضت شيعى بود كه هدفشان به خلافت رساندن بزرگان علوى بود. شيعيان مى‏ديدند خاندان عباسى خلافت را كه حق مشروعشان است غصب كرده‏اند. اين رقابت بين دو خاندان عباسى و علوى به نحو شديدى از ابتداى دوره اول عباسى (سال 132) تا پايان عصر اول عباسى (232 ق) ادامه يافت.[198] براى آشنايى با ابعاد روابط بين خاندان علوى و عباسى در عصر اول بايد به گذشته برگرديم و تحولات اين روابط را بررسى كنيم و با دوره‏اى كه اين دو خاندان در ابتدا پيوند و نزديكى داشته‏اند، و سپس با دوره تيرگى روابط و چگونگى وقوع درگيرى‏هاى آتشين بين آن‏ها آشنا شويم.

عباس بن عبد المطلب‏

خاندان عباسى به عباس بن عبد المطلب، عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله منسوب است. وى حدودا پنجاه سال پيش از هجرت (502 م) متولد شد و در مكه رشد كرد تا آن‏كه يكى از

ص: 106

بزرگان و سروران قريش شد و به خردمندى و ثبات رأى و كرم و بخشش به فقرا شهرت يافت. او در دوران جاهليت، منصب سقايت يا توزيع آب را بين حجاج به عهده داشت،[199] همان‏گونه كه منصب عمارت مسجد الحرام با او بود.[200]

پس از وفات عبد المطلب، سرپرستى محمد صلّى اللّه عليه و آله به ابو طالب رسيد،[201] گرچه او بزرگ‏ترين عموى پيغمبر نبود (حارث در بين عموهاى آن حضرت بزرگ‏ترين بود) و حتى ثروت‏مندترين آن‏ها هم نبود (عباس در بين برادران متمول‏ترين آن‏ها بود، اما او به مالش حرص مى‏ورزيد، ازاين‏رو، به مقام سقايت بدون رفادت اكتفا كرد.)[202]

قريش دچار فقر اقتصادى شده و ابو طالب فردى معيل بود. محمد صلّى اللّه عليه و آله براى اين‏كه مخارج اداره زندگى ابو طالب را سبك كند، نزد عموى متموّل خود، عباس رفت و گفت:

«برادر تو ابو طالب عيال‏مند است، تو هم حال مردم را از اين قحطى كه گريبان‏گيرشان شده مى‏بينى، بيا نزد او برويم و بار زندگى‏اش را سبك كنيم؛ من عهده‏دار يكى از فرزندان او مى‏شوم و تو نيز كفالت يكى ديگر را بر عهده گير. پس عباس سرپرستى جعفر و محمد صلّى اللّه عليه و آله سرپرستى على عليه السّلام را پذيرفت. على عليه السّلام اولين كودكى بود كه با ظهور اسلام به دين محمد صلّى اللّه عليه و آله ايمان آورد.»[203]

عباس بن عبد المطلب در جريان بيعت عقبه نيز نقش فعالى داشت. او در اين قضيه، همراه رسول خدا آمد تا از مسلمانان قبيله خزرج پيمان بگيرد.[204] عباس در غزوه بدر اسير

ص: 107

شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آزادش كرد و وى به مكه بازگشت.[205] او اين لطف پيامبر را قدرشناسى كرد و در قبال آن، اخبار قريش را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏نوشت. اندكى پيش از غزوه احد نيز پيكى را نزد حضرت فرستاد تا رسول خدا را از عزم قريش براى حمله به مدينه آگاه كند.[206] عباس پيش از فتح مكه براى ديدار با پيغمبر به مدينه آمد و اسلام خود را اظهار كرد كه شمار بسيارى از بنى‏هاشم به او اقتدا كردند و مسلمان شدند.

پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عباس در غسل و دفن آن حضرت با على بن ابى طالب و فضل و قثم بن عباس و اسامة بن زيد همراه شد، ازاين‏رو، در اجتماع سقيفه بنى ساعده كه به بيعت با ابو بكر صديق براى خلافت منتهى شد، شركت نداشت.[207] عباس همچون ديگر بزرگان خاندان پيغمبر معتقد بود كه على بن ابى طالب شايسته‏ترين صحابى براى خلافت پس از رسول خداست. از اين پس همه بنى هاشم بر اين محور وحدت گرد آمدند و بخصوص اين اتحاد، طى رقابتى كه بين على بن ابى طالب و عثمان بن عفان براى جانشينى عمر بن خطاب شكل گرفته بود، آشكار شد كه عباس در صف اول ياران على عليه السّلام بود.[208]

عباس در عهد خلفاى راشدين هم موقعيتى ممتاز داشت. براى مثال، هر وقت نزد عمر بن خطاب مى‏آمد، عمر به احترام او از جا برمى‏خاست. هنگامى كه عمر مى‏خواست خانه او را بخرد و به مسجد ضميمه كند، عباس، خانه را در راه خدا و مسلمانان و براى توسعه مسجد بخشيد. هم‏چنين عباس مورد احترام عثمان بود، هرچند او على بن ابى طالب را تأييد مى‏كرد.

عباس حدود نود سال عمر كرد و در مدينه وفات يافت و نه پسر كه بزرگ‏ترين ايشان عبد اللّه بن عباس (مشهور به حبر الأمه) بود از خود به جاى گذاشت.

ص: 108

عبد اللّه بن عباس‏

عبد اللّه بن عباس سه سال پيش از هجرت (619 م) به دنيا آمد[209] و مورد احترام و محبت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و از نزديكان آن حضرت بود.[210] ازاين‏رو، عبد اللّه در رأس راويان حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت. او در بسيارى از وقايع عهد خلفاى راشدين شركت داشت و در سپاه اسلام، كه در دوره عثمان بن عفان طبرستان را فتح كرد، حاضر بود.

هنگامى كه على بن ابى طالب عليه السّلام خليفه مسلمانان شد، فرزندان عباس بن عبد المطلب را در چندين منطقه از سرزمين‏هاى اسلامى حاكم كرد. آن حضرت عبد اللّه بن عباس را بر بصره، عبيد اللّه را بر يمن و معبد را بر مكه و قثم را بر بحرين ولايت داد.[211]

عبد اللّه بن عباس در دو جنگ جمل و صفين در كنار على بن ابى طالب بود. وقتى كه جنگ به حكميت انجاميد، اهل شام عمرو بن عاص را به عنوان حكم انتخاب كردند، على عليه السّلام نيز خواست عبد اللّه بن عباس را حكم قرار دهد، اما شمار فراوانى از سپاهيان عراقى وى بر انتخاب ابو موسى اشعرى پاى فشردند. امام على عليه السّلام سرپيچى ابو موسى و پشت كردن و جدايى وى را از خودش به آنان يادآور شد، و در مقابل از شايستگى‏هاى عبد اللّه بن عباس سخن گفت، اما اين عده انتخاب عبد اللّه را به سبب نزديكى‏اش به على عليه السّلام و اين‏كه او از بنى هاشم است، نپذيرفتند.[212]

روابط علويان و عباسيان در عصر اموى‏

در ابتداى خلافت امويان، روابط خوب و دوستانه دو خاندان علوى و عباسى ادامه يافت؛ چرا كه برپايى دولت اموى در حقيقت، به معناى پيروزى امويان بر هاشميان بود، و اين امر، وحدت بنى هاشم را براى باز پس‏گيرى خلافت از امويان كه آن را بين خود موروثى كرده بودند، ضرورى مى‏نمود. حسين بن على عليه السّلام پرچم مبارزه با دولت اموى را بر دوش گرفت،

ص: 109

درحالى‏كه عبد اللّه بن عباس ترجيح داد از فعاليت‏هاى سياسى دورى گزيند، پس در مدينه ماند و عمر خود را صرف علم و روايت حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرد. هم‏چنين به تفسير قرآن كريم اشتهار يافت، تا آن‏جا كه ابن مسعود درباره او مى‏گويد: «بهترين مفسّر قرآن ابن عباس است.»

در جريان مصالحه، بنى هاشم (علويان و عباسيان) همگى نگرانى خود را از كناره‏گيرى حسن بن على از خلافت به نفع معاوية بن ابى سفيان، اعلام كردند.[213] در اين بين، هاشميان مترصد پايان عهد معاويه بودند تا خلافت شورايى شود و يكى از هاشميان به خلافت برسد. حسين بن على عليه السّلام يكى از شايسته‏ترين افراد موردنظر براى خلافت بود. و هنگامى كه مردم او را به خروج دعوت مى‏كردند، مى‏فرمود:

«تا وقتى معاويه زنده است، بايد هريك از مردان شما ملازم خانه باشد و خود و خانه خودش را حفظ كند، به خدا من از اول به بيعت راضى نبودم، و وقتى معاويه هلاك شود، عاقبت كار را مى‏بينيم و مى‏بينيد و نظر مى‏دهيم و نظر مى‏دهيد.»[214]

چون معاويه خواست براى فرزند خود يزيد به ولايت عهدى بيعت گيرد، علويان و عباسيان هر دو به مخالفت و مبارزه با اين طرح پرداختند و فرزندان بعضى از صحابه، مثل عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير نيز با آنان همصدا شدند.[215] مخالفت امام حسين عليه السّلام با جانشينى يزيد بر اين اساس نبود كه او وارث على عليه السّلام يا بزرگ بيت علوى است، بلكه به اين عنوان بود كه او يكى از فرزندان مهاجران است كه خود را واليان امر مى‏دانستند.[216] از اين‏رو، اين شرايط، وحدت را براى نابودى طرح معاويه اقتضا مى‏كرد.[217]

ص: 110

عبد اللّه بن عباس از جمله كسانى بود كه به نصيحت حسين بن على عليه السّلام پرداخت. او از امام حسين خواست در حجاز بماند و به كوفه نرود و آن حضرت را به بى‏وفايى كوفيان و رفتار اين مردم با پدرش على و برادرش حسن يادآور شد. او مى‏گفت: «در اين‏جا (حجاز) بمان، اگر مردمان عراق دشمن خود را عقب راندند تو نزد ايشان برو. بهتر است از مردم بركنار باشى و فقط با آن‏ها نامه‏نگارى كنى و داعيانت را به سويشان بفرستى كه اگر چنين كنى، اميدوارم به آنچه دوست دارى دست يابى.» سپس ابن عباس به امام حسين عليه السّلام پيشنهاد كرد به يمن برود. او راه پيروزى را اين‏چنين براى آن حضرت ترسيم كرد: «اگر حتما بايد بروى و از خارج نشدن ابا دارى، به يمن برو كه آن‏جا پناهگاه‏ها و دره‏هاى بسيار دارد و سرزمين پهناورى است كه شيعيان پدرت هم در آن هستند. بنابراين، تو در آن‏جا گوشه‏نشينى اختيار كن، اما با مردم مكاتبه داشته باش و داعيانت را نزدشان بفرست.»[218]

فاجعه كربلا در خلافت يزيد بن معاويه روى داد، به گونه‏اى كه در اين واقعه، حسين بن على عليه السّلام و شمارى از علويان شهيد شدند و ضربه سنگينى بر خاندان هاشمى وارد آمد.

اين خاندان، رهبر و سرور خود را از دست داد. برخى بزرگان بنى هاشم، همچون عبد الله‏

ص: 111

بن عباس، عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب و محمد بن على بن ابى طالب گوشه‏نشينى برگزيدند و اين امر به عبد اللّه بن زبير فرصت داد تا دعوت خود را در بيشتر شهرهاى اسلامى نشر دهد.[219]

يزيد بن معاويه به خطرى كه از قتل حسين بن على عليه السّلام تهديدش مى‏كرد، پى برد. وى هم‏چنين خطر دعوت ابن زبير را درك كرد. ازاين‏رو، بر آن شد كه با خاندان هاشمى از در دل‏جويى درآيد و خسارت سنگين آنان را جبران كند تا قيام اين خاندان و قيام‏هاى مسلمانان را در همه بلاد آرام گرداند. بيشتر مسلمانان بر يزيد خشم گرفته، او را مسئول قتل حسين عليه السّلام مى‏دانستند.[220]

يزيد سياست جديدش را اجرا كرد و از قتل حسين عليه السّلام برائت جست و تمامى مسئوليت آن را متوجه عبيد اللّه بن زياد، والى خود در عراق كرد. او وانمود كرد آنچه بر حسين عليه السّلام گذشته بدون آگاهى و تمايل وى بوده است. سياست بعدى يزيد اين بود كه يكى از بزرگان بنى هاشم را به خود متمايل گرداند. اين هاشمى، محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه بود. يزيد نامه‏اى دوستانه به او نوشت و او را به دمشق دعوت كرد[221] و در آن‏جا تكريم و احترام بسيارش كرد. ابن حنفيه با او به خلافت بيعت كرد، كه اين امر باعث كينه و دشمنى ابن زبير نسبت به ابن حنفيه شد.

اما عبد اللّه بن عباس موضعى منفى نسبت به دعوت ابن زبير گرفت و او را تأييد نكرد.

تلاش ابن زبير براى ترغيب ابن عباس به تأييد دعوت خود، بيهوده بود. يزيد بن معاويه كه گمان برده بود اين موضع‏گيرى ابن عباس نشانه پيروى وى از اوست، اين عمل ابن عباس را ستود و نامه‏اى به او نوشت كه در آن از موضعى كه نسبت به ابن زبير پيش گرفته بود، تشكر كرد. يزيد از ابن عباس و بنى هاشم خواسته بود بيعت كرده و به او روى آورند، و در پايان‏نامه خود به ابن عباس وعده‏هاى گوناگون داده بود.

ص: 112

در حقيقت، سياست منفى ابن عباس نسبت به ابن زبير به معناى پذيرش ولايت يزيد نبود؛ ابن عباس جز بنى هاشم احدى را شايسته خلافت نمى‏دانست، ازاين‏رو، نامه ردى در پاسخ يزيد نوشت و در آن اعلام كرد كه از ستايش و ثناى يزيد بى‏نياز است، و آنچه را كه او از اموال و پاداش وعده داده، حق بنى هاشم است و اين‏ها مقدار كمى است از آنچه ايشان مستحق آنند. ابن عباس در پايان‏نامه خود يادآور شده بود كه او فراموش نمى‏كند يزيد حسين بن على عليه السّلام را به شهادت رسانده است.[222]

يزيد بن معاويه از عبد اللّه بن عباس مأيوس شد و براى جلب قلوب بنى هاشم و اين‏كه اين خاندان جانب او را بگيرند و بر عبد اللّه بن زبير گرد نيايند، بر آن شد كه اعتماد خود را بر محمد بن حنفيه متمركز كند. نفوذ ابن زبير پس از مرگ يزيد بن معاويه (64 ق) در سرزمين‏هاى حجاز گسترش يافته بود. او خود را خليفه ناميده بود و شمار فراوانى از مردمان شهرهاى اسلامى با او بيعت كرده بودند. ابن زبير از ابن عباس و ابن حنفيه هم خواسته بود با وى بيعت كنند. پاسخ آن دو اين بود: باشد تا همه سرزمين‏ها مطيع تو شوند و كارت بالا گيرد و ما در آن صورت مخالفتى نداريم.[223]

موضع‏گيرى ابن حنفيه و ابن عباس نسبت به ابن زبير، باعث دشمنى وى با آنان شد.

ابن زبير براى آن‏كه مردمان مكه از ديدگاه‏هاى اين دو تأثير نپذيرند، بهتر ديد ايشان را از مكه دور كند. ابن حنفيه به ناحيه رضوى رفت و ابن عباس به طائف، و چندى نگذشت كه در سال 68 ق فوت كرد.[224]

عبد اللّه بن عباس شش پسر از خود به جا گذاشت. مشهورترين آن‏ها على بود كه از شدت تقوا و كثرت عبادت به سجاد شهرت يافته بود. او كوچك‏تر از برادران ديگرش بود و در سال 40 ق، همان سالى كه دولت اموى برپا شد، متولد شده بود. على به تقوا و ورع و بلاغت، مشهور بود و جايگاه بزرگى در سرزمين حجاز داشت تا آن‏جا كه هر وقت براى‏

ص: 113

مراسم حج تمتع يا عمره به مكه مى‏آمد، قريش براى تجليل و تكريم او جايگاه خود را در مسجد الحرام به او اختصاص مى‏داد. آنان با نشستن او، مى‏نشستند و با راه رفتن او، راه مى‏رفتند و اين گونه احترامش مى‏كردند تا از حرم خارج شود.[225] على بن عبد اللّه ترجيح داد از آشفتگى‏هاى سياسى كه از عصر يزيد بن معاويه آغاز شده و تا دوره مروان بن حكم و فرزندش عبد الملك ادامه يافته بود، دورى گزيند.

عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، با بحران‏هاى سياسى فراوانى روبه‏رو شد. توابين در سرزمين عراق به خون‏خواهى حسين بن على شوريدند. پس از آن‏ها مختار بن ابى عبيد ثقفى هم در عراق قيام كرد و اعلام داشت كه وزير محمد بن حنفيه است‏[226] و قيام او براى خون‏خواهى اهل بيت است. از ديگر بحران‏هاى دوره عبد الملك، عبد اللّه بن زبير بود كه بر حجاز خلافت مى‏كرد و هم‏چنان بر بخشى از سرزمين‏هاى اسلامى سيطره داشت. اين شرايط، عبد الملك را به فكر دل‏جويى از خاندان عباسى انداخت كه فرعى از هاشميان بوده و سكوت پيشه كرده بودند، حال آن‏كه علويان قيام و خشم خود را بر دولت اموى آشكارا بيان مى‏كردند. از اين‏رو، عبد الملك با دل‏جويى از على بن عبد اللّه، هدايايى براى او ارسال كرد. سپس روستاى حميمه را، كه در شرق اردن و در سرزمين شراة از ناحيه بلقا بود، به او بخشيد. هم‏چنين اموال فراوانى به او داد تا بتواند براى خود در آن‏جا قصرى بسازد. بعضى از عباسيان در اطراف آن قصر براى خود خانه‏هايى ساختند و بدين‏سان، به جاى طائف كه عبد اللّه بن عباس به آن‏جا مهاجرت كرده بود، حميمه مركز فعاليت عباسيان شد.[227]

دگرگونى روابط عباسيان و امويان‏

روابط بين على بن عبد اللّه و خليفه بعد، وليد بن عبد الملك، دگرگون شد. پس از مرگ عبد الملك، يكى از زنان او به نام لبابه، دختر عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب، تصميم‏

ص: 114

گرفت شام را به دليل آن‏كه ديگر در آن‏جا محرمى ندارد، ترك كند. على بن عبد اللّه او را به عقد نكاح خود درآورد تا محرم او شود، به‏ويژه آن‏كه اين زن از خاندان بنى هاشم بود.

وليد از اين ازدواج خشمگين شد؛ چرا كه همسر پدرش در حكم مادر او بود. از اين‏رو، على بن عبد اللّه را خواست و با تندى او را توبيخ كرد، سپس هفتاد تازيانه به او زد و از شام تبعيد و به اقامت در حميمه مجبورش كرد. او اجازه خروج از آن‏جا را مگر در ايام حج نداشت.[228]

اين برخورد كه بين خليفه اموى، وليد بن عبد الملك و زعيم عباسيان، على بن عبد اللّه روى داد، آغاز دشمنى شديد بين خاندان عباسى و دولت اموى بود. على بن عبد اللّه به سبب تازيانه‏هايى كه به او زده شد، به شدت غضبناك شد و بر خليفه و دولت اموى تاخت و در پى كسب خلافت براى عباسيان شد. چون اين سخنان على به وليد رسيد، بر او خشمگين شد و دستور داد مجددا دستگيرش كرده و تازيانه بزنند و سپس بر پشت شترى بنشانند و در راه‏ها بگردانند، تا رسوايى‏اش بر همه معلوم شود. در طى مسير منادى بانگ مى‏زد كه اين على بن عبد اللّه دروغگو است! سپس او را در حميمه تحت نظر قرار داد و مدت ده سال در آن‏جا بود تا وليد وفات يافت و على توانست دوباره در شهرهاى شام رفت و آمد كند.[229]

روستاى حميمه به مرور زمان پيشرفت كرد و به يكى از شهرهاى شام تبديل شد، در حالى كه رنگ و روى عباسى داشت؛ چرا كه غالب فرزندان عباسى به آن‏جا آمدند و زاد و ولد ايشان به كثرتشان انجاميد، و حتى على بن عبد اللّه به غير از دخترانش، 22 فرزند پسر از خود به جاى گذاشت كه مشهورترين آنان محمد بن على بود، وى هميشه همراه پدر بود و بين مردم به تقوا و ورع و علم و كرم شهرت داشت. پسر بزرگ محمد، ابراهيم نام داشت كه مادرش كنيزى بربرى به نام سلمى بود. او از اين كنيز صاحب پسر ديگرى به نام موسى شد. هم‏چنين در سال 95 ق از كنيز بربرى ديگرى به نام سلامه، پسرش عبد اللّه به دنيا آمد كه همان ابو جعفر منصور است. پس از گذشت نه سال، فرزندش چهارمش از همسر

ص: 115

عربش از قبيله بنى حارث به دنيا آمد كه او را هم عبد اللّه نام نهاد؛ اين عبد اللّه همان ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى است.[230] محمد دو فرزند ديگر هم از خود به جاى گذاشت كه يحيى و عباس نام داشتند.

عباسيان اين گونه خود را براى قيام عليه دولت اموى آماده مى‏كردند. قلوب ايشان از كينه و خشم بر امويان پر بود؛ امويانى كه بر آن‏ها آزار و ستم روا مى‏داشتند و آنان را در حميمه محصور كرده، مراقب تحركات و رفت‏وآمدشان بودند. اما عباسيان در فعاليت‏هاى ضد اموى خود با علويان و شيعيانشان متحد نشدند. در آن زمان بزرگ‏ترين رهبران خاندان علوى، به‏ويژه امام زين العابدين‏[231] و امام محمد باقر عليهما السّلام،[232] سكوت اختيار كرده و شيعيان به فعاليت‏هاى پنهانى يا آنچه تقيّه و پنهان‏كارى‏اش مى‏ناميدند، روى آوردند، بخصوص پس از ضربات سهمگينى كه امويان بر ايشان وارد آورده بودند.

رونلدسن مورّخ درباره تأثير اقامت عباسيان در حميمه مى‏گويد: بنى عباس در حميمه به واسطه نزديكيشان به دمشق، متوجه شده بودند كه امويان چون به قبايل عرب اجازه داده‏اند در شهرها ساكن شوند، توان نظامى خود را از دست داده‏اند. سپاهيان عربى توان رزمى خود را با آميزش با زندگى شهرى از دست مى‏دادند، اما تكبر و غرور امويان سبب كراهت يافتن نام عرب مى‏شد.[233]

جدايى راه‏

سال 98 ق، سال فاصله افتادن بين علويان و عباسيان در طول تاريخ روابط اين دو خاندان است. در اين سال، خليفه اموى، سليمان بن عبد الملك، ابو هاشم بن محمد حنفيه پيشواى‏

ص: 116

شيعيان كيسانى را نزد خود به دمشق خواند و در تكريم و پذيرايى از وى سنگ تمام گذاشت، اما در آخر، طرح قتل وى را ريخت تا بين امام كيسانى و دعوتش فاصله اندازد. از اين‏رو، درحالى‏كه ابو هاشم در راه حميمه، يعنى محل سكونت محمد بن على ابن عبد اللّه بن عباس بود، او را مسموم كرد.[234] چون ابو هاشم مرگ خود را نزديك ديد، با وصيت خود به امام عباسى عهد كرد. اين وصيت- همان‏گونه كه از اين مباحث پيداست- نقطه تحول بود؛ زيرا از اين زمان هريك از دو خاندان علوى و عباسى بر آن شدند كه راه خود را براى رسيدن به خلافت بگشايند. عباسيان از اين وصيت، بهره بردند و دعوت سرّى خود را، كه براساسى منظم و استوار بنا شده بود، در سال 100 ق آغاز كردند. حال آن‏كه بعضى از بزرگان علوى قيام‏هاى خود را ادامه دادند، بدون اين‏كه راه‏هاى پيروزى اين قيام‏ها را هموار سازند؛ همچون قيام زيد بن على و فرزندش يحيى و قيام عبد اللّه بن معاوية بن عبد الملك بن جعفر بن ابى طالب، كه نتيجه اين قيام‏ها شكست و سركوبى بود.

ص: 117

فصل چهارم فرقه‏هاى شيعه و موضع‏گيرى آنان نسبت به برپايى دولت عباسى‏

ابو العباس سفاح اولين خليفه عباسى‏

ابراهيم، امام عباسى، در زندان آخرين خليفه اموى، مروان بن محمد، در شهر حران از دنيا رفت. برادران او ابو العباس و ابو جعفر منصور چون ترسيدند كه به سرنوشت او دچار شوند، با گروهى از بنى عباس به كوفه آمدند، «كه عده‏اى از شيعيانشان، مثل ابو سلمه حفص بن سليمان خلال كه از بزرگان شيعيان كوفه بود، در آن شهر حضور داشتند.»[235]

بيعت گرفتن براى ابو العباس به عنوان اولين خليفه دولت عباسى در 12 ربيع الاول سال 132 ق صورت گرفت و پرچم‏هاى سياه به نشانه خلافت عباسيان ظاهر شد. اما واكنش شيعيان علوى به خلافت ابو العباس چه بود و خليفه عباسى چه رفتارى با ايشان داشت؟

ابو العباس خلافت خود را با خطبه‏اى كه بر منبر مسجد كوفه خواند، آغاز كرد. پس از او عمويش، داوود بن على خطبه‏اى ديگر خواند. ما به تحليل اين دو خطبه مى‏پردازيم و به بعضى از عبارت‏هاى آن، كه سياست عباسيان را نسبت به شيعيان علوى بيان مى‏كند، اشاره مى‏كنيم.

ص: 118

ابو العباس خطبه‏اش را با اين توصيف آغاز كرد كه عباسيان، حاميان اسلام، شايستگان دين و پناه و دژ آن مى‏باشند و براى دين قيام كرده، از آن دفاع و ياريش مى‏كنند. او سپس به نزديكى عباسيان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اين‏كه خداوند آنان را به قرابت و خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ممتاز گردانده است، اشاره كرد. پس از آن ابو العباس آياتى از قرآن كريم‏[236] تلاوت كرد كه در آن‏ها خويشاوندان (ذى القربى) رسول صلّى اللّه عليه و آله مدح شده بودند. آن‏گاه به اصل كلام پرداخت و به باور غاليان شيعى سبأى اشاره كرد كه علويان را براى خلافت شايسته‏تر از عباسيان مى‏دانستند، هرچند ابو العباس به صراحت نام علويان را نياورد و چنين گفت: «سبأيه گمراه، ديگران را به رياست و سياست و خلافت از ما محق‏تر پنداشته‏اند، نفرين بر آنان و رويشان سياه باد!» سپس ابو العباس از علت حقانيت بنى عباس به خلافت پرسيد و خود چنين پاسخ داد: «خدا مردم را به وسيله ما پس از گمراهى‏شان هدايت كرد و از پس جهالتشان، بصيرت داد و پس از هلاكتشان نجات بخشيد و به وسيله ما حق را نمايان ساخت و باطل را نابود و تباهى‏هاى مردم را اصلاح كرد. خداوند به‏وسيله ما زبون را رفعت داد و نقص را كامل و تفرقه را جمع كرد تا جايى كه مردم پس از دشمنى در امر دين و دنيا، اهل الفت و نيكى و هميارى شدند.» سپس ابو العباس به اين اشاره كرد كه بنى اميه خلافت را غصب كردند و بنى عباس حق خود را پس گرفتند، و بالأخره گفت:

«حق به ما رسيد و امت بر ما گرد آمدند.»

ابو العباس به سبب تب و بيمارى، نشسته خطبه خواند و گفتار خود را طولانى نكرد. او خطبه خود را به مدح و اعلام دوستى اهل كوفه پايان داد. مى‏دانيم كه كوفه مركز شيعيان علوى در عهد على بن ابى طالب عليه السّلام و در طول عصر اموى بود. اما ابو العباس ولايت و محبت آنان را نسبت به همه آل بيت پيغمبر، و نه صرفا آل بيت على، حساب كرد و گفت:

«اى مردم كوفه! شما محل محبت و جايگاه مودت ماييد و از اين امر عدول نكرديد و ستم‏

ص: 119

ستم‏گران از اين محبت، منحرفتان نكرد تا آن‏كه روزگار ما را دريافتيد و خدا دولت ما را بر شما حاكم كرد. شما به وسيله ما از همه مردم نيكوتريد و نزد ما از همه محترم‏تر. من بر مقررى شما يك‏صد درهم افزودم، پس آماده باشيد كه من خون‏ريزى‏[237] هستم كه مباح مى‏كنم، و قيام‏كننده‏اى هستم كه نابودى مى‏آورم. بدين ترتيب، ابو العباس خطبه خود را با تهديد و تطميع به پايان رساند.[238]

پس از وى داوود بن على، عموى خليفه ابو العباس، بر منبر رفت و خطبه‏اى طولانى خواند و آن را با ستايش خدا، كه ميراث رسولش را به بنى عباس بازگردانده، آغاز كرد و گفت: «حمد شايسته خداست، خدا را شكر، خدا را شكر، خدا را شكر كه دشمن ما را هلاك كرد و ميراث پيغمبرمان محمد صلّى اللّه عليه و آله را به ما رساند.»[239] بدين شكل، عباسيان براى اثبات حقانيت خود در به عهده‏گيرى خلافت، به ميراث عباس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله استناد كردند و وصيتى را كه ابو هاشم بن محمد بن حنفيه به امام عباسى، محمد بن على سپرده بود، مستمسك قرار ندادند؛ چرا كه شيعيان امامى، منكر اين وصيت بودند و از آن اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند.

داوود بن على در ادامه خطبه‏اش خداى را ستايش كرد و گفت: «حق در بين خاندان پيامبرتان به جاى خود برگشته است.» او گفت: «عباسيان در طلب دنيا قيام نكرده‏اند، بلكه سبب قيامشان اين بود كه بنى اميه خلافت را غصب كردند، و هم‏چنين از ستم‏هايى كه بر عموزادگانشان (علويان) رفته بود، خشمناك بوده‏اند.» سپس گفت: «ما عزتى را كه حقمان بود از غاصبان آن (بنى اميه) به زور پس گرفتيم و خشم ما براى عموزادگانمان بود.» آن‏گاه داود زشتى‏هاى حكومت امويان را برشمرد و اعلان كرد كه پس از برپايى دولت عباسى، همه مسلمانان در ذمه خدا و پيامبرش و در تعهد عباس خواهند بود و عباسيان بين مردم طبق كتاب خدا و سنت رسولش حكم خواهند كرد.

ص: 120

پس از آن‏كه داوود بن على پسر برادرش ابو العباس را ستايش كرد و براى شفا و سلامتى وى از تبى كه گرفتارش بود دعا كرد، خطبه خود را با اين گفتار به پايان برد:

«بدانيد كه پس از پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خليفه‏اى جز امير مؤمنان على بن ابى طالب و امير مؤمنان عبد اللّه بن محمد، بر اين منبر بالا نرفته است. بدانيد كه اين كار در خاندان ماست و از اين بيت خارج نمى‏شود، و اين گونه خواهد بود تا آن را به عيسى بن مريم عليه السّلام تسليم كنيم.»[240]

موقعيت دشوار ابو العباس در كوفه مركز شيعيان‏

ابو العباس و عمويش، داوود بن على، به قصر حكومتى كوفه وارد شدند، و ابو جعفر منصور در مسجد نشست تا از ديگر مردمان بيعت بگيرد، اما به رغم اين بيعت، خليفه عباسى جديد در وضعيت سخت و دشوارى قرار داشت؛ او [از يك سو] چون در بين شيعيان كوفه سكونت داشت، مجبور بود با آن‏ها دوستى و مدارا كند، [از سوى ديگر] از ابو سلمه خلال، پيشواى شيعيان كوفه هم تمايلات آشكارى نسبت به علويان ظاهر شده بود. كه به زودى از آن صحبت خواهيم كرد- جز اهالى خراسان، در آن زمان كسى با عباسيان نبود، و اين در حالى بود كه خليفه اموى، مروان بن محمد در كنار رود زاب با سپاهى انبوه، بالغ بر صد هزار جنگجو اردو زده بود، و هنوز بصره و واسط، مطيع عباسيان نشده بودند.

اقامت ابو العباس در قصر حكومتى كوفه به درازا نكشيد؛ او آن‏جا را ترك كرد و در اردوگاه نظامى وزيرش، ابو سلمه خلال در حمام اعين‏[241] يا در محلى نزديك آن، اقامت گزيد، درحالى‏كه افكار گوناگونى را در سر مى‏پروراند. ابو العباس همواره در كار وزيرش ابو سلمه، به سبب تمايلش به علويان ترديد داشت، ازاين‏رو، از ترس خيانت، براى او نگهبانى ويژه گذاشت تا براى جنگ با خليفه اموى آسوده خاطر باشد. جنگ با پيروزى سپاهيان عباسى و كشته شدن مروان بن محمد پايان يافت و ابو العباس نفس راحتى كشيد.[242]

ص: 121

نزديك به نه ماه بين بيعت با ابو العباس براى خلافت و مرگ مروان خليفه اموى، فاصله بود و در سال 132 ق همه چيز تمام شد. اين سال در تاريخ هريك از خاندان عباسى، اموى و علوى سال مؤثرى بود.

ابو العباس كه نمى‏توانست مدتى طولانى در كوفه، مركز شيعيان علوى بماند، به شهر انبار در ساحل رود فرات رفت‏[243] (شهرى كه سابق بن هرمز،[244] يكى از شاهنشاهان ايرانى آن را بنا كرده بود) و با تجديد بناى آن‏جا، قصر باشكوهى به نام هاشميه، منسوب به جدش هاشم بن عبد مناف‏[245] احداث كرد.[246] گفتنى است كه ابو العباس اسم اين قصر را عباسيه نگذاشت تا منسوب به جد بزرگشان عباس بن عبد المطلب باشد، بلكه آن را هاشميه ناميد تا نسبت عباسيان را با خاندان هاشمى و بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نشان دهد. به نظر ما، اين نام‏گذارى تداوم همان امرى است كه عباسيان پيش از برپايى حكومت به آن دعوت مى‏كردند؛ يعنى استمرار دعوت به الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله.

رويكردهاى دينى در خلافت عباسى جديد

عباسيان در برپايى دولت خود بر اين اصل استناد مى‏كردند كه آن‏ها وارث رسول خدايند.

اين مطلب از سخن مسعودى به دست مى‏آيد كه مى‏گويد: «راونديه كه شيعيان فرزندان عباس بن عبد المطلب و اهالى خراسان و غير آنند، عقيده دارند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت و عباس بن عبد المطلب كه عمو و وارث و خويشاوند وى بود بيش از همه، شايستگى خلافت را داشت؛ چون خداى عزّ و جل فرموده:" در كتاب خدا بعضى از خويشاوندان بر بعضى ديگر برترى دارند"،[247] ولى مردم حقش را غصب كردند و نسبت به او ستم روا

ص: 122

داشتند تا آن‏كه خداوند حق اهل بيت را باز داد و مردم از ابو بكر و عمر بيزارى جستند و بيعت على بن ابى طالب عليه السّلام را روا داشتند؛ چون عباس آن را روا داشت و گفت: برادرزاده بيا با تو بيعت كنم تا هيچ‏كس با تو مخالفت نكند؛ و هم به جهت گفته داوود بن على كه در روز بيعت ابو العباس بر منبر كوفه گفته بود: اى مردم كوفه! پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امامى ميان شما نبود، مگر على بن ابى طالب عليه السّلام و شخصى كه اكنون قيام كرده، يعنى ابو العباس سفاح.»[248]

ابو العباس در روز گرفتن بيعت، به احياى سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اصرار داشت، از اين‏رو، بر منبر ايستاده خطبه خواند، درحالى‏كه بنى اميه نشسته خطبه مى‏خواندند، پس مردم ضجه كشيده و گفتند: «اى پسر عم رسول خدا! سنت را زنده كردى.»[249]

بسيارى از مسلمانان از پيروزى عباسيان استقبال كردند، چرا كه به نظر آن‏ها عباسيان نظريه حقيقى خلافت يا انديشه حكومت دينى را محقق ساخته بودند؛ برخلاف پيشينيان امويشان كه حكومت دنيوى برپا كرده بودند. خلفاى عباسى تمايل شديدى داشتند كه به دولتشان صبغه دينى بدهند، تا جايى كه اين انديشه را شايع كردند كه حكومت تا ابد در دست عباسيان باقى مى‏ماند و ايشان آن را در نهايت تسليم مسيح عليه السّلام خواهند كرد.[250]

در واقع، اين صبغه دينى كه عباسيان به حكومت خود مى‏دادند، بيشتر ظاهرى بود تا حقيقى، هرچند عباسيان در تظاهر به تقوا و ورع، از امويان ممتاز بودند، اما خليفه بغداد ثابت كرد از لحاظ افق ديد و آشنايى با حوزه تفكر، تفاوتى با خليفه اموى دمشق ندارد. تنها از يك ديدگاه بين اين دو دولت تفاوت اساسى وجود داشت و آن اين‏كه دولت اموى يك دولت عربى و دولت عباسى، دولت چند مليتى بود؛ چرا كه مليت‏هاى جديد مسلمان را در خود جذب كرده بود و عرب‏ها تنها يكى از ملت‏ها در بين ساير ملل آن محسوب مى‏شدند.[251]

روزى يكى از شعرا كه براى تبريك خلافت بر ابو العباس وارد شده بود، قصيده‏اى‏

ص: 123

خواند كه در آن خلافت عباسى را به معناى بازستاندن حق غصب شده بنى هاشم دانسته بود، و اين ابيات را خواند:

«اساس پادشاهى به دست بزرگ مردانى از بنى عباس پايدار شد. اين‏ها پس از نوميدى و گذشت زمان طولانى، به خون‏خواهى هاشم برخاستند و كين خود گرفتند.»

اين شاعر در ادامه، براى ترغيب ابو العباس به انجام شدت عمل نسبت به امويان، كشتگان بنى هاشم را از علويان و عباسيان به يادش آورد و اين اشعار را سرود:

«به ياد آوريد كشته شدن حسين عليه السّلام و زيد را، و نيز كشته ديگر را در كنار مهراس،[252] آن كشته‏اى را هم كه در حرّان به دست غربت و فراموشى سپرده شده است از ياد مبريد.»[253]

عباسيان فعال‏تر و كارآمدتر از پسر عموهاى علويشان بودند و برنامه‏اى دينى، سياسى و اجتماعى تنظيم كردند كه ايشان را به قدرت رساند، درحالى‏كه علويان بر اين اساس كه مسلمانان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندانش را دوست دارند، تنها به دعوت به خويش اكتفا كردند. ازاين‏رو، عباسيان پيروز شدند و علويان و شيعيانشان شكست خوردند.[254]

موضع خليفه عباسى نسبت به پيشوايان علوى‏

علويان براى دست‏يابى به خلافت و گرفتن آن از خلفاى اموى (طى سال‏هاى 40- 132 ق) مبارزه كردند، و امويان نيز به مقابله و تعقيب و آزارشان پرداختند، تا اين‏كه در اواخر عصر اموى به پنهان‏كارى و تقيّه و گوشه‏نشينى و تجارت و يا پرداختن به امور دين به جاى اشتغال به سياست و جنگ، روى آوردند.[255] اما عموزادگان عباسيشان با برعهده گرفتن امر

ص: 124

مبارزه و قيام، به عمر دولت اموى خاتمه داده و دولتى عباسى را تأسيس كردند. در مقابل، جنبش مخالف برپايى دولت عباسى ايجاد شد كه پرچم اين مقاومت مسلحانه را شيعيان زيدى حمل مى‏كردند، و خانه عبد اللّه بن حسن بن حسن مركز قيام ضد عباسى شد.

پس از كشته شدن ابو سلمه خلال و در نتيجه، متهم شدن وى به تمايلات علوى- همان گونه كه در فصل قبل ديديم- هيئتى از علويان حجاز به رياست عبد اللّه بن حسن و برادرش حسن به انبار آمد. ابو العباس و برادرش ابو جعفر منصور، از اين هيئت به گرمى استقبال كردند و در دار رحبه، قصر مخصوص پذيرايى از مهمانان، از آنان پذيرايى نمودند.[256]

ابو العباس از عبد اللّه بن حسن پذيرايى و تكريم ويژه‏اى به عمل آورد و هر شب او را با خود به مجالس شبانه دعوت مى‏كرد و پيوسته از حال فرزندانش محمد و ابراهيم مى‏پرسيد كه چه امرى باعث شده آن دو همراه خانواده‏شان به حضور امير مؤمنان نرسند؟

عبد اللّه جواب مى‏داد: علت نيامدنشان امرى نيست كه امير مؤمنان از آن كراهت داشته باشد. ابو العباس از اين پاسخ قانع نمى‏شد و هم‏چنان با اصرار و تهديد و تطميع از عبد الله مى‏پرسيد تا جايى كه نزد خليفه موقعيت سختى برايش پيش آمد. ازاين‏رو، ماجرا را براى برادرش حسن بازگو كرد. حسن به او گفت: به ابو العباس بگو كه عموى ايشان (حسن) تنها كسى است كه از محل اختفاى آن دو آگاه است.[257]

ابو العباس به حسن رو آورد و مكان محمد نفس زكيه و ابراهيم را از وى جويا شد.

حسن در پاسخ گفت: اى امير مؤمنان! آيا با تو در مقام خليفه سخن گويم يا در مقام كسى كه با پسر عموى خود سخن مى‏گويد؟ ابو العباس گفت: همان طور با من سخن بگو كه مردى با پسر عمويش، كه تو و برادرت نزد من جايگاهى والا داريد. پس حسن به او گفت:

اگر خداوند مقدّر كرده باشد كه محمد و ابراهيم به خلافت برسند و در مقابل آن، تمامى اهل زمين با تو همراه شوند و بكوشند تا جلوى اين تقدير الهى را بگيرند، آيا مى‏توانند؟

ص: 125

ابو العباس جواب منفى داد، و حسن گفت: تو را به خداوند قسم مى‏دهم كه اگر خدا براى ايشان خلافت را مقدر نكرده باشد، و تمامى اهل زمين با ايشان همراهى كنند، آيا آن دو مى‏توانند بهره‏اى از خلافت ببرند؟ بار ديگر ابو العباس جواب داد: خير.[258]

درحالى‏كه ابو العباس به اين پاسخ حسن قانع شده بود يا تظاهر به قانع شدن مى‏كرد، حسن ادامه داد: پس چرا هربار با سخنان و سؤال‏هاى خود اين پيرمرد (عبد اللّه) را مى‏آزارى و نعمتى را كه به او و ما داده‏اى به كاممان تلخ مى‏كنى؟ ابو العباس در پاسخ گفت:

از اين پس ديگر تا زنده‏ام نام آن دو را به زبان نخواهم آورد، مگر آن‏كه به سبب امرى تحريك شوم و بى‏اختيار سخن آن‏ها را به ميان آورم.[259]

ابو العباس قصر جديد خود را در هاشميه ساخته بود و قصد داشت پس از پايان بنا به ديدن آن برود. او از ميهمانان علوى خود خواست كه همراهى‏اش كنند. ابو العباس در حالى كه در حجره‏هاى قصر همراه علويان قدم مى‏زد از عبد اللّه بن حسن خواست كه نظر خود را درباره قصر جديد بازگو كند. عبد اللّه در پاسخ، به اين دو بيت شعر تمثيل زد:

«آيا حوشب را- نام شخصى بوده- نمى‏بينى كه سرگرم ساختن خانه‏هايى شده كه سود و نفعش عايد قبيله بنى نفيله خواهد شد؟

اين مرد- با ساختن اين خانه‏ها- آرزو دارد عمر نوح داشته باشد، درصورتى‏كه امر خدا- مرگ- در هر شب به سراغ مردمان مى‏آيد و در خانه همه را مى‏كوبد.»[260]

ابو العباس با شنيدن اين اشعار، خشمگين شد، اما خشم خود را فروبرد و از عبد اللّه پرسيد: چه منظورى از خواندن اين شعر داشتى؟ عبد اللّه شرايط را درك كرد و خواست از خشم خليفه بكاهد، پس گفت: خواستم تو را نسبت به اين بناى اندكى كه ساخته‏اى بى رغبت سازم، كه دل بدان نبندى.[261]

شبى از شب‏ها عبد اللّه بن حسن با ابو العباس مشغول سخن و گفت‏وگو بود، چون‏

ص: 126

مجلس پايان يافت و حاضران رفتند، ابو العباس از عبد اللّه خواست كه با او تنها باشد. پس به زير مسند خود دست برد و نامه‏اى بيرون آورد و به عبد اللّه داد تا از محتواى آن آگاه شود. آن نامه‏اى بود از پسرش، محمد نفس زكيه، به هشام بن عمرو بن بسطام تغلبى كه او را به يارى خود طلبيده بود. عبد اللّه نامه را خواند و پس از آن به ابو العباس گفت: اى امير مؤمنان من به عهد و پيمان خدا با تو عهد مى‏كنم كه تا دو فرزندم محمد و ابراهيم زنده‏اند از ناحيه آن‏ها كارى كه خوشايند تو نباشد، صادر نخواهد شد.[262]

هنگام بازگشت هيئت علوى به حجاز، ابو العباس به عبد اللّه گفت: از من چيزى بخواه.

عبد اللّه گفت: هزارهزار درهم مى‏خواهم؛ چون تاكنون هرگز اين مقدار مال را نديده‏ام.

ابو العباس اين اندازه مال در اختيار نداشت، ازاين‏رو، از يكى از صرافان قرض گرفت.

هم‏چنين مبلغ ديگرى پول به عبد اللّه بخشيد تا بين علويان حجاز تقسيم كند.[263] ابو العباس در لحظه وداع به عبد اللّه يادآورى كرد كه دو فرزندش (محمد و ابراهيم) هنوز با او به خلافت بيعت نكرده‏اند و او در كارشان مشكوك است و از جانب آن دو احساس ترس و نگرانى مى‏كند. عبد اللّه گفت: اى امير مؤمنان! از پسران من كارى كه خوشايند تو نباشد انجام نمى‏شود. ابو العباس گفت: به تو اطمينان دارم و بر خدا توكل مى‏كنم.[264]

هيئت علوى به مدينه بازگشت و عبد اللّه بن حسن، اموالى را كه ابو العباس بخشيده بود، بين علويان تقسيم كرد و علويان هم خوشحالى و رضايت خود را از آن نشان دادند. عبد اللّه اين خوشحالى را ناپسند دانست و از ايشان پرسيد: آيا خوشحال شديد؟ آن‏ها پاسخ دادند: از آنچه بنى مروان از آن محروممان ساخته بودند و اكنون عموزادگان و خويشاوندانمان پس از حاكم شدنشان آن را مى‏دهند، چرا خوشحال نباشيم؟ عبد اللّه خشمگين شد و گفت: آيا راضى هستيد كه امر خلافت را قومى غير از ما در اختيار گرفته‏اند؟[265]

ص: 127

اين سخنان از مدينه به گوش ابو العباس و ابو جعفر منصور در عراق رسيد و خشم آنان را برانگيخت؛ زيرا مى‏ديدند سياست رفق و مدارا و دادن هدايا به علويان براى به دست آوردن دوستى آنان كارگر نيفتاده است. اما دو برادر عباسى چاره‏اى نداشتند جز اين‏كه سكوت اختيار كرده و كار علويان را به زمان مناسب واگذار كنند؛ چرا كه دولت عباسى نوپا بود و مشكلات بسيارى پيش روى خود داشت.

البته ابو جعفر منصور هنگامى كه عهده‏دار خلافت شد، دورانديش‏تر و راسخ‏تر از برادرش، ابو العباس، بود. او مى‏دانست كه بى‏توجهى به امر علويان در اين موقعيت، عواقب ناگوارى در پى خواهد داشت. به نظر او، اين دور از حكمت بود كه به نشاط و فعاليت علويان بى‏توجه باشد و آنان را به حال خود رها كند.[266]

در سال 141 ق منصور در نظام ادارى حجاز تغييرى ايجاد كرد. حجاز در دوره امويان و خلافت ابو العباس، يك ولايت بود، اما منصور آن را به دو ولايت تقسيم كرد؛ مركز ولايت اول را مكه و مركز ولايت دوم را مدينه قرار داد و براى هركدام والى مستقلى تعيين كرد.[267]

فرقه‏هاى شيعه در ابتداى عصر عباسى اول‏

تشيع در آغاز پيدايش به صورت انديشه‏اى ساده بود و مفهوم كلى آن اين بود كه «هركس معتقد باشد على عليه السّلام و فرزندانش برترين افراد بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و شايسته‏ترين آن‏ها به امامت هستند، چنين شخصى، شيعه است و اگر خلاف اين نظر را پذيرفته باشد، يعنى با آنچه ذكر كرديم موافق نباشد، او شيعه نيست.»[268]

شيعيان در عصر اموى چندين فرقه شدند كه مشهورترين آن‏ها عبارتند از: سبأيه، اماميه، كيسانيه و زيديه. شهرستانى مى‏گويد: «امورى كه شيعيان بر آن اتفاق‏نظر دارند، وجوب تعيين امام، منصوص بودن امامت و ديگرى، عصمت است؛ يعنى پيغمبران و امامان از گناهان صغيره و كبيره مبرايند، و هم‏چنين شيعيان به تبرّى و تولّى در قول و فعل و

ص: 128

عقد معتقدند، مگر در حال تقيّه، اگرچه بعضى از زيديه در اين سخن با ساير شيعيان مخالفت كرده‏اند. فرقه‏هاى شيعه در انتقال امامت (توالى امامان) آراء و ديدگاه‏هاى مختلفى دارند، و در هريك از موارد انتقال و توقف امامت، ديدگاه و مذهب و گمانى دارند. به‏طور كلى فرقه‏هاى شيعه پنج گروهند: كيسانيه، زيديه، اماميه، غلات و اسماعيليه.

بعضى از فرقه‏هاى شيعه در اصول به معتزليان متمايل شدند، و بعضى به اهل سنت و بعضى به مشبّهه.»[269]

فرقه‏هاى شيعه در مسائل مختلف اعتقاديشان باهم اختلاف دارند، اما در اين نظر كه على عليه السّلام شايسته‏ترين فرد امت براى عهده‏دار شدن امامت و ولايت امر مسلمانان است، همداستانند.[270] دو فرقه اماميه و زيديه برجسته‏ترين و پرطرفدارترين فرقه‏هاى شيعى در عصر عباسى اول بودند كه نقش روشنى در تاريخ سياسى اين دوره ايفا كردند. شيعيان زيدى به نهضت‏هاى مسلحانه روى آوردند كه اولين نشانه‏هاى اين حركت در دوره ابو العباس، نخستين خليفه عباسى، ظاهر شد و سپس در دوره دومين خليفه عباسى، منصور، به شكل درگيرى نظامى در نهضت‏هاى محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم تبلور يافت. اما شيعيان اماميه بر پيشوايشان، امام جعفر صادق عليه السّلام گرد آمدند و آن حضرت به امامت روحى و مقابله سياسى صلح‏جويانه (بدون اعلان قيام) بسنده كرد. ما موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به منصور و نيز آموزه‏هاى فرقه اماميه را در بخش دوم كتاب بررسى مى‏كنيم.

در اين فصل دامنه بحث را به فرقه شيعيان زيدى، كه موضع روشنى در برابر برپايى دولت عباسى و خليفه اول آن، ابو العباس داشتند، اختصاص مى‏دهيم. اما پيش از آن، از دو فرقه سبأيه و كيسانيه بحث مى‏كنيم.

فرقه سبأيه‏

منابع عربى با عنوان «غلات» از سبأيه كه ياران عبد اللّه بن سبأ[271] هستند، ياد كرده‏اند. آنان‏

ص: 129

در صفاتى كه به على عليه السّلام نسبت دادند، غلو كردند.[272] سبأيه پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام به چهار فرقه منشعب شدند كه هر چهار فرقه به «بداء» معتقد بودند. ملطى از آنان به احزاب كفر و فرقه‏هاى جهل و نادانى توصيف مى‏كند.[273] برنارد لويس و كايتانى از مستشرقان، اين عقيده مورّخان عرب را كه پيدايش تشيع انقلابى به عبد اللّه بن سبأ و يارانش برمى‏گردد، رد مى‏كند. كايتانى معتقد است كه طرح و نقشه‏اى به اين شكل و با اين انديشه و سازماندهى را نمى‏توان در دنياى عربى سال 35 ق با نظام قبيله‏اى مبتنى بر انديشه پدرسالارى‏اش، تصور كرد، بلكه اين طرح به وضوح، انعكاس دهنده احوال دوره عباسى اول است.[274] برخى مورخان تشكيك‏هاى فراوانى بر سبأيه اوليه (پس از شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام) وارد آورده‏اند.[275] ما از فرقه سبأيه در مقدمه اين بحث، آن‏جا كه تاريخ شيعه را پيش از عصر عباسى بازگو مى‏كرديم، سخن گفتيم.

ص: 130

فرقه كيسانيه‏

اشاره شد كه فرقه كيسانيه در جريان قيام مختار بن ابى عبيد ثقفى كه مردم را به امامت محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه مى‏خواند، ظهور كرد. مختار مى‏گفت كه دين عبارت است از اطاعت از امام. يكى از نتايج اين ديدگاه اين بود كه اركان شرعى، همچون نماز و روزه و زكات وحج و مانند آن‏ها قابل تأويل‏اند، ديگر اين‏كه بعضى افراد معتقد شدند كه پس از رسيدن به مقام پيروى محض از امام مى‏توان احكام شرعى را ترك كرد، بعضى هم در اعتقاد به قيامت سست شدند و بعضى از افراد اين فرقه به تناسخ و حلول روح در افراد ديگر و رجعت بعد از مرگ معتقد شدند. بعضى‏ها بر امامى متوقف شدند كه هرگز نمى‏ميرد و جايز نيست كه بميرد تا آن‏كه رجعت كند.[276] و گروهى از ايشان، حقيقت امامت را در ديگران جست‏وجو كردند، سپس بر امام پيشين غمين شدند و در كار او متحير ماندند و گروهى از ايشان مدعى مقام امامت شدند، درحالى‏كه از شجره امامت نبودند و همه ايشان در تحيّر و تشتت فكرى به سر مى‏بردند.

كيسانيه معتقد بودند كه محمد بن حنفيه در كوه رضوى‏[277] مخفى است و در نهايت، او و شيعيانش مبعوث مى‏شوند و زمين را پر از عدل و داد مى‏كنند.[278]

فرقه هاشميه‏

فرقه هاشميه از كيسانيه منشعب شد. اين‏ها ادعا مى‏كردند كه «محمد بن حنفيه به رحمت و رضوان خداوند پيوسته و امامت به فرزندش ابو هاشم منتقل شده است.»[279] ابو هاشم به سازمان‏دهى دعوت خود و وحدت بخشيدن به صفوف شيعه اهتمام ورزيد، حال فرقى نمى‏كرد كه اين شيعيان از غاليان باشند يا ميانه‏روها، مهم اين بود كه در ستيزشان با دولت‏

ص: 131

اموى همداستان باشند. ابو هاشم سعى كرد عقايد اسلامى و غير اسلامى، بخصوص عقايدى را كه در خراسان رايج بود، باهم موافق سازد. مردم خراسان او را طبق وصيت پدرش، ابن حنفيه وارث امامت قلمداد مى‏كردند.[280]

ابو هاشم داعيان و حجت‏ها را به كار گرفت و از اين پس بود كه اصطلاح داعى و حجت، از مهم‏ترين اصطلاحات شيعه شد و داعيان و حجج، پايه اصلى تفكر شيعه را، اعم از شيعيان عباسى و اثناعشرى و اسماعيلى، تشكيل دادند. هم‏چنين ابو هاشم فكر به كارگيرى نقبا و انديشه دانش مكنون را، به اين عنوان كه او از پدرش و او نيز آن را از امام على عليه السّلام به ارث برده، مطرح كرد، و نيز ابو هاشم اول كسى بود كه وصيت را از بيت فاطمى خارج كرد؛ چون او خود فاطمى نبود. او هم‏چنين وصيت به امامت را از بيت علوى به عموم بنى عبد المطلب تعميم داد.[281]

فرقه هاشميه پس از ابو هاشم به فرقه‏هاى متعددى تقسيم شد. مشهورترين آن‏ها فرقه منتظرين بود، با اين اعتقاد كه ابو هاشم به پسر برادرش حسن بن على بن محمد بن حنفيه وصيت كرده است و او بعد از ابو هاشم، امام است. حسن بن على نيز به فرزندش على بن حسن وصيت كرد و چون او مرد و از خود فرزندى نداشت، اين عده منتظر بازگشت ابن حنفيه‏اند. فرقه دوم، عباسيه بودند با اين اعتقاد كه بعد از ابو هاشم، محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب امام است و ابو هاشم به نفع او از امامت كنار كشيده است.[282] فرقه سوم، بر اين باور بودند كه ابو هاشم به امامت عبد اللّه بن عمرو بن حرب كندى وصيت كرد، لذا امامت از ابو هاشم به عبد اللّه رسيد و روح ابو هاشم به او منتقل شد، اما اين شخص، عالم يا متدين نبود، ازاين‏رو، او را به دروغ‏گويى و خيانت متهم كردند و از او روى گرداندند و به جايش امامت عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را پذيرفتند.[283]

ص: 132

فرقه ديگرى هم بودند به نام فرقه بيانيه، ياران بيان بن سمعان تميمى، كه مى‏گفتند امامت از ابو هاشم به وى منتقل شده است. بيان بن سعمان از غاليانى بود كه به الوهيت على بن ابى طالب قابل بودند. فرقه رزّاميه كه ياران رزّام بن رزم بودند نيز امامت را از على عليه السّلام به پسرش محمد و سپس به پسرش ابو هاشم، و آن‏گاه به وصيت، به على بن عبد اللّه بن عباس مى‏رساندند. آنان امامت را پس از آن به محمد بن على رسانده و مى‏گفتند كه او به امامت فرزند خود ابراهيم امام وصيت كرده است.[284]

شهرستانى مى‏گويد: ابو مسلم در آغاز كار بر مذهب كيسانيه بود و علومى را كه به آن‏ها اختصاص داشت، از داعيان اين مذهب كسب كرده بود. وى به امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام نامه فرستاد كه: «همانا من كلمه را آشكار كردم و مردم را از دوستى بنى اميه باز داشته، به دوستى اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فراخواندم. پس اگر تو را در آن (خلافت) رغبتى است، از جانب من منّتى بر تو نيست و من كار را به انجام رسانده‏ام.» امام صادق عليه السّلام در پاسخ وى نوشت: «نه تو از ياران من هستى و نه زمان، زمان من است.» اين بود كه ابو مسلم به ابو العباس سفاح روى آورد و او را به خلافت رسانيد.[285]

شيعه زيديه‏

در اين بخش به شيعه زيديه مى‏رسيم و آن همان فرقه‏اى است كه پرچم مبارزه نظامى را با دولت عباسى، از زمان برپايى آن و در طول عصر عباسى اول، به دوش كشيد و اين مبارزه در دوره‏هاى بعدى نيز ادامه يافت.

فرقه زيديه به زيد بن على منسوب است كه عليه خليفه اموى، هشام بن عبد الملك‏[286] قيام كرد و ما در مقدمه‏اى كه از تاريخ شيعه قبل از عصر عباسى آورده بوديم از آن بحث كرديم.[287] زيد در مدينه، شهرى كه علويان آن را محل سكونت خود قرار داده بودند، بزرگ‏

ص: 133

شد. او نزد پدرش امام زين العابدين و پس از وفات آن حضرت، از برادرش امام محمد باقر عليه السّلام علم آموخت. اما روح اين جوان علوى كه مشتاق شكوفايى بود، به زندگانى در مدينه‏اى كه يك‏نواخت و بى‏حركت نشان مى‏داد، و نيز به روش زندگانى پدر و برادرش امام باقر بعد از مصيبت كربلا، قانع نمى‏شد. مرد جوان سفرهاى خود را به كوفه آغاز و چندين مرتبه از آن‏جا ديدن كرد، سپس به بصره رفت تا با علما و متفكران آن‏جا ديدار و گفت‏وگو كند. او در بصره با واصل بن عطا، پيشواى معتزله آشنا شد و از بسيارى از انديشه‏هاى او تأثير پذيرفت.[288]

فرقه زيديه معتدل‏ترين فرقه شيعه شد.[289] شهرستانى ديدگاه‏هاى زيديه را چنين خلاصه مى‏كند: «آنان امامت را فقط در اولاد فاطمه- رضى اللّه عنها- مى‏دانند و معتقدند امامت در غير ايشان به ثبوت نمى‏رسد. البته هر فاطمى را كه عالم، شجاع و بخشنده باشد و براى امامت خروج كند، امام واجب الطاعه مى‏دانند، و تفاوتى ندارد كه از اولاد امام حسن يا از اولاد امام حسين عليهما السّلام باشد. به همين دليل، گروهى از ايشان امامت محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه بن حسن بن حسن را كه در روزگار منصور قيام كردند و كشته شدند، جايز دانستند. هم‏چنين زيديه خروج هم‏زمان دو امام را در دو منطقه، به شرطى كه اين ويژگى‏ها را داشته باشند، جايز و هر دو را واجب الطاعه دانستند.»[290] شهرستانى هم‏چنين مى‏گويد كه زيد از انديشه‏هاى واصل بن عطا، پيشواى معتزله تأثير پذيرفت، از اين‏رو، «امامت مفضول را با وجود أفضل جايز دانست.»[291]

ص: 134

زيديه با اماميه درباره مشروعيت خلافت ابو بكر صديق و عمر بن خطاب اختلاف دارند؛ درحالى‏كه اماميه به درستى خلافت اين دو اقرار نمى‏كنند و آن‏ها را غاصبان حق على بن ابى طالب عليه السّلام مى‏دانند، زيديه از ابو بكر و عمر بيزارى نمى‏جويند و دشنامشان نمى‏دهند، بلكه با وجود برترى على عليه السّلام به درستى خلافت ابو بكر و عمر اعتراف مى‏كنند.

زيديه بر اين باورند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله امام را به وصف، تعيين كرده، نه به شخص.

بنابراين، زيديه امامت را در فرزندان فاطمه عليها السّلام مى‏دانند، حال هريك از آن‏ها كه مى‏خواهد باشد، البته با اين شرط كه ويژگى‏هاى امامت را داشته باشد.[292]

هم‏چنين زيديه امامت را مسئله‏اى ايجابى و عملى مى‏دانند كه وابسته مبارزه و جهاد است، نه اين‏كه رويكردى منفى به امور سياسى باشد. پس بر امام واجب است كه شيعيان را در راه جهاد و مبارزه سوق دهد، بدون اين‏كه به تقيّه و كتمان روى آورد. اختلاف ديگر زيديه با اماميه در اين است كه اماميه، صفاتى همانند صفات الهى به امام مى‏دهند.[293] هم‏چنين زيديه انديشه‏هايى را كه اماميه درباره عصمت ائمه عليه السّلام دارند، رد مى‏كنند.[294]

كيسانيه، زيديان را در آغاز پيدايش تأييد كردند؛ زيرا اين عده از شيعيان كه از ابن حنفيه پيروى مى‏كردند، خود حركتى جهادى عليه دولت اموى آغاز كرده بودند.[295] اما غاليان شيعه بر انديشه‏هاى معتدل زيد، كه به مشروعيت خلافت ابو بكر و عمر اعتراف داشت، شديدا خشم گرفتند و ديدگاه‏هاى وى را رد كردند، ازاين‏رو، آن‏ها را «رافضى» ناميدند.[296]

ديدگاه‏هاى زيد نشانه اعتدال در عقايد شيعى است، آن‏هم پس از چيرگى انديشه‏هاى غاليانه شيعى كه در عصر اموى و در نتيجه تنگناى فكرى از جانب حكّام اموى ظهور كرد و نتيجه آن، ظهور انديشه‏هاى غاليانه شيعى بود. اين انديشه‏هاى افراطى منحرف، در سايه‏

ص: 135

ديگر انديشه شيعى كه قايل به پرده‏پوشى و تقيّه بود، نمودار شدند. بعضى از اين افكار عبارت بودند از: الوهيت على عليه السّلام، رجعت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله، فناناپذيرى على عليه السّلام و مانند اين‏ها.

انديشه‏هاى زيد بين اين آراى سه‏گانه ظاهر شد. نمونه‏هاى ديگر اين نوع انديشه‏هاى شيعى عبارتند از: 1. خلافت ارثى است نه انتخابى؛ 2. ابو بكر حق خلافت على عليه السّلام را غصب كرده است؛ 3. ائمه معصوم‏اند؛ 4. اعتقاد به مهدى منتظر[297] كه مختار پس از پنهان شدن محمد بن حنفيه به آن قايل شد. پس انديشه‏هاى اعتدالى زيد، تصحيحى بر همه انديشه‏هاى شيعى بود.[298]

دكتر نشار معتقد است كه «انديشه جايز بودن خروج دو امام در دو منطقه كه ويژگى‏هاى ياد شده را داشته باشند و هركدام از ايشان واجب الاطاعه‏اند»،[299] از خود امام‏

ص: 136

زيد صادر نشده است، بلكه ياران زيدى امام محمد نفس زكيه و ابراهيم بن عبد اللّه بن حسن بن حسن در جريان قيام خود عليه منصور عباسى آن را وضع كرده‏اند.[300] ابو زهره نيز در انتساب اين رأى به زيد تشكيك مى‏كند و مى‏گويد: در منابع تاريخى به اين نمى‏رسيم كه زيد چنين ادعايى كرده باشد. وى در ادامه، اين سؤال را مطرح مى‏كند كه آيا زيد به اعتماد سازش على با معاويه چنين رأى داده است؟ او پاسخ مى‏دهد كه على معاويه را به امامت قبول نداشت و سازش با وى نيز براى مصلحت مسلمانان و انجام فرايض حج بود.

سپس شيخ ابو زهره پيدايش اين رأى را به گسترش دولت اسلامى در شرق و غرب مى‏داند؛ به اين شكل كه در آن وقت مصلحت در مجزّا ساختن حكومت و اعتراف به پذيرش هم زمان دو امام بود تا همكارى و دوستى كاملى بين آن‏ها پديد آيد.[301]

خلفاى عباسى از اختلاف‏هايى كه در طول عصر عباسى اول بين شيعه اماميه و شيعه زيدى روى داد، بهره‏ها بردند. شيعه زيديه- چنان‏كه گذشت- معتقد بودند كه امامت در اولاد فاطمه عليها السّلام است و هر فاطمى عالم، زاهد و شجاع كه با شمشير قيام كند، خواه از فرزندان حسن يا حسين عليها السّلام باشد، او امام است.[302] ازاين‏رو، زيديان محمد نفس زكيه را در قيام عليه خليفه منصور تأييد كردند. همان‏گونه كه ديديم، آن‏ها خروج دو امام را در يك زمان و در دو منطقه، به شرط داشتن ويژگى‏هاى امامت، جايز مى‏دانند.[303]

تحولات فرقه شيعى زيدى‏

فرقه زيديه در عصر عباسى اول دچار تحول شد و فرقه جاروديه كه ياران ابو جارود زياد

ص: 137

[304]

 

بن ابى زياد بودند،[305] از ايشان منشعب شدند. شهرستانى درباره انديشه‏هاى جاروديه چنين مى‏گويد: «به نظر ايشان، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام را به سبب اوصافى كه آن حضرت داشت، به عنوان خليفه پس از خود به نص، معرفى كرده، نه اين‏كه او را به اسم معرفى كرده باشد.

بنابراين، على عليه السّلام خليفه پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است. اما مردم كوتاهى كردند؛ چون امامشان را از روى وصف نشناختند و به دنبال شخص موصوف نرفتند. آن‏ها به خواست خود، ابو بكر را به خلافت اختيار كردند و بدين سبب، كافر شدند. ابو جارود با اين نظريه، با امام خود، زيد بن على مخالفت كرده است؛ زيرا زيد اين اعتقاد را نداشت. جاروديه در مسئله توقف در امامت يا انتقال آن از امامى به امام ديگر، دچار اختلاف شدند؛ گروهى از آن‏ها معتقد شدند امامت از على به حسن، سپس به حسين و بعد به على بن حسين زين العابدين عليهم السّلام، و پس از وى به پسرش زيد بن على، و از وى نيز به محمد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن ابى طالب منتقل شده است، و اين عده محمد را امام دانستند.»[306] هم‏چنين شهرستانى امام محمد حنفيه را از جاروديه مى‏داند.[307]

نوبختى بر جاروديه نام سرحوبيه مى‏نهد؛[308] چون ابو جارود را سرحوب نيز مى‏ناميدند.

شهرستانى مى‏نويسد: اين اسم را امام محمد باقر عليه السّلام بر او نهاد؛ چون ابو جارود دانش‏هاى خود را از اين امام فراگرفت و سپس به مخالفت با آن حضرت پرداخت و از وى جدا شد.[309]

جاروديه از سياست امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليها السّلام راضى نبودند؛ زيرا آن دو امام به امامت معنوى بسنده كرده و به قيام و رويارويى با امويان و عباسيان، كه خلافت را از خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام غصب كرده بودند، نمى‏پرداختند. جاروديه مى‏گفتند: «هر

ص: 138

كس تنها ادعاى امامت كند درحالى‏كه در خانه نشسته و انزوا گزيده باشد، او و تمام كسانى كه بر اين روش او را پيروى مى‏كنند و امامتش را مى‏پذيرند، كافر مشرك‏اند.»[310]

آنچه گذشت، انديشه‏هاى سياسى فرقه جاروديه بود كه براى اين بحث اهميت داشت.

البته جاروديه صاحب انديشه‏هاى فلسفى و كلامى هم هستند كه پرداختن به آن‏ها از حوزه بحث ما خارج است.[311] پس از آن، فرقه جاروديه متحول گرديد و در انتقال امامت، دچار اختلاف شدند. آن‏ها ابتدا به مهدويت و جاودانگى امام ايمان آورند و در حركت محمد نفس زكيه شركت كردند، اما پس از كشته شدن وى اختلاف كردند؛ گروهى از ايشان گفتند: او كشته نشده و زنده است و به زودى قيام كرده و زمين را پر از عدل مى‏كند، اما گروهى ديگر از ايشان مرگش را پذيرفته و به امامت محمد بن قاسم بن عمر بن على بن حسين، معروف به صاحب طالقان، روى آوردند،[312] و گروه ديگر هم به امامت يحيى بن عمر معتقد شدند. فرقه جاروديه پس از اين در فرقه‏هاى اماميه و زيديه پراكنده شدند و ابو جارود موفق به جلب دوستى هيچ كدام از اين طوايف گوناگون شيعه نشد، هرچند خودش در همه اين فرقه‏ها چهره شاخصى بوده است.[313] يكى از فرقه‏هايى كه از زيديه منشعب شد، فرقه سليمانيه (ياران سليمان بن جرير) بود كه در دوره خليفه دوم عباسى، ابو جعفر منصور، ظهور كرد. وى در ابتداى كارش از شيعيان اماميه پيرو امام جعفر صادق عليه السّلام بود، سپس از آن حضرت جدا شد و فرقه شيعى مستقلى ايجاد كرد.[314] شهرستانى‏

ص: 139

درباره انديشه‏هاى سياسى سليمان چنين مى‏گويد: «نظر او اين بود كه امامت بايد بين مردم به صورت شورايى باشد و اين شورا مى‏تواند با دو كس از برگزيدگان مسلمانان منعقد شود؛ امامت مفضول با وجود فاضل هم جايز است، و ازاين‏رو، او امامت ابو بكر و عمر- رضى اللّه عنهما- را به اين دليل كه امت طبق حق اجتهاد خود آنان را اختيار كردند، بر حق مى‏دانست. او گاه مى‏گفت: مردم در بيعت با ابو بكر و عمر، آن هم با وجود على عليه السّلام، مرتكب خطايى شدند كه به درجه فسق نمى‏رسيد، و اين خطا، خطاى اجتهادى بود. علاوه بر اين، او عثمان- رضى اللّه عنه- را به سبب امورى كه از او سرزده بود سرزنش كرد و حتى كافرش خواند. هم‏چنين عايشه و زبير و طلحه- رضى اللّه عنهم- را به سبب جنگ با على عليه السّلام تكفير كرد.»[315] سليمان بن جرير متعرض اعتقادات روافض در مسئله بداء و تقيّه هم شد. گروهى از معتزله‏[316] و گروهى از اهل سنت‏[317] به سليمان بن جرير پيوستند. حركت او تأثير بزرگى در شيعه داشت، به گونه‏اى كه انديشه‏هاى او باعث متفرق شدن عده فراوانى از شيعيان از اطراف امام جعفر صادق عليه السّلام گرديد.[318]

[دو فرقه از فرق زيدى‏]

يكى از فرقه‏هاى زيديه كه در عصر عباسى اول جايگاه مهمى داشت، فرقه صالحيه (ياران حسن بن صالح بن حى) بود.[319] آن‏ها نزديك‏ترين فرقه شيعى به اهل تسنن مى‏باشند.[320]

ص: 140

از ديگر فرقه‏هاى شيعى زيدى، بتريه (ياران كثير النوى ملقّب به ابتر) مى‏باشند.[321] شهرستانى مى‏گويد: ديدگاه‏هاى اين دو فرقه با فرقه سليمانيه درباره امامت يكى است، اما با رأى سليمان در تكفير عثمان، هم‏عقيده نيستند، و اين دو، حكم او را به خداى عزّ و جل كه احكم الحاكمين است، واگذار كرده‏اند. هم‏چنين اين دو فرقه بر اين باورند كه على عليه السّلام و فرزندانش پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، شايسته‏ترين مردم براى خلافت مى‏باشند، اما آن حضرت با رغبت و رضايت، خلافت و حق خود را به سه خليفه اولى الأمر راشدين واگذار كرد. ازاين‏رو، تبريه گفتند: «ما راضى به رضاى على، و به آنچه او تسليم شد، تسليم هستيم.» اين دو فرقه به «حقانيت امامت مفضول و تأخير در امامت فاضل و افضل، چنانچه فاضل به اين وضعيت راضى باشد» معتقدند. سپس مى‏گويند: «هركس از فرزندان حسن و حسين- رضى اللّه عنهما- با شمشير قيام كند، و عالم و زاهد و شجاع باشد، او امام است. گروهى از ايشان، زيبايى صورت را نيز شرط كرده‏اند. اين عده در دو امام كه شرايط ياد شده را داشته و باهم آشكارا در طلب امامت قيام كنند، خبط كرده و از روى آگاهى نظر نداده‏اند. مثلا، مى‏گويند: در اين حالت به آن‏كه فاضل‏تر و زيباتر است رومى‏آوريم. اگر هر دو از اين جهت كاملا باهم مساوى بودند، به آن‏كه نظرش متين‏تر و در امرش راسخ‏تر است رجوع مى‏كنيم، و اگر از اين جهت هم مساوى بودند، باهم مقابله مى‏كنند، و امر به‏طور كلى بر مردم منقلب مى‏شود و بايد بار ديگر در طلب امام باشند. در اين حالت، امام، مأموم است، و امير، مأمور.»[322]

اين دو فرقه در شرايط ظهور دو امام در دو منطقه معتقدند: «هريك از اين دو در جايى كه هست امام طرف خويش است، و بر قوم او واجب است كه از او فرمانبردارى كنند. اگر يكى مخالف ديگرى فتوا دهد، در فتواى خود به صواب كار كرده، هرچند يكى از دو امام خون ديگرى را مباح كرده باشد.»[323]

ص: 141

نوبختى آراى فرقه‏هاى صالحيه و بتريه را معتدل و نزديك به نظريه‏هاى اهل سنت و عموم مسلمانان مى‏داند، كه هرچند آن‏ها على عليه السّلام را برتر دانسته و امامت را حق او مى‏دانستند، ابو بكر و عمر را طعن نمى‏كردند.[324]

دكتر نشار به‏طور كلى حسن بن صالح را مهم‏ترين فرد در نهضت زيديه مى‏داند. او موالات و دوستى خود را از بين فرزندان حضرت فاطمه عليها السّلام، صرفا به فرزندان زيد اختصاص داده بود. حسن بن صالح خود و اهل بيتش در قيام زيد بن على شركت كرده بودند، اما به نظر نمى‏رسد كه در قيام ابراهيم بن عبد اللّه شركت كرده باشد، ولى چون ابراهيم كشته شد و عيسى بن زيد از ديدگان عباسيان پنهان شد و به خانه‏هاى بنى صالح پناه آورد، از اين‏جا بود كه صالح دست راست عيسى بن زيد شد و او را در انجام مراسم حج همراهى كرد. سپس دعوتش را سازمان‏دهى كرد و كوشيد او را به خروج تشويق كند، اما عيسى بن زيد اين دعوت را رد كرد. بالأخره حسن بن صالح دو ماه پس از مرگ عيسى از دنيا رفت.[325] و[326]

عصر عباسى اول شاهد اين چهار فرقه شيعى بود[327] كه از ميان آن‏ها مذهب زيدى با قيام‏هاى انقلابى خود، غلبه كلى و بيشترين رشد و گسترش را داشت.

شيخ ابو زهره اين گسترش را تحليل مى‏كند و چهار دليل براى آن مى‏آورد.[328]

اول. باز شدن باب اجتهاد كه تا پيش از آن زمان، غير امام اگر اجتهاد مى‏كرد از باب انتساب او به امام بود، نه اين‏كه مستقلا بتواند اجتهاد كند؛ دوم. فتح باب انتخاب بعضى از مطالب ديگر مذاهب، كه در نتيجه آن، مذهب زيدى به حوزه پربارى تبديل شد كه در آن، اشكال گوناگون فقه اسلامى يافت مى‏شد. زيدى‏ها به اجتهاد خود، آنچه را با منطق مذهب‏

ص: 142

خودشان موافق بود، از ساير مذاهب اختيار مى‏كردند؛ سوم. وجود مذهب زيدى در چندين منطقه دور از هم بود و چون محيط و شرايط هر منطقه با ديگر مناطق متفاوت بود، اين سبب شد كه مذهب زيدى از مردمان هر سرزمين، عرف و سنن و عادت‏ها و افكارشان را بپذيرد، و اين امر خون تازه‏اى در رگ‏هاى مذهب زيديه به جريان درآورد؛ چهارم. وجود ائمه مجتهد در هر عصرى از آن عصرها، از قرن اول هجرى گرفته تا قرن هشتم هجرى بود كه از آنان تبعيت مى‏شد.

در خاتمه، يادآور مى‏شويم عاملى هم كه فرصت را براى زيديان مهيا كرد تا در طول دوران اول عباسى حركت‏هاى انقلابى پى‏درپى برپا كنند، سكوت و انزواطلبى بيشتر شيعيان اماميه و بسنده كردن پيشوايان علوى آنان به امامت معنوى شيعيان خود بود.

ص: 143

فصل پنجم كوشش‏هاى ابو سلمه خلّال براى سپردن خلافت به علويان‏

علويان اعتقاد داشتند كه عباسيان با سردادن شعار ولايت امر «الرضا من آل محمد» بدون تعيين محدوده مشخصى براى آن، فريبشان داده و به تنهايى خلافت را از آن خود كردند، به‏ويژه آن‏كه عباسيان از پيروان علوى سود جسته و از آن‏ها در امر دعوتشان بهره برده بودند، همان‏گونه كه از وصيت ابو هاشم به امام عباسى (محمد بن على) به عنوان راهى براى رسيدن به خلافت استفاده كردند. ازاين‏رو، علويان با خلفاى عباسى به ستيز پرداختند، همان‏گونه كه در گذشته با خلفاى اموى مبارزه مى‏كردند. خلفاى عباسى هم ناچار شدند از خود و دولتشان دفاع كنند. بدين‏سان، دوره‏اى طولانى آغاز شد كه از اشكال گوناگون دشمنى بين عباسيان و علويان، سرشار بود.

ابو سلمه خلّال‏

اولين نمود اين دشمنى‏ها، قتل حفص بن سليمان، معروف به ابو سلمه خلال بود.[329] وى از

ص: 144

موالى بنى حارث بن كعب و از چهره‏هاى برجسته كوفه بود كه به علم و فصاحت و كرم شهرت داشت. او از طرف دامادش بكير بن ماهان، كاتب ابراهيم امام، به عباسيان پيوست.

چون بكير در آستانه مرگ بود، به امام وصيت كرد كه به جاى وى ابو سلمه را عهده‏دار دعوت عباسى كند. ابو سلمه نيز براى دعوت عباسى تلاش‏هاى بسيار زيادى كرد.

پس از آن‏كه مردم با ابو العباس به خلافت بيعت كردند، او ابو سلمه را وزير خود گرداند، و لقب وزير آل محمد صلّى اللّه عليه و آله به او داد.[330] ابو العباس علاقه‏اى به ابا سلمه نداشت و در دل، نسبت به او كدورت‏هايى احساس مى‏كرد،[331] اما براى انتخاب وى به وزارت، ناگزير بود. به نظر ما اين امر، دو دليل داشت: دليل اول، منزلت و جايگاه او نزد مردمان خراسان بود و اين مردم، ياران اصلى دولت عباسى بودند. دليل دوم، جايگاه او نزد شيعيان علوى بود. ابو العباس مى‏خواست آنان را آسوده خاطر گرداند كه اين امر از نام‏گذارى ابو سلمه به عنوان وزير آل محمد، و نه وزير بنى عباس، آشكار مى‏شود.[332]

مورّخان بر اين امر توافق دارند كه ابو سلمه تمايل داشت خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى منتقل شود؛ تمايلى كه سرانجام موجب قتل او به دستور خليفه، ابو العباس شد. در اين باره، طبرى مى‏گويد: «وقتى ابو سلمه خبر يافت كه مروان بن محمد، ابراهيم را، كه به او امام مى‏گفتند، كشته است، در كار دعوت به سوى فرزندان عباس تغيير رأى داد و در ضميرش چنين گذشت كه براى كسى جز آن‏ها دعوت كند.»[333]

يعقوبى مى‏گويد: «ابو سلمه چنين تدبير كرد كه خلافت را به فرزندان على بن ابى طالب عليه السّلام بازگرداند.»[334]

ص: 145

مسعودى مى‏گويد: «ابو سلمه، حفص بن سليمان، از وقتى خبر كشته شدن ابراهيم امام را شنيد، درصدد بود از دعوت عباسى بازگردد و به خاندان ابو طالب دعوت كند.»[335]

صاحب فخرى هم مى‏آورد: «ابو سلمه با از خودگذشتگى تمام، به كار دعوت عباسيان قيام كرد، ولى چون احوال بنى عباس را نيك آزمايش و زيرورو كرد، بر آن شد كه از ايشان روى گردانده، به فرزندان على عليه السّلام بپيوندد.»[336]

ابن عساكر و مقدسى هم به تلاش‏هاى ابو سلمه براى انتقال خلافت به علويان اشاره مى‏كنند،[337] و نيز دينورى ابو سلمه را از بزرگان شيعه توصيف مى‏كند.[338]

دلايل روى آوردن ابو سلمه به علويان‏

سؤال اين است كه چه چيزى ابو سلمه را از سرسپردگى به عباسيان، به سوى علويان سوق داد؟ نمى‏توانيم بگوييم كه ابو سلمه در آن هنگام كه عباسيان مردم را به «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» مى‏خواندند، خودش چون بسيارى از شيعيان علوى فريب خورده بود؛ چرا كه وى سرسلسله داعيان عباسى و داماد بكير بن ماهان، از اولين و بزرگ‏ترين اين داعيان بود، و آنان هر دو به امامت محمد بن على عباسى دعوت مى‏كردند و بر همه اسرار دعوت عباسى و ابعاد و ابزار آن آگاه بودند. اما به نظر ما انتخاب ابو مسلم خراسانى به رهبرى قيام در خراسان، اولين عامل در تغيير گرايش ابو سلمه بود. ابو مسلم توانست در اين امر بر همه پيشى بگيرد و تمامى داعيان عباسى را از ميدان بيرون كند. او علاوه بر ديدگاه‏هاى شعوبى‏گرى و قساوت و خشونتى كه داشت، نقش اصلى را در سقوط دولت اموى و برپايى دولت عباسى ايفا كرد و بر عرب‏ها سخت گرفت و به امويان و يارانشان ستم و بيداد كرد كه منابع عربى متقدم به آن اشاره دارند.[339]

ص: 146

بهترين شاهد بر دشمنى بين ابو سلمه خلال و ابو مسلم خراسانى، روايت مسعودى است كه مى‏گويد: ابو مسلم نامه‏اى به ابو العباس نوشت و در آن اشاره كرد كه ابو سلمه را بكشد. او در نامه خود نوشته بود: «خدا خون او را بر تو حلال كرده؛ چرا كه بيعت را زير پا گذاشته و اصول را تغيير داده و راه ديگر رفته است.» اما ابو العباس نظر وى را رد كرد و گفت: «من دولت خود را با كشتن يكى از پيروانم آغاز نمى‏كنم، به‏ويژه كسى چون ابو سلمه كه مروّج اين دعوت بوده و فداكارى و جان‏بازى نموده و اموال خرج كرده، و خيرخواه امام خويش بوده و با دشمن جهاد كرده است.» ابو جعفر منصور و داوود بن على نيز ابو العباس را به قتل ابو سلمه ترغيب كردند. وى اين پيشنهاد را هم رد كرد. آن دو نصيحتش كردند كه از او بترسد و مراقبش باشد. ابو العباس گفت: «هرگز! من در شب و روز، و در آشكار و نهان، و در تنهايى و جمع، از او احساس امنيت مى‏كنم.»[340]

تغيير گرايش ابو سلمه از عباسيان به علويان در جلوه‏هاى مختلف بازدارنده (سلبى) و تعرضى (ايجابى) بروز كرد. در شكل بازدارنده آن، با آمدن ابو العباس و ابو جعفر منصور به كوفه، پس از بازداشت امام ابراهيم و مرگ او در زندان مروان، خليفه اموى در حران، ظاهر شد. طبرى و مسعودى نقل مى‏كنند كه ابو سلمه، ابو العباس و منصور را مخفى كرد و حضورشان را تا چهل روز بر تمامى رهبران شيعه و پيروانشان پوشيده نگه داشت و هرگاه كه از وى درباره امام مى‏پرسيدند، مى‏گفت: اكنون زمان خروج او نيست.[341] ابو سلمه حتى از دادن يك صد دينارى كه ابو العباس مى‏خواست به وسيله آن كرايه صاحب شترانى را بپردازد كه آن‏ها را از حميمه به كوفه آورده بود، امتناع كرد.[342]

با اين پيشينه، ابو العباس توقع داشت ابو سلمه از بيعت با وى خوددارى كند، ازاين‏رو، وقتى ابو سلمه مى‏خواست براى اولين بار از زمان ورود ابو العباس به كوفه با او ديدار كند، او از ياران خود خواست هوشيار باشند كه اگر ابو سلمه از بيعت خوددارى كرد، آماده‏

ص: 147

قتلش باشند. اما ابو سلمه بدگمانى‏هاى ابو العباس را زدود؛ چون با وى به خلافت سلام كرد.[343] طبرى روايت مى‏كند كه يكى از مردان ابو العباس كه ابو حميد نام داشت، به هنگام بيعت ابو سلمه با ابو العباس، به او گفت: چه بخواهى چه نخواهى، بايد اين كار را مى‏كردى.[344] ابو سلمه در برابر تلاش‏هاى خود كه سبب دست‏يابى ابو العباس به خلافت شد، بر او منت مى‏نهاد. ابن قتيبه مى‏گويد: «ابو سلمه بزرگى و توانايى خود را به رخ امير المؤمنين مى‏كشيد.»[345]

ابو العباس بر تمايل ابو سلمه به علويان آگاه بود، اما ترجيح مى‏داد سكوت كند؛ چرا كه شرايط سخت و دشوارى را مى‏گذراند؛ هنوز دولت اموى برپا و خليفه آنان، مروان بن محمد، در قيد حيات بود. پس از آن‏كه ابو العباس از مردمان بيعت گرفت، چنين ديد كه اردوگاهش را از اطراف كوفه به هاشميه ببرد؛ زيرا كاملا به گرايش‏هاى مخالف ابو سلمه مطمئن شده بود. طبرى مى‏آورد: «ابو العباس چند ماه در اردوگاه بود، آن‏گاه حركت كرد و در مدينه هاشميه، كه در قصر كوفه بود، جاى گرفت. پيش از اين، تظاهر به بى‏اطلاعى از كارهاى ابو سلمه مى‏كرد تا اين‏كه اين مسئله آشكار شد.»[346]

نامه‏هاى ابو سلمه به پيشوايان علوى‏

بعد از اين مرحله، مبارزه عملى (ايجابى) ابو سلمه فرارسيد. او چنين پنداشت كه تمايلاتش را به علويان به شكل فعّال درآورد. پس نامه‏هايى به سه پيشواى علوى آن زمان، يعنى جعفر بن محمد صادق عليه السّلام‏[347] و عبد اللّه محض بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب،[348] و عمر اشرف بن زين العابدين نوشت.[349] هر سه نامه، يك مضمون داشتند و در

ص: 148

آن «هريك از آن سه را دعوت كرده بود كه پيش او بيايد تا دعوت را متوجه او كرده و بكوشد تا از مردم خراسان برايش بيعت گيرد.»[350]

ابو سلمه اين سه نامه را به فرستاده‏اى امين از شيعيان مخلص علوى داد و به او گفت:

ابتدا نامه را به جعفر بن محمد صادق عليه السّلام عرضه كن، اگر اجابت كرد، دو نامه ديگر را از بين ببر، و اگر اجابت نكرد، نامه دوم را به عبد اللّه محض عرضه كن، اگر اجابت كرد، نامه سوم را از بين ببر و اگر اجابت نكرد، نزد عمر برو.[351] جعفر عليه السّلام بزرگ‏ترين شخصيت خاندان علوى و از نوادگان حسين عليه السّلام بود. ابن عماد او را چنين توصيف مى‏كند: «او آقا و سرور تمامى بنى هاشم در زمان خود بود.»[352]

فرستاده ابو سلمه، كه محمد بن عبد الرحمن بود، در مدينه نزد جعفر بن محمد صادق عليه السّلام رفت و نامه را به او داد. امام جعفر عليه السّلام گفت: «مرا با ابو سلمه چه كار؟ ابو سلمه كه شيعه كسى غير از من است.» آن حضرت، نامه را بر روى چراغ گرفت و سوزاند. سپس به قاصد گفت: «آنچه را ديدى به آقايت بگو.» آن حضرت شعر كميت بن زيد را به تمثيل خواند كه مضمون آن چنين است:

«اى كه آتش مى‏افروزى تا به ديگران روشنايى ببخشد و اى هيزم چينى كه هيزم را با طناب ديگرى مى‏بندى و آن را براى ديگران فراهم مى‏كنى- و خود سود نمى‏برى.»[353]

قاصد با نامه دوم پيش عبد اللّه بن حسن رفت. عبد اللّه خرسندى خود را از محتواى نامه نشان داد، و خود را به شتاب به خانه امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام رساند تا آن حضرت را بر آن آگاه كند. او گفت: «اين نامه ابو سلمه است كه مرا دعوت مى‏كند تا نزدش بروم و شيعيان خراسانى ما نيز پيش وى آمده‏اند.» امام جعفر عليه السّلام گفت: «اى ابو محمد، از چه وقت خراسانى‏ها شيعه تو بوده‏اند؟ مگر ابو مسلم را تو سوى خراسان فرستاده‏اى؟

ص: 149

مگر تو گفته بودى آنان لباس‏هاى سياه بپوشند؟ آيا آن‏هايى را كه به عراق رفتند، تو سبب رفتنشان بودى يا راه را نشانشان دادى؟ اصلا از آن‏ها كسى را مى‏شناسى؟» عبد اللّه محض به گفتار جعفر عليه السّلام قانع نشد و گفت: «اين قوم امامت پسر من، محمد را مى‏خواهند، چون او مهدى اين امت است.» امام جعفر عليه السّلام گفت: «به خدا او مهدى اين امت نيست، و اگر به اين نيت شمشير بكشد حتما كشته خواهد شد.» عبد اللّه محض خشمگين شد و بر جعفر عليه السّلام فرياد كشيد كه به خدا مخالفت تو از روى حسد است. امام جعفر گفت: «نه بلكه به خدا آنچه مى‏گويم از روى خيرخواهى است؛ چون ابو سلمه نظير نامه‏اى كه به تو نوشت، به من هم نوشته بود، ولى قاصد او اقبالى كه پيش تو يافت، پيش من نيافت و من نامه او را پيش از آن‏كه بخوانم، سوزاندم.» عبد اللّه، خشمگين از خانه امام جعفر صادق عليه السّلام بيرون رفت.[354]

قاصد نزد پيشواى علوى سوم، يعنى عمر بن زين العابدين هم رفت و نامه را به او داد و او گفت: «من صاحب نامه را نمى‏شناسم تا اجابتش كنم.»[355]

قتل ابو سلمه خلال‏

خليفه، ابو العباس چنين ديد كه موضعى قاطع در برابر ابو سلمه اتخاذ كند، پس خواص و نزديكان خود را براى مشاوره در كار ابو سلمه جمع كرد و آنچه را كه ابو سلمه با عباسيان هنگام ورودشان به كوفه انجام داده بود شرح داد. و اين‏كه مدت چهل روز آن‏ها را از يارانشان دور نگه داشته، هم‏چنين خبر نامه‏نگارى ابو سلمه را با پيشوايان علوى بر ايشان افشا كرد. يكى از خواص عباسيان گفت: «شما چه مى‏دانيد؟ شايد آنچه ابو سلمه كرده با

ص: 150

نظر موافق ابو مسلم بوده است!» ابو العباس در پاسخ گفت: «اگر اين با نظر ابو مسلم بوده، كه گرفتار بلا شده‏ايم، مگر كه خدا آن را از ما بگرداند.»[356]

ابو العباس نمى‏خواست پايان كار ابو سلمه به دست وى باشد تا احساسات شيعيان را عليه خود تحريك نكند، ازاين‏رو، بهتر آن ديد كه اين كار را به دشمن سرسخت ابو سلمه، يعنى ابو مسلم خراسانى بسپارد. بدين منظور، نامه‏اى را با پيكى نزد وى فرستاد و در آن نامه، وى را از نيت ابو سلمه در برگرداندن دولت از بنى عباس آگاه كرد و به او گفت: «من گناه ابو سلمه را به تو بخشيدم.» اين نوشته در باطن حاوى فرمان قتل ابى سلمه بود.[357] ابو العباس اين نامه را به دست برادرش ابو جعفر منصور فرستاد، و ابو مسلم نيز گروهى از خراسانيان را اعزام كرد تا ابو سلمه را بكشند. مردم هم گمان بردند كه خوارج ابو سلمه را كشته‏اند.[358]

در مجموع، مى‏بينيم كه علويان نيرو و يارانى نداشتند كه راه دست‏يابى آنان را به خلافت هموار كند، پس چاره‏اى نبود جز اين‏كه منتظر بمانند تا شرايط برايشان مهيا شود و سپس شمشير كشيده براى خلافت، قيام كنند. ازاين‏روست كه دچار شگفتى نمى‏شويم وقتى مى‏بينيم علويان وعده‏هاى ابو سلمه را براى يارى خود رد مى‏كنند و در نتيجه، ابو سلمه به دست سفاح كشته مى‏شود؛ چون او بر تمايل ابو سلمه به انتقال خلافت به علويان آگاه شده بود.[359]

دكتر جومرد، كه تلاش ابو سلمه را براى انتقال خلافت به علويان شرح داده است، مى‏گويد: در واقع، اقدام ابو سلمه به اين كار به بازى با آتش شباهت دارد. ما نمى‏دانيم او در اين اقدامات به چه امرى اعتماد كرده بود، آن هم پس از آن‏كه قيام عباسى با شمشير

ص: 151

پيشوايش ابو مسلم خراسانى به پيروزى درخشانى دست يافته و به ثمر نشسته بود. در ظاهر، ابو سلمه مى‏خواسته است جبهه سومى از علويان به وجود آورد تا بعد از اين‏كه دو جبهه متخاصم اموى و عباسى در نزاع باهم ضعيف شدند، نتيجه، از آن اين جبهه سوم باشد، اما او در شناخت محتويات زمان دچار اشتباه شد؛ چرا كه قيام عباسى به نهايت پيروزى خود (در سريع‏ترين زمانى كه مى‏توان تصور كرد) رسيده بود.[360]

ابو مسلم خراسانى به ابو جعفر منصور در آن هنگام كه به خراسان نزد وى آمده بود، بى‏توجهى كرد و اين امر باعث خشم منصور شد. او چون نزد ابو العباس بازگشت گفت:

«اگر ابو مسلم را رها كنى و او را نكشى، تو خليفه نخواهى بود و خلافتت اعتبارى ندارد».

اما ابو العباس خطر اين پيشنهاد را درك كرد و اين كار را به زمان مناسب ديگرى حواله كرد.[361]

سفاح پس از قتل ابو سلمه، ابو الجهم بن عطيه را وزير خود كرد. او از موالى فارسى و از دست‏پروردگان ابو مسلم خراسانى بود، ازاين‏رو، جاسوسى شد كه اخبار خليفه را به ابو مسلم انتقال مى‏داد.[362]

بعد از قتل ابو سلمه، جنگى شديد بين سپاه عباسى به سركردگى حسن بن قحطبه، و سپاه اموى به فرماندهى يزيد بن عمر بن هبيره در شهر واسط روى داد. به‏رغم كشته شدن خليفه اموى و سقوط دولت امويان، يزيد بن عمر به مقاومت در برابر عباسيان ادامه داد.

وى سپس بر آن شد كه به نفع يكى از رهبران علوى دعوت كند. ازاين‏رو، نامه‏اى به محمد بن عبد اللّه بن حسن نوشت، اما محمد در دادن پاسخ تأخير كرد. ابن هبيره بناچار امان ابو جعفر منصور را به نيابت از برادرش ابو العباس پذيرفت.[363]

عبد اللّه بن حسن علوى از سياست كشتار امويان به وسيله داوود بن على، والى‏

ص: 152

عباسى، ابراز نارضايتى كرد و به او گفت: «اى پسرعمو، اگر همه اين‏ها را بكشى پس چه كسى بماند تا به ملك الهى مباهات كند؟!» اما داوود بن على اين نصيحت را نپذيرفت و به سياست خون‏بار خود ادامه داد.[364]

ظاهرا گوشه‏گيرى شيعه اماميه، در كنار پرداختن ابو العباس به نابودى بقاياى آثار دولت اموى، فرصتى را براى قيام‏هاى شيعى فراهم نكرد، ازاين‏رو، هيچ كدام از علويان به دست ابو العباس كشته نشدند. اصفهانى مى‏گويد: «من خبرى ندارم از اين‏كه يكى از آنان را كشته باشد يا در مجلس خود نسبت به يكى از آن‏ها بدگويى و اهانت كرده باشد.»[365]

ص: 153

بخش دوم جهاد شيعه زيديه و اماميه در عصر منصور، خليفه عباسى‏

ص: 155

فصل اول قيام محمد نفس زكيه در حجاز

در دوران خلافت ابو جعفر منصور، اولين قيام عليه دولت عباسى به وسيله جماعتى از شيعيان زيدى رخ داد. پرچم رهبرى اين قيام را محمد نفس زكيه و برادرش، ابراهيم، بر دوش مى‏كشيدند. اين دو، فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند. بعدها نيز فرزندان و نوادگان او پرچم‏دار قيام عليه دولت عباسى شدند.

مورّخان در اين باره كه ابو جعفر منصور، دومين خليفه عباسى بنيان‏گذار حقيقى دولت عباسى است، همداستانند. وى در دعوت، سرنگونى دولت اموى و برپايى دولت عباسى نقشى برجسته ايفا كرد. او بازوى راست برادرش ابو العباس، اولين خليفه عباسى بود. و چون به سال 136 ق خلافت را عهده‏دار شد، پايه‏هاى دولت عباسى را استوار كرد و بر دشمنان و مخالفان حكومت چيره شد و پايتخت بزرگ عباسيان، بغداد را بنا كرد، همان گونه كه اساس سازمان ادارى و مالى خلافت را پى‏ريزى كرد.

محمد نفس زكيه‏

برجسته‏ترين پيشوايان شيعه در عهد خلافت ابو جعفر منصور، يكى، امام جعفر صادق فرزند امام محمد باقر عليه السّلام، رهبر شيعيان اماميه، و ديگرى، محمد بن عبد اللّه، معروف به‏

ص: 156

نفس زكيه بودند. اما امام جعفر صادق عليه السّلام چون شرايط را مهيا نديد، سكوت و كناره‏گيرى از مطالبه خلافت را اختيار كرد. آن حضرت مى‏ديد كه دولت عباسى در آغاز كار و اوج قدرت خود، در برخورد با دشمنان به شدت و خشونت رفتار مى‏كند. وى شاهد بود كه چگونه منصور به راحتى خود را از ابو مسلم خراسانى، كه پرچم‏دار دعوت و محكم‏كننده پايه‏هاى دولت عباسى بود، آسوده مى‏كند و او را مى‏كشد، و حتى به عموى خود عبد اللّه بن على، با آن سختى‏هايى كه براى برپايى دولت عباسى متحمل شده بود، ستم روا مى‏دارد.[366] ما در يكى از فصل‏هاى اين كتاب به تفصيل درباره امام صادق عليه السّلام بحث خواهيم كرد.

اما پيشواى ديگر، محمد نفس زكيه، در بين علويان بيشترين فعاليت را براى كسب خلافت داشت. او از اواخر عصر اموى به خلافت نظر داشت و در آن زمان، بسيارى از بنى هاشم، از جمله منصور، با او بيعت كرده بودند.[367]

مسلمانان بر محمد بن عبد اللّه نام نفس زكيه نهادند.[368] مسعودى دليل نام‏گذارى او را چنين بيان مى‏كند: وى را به دليل كثرت زهد و عبادت، نفس زكيه ناميدند، همان‏گونه كه به او مهدى هم مى‏گفتند.[369] در اين باره، صاحب فخرى مى‏گويد: نفس زكيه در فضل، شرف، دين، علم، شجاعت، فصاحت، رياست، كرامت و نجابت از سادات و بزرگان بنى هاشم به شمار مى‏آمد.[370] در ابتداى كار بين مردم شايع شده بود كه او همان مهدى موعود است و پدرش اين باور را در بين بعضى از افراد ايجاد كرده بود و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هم روايت كرد كه فرمود: «اگر از دنيا تنها يك روز مانده باشد، خداوند آن روز را به قدرى طولانى مى‏گرداند تا مهدى قائم ما كه نامش مانند نام من و نام پدرش مانند نام پدر من است، ظهور كند.»[371]

ص: 157

محمد نفس زكيه را «قريشى اصيل» هم مى‏گفتند. اصفهانى سبب اين نام‏گذارى را آن مى‏داند كه در تمام پدران و مادران و اجدادش، كنيز و كنيززاده‏اى ديده نمى‏شد.[372]

محمد نفس زكيه از اواخر عصر اموى بر اين باور بود كه خلافت حق شرعى او و نه از آن ابو العباس و ابو جعفر منصور است، بلكه اين دو خليفه عباسى، حق او را غصب كرده‏اند، آن هم درحالى‏كه بيعت او در گردنشان بود. ازاين‏رو، نفس زكيه از بيعت با ايشان سر باز زد.

اصفهانى مى‏نويسد: ابو العباس و منصور بر گرفتن بيعت از نفس زكيه و برادرش ابراهيم اصرار داشتند؛ چون پيش از اين خودشان با او بيعت كرده بودند. اصفهانى در ادامه مى‏گويد: «چون دعوت بنى عباس آشكار شد و به پادشاهى رسيدند، سفّاح و منصور بر دست‏يابى به محمد و ابراهيم اصرار داشتند؛ چرا كه خود از بيعت‏كنندگان با محمد بودند، ازاين‏رو، اين دو برادر متوارى شدند و پيوسته از ناحيه‏اى به ناحيه‏اى مى‏گريختند تا آن‏كه محلّشان آشكار شد و هر دو به قتل رسيدند.»[373]

اصفهانى بيعت منصور را با محمد نفس زكيه در اواخر عصر اموى چنين روايت مى‏كند كه عبد اللّه بن سعد جهنى گفت: «ابو جعفر با محمد دو بار[374] بيعت كرد. من در يكى از آن‏ها، كه در مسجد الحرام روى داد، حاضر بودم و چون ابو جعفر از مسجد خارج شد، نفس زكيه ركاب اسب او را گرفت و گفت:" مى‏دانم كه اگر امر خلافت به شما برسد، اين روز را فراموش خواهيد كرد".»[375]

در ميان مردم چنين شايع شده بود كه نفس زكيه همان مهدى است و پدرش عبد اللّه بن حسن در انتشار اين باور مى‏كوشيد. او مى‏گفت: «به درستى كه پسرش محمد، همان‏

ص: 158

مهدى است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله به آمدنش بشارت داده است.» خدا نيز محبت نفس زكيه را در دل مردم افكند و همه مردم به او روى آوردند. آنچه به اين امر كمك كرد بيعت اشراف بنى هاشم با او و نامزد كردن وى براى خلافت بود، و چون او را بر خود مقدم داشتند، رغبت محمد در طلب خلافت و رغبت مردم نسبت به او فزونى يافت.[376]

در بين مردم روايتى شايع شد كه مى‏گفت: «امر امامت را مردى عهده‏دار مى‏شود كه اسم او اسم پيامبر، و اسم مادرش بر سه حرف است كه اول آن هاء و آخر آن دال است.»[377] و اين روايت بر نفس زكيه منطبق بود. اسم او محمد و مادرش هند، دختر ابى عبيدة بن عبد اللّه بن زمعة بن اسود بن مطلب بود.[378] محمد نفس زكيه از اين روايت كه بين مردم نقل مى‏شد بهره فراوانى برد. او حتى از كودكى، خود را آماده پذيرش امامت كرده بود.

اصفهانى مى‏گويد: «محمد بن عبد اللّه بن حسن از زمان كودكى‏اش همواره خود را مخفى مى‏كرد و با مردم به مكاتبه مى‏پرداخت و آنان را به خود دعوت مى‏كرد و خود را مهدى مى‏ناميد.»[379] هم‏چنين اصفهانى مى‏گويد: «ابو جعفر منصور براى منصرف كردن مردم از نفس زكيه پسر خود را محمد ناميد و لقبش را مهدى گذاشت.»[380]

موضع نفس زكيه و برادرش ابراهيم درباره خلافت منصور

محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم از بيعت با ابو العباس، اولين خليفه عباسى خوددارى كردند و خليفه نسبت به آن، واكنشى نشان نداد؛ چرا كه دولت عباسى در آغاز كار خود بود و مشكلات و دغدغه‏هاى فراوانى پيش رو داشت. سفاح، تصميم گرفت مقابله با اين دو پيشواى علوى را تا زمانى كه شرايط مساعد شود به تأخير اندازد.

در اواخر عهد ابو العباس و در سال 136 ق برادر و وليعهدش ابو جعفر منصور به قصد

ص: 159

حجّ به حجاز رفت. در مدينه، همه بزرگان علوى براى تقديم سلام و تحيت به حضورش رسيدند، جز محمد و ابراهيم، دو فرزند عبد اللّه بن حسن، كه از اين امر سرپيچى كردند.

پس منصور از عبد اللّه درباره فرزندانش سؤال كرد و عبد اللّه از محل اختفاى ايشان اظهار بى‏اطلاعى كرد و در اين ميان، سخنان درشتى ردّ و بدل شد، به حدى كه منصور خشمگين شد و يكى از نزديكانش قتل عبد اللّه را به او پيشنهاد كرد، اما زياد بن عبد اللّه حارثى، والى مدينه غضب منصور را فرونشاند و تعهد كرد در كار محمد و ابراهيم تفحص، و آنان را دستگير كند.[381] منصور به تعهدى كه والى مدينه داد اكتفا نمود و او را در ولايتش ابقا كرد و خود به سوى عراق بازگشت.[382]

منصور در راه عراق بود كه از فوت برادرش ابو العباس خبر يافت و دانست خلافت به او رسيده، پس پيكى را به حجاز فرستاد تا از اهالى مكه و مدينه برايش بيعت بگيرند، به گونه‏اى كه حتى يك نفر از ايشان تخلف نكند. منصور همراه اين پيك، نامه‏اى هم براى زياد بن عبد اللّه فرستاد كه در آن زياد را به جدّيت در تفحص از نفس زكيه و ابراهيم و گرفتن بيعت از آنان ترغيب كرده بود.[383]

پس از آن، حوادث نسبتا مهمى پى‏درپى اتفاق افتاد و خليفه جديد را به خود مشغول كرد؛ پايان دادن به مسئله ابو مسلم خراسانى و عمويش عبد اللّه بن على، و رويارويى با تحركات زنادقه و قيام‏هاى خوارج، از جمله اين حوادث بود. وقتى منصور از رويارويى با اين جريان‏هاى مهم فارغ شد و بر همه آن‏ها چيره يافت، توجه خود را به حجاز معطوف كرد تا اوضاع آن منطقه را آرام سازد؛ منطقه اسلامى مقدسى كه شاهد طلوع انوار اسلام و محل نزول وحى بود و نگاه‏هاى مسلمانان در شرق و غرب عالم به آن معطوف است. در آن احوال، اخبار متواتر به منصور مى‏رسيد كه دعوت محمد نفس زكيه گسترش يافته است.[384]

براى پايان دادن به اين حوادث، منصور بهتر ديد كه در كار نفس زكيه بيشتر دقت كند و

ص: 160

ازاين‏روست كه مى‏بينيم در موسم حج سال 138 ق، از فضل بن صالح بن على عباسى، امير الحاج مى‏خواهد بدون اين‏كه جلب توجه كند، از كار نفس زكيه و برادرش ابراهيم آگاهى يابد. منصور به او گفت: «اگر چشمانت بر محمد و ابراهيم فرزندان عبد اللّه بن حسن افتاد آن‏ها را رها نكن و اگر ايشان را نديدى، از ايشان سؤال نكن.» فضل به مدينه آمد و همه مردم به جز محمد و ابراهيم به ديدنش آمدند. او از عبد اللّه درباره فرزندانش پرسيد و گفت: «چه چيزى مانع فرزندانت شد از اين‏كه همراه اهلشان براى ملاقات من بيايند؟» عبد اللّه پاسخ داد: «ايشان را نيت سوء و زشتى بازنداشته، بلكه به دنبال شكار و تعقيب آن رفته‏اند و در اين حال، هرگز در خير يا شرّ كسان خود حضور نمى‏يابند.» فضل چيزى نگفت و چندى پس از اتمام مراسم حج به عراق بازگشت.[385]

در سال 140 ق/ 757 م منصور براى حج به سرزمين حجاز آمد و چنين ديد كه به كار دعوت علوى اهتمام ورزد، ازاين‏رو، بنى هاشم و علويان را گرد آورد و پاداش و هدايا نثارشان كرد، سپس با يكايك ايشان خلوت كرد و از آنان درباره محمد نفس زكيه پرسيد.

پاسخ آنان اين بود: «اى امير مؤمنان! او مى‏داند كه تو از سابقه‏اش و اين‏كه به دنبال خلافت بوده، آگاهى دارى، ازاين‏رو، از تو بر خويشتن بيم دارد، البته او با تو مخالفت نمى‏كند و سر نافرمانى ندارد.»[386]

اين سخن را همه هاشميان تكرار كردند، مگر حسن بن زيد بن حسن بن على كه به منصور گفت: «به خدا اطمينان ندارم كه بر تو نتازد، او كسى است كه از تو غافل نيست، پس در كار خويش بينديش.»

منصور تصميم گرفت باز هم عبد اللّه بن حسن را فراخواند تا بلكه از او درباره مخفى‏گاه فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم خبرى كسب كند. بنابراين، بنى عباس را به‏

ص: 161

مجلس خود دعوت كرد و عبد اللّه بن حسن هم با آنان بود. منصور رو به جانب او كرد و پرسيد: «اى ابا محمد! مى‏بينم كه محمد و ابراهيم از من مى‏ترسند، درحالى‏كه مايلم نزدم بيايند تا به آن‏ها صله بدهم و امر ازدواجشان را فراهم آورم و با من مأنوس باشند.» عبد اللّه زمانى طولانى ساكت ماند، سپس گفت: «اى امير مؤمنان! به حق تو سوگند، من از آن‏ها و محل اقامتشان خبر ندارم و اكنون از دست‏رس من دورند.»[387]

منصور بهتر ديد كه خويشتن‏دارى كرده، در كار عبد اللّه عجله نكند. اصفهانى مى‏گويد:

در آن روز، منصور غذا نخورد و وقت خود را به امر پذيرايى از عبد اللّه بن حسن و پرس و جو در كار فرزندانش صرف كرد. او در پرسش از محل اختفاى فرزندان عبد اللّه اصرار كرد و عبد اللّه نيز سوگند خورد كه از آن خبرى ندارد، پس منصور گفت: «چنين مكن، اى ابا محمد! چنين مكن، اى ابا محمد!»[388]

سپس عبد اللّه بن حسن از منصور اجازه خروج خواست. او پنهانى نزد سليمان بن على عباسى آمد و گفت: «برادر! بين ما پيوند و خويشاوندى است، نظرت درباره آنچه بين ما و ابا جعفر مى‏گذرد چيست؟» سليمان گفت: «برادرم عبد اللّه بن على چون بر منصور شوريده، اكنون در زندان اوست و هر لحظه، مرگ بين ما و او سايه انداخته است. اگر منصور مى‏خواست از پسرت بگذرد، شايسته‏تر آن بود كه از عموى خودش بگذرد.»[389]

عبد اللّه بار ديگر با منصور روبه‏رو شد و در اين ملاقات ضربه‏اى كه حتى پشت شتر را خم مى‏كرد به خاندانش وارد آمد. در آن روز، منصور با فرزندش مهدى سرگرم نامه‏اى بودند كه برايشان آمده بود؛ مهدى با پدرش سخن مى‏گفت و كلام نامناسب بر زبان مى‏راند. عبد اللّه گفت: «اى امير مؤمنان! آيا كسى را بر اين نمى‏گمارى كه زبانش را اصلاح كند؟ چرا كه رفتار او همانند كنيزان است.» منصور از اين گفتار خشمگين شد و ناگهان بر عبد اللّه فرياد كشيد كه «پسرت كجاست؟» او گفت: «نمى‏دانم.» منصور گفت:

«بايد او را نزد من بياورى.» عبد اللّه گفت: «اگر زير پاى من هم پنهان شده بود، پايم را از

ص: 162

رويش برنمى‏داشتم.» منصور فورا دستور داد عبد اللّه و خانواده‏اش را دستگير كرده و زندانى كنند.[390]

طبرى روايت مى‏كند كه ياران محمد نفس زكيه و ابراهيم مى‏خواستند ابو جعفر منصور را هنگامى كه در سال 140 ق به حج آمده بود ترور كنند و براى اين كار نيز اشتر، عبد اللّه بن محمد بن عبد اللّه اعلام آمادگى كرده بود، اما نفس زكيه اين نظر را رد كرد و گفت: «به خدا قسم هرگز او را به غفلت نمى‏كشم تا او را دعوت كنم.» در بين اين عده كه قصد ترور منصور را داشتند يكى از سرداران خليفه به نام خالد بن حسان كه از اهالى خراسان بود نيز حضور داشت. چون منصور از كار اين سردار آگاه شد، درصدد دستگيرى وى برآمد، اما موفق نشد. نفس زكيه، سردار مزبور را براى امر دعوت به خراسان فرستاد. منصور هم به منظور انتقام از آن فرد نظامى، بسيارى از يارانش را كشت.[391]

ظلم و ستم به علويان در مدينه‏

عبد اللّه بن حسن مدت سه سال در مدينه و در خانه مروان زندانى شد.[392] محمد نفس زكيه از رنج و عذابى كه پدر و خانواده‏اش در زندان منصور متحمل شده بودند اندوهناك شد، پس پنهانى نزد مادرش هند آمد و از او خواست كه به زندان نزد پدرش رود و به او بگويد:

«محمد معتقد است كشته شدن يك مرد از آل محمد بهتر از اين است كه ده‏ها نفر كشته شوند.» هند اين گفته فرزند را به شوهرش رساند. عبد اللّه گفت: «خدا محمد را حفظ كند، نه، اين كار را نكند! بلكه به او بگو بگريزد، كه به خدا قسم حجت ما نزد خدا در روز قيامت اين خواهد بود كه ما خاندان پيامبر را آفريد و طالب امر امامت از ماست.»[393]

اين سخنان براى محمد كافى بود تا در ادامه راهش و در دعوت به خلافت، كوشاتر شود و در برابر دولت عباسى و منصور بايستد.

ص: 163

از سوى ديگر، منصور به اين نتيجه رسيد كه ترساندن علويان و زندانى ساختن عبد اللّه بن حسن و خانواده‏اش سودى ندارد، ازاين‏رو، بر آن شد كه براى يافتن محل اختفاى محمد از در مكر و حيله وارد شود، بنابراين، از جانب شيعيان نامه‏اى براى محمد نفس زكيه نوشت. در آن نامه، شيعيان فرمانبرى خود را از نفس زكيه يادآورى كرده، تقاضاى شتاب در آشكار كردن قيامش داشتند. منصور اين نامه را با اموال و هداياى فراوان به فردى داد تا به زندان نزد عبد اللّه بن حسن ببرد و عبد اللّه را از مضمون آن آگاه كند. عبد اللّه كه فريب خورده بود، به آن مرد گفت: «فرزندش نفس زكيه در كوه جهينه مخفى است و از او خواست كه نزد على بن حسن برود تا او وى را به مكان اختفاى نفس زكيه راهنمايى كند. اگر يكى از كاتبان منصور، كه شيعه مذهب بود، به وسيله نامه، عبد اللّه را از مكر منصور آگاه نمى‏كرد، حيله او كارگر مى‏افتاد. پس از آن، عبد اللّه فورا يكى از مردان خود را نزد على بن حسن و محمد نفس زكيه فرستاد و آنان را از پيك منصور برحذر داشت. از اين‏رو، فرستاده منصور بدون نتيجه، نزد وى بازگشت.[394]

گفتيم كه زياد بن عبيد اللّه حارثى، والى مدينه پيش از حركت منصور به عراق، قول داده بود كه از مكان اختفاى نفس زكيه پرس‏وجو كند، اما در اين كار، سهل‏انگارى كرد. او مى‏دانست اگر منصور بر محمد دست يابد او را مى‏كشد و والى نمى‏خواست خون محمد بر گردنش باشد. از ديگر سو، نامه‏هاى منصور ادامه داشت كه در آن از والى مدينه مى‏خواست محل اختفاى نفس زكيه را پيدا كند. اتفاق بعدى اين بود كه محمد وارد مدينه شد و زياد به استقبالش آمد و به او امان داد و باهم قرار گذاشتند كه با مردم در بازار مدينه روبه‏رو شوند.[395] زياد در آن‏جا خطاب به مردم گفت: «اى مردم! اين محمد نفس زكيه است.» مردم مدينه فرياد زدند: «مهدى، مهدى!»، سپس زياد رو به محمد كرد و گفت: «هر جاى زمين خدا كه مى‏خواهى، برو.»[396] محمد به سوى عدن و سپس به سند و پس از آن به كوفه رفت و در آخر به مدينه بازگشت.

ص: 164

ابو جعفر منصور از عملكرد زياد نسبت به نفس زكيه آگاه شد و به سبب اين‏كه از فرمان‏هاى خليفه سرپيچى كرده و از سرسپردگى به عباسيان خارج شده بود، به شدت غضبناك شد. بنابراين، به قاضى مدينه، عبد العزيز بن عبد المطلب بن عبد اللّه نوشت كه زياد را دستگير و اموالش را مصادره و مردان و يارانش را از مناصب حكومتى عزل كند.

قاضى در اجراى دستورهاى خليفه، ابن زياد را دستگير و او را در غل و زنجير كرد. قاضى مقدار 85 هزار دينار هم در بيت المال يافت. زياد گفت: «به خدا قسم گناهى در خود نمى‏بينم كه عليه امير مؤمنان مرتكب شده باشم، جز آن‏كه مى‏پندارم در مورد دو پسر عبد اللّه از من آزرده خاطر است و اين‏كه خون فرزندان فاطمه را نزد من گران يافته است.» سپس اين شعر را خواند:

أكلف ذنب قوم لست منهم‏

 

و ما جنت الشمال على اليمين‏[397]

     
 

 

«گناه كسانى به گردنم افتاده كه من از آن‏ها نيستم. دست چپ هم نسبت به دست راست گناهى نكرده است.»

منصور والى جديدى به نام محمد بن خالد بن عبد اللّه قسرى بر مدينه حاكم كرد و به او فرمان داد كه در جست‏وجوى محمد نفس زكيه بكوشد و حتى دست او را در اموال باز گذاشت. اين والى در اول رجب سال 141 وارد مدينه شد. روزها گذشت بدون اين‏كه محمد بن خالد در مأموريتى كه منصور به او واگذار كرده بود، موفق شود. منصور او را در كار خود سست يافت، ازاين‏رو، نامه‏اى به او نوشت كه مدينه و اطرافش را جست‏وجو كند،[398] اما والى جديد هم مثل والى قبلى از ريختن خون بنى الحسن اكراه داشت، پس نامه‏اى به منصور نوشت به اين مضمون كه نفس زكيه پيش از ورود من، از مدينه خارج شده و در بسيارى از شهرهاى اسلامى رفت و آمد داشته است. منصور او را نيز عزل كرد.

منصور با يكى از نزديكان خود به نام ابو العلاء در اين‏كه چه كسى را والى مدينه گرداند و كار محمد نفس زكيه را به او واگذار كند، مشورت كرد. ابو العلاء به او سفارش كرد كه از خاندان زبير بن عوام يا از خاندان طلحة بن عبيد اللّه شخصى را انتخاب كند و به ولايت‏

ص: 165

مدينه بگمارد. آنان همگى به دشمنى اين دو خاندان با على بن ابيطالب آگاه بودند؛ زبير و طلحه در جنگ جمل‏[399] با على عليه السّلام از در دشمنى درآمدند، عبد اللّه بن زبير نيز در حجاز خود را خليفه خواند و به آل على بن ابى طالب، بخصوص محمد حنفيه،[400] سخت گرفت و به قيام مختار ثقفى، ياور آل على خاتمه داد.[401]

ابو جعفر منصور اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: «خدايت بكشد! چه سخاوت‏مندانه نظر مى‏دهى! به خدا قسم اين رأى بر من مخفى نبود، لكن با خداوند عهد كرده‏ام كه از اهل بيتم به وسيله كسى كه دشمن مشترك من و آن‏هاست انتقام نگيرم، اما قصد دارم يكى از راهزنان عرب را بر آن‏ها بگمارم كه هرچه را بگويم عمل كند.»

منصور، رباح بن عثمان بن حيان را والى مدينه كرد. او پسر عموى مسلم بن عقبه، سردار يزيد بن معاويه اموى بود كه مدينه را محاصره كرد و با اهالى آن در واقعه حرّه جنگيد و بسيارى از مردم را كشت و چند روز مدينه را بر سپاهيان خود مباح كرد كه در آن خون‏ها ريختند و غارت و هتك نواميس كردند.[402]

منصور، رباح بن عثمان را نزد خود خواند و به او گفت كه به ولايت مدينه منصوبش كرده و به وى امر كرد اين مسئله را مخفى نگه دارد، هم‏چنين از اقداماتى كه زياد و ابن قسرى براى يافتن محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم انجام داده بودند آگاهش كرد و فرمان داد شتابان به سوى مدينه حركت كند.

ص: 166

رباح در اواخر ماه رمضان سال 144 به مدينه رسيد و بى‏درنگ به دار مروان رفت كه عبد اللّه بن حسن از زمان زياد بن عبيد اللّه در زير گنبد آن خانه، زندانى بود. رباح يكى از علويان را، كه حسن بن زيد نام داشت، نزد زندانى فرستاد تا محل اختفاى فرزندش محمد را از او جويا شود. عبد اللّه به او گفت: «اى پسر برادرم، به خدا قسم ابتلاى من بزرگ‏تر از ابتلاى ابراهيم عليه السّلام است؛ چرا كه خداى تبارك و تعالى به ابراهيم امر كرد فرزندش را ذبح كند و اين طاعت خدا بود، با اين حال، ابراهيم گفت:" إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ"[403] و شما از من مى‏خواهيد كه فرزندانم را به اين مرد تحويل دهم تا آنان را بكشد، و اين معصيت خداى بزرگ و عزيز است.»[404]

سپس رباح خود به زندان نزد عبد اللّه بن حسن رفت و به او گفت: «اى پيرمرد! به خدا امير مؤمنان مرا به سبب خويشاوندى نزديك يا خدمتى كه از پيش به او كرده باشم به كار نگرفته است، به خدا آن‏طور كه زياد و ابن قسرى را بازيچه خود كردى، نمى‏توانى مرا به بازى بگيرى، به خدا بايد دو پسرت محمد و ابراهيم‏[405] را نزد من بياورى، وگرنه جانت را مى‏گيرم.» رباح باوجوداين تهديدها نتوانست از پيرمرد زندانى جوابى بگيرد.

او بر والى قبل از خود، يعنى محمد بن خالد قسرى سخت گرفت، و او را دستگير و در غل و زنجير كرد و دستور داد به شدت تازيانه‏اش بزنند.

پس از آن در جمع مردم مدينه بر منبر رفت و خطبه‏اى خواند كه اين خطبه ما را به ياد سخنان حجاج بن يوسف ثقفى در مسجد كوفه مى‏اندازد.[406] رباح در خطبه خود چنين گفت: «اى مردم مدينه! بدانيد من افعى فرزند افعى، عثمان بن حيّان، و پسرعموى مسلم بن عقبه‏ام؛ همان كه كشتزار شما را نابود كرد و مردان شما را مجازات كرد. به خدا قسم! چنان مدينه را از زندگان خالى كنم كه حتى سگى در آن فرياد نكشد.»[407]

ص: 167

گفتار رباح مردم مدينه را خشمناك و آتش غضبشان را شعله‏ور كرد. واقعه حرّه و فجايع دردناكى كه در پى داشت، همواره در خاطر مردم مدينه باقى بود. پس بر رباح بانگ زدند: «اى پسر آن‏كه دوبار حدّ زده شد! ساكت مى‏شوى يا ما تو را ساكت كنيم؟»

چندى بعد رباح خبر يافت كه محمد نفس زكيه در درّه‏اى از كوهستان رضوى‏[408] پنهان است. او عمرو بن عثمان بن مالك جهنى را كه از بنى جشم بود مأمور يافتن محمد نفس زكيه و دستگيرى وى كرد و سپاهى را بدين منظور همراه او گسيل داشت. محمد از آمدن سپاه رباح آگاه شد و به سرعت فرار كرد، اما يكى از فرزندانش از بالاى كوه سقوط كرد و كشته شد، و محمد اين اشعار را سرود:

منخرق السربال يشكو الوجى‏

 

تنكبه اطراف مور حداد

شرّده الخوف فأزرى به‏

 

كذاك من يكره حر الجلاد

قد كان فى الموت له راحة

 

و الموت حتم فى رقاب العباد[409]

     
 

 

«با پيراهنى پاره از پابرهنگى و تيزى سنگ‏هايى كه پايش را مى‏خليد شكوه دارد.

ترس سرگردانش كرده و از همه سو او را دربرگرفته، اين است سرنوشت كسى كه از تيزى تيغ‏هاى شمشير گريزان است. راحتى او در مرگ است و مرگ سرنوشت محتوم بندگان است.»

محمد نفس زكيه خود را نجات داد و همواره از جايى به جايى مى‏گريخت. رباح چاره‏اى نديد جز آن‏كه خشم خود را بر مردم مدينه فرود آورد. پس بر منبر رفت و محمد و برادرش ابراهيم را دشنام داد و آن دو را به فسق و عصيان و طغيان متهم كرد، سپس مادرشان هند، دختر ابى عبيده، را به زشتى هجو كرد كه باعث خشم مردم مدينه شد و با او بگومگو كردند. رباح با تهديد گفت: «خداوند چهره‏هاتان را ذليل و خوار گرداند! به خدا قسم به خليفه شما نامه‏اى خواهم نوشت و او را از دغل‏كارى و نصيحت‏ناپذيرى شما خبر خواهم داد.» پس مردم خشمناك هم بر او شوريدند و فرياد برآوردند كه «اى پسر

ص: 168

گناه‏كار حدّ خورده! مردم حرف چون تويى را نمى‏شنوند» و او را سنگ‏باران كردند. رباح فرار كرد و به دار مروان پناه برد و مردم گرداگرد خانه مروان جمع شدند و به او بدترين فحش‏ها و دشنام‏ها را دادند.[410]

سرآغاز قيام در مدينه‏

رباح، شرح شورش مردم مدينه را براى خليفه نوشت و كار آنان را به او واگذار كرد. پس منصور نامه‏اى خطاب به مردم مدينه نگاشت. او از رباح خواسته بود كه نامه را بالاى منبر براى مردم بخواند. در اين نامه آمده بود:

«اى مردم مدينه! والى‏تان در نامه‏اى كه به من نوشته، شما را درباره فريب‏كارى و مخالفت و انحرافتان از بيعت امير مؤمنان، يادآورى مى‏كند. امير مؤمنان هم به خدا سوگند ياد كرده كه اگر دست برنداريد، البته امان شما را به بيم، تبديل كند و راه خشكى و دريا را به رويتان ببندد و مردانى سنگ‏دل كه دوست و رحم نمى‏شناسند بر شما مسلط كند.»[411]

قصد منصور از مردان سنگ‏دل و بيگانه اين بود كه سپاهى از مردمان فارس و خراسان، كه از شيعيان عباسى بودند، به مدينه بفرستد تا بدين وسيله قهر خود را بر مردم مدينه نازل كند.

نامه منصور در آرام كردن شورش مردم مدينه مؤثر نشد، بنابراين، چاره‏اى جز اين‏كه خود در موسم حج سال 144 ق به حجاز بيايد، نديد. منصور تصميم گرفت وارد مدينه؛ كه در آتش خشم و قيام مى‏سوخت، نشود، ازاين‏رو، در منطقه‏اى خارج از مدينه به نام ربذه مستقر شد.[412] رباح، والى مدينه نزد خليفه آمد و آنچه را بر او در شورش مردم مدينه گذشته بود شرح داد. خليفه از والى خواست كه زندانيان بنى حسن را احضار كند تا شايد به مكان اختفاى نفس زكيه دست يابند.

ص: 169

رباح زندانيان را نزد خليفه آورد و آنان را درحالى‏كه با غل و زنجير بسته شده بودند، به محلى كه منصور در آن‏جا بود، وارد كرد. عبد اللّه بن حسن به شدت تشنه بود، از اين‏رو، فرياد زد: «اى مردم! چه كسى فرزند رسول خدا را سيراب مى‏كند؟» كسى او را اجابت نكرد. زندانيان را نزد منصور بر زمين انداختند. عبد اللّه به خليفه گفت: «اى ابا جعفر! به خدا قسم ما با اسيران شما در جنگ بدر چنين رفتار نكرديم» و منصور بر او آب دهان انداخت.[413]

سپس منصور از بنى حسن درباره محل اختفاى محمد نفس زكيه پرسيد، اما پاسخى نشنيد. پس با ايشان به درشتى و خشونت برخورد كرد و بعضى از آنان را شكنجه كرد.[414] سپس دستور داد آن‏ها را با شترهاى بى‏برگ و زين‏[415] به كوفه بفرستند. در كوفه زندانيان را به زندان قصر ابن هبيره كه نزديك هاشميه بود، بردند، اين محل، سردابى در زيرزمين بود، به گونه‏اى كه زندانيان تفاوت روز و شب را تشخيص نمى‏دادند[416] و بسيارى از آنان در اين زندان تاريك مردند. يكى از آن‏ها محمد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بود كه سر او را از تن جدا كردند و با گروهى از شيعيان به خراسان فرستادند و آن را در شهرهاى خراسان گرداندند. ايشان گمان مى‏كردند كه اين سر محمد نفس زكيه است.[417]

جاحظ در توصيف آنچه به بنى حسن رسيد، داد سخن مى‏دهد و مى‏گويد: منصور بنى حسن را به كوفه و زندان قصر ابن هبيره آورد. سپس محمد بن ابراهيم را خواست و فرمان داد كه گرداگرد او ديوارى بنا كردند، درحالى‏كه زنده بود، و به همين شكل او را رها كرد تا از گرسنگى و تشنگى جان داد. پس از آن، بيشتر همراهان وى را كه از بنى الحسن بودند، كشت. ابراهيم الغمر، فرزند حسن بن حسن بن على بن ابى طالب، از جمله كسانى بود كه‏

ص: 170

در غل و زنجير از مدينه به انبار آورده شد و او در آن حال به برادرانش عبد اللّه و حسن مى‏گفت: «آرزوى ما اين بود كه سلطنت بنى اميه زايل شود و به ما حكومت بنى عباس را بشارت مى‏دادند، حال آن‏كه اين نشد و ما اكنون در چنين حالتى گرفتاريم.»[418]

منصور به اهميت تهديدى كه از زندانى كردن عده فراوانى از خاندان على بن ابى طالب ناشى مى‏شد، واقف بود. او از تشيّع بسيارى از مردم فارس و خراسان آگاه بود و مى‏دانست آنان منزلت بزرگى براى على عليه السّلام و اهل بيتش قايل هستند، ازاين‏رو، لازم ديد كه موضع خود را نسبت به اين علويان بيان كند. بنابراين، در هاشميه بر منبر رفت و خطبه‏اى طولانى خواند كه آغاز آن چنين بود:

«اى مردم خراسان! شما ياران و پيروان ما و اهل دعوت ماييد و اگر با غير ما بيعت مى‏كرديد، آنان را بهتر از ما نمى‏يافتيد. به خدايى كه خدايى جز او نيست ما فرزندان ابو طالب را به كار خلافت واگذاشتيم و كم‏وبيش در كارشان دخالت نكرديم.»[419]

سپس منصور به تاريخ علويان پرداخت و از ديدگاه حكمين نسبت به على بن ابى طالب و تفرقه بين سپاهيانش و ماجراى كشته شدن آن حضرت سخن گفت. پس از آن به رويدادهايى اشاره كرد كه طى آن، حسن بن على به نفع معاوية بن ابى سفيان از خلافت كنار رفت. سپس از بى‏وفايى اهل كوفه با حسين بن على، كه به شهادت آن حضرت انجاميد، سخن گفت. بعد به قيام زيد بن على و هشدار محمد بن على عباسى (پدر منصور) و داوود بن على (عمويش) به او مبنى بر اين‏كه اهل كوفه بى‏وفايند[420] و نيز جور و ستمى كه بنى عباس در نتيجه قيام علويان از بنى اميه متحمل شدند، اشاره كرد.[421] سپس درباره موضع علويان نسبت به دولت عباسى مطالبى بيان كرد و گفت: «پس چون به فضل‏

ص: 171

و حكمت و عدل الهى، كارها بر وفق مراد ما شد، آنان بر ما تاختند؛ زيرا خدا ما را بر آنان برترى داده و ما را به خلافت الهى- كه از پيامبرش به ما ارث رسيده بود- كرامت بخشيده بود، ولى آنان به ما حسد مى‏ورزيدند و طغيان‏گرى مى‏كردند. آنان از بنى اميه مى‏ترسيدند ولى نسبت به ما جسور بودند. اى مردم خراسان! به خدا قسم من آنچه كردم از روى جهالت و پندار نكردم.»

بيعت براى خلافت محمد نفس زكيه‏

منصور متوجه شد كه در دست‏يابى به مكان نفس زكيه شكست خورده است و چاره‏اى ندارد جز آن‏كه منتظر شود محمد، قيام خود را آغاز كند. طولى نكشيد كه محمد در سال 145 ق در مدينه بيرون آمد و از مردم به خلافت بيعت گرفت و خود را امير المؤمنين ناميد. اين سؤال پيش مى‏آيد كه چه چيزى نفس زكيه را به علنى ساختن قيام خود در اين سال وادار كرد؟

مورّخان، گزارش‏هاى فراوانى، را كه در آن‏ها دلايل گوناگون قيام علنى محمد آمده است، ذكر كرده‏اند. طبرى بر اين نظر است كه پى‏گيرى كار محمد به وسيله رباح، او را به آشكار شدن سوق داد. وى مى‏گويد: وقتى ابو جعفر بنى حسن را برد، رباح به مدينه بازگشت و در جست‏وجوى محمد پافشارى كرد و محمد از پناه‏گاه خود خارج شد و پس از آن مصمم به قيام گرديد.[422] اما مسعودى بر اين نظر است كه رفتار منصور با بنى حسن باعث شد محمد قيام كند. او مى‏گويد: «محمد خود را از منصور مخفى كرد و بيرون نمى‏آمد تا آن‏كه منصور پدرش عبد اللّه بن حسن را با عموها و بسيارى از كسان و اطرافيان وى دستگير كرد.»[423] ابن طباطبا نيز همين ديدگاه را دارد و مى‏گويد: «عبد اللّه محض درباره فرزندش محمد به مردم مى‏گفت كه اين همان مهدى است كه بشارت او داده شده، اين همان محمد بن عبد اللّه است؛ خداوند نيز محبت وى را در دل مردم افكند و همه به او روى آوردند. آنچه به اين امر كمك كرد بيعت اشراف بنى هاشم با محمد و نامزد كردن وى براى خلافت و مقدم داشتن او بر خودشان بود كه رغبت محمد را در طلب خلافت، و رغبت مردم را به او زياد

ص: 172

كرد. محمد از زمانى كه دولت به چنگ بنى عباس افتاد از ترس ايشان پيوسته در غربت به سر مى‏برد و چون از سرنوشت پدر و خانواده خود آگاه شد، در مدينه ظهور كرد.»[424]

اما اصفهانى تهديدهايى را كه متوجه موسى، برادر محمد، شد سبب تعجيل قيام محمد مى‏داند. وى مى‏گويد: «علت تعجيل محمد در قيام، قبل از اتمام كار داعيانى كه به مناطق مختلف فرستاده بود،[425] اين بود كه عبد اللّه بن حسن، موسى، برادر محمد را نزد خود خواند تا پيش ابو جعفر منصور برود و نظر او را برگرداند. او در نهان، سخنان ديگرى به موسى گفته بود. بنابراين، موسى به مدينه آمد و مدت يك سال در آن‏جا ماند و در كار رباح ايجاد مزاحمت كرد و باعث شد كار رباح در يافتن نفس زكيه با تأخير مواجه شود. او نيز نامه‏اى به منصور نوشت و او را از اقامت موسى در مدينه آگاه كرد. منصور هم نوشت كه موسى را به عراق بياورند. رباح هم‏چنين كرد و به فرستادگان خود گفت: اگر ديديد كسى از مدينه به دنبال شما مى‏آيد، فورا گردن موسى را بزنيد؛ چرا كه رباح متوجه اخبار محمد بود، [به‏هرحال‏] اين خبر به محمد رسيد، پس ظهور كرد.»[426]

اما به نظر مى‏رسد كه اصرار ياران محمد نفس زكيه بر آشكار كردن او و علنى ساختن قيامش سبب شد كه او پيش از فراهم آمدن مقدمات پيروزى، در كار خود تعجيل نمايد.

طبرى، مسعودى و اصفهانى نقل مى‏كنند كه گروهى از ياران نفس زكيه‏[427] بر او وارد شدند و به او گفتند: «براى قيام، منتظر چه هستى؟ به خدا اين امت كسى را نمى‏يابد كه بيشتر از تو براى خلافت صاحب حق باشد! چرا به تنهايى قيام نمى‏كنى؟»[428]

محمد نفس زكيه قيام خود را در اول رجب سال 145 ه. ق در مدينه آغاز كرد و

ص: 173

بسيارى از مردمان مدينه با او بيعت كردند. آن‏طور كه صاحب فخرى توصيف مى‏كند، محمد در فضل و شرف و علم و شجاعت و فصاحت و رياست و كرامت و بزرگوارى، از سادات و بزرگان بنى هاشم بود.[429]

قيام محمد نفس زكيه ناگهانى بود؛ پيش از آن‏كه رباح بن عثمان، والى مدينه براى اين امر، آمادگى لازم را كسب كند، محمد با 250 نفر به زندان مدينه‏[430] آمد و آن را تصرف و زندانيان را آزاد كرد. ياران محمد در تمام كوچه‏هاى مدينه مى‏گشتند و بانگ مى‏زدند و تكبير مى‏گفتند. صداى فرياد آنان در گوشه و كنار شهر مدينه، طنين‏انداز شد و حاكى از آن بود كه يكى از نوادگان رسول خدا عليه بنى عباس قيام كرده است. محمد نفس زكيه كه بسيار تمايل داشت قيامش خونين نباشد، يارانش را از خونريزى برحذر داشت و به آنان مى‏گفت: «كسى را نكشيد، كسى را نكشيد!»[431]

رباح، والى مدينه با قيام محمد غافل‏گير شد و قادر به هيچ تحركى نگرديد، ازاين‏رو، راه فرارى جز پناه بردن به دار مروان نيافت، و پله خانه را براى جلوگيرى از ورود قيام كنندگان، خراب كرد. رباح براى فرونشاندن غضب و خشم خود، راهى جز نثار كلماتى زشت به اطرافيان خود نيافت. ازاين‏رو، گفت: «اى مردم مدينه! امير مؤمنان، خواسته خويش را در مشرق و مغرب زمين مى‏جويد، او حتى در نهان‏خانه‏هايتان راه پيدا مى‏كند.

به خدا قسم ياد مى‏كنم اگر او (منصور) بر شما بتازد گردن همه شما را مى‏زند.»[432] رباح، جز بنى زهره يارى‏كننده‏اى از اهالى مدينه نيافت، به گونه‏اى كه تعدادى از آنان درحالى‏كه سلاح خود را حمل مى‏كردند به دار الاماره آمدند تا والى عباسى را حمايت كنند، ولى بنو سلمه ترجيح دادند به نفس زكيه بپيوندند.

پيشواى نهضت با يارانش به دار الاماره آمده، بر آن هجوم بردند و بر بيت المال دست يافتند و رباح و برادرش عباس بن عثمان را دستگير و در دار مروان زندانيشان كردند.[433]

ص: 174

محمد نفس زكيه بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا گفت: «اما بعد، اى مردمان! كار اين طغيان‏گر، دشمن خدا، ابو جعفر چنان است كه از شما نهان نمانده، او گنبد سبز را از روى عناد با قدرت خداوند و تحقير كعبه حرام، بنيان كرده است. خدا فرعون را وقتى به عقوبت گرفت كه ادعاى" انا ربكم الاعلى" داشت. و شايسته‏ترين افراد براى قيام به امر دين، فرزندان مهاجران و انصار هستند كه با آنان هميارى كردند. خدايا! اينان حرام تو را حلال، و حلال تو را حرام كرده‏اند، كسى را كه تو بيم داده‏اى امان داده‏اند و كسى را كه امان داده‏اى بيمناك ساخته‏اند، خدايا عده آنان را كم كن! آن‏ها را بكش و از رحمتت دورشان كن و كسى را از آنان باقى مگذار! اى مردم! به خدا در بين شما قيام نكردم از آن رو كه شما اهل قوت و صلابت من باشيد، بلكه شما را براى خويشتن برگزيدم. به خدا به اين كار نپرداختم، مگر بعد از آن‏كه در هر شهرى كه خدا در آن پرستش مى‏شود براى من بيعت گرفته شد.»[434]

نفس زكيه، ابا جعفر منصور، خليفه عباسى را به طغيان توصيف و به فرعون تشبيه كرد و او را به سبب ساخت گنبد سبز در پايتخت جديدش بغداد، نكوهش كرد. هم‏چنين محمد گفت كه او شايسته‏ترين فرد بين فرزندان مهاجران براى سرپرستى خلافت است.

او امر خلافت را تنها بر خاندان على ابن ابى طالب عليه السّلام يا بنى هاشم محدود نكرد؛ زيرا مى‏دانست كه مدينه سرزمين انصار رسول خداست، بنابراين، به آنان هم اشاره كرد. محمد پس از آن گفت كه تمامى سرزمين‏هاى اسلامى با او بيعت كرده‏اند. ما نمى‏دانيم او اين مطلب را بدان روى براى مردم مدينه گفت كه تأييدى بر حقش باشد و آنان را به بيعت ترغيب كند، يا اين‏كه واقعا يقين داشت كه در ساير شهرهاى اسلامى براى او بيعت گرفته‏اند، هرچند ما رأى اول را ترجيح مى‏دهيم.

دكتر حسن ابراهيم درباره خطبه محمد نفس زكيه توضيحاتى مى‏دهد و مى‏گويد:

«كسى كه اين خطبه را مى‏خواند به اين نتيجه مى‏رسد كه بنا به عواملى، مجبور به خروج بوده؛ از جمله اين‏كه او طالب خلافت بود و خود را شايسته‏ترين مردمان به آن مى‏ديد،

ص: 175

ديگر اين‏كه كينه منصور را به سبب اين‏كه بر تخت خلافت تكيه زده بود و خاندانش را شكنجه مى‏كرد، تا حدى كه بيشترشان در زندان مردند، در دل داشت. محبت مردم به او هم به اين امر كمك كرد، خصوصا زمانى كه مالك فتوا به جواز بيعت با وى داد و بر اين باور بود كه او از منصور قوى‏تر است.»[435]

بسيارى از مردم مدينه نزد مالك بن انس آمدند و درباره همراهى با قيام نفس زكيه از او فتوا خواسته، به او گفتند: «بيعت ابو جعفر بر گردن ماست» و مالك پاسخ داد: «شما به زور بيعت كرده‏ايد و تعهد از روى زور، الزام‏آور نيست.» امام مالك در مدينه، شأن و منزلتى بزرگ داشت. ازاين‏رو، فتواى او بر اقبال مردم مدينه به بيعت با نفس زكيه، تأثير زيادى گذاشت.[436]

بزرگان مدينه به جز عده كمى از آنان، با محمد بيعت كردند. از جمله اين بيعت‏كنندگان ابو سلمه بن عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عمر خطاب و حبيب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير و عبد الوهاب بن يحيى بن عباد بن عبد اللّه بن زبير بودند.[437] محمد بن عجلان، فقيه مدينه نيز كه نزد مردم محترم بود به محمد نفس زكيه پيوست. وى حلقه درسى در مسجد پيغمبر داشت و در امور دينى مردم فتوا مى‏داد و حديث نقل مى‏كرد و چون نهضت نفس زكيه شروع شد، در آن شركت كرد.[438] عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمن بن مسور بن مخرمه نيز كه از برجسته‏ترين علماى مدينه در فقه و حديث و فتوا بود به او پيوست.[439]

محمد نفس زكيه، محمد بن خالد قسرى،[440] والى سابق مدينه را كه به وسيله رباح بن عثمان بن حيّان زندانى شده بود، آزاد كرد. قسرى خطاب به مردم مدينه چنين گفت: «اين دعوت حق است و به خدا قسم خداوند در آن امتحان خوبى براى بندگان گذاشته است.» اما قسرى‏

ص: 176

بر تأييد نفس زكيه پايدار نماند. او پنهانى به خليفه منصور نامه نوشت و وى را از كمى سپاه نفس زكيه و يارانش آگاه كرد. نفس زكيه از اين موضوع آگاه شد و او را به زندان انداخت.

قسرى در زندان بود تا آن‏كه پس از كشته شدن نفس زكيه، عيسى بن موسى او را آزاد كرد.»[441]

دعوت نفس زكيه در شهرهاى اسلامى‏

محمد نفس زكيه سلطه خود را همچون يك خليفه اعمال مى‏كرد. او واليان و عاملان خود را انتخاب كرد، پس حسن بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر را بر مكه، و قاسم بن اسحاق را بر يمن، و موسى بن عبد اللّه را بر شام والى كرد. حكومت براى اين واليان ميسر نشد؛ زيرا پيش از اين‏كه به ولايات خود برسند، محمد نفس زكيه كشته شد.[442]

محمد تعدادى از برادران و فرزندان خود را به شهرهاى اسلامى فرستاد تا براى او دعوت كنند. او فرزندش على را به مصر و فرزند ديگرش عبد اللّه را به خراسان فرستاد كه عباسيان او را تعقيب كردند، پس به سند گريخت و در آن‏جا از دنيا رفت. هم‏چنين فرزندش حسن را به يمن فرستاد. در آن‏جا دستگير و زندانى شد و پس از مدتى در زندان مرد. محمد برادرش موسى را هم به جزيره،[443] و برادر ديگرش يحيى را به رى و سپس طبرستان فرستاد. (ماجراى يحيى و خليفه هارون الرشيد را در فصول آتى بررسى خواهيم كرد.) هم‏چنين برادر ديگر خود ادريس را به مغرب فرستاد، كه بسيارى از اهالى آن سرزمين به او پيوستند و كوچ او به آن‏جا موجب تشكيل هسته تشكيل دولت ادريسيان در مغرب شد. محمد نفس زكيه برادر ديگر خود ابراهيم را نيز به بصره فرستاد. او از مردمان فارس و اهواز و ديگر شهرها بيعت گرفت و در بصره، قيام خود را آشكار كرد و كشته شد كه در فصل بعد به آن اشاره خواهيم نمود.[444]

على بن محمد نفس زكيه نيز به مصر رفت. و او اولين علوى بود كه به آن سرزمين وارد

ص: 177

مى‏شد.[445] استاد خانم دكتر كلشف آغاز دعوت علويان را در مصر، از زمان ورود اين علوى به آن‏جا، در دوره منصور و در امارت حميد بن قحطبه (143- 144 ق) مى‏داند؛[446] يعنى وقتى كه براى پدر و عمويش دعوت مى‏كرد، و امور اين دعوت علوى را خالد بن محمد بن ابى طالب و يارانش بر عهده گرفته بودند. اما تلاش‏هاى اين علوى چندان دوام نياورد و با فروپاشى قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم، پايان يافت. شيعيان مصر در طول عصر عباسى اول آرام بودند تا اين‏كه دوره خلافت متوكل رسيد كه آتش جنگ ويران‏گرى را با خاندان على بن ابى طالب برافروخت. او به والى خود در مصر دستور داد كه علويان را در سال 236 ق از آن ديار به عراق كوچ دهد.[447]

روايات درباره سرنوشت على بن محمّد نفس زكيه متفاوت است؛ به نقلى وى دستگير و نزد منصور فرستاده شد، و به نقلى ديگر، او در مصر پنهان گرديد تا اين‏كه مرد. استاد خانم دكتر كلشف نظر دوم را ترجيح مى‏دهد.[448]

نكته حايز اهميت اين‏كه بعضى از امويان در مصر به سر مى‏بردند و به رغم دشمنى سنّتى و كهنه‏اى كه بين امويان و علويان مى‏شناسيم، با على بن محمد بيعت كرده بودند و مصعب و منصور و زيد، فرزندان اصبغ بن عبد العزيز بن مروان، از جمله آنان بودند.[449]

قبايل مختلف سرزمين حجاز نسبت به قيام نفس زكيه مواضع گوناگونى اتخاذ كردند.

اولين قبيله‏اى كه ولايت محمد را پذيرفت، قبيله جهينه بود كه وى را پناه داد و مخفى‏اش كرد و حمايت نمود. قبيله مزينه نيز ولايت او را پذيرفت. موضع اين دو قبيله درباره پيشواى علوى، خشم منصور را عليه آنان برانگيخت؛ او فرمان داد چهارصد تن از افراد اين دو قبيله را دستگير و آنان را در نزديكى مدينه، در ربذه و در گرماى شديد تنبيه كنند، آن هم پس از اين‏كه خاندان عبد اللّه بن حسن را دستگير كرده بود.[450]

از قبايل ديگرى كه به نفس زكيه پيوستند و قواى نظامى او را شكل دادند، قبايل‏

ص: 178

بنو سليم، بنو بكر، اسلم و غفار بودند. جنگ‏جويانى از مهينه و مزينه نيز در چيرگى بر طائف و گرفتن آن از والى عباسى نقش داشتند.[451] طايفه بنو شجاع از جهينه، شجاع‏ترين و دليرترين سپاهيان نفس زكيه بودند.

البته قبايل ديگرى نيز مثل بنو زهره، بنو عمرو و بنو غفار بودند كه به نفس زكيه نپيوستند و از خليفه عباسى فرمان بردند. بنو غفار براى ضربه زدن به نيروهاى نفس زكيه از پشت سر، در اثناى جنگ سپاه عباسى با محمد، به يارى عباسيان شتافتند.[452]

ناتوانى منصور و تدابير او در رويارويى با قيام‏

جا دارد مدينه را از وقتى كه محمد نفس زكيه در آن قيام كرد و خود را خليفه خواند، ترك كنيم و به سرزمين عراق برويم تا موضع منصور را نسبت به اين قيام علوى ببينيم.

پيكى به نام اوس عامرى براى آگاه كردن منصور از قيام نفس زكيه، از مدينه خارج شد و به شتاب حركت كرد و مسيرش (تا بغداد) را در نه روز طى كرد و شبانه به خانه منصور رسيد؛ اين خانه در ساحل دجله قرار داشت. در آن زمان، منصور بر بناى بغداد، پايتخت جديدش نظارت مى‏كرد.[453] پيك براى ديدار خليفه اصرار شديد كرد و سرانجام، ربيع بن يونس حاجب، او را بر خليفه وارد كرد و پيك، خليفه را از قيام آگاه كرد. منصور از رسيدن پيك در آن مدت كوتاه خوشحال شد و به او نه هزار درهم بخشيد (براى هر شبى كه در سفر گذراند، هزار درهم.)[454]

منصور بناى پايتخت جديد (بغداد) را شروع كرده و در بناى ديوار شهر، نى به كار برده بود. وقتى بلندى ديوار شهر به اندازه قامت يك انسان رسيد، خبر آمد كه نفس زكيه قيام خود را آشكار كرده است. منصور بر آن شد تا زمان سركوب قيام نفس زكيه، بناى شهر را متوقف سازد. ازاين‏رو، به سوى كوفه حركت كرد.[455]

ص: 179

سبب حركت منصور به كوفه اين بود كه وى بعضى از خواص خود را نزد عمويش عبد اللّه بن على به زندان فرستاد تا در اين كار مهم، از او مشورت گيرند. عبد اللّه در بين عباسيان به درستى رأى مشهور بود. او منصور را اين گونه راهنمايى كرد: «همين دم حركت كن و خود را به كوفه برسان و بر آن مسلط شو كه مردم آن‏جا پيروان و ياران اين خاندانند، پس از آن، اطراف كوفه پادگان‏ها بگذار، و هركس از آنان براى رفتن به پيش يكى از وجوه [شيعه‏] از كوفه خارج شد يا از پيش يكى از وجوه به آن‏جا بازگشت، گردنش را بزن. به سلم بن قتيبه هم بنويس كه به سوى تو آيد،[456] به مردم شام بنويس و دستورشان بده از مردان دلير و جنگاوران چندان‏كه پيك مى‏تواند با خود بياورد، سوى تو فرستند و آنان را پاداش‏هاى نيكو بده و همراه سلم بفرست.»[457]

منصور به بخل و خسّت معروف بود،[458] ازاين‏رو عبد اللّه بن على به نزديكان منصور توصيه ديگرى كرد و گفت: «بخل، او را هلاك كرده، از او بخواهيد مال‏ها را بيرون آورد و به سپاهيان دهد؛ اگر پيروز شد، چه بسا دوباره به مال‏ها دست يابد، و اگر شكست خورد، حتى درهمى تقديم حريف خود نكرده است.»[459]

منصور با بسيارى از نزديكان، از جمله منجّمش حارث مشورت كرد.[460] حارث به منصور گفت: «اى امير مؤمنان! از او چه بيم دارى؟! به خدا اگر همه زمين را بگيرد، بيش از نود روز نماند.»[461]

ص: 180

نامه‏نگارى‏هاى منصور و نفس زكيه‏

منصور بر آن شد كه نامه‏اى براى نفس زكيه بنويسد. مورّخان سبب اين كار وى را ذكر نكرده‏اند، اما به نظر مى‏رسد كه او مى‏خواست آخرين تلاش‏هاى صلح‏آميز خود را براى انصراف نفس زكيه از قيام به كار بندد و اعزام سپاه عليه نفس زكيه را در نظر عامه مردم، موجّه سازد و وى را نزد مردم به عنوان يك شورشى عليه دولت عباسى جلوه دهد، كه گردنكشى كرده است.

منصورنامه خود را با آياتى از كلام اللّه مجيد كه مضمونشان ترساندن و پرهيز دادن بود، شروع كرد[462] و سخنان موزون بسيارى آورد و به نفس زكيه نوشت كه اگر از قيام صرف‏نظر كنى، بر گردن من پيمان و قرار و تعهد خدا و پيامبر خدا را خواهى داشت و تعهد دارم كه چنانچه قبل از دست يافتنم بر تو، توبه كنى و بازآيى، تو را با همه فرزندان و برادران و خاندانت، به خون‏ها و مال‏هايتان امان دهم، و از هر خون و مالى كه به گردن دارى، درگذرم، و هزار هزار درهم و هر چيز ديگر كه بخواهى، به تو بدهم و تو را به هر ولايتى كه بخواهى بفرستم و نيز همه كسانى را كه از خاندان تو در زندان من هستند، رها كنم و هركه را پيش تو آمده يا با تو بيعت كرده، امان دهم، و هرگز هيچ‏كس از آن‏ها را براى كارى كه از او سر زده تعقيب نكنم، و اگر اطمينان بيشترى خواستى، هركه را دوست دارى پيش من بفرست، تا امان و پيمان و قرارى كه مورد اطمينان تو باشد بگيرد.»[463]

نفس زكيه در پاسخ منصور، ردنامه طولانى‏اى نوشت كه با آيات كريمه‏اى درباره سركشى فرعون شروع مى‏شد.[464] سپس با اين شرط كه منصور در طاعت او بيايد، بر او امان‏

ص: 181

عرضه كرد؛ چرا كه خلافت را حق واقعى خود مى‏دانست. آن‏گاه محمد گفت: «من نيز همانند امانى را كه به من عرضه كرده‏اى، به تو عرضه مى‏كنم؛ زيرا حق از آن ماست و شما به نام ما دعوى اين كار كرده‏ايد و به كمك شيعيان ما براى آن قيام كرده‏ايد و به بركت ما توفيق يافته‏ايد. پدر ما؛ على، وصىّ و امام بود، چطور شما ولايت او را به ارث برديد در حالى كه فرزندان وى زنده‏اند؟» سپس محمد به سبب انتسابى كه به فاطمه دختر رسول خدا و خديجه همسر آن حضرت، و حسن و حسين فرزندان وى داشت، بر منصور مباهات كرد و كنيززاده‏اى منصور را بر وى خرده گرفت.[465] آن‏گاه نفس زكيه، امانى را كه منصور بر وى عرضه كرده بود به سخره گرفت؛ زيرا منصور به عهدشكنى مشهور بود.

محمد به او نوشت: «حق من از تو به اين كار بيشتر است و پيمان را بيشتر از تو رعايت مى‏كنم؛ زيرا تو پيمان و امانى به من مى‏دهى كه قبل از من به ديگران هم داده بودى. چه امانى به من مى‏دهى؛ امان ابن هبيره يا امان عمويت عبد اللّه بن على، يا امان ابو مسلم را؟»[466]

چون منصور، نامه نفس زكيه را خواند به شدت خشمگين شد و نخواست كه خود به آن پاسخى بدهد. ازاين‏رو، وزيرش ابو ايّوب موريانى از وى خواست كه اجازه دهد او از جانب منصور جواب آن را بنويسد، و بر خواسته خود اصرار كرد. در نامه طولانى‏اى كه نوشته شد، منصور بر ديدگاه‏هاى خود پاى فشرد و در آن، به انساب و پدران و مادران و عموهايش فخر و مباهات كرد. سپس سعى كرد از خود در برابر عيبى كه محمد به او نسبت داده بود (كنيززاده بودنش) دفاع كند،[467] بنابراين، نام بعضى از پيشوايان علوى را يادآور شد كه مادرانشان كنيز بودند.[468] آن‏گاه منصور استدلال‏هاى محمد را در اين‏كه فرزند رسول خداست، با استناد به آيه‏ «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ» (احزاب: 40) رد كرد، سپس‏

ص: 182

يادآور شد كه نفس زكيه فرزند دختر رسول خداست، و «اين، مجوزى براى ارث نيست و ولايت را به ارث نمى‏آورد و جواز امامت هم نيست.» سپس با ذكر اين مطلب كه مسلمانان ابو بكر و عمر و عثمان را بر على مقدم داشتند، و هم‏چنين بيان موضع مسلمانان نسبت به پيشوايان علوى و اين‏كه چطور سرنوشتشان به كشته شدن ختم شد، به نفس زكيه گفت: اين عباسيان بودند كه به خون‏خواهى شهداى علوى از امويان، قيام كردند، آن‏گاه منصور جدّ اكبرش، عباس بن عبد المطلب و بزرگى شأن او را در جاهليت و اسلام تمجيد كرد و گفت كه چون بعد از رسول اللّه از فرزندان عبد المطلب كسى جز او در قيد حيات نمانده بود، پس او تنها وارث رسول خداست. هم‏چنين منصور به ياد نفس زكيه آورد كه اين عباس بود كه به على بن ابى طالب و فرزندانش در دوران گرفتارى و سختى بخشش كرد[469] و فديه عقيل بن ابى طالب را در جنگ بدر داد.[470] سرانجام، منصور با اين عبارات نامه خود را خاتمه داد: «چطور بر ما فخر مى‏كنى، حال آن‏كه در دوران كفر برتر از شما بوده‏ايم، و براى اسيرتان فديه داده‏ايم؟ ما بوديم كه براى پدران بزرگوارتان غمناك شديم، و ميراث ختم پيامبران از آن ما شد نه شما. ما خون‏خواه كشتگان شما شديم، و آنچه نتوانستيد و به دست نياورديد ما انجام داديم.»[471]

رويارويى نظامى‏

منصور، وليعهد خود عيسى بن موسى را خواست، و فرماندهى سپاه را به او داد و براى خاتمه دادن به قيام نفس زكيه، اعزامش كرد و به او گفت: «برو اى مرد! به خدا قسم كه غير از من و تو، به درد اين كار نمى‏خورد، و راهى جز اين نمانده كه يا تو بروى يا من بروم.» منصور به اين دليل كه به ولايت عهدى عيسى بن موسى راضى نبود و آرزو داشت خلافت به فرزندش محمد مهدى برسد، عيسى را به فرماندهى سپاه انتخاب كرد، و به همين دليل، وقتى عيسى را براى جنگ با نفس زكيه فرستاد، به نزديكان خود گفت: «اهميت نمى‏دهم كه كدام‏

ص: 183

يك از آن‏ها ديگرى را بكشد.»[472] سياست منصور اين بود كه دو دشمن را به وسيله همديگر دفع كند، همان‏گونه كه با عمويش عبد اللّه بن على و ابو مسلم خراسانى انجام داد.

منصور، سپاهى شامل چهار هزار سوار به فرماندهى عيسى بن موسى فراهم كرد، سپس سپاه ديگرى شامل پنج هزار جنگ‏جو به فرماندهى حميد بن قحطبه طايى به آن افزود و سپاهيان را به اسب و استر و سلاح و آذوقه تجهيز كرد.[473]

بيشتر سربازان اين دو سپاه كه منصور براى سركوب قيام نفس زكيه فرستاد از خراسانيان بودند. در حقيقت، تدبير منصور اين بود كه سپاه را از ميان اعراب انتخاب نكند، تا مبادا تحت تأثير حرمت مدينه و شأن شورشيان كه از اهل بيت علوى بودند، قرار گيرند و تهاجم او بى‏اثر و عاقبت كار خطرناك شود؛ [هم‏چنان‏كه‏] سياست منصور از ابتدا چنين بود كه سركشان عجم را با عرب سركوب مى‏كرد تا آن‏كه اركان دولتش استوار و مشكلات آن حل شد.[474]

پيش از آن‏كه عيسى بن موسى به سرزمين حجاز برود، منصور او را خواست و با او سخن گفت و روش برخورد با قيام را برايش ترسيم كرد و سفارش نمود با مردم مدينه به نيكى رفتار كند و آنچه را خليفه اموى، يزيد بن معاويه با مردم مدينه كرده بود، به يادش آورد؛ پس منصور به او گفت: «اى ابا موسى! وقتى به مدينه رسيدى، محمد بن عبد اللّه بن حسن را به اطاعت و پيوستن به جماعت مسلمانان دعوت كن، اگر دعوتت را اجابت كرد او را بپذير، اگر از تو گريخت او را دنبال نكن، و اگر فقط طالب جنگ بود، با او بجنگ و از خدا يارى بگير. اگر بر او چيره شدى مردم مدينه را خوار مكن و از ايشان درگذر؛ چراكه آن‏ها اصل و عشيره و فرزندان مهاجران و انصارند، و همسايگان آرامگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏باشند. اين وصيت من به تو بود، و نه آن‏طور كه يزيد بن معاويه، سردارش مسلم بن عقبه را وصيت كرد؛[475] يزيد وقتى او را به مدينه مى‏فرستاد، دستور داد

ص: 184

هركه را در آن‏جا تا منطقه ثنية الوداع ببيند، بكشد و سه روز آن را بر سربازان خود مباح كند، و او نيز اين كار را كرد.»

منصور مى‏دانست كه بعد از مدينه، مكه نقش مهمى دارد، پس به عيسى بن موسى درباره مردم مكه سفارش كرد، و آنچه را حجاج بن يوسف ثقفى در دوره خليفه اموى، عبد الملك بن مروان، انجام داده بود (محاصره عبد اللّه بن زبير در كعبه)، به يادش آورد، پس گفت: «براى مردم مكه نامه‏اى از روى عفو و بخشش بنويس، به درستى كه آنان آل اللّه و همسايگان خدا و ساكنان حرم امن الهى هستند و جايگاه عشره مبشّره و استوانه بيت و حرم‏اند. در مكه، ظلمى روا مدار؛ زيرا آن، حرم خداست كه از آن‏جا نبى‏اش را مبعوث كرد، و پدران ما را به آن مكان، شرافت داد، همان‏گونه كه به ما شرافت داد. اين سفارش من بود، نه مثل سفارش آن كس كه حجاج را به مكه فرستاد و به او فرمان داد منجنيق‏ها را بر كعبه كار بگذارد و در حرم ظلم كند، و او نيز اين كار را كرد.»[476]

وقتى منصور با فرمانده‏اش عيسى بن موسى وداع مى‏كرد، باز هم توصيه‏هايى به او كرد، از جمله گفت: «اى عيسى! من تو را مابين اين دو مى‏فرستم- و به پهلوهاى خود اشاره كرد- اگر به آن مرد دست يافتى، شمشير خويش را غلاف كن و همه را امان بده، اگر نهان شد، تعهد امان كن، تا وى را پيش تو آرند، كه آنان مى‏دانند كجاها مى‏رود.»[477] عيسى گفت: «مرا به آنچه مى‏خواستى سفارش كردى» و اين شعر را سرود:

إني أنا السيف الحسام الهندى‏

 

أكلت جفنى و فريت غمدى‏

فكلّ ما تطلب [انت‏] عندى‏[478]

   
 

 

ص: 185

«من شمشير برنده هندى‏ام كه غلاف خود را مى‏خورد و آن را هم قطعه‏قطعه مى‏كنم.

پس همه آن چيزهايى كه مى‏خواهى من دارم.»

عيسى بن موسى در رأس سپاه به سوى مدينه حركت كرد و چون به منطقه فيد رسيد، نامه‏هايى بر تكه‏هاى حرير به بزرگان مدينه و رؤساى قريش نوشت؛ آنان را امان داد و از آن‏ها خواست كه از يارى نفس زكيه دست بكشند. بسيارى از آن‏ها دعوت او را پذيرفتند و بعضى هم نزد عيسى بن موسى آمدند. از آن‏جا هنوز پنج روز تا مدينه راه بود، ازاين‏رو، محمّد نفس زكيه توانست بعضى از آنان را پيش از ترك مدينه دستگير و زندانى كند.[479]

عيسى بن موسى امان‏نامه‏اى هم براى نفس زكيه فرستاد. محمد بن زيد نامه‏هاى عيسى را براى نفس زكيه و بزرگان مدينه برد و در جمع مردم مدينه ايستاد، آنان را خطاب قرار داد و گفت: «اى مردم مدينه! من محمد بن زيدم، به خدا قسم از نزد امير مؤمنان آمدم درحالى‏كه زنده بود، و اين عيسى بن موسى است كه به سمت شما آمده و برايتان امان آورده است.» مردم مدينه به او گفتند: «ما صاحب دوانيق را از خلافت خلع كرده‏ايم.» نفس زكيه نيز به عيسى بن موسى نامه نوشت و او را به اطاعت خويش فراخوانده، امانش داد.[480]

عيسى بن موسى به مدينه نزديك شد و محمد نفس زكيه دشوارى موقعيت خود را دانست، ازاين‏رو، يارانش را جمع كرد و به ايشان گفت: «به من مشورت دهيد آيا خارج شوم يا در مدينه بمانم؟» ديدگاه‏هاى گوناگونى مطرح شد. يكى از ياران او به نام عبد الحميد بن جعفر از او پرسيد: «آيا نمى‏دانى در سرزمينى هستى كه از همه ولايت‏هاى خدا اسب و خوردنى و سلاح كمتر دارد و مردانش ضعيف‏ترينند؟» محمد گفت: بلى. اين جعفر به او سفارش كرد: رأى درست اين است كه با همراهان خويش بروى تا به مصر برسى كه به خدا قسم در آن‏جا هيچ‏كس تو را بازنمى‏دارد و خواهى توانست با اين مرد [با امكاناتى‏] نظير سلاح و مركب و مردان و مال وى نبرد كنى. اين نظر را يكى از ياران نفس زكيه نپذيرفت؛ او حنين بن عبد اللّه بود كه مصلحت را در ماندن محمد در مدينه‏

ص: 186

[481]

 

مى‏دانست و حديث رسول اللّه را در جنگ احد به يادش آورد كه فرمود: «در خواب ديدم كه در زره محكمى وارد شده‏ام، و من تعبير اين خواب را مدينه گرفتم.» نفس زكيه نيز ترجيح داد در مدينه بماند و به ديگر شهرها نرود.[482]

قبايل جهينه، مزينه، سليم، بنو بكر، اسلم و غفار به محمد نفس زكيه پيوستند. البته چون محمد قبيله جهينه را مقدم مى‏داشت، اين امر تعصب‏هاى جاهلى را برانگيخت و قبايل قيس ناراحت و خشمگين شدند.[483]

نفس زكيه تصميم گرفت از روش پيامبر در جنگ احزاب بهره جويد، و آن كندن خندق به دور شهر بود تا مانع ورود بيگانگان شود، ازاين‏رو، شروع به حفر خندق كرد. [در حين انجام كار] بخشى از خندق رسول خدا را آشكار كرد، او تكبير گفت و مردم نيز تكبير گفتند و ندا دادند: «به پيروزى، خوشدل باش كه اين خندق جدّ تو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.»[484]

سرانجام قيام‏

عيسى بن موسى حركت كرد تا به منطقه جرف رسيد، و در صبح روز دوازدهم رمضان سال 145 در قصر سليمان بن عبد الملك فرود آمد. او قصد داشت جنگ را به تأخير اندازد تا ماه رمضان سپرى شود، اما مطلع شد كه محمد نفس زكيه گفته است: «همانا اهل خراسان در بيعت من مى‏باشند و حميد بن قحطبه با من بيعت كرده است، و اگر تقدير اين است كه جنگ شود پس بشود.» عيسى بن موسى به مصلحت ديد در جنگ با محمد تسريع كند، ازاين‏رو، به سوى مدينه حركت كرد.[485]

عيسى بن موسى به جز يك بخش در ناحيه مسجد ابى جراح، گرداگرد مدينه را محاصره كرد، و آن نيز به اين سبب بود كه هركس خواست نفس زكيه را ترك نمايد، بتواند

ص: 187

از آن‏جا فرار كند. او مردم مدينه را به تسليم شدن فراخواند و گفت: «اى مردمان مدينه! خدا خون ما را بر يكديگر حرام كرده است، پس بشتابيد به سوى امان، هركس زير پرچم ما بيايد در امان است، هركس كه داخل منزلش شود در امان است، هركس كه به مسجد رود در امان است، هركس كه سلاحش را بيندازد در امان است، و هركه از مدينه خارج شود نيز در امان است، بين ما و رقيبمان را خالى كنيد، عاقبت كار يا با ما يا با او خواهد بود.» مردم مدينه در پاسخ، زشت‏ترين دشنام‏ها و فحش‏ها را به او دادند و او آن روز برگشت. روز بعد دوباره آمد و مثل همان خطبه را خواند، و باز هم او را فحش دادند. او نيز به اردوگاهش بازگشت. روز سوم، همراه عده فراوانى از سواران مسلح از اردوگاه خارج گرديد و جنگ آغاز شد.[486]

سپاه خراسان مردم مدينه را تيرباران كردند كه منجر به كشته و مجروح شدن بسيارى از ايشان شد. ترس بر مردم چيره شد و گروهى از آنان فرار كردند. نفس زكيه و يارانش استقامت ورزيدند و در جنگ و شجاعت و دليرى نمودند. در اين ميان، عيسى بن موسى فرياد زد و دوباره به محمد نفس زكيه امان و وعده‏هاى بسيار داد، اما محمد دعوت او را رد كرد و بر جنگ اصرار ورزيد، و گفت: «نه ترس از شما باعث تمايل من به شما مى‏شود و نه طمعى دارم كه مايه نزديكى‏ام به شما گردد.» در آن روز محمد شجاعتى بى‏نظير از خود نشان داد، تا آن‏كه هفتاد نفر از دشمنانش را كشت.[487] محمد شمشير پيامبر (ذو الفقار) را حمايل كرده بود[488] و شعار مى‏داد «احد، احد» كه اين شعار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در جنگ حنين بود.[489]

ص: 188

سپاه عباسيان جدار خندق را خراب و خندق را با جهاز شتران‏[490] پر كردند، ازاين‏رو، سواران توانستند از خندق بگذرند، و جنگ در محله‏هاى شهر درگرفت، و مردمان شهر وحشت‏زده شدند و فايده‏اى در ادامه جنگ نديدند، از اين‏رو، از جنگ دست كشيدند و بعضى شهر را به سمت نواحى اطرافش ترك كردند و به كوه‏ها پناه بردند. محمد متوجه شرايط بد و دشوار خود شد و به سوى دار مروان رفت و در آن‏جا غسل و حنوط كرد.

يكى از ياران او به نام عبد اللّه بن جعفر پيش آمد و او را نصيحت كرد كه به سوى مكه نزد حسن بن معاويه برود. محمد اين نظر را رد كرد و گفت: «اى ابا جعفر! به خدا اگر بروم مردم مدينه كشته مى‏شوند، به خدا باز نمى‏گردم تا آن‏كه كشته شوم.» ابن خضير هم نزد وى آمد و به او پيشنهاد داد تا به‏سوى بصره برود. محمد اين نظر را نيز رد كرد، البته به ياران خود اجازه داد كه از مدينه خارج شوند و خود را نجات دهند. نفس زكيه به جنگ خود ادامه داد و مبارزه كرد تا آن‏كه در چهاردهم ماه رمضان به دست حميد بن قحطبه كشته شد.[491]

پرچم‏هاى سياه بر مناره مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برافراشته شد كه نشان چيرگى عباسيان بر مدينه بود. حميد بن قحطبه سر محمد را از بدن جدا كرد و آن را نزد عيسى بن موسى آورد. سر محمد را پيش روى عيسى نهادند. عيسى پرسيد: درباره صاحب اين سر چه مى‏گوييد؟ تعدادى از حاضران خواستند به نفس زكيه بى‏حرمتى كنند. عيسى آن‏ها را از اين كار برحذر داشت و گفت: «به خدا قسم دروغ مى‏گوييد و سخنى باطل بر زبان مى‏رانيد؛ چرا كه ما به سببى كه مى‏گوييد با او جنگ نكرديم، بلكه جنگ كرديم چون با امير مؤمنان مخالفت كرده بود و يكپارچگى مسلمانان را برهم زده بود، وگرنه او پيوسته در حال نماز و روزه بود.»[492] سر نفس زكيه را نزد منصور به كوفه بردند و او دستور داد سر را در طبقى سفيد بگردانند. زينب، خواهر نفس زكيه و دخترش فاطمه نزد عيسى بن موسى آمدند و از او اجازه دفن شهيد را خواستند، او نيز به آن‏ها اجازه داد و محمد در بقيع به‏

ص: 189

خاك سپرده شد. آرامگاه وى مقابل كوچه‏اى كه در خانه على بن ابى طالب عليه السّلام در آن بود، قرار داشت. عيسى پرچم‏هايى را بر در خانه‏هاى بعضى از ياران عباسيان نصب كرد و مناديى در كوچه‏هاى مدينه فرياد مى‏زد: «هركس زير يكى از اين پرچم‏ها بيايد يا در يكى از اين خانه‏ها وارد شود، در امان است.»[493] اوضاع مدينه آرام شد و قيام پس از دو ماه و هفده روز خاموش شد و منصور به قصد تكميل بناى بغداد، كوفه را به سوى آن ترك كرد.

عيسى بن موسى مردم مدينه را امان داد و اموال بنى حسن را مصادره كرد. بسيارى از ياران نفس زكيه كشته شدند و پيكرشان را بين ثنية الوداع و خانه عمر بن عبد العزيز به دار كشيدند. اين حالت، سه روز ادامه داشت تا آن‏كه فرياد مردم به شكوه بلند شد، و عيسى دستور داد كه جنازه‏ها را در مقبره يهوديان بيندازند.[494] سپس مهياى ترك مدينه شد و كثير بن حصين را والى مدينه كرد و خود به سوى مكه حركت كرد. پس از يك ماه، خليفه عباسى منصور، والى ديگرى به نام عبد اللّه بن ربيع حارثى بر مدينه گماشت.[495]

در جريان قيام، عده فراوانى از خاندان زبير به نفس زكيه پيوسته بودند و نفس زكيه به بعضى از آنان مناصبى داده بود. تعدادى از نوادگان عمر بن خطاب نيز نفس زكيه را حمايت كردند. منصور از نوادگان عمر درگذشت، درحالى‏كه خاندان زبير را به شدت عقوبت كرد و بسيارى از آنان را كشت، و گفت: «به خدا قسم پيوستن اينان به او (محمد نفس زكيه) به خاطر دوستى و محبت به او و خاندانش بود.» سپس گفت: «اگر هزار كس از خاندان زبير را بيابم كه همگى نكوكار باشند و يك بدكار در ميانشان باشد، همه‏شان را مى‏كشم، و اگر هزار كس از خاندان عمر را بيابم كه همگى بدكار باشند و يك نكوكار در ميانشان باشد، همگى را مى‏بخشم.»[496] دو پسر زيد بن على نيز به قيام نفس زكيه پيوسته‏

ص: 190

بودند و منصور از مشاركت آنان در اين قيام، شگفت‏زده شد و گفت: «از قيام پسران زيد درشگفتم، حال آن‏كه ما قاتل پدرشان را كشتيم، چنان‏كه او زيد را كشته بود، و بياويختيم، چنان‏كه وى را آويخته بود، و بسوختيم، چنانكه وى را سوخته بود.»[497]

محمد نفس زكيه، حسن بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را به ولايت مكه گماشته بود. پس از قتل نفس زكيه، حسن بن معاويه از انظار مخفى شد، سپس با گروهى از خاندان ابى طالب تلاش كرد تا بر جعفر بن سليمان، والى عباسى مكه، شورش كند، اما جعفر او را دستگير كرد و چهارصد تازيانه زد و به زندان انداخت. او در زندان بود تا منصور مرد، و زمانى كه مهدى به خلافت رسيد، آزاد شد.[498]

پس از سركوبى قيام نفس زكيه، منصور تصميم گرفت ارتباطات بين پايتخت خلافت عباسى را با سرزمين حجاز بيشتر كند. از اين‏رو، مدت حكومت واليان را كوتاه كرد، هم‏چنين واليان موظف بودند كه تمام اخبار سياسى و امور ادارى را از كوچك و بزرگ به او بنويسند،[499] و نيز منصور تمام كسانى را كه متهم به تشيع بودند از مناصب حكومتى خلع كرد.[500]

سپاه عباسى پس از غلبه بر قيام علوى، بر مدينه چيره شد، ولى سربازان آن‏ها با مردم مدينه بدرفتارى كردند كه موجب نگرانى و نارضايتى مردم مدينه شد. عباسيان شكلى از قوانين عرفى يا حكومت نظامى در مدينه پياده كردند، كه بر آن مبنا شمارى از سپاهيان به بازارها ريخته و كالاهايى را از تاجران بدون پرداخت قيمت، به زور مى‏گرفتند.[501] در اين اوضاع، گروهى از برده‏هاى سياه پوست كه به آن‏ها سودان (سياهان) گفته مى‏شد، جمع شدند و عصيان كردند و به بخشى از سپاهيان عباسى كه در حال رفتن به نماز جمعه بودند، هجوم بردند و بيشتر آنان را كشتند. بعد از آن، به خانه والى هجوم آوردند و انبارهاى‏

ص: 191

آذوقه سپاه عباسى را غارت كردند.[502] سپس به زندان‏ها هجوم آوردند و زندانيان، بخصوص ياران علويان و از جمله، محمد بن ابى سيره را آزاد كردند. اين شخص و محمد بن عمران طلحى، قاضى مدينه، به آرام كردن شورش پرداختند. بعد از آن، واليان عباسى وضعيت زندگى اين بردگان را بهبود بخشيدند تا اين‏كه قيام حسين بن على در حجاز، در زمان خلافت هادى روى داد و برده‏هاى مكه به قيام او ملحق شدند.[503]

ص: 193

فصل دوم قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره‏

در دوره خلافت منصور، نهضت شيعى بزرگى روى داد كه بسيارى از شهرهاى اسلامى را به خود مشغول كرد. اين نهضت دو مركز داشت: يكى، در مدينه بود؛ آن‏جا كه محمد نفس زكيه قيام كرد و داعيان خود را به شهرهاى حجاز و يمن و مصر و شام و ديگر شهرها فرستاد. مركز ديگر در بصره بود؛ جايى كه برادرش، ابراهيم بن عبد اللّه قيام كرد و بر اهواز و فارس سيطره يافت و نفوذش به واسط و مدائن و سرزمين سواد[504] كشيده شد. از عاقبت قيام نفس زكيه در سرزمين حجاز بحث كرديم، و در پايان اين فصل عاقبت قيام ابراهيم را در بصره بررسى مى‏كنيم.

ابراهيم بن عبد اللّه‏

كنيه ابراهيم ابا الحسن بود. اصفهانى درباره او مى‏گويد: «ابراهيم بن عبد اللّه در صفات و خصوصياتى مثل دين و علم و شجاعت و صلابت، همچون برادرش محمّد بود و شعر هم مى‏گفت.»[505]

ص: 194

پس از دستگيرى عبد اللّه بن حسن، پسرش ابراهيم، حجاز را ترك كرد و خود را نجات داد و در شهرها و ولايت‏هاى متعددى آمد و شد كرد.[506] او به عدن، سند، كوفه، موصل، انبار، بغداد، مدائن و واسط رفت و سرانجام در ابتداى سال 143 ق مخفيانه در بصره اقامت گزيد.[507]

طبرى روايات بسيارى از تهوّر و خطرپذيرى ابراهيم در آن زمان كه از شهرى به شهرى فرار مى‏كرد، نقل مى‏كند. مثلا، ابراهيم در موصل بر سر سفره‏اى كه منصور براى عامّه مردم پهن كرده بود، حاضر مى‏شود. هم‏چنين در بغداد، جايى كه منصور پايتخت جديد خود را بنا مى‏كرد، وارد مى‏شود. روزى ابو جعفر به مناسبت عمارت پل صراة قديمى، مراسمى برگزار كرده بود كه چشمش به ابراهيم افتاد و او را شناخت، اما ابراهيم به سرعت مخفى شد. منصور براى يافتن او جست‏وجوى فراوانى كرد، اما به او دست نيافت.

ابراهيم مدتى نيز در ساحل منطقه دجيل در حوالى شهر اهواز پنهان بود. منجمان منصور به او خبر دادند كه ابراهيم در اهواز است. منصور كسى را نزد والى اهواز فرستاد تا درباره ابراهيم تحقيق كند، اما او به سرعت گريخت و بر او دست نيافتند.[508]

يعقوبى درباره چگونگى رسيدن ابراهيم به بصره، روايت جالبى نقل مى‏كند كه حاكى از هوش و ذكاوت ابراهيم است. او يكى از ياران خود به نام سفيان بن يزيد را نزد منصور فرستاد. وى به منصور گفت: «اى امير مؤمنان! آيا مرا امان مى‏دهى كه ابراهيم را به تو نشان دهم و او را تسليم نمايم؟ گفت: در امانى، او كجاست؟ گفت: در بصره، هم اكنون مردى را كه به او اعتماد دارى با من همراه كن و مرا بر اسب‏هاى نامه‏بر، سوار كن و به عامل بصره بنويس تا ابراهيم را به وى نشان دهم و او را دستگير كند.» منصور ابو سويد را همراه وى فرستاد و سفيان بن يزيد آمد درحالى‏كه غلامى كه جبّه‏اى پشمين به تن داشت و سفره‏اى از طعام به گردنش آويخته بود همراهش بود. آن دو با ابو سويد بر اسب‏هاى نامه‏بر، سوار شدند و چون به بصره رسيدند، سفيان به ابو سويد گفت: «منتظرم باش تا درباره ابراهيم تحقيق كنم»، ليكن‏

ص: 195

رفت و بازنگشت و غلامى كه جبّه پشمين به تن داشت همان ابراهيم بن عبد اللّه بن حسن بود. پس از آن، ابراهيم در بصره به نشر دعوت برادرش محمد نفس زكيه پرداخت.[509]

دلايل انتخاب بصره به عنوان مركز قيام‏

ابراهيم در بصره در خانه‏اى معروف به خانه ابى فروه اقامت گزيد و آن‏جا را مركز دعوت خود قرار داد. بسيارى از بزرگان بصره نزد او آمدند و با برادرش محمد بيعت كردند.

گروهى از جوانان عرب نيز به دعوت او لبيك گفتند كه ثبت‏شدگان در دفاتر او، چهار هزار نفر برآورد مى‏شدند. ابراهيم در خانه ديگرى در وسط بصره به نام خانه ابى مروان منزل كرد و كار دعوت برادرش را ادامه داد.

سپس ابراهيم به‏طور ناگهانى نامه‏اى دريافت كرد كه در آن، خبر آشكار شدن قيام برادرش محمد نوشته شده بود. ظاهرا ابراهيم مى‏دانست كه شرايط فراهم نشده و حركت به نضج خود نرسيده است و محمد، پيش از موعد دست به قيام زده است. اين بود كه از دريافت نامه غافلگير شد. طبرى و اصفهانى هر دو از يكى از ياران ابراهيم به نام سفيان نقل مى‏كنند كه گفت: «روزى بر ابراهيم وارد شدم درحالى‏كه او بيمناك بود و به من گفت كه نامه‏اى از برادرش رسيده و خبر مى‏دهد كه قيام كرده و به او نيز دستور مى‏دهد قيام كند، لذا انديشناك و غمين بود. من خواستم امر را بر او آسان كنم، پس گفتم: كارها بر تو فراهم آمده، مضاء، طهوى و مغيره و من و جماعتى با توايم. شبانه بيرون مى‏آييم و به سمت قلعه مى‏رويم و آن را فتح مى‏كنيم و چون صبح شود، همه مردم با تو خواهند بود. او از گفته من خوشدل شد.»[510]

انتخاب بصره به عنوان محل اقامت ابراهيم براى دعوت به برادرش نفس زكيه، انتخابى از روى اختيار نبود، بلكه نتيجه شرايط سياسى بود؛ چرا كه بصره تنها شهرى بود كه مى‏توانست به عنوان مركز قيام قرار گيرد، هرچند شهر نمونه يا بهترين شهر براى‏

ص: 196

مركزيت قيام نبود و اين امر، از روايت مسعودى به دست مى‏آيد كه گفت: «وقتى محمد بن عبد اللّه (نفس زكيه) در مدينه ظهور كرد، منصور، اسحاق بن مسلم عقيلى را، كه پيرى مجرّب و صاحب رأى بود، فراخواند و گفت: درباره يك خارجى متمرّد كه بر ضد من خروج كرده نظر بده. گفت: اوصاف او را بازگو. منصور گفت: مردى است از فرزندان فاطمه، دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كه عالم و زاهد و عابد است. گفت: چه كسانى پيرو او شده‏اند؟

گفت: فرزندان على و فرزندان جعفر و فرزندان عقيل و فرزندان عمر بن خطاب و فرزندان زبير و ديگر قريشيان و نيز فرزندان انصار. گفت: شهرى را كه در آن قيام كرده، برايم توصيف كن؟ گفت: نه زراعت دارد، نه مرتع و نه تجارت كافى. اسحاق، لختى انديشيد و گفت: اى امير مؤمنان بصره را از سپاهيان پر كن. منصور با خويشتن گفت: اين مرد، كودن است؛ من درباره كسى كه در مدينه خروج كرده از او مى‏پرسم و او سفارش مى‏كند بصره را از سپاهيان پر كنم. پس به او گفت: اى پيرمرد برو. چيزى نگذشت كه خبر آمد ابراهيم در بصره ظهور كرده است. منصور گفت: عقيلى را نزد من بياوريد. چون بيامد او را نزديك نشانيد و به او گفت: من با تو درباره كسى كه در مدينه خروج كرده بود، مشورت كردم و به من گفتى كه بصره را از مردان جنگى پر كنم، مگر از بصره خبر داشتى؟ گفت: نه، ولى از قيام مردى سخن گفتى كه چون كسى همانند او خروج كند، احدى از همراهى او تخلف نكند. سپس از شهرى كه محل اقامت او بود ياد كردى كه كوچك است و تحمل اقامت سپاه ندارد، به خود گفتم اين مرد در جست‏وجوى جاى ديگرى خواهد بود، به مصر انديشيدم و كار آن را درست و محكم يافتم، شام و كوفه نيز چنين است. پس به بصره انديشيدم و به سبب خالى بودن آن از سپاهيان، بر آن بيمناك گشتم و گفتم كه آن‏جا را از مردان پر كنى. منصور گفت: نكو گفتى، برادر اين شخص در بصره خروج كرده است.»[511]

ابراهيم به جز بصره، جاى ديگرى براى اعلان قيام خود نداشت و اوضاع سياسى سرزمين‏هاى اسلامى، او را بر اين امر وادار ساخته بود، گرچه كوفه مناسب‏ترين شهر براى‏

ص: 197

اين دعوت شيعى بود و اين سرزمين از دوران خلفاى راشدين، وطن شيعيان بود و على بن ابى طالب عليه السّلام آن را مركز دولت اسلامى خود قرار داد.[512] كوفه بزرگوارى‏هاى امام على را به خود ديده و با فرزندش امام حسن بيعت كرده بود.[513] هم‏چنين كوفه حسين بن على را دعوت كرده بود تا از حجاز به آن‏جا بيايد و نهضت علوى و شيعى خود را بر ضد دولت اموى آغاز كند.[514] كوفه مختار بن ابو عبيد ثقفى را هم كه ادعا داشت وزير و داعى محمد بن على بن ابى طالب معروف به ابن حنفيه است، به سرعت تأييد كرد.[515] پس از آن، كوفه شاهد قيام‏هاى شيعى بسيارى بود كه مشهورترين آن، قيام زيد بن على است. اين شهر در اواخر عصر اموى، در دعوت عباسى هم شركت كرد؛ دعوتى كه خود را در وراى دعوت به ولايت آل محمد پنهان كرده بود. اعلان برپايى خلافت عباسى نيز در كوفه صورت گرفت،[516] اما ابراهيم باوجوداين‏كه از شايستگى قطعى كوفه براى دعوت شيعى خود آگاه بود نمى‏توانست آن را مركز دعوتش قرار دهد؛ زيرا منصور در هاشميه، نزديك كوفه به سر مى‏برد[517] و براى اين امر، تدارك كافى ديده بود، به‏گونه‏اى كه مى‏توانست دعوت ابراهيم را به راحتى در نطفه خفه كند.

اما سرزمين شام، در هرصورت نمى‏توانست مركز يك دعوت شيعى باشد؛ چون مردم آن با وجود برپايى دولت عباسى، هنوز دوست‏دار امويان بودند و سرزمين شام با امويان پيوند محكمى داشت. مردم اين سرزمين، معاوية بن ابى سفيان را در نزاعش با على بن ابى طالب يارى كرده بودند، و خلفاى اموى همواره براى سركوب قيام‏هاى شيعى از سربازان شام مدد مى‏جستند.

اما مصر؛ وضعيت سياسى اين سرزمين در عهد منصور سروسامان يافته بود. مصر

ص: 198

در هيچ يك از جريان‏هاى سياسى در دولت عباسى مشاركت فعّال و مثبتى نداشت.

اين سرزمين، منطقه مناسبى براى كشت بذر تشيّع نبود؛ چرا كه بيشتر اهالى آن سنّى مذهب بودند.[518]

خراسان هم وطن شيعيان بنى عباس بود؛ در اين سرزمين، دعوت عباسى شكل گرفت و رشد و نموّ يافت تا اين‏كه به بار نشست و ثمره آن شكل‏گيرى دولت بنى عباس بود.

خلفاى عباسى خود را ملزم به داشتن پيوند محكم با مردمان خراسان مى‏دانستند، از اين‏رو، از آنان تعريف و ستايش مى‏كردند و به آن‏ها مهربانى مى‏نمودند. در فصل گذشته هم گفتيم منصور بيشتر سپاهى را كه به جنگ نفس زكيه فرستاد از خراسانيان فراهم كرد. و نيز شاهد سخنرانى‏هاى منصور خطاب به خراسانيان بوديم و اين‏كه او مى‏خواست اقدامات خود، از قبيل زندانى ساختن عبد اللّه بن حسن و خاندانش و نيز كشتن نفس زكيه را براى آنان توجيه كند.[519]

سرّ اين‏كه ابراهيم بصره را انتخاب كرد، در روايت طبرى روشن مى‏گردد. [به گزارش وى‏] يكى از خواص منصور به نام جعفر بن حنظله بهرانى به خليفه توصيه كرد كه متوجه كار بصره باشد. چون منصور سبب آن را پرسيد، او گفت: «براى آن‏كه محمد در مدينه قيام كرده و آن‏ها اهل نبرد نيستند، آن‏ها را همين بس كه به كارهاى خودشان برسند؛ مردم كوفه نيز زير قدم تو هستند؛ مردم شام هم دشمنان خاندان ابو طالب‏اند، بنابراين، جز بصره باقى نمى‏ماند.» البته همه، از دشمنى مردمان شام با خاندان على بن ابى طالب آگاه بودند، به همين سبب، يكى از ياران منصور او را به آوردن سپاهى از شام توصيه كرد.[520]

اگرچه شرايط سياسى ابراهيم را مجبور به انتخاب بصره به عنوان مركز دعوت كرد، لكن اين شهر براى اين امر، صلاحيت تامّ نداشت. اصمعى شرايط شهرهاى اسلامى و

ص: 199

گرايش‏هاى سياسى آن‏ها را اين گونه توصيف مى‏كند: «بصره عثمانى مذهب است، كوفه علوى است، شام اموى، و جزيره خارجى است، و حجاز هم سنّى مذهب است.»[521] هجوم‏هاى خوارج به بصره در دوران اموى و به دنبال آن، برجاى گذاشتن خرابى‏ها و ويرانى‏ها، منجر به اين گرديد كه مردمان آن، به صلح و آرامش متمايل شوند و از سياست، كه روابط بين كوفه و دمشق را تيره كرده بود، دورى گزينند. بنابراين، كوفه مركز درگيرى‏ها شد و هدف محروميت‏هاى سياسى و رقابت‏هاى حكومتى گرديد.[522]

منصور از گرايش‏هاى ديرپا و ريشه‏دار مردم كوفه به خاندان على بن ابى طالب آگاه بود، ازاين‏رو، تصميم گرفت براى اين كار آمادگى لازم را كسب كرده، بر كوفيان سخت گيرد. پس در رصافه، در حوالى كوفه، اقامت گزيد و اطراف شهر 1500 سپاهى مستقر كرد. منصور از ادامه ساخت پايتختش بغداد دست كشيد تا بر اين دو قيام علوى چيره شود. او تا آن روز، مقيم ديرى بود كه در جانب شرقى رودخانه دجله قرار داشت و بر عمل كارگران نظارت مى‏كرد. پس يكى از نزديكانش او را به رفتن به كوفه توصيه كرد و به او گفت: «مردم كوفه، شيعيان محمد (نفس زكيه) مى‏باشند. كوفه، ديگ جوشانى است كه تو سرپوش آنى؛ برو و در كوفه مستقر شو!»[523] طبرى اقدامات منصور را در كوفه چنين بيان مى‏كند: «مسيب بن زهير، سالار كشيك‏بانان وى بود، سپاه را به سه قسمت پانصد نفره تقسيم كرد كه هر شب سراسر شهر را مى‏گشتند و مناديى را گفته بود بانگ بزند كه هركس را پس از تاريكى شب بگيريم، خويشتن را به عقوبت افكنده و خونش مباح است، و چنان بود كه وقتى از پس تاريكى شب كسى را مى‏گرفت، وى را در عبايى مى‏پيچيد و مى‏برد و شب، نزد خويش نگاه مى‏داشت و چون صبح مى‏شد از او تحقيق مى‏كرد، اگر بى‏گناهى وى معلوم مى‏شد، آزادش مى‏كرد، وگرنه او را زندانى مى‏كرد.»[524]

ص: 200

اگر منصور از تمايل يكى از مردمان كوفه به ابراهيم آگاه مى‏شد، افراد خود را شبانه به خانه او گسيل مى‏كرد تا وقتى تاريكى شب فراگير شود و مردم آرام گيرند، نردبانى بر خانه آن مرد نهاده و به خانه او بروند و او را بكشند و انگشترش را نزد خليفه بياورند.[525]

منصور از گرايش مردمان كوفه به مذهب شيعه آگاه بود، بنابراين، دستور داد جملگى ايشان لباس سياه را، كه شعار عباسيان بود، بپوشند، و متخلّفان از اين امر را به مجازات تهديد كرد. مردم براى سياه كردن پارچه‏هاى لباس خود، هجوم آوردند، به گونه‏اى كه رنگرزان شهر، جواب‏گوى خيل مردم نبودند، پس بقّال‏هاى كوفه به مردم جوهر سياه مى‏فروختند تا خود با آن، لباسشان را سياه كنند.»[526]

گسترش دعوت‏

دعوت ابراهيم در بصره گسترش يافت و مردم فراوانى از شهرها، از جمله بسيارى از اهالى اهواز، به سوى او آمدند. مأموران منصور او را متوجه اين قضيه كردند و او سياستى پيش گرفت تا از خروج اهالى اين شهر جلوگيرى كند. بسيارى از اهالى كوفه نيز به رغم شدت مراقبت و ممانعتى كه منصور ايجاد كرده بود، راهى بصره شدند. آنان از راه‏هاى انحرافى و فرعى به سوى قادسيه و عذيب و سپس وادى سباع مى‏رفتند و پس از آن در دشت به طرف چپ مى‏پيچيدند تا به بصره برسند. منصور توانست شمارى از اينان را كه به سوى ابراهيم مى‏رفتند بكشد و سرشان را از بدن جدا كرده و در بعضى از راه‏هاى كوفه نصب كند تا اهالى شهر را بترساند.[527] او هم‏چنين نظاميانى را بر راه‏هاى اصلى بين شهرها گماشت. آنان هر رهگذرى را به حلال و حرام و اين‏كه همسرم بر من حرام و مطلقه است، قسم مى‏دادند تا اعتراف كند از شيعيان ابراهيم و هواخواه او نيست و چيزى برخلاف آنچه در ظاهر مى‏گويد، در دل پنهان نكند.[528]

ص: 201

دعوت ابراهيم به فارس هم كشيده شد و عده‏اى از دهقانان كه زمين‏دار بودند، به بصره نزد ابراهيم آمدند و به او گفتند: «اى فرزند رسول خدا! ما از اقوام عرب نيستيم و كسى بر ما حق پيمان و ولايتى ندارد، اما اموالى را نزد تو آورده‏ايم تا از آن يارى جويى.» ابراهيم به ايشان گفت: «هركس مالى دارد با آن، به برادر دينى خود كمك كند، اما اين‏كه من اين اموال را بگيرم، نه نمى‏گيرم.»[529]

منصور، متوجه اهميت دعوت ابراهيم بود، پس بر آن شد كه سپاهيان را براى رويارويى با قيام او مجهز و مهيا كند. بدين منظور، به سردار سپاه عباسى كه مشغول جنگ با خوارج جزيره بود دستور بازگشت داد. دو هزار تن از مردمان باحمشا، مسير حركت سپاه را سد كرده و به سردار عباسى، داود بن سليمان گفتند: «نمى‏گذاريم ابو جعفر را براى پيروزى بر ابراهيم يارى دهى. آن‏ها با سپاه عباسى درگير شدند و اين درگيرى با كشته شدن پانصد تن از اهالى پايان يافت.»[530]

طبرى نقل مى‏كند كه ابراهيم در اول سال 143 ق به بصره آمد و در آن‏جا مخفى بود و بصريان را در نهان به بيعت با برادرش محمد دعوت مى‏كرد. طبرى و اصفهانى هر دو بر اين عقيده‏اند كه خروج ابراهيم در اول ماه رمضان سال 145 بود.[531]

ابراهيم در شب اول ماه رمضان با چهارده سوار به سوى ناحيه بنى يشكر رفت و در آن‏جا بعضى از يارانش، از قبيله بنى تميم به او پيوستند و همه باهم به سمت دار الاماره، محل اقامت سفيان بن معاويه رفته و خانه او را محاصره كردند. ابو حماد ابرص براى يارى والى عباسى با دو هزار سپاهى به آن‏جا آمد. ابراهيم و يارانش بر آنان پيروز شدند و مركب‏هاى آن‏ها را به غنيمت گرفته و از آن در جنگ استفاده كردند. ابراهيم آتش‏هايى در حياط، گرداگرد قصر برپا كرد كه سفيان و سپاهيانى كه با او بودند ناچار شدند از ابراهيم امان بخواهند و او نيز ايشان را به جان امان داد، اما دستور داد سفيان را در قصر زندانى كنند. از آن سو، جعفر و محمد، فرزندان سليمان بن على عباسى، در رأس ششصد سپاهى‏

ص: 202

براى يارى والى عباسى به بصره آمدند، اما يكى از ياران ابراهيم كه 48 نفر را رهبرى مى‏كرد موفق شد اين دو برادر عباسى را فرارى دهد. ابراهيم بر بيت المال دست يافت و در آن، دو ميليون درهم يافت. پس براى هريك از سپاهيانش پنجاه درهم مقرر كرد كه مردم مى‏گفتند: «پنجاه درهم و بهشت.»[532]

سپس ابراهيم متوجه تصرف اهواز و فارس شد و جماعتى از سپاهيان خود را به سوى هريك از اين دو شهر روانه كرد كه موفق به تصرف آن شده، بسيارى از سپاهيان عباسى را فرارى دادند «و بصره، اهواز و فارس به دست ابراهيم افتادند.»[533] او پس از آن موفق شد پس از چندين درگيرى شديد بين يارانش و سپاهيان عباسى، نفوذ خود را به شهر واسط نيز گسترش دهد. «ابراهيم پس از اعلام قيام، هم‏چنان در بصره بود و كارگزاران خود را به نواحى مختلف گسيل مى‏داشت و سپاهيان را به سرزمين‏ها مى‏فرستاد تااين‏كه خبر مرگ برادرش محمد به او رسيد.»[534]

مسعودى گسترش دعوت ابراهيم را بدين‏گونه روايت مى‏كند: «ابراهيم به بصره رفت و مردم فارس و اهواز و ديگر شهرها به او پيوستند و او همراه سپاهيان فراوانى از زيديه و جمعى از معتزله مكتب بغداد و نيز ديگر افراد، از بصره حركت كرد. عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب نيز با وى بود.»[535] اين عيسى، پيشواى شيعيان زيدى در آن زمان بود و منصور تلاش مى‏كرد او را با خود همراه كرده، از تأييد ابراهيم منصرفش كند كه نتيجه‏اى نديد. عيسى هم‏چنان به ابراهيم وفادار بود تا آن‏كه ابراهيم كشته شد و او تا روزى كه از دنيا رفت، فرارى بود.[536]

تعداد زيادى از ياران زيد بن على نيز به ابراهيم پيوستند كه در رأس ايشان سلام بن ابى واصل حذاء و حمزة بن عطاء برنى و خليفة بن حسان كيال بودند.

ص: 203

امام ابو حنيفه نعمان نيز آشكارا ابراهيم را تأييد كرد. اصفهانى مى‏گويد: «ابو حنيفه در قيام ابراهيم كاملا واضح و آشكار عمل كرد و به مردم فتوا مى‏داد كه با او خارج شوند.» پيش از اين، شاهد تأييد حركت محمد نفس زكيه در سرزمين حجاز به وسيله امام مالك بن انس بوديم. موضع اين دو امام نسبت به قيام اين دو برادر، تأثير فراوانى در پيوستن بسيارى از مردم به قيام آنان داشت.[537]

امام ابو حنيفه به ابراهيم نوشته بود كه به كوفه برود تا حمايت زيديان آن ديار را به دست آورد. هم‏چنين نوشته بود: «پنهانى به كوفه برو تا شيعيانى كه در آن‏جا دارى، شبانه ابو جعفر منصور را بگيرند و بكشند يا اسيرش كنند و نزد تو آورند.» اين موضع ابو حنيفه نسبت به ابراهيم، خشم منصور را عليه وى برانگيخت تا آن‏جا كه گفته‏اند منصور شربتى مسموم از عسل به ابو حنيفه خورانيد كه وى از همان سمّ درگذشت.

فقها نيز به قيام ابراهيم پيوستند. اصفهانى مى‏گويد: «حتى يكى از فقها از او سرپيچى نكرد. از اين فقها عباد بن عوام و ابو العوام قطان مى‏باشند كه ابو العوام، از جمله محدثان بصره و اصحاب حسن بصرى بود.»[538]

وضعيت بصره پس از شهادت محمد نفس زكيه‏

درحالى‏كه ابراهيم پى‏درپى به موفقيت و پيروزى دست مى‏يافت، خبر شهادت برادرش محمد در مدينه، سه روز مانده به عيد فطر به او رسيد. اين خبر بدترين تأثير را در وى گذاشت و مدتى براى برادر گريست. چون روز عيد فطر بيرون آمد تا با مردم نماز گزارد «مردم ناراحتى و شكستگى در چهره‏اش مى‏ديدند و او به مردم، كشته شدن محمد را خبر داد. اين باعث شد كه آنان با بصيرت بيشتر براى جنگ با ابو جعفر آماده شوند.»[539]

هم‏چنين ابراهيم بر منبر رفته و اين ابيات را در رثاى برادر سرود:[540]

ص: 204

 

ابا المنازل يا خير الفوارس‏

 

يفجع بمثلك في الدنيا و قد فجعا

اللّه يعلم أني لو خشيتهم‏

 

و أوجس القلب من خول لهم فزعا

لم يقتلوه و لم أسلم أخي لهم‏

 

حتى نموت جميعا أو نعيش معا

     
 

 

«اى پدر بزرگوارى‏ها و اى بهترين سواركاران جنگ، به راستى كه هركس در اين دنيا به مرگ تو داغدار گردد، سزاوار آن است كه داغدار شود. خدا مى‏داند اگر من از آن‏ها ترسى داشتم و يا دلم از هراس ايشان مالامال مى‏گشت و مى‏تپيد، او را نمى‏كشتند، ولى من برادرم را تسليم آنان نمى‏كنم مگر آن‏كه باهم بميريم يا باهم زنده بمانيم.»

سپس ابراهيم خطبه‏اى كوتاه ايراد كرد كه گاه در خلال آن، گريه‏هاى شديد باعث قطع سخنانش مى‏شد. پس گفت: «بار خدايا تو مى‏دانى كه محمد قيام كرد درحالى‏كه براى تو خشم گرفته و اين سياه‏پوشان‏[541] را نفى كرده بود و در راه حق تو، از خود گذشته بود، پس بر او رحم آور و او را بيامرز و در عوض آخرت را برايش بهترين بازگشت‏گاه قرار بده.»[542]

كشته‏شدن محمد نفس زكيه، روح حماسى و دلاور مردى برادرش ابراهيم و يارانش را افزود؛ جملگى‏شان بر خون‏خواهى اين شهيد از عباسيان، مصمم شدند و قيام ابراهيم شدت بيشترى يافت، به گونه‏اى كه هر نوع مقاومت دولت عباسى را از پيش‏رو برمى‏داشت. ابراهيم به سرعت به منطقه ساجور[543] رفت و در آن‏جا با سپاهيانش اردو زد و براى پيشروى به سمت كوفه و جنگ با منصور، آماده شد و مردم را براى جنگ قريب الوقوع فراخواند. پرچم‏هاى جنگ از هر سو برافراشته شد، شيعيان بصره و اهواز گرد آمدند و ابراهيم نظاميانى را براى تصرف سرزمين‏هاى مجاور فرستاد.

موقعيت منصور دشوار بود. سپاهى كه رهبرى آن با عيسى بن موسى بود هنوز در سرزمين حجاز بود و منصور سپاهيان خود را در شهرهاى مختلف پراكنده ساخته بود.

جعفر و محمد پسران سليمان از بصره آمدند و بر منصور وارد شدند و آنچه را در بصره‏

ص: 205

ديده بودند براى او بازگو كردند و از قدرت ابراهيم و فراوانى سپاهيان و يارانش سخن گفتند. منصور به كمى افراد و سختى موقعيت خود اعتراف كرد و به آن‏ها گفت: «به خدا نمى‏دانم چه كنم، به خدا در اردوگاه من جز دو هزار نفر نيست، سپاهم را پراكنده ساخته‏ام، سى هزار سپاهى با مهدى در رى هستند، چهل هزار نفر با محمد بن اشعث در افريقيه، و بقيه با عيسى بن موسى هستند. به خدا اگر از اين امر به سلامت جستم، در اردوگاه خويش كمتر از سى هزار سرباز نخواهم داشت.»[544]

همراه منصور غير از دو هزار سرباز نبود كه بيشترشان از سياهان بودند. منصور خواست شبهه‏اى بيفكند كه سپاهيانش فراوانند و مردم كوفه را بفريبد تا جرأت قيام عليه او نكنند. پس «دستور داد هيزم‏ها را دسته كنند و شبان‏گاه، آتش افروزند و هركه اين آتش‏ها را مى‏ديد مى‏پنداشت كه آن‏جا مردمانى هستند، حال آن‏كه جز آتش افروخته نبود و نزد آن‏كس نبود.»[545]

منصور به عيسى بن موسى در مدينه نامه نوشت و دستور داد به سرعت نزد او بازگردد و او نيز چنين كرد، سپس مسلم بن قتيبه هم از رى نزد او آمد. منصور باوجوداين‏كه دو سردار به يكديگر حسادت و كينه مى‏ورزيدند،[546] سپاه مسلم را به سپاه عيسى ملحق كرد.

مسلم با يكى از قبايل بصره مكاتبه كرد و آنان پيروى خود را از عباسيان اعلام كردند.

منصور به فرزند و وليعهد خود مهدى، كه در رى بود، نامه نوشت و به او امر كرد حازم بن خزيمه را به سمت اهواز بفرستد، مهدى نيز او را با چهارصد هزار سپاهى گسيل كرد.[547]

شهر اهواز شاهد اولين برخورد نظامى بين سپاه عباسى و قواى ابراهيم بود. حازم در رأس سپاهيان عباسى به اهواز آمد. در آن زمان، مغيره از طرف ابراهيم بر آن حكم مى‏راند.

حازم، پل شهر را منهدم كرد و بر كشتى‏ها دست يافت. جنگ بين دو سپاه آغاز شد. با آن‏كه مسير وزش باد به نفع سپاه عباسى بود، در ابتداى كار بر سپاه عباسى هزيمت افتاد. اما

ص: 206

نيروهاى كمكى به حازم رسيد و او موفق شد بر مغيره چيره شود. مغيره نيز به سوى بصره گريخت و بدين‏سان، اهواز از تسلط ابراهيم بيرون شد.[548]

منصور لحظات دشوارى را در انتظار بازگشت سپاه عيسى بن موسى از سرزمين حجاز گذراند. او مى‏خواست مأموريت پايان دادن به قيام ابراهيم در بصره را به عيسى واگذار كند. منصور به اهميت شرايط پيش آمده و دشوارى كار آگاه بود. او حتى از قصرش خارج و در بين سپاهيان در اردوگاه، مقيم شد و بيش از پنجاه شب، دايم بر سجاده‏اش نشست، به گونه‏اى كه همان جا محل نشستن و خوابگاهش بود و جبّه خود را آن قدر عوض نكرد تا چرك شد و اگر كسى از يارانش سعى مى‏كرد خاطرش را آرام كند، او اين شعر را مى‏خواند:

و نصبت نفسي للرماح دربه‏

 

ان الرئيس لمثل ذاك فعول‏[549]

     
 

 

«من نفس خود را هدف نيزه‏ها قرار داده‏ام و هركس فرمانرواى قومى باشد بايد چنين كند.»

چون عيسى بن موسى بر خليفه منصور وارد شد، خيال وى آسوده گرديد و نفس راحتى كشيد و او را مأمور جنگ با ابراهيم كرد. از عبارت‏هايى كه منصور با يكى از ياران خود در ميان گذاشت، نظر او نسبت به قدرت عيسى بن موسى آشكار مى‏شود، آن‏جا كه گفت: «ابراهيم از تسليم‏ناپذيرى من و استحكام پيشانى و سرسختى‏ام آگاه است، اما اين‏كه جرأت آورده و از بصره به جنگ من آمده، از آن روست كه اين ولايت‏ها كه نزديك اردوگاه امير مؤمنانند با او جمع شده‏اند، ولى مردم سواد بر مخالفت و عصيان وى اتفاق كرده‏اند، و اينك من هر ولايتى را به سنگ مناسب آن زده‏ام و به هر ناحيه تيرى افكنده‏ام؛ زيرا دلير شجاع نيك فال مظفر، يعنى عيسى بن موسى را با افراد و تجهيزات فراوان سوى ابراهيم فرستاده‏ام و از خدا مى‏خواهم كه مرا بر عليه او يارى و از شر او كفايت فرمايد كه امير مؤمنان را تاب و نيرويى جز از جانب خدا نيست.»[550]

ص: 207

رويارويى نظامى‏

منصور، عيسى بن موسى را در رأس پانزده هزار مرد به جنگ ابراهيم فرستاد و حميد بن قحطبه را با سه هزار سپاهى در مقدمه سپاه وى قرار داد. منصور خود تا نهر بصريين سپاه را مشايعت كرد و بعد از آن به كوفه بازگشت. ابراهيم نيز در رأس سپاهى بالغ بر ده هزار مرد جنگى، عازم نبرد شد، اين در حالى بود كه اسامى صد هزار نفر از اهالى بصره در ديوان ابراهيم ثبت شده بود. ابراهيم پيشروى خود را از منطقه خريبه بصره به سمت كوفه آغاز كرد.[551]

يكى از ياران ابراهيم به قصد نصيحت، نزد وى آمد و به او توصيه كرد به جنگ عيسى بن موسى نرود، بلكه راه ديگرى كه او را به كوفه مى‏رساند پيش گيرد، در اين صورت مى‏تواند ابا جعفر منصور را غافل‏گير كند. او نصيحت خود را با اين سخنان پايان داد: «بر اين مرد (منصور) غلبه نخواهى يافت، مگر آن‏كه كوفه را بگيرى، اگر كوفه را با وجود آن‏كه منصور در آن است بگيرى، كار وى به سر رسيده و هيچ شهرى تحت امر او نمى‏ماند.»[552] اما زيدى‏هاى‏[553] همراه ابراهيم از او خواستند اين پيشنهاد را نپذيرد و آن را شيوه دزدان دانستند. مرد ديگرى به نام عبد الواحد بن زياد با پيشنهادى ديگر نزد ابراهيم آمد و به او گفت: «به بصره برگرد و بگذار ما با عيسى بجنگيم، اگر شكست خورديم تو به يارى ما بشتاب.» زيديان به اين پيشنهاد نيز اعتراض كردند و گفتند: «مى‏خواهى از پيش دشمنى كه او را ديده‏اى بازگردى؟» آن مرد پيشنهاد ديگرى به ابراهيم كرد و آن، حفر خندق گرداگرد اردوگاه بود. زيديه بار ديگر به اين پيشنهاد اعتراض كردند و گفتند: «آيا بين خود و خدا حايل قرار مى‏دهى؟» او پيشنهاد ديگرى به ابراهيم كرد و گفت: «سپاهيانت را به گروه‏هاى متعدد تقسيم كن تا اگر گروهى از آن‏ها شكست خورد، گروه ديگر پايدارى كند.» زيديه اين پيشنهاد را نيز رد كردند و گفتند: «ما جز در صف واحد نمى‏جنگيم، همان‏گونه كه خداى تعالى فرموده:" كأنّهم بنيان مرصوص" باشيد.»[554]

ص: 208

دو سپاه در ناحيه باخمرى كه در شانزده فرسخى كوفه است، روياروى هم قرار گرفتند. جنگى مهيب برپا شد و سپاهيان حميد بن قحطبه كه در مقدمه سپاه عيسى بن موسى بودند منهزم شدند و سپاهيان عباسى شتابان، رو به فرار آوردند. عيسى بن موسى آنان را سوگند داد و اطاعتشان را طلب كرد، اما به او التفات نكردند و از پيش چشم وى گريختند. حميد بن قحطبه هم در حال فرار پيش آمد. عيسى بن موسى به وى گفت: «اى حميد! تو را به خدا سوگند كه فرمانبرداريت را فراموش نكنى!» و او در پاسخ گفت: «در هنگام شكست طاعتى نيست.»[555] از آن سو، منصور هم خبر شكست سپاهيانش را شنيد و دستور داد شتران و ستوران را بر دروازه‏هاى كوفه گرد آورند تا بتواند از آن شهر بگريزد.

به رغم فرار سپاهيان عيسى بن موسى، وى در ميدان نبرد هم‏چنان ايستادگى كرد و فقط صد تن از خواص و نزديكانش با او ماندند. بعضى او را نصيحت كردند كه عقب نشينى كند و خود را نجات دهد، اما او گفت: «هرگز از اين‏جا نمى‏روم تا كشته شوم يا اين‏كه خدا فتح و پيروزى را بر دست من قرار دهد و كسى نگويد عيسى فرار كرد.»[556] جعفر و محمد، پسران سليمان نيز پايدارى كردند و سپاه عباسى را از سرنوشت دردناكى كه در انتظارش بود و فاصله كم دو قوس يك كمان يا كمتر از آن تا شكست داشت، نجات دادند.

ابراهيم با سپاهش به جنگ عيسى بن موسى كه در ميدان جنگ به شدت پايدارى مى‏كرد آمد. حميد بن قحطبه هم موفق شد افراد فرارى سپاه خود را جمع كرده و آن‏ها را به عيسى ملحق كند. در اين ميان، تيرى به عيسى اصابت كرد و وى مجبور شد با افراد خود عقب‏نشينى كند. سپاه ابراهيم به تعقيب آنان پرداختند، اما جارچى ابراهيم فرياد برآورد:

مواظب باشيد كه فراريان را تعقيب مكنيد. سربازان ابراهيم فورا بازگشتند و لشكريان عيسى گمان كردند كه عقب‏نشينى لشكر ابراهيم از آن روست كه در جنگ شكست خورده‏اند. پس به باقيمانده‏شان حمله بردند و موفق شدند آنان را شكست دهند. در اين ميان، تيرى كشنده به ابراهيم اصابت كرد.

ص: 209

ابراهيم از ياران خود خواست كه از اسب پياده‏اش كنند و در آن حال، اين جملات را بر زبان مى‏راند: «فرمان خدا به اندازه معين است»؛ يعنى ما چيزى مى‏خواستيم و خدا غير از اين را مى‏خواست. چند تن از ياران او هم جمع شدند تا از جان وى محافظت كرده و پيش روى او نبرد كنند. حميد بن قحطبه و افرادش يورش خود را شدت بخشيده و محافظان ابراهيم را وادار به عقب‏نشينى كردند. سپس يكى از خادمان عيسى بن موسى كنار ابراهيم آمد و سر او را از تن جدا كرد و آن را نزد سرور خود برد.[557]

شهيد باخمرى‏

اين بود سرگذشت دردناك ابراهيم بن عبد اللّه، در بيست و پنجم ذى قعده سال 145 كه در آن هنگام او 48 سال داشت و قيامش از هنگام خروج تا روزى كه شهيد شد، پنج روز كمتر از سه ماه طول كشيد.[558]

خاطره جنگ باخمرى در اذهان باقى ماند و براى نسل‏ها قصه شهادت يكى از پيشوايان علوى و خبر حلقه‏اى از زنجيره كشتگان آل ابى طالب نقل شد و مردمان، اين رويداد را بدر صغرا نام نهادند.[559]

سر ابراهيم را نزد منصور آوردند. وى نگاهى به سر انداخت و به اين شعر تمثيل جست:

فألقت عصاها و استقرّ بها النوى‏

 

كما قرّ عينا بالاياب المسافر[560]

     
 

 

«عصاى خود را كنار نهاد و در جاى خود آرام گرفت، همان‏گونه كه مسافر با بازگشت خود ديده‏اى را روشن مى‏كند.»

طبرى روايت مى‏كند كه منصور بر مصيبت ابراهيم گريست، به گونه‏اى كه اشكش بر گونه ابراهيم ريخت. سپس سر را مخاطب قرار داد و گفت: «به خدا اين را خوش نداشتم، اما تو دچار بلاى من شدى و من دچار بلاى تو شدم.»

ص: 210

سپس منصور بار عام داد و مردمان، اجازه ورود به پيشگاهش يافتند. بعضى از مردم براى چاپلوسى خليفه، ابراهيم را هجو مى‏گفتند، اما از چهره منصور ناراحتى مشهود بود تا آن‏كه جعفر بن حنظله بهرانى وارد شد و به خليفه گفت: «خدا پاداش تو را در مصيبت پسر عمويت افزون كند و او را ببخشد به سبب تقصيرى كه در حق تو كرد.» منصور خشنودى خود را از اين سخن، آشكار كرد و اين باعث شد ديگرانى كه از اين پس بر منصور وارد مى‏شدند، سخنانى چون او بر زبان برانند.[561]

ابراهيم سپاه خود را از تعقيب فراريان سپاه عباسى منع كرده بود كه منجر به شكست سپاه وى و كشته شدنش شد. به رغم اين‏كه امام ابو حنيفه به او نامه‏اى نوشته و در آن آمده بود: «اگر خدا تو را بر عيسى و يارانش پيروز كرد، با ايشان به سيره پدرت در جنگ جمل رفتار مكن، كه او در آن جنگ، شكست خورده را نكشت و اموال را تصاحب نكرد و به تعقيب فرارى از جنگ نپرداخت و مجروح را نكشت؛ چرا كه اصحاب جمل، ياوران ديگرى نداشتند، بلكه بايد به سيره پدرت در جنگ صفين عمل كنى كه على عليه السّلام فرزندان را اسير كرد و مجروحان را كشت و غنايم را تقسيم كرد؛ زيرا مردم شام، ياوران و اهلى داشتند و در سرزمين خويش مى‏جنگيدند.»[562]

بزرگان علوى پس از كشته شدن محمد و برادرش ابراهيم، مدينه و بصره را ترك كردند و عازم كوفه شدند و يك ماه در آن شهر مخفى بودند. اما ربيع بن يونس، حاجب منصور، از محل آنان آگاه شد و آن‏ها را براى مجازات نزد منصور آورد و دو نفرشان را كه جعفر بن محمد صادق عليه السّلام و حسن بن زيد نام داشتند بر خليفه وارد كرد. منصور از ايشان پرسيد:

«مى‏دانيد براى چه شما را خواستم؟ امام صادق عليه السّلام پاسخ داد: نه ... منصور گفت: خواستم منزلت و موقعيت شما را درهم شكنم و دلهاتان را ترسان سازم و نخل‏هاتان را نابارور گردانم و شما را در مكان‏هاى مخفى نگاه دارم تا ديگر نه از اهل حجاز و نه از اهل عراق‏

ص: 211

كسى با شما تماس نگيرد؛ چرا كه آن‏ها براى شما مفسده‏اند. امام جعفر عليه السّلام در پاسخ گفت:

اى امير مؤمنان! همانا خداوند سليمان را مشمول عطاى خويش قرار داد و او سپاس‏گزارى كرد؛ ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد؛ به يوسف ستم شد، ولى او گذشت كرد، و تو از نژاد آنان هستى. منصور هم ايشان را بخشيد و در انتخاب شهرى براى اقامت مخيّرشان كرد و آن‏ها مدينه منوّره را برگزيدند.[563]

بسيارى از فقها و علما به قيام ابراهيم پيوستند، پيشاپيش ايشان عبادة بن عوام فقيه بود كه ابراهيم را تأييد و در جنگ‏هايش شركت كرد. منصور پس از كشته شدن ابراهيم در جست‏وجوى او بود، اما مهدى فرزندش وساطت كرد و از پدر خواست كه از او درگذرد.

منصور نيز او را به مهدى بخشيد و شرط كرد كه او هرگز در بين مردم نيايد و حديث روايت نكند. او نيز پيوسته متوارى بود تا آن‏كه منصور مرد. چون مهدى به خلافت رسيد به او اجازه داد تا ميان مردم ظاهر شود و حديث روايت كند.[564]

منصور بر امام ابو حنيفه هم به سبب پشتيبانى‏اش از قيام ابراهيم خشم گرفت و به عيسى بن موسى كه در كوفه بود نوشت تا ابو حنيفه را به بغداد بفرستد.[565] اصفهانى از سرنوشت ابو حنيفه چنين مى‏گويد: ابو جعفر منصور، ابو حنيفه را به صرف غذا دعوت كرد و ابو حنيفه غذايى خورد و سپس آب خواست. به او شربت معجون عسلى نوشاندند كه مسموم بود و او فرداى آن روز وفات يافت. وى را در بغداد در مقابر معروف به خيزران‏[566] دفن كردند.[567]

بعد از كشته شدن محمد و ابراهيم، عبد اللّه بن حسن و خاندانش هم‏چنان در زندان منصور بودند و عدد آنان كاهش يافته بود، به سبب آن‏كه بسيارى از آن‏ها در اين زندان تاريك و نامناسب مردند و فقط پنج نفر از ايشان زنده بودند. منصور به حاجبش ربيع بن يونس دستور داد سر ابراهيم را به زندان، نزد پدرش عبد اللّه ببرد. عبد اللّه سر پسر را گرفته‏

ص: 212

در دامن نهاد و به او گفت: «خوش آمدى اى ابا القاسم! به خدا قسم تو از كسانى بودى كه خداى عزّ و جلّ درباره‏شان فرموده: كسانى كه به عهدشان با خدا وفا مى‏كنند و پيمان را نمى‏شكنند و كسانى كه وصل مى‏كنند آنچه را خدا امر به وصلش فرموده است.» سپس عبد اللّه به ربيع گفت: «به دوستت بگو همان‏طور كه از سختى ما روزى گذشت، از خوشى تو هم روزى گذشت، و روز قيامت روز ديدار است.» ربيع اين گفته‏ها را به منصور رساند.

او تأثير اين سخنان را بر منصور چنين توصيف مى‏كند: «هرگز منصور را پريشان‏تر از زمانى كه اين كلمات را به او گفتم نديدم.»[568]

شايسته بود منصور پس از پايان دادن به قيام محمد و ابراهيم بر ساير بنى حسن منّت گذارد و از سخت‏گيرى بر آن‏ها بكاهد و از زندان آزادشان كند، اما او اين كار را نكرد.

عبد اللّه بن حسن و جماعتى ديگر كه با او بودند در زندان ماندند تا مردند. منصور در بقيه مدت خلافت خود از آن‏ها و كسانى كه در كنارشان جنگيدند و كسانى از بزرگان كه فتواى خروج عليه او دادند، راضى نشد كه از جمله آن‏ها امام ابو حنيفه، فقيه عبد الحميد بن جعفر و ابن عجلان در بصره و امام مالك بن انس در مدينه بودند كه همه اين‏ها مورد اذيت و آزار منصور قرار گرفتند.[569]

كشته شدن ابراهيم، اعلام پايان نفوذ او در شهرهاى اسلامى بود. ابراهيم قبلا عمرو بن شداد و سى تن از يارانش را به فارس فرستاده بود، و آن‏ها والى خليفه را از فارس اخراج كرده و بر آن سرزمين چيره شده بودند. وقتى عمرو از كشته شدن پدرش آگاه شد، به كرمان و سپس به بصره گريخت و در آن‏جا همراه يارانش پنهان بود، اما طولى نكشيد كه منصور او را دستگير كرد و ابتدا دست‏ها و پاهايش را قطع كرد و سپس گردنش را زد.[570]

مردم واسط نيز ولايت ابراهيم را پذيرفته بودند و ابراهيم، هارون بن سعد را بر ايشان حاكم كرده بود، اما چون ابراهيم كشته شد، او نيز به بصره گريخت.[571]

ص: 213

عوامل شكست قيام نفس زكيه و ابراهيم‏

نهضت محمد نفس زكيه و ابراهيم به شكست انجاميد و هر دو پيشواى علوى كشته شدند.

در اين‏جا مناسب است عوامل شكست اين دو نهضت را بررسى كنيم؛ چرا كه اين دو حركت، بسيار نيرومند و مهم بودند و در شهرهاى اسلامى فراوانى انتشار يافتند و بسيارى از مسلمانان به تأييد و همراهى آن‏ها روى آوردند. دعوت اين دو برادر در حجاز و عراق و خراسان و مصر گسترش يافت و عدد سپاهيان محمد نفس زكيه از صد هزار نفر گذشت و نام صد هزار نفر ديگر هم در دفتر و ديوان ابراهيم در بصره ثبت شده بود.[572] علاوه بر اين، هر دو نهضت در شرايط سختى از دوره فرمانروايى عباسيان روى داد؛ زمانى كه منصور با بسيارى از فتنه‏ها و آشوب‏هاى داخلى روبه‏رو بود كه اولين آن، تلاش‏هاى ابو سلمه خلال براى انتقال خلافت از عباسيان به علويان، و دشمنى ابو مسلم خراسانى بود، همان‏گونه كه منصور با فتنه عمويش، عبد اللّه بن على نيز روبه‏رو شد كه در اين جريان، بسيارى از مخالفان خلافت منصور به آن پيوستند. هم‏چنين در عهد منصور، نهضت‏هاى زنادقه كه تهديدى براى هستى دولت عباسى و به‏طور كلى تهديدى براى اسلام و عربيّت و نظم اجتماعى بود، به وقوع پيوست.[573] از سوى ديگر، تداوم خطر خوارج و فرصت‏طلبى بنى اميه براى انتقام‏گيرى و خون‏خواهى، و بالاخره مشكلات خارجى كه از ناحيه دولت بيزانس وجود داشت، همه و همه، خلافت عباسى را تهديد مى‏كردند.

در يك نگاه كلى مى‏توانيم علل شكست نهضت نفس زكيه و برادرش ابراهيم را به عوامل سياسى، اقتصادى، نظامى و اجتماعى تقسيم كنيم.

اول: عوامل سياسى‏

اولين دليل سياسى كه منجر به شكست نهضت دو برادر شد، شجاعت و قوت قلبى منصور و ابزار و وسايلى بود كه در جهت پيروزى به كار برد. هم‏چنين موصوف بودنش به هوش‏

ص: 214

و ذكاوت، و شهرت او به درايت بى‏نظير سياسى و نظامى، از جمله اين عوامل بود. تمام اين ويژگى‏ها در رويارويى با اين دو حركت خطرناك علوى، تجلّى و تبلور يافت و موجب موفقيت و پيروزى منصور شد.

منصور در رويارويى با اين قيام، استبداد رأى به خرج نداد، بلكه در هر مرحله‏اى، به مشورت با خواص و ياران خود در هر مركزى كه بودند و تخصصى كه داشتند روى آورد؛ همان‏گونه كه شاهد بوديم، وى گروهى را نزد عمويش، عبد اللّه بن على به زندان فرستاد تا از او مشورت بخواهند. اين مشورت‏ها متعدد بودند؛ منصور با صاحب‏نظران بحث مى‏كرد و آراى مختلف را باهم تطبيق مى‏داد و با ميزان عقل و منطق و شرايط زمان، آن‏ها را مى‏سنجيد و نظرى كه بيشترين مصلحت و سود و كاربرد را داشت، برمى‏گزيد. در حالى كه در رواياتى كه مورّخان نقل مى‏كنند، گزارشى از رجوع نفس زكيه و ابراهيم به صاحبان رأى درست و شايستگان مشورت، وجود ندارد، بلكه بسيارى از نظرهايى را كه اين دو پذيرفتند، از افراد شايسته و صاحب‏نظر نبود، ازاين‏رو، بدترين نتايج را به دنبال داشت.

نفس زكيه، نظر بعضى از ياران خود را پذيرفت كه او را به شتاب در علنى ساختن قيام خود تشويق مى‏كردند، درحالى‏كه هنوز تمامى شرايط پيروزى فراهم نشده بود. حتى وقتى نامه محمد به ابراهيم رسيد كه وى را از خروجش آگاه مى‏كرد، ابراهيم نگرانى و ناراحتى خود را از اين تعجيل نشان داد. همين‏طور، نفس زكيه مشورت كسانى را كه از او خواستند در مدينه بماند و به مصر نرود، پذيرفت، درحالى‏كه در مدينه موقعيت دشوارى داشت و او با اين كار، يك فرصت طلايى را از دست داد كه مى‏توانست از سرنوشت دردناك نجاتش دهد.[574] ابراهيم نيز با پذيرش رأى بعضى از يارانش در چگونگى آرايش جنگى و تنظيم سپاه خود- چنان‏كه در سطور آينده توضيح داده مى‏شود- باعث شكست خود در جنگ باخمرى شد، آن هم پس از پيروزى‏هاى مسرّت‏بخشى كه در ابتداى كار به دست آورده بود.[575]

ص: 215

نفس زكيه و ابراهيم از برخى جنبه‏ها بر منصور برترى داشتند. انتساب ايشان به بيت على بن ابى طالب عليه السّلام‏[576] و شهرتشان به دين‏دارى و تقوا و علم و فقه و سجاياى كريمانه،[577] از عوامل گسترش دعوتشان، و جذب قلوب و احساسات مردم به آن‏ها بود. پس اين دو برادر، در جذب مردم براى تأييد خود و فتح دل و جان‏ها و نيز گردآورى سربازان و نيروهاى نظامى انبوه، بر او برترى داشتند، اما منصور با سلاح ذكاوت و هوش، و با بهره‏گيرى از روش‏هاى سياسى، بر آن‏ها غلبه كرد و پيش از جنگ در ميدان‏هاى نظامى، در ميدان سياست بر آن دو پيروز شد و پيروزى سياسى، زمينه پيروزى نظامى او را فراهم آورد، و ما شاهد حالت‏هايى از اين پيروزى‏هاى سياسى بوديم كه موجب تضعيف گسترش دعوت محمد و ابراهيم شدند و فراوانى ياران اين دو، و شور و نشاط سياسى و نظامى آنان را كم اهميت جلوه دادند.

نفس زكيه چندين سال از ديدگان منصور مخفى بود. منصور تلاش كرد تا مخفى‏گاه او را بيابد و در اين راه، تمامى روش‏ها و راه‏ها را تجربه كرد؛ او وعده و وعيد داد، واليان و عمّال خود را تغيير داد، چندين سفر به حجاز كرد و عبد اللّه بن حسن و خاندانش را دستگير و شكنجه كرد، اما هيچ كدام از اين روش‏ها كارگر نشد. منصور مى‏دانست هرچه مدت پنهان شدن محمد طولانى شود، قوتش زيادتر شده و دعوتش گسترش بيشترى مى‏يابد، ازاين‏رو، مصلحت خود را در آن مى‏ديد كه محمد زودتر خروج كرده و قيام خود را علنى كند، پيش از آن‏كه اين دعوت رشد كرده به ثمر نشيند. هم‏چنين منصور مى‏خواست محمد باور كند كه نيرومند است و نفوذ گسترده‏اى دارد تا به اين سبب در ملأ عام ظاهر شود، و او بتواند آسان‏تر با اين نهضت روياروى شده و درحالى‏كه هنوز نضج نيافته و در آغاز راه است، به آن خاتمه دهد.

به منظور تحقق اين سياست، منصور حيله و نيرنگ به خرج داد؛ او نامه‏هايى به نفس زكيه نوشت كه در آن وانمود شده بود اين نامه‏ها از جانب ياران و سپاهيان منصور نوشته‏

ص: 216

شده‏اند و آن‏ها نفس زكيه را به ظهور فرامى‏خوانند و از اطاعت منصور بيرون آمده و وعده مى‏دهند چنانچه محمد قيام خود را آشكار كند، از او فرمانبردارى كنند.[578] اين سبب شد كه محمد گمان كند اگر قيام خود را آشكار كند، بسيارى از رهبران نظامى و افراد منصور به او خواهند پيوست. طبرى نقل مى‏كند: ابو جعفر از زبان سپاهيانش به محمد نامه مى‏نوشت كه او را به قيام دعوت مى‏كردند و به وى خبر مى‏دادند با او هستند، و بر اين اساس، محمد مى‏گفت: اگر ما با ايشان رودررو شويم تمامى فرماندهان نظامى آن‏ها به ما متمايل مى‏شوند.[579]

علاوه‏براين، منصور به سردار بزرگش حميد بن قحطبه دستور داد كه نفس زكيه را بفريبد و به فرمانبردارى و دوستى وى تظاهر كند. حميد نيز در نزاع بين محمد و منصور، نقش برجسته‏اى ايفا كرد. او سركردگى يكى از دو لشكرى را به عهده داشت كه منصور براى جنگ با محمد به مدينه فرستاد، و محمد بر دوستى و طاعتى كه حميد به آن تظاهر مى‏كرد اعتماد كرده بود. ازاين‏رو، محمد از تداوم فرمانبردارى حميد از منصور و پافشارى وى در جنگ با مردم مدينه شگفت‏زده بود و به حميد مى‏گفت: «آيا تو با من بيعت نكرده‏اى؟ پس اين چه كارى است؟» و حميد پاسخ داد: «ما با كسى كه راز خود را با كودكان در ميان مى‏گذارد اين گونه عمل مى‏كنيم.»[580] و از بازى‏هاى تقدير اين بود كه نفس زكيه به دست حميد بن قحطبه كشته شود. حميد سر شهيد را از تن جدا كرد و آن را نزد عيسى بن موسى و سپس براى منصور برد.

منصور، پايدارى و پردلى خود را در دشوارترين شرايط، نشان داد و تسليم يأس و نااميدى نشد، بلكه سپاهيان متفرق خود را از اقصى نقاط دولت عباسى فراخواند و از سرزمين شام هم نيروى كمكى خواست و با اين‏كه هر روز عده كمى، كه از ده نفر تجاوز نمى‏كردند، به سپاه او مى‏پيوستند، اما منصور راه ورود ايشان را به كوفه به شكلى قرار داد

ص: 217

كه اهالى شهر فكر مى‏كردند از هر سو نيروى كمكى براى او مى‏آيد؛ نقشه اين بود كه افراد تازه رسيده از يكى از دروازه‏هاى كوفه وارد مى‏شدند و در آن مسير راه‏هاى كوفه را مى‏پيمودند و سپس بازمى‏گشتند و بار ديگر از دروازه ديگرى وارد شهر مى‏شدند. منصور چون خود را صاحب حق شرعى خلافت مى‏دانست، تا لحظه آخر به آن چنگ آويخت. او معتقد بود نفس زكيه يك شورشى است كه از طاعتش سر برتافته است. اما محمد در آن هنگام كه سپاه عباسى ناگهان به مدينه حمله كرد گرفتار نااميدى شد و با عجله بيعت خود را از ياران خود برداشت و به آنان گفت: «اى مردم اين مرد (عيسى بن موسى) با نيروها و تجهيزات خود به شما نزديك شده است، من بيعتم را از شما برمى‏دارم، هركه دوست دارد بماند، مى‏تواند بماند و كسى كه دوست ندارد، برود.»[581]

از عمده‏ترين اسباب شكست نهضت نفس زكيه و پس از او برادرش ابراهيم، شتاب محمد در خروج و علنى ساختن قيام بود، آن هم پيش از اين‏كه شرايط پيروزى فراهم گردد و پايه استوارى كه پيروزى براساس آن به دست آيد، نهاده شود. به نظر مى‏رسد كه عبد اللّه بن حسن مى‏دانست فرزندانش محمد و ابراهيم مشتاق‏اند كه به آشكار كردن قيام خود شتاب بخشند، بنابراين، پيوسته آن دو را به صبر و خويشتن‏دارى نصيحت مى‏كرد.

اصفهانى روايت مى‏كند: «محمد و ابراهيم در هيئت و شكل اعراب نزد پدرشان مى‏آمدند و از او اجازه خروج مى‏خواستند، اما او مى‏گفت: عجله نكنيد تا قدرت يابيد.»[582]

نفس زكيه وقتى كه مى‏خواست قيام خود را آشكار كند مى‏دانست هنوز شرايط زمانى فراهم نشده است، اما بر اثر پافشارى ياران و نزديكانش كه او را به اين امر وادار كردند، حركت را آغاز كرد. آنان مى‏گفتند: «براى خروج منتظر چه هستى؟ به خدا قسم اين امت، احدى را شايسته‏تر از تو براى خلافت نمى‏يابند، پس نبايد چيزى تو را از خروج مانع شود، حتى اگر تنها باشى.»[583]

طبرى به خروج محمد پيش از فرارسيدن زمان مناسب اشاره مى‏كند و مى‏گويد:

ص: 218

«محمد وادار به خروج شد، او قبل از آن وقتى كه با ابراهيم برادرش بر آن توافق كرده بودند، خروج كرد»، همان‏گونه كه اصفهانى در ابتداى فصلى كه به قيام نفس زكيه و كشته شدنش اختصاص داده است، مى‏گويد: «سبب عجله او براى قيام، آن هم قبل از پايان يافتن كار داعيانش كه به سرزمين‏هاى مختلف فرستاده اين است كه ...»[584]

نفس زكيه بر محبت مردم به خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام و اعتقادشان به اين‏كه بنى عباس حقوق اين خاندان را در خلافت غصب كرده‏اند، و نيز اين‏كه بنى هاشم در اواخر عصر اموى با محمد بيعت كرده‏اند اعتماد كرده بود.[585] گرچه محمد به ورع و تقوا و اخلاق پسنديده، متصف بود، اما براى گسترش دعوت خود در شهرهاى اسلامى و نشر اين دعوت، همت كافى برنامه‏ريزى درستى نداشت و وسايل لازم را براى پيروزى فراهم نكرد. اگر بخواهيم روش‏هاى دعوت نفس زكيه را در شهرهاى مختلف، با روش‏هاى عباسيان از زمانى كه دعوت خود را در اواخر عصر اموى انتشار دادند مقايسه كنيم، متوجه مى‏شويم كه عباسيان بسيار پرنشاطتر و دقيق‏تر و با سازمان‏دهى بهترى عمل كرده‏اند.

دعوت عباسيان از سال 100 ق شروع شد و 32 سال ادامه پيدا كرد تا اين‏كه در سال 132 ق به ثمر نشست و دولت عباسى تشكيل شد. عباسيان براى دعوتشان سازمان‏دهى دقيق و ثابتى را وضع كردند و با ايجاد اماكن و پايگاه‏هاى سرّى، داعيان و نقبا را به تمامى نقاط فرستاده و روش‏هاى دعوت را برايشان ترسيم كردند. آنان سربازانى گرد آوردند و به كار جمع‏آورى سلاح و آموزش نظامى سپاهيان اهتمام ورزيدند كه اين امور موفقيت و پيروزى سپاهيان عباسى را در رويارويى با امويان به دنبال داشتند،[586] حال آن‏كه نفس زكيه به فرستادن تعدادى از برادران و فرزندانش به چند شهر اسلامى قناعت كرد؛[587] چرا كه گمان مى‏كرد مردم، بيعت‏كنان به ايشان روى مى‏آورند و زمانى كه قيامش را در حجاز آشكار مى‏كند، به سويش آمده و او را پشتيبانى و يارى مى‏كنند. دفاتر و ديوان‏هاى داعيانى‏

ص: 219

كه او از برادران و فرزندان خود فرستاده بود، نام هزاران نفر از مردم را ثبت كردند، اما زمانى كه قيام محمد آشكار شد نتوانستند كسى را از جاى خود حركت دهند. علاوه بر اين، برادران و فرزندان محمد به جمع‏آورى نيروهاى نظامى هم اهتمام نورزيدند تا بتوانند هنگام فراهم شدن شرايط، به كمك آن‏ها براى گرفتن شهرها اقدام كنند، و حتى بعضى از اين داعيان نتوانستند خود را به آن شهرهايى برسانند كه محمد به آن‏جا گسيل كرده بود.[588] شايسته بود كه نفس زكيه به شيوه‏اى عمل كند كه عباسيان در آغاز دعوتشان پيش گرفته بودند. آن شيوه مى‏توانست پيروزى او و رسيدن به خلافتش را تضمين كند، اما محمد راهى را انتخاب كرد كه پيشوايان نهضت‏هاى علوى عصر اموى رفته بودند[589] و آن راه، سرانجامى جز شكست و شهادت نداشت.

نفس زكيه پسر خود على را به مصر فرستاد كه او در آن‏جا كشته شد، و پسر ديگرش عبد اللّه را به خراسان فرستاد كه او هم مجبور به فرار به سمت سند شد و در همان‏جا درگذشت، و پسر ديگرش حسن را به يمن فرستاد كه عباسيان او را به زندان انداختند و در آن حال مرد، و برادرش موسى را به جزيره، و برادر ديگرش يحيى را به رى و طبرستان فرستاد كه اين دو، پيروزى مهمى كسب نكردند. او برادر ديگرش ادريس را به مغرب فرستاد كه او نيز سرانجام با سم كشته شد.[590] هم‏چنين شايسته بود كه محمد بر داعيان ديگرى، غير از اهل بيت خود اعتماد مى‏كرد و اين داعيان را از ميان اهالى شهرها برمى‏گزيد. عباسيان به موالى، اعتماد كرده بودند و بزرگ‏ترين داعيان عباسى از ميان اين افراد بودند. براى مثال، ابو مسلم خراسانى كه پرچم‏دار دعوت عباسى شد، از موالى بود.

عباسيان خود همواره مخفى بودند تا اين‏كه شرايط پيروزى براى دعوت آنان فراهم شد.

بر اين اساس، وقتى ابو مسلم از مروان بن محمد، آخرين خليفه اموى رهايى يافت، عباسيان در كوفه ظاهر شدند و قيام دولت خود را علنى ساختند و با ابو العباس به خلافت بيعت كردند. بهترين گواه بر درستى ديدگاه ما، روشى بود كه علويان دوره‏هاى بعد در

ص: 220

پيش گرفتند؛ آن هنگامى كه شرايط قيام دولت فاطمى را فراهم مى‏كردند، به همان روشى كه عباسيان ترسيم كرده و بر همان اساس به پيروزى رسيده بودند، عمل كردند. فاطميان، مركزى را براى ارسال داعيان در سرزمين يمن ايجاد كردند و بر داعيانى اعتماد كردند كه از غير خاندان ابى طالب بودند، همچون ابن حوشب و سفيانى و حلوانى، و همان‏گونه كه ابو مسلم خراسانى پرچم دعوت عباسى را در خراسان به دوش كشيده بود، ابو عبد اللّه شيعى هم پرچم دعوت فاطمى را در سرزمين مغرب به دوش كشيد.[591] اين بود كه دعوت فاطمى به پيروزى و موفقيت دست يافت و خلافت علوى و فاطمى در سرزمين مغرب برپا گرديد[592] كه چندى بعد به مصر منتقل شد[593] و دامنه نفوذش گسترش يافت و حتى با خلافت بنى عباس رقابت كرد.

از ديگر دلايل شكست قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم اين بود كه منصور بين ايشان و خراسان و كوفه جدايى انداخت. خراسان سرزمينى بود پربار كه نفس زكيه مى‏توانست ياران و شيعيان فراوانى در آن پيدا كند. در اواخر دوران اموى بسيارى از مردمان آن‏جا با داعيان عباسى بيعت كرده بودند، چون آن‏ها به «الرضا من آل محمد» دعوت مى‏كردند و گمان مردم اين بود كه با آل ابى طالب بيعت مى‏كنند، ازاين‏رو، بسيارى از مردم خراسان با افتادن خلافت به دست بنى عباس سرخورده شدند. در مجموع، موالى خراسان و فارس، مستعدترين و آماده‏ترين مردم براى پذيرش مذهب شيعه بودند و منصور اين واقعيت را مى‏دانست، ازاين‏رو، تصميم گرفت گرداگرد خراسان پوششى غير قابل نفوذ ايجاد كرده، راه داعيان نفس زكيه را به آن ديار سدّ كند و نيز مانع خروج مردم خراسان به مدينه شود.

هم‏چنين منصور از احساسات مردم خراسان نسبت به آل ابى طالب آگاه بود، بنابراين- همان‏گونه كه گذشت- سعى كرد موضع خود را نسبت به علويان روشن سازد، بخصوص وقتى كه عبد اللّه بن حسن و خاندانش را به زندان انداخت يا زمانى كه سپاهيانش نفس زكيه را كشتند.

ص: 221

از جمله روش‏هايى كه منصور به كار گرفت تا مردم خراسان، نفس زكيه را تأييد نكنند، ايجاد آرامش در بين آنان و فرونشاندن همت‏هاى آنان بود. به گزارش طبرى زمانى كه محمد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان در زندان منصور درگذشت، «سر او را از بدنش جدا كرد و با گروهى از شيعيان به خراسان فرستاد. آنان سر را در مناطق مختلف خراسان مى‏گرداندند و به خدا سوگند مى‏خوردند كه اين سر محمد بن عبد اللّه فرزند فاطمه، بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است. آنان اين توهم را در مردم ايجاد كردند كه اين سر، متعلق به محمد بن عبد اللّه بن حسن است كه در انتظار خروجش بر ابو جعفر منصور بودند.»[594]

منصور مى‏خواست محمد را هم به اين توهم بيندازد كه مردمان خراسان بر دوستى و طاعت اويند و اگر محمد قيام خود را آشكار كند به او لبيك مى‏گويند، ازاين‏رو، نامه‏هايى را از زبان بزرگان خراسان نوشت با اين مضمون كه آنان ولايت او را پذيرفته‏اند. هم‏چنين حميد بن قحطبه، سردار منصور، موفق شد در محمد اين توهم را ايجاد كند كه وى طرفدار اوست، اما نمى‏تواند خود را از دستگاه منصور كنار بكشد، و اين از خطبه‏اى كه محمد در دوازدهم رمضان سال 145، يعنى چند روز پيش از آغاز جنگ در مدينه ايراد كرد، آشكار مى‏شود. او گفت: «همانا مردم خراسان در بيعت من هستند و حميد بن قحطبه هم با من بيعت كرده است و اگر بتواند از ميان لشكريان عيسى فرار كند، اين كار را خواهد كرد.»[595]

منصور همان‏گونه كه دروازه‏هاى خراسان را بر دعوت نفس زكيه و برادرش ابراهيم بست، ارتباط اين دو پيشواى علوى را با شيعيان على در كوفه، كه از زمان على بن ابى طالب عليه السّلام هميشه مأواى شيعه و قلعه استوار علويان بود، قطع كرد. اين شهر، پيوسته موطن مذهب تشيع و پناه‏گاه علويان بود و بزرگ‏ترين قيام‏هاى علوى را در دوره اموى شاهد بود،[596] اما پس از برپايى دولت عباسى شرايط تغيير كرد؛ زيرا خلفاى اموى در دمشق و در سرزمين شام كه از كوفه و عراق دور بود، ساكن بودند، اما اكنون منصور در نزديكى كوفه زندگى مى‏كرد و بر اين شهر شديدا پنجه انداخته بود، به حدى كه حتى خبر ظهور

ص: 222

[597]

 

محمد و علنى شدن قيامش را از مردمان كوفه پنهان كرد و دروازه‏هاى شهر را بست و به احدى اجازه ورود يا ترك آن را نمى‏داد و شيعيان محمد و ابراهيم را كشت و زندانى كرد و مردمان كوفه را مجبور كرد رنگ سفيد را كه شعار علويان بود از خود بركنند و لباس سياه را كه شعار عباسيان بود بپوشند.

از دلايل شكست نهضت محمد و ابراهيم، طبق آنچه محدثان مورخ روايت كرده‏اند، اين است كه اين دو برادر در هماهنگ كردن تلاش‏هايشان به گونه‏اى كه باهم و در يك زمان قيام كنند، ناكام بودند. اگر اين دو قيام در يك زمان روى مى‏داد، وضعيت خليفه را دشوار مى‏كرد. اين مورّخان، سبب همزمان نبودن قيام ابراهيم را در بصره با قيام برادرش محمد نفس زكيه در حجاز، بيمارى ابراهيم ذكر كرده‏اند كه به آبله گرفتار شده بود،[598] اما به نظر مى‏رسد بيمارى ابراهيم مانع آن نبوده كه قيام وى در وقت هماهنگ شده قبلى رخ دهد، بلكه شتاب نفس زكيه در خروج، و اعلان قيام پيش از موعد، سبب ناهمزمانى اين دو قيام بوده است. ازاين‏رو، منصور توانست هريك از اين قيام‏ها را با فراغت بال خاتمه دهد. در صفحات قبل گزارش‏هاى فراوانى را آورديم كه اشاره داشتند محمد در شروع قيام خود عجله كرده است.

دوم: عوامل اقتصادى‏

اولين عامل از عوامل اقتصادى، ظهور قيام نفس زكيه در مدينه منوره است؛ شهرى كه به قداست و تاريخ اسلامى باشكوه، مشهور است، اما سرزمينى است با محدوديت اقتصادى.

ازاين‏رو، براى اين‏كه مركز قيام و جنگ قرار گيرد مناسب نيست، و اين را تاريخ، ثابت كرده است، چنان‏كه زبير بن عوام و هم پيمان او طلحة بن عبيد اللّه نپذيرفتند كه مدينه را مركز قيام خود، ضد على بن ابى طالب عليه السّلام قرار دهند و در بصره قيام كردند.[599] هم‏چنين مدينه صلاحيت اين را نداشت كه پايتخت دولت اسلامى باشد، چنان‏كه على بن ابى طالب عليه السّلام‏

ص: 223

كوفه را به جاى مدينه، پايتخت خود قرار داد،[600] و دولت اموى در شام برپا گرديد، و دولت عباسى هم در عراق استقرار يافت و حسين بن على عليه السّلام و عبد اللّه بن زبير از قيام در مدينه خوددارى كردند كه حسين به سمت كوفه رهسپار شد و ابن زبير قيام خود را در مكه آشكار كرد كه البته مكه نيز مناسب برپايى قيام نبود.[601] مردم مدينه در عهد يزيد بن معاويه، توان مقاومت طولانى در برابر سپاهيان اموى را نداشتند، ازاين‏رو، واقعه حرّه پيش آمد كه منجر به كشته شدن بسيارى از مردمان مدينه شد.[602]

بسيارى از مردم هنگامى كه نفس زكيه در مدينه قيام كرد مى‏دانستند كه حركت او به شكست مى‏انجامد. محمد پيش از ظهور در مدينه، بين شهرهاى مختلف، مخفيانه در گردش بود و منصور نمى‏دانست او در كدام سرزمين قيام خواهد كرد. احتمالا منصور توقع نداشت كه قيام در مدينه روى دهد، و حتى ما شاهد تدابير شديدى بوديم كه منصور در شهرهاى عراق، بخصوص كوفه، و در سرزمين خراسان اعمال كرد، همان‏گونه كه ديديم چگونه او داعيان محمد را كه از فرزندان و برادرانش بودند، در شهرهاى مختلف تعقيب و زندانى كرد و به قتل رساند.

هم‏چنين روايات فراوانى وجود دارند كه عدم شايستگى نواحى مدينه را براى قيام نفس زكيه نشان مى‏دهند. وقتى محمد قيام كرد، منصور مدينه را چنين توصيف نمود:

«سرزمينى كه نه زراعت دارد، نه گوسفند و نه تجارت كافى.»[603] نافع بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير نيز از پيوستن به محمد سر باز زد با آن‏كه محمد در بيعت گرفتن از او اصرار داشت و به وى مى‏گفت: «لباس رزم بپوش تا با حمايت خود از من، ديگرى را مأيوس گردانى.» اما نافع گفت: «به خدا قسم سودى در كار تو نمى‏بينم؛ چرا كه تو در سرزمينى قيام كرده‏اى كه نه مال دارد، نه مردان جنگى و نه چهارپا و نه سلاح، و من خودم را در كنار تو به هلاكت‏

ص: 224

نمى‏اندازم و به دست خود، خونم را هدر نمى‏دهم.»[604] جعفر بن حنظله بيرانى هم وقتى خبر قيام محمد در مدينه به خليفه منصور رسيد، به او گفت: «برو حمد خداى را به جاى آور كه او در جايى قيام كرد كه نه مال دارد و نه مردان جنگى و نه سلاح و نه چهارپا.»[605]

منصور مى‏دانست كه مدينه نمى‏تواند نيازهاى محمد را به مال و مردان جنگى و سلاح و تداركات برآورده سازد، درحالى‏كه خود منصور در سرزمين عراق بود؛ سرزمينى كه على بن ابى طالب عليه السّلام آن را به جايگاه مردان و اموال وصف كرده است. بنابراين، منصور در گردآورى سپاه و سلاح و تداركات لازم براى سپاهش توفيق يافت و از آنچه در خزانه‏هاى سرشارش وجود داشت استفاده كرد. منصور به بخل و خسّت و صرفه‏جويى در مخارج مشهور بود و اين امر باعث شده بود اموال فراوانى در خزاين دولت جمع شود كه منصور اين اموال را براى رويارويى با قيام محمد هزينه كرد و توانست سپاهيان فراوانى براى شكست او فراهم آورد.[606]

و ديديم چطور عبد اللّه بن على با آن‏كه در زندان بود برادرزاده‏اش منصور را نصيحت كرد كه بخل و خسّت را كنار بگذارد و دست خود را در خرج كردن و بخشش اموال گشاده گرداند، تا پيروزى را براى خود رقم بزند. طبرى در تأييد نظر ما به تفصيل از اهتمام منصور به جمع‏آورى سپاه و تجهيز آن به اسب، چهارپا، سلاح و آذوقه سخن مى‏گويد.[607]

منصور مى‏خواست حلقه‏هاى گرداگرد نفس زكيه را محكم كند و با گل‏آلود كردن آب، جنگ سخت اقتصادى عليه او برپا كند كه اين مى‏توانست اثر و فشارى بيشتر از جنگ نظامى وارد آورد. او مى‏دانست [تأمين‏] نيازمندى‏هاى سالانه سرزمين حجاز با غلات و محصولاتى است كه از شام و مصر، وارد مى‏شود، ازاين‏رو، از ورود اين محصولات به‏

ص: 225

سرزمين حجاز جلوگيرى كرد تا اهالى آن به تنگنا بيفتند. او مى‏خواست با افزايش فشار اقتصادى، مردم را به آن‏جا برساند كه آرزو كنند از قيامى كه در منطقه‏شان برپا شده، خلاص شده و از گرسنگى و محروميت رهايى يابند. يكى از نزديكان منصور متوجه اين حقيقت شده بود، ازاين‏رو، به منصور اين‏چنين سفارش كرد: «يكى از غلامان خود را كه به او اطمينان دارى بفرست تا شبانه برود و به وادى القرى برسد و آن‏جا را از كاروان‏هاى آذوقه شام منع كند تا آن سرزمين از گرسنگى بميرد.»[608]

هم‏چنين منصور براى منع غله‏اى كه از مصر به حجاز وارد مى‏شد، دستورهايى صادر كرد و به ربيع، حاجب خود گفت: «هم اكنون براى مصر مى‏نويسيم كه راه خود را به حرمين مسدود كند؛ چرا كه اگر مواد و آذوقه مصر قطع شود، آن‏ها واقعا در سختى و حرج خواهند افتاد.»[609]

ياران نفس زكيه هم اين واقعيت را درك كرده بودند كه مدينه منوره براى قيام صلاحيت ندارد. بر اين اساس، به نفس زكيه نصيحت كردند كه سرزمين حجاز را ترك كند و به سرزمينى برود كه از امكانات اقتصادى بيشترى برخوردار باشد، به گونه‏اى كه نيازهاى مادى وى را برآورده كند و او را در شرايطى همانند منصور كه به امكانات اقتصادى سرزمين عراق دست‏رسى دارد، قرار دهد. بر اين اساس، ياران محمّد به او پيشنهاد رفتن به مصر دادند و گفتند: «تو در سرزمينى هستى كه از جهت اسب و خوراكى فقيرترين، و از نظر مردان جنگى، ضعيف‏ترين، و از نظر مال و سلاح، كم‏ترين است، حال مى‏خواهى با كسى بجنگى كه از نظر مال، غنى‏ترين، از نظر مردان جنگى و سلاح، قوى‏ترين، و از نظر آذوقه، داراترين مردم است؟ صلاح تو در اين است كه با پيروانت به مصر روى كه به خدا قسم در آن صورت، كسى توان مقابله با تو را ندارد و با منصور به مانند سلاح و چهارپا و مردان و اموال خودش خواهى جنگيد.»[610]

نگارنده بر اين عقيده است كه اين نصيحت، درست و از روى اخلاص بوده، اما محمد

ص: 226

آن را نپذيرفت و نصيحت ديگرى را كه از روى احساسات دينى بود، از يكى از يارانش به نام جبير بن عبد اللّه پذيرفت، آن‏گاه كه به او گفت: «به خدا پناه ببر از اين‏كه از مدينه خارج شوى؛ چرا كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله روز احد فرمود:" در خواب ديدم كه در زره محكمى وارد شده‏ام و من تعبير اين خواب را مدينه گرفتم."»[611] اما شكى نيست كه شرايط در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با شرايطى كه زمان قيام نفس زكيه بود، كاملا تفاوت داشت. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش از هجرت به مدينه در نظر داشت كه به طائف برود؛ چرا كه به آبادى و رفاه اقتصادى مشهور بود و نزديك مكه و در مكانى مرتفع قرار داشت، و بعد از هجرت نيز چند سالى نفوذ رسول خدا محدود به مدينه بود. اين زمانى است كه مكه در دست مشركان قريش بود و قبيله ثقيف بت‏پرست بر طائف سيطره داشت.[612] در روز احد[613] نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نظر مسلمانانى را پذيرفت كه به او پيشنهاد دادند براى جنگ با مشركان قريش به خارج مدينه بروند، و آنچه در احد بر مسلمانان آمد، حاصل خروجشان از مدينه نبود، بلكه نتيجه سركشى تيراندازان از اوامر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در تعقيب مشركان فرارى، به طمع جمع‏آورى غنيمت‏هاى آنان بود كه به هنگام فرار از خود باقى گذاشتند.[614]

سوم: عوامل نظامى‏

از عوامل شكست نهضت نفس زكيه و ابراهيم، ضعف نقشه‏هاى جنگى آنان بود كه براى جنگ با سپاهيان منصور ترسيم كرده بودند. عباسيان به سپاهيان خود اهميت مى‏دادند و اين اهتمام به سال 100 ق، يعنى زمانى كه دعوت عباسى آغاز شده بود، بازمى‏گردد كه سازمان‏دهى نظامى آنان دوشادوش سازمان‏دهى سياسى پيش رفت.

سپاهيان عباسى برترى و اقتدار خود را در خلال جنگ با سپاه اموى ثابت كردند. در دوره‏

ص: 227

منصور، اهتمام به نيروهاى نظامى بيش‏تر شد. او هزاران تن از اهالى خراسان و فارس را كه به سلامت جسم و زيبايى ظاهر و توانايى جنگيدن مشهور بودند استخدام كرد.

بدين‏سان، منصور لشكرهاى متعددى داشت كه آن‏ها را به ميادين جنگى داخل و خارج قلمروش مى‏فرستاد.

با همين سپاه بود كه منصور بر عمويش عبد اللّه بن على،[615] و بر حركات زنادقه، و ديگر حركات سياسى چيره شد. هم‏چنين منصور علاوه بر توان جنگى بالا، از فرماندهان نظامى كاركشته بهره مى‏برد و حتى در استخدام فرماندهان سپاه اموى، مثل معن بن زائد شيبانى اشكالى نمى‏ديد.[616]

با اين شرايط، شايسته بود كه نفس زكيه و برادرش ابراهيم از نظر نظامى براى خود نقشه‏هايى ترسيم كنند كه سرانجام قيام را به پيروزى برساند، اما جريان جنگ‏ها و نتايج آن‏ها خلاف اين را نشان داد. نفس زكيه قيام خود را به‏طور ناگهانى آغاز كرد، بدون اين‏كه تدبير سياسى و جنگى مشخصى به كار برده باشد تا او و يارانش را به آنچه در سر داشتند؛ يعنى موفقيت و ظفر، برساند. محمد، سپاه آماده و مجهّز به اسلحه كافى در اختيار نداشت، ازاين‏رو، در مدينه ماند تا آن‏كه سپاهيان عباسى به سركردگى عيسى بن موسى و حميد بن قحطبه به رويارويى‏اش آمدند. محمد به جاى در پيش گرفتن سياست تهاجمى، به دفاع روى آورد، با آن‏كه سياست هجومى پرفايده‏تر و كاراتر بود؛ بخصوص اين‏كه عيسى بن موسى خارج مدينه اردو زد و چند روزى جنگ را عقب انداخت تا ماه رمضان پايان يابد. در اين فرصت، نفس زكيه مى‏توانست بر او يورش برد، اما او در مدينه ماند. اين كار به عيسى جرأت داد، حتى منتظر تمام شدن ماه رمضان نباشد و در حمله به مدينه، شتاب ورزد.

ص: 228

نفس زكيه گرداگرد مدينه را خندق كند؛[617] چرا كه نقشه نظامى دفاعى او اين گونه بود و در اين عمل، به سيره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آن هنگام كه احزاب به مدينه هجوم آورده بودند، عمل كرد. هرچند نقشه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آن روز باعث پيروزى و سربلندى مسلمانان شد، اما شرايط اكنون متفاوت بود، همان‏گونه كه عنايت‏هاى الهى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و يارانش سايه افكنده بود و آنان را بر مشركان يارى مى‏كرد.

سياست حفر خندق گرداگرد مدينه، ثمرى نداشت و نمى‏توانست مانع عبور سپاه عباسى شود؛ چرا كه غالب سپاهيان عباسى از سواران بودند و اسبان ايشان مى‏توانستند از خندق گذشته، وارد شهر شوند، درحالى‏كه بيشتر سپاهيان نفس زكيه از افراد پياده نظام بودند. بعضى از ياران نفس زكيه، موضوع را دريافتند و به او پيشنهاد كردند از حفر خندق صرف‏نظر كند. يكى از ياران به او گفت: «خندق حفر نكن كه خداى بهتر داند چرا پيامبر خدا خندق حفر كرد، اما تو با اين خندق كه حفر مى‏كنى باعث مى‏شوى هم پيادگان نتوانند نبرد كنند و هم اسب در ميان كوچه‏ها به كار نيايد، ازاين‏رو، كسانى كه خندق مقابل آن‏ها زده شده مى‏توانند به راحتى جنگ كنند، اما كسانى كه خندق را براى حفاظتشان زده‏اى، همين خندق مانع نبردشان مى‏شود.» اما نفس زكيه بر رأى خود پافشارى كرد و گفت: «ما در حفر خندق، از رسول اللّه تبعيت مى‏كنيم و هيچ‏كس نمى‏تواند مرا از آن بازدارد[618] و من آن را رها نخواهم كرد.»[619]

عباسيان از خندق عبور كردند و جنگ در كوچه‏هاى مدينه آغاز شد و اوضاع دگرگون و پريشان گشت و ترس و رعب بر دل‏ها چيره شد. سپاهيان محمد به حفاظت خانواده و فرزندانشان سرگرم شدند و آن‏ها را به كوه‏ها بردند. محمد به يكى از ياران خود دستور داد

ص: 229

آنان را بازگرداند و او نيز هركس را مى‏توانست برگرداند، ولى از بازگرداندن بيشترشان عاجز ماند، پس آنان را به حال خود رها كرد.[620]

در اين وضعيت دشوار، جا داشت محمد افراد پراكنده سپاه خود را جمع كند و در قلب‏هاى آنان بذر غيرت و تعصب بكارد و دوباره، منظمشان كرده، بر مقاومت و ادامه جنگ تشويق كند، اما او نوميدانه خطبه‏اى خواند كه در آن به سپاهيان خود اجازه مى‏داد متفرق شوند و جان خود را نجات دهند. او گفت: «اى مردم! ما شما را براى نبرد فراهم آورديم و گذرگاه‏ها را به رويتان بستيم، اينك دشمن با شمار بسيار نزديك شماست، پيروزى از جانب خداست و كار به دست اوست. اكنون بر اين نظرم كه اجازه‏تان دهم و گذرگاه‏ها را به رويتان بگشايم، پس هركه مى‏خواهد بماند، بماند و هركه مى‏خواهد برود، برود.»[621]

نفس زكيه، تدابير و روش‏هاى جنگى خود را به كار نبرد، حال آن‏كه وقتى نتيجه جنگ را عليه خود مى‏ديد، سزاوار بود عقب‏نشينى كند كه مسير طبيعى براى عقب‏نشينى، راه مكه بود و او در اين مسير، توانايى تأمين امنيت خود را داشت. عيسى، سردار عباسى اين موضوع را پيش‏بينى مى‏كرد، ازاين‏رو، در نظر داشت پيش از نفس زكيه بر راه مكه سيطره يابد، پس به يكى از سرداران خود دستورهايى داد و گفت: «افراد من خبر آوردند كه اين مرد (نفس زكيه) ناتوان شده است و بيم دارم كه عقب‏نشينى كند و به نظرم، راهى جز رفتن به سوى مكه ندارد، تو پانصد مرد همراه خود ببر و از كناره‏هاى مسير برو و چون به ناحيه شجره رسيدى، همان‏جا بمان.»[622]

عوامل طبيعى نيز با سپاه عباسى همراهى كرده و عليه سپاه نفس زكيه بودند، به گونه‏اى كه باران تندى آمد و مأموريت سپاه نفس زكيه را دشوار كرد. محمد پيش از آخرين جنگ به خواهر خود گفته بود: «من امروز به جنگ ايشان مى‏روم، پس اگر بعد از ظهر فرا رسيد و

ص: 230

باران باريد، من كشته مى‏شوم و اگر زوال خورشيد فرارسد و باران نبارد، بلكه باد بوزد، من پيروز خواهم شد.»[623] بعد از آن‏كه باران آمد، عيسى بن موسى به سپاهيان خود دستور داد كه در مدينه منزل نكنند و به اردوگاهشان در خارج مدينه بازگردند.[624]

از ديگر عوامل شكست نفس زكيه اين بود كه منصور از سپاهيان خراسان يارى خواست و اينان سپاهيانى بى‏رحم و سخت دل بودند، و قساوت و خشونتشان در بين مردم مدينه هراس افكنده بود. يكى از روايت‏هاى طبرى گوياى اين نكته است. او از زبان يكى از ياران نفس زكيه قساوت اين نظاميان خراسانى را چنين وصف مى‏كند: «بر روى كوه سلع بوديم و مى‏نگريستيم و گروهى از بدويان جهنى نيز آن‏جا بودند. در اين ميان، يكى به طرف ما بالا آمد كه نيزه‏اى به دست داشت و سر مردى را بر آن زده بود و حلقوم و كبد و روده‏هاى او هم بدان پيوسته بود. من در اين صحنه، منظره‏اى هول‏انگيز ديدم و بدويان هم آن را به فال بد گرفتند و فرار كردند تا پايين كوه رسيدند، در اين زمان، مرد ياد شده، به بالاى كوه رسيده بود و به ياران خويش به زبان فارسى بانگ زد و گفت: «كوهيان!» پس ياران وى بيامدند تا بالاى بلندى رسيدند و پرچمى سياه بر آن نصب كردند، آن‏گاه به طرف مدينه سرازير شدند.»[625]

منصور نيروهاى جنگى خود را به گروه‏هايى تقسيم كرده بود كه غالب ايشان عرب و از ربيعه و يمن و مضر بودند.[626] گروهى از سپاهيان او از خراسانيان بودند كه افسرانى از عرب يا بعضى از مواليان مقرب منصور آن‏ها را فرماندهى مى‏كردند، اما منصور چنين خواست كه گروهى از خراسانيان را به جنگ نفس زكيه بفرستد، و سرانجام اين گروه، پيروزى موردنظر را محقق ساخت.

ضعف تدابير نظامى كه نفس زكيه اتخاذ كرده بود نيز باعث شد كه او به آن سرنوشت‏

ص: 231

ناگوار گرفتار آيد. اين مسئله، درباره برادرش ابراهيم نيز صادق است؛ زيرا ابراهيم اصرار داشت براى جنگ با سپاه عباسى، خودش از بصره بيرون رود. بعضى از نزديكانش به او پيشنهاد كردند در بصره بماند و سپاهيان را به جنگ عباسيان بفرستد و به او گفتند:

«خدايت قرين صلاح بدارد، بر بصره و اهواز و فارس و واسط، غلبه يافته‏اى، به جاى خويش بمان و سپاهيان را بفرست كه اگر يك سپاه تو هزيمت شود، به سپاهى ديگر آنان را يارى دهى، و اگر يك سردار تو گريزان شود، سردارى ديگر را به كمك او فرستى، با اين كار از حضور تو بيم كنند و دشمن از تو بترسد، خراج بگير و جاى خويش را استوار كن.» اما مردم كوفه پيشنهاد ديگرى به او دادند و او را در خارج شدن به سوى كوفه تشويق كردند. آنان گفتند: «خدايت قرين صلاح بدارد، در كوفه، مردانى هستند كه اگر تو را ببينند، پيش روى تو جان مى‏دهند، و اگر تو را نبينند، به دلايل گوناگون به جاى خويش مانند و پيش تو نيايند.» ابراهيم پيشنهاد دوم را پذيرفت و وعده‏هايى را كه كوفيان در طول دوره اموى به پيشوايان علوى داده بودند، فراموش كرد؛[627] وعده‏هايى كه دود و نابود مى‏شد و نتيجه‏اش اين بود كه آن پيشوايان علوى به دست سپاهيان اموى كشته مى‏شدند.

[وضعيت شهر بصره در زمان نفس زكيه‏]

در حقيقت، بصره براى اين‏كه نهضتى علوى و شيعى در آن برپا شود، شهر نمونه‏اى نبود، حتى اين شهر در تاريخ خود اين شهرت را داشت كه گاهى عثمانى مذهب و گاهى اموى بوده است، و شايد بصره در نهضت ابراهيم فرصتى يافت كه در آن، خشم خود را بر حكومت هاشمى عباسى نشان دهد، ازاين‏رو، اين شهر، حركت ابراهيم را نهضتى عليه دولت عباسى تعبير كرده است.[628]

ابراهيم حركت خود را به سمت كوفه آغاز كرد. در اين ميان، يكى از يارانش به نام هريم به او پيشنهاد كرد كه مردانى را به كوفه بفرستد تا مردمان آن شهر را از آمدنش آگاه سازد و آنان را به قيام فراخواند. در اين حالت، منصور كه در اطراف كوفه مستقر است، با

ص: 232

قيام داخلى و سپس با تهاجم سپاه ابراهيم روبه‏رو مى‏گردد. ابراهيم از مردى ديگر از يارانش به نام بشير الرحال هم نظر خواست، اما او اين فكر را رد كرد و گفت: «اگر به آنچه توصيف مى‏كنى اطمينان داشتيم، رأى درستى بود، ولى اطمينان نداريم كه حتى گروهى از آن‏ها دعوت تو را بپذيرند و ممكن است ابو جعفر سپاهى به سوى آنان بفرستد و بى‏گناه و گناه‏كار و كوچك و بزرگ را پايمال كند، كه هم گناه آن به گردن توست و هم به مقصود خود نرسيده‏اى.» بار ديگر، هريم گفت: «وقتى براى نبرد با ابو جعفر و ياران وى خارج مى‏شدى، از كشته شدن ضعيف و خردسال و زن و مرد باك داشتى؟ مگر نبود كه پيامبر خدا دسته‏هاى سپاه را مى‏فرستاد تا نبرد كنند و گاه در اثناى آن، نظير آنچه تو خوش ندارى رخ مى‏داد؟» اما بشير از نظر خود دفاع كرد و گفت: «آنان مشرك بودند، اما اينان اهل دين و دعوت و قبله ما هستند و حكم اين‏ها از آنان جداست.» ابراهيم از رأى بشير الرحال تبعيت نمود و نظر اول را رها كرد، درحالى‏كه نفع و فايده آن بيشتر بود.[629]

هر دو سپاه در ناحيه باخمرى فرود آمدند و براى شروع جنگى قاطع آماده شدند. يكى از سرداران ابراهيم به او پيشنهاد كرد كه شبانه به سپاه عباسى يورش برد و آنان را غافلگير و منهزم كند. او گفت: «اين قوم آن قدر سلاح و اسب دارند كه صبح هنگام با آن مى‏توانند راه طلوع خورشيد را بر تو سد كنند، حال آن‏كه همراهان تو مردمى برهنه از اهالى بصره‏اند، بگذار به ايشان شبيخون زنم، قسم به خدا كه مى‏توانم جمع ايشان را پراكنده كنم.» ابراهيم اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: «من كشتار را خوش ندارم.» آن سردار به او گفت: «حكومت مى‏خواهى، اما كشتار را خوش ندارى؟»[630]

يكى از عوامل شكست ابراهيم در جنگ باخمرى، چگونگى سازمان‏دهى سپاهيان بود؛ زيرا ابراهيم سپاهش را در يك صف چيده بود. بعضى از ياران به او پيشنهاد دادند كه اين روش را ترك كند؛ آنان گفتند: «اگر قسمتى از صف منهزم شود، همه صف درهم ريزد و بى‏نظام شوند، تو آنان را دسته‏دسته كن، كه اگر دسته‏اى منهزم شد، دسته‏اى ديگر باقى‏

ص: 233

بماند»، اما گروهى ديگر اين پيشنهاد را رد كردند و فرياد زدند: «نمى‏جنگيم مگر اين‏كه در يك صف، به صورت يكپارچه باشيم، همان‏طور كه خداى تعالى فرموده است:" كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ."[631]

سپاه ابراهيم در منطقه باخمرى شكست خورد و سپاهيان درصدد فرار برآمدند، اما رودخانه‏اى كه ميان دو ديواره مرتفع داشت، بين فراريان و ماندگان حايل شد و نتوانستند از آن بگذرند، و چون ايشان گذرگاهى نديدند، ناچار همگى بازگشتند.[632] طبرى روايت مى‏كند كه ابراهيم به گونه‏اى ايستاده بود كه رودخانه پشت سرشان باشد، تا اگر سپاه شكست خورد، «آب مانع فرارشان شود.»[633]

چهارم: عوامل اجتماعى‏

عامل عصبيّت هم در شكست نهضت‏هاى نفس زكيه و برادرش ابراهيم نقش داشت، حال اين مى‏خواست عصبيت قبيله‏اى باشد يا مذهبى. براى مثال، بسيارى از قبايل به محمد پيوستند كه قبيله‏هاى جهينه برخى از آنان بودند و محمد آن‏ها را بر ديگر قبايل ترجيح مى‏داد، و اين موجب كينه و خشم ديگر قبايل شد. عصبيت آنان در چند جا بروز كرد. بنو سليم متعرض فكر حفر خندق شد و عيب‏هاى آن را شمردند، اما بنو شجاع كه با بنى سليم رقابت داشتند، محمد را بر حفر خندق تشويق كردند.[634]

ص: 234

هم‏چنين عصبيت بين ياران محمد و ابراهيم و بين زيديان كه ياران عيسى بن زيد بودند، بروز كرد. عيسى بن زيد بعد از قتل نفس زكيه خلافت را براى خود مى‏خواست، اما ابراهيم و يارانش جانشينى وى را رد كردند، كه اين امر باعث اختلاف آنان شد.

اصفهانى روايت مى‏كند: «عيسى بن زيد[635] بعد از كشته شدن محمد، پيش افتاد و ادعا كرد كه محمد امر خلافت را به او سپرده است. او زيديان را به خويش فراخواند و آن‏ها دعوتش را پذيرفتند، اما بصريان زير بار نرفتند و به ابراهيم گفتند: اگر بخواهى، اين‏ها را از شهرمان بيرون مى‏كنيم كه خلافت از آن توست و ما جز تو را شايسته اين كار نمى‏شناسيم؛ تا جايى كه نزديك بود دچار تفرقه شوند، پس گرد هم آمدند و گفتند: اگر ما باهم اختلاف كنيم، ابو جعفر بر ما چيره مى‏شود. بنابراين، همگى تحت امر ابراهيم با او مى‏جنگيم، اگر پيروز شديم، آن‏گاه در موضوع خلافت نظر مى‏دهيم، پس بر اين امر اتفاق كردند.»[636]

اصفهانى به اختلافاتى كه بين ابراهيم و عيسى بن زيد پيش آمد، اشاره مى‏كند. روزى ابراهيم در بصره بر جنازه‏اى نماز گزارد و در اين نماز، چهار تكبير گفت. عيسى بن زيد به او گفت: چرا يك تكبير كم گفتى، حال آن‏كه تكبير گفتن خاندانت را مى‏دانى؟! ابراهيم گفت: اين كار، بيشتر اين قوم را گرد هم مى‏آورد، و ما به اجتماع ايشان محتاجيم، و ان شاء اللّه كه در ترك يك تكبير ضررى پيش نمى‏آيد، پس عيسى جدا شد و او را ترك كرد.

منصور از اختلاف آنان آگاه شد و كسى را نزد عيسى فرستاد و او را وعده‏ها داد تا باعث شود زيديه از ابراهيم كناره‏گيرى كنند، اما عيسى تمام خواسته‏هاى منصور را رد كرد. وقتى ابراهيم كشته شد، عيسى مخفى شد. به منصور گفتند: آيا در جست‏وجوى او برنمى‏آيى؟

او گفت: نه، به خدا قسم! بعد از محمد و ابراهيم از اين‏ها كسى را تعقيب نمى‏كنم كه در اثر آن، نام و ذكرشان را باقى گذارم.[637]

دكتر نشّار از اين روايت، نتيجه مى‏گيرد كه زيديه در بصره گروه كمى بودند و ابراهيم سعى داشت بصريان را به خود جلب كند، و چون بصريان سنّى مذهب بودند، او چهار

ص: 235

تكبير گفت كه اين عادت اهل سنّت بود. ازاين‏رو، عيسى بن زيد بر او اعتراض كرد، و شكى نيست كه جدا شدن اين عده از زيديان از ابراهيم، يكى از عوامل شكست اوست.[638]

ياران عيسى بن زيد بسيارى از پيشنهادهاى سازنده را كه سرداران ابراهيم مطرح مى‏كردند، نپذيرفتند؛ مثلا، اين پيشنهاد را كه ابراهيم شبانه به سپاه عيسى بن موسى يورش برد، رد كردند و آن را كار دزدان دانستند. هم‏چنين اين پيشنهاد را كه يكى از ياران ابراهيم گفته بود كه در بصره بمانند، رد كردند و گفتند: «از پيش روى دشمنت بازمى‏گردى در حالى كه او را ديده‏اى؟» هم‏چنين با نظر حفر خندق، دور اردوگاه ابراهيم موافقت نكرده، گفتند: «بين خود و خداى خود حايل قرار مى‏دهى؟»[639] اما بايد انصاف دهيم كه ايشان در جنگ با سپاه عباسى، رشادت و صلابت نشان دادند و در نتيجه آن، پانصد نفر از ايشان به شهادت رسيدند،[640] اما اين خون‏ها باعث آن نشد كه شكست به پيروزى تبديل شود.

ص: 237

فصل سوم موضع امام جعفر صادق عليه السّلام و شيعيان اماميه نسبت به منصور عباسى‏

امام جعفر بن محمد صادق عليه السّلام در سال هشتاد قمرى در مدينه متولد شد.[641] پدرش امام محمد باقر عليه السّلام‏[642] فرزند امام على زين العابدين عليه السّلام،[643] و مادرش امّ فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر صديق بود.[644] و[645] امام جعفر مدت سى سال از زندگى‏اش را در حيات پدر سپرى كرد و از او پارسايى و شوق به علم را به ارث برد.[646] امام باقر عليه السّلام چون وفات خود را نزديك ديد، فرزندش امام صادق عليه السّلام را جانشين خود كرد.

امام زين العابدين و امام محمد باقر عليهما السّلام فقط به امامت معنوى روى آوردند و وارد

ص: 238

حوزه‏هاى سياسى نشدند. معنويت در امامت امام زين العابدين تا آن‏جا پيش رفته كه آموزه‏هايش به تصوّف نزديك شده است، درحالى‏كه در امام باقر عليه السّلام ويژگى علمى، بخصوص روايت حديث، و ديدگاه‏هاى مكتب شيعى غلبه دارد. آن حضرت، ديدگاه‏هاى شيعه را در امامت و ولايت و رجعت، تبيين كرده است، هرچند مقدارى از اين اعتقادات به امام زين العابدين نيز نسبت داده مى‏شود، اما غالب عقايد مذهبى شيعه اثناعشرى به امام باقر و بعد از وى امام صادق عليهما السّلام منسوب است.[647]

بعضى بر اين نظرند كه امام صادق را يا به اين دليل كه بسيار راست‏گو بود و يا اين‏كه چون مادر او از نوادگان ابو بكر صديق بود، صادق نام نهادند،[648] درحالى‏كه عده‏اى بر اين عقيده‏اند كه منصور اين نام را بر او نهاده است.[649] سيوطى نقل مى‏كند: «نسبت امام جعفر به ابو بكر، باعث شده بود كه او پيوسته ابو بكر و عمر بن خطّاب را به نيكى ياد كند، برخلاف آنچه بسيارى از بزرگان شيعه انجام مى‏دادند. امام جعفر عليه السّلام مى‏گفت: من از كسى كه نام ابو بكر و عمر را به نيكى ياد نكند، بيزارم.»[650]

امام جعفر به علم و معرفت روى آورد و حوزه فعاليت علمى‏اش وسيع‏تر شده، علوم قرآنى و حديث و ابواب گوناگون فقه و علم هستى‏شناسى را شامل گرديد.

رسايل علمى آن حضرت كه شاگردش جابر بن حيّان صوفى طرطوسى جمع‏آورى كرده بود، بالغ بر پانصد رساله مى‏شد.[651] آن حضرت، به روايت حديث شهرت داشت و احاديث روايت شده از وى به چهار هزار رسيد. و روايت احاديث وى هم محدود به شيعيان نبود، بلكه اصحاب مذاهب ديگر نيز از وى روايت نقل مى‏كردند. امام جعفر عليه السّلام‏

ص: 239

نزد مسلمانان محبوب و محترم بود و شيعيان از هر سو نزد او مى‏آمدند تا از علم و فضلش سيراب شوند.[652]

امامت معنوى شيعيان اماميه از امام محمد باقر به امام جعفر صادق عليهما السّلام منتقل شد و او امام ششم آنان گرديد. جا دارد كه در اين فصل به بعد سياسى تاريخ زندگانى امام و نيز عقايد و آراى شيعه اماميه بپردازيم.

جهاد امام جعفر صادق در عصر اموى‏

امام جعفر صادق عليه السّلام با نهضت زيد بن على كه در عصر هشام بن عبد الملك، خليفه اموى در عراق برپا شد، همزمان بود. اگرچه امام از شركت در قيام زيد خوددارى ورزيد، اما هيچ مخالفتى هم بين اين دو بروز نكرد. البته شكى نيست كه آن حضرت نسبت به دولت اموى كه جدش حسين بن على عليه السّلام را كشته بود، خشمگين بود و در قيام زيد بن على براى كشتن هشام بن عبد الملك، مشكلى نمى‏ديد. زيد هم دلايل قيام خود عليه امويان را چنين برمى‏شمارد: «بر بنى اميه‏اى كه جدم حسين را كشتند و در روز حرّه‏[653] مدينه را غارت كردند، سپس با سنگ منجنيق و آتش، بيت اللّه را هدف قرار دادند، قيام كردم.»[654] امام زيد درباره خود و امام جعفر چنين گفته بود: «هركس خواستار جهاد است نزد من آيد، و هر كس طالب علم است نزد فرزند برادرم برود.» همان‏گونه كه امام جعفر عليه السّلام فرموده بود:

«آن‏كه قيام كرده، امام شمشير است و آن‏كه نشسته است، امام علم.»[655] رونلدسن،

ص: 240

شرق‏شناس اروپايى، بر اين باور است كه روى آوردن پيشوايان شيعه اماميه به گوشه‏گيرى و آرامش سياسى، باعث شد عموم شيعيان، بخصوص شيعيان كيسانى، زيديه را تأييد كنند.[656]

امام جعفر صادق عليه السّلام در دوره خلفاى اموى (هشام، وليد، ابراهيم و مروان بن محمد) رنج و محنت‏هاى فراوانى تحمل كرد. اين خلفاى اموى، وابستگان به اهل بيت حضرتش را به طرز ناگوارى به قتل رساندند. آن بزرگوار دچار شديدترين امتحان‏ها شد و در برابر تمامى محنت‏ها و سختى‏ها و فشارها و اهانت‏ها شكيبايى پيشه نمود.[657] ازاين‏رو، آن حضرت تصميم گرفت صرفا به علم روى آورد و همانند آنچه عموزادگانش، محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم بن عبد اللّه كردند، خود را سرگرم دعوت به خلافت نكند و رهبرى پيروانش را براى پايان دادن به قدرت امويان و عباسيان به دست نگيرد. ازاين‏رو، ما نام او را در هيچ يك از رويدادهاى سياسى آن دوران نمى‏بينيم، مگر در مواردى كه براى كشته شدن كسى از خويشانش اظهار ناراحتى و اندوه كرده باشد. صرف‏نظر از اين‏كه علت كناره‏گيرى او از رياست و حكومت، به گونه‏اى كه اماميه مى‏گويند فشارها و سخت‏گيرى‏هاى بسيار بر آن حضرت بوده، يا آن‏گونه كه عموم مسلمانان بر اين باورند كه علاقه وى در علم، همچون ديگر بزرگان علمى بوده، در هر حال، آن جناب همه عمر خود را در علم و عبادت‏[658] سپرى كرد.[659]

ص: 241

موضع امام صادق عليه السّلام نسبت به قيام نفس زكيه‏

امام جعفر صادق در اجتماع معروفى كه در اواخر عصر اموى تشكيل شد و در آن، بسيارى از بنى هاشم حاضر بودند و با محمد بن عبد اللّه، معروف به نفس زكيه بيعت كردند، حضور نداشت. بيشتر اين هاشميان از خاندان عباس بن عبد المطلّب و خاندان حسن بن على بودند. از عباسيان، امام ابراهيم بن محمد بن على و ابو جعفر منصور و صالح بن على در آن مجلس حضور داشتند و از بيت امام حسن، عبد اللّه بن حسن و پسرانش محمد و ابراهيم، هم‏چنين افرادى از بنى عثمان در مجلس حاضر بودند. نخست، صالح بن على سخن آغاز نمود و از حاضران خواست كه با يكى از هاشميان بيعت كنند. عبد اللّه بن حسن پيش آمد و فرزندش محمد نفس زكيه را شايسته اين كار دانست. همه حاضران، از جمله ابو جعفر منصور با وى بيعت كردند، حتى منصور در هنگام ترك آن اجتماع، در حالى كه جهاز شتر نفس زكيه را در دست داشت، خطاب به مردم مى‏گفت: «اين محمد بن عبد اللّه است، اين مهدى ما اهل بيت است.»[660]

شكى نيست كه عبد اللّه بن حسن از حضور نداشتن امام جعفر صادق در آن اجتماع تاريخى، خشنود نبود؛ چرا كه امام جعفر عليه السّلام نماينده خاندان حسين بن على و نيز سرور تمام بنى هاشم در عصر خود بود.[661] عبد اللّه بن حسن مى‏خواست نظر امام جعفر عليه السّلام را درباره آنچه در آن اجتماع گذشت و بيعتى كه با فرزندش محمد نفس زكيه شد (كه به او لقب مهدى داده بودند) بداند. ازاين‏رو، به دنبال امام جعفر عليه السّلام فرستاد و آن حضرت را نزد

ص: 242

خود خواند. امام صادق عليه السّلام نيز دعوت او را از آن رو كه عبد اللّه فردى مسنّ و مورد احترام علويان و عباسيان بود، اجابت كرد. عبد اللّه بن حسن شرح ماجراى آن اجتماع را براى حضرت باز گفت. امام صادق عليه السّلام آنچه را كه در آن اجتماع بر آن توافق كرده بودند رد كرد و فرمود: «همانا فرزند تو به خلافت دست نخواهد يافت و هرگز كسى به آن نمى‏رسد، مگر صاحب قباى كوچك.» مقصود امام از صاحب قباى كوچك، منصور بود.[662]

بدين‏سان، امام جعفر عليه السّلام نارضايتى و عدم پذيرش خود را نسبت به بيعت با محمد نفس زكيه نشان داد. او خود پيشواى شيعه اماميه بود كه عقيده داشتند خلافت محدود به نوادگان حسين بن على عليه السّلام است. با اين حال، امام صادق عليه السّلام خود براى كسب خلافت تلاش نكرد و به امامت معنوى بسنده نمود و فقط به امر علم و دين پرداخت. شهرستانى مى‏گويد: «او در دين، علم فراوان داشت و در حكمت، از ادب كامل برخوردار بود، نسبت به دنيا زهد بيش از حد مى‏ورزيد و داراى ورعى بود كه او را از شهوت‏ها بازمى‏داشت. آن حضرت مدتى در مدينه ساكن بود و به شيعيان فايده مى‏رساند و از اسرار علوم بر دوست‏داران خود افاضه مى‏كرد، سپس مدتى به عراق آمد و در آن‏جا متعرض امر امامت نشد و با هيچ كس بر سر خلافت نزاع نفرمود، بلكه در بحر معرفت غوطه‏ور شد و به جريان‏هاى افراطى تمايل پيدا نكرد ... امام جعفر در ديدگاه‏هاى دينى خود ميانه‏رو بود و از اعتقاد به رجعت، بداء، تناسخ، غلو، حلول و تشبيه اعلام برائت كرد.»[663] و[664]

ص: 243

سپس موضوع نامه ابو سلمه خلّال، وزير عباسى، به امام جعفر صادق عليه السّلام پيش آمد كه او در آن نامه، حضرت را به امامت فراخوانده بود. ابو سلمه- همان‏گونه كه يادآور شديم- سه نامه براى سه تن از علويان فرستاده بود، دو تن ديگر، عبد اللّه بن حسن و عمر بن زين العابدين بودند. به نظر مى‏رسد كه ابو سلمه اساس كار خود را بر بيعت با امام جعفر عليه السّلام گذاشته بود؛ چرا كه از فرستاده خود خواسته بود ابتدا نزد امام جعفر برود، اگر او پاسخ مثبت داد، دو نامه ديگر را از بين ببرد، و اگر خواسته او را اجابت نكرد، نزد عبد اللّه بن حسن برود.[665]

امام جعفر صادق عليه السّلام با رد دعوت ابو سلمه خلّال و سوزاندن نامه وى، آرزوهايى را كه او نسبت به آن حضرت داشت، از بين برد.[666] اما عبد اللّه بن حسن نامه وى را به شادى و گرمى پذيرفت و چون خود پير شده بود، فرزندش محمد نفس زكيه را براى خلافت انتخاب كرد. حرمت و اعتبار امام جعفر صادق عليه السّلام نزد عبد اللّه از اين‏جا آشكار مى‏شود كه براى مشورت در امر خلافت به خانه آن حضرت رفت، درحالى‏كه او از بى‏رغبتى امام صادق عليه السّلام به امر خلافت آگاه بود. ايشان او را نصيحت كرد كه به دعوت ابو سلمه توجه نكند؛ چرا كه او وزير بنى عباس و داعى ايشان در خراسان بود. سپس امام صادق عليه السّلام فرمود:

«اى پيرمرد! خون فرزندت را هدر مده، كه من مى‏ترسم او كشته به سنگ‏هاى روغنى باشد.»[667]

ص: 244

عبد اللّه بن حسن از اين سخنان، خشمگين شد و به امام جعفر صادق عليه السّلام گفت: «به خدا قسم هيچ چيز تو را از تأييد فرزندم باز نداشته جز اين‏كه به او حسادت مى‏ورزى.»[668]

نظر امام صادق عليه السّلام اين بود كه عبد اللّه بن حسن و فرزندش نبايد وارد مقوله خلافت شوند؛ چرا كه در آن را به هيچ وجه نمى‏توانند به روى خود بگشايند، و اگر عبد اللّه در نظر خود نسبت به فرزندش اصرار مى‏ورزد، قاطع‏ترين پاسخ منفى امام اين بود كه در وصيت على بن ابى طالب نيامده كه شخصى از فرزندان امام حسن به امامت برسد، و اگر عبد اللّه امامت را براى فرزندانش محمد و ابراهيم (يكى پس از ديگرى) مى‏خواهد، در وصيت امام على عليه السّلام امامت دو برادر فقط براى حسن و حسين آمده است. اين، نظر امام صادق عليه السّلام درباره امامت دينى و معنوى بود، اما اگر عبد اللّه براى فرزندانش خلافت دنيا را مى‏خواهد، خاندان عباسى كه با دعوتى قوى‏تر و صدايى رساتر قصد آن را كرده است.[669]

در ميان مردم مدينه شايع شد كه امام جعفر صادق عليه السّلام چگونگى كشته شدن محمد بن عبد اللّه بن حسن را مى‏داند، ازاين‏رو، افراد بسيارى نزد آن حضرت آمدند و از وى در اين باره، خبر گرفتند. يكى از اين افراد امّ حسن، دختر عبد اللّه بن محمد باقر عليه السّلام بود كه امام جعفر به وى فرمود: «محمد در بيت رومه كشته مى‏شود[670] و برادرش (از پدر و مادر) در حالى كه سم‏هاى اسبش در آب است، كشته مى‏شود.»[671] بسيارى از شيعيان بر اين باور بودند كه امام جعفر عليه السّلام، از غيب آگاه است و خبر رويدادهاى آينده به آن حضرت داده شده، اما حقيقت تاريخى آن است كه امام جعفر خود اين قضيه را نفى كرد[672] و فرمود:

«كسى جز خدا از غيب آگاه نيست.»[673]

ص: 245

دگرگونى روابط بين امام صادق عليه السّلام و منصور عباسى‏

ابو جعفر منصور براى حفظ خلافت خود نگران بود؛ بخصوص از منزلت عالى و جايگاه والايى كه امام صادق عليه السّلام بين مسلمانان به‏طور عموم، و شيعيان به‏طور خصوص داشت.

حتى منصور، امام را فردى ناآرام و فتنه‏جو توصيف مى‏كرد.[674] البته منصور به سبب شيوه سياسى‏اى كه امام جعفر صادق عليه السّلام برگزيده بود، در موضع ضعف بود؛ چرا كه آن حضرت، سركشى نكرده و به خلافت خود دعوت نكرده بود. ازاين‏رو، منصور به چندين بار احضار امام به سرزمين عراق بسنده كرد و مقصودش اين بود كه حضرت را نزد خود آورده، مقابل مردم خفيف گرداند و از شأنش بكاهد.[675]

اولين بار كه امام جعفر صادق عليه السّلام به عراق آمد، در زمان خليفه عباسى اول، ابو العباس سفّاح بود و در جريان همين سفر، حضرت قبر مخفى امام على بن ابى طالب عليه السّلام را در نجف معلوم كرد.[676] شيخ ابو زهره اعتقاد دارد اين دعوت از امام به سرزمين عراق، براى بزرگداشت و تكريم حضرتش بود؛ چرا كه هنوز بين علويان و عباسيان اختلافى بروز نكرده بود. امام جعفر در عراق در ضمن جلساتى كه با ياران شيعى خود داشت، آنان را به دورى از غلو و ديدگاه‏هاى افراطى توصيه كرد، هم‏چنين با اهل مذاهب ديگر چندين مناظره برگزار كرد. شكى نيست كه استقبال مردم از امام جعفر صادق عليه السّلام در عراق، باعث حسادت يا ترس عباسيان از آن جناب شد.[677]

ص: 246

منصور، خليفه عباسى، پيكى را نزد امام جعفر صادق عليه السّلام فرستاد و از او خواست نزد وى آيد، به اين منظور كه حضرت را بترساند و خاندان حسينى عليه السّلام را ذليل و خوار كند.

منصور مى‏دانست كه امام جعفر صادق عليه السّلام محمد نفس زكيه را از اين‏كه خود را مهدى بخواند بر حذر داشته، اما نگرانى منصور اين بود كه حضرت مانعى نمى‏ديد كه در همان زمان براى خدا خشم گيرد و امر به معروف و نهى از منكر كند.[678]

منصور به حجاز آمد و در ربذه، نزديك مدينه، مستقر شد و دستور داد بنى حسن را دستگير كنند. دستور بعدى او اين بود كه عبد اللّه بن حسن و خاندانش را در قصر ابن هبيره در شرق كوفه زندانى نمايند. منصور در ربذه به حاجب خود، ربيع بن يونس گفت:[679] «كسى را نزد جعفر بن محمد فرست تا او را با آزار و خستگى نزد ما آورد.» ربيع در اجراى فرمان خليفه، اهمال كرد. روز بعد منصور خواسته خود را تكرار كرد. امام جعفر صادق عليه السّلام به ربذه آمد و ربيع به استقبال او رفت و گفت: «اى ابا عبد اللّه! به خدا پناه ببر! چرا كه او كسى را به دنبال تو فرستاده كه جز خدا شرّش را كسى دفع نكند و من بر جان تو بيمناكم.» امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود: «لا حول و لا قوّة الا باللّه العلى العظيم.» خليفه منصور و امام صادق عليه السّلام باهم ملاقات كردند و منصور با درشتى با آن جناب سخن گفت، سپس اجازه داد حضرت به مدينه بازگردد.[680] كلينى روايت مى‏كند كه امام جعفر صادق عليه السّلام يك بار دعوت منصور را براى رفتن به عراق رد كرد. منصور به والى مدينه دستور داد تا خانه آن حضرت را بسوزاند، اما امام توانست آتش را خاموش كند و جان خود را نجات دهد و در آن حال مى‏فرمود: «من فرزند شريف‏زادگان عالمم، من فرزند ابراهيم خليل اللّه هستم.»[681] مقصود حضرت از اين گفته، ابراهيم عليه السّلام بود كه خدا از آتش نجاتش داد. بنا به گزارش ابن خلّكان، «منصور رجال برجسته را به عراق دعوت كرد، ولى امام جعفر صادق عليه السّلام عذر خواست؛ چون قصد داشت در مدينه بماند. منصور قبول نكرد، پس امام جعفر صادق عليه السّلام‏

ص: 247

اجازه خواست براى رسيدگى به كارهايش بماند و با كمى تأخير بيايد. منصور اين خواسته را نيز رد كرد. امام به منصور گفت: «از پدرم و او نيز از پدرش و او از جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيد كه فرمود: هركس به طلب روزى خارج شود، خدا به او روزى مى‏دهد، و هركس با خانواده‏اش بماند، خدا اجل او را تمديد مى‏كند.» منصور گفت: «آيا واقعا اين را از پدرت شنيده‏اى و او از پدرش و او نيز از جدّش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است؟» گفت:

«خدا را شاهد مى‏گيرم كه چنين است»، پس منصور از آمدن حضرت به عراق گذشت كرد و اجازه داد امام با خانواده خود در مدينه باقى بماند.[682] و[683]

با وجود كناره‏گيرى امام جعفر صادق عليه السّلام از سياست و مطالبه نكردن خلافت و نارضايتى آن حضرت از قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم، امام به فرزندانش موسى و عبد اللّه اجازه داد تا به اين قيام ملحق شوند. اصفهانى روايت مى‏كند كه محمد نفس زكيه خواست موسى و عبد اللّه فرزندان امام جعفر را از مشاركت در قيام خود معاف كند، اما امام به آن دو فرمود «نزد او بازگرديد، من كسى نيستم كه خودم و شما را از همراهى او دريغ دارم.» فرزندان امام نيز تا آن هنگام كه نفس زكيه كشته شد، همراه او بودند.[684]

بى‏شك منصور از امام جعفر صادق عليه السّلام به سبب پيوستن فرزندانش به قيام نفس زكيه، خشمگين بود، و خشم او زمانى بيشتر شد كه آن حضرت به حسن بن زيد پس از شكست قيام نفس زكيه پناه داد. (حسن بن زيد بعد از كشته شدن پدرش، زيد بن على، نزد امام پرورش و تربيت يافته بود.) هم‏چنين وقتى كه امام جعفر صادق عليه السّلام يحيى بن عبد اللّه را پس از مرگ برادرانش، نفس زكيه و ابراهيم پناه داد، خشم منصور به اوج رسيد.[685]

منصور پس از پايان يافتن قيام نفس زكيه، در سال 146 ق به سرزمين حجاز آمد و امام جعفر صادق عليه السّلام را نزد خود فراخواند. ملاقات آن دو در ربذه بود.[686] امام جعفر درباره آنچه‏

ص: 248

در اين ملاقات گذشت، گزارش داده و فرموده‏اند: «وقتى مرا بعد از قتل محمد بن عبد اللّه بن حسن نزد ابو جعفر منصور بردند، وى مرا با كلامى تند مورد خطاب قرار داد و گفت:

اى جعفر! از كار محمد بن عبد اللّه كه او را نفس زكيه مى‏ناميد و آنچه بر سر او آمد، آگاهى، اكنون هر آن منتظرم فردى از شما حركتى كند تا صغيرتان را به كبيرتان ملحق سازم.»[687]

منصور دستور داده بود اموال و باغ‏هاى بنى حسن و بسيارى از علويان و هاشميان را مصادره كنند.[688] ازاين‏رو، امام جعفر صادق عليه السّلام در اين ملاقات از منصور خواست باغش را كه عيسى بن موسى، سردار منصور، دستور داده بود مصادره شود، به او بازگرداند[689] تا قوت زندگى خود را از درآمد آن فراهم كند. منصور از اين خواسته امام خشمگين شد و فرياد زد: «با من به اين لحن سخن مى‏گويى؟» سپس افزود: «شما كه ديدى چگونه مردم مدينه بر جنگ با من متفق شده بودند! من مى‏خواستم سپاهى را به سمت آنان گسيل كنم تا چاه‏هاى آن‏ها را كور كند و از ثمره‏هاى نخلشان منعشان كند!» امام صادق عليه السّلام اين تهديد منصور را با آرامش و بردبارى پاسخ داد و او را نصيحت كرد و فرمود: «اى امير مؤمنان! همانا به سليمان نعمت عطا شد و او سپاس‏گزارى كرد، و ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد، و به يوسف ستم شد ولى او عفو كرد، حال تو به هركدام از ايشان كه خواستى اقتدا كن كه خداوند تو را از نسل كسانى قرار داده كه مى‏بخشند و در مى‏گذرند.»[690]

امام جعفر صادق عليه السّلام در حق‏گويى شجاع بود و از تملّق و چاپلوسى پرهيز داشت و آنچه را ديگران از مراوده با منصور در نظر داشتند، طالب نبود. روزى منصور، امام جعفر را خواست و او را به سبب قطع رابطه‏اش ملامت كرد و گفت: «چرا آن‏گونه كه مردم به ديدن ما مى‏آيند، تو نزد ما نمى‏آيى؟» امام جعفر پاسخ داد: «ما از دنيا چيزى نداريم كه براى آن از تو بترسيم، و تو نيز از آخرت چيزى ندارى كه آن را در تو بجوييم و نه به تو نعمتى رسيده‏

ص: 249

تا به آن تو را تهنيت گوييم و نه خود را در نقمتى مى‏بينى تا تو را تسلّى دهيم.» منصور به او گفت: «بيا و هم‏صحبت ما شو، تا شايد اصلاحمان كنى.» حضرت فرمود: «كسى كه طالب دنيا باشد، تو را نصيحت نمى‏كند و كسى كه طالب آخرت باشد، با تو هم‏صحبت نمى‏شود.»[691]

پس از سركوبى قيام ابراهيم بن عبد اللّه در بصره و كشته شدنش، منصور دستور داد تا بنى حسن را به عراق بياورند، هم‏چنين امر كرد امام جعفر صادق عليه السّلام نيز همراهشان باشد.

امام جعفر صادق عليه السّلام اين رويدادها را چنين نقل مى‏كند: «پس از اين‏كه ابراهيم بن عبد اللّه در باخمرى كشته شد، ما از مدينه حركت كرديم و هيچ يك از افراد بالغ خاندان ما در مدينه باقى نماند و همگى به كوفه رفتيم و در آن شهر، يك ماه مانديم و هر آن، منتظر بوديم كه كشته شويم. روزى ربيع حاجب نزد ما آمده و گفت:" كجايند اين علويان؟ دو نفر از مردان باتدبير و كياست خود را انتخاب كنيد تا نزد امير مؤمنان روند!"؛ پس من و حسن بن زيد نزد منصور رفتيم و چون مقابل او قرار گرفتيم به من گفت:" تويى كه علم غيب مى‏دانى؟" گفتم:" كسى جز خدا از غيب خبر ندارد". منصور گفت:" تويى كه مردم برايت خراج مى‏آورند؟" گفتم:" اى امير مؤمنان! خراج را تنها نزد شما مى‏آورند." منصور گفت:

" مى‏دانى براى چه شما را خواستم؟" گفتم:" نه". گفت:" مى‏خواهم كه محله‏هاى شما را ويران كنم و دلهاتان را ترسان و لرزان سازم و ...".» به‏هرحال، منصور از امام درگذشت و به او هداياى نفيسى داد و حضرت را به مدينه بازگرداند.[692]

امام جعفر صادق عليه السّلام به مدينه بازگشت و در آن‏جا باقى مانده عمر شريفش را به امر علم و دين سپرى كرد.[693] وفات آن حضرت در سال 148 ق بود.[694] كتاب‏هاى شيعه، منصور را متهم مى‏كنند كه فردى را ترغيب كرد تا دسيسه كند و انگور سم‏آلود به امام بدهد، بنابراين، حضرت درحالى‏كه مسموم بود، از دنيا رفت. البته ما نمى‏توانيم بر اين قول تأكيد

ص: 250

كنيم؛[695] چرا كه اصفهانى امام جعفر صادق عليه السّلام را جزء آن گروه از آل ابى طالب نمى‏آورد كه به دست عباسيان كشته شده‏اند،[696] و يعقوبى نيز مى‏نويسد كه چون منصور از فوت جعفر صادق عليه السّلام آگاه شد، ناراحتى و اندوه شديدى از خود نشان داد و پيوسته مى‏گريست تا اين‏كه محاسن او از اشك، تر شد.[697] منصور، امام جعفر صادق عليه السّلام را اين گونه وصف مى‏كرد:

«او از برگزيدگان خدا بود و از كسانى به شمار مى‏آمد كه به سوى نيكى‏ها شتابان بودند.»[698]

شيخ ابو زهره هم منصور را از اتّهام قتل امام صادق عليه السّلام با سمّ، مبرّا مى‏داند و يادآور مى‏شود كه هرچند منصور به دنبال تحكيم سلطه و دفع رقيبانش بود، برايش آشكار شده بود كه امام صادق عليه السّلام رو در روى او نيست، افزون بر اين، در مجالسى كه با حضرت ملاقات مى‏كرد، اگر ظنّ و اتهامى به امام داشت، اين حالت به اطمينان و وثوق منتهى مى‏شد. ديگر اين‏كه، وفات امام صادق عليه السّلام زمانى روى داد كه امور براى منصور تثبيت شده بود و او از جانب علويان اطمينان داشت كه بر او خروج نمى‏كنند. بنابراين، در حالتى كه امور خلافت سامان يافته، منصور به كارى اقدام نمى‏كند كه زمينه بروز كينه‏هاى كهنه‏اى را كه مصادر شيعه به آن اشاره مى‏كنند، فراهم آورد.[699] رونلدسن خاورشناس اين اتهام‏ها را برآمده از عقيده شيعه نسبت به سرنوشت امامان خود مى‏داند كه معتقدند به جز امام على و امام حسين و امام مهدى عليهم السّلام، بقيه آنان، مسموم از دنيا رفته‏اند.[700] اساس اين ديدگاه،

ص: 251

احاديثى است كه مى‏گويند: امام به مرگ طبيعى نمى‏ميرد؛ يعنى مرگ امام از نوعى نيست كه سنت‏هاى احتمالى مرگ و زندگى اقتضا مى‏كند.[701]

اين بود تاريخ سياسى زندگانى امام جعفر صادق عليه السّلام و موضع او نسبت به ابو العباس و منصور (دو خليفه عباسى) و نهضت‏هاى زيدى كه رهبرى آن‏ها با محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم بود.

انديشه‏هاى سياسى شيعيان اماميه‏

دو فرقه اماميه و زيديه پرنشاطترين فرقه‏هاى شيعه در عصر عباسى اول بودند كه پرچم مبارزه سياسى را با دولت عباسى برافراشتند. اين دو فرقه در دوره اموى پديدار شدند و انديشه‏هايشان در عصر عباسى تطور يافت. در اين بحث به انديشه‏هاى سياسى اماميه اشاره مى‏كنيم.

ظهور شيعيان اماميه در عصر اموى بود. آنان اتفاق نظر داشتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله «با ذكر نام و بالا بردن دست راست حضرت على عليه السّلام به امامت او تصريح فرمود. پيامبر، حضرت را به امامت امت منصوب كرد و خليفه خود گردانيد و غير از على عليه السّلام را از اين امر بازداشت، اما امت با واگذارى امر خلافت به كسى غير از على، سركشى كردند و كافر شدند.»[702] و[703] اماميه بر اين باور بود كه امامت از نوع مصالح عمومى نيست كه به نظر و

ص: 252

تعيين امت واگذار شده باشد، بلكه آن، ركن دين و پايه اسلام است و جايز نيست كه پيامبرى از آن غفلت كند يا به امت واگذارش كند، بلكه بر او واجب است كه براى امت امامى تعيين كند كه آن امام بايد از تمامى گناهان كبيره و صغيره، پاك باشد، و على عليه السّلام همان كسى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را به امامت تعيين فرمود. شيعيان در اين باره، نصوصى را هم نقل كرده و آن را به مقتضاى مذهب خود تأويل مى‏كنند.[704]

اماميه به دليل نسبت خود با امام‏[705] (كه همان خليفه است) و تمركز تعاليم خود بر محور امامت، به اين نام خوانده شده‏اند. ايشان بر اين باورند كه بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على ابن ابى طالب عليه السّلام مستحق خلافت است. اين استحقاق صرفا نه به دليل شايستگى و لياقت آن حضرت و نه به سبب آن‏كه صفات مورد اشاره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تنها بر على عليه السّلام منطبق است، بلكه به سبب نص صريح بر نام اوست. هم‏چنين شيعيان عقيده دارند كه پيشوايان دين، يعنى على و فرزندانش از نسل فاطمه، يكى پس از ديگرى تعيين شده‏اند، و از نظر آن‏ها امام‏شناسى و پذيرش اصل نص، اصلى از اصول ايمان است.[706]

ص: 253

آنان بر اين باورند كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله با على بن ابى طالب عليه السّلام در روز غدير خم بيعت كرد. يعقوبى روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بعد از بازگشت خود از حجة الوداع در مكانى به نام غدير خم، در هجدهم ذى‏حجه فرود آمد و در آن‏جا براى مردم خطبه خواند و دست على عليه السّلام را گرفت و فرمود: «هركس من مولاى اويم، پس اين على مولاى اوست»،[707] و سپس حضرت فرمود: «اى مردم! من شما را ترك و به جايگاه ابدى سفر مى‏كنم و شما در حوض كوثر بر من وارد مى‏شويد و آن وقت من درباره ثقلين از شما مى‏پرسم. ببينيد كه پس از من با آن دو ثقل چگونه رفتار مى‏كنيد. مردم گفتند: اى رسول خدا! آن دو ثقل كدامند؟ فرمود: ثقل اكبر و آن كتاب خداست كه همچون طنابى است كه يك سوى آن در دست خدا و سوى ديگر آن در دست شماست، به آن چنگ زنيد تا گمراه و دگرگون نشويد، و [ثقل ديگر] عترت من است كه همان اهل بيت من مى‏باشند.»[708] و[709]

بنابراين، امامت نزد شيعيان اماميه، عقيده‏اى دينى است، نه امرى دنيوى يا امرى كه بنابر مصلحت باشد، و ائمه‏اى كه متولى امر امامت مى‏شوند، آن را از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به دست مى‏آورند. بر اين اساس، رسول خدا به على عليه السّلام وصيت كرد و على به حسن، و حسن به حسين عليهما السّلام و هم‏چنين بود تا اين‏كه امر امامت به امام جعفر صادق عليه السّلام رسيد. بعد از آن حضرت، بين شيعيان اثناعشرى و اسماعيلى در امر امامت اختلاف پيش آمد؛ اسماعيليان امامت را براى اسماعيل، و اماميه آن را براى امام موسى كاظم عليه السّلام و بعد از وى‏

ص: 254

[710]

 

براى امام رضا عليه السّلام و بعد از او امام محمد جواد عليه السّلام و امام على هادى عليه السّلام و سپس امام حسن عسكرى عليه السّلام و بالاخره براى پسرش (محمد) مى‏دانند، و محمد امام دوازدهم است كه در «سرّ من رأى» غايب شده و شيعه، انتظار ظهورش را مى‏كشد.[711]

شيعيان اماميه، منادى عصمت‏[712] ائمه عليهم السّلام هستند. يكى از علماى شيعه، عصمت را چنين تعريف مى‏كند: عصمت دورى اختيارى از ارتكاب گناه و اشتباه، و در نتيجه لطف الهى به معصوم است، و اين لطفى است كه چنانچه شامل حال كسى شود، او را از ارتكاب گناه بازمى‏دارد، و اين بازدارندگى از روى اجبار نيست؛ يعنى با وجودى كه معصوم قدرت مبادرت به معصيت و ترك طاعت دارد، به آن اقدام نمى‏كند.[713] و تا وقتى كه امام، وصى است، بايد از خطا و فراموشى معصوم باشد، چه رسد به اين‏كه گناه كند،[714] و اين عصمت، هم در ظاهر و هم در باطن، و هم در زمان امامت و هم پيش از امامت است، حتى عصمت از هنگام تولد امام در او موجود است.[715]

رونلدسن مستشرق، در بحث تعيين رابطه بين تعاليم شيعه و تاريخ سياسى آن‏ها، معتقد است كه نظريه عصمت انبيا در اسلام به شكلى كه مطرح است و با اهميتى كه دارد، مديون تكامل علم كلام نزد شيعه است و شيعيان اولين كسانى هستند كه درباره اين عقيده بحث كرده‏اند و ائمه خود را به آن موصوف كردند. هم‏چنين وى بر اين نظر است كه احتمالا اين فكر در عهد امام جعفر صادق عليه السّلام، يعنى در نيمه اول قرن دوم هجرى بروز كرده است؛ زمانى كه شيعه مى‏خواست ادعاهاى ائمه را در برابر خلفاى اهل سنت اثبات‏

ص: 255

كند. ازاين‏رو، عقيده عصمت پيامبر، با اين توصيف كه پيامبران رهبران يا هاديان دين هستند، پيدا شده است.[716]

نظريه اين خاورشناس، از حقيقت مهمّى پرده برمى‏دارد و آن اين‏كه بحث در موضوع عصمت از جانب شيعيان، واكنش يا مقابله آنان با خلفايى بود كه از نظر آن‏ها غاصب بودند. و اگر اين بخواهد بر امرى دلالت كند، اين است كه نظريه عصمت، كه از اصلى‏ترين بحث‏هاى دينى است، ارتباط محكمى با سياست دارد، هرچند منشأ آن سياسى نباشد.

متكلّمان شيعه هم بحث وجوب عصمت ائمه را پيش از بحث عصمت انبيا آغاز كرده، سپس به اين اعتبار كه پيامبران شأن والاترى دارند، عصمت انبيا را به آن افزوده‏اند. از سوى ديگر، موضع هر فرقه سياسى در اسلام نسبت به عصمت، ارتباط محكمى با موضع آن‏ها نسبت به امامت دارد و از ارتباط آن با نبوت بيشتر است، امامت هم پيش از اين‏كه موضوعى دينى باشد، يك موضوع سياسى است.[717] و[718]

شيعه اماميه بر اين باورند كه ائمه ايشان علم نبىّ و علوم همه انبيا را به ارث برده‏اند، و اين ديدگاه در دوران امام جعفر صادق عليه السّلام كاملا آشكار بود.[719] شيعيان اماميه، امامت مفضول‏

ص: 256

را با وجود افضل نمى‏پذيرند؛[720] چرا كه اين امر مخالف نظر قرآن كريم است.[721] هم‏چنين بر اين عقيده‏اند كه اگر كسى امامت مردم را در احكام و علوم و اصول دينى آنان بر عهده داشته باشد، واجب است از همه آن‏ها شايسته‏تر، عالم‏تر و عابدتر باشد.[722]

مهم‏ترين آراى امام جعفر صادق عليه السّلام‏

ديدگاه‏ها و آموزه‏هاى سياسى شيعه اماميه بعد از شكل‏گيرى دولت عباسى و در دوره امام جعفر صادق عليه السّلام نمايان شد. امام جعفر معتقد بود كه حكومت برپايه عصبيت بين عموزادگان شكل مى‏گيرد و مى‏فرمود: «دولت دنيا بر كسى پايدار نمى‏ماند، مگر با وجود پسرعموها كه به يكديگر با ملاطفت نيكى مى‏كنند و نسبت به همديگر مؤدب و بر يارى هم مجتمع‏اند و در حضور هم، وحدت كلمه و عمل دارند و در غياب بعضى از آنان، عليه يكديگر نيستند. با چنين افرادى است كه عمر دولت‏ها طولانى مى‏شود و ملك برقرار مى‏ماند. و قومى بعد از عزت، ذلت نمى‏بينند، مگر اين‏كه ضعيف شوند، و ضعيف نمى‏شوند، مگر اين‏كه متفرّق گردند، و متفرق نمى‏گردند، مگر اين‏كه به همديگر دشمنى ورزند، و دشمنى نمى‏ورزند، مگر اين‏كه به هم حسادت كنند، و حسادت نمى‏كنند، مگر اين‏كه بعضى خواستار برترى بر بعضى ديگر باشند.»[723] شكى نيست كه اين عبارت‏ها معنا و منظور خاص خود را داشتند و خطاب به خلفاى عباسى بودند كه به جنگ و كشتار پسرعموهاى علوى خود مبادرت كرده بودند، و منصور، محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را به قتل رسانده بود.

هرچند امام جعفر صادق عليه السّلام همانند امام زين العابدين و امام محمد باقر عليهما السّلام علنا قيام نكرد و نيز فرزندان عموى خود، نفس زكيه و ابراهيم را از قيام برحذر داشت،[724] در همان‏

ص: 257

زمان وى زير بار حكومت ظالم يا غاصب نرفت و به صراحت فرمود كه حكومت بنى اميه غاصبانه بود؛ حكومت عباسى هم در همان دوره بود و مدركى كه دلالت كند نظر آن حضرت درباره عباسيان با نظر ايشان درباره امويان متفاوت است، يافت نمى‏شود. و اما معناى سكوت آن حضرت اين بود كه عقيده داشت قيام بدون تدبير، پرضرر است، و هر عملى كه ضررش بيشتر از نفعش باشد، شرعا حرام است. هم‏چنين امام جعفر صادق عليه السّلام معتقد بود كه حكومت غصبى، خودش خود را نابود مى‏كند و واجب است كه فرد غاصب را در همان دوره‏اى كه قوى است ترك كنند، تا ستاره‏اش افول كرده، دوره انحطاط او فرا رسد و سپس شخص طرفدار عدل براى حكومت به پا خيزد و با نيروى حق و شورا و بيعت صحيح، بر آن دست يابد. اين ديدگاه‏هاى امام، از ماجراى برخوردهاى آن حضرت با خاندان عبد اللّه بن حسن معلوم مى‏شود. هم‏چنين امام صادق عليه السّلام معتقد بود اطاعت از حكومت بنا به حكم فقهى واجب است تا آن‏كه تغيير حكومت انجام شود، البته نه تغييرى كه به سبب قيام از روى فتنه است و نه خروجى كه عاقبت آن شكست باشد و به ستم‏هاى بيشتر و شديدتر بينجامد؛ چرا كه پيروزى اين گونه براى غاصب، او را قوى‏تر، و رقيب او را ضعيف‏تر مى‏كند.[725]

امام جعفر صادق عليه السّلام با تبعيت از سيره پدران خود، ابو بكر و عمر و عثمان را طعن نمى‏كرد،[726] بخصوص اين‏كه امام جعفر صادق عليه السّلام از ناحيه مادر به ابو بكر صديق منسوب‏

ص: 258

بود و به اين انتساب، مباهات مى‏كرد.[727] هم‏چنين امام جعفر عمل مردمان عراق را در دشنام به ابو بكر و عمر[728] ردّ مى‏كرد.[729]

ص: 259

امام جعفر صادق عليه السّلام كه شاهد ظلم و ستم ابو العباس و ابو جعفر، دو خليفه عباسى، بر علويان و پيروان آنان بود، به عقيده تقيّه تمسّك جست،[730] و شيعيان تنها به نفرين دشمنان و بدخواهان خود بسنده كردند.[731] امام صادق عليه السّلام مى‏فرمود: «تقيّه دين من و دين پدران من است.» هم‏چنين مى‏فرمود: «هركس به تقيّه عمل نمى‏كند دين ندارد.» نويسندگان شيعه بر اين باورند كه تقيّه، شعار اهل بيت عليهم السّلام بود، براى اين‏كه از خود و يارانشان دفع ضرر كنند و مانع ريخته شدن خون خود شوند و امور مسلمانان را اصلاح كرده، بين آنان وحدت كلمه برقرار سازند.[732]

ص: 261

فصل چهارم تقابل فكرى شيعيان و عباسيان و موضع امام ابو حنيفه و امام مالك نسبت به حركت‏هاى شيعى‏

پايه‏هاى جهاد فكرى‏

دو خاندان علوى و عباسى در عصر خلفاى راشدين و اموى در كنار هم بودند، تا اين‏كه سال 98 ق ابو هاشم، امام علوى، به امامت محمد بن على، امام عباسى، وصيت كرد،[733] از اين‏جا بود كه هركدام از اين دو خاندان، روش خاص خود را پى گرفت، درحالى‏كه هدف آن‏ها پايان بخشيدن به دولت اموى و دست‏يابى به خلافت بود. آنچه شد، قيام دولت عباسى و دست يافتن اين خاندان به خلافت بود.[734] از اين به بعد، نزاعى شديد و پيوسته بين عباسيان و دولت مردانشان از سويى، و علويان و شيعيانشان از سوى ديگر، آغاز شد.

اين رودررويى به دو شكل متمايز خود را نشان داد. شكل اول آن، حركت انقلابى مسلحانه بود كه در آن پيشوايان علوى عليه خلفاى عباسى قيام كردند[735] و سپاهيان عباسى در نقاط مختلف سرزمين‏هاى اسلامى و در ميادين نبرد با نيروهاى علوى و پيروانشان جنگيدند.[736] ماهيت اين گونه تقابل را رويارويى نظامى و برخورد جنگى تشكيل مى‏داد.

ص: 262

اما شكل دوم، رويارويى فكرى بود كه برپايه انديشه و بيان، به جاى جنگ با شمشير، استوار بود. اين جهاد فكرى از اشكال تقابل بين عباسيان و علويان و از ابزار حركت‏هاى شيعى و هم‏چنين از نتايج آن بود. هم‏چنين اين جهاد فكرى جزء وسايل تبليغى يا جزء وسايل آماده‏سازى افكار و افراد براى مشاركت در نبردهاى نظامى و حركت‏هاى مسلحانه بود.

مى‏دانيم كه عرب اهل فصاحت و بلاغت است و به لغت خود مباهات مى‏كند؛ چرا كه عربى، زبان قرآن كريم است. ازاين‏رو، بايد زبان عربى و ادبيات آن، در اين نزاع فكرى كه بين علويان و عباسيان جريان داشت، نقش ايفا كند. ادبيات در دو شكل عاطفى نزد شيعه بروز كرد: يكى، در قالب غضب و ديگرى، در قالب اندوه. اما غضب آنان به سبب دست‏يابى عباسيان به خلافت و ناكامى علويان بود، هم‏چنان كه بروز عواطف آنان به شكل حزن و اندوه، به سبب رفتار زشت عباسيان با شيعيان و زياده‏روى آن‏ها در اذيت و آزار و قتل پيشوايان علوى بود.[737]

ادبيات تشيع به سان آينه‏اى شد كه رنج‏هاى اهل بيت را منعكس مى‏كرد. آنان احاديثى را به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت مى‏دادند كه در آن‏ها حضرت از سختى‏هاى اهل بيت خود خبر مى‏داد؛ سختى‏هايى كه براى آنان امتحان و آزمايش بود. شيعيان به تاريخ اهل بيت، شكلى مدعيانه و نمايشى تراژديك دادند و مى‏بينيم كه تاريخ آن‏ها از زمان حادثه كربلا شامل سلسله پيوسته‏اى از ظلم و ستم و آزار در حق آن‏هاست. شيعيان اخبار خود را در نوشته‏هاى متعدد و فراوان و به صورت شعر و نثر، در شرح احوال شهداى خود نگاشتند، به گونه‏اى كه نگارش مقاتل اين شهدا يكى از ويژگى‏هاى شيعه است.[738]

آنچه رويارويى فكرى علويان و عباسيان را نشاط مى‏بخشيد، شهرت اين دو خاندان هاشمى در بلاغت و فصاحت بود. مورّخان همواره خلفاى عصر اول عباسى را به علم و ادب و فصاحت گفتار ستوده‏اند. ابو العباس نشستن با علما را دوست مى‏داشت و ادبا را تشويق مى‏كرد و به شعرا صله مى‏داد،[739] و منصور، آن‏گونه كه صاحب فخرى او را توصيف‏

ص: 263

مى‏كند، از عاقلان و عالمان صاحب‏نظر بود.[740] اما مهدى، استاد او مفضل ضبى بود كه يكى از بزرگان زمان خود به شمار مى‏رفت و فرهنگ عربى پربارى را به مهدى تلقين كرد، از اين‏رو، مهدى به اين‏كه شاعرى بى‏همتا و راوى حديث است، شهرت يافت، همان‏گونه كه اهل فصاحت و بلاغت بود.[741] هادى نيز، با وجود خلق بدى كه داشت، طبق توصيف مسعودى، بسيار اديب و ادب‏دوست بود.[742] بغداد در عهد هارون الرشيد شاهد نهضت ادبى و فكرى بزرگى بود و علما و شعرا و فقها و قرّاء و قاضيان و كاتبانى كه در دربار هارون الرشيد، بودند در دربار هيچ يك از خلفا جمع نشدند.[743] به رغم آنچه مورّخان درباره امين مى‏گويند، او فردى فصيح و بليغ و اديب بود.[744] و اما عصر مأمون، دوره پيشرفت علوم و ادبيات و نشر كتاب‏هاى مرجع بود كه در اشكال گوناگون، مواد نهضت فكرى دوران وى را شكل مى‏دادند.[745]

در همان زمان، بيشتر پيشوايان علوى، چه امامى و چه زيدى، سرگرم آموزش‏هاى علمى، ادبى، دينى و فقهى بودند و حتى همگى آنان از اين جنبه بر خلفاى عباسى برترى داشتند. اين امر به دو سبب بازمى‏گشت: اولا، خلفاى عباسى سرگرم امور سياسى و ادارى و از آن بالاتر، مشغول لذت‏هاى دنيوى و عافيت‏طلبى بودند. ثانيا، عباسيان خاندانى بودند كه حكومت را در دست داشتند و فرقه يا حزب يا جماعتى همچون علويان و پيروانشان نبودند كه آموزه‏ها و ديدگاه‏هاى سياسى و دينى و فقه مختص به خود را دارا باشند. علاوه بر اين، خاندان ابو طالب از عصر جاهلى به خاندان علم و ادب مشهور بودند و اين شهرت در عصر اسلامى هم استمرار يافت.[746]

ص: 264

پيشوايان علوى خود را وارث علم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام مى‏دانستند،[747] به‏ويژه كه بدانيم اين پيشوايان معصوم هم هستند. جيلانى درباره امام مى‏گويد: «اگر هيچ معصومى در بين مردم نباشد، در هيچ علمى اطمينان قاطع به دست نمى‏آيد.»[748] شيعه اماميه طبق عقيده‏اى صفات امام و علم او را تعريف مى‏كند. مظفر، يكى از علماى شيعه، مى‏گويد: «ما معتقديم كه امام همچون نبىّ بايد در صفات كمالى، شايسته‏ترين مردم باشد. او علم، معارف و احكام الهى و تمام دانسته‏ها را از نبىّ يا امام قبل از خود مى‏گيرد و اگر با موضوعى نو روبه‏رو شود، قطعا از راه الهام و با نيروى قدسى كه خداوند تعالى به او داده است، به آن آگاهى مى‏يابد، و اگر به چيزى توجه كند و بخواهد آن را به صورت حقيقى‏اش بداند، وى در آن خطا نمى‏كند و امر بر وى مشتبه نمى‏شود و در هيچ يك از اين امور به براهين عقلى يا آموزش‏هاى معلّمان نيازى ندارد، هرچند علم او قابل افزايش و عمق يافتن است. ازاين‏رو، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در دعاى خود مى‏فرمود:" ربّ زدنى علما ..."»[749]

بدين‏سان، اگرچه خلفاى عباسى صاحب حكومت و مقام و نفوذ شدند، پيشوايان علوى هم مورد تكريم و احترام مسلمانان بودند، چون در علم و فقه و ادب چيرگى داشتند، به گونه‏اى كه مسلمانان از هر جا نزد ايشان مى‏آمدند.[750] بدين‏گونه، ائمه علوى فقدان خلافت و سلطنت را جبران كردند. هم‏چنين در مواردى اشتغال پيشوايان علوى به علم و معرفت، پوششى بود كه در وراى آن برخى فعاليت‏هاى سياسى خود را پنهان مى‏كردند.

امامان علوى، حاملان علم خاندان على عليه السّلام بودند. در حقيقت، علوم آنان كاملا متفاوت از علم سنّت پيامبر نبود. على عليه السّلام از خواص صحابه بود كه ديرزمانى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هم‏نشينى داشت، به گونه‏اى كه در خانه آن حضرت پرورش يافت، اما

ص: 265

سخت‏گيرى امويان بر علويان و اين‏كه آن‏ها به نقل احكام ابو بكر و قضاوت‏هاى عمر بسنده كردند و احكام و قضاوت‏هاى على عليه السّلام را كنار نهادند، موجب ماندگارى علم امام على عليه السّلام در خاندانش و نيز محروميت علماى سنّى از ميراث علمى امام على عليه السّلام شد، از اين‏رو، علويان وارث آن شدند.[751]

با وجود دشمنى سياسى بين خلفاى عباسى و پيشوايان علوى، عباسيان به برترى و تقوا و نبوغ علمى امامان علوى معترف بودند و حتى بر علويانى كه در ميادين جنگ با شمشير سپاهيان عباسى كشته مى‏شدند، مى‏گريستند، همان‏گونه كه منصور بر نفس زكيه و برادرش ابراهيم بعد از كشته شدنشان گريست‏[752] و هادى نيز بر حسين بن على، آن وقت كه سپاهيانش سر اين علوى انقلابى را نزد او آوردند، گريه كرد.[753] منصور نيز با وجود دشمنى سياسى و نزاع و درگيرى‏هايى كه بين او و امام صادق عليه السّلام وجود داشت، بر فضل و نبوغ امام جعفر صادق عليه السّلام شهادت داد و چون از مرگ او آگاه شد، آن‏چنان گريست كه محاسنش از اشك، تر شد،[754] عبد اللّه بن حسن، امام زيدى نيز محدّثى ثقه و مورد اعتماد بود.[755]

اشكال رويارويى فكرى‏

نزاع فكرى بين خلفاى عباسى و پيشوايان علوى صورت‏هاى متعددى پيدا كرد. يكى از اين صورت‏ها خطابه‏هايى است كه بين ايشان مبادله شده است. از مشهورترين اين نزاع‏هاى فكرى، نامه‏هايى است كه بين منصور و نفس زكيه، پيش از آن‏كه امام علوى در مدينه قيام خود را علنى سازد، رد و بدل شد.[756] هم‏چنين بعضى خلفاى عباسى مثل هارون الرشيد و مأمون، مجالس مناظره متعددى برپا كردند كه بعضى از امامان علوى در آن حاضر مى‏شدند.

ص: 266

نهضت تدوين حديث در عصر عباسى هم از تحركات شيعه تأثير پذيرفت. رونلدسن خاورشناس كه در ميان مستشرقان بيشترين اهتمام را به موضوع تشيع داشته، معتقد است كه بعضى از كسانى كه به تدوين حديث اهتمام ورزيدند تحت تأثير خلفاى عباسى قرار گرفتند.

از نظر اين متفكر، موطأ امام مالك بن انس نمى‏تواند جزء صحاح سته به شمار آيد؛ چرا كه اين كتاب، موضوعاتى بس محدود دارد و امام مالك مجبور بود خواسته‏هاى حاكميت سياسى را مد نظر داشته باشد. هم‏چنين رونلدسن بر اين باور است كه احمد بن حنبل، بخارى و مسلم براى جلب رضايت خلفا كار نمى‏كردند، بلكه احاديثى را روايت كردند كه در مدح بنى اميه بود يا ادعاهاى شيعه را تأييد مى‏كرد، همان‏گونه كه ترمذى آخرين فصل از صحيح خود را به ذكر «فضايل اهل بيت» اختصاص داده و صحاح ستّه نيز احاديث فراوانى را در بردارند كه در آن‏ها على بن ابى طالب عليه السّلام مدح مى‏شود. در عصر عباسى اول، مردم هم به شنيدن اين احاديث روى آوردند و از آن استقبال كردند؛ زيرا احساسات آن‏ها از ظلم و ستمى كه به وسيله خلفاى عباسى بر پيشوايان علوى اعمال مى‏شد، متأثّر شده بود.[757]

پيشوايان علوى نيز بر آن شدند كه در نهضت تدوين حديث شركت كنند و در صف مقدم آنان امام جعفر صادق عليه السّلام بود كه از غير اهل بيت خود، روايت نمى‏كرد.[758] بلندى مرتبه امام جعفر بين مسلمانان و دقّت و امانت‏دارى او در روايت احاديث و رعايت سلسله سند آن‏ها، موجب اقبال اهل سنت به احاديث مروى از آن حضرت شد.[759] بدين ترتيب، در تدوين و روايت حديث، دو حركت شكل گرفت: حركت عباسى و حركت علوى.

عباسيان و كارگزارانشان از بعضى احاديث كه علويان روايت كرده بودند، بهره بردند؛ مثل ابو يوسف كه در كتاب خود الخراج از حديثى استفاده كرد كه امام جعفر صادق عليه السّلام از پدرش و او از عمر بن خطاب نقل كرده بود و آن اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود با مجوس به شيوه اهل كتاب برخورد شود[760] و اين حكم به فقه جدّ امام صادق، يعنى على بن‏

ص: 267

ابى طالب عليه السّلام متصل است كه فتوا داده بود مجوس امّتى هستند كه كتاب دارند و آن را قرائت مى‏كنند.[761]

يكى از اشكال رويارويى فكرى بين عباسيان و علويان، يارى جستن اين دو فرقه از شعرا براى دفاع از ديدگاه‏هاى خود و هجو طرف ديگر بود. هر دو فرقه شعراى خود را داشتند و شعر در آن زمان، كاراترين سلاح و برجسته‏ترين وسيله تبليغ و تأثير در عقول و نفوس بود.

شعراى علوى‏

علويان شاعرانى داشتند كه دوستى ايشان را برگزيده بودند و از ديدگاه‏هاى ايشان الهام مى‏گرفتند و از خلفاى عباسى به رغم اين‏كه قدرت و سلطه داشتند، روى گردانده بودند. سيد حميرى و دعبل بن على خزاعى از مشهورترين شعراى علوى در عصر اول عباسى بودند.

سيد حميرى‏[762] (105- 173 ق) شاعرى بود مربوط به هر دو دوره اموى و عباسى كه معاصر اين دولت‏ها زندگى مى‏كرد. سيد حميرى شاعرى ثروت‏مند بود و شعر را نيكو مى‏گفت. او با اتخاذ روشى زيركانه از آزار و اذيت عباسيان در امان ماند؛ يعنى عباسيان را ازآن‏رو كه از بنى هاشم‏اند، مدح كرد و آنچه خواست از آنان گرفت، عباسيان هم بر او خشم نگرفتند، بلكه او را پاداش هم دادند.[763] سيد حميرى با وجود علاقه شديدى كه به علويان داشت، دشمنان عباسى آنان را نيز به سبب ترس او از خشم عباسيان و رغبت او به گرفتن اموال از ايشان، مدح مى‏كرد.[764]

صاحب أربعاء، در وصف سيد حميرى چنين مى‏گويد كه او در آن واحد، هم يك علوى افراطى و هم يك عباسى معتدل بود. او خالص‏ترين مردم نسبت به آل على بود و اين امر را آشكارا بيان مى‏كرد و از گفتن آن ابايى نداشت. و در همين زمان او نشان مى‏داد كه از

ص: 268

پيروزى بنى عباس شادمان است، نه به اين خاطر كه بر علويان پيروز شده بودند، بلكه از آن‏رو كه ايشان از بنى هاشم هستند و بر امويان غلبه يافته‏اند. او علنا اظهار شادى مى‏كرد و انتظار مى‏كشيد كه روزگار سرورى خاندان امام على عليه السّلام فرا برسد. اين انتظارش در سكوت و آرامش نبود، بلكه براى آل على دعوت مى‏كرد و آنچه در توان داشت، در اين راه به كار مى‏بست. شادى او براى سقوط امويان، تنها عامل مدح او از بنى عباس نبود، بلكه شوق او به پاداش و نگرانى از سخط عباسيان نيز در اين امر نقش داشت؛ او به اموال بنى عباس چشم داشت و خيلى از آن بهره‏مند شد، از سخط آنان هم مى‏ترسيد، ازاين‏رو، همراه قصيده‏اى كه در آن آل عباس را مدح كرد، قصايد طولانى بسيارى در تكريم آل على عليه السّلام سرود.[765]

خلفاى عباسى به آنچه سيد حميرى در مدح علويان مى‏گفت، حساسيتى نشان نمى‏دادند و كارى نمى‏كردند كه خود او را از دست بدهند، به گونه‏اى كه در مدح آنان چيزى نگويد و يا آنان را هجو كند. سيد حميرى، هم عصر ابو العباس، منصور و مهدى بود. او در ابتداى كار، مذهب كيسانى داشت، سپس به مذهب شيعه اماميه روى آورد و امام جعفر صادق عليه السّلام را مدح كرد. مسلمانان بر سيد حميرى به سبب هجو بعضى از صحابه خرده گرفتند؛ صحابه‏اى كه نسبت به بنى هاشم، بخصوص على بن ابى طالب عليه السّلام موضعى خصمانه داشتند و در پيشاپيش اين صحابه ابو بكر و عمر بن خطاب بودند.[766]

سيد حميرى، هم امام جعفر صادق عليه السّلام و هم منصور را مدح كرد. البته امام صادق عليه السّلام از اين شاعر در مقابل مدح خليفه عباسى درگذشت.[767] ما كار سيد حميرى را با وجود آن‏كه بين علويان و عباسيان در چرخش بود، مى‏ستاييم، ازآن‏رو كه او شعوبى نبود، بلكه عربى خالص و از پدر و مادرى يمانى بود. او با ايرانيان پيوندى نداشت و تشيع او پوشش سياسى دروغينى نبود كه شعوبيت و بغض به عرب را در وراى آن نهان كرده باشد.[768]

ص: 269

از ديگر شعراى شيعى عصر عباسى اول، دعبل بن على خزاعى بود كه شيوه كار و جهت‏گيرى او با سيد حميرى تفاوت داشت، به گونه‏اى كه محبت و ولايت كامل خود را متوجه علويان ساخته بود و دشمنى شديدش را نسبت به خلفاى عباسى آشكار مى‏كرد و آن‏ها را به شدت و تندى و صراحت، هجو مى‏كرد. اين شاعر، قصايد ماندگارى در رثاى محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم كه در عهد منصور كشته شدند، و نيز در رثاى حسين بن على كه در عهد هادى عباسى به شهادت رسيد، دارد.[769] دعبل از بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايت عهدى، اظهار رضايت و شادى كرد.

خلفاى عباسى از شعر تند دعبل، در امان نماندند. وى منصور و رشيد و مأمون را هجو كرد و در هجو معتصم نيز اشعار فراوانى گفت، به‏ويژه پس از آن‏كه معتصم بر عناصر ترك اعتماد كرد. معتصم خواست دعبل را بكشد، اما او به بلاد مغرب گريخت و در آن‏جا به هجو عباسيان ادامه داد. وى واثق باللّه، آخرين خليفه عصر اول عباسى را نيز هجو كرد[770] و هجو او معمولا شديد، تند و زننده بود.[771]

شعراى عباسى‏

خلفاى عباسى نيز در اين جهاد فكرى با علويان تقابل داشتند. اين خلفا شاعرانى داشتند كه در حكم زبان‏هاى گويا، آنان را مدح، و دشمنان علوى آن‏ها را هجو مى‏كردند. در پيشاپيش اين شعرا مروان بن ابى حفصه بود كه مربوط به هر دو دوره بود؛ يعنى در اواخر دولت امويان و ابتداى دولت عباسيان مى‏زيست. وى ابتدا ولاى خلفاى اموى را در سر داشت، اما چون عباسيان دولت خود را برپا كردند، او مشكلى در اين نديد كه دوستى خود را نثار آنان كند و آن‏ها را صاحب حق شرعى در خلافت بداند، با اين توجيه كه ايشان از سلاله عباس بن عبد المطلب، عموى رسول اللّه هستند و او به وراثت، شايسته‏تر از

ص: 270

پسر برادرش على بن ابى طالب و خاندانش مى‏باشد. مروان تا زمانى كه به دست شيعيان كشته شد، احساسات آنان را جريحه‏دار مى‏ساخت.[772]

نويسنده كتاب حديث أربعاء مى‏نويسد كه مروان بن ابى حفصه بنده ثروت بود و آن را تقديس مى‏كرد و در باطن، امويان و عباسيان و نيز علويان برايش مهم نبودند، او فقط به منظور رسيدن به ثروت عباسيان، آنان را مدح مى‏كرد، و اگر خداوند امويان يا علويان را بر عباسيان پيروزى مى‏داد، او با دولت جديد همچون دولت قبل برخورد مى‏كرد، پس مروان نه در دوستى با عباسيان خالص بود و نه شاعر حزبى به معناى درست آن بود.[773]

عباسيان نيازمند آن بودند كه كسانى آنان را بر علويان يارى كنند. البته هجو علويان، كارى ساده نبود؛ زيرا احساسات مسلمانان را برمى‏انگيخت، علاوه بر اين، علويان و عباسيان هر دو از خاندان هاشمى بودند، ازاين‏رو، هجو شاعران عباسى در حق علويان معمولا بدون توهين و دشنام بود.[774]

از ديگر شاعرانى كه در جهاد فكرى بين عباسيان و علويان وارد شدند، ابان بن عبد الحميد است. او چنان شيفته ثروت بود كه از عقايد خود در راه رسيدن به مال، چشم‏پوشى مى‏كرد. محور قصيده‏هاى شعرى او حقّانيت عباسيان براى خلافت، بدون قايل شدن حقى براى علويان بود.

خلاصه سخن اين‏كه شيعه به ادبيات غنا بخشيد، آن هم نه فقط از جنبه عقلى، كه از ناحيه سياسى و عاطفى نيز آن را غنى ساخت. شيعيان همواره براى حقّ و در طلب آن و براى ارث و غصب آن، شعر مى‏گفتند؛ سپس بر حقّى كه ضايع شده و خونى كه به ناحق ريخته و حرمت‏هايى كه هتك شده و خانه‏هايى كه به ظلم ويران شده و پيكرهايى كه به دار كشيده شده بود، مى‏گريستند. براى ما هر دو نحله ادبى علوى و عباسى، حاوى فكر و عاطفه و عقل و قلب است و وجود هر دو فرقه را براى ادبيات ضرورى مى‏دانيم.[775]

ص: 271

ابو حنيفه و مالك بن انس، دو امام مذهبى هم در اين رويارويى كه بين علويان و عباسيان برپا شده بود، وارد شدند كه هريك نسبت به پيشوايان علوى و خلفاى عباسى، موضع‏گيرى خاص خود را داشتند.

موضع ابو حنيفه نسبت به علويان و عباسيان‏

در اين‏جا به ميزان ارتباط امام ابو حنيفه‏[776] و شيعه در عصر عباسى اول مى‏پردازيم. البته مورّخان و نويسندگان در ترسيم ابعاد اين ارتباط، هم‏داستان نيستند. بعضى منابع شيعه، ابو حنيفه را از شيعيان مى‏دانند، درحالى‏كه منابع سنّى اين نظر را ردّ مى‏كنند، و بعضى منابع ديدگاهى ميانه اختيار كرده و [با اينكه ابو حنيفه را شيعه نمى‏دانند] موضع نزديك او را به پيشوايان علوى، به سبب دوستى او با خاندان رسول خدا و دشمنى او با عباسيان مى‏دانند.

ابو حنيفه در سال 80 ق در دوران عبد الملك بن مروان، خليفه اموى متولد شد و تا سال 150 ق زندگى كرد. او عصر اموى را در اوج اقتدار و نشاط، و سپس در دوره انحطاط و سقوط آن ديد و دولت عباسى را در دوران نشاط و رونقش درك كرد.[777]

ابو حنيفه در دو دوره اموى و عباسى زندگى كرد. او بر دولت اموى خشمگين و متمايل به علويان بود و خروج بر حاكمان اموى را جايز مى‏دانست، هرچند خود در قيام‏هايى كه عليه دولت اموى برپا شد، عملا شركت نداشت. وى فتوا داد كه قيام زيد بن على بر هشام بن عبد الملك اموى در سال 121 ق، قيامى مشروع است و واجب است كه عموم مسلمانان آن را يارى كنند.[778] زيد نزد ابو حنيفه جايگاهى والا داشت، همان‏گونه كه ابو حنيفه پيوندى محكم با امام محمد باقر عليه السّلام‏[779] و امام جعفر صادق عليه السّلام‏[780] و ديگر فرزندان دودمان علوى‏

ص: 272

داشت.[781] ابو حنيفه با نپذيرفتن امر قضاوت كوفه، ناخشنودى خود را از دولت اموى نشان داد، و چون يزيد بن عمر بن هبيره، والى عراق در عهد مروان بن محمد، آخرين خليفه اموى، آن را بر وى عرضه كرد، او نپذيرفت و به همين سبب، يزيد 110 ضربه شلاق به وى زد.[782]

پس از آن، دولت عباسى كه دولتى هاشمى بود، شكل گرفت. اما ابو حنيفه چه موضعى نسبت به اين دولت داشت؟ شكى نيست كه ابو حنيفه خرسند بود؛ زيرا خلافت به خاندان هاشمى منتقل شد و اين‏ها از خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند، اما او رفتار خلفاى عباسى با علويان، و زياده‏روى‏شان را در ظلم و آزار و قتل آنان تحمل نمى‏كرد؛ چرا كه علويان هم از خاندان رسول كريم بودند.

در دوره منصور، خليفه از ابو حنيفه، به اين اعتبار كه او امام و فقيهى برجسته است، كمك خواست تا به وسيله او با آنچه امام جعفر صادق عليه السّلام در علم و فقه شهرت يافته بود، مقابله كند. منصور، ابو حنيفه را نزد خود خواند و به او گفت: «اى ابا حنيفه! مردم به سبب جعفر بن محمد دچار فتنه شده‏اند، پس مسائل فقهى سختى را براى او حاضر كن.» ابو حنيفه خواسته منصور را اجابت نمود و چهل مسئله از مسائل دين و فقه را براى سؤال از امام صادق عليه السّلام آماده كرد. ابو حنيفه ملاقات با امام را در مجلس منصور، چنين توصيف مى‏كند: «بر منصور وارد شدم، درحالى‏كه جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته بود، پس چون به او نگريستم، چنان تحت تأثير هيبت جعفر بن محمد صادق قرار گرفتم كه ديگر هيبت ابو جعفر منصور بر من اثرى نداشت ...» به‏هرحال، مناظره بين ابو حنيفه و امام صادق عليه السّلام صورت گرفت. خود ابو حنيفه از نتيجه اين مناظره چنين مى‏گويد: «هر چهل مسئله را بر او مطرح كردم و او حتى يك مسئله از آن‏ها را بى‏پاسخ نگذاشت.»[783]

ص: 273

عبد الله بن حسن، بزرگ زيديان هم يكى از خطرناك‏ترين علويان براى خلافت ابو جعفر منصور بود و ابو حنيفه از شاگردان وى بود.[784] گرفتارى عبد اللّه بن حسن و خانواده‏اش و زندانى‏شدن آنان و ظلم و ستم و آزارى كه ديدند، عواطف ابو حنيفه را نسبت به علويان و خشم او را بر منصور برانگيخت، به‏ويژه اين‏كه ابو حنيفه روابطى محكم و دوستانه با عبد اللّه بن حسن داشت.[785]

ابو حنيفه نسبت به خلافت منصور موضعى خصمانه گرفت. اين خصومت، گاهى شكل مبارزه سلبى و گاهى صورت مبارزه ايجابى داشت. شكل منفى و سلبى آن در انتقاد دايم او از عباسيان و نقد سياست آنان در خلال تدريسش و انتقاد او بر امور قضايى آنان و نيز ردّ خدمت به دولت عباسى بود. ازاين‏رو، خشم منصور را عليه خود برانگيخت.[786] اما شكل مبارزه ايجابى او در موضع استوارش نسبت به قيام‏هاى نفس زكيه و ابراهيم بود كه در فصل دوم اين بخش اين موضوع را بررسى كرديم.[787]

اكنون جا دارد بپرسيم آيا موضع ابو حنيفه نسبت به علويان در اثر تشيع و پاى‏بندى وى به تعاليم آن بود يا اين‏كه تمايل او به خاندان علوى، وى را به اين موضع‏گيرى كشاند و يا اين‏كه ابراز احساسات او براى علويان، صرفا در برابر ظلم‏هايى بود كه عباسيان به ايشان روا مى‏داشتند؟

نظر ما اين است كه ابو حنيفه از شيعيان نبود و اظهار تشيع نكرد، اما با علويان نرمش و دوستى داشت و ائمه آنان را به سبب جايگاه والايى كه نزد مسلمانان داشتند و به ديانت و پرهيزگارى و فقه مشهور بودند، مى‏ستود، و بهترين عالم فقيه آن است كه عالمان فقيه ديگر را قدر بداند. افزون بر اين، علويان منسوب به آل پيغمبر بودند. هم‏چنين ابو حنيفه مرثيه‏سراى علويان بود؛ چرا كه تحت فشار ظلم عباسيان قرار گرفته بودند.

بهترين دليل ما براى ادعاى سنى بودن ابو حنيفه، نظر او درباره ابو بكر و عمر است. او

ص: 274

اين دو را مقدم بر على بن ابى طالب عليه السّلام مى‏دانست. ابو حنيفه، ابو بكر را تجليل و تكريم مى‏كرد و مى‏خواست سنت او را در سخاوت و اشتغال به تجارت، پيشه خود سازد.[788] ابو حنيفه، عمر را بعد از ابو بكر مى‏دانست، اما على بن ابى طالب عليه السّلام را بر عثمان بن عفان مقدم مى‏داشت، هرچند كه عثمان را دايم به نيكى ياد و برايش طلب رحمت مى‏كرد و مطلقا كلام زشتى نسبت به او نمى‏گفت.[789] بسيارى از شيعيان و علويان، به‏ويژه امام محمد باقر عليه السّلام، ديدگاه‏هاى ابو حنيفه را نسبت به ابو بكر و عمر و عثمان نمى‏پسنديدند،[790] هر چند شيعيان زيدى از ديدگاه‏هاى او اظهار رضايت مى‏كردند، و مى‏دانيم اين گروه خلافت ابو بكر و عمر را مشروع مى‏دانستند. در حقيقت، ابو حنيفه ارتباط خود را با فرقه‏هاى شيعه به فرقه خاصى منحصر نكرد، بلكه او در ابعاد گوناگون با شيعيان كيسانى و امامى و زيدى ارتباط داشت.

ابو حنيفه در انتخاب خليفه، ديدگاه خاص خود را داشت كه با ديدگاه‏هاى شيعه و ساير فرقه‏ها متفاوت بود. امام ابو حنيفه در پاسخ به منصور هنگامى كه از او درباره خلافت پرسيد، به صراحت چنين گفت: «كسى كه در دين خود طالب رشد و هدايت است، از غضب دورى مى‏جويد. اگر تو ناصح نفس خويش باشى، درمى‏يابى كه در گردآوردن ما در اين مكان، رضاى خدا را در نظر ندارى، بلكه تو با اين كار مى‏خواهى مردم بدانند كه ما آنچه را آرزو دارى، در حقّت مى‏گوييم كه البته اين به سبب ترس از توست (نه به خواست ما)، و تو در حالى خلافت را عهده‏دار شده‏اى كه حتى دو تن از اهل فتوا به آن رضايت ندارند، حال آن‏كه مشروعيت خلافت به نظر و مشورت عموم مؤمنان است.»[791]

شيخ ابو زهره در كتاب ارزش‏مند خود درباره ابو حنيفه اين جمله‏ها را اين گونه تفسير مى‏كند كه ابو حنيفه معتقد بود انتخاب خليفه به وسيله مردم بايد پيش از اين‏كه او به قدرت‏

ص: 275

چنگ زند، انجام شده باشد؛ به عبارت ديگر، خلافت، مشروعيت نمى‏يابد، مگر به انتخاب اوليه مردم و بيعت همه آنان. بنابراين، از نظر ابو حنيفه خلافت به وصايت نيست، و كسى كه خود را بر مسلمانان تحميل مى‏كند، حتى اگر مردم مطيع او شوند و به خلافت او رضايت دهند، خليفه نيست؛ خلافت به انتخاب آزادانه مسلمانان است، پيش از آن‏كه حاكم عملا آن را عهده‏دار شود.[792]

اصفهانى روايت‏هاى بسيارى از تأييد ابو حنيفه درباره قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم عليه دولت عباسى در عهد منصور نقل مى‏كند، اما از شيعى بودن ابو حنيفه به صراحت سخن نمى‏گويد. از جمله روايت‏هايى كه او مى‏آورد اين است كه «ابو حنيفه آشكارا در كار ابراهيم فعاليت مى‏كرد و فتوا مى‏داد كه مردم همراه او خروج كنند.»[793] ابو حنيفه به ابراهيم نامه‏اى نوشت و او را نصيحت كرد كه به كوفه برود، پس به او گفت: «مخفيانه وارد كوفه شو، كه كسانى از شيعيان شما كه در آن‏جا ساكن‏اند، شبانه بر ابو جعفر منصور يورش مى‏برند و او را مى‏كشند يا دستگيرش مى‏كنند و نزد تو مى‏آورند.»[794]

مرحوم استاد احمد امين موضع ابو حنيفه را نسبت به علويان و عباسيان چنين تفسير مى‏كند و مى‏گويد: «منصور به اين نتيجه رسيد كه با سرپيچى ابو حنيفه از بر عهده گرفتن امر قضاوت،[795] شايعه‏هايى كه وى را به تشيع منسوب مى‏كند و اين‏كه او از دولت عباسى ناراضى است، صحت دارد. البته در فتنه‏اى كه بين علويان و عباسيان روى داد، ابو حنيفه بيشتر به نفس زكيه و برادرش ابراهيم گرايش داشت و معتقد بود كه محمد به خلافت شايسته‏تر است و بسيارى از علماى آن زمان نيز بر اين رأى بودند. عباسيان براى آزمايش‏

ص: 276

اين عالمان و شناخت گرايش‏هاى آنان، مناصب حكومتى را به آنان پيشنهاد مى‏دادند و به قبول يا رد آنان، عليه خودشان استدلال مى‏كردند.[796]

رونلدسن، يكى از اولين خاورشناسانى كه عميقا شيعه را تحقيق و بررسى كرده، يادآور مى‏شود كه شيعيان، ابو حنيفه را براى ارتباط دوستانه و محكمش با امام جعفر صادق عليه السّلام محترم شمرده و تكريم مى‏كردند و وقتى او گفت: «اگر عباسيان قصد بناى مسجدى كنند و از وى شمارش آجرهاى آن را بخواهند، او همكارى نمى‏كند؛[797] چراكه ايشان فاسق هستند و فاسق نمى‏تواند عهده‏دار امامت گردد»، شيعيان نسبت به او احساس غرور و افتخار بيشترى كردند. رونلدسن مى‏گويد كه اين گفته ابو حنيفه به منصور رسيد، از اين‏رو، منصور او را به زندان انداخت و در زندان ماند تا وفات يافت. هم‏چنين رونلدسن معتقد است كه ظلم منصور به ابو حنيفه سبب شد او دوستى شيعيان را به دست آورد.[798]

يكى از نويسندگان كه كتابى درباره ابو حنيفه نوشته، پيروى ابو حنيفه را از مذهب شيعه رد مى‏كند و اين گونه، دليل مى‏آورد كه اگر منصور اين حقيقت را مى‏دانست، به هيچ وجه به ابو حنيفه اجازه نمى‏داد كه در كوفه، مركز تشيع، سال‏هاى طولانى تدريس كند.[799]

نظر ما هم اين است كه ابو حنيفه از تأثيرپذيرى ديدگاه‏هاى شيعه و عقايد ايشان به دور بود و او صرفا احساسات و عواطفى نسبت به علويان داشت‏[800] و نسبت به ظلم‏هاى عباسيان بر ايشان، خشمگين بود. ابو حنيفه امام بزرگ اهل تسنن است، درحالى‏كه‏

ص: 277

شيعيان، فقه و معتقدات خاص خود را دارند و ابو حنيفه هيچ‏گاه فقه شيعه را رواج نداد يا از ايشان تأثير نگرفت، چنان‏كه او به استقلال رأى مشهور است. اگر ابو حنيفه بر ديدگاه‏هاى شيعه و آموزه‏هايشان بود، آن را آشكار مى‏كرد؛ زيرا وى به شجاعت و جسارت شهرت داشت، حال آن‏كه موضع او در قبال قيام‏هاى نفس زكيه و ابراهيم، صريح و جسورانه بود. هم‏چنين نپذيرفتن مقام قضاوت نيز در اثر گرايش وى به تشيع نبود؛ زيرا او امر قضا را در عصر اموى هم رد كرده بود. علاوه بر اين، وى به‏طور كلى همكارى با خلفايى را كه به نظرش ظالم مى‏آمدند نمى‏پذيرفت، همان‏گونه كه بسيارى از علما و فقها نيز مناصب حكومتى را رد كردند و بر ابو يوسف، صاحب كتاب الخراج خرده گرفتند كه چرا امر قضاوت را در عهد مهدى عباسى پذيرفته است.[801]

با وجود ارتباط محكمى كه ابو حنيفه را به امام جعفر صادق عليه السّلام پيوند مى‏داد، آن‏ها اختلاف‏نظر بسيارى داشتند. ابو حنيفه در مجلسى متعرض بعضى از ديدگاه‏هاى امام صادق عليه السّلام شد. اين امر موجب گرديد كه يكى از شيعيان تندرو به نام بهلول، سر او را با كلوخى هدف قرار دهد و ابو حنيفه از وى به منصور خليفه عباسى شكايت برد.[802]

در حقيقت، تنها تمايلات سياسى نبود كه در روابط ابو حنيفه با اهل بيت عليهم السّلام آشكار مى‏شد، بلكه ارتباط علمى نيز به وضوح ديده مى‏شد، و شايد همين ارتباط علمى سبب آن تمايل سياسى بود، و ما ديديم كه او عملا با امام زيد بن على ارتباط داشت و زيد يكى از استادان وى به شمار مى‏آمد، همان‏گونه كه با عبد اللّه بن حسن پدر دو شهيد، محمد و ابراهيم نيز ارتباط داشت و او نيز يكى از شيوخ وى شناخته مى‏شد. هم‏چنين ديديم كه ابو حنيفه از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السّلام نقل روايت مى‏كند، كه مسند وى شاهد اين ادعاست.[803]

ص: 278

ابو حنيفه بر اين باور بود كه ابراهيم بن عبد اللّه در قضيه خروج بر منصور، بر حقّ است؛ چرا كه كسى از او پرسيد: بعد از حجت دين اسلام، كدام يك نزد تو بهتر است؛ خروج بر منصور يا حج خانه خدا؟ ابو حنيفه پاسخ داد: پس از دين اسلام، جهاد در اين راه از پنجاه حج برتر است.»[804]

موضع امام مالك نسبت به علويان‏

روابط امام مالك بن انس با شيعيان در عصر عباسى اول به چه شكل بود؟

امام مالك در سال 93 ق در مدينه منوره متولد شد؛[805] جايى كه مهد علم بود و بسيارى از علويان در آن مى‏زيستند. وى در سال 179 ق از دنيا رفت. او معاصر دو دولت اموى و عباسى بود. مالك در دوره جوانى خود شاهد خلافت عمر بن عبد العزيز بود كه به عدل و زهد شهرت داشت و ابو حنيفه او را نمونه عالى حاكم عادل مى‏دانست.[806] در دوران حكومت اموى، مالك همراهى جماعت را پيشه كرد و از فرمانبرى امويان خارج نشد و بر آن‏ها نشوريد و به قيام دعوت نكرد، اما در همان حال مردم را به طاعت خلفاى اموى هم نمى‏خواند و آن خلفا را يارى نمى‏كرد، بلكه در تمام قيام‏هايى كه در عصر اموى عليه خلفا شكل گرفت، بدون اين‏كه جانب فرقه خاصى را بگيرد، بى‏طرفى اختيار مى‏كرد.[807]

امام مالك در دوران پيرى خود دچار محنتى بزرگ شد؛ چراكه منصور خليفه عباسى بر او ستم روا داشت و والى مدينه وى را هفتاد ضربه شلاق زد. آيا اين محنت به موضع او نسبت به علويان ارتباط داشت؟

اصفهانى روايت مى‏كند كه چون امام مالك همراه نفس زكيه خروج كرد، كسى به نفس زكيه گفت: «اين مرد، ضعيف است و قادر بر جنگ نيست. محمد گفت: با اين كار

ص: 279

مى‏خواهد كه مردم به او اقتدا كنند.»[808] هم‏چنين به گزارش اصفهانى فتوايى كه مالك صادر كرد، از عواملى بود كه باعث شد شمار بسيارى از مسلمانان، نفس زكيه را تأييد كنند. مالك به مردم درباره بيعتشان با منصور گفته بود: «شما از روى اجبار و اكراه بيعت كرديد و سوگند و بيعتى بر گردن انسان مجبور نيست.»[809]

ابن قتيبه روايت مى‏كند كه يكى از علويان نزد مالك آمد و از ظلم و ستم و آزارى كه به ايشان مى‏شد، شكايت كرد. مالك به او گفت: صبر كن تا زمان تأويل اين آيه فرا رسد:

«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ.» (قصص:

5)، كه به نظر مى‏رسد مالك در انتظار برپايى يك دولت علوى بوده است.[810]

مى‏توان گفت كه مالك نسبت به علويان محبت مى‏ورزيد، اما او شيعى يا متأثر از آموزه‏هاى شيعه نبوده است. مالك براى خود، ديدگاه‏هاى سياسى خاصى داشت كه با ديدگاه‏هاى شيعه متفاوت بود. وى به حقانيت خلافت ابو بكر و عمر و عثمان معتقد بود و ايشان را در صدر صحابه قرار مى‏داد، با اين حال، على بن ابى طالب عليه السّلام را نيز يك صحابى همچون ساير صحابه مى‏دانست.[811] با اين ديدگاه، امام مالك با نظر امام ابو حنيفه كه على بن ابى طالب را بر عثمان برترى مى‏داد، مخالف است، همان‏گونه كه ديدگاه او با نظر امام شافعى كه دايم از فضايل على مى‏گفت، تا آن‏جا كه به تشيع متهم شد، تفاوت دارد و ما مى‏توانيم از اعتراف مالك به درستى خلافت سه خليفه راشدين، استنباط كنيم كه وى خلافت را منحصر به خاندان علوى و هاشمى نمى‏دانسته است.

شيخ ابو زهره مى‏نويسد كه مالك حديثى را روايت مى‏كرد كه «طلاق شخص از روى اجبار و اكراه نافذ نيست» و اين حديث، درست زمانى كه نفس زكيه در مدينه قيام كرد،

ص: 280

انتشار يافت. مردم آن را تشويقى مؤثر براى شركت در قيام نفس زكيه و رهايى از بيعت با منصور پنداشتند. منصور بدين سبب بر مالك غضب كرد و او را از نقل اين حديث نهى كرد و چون مالك اجابت نكرد، والى مدينه او را تازيانه زد. شيخ ابو زهره هم‏چنين مى‏گويد كه اين حديث به خودى خود سبب گرفتارى مالك نبود، بلكه اهميت آن اين بود كه هم‏زمان با يك قيام علوى مطرح مى‏شد و قيام‏كنندگان، از اين حديث براى تشويق مردم به خروج استفاده كردند، به اين اعتبار كه مالك در علم و فتوا جايگاهى بزرگ داشت.[812]

جعفر بن سليمان بن عباس، والى مدينه دستور داد كه امام مالك را تازيانه بزنند. آيا اين به دستور خليفه بود؟ از روايت ابن قتيبه چنين مى‏فهميم كه منصور از رفتار والى خود با امام مالك خشمگين شد و با وجود قرابتى كه با والى داشت، او را عزل كرد. همچنين در ملاقات منصور با مالك در مراسم حج، مالك به خاطر نرفتن به بغداد از منصور عذرخواهى كرد و منصور نيز (به خاطر رفتار والى خود با او) از وى معذرت خواست.[813] شيخ ابو زهره يادآور مى‏شود كه نمى‏توان اين را رد كرد كه هرچه به مالك رسيد، با آگاهى و رضايت منصور سياست‏مدار و حيله‏گر بود؛ زيرا او از هرآنچه در داخل دولت مى‏گذشت، آگاه بود، حتى وى از آنچه در خانه مالك مى‏گذشت نيز آگاهى داشت؛ مثلا، منصور مى‏دانست كه مالك به خادم خود دستور مى‏دهد چرخ آسياب را بچرخاند تا همسايگان صداى گريه دخترش را كه از گرسنگى بلند بود، نشنوند. البته منصور چاره‏اى جز اتخاذ چنين موضعى در برابر مالك نداشت. با اين حال، او منكر شد كه به والى چنين دستورى داده است؛ زيرا خشم و نفرت شديدى كه مردم مدينه بر والى عباسى نشان دادند برخلاف انتظار منصور بود.[814]

ابو حنيفه و مالك با نهضت تدوين احاديث در عصر عباسى، معاصر و هم‏زمان بودند.[815]

ص: 281

علم حديث از اين درگيرى سخت كه بين عباسيان و علويان در جريان بود، تأثير گرفت و اصحاب هريك از اين دو فرقه، احاديثى را كه با ديدگاه‏ها و خواسته‏هايشان تطبيق داشت، وضع كردند. عباسيان احاديثى ساختند كه شرعى بودن خلافت آن‏ها را به اعتبار اين‏كه از سلاله عباس عموى پيامبرند، تأييد مى‏كرد، هم‏چنان كه شيعه نيز احاديثى را اشاعه دادند كه خلافت را در خاندان علوى منحصر مى‏كرد. اما اهل سنت، امامت را در قريش قرار مى‏دادند و خوارج نيز خلافت را حق هر مسلمانى مى‏دانستند. ازآن‏رو كه عباسيان از نظر قدرت و ثروت بر ديگران برترى داشتند، احاديثى كه آنان ساختند و انتشار دادند، بيشتر بود.[816] رونلدسن مستشرق مى‏گويد: بعضى از كسانى كه به جمع‏آورى حديث اهتمام ورزيدند، تحت تأثير خلفاى عباسى قرار گرفتند. در همان زمان صحاح سته احاديث فراوانى را در خود جاى دادند كه در آن‏ها على بن ابى طالب عليه السّلام مدح شده بود. مردم در عصر عباسى، طالب و خواستار شنيدن اين احاديث بودند؛ زيرا عواطفشان از ظلم و ستمى كه به وسيله خلفاى عباسى بر پيشوايان علوى اعمال مى‏شد، جريحه‏دار بود.[817]

ص: 283

بخش سوم جنبش‏هاى شيعه در عهد خلافت مهدى و هادى‏

ص: 285

فصل اول تحول در فرقه اماميه و پيدايش اسماعيليان‏

فرقه كيسانيه در اواخر عصر اموى (پس از اين‏كه رهبران شيعيان اماميه به علت ضربات متوالى كه علويان متحمل شدند، سكوت و كناره‏گيرى از سياست را پيشه كردند) فعّال‏ترين فرقه شيعى بود. ما رويدادهايى را شاهد بوديم كه براساس وصيت ابو هاشم، امام شيعيان كيسانى باعث برپايى دولت عباسى شد. پس از آن، كيسانيه دچار اختلاف در ديدگاه‏ها شدند.[818] فرقه كوچكى از ايشان هم‏چنان به امامت محمد بن حنفيه يا حسن بن على بن محمد يا على بن محمد دعوت مى‏كردند، و فرقه ديگر كه طرفداران بيشترى داشت، رو به ديدگاه‏هاى جديد آوردند و بعدها فرقه‏هاى مهم زنادقه را تشكيل دادند.[819] آغاز ظهور اين فرقه در دوران منصور، خليفه دوم عباسى بود.[820]

ص: 286

اما شيعيان زيديه، فعّال‏ترين فرقه‏هاى شيعى عصر اول عباسى بودند كه به رودررويى عملى با دولت عباسى پرداخته و بسيارى از قيام‏هاى نظامى را ضد خلفاى عباسى برپا ساختند. قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را پيش از اين بررسى كرديم و قيام حسين بن على را در حجاز در دوره هادى عباسى، و قيام يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن را در دوره هارون الرشيد در صفحه‏هاى بعد بررسى خواهيم كرد. البته قيام‏هاى شيعيان زيدى ادامه يافت تا آن‏كه توانستند در يمن دولتى زيدى برپا سازند.

بررسى تحولات در شيعيان اماميه‏

پيشواى اين فرقه، امام جعفر صادق عليه السّلام به هدايت معنوى پيروانش بسنده كرد و از ايفاى نقش سياسى فعّال دورى گزيد[821] و در اين كار، از سياست دو امام پيش از خود تبعيت كرد. امام صادق عليه السّلام فرمود: او هفتمين [پيشواى‏] شماست كه اينجا ايستاده است‏[822] و به روايت ديگر فرمود: صاحب شما آن است كه براى حق شما قيام مى‏كند و او هم نام صاحب تورات (حضرت موسى) است. شيعيان فرزندان امام صادق عليه السّلام را در حالت‏هاى گوناگون و متغير ديدند؛ به گونه‏اى كه يكى از ايشان در حيات پدر فوت كرد و فرزندى از خود باقى نگذاشت، و در مرگ ديگرى اختلاف شد، يكى از آن‏ها مدت كوتاهى بعد از وفات امام زنده بود، و ديگرى مرد و فرزندى به جاى نگذاشت. موسى تنها كسى بود كه بعد از فوت پدر متولى امر امامت گرديد، ازاين‏رو، شيعيان به امامت وى بازگشتند.

ص: 287

امام جعفر صادق عليه السّلام شش پسر به نام‏هاى محمد، اسماعيل، عبد اللّه، موسى، اسحاق و على داشت.[823] آن حضرت وعده مى‏داد كه امامت پس از او با اسماعيل است، اما رويدادهاى بسيارى روى داد كه ما اين حوادث و رويدادها را در منابع تاريخى و كتاب‏هاى فرقه‏ها و مذاهب، نابسامان و مختلف مى‏بينيم. منابع سنّى مى‏نويسند كه اسماعيل شراب نوشيد يا به شيعيان غالى، بخصوص فرقه خطابيه (پيروان ابى خطاب اسدى)[824] پيوست و اين باعث شد امام صادق عليه السّلام از گفته خود مبنى بر جانشينى اسماعيل عدول كند.[825] اين مسئله، دو نتيجه مهم در برداشت: نتيجه اول، پيدايش قول به بداء[826] بود و اين به امام صادق عليه السّلام منسوب است كه فرمود: براى خدا در مورد فرزندم اسماعيل بداء حاصل شد؛ چون من او را قبلا انتخاب كرده بودم، ولى اكنون بدانيد كه او بعد از من ديگر امام نيست. اما نتيجه دوم، انشقاق بزرگ در صفوف اماميه به دو گروه اثنى عشريه و اسماعيليه بود. اثنى عشريه معتقد به امامت موسى كاظم عليه السّلام و بعد از وى، ذريه او بودند و اسماعيليه مى‏گفتند: امامت فقط در فرزندان است و به استثناى مسئله امام حسن و امام حسين عليهما السّلام، از برادر به برادر ديگر منتقل نمى‏شود.[827]

ص: 288

البته منابع شيعه نه تنها اتهام شرب خمر اسماعيل و عدول امام جعفر صادق عليه السّلام را از جانشينى اسماعيل نفى مى‏كنند، بلكه مى‏نويسند كه امام جعفر به سبب مرگ اسماعيل به شدت اندوهگين شد،[828] لكن منابع شيعه در مسئله امامت بعد از امام جعفر عليه السّلام باهم اختلاف دارند و اين اختلاف به ديدگاه‏ها و آموزه‏ها و تعاليم پيچيده و درهم تنيده‏اى انجاميده است.

بررسى ابعاد اين جدايى و اختلاف، و شرايطى كه به پيدايش فرقه اسماعيليه انجاميد، دشوار و ناممكن است و اين امر، نتيجه اختلافات شديد ديدگاه‏ها و پيچيدگى‏هايى است كه تمامى اين مسائل را دربر گرفته، به‏ويژه آن‏كه مى‏دانيم دعوت اسماعيلى در آن دوره در مرحله مخفى و پنهانى خود به سر مى‏برد و در اين نوشته قصد ما همواره اين بوده كه جانب بى‏طرفى كامل را رعايت كنيم و ديدگاه‏هاى علمى مختلف را مطرح كرده، درباره پيروان آن بدون اعمال غرض و اميال شخصى بحث كنيم. بنابراين، به همين مقدار بسنده كرده و از ادامه اين بحث صرف‏نظر مى‏كنيم.

و اما شيعيان اثنا عشرى «كسانى هستند كه مرگ امام موسى كاظم فرزند امام جعفر صادق عليهما السّلام را به‏طور قطع پذيرفتند و به همين سبب، قطعيه خوانده شدند.

آنان امامت را بعد از آن حضرت در فرزندانش دنبال كردند و گفتند: امام بعد از موسى كاظم عليه السّلام فرزندش على رضا عليه السّلام است كه در طوس شهيد شد؛[829] امام بعد از او محمد تقى جواد عليه السّلام است كه در بغداد، در مقابر قريش به خاك سپرده شد، بعد از او على بن محمد نقى عليه السّلام امام است كه در قم مدفون است‏[830] و بعد از وى حسن عسكرى زكى است، و آخرين امام فرزند او محمد قائم منتظر است كه در سر من رأى مى‏باشد و او دوازدهمين امام است.»[831]

گروهى ديگر از شيعيان گفتند: «امامت از حضرت صادق عليه السّلام به فرزندش عبد اللّه‏

ص: 289

افطح‏[832] (برادر تنى اسماعيل) منتقل شد. مادر او فاطمه دختر حسين بن حسن بن على مى‏باشد و عبد الله بزرگ‏ترين فرزند امام صادق عليه السّلام است. اين گروه از شيعيان بر اين باور بودند كه امام صادق عليه السّلام فرموده: «امامت به بزرگ‏ترين فرزند امام مى‏رسد.» و نيز فرموده:

«امام كسى است كه به جاى من مى‏نشيند (و اين عبد اللّه بود كه به جاى پدر مى‏نشست) و اين‏كه امام را كسى غسل نمى‏دهد و بر او نماز نمى‏گزارد و انگشترش را برنمى‏دارد و او را به خاك نمى‏سپارد، مگر اين‏كه خود، امام باشد» و اين عبد اللّه بود كه متولى تمامى اين كارها شد. هم‏چنين امام صادق عليه السّلام امانتى را نزد يكى از يارانش سپرد و دستور داد آن را به كسى كه دنبالش مى‏آيد، بدهد و پس از آن، او را امام خود بداند. در اين مورد هم كسى جز عبد اللّه به طلب آن امانت نيامد. باوجوداين، عبد اللّه بيش از هفتاد روز بعد از پدر نزيست و درحالى‏كه از خود پسرى باقى نگذاشت، از دنيا رفت.[833]

اهميت جدايى بين اثنى عشريه و اسماعيليه فقط به اختلاف نظر اين دو فرقه در مورد امامت بعد از امام صادق عليه السّلام يا در حيات آن حضرت، و اين‏كه آيا اسماعيل امام است يا برادرش موسى، برنمى‏گردد؛ اختلاف بين عقايد اين دو طايفه صرفا اختلاف بر سر دو نفر يا امامت يكى از دو برادر نيست. اين اشتباه است كه تحولات را به اشخاص نسبت بدهيم و به اختلافات ريشه‏اى وراى افراد توجهى نكنيم. پيدايش طايفه اسماعيليه به عوامل بسيارى بستگى دارد كه از صرف اتهام اسماعيل به مشروب‏خوارى يا وفات او در زمان حيات پدرش بسيار بالاتر است. به نظر مى‏رسد كه نمى‏توان رابطه بين پيدايش طايفه اسماعيلى و برپايى دولت عباسى را كه تحت ادعاى حقانيت اهل بيت، براى خلافت قيام كردند، ناديده گرفت. پس از اين بود كه فرزندان عباس بدون اين‏كه به علويان سهمى بدهند، خلافت را تصاحب كردند. بنابراين، برپايى دولت عباسى باعث شد لطمه بزرگى به خاندان علوى وارد آيد.[834]

ص: 290

پيدايش دعوت اسماعيلى‏

دعوت اسماعيلى دچار تحول شد و به تدريج رو به عمليات مخفيانه و سرّى آورد. در اين دعوت، امامت با اسماعيل شروع شد، سپس به فرزندش محمد، كه امام هفتم است، رسيد.

پيشوايان اسماعيلى خود پنهان شدند، اما داعيان آن‏ها علنا فعاليت مى‏كردند. شهرستانى به تحولات شيعه اسماعيليه اشاره مى‏كند و مى‏گويد: «آنان گفتند كه بعد از اسماعيل، فرزندش محمد، هفتمين شخصيت تام است كه دور هفت‏گانه به او كامل مى‏شود. بعد از او نوبت به پيشوايان پنهانى مى‏رسد كه در سرزمين‏ها مخفيانه سير مى‏كنند، اما داعيانشان آشكارا به دعوت مى‏پردازند. هم‏چنين گفتند كه زمين هرگز از امام زنده قائم خالى نمى‏شود، اين امام يا پيدا و در بين مردم است و يا ناپيدا و مخفى.»[835]

پيشوايان اسماعيلى به منظور رهايى از ظلم و آزار عباسيان، دعوت خود را به شكل سرّى در سرزمين‏هاى دور از مركز دولت عباسى، نشر مى‏دادند.[836] امامان اسماعيلى، شهر سلميه شام را مركز نشر دعوت خود قرار دادند و از اين شهر داعيان را به تمامى مناطق اسلامى فرستادند و سازمان‏دهى دعوت را به بزرگان داعيان خود، كه در اين مرحله (مرحله سرّى) نايب امام يا حجت خوانده مى‏شدند، سپردند. اين نايبان هم داعيان را براى نشر مذهب اسماعيلى به دورترين نقاط جهان اسلام گسيل كردند.[837]

روستاى سلميه در تاريخ، نقش و جايگاهى پيدا كرد. در اين شهر تاريخى و قديمى،[838] چهار امام از فرزندان اسماعيل بن جعفر صادق عليه السّلام به صورت مخفى و دور از نظر، زندگى مى‏كردند. همين چهار امام، زيربناى تأسيس دولت فاطمى را كه بعدها در مغرب و مصر

ص: 291

ايجاد شد، پى‏ريزى كردند، و حركت‏هاى قرمطيان اسماعيلى را در شام و عراق و بحرين و فارس و يمن شكل دادند، و اين حركات نقشى برجسته در تاريخ شرق اسلامى، به مدت 125 سال ايفا كرد.[839]

انديشه دعوت سرّى از روزگاران پيشتر وجود داشت و سابقه آن به دوره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بازمى‏گشت. آن حضرت در خانه ارقم بن ارقم، پنهانى به اسلام دعوت مى‏كرد، سپس چون قريش در روز هجرت او را تعقيب كردند، در غار ثور مخفى شد. بعدها زمانى كه خلفاى بنى عباس در تعقيب اهل بيت شدت به خرج دادند، داعيان شيعى اسماعيلى به خصوص، مرحله هجرت به سرزمين‏ها را براى نشر مذهب شيعى آغاز كردند.[840]

اين دعوت سرّى كه اسماعيليه به آن روى آورده بودند، با تقيّه‏اى كه شيعيان اماميه به آن معتقد بودند، از چند جهت تفاوت دارد. اماميه، سكوت و كناره‏گيرى پيشوايان خود را از امورى كه ما به آن امامت معنوى مى‏گوييم، به تقيّه، تفسير مى‏كنند و آن را نه دهم يا نه جزء از ده جزء دين مى‏دانند.[841] در اين حالت، تقيّه شكلى غالبا سلبى به خود مى‏گيرد و بر پوشيده نگه‏داشتن دعوت و عدم فعاليت تكيه دارد، حال آن‏كه دعوت سرّى اسماعيليه در دوره مخفى آن، تحركات ايجابى سرّى داشت. يكى از نويسندگان شيعى امامى، از انديشه تقيّه فرقه خود، اين گونه دفاع مى‏كند: چون پيشوايان اين فرقه دچار ظلم و ستم شدند، اين امر باعث شد به تقيّه روى آورند، تا مخالفانشان آنان را رها كنند و رودررويشان نايستند و آنان بتوانند اعتقادها و اعمال خود را حفظ كنند و اين وقتى بود كه ضررى در دين و دنيا آنان را تهديد مى‏كرد. اين نويسنده شيعى در ادامه مى‏گويد: «معناى تقيّه نزد اماميه اين نيست كه جمعيتى سرّى كه هدفش نابودى و ويرانى است، تشكيل دهند. هم‏چنين شيعه نمى‏خواهد دين و احكامش را به صورت سرّى از اسرار درآورد كه افراد خارج از دين از آن آگاه نشوند.»[842] و[843] شيخ ابو زهره معتقد است كه موضوع تقيّه نشانه تشيع است و تقيّه به اين‏

ص: 292

معناست كه شيعه تشيع خود را اظهار نكند و اعمالى بروز ندهد كه دليل بر پيوستگى ولايى و دوستى و محبت او به آل على باشد ... البته ولايت به معناى محبت در بين بعضى از شعرا و علما ديده مى‏شود[844] و بديهى است كه اين محبت در عمل، نشانه تقدير و بزرگداشت است و نه محبت از روى ولايت، و اين نوع محبت، نشانه تشيع نيست.[845]

گلدزيهر شرق‏شناس معتقد است كه ناتوانى شيعيان از آشكار كردن عقيده‏اى كه آن را پذيرفته بودند، در عين حال خود مكتبى بود كه خشم و غضب پنهان شيعه را نسبت به دشمنان قدرتمندش نشان مى‏داد. اين خشم، برگرفته از احساسات و عواطف آميخته با غضب و حماسه بود. در نتيجه اين خشم بود كه آموزه‏هاى مخالف با اصول اسلام سنّى به وجود آمدند.[846] و[847]

پيدايش دعوت اسماعيليه با تلاش‏هاى ميمون قدّاح و پسرش عبد اللّه همراه بود. ميمون در خانه امام جعفر صادق عليه السّلام بندگى مى‏كرد. اخبار اين پدر و پسر در مصادر تاريخى سنى و شيعه حقيقتا آشفته، و روايات راجع به ايشان متعدد و متضاد است.

بعضى معتقدند ميمون همان محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق است.[848] ابن نديم و بغدادى، ميمون را از نسل ديصان ثنوى‏[849] مى‏دانند كه فرقه ديصانيه و مجوسيه به او

ص: 293

منسوب است.[850] البته ما ديدگاه‏هاى مختلف را مى‏آوريم و عمق دشمنى كتاب‏هاى سنى را با شيعيان به‏طور عموم، و با فاطميان به‏طور خصوص، مى‏دانيم.

دعوت اسماعيلى به دست عبد اللّه بن ميمون وارد مرحله جديدى شد. او اهواز[851] را مركز تحركات خود قرار داد و از اين شهر، داعيان خود را به نقاط مختلف فرستاد. اين امر باعث شد اموال زيادى به سوى او جلب شود. او دعوتش را در پس پرده تشيع و علم مخفى كرد و بر آن شد كه ادعاى نبوت كند، اما كسى او را اجابت نكرد و شيعه و معتزله بر او شوريدند و به خانه‏اش يورش بردند، ازاين‏رو، وى به بصره گريخت، درحالى‏كه يكى از داعيانش به نام حسين اهوازى او را همراهى مى‏كرد. پس از آن، عبد الله بن ميمون براى محمد بن جعفر صادق دعوت كرد، اما طولى نكشيد كه او و داعى‏اش حسين اهوازى به سلميّه رفتند، و در آن‏جا فرزندش احمد، كه بعد از پدر امر دعوت را عهده‏دار شد، به دنيا آمد. حسين اهوازى يكى از اعيان خود را به عراق فرستاد و آن داعى در آن‏جا با حمد بن اشعث، معروف به قرمط[852] در منطقه سواد كوفه ملاقات كرد.[853]

بعد از مرگ احمد بن عبد اللّه بن ميمون قداح، فرزندش حسين، و بعد از مرگ حسين،

ص: 294

برادرش محمد، معروف به ابى شلعلع، جانشين وى شد. وى دو داعى به نام‏هاى ابو عبد اللّه حسن بن احمد بن محمد و برادرش ابو العباس محمد به مغرب فرستاد كه اين دو موفق شدند در دو قبيله بربر نفوذ كنند.[854] دعوت اسماعيلى راه خود را ادامه داد تا آن‏كه موفق شد سرزمين مغرب را براى برپايى دولت فاطمى آماده كند كه پرداختن به آن از بحث اين كتاب، خارج است.

شكى نيست كه تلاش‏هايى كه شيعه صرف تأسيس خلافت علوى در شام كرد، سركوب شده بود و امامان اين فرقه، چاره‏اى نداشتند جز آن‏كه پنهان‏كارى كنند تا گرفتار شدت عمل عباسيان نشوند. سپس آنان به نشر دعوت خود در سرزمين مغرب روى آوردند تا در آن‏جا يك دولت علوى برپا كنند كه بعدها نام آن دولت فاطمى شد.

محمد بن اسماعيل در حالى از دنيا رفت كه در دنياى اسلام آراء و مكاتب گوناگونى ظاهر شده بود كه از آن جمله، فرقه‏هاى اوليه اسماعيلى و نيز مباركيه و خطابيه بودند. پس از محمد، امامت اسماعيلى در سال 169 ق به عبد اللّه بن محمد بن اسماعيل، معروف به رضى يا ناصر يا عطّار انتقال يافت. (اين همان سالى است كه مهدى، خليفه عباسى درگذشت و پس از او خلافت به هادى رسيد.) ميمون قداح دوره كوتاهى را در همان حالت استتار، امام اين فرقه بود و پس از آن‏كه براى فرزندش عبد اللّه بن ميمون وصيت كرد، از دنيا رفت. عقايد اسماعيليه در دوره اين امام و يارانش دچار تحول شد و ايشان ديدگاه‏هاى مختلف را باهم جمع كردند و روش خود را با فلسفه يونانى و گنوسى بارور ساختند؛ آميزه‏اى كه در تاريخ فكر اسلامى شبيه نداشت.[855]

بعد از امام عبد اللّه رضى، فرزندش احمد در سال 212 ق در دوره خلافت مأمون جانشين وى شد. (درباره اين دو امام در باب‏هاى آينده اين بحث سخن خواهيم گفت.) در اين‏جا به اين نكته اشاره مى‏كنيم كه اسماعيليان به دعوت و تحركات سرّى روى آوردند، به گونه‏اى كه كسى در ظاهر، از امام عبد اللّه آگاهى نداشت و آموزه‏هاى‏

ص: 295

او صرفا به حجت‏ها يا داعيان برجسته‏اش كه به نام ابواب (جمع باب) خوانده مى‏شدند، محدود شده بود.

يكى از نويسندگان اسماعيلى درباره روى آوردن اسماعيليان به تحركات سرّى چنين گفته است: اسماعيليان سحر ويژه، و جاذبه‏اى قوى داشتند كه مى‏توانستند با آن، نفوس گروهى از مردم را به حركت درآورده، جذب خود كنند، به گونه‏اى كه كار شمارى از اين افراد به جايى رسيد كه پذيراى اعمال پرخطر و بى‏حساب شده، با فرمانبردارى كوركورانه، خود را به‏طور مطلق تسليم مى‏كردند. حقيقت اين است كه كتمان، پوشيدگى، پنهان‏كارى و پيچيدگى در امور، به خودى خود باعث جذب افكار و ترغيب نفوس مى‏شود و حركت‏هاى مخفيانه تنها حرص و ولعى محرك و ناشناخته در افراد نمايان مى‏كند. اين رويه، قدرتى را شكل مى‏دهد كه نتيجه آن، گروهى از افراد است كه گرد هم مى‏آيند تا كارى را كه يك نفر بر انجام آن عاجز است، انجام دهند. حركت‏هاى سرى شكل نمى‏گيرند مگر آن‏كه حيات اجتماعى، پريشان شود و استبداد و طغيان بر جوامع بشرى چيرگى يابد. در اين حالت، بغض و غضب هويدا مى‏شود و در افراد، انگيزه‏هاى مختلف شكل مى‏گيرد؛ گروهى به دنبال قدرت و حكومت مى‏افتند و گروهى ديگر آزادى‏ها را طلب مى‏كنند. جنبش اسماعيليه در جذب مردم با انگيزه‏هاى گوناگون اجتماعى، نظير نداشت، به گونه‏اى كه در بين اين مردم، افراد مخلص، عالم و فدايى، هم‏چنين مطرودان سرخورده، و كينه‏توزان قسى القلب ديده مى‏شدند. سازمان‏دهى اسماعيليه و روش‏هاى تبليغى شگفت‏انگيزشان نيز بر درك عميق روان‏شناختى آنان از مردم استوار بوده است.[856]

محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق از نظر اين فرقه، امام هفتم حقيقى بود. پس از او جانشينانش در يك سلسله پيوسته به امامت رسيدند. اين‏ها پيشوايانى پنهان و دور از انظار بودند و از آشكار شدن اجتناب مى‏كردند تا آن‏كه امام عبد اللّه مهدى، مؤسس دولت فاطمى، در مغرب ظهور كرد.

پيشوايان اسماعيلى به سازمان‏دهى دعوت و انتخاب داعيان از بين كسانى كه دستورها

ص: 296

را اطاعت و اوامر ايشان را با اخلاص و دقت اجرا مى‏كردند، اهتمام مى‏ورزيدند. داعيان اسماعيلى همه در يك مرتبه نبودند، بلكه مراتب آنان سلسله‏وار بود و بالغ بر دوازده مرحله مى‏شد كه عبارت بود از: امام، حجّت يا باب، داعى دعات، داعى بلاغ، داعى مطلق يا نقيب، داعى مأذون، داعى محصور، جناح يا بال راست يا دست راست، بال چپ يا دست چپ، مكاسر، مطالب و مستجيب.

اما امام، مقتدرترين فرد و منشأ همه قوانين يا سازمان‏دهى‏ها يا تشريع دين بود. حجت يا باب، نايب امام و معمولا فرزند او بود. داعى دعات در دعوت اسماعيلى رئيس و مسئول اوّل در برابر حجت در اقاليم مختلف بود؛ داعى بلاغ، مسئول ابلاغ دستورهايى بود كه داعى دعات به سرزمين‏هاى مختلف صادر مى‏كرد، او مسئوليت مراسله‏ها را به عهده داشت. اما داعى مطلق يا نقيب، كسى بود كه مى‏توانست به مرتبه‏اى برسد كه صلاحيت سفر به سرزمين‏هاى مختلف را كسب كند. داعى مأذون كسى بود كه داعى مطلق را همراهى و كمك مى‏كرد. داعى محصور نيز كسى بود كه امر دعوت را در منطقه‏اى مشخص به عهده داشت و از آن منطقه، تجاوز نمى‏كرد؛ او بايد در آن‏جا مى‏ماند تا وقتى كه داعى دعات، اجازه عزيمت به نقطه ديگر را مى‏داد. جناح راست و جناح چپ هنگام سفرهاى داعى مطلق در سرزمين‏هاى گوناگون در خدمت او بودند و با معلومات خود، او را يارى مى‏كردند. اما مكاسر در حقيقت، مطالب يا جذب‏كننده مردم بود كه پس از پيشرفت علمى به درجه مكاسر ارتقا پيدا مى‏كرد. مطالب هم كسى بود كه وظيفه‏اش تجسس و دريافت اخبار و جذب مردم به دعوت بود؛ و بالاخره مستجيب كسى بود كه به تازگى به دعوت اسماعيلى گرويده است.[857]

ص: 297

فصل دوم موضع شيعه زيديه و اماميه در برابر خلافت مهدى سياست تازه نسبت به شيعيان‏

محمد مهدى امر خلافت را بعد از درگذشت پدرش ابو جعفر منصور، در ذيحجه سال 158 عهده‏دار شد. از اين دوره، صفحه‏اى نو در تحركات شيعه ورق خورد و دور ديگرى از روابط خاندان علوى با عباسيان آغاز شد. ابو العباس سفاح، خليفه اول عباسى به ولايت‏عهدى برادرش منصور و سپس عيسى بن موسى وصيت كرده بود. منصور بر آن شد كه محمد مهدى را در ولايت عهدى، بر عيسى بن موسى مقدم دارد. او كوشيد كه عيسى را به گذشت از حق خود، قانع كند كه اين تلاش نتيجه‏اى نداشت، پس سياست تهديد نسبت به او را در پيش گرفت و اهانت‏ها در حقش روا داشت، در نتيجه، عيسى مجبور شد به خواسته منصور تن دهد.[858]

شكى نيست كه شيعه از خلع عيسى بن موسى از ولايت‏عهدى شادمان شدند؛ زيرا همين سردار عباسى بود كه قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم را درهم شكسته بود.

ص: 298

خوشحالى شيعيان زمانى بيشتر شد كه مهدى نيز عيسى بن موسى را از ولايت‏عهدى عزل كرد و فرزند خود هادى را به وليعهدى برگزيد.

منصور درحالى‏كه براى حج بيت اللّه عازم مكه بود، در نزديكى اين شهر فوت كرد.[859] در اين زمان، مهدى در بغداد بود و به نيابت از پدر، به رتق و فتق امور حكومتى مى‏پرداخت. ربيع بن يونس حاجب تصميم گرفت كه خبر مرگ منصور را پوشيده بدارد تا بتواند براى فرزندش مهدى بخصوص از عباسيان و علويان، ازاين‏رو، بيعت بگيرد. آنان را در يك اجتماع عمومى گرد آورد و در آن‏جا نوشته‏اى را برايشان خواند كه منصور همه آن‏ها (بنى هاشم) را به يكپارچگى سفارش كرده بود.[860]

سپس ربيع بن يونس از علويان براى مهدى بيعت خواست، و موسى هادى فرزند مهدى به نيابت، بيعت را مى‏پذيرفت. از جمله كسانى كه بيعت كردند، حسن بن زيد بود كه قبلا منصور به زدن تازيانه به او و مصادره اموالش فرمان داده و مهدى در تلاشى بى‏نتيجه، سعى كرده بود بين او و منصور وساطت كند. بنابراين، مهدى از اموال خاص خود به جاى آنچه مصادره شده بود به حسن پرداخت كرد. به همين سبب، حسن بن زيد اعلام كرد كه با سينه‏اى گشاده و خاطرى مطمئن و قلبى ناصح، با مهدى بيعت مى‏كند.[861]

مهدى به دنبال آن بود كه در سياست عباسيان رويه تازه‏اى پيش گيرد و در قلوب رعايا، به رغم اختلاف مذاهبشان، امنيت و آرامش برقرار سازد. بدين منظور، دوره خلافت خود را با آزاد كردن زندانيان سياسى آغاز كرد.[862] مسعودى درباره سياست جديدى كه مهدى در پيش گرفته بود چنين مى‏نويسد: «مهدى به خاص و عام، اظهار محبت مى‏كرد؛ چون حكومتش را با رسيدگى به مظالم و منع قتل مردم و امان دادن به بيمناكان و دادرسى مظلومان آغاز كرد و دست خود را به بخشش گشود.»[863]

ص: 299

علويان در مدينه سرگرم ترميم جراحت‏هاى ناشى از ستم‏هايى بودند كه پس از سركوب قيام نفس زكيه به ايشان رسيده بود. مهدى كه مى‏ديد سرزمين حجاز به مركز اصلى نهضت‏هاى شيعى تبديل شده، در سال 160 ق به آن‏جا رفت تا از مردمان آن ديار دل‏جويى كرده، آنان را از شركت در نهضت‏هاى علوى ديگر بازدارد. پس به سوى حجاز حركت كرد و با خود اموال فراوان‏[864] و پارچه‏هاى بسيار[865] برد تا آن را به مردم مكه و مدينه ببخشد. مهدى در حجاز، آغاز سياست جديد خود را، كه مبتنى بر تسامح بود، اعلان كرد و فرمان عفو عمومى صادر نمود. او كسانى را كه در دوره منصور از مناصب خود بركنار شده بودند، به جايگاه سابقشان برگرداند و در نزديك ساختن خود به مردم تلاش فراوان كرد و براى آنان سفره‏هاى رنگين گسترانيد.[866] هم‏چنين او به خدمت اماكن مقدسه اسلامى آن ديار، اهتمام ورزيد.[867] وى پيش از بازگشت به بغداد، پنجاه نفر از انصار مدينه را برگزيد كه تا رسيدن به پايتخت، هم صحبت او بودند و مقام نگهبانى را از وى داشتند. البته اموالى را نيز به ايشان بخشيد. مهدى براى تقرب بيشتر به اهل مدينه، دخترى از اين شهر به نام رقيه بنت عمرو عثمانى را هم به نكاح خود درآورد.[868]

او براى اين‏كه دايم از تحركات علويان در مدينه آگاه باشد، با پيك، بين حجاز و عراق ارتباط برقرار كرد[869] و در طول مسير بين دو ناحيه، ايستگاه‏ها و كاروان‏سراها ساخت، حال آن‏كه منصور براى آگاهى از فعاليت‏هاى علويان تنها از جاسوسان و گماشتگان بهره مى‏گرفت.[870]

ص: 300

[871]

 

اين سياستى بود كه مهدى، دوره خود را با آن آغاز كرد. با اين اوصاف، موضع شيعيان نسبت به مهدى چه بود؟ شيعيان به نسبت تعدد فرقه‏هاى خود، مواضع گوناگونى نشان دادند. برجسته‏ترين فرقه‏هاى شيعه در عهد مهدى، يكى فرقه زيديه بود كه مجددا به تحركات و فعاليت‏هاى خود شكل مى‏داد، ديگر فرقه اماميه بود كه پيشواى آن، امام موسى كاظم عليه السّلام به رهبرى روحانى پيروان خود بسنده كرده بود، و نيز فرقه اسماعيليه كه در راه تكوين و شكل‏گيرى آراء و تعاليمش گام برمى‏داشت، همان‏گونه كه در فصل گذشته شاهد آن بوديم.

موضع شيعيان زيدى نسبت به مهدى‏

زيديان، فعّال‏ترين فرقه شيعه در عصر عباسى اول بودند. ما در دوره منصور، شاهد دو نهضت مهم علوى به رهبرى نفس زكيه و ابراهيم، در حجاز و بصره بوديم. و نيز نهضت زيدى ديگرى به رهبرى حسين بن على در عهد هادى خليفه چهارم عباسى به وقوع پيوست.

در دوره مهدى دو پيشواى زيدى ظهور كردند؛ يكى عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على، و ديگرى على بن عباس بن حسن بن حسن بن على كه هريك از اين دو، نقشى مهم در تاريخ نهضت‏هاى شيعه آن زمان ايفا كردند.

اما عيسى بن زيد از ساير برادران خود آگاه‏تر و با تجربه‏تر بود و ديديم كه چگونه برادرش حسن پس از مرگ منصور و در آن هنگام كه ربيع بن يونس او را به بيعت فراخواند، با مهدى عباسى بيعت كرد.[872] برادر ديگرش محمد بن زيد بود كه اصفهانى درباره او مى‏گويد: «محمد همراه ابو جعفر منصور جزء سياه‏جامگان‏[873] بود»، و محمد و ابراهيم را در جنگشان همراهى نكرد. او در نامه‏هايى كه به منصور مى‏نوشت نشان مى‏داد كه اهل آرامش است. پس از آن در مدينه ظاهر مى‏شد. البته با كسى نشست و برخاست نداشت و فقط كسانى را كه به آن‏ها اعتماد داشت به خانه خود راه مى‏داد.[874]

ص: 301

اما برادر سوم، حسين بن زيد، در قيام نفس زكيه و ابراهيم شركت كرد و چون اين دو كشته شدند، در طول دوره منصور مخفى ماند تا آن‏كه در خلافت مهدى با امانى كه بر جانش داد، خود را آشكار كرد.[875]

عيسى بن زيد به دنبال خلافت بود و به آن طمع داشت و حتى خود را شايسته‏تر از نفس زكيه و برادرش ابراهيم (فرزندان عبد الله بن حسن) مى‏دانست. وى پس از كشته شدن نفس زكيه به بصره آمد و از شيعيان زيدى آن ديار خواست تا با او به امامت بيعت كنند. وى بر اين گمان بود كه محمد امر امامت را به او سپرده است، زيديان هم دعوتش را اجابت كردند. عيسى براى افزايش عده پيروان، اهالى بصره را نيز به امامت خود فرا خواند، اما اهل سنّت‏[876] و شيعيان اماميه، زير بار امامت او نرفتند. عيسى چاره‏اى جز اين‏كه به نهضت ابراهيم بن عبد اللّه بپيوندد نديد؛ چرا كه آنان براى رويارويى با منصور به وحدت تلاش خود نياز داشتند تا پس از پيروزى حساب‏هاى خود را باهم تصفيه كنند.[877]

اما عيسى بن زيد و يارانش همچون خار مزاحم، در كنار نهضت ابراهيم درآمدند و- همان‏گونه كه در فصل عوامل شكست نهضت‏هاى محمد و ابراهيم گفتيم- اين‏ها از عوامل شكست وى بودند و بسيارى از طرح‏هاى سازنده را كه ياران ابراهيم پيشنهاد كردند، آنان نپذيرفتند.[878]

منصور اهميت كار عيسى بن زيد و شوق او را به خلافت مى‏دانست، ازاين‏رو، تلاش كرد تا از او دل‏جويى كند، پس او را وعده‏هاى فراوان داد، اما عيسى ترجيح داد كه به‏

ص: 302

نهضت نفس زكيه بپيوندد. بدين‏منظور، منصور پيش از وفات، بخشى از وصيت خود به فرزند و وليعهدش مهدى را به عيسى بن زيد اختصاص داد. او نگرانى خود را از كار عيسى به مهدى گوشزد كرد و گفت: «فرزندم، چندان مال براى تو جمع كرده‏ام كه هيچ خليفه‏اى پيش از من نكرده بود، و براى تو شهرى بنيان نهاده‏ام كه در اسلام همانند آن نيست، و بر تو از هيچ كس نگران نيستم، مگر از اين دو نفر (عيسى بن موسى و عيسى بن زيد)، اما عيسى بن موسى با من پيمان و قرارها بسته و من از او پذيرفته‏ام. به خدا اگر نباشد جز اين‏كه سخنانى بر زبان براند، من از او برايت نگران نخواهم بود، پس تو او را از دل خويش بيرون كن. اما درباره عيسى بن زيد، اگر شده اين مال‏ها را خرج كنى و اين غلامان را به كشتن دهى و اين شهر را ويران سازى تا بر او ظفر يابى، من تو را ملامت نخواهم كرد.»[879]

مهدى پس از آن‏كه به خلافت رسيد، با عيسى از در نرمى وارد شد و خواست از او دل‏جويى كند، پس كسى را نزد وى فرستاد و او را بر جانش امان داد و اموال و هداياى فراوانش بخشيد. عيسى به يكى از ياران خود گفت: «اين مرد اين گونه اموال به من بخشيده، البته به خدا سوگند هدف من از آمدن به كوفه، خروج بر او نبود، اما يك شب را در حال ترس و اضطراب خوابيدن، نزد من از تمام اين اموال و دنيا و آنچه در آن است، محبوب‏تر است.»[880]

عيسى بن زيد كوفه را مركز تحركات سياسى خود قرار داد، اما تحركات خود را در پس فعاليت‏هاى علمى و روايت حديث پنهان كرد.[881] او هرچند يك بار براى انجام مراسم حج و ديدار با ياران زيدى‏اش، به سوى حجاز مى‏رفت. يارانش بر او نام مؤتم الاشبال (يتيم‏كننده بچه شيران) نهاده بودند؛ زيرا او از توان و جذبه و هيبت بسيار برخوردار بود.

مهدى از فعاليت‏هاى عيسى آگاه شد و به والى كوفه دستور داد تا تحركات وى را زير نظر

ص: 303

بگيرد. والى به اجتماع عيسى با بعضى از بزرگان زيدى آگاه شد، پس به خانه آنان يورش برد و بعضى از حاضران را دستگير كرد و نزد مهدى فرستاد و مهدى هم دستور داد ايشان را زندانى كنند، پس تا مرگ عيسى در زندان ماندند.[882]

عيسى بن زيد در حقيقت، باهوش و زيرك بود كه كوفه را مركز فعاليت‏هاى خود قرار داد؛ چرا كه كوفه هميشه موطن شيعيان بود. يكى از عوامل شكست قيام ابراهيم، اين بود كه بصره را به جاى كوفه به عنوان مركز قيام خود قرار داد، حال آن‏كه بسيارى از شيعيان زيدى در كوفه مى‏زيستند و عيسى مى‏توانست از دوستى ايشان براى دست‏يابى به امامت استفاده كند.[883]

بعضى از ياران عيسى بن زيد ديدند كه تلاش‏هايشان به بار نشسته و وقت چيدن ثمره آن است، پس از او خواستند كه نهضت شيعى جديدى را عليه مهدى به پا دارد. حسن بن صالح در اين امر، يكى از پرشورترين شيعيان و از برجسته‏ترين شخصيت‏هاى كوفه بود، ازاين‏رو، عيسى در منزلش سكنا گزيد و مسئوليت امور ديوانى خود را به او سپرد. حسن به عيسى گفت: تا چه وقت ما را از قيام بازمى‏دارى، حال آن‏كه در ديوان تو نام ده هزار مرد جنگى ثبت شده است؟ با آن‏كه عيسى به امامت، چشم داشت و به خروج راغب بود، از بى‏وفايى شيعيان كوفه مى‏ترسيد، ازاين‏رو، در پاسخ حسن بن صالح گفت: «واى بر تو! آيا عدد مردم را زياد مى‏كنى، حال آن‏كه من به آن‏ها آگاهى دارم؟ به خدا قسم اگر در ايشان سى‏صد مرد مى‏يافتم و مطمئن بودم كه اين‏ها براى خدا قيام كرده‏اند و آماده فدا كردن جان‏هاى خود در راه اويند و در رويارويى با دشمنان خدا راست مى‏گويند، [هم‏اكنون‏] پيش از آن‏كه صبح شود خروج مى‏كردم تا در پيشگاه خدا مايه ابتلاى دشمنان او باشم، و كار مسلمان را به طريقه خداوند و سنت رسول او به پا دارم، ولى من در بين اين‏ها كسى را كه مورد اطمينان باشد و به عهدى كه در راه خداى عزّ و جلّ بسته، وفادار باشد و هنگام برخورد با دشمنان او پايدار بماند، سراغ ندارم.»[884]

ص: 304

عيسى بن زيد در دوره مهدى مرد، اما يارانش، بخصوص حسن بن صالح، خبر مرگ او را مدتى پنهان كردند. حسن بن صالح سبب اين كار را اين‏چنين بيان كرده است: «تا كسى نفهمد و به گوش خليفه برساند و او را خوشحال كند، لكن او را در همان حال ترس و خوفى كه از بودن عيسى بن زيد و حيات او دارد واگذاريد تا به همين حال بميرد. شما خليفه را با خبر مرگ عيسى خوشحال نكنيد و خيالش را از دشمنى او راحت نگردانيد.»[885]

اما مهدى خبر مرگ عيسى بن زيد را از يكى از ياران او شنيد، پس گفت: «مصيبت گرانى است، خداى رحمتش كند! او مردى عابد و باتقوا بود،[886] و در اطاعت خدا كوشا و در اين راه، از سرزنش سرزنش‏كنندگان هراس نداشت.»[887] حتى مهدى سرپرستى دو فرزند عيسى را عهده‏دار شد و آن دو نزد وى بزرگ شدند.[888]

نهضت على بن عباس‏

ديديم كه عيسى بن زيد امامت شيعيان زيدى را عهده‏دار شد و به دنبال خروج بر مهدى بود و در ديوان او در كوفه، نام ده هزار ياور ثبت شده بود. هم‏چنين شاهد عدول عيسى از برپايى نهضت شيعى جديد بوديم؛ چرا كه از بى‏وفايى يارانش مى‏ترسيد. سپس شاهد بوديم كه پس از مدت كوتاهى از دنيا رفت.

اما عصر مهدى، حركت شيعى ديگرى را به خود ديد. اين حركت، ادامه يافت تا جايى كه آشكارا تبديل به قيام عليه خلافت مهدى شد، درحالى‏كه قيام عيسى- آن‏گونه كه ديديم- در نيمه راه متوقف شد. اين حركت شيعى به پيشوايى على بن عباس بن حسن بن‏

ص: 305

حسن بن على بن ابى طالب، يكى ديگر از رهبران علوى، برپا شد. اصفهانى اخبار اين قيام را در كتاب مقاتل الطالبيين خود به اختصار ياد كرده، اما ديگر منابع تاريخى از ذكر آن غفلت ورزيده‏اند.[889]

اين انقلابى علوى جديد، يعنى على بن عباس، بغداد را مركز تحركات شيعيان زيدى قرار داده بود. در حقيقت، اين امر نشان‏دهنده جرأت بالاى اين پيشواى علوى بود؛ چرا كه او مى‏خواست در خانه و مركز دولت عباسى، عليه آن قيام كند. ما شاهد قيام نفس زكيه در مدينه بوديم؛ جايى كه بسيارى از علويان و ياران ايشان مى‏زيستند، و نيز شاهد قيام ابراهيم در بصره بوديم؛ جايى كه گروهى از شيعيان زيدى زندگى مى‏كردند، هم‏چنين شاهد آمادگى عيسى بن زيد براى قيام در كوفه به عنوان اولين موطن شيعه بوديم.

اما على بن عباس به بغداد آمد و پنهانى به نفع خود دعوت كرد. گروهى از شيعيان زيدى هم دعوت او را اجابت كردند كه اين امر نشان‏دهنده گسترش محدوده دعوت زيدى تا قلب دولت عباسى يا پايتخت آن بود. به اعتقاد ما اين شيعيان زيدى به سبب سياست تسامح مهدى در آغاز خلافتش، به بغداد كوچ كرده، در آن‏جا سكنا گزيدند؛ چرا كه مى‏دانيم منصور عباسى در انتخاب ساكنان پايتخت دقت مى‏ورزيد. علاوه بر اين، بغداد در دوره منصور شهرى تازه تأسيس بود و هنوز از لحاظ وسعت و جمعيت توسعه نيافته بود.[890]

مهدى از كار على بن عباس آگاه شد و تصميم گرفت كه به اين حركت شيعى كه در ابتداى راه خود بود، خاتمه دهد. بنابراين، على بن عباس پيشواى علوى را دستگير و زندانى كرد. على در زندان بود تا اين‏كه حسن بن على (كسى كه نهضت شيعى ديگرى را در دوره خلافت هادى برپا كرد) نزد مهدى، شفيع او شد، پس مهدى شفاعت وى را پذيرفت و على را آزاد كرد. اما مهدى براى رهايى كامل از دست على بن عباس، به روش ديگرى روى آورد، پس شربتى مسموم به على خورانيد كه در وى كارگر افتاد. او به سمت مدينه حركت كرد، ولى پيوسته حالش وخيم‏تر مى‏شد، و هنگامى كه به آن‏جا رسيد،

ص: 306

گوشت بدنش ريخت و استخوان‏هايش ظاهر شد و بالاخره سه روز پس از ورود به مدينه، از دنيا رفت.»[891]

بدين ترتيب، بر يكى ديگر از حركات شيعيان زيدى در عصر عباسى اول پرده‏اى كشيده شد، اما اين پوشش براى يك حركتى ديگر كنار رفت و آن، وقتى بود كه حسين بن على در دوره هادى قيام كرد. اين حركت جديد، مدينه منوره را مركز فعاليت خود قرار داد.[892]

رفتار مهدى با امام موسى كاظم عليه السّلام‏

تا اين‏جا موضع شيعيان زيدى را نسبت به خلافت مهدى عباسى بررسى كرديم. اما فرقه شيعه اماميه چه موضعى اتخاذ كردند، و امام اين فرقه، موسى كاظم عليه السّلام در اين باره چه ديدگاهى داشت؟

امام موسى كاظم عليه السّلام بعد از وفات پدرش امام جعفر صادق عليه السّلام در سال 148 ق، امامت شيعيان اثنا عشرى را عهده‏دار شد. در صفحه‏هاى پيش ديديم كه چگونه شيعيان اماميه، منشعب شدند و فرقه شيعيان اسماعيلى كه به امامت اسماعيل، بن جعفر صادق دعوت مى‏كردند، ظاهر گشتند. به دنبال اين انشقاق، هركدام از اين فرقه‏ها راه مشخص و متمايز خود را طى كردند.

امام موسى كاظم عليه السّلام به تقوا و ورع شهرت داشت، همان‏گونه كه به شكيبايى در برابر آزار ديگران نيز معروف بود، تا آن‏جا كه او را كاظم ناميدند.[893] در دوره وى، امامت وارد مرحله سرّى و عبادى شد و دوران فقهى آن پايان يافت، به گونه‏اى كه ما فقه خاصى را از امام موسى كاظم عليه السّلام سراغ نداريم، هم‏چنين آن حضرت در عقايد كلامى اماميه، نقشى نداشت و احاديثى كه قابل ذكر در منابع حديثى باشد،[894] از ايشان روايت نشده است.[895]

ص: 307

امام موسى كاظم عليه السّلام به سخاوت مشهور بود و حتى «هنگامى كه مى‏شنيد شخصى درباره او سخن ناشايستى گفته، يك كيسه زر برايش مى‏فرستاد»[896] ازاين‏رو، در كرم و بخشش به آن حضرت مثال مى‏زدند.[897] اين گشاده‏دستى، شك مهدى را به آن حضرت برانگيخت و گمان برد كه او سنت دريافت خمس از شيعيان را احيا مى‏كند؛ اتهامى كه پدرش منصور نيز به امام جعفر صادق عليه السّلام وارد كرده بود. ازاين‏رو، مهدى حضرت را به بغداد فراخواند و او را زندانى كرد. شبى مهدى امام على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديد كه او را به واسطه قطع صله رحم سرزنش مى‏كند، پس مهدى امام كاظم عليه السّلام را آزاد كرد، اما از حضرت خواست كه قسم ياد كند كه بر او يا بر احدى از فرزندانش خروج نخواهد كرد.

امام فرمود: «نه به خدا چنين نمى‏كنم و اين در شأن من نيست.» مهدى گفت: «راست گفتى.» سپس سه هزار دينار به حضرت داد و اجازه بازگشت امام كاظم عليه السّلام را به مدينه صادر كرد.[898]

ص: 309

فصل سوم تشيع يعقوب بن داوود، وزير عباسى و تلاش او براى انتقال خلافت به علويان گرايش‏هاى وزراى عباسى به علويان‏

نهضت‏هاى شيعه در عصر عباسى اول بر رفتار و موضع وزراى عباسى نسبت به هر دو خاندان علوى و عباسى تأثير گذاشت و به‏طور طبيعى در موضع خلفاى عباسى نسبت به وزرايشان نيز مؤثر بود. بسيارى از وزراى عباسيان گرايش آشكار يا پنهان خود را نسبت به پيشوايان علوى بروز دادند كه نتيجه آن، عقوبت ايشان به دست خلفاى عباسى بود.

ابو سلمه خلال- در فصل اول، احوال او را بررسى كرديم- اولين وزير عباسى بود كه شأنى والا يافت و ابو العباس او را وزير آل محمد ناميد.[899] سپس ديديم كه ابو سلمه وقتى نامه‏هايى براى سه نفر از پيشوايان علوى فرستاد و آمادگى خود را براى دعوت به نفع آنان اعلام كرد، آشكارا به خاندان علوى اظهار تمايل كرد، گرچه اين سه تن دعوت او را نپذيرفتند. دينورى ابو سلمه را از بزرگان شيعه مى‏داند.[900] سرانجام اين وزير عباسى به امر ابو العباس و به دست ابو مسلم كشته شد و خليفه در حق او اين شعر را سرود:

ص: 310

 

إلى النار فليذهب و من كان مثله‏

 

على أىّ شى‏ء فأتنا منه نأسف‏[901]

     
 

 

«او و هركس كه مثل اوست، به جهنم بروند. با رفتن او چه چيزى از دست داده‏ايم كه برايش اندوهگين باشيم؟»

اما ابو جعفر منصور در انتخاب وزيران خود، دقت بسيار داشت و كسانى را كه به اخلاص و كاردانى شهرت داشتند و به خيانت يا تمايل به علويان متهم نبودند، برمى‏گزيد.

اين خليفه، بر كارهاى دولت مسلط بود، به حدى كه به وزراى خود فرصت استبداد و تحكّم يا گرايش به جانب علويان نمى‏داد. صاحب فخرى درباره او مى‏گويد: «در روزگار منصور به سبب استبداد و لياقت او و اين‏كه خود را از رأى ديگران بى‏نياز مى‏ديد، وزارت چندان اهميت نداشت، و با آن‏كه او همواره در امور مشورت مى‏كرد، هيبت و شوكتش هيبت وزيران را كوچك مى‏كرد. ازاين‏رو، وزراى او همواره در خوف و هراس از وى به سر مى‏بردند و ابهت و رونقى از خود نشان نمى‏دادند.»[902]

ظاهرا منصور داستان برادرش ابو العباس را با وزيرش ابو سلمه خلال، مدّ نظر داشت، پس بر آن شد كه قدرت وزير را محدود كند. او حتى احيانا از ترس بالا گرفتن نفوذ وزيران، به عدم استفاده از وزير گرايش داشت.[903]

غالب وزيران خلفاى عباسى از ايرانيان بودند. ابو سلمه اولين وزير عباسى از موالى ايرانى بود، هم‏چنان كه ابو أيوب موريانى، وزير منصور نيز ايرانى و از اهالى موريان (از روستاهاى اهواز) بود. يعقوب بن داوود، وزير مهدى نيز از موالى بود. هم‏چنين برامكه و فضل بن سهل، وزير مأمون از ايرانيان بودند و ما از گرايش غالب ايرانيان به خاندان علوى آگاهيم.

تشيع يعقوب بن داوود وزير

از وزرايى كه خلفاى عباسى آنان را بعد از ابو سلمه به تشيع و گرايش به علويان متهم‏

ص: 311

كردند، يعقوب بن داوود بن طهمان از موالى بنى سليم بود. او وزير مهدى، سومين خليفه عباسى بود. پدرش داود و برادرانش كاتب نصر بن سيار، والى اموى خراسان بودند.

يعقوب در ابتداى كار بر مذهب شيعيان زيدى بود[904] و عبد اللّه بن حسن بن حسن، پيشواى علوى را تأييد مى‏كرد. پس از مدتى مهدى ترسيد كه مبادا فرزندان حسن كارى پيش‏بينى نشده انجام دهند و باعث دردسر او شوند، ازاين‏رو، خواستار كسى شد كه با آنان انس و معاشرت داشته باشد تا در صورت ضرورت بتواند از او عليه آنان يارى گيرد.

ربيع نيز چون با يعقوب سابقه دوستى داشت، او را به مهدى معرفى كرد.[905]

صاحب فخرى انتخاب يعقوب بن داوود را به وزارت از جانب مهدى، به آرام كردن احساسات شيعيان منتسب مى‏داند، حال آن‏كه در دوره منصور، پدر مهدى دو نهضت علوى بزرگ به وسيله نفس زكيه و برادرش ابراهيم، فرزندان عبد اللّه بن حسن برپا شده بود. ما با آن‏كه گرايش يعقوب را به تشيع تأييد مى‏كنيم، نمى‏توانيم بپذيريم كه مهدى وى را براى آنچه صاحب فخرى نقل مى‏كند، مقام وزارت داده باشد، بلكه به نظر ما ربيع بن يونس، حاجب دو خليفه عباسى (منصور و مهدى) عامل اصلى انتصاب يعقوب به وزارت بوده و اين امر، نتيجه كينه ربيع با معاوية بن يسار، وزير مهدى بوده است.[906] اين معاويه فردى متكبر و خودبزرگ‏بين بود و ربيع به سبب رفتار متكبرانه‏اش و اين‏كه معاويه نسبت به او بى‏اعتنا بود، كينه وى را در دل داشت. ربيع حتى قسم ياد كرده بود كه كارى كند او از وزارت عزل شود، ازاين‏رو، نزد خليفه از وى سعايت كرد و او را متهم به زندقه نمود و خليفه را به وى بدگمان كرد. كار به جايى رسيد كه خليفه، فرزند وزير را با آيات قرآن آزمايش كرد و دانست كه او قرآن را نمى‏داند، پس وزير را از ملاقات با خود محروم كرد و معاوية بن يسار ناچار به كناره‏گيرى از مقام وزارت شد و خانه‏نشينى پيشه كرد تا اين‏كه در سال 170 ق از دنيا رفت.[907]

ص: 312

سپس ربيع به دنبال آن شد تا فردى را كه دوست و محرم و مورد وثوق باشد، براى وزارت انتخاب كند، و يعقوب چنين شخصى بود. صاحب فخرى مى‏گويد: «ربيع بود كه يعقوب را براى وزارت به مهدى معرفى كرد، آن هم به سبب دوستى‏اى كه بين او و يعقوب بود، پس هر دوى ايشان براى پايان دادن به وزارت ابو عبيد اللّه معاويه وزير، همكارى كردند.»[908]

مورّخان بر اين‏كه يعقوب بن داوود، مذهب زيدى داشته، هم‏داستانند. او بسيارى از شيعيان را وظايف و مناصب بزرگ حكومتى داد.[909] طبرى روايت مى‏كند كه يعقوب پيش از آن‏كه وزارت را عهده‏دار شود، آرزو داشت دولتى علوى سر كار بيايد. روايت طبرى اين است: «يعقوب قبل از وزارتش، عقيده زيديه را اظهار مى‏كرد. او خود را به خاندان امام حسن عليه السّلام نزديك ساخته بود و اميد داشت اين‏ها دولتى تشكيل دهند و در سايه آن دولت زندگى كند.»[910] به نظر مى‏رسد كه يعقوب، باهوش، كاردان و زيرك بوده، تا آن‏جا كه توانست محبّت و علاقه مهدى را به خود جلب كند و در دولت او از نفوذ و سلطه فراوانى برخوردار شود. صاحب فخرى درباره رفتار مهدى با يعقوب چنين مى‏گويد: «مهدى وى را به خود نزديك ساخت و از خواص خويش گردانيد و دست خطى نوشت مبنى بر اين‏كه يعقوب برادر وى در راه خداست، سپس او را وزير خويش گردانيد و همه امور را به او سپرد و ديوان‏ها را در اختيارش نهاد و او را بر همه مردم مقدم داشت تا جايى كه بشار، مهدى را هجو كرده، گفت:

بنى اميه هبوا طال نومكم‏

 

ان الخليفه يعقوب بن داوود

     
 

 

اى بنى اميه به هوش آييد و از خواب گران برخيزيد! چرا كه اكنون يعقوب بن داوود است كه خليفه شده است.»[911]

ص: 313

هر قدر نفوذ يعقوب بن داوود بيشتر مى‏شد، افرادى كه به وى حسد و كينه مى‏ورزيدند نيز بيشتر مى‏شدند. آنان به اين نتيجه رسيدند كه بهترين راه خلاصى از وى، همين گرايش‏هاى شيعى اوست. ظاهرا يعقوب از پاى‏بندى به اصول شيعى دست نكشيده بود و هم‏چنان براى برپايى يك دولت علوى، آن‏گونه كه در روايت طبرى روشن گرديد، مى‏كوشيد.

گرايش يعقوب به اسحاق بن فضل، نقطه آغازين سعايت از وى شد. بدخواهان وى اظهار كردند كه يعقوب امور را براى به خلافت رساندن اسحاق، به جاى مهدى، آماده مى‏كند و اين كار براى يعقوب آسان است؛ چرا كه شرق و غرب خلافت اسلامى در دست وى و اصحاب اوست، و كافى است كه نامه‏اى بنويسد تا همه در يك زمان بر مركز خلافت يورش برند و اسحاق را بر كرسى خلافت بنشانند. مهدى اين شايعه‏ها را باور كرد، درحالى‏كه اطرافيان مهدى هم‏چنان او را عليه يعقوب تحريك كرده، و مهدى را از وى مى‏ترساندند تا آن‏كه وى بر عزل يعقوب تصميم گرفت.[912]

اتفاق بعدى اين بود كه يعقوب از مهدى خواست اسحاق بن فضل را به ولايت مصر بفرستد. مهدى از اين پيشنهاد خشمگين شد و آن را تأكيدى بر درستى شايعه‏ها دانست.

سپس مهدى نيرنگ زد و يكى از كنيزان خود را به يعقوب بخشيد؛ او وظيفه داشت در كار وزير مراقبت و اخبار وى را به مهدى منتقل كند.

مهدى براى اين‏كه از ميزان گرايش وزيرش به علويان آگاه شود، يكى از علويان را، كه منابع تاريخى متقدم به نام او اشاره نكرده‏اند، به وى سپرد و گفت: اين شخص، فلان پسر فلان از نوادگان على است، دوست دارم كه تو كار وى را بر عهده گيرى و مرا از او خلاص كنى. يعقوب به مهدى وعده داد كه خواسته او را برآورده سازد. مهدى صد هزار درهم نيز به او بخشيد. يعقوب مرد علوى را به حضور خود خواند و جوياى حالش شد و علوى نيز حال خود بازگفت. يعقوب وى را جوانى خردمند و بزرگوار يافت. آن علوى به وزير گفته‏

ص: 314

بود: اى يعقوب، واى بر تو! آيا مى‏خواهى با ريختن خون من كه از فرزندان فاطمه، دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هستم، به ملاقات خدا بروى؟[913]

يعقوب، علوى را آزاد كرد و صد هزار درهمى را كه خليفه به او بخشيده بود، به وى داد. كنيز ياد شده، اين خبر را به مهدى رساند، پس مهدى افراد خود را فرستاد و آنان مرد علوى را دستگير كردند. سپس يعقوب را احضار كرد و از او درباره زندانى علوى پرسيد.

يعقوب پاسخ داد كه وى مرده است. مهدى از وى خواست كه دراين‏باره، قسم خورد، چون سوگند بخورد، دستور داد علوى را احضار كنند، ازاين‏رو، يعقوب ديگر نتوانست از خود دفاع كند. مهدى دستور داد يعقوب را در زندانى تاريك، حبس كنند (و او در همان حال بود تا اين‏كه هارون، خليفه شد و وى را كه در زندان كور شده بود، آزاد كرد) بعد از آن، مهدى دستور داد تمامى ياران يعقوب و واليانى كه منصوب كرده بود، از مناطق اسلامى عزل شوند. او عده‏اى از خاندانش را هم زندانى كرد. مدت وزارت يعقوب حدود پنج سال بود.[914]

مهدى از تجربه يعقوب بن داوود درسى آموزنده گرفت و دانست كه وزير جديد بايستى از دست‏پروردگان عباسيان باشد و متمايل به علويان نباشد. پس فيض بن ابى صالح، از مردمان نيشابور را وزارت داد. وى نصرانى بود و در دولت عباسيان اسلام آورد.

در واقع، فيض پرورش يافته و بزرگ‏شده دربار عباسى بود.[915] فيض تا پايان حيات مهدى وزارت داشت، اما احدى از خلفاى بعد، او را وزير نكرد تا اين‏كه در ابتداى دوره هارون الرشيد، در سال 173 ق از دنيا رفت.

ص: 315

فصل چهارم قيام حسين بن على در دوره خلافت هادى‏

عصر چهارمين خليفه عباسى، موسى هادى (169- 170 ق) شاهد فاجعه‏اى خونين از سلسله فجايعى بود كه در آن به حيات علويانى كه بر دولت اموى و عباسى خروج كرده بودند؛ پايان داده شد. در دوره هادى يكى ديگر از نهضت‏هاى شيعه به سركردگى حسين بن على از نوادگان حسن بن على بن ابى طالب برپا شد. اين نهضت به كشته شدن حسين و بسيارى از خاندان و يارانش در محلى به نام فخ در نزديكى مكه انجاميد.

اين نهضت علوى جديد، حلقه‏اى از سلسله نهضت‏هاى شيعيان زيدى در عصر عباسى اول بود. زيديه- همان‏گونه كه ملاحظه كرديم- فعّال‏ترين و جسورترين فرقه شيعى بودند كه خلافت را طلب مى‏كردند، درحالى‏كه پيشوايان شيعه اماميه به امامت معنوى روى آورده بودند. امام جعفر صادق عليه السّلام با نهضت نفس زكيه و برادرش ابراهيم معاصر بود و سعى كرد آن دو را از قيام منصرف كند. هم‏چنين امام موسى كاظم عليه السّلام معاصر نهضت حسين بن على بود و تلاش كرد او را از اين قيام منصرف سازد.[916]

شخصيت هادى عباسى و تأثير آن در رفتارش با علويان‏

مهدى با اشكالى از تحرك شيعيان و علويان در زمان خود روبه‏رو شد. او قاطعانه و

ص: 316

خصمانه با اين تحركات برخورد كرد، اما در خون‏ريزى و آزار و اذيت علويان، زياده‏روى نكرد، چون مى‏دانست كه خون علويان بهترين هيزم براى روشن شدن آتش نهضت‏هاى انقلابى شيعى است. طبع و منش مهدى پيوسته در سياست‏ها و تصميم‏گيرى‏هايش متجلّى بود. با تغيير خليفه و آمدن خليفه جديد، اين جهت‏گيرى‏ها هم تغيير كرد. خليفه بعد در مقايسه با مهدى شخصيت و بالطبع سياست‏هاى متفاوتى داشت. درواقع، شخصيت و خلق و خوى هادى، نوع رفتار او را با علويان و پيروانشان رقم مى‏زد و اين رفتار بود كه تا حد زيادى به شكل‏گيرى نهضت شيعى ديگرى در اين دوره منجر شد.

موسى هادى شخصيتى غريب و درهم پيچيده داشت؛ او بسيارى از رفتارهاى متناقض را در خود جمع كرده بود. سياست وى در مدت كوتاهى كه خلافت كرد، تصويرى از اخلاق و ويژگى فردى وى بود. مسعودى، موسى هادى را اين گونه وصف مى‏كند: «موسى سنگ‏دل و تندخوى و سرسخت و نيز اديب و ادب‏دوست و نيرومند و دلير و بخشنده بود.»[917] ابن طباطبا نيز وى را چنين وصف مى‏كند: «هادى مردى هوشيار، غيور، كريم، آگاه و كاردان، سخت‏گير، پر دل و جرأت، هوشيار و اهل عمل و با عزم و حزم بود.»[918] سيوطى از هادى چنين روايت مى‏كند كه ذهبى گفت: «شراب مى‏نوشيد و به سرگرمى مى‏پرداخت و سوار بر الاغى چابك مى‏شد و ابهّت خلافت را رعايت نمى‏كرد، باوجوداين، فردى فصيح بود و بر سخن گفتن توانايى داشت و اديب بودنش براى او هيبت و بزرگى به ارمغان مى‏آورد. او داراى جذبه و شهامت بود.»[919] ديگران هم درباره او گفته‏اند: هادى، جبار و اولين كسى بود كه مردمان با شمشيرهاى برهنه و نيزه‏ها در برابرش حضور مى‏يافتند و خود، كمان مى‏بست. كارگزارانش نيز در اين كار از او تبعيت كردند و در دوره او سلاح زياد شد. به نظر مى‏رسد هادى به سبب آن‏كه بيشتر عمر خود را در غزوه‏ها و جنگ‏ها گذرانده بود، صاحب اين صفات شده بود.

ص: 317

مهدى مقدمات خلافت فرزندش موسى هادى را فراهم كرد، همان‏گونه كه پدرش منصور مقدمات خلافت وى را فراهم كرده بود. مهدى مى‏خواست كه فرزندش هادى استعداد و آمادگى داشته باشد تا او را در ولايت‏عهدى بر عيسى بن موسى مقدم دارد، اما هادى با روى آوردن به شرب خمر، پدر را نااميد كرد. او بيشتر وقتش را با نديمان مى‏گذراند كه باعث خشم مهدى بر وى شد، ازاين‏رو، تصميم گرفت برادر كوچك‏تر، هارون را بر وى مقدم دارد، اما مرگ زودهنگام مهدى، مهلت عملى ساختن اين آرزو را به وى نداد.[920]

اين تصويرى بود از خليفه‏اى كه نهضت شيعى بزرگى عليه او شكل گرفت. اما طرف مقابل، يعنى پيشواى نهضت، حسين بن على چگونه بود؟ صاحب فخرى او را چنين وصف مى‏كند: «حسين بن على از رجال و سادات و فضلاى بنى هاشم بود.»[921] اصفهانى هم بسيارى از روايات را كه در آن حسين به علم و تقوا و ورع و كرم وصف شده، مى‏آورد.[922]

حسين بن على‏

مادر حسين، زينب دختر عبد اللّه بن حسن بود. او خواهر محمد نفس زكيه و ابراهيم است كه در دوره خلافت منصور قيام كردند و زينب شاهد بود كه بر سر پدر و برادران و عموها و نيز همسرش چه آمد. زندگانى زينب در اندوه و گريه گذشت. او لباس پشمين و خشن مى‏پوشيد، بدون آن‏كه جامه‏اى نرم در زير آن بر تن كند، و پيوسته اين گونه بود تا به ملاقات خداى عزّ و جلّ شتافت. زينب در غم شهيدان خود ناله مى‏كرد و مى‏گريست، به حدى كه از هوش مى‏رفت.[923] شكى نيست كه اين مادر عزادار، بيشترين اثر را در فرزندش حسين گذاشت كه كينه آل عباس را در دل بپرورد و مترصد فرصتى باشد تا انتقام خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام را از ايشان بگيرد.

ص: 318

حسين بن على در مدينه زيست‏[924] و محبت مردمان اين شهر را به سبب كرم و بخشش خود كسب كرد. اصفهانى روايت مى‏كند كه او يكى از خانه‏هاى خود را به چهل هزار دينار فروخت و تمام آن مبلغ را درجا و پيش از بازگشت به خانه، بين فقراى مدينه تقسيم كرد.

و نيز مى‏آورد: وى چهار هزار درهم قرض كرد و همه آن را به نيازمندان بخشيد و چون سائل ديگرى آمد و او مالى نداشت، رداى خود را بيرون آورد و به سائل بخشيد.[925]

حسين در دوره خلافت مهدى گهگاه به بغداد مى‏رفت. زمانى به سبب كرم و احسان فراوان كاملا مقروض شد، پس به بغداد نزد مهدى آمد و خليفه فورا به وى اجازه ورود داد. چون داخل شد و مهدى به‏پاى خاست و بر وى سلام داد و معانقه كردند، او را در كنار خود نشاند و احوال خانواده‏اش را پرسيد. سپس گفت: اى پسرعمو! چرا اين‏جا آمدى؟

گفت: ديدم ديگر كسى نيست كه حتى يك درهم به من دهد. مهدى پرسيد كه چرا به وسيله نامه به من اطلاع ندادى (و خودت آمدى)؟ حسين گفت: مى‏خواستم ديدارى نيز با تو داشته باشم. مهدى به وى دينار و درهم بسيار بخشيد و حسين قرض‏هاى خود را به صورت مضاعف به طلبكاران پرداخت و بدون هيچ دينى، به مدينه بازگشت.[926]

اما با آغاز خلافت هادى برخورد بين او و خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام آغاز شد.

هادى خبر يافت كه على بن حسين، يكى از نوادگان امام سجاد عليه السّلام، رقيه دختر عمرو عثمانيه را كه يكى از همسران مهدى بود، به نكاح خود درآورده است. هادى از اين كار خشمگين شد و على بن حسين را نزد خود احضار و او را شماتت و سرزنش كرد و گفت:

زنى جز زن امير مؤمنان نبود كه به نكاح درآورى؟ على در پاسخ گفت: «خداوند همسر گرفتن از مردم را بر يكديگر حرام نكرده، مگر همسران جدم- صلّى اللّه عليه و آله و سلم- را، اما غير ايشان اين گونه نيستند.» پس هادى دستور داد او را پانصد ضربه شلاق زدند.[927]

ص: 319

طلايع قيام جديد علوى‏

نشانه‏هاى نهضت حسين بن على هنگام جلوس هادى به منصب خلافت نمودار شد. در دوره مهدى، اسحاق بن عيسى بن على، والى مدينه بود. چون مهدى درگذشت، اسحاق براى ملاقات با خليفه جديد به بغداد آمد و از او خواست كه وى را از سمتى كه دارد، معاف كند و هادى نيز با وجود رغبتى كه به او داشت، خواهش وى را پذيرفت و به جاى او عمر بن عبد العزيز بن عبد اللّه بن عمر بن خطاب را والى مدينه كرد.[928] مورّخان سبب كناره‏گيرى اين والى را ذكر نكرده‏اند، اما به نظر ما او پيش‏بينى كرده بود كه آرامش علويان با خليفه شدن هادى، كه به سنگ‏دلى و تندخويى شهرت داشت، چندان به طول نمى‏انجامد و سياست رفق و مدارا با علويان كه مهدى اتخاذ كرده بود، اينك به پايان رسيده است.

عمر بن عبد العزيز، والى جديد، كار خود را با سخت‏گيرى و اختناق نسبت به علويان و پيروانشان آغاز كرد. بدين ترتيب كه با آل ابى طالب در بدرفتارى و تندى افراط كرد و از آنان خواست كه هر روز پيش او حاضر شوند تا بر احوال ايشان واقف گردد. علويان بنابر وظيفه، به مقصوره مسجد مى‏آمدند و خود را معرفى مى‏كردند تا آن‏كه هريك كفالت يكى از خويشان خود را بر عهده گرفت. در اين ميان، حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه بن حسن ضمانت حسن بن محمد بن عبد اللّه بن حسن را عهده‏دار شدند.[929]

از اين روايت اصفهانى روشن مى‏شود كه والى جديد نسبت به حسن بن محمد بدگمان بود تا آن‏جا كه كفالت و ضمانت وى را به عهده دو پيشواى علوى ديگر قرار داد. طولى نكشيد كه اين والى، حسن بن محمد و مسلم بن جندب، شاعر هزل‏سراى، و عمر بن سلام از موالى خاندان عمر بن خطاب را به شرب خمر متهم كرد. او حسن را هشتاد ضربه و ابن جندب را پانزده ضربه و عمر بن سلام را هفت ضربه شلاق زد، سپس بر گردن‏هاى ايشان ريسمان انداخت و درحالى‏كه پشتشان برهنه بود، آن‏ها را در مدينه گرداند.[930]

ص: 320

آن گروه از هاشميانى كه در زمان قيام نفس زكيه هوادار عباسيان بودند، بر والى مدينه به سبب رفتارى كه با علويان كرد، احتجاج كردند و گفتند: دور از كرامت است، از اين پس نبايد از بنى هاشم كسى را بدين شكل رسواسازى و از روى ستم به آن‏ها اهانت كنى![931]

حسين بن على نزد والى مدينه آمد و اتهام شرب خمر را از علويان رد كرد و از والى خواست كه ايشان را آزاد كند، اما والى خواسته وى را اجابت نكرد و علويان را يك روز و يك شب در زندان نگه داشت. حسين بار ديگر آمد و مسئله علويان را مطرح كرد. والى نيز ايشان را آزاد كرد به اين شرط كه حسين ضمانت حسن را به عهده گيرد و اين‏كه هر روز نزد او بيايد و والى را از حال حسن آگاه سازد.[932]

والى مدينه يكى از موالى انصار به نام ابو بكر بن عيسى حائك را مأمور كرد كه همه روزه مراقب علويان باشد. برحسب اتفاق، حسن بن محمد كه به تازگى ازدواج كرده بود، در اين احضارهاى روزانه، مشاهده نشد و طى سه روز چهارشنبه و پنج‏شنبه و جمعه غايب بود. علويان براى اداى نماز جمعه به مسجد مدينه آمدند و چون نماز تمام شد، ابو بكر بن عيسى حائك آنان را تا نماز عصر در مسجد نگه داشت. سپس آنان را يك‏يك خواست و اساميشان را خواند و چون حسن بن محمد را در بين آنان نيافت، جوياى حال او از دو كفيلش حسن بن على و يحيى بن عبد اللّه بن حسن شد و آن دو را به زندان تهديد كرد، مگر اين‏كه حسن را بياورند. در آن روز، هفتاد تن از شيعيان كه براى شروع موسم حج به مدينه آمده بودند، به سختى با اين حائك درگير شدند. هم‏چنين بين يحيى بن عبد اللّه و ابن حائك سب و ناسزا ردوبدل شد. ابن حائك هم خشمگين نزد والى آمد و آنچه را در مسجد روى داده بود، براى وى بازگفت. والى هم حسين بن على و يحيى بن عبد اللّه را خواست و آن دو را توبيخ و تهديد كرد.[933]

گفت‏وگويى كه در مجلس والى مدينه درگرفت جرقه بروز انقلاب حسين بن على را

ص: 321

زد.[934] حسين كه خشم خود را فروخورده بود و مى‏خواست از خشم والى بكاهد، به او گفت: تو اكنون عصبانى هستى، اى ابا حفص؟ اما خشم والى بيش‏تر شد و به حسين گفت:

مرا مسخره مى‏كنى و به كنيه، خطابم مى‏كنى؟ حسين گفت: ابا بكر و عمر كه هر دو از تو بهتر بودند، همديگر را به كنيه، خطاب مى‏كردند و از اين امر ابايى نداشتند، حال تو كنيه را زشت مى‏شمارى و مى‏خواهى كه به نام امير خطابت كنيم؟ خشم والى باز هم بالا گرفت و گفت: آخر كلامت بدتر از اولش بود. پس حسين گفت: پناه به خدا، خدا و كسى كه من از او هستم [پيامبر][935] براى من چنين نخواهد و من در برابر پروردگارم كه باشم؟ والى گفت:

مگر مى‏خواستم كه به من فخر بفروشى و مرا آزرده خاطر سازى؟ در اين اثنا يحيى بن عبد اللّه هم وارد بحث شد و خشمگين فرياد كشيد كه تو از ما چه مى‏خواهى؟ والى گفت:

مى‏خواهم حسن بن محمد را نزد من آوريد. يحيى به حالت تمسخر گفت: نمى‏توانيم او را بياوريم، حال او حال همه مردم در ايام ازدواج است. اگر راست مى‏گويى، همان‏گونه كه ما را گرد آوردى، خاندان عمر بن خطاب را نيز جمع كن و يك‏يك آن‏ها را بخوان، اگر در ميان آن‏ها كسى را ديدى كه غيبتش به اندازه حسن بن محمد طول نكشيده باشد، آن وقت هرچه بگويى حق دارى و از روى انصاف با ما رفتار كرده‏اى.

خشم عمر بن عبد العزيز، والى مدينه ادامه يافت و قسم ياد كرد كه اگر حسن را به فاصله يك شبانه‏روز ديگر نزدش نياورند، خانه حسين را ويران كرده، مى‏سوزاند و به او هزار ضربه شلاق مى‏زند، هم‏چنين سوگند خورد كه اگر چشمش بر حسن افتد، او را خواهد كشت.

حسين بن على كسى را نزد حسن بن محمد فرستاد تا او را از بلايى كه والى قرار است بر سرش آورد آگاه سازد. او از حسن خواست كه جان خود را نجات دهد، اما حسن گفت:

نه به خدا اى پسرعمو! من هم‏اكنون نزد تو مى‏آيم تا مرا پيش او ببرى و دستم را در دستش‏

ص: 322

بگذارى. حسين به او گفت: هيچ‏گاه چنين نباشد كه خداى تعالى مرا در حالى مشاهده كند كه نزد محمد صلّى اللّه عليه و آله بروم و آن حضرت با من درباره خون تو به خصومت و احتجاج برخيزد، لكن من با جان خود از تو محافظت مى‏كنم، شايد همين سبب شود كه خداوند مرا از آتش دوزخ محافظت كند.[936]

قيام‏

قيام از آن شبى آغاز شد كه ديدار بين والى مدينه و اين دو پيشواى علوى اتفاق افتاد. 26 نفر از خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام به خانه حسين آمدند كه پيشاپيش آنان يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند.[937] ايشان كسانى را فرستادند تا افرادى را از جوانان و مواليشان بياورند. ده تن از حاجيان شيعه هم كه از كوفه براى اداى فريضه حج به مدينه آمده بودند و ذكرشان گذشت، حاضر شدند.

جلسه آنان سراسر شب ادامه يافت، و نزديكى‏هاى صبح يحيى بن عبد اللّه با گروهى از آن افراد به سوى خانه مروان كه دار الاماره بود، آمد، اما عمر بن عبد العزيز را در آن‏جا نيافت، پس به خانه عبد اللّه بن عمر رفتند كه آن‏جا نيز او را نيافتند. والى از اجتماع علويان آگاه و به سرعت مخفى شده بود.[938]

آن جماعت همگى پيش از طلوع فجر به سوى مسجد مدينه آمدند و فرياد احد احدشان در داخل مسجد پيچيد. به مؤذن دستور دادند كه به شيوه شيعيان اذان بگويد و حىّ على خير العمل را اضافه كند.[939] حسين بر منبر رفت، درحالى‏كه عمامه‏اى سفيد بر سر داشت. مردمانى كه وارد مسجد مى‏شدند، چون ايشان را مى‏ديدند، بازمى‏گشتند و نماز

ص: 323

نمى‏گزاردند. چون نماز صبح را به جاى آورد، از مردم خواست نزد وى بيايند و با او به كتاب خدا و سنت نبى و رضايت به خلافت يكى از آل محمد بيعت كنند.[940]

حسين بن على بعد از حمد و ثناى خدا براى مردم چنين خطبه خواند: من فرزند رسول خدا هستم كه بر منبر او نشسته‏ام و در حرم رسول خدا شما را به سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏كنم. اى مردم! آيا شما آثار و نشانه‏هاى رسول خدا را در سنگ و چوب مى‏جوييد و براى تبرّك دست به آن مى‏ماليد، ولى پاره تنش (فرزندش) را ضايع مى‏كنيد؟![941]

مردمان به بيعت با حسين روى مى‏آوردند؛ كه نص بيعت چنين بود: بيعت من با شما بر كتاب خدا و سنت رسول او صلّى اللّه عليه و آله و بر اين است كه از خدا فرمان بريم و نافرمانى‏اش نكنيم.

من شما را به رضا از آل محمد دعوت مى‏كنم و بر اين‏كه در ميان شما به كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عمل كنم و در ميان رعيت به عدل رفتار نمايم و بيت المال را به‏طور مساوى تقسيم كنم و شما نيز در همراهى ما ثابت قدم باشيد و با دشمنانمان بجنگيد. پس اگر ديديد ما به وعده‏هاى خويش عمل كرديم، شما هم به پيمان خود وفادار باشيد و اگر ديديد به وعده‏هاى خود عمل نمى‏كنيم، بيعتى از ما بر گردن شما نخواهد بود.[942]

گروهى مركب از دويست سپاهى عباسى به سركردگى خالد بربرى، كه متولى تجارت ابريشم و پشم مدينه بود، به مدينه آمدند. والى مدينه، عمر بن عبد العزيز، با آمدن او تشجيع شد و در انظار عمومى ظاهر گرديد و به خالد بربرى پيوست و همگى به سوى يكى از درهاى مسجد به نام باب جبرئيل رفته و بر مسجد يورش بردند، درحالى‏كه شمشيرها را از غلاف كشيده و برهنه كرده بودند. خالد بربرى متوجه حسين بن على شد و به سوى او آمد، درحالى‏كه فرياد مى‏زد «خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.» يحيى بن عبد اللّه راه خالد را بست تا به حسين نرسد و با يك ضربت شمشير، بينى او را قطع كرد و خون‏ها

ص: 324

بر صورتش جارى شد. خالد مى‏خواست به مقاومت خود ادامه دهد، پس ادريس ضربه‏اى ديگر به او زد و به زندگانى‏اش پايان داد. پس از آن يارانش آمده، جسد او را با خود بردند و به سرعت عقب نشستند. پس شورشيان به بيت المال مدينه هجوم آوردند و بر هفتاد هزار دينار آن دست يافتند.[943]

روز بعد، شنبه، گروهى از ياران عباسى كه بر خود نام مسوّده يا سياه‏جامگان نهاده بودند، گرد آمدند و با شيعيان علوى به نام مبيّضه يا سپيدجامگان روبه‏رو شدند. دو گروه با يكديگر در زمين باز، بين دار فضل و زوراء به جنگ پرداخته، بسيارى از ايشان مجروح گرديدند. ايشان تا ظهر جنگيدند، سپس متفرق شدند.[944]

سرپرستى حاجيان در آن سال به عهده مبارك تركى بود. وى نخست به زيارت مدينه آمد و در آن‏جا از نهضت حسين آگاه شد. او شبانه كسى را به دنبال حسين فرستاد و به او گفت: «به خدا قسم! دوست ندارم كه گرفتار امتحان تو شوم و تو هم به امتحان من گرفتار شوى. امشب گروهى از يارانت را حتى اگر ده نفر باشند، به عنوان شبيخون زدن به اردوگاه من بفرست‏[945] تا من فرار كنم و همين را بهانه عدم تعرّض به شما قرار دهم.» حسين اين نقشه طراحى شده را اجرا كرد و ده تن از ياران خود را به اردوگاه مبارك فرستاد و تظاهر كردند كه بر آن‏ها شبيخون مى‏زنند، درحالى‏كه فرياد مى‏كشيدند و تهديد مى‏كردند.

مبارك نيز در ظاهر، شتابان به سوى مكه گريخت.[946]

حسين و يارانش چند روزى در مدينه بودند و سپس آماده حركت به سمت مكه شدند.

مدت اقامت آن‏ها در مدينه از شروع قيام تا حركت به سوى مكه، يازده روز بود، سپس در روز 24 ذى قعده سال 269 حسين با خانواده و موالى و يارانش كه سى‏صد تن مى‏شدند، به سوى مكه حركت كرد و دينار خزاعى را بر مدينه والى ساخت.[947]

ص: 325

شهيد

هادى از اخبار قيام حسين بن على آگاه شد. عده‏اى از اهل بيتش كه فريضه حج را در آن سال انجام داده بودند، از جمله محمد بن سليمان بن على و عباس بن على، اخبار اين قيام را به او نوشتند. بعضى به هادى پيشنهاد دادند كه كار جنگ را به عمويش عباس بن محمد واگذارد، اما او اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: نه، به خدا قسم در كار حكومتم فريب نمى‏خورم. هادى نامه‏اى به محمد بن سليمان نوشت و در آن نامه وى را مسئول خاتمه دادن به اين قيام شيعى كرد. محمد بن سليمان، شمارى از مردان جنگى و سلاح همراه خود داشت؛ چرا كه اعراب باديه‏نشين، راه را ترسناك و ناامن ساخته بودند.[948]

نامه‏هايى نيز به موسى بن على بن موسى و عباس بن محمد بن سليمان نوشته شد و ايشان نيز با يارانشان به محمد بن سليمان پيوستند و جملگى در ذى طوى‏[949] اردو زدند و شيعيان و موالى بنى عباس كه به حج آمده بودند نيز به ايشان پيوستند. در آن سال، مردم بسيارى به حج آمدند و حاجيان فراوان بودند.[950] حسين هم پيك‏هاى خود را فرستاد تا نزد بردگان مكه بروند و آنان را به پيوستن به وى بخوانند و وعده آزادى ايشان را داد. پس بسيارى از بردگان نزد وى آمدند و به يارانش پيوستند.[951]

عباسيان نيروهاى خود را سازمان‏دهى كردند. محمد بن سليمان، رهبرى جناح راست، و عباس بن محمد و موسى بن عيسى جناح چپ، و معاذ بن مسلم قلب سپاه را برعهده گرفتند. عده سپاه عباسى به چهار هزار سوار رسيد و پيش از طلوع فجر، حسين بن على با ياران و پيروانش به رويارويى سپاه عباسى آمدند. دو سپاه در ناحيه فخ‏[952] مقابل هم قرار گرفتند و جنگى سخت درگرفت.[953]

ص: 326

چون حسين مقابل سپاه عباسى قرار گرفت، به مردى از ياران خود دستور داد بر شترى سوار شود و شمشير خود را در دست بگرداند و سخنان وى را جمله به جمله، به گوش آنان برساند، پس چنين فرياد زند: «اى گروه مردمان! اى گروه سياه‏پوشان! اين حسين فرزند رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله- و پسر عموى اوست، شما را به كتاب خدا و سنت رسول دعوت مى‏كند.»[954] اما اين گفتار، تأثيرى در سپاهيان عباسى نگذاشت.

جنگ سختى در فخ برپا شد و حسين بن على جنگيد تا به شهادت رسيد،[955] سپس عباسيان سر حسين و يارانش را از تن جدا كردند. تعداد سرهاى جدا شده از صد گذشت و آن سرها را نزد فرماندهان سپاه عباسى بردند كه گروهى از فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام هم آن‏جا بودند. عباسيان از موسى بن جعفر عليه السّلام خواستند كه سر حسين را به آنان نشان دهد و او اشاره به سر حسين كرد و گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، آرى به خدا از اين جهان رفت، درحالى‏كه مردى بود مسلمان و شايسته، پيوسته در صيام و قيام بود و امر به معروف و نهى از منكر مى‏نمود و در خاندانش كسى مانند او نبود.[956] پيكر كشته‏شدگان بدون آن‏كه دفن شوند، سه روز بر زمين ماند تا اين‏كه درندگان و پرندگان آن‏ها را خوردند.[957]

بعضى از ياران حسين بن على توانستند خود را نجات دهند و بين حاجيانى كه به مكه آمده بودند، پنهان شوند، ازاين‏رو، عباسيان نتوانستند به آن‏ها دست يابند، اما بعضى ديگر اسير شدند كه از جمله آن‏ها خواهر حسين بن على بود و او را در خانه زينب، دختر سليمان زندانى كردند.[958] عباسيان اسراى خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام، همچون سليمان بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على و عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على و حسن بن محمد بن عبد اللّه بن حسن بن بن على را به قتل رساندند. هرچند به‏

ص: 327

عبد اللّه بن حسن بن على و حسن بن على، امان دادند و نزد جعفر برمكى برده، زندانى كردند، اما بعد هر دوى آنان را كشتند.[959] موسى بن عيسى با شش تن از اسيران، كه چهار تن ايشان كوفى بودند، به بغداد آمد. هادى به موسى دستور داد اسيران را نزد وى آورد و مثله كند. موسى از خليفه درخواست عفو ايشان را كرد؛ چرا كه به آن‏ها وعده امان داده بود.

هادى، فرمان قتل دو تن از اسيران را داد و از بقيه درگذشت. موسى باز هم به شفاعت يكى از اين دو تن پرداخت و به خليفه گفت: اى امير مؤمنان! اين مرد، خاندان ابو طالب را بهتر از هركس ديگر مى‏شناسد، اگر نگاهش بدارى، در مقابل گناهش آنان را به تو مى‏شناساند.

خليفه، مبارك تركى را به سبب مماشات با حسين بن على از منصبش عزل كرد و دستور مصادره اموال او را داد و مسئول امر چهارپايانش ساخت. هم‏چنين خليفه بر موسى بن عيسى خشم گرفت؛ چرا كه حسن بن محمد را پس از اسارت كشته بود، بنابراين، دستور مصادره اموالش را داد.[960]

مسعودى و صاحب فخرى روايت مى‏كنند كه هادى از كشته شدن حسين بن على اندوهگين شد و بر كسانى كه سر شهيد را نزد وى آوردند و به او بشارت مى‏دادند، غضبناك شد و به آنان گفت: آمده‏ايد و مرا بشارت مى‏دهيد؟ گويى سر مردى از تركان يا مردى از ديلم را برايم آورده‏ايد! بلكه او مردى بود از خاندان رسول خدا- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- كمترين مزدى كه بايد بدهم اين است كه چيزى به شما ندهم.[961]

بدين شكل، هادى در عزاى حسين اشك ريخت. همان‏گونه كه مورّخان ريختن اين اشك‏ها را براى حسين بن على نقل مى‏كنند، اندوه و ناراحتى منصور را براى كشته شدن نفس زكيه نيز پيش از آن بازگو كرده‏اند. آيا اين دو خليفه در احساسات و اندوهشان صادق بودند يا اين‏كه مصالح آن‏ها ايجاب مى‏كرد به اندوه و ناراحتى تظاهر كنند تا جزء شادى‏كنندگان در سرنوشت دشمنانى كه رحم خودشان محسوب مى‏شدند، به شمار نيايند؛ يعنى كسانى نباشند كه رحم خود را كه باعث اتصالشان به پسر عم‏هاى علوى‏شان‏

ص: 328

بود، قطع كرده‏اند؟ يا اين‏كه اين دو خليفه بدين شكل مى‏خواستند تسكين خاطرى به دل‏هاى محزون بدهند و افكار انقلابى را آرام كنند؟ پاسخ به اين سؤال‏ها اين است كه خداى واحد عزّ و جلّ به باطن و درون انسان‏ها آگاه‏تر است، ولى ما معتقديم كه هادى مى‏خواست از خشم و شورش مسلمانان بر خود بكاهد؛ چرا كه آنان از مرگ فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام خشمگين بودند. اين سياست از آنچه قبلا به آن اشاره كرديم روشن مى‏شود؛ ديديم كه هادى اموال موسى بن عيسى را به سبب كشتن حسن بن محمد مصادره كرد، با وجود آن‏كه موسى اخلاص خود را به خليفه نشان داده و در جنگ براى او پايدارى كرده بود. پس نظر ما اين نيست كه هادى فردى رقيق القلب بوده و در مقابل كشته شدن مردى كه او را دشمن قوى و خصم شديد خود تصور مى‏كرد، متأثر شده باشد. مورّخان همگى هادى را به قساوت قلب و درشت‏خويى مى‏شناسند و اين طبيعت او در رفتار با عموم مردم و حتى با مادرش خيزران آشكار شد.[962]

عمر بن عبد العزيز، والى مدينه، از سرنوشت حسين بن على و يارانش مطلع شد. او كه مى‏خواست خشم و كينه خود را نسبت به علويان نشان دهد، خانه حسين و اهل بيتش را سوزاند و اموالشان را مصادره و نخلستان‏هاى ايشان را به بيت المال ضميمه كرد.[963]

اين گونه شد كه يكى ديگر از مصيبت‏هاى طالبيان رقم خورد و نهضت حسين بن على و يارانش سركوب شد و منطقه‏اى در اطراف مكه، ريخته شدن خون‏هاى علويان ديگرى را به خود ديد، همان‏گونه كه پيش از آن، مدينه شاهد ريخته شدن خون محمد نفس زكيه بود.

ص: 329

فلسفه برپايى نهضت‏

آيا نهضت حسين بن على پيش از آن‏كه علنى شود از طرح و نقشه و سازمان‏دهى دقيق برخوردار بود؟ آيا حسين قصد چنين نهضتى را داشت و براى آن، توان و آمادگى مناسب را كسب كرده بود؟ يا اين‏كه قيام او نتيجه شرايطى خاص و ناشى از تحول رويدادها به شكل سريع بود؟ هم‏چنين آيا مى‏توان گفت كه رفتار ظالمانه والى مدينه در قبال علويان و فشارهاى او بر آنان، احساسات علويان را برانگيخت و اين، عامل اصلى قيام بود؟

بعضى مورّخان بر اين باورند كه حسين بن على قصد خروج داشت و قيام بر عليه هادى را پيش از اين‏كه حادثه ياد شده بين علويان و عمر بن عبد العزيز، والى مدينه اتفاق افتد، در سر مى‏پروراند و آن حادثه و نزاع صرفا بر شتاب قيام افزود. روايت طبرى درباره نهضت حسين بن على چنين است: «چنان‏كه گفته‏اند، ايشان با يكديگر وعده كردند كه در منى يا مكه در موسم حج خروج كنند[964] ...»[965] صاحب فخرى نيز با صراحت و وضوحى بيشتر از طبرى اين نظر را مطرح مى‏كند و مى‏گويد: «حسين بن على از رجال و سادات و فضلاى بنى هاشم بود و قصد خروج داشت و گروهى از بزرگان خاندانش نيز با وى متّفق بودند. سپس از جانب عامل مدينه بر گروهى از علويان ستم شد، ازاين‏رو، جمله طالبيان شورش كردند و مردم بسيارى گرد ايشان را گرفتند.»[966]

اگر ديدگاه اين دو مورّخ را بپذيريم، اين امر قطعى مى‏شود كه قيام علويان مسئله‏اى حتمى بوده، و ستم والى مدينه به آل على نيز نقطه انفجار يا به اصطلاح امروز، آغاز شمارش معكوس آن مى‏باشد. اما براى ما دشوار است كه بر اين نظريه تأكيد كنيم؛ زيرا منابع متقدم، اخبارى از آمادگى و تجهيز اين قيام نمى‏دهند، درحالى‏كه در قيام نفس زكيه و ابراهيم، خلاف اين امر را در مصادر مى‏بينيم. در اين منابع، از تشجيع نفس زكيه براى مطالبه خلافت، به وسيله عبد الله بن حسن‏[967] و تحمل شكنجه و زندان او براى اين‏كه‏

ص: 330

منصور بر فرزندش نفس زكيه دست نيابد، سخن به ميان مى‏آيد.[968] هم‏چنين مى‏بينيم كه محمد نفس زكيه، داعيان خود را به مناطق مختلف مى‏فرستد و ابراهيم براى نشر دعوت خود در بصره و اهواز و فارس تلاش مى‏كند.[969]

حسين بن على قيام خود را در ذى قعده سال 169 علنى كرد، حال آن‏كه هادى در اواخر محرم همين سال بر مسند خلافت نشسته بود. طبرى به فاصله بين آغاز خلافت هادى و خروج حسين اشاره مى‏كند و مى‏گويد: آن، نه ماه و هجده روز بود.[970] البته اين مدت كوتاهى است و براى يك قيام علوى شيعى كافى نبود، آن هم براى غلبه بر دولت عباسى كه اركان خلافتش را محكم و پايه خود را در اقصى نقاط عالم اسلامى استوار ساخته بود، به‏ويژه آن‏كه منابع متقدم هيچ اشاره‏اى هم به آماده شدن علويان براى قيام در عصر مهدى ندارند و ما شاهد بوديم كه مهدى بر علويان، چه در بغداد و چه در مدينه، مراقبان دقيقى گماشت. هم‏چنين گفتيم كه واليان و عمّال بر يد مهدى در مدينه به پرس و جو از فعاليت‏هاى علويان مى‏پرداختند، كه [بديهى است‏] اين، مجالى براى سازمان‏دهى هرگونه حركت شيعى باقى نمى‏گذاشت.

ازاين‏رو، شايسته است كه موضع معتدلى در پيش گيريم و بگوييم كه حسين بن على مانند ديگر افراد خاندان على بن ابى طالب بود كه خواستار خلافت بودند و عباسيان را غاصب حقوق مشروع خود مى‏دانستند. او چنانچه شرايط فراهم مى‏شد، از قيام كردن ابايى نداشت. اين شرايط در اثر نزاعش با والى مدينه مهيا شد. البته معتقديم كه حسين بن على براى سازمان‏دهى دعوت خود اقدام نكرد و داعيان را به مناطق اسلامى نفرستاد و نيروهاى جنگى، به قدرى كه او را براى رويارويى با سپاه دشمن كفايت كند، فراهم نكرد.

هم‏چنين او پيش از آن‏كه شرايط پيروزى فراهم شود، در علنى ساختن قيام، شتاب كرد و اين سبب شد كه عباسيان به سادگى بر قيام او غلبه كنند.

اين ديدگاه در روايت طبرى روشن مى‏شود، آن‏جا كه از آمدن محمد بن سليمان در

ص: 331

رأس تعداد فراوانى از سپاه عباسى سخن مى‏گويد: «هنوز حسين يارانش را گرد نياورده بود كه خبر حركت سپاه عباسى را به سوى خود شنيد، سپس با برادران و خدمتكارانش به قصد جنگ خارج شد.»[971] اصفهانى درباره كسانى كه در وقت علنى شدن قيام حسين به وى پيوستند، مى‏گويد: «آنان گروهى از جوانان و موالى خود را فراخواندند، پس 26 نفر از فرزندان على و ده نفر از حاجيان و چند تن از موالى جمع شدند.»[972] و[973] ازاين‏رو، ياران حسين بن على قادر به مقاومت طولانى در برابر نيروهاى پرشمار و سرتاپا مسلح عباسى نبودند و عباسيان بعد از درگيرى محدود و كوتاهى به كشتن حسين و بيشتر يارانش، موفق شدند.

طبرى سپاه عباسى را اين گونه وصف مى‏كند: «محمد بن سليمان آمد، درحالى‏كه نود مركب، شامل اسب و استر پيش روى خويش داشت و خود بر شترى تنومند نشسته بود.

پشت سر وى چهل سوار بر شتران جهازدار بودند و از پس آنان هم افرادى كه سوار بر الاغ بودند و پيادگان و ديگر سربازان آمدند. اين‏ها به نظر بسيار آمدند و مردم پنداشتند كه به مراتب عده‏شان فراوان‏تر است.»[974]

[يكى از عوامل شكست نهضت حسين بن على (ع)]

از عوامل شكست نهضت حسين بن على، خوددارى بعضى از مردم مدينه از پيوستن به او و اتخاذ موضع خصمانه بعضى ديگر از آنان است. از روايت طبرى اين گونه به دست مى‏آيد كه عده‏اى از مردم مدينه از اين امر راضى نبودند كه حسين مسجد پيامبر را مركز قيام خود قرار دهد، به‏ويژه آن‏كه بعضى از ياران او حرمت اين مكان مقدس را حفظ نمى‏كردند.[975]

ص: 332

نپيوستن مردم مدينه به حسين از اين گفته وى به آنان معلوم مى‏شود: «اى مردم! آيا آثار رسول خدا را در سنگ و چوب جست‏وجو مى‏كنيد و به آن تبرّك مى‏جوييد، درحالى‏كه فرزند عزيز او را ضايع و رها مى‏كنيد؟»[976]

طبرى هم‏چنين از امتناع گروهى از مردم مدينه از خروج با حسين بن على، با وجود آن‏كه قبلا وعده يارى داده بودند، سخن مى‏گويد: «آن روز حسين بن على بن حسن بن حسن درباره كسانى كه وعده يارى دادند مبنى بر اين‏كه نزد وى بيايند، اما تخلّف كردند، به اين شعر متمثل شد:

من عاذ بالسيف لاقى فرصة عجبا

 

موتا على عجل او عاشق منتصفا

لا تقربوا السهل ان السهل يفسدكم‏

 

لن تدركوا المجد حتى تضربوا عنقا[977]

     
 

 

هركه به شمشير پناه برد، فرصتى شگفت‏انگيز به دست آرد يا مرگ عاجل به سراغش آيد و يا زندگى باعزت را درك كند. اما شما به راحتى و آسايش مپردازيد كه آسودگى تباهتان سازد، تا گردنى نزنيد به بزرگى نمى‏رسيد.»

بعضى از پيشوايان علوى نيز از خروج با حسين امتناع ورزيدند كه در پيشاپيش آنان حسن بن جعفر بن حسن بن حسن و امام موسى بن جعفر عليهما السّلام بودند. امام موسى عليه السّلام نزد حسين آمد و به او گفت: «دوست دارم از اين‏كه تو را همراهى نمى‏كنم، معذورم دارى و به دل نگيرى! حسين مدتى سر خود را به زير انداخت و پاسخى نداد، آن‏گاه سر برداشت و گفت: راحت باش.»

و چون حسين آماده ترك مدينه مى‏شد از موسى بن جعفر عليه السّلام خواست كه او را قدرى همراهى كند، اما موسى اين خواسته را رد كرد و او را از تظاهر مردمان به يارى‏اش برحذر داشت و فرمود: «بدان كه تو به تيغ شمشير كشته خواهى شد، اما اين مردم فاسقانى هستند كه تظاهر به ايمان مى‏كنند، ولى در دل منافق و مشرك‏اند. انا للّه و انّا اليه راجعون! من پاداش شما نزديكان را نزد خداى عزّ و جلّ مى‏جويم.»[978]

ص: 333

از ديگر عوامل شكست نهضت حسين بن على، امتناع بزرگان مكه از تأييد نهضت اوست؛ زيرا ياران حسين، بردگان آنان را تشجيع مى‏كردند كه از دست صاحبان خود فرار كنند. طبرى روايت مى‏كند كه ياران حسين در مكه ندا مى‏دادند: «هر بنده‏اى كه به ما بپيوندد، آزاد است. پس غلامان و بندگان نزد ايشان مى‏رفتند. يكى از بزرگان مكه به حسين گفت: غلامانى را كه از آن تو نبودند، آزاد كردى! چگونه اين را روا مى‏دارى؟»[979] و[980]

هم‏چنين زمان قيام حسين بن على كه با موسم حج مصادف بود، از عوامل شكست آن به شمار مى‏آيد؛ زيرا هادى براى مقابله با او سپاه بزرگى از عراق نفرستاد، بلكه تنها به سپاهيان و محافظان بزرگان عباسى كه براى اداى فريضه حج به حجاز رفته بودند، بسنده كرد. [گفتنى است كه‏] معمولا قافله‏هاى حاجيان با حمايت گروهى از سپاه مسلمانان حركت مى‏كردند تا از هجوم اعراب و راهزنان باديه‏نشين در امان باشند. هادى از همين سپاهيان براى خاتمه دادن به نهضت حسين يارى جست. اگر قيام حسين در موسم حج صورت نمى‏گرفت، هادى مجبور مى‏شد كه سپاه خود را از عراق روانه كند و اين به حسين، مجالى مى‏داد تا ياران خود را گرد آورده، مسلح كند و صفوف آنان را سامان دهد.

اما سپاه عباسى درحالى‏كه او در مسير مدينه به مكه بود، بر آن‏ها هجوم آوردند و با او در بيابانى متروك و باز، به جنگ پرداختند و راه هرگونه كمك مردم مكه را بر او بستند.

هم‏چنين اين قيام در ماه ذى قعده واقع شد و اين از ماه‏هاى حرام بود و مسلمانان جز در ناچارى و ضرورت، در چنين ماهى به جنگ نمى‏پردازند. علاوه بر اين، موسم حج، فرصتى بود كه بيشتر مردم حجاز در آن به امرار معاش مى‏پرداختند و حيات اقتصادى آنان وابسته به هزاران حاجى بود كه از مشرق و مغرب دنيا به حجاز مى‏آمدند، ازاين‏رو، بسيارى از مردم مكه و مدينه به كار و تجارت و كسب روزى خود مشغول بودند. گفتنى‏

ص: 334

است يكى از عوامل شكست نهضت عبد اللّه بن زبير در عهد عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، محاصره ابن زبير در مكه در موسم حج به وسيله حجاج بن يوسف ثقفى بود.[981] بنابراين، تاريخ پيوسته خود را تكرار مى‏كند، هرچند كه به صورت‏ها و كيفيت‏هاى مختلف باشد.

در اين‏جا صفحه‏اى ديگر از صفحه‏هاى نهضت‏هاى شيعه در تاريخ اسلام پايان مى‏يابد تا صفحه جديد ديگرى كه اخبار نهضت شيعى ديگرى را بازگويد، پيش روى ما باز شود، و آن قيام يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه در دوره خلافت هارون الرشيد است.

ص: 335

بخش چهارم جنبش‏هاى شيعه در دوره هارون الرشيد

ص: 337

فصل اول نهضت‏هاى يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه در عهد هارون الرشيد

دوره خلافت هارون الرشيد، شاهد حركت‏هايى شيعى به رهبرى دو برادر به نام‏هاى يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب بود. قيام يحيى در مشرق بود، حال آن‏كه ادريس در سرزمين مغرب قيام كرد. اين دو انقلابى، برادران محمد نفس زكيه و ابراهيم بودند كه قبلا در دوره خلافت منصور به‏پا خاسته و خونشان در مدينه و بصره به زمين ريخته بود.

عمر هادى عباسى دو يا سه ماه پس از مصيبت فخ و شهادت حسين بن على به‏سر آمد و شيعيان از اين‏كه دوران عمر خليفه‏اى كه به قساوت و درشتى مشهور بود به پايان رسيد، آرامش يافتند. هم‏چنين از اين‏كه خلافت به هارون الرشيد رسيد، اظهار شادمانى كردند؛ چرا كه هارون در دوره مهدى و هادى، به نيكى خلق و نرمى رفتار شهرت داشت، و اگر اجل به مهدى مهلت مى‏داد، بر آن بود كه او را در ولايت‏عهدى، بر هادى مقدم دارد.[982]

ص: 338

رفتار خليفه جديد با علويان‏

رشيد نسبت به علويان، سياستى تازه در پيش گرفت.[983] او بهتر آن ديد كه از آنان دل‏جويى كند و در حقشان احسان روا دارد. جعفر بن يحيى برمكى وزير وى نيز او را در اين سياست راهنمايى و تشجيع مى‏كرد. هارون در راستاى همين سياست، فرمان آزادى زندانيان خاندان ابى طالب را در بغداد صادر كرد و به ايشان اجازه بازگشت به مدينه داد.[984] ازاين‏رو، همه آن‏ها به جز عباس بن حسن بن عبد اللّه بن على بن ابى طالب آزاد شدند.[985] اين سياست حكيمانه، تحسين و ستايش گروه‏هاى زيادى از مردم را برانگيخت و بخش مهمى از افكار عمومى را به نفع هارون جلب كرد.

هم‏چنين هارون الرشيد فرمان عزل عمر بن عبد العزيز، والى مدينه را كه بر علويان ستم و آزار روا داشته بود، صادر كرد. عملكرد عمر باعث شروع قيام حسين بن على بود و ما ديديم كه چطور اين والى پس از واقعه فخ، خانه‏هاى علويان را ويران كرد و نخل‏هايشان را بريد و اموالشان را مصادره كرد.[986]

شيعيان از عاقبت كار محمد بن سليمان، فرمانده سپاه عباسى هم خوشحال شدند؛ زيرا او بود كه در سال 169 ق به نهضت حسين بن على در فخ پايان داد. او در سال 173 ق درگذشت. هارون الرشيد تمامى املاك و اموالش را، كه بالغ بر شصت ميليون درهم مى‏شد، مصادره كرد و به نديمان و خنياگران بخشيد. هم‏چنين باغ‏هاى وى را در اهواز به خود اختصاص داد.[987]

زندانيان خاندان ابى طالب از بغداد به مدينه منوره بازگشتند،[988] ولى در بين آنان دو برادر

ص: 339

بودند كه از جنگ فخ، جان به‏در برده و از چنگ عباسيان رهايى يافته بودند. اين دو برادر همان يحيى و ادريس فرزندان عبد اللّه بن حسن بودند.

يحيى بن عبد اللّه‏

اصفهانى يحيى بن عبد اللّه را چنين وصف مى‏كند: «وى از نظر مذهب، مردى خوش عقيده و در ميان خاندانش بر ديگران مقدم بود و از اشكال‏هايى كه بر امثال او وارد مى‏شد، بركنار بود و از راويان حديث بود.»[989] هم‏چنين اصفهانى نقل مى‏كند كه يحيى مورد احترام امام مالك بن انس بود و امام به احترام وى از جاى خود برمى‏خاست و يحيى را در كنار خود مى‏نشاند.[990]

پس از واقعه فخ، يحيى از نظرها پنهان شد و همواره در مناطق مختلف سرگردان بود تا اين‏كه در بلاد ديلم مقيم شد. بنا به گزارش اصفهانى، فضل بن يحيى برمكى از محل اختفاى يحيى آگاهى داشت و با او به نيكى رفتار كرد و او را بر جانش امان داد. وى در ادامه مى‏آورد: «چون اصحاب فخ كشته شدند، يحيى بن عبد اللّه كه آنان را در قيام همراهى مى‏كرد، مدتى مخفى شده و به صورت ناشناس از شهرى به شهر ديگر مى‏رفت و درصدد بود تا پناهگاهى بجويد و در آن، رحل اقامت افكند تا اين‏كه فضل بن يحيى برمكى از جاى او مطلع شد و به وى پيغام داد كه از آن‏جا كوچ كند. يحيى عازم بلاد ديلم شد. فضل نامه‏اى هم براى او فرستاد كه در آن به حكّام دستور داده بود كسى متعرض او نشود.»[991]

يحيى بن عبد اللّه در سرزمين ديلم ظهور كرد و عده يارانش افزون شد و بسيارى از مردم مناطق همجوار به يارى‏اش آمدند.[992] مى‏توانيم اين پرسش را مطرح كنيم كه چرا يحيى بن عبد اللّه سرزمين ديلم را مركز نهضت خود قرار داد؟ اصفهانى در روايتى سبب‏

ص: 340

اين امر را چنين بيان مى‏كند: مردى از يحيى پرسيد كه چرا ديلم را از بين نواحى مختلف انتخاب كردى؟ يحيى پاسخ داد: مردم ديلم در دفاع از ما يك بار خروج مى‏كنند، و من اميدوار بودم كه خروج آنان در همراهى با من باشد.[993]

هارون الرّشيد از تحركات يحيى مطلع شد، بدين‏گونه كه مردى نزد وى آمد و خواستار آن شد كه در خلوت با وى سخن گويد و يكى از مسائل مهم خلافت را بيان كند. سپس گزارشى از دعوت يحيى به وى داد و گفت: «من در يكى از كاروان‏سراهاى حلوان بودم، ناگاه يحيى بن عبد اللّه را ديدم كه جامه‏اى پشمين پوشيده و عبايى كلفت از پشم سرخ بر دوش انداخته بود و جماعتى با او بودند كه هرگاه فرود مى‏آمد، آن‏ها نيز فرود مى‏آمدند و هرگاه برمى‏خاست، آن‏ها نيز برمى‏خاستند و در جانب او بودند. آنان هركس را مى‏ديدند، چنين وانمود مى‏كردند كه يحيى را نمى‏شناسند، اما در حقيقت از پيروان او بودند و همراه هركدام از آن‏ها امان‏نامه سفيد رنگى بود و به هركس كه متعرض آنان مى‏شد نشان مى‏دادند تا در امان باشند. هارون در مقابل اين خبر، به آن مرد هزار دينار پاداش داد.»[994]

هارون الرّشيد بر آن شد كه در برابر دعوت يحيى موضعى قاطع اتّخاذ كند. ازاين‏رو، با يحيى بن خالد برمكى در كار اين علوى مشورت كرد. يحيى نيز فرزندش فضل را براى جنگ يا راضى كردن وى به طاعت خليفه پيشنهاد كرد. جهشيارى روايت مى‏كند كه يحيى برمكى با اموال بسيار، پيشواى علوى را تقويت كرد تا [از يك سو] او بتواند دعوتش را گسترش دهد و قيام خود را آشكار كند، و [از سوى ديگر] خليفه مجبور شود كه در كار وى اهتمام ورزد و سپس فرزندش، فضل را بر امر وى بگمارد.

بدين ترتيب، جايگاه فضل نزد خليفه بالا مى‏رود و اين تدبير از يحيى برمكى بود، بدون اين‏كه خليفه از آن مطلع باشد.[995]

هارون الرّشيد اهميّت دعوت علوى را درك كرد. آن‏گونه كه طبرى روايت مى‏كند، هارون اندوه و ناراحتى خود را از قيام يحيى نشان داد. او از خوردن شراب امتناع كرد و

ص: 341

فضل بن يحيى را بر كار اين علوى شورشى گماشت و سپاهى بالغ بر پنجاه هزار نفر را كه فرماندهى آن با دليرترين و نيرومندترين افراد بود، براى يارى او تعيين كرد. رشيد، ولايت مناطق جبال، رى، گرگان، طبرستان، قومس، دماوند و رويان را به فضل داد. هم‏چنين او را با اموال فراوان تجهيز كرد و فضل، بزرگان همراه خود را بر مناطق ياد شده، مستولى كرد.

او مثنى بن حجّاج بن قتيبة بن مسلم را بر طبرستان، و على بن حجّاج خزاعى را بر گرگان ولايت داد و خود در نهرين اردو زد.[996] شعرا نزد فضل آمده، او را مدح كردند و او نيز به ايشان صله بسيار داد. بدين‏سان، كسانى كه او را با شعر يارى مى‏دادند، به خواسته خود مى‏رسيدند و فضل با بخشش اموال زياد توانست دل‏ها را به جانب خود متمايل گرداند و دوستى ايشان را براى خود تضمين كند.[997] ازاين‏رو، زبان شعرا به مدح خليفه و عباسيان و فضل به كار افتاد و مى‏دانيم كه شعر در آن دوره از بهترين وسايل شناخته شده تبليغ و اطلاع‏رسانى بود.

هارون الرّشيد فضل را نصيحت كرد كه سعى كند يحيى را پيش از مبادرت به جنگ، با روش‏هاى مسالمت‏آميز به تسليم شدن وادارد. اصفهانى روايت مى‏كند: رشيد فضل بن يحيى را بر تمامى مناطق مشرق و خراسان، ولايت بخشيد و به او دستور داد كه به سوى يحيى رود و وى را بفريبد و در صورتى كه پذيرفت، اموال و هداياى فراوان به او ببخشد.[998]

نيرنگ سياسى عباسيان‏

فضل بن يحيى اجراى وظيفه مهمى را كه خليفه بر عهده‏اش نهاده بود، آغاز كرد و براى اجراى آن به دو شيوه متوسل شد. ابتدا به يحيى بن عبد اللّه نامه نوشت و با او به لطف و مدارا پرداخت؛ هم وى را ترسانده و از رشيد بر حذر داشت و هم او را تشويق و ترغيب كرد.[999] هم‏چنين به حاكم ديلم نامه نوشت و او را از يارى علوى شورشى پرهيز داده، تهديد

ص: 342

كرد كه اگر نتواند علوى شورشى را از قيامش منصرف كند، دچار عقوبت مى‏شود. فضل به همراه نامه‏اش يك ميليون درهم براى صاحب ديلم فرستاد.

يحيى بن عبد اللّه سختى شرايط را درك كرد؛ چرا كه ديد فضل بن يحيى در رأس سپاه بزرگى آمده و با اقناع حاكم ديلم بر عدم يارى به اين حركت علوى، تمامى روزنه‏ها را بر وى بسته است. بنا به گزارش اصفهانى، يحيى چون خبر رسيدن سپاه فضل را شنيد، گفت:

«خدايا! تو را شكر مى‏كنم از اين‏كه توانسته‏ام در دل ستم‏كاران رعب ايجاد كنم. خدايا! اگر پيروزى ما را بر آن‏ها مقدّر فرموده باشى، ما جز سربلندى دين تو هدفى نداريم و اگر چيرگى آن‏ها را مقدّر كرده باشى، از آن روست كه براى دوستان و فرزندان اولياى خود بازگشتگاه نيكو و پاداش بزرگ و ارجمند در نظر گرفته‏اى.» چون اين سخنان به فضل بن يحيى رسيد، گفت: او از خدا خواسته كه در امنيت و سلامت باشد و خدا نيز همان را روزيش مى‏فرمايد.[1000]

يحيى بن عبد اللّه دعوت صلحى را كه فضل بن يحيى به سوى او فرستاده بود پذيرفت، به اين شرط كه رشيد براى وى و هفتاد تن از يارانش عهد امانى بفرستد كه قاضيان و فقها و مشايخ بنى هاشم بدان شهادت دهند.[1001]

فضل، شرط اين علوى انقلابى را براى رشيد نوشت و رشيد با آن موافقت كرد و از كار فضل خرسند شد و جايگاه فضل نزد وى ارتقا يافت. هم‏چنين رشيد عهد امان يحيى را به همراه هدايا و جوايز فرستاد.[1002]

فضل بن يحيى همراه يحيى بن عبد اللّه در اوايل سال 176 ق وارد بغداد شد و خليفه با كارگزارانش به پيشواز و استقبال ايشان آمدند. خليفه، يحيى بن عبد اللّه را چند روز در خانه يحيى بن خالد برمكى نگاه داشت و وزير برمكى خود از ميهمان علوى‏اش پذيرايى كرد،

ص: 343

[1003]

 

سپس يحيى بن عبد اللّه به قصرى كه هارون الرشيد براى وى آماده كرده بود، انتقال يافت.[1004] رشيد اموال فراوانى به يحيى بخشيد و از انواع قوت و روزى او را بهره‏مند ساخت و به مردم اجازه داد با او ديدار كنند و نزدش بيايند. مردم از اين‏كه فضل بر مشكل فايق آمده و از خون‏ريزى و جنگ كه ممكن بود انشعاب بيشتر دو فرقه بنى هاشم (علويان و عباسيان) را در پى داشته باشد، جلوگيرى كرده و عموزادگان را به هم نزديك ساخته، خرسند شدند.

مروان بن أبى حفصه در شعرى تلاش‏هاى فضل را ياد مى‏كند و چنين مى‏سرايد:

ظفرت فلا شك يد برمكية

 

رتقت بها الفتق الذى بين هاشم‏

على حين ادعى الراتقين التثامة

 

فكفوا و قالوا ليس بالملائم‏[1005]

     
 

 

«بى‏شك، دستى از آل برمك ظفر يافت و شكافى را كه بين خاندان هاشم بود، به هم آورد، حال آن‏كه رفوگران از التيام آن وامانده و دست نگه داشته بودند و مى‏گفتند آن را التيام بخشى نيست.»

ابو تمامه خطيب نيز فضل بن يحيى و موفقيت او را در نزديكى بنى هاشم به هم، اين گونه ستود:

سد الثغور ورد ألفة هاشم‏

 

بعد الشتات فشعبها متدان‏

عصمت حكومته جماعة هاشم‏

 

من أن يجرد بينها سيفان‏[1006]

     
 

 

«مرزها را استوار كرد و الفت هاشميان را بازگرداند، پس از آن‏كه پراكندگى و تفرقه در اين خاندان خانه كرده بود.

حكم وى، جمع هاشميان را از اين‏كه شمشيرها ميانشان برهنه شود، محفوظ داشت.»

سؤال اين است كه چه عاملى يحيى بن عبد اللّه را از ادامه حركت، منصرف و به معامله با هارون الرّشيد راضى كرد؟

عواملى چند باعث شد كه اين علوى انقلابى، كار خود را به آن سياست مسالمت‏آميز خاتمه دهد: نخست، بى‏اعتمادى او به صاحب ديلم بود؛ چرا كه ديد او در برابر تهديدها

ص: 344

و وعده‏هاى عباسيان نرم شده است. همان‏گونه كه شاهد بوديم، فضل يك ميليون درهم براى او فرستاده بود، حال آن‏كه يحيى در قيام خود بر مردم ديلم كه از دولت عباسى ناراضى و آماده قيام بودند، تكيه كرده بود. شرح اين ماجرا را قبلا به نقل از اصفهانى آورديم.

از ديگر عوامل، رفتار يكى از ياران برجسته يحيى، حسن بن صالح بن حسن، از پيشوايان شيعيان زيدى بترى بود.[1007] حسن در كنار نهضت يحيى به عنوان يك مدعى ظاهر شد و از عوامل پراكندگى ياران يحيى و ضعف حركت وى بود. اصفهانى روايت مى‏كند كه حسن بن صالح بر مذهب زيديه بتريه بود كه ابو بكر و عمر را برترى مى‏دهند و عثمان را در شش سال اول حكومتش تفضيل و در باقى عمرش تكفير مى‏كنند. از ديگر اعمال ايشان اين است كه شراب مى‏نوشند و مسح بر روى كفش را جايز مى‏دانند. اين مرد با يحيى مخالفت مى‏نمود و اصحاب او را فاسد مى‏كرد.[1008] هم‏چنين اصفهانى روايت مى‏كند: مردى مقدارى ميوه براى يحيى بن عبد اللّه هديه آورد، پس وى بعضى از ياران خود را به خوردن آن ميوه‏ها دعوت كرد. حسن بن صالح غضبناك شد و گفت: آيا تو با چند تن از يارانت ميوه‏هايى را كه برايت رسيده، مى‏خورى و ديگران را محروم مى‏سازى؟ يحيى در پاسخ گفت: اين هديه‏اى است كه براى شخص من آورده‏اند و از غنايم و اموالى نيست كه فى‏ء مسلمانان باشد و نتوانم در آن تصرف كنم. حسن گفت: نه، اين صحيح نيست! معلوم است كه اگر زمام امر را به دستگيرى، ميان اشخاص تفاوت گذارى و از روى عدالت رفتار نكنى.[1009]

يحيى بن عبد اللّه احساس كرد اين تفرقه كه بين يارانش افتاده، حركتش را تهديد

ص: 345

مى‏كند، پس بر آن شد صلحى را كه فضل بن يحيى برمكى بر او عرضه داشته، بپذيرد.[1010] اصفهانى روايت مى‏كند: يحيى چون هم‏دل نبودن ياران و نظر نادرست آنان و كثرت تخلف و سرپيچى‏شان را از اوامر خود ديد، امان فضل را پذيرفت.[1011]

دو سؤال درباره رفتار هارون الرّشيد

شاهد بوديم كه هارون الرّشيد يحيى بن عبد اللّه را گرامى داشت و در يكى از قصرهاى خود منزل داد و اموال و هدايايى نيز به او بخشيد، ولى اوضاع به سرعت دگرگون شد و رشيد رفتارش را با اين پيشواى علوى تغيير داد و طولى نكشيد كه دستور به حبس وى داد.[1012] تغيير رفتار خليفه اين سؤال را پيش مى‏آورد كه آيا هارون الرّشيد در رفتار نيكويى كه در ابتداى كار با يحيى بن عبد اللّه داشت، صادق بود؟ چه چيزى خليفه را از سياست نرمش و تسامح خود بازداشت؟

در پاسخ به سؤال اول، معتقديم كه هارون الرّشيد در خوش‏رفتارى و تكريم پيشواى علوى صداقت داشت‏[1013] و آن چيزى كه او را به اين سياست سوق مى‏داد، تمايل شديدش به حفظ خلافت و رعايت مصالح دولت عباسى بود.

ص: 346

نهضت شيعى جديد، در مناطق شرقى دولت عباسى، در سرزمين ديلم رخ داده بود.

اين اولين بار بود كه در عصر عباسى نهضت علوى در اين منطقه به‏پا مى‏خاست. پيش از اين ديديم كه دو قيام نفس زكيّه و حسين بن على در سرزمين حجاز، و نهضت ابراهيم در بصره رخ داده بود و خلفاى عباسى به شدت خواستار اين بودند كه منطقه شرقى خلافت بر دوستى عباسيان باقى بماند و از آشوب‏ها و انقلابات در امان باشد. اين منطقه، شاهد دعوت عباسى بود و مردمان آن، شيعيان بنى عباس و اركان دولت ايشان را تشكيل مى‏دادند. هارون الرّشيد متوجه خطرى شد كه پيشواى علوى در سرزمين ديلم به وجود آورده بود. مردمان اين منطقه- همان‏گونه كه آورديم- آماده خروج بر دولت عباسى بودند و انتظار پيشوايى را مى‏كشيدند كه گرد او جمع شوند و بر حكومت عباسى شورش كنند.[1014] هارون الرّشيد در پى آن بود كه اهالى ديلم را از پيشواى علوى ممدوح و موردنظرشان، محروم سازد و به آنان بفهماند كه پيشوايى كه مقيم سرزمينشان بود، يكى از موالى خليفه شده و اكنون در پايتخت وى اقامت گزيده است. اين امر، روح انقلاب را كه در جان‏هاى ديلميان شعله كشيده بود، به سردى مى‏كشاند و آنان را به سوى آرامش و تسليم سوق مى‏داد.

هم‏چنين هارون الرّشيد از عواقب جنگ بين عباسيان و علويان آگاه بود. مسلمانان از جنگ و نزاع دايم بين طايفه‏اى از بنى هاشم با طايفه ديگر آن، اظهار ناراحتى مى‏كردند و خواستار اين بودند كه همه هاشميان در امنيت و سلامت زندگى كنند و ديديم كه چگونه شعرا و عموم مردم از مصالحه هارون الرشيد و يحيى بن عبد اللّه علوى ابراز شادمانى كردند.[1015]

ص: 347

يحيى بن عبد اللّه از شخصيت‏هاى بزرگ بيت علوى بود و در قلوب شيعيان، جايگاهى والا داشت.[1016] او برادر محمّد نفس زكيّه و ابراهيم بود كه به دست عباسيان كشته شده بودند. يحيى و شمارى از علويان همراه وى و عموم شيعيان، در پى خون‏خواهى اين دو شهيد و حسين بن على، شهيد فخ بودند.[1017] هم‏چنين بسيارى از مسلمانان غيرشيعه متمايل به خاندان على عليه السّلام و دوستدار آنان بودند و از ريخته شدن خون علويان به دست عباسيان خشمگين بودند. پس هارون الرّشيد خواست كه در دوره وى فاجعه خونين ديگرى كه در آن، خون علويان بر زمين بريزد، شكل نگيرد. هارون مى‏ديد كه اقامت يحيى بن عبد اللّه در بغداد و مراقبت از اعمال و رفتارش، اهداف او را محقق كرده و يحيى را از هرگونه قيامى باز مى‏داشت. بدين‏سان، هارون الرّشيد مى‏توانست بين يحيى و شيعيان وى فاصله‏اى ايجاد كرده و آنان را از پيشوايى يكى از برجسته‏ترين فرزندان بيت علوى عهد خود محروم كند.

باوجوداين، اصفهانى معتقد است كه هارون در رفتار خود با يحيى بن عبد اللّه صادق نبود، بلكه از روى حيله و نيرنگ بود، نه از سر صلح‏طلبى. هارون مترصد فرصتى بود كه بهانه به دست آورد و وعده و وعيدهايش را زير پا بگذارد. اصفهانى مى‏گويد: چون يحيى به بغداد آمد، هارون مقدمش را گرامى داشت و جوايز بسيار به او داد و مدتى را به همين منوال با او گذراند، ولى درصدد بود كه طرحى بريزد و از دست يحيى خلاص شود، پس دنبال بهانه گرفتن از او و يارانش بود.[1018]

در اين‏جا به سؤال دوم مى‏رسيم: چه امرى هارون الرّشيد را وادار كرد كه از سياست رفق و مدارا با يحيى بن عبد اللّه دست بكشد؟

اطرافيان رشيد در تخريب روابط بين او و يحيى بن عبد اللّه نقش ايفا كردند.[1019] هارون‏

ص: 348

الرّشيد به مردم اجازه رفت و آمد به قصرى را داد كه يحيى در آن اقامت داشت. بر اين اساس، افراد فراوانى به قصر رفت و آمد مى‏كردند و به يحيى سلام مى‏دادند و خوش آمد مى‏گفتند. مردم چون ديده بودند كه هارون الرّشيد خود به استقبال و خوش‏آمدگويى يحيى آمده، ترسشان از حكومت زايل شده بود. در اين ميان، بعضى از خواصّ هارون به علويان حسادت مى‏كردند؛ چون منافعشان در ادامه جنگ بين خاندان على و خاندان عباس بود.

پس اين‏ها نزد هارون آمدند و او را از اقبال مردم به ديدار پيشواى علوى ترساندند و هارون را نسبت به او بدگمان ساختند. آن‏ها مى‏گفتند: «اين فرد نزديكانت را عليه تو مى‏شوراند.» سرانجام اين بدخواهان در تحقق هدفشان موفق شدند و رفتار رشيد به تدريج با يحيى دگرگون شد. او مراقبانى بر قصر يحيى گماشت. اين جاسوسان، اخبار مردمى را كه به ديدار يحيى مى‏آمدند و نزد او در تردد بودند، به هارون منتقل مى‏كردند.

هرگاه هارون از يحيى درباره اين افراد مى‏پرسيد، او مى‏گفت: ايشان جزء همان هفتاد نفرى هستند كه هارون در عهدنامه‏اش آنان را امان داده است. در عهدنامه به هفتاد تن از ياران يحيى، بدون اين‏كه نامشان مشخص باشد، امان داده شده بود. سرانجام هارون روزى يحيى را احضار كرد و به او گفت: از خدا بترس و آن هفتاد نفر اصحاب خود را معرفى كن تا امان تو به هم نخورد. يحيى از افشاى نام ياران خود پرهيز كرد. اين امر موجب خشم هارون گرديد. او متوجه شد كه اطرافيانش به حق، وى را از يحيى برحذر مى‏داشتند، پس رشيد به خواص و اطرافيان خود گفت: «اين مرد، ياران خود را نام نمى‏برد و هرگاه نام مردى را مى‏شنوم كه كارهاى خلافى انجام داده و قصد دستگير كردن او را مى‏كنم مى‏گويد: اين از همان كسانى است كه تو بدان‏ها امان داده‏اى.[1020] از اين به بعد يحيى تحت مراقبت شديد هارون قرار گرفت.[1021]

ص: 349

شك‏ها و بدگمانى‏هاى هارون ادامه يافت. او به دنبال آن بود كه شك خود را به يقين مبدّل سازد، ازاين‏رو، يحيى را هرچند وقت يك بار به مجلس خود فرامى‏خواند و با او گفت‏وگو مى‏كرد تا شايد از راه سخن گفتن با يحيى، آنچه را خود در دل داشت و به دنبال آن بود، كشف كند.[1022]

مورّخان روايتى طولانى درباره بدگويى مردى از خاندان زبير بن عوام نسبت به يحيى بن عبد اللّه نقل مى‏كنند و آن را سبب اصلى دگرگون شدن رفتار نيكوى هارون با يحيى بن عبد اللّه و سپس زندانى كردن وى و نقض امانى كه به او داده بود، مى‏دانند.[1023]

روزى عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير نزد هارون الرّشيد آمده، يحيى را متهم كرد كه وى را به بيعت با خود دعوت كرده است. رشيد تصميم گرفت كه تهمت زننده را با مدعى عليه روبه‏رو كند. در مواجهه‏اى كه صورت گرفت، جدال و مناقشه تندى بين آن دو مرد واقع شد و يحيى به كلى اتهام را رد كرد، سپس خواست كه مصعب را در تنگنا قرار دهد. ازاين‏رو، رفتار خاندان زبير را با بنى هاشم به‏طور عموم و با بنى عباس به‏طور خصوص يادآور شد.[1024] سپس يحيى به هارون گفت كه اين مصعب‏

ص: 350

همان كسى است كه به قيام برادرش محمد نفس زكيّه عليه جدّت منصور، پيوسته بود و اين شعر را سرود:

قوموا ببيعتكم ننهض بطاعتنا

 

انّ الخلافة فيكم يا بنى حسن‏

     
 

 

«شما براى بيعت گرفتن به پا خيزيد، و ما براى فرمانبردارى از شما قيام مى‏كنيم؛ چرا كه اى بنى حسن! خلافت در شما و از آن شماست.»

سپس هر دو مرد به پدران و خاندان خود فخرفروشى كردند و فحش و دشنام ردّ و بدل ساختند و يحيى به رشيد گفت: «اى امير مؤمنان! سعايت اين مرد از روى دوستى و هواخواهى دولت شما نيست، بلكه از روى دشمنى با همه خاندان ماست. اگر او كسى را مى‏يافت كه دشمن همه ما باشد، حتما با وى هم دست مى‏شد. او دروغ مى‏گويد. من او را قسم مى‏دهم؛ اگر قسم خورد كه من چنين چيزى گفته‏ام، خون من بر امير مؤمنان حلال باشد.»[1025]

يحيى از هارون خواست كه بهتر است مصعب زبيرى را قسم برائت دهد.[1026] مصعب از سوگند خوردن به اين گونه قسم اجتناب كرد. هارون تهديد كرد كه اگر قسم نخورد، او را عقوبت خواهد كرد. مصعب ناچار به اطاعت امر خليفه شد. يحيى از قسم خوردن مرد به آن شكل خوشحال شد، آن‏جا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده بود: «كسى اين سوگند را به دروغ نمى‏خورد مگر اين‏كه هنوز سه روز از آن نگذشته، خدا او را عذاب مى‏كند.» پس يحيى از

ص: 351

هارون الرّشيد خواست كه سه روز به او مهلت دهد تا اگر در اين سه روز براى مصعب زبيرى اتفاقى نيفتاد، خون يحيى بر خليفه مباح باشد.[1027]

مورّخان مى‏نويسند كه خداى عزّ و جل عذاب خود را بر مصعب زبيرى در همان روز نازل كرد. طبرى مى‏آورد: او فلج شد و در همان ساعت مرد.[1028] اما مسعودى و اصفهانى روايت مى‏كنند كه جذام گرفت و بدنش ورم كرد و پس از آن مرد.[1029]

مورّخان جملگى هم‏داستانند كه هنگام دفن مصعب، قبر او فروريخت و هرچه بر روى او خاك مى‏ريختند، خاك‏ها درون زمين مى‏رفت. ناچار شاخه‏هايى روى قبر نصب كردند و با تخته‏هاى ساج آن را پوشاندند. ابن طباطبا اين رويداد را «نشانه‏اى آسمانى» مى‏داند و مى‏گويد: «با وجود آن‏كه چنين آيه و نشانه عظيمى ظاهر شده بود، يحيى در زندان به وضع فجيعى به قتل رسيد.»[1030]

مورّخان متقدّم، سعايت نزديكان هارون درباره يحيى و ترغيب وى را به دشمنى با او، و نيز تهمت مصعب زبيرى به يحيى را، از عوامل تغيير رفتار هارون نسبت به او ذكر مى‏كنند و البته ما عامل ديگرى را نيز به آن‏ها اضافه مى‏كنيم. حوادثى كه ذكر آن‏ها گذشت، در سال 176 ق واقع شدند. در آن حال، ادريس بن عبد اللّه در سرزمين مغرب قيام خود را علنى ساخته و دعوت خود را نشر داده بود و نفوذ عباسيان را در آن منطقه، تهديد مى‏كرد.[1031] در بغداد هم هارون مى‏ديد كه عامّه مردم به خانه يحيى بن عبد اللّه رفت و آمد مى‏كنند. در همين زمان، ياران يحيى در سرزمين ديلم فتنه‏انگيزى مى‏كردند، و در حجاز نيز گروهى از علويان مترصّد فرصتى بودند تا بر عباسيان بشورند كه بسيارى از مردمان حجاز هم براى يارى ايشان آمادگى داشتند.

بنابراين، هارون از خود پرسيد كه اگر اين سه حركت علوى قدرتمند در يك زمان بر او

ص: 352

چيره شوند، چه خواهد شد؟ ظاهرا هارون به اين مسئله يا مسائل مانند آن مى‏انديشيد، پس دو راه را در مواجهه با آن پيش روى خود ديد: يا آن‏كه در برخورد با مشكل، شدت و خشونت به خرج دهد و يا شكيبايى پيشه سازد، كه اين راه حل دوم با خطرهايى همراه بود و ممكن بود تخت حكومت وى را سرنگون سازد.[1032]

هارون راه حل اول را، كه شدت و خشونت بود، برگزيد و دستور به حبس يحيى بن عبد اللّه داد، سپس قاضيان و فقيهان را فراخواند تا راهى بيابند كه وى را از عهدى كه به يحيى بخشيده بود رهايى بخشند و [او بتواند] امانى را كه به يحيى داده بود، نقض كند. او محمد بن حسن، دوست ابو يوسف قاضى و حسن بن زياد لؤلؤى و ابو البحترى وهب بن وهب‏[1033] را نزد خود خواند و كسى را به زندان، دنبال يحيى بن عبد اللّه فرستاد تا شاهد اين جلسه باشد.[1034]

در ابتداى مجلس، مسرور، خادم هارون، عهد امان يحيى را نزد محمد بن حسن آورد تا او نظر خود را درباره آن بگويد. او گفت: اين امان محكم است و چاره‏اى از آن نيست.[1035] هارون خشمگين شد و اين نظر را رد كرد. محمد بن حسن به خليفه گفت: مى‏خواهى با امان چه كنى؟ حتى اگر محارب بوده، بعد تحت ولايت تو درآمده و امان گرفته است! مسرور، عهد امان را از محمد بن حسن گرفت و به ابو البحترى سپرد. او نگاهى به آن انداخت و گفت: اين عهد باطل و نقض شده است؛ چرا كه يحيى نافرمانى كرده و باعث ريختن خون مردم شده است، اگر او را كشتى، خونش بر گردن من! هارون شادمان شد و به ابو البحترى گفت: تو قاضى القضاتى و به اين كار عالم‏ترى. ابو البحترى نيز امان‏نامه را پاره كرد. يكى از حاضران مجلس به نام بكار بن عبد اللّه بن صعب زبيرى، از خاندان زبير،

ص: 353

برخاست و تملّق خليفه را گفت. وى خطاب به يحيى بن عبد اللّه فرياد كشيد كه نافرمانى كردى و از جماعت بيرون آمدى و با خواست ما مخالفت نمودى و قصد سوء عليه خليفه ما كردى. سپس هارون دستور داد يحيى را به زندانش برگردانند.[1036]

سرنوشت زندانى‏

مورّخان در عاقبت كار يحيى بن عبد اللّه اختلاف كرده‏اند. طبرى روايت مى‏كند: «وقتى يحيى در مجلسى، كه به آن اشاره كرديم، در حالت بيمارى حاضر شد، رشيد اين حال را ديد و پس از خروج يحيى از مجلس، به حاضران گفت: آيا حالت بيمارى را در او ديديد؟

اگر از اين ناراحتى بميرد، مردم خواهند گفت كه او را مسموم كرده‏اند ... يحيى خيلى عمر نكرد و پس از يك ماه، درگذشت.»[1037] اما مسعودى روايت غريبى مى‏آورد و مى‏گويد:

يحيى را در گودالى پيش شيرهاى گرسنه افكندند، اما درندگان از خوردن وى اجتناب كردند و به گوشه‏اى از گودال رفته، از مهابتى كه داشت نزديك او نيامدند. پس از آن، در حالى كه هنوز زنده بود، ديوارى از گچ و سنگ بر پيكر او بنا كردند.[1038] خطيب بغدادى روايت مى‏كند كه يحيى مسموم مرد، و مى‏گويد: به او سم خورانده شد. يحيى شكايت اين امر را نزد رشيد برد و رشيد او را به مجلس خود فراخواند و گفت: اين مرد ادعا مى‏كند كه من او را زهر داده‏ام. به خدا قسم اگر كشتن او را مى‏خواستم، گردنش را مى‏زدم. اگر به او سم خورانده باشم، حدود و سوگندهاى بيعت بر گردنم باشد، و من به كسى نگفته‏ام كه به او سم بخوراند.[1039]

يعقوبى و اصفهانى در اين‏كه يحيى بن عبد اللّه از گرسنگى و تشنگى مرد، هم‏داستانند.

يعقوبى مى‏نويسد: مأمورى كه براى زندان يحيى گماشته بودند، چند روز به او غذا نداد تا آن‏كه او از گرسنگى درگذشت.[1040] اصفهانى هم روايت مى‏كند كه هارون به زندان يحيى بن‏

ص: 354

عبد اللّه آمد و دستور داد با عصا صد ضربه به او بزنند، و يحيى او را به رعايت خدا و قرابت و خويشاوندى خود با رسول خدا فراخواند. سپس هارون از ميزان جيره آب و غذاى وى پرسيد. به او گفتند: روزى چهار قرص نان و هشت رطل آب. پس دستور داد آن را به نصف تقليل دهند. هارون پس از چند روز، بازگشت و دستور داد دوباره صد ضربه چوب به او بزنند و مجددا جيره غذايى‏اش را به نصف تقليل دهند تا اين‏كه يحيى از تشنگى و گرسنگى مرد.[1041]

اين پايان زندگى يحيى بن عبد اللّه بود كه با سرنوشت ديگر پيشوايان علوى كه عليه دولت عباسى قيام كرده و در ميدان‏هاى جنگ و با شمشيرها كشته شده بودند، تفاوت داشت.[1042] چنين مقدر شده بود كه پايان زندگى يحيى در زندان هارون باشد، آن هم پس از آن‏كه به امان و وعده‏هاى وى اطمينان يافت، اما زمانى نگذشت كه اوضاع دگرگون گشت و واقعه دردناك ديگرى در دفتر كشته‏شدگان خاندان ابى طالب ثبت شد.

هارون دستور داد سه تن از بزرگان اصحاب يحيى بن عبد اللّه، به نام‏هاى يحيى بن مساور و عبد ربه بن علقمه و مخول بن ابراهيم هندى را به زندان افكندند. اين سه، دوازده سال در زندان بودند. پس از گذشت چهار سال از دوره زندان آن‏ها، هارون داخل شد و تهديدشان كرد كه اگر بقيه اصحاب يحيى را معرفى نكنند، ايشان را شكنجه خواهد كرد.

آنان به هارون گفتند كه چهار سال گذشته و در اين مدت آنان زندانى بوده و ديگر از ياران يحيى اطلاعى ندارند.[1043]

قيام ادريس بن عبد اللّه‏

بخش غربى دولت عباسى، شاهد نهضت شيعى ديگرى به رهبرى ادريس بن عبد اللّه بود، همان‏گونه كه بخش شرقى خلافت، نهضت برادرش يحيى بن عبد اللّه را به خود مى‏ديد.

در واقع، اين دو نهضت هم‏زمان و مكمل يكديگر بودند و به آشفتگى و سختى كار هارون‏

ص: 355

الرشيد دامن مى‏زدند. هارون تلاش بسيارى براى غلبه بر اين دو نهضت كرد. هرچند روش‏هاى متفاوتى به كار گرفته شد، اما در فاصله زمانى نزديك به هم، توسط هارون به زندگانى هر دو پيشواى علوى پايان داده شد.

ادريس بن عبد اللّه از واقعه فخ نجات يافت و با يكى از غلامان خود به نام راشد، از مدينه خارج شد و به قافله حجاج مصر و مغرب پيوست. آن دو به مصر رفتند و مدتى در منزل يكى از مواليان بنى عباس كه حاضر به پناه دادن و مخفى كردن آنان شده بود، مقيم گشتند. سپس ادريس متوجه شد كه پيكى عازم رفتن به افريقيه‏[1044] است، با او هم صحبت شد و توانست از بازرسى‏هاى طول مسير، رهايى يابد و خود را به مغرب اقصى برساند.[1045] در آن‏جا بربرها، كه بر حاكم عباسى عاصى بودند، اطراف او گرد آمدند. ادريس به نفع خود، دعوت كرد و بربرها دعوتش را پذيرفتند. بنابراين، توانست بر سرزمين مغرب‏[1046] و تلمسان‏[1047] چيره شود و در سال 172 ق دولتى مستقل از دولت عباسى برپا سازد و خود را امير مؤمنان لقب دهد.[1048]

هارون الرّشيد متوجه وخامت اوضاع شد؛ زيرا نهضت ادريس، نفوذ عباسيان را در شمال افريقا محدود كرده بود،[1049] به‏ويژه آن‏كه دولتى اموى نيز در سرزمين اندلس تشكيل‏

ص: 356

شده و به دشمنى با دولت عباسى برخاسته بود. فرستادن سپاه براى پايان دادن به نهضت ادريس كه روزبه‏روز نيرومندتر مى‏شد، به سبب دورى و ناشناختگى راه، براى عباسيان دشوار بود. ازاين‏رو، هارون از انتخاب گزينه جنگ، اجتناب كرد و گزينه ديگرى برگزيد و آن توطئه كشتن پيشواى نهضت، ادريس بن عبد اللّه بود. اصفهانى دو روايت درباره چگونگى كشتن ادريس نقل مى‏كند. در روايت اول مى‏آورد كه هارون با وزيرش يحيى بن خالد برمكى، در كار ادريس مشورت كرد و وزير به او تعهد داد كه به كار وى خاتمه خواهد داد. يحيى برمكى موفق شد كه يكى از پيشوايان زيديه بتريه به نام سليمان بن جرير جزرى را بفريبد تا به ادريس بن عبد اللّه سم بخوراند. سليمان به سرزمين مغرب رفت و توانست اطمينان ادريس را به خود جلب كند، سپس به او شيشه‏اى داد كه گمان كرد حاوى عطرى از عراق است. پس ادريس محتوى آن شيشه را بو كشيد و چون در آن سم شديدى بود، موجب مرگ او شد. ياران او پى به توطئه بردند و سليمان را كشتند.

اما دومين روايتى كه اصفهانى نقل مى‏كند اين است كه رشيد يكى از موالى مهدى به نام شماخ را كه طبيب بود، نزد ادريس فرستاد. وى در حضور ادريس، به تشيع تظاهر كرد و پس از آن توانست به او سم بخوراند.[1050]

پس از مرگ ادريس، راشد از موالى او، امر دعوت را عهده‏دار شد. ادريس از خود همسرى باردار به جاى گذاشت كه مدتى بعد اين زن، كودكى به دنيا آورد. اين كودك را هم ادريس ناميدند. او در ميان بربرها زيست تا آن‏كه بزرگ و رشيد شد. پس ولايت و سرپرستى ايشان را به شكلى نيكو عهده‏دار گشت.[1051]

دولت ادراسه در سرزمين مغرب برپا شد و نفوذش در شمال افريقا گسترش يافت و باعث وحشت هارون الرّشيد شد.[1052] او افريقيه (تونس) را به صورت اقطاع به ابراهيم بن اغلب بخشيد تا اغالبه بتوانند با دولت ادارسه مقابله كنند.[1053] نزاعى هم بين اين دو گروه در

ص: 357

گرفت كه از حوصله بحث ما خارج است؛ زيرا هدف ما اين بود كه مباحثمان را در نهضت‏هاى شيعى كه در شرق عالم اسلامى روى داد، متمركز كنيم.

آنچه در اين بحث اهميت دارد، اين است كه نهضت ادريس بن عبد اللّه در سرزمين مغرب بر رفتار رشيد نسبت به يحيى بن عبد اللّه اثر گذاشت، به گونه‏اى كه باعث تغيير رفتار رشيد با يحيى و زندانى كردن و سپس تعجيل در كشتن وى شد. از سوى ديگر، نهضت‏هاى يحيى و ادريس احساسات هارون را عليه بيت علوى برانگيخت و باعث شد هارون سياست تسامحى را كه در ابتداى حكومت خود برگزيده بود، به سياست سخت‏گيرى و سركوب بدل سازد. بنابراين، او بر علويان مراقبان شديدى گماشت، برخى از آنان را دستگير كرد و عده‏اى از رهبران علوى را هم به قتل رساند.

ص: 359

فصل دوم سياست هارون الرشيد درباره شيعيان و امام موسى كاظم عليه السّلام‏

سياست جديد سركوب‏گرانه‏

هارون الرشيد توانست از خطر يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه، كه دو نهضت بزرگ علوى را در دوران خلافتش برپا كردند، رهايى يابد، اما رشيد از اين به بعد فرزندان بيت علوى را به ديده نگرانى و ترس مى‏نگريست، ازاين‏رو، پيشوايان ايشان را دستگير كرد و به حياتشان پايان داد كه در رأس آن‏ها عبد اللّه بن حسن و محمد بن يحيى و عباس بن محمد و موسى بن جعفر عليه السّلام بودند.

عبد الله بن حسن اولين قربانى سياست جديد هارون در قبال علويان بود كه او را «عبد الله بن افطس»[1054] مى‏گفتند. او در واقعه فخ از خود دليرى و شجاعت نشان داد تا جايى كه حسين بن على او را جانشين خود معرفى كرد.[1055] هارون كسانى را فرستاد تا عبد اللّه را از مدينه نزد وى آورند. وقتى او آمد به خليفه گفت: «اى امير مؤمنان! تو را به خدا سوگند

ص: 360

مى‏دهم كه خون مرا نريزى؛ زيرا من از اين طبقه نيستم و اصلا نامى هم از من در ميان آن‏ها نيست و رفتار صاحبان اين افكار هم غير از رفتار من است. من جوانى هستم كه در مدينه نشو و نما كرده و در بيابان‏هاى آن روى پاى خود ايستاده‏ام و كارم صيد به كمك پرندگان شكارى است و جز اين به كار ديگرى نمى‏پردازم.»[1056]

هارون بهتر آن ديد كه عبد اللّه به مدينه بازنگردد، پس او را به يكى از خواص خود سپرد تا در خانه خود زندانى كند. بعد از آن‏كه سالى بر حبس عبد اللّه گذشت، نامه‏اى به هارون نوشت كه هر سخن زشت و فحش بدى در آن ديده مى‏شد. هارون اين نامه را خواند و وزيرش جعفر بن يحيى برمكى را از متن آن آگاه ساخت و به وى گفت كه عبد اللّه را در قصر خود زندانى كند. جعفر در عيد نوروز عبد اللّه را كشت و سرش را ضمن هدايايى كه در اين عيد به هارون تقديم كرد، قرار داد. هارون، جعفر برمكى را به اين سبب كه بدون اجازه وى عبد اللّه را كشته، ملامت كرد. روزگار گذشت و پس از مدتى هارون، برامكه را منكوب ساخت. ازاين‏رو، به خادمش مسرور، كه مأمور كشتن جعفر بود، گفت: «به جعفر بگو اين همان عبد اللّه بن حسن عموزاده من است كه او را بى‏اجازه من به قتل رساندى.»[1057]

سياست جديد هارون در قبال علويان زمانى آشكار شد كه شخصى از خاندان زبير را والى مدينه كرد؛ شهرى كه پيشوايان علوى در آن ساكن بودند. ما سابقه دشمنى ديرينه بين علويان و زبيريان را مى‏دانيم‏[1058] و در گذشته نزديك، شاهد سعايت مصعب زبيرى نسبت به يحيى بن عبد اللّه بوديم. [به‏هرحال‏] هارون بكار بن عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن زبير را حاكم مدينه كرد. بكار در مجلسى كه هارون با حضور قاضيان و فقيهان‏

ص: 361

ترتيب داد تا امانى را كه به يحيى بخشيده بود به گونه‏اى نقض كند، حضور داشت. بكار در آن مجلس دلو خود را در چاه انداخت و عبارت‏ها و كلمات زشتى عليه يحيى به كار برد و احساسات هارون الرشيد را نسبت به او برانگيخت.

طبرى از سياست هارون در قبال علويان و دشمنى بكار با بيت علوى چنين روايت مى‏كند: «بكار كينه‏اى سخت با خاندان ابو طالب داشت. او هارون را از اخبار و امور علويان آگاه مى‏ساخت. هارون بخشى از امور حكومتى مدينه را به او واگذار كرد و دستور داد كه بر خاندان ابو طالب سخت گيرد.[1059]

بكار زبيرى سياست ظالمانه‏اى در قبال علويان مدينه پيش گرفت. وى محمد بن يحيى بن عبد اللّه را در ماه رمضان دستگير كرد و غل و زنجير بر وى نهاد و به زندان انداخت كه محمد در زندان ماند و همان‏جا مرد. هم‏چنين بكار، حسين بن عبد اللّه بن اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را دستگير كرد و ضربات شديدى بر او زد، به گونه‏اى كه وى از دنيا رفت.[1060]

پايان كار عباس بن محمد بن عبد اللّه بن على بن حسين بن على بن ابى طالب نيز به دست هارون الرشيد بود. هارون او را به بغداد احضار كرد و با وى به بحث و مناظره پرداخت كه در آخر، خليفه غضبناك شد و فرياد زد: اى فرزند بدكاره! عباس نيز او را به مادرش خيزران شماتت كرد؛ چون او كنيزى بود كه مهدى به نكاح خود درآورده بود.

عباس در ادامه گفت: آن مادر تو بود كه برده‏فروشان با او زنا مى‏كردند. هارون هم دستور داد عباس را با عمود آهنين زدند، كه در اثر اين ضربه، درگذشت.[1061]

رفتار هارون با امام موسى كاظم عليه السّلام‏

دوران امامت حضرت موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام فرا رسيد.[1062] آن حضرت، امام هفتم شيعيان اماميه و ملقّب به كاظم بود؛ زيرا به‏

ص: 362

هركسى كه او را آزار مى‏رساند، به نيكى پاسخ مى‏داد،[1063] و نيز به زهد و ورع و كرامت شهرت داشت. بعضى بدخواهان، از او نزد مهدى، خليفه عباسى بدگويى و سعايت كردند، اما مهدى به سبب رؤيايى كه در خواب ديد، تحت تأثير هيبت آن حضرت قرار گرفت. از اين‏رو، وى را آزاد كرد و گرامى داشت و به مدينه بازگرداند.[1064]

امام موسى كاظم‏[1065] را به كنيه‏هايى همچون ابو الحسن، ابو ابراهيم و ديگر كنيه‏ها و القاب مى‏خوانند. يكى از نويسندگان شيعه، شرحى بر اين مطلب نوشته و مى‏گويد: امام موسى كاظم عليه السّلام دوران امامت خود را در دو زندان سپرى نمود: يكى در زندان خانه‏اش كه سبب آن ترس از بنى عباس بود، ازاين‏رو، از مردم دورى گزيد. و ديگر، زندان سراسر ظلم و ظلمت بنى عباس بود تا جايى كه اگر كسى از راويان مى‏خواست از آن حضرت حديثى نقل كند، نام او را به صراحت نمى‏برد، بلكه گاهى ايشان را به كنيه ابو ابراهيم و گاهى ابو الحسن يا القاب ديگر، همچون عبد صالح، عالم و مانند آن ياد مى‏كرد. گاهى احاديث آن حضرت با عبارت «آن مرد چنين مى‏گويد» بيان شده‏اند. بنابراين، نام شريف ايشان كمتر ديده مى‏شود؛ به دليل شدت تقيّه در روزگار وى، و فشار و سخت‏گيرى فراوان خلفاى عباسى معاصر او، همچون منصور و مهدى و هادى. امام عليه السّلام در مدت چهارده سال از عمر شريفش، كه مصادف با ايام خلافت هارون الرشيد بود، پيوسته به زندان منتقل مى‏شد و پس از مدتى رهايى مى‏يافت.

ص: 363

امام كاظم بزرگ‏ترين فرزند امام صادق عليه السّلام نبود، بلكه وى چهارمين فرزند آن حضرت است، از اين‏رو، بعضى شيعيان از برادرش اسماعيل يا فرزند برادرش، پيروى كردند و بعضى ديگر، از عبد اللّه تبعيت كردند. البته عبد اللّه يك سال بعد از وفات امام صادق عليه السّلام از دنيا رفت.[1066]

اصفهانى روايت مفصلى مى‏آورد و دلايل دستگيرى امام موسى كاظم عليه السّلام را در آن بيان مى‏كند. او جعفر بن يحيى برمكى را در اين امر، محرك هارون مى‏داند و مى‏گويد: هارون، جعفر بن محمد بن اشعث را عهده‏دار تربيت فرزندش، محمد امين كرده بود. جعفر برمكى از اين امر نگران شد و خواست كه با خبرچينى از علويان، خود را به خليفه نزديك سازد و اخلاص خود را به او و خاندان عباسى ثابت كند. جعفر موفق شد كه يكى از فرزندان خاندان علوى به نام على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد را فريب دهد تا اخبار موسى بن جعفر را نزد وى آورد. اين علوى، مدعى شد كه موسى بن جعفر به امامت خود دعوت مى‏كند. وى اخبار امام كاظم عليه السّلام را با اغراق به يحيى برمكى منتقل كرد و او نيز هارون را از موسى بن جعفر عليه السّلام پرهيز داد و از زبان آن مرد به هارون گفت: اموالى از مشرق و مغرب برايش مى‏آورند و او چندين بيت المال دارد. هارون براى اين‏كه خود از نزديك بر احوال موسى بن جعفر واقف شود، به بهانه حج، عازم سرزمين حجاز شد.[1067] و[1068]

ص: 364

صاحب فخرى نيز آنچه را به موسى عليه السّلام رسيد را ناشى از حسادت بعضى علويان به او مى‏داند و مى‏نويسد: «يكى از كسانى كه به موسى بن جعفر رشك مى‏ورزيد و از خويشان وى بود، نزد هارون الرشيد آمد و از آن حضرت بدگويى كرد و گفت: مردم خمس اموال خويش را براى موسى مى‏فرستند و به امامت او معتقدند و موسى قصد دارد كه بر تو خروج كند، و از اين گونه سخنان نزد وى بسيار گفت. اين گفتار در رشيد تأثير گذاشت و وى را پريشان و مضطرب كرد.[1069]

پس از آن، حادثه‏اى روى داد كه به دستگيرى و زندانى شدن موسى عليه السّلام انجاميد.

هارون در سال 179 ق به قصد حج به حجاز آمد[1070] و براى زيارت قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به مدينه وارد شد، درحالى‏كه بزرگان و سرشناسان، پيرامونش بودند. پس به صاحب قبر، سلام داد و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، اى پسر عمو! موسى عليه السّلام پشت سر او ايستاده بود. او نيز سلام داد و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، اى پدر! هارون خشمگين شد و گفت: اى ابو الحسن! به خدا، سلام تو از روى فخرفروشى بود. هارون دستور دستگيرى امام موسى عليه السّلام را صادر كرد و حضرت را در غل و زنجير به عراق فرستاد. او دستور داد حضرت را به عيسى بن جعفر بن منصور، والى بصره بسپارند و آن حضرت، يك سال كامل نزد وى در زندان بود. سپس والى به هارون نوشت: موسى بن جعفر را از من تحويل بگير و به هركس كه مى‏خواهى تسليم كن وگرنه من او را رها مى‏كنم؛ چون در اين مدت هرچه كوشيدم كه بهانه‏اى براى ادامه بازداشت وى پيدا كنم، نتوانستم، حتى در هنگام دعا كردن، از او نشنيدم كه عليه تو يا من دعايى كند، و من نشنيدم مگر آن‏كه براى خود دعا مى‏كند و از خدا رحمت و آمرزش مى‏خواهد.[1071]

ص: 365

هارون پيكى فرستاد تا موسى بن جعفر عليه السّلام را از بصره به بغداد آورد و او را به فضل بن ربيع بسپرد. هارون در نظر داشت آن حضرت را به دست فضل بن ربيع به قتل رساند، ولى فضل از اين كار امتناع ورزيد. هارون بدين منظور او را به فضل بن يحيى تسليم كرد، اما فضل بن يحيى نيز بدين كار تن درنداد و از قتل حضرت سرباز زد. از سوى ديگر، به هارون خبر دادند كه موسى بن جعفر عليه السّلام در خانه فضل بن يحيى در خوشى و آسودگى به سر مى‏برد. هارون از اين خبر، خشمگين شد و دستور داد كه صد تازيانه به فضل بزنند و مردم نيز او را لعن كنند. سپس هارون، موسى عليه السّلام را به سندى بن شاهك سپرد.

اصفهانى، پايان زندگانى موسى بن جعفر عليه السّلام را در زندان سندى، سال 183 ق ذكر مى‏كند و مى‏گويد: سندى، موسى بن جعفر را در فرشى پيچيد و به چند تن از خدمتكارانش گفت كه روى صورت آن حضرت بنشينند تا آن‏كه او از دنيا رفت.[1072] بنا به گزارش صاحب فخرى، هارون دستور داده بود موسى بن جعفر عليه السّلام را بدين شكل به قتل رسانند تا مردم او را به قتل آن حضرت متهم نكنند. او مى‏گويد: «در آن زمان، رشيد در رقّه‏[1073] بود و از آن‏جا فرمان قتل حضرت را صادر كرد و موسى بن جعفر عليه السّلام مخفيانه به قتل رسيد، سپس گروهى از سرشناسان محله كرخ را بر امام موسى وارد كردند تا حضرت را ببينند و شهادت بدهند كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام به مرگ طبيعى درگذشته است.»[1074] اما مسعودى بر اين نظر است كه آن حضرت، مسموم از دنيا رفت.[1075]

هارون همه علويان بغداد را احضار كرد، هم‏چنان كه فقها و قاضيان و بزرگان مردم را خواست تا نزد وى آيند. سپس جنازه امام موسى عليه السّلام را به آنان نشان داد و پرسيد: آيا اين مرد را مى‏شناسيد؟ گفتند: بله، او موسى بن جعفر است. هارون پرسيد كه آيا اثرى از سم و چيزى كه دليل كشته شدن باشد، در بدن او مى‏بينيد؟ گفتند: نه.[1076]

ص: 366

اصفهانى، روايت مى‏كند كه جنازه را روى جسر بغداد گذاشتند و ندا دادند: اين موسى بن جعفر است كه از دنيا رفته، بياييد و از نزديك او را بنگريد. هم‏چنين منادى در راه‏هاى بغداد فرياد مى‏زد كه اين موسى بن جعفر است، رافضيان گمان مى‏كردند او نمى‏ميرد، بياييد و او را ببينيد. سپس موسى عليه السّلام در مقابر قريش در جانب غربى بغداد به خاك سپرده شد.[1077] و[1078]

بدين‏گونه، هارون الرشيد دو سياست متفاوت در قبال علويان و شيعيان در پيش گرفت؛ او دوره حكومت خود را با سياست تسامح و تساهل آغاز كرد، اما به تدريج، روى به سياست سركوب و اختناق آورد. اين سياست، گذشته از آن‏كه با سياست تسامح رشيد در آغاز كارش متفاوت است، با خون‏گرمى، گشاده‏رويى، ورع و كرمى كه از هارون مى‏شناسيم و مورّخان متقدم او را به آن وصف كرده‏اند، مطابقت ندارد.

پرسش‏هايى در مورد رفتار تند هارون با علويان‏

اكنون جا دارد بپرسيم كه آيا هارون مجبور به اتخاذ سياست تند و ظالمانه در قبال علويان بود؟ آيا اين سياست از فكر خودش ناشى شده بود يا اين‏كه كسى از رجال دولتش او را به آن سفارش كرده بود؟ آيا علويان او را وادار به اتخاذ چنين سياستى كردند؟ و بالأخره اين‏كه آيا اوضاع و شرايط آن روز، هارون را به اين رفتار با علويان سوق داد؟

رفتار خلفاى عباسى در قبال خاندان علوى قاطع و سركوب‏گرانه بود و آن را از هم تقليد مى‏كردند و به ارث مى‏بردند. در اذهان اين خلفا اين تصور شكل گرفته بود كه علويان همواره در خلافت طمع دارند و معتقدند كه خلافت حق ايشان است و عباسيان آن را غصب كرده‏اند. بنابراين، علويان در صددند كه فرصتى به دست آورند تا قيام كنند و خلافت را از عباسيان بگيرند. هارون الرشيد وقتى به خلافت رسيد تصميم داشت كه‏

ص: 367

سياستى برخلاف اسلافش در پيش گيرد؛ بدين معنا كه با علويان نرمى پيشه كند و با نثار پول و هدايا محبت آنان را به دست آورد، اما نهضت‏هاى يحيى و ادريس- همان‏گونه كه گذشت- باعث شد كه وى از سياست خود عدول كند.

هارون پيوسته اصرار داشت در افواه مردم وانمود كند كه مجبور است چنين سياست سركوب‏گرانه‏اى را پيش بگيرد. سيوطى روايت مى‏كند كه هارون در يكى از مجالس خود گفت: خبر يافته‏ام كه مردم در رفتار من نسبت به يكى از فرزندان على بن ابى طالب دچار ظن و بدگمانى‏اند، حال آن‏كه به خدا قسم احدى به اندازه من او را دوست ندارد، اما چاره چيست كه اين مردم از همه، بر ما كينه‏ورزتر و بدخواه‏ترند و از همه، بيشتر براى نابودى حكومت ما مى‏كوشند، درحالى‏كه انتقام ايشان را گرفتيم و در آنچه دست يافتيم، شريكشان كرديم و ليكن آنان تا جايى پيش رفته‏اند كه حتى بنى اميه را بيشتر از ما مى‏خواهند.[1079] اصفهانى روايت مى‏كند كه هارون پيش از دستگير ساختن موسى بن جعفر عليه السّلام كنار مزار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ايستاد و گفت: اى رسول خدا! عذر مرا از كارى كه مى‏خواهم انجام بدهم بپذير! مى‏خواهم موسى بن جعفر را زندانى كنم؛ چرا كه او به دنبال تفرقه و اختلاف در امت تو و ريختن خون مردم است.[1080] و[1081]

يكى از نويسندگان متأخر، از رفتار هارون دفاع مى‏كند و مى‏گويد: ابتدا چنين به نظر مى‏رسد كه هارون شخصى سفاك بوده يا اين‏كه هرچه در دوره وى بر سر علويان آمد، به دستور او بوده، اما حقيقت غير از اين است؛ هارون از نهضت‏هاى علويان عليه حكومتش مى‏ترسيد، ازاين‏رو، نسبت به هريك از علويان كه مشكوك مى‏شد، او را زندانى يا تبعيد

ص: 368

مى‏كرد، و اين رفتار در تمامى نزاع‏هاى سياسى، بين افراد حاكم و محكوم، امرى عادى است. اما دور از انصاف است كه خون تمامى علويانى را كه با او دشمن بودند و در زندان‏هايش مردند، به گردن او بيندازيم، هم‏چنان كه نمى‏توانيم او را از آنچه در دوره‏اش اتفاق افتاد، به‏طوركامل تبرئه كنيم. هارون در ابتداى خلافت خود تحت نفوذ مادرش خيزران و وزيرش يحيى بن خالد بود و چون مادرش درگذشت، نفوذ مطلق يحيى در تدبير امور حساس و مهم حكومتى باقى ماند و تا سال 187 ق يحيى و دو فرزندش فضل و جعفر، شانه به شانه هارون الرشيد حكومت را اداره مى‏كردند.[1082]

به نظر مى‏رسد اين عقيده، از جهاتى درست باشد؛ زيرا هارون واقعا تحت تأثير و تحريك برامكه بود، چنان‏كه نقش جعفر برمكى را در سعايت و توطئه عليه امام موسى بن جعفر علوى ديديم كه اين امر عاقبت به قتل آن حضرت انجاميد،[1083] همان‏گونه كه متوجه شديم دستان برامكه در تمامى مواضعى كه هارون در قبال علويان اتخاذ كرد، مشهود است. هم‏چنين نقش برمكيان را در نهضت‏هاى يحيى و ادريس، فرزندان عبد اللّه ذكر كرديم و ديديم كه چطور فضل بن يحيى برمكى نخست، يحيى علوى را به قيام تشجيع كرد و چون كارش بالا گرفت او را به قبول امان هارون و آمدن به بغداد ترغيب كرد، و عاقبت يحيى جان خود را در اين شهر از دست داد.[1084] و نيز اين يحيى بن خالد برمكى بود كه طرح ترور ادريس بن عبد اللّه را ارائه كرد.[1085]

در هر حال، مى‏توان گفت كه هارون الرشيد در مقايسه با خلفاى سلفش، ظلم كمترى به علويان روا مى‏داشت.[1086] او تنها خليفه‏اى بود كه به بعضى از پيشوايان علوى احسان‏

ص: 369

مى‏كرد و به آنان اموال و پاداش مى‏بخشيد،[1087] حتى هارون شعرا را از اين‏كه با بدگويى از علويان به او تقرّب جويند، برحذر مى‏داشت. اصفهانى روايت مى‏كند كه هارون، منصور نمرى شاعر را به سبب بدگويى از علويان ملامت كرد و به او گفت: اى پسر زن بد زبان! گمان مى‏كنى با هجو قومى كه پدرشان پدر من، و نسبشان نسب من، و فرعشان و اصلشان، فرع و اصل من است، مقرّب درگاه من مى‏شوى؟[1088]

حيات امام موسى كاظم عليه السّلام در سال 183 ق به پايان رسيد. پس از آن علويان در مدت ده سال آخر خلافت هارون سكون و آرامش اختيار كردند. هارون در سال 193 ق درگذشت. در اين سال‏ها علويان از فعاليت آشكار دست كشيدند و به فعاليت سرّى يا آنچه «تقيّه» و «پنهان‏كارى» مى‏ناميدند، روى آوردند. به نظر مى‏رسد كه محروم شدن علويان از پيشوايان برجسته، از عوامل اتخاذ اين رويه بوده است.

يكى از نويسندگان شيعه مى‏پرسد: آيا ضربه‏هاى مكررى كه بر شيعيان وارد آمد، و سركوب شديد آنان موجب از بين رفتن نيرو و توانشان شد يا اين‏كه تقيّه، آنان را وادار به تسليم شدن در برابر قساوت حكومت كرد؟ يا سبب آن اين بود كه امام به قيام كردن آن‏ها رضايت نمى‏داد؛ چون از بى‏نتيجه بودن آن آگاه بود؟ يا اين‏كه آن‏ها پيشوا و سياست‏مدارى نداشتند كه به كمك او قيام كنند؟ سپس اين نويسنده شيعه به پرسش‏هاى خود، پاسخ مى‏دهد و مى‏گويد: به گمان من فقدان پيشواى انقلابى بود كه شيعيان را به آن خضوع و تسليم كشاند؛ زيرا آن‏گاه كه مردم عراق عرب و عجم، و مكه و مدينه و يمن در دوره خلافت مأمون ديدند كه پيشوايانى از علويان دارند كه آنان را در برابر عباسيان رهبرى كنند، عليه حكومت عباسى به پا خاستند.[1089]

ص: 370

امام كاظم عليه السّلام به سبب ظلم و ستم شديدى كه متحمل شد، از جايگاه رفيعى نزد شيعيان برخوردار است. البته با آن‏كه مدت امامت آن حضرت از 35 سال تجاوز كرد، از نظر علمى به درجه پدرش، امام جعفر صادق عليه السّلام نرسيد. شيعه، سبب اين امر را ظلم و ستم‏هايى مى‏داند كه بر آن حضرت وارد آمد؛ چرا كه او يا در زندان عباسيان يا در زندانى بود كه از ترس عباسيان، براى خويش ايجاد كرده و از مردم فاصله گرفته بود، به گونه‏اى كه راوى، در استناد حديث به ايشان اسمش را به صراحت نمى‏آورد و ما نام صريح آن حضرت را به سبب شدت تقيّه در ايام وى، در احاديث كم مى‏بينيم. در هر حال، امام موسى بن جعفر عليه السّلام طريقه پدرانش را در دورى از سياست و رياست، در پيش گرفت.[1090] و[1091]

از دوران امام موسى كاظم عليه السّلام امامت وارد مرحله سرّى و عبادى خود شد و دور فقهى آن به پايان رسيد، به گونه‏اى كه ما فقه خاصى را از موسى بن جعفر عليه السّلام سراغ نداريم؛ هم‏چنان كه از ايشان نقشى در كلام و عقايد اماميه نشنيده‏ايم.[1092]

ص: 371

فصل سوم موضع برامكه در قبال علويان و شيعيان برمكيان در ميان عباسيان و علويان‏

در مطالعات تاريخ اسلام هيچ موضوعى همچون افول برامكه در دوره هارون، آن هم در اوج عظمت سياسى خود، توجه نويسندگان و ادبا و مورّخان را به خود جلب نكرده است.

اين خاندان در سراسر دوران منصور و مهدى و رشيد، صاحب سلطه و نفوذ بودند. در اين فصل به اتهام‏هاى مورّخان به برمكيان مبنى بر ارتباط آن‏ها با علويان اشاره كرده، هم‏چنين به‏طور مختصر، اثر اين اتهام‏ها را در افول شوكتشان بررسى خواهيم نمود.

ابن طباطبا برامكه را به بزرگى ياد كرده، مى‏نويسد: يحيى برمكى و فرزندانش «مانند اختران تابناك بودند و همچون درياها سرشار، و بسان سيل خروشان بودند و همچون ابرها پرباران. بازار ادبشان پررونق بود و حرمت و شأن مردمان با فضل و كمال، نزدشان محفوظ. در روزگار آنان دنيا آباد و ابهت كشور آشكار بود.»[1093] وزارت در دوره هارون، وزارت تفويض بود.[1094] هارون وزارت را به برمكيان تفويض كرد تا كار مملكت پيش رود و

ص: 372

امور حكومت به مراد باشد.[1095] جعفر بن يحيى برمكى بر ساير برادرانش پيشى گرفت، به گونه‏اى كه در دوره رشيد، سلطه حقيقى از آن او بود[1096] كه منجر به تقابل سلطه وزير با سلطه خليفه شد. اين واقعيت، در هماوردى بين هارون و برمكيان نمودار شد كه عاقبت به سقوط و نكبت آنان انجاميد.[1097]

جهشيارى به گرايش يحيى برمكى به سوى يحيى بن عبد اللّه علوى اشاره مى‏كند و حتى معتقد است كه يحيى برمكى وى را در آن هنگام كه در بلاد ديلم قيام كرده بود با دويست هزار دينار يارى داد؛ زيرا يحيى مى‏خواست با كمك وى، كار علوى بالا گيرد تا او خليفه را متقاعد كند كه يكى از فرزندان برمكى را براى سركوب قيام برگزيند و بدين‏وسيله، جايگاه وى نزد خليفه، رفعت يابد. هارون حيله او را نپسنديد و به يحيى برمكى گفت: «چه تضمينى وجود دارد از اين‏كه شوكت آن مرد علوى را بالا مى‏برى؟ آيا مى‏خواهى هم پسرت فضل و هم مرا به كشتن دهى؟» هم‏چنين جهشيارى روايت مى‏كند كه يحيى برمكى هفتاد هزار دينار به احمد بن عيسى بن زيد علوى داد تا به كمك آن براى قيام عليه دولت علوى آماده شود.[1098]

ابن اثير بر موسى بن يحيى برمكى اتهامى وارد مى‏كند به اين مضمون «كه او متهم بود مردمان خراسان را به سرپيچى از طاعت فرامى‏خواند.»[1099] ابن كثير معتقد است كه رشيد

ص: 373

برامكه را ساقط كرد؛ چون آنان قصد نابودى خلافت را داشتند.[1100] ابن خلدون خالد بن برمك، جدّ خاندان برمكى را از بزرگان شيعه مى‏داند.[1101] دكتر فيليپ حتى هم معتقد است كه چون هارون متوجه شد خاندان برمك، مناصب مهم را به ايرانيان شيعه بخشيده و براى خود قدرت و پايگاه فراهم ساخته‏اند، آنان را منكوب و نابود كرد.[1102]

از روايت اصفهانى استنباط مى‏شود كه برمكيان تلاش مى‏كردند روابط بين خاندان عباسى و علوى را تيره سازند. وى مى‏گويد: «سبب گرفتارى موسى بن جعفر عليه السّلام اين بود كه هارون پسر خود، محمد امين را به جعفر بن محمد بن اشعث سپرد تا وى را تعليم دهد.

يحيى بن خالد برمكى، به جعفر حسد برد و با خود گفت: اگر خلافت به محمد امين برسد، وزارت از دست من و فرزندانم بيرون خواهد رفت. ازاين‏رو، درصدد برآمد تا خود را به خليفه نزديك سازد و به هر وسيله‏اى دست جعفر بن محمد بن اشعث را از كار كوتاه كند. از سوى ديگر، چون حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ادعاى امامت داشت، يحيى باب دوستى و مراوده را با آن حضرت باز كرد و اسرار او را به هارون انتقال داد و گفت كه از شرق و غرب عالم براى او اموال مى‏آورند و او خانه‏هاى مخصوص جمع اموال دارد و مزرعه‏اى را به سى هزار دينار خريده و آن را" يسيره" نام نهاده است. چون هارون اين سخنان را شنيد، امام را گرفت و در بند كرد تا آن‏كه حضرت در سال 183 ق از دنيا رفت.»[1103]

بررسى علت حقيقى آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى‏

مورّخان، قصه آزاد شدن يحيى بن عبد اللّه بن حسن به‏وسيله جعفر بن يحيى برمكى را از عوامل افول برمكيان مى‏دانند. هارون براى نقض امانى كه به يحيى بن عبد اللّه داده بود، از فقها استفتا كرد، سپس يحيى را به جعفر برمكى سپرد؛ آن علوى توانست ترحم برمكى را جلب كرده، آزادى خود را به دست آورد. فضل بن ربيع كه وزيرى عرب بود و كينه برمكيان را در دل داشت، اين خبر را به هارون رساند. هارون، تظاهر به بى‏اطلاعى كرد و

ص: 374

از برمكى درباره زندانى پرسيد و وانمود مى‏كرد كه از آزادى وى خبر ندارد. هنگامى كه يحيى برمكى از مجلس هارون بيرون مى‏رفت، هارون تا جايى كه از ديدگانش نهان شد، او را با نگاه تعقيب كرد، سپس گفت: «خدا مرا به واسطه عمل گمراهانه‏ام، با شمشير هدايت بكشد اگر تو را نكشم.»[1104] طبرى از ابو محمد يزيدى كه عالم‏ترين مردم به اخبار برامكه است، روايت مى‏كند كه وى گفت: اگر كسى بگويد هارون، جعفر بن يحيى را به سببى غير از مسئله يحيى بن عبد اللّه بن حسن كشت، سخن او را باور نكن؛[1105] به عبارت ديگر، اين مرد معتقد است كه آزادى علوى شورشى، عامل اصلى نكبت و خوارى برمكيان بوده است.

با وجود گزارش‏هاى منابع تاريخى قديمى مبنى بر آزادى يحيى علوى به وسيله جعفر برمكى، دكتر جومرد كه كتاب حجيمى در دو جلد درباره هارون الرشيد نگاشته، اين گزارش‏ها را رد مى‏كند و مى‏نويسد: اين خبر ساخته ايرانيان است تا ثابت كنند كه كشته شدن برمكيان، به سبب تمايلشان به علويان بوده است و آنان با علويان دشمن نبوده‏اند، حال آن‏كه اين‏ها شيعه علويان نبوده‏اند و براى ما ثابت شد كه بيشتر از يك علوى بوده كه به دست برامكه كشته شده است. اگر اين نكته را بدانيم كه جعفر برمكى، يحيى را آزاد ساخته و همين يحيى در سال 176 ق از دنيا رفته، نمى‏توانيم اين حادثه را سبب افول برامكه تلقّى كنيم؛ چرا كه بيش از ده سال بين مرگ وى و نابودى برمكيان فاصله است.[1106]

ما هرچند بتوانيم آن روايات قديمى را كه از آزادى يحيى بن عبد اللّه به وسيله برمكى سخن مى‏گويند، بپذيريم، نمى‏توانيم تأكيد كنيم كه برمكيان تشيع را پذيرفته يا از داعيان و ياران خاندان علوى بوده‏اند. به نظر ما برمكيان در طول تاريخ خود و در عملكردها و سياست‏ها، براساس مصالح خاندان خود عمل مى‏كردند و همه امكانات را به اين منظور به كار مى‏بردند. آن‏ها اگر مى‏ديدند كه مصالحشان با گرايش به سمت علويان تأمين مى‏شود، اين كار را مى‏كردند، و اگر مصالح خود را در اين مى‏ديدند كه خلفاى عباسى را

ص: 375

عليه شورشيان علوى يارى دهند، چنين مى‏كردند. بدين ترتيب، برمكيان به اوج سلطه و نفوذ و شوكت خود در دولت عباسى نايل آمدند، حال آن‏كه مشخص نبود بتوانند در سايه خلافتى علوى، به چنين جايگاهى دست يابند. علويان نزد برمكيان به عنوان سلاحى تلقّى مى‏شدند كه به كار رسيدن آن‏ها به مقاصدشان مى‏آيد و هرگاه مصالح اقتضا كند و لازم بدانند، از آن بهره ببرند. همان‏گونه كه شاهد بوديم، يحيى بن خالد برمكى باعث دستگير شدن امام موسى بن جعفر علوى و زندانى شدن آن حضرت گرديد تا بدين وسيله خود را به هارون الرشيد نزديك‏تر سازد.[1107]

به نظر ما عامل اصلى سقوط برامكه، اقتدار روز افزون و خودكامگى آنان در اعمال قدرت، بدون مشاركت دادن خليفه بود. ابن خلدون معتقد است كه خودكامگى برمكيان در اداره دولت، عامل سقوط ايشان شد.[1108] صاحب فخرى نيز مى‏گويد كه از فضل و جعفر گستاخى‏هايى ظاهر شد كه سلاطين ياراى تحمل آن را ندارند، ازاين‏رو رشيد آنان را منكوب ساخت.[1109] جهشيارى نيز مى‏نويسد: «خلافت واقعى از آن يحيى و اولادش بود و براى رشيد جز اسمى باقى نمانده بود.»[1110] اصفهانى هم معتقد است كه برمكيان همچون پادشاهانى در دولت عباسى ظاهر شدند و نفوذ وسيع آنان، چيرگى ايرانيان را بر قدرت، به اذهان متبادر مى‏ساخت و اين معنا با سياست خلفاى عباسى منافات داشت.[1111] و[1112]

ص: 377

بخش پنجم قيام‏هاى شيعيان در دوران مأمون و معتصم‏

ص: 379

قيام شيعيان در دوره خلافت مأمون مقدمه: شيعه در دوره امين‏

شيعيان در ده سال آخر خلافت هارون الرشيد (183- 193 ق) از تحركات سياسى كناره گرفتند و به تقيّه و پنهان‏كارى روى آوردند. آنان ترجيح دادند به ترميم زخم‏ها و انتظام پراكندگى‏هايى بپردازند كه در پى ضربات مداوم دوره‏هاى قبل، بر ايشان وارد شده بود. در عين حال، مترصد فرصت مناسبى بودند تا قيام‏هاى شيعى تازه‏اى برپا كنند.

قتل بسيارى از پيشوايان برجسته علوى در دوره هارون الرشيد، باعث محروميت شيعيان از پيشوايانى شد كه مى‏توانستند آنان را در رويارويى با دولت عباسى رهبرى كنند.

ازاين‏رو، شيعيان، منتظر ظهور پيشوايانى علوى، هرچند با شأنى كمتر از رهبران پيشين شدند، به اين اميد كه اين‏ها به صفوف مقدم بيايند و نبرد را ادامه دهند تا اين‏كه نهضت‏هاى شيعى جديدى برپا شود و حلقه‏اى ديگر به آن زنجيره طولانى، كه شامل نهضت‏هاى فراوان شيعى است، اضافه شود.

محمد امين بعد از وفات پدرش رشيد در سال 193 ق خليفه شد،[1113] اما دوران خلافتش با فتنه‏ها و ناآرامى‏ها همراه بود. برجسته‏ترين اين نابسامانى‏ها، درگيرى شديد بين امين و برادرش، عبد اللّه مأمون بود؛ زيرا امين با نظام ولايت‏عهدى كه هارون وضع كرده بود، مخالفت كرد.[1114] (امين در نظر داشت كه برادرش مأمون را از ولايت‏عهدى خلع كند و به‏

ص: 380

جاى وى پسر خردسالش موسى را وليعهد خود گرداند).[1115] هم‏چنين اين نابسامانى نتيجه نزاع بين ايرانيان و اعراب بود.

به هنگام درگيرى شديد اين دو برادر، آتش قيام ديگرى در سرزمين شام با حركت سفيانى‏[1116] شعله‏ور شد. سفيانى، به خاندان سفيانيان اموى منسوب بود. او به نام خود دعوت كرد و بر شام و مناطق اطراف آن چيره شد، و اگر اختلاف و درگيرى بين يمانيان و مضريان روى نمى‏داد و نيروى او به ضعف نمى‏گراييد، هر آينه حكومتى در شام تأسيس مى‏كرد.[1117] امين پس از دو سال تلاش بى‏وقفه توانست به قيام وى خاتمه بخشد.[1118]

به‏هرحال، رودررويى بين امين و مأمون ادامه يافت و به وقوع درگيرى‏هاى خونينى منجر شد كه اشاره به آن از حوصله بحث ما خارج است. بر اثر اين جنگ‏ها فتنه و آشوب در بغداد به‏طور خاص، و در ديگر مناطق به‏طور عام، شايع شد و بالاخره اين نزاع با قتل امين و به خلافت رسيدن مأمون در سال 198 ق خاتمه يافت.[1119]

اما واكنش شيعيان و علويان در اين حوادث چه بود و چرا آن‏ها از فرصتى كه اين ناآرامى‏ها و اغتشاشات ايجاد كرده بود، براى قيام بهره نبردند؟

حقيقت اين است كه فتنه گسترده‏اى كه در اركان دولت اسلامى گسترش يافته بود، بيش از چهار سال ادامه يافت و اين مى‏توانست فرصتى طلايى براى علويان و شيعيان باشد تا باز هم دست به قيام بزنند، اما ايشان آرامش و صلح را ترجيح دادند. به نظر ما عامل اصلى اتخاذ اين رويه، فقدان رهبر برجسته‏اى بود كه قيام شيعيان را بر عهده گيرد. علاوه بر اين، بين فرقه‏هاى مختلف شيعه، همچون اماميه، زيديه، اسماعيليه و ديگر فرقه‏ها، اختلاف‏هاى شديدى درگرفته بود.

ص: 381

البته امين هم به سبب آن فتنه‏ها و ناآرامى‏ها، و نيز علاقه و دلبستگى وى به لهو و لعب و لذت‏جويى از تعقيب و آزار علويان دست كشيده بود، چنان‏كه اصفهانى مى‏نويسد:

«روش محمد امين در برخورد با آل ابى طالب برخلاف ساير خلفاى قبل بود؛ زيرا اولا:

بيش‏تر سرگرم عياشى و خوش‏گذرانى بود، و ثانيا: ميان او و برادرش مأمون جنگى درگرفت كه در نهايت، منجر به قتل او شد. ازاين‏رو، به هيچ يك از علويان در دوران وى به هيچ شكل و صورتى، آسيب نرسيد.»[1120]

البته شكى نيست كه علويان و شيعيان از نزاع بين امين و مأمون شادمان شدند؛ چرا كه اين نزاع نشان‏دهنده شكاف در خاندان عباسى بود و به ضعف دولت ايشان مى‏انجاميد.

اين نزاع بين عناصر فارسى و عربى بود كه اركان حكومت عباسى را تشكيل مى‏دادند.[1121] علويان منتظر ماندند تا ببينند كه پيروزى از آن كدام يك از اين دو برادر است تا عليه او برخيزند و آماده قيام باشند؛ زيرا مى‏دانستند برادرى كه پيروز شده، از اين جنگ خسته و ضعيف بيرون مى‏آيد. و اين بود آنچه اتفاق افتاد، و پيروزى از آن مأمون بود، اما زمانى نگذشت كه او هم به مقابله با حركت‏هاى شيعيان پرداخت.

ص: 383

فصل اول قيام محمد بن ابراهيم و ابو السرايا

مأمون با غلبه بر برادرش امين، منصب خلافت را عهده‏دار شد و در اين پيروزى، دو سپهسالار او، طاهر بن حسين و هرثمة بن اعين نقش چشم‏گيرى داشتند،[1122] اما در اين ميان، فضل بن سهل، وزير مأمون سرگرم وزارت و گسترش نفوذ خود در خراسان، يعنى همان جايى كه مأمون اقامت داشت، بود.[1123] فضل كه در فكر خلاصى از اين دو سپهسالار دلير بود، دو فرمان از قول مأمون صادر كرد. در فرمان اول، حسن بن سهل را بر همه فتوحات طاهر در مناطق جبال، فارس، اهواز، بصره، كوفه، حجاز و يمن ولايت بخشيد، و به طاهر نيز نوشت كه همه امورى را كه در دست دارد به حسن بن سهل بسپارد و خود براى مقابله با قيام نصر بن ثابت در شام، به سوى او حركت كند.[1124] او در اين نامه، ولايت موصل، جزيره، شام و مغرب را به طاهر بخشيد. طاهر با وجود ناخرسندى از اين فرمان، چاره‏اى جز فرمانبرى نداشت. فرمان دوم فضل، خطاب‏

ص: 384

به هرثمه بود كه از او مى‏خواست به خراسان بيايد. دور ساختن اين دو سپهسالار بزرگ از سرزمين عراق سبب انتشار ناامنى و آشوب در آن‏جا شد و زمينه پيدايش چندين قيام را فراهم كرد كه مهم‏ترين آن، نهضت محمد بن ابراهيم علوى و داعى وى معروف به ابو السرايا بود كه او را در اين امر يارى مى‏كرد.

طليعه قيام جديد شيعى‏

اولين نهضت شيعى در عصر مأمون در جمادى الثانى سال 199 به وقوع پيوست‏[1125] و آن حلقه‏اى از سلسله حركات شيعيان زيدى بود كه رهبرى آن را محمد بن ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام، مشهور به ابن طباطبا، بر عهده داشت.

علويان در اواخر دوره هارون الرشيد و در طول خلافت امين، به سكون و آرامش روى آورده بودند. در ابتداى خلافت مأمون، طليعه نهضت شيعى ديگرى نمودار شد كه از اقامت خليفه جديد در مرو و نيز از اغتشاش‏هايى كه در عراق و چند منطقه ديگر از بلاد عباسى بر اثر نزاع تلخ امين و مأمون، پديد آمده بود، بهره مى‏برد.[1126]

نقطه شروع نهضت، آمدن مردى از شيعيان به نام نصر بن شبيب از جزيره به قصد حج به سرزمين حجاز بود. نصر در مدينه از بازماندگان اهل بيت و هركس كه از اين خاندان نامى و نشانى داشت، پرسيد، و مردم سه تن از علويان را به او معرفى كردند. اولين آن‏ها على بن عبيد اللّه بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام بود. نصر متوجه شد كه اين علوى، سرگرم عبادت است و كسى را به او دست‏رسى نيست و احدى اجازه ديدار با او را ندارد. علوى سرشناس دوم عبد اللّه بن موسى بود كه او نيز تحت تعقيب و در بيم و هراس بود و تاب رودررويى با كسى را نداشت. بنابراين، سومين پيشواى علوى مى‏ماند و او محمد بن ابراهيم بود. وى تنها شخصيت علوى بود كه نصر مى‏توانست با او ملاقات‏

ص: 385

كند؛ چون با مردم رفت و آمد مى‏كرد و در موضوع رهبرى و پيشوايى با آنان سخن مى‏گفت. نصر با محمد ملاقات كرد و از ظلم و ستمى كه به خاندان على عليه السّلام رفته و حق خلافتى كه به وسيله عباسيان از آنان غصب شده بود، سخن گفت و پس از آن از محمد پرسيد: تا كى تسليم شكست مى‏مانيد؟ شيعيانتان در ظلم و فشار هستند و شما در برابر حقتان كه غصب شده، سكوت مى‏كنيد؟ محمد تحت تأثير سخنان نصر قرار گرفت و قرار گذاشتند كه همديگر را در منطقه جزيره ملاقات كنند.[1127]

نصر با ديگر حاجيان به جزيره بازگشت و پس از چندى محمد بن ابراهيم و بعضى از ياران و پيروانش به او پيوستند. نصر افراد خانواده و خاندان خود را گرد آورد و مسئله نهضت را بر آن‏ها عرضه داشت. عده‏اى از آنان پذيرفتند و گروهى خوددارى كردند و سخنان گوناگون و اختلافات ميان آن‏ها بالا گرفت تا جايى كه با عصا و نعلين هجوم آورده و همديگر را زدند و آن انجمن را ترك كردند. سپس چند تن از خويشان نصر نزد وى رفتند و نصيحتش كردند و او را از عواقب خروج بر دولت عباسى بر حذر داشتند؛ چرا كه اين كار موجب ضرر او و خاندانش مى‏شد. آنان نصيحت خود را اين گونه خاتمه دادند:

«تو را چه نياز به اين‏كه خود و خانواده و خاندانت را در راهى كه برايشان نفعى نيست، به خطر اندازى؟ و مى‏دانى كه همه مردم اين سرزمين دشمن خاندان ابو طالب‏اند و اگر امروز دعوت تو را پذيرفته و پيرويت كنند، فردا كه نيازمند يارى آنان هستى، يارى‏ات نمى‏كنند و از تو گريزان شوند، حال آن‏كه تو به مخالفت آن‏ها از اطاعت و تسليمشان نزديك‏ترى!» نصر با نصيحت‏هاى نزديكان قانع شد و از نظر خود برگشت و شور و حماسه‏اش فروكش كرد. پس نزد محمد بن ابراهيم آمد و از او عذر خواست؛ چرا كه مردم با او موافق نبودند و به خاندان پيامبر رغبتى نداشتند. البته نصر به محمد وعده داد كه پنج هزار دينار مى‏دهد تا او بدان وسيله نيرويى فراهم سازد. محمد از خلف وعده‏هاى نصر خشمناك شد و جزيره را به مقصد حجاز ترك كرد.[1128]

ص: 386

ابو السرايا و محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا)

نصر بن شبيب اميد و آرزوهايى را در دل محمد بن ابراهيم ايجاد كرد و او را در انديشه نيل به خلافت و راه‏هاى رسيدن به آن برد. ظاهرا بى‏وفايى نصر هواى خلافت را از سر محمد بيرون نياورد، ازاين‏رو، در مسير بازگشت به حجاز با ابو السرايا- سرى بن منصور- كه از قبيله بنى ربيعة بن ذهل بن شيبان بود، ملاقات كرد.[1129] ابو السرايا با حكومت، مخالفت و دشمنى مى‏كرد و پيش از آن در نواحى سواد[1130] شورش كرده بود، اما از ترس جانش به آن منطقه آمده و اقامت گزيده بود. او از آنچه ميان نصر بن شبيب و محمد بن ابراهيم پيش آمده بود، آگاه شد، ازاين‏رو، پيشنهاد كرد كه آماده است هرچه را نصر به وى وعده داده بود، انجام دهد و نيز متعهد شد كه به او وفادار بماند و وزير و ياور او باشد. و از او خواست كه به حجاز نرود، بلكه به كوفه برود تا او هم پس از مدت كوتاهى در آن‏جا به وى ملحق شود.[1131]

محمد بن ابراهيم به كوفه آمد و به تفحص حال مردم پرداخت و براى كار خود آمادگى لازم را كسب كرد. او دعوت خود را به هركس كه مورد اطمينان تشخيص مى‏داد، اظهار مى‏كرد تا آن‏كه بسيارى دعوتش را پذيرفتند. ابو السرايا هم در مسير حركت خود به سوى كوفه به نينوا رفت و در خيل عظيمى از سواران، كنار مزار امام حسين عليه السّلام آمد. ابو السرايا به دنبال شيعيان زيدى فرستاد و در حضور آنان خطبه‏اى طولانى خواند كه در آن به اهل بيت و فضايل ايشان و نيز ظلم و ستمى كه عباسيان به ايشان روا مى‏داشتند، اشاره كرد. سپس چنين ادامه داد: «من هم اكنون براى قيام در راه خدا و دفاع از آيين او و يارى خاندان پيغمبرش، عازم كوفه هستم. پس هركس در اين راه با من هم عقيده است، به ما ملحق شود.» پس از آن ابو السرايا به سوى كوفه حركت كرد.[1132]

ص: 387

در نزديكى كوفه، محمد بن ابراهيم و يارانش در انتظار آمدن ابو السرايا بودند و على بن عبيد اللّه بن حسين بن على بن حسين و شمار بسيارى از اهالى كوفه به او پيوسته بودند. اين جمعيت به فراوانى مور و ملخ بودند، اما نظام و برنامه جنگى نداشتند و سلاح آنان جز عصا و چاقو و سنگ نبود. بعضى از شيعيان از تأخير ابو السرايا در آمدن به كوفه ناراحت بودند و بر او دشنام و فحش نثار مى‏كردند و محمد بن ابراهيم را به اين سبب كه از او كمك خواسته، ملامت مى‏كردند.

ابو السرايا به كوفه آمد و در حضور محمد بن ابراهيم از اسب پياده شد و پيش آمد و او را دربر گرفت و از پيشواى علوى خواست كه وارد كوفه شود و براى مردم خطبه بخواند.

محمد بن ابراهيم نيز مردم كوفه را به بيعت با شعار «الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله» دعوت كرد[1133] و از آنان خواست كه به كتاب خدا و سنت رسول او و امر به معروف و نهى از منكر عمل كنند. اين بيعت در يكى از مناطق كوفه به نام «قصر الضرتين» صورت گرفت.[1134]

طبرى دو عامل براى قيام شيعى محمد بن ابراهيم و داعى‏اش ابو السرايا ذكر مى‏كند.

عامل اول، آشفتگى امور دولت به سبب سلطه و نفوذ فضل بن سهل بر دولت عباسى بود، بدون اين‏كه به مأمون اجازه دخالت در امور مملكت‏دارى بدهد،[1135] حتى گفته مى‏شد كه سهل، مأمون را در قصر جاى داده و او را از ديدار خاندان و سرداران و نزديكانش بازداشته است. پس اهل عراق شامل گروهى از بنى هاشم و سران مردم از اين وضع خشمگين بودند و سلطه فضل بن سهل را بر مأمون برنمى‏تافتند، ازاين‏رو، بر حسن بن سهل خشم گرفته و به او فشار آوردند. اين شد كه در شهرهاى مختلف فتنه‏ها برخاست و نخستين كسى كه در كوفه قيام كرد، ابن طباطبا بود.

ص: 388

عامل دومى كه طبرى براى قيام محمد بن ابراهيم ذكر مى‏كند تشويق و ترغيب او به وسيله ابو السرايا بود؛ چرا كه رابطه او با دولت عباسى تيره شده بود، بنابراين، تصميم گرفته بود كه از اين پيشواى علوى در جهت شورش عليه عباسيان بهره ببرد. طبرى مى‏نويسد:

«بنا به قولى، سبب خروج وى آن بود كه ابو السرايا از مردان [هرثمه بود و چون هرثمه در امر مقررى وى تعلل كرد و آن را به تأخير انداخت، ابو السرايا خشمناك شد و به كوفه رفت و با محمد بن ابراهيم بيعت كرد. محمد بن ابراهيم در ابتداى قيام، فضل بن عيسى بن موسى را به بيعت با خويش دعوت كرد، اما اطلاع يافت كه فضل بن عيسى مهياى جنگ با وى مى‏شود. ازاين‏رو، ابو السرايا را به جنگ فضل فرستاد و ابو السرايا به سرعت بر كوفه و قصر آن چيره شد][1136] و فضل و افرادش گريختند. سپاه ابو السرايا قصد غارت قصر فضل را داشتند كه ابو السرايا آنان را برحذر داشت و فضل نزد حسن بن سهل رفت و از آنچه بر وى آمده بود، به حسن شكايت كرد. حسن نيز به وى قول داد كه خسارت‏هاى او را جبران كند و موضعى محكم و شديد نسبت به اين حركت شيعى اتخاذ نمايد.[1137]

حسن بن سهل يكى از سرداران شجاع عباسى به نام زهير بن مسيب را طلبيد و او را مأمور سركوبى ابو السرايا كرد و با مردان جنگى و اموال و كمك‏هاى ديگر، يارى‏اش نمود.

هم‏چنين كسى را نزد سليمان بن ابو جعفر منصور، والى كوفه، فرستاد و او را متهم به ضعف و سستى كرد و به سبب عملكرد ضعيفش كه منجر به بروز قيامى شيعى در كوفه شده بود، ملامت كرد.[1138]

زهير بن مسيب در رأس ده هزار سوار به سوى كوفه روان شد. در اين هنگام محمد بن ابراهيم بر اثر يك بيمارى سخت در بستر افتاده بود. او به داعى خود ابو السرايا دستور رويارويى با سپاه عباسى را داد. گروهى از بغداديان مقيم كوفه، كه طرفدار عباسيان بودند،

ص: 389

كوشيدند اهالى كوفه را از پيوستن به سپاه ابو السرايا بازدارند، اما ابو السرايا گاهى با خطابه و زمانى ديگر با شعر در دل‏هاى مردم شور و هيجان ايجاد كرد و توانست سپاهى براى جنگ با عباسيان بسيج كند.[1139]

نبرد شديدى بين دو طرف، در آخر رجب سال 199 رخ داد كه منجر به شكست سپاه عباسى و هزيمت آنان شد. ابو السرايا به تعقيب آن‏ها پرداخت تا جايى كه زهير بر او بانگ زد: واى بر تو آيا هزيمتى بيش از اين از ما مى‏خواهى؟ تا كجا ما را تعقيب مى‏كنى؟

ابو السرايا از تعقيب ايشان دست كشيد و سپاه كوفه، غنايم بسيارى به دست آورد، و تا آن روز مثل آن غنيمت به چنگ كسى نيفتاده بود. زهير به بغداد بازگشت و حسن بن سهل بر او خشم گرفت و با ميله آهنى به صورتش ضربه‏اى زد كه از آن ضربت يكى از دو چشمش از حدقه بيرون زد. اگر شفاعت بعضى از يارانش نبود، حسن قصد كشتن وى را داشت، اما بالاخره از او درگذشت.[1140]

اصفهانى توصيفى از ورود پيروزمندانه ابو السرايا به كوفه مى‏آورد كه بيان‏كننده توانايى شيعه و علوّ معنوى روح تشيع است. وى مى‏نويسد: «ابو السرايا وارد كوفه شد، درحالى‏كه عده فراوانى از اسيران جنگى را به همراه داشت. افراد او سرهاى بسيارى از كشتگان را، كه بر فراز نيزه‏ها كرده يا به گردن اسبان آويخته بودند، با خود داشتند. همراهان او از اهالى كوفه نيز درحالى‏كه سوار بر اسب بودند و سلاح دربر داشتند، پيروزمندانه آمدند و روحيه آنان در اثر پيروزى‏هايى كه خداوند روزيشان كرده بود، محكم و عالى بود.»[1141]

حسن بن سهل قرار گذاشت كه يك بار ديگر با ابو السرايا مقابله كند، ازاين‏رو، سپاه جديدى آماده كرد و فرماندهى آن را به عبدوس بن عبد الصمد داد و هدايايى بر او نثار كرد و دست راست او را گرفت و به وى در صورت پيروزى بر ابو السرايا، وعده‏هاى گوناگون داد. ابو السرايا براى رويارويى با او از كوفه خارج شد و شعار خود را «يا فاطمى يا منصور»

ص: 390

قرار داد و بار ديگر موفق شد سپاه عباسى را شكست دهد و عبدوس، فرمانده سپاه را بكشد و غنايم فراوانى به چنگ آورد.[1142]

پيشوايى ابو السرايا بعد از مرگ ابن طباطبا

ابو السرايا به كوفه بازگشت، درحالى‏كه تاج پيروزى بر سر داشت و غنايم بسيار به همراه آورده بود و بر محمد بن ابراهيم وارد شد، اما محمد در بستر بيمارى افتاده بود و آخرين نفس‏هاى خود را مى‏كشيد. او ابو السرايا را از اين‏كه شبانه بر عباسيان تاخته‏[1143] و آنان را پيش از شروع جنگ به امان دعوت نكرده، ملامت كرد. ابو السرايا نيز از عملكرد خود دفاع كرد و گفت كه اين كار از تدابير جنگى بوده و ديگر مثل آن را تكرار نخواهد كرد. ابو السرايا دريافت كه محمد بن ابراهيم مرگ خود را نزديك مى‏بيند، پس درخواست كرد كه اگر وصيتى دارد به او بكند. او نيز چنين وصيت كرد: «من تو را به تقواى الهى و پايدارى در دفاع از دين و آيينت و يارى خاندان پيغمبرت صلّى اللّه عليه و آله سفارش مى‏كنم؛ چرا كه جان آن‏ها بسته به جان توست، و در اين‏كه چه كسى جانشين من بشود، مردم را به اختيار خود بگذار تا خودشان از خاندان على عليه السّلام كسى را برگزينند، ولى چنانچه باهم اختلاف كردند، امامت با على بن عبيد اللّه باشد؛ چون من مذهبش را آزموده‏ام و دين و آيينش را پسنديده‏ام.» پس از مدت كوتاهى محمد درگذشت، اما ابو السرايا خبر مرگ او را پوشيده داشت و شب هنگام به دنبال چند تن از زيديه فرستاد و بدنش را به خاك سپردند.[1144]

طبرى، ابو السرايا را متهم مى‏كند كه او محمد بن ابراهيم بن طباطبا را مسموم كرد تا خود به سلطه و نفوذ برسد. او مى‏نويسد: «محمد بن ابراهيم بن طباطبا به مرگ ناگهانى درگذشت. گفته مى‏شود كه ابو السرايا وى را مسموم كرد و سبب آن به گونه‏اى كه گفته شده، اين بود كه چون ابن طباطبا از مقدار مال و سلاح و اسب و چيزهاى ديگرى كه در

ص: 391

اردوگاه زهير بود آگاه شد، ابو السرايا را از دست‏يابى به آن منع كرد و از اين كار برحذر داشت. مردم نيز مطيع او بودند، ازاين‏رو ابو السرايا دانست كه با وجود او كارى در دست وى نخواهد بود، پس او را مسموم كرد.» اما روايت اصفهانى پذيرفتنى‏تر است. او بر اين باور است كه محمد از نوعى بيمارى، كه مدتى هم او را در بستر افكنده بود، رنج مى‏برد و چيزى نگذشت كه همان بيمارى موجب مرگ او شد.[1145]

فرداى آن روز ابو السرايا شيعيان را گرد آورد و خبر مرگ محمد بن ابراهيم را به آنان داد و اين مصيبت را تسليت گفت، پس صداى مردم به گريه و زارى بلند شد. سپس ابو السرايا آنان را از وصيت محمد آگاه كرد و اين‏كه وى به امامت على بن عبيد اللّه وصيت كرده است. آن‏گاه گفت: «اگر امامت او را پذيرفتيد كه اين همان رضاى آل محمد است‏[1146] وگرنه خودتان ديگرى را به امامت برگزينيد.» شيعيان به اين وصيت اهميتى ندادند و به آن اعتنا نكردند، بلكه همديگر را نگاه كردند و كسى چيزى نگفت تا آن‏كه جوانى از خاندان على به نام محمد بن محمد بن زيد سكوت را شكست و شيعيان و علويان را براى پيروزى بر عباسيان، به اتحاد دعوت كرد و از على بن عبيد اللّه خواست كه دست خويش را پيش آورد تا شيعيان با او بيعت كنند. على برخاست و خطبه‏اى خواند و به مردم گفت كه از عهد امامتى كه به او واگذار شده، كناره‏گيرى مى‏كند. او سبب اين امر را چنين بيان كرد:

«مى‏ترسد كه با پذيرش اين مسئوليت، از كارهاى ديگرى كه ستوده‏تر و سرانجامش بهتر است، بازماند.»[1147] او محمد بن محمد بن زيد را نامزد كرد تا شيعيان با وى بيعت كنند.

سپس نظر ابو السرايا را درباره اين اقدام خود جويا شد. چون او موافقت خود را اعلام كرد، شيعيان با محمد بن محمد بن زيد بيعت كردند. محمد نيز بعضى از نزديكان علوى خود را بر چندين منطقه والى كرد.[1148]

ص: 392

با مرگ ابن طباطبا، ابو السرايا متولّى اين نهضت شيعى شد و هدايت و سياست‏گذارى آن را بر عهده گرفت. طبرى درباره محمد بن محمد بن زيد، پيشواى جديد علوى، مى‏نويسد كه «او نوجوانى مخنث و بى‏تجربه بود»، ازاين‏رو، نفوذ ابو السرايا را بر خود پذيرفت. پس ابو السرايا بود كه امور را تنفيذ مى‏كرد و هركس را مى‏خواست به كارى مى‏گماشت و هركه را مايل بود، عزل مى‏كرد و همه كارها به دست وى بود. ابو السرايا در كوفه سكه‏هايى ضرب كرد و بر آن اين جمله را نوشت: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» (صف: 4)؛ خدا كسانى را كه در راه وى در يك صف كارزار مى‏كنند، چنان‏كه گويى بنايى استوارند، دوست دارد.[1149]

واليان علوى جديد به شهرهاى محل مأموريتشان رفتند. ابراهيم بن موسى پس از نبردى كوتاه توانست بر يمن چيره شود. والى جديد واسط نيز توانست والى عباسى آن‏جا به نام عباس نصر بجلى را شكست دهد. آنان بر واسط مسلط شدند و از اهالى آن خراج گرفتند و مردم نيز تأييدشان كردند. والى علوى بصره، على بن جعفر هم توانست نيروهاى عباسى را شكست دهد و بر بصره سيطره يابد.

داود بن عيسى، والى عباسى مكه، از آمدن حسين بن حسن، والى جديد علوى به مكه براى انجام مراسم حج در آن سال (199) آگاه شد، بنابراين، هواداران بنى عباس را براى دفاع از خود فراخواند و اتفاقا مسرور، خادم هارون الرشيد نيز نزد او آمد.[1150] وى براى انجام مناسك حج آمده بود، درحالى‏كه دويست جنگجو از يارانش را به همراه داشت. مسرور، والى عباسى را به جنگ با والى علوى تشويق كرد، اما داود نظر او را نپذيرفت؛ چرا كه نمى‏خواست مكه مكرمه به ميدان جنگ تبديل شود. مسرور به ياد او آورد كه از واليان عباسى است و وظيفه دارد از حكومت و سلطه آنان دفاع كند، اما داود از خليفه عباسى‏

ص: 393

دل خوش نبود؛ چرا كه خليفه او را والى جايى نساخته بود تا آن‏كه به سن پيرى رسيده بود و اكنون حكومت سرزمين حجاز را به او داده كه از نظر اقتصادى، ولايتى فقير قلمداد مى‏شد. بنابراين، داود ترجيح داد به عراق برود. اين امر نيروى مسرور را تضعيف كرد. او نمى‏خواست در جنگ با علويان تنها بماند؛ چون مى‏ترسيد كه اگر با ايشان بجنگد، بيشتر مردم به علويان متمايل شوند.[1151] پس ترجيح داد به داود ملحق شود، ازاين‏رو، به سوى عراق حركت كرد. حسين بن حسن، والى علوى وارد مكه شد و خانه خدا را طواف كرد و سعى صفا و مروه را انجام داد و حكومت خود را بر مكه آغاز كرد.[1152]

دامنه نفوذ محمد بن محمد، امام و پيشواى جديد علوى گسترش يافت و هر روز، نامه‏اى به محمد بن محمد مى‏رسيد كه خبر از فتح تازه‏اى داشت. هم‏چنين مردم شام و جزيره به او نامه نوشتند مبنى بر اين‏كه منتظر فرستاده اويند تا سخن او را بشنوند و اطاعتش كنند.[1153] حسن بن سهل، متوجه وضعيت خطرناك پيش آمده شد؛ چرا كه سلطه ابو السرايا را مشاهده مى‏كرد و اين واقعيت را مى‏ديد كه لشكر او با سپاهى رودررو نمى‏شود، مگر كه آن را شكست مى‏دهد و رو به سرزمينى نمى‏آورد، مگر آن‏كه آن‏جا را فتح مى‏كند.[1154] حسن متوجه سرخوردگى همه جنگجويانش در برابر ابو السرايا شد. آنان توان برابرى با نيروهاى ابو السرايا را نداشتند، ازاين‏رو، چاره آن ديد كه كار ابو السرايا را به سردارى دلير و كارآزموده بسپارد و اين فرمانده، هرثمة بن اعين بود، هرچند روابط بين اين دو، تيره بود و هرثمه به سبب نصب حسن بن سهل به ولايت سرزمين عراق غضبناك شده و در اعتراض به اين انتصاب، به حلوان رفته بود.[1155] حسن پيكى به سوى وى گسيل كرد. اين پيك، همان سندى بن شاهك بود. حسن از او مى‏خواست كه دشمنى و كينه‏هاى‏

ص: 394

گذشته را فراموش كند و به بغداد بيايد تا فرماندهى سپاهى را كه براى جنگ با ابو السرايا مى‏فرستد، عهده‏دار شود.

هرثمه در ابتداى امر دعوت حسن بن سهل را نپذيرفت و به سندى، پيك وى گفت: «ما امور خلافت را هموار مى‏كنيم و اوضاع را آرام مى‏سازيم، اما آن‏ها چون به مقصود مى‏رسند، در كارها خودكامگى پيشه مى‏كنند و رأى خود را بر ما تحميل مى‏نمايند، و چون در اثر عدم لياقت و سوءتدبير دچار آشفتگى شوند و شكستى در كارشان پديد آيد، چاره حل مشكل را از ما مى‏خواهند، نه به خدا سوگند اين برخلاف كرامت است، باشد تا خليفه، امير مؤمنان از سياست‏هاى غلط و عملكرد بد آنان آگاه شود.»[1156] اين گفتار، نشان دهنده واقعيت داخلى حكومت عباسى در آن دوران است. فضل و حسن، فرزندان سهل در امور دولت استبداد رأى به خرج مى‏دادند و مأمون هنوز مقيم مرو خراسان بود.[1157] ظاهرا او از بسيارى از نابسامانى‏هاى امور دولت و اغتشاش‏هاى سرزمين‏هاى خلافت، بخصوص از نهضت‏هاى شيعى و موفقيت ابو السرايا در سيطره بر كوفه و بصره و واسط، در سرزمين عراق و حجاز و يمن خبر نداشت. ازاين‏رو، هرثمه تصميم گرفته بود خليفه را از حقيقت اوضاع، آگاه كند.[1158]

اما پس از مدتى نامه منصور بن مهدى به هرثمه رسيد كه او را به آمدن تشويق مى‏نمود و وخامت اوضاع را براى او تشريح مى‏كرد. هرثمه چاره‏اى جز پذيرش دعوت حسن بن سهل نداشت، پس به قصد بغداد حركت كرد تا به نهروان‏[1159] رسيد و در آن‏جا با عده‏اى از اهالى بغداد و فرماندهان نظامى و بنى هاشم روبه‏رو شد كه از آمدنش شادمان شدند. حسن بن سهل از قابليت‏هاى جنگى هرثمه آگاه بود، ازاين‏رو، دستور داد دفترهاى حاوى نام جنگجويان را نزد هرثمه بياورند تا هركه را بخواهد از ميان آن‏ها انتخاب كند، و درهاى خزاين اموال را نيز به روى او باز كرد تا هرچه مى‏خواهد، بردارد.[1160]

ص: 395

آغاز افول‏

هرثمه، حيله‏اى به كار برد تا عزم سپاه ابو السرايا را سست كند. او بر آن‏ها بانگ زد:

«اى مردم كوفه! چرا خون ما و خون خود را مى‏ريزيد؟ اگر جنگ شما با ما براى اين است كه از خلافت مأمون راضى نيستيد، اين منصور بن مهدى است كه پذيرفته ما و شما با او بيعت كنيم، و اگر دوست داريد خلافت را از دست فرزندان عباس خارج سازيد و آن را به ديگرى انتقال دهيد، امام خود را تعيين كنيد و چون روز دوشنبه شد بياييد تا باهم در اين باره، گفت‏وگو كنيم و بى‏جهت ما و خودتان را به كشتن ندهيد.» ابو السرايا كوشيد كه سپاهيان خود را به جنگ ترغيب كند، اما آنان نپذيرفتند و وى مجبور به عقب‏نشينى به كوفه شد. در روز جمعه ابو السرايا بر منبر رفت و مردمان كوفه را دشنام داد و نكوهش كرد و در وصفشان گفت كه آنان «قاتل على» و «تنها گذارنده حسين» هستند و آن‏ها را از آنچه عباسيان با ورود خود به كوفه بر سرشان خواهند آورد، برحذر داشت. گروهى از مردم كوفه برخاستند و از خود دفاع كردند و اخلاص و جانفشانى خود را در همراهى او در جنگ، يادآور شدند و آمادگى خود را براى بيعت با او تا آخرين لحظه اعلام كردند، اما ابو السرايا به آنان توجهى نكرد و دستور داد تا مردم براى حفر خندق به خارج شهر بروند.[1161]

عمليات حفر خندق شروع شد[1162] و ابو السرايا نيز در آن شركت كرد، اما در نهايت، چاره كار را در رفتن به قادسيه ديد و در سيزدهم محرم سال 200 همراه محمد بن محمد بن زيد و گروهى از علويان و اهالى شهر، از كوفه خارج شد. پس از رفتن او اشعث بن عبد الرحمن قيام كرد و مردم را به ولايت هرثمه فراخواند. اشراف كوفه نزد هرثمه آمدند و براى مردم امان خواستند و هرثمه خواسته آنان را اجابت كرد. منصور بن مهدى وارد كوفه‏

ص: 396

شد، اما هرثمه با سپاهيانش در خارج شهر اردو زدند. منصور براى مردم خطبه خواند و آنان را به فرمانبرى و اطاعت از عباسيان فراخواند. هرثمه نيز غسان بن فرج را به عنوان والى عباسى به حكومت كوفه گماشت و خود از آن‏جا حركت كرد.[1163]

ابو السرايا مى‏خواست به بصره يا واسط برود، اما در ميان راه دانست كه عباسيان بر آن‏جا سيطره يافته‏اند. او به شهرهاى مختلف مى‏رفت و خراج مى‏گرفت و غلات را ضبط مى‏كرد تا آن‏كه به منطقه اهواز رسيد و وارد شوش شد. حكومت اهواز با حسن بن على مأمونى بود. وى كسى را نزد ابو السرايا فرستاد و به او گفت كه قصد جنگ ندارد و او بايد اهواز را ترك كند و به هر جا كه مى‏خواهد برود. اما ابو السرايا بر جنگ پافشارى كرد و جنگ سختى درگرفت كه به شكست ابو السرايا انجاميد. در اين جنگ به ابو السرايا زخمى كارى رسيد و او مجبور به عقب‏نشينى شد. غالب يارانش پراكنده شدند و او به سوى خراسان گريخت و به روستاى برقانا رسيد. والى اين روستا، حماد كندفوش، ابو السرايا را قانع كرد كه اگر با او نزد حسن بن سهل بيايد، تلاش مى‏كند كه از او برايش امان بگيرد.[1164]

اما حسن بن سهل دستور داد سر ابو السرايا را از تن جدا كردند و آن را در اردوگاه حسن طواف دادند. بدن او را نيز به بغداد فرستادند و در آن‏جا به صليب كشيدند.

سرنوشت محمد بن محمد، رهبر علوى هم اين بود كه حسن بن سهل از كشتن وى خوددارى كرد؛ چون رويدادهاى گذشته را در ذهن داشت. او ديده بود كه چطور هارون الرشيد به حيات وزيرش جعفر برمكى به بهانه اين‏كه ابن افطس‏[1165] را بدون اجازه خليفه كشت، خاتمه داد. بنابراين، حسن بن سهل پيشواى علوى را به خراسان نزد مأمون فرستاد تا خود درباره او تصميم بگيرد. مأمون از كمى سن محمد بن محمد شگفت‏زده شد و دستور داد خانه‏اى براى او در نظر بگيرند و تحت مراقبت گماشتگان خليفه، نگاهش دارند. اصفهانى مى‏نويسد: علوى بيش از چهل روز زنده نماند؛ زيرا به او شربتى خوراندند

ص: 397

و مسموم شد و درگذشت.[1166] ديوان‏ها شمار كشتگان قيام ابو السرايا را افزون بر دويست هزار نفر ذكر كرده‏اند. بدين‏سان، نهضت شيعى ديگرى بعد از ده ماه مقاومت، سركوب شد.[1167]

فلسفه قيام‏

حركت ابو السرايا به شكست انجاميد. اين نهضت با تمامى نهضت‏هاى شيعه عصر عباسى اول متفاوت است؛ زيرا هدايت و رهبرى آن را فردى خارج از خاندان ابو طالب به عهده داشت و دو پيشواى علوى اين نهضت، كه ابو السرايا نهضت را به نام آنان پيش برد، جز آن‏كه نمادى باشند تا شيعيان گرد آن‏ها حلقه زنند، نقش ديگرى نداشتند و ابو السرايا براى جاه‏طلبى و كسب قدرت، از آنان به عنوان پوششى استفاده كرد و آن دو را به عنوان حجّت و دليل براى شورش عليه دولت عباسى پيش انداخت. بنابراين، ابو السرايا در نظر مسلمانان و شيعيان، داعى و ياور خاندان علوى معرفى شد، نه آن‏گونه كه دولت عباسى او را شورش‏گرى عليه عباسيان تصور كرد. اما نهضت‏هاى قبلى شيعه را پيشوايانى با كفايت از خاندان علوى هدايت مى‏كردند؛ كسانى كه بين قومشان به علم و تقوا و ورع شهرت داشتند و خودشان رهبرى و هدايت نهضت را به عهده مى‏گرفتند.

جهت ديگرى كه نهضت ابو السرايا را از نهضت‏هاى سابق شيعى متفاوت مى‏كند، انتخاب شهر كوفه به عنوان مركز قيام است؛ زيرا اين اولين بار بود كه در عصر عباسى اول، كوفه مركز قيامى علوى مى‏شد، چنان‏كه شاهد بوديم محمد نفس زكيه در حجاز، و برادرش ابراهيم در بصره، و سپس يحيى در سرزمين ديلم، و برادرش ادريس در سرزمين مغرب قيام كردند. البته منصور عباسى در كوفه، و هادى و مهدى و رشيد در بغداد، كه نزديك كوفه است، اقامت داشتند و از شكل‏گيرى حركتى شيعى در اين شهر پيش‏گيرى مى‏كردند. اما شرايط در دوره مأمون تغيير كرد؛ چون او در مرو خراسان اقامت داشت،[1168] اين امر باعث شد كه مردم كوفه به برپايى قيام و پيوستن به حركت ابو السرايا تشجيع شوند.

ص: 398

قيام ابو السرايا گسترده شد و اهميت فراوانى يافت. آن‏گونه كه اصفهانى روايت مى‏كند، بيش‏تر مردمان كوفه كه شمارشان از دويست هزار نفر مى‏گذشت، به قيام پيوستند و ابو السرايا توانست بر بيشتر شهرهاى عراق و حجاز و يمن چيره شود و پيروزى‏هاى جنگى فراوانى كسب كند و بسيارى از سپاهيان عباسى را با شكست روبه‏رو سازد و در نتيجه، حاكمان سياسى را نگران و هراسان كند. اين شرايط، ما را به بحث درباره علل شكست اين قيام مى‏كشاند.[1169]

يكى از علت‏هاى شكست اين قيام، عدم انتساب ابو السرايا به خاندان علوى بود؛ با وجود اين‏كه دعوت او براى علويان و شيعيان آن‏ها بود. ازاين‏رو، شيعيان به ديگر پيشوايان علوى روى آوردند كه يكى از مهم‏ترين آنان محمد بن جعفر صادق بود. اين وضع، باعث ايجاد اختلاف بين شيعيان در يارى رساندن به ابو السرايا يا ديگر پيشوايان از خاندان على شد. هم‏چنين گذشته ابو السرايا سؤال‏برانگيز و پرشبهه بود. ابو السرايا در گذشته نزديك، از ياران هرثمة بن اعين، سردار عباسى بود و اگر كينه ابو السرايا از هرثمه به سبب تأخير در پرداخت ارزاق پيش نمى‏آمد، وى بر دوستى عباسيان باقى مى‏ماند.

بنابراين، بسيارى از مسلمانان در صدق نيت ابو السرايا نسبت به خاندان علوى قانع نشده بودند. بالاخره او در گذشته نزديك، يكى از ياران خاندان عباسى بود.[1170]

از ديگر عوامل شكست قيام ابو السرايا فقدان پيشوايى شايسته از علويان براى رهبرى و هدايت حركت بود. پيشواى اول اين نهضت، محمد بن ابراهيم بود كه در مدينه آرامش و دورى از جريان‏هاى سياسى را برگزيده بود و اگر ترغيب نصر بن شبيب و پس از او ابو السرايا نبود، هرگز براى خلافت قيام نمى‏كرد. هم‏چنين بيمارى محمد در طول اقامتش در كوفه، وى را از وقايع دور نگه داشت و به ابو السرايا فرصت داد تا بر امور مسلط شود.

محمد بن ابراهيم پيش از وفات، به پيشوايى على بن عبيد اللّه وصيت كرد، اما اين علوى سكوت و كناره‏گيرى از ميدان سياست و خطرهايش را برگزيد و از حق خود گذشت، آن‏

ص: 399

هم بدون اين‏كه علت قانع‏كننده‏اى براى اين كار خود به شيعيان ارائه دهد. پس نوجوانى از فرزندان خاندان علوى كه در امور آگاهى و تجربه كافى نداشت، رهبرى نهضت را به دست گرفت كه اين امر نيز دست ابو السرايا را در امور باز كرد. شكى نيست كه مقايسه اين جوان نورسته با پيشوايان علوى در نهضت‏هاى قبلى، كار ساده‏اى است؛ آن‏ها [پيشوايان علوى در نهضت‏هاى قبلى‏] از بزرگان و رهبران برجسته آنان بودند. و ما قبلا ذكر كرديم كه چطور مأمون از سن كم اين پيشواى علوى شگفت‏زده شد.

حركت شيعى ابو السرايا به اوصاف زور، قساوت و وحشت شناخته شده بود. اين امر موجب گرديد بسيارى، از تأييد آن منصرف شوند و نهضت در نهايت، شكست خورد.

اصفهانى روايت مى‏كند كه زيد بن موسى را به اين سبب زيد النار[1171] ناميدند كه خانه‏هاى بسيارى از بنى عباس و يارانشان را در بصره سوزاند و هرگاه مردى از سياه‏جامگان‏[1172] را نزد او مى‏آوردند، مجازات او اين بود كه در آتش سوزانده شود.[1173] ابو السرايا هم وقتى شكست خورد و به كوفه عقب‏نشينى كرد، محمد بن محمد و آن عده از فرزندان ابى طالب كه با او بودند، به خانه‏هاى عباسيان و ياران و پيروانشان يورش بردند و آن‏ها را غارت كردند و ويران ساختند و آنان را از كوفه اخراج نمودند. عملكرد آن‏ها قبيح و ناشايست بود، به گونه‏اى كه حتى امانت‏هايى را كه عباسيان نزد مردم داشتند، بيرون آوردند و براى خود برداشتند.[1174]

رفتارى كه نوادگان ابى طالب و شيعيان آن‏ها در مكه داشتند، احساسات همه مسلمانان را عليه ايشان برانگيخت و باعث نفرت همه، از نهضت اين دو پيشواى علوى شد، بخصوص هنگامى كه پوشش كعبه را بيرون آوردند.[1175] پرده كعبه كنده شد، به گونه‏اى كه‏

ص: 400

چيزى از پوشش بر آن نماند و فقط سنگ‏هاى كعبه ديده شد. سپس جامه‏اى از ابريشم نازك كه ابو السرايا با خود آورده بود، بر آن پوشاندند كه بر آن نوشته بود: «اين پرده را اصفر بن اصفر، ابو السرايا، داعى آل محمد سفارش داد تا با آن بيت اللّه الحرام را پوشش دهند و پرده سياه و تاريك بنى عباس را از آن بردارند و خانه را از پوشش آن‏ها پاك سازند.» پيروان ابو السرايا به حرم حرام خدا چندان بى‏حرمتى كردند كه كينه و خشم مسلمانان را عليه ايشان برانگيخت. طبرى روايت مى‏كند كه آن‏ها طلاى نازكى را كه بر سر ستون‏هاى مسجد بود، تراشيدند. اين طلاها با تلاش بسيار از ستون كنده شد كه البته از مقدار يك مثقال يا نزديك به آن تجاوز نمى‏كرد. آنان با بيش‏تر ستون‏هاى مسجد الحرام چنين كردند. هم‏چنين چوب‏هاى ساج و آهن پنجره‏هاى زمزم را كندند و به بهاى ناچيز فروختند.[1176]

نوادگان ابى طالب و پيروان ابو السرايا بر اموال خزانه كعبه هم دست يافتند[1177] و جوّى از وحشت در گوشه و كنار مكه حاكم كردند و اين بلا دامن بسيارى از اهالى را گرفت. مردى از اهالى كوفه به نام محمد بن مسلم، متولى شكنجه و عذاب مردم بود، كه در خانه‏اى كه آن را خانه عذاب مى‏گفتند، كار مى‏كرد. اين‏ها مردم را هراسان ساختند، به گونه‏اى كه بسيارى از توانگران شهر گريختند و پس از رفتنشان، خانه‏هاى آن‏ها ويران شد.[1178]

با اين‏كه هرثمه در غلبه بر نهضت ابو السرايا رنج بسيار كشيد، سركوبى اين نهضت، پايانى بر عزت و سرورى وى بود. هرثمه، خودكامگى فضل بن سهل را در اداره دولت، سبب بروز اغتشاشات به‏طور عام، و نهضت‏هاى شيعه به‏طور خاص مى‏دانست. ازاين‏رو، بر آن شد كه به مرو برود و مأمون را از رويدادهاى سياسى كه فضل از او مخفى كرده، مطلع سازد. در مقابل، فضل نيز عليه هرثمه توطئه كرد و مأمون را نسبت به او بددل‏

ص: 401

ساخت. او به مأمون گفت: هرثمه سرزمين‏ها و مردم را بر تو شورانده و با دشمن تو هم‏دستى كرده و با دوست تو دشمن شده است، او بود كه ابو السرايا را كه يكى از سپاهيان خودش بود، روانه ساخت و كرد آنچه را كه كرد؛ اگر هرثمه مى‏خواست ابو السرايا چنين نكند، او نمى‏كرد. مأمون گفتار فضل را باور كرد و پذيرفت كه ابو السرايا به تشويق هرثمه، شوريده است. مأمون وقتى هرثمه در برابرش قرار گرفت، به او گفت: با مردم كوفه و علويان هم‏دلى و مماشات كردى، با ابو السرايا توطئه چيدى كه قيام كند و او كرد آنچه را كه مى‏خواست، درحالى‏كه وى يكى از ياران تو بود و اگر مى‏خواستى همه آن‏ها را بگيرى، مى‏گرفتى، ولى تو با آنان سستى كردى و رهايشان ساختى. عاقبت هرثمه، زندانى شد و پس از مدتى به قتل رسيد.[1179]

حركت نصر بن شيث و رابطه آن با علويان‏

در دوره مأمون نهضتى عربى به رهبرى نصر بن شيث از بنى عقيل برپا شد. نصر، مقيم كوم در شمال حلب بود. او عربى شريف و شجاع بود كه پس از كشته شدن امين به خشم آمد و كينه مأمون را به دل گرفت؛ چرا كه او به جاى اعراب، به خراسانيان اعتماد كرده بود.

بنابراين، عليه خلافت مأمون قيام كرد و بر بسيارى از سرزمين‏هاى مجاور چيره شد و بسيارى از اعراب به او پيوستند. او از رود فرات عبور كرد و قصد داشت بر ساحل شرقى فرات هم چيره شود.

بحث در اين قيام، خارج از محدوده اين كتاب است، اما آنچه در اين ميان براى ما اهميت دارد، موضع نصر بن شيث نسبت به علويان و شيعيانشان است و آن اين‏كه گروهى از ياران نصر براى تقويت حركت وى مى‏خواستند به قيام وى صبغه‏اى علوى و شيعى بدهند تا ضمانتى براى پيروزى قيام او باشد.

گروهى از شيعيان نزد نصر آمده، به او گفتند: تو عليه بنى عباس به پاخاستى و مردان ايشان را كشتى، پس اگر با يك خليفه بيعت كنى، كار تو استوارتر خواهد شد. نصر پرسيد:

ص: 402

[1180]

 

خليفه موردنظر شما از چه قومى است؟ آنان گفتند: با يكى از خاندان على بن ابى طالب بيعت مى‏كنيم. نصر اين پيشنهاد را رد كرد و گفت: با يكى از كنيززادگان سياه بيعت مى‏كنم كه بگويد من او را ساختم و روزى دادم. آنان پيشنهاد ديگرى دادند و بيعت با يكى از امويان را مطرح ساختند. نصر اين پيشنهاد را نيز رد كرد و به وفادارى خود با عباسيان تمسك جست و گفت: بنى اميه قومى هستند كه روزگارشان به پايان رسيده و آنچه گذشته و رفته، ديگر بازنمى‏گردد، و اگر كسى كه دورانش سپرى شده به من سلام كند، اين نقص و بيمارى سپرى شدن دورانش به من سرايت مى‏كند. تمايل من فقط به عباسيان است، و فقط به خاطر حمايت از عرب با آنان جنگيدم؛ زيرا آنان عجم را بر خود مقدم مى‏دارند.[1181] نصر، قيام خود را با همين اصول تا سال 210 ق ادامه داد تا آن‏كه عباسيان بر او چيره شدند.

ص: 403

فصل دوم قيام محمد ديباج، فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام‏

از جمله قيام‏هاى شيعى عصر عباسى اول، قيام محمد بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب، مشهور به ديباج در دوره مأمون عباسى است. اين قيام در سال 200 ق در سرزمين حجاز اتفاق افتاد.

پيشواى جديد

محمد ديباج از فرزندان امام جعفر صادق عليه السّلام امام شيعيان اماميه (وفات 148 ق) است.[1182] پسران آن حضرت عبارتند از: محمد، اسماعيل، عبد الله افطح، موسى، اسحاق و على.[1183] پس از وفات امام جعفر صادق عليه السّلام، گروهى از شيعيان مدعى امامت محمد شدند و در اين ادعا به گفتار امام صادق عليه السّلام استناد مى‏كردند كه در دوران كودكى محمد به شيعيان خود فرمود: «از پدرم‏[1184] شنيدم كه فرمودند: زمانى كه صاحب فرزندى شبيه من شدى، نام مرا بر او بگذار، همانا او شبيه من و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است.»[1185] اصحاب ملل و نحل، معتقدان به‏

ص: 404

امامت محمد را شميطيه، منسوب به يحيى بن ابى شميط معرفى كرده‏اند. مسعودى مى‏نويسد: «ايشان چند فرقه شدند؛ بعضى غلو كرده و بعضى راه اعتدال برگزيده، به طريقه اماميه رفتند.»[1186] شهرستانى به جز اعتقاد ايشان به امامت محمد، آراى خاصى كه اين فرقه را از ساير فرقه‏هاى شيعه متمايز كند برايشان ذكر نمى‏كند.[1187]

گروهى ديگر از شيعيان اماميه، عبد اللّه افطح را امام بعد از جعفر صادق عليه السّلام مى‏دانستند.[1188] و چون عبد اللّه هنگام وفات، فرزند پسر نداشت، آن‏ها امامت برادرش موسى كاظم عليه السّلام را پذيرفتند. گروهى ديگر از شيعيان به امامت اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السّلام معتقد بودند كه پيش از اين به آنان اشاره كرديم.

طبرى محمد ديباج را چنين وصف مى‏كند: «او پيرى محبوب بود و به نرم‏خويى شهرت داشت و از رفتار زشت بيشتر مردم خاندان خويش به دور بود. او از پدرش جعفر بن محمد روايت مى‏كرد و مردم از او مى‏نوشتند.[1189] ابو الفرج اصفهانى در بيان حال او مى‏گويد: «در ميان خاندانش مردى فاضل و محترم به شمار مى‏آمد.»[1190] وى به واسطه صورت زيبا و نورانى و سيرت ستوده‏اش ديباج ناميده مى‏شد.[1191]

دلايل قيام‏

مورّخان در بيان دلايل قيام محمد ديباج، هم‏داستان نيستند. طبرى روايت مى‏كند: محمد زهد و سكوت اختيار كرده بود تا اين‏كه شيعيانش دور او جمع شدند، به قيام تشويقش‏

ص: 405

نمودند و با او به خلافت بيعت كردند. سخن ايشان اين بود كه «تو مقام خويش را در بين مردم مى‏دانى، خويشتن را نمايان كن تا با تو به خلافت بيعت كنيم كه اگر چنين كنى كسى با تو مخالفت نكند.» محمد ابتدا دعوت ايشان را نپذيرفت، اما پسرش على و هم‏چنين حسين بن حسن افطس بر اين كار پاى فشرده، و نظر او را برگرداندند، پس سخن آن‏ها را پذيرفت و روز جمعه ششم ربيع الآخر پس از نماز، او را به خلافت معرفى و با وى بيعت كردند.[1192]

اما مسعودى بر اين نظر است كه محمد بن جعفر در آغاز كار، به امامت محمد بن ابراهيم بن طباطبا دعوت مى‏كرد و چون محمد بن ابراهيم از دنيا رفت، مردم را به خويشتن دعوت كرد.[1193]

ابو الفرج اصفهانى نيز در روايتى، دليل بيعت با محمد ديباج را چنين مى‏آورد: «در ايام ابو السرايا مردى نامه‏اى [در مدينه‏] نوشت و در آن به فاطمه دختر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و همه خاندان آن حضرت، دشنام داد. كسانى از خاندان ابو طالب نامه را نزد محمد بن جعفر بردند درحالى‏كه وى مرد گوشه‏نشينى بود و در امور سياسى وارد نمى‏شد. آن نامه را برايش خواندند، محمد ديباج به آن‏ها جوابى نداد، اما از جا برخاست و به خانه رفت و چون بيرون آمد، زره پوشيده و شمشير به كمر بسته بود، پس مردم را به سوى خود فرا خواند و ادعاى خلافت كرد.»[1194]

به نظر مى‏رسد دلايل اصلى جرأت يافتن علويان به تشويق محمد بن جعفر براى دعوت به خلافت، يكى اوج‏گيرى آشفتگى‏هاى دولت عباسى در مدت اقامت مأمون در مرو خراسان (كه فاصله زيادى از پايتختش داشت) و ديگرى، خشم خاندان عباسى و مردم بغداد از اقدامات مأمون باشد.[1195] در اثبات اين ادعا از روايت صاحب فخرى بهره مى‏گيريم كه مى‏نويسد: «يكى از خويشان محمد ديباج چون اختلاف و فتنه‏ها و قيام شورشيان را در بغداد ديد، او را به خلافت ترغيب كرد و ادعاى آن را نزدش جلوه داد.»[1196]

ص: 406

به‏هرحال، با محمد بيعت كردند و او امير المؤمنين خوانده شد، ازاين‏رو، مسعودى مى‏آورد: «هيچ يك از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله كه پيش و پس از وى براى اقامه حق قيام كرده بودند جز همين محمد بن جعفر، امير المؤمنين خوانده نشده بودند.» علويان گروهى از مردم مكه و نواحى همجوار را براى بيعت با محمد بسيج كردند. «محمد چندين ماه خلافت كرد درحالى‏كه از آن، جز اسمى براى او نبود.»[1197] ظاهرا خلافت عباسى كه در آن زمان، درگير مشكلات داخلى خود بوده،[1198] به اين تحركات توجهى نداشته است. البته اين حركت به مكه و اطراف آن محدود بود و تهديدى به حساب نمى‏آمد و تا پايان نيز در شهر مكه محدود ماند و در ساير شهرهاى اسلامى انتشار نيافت.

افول قيام محمد ديباج‏

چندى از قيام محمد نگذشته بود كه نيرويى نظامى به فرماندهى اسحاق بن موسى عباسى از سرزمين يمن وارد حجاز شد. علويان دريافتند چاره‏اى جز رويارويى بين ايشان و قواى عباسى نيست، ازاين‏رو، به محمد پيشنهاد حفر خندق در اطراف مكه دادند و عده‏اى از اعراب و بدويان را به اين منظور، گرد آوردند. با رسيدن نيروهاى نظامى عباسى گفت‏وگوهايى ميان ايشان و علويان انجام يافت. در اين بين، اسحاق از جنگ با علويان منصرف شد و قصد رفتن به سرزمين عراق كرد. در مسير به گروهى از سپاهيان عباسى به فرماندهى ورقاء بن جميل برخورد. ورقاء وى را تشويق به بازگشت به مكه و همكارى مشترك براى پايان دادن به حركت محمد ديباج كرد. از ديگر سوى، محمد هم نيروهاى خود را براى رويارويى با سپاه عباسى فراهم آورد. طبرى افراد محمد ديباج را چنين وصف مى‏كند: ايشان از اوباش مكه و نيز عده‏اى از بدويان و گروهى از سياهان (كه كارشان حمل آب به مكه بود)[1199] تشكيل مى‏شدند. هر دو سپاه در بئر ميمون به هم رسيدند،

ص: 407

ميان آن‏ها جنگى در گرفت كه تا دو روز ادامه داشت و سرانجام با هزيمت ياران محمد بن جعفر پايان يافت. محمد چون اوضاع را چنين ديد، كسانى از قريش، از جمله قاضى مكه را براى امان‏خواهى نزد عباسيان فرستاد، بدين‏گونه كه مكه را ترك كنند و هر جا مى‏خواهند بروند. اسحاق و ورقاء بن جميل خواسته آنان را پذيرفته، سه روز مهلتشان دادند تا مكه را ترك كنند.[1200]

چون روز سوم شد، عباسيان وارد مكه شدند و علويان، آن‏جا را ترك كردند، در حالى كه در گروه‏هاى مختلف پراكنده بودند؛ هركدام به جانب شهرى از شهرهاى جهان اسلام روانه شدند. محمد ديباج به سوى موصل رفت و سپس عازم جدّه شد. در بين راه تعدادى از بندگان خاندان عباسى به وى حمله‏ور شده، تمام اموال و اثاثيه‏اش را غارت كردند و اگر به شتاب نمى‏گريخت او را هم مى‏كشتند. وى به ديار جهينه در ساحل درياى احمر رفت‏[1201] و در آن‏جا تا پايان موسم حج اقامت گزيد و در اين اثنا موفق به جمع‏آورى شمارى از يارانش شد. والى مدينه، هارون بن مسيب از تحركات محمد آگاه شد و تصميم گرفت تا با آن به شدت برخورد كند. ازاين‏رو، سپاهى را گسيل كرد كه در «شجره» به ياران محمد رسيدند و با آنان درگير شدند. اين جنگ با شكست محمد، درحالى‏كه تيرى به چشمش اصابت كرده و شمار فراوانى از يارانش كشته شدند، پايان يافت. محمد به ديار جهينه عقب نشست و در آن‏جا كوشيد تا ياران بيشترى بسيج كند، اما تلاش او ثمرى نداشت.

ناچار براى امان‏خواهى به اردوگاه نظامى عيسى بن زيد جلودى رفت. جلودى كه فرمانده نظاميان محافظ قافله‏هاى حج بود، درخواست محمد را پذيرفت و روز بيستم ذى حجه همراه با وى وارد مكه شد.[1202] مردم در همان مسجدى كه ديروز در آن با محمد ديباج بيعت كرده بودند، جمع شدند تا امروز شاهد باشند كه محمد خود را از خلافت خلع كند. محمد درحالى‏كه قبايى سياه بر تن و قلنسوه سياه (نوعى كلاه بلند) بر سر داشت بالاى منبر ايستاد و چنين خطبه خواند: «اى مردم! هركس مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هركس‏

ص: 408

نمى‏شناسد بداند كه من محمد بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب‏ام. در گردن من، بيعت براى عبد اللّه مأمون، امير مؤمنان بود؛ اين بيعت از دل و جان بود (سمعا و طاعة) نه از روى كراهت و اجبار. من يكى از گواهانى بودم كه در كنار كعبه بر دو شرط هارون الرشيد كه براى دو پسر خويش محمد مخلوع‏[1203] و عبد الله مأمون گرفت، شهادت دادم. آگاه باشيد كه فتنه‏اى از ما و غير ما آمد و همه جا را فراگرفت؛ ما را و ديگران را. به من خبر رسيده بود كه بنده خدا عبد اللّه مأمون، امير مؤمنان مرده است و اين سبب شد كه مردم با من به امارت مؤمنان بيعت كنند. من پذيرفتن آن را روا دانستم؛ زيرا تنها نسبت به بنده خدا عبد اللّه امام مأمون پيمان‏هاى بيعت و قسم‏ها به گردن داشتم. پس شما يا هر كدامتان كه با من بيعت كرديد، آگاه باشيد اكنون خبر يافته‏ام و به يقين رسيده‏ام كه مأمون زنده و تندرست است. بدانيد از اين‏كه شما را به بيعت خوانده‏ام از خدا آمرزش مى‏طلبم و خويشتن را از بيعتى كه با من كرده‏ايد خلع مى‏كنم، چنان‏كه اين انگشتر را از انگشتم بيرون مى‏آورم. و اكنون من مانند ساير مسلمانان هستم و بيعتى از ناحيه من بر عهده كسى نيست؛ خود را از اين امر كنار مى‏كشم. همانا خدا حق را به صاحبش خليفه مأمون، بازگرداند.»[1204]

سپاه عباسى مكه را به سال 201 ق ترك كرد و محمد بن جعفر را به حسين بن جهل سپردند. حسين، محمد را نزد مأمون به مرو فرستاد و محمد بعد از مدتى در آن ديار، وفات يافت. مأمون در تشييع جنازه او شركت كرد و هنگامى كه به دست خويشتن او را در قبر مى‏گذاشت، گفت: «به اين خويشاوندى مدت دويست سال است كه بى‏مهرى شده است.» پس از آن، مأمون قرض محمد را كه حدود سى هزار دينار بود پرداخت.[1205]

بدين ترتيب، اين حركت محدود شيعى به پايان رسيد. مورّخان بر اين واقعيت، اتفاق نظر دارند كه محمد بن جعفر به مرگ طبيعى از دنيا رفت و به سرنوشت اسلافش، يعنى بزرگان علويان كه يا زندانى يا شكنجه و يا با سم كشته شدند، دچار نگرديد.

ص: 409

به‏طور عام، اين حركت شيعى نيز با بيشتر حركت‏هاى شيعى ديگر در امور ذيل، مشترك است: فقدان برنامه، كوتاهى در تبليغ در ديگر مناطق، گردآورى ياران جديد و آمادگى كامل براى رويارويى با عباسيان، و به‏طور طبيعى پايان همه اين قيام‏ها شكست بود. همان‏گونه كه حركت محمد ديباج با شمارى از حركت‏هاى شيعى ديگر كه در حجاز قيام كردند همانند است،[1206] اما به رغم تشابه در ماهيت قيام، سرنوشت محمد بن جعفر با سرنوشت اسلافش از بزرگان علوى متفاوت است؛ او به مرگ طبيعى مرد درحالى‏كه ديگر علويان در ميدان جنگ يا در زندان‏هاى عباسيان جان سپردند.

دلايل خاص شكست قيام محمد ديباج‏

اولين آن، ترديد محمد بن جعفر در دعوت به خلافت خويشتن و اكراهش در اين امر است. مورّخان در اين باره كه بيعت‏خواهى وى نتيجه اصرار خاندان ابى طالب بر او بود، هم‏داستانند. و سابقا نيز روايت طبرى را آورديم كه محمد بن جعفر را به كناره‏گيرى و بى‏رغبتى به خلافت وصف مى‏كرد.[1207] ابو الفرج اصفهانى نيز روايت مى‏كند كه محمد بن جعفر عارضه‏اى در يكى از ديدگانش پيدا شد كه موجب سرور و شادى وى شد و گفت:

«اميدوارم كه مهدى قيام‏كننده امت باشم. همانا به من رسيده كه مهدى امت در يكى از ديدگانش عارضه‏اى است و او در امر حكومت و سياست وارد مى‏شود درحالى‏كه از آن بيزار است.»[1208] در واقع، محمد بن جعفر در ميان بزرگان علوى در عصر عباسى تنها رهبر علوى بود كه در مكه بر منبر ايستاد و خلع خود را از امارت بر مؤمنان اعلان كرد، هم‏چنان كه او اولين علوى بود كه لقب امير المؤمنين بر خود نهاد.

از ديگر دلايل سركوب قيام محمد بن جعفر، اعتماد او بر بعضى از يارانش بود كه ضعف‏هاى اخلاقى و كردار ناپسند داشتند. همين مسئله، منجر به خشم مردم مكه و روى‏گردانى حاميانش از وى شد. طبرى روايت مى‏كند: «پسرش على و نيز حسين بن‏

ص: 410

حسن افطس و گروهى از آنان بدترين افراد در سيرت، و زشت‏ترين افراد در كردار بودند.» سپس طبرى دو روايت درباره اين دو نفر نقل مى‏كند. او چنين مى‏آورد كه على بن محمد بن جعفر پسرى از قريش را پس از آن‏كه به زور وارد خانه‏شان شد، ربود و با خود به بئر ميمون برد. اين پسر، فرزند قاضى مكه بود و جمالى كم‏نظير داشت. مردم مكه خشم خود را آشكار كرده و در مسجد الحرام گرد آمدند، دكان‏ها بسته شد و ساير حجاج هم به ايشان پيوستند. مردم، محمد بن جعفر را تهديد كردند كه اگر پسرش على، بچه ربوده شده را پس ندهد، او را از خلافت خلع كرده و خواهند كشت. محمد ناچار در خانه‏اش پناه گرفت و از پنجره خانه‏اش مردم را مورد خطاب قرار داد و از كار پسرش اظهار بى‏اطلاعى كرد و از ايشان امان خواست تا نزد فرزند خود رفته، پسر قاضى را به پدرش بازگرداند.

روايت ديگر طبرى اين گونه است كه حسن بن حسن افطس به زن شوهردارى از بنى محزوم، پيشنهاد عمل حرام داد و شوهر آن زن را تهديد كرد و دستور داد او را بگيرند.

آن مرد از ترس مخفى شد. شبانگاه حسين گروهى از ياران خويش را فرستاد خانه را محاصره كردند و زن را به زور گرفتند. حسين آن زن را پيش خود داشت تا وقتى كه فرصت فرار دست داد و زن نزد كسان خويش بازگشت.[1209] صاحب فخرى در مورد محمد بن جعفر مى‏گويد: «زمام امر محمد بن جعفر ديباج در دست پسر و يكى از عموزادگانش بود كه روش پسنديده‏اى نداشتند.»[1210]

گروهى از مردم مكه در بيعت با محمد ديباج ترديد داشتند. به همين دليل، كسانى كه با او بيعت كردند به ولايت و حمايت از وى وفادار نماندند. به گزارش طبرى، طالبيين مردمانى را از مكه و اطراف آن براى بيعت با محمد بن جعفر به زور يا به رضا و رغبت جمع كردند. هم‏چنين طبرى از رويگردانى بعضى از مردم مكه از يارى محمد بن جعفر سخن گفته است.[1211]

ص: 411

فصل سوم موضع شيعيان در قبال بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام به ولايت‏عهدى‏

در سال 201 ق مأمون دست به اقدام مهمى زد و امام على الرضا عليه السّلام را نزد خود خواند و با او پيمان ولايت‏عهدى بست و اعلام كرد كه حق را به جايگاه خود بازمى‏گرداند و پيوند خويشاوندى را كه سال‏هاست بريده شده، برقرار مى‏كند.[1212] پيش از اين ديديم كه نهضت‏هاى انقلابى شيعى متعددى از همان ابتداى حكومت عباسى در سال 132 ق به شكل مسلحانه و انقلابى برپا شدند كه هدفشان به خلافت رساندن پيشوايان علوى بود. هم‏چنين شاهد توطئه‏ها و تلاش‏هاى بعضى از وزراى عباسى بوديم كه براى انتقال خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى مى‏كوشيدند؛ مثل كارهايى كه ابو سلمه در دوره ابو العباس،[1213] و يعقوب بن داوود در دوره مهدى،[1214] و برامكه در دوره‏

ص: 412

هارون الرشيد[1215] كردند. اما آنچه در دوره مأمون مشاهده مى‏كنيم، اين است كه خلافت به اختيار و خواست يك خليفه عباسى و به شيوه‏اى مسالمت‏آميز به امامى علوى منتقل مى‏شود؛ آن هم امامى كه پيشواى يكى از بزرگ‏ترين فرقه‏هاى شيعه، يعنى فرقه اماميه اثناعشريه است.[1216]

پرسش‏هايى درباره اين واقعيت تاريخى‏

اين امر ما را به پرسش‏هايى از اين قبيل رهنمون مى‏شود: آيا اقدام مأمون به بيعت با اين امام به ولايت‏عهدى، واكنشى در برابر نهضت‏هاى شيعى در سراسر دوران عباسى، بخصوص در عصر مأمون بود؟ آيا شيعيان به آن حد از توان سياسى رسيده بودند كه مأمون متوجه خطر آنان شده، بخواهد با بيعت با يكى از پيشوايان برجسته ايشان از آنان دل‏جويى كند؟ آيا مأمون در آنچه انجام داد، صادق بود؟ آيا او قانع شده بود كه خاندان علوى براى خلافت حقانيّت دارد و همين امر او را به اين كار سوق داد؟ يا اين‏كه او ترفندى سياسى به كار گرفته بود تا به تحكيم نفوذ و تثبيت پايه‏هاى خلافت خود بپردازد؟

پيش از پاسخ دادن به اين پرسش‏ها بحث خود را با بررسى ديدگاه‏هاى بعضى مورّخان و نويسندگان شيعه و سنى آغاز مى‏كنيم تا در صورت امكان، انگيزه‏هاى واقعى مأمون براى بيعت با امام على الرضا عليه السّلام به ولايت‏عهدى را به دست آوريم. طبرى مى‏نويسد: سبب امر، اين بود كه «مأمون در فرزندان عباس و فرزندان على دقت كرد و احدى را از امام على الرضا عليه السّلام، شايسته‏تر و عالم‏تر و پرهيزگارتر نيافت.»[1217] اصفهانى روايت مى‏كند كه مأمون درگير و دار جنگ با برادرش امين، با خدا عهد بست كه اگر بر امين پيروز شود، خلافت را به شايسته‏ترين فرد از خاندان ابو طالب بسپرد و على الرضا عليه السّلام شايسته‏ترين علويان بود.[1218] نظر سيوطى كاملا متفاوت است؛ او اعتقاد دارد كه «افراط و

ص: 413

شدت مأمون در تشيع، او را به اين كار واداشت. حتى گفته شده مأمون قصد داشت خود را از خلافت خلع كند و خلافت را به وى، يعنى على الرضا عليه السّلام، بسپارد.»[1219]

نظر صاحب فخرى صريح است؛ او مى‏گويد: «مأمون درباره خلافت پس از خود انديشيد و تصميم گرفت آن را پس از خود به كسى بسپارد كه شايستگى آن را دارد تا با اين كار چيزى بر ذمّه خود باقى نگذاشته باشد؛ مأمون اين گونه تصورى داشت.» صاحب فخرى سپس مى‏گويد كه على الرضا عليه السّلام ابتدا از پذيرش ولايت‏عهدى سرباز زد؛ چرا كه از اين امر شك داشت و هنوز قانع نشده بود. بالأخره آن حضرت فرمود: «اگر پذيرفتم، براى امتثال امر بود، هرچند جفر[1220] و جامعه‏[1221] برخلاف آن دلالت دارند.»[1222]

يكى از نويسندگان محدث شيعى معتقد است كه عامل سياسى (حمايت از مصالح دولت عباسى) مأمون را به انتخاب امام على الرضا عليه السّلام به ولايت‏عهدى برانگيخت. او مى‏نويسد: مأمون از سياست‏مداران زيرك و كاردان بود و چون گسترش تشيع را در سرزمين‏ها، و پايدارى علويان را در نقاط گوناگون جهان اسلام ديد و جريان تشيع را در حوزه خلافتش مشاهده كرد، از عواقب اين حركت انقلابى علوى، عليه حكومت خود ترسيد و بر آن شد كه براى فريب دادن علويانى كه به حركت‏هاى مزبور اقدام كرده بودند و نيز آن‏هايى كه چنين افكارى در سر داشتند، دست به اين اقدام بزند.[1223]

ص: 414

نويسنده شيعى ديگرى‏[1224] معتقد است كه مأمون به اين دليل با امام على الرضا عليه السّلام به ولايت‏عهدى بيعت كرد كه بتواند وى را تحت مراقبت خود بگيرد و از شكل‏گيرى نهضت علوى جديدى پيش‏گيرى كند. او مى‏گويد: مأمون چون منزلت والاى امام را نزد مردم ديد و دانست كه شيعيان هر روز گسترش و انتشار بيشترى مى‏يابند، به گونه‏اى كه در اركان دولت عباسى هم نفوذ مى‏كنند، متوجه خطرى شد كه گرداگرد وى را فراگرفته است، پس امام را به پايتخت خود، خراسان فراخواند و او را وليعهد خود كرد تا در پايتخت تحت مراقبت خود بگيرد. دكتر نشار معتقد است كه مأمون، خطر دعوت اسماعيليان را درك كرده بود و خواست به اين دعوت خاتمه دهد. امام اسماعيليان، عبد اللّه رضى نيز فعاليت تبليغاتى وسيعى را آغاز كرده بود. پس مأمون براى مقابله با وى به على الرضا عليه السّلام نزديك شد و با او به ولايت‏عهدى بيعت كرد.[1225]

پاسخ پرسش‏ها

آنچه گذشت ديدگاه‏هاى بعضى مورّخان و نويسندگان بود كه ذكر آن براى وقوف به زواياى مختلف آراء و ديدگاه‏ها ضرورت داشت. اكنون مى‏توانيم از بين همه اين ديدگاه‏ها به يك نظر معتدل دست يابيم. به نظر ما مأمون از فاضل‏ترين خلفاى عباسى بود و به على بن ابى طالب عليه السّلام به ديده احترام مى‏نگريست و تمايلى به ريختن خون علويان نداشت. او نمى‏خواست روش خلفاى عباسى پيش از خود را مبنى بر تعقيب و ظلم و ستم به شيعيان، پيش گيرد. او در نظر داشت دو شاخه خاندان هاشمى، يعنى عباسيان و علويان را به هم نزديك كند و به دشمنى سنتى آنان پايان دهد.[1226] اما از سوى ديگر، معتقديم كه عمل مأمون در بيعت به ولايت‏عهدى با على الرضا عليه السّلام و انتقال خلافت از خاندان عباسى به خاندان علوى انگيزه‏هاى سياسى داشت و با اين كار مى‏خواست‏

ص: 415

خلافت خود را تحكيم بخشد و از قيام‏هاى جديدى كه احتمال داشت شيعيان عليه او انجام دهند، محفوظ بماند. هم‏چنين مأمون قصد داشت رضايت مردم خراسان را جلب كند[1227] و اين كار او تمايل آنان را به علويان محقق مى‏ساخت و دولت عباسى را از مشكلات داخلى فراوانش رها مى‏كرد.

مأمون يكى از بهترين خلفاى عباسى بود. مسعودى درباره وى مى‏گويد: او اراده منصور، و زهد مهدى، و عزت نفس هادى را در خود جمع كرده بود[1228] صاحب فخرى درباره وى مى‏نويسد: مأمون از افاضل خلفاى بنى عباس و از حكما و دانشمندان اين خاندان، و بردبارترين ايشان به شمار مى‏رفت. وى مردى بردبار، زيرك، سرسخت و كريم بود.[1229] سيوطى نيز مى‏نويسد: وى از نظر هوشيارى، اراده، بردبارى، دانش، رأى، زيركى، هيبت، شجاعت، ثبات رأى و گشاده‏رويى، يكى از برترين رجال بنى عباس بود كه هم به عفو، و هم به سخت‏گيرى در انتقام و ريختن خون شهرت داشت.[1230] اين گشاده‏رويى و علوّ نفس مأمون در هنگام عفو فضل بن ربيع، وزير محمد امين آشكار شد، هرچند فضل، دشمنى شديدى با او داشت.[1231] مأمون اين بزرگ‏منشى را در حق پيشوايان علوى كه عليه او به پا خاسته بودند نيز اعمال كرد. او از محمد بن محمد بن زيد گذشت و خانه‏اى را براى سكونت در اختيار وى قرار داد. هم‏چنين محمد فرزند جعفر صادق را بخشيد و در تشييع جنازه وى شركت كرد و قرض‏هاى وى را پرداخت.[1232] هم‏چنين مأمون از عبد الرحمن بن‏

ص: 416

احمد علوى كه در يمن قيام كرده بود، گذشت كرد.[1233] درحالى‏كه ديديم خلفاى عباسى پيش از او چگونه بر علويان سخت گرفتند و به آن‏ها ظلم كردند.

مأمون در دوره سختى، متولى خلافت شد، به گونه‏اى كه آشوب و اضطراب و ناآرامى همه اركان دولت را فراگرفته بود. اين دوره پرآشوب از زمانى آغاز شد كه هارون الرشيد فرزند خود، امين را با وجود آن‏كه سنش كمتر بود، بر مأمون برترى داد و او را در سال 173 ق وليعهد خود كرد. البته هارون الرشيد در اواخر عمر از اين كار پشيمان شد؛[1234] چرا كه مأمون علاوه بر سن بيشتر، براى به عهده گرفتن خلافت از امين شايسته‏تر بود. هارون در سال 183 ق براى فرزندش مأمون بيعت گرفت و حكومت سرزمين‏هايى را كه از ناحيه همدان [آغاز مى‏شد و] تا پايان مرزهاى شرقى [ادامه داشت‏] نيز به وى داد. هارون بعدها از اين‏كه امين را مقدم داشته، اعلام پشيمانى كرد و به اصمعى گفت: «مى‏كوشم كه مسئله را سامان دهم و به كسى بسپارم كه از روش و رفتارش رضايت، و به حسن سياستش اعتماد دارم، و از ضعف و سستى او نگران نيستم، و او عبد اللّه است، اما بنى هاشم براساس هواى نفس خود به محمد تمايل دارند و او نيز دست‏خوش هوس، و تابع هواى دل خويش است. محمد امين اسراف‏كار است و زنان و كنيزان در رأى او دخالت مى‏كنند، درحالى‏كه عبد اللّه روش پسنديده و رأى اصيل دارد و در كارهاى بزرگ مورد اعتماد است. اگر به عبد اللّه متمايل شوم، بنى هاشم خشمگين مى‏شوند و اگر كار را تنها به محمد بسپارم، بيم دارم كار رعيت را آشفته كند.»[1235]

اين گفته‏هاى هارون به اصمعى، گوياى گرايش بنى هاشم به بيعت با امين است و منظور هارون از بنى هاشم، فرزندان خاندان عباسى است. مأمون پس از كشته شدن امين و دست‏يابى به خلافت، دل‏جويى از عباسيان را بى‏فايده ديد؛ چرا كه در آن روزها نشانه‏هايى از خروج منصور و ابراهيم، فرزندان مهدى، عليه او ظاهر شده بود، ازاين‏رو، تصميم گرفت به يكى ديگر از شاخه‏هاى بنى هاشم، يعنى علويان گرايش پيدا كند. اين شد

ص: 417

كه مسئله بيعت او به ولايت‏عهدى با برجسته‏ترين مرد از خاندان علوى آن دوران (على الرضا عليه السّلام) پيش آمد.

هارون الرشيد در امر ولايت‏عهدى به دو فرزندش امين و مأمون بسنده نكرد، بلكه فرزند ديگرش قاسم را بعد از امين و مأمون، وليعهد ساخت و به وى نام مؤتمن داد و حكومت جزيره و شهرهاى مرزى اسلام و روم را به او بخشيد. بدين‏سان، هارون دولت عباسى را بين فرزندان خود تقسيم كرد و با اين كار، زمينه رقابت و حسادت بين اين سه برادر را فراهم آورد و بذرهاى فتنه را بين امين و مأمون كاشت و حزب عباسى را تضعيف كرد. اين امر، زمينه را براى تقويت حزب علوى، در دوره مأمون فراهم ساخت.[1236]

طبرى ديدگاه‏هاى مردم را بعد از اخذ تعهدنامه توسط هارون از فرزندانش در امر خلافت، توصيف كرده، مى‏نويسد: «چون هارون بلاد را بين سه فرزند خود تقسيم كرد، گروهى از مردم گفتند كه كار حكومت را تحكيم بخشيد؛ عده‏اى ديگر گفتند كه نه، بلكه بين آنان دشمنى ايجاد كرد و عاقبت اين امر وحشت و ناامنى براى رعيت است.»[1237] مردى اعرابى در كنار كعبه بود، پس از آن‏كه هارون دستور داد پيمان‏نامه ولايت‏عهدى را به ديوار كعبه بياويزند، گفت: «شمشيرها برهنه خواهند شد و فتنه رخ خواهد داد و بر سر ملك، نزاع درخواهد گرفت.»[1238]

شكى نيست كه شيعيان از دشمنى و جنگ بين امين و مأمون و جناح‏بندى و تقسيم دولت عباسى به هوادارى از اين يا آن برادر، شادمان بودند. دعوت شيعه سريعا در حال گسترش بود و پيشوايان علوى حركت‏هاى خود را آغاز كرده بودند كه ما در همين بحث از آن ياد كرديم و شاهد بوديم كه دوره مأمون، نهضت‏هاى شيعى فراوانى به خود ديد.

به‏هرحال، بيعت با على الرضا عليه السّلام مى‏توانست رضايت خاطر كامل مردمان خراسان را فراهم آورد و شكى نيست كه اين انگيزه، پيشاپيش انگيزه‏هاى ديگرى بود كه باعث شد او ولايت‏عهدى را به اين رهبر علوى واگذار كند. مأمون پيوندى مستحكم با خراسان داشت؛

ص: 418

مادرش به نام مراجل، كنيزى خراسانى بود[1239] و پدرش، حكمرانى خراسان و مناطق شرقى دولت عباسى را به وى داده بود. مأمون همه دوران جوانى خود را در آن‏جا گذراند و در خراسان به عدل و تقوا و ورع مشهور شد و همين امر، عامل جذب قلوب مردم خراسان به سوى او بود. پس از اين، فتنه بين امين و مأمون پيش آمد؛ زيرا امين تصميم گرفت پيمان‏ها و ميثاق‏هايى كه قبلا متعهد شده بود، نقض و برادرش مأمون را از ولايت‏عهدى عزل كند[1240] و به جاى او پسر كوچكش موسى را كه ناطق بالحقش مى‏ناميد، وليعهد خود گرداند.[1241] امين با اين اقدام، احساسات اهالى خراسان و ديگر شهرهاى اسلامى، مخصوصا مردم حجاز را برانگيخت.

در واقع، فتنه امين و مأمون، نوعى جهاد حزبى بود كه بين ايرانيان كه طرفدار مأمون بودند، از يك سو، و اعراب كه طرفدار امين بودند، از سوى ديگر، واقع شد. رهبرى اين نزاع را هم فضل بن سهل، وزير ايرانى مأمون و فضل بن ربيع، وزير عرب امين، به عهده داشتند.[1242]

اقوام ايرانى و خراسانى به مأمون پيوستند و اعراب، گرد امين را گرفتند. مأمون دريافته بود كه دل‏جويى كردن از عناصر عربى كه سياست خصمانه‏اى عليه او پيش گرفته‏اند، سودى ندارد. دشمنى قوم عرب با او در نزاع وى با برادرش امين و قيام نصر بن شيث، كه از كشته شدن امين و اعتماد مأمون بر ايرانيان و كنار نهادن اعراب خشمناك شده و قيام كرده بود، آشكار شد.[1243] بنابراين، مأمون به جريان پشتيبانى اهل خراسان و ايرانيان سوق داده شد و بازگشت از اين مسير برايش دشوار بود.

ص: 419

مردم بغداد در سال 198 ق و پس از كشته شدن امين، به شكل عام با مأمون بيعت كردند[1244] و خود وى در آن زمان در رى اقامت داشت. سپس به مرو خراسان رفت و فضل بن سهل را در منصب وزارت ابقا كرد و لقب ذو الرياستين به او داد، چون او هر دو مقام لشكرى و كشورى (شمشير و قلم) را در خود جمع كرده بود.[1245] مأمون اداره امور عراق را نيز به برادر فضل، حسن بن سهل واگذار كرد.[1246] بدين ترتيب، مأمون در محيطى كه در واقع ايرانى بود، قرار گرفت؛ خراسانيان ايرانى بودند و خاندان سهل رتق و فتق امور دولت را بر عهده داشتند و شرايط به شكلى بازگشت كه برمكيان در اوايل دوره هارون الرشيد بر قدرت، پنجه انداخته بودند.[1247]

مردمان خراسان و فارس [ايران‏] از هنگام فتوحات اعراب تا آن روزگار، به تمايل به علويان و دوستى و تكريم خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام مشهور بودند، ازاين‏رو، مأمون نتيجه گرفت كه چاره‏اى جز جلب احساسات ايشان ندارد. اين مردم، پايه اصلى خلافت و دولتش را تشكيل مى‏دادند و بيعت با يكى از علويان مى‏توانست بهترين راه براى تأمين خواسته‏هاى آنان باشد.

تشيع در همه اركان دولت عباسى گسترش يافته بود و بسيارى از طالبيان، سوداى آن داشتند كه بر دولت خروج كنند و ما شاهد قيام‏هاى متعدد شيعى بوديم كه در دوره مأمون، بيشتر از دوره خلفاى قبلى و پس از او واقع شدند. ريشه‏هاى تشيع، حتى در مركز خلافت گسترش يافته بود؛ مثلا، فضل بن سهل ذو الرياستين، وزير مأمون شيعى بود[1248] و طاهر بن حسين سردار او، كه به مسئله برادرش امين خاتمه بخشيد، تمايلات شيعى داشت. ابن اثير روايت مى‏كند كه طاهريان همگى شيعى بودند. او در روايت خود، آن‏جا كه از جنگ سليمان‏

ص: 420

بن عبد اللّه طاهرى با حسن بن زيد كه در طبرستان قيام كرده بود، ياد مى‏كند، مى‏نويسد:

سليمان از جنگ با حسن بن زيد احساس گناه مى‏كرد و اين از شدت تشيع وى بود.[1249] و[1250]

پس مأمون چاره‏اى نداشت جز آن‏كه دل ايرانيان را، كه به خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام به ديده احترام مى‏نگريستند و به آنان ابراز محبت مى‏كردند، به دست آورد. او در برابر نام و ياد امام على عليه السّلام احترام مى‏كرد و عباسيان را به رفتار خوب با علويان ترغيب مى‏نمود.

سيوطى روايت مى‏كند كه يكى از عباسيان علت نيكى كردن مأمون با علويان را از وى جويا شد و او در پاسخ گفت: «من كارى مى‏كنم كه آنان قبلا در حق ما روا داشته‏اند؛ آن روز كه ابو بكر به خلافت رسيد، هيچ سهمى براى بنى هاشم قايل نشد و پس از او عمر و عثمان نيز همان شيوه را پيش گرفتند، اما چون على عليه السّلام خليفه شد، عبد اللّه بن عباس را به ولايت بصره، و عبيد اللّه را به يمن، و سعيد را به مكه، و قثم را به بحرين فرستاد. او هيچ يك از فرزندان عباس را باقى نگذاشت، مگر آن‏كه وى را والى جايى كرد و اين دين بر گردن ما بود و امروز من جزاى او را به فرزندانش همان‏گونه كه وى با ما كرد، مى‏دهم.»[1251]

از ديگر نشانه‏هاى تقرّب مأمون به مردم خراسان، اقامت او در مرو بود كه منجر به آشفتگى امور در سرزمين عراق و بخصوص در بغداد شد. مردم عراق به همديگر

ص: 421

مى‏گفتند كه فضل بن سهل بر مأمون مسلط شده و او را در قصرش، دور از خانواده و فرماندهان برجسته سپاهش، از خواص و عوام، بازداشته و امور دولت را مطابق ميل و خواسته خود اداره مى‏كند و استبداد رأى به خرج مى‏دهد. پس همه بنى هاشم و افراد سرشناسى كه در عراق بودند، از اين امر به خشم آمدند.[1252]

مرحوم شيخ خضرى عمل مأمون را در سپردن ولايت‏عهدى به على الرضا عليه السّلام ناشى از تمايل خليفه به تأمين رضايت ايرانيان مى‏داند و مى‏گويد: ايرانيان دوست داشتند كه پيشواى مسلمانان يكى از علويان باشد و مدت‏ها بود كه براى بازگرداندن حكومت به خاندان على عليه السّلام مى‏جنگيدند. اكنون فرصتى پيش آمده بود كه مى‏توانستند خلافت را بدون جنگ و خون‏ريزى به فرزندان على برگردانند. خود مأمون هم با نظرى كه داشت و معتقد بود كه على بن ابى طالب عليه السّلام از ديگر خلفاى راشدين، برتر و به خلافت، شايسته‏تر است، باعث تقويت اين معنا شد. به نظر ما آنچه مأمون كرد، نتيجه محيطى بود كه وى در آن تربيت يافته بود. او از همان ابتدا در دامن جعفر برمكى تربيت يافت و پس از آن نزد فضل بن سهل آمد و اين‏ها جزو شيعيان بودند. در نتيجه، اين تفكر در خميرمايه وى سرشته شد و او راهى غير از پدرانش پيمود.[1253]

يكى از عوامل نزديك‏تر شدن مأمون به خاندان علوى و شيعيان ايشان، عداوتى بود كه عباسيان نسبت به او روا داشتند. طبرى در حوادث اول سال 201 ق و پيش از بيعت با على الرضا عليه السّلام ياد مى‏كند كه مردم بغداد به منصور بن مهدى پيشنهاد كردند كه با او به خلافت بيعت كنند[1254] و او از پذيرش خلافت سرباز زد، اما پذيرفت كه امير بغداد باشد. او هم‏چنين دشمنى ابراهيم بن مهدى و ديگر عباسيان را با مأمون متذكر مى‏شود.[1255] بعضى از اين عباسيان در خلافت طمع داشتند و از فرصتى كه پيش آمده و اوضاع دولت را پريشان ساخته بود، بهره مى‏جستند. آنان بر حسن بن سهل، والى مأمون در عراق هم عصيان كردند.[1256]

ص: 422

بيعت با على الرضا به ولايت‏عهدى‏

مأمون در انتخاب وليعهد موفق بود. اين وليعهد فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود كه در سال 153 ق در مدينه متولد شده‏[1257] و به علم و تقوا و ورع مشهور بود. 35 سال از عمر شريف آن حضرت در دوره حيات پدر بزرگوارش گذشت، كه بيشتر آن در دوره هارون الرشيد بود.

او دورادور مشاهده مى‏كرد كه هارون با پدرش چه رفتارى دارد.[1258] آن حضرت، سياست تقيّه و پنهان‏كارى پيش گرفت تا به سرنوشتى همانند پدرش دچار نشود. امام رضا عليه السّلام پس از پدر مدت بيست سال زندگى كرد و امر امامت شيعيان را بر عهده گرفت. در دوران آن حضرت، شيعيان دچار اختلاف رأى شدند و فرقه‏ها و مذاهب گوناگون پديد آمد؛ برخى امامت ديگر برادران آن حضرت را پذيرفتند، و عده‏اى اظهار كردند كه امام غايب شده، پس از مدتى ظهور خواهد كرد. عده‏اى از شيعيان هم كه از خواص پدرش امام موسى عليه السّلام بودند و نص بر على الرضا را صريحا از ايشان شنيده بودند، امامت على الرضا عليه السّلام را پذيرفتند. ياران امام با حضرتش در ارتباط بودند و شيعيان را به امامت وى دعوت مى‏كردند. در نتيجه، گروهى از شيعيان به اطاعت او بازگشتند و امر بر ياران پدرش آشكار شد. بنابراين، حضرت مهياى انجام رسالتش گرديد.[1259]

چون مأمون تصميم گرفت كه ولايت‏عهدى را به على الرضا عليه السّلام بدهد، گروهى از افراد خود، از جمله جلودى را كه از مردمان خراسان بود، نزد حضرت فرستاد تا از او دعوت به عمل آورند. امام دعوت اين عده را پذيرفت‏[1260] و درحالى‏كه گروهى از علويان او را همراهى مى‏كردند، عازم مرو شد و در آن‏جا مورد تكريم و احترام قرار گرفت.[1261]

ص: 423

مأمون، فضل و حسن فرزندان سهل را براى مشورت در امر ولايت‏عهدى على الرضا نزد خود خواند. حسن بن سهل او را نصيحت كرد كه از اين رأى صرف نظر كند و از خشم خاندان عباسى در انتقال خلافت به خاندان علوى پرهيز نمايد، اما فضل بن سهل اين فكر مأمون را تحسين كرد و او را به انجام اين كار ترغيب نمود. مأمون نيز به عظمت كار آگاه بود، ازاين‏رو، به اين دو برادر گفت: من با خدا عهد كرده‏ام كه اگر بر مخلوع‏[1262] ظفر يافتم، خلافت را به بهترين فرد از خاندان ابو طالب بسپارم، و كسى را در ميان ايشان بهتر از اين مرد نمى‏شناسم. حسن هم ناچار شد كه رأى خليفه را بپذيرد.[1263]

اصفهانى روايت مى‏كند كه مأمون فضل و حسن، فرزندان سهل را نزد على الرضا عليه السّلام فرستاد تا به حضرت بگويند كه خليفه مايل است او را به ولايت‏عهدى برگزيند. امام در آغاز از قبول اين امر امتناع ورزيد. آن دو تهديد كردند كه اگر در عدم پذيرش اصرار ورزد، گردنش را خواهند زد. سپس مأمون امام را به مجلس خود خواند، اما حضرت باز هم نپذيرفت. ازاين‏رو، مأمون نيز او را به قتل تهديد كرد و گفت: «عمر امر خلافت بعد از خود را بين شش نفر قرار داد كه يكى از آنان جدّ تو بود، و فرمان داد كه هركدام از آن شش تن مخالفت كرد، گردنش را بزنيد، اكنون تو هم ناچارى كه ولايت‏عهدى را بپذيرى! ازاين‏رو، على الرضا عليه السّلام مجبور شد رأى خليفه را بپذيرد.»[1264] صاحب فخرى نيز بر اين نظر است كه فضل بن سهل مسئول انجام اين كار بود و آن را به خوبى به پايان رساند.[1265]

بيعت ولايت‏عهدى با على الرضا عليه السّلام در ماه رمضان سال 201 محقق شد. فضل بن سهل‏

ص: 424

نزد مردم رفت و آنان را از امر بيعت آگاه كرد و دستور داد لباس سياه را كه شعار عباسيان بود، بيرون آورند و لباس سبز بپوشند.[1266] او به مردم گفت كه مأمون مقررى يك سال را به ايشان بخشيده و جشن رسمى بيعت نيز يك هفته ديگر برگزار مى‏شود.

بيعت رسمى با على الرضا عليه السّلام در يكى از روزهاى ماه رمضان سال 201 انجام شد. در اين مراسم، فرماندهان سپاه، قاضيان و بزرگان قوم حضور داشتند.[1267] مأمون به عباس فرزند خود امر كرد اولين كسى باشد كه با على الرضا عليه السّلام بيعت مى‏كند. سپس علويان و گروهى از عباسيان آمدند و بيعت كردند و از خليفه پاداش گرفتند. پس از آن، خطبا و شعرا به مدح امام على الرضا عليه السّلام پرداختند و از عمل مأمون كه آن حضرت را به ولايت‏عهدى انتخاب كرده بود، قدردانى كردند. سپس مأمون از امام عليه السّلام خواست كه براى مردم سخن بگويد.

امام خطبه كوتاهى ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: «همانا ما را به واسطه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر شما حقى است، و شما نيز به همان سبب، بر ما حقى داريد. پس هرگاه حق ما را ادا كرديد، بر ما نيز واجب است كه حق شما را بدهيم.»[1268] مأمون امام على الرضا را به «الرضا من آل محمد» ملقّب ساخت و دستور داد نام آن حضرت را بر دينارها نقش كنند. هم‏چنين دخترش را به عقد محمد بن على الرضا عليهما السّلام درآورد.[1269]

حسن بن سهل به عيسى بن محمد بن ابى خالد، كه نايب او در عراق بود. نامه نوشت و وى را از بيعت با على الرضا عليه السّلام آگاه ساخت و دستور داد كه از مردم بغداد بيعت گيرد و وادارشان كند كه از قباها و عمامه‏ها و پرچم‏هاى سبز استفاده كنند. هم‏چنين از او خواست كه روزى و مقررى يك سال را به ايشان ببخشد.[1270] و چون عباسيان بغداد از كار مأمون آگاه شدند و دانستند كه خلافت را از خاندان عباسى به خاندان علوى منتقل ساخته و لباس‏

ص: 425

پدران و اجداد خود را تغيير داده و لباس سبز را انتخاب كرده، زير بار نرفتند و خشمناك شدند و او را از خلافت كنار نهادند و با ابراهيم بن مهدى بيعت كردند.[1271] ابراهيم هم فرزند برادرش، اسحاق بن موسى بن مهدى را وليعهد خود ساخت و وعده داد كه به هر فرد در آغاز سال هجرى آينده، ده دينار ببخشد. اما سپاه بر ابراهيم اعتراض كردند و مقررى شش ماه را از او خواستند، ازاين‏رو، ابراهيم به هر سپاهى دويست درهم نقد داد و آنان پذيرفتند كه بقيه حقوق خود را از غلات كشاورزى دريافت كنند.[1272] صاحب فخرى در توصيف ابراهيم بن مهدى مى‏گويد: «او عالم، شاعر، فصيح، اديب و رامش‏گرى ماهر بود.»[1273]

بيعت‏شكنى‏

فتنه و ناآرامى، سراسر دولت عباسى را فراگرفت. مأمون هنوز در مرو خراسان اقامت داشت و از بسيارى وقايع بى‏اطلاع بود. على الرضا عليه السّلام نزد وى آمد و از حال مردم و فتنه‏ها و درگيرى‏هايى كه با كشته شدن برادرش (امين) آغاز شده بود، آگاهش ساخت و فرمود كه فضل بن سهل اخبار را از او نهان مى‏دارد، اما نزديكان من و بعضى از مردم چيزهايى نقل كرده‏اند مبنى بر اين‏كه تو گرفتار سحر و جنون شده‏اى و آنان چون چنين ديده‏اند، با عمويت ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كرده‏اند.[1274] مأمون تنى چند از رجال دولت را خواست و حقيقت امر را جويا شد. ايشان نيز اخبار على الرضا عليه السّلام را تأييد كردند و او را از برخورد فضل بن سهل با هرثمة بن اعين كه مى‏خواست مأمون را پرهيز دهد، آگاه ساختند. هم‏چنين به كوتاهى خليفه در حق طاهر بن حسين كه خالصانه خدمت كرد و او را از شرّ برادرش نجات داد، اشاره كردند، سپس مأمون را نصيحت كردند كه به سوى بغداد حركت كند.[1275] چون سخنان اين ناصحان به فضل رسيد، دستور داد عده‏اى از ايشان‏

ص: 426

را تازيانه بزنند و بقيه را به زندان بيفكنند. امام على الرضا عليه السّلام كوشيد تا فضل را به آزاد كردن ايشان متقاعد سازد، اما فضل شفاعت حضرت را در حق آنان نپذيرفت.[1276]

حادثه بعد، كشته شدن فضل بن سهل بود.[1277] مورّخان در سبب كشته شدن وى و اين‏كه چه كسانى در قتل او دست داشتند، هم‏داستان نيستند. آنچه ما را به اين بحث مى‏كشاند، علاقه‏مندى به دانستن ارتباط قتل وى با مسئله بيعت با على الرضا عليه السّلام به ولايت‏عهدى است؛ چرا كه بنا به نظر مورّخان، فضل پرچم‏دار اين بيعت بود.

طبرى دو روايت را ذكر مى‏كند. اولين روايت تأكيد مى‏كند كه مأمون نقشه كشتن فضل را ريخت. او مى‏گويد كه فضل همراه مأمون وارد سرخس شد و هنگامى كه فضل در حمام بود، گروهى بر وى حمله بردند و او را با ضربات شمشير از پاى درآوردند. اين حادثه در جمعه‏اى اتفاق افتاد كه دو روز از شعبان سال 202 مى‏گذشت. قاتلان را، كه چهار نفر از زيردستان مأمون بودند، تعقيب كردند ... آن‏ها گريختند. مأمون كسانى را به تعقيب آنان فرستاد و براى آورندگانشان ده هزار دينار جايزه معين كرد. وقتى آن‏ها را نزد مأمون آوردند، گفتند: «تو به ما دستور قتل او را دادى، اما مأمون دستور داد گردن‏هايشان را بزنند.» روايت ديگرى كه طبرى ذكر مى‏كند، حاكى از تبرئه مأمون است. او مى‏نويسد:

«گفته مى‏شود كه چون قاتلان فضل دستگير شدند، مأمون ماجرا را از آن‏ها پرسيد، يكى از آنان گفت كه على بن ابى سعيد خواهرزاده فضل به اين كار وادارشان كرده، اما شخص ديگر، منكر اين ادعا شد. مأمون هم دستور داد آنان را بكشند.»[1278]

فضل بن سهل پيروان قدرتمندى داشت كه او را تأييد و پشتيبانى مى‏كردند. اين‏ها وقتى ديدند كه بر سر فضل چه آمده، مأمون را به دست داشتن در قتل او متهم كردند.

ص: 427

سرداران خراسانى و سپاهيانشان و ديگر ياران فضل بر دستگاه خلافت شوريدند و مقابل در قصر مأمون گرد آمدند و خواستند آن‏جا را آتش بزنند. مأمون چون جان خود را در خطر ديد، از على الرضا عليه السّلام خواست كه شورشيان را به آرامش دعوت كند. امام رضا عليه السّلام تنها وسيله نجات خليفه و آرامش خاطر شورشيان بود؛ چرا كه مردم خراسان او را دوست داشتند و در پيروى از او مخلص بودند.[1279]

اما پايان حيات امام رضا عليه السّلام در طوس‏[1280] بود؛ يعنى وقتى كه مأمون مسير رفتن به بغداد را مى‏پيمود. مورّخان در علت وفات امام هم اختلاف كرده‏اند. بعضى مأمون را به قتل وى متهم مى‏كنند. طبرى بر اين عقيده است كه على الرضا عليه السّلام به مرگ طبيعى درگذشت. وى مى‏گويد: مأمون از سرخس، به سمت طوس خارج شد و چون به آن‏جا رسيد، چند روز در كنار قبر پدر خود توقف كرد. در اين ايام، على بن موسى انگور خورد و در خوردن آن زياده‏روى كرد و به‏طور ناگهانى درگذشت.[1281] مسعودى همين روايت طبرى را مى‏آورد، البته به آن مى‏افزايد كه اين انگورها آلوده به سم بود.[1282] اما اصفهانى تأكيد مى‏كند كه على الرضا عليه السّلام مسموم شد و وفات يافت. او مى‏گويد: «در وفات امام و كيفيت سمى كه به وى خورانده شد، اختلاف است.» سپس اصفهانى روايتى نقل مى‏كند كه در آن، مأمون به يكى از كارگزاران خود گفت تا ناخن‏هايش را بلند كند و زير آن را به سم آلوده سازد.

مأمون پس از آن دستور مى‏دهد كه فرد مزبور انارهايى را با دستان خود فشار دهد و براى على الرضا عليه السّلام آب انار تهيه كند و به او بخوراند. امام دو روز پس از نوشيدن شربت، از دنيا مى‏رود. اصفهانى روايت ديگرى هم نقل مى‏كند كه در آن سبب وفات على الرضا عليه السّلام خوردن انگور آلوده به سم ذكر شده است.[1283] اما صاحب فخرى به صراحت مأمون را متهم مى‏كند و مى‏گويد: «مأمون انگور را آلوده به سم كرد و به على بن موسى الرضا خورانيد و

ص: 428

چون على بن موسى الرضا عليه السّلام انگور را دوست مى‏داشت، از آن بسيار خورد و همان روز وفات يافت.»[1284]

ما هرچند اين نظر را ترجيح مى‏دهيم كه على الرضا عليه السّلام مسموم شد و از دنيا رفت، اما معتقديم كه مأمون به او سم نداد؛ چرا كه پيش از اين، رفتار مأمون را با پيشوايان علوى و گذشت و چشم‏پوشى او را نسبت به آنان شاهد بوديم. اگر مأمون امام على الرضا را كشته بود، اين همانند سلاحى دو لبه مى‏شد كه هرچند مى‏توانست شورش عباسيان و مردم بغداد را فرونشاند، اما باعث برانگيختن احساسات علويان و شيعيان خراسان مى‏شد. ما دراين‏باره به يك روايت از اصفهانى استناد مى‏كنيم: مأمون براى عيادت نزد حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام آمد و ديد كه حضرت از درد به خود مى‏پيچد. گفت: برادر جان! مرا ببخش كه زنده ماندم و تو را در اين حال ديدم و چقدر آرزوى حيات و زندگى‏ات را داشتم. از اين امر، ناگوارتر و سخت‏تر آن است كه مردم مى‏گويند من تو را مسموم كرده‏ام، و من به خدا از اين كار برى هستم و بى‏گناهم. امام رضا عليه السّلام فرمود: راست مى‏گويى اى امير مؤمنان! آرى به خدا تو برى هستى.[1285] و نيز اصفهانى روايت مى‏كند كه مأمون علويان را نزد خود خواند و پيكر على الرضا عليه السّلام را آورد و به آنان نشان داد كه جسد سالم است و اثرى از قتل و سم در آن ديده نمى‏شود. هم‏چنين اصفهانى مى‏گويد كه مأمون در ماتم على الرضا عليه السّلام بسيار اندوهگين و بى‏تاب بود.[1286]

نظرى كه ما ترجيح مى‏دهيم اين است كه گروهى از عباسيان راغب بودند على الرضا عليه السّلام را با انگور مسموم كنند؛ چرا كه مى‏دانستند امام به خوردن انگور علاقه‏مند است. عباسيان مى‏خواستند از وجود على الرضا خلاصى يابند و مانع تحقق نقشه انتقال خلافت به خاندان علوى شوند. البته اين نظر ماست و در منابع قديمى تاريخى، مطلبى مبنى بر تأييد آن نديده‏ايم.

ص: 429

نويسنده‏اى شيعى هم مأمون را از قتل على الرضا عليه السّلام تبرئه مى‏كند و مى‏گويد: آن‏گونه كه از اخبار برمى‏آيد، او به سم از دنيا رفت، البته در تاريخ به سندى كه اين نظر را تأييد كند، نرسيده‏ايم و بعيد نيست كه مأمون رضا عليه السّلام را در نتيجه حسن نيت خود، به ولايت‏عهدى برگزيده باشد؛ چرا كه او حق و اهل آن را شناخته بود و روش گذشتگان و پدران خود را نمى‏پسنديد كه آنان در ظلم به اهل بيت و كشتن و مسموم كردن و آواره ساختن آن‏ها تلاش كردند.[1287] هم‏چنين تاريخ ثابت نمى‏كند كه مأمون در نزديك ساختن خود به امام تظاهر مى‏كرد و ما سندى نداريم كه چون امام رضا عليه السّلام با انگور مسموم از دنيا رفت، اين سم از جانب مأمون براى حضرت ارسال شده و به حيات وى خاتمه داده است.[1288]

پايان زندگانى على الرضا عليه السّلام به معناى پايان آشفتگى‏ها و فتنه‏ها در بغداد بود. فرزندان خاندان عباسى به ماندن خلافت در خاندان خود مطمئن شدند؛ چون جريان انتقال خلافت به خاندان علوى شكست خورده بود.[1289] ابراهيم بن مهدى هم وقتى شنيد كه مأمون‏

ص: 430

به جانب بغداد مى‏آيد، به سرعت گريخت.[1290] مأمون در نامه‏اى به مردم بغداد نوشت كه خشم شما بر من به سبب بيعت با على الرضا عليه السّلام بود و اكنون او از دنيا رفته است. عباسيان از مأمون خواستند كه مجددا لباس سياه بر تن كند و لباس سبز را بيرون آورد، اما مأمون خواسته آنان را رد كرد.[1291] عباسيان از زينب، دختر سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس كه مورد احترام و تكريم بنى عباس بود، خواستند كه در اين باره با وى سخن بگويد. زينب سبب انتقال را از خاندان عباسى به خاندان على از مأمون پرسيد، و مأمون به رفتار على بن ابى طالب عليه السّلام با عباسيان و اين‏كه حضرت ولايت شهرها را به ايشان بخشيد، اشاره كرد.

سپس گفت: هيچ يك از افراد خاندان خود را نديدم كه وقتى عهده‏دار امر خلافت مى‏شد، كار على عليه السّلام را با خاندان ما، در حق اولاد او تلافى كرده باشد، بنابراين، دوست داشتم كه احسان آن حضرت را با نيكى در حق فرزندانش پاسخ دهم. زينب به او گفت: اى امير مؤمنان! اگر خلافت در دست تو باشد، براى نيكى كردن در حق فرزندان على عليه السّلام تواناتر خواهى بود تا وقتى كه خلافت را در دست ايشان نهى و بخواهى به آن‏ها احسان كنى. سپس زينب از مأمون خواست كه مجددا لباس سياه را به عنوان شعار خود برگزيند و مأمون نيز درخواست وى را اجابت كرد.[1292]

ابن طيفور مورّخ، تنها روايت‏گرى است كه ورود مأمون به بغداد و ادامه پوشش سبز[1293] براى چند روز و سپس تغيير لباس خود و اطرافيان و سپاهيان را به رنگ سياه نقل مى‏كند و مى‏گويد: «مسلمانان هر روز نزد مأمون آمد و شد مى‏كردند، درحالى‏كه لباس سبز بر تن داشتند و هيچ كس نزد او نمى‏آمد، مگر آن‏كه لباس سبز در بر كرده بود. اين حالت هشت روز ادامه يافت و در اين باره بنى هاشم، بخصوص بنى عباس، به او گفتند: اى امير مؤمنان! لباس اهل بيت و دولت خود را ترك نمودى و لباس سبز بر تن كردى!؟ در اين باره،

ص: 431

فرمانداران او در خراسان نامه نوشتند و هنگامى كه طاهر بن حسين نزد او آمد، دور از مردم با او سخن گفت. مأمون در ظاهر پذيرفت، ولى در عمل لباس سياه بر تن نكرد.

مأمون چون ديد مردم عراق مجبورند با پوشيدن لباس سبز از او اطاعت كنند، ولى در عين حال از آن كراهت دارند، روز شنبه بارعام داد و در جمع نشست، درحالى‏كه لباس سبز بر تن داشت. چون افراد گرد آمدند، لباس سياه طلب كرد و آن را پوشيد. سپس دستور داد خلعت سياه آوردند و آن را به طاهر بن حسين پوشاند و به شمارى از سرداران او نيز قبا و كلاه سياه خلعت داد.»[1294]

هرچند امور در بغداد آرام شد، هنوز در چند نقطه از دولت عباسى اوضاع آشفته بود.

در آن زمان، نصر بن شيث در سرزمين شام قيام كرده بود و مصر ناآرام بود. بابك خرمى هم آذربايجان را ناامن ساخته و زنگيان در مناطق خليج بصره فساد مى‏كردند، علاوه بر اين، خوارج در خراسان قيام كرده بودند.[1295]

رفتار مأمون با علويان‏

مأمون به نيكى كردن با خانواده امام رضا عليه السّلام ادامه داد و يكى از برادران آن حضرت را به سمت رياست حاج برگزيد و پس از چند سال، دختر خود ام الفضل را به عقد ازدواج محمد بن على الرضا معروف به امام محمد تقى يا جواد عليه السّلام درآورد. محمد هنگام وفات پدرش على الرضا عليه السّلام نه سال داشت‏[1296] و در مدينه زندگى مى‏كرد. مادرش ام حبيب، دختر مأمون نبود، بلكه او يكى از كنيزان بود. گفته شده كه مادر آن حضرت از نسل ماريه، مادر ابراهيم، فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده است.[1297] امام محمد تقى عليه السّلام مدتى در مدينه بود و

ص: 432

پس از آن به بغداد رفت و در آن‏جا به امر علم و دانش پرداخت. اين در حالى بود كه مأمون مذهب معتزله را پذيرفته بود.[1298] [و بغداد از رونق علمى برخوردار بود.] پس از مرگ مأمون، امام محمد عليه السّلام به مدينه بازگشت و در آن‏جا بود تا وقتى كه معتصم او را به بغداد فراخواند، اما روابط بين آن دو تيره بود. زمانى نگذشت كه امام محمد عليه السّلام از دنيا رفت و گفته شده كه او نيز مسموم شد و اين سم را همسرش ام الفضل به تحريك معتصم به او خوراند.[1299]

بهترين شاهدى كه احساسات مأمون را نسبت به علويان بيان مى‏كند، مطالبى است كه در وصيت خود به وليعهدش معتصم ذكر كرده، به گونه‏اى كه مى‏گويد: «... اين‏ها عموزادگان تو و فرزندان على بن ابى طالب- رضى الله عنه- هستند. با آنان به نيكى مصاحبت كن و بدكارشان را عفو بنما و از نيكوكارشان بپذير. از بخشش به آنان در موسم محصول هر سال، غافل مشو كه حقشان به دلايل گوناگون واجب است.[1300]

مأمون هم‏چنين سياستى را كه از ابتداى حكومت خود در پيش گرفته بود، ادامه داد و در امور سياسى و حكومتى و ادارى بر عناصر ايرانى تكيه كرد[1301] و نفوذ ايرانيان به‏طور آشكار در دولت او استمرار داشت، حتى تمامى وزراى وى كه بعد از قتل فضل بن سهل بر سر كار آمدند، از ايرانيان بودند.

ص: 433

فصل چهارم قيام على بن محمد بن جعفر صادق و ابى عبد اللّه، برادر ابو السرايا واكنش شيعيان پس از بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام‏

اوضاع حكومت عباسى و آشوب‏هاى داخلى پيش آمده، عواملى بودند كه باعث برپايى نهضت جديد شيعى شدند. علويان هميشه مترصد فرصت بودند تا عليه خلفاى عباسى كه حق آنان را در امامت غصب كرده بودند، قيام كنند. علويان و شيعيانشان در دوره مأمون نتوانستند از مشكلات دولت عباسى استفاده كرده، تلاش‏هاى خود را باهم هماهنگ نمايند، بنابراين، حركت‏هاى آنان در آن دوره فقط به صورت شورش‏هاى كوچك و محدودى بود كه عباسيان سركوبشان كردند و ما به نهضت‏هاى علوى قوى و گسترده‏اى همچون قيام محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم كه در دوره منصور به وقوع پيوست، برنمى‏خوريم.

در سال 201 ق مأمون بر آن شد كه با امام رضا[1302] فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام به ولايت‏عهدى بيعت كند و آن حضرت، امام شيعيان امامى اثناعشرى بود.[1303] مأمون آن حضرت را نزد خود خواند و مقدمش را گرامى داشت‏[1304] و بر او لقب «الرضا من آل محمد»

ص: 434

نهاد و به سپاهيان دستور داد لباس سياه را، كه شعار عباسيان بود، بيرون آورند. او لباس سبز را، كه شعار ايرانيان بود، بر تن كرد[1305] و اين را به همه شهرهاى اسلامى نوشت. در آن زمان، مأمون هنوز مقيم مرو خراسان بود و از فضل بن سهل، وزير ايرانى و شيعى مسلك خود، فرمان مى‏برد.[1306] اين رويدادها سبب شد كه شورش‏ها و ناآرامى‏هاى بسيارى مناطق خلافت را فراگيرد، به‏ويژه بغداد يكى از اين مناطق بود كه مردم آن در سال 201 ق با ابراهيم فرزند مهدى عباسى بيعت كردند.[1307]

اوضاع غريب و متناقضى بر دولت عباسى حاكم شده بود؛ خليفه از عباسيان بود و وليعهد او از علويان كه پيشوايى فرقه‏اى بزرگ از فرق شيعه، يعنى اماميه را به عهده داشت.

خليفه در قصر خود از تحولات دولت بى‏خبر بود و فضل بن سهل، وزير ايرانى او با نفوذ كامل امور دولت را اداره مى‏كرد و شعار ايرانيان عهد ساسانى كه رنگ سبز بود، به عنوان شعار دولت عباسى تعيين شد. در واقع، فضل بن سهل مى‏خواست دولت قديم ايرانيان را در لباسى جديد و اسلامى احيا كند. البته اعراب به اين موضوع پى برده بودند. نعيم بن خازم كه يكى از بزرگان عرب است، به فضل گفت: تو مى‏خواهى پادشاهى را از بنى عباس به فرزندان على منتقل سازى، سپس در كارشان مكر كنى تا پادشاهى كسراها احيا شود؛ اگر چنين قصدى ندارى، چرا رنگ سفيد را كه لباس و شعار على و فرزندان اوست، انتخاب نكردى و آن را با لباس سبز كه شعار كسرى يا مجوسان است تبديل كردى؟![1308] شيعيان هم مى‏پرسيدند كه اگر مأمون واقعا قصد دارد حق شرعى غصب شده را به علويان بازگرداند، چرا رنگ سفيد را كه شعار ايشان است انتخاب نمى‏كند!

بيعت با على الرضا عليه السّلام شيعيان را راضى نكرده بود و آنان نسبت به دوستى و ولايت مأمون قانع نشده بودند؛ شيعيان اين بيعت را ترفندى مى‏دانستند كه براى دل‏خوش كردن و كشاندن آنان به سكوت و آرامش اتخاذ شده است، آن هم پس از قيام‏هاى علوى‏

ص: 435

متعددى كه در دوره مأمون به وقوع پيوسته بود. هم‏چنين شيعيان معتقد بودند كه مجالس مناظره‏اى كه مأمون بين امام و علما برگزار مى‏كند، براى نشان دادن فضل و برترى علمى امام بر ديگر علما نيست، بلكه او مى‏خواهد حضرت را در اين مناظره‏ها خوار سازد و از شأن او بكاهد. مأمون آرزو مى‏كرد كه امام در برابر پرسش‏هاى فقهى و علمى كه اين فقها طرح مى‏كنند، درماند و پاسخ ندهد.[1309]

دوستى بعضى از خلفاى عباسى با خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام موجب حسن ظن شيعيان به ايشان نشد، از اين‏رو، ولايت‏عهدى امام رضا عليه السّلام هيچ تغييرى در عقيده آنان نسبت به امامت حضرت پديد نياورد. شيعيان اين امر را آزمايش الهى به حساب آوردند كه از ابتلاى موسى كاظم عليه السّلام و شكنجه و آزارى كه از رشيد ديد، كمتر نبود. شيعيان معتقدند كه واجب است امامانشان به سبب قرابتى كه با رسول خدا و على بن ابى طالب عليهما السّلام دارند، گرفتار بلاى خلفا گردند و با محنت‏هاى فراوان آزمايش شوند و در نهايت، همان‏گونه كه شايسته امامان است بر اثر قتل يا سم از دنيا بروند و بدين ترتيب مورد تقديس شيعيان‏[1310] قرار گيرند.[1311]

ص: 436

قيام در كوفه‏

رويدادها سريع و متوالى به وقوع پيوستند و شرايط ظهور قيام شيعى كوچكى در كوفه به سال 202 فراهم شد. رهبر نظامى اين قيام، ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا بود. ابو السرايا قبلا قيام شيعى مهمى را در كوفه سازمان‏دهى كرده بود؛ او هم برحسب اتفاق از فرصت پيش آمده در نزاع فرزندان خاندان عباسى باهم و اغتشاش‏هايى كه در پى آن سرزمين عراق را فراگرفت، استفاده كرده بود. رهبرى روحانى اين قيام شيعى را هم يكى از پيشوايان علوى، يعنى على فرزند امام محمد بن جعفر صادق به عهده داشت.[1312]

اولين نشانه‏هاى اين نهضت جديد شيعى وقتى نمودار شد كه مأمون به حسن بن سهل در عراق نامه نوشت و از او خواست كه لباس سبز بپوشد و براى ولايت‏عهدى على الرضا عليه السّلام بيعت بگيرد و پس از آن به بغداد برود و آن‏جا را محاصره كند و اهالى آن را به اطاعت مأمون و شكستن بيعتشان با ابراهيم بن مهدى وادار سازد.[1313]

حسن بن سهل يكى از علويان به نام عباس، فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام را والى كوفه ساخت و به او دستور داد كه لباس سبز بپوشد و مردم را به پذيرش خلافت مأمون و ولايت‏عهدى على الرضا عليه السّلام دعوت كند، اما اهل كوفه، انگيزه‏هاى مأمون را در دادن ولايت‏عهدى به على الرضا عليه السّلام تصديق نكردند و دعوت والى جديد را براى بيعت با خليفه و وليعهد او، با آن‏كه اين والى خود برادر على الرضا عليه السّلام بود، نپذيرفتند. مردم كوفه مى‏گفتند: «اگر براى مأمون و بعد از وى براى برادرت دعوت مى‏كنى، ما را به اين دعوت نياز نيست، اما اگر براى برادرت يا شخصى از خاندانت يا براى خود دعوت مى‏كنى، اجابت مى‏كنيم.»[1314]

ص: 437

اين سخنان نشان‏دهنده روحيه انقلابى شيعيان كوفه بود و اين روحيه، از دوران على ابن ابى طالب عليه السّلام در دل‏هاى آنان خانه كرده بود. اين شيعيان، پيشوايى مى‏خواستند كه به جهاد و پيروزى رهبريشان كند، اما والى علوى اميدهاى آنان را به يأس تبديل كرد؛ زيرا اصرار داشت كه از مأمون اطاعت و با على الرضا عليه السّلام بيعت كنند، ازاين‏رو، شيعيان كوفه بر او شوريدند و از فرمانش سرتافتند.[1315]

بعضى از سرداران عباسى همچون سعيد بن ساجور و ابو البط و غسان بن ابى الفرج بر مأمون و حسن بن سهل، والى وى در عراق، شوريدند و اعلام كردند كه مطيع ابراهيم بن مهدى به عنوان خليفه جديد عباسى هستند.[1316]

سرداران عرب سپاه مأمون نيز بر او خشم گرفته بودند؛ چون مى‏ديدند كه او بر عناصر ايرانى اعتماد كرده و به دنبال آن است كه از سرداران عرب خلاصى يابد، با وجود آن‏كه در جنگ با امين شركت كرده و به نفع مأمون جنگيده بودند. از ديگر عوامل ناراحتى آنان از مأمون، مكرى بود كه فضل بن سهل به كار برد تا از سردار عرب، هرثمة بن اعين رهايى يابد، و متعاقب آن مأمون دستور داد هرثمه را زندانى كرده و فضل بن سهل هم به وى سم بخوراند.[1317]

هم‏چنين اين فرماندهان نظامى عرب به سبب رفتارى كه مأمون با طاهر بن حسين داشت، از خليفه ناراضى بودند؛ سردارى كه وى را از گرفتارى امين رهايى بخشيده بود. على الرضا عليه السّلام اخبار فتنه‏ها و آشفتگى‏هايى كه كشور را فراگرفته بود، بخصوص اخبار بغداد را به مأمون انتقال داد. مأمون عده‏اى از خواص و اميران خود را فراخواند و واقعيت امر را جويا شد. آنان گفتند: فضل قتل هرثمة بن اعين را نزد تو نيكو جلوه داد، حال آن‏كه هرثمه خيرخواه تو بود، ازاين‏رو، فضل در قتل او تعجيل كرد، و اما طاهر بن حسين، او امور را براى تو مهيا كرد تا زمام خلافت را در دستت نهد، اما تو او را از

ص: 438

خود دور كردى و به رقه فرستادى و اكنون همه‏جا پر از شرّ و فتنه شده و گسستگى در امور پيش آمده است.[1318]

اين چند دستگى مهم در صفوف عباسيان به پيدايش يك نهضت شيعى عليه دولت عباسى و مأمون منجر شد كه رهبرى آن با يكى از علويان به نام على فرزند امام محمد باقر عليه السّلام بود، و ما درباره بيعت او در مكه بحث كرديم. ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا و بسيارى از شيعيان هم به قيام وى پيوستند.[1319]

اين شيعيان انقلابى بر آن شدند كه به سرداران عباسى خارج از اطاعت مأمون، كه با ابراهيم بن مهدى بيعت كرده بودند، بپيوندند تا با والى عباسى كوفه كه از علويان و فرزند امام موسى بن جعفر عليه السّلام بود و خلافت مأمون را پذيرفته بود، مقابله كنند.

باز هم وضعيت عجيب و نادرى پيش آمده بود. سردارانى از عباسيان با شيعيان ائتلاف كرده و از سوى ديگر، شيعيان كوفه عليه والى علوى خود به‏پا خاسته و بيعت مأمون با على الرضا عليه السّلام را نپذيرفته بودند. در اين شرايط، دو نيروى نظامى، مقابل هم صف‏آرايى كردند:

در يك طرف، نيرويى بود كه از ائتلاف شيعيان با سرداران عباسى تشكيل شده بود و در طرف ديگر، نيروى عباسيان كه فرمانده آن يكى از افراد خاندان علوى بود. ياران عباس بن موسى كاظم، والى علوى، رنگ سبز را شعار خود ساختند، اما در جبهه مقابل، علويان و شيعيان و هم‏پيمانان عباسى آنان، رنگ سياه را كه شعار قديمى بنى عباس بود، شعار خود انتخاب كردند.[1320]

جنگ‏هاى سهمگينى بين دو سپاه روى داد. علويان و هم‏پيمانان عباسيشان فرياد مى‏زدند: «يا ابراهيم، يا منصور، لا طاعة للمأمون؛ اى ابراهيم! اى پيروزمند! طاعت مأمون روا نيست.» به عبارت ديگر، علويان نشان دادند كه از ابراهيم فرزند مهدى عباسى‏

ص: 439

كه گروهى از عباسيان و مردم بغداد با وى به عنوان خليفه، به جاى مأمون بيعت كرده بودند، اطاعت مى‏كنند.[1321]

در اثر اين نزاع‏هاى شديد، شهر كوفه آسيب‏هاى فراوان ديد و قسمت‏هايى از آن به آتش كشيده شد، عده فراوانى مردند و خسارت‏هاى بسيار به بار آمد. بزرگان كوفه گرد آمدند و از شورشيان براى عباس بن موسى، والى كوفه، امان گرفتند، سپس نزد عباس آمدند و گفتند: ياران تو غوغاگرانى بيش نيستند، اكنون مى‏بينى كه از حريق و غارت و قتل چه بر سر مردم مى‏آيد، از پيش ما برو كه به تو نيازى نداريم![1322]

عباس وانمود كرد كه خواسته آنان را پذيرفته است، اما طولى نكشيد كه بار ديگر به جنگ پرداخت. تا آن‏كه شكست خورد و شورشيان وارد شهر كوفه شدند و بر ياران عباس بن موسى خشم گرفته، خانه‏هاى آنان را غارت كردند و سوزاندند. بالأخره بزرگان شهر از ايشان خواستند كه غارت‏گرى‏هاى خود را متوقف كنند.

عباسيان پس از پيروزى، به فكر افتادند كه ائتلاف خود را با علويان و شيعيان بشكنند، ازاين‏رو، فضل بن محمد بن صباح كندى را به حكومت كوفه برگزيدند. او نيز ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا را كشت و ائتلاف با علويان را برهم زد.[1323]

ظاهرا اهالى كوفه از اين اغتشاش‏ها كه در طول عهد مأمون شهرشان را دربرگرفت، خسته و درمانده شده بودند، ازاين‏رو، صلاح ديدند كه از مأمون اطاعت كنند تا اوضاع كوفه آرامش يابد. پس هيئتى از جانب مردمان كوفه به قصد بغداد حركت كرد. در اين زمان، مأمون از مرو به بغداد آمده، لباس سبز را كنار نهاده، مجددا لباس سياه پوشيده بود.[1324]

هيئت كوفى به حضور مأمون رسيد، اما مأمون از آن‏ها روى گرداند. پيرى از آنان پيش آمد و گفت: «اى امير مؤمنان! دست تو شايسته‏ترين دست براى بوسيدن است؛ چرا كه اين دست در نكوكارى پيش است و از بدكارى دور. تو همانند يوسف عفو مى‏كنى و ملامت‏

ص: 440

كردنت اندك است. هركه بدخواه تو شد، خدا او را طعمه شمشير تو، آواره از ترس تو و ذليل دولت تو كند.» مأمون با شنيدن اين سخنان، مردم كوفه را عفو كرد.[1325] بدين شكل، اين قيام شيعى كوچك پايان يافت. اين حركت كه همانند جرقه كوچكى روشن شد و به خاموشى گراييد، با تمامى نهضت‏هاى سابق شيعه تفاوت داشت؛ چون بسيارى از امور متناقض را در خود گرد آورد و در واقع، حركتى انتقامى بود؛ از يك سو، ابو عبد اللّه قصد داشت انتقام خون برادرش ابو السرايا را بگيرد و از سوى ديگر، على بن محمد بن جعفر در پى انتقام پدرش بود كه به دست مأمون به قتل رسيد.

نيازى به بيان علت‏هاى شكست اين نهضت نيست. اين قيام شيعى بر يارى سرداران ياغى عباسى و هواداران آن‏ها تكيه كرد و شيعيان به خلافت ابراهيم بن مهدى از فرزندان خاندان عباسى اعتراف كردند. هم‏چنين آنان با يكى از فرزندان خاندان علوى كه والى حكومت و فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود، جنگيدند. غوغاييان و فرومايگان نيز به صفوف اين شيعيان پيوسته بودند كه با تخريب و غارت‏هايى كه از آنان سر زد، اهالى كوفه به وحشت افتادند. البته على بن محمد بن جعفر صادق، پيشوايى با كفايت و مجرب براى قيام بزرگ شيعى نبود و حتى مى‏توانيم بگوييم كه ابو عبد اللّه، برادر ابو السرايا رهبر حقيقى اين نهضت شيعى بود.

ص: 441

فصل پنجم قيام‏هاى شيعيان در سرزمين يمن‏

در عصر عباسى اول، نهضت‏هاى شيعه در بسيارى از بلاد اسلامى گسترش يافت و ما قيام‏هاى شيعى مناطق حجاز[1326]، بصره،[1327] ديلم،[1328] بلاد مغرب‏[1329] و كوفه‏[1330] را شاهد بوديم.

سرزمين يمن نيز از نهضت‏هاى شيعى بى‏نصيب نماند و شيعيان در آن‏جا دو نهضت برپا كردند كه مقدمه‏اى براى ورود مذهب شيعه و استقرار طولانى مدت آن در سرزمين يمن شدند. نهضت اول را ابراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام و نهضت دوم را عبد الرحمن بن احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب عليه السّلام رهبرى كرده، برپا ساختند.

ص: 442

عوامل برپايى نهضت‏هاى شيعه در يمن‏

بلاد يمن در آغاز تشكيل دولت عباسى از مهم‏ترين مناطق دولت بود[1331] و يمنيان بخش مهمى از سپاه عباسى را تشكيل مى‏دادند، اما نزاع آنان با مضريان باعث شد كه عباسيان بر ايرانيان تكيه كنند.[1332] مشهورترين والى يمن در آغاز حكومت عباسيان در دوره منصور، معن بن زائده شيبانى بود.[1333] مهدى كوشيد تا بين يمن و بغداد، مركز حكومت، از طريق پيك ارتباط ايجاد كند.[1334] نظام ادارى عصر اول عباسى تا زمان هارون الرشيد، نظامى متمركز بود و واليان يمن، آن سلطه و اختيارات تامى را كه واليان دولت اموى از آن برخوردار بودند، نداشتند، ازاين‏رو، مدت حكومت واليان يمن بين دو يا سه سال بود كه تأثير بد آن در توقف اصلاحات و شورش‏هاى قبايل يمن پديدار شد.[1335] اين شورش‏ها در دوره حكومت عطريف بن عطا كه دايى هارون الرشيد و والى وى بر يمن بود و مدت سه سال بر آن ديار حكم راند، آشكار شد.[1336] از ديگر واليان يمن در دوره هارون، عبد اللّه بن مصعب زبيرى بود. وى كسى است كه امام علوى، يحيى بن عبد اللّه را متهم كرد كه از من خواسته با وى بيعت كنم و همان‏گونه كه گذشت، بدگويى وى از يحيى نزد هارون الرشيد، عامل عقوبت يحيى شد.[1337] هم‏چنين منطقه يمن در دوره هارون، شاهد قيام بعضى از قبايل به‏

ص: 443

رهبرى هيصم بن عبد المجيد بود كه اين قيام واكنشى در برابر ستم‏ها و سنگ‏دلى‏هاى حماد بربرى، والى آن منطقه بود.[1338]

در دوره مأمون هم ناآرامى‏ها و اغتشاش‏هايى در يمن به وقوع پيوست كه اين آشفتگى‏ها زمينه بروز نهضت‏هاى شيعى سرزمين يمن را فراهم كرد. مأمون، يزيد بن جرير را به حكومت يمن فرستاد[1339] و وى سياست ظالمانه و سخت‏گيرانه‏اى نسبت به بيشتر اهالى يمن، بخصوص ايرانيان، به كار بست.[1340] اين ايرانيان از زمان استيلاى ايران بر سرزمين يمن و از دوران پيش از اسلام، به اين سرزمين آمده بودند.[1341] مأمون در نصب و عزل واليان عباسى يمن زياده‏روى كرد و همين امر باعث شدت يافتن اغتشاش‏هاى آن منطقه شد.[1342]

قيام ابراهيم بن موسى كاظم‏

در سال 200 ق سرزمين يمن شاهد نهضتى شيعى به سركردگى ابراهيم، فرزند امام موسى كاظم عليه السّلام بود. اين قيام با قيام محمد بن ابراهيم بن طباطبا و ابو السرايا در كوفه، كه بحث آن گذشت، هم‏زمان بود. ابراهيم بن موسى همراه عده‏اى از نزديكان خود براى تسلط بر يمن، از مكه به راه افتاد. در اين زمان، والى يمن، اسحاق بن موسى عباسى بود. وى با آن‏كه به خاندان عباس متمايل و منسوب بود، اما جانب سلامت را اختيار كرد و ترجيح داد كه‏

ص: 444

بدون درگيرى با ابراهيم بن موسى، يمن را ترك كند.[1343] بدين ترتيب، ابراهيم موفق شد بر يمن سيطره يابد و فرمانروايى بر آن سرزمين را آغاز كند.

اما ابراهيم حاكم بدى بود و بر يمنيان ستم كرد تا جايى كه بر او نام قصاب نهادند.

طبرى مى‏نويسد: «ابراهيم بن موسى را به سبب شدت عملش در كشتن و اسير كردن و غارت اموال مردم، قصاب مى‏گفتند.»[1344]

مأمون تصميم گرفت كه با اين نهضت شيعى مقابله كند، اما به عزل والى آن، اسحاق بن موسى عباسى و نصب محمد بن على بن موسى بن ماهان به جاى او اكتفا كرد و قصد ارسال سپاه به يمن نداشت. ما سبب اين امر را در سرگرمى مأمون به مشكلات و ناآرامى‏ها و قيام‏هاى فراوان- همان‏گونه كه در فصول گذشته ذكر كرديم- مى‏دانيم. دورى يمن از مركز خلافت و صعب العبور بودن راه‏ها را هم بايد افزود، به‏ويژه آن‏كه حركت شيعى يمن، دنباله نهضت محمد بن ابراهيم و ابو السرايا بود و نهضت اين دو خطرناك‏ترين قيام شيعى بود كه مأمون تمام توجه و اهتمام خود را صرف رويارويى و خاتمه دادن به آن ساخت.[1345]

محمد بن على بن عيسى بن ماهان، والى جديد عباسى، در سركوبى نهضت ابراهيم بن موسى و برقرارى مجدد ثبات و امنيت يمن ناكام ماند و ناتوانى مأمون آشكار شد.

بنابراين، مأمون به حكومت ابراهيم بن موسى بر يمن اعتراف و محمد بن على بن عيسى بن ماهان را عزل كرد. اما محمد بن على، حكم عزل مأمون را تنفيذ نكرد[1346] و با شور و حماسه فراوان، مهياى نبرد شد و در ميدان جنگ، دو گروه رويارويى كردند كه عاقبت، بخت، ابراهيم بن موسى را يارى نكرد و او شكست خورد و در اثر اين نبرد خونين، شهر صعده ويران شد.[1347]

ص: 445

محمد بن على بن عيسى بن ماهان با پيروزى بر اين قيام شيعى بر خود مى‏باليد و خود را آزادكننده يمن مى‏دانست، ازاين‏رو، تصميم گرفت حكومت آن منطقه را نگه دارد.

بنابراين، بار ديگر حكم عزل مأمون از ولايت آن‏جا را رد كرد. مأمون به جاى وى عيسى بن يزيد جلودى را به حكومت يمن فرستاد. دو والى در جنگى سخت با يكديگر روبه‏رو شدند كه عاقبت محمد بن على بن عيسى بن ماهان شكست خورد و به مكه گريخت. او در آن‏جا به مدت يك سال پنهان بود تا بالأخره جلودى به كمك كسى كه او را دستگير كرده بود آمد و محمد بن على را به زندان انداخت.[1348]

قيام عبد الرحمن بن احمد علوى‏

پرچم نهضت شيعى ديگر سرزمين يمن را عبد الرحمن بن احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب در سال 207 ق برافراشت. اين حركت، از آشوب‏هاى داخلى يمن و نزاع‏هاى قبيله‏اى آن‏جا بهره مى‏برد. مركز اين قيام دو منطقه عك و زبيد بود و دو قبيله اشاعر[1349] و عك‏[1350] به آن پيوسته بودند. طبرى مى‏نويسد: سبب برپايى اين نهضت بيداد واليان عباسى سرزمين يمن بود كه باعث شد مردم به خشم آيند و با عبد الرحمن، كه دعوت خود را با شعار «الرضا من آل محمد» علنى ساخته بود، بيعت كنند.[1351]

شرايط مطلوب دولت عباسى در آن زمان اجازه پيروزى اين نهضت شيعى جديد را نمى‏داد؛ چرا كه فتنه‏ها تا حدى آرام شده و مأمون از مرو به مركز حكومت خود، بغداد آمده بود و بر آشوب‏هاى چندين ساله اين شهر، چيره شده بود. ابراهيم بن مهدى هم كه مردم بغداد با او به خلافت بيعت كردند و يك سال و يازده ماه خليفه بود، پنهان شد.[1352] پس‏

ص: 446

از آن على الرضا عليه السّلام، امام علوى و وليعهد خليفه، بدرود حيات گفت و مأمون شعار خود را از رنگ سبز به رنگ سياه بازگرداند[1353] و در همين دوران توانست بر بسيارى از دشمنان و شورشيان- در فصل‏هاى گذشته درباره آن‏ها سخن گفتيم- غلبه كند.

مأمون كه از تكرار نهضت‏هاى شيعه به تنگ آمده بود، تصميم گرفت كه در برابر اين نهضت شيعى جديد در يمن، موضعى قاطع و برنده اتخاذ كند. وى سردار نظامى خود، دينار بن عبد اللّه را در رأس سپاهى پرتعداد به يمن گسيل كرد و امان‏نامه علوى شورشى را هم به او داد. دينار به سوى يمن به راه افتاد و به عبد الرحمن علوى نامه نوشت و امان مأمون را بر او عرضه كرد. عبد الرحمن ترجيح داد كه اين امان را بپذيرد و از مقاومت دست كشد، ازاين‏رو، همراه دينار حركت كرد و در آخر ذى قعده سال 207 وارد بغداد شد.[1354]

نهضت عبد الرحمن در يمن به تغيير سياست مأمون در رفتار با علويان منجر شد.

مأمون هميشه با علويان به گونه‏اى رفتار مى‏كرد كه با اعتقادش (فضل جدّشان على بن ابى طالب عليه السّلام) متناسب باشد، اما همين‏كه عبد الرحمن علوى در يمن خروج كرد، از اين به بعد او ورود طالبيان را به حضور خود ممنوع كرد و به آنان دستور داد كه لباس سياه عباسيان را بپوشند.[1355]

سپس مأمون سياستى ثابت و تازه براى حكومت يمن پيش گرفت و اجازه شكل‏گيرى هيچ حركت شيعى را در آن ديار نداد. او بر آن شد كه شخصى را به ولايت يمن برگزيند كه به توانمندى و شدت عمل مشهور باشد. براى اين كار، حسن بن سهل توصيه كرده بود كه يكى از نوادگان زياد بن ابيه (والى معروف اموى)،[1356] يعنى محمد بن ابراهيم زيادى را انتخاب كند. مأمون براى وزارت اين مرد زيادى، يكى از نوادگان بنى اميه به نام سليمان بن‏

ص: 447

هشام بن عبد الملك را در نظر گرفت.[1357] بدين ترتيب، حاكم و وزير، هر دو از خاندان اموى تعيين شدند و ما از دشمنى شديد ايشان با خاندان علوى آگاهيم.

محمد بن ابراهيم زيادى، والى جديد به فتح تهامه موفق شد و نقشه شهر زبيد را ترسيم نمود و آن‏جا را مركز حكومت خود قرار داد.[1358] او روح سركش قبايل يمنى را به بند كشيد و ياران علويان و شيعيان آنان را تحت تعقيب قرار داد. او، آن‏گونه كه ابن خلدون توصيف مى‏كند، كينه‏اى شديد با خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام داشت.[1359]

نفوذ محمد زيادى در يمن، فزونى يافت و او توانست در آن‏جا پايه‏هاى دولت بنى زياد را كه از نوعى حكومت ذاتى و استقلال داخلى برخوردار بود، تحكيم بخشد. او هم‏چنان به نام خلفاى عباسى خطبه مى‏خواند و خراج و هدايا براى آنان مى‏فرستاد.[1360] محمد زيادى تا پايان عمر در يمن حكومت كرد و فرزندانش حكومت را از وى به ارث بردند، سپس بعضى از موالى آنان تا سال 553 ق بر يمن حكومت راندند كه دولت آنان را زياديه مى‏خوانند، و اين اولين دولت مستقلى بود كه بلاد يمن به خود مى‏ديد،[1361] و استقلال آن با ضعف دولت عباسى فزونى يافت.

حكومت محمد زيادى در يمن از جانب مأمون و براى تحكيم سلطه‏اش به او تفويض شد. مأمون او را با هزار سوار، كه هفت‏صد نفر آنان خراسانى بودند، يارى كرد.

دولت زيادى، گسترش يافت و مناطق حضرموت، كنده، شحر، برباط، لحج، عدن و تهائم را دربرگرفت.[1362]

سياستى كه مأمون در سرزمين يمن پيش گرفت، شبيه سياست پدرش هارون الرشيد

ص: 448

در آن هنگام بود كه ابراهيم بن اغلب تميمى را به حكومت افريقيه فرستاد. هارون به او چنان نفوذى بخشيد كه توانست دولت اغالبه را در آن سرزمين تأسيس كند. هدف اين بود كه دولت اغالبه بين خلافت عباسى و دولت علوى در مغرب دور، حايل شود. اغالبه تا سال 256 ق بر مغرب حكومت راندند و در اين سال، دولت فاطمى كه يك دولت علوى شيعى بود به حيات آنان خاتمه داد.[1363]

پس از چندى دولت زيادى در يمن رو به ضعف نهاد و از سال 268 ق به بعد سه امارت در يمن ايجاد شد: امارت زياديان در زبيد، بنو يعفر در صنعا، و دولت بنى رس (زيديه) در صعده.[1364] در اين ميان، مذهب زيدى در يمن پذيرفته شد و رواج يافت. سبب رواج اين مذهب، روح تسامح و پذيرش تمامى آراء و ديدگاه‏ها توسط اين مذهب بود، مادامى كه خواهان هدايت نبوى صلّى اللّه عليه و آله باشند.[1365] مذهب زيدى به وسيله پيشواى هدايت‏كننده به حق، يحيى بن حسين بن قاسم به يمن منتقل شد. وى از نوادگان امام حسن بن على عليه السّلام است و مردم يمن با وى در سال 284 ق بيعت كردند[1366] كه پرداختن به آن از حوصله بحث ما خارج است. مذهب اسماعيلى هم در اواخر قرن سوم هجرى به وسيله دو داعى، على بن فضل يمنى و ابن حوشب در يمن انتشار يافت كه اين امر نيز در چارچوب بحث ما نمى‏گنجد.[1367]

ص: 449

فصل ششم قيام محمد بن قاسم در دوره خلافت معتصم‏

معتصم‏[1368] در رجب سال 218 به خلافت رسيد. وى كه هشتمين خليفه عباسى بود[1369] نيز با نهضت‏ها و حركت‏هاى شيعى روبه‏رو شد. در آغاز سال 219 ق كه يك سال از خلافت معتصم مى‏گذشت، نهضتى شيعى به رهبرى محمد بن قاسم بن عمر بن على بن حسن بن على ابن ابى طالب برپا شد. اين نهضت، حلقه‏اى از سلسله نهضت‏هاى شيعيان زيدى بود.

فرقه شيعيان زيدى بيشتر از ديگر فرقه‏هاى شيعه به نهضت و انقلاب، گرايش داشت، گذشته از اين‏كه تعاليم اين فرقه، گستره وسيعى از جهان اسلام را دربرگرفته بود. سبب اين امر، كثرت شاگردان امام زيد بن على بود كه در اغلب شهرهاى اسلامى مستقر بودند. خود زيد به اقامت در مدينه اكتفا نكرد، بلكه به بصره آمد و بعد از آن در كوفه رحل اقامت افكند[1370] و در آن‏جا بسيارى از فقها و علما در محضر وى تلمّذ

ص: 450

كردند و بعدها خود استاد ديگران شدند.[1371] هم‏چنين زيد بنابر عقيده شيعيان زيدى، اولين كسى است كه فقه را گردآورى، نگارش و تبويب، كرد با اين‏كه مى‏دانيم عصر اموى دوره تدوين علوم نبوده است.[1372]

پيشواى جديد علوى‏

اصفهانى درباره محمد بن قاسم مى‏نويسد: «او اهل علم و فقه و ديانت و فقيه و متدين و زاهد بود و مذهبى نيكو داشت.» مردمان به وى صوفى مى‏گفتند؛ چون پيوسته جامه پشمى سفيد مى‏پوشيد.[1373] مسعودى در توصيف وى گويد: در كوفه در نهايت عبادت و زهد و ورع به سر مى‏برد.[1374]

محمد بن قاسم در اصول عدل و توحيد، پيرو انديشه‏هاى معتزله بود و نيز انديشه‏هاى زيديان جارودى را كه به ابى جارود منسوب‏اند، تبليغ مى‏كرد.[1375] جاروديه معتقد بودند كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله على بن ابى طالب عليه السّلام را به نص به عنوان امام معرفى كرده، اما اين معرفى در وصف حضرت بوده و نه به اسم او، و مردم نيز چون اين وصف را نشناختند و به دنبال وصف نرفتند، ابو بكر را به امامت برداشتند و به سبب سرپيچى از دستور پيغمبر و كارى كه كردند، كافر شدند. انديشه‏هاى ابى الجارود در اين بحث با انديشه‏هاى زيد بن على متفاوت است.[1376]

ص: 451

آغاز حركت محمد بن قاسم از ناحيه رقه بود و در آن منطقه، عده‏اى از بزرگان زيديه گرد او جمع شدند. به نظر ما انتخاب ناحيه رقه براى شروع قيام به اين دليل بود كه اين ناحيه از مدتى قبل، در آتش انقلاب ملتهب و مركز حركت‏هاى انقلابى نصر بن شيث بود.

وى شخصيتى عربى بود كه به دليل تكيه مأمون بر عناصر ايرانى، عليه مأمون شورش كرد.

نصر بر حمايت امين، تعصب داشت و حركت او نمايانگر عناصر عربى‏اى بود كه عليه عباسيان قيام كرده بودند. شيعيان، آن‏گونه كه شاهد بوديم، كوشيدند او را به بيعت با يك امام علوى ترغيب كنند، اما نصر اين پيشنهاد را نپذيرفت و قيام خود را به دفاع از عنصر عربى منحصر كرد.[1377]

محمد بن قاسم از رقه، مبلغانى به مناطق هم‏جوار فرستاد تا مردم را براى پيوستن به قيام خود ترغيب كنند. چهل هزار نفر از مردم، دعوت او را پذيرفتند و ياران محمد از ايشان بيعت گرفتند. سپس محمد در قلعه‏اى واقع بر كوهى بلند و دور از دسترس، نزديك مرو فرود آمد و پس از مدتى به طالقان در چهل فرسنگى مرو رفت.[1378]

محمد بن قاسم، طالقان را مركز دعوت خود قرار داد و به صاحب طالقان معروف شد.

وى به «الرضا من آل محمد» دعوت مى‏كرد و در آن منطقه، بسيارى گرد او را گرفتند.[1379] عبد اللّه بن طاهر از افزايش نفوذ محمد بن قاسم آگاه شد و رئيس شرطه خود، حسين بن نوح را در رأس عده‏اى از سپاهيان به سوى وى فرستاد، اما او شكست خورد و فرارى شد.

ابن طاهر از اين واقعه، خشمگين شد و سپاهى ديگر به سركردگى نوح بن حيان بن جبله فرستاد كه او هم شكست خورد. عبد اللّه بن طاهر، نوح را با سپاهيان فراوان ديگرى يارى كرد تا آن‏كه بالاخره توانستند بر سپاه محمد بن قاسم ظفر يابند و محمد به سوى شهر نسا

ص: 452

عقب نشست‏[1380] و در آن‏جا پنهان شد. هم‏چنين يارانش در مناطق هم‏جوار پراكنده شده، به نفع او دعوت كردند.

عبد اللّه بن طاهر از مكان اختفاى محمد بن قاسم خبردار شد و تصميم گرفت كه مجددا با محمد نبرد كند. وى كار اين علوى شورشى را به يكى از فرماندهان بزرگ خود، ابراهيم بن غسان بن فرح عودى واگذار كرد، و او توانست محمد بن قاسم را شكست داده، دستگير كند و به نيشابور بياورد و به عبد الله بن طاهر تسليم نمايد.[1381]

عبد اللّه بن طاهر اين علوى شورشى را مدت سه ماه در نيشابور نگاه داشت. او مى‏خواست خبر محمد را بر مردم پوشيده نگه دارد تا جمع نشوند و به نفع او قيام نكنند؛ چرا كه بسيارى از اهالى نواحى مختلف خراسان با او بيعت كرده بودند.[1382] ابن طاهر هر شب قاطرهايى را كه محمل‏هايى بر آن‏ها نصب بودند، از نيشابور به مناطق گوناگون مى‏فرستاد تا مردم گمان كنند اسير را نزد خليفه مى‏برند. بالأخره در يك شب تاريك به سردار خود، ابراهيم بن غسان دستور داد كه محمد بن قاسم را نزد معتصم به بغداد ببرد.[1383]

معتصم دستور داد كه روپوش محمل را از چارپايى كه محمد بن قاسم را حمل مى‏كند بردارند و عمامه از سر او برگيرند و با سر برهنه، وارد شهرش كنند تا حقير و خوار شود.

محمد بدين شكل در اواخر ماه ربيع الثانى سال 219 وارد بغداد شد.[1384]

ص: 453

روز ورود محمد بن قاسم به بغداد، با عيد نوروز مصادف شد. در اين روز، اهالى بغداد بنابر سنت عباسيان كه اعياد فارسى را برپا مى‏داشتند، در جشن و سرور بودند.[1385] محمد بن قاسم را در مجلسى كه معتصم به مناسبت اين عيد برپا ساخته بود، بردند. بعضى در حال رقص و پاى‏كوبى بودند و معتصم طبق روايت اصفهانى شادى مى‏كرد و مى‏خنديد، در حالى كه محمد بن قاسم مى‏گريست و مى‏گفت: بارخدايا! تو مى‏دانى كه من هنوز هم بر تغيير اين منكر و تنفر از آن، اصرار دارم.

معتصم به خادم خود، مسرور كبير دستور داد كه محمد را زندانى كند. مسرور وى را در زندانى تنگ كه طول آن سه ذرع و عرض آن دو ذرع بود، نگه داشت و بعد از سه روز به محلى وسيع‏تر منتقل كرد و به او غذا داد و محافظت از وى را به عده‏اى از افراد محول ساخت.

در شب عيد فطر، محمد از فرصت پيش آمده در اثر سرگرمى نگهبانان به جشن اين شب، استفاده كرد و از زندان خود گريخت.[1386] مسرور به شدت وحشت‏زده شد و خود را آماده عقوبت خليفه كرد. او رفت تا خليفه را از اين امر آگاه سازد، اما معتصم گفت: باكى بر تو نيست. او هرچند رفته، اما از دست ما خارج نشده است، اگر خود را نشان داد، دستگيرش مى‏كنيم و اگر سلامت خود را برگزيد و هم‏چنان مخفى ماند، ما نيز او را به حال خود مى‏گذاريم.[1387]

مورّخان درباره سرنوشت محمد بن قاسم اختلاف كرده‏اند. طبرى مى‏نويسد: او پنهان‏

ص: 454

شد و عاقبت او معلوم نيست.[1388] اصفهانى چندين نقل مى‏آورد. طبق يك روايت مى‏گويد كه او به طالقان بازگشت و آن‏جا از دنيا رفت. روايت ديگر او اين است كه محمد بن قاسم، به واسط رفت و بيمارى او در آن شهر شدت گرفت و مرد. روايت سوم او نيز حاكى است كه محمد بن قاسم در روزگار خلافت معتصم و واثق فرارى بود، اما در دوره متوكل، دستگير شد و به زندان افتاد و در همان‏جا درگذشت.[1389]

نهضت محمد بن قاسم آخرين نهضت شيعه در عصر اول عباسى است. علويان در باقى مانده دوران خلافت معتصم رو به آرامش و سكوت آوردند و پيروان محمد بن قاسم بر اين باور شدند كه «محمد نمرده، بلكه زنده است و روزى مى‏خورد و عاقبت خروج مى‏كند و زمين را همان‏گونه كه پر از ستم شده، از عدالت سرشار مى‏كند و او مهدى اين امت است. اين افراد، بيشتر در ناحيه كوفه و جبال و طبرستان و ديلم و بسيارى از شهرهاى خراسان هستند.»[1390]

عوامل شكست‏

مى‏توانيم بپرسيم كه با وجود گستردگى قيام و كثرت ياران محمد بن قاسم در ابتداى كار، عوامل شكست اين حركت چه بود؟ شكست اين حركت، چندين عامل داشت كه يكى از آن عوامل، توانمندى دولت عباسى در دوره خلافت معتصم است. صاحب فخرى معتصم را اين گونه توصيف مى‏كند كه او ثبات رأى داشت و بسيار بخشش مى‏كرد و موصوف به شجاعت بود.[1391] از ديگر عوامل شكست اين حركت، اعتماد معتصم به عبد اللّه بن طاهر، سردار بزرگ عباسى براى رويارويى با اين نهضت بود. عبد اللّه، فرمانده‏اى بود كه در مقابله با سپاه امين به پيروزى رسيد و اين امر به مرگ امين و خلاصى مأمون از دست او انجاميد.[1392]

ص: 455

هم‏چنين او همان كسى است كه قيام نصر بن شيث را با همه قوت و شدتش سركوب كرد.[1393] مأمون، عبد اللّه را در سال 210 ق براى سركوبى قيام مصريان، به آن ديار فرستاد.[1394] معتصم نيز ابن طاهر را اين گونه وصف كرد: «او كسى است كه همانندش پيدا نمى‏شود.»[1395]

از ديگر عوامل شكست محمد بن قاسم، پذيرش و ترويج عقايد زيديه جارودى به وسيله اوست كه بسيارى از زيديان، بخصوص زيديان كوفه، با آن مخالف بودند. نوبختى درباره ابو الجارود، سركرده اين فرقه مى‏گويد: «او را سرحوب مى‏ناميدند ... و ابو الجارود، كور چشم و كوردل بود ...»[1396] شهرستانى درباره اختلاف جاروديه در ادامه امامت مى‏نويسد: «جاروديه در توقف و ادامه امامت، دچار اختلاف شدند. گروهى از ايشان معتقد شدند كه امامت از على به حسن و از او به حسين، سپس به على بن حسين، زين العابدين و بعد از وى به فرزندش زيد بن على و سپس به امام محمد بن عبد اللّه بن حسن (نفس زكيه) منتقل شده است. همين عده كه امامت محمد بن عبد اللّه را پذيرفتند نيز دچار اختلاف شدند؛ بعضى گفتند او كشته نشده و زنده است و روزى بيرون مى‏آيد و جهان را پر از عدل مى‏كند، اما عده‏اى ديگر مرگ وى را پذيرفتند و پس از او، به امامت محمد بن قاسم بن على بن عمر بن على بن حسين بن على، صاحب طالقان، معتقد شدند. بعضى ديگر امامت را به يحيى بن عمر، صاحب كوفه رساندند؛ كسى كه قيام كرد و مردم بسيارى گرد او را گرفتند و سرانجام در روزگار خلافت مستعين كشته شد.»[1397]

شيعيان اماميه هم با شيعيان زيدى پيرو ابو الجارود دشمن بودند، امام صادق عليه السّلام‏

ص: 456

[1398]

 

او را لعنت كرده بود[1399] و پيش از آن حضرت، امام محمد باقر عليه السّلام هم از وى بيزارى جسته بود.[1400]

يكى از مهم‏ترين عوامل شكست قيام محمد بن قاسم، گرايش او به انديشه‏هاى معتزلى و پذيرش عدل و توحيد بود.[1401] اين دو اصل از مهم‏ترين آموزه‏هاى معتزله است و جا دارد كه ما فصلى را به پيوند انديشه‏هاى معتزله و شيعه اختصاص دهيم، بخصوص كه مأمون و معتصم و واثق با عقايد معتزله موافق بودند و اين امر را پذيرفتند كه قرآن مخلوق است.[1402]

تشيّع در دوره واثق باللّه‏

الواثق باللّه، نهمين خليفه و آخرين خليفه عصر اول عباسى است.[1403] وى پس از مرگ پدرش معتصم، در سال 227 ق به خلافت رسيد. در دوره او در اثر علل و عوامل متعددى هيچ نهضت شيعى روى نداد.

مدت خلافت واثق، كوتاه و كمتر از شش سال بود. در دوره او سياست معتصم در تكيه بر عناصر ترك ادامه يافت و عناصر ترك از تشيع به دور بودند. واثق به گونه‏اى كه صاحب فخرى توصيف مى‏كند «از افاضل خلفاى عباسى بود. وى مردى فاضل، خردمند، باهوش، فصيح و شاعر بود و سعى مى‏كرد خود را در حركات و سكنات به مأمون شبيه كند.»[1404]

شيعيان زيديه در دوره معتصم، پس از سركوبى قيام محمد بن قاسم، ضربه سختى را متحمل شدند و همان عادت شيعيان مجددا حاكم شد كه به دنبال هر شكست و ضربه سهمگين، سكوت پيشه مى‏كردند تا جراحت‏هاى خود را ترميم كنند و نشاط رفته را

ص: 457

بازيابند ... و منتظر آمدن پيشوايان علوى ديگرى باشند تا آنان را در راه مبارزه هدايت كنند. شيعيان زيدى نيز چشم به راه پيشواى جديدى بودند، تا آن‏كه گم شده خود را در يحيى بن عمر يافتند كه در دوره مستعين، در عصر دوم عباسى قيام كرد. اما شيعيان اماميه؛ آنان پيشواى خود امام محمد جواد عليه السّلام را در سال 210 ق،[1405] يعنى يك سال پس از خلافت معتصم از دست دادند. آن حضرت در هنگام وفات 25 سال داشت. بعضى از شيعيان بر امام محمد جواد عليه السّلام به سبب ازدواج با امّ الفضل دختر مأمون خرده گرفتند. مسعودى، معتصم را متهم مى‏كند كه اين زن را به مسموم كردن امام جواد ترغيب كرده است.[1406] واثق كه وليعهد معتصم بود، بر بدن امام نماز گزارد و حضرت را در بخش غربى بغداد، در مقابر قريش، جنب جدّش موسى بن جعفر عليه السّلام به خاك سپردند و فرزندش على هادى عليه السّلام در سال 219 ق به امامت رسيد، درحالى‏كه كودكى شش يا هشت ساله بود. آن حضرت در دوره واثق، كم سن و سال بود، همين امر باعث مى‏شد كه نقش چندانى در سياست و ايجاد نشاط و حركت در شيعيان نداشته باشد. البته امام هادى عليه السّلام در دوره متوكّل كه اولين خليفه عصر دوم عباسى (از سال 232 ق به بعد) است، دچار آزار و ستم فراوانى شد.[1407]

صفات شخصى و فاضلانه واثق، باعث مى‏شد كه او نيز سياست تسامح با علويان را پيش گيرد. پيش از اين ديديم كه او بر بدن امام محمد جواد عليه السّلام نماز گزارد و به امر دفن حضرت اهتمام ورزيد، حتى واثق در آستانه مرگ به خلافت فرزندش وصيت نكرد و گفت: «من زنده باشم يا مرده، بار شما را به دوش نمى‏كشم.»

اصفهانى به سياست تسامح واثق با علويان اشاره مى‏كند و مى‏نويسد: «فرزندان خاندان ابو طالب در زمان خلافت واثق در سامرا جمع شده بودند و رزق و روزى‏

ص: 458

معيّنى داشتند و چون متوكل به خلافت رسيد، ايشان متفرق شدند.»[1408] صاحب فخرى نيز مى‏نويسد: «چون واثق به خلافت رسيد، به عموزادگان طالبى خود احسان كرد و با آنان به نيكى رفتار نمود.»[1409]

ص: 459

خاتمه مرورى بر عوامل تداوم نهضت‏هاى شيعيان در دوران‏هاى مختلف‏

ص: 460

بدين ترتيب، در عصر اول عباسى بر نهضت‏هاى شيعيان در شرق سرزمين‏هاى اسلامى، پرده‏ها كشيده شد. ما در بخش‏ها و فصل‏هاى اين كتاب، تأثير اين نهضت‏ها را در تاريخ آن دوران بيان كرديم و ديديم كه تشيع در بيشتر شهرهاى اسلامى انتشار يافت و شيعيان، نماينده بخش بزرگى از جامعه مسلمانان و يكى از نيرومندترين عوامل تاريخ‏ساز به شمار آمدند.

نهضت‏هاى شيعه در عصر اول عباسى از جنبه‏هاى محتوايى و فقهى و شرايط زمانى با هم متفاوت بودند. عواملى هم وجود داشت كه در شكل و ميزان گسترش اين قيام‏ها مؤثر بود، همان‏گونه كه علل شكست هريك از اين حركت‏ها متفاوت بود و اين اختلاف به شخصيت پيشواى علوى و طبيعت نهضت و شرايط مكانى شكل‏گيرى قيام و نيز شخصيت خليفه عباسى، كه قيام در دوره وى رخ مى‏داد، بستگى داشت، اما تمامى اين نهضت‏ها در يك امر اتفاق نظر داشتند و آن، نابودى خلافت عباسى و انتقال خلافت به فرزندان خاندان علوى بود و فرقى نمى‏كرد كه اين‏ها از فرزندان امام حسن يا برادرش امام حسين عليهما السّلام باشند. هم‏چنين همه اين نهضت‏ها براى تطبيق عملى و ايجابى، موافق انديشه‏ها و آموزه‏هاى فرقه‏هاى مختلف شيعى شكل مى‏گرفتند؛ فرقه‏هايى كه جوهر انديشه يكسان داشتند، ولى در تفصيل و تطبيق باهم تفاوت مى‏كردند.

البته پايان كار هر نهضت شيعى به معناى پايان يافتن حركت‏هاى شيعه نبود. شيعه، جماعت اسلامى بزرگى است كه اصول و آموزه‏هاى استوارى دارد. بسيارى از فرزندان خاندان علوى بودند كه سوداى خلافت در سر داشتند و به دنبال بازگرداندن حق شرعى علويان، كه عباسيان آن را غصب كردند، بودند. هم‏چنين ميليون‏ها مسلمان شيعه مذهب‏

ص: 461

بودند كه به امامان خود به ديده تقديس و احترام مى‏نگريستند و اين امر آنان را آماده جنگ و جهاد و شهادت در راه اين پيشوايان مى‏ساخت. ازاين‏رو، نهضت‏هاى شيعى كه عصر اول عباسى به خود ديد، در حكم حلقه‏هايى به هم پيوسته از يك سلسله بودند.

استمرار نهضت‏هاى شيعه در آن دوران چند سبب داشت: يكى اين‏كه شيعيان به فرقه‏هاى متعدد تقسيم شده و در شهرهاى اسلامى پراكنده بودند، ازاين‏رو، چون قيام يكى از اين فرقه‏ها سركوب مى‏شد، فرقه ديگر پرچم قيام ديگرى را در منطقه جديدى برمى‏افراشت. پس خود تنوع فرقه‏هاى شيعه براى دولت عباسى خطرى بزرگ به شمار مى‏آمد و خلفا وظيفه خود مى‏دانستند كه حركت‏هاى شيعيان را در بسيارى از مناطق تحت‏نظر بگيرند.

يكى ديگر از عوامل استمرار نهضت‏هاى شيعه، بهره‏گيرى پيشوايان علوى از سلاح تقيّه و پنهان‏كارى‏[1410] و دعوت سرّى بود كه به نهضت‏هاى نوپاى شيعه، مجال رشد و بالندگى مى‏داد و مانع از دسترسى خلفاى عباسى و واليانشان به آن‏ها مى‏شد. گلدزيهر معتقد است كه ناتوانى تشيع از علنى ساختن عقيده حقيقى كه به آن ايمان داشت، خود مكتبى بود براى پروردن خشمى كه نسبت به دشمنان قدرتمندش در دل داشت؛ خشمى برآمده از احساس كينه و انقلاب.[1411]

يكى ديگر از اين عوامل، محبت مسلمانان به اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به شكل عام، و محبت ايشان به خاندان علوى به شكل خاص بود. خاندان على عليه السّلام از ديد همه مسلمانان سرچشمه علم و ادب بودند، درحالى‏كه علم و فقه از خاندان بسيارى از فرزندان ديگر صحابه بيرون رفته بود و آنان دنياطلب شده بودند و به‏طور دقيق‏تر، علم و فقه كاملا از بين‏

ص: 462

اعراب خارج شده و موالى، آن را در اختيار داشتند. اما خاندان علوى به امر ديگرى متمايل نشده بود، تا علم و فقه را از دست بدهد يا به ديگران واگذار كند.[1412] خاندان علوى در عصر اول عباسى يكى از بزرگ‏ترين سرچشمه‏هاى نور و عرفان، بخصوص در مدينه منوره بود و از زمان شهادت امام حسين عليه السّلام در كربلا، اهل بيت توان خود را صرف تدريس و تعليم دانش‏ها ساختند. آنان از هوش سرشار پدران و هدايت جدّ بزرگوار خود و نيز از شرافت هاشمى برخوردار بودند. آن‏ها در بعضى دوران‏ها از سياست دورى مى‏گزيدند؛ چرا كه سختى‏هاى آن را لمس كرده بودند، ازاين‏رو، آن‏جانب علمى را براى همديگر به ارث گذاشتند و امامت را در علم به ارث بردند.[1413]

امامان شيعه، وارث پيامبر و علوم انبيا بودند.[1414] هر امامى، معارف و احكام الهى را از طريق پيامبر يا امام قبل از خود دريافت مى‏كرد و چنانچه به موضوع جديدى برمى‏خورد، به‏طور حتم بايد آن را از طريق الهام و به مدد قوه قدسيّه فرامى‏گرفت. امامت، استمرار نبوت بود، و همان عاملى كه موجب ضرورت ارسال پيامبران و بعثت انبيا بود، نصب امام بعد از نبى صلّى اللّه عليه و آله را هم واجب مى‏ساخت.[1415] بى‏شك همين اعتقاد، مردم را به اجتماع حول ائمه و پيوستن به نهضت‏هاى شيعى و جهاد با دولت عباسى سوق مى‏داد.

از ديگر عوامل استمرار نهضت‏هاى شيعه، گشوده بودن باب اجتهاد در تشيع است، به گونه‏اى كه شيعيان حيات خود را در دايره بسته و پيله‏وار نمى‏گذرانند، بلكه به سوى تحوّل و تطوّر در حركت‏اند، و اجتهاد، راه اين تطور بوده است. شيعيان نگران تفرق مذهب خود و اين‏كه هر فرقه اجتهاد خاص خود را دارد، نيستند. آنان در اين امر به آيه نفر در سوره توبه استناد مى‏كنند كه مى‏فرمايد: «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ.» (توبه: 122)

يكى از نويسندگان شيعه اماميه اين آيه را تعليق مى‏كند و مى‏گويد: «معقول نيست كه‏

ص: 463

قرآن در كارى كه با ناموس فطرت تطبيق دارد، اهمال ورزد، بخصوص در احكام شرعى كه استمرار و بقا و سازگارى با زمان و همراهى با پيشرفت امت‏ها در آن مطلوب است. و اين امر از حوادث جديدى كه معرفت آن‏ها ممكن نباشد و احاطه بر آن قابل دسترسى نباشد، حاصل نمى‏شود، مگر آن‏كه باب اجتهاد باز باشد.»[1416]

از ديگر عوامل استمرار نهضت‏هاى شيعه، پيدايش آن در مناطق گوناگون عالم اسلامى بود. اين نهضت‏ها خود را با شرايط محيطى جديد وفق مى‏دادند و حالت‏ها و روحيه‏هاى ساكنان هر منطقه را مى‏پذيرفتند؛ مثلا، نهضت يحيى بن عبد اللّه سخن از خواسته‏ها و دردهاى ديلميان داشت،[1417] يا نهضت ادريس بن عبد اللّه با احوال قوم بربر و فرهنگ و سختى‏هاى آنان هم‏نوا بود،[1418] نهضت‏هاى شيعيان حجاز هم با طبايع اهالى حجاز كه شاهد دوران صدر اسلام بودند، مطابقت مى‏كرد، و بالاخره حركت حسين بن على، صاحب فخ، كه وعده آزادى بندگان مكه را مى‏داد.[1419]

عامل ديگر، توانايى تطبيق شيعيان با شرايط دوران‏هاى مختلف و پى‏گيرى حوادث و پيوند آنان با فرقه‏هاى غير شيعه بود كه اين امر به تكامل حركت‏هاى شيعى و تزريق خون جديد در رگ‏هاى آن مى‏انجاميد.

ص: 465

كتابنامه‏

الف. نسخه‏هاى خطى‏

- اصفهانى، محمود بن أبى القاسم، تشييد القواعد فى شرح تجريد العقائد، كتابخانه الأزهر، شماره 15743

- ابن جوزى (معروف به سبط بن جوزى)، مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان، دار الكتب المصريه، شماره 551

- شيبانى زبيدى، عبد الرحمن بن على بن محمد، قرة العيون فى أخبار اليمن، دار الكتب المصريه، شماره 224

- شيبانى زبيدى، عبد الرحمن بن على بن محمد، بغية المستفيد فى أخبار زبيد، دار الكتب المصريه، شماره 4516

- رازى، فخر الدين، نهاية العقول فى دراية الأصول، دار الكتب المصريه، شماره 748

- ابن عنبه حسينى، احمد بن على بن حسين بن مهنه، عمدة الطالب فى اخبار ابن طالب، دار الكتب المصريه‏

- عياض، ابن موسى بن عياض، ترتيب المدارك و تقريب المسالك لمعرفة أعيان مذهب مالك، دار الكتب المصريه، شماره 9673

- عينى حنفى، أبو محمد بن محمد بن أحمد بن موسى، عقد الزمان فى تاريخ اهل الزمان، دار الكتب المصريه، شماره 1584

- صدوق، ابن بابويه (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، دار الكتب المصريه، شماره 2212

- كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى فى اصول الدين، دار الكتب المصريه، شماره 21226

- مؤلف مجهول، انوار الاسلام فى علم الامام، دار الكتب المصريه، شماره 21206

- ابن ناصر الدين، محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن محمد بن احمد قيس، اتحاف المسالك برواة الموطأ عن الامام مالك، كتابخانه الأزهر، شماره 1003

- يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد بن على، أنباء الزمن فى أخبار اليمن، دار الكتب المصريه، شماره 1347

- يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد بن على، غاية الأمانى فى اخبار القطر اليمانى، كتابخانه دانشگاه قاهره‏

ب. منابع و مصادر چاپ‏شده عربى‏

- ابن اثير، على بن احمد بن ابى كرم، الكامل فى التاريخ، قاهره، 1302 ق‏

- ابن اثير، على بن احمد بن ابى كرم، أسد الغابة فى معرفة الصحابة، طبعة المعارف، 1286 ق‏

- امين، احمد، ضحى الإسلام، قاهره، 1956 م‏

- صبحى، احمد، نظرية الإمامة لدى الشيعة الإثنى عشريه، قاهره، دار المعارف‏

- حيد، اسد، الإمام الصادق و المذاهب الاربعة، عراق- كربلا، دار النشر الاسلامى‏

- اسفراينى، ابو مظفر عماد الدين، التبصير فى الدين، قاهره، مطبعة الإنوار، 1940 م‏

- شرباصى، احمد، الإئمة الإربعه، قاهره، دار الهلال‏

ص: 466

- شرباصى، احمد، التصوف عند المستشرقين، قاهره، سلسلة الثقافة الاسلامية، 1380 ق‏

- اشعرى، ابو الحسن على، مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلين، تحقيق محى الدين عبد الحميد، قاهره، مطبعة النهضة، 1373 ق‏

- اصفهانى، ابو الفرج، كتاب الأغانى، قاهره، مطبعة التقدم، 1323 ق‏

- اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، قاهره، مطبعة الحلبى، 1949 م‏

- بير، نصرى نادر، فلسفة المعتزله، بيروت‏

- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، من لا يحضره الفقيه، ايران، 1908 م‏

- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، كمال الدين، تهران، 1883 م‏

- صدوق، على بن بابويه (شيخ صدوق)، عيون أخبار الرضا، ايران، 1958 م‏

- بروجردى، على اصغر، نور الأنوار، تهران، 1328 ق‏

- بغدادى، ابو منصور عبد القادر بن طاهر بن محمد، الفرق بين الفرق، قاهره، 1367 ق/ 1948 م‏

- بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، فتوح البلدان، قاهره، مطبعة الموسوعات، 1319 ق/ 1901 م‏

- بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، أنساب الأشراف، فلسطين، 1938 م‏

- بلخى، ابو زيد بن سهل، كتاب البدأ و التاريخ، پاريس 1907 م‏

- بيرونى، ابو ريحان محمد بن احمد، الآثار الباقية من القرون الحالية، ليزج، 1923 م‏

- بيهقى، المحاسن و المساوى، قاهره، مطبعة السعادة، 1325 ق/ 1906 م‏

- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، كتاب الحيوان، قاهره، مطبعة السعادة، 1325 ق/ 1907 م‏

- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، كتاب التاج، قاهره، مطبعة الأميريه، 1322 ق/ 1914 م‏

- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، البيان و التبيين، قاهره، مطبعة الفتوح، 1332 ق‏

- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، رسائل الجاحظ، قاهره، 1324 ق‏

- جاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، رسالة برأيه فى معاوية و الأمويين، قاهره، مطبعة الخانجى‏

- جهشيارى، ابو عبد اللّه محمد بن عبدوس، كتاب الوزراء و الكتّاب، قاهره، مطبعة الحلبى، 1357 ق/ 1938 م‏

- جرجى زيدان، تاريخ التمدن الإسلامى، چاپ دوم: دار الهلال‏

- جومرد، عبد الجبار، داهية العرب ابو جعفر المنصور، بيروت، 1963 م‏

- جومرد، عبد الجبار، هارون الرشيد، بيروت، 1956 م‏

- حاجى خليفه، مصطفى كاتب شلبى، كشف الظنون عن أسامى الكتب و الفنون‏

- ابن حجر عسقلانى، شهاب الدين بن على، الإصابة فى تمييز الصحابة، قاهره، 1921 م‏

- ابن ابى الحديد، محمد بن ابى احمد، شرح نهج البلاغه، قاهره، مطبعة الحلبى‏

- ابن حزم، ابو محمد على بن احمد، الفصل فى الملل و الأهواء و النحل، قاهره، مطبعة الاديبه، 1317 ق‏

- حسن ابراهيم، حسن، تاريخ الاسلام، قاهره، 1945 م‏

- حسن ابراهيم، حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، چاپ دوم: قاهره‏

- حسن ابراهيم، حسن، اليمن، قاهره‏

- واعظ كشفى، حسن، جنات الخلود، ايران، 910 ق‏

- همدانى يعبرى، حسين بن فيض و حسن سليمان، الصليحيون و الحركة الفاطمية فى اليمن، قاهره، 1955 م.

ص: 467

- معتوق، حسين، المرجعية الدينية العليا عند الشيعة الإمامية، بيروت، 1390 ق‏

- حلى، جفر بن حسن، المختصر النافع فى فقه الإمامية، قاهره، ادارة الثقافة بوزراة الاوقاف المصرية

- خضرى، محمد، تاريخ الدولة العباسية، قاهره، 1916 م‏

- خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السلام، قاهره، 1349 ق/ 1931 م‏

- ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، مقدمة ابن خلدون، قاهره، المطبعة البهية المطرية

- ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، قاهره، 1284 ق‏

- ابن خلكان، احمد بن ابراهيم، وفيات الأعيان، قاهره، مكتبة النهضة، 1948 م‏

- دائرة المعارف الإسلامية

- دائرة المعارف البستانى‏

- دورى، عبد العزيز، مقدمة فى تاريخ صدر الإسلام، بغداد، مطبعة المعارف، 1949 م‏

- دورى، عبد العزيز، العصر العباسى الأول، بغداد، 1942 م‏

- دورى، عبد العزيز، الجذور التاريخية للشعوبية، بيروت، 1962 م‏

- دورى، عبد العزيز، النظم الإسلامية، بغداد، 1950 م‏

- دورى، عبد العزيز، العصور العباسية المتأخّرة، بغداد، مطبعة العانى‏

- دينورى، احمد بن داود ابو حنيفه، الأخبار الطول، ليدن، 1888 م‏

- زكى، مبارك، التصوف الإسلامى، چاپ اول: قاهره‏

- زكى، محمد حسن، «دراسات فى الموازنة بين المؤرخين فى ديار الإسلام و المؤرخين الاوروبيين فى العصور الوسطى»، مجلة كلية الاداب و العلوم فى بغداد، 1957 م‏

- زهدى، جار اللّه، المعتزلة، قاهره، مطبعة مصر، 1947 م‏

- ساعدى، كاظم جواد، حياة الإمام زين العابدين، نجف، 1374 ق‏

- اسماعيلى كاشف، مصر فى عصر الولاة، قاهره‏

- اسماعيلى كاشف، مصادر التاريخ الإسلامى و مناهج البحث فيه، قاهره، 1960 م‏

- سيوطى، عبد الرحمن بن ابى بكر، تاريخ الخلفاء أمراء المؤمنين القائمين بأمر الامة، قاهره، المطبعة التجارية، 1952 م‏

- شريف، تاج الدين، غاية الاختصار، قاهره، 1310 ق‏

- يزدى، شريف الدين على، ظفرنامه، كلكتا، 1887 م‏

- شريف رضى، خصائص امير المؤمنين، نجف، 1349 ق‏

- شهرستانى، محمد بن عبد الكريم، الملل و النحل، قاهره، 1368 ق/ 1948 م‏

- شيرازى، آثار العجم، ايران، 1314 ق‏

- ابن صباغ، الفصول المهمة فى معرفة أحوال الأئمة، نجف، مطبعة العدل، 1950 م‏

- ابن طباطبا، محمد بن على (ابن طقطقى)، الفخرى فى الاداب السلطانيه و الدول الإسلاميّة، قاهره، مطبعة الموسوعات، 1317 ق‏

- طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الأمم و الملوك، قاهره، المطبعة التجارية، 1949 م‏

- طه حسين، على و بنوه، قاهره، دار المعارف، 1953 م‏

ص: 468

- طه حسين، حديث الأربعاء، قاهره، دار المعارف‏

- طوسى، محمد بن حسين، فهرست كتب الشيعة، كلكتا، 1855 م‏

- طوسى، محمد بن حسين، تهذيب الأحكام، ايران، 1899 م‏

- طوسى، محمد بن حسين، عدّة الأصول، تهران، 1317 ق‏

- ابن طولون، شمس الدين، الشذرات الذهبية فى الأئمة الأثنى عشرية، تحقيق صلاح منجمد، 1380 ق‏

- ابن طيفور، احمد بن طاهر، بغداد، بغداد، مكتبة المثنى، 1388 ق/ 1968 م‏

- عارف، تامر، القرامطه، بيروت‏

- كليدار، عبد الجواد، تاريخ كربلاء و حائر الحسين، بغداد، مطبعة المعارف، 1368 ق‏

- جندى، عبد الحليم، الإمام ابو حنيفه، طبعة مجلس الاعلى لشؤون الاسلامية، 1968 م‏

- عبادى، عبد الحميد، صور من التاريخ الإسلامى، اسكندرية، مكتبة الآداب، 1948 م‏

- عاملى، محمد حسن (حر عاملى)، وسائل الشيعة، چاپ اول، قاهره، 1377 ق/ 1957 م‏

- عاملى، محمد حسن (حر عاملى)، الفصول المهمة فى أصول الائمة، 1304 ق‏

- عاملى، محمد حسين زين، الشيعة فى التاريخ، صيدا، مطبعة العرفان، 1938 م‏

- ابن عبدربه، احمد بن محمد، العقد الفريد، قاهره، لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1948 م‏

- ابن العبرى، تاريخ مختصر الدول، بيروت، المكتبة الكاثوليكية، 1890 م‏

- ابن العربى، قاضى ابو بكر، العواصم من القواصم، قاهره، المطبعة السلفية، 1371 ق‏

- ابن عربى، محيى الدين، الفتوحات المكيّة، چاپ اول، قاهره‏

- جواهر كلام، عبد العزيز، الشيعة الإمامية، 1929 م‏

- سيد الاهل، عبد العزيز، جعفر بن محمد الامام الصادق، قاهره، طبعة المجلس الأعلى للشؤون الإسلامية، 1964 م‏

- ابن عساكر، على بن حسين، تهذيب التاريخ الكبير، دمشق، 1332 ق‏

- ابن عقيل، محمد بن عقيل، تقوية الإمام برد تزكية ابن ابى سفيان، صيدا، 1343 ق‏

- هاشمى نجفى، على بن حسين، محمد بن حنفيه، تهران، 1368 ق‏

- حسنى خربوطلى، على، تاريخ العراق فى ظل الحكم الأموى، قاهره، دار المعارف، 1959 م‏

- حسنى خربوطى، على، الدولة العربية الإسلامية، قاهره، طبعة الحلبى‏

- حسنى خربوطى، على، المختار الثقفى، سلسلة اعلام العرب، 1963 م‏

- حسنى خربوطى، على، عبد اللّه بن الزبير، سلسلة اعلام العرب، 1964 م‏

- حسنى خربوطى، على، المهدى العباسى، سلسلة اعلام العرب، 1968 م‏

- حسنى خربوطى، على، الإسلام و الخلافة، بيروت، 1968 م‏

- حسنى خربوطى، على، 10 ثورات فى الإسلام، بيروت، 1969 م‏

- سامى نشار، على، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، چاپ چهارم، 1969 م‏

- غرابى، على مصطفى، تاريخ الفرق الإسلامية، قاهره، مطبعة السعادة، 1948 م‏

- ابن عماد حنبلى، عبد الحى، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، قاهره، 1350 ق‏

- عمارة اليمنى، ابو الحسن نجم الدين، كتاب تاريخ اليمن، تحقيق حسن سليمان محمود، قاهره، مكتبة جامعة القاهره‏

ص: 469

- عمرى، ابن فضل اللّه، مسالك الأبصار فى الممالك و الأمصار

- غزالى، ابو حامد، المنقذ من الضلال، دمشق، 1352 ق/ 1934 م‏

- غزالى، ابو حامد، فيصل التفرقة بين الإسلام و الزندقه، قاهره، 1319 ق/ 1901 م‏

- غزالى، ابو حامد، احياء علوم الدين، قاهره، مكتبة الحسن التجاريه‏

- رازى، فخر الدين، اعتقادات فرق المسلمين و المشركين، قاهره، مطبعة لجنة التأليف و الترجمه، 1938 م‏

- ابو الفداء، اسماعيل بن على عماد الدين، المختصر فى أخبار البشر، قاهره، المطبعة الحسينيه‏

- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، الإمامة و السياسة، چاپ دوم، قاهره، 1325 ق‏

- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، المعارف، قاهره، المطبعة الإسلامية، 1935 م‏

- ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، عيون الأخبار، قاهره، مطبعة دار الكتب المصرية، 1432 ق/ 1920 م‏

- قرمانى، احمد بن يوسف دمشقى، اخبار الدول و آثار الأول، بغداد، 1284 ق‏

- قلقشندى، ابو العباس احمد، صبح الأعشى فى صناعة الإنشا، المطبعة الاميريه، 1323 ق/ 1914 م‏

- ابن كثير دمشقى، ابو الفداء اسماعيل، البداية و النهاية، قاهره، مطبعة السعادة

- كرد على، محمد، الإسلام و الحضاره العربية، قاهره، مطبعة دار الكتب المصرية، 1354 ق/ 1936 م‏

- كندى، يوسف بن محمد، الولاة و القضاة، بيروت، 1908 م‏

- ماوردى، على، محمد بن حبيب، الأحكام السلطانية، قاهره، 1289 م‏

- مبرد، محمد بن زيد، الكامل، قاهره، مطبعة السعاده، 1341 ق/ 1923 م‏

- مجلسى، محمد باقر، تذكرة الأئمة، تهران، 1913 م‏

- مجلسى، محمد باقر، مشكاة الأنوار، تبريز، 1863 م‏

- مجلسى، محمد باقر، تحفة الزائرين، تهران، 1857 م‏

- مجلسى، محمد باقر، حلية المتقين، ايران، 1859 م‏

- مجلسى، محمد باقر، الحق اليقين، تهران، 1825 م‏

- مجلسى، محمد باقر، حياة القلوب، ايران، 1909 م‏

- مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، تهران، 1912 م‏

- مؤلف مجهول، العيون و الحدائق فى الأخبار و الحقائق، ليدن، طبعة دى غويه، 1870 م‏

- ابو المحاسن، يوسف بن تغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهره، قاهره، دار الكتب المصرية

- امين حسينى، محسن، أعيان الشيعة، دمشق، مطبعة ابن زيدون، 1935 م‏

- ابو زهره، محمد، الإمام زيد، چاپ اول، قاهره، دار الفكر العربى‏

- ابو زهره، محمد، أبو حنيفه، چاپ سوم، قاهره، دار الفكر العربى، 1960 م‏

- ابو زهره، محمد، الإمام الصادق، چاپ اول، قاهره، دار الفكر العربى‏

- ابو زهره، محمد، مالك، قاهره، مكتبة الأنجلو، 1946 م‏

- مستوفى كاشانى، محمد تقى، ناسخ التواريخ، تهران، 1897 م‏

- عبد العال حينى، محمد جابر، حركات الشيعة المتطرفين و أثرهم فى الحياة الاجتماعية و الادبية لمدن العراق ابان العصر العباسى الأوّل، قاهره، دار المعرفة، 1967 م‏

- سرور، محمد جمال الدين، الحياة السياسية فى الدولة العربية، قاهره، دار الفكر العربى، 1960 م‏

ص: 470

- سرور، محمد جمال الدين، الحضارة الإسلامية فى الشرق، قاهره، دار الفكر العربى‏

- مغيه، محمد جواد، مع الشيعة الإماميّة، چاپ دوم، بيروت، 1956 م‏

- مغية محمد جواد، الشيعة و الحاكمون، عراق- كربلا، طبعة رابعة النشر الإسلامى‏

- مغية محمد جواد، الشيعة و التشيع، عراق- كربلا، طبعة رابعة النشر الإسلامى‏

- آل كاشف الغطاء، محمد حسين، أصل الشيعة و أصولها، عراق- كربلا، طبعة رايحة النشر الإسلامى‏

- حسن، محمد عبد الغنى، علم التاريخ عند العرب، سلسلة مع العرب، 1960 م‏

- غلاب، محمد، التنسك الإسلامى، طبعة المجلس الاعلى للشؤون الإسلامية

- مسعودى، على بن حسين بن على، مروج الذهب و معادن الجوهر، قاهره، مطبعة دار الرجاء

- مسعودى، على بن حسين بن على، التنبيه و الأشراف، قاهره، مكتبة الشرق الإسلامى، 1938 م‏

- مسعودى، على بن حسين بن على، إثبات الوصية للإمام على، نجف، المطبعة الحيدرية، 1955 م‏

- مسكويه، تجارب الامم، قاهره، مطبعة التمدن، 1914 م‏

- كاملى شيسى، مصطفى، الصلة بين التصوف و التشيع، قاهره، دار المعارف، 1969 م‏

- مظفر، محمد رضا، عقائد الإماميّة، عراق- كربلا، طبعة دار النشر الاسلامى‏

- مظفرى، محمد حسين، تاريخ الشيعة، نجف، 1352 ق‏

- مظفرى، محمد حسين، الصادق، نجف‏

- مقريزى، احمد بن على، النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميّة و بنى هاشم، قاهره، المطبعة الابراهيمية

- مقريزى، احمد بن على، المواعظ و الاعتبار لذكر الخطط و الآثار، قاهره، بولاق‏

- مقريزى، احمد بن على، اتعاظ الحنفا باخبار الأئمة الفاطميين الخلفا، تحقيق جمال الدين شيال، طبعة المجلس الأعلى للشؤون الإسلامية، 1387 ق/ 1967 م‏

- مكى، مناقب أبى حنيفة، استانبول‏

- ملطى، محمد بن احمد بن عبد الرحمن، التنبيه و الرد على أهل الأهواء و البدع، قاهره، مكتبة نشر الثقافة الإسلامية، 1369 ق/ 1949 م‏

- جار اللّه، موسى، الوشيعة فى عقائد الشيعة، قاهره، طبعة الخانجى‏

- ابن نديم، محمد بن اسحاق، الفهرست، قاهره، المطبعة الرحبانية، 1348 ق‏

- حميرى، ابن نشوان، ابو سعيد، شرح رسالة الحور العين و تنبيه السامعين، قاهره، مطبعه السعاده، 1948 م‏

- نوبختى، حسن بن موسى، كتاب فرق الشيعة، استانبول، 1931 م‏

- معروف، هاشم، عقيدة الشيعة الإمامية، بيروت، 1376 ق/ 1956 م‏

- ابن هشام، السيرة النبويّة، قاهره، 1355 ق/ 1936 م‏

- همدانى، حسن بن احمد بن يعقوب، صفة جزيرة العرب، تحقيق موللر، ليدن، 1891 م‏

- واسعى يمانى، عبد الواسع بن يحيى، تاريخ اليمن (فرجة الهموم و الحزن فى حوادث و تاريخ اليمن)، قاهره، 1947 م‏

- ويسى، حسين بن على، اليمن الكبرى، قاهره، 1962 م‏

- حموى، شهاب الدين ابو عبد اللّه ياقوت، معجم البلدان، قاهره، مطبعة السعادة، 1323 ق/ 1906 م‏

- ابو يعلى، محمد بن حسن فراء حنبلى، الأحكام السلطانيه، قاهره، 1938 م‏

ص: 471

- يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ اليعقوبى، نجف، 1358 ق‏

- يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، كتاب البلدان، ليدن، 1906 م‏

- أبو يوسف، يعقوب بن ابراهيم، كتاب الخراج، قاهره، المطبعة الأميرية، 1302 ق‏

ج. تحقيقات اروپايى كه به عربى ترجمه شده‏

- آرنولد، توماس. و، الدعوة إلى الإسلام، ترجمه حسن ابراهيم و ديگران، قاهره، طبعة مكتبة النهضة، 1947 م‏

- آرنولد، توماس. و، الخلافة، ترجمه جميل معلى، دار اليقضة العربية، 1946 م‏

- وليرى، دى ساسى، الفكر العربى و مكانه فى التاريخ، ترجمه تمام حسان، قاهره، وزارة الثقافة

- بارتولد، ف، تاريخ الحضارة الإسلامية، ترجمه حمزه طاهر، قاهره، مطبعة المعارف، 1942 م‏

- بروكلمان، كالر، تاريخ الشعوب الإسلامية، ترجمه نبيه امين فارس و منير بعلبكى، بيروت، 1948 م‏

- جوزى، بندلى، من تاريخ الحركات الفكرية فى الإسلام، قدس، 1928 م‏

- گلدزيهر، اجناس، العقيدة و الشريعة فى الإسلام، ترجمه على حسن عبد القادر و ديگران، قاهره، دار الكاتب المصرى، 1946 م‏

- حتى، فيليپ، تاريخ العرب، ترجمه مبروك نافع، قاهره، 1953 م‏

- دوزى، ر. ب. أ، نظرات فى الإسلام، ترجمه كامل كيلانى، قاهره، طبعة الحلبى، 1351 ق/ 1933 م‏

- ديمومبين، موريس غودفروا، النظم الإسلامية، ترجمه صالح شماع و فيصل سامر، بغداد، مطبعة الزهراء، 1952 م‏

- روزنثان، فراهز، علم التاريخ عند المسلمين، ترجمه صالح على، بغداد، 1963 م‏

- ريسلر، جاك. س، الحضارة العربية، ترجمه غنيم عبدون، قاهره، الدار المصرية للتأليف و الترجمة

- رونلدسن، دوايت. م، عقيدة الشيعة، ترجمه ع. م، قاهره، مطبعة السعادة، 1946 م‏

- على، سيد امير، مختصر تاريخ العرب و التمدن الإسلامى، ترجمه رياض رأفت، قاهره، مطبعة لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1938 م‏

- فان فلوتن، ج، السيادة العربية و الشيعة و الإسرائيليات فى عهد بنى اميه، ترجمه حسن ابراهيم و محمد زكى ابراهيم، قاهره، 1934 م‏

- فلهاوزن، الدولة العربية، ترجمه عبد الهادى ابو ريدة، قاهره، طبعة لجنة التأليف و الترجمة و النشر

- فلهاوزن، الخوارج و الشيعة، ترجمه عبد الرحمن بدوى، قاهره، مكتبة النهضة المصرية

- كريمو، فون، الحضارة الاسلإميّة و مدى تأثرها بالمؤثرات الاحنبيّة، ترجمه طه بدر، قاهره، دار الفكر العربى‏

- كوك، ريچارد، بغداد مدينة السلام، چاپ اول، بغداد

- لويس، برنارد، أصول الإسماعيلية، ترجمه خليل جلو و جاسم رجب، بغداد، مكتبة المثنى، 1938 م‏

د. كتاب‏هاى انگليسى‏

. )1986 nodnoL(. sloV 2, waL nadammahuM fo tsegiD A: elliaB-

. )1925. sardaM( malsl fo secruoS ehT (. C nhoj. veR): rialB-

. )1903, siraP( namlusuM eixodoreteH, l snad emsinaisseM eL (E): tehcolB-

ص: 475

نمايه‏

آذربايجان، 431، 442

آرامگاه، 183، 189

آراميان، 290

آشوب، 346

آشوريان، 290

آفريقا، 44

آل ابى طالب، 209، 220، 250، 319، 381

آل برمك، 343

آل بيت، 16، 20، 118

آل جعفر، 23

آل عباس، 268

آل على، 26، 57، 165، 267، 268، 292

آل محمد، 23، 26، 77، 100، 138، 144، 162، 197، 309، 323، 391، 400

آموريان، 290

آنجلو، 213

آيت الله خوئى، 75

ائمه، 14، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 30، 34، 38، 40، 42، 43، 45، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 75، 135، 142، 254، 255، 264، 273، 280، 287، 362

ابا الحسن، 193

ابا القاسم، 212

ابا جعفر، 161، 169، 174، 188، 207

ابا حفص، 321

اباحى‏گرى، 98

ابا عبد الرحمن، 101

ابا محمد، 161

ابا مسلم، 238

ابان بن عبد الحميد، 270

ابراهيم، 46، 83، 86، 95، 97، 99، 100، 101، 102، 103، 114، 124، 126، 128، 133، 144، 146، 150، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 165، 166، 167، 169، 172، 174، 175، 176، 177، 193، 194، 195، 196، 197، 198، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 213، 214، 215، 217، 218، 220، 221، 222، 226، 227، 231، 232، 233، 234، 235، 240، 241، 242، 244، 247، 251، 256، 265، 267، 269، 273، 275، 277، 286، 290، 291، 292، 297، 300، 301، 303، 311، 315، 317، 322، 326، 330، 337، 342، 346، 347، 354، 383، 384، 385، 386، 387، 388، 390، 391، 392، 397، 398، 405، 416، 417، 418، 425، 427، 431، 433، 434، 438، 441، 442، 443، 444، 446، 447، 448، 457، 466، 467، 471

ابراهيم الغمر، 169

ابراهيم امام، 100، 123، 132، 144، 145

ابراهيم بن اشتر، 72

ابراهيم بن اغلب، 356، 448

ابراهيم بن عباس، 49

ابراهيم بن عبد اللّه، 136، 141، 193، 195، 209، 240، 249، 278

ابراهيم بن غسان، 452

ابراهيم بن محمد، 70، 157، 179، 241

ابراهيم بن مهدى، 405، 421، 425، 429، 436، 437، 438، 440، 445

ابن ابى الحديد، 32، 466

ابن ابى ذؤيب، 274

ص: 476

ابن اثير، 70، 72، 73، 74، 85، 100، 101، 106، 107، 110، 111، 120، 122، 126، 150، 159، 161، 163، 164، 165، 167، 174، 175، 176، 184، 185، 197، 203، 207، 223، 231، 239، 272، 299، 311، 312، 313، 314، 330، 334، 338، 340، 343، 345، 347، 356، 368، 372، 379، 380، 383، 384، 388، 389، 393، 394، 397، 399، 401، 402، 405، 408، 411، 412، 415، 416، 418، 419، 420، 421، 424، 425، 429، 434، 436، 437، 438، 439، 440، 442، 445، 451، 455، 463، 465

ابن الصباغ، 77، 237

ابن العماد، 69، 241، 247

ابن بابويه، 465

ابن جوزى، 214، 249، 257، 363، 465

ابن حائك، 320

ابن حنفيه، 70، 71، 72، 74، 75، 76، 111، 112، 130، 197

ابن حوشب، 220

ابن حيان، 127

ابن خضير، 188

ابن خلدون، 63، 93، 244، 252، 311، 312، 373، 375، 439، 447، 467

ابن خلكان، 113، 130، 150، 237، 238، 246، 249، 264، 310، 314، 372، 403، 467

ابن ذئب، 172

ابن زبير، 70، 71، 72، 111، 112، 165، 183، 223، 239، 334، 349، 360

ابن سبأ، 65

ابن شهر آشوب، 48

ابن صباغ، 287، 363، 403، 467

ابن طباطبا، 80، 87، 88، 92، 93، 97، 101، 103، 117، 123، 144، 145، 147، 148، 149، 150، 156، 158، 171، 172، 173، 178، 198، 227، 242، 243، 261، 263، 265، 297، 303، 310، 311، 312، 314، 316، 317، 322، 323، 326، 327، 328، 329، 337، 339، 341، 342، 347، 349، 350، 351، 364، 365، 371، 372، 374، 375، 384، 386، 387، 390، 392، 405، 410، 411، 412، 413، 415، 421، 423، 425، 428، 430، 432، 437، 438، 442، 446، 449، 454، 456، 458، 467

ابن طولون، 263، 318، 414، 424، 433، 468

ابن طيفور، 430، 446، 468

ابن عباس، 38، 109، 110، 111، 112، 281

ابن عبد الحكم، 278

ابن عبد ربه، 125، 126، 133، 184، 268، 468

ابن عجلان، 212

ابن عساكر، 112، 145، 258، 349، 468

ابن عماد، 148، 468

ابن فقيه، 299، 355

ابن قتيبه، 66، 72، 80، 81، 93، 101، 109، 147، 156، 165، 166، 170، 171، 175، 183، 187، 223، 237، 279، 280، 338، 469

ابن كثير، 109، 110، 132، 165، 179، 197، 258، 311، 339، 343، 360، 372، 373، 421، 425، 434، 437، 469

ابن معاويه، 96، 97، 98، 99

ابن مفرغ حميرى، 267

ابن منظور، 254

ابن نديم، 66، 134، 137، 139، 277، 292، 293، 470

ابن نشوان، 74، 128، 130، 131، 159، 162، 194، 287، 329، 470

ابن نوبخت، 179

ابن هبيره، 151، 169، 181، 246

ابو ابراهيم، 362

ابو البط، 437

ابو الجهم بن عطيه، 151

ابو الجيش، 448

ابو الحسن، 362، 364، 466، 468

ابو الخطاب، 287

ص: 477

[1420]

 

ابو الدوانيق، 185

ابو السرايا، 384، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 392، 393، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 405، 436، 438، 439، 440، 441، 443، 444

ابو العباس، 102، 115، 117، 118، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 128، 144، 146، 147، 149، 150، 151، 152، 155، 157، 158، 159، 181، 219، 233، 251، 259، 262، 268، 294، 309، 310، 411، 442، 469

ابو العباس سفاح، 86، 115، 122، 132، 150، 245، 297

ابو العلاء، 164

ابو العوام، 203

ابو الفرج اصفهانى، 95، 404، 409

ابو المحاسن، 172، 177، 257، 266، 416، 469

ابو النجم همدانى، 137

ابواء، 157

ابو ايوب انصارى، 64

ابو أيوب موريانى، 99، 181، 310

ابو بكر، 64، 65، 87، 94، 107، 122، 134، 135، 137، 139، 141، 182، 238، 257، 258، 265، 268، 273، 274، 279، 344، 420، 450، 468

ابو بكر بن عيسى، 320

ابو جارود، 137، 138

ابو جعفر، 84، 86، 96، 99، 103، 114، 117، 120، 124، 127، 146، 150، 151، 155، 157، 158، 162، 171، 172، 174، 175، 183، 194، 201، 203، 211، 212، 216، 221، 222، 232، 234، 238، 241، 248، 259، 272، 273، 275، 297، 300، 310، 388، 466

ابو حارث زنديق، 98

ابو حماد، 201

ابو حنيفه، 38، 58، 203، 210، 211، 212، 261، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 292، 303، 467، 468، 469

ابو خالد الكابلى، 33

ابو ذر غفارى، 64، 168، 247

ابو زهره، 92، 136، 141، 275

ابو زهره، 92، 133، 135، 136، 141، 239، 245، 250، 271، 274، 277، 278، 279، 280، 291، 292، 448، 449، 450، 462، 469

ابو سفيان، 446

ابو سلمه، 100، 120، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 150، 151، 243، 309، 310، 411

ابو سلمه بن عبيد اللّه، 175

ابو سلمه خلال، 100، 103، 120، 143، 146، 213، 243، 310

ابو سويد، 194

ابو طالب، 69، 106، 145، 160، 187، 263، 361، 397، 405، 412، 423، 457

ابو عبد الله شيعى، 220

ابو عبيد الله، 312

ابو عكرمه، 89

ابو مسلم، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 132، 145، 146، 148، 150، 151، 181، 219، 309، 368

ابو مسلم خراسانى، 98، 100، 101، 103، 145، 146، 150، 151، 156، 159، 183، 213، 219، 220، 227

ابو موسى اشعرى، 108

ابو هاشم، 77، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 96، 115، 116، 119، 130، 131، 132، 133، 143، 261، 285

ابو يعلى، 371، 470

ابو يوسف، 58، 266، 277، 471

ابو يوسف قاضى، 352

ابى الجارود، 450

ابى جراح، 186

ابى خطاب اسدى، 287

ابى شلعلع، 294

ابى عبد الله، 287

ابى عبيدة بن عبد الله، 158

ابى فروه، 195

ص: 478

ابى مروان، 195

اثنى عشريه، 64، 133، 239، 287، 289

اجتهاد، 139، 141، 462، 463

احد، 85، 107، 123، 181، 186، 187، 226، 322

احزاب، 76، 85، 129، 186، 228، 395

احمد، 30، 51، 66، 134، 266، 293، 294، 304، 372، 415، 445، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471

احمد امين، 65، 262، 270، 275، 276، 281

احمد بن حنبل، 253

احمد بن عبد الله، 441، 445

احمد شوقى، 17

احمد صبحى، 68، 76، 238، 255، 256، 287، 289، 370، 435

اخطل، 51

اخلاق، 34، 35، 218، 316

ادارسه، 356

ادب، 242، 262، 263، 264، 312، 316، 461

ادريس، 172، 176، 219، 286، 322، 324، 334، 337، 339، 354، 355، 356، 357، 359، 367، 368، 397

ادريس بن عبد الله، 351، 354، 356، 357، 368، 463

ادريسيان، 176

اربلى، 156

اردوگاه، 120، 147، 187، 205، 206، 233، 324، 390، 396، 407

ارقم بن ارقم، 291

ارمنستان، 442

ازد، 267، 445

اسامة بن زيد، 107

استانلى لينپول، 69

استبداد، 214، 295، 310، 394، 421

اسحاق، 176، 196، 233، 287، 313، 319، 322، 326، 403، 406، 407، 425، 443، 444، 448، 470

اسحاق بن مسلم، 196

اسفراينى، 128، 465

اسلام، 19، 20، 23، 27، 28، 29، 30، 34، 37، 42، 43، 44، 45، 64، 82، 95، 101، 106، 107، 108، 118، 128، 159، 182، 213، 228، 252، 254، 255، 257، 259، 278، 290، 291، 292، 294، 302، 314، 334، 355، 371، 407، 413، 417، 443، 449، 463

اسلم، 178، 186، 204

اسماعيل، 54، 138، 140، 242، 253، 287، 288، 289، 290، 294، 306، 322، 361، 363، 384، 403، 404، 469

اسماعيل بن جعفر، 290، 292، 295، 363

اسماعيل بن محمد، 267، 442

اسماعيليه، 128، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 294، 295، 300، 380

اشرف بن زين العابدين، 147

اشعب طمّاع، 31

اشعث بن عبد الرحمن، 395

اشعرى، 108، 140، 287، 431، 466

اصبغ بن عبد العزيز، 177

اصحاب، 36، 50، 56، 57، 58، 66، 86، 210، 238، 281، 313، 339، 344، 348، 354، 403

اصفر بن اصفر، 400

اصفهان، 96، 100

اصفهانى، 80، 81، 86، 93، 94، 95، 96، 97، 116، 124، 125، 131، 132، 152، 156، 157، 158، 159، 161، 162، 166، 169، 172، 173، 175، 178، 179، 185، 186، 187، 189، 190، 193، 194، 195، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 216، 217، 218، 221، 225، 230، 231، 233، 234، 235، 241، 244، 246، 247، 248، 249، 250، 256، 268، 269، 271، 273، 275، 278، 279، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 315، 317، 318، 319، 320، 322، 323، 324، 326، 328، 331، 332، 333، 338، 339، 340، 341، 342، 344، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353،

ص: 479

354، 355، 356، 360، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 373، 375، 381، 385، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 393، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 404، 405، 408، 409، 412، 415، 423، 424، 427، 428، 442، 444، 450، 451، 452، 453، 454، 456، 457، 458، 463، 465، 466

اصفيا، 66

اصمعى، 198، 416

اعين، 57، 120، 383، 393، 398، 425، 437

اغالبه، 356، 448

اغانى ابو الفرج، 30

افريقيه، 205، 355، 356، 442، 448

افسرانى، 230

افطح، 289، 403، 404

اقطاع، 356

الأزهر، 20

الاشعرى، 213

التنبيه، 65، 81، 129، 134، 172، 470

الدورى، 447

الرد، 65، 129، 134

المعز لدين الله، 220

الواثق بالله، 456

الوهيت، 129، 132، 135، 287

الهام، 264، 267، 462

ام الفضل، 431، 457

امام باقر، 37، 41، 42، 43، 77، 133، 257

امامت، 24، 33، 34، 36، 39، 43، 44، 50، 51، 53، 55، 56، 58، 63، 68، 69، 73، 75، 76، 77، 79، 81، 82، 83، 91، 92، 93، 96، 102، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 149، 158، 162، 182، 237، 238، 239، 242، 243، 244، 251، 252، 253، 254، 255، 256، 257، 276، 281، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 294، 295، 301، 303، 304، 306، 315، 344، 361، 362، 363، 364، 366، 370، 373، 390، 391، 403، 404، 422، 429، 431، 433، 435، 450، 455، 457، 462

امام جواد، 457

امام حسن، 13، 22، 197، 241، 244، 287، 288، 448، 460

امام حسين، 69، 72، 76، 77، 250

امام سجاد، 24، 26، 32، 33، 34، 35، 36، 41، 44، 69، 70

امام صادق، 40، 45، 47، 138، 238، 258

امام مجتبى، 26

امام هشتم، 24، 27، 49

اماميه، 13، 76، 77، 83، 127، 128، 134، 135، 136، 138، 142، 152، 155، 237، 239، 240، 242، 251، 253، 254، 255، 256، 264، 268، 280، 285، 287، 291، 297، 300، 301، 306، 315، 361، 363، 370، 380، 403، 404، 412، 420، 431، 434، 455، 457، 461، 462

امت، 20، 34، 74، 92، 118، 128، 139، 149، 172، 217، 251، 252، 367، 409، 454، 463

ام حبيب، 431

امّ حسن، 244

ام مزوق، 287

امنيت، 99، 146، 229، 298، 342، 345، 346، 444

ام ولد، 181

امويان، 70، 79، 84، 85، 88، 89، 90، 92، 94، 97، 99، 102، 108، 115، 119، 122، 123، 127، 137، 145، 151، 177، 182، 197، 218، 223، 239، 240، 257، 265، 268، 269، 270، 278، 367، 402

امير، 31، 99، 120، 124، 126، 140، 160، 161، 179، 321، 350، 471

امير المؤمنين، 26، 75، 171، 406، 409، 467

امين، 47، 48، 50، 65، 134، 148، 262، 263، 270، 275، 276، 281، 363، 373، 379، 380، 381، 383، 384، 401، 408، 412، 415، 416، 417، 418، 419، 420، 423، 425، 437، 451، 454، 465، 469، 471

ص: 480

امين عاملى، 66

انبار، 121، 124، 170، 194

انبيا، 75، 254، 255، 462

انتظار، 39، 41، 58، 74، 88، 92، 96، 135، 206، 221، 254، 268، 279، 280، 346، 387

اندلس، 355

انصار، 66، 165، 174، 196، 299، 320

اوس عامرى، 178

اوليا، 66

اولى الامر، 140

اهل، 13، 16، 37، 38، 40، 44، 64، 66، 92، 94، 108، 118، 124، 125، 128، 129، 139، 141، 156، 165، 170، 174، 198، 232، 235، 239، 245، 254، 262، 263، 266، 267، 281، 300، 301، 316، 325، 328، 368، 420، 429، 450، 465، 470

اهل بيت، 22، 28، 32، 37، 43، 44، 45، 47، 49، 50، 55، 68، 72، 86، 91، 94، 101، 113، 122، 132، 133، 183، 219، 240، 241، 250، 253، 259، 262، 266، 277، 289، 291، 292، 355، 384، 386، 429، 430، 461، 462

اهل تسنن، 91، 139، 257، 276، 368

اهل كتاب، 266

اهواز، 99، 176، 193، 194، 200، 202، 204، 205، 206، 231، 293، 310، 330، 338، 383، 391، 396، 442

ايذه، 96، 99

ايران، 45، 86، 101، 292، 394، 443، 466، 467، 468، 469

ايرانيان، 69، 86، 101، 227، 268، 290، 310، 360، 368، 373، 374، 375، 380، 381، 383، 418، 420، 421، 430، 432، 434، 443

ايمان، 20، 29، 30، 75، 106، 138، 251، 252، 332، 345، 461

ايوب، 64، 211، 248

بئر ميمون، 406، 410

باب جبرئيل، 323

بابك خرمى، 431

باحمشا، 201

باخمرى، 208، 209، 214، 232، 233، 249

باقر العلوم، 38

بتريه، 140، 141، 344، 345، 356

بحار الانوار، 25، 27، 32، 35، 37، 38، 39، 42، 45، 46، 51، 52، 56، 59، 130، 321، 432، 469

بحرين، 108، 291، 420، 442

بخارى، 139، 266

بداء، 73، 74، 129، 138، 139، 242، 287

بدر، 106، 169، 182، 209، 223، 471

برامكه، 310، 347، 360، 368، 371، 372، 374، 375، 392، 411

برباط، 447

بربر، 294، 355، 356، 463

بربرى، 114، 115، 323، 443

برده، 13، 63، 66، 84، 111، 131، 143، 178، 227، 327، 333، 339، 361، 434، 452

برقانا، 396

برنارد لويس، 65، 129، 292

بروكلمان، 74، 471

بريد، 330، 338، 355

بزيفيه، 287

بسر بن ارطاة، 66

بشار بن برد، 30

بشير الرحال، 232

بصره، 64، 68، 86، 87، 91، 99، 108، 120، 133، 172، 176، 188، 193، 194، 195، 196، 198، 199، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 210، 212، 213، 222، 231، 234، 235، 249، 261، 293، 300، 301، 303، 305، 330، 337، 346، 364، 365، 383، 392، 394، 396، 397، 399، 420، 431، 441، 442، 449

بغداد، 27، 30، 50، 55، 101، 122، 124، 125، 155،

ص: 481

174، 178، 179، 189، 194، 199، 202، 211، 224، 263، 271، 274، 275، 276، 280، 288، 298، 299، 302، 305، 307، 318، 319، 327، 330، 338، 342، 347، 351، 353، 361، 362، 365، 366، 368، 380، 389، 394، 396، 397، 405، 415، 419، 420، 421، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 434، 436، 437، 439، 442، 445، 446، 452، 453، 457، 467، 468، 469، 471

بغدادى، 30، 65، 74، 75، 91، 94، 98، 101، 124، 125، 128، 132، 139، 211، 224، 271، 274، 275، 276، 292، 293، 305، 307، 353، 362، 365، 450، 466، 467

بكار بن عبد الله، 352، 360

بكير بن ماهان، 100، 144، 145

بلاذرى، 68، 70، 71، 72، 101، 197، 466

بلقا، 113

بنو بكر، 178، 186

بنو زهره، 178

بنو سليم، 177

بنو شجاع، 178

بنو شجاع، 233

بنو عمرو، 178

بنو غفار، 178

بنو يعفر، 448

بن هرمز، 121

بنى اسد، 287

بنى اسرائيل، 74، 89

بنى الحسن، 23، 164، 169

بنى العباس، 25، 34

بنى اميه، 28، 29، 34، 43، 44، 52، 170، 171

بنى تميم، 201

بنى حارث، 115

بنى حارث بن كعب، 144

بنى ربيعة، 386

بنى رس، 448

بنى زهره، 173

بنى سليم، 233، 311

بنى عباس، 26، 29، 30، 41، 43، 47، 52، 57، 84، 117، 118، 119، 123، 144، 145، 220، 268، 325، 346، 362، 415، 430

بنى عقيل، 401

بنى محزوم، 410

بنى هاشم، 64، 72، 88، 90، 99، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 114، 123، 148، 158، 160، 170، 173، 174، 175، 218، 241، 268، 298، 317، 320، 329، 342، 343، 346، 349، 387، 394، 416، 420، 421، 430

بنى يشكر، 201

بهلول، 277

بيان بن سمعان، 132

بيانيه، 132، 285

بيت الله، 239، 298، 400

بيت رومه، 244

بيزانس، 213

بيعت، 64، 65، 66، 69، 70، 89، 106، 107، 109، 111، 112، 120، 121، 122، 126، 139، 144، 146، 147، 148، 149، 156، 157، 158، 159، 165، 168، 170، 171، 173، 174، 175، 176، 177، 180، 186، 195، 197، 201، 216، 217، 218، 219، 220، 221، 223، 241، 242، 243، 253، 257، 275، 279، 280، 298، 300، 301، 323، 349، 350، 353، 360، 383، 387، 388، 391، 395، 401، 402، 405، 406، 407، 408، 410، 411، 412، 414، 416، 417، 419، 421، 424، 425، 426، 429، 430، 433، 434، 436، 437، 438، 439، 442، 445، 448، 451، 452

پادشاهى، 86، 93، 123، 157، 362، 434، 453

پارسايى، 237، 302

پايتخت، 80، 155، 174، 178، 190، 194، 222، 223، 299، 305، 346، 414، 415

پرچم، 108، 124، 132، 155، 187، 189، 220، 251،

ص: 482

411، 424، 461

پل صراة، 194

پول، 52، 86، 126، 179، 362، 367

پيامبر، 29، 30، 32، 43، 68، 69، 75، 76، 84، 89، 106، 107، 135، 158، 162، 180، 186، 228، 232، 242، 250، 251، 252، 253، 255، 259، 264، 318، 331، 385، 404، 462

پيشوا، 24، 44، 369

پيغمبر، 20، 27، 36، 37، 38، 42، 43، 49، 52، 85، 106، 107، 118، 120، 138، 175، 273، 450

پيك، 159، 178، 393، 394

تأويل، 73، 108، 252، 279

تبرّى، 127

تبريه، 140

تبييت، 390

تحف العقول، 35، 36

ترابيان، 64

ترمذى، 156، 266، 281

ترور، 162

تشبيه، 25، 174، 242

تشيع، 15، 19، 20، 27، 43، 64، 65، 66، 67، 68، 70، 71، 76، 79، 85، 86، 91، 92، 129، 170، 190، 198، 221، 262، 266، 268، 273، 275، 276، 277، 279، 286، 291، 292، 293، 310، 311، 356، 374، 389، 413، 419، 420، 456، 460، 461، 462

تصوّف، 76، 115، 238

تعقيب، 25، 27، 33، 47، 54، 55، 58، 70، 87، 123، 160، 170، 176، 180، 208، 210، 223، 226، 234، 291، 333، 374، 381، 384، 389، 414، 426، 447

تقوا، 88، 112، 114، 122، 215، 218، 265، 304، 306، 317، 397، 418، 422

تقيّه، 48، 49، 59، 99، 115، 123، 128، 134، 135، 139، 259، 291، 362، 369، 370، 379، 422، 461

تلمسان، 355

تناسخ، 73، 98، 130، 242

توابين، 28، 64، 67، 68، 70، 71، 72، 113، 221

توحيد، 21، 450، 456

تورات، 286

تولّى، 127

تونس، 55، 355، 356، 442

تهائم، 447

تهامه، 445، 447

ثقل اكبر، 253

ثقلين، 253

ثقه، 265

ثقيف، 226

ثنويان، 292

ثنية الوداع، 184، 189

جابر، 32، 77، 129، 199، 258، 466

جابر بن حيّان، 238

جابر بن يزيد، 54

جابر جعفى، 258

جاحظ، 170، 466

جارچى، 454

جاروديه، 136، 137، 138، 450، 455

جاسوس، 57

جامعه، 15، 23، 29، 33، 34، 35، 36، 45، 49، 331، 345، 460

جانشين، 29، 64، 88، 237، 242، 253، 294، 301، 359، 390

جاهليت، 106، 119، 182، 252

جبال، 341، 383، 454

جبرئيل، 323

جبهه، 23، 151، 438

جبير بن عبد الله، 226

جبير بن مطعم، 33

جدّه، 407

جذام، 351

جرير، 30، 51، 138، 139، 356، 443، 467

جزيره، 56، 87، 172، 176، 199، 201، 219، 365،

ص: 483

383، 384، 385، 393، 417، 442

جزيرة العرب، 55

جعفر، 23، 44، 45، 47، 48، 49، 57، 64، 73، 77، 78، 95، 97، 98، 106، 109، 111، 113، 116، 128، 131، 137، 138، 139، 147، 149، 156، 172، 175، 176، 185، 188، 190، 196، 201، 204، 208، 210، 211، 212، 237، 238، 239، 240، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 251، 253، 254، 255، 256، 257، 258، 259، 264، 265، 266، 268، 271، 272، 276، 277، 286، 287، 288، 290، 291، 292، 293، 304، 306، 307، 315، 332، 339، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 370، 373، 375، 391، 392، 403، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 418، 423، 440، 461

جعفر برمكى، 327، 360، 363، 368، 373، 374، 396، 421

جعفر بن حسين، 76

جعفر بن حنظله، 198، 210، 224

جعفر بن سليمان، 190

جعفر بن عفان، 52

جعفر بن محمد، 45، 46، 132، 148، 211، 237، 244، 246، 267، 272، 287، 322، 361، 363، 373، 399، 403، 404، 441، 462، 468

جعفر بن يحيى، 338، 360، 363، 372، 373، 374

جعفر صادق، 155، 239، 241، 271، 280، 292، 293، 295، 306، 398، 415، 433، 436، 440، 441

جفر، 244، 423، 467

جلودى، 407، 422، 445

جمال سرور، 84، 419

جمره، 31

جمعه، 53، 190، 320، 405

جمل، 108، 210، 360

جمهورى اسلامى، 34، 45

جميل، 51، 406، 407، 471

جناح، 296، 325، 347

جناحيه، 98

جنگ، 16، 34، 50، 52، 68، 71، 74، 80، 85، 87، 90، 91، 94، 95، 101، 103، 108، 120، 123، 139، 165، 177، 182، 183، 186، 187، 188، 201، 203، 204، 205، 206، 208، 210، 215، 216، 221، 222، 224، 226، 227، 228، 229، 231، 235، 239، 248، 251، 256، 262، 265، 276، 278، 290، 316، 324، 325، 328، 331، 333، 337، 339، 340، 341، 343، 346، 348، 354، 356، 380، 381، 388، 389، 390، 392، 393، 394، 395، 396، 406، 407، 409، 412، 417، 420، 421، 437، 439، 442، 444، 449، 452، 461

جواد، 431، 457، 467

جومرد، 84، 86، 127، 150، 151، 183، 212، 222، 352، 368، 374، 466

جوهر صقلى، 220

جهاد، 14، 16، 19، 20، 76، 80، 95، 134، 146، 239، 261، 262، 269، 270، 278، 291، 364، 418، 437، 461، 462

جهان، 20، 87، 326، 455

جهشيارى، 99، 144، 148، 150، 151، 309، 311، 312، 314، 319، 340، 341، 368، 372، 374، 375، 394، 411، 412، 415، 418، 419، 424، 430، 434، 466

جهنم، 310

جهنى، 157، 167، 230

جهينه، 163، 167، 177، 178، 186، 233، 407

جيلانى، 254، 264

حاجب، 47، 178، 225، 246، 249، 298، 311

حارث، 98، 115، 179

حارث بن خالد، 31

حارثيه، 98

حازم بن خزيمه، 205

حاكم، 34، 37، 45، 46، 59، 72، 108، 119، 126، 164، 212، 275، 278، 341، 342، 355، 368، 400،

ص: 484

434، 444، 446، 447، 452، 456

حاكميت، 135، 266

حبر الأمه، 107

حبس، 48، 87، 123، 314، 345

حبيب بن ثابت، 175

حج، 73، 86، 92، 113، 114، 130، 136، 141، 158، 160، 162، 168، 278، 280، 302، 318، 320، 322، 325، 333، 334، 337، 363، 364، 384، 392، 407،

حجاج، 106، 151، 184، 341، 355، 410

حجاج بن يوسف، 166، 184، 239، 334

حجاز، 26، 70، 72، 81، 86، 103، 110، 111، 112، 113، 124، 126، 127، 130، 159، 160، 165، 168، 177، 183، 190، 191، 193، 194، 197، 199، 203، 204، 206، 210، 213، 215، 218، 222، 223، 224، 225، 230، 246، 247، 261، 286، 299، 300، 302، 318، 333، 346، 351، 363، 364، 383، 384، 385، 386، 393، 394، 397، 398، 403، 406، 409، 418، 442، 463

حجت، 17، 131، 135، 162، 278، 290، 295، 296، 397

حجة الوداع، 253

حذيفة بن يمان، 64

حرام، 37، 39، 138، 174، 187، 200، 257، 318، 333، 400، 410

حران، 102، 117، 123، 146

حرب كندى، 131، 285

حرمين، 225، 338

حروراء، 74، 87، 165

حرورى، 87

حرّه، 28، 165، 167، 223، 239

حزب، 66، 71، 82، 263، 379، 381، 417

حسان، 162، 202، 471

حسن، 13، 14، 22، 57، 75، 83، 84، 86، 93، 97، 109، 110، 124، 125، 126، 131، 133، 135، 136، 137، 140، 141، 147، 148، 149، 150، 151، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 166، 168، 169، 170، 171، 172، 175، 176، 177، 181، 183، 188، 189، 190، 194، 195، 198، 202، 211، 212، 215، 217، 219، 220، 221، 222، 234، 237، 241، 242، 243، 244، 246، 248، 249، 253، 254، 257، 265، 267، 273، 277، 280، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 298، 300، 301، 303، 304، 305، 311، 315، 317، 319، 320، 321، 322، 326، 327، 328، 332، 337، 338، 339، 344، 350، 352، 359، 360، 373، 374، 384، 388، 389، 391، 392، 393، 394، 396، 405، 409، 410، 411، 416، 417، 418، 423، 424، 427، 429، 435، 442، 448، 449، 455، 457، 460، 466، 467، 468، 470، 471

حسن ابراهيم، 83، 86، 150، 174، 175، 222، 267، 290، 291، 292، 417، 418، 427، 442، 457، 466، 471

حسن بصرى، 58، 203

حسن بن احمد، 294، 470

حسن بن حسن، 124، 133، 136، 137، 147، 169، 300، 304، 311، 322، 326، 332، 337، 384، 391، 396، 410

حسن بن زياد لؤلؤى، 352

حسن بن زيد، 160، 166، 210، 247، 249، 298، 420

حسن بن سهل، 383، 387، 388، 389، 393، 394، 396، 419، 421، 423، 432، 436، 437، 446

حسن بن صالح، 139، 141، 303، 304، 344

حسن بن قحطبه، 151

حسن بن معاوية، 176، 190

حسن عسكرى، 288

حسين اهوازى، 293

حسين بن جهل، 408

حسين بن حسن، 289، 322، 391، 392، 393، 405، 409

حسين بن زيد، 301

ص: 485

حسين بن عبد اللّه، 361

حسين بن على، 53، 111، 113، 132، 170، 191، 197، 202، 210، 221، 231، 234، 237، 241، 250، 265، 300، 306، 315، 317، 319، 320، 322، 323، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 346، 347، 354، 359، 361، 384، 387، 399، 406، 408، 409، 441، 444، 455، 463، 470

حسين بن نوح، 451

حسين كريمان، 239

حصرى، 203، 248

حضرموت، 447

حفص بن سليمان، 117، 143، 145، 149

حكمت، 17، 22، 127، 171، 242

حكميت، 65، 66، 94، 108

حكمين، 170

حكومت، 21، 23، 24، 25، 28، 29، 32، 43، 45، 46، 47، 52، 55، 57، 58، 59، 86، 87، 88، 99، 121، 122، 136، 155، 176، 190، 231، 240، 256، 257، 258، 263، 264، 278، 295، 345، 346، 348، 352، 357، 363، 366، 367، 368، 369، 372، 375، 381، 386، 392، 394، 396، 409، 411، 413، 416، 417، 421، 432، 433، 439، 442، 443، 445، 446، 447، 448

حلال، 37، 39، 138، 146، 174، 200، 350

حلب، 401

حلوان، 340، 393

حلوانى، 220

حلول، 73، 75، 130، 242

حلى، 252، 467

حماد بربرى، 443

حماد تركى، 326

حماد كندفوش، 396

حمد بن اشعث، 293

حمزة بن عبد المطلب، 123

حمزة بن عطاء، 202

حميد بن قحطبه، 177، 183، 186، 188، 207، 208، 209، 216، 221، 227

حميرى، 267، 268، 269، 470

حميمه، 81، 83، 84، 86، 88، 89، 95، 99، 100، 102، 103، 113، 114، 115، 116، 146

حنين، 187

حنين بن عبد اللّه، 185

حوشب، 125، 220

حوض كوثر، 253

حيره، 46

خالد بربرى، 323

خالد بن برمك، 373

خالد بن حسان، 162

خالد بن سعيد، 64

خالد بن عبد اللّه، 29، 164، 301، 443

خالد بن محمد، 177

خالد بن وليد، 226

خالد قسرى، 89، 90، 166، 175

خدا، 17، 29، 31، 32، 39، 40، 46، 53، 57، 64، 68، 91، 103، 106، 107، 108، 109، 119، 121، 122، 125، 126، 129، 138، 149، 150، 158، 160، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 169، 171، 172، 173، 174، 175، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 201، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 212، 217، 221، 223، 225، 226، 232، 233، 234، 244، 246، 247، 249، 250، 251، 253، 257، 258، 264، 271، 274، 278، 281، 287، 292، 298، 302، 303، 304، 307، 314، 321، 323، 324، 325، 326، 327، 332، 342، 348، 350، 353، 354، 359، 364، 367، 386، 387، 392، 393، 394، 400، 408، 412، 423، 428، 429، 435، 440

خداش، 82

خداوند، 40، 67، 71، 73، 74، 98، 101، 103، 118، 122، 124، 125، 130، 138، 156، 165، 171، 174، 175، 211، 242، 248، 252، 264، 303، 322، 350،

ص: 486

363، 389، 424

خديجه، 181

خراج، 51، 96، 231، 249، 392، 396، 419، 447

خراسان، 26، 37، 44، 45، 46، 49، 50، 56، 77، 80، 81، 86، 87، 89، 91، 94، 95، 97، 98، 100، 101، 102، 103، 120، 121، 131، 144، 145، 148، 151، 162، 168، 169، 170، 171، 176، 186، 187، 198، 213، 219، 220، 221، 223، 227، 230، 243، 261، 311، 341، 372، 379، 383، 384، 394، 396، 397، 405، 406، 414، 415، 417، 418، 419، 420، 422، 425، 427، 428، 431، 434، 442، 452، 454

خربوطلى، 67، 74، 109، 111، 123، 317، 468

خروج، 56، 57، 85، 91، 93، 109، 114، 133، 135، 136، 141، 146، 161، 174، 196، 200، 209، 212، 215، 217، 218، 220، 222، 242، 250، 271، 275، 278، 280، 302، 303، 304، 307، 315، 329، 330، 332، 340، 346، 349، 353، 363، 364، 385، 388، 419، 446، 454، 463

خزاين، 224، 394

خزرج، 106

خزيمة بن ثابت، 64

خضرى، 222، 421، 448، 467

خطابيه، 287، 294

خطبه، 66، 70، 86، 117، 118، 119، 120، 122، 166، 170، 174، 187، 253، 323، 349، 387، 396، 407، 424، 447

خطيب بغدادى، 101، 124، 125، 211، 224، 271، 274، 275، 276، 305، 307، 353، 362، 365، 467

خلافت، 13، 27، 29، 39، 43، 46، 47، 48، 52، 57، 58، 59، 65، 66، 69، 70، 74، 80، 82، 83، 84، 85، 87، 88، 89، 90، 95، 97، 99، 105، 107، 108، 109، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 121، 122، 123، 124، 125، 126، 127، 132، 134، 135، 137، 140، 143، 144، 145، 147، 150، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 162، 170، 171، 172، 174، 175، 181، 182، 185، 190، 191، 197، 211، 212، 213، 217، 218، 220، 227، 234، 240، 242، 243، 244، 245، 247، 250، 251، 252، 261، 262، 264، 268، 269، 270، 272، 274، 275، 279، 281، 283، 289، 290، 294، 297، 298، 299، 301، 302، 304، 305، 306، 309، 313، 315، 316، 317، 318، 319، 323، 329، 330، 334، 337، 340، 345، 346، 350، 354، 360، 366، 368، 373، 379، 380، 383، 386، 394، 395، 398، 405، 406، 407، 409، 410، 411، 412، 413، 414، 415، 416، 417، 419، 420، 421، 423، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 434، 437، 444، 448، 449، 456، 457، 458، 460

خلعت، 431

خليفه، 29، 30، 34، 46، 47، 51، 52، 66، 71، 80، 82، 83، 84، 85، 88، 95، 102، 103، 108، 112، 113، 114، 115، 117، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 128، 132، 136، 137، 138، 141، 144، 146، 147، 151، 153، 155، 157، 158، 159، 162، 164، 165، 167، 168، 169، 174، 175، 176، 178، 183، 184، 187، 189، 198، 200، 206، 210، 212، 219، 220، 222، 224، 239، 245، 246، 250، 251، 252، 259، 268، 269، 271، 272، 274، 275، 277، 278، 279، 280، 285، 294، 297، 300، 304، 309، 310، 311، 312، 314، 315، 316، 318، 319، 327، 328، 334، 338، 340، 341، 342، 345، 346، 347، 350، 351، 352، 353، 359، 361، 362، 363، 371، 372، 373، 375، 379، 384، 392، 393، 394، 396، 401، 408، 412، 420، 421، 423، 424، 425، 427، 434، 436، 437، 439، 445، 446، 449، 452، 453، 456، 457، 460، 466

خليفة اللّه، 29، 30

خليفة بن حسان، 202

خليل الله، 46، 246

خمس، 86، 307، 364، 429

خندق، 186، 188، 207، 228، 233، 235، 395، 406

ص: 487

خوئى، 75، 287

خوارج، 65، 81، 87، 94، 159، 199، 213، 252، 281، 431

خوزستان، 96، 442

خيزران، 328، 361، 368

دار الاماره، 173، 201، 322

دار فضل، 324

داعى، 81، 82، 86، 89، 131، 243، 293، 294، 384، 388، 397، 448

داعى بلاغ، 296

داعى دعات، 296

داعى مأذون، 296

داعى محصور، 296

داعى مطلق، 296

دانشگاه، 19، 20، 465

داود بن سليمان، 201

داوود بن على، 53، 86، 93، 117، 119، 120، 122، 124، 146، 151، 152، 170

دجله، 178، 199، 394، 442

دجيل، 194

درياى احمر، 407

درياى سرخ، 130

دعبل بن على، 267، 269

دعبل خزاعى، 49

دماوند، 96، 290، 341

دمشق، 80، 83، 101، 103، 111، 115، 116، 122، 199، 221، 258، 468، 469

دنيا، 15، 30، 34، 35، 36، 39، 53، 65، 103، 108، 114، 115، 117، 118، 119، 121، 141، 156، 176، 202، 204، 219، 237، 242، 244، 248، 249، 250، 256، 257، 258، 278، 289، 291، 293، 294، 302، 304، 306، 311، 314، 333، 356، 361، 363، 365، 366، 371، 373، 374، 405، 408، 418، 427، 428، 429، 430، 432، 433، 435، 454

دوانيق، 185

دوانيقى، 179، 185

دولت، 20، 34، 57، 61، 78، 79، 80، 90، 93، 94، 96، 101، 102، 103، 108، 112، 113، 114، 115، 117، 119، 121، 122، 124، 127، 128، 130، 132، 134، 136، 144، 145، 146، 147، 150، 152، 155، 156، 158، 162، 170، 172، 180، 197، 198، 204، 213، 216، 218، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 231، 239، 251، 256، 261، 267، 269، 270، 271، 272، 273، 275، 277، 278، 279، 280، 285، 286، 289، 290، 294، 295، 305، 310، 312، 313، 315، 330، 344، 345، 346، 350، 354، 355، 356، 371، 372، 375، 379، 380، 381، 385، 387، 388، 393، 394، 397، 400، 405، 413، 414، 415، 416، 417، 418، 419، 421، 425، 430، 431، 432، 433، 434، 438، 440، 442، 445، 446، 447، 448، 454، 461، 462

ديار بكرى، 77، 287

ديباج، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 410

ديصانى، 292

ديصانيه، 292

ديلم، 261، 327، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 346، 351، 372، 397، 441، 454، 463

دين، 15، 19، 29، 30، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 53، 69، 73، 74، 92، 106، 108، 118، 123، 130، 135، 149، 156، 174، 193، 232، 242، 249، 251، 252، 255، 259، 272، 274، 291، 296، 302، 337، 342، 390، 420، 431، 461

دينار، 48، 93، 164، 187، 307، 318، 324، 340، 362، 372، 373، 385، 408، 424، 425، 426، 446

دينار خزاعى، 324

دينورى، 74، 79، 88، 90، 93، 103، 108، 117، 145، 146، 156، 175، 197، 218، 223، 261، 309، 467

ديوان، 93، 207، 303، 304، 310، 312، 397، 419، 467

ذوا صبح، 278

ص: 488

ذو الاكتاف، 121

ذو الجناحين، 98

ذو الرياستين، 419

ذو الفقار، 187

ذى القربى، 118

ذى حجه، 253

ذى طوى، 325

ذى قعده، 209، 324، 330، 333، 446

رازى، 252، 465، 469

راشد، 355، 356

رافضه، 94

رافضى، 134

راونديه، 101، 122، 227، 442

ربّ، 14، 36

رباح، 166، 167، 168، 171، 172، 173

رباح بن عثمان، 165، 173، 175، 333

ربذه، 168، 177، 246، 247، 248

ربيع الآخر، 405، 452

ربيع الاول، 71

ربيع الثانى، 71، 452

ربيع بن يونس، 178، 210، 211، 246، 274، 275، 298، 300، 311، 347

ربيع حاجب، 47، 249

ربيعه، 30، 31، 101، 230، 267

رجعت، 65، 73، 92، 129، 130، 135، 238، 242

رحبه، 124

رزّام بن رزم، 132

رزّاميه، 132

رسول الله، 24، 29، 38، 39، 64، 106، 182، 186، 228، 257، 269

رشيد، 269، 337، 341، 342، 343، 345، 347، 348، 349، 350، 353، 356، 357، 359، 364، 365، 366، 371، 372، 375، 379، 397، 435

رصافه، 199

رضاميه، 285

رضى، 16، 63، 133، 139، 140، 257، 287، 294، 414، 432، 467

رفاعة بن شداد، 68

رقّه، 365، 425، 438، 451

رمضان، 166، 186، 188، 201، 221، 227، 361، 423، 424

رميله، 46

روان، 388

روح، 19، 35، 40، 75، 130، 133، 204، 285، 346، 375، 447، 448

رودخانه‏اى، 233

رودى، 233، 394

روزه، 73، 130، 188، 320

روميان، 290

رونلدسن، 76، 82، 83، 115، 134، 239، 240، 250، 254، 255، 266، 276، 281، 362، 419، 420، 434، 471

رويان، 341

رويين تن، 87

رى، 26، 49، 96، 172، 176، 179، 205، 219، 290، 341، 419

رياست، 72، 89، 95، 106، 118، 144، 156، 173، 240، 370، 431

زاب، 103، 120

زبيد، 443، 445، 447، 448، 465[1421]

 

زبير، 28، 69، 70، 71، 72، 74، 109، 111، 112، 113، 139، 165، 175، 183، 184، 189، 196، 223، 239، 276، 334، 349، 352، 360

زبير بن عوام، 164، 222، 349، 360

زراره، 57

زكات، 73، 130

زمزم، 400

زنا، 98، 361

زنادقه، 122، 159، 213، 227، 285

زندقه، 97، 98، 213، 311

ص: 489

زنگيان، 431

زوراء، 160، 163، 324

زهد، 35، 92، 115، 156، 242، 278، 302، 362، 404، 450

زهر، 190، 203، 248، 353

زهير بن مسيب، 388

زياد بن ابى زياد، 136، 450

زياد بن ابيه، 267، 446

زياد بن عبد اللّه، 159

زياد بن عبيد اللّه، 163، 166، 190

زيد، 23، 26، 41، 53، 77، 90، 91، 92، 93، 94، 98، 107، 123، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 141، 148، 160، 166، 170، 177، 185، 190، 207، 210، 234، 235، 239، 247، 249، 271، 277، 298، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 372، 391، 392، 395، 399، 415، 420، 448، 449، 450، 469

زيد بن على، 41، 77، 79، 80، 90، 91، 92، 93، 94، 99، 116، 132، 133، 137، 141، 170، 189، 197، 202، 219، 221، 231، 234، 237، 239، 247، 271، 277، 300، 303، 449، 450، 455

زيد بن موسى، 399

زيديه، 64، 92، 127، 128، 132، 133، 134، 136، 138، 139، 141، 142، 153، 202، 207، 234، 239، 240، 251، 286، 297، 300، 301، 312، 315، 344، 380، 390، 448، 451، 455، 456

زين العابدين، 69، 70، 76، 77، 79، 123، 132، 133، 137، 147، 149، 237، 238، 243، 256، 467

زينب، 188، 287، 317، 326، 430

زين عاملى، 64

ساج، 351، 400

ساجور، 437

ساسانى، 86، 121، 434

ساعدى، 69، 123، 467

سامرا، 452، 457

سبائيه، 65

سبأيه، 75، 76، 127، 128، 129

سپاه، 66، 70، 72، 74، 103، 151، 178، 180، 182، 183، 185، 191، 196، 199، 201، 205، 207، 208، 210، 214، 216، 217، 224، 226، 227، 228، 229، 231، 232، 233، 235، 239، 297، 325، 326، 330، 331، 333، 338، 342، 356، 388، 389، 390، 406، 424، 425، 438، 442، 444

سپهسالار، 383، 384

سجاد، 24، 26، 32، 33، 34، 35، 36، 41، 44، 69، 70، 112

سجاده، 103

سرحوب، 137، 450، 455

سرحوبيه، 136، 137

سرخس، 426، 427

سردار، 162، 201، 205، 216، 221، 229، 231، 232، 248، 297، 398، 419، 437، 446، 452، 454

سرزمين، 103، 110، 112، 113، 142، 160، 174، 176، 177، 178، 183، 190، 193، 197، 198، 202، 203، 204، 206، 210، 212، 216، 220، 221، 223، 224، 225، 230، 245، 247، 261، 290، 291، 294، 299، 301، 337، 339، 346، 351، 355، 356، 357، 360، 363، 380، 384، 385، 393، 394، 397، 401، 403، 406، 420، 431، 436، 441، 442، 443، 444، 445، 447، 448

سرّ من رأى، 254، 288

سرى بن منصور، 386

سعيد بن ساجور، 437

سعيد بن مسيّب، 32

سفاح، 26، 86، 115، 117، 119، 122، 132، 150، 157، 158، 245، 297

سفيان، 170، 194، 195، 201، 468

سفيان بن يزيد، 194

سفيان ثورى، 265

سفيانى، 220، 380

سقايت، 106، 107

ص: 490

سقيفه، 66

سقيفه بنى ساعده، 107

سقيفه بنى ساعده، 257

سلاح، 103، 173، 183، 185، 215، 218، 223، 224، 225، 232، 267، 316، 325، 387، 389، 390

سلام بن ابى واصل، 202

سلامه، 114

سلامه بربريه، 181

سلطنت، 103، 170، 264

سلع، 230

سلمان فارسى، 64، 186، 228، 280، 395

سلم بن قتيبه، 179

سلمى، 114

سلميه، 290، 293

سليمان، 71، 117، 138، 139، 140، 143، 145، 149، 161، 187، 190، 201، 204، 208، 211، 233، 248، 280، 322، 325، 326، 330، 331، 338، 356، 388، 391، 420، 446، 453، 466، 468

سليمان بن جرير، 138، 139، 356

سليمان بن حبيب، 99

سليمان بن صرد، 64، 68، 71

سليمان بن عبد الله، 419

سليمان بن عبد الملك، 80، 83، 115، 186

سليمان بن على، 161، 201، 325، 430

سليمان بن كثير، 89، 100

سليمانيه، 138، 140

سم، 203، 219، 249، 250، 353، 356، 365، 408، 427، 428، 429، 432، 435، 437، 457

سمرقند، 55

سميره، 20

سنّت، 13، 20، 64، 91، 92، 119، 122، 128، 141، 235، 254، 266، 274، 281، 301، 303، 307، 323، 326، 368، 387، 420

سند، 55، 163، 176، 194، 219، 266، 442

سندى بن شاهك، 365، 393

سنى، 13، 188، 198، 199، 234، 242، 265، 271، 273، 287، 292، 293، 412

سواد، 193، 206، 293، 386، 442

سودان، 190

سوريه، 442

سومريان، 290

سياه‏جامگان، 204

سيد الأهل، 246، 462

سيد حسن صدر، 280

سيره، 22، 41، 191، 210، 228، 239، 257

سيستان، 442

سيوطى، 108، 238، 263، 299، 316، 349، 367، 412، 413، 415، 420، 421، 430، 442، 456، 467

شاپور بن هرمز ذو الاكتاف، 121

شام، 28، 38، 48، 86، 87، 91، 93، 103، 114، 179، 193، 196، 197، 198، 199، 210، 216، 221، 223، 224، 225، 290، 291، 294، 299، 380، 383، 393

شبلنجى، 247، 248، 249، 266

شبيب بن قحطبة، 89

شبيخون، 232، 324، 390

شجاعت، 92، 156، 173، 187، 193، 213، 277، 359، 386، 415، 454

شجره، 229، 407

شحر، 447

شراب، 30، 287، 340، 344

شرباصى، 272، 273، 465

شرطه، 451

شعبان، 426

شعرا، 30، 122، 262، 263، 267، 269، 292، 341، 346، 369، 415، 424

شعرانى، 160، 362

شعوبيت، 268

شفاعت، 258، 305، 327، 389، 426

شماخ، 356

شميطيه، 404

ص: 491

شورا، 139، 257

شوش، 396

شهادت، 20، 27، 28، 42، 50، 58، 65، 66، 67، 69، 70، 71، 76، 77، 93، 112، 129، 170، 203، 209، 219، 235، 251، 265، 269، 326، 342، 345، 365، 408، 457، 461، 462

شهرستانى، 63، 64، 73، 74، 76، 91، 93، 94، 98، 127، 128، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 252، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 292، 363، 403، 404، 450، 455، 467

شهيد، 95، 110، 188، 204، 209، 216، 251، 277، 288، 327، 347

شهيد فخ، 53، 250، 347

شيخ خضرى، 421

شيخ مفيد، 73، 76، 251، 254

شيطان، 54

شيعه، 13، 14، 15، 16، 19، 20، 27، 47، 49، 51، 57، 63، 64، 66، 67، 68، 69، 70، 76، 77، 78، 79، 82، 86، 87، 92، 102، 117، 123، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 138، 139، 145، 146، 148، 155، 190، 200، 220، 221، 238، 242، 249، 250، 251، 252، 254، 255، 259، 261، 262، 264، 266، 270، 271، 274، 276، 277، 279، 281، 288، 291، 292، 293، 294، 297، 300، 305، 309، 315، 322، 334، 361، 362، 363، 369، 370، 373، 379، 380، 389، 397، 400، 404، 412، 417، 434، 438، 440، 441، 442، 446، 449، 454، 456، 460، 461، 462، 463

صاحب الزمان، 129

صاحب أربعاء، 267

صاحب فخرى، 143، 156، 173، 242، 262، 310، 311، 312، 317، 327، 329، 350، 365، 375، 405، 410، 413، 415، 423، 425، 427، 454، 458

صالح بن على، 157، 160، 241

صالحيه، 139، 141

صباح كندى، 439

صبحى، 66، 68، 76، 238، 255، 256، 287، 289، 370، 435، 465

صحابى، 59، 107، 186، 279، 280

صدوق، 24، 50، 363، 429، 465، 466

صعده، 444، 448

صفا، 233، 392، 393

صفر، 93، 303

صفين، 66، 108، 210

صلح، 20، 24، 88، 199، 380

صليب، 396

صنعا، 66، 448

طائف، 112، 113، 165، 178، 226

طالبيان، 328، 329، 419، 446

طالقان، 138، 451، 454، 455

طاهر بن حسين، 383، 420، 425، 431، 437، 438

طبرستان، 108، 172، 176، 219، 341، 420، 454

طبرى، 68، 70، 72، 74، 82، 85، 87، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 96، 97، 101، 102، 106، 107، 111، 119، 120، 144، 145، 146، 147، 150، 151، 159، 160، 162، 163، 164، 166، 167، 168، 169، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 194، 195، 197، 198، 199، 200، 201، 202، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 214، 216، 217، 218، 221، 222، 224، 227، 228، 229، 230، 232، 233، 263، 265، 273، 297، 298، 229، 300، 302، 305، 306، 311، 312، 313، 314، 318، 319، 320، 322، 323، 324، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 338، 340، 341، 342، 343، 345، 346، 349، 351، 352، 353، 359، 361، 374، 380، 383، 384، 386، 387، 388، 389، 390، 392، 393، 394، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 402، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 411،

ص: 492

412، 416، 417، 418، 421، 424، 425، 426، 427، 432، 434، 436، 437، 438، 439، 442، 444، 445، 446، 451، 452، 453، 454، 455، 456، 463، 467

طعن، 141، 257، 276

طغيان، 36، 167، 174، 295

طلحه، 31، 139، 165، 233، 276

طلحة بن عبيد الله، 70، 164، 222

طواف، 31، 32، 393، 396

طوس، 427

طوسى، 254، 468

طه حسين، 66، 67، 268، 270، 467

ظالم، 257، 259، 277

عارف تامر، 291، 292، 295، 296

عالمى، 264

عاملى، 14، 23، 64، 66، 142، 255، 256، 462، 468

عايشه، 139، 239، 360

عايشه بنت طلحه، 31

عباد بن عوام، 203

عبادت، 69، 103، 112، 156، 291، 362، 384، 450

عبادة بن عوام، 211

عباس بن حسن، 300، 304، 338

عباس بن عبد المطلب، 70، 84، 105، 108، 121، 131، 169، 182، 241، 269

عباس بن عثمان، 173

عباس بن محمد، 325، 342، 359، 391

عباس بن موسى، 438، 439

عباسيان، 77، 78، 79، 80، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 94، 96، 97، 98، 99، 100، 103، 108، 109، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 122، 123، 135، 137، 141، 143، 144، 145، 146، 149، 151، 155، 164، 176، 178، 179، 182، 188، 189، 190، 200، 204، 205، 213، 218، 219، 220، 222، 226، 227، 231، 240، 241، 242، 245، 250، 257، 261، 262، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 273، 275، 276، 281، 290، 294، 297، 298، 300، 309، 314، 320، 326، 328، 330، 331، 339، 341، 343، 344، 346، 347، 351، 352، 355، 356، 360، 366، 367، 369، 370، 371، 375، 385، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 395، 396، 397، 398، 399، 402، 407، 409، 414، 416، 420، 421، 424، 428، 430، 433، 434، 438، 439، 442، 446، 451، 453، 460

عباسيه، 121، 131

عبد الحليم جندى، 276

عبد الحميد بن جعفر، 172، 185، 212

عبد الرحمن بن احمد، 415، 441، 445

عبد الصمد بن على، 342

عبد العزيز بن عبد المطلب، 164

عبد العزيز سيد الأهل، 244

عبد الله، 28، 29، 70، 77، 78، 95، 96، 97، 98، 101، 103، 106، 108، 109، 111، 113، 114، 115، 116، 124، 125، 126، 128، 131، 141، 149، 155، 156، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 169، 170، 171، 175، 176، 179، 185، 193، 209، 211، 212، 219، 221، 226، 228، 240، 241، 242، 243، 244، 247، 248، 249، 265، 273، 278، 287، 288، 289، 292، 294، 295، 301، 319، 320، 321، 322، 323، 326، 329، 334، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 359، 360، 361، 363، 368، 372، 373، 374، 380، 384، 404، 408، 416، 420، 442، 443، 446، 451، 454، 455، 463، 468، 469

عبد الله افطح، 403، 404

عبد الله بن افطس، 359

عبد الله بن جعفر، 109، 111، 113، 131، 175، 176، 188، 190، 322، 361، 391

عبد الله بن حارثه، 96، 103

عبد الله بن حسن، 84، 124، 125، 126، 133، 135، 136، 137، 148، 149، 151، 155، 157، 158، 159،

ص: 493

160، 161، 163، 166، 169، 171، 172، 177، 183، 194، 198، 211، 215، 217، 220، 221، 241، 242، 243، 244، 246، 248، 257، 265، 273، 277، 286، 301، 311، 317، 319، 320، 322، 326، 328، 337، 339، 359، 360، 373، 374، 396، 455

عبد الله بن حنظله، 28

عبد الله بن ربيع، 189

عبد الله بن زبير، 69، 72، 109، 111، 112، 113، 165، 175، 184، 223، 239، 334، 349، 360

عبد الله بن سبأ، 65، 128، 129

عبد الله بن سعد، 68، 157

عبد الله بن طاهر، 420، 451، 452، 454، 455

عبد الله بن عباس، 81، 101، 108، 109، 111، 112، 113، 116، 349، 420

عبد الله بن عطاء، 189

عبد الله بن على، 156، 159، 161، 179، 181، 183، 213، 214، 224، 227، 338، 361

عبد الله بن عمرو، 131، 169، 221، 285

عبد الله بن محمد، 120، 294، 441، 445، 465

عبد الله بن مصعب، 349، 360، 442

عبد الله بن معاويه، 80، 86، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 219

عبد الله بن ميمون، 293، 294

عبد الله بن وال، 68

عبد الله خرسندى، 148

عبد الله رضى، 294، 414

عبد الله مأمون، 379، 408

عبد الله محض، 147، 148، 149، 158

عبد المطلب، 70، 84، 105، 106، 108، 121، 123، 131، 164، 169، 182، 241، 269

عبد الملك، 28، 29، 33، 34، 38، 43، 50، 51، 52، 80، 83، 88، 89، 93، 95، 96، 113، 114، 115، 116، 175، 186، 239، 271، 447

عبد الملك بن مروان، 239، 271، 334

عبد الواحد بن زياد، 207

عبد الوهاب شعرانى، 362

عبد ربه بن علقمه، 354

عبد مناف، 99

عبدوس بن عبد الصمد، 389

عبور، 46، 51، 228، 253، 401

عبيد الله بن زياد، 70، 72، 111

عبيد الله بن عمر، 172

عترت، 253

عثمان، 65، 66، 68، 100، 107، 108، 139، 140، 165، 166، 167، 169، 173، 175، 182، 221، 257، 274، 279، 333، 344، 420

عثمانى، 87، 199، 231، 299

عجليه، 287

عجم، 43، 183، 369، 402، 451

عدل، 24، 74، 88، 129، 130، 135، 138، 171، 257، 278، 323، 418، 450، 455، 456

عدن، 55، 163، 194، 447

عذيب، 200

عراق، 26، 28، 50، 70، 71، 72، 74، 76، 81، 87، 89، 90، 91، 92، 96، 98، 110، 111، 113، 127، 149، 151، 159، 160، 163، 165، 172، 175، 177، 178، 193، 210، 213، 221، 223، 224، 225، 239، 242، 245، 246، 247، 249، 258، 272، 288، 291، 293، 299، 333، 356، 364، 369، 384، 386، 387، 393، 394، 398، 406، 419، 420، 421، 424، 431، 436، 437، 465، 470

عرب، 19، 43، 83، 87، 100، 101، 115، 119، 122، 129، 145، 165، 183، 195، 197، 201، 228، 230، 268، 325، 368، 369، 373، 375، 379، 402، 418، 434، 437، 446، 451

عربيّت، 213

عرفات، 42، 44

عرفان، 462

عرفه، 44

عصبيت، 230، 233، 234، 256

ص: 494

عصمت، 22، 92، 127، 134، 254، 255

عطّار، 294

عطريف بن عطا، 442

عقيده، 15، 16، 20، 67، 83، 92، 121، 129، 140، 225، 242، 250، 252، 254، 255، 257، 259، 292، 339، 368، 386، 427، 435، 450، 461

عقيل بن ابى طالب، 182

عك، 445

عك بن ديث، 445

عكرمه، 38، 89

علامه شوشترى، 33

علم، 14، 17، 22، 24، 58، 66، 69، 73، 77، 80، 109، 114، 115، 123، 133، 138، 144، 149، 156، 173، 193، 215، 237، 238، 239، 240، 242، 244، 249، 252، 254، 255، 262، 263، 264، 265، 272، 278، 280، 293، 302، 317، 359، 397، 422، 423، 432، 450، 457، 461، 462، 465، 470، 471

علويان، 13، 80، 83، 84، 85، 86، 88، 89، 90، 96، 99، 108، 109، 110، 113، 115، 118، 119، 120، 123، 124، 125، 126، 127، 132، 135، 143، 145، 146، 147، 149، 150، 151، 152، 156، 160، 162، 163، 166، 170، 177، 191، 213، 219، 220، 221، 222، 242، 243، 245، 248، 249، 250، 259، 261، 262، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 278، 279، 281، 285، 289، 298، 299، 305، 310، 313، 314، 315، 316، 319، 320، 322، 328، 329، 330، 338، 345، 346، 347، 348، 351، 357، 359، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 371، 374، 375، 380، 381، 383، 384، 386، 391، 393، 395، 398، 401، 405، 406، 407، 408، 409، 412، 413، 414، 415، 416، 419، 420، 421، 422، 424، 428، 430، 432، 433، 434، 436، 438، 439، 446، 447، 451، 454، 457، 460

على، 13، 14، 23، 25، 26، 29، 30، 39، 41، 44، 46، 49، 51، 53، 54، 56، 57، 58، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 71، 72، 75، 76، 77، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 97، 99، 100، 101، 103، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 116، 117، 118، 119، 120، 122، 123، 124، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 143، 144، 145، 146، 147، 151، 152، 156، 157، 159، 160، 161، 163، 164، 165، 169، 170، 172، 174، 176، 177، 179، 180، 181، 182، 183، 188، 189، 191، 196، 197، 198، 199، 201، 202، 210، 213، 214، 215، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 227، 231، 234، 237، 238، 239، 241، 244، 245، 247، 250، 251، 252، 253، 254، 257، 261، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 274، 276، 277، 279، 280، 281، 286، 287، 288، 289، 292، 300، 303، 304، 305، 306، 307، 313، 315، 317، 318، 319، 320، 331، 332، 333، 337، 338، 342، 346، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 342، 346، 347، 348، 352، 354، 359، 360، 361، 362، 363، 366، 367، 380، 381، 384، 387، 390، 391، 395، 396، 398، 399، 402، 403، 405، 406، 408، 409، 410، 411، 412، 413، 414، 419، 420، 421، 422، 423، 424، 425، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 433، 434، 435، 436، 437، 438، 441، 443، 444، 445، 446، 447، 448، 449، 450، 455، 457، 463، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471

على اصغر، 76، 466

على اكبر، 24، 36، 76

على الرضا، 418، 422، 423، 428

على بن ابى سعيد، 426

على بن ابيطالب، 165

على بن الحسين، 39، 123

على بن جعفر، 392

على بن حجّاج، 341

ص: 495

على بن حسين الاصغر، 76

على بن عباس، 305

على بن عبيد الله، 384، 387، 391، 398

على بن عقبه، 53

على بن محمد، 177، 285، 288، 410، 433، 440، 441، 465

على بن موسى، 49، 50، 325، 427، 428، 444

على سامى، 64، 129

عمار بن ياسر، 64، 259

عمّال، 215

عمامه، 411، 424، 452

عمان، 442

عمر، 22، 64، 65، 76، 87، 88، 90، 92، 97، 107، 109، 122، 125، 134، 138، 139، 141، 148، 151، 170، 172، 175، 182، 189، 238، 240، 249، 257، 258، 265، 268، 272، 273، 274، 278، 279، 316، 319، 321، 322، 337، 338، 344، 353، 362، 416، 420، 422، 441، 445، 447، 449، 455، 457

عمر بن ابراهيم، 443

عمر بن ابى ربيعه، 30، 31

عمر بن خطاب، 94، 107، 134، 189، 196، 238، 266، 268، 319، 321

عمر بن زين العابدين، 149، 243

عمر بن سلام، 319

عمر بن عبد العزيز، 88، 89، 189، 278، 321، 322، 323، 329، 338

عمرو بن ابى المقدام، 44

عمرو بن شداد، 212

عمرو بن عاص، 108، 455

عمرو بن عثمان، 167، 169، 221

عمرو عاص، 446

عمره، 113

عهد، 64، 89، 92، 95، 107، 108، 116، 126، 165، 186، 226، 254، 298، 300، 342، 347، 348، 352، 391، 411، 412، 423، 471

عيد فطر، 203، 453

عيد نوروز، 360، 453

عيسى، 86، 120، 141، 182، 184، 185، 188، 189، 190، 202، 205، 206، 207، 208، 210، 221، 227، 229، 234، 242، 297، 301، 302، 303، 304، 319، 320، 327، 328، 342، 372، 381، 388، 391، 392، 424، 444، 445، 450

عيسى بن جعفر، 364

عيسى بن زيد، 141، 202، 207، 234، 235، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 372، 407

عيسى بن عبد اللّه، 96

عيسى بن مريم، 65

عيسى بن موسى، 176، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 211، 216، 217، 227، 230، 235، 248، 287، 297، 298، 302، 317

عين ابى زياد، 248

غار ثور، 291

غاصب، 54، 255، 257، 330

غالى، 287

غزوه، 106، 107، 316

غسان بن ابى الفرج، 437

غسان بن فرج، 396

غصب، 59، 105، 118، 119، 121، 123، 135، 137، 157، 218، 268، 270، 366، 385، 429، 433، 434، 460

غفار، 178، 186

غلات، 75، 128، 224، 396، 425

غلو، 129، 242، 245، 287، 292، 404

غيب، 244، 249

غيبت صغرى، 22، 27

فارس، 44، 96، 101، 168، 170، 176، 193، 201، 202، 212، 220، 227، 231، 291، 293، 330، 383، 419، 442، 446، 471

فاطمه، 52، 133، 164، 181، 188، 196، 221، 237،

ص: 496

252، 289، 314، 405

فاطمه بنت الحسين، 76

فاطميان، 20، 220، 293

فان فلوتن، 82، 83، 89، 471

فتوا، 140، 175، 203، 267، 271، 274، 275، 280

فخ، 53، 250، 315، 325، 326، 337، 338، 339، 347، 355، 359، 463

فخرى، 86، 101، 102، 143، 145، 156، 173، 242، 262، 310، 311، 312، 317، 327، 329، 350، 364، 365، 375، 405، 410، 413، 415، 423، 425، 427، 456، 458

فدك، 55، 56

فرات، 103، 121، 365، 401

فرزدق، 30، 51، 292

فرع، 189، 248، 369

فرعون، 174، 180، 259

فرقه بيانيه، 132

فرمانرواى، 206

فرهنگ، 19، 49، 57، 101، 263، 463

فريد رفاعى، 263

فسق، 139، 167، 415

فضاله، 348

فضل، 85، 107، 156، 160، 170، 173، 265، 310، 313، 324، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 347، 365، 368، 371، 372، 375، 381، 383، 387، 388، 393، 394، 400، 401، 406، 411، 415، 418، 419، 420، 421، 423، 424، 425، 426، 427، 432، 434، 435، 437، 448، 469

فضل بن ربيع، 47، 246، 365، 373، 379، 381، 415، 418

فضل بن محمد، 439

فضل بن يحيى، 339، 341، 342، 343، 345، 347، 365، 368

فقه، 141، 175، 215، 238، 263، 264، 266، 272، 273، 277، 306، 370، 431، 450، 461، 462، 467

فقها، 38، 63، 64، 66، 203، 211، 263، 277، 337، 342، 352، 365، 373، 435، 449، 450

فقيه، 139، 211، 273، 299، 355، 450

فيد، 185

فيض بن ابى صالح، 314

فيليپ، 67، 122، 286، 373، 471

فى‏ء، 91، 344، 429

قائم، 156، 290

قادسيه، 200، 395

قاسطين، 251

قاسم بن اسحاق، 176

قاسم بن محمد، 237، 239، 465

قاصد، 148، 149

قاضى، 164، 277، 352، 407، 410

قاضى عياض، 279

قاهره، 20، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471

قبر، 16، 36، 238، 245، 288، 351، 364، 408، 427

قبله، 232

قبيله، 106، 125، 177، 226، 294، 445

قثم، 108، 420

قثم بن عباس، 107

قدسى، 264، 286

قرآن كريم، 20، 67، 109، 252، 254، 256، 262

قراطيس، 456

قرّاء، 29، 263

قرمطيان، 291

قريش، 31، 43، 75، 95، 106، 107، 113، 165، 185، 226، 281، 288، 291، 366، 407، 410، 457

قصر، 72، 113، 120، 121، 124، 125، 201، 348، 360، 387، 388، 434

قصر الضرتين، 387

قصرى، 113، 343، 348

قصيده‏اى، 122، 268

قضاوت، 242، 272، 275، 276، 277، 431

ص: 497

قطعيه، 288

قلعه، 195، 221

قلنسوه، 407

قم، 23، 26، 36، 53، 288

قومس، 96، 341

قيام، 19، 20، 23، 24، 28، 40، 41، 56، 57، 58، 71، 74، 79، 80، 81، 90، 92، 93، 94، 96، 97، 100، 103، 105، 111، 113، 115، 116، 118، 119، 122، 124، 128، 132، 133، 136، 137، 138، 140، 145، 150، 151، 155، 168، 171، 172، 173، 174، 176، 178، 180، 181، 182، 183، 189، 190، 191، 193، 195، 196، 198، 199، 201، 202، 203، 204، 205، 212، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 225، 227، 231، 239، 241، 247، 256، 257، 261، 265، 275، 278، 279، 280، 286، 289، 297، 303، 304، 305، 306، 315، 317، 319، 324، 325، 326، 328، 329، 330، 331، 333، 334، 337، 339، 340، 344، 345، 347، 350، 351، 354، 363، 366، 368، 369، 372، 380، 381، 383، 384، 386، 387، 388، 395، 397، 398، 401، 402، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 416، 418، 420، 431، 433، 436، 438، 440، 441، 442، 443، 444، 445، 451، 452، 454، 455، 457، 460، 461، 463

قيس، 186، 465

قيس بن سعد، 64

كاظم، 286، 288، 306، 361، 362، 363، 418، 438

كافر، 137، 138، 242، 251، 450

كايتانى، 129

كتابخانه، 20، 213، 465

كثير، 51، 52، 54، 89، 100، 109، 110، 132، 140، 165، 179، 197، 257، 258، 311، 339، 343، 372، 373، 421، 425، 434، 437، 469

كثير النوى، 140

كثير بن اسماعيل، 140

كثير بن حصين، 189

كثير عزه، 292

كربلا، 26، 27، 28، 38، 65، 67، 70، 71، 75، 76، 77، 110، 133، 262، 462، 465، 470

كرخ، 365، 442

كردعلى، 64

كرمان، 212

كسرى، 434

كعبه، 70، 106، 184، 223، 239، 299، 399، 400، 408، 417

كفر، 129، 182، 251، 259

كلشف، 177

كلينى، 24، 76، 77، 123، 238، 242، 244، 246، 255، 259، 264، 291، 412، 431، 432، 462، 465

كميت اسدى، 51

كميت بن زيد، 148

كناسه، 59

كنده، 399، 400، 447

كوراء، 445

كوفه، 28، 45، 59، 64، 67، 70، 72، 77، 81، 82، 86، 87، 90، 91، 93، 94، 96، 97، 100، 103، 110، 117، 118، 120، 121، 122، 133، 144، 146، 147، 149، 163، 166، 169، 170، 178، 179، 188، 189، 194، 196، 197، 198، 199، 200، 203، 204، 205، 207، 208، 210، 211، 216، 217، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 231، 246، 249، 272، 274، 275، 276، 287، 293، 302، 303، 304، 305، 322، 383، 386، 387، 388، 389، 390، 392، 394، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 436، 437، 438، 439، 440، 442، 443، 449، 450، 454، 455

كوم، 401

كهلانى، 445

كيسانيه، 74، 75، 76، 77، 81، 82، 127، 128، 130، 132، 134، 135، 285

گذرگاه، 229

گرگان، 341

ص: 498

گلدزيهر، 65، 68، 262، 292، 461، 471

گناه، 68، 150، 232، 254، 420

گنبد سبز، 174

لحج، 447

لعن، 59، 259، 365

ليثى، 16، 101، 135، 250، 345، 368، 420

مارقين، 87، 251

ماريه، 431

مالك، 175، 189، 261، 265، 266، 274، 278، 279، 280، 352، 469

مالك اشتر، 66

مالك بن انس، 16، 175، 203، 212، 266، 271، 278، 339

ماليات، 34

مانوى، 292

ماوراء النهر، 44

ماوردى، 371، 469

ماهين، 96

مأموم، 140

مأمون، 27، 48، 50، 261، 263، 265، 269، 310، 369، 377، 379، 380، 381، 383، 384، 387، 393، 394، 395، 396، 397، 399، 400، 401، 405، 406، 408، 411، 412، 413، 414، 415، 416، 417، 418، 419، 420، 421، 422، 423، 424، 425، 426، 427، 428، 429، 430، 431، 432، 433، 434، 435، 436، 437، 438، 439، 440، 443، 444، 445، 446، 447، 451، 454، 455، 456، 457

مأمون عباسى، 288، 403

مبارك تركى، 324، 327

مباركيه، 294

مبيّضه، 324

متوكل، 51، 177، 454، 457، 458

مثنى بن حجاج، 341

مجلسى، 25، 27، 32، 130، 253، 277، 353، 360، 363، 432، 453، 469

مجوس، 266، 267، 292

مجوسيه، 292

محرم، 67، 81، 103، 114، 312، 330، 395

محمد، 13، 14، 23، 24، 26، 33، 44، 45، 46، 57، 70، 74، 77، 85، 95، 100، 102، 103، 114، 115، 117، 120، 124، 126، 129، 132، 133، 135، 137، 138، 144، 147، 148، 149، 151، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 169، 171، 172، 173، 174، 176، 177، 178، 179، 181، 185، 186، 187، 188، 193، 195، 197، 198، 201، 202، 203، 204، 208، 210، 211، 212، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 221، 222، 223، 224، 225، 227، 228، 229، 233، 234، 237، 239، 240، 241، 244، 246، 254، 258، 264، 267، 272، 275، 277، 278، 285، 287، 288، 290، 292، 293، 294، 297، 300، 301، 309، 319، 320، 321، 323، 325، 327، 328، 342، 352، 359، 361، 363، 385، 386، 387، 390، 391، 392، 393، 395، 396، 398، 399، 400، 403، 404، 405، 406، 407، 408، 409، 410، 415، 416، 420، 424، 431، 433، 436، 439، 440، 441، 442، 443، 444، 445، 447، 450، 451، 452، 453، 455، 462، 465، 466، 467، 468، 469، 470، 471

محمد الحسين، 254

محمد امين، 363، 373، 379، 381، 408، 415، 416

محمد أبو زهرة، 240

محمد باقر، 51، 77، 123، 137، 239، 277، 418، 469

محمد باقر مجلسى، 25، 27، 253

محمد بن ابراهيم، 169، 342، 383، 384، 385، 386، 387، 388، 390، 391، 398، 405، 441، 443، 444، 446

محمد بن ابى بكر، 237

محمد بن ابى زينب، 287

محمد بن ابى سيره، 191

محمد بن اسحاق، 470

ص: 499

محمد بن اسماعيل، 290، 294

محمد بن اشعث، 205، 363، 373

محمد بن حنفيه، 69، 70، 74، 75، 76، 77، 79، 80، 82، 84، 112، 113، 119، 130، 131، 133، 135، 165، 285، 349، 468

محمد بن خالد، 164

محمد بن خالد قسرى، 166، 175

محمد بن زيد، 185، 300، 391، 392، 395، 415، 469

محمد بن سليمان، 325، 326، 330، 338، 391

محمد بن شهاب، 32، 58

محمد بن طلحة، 255

محمد بن عبد الرحمن، 148

محمد بن عبد الله، 84، 137، 155، 156، 162، 171، 183، 196، 221، 241، 244، 248، 319، 326، 361، 420، 455

محمد بن عجلان، 175

محمد بن على، 44، 70، 75، 77، 79، 81، 82، 83، 84، 85، 87، 88، 89، 92، 95، 99، 100، 103، 111، 113، 114، 116، 119، 131، 132، 143، 145، 157، 170، 241، 261، 322، 360، 361، 391، 399، 403، 424، 441، 444، 445، 465، 467

محمد بن عمران، 191

محمد بن قاسم، 138، 449، 450، 451، 452، 453، 454، 455، 456

محمد بن مسلم، 400

محمد تقى، 288، 469

محمد جواد، 470

محمد حسين مظفرى، 64، 177، 245، 418، 435

محمد ديباج، 403، 404، 405، 406، 407، 409، 410

محمد رضا مظفر، 242، 251، 259، 462

محمد قائم، 288

محمد كاظمى قزوينى، 252

محمد مهدى، 182

مختار، 13، 20، 28، 69، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 90، 113، 130، 135، 165

مختار بن ابو عبيد، 197

مختار ثقفى، 71، 138، 165، 221، 287

مختار ليثى، 16

مخول بن ابراهيم، 354

مدائن، 96، 193، 194

مداين، 68

مدينه، 28، 29، 30، 31، 33، 37، 45، 46، 48، 49، 55، 59، 69، 77، 87، 91، 103، 107، 109، 126، 127، 132، 148، 157، 159، 160، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 177، 178، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 193، 196، 198، 203، 205، 210، 211، 212، 214، 216، 217، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 230، 237، 239، 242، 243، 244، 246، 247، 248، 249، 258، 265، 278، 279، 280، 299، 300، 305، 306، 307، 318، 319، 320، 321، 322، 323، 324، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 337، 338، 352، 355، 359، 360، 361، 362، 364، 369، 384، 386، 391، 395، 398، 406، 407، 422، 431، 432، 449، 462

مراجل، 418

مرتضى، 254

مرجئه، 87

مرقونى، 292

مرگ، 73، 80، 81، 83، 90، 116، 121، 125، 130، 138، 139، 144، 146، 161، 167، 187، 202، 204، 247، 250، 251، 265، 286، 288، 293، 304، 317، 328، 332، 356، 365، 372، 374، 390، 391، 408، 409، 427، 432، 455، 456، 457

مرو، 384، 400، 408، 415، 420، 422، 439، 445، 451

مروان بن ابى حفصه، 52، 270، 343

مروان بن حكم، 97، 113

مروان بن محمد، 95، 102، 103، 117، 120، 144،

ص: 500

147، 219، 240، 272

مروج الذهب، 68، 122، 146، 156، 165، 170، 183، 196، 202، 210، 227، 235، 239، 244، 262، 268، 269، 273، 351، 406، 440، 457، 470

مروه، 393

مزدكى، 292

مزينه، 177، 178، 186

مساوات، 91

مستجيب، 296

مستشرق، 65، 98، 254، 281، 362

مستعين، 455، 457

مسجد، 107، 120، 157، 163، 187، 188، 319، 320، 322، 323، 331، 400

مسجد الحرام، 106، 113، 157، 299، 400، 410

مسرور كبير، 453

مسعودى، 67، 68، 69، 70، 71، 74، 81، 93، 106، 108، 112، 121، 122، 141، 144، 145، 146، 148، 149، 150، 156، 165، 169، 170، 171، 172، 176، 178، 183، 196، 202، 210، 212، 218، 219، 223، 227، 235، 239، 243، 244، 250، 263، 265، 268، 269، 273، 298، 301، 316، 325، 326، 327، 330، 345، 349، 350، 351، 353، 359، 365، 396، 404، 405، 406، 415، 416، 417، 422، 424، 427، 440، 442، 450، 454، 457، 470

مسلم، 16، 42، 97، 100، 101، 135، 139، 165، 166، 196، 205، 238، 266، 325، 331، 341، 368، 400، 469

مسلم بن جندب، 319

مسلم بن عقبه، 28، 29، 165، 183، 239

مسلم بن قتيبه، 205

مسوّده، 26، 324

مسيح، 281

مشبّهه، 128

مشرك، 232

مشروع، 85، 271، 274، 330

مشروعيت، 82، 134، 274، 275

مشعر، 42

مصر، 13، 86، 172، 176، 177، 179، 185، 193، 196، 197، 198، 213، 214، 219، 220، 224، 225، 285، 290، 313، 355، 367، 431، 442، 455، 467، 469

مصعب، 28، 74، 177، 345، 349، 350، 351، 360، 442

مصعب بن زبير، 28، 74، 165

مصلحت، 136، 185، 186، 214، 215، 253، 387

مضاء، 195

مضر، 101، 230، 365

مضريان، 380، 442

مظالم، 91، 298

مظفرى، 64، 177، 245، 361، 369، 413، 418، 435، 438، 470

معاذ بن مسلم، 325

معارف، 23، 33، 35، 36، 37، 38، 43، 44، 264، 462

معاويه، 66، 68، 71، 80، 86، 87، 93، 95، 96، 97، 98، 99، 101، 109، 110، 111، 112، 113، 122، 136، 165، 183، 188، 190، 201، 219، 223، 239، 311، 312، 446

معاوية بن ابى سفيان، 66، 88، 109، 197، 380

معاوية بن يسار، 311

معبد، 108[1422]

 

معتزله، 23، 87، 94، 133، 202، 237، 252، 293، 432، 450، 456

معتصم، 138، 261، 269، 429، 432، 449، 452، 453، 454، 455، 456، 457

معرفت، 238، 242، 264، 463

معصوم، 22، 254، 264

معلى، 53، 54، 471

معلى بن خنيس، 53، 54

معمريه، 287

ص: 501

معن بن زائد، 227

مغرب، 172، 173، 176، 219، 220، 261، 269، 290، 294، 295، 345، 355، 356، 357، 363، 383، 448

مغيره، 195، 205، 206

مغيرة بن شعبه، 446

مفضل ضبى، 263

مفضليه، 287

مقبره، 189

مقداد، 64، 65

مقدسى، 87، 145، 159

مقريزى، 172، 177، 220، 293، 294، 455، 470

مكاسر، 296

مكه، 28، 30، 31، 33، 42، 70، 86، 87، 105، 107، 108، 112، 113، 127، 159، 165، 176، 184، 188، 189، 190، 191، 223، 226، 229، 239، 274، 298، 299، 315، 324، 325، 326، 328، 329، 333، 334، 349، 369، 391، 392، 393، 399، 406، 407، 408، 409، 410، 420، 438، 443، 445، 463

ملطى، 65، 129، 470

منبر، 59، 88، 117، 119، 120، 122، 166، 167، 168، 170، 174، 203، 299، 322، 323، 395، 407، 409

منتظر، 56، 57، 131، 150، 171، 172، 217، 227، 249، 288، 379، 381، 393، 457

منتظرين، 131

منزلت، 93، 98، 144، 170، 210، 245، 345، 372، 414

منصور، 26، 30، 41، 43، 46، 47، 55، 85، 86، 96، 99، 100، 103، 114، 115، 117، 120، 124، 127، 128، 133، 135، 136، 138، 146، 150، 151، 153، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 168، 169، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 188، 189، 190، 193، 194، 196، 197، 198، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 211، 212، 213، 214، 215، 216، 217، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 230، 231، 234، 237، 238، 241، 242، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 251، 256، 261، 262، 265، 268، 269، 272، 273، 274، 275، 276، 278، 279، 280، 285، 287، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 305، 307، 310، 311، 317، 327، 328، 329، 337، 350، 352، 355، 362، 364، 367، 371، 386، 388، 396، 407، 415، 416، 433، 438، 442، 450

منصور بن مهدى، 394، 395، 421

منصور عباسى، 26، 136، 305، 395، 397

منصور نمرى، 369

منكر، 92، 119، 138، 246، 251، 280، 291، 326، 387، 426، 431، 453

منى، 41، 42، 321، 329

موالى، 69، 73، 74، 80، 87، 151، 219، 310، 319، 324، 331، 355، 356، 447، 462

موريان، 310

موسويه، 286

موسى، 47، 48، 49، 50، 51، 55، 56، 114، 172، 176، 180، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 211، 216، 217، 219، 227، 230، 233، 235، 247، 248، 253، 286، 287، 288، 289، 297، 298، 300، 302، 306، 307، 315، 317، 325، 326، 327، 328، 332، 359، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367، 369، 370، 373، 380، 384، 388، 392، 399، 403، 404، 406، 418، 422، 425، 427، 428، 433، 435، 436، 438، 439، 440، 441، 443، 444، 457، 465، 470

موسى بن جعفر، 47، 48، 49، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 375، 391

موسى بن عبد الله، 176

موسى بن عيسى، 325، 327، 328، 342

موسى بن يحيى، 372

ص: 502

موسى كاظم، 286، 288، 418، 438

موسى هادى، 298، 315، 316، 317

موصل، 194، 383، 407، 442

موفق مكى، 271، 272، 274، 276، 278

مهاجر، 101

مهدويت، 65، 92، 135، 138

مهدى، 14، 47، 135، 141، 149، 156، 157، 158، 161، 163، 171، 190، 205، 211، 241، 246، 250، 261، 263، 268، 277، 283، 290، 294، 295، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 310، 311، 312، 313، 314، 316، 317، 318، 319، 330، 337، 338، 356، 361، 362، 369، 371، 372، 394، 395، 397، 399، 405، 409، 411، 415، 416، 421، 425، 429، 434، 436، 437، 438، 440، 442، 445، 454

مهراس، 123

مهينه، 178

ميمون، 292، 293، 294، 406، 410

ميمون قدّاح، 292، 293، 294

مؤتم الاشبال، 302

مؤتمن، 417

ناصر، 294

نافع بن ثابت، 223

ناكثين، 251

نايب، 290، 296، 424

نبوّت، 24، 29، 255، 287، 293، 462

نبىّ، 24، 25، 138، 255، 264، 323، 450

نجف، 24، 48، 245، 467، 470، 471

نخيله، 68

نسا، 451، 452

نسخ، 73، 74، 242

نشار، 64، 67، 77، 129، 131، 133، 135، 136، 138، 139، 141، 231، 234، 235، 240، 294، 306، 345، 370، 414، 468

نص، 63، 76، 92، 135، 137، 252، 350، 422، 450

نصر بجلى، 392

نصر بن ثابت، 383

نصر بن سيار، 311

نصر بن شبيب، 384، 386، 398

نصر بن شيث، 401، 418، 431، 451، 455

نصيب، 30، 51

نعمان بن ثابت، 271

نعيم بن خازم، 434

نفس زكيه، 84، 85، 92، 124، 126، 128، 135، 136، 138، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 162، 163، 164، 165، 167، 168، 169، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 180، 181، 182، 183، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 193، 195، 196، 198، 199، 203، 204، 213، 214، 215، 216، 217، 218، 219، 220، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 229، 230، 233، 234، 240، 241، 242، 243، 246، 247، 248، 251، 256، 265، 269، 273، 275، 277، 278، 279، 280، 286، 297، 299، 300، 301، 302، 305، 311، 315، 317، 320، 328، 329، 330، 333، 337، 346، 347، 350، 354، 395، 397، 407، 409، 433، 455

نفيل ازدى، 68

نقبا، 131، 218

نقيب، 89، 100، 296

نماز، 32، 34، 59، 69، 73، 130، 188، 203، 234، 289، 320، 322، 323، 337، 405، 431، 457

نوبختى، 77، 96، 97، 134، 136، 137، 138، 141، 288، 366، 403، 422، 431، 450، 455، 456، 470

نوح، 125، 451

نوح بن حيان، 451

نور الثقلين، 53

نورى حاتم، 239

نهر، 207

نهروان، 87

ص: 503

نهرين، 341

نهضت، 79، 90، 91، 97، 101، 105، 173، 193، 197، 213، 215، 263، 266، 280، 300، 301، 303، 304، 305، 311، 315، 316، 317، 324، 331، 333، 334، 339، 344، 346، 354، 355، 356، 359، 384، 385، 392، 397، 398، 399، 400، 406، 409، 414، 433، 436، 438، 440، 441، 444، 445، 446، 449، 454، 456، 460، 463

نيشابور، 314، 452

نيكلسون، 119

نينوا، 386

واثق، 454، 456، 457، 458

واثق بالله، 269

واجب الطاعه، 133

وادى القرى، 225

وادى سباع، 200

وارث، 64، 66، 84، 109، 121، 182، 264، 265

واسط، 46، 90، 120، 151، 193، 194، 202، 212، 231، 391، 392، 394، 396، 454

واصل بن عطاء، 93، 133

واصل بن عطاء، 237

والى، 90، 92، 96، 99، 111، 124، 127، 151، 163، 164، 165، 166، 168، 170، 173، 175، 176، 177، 178، 189، 190، 201، 202، 280، 303، 311، 319، 320، 321، 322، 324، 333، 338، 364، 391، 392، 393، 396، 420، 436، 437، 438، 442، 443، 444، 445، 447

ورع، 45، 92، 112، 114، 122، 218، 306، 317، 362، 366، 397، 418، 422، 450

ورقاء بن جميل، 406، 407

وزارت، 47، 144، 151، 246، 310، 311، 312، 314، 371، 373، 383، 419، 446

وزير، 64، 71، 144، 151، 197، 243، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 338، 342، 347، 356، 371، 372، 386، 415، 418، 434، 447

وصايت، 275

وصى، 64، 66، 85، 181، 242، 254

وصيت، 38، 41، 42، 63، 76، 77، 79، 81، 82، 92، 101، 102، 116، 119، 131، 132، 144، 183، 244، 252، 253، 261، 285، 294، 297، 302، 338، 390، 391، 398، 432، 457

ولايتعهدى، 49

ولهاوزن، 81، 82، 98

وليد، 95، 113، 114، 226، 240

هادى، 191، 250، 261، 263، 265، 269، 283، 286، 290، 294، 298، 305، 315، 316، 317، 318، 319، 325، 327، 328، 329، 330، 333، 337، 362، 367، 397، 415، 448

هارون، 48، 49، 54، 55، 56، 314، 317، 335، 337، 338، 340، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 359، 360، 361، 363، 364، 365، 366، 367، 368، 369، 371، 372، 373، 374، 379، 416، 417، 422، 429، 442، 448، 456

هارون الرشيد، 176، 246، 261، 263، 265، 277، 290، 304، 314، 337، 338، 343، 345، 346، 347، 348، 349، 350، 352، 354، 356، 361، 362، 364، 366، 368، 372، 374، 375، 379، 384، 392، 396، 408، 416، 419، 422، 427، 442، 447، 466

هارون بن سعد، 212

هارون بن مسيب، 407

هاشم معروف، 29، 63، 76، 239، 414، 422، 429

هاشميان، 72، 82، 90، 96، 108، 109، 113، 160، 165، 241، 248، 343، 346، 360

هاشميه، 51، 101، 121، 125، 130، 131، 147، 169، 170، 197

هجرت، 22، 88، 105، 108، 226، 291

هرثمة بن اعين، 383، 398، 425، 437

هريم، 231، 232

هستى‏شناسى، 238

هشام، 31، 43، 88، 90، 92، 93، 95، 106، 107،

ص: 504

132، 173، 240، 303، 363، 470

هشام بن سالم، 57

هشام بن عبد الملك، 38، 43، 93، 95، 96، 175، 239، 271، 446

هشام بن عمرو، 126

هشام غوطى، 252

همدان، 96، 416

همسر، 114، 181، 318

هند، 158، 162، 167

ياقوت حموى، 103، 120، 121، 151، 160، 163، 168، 179، 204، 224، 244، 247، 290، 293، 445، 452

يحيى، 26، 78، 80، 94، 98، 99، 115، 116، 172، 175، 176، 219، 286، 321، 322، 334، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 357، 359، 361، 363، 365، 367، 368، 372، 373، 374، 375، 397، 404، 442، 443، 450، 466، 470

يحيى ابن ام الطويل، 33

يحيى برمكى، 338، 339، 340، 345، 347، 356، 360، 363، 368، 371، 372، 373

يحيى بن ابى شميط، 404

يحيى بن امّ طويل، 54، 58

يحيى بن حسين، 442، 443، 448، 465

يحيى بن خالد، 340، 342، 348، 356، 363، 368، 372، 373، 375

يحيى بن عبد الله، 247، 319، 320، 321، 322، 323، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 351، 352، 353، 354، 357، 360، 361، 372، 373، 374، 442، 463

يحيى بن عمر، 138، 455، 457

يحيى بن مساور، 354

يزيد، 28، 29، 54، 88، 109، 111، 112، 183، 194، 223، 272، 356، 380، 443

يزيد بن انس، 72

يزيد بن جرير، 443

يزيد بن ربيعه، 267

يزيد بن عبد الملك، 95

يزيد بن عمر، 151، 272

يزيد بن معاويه، 68، 71، 93، 110، 111، 112، 113، 165، 183، 239

يزيد بن وليد، 95

يعقوب بن داوود، 30، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 411

يعقوبى، 144، 194، 353

يمانيان، 380، 442

يمن، 66، 101، 108، 110، 172، 176، 193، 219، 220، 230، 261، 286، 291، 369، 383، 391، 392، 394، 398، 406، 420، 441، 442، 443، 444، 445، 446، 447، 448

ينبع، 130، 167

يوسف، 90، 166، 184، 211، 239، 248، 334، 439، 469

يوسف بن عمر، 90، 92، 170

يونانيان، 290

يهودى، 128[1423]

 

 

 

[1] ( 1). عنصر مبارزه در زندگانى ائمه عليهم السّلام، مجموعه آثار دومين كنگره جهانى حضرت رضا عليه السّلام، 1366، ج اول.

[2] ( 1). شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، چ دوم، جمادى الاخر 1414، ج 15، ص 54.

[3] ( 1). شيخ صدوق، علل الشرايع، نجف اشرف، مكتبة الحيدرية، 1386 ه ق، ج 1، ص 219- 220.

[4] ( 2). محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلاميه، چ دوم، 1389 ه ق، ج 4، ص 466.

[5] ( 1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، چ دوم، 1403 ه ق، ج 99، ص 16.

[6] ( 1). الطبرسى، محقق النورى، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، چ دوم، 1409 ه ق، ج 3، ص 328.

[7] ( 1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 45، ص 115.

[8] ( 1). هاشم معروف الحسنى، دراسات فى الحديث و المحدثين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، چ دوم، 1398 ه ق، ص 101.

[9] ( 1). ابى بكر احمد بن على الخطيب بغدادى، تاريخ بغداد، تحقيق مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلميه، چ اول، 1417 ه ق، ج 14، ص 264.

[10] ( 1). ابن هشام الانصارى، مغنى اللبيب، ج 1، ص 14.

[11] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 143.

[12] ( 1). همان.

[13] ( 2). همان، ج 46، ص 144.

[14] ( 3). قفر: بيابان بى‏آب‏وعلف. در اينجا كنايه از تنهايى امام سجاد عليه السّلام است.

[15] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[16] ( 1). بحار الانوار، ج 75، ص 128.

[17] ( 2). همان، ص 306.

[18] ( 3). همان، ج 46، ص 144.

[19] ( 1). ابن شعبه الحرانى، تحف العقول، تحقيق على اكبر غفارى، قم، مؤسسه نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، چ دوم، ص 249.

[20] ( 2). همان، ص 252.

[21] ( 3). همان، ص 272.

[22] ( 1). بحار الانوار، بيروت، 1404 ق، ج 10، ص 154.

[23] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 258.

[24] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 361.

[25] ( 1). الكافى، ج 1، ص 368.

[26] ( 2). همان.

[27] ( 1). بحار الانوار، ج 46، ص 220.

[28] ( 1). الكافى، ج 4، ص 466.

[29] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 72.

[30] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 72.

[31] ( 2). بحار الانوار، ج 47، ص 176.

[32] ( 3). الكافى، ج 1، ص 473.

[33] ( 1). ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، نجف اشرف، مكتبة الحيدريه، 1376 ه ق، ج 4، ص 311.

[34] ( 1). كافى، ج 1، ص 194.

[35] ( 2). شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا عليه السّلام، تحقيق شيخ حسين اعملى، بيروت، مؤسسه اعلمى للمطبوعات، چ اول، 1404، ج 1، ص 216.

[36] ( 1). احمد بن على الطبرسى، الاحتجاج، تحقيق، السيد محمد باقر الخرسان، دار النعمان، ج 2، ص 389.

[37] ( 2). بحار الانوار، ج 49، ص 114.

[38] ( 3). المناقب، ج 4، ص 207.

[39] ( 4). همان.

[40] ( 1). بحار الانوار، ج 49، ص 109.

[41] ( 2). همان.

[42] ( 1). على بن جمعه العروسى الحويزى، تفسير نور الثقلين، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مطبعة الحكمة، ج 2، ص 109.

[43] ( 1). الحافظ ابى الفداء اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهاية، تحقيق على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چ اول، 1408، ج 10، ص 85.

[44] ( 1). بحار الانوار، ج 29، ص 200.

[45] ( 1). محمد بن الحسن الطوسى، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال‏كشى، تصحيح حسن مصطفوى، دانشگاه مشهد، 1348، ص 157.

[46] ( 2). همان، ص 156.

[47] ( 1). كافى، ج 1، ص 186.

[48] ( 1). بحار الانوار، ج 47، ص 363.

[49] ( 1). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 9.

[50] ( 2). ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ص 138.

[51] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 146.

[52] ( 2). على سامى نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 1- 2.

[53] ( 3). محمد حسين كاشف الغطاء نويسنده شيعى معتقد است: بذرهاى تشيع با بذرهاى اسلام در يك زمان كاشته شدند( اصل الشيعه و اصولها، ص 87) و نويسنده شيعى ديگر، محمد حسين مظفرى بر اين باور است كه دعوت به تشيع از زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردم را به« لا اله الّا اللّه» دعوت كرد آغاز شد. وى به گفته رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره على بن ابى طالب عليه السّلام در جمع بنى هاشم استناد مى‏كند كه فرمود:« اين برادر و وارث و وزير و وصى من و جانشين من بين شماست، حرف او را بشنويد و اطاعتش كنيد.»( تاريخ الشيعه، ص 8- 9) نويسنده شيعى ديگر محمد حسين زين عاملى معتقد است كه در ميان صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اين-- چهار نفر، شيعه على بودند: ابو ذر غفارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر، و يادآور مى‏شود تعداد كسانى كه با على عليه السّلام در روز غدير خم بيعت كردند چهل هزار نفر بود كه اين‏ها شيعيان على‏اند.( الشيعه فى التاريخ، ص 25) محمد كردعلى كه بر مذهب تشيع نيست، معتقد است كه در ميان صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شيعيان على عليه السّلام وجود داشتند و ايشان سلمان فارسى و عمار ياسر و ابو ذر غفارى و حذيفة بن يمان و خزيمة بن ثابت و ابو أيوب انصارى و خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن سعد بن عباده‏اند.( خطط الشام، ج 5، ص 251)

[54] ( 1). يعقوبى در تاريخ خود مى‏آورد: تعدادى از بزرگان مهاجران از بيعت با ابو بكر خوددارى كردند. آنان بر اين باور بودند كه على عليه السّلام براى خلافت، از صديق شايسته‏تر است.( تاريخ يعقوبى، ص 131) دكتر احمد امين مى‏نويسد: موضعى كه اين صحابه، مثل سلمان و ابو ذر و مقداد، در برابر خلافت ابو بكر گرفتند ابتداى كار تشيع بود.( ضحى الاسلام، ج 3، ص 209) و گلدزيهر مستشرق بر اين نظر است كه حزبى از بزرگان صحابه به وجود آمد كه موافق با انتخاب ابو بكر و عمر و عثمان براى خلافت نبود و انتخاب على عليه السّلام را ترجيح مى‏دادند.( العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 174)

[55] ( 2). ملطى، التنبيه و الرّد، ص 25، وى معتقد به ارتباط بين تعاليم ابن سبأ و آغاز كار تشيع است.

[56] ( 3). شهادت على بن ابى طالب عليه السّلام به شكل‏گيرى و انتشار تعليمات شيعيان مشهور به سبائيه انجاميد. ابن سبأ بر اين گمان بود كه شخص به قتل رسيده على عليه السّلام نبوده است، بلكه آن شيطانى بوده كه در شمايل على عليه السّلام براى مردم ظاهر شده بود و على عليه السّلام به آسمان رفت، همان طور كه عيسى بن مريم به آسمان صعود كرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 134) و سبائيه گمان بردند كه على عليه السّلام در ابرهاست.

( ملطى، التنبيه و الرد، ص 25) سبائيه به رجعت قايل شدند و ادعا كردند كه على عليه السّلام به آسمان صعود كرد و او به زودى به دنيا مى‏آيد و انتقام خود را از دشمنانش مى‏گيرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 143)

[57] ( 4). برنارد لويس مستشرق معتقد است كه قتل على عليه السّلام و پس از آن، فاجعه كربلا تأثير اساسى در پيدايش تشيع انقلابى با صبغه مهدويت داشته‏اند.( اصول الاسماعيليه، ص 86)

[58] ( 1). احمد محمود صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 28.

[59] ( 2). نويسنده شيعى محسن امين عاملى، از كسانى كه در جنگ صفين به سپاه على بن ابى طالب عليه السّلام پيوستند، آمارى ارائه مى‏دهد و مى‏نويسد: در بين ايشان 87 تن از انصار و نهصد نفر از كسانى بودند كه در بيعت رضوان حضور داشتند و مجموعا تعداد صحابه‏اى كه همراه حضرت در صفين بودند 2800 نفر بوده است.( اعيان الشيعة، ص 37)

[60] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151.

[61] ( 4). ابن نديم، الفهرست، ص 249.

[62] ( 5). معاويه هنگامى كه بسر بن ارطاة را به بلاد يمن مى‏فرستاد، به او گفت:« دقت كن كه چون به صنعا برسى، در آن‏جا از شيعيان ما حضور دارند.»

[63] ( 6). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 140.

[64] ( 1). طه حسين، على و بنوه، ص 90. دكتر نشّار بر اين ديدگاه تأكيد مى‏كند و مى‏گويد:« اصطلاح شيعه تا آن زمان فقط براى دلالت بر پيروان على عليه السّلام، به كار نمى‏رفت.»( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 19)

[65] ( 2). خربوطلى، تاريخ العراق، ص 123.

[66] ( 3). فيليپ حتى، تاريخ العرب، ج 2، ص 253.

[67] ( 4). توابين پيوسته به كلام خداوند تبارك و تعالى استشهاد مى‏كردند كه مى‏فرمايد:i« فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.E»( بقره: 54)

[68] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[69] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 100- 101.

[70] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 46.

[71] ( 3). بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 206.

[72] ( 4). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 176.

[73] ( 5). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 48.

[74] ( 1)..218 .P ,euqsom a ni seiduts ,elooP enaL :S

[75] ( 2). ساعدى نقل مى‏كند كه امام زين العابدين عليه السّلام در يك شب و روز، هزار ركعت نماز مى‏گزارد و هم‏چنين از راويان حديث بود و به سجاد و زين العابدين و صاحب سجده‏هاى طولانى شهرت يافت.( حياة الامام على بن الحسين، ص 320)

[76] ( 3). ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 104.

[77] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 83.

[78] ( 1). ر. ك: متن خطبه عبد اللّه ابن زبير در مكه پس از شهادت حسين عليه السّلام در تاريخ طبرى، ج 4، ص 364.

[79] ( 2). طبرى روايت مى‏كند:« ياران ابن زبير او را مخاطب قرار داده و گفتند: اى مرد بيعتت را آشكار كن، همانا با كشته شدن حسين عليه السّلام رقيبى براى تو باقى نمانده است. گويا تا آن زمان مردم پنهانى با او بيعت مى‏كردند و او تظاهر مى‏كرد كه به كعبه پناهنده شده است.( تاريخ طبرى، ج 4، ص 364)

[80] ( 3). ابن زبير، محمد بن حنفيه و عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب را مورد اذيت و آزار قرار مى‏داد.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 27)

[81] ( 4).« ابن زبير در انتخاب ابراهيم بن محمد بن طلحة بن عبيد اللّه به عنوان يكى از كارگزاران خود در كوفه اشتباه كرد؛ چرا كه شيعيان كينه پدرش را در دل داشتند. هم‏چنين عبد اللّه بن مطيع، والى كوفه از جانب ابن زبير شيعيان كوفه را مورد تعقيب و آزار قرار مى‏داد. او همه جا به دنبال شيعيان بود و آنان را هراسان مى‏كرد.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 5.)

[82] ( 5). توّابين در ناحيه« عين الورده» در سال 64 ق از سپاه اموى به سركردگى عبيد اللّه بن زياد شكست-- خوردند. آغاز حركت ايشان سال 61 ق بود.( طبرى، ج 7، ص 46 به بعد/ ابن أثير، الكامل فى تاريخ، ج 4، ص 48 به بعد/ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 210 به بعد)

[83] ( 1). نهضت توابين در آغاز كار، روشى سرّى پيش گرفت. آنان بر آشكار كردن انقلاب خود در آخر ماه ربيع الثانى سال 65 ق توافق كرده بودند، اما هنگامى كه از مرگ خليفه اموى يزيد بن معاويه مطلع شدند، چنين ديدند كه قيام را به ماه ربيع الاول سال 64 ق جلو اندازند.( بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 206)

[84] ( 2). به گزارش مسعودى« هنگامى كه مختار شيعيان را به خود و خون‏خواهى حسين عليه السّلام دعوت مى‏كرد، شيعيان به او گفتند: سليمان بن صرد ريش سفيد شيعيان است و شيعيان از او اطاعت مى‏كنند و مطيع اويند و او امرشان را سرپرستى مى‏كند. مختار در پاسخ گفت: سليمان مردى است كه از دانش جنگ بى‏بهره است و سياست نمى‏داند، و همواره چنين مى‏گفت تا آنكه طايفه‏اى از شيعيان از سليمان جدا شده و به او پيوستند.»( مروج الذهب، ج 3، ص 29)

[85] ( 3). البلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 213.

[86] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 5.

[87] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 23.

[88] ( 3). مختار دو سپاه به فرماندهى يزيد بن انس و ابراهيم بن اشتر فرستاد و آنان موفق به قتل ابن زياد شدند.

( تاريخ طبرى، ج 7، ص 144)

[89] ( 4). بنا به گزارش يعقوبى:« على بن حسين را از روزى كه پدرش كشته شد، خندان نديدند، مگر در روزى كه خبر هلاكت ابن زياد را آوردند.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 6)

[90] ( 5). مختار موفق شد قصر حكومتى كوفه و بيت المال آن را تصرف كند و قلوب مردم را با بخشش اموال به خود جذب كند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 95)

[91] ( 6). بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 270.

[92] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 236. شهرستانى در پايان اين بحث، درباره مختار و يارانش چنين مى‏گويد:« و همه آن‏ها در تحيّر و تشتت فكرى به سر مى‏بردند؛ چون آنان معتقد بودند كه دين عبارت است از اطاعت امام و هركس امام ندارد، دين ندارد ...»

[93] ( 2). شهرستانى معانى بداء را چنين بيان مى‏كند:« بداء در علم باشد، و آن‏چنان است كه امرى را پس از آن‏كه اراده كرده و درباره آن حكم كرده بود، به گونه‏اى ديگر درست تشخيص دهد، و بداء در امر آن است كه به چيزى امر كند، بعد از آن به خلاف آن امر كند و كسى كه نسخ را روا نمى‏دارد، گمان مى‏برد كه حكم‏هاى مختلف در وقت‏هاى مختلف ناسخ يكديگر باشند.»( الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238)

اما براى تصحيح معناى بداء ر. ك: شيخ مفيد، أوائل المقالات، سيد على فانى، فصل بداء و رساله البداء/ جعفر سبحانى، سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه.( مترجم)

[94] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238.

[95] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 108.

[96] ( 2). بروكلمان، تاريخ الشعوب الاسلامية، ج 1، ص 159.

[97] ( 3). خربوطلى، تاريخ العراق فى ظل الحكم الاموى، ص 149.

[98] ( 4). اغلب ياران مختار، موالى ايرانى بودند كه آنان را« جند حمراء» مى‏ناميدند.( دينورى، الاخبار الطوال، ص 296)

[99] ( 5). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 31.

[100] ( 6). سپاه مختار در حروراء با سپاه مصعب روياروى شدند و جنگ با كشته شدن مختار خاتمه يافت.

( تاريخ طبرى، ج 7، ص 157)

[101] ( 7). دكتر خربوطلى در بحثى پيرامون شخصيت مختار، ديدگاه‏هاى مورّخان فرقه‏هاى مختلف را ذكر مى‏كند و سرانجام، اين ديدگاه را كه مختار همان كيسان است ترجيح مى‏دهد.( تاريخ العراق فى ظل الحكم الاموى، ص 151).

[102] ( 8). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 237- 238.

[103] ( 9). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24 و ابن نشوان، الحور العين، ص 171.

[104] ( 1). ايشان از شيعيان غالى و ياران عبد اللّه بن سبأ هستند. وى فردى يهودى بوده كه تظاهر به اسلام و پيروى على بن ابى طالب عليه السّلام مى‏كرده، درحالى‏كه به آموزش‏هاى مخالف اسلام مى‏پرداخته است. اما تعاليم او در بعضى از شهرهاى اسلامى گسترش يافتند و از عوامل قيام ضد عثمان گشتند. سبأيه به حلول بخشى از خداوند در امام اعتقاد داشتند و براى امام سهمى از الوهيت قايل بوده، و امام را فردى مقدس مى‏دانستند و اين باور را ترويج مى‏كردند كه امام سرانجام از محل استقرارش در آسمان رجعت مى‏كند.

براى اطلاع بيش‏تر درباره ابن سبأ. ر. ك: علّامه سيد مرتضى عسكرى، عبد الله بن سبأ.( مترجم)

[105] ( 2). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 31.

[106] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 235.

[107] ( 4). درباره نسبت مختار به فرقه كيسانيه، آيت اللّه خوئى در كتاب معجم رجال الحديث پس از نقل روايتى از رجال كشى به اين مضمون كه« مختار بن محمد بن على بن ابى طالب دعوت كرد و مذهب مختاريه يا كيسانيه را پديد آورد» مى‏فرمايند: اين قطعا گفته باطلى است؛ چرا كه محمد بن حنفيه به خود دعوت نكرد تا اين‏كه مختار مردم را به او دعوت كرد. مختار كشته شد و بعد از وى ابن حنفيه زنده بود و كيسانيه بعد از وفات ابن حنفيه پديدار شد و لقب كيسان نيز از باب سخنى است كه امير المؤمنين به وى گفته است: اى كيض( كيسان) اى كيض. آيت الله خوئى در اين كتاب، روايات شيعى را كه در مدح و ذم مختار آمده ذكر مى‏كند و روايات مدح را محكم و قوى، و روايات ذم را ضعيف و مرسل دانسته است.( ر. ك: معجم رجال الحديث، ج 19، ص 102 به بعد).( مترجم)

[108] ( 1). كلينى، اصول الكافى، ص 110/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 165.

[109] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة. اما چهار نفر ديگرى كه از كشته شدن نجات يافتند به غير از امام على زين العابدين، عمه او و برادرش عمر و دو خواهر آن حضرت بودند.( لازم به ذكر است كه منابع شيعى براى امام حسين فرزندى به نام عمر ذكر نكرده‏اند، تمامى فرزندان آن حضرت به ترتيب ذيل مى‏باشند على بن حسين الاكبر، على بن حسين الاصغر، جعفر بن حسين، عبد الله بن حسين، سكينه بنت الحسين، فاطمه بنت الحسين. ر. ك: شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 135).( مترجم)

[110] ( 3). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 134.

[111] ( 4). احمد صبحى، نظرية الأمامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 355.

[112] ( 1). امام محمد باقر در سال 57 ق متولد شد. او هنگام شهادت جدش امام حسين در كربلا چهار ساله بود. و سبب نام‏گذارى آن حضرت به باقر فرموده رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جابر بن عبد اللّه انصارى بود كه:« اى جابر تو زنده مى‏مانى تا مردى از فرزندان مرا كه هم نام من است ببينى. او شكافنده علم است. پس اگر او را ديدى سلام مرا به او برسان.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 61/ ابن الصباغ، الفصول المهمة، ص 192/ ديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 2، ص 286)

[113] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 901 به بعد.

[114] ( 3). نوبختى، فرق الشيعة، ص 34. امام باقر عليه السّلام گفت:« اى شيعيان آل محمد صلّى اللّه عليه و آله! ستون ميانه باشيد( متعادل باشيد)»

[115] ( 4). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 136.

[116] ( 5). زيد بن على در سال 80 ق متولد شد و هنگام وفات پدرش امام على زين العابدين چهارده ساله بود،-- پس برادر بزرگترش امام محمد باقر سرپرستى او را عهده‏دار شد. آن حضرت، فرزندى هم سن زيد به نام جعفر صادق عليه السّلام داشت.

[117] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 334.

[118] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 115 به بعد.

[119] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 133.

[120] ( 3). ابو هاشم به علم و بلاغت و فصاحت كلام مشهور بود. مردم خراسان پس از مرگ پدرش محمد بن حنفيه، او را امام دانستند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 91)

[121] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40.

[122] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 126. هم‏چنين ر. ك: طبقات ابن سعد، ج 5، ص 240- 241/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 292/ ابن قتيبه، الأمامة و السياسة، ج 2، ص 7/ همو، المعارف، ص 95.

[123] ( 1). ولهاوزن، الخوارج و الشيعة، ص 248.

[124] ( 2). همو، الدولة العربية، ص 476.

[125] ( 3). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.

[126] ( 1). فان فلوتن، السيادة العربية، ص 92- 93.

[127] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.

[128] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 11- 12.

[129] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 46.

[130] ( 2). جمال سرور، الحياة السياسية فى الدولة العربية الإسلامية، ص 172.

[131] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196.

[132] ( 2). احزاب: 40.

[133] ( 3). ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.

[134] ( 1). ابو العباس سفاح و ابو جعفر منصور و عموهايشان عيسى و داوود بن على، به قيام عبد اللّه بن معاويه پيوستند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 167)

[135] ( 2). جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 47.

[136] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 12.

[137] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128.

[138] ( 2). منظور از نواحى كوفه، زمين‏هاى حاصل‏خيز سرسبزى است كه شهر كوفه را دربرگرفته است.

[139] ( 3). حرورية، همان خوارج‏اند كه پيش از آن‏كه با على بن ابى طالب عليه السّلام در نهروان جنگ كنند، در شهر حروراء فرود آمده بودند.

[140] ( 4). مقدسى، احسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، ج 3، ص 293- 294.

[141] ( 5). تاريخ طبرى، ج 8، ص 283.

[142] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 94. معاوية بن ابى سفيان سياست دشنام‏گويى به على بن ابى طالب عليه السّلام را از روى منبرها بنياد نهاد و ديگر خلفاى اموى در دوره‏هاى بعد، آن را ادامه دادند.

[143] ( 2). ابن عبد الحكم، سيرة عمر بن عبد العزيز، ص 56.

[144] ( 3). محمد بن على عباسى در سال 100 ق به ياران خود در حميمه گفت:« اين همان موقعيتى است كه اميد و آرزويش را داشتيم؛ چرا كه صد سال از تاريخ هجرت مى‏گذرد.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 334)

[145] ( 1). همان.

[146] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 136.

[147] ( 3). مستشرقان درباره اين سازماندهى عباسى مى‏گويند: دعوت مسيحى در آغاز كار خود بر نظامى كه شامل هفتاد رسول و دوازده نقيب مى‏شد قرار داشت. و فان فلوتن بر اين باور است كه سليمان بن كثير خزاعى و شبيب بن قحطبة طايى از برجسته‏ترين داعيان عباسى، با ده نفر ديگر، جمعيتى را تأسيس كردند كه به مجلس شورايى شبيه بود كه داعى الدعاة آن را رياست مى‏كرد. سپس هريك از اين دوازده نفر بر خود لقب نقيب نهادند، همانند بنى اسرائيل كه در مجلس شورايشان دوازده حوارى نقش محورى داشتند. فان فلوتن هم‏چنين مى‏گويد: عباسيان از مجلس شوراى عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تأثير پذيرفتند، بنابراين، هفتاد داعى انتخاب كردند.

[148] ( 4)..250 .P ;sbarA eht fO .tsiH .tiL ,noslohciN

[149] ( 1). طايفه ثقفى( به جز مختار) به دوست‏دارى خاندان اموى مشهور بودند.

[150] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 16.

[151] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 339.

[152] ( 1). تاريخ طبرى، ج 8، ص 261.

[153] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 349/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 25.

[154] ( 3)..535 .P ;malsI fO .lcycnE retrohS

[155] ( 4). تاريخ طبرى، ج 8، ص 267.

[156] ( 1). أبو زهرة، الامام زيد، ص 118.

[157] ( 2). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 361- 362.

[158] ( 3). با توجه به اين‏كه نفس زكيه از ائمه زيديه است و به مهدويت خود قايل بوده است و زيديان حول او گرد آمدند، نمى‏توان زيديه را منكر عقيده مهدويت دانست. ابو زهره، نه به استناد سخنان زيد بن على، بلكه با استدلال به اعتقاد زيد در امامت مفضول با وجود افضل، و امامت به وصف نه به نص، نتيجه مى‏گيرد كه جنس اعتقاد زيد از جنس اعتقاد به مهدويت نبوده كه ادعايى بى‏پايه است. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الامام زيد، ص 194- 195.( مترجم)

[159] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 95.

[160] ( 5). هشام به والى خود يوسف بن عمر( والى عراق) چنين نوشت:« ... و او نبايد حتى ساعتى پيش تو بماند؛ چه من او را مردى شيرين زبان و خوش‏بيان يافتم كه مى‏تواند سخن را فريبنده سازد و مردم عراق بيشتر از همه كس به سوى چون اويى مى‏شتابند.»( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 65)

[161] ( 1). زيد گمان برد شرايط سياسى دولت اموى در عهد هشام بن عبد الملك به وى اجازه قيام مى‏دهد، اما در حقيقت، همان‏گونه كه ابن قتيبه مى‏گويد:« در بنى اميه پادشاهى بزرگ‏تر از هشام در منزلت و آوازه نبود، همه بلاد مطيع او شدند و بر تمامى سرزمين‏ها پادشاهى كرد.»( ابن قتيبه، الأمامة و السياسة، ج 2، ص 130)

[162] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 265.

[163] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 345/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137.

[164] ( 4). مقدمه ابن خلدون، ص 239. ابن خلدون معتقد بود على زين العابدين عليه السّلام امام نيست؛ چرا كه نه خروج كرد و نه براى قيام اقدامى كرد، درحالى‏كه زيد بن على براى امامت، قيام و خروج كردن را شرط لازم مى‏دانست و حتى روزى واصل بن عطا به زيد گفت: بنا به مذهب تو پدرت نبايد امام باشد؛ چرا كه او خروج نكرد و متعرض خروجى هم نشد.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 252)

[165] ( 5). دينورى، الامامة و السياسة، ج 2، ص 130.

[166] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 140/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137. ديوان زيد را يارانش در-- كوفه شمارش كردند و پانزده هزار دينار در آن يافتند( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 96) در جريان قيام هم بيشتر از 218 مرد به زيد ملحق نشدند( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137)

[167] ( 1). سيد يو، شرق‏شناس مى‏نويسد: سبب شكست زيد تفرقه داخلى شيعيان بود.( تاريخ العرب العام، ص 146) اما برخى مورّخان سبب شكست را پيوستگى زيد به واصل بن عطا، پيشواى معتزله مى‏دانند. واصل معتقد به اشتباه امام على بن ابى طالب، جدّ زيد در جنگ با ناكثان و قاسطان بود. هم‏چنين زيد قدر را به گونه‏اى تفسير مى‏كرد كه با ديدگاه‏هاى اهل بيت تفاوت داشت. علاوه بر اين، بعضى مورّخان شكست زيد را به اعتراف او به درستى خلافت ابو بكر و عمر بن خطاب نسبت مى‏دهند كه با نظر غالب شيعيان موافق نبود و همين سبب شد كه بسيارى از شيعيان ديدگاه‏هاى زيد را رد كنند كه در تاريخ به رافضه مشهور شدند.

( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 25/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 252)

اين‏ها ديدگاه مؤلف است. براى آگاهى بيشتر در مورد عقايد زيد ر. ك: سيد عبد الرزاق موسوى مقدم نجفى، زيد الشهيد.

[168] ( 2). تاريخ طبرى، ج 8، ص 300- 301.

[169] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 113.

[170] ( 1). در اين مبحث، نويسنده همه جا از قيام عبد الله بن معاويه به عنوان حركتى علوى ياد نموده و شخص وى را علوى معرفى كرده است، درحالى‏كه نسبت عبد الله به جعفر بن ابى طالب مى‏رسد و نگارنده از باب مسامحه در تعبير، او را يكى از علويان دانسته، ليكن« طالبى» تعبيرى عام براى فرزندان ابو طالب، و علوى براى فرزندان على عليه السّلام است، همان‏گونه كه نسبت« عباسى» خاص فرزندان عباس بن عبد المطلب است.( مترجم)

[171] ( 2). تاريخ طبرى، ج 9، ص 49.

[172] ( 3). جعفر بن ابى طالب از سابقان در اسلام و در رأس مهاجران به حبشه بود و مسئوليت بازگويى عقايد اسلام را براى نجاشى، در آن زمان كه قريش هيئتى را به رياست عمرو بن عاص براى بازگرداندن مهاجران فرستاده بود، به عهده گرفت. جعفر در راه اسلام، جهاد كرد تا در جنگ موته شهيد شد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى او بسيار گريست.( ابن حزم، الفصل فى الملل، ج 2، ص 85/ سيرة ابن هشام، ج 1، ص 265، 358 به بعد)

[173] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 165/ همو، الاغانى، ج 11، ص 71.

[174] ( 2). همو، مقاتل الطالبيين، ص 167.

[175] ( 3). همان.

[176] ( 4). تاريخ طبرى، ج 9، ص 49.

[177] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 167.

[178] ( 1). همان، ص 165.

[179] ( 2). تاريخ طبرى، ج 9، ص 50/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 99.

[180] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 168.

[181] ( 4). از جمله آن‏ها موارد ذيل است: تنها گذاشتن او از جانب شيعيان، كناره‏گيرى عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز والى كوفه از يارى وى، بدرفتارى ابن معاويه با يارانش، و متهم شدن او به زندقه. افزون بر اين‏ها، ابن معاويه به جعفر بن ابى طالب منسوب بود و با على بن ابى طالب يا حسن و حسين عليهم السّلام نسبتى نداشت. ر.-- ك: تاريخ طبرى، ج 9، ص 50 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 165 به بعد/ نوبختى ياران ابن معاويه را اين گونه توصيف مى‏كند كه آنان در بين گروه‏هاى شيعى در اقليت هستند.( فرق الشيعة، ص 35)

[182] ( 1). ولهاوزن، الدولة العربية، ص 474.

[183] ( 2). شهرستانى معتقد است ديدگاه‏هاى فرقه جناحيه، علت اصلى ظهور آموزه‏هاى زندقه، بخصوص آموزه‏هاى خرّميه و مزدكيه در عراق در دوره عباسى اول است.( الملل و النحل، ج 1، ص 250 به بعد)

[184] ( 3). ابو حارث زنديق بود. او به تناسخ ارواح اعتقاد داشت. و از گفته‏هاى اوست كه خداوند نورى است كه-- به ابن معاويه منتقل شده است. او به اباحى‏گرى و حليت مشروبات و خوردن مردار و زنا و ديگر محرمات دعوت كرد و عبادات را از پيروانش ساقط كرد.( براى آگاهى بيشتر از آموزه‏هاى اين فرقه ر. ك:

بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 15 به بعد)

[185] ( 1). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 98.

[186] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 295.

[187] ( 2). گزارش‏ها درباره اصل و منشأ ابو مسلم خراسانى گوناگونى است. گفته‏اند: او غلامى ايرانى بوده كه بكير بن ماهان نقيب، او را خريد و به محمد بن على عباسى يا امام ابراهيم بخشيد، و نيز گفته‏اند كه او از نسل يكى از پادشاهان ايرانى از فرزندان ساسان به نام بزرگمهر است، و هم‏چنين روايتى است كه مى‏گويد: او ايرانى است و نامش ابراهيم بن عثمان بن يسار است كه در نزديكى اصفهان در سال 108 ق ولادت يافته است. او در سن پانزده سالگى با داعيان عباسى ارتباط پيدا كرد و اين ارتباط ناشى از روح شعوبى‏گرى( ضد عرب) او بود، و ابراهيم امام شگفتى خود را از هوش و ذكاوتش آشكار كرد و او را عبد الرحمن بن مسلم ناميد و به ابو مسلم خراسانى مشهور شد. از ديد ما روايت آخر بر روايات ديگر ترجيح دارد.

[188] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[189] ( 1). عبارت« همانا تو از ما اهل بيت هستى» سؤال‏برانگيز است. در توضيح آن بايد گفت كه ابو مسلم ادعا مى‏كرد از فرزندان سليط بن عبد اللّه بن عباس است. اين سليط، جاريه‏اى داشت كه فرزندش ادعا مى‏كرد از فرزندان عبد اللّه بن عباس است. چون عبد اللّه مرد، سليط در ميراث او با ديگر وارثان به نزاع برخاست.

بنى اميه براى تحقير منزلت على بن عبد اللّه بن عباس در اين ماجرا دخالت كردند و به سليط كمك كردند و قاضى دمشق به نفع سليط حكم داد. ابو مسلم هم ادعا داشت كه از فرزندان اين سليط است.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 123).

[190] ( 2). تاريخ طبرى، ج 85، ص 134/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 495/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 218.

[191] ( 3). خطيب بغدادى، تاريخ بغدادى، ج 1، ص 208.

[192] ( 4). عبارت‏هاى يادشده نشان از ديدگاه نويسنده درباره ابو مسلم بر مبناى دو اصل دارد: 1. تعصب و شعوبى‏گرى مفرط ابو مسلم؛ 2. كشتار اعراب. مستندات دكتر ليثى در ديدگاه‏هاى مزبور، كتاب‏هاى تاريخ طبرى، تاريخ فخرى و تاريخ بغداد است، ليكن بررسى اين مستندات نشان داد كه در هيچ يك از اين سه كتاب به تعصب شعوبى‏گرى ابو مسلم اشاره‏اى نشده است.( ر. ك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 363- 367، 377، 385، 479، 494/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 171/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 10، ص 205- 209.) مصدر روايات فوق در كشتار اعراب، تاريخ بغداد است كه اصل روايت آن مأخوذ از بلاذرى و طبرى است. روايت در تاريخ طبرى چنين است:« و كان ابو مسلم قد قتل فى دولته و حرو به ستمأئة ألف صبرا»( الامم و الملوك، ج 7، ص 491). بغدادى به روايت طبرى اولا:--« عربى» را اضافه كرده، ثانيا: طبرى جمع كشته‏شدگان را، چه در جنگ‏هايش و چه در دولتش 000/ 600 نفر عنوان كرده است، لكن بغدادى با تحريف روايت، فقط اعراب كشته شده را در دولتش اين رقم مى‏داند. علاوه بر اين، در تاريخ فخرى نيز اشاره‏اى به كشتار اعراب و ظلم و ستم به ايشان توسط ابو مسلم يافت نمى‏شود( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 171) كه نشان مى‏دهد دكتر ليثى فرضيه خود را بدون رجوع به اين منابع و تحت تأثير متفكران عرب مطرح كرده است. در واقع، اين نظريه كه نهضت عباسى، نهضتى شعوبى عليه اعراب بود، نظريه‏اى كهنه و مطرود است و واقع امر آن مى‏باشد كه هرچند ايرانيان در نهضت عباسى نقش برجسته ايفا نمودند، اما عرب‏ها، بخصوص هاشميه، راونديه و كفيه نقش اساسى و بعضا با موقعيت‏هاى رهبرى در نهضت عباسى داشتند.( ر. ك: عبد الحسين زرين‏كوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 391.)

سرّ اين‏كه منابع، نهضت عباسى را در مقابل اعراب قرار داده‏اند: يكى، ويژگى ضد اموى نهضت عباسى به عنوان يك دولت خالص عربى، و ديگرى، بافت جمعيتى خراسان بوده است. شمار كثيرى از اعراب مهاجر به خراسان، در شهرها و روستاهاى خراسان مستقر شدند و با جمعيت بومى درآميختند و به تدريج در فرهنگ ايرانى مستحيل شدند و شمارى ديگر موجوديت قبيله‏اى و عربى خود را حفظ كردند. اينان اعرابى بودند كه در امور سياسى و نظامى دخالت مستقيم داشتند و به نوبت تحت عنوان حاكمان اموى، قدرت را در خراسان به دست گرفتند، درحالى‏كه عمده پيروان و هواداران نهضت عباسى از بين شهرنشينان و روستاييان خراسان بودند. ازاين‏رو، استحاله ايشان و دشوارى تمايز نژادى بين عرب و فارس در اين منطقه، سبب رويارويى ايشان با قبايل عرب شد و به اشتباه، يك نهضت ايرانى تعبير گرديد.( ر. ك: تاريخ ايران بعد از اسلام، ص 392- 393 و 370).( مترجم)

[193] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 79- 80.

[194] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 129.

[195] ( 2). حميمه در سرزمين شراة واقع است و ياقوت حموى مى‏گويد: شراة جايى است بين دمشق و مدينه.

( معجم البلدان، ج 5، ص 247)

[196] ( 3). رود زاب يكى از انشعابات رود فرات است.

[197] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 104- 105.

[198] ( 1). عبارت كتاب اين است:« و بدأ منذ مطلع العصر العباسى الاول صراع عنيف بين البيتين العلوى و العباسى منذ قيام الدولة الامويه سنه 40 ه الى سقوطها سنه 132 ه» اما اين غلط است و عبارت« منذ قيام الدولة الامويه ...» چنين ترجمه شد:« منذ قيام الدولة العباسيه سنه 132 الى 232 ق نهاية العصر العباسى الاول.»( مترجم)

[199] ( 1). در قبيله قريش پانزده منصب وجود داشت كه قريشى‏ها براساس عدالت بين خود توزيع كرده بودند تا تمامى تيره‏هاى قريش راضى شوند. در رأس اين مناصب، سدانت يا حجابت يا رياست بر كعبه، و سقايت يا سيراب كردن حاجيان، رفادت يا پخش غذا بين حجّاج بود.( ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 1، ص 38)

[200] ( 2). العماره، يعنى ممنوع كردن صحبت با صداى بلند در كعبه.

[201] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 132.

[202] ( 4). طبرى مى‏گويد: دليل اين‏كه عبد المطلب، ابو طالب را از ميان فرزندانش برگزيد چنين بود:« و چنان بود كه عبد المطلب درباره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به ابو طالب سفارش كرد ازآن‏رو كه ابو طالب و عبد اللّه پدر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از يك مادر بودند و از پس عبد المطلب، ابو طالب سرپرستى پيغمبر خدا را به عهده گرفت و همواره با او بود.»( تاريخ طبرى، ج 2، ص 132)

[203] ( 5). سيرة ابن هشام، ج 1، ص 263/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 54.

[204] ( 6). سيرة ابن هشام، ج 2، ص 38/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 36.

[205] ( 1). سيرة ابن هشام، ج 2، ص 29/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 159.

[206] ( 2). ابن هشام در كتاب سيره‏اش نقل مى‏كند كه« عباس قبل از فتح مكه در شهر مكه مى‏زيست و منصب سقايت آن را عهده‏دار بود و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او راضى بود.»( ج 4، ص 42)

[207] ( 3). سيرة ابن هشام، ج 4، ص 306- 311.

[208] ( 4). تاريخ طبرى، ج 3، ص 305/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 30- 31.

[209] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 108.

[210] ( 2). مسعودى روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را دعا كرد و گفت:« بارخدايا او را دين‏شناس كن و تأويل آيات را به او بياموز.»( مروج الذهب، ج 3، ص 109)

[211] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 205.

[212] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 206/ أبو الفدا، المختصر فى اخبار البشر، ج 7، ص 77.

[213] ( 1). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 166/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 19.

[214] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 11.

[215] ( 3). عبد اللّه بن زبير به معاويه گفت:« اى معاويه تقواى خدا پيشه كن و خود انصاف ده كه اين عبد اللّه ابن عباس پسر عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اين عبد اللّه بن جعفر ذو الجناحين پسر عموى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و من عبد اللّه بن زبير پسر عمه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام، پشت سر حسن و حسين هستيم، و تو مى‏دانى كه آن‏ها چه هستند و كه هستند؛ پس اى معاويه! از خدا بترس كه تو بين ما و خودت حكم مى‏كنى.»( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 175)

[216] ( 4). اين نظريه از كتاب الدوله العربية الاسلاميه دكتر خربوطلى گرفته شده و او نيز از نسخه خطى به نام الأعلام بالحروب الواقعه فى صدر الاسلام نقل كرده است. نويسندگان مذكور، نظريه خود را چنين-- آورده‏اند كه اولا: مهاجران و فرزندانشان خود را ولات امر مى‏دانسته‏اند، ثانيا: حسين بن على عليه السّلام به عنوان يكى از ولات امر قيام كرد، و ثالثا: استراتژى امام در اتخاذ اين سياست، اتحاد با ديگر مهاجران عليه يزيد بود. شايد بتوان رويارويى مدينه با شام را در واقعه حره با مسامحه در تعبير، تبلور ادعاهاى مهاجران به عنوان ولات امر دانست كه البته در آن دوره بسيارى از بزرگان مهاجران و فرزندانشان از ورود به سياست اجتناب مى‏كردند. براى مثال، عبد الله بن عمر از عهد خلافت على عليه السّلام اعتزال الفتنه را اولى دانست( ر. ك: مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24- 25) لكن راجع به دو اصل ديگر، هيچ سند و مدرك تاريخى، چه در خطبه‏ها و چه در روايات حسين بن على عليه السّلام مبنى بر قيام ايشان به عنوان يكى از ولات امر چون ديگر مهاجران و به منظور جلب پشتيبانى و حمايت ايشان وجود ندارد.

امام حسين عليه السّلام امر ولايت را از آن خود مى‏دانست و مى‏فرمود: هرگز با او[ يزيد] بيعت نخواهم كرد؛ او براى برادرم سوگند ياد كرد كه پس از خود، خلافت را در هيچ يك از فرزندان خود قرار ندهد و آن را- اگر من زنده بودم- به من واگذارد؛ اكنون او از دنيا رفت و به سوگند خود وفا نكرد ....( ر. ك: فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه السّلام، ص 314.) اصولا نقطه اتكاى دعوت حسين بن على، كوفه و عراق بود و مدينه و مكه جايگاهى در قيام او نداشتند.( مترجم)

[217] . خربوطلى، الدولة العربية الاسلامية، ص 190.

[218] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 16/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 160.

[219] ( 1). عبد اللّه بن عباس به حسين بن على عليه السّلام گفت:« چشم ابن زبير را روشن مى‏كنى كه او را با حجاز وامى‏گذارى و از اين‏جا مى‏روى، امروز چنان است كه با وجود تو كسى به او نمى‏نگرد.»( تاريخ طبرى، ج 3، ص 388)

[220] ( 2). خربوطلى، عبد اللّه ابن الزبير، ص 156.

[221] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 450/ تاريخ طبرى، ج 4، ص 368.

[222] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220.

[223] ( 2). ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 7، ص 408.

[224] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 27. طائف در نزديكى مكه قرار دارد و عباس در آن‏جا باغ‏ها و بستان‏ها داشت.

[225] ( 1). ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 437.

[226] ( 2). يا محمد بن على بن ابى طالب.

[227] ( 3). ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 438.

[228] ( 1). همان، ج 2، ص 438.

[229] ( 2). همان، ج 2، ص 439.

[230] ( 1). ابو العباس باوجود اين‏كه از برادرش منصور كوچك‏تر بود، پيش از او عهده‏دار خلافت شد؛ زيرا مادر او عرب، و مادر منصور، كنيزى بربرى بود.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 436)

[231] ( 2). و او امام على زين العابدين عليه السّلام ملقّب به سجاد است كه در سال 94 ق وفات يافت.( ساعدى، حياة الامام على بن الحسين، ص 325 به بعد)

[232] ( 3). به سال 114 ق وفات يافت و حياتش را در علم و زهد و تصوّف و روايت حديث نبوى سپرى كرد.

( طبقات ابن سعد، ج 1، ص 236)

[233] ( 4). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 123.

[234] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 40/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 126.

[235] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 130. دينورى نيز ابو سلمه را از بزرگان شيعه مى‏داند.

( الأخبار الطوال، ص 336)

[236] ( 1). اين آيات كريمه از اين قرارند:i« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»E،i« قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏»E،i« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»E،i« ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏»E وi« اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏.»E

[237] ( 1). نيكلسون در كتابش مى‏نويسد: كلمه سفّاح به معناى مرد سخى‏اى است كه بسيار مى‏بخشد. و اين نام را به بعضى از شيوخ عرب در جاهليت داده‏اند.

(. 253. P; sbarA eht fO. tsiH. tiL)

[238] ( 2). براى آگاهى از متن خطبه ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 81- 83.

[239] ( 3). همان.

[240] ( 1). براى آگاهى از متن خطبه ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 83- 84/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 318.

[241] ( 2). ناحيه‏اى است در كوفه كه نام آن در خبرها مشهور است و به اعين مولا سعد بن ابى وقاص منسوب است. ر. ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 343.( مترجم)

[242] ( 3). براى آگاهى از مشروح اين رويدادها ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 88- 95.

[243] ( 1). فاصله شهر انبار تا شهر بغداد ده فرسخ است.

[244] ( 2). منظور شاپور بن هرمز ذو الاكتاف، شاهنشاه ساسانى است؛ نويسنده دچار اشتباه شده است. ر.

ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 305.( مترجم)

[245] ( 3). و او هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب است.( ر. ك: سيرة ابن هشام، ج 1، ص 130 به بعد/ تاريخ طبرى، ج 2، ص 13 به بعد)

[246] ( 4). يعقوبى، كتاب البلدان، ص 237.

[247] ( 5). انفال: 75.

[248] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 252. راونديه فرقه‏اى از فرقه‏هاى زنادقه است.

[249] ( 2). همان، ج 3، ص 226. معاويه اولين كسى بود كه بدعت نشستن در هنگام خواندن خطبه را وضع كرد.

[250] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 318.

[251] ( 4). فيليپ حتى، تاريخ العرب، ص 356.

[252] ( 1). مقصود شاعر از قتيل مهراس حمزة بن عبد المطلب است. مهراس چاه آبى بوده در كوه احد. و منظور از قتيل حران، ابراهيم امام است كه به فرمان مروان حمار در آن‏جا حبس و كشته شد.»

[253] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 134. شعر در خلال منازعه بين شيعه و خلفاى عباسى، سلاحى برنده بود. شيعيان، شاعرانى داشتند كه آراى خود را بيان مى‏كردند و مردم را به يارى حركات انقلابى شيعه فرامى‏خواندند.

[254] ( 3). خربوطلى، تاريخ العراق، ص 229.

[255] ( 4). امام على زين العابدين و امام محمد باقر از منازعات سياسى دورى گزيدند و گوشه‏نشينى اختيار كردند و-- صرفا به امر علم و دين پرداختند.( ساعدى، حياة الإمام على بن الحسين، ص 330/ كلينى، الكافى، ص 96) براى اطلاع بيشتر در اين باره ر. ك: محسن رنجبر، نقش امام سجاد عليه السّلام در رهبرى شيعه.( مترجم)

[256] ( 1). اين هيأت همراه با والى عباسى، داوود بن على وارد شد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 293)

[257] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 96، اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 174.

[258] ( 1). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 7، ص 194.

[259] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 174.

[260] ( 3). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 74.

[261] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 175.

[262] ( 1). همان، ص 177.

[263] ( 2). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 24. اين صرّاف همان ابن مقرن است.

[264] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.

[265] ( 4). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 75.

[266] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 181.

[267] ( 2). ابن حيان، اخبار القضاة، ج 1، ص 202.

[268] ( 3). ابن حزم، الفصل فى الملل و النحل، ج 2، ص 113.

[269] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 146- 147.

[270] ( 2). ابن نشوان، الحور العين، ص 103.

[271] ( 3). او مردى يمنى و يهودى بود كه از روى مكر به اسلام تظاهر مى‏كرد.( بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 35-- و اسفراينى، التبصير فى الدين، ص 85) براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علامّه سيد مرتضى عسكرى، عبد الله بن سبأ.( مترجم)

[272] ( 1). ملطى، التنبيه و الرد على اهل الاهواء و البدع، ص 18- 19. سبأيه به على عليه السّلام گفتند: تو خداى آفريننده و بارى تعالى هستى ... حضرت على عليه السّلام از ايشان خواست توبه كنند، اما آنان نپذيرفتند. على عليه السّلام آتشى بزرگ فراهم كرد و آن‏ها را سوزاند. ملطى، سبأيه را به چهار فرقه تقسيم مى‏كند: فرقه‏اى معتقد است كه على عليه السّلام نمرده و زنده است، فرقه دوم مى‏گويند: على عليه السّلام نمرده و او در ابرها زندگى مى‏كند، فرقه سوم مى‏گويند:

على عليه السّلام مرد، اما قبل از قيامت، مبعوث مى‏شود تا با مردم بجنگد و عدل را بگستراند. اين عده على را خدا نمى‏دانند، اما معتقد به رجعت اويند، و فرقه چهارم كه به امامت محمد حنفيه بعد از على عليه السّلام معتقدند و مى‏گويند: او در كوهستان رضوى مخفى است، او زنده است و نمى‏ميرد. او همان صاحب الزمان است كه روزى بازمى‏گردد و مردم را هدايت مى‏كند و زمين را اصلاح مى‏كند و بدان را مى‏كشد. براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علّامه عسكرى، عبد الله بن سبا.( مترجم)

[273] ( 2). ملطى، التنبيه و الرد، ص 19.

[274] ( 3). برنارد لويس، اصول الأسماعيلية، ص 86.

[275] ( 4). دكتر على سامى نشار معتقد است كه انديشه‏هاى سبأيه ابتدا در قالب يك فرقه نبوده است، بلكه اين انديشه‏ها در قالب افكار عاميانه‏اى بوده كه حول‏وحوش قداست اشخاص، بخصوص زمانى كه مى‏مردند پديد آمده و منتشر مى‏شوند. پيروان اين بزرگ مردان، در اين حال و از روى حسرت آنان را تقديس مى‏كنند( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 31) و دكتر جابر حينى تأييد مى‏كند كه مستشرقان بر اين باورند كه فكر الوهيت على بن ابى طالب عليه السّلام در زمان حيات آن حضرت پديد آمده است.( حركات الشيعة المتطرفين، ص 28) براى آگاهى دقيق در اين باره، ر. ك: علّامه عسكرى، عبد الله بن سبا.( مترجم)

[276] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 147 و ابن خلّكان، وفيات الأعيان، ج 2، ص 220.

[277] ( 2). كوهستانى در حجاز در شمال ينبع در ساحل درياى سرخ.

[278] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 181/ مجلسى، بحار الانوار، ج 9، ص 173.

[279] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 150/ ابن نشوان، الحور العين، ص 159/ ابو خلف قمى، المقالات و الفرق، ص 25.

[280] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 91.

[281] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 63.

[282] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 159- 160.

[283] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 151/ ابو خلف القمى، المقالات و الفرق، ص 34- 36.

[284] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 152- 154/ الرازى، اعتقادات فرق المسلمين و المشركين، ص 63 به بعد و بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 153- 155.

[285] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 154.

[286] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 128 به بعد.

[287] ( 4). و او زيد بن على زين العابدين بن حسين بن على بن ابى طالب است كه در سال 80 ق متولد شد و در سال 122 ق كشته شد.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 328 به بعد)

[288] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 148- 149.

[289] ( 2). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 3، ص 466.

[290] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 154- 155.

[291] ( 4). همان، ص 155. شيخ محمد ابو زهره شاگردى زيد بن على نزد واصل بن عطا و تأثيرپذيرى زيد را از او رد مى‏كند و مى‏گويد: اين دو شخص هر دو در سال 80 ق به دنيا آمده و هم سن بوده‏اند، و ديدارى كه باهم داشته‏اند، بحث و مذاكره علمى بوده است و حتى اين واصل است كه نظريه‏هاى اهل بيت را از زيد فراگرفت، و به‏طور كلى، ديدگاه‏هاى معتزله، همان آراى زيديه و اثنى عشريه به شكل عام آن مى‏باشد.

( الامام زيد، ص 38- 41) محمد حسين آل كاشف الغطاء هم معتقد است كه معتزله بسيارى از آموزه‏هاى-- خود را از شيعه و از على بن ابى طالب عليه السّلام اقتباس كردند، و اين مشايخ معتزله بودند كه نزد ابو هاشم بن محمد بن حنفيه شاگردى مى‏كردند.( اصل الشيعة و اصولها، ص 71)

[292] ( 1). ابن نديم، الفهرست، ج 2، ص 456.

[293] ( 2). احمد امين، فجر الاسلام، ص 324- 325.

[294] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155/ نوبختى، فرق الشيعة، ص 49.

[295] ( 4). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 130. اما كيسانيه به امام علوى( نه فاطمى) دعوت مى‏كردند.

[296] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155/ الملطى، التنبيه و الرد، ص 18.

[297] ( 1). نظريه‏هاى عصمت ائمه، انتظار مهدى، و غصب حق على عليه السّلام از اركان انديشه‏هاى شيعه، به‏ويژه شيعيان اثناعشرى است. پيش‏تر اشاره كرديم كه ابو زهره به زعم خود گمان دارد كه زيديان با انديشه مهدويت مخالف بوده‏اند؛ وى هيچ حجت تاريخى بر اين ادعاى خود ارائه نمى‏كند، درحالى‏كه قيام نفس زكيه به عنوان يكى از امامان زيدى، بر پايه مهدويت وى بوده. دكتر ليثى خود در بحث قيام نفس زكيه به نقل از ابن طباطبا مى‏گويد: عبد الله بن حسن در ميان مردم شايع كرده بود:« ان ابنه محمد هو المهدى الذى بشر به الرسول عليه الصلاة و السلام.» به روايات متواتر از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بشارت به ظهور مهدى( عج) از فرزندان فاطمه عليها السّلام در آخر الزمان كه زمين را از ظلم و ستم پاك مى‏كند و از عدل و داد پر مى‏كند، مسلم و قطعى و مورد اتفاق تمام فرق با همه اختلافات مسلكى است. انديشه مهدويت در آن عصر آن‏چنان در بين مسلمانان رواج يافته بود كه غالب قيام‏هاى ضد حاكميت، همچون قيام‏هاى كيسانيه، عباسيان و علويان با اين ادعا سعى در جذب مردم داشتند، حتى منصور دوانيقى نام فرزندش را« محمد مهدى» گذاشت تا با شباهت وى به نشانه‏هاى مهدى موعود مروى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله محبت مردم را به سوى او جلب كند.

درباره غصب حق على عليه السّلام ذكر اين نكته ضرورى است كه نص الهى بر امامت على و فرزندانش از اصول دين شيعيان اماميه است و در احاديث مروى از امامان شيعه، بخصوص امام صادق عليه السّلام، بيش از 1600 حديث در امامت از ايشان نقل شده( ر. ك: موسوعة الامام الصادق ج 7 و 8) كه با قبول امامت و رهبرى ديگران قابل جمع نيست. نويسنده، در بحث از انديشه‏هاى امام صادق عليه السّلام انديشه‏هاى امام را در امامت، منحرف و غلوآميز ندانسته و با ديده احترام و تكريم نگريسته است، ازاين‏رو، نقل ديدگاه غيرعلمى و جانب‏دارانه ابو زهره را بايد بر بى‏دقتى نويسنده، حمل كرد. درباره عصمت ائمه، ر. ك. ص 255، پاورقى 2.( مترجم)

[298] ( 2). ابو زهرة، الامام زيد، ص 186- 187.

[299] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155.

[300] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 165.

[301] ( 2). ابو زهره، الإمام زيد، ص 193- 194.

[302] ( 3). نوبختى مى‏گويد:« فرقه‏اى از ايشان گفتند كه امامت بعد از حسين عليه السّلام در فرزندان حسن و حسين قرار گرفته است و امامت فقط در اين دو فرزند على عليه السّلام مى‏ماند و به ساير فرزندان او نمى‏رسد، اما اين عده از فرزندان على عليه السّلام، يعنى فرزندان حسن و حسين همه باهم برابرند. پس، از بين آن‏ها هركس كه قيام كند و مردم را به خود فراخواند، امام واجب الطاعه است و امامتش همانند على بن ابى طالب از جانب خداى عزّ و جل بر خاندانش و بر همه مردمان واجب شده است. كسانى كه با اين انديشه از على عليه السّلام تبعيت كرده و به اين ترتيب قايل به امامت آن حضرت بودند، سرحوبيه ناميده شدند.»( فرق الشيعة، ص 48)

[303] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 155.

[304] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[305] ( 1). وى به كنيه ابو النجم همدانى خراسانى عبدى نهدى و ثقفى كوفى خوانده مى‏شود. او بين سال 150- 160 ق وفات يافت.( ابن نديم، الفهرست، ص 267)

[306] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 158.

[307] ( 3). همان.

[308] ( 4). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.

[309] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 169. امام محمد باقر كلمه سرحوب را چنين تفسير مى‏كند:

« شيطان كورى كه ساكن دريا مى‏باشد.»

[310] ( 1). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48- 49.

[311] ( 2). از جمله آراى ايشان، آن‏طور كه نوبختى ذكر مى‏كند، اين است كه مى‏گويند:« حلال آن چيزى است كه آل محمد حلال كردند و حرام نيز حرام ايشان است و حكم هم حكم ايشان، تمامى آنچه نزد نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بود نزد آل محمد هم وجود دارد ...»( فرق الشيعة، ص 49 به بعد) و شهرستانى مى‏گويد: گروهى از ايشان بر اين باورند كه علم حسن و حسين همانند علم پيغمبر است، پس علم اين دو امام به‏طور فطرى و ضرورى پيش از اين‏كه تعليم ببينند، حاصل مى‏شود. و گروهى از ايشان هم معتقدند علم در ائمه و ساير افراد، به‏طور مشترك وجود دارد. بنابراين، علم را مى‏توان از آن‏ها يا از عامه مردم فراگرفت.

[312] ( 3). و او كسى است كه در عهد معتصم، خليفه هشتم عباسى قيام كرد، چنان‏كه در اين فصل به آن اشاره مى‏كنيم.

[313] ( 4). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الإسلام، ج 2، ص 192.

[314] ( 5). نوبختى، فرق الشيعة، ص 55 به بعد. دليل جدايى سليمان بن جرير از امام جعفر صادق عليه السّلام به اين گفته-- امام صادق پس از مرگ فرزند و جانشينش اسماعيل برمى‏گردد كه فرمود: براى خداوند عزّ و جل در امامت اسماعيل بداء حاصل شده است. سليمان اين بداء را منكر شد. مختار ثقفى هم- همان‏گونه كه سابقا آورديم- به بداء فرامى‏خواند، به اين معنا كه مشيّت خدا در بعضى امور تغيير مى‏كند.

[315] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 159- 160.

[316] ( 2). و از ايشان جعفر بن مبشر و جعفر بن حرب و كثير النوى مى‏باشند كه اصحاب حديث‏اند.

[317] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 160. شهرستانى از مخالفت سليمان با نظريه تقيّه چنين مى‏گويد:

« آن‏ها هرچه را مى‏خواهند مى‏گويند و چون گفته مى‏شود اين سخن حق نيست و نادرستى آن حتى براى خودشان آشكار شده، مى‏گويند: اين را به تقيّه گفتيم و اين كار را به تقيّه انجام داديم.»

[318] ( 4). نشار، نشأة الفكر فلسفى فى الإسلام، ج 1، ص 199.

[319] ( 5). او كوفى و از بزرگان علماست، و مسلم و بخارى تولد او را در سال 100 ق و مرگ او را سال 169 ق مى‏دانند. او فقيه و متكلم بود و برادرانش على و صالح او را يارى كردند.( ابن نديم، الفهرست، ص 127).

[320] ( 6). بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 24.

[321] ( 1). كثير از علماى حديث است و اسم كامل او ابو اسماعيل كثير بن اسماعيل بن نافع النواء بوده است.

( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 98 به بعد)

[322] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 161.

[323] ( 3). همان، ج 1، ص 161- 162.

[324] ( 1). نوبختى، فرق الشيعة، ص 55 به بعد.

[325] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 194.

[326] ( 3). مرگ عيسى و حسن در عهد مهدى، خليفه سوم عباسى بوده است. همان‏گونه كه در فصل سوم اين بخش آورده‏ايم، مهدى از خبر مرگ حسن ابراز خوشحالى كرد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 417)

[327] ( 4). شهرستانى در كتاب الملل و النحل به ذكر اين چهار فرقه بسنده مى‏كند، درحالى‏كه مسعودى در كتاب مروج الذهب فرقه‏هاى ديگرى به آن‏ها مى‏افزايد.

[328] ( 5). ابو زهره، الإمام زيد، ص 488.

[329] ( 1). صاحب فخرى درباره سبب نام‏گذارى او به خلّال سه توضيح ارائه داده و مى‏گويد:« در سبب ناميده شدن ابو سلمه به خلّال سه وجه ذكر كرده‏اند: اول آن‏كه، چون خانه ابو سلمه نزديك محله سركه‏فروشان بود و ابو سلمه همواره با آن‏ها نشست و برخاست مى‏كرد، ازاين‏رو، وى را به آن‏ها نسبت داده‏اند ... دوم-- آن‏كه، ابو سلمه دكان‏هايى داشت كه در آن‏ها سركه مى‏ساختند، ازاين‏رو، به خلال مشهور شد. سوم آن‏كه، خلال، منسوب به نيام شمشير است.

[330] ( 1). اين لقب را نقباى دعوت عباسى به او بخشيدند و رياست را به او دادند.( جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، 84)

[331] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.

[332] ( 3). در حقيقت كارهاى اصلى ابو سلمه به وظايف كاتب اموى شباهت داشت. مسعودى مى‏نويسد:« بنى عباس به جاى نام كاتب، اسم وزير را انتخاب كرده و به كار گرفته‏اند.»( التنبيه و الاشراف، ص 294)

[333] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 85.

[334] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 81.

[335] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.

[336] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.

[337] ( 3). ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 4، ص 377/ مقدسى، البدء و التاريخ، ج 6، ص 67.

[338] ( 4). دينورى، الاخبار الطوال، ص 336.

[339] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 70- 75/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 135- 136.

[340] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 284/ هم‏چنين ر. ك: تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 89/ دينورى، الأخبار الطوال، ص 368.

[341] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 80/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.

[342] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 86.

[343] ( 1). همان، ص 87.

[344] ( 2). همان، ص 81.

[345] ( 3). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 231.

[346] ( 4). تاريخ الطبرى، ج 6، ص 87.

[347] ( 5). از موضع امام جعفر صادق عليه السّلام در قبال خلافت عباسى در فصلى خاص صحبت خواهيم كرد.

[348] ( 6). و او كسى است كه بعدها فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم در عهد خليفه، منصور قيام كردند. در فصل آينده و پس از اين بحث، به بررسى اين موضوع خواهيم پرداخت.

[349] . ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.

[350] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.

[351] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.

[352] ( 3). ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220.

[353] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269/ جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، ص 86.

[354] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269. يعقوبى نيز روايت مى‏كند كه عبد اللّه بن حسن به فرستاده ابو سلمه گفت: من پيرى هستم فرتوت و پسرم محمد براى اين كار شايسته‏تر است، و آن‏گاه به گروهى از علويان پيغام فرستاد و گفت: با پسرم محمد بيعت كنيد؛ چه اين نامه ابو سلمه حفص بن سليمان است كه خطاب به من آمده است. پس جعفر بن محمد عليه السّلام به او گفت: اى پيرمرد فرزندت را به كشتن مده.

[355] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138. و عمر بن زين العابدين از امور سياسى فاصله گرفت و به امر دين و علم پرداخت.

[356] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 102، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 336.

[357] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.

[358] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 103/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 270- 271. جهشيارى ذكر مى‏كند كه ابو مسلم خراسانى مرار بن انس ضبى را به قتل ابو سلمه مأمور كرد.( الوزراء و الكتّاب، ص 84- 85) ابن خلكان مى‏گويد: ابو العباس سفاح وقتى از كشته شدن ابو سلمه آگاه شد اين بيت را سرود: او و هركس مثل اوست، به جهنم بروند، با رفتن او چه چيزى از ما كم شده كه متأسف باشيم؟( وفيات الأعيان، ج 1، ص 163)

[359] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 86.

[360] ( 1). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 99. دكتر دورى معتقد است كه بيچارگى خلال، نشان‏گر دشوارى موقعيت وزارت، و برخورد بين سلطه خليفه و سلطه وزير مى‏باشد.( النظم الإسلامية، ص 218)

[361] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 351/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 104.

[362] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 107/ جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، ص 93.

[363] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 107. واسط، شهرى است در عراق كه حجاج ثقفى در دوره اموى آن را بنا كرد.

( يعقوبى، كتاب البلدان، ص 322/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 8، ص 379- 380)

[364] ( 1). ابو الفدا، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 135.

[365] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 173.

[366] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 360 به بعد/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 134 به بعد.

[367] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 206/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 147.

[368] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 314.

[369] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.

[370] ( 5). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.

[371] ( 6). اربلى در كشف الغمه به نقل از صحيح ترمذى و ابو داود از عبد الله بن مسعود، اين حديث را نقل مى‏كند. در همين دو صحيح، اين حديث بدين‏گونه نيز آمده است:« ان النبى قال: يلى رجل من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى.» ر. ك: كشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 2، ص 941- 942.( مترجم)

[372] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 233/ الشريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12 به بعد.

[373] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 233- 234.

[374] ( 3). بيعت دوم در ابواء بود و آن جايگاهى است بالاتر از مدينه، و از خاندان عباسى، ابراهيم بن محمد بن على و ابو جعفر منصور و صالح بن على شركت داشتند، و از خاندان بيت امام حسن عليه السّلام، عبد اللّه بن حسن و فرزندانش محمد نفس زكيه و ابراهيم شركت داشتند، و از بنى عثمان نيز عده‏اى در آن اجتماع، حاضر بودند.( شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 27)

[375] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 309.

[376] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 27.

[377] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 204. نفس زكيه به اين‏كه اسم او محمد و پدرش عبد اللّه مى‏باشد، افتخار مى‏كرد؛ چرا كه شباهت با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دارد.

[378] ( 3). عبد اللّه محض، هاشمى خالص بود، پدرش از فرزندان حسن و مادرش از فرزندان حسين بود.

[379] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 239.

[380] ( 5). همان، ص 240.

[381] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213.

[382] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349.

[383] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 270.

[384] ( 4). ابن نشوان، الحور العين، ص 271/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 270.

[385] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 158. علماى خاندان ابو طالب درباره نفس زكيه اظهار مى‏كردند كه وى كشته شده بر سنگ‏هاى زيتون است و آن سنگ‏هايى است كه نزديك مسجد در بازار مدينه، نزديك زوراء قرار دارد، و آن سه سنگ است كه زيتون فروش‏ها، روغن‏ها يا زيتون‏هاى خود را بر آن قرار مى‏دادند.( شعرانى، مختصر تذكرة القرطبى، ص 231/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 133)

[386] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 156.

[387] ( 1). همان، ج 6، ص 160/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213- 214.

[388] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 214.

[389] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.

[390] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 161/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 215.

[391] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 161- 162.

[392] ( 3). ابن نشوان، الحور العين، ص 272.

[393] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 215- 216.

[394] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 163- 164.

[395] ( 2). اين بازار در زوراء و در نزديكى مسجد قرار دارد.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 133)

[396] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 254- 255.

[397] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 166/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.

[398] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 166/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 15.

[399] ( 1). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 62/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 227- 228.

[400] ( 2). ابن زبير تعدادى از هاشميان را از بيعت با وى خوددارى كردند، آزار داد، از جمله ايشان محمد بن حنفيه بود كه مكه را به سوى ناحيه رضوى ترك كرد و هم‏چنين عبد اللّه بن عباس كه به طائف كوچ كرد( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 24)

[401] ( 3). مصعب بن زبير كه والى برادرش عبد اللّه در عراق بود، بر قيام مختار در جنگ حروراء خاتمه داد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 111/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 43)

[402] ( 4). مسلم بن عقبه سه روز مدينه را بر سپاهيان خود مباح كرد و در اين سه روز، محله‏هاى مدينه سوزانده شد و زنان و اطفال كشته شدند. ابن قتيبه مى‏نويسد: مسلم هشت تن از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كشت و بدريان را نابود كرد و از قريش و انصار هفت صد تن را به قتل رساند، افزون بر ده‏ها هزار نفرى كه از مردم كشت( الامامة و السياسه، ج 1، ص 152)، سپس مسلم به سمت مكه حمله برد تا با ابن زبير بجنگد، اما در ميان راه مرد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 51)

[403] ( 1). صافات: 106.

[404] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 168.

[405] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 216.

[406] ( 4). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 31.

[407] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 452.

[408] ( 1). آن را كوه جهينه مى‏نامند و آن از ناحيه ينبع است.

[409] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 171- 172/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.

[410] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 171- 172.

[411] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 452.

[412] ( 3). ربذه از روستاهاى مدينه است كه در سى ميلى آن قرار دارد و قبر ابو ذر غفارى در آن است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 222)

[413] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 176. با اين جمله، او اسارت عباس بن عبد المطلب را در جنگ بدر به منصور يادآورى كرد.

[414] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 450.

[415] ( 3). يا بدون روپوش.

[416] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.

[417] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 226.

[418] ( 1). جاحظ، النزاع و التخاصم، ص 74.

[419] ( 2). براى آگاهى از متن خطبه، ر. ك: مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 311.

[420] ( 3). داوود بن على به زيد گفت:« من مى‏ترسم كه اگر با آن‏ها( شيعيان) برگردى كسى بر تو سخت‏گيرتر و غضبناك‏تر از خود ايشان نباشد و تو اين را بيشتر مى‏دانى.»( تاريخ طبرى، ج 8، ص 265/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 139- 140).

[421] ( 4). بعد از شكست قيام زيد بن على، يوسف بن عمر ثقفى، والى اموى، همه بنى هاشم را مورد تعقيب و ستم قرار داد.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 130)

[422] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ ابن قتيبه، المعارف، ص 164.

[423] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 306.

[424] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.

[425] ( 2). محمد فرزندش حسن را به يمن، و برادرش موسى را به جزيره، و برادر ديگرش يحيى را به رى و سپس به طبرستان فرستاد. او ديگر برادرش ادريس را به مغرب، و برادرش ابراهيم را به بصره، و سرانجام پسرش على را به مصر اعزام كرد كه سرنوشت اين داعيان را در همين فصل بيان مى‏كنيم.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ مقريزى، الخطط، ج 4، ص 153/ ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 280)

[426] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 260.

[427] ( 4). آن‏ها عبيد اللّه بن عمر، ابن ذئب و عبد الحميد بن جعفر بودند.

[428] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 184/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 340/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 261.

[429] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148.

[430] ( 2). زندان در خانه هشام بود.

[431] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 263.

[432] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 185.

[433] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 213.

[434] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 188/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 255.

[435] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 115.

[436] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 190/ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 3، ص 81.

[437] ( 3). تاريخ طبرى ج 6 ص 190/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 257.

[438] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 289.

[439] ( 5). همان، ص 291.

[440] ( 6). پدر او خالد قسرى در دوره هشام بن عبد الملك، خليفه اموى، والى عراق بود و با بنى هاشم به نيكى رفتار كرد.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 339)

[441] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 191/ ابن اثير، الكامل فى تاريخ، ج 5، ص 257.

[442] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 191.

[443] ( 3). مسعودى، كه ما اين متن را از او نقل مى‏كنيم، در مورد سرنوشت موسى خبرى به ما نمى‏دهد.

[444] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[445] ( 1). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 175.

[446] ( 2). خانم كلشف، مصر فى عصر الولاة، ص 88.

[447] ( 3). مقريزى، الخطط، ج 4، ص 153.

[448] ( 4). خانم كلشف، مصر فى عصر الولاة، ص 88.

[449] ( 5). أبو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 280.

[450] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 190.

[451] ( 1). اصفهانى، الاغانى، ج 10، ص 301.

[452] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 195.

[453] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[454] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 148- 149.

[455] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 192.

[456] ( 1). سلم بن قتيبه، آن زمان در رى بود.

[457] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164.

[458] ( 3). منصور، به دوانيقى مشهور بود، آن هم به سبب حرصى كه بر جمع‏آورى دانق( سكه قديمى كه 6/ 1 درهم مى‏باشد و نام دانگ از آن گرفته شده است) داشت. ارزش دانق كمتر از ملّيم( كوچك‏ترين واحد پول مصر) بود.

[459] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 266.

[460] ( 5). منصور از منجّمان يارى مى‏طلبيد و در معين كردن روزى كه مى‏خواست خشت اول شهر بغداد را بگذارد، بر آنان اعتماد داشت. او با ابن نوبخت و ابراهيم بن محمد فزارى در اين كار مشورت كرد.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 98/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 458)

[461] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 164.

[462] ( 1). او اين آيات را نوشته بود:i« إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ.»E( مائده: 33 و 34)

[463] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 195.

[464] ( 3). و اين آيات عبارت بودند از:i« طسم* تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ* نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ* إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ* وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً-E-i وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ* وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ.»E( قصص: 1- 6)

[465] ( 1). مادر منصور، كنيزى به نام سلامه بربريه بود، ازاين‏رو، ابو العباس در خلافت بر او پيشى گرفت، با وجود اين‏كه منصور از او بزرگ‏تر بود.( تاريخ يعقوبى، ج 2 ص 436)

[466] ( 2). براى آگاهى از متن نامه، ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195- 196.

[467] ( 3). همان‏گونه كه اشاره كرديم، مادر منصور، سلامه بربريه بود.

[468] ( 4). امّ ولد، به كنيزى مى‏گويند كه براى آقاى خود پسر بزايد.

[469] ( 1). عباس، مردى متموّل بود كه باغ‏ها و بستان‏هايى در طائف داشت.

[470] ( 2). عباس از كسانى بود كه در جنگ بدر به دست مسلمانان اسير شد.

[471] ( 3). براى اطلاع از متن نامه، ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 197- 199.

[472] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 204.

[473] ( 2). همان، ج 6، ص 205/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 307.

[474] ( 3). جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 188.

[475] ( 4). ابن قتيبه، وصيت يزيد بن معاويه را به مسلم بن عقبه در آن هنگام كه او را براى جنگ با ابن زبير كه در-- مكه قيام كرده بود، مى‏فرستاد، اين گونه مى‏آورد:« ... به نام خدا به سوى ابن زبير حركت كن و راه مدينه را پيش گير، اگر راه را بر تو بستند يا با تو جنگيدند، هركس را كه بر او چيره شدى بكش و سه روز شهر را غارت كن، و چون به مدينه رسيدى، هركس مانع ورودت گرديد و با تو جنگيد، پس پاسخ شمشير، شمشير است. زخم خورده را امان مده و بر فراريان بتاز، و مبادا كه احدى از آنان باقى گذارى ...»( الامامة و السياسة، ج 1، ص 152.)

[476] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 205.

[477] ( 2). همان، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.

[478] ( 3). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 86.

[479] ( 1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 206/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 258.

[480] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267. منصور به سبب خسّت و بخل شديدى كه داشت، به ابو الدوانيق يا دوانيقى مشهور بود.

[481] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[482] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.

[483] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.

[484] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 208. صاحب انديشه حفر خندق در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، صحابى ايرانى پيامبر، سلمان فارسى بود.

[485] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.

[486] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 211.

[487] ( 2). همان.

[488] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 271. چون نفس زكيه مرگ خود را نزديك ديد، شمشير خود را به تاجرى كه به او چهارصد دينار بدهكار بود بخشيد و گفت:« اين شمشير را بگير، به تحقيق كه آن را به احدى از خاندان ابو طالب عرضه نخواهى كرد مگر اين‏كه آن را از تو بخرند و حقّت را بدهند.» اين شمشير نزد تاجر بماند تا آن‏كه جعفر بن سليمان، والى مدينه آن را از وى خريد، و بعد از آن، مهدى خليفه عباسى شمشير را از وى گرفت.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 219).

[489] ( 4). همان، ج 6، ص 213/ ابن قتيبه، المعارف، ص 164.

[490] ( 1). روانداز و جهازى كه بر پشت شتر مى‏گذارند.

[491] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 216. سنّ محمد نفس زكيه در هنگام كشته شدنش 63 سال بود و اين سنى است كه در آن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام وفات يافتند.

[492] ( 3). همان، ص 220.

[493] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 222/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 275.

[494] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 223، بنى حسن مالك بسيارى از باغ‏هاى مدينه و باغ‏هايى بودند كه در بخش فرع نزديك مدينه قرار داشت.

[495] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 230.

[496] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 227. هم‏چنين بعضى از نزديكان امام باقر عليه السّلام، از جمله عبد اللّه بن عطاء، به قيام نفس زكيه پيوستند.

[497] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 266/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 252. دو فرزند زيد، حسن و عيسى بودند.

[498] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 267.

[499] ( 3). القلقشندى، صبح الاعشى، ج 4، 297/ ابن حيان، اخبار القضاة، ج 1، ص 256.

[500] ( 4). القيروانى، زهر الآداب، ج 1، ص 88، منصور به والى خود زياد بن عبيد اللّه دستور داد كه منشى‏اش را كه شيعه بود، عزل كند.

[501] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 270.

[502] ( 1). نويسنده نامعلوم، العيون و الحدائق فى معرفة الحقائق، ص 249.

[503] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 271 به بعد.

[504] ( 1). منظور سواد عراق است.

[505] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 315.

[506] ( 1). ابن نشوان، الحور العين، ص 272.

[507] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 241/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 317.

[508] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 241 و 244.

[509] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 453- 454.

[510] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 246 و اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 319.

[511] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306.

[512] ( 1). تاريخ طبرى، ج 5، ص 172. على بن ابى طالب عليه السّلام مى‏گفت:« كوفه سرزمين مردان عرب و خاندان‏هاى ايشان است.»

[513] ( 2). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 14.

[514] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 9.

[515] ( 4). دينورى، الأخبار الطوال، ص 300/ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 218.

[516] ( 5). دينورى، الأخبار الطوال، ص 365.

[517] ( 6). يعقوبى، كتاب البلدان، ص 237.

[518] ( 1). ابن طباطبا از كشش‏ها و خصوصيات مردمان شام و مصر چنين مى‏گويد:« و اما مردم شام و مصر، طرفدار بنى اميه‏اند و محبت بنى اميه در قلوب ايشان رسوخ كرده است.»( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128)

[519] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183.

[520] ( 3). همان، ص 246.

[521] ( 1). ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 3، ص 359.

[522] ( 2). دكتر جابر حسينى، حركات الشيعة المتطرفين و اثرهم فى الحياة الاجتماعية و الادبية لمدن العراق، ص 185.

[523] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 247.

[524] ( 4). همان، ص 248.

[525] ( 1). همان.

[526] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 319.

[527] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 249.

[528] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 337.

[529] ( 1). همان، مقاتل الطالبيين، ص 333.

[530] ( 2). همان.

[531] ( 3). همان، ص 321/ تاريخ طبرى، ج 1، ص 251.

[532] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 251- 252/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 323.

[533] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 252.

[534] ( 3). همان، ص 254.

[535] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[536] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 357.

[537] ( 1). مقاتل الطالبيين، ص 361/ حصرى، زهر الآداب، ج 2، ص 710.

[538] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 366/ حصرى، زهر الآداب، ج 2، ص 710.

[539] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 371.

[540] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 222.

[541] ( 1). چون عباسيان رنگ سياه را نشانه خود قرار داده بودند، به آن‏ها سياه‏جامگان مى‏گفتند.

[542] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 343.

[543] ( 3). به گمان، نام نهرى بوده است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 3، ص 191)( مترجم)

[544] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 254.

[545] ( 2). همان، ص 255.

[546] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.

[547] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 255.

[548] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 327- 329.

[549] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 255- 256.

[550] ( 3). همان، ص 256- 257.

[551] ( 1). همان، ص 258/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 327- 328.

[552] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 258.

[553] ( 3). ياران عيسى بن زيد كه به ابراهيم پيوسته بود.

[554] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344، ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 229.

[555] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 346.

[556] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 260.

[557] ( 1). همان، ص 261- 262/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 347- 349.

[558] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 262.

[559] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 365.

[560] ( 4). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 456.

[561] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 263. منصور هم‏چنين وقتى خبر وفات امام جعفر صادق عليه السّلام را شنيد گريست.

( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 117)، همان‏گونه كه هادى خليفه عباسى هنگام شنيدن خبر كشته شدن حسين بن على گريست.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 237)

[562] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 367.

[563] ( 1). همان، ص 351. منظور از جعفر بن محمد، امام جعفر صادق عليه السّلام است.

[564] ( 2). همان، ص 367.

[565] ( 3). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331- 333.

[566] ( 4). خيزران همسر مهدى و مادر هادى و رشيد است.

[567] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 368.

[568] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 310- 311.

[569] ( 2). جومرد، ابو جعفر المنصور، ص 192.

[570] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 331.

[571] ( 4). همان، ص 332.

[572] ( 1). الاشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 29.

[573] ( 2). در كتاب الزندقة و الشعوبية( مصر، چاپ كتابخانه آنجلو، 1968 م) از همين نويسنده، شرح‏هاى فراوانى درباره حركات زندقه در عصر منصور آمده است.

[574] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.

[575] ( 2). ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 97.

[576] ( 1). اين دو به حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام منسوب‏اند.

[577] ( 2). الشريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12- 14.

[578] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 163- 164.

[579] ( 2). همان، ص 189.

[580] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 270.

[581] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 308.

[582] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 330.

[583] ( 3). همان.

[584] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 206.

[585] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349/ شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12.

[586] ( 3). دينورى، الأخبار الطوال، ص 365.

[587] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[588] ( 1). عبد اللّه در رسيدن به خراسان ناكام ماند، همان‏گونه كه محمد در زندان يمن از دنيا رفت.

[589] ( 2). مانند زيد بن على و فرزندش يحيى و عبد اللّه بن معاويه.

[590] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 307- 308.

[591] ( 1). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 75.

[592] ( 2). دولت فاطمى به سال 297 ق در قيروان مغرب تأسيس يافت و عبيد اللّه مهدى، اولين خليفه فاطمى بود.

[593] ( 3). جوهر صقلى سردار المعز لدين اللّه، چهارمين خليفه فاطمى، مصر را در سال 358 ق فتح كرد.

[594] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183.

[595] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 268.

[596] ( 3). همچون قيام‏هاى حسين بن على، توابين و مختار ثقفى و زيد بن على.

[597] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[598] ( 1). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 63/ حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 135/ جومرد، أبو جعفر المنصور، ص 188.

[599] ( 2). هم‏چنين بسيارى از ياران على بن ابى طالب عليه السّلام در مدينه بودند.( تاريخ طبرى، ج 5، ص 167)

[600] ( 1). على بن ابى طالب مى‏فرمود: اموال و مردان جنگى در عراق يافت مى‏شوند.( دينورى، الأخبار الطوال، ص 152)

[601] ( 2). ابن زبير بر پايه پناه بردن به كعبه، در مكه قيام كرد و خود را« پناه جوى به كعبه» ناميد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 7)

[602] ( 3). در اين واقعه، بيشتر مجاهدان بدر كشته شدند، همان‏گونه كه از مردم مدينه حدود ده هزار نفر كشته شدند.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 1، ص 153)

[603] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 306. سياست دايمى امويان، مضاعف ساختن ماليات‏هاى اقتصادى حجاز بود.

[604] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 200.

[605] ( 2). همان، ص 204.

[606] ( 3). منصور بسيارى از اموال را كه براى بناى بغداد در نظر گرفته بود، براى گردآوردن سپاهيانى هزينه كرد كه به قيام دو برادر علوى خاتمه دهد، و چون مجددا بناى بغداد را آغاز كرد، ناچار شد در مخارج بناى شهر بغداد مقتصدانه عمل كند، به گونه‏اى كه او درهاى اين شهر را از شام و كوفه آورد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71- 72/ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 683/ كوك، بغداد مدينة السلام، ص 22)

[607] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 205.

[608] ( 1). همان، ص 204.

[609] ( 2). همان، ص 239.

[610] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267.

[611] ( 1). همان.

[612] ( 2). قبيله ثقيف، رقيب قبيله قريش بود و سعى داشتند حاجيان عرب را به جاى زيارت كعبه در مكه، به زيارت بت خودشان لات ترغيب كنند و بدين منظور، اطراف اين بت، حرمى همچون حرم كعبه برپا كردند.

( خربوطلى، عبد المطلب جدّ الرسول، ص 76)

[613] ( 3). احد، كوهى است نزديك مدينه كه جنگ بين مسلمانان و قريش در كنار آن روى داد.

[614] ( 4). قريشيان به سركردگى خالد بن وليد از پشت بر مسلمانان هجوم آوردند.

[615] ( 1). عبد اللّه بن على به طمع خلافت، عليه منصور قيام كرد و اعراب كه به سبب تكيه عباسيان بر ايرانيان، از ايشان خشمگين بودند، به او پيوستند، اما سپاه عباسى به سركردگى ابو مسلم خراسانى در سال 136 ق موفق به سركوب قيام او شد.( مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 322/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 144)

[616] ( 2). معن، اين حق را بر گردن منصور داشت كه او را از كشته شدن به دست راونديه كه يكى از فرقه‏هاى زنادقه بودند، نجات داده بود.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 170 به بعد)

[617] ( 1). عرب پيش از اسلام با حفر خندق آشنايى نداشت و فكر حفر خندق، از سلمان فارسى، صحابى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است.

[618] ( 2). محمد نفس زكيه به اين‏كه اسم او محمد و اسم پدرش عبد اللّه بود و اين با نام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شباهت داشت، افتخار مى‏كرد، علاوه‏براين، نفس زكيه از جانب پدر و مادر به‏طور خالص و كامل قريشى بود.

( شريف تاج الدين، غاية الاختصار، ص 12)

[619] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 207.

[620] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 209.

[621] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 208.

[622] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 209.

[623] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 271.

[624] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 222.

[625] ( 3). همان، ص 217.

[626] ( 4). ربيعه و مضر، دو تيره فرعى بزرگ از اعراب حجاز هستند و در آن سرزمين علاوه بر عصبيت بين اين دو تيره، عصبيت دايم بين عرب حجازى و عرب يمنى هم بود.

[627] ( 1). بخصوص وعده‏هاى اهل كوفه به حسين بن على( ر. ك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 18) و وعده‏هايشان به زيد بن على.( ر. ك: اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 137)

[628] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 179.

[629] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 259.

[630] ( 2). همان.

[631] ( 1). همان/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 345. متن آيه اين است:i« إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ.»E( صف: 4)

[632] ( 2). نويسنده در اين‏جا دچار خلط و اشتباه شده است. متن طبرى اين گونه است:« عيسى بن موسى نقل مى‏كند كه: به خدا، اى ابو العباس! اگر پسران سليمان( جعفر و محمد) نبودند رسوا شده بوديم. كار خدا بود كه وقتى ياران ما هزيمت شدند به رودى رسيدند كه دو كناره مرتفع داشت كه مانع جستن آن‏ها شد و چون گذرگاهى نيافتند همگى به تاخت بازگشتند.» طبرى ادامه مى‏دهد:« محمد بن اسحاق بن مهران گويد: كسانى از خاندان طلحه در باخمرى بودند كه آب به جايگاه ابراهيم و ياران وى انداختند و بندها را شكستند و صبحگاهان مردم اردوگاه وى در آب افتاده بودند. بعضى گفته‏اند كه ابراهيم بود كه آب انداخت تا نبرد وى از يك سو باشد و چون هزيمت شدند آب مانع فرارشان شود.»( ر. ك: طبرى، تاريخ طبرى، ج 7، ص 646)( مترجم)

[633] ( 3). همان، ج 6، ص 261.

[634] ( 4). همان، ص 207.

[635] ( 1). او عيسى بن زيد بن على بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است.

[636] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 370.

[637] ( 3). همان، ص 406.

[638] ( 1). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 180.

[639] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.

[640] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[641] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 291. در همين سال عموى ايشان زيد بن على و نيز امام ابو حنيفه نعمان و واصل بن عطاء، پيشواى معتزله متولد شدند.

[642] ( 2). شمس الدين بن طولون امام باقر را چنين وصف مى‏كند:« او عالم و آقايى والا مرتبه بود، از پدرش امام زين العابدين تأثير پذيرفت و در تدين و تقوا و علم همانند او شد.»( الشذرات الذهبية، ص 81 و نيز ر.

ك: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 291/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 61)

[643] ( 3). او على، فرزند حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام، مشهور به زين العابدين است كه حدود سال 94 ق وفات يافت. او با فاطمه، دختر حسن بن على عليه السّلام كه دختر عمويش بود ازدواج كرد و از آن زن، امام محمد باقر عليه السّلام به دنيا آمد.( ابن الصباغ، الفصول المهمّه، ص 192)

[644] ( 4). امام جعفر به انتساب خود به ابو بكر صديق افتخار مى‏كرد.( ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 1، ص 8)

[645] ( 5). البته در واقع، افتخار به انتساب به محمد بن ابى بكر بود، كه از پدرش بيزارى مى‏جست.( مترجم)

[646] ( 6). ابن قتيبه، المعارف، ص 6.

[647] ( 1). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 358.

[648] ( 2). كلينى، الكافى، ص 93/ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105.

[649] ( 3). حسينى نقل مى‏كند كه ابا مسلم از امام جعفر عليه السّلام خواست كه او را به مكان قبر على بن ابى طالب عليه السّلام كه مخفى بود، راهنمايى كند. امام جعفر عليه السّلام در پاسخ به اين خواسته گفت: قبر وى در روزگار مردى هاشمى كه او را ابو جعفر منصور گويند، آشكار مى‏شود، ازاين‏رو، منصور به او لقب صادق داد.( اعيان الشيعة، ج 4، قسمت دوم، ص 91)

[650] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 125.

[651] ( 5). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105.

[652] ( 1). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 147. جدّ مادرى امام جعفر صادق عليه السّلام، قاسم بن محمد بود.

او يكى از هفت فقيه مدينه است كه مرجع مكتب فقهى مدينه به شمار مى‏روند. اين‏ها كسانى هستند كه دانش صحابه و روايت‏هاى آنان، بخصوص عايشه را نقل كرده‏اند.( شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 89)

[653] ( 2). در دوره يزيد بن معاويه، سپاهيان اموى به سركردگى مسلم بن عقبه در مسير خود به سمت مكه براى جنگ با ابن زبير، به ناحيه حرّه‏[ در مدينه‏] يورش بردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 48 به بعد)

[654] ( 3). در دوره عبد الملك بن مروان، خليفه اموى، سپاه بنى اميه به سركردگى حجاج بن يوسف، مكه و كعبه را در خلال محاصره آن براى جنگ با عبد اللّه بن زبير سنگ‏باران كردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 114/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 5)

[655] ( 4). نويسنده، منبع اين روايت را ذكر نكرده است. هيچ يك از ائمه اثنى‏عشريه امامت دو امام در يك-- زمان را تأييد نكرده‏اند، مگر اين‏كه اشاره امام را با مسامحه در تعبير فقط در تأييد قيام زيد بدانيم، از آن‏جا كه منابع شيعى دو گونه روايت راجع به زيد بن على آورده‏اند كه بخش اعظم آن، قيام زيد بن على را تأييد مى‏كند و زيد را از مدعيان امامت نمى‏داند.( ر. ك. حسين كريمان، سيره و قيام زيد بن على، ص 48- 58/ نورى حاتم، زيد بن على و مشروعية الثورة عند اهل البيت، ص 191- 204). اما زيديه معتقدند زيد بن على آراى فقهى خاص خود را داشته و به امامت خويش دعوت مى‏كرده است. ر. ك.

الامام زيد، محمد ابو زهره، ص 67- 68( مترجم)

[656] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعه، ص 130.

[657] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ص 214.

[658] ( 3). اگر سياست را فقط قيام و جنگ مسلحانه فرض كنيم، نظر نويسنده و شهرستانى را كه مى‏گويد:

امام هرگز متعرض خلافت نشدند، بايد پذيرفت. در واقع، قيام نظامى رفتار سياسى علويان زيدى بود كه به دلايلى، كه در اين كتاب مشروحا ذكر شده، غالبا به شكست مى‏انجاميد. امام صادق انديشه‏ها و-- روش سياسى ديگرى داشتند. از مختصات اين روش اين بود كه در وهله اول، بنيان‏هاى كلامى و فقهى شيعيان به عنوان يك حزب پويا و منسجم تحكيم گردد. و در مرحله بعد، شيعيان به طاغوت‏هاى زمان خود پشت كنند و به مبارزه منفى با ايشان برخيزند. از امام نقل است كه« ... من تحاكم اليهم- السلطان و القضاة- فى حق او باطل، فانما تحاكم الى الطاغوت ...»( كلينى، كافى، ج 7، ص 41) علاوه بر اين، امام باوجوداين‏كه قيام‏هاى زيدى را تأييد نمى‏كردند در شرايط دشوار، همچون قيام نفس زكيه، با عمل به يارى ايشان شتافتند و در گفتار نيز قيام زيد را ستوده‏اند.( مترجم)

[659] . شيخ محمد أبو زهرة، الامام الصادق، ص 94.

[660] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 209.

[661] ( 6). ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220.

[662] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 147. هم‏چنين صاحب فخرى روايت مى‏كند كه منصور گفت: از همان ساعت من واليان خود را منصوب كردم.

[663] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 27.

[664] ( 3). در برائت جستن امام از تناسخ، غلو، حلول و تشبيه، منابع شيعه و سنى اتفاق نظر دارند، اما در رجعت و بداء احاديث صحيح بسيارى از ائمه اماميه به‏ويژه امام صادق عليه السّلام در بداء نقل شده است.( ر.

ك: كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 200)

معناى رجعت اين است كه خداوند با ظهور امام غايب، عده‏اى از كسانى را كه در گذشته از دنيا رفته‏اند به همان اندام و صورتى كه داشته‏اند زنده كرده و به دنيا برمى‏گرداند، عده‏اى را عذاب مى‏دهد و عده‏اى را ذليل و خوار مى‏كند. رجعت همچون معاد جسمانى است و با تناسخ متفاوت مى‏باشد.

شيعيان در امكان وقوع رجعت، به معجزه عيسى در زنده كردن مردگان و نيز آيه‏i« قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا-E-i اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى‏ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ»؛E( گويند پروردگارا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى ما به گناهان خود اعتراف كرده‏ايم، پس آيا براى بيرون رفتن از اين‏جا راهى هست؟) استدلال مى‏كنند.( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، ص 119 به بعد)

بداء به معناى تغيير در نظر و تصميم در مورد خداوند محال است. از امام صادق عليه السّلام نقل است كه« من زعم ان الله بدا له فى شى‏ء بداء ندامه فهو عندنا كافر باللّه العظيم» مقصود از بداء اين است كه خداوند چيزى را بر زبان پيامبر يا وصى و جانشين وى به مصلحتى ظاهر مى‏سازد، آن‏گاه همان موضوع از جانب خداوند محو و نفى مى‏شود، همان‏گونه كه در داستان اسماعيل با پدرش ابراهيم به او فرمان داده شد پسرش را ذبح كند، اما خداوند چنين چيزى را اراده نكرده بود ... معناى بداء به نسخ نزديك است.( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، 77 به بعد)

شهرستانى از نويسندگان قرن ششم هجرى است كه با توجه به انديشه‏هاى شافعى خود درباره امام قضاوت كرده است.( مترجم)

[665] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 138.

[666] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268.

[667] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 349. و آن سنگ‏هايى بود كه روغن‏فروشان مدينه، روغن‏هاى خود را روى آن قرار مى‏دادند.

[668] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 269.

[669] ( 2). عبد العزيز سيد الأهل، جعفر بن محمد، ص 135.

[670] ( 3). رومه، منطقه‏اى است در مدينه.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 336)

[671] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 248.

[672] ( 5). روايت كلينى در كافى چنين است: سألت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن الامام، يعلم الغيب؟ قال:« لا و لكن اذا أراد أن يعلم الشى‏ء، أعلمه اللّه ذلك.» شيعيان معتقدند امام داراى نيروى الهام، كه يك قواى قدسى است، مى‏باشد؛ امام در هر زمان و هر حالتى، از راه الهام مى‏تواند به همه علوم و معارف راه پيدا كند.( ر. ك:-- محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه). حيطه آگاهى‏هاى امام در حديث ديگرى از امام صادق عليه السّلام اينگونه آمده است:« قد ولانى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنا أعلم كتاب اللّه و فيه بدء الخلق و ما هو كائن الى يوم القيامة و فيه خبر السماء و الارض، و خبر الجنة، و خبر ما كان و ما هو كائن، اعلم ذلك كأنّى أنظر الى كفى، أنّ اللّه يقول فيه تبيان كل شى‏ء.»( كلينى، الكافى، ج 1، ص 61)( مترجم)

[673] . كلينى، الكافى، ص 57. شيعيان اين اعتقاد را پيدا كردند كه امام صادق عليه السّلام به همه حوادث، تا روز قيامت، عالم است، و اين علم را علم جفر نام نهادند.( مقدمه ابن خلدون، ص 234)

[674] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 117.

[675] ( 2). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 45.

[676] ( 3). همو، الصادق، ج 1، ص 137. علويان، محل قبر على عليه السّلام را مى‏دانستند، اما آن را از بنى اميه پنهان مى‏داشتند.

[677] ( 4). ابو زهره، الامام الصادق، ص 61.

[678] ( 1). سيد الأهل، جعفر بن محمد، ص 141.

[679] ( 2). فرزند او، فضل بن ربيع، در دوره هارون الرشيد به وزارت رسيد.

[680] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 225 به بعد.

[681] ( 4). كلينى، الكافى، ص 194.

[682] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 112.

[683] ( 2). شكى نيست كه منصور اين روايت امام جعفر صادق عليه السّلام را از حديث شريف نبوى پذيرفت؛ چرا كه امام جعفر از بزرگان راويان حديث بود.( ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 220/ شبلنجى، نور الابصار، ص 145)

[684] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 227 به بعد.

[685] ( 4). همان.

[686] ( 5). ربذه- همان‏گونه كه قبلا گفتيم- نزديكى مدينه و در سى مايلى آن قرار دارد و قبر ابو ذر غفارى در آن ناحيه است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 222)

[687] ( 1). شبلنجى، نور الابصار، ص 247.

[688] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 273.

[689] ( 3). اين باغ، عين ابى زياد ناميده مى‏شد و در فرع كه روستايى است از نواحى ربذه و در نزديكى مدينه، واقع بود. اين روستا به داشتن نخلستان‏ها و چشمه‏هاى آب مشهور بود.

[690] ( 4). حصرى، زهر الآداب، ج 1، ص 123.

[691] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ص 112- 113.

[692] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 251/ شبلنجى، نور الابصار، ص 146/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 97.

[693] ( 3). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 95.

[694] ( 4). و آن دهمين سال خلافت منصور بود.

[695] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 297.

[696] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 275 به بعد.

[697] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 64.

[698] ( 4). سياست خلفاى عباسى اين بود كه هرگاه يك علوى به دست ايشان كشته مى‏شد، در ماتم او اشك مى‏ريختند و او را به بزرگى ياد مى‏كردند. نگارنده، همين رفتار را از هادى، خليفه عباسى وقتى كه سر حسين بن على( شهيد فخ) را براى وى آوردند نقل مى‏كند و سؤال مى‏نمايد آيا منصور و هادى در حزنشان براى اهل بيت صادق بودند؟ و معتقد است مقصود ايشان اين بود كه خشم و غضب مسلمانان را از كشته شدن نوه پيامبر و على بن ابى طالب كاهش دهند.( ر. ك: ص 326 همين كتاب.) ازاين‏رو، تظاهر خلفاى عباسى به حزن و اندوه در مرگ ايشان، همان‏گونه كه خود دكتر ليثى معترف است، نمى‏تواند دليلى بر تبرئه منصور از مسموم كردن امام باشد.( مترجم)

[699] ( 5). ابو زهره، الامام الصادق، ص 64.

[700] ( 6). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 148.

[701] ( 1). جز امام صادق عليه السّلام، كه شمارى از منابع در مسموميت او تشكيك مى‏كنند، مسموميت ديگر امامان شهيد شيعه را منابع معتبر غيرامامى نيز تأييد مى‏كنند. اين حديث در صورت صحت، گوياى واقعيت تاريخى است كه مصادر تاريخى بر آن گواهند.( مترجم)

[702] ( 2). ابن نشوان، الحور العين، ص 153.

[703] ( 3). البته اماميه به كفر منكران انديشه امامت قايل نيستند و بر اين باورند كه« الامامة أصل من اصول الدين، لا يتم الايمان الّا بالاعتقاد بها»؛ امامت از اصول دين است و ايمان بدون اعتقاد به اين، كامل نيست.

( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقايد الاماميه، ص 65) در انديشه‏هاى كلامى شيخ مفيد نيز فقط قاسطين و مارقين و ناكثين كه با امام جنگ مسلحانه كردند كافرند.( ر. ك: الشيخ المفيد، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، با مقدمه زنجانى، ص 10). حد بالايى كه در احاديث معتبر شيعى براى منكران امامت آمده، در حديث امام صادق عليه السّلام است:« ... الراد علينا الراد على الله و هو على حد الشرك بالله»؛ منكر حكم ما،-- منكر حكم خداست و او در مرز شرك به خداست.( ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 8).

امام صادق عليه السّلام در پاسخ صحابى‏اى كه از او پرسيد: با مسلمانان غير شيعه چه برخوردى داشته باشيم؟ فرمود:« در اين امر به امامان خود بنگريد و از آن‏ها پيروى كنيد ... به خدا سوگند پيشوايان شما از بيمارانشان عيادت مى‏كنند، بر بالاى مزار درگذشتگانشان حاضر مى‏شوند و در هر مسئله، چه به سود و چه به زيانشان، به حق شهادت مى‏دهند و در نگاهدارى امانت آن‏ها مى‏كوشند.»( ر. ك: محمد رضا مظفر، عقائد الاماميه، ص 124، به نقل از كافى، ج 2، ص 464)( مترجم)

[704] ( 1). مقدمه ابن خلدون، ص 138.

[705] ( 2). بيشتر فرقه‏هاى اسلامى قايل به وجوب امامت هستند، مگر فرقه خوارج نجديه و پيروان هشام غوطى از فرقه‏هاى معتزله.( شهرستانى، نهاية الاقدام فى علم الكلام، ص 482) شيعيان اثناعشرى و اسماعيلى نيز به وجوب عقلى امامت بر خدا عقيده دارند.( رازى، محصل افكار المتقدّمين و المتأخرين، ص 176)

[706] ( 3). شيعيان ادلّه بسيارى براى ديدگاه‏هاى خود ذكر مى‏كنند. اولين آن، ادلّه نقلى است كه شيعه از آيات قرآن كريم استفاده مى‏كند با اين مضمون كه انتخاب امام به اختيار مردم نيست، و اين آيات از اين قرارند:i« وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»E( قصص: 68)،i« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً»E( احزاب: 36) وi« يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ.»E( آل عمران: 154) ديگر، ادلّه عقلى شيعيان است و آن اين‏كه خداوند وصيت را واجب كرده است و نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت است كه« هركس بميرد درحالى‏كه وصيت-- نكرده باشد، به مرگ جاهليت مرده است.» ازاين‏رو، ممكن نيست كه پيامبر باوجوداين‏كه تعيين امام، مسلمانان را از اختلاف و تفرقه برحذر مى‏دارد، از آن غفلت كرده باشد.( محمد كاظمى قزوينى، المناظرات، ص 4/ حلّى، الالفين، ص 27 و 41)

[707] ( 1). اين حديث را چندين بار امام احمد بن حنبل در مسند خود نقل مى‏كند.

[708] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 125/ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 255.

[709] ( 3). ملّا محمد باقر مجلسى نقل مى‏كند كه دليل توقف رسول خدا در غدير خم، آيه‏اى از قرآن بود كه درباره لزوم نصب على بن ابى طالب به عنوان جانشين بعد از خود، بر آن حضرت نازل شد. البته آيات از اين قبيل، چندين بار بدون اين‏كه وقت ابلاغ را مشخص كند بر او نازل شده بود، و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روز غدير خم را انتخاب كرد؛ چون مى‏ديد اگر مسلمانان از اين مكان عبور كنند، متفرق مى‏شوند و هر قبيله‏اى به ناحيه‏اى مى‏رود. اما آنچه از قرآن بر او نازل شد اين آيه بود:i« يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.»E( مائده: 67)( حياة القلوب، ج 2، ص 339)

[710] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[711] ( 1). محمد الحسين آل كاشف الغطاء، أصل الشيعة و أصولها، ص 73 به بعد/ أبو زهرة، الامام الصادق، ص 188- 189.

[712] ( 2). عصمت در لغت به معناى بازداشتن است، آن‏گونه كه در قرآن كريم آمده:i« سَآوِي إِلى‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ»E( هود: 43)؛ يعنى مرا از آب بازدارد. و مى‏گويند كه اصل لغت عصمت به معناى طناب است و هر چيزى كه به آن چنگ زده شود تا آن چيز از او محافظت كند، همچون قول خداى عزّ و جلّ‏i« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ.»E( آل عمران: 103)/ ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 296.

[713] ( 3). شيخ مفيد، شرح عقائد الصدوق، ص 114/ جيلانى، توفيق التطبيق، ص 16.

[714] ( 4). مرتضى، الشافى، ص 40.

[715] ( 5). طوسى، تلخيص الشافى، ص 319.

[716] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 328.

[717] ( 2). دو فرقه اماميه و اسماعيليه، عصمت پيامبران و امامان را با براهين عقلى و نقلى پذيرفته‏اند.

درباره سياسى بودن منشأ پيدايش بحث عصمت قابل ذكر است كه اولا: بحث عصمت در دوره امام سجاد عليه السّلام نيز مطرح بوده است و حديثى از ايشان نقل است كه:« الامام منا لا يكون الّا معصوما و ليست العصمة فى ظاهر الخلقة فيعرف بها و لذلك لا يكون الا منصوصا. قيل له: يابن رسول اللّه المعصوم فما معنى المعصوم؟ قال: هو المعتصم بحبل اللّه و حبل اللّه هو القرآن.»( ر. ك: محمد بن على بن حسين قمى( ابن بابويه)، معانى الاخبار، ص 132.) ثانيا: موضوع امامت و رهبرى بعد از پيامبر، محور تحولات سياسى، اجتماعى و فرهنگى جهان اسلام و منشأ پيدايش فرقه‏هاى اسلامى است. طبيعى است كه از اين نظر، شيعه نيز مدعاى سياسى داشته است. اصولا سياسى بودن موضوع امامت به ماهيت دين اسلام برمى‏گردد كه سياست در دين تنيده شده است و حتى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در طول رسالت خود در مدينه همچون يك سياست‏مدار به حكمرانى پرداخت، ازاين‏رو، دريچه عصمت نيز به عنوان زير مجموعه امامت سياسى است، اما از نگاه شيعيان امامت و عصمت با وجود اشكال سياسى‏اش نص الهى و يك باور دينى است، نه دستاويزى براى مقايسه و برترى امامانشان نسبت به خلفاى بنى عباس كه اين معنا از نظر ايشان نياز به اثبات نداشته است.( مترجم)

[718] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 134- 135.

[719] ( 4). عاملى، الفصول المهمة، ص 195/ محمد بن طلحة، مطالب السؤول، ص 51/ كلينى، الكافى، ص 56 به بعد.

[720] ( 1). رازى، نهاية العقول فى دراية الاصول( مخطوط)، ج 2، ص 240- 242.

[721] ( 2). خداى متعال مى‏فرمايد:i« أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏.»E( يونس: 35)

[722] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 157.

[723] ( 4). عاملى، الفصول المهمة، ص 207.

[724] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 248.

[725] ( 1). شيخ ابو زهرة، الامام الصادق، ص 206.

[726] ( 2). يكى از هم‏نشينان امام باقر عليه السّلام از اين‏كه امام، ابو بكر صديق را مدح مى‏گويد، به آن حضرت اعتراض كرد. امام به او فرمود: او جدّ من رسول اللّه را تصديق كرد، بنابراين، هركس به او تصديق نگويد خدا سخن او را در دنيا و آخرت تصديق نخواهد كرد.( ابن جوزى، صفوة الصفوة، ص 61) همان‏گونه كه امام باقر عليه السّلام درباره ابو بكر و عمر گفت: آن دو پيشوايانى در راه هدايت بودند.( ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ص 9)

كتاب صفوة الصفوة ابن جوزى از منابع متأخر و غير قابل اعتماد است و ابن جوزى، حتى مورد وثوق خود اهل تسنن نيز نيست. در مقدمه خود كتاب آمده است:« ... اتهمه بعضهم بأنّه يروى فى وعظه احاديث غير صحيحة، و أنّه كثير الاغلاط فى تصانيفه، و عذره فى هذا أنّه كان مكثرا، فيصنّف الكتاب و لا ينقّحه بل يشتغل بغيره، كما أخذوا عليه ميله الى التأويل فى بعض كلامه و اضطراب كلامه فى ذلك»( صفوة الصفوة، ج 1، ص 13). ابن جوزى به حدى به جرح و تعديل حديث بى‏توجه است كه حديثى را از-- على بن ابى طالب نقل مى‏كند كه:« لما قبض رسول الله نظرنا فى امرنا فوجدنا النبى قد قدم ابا بكر فى الصلاة فرضينا لدنيانا من رضى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله لديننا فقدمنا ابا بكر» درحالى‏كه از بديهيات تاريخ اسلام عدم حضور على بن ابى طالب در سقيفه بنى ساعده و انتخاب ابو بكر و دست كم تأخير بيعت از جانب ايشان است( ر. ك: صفوة الصفوة، ج 1، ص 257). روايت ابو المحاسن كه از منابع بسيار متأخر اهل تسنن مى‏باشد، با روايات متواتر امام باقر و امام صادق عليهما السّلام در رد امامت ديگران، تضاد آشكار دارد.( مترجم)

[727] ( 1). امام جعفر صادق عليه السّلام مى‏گفت: صديق دو بار مرا به دنيا آورد و من دو بار فرزند صديق هستم.( اعيان الشيعة، ج 4، ص 89) البته منظور واقعى امام افتخار به انتساب به محمد بن ابى بكر بوده است كه از پدرش بيزارى مى‏كرد.( مترجم)

[728] ( 2). هرچند كه در نزاع شيعه و سنى، رواياتى از ائمه عليهم السّلام در ستايش شيخين نقل شده است، اما آنچه از نظر شيعه نيز مسلم است اين‏كه لعن و طعن آشكار خلفاى سه‏گانه، قطعا حيات نوپاى شيعيان اماميه را تهديد مى‏كرد و به جاى محبت و دوستى بين مسلمانان، كينه و نفرت مى‏آورد و وحدت جامعه اسلامى را به خطر مى‏انداخت. پرواضح است كه ائمه اماميه با وجود اصرار و تأكيد بر حق الهى خود بر امامت امت، و غصب اين حق از جانب ديگران، و سفارش شيعيان به تولّى و تبرّى، با اين كار، كه گويى در بعضى از جوامع شيعى آن زمان رواج يافته بود موافق نبودند. در سيره آن بزرگواران نيز چنين رويه‏اى مشهود نيست. امام صادق عليه السّلام فرموده‏اند:« ان العبد ليكون مظلوما فما يزال يدعوا حتى يكون ظالما»؛ گاهى بنده‏اى كه مظلوم واقع مى‏شود آن قدر نفرين مى‏كند كه خود نيز ظالم مى‏شود.»( ر.

ك: كلينى، كافى، ج 2، ص 250) علاوه بر اين، مكتب علمى امام صادق عليه السّلام متعلق به همه فرقه‏هاى اسلامى بوده است نه صرفا ويژه شيعيان. شخصيت‏هايى همچون ابو حنيفه، مالك بن انس و سفيان ثورى به شاگردى آن حضرت مباهات كرده‏اند و فضل و زهد و فقه امام را در بالاترين درجه و تصور دانسته‏اند. اين نشان مى‏دهد كه بينش و روش امام صادق عليه السّلام متفاوت با بعضى رفتارها و تظاهرها بوده است.( مترجم)

[729] ( 3). امام جعفر صادق عليه السّلام به جابر جعفى، از شيعيان جعفرى، گفت:« اى جابر، به من خبر رسيده كه گروهى در عراق كه به خيال خود دوست ما هستند، ابو بكر و عمر را طعن مى‏كنند و گمان دارند كه من به اين كار فرمانشان دادم، پس به ايشان بگو كه من از ايشان نزد خدا برى هستم، و سوگند به آن كسى كه جان محمد در دست اوست، اگر عهده‏دار حكومت بودم، با ريختن خون آنان به خدا تقرب مى‏جستم تا به شفاعت محمد برسم. و من بر اين خواهم بود، اگر در حالت استغفار و طلب ترحم براى آن دو نباشم و دشمنان خدا از اين‏ها غافل‏اند.( حلية الاولياء، ج 3، ص 137) اين حديث در كتاب ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 54، ص 282 و ابن كثير، البداية و النهايه، ج 9، ص 340 از امام باقر عليه السّلام نقل شده است. مؤلف اين حديث را از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است و به حلية الاولياء ارجاع داده است. چون مخاطب حديث جابر است، به نظر مى‏رسد نقل مؤلف اشتباه است؛ زيرا جابر زمان امامت امام صادق را درك نكرده است.( مترجم)

[730] ( 1). شيعه، تقيه را احتياط و پرهيز از ظالم قوى مى‏داند و در تأييد آن به اين آيه استناد مى‏كند:i« إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ.»E( نحل: 106) اين آيه، درباره عمار بن ياسر كه از ترس دشمنان اسلام به كفر تظاهر كرده بود، نازل شد.

[731] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 105. امام جعفر صادق عليه السّلام به يكى از شيعيان خود گفت:« پدرم از پدرش كه او خود از پيامبر شنيده بود، مرا روايت كرد هركس به حدى ناتوان شود كه از يارى و نصرت ما اهل بيت عاجز باشد، اگر در خانه خود بنشيند و دشمنان ما را لعن گويد، مشمول سلام و درود ملائك مى‏گردد، از آن‏رو كه او از ابرار است ...»

[732] ( 3). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 84. شيعه در موضوع تقيه به اين آيه كريمه استناد مى‏كند:i« وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ.»E( مؤمن: 28)

[733] ( 1). دينورى، الأخبار الطوال، ص 334.

[734] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 129- 130.

[735] ( 3). قيام‏هاى علوى در دوره‏هاى منصور، مهدى، هادى، هارون الرشيد، مأمون و معتصم صورت گرفت.

[736] ( 4). نهضت‏هاى شيعه در حجاز، بصره، سرزمين ديلم، مغرب، خراسان و يمن برپا شد.

[737] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 3، ص 301.

[738] ( 2). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 200.

[739] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 317.

[740] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 141.

[741] ( 2). همان، ص 142/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 15.

[742] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 318.

[743] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 175.

[744] ( 5). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 279.

[745] ( 6). دكتر فريد رفاعى كتابى وزين درباره عصر مأمون نوشته كه در آن، اشكال نهضت فكرى اين دوره را تدوين كرده است.

[746] ( 7). ابن طولون به‏طور مفصل در اين باره توضيح داده است.( ر. ك: الأئمة الاثنى عشر، ص 50)

[747] ( 1). كلينى، الكافى، ص 57. شيعه معتقد است كه پايان نزول وحى بعد از خاتمه نزول جبرئيل عليه السّلام، به معناى قطع نزول علم خدا بر ائمه نيست.( عالمى، الفصول المهمة، ص 151)

[748] ( 2). جيلانى، توفيق التطبيق، ص 26 به بعد.

[749] ( 3). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 67- 68.

[750] ( 4). ر. ك: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 105، بخش زندگانى امام جعفر صادق عليه السّلام.

[751] ( 1). شيخ ابو زهرة، الامام الصادق، ص 91.

[752] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 263.

[753] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.

[754] ( 4). ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 104.

[755] ( 5). عبد اللّه از تابعين و از امام زين العابدين عليه السّلام روايت مى‏كرد و محدثانى، همچون سفيان ثورى و مالك، از او روايت كرده‏اند.

[756] ( 6). براى آگاهى از متن اين نامه‏ها ر. ك: تاريخ طبرى، ج 6، ص 195.

[757] ( 1). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 280- 281.

[758] ( 2). ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 9.

[759] ( 3). شبلنجى، نور الابصار، ص 145.

[760] ( 4). ابو يوسف، الخراج، ص 130.

[761] ( 1). سيد اهل، جعفر بن محمد، ص 58.

[762] ( 2). او اسماعيل بن محمد است كه نسب او به ابن مفرغ حميرى ختم مى‏شود و مادرش از ازد و جدش يزيد بن ربيعه است كه زياد بن ابيه را هجو و انتسابش را به ابو سفيان رد كرد.

[763] ( 3). سيد اهل، جعفر بن محمد، ص 58.

[764] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 133.

[765] ( 1). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 228.

[766] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 7، ص 3- 7. سيد حميرى، مهدى عباسى را تشويق كرد كه خاندان ابو بكر و عمر را از عطايا مرحوم كند؛ چرا كه معتقد بود اين دو حق شرعى على عليه السّلام را در خلافت غصب كرده‏اند.

[767] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 1، ص 263.

[768] ( 4). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 239.

[769] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[770] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 18، ص 29.

[771] ( 3). همان.

[772] ( 1). همان، ج 9، ص 28.

[773] ( 2). طه حسين، حديث الاربعاء، ج 2، ص 23.

[774] ( 3). همان، ج 2، ص 234.

[775] ( 4). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 3، ص 315.

[776] ( 1). نام او نعمان بن ثابت بن نعمان بن مرزبان است. غالب منابع متفق‏اند كه تولد ابو حنيفه در سال 80 ق بود( بعضى منابع سال 61 ق را ذكر كرده‏اند) هم‏چنين غالب منابع مى‏نويسند كه او ايرانى الاصل بود.

( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ص 6/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331)

[777] ( 2). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 78.

[778] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 65/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 135.

[779] ( 4). با آن‏كه ابو حنيفه در كوفه زندگى مى‏كرد، اما دايم به مدينه تردد داشت و امام محمد باقر عليه السّلام را ملاقات مى‏كرد و مناظره‏هاى بسيارى بين ايشان رخ داد.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 1، ص 24- 27)

[780] ( 5). ابو حنيفه و امام جعفر صادق عليه السّلام هم سن و سال بودند. ابو حنيفه مى‏گفت،« به خدا قسم دين‏شناس‏تر از-- جعفر صادق نديده‏ام.» هم‏چنين امام جعفر عليه السّلام از استادان ابو حنيفه بود.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 1، ص 27)

[781] ( 1). شرباصى، الأئمة الأربعة، ص 54.

[782] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 36 به بعد.

[783] ( 3). موفق مكى، مناقب أبى حنيفه، ج 1، ص 29.

[784] ( 1). عبد اللّه بن حسن ده سال از ابو حنيفه مسن‏تر بود؛ چون او در سال 70 و ابو حنيفه در سال 80 ق متولد شده بود.

[785] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 183/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 360.

[786] ( 3). شرباصى، الائمة الاربعة، ص 54.

[787] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 361.

[788] ( 1). ابو بكر در مكه دكان پارچه‏فروشى داشت و ابو حنيفه در كوفه.

[789] ( 2). موفق مكى، مناقب أبى حنيفه، ج 1، ص 82/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 331.

[790] ( 3). همان، ج 2، ص 165.

[791] ( 4). ربيع بن يونس، حاجب منصور، امام مالك و ابن ابى ذؤيب و ابو حنيفه را براى حضور نزد منصور خواست تا ديدگاهشان را درباره خلافت بپرسد.

[792] ( 1). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 165.

[793] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 361.

[794] ( 3). همان، ص 366.

[795] ( 4). منصور از ابو حنيفه خواست تا از كوفه به بغداد آمده، امر قضاوت را عهده‏دار شود، اما ابو حنيفه اين تقاضا را رد كرد. منصور او را سوگند داد كه اين سمت را عهده‏دار شود، ولى ابو حنيفه سوگند خورد كه آن را قبول نخواهد كرد. ربيع بن يونس، حاجب منصور، از ابو حنيفه خواست تا از سوگند خود عدول كند. ابو حنيفه به او گفت: امير مؤمنان به كفاره دادن بر سوگندش تواناتر از من است.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71).

[796] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 2، ص 184.

[797] ( 2). بعد از آن‏كه ابو حنيفه امر قضاوت را برعهده نگرفت و بر اين امر سوگند خورد، منصور خواست تا او را به شكستن سوگند وادار كند. پس از آن، او را در كار بناى بغداد گذاشت و او را موظف كرد كه كار زدن خشت و شمارش آن و سرپرستى كارگران را به عهده گيرد. ابو حنيفه روشى جديد در شمارش آجر ابداع كرد، او آجرها را به جاى روش شمارش معمول با نى شمارش مى‏كرد.( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 71)

[798] ( 3). روندلسن، عقيدة الشيعة، ص 143.

[799] ( 4). عبد الحليم جندى، ابو حنيفه، ص 213.

[800] ( 5). ابو حنيفه، هنگامى كه كودك بود، با على بن ابى طالب عليه السّلام ملاقات كرده بود. او بر اين باور بود كه على در جنگ با مخالفانش( همچون طلحه و زبير) بر حق بود، اما از دشنام و طعن بر اين مخالفان دورى مى‏جست.( موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 2، ص 83- 84) و خطيب بغدادى نقل مى‏كند كه على بن ابى طالب عليه السّلام براى ابو حنيفه و ذريه‏اش دعا و طلب بركت كرد.( تاريخ بغداد، ج 13، ص 326)

[801] ( 1). او ابو يوسف است كه در دوره هارون الرشيد، قاضى القضات شد و باكى نداشت كه هارون الرشيد را در كتاب خود( الخراج) نصيحت كند؛ چون او همانند استادش ابو حنيفه پردل و جرأت بود، اما در پذيرش مناصب عامه در دولت عباسى به دليل فقر و مسكنتش، با ابو حنيفه اختلاف نظر داشت.( ابن نديم، الفهرست، ص 286)

[802] ( 2). براى آگاهى از مشروح مناظره‏هاى ابو حنيفه و امام صادق عليه السّلام، ر. ك: مجلسى، كتاب تذكرة الائمة، ص 30.

[803] ( 3). ابو زهره، ابو حنيفه، ص 164.

[804] ( 1). موفق مكى، مناقب ابى حنيفه، ج 2، ص 84.

[805] ( 2). درباره سال تولد مالك اختلاف كرده‏اند و سال‏هاى 90، 93، 94، 95، 96 ق را يادآور شده‏اند. اما غالب كسانى كه زندگى مالك را نوشته‏اند، سال 93 ق را ترجيح داده‏اند.( ابو زهره، مالك، ص 11) و او مالك بن انس بن ابى عامر اصبحى يمنى است. او منسوب به قبيله‏اى يمنى به نام ذواصبح بود.

[806] ( 3). ابن عبد الحكم، سيرة عمر بن العزيز، ص 17.

[807] ( 4). ابو زهره، مالك، ص 50.

[808] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 280.

[809] ( 2). همان، ص 283.

[810] ( 3). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 148.

[811] ( 4). قاضى عياض، ترتيب المدارك، خطى، قسم اول از جزء اول، ص 345. يكى از علويان از امام مالك پرسيد:« بهترين مردم بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چه كسى بود؟» مالك پاسخ داد:« ابو بكر.» و باز پرسيد:« بعد از او كه بود؟» مالك جواب داد:« عمر.» علوى باز پرسيد:« سپس چه كسى؟» و او گفت:« خليفه مقتول به ظلم؛ عثمان.»

[812] ( 1). ابو زهره، مالك، ص 58.

[813] ( 2). ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 148- 151.

[814] ( 3). ابو زهره، مالك، ص 60.

[815] ( 4). علماى شيعه اماميه بر اين باورند كه على بن ابى طالب اول كسى است كه حديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را-- گردآورى كرد و به امر نگارش احاديث نبوى اهتمام ورزيد. هم‏چنين شيعيان بر احاديثى كه سلمان فارسى، صحابى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و پيرو على عليه السّلام، نقل مى‏كند اعتماد دارند. ديگر ائمه علوى، همچون امام زين العابدين و محمد باقر و جعفر صادق عليهم السّلام نيز راويان حديث بوده‏اند.( سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه، ص 279)

[816] ( 1). احمد امين، ضحى الاسلام، ج 2، ص 126. مثل حديثى كه ترمذى از ابن عباس روايت مى‏كند كه گفت:« رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به عباس گفت: وقتى روز دوشنبه شد، تو و فرزندانت نزد من آييد تا شما را دعايى كنم و خدا از آن دعا به شما نفع رساند. پس روز دوشنبه عباس رفت و ما نيز با او بوديم و لباس‏ها و عبايمان را در بر كرده بوديم. حضرت دعا كرد: خدايا عباس و فرزندانش را ببخش و امور ظاهر و باطنشان را عهده دار شو و براى ايشان گناهى باقى نگذار. خدايا عباس را بين فرزندانش حفظ فرما.» ... از احاديثى كه شيعيان عباسى جعل كرده‏اند حديثى است كه طبرانى نقل مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:« خلافت در فرزندان عموى من و بستگان پدرم مى‏گردد تا آن‏ها آن را به مسيح واگذار كنند.»

[817] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 280- 281.

[818] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 151. شهرستانى مى‏نويسد:« كيسانيه در انتقال امامت از محمد حنفيه به ديگرى، دچار اختلاف شدند و هريك مذهبى را در پيش گرفتند.»

[819] ( 2). شهرستانى نقل مى‏كند فرقه‏اى از فرقه‏هاى كيسانى، معتقد شدند كه ابو هاشم به امامت عبد الله بن عمرو بن حرب كندى وصيت كرد و امامت و هم‏چنين روح ابو هاشم به او منتقل شد. از اين فرقه بود كه فرقه‏هاى خرميّه و مزدكيه، يعنى برجسته‏ترين فرقه‏هاى زنادقه، پديدار شدند، همان‏گونه كه فرقه‏هاى غاليانه‏اى، همچون بيانيه و رضاميه از ايشان به ظهور پيوست.( الملل و النحل، ج 1، ص 151، 152)

[820] ( 3). موضوع رساله فوق ليسانس من« حركة زنادقة فى العصر العباسى الاول» است. اين رساله چاپ مكتبة انجلو مصر مى‏باشد.

[821] ( 1). منظور فعاليت‏هاى سياسى سازمان‏دهى شده است وگرنه امام در سازمان‏دهى و انسجام صفوف شيعيان و غنى‏سازى معارفشان تلاش موفقى داشتند. حاصل همين تلاش‏ها پويايى مذهب تشيع اثنا عشرى در طول تاريخ و ماندگارى آن شد.( مترجم)

[822] ( 2). موسويه از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كنند كه حضرت به يكى از يارانش گفت: روزها را بشمار. او از روز يكشنبه تا شنبه را شمرد. پس امام جعفر عليه السّلام به او گفت: چند روز شد؟ جواب داد: هفت. حضرت فرمود:

شنبه شنبه‏ها، و خورشيد روزگاران و نور ماه‏ها، او كسى است كه نه به بازى و نه به لهو مى‏پردازد. او هفتمين‏[ پيشواى‏] شماست كه اينجا ايستاده است، و به فرزندش موسى كاظم عليه السّلام اشاره كرد. هم‏چنين درباره وى فرمود: موسى كاظم شبيه به عيسى عليه السّلام است( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 168) شماره هفت نزد شيعيان اسماعيلى، اهميت قدسى دارد و سبعيون، ظواهر وجود و بسيارى از وقايع تاريخى را به اين عدد تقسيم مى‏كنند. فيليپ حتى معتقد است كه اين نظر سبعيه تا حدودى با نظريه نو افلاطونيان منطبق است.( تاريخ العرب، ص 567)

[823] ( 1). ديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 2، ص 287. امام جعفر صادق عليه السّلام تنها يك دختر به نام امّ مزوق داشت.

( ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212)

[824] ( 2). شهرستانى درباره اين فرقه مى‏آورد:« اينها ياران ابو الخطاب، محمد بن ابى زينب اسدى اجدع، مولاى بنى اسد مى‏باشند. او كسى است كه خود را در غم ابى عبد الله، جعفر بن محمد صادق- رضى الله عنه- تعزيب داد و چون امام صادق عليه السّلام به غلو باطل او در حق خود پى برد، از او بيزارى جست و او را نفرين كرد و به يارانش نيز دستور داد تا از او بيزارى جويند و در اين باره، شدت عمل به خرج داد. ابو الخطاب چون از امام كناره جست، به امامت خود دعوت كرد. او بر اين گمان بود كه ائمه جزء انبيا و پس از آن از خدايان هستند، ازاين‏رو، به الوهيت جعفر بن محمد و پدرانش- رضى اللّه عنهم- معتقد شد و گفت كه ايشان فرزندان خدا و دوستان اويند و الوهيت، نورى در نبوت، و نبوت نورى در امامت است ... و چون عيسى بن موسى، وليعهد و مصاحب منصور بر پليدى دعوتش واقف شد، وى را در شوره‏زارهاى كوفه كشت، و خطابيه پس از او چندين فرقه شدند.»( الملل و النحل، ج 1، ص 179)، اين فرقه‏ها عبارتند از: معمريه، بزيفيه، عجليه و مفضليه.( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 11- 12)

[825] ( 3). ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 5، ص 90.

[826] ( 4). اولين كسى كه به باور بداء دعوت كرد، مختار ثقفى بود.( ابن نشوان، الحور العين، ص 183) اين مطلب ثابت نيست ر. ك: معجم رجال الحديث از مرحوم آية الله خوئى.( مترجم)

[827] ( 5). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 378.

[828] ( 1). نوبختى، فرق الشيعه، ص 66- 69.

[829] ( 2). و او كسى است كه مأمون عباسى، وى را وليعهد خويش كرد. راجع به اين موضوع در باب چهارم مى‏پردازيم.

[830] ( 3). قبر امام على بن محمد نقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام شهر سامراى عراق مى‏باشد.( مترجم)

[831] ( 4). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 169.

[832] ( 1). به سبب پهنى و نقصى كه در پاهايش بود، به او افطح مى‏گفتند. البته شيعيان معتقدند كه امام بايد از هرگونه نقصى مبرّا باشد.

[833] ( 2). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167.

[834] ( 3). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 381.

[835] ( 1). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 192.

[836] ( 2). مثلا محمد بن اسماعيل به رى و از آن‏جا به كوه دماوند كه در نزديكى رى بود، گريخت و در روستايى اقامت گزيد كه به نام او شهرت يافت و محمدآباد ناميده شد. او در طول دوران خلافت مهدى( 158- 169 ق) و هادى( 169- 170 ق) و هارون الرشيد( 170- 193 ق) مخفى زيست.

[837] ( 3). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 39- 40.

[838] ( 4). تاريخ شهر سلميه به عهد سومريان بازمى‏گردد. اين شهر در دوره‏هاى آموريان و آراميان و آشوريان و يونانيان و روميان، آباد بوده است. نام آن برگرفته از جنگ سالاميس است كه در آن يونانيان بر ايرانيان غلبه يافتند( 480 ق م) ياقوت حموى در معجم البلدان درباره اين شهر مى‏نويسد: سلميه شهرى است در ناحيه بيابانى از توابع حماة كه بين اين دو منطقه دو روز راه است.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 3، ص 240)

[839] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 56.

[840] ( 2). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 34.

[841] ( 3). كلينى، اصول الكافى، ص 400.

[842] ( 4). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 84- 85.

[843] ( 5). انديشه تقيّه در دوره امام جعفر صادق عليه السّلام متبلور شد. آن حضرت، فرموده است:« تقيّه دين من و پدران-- من است و هركس به آن اعتقاد نداشته باشد، دين ندارد و كسى كه امر ما را انتشار دهد مانند كسى است كه منكر آن است.» و نيز فرموده:« نفس شخص اندوهگين در ظلمى كه بر ما رفته، تسبيح، و تلاش وى عبادت، و پنهان كردن اسرار ما جهاد در راه خداست.» پيش از اين در پاورقى‏هاى قبلى به نقل از عقائد الاماميه از مرحوم مظفّر گذشت كه تقيّه ريشه قرآنى دارد و اصولا يك امر عقلى و عقلايى است.

[844] ( 1). شاعران و علمايى همچون فرزدق و كثير عزه و امام ابو حنيفه.

[845] ( 2). شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 244.

[846] ( 3). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 202.

[847] ( 4). آموزه‏هاى شيعى بر محور« امامت اهل بيت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله» و تعاليم ايشان استوار است. تأثير و تأثّر تشيع در سير تاريخى‏اش از احساسات و عواطف( خشم و غضب و محبت) غيرقابل انكار است كه بعضا برخى از انحرافات را نيز سبب گرديده و باعث راه‏يابى غلو به آن شده است، اما اين سفسطه جاهلانه و سخيفى است كه آموزه‏هاى شيعه را حاصل خشم و غضب و عواطف بدانيم.( مترجم)

[848] ( 5). همچون«ruomeM ecnirP » و برنارد لويس. ر. ك: حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطمية، ص 40/ عارف تامر، القرامطة، ص 86.

[849] ( 6). ثنويان يا مجوس، به دو خدا دعوت مى‏كنند؛ يكى خداى خير كه نشانه آن نور است و ديگر، خداى شرّ-- كه نشانه آن تاريكى است. مشهورترين فرقه‏هاى اين عقيده، زرتشتى، مانوى، مزدكى، ديصانى و مرقونى است( شهرستانى، الملل و النحل، ج 2، ص 35- 58) و مقايسه شود با خدمات متقابل اسلام و ايران، اوايل كتاب.

[850] ( 1). ابن نديم، الفهرست، ص 264/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 196. بغدادى مى‏نويسد: ميمون بنده امام جعفر صادق عليه السّلام بود.

[851] ( 2). اهواز شامل هفت ناحيه بين بصره و فارس بوده است.( ياقوت حموى، معجم البلدان)

[852] ( 3). تفسيرهاى فراوانى بر واژه قرمط وجود دارد، از جمله اين‏كه اين نام را بر حمدان بن اشعث نهادند؛ چون قدم‏هايش را كوتاه برمى‏داشت، يا او را بدين لقب ناميدند؛ زيرا پوستش سرخ، همچون گوى سرخ رنگ بود.

اصل واژه قرمط يونانى است)idimareK (. برخى از جمله دى لاسى و برنارد لويس، مى‏گويند: اين لفظ از« اقرمط» يا خشمناك و ترش‏رو گرفته شده است. پدر انستاس مارى كرملى معتقد است كه اين لفظ، آرامى نبطى و از كلمه« قرمطونا» به معناى نيرنگ يا بدطينتى مشتق شده است. البته اين نام را اسماعيليه براى خود انتخاب نكردند، بلكه دشمنانشان در دوره‏هاى پس از دعوتشان بر ايشان نهادند( ر. ك: حاشيه كتاب اتعاظ الحنفا، ص 26/ عارف تامر، كتاب القرامطه، ص 11).

[853] ( 4). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 25- 26. ابن نديم مى‏نويسد: كسى كه در دعوت اسماعيلى جانشين عبد الله بن ميمون شد، فرزندش محمد بود.( الفهرست، ص 265)

[854] ( 1). مقريزى، اتعاظ الحنفا، ص 26.

[855] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 390.

[856] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 78.

[857] ( 1). عارف تامر، القرامطة، ص 81- 83. اين شخص، نويسنده‏اى اسماعيلى است و درباره عرضه كردن سلسله داعيان اسماعيلى بدين شكل، مى‏گويد: اين اولين بار است كه تنظيمات حقيقى دعوت اسماعيلى در يك كتاب چاپ شده و معرفى مى‏شود.

[858] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 272- 283. منصور سپاه را تشويق كرد كه عيسى را اهانت كنند. طبرى مى‏نويسد: عيسى عزل از ولايت‏عهدى را در برابر ده ميليون درهم پذيرفت( همان، ص 283) ابن طباطبا منصور را به تلاش براى مسموم نمودن عيسى متهم مى‏كند.( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 155)

[859] ( 1). منصور در بئرميمون در فاصله شش مايلى مكه درگذشت.

[860] ( 2). در اين عهد آمده بود: اى بنى هاشم!« از خدا مى‏خواهم بعد از من شما را دچار فتنه نگرداند و پراكنده و دچار تفرقه‏تان نسازد و بعضى از شما را به بلاى بعضى ديگر، گرفتار نسازد.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 348- 349)

[861] ( 3). همان، ج 6، ص 343- 344.

[862] ( 4). به گزارش طبرى، منصور تمامى زندانيان را آزاد كرد« مگر كسى كه خونى يا قتلى بر ذمه داشت يا به تلاش در فساد در زمين، مشهور بود»،( تاريخ طبرى، ج 6، ص 353)

[863] ( 5). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 321.

[864] ( 1). مهدى همراه خود سى ميليون درهم برد. والى مصر نيز سى‏صد هزار دينار، و والى يمن دويست هزار دينار براى وى فرستاد.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)

[865] ( 2). تعداد جامه‏هايى كه مهدى با خود برد از يك‏صد و پنجاه هزار جامه بيشتر بود.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)

[866] ( 3). سيوطى روايت مى‏كند كه مهدى از شام به مكه يخ فرستاد و اين اولين بار بود كه مردم مكه، يخ را مشاهده مى‏كردند. شكى نيست كه مهدى با اين كار مى‏خواست هيبت خلافت عباسى را بيشتر كند.( تاريخ الخفاء، ص 273)

[867] ( 4). مهدى دستور به برچيدن مقصوره‏ها و كوتاه كردن منابر در حد منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داد و بر مساحت مسجد الحرام افزود و پوشش كعبه را نو كرد.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366- 368)

[868] ( 5). همان، ج 6، ص 367- 368.

[869] ( 6). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 26/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 273/ ابن فقيه، البلدان، ص 22.

[870] ( 7). مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 243.

[871] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[872] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 343- 344.

[873] ( 2). يعنى سياه پوشيدند كه اين لباس شعار عباسيان بود.

[874] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 387.

[875] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 387.

[876] ( 2). خالد بن عبد الله واسطى، شيخ اهل سنت، بيعت با ابراهيم را رد كرد.

[877] ( 3). اصفهانى مى‏گويد:« عيسى بن زيد پس از كشته شدن محمد، مدعى نيابت وى شد و گفت: محمد مرا جانشين خود ساخته، و زيديه را به بيعت خويش خواند. آنان هم، دعوتش را پذيرفتند، ولى مردم بصره زير بار دعوت او نرفتند تا آن‏كه به او گفته شد اگر مايل باشى آن‏ها را از سرزمين خود بيرون مى‏كنيم و ما جز تو را به امامت نمى‏شناسيم. در اثر اين امر، نزديك بود ميان آنان اختلاف ايجاد شود تا بالاخره باهم گفتند:

اكنون اگر اين امر را پى بگيريم، دو دستگى و اختلاف در ما پيدا خواهد شد و منصور ما را شكست خواهد داد. ازاين‏رو، فعلا همگى در كنار هم مى‏جنگيم و امارت را به ابراهيم وامى‏گذاريم، اگر پيروز شديم، آن وقت تصميمى درباره امر خود خواهيم گرفت.( مقاتل الطالبيين، ص 370)

[878] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 344.

[879] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 345. منظورش شهرى بود كه آن را بنا مى‏كرد؛ يعنى بغداد.

[880] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 411.

[881] ( 3). اصفهانى، عيسى بن زيد را چنين وصف مى‏كند:« عيسى در ميان كسانى كه از خاندانش باقى مانده بودند، در دين و علم و زهد و پارسايى، سرآمد بود و در امر مذهب و اقداماتى كه مى‏كرد، با دانش فراوان و روايت حديث و تلاش براى طلب آن، از سايرين بصيرت بيشترى داشت.»( همان، ص 407)

[882] ( 1). همان، ص 418.

[883] ( 2). امام ابو حنيفه توجه ابراهيم را به عدد بالاى شيعيان زيدى كوفه معطوف كرد.

[884] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 418. چون دفتر زيد بن على را كه نهضتى شيعى در دوره هشام-- بن عبد الملك اموى در كوفه برپا كرد، شمارش كردند، پانزده هزار نام در آن ثبت شده بود، اما وقتى زيد در اول صفر سال 122 قيام كرد، فقط 218 نفر با او بودند.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 96)

[885] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 424.

[886] ( 2). عيسى بن زيد، از جمله راويان حديث بود كه از پدرش و از امام جعفر صادق عليه السّلام و ديگر بزرگان حديث روايت مى‏كرد.

[887] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 427.

[888] ( 4). يكى از اين دو احمد بن عيسى بود كه چون به شيعيان زيدى پيوست، هارون الرشيد بر او خشم گرفت و وى را به زندان افكند، اما او گريخت و از انظار مخفى شد.

[889] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 267.

[890] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 266/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 17، ص 78.

[891] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 403.

[892] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137/ تاريخ طبرى، ج 6، ص 410- 412.

[893] ( 3). طبقات الشعرانى، ص 33.

[894] ( 4). برخلاف نظر نويسنده، از امام موسى كاظم عليه السّلام مجموعه غنى از احاديث و روايات به جا مانده-- است،( ر. ك: مسند الامام الكاظم) به‏ويژه، مباحث كلامى دقيق و ارزش‏مندى درباره صفات خدا و مقابله با اهل حديث از ايشان به يادگار مانده است،( ر. ك: رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، انتشارات انصاريان، 1380، ص 409 تا 421). مأخذ نظر نويسنده، كتاب نشأة الفكر الفلسفى دكتر على سامى نشار است كه به نظر مى‏رسد منظور سامى نشار، مراجع حديثى اهل سنت بوده است، اما نويسنده بدون تحقيق و دقت آن را نقل كرده است. نويسنده خود در جاى ديگر مى‏نويسد:« ... حتى ان الراوى اذا روى الحديث عنه الامام الكاظم لا يسنده اليه بصريح اسمه ...» كه دلالت بر قبول ذكر احاديث از ايشان در منابع حديثى دارد.( مترجم)

[895] . نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 281.

[896] ( 6). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 499.

[897] ( 7). خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، مى‏گويد:« كيسه‏هاى زرى كه موسى بن جعفر عليه السّلام مى‏بخشيد، ضرب المثل بود.»( تاريخ بغداد، ج 13، ص 27)

[898] ( 8). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 500.

[899] ( 1). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 84.

[900] ( 2). دينورى، الاخبار الطوال، ص 336.

[901] ( 1). ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 163.

[902] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 156.

[903] ( 3). دورى، النظم الاسلامية، ص 219. دكتر دورى نيز معتقد است كه نهاد وزارت در دوره مهدى تثبيت شد و سلطه آن گسترش يافت تا آن‏جا كه تمامى ديوان‏ها تحت نظارت وزير قرار گرفت، اما با وجود سلطه وسيع وزير، هر وقت خليفه اراده مى‏كرد، او را از قدرت به زير مى‏كشيد.( همان، ص 221)

[904] ( 1). ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 447/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 147.

[905] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166.

[906] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 150/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 14.

[907] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 371. دكتر وردى شرحى بر عزل معاوية بن يسار مى‏نويسد و مى‏گويد:« گاهى-- كار خطير خلفا اين بود كه به صاحبان دسايس و مكر و بدگويان، فرصت مى‏دادند تا نقش مهمى را در تعيين و عزل وزرا ايفا كنند.»( العصر العباسى الاوّل، ص 121)

[908] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166.

[909] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 371/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 22/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 157/ ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 447.

[910] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 282.

[911] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 166. جهشيارى درباره يعقوب نقل مى‏كند كه وى« اهل ادب و فهم بود.»( الوزراء و الكتاب، ص 155)

[912] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 283/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 23، و نيز ر. ك: مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ج 3، ص 777.

[913] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168.

[914] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385- 386/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 24، 25/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168، 169/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 160- 161/ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 332.

[915] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 169/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 164.

[916] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 430.

[917] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 335/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 171.

[918] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 171.

[919] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 279.

[920] ( 1). خربوطلى، المهدى العباسى، ص 248.

[921] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172.

[922] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 438- 439.

[923] ( 4). همان، ص 433.

[924] ( 1). مدينه براى خاندان پيامبر به‏طور عموم و براى بيت علوى به‏طور خصوص مركزيت داشت و اين خاندان مورد احترام و تكريم مردمان حجاز بودند و حاجيان در موسم حج به ديدار ايشان در مدينه مى‏آمدند.( ابن طولون، الائمة الاثنى عشر، ص 50)

[925] ( 2). اصفهانى، همان، ص 439.

[926] ( 3). همان، ص 440.

[927] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 433.

[928] ( 1). همان، ص 410/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 58.

[929] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 443.

[930] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 410/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 136.

[931] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 444.

[932] ( 2). همان، ص 44.

[933] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.

[934] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137.

[935] ( 2). عبارت« من انا منه» اشاره است به حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود:« حسين منّى و انا من حسين.»( بحار الانوار، ج 43، ص 261)( مترجم)

[936] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 445- 446/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172 به بعد.

[937] ( 2). هم‏چنين عبد اللّه بن حسن افطس و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و عمر بن حسن بن على بن حسن بن حسين بن حسن و عبد الله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على و عبد الله بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على به خانه حسين آمدند.

[938] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.

[939] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 446.

[940] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411- 412.

[941] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.

[942] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 450/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.

[943] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 412/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448.

[944] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 412.

[945] ( 3). منظور اين بود كه تظاهر به حمله شبانه بر اردوگاه او كنند.

[946] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 449.

[947] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 137.

[948] ( 1). اين راه در معرض هجوم باديه‏نشينان عرب بود.

[949] ( 2). ذى طوى در نزديكى مكه قرار دارد.

[950] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413- 414.

[951] ( 4). فرستادگان حسين در مكه فرياد مى‏زدند:« هر بنده كه خود را به ما برساند، آزاد است.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 414)

[952] ( 5). ناحيه فخ در شش مايلى مكه قرار دارد.

[953] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 336.

[954] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 449.

[955] ( 2). عباسيان به حسين امان داده بودند، اما او قبول نكرد و تا آخرين دم جنگيد تا به دست حماد تركى كشته شد. وى تيرى به حسين زد كه سبب قتل وى شد. محمد بن سليمان صد هزار درهم و صد جامه به حماد پاداش داد،( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 451)

[956] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 453/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174.

[957] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 336.

[958] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415.

[959] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337.

[960] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415- 416.

[961] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337/ ابن طباطبا، همان، ص 173.

[962] ( 1). هادى غيرت شديدى در مقابل مادرش خيزران نشان مى‏داد و وى را از ملاقات با صاحبان حاجت كه قصد داشتند او را واسطه بين خود و خليفه قرار دهند، منع مى‏كرد. بعضى مورّخان خيزران را متهم مى‏كنند كه چون رفتار هادى با وى شديد و تند شد، او طرح قتل فرزند خود هادى را ريخت.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 423/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 324)

[963] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 452/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174. اين دومين بار بود كه اموال به وسيله عباسيان مصادره مى‏شد. مرحله اول، در دوره منصور و پس از قيام محمد نفس زكيه بود كه اموال و زمين‏هاى خاندان عبد الله بن حسن مصادره شد.

[964] ( 1). زمان مراسم يا موسم حج، حسين بن على در روز ترويه كشته شد.

[965] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 411.

[966] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 172.

[967] ( 4). ابن نشوان، الحور العين، ص 271.

[968] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 370.

[969] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 308.

[970] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 401.

[971] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 414.

[972] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 446.

[973] ( 3). شكى نيست كه پيوستن بندگان به قيام حسين بن على باعث ترس و هراس اربابانشان شد؛ اربابانى كه از نهضت حسين بن على به سبب آزاد ساختن بردگانشان خشمگين بودند، هرچند مى‏دانيم آزادى بندگان، از اهداف نهضت حسين نبوده است. قدر مسلم اين‏كه طبقه بندگان از عناصر جامعه عباسى بوده‏اند.

[974] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413- 414.

[975] ( 5). طبرى روايت مى‏كند:« ياران حسين بن على در مسجد نبوى غذا مى‏خوردند و ته‏مانده غذاى خود را در مسجد مى‏ريختند. همچنين بعضى از ايشان به پرده‏هاى مسجد دستبرد زدند كه اين رفتارها موجب تحريك احساسات مردم مدينه شد.»( همان، ص 413)

[976] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 448.

[977] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 419.

[978] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 447.

[979] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 413.

[980] ( 2). در مكه، بازماندگانى از حبشيان زندگى مى‏كردند. علاوه بر اين، بردگانى وجود داشتند كه برده‏فروشان مى‏آوردند و گروهى از اين بردگان عضو سپاه شهر بودند. والى مدينه، رباح بن عثمان براى تعقيب محمد نفس زكيه ايشان را استخدام كرده بود.( اصفهانى، الاغانى، ج 2، ص 338/ صولى، ثمرات الاوراق، ج 1، ص 238/ ممهودى، وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى، ج 2، ص 197)

[981] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 146.

[982] ( 1). ابن طباطبا هارون الرشيد را چنين توصيف مى‏كند:« رشيد از افاضل خلفا و از فصيحان و دانشمندان و كريمان ايشان بود. وى در مدت خلافت خود جز چند سال اندك، پيوسته يك سال به حج مى‏رفت و يك سال به جنگ با دشمنان دين مى‏پرداخت. رشيد در هر روز صد ركعت نماز مى‏گزارد. هم‏چنين او پياده به حج رفت، حال آن‏كه هيچ‏يك از خلفا چنين كارى نكرده بودند. رشيد هرگاه به حج مى‏رفت صد نفر از فقها-- به اتفاق فرزندانشان همراه وى مى‏رفتند، و هرگاه به حج نمى‏رفت سى‏صد نفر را با هزينه كافى و لباس آبرومند از جانب خود به حج مى‏فرستاد.»( الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 174- 175)

[983] ( 1). مهدى به فرزندش هارون الرشيد وصيت كرده بود كه به مردمان حرمين شريفين و خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيكى كند.( ابن قتيبه، الامامة و السياسة، ج 2، ص 183)

[984] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 445.

[985] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 85.

[986] ( 4). تاريخ طبرى، ج 6، ص 444/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 455.

[987] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 446.

[988] ( 6). مدينه منوره، پايگاه و آشيانه خاندان على بن ابى طالب عليه السّلام بود.

[989] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 463.

[990] ( 2). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 6، ص 84. امام جعفر صادق عليه السّلام از استادان يحيى بن عبد اللّه بود، هرچند اين دو در آموزه‏هاى دينى و مذهب، اختلاف نظر داشتند.( ابن عماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 22)

[991] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 465.

[992] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176.

[993] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 466.

[994] ( 2). همان، ص 467.

[995] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.

[996] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 167.

[997] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450/ ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 16.

[998] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 469- 470/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 244.

[999] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176 و مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 307.

[1000] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 469- 470.

[1001] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176.

[1002] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 450. عبد الصمد بن على و عباس بن محمد و محمد بن ابراهيم و موسى بن عيسى شاهد اين عهد امان رشيد بودند.

[1003] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1004] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 71/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 112.

[1005] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 451.

[1006] ( 3). الطبرى، تاريخ الطبرى، ج 6، ص 451.

[1007] ( 1). زيديان بترى، منسوب به بتر، به معناى بريده شده‏اند. بتر، لقبى است كه مغيرة بن سعد، يكى از پيشوايان شيعه زيديه، به آن ملقّب شد. اين جماعت به صحت خلافت ابو بكر و عمر و شش سال اول خلافت عثمان اعتراف دارند، اما عثمان را بعد از اين شش سال تكفير مى‏كنند. ايشان امامت مفضول و تأخير امامت فاضل و افضل را به شرطى كه شخص فاضل به آن راضى باشد، مى‏پذيرند و مى‏گويند: هركس از اولاد حسن و حسين كه شمشير بكشد و عالم و شجاع و زاهد باشد، او امام است.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 141)

[1008] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 468.

[1009] ( 3). همان.

[1010] ( 1). دكتر سامى نشار مى‏نويسد: يحيى بن عبد اللّه مجبور به مصالحه با هارون الرشيد شد. سبب آن، اختلاف او با زيديه بتريه بود.( نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 185)

[1011] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 468- 469.

[1012] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 71.

[1013] ( 4). دكتر ليثى دلايلى را ذكر مى‏كند كه با آن نشان دهد هارون الرشيد با يحيى بن عبد اللّه برخوردى صادقانه داشته است. خلاصه اين دلايل، بدين قرار است كه افكار عمومى مسلمانان خواهان امنيت علويان بود، منزلت والاى يحيى در جامعه اسلامى هارون را از كشتن وى منع مى‏كرد و آخر اين‏كه گواهى مصعب زبيرى منجر به خشم هارون عليه يحيى شد.

همان‏گونه كه روشن است، ادعاهاى مزبور از قوّت علمى برخوردار نيستند: دليل اوّل و دوم بى اساس است؛ زيرا چنين ملاحظاتى خلفاى عباسى را از تعرض به علويان باز نداشت و دلايلى كه هارون را به اين نتيجه رسانده باشد در تاريخ يافت نمى‏شود. هم‏چنين شهادت مصعب زبيرى دليلى عليه نظر دكتر ليثى است؛ زيرا همان‏گونه كه دكتر ليثى مى‏آورد، يحيى خواستار قسم خوردن مصعب در صورت ايمان داشتن به صدق گفتارش مى‏گردد، مصعب آن را رد مى‏كند، ولى هارون او را به قسم-- خوردن، مجبور مى‏نمايد. مورخانى، همچون طبرى، مسعودى و اصفهانى نقل مى‏كنند كه معصب در همان روز به دليل شهادت دروغ، فلج يا جذامى شد و مرد و حتى خاك، نعش مصعب را قبول نكرد. با اين حال، چگونه هارون به دروغ مصعب پى نبرد و به اين سعايت، ترتيب اثر داد؟ علاوه بر اين، قيام ادريس بن عبد اللّه، برادر يحيى در مغرب در سال 172 ق و توفيق او در تشكيل حكومت در سال 176 اقدام هارون در قتل يحيى را براى مبارزه با خطر رو به گسترش علويان توجيه مى‏كند و قول اصفهانى در اين موضوع به واقعيت نزديك‏تر است.( مترجم)

[1014] ( 1). ناصرى، الاستقصا، ج 1، ص 152.

[1015] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 451.

[1016] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 175.

[1017] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.

[1018] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471.

[1019] ( 4). فضل بن ربيع بن يونس، وزير عربى هارون و پيشواى جناح عربى و در ميان اطرافيان خليفه، برجسته‏ترين-- محركان وى بود. سبب آن، دشمنى او با برامكه و حسادتى بود كه به فضل بن يحيى برمكى مى‏ورزيد؛ چون فضل در خاتمه دادن به قيام يحيى علوى نقش مهمى داشت.( مقاتل الطالبيين، ص 473)

[1020] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 482.

[1021] ( 2). يحيى بن عبد اللّه تحت نظارت مردان هارون قرار گرفت. در همان زمان، حادثه‏اى پيش آمد و آن اين-- بود كه شخصى فضاله نام را كه به نفع يحيى دعوت مى‏كرد، دستگير كردند. هارون مى‏خواست به نيات يحيى واقف شود، پس به فضاله امر كرد نامه‏اى به خط خود به يحيى بنويسد و در آن خبر دهد كه عده‏اى از ياران رشيد و سرلشكرانش هوادار اويند و آماده يارى وى هستند. هارون اين نامه را توسط شخصى به قصر يحيى فرستاد. چون نامه به دست يحيى رسيد، فورا آورنده نامه را گرفت و با همان نامه به يحيى بن خالد برمكى سپرد. اما هارون به پاكى نيت يحيى يقين نكرد و فضاله را دستگير و زندانى كرد. اصفهانى روايت مى‏كند كه فضاله و يحيى قبلا توافق كرده بودند كه چگونه با اين نامه روبه‏رو شوند و مى‏نويسد: فضاله بعد از آزادى از زندان گفت: من با يحيى عهد كرده بودم كه اگر نامه‏اى از من به او رسيد، آن را نپذيرد و فورا آن نامه و آورنده آن را تحويل حكومت دهد؛ چون مى‏دانستم كه به وسيله من براى يحيى نقشه‏اى طرح خواهند كرد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471)

[1022] ( 1). همان، ص 473.

[1023] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452- 454/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 301- 353/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 474- 476/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176- 177/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 287.

[1024] ( 3). عبد الله بن زبير، بنى هاشم را از مكه اخراج و در دره مكه ساكن كرد و عليه ايشان آتش افروخت.-- هم‏چنين ابن زبير از اين‏كه در خطبه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درود فرستد، سرپيچد كه احساسات مسلمانان عليه وى برانگيخته شد. او به محمد بن حنفيه هم آزار رساند و وى را به كوه رضوى تبعيد كرد و عبد اللّه بن عباس را به خروج از مكه و رفتن به طايف مجبور كرد.( تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 220/ ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 7، ص 407)

[1025] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 302.

[1026] ( 2). اصفهانى نص قسم برائت را مى‏آورد و آن اين است:« از حول و قوت خدا بيرون مى‏روم و به جنبش و نيروى خود كفايت مى‏كنم، و از روى گردنكشى بر خدا و بى‏نيازى از او و گردن فرازى بر حضرتش قلاده حركت و نيروى غيرخدا را به گردن مى‏اندازم.»( مقاتل الطالبيين، ص 477) صاحب فخرى هم مى‏آورد:

همانا سوگند برائت،« سوگندى عظيم است، و آن چنين است كه شخص به زبان خود بگويد كه اگر من چنين و چنان باشم، از حول و قوت خداوند برى باشم و در حول و قوّت خود قرار گيرم.»( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176)

[1027] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 352.

[1028] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 453.

[1029] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 352/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 478.

[1030] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 277.

[1031] ( 5). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337.

[1032] ( 1). جومرد، هارون الرشيد، ص 175.

[1033] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 471. خلفاى عباسى، بخصوص منصور، پيمان‏هاى امان را نقض مى‏كردند و از فقها فتواى جواز نقض عهود خود را مى‏گرفتند.

[1034] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 454. اطراف خلفاى عباسى شمار زيادى از فقها حضور داشتند و اين يكى از ويژگى‏هاى عباسيان بود.

[1035] ( 4). يحيى بن عبد اللّه، عهد امان خود را به مالك ابن انس در مدينه و على بن دراوردى عرضه كرد و اين دو درستى اين عهد را تأييد كردند.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 480)

[1036] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 453- 454/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 479- 480.

[1037] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 454.

[1038] ( 3). مروج الذهب، ج 3، ص 252.

[1039] ( 4). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 14، ص 110.

[1040] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 422.

[1041] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 441.

[1042] ( 2). مثلا محمد نفس زكيه و برادرش ابراهيم و حسين بن على كه در ميدان جنگ كشته شده بودند.

[1043] ( 3). اصفهانى، الاغانى، ج 4، ص 486.

[1044] ( 1). افريقيه به تونس اطلاق مى‏شده و بلاد مشهور آن طرابلس، مهديه، تونس، تاهرت، سجلماسه و دار الملكش قرطاجينه بوده است.( ر. ك: لغت‏نامه دهخدا)( مترجم)

[1045] ( 2). ادريس ابتدا به مصر گريخت. در آن زمان امر بريد آن ديار را واضح، از موالى صالح بن منصور، عهده‏دار بود. او از پيروان اهل بيت بود. پس ادريس و مولايش راشد را به وسيله بريد مصر به مغرب برد و در سال 172 ق در شهر وليلى اقامت گزيدند.( ناصرى، الاستقصا لأخبار دول المغرب الأقصى، ج 1، ص 152)

[1046] ( 3). مغرب، ممالكى در افريقاى شمالى بود و آن را به سه بخش مغرب اقصى، مغرب اوسط و مغرب ادنى تقسيم مى‏كردند. مغرب اقصى، از مشرق به تلمسان، از غرب به ساحل اقيانوس اطلس، از شمال به سبته و از جنوب به مراكش محدود بوده است. مغرب اوسط، از غرب به وهران، از شرق به ناحيه بجايه( الجزاير) محدود بوده است. مغرب ادنى را آفريقيه مى‏ناميدند كه شامل بلاد بربر شرقى مى‏شده است ... ناحيتى است كه مشرق وى ناحيت مصر است و مغرب وى مغرب اوسط است.( ر. ك: لغت‏نامه دهخدا).( مترجم)

[1047] ( 4). تلمسان، شهرى است كهن در مغرب ميانه ... اين شهر همواره مركز تجارى پرسود و كانون دانش و دانشمندان بوده است.( ر. ك: اطلس تاريخ اسلام، ص 214).( مترجم)

[1048] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 487- 488.

[1049] ( 6). ابن فقيه، مختصر البلدان، ص 81.

[1050] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 489- 490.

[1051] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 60.

[1052] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 491.

[1053] ( 4). ابراهيم بن اغلب، بربرها را با خود همراه ساخت و ايشان را در سال 186 ق به قتل راشد مولاى ادريس-- ترغيب كرد. پس از راشد، ابو خالد يزيد بن الياس عبدى، سرپرستى ادريس را عهده‏دار شد.( ناصرى، الاستقصا، ج 1، ص 161)

[1054] ( 1). افطس به معناى شخصى است كه بينى پهن يا فرورفته دارد.

[1055] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 415- 416/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 337. در مروج الذهب فقط آمده است كه بعد از واقعه فخ به عبد اللّه بن حسن امان داده شد. در تاريخ طبرى نيز اين مطلب يافت نشد. در كتاب‏هاى معجم رجال، قاموس الرجال و تهذيب الكمال فى علم الرجال نام عبد اللّه بن حسن آمده است، اما گفته نشده است كه به او عبد اللّه بن افطس اطلاق مى‏شده است. ولى همه مطالبى كه مؤلف درباره او ذكر كرده است در كتاب مقاتل الطالبيين، ص 491 آمده است.( مترجم)

[1056] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 492.

[1057] ( 2). اصفهانى در مقاتل الطالبيين ص 492- 494 مى‏نويسد: عيد نوروز از اعياد ايرانيان است كه عباسيان آن را برگزار مى‏كردند.

[1058] ( 3). عبد اللّه بن زبير وقتى در دوران اموى براى خلافت خود در سرزمين حجاز بيعت مى‏گرفت، علويان و هاشميان، بخصوص محمد بن على بن ابى طالب، معروف به ابن حنفيه را مورد آزار و ستم قرار داد. ابن زبير از تشويق‏كنندگان پدرش، زبير بن عوام و خاله‏اش عايشه بود تا فتنه جمل را عليه على بن ابى طالب عليه السّلام برپا داشتند.( ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 91)

[1059] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452.

[1060] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 495- 497.

[1061] ( 3). همان، ص 498.

[1062] ( 4). يكى از مورّخان شيعه، مى‏نويسد: امام موسى عليه السّلام در سال 128 يا 129 ق متولد شد و در رجب سال-- 183 وفات يافت. آن حضرت بعد از وفات پدرش در سال 148 ق به امامت رسيد و دوره امامتش 35 سال بود و او اولين پيشواى اماميه است كه مادرش كنيزى ايرانى بود.( مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 46)

[1063] ( 1). اصفهانى نقل مى‏كند: وقتى به امام موسى عليه السّلام سخنى زشت از كسى مى‏رسيد، آن حضرت براى آن شخص يك كيسه دينار مى‏فرستاد و بخشش كيسه‏هاى پول امام موسى ضرب المثل شد.( مقاتل الطالبيين، ص 499/ ر. ك: خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 727)

[1064] ( 2). مهدى، حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديد كه به او گفت« آيا سزاوار است كه چون شما را پادشاهى زمين دهند، در آن فساد كنيد و قطع رحم كنيد؟»( خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 28)

[1065] ( 3). امام موسى عليه السّلام را به سبب شدت صبر در آزار و اذيت و زندانى كه ديد، كاظم ناميدند.( عبد الوهاب شعرانى، الطبقات الكبرى فى التصوف، ص 33) حضرت موسى كاظم عليه السّلام به شب زنده‏دارى و روزه‏دارى مشهور بود. رونلدسن مستشرق معتقد است كه ائمه بعد از امام حسين عليه السّلام به عبادت، بيشتر از سياست توجه داشتند.( عقيدة الشيعه، ص 160)

[1066] ( 1). ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212/ ابن جوزى، صفوة الصفوة، ج 2، ص 95. شيعيان اماميه به امامت عبد الله معتقد نيستند؛ چرا كه او نقصى در پاهاى خود داشت. به نظر ايشان، امامت براى كسى است كه بدنش از هر عيب و نقصى عارى باشد. پيروان عبد اللّه را فطحيه مى‏نامند.( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 132)

[1067] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501- 502.

[1068] ( 3). هم‏چنين درباره سعايت خاندان برمكى از امام موسى كاظم عليه السّلام در رجال كشى روايتى طولانى از يونس بن عبد الرحمن آمده است كه يحيى بن خالد برمكى نزد هارون سعايت هشام بن حكم( از صحابه كبار امام و متكلم نامى شيعه) را كرد و به هارون گفت:« او[- هشام‏] فكر مى‏كند كه خداوند، امام ديگرى جز تو در روى زمين دارد كه طاعتش واجب است ... و اگر او را امر به قيام كند اطاعت مى‏كند.» پس از آن، هارون از يحيى خواست تا مجلسى از متكلمان برپا سازد و هارون در پشت پرده بنشيند تا از ديدگاه‏ها و تأثير كلام هشام آگاه شود. يحيى بحث از مفترض الطاعه بودن امام در امر وى به خروج عليه خليفه-- را طرح كرد و هشام آن را تأييد كرد و هارون از اين سخن برآشفت و پس از آن، امام را به زندان انداخت.( ر. ك: رجال الكشى، ص 256- 262- 271)

طبق گزارشى، هارون درباره وى گفته است كه با وجود چنين شخصى، حكومت من يك ساعت هم دوام نخواهد آورد، زبان اين مرد، نافذتر از صدهزار شمشير است.( ر. ك: شيخ صدوق، كمال الدين، ص 362). براى آشنايى بيشتر( ر. ك: حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 397- 401).( مترجم)

[1069] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 177- 178.

[1070] ( 2). گفته شد كه رشيد سالى به حج و سال بعد از آن به جهاد مى‏رفت.

[1071] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 502/ شمس الدين بن طولون، الشذرات الذهبية، ص 91.

[1072] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، 503- 504.

[1073] ( 2). رقه در جزيره و در ناحيه ديار مضر و كرسى آن ديار است. ديار مضر يكى از سه ديار جزيره است كه شهرهايش در اطراف فرات عليا قرار دارد.( مترجم)

[1074] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 128.

[1075] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 365.

[1076] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 499/ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 30.

[1077] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 504.

[1078] ( 2). بارگاه امام موسى كاظم عليه السّلام نزد شيعيان مشهور است و آنان اين مزار را باب الحوائج مى‏دانند. بعضى پيروان امام موسى، معتقد شدند كه او نمرده است و بازمى‏گردد، اما غالب شيعيان، امامت پس از وى را از آن فرزندش على الرضا عليه السّلام دانستند.( نوبختى، فرق الشيعه، ص 80- 81)

[1079] ( 1). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 293. منظور هارون اين بود كه عباسيان بودند كه انتقام كشته‏شدگان علوى را از امويان گرفتند.

[1080] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 506.

[1081] ( 3). اصولا با مطالعه روابط علويان و خلفاى عباسى روشن مى‏شود كه خلفاى عباسى با زيركى سعى داشتند هميشه خود را مصرّ به حفظ حقوق خويشاوندى و صله رحم با علويان بدانند و علويان را كافر نعمت، و بخيل به موهبت‏هايشان معرفى كنند. در سيره منصور و هادى اين رفتارها توسط نويسنده گزارش شده است. هارون نيز همچون سلفش، چنين رويكردى نسبت به علويان داشت تا از شدت عواطف مسلمانان به علويان بكاهد.( مترجم)

[1082] ( 1). جومرد، هارون الرشيد، ص 179.

[1083] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501- 502.

[1084] ( 3). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.

[1085] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 487- 488.

[1086] ( 5). دكتر ليثى، از منظر اهل سنت سعى مى‏كند هارون الرشيد را از جناياتى كه به دستور مستقيم او صورت گرفته است، تطهير كند، اما متأسفانه با وجود ادعاى بى‏طرفى، سخن او در اين باره با نظريه‏هاى متعصبانه علماى سلف اهل تسنن در تطهير خلفا تفاوتى ندارد. به‏طور مسلم، سياست‏هاى-- خاندان برمكى چيزى جز سياست‏هاى خود هارون نبوده، و سعايت و حسادت يك علوى، فقط مى‏توانسته بهانه‏اى باشد كه هارون مترصد آن بود. محكوم كردن خاندان برمكى، و تبرئه هارون دقيقا همان حس ناسيوناليستى نويسندگان عرب است كه در تاريخ سعى در كريه جلوه دادن چهره ايرانيان دارد، همان‏گونه كه در قضيه ابو مسلم شاهد چنين قضاوتى بوديم.( مترجم)

[1087] ( 1). اين رفتار را نويسنده سابقا به مهدى نيز نسبت داده است. مترجم.

[1088] ( 2). اصفهانى، الاغانى، ج 2، ص 18.

[1089] ( 3). مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 48- 49.

[1090] ( 1). سلوك امام در طريقه علم و عبادت، همچون اجداد گرامى‏اش منبعث از شرايط سياسى عصر ايشان بود. قيام شهيد فخ و جنبش يحيى و ادريس علاوه بر تحليل توان علويان، فشار و اختناق سياسى عباسيان عليه علويان، بخصوص امام را به شدت افزايش داد. امام نيز با رعايت تقيّه سعى داشتند زعامت و اداره شيعيان را به احسن وجه انجام دهند و با دورى از حركت‏ها و قيام‏هاى شتاب‏زده، كه ويژگى زيديان بود، جامعه شيعى اماميه را كه با مجاهدت‏هاى پدرانش نضج و گسترش يافته بود، حفظ و هدايت كند. روشن است كه امام، رياست دنيوى اجتماع مسلمانان را حق خود، و خليفه عباسى هم عصر خود را غاصب حق خود مى‏پنداشتند. در روايتى كه عياشى و شيخ مفيد آن را نقل كرده‏اند آمده است: زمانى كه امام را به پيش هارون بردند، امام دنيا را مايه آرامش خاطر شيعيان، و صاحب آن را امام شيعيان دانسته است.( ر. ك: الاختصاص ص 262) و در حديثى معروف، صفوان بن مهران جمّال، شيعه خود را، از اجاره دادن شترانش به هارون به شدت منع مى‏كند و به او مى‏گويد:« فمن احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان و ردّ النار ...»( ر. ك: رجال الكشى، ص 441) كه شاهدى بر غاصب بودن خلفا و قايل بودن امام به حق خود در رهبرى سياسى امت مى‏باشد.( ر. ك. رسول جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 391 و 406)( مترجم)

[1091] ( 2). احمد صبحى، نظرية الامامة، ص 385.

[1092] ( 3). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 281.

[1093] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 40.

[1094] ( 2). ماوردى و ابو يعلى وزارت را به دو نوع تقسيم مى‏كنند: وزارت تنفيذ كه در آن، وزير صرفا اجراكننده سياست‏هاى خليفه است و خليفه مصدر همه اختيارات مى‏باشد. وزارت ديگر، وزارت تفويض است كه خليفه به شخصيت برجسته‏اى در تمام شئون دولت، اعتماد كرده، امور را به او واگذار مى‏كند.( ماوردى، احكام السلطانية، ص 22- 23/ ابو يعلى، الاحكام السلطانية، ص 13)

[1095] ( 1). يحيى برمكى تربيت هارون الرشيد را در كودكى او به عهده داشت و هارون، تدبير ملك را به او واگذار كرد و به او گفت:« اى پدر! كار مردمان را به تو سپردم و از خود سلب مسئوليت كردم، پس هرگونه كه مى‏خواهى و مى‏پسندى حكم كن و هركه را مى‏خواهى عزل نما و من در هيچ موردى بر كارهايت نظارت نمى‏كنم.»( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 140/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 177/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 43)

[1096] ( 2). ابن خلكان مى‏نويسد:« جعفر بن يحيى بن خالد، وزير هارون الرشيد در بزرگى مرتبه و نفوذ امر، بزرگى همت، رفعت جايگاه و جلالت منزلت نزد هارون الرشيد به جايى رسيد كه ديگرى را به آن راه نبود.»

( وفيات الاعيان، ج 1، ص 292)

[1097] ( 3)..118 .P .3 traP ,acinaterB .lcycnE

[1098] ( 4). مهدى، سرپرستى احمد بن عيسى را بعد از مرگ پدرش به عهده گرفت و او را تربيت كرد؛ سپس چون متوجه شد شيعيان گرد او را گرفته‏اند، وى را دستگير و زندانى كرد. بعدها احمد بن عيسى از زندان گريخت و پنهان شد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ مؤلف مجهول، العيون و الحدائق، ص 307)

[1099] ( 5). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70.

[1100] ( 1). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 100، ص 189.

[1101] ( 2). ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 222.

[1102] ( 3). فيليپ حتى، تاريخ العرب، دار غندور للطباعة و النشر، 1994، ص 361.

[1103] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 500.

[1104] ( 1). تاريخ طبرى، ج 6، ص 485/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 189- 190.

[1105] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 485.

[1106] ( 3). جومرد، هارون الرشيد، ص 467- 468.

[1107] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 501.

[1108] ( 2). مقدمه ابن خلدون، ص 15.

[1109] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 42.

[1110] ( 4). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 125.

[1111] ( 5). اصفهانى، الاغانى، ج 4، ص 39.

[1112] ( 6). دكتر عبد العزيز دورى معتقد است كه عباسيان در نظر داشتند روح همكارى بين عناصر ايرانى و عرب را پرورش دهند و سياستى مزدوج در اداره حكومت ايجاد كرده، يك كيان سياسى بى‏نظير از اختلاط اين دو عنصر ايجاد كنند، اما شكوه و جبروت برمكيان و زياده‏روى ايشان در به‏كارگيرى ايرانيان در اداره حكومت، منجر به عكس العمل شديد عنصر عرب عليه ايرانيان شد و فكر همكارى ادارى بين اين دو عنصر به خطر افتاد.( الجذور التاريخية للشعوبية، ص 46- 47)

[1113] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 73.

[1114] ( 2). هارون الرشيد فرزندش محمد امين را بر فرزند ديگرش مأمون مقدم داشت؛ زيرا زبيده مادر امين، عرب-- و قريشى و هاشمى بود، درحالى‏كه مادر مأمون، كنيزى ايرانى از اهالى خراسان بود و اين اقدام هارون با تشويق حزب عربى به رياست فضل بن ربيع صورت گرفت.

[1115] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166/ الجهشارى، الوزراء و الكتاب، ص 237.

[1116] ( 2). وى على بن عبد اللّه بن خالد بن يزيد بن معاوية بن ابى سفيان بود.

[1117] ( 3). مضريان از قبايل فرعى عرب حجازند. عصبيت كهن بين عرب يمانى و حجازى از عصر جاهلى در حجاز برقرار بوده و در طول عصر اول عباسى نيز ادامه داشته است.

[1118] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 75- 77.

[1119] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 114- 116/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 85.

[1120] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 509.

[1121] ( 2). حزب عربى به رياست فضل بن ربيع و على بن عيسى بن ماهان پشتيبان امين بودند، درحالى‏كه ايرانيان و فضل بن سهل، از مأمون پشتيبانى مى‏كردند.( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166)

[1122] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 85.

[1123] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 167.

[1124] ( 3). حركت نصر، قيامى عربى ناشى از خشم بر مأمون بود؛ چون بر ايرانيان و خراسانيان تكيه كرده بود.

شيعيان كوشيدند كه با ترغيب نصر به بيعت با يكى از علويان از آن استفاده كنند، اما نصر اين پيشنهاد را نپذيرفت. اين قيام در سال 210 ق سركوب شد.( تاريخ طبرى، ج 7، رويدادهاى سال 205- 210 ق)

[1125] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117.

[1126] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 82- 83.

[1127] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 519.

[1128] ( 2). همان، ص 520.

[1129] ( 1). طبرى مى‏نويسد: او از فرزندان هانى بن قبيصة بن هانى بن مسعود بن عامر بن عمرو بن أبى ربيعة بن ذهل بن شيبان و از سواران مشهور به شجاعت و ميدان‏دارى بود.( تاريخ طبرى، ج 7، ص 117)

[1130] ( 2). منظور سواد عراق است و آن زمينى حاصل‏خيز است.

[1131] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 521. علويان زندگى در حجاز، به‏ويژه مدينه را براى خود فضيلتى مى‏دانستند.

[1132] ( 4). همان، ص 522- 523.

[1133] ( 1). عباسيان نيز طى دوران دعوت خود( 100- 132 ق) به« الرضا من آل محمد» دعوت مى‏كردند و ابو السرايا از مواليان عباسى بود كه از فرمان ايشان سربرتافت.

[1134] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 523.

[1135] ( 3). مأمون به فضل گفته بود:« به تو مقام كسى را دادم كه هرچه بگويى قابل اطاعت است و تا وقتى كه به آنچه امر كرده‏ام، يعنى كار مورد رضاى خدا و رسول او و عمل در مصلحت دولتى كه مسئول آن هستى، پاى‏بند باشى، مقام هيچ‏كس بيش از تو نخواهد بود.

[1136] ( 1). مطالب داخل كروشه در متن عربى كتاب جا افتاده است كه با مراجعه به مقاتل الطالبيين اصلاح گرديد و اضافه شد.( مترجم)

[1137] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117- 118 و نيز ر. ك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 87- 88/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 525.

[1138] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 87.

[1139] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 528.

[1140] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 118/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 88.

[1141] ( 3). شمار اين سپاه، هزار سوار و سه هزار پياده بود.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 530)

[1142] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 531- 532.

[1143] ( 2). از سنت‏هاى اصيل عربى، عدم حمله به سپاه دشمن در شب بود و بر شبيخون، لفظ( تبييت) اطلاق مى‏كردند.

[1144] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 119- 120.

[1145] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 532.

[1146] ( 2). يعنى« الرضا من آل محمد صلّى اللّه عليه و آله.»

[1147] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 111.

[1148] ( 4). او ابراهيم بن موسى بن جعفر را بر يمن، و زيد بن موسى بن جعفر را بر اهواز، و عباس بن محمد بن-- عيسى بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب را بر بصره، و حسين بن حسن افطس بن على بن ابى طالب را بر مكه، و محمد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسن بن على را بر مدينه، و حسين بن ابراهيم بن حسن بن على را بر واسط ولايت داد.

[1149] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 116.

[1150] ( 2). مسرور، در سخت‏گيرى و مجازات برامكه شركت داشت.

[1151] ( 1). مردمان حجاز به علويان محبت مى‏ورزيدند.

[1152] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 121.

[1153] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 534.

[1154] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 119.

[1155] ( 5). هرثمه، هميشه مأمون را از فضل بن سهل برحذر مى‏داشت و به او يادآور مى‏شد كه فضل، اخبار آشفتگى‏هاى دولت را از او نهان مى‏دارد.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107/ ابو الفداء، المختصر فى اخبار البشر، ج 2، ص 23)

[1156] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 535.

[1157] ( 2). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306.

[1158] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 118/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ص 107.

[1159] ( 4). رودى است كه از ارتفاعات ايران به دجله مى‏ريزد.( مترجم)

[1160] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 530.

[1161] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 546.

[1162] ( 2). فكر حفر خندق يك فكر عربى نيست، بلكه از فارسيان است و سلمان فارسى در جنگ احزاب با مدينه، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به اين كار راهنمايى كرد. محمد نفس زكيه هم از اين فكر در جنگ با سپاه منصور عباسى يارى جست. شيعيان ايرانى به سلمان فارسى افتخار مى‏كنند و وى را بعد از على بن ابى طالب عليه السّلام پيشاپيش ديگر صحابه قرار مى‏دهند. سلمان از شيعيان على عليه السّلام بود.

[1163] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 547.

[1164] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.

[1165] ( 3). ابن افطس همان عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب است.

[1166] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 549.

[1167] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 123.

[1168] ( 3). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 112.

[1169] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 551.

[1170] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117.

[1171] ( 1). زيد النار همان زيد بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است.

[1172] ( 2). سياه‏پوشان، افرادى از عباسيان بودند كه رنگ سياه، شعارشان بود.

[1173] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 551.

[1174] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 169- 170/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 112- 114.

[1175] ( 5). قبل از دوره مهدى، رسم بود كه پوشش جديد كعبه را بر روى پوشش قديم مى‏انداختند. در اين زمان، پرده‏داران كعبه به مهدى خبر دادند كه بيم آن مى‏رود كه كعبه از بسيارى پوشش كه بر آن است، ويران شود.-- مهدى نيز به برداشتن پوشش‏هاى قديمى دستور داد و گفت كعبه را به مواد خوش‏بو بيالايند و پوششى نو بر آن بكشند.( تاريخ طبرى، ج 6، ص 366)

[1176] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.

[1177] ( 2). تاريخ ساخت خزانه كعبه به عصر ابراهيم عليه السّلام بازمى‏گردد و صاحبان نذر، اموال نذرى خود را در آن مى‏گذاشتند.

[1178] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124.

[1179] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 130- 131/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107.

[1180] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1181] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، حوادث سال 205 تا سال 210 ق/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد. اين عبارت در تاريخ طبرى و الكامل فى التاريخ پيدا نشد ولى در كتاب خير الدين الزركلى، الاعلام، ج 8، ص 32 آمده است. ترجمه اين عبارت با توجه به آنچه كه در كتاب الاعلام آمده صورت گرفته است.

( مترجم)

[1182] ( 1). ابن خلكان، وفيات الأعيان، ج 5، ص 90.

[1183] ( 2). ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 212.

[1184] ( 3). امام محمد باقر عليه السّلام كه به سال 114 ق وفات يافتند، پدر ايشانند.

[1185] ( 4). نوبختى، فرق الشيعه، ص 64- 65/ شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167.

[1186] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 26.

[1187] ( 2). به‏طور كلى شهرستانى مى‏گويد:« شميطيه، ياران يحيى بن ابى شميطاند و معتقدند امام جعفر عليه السّلام گفت: صاحب شما بعد از من، هم نام پيامبر شماست، و پدر بزرگوار امام- رضوان اللّه عليهما- به ايشان فرموده بودند فرزندى براى تو متولد مى‏شود، پس نام او را نام من بگذار و او امام بعد از توست، پس امام بعد از جعفر عليه السّلام فرزندش محمد است.»( الملل و النحل، ج 1، ص 167)

[1188] ( 3). عبد اللّه بزرگ‏ترين فرزند امام جعفر صادق عليه السّلام بود( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 167) و به دليل صافى كف پاهايش افطح ناميده مى‏شد.

[1189] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.

[1190] ( 5). مقاتل الطالبيين، ص 537.

[1191] ( 6). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.

[1192] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.

[1193] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 26.

[1194] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 538.

[1195] ( 4). مردم بغداد شوريدند و با ابراهيم بن مهدى به خلافت بيعت كردند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 11)

[1196] ( 5). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 210.

[1197] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 27.

[1198] ( 2). مأمون در قصرش در مرو خراسان بى‏خبر از اوضاع جارى بود و فضل بن سعد اخبار آشفتگى‏هاى حكومت را از او پنهان مى‏كرد.( تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176)

[1199] ( 3). شمار زيادى از بندگان سياه، در مكه به سر مى‏بردند كه خواهان آزادى خود بودند و بعد از اين‏كه حسين بن على به ايشان وعده آزادى و رهايى را داد، تعدادى از آن‏ها به نهضت وى در مدينه پيوستند.

[1200] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126.

[1201] ( 2). قبيله جهينه در دوره منصور از قيام محمد نفس زكيه حمايت كردند.

[1202] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 183.

[1203] ( 1). يا محمد امين.

[1204] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 126- 127/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 112.

[1205] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 541/ عمرى، مسالك الأبصار فى الممالك و الأمصار، ص 165.

[1206] ( 1). نهضت محمد نفس زكيه و حسين بن على در حجاز برپا شد.

[1207] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.

[1208] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 539.

[1209] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125- 126.

[1210] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 201.

[1211] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 125.

[1212] ( 1). جهشيارى گويد:« مأمون براى تجديد عهد با على الرضا عليه السّلام تلاش فراوانى كرد. او به فضل دستور داد كه از مردم بيعت بگيرد و نامه‏هايى به سرزمين‏هاى اسلامى مبنى بر ابطال شعار سياه بنگارد. فضل به برادرش حسن نامه نوشت و او را از ماجرا مطلع كرد و به او دستور داد لباس سياه از تن برون آورد و لباس سبز بپوشد و پرچم‏ها و عمامه‏ها را سبز كند و از مردم نيز خواستار چنين كارى گردد و در اين باره با همه واليانش مكاتبه كند.»( الوزراء و الكتاب، ص 312)

[1213] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 268/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 137.

[1214] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 385- 386/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 24- 25/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 168- 169.

[1215] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 70/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 243/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 140.

[1216] ( 2). كلينى، اصول الكافى، ص 93 به بعد.

[1217] ( 3). تاريخ طبرى، ج 6، ص 135/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 111/ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 176.

[1218] ( 4). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 536.

[1219] ( 1). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 307.

[1220] ( 2). جفر، علم غيب است. شيعيان غالى به امام جعفر صادق عليه السّلام علم به غيب را نسبت مى‏دهند و مى‏گويند او علم جفر را بنيان نهاد. اين علم، داراى اصول و قواعد و انواع حساب است كه چون در آن جمع و تفريق شود، مى‏توان از آن به رويدادهاى آينده آگاهى يافت. امام جعفر عليه السّلام كتاب جفر را بر روى قطعه‏اى پوست گاو تدوين كرد و هارون بن سعيد عجلى اين علم را فراگرفت. معناى لفظ جفر، جلد يا پوست مى‏باشد.( مقدمه ابن خلدون، ص 234) عده‏اى بر اين باورند كه كتاب جفر، ميراث امام على بن ابى طالب عليه السّلام است، و عده‏اى ديگر آن را از امام جعفر صادق عليه السّلام مى‏دانند.( دميرى، حياة الحيوان، ج 2، ص 103)، علويان كتاب جفر را به ارث بردند تا به دست بنى عبد المؤمن در سرزمين مغرب رسيد.( ابن صباغ، الفصول المهمة، ص 205)

[1221] ( 3). جامعه، كتابى است منسوب به على بن ابى طالب عليه السّلام كه شبيه كتاب جفرى است كه درباره آن سخن گفتيم.( سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 4، بخش 2، ص 167)

[1222] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 198.

[1223] ( 5). مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 51.

[1224] ( 1). السيد هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 161.

[1225] ( 2). نشار، نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام، ج 2، ص 391.

[1226] ( 3). ابن طولون، الشذرات الذهبيه، ص 97.

[1227] ( 1). مأمون، مرو را مركز خلافت خود قرار داده بود. تعبير دكتر دورى اين است كه اين انتخاب، مظهر سياست جديدى بود كه مأمون در پيش گرفت. اما با آمدن او پس از شش سال به بغداد، بر سياستى كه پايتخت اول او، يعنى مرو، نمايانگر آن بود پايان داد و سياست نوينى در پيش گرفت.( العصر العباسى الأول، ص 214)

[1228] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 5.

[1229] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 197.

[1230] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 306.

[1231] ( 5). بعد از كشته شدن امين، فضل بن ربيع وزير او در رجب سال 196 پنهان شد و يكى از شعرا چنين شعرى سرود: آنچه خلافت را ضايع كرد دغل‏كارى وزير، و فسق امير، و جهل مشاور بود.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306- 307/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 81)

[1232] ( 6). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 541/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 165.

[1233] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168- 169.

[1234] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 75/ ابو المحاسن، النجوم الزاهرة، ج 2، ص 138.

[1235] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 363.

[1236] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 160.

[1237] ( 2). تاريخ طبرى، ج 6، ص 603.

[1238] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 364.

[1239] ( 1). مادر امام على الرضا نيز از كنيزان بود. محمد حسين مظفرى مى‏نويسد: امام موسى كاظم پس از آن‏كه جدش محمد باقر و پدرش جعفر صادق عليهما السّلام را در خواب ديد كه به او دستور مى‏دهند اين كنيز را بخرد، خريدارى كرد. آن دو بزرگوار او را از شمايل اين كنيز آگاه كرده بودند و اين‏كه اين زن، فرزندى را براى آن حضرت به دنيا مى‏آورد كه بهترين مردمان زمان عصر خود مى‏شود.( تاريخ الشيعه، ص 54)

[1240] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166.

[1241] ( 3). جهشيارى، كتاب الوزراء و الكتاب، ص 392.

[1242] ( 4). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 161.

[1243] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 159/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 101.

[1244] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 166.

[1245] ( 2). مأمون به فضل بن سهل، امارت و وزارت دولت خود را سپرد، و او اولين وزيرى است كه اين دو منصب را باهم عهده‏دار شد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 306).

[1246] ( 3). همين‏طور مأمون امر ديوان خراج را به حسن بن سهل واگذار كرد( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 85/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 305)

[1247] ( 4). جمال سرور، الحياة السياسية فى الدولة العربية الاسلامية، ص 227.

[1248] ( 5). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 190.

[1249] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 40( حوادث سال 250 ق)

[1250] ( 2). راجع به تشيع فضل بن سهل، مستند قوى وجود ندارد، حتى محسن امين در كتاب اعيان الشيعه كه با تسامح، بسيارى از مشاهير اهل سنت را نيز جزء شيعيان معرفى كرده، نام او را ذكر نكرده است.

نيز روايت تشيع طاهريان مأخوذ از ابن اثير است كه در مقابل آن رواياتى وجود دارد كه اساس اين نظر را متزلزل مى‏كند. ابن اثير در نقل ماجراى تغيير لباس مأمون از سبز به سياه( شعار عباسيان) گويد:« ... و قيل انّه أمر طاهر بن حسين أن يسأله حوائجه فكان أوّل حاجه سأله أن يلبس السواد: فأجابه الى ذلك»( ر. ك: الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 182). در رجال كشى نيز به تبعيد فضل بن شاذان، متكلم برجسته اماميه توسط عبد اللّه بن طاهر اشاره شده است( ر. ك: رجال الكشى، ص 539). هم‏چنين ابن اسفنديار معتقد است:« ... طالبيه با اولاد طاهر بن حسين هميشه بد بوده‏اند، به سبب كشتن محمد بن عبد الله بن طاهر.( ر. ك: محمد بن اسفنديار كاتب، تاريخ طبرستان، ج 1، ص 238.)

منبع دكتر ليثى در اين نظر، عقيدة الشيعه رونلدسن است. رونلدسن نيز مستندهايى براى اين نظريه خود ارائه نكرده است( ر. ك: عقيدة الشيعه، ص 170- 171)، اما به نظر مى‏رسد اين سخن پايه و اساس درستى ندارد.( مترجم)

[1251] ( 3). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 308.

[1252] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.

[1253] ( 2). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 181.

[1254] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 123/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.

[1255] ( 4). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 205.

[1256] ( 5). ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 247- 248.

[1257] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.

[1258] ( 2). نوبختى، فرق الشيعة، ص 81.

[1259] ( 3). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 151.

[1260] ( 4). متن عربى بدين‏گونه است:« فبعث‏[ مأمون‏] بعض رجاله ... لاستدعاء على الرضا، فاستجاب للدعوة، و رحل هو و بعض العلويين الى مرو ...» كه نويسنده آن را به كتاب مروج الذهب مسعودى ارجاع داده است و مفهوم آن، رضايت كامل امام به اين سفر است، اما متن مروج الذهب كه كاملا با آن متفاوت است و اجبار امام را به اين سفر نشان مى‏دهد، چنين است:« ... فى سنه ... بعث-- المأمون ... الى على بن موسى لاشخاصه، فحمل اليه مكرها.» قطعا نويسنده، چنين نيتى نداشته و دچار سهو شده است؛ چرا كه چند سطر بعد به رواياتى كه امام را مجبور به پذيرش اين سفر كرد اشاره مى‏كند.( مترجم)

[1261] . مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.

[1262] ( 6). مخلوع، منظور امين است كه از خلافت خلع، و كشته شده بود.

[1263] ( 7). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 562- 563.

[1264] ( 8). همان، ص 563. ترديد امام على الرضا به قبول ولايت‏عهدى، به علم جفر كه امام جعفر صادق عليه السّلام، وضع كرده بود، برمى‏گشت. در اين علم از ناتمام ماندن كار على الرضا عليه السّلام خبر داده شده بود( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 698) در تصحيح معناى جفر گذشت كه اين معنا صحيح نيست.

[1265] ( 9). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 198.

[1266] ( 1). در نامه‏اى كه فضل به برادرش حسن نوشت، دستور داد كه لباس سياه را از تن بيرون كند و لباس سبز بپوشد و پرچم‏ها و عمامه‏ها را سبز كند و از مردم نيز خواستار چنين كارى شود و به همه عاملانش در اين باب نامه بنويسد.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 312/ تاريخ يعقوبى، ج 7، ص 176)

[1267] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.

[1268] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 564.

[1269] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28/ ابن طولون، الشذرات الذهبية، ص 97.

[1270] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 139.

[1271] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 248- 249.

[1272] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 140- 141.

[1273] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199.

[1274] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 147/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118- 119.

[1275] ( 5). آنان گفتند:« فضل، قتل هرثمة بن اعين را نزد تو نيكو جلوه داد، درحالى‏كه هرثمه نصيحت‏خواه تو-- بود، پس فضل به قتل وى شتاب كرد. طاهر بن حسين نيز كارها را براى تو مهيا ساخت تا آن‏كه تو را به خلافت رساند، اما تو او را به رقه فرستادى( و با اين تدبيرهاى غلط) زمين از بزرگى فتن و شرور شكافته شده است.» ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173.

[1276] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 248.

[1277] ( 2). تاريخ يعقوبى، ج 7، ص 179- 180.

[1278] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 248.

[1279] ( 1). حسن ابراهيم حسن، تاريخ الاسلام، ج 2، ص 269.

[1280] ( 2). طوس، شهرى است كه هارون الرشيد در آن به خاك سپرده شده بود.

[1281] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 150.

[1282] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 28.

[1283] ( 5). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 566.

[1284] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 199.

[1285] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 571- 572.

[1286] ( 3). همان، ص 567.

[1287] ( 1). شيخ صدوق در كتاب عيون اخبار الرضا بابى را به اسباب مسموميت على بن موسى عليه السّلام به فرمان مأمون اختصاص داده و سه روايت متفاوت را ذكر كرده است. در نقل اول، صوفى سارقى را نزد مأمون مى‏آورند و مأمون حكم به اجراى حد بر وى مى‏دهد، صوفى مأمون را متهم مى‏كند كه اولا اگر تو سهم مرا از فى‏ء مسلمانان و خمس مى‏دادى من دزدى نمى‏كردم، و ثانيا تو به واسطه غصب حق من، بنده من هستى و با اين خبث طينت نمى‏توانى بر من حد جارى كنى. مأمون در برابر اين احتجاج صوفى نگاه به امام مى‏كند تا نظر ايشان را بداند. امام نيز با اين دليل كه صوفى توانست با تو احتجاج كند، تلويحا نظر صوفى را تأييد مى‏نمايد و مأمون ناچار صوفى را آزاد مى‏كند و كينه امام را در دل مى‏پروراند. در نقل دوم از ريان بن شبيب و دايى معتصم است كه بعد از اتمام بيعت وليعهدى على بن موسى عليه السّلام، امام مأمون را متوجه كرد كه روش بيعت غلط بوده است و مأمون نيز دستور داد دوباره مردم بيعت كنند.

در واكنش به اين اقدام، مردم زمزمه سر دادند كه چگونه مأمون شايسته امامت است و عقد بيعت را نمى‏داند و اين شخص‏[ امام‏] كه عقد بيعت را مى‏داند شايسته‏تر از مأمون است كه آن را نمى‏داند و اين باعث شد تا مأمون از امام انتقام گيرد. و روايت سوم نيز از ابو صلت هروى است كه گويد: چون مأمون با ولايت‏عهدى امام به اغراض سوء خود، كه تخفيف و دنياطلب جلوه دادن امام بود، نرسيد، به امام سم خورانيد. علاوه بر اين، شيخ صدوق در باب 52 همين كتاب نقل مى‏كند كه امام رضا عليه السّلام فرمود:« من در آينده‏اى نزديك مظلومانه با سم كشته مى‏شوم و كنار هارون به خاك سپرده مى‏شوم و خدا تربت مرا محل رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار مى‏دهد ...» همچنين در باب 61 و 63 دو روايت نقل مى‏كند كه امام رضا عليه السّلام با حيله مأمون مسموم شد.( مترجم)

[1288] ( 2). هاشم معروف، عقيدة الشيعة الامامية، ص 161- 162.

[1289] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.

[1290] ( 1). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 179- 180.

[1291] ( 2). سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 307.

[1292] ( 3). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 200.

[1293] ( 4). رنگ سبز شعار علويان نبود، بلكه شعار ايرانيان بود و مأمون بر عناصر ايرانى اعتماد مى‏كرد. او بعد از كشته شدن على الرضا عليه السّلام مشكلى در حفظ رنگ سبز نديد. اما شعار علويان رنگ سفيد بود.( جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 313)

[1294] ( 1). طيفور، بغداد، ج 6، ص 2.

[1295] ( 2).

. 231. P, etahpilaC nretsaE eht fo sdnaL: egnartS eL

[1296] ( 3). گروهى از شيعيان، امامت محمد جواد را در نه سالگى منكر شدند. اين‏ها مى‏گفتند كه امام بايد بالغ باشد و تكليف و قضاوت و تفكيك احكام دين و آداب آن اقتضا مى‏كند كه امام بالغ باشد( نوبختى، فرق الشيعه، ص 77) اما گروهى ديگر از شيعيان اماميه به امامت وى اقرار كردند، به اين صورت كه نماز و امضاى احكام دين را كسى غير از امام كه موصوف به تدين و عالم به فقه باشد عهده‏دار شود، تا امام به سن بلوغ برسد.( اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 1، ص 102)

[1297] ( 4). كلينى، اصول كافى، ص 203.

[1298] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 201.

[1299] ( 2). كلينى، اصول كافى، ص 203/ مجلسى، بحار الانوار، ج 12، ص 78.

[1300] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 210.

[1301] ( 4). مأمون پيوند خود را با فرزندان سهل قطع نكرد، بلكه كسانى را نزد حسن بن سهل براى تعزيت مرگ برادر فرستاد.

[1302] ( 1). امام على الرضا در سال 153 ق به دنيا آمد و در سال 203 ق از دنيا رفت و بيست سال عهده‏دار امامت شيعيان بود.

[1303] ( 2). قمى، كتاب المقالات، ص 90.

[1304] ( 3). مأمون خواهر خود ام حبيب را به عقد ازدواج على الرضا عليه السّلام درآورد.( ابن طولون، الشذرات الذهبية، ص 97)

[1305] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 143/ جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 312.

[1306] ( 2). رونلدسن، عقيدة الشيعة، ص 190.

[1307] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 143- 144/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 249.

[1308] ( 4). جهشيارى، الوزراء و الكتاب، ص 303/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.

[1309] ( 1). محمد حسين مظفرى، تاريخ الشيعة، ص 53.

[1310] ( 2). اين‏كه شيعيان وقوع چنين حوادثى را ضرورى امامت بدانند و مسموم شدن امامان را شايسته ايشان، تا مقدس شوند، فقط مى‏توان ياوه‏سرايى يك مستشرق ناآگاه دانست. اين‏كه امامان گرفتار بلاى خلفا شدند، نه يك سنت الهى و نه خواست امامان و نه شيعيان ايشان بوده، بلكه ظلم و ستم خلفا در حق ايشان بوده است و تقدّس امامان نيز از نظر شيعه، ناشى از مقامى است كه خداوند به ايشان داده، نه مظلوميتى كه ظالمان به ايشان تحميل كرده‏اند.( ر. ك: شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 263- 268)

علاوه بر اين، نقل مسعودى و اصفهانى و ابن طباطبا احتمال شهادت امام به واسطه مسموميت را قوت مى‏بخشد. استدلال مزبور نيز- كه مأمون به اين قتل احتياجى نداشت- توسط خود نويسنده در سطر بعدى نقض مى‏شود؛ كه مى‏آورد: آن‏جا« پايان زندگانى على الرضا به معناى پايان آشفتگى‏ها و فتنه‏ها در بغداد بود.» و به راستى نيز اين گونه بود و از منظر سياست، كشتن امام با توجه به بحران حاكميت كه در بغداد فتنه‏ها برپا كرده بود، در زمانى كه مأمون وجود خود را در بغداد ضرورى مى‏دانست، قابل توجيه و آب روى آتش بود. ذكر اين نكته نيز لازم است كه هرچند مأمون به امام با ديده احترام و تكريم مى‏نگريست و مورّخان وى را داراى تمايلات شيعى و معتزلى دانسته‏اند، اما اين-- مطلب منافاتى با اقدامش به مسموم كردن امام ندارد. سيره خلفاى بنى عباس هميشه چنان بوده كه هيچ مصلحتى را بالاتر از حفظ حاكميت خود نمى‏دانسته‏اند، چنان‏كه نابودى ابو سلمه، ابو مسلم، عبد اللّه بن على، خاندان برمكى و كشتار و شكنجه علويان، نمونه‏هايى از اين سياست است.( مترجم)

[1311] . احمد صبحى، عقيدة الامامة، ص 387.

[1312] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.

[1313] ( 2). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 111.

[1314] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.

[1315] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 112- 114.

[1316] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173/ مسكويه، تجارب الأمم، ج 6، ص 441/ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 10، ص 249- 250.

[1317] ( 3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 107/ أبو الفداء، المختصر فى أخبار البشر، ج 2، ص 23.

[1318] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 173/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118/ مسكويه، تجارب الأمم، ج 6، ص 441- 442.

[1319] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 120. يكى از نويسندگان شيعه معتقد است، كه طاهر بن حسين شيعى بوده است.( مظفرى، تاريخ الشيعه، ص 50)

[1320] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.

[1321] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 120- 122.

[1322] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 144.

[1323] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 145/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 122.

[1324] ( 4). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 181/ ابن خلدون، العبر، ج 3، ص 249.

[1325] ( 1). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 9/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.

[1326] ( 1). نهضت محمد نفس زكيه در دوره خلافت منصور در مدينه برپا شد، هم‏چنين نهضت حسين بن على در دوران خلافت هادى در مدينه برپا شد و كار آن به مكه كشيد. بسيارى از علويان در حجاز و بخصوص در مدينه زندگى مى‏كردند.

[1327] ( 2). نهضت ابراهيم برادر نفس زكيه در دوره خلافت منصور در بصره به وقوع پيوست.

[1328] ( 3). نهضت يحيى بن عبد اللّه در عهد هارون الرشيد در سرزمين ديلم برپا شد.

[1329] ( 4). قيام ادريس بن عبد اللّه در دوره هارون الرشيد در سرزمين مغرب واقع شد.

[1330] ( 5). مثل قيام‏هاى محمد بن ابراهيم و ابو السرايا و على بن محمد بن جعفر صادق و ابو عبد اللّه برادر ابو السرايا كه در كوفه قيام كردند.

[1331] ( 1). ولايت‏هاى سرزمين اسلامى در دوره ابو العباس از اين قرار است: 1. كوفه و سواد، 2. بصره و سرزمين دجله و بحرين و عمان، 3. حجاز و يمامه، 4. يمن، 5. اهواز شامل خوزستان و سيستان، 6. فارس، 7.

خراسان، 8. موصل، 9. جزيره و ارمنستان و آذربايجان، 10. سوريه، 11. مصر و افريقيه( تونس)، 12. سند.

[1332] ( 2). حسن ابراهيم حسن، اليمن، ص 55. منصور انديشيد كه با بناى محله كرخ در جنوب بغداد، خطر يمانيان و مضريانى را كه در سپاهش بودند، از خود دور سازد.

[1333] ( 3). منصور، معن بن زائده را به پاس آن‏كه جانش را در جنگ با زنادقه راونديه نجات داده بود، حكومت يمن داد. معن قبلا از افراد دولت اموى بود.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 156- 147)

[1334] ( 4). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 26/ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 273.

[1335] ( 5). محمد بن اسماعيل بن محمد بن يحيى الكبسى، اللطائف السنية فى اخبار الممالك اليمنيه، خطى، ص 7- 8.

[1336] ( 6). تاريخ طبرى، ج 6، ص 449/ يحيى بن حسين، أنباء الزمن فى أخبار اليمن، ص 20.

[1337] ( 7). تاريخ طبرى، ج 6، ص 452- 454/ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 301- 353/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 474- 476/ ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 176- 177.

[1338] ( 1). يحيى بن الحسين بن القاسم بن محمد، أنباء ابناء الزمن فى تاريخ اليمن، خطى، ص 20/ عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى اخبار اليمن الميمون، خطى، ص 10. اين كتاب اخيرا چاپ شده است.( مترجم)

[1339] ( 2). او يزيد بن جرير بن يزيد بن خالد بن عبد اللّه قسرى است. يحيى بن حسين، غاية الامانى فى اخبار القطر اليمانى، خطى، ص 19- أ.

[1340] ( 3). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد فى اخبار زبيد، خطى، ص 10.

[1341] ( 4). يحيى بن الحسين بن القائم بن محمد، غاية الامانى فى اخبار القطر اليمانى، ص 19- أ.

[1342] ( 5). مأمون بعد از عزل يزيد بن جرير، عمر بن ابراهيم بن راقد را در سال 195 ق به حكومت يمن فرستاد كه يك سال حكومت كرد. بعد از آن، مأمون شخص ديگرى را در سال 196 ق والى يمن كرد كه بيش از چند هفته حكومت نكرد. مأمون در همين سال، اسحاق بن موسى عباسى را ولايت يمن بخشيد كه تا سال 198 ق حكومت كرد( عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد فى اخبار زبيد، خطى، ص 11/ واسعى، فرجة الهموم و الحزن فى حوادث و تاريخ اليمن، ص 149)

[1343] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124/ عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11/ عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 134.

[1344] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 124.

[1345] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 117 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 525 به بعد.

[1346] ( 4). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11.

[1347] ( 5). حسين بن على ويسى، اليمن الكبرى، ج 1، ص 258.

[1348] ( 1). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، قرة العيون فى أخبار اليمن الميمون، خطى، ص 11.

[1349] ( 2). قبيله اشاعر يا اشاعره، قبيله‏اى كهلانى و قحطانى است كه به اشعر بن أزد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ منسوب‏اند و در مناطق اطراف شهرهاى قحمه و حصيب ساكن‏اند.( همدانى، صفة جزيرة العرب، ص 554/ ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص 306)

[1350] ( 3). عك، قبيله‏اى كهلانى و عدنانى است كه به عك بن ديث بن عدنان بن أزد منسوب‏اند و در مناطق اطراف شهرهاى زبيد و كوراء در تهامه يمن ساكن‏اند.( ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 735)

[1351] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168.

[1352] ( 5). تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 179- 180/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 118.

[1353] ( 1). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 200/ ابن طيفور، بغداد، ج 6، ص 2.

[1354] ( 2). تاريخ طبرى، ج 7، ص 168- 169.

[1355] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 169.

[1356] ( 4). زياد در ابتداى كار خود با على بن ابى طالب عليه السّلام همراه بود و حاكم فارس شد. بعد از برپايى دولت اموى، معاويه خواست از توانايى‏هاى زياد استفاده كند ... پس او را به خود ملحق كرد و وى را از فرزندان ابو سفيان بن حرب، پدرش به شمار آورد. ازاين‏رو، به وى زياد بن ابى سفيان مى‏گفتند. زياد يكى از چهار زيرك عرب است( و سه نفر ديگر معاويه و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه مى‏باشند.)

[1357] ( 1). عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 185.

[1358] ( 2). در آن‏جا بيابانى به نام بيابان زبيد بوده كه محمد زيادى شهر جديدى به نام زبيد بنا مى‏كند كه از نام همين بيابان گرفته شده است. اين شهر در تهامه يمن قرار دارد و بيشتر ساكنان آن اشاعره هستند( عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 36- 37/ عقيلى، المخلاف السليمانى، ج 1، ص 107)

[1359] ( 3). ابن خلدون، العبر، ج 2، ص 243.

[1360] ( 4). عبد الرحمن بن على بن الدبيع، بغية المستفيد، خطى، ص 45.

[1361] ( 5). عمارة يمنى، تاريخ اليمن، ص 202.

[1362] ( 6). الدورى، دراسات فى العصور العباسية المتأخرة، ص 12- 16.

[1363] ( 1). خضرى، تاريخ الامم الاسلامية، ج 2، ص 191.

[1364] ( 2). حسين بن فيض همدانى يعبرى، الصليحيون و الحركة الفاطمية، ص 28.

[1365] ( 3). شيخ ابو زهره، الامام زيد، ص 489.

[1366] ( 4). امام هادى بالحق يا يحيى بن حسين حكومت زيديه را در سال 288 ق بنياد نهاد.( عقيلى، المخلاف السليمانى، ج 1، ص 348)

[1367] ( 5). مذهب اسماعيلى در دوره ابو الجيش اسحاق بن ابراهيم زيادى در حوالى سال 291 ق انتشار يافت.

( عبرى، الصليحيون و الحركة الفاطمية فى اليمن، ص 32)

[1368] ( 1). ابو اسحاق محمد معتصم، مادرش كنيزى به نام مارده بود. در دوره خلافت برادرش مأمون، حاكم شام و مصر بود. مأمون وى را به واسطه شجاعت، خوش‏خلقى و بصيرت و دانايى‏اش به جاى فرزند خود عباس ولايت‏عهدى داد.( تاريخ طبرى، ج 7، ص 223)

[1369] ( 2). معتصم را مثمن( هشتايى) مى‏ناميدند؛ چراكه هشتمين فرزند عباس و هشتمين خليفه عباسى بود و در هجده سالگى به خلافت رسيد و خلافتش هشت سال و هشت ماه به طول كشيد و چون درگذشت، چهل و هشت سال داشت. او هشت جنگ كرد و از خود هشت ميليون درهم باقى گذاشت.( ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 209)

[1370] ( 3). ابو زهره، الامام زيد، ص 228.

[1371] ( 1). فرزندان زيد، يعنى عيسى و محمد و حسين و يحيى نيز استاد بسيارى از فقها شدند. عيسى از استادان سفيان ثورى بود و يكى از مشهورترين شاگردان زيد، منصور بن معتمر فقيه و محدث معروف بود.

[1372] ( 2). از برجسته‏ترين كتاب‏هاى امام زيد، كتاب المجموع فى الفقه و كتاب المجموع فى الحديث است. اين دو كتاب را ابو خالد عمرو بن خالد واسطى در يك كتاب به نام شرح المجموع جمع كرد و سپس آن را از روى نسخه خطى‏اش در رم چاپ كرد.( شيخ ابو زهره، الامام زيد، ص 232- 233) شهرستانى مى‏نويسد:

واسطى از ياران ابو الجارود است.( الملل و النحل، ج 1، ص 59)

[1373] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.

[1374] ( 4). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 52.

[1375] ( 5). آن‏گونه كه شهرستانى مى‏نويسد، وى زياد بن أبى زياد است( الملل و النحل، ج 1، ص 257) نوبختى او را زياد بن منذر عبدى و هم‏چنين سرحوب مى‏نامد. وى نابينا بوده و در سال 150 ق وفات يافته است.

( نوبختى، فرق الشيعه، ص 48)

[1376] ( 6). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 157- 158/ بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 22- 25/-- نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.

[1377] ( 1). نصر به علويان گفت:« من خواهان بنى عباس‏ام و در دفاع از عرب با ايشان مى‏جنگم؛ چرا كه ايشان عجم را بر عرب برترى داده‏اند.( تاريخ طبرى، ج 7، رويدادهاى سال 205 تا 210 ق/ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد)

[1378] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 579.

[1379] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 223- 224.

[1380] ( 1). نسا شهرى است در خراسان، دليل نام‏گذارى آن اين است كه چون مسلمانان خراسان را فتح كردند، به سمت نسا آمدند و ديدند همه مردان گريخته و فقط زنان باقى مانده‏اند. آنان چون وارد شهر شدند مردى را در آن نديدند و گفتند: اين‏ها فقط زنان‏اند و ما را با زنان سر جنگ نيست. پس كار نسا را تا مردانش بازگردند، به حال خود رها كردند و رفتند. به اين سبب اين شهر را نسا و منسوبين به آن را نسايى ناميدند.( ر. ك:

ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 8، ص 282- 283)

[1381] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 582/ تاريخ طبرى، ج 7، ص 224. حاكم نسا به يكى از افراد محمد بن قاسم ده هزار درهم رشوه داد و او جاى محمد را نشان داد.

[1382] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 584.

[1383] ( 4). اصفهانى مى‏نويسد كه محمد بن قاسم به بغداد برده شد( مقاتل الطالبيين، ص 584) اما طبرى مى‏نويسد كه اين علوى انقلابى به‏طورى كه گفته‏اند در سامرا زندانى شد.( تاريخ الطبرى، ج 7، ص 224)

در اين روايت ترديد است؛ زيرا طبرى روايت مى‏كند كه ابن قاسم را در ربيع الآخر سال 219 نزد معتصم آوردند، درحالى‏كه معروف است كه نقشه شهر سامرا را معتصم در سال 221 ق كشيد.( ر. ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ماده سامرا)

[1384] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 224/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 584.

[1385] ( 1). نوروز، عيد باستانى ايرانيان، ابتداى سال ايرانى را گويند كه در وقت اعتدال بهارى و دخول خورشيد در برج حمل يا در اول فصل بهار قرار دارد، و در اين روز، ايرانيان هدايا رد و بدل مى‏كنند و عده‏اى بر عده‏اى ديگر آب مى‏پاشند. ايرانيان اين عيد را به واقعه‏اى نسبت مى‏دهند كه سليمان انگشترى‏اش را پس از آن‏كه گم شده بود، پيدا كرد و به همين سبب مجددا توانست پادشاهى خود را به دست آورد.( بيرونى، الآثار الباقيه، ص 216- 217)

[1386] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 586. محمد بن قاسم براى چيدن ناخن‏هايش ناخن‏گير خواست و با كمك آن توانست نمدى را كه فرش زندان بود، به شكل بند ببرد و از آن نردبانى بسازد و از منفذ روشنايى زندان فرار كند. نيز ر. ك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 224.

[1387] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 586- 587.

[1388] ( 1). تاريخ طبرى، ج 7، ص 224. جارچى معتصم در راه‏ها جار زد كه هركس مخفى‏گاه محمد بن قاسم را نشان دهد، صد هزار درهم پاداش مى‏گيرد.

[1389] ( 2). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 587- 588.

[1390] ( 3). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 53.

[1391] ( 4). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 209.

[1392] ( 5). تاريخ طبرى، ج 7، ص 76 به بعد.

[1393] ( 1). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 101 به بعد.

[1394] ( 2). مقريزى، الخطط، ج 2، ص 492. عبد الله بن طاهر در مصر پاره‏اى اصلاحات انجام داد، از جمله دانشگاه عمرو بن عاص را توسعه داد.

[1395] ( 3). تاريخ طبرى، ج 7، ص 314. معتصم اين وصف را از ابن طاهر در خلال سخنان طولانى خود در پشيمانى از يارى جستن از عناصر ترك آورده و بين سرداران برادرش مأمون( كه يكى از آنان عبد الله بن طاهر است) و سرداران ترك خود مقايسه مى‏كند.

[1396] ( 4). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48.

[1397] ( 5). شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 158- 159.

[1398] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1399] ( 1). همان، ج 1، ص 162.

[1400] ( 2). نوبختى، فرق الشيعة، ص 48- 49.

[1401] ( 3). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.

[1402] ( 4). تاريخ طبرى، ج 7، ص 195- 197.

[1403] ( 5). وى هارون، الواثق باللّه، و مادرش كنيزى رومى به نام قراطيس بوده است.

[1404] ( 6). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 215. سيوطى وى را مأمون كوچك ناميده است.( تاريخ الخلفاء، ص 227)

[1405] ( 1). براساس نقل مسعودى در مروج الذهب، ج 4، ص 52 امام جواد عليه السّلام در سال 219 ق به شهادت رسيده است.( مترجم)

[1406] ( 2). مسعودى، مروج الذهب، ج 4، ص 52. دكتر حسن ابراهيم حسن معتقد است كه معتصم، از ام الفضل دختر مأمون خواست كه شوهرش امام محمد جواد را به سم بكشد، اما در منابع چيزى در تأييد اين نظر يافت نمى‏شود.( تاريخ الاسلام، ج 1، ص 70)

[1407] ( 3). مؤلف مجهول، أنوار الاسلام فى علم الامام، خطى، ص 2- 3.

[1408] ( 1). اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 578.

[1409] ( 2). ابن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه، ص 275.

[1410] ( 1). امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:« تقيّه دين من و پدران من است»، و فرمود:« كسى كه تقيه را قبول ندارد، از دين بهره‏اى ندارد.» مظفر درباره تقيّه مى‏نويسد: تقيّه، شعار اهل بيت عليهم السّلام براى دفع ضرر از جان خود و يارانشان بود و مى‏خواستند خونى ريخته نشود و امور مسلمانان اصلاح گردد و تفرقه آنان به وحدت تبديل شود. بديهى است شيعيان اماميه و پيشوايانشان در همه عصرها ستم و آزار ديدند و ناچار به استفاده از تقيّه شدند تا مخالفان خود را از ستم و اقدام عليه خود بازدارند و اعتقادهاى خود را از ايشان بپوشانند؛ چرا كه تظاهر به اين اعتقادها باعث ضرر در دين و دنياى ايشان مى‏شد.( عقائد الامامية، ص 84)

[1411] ( 2). گلدزيهر، العقيدة و الشريعة فى الاسلام، ص 202.

[1412] ( 1). سيد الاهل، جعفر بن محمد، ص 47.

[1413] ( 2). شيخ ابو زهره، الامام الصادق، ص 22.

[1414] ( 3). كلينى، اصول الكافى، ص 56- 58.

[1415] ( 4). محمد رضا مظفر، عقائد الامامية، ص 65- 66.

[1416] ( 1). شيخ حسين معتوق، المرجعية الدينية العليا عند الشيعة الامامية، ص 20.

[1417] ( 2). ديلميان هميشه مهياى قيام بودند، به گونه‏اى كه يحيى بن عبد الله گفت: مردم ديلم به خاطر ما خروج خواهند كرد و من آرزومند بودم كه آن خروج به همراه من باشد.( اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 466)

[1418] ( 3). بربرها علاوه بر اين‏كه عناصر عربى را طرد مى‏كردند، بر حاكمان عباسى ياغى بودند و خواهان استقلال بودند. قوم بربر هيچ‏گاه در حوزه تمدن اسلامى عربى قرار نگرفتند.( ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 60 به بعد/ اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 490 به بعد)

[1419] ( 4). حسين بن على ندا سر داده بود:« هر بنده‏اى كه به قيام ما بپيوندند آزاد است.»( تاريخ طبرى، ج 6، ص 413)

[1420] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1421] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1422] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.

[1423] ليثى، سميره مختار، جهاد شيعه در دوره اول عباسى، 1جلد، مؤسسه شيعه شناسى - تهران، چاپ: اول، 1384 ه.ش.