خروج
انتهای کتاب
(1) الحاوى فى رجال الشيعه الاماميه‏ .

نام کتاب: الحاوى فى رجال الشيعه الاماميه‏

نويسنده: ابن ابى طى، يحيى بن حميد

تاريخ وفات مؤلف: 630 ه. ق‏

زبان: عربى- فارسى‏

تعداد جلد: 1

ناشر: كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران‏

مكان چاپ: تهران‏

سال چاپ: 1379 ه. ش‏

نوبت چاپ: اول‏

 

ص: 1

مواردپژوهى و بازسازى متون مفقوده‏

درآمد

تحقيق در منابع يك اثر كهن و بررسى موارد نقل شده در آن، از منابع كهن، مى‏تواند عنوان مواردپژوهى را به خود بگيرد. اين البته يك اصطلاح عربى است و زمانى كه عنوانى مانند موارد تاريخ الطبرى بكار برده مى‏شود، مقصود تحقيق در منابع تاريخ طبرى و قطعاتى است كه طبرى در بخشهاى مختلف كتاب خود از هريك از منابع در دسترسش برگرفته است.

كار مواردپژوهى به صورت روشى مستقل در بازشناسى متون گذشته، سابقه طولانى ندارد و تا به‏امروز هم به صورت يك سنّت فراگير و همگانى كمتر مورد توجه قرار گرفته است. اين كار، بسته به هدف يا اهدافى كه از آن مورد توجه است، به شكل‏هاى مختلف مى‏تواند عرضه شود. يكى از اشكال مهم آن، نوعى كار تاريخى- تحليلى درباره سير تطور ارائه مطالبى است كه در زمينه‏اى خاص- در هر فن و رشته دانشى- ارائه شده است. براى نمونه در چند دهه گذشته، يكى از مهم‏ترين كارها در

ص: 2

اين زمينه، مطالبى است كه دكتر جواد على تحت عنوان موارد تاريخ الطبرى در مجله المجمع العلمى العراقى نوشت. وى به صورت تحليلى، مآخذ طبرى را در هر بخش مورد بررسى و ارزيابى قرار داد. اما كار مواردپژوهى، تنها در اين قالب نيست و شكل‏هاى ديگرى نيز دارد كه در ادامه درباره آن سخن خواهيم گفت.

آنچه در اينجا براى ما اهميت دارد و در اين مقال برانيم تا به اختصار در باره‏اش سخن بگوييم، آن است كه مواردپژوهى در منابع موجود، گامى در جهت بازسازى متون مفقوده است.

ياد از منابع در آثار مكتوب‏

ارجاع يك سخن به قائل آن، دو دوره مختلف را پشت سر گذاشته است. نخست دورانى كه سند هر نقل- به مانند آنچه از پيغمبر (ص) يا ائمه (ع) روايت مى‏شود- ذكر مى‏گرديد و به اين ترتيب امكان دنبال كردن مرجع يك نقل بود. اين دوره كه بخش نخست آن انتقال شفاهى علوم بوده و سپس به انتقال كتبى هم رسيد، تا قرن چهارم به شدت مورد توجه بود و از آن پس، گرچه به صورت يك سنت علمى تا قرنها پذيرفته شده و معمول بود، اما به صورت عملى، سند- به معناى اجازه نقل مطالب كتاب يك مؤلف از استادانش تا مؤلف- تنها در اول كتاب مى‏آمد و در ادامه، به طور مستقيم از كتاب آن شخص نقل مى‏شد. برخى اين روش را حتى تا قرن دوم هم پيش برده‏اند.

دوره دوم درست از زمانى آغاز شد كه نويسندگان پسين مطالب مورد استفاده خود را از آثار مكتوب پيشين نقل مى‏كردند. در دوران آغازين و حتى تا قرن‏ها بعد، غالب يا بسيارى از منابع كهن، كمتر از منابع خود ياد مى‏كردند، روشى كه گرچه به‏

ص: 3

نوعى از اعتبار و ارزش آنها مى‏كاست، اما از آنجا كه بسيارى از اين مآخذ، به دليل داشتن اطلاعات منحصربه‏فرد، تنها منبع پژوهش در برخى از عرصه‏ها و زمينه‏ها بودند، همچنان به عنوان مآخذى مهم شناخته مى‏شدند.

اكنون با نگاهى به آثار مكتوب دنياى اسلام، مى‏توان گفت، از همان قرن چهارم، كار ارجاع به منابع، آغاز شده و در قرن ششم به مقدار زيادى كار جدى‏تر شده است. يك نمونه از آثار قرن چهارم، كتاب تاريخ قم (تأليف 379) است كه مطالبى از كتاب التبيان يا البنيان برقى و آثار ديگران نقل كرده و نام كتابها را نيز آورده است.[1]

در دوره‏هايى كه هنوز ياد از نام كتاب چندان رايج نبود، در بسيارى از اوقات نام مؤلف برده مى‏شد. حدس آن است كه براى نمونه ابو الحسن اشعرى در نيمه نخست قرن چهارم، اقوالى را كه از فرقه‏هاى مختلف و اشخاص دانشمند ياد مى‏كند، از آثار آنها برگرفته اما مآخذ آنها را به دست نداده است. البته در برخى از موارد، ياد از قائل يك سخن نيز در كار مواردپژوهى راهگشاست، زيرا ما با كتاب‏هاى مفقود شده نويسندگانى مواجه‏ايم كه مطالبى از آثار آنان، بدون ياد از نام كتاب‏هايشان، در مآخذ بعدى آمده است. اين بخش را نيز بايد مغتنم شمرد.

ياد از منابع و مآخذ، جداى از آن كه نزد برخى يك سنت علمى مقبول بود، در مواردى صورت مى‏گرفت كه مؤلف نياز به اثبات مطالبى داشت كه طرف مقابل، بدون ارجاع، نمى‏توانست آن را بپذيرد. براى نمونه، مؤلفان شيعه، به دليل آن‏كه در مقام احتجاج بر اهل سنت بودند، ياد از مصادر خود را ضرورى مى‏دانستند. نمونه آن ابن شهرآشوب (م 588) است كه در كتاب المناقب خود، اسامى بسيارى از مآخذ خود را

ص: 4

آورده است. مواردى كه اگر استخراج شود، اثرى بسيار با ارزش خواهد بود. از آن مهم‏تر، آثار ابن طاوس است كه به صورتى بى‏مانند به ارائه مآخذ خود پرداخته و فهرستى از آنها را اتان كلبرگ در كتابخانه ابن طاوس به دست داده است.

يكى از كسانى كه در ارائه مآخذ خود، تلاش قابل ستايشى از خود نشان داده، ابن حجر عسقلانى (م 852) است كه تنها در كتاب الاصابه از حدود نهصد عنوان كتاب ياد كرده است.[2] وى در كتاب لسان الميزان خود نيز حجم زيادى نام كتاب آورده است كه در كار بازسازى متون مفقود و نيز كتابشناسى متون اسلامى، اهميت زيادى دارد. تنها در ارتباط با متون مفقود شيعه، مى‏توان گفت كه ابن حجر از چندين اثر مهم استفاده كرده است كه موارد برجاى مانده از آنها بسيار مغتنم است. تاريخ الشيعه يا الحاوى فى رجال الشيعة الامامية ابن ابى طى، تاريخ الرى منتجب الدين،[3] رجال ابن عقده،[4] رجال على بن فضّال‏[5] و رجال على بن حكم‏[6] از اين موارد است. وى همچنين رواياتى از كتاب الولاية ابن عقده را در الاصابه حفظ كرده است.[7]

طبعا هر مقدار كه آثار پسين، ياد از مآخذ خود كرده و در نقل مطالب، مآخذ خود را بشناسانند، زمينه كار موارد پژوهشى فراهم‏تر بوده و مى‏توان اين روش را به طور سهل‏ترى دنبال كرد.

ص: 5

اهداف مواردپژوهى‏

كار مواردپژوهى به عنوان يك روش علمى در مأخذشناسى آثار مكتوب، مى‏تواند با چندين هدف انجام شود؛ اهدافى كه هركدام، محقق را وادار مى‏كند تا اثرش را به صورتى خاص ارائه دهد. اين اهداف عبارتند از:

1- بازسازى متون مفقود شده:

دراين‏باره پس از اين سخن خواهيم گفت.

2- افزايش آگاهى‏هاى كتابشناسانه درباره متون مفقود و غير مفقود:

روشن است كه با شناخت موارد هر كتاب، اسامى شمار زيادى از آثار مفقود و غير مفقود به دست مى‏آيد. آنچه كه داراى اهميت است، اطلاعاتى است كه ما از اين طريق، درباره منابع مفقود به دست مى‏آوريم. نمونه آن تلاشى است كه از قديم كتابشناسان برجسته داشته‏اند و طى چهار قرن اخير، دو عالم برجسته شيعه مذهب، يكى ميرزا عبد الله افندى و ديگرى شيخ آقابزرگ طهرانى، در آثارشان از اين روش براى تكميل اطلاعات كتابشناسانه استفاده كرده‏اند. گرچه در بسيارى از موارد، در متون كاوش شده، نام بسيارى از كتابها از قلم افتاده و يا اگر قيد شده، تحقيق كافى در باره شكل دقيق آنها صورت نگرفته است. به هر روى، با كار مواردپژوهى، مى‏توان بر فهرست نام كتابهاى تأليف شده افزوده و دايره اطلاعات كتابشناسى را توسعه داد. اين كار را فؤاد سزگين در تاريخ التراث العربى انجام داده و ذيل شرح حال هر مؤلف و معرفى آثار وى، به بخش‏هاى برجاى‏مانده از كتاب‏هاى مفقود در برخى از متون پسين اشاره مى‏كند.

3- كمك در جهت بررسى تاريخ دانش بشرى:

شناخت مطالبى كه درباره هر مسأله علمى گفته شده، تنها وقتى ممكن است‏

ص: 6

كه در آثارى موجود، منابع آن مطالب قيد شده باشد. در زمينه دانش تاريخ، زمانى كه مطلبى را يك مأخذ دست دوم ارائه كرده، وقتى منبع آن مشخص نشده باشد، دشوار بتوان حدس زد كه اين گزارش دقيقا چه زمانى ارائه شده و تا چه اندازه نزديك به زمان وقوع آن رخداد تاريخى بوده است. اين روش، درباره هر نوع اطلاعات عالمانه صادق است. به ديگر سخن، تاريخ محتواى هرآنچه درباره هر مسأله گفته شده است، بدون كتابشناسى گسترده و شناخت ارتباط متون با يكديگر كه در قالب مقايسه منقولات آثار پسين از آثار پيشين امكان‏پذير است، ممكن نيست. بدون ترديد، مى‏توان برخى از آثار پسين را تلخيص شده آثارى قديمى‏تر دانست آن‏گونه كه مؤلف متن جديد، اساس را بر نوشته پيشين گذاشته و از خود تنها اندكى بر آن افزوده است.

با كار مواردپژوهى و در ادامه تدوين مجدد اثر مفقود، به خوبى رشته پيدايش محتواى آن اثر، تا چند قرن به عقب بازمى‏گردد. براى مثال، برخى از نوشته‏هاى فردى مانند جلال الدين سيوطى- شخصى كه در كار اقتباس از آثار كهن بسيار فعال و كوشا بوده و برخى از آثارش را يكسره بر مبناى متون كهن نگاشته- با بازيافت آن متون كهن، ارزش علمى خود را به دوره‏هاى پيش از خود واگذار مى‏كند.

4- مواردپژوهى وسيله ارزيابى آثار مكتوب:

يكى از راه‏هاى بررسى آثار و متون به لحاظ علمى، به‏ويژه در برخى از رشته‏هاى علمى، اتكاى آنها به متون اصيل، رسمى و قابل اعتماد است. استفاده از منابع غير موثق و ضعيف، سطح علمى و اتقان كار را پايين مى‏آورد. با بررسى در منابع يك اثر، مى‏توان درصد علمى بودن آن اثر را به دست آورد. در اين موارد، بايد به استفاده‏كنندگان هم توصيه كرد تا در زمان استفاده از اين آثار، دريابند، متنى را كه از آن كتابها نقل مى‏كنند، در اصل، مربوط به كدام منبع پيشين است. براى نمونه، در

ص: 7

جايى كه ياقوت نام منبع خود را ذكر كرده، صرف ارجاع به كتاب معجم البلدان كافى نيست؛ بلكه لازم است تا نام منبع موردنظر نيز به نوعى در پژوهش انعكاس يابد تا در ارزيابى آن نقل، بهتر بتوان توفيق داشت. اين قبيل موارد، در استفاده از كتابهايى مانند تاريخ طبرى- حتى با نقل سند روايت نقل شده- و بحار الانوار نيز به شد صادق است؛ چرا كه هر روايتى در اين كتابها، از مأخذى مستقل گرفته شده كه لازم است در همان ارتباط مورد ارزيابى قرار گيرد.

بازسازى متون مفقود

يكى از مهم‏ترين اهداف كار موارد پژوهشى، جمع‏آورى قطعات نقل شده از يك اثر و گردآورى آنها در كنار يكديگر است؛ كارى كه مى‏توان نام آن را بازسازى متون مفقوده ناميد. در واقع، بسيارى از متون گذشته، گرفتار انواع و اقسام دشوارى‏ها شده و از دست رفته است، با اين حال، قطعاتى از آنها برجاى مانده كه بهم پيوستن آنها مى‏تواند ما را در جريان محتواى آن كتاب قرار داده و نقش آن اثر را در باور ساختن آثار پسين نشان دهد. به علاوه، در استفاده از آن اثر توسط محققان جديد، كار ساده‏تر شده و آنان مى‏توانند با ارجاع به همين بازسازى شده‏ها، بر اتقان كار خويش بيفزايند و به‏طور روشن‏ترى مآخذ اصلى مطالب مورد استفاده خود را نشان دهند. به هر روى، در بازسازى متون مفقود، مى‏توان برگى ديگر بر غناى فرهنگ مكتوب افزود.

يكى از نتايج بازسازى متون را مى‏توان، شناخت بهتر مؤلفانى دانست كه آثارشان از ميان رفته و پس از فراهم آمدن بخشهايى از اثر مفقودشان، مى‏توان از آن طريق با افكار و انديشه‏هاى آنان به صورت منظم آشنا گرديد.

ص: 8

دشوارى‏ها

بازسازى متون مفقوده، دشوارى‏هاى خاص خود را دارد كه مى‏بايست پيش از شروع كار از آنها آگاهى داشت و در جريان تحقيق و پژوهش به حل آنها پرداخت.

1- يكى از اين دشوارى‏ها، پراكندگى نقلهاى صورت گرفته از يك اثر، در متون مختلف است. فراهم آوردن اين نقلها و اطمينان يافتن به اين كه بخش عمده نقلهاى صورت گرفته، فراهم آمده، كارى است كه تتبعى گسترده را مى‏طلبد. طبيعى است كه هيچ‏گاه نمى‏توان به سادگى اين اطمينان را يافت كه كار به حد نهايى خود رسيده است. مهم آن است كه بتوان خط نقل از اين اثر را در متون نزديك به هم دريافت و در آن حوزه به تتبع پرداخت. اين كار درباره برخى از متون راحت‏تر و در باره برخى ديگر، قدرى دشوار است. براى نمونه درباره كتاب طبقات الشيعة يا الحاوى يحيى بن حميد بن ظافر طائى معروف به ابن ابى طىّ حلبى (575- 630) پس از تتبع و جستجو مى‏توان دريافت كه اين اثر در اختيار ذهبى (م 748) بوده، در ادامه به دست ابن حجر (م 852) افتاده و در ميانه عصر اين دو به احتمال در اختيار برخى ديگر از شرح‏حال‏نويسان مانند صفدى نيز بوده است.

2- در بسيارى از اوقات، مؤلف متن موجود، در استفاده از متن مفقود، از آن با نام‏هاى مختلف ياد مى‏كند. حتى در بسيارى از موارد، در چند مورد نام كتاب و در بقيه موارد تنها نام مؤلف را آورده و از ياد از نام كتاب، خوددارى مى‏كند. اين روش، به ويژه درباره آثارى صادق است كه نام دقيقى از آغاز نداشته است. براى نمونه مى‏توان از نوع استفاده ابن حجر از كتاب النسب هشام بن محمد كلبى (م 204) در كتاب الاصابه فى تمييز الصحابه اشاره كرد. در الاصابه، شصت و دو مورد از كتاب كلبى نقل شده است. ابن حجر، در سى مورد آن را الجمهرة ناميده و يك بار الانساب الكبرى‏

ص: 9

(3/ 8 چاپ هشت جلدى الاصابه)، دو مورد جمهرة النسب (2/ 392، 424)، در پنج مورد كتاب الكلبى يا كتاب النسب لابن الكلبى (2/ 324، 8/ 245) در شش مورد النسب و الانساب (5/ 5، 1/ 470) و در ده مورد به نام انساب قبيله موردنظر از آن ياد شده است. براى نمونه: ذكره ابن الكلبى فى انساب قضاعة (5/ 262)، يا قال ابن الكلبى فى نسب بنى تميم (2/ 117، 5/ 142، 6/ 670، 3/ 106). طبيعى است كه تنها با تجربه مى‏توان به اين تنوع صورى در اسامى كه در اصل همه نام يك كتابند، پى‏برد.

3- دشوارى ديگر آن است كه گاه، مؤلف متن موجود، مطلبى را از مؤلفى نقل مى‏كند؛ اما روشن نيست كه مطلب از كدام يك از آثار او نقل شده است. در اين موارد، تنها با مقايسه موضوع مورد بحث در نقل، با عنوانى از مؤلفات او كه نسبتى با اين موضوع داشته باشد، مى‏توان تا اندازه‏اى به واقع رسيد. براى نمونه، وقتى مطالبى از محمد بن بحر رهنى در ارتباط با مسأله امام عصر (ع) نقل مى‏شود، مى‏توان حدس زد كه مربوط به كتاب الحجّة في إبطاء القائم عليه السلام‏[8] اوست.

4- مواردى وجود دارد كه مؤلف متن موجود آنها را نقل كرده، اما نام كتاب را نياورده است. در اين موارد، به سياق عبارت، مى‏توان يقين كرد كه مأخذ مؤلف، همان كتاب مفقودى است كه مطالب ديگرى هم از آن در متن موجود مورد بررسى، آمده است. در اينجا مى‏توان اين موارد را به عنوان موارد مشكوك در تدوين نهايى بازسازى متن مفقود آورد. اين ترديد وقتى است كه دست‏كم بتوان با مقايسه عبارت، تا پنجاه درصد دريافت كه شباهتى با ساير موارد نقل‏شده صريح از متن مفقود دارد.

سروكار مداوم با يك متن و بررسى‏هاى مفصل در موارد آن، مى‏تواند محقق را در بازيابى مواردى نيز كه مؤلف متن موجود به صراحت به اخذ آن از مصدر مفقود اشاره‏

ص: 10

نكرده، كمك كند. به‏طورى كه حتى اگر عبارت تا اندازه‏اى نيز متفاوت باشد، بتوان حدس زد كه فلان مطلب از فلان كتاب گرفته شده است. البته اين شباهت‏ها، گاه بسيار فراوان است. براى نمونه مى‏توان به شباهت ميان مطالب كامل ابن اثير با طبرى اشاره كرد؛ چيزى كه برخى از مؤلفان- به مانند خود ابن اثير- اساسا در مقدمه آثارشان به آن تصريح كرده‏اند. نيز مانند شباهت فراوان مقتل الحسين خوارزمى (م 568) با بخش مربوط به عاشوراى كتاب الفتوح ابن اعثم كوفى (نيمه نخست قرن چهارم).

مهم اين است كه در اين موارد و موارد مشابه، بتوان از شباهت مطالب، و دقت در عبارات و تركيبات، ارتباط اين متون را شناخت.

5- مشكل ديگر آن است كه در مواردى انسان نمى‏تواند تعيين كند كه آيا نويسنده متن موجود، به‏طور مستقيم از متن مفقود بهره برده است يا به واسطه اثر ديگرى از آن نقل مى‏كند. اهميت اين بحث در اين است كه از اين طريق نمى‏توانيم مطمئن شويم كه اثر مفقود تا چه زمانى موجود بوده است. براى نمونه، بسيارى از متونى كه در قرن دهم و بعد از آن از برخى از متون كهن در زمينه مباحث حديثى مربوط به امامت كار كرده‏اند، در اصل مطالبشان برگرفته از نقلهاى ابن طاوس است.

اما با ياد از همه آن عنوان‏ها در مقدمه كتاب خود، برخى از محققان را به اين خطا انداخته‏اند كه اين آثار تا قرن دهم هجرى برجاى بوده است. اين مسأله حتى پيش از اين تاريخ نيز مطرح بوده است. براى نمونه، تا آنجا كه آگاهيم، ابن شهرآشوب، مطالبى را كه از كتاب المبعث و المغازى ابان بن عثمان احمر نقل كرده، در اصل از كتاب اعلام الورى طبرسى گرفته است.

افزون بر آنچه گذشت، اهميت شناخت اين مسأله، در اين مورد نيز كارآمد است كه گاه ناقل مطلب، در نقلى كه آورده، تغييراتى در عبارت داده است كه با متن‏

ص: 11

مشابه نقل شده در جاى ديگر، مطابقت ندارد.

6- مشكل ديگر چينش موارد بازيافته براى تدوين نهايى است. اين كار بر حسب حجم بازيافته شده، آن اندازه كه بتوان ترتيب و نظم داخلى كتاب را نشان داد، مى‏تواند به انجام برسد. طبيعى است كه يك متن تاريخى، به‏طور طبيعى، نظم تاريخى و سالشمارانه دارد. كمااين‏كه يك متن جغرافى به‏طور عمومى، برحسب تقسيم اقاليم هفت‏گانه بوده و يا برحسب ترتيب الفبايى شهرى تدوين شده است.

يك اثر تراجم‏نگارانه نيز به‏طور طبيعى، نظمى الفبايى يا طبقاتى دارد. در اينجا نيز تجربه و دقت در موارد نقل‏شده مى‏تواند محقق را در ارائه يك ترتيب منطقى براى چينش موارد بازيافته كمك كند.

توصيه به مصحّحان و محققان‏

نخستين توصيه به مصحّحان آثار كهن است كه به دقت به بحث از موارد كتابها بپردازند و تا سرحد امكان خود در انتهاى كتاب خويش، تنها به ارائه مبهم نام كتاب‏هاى موجود در متن اكتفا نكنند، بلكه فهرستى جامع از اسامى كتاب‏ها، تعيين حدود نقل شده از آنها در متن و نشان دادن صفحات از ابتدا تا انتهاى نقل، و حتى ارائه بحثى در مقدمه كتاب خود درباره مآخذ متن مصحح ارائه دهند. اين كار، هم براى كتابشناسان مفيد فايدت فراوان است و هم براى كسانى كه به دنبال بازسازى متون مفقود هستند. روشن است كه مصحح يك اثر، به دليل تسلطش بر متن در حال تصحيح بيش از هر شخص ديگرى قادر است تا اين موارد را به دقت استخراج كرده و نام دقيق اثر مفقود و مؤلف آن را از لابلاى نقلهايى كه از آن كتاب صورت گرفته به دست آورد.

ص: 12

اما جداى از مصحّحان، بسيارى از محققان، به‏ويژه دوستداران دانش كتابشناسى، مى‏توانند در جهت تدوين آثارى به هدف شناخت موارد و منابع مكتوب آثار برجاى‏مانده، قدم بردارند. يكى از بهترين نمونه‏ها، كتاب كتابخانه ابن طاوس و احوال و آثار او از اتان گلبرگ‏[9] است كه يك اثر باارزش در اين زمينه تلقى شده و نمونه‏اى عالى از تحقيق در جهت تدوين منبع‏شناسى آثار يك مؤلف اسلامى شناخته مى‏شود.

بر همان اساس، اينجانب، در دايره‏اى محدودتر به كاوش در منابع كتاب پر ارج كشف الغمّه اثر على بن عيسى اربلى (م 692) پرداخته و اسامى و موارد بيش از 79 كتاب را استخراج كردم.[10] همچنين در نوشته‏اى ديگر به فهرست كردن منابع كتابهاى برجاى‏مانده از عماد طبرى (م بعد از 701) پرداختم كه جمعا نام 63 عنوان كتاب از آن بدست آمد[11] كه برخى بسيار باارزش بود. نيز در بررسى مآخذ كتاب روضة الشهداء ملا حسين كاشفى (م 910) نام 44 عنوان كتاب استخراج گرديد.[12]

دنبال كردن اين روش در آثار ديگر، مى‏تواند نتايج زيادى در باور كردن اطلاعات ما درباره مآخذ مفقود داشته باشد.

نمونه‏اى از كارهاى انجام‏شده در بازسازى متون‏

گذشت كه كار مواردپژوهى از يك طرف و بازسازى متون از طرف ديگر، در چند

ص: 13

دهه اخير مورد توجه قرار گرفته است؛ اما هنوز كارهاى فراوانى در اين زمينه برجاى مانده است. با اين حال، در اينجا براى افزايش تجربه در اين زمينه مى‏توان از چند كار انجام‏شده ياد كرد.

يكى از كارهاى انجام‏شده در اين زمينه، كتاب شذرات من كتب مفقودة فى التاريخ اثر نويسنده و مصحح برجسته احسان عباس است.[13] وى در مقدمه اين كتاب، از انس خود با كتاب بغية الطّلب فى تاريخ حلب ابن العديم ياد كرده و اين كه اين كتاب برگرفته از دهها منبع تاريخى است. وى سى عنوان از مآخذ بغية الطلب را برگرفته، موارد آنها را استخراج كرده و با جستجويى كه در ساير منابع انجام داده، نقلهاى برجاى‏مانده از آن منابع را در آثار ديگر، به آنچه از بغية الطلب آورده، افزوده است. آثارى كه احسان عباس انتخاب كرده، همگى از منابع باارزش تاريخى و ادبى قرون چهارم تا ششم هجرى است كه تصور مى‏شود مفقود شده است؛ گرچه ممكن است برخى از آنها از زواياى تاريك برخى از كتابهاى شخصى يا حتى عمومى فهرست نشده، به دست آيد.

بازسازى كتاب السقيفة و فدك‏[14] از ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى (م 323) كه بخش زيادى از نقلهاى آن در كتاب شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (م 656) آمده، يكى از كارهاى قابل ستايش در احياى متون مهم تاريخى قرن چهارم است. نمونه ديگر كتاب مغازى رسول الله لعروة بن زبير است كه بر اساس داده‏هاى كتاب المصنف عبد الرزاق بن همام صنعانى (م 212) و برخى متون ديگر فراهم آمده است.[15]

در مجموع كارهاى انجام شده توسط اينجانب نيز، بازسازى چند اثر دنبال‏

ص: 14

شده است. يكى از آنها كتاب المبعث و المغازى از ابان بن عثمان احمر از اصحاب امام صادق عليه السلام است كه قطعات زيادى از آن در آثار بعدى آمده است.[16] ديگر بازسازى مختصر چهار كتاب جغرافيايى و تواريخ محلى است كه نقلهايى از آنها در برخى از آثار بعدى برجاى‏مانده است. اين چهار كتاب عبارتند از:

1- التبيان يا البنيان فى اخبار البلدان از احمد بن خالد بن محمد برقى كه قطعاتى از آن از جمله در تاريخ قم حسن بن محمد بن حسن قمى (تأليف 379 هجرى و التدوين فى اخبار قزوين رافعى آمده است.

2- كتاب نحل العرب از محمد بن بحر شيبانى رهنى كرمانى كه قطعاتى از آن را ياقوت حموى در معجم البلدان و همين‏طور معجم الادباء آورده است.

3- تاريخ الرى از ابو سعد منصور بن حسين آبى شيعى (م بعد از 432) و مؤلف كتاب باارزش نثر الدر كه قطعاتى از آن در التدوين رافعى، معجم البلدان ياقوت، تاريخ الاسلام ذهبى، مجمل التواريخ و القصص، مجمع التواريخ حافظ ابرو و مجمع الاداب ابن فوطى آمده است.

4- تاريخ الرى منتجب الدين على بن عبيد الله بن حسن نويسنده كتاب الفهرست كه شمار زيادى از شرح‏حال‏هاى موجود در آن را ابن حجر در لسان الميزان آورده است.[17]

يكى ديگر از كارهاى انجام شده، بازسازى كتاب الحاوى فى رجال الشيعة الامامية يا طبقات الشيعة از يحيى بن حميد بن ظافر طائى معروف به ابن ابى طىّ حلبى (575- 630) نويسنده و مورخ شيعه مذهب و پركار معروف شهر حلب در اواخر قرن‏

ص: 15

ششم و اوائل قرن هفتم هجرى است كه قطعاتى از ديگر آثار مفقودش نيز در منابع مختلف آمده است.

همين‏طور كار ديگرى كه انجام شده، بازسازى كتاب الولاية از محمد بن جرير طبرى، مورخ بنام است كه قطعاتى از آن در كتاب شرح الاخبار قاضى نعمان (م 363)، مناقب ابن شهرآشوب (م 588)، رسالة طرق حديث من كنت مولاه از شمس الدين ذهبى‏[18] (م 748) البداية و النهاية ابن كثير (م 774) و متونى ديگر آمده است.

ص: 17

مقدمه در باب احوال و آثار ابن ابى طىّ و تشيع شهر حلب‏

يحيى بن حميد بن ظافر طائى حلبى (575- 630)[19] يكى از مورخان برجسته شيعه مذهب و از مردمان شهر حلب است كه جز تاريخ، در بسيارى از عرصه‏هاى ديگر علم و دانش، آثار بزرگى را پديد آورده است. متأسفانه، پس از آن‏كه تشيع در نواحى شامات مورد بى‏مهرى و تنگناى سلاطين نورى و ايوبى و مملوكى قرار گرفت، آثار اين بزرگمرد عالم تشيع نيز از ميان رفت. فهرست بلند آثار وى، كه هركدام در چندين مجلد بوده و نقلهايى از آنها در آثار مورخان بعدى شامات برجاى‏مانده، نشان از مرتبت والاى علمى او دارد. درواقع، وى در ادامه كاروان بزرگى از عالمان شيعه قرار دارد كه از اواخر قرن سوم تا قرن ششم و هفتم، در اين شهر بزرگ، رهبرى شيعيان آن ناحيه را كه اكثريت جمعيت حلب را تشكيل مى‏دادند، عهده‏دار بوده است. شايد نكته بديعى كه بتواند موقعيت او را به عنوان يك عالم بزرگ و روحانى مردمى در اين شهر نشان دهد، آن باشد كه به نوشته ابن شداد (م 684) در ميان مساجد حلب، مسجدى به نام مسجد منتجب الدين يحيى بن ابى طىّ المعروف به ابن النجار وجود داشته است.[20]

تشيع امامى ابن أبى طى بيش از هر چيز روشن و درخشان است، به‏ويژه كه در

ص: 18

محضر عالم برجسته شيعى، ابن شهرآشوب، كه شوهر دختر عمه او بوده، تربيت يافته است. برخى از آثارى كه وى به نوعى در ارتباط با فرهنگ تشيع نوشته، عبارتند از:

المجالس الاربعين فى مناقب الائمة الطاهرين،

شرح نهج البلاغه (شش مجلد)،

اخبار شعراء الشيعة،

تضوع اللطائم فى شرح خطبة فاطمة الزهراء،

كتاب فى حكمىّ كلام الائمة الاثنى عشر،

ذخر البشر فى معرفة الائمة الإثنى عشر.[21]

در منابع جديد، شرح حال ابن ابى طى را بيش از هركس كلود كاهن نوشته است.

نوشته وى در دسترس ما نيست. همو، مدخل ابن ابى طى را در دائرة المعارف اسلام (ويرايش دوم) را نگاشته كه بسيار كوتاه است. شرح حال مفصل وى در فارسى به قلم آقاى فكرت در دائرة المعارف بزرگ اسلامى (2/ 7- 676) آمده است. شايد مناسب‏ترين كار در اين زمينه، ارائه مطالبى باشد كه در متون كهن، درباره ابن ابى طى آمده است.

نوشته‏هاى قدما درباره ابن ابى طىّ و آثار او

از متقدمان، قديمى‏ترين شرح حال ابن ابى طى، از ياقوت حموى (م 626 در حلب) است كه در معجم الادباء از وى ياد كرده، اما از چاپ‏هاى موجود اين كتاب، سقط شده است. وى در سال 619 ابن ابى طى را در حلب ملاقات كرده و شرح حال او را از

ص: 19

دست خود وى گرفته است. ياقوت كه متهم به ناصبى‏گرى است،[22] قضاوت تندى بر ضد ابن ابى طى كرده است.

ابن حجر در لسان الميزان (7/ 409) و كتبى در فوات الوفيات 4/ 270- 271) بخشى از مطالب ياقوت را آورده‏اند كه از نظر مبارك خوانندگان خواهد گذشت. از اين دو،[23] ابن شاكر كتبى، بخش دوم شرح حال ابن ابى طى را كه پيرامون آثار اوست، با دقت و طبعا به نقل از ياقوت آورده است. اما بخش نخست شرح حال كه شامل مسائل شخصى زندگى ابن ابى طى است، از كتبى فوت شده است. با اين حال و خوشبختانه اين بخش در جاى ديگرى محفوظ مانده است. و آن اين كه شهيد اول، عين آنچه را كه ياقوت از خط ابن ابى طى درباره كودكى و مسائل شخصى خود گفته بوده، در برخى از فوائد خود آورده بوده است.[24] اين متن به دست افندى افتاده و وى آن را در رياض العلماء نقل كرده است. خطاى افندى، تنها در آن است كه تصور كرده است كه شهيد اين متن را از معجم البلدان گرفته، درحالى‏كه از معجم الادباء بوده است. وى پيش از عبارت ياقوت مى‏نويسد: «الشيخ يحيى بن ابى طى احمد بن الطائى الحلبى كان من مشاهير علماء اصحابنا الامامية و صاحب التصانيف فى اقسام العلوم و كان فى حدود الست مائة. قال ياقوت فى معجم البلدان و قد حكاه عنه الشهيد فى بعض فوائده كما وجدته نقلا من خطه الشريف». عبارت ياقوت بنا به نقل شهيد اول‏

ص: 20

چنين است:

يحيى بن أبى طىّ احمد ابن طائى الحلبى، أحد من يتأدّب و يتفقّه‏[25] على مذهب الاماميّة و أصولهم. و له تصانيف فى أنواع العلوم. قال:

حدّثنى والدى رحمه الله كان لا يعيش لى ولد و كنت أربيهم الى سبع او خمس ثم يموتون. و لقد بشرت بخمسة و عشرين ولدا فخفت‏[26] بهم، و كنت أكثر الإبتهال الى الله تعالى فى أن يرزقنى ولدا و يمن علىّ بحياته. ثم ماتت الزوجة فأريت فى النوم كأننى قد دخلت الى مسجد عظيم فيه جماعة أعرفهم من الحلبيين، فسلّمت عليهم، فقام الىّ رجل منهم، فأخذ بيدى، ثمّ أجلسنى فى زاوية من زوايا المسجد و ناولنى ريحانة لم أر أذكى ريحا منها. فلّما حصلت الريحانة فى يدى اذا هى قد أظهرت وردا، فجعلت أتعجّب من حسنه و ذكاء رائحته، فذبلت منه وردة و سقطت فحزنت لها، فقال لى الرجل:

ليهنئك أن لن تفقد غيرها. فقلت للرجل: من أنت أسعدك الله. فقال سالم. فاستيقظت و أنا فرح، فعبرّت المنام، فقلت: الريحانة زوجة صالحة و الورد الذى لها أولاد و الوردة التى ذهبت ابنى و أفقد أحدهم. و اسم الرجل سالم بشارة بسلامة الأولاد الذى يأتونى فيما بعد. و فى تلك الايام تزوجت ابنة الفقيه المغربى ابى منصور محمد بن أبى عبد الله البخترى الطائى و رزقت منها ولدا سميّته عليا فعمر سنة و أياما ثم مات. فعظم به مصابى و يئست من الولد، ثم لم يبعد

ص: 21

الزمان حتى تبيّن لى حمل الزوجة. فأشفقت من ذلك و اهتممت‏[27] و لازمت الدعاء فى كل صلاة، و كان قد بلغنى أنه اذا أراد الانسان طلب الولد، قال فى جوف الليل فى دعاء الوتر قبل الركوع «ربّ لا تذرنى فردا و أنت خير الوارثين، ربّ هب لى من لدنك ذريّة طيّبة انّك سميع الدعاء، اللهم لا تذرنى فردا وحيدا مستوحشا فيقصر شكرى عند تفكّرى، بل هب لى من لدنك دينا[28] و عقبا ذكورا و اناثا أسكن اليهم فى الوحشة و آنس بهم فى الوحدة و أشكرك عند تمام النعمة، يا وهّاب يا عزيز يا عظيم أعطنى فى كل عافية منّا منك و ارزقنى خيرا حتى أنال منهم‏[29] رضاك عنى فى صدق الحديث و شكر النّعمة و الوفاء بالعهد، انّك على كل شى‏ء قدير». و كنت ألازم ذلك، فلمّا كان اوائل شوال، رأيت بعد أن صليت وردى و كنت يومئذ أنام تحت السماء من القيظ[30] كأنّ انسانا خرج من الحائط، حتى وقف من خلفى من جهة الشمال، ثم استفتح فقرأ «بسم الله الرحمن الرحيم كهيعص» الى قولى «اسمه يحيى» ثم أمسك، فاستيقظت و قلت هذه بشارة بولد يكون اسمه يحيى، قد سمّاه الله بذلك بشارة بحياته، فشكرت الله. ثم عدت فغلبنى النوم، فرأيته قد جاء حتى وقف أمامى، ثم استفتح و قرأ «يا مريم» الى قوله «و يرث من آل يعقوب»، ثم أمسك. فاستيقظت و قلت: الحمد لله، هذه بشارة لى بحياته و انه يرثنى، فشكرت الله‏

ص: 22

سبحانه و أضاء الصبح، فقضيت صلاتى. قال: فلما كان الليلة التى ولدت يا ولدى فيها، أخذ عينى النوم فسمعت قارئا يقرأ السورة بعينها حتى بلغ الى قوله تعالى‏ «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا». فاستيقظت و النساء يضحكن لك البشرى هذا ولد ذكر، فشكرت الله تعالى. قال أبى و استدعيتك الى و أذنت فى اذنك اليمنى و أقمت فى اليسرى و حنكتك بشى‏ء من تربة الحسين عليه السلام فى ماء عذب و سمّيتك يحيى و كنيّتك ابا الفضل، و كان مولدك فى أوائل شوال سنة خمس و سبعين و خمس مائة فى السنة التى ولى فيها الامام الناصر رضى الله عنه انتهى.[31]

همان‏گونه كه گذشت، قسمت ديگر شرح حال مفصلى كه ياقوت براى ابن ابى طى نوشته بوده، ياد از تأليفات اوست كه اين بخش را ابن شاكر كتبى (م 764) در فوات الوفيات آورده است. متن نوشته ابن شاكر درباره ابن ابى طى چنين است:

يحيى بن حميد بن ظافر بن النجار بن على بن عبد الله الحلبى المعروف بابن أبى طى، أحد من تعاطى الادب و الفقه على مذهب الامامية و أصولهم. و صنّف فى أنواع من العلوم. قال ياقوت: و قد جعل التّصنيف حانوته، و منه مكسبه و قوته، و أكثر تصانيفه قطع فيها الطريق و أخاف السبيل، يأخذ كتابا قد أتعب العلماء فيه خواطرهم فيقدّم فيه أو يؤخر أو يزيد أو ينقص قليلا أو يختصر، و يخلق له اسما غريبا و ينتحله انتحالا. و قد طوّل ياقوت ترجمته فى معجم الادباء.

ص: 23

و مولده بحلب سنة خمس و سبعين و خمس مائة. و توفّى حدود الثلاثين و الستمائة. و ذكر عنه ياقوت أن والده كان لا يعيش له ولد و أنه لما رزقه حملته جارية و صعدت به السطح ليلة الميلاد، و كانت شديدة البرد، فأخذه اضطرام و افحام و ابيضت عيناه جميعا، و لازمه الرمد الى أن احتلم، فتجلت مما كان فيها من البياض. و كان والده نجّارا مقدّما على كل نجّار بحلب.

و قرأ يحيى القرآن على والده و اشتغل بفقه الامامية على رشيد الدين المازندرانى. و من تصانيفه: [1] كتاب البستان فى مجلس الغلمان. [2] كتاب معادن الذهب فى تاريخ حلب. [3] كتاب ملح البرهان فى تفسير القرآن. [4] كتاب قبسة العجلان فى تفسير القرآن.

[5] كتاب البيان فى أسباب نزول القرآن. [6] كتاب غريب القرآن. [7] تفسير الفاتحة. [8] المجالس الاربعين فى مناقب الائمة الطاهرين. [9] كتاب خلاصة الخلاص فى آداب الخواص عشر مجلدات. [10] كتاب حوادث الزمان على حروف المعجم خمس مجلدات. [11] كتاب تاريخ العلماء مجلد. [12] شفاء الغليل فى ذم الصاحب و الخليل مجلد.

[13] شرح نهج البلاغة ست مجلدات. [14] تحفة الطائفة الفقهائية فى شرح كلماتهم اللغوية. [15] التنبيهات فى تعبير المنامات. [16] التنبيهات على صنع النبات. [17] الكشف و التبيين فى محاسن التضمين. [18] العروس فى أدب السائس و المسوس. [19] مودعة السفيه و موزعة النبيه فى المأخذ على راجح الحلى و سرقاته. [20] التحقيق فى أوصاف الرقيق. [21] الروضات البهجات فى محاسن القينات. [22] اللباب فى‏

ص: 24

أسماء الاحباب. [23] نسيم الارواح فى ما جاء فى التفاح. [24] الايجاز فى الألغاز. [25] أخبار شعراء الشيعة.[32] [26] الاقتصاد فى الفرق بين الظاء و الضاد. [27] كتاب الاضداد. [28] كتاب الكنت الشاردة و النادرة و الفائدة. [29] المنتخب فى شرح لامية العرب. [30] تضوع اللطائم فى شرح خطبة فاطمة الزهراء. [31] شرح كلام ام سلمة لعائشة رضى الله عنهما. [32] نهج البيان فى عمل شهر رمضان. [33] المشكاة فى عويص مسائل النحاة. [34] افراد قراءة أبى عمرو ابن العلاء. [35] مختصر فى اللغة. [36] افراد مسائل. [37] الجمع بين زوائد الصحاح و زوائد المجمل. [38] ذخر البشر فى معرفة القضاء و القدر، [39] كتاب فى حكمىّ كلام الائمة الاثنى عشر، [40] الحاوى فى المعمول عليه من الفتاوى، [41] كتاب سرّ السرائر، [42] فقه أحكام السناء فى الفقه، [43] ذخر البشر فى معرفة الائمة الاثنى عشر، [44] مجموع مسائل فقه و اصول، [45] شرح غريب الفاظ المقامات، [46] شرح الحماسة، [47] اخلاق الصوفية، [48] عقود الجواهر فى سيرة الملك الظاهر،[33] [49] كنز الموحدين فى سيرة صلاح الدين، [50] ذيل التاريخ الكبير الذى سمّاه معادن الذهب. [51] سلك النظام فى تاريخ الشام اربع مجلدات، [52] مختار تاريخ المغرب، [53] كتاب تاريخ مصر. [54] تهذيب الاستيعاب لابن عبد البرّ، [55] سيرة النبى صلى الله عليه و اله و سلم و اصحابه. ثلاث مجلدات، [56] اشتقاق أسماء البلدان، [57] نكت درة الخواص. [58]

ص: 25

أسماء رواة الشيعة و مصنّفيها، [59] سيرة ملوك حلب، [60] كتاب التصحيف و الأحاجى.

و من شعره رحمه الله:

يا أبا جعفر تجاف قليلا

 

كم تسامى بمفخر منحوس‏

أنت من معشر كرام و لكن‏

 

أنت فيهم قوائم الطاووس‏

     
 

 

و قال فى مديح آل البيت رضى الله عنهم‏

أنا فى إسار غدائر و نواظر

 

من كلّ أبيض ذى قوام ناضر

ريان من مرح الصّبا فكأنما

 

رويت معاطفه بغيث باكر

خمرىّ ريق لؤلؤىّ لواحظ

 

مسكىّ صدغ صارمىّ محاجر

لله ليلتنا بكاظمة و قد

 

سمحت به الأيّام بعد تهاجر

و قد اضطجعنا و النّجوم كأنه‏

 

من وجهه باد بنور باهر

و الشعريان كأنّما أحداقها

 

أحداق عاذل حبه المتكاسر

و سهيل الوقّاد يخفق دائبا

 

خفقان أحشائى عليه و خاطرى‏

و الليل يرفل فى فضول غلائل‏

 

رقّت كشوقى أو كدمعى القاطر

و الريح ينشر عرفها بنسيمها

 

نشرى مديح أخى النبىّ الطّاهر

خير الأنام و من يذلّ مهابة

 

من بأسه قلب الهزبر الخادر

صنو النبىّ و صهره و وزيره‏

 

و ظهيره فى كلّ يوم تشاجر

     
 

 

[34] پس از ياقوت، به لحاظ تاريخى، مى‏توان از كمال الدين ابو الفضل عبد الرزاق بن احمد معروف به ابن الفوطى (م 732) ياد كرد كه تنها متن ادبى كوتاهى را از خود ابن ابى طى‏

ص: 26

ذيل نام او آورده است:

المنتجب نجيب الدين ابو زكرّيا يحيى بن أبى طىّ حميد بن ظافر الحلبى المؤرخ. قال: كان الاسكندر احنف، و أنوشروان أعور، و يزدجرد اعرج، و جذيمة الوضاح أبرص، و عبد الملك بن مروان أبخر، و يزيد بن عبد الملك أفقم، و هشام أحول، و مروان الحمار أشقر، و أبو طالب أعرج، و أبو جهل أحول، و كذلك أبو لهب و زياد.[35]

ابن الفوطى، در شرح حال موفق الدين ابو العباس احمد بن محمد بغدادى نيز مى‏نويسد: ذكره نجيب الدين يحيى بن ابى طى حميد بن ظاهر الحلبى النجّار فى مشيخته، و قال: ورد علينا حلب و كان حافظا عالما بالحديث، و له تصانيف منها كتاب سمّاه النبذة فى مناقب أهل البيت عليهم السلام. قال: و سمعنا عليه أجزاء من كتاب حلية الاولياء لأبى نعيم الاصبهانى.[36]

همو در شرح حال عفيف الدين ابو جعفر منصور بن احمد حمصى اديب مى‏نويسد: قرأت فى كتاب البستان فى محاسن الغلمان للشيخ منتجب الدين يحيى بن ابى طىّ الحلبى قال: أنشدنا العفيف منصور بن الطلبيب الحمصى لنفسه:

غرست قضيبا فى كثيب من الرّمل‏

 

فأثمر بدرا فى دجى الشّعر الجثل‏

و جرّدت نصلا جفنه جفن مقلة

 

مواقعها فى مهجتى موقع النصل‏[37]

     
 

 

ابن فوطى، چند سطرى از كتاب معادن الذهب فى تاريخ حلب ابن أبى طى را نيز نقل كرده كه شرح آن خواهد آمد.

ص: 27

شمس الدين ذهبى (م 748) كه از كتاب تاريخ الشيعة ابن ابى طىّ فراوان نقل كرده است، در كتاب تاريخ الاسلام، در ياد از درگذشتگان پس از سال 620 هجرى مى‏نويسد:

يحيى بن أبى طىّ النجّار بن ظافر بن على بن عبد الله بن أبى الحسن ابن الامير محمد بن حسن الغسّانى، الحلبى، الشيعى، الرافضى.

مصنّف تاريخ الشيعة و هو مسوّدة فى عدّة مجلدات، نقلت منه كثيرا.

مات فى آخر الكهولة. فينظر فى التاريخ العديمى،[38] ان كان له ذكر.[39]

ابن حجر عسقلانى (773- 852) نيز كه بيشترين بهره را از كتاب تاريخ الشيعة يا طبقات الامامية برده، درباره ابن ابى طىّ مطالبى نوشته كه بخشى از آن برگرفته از كتاب ياقوت است. وى مى‏نويسد:

يحيى بن أبى طىّ بن ظافر بن على بن الحسين بن على بن محمد بن الحسن بن صالح بن على بن سعيد بن ابى الخير الطّائى، ابو الفضل البخارى الحلبى. ولد بها سنة خمس و سبعين. و قرأ القرآن، ثم جرّد رواية أبى عمرو و أكثر رواية نافع، و تعانى صنعة التّجارة مع والده و كان مقدّما فيها.

ثم نظم الشعر، و مدح الظاهر ابن السلطان صلاح الدين و استقرّ فى شعرائه، و أخذ فى غضون ذلك الفقه عن ابى جعفر محمّد بن على بن شهرآشوب المازندرانىّ.[40]

ص: 28

و كان بارعا فى الفقه على مذهب الاماميّة، و له مشاركة فى الأصول و القراءات، و له تصانيف تقدّم ذلك فى ترجمته، و أخذ عن غيره، ثم ترك صناعته و لزم تعليم الأطفال فى سنة سبع و تسعين. الى ما بعد الست مائة. و تشاغل بالتصنيف فاتّخذ رزقه منه.

قال ياقوت: كان يدّعى العلم بالأدب و الفقه و الأصول على مذهب الإمامية. و جعل التأليف حانوته. و منه قوته و مكسبه. و لكنّه كان يقطع الطريق على تصانيف الناس، فيأخذ الكتاب الّذى أتعب جامعه خاطره فيه. فينسخه كما هو، الّا أنه يقدم فيه و يؤخّر، و يزيد و ينقص، و يخترع له اسما غريبا. و يكتبه كتابة فائقة لمن يشبه عليه، و رزق من ذلك حظّا. و ذكر- اى ياقوت- من تصانيفه: معادن الذهب فى تاريخ حلب، كبير، و شرح نهج‏[41] البلاغة، فى ست مجلدات، و فضائل الائمة، فى اربع مجلدات، و خلاصة الخواص فى آداب الخواص، فى عشر مجلدات، و الحاوى فى رجال الامامية، و سلك النظام فى أخبار الشام. الى غير ذلك.

قلت: و وقفت على تصانيفه، و هو كثير الاوهام و السّقط و التصحيف. و كان سبب ذلك ما ذكره ياقوت من أخذه من الصّحف.

قال ياقوت: لقيته سنة تسع عشرة بحلب. قلت: و تأخّرت وفاته بعد ذلك.[42]

قضاوت ياقوت را نسبت به ابن ابى طى و اين كه او نگارش را وسيله درآمد قرار داده و

ص: 29

يا اين كه كتابهايش تلفيقى از آثار ديگران بوده، نبايد جدى گرفت. تنوع آثار ابن ابى طى و نثرى كه از همين قطعات برجاى‏مانده در آثار او ديده مى‏شود، و نيز اهميت اطلاعات تازه‏اى كه به‏دست مى‏دهد، نشان از آن دارد كه حتى اگر سخن ياقوت تا اندازه‏اى درست باشد، از ارزش كارهاى ابن ابى طى كم نمى‏كند. به‏علاوه، همان‏گونه كه آقابزرگ‏[43] يادآورى كرده، ياقوت كه خود متهم به ناصبى‏گرى بوده و همين سبب آوارگى او به اطراف و اكناف شده، قضاوتش درباره يك عالم برجسته شيعه بهتر از اين نمى‏تواند باشد.

محمد راغب طباخ حلبى نيز در شرح‏حالى كه براى ابن ابى طى نگاشته، چنين مى‏نويسد:

يحيى بن حميدة الشهير بابن أبى طى، آية الله الكبرى فى العلوم و الفنون و الادب و الشعر و التاريخ و معرفة أخبار الصحابة و العرب و غير ذلك. و من آثاره البديعة أخبار شعراء الشيعة، مرتب على الحروف الهجائية.[44] و كتاب تهذيب الاستيعاب فى معرفة الاصحاب للقرطبى، و تاريخ مصر و مختار تاريخ المغرب، و كتاب حوادث الزمان فى خمس مجلدات و رتّبه على حروف الهجائية، و كتاب سلك النظام فى تاريخ الشام فى أربع مجلدات، و كتاب طبقات العلماء و عقود الجواهر فى سيرة الملك الظاهر بيبرس التركى، و كتاب معادن الذهب فى تاريخ حلب و هو كتاب كبير و قد ذيله، و كتاب كنز الموحدين فى سيرة صلاح الدين، و

ص: 30

[45]

 

كتاب مناقب الائمة الاثنى عشر، و فيها ذخر[46] البشر و كتاب الآل و العذب الزلال، و بيان المعالم. و غير ذلك مما يطول شرحه. و كانت وفاته سنة ست مائة و ثلاثين انتهى (نهر الذهب). و ذكر له فى الكشف من المؤلفات عند ذكره مناقب الائمة الاثنى عشر «الذخائر العقبى»، و ذكر ايضا له كتابا فى السير فى ثلاث مجلّدات. و فى تذكرة العلامة الشنقيطى اللّغوى التى ذكر فيها المختار من نفائس المخطوطات الباقيه فى الاندلس (الإسكوريال) الكتاب السادس و الخمسون المنتخب فى شرح لامية العرب صنّفه يحيى بن أبى طى بن حميدة بن ظافر بن على الحلبى الغسّانى. و هو شرح لا نظير له حقيقة يشفى العليل و يروى الغليل. يحتاج الى نسخه و طبعه لانّه جمع من الفوائد ما لا يكاد يوجد فى غيره. انتهى.[47]

مصطفى جواد نيز در شرح‏حال وى مطالبى نوشته كه برخى از نكات آن جديد و تازه بوده و بر نويسنده اين روشن نشد كه منبع وى، كجا بوده است:

كان أبوه نجّارا شيعيا و كذلك كان جدّه و اشتغل هو بصنعة التجارة مع ابيه برهة من الزمان، ثم تركها و حفظ القرآن الكريم و تعلّم الكتابة و مال الى طلب العلم و الأدب و لقى العلماء و جالس الفضلاء، فقرأ فقه الامامية على أبى جعفر محمد بن على بن شهرآشوب و قرأ علم الخلاف على أبى الثناء محمود بن طارق الحلبى الفقيه الحنفى، ثم انتقل الى تعليم الصبيان و اقراء القرآن الى سنة 597، ثم اختص‏

ص: 31

بتعليم ابن لأحد من الوزراء الى سنة 600، ثم ترفع عن التعليم و أنف منه و لزم داره و طلب مشايخ الأدب فقرأ عليهم و درس، ثم أقبل على نظم الشعر و مدح الملك الظاهر الغازى بن صلاح الدين الايوبى و ارتفعت منزلته عنده و ولاه نقابة الفيتان فى سنة 609 فكان نقيب حضرته فى الفتوة ثم أحب التصنيف، فصنّف كتبا فى التاريخ و تفسير القرآن الكريم و الاداب و الفقه و الاصول كثيرا. منها التاريخ الكبير المسمّى معادن الذهب فى تاريخ حلب جمع فيه أخبار الملوك و العلماء و اخبار الشام التى لا توجد مجموعة فى كتاب قديم و الحديث فى عصره و ابتدأ به من أول الفتوح الى سنة 589 و واصل فيه الدول و أخبارها القديمة فى الاسلام و الحديثة و هو كتاب نافع مفيد- كما ذكر بعض المؤرخين- و الف كتاب ... و كتاب الحاوى فى رجال الشيعة و عملماءهم و فقهاءهم و شعراءهم و ائمتهم المصنفين فى مذاهبهم، و هو مرتب على حروف الهجاء، و عابه بعض معاصريه.[48] و الفاضل لا يسلم من ألسنة معاصريه. و توفى بحلب سنة 627.[49]

سرنوشت كتاب معادن الذهب فى تاريخ حلب و آثار ديگر مؤلف‏

گذشت كه اكثريت قريب به اتفاق آثار ابن ابى طى از ميان رفته و تاكنون اثرى از آنها به دست نيامده است. تنها اثرى كه به‏طور قطعى برجاى مانده كتاب شرح لامية العرب‏

ص: 32

اوست كه در كتابخانه اسكوريال اسپانيا برجاى‏مانده است.[50]

يكى از آثار مهم او كتاب معادن الذهب فى تاريخ حلب است كه تاريخ اين شهر را از زمان فتح آن تا سال 595 در آن آورده بوده است. صفدى در مقدمه كتاب الوافى بالوفيات خود در ضمن شمارش آثار مهم تاريخى، از معادن الذهب فى تاريخ حلب ابن ابى طى نيز ياد كرده است.[51] چنان‏كه ابن الفوطى (م 732) در ذيل شرح‏حال عمرة الحضرة عدة الدولة ابو تغلب هبة الله بن ناصر الدوله صاحب ديار بكر، مطلبى از معادن الذهب نقل كرده است.[52] ابن شداد نيز درباره مشهد الدكّة و مشهد رأس الحسين مطالبى از معادن الذهب نقل كرده كه پس از اين عينا ارائه خواهد شد.

ابن شداد افزون بر آنچه درباره مشهد الدكة و مشهد رأس الحسين به نقل از كتاب تاريخ ابن ابى طى آورده، مطلبى هم به نقل از كتاب ديگرى از او با نام عقود الجواهر فى سيرة الملك الظاهر آورده است.[53] اين آگاهى بسيار ارزشمند مطلبى است كه ابن ابى طى به نقل از كريم الدولة مستوفى شهر حلب درباره درآمد اين شهر از راه‏هاى مختلف به دست داده و فهرستى ريز از اين درآمدهاست كه در تاريخ اقتصادى حلب و شامات ارزش فوق العاده‏اى دارد. وى دست‏كم در دو مورد ديگر نيز با اشاره به كتاب ابن ابى طى مطالبى نقل كرده كه يا از معادن الذهب است يا از همين عقود الجواهر.[54]

ص: 33

ناصر الدين محمد بن عبد الرحيم ابن الفرات (735- 807) در كتاب خود با عنوان تاريخ ابن الفرات، در چهار مورد از كتاب معادن الذهب فى تاريخ الملوك و الخلفاء و ذوى الرتب نقل كرده است. اين موارد در مجلد اول اين كتاب، صفحات 29، 65، 90 و 94 آمده و در مورد اول به خطا، مروج به جاى معادن چاپ شده است.[55]

ابن العديم، در ذيل شرح‏حال سالم بن مؤمن المصرى مى‏نويسد كه اشعارى از اين شخص، در مجموعه‏اى كه به خط يحيى بن ظافر النجار الحلبى بوده و او نوشته است كه شاعر در زمان صلاح الدين وارد حلب شده، ديده است.[56] روشن نيست كه اين مجموعه، چه كتابى از ابن ابى طى بوده است.

موارد كتاب السيرة الصلاحية در كتاب الروضتين‏

ابن ابى طى كتابى با عنوان كنز الموحدين فى تاريخ صلاح الدين داشته كه بخشهايى از آن را، ابو شامه در كتاب الروضتين فى اخبار الدولتين «النورية و الصلاحية»[57] آورده‏[58] و نام آن را السيرة الصلاحية گذاشته است. در دو مورد، نام كتاب به همين صورت آمده و در بقيه موارد، تنها نام ابن ابى طى ياد شده است. اين موارد عبارتند از:

ج 1، ص 129، 156 (از كتاب السيرة الصلاحية) 168، 173- 174، 197،

ص: 34

206، 274، 304، 318، 320، 345، 383- 384، 390، ج 2، صص 82 (از كتاب السيرة الصلاحية)، 113، 114، 118، 119، 120، 133، 152، 184، (در اينجا از ابن ابى طى نقل كرده است كه در اين سال، صلاح الدين، شروع به ايجاد تغيير در شعارهاى دولت اسماعيليه كرده و جمله حىّ على خير العمل را از اذان حذف كرد.) 198، 202، 209، 224، 237، 245، 250 (ابن ابى طى خبرى را كه از خود الملك الظاهر شنيده نقل كرده است)، 251- 252، 268، 272، 274، 279، 283- 284، 286، 329، 332، 339، 343، 345- 352، 374، 381، 388، 401، 404، 406، 410، 415، 422، 449، 451، 468؛ ج 3، 26، 31، 34، 54، 56، 63، 66، 72، 75، 94، 99، 114، 127، 143، 145، 156، 164- 165، 172، 191، 192 (ابن ابى طى از پدرش نقل مى‏كند) 307 (حدّثنى والدى حميد النجّار).[59]

موارد برجاى‏مانده از الحاوى فى رجال الشيعة الامامية

يكى از آثار باارزش ابن ابى طى اثرى است كه در شرح‏حال بزرگان مذهب اماميه نگاشته و مع الاسف مفقود شده است. ذهبى [748] و ابن حجر [م 852] كه اصل كتاب را در دست داشته و بخش‏هايى از اين كتاب را در آثار خود آورده‏اند، آن را با نام‏هاى مختلف ياد كرده‏اند. عناوينى چون رجال الشيعة، تاريخ الامامية، طبقات الامامية و مانند اينها در اين منابع، ياد شده است. افزون بر آن، در شرح‏حال خود ابن ابى طى نيز عناوينى از وى مانند رواة الشيعة و مصنّفيها (فوات الوفيات، 4/ 270) الحاوى فى رجال الامامية (لسان الميزان 7/ 409) و يكى هم تاريخ العلماء (الوافى بالوفيات، 1/

ص: 35

53. وى در آن‏جا اين كتاب را از منابع خود دانسته است) آمده به احتمال زياد، همگى عنوان يك كتاب هستند.

از ميان اينها، ياقوت كه خود در حلب درگذشته و با ابن ابى طى نيز ديدار داشته، بنا به نقل ابن حجر، نام كتاب را الحاوى فى رجال الامامية آورده است. اين در حالى است كه در فهرست بلندى كه وفيات از آثار ابن ابى طى به دست داده، و او هم از ياقوت گرفته، نام رواة الشيعة و مصنفيها را ياد كرده است. ذهبى نيز كه خود در شرح حال ابن ابى طى درباره اين كتاب نوشته است و هو مسوّدة فى عدّة مجلدات نقلت منه كثيرا نام‏هاى متفاوتى را ياد كرده است. به نظر مى‏رسد، نامى كه ياقوت آورده، دقيق‏تر از عناوين ديگر باشد.

بيشتر مواردى كه نقل شده، مواردى است كه به صراحت نقل از كتاب ابن ابى طى يا از شخص اوست. اما مواردى نيز وجود دارد تنها با حدس قوى و بدون آن كه ذهبى يا ابن حجر تصريح به نقل آن از ابن ابى طى كرده باشند، در اينجا آمده است.

اين حدس بر مبناى نوع افرادى است كه عمدتا از اواخر قرن پنجم يا قرن ششم هستند و نمى‏تواند از كتاب شيخ طوسى، يا كتاب نجاشى باشد؛ گرچه ممكن است از كتاب تاريخ بغداد ابن النجار باشد. در مواردى هم افرادى هستند كه از شهر حلب هستند و به ظن قوى بايد منبع شرح حال آنان، همين كتاب ابن ابى طى باشد. اين موارد را با ستاره (*) مشخص كرده‏ام.

ابن حجر و آثار رجالى شيعه‏

در ابتدا، به نظر مى‏رسد كه ابن حجر و صفدى با استفاده از تاريخ الاسلام ذهبى و سير اعلام النبلاء، مطالبى را از كتاب تاريخ الشيعه روايت كرده باشند. در اين‏باره، بايد

ص: 36

گفت، صفدى كه از شاگردان ذهبى بوده، به احتمال، به اصل اين كتاب دسترسى داشته است؛ اما از آنجا كه در بيشتر موارد، منابع خود را ياد نمى‏كند، در اين‏باره نمى‏توان اظهارنظر كرد كه آيا شرح‏حالهايى برگرفته از ابن ابى طى در كتاب وى هست كه ذهبى نياورده باشد يا نه. در موارد موجود، از شباهتى كه بين عبارات وى و عبارات اخذ شده توسط ذهبى از كتاب ابن ابى طى هست، مى‏توان متن يادشده در الوافى را از كتاب تاريخ الشيعة دانست.

درباره ابن حجر بايد گفت كه وى اصل كتاب را در اختيار داشته است. وى شرح‏حالهايى از كتاب ابن ابى طى آورده كه ذهبى از آنها در كتاب تاريخ الاسلام ياد نكرده است. افزون بر آن، ابن حجر در موردى كه در كتاب الاصابه از اين اثر با عنوان تاريخ الشيعة الامامية نقل كرده، درباره سعنه مى‏نويسد: لكن وجدت بخطّ ابن ابى طى فى رجال الشيعة الاماميه.[60] در لسان الميزان نيز اين تعبير را در ذيل شرح‏حال سيد حميرى (اسماعيل بن محمد) و موارد ديگر آورده كه نقل خواهد شد.

درواقع بايد گفت، ابن حجر بيشتر منابع رجالى شيعه را در اختيار داشته و از آنها در لسان الميزان استفاده كرده است. وى در موارد متعددى از كتاب رجال على بن الحكم‏[61] نقل كرده كه امروزه هيچ اثرى از آن در دست نيست. موارد فراوانى از تاريخ الرى منتجب الدين آورده كه ما در مقالى ديگر آنها را فراهم آورديم.[62] همين‏طور كتاب فهرست شيخ طوسى و نيز كتاب رجال كشى، رجال ابن عقده،[63] رجال نجاشى،

ص: 37

رجال على بن فضال‏[64] و فهرست ابن شهرآشوب‏[65] را نيز در اختيار داشته و شرح‏حالهايى را از آنها نقل كرده است.

ارزش تاريخى كتاب طبقات الامامية در تاريخ تشيع‏

يكى از جنبه‏هاى سودمند اين اثر مفقود، اهميت آن در شناساندن تاريخ شيعه، به‏ويژه در منطقه شامات است. اطلاعات منحصربه‏فرد موجود در شرح‏حال‏هاى برجاى مانده از اين اثر، مى‏تواند دامنه نفوذ تشيع را در حلب، طرابلس و نواحى شامات نشان دهد. شرحى كه وى درباره حسن بن زهرة آورده و نقش عظيم اين فقيه بزرگ شيعه را در دولت مملوكى و اعتبار اجتماعى او ياد كرده، يكى از بهترين نشانه‏هاى قدرتمندى شيعه در آن نواحى و ارزش و اعتبار علمى و اجتماعى و دينى شيعيان به ويژه خاندان ابن زهرة است. البته اين مسأله تنها ويژه تشيع حلب نيست، آگاهى‏هاى ارائه‏شده توسط او درباره حسين بن روح نوبختى، شيخ مفيد و نيز ابن شهرآشوب مازندرانى، واقعا بى‏نظير و منحصربه‏فرد و بسيار بسيار عالى است. در اينجا مناسب است تا مرورى كوتاه بر تاريخ تشيع در حلب داشته باشيم.

تشيّع در حلب‏

شواهد زيادى وجود دارد كه اكثريت مردمان حلب تا زمان ايوبى‏ها بر مذهب تشيع امامى بوده و پس از آن تا اواخر دوره مماليك و حتى تا به امروز اقليتى از شيعه در اين شهر و برخى از روستاهاى اطراف باقى مانده است. برخى از گزارشهايى كه در اين‏

ص: 38

زمينه وجود داشته در كتاب حلب و التشيع اثر آقاى ابراهيم نصر الله امام جماعت فعلى مسجد مشهد رأس الحسين فراهم آمده است. پس از آن نيز تحقيقاتى درباره خاندان بنى زهره كه نخ تسبيح تشيع هزارساله اين شهر بوده‏اند، صورت گرفته است.

در مجموعه مى‏توان گفت كه ظهور تشيع در اين شهر، به قرن سوم و چهارم هجرى، به‏ويژه دوران حمدانيان و در رأس آنها سيف الدوله‏[66]- و سپس فضاى ايجاد شده توسط فاطميان بازمى‏گردد. سران سلسله حمدانى، به مذهب تشيع امامى سخت علاقمند بوده، و راه را براى نفوذ تشيع در اين منطقه از شامات فراهم كردند. پس از آن و به تدريج، با همّت عالمان شيعه كه در عراق تربيت شده و به اين شهر باز مى‏گشتند، تشيع بر آن غلبه كرد. اين عالمان، در پناه دولت حمدانى، دست به نشر معارف اهل بيت در اين شهر زدند. شايد نقل يك مورد مناسب باشد. ذهبى درباره حسن بن احمد بن صالح سبيعى، از قول ابن اسامة الحلبى مى‏نويسد:

لو لم يكن للحلبيين من الفضيلة الّا ابو محمد السّبيعى، لكفاهم، كان وجيها عند سيف الدولة، و كان يزوره فى داره، و صنّف له كتاب التّبصرة فى فضيلة العترة المطهّرة و كان فى العامّة له سوق، و هو الذى وقف حمّام السّبيعى على العلويين. توفّى السّبيعى فى سابع عشر من ذى الحجّة [من سنة 371][67]

در اين عبارت، به چندين نوع اقدام براى رواج تشيع در اين شهر مى‏توان پى‏برد.

به احتمال، نخستين محله شيعه‏نشين كه تا به امروز نيز شيعه‏نشين باقى مانده، محله‏اى است كه در اطراف مشهد الدكة، يا محل قبر امامزاده محسن بن‏

ص: 39

الحسين بن على بن الحسين قرار دارد، محلى كه در فاصله دويست مترى مرقد رأس الحسين عليه السلام قرار گرفته است. از قضا، اطلاع دست اول ما از اين دو مشهد، مطالبى است كه ابن ابى طىّ نگاشته و توسط ابن شداد (م 684) برجاى‏مانده است.

ابن شداد پيش از نقل سخن ابن ابى طى مى‏نويسد، ناميده شدن اينجا به مشهد الدكة به اين جهت است كه سيف الدوله حمدانى، روى كوه مشرف بر اين مشهد، دكه‏اى داشته كه روى آن مى‏نشسته و به رودى كه در پايين مشهد جريان داشته، مى‏نگريسته است.[68] نقل اين متن از ابن ابى طى در نوشته كه هدف اصلى آن گردآورى متون برجاى مانده از ابن ابى طى است، مناسب مى‏نمايد:

قال ابن أبى طىّ فى تاريخه: و فى هذه السنة- يعنى سنة احدى و خمسين و ثلاث مائة- ظهر مشهد الدكة. و كان سبب ظهوره أن سيف الدولة علىّ بن حمدان، كان فى أحد مناظره بداره التى ظاهر ظاهر المدينة، فرأى نورا ينزل على المكان الذى فيه المشهد عدّة مرات. فلمّا أصبح ركب بنفسه الى ذلك المكان و حفره، فوجد حجرا عليه كتابة: هذا قبر المحسّن بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام. فجمع سيف الدولة العلويين و سألهم هل كان للحسين ولد اسمه المحسّن؟ فقال بعضهم: ما بلغنا ذلك و انما بلغنا أن فاطمة عليها السلام كانت حاملا فقال لها النبى صلى الله عليه و اله و سلم، فى بطنك محسن. فلما كان يوم البيعة هجموا عليها فى بيتها لاخراج على عليه السلام فأخدجت. و قال بعضهم: يحتمل أن سبىّ نساء الحسين لمّا وردوا هذا المكان طرح بعض نسائه هذا الولد. فانّا نروى عن‏

ص: 40

آبائنا أن هذا المكان سمى بجوشن لان شمر بن ذى الجوشن نزل عليه بالسبى و الروؤس و أنه كان معدنا يعمل فيه الصفر و أن أهل المعدن فرحوا بالسبى فدعت عليهم زينب بنت الحسين ففسد المعدن من يومئذ. و قال بعضهم: ان هذه الكتابة التى على الحجر قديمة و اثر هذا المكان قديم. و ان هذا الطرح الذى زعموا لم يفسد و بقاؤه دليل على أنه ابن الحسين. فشاع بين الناس هذه المفاوضة التى جرت و خرجوا الى هذا المكان و أرادوا عمارته، فقال سيف الدولة: هذا موضع قد أذن الله تعالى لى فى عمارته على اسم أهل البيت.

قال يحيى بن ابى طى: و لحقت باب هذا المشهد و هو باب صغير من حجر أسود عليه قنطرة مكتوب عليها بخط أهل الكوفة كتابة عريضة: عمّر هذا المشهد المبارك ابتغاء وجه الله تعالى و قربة اليه على اسم مولانا المحسّن ابن الحسين بن على بن ابى طالب عم الامير الاجل سيف الدولة ابو الحسن على بن عبد الله بن حمدان. و ذكر التاريخ المتقدم‏[69] ثم بعد ذلك فى أيام بنى مرداس بنى المصنع الشمالى من المشهد، ثم بنى فى أيام قسيم الدولة آق سنقر فى سنة اثنتين و ثمانين و خمس مائة فى ظاهر قبلىّ المشهد مصنع للماء. و كتب عليه اسمه و بنى الحائط القبلىّ و كان قد وقع و وقف على المشهد رحى حندبات و فدانين بالحاظر السليمانى. و عمل للضريح طوق و عرانيس من فضّة و جعل عليه غشاء. ثم فى أيام نور الدين محمود بن زنگى بنى فى صحنه صهريج بأمره و ميضاة فيها بيوت‏

ص: 41

كثيرة ينتفع بها المقيمون به و هدم الرئيس صفى الدين طارق بن على بن محمد البالسىّ رئيس حلب المعروف بابن الطريرة بابه الذى بناه سيف الدولة و رفعه و حسّنه. و لما مات الرئيس ولى الدين ابو القاسم بن على رئيس حلب و هم ابن أخى المقدّم ذكره، دفن الى جانب المصنع و نقض باب المصنع الذى عليه اسم قسيم الدولة و بنى و كتب عليه اسمه و ذلك فى سنة ثلاث عشرة و ست مائة. ثم فى أيام ملك الظاهر غياث الدين غازى بن صلاح الدين يوسف وقع الحائط القبلىّ فأمر ببنائه. ثم فى أيام الملك الناصر يوسف بن الملك العزيز محمد بن الملك الظاهر وقع الحائط الشمالى فأمر ببنائه و عمل الروشن الدائر بقاعة الصحن. و لما ملك التتر مدنية حلب قصدوا هذا المشهد و نهبوا ما كان فيه من الأوانى الفضة و البسط و أخرجوا الضريح و الجدار و نقضوا ابوابه. فلما ملك السلطان الملك الظاهر حلب أمر بإصلاح المشهد و رمّه و عمل بابه و جعل فيه امام و قيم و مؤذّن.[70]

مشهد ديگرى كه در نزديكى مشهد الدكة قرار دارد و محل قرار گرفتن سر امام حسين عليه السلام بوده، از ديگر زيارتگاه‏هاى شيعيان در اين شهر بوده است. ابن ابى طى در اين‏باره نيز مطالبى دارد كه ابن شداد به نقل از وى آورده است:

و منها مشهد الحسين، و هو فى سفح جبل جوشن، و كان السبب فى إنشاءها، ما حكاه يحيى بن ابى طىّ فى تاريخه أن رجلا راعيا يسمّى عبد الله يسكن فى درب المغاربة. و كان يخرج كلّ يوم لرعى الغنم، فنام فى يوم الخميس العشرين من ذى القعدة سنة ثلاث و سبعين و

ص: 42

خمس مائة بعد صلاة الظهر، فرأى فى نومه فى المكان الذى بنى فيه المشهد، كأنّ رجلا أخرج نصفه من شقيف الجبل المطلّ على المكان و مّد يده الى أسفل الوادى و أخذ عنزا. فقال له: يا مولاى، لأىّ شى‏ء أخذت هذه العنزة و ليست لك؟ فقال: قل لأهل حلب يعمّرون فى هذا المكان مشهدا و يسمّونه مشهد الحسين. فقال: لا يرجعون الى قولى. فقال: قل هم يحفرون هناك، و رمى بالعنز من يده الى المكان الذى أشار اليه. فلمّا استيقظ رأى العنز قد غاصت قوائمها فى المكان.

فجذب العنز فظهر الماء من مكان قوائمها. فدخل حلب و وقف على باب الجامع القبلىّ و حدّث بما رأى فخرج جماعة من أهل البلد الى المكان الذى ذكره، فرأوا العلامة على ما وصف، و كان هذا الموضع الذى ظهرت فيه العين فى غاية الصلابة بحيث أنه لا تعمل فيه المعاول به معدن للنحاس قديما، فأنبطوا العين فنزّت‏[71] و غزر ماؤها.

ثمّ خطّوا فى ذلك المكان المشهد المذكور و تولّى عمارته الحاجّ ابو نصر بن الطبّاخ و أخذ له الجمال يوسف بن الاكليلى طالعا يوم الشروع فيه، فكان القمر فى الأسد على تثليث المشترى، و بلغنى عنه أنه قال: قد أخذت لهذا المشهد طالعا لو أراد أهل حلب أن يبنوه ذهبا لما عجزوا. و كان ذلك فى أيام الملك الصالح بن الملك العادل نور الدين. فأمدّهم بإسراع و عجّل و شرعوا فى البناء. فبنوا الحائط القبلىّ واطيا. فلمّا رأى جدّى الشيخ ابراهيم بن شدّاد بن خليفة بن شداد، لم يرضه و زاد فى بنائه من ماله. و تعاضد الناس فى البناء،

ص: 43

فكان أهل الحرف يفرض كلّ واحد منهم على نفسه يوما يعمل فيه و كذا فرض له أهل الأسواق فى بياعاتهم دارهم تصرف فى المؤن و الكلف. و بنى الايوان الذى فى صدره الحاج ابو غانم بن شقويق من ماله. و هدم بعد ذلك بابه و كان قصيرا، الرئيس صفىّ الدين طارق بن على البالسى رئيس حلب و رفع بناءه عمّا كان عليه اوّلا و ذلك فى سنة خمس و ثمانين و خمس مائة و فى هذه السنة انتهت عمارته. و لمّا ملك صلاح الدين يوسف حلب، زاره فى بعض الأيّام و أطلق له عشرة آلاف درهم. و لمّا ملك ولده الملك الظاهر[72] حلب، اهتمّ به و وقف عليه رحى تعرف بالكامليّة و كان مبلغ خراجها ستة آلاف درهم فى كلّ سنة و أرصدها فى شراء كعك و حلو فى ليالى الجمع لمن يكونه به. و فوّض النظر فى ذلك لنقيب الاشراف يومئذ السيد الشريف الامام العالم شمس الدين أبى علىّ الحسين بن زهرة الحسينى و القاضى بهاء الدين أبى محمد الحسن بن ابراهيم بن الخشّاب الحلبى. و لمّا ملك ولده الملك العزيز[73] الحلب استخرج منه بهاء الدين المذكور اذنا فى انشاء حرم الى جانبه فيه بيوت يأوى اليها من انقطع الى هذا المشهد فأذن له فشرع فى بنائه و استولت التتر على حلب قبل أن يتمّ.[74]

ص: 44

ابن الشحنه (م 890) همين مطالب را از طريق ابن شداد نقل كرده و سپس نوشته است كه مطالب يادشده بايد درباره محلى باشد كه اكنون به مشهد الحسين معروف است:

و هو الان الى الخراب اقرب فى هذه الايام.[75] گفتنى است كه آقاى شيخ ابراهيم نصر الله كه هم‏اكنون متولى مشهد رأس الحسين است و اقدامات زيادى براى آبادانى آن انجام داده، كتابى با عنوان آثار آل محمد فى حلب‏[76] نگاشته‏اند كه بسيارى از نوشته‏ها و كتيبه‏هاى برجاى‏مانده بر دو مشهد محسّن و رأس الحسين را در آن فراهم آورده‏اند.

طبعا نيازى به تكرار آنها در اينجا نيست. ابن شداد، نكته ديگرى نيز بيان كرده كه نشان از تسلط تشيع در اين شهر، تا قرن ششم هجرى داد. وى در شرح تأسيس مدرسه زجاجيه كه نخستين مدرسه شافعى حلب بوده، مى‏نويسد كه اين اولين مدرسه‏اى است كه براى شافعى‏ها ساخته شده و تاريخ بناى آن به سال 513 برمى‏گردد. زمانى كه كار بناى آن آغاز شد، حلبى‏ها اجازه ساخت آن را نمى‏دادند، زيرا كه تشيع بر آنجا غالب بود (اذ كان الغالب عليهم التشيع). هرچه كه شافعى‏ها در روز مى‏ساختند، مردم شبانه آن را خراب مى‏كردند. اين امر سبب شد تا حاكم حلب، بدر الدوله ابن ارتق، از شريف زهرة بن على بن محمد بن على بن ابى ابراهيم اسحاقى حسينى- عالم وقت شيعه- درخواست كند تا در اين‏باره اقدام كند. او نيز در اين‏باره اقدام كرده و مانع از تخريب آن شد؛ وى مى‏افزايد: اين شريف از بزرگان اشراف و از افراد صاحب‏نظر، اصيل، وجيه و محل رجوع مردم حلب بود. زمانى كه عماد الدين زنگى به موصل رفت، در سال 539،

ص: 45

شريف را نيز همراه خود برد و شريف در جريان همين سفر در سال 540 درگذشت.[77]

در واقع، پس از آمدن نور الدين محمود بن زنگى به حلب در سال 541 مبارزه با شعائر شيعى در اين شهر آغاز شد. ابن الحنبلى نوشته است كه وى به كار تجديد مدارس و رباطها پرداخته و اهل علم را به حلب فراخواند. او برهان الدين ابو الحسن على بن حسن بلخى حنفى را به سمت مدرس تعيين كرد و دستور تغيير اذان را صادر نموده، مؤذنان از گفتن حى على خير العمل ممنوع شدند. نور الدين زنگى در حالى كه فقها همراهش بودند، زير مناره مسجد جامع نشست و گفت هر مؤذنى كه اذان سنى را نگويد، از مناره به زيرش اندازيد.[78] روشن بود كه به اين سادگى امكان حذف تشيع نبود. به گزارش همو، سه سال بعد، در سال 544 وقتى كه نور الدين زنگى بيمار شد و اوضاع حلب آشفته شد، برادر كوچك نور الدين نصرة الدين به تحبيب قلوب شيعيان پرداخته، به آنان اجازه داد تا جمله حى على خير العمل، محمد و على خير البشر را در اذان بيفزايند. شيعيان به او مايل شده و فتنه‏اى ميان شيعيان و سنيان در اين شهر برپا شد. به‏دنبال آن بود كه شيعيان مدرسه ابن ابى عصرون و مدارس ديگر را غارت كردند. از قضا نور الدين بهبود يافت و نصرة الدين به حرّان رفت. در اين وقت، نور الدين از قاضى حلب، هبة الله بن ابى جرادة خواست تا كار قضاوت و خطبه و امامت را عهده‏دار شده، بار ديگر اذان را به صورت سنى آن درآورد. او نيز به مسجد رفته، كناره مناره نشست و از مؤذنان خواست تا اذان را برطبق فتواى ابو حنيفه بگويند. مؤذنان از

ص: 46

ترس حاضر به اين كار نشدند و او گفت كه من در اينجا هستم. وقتى صداى اذان سنى بالا رفت، شمار زيادى از شيعيان پاى مناره جمع شدند، اما اوضاع به زودى آرام شد.[79]

پس از دولت نورى، دولت صلاحى يا ايوبى در حلب به قدرت رسيد. پيش از آن، در سال 570 شهر حلب ميان دو گرايش سنى و شيعه تقسيم شده و ميان آنان نزاع و درگيرى جريان داشت.[80] ابو شامه نيز در كتاب الروضتين در ذيل حوادث سال 570 مطلبى را از ابن ابى طى نقل كرده است كه به نوعى به روشن كردن وضعيت تشيع در اين شهر كمك مى‏كند. ابن ابى طى خبر هجوم الملك الناصر يعنى صلاح الدين ايوبى به حلب را آورده و اين كه او در بالاى جبل جوشن فوق مشهد الدكة استقرار يافت.

مقصود مشهد محسّن بن حسين بن على عليه السلام است. ملك الصالح (م 577) فرزند نور الدين محمود زنگى كه به تازگى و با حمايت شيعيان در حلب به قدرت رسيده بود،[81] از ترس آن‏كه مردم به الملك الناصر متمايل شوند، خواست تا با ملايمت با مردم- شيعه حلب- برخورد كند.[82] وى آنان را در ميدان جمع كرد. وقتى همه جمع شدند، به آنان گفت كه من به شما پناه آورده‏ام، پيران شما در حكم پدر من و جوانان در حكم برادر من هستند و ... در اين وقت همه مردم با ضجه و گريه اعلام وفادارى كردند. مردم شيعه حلب، براى حمايت از ملك صالح شرط كردند كه بتوانند حىّ على خير العمل را در اذان بگويند، و جلوى جنازه‏هاى خود نام امامان اثنى عشر (ع) را

ص: 47

بياورند، در نماز بر اموات خود پنج تكبير بگويند، و امر ازدواج آنان در دست الشريف الطاهر ابو المكارم حمزة بن زهرة الحلبى باشد، عصبيت نيز از ميان برود.

ملك صالح مطالب آن را پذيرفت. به نوشته ابن ابى طى، پس از آن مردم حىّ على خير العمل را در اذان گفته و تمام آنچه را كه شرط كرده بودند، در عمل محقق كردند. اين كارها، امورى بود كه نور الدين زنگى آنها را تعطيل كرده بود.[83]

صلاح الدين در سال 570 نتوانست حلب را فتح كند و كار با صلح خاتمه يافت. وى در سال 571 بار ديگر حلب را در محاصره خود گرفت. اين در حالى بود كه سنى و شيعه حلب از الملك الصالح دفاع مى‏كردند. در اين وقت، بخش شرقى مسجد جامع شهر را به شيعيان واگذار كرده بودند كه آنان در آنجا به اقامه نماز جماعت بپردازند. در اين حمله نيز كار با مصالحه خاتمه يافت.[84]

به نظر مى‏رسد كه در دوره ايوبيان و سپس مماليك و پس از آن در دوره عثمانى، فشارهاى فراوانى بر شيعيان وارد شده و اين فشارها به تدريج به انحلال مذهب تشيع در شهر حلب منتهى شده است. نويسنده أحياء حلب و اسواقها ذيل مدخل ابن يعقوب مى‏نويسد: منطقه‏اى نزديك بانقوساست. چيزى از ابن يعقوب نمى‏دانيم و اين منطقه نزديك سوق الزهراست. به آن حارّة الزغار گفته مى‏شود كه اصل آن حارّة الصّغار بوده و اين اشاره به يتيمان شيعه است كه پس از كشته شدن پدرانشان، در اين محل اسكان داده شده‏اند![85]

به رغم مبارزه سلاطين نورى و ايوبى با تشيع و حمايت آنان از فقهاى سنى،

ص: 48

باز هم روابط شيعيان با دولت نوريه و صلاحيه ادامه داشت و بسيارى از ادباى شيعه، در اشعار خود از سلاطين حلب ستايش مى‏كردند. ابن ابى طى خود زمانى از جمله همين افراد بوده و برخى از آثار تاريخى خود را به شرح وقايع اين دوره اختصاص داد. البته ارتباط او با الملك الظاهر فرزند صلاح الدين ايوبى بود كه اين ملك الظاهر خود متهم به تشيع بود. در لابلاى شرح‏حالهايى كه از ابن ابى طى درباره برخى از عالمان حلب نقل شده، مى‏توان نمونه‏هاى ديگرى از همراهى برخى از ادباى شيعه با سلاطين ايوبى را يافت. به جز آنها، براى نمونه مى‏توان به احمد بن على بن زنبور (م 613) اشاره كرد كه ذهبى از وى با عنوان الامام الاديب ياد كرده، او را از غلاة الرافضة دانسته و نوشته است كه سلطان صلاح الدين را در حلب با يك قصيده بلند ستايش كرد.[86] نمونه ديگر كه شرح‏حال وى را ابن النجار در ذيل تاريخ بغداد آورده و صفدى نيز مطالب وى را نقل كرده، شاعر برجسته على بن على معروف به ابن نماء حلى است كه يك شيعه تمام‏عيار بوده و از شاهان شام نيز ستايش مى‏كرد.[87]

سرشناس‏ترين خاندان شيعى اين شهر، سادات بنى زهره هستند كه طى چند صد سال، رهبرى شيعه را در حلب و برخى ديگر از شهرهاى شام بر عهده داشته‏اند.

اين خاندان در دوره صفوى نيز با ايران ارتباط داشته و يكى از چهره‏هاى برجسته آن كه در اين دوره به ايران آمد و براى هفده سال در اين ناحيه اقامت كرد، تاج الدين محمد بن حمزه ... زهرة اسحاقى حلبى (م 927) است كه سخت مورد احترام واقع شده و اموال زيادى جمع‏آورى كرد.[88]

ص: 49

نصّ الحاوى فى رجال الشيعة الامامية

1- ابراهيم بن الحسين بن ابراهيم الرّفاء البصرى، ابو البقاء*[89]

قال ابن حجر: أحد شيوخ الامامية المصنّفين الدّعاة، و روى عن أبى طالب محمد بن الحسين بن عتبة، كان على رأس الخمس مائة.

لسان الميزان، ج 1، ص 71، ش 111

2- ادريس بن سالم الموصلى‏

قال ابن حجر: قال ابن ابى طى: ثقة من رجال الشيعة و علماءها، صنّف المنهاج فى الامامة، و شرح قصيدة الحميرى، و كان فى المائة السادسة.

لسان الميزان، ج 1، ص 506، ش 1027

3- أسامة بن أبى اسامة احمد بن محمد بن أبى اسامة الحلبى اللّغوى‏

قال ابن حجر: اخذ عن أبيه و جده، و عين زربى، و غيرهم. و صنّف كتابا فى الألفاظ، و كان عالما بالعربيّة فاضلا، ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الامامية، و قال: مات بعد الثمانين و أربع مائة.

لسان الميزان، ج 1، ص 518، ش 1067

ص: 50

4- الأمير الكبير العلامة، فارس الشام، مجد الدين، مؤيد الدولة ابو المظفر أسامة ابن الامير مرشد بن على بن مقلد بن نصر بن منقذ الكنانى الشيزرى‏

ولد بشيزر سنة ثمان و ثمانين و أربع مائة.

قال الذهبى بعد نقل ما ذكره ابن السعمانى و العماد الكاتب حول المترجم:

و قد ذكره يحيى بن ابى طىّ فى تاريخ الشيعة فقال: حدّثنى أبى قال: اجتمعت به دفعات و كان اماميّا حسن العقيدة، الّا انه كان يدارى عن منصبه و يظهر التقيّة، و كان فيه خير وافر؛ و كان يرفد الشيعة، و يصل فقراءهم و يعطى الأشراف. و صنّف كتبا منها تاريخ البدرى، جمع فيه أسماء من شهد بدرا من الفريقين، و كتاب اخبار البلدان، فى مدّة عمره، و ذيّل على خريدة القصر للباخرزىّ،[90] و له ديوان كبير و مصنّفات. توفّى ليلة الثالث و العشرين من رمضان بدمشق، و دفن بسفح قاسيون عن سبع و تسعين سنة.

تاريخ الاسلام (581- 590)، صص 176- 177

قال الذهبى فى السير: قال ابن أبى طىّ فى تاريخه: كان اماميّا حسن العقيدة، الّا أنّه كان يدارى عن منصبه، و يتاقى، و صنّف كتبا منها التاريخ البدرى و له ديوان كبير.

مات بدمشق فى رمضان سنة أربع و ثمانين و خمس مائة.

سير اعلام النبلاء ج 21، ص 166، ش 83

5- اسحاق بن بريدة الشامى الشاعر

قال ابن حجر: قرأ عليه الصفوانى، أخذ عنه جعفر بن مسعود الحلبى فى سنة ثمان‏

ص: 51

و خمسين و ثلاث مائة. ذكره ابن ابى طىّ فى الامامية.

لسان الميزان، ج 1، ص 539 ش 1108

6- اسحاق بن حسن بن محمّد البغدادى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة و قال: كان من تلامذة الشيخ المفيد، و رثاه بقصيدة طويلة نونيّة. و له كتاب مثالب النواصب.

لسان الميزان، ج 1، 549، ش 1120

7- اسحاق بن عبدوس‏

قال ابن حجر: من رجال الشيعة، روى عن مطين، روى عنه احمد بن محمد الجرجرائى، ذكره ابن أبى طى.

لسان الميزان، ج 1، ص 560، ش 1156

8- اسحاق بن عبد العزيز الكوفى، ابو السفاتج (كذا)

قال ابن حجر: ذكره الطوسى فى رجال الشيعة. و قال ابن حجر فى قسم الكنى:

ابو السفايح، اسمه اسحاق بن عبد العزيز، نقلت من خطّ ابن ابى طى.

قلت: لا يعلم أن ابن حجر أخذ الترجمة عن الطوسى او ابن ابى طى. و المهم ان اسم صاحب الترجمة لم يرد فى كتاب الفهرست للشيخ فى مظانّه.

لسان الميزان، ج 1، ص 560، ش 1155، ج 7، ص 668

9- اسحاق بن وهب بن على بن محمد بن سالم الحلبى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة. و قال: له تصنيف سمّاه: التحفة من‏

ص: 52

كلام أهل البيت. لسان الميزان، ج 1، ص 580، ش 1196

10- اسحاق بن يعقوب الكوفىّ‏

قال ابن حجر: من رجال الشيعة. ذكره ابن أبى طىّ، و حكى أنّه خرج له توقيع من الامام صاحب الوقت، يخبر فيه عن أشياء و من جملتها: أنّ الخمس حلال للشيعة. روى عنه سعد بن عبد الله القمّى.

لسان الميزان، ج 1، ص 582، ش 1202

11- اسد بن ايّوب الحلبى‏

قال ابن حجر: له فوائد حديثية و رحلة الى العراق، و كان فقيها نحويا؛ ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة، و قال: كان اماميا. لسان الميزان، ج 1، ص 585، ش 1213

12- اسد بن بكر بن مسلم‏

قال ابن حجر: من رجال الشيعة، و له كتاب فى فضائل اهل البيت، استخرجه من مرويات العامّة- يعنى اهل السنة- ذكره ابن ابى طىّ.

لسان الميزان، ج 1، ص 586، ش 1214

13- أسد بن على بن عبد الله بن ابى الحسن بن محمد بن الحسن الغسانى، ابو الفضل الحلبى.

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ و قال: كان عمّ ابى. ولد سنة خمس و ثمانين و اربع مائة. و حفظ القرآن و هو ابن سبع، و قرأ القراءات بالروايات، و تعلّم الاصول على مذهب الاماميّة، و طاب له العلم فسافر. و صنّف فضائل اهل البيت، جمع فيه ما فى‏

ص: 53

القرآن و الحديث. و نقض كتاب العثمانية للجاحظ، و مات بقمّ سنة اربع و ثلاثين و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 1، ص 586- 587، ش 1216

14- أسعد بن أحمد بن أبى روح القاضى العالم ابو الفضل الطرابلسى، رأس الشيعة بالشام و تلميذ القاضى ابن البراج‏

قال الذهبى فى تاريخه: جلس بعد ابن البراج بطرابلس لتدريس الرّفض، و صنّف التصانيف، و ولاه ابن عمّار قضاء طرابلس بعد ابن البرّاج.

و له كتاب عيون الادلّة فى معرفة الله و كتاب التبصرة فى خلاف الشافعى للامامية، و كتاب البيان عن حقيقة الانسان و كتاب المقتبس فى الخلاف بيننا و بين مالك بن انس، و كتاب التبيان فى الخلاف بيننا و بين النعمان، مسأله تحريم الفقاع، كتاب الفرائض، كتاب المناسك، كتاب البراهين، و أشياء اخرى ذكرها ابن ابى طىّ فى تاريخه، و أنه انتقل من طرابلس الى صيدا و أقام بها، و كان مرجع الإمامية بها اليه. فلم يزل بها الى أن ملكت الفرنج صيدا.

قال [ابن ابى طى‏]: فأظنّه قتل بصيدا عند ما ملكت الفرنج البلاد و رأيت من يقول إنه انتقل الى دمشق.

قال: و ذكره ابن عساكر فقال: كان جليل القدر، يرجع اليه أهل عقيدته.

قال: و كان عظيم الصلاة و التهجد، لا ينام الا بعض الليل. و كان صمته أكثر من كلامه.

قلت [يعنى الذهبى‏]: لم أره فى تاريخ ابن عساكر.[91]

[قال ابن ابى طى‏]: و حكى أبو اللطف الدارانى، قال: ما استيقظت من الليل قط الا

ص: 54

و سمعت حسّه بالصلاة. و بالغ فى وصفه، و حكى له كرامة.

و حكى الراشدى تلميذه: قال: جمع ابن عمار بين أبى الفضل و بين مالكى مناظرة فى تحريم الفقاع، و كان الشيخ جريئا فصيحا، فنطق بالحجة و وضح دليله، فانزعج المالكى و قال: كلنى كلنى.

فقال: ما أنا على مذهبك. أراد أن مذهبه جواز أكل الكلب.

و قال له ابن عمار يوما: ما الدليل على حدث القرآن؟

قال: النّسخ، و القديم لا يتبدّل و لا يدخل زيادة و لا نقص.

و قال له آخر: ما الدّليل على أنا مخيّرون فى أفعالنا.

قال: بعثة الرّسل.

و قال له ابو الشكر؟ بن عمار: ما الدليل على متعة؟

قال: قول عمر: متعتان كانتا على عهد رسول الله صلى الله عليه و اله و أنا أنهى عنهما. فقبلنا روايته، و لم نقبل قوله فى النّهى.

تاريخ الاسلام 501- 520، صص 447- 448 و راجع: الوافى بالوفيات، ج 9، ص 40[92]

قال الذهبى فى السير: رأس الرّفض بالشام، القاضى أسعد بن أحمد بن ابى روح الاطرابلسى، صاحب التصانيف. أخذ عن ابن براج، و سكن صيدا الى أن أخذتها الفرنج، فقتل بها، و كان ذا تعبّد و تهجّد و صمت، ناظر مغربيا فى تحريم الفقاع، فقطعه، فقال المغربى المالكى: كلنى؟! قال: ما أنا على مذهبك، أى جواز أكل الكلب.

و قيل له: ما الدليل على حدث القرآن؟ قال: النسخ، فالقديم لا يتبدل.

و قيل له: ما الدليل على أنا مخيّرون فى أفعالنا، غير مجبورين؟ قال: بعثة

ص: 55

الرسل. و له كتاب عيون الادلة فى معرفة الله، و كتب فى الخلاف، و كتاب حقيقة الادمى و أشياء ذكرها ابن ابى طىّ فى تاريخ الامامية.

سير اعلام النبلاء ج 19، ص 499، ش 288، لسان الميزان، ج 1، ص 593، ش 1227

15- أسعد بن عمر بن مسعود الجبلى (بفتح الجيم و الموحدة)

قال ابن حجر: اخذ عن الذى قبله [اسعد بن ابى الروح‏] و صنّف فى الرد على الاسماعيلية و النصيرية و غيرهم. قاله ابن أبى طىّ؛ قال: و كان من علماء الامامية.

لسان الميزان، ج 1، ص 594، ش 1228

16- ابو الحسن اسماعيل بن احمد بن اسماعيل بن سعيد ابن ابى عيسى الجلى الحلبى (م 447)

قال ابن حجر: قال ابن ابى طى: امام فاضل فى الحديث و فقه أهل البيت، روى عن ابيه و عن محمد بن جعفر بن أبى الزبير، و جعفر بن محمد بن الحجاج، روى عنه ابنه عبد الله، توفّى سنة سبع و اربعين و اربع مائة، و لاسماعيل اسفار فى فنون شتّى.

لسان الميزان، ج 1، ص 604، ش 604

قال ابن العديم: حدّث بحلب عن ابيه احمد بن اسماعيل، و القاضى ابى الحسن محمد بن جعفر بن ابى الزبير المنبجى قاضيها، و ابى غانم احمد بن يحيى قاضى حران، سمعهم بحلب، روى عنه ابنه ابو الفتح عبد الله بن اسماعيل ابن الجلى. أخبرنا الشريف ابو حامد محمد بن عبد الله بن على بن زهرة الحسينى الحلبى بها قال: أخبرنا عمى ابو المكارم حمزة بن على الحسينى الحلبى ... عن على بن ابى طالب عليه السلام:

نزلت النبوة يوم الاثنين و صليت مع النبى صلى الله عليه و اله و سلم يوم الثلاثاء. توفى‏

ص: 56

ابو الحسن بن الجلى فى سنة احد و اربعين، او اثنتين و اربعين و اربع مائة. وجدت ذلك فى محضر يتضمن ذكر املاكه و وقوفه بحلب.

بغية الطلب فى تاريخ حلب ج 4، ص 1614

17- اسماعيل بن عباد بن عباس، الصاحب‏

قال ابن حجر بعد شرح طويل عن ترجمته: قال ابن أبى طىّ: كان امامىّ الرأى، و أخطأ من زعم أنّه معتزليّا. و قد قال عبد الجبّار القاضى، لما تقدّم للصلاة عليه: ما أدرى كيف أصلى على هذا الرافضى؟ و ان كانت هذه الكلمة وضعت من قدر عبد الجبّار لكونه كان غرس نعمة الصاحب. قال- اى ابن ابى طى-: و شهد الشيخ المفيد بأن الكتاب الذى نسب الى الصاحب فى الإعتزال وضع على لسانه، و نسب اليه، و ليس هو له.

لسان الميزان، ج 1، ص 641، ش 1311

18- اسماعيل بن ابى القاسم بن احمد، ابو اسحاق الديلمى‏

قال ابن حجر: روى عن أبى منصور نصر بن عبد الجبار التزوينى، روى عنه ابو جعفر محمد بن ابى القاسم الطبرى فى كتاب بشارة المصطفى لشيعة المرتضى و كان من رجال الشيعة، ذكره ابن ابى طىّ.

لسان الميزان، ج 1، ص 661، ش 1343

19- اسماعيل بن مالك البرمكىّ‏

قال ابن حجر: شيعىّ، روى عن محمد بن سنان، روى عنه ابنه محمد بن اسماعيل، قال ابن ابى طىّ: كان من رجال الشيعة.

لسان الميزان، ج 1، ص 664، ش 1351

ص: 57

20- اسماعيل بن محمد بن يزيد بن ربيعة السيد الحميرى الشاعر المفلق، يكنى ابا هاشم كان رافضيا.

قال ابن حجر: قلت: و فى رجال الشيعة لابن ابى طى بخطّه: ان السيد ذكر عن ابى خالد الكابلى انه كان يقول بامامة ابن الحنفيّة، فقدم المدينة، فرأى محمدا يقول لعلى بن الحسين: يا سيدى، فسأله عن ذلك. فقال: انّه حاكمنى الى الحجر الاسود، و زعم انه ينطق، فسرت معه اليه فسمت الحجر يقول: يا محمد، سلّم الامر لابن اخيك فهو أحقّ به، فصار ابو خالد من يومئذ اماميّا، فلما بلغ ذلك السيّد الحميرى، رجع عن الكيسانيّة، و صار اماميا.

لسان الميزان، ج 1، ص 674، ش 1370

21- اسماعيل بن يحيى العبسى الكوفى، يكنّى أبا احمد

قال ابن حجر: قال ابن ابى طى: ثقة من رجال الشيعة، روى عن محمد بن جرير بن رستم، روى عنه الشيخ المفيد.

لسان الميزان، ج 1، ص 685، ش 1392

22- اشرف بن الاغر بن هاشم العلوى النسابة من اهل حلب، (الملقب ب) تاج العلى الشريف النسّابة الحسنىّ الرملىّ الرافضى الذى كان بآمد. توفّى بحلب.

قال الذهبى: ذكره يحيى بن أبى طىّ فى تاريخه فقال: هو شيخنا العلامة الحافظ النسّابة الواعظ الشاعر. قدم علينا و صحبته و قرأت عليه نهج البلاغة و كثيرا من شعره، و أخبرنى أنّه ولد بالرملة فى غرّة المحرّم سنة اثنتين و ثمانين و أربعمائة، و عاشة مائة و ثمانيا و عشرين سنة. قال لى: و استهلّت علىّ سنة احدى و عشرين و خمس مائة بعسقلان، و فيها اجتمعت بالقاضى أبى الحسن علىّ بن عبد العزيز الصّورى الكنانىّ، و

ص: 58

سمعت عليه مجمل اللغة و عمره يومئذ خمس و ستعون سنة، قال: قدم علينا مدنية صور ابو الفتح سليم الرازى سنة أربعين و أربعمائة، و نزل عندنا، و سمعت عليه جميع المجمل بقراءته على مصنفه. قال: و استهلّ علىّ هلال المحرم سنة إحدى و ثلاثين و خمسمائة بالاسكندرية، و لقى ابن الفخّام، و قرأ عليه بالسبع بكتابه الذى صنّفه. قال: و كنت هذه السنة بالبصرة، و سمعت من لفظ ابن الحريرى خطبة المقامات التى صنّفها.

ثم ذكر أنه دخل المغرب، و أنه سمع سنة سبع و أربعين من الكروخىّ كتاب الترمذىّ، و دخل دمشق و الجزيرة، و استقرّ بحلب فى سنة ستّ و ستمائة بعد أن أخذه شيخ السّلامية وزير صاحب آمد، و بنى فى وجهه حائطا، ثم خلّص بشفاعة الظاهر صاحب حلب، لانّه هجا ابن شيخ السلاميه. و أقام بحلب و جعل له صاحبها كلّ يوم دينارا صوريا و فى الشهر عشرة مكاكى حنطة و لحم. و أخبرنى أنّه صنّف كتاب نكتب الانباء فى مجلّدين. و كتاب جنّة النّاظر و جنّة المناظر خمس مجلدات فى تفسير مائة آية و مائة حديث. و كتابا فى تحقيق غيبة المنتظر و ما جاء فيها عن النبى عليه السلام و عن الائمة و وجوب الايمان بها، و شرح قصيدة البائية للسيد الحميرى و غير ذلك. فسألته أن يأذن لى فى نسخ هذه الكتب و قراءتها، فاعتذر بالتقيّة، و أنّه مسترزق من طائفة النصب. قال: و كان هذا الأشرف من نوادر الدهر علما و حفظا و أدبا و ظرفا و نادرة و كرما، كان يعطى و يهب و يخلع، قدح عينيه ثلاث مرات. و حكى لى: أنه لا يطيق ترك النكاح. و رزق بنتا فى سنة تسع قبل موته بسنة، و لم يفقد شيئا من أعضائه، لكن قلّ بصره، و أنشدنى لنفسه كثيرا مات بحلب فى تاسع و عشرين صفر. و قد كانت العامّة تطعن عليه عند السلطان، و لا يزداد فيه الّا رغبة، فلمّا مات قال: هاتوا مثله، و لا تجدونه أبدا.

تاريخ الاسلام، 601- 610، صص 363- 364؛

الوافى بالوفيات ج 10، ص 373؛ نكت الهميان فى نكت العميان، ص 120

ص: 59

قال ابن حجر: قال يحيى بن ابى طى: أخبرنى هذا الشريف- و لقبه تاج العلا- ولد سنة اثنتين و ثمانين و أربعمائة، قال: و قال لى: اجتمعت بالقاضى على بن عبد العزيز الصّورى، فسمعت عليه مجمل اللغة لابن فارس و عمره يومئذ خمس و تسعون سنة و هو يفهم، صحيح السمع و البصر، مع تضعضع فى أعضائه، قال: و ذكر لى حال القراءة عليه أنّ فارس قدم عليهم صور سنة أربع و أربعين، فأفرد له الشيخ الشافعى أبو الفتح سليم الرازى دارا و سمع عليه المجمل من أوله الى آخره. قال و قال لى تاج العلا:

اجتمعت بالحريرى صاحب المقامات سنة احدى و ثلاثين و خمس مائة بالبصرة، قلت- يعنى ابن حجر- و هذه جرأة عظيمة و غباوة، كيف صدقه ابن ابى طى على ذلك؟

و الحريرى قد مات قبل هذا التاريخ بمدة.

قال: و صنف كتبا كثيرة، منها كتاب فى تحقيق غيبة المنتظر، و شرح القصيدة التائيه للسيد الحميرى و كان رافضيا. مات سنة عشر و ست مائة. و هو بزعمه قد بلغ مائة و ثمانية و عشرين عاما.

لسان الميزان: ج 1، ص 695، ش 1418

23- اصبهدوست بن محمد بن حسن بن اسفار بن شيرويه الديلمى ابو منصور الشاعر

قال ابن حجر: كان يتشيع و يبالغ فيه و ربما سلك طريق ابن الحجاج فى شعره. قاله ابو سعد ابن السمعانى، و قال: مات سنة تسع و ستين و اربع مائة. قال: و يقال: انه رجع عن ذلك. و رد ذلك ابن ابى طى فى مصنّفه فى الامامية.

لسان الميزان، ج 1، ص 711، ش 1439

ص: 60

24- أيّوب بن طهمان الثقفى‏

قال ابن حجر: لا يدرى من هو، قال شبابة بن سوار: حدثنا ايوب أنه رأى على بن ابى طالب رضى الله عنه حين دخل الايوان بالمدائن أمر بالتماثيل التى فى القبلة فقطع رؤوسها ثم صلى ... و ذكره ابن ابى طى فى رجال الشيعة و قال: شهد مع على رضى الله عنه النهروان.

لسان الميزان، ج 1، ص 749، ش 1501

25- التقى بن نجم بن عبيد الله، ابو الصلاح الحلبى‏

قال الذهبى فى تاريخه: شيخ الشيعة و عالم الرافضة بالشام. قال يحيى بن أبى طىّ فى تاريخه: هو عين علماء الشام و المشار اليه بالعلم و البيان، و الجمع بين علوم الاديان، و علوم الابدان.

ولد فى سنة أربع و سبعين بحلب، و رحل الى العراق ثلاث مرّات، و قرأ على الشريف المرتضى. و قال ابن ابى الروح: توفى بعد عوده من الحج بالرملة فى المحرّم، و كان ابو الصلاح علامة فى فقه اهل البيت. و قال غيره: له مصنّفات فى الأصول و الفروع، منها كتاب الكافى و كتاب التّقريب، و كتاب المرشد الى طريق التعبّد، و كتاب العمدة فى الفقه، و كتاب تدبير الصّحة، صنّفه لصاحب حلب نصر بن صالح، و كتاب شبه الملاحدة، و كتبه مشهورة بين ائمّة القوم.

و ذكر عنه صلاح و زهد و تقشّف زائد و قناعة مع الحرمة العظيمة و الجلالة. و أنّه كان يرغّب فى حضور الجماعة. و كان لا يصلّى فى المسجد غير الفريضة، و يتنفّل فى بيته، و لا يقبل ممّن يقرأ عليه هديّة، و كان من أذكياء النّاس و أفقههم و أكثرهم تفننا.

و طّول ابن أبى طى ترجمته.

تاريخ الاسلام، 441- 460، ش 192، ص 144

ص: 61

قال ابن حجر: تقى بن عمر بن عبيد الله بن عبد الله بن محمد الحلبى، ابو الصلاح، مشهور كنيته. من علماء الامامية. ولد سنة أربع و سبعين و ثلاث مائة و طلب و مهر و صنّف و أخذ عن أبى جعفر الطوسى و غيره. و رحل الى العراق، فحمل عن الشريف المرتضى، و مات بحلب سنة سبع و أربعين و أربع مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 124، ش 1804

26- ثابت بن أسلم بن عبد الوهّاب*

قال الذهبى: ابو الحسن الحلبىّ، أحد علماء الشيعة. و كان من كبار النّحاة، صنّف كتابا فى تعليل قراءة عاصم. و أنها قراءة قريش. و كان من كبار تلامذة ابى الصلاح. تصدّر للافادة بعده، و تولّى خزانة الكتب بحلب. فقال من بحلب من الإسماعيلية: انّ هذا يفسد الدعوة. و كان قد صنّف كتابا فى كشف عوارهم و ابتداء دعوتهم، و كيف بنيت على المخاريق. فحمل الى صاحب مصر، فأمر بصلبه، فرحمه الله و لعن من صلبه.

[فاستشهد فى حدود سنة 460] و أحرقت خزانة الكتب التى بحلب، و كان فيها عشرة الاف مجلدة من وقف سيف الدولة بن حمدان و غيره.[93]

تاريخ الاسلام، 441- 460، ش 285، صص 499

27- ثعلبة بن ابراهيم الكوفى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة، و ذكر أن له تصنيفا يروى فيه عن جماعة من أهل السنة.

لسان الميزان، ج 2، ص 145، ش 1864

ص: 62

28- جعفر بن احمد البخارى‏

قال ابن حجر: راوية ابى عمرو الكشى، حمل عنه كتابه فى معرفة رجال الشيعة، قال ابن ابى طى: كان فاضلا جليل القدر.

لسان الميزان، ج 2، ص 194- 195، ش 1984

29- جعفر بن احمد العلوى الرّقى ابو القاسم العريضى*

قال ابن حجر: مصنّف كتاب الفتوح، روى عن على بن احمد العقيقى، روى عنه احمد بن زياد بن جعفر و قال: كان اماميّا حسن المعارضة كثير النوادر.

لسان الميزان، ج 2، ص 194، ش 1983

30- جعفر بن ابراهيم‏

قال ابن حجر: قال ابن ابى طىّ: كان ثقة من رجال على بن الحسين رضى الله عنهما، روى عنه عبد الله بن حجاج‏

لسان الميزان، ج 2، ص 190، ش 1969

31- جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن قولويه ابو القاسم السّهمى الشّيعى.

قال الذهبى: قلت: كان ابن قولويه من كبار الشيعة، و من علمائهم المشهورين، و كان من أصحاب سعد بن عبد الله، و هو شيخ الشيخ المفيد، و قال فيه المفيد: كما يوصف الناس من جميل و فقه و دين و ثقة، فهو فوق ذلك.

و له كتب حسان، منها كتاب الصلاة، و كتاب الجمعة و الجماعة، و كتاب قيام‏

ص: 63

الليل، و كتاب الصداقة، و كتاب قسمة الزكاة، و كتاب الشهور و الحوادث، و غير ذلك من كتب الفقه.

حمل عنه الشيخ محمد بن محمد بن النعمان المفيد، و ابو جعفر بن يعقوب، و ابو الحسن يحيى بن محمد بن عبد الله الحسينى، و احمد بن عبدون، و الحسين بن عبيد الله الغضائرى، و حيدرة بن نعيم السمرقندى، و محمد بن سليم الصابونى بمصر.

و أحسبه من أهل مصر![94] ذكر ابن ابى طى‏[95] وفاته فى هذه السنة [368]

تاريخ الاسلام، 351- 380، صص 393- 394

32- جنادة السّلولى‏

قال ابن حجر: و يقال ابو جنادة، روى عن أبى حمزة الّثمالى، و عنه حصين بن مخارق، ذكروه فى رجال الشيعة، نقلته من خط ابن ابى طىّ.

لسان الميزان، ج 2، ص 252، ش 2147

33- حسن بن ابراهيم بن عبد العزيز بن عبد الملك التيمى النّيسابورى، ابو على بن ابى القاسم‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طى، فقال: كان احد علماء الشيعة الفضلاء، و احد وجوه نيشابور، و قد حدّث كثيرا، و كان من تلامذة ابى سعيد مسعود بن ناصر السنجرى الحافظ و عاش الى بعد الخمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 357، ش 2412

ص: 64

34- حسن بن ابراهيم بن محمد بن جعفر الحمصى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طى و قال: اخذ عنه ابى و قال: كان فقيها اماميّا مناظرا، مات سنة اربعين و خمس مائة و قد عمّر طويلا.

لسان الميزان، ج 2، ص 360، ش 2419

35- الحسن بن بشار بن محمد بن مرزوق، ابو محمد الريان الحلبى*

قال ابن حجر: من شيوخ الرافضة، له مصنّف فى منع رؤية الله تعالى. مات سنة خمس عشرة و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 369- 370، ش 2438

36- حسن بن زهرة بن الحسن بن زهرة بن على بن محمد

قال الذهبى فى تاريخه: من اولاد اسحاق بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين، الشريف ابو على الحسينىّ الاسحاقى الحلبىّ الشيعىّ.

نقيب مدينة حلب، و رئيسها، و وجهها، و عالمها، و رأس الشيعة و جاههم، و والد النقيب السيد ابى الحسن علىّ؛ ولد له علىّ هذا سنة اثنتين و تسعين و خمسائة، و ولى النقابة فى الايام الظاهرية بحلب بعد سنة ستمائة.

و كان ابو علىّ عارفا بالقراءات، و فقه الشيعة، و الحديث و الاداب و التواريخ. و له النّظم و النّثر، و كان صدرا محتشما، وافر العقل، حسن الخلق و الخلق، و فصيحا، مفوّها، صاحب ديانة و تعبّد، ولى كتابة الانشاء للملك الظاهر غازى، ثم أنف من ذلك و استعفى، و أقبل على الاشتغال و التّلاوة، ثم نفّذ رسولا الى العراق، و مرّة الى سلطان الروم، و مرة الى صاحب اربل، فلما توفّى الظاهر طلب لوزارة ولده العزيز، فاستعفى.

و حجّ فى سنة تسع عشرة، و لقيته هدايا الملوك فنفّذ اليه الملك الاشرف موسى من الرّقّة خلعة له و لأولاده و دوابّ، و اربعة آلاف درهم، و نفّذ اليه صاحب آمد هديّة، و صاحب ماردين هديّة، و تلقّاه صاحب الموصل لؤلؤ بنفسه، و حمل اليه‏

ص: 65

الإقامات، و خلع عليه و على أولاده، و احترم فى بغداد و تلقّى، و لما رجع من الحجّ مرض و تمادت به العلّة ثم لحقه ذرب و مات.

قال ابن ابى طىّ: فجع بموته الصدّيق و العدوّ، و القريب و البعيد، و كان للناس به و بجاهه نفع عظيم، و كان كما قال الشاعر:

و ما كان قيس هلكه هلك واحد

 

و لكنّه بنيان قوم تهدّما

     
 

 

و غلّق البلد، و شيّعه الناس على طبقاتهم، و مات سنة عشرين و ستمائة.

و قد سمع من ابى على محمد بن أسعد الجوّانى النقيب، و الافتخار أبى هاشم الهاشمىّ. و تفنّن فى علوم شتّى. و له ولد آخر اسمه ابو المحاسن عبد الرحمن. توفّى بعد مجيئه من الحج فى جمادى الاولى، و دفن بجبل جوشن.

تاريخ الاسلام، 611- 620، ص 477، ش 657؛ انظر: الوافى بالوفيات، ج 12، صص 18- 20

قال ابن حجر: حسن بن زهرة بن الحسن، انتهى نسبه الى الحسين بن اسحاق بن المؤتمن بن جعفر الصادق.

كان اديبا فاضلا، ولى نقابة الطالبيين بحلب فى بيت رياسة و يتبع فقه الامامية و القراءات و غير ذلك، مات سنة عشرين و ست مائة، و له ست و خمسون سنة.

لسان الميزان، ج 2، ص 387- 388، ش 2468

37- الحسن بن علىّ بن نصر بن عقيل ابو على العبدىّ العراقى، همام الدين‏

قال الذهبى: من شيوخ الرافضه ولد بالحلّة سنة إحدى و ثلاثين و خمسمائة. و كان خبيرا بالأصول، كثير المحفوظ، شاعرا محسنا كبيرا. مدح المستنجد و المستضى‏ء و

ص: 66

الناصر، و مدح صاحب الموصل و صاحب حلب. و أرسل الى السلطان صلاح الدين بقصيدة فنفذ اليه مائة دينار. قدم حلب و اشتغل عليه يحيى بن أبى طىّ، و عظّمه فى تاريخه. و من شعره:

و لم أر كالدنيا مقيل مهجّر

 

حبيب اليه ظلّها و هو زائل‏

و ما الناس الّا كامل الحظّ ناقص‏

 

و آخر منهم ناقص الحظّ كامل‏

و انى لمنش من حياء و عفّة

 

و ان لم يكن عندى من المال طائل‏

     
 

 

توفّى بدمشق. تاريخ الاسلام، 601- 610، ص 112

38- الحسن بن عنبس بن مسعود*

قال الذهبى: ابو محمد الرافقى. الشيخ المعمّر الشيعى، العارف بمذهب القوم. ذكر الكراجكىّ انه اجتمع به الرافقة و رأى له حلقة عظيمة يقرأون عليه مذهب الامامية و كان بصيرا بالاصول. يذكر انّه قرأ على الشيخ المفيد و لقى القاضى عبد الجبار، مات و قد نيف على المائة. تاريخ الاسلام ذهبى (481- 490)، متوفيات سنة 486، ش 177، ص 171

قال ابن حجر: كان شيعيا غاليا، قرأ على الشيخ المفيد و لقى القاضى عبد الجبّار، و عمر مائة سنة او اكثر. قال الكراجكى: اجتمعت به بالرافقة، و رأيت له حلقة عظيمة يقرأون عليه مذهب الامامية، مات سنة خمس و ثمانين و اربع مائة. و يقال سنة ست و ثمانين.[96]

 

 

و من شيوخه الصفوائى و ابو جعفر بن بابويه و كانت له خصوصية بالصاحب بن عباد.[97]

لسان الميزان، ج 2، صص 447- 448، ش 2563

ص: 67

39- الحسن بن محمد بن الحسن، شيخ الرافضة و عالمهم، ابو على ابن الشيخ الرافضة الشيخ ابى جعفر الطوسى‏

قال الذهبى: ذكره ابن أبى طىّ فى تاريخه فقال: كان ورعا، عالما، متألّها، كثير الزهد و الورع، قائما بالتّلاوة و الاشتغال و التّصنيف.

ولد بمشهد علىّ عليه السلام، و قرأ على أبيه جميع كتبه. حدثنى عماد الدين ابو جعفر محمد بن أبى القاسم الطبرى، قال: كان الشيخ ابو علىّ الطّوسى من أعبد الناس و أفيدهم تألّها، لم ير الّا قارئا، او مصلّيا او معلمّا، او مشتغلا. و كان بين عينيه الركن العتر من السجود، و كان يسترها. قال ابن رطبة: كان ابو علىّ خشنا فى ذات الله، عظيم الخشوع و العبادة، معظّما عند الخّاصة و العامّة. و قال آخر: رأيت أبا علىّ رجلا قد وهب نفسه لله. لم يجعل لأحد معه فيها نصيبا، و لا أشك أنّه كان من خواصّ الأبدال.

قال العماد الطبرى: لو جازت الصّلاة على غير النبىّ و الإمام، لصليّت عليه. كان قد جمع العلم و العمل، و صدق اللّهجة. و قد زار ابو سعد السّمعانى المشهد و سمع عليه و أثنى عليه. و قال ابو منصور محمد بن الحسن النقّاش: كنّا نقرأ على الشيخ ابى علىّ بن أبى جعفر، و إن كان الّا كالبحر يتدفّق بجواهر الفوائد، و كان أروى الناس للمثل و الشّاهد، و أحفظ الناس للاصول، و أنقلهم للمذهب، و أرواهم للحديث.

تاريخ الاسلام، 520- 5400، ش 516، صص 557- 558[98]

ص: 68

40- الحسين بن محمد بن خسرو البلخى‏

قال ابن حجر: محدّث مكثر اخذ عنه ابن عساكر كان معتزليّا ... ذكره ابن ابى طى فى رجال الشيعة و قال: صنف مناقب اهل البيت و كلام الائمة و روى عن طراد الزّينبى و دوّنه‏

لسان الميزان ج 2، ص 578، ش 2826

41- الحسين بن احمد بن خالويه النحوى الهمدانى الاصل نزيل حلب‏

قال ابن حجر فى لسانه: أخذ ببغداد عن أبى بكر بن دريد، و أبى بكر بن مجاهد، و أبى عمر الزاهد، و ابن الانبارى، و سمع على بن ابى العباس بن عقدة و غيره. قال ابن ابى طىّ: كان اماميّا عالما بالمذهب. (قلت- يعنى ابن حجر-: و قد ذكر فى كتاب ليس ما يدل على ذلك. و قال الذهبى فى تاريخه‏[99] [351- 380، ص 439]: كان صاحب سنة! قلت: كان يظهر ذلك تقرّبا لسيف الدولة صاحب حلب. فانّه كان يعتقد ذلك. و قد قرأ ابو الحسين النصيبى و هو من الامامية عليه كتابه فى الامامة. و له تصانيف فى اللغة و القراءات و غيرهما. و كان يقال له ذو النونين لانّه كان يكتب فى آخر كتابه الحسين بن خالويه فيعرف بالنونين.

أخذ عنه عبد المنعم بن غلبون و الحسن بن سليمان و غيرهما. و نفق سوقه بحلب و وقع بينه و بين المتنبى منازعات عند سيف الدولة. مات بحلب سنة احدى و سبعين و ثلاث مائة. و قيل فى التى قبلها.

لسان الميزان، ج 2، ص 490، ش 2648

ص: 69

42- الحسين بن احمد بن عياش الحلبى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طى فى شيوخ الشيعة. و قال: كان فقيها. صنف كتاب الانواع و الاسجاع و كتاب الامامة. و أخذ عن العين زربى و غيره. و تفقه عليه جماعة. و مات سنة ثمان و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 492، ش 2654

43- الحسين بن احمد بن غالب الجبلى، ابو على المؤدّب.

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طى و قال: و كان احد الفقهاء الامامية. قرأ على ابن البرّاج و ولى القضاء، ثم عزل نفسه لمنام رآه. و قال: عاهدت الله تعالى بعده أن لا أحكم بين اثنين. جلس يقرى‏ء الناس القرآن. قال الكراجكىّ: لقيته رجلا عظيم التألّه كأنه جاور الاخرة و مات سنة ثلاث و سبعين و أربع مائة بجبلة.

لسان الميزان، ج 2، ص 492، ش 2655

44- الحسين بن احمد بن محمد الصّفار

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة. و قال: روى عن أبى طالب بن غيلان.

روى عنه ابن السّمعانى.

لسان الميزان، ج 2، ص 493، ش 2659

45- الحسين بن احمد بن محمد القطّان البغدادىّ‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة، و قال: امام عالم فاضل من فقهاء الاماميّة. قرأ على الشريف المرتضى، و على الشيخ المفيد. و قدم حلب سنة تسعين و

ص: 70

ثلاث مائة. فأقرأ فى جامعها. ثم توجه الى طرابلس فأقام عند رئيسها ابى طالب محمد بن أحمد و أقرأ أولاده. و صنّف الشامل فى الفقه أربع مجلدات. و كان موجودا سنة سبع عشرة و اربع مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 494، ش 2660

46- الحسين بن اسحاق الكوفى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الامامية، و قال: كان يقول: انّه لقى ألف شيخ أخذ عنهم حديث الائمة. روى عنه محمد بن يحيى، و أحمد بن ادريس و غيرهما.

لسان الميزان، ج 2، ص 504، ش 2673

47- الحسين بن اسماعيل بن الحسن بن محمد بن الحسن بن داود ابن على بن عيسى بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على النيسابورى يلقّب فخر الحرمين.

قال ابن حجر: ذكره ابن السمعانى، و قال كان ذا جاه و مال و منزلة عالية فى العلم.

و قال ابن ابى طىّ فى كتاب الامامية؛ كان اماميا فى الأصول و الفروع، و يعرف الحديث.

و كان يجلس للعامة و يحدّث، و قد خرّج رجال البخارى و رجال مسلم. و كان أهل الحديث فى زمانه يهابونه، و اجتهدوا فى تلفه. فلم يقدروا الّا على نسبته الى التشيّع، فكان يحمد الله على ذلك.

لسان الميزان، ج 2، ص 504، ش 2675

48- الحسين بن اسماعيل‏

قال ابن حجر: أحد مشائخ أبى جعفر الطوسى، روى عن المرزبانى و جماعة. أثنى عليه‏

ص: 71

الطوسى و وثّقه، و روى عنه أيضا عمر بن محمد الصيرفى، ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة.

لسان الميزان، ج 2، ص 505، ش 2677

49- الحسين بن بركة الحلبى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى الشيعة الامامية. و له كتاب النبراس فى الرد على أهل القياس. كان بعد السبعين و أربع مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 507، ش 2684

50- الحسين بن بشر الاسدىّ‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة الامامية. و قال: انّه كان محدثا فاضلا.

جيّد الخطّ و القراءة. عارفا بالرجال و التّواريخ، جوالا فى طلب الحديث. اعتنى بحدث جعفر الصادق و رتّبه على المسند، و سمّاه جامع المسانيد، كتب منه ثلاثة آلاف قائمة.

و مات و لم يتمه. و وثّقه الشيخ المفيد. و من شيوخه محمد بن على بن سليمان، حدّثه عن حنّان بن سدير و غيره.

لسان الميزان، ج 2، ص 508، ش 2687

51- الحسين بن بشر بن على بن بشر الطرابلسى المعروف بالقاضى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة، و قال: كان صاحب دار العلم بطرابلس، و له خطب يضاهى بها خطب ابن نباته، و له مناظرة مع الخطيب البغدادى ذكرها الكراجكىّ فى رحلته، و قال: حكم له على الخطيب بالتقدم فى العلم.

لسان الميزان، ج 2، ص 509، ش 2688

ص: 72

52- الحسين بن تميم بن سعيد بن غالب القنّسرينىّ المعروف بالسّروجىّ‏

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ فى رجال الشيعة. و قال: رحل الى العراق، و قرأ على أبى على بن أبى جعفر الطوسى كتاب تهذيب الاحكام لابيه. و مات بنابلس سنة ثمان عشرة و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 509، ش 2689

53- الحسين بن توليا التركى، ابو جعفر

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة. و قال: سكن شيزر و انقطع الى أمرائها، و هو الذى علم أسامة بن منقذ و غيره. و مات سنة عشرين و ست مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 509، ش 2687

54- الحسين بن ثابت بن هارون الفرّاء البزاعى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الشيعة. و قال: رحل الى العراق سنة أربع و عشرين و أربع مائة. فلقى الشريف المرتضى، فأجازه و قرظه، و وصفه بالعلم و الفهم و نعّته بالخطيب.

لسان الميزان، ج 2، ص 510، ش 2692

55- الحسين بن الحسن القاسانى‏

قال ابن حجر: ذكره ابن أبى طىّ فى رجال الامامية، و قال: سمع و رحل و جمع معجم شيوخه و هو مفيد.

لسان الميزان، ج 2، ص 515، ش 2704

ص: 73

56- كبير الامامية، و من كان أحد الأبواب الى صاحب الزمان المنتظر الشيخ الصالح ابو القاسم حسين بن روح بن بحر القينى‏

قال الذهبى فى تاريخه: ابو القاسم القينى أو القيسى، و كذا صورته فى تاريخ يحيى بن ابى طى لاغسانى و خطّه معلق سقيم. ثم قال: هو الشيخ الصالح أحد الأبواب لصاحب الامر. نصّ عليه بالنّيابة أبو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد العمرىّ عنه، و جعله من أوّل من يدخل عليه حين جعل الشيعة طبقات. و قد خرج على يديه تواقيع كثيرة. فلما مات أبو جعفر، صارت النيابة الى أبى القاسم. و جلس فى الدار ببغداد، و جلس حوله الشيعة. و خرج ذكاء الخادم و معه عكّازة و مدرح و حقّة و قال: انّ مولانا قال: اذا دفننى ابو القاسم و جلس، فسلّم هذا اليه.

و اذا فى الحقّ خواتيم الائمة. ثم قام فى آخر اليوم و معه طائفة. فدخل دار أبى جعفر محمد بن على الشلمغانىّ، و كثرت غاشيته، حتى كان الامراء يركبون اليه الوزارء و المعزلون عن الوزارة و الاعيان.

و تواصف الناس عقله و فهمه، فقال على بن محمد الايادىّ عن أبيه، قال:

شاهدته يوما و قد دخل عليه أبو عمر القاضى، فقال له ابو القاسم: صواب الرأى عند الشمغف عبرة عند المتورّط، فلا يفعل القاضى ما عزم عليه. فرأيت أبا عمر قد نظر اليه، ثم قال: من أين لك هذا؟ قال هل: ان كنت قلت لك ما عرفته، فمسألتى من أين لى؟

فضول. و ان كنت لم تعرفه، فقد ظفرت بى. فقبض ابو عمر على يديه و قال: لا، بل و الله أوخّرك ليومى و لغدى. فلما خرج ابو عمر، قال ابو القاسم: ما رأيت محجوجا قط يلقى البرهان بنفاق مثل هذا، لقد كاشفته بما لم أكاشف به أمثاله ابدا.

و لم يزل ابو القاسم على مثل هذه الحال مدّة وافر الحرمة الى أن ولى الوزارة حامد بن العباس، فجرت له معه خطوب يطول شرحها. ثم ذكر ترجمته فى ستّ‏

ص: 74

ورقات، و كيف قبض عليه و سجن خمسة أعوام، و كيف أطلق لمّا خلعو المقتدر من الحبس، فلمّا أعيد الى الخلافة شاوروه فيه، فقال: دعوه، فبخطّيته جرى علينا ما جرى.

و بقيت حرمته على ما كانت الى أن توفى فى هذه السنة [326].

تاريخ الاسلام، 321- 330، صص 190- 191

قال الذهبى فى السير: قال ابن أبى طى فى تاريخه: نصّ عليه بالنيابة ابو جعفر محمد بن عثمان العمرىّ، و جعله من أول من يدخل حين جعل الشيعة طبقات. قال: و قد خرج على يديه تواقيع كثيرة.

فلما مات ابو جعفر صارت النيابة الى حسين هذا، فجلس فى الدار، و خفّ به الشيعة، فخرج ذكاء الخادم و معه عكّازة، و مدرّج و حقّة، و قال له: إنّ مولانا قال: اذا دفننى ابو القاسم حسين و جلس فسلّم هذا اليه، و اذا فى الحقّ خواتيم الائمة. ثم قام و معه طائفة، فدخل دار ابى جعفر محمد بن على الشلمغانى و كثرت غاشيته حتى كان الامراء و الوزراء يركبون اليه و الاعيان و تواصف الناس عقله و فهمه.

فروى على بن محمد الايادىّ عن أبيه، قال: شاهدته يوما و قد دخل عليه ابو عمر القاضى، فقال له ابو القاسم: صواب الرأى عند المشفق عبرة عند المتورّط، فلا يفعل القاضى ما عزم عليه. فرأيت أبا عمر قد نظر اليه، ثم قال: من أين لك هذا؟ فقال:

إن كنت قلت لك ما عرفته، فمسألتى من أين لك؟ فضول، و إن كنت لم تعرفه، فقد ظفرت بى. قال: فقبض ابو عمر على يديه، و قال: لا بل و الله أوخّرك ليومى أو لغدى.

فلما خرج قال ابو القاسم: ما رأيت محجوجا قطّ يلقى البرهان بنفاق مثل هذا. كاشفته بما لم أكاشف به غيره.

و لم يزل ابو القاسم وافر الحرمة الى أن وزر حامد بن العباس، فجرت له معه خطوب يطول شرحها. ثم سرد ابن أبى طى ترجمته فى أوراق و كيف أخذ و سجن‏

ص: 75

خمسة أعوام و كيف أطلق وقت خلع المقتدر، فلما أعادوه الى الخلافة شاوره فيه، فقال: دعوه فبخطيّته أوذينا. و بقيت حرمته على ما كانت الى أن مات فى سنة ستّ و عشرين و ثلاث مائة. و قد كاد أمره أن يظهر.

قال الذهبى!: قلت: و لكن كفى الله شرّه، فقد كان مضمرا لشقّ العصا. و قيل:

كان يكاتب القرامطة ليقدموا بغداد و يحاصروها. و كانت الامامية تبذل له الاموال، و له تلطّف فى الذبّ عنه، و عبارات بليغة تدلّ على فصاحته و كمال عقله، و كان مفتى الرافضة و قدوتهم، و له جلالة عجيبة، و هو الذى ردّ على الشّلمغانىّ لما علم انحلاله.

سير أعلام النبلاء، ج 15، صص 222- 223؛ الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366

57- حسين بن عقبة الضرير بن عبد الله البصرى الضرير*

قال الذهبى: من أعيان الشيعة، قرأ على الشريف المرتضى كتاب الذخيرة و حفظه. و له سبع عشرة سنة. و كان من أذكياء بنى آدم، ورد أنّه قال: أقدر أحكى مجالس المرتضى و ما جرى فيها من أول يوم حضرتها، ثم أخذ يسردها مجلسا مجلسا و الناس يتعجّبون.

تاريخ الاسلام، 441- 460، ش 10، ص 43

قال ابن حجر: قرأ على الشريف ابى القاسم المرتضى القرآن و حفظه و له سبع عشرة سنة. و كان من أذكياء بنى آدم. و كان من أعيان الشيعة. مات سنة احدى و اربعين و اربع مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 552، ش 2786

58- الحسين بن عقيل بن سنان الخفاجى الحلبى المعدّل الاصولى الشيعى*

قال الذهبى: له كتاب المنجى من الضلال فى الحلال و الحرام، فقه، بلغ عشرين‏

ص: 76

مجلّدة، ذكر فيه خلاف الفقهاء، يدلّ على تبحّره‏

تاريخ الاسلام (501- 520)، متوفيات سنة 507، ص 157، ش 177

قال ابن حجر: من رؤوس الشيعة، صنّف فى مذهبهم كتابا سمّاه المنجى من الضلال فى الحلال و الحرام، فى عشرين مجلدة، ذكر فيه الخلاف و أوسع. و هو دال على تبحره، و مات سنة سبع و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 552، ش 2786

59- الحسين بن محمد بن خسرو البلخىّ، محدّث مكثر أخذ عنه ابن عساكر، كان معتزليا

قال ابن حجر: ذكره ابن ابى طىّ و قال: صنّف مناقب أهل البيت و كلام الائمة، و روى عن طراد الزّينبى و دونه، و هو الذى جمع مسند الامام ابى حنيفة و أتى فيه بعجائب.

لسان الميزان، ج 2، ص 577، ش 2826

60- حسين بن هبة الله بن رطبة، ابو عبد الله السورائى*

قال الذهبى فى تاريخه: شيخ الشيعة و ابو شيخهم الفقيه، العلامة ابى طاهر بن هبة الله.[100] كان متبحّرا فى الاصول و الفروع على مذهب الرافضة. قرأ الكثير و رحل الى خراسان و الرّىّ، و مازندران، و لقى كبار الشيعة، و صنّف و اشتغل بسورا، و الحلّة.

تاريخ الاسلام، 571- 580، ش 307، ش 286

قال ابن حجر: شيخ الشيعة و ابو شيخهم ابى طاهر هبة الله، كان عارفا بالاصول على‏

ص: 77

طريقتهم، قرأ المذهب و رحل الى خراسان و الرى، و لقى كبار الشيعة، و صنّف و شغل بالحلّة و غيرها، و توفّى فى رجب سنة تسع و سبعين و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 2، ص 585، ش 2836؛

قال الصّفدى: الحسين بن هبة الله بن رطبة- واحدة الرّطب- ابو عبد الله. من أهل سورا من أعمال الحلّة السّيفية، كان من فقهاء الشيعة و مشايخهم. قدم بغداد و جالس أبا محمد ابن الخشّاب، و روى أمالى ابى جعفر بن محمد بن الحسن الطوسى عن ابنه أبى على الحسن عنه. و اشتغل بالحلّة و سورا. و توفى سنة تسع و سبعين و خمس مائة.

الوافى بالوفيات ج 13، ص 79

61- عالم الامامية، الشريف ابو يعلى حمزة بن محمد الهاشمى الجعفرى من دعاة الشيعة

قال الذهبى فى تاريخه: الشريف ابو يعلى الجعفرىّ البغدادىّ، من أولاد جعفر بن ابى طالب. كان من كبار علماء الشيعة، لزم الشيخ المفيد، و فاق فى علم الأصلين و الفقه على طريق الامامية. و زوّجه المفيد بابنته، و خصّه بكتبه. و أخذ أيضا عن السيد المرتضى، و صنّف كتبا حسانا. و كان من صالحى طائفته و عبّادهم و أعيانهم. شيّع جنازته خلق كثير، و كان من العارفين بالقراءات. و كان يحتجّ على حدث القرآن بدخول الناسخ و المنسوخ فيه. ذكره ابن ابى طىّ. تاريخ الاسلام 461- 470، ص 167 قال الذهبى فى السير: لازم الشيخ المفيد، و برع فى فقههم و اصولهم و علم الكلام، و زوّجه المفيد ببنته، و خصّته بكتبه، و أخذ ايضا عن الشريف المرتضى و صنّف التصانيف، و كان يحتجّ على حدث القرآن بدخول الناسخ فيه و المنسوخ و كان بصيرا

ص: 78

بالقراءات. قال ابن ابى طىّ فى تاريخ الشيعة: كان من صالحى طائفته و عبّادهم و أعيانهم، شيّع جنازته خلق عظيم. توفّى سنة خمس و ستين و أربعمائة ببغداد.

سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 141 ش 76

قال ابن حجر: كان من كبار علماء الشيعة، لزم الشيخ المفيد، و فاق فى معرفة الاصلين، و الفقه على مذهب الامامية، و زوّجه المفيد بابنته، و خصّه بكتبه، و أخذ ايضا عن الشريف المرتضى، و كان عارفا بالقراءات، ذكره ابن ابى طىّ و قال: كان يحتجّ على حدث القرآن بدخول النسخ فيه، مات سنة اربعمائة و خمس و ستين.

لسان الميزان، ج 2، ص 679، ش 3014 و راجع: الوافى بالوفيات، ج 13، ص 176، ش 203

62- خليل بن خمرتكين الحلبى‏

قال ابن العديم: كان فقيها من فقهاء الشيعة، رحل الى خراسان و قرأ على القطب الراوندى و صنّف كتابا فى الاصول و روى عن عبد العزيز بن سهل الخوارزمى، و أبى الفوارس سعد بن محمد ابن الصيفى المعرف بالحيص بيص، روى عنه يحيى بن ابى طى النجار، و قرأت بخط يحيى المذكور فى تعليق له: خليل بن خمر تكين من أهل حلب، و هو فقيه من فقهاء الامامية رحل الى خراسان، و دخل الى الرى و تفقه و أجاد فى علم الاصول و عاد الى حلب، و كان مقدما عند الملوك، و رحل الى مصر الى طلائع بن رزّيك وزير مصر، فأعطاه ألف دينار فعاش بها الى أن مات.

و لقى القطب الراوندى و روى عنه جميع مؤلفاته و رواياته و روى عن الملك الصالح طلايع بن رزيك كتابه الذى ألفه و لم يخرّج عنه شى‏ء من التصنيف غير مقدمة فى الاصول و لقيته و قرأت عليه و أذن لى فى الرواية عنه، و كان يروى ديوان‏

ص: 79

الطغرائى، عن عبد العزيز بن سهل الخوارزمى، عن الطغرائى و قدى شعر الحيص بيص سماعا منه و روى الكتاب الذى الفه الوزير ابن هبيرة عنه، و انشدنى بها- يعنى بحلب- أبياتا فسألته أهى لك؟ فسكت! فلما مات وجدتها بخطّه و قد عزاها الى نفسه و هى:

ما أحب النبى من مال عن حب‏

 

على أخيه خير الانام‏

كيف لا و النبى قال حبى‏

 

حب صنوى المهذب القمقام‏

و قبيح تهوى من الناس شخصا

 

ثم ترمى محبوبه بانصرام‏

     
 

 

قال ابن ابى طى: و توفى ... و تسعين و خمسمائة، و فن فى التربة المستجدة بمشهد الحسين يعنى بحلب.

بغية الطلب فى تاريخ حلب، ج 7 ص 3377

63- ريحان الحبشى، ابو محمد السبيعىّ الامامىّ المصرى،

قال الذهبى: ابو محمد، الزاهد، الشيعى. كان بالديار المصرية بعد الخمسين. و كان من فقهاء الامامية الكبار.

قال ابن ابى طىّ فى تاريخه: كان مقيما بالقاهرة، و كان مولى الامير سديد الدولة ظفر المصرىّ. تفقّه على الشيخ الفقيه علىّ بن عبد الله بن عبد العزيز بن كامل الفقيه المصرىّ، و عليه تخرّج، و قرأ عليه فى سنة أربع و ثلاثين و خمس مائة كتابا. روى عن ريحان سديد الدين شاذان بن جبرئيل القمى. [قال ابن ابى طىّ‏] و حكى لى أبى مذاكرة:

كان الفقيه ريحان من أضبط الناس و كان يكرّر على النهاية و المقنعة و الذخيرة، فقال:

ما حفظت شيئا فنسيته. و حدّثنى أبى عن القاضى الأسعد المصرىّ، قال: كان الفقيه ريحان يصوم جميع الأيام المسنونة الى صومها. و كان لا يأكل الّا من طعام يعلم أصله.

و كان اذا قدّمت الغلال التقط من الطرقات جبّات من الشعير و القمح، فيتقوّت به و كان يزجر نفسه اذا احتاج. و كان لا يصلّى النوافل مقابل أحد و يقول الرياء. و كان اذا علم‏

ص: 80

أحدا يحبّ العلم، قصده فى بيته و علّمه، و لا يأكل له شيئا. و اذا علم أن الطالب محتاج، دخله على الصالح بن رزّيك، فعلم ابن رزّيك أنه جاء فى مثوبة فيقوم لذلك الرجل بجميع ما يحتاج اليه. و كان لا يطأ له على بساط، و لا يزده أكثر من السّلام فى باب داره.

و كان ابن رزّيك‏[101] يبجّله و يعظّمه، و يقول: يقولون ما ساد من بنى حام الّا اثنان، لقمان و بلال، و أنا أقول: ثالثهم. و قيل: انّ ريحان هذا، عبد تفقّه، ما نام الّا جالسا، و لا جلس قطّ الّا على رجليه. و أنّه ما ذكر النّار الّا و أخذه دمع منها. و كان سريع الدّمعة، كثير الحبّ لآل رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم، خفيف الرّفض.

تاريخ الاسلام 551، 560، صص 347- 349، ش 386

قال ابن حجر: تفقه على على بن عبد الله بن كامل، روى عنه شاذان بن جبريل. قال ابن ابى طى: قال لى ابى: كان الفقيه ريحان من احفظ الناس، و قيل: كان يصوم كثيرا و لا يأكل الاطعام يعلم اصله، و كان ابن رزّيك يعظمه و يحترمه، كان بعد الخمسين و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 3، ص 119، ش 3435

64- سعد بن محمد بن سعد صيفىّ‏

قال الذهبى: ذكره ابن ابى طى فى تاريخ الشيعة فقال: شاعر، فاضل، بليغ، وافر الأدب، عظيم المنزلة فى الدولتين العباسيّة و السلجوقية. و كان ذا معرفة تامّة بالأدب، و باع فى‏

ص: 81

اللغة، و حفظ الشعر. و كان اماما[102] فى الرّأى، حسن العقيدة. حدثنى عبد الباقى بن زريق الحلبى الزاهد قال: رأيته و اجتمعت به فكان صدرا فى كل علم، عظيم النفس، حسن البشارة، يركب الخيل العربيّة الأصيلة و يتقلّد بسيفين، و يحمل الرّمح، و يأخذ نفسه بمأخذ الأمراء، و يتبادى فى لفظه، و يعقد القاف. و كان أفصح من رأيت و كان يناظر على رأى الجمهور. و قال الزينبى: سمع من ابى طالب الحسين بن محمد الزّينبى و بواسط من أبى المجد محمد بن جهور.[103]

تاريخ الاسلام، 571- 580، ش 111، ص 142

65- سعنة بن عريض ابن عاديا التيماوى [الصحابى‏]

قال ابن حجر: ... وجدت بخط ابن ابى طى فى رجال الشيعة[104] الاماميّة ما يقضى أن له صحبة، فنقل عن ابى جعفر الحائرى احد أئمة الامامية أنّه روى بسند له أكثرهم من الشيعة الى ابن لهيعة عن ابن الزبير، قال: قدم معاوية حاجّا فدخل المسجد، فرأى شيخا له ضفيرتان كان أحسن الشيوخ سمتا و أنظفهم ثوبا، فسأل، فقيل له: انّه ابن عريض، فأرسل اليه فجاء، فقال: ما فعلت أرضك تيماء؟ قال: باقية، قال: بعينها؟ قال: نعم، و لو لا الحاجة بابعتها، و استنشده مرثية ابنه لنفسه فأنشده، و دار بينهما كلام فيه ذكر علىّ، فغض ابن عريض عن معاوية، فقال معاوية: ما أراه الا قد خرف، فأقيموه، فقال: ما خرفت، و لكن أنشدك الله يا معاوية، أما تذكر يا معاوية لمّا كنا جلوسا عند رسول الله‏

ص: 82

صلى الله عليه و اله و سلم، فجاء علىّ فاستقبله النبى صلى الله عليه و اله و سلم، فقال:

قاتل الله من يقاتلك، و عادى من يعاديك.

الاصابة فى تمييز الصحابة، ج 3، ص 97- 98

66- عبد الرحمن بن احمد بن الحسين بن احمد بن ابراهيم بن الفضل الخزاعى النيسابورى الحافظ

قال الذهبى: قال ابن السّمعانى: حدثنا عنه ابو البركات عمر بن ابراهيم الزيدى و ابو حرب المجتبى ابن الداعى بن الحسنى، و احمد بن عبد الوهاب الصيرفى، كلاهما بالرى. طالعت عدّة من مجالس اماليه بالرّى، فرأيت فيها مجلسا أملاه فى اسلام ابى طالب [و كان شيعيّا،][105] الّا انّه كان مكثرا من الحديث، و له به أنسة. قال ابن ابى طىّ:

كان عبد الرحمن الخزاعى من أعلم الناس بالحديث و أبصرهم به و برجاله. حدثنا شيخنا رشيد الدين‏[106]: كان فى مجلسه اكثر من ثلاثة آلاف محبّرة مستملى، و كان اذا قيل له: هل جاء فى الصحيحين، قال: ذرونى من المكسورين، و الله لو حوقفنا و أنصف الناس لما سلم لهما الا القليل. و قال: و ما سئل عن حديث الا و عرف علّته و صحّته من سقمه، و كان يقول: أذاكر بمائة الف حديث و أحفظ مائة الف حديث. و كان يقول: لو أنّ لى سلطان يشدّ على يدى، لأسقطت خمسين الف حديث يعمل بها، ليس لها صحّة و لا اصل. قال ابن حجر (بعد نقل ما ذكره الذهبى): مات سنة خمس و ثمانين و اربع مائة.

تاريخ الاسلام (481- 490) ش 147، صص 151- 152، لسان الميزان، ج 4، 246، ش 4996

ص: 83

67- على بن الحسين بن موسى ابو القاسم العلوى الشريف المرتضى المتكلم الرافضى‏

قال ابن حجر: قال ابن ابى طىّ: هو اول من جعل داره دار العلم و قدّرها للمناظرة، و يقال انه افتى و لم يبلغ العشرين. و كان قد حصل على رياسة الدنيا و العلم مع العمل الكثير فى السّير المواظب على تلاوة القرآن، و قيام الليل، و افادة العلم. و كان لا يؤثر على العلم شيئا مع البلاغة و الفصاحة اللهجة، و كان أخذ العلوم عن الشيخ المفيد، و زعم المفيد انّه رأى فى نومه فاطمة الزهراء ليلة ناولته صبيّين، فقالت له: خذ ابنى هذين فعلّمهما، فلمّا استيقظ وافاه الشريف ابو احمد و معه ولداه الرضى و المرتضى، فقال له: خذهما اليك و علّمهما. فبكى و ذكر القصّة.

لسان الميزان، ج 5، ص 18، ش 5842

68- على بن مسافر الحلّى الشّيعى*

قال الذهبى: عالم الشيعة و فقيههم بالحلّة، رحلت اليه الروافض من النواحى للأخذ عنه. و روى عن العماد ابى جعفر الطبرى و غيره.[107]

تاريخ الاسلام 581- 590، ش 429، ص 400

69- محمد بن ادريس بن احمد بن ادريس، الشيخ ابو عبد الله العجلى*

قال الذهبى: فقيه الشيعة و عالم الرّفضة عصره، و كان عديم النّظير فى علم الفقه. صنّف‏

ص: 84

كتاب الحاوى لتحرير الفتاوى. و لقّبه بكتاب السرائر، و هو كتاب مشكور بين الشيعة. و له كتاب خلاصة الاستدلال و له منتخب كتاب التبيان فقه، و له مناسك الحج. و غير ذلك فى الاصول و الفروع.

قرأ على الفقيه راشد بن ابراهيم، و الشريف شرف شاه. و كان بالحلّة، و له أصحاب و تلامذة، و لم يكن للشيعة فى وقته مثله، و لبعضهم فيه قصيدة يقضّله فيها على محمد بن ادريس الشافعى رضى الله عنه. [مات سنة 597]

تاريخ الاسلام، 591- 600، ش 391، ص 314؛ انظر، الوافى بالوفيات، ج 2، ص 183، سير اعلام النبلاء، ج 21، ص 332؛ لسان الميزان، ج 5، ص 693، ش 693، ش 7058

70- محمد بن عبد الله بن علىّ بن زهرة بن علىّ ابو حامد العلوى، الحسينى، الاسحاقى، الحلبى، الشيعى*

قال الذهبى: روى عن عمّه ابى المكارم حمزة بن علىّ، و عنه مجد الدين العديمى، و قال مات فى جمادى الاولى و له ستون سنة. و كان فقيها يعدّ من علمائهم.

تاريخ الاسلام 620- 630، ش 372، ص 262

71- محمد بن على بن شهر آشوب بن أبى نصر ابو جعفر السّروىّ المازندرانى، رشيد الدين الشّيعى‏

قال الذهبى: قال ابن ابى طىّ فى تاريخه: نشأ فى العلم و الدّراسة و حفظ القرآن و له ثمان سنين. و اشتغل بالحديث، و لقى الرجال، ثم تفقّه و بلغ النهاية فى فقه أهل البيت، و نبغ فى علم الأصول حتى صار رحلة. ثم تقدّم فى علم القرآن، القراءات، و الغريب، و التفسير، و النحو، و ركب المنبر للوعظ. و نفقت سوقه عند الخاصة و العامّة، و كان‏

ص: 85

مقبول الصورة، مستعذب الألفاظ، مليح الغوص على المعانى.

حدثنى قال: صار لى سوق بمازندران حتى خافنى صاحبها، فأنفذ يأمرنى بالخروج عن بلاده، فصرت الى بغداد فى أيام المقتفى، و وعظت، فعظمت منزلتى و استدعيت، و خلع علىّ، و ناظرت، و استظهرت على خصومى، فلقّبت برشيد الدين، و كنت ألّقب بعز الدين، ثم خرجت الى الموصل، ثم أتيت حلب.

قال: و كان نزوله على والدى فأكرمه، و زوّجه ببنت أخته، فربّيت فى حجره، و غذّانى من علمه، و بصّرنى فى دينى. و كان امام عصره، و واحد دهره، و كان الغالب عليه علم القرآن و الحديث، كشف و شرح و ميّز الرجال، و حقق طريق طالبى الإسناد، و أبان مراسيل الأحاديث من الآحاد و أوضح المفترق من المتفق، و المؤتلف من المختلف، و السابق من اللاحق، و الفصل من الوصل، و فرّق بين رجال الخاصة و العامة. [قلت: يعنى بالخاصة الشيعة و بالعامة السنة] حدثنى أبى قال: ما زال أصحابنا بحلب لا يعرفون الفرق بين ابن بطّة الشيعى من ابن بطّة الحنبلىّ،[108] حتى قدم الرشيد:

فقال: ابن بطة الحنبلى بالفتح و الشيعى بضمّها. و كان عند أصحابنا بمنزلة «الخطيب» للعامّة، و كيحيى بن معين فى معرفة الرجال. و قد عارض من كل علم من علوم العامّة بمثله، و برز عليهم بأشياء حسنة لم يصلوا اليها، و كان بهىّ المنظر، حسن الوجه و الشيبة، صدوق اللهجة، مليح المحاورة، واسع العلم، كثير الفنون، كثير الخشوع و العبادةو التهجّد، لا يجلس الّا على وضوء.

توفّى ليلة سادس عشرة شعبان سنة ثمان و ثمانين، و دفن بجبل جوشن عند مشهد الحسين عليه السلام.

تاريخ الاسلام، 581- 590، صص 309- 310

قال الصفدى: اثنى عليه [يعنى ابن شهر آشوب‏] ابن أبى طىّ فى تاريخه ثناء كثيرا. توفى‏

ص: 86

سنة ثمان و ثمانين و خمسمائة. و من تصانيف المازندرانى كتاب فى النحو سماه الفصول جمع فيه امهات المسائل و كتاب المكنون و المخزون فى عيون الفنون، كتاب متشابه القرآن كتاب الاعلام و الطرائق فى الحدود و الحقائق كتاب مناقب آل ابى طالب، كتاب المثالب، كتاب المائدة و الفائدة جمع فيه اشياء من النوادر و الفرائد. عاش تسعا و تسعين سنة و شهرين و نصف و توفى بحلب فى التاريخ المذكور.

الوافى بالوفيات ج 4، ص 164[109]

و قال ابن حجر: فقال ابن ابى طىّ فى تاريخه: اشتغل بالحديث، و لقى الرجال، ثم تفقه و بلغ النهاية فى فقه اهل البيت. وسع فى الاصول، ثم تقدم فى القراءات و الغريب و التفسير و العربية و كان مقبول الصورة مليح العرض على المعانى. و صنف فى المتفق و المفترق و المؤتلف و المختلف و الفصل و الوصل و فرّق بين رجال الخاصة و رجال العامة- يعنى بين اهل السنة و الشيعة.

لسان الميزان، ج 6، ص 395، ش 7889

72- محمد بن على الكراجكىّ نسبة الى عم الخيم و هى الكراجك‏

قال ابن حجر: بالغ ابن أبى طىّ فى الثّناء عليه فى ذكر الاماميّة، و ذكر ان له تصانيف فى ذاك، و ذكر انّه أخذ عن ابى الصلاح، و اجتمع بالعين زربى، و مات فى ثانى ربيع الاخر سنة تسع و اربعين و اربع مائة.

لسان الميزان، ج 6، ص 377، ش 7871

قال الذهبى- من دون أن يشير الى أنه من أين اخذ هذه الترجمة: محمد بن على ابو الفتح الكراجكىّ شيخ الشيعة. و الكراحكىّ هو الخيمىّ. مات بصور فى رابع ربيع الاخر [من سنة 449]. و له عدّة مصنّفات. و كان من فحول الرّفضة، بارع فى فقههم و

ص: 87

اصولهم. نحوىّ، لغوىّ منجّم، طبيب، رحل الى العراق و لقى الكبار كالمرتضى. و له كتاب تلقين أولاد المؤمنين. و كتاب الاغلاط مما يرويه الجمهور. و كتاب موعظة العقل للنفس، و له كتاب المنازل قد سيّره الى أن بلغ سنة خمس و خمسين و خمس مائة.[110] و كتاب ما جاء على عدد الاثنى عشر. و كتاب المؤمن الى غير ذلك من هذيانات الامامية![111]

تاريخ الاسلام، 441- 460، ش 329، صص 236- 237

73- محمد بن على بن النعمان بن ابى طريفة البجلىّ الكوفىّ، ابو جعفر

قال ابن حجر: الملّقب شيطان الطّاق، نسب الى سوق فى طاق المحامل بالكوفة كان يجلس للصّرف بها، فيقال: انه اختصم مع آخر فى درهم زائف، فغلب فقال: أنا شيطان الطاق. و قيل ان هشام بن الحكم شيخ الرافضة لما بلغه انّه لقّبوه شيطان الطاق، سمّاه هو مؤمن الطاق. و يقال: انّ اوّل من لقّبه شيطان الطاق ابو حنيفة مع مناظرة جرت بحضرته بينه و بين بعض الحروريّة. و يقال: ان جعفر الصادق كان يقدّمه و يثنى عليه.

و كان يشارك برد و يقدّمه فى الشّعر على نفسه الا انّه اشتغل بالكلام عن الشعراء، نقلته هكذا ملخصا من كتاب ابن ابى طى.

لسان الميزان، ج 6، ص 378، ش 7872

74- محمد بن محمد بن النعمان البغدادى ابن المعلم المعروف بالشيخ المفيد

قال الذهبى فى تاريخ الاسلام: و قد ذكره ابن ابى طى فى تاريخ الشيعة فقال: هو شيخ‏

ص: 88

مشايخ الطائفة، و لسان الامامية و رئيس الكلام و الفقه و الجدل. كان أوحد فى جميع فنون العلوم، الأصولين، و الفقه و الأخبار، و معرفة الرجال، و القرآن، و التفسير، و النحو، و الشعر، ساد فى ذلك كله. و كان يناظر أهل كل عقيدة، مع الجلالة العظيمة فى الدولة البويهيّة، و الرّتبة الجسيمة عند الخلفاء العباسية. و كان قوّىّ النفس، كثير المعروف و الصدقة، عظيم الخشوع، كثير الصلاة و الصوم، يلبس الخشن من الثياب. و كان بارعا فى العلم و تعلميه، ملازما للمطالعة و الفكرة. و كان من أحفظ النّاس.

ثم قال: حدّثنى رشيد الدين المازندرانى [ابن شهر آشوب‏]: حدّثنى جماعة ممّن لقيت، أنّ الشيخ المفيد ما ترك كتابا للمخالفين الّا و حفظه و باحث فيه، و بهذا قدر حلّ شبه القوم. و كان يقول لتلامذته: لا تضجروا من العلم، فإنّه ما تعسّر الّا وهان، و لا يأبى الّا و لان. لقد أقصد الشيخ من الحشويّة و الجبرية و المعتزلة، فأذلّ له حتى آخذ منه المسألة أو أسمع منه. و قال آخر: كان المفيد من أحرص الناس على التّعليم، و إن كان ليدور على المكاتب و حوانيت الحاكة، فليمح الصّبىّ الفطن، فيذهب الى أبيه و امّه حتى يستأجره، ثمّ يعلّمه، و بذلك كثر تلامذته. و قال غيره: كان الشيخ المفيد ذا منزلة عظيمة من السلطان، ربما زاره عضد الدولة، و كان يقضى حوائجه و يقول له: اشفع تشفع. و كان يقوم لتلامذته بكلّ ما يحتاجون اليه. و كان المفيد ربعة، نحيفا، أسمر. و ما استغلق عليه جواب معاند الا فزع الى الصلاة يسأل الله فييسّر له الجواب. عاش ستا و سبعين سنة.، و صنّف أكثر من مائتى مصنّف. و شيّعه ثمانون الفا. و كانت جنازته مشهودة.

تاريخ الاسلام، 400- 420، ص 333

قال الذهبى فى السير: ذكره ابن ابى طىّ فى تاريخ الاماميّة، فأطنب و أسهب، و قال: كان أوحد فى جميع فنون العلم: الاصلين، و الفقه، و الاخبار، و معرفة الرجال، و التفسير، و

ص: 89

النحو، و الشّعر. و كان يناظر أهل كلّ عقيدة مع العظمة فى الدولة البويهيّة، و الرّتبة الجسيمة عند الخلفاء، و كان قوىّ النّفس، كثير البرّ، عظيم الخشوع، كثير الصلاة و الصّوم، يلبس الخشن، من الثّياب، و كان مديما للمطالعة و التعليم، و من أحفظ الناس، قيل: انه أحرص الناس على التعليم، يدور على المكاتب و حوانيت الحاكة، فيتلمّح الصبىّ الفطن، فيستأجره من أبويه- قال الذهبى: يعنى فيضلّه!- قال: و بذلك كثر تلامذته و قيل: ربما زاره عضد الدولة، و يقول له: اشفع تشفّع، و كان ربعة نحيفا أسمر، عاش ستا و سبعين سنة، و له أكثر من مأتى تأليف ... الى ان قال: مات سنة ثلاثة عشرة و أربع مائة، و شيّعه ثمانون الفا.

سير اعلام النبلاء، ج 17، ص 344، ش 213

و قال ابن حجر شيئا فى لسانه حول المفيد، من دون أن يذكره عن ابن ابى طى، مع الظن الغالب بأنّه اخذه عنه: و قال الشريف ابو يعلى الجعفرىّ، و كان تزوّج بنت المفيد: ما كان المفيد ينام من الليل الّا هجعة، ثم يقوم يصلّى، او يطالع أو يدرس، أو يتلو.

لسان الميزان، ج 6، ص 506، ش 8052

75- محمود بن على بن الحسين الشيخ سديد الدين ابو الثّناء الرّازى المتكلّم، المعروف بالحمّصى.

قال الذهبى: شيخ شيعى، فاضل، بارع فى الأصولين و النّظر، له عدّة مصنفات عمّر نحوا من مائة سنة. و قرأ عليه الفخر بن الخطيب. و ورد العراق فى هذه الحدود و أخذوا عنه.

و تعصّب له ورّام بن أبى فراس، و حصّل له ألف دينار، و دخل الحلّة و قرّر لهم نفى المعدوم. و أملى التعليق العراقى و له تعليق أهل الرىّ.

و له كتاب المنقذ من التقليد[112] و كتاب المصادر فى أصول الفقه، و كتاب التحسين‏

ص: 90

و التقبيح و غير ذلك. و كان فى ابتدائه يبيع الحمص المسلوق بالرّى. ثم اشتغل على كبر و نبل، و صار آية فى علم الكلام و المنطق. و كان درسه يبلغ ألف سطر، و ما يتروّى و لا يستريح، كأنما يقرأ من كتاب. و كان بصيرا باللّغة و الشّعر و الأيّام و أيّام الناس. و كان صاحب صلاة و تعبّد و خشية. ذكره يحيى بن أبى طىّ فى تاريخه و بلغ فى وصفه. فاللّه أعلم.[113]

تاريخ الاسلام، 591- 600، ص 494- 394

و قال ابن حجر: ذكرها ابن أبى طىّ و بالغ فى تقريظه و قال: له مصنّفات كثيرة منها التعيين و التنقيح فى التحسين و التقبيح.

لسان الميزان، ج 6، ص 407، ش 7899

76- هبة الله بن الحسين بن هبة الله بن رطبة السورائى، ظهير الدين، ابو طاهر

قال ابن حجر: كان من علماء الامامية، أخذ عن أبيه، و سمع محمد بن محمد القمّى، و أبى جعفر ابن ابى القاسم الطبرى و غيرهما. روى عنه على بن يحيى بن على الحلّى، و الحسن بن صبيح الحائرى و آخرون. و كان على رأس الست مائة. ذكره ابن أبى طىّ.

لسان الميزان ج 7، ص 252 ش 8983

77- هبة الله بن نما الحلى عفيف الدين ابو البقاء

قال ابن حجر: كان من رؤساء الامامية، و الغالب عليه الحديث. روى عن الحسين بن احمد بن يحيى و غيره. روى عنه ابو جعفر بن على الجابرى. ذكره ابن ابى يحيى و قال:

عاش الى بعد الثمانين و خمس مائة.

لسان الميزان، ج 7، ص 258 ش 258

ص: 91

78- ورام بن ابى فراس بن وارم، ابو الحسين‏

قال ابن حجر: كان فى اول امره من الاجناد، يلبس القباء و المنطقة و يتقلد السيف، ثم ترك ذالك و انقطع الى العبادة. ذكره ابن ابى طى فى الامامية و بالغ فى اطرافه، و ذكر له كرامات، قال: مات سنة خمس و ست مائة.[114]

لسان الميزان، ج 7، ص 316

79- هشام بن محمد بن السائب الكلبى، ابو المنذر، الاخبارى، النسابة، العلامة

قال ابن حجر: و ذكره ابن أبى طىّ فى الامامية و قصّ له قصة مع جعفر الصادق‏[115] و لا أظن صحتها، و نقل عن ابن معين انه وقفه و ليس كما قال.

لسان الميزان، ج 7، ص 271، ش 9013

80- يغوث [الصحابى‏]

قال ابن حجر: جاء ذكره فى خبر أظنّه مصنوعا، قرأت فى كتاب طبقات الامامية لابن ابى طى ...[116]

الاصابة فى تمييز الصحابة، ج 6، ص 689 و راجع: لسان الميزان، ج 2، ص 315[117]

 

 

 

[1] ( 1). درباره موارد اين كتاب بنگريد: مدرسى طباطبايى، حسين، كتابشناسى آثار مربوط به قم، ص 18( قم، 1353)

[2] ( 1). بنگريد: ابن حجر العسقلانى، مصنفاته و دراسة فى منهجه و موارده فى كتابه الاصابه، شاكر محمود عبد المنعم، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1997.

[3] ( 2). مقالات تاريخى دفتر دوم، مقاله شيعه و چهار اثر در تاريخ محلى، ص 199

[4] ( 3). براى نمونه بنگريد: لسان الميزان، ج 1، ص 547، ش 1115، ص 560، ش 1157

[5] ( 4). براى نمونه بنگريد: لسان الميزان، ج 1، ص 59

[6] ( 5). براى نمونه بنگريد به: لسان الميزان، ج 1، صص 113، 128، 581؛ ج 2، صص 130، 147، 149، 153، 154، 159، 169، 173، 217، 224، 250، 255، 257، 290، 291، 319، 355، 412، 420، 485( دو مورد)، 491، 492، 501، 529( دو مورد)، 553

[7] ( 6). بنگريد: مقالات تاريخى، دفتر ششم، ص 363

[8] ( 1). معالم العلماء، ص 96

[9] ( 1). ترجمه سيد على قلى قرائى، رسول جعفريان، قم، كتابخانه آية الله مرعشى، 1371

[10] ( 2). بنگريد: مقالات تاريخى، دفتر چهارم، على بن عيسى اربلى و كتاب كشف الغمه.

[11] ( 3). مقالات تاريخى، دفتر چهارم، مقاله فوائد تاريخى و نكات كتابشناسانه در آثار عماد الدين طبرى.

[12] ( 4). مقالات تاريخى، دفتر اول، مقاله ملا حسين واعظ كاشفى و كتاب روضة الشهداء

[13] ( 1). بيروت، دار الغرب الاسلامى، 1987

[14] ( 2). تقديم و جمع و تحقيق الدكتور محمد هادى الامينى، تهران، مكتبة نينوى الحديثة،

[15] ( 3). جمع و تقديم: محمد مصطفى الاعظمى، رياض، مكتبة التربية، 1401

[16] ( 1). قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1375

[17] ( 2). مقالات تاريخى، دفتر دوم، مقاله شيعه و چهار اثر در تاريخ محلى.( قم، نشر الهادى، 1376).

[18] ( 1). تحقيق مرحوم سيد عبد العزيز طباطبائى، تهران، دليل، 1379

[19] ( 1). مصطفى جواد تاريخ درگذشت وى را سال 627 ياد كرده است. نك: اعيان الشيعة، ج 10، ص 286

[20] ( 2). الاعلاق الخطيرة فى ذكر أمراء الشام و الجزيرة، الجزء الاول، القسم الاول، ص 64

[21] ( 1). الوافى بالوفيات، 4/ 270

[22] ( 1). وفيات الاعيان،( ابن خلكان، تحقيق احسان عباس)، ج 6، ص 126؛ لسان الميزان، ج 7، ص 362، ش 9160؛

[23] ( 2). كاهن نوشته است كه صفدى اين بخش از معجم الادباء را حفظ كرده كه البته تا اين زمان، از چاپ مجلد 28 الوافى بى‏خبريم؛ اما ايشان به نسخه خطى ارجاع داده‏اند. نك:693 ,p .3 lov ,12 E ايشان اشاره‏اى به اين كه مطلب ياقوت كه در فوات الوفيات و رياض آمده، ندارند.

[24] ( 3). مقصود مجموعه‏اى است كه به نام مجموعه جبّاعى شهرت دارد. علامه سيد محسن امين نيز متن اين شرح حال را به نقل از آن مجموعه در اعيان- ج 10، ص 286- آورده است.

[25] ( 1). فى اعيان: تأدب و تفقه.

[26] ( 2). فى اعيان: فجعت.

[27] ( 1). فى اعيان: فاغتممت. و فى الاصل من الرياض: اهتممت.

[28] ( 2). فى اعيان: انيسا. و فى الاصل من الرياض: دينا.

[29] ( 3). فى اعيان منتهى. و فى الاصل من الرياض: أنانل

[30] ( 4). فى اعيان: السماء لزمن القيظ. و ما فى المتن، عين ما فى نسخة الاصل من الرياض.

[31] ( 1). رياض العلماء( ميرزا عبد الله افندى، تصحيح سيد احمد حسينى، قم، مرعشى، 1401) ج 5، صص 28- 3330

[32] ( 1). ذكر الصفدى هذا العنوان فى مقدمة كتابه الوافى( ج 1: ص 54).

[33] ( 2). اين ملك ظاهر( كه از سال 582 تا 613 والى حلب بوده) در برخى منابع به تشيع متهم شده است. نك:

نسب خلفا و شهرياران، ص 152

[34] ( 1). فوات الوفيات و الذيل عليها،( محمد بن شاكر الكتبى، تحقيق احسان عباس، بيروت، دار صادر) ج 4، صص 269 271

[35] ( 1). معجم الاداب فى معجم الالقاب،( تحقيق محمد الكاظم، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1416)، ج 5، صص 525- 527

[36] ( 2). مجمع الاداب، ج 5، ص 591

[37] ( 3). مجمع الاداب، ج 1، ص 490

[38] ( 1). قال محقق كتاب تاريخ الاسلام فى هنا: لم يصلنا الجزء المتضمن تراجم حرف الياء من كتاب ابن العديم الحلبى« بغية الطلب فى تاريخ حلب».

[39] ( 2). تاريخ الاسلام، 621- 630، ص 421

[40] ( 3). و فى المطبوعة من لسان: المازرانى.

[41] ( 1). فى المطبوعة: بهجة

[42] ( 2). لسان الميزان، ج 7، صص 409، 410، ش 9241

[43] ( 1). الانوار الساطعة فى المائة السابعة، ص 205

[44] ( 2). قال الدجيلى- اعلام العرب فى العلوم و الفنون( نجف، 1386 ق، ج 2 ص 57- منه نسخة ببعض مكتبات لندن!

[45] ابن ابى طى، يحيى بن حميد، الحاوى فى رجال الشيعه الاماميه، 1جلد، كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران - تهران، چاپ: اول، 1379 ه.ش.

[46] ( 1). فى الاصل: زجر.

[47] ( 2). اعلام النبلاء بتاريخ حلب الشهباء،( تحقيق محمد كمال، حلب، دار القلم)، ج 4، ص 354

[48] ( 1). اشارة الى ياقوت الحموى.

[49] ( 2). اعيان الشيعة،( سيد محسن امين، بيروت، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1402) ج 10، ص 286- 287 و نك: مجمع الالقاب، ج 1، ص 490، پاورقى.

[50] ( 1). اعلام النبلاء، ج 4، ص 354

[51] ( 2). الوافى بالوفيات، ج 1، ص 48

[52] ( 3). مجمع الاداب فى معجم الالقاب،( تحقيق مصطفى جواد)، ش 1332

[53] ( 4). الاعلاق الخطيرة، الجزء الاول، القسم الاول، ص 150- 153

[54] ( 5). الاعلاق الخطيرة، الجزء الاول، القسم الاول، ص 34،( همين مطلب در كتاب الدر المنتخب فى تاريخ مملكة حلب( ص 67) از ابن الشحنه- م 890- به نقل از ابن شداد آمده است؛ چنان‏كه ابن شحنه مطلبى را-- نيز كه ابن شداد به نقل از ابن ابى طى درباره مشهد دكه آورده در كتابش- صص 85- نقل كرده است. در كنوز الذهب فى تاريخ حلب- ابن العجمى الحلبى،( م 884) ج 1، ص 220- مطلبى از ابن ابى طى به توسط ابن شداد نقل شده است.) 40- 41؛ و نيز الاعلاق الخطيرة« تاريخ لبنان و الاردن و فلسطين»،( تحقيق سامى الدهان، دمشق، 1962) ص 115

[55] ( 1). تاريخ ابن الفرات، 2 ج، بصره، 1967.

[56] ( 2). بغية الطلب،( كمال الدين عمر بن احمد، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دار الفكر،) ج 9، ص 4167

[57] ( 3). شهاب الدين احمد بن اسمعيل معروف به ابو شامه( تحقيق ابراهيم الزيبق، بيروت، مؤسسة الرسالة)، 5 ج.

[58] ( 4). كتاب الروضتين، ج 2، ص 82، پاورقى.

[59] ( 1). از يكى از دوستان محقق شنيده شد نسخه‏اى از كتاب معادن الذهب او در مصر برجاى مانده بوده كه اخيرا از ميان رفته است.

[60] ( 1). الاصابه، ج 3، ص 97، ج 6، ص 689

[61] ( 2). براى نمونه بنگريد به: لسان الميزان، ج 1، صص 113، 128، 581؛ ج 2، صص 130، 147، 149، 153، 154، 159، 169، 173، 217، 224، 250، 255، 257، 290، 291، 319، 355، 412، 420، 485( دو مورد)، 491، 492، 501، 529( دو مورد)، 553

[62] ( 3). مقالات تاريخى دفتر دوم، مقاله شيعه و چهار اثر در تاريخ محلى، ص 199

[63] ( 4). براى نمونه بنگريد: لسان الميزان، ج 1، ص 547، ش 1115، ص 560، ش 1157

[64] ( 1). براى نمونه بنگريد: لسان الميزان، ج 1، ص 59

[65] ( 2). از مورد اخير، در شرح‏حال بركة بن يحيى الكاشى( لسان ج 2، ص 17) استفاده شده است.

[66] ( 1). ذهبى مى‏نويسد: كان سيف الدولة شيعيا متظاهرا مفضالا على الشيعة و العلويين. تاريخ الاسلام، 351- 380، ص 148

[67] ( 2). تاريخ الاسلام، 351- 380، ص 495

[68] ( 1). للنظر الى حلبة السباق فانها تجرى بين يديه فى ذلك الوطاء الذى فيه المشهد.

[69] ( 1). أى سنة احدى و خمسين و ثلاث مائة.

[70] ( 1). الاعلاق الخطيرة، الجزء الاول، القسم الاول، صص 48- 50

[71] ( 1). فى الاصل: نثرت.

[72] ( 1). الملك الظاهر غياث الدين ابو الفتح غازى( الاول) الحكومه من سنة 582 الى 613

[73] ( 2). الملك العزيز غياث الدين ابو المظفر محمد( الحكومة من سنة 613- 634)

[74] ( 3). الاعلاق الخطيرة، الجزء الاول، القسم الاول، صص 50- 52. روشن نيست كه عبارت ابن ابى طى تا كجا خاتمه مى‏يابد. به‏طورقطع، بحث حمله مغول به حلب سالها پس از اين تاريخ بوده، نمى‏تواند مربوط به ابن ابى طى( م 630) باشد. همچنين در چند سطر قبل، مؤلف( يعنى ابن شداد) مطلبى درباره جد خود نقل مى‏كند. احتمال دارد كه در آنجا مطلب از خود ابن ابى طى باشد كه راجع به نقش جد ابن شداد در بناى-- مشهد رأس الحسين مطلبى گفته و ابن شداد آن را در عبارت با ذكر خويشاوندى خود درج كرده است. به هر روى، اول عبارت به صراحت نام ابن ابى طى آمده است.

[75] ( 1). الدر المنتخب فى تاريخ مملكة حلب،( دمشق، 1404) ص 87 با كمال شگفتى در ادامه همين نقل آمده است كه: و اما المشهد المعروف الان بمشهد الحسين فعامر آهل مسكون و به قرّاء و ارباب وظائف بعضها فى يدنا.

[76] ( 2). حلب، 1415

[77] ( 1). الاعلاق الخطيرة فى ذكر أمراء الشام و الجزيرة، الجزء الاول، القسم الاول،( تحقيق دومينيك سورديل، دمشق، 1953)، صص 96- 97 و بنگريد: كنوز الذهب فى تاريخ حلب،( سبط ابن العجمى الحلبى، حلب، دار القلم، 1996) ج 1، صص 271- 272

[78] ( 2). الزبد و الضرب فى تاريخ حلب( تحقيق محمد التونجى، كويت، مركز المخطوطات و التراث، 1988)، صص 35- 36

[79] ( 1). الزبد و الضرب، صص 37- 38

[80] ( 2). زبدة الحلب من تاريخ حلب، ج 3، ص 15- 17

[81] ( 3). درباره حمايت قاضى حلب ابو الفضل ابن الخشاب- شخصيت مورد اعتماد شيعيان- از الملك الصالح، بنگريد: زبدة الحلب، ج 3، صص 15- 18: و كان اهل حلب من الشيعة، يتوالون ابا الفضل بن الخشّاب و يقدمونه عليهم، فوافقوه على حفظ البلد للملك الصالح. درباره نقش مهم ابن الخشاب در مبارزه با صليبى‏ها و تحريك مردم به جنگ بر ضد آنان بنگريد: زبدة الحلب، ج 2، صص 188- 189

[82] ( 4). كارى كه سابقه آن را در زمان بيمارى نور الدين محمود زنگى ملاحظه كرديم.

[83] ( 1). كتاب الروضتين، ج 2 ص 352

[84] ( 2). زبدة الحلب من تاريخ حلب، ابن العديم( تحقيق سامى الدهان، دمشق، المعهد الفرنسى، 1951) ج 3، ص 29

[85] ( 3). احياء حلب و اسواقها،( خير الدين الاسدى، دمشق، 1984) ص 82

[86] ( 1). تاريخ الاسلام 611- 621، ص 135

[87] ( 2). الوافى بالوفيات، ج 21، صص 335- 337

[88] ( 3). در الحبب فى تاريخ أعيان حلب، ج 1، القسم الاول،( ابن الحنبلى- م 971- تحقيق محمود الفاخورى، دمشق، 1972) ص 409

[89] ( 1). مواردى كه با ستاره آمده و در حدود پنج مورد است، با ترديد از ابن ابى طى مى‏باشد.

[90] ( 1). هكذا فى أصل المؤلف و هو سبق قلم منه، و الصحيح« دمية القصر». اما الخريدة فهو للعماد الكاتب.

[91] ( 1). و لم يرد اسمه فى المطبوع من تاريخ دمشق.

[92] ( 1). و حول ترجمة احوالى مفصلا راجع: عمر عبد السلام تدمرى، موسوعة علماء المسلمين فى تاريخ لبنان الاسلامى، ج 6، صص 388- 392، رقم 261

[93] ( 1). و الذى يعلم من هذا الترجمة هو ان المترجم شيعى امامى من تلامذة ابى الصلاح الحلبى و كان هو مخالفا للاسماعيلية؛ كما كان هكذا الحال بين علماء الامامية فى ايران و الدعاة الاسماعيلى، و لكن الذهبى لم يفهم هذا المعنى. و لما كان الترجمة حول عالم شيعى حلبى، فالمحتمل هو أخذ الترجمة من ابن ابى طى.

[94] ( 1). و المترجم قمى كما هو المشهور.

[95] ( 2). فى تاريخ الاسلام: ابن ابى على. و هذا خطأ واضح، و النص كما يظهر من عبارات ابن ابى طى. و تصحيف« طى» ب« على» امر عادى.

[96] ابن ابى طى، يحيى بن حميد، الحاوى فى رجال الشيعه الاماميه، 1جلد، كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران - تهران، چاپ: اول، 1379 ه.ش.

[97] ( 1). اين متن يا بايد از تاريخ رى منتجب الدين باشد يا طبقات الاماميه ابن ابى طى. از اين شخص در منابع رجالى موجود شيعه ياد نشده است.

[98] ( 1). ذكره الذهبى ضمن المتوفين فى عشر الاربعين و خمس مائة ظنا و يقينا. و الحال ان المترجّم، توفى فى سنة 511 و الذهبى نفسه ذكره ايضا ضمن المتوفين فى هذه السنة من دون اى نقل عن ابن ابى طى او غيره.

و العجب من المحقق حيث لم يتوجه الى التكرار و كتب ذيل الترجمة فى سنة 492: لم أجد مصدر ترجمته و الحال هو ذكر فى ذيل الترجمة هنا مصادر ترجمته كثيرا.

[99] ( 1). لم يذكر الذهبى فى تاريخه شيئا عن ابن ابى طى.

[100] ( 1). ذكره ابن ابى طى على ما نقل عنه ابن حجر، كما يأتى. و هذا قرينة على ان هذه الترجمة ايضا عن ابن أبى طىّ.

[101] ( 1). قال الذهبى فى ترجمة ابن رزّيك: الارمنى، ثم المصرىّ، الشيعىّ، الرافضىّ، ابو الغارات، وزير الديار المصريّة، الملقّب بالملك الصالح. كان واليا على الصعيد، فلما قتل الظاهر، سيّر أهل القصر الى ابن رزّيك و استصرخوا به، فحشد و أقبل و ملك ديار مصر، و استقلّ بالامور. و كانت ولايته فى سنة 549 و كان اديبا، شاعرا، سمحا، جوادا، محبّا لأهل الفضائل ... و له اشعار كثيرة فى أهل البيت تدّل على تشيّعه و سوء مذهبه، حتى قال الشريف الجوانىّ: كان فى نصر المذهب كالسّكة المحماة، لا يفرى فريّة، و لا يبارى عبقريّة. و كان يجمع العلماء من الطوائف، و يناظرهم على الامامة. تاريخ الاسلام 551- 560، ص 198

[102] ( 1). كذا فى الاصل، و لكن المرجح هو« اماميا فى الرأى» و هذا مناسب مع جملة« حسن العقيدة». هذا و قد ذكر ابن ابى طى هذا التعبير« كان اماميا حسن العقيدة» فى عدة تراجم آخر.

[103] ( 2). ما يعلم هل هذا آخر كلام نقله الذهبى عن ابن ابى طىّ او ما ذكره بعد ايضا من اشعار المترجم، من ابن أبى طىّ، فراجع.

[104] ( 3). فى الاصل: السبعة.

[105] ( 1). داخل كروشه، در متن چاپى تاريخ الاسلام نيامده و از لسان الميزان افزوده شده است.

[106] ( 2). يعنى ابن شهرآشوب المازندرانى.

[107] ( 1). قال عمر عبد السلام تدمرى ذيل الترجمة: لم يذكره محسن الامين فى أعيان الشيعة و لا آغابزرگ فى طبقات أعلام الشيعة و أرجح أن المؤلف رحمه الله نقل الترجمة عن كتاب« رجال الشيعة» لابن ابى طىّ و هو مفقود.

[108] ( 1). نقل هذا النص السيوطى فى كتابه طبقات المفسرين، ص 96( بيروت، دار الكتب العلمية)

[109] ( 1). در ابتدا خلاصه عبارت نقل‏شده در تاريخ الاسلام ذهبى را آورده و سپس اطلاعات بعدى را كه آنها نيز بايد از ابن ابى طى باشد بر آن افزوده است.

[110] ( 1). هكذا فى الاصل و هو تحريف واضح كما أشار اليه المحقق. و المحتمل: الى أن بلغ خمس و خمسين و خمس مائة.

[111] ( 2). و العبارة من التعبيرات القبيحة حيث يلائم مع طبع الذهبى المتعصب فى مذهبه.

[112] ( 1). المنقذ و التعليق العراقى يك كتاب است.

[113] ( 1). روشن است كه مطالب بالا تنها مى‏تواند از يك مصدر شيعى نقل شده باشد. ذكر كتاب ابن ابى طى با توجه به همعصر بودن او با رازى، دليل روشنى است بر اين كه مطالب بالا همه از ابن ابى طى است.

[114] ( 1). در متن چاپى لسان« خمسين و ست مائة» آمده كه با سال درگذشت خود ابن ابى طى كه 630 است، سازگار نيست.

[115] ( 2). و مع الاسف، لم يذكر ابن حجر القصة؛ و الكن المزّى روى عن زائدة قصة حول محمد بن السائب الكلبى، فقال: اما الكلبى فكنت اختلفت اليه، فسمعته يقول يوما: مرضت مرضة فنسيت ما كنت أحفظ، فأتيت آل محمّد، فتفلوا فى فىّ، فحفظت ما كنت نسيت. تهذيب الكمال، ذيل مدخل: محمد بن السائب الكلبى.

[116] ( 3). چند كلمه سفيد.!

[117] ابن ابى طى، يحيى بن حميد، الحاوى فى رجال الشيعه الاماميه، 1جلد، كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران - تهران، چاپ: اول، 1379 ه.ش.