ص: 604
[جلد سوم]
بخش 9: بررّسى داستان عبد الله بن سبأ و سبئيان
بسم الله الرّحمن الرّحيم
مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ...
پارهاى از يهوديان كلمات خداوندى را از جايگاه اصليش
مىگردانند، و معناى ديگرى بدان مىدهند.
ص: 605
فصل 1: عبد الله بن سبأ در كتب حديث و رجال
* روايات كشّى در باره عبد الله بن سبأ
* تناقص در روايات مربوط به عبد الله بن سبأ
* روايات سوزانيدن مرتدان
* بررّسى روايات سوزانيدن مرتدان
* بررّسى بيشتر روايات سوزانيدن
* پيدايش روايات سوزانيدن مرتدان در كتب شيعه
* جنبههاى واقعى داستان إحراق مرتدان
* خلاصه و نتيجه مباحث
* مدارك اين بخش
ص: 607
روايات كشّى
ومن رجال الكشّى انتشرت هذه الرّوايات فى كتب الشّيعه.
اين روايات، تنها از رجال كشى به كتب شيعه راه يافته
است.
مؤلّف
در اوايل جلد اول اين كتاب، افسانه عبدالله بن سبأ را بهطور خلاصه آورديم و گفتيم كه: براساس دروغپردازىهاى «سيف»، قهرمان اين افسانه يعنى «عبد الله بن سبأ»، مردى از يهوديان يمن بود كه از روى ريا و تزوير، و به منظور آشوب و فتنهانگيزى در كشور اسلامى، و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان، از يمن به ديگر شهرهاى بزرگ اسلام سفر كرده و تظاهر به اسلام مىنمود. او بود كه در ميان مسلمانان، عقيده وصايت و رجعت و غاصبيت عثمان را به وجود آورد. و با ايجاد اين عقايد در بلاد و شهرهاى اسلامى، فتنهها و اختلافات عظيمى برپا نمود تا آن جا كه موجب قتل عثمان و جنگ جمل گرديد!
اين بود خلاصه افسانه عبد الله بن سبأ كه سيف بن عمر آن را، ساخته و در ميان مسلمانان و مدارك فرهنگ اسلامى، منتشر ساخته است.
ما همچنان كه شرح افسانه عبد الله بن سبأ و بررّسى دقيق آن را به بعد از بررّسى ساير ساختهها و بافتههاى سيف محوّل كرديم، بحث در باره خود عبد الله بن سبأ را هم كه نام
ص: 608
وى در كتب حديث، رجال و تاريخ آمده است به آخر همين بحثها موكول مىنماييم، ولى پرسشهاى فراوانى كه در باره شخصيّت عبد الله بن سبأ از ما گرديده و عقيده و نظريه ما را در اين مورد پياپى خواستار شدند، موجب آن گرديد كه اين قسمت از بحث را، قبل از وقتش شروع كنيم تا در ضمن روشن شدن قسمتى از مباحث مورد نظر، پاسخ اين سؤالات نيز داده شود، و عقيده و نظريه ما هم در باره عبد الله بن سبأ روشن گردد.
به همين منظور نخست چهره عبد الله بن سبأ را، در لابلاى كتب حديث و رجال بررسى نموده و در پايان نظر خود را در باره وى بيان مىكنيم.
[روايات]
1) روايت كشّى از امام باقر (ع)
كشّى از مام باقر (ع) نقل مىكند كه عبد الله بن سبأ، ادّعاى نبوّت مىنمود و چنين مىپنداشت كه امير مؤمنان (ع)، داراى مقام الوهيت و خدايى است. چون اين خبر به امير مؤمنان (ع) رسيد، ابن سبأ را خواست و از وى در اين باره سؤال نمود. ابن سبأ صريحاً به عقيده اعتراف نمود و گفت: آرى، تو همان خدا هستى! و اضافه نمود كه به قلب من چنين القاء شده است كه تو خدا هستى و من پيامبر تو.
امير مؤمنان فرمود: واى بر تو! شيطان تو را دست انداخته، و تو را مسخره نموده است. مادرت به عزايت بنشيند. از اين گفتار و عقيده فاسد برگرد و توبه كن!
ابن سبأ در گفتارش پافشارى و اصرار ورزيد، و امير مؤمنان (ع) او را به زندان انداخت و سه روز به وى مهلت داد تا توبه كند، ولى او زير بار توبه نرفت. امير مؤمنان هم پس از مهلت مقرّر، او را سوزانيد و فرمود: شيطان بر او مسلّط گرديده و اين عقيده را به او تلقين كرده است.
2) روايت كشّى از امام صادق (ع)
كشّى از هشام بن سالم نقل مىكند كه گفت: من از امام صادق (ع)- در حالى كه با اصحابش در باره عبد الله سبأ و عقيده وى سخن مىگفت- شنيدم كه مىفرمود: چون ابن سبأ عقيده خود را در باره الوهيت على (ع) اظهار نمود، امير مؤمنان از وى خواست تا از
ص: 609
عقيدهاش برگردد و توبه كند، ولى او توبه ننمود و امير مؤمنان (ع) او را به آتش سوزانيد.
3) روايت ديگر كشّى از امام صادق (ع)
باز كشّى از ابان بن عثمان نقل مىكند كه از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: خدا لعنت كند عبد الله بن سبأ را كه به ربوبيّت و خدايى امير مؤمنان (ع) قايل گرديد، در صورتى كه آن حضرت به خدا سوگند، جزيك بنده مطيع و فرمانبردار پروردگار چيز ديگر نبود. واى بر كسى كه بر ما دروغ ببندد. گروهى در باره ما، سخنانى مىگويند، و براى ما اوصافى قائل مىباشند كه ما آنها را براى خود قائل نيستيم، و چنين اوصافى را كه اختصاص به خدا دارد، در خود سراغ نداريم. ما از اين افراد به خدا تبرّى مىجوييم.
4) روايت كشّى از امام سجاد (ع)
كشى از امام سجاد (ع) نقل مىكند كه فرمود: خدا لعنت كند كسى را كه بر ما دروغ ببندد، من عبد الله بن سبأ را به ياد آوردم موى به بدنم راست گرديد. او مدعى امر عظيمى گرديد. خدا لعنتاش كند. اين چه عقيدهاى بود كه وى اظهار نمود؟! به خدا سوگند كه على بن ابى طالب، بنده صالح خدا و برادر رسول خدا (ص) بود و در پيشگاه خدا، به مقام ارجمندش نايل نگرديد مگر از راه اطاعت خدا و رسولش، همان طور كه پيامبر به مقام ارجمندش نايل نگرديد، مگر به سبب اطاعت پروردگار.
5) روايت كشّى از امام صادق (ع)
باز كشى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه فرمود: ما خاندانى هستيم صديق و راستگو، و هيچ گاه از افراد كذاب و دروغگو كه بر ما دروغ ببندند، آسوده و راحت نبودهايم. اين دروغگويان، با دروغ بستنشان به ما، گفتار درست ما را در نظر مردم از اعتبار ساقط مىكنند. آن گاه امام (ع) اضافه نمود:
پيامبر راستگوترين مردم بود، ولى مسيلمه دروغهايى بر وى مىبست. امير مؤمنان بعد از رسول خدا، راستگوتر از همه مردم بود، ولى عبد الله بن سبأ بر وى دروغ مىبست
ص: 610
و با اين عمل زشتاش، گفتار راست او را دروغ مىنماياند، و از درجه اعتبار ساقطاش مىكرد. عبد الله بن سبا، كسى بود كه حتّى بر خدا نيز دروغ و افترا مىبست (سپس امام صادق (ع) فرمود: ابو عبد الله، حسين بن على هم به مختار مبتلا و گرفتار بود)[1] ...
توضيح كشّى در باره عبد الله بن سبأ
كشّى پس از نقل اين روايات پنجگانه، مىگويد: بعضى از اهل تاريخ نقل نمودهاند كه عبد الله بن سبأ، مردى بود يهودى، سپس اسلام آورد و از دوستداران على بن ابيطالب (ع) گرديد. و او همان گونه كه در دوران يهودىگرىاش در باره يوشع بن نون- وصى حضرت موسى- عقيده غلو آميز داشت، پس از گرايش به اسلام و بعد از وفات پيامبر اسلام نيز، در باره على (ع) راه غلو و افراط را پيش گرفت و هم او، اولين كسى بود كه عقيده به امامت على بن ابى طالب و خلافت وى را بعد از پيامبر (ص)، بر سر زبانها انداخت و از دشمنان آن حضرت اظهار برائت و دورى جست، و با مخالفين آن حضرت شديداً به مخالفت برخاست و آنها را تكفير كرد. و از اين جا است كه مخالفين شيعه مىگويند: شيعهگرى از يهوديگرى مايه گرفته و از آن جا پديد آمده است.
ارزيابى اين روايتها
توضيحى كه كشّى در باره عبد الله بن سبا بعد از نقل روايات آورده است، خلاصه رواياتى است كه «سيف» در باره عبد الله سبا نقل كرده، و طبرى نيز از وى گرفته است، و ديگران از طبرى و ما در جلد اوّل اين كتاب، آن را بررّسى و نموديم. و امّا روايات پنجگانه گذشته، كه كشّى نقل كرده است، ما مضمون آنها را از كتابهايى كه در زمينه «ملل و نحل» و شناخت اديان و عقايد قبل از دوران كشّى و يا در عصر وى نوشته شده است، به دست مىآوريم.
كشّى معاصر با ابن قولويه (درگذشته 369 ه-.) بود. و مضمون روايات وى در كتاب
ص: 611
» المقالات» تأليف سعد بن عبد الله اشعرى (در گذشته 301 ه-.) و در كتاب «فرق الشيعه» تأليف نوبختى (درگذشته 310 ه-.) و همچنين در «مقالات الاسلاميين» تأليف على بن اسماعيل (درگذشته 330 ه-.) كه همه آنان قبل از كشّى و ابن قولويه بودهاند، نقل گرديده است، لكن با اين تفاوت و امتياز كه آنان همه با يك روشن وسياق و بدون سند نقل نمودهاند، ولى در رجال كشّى به صورتهاى مختلف و با سند وارد گرديده است، لكن با اين تفاوت و امتياز كه آنان همه با يك روش و سياق و بدون سند نقل نمودهاند، ولى در رجال كشّى به صورتهاى مختلف و با سند وارد گرديده است. كه ما آن را به خواست خدا، در فصل بعدى بررّسى خواهيم كرد.
اين روايات از همين رجال كشّى كه «معرفة الناقلين» نام دارد، به كتابهاى ديگر شيعه نيز راه يافته و منتشر گرديدخ است، زيرا شيخ طوسى (در گذشته 460 ه-.) همين رجال كشّى را تلخيص نمود و آن را «اختيار معرفة الرجال» ناميده است. و همين كتاب امروز در دسترس ما و متداول و معروف است.
و باز احمد بن طاووس (در گذشته 673 ه-.) كتاب خود (حل الاشكال) را به سال (644 ه-.) تأليف كرد و در آن كتاب، عبارات پنج جلد رجال نام برده زير را گرد آورده است:
1) رجال شيخ طوسى.
2) فهرست سيخ طوسى.
3) اختار رجال كشّى تأليف شيخ طوسى.
4) رجال نجاشى در گذشته سال 450 ه- ..
5) و كتاب الضعفاء كه منسوب به (ابن عضائرى) در گذشته بعد از 400 هجرى است.
و پس از ابن طاووس، دو تن از شاگرداناش از وى پيروى نمودند، و عين آنچه را كه استادشان ابن طاووس در كتاب خود آورده، آنان نيز در كتابهاى خود نقل نمودهاند. يكى از اين دو، علامه حلّى (درگذشته 726 ه-.) است در كتاب رجال خود به نام «خلاصة الاقوال»، و ديگرى ابن داود در كتاب رجال خود كه در سال 707 نگاشته مىباشند. پس از اين ها، مرحوم شيخ حسن بن زين الدّين عاملى (درگذشته 1011 ه-.) اختيار رجال كشّى را از كتاب «حل الاشكال» ابن طاووس جدا نموده و «تحرير
ص: 612
طاووسى» ناميد. و قهبائى در كتاب خود «مجمع الرجال» كه در سال 1016 ه-. تأليف نمود كتابهاى پنجگانهاى را كه قبلًا معرّفى نموديم، جمعآورى نموده و در آن عين الفاظ و عبارات اين كتابها را وارد كرده است.
و بدين صورت، اين كتابها در ميان دانشمندان شيعه، مأخذ و مدرك بحث و بررّسى در باره رجال و راويان حديث گرديد و مباحث شيعه در رجالشناسى، تنها به اين كتابها منتهى مىشود. و مؤلّفان اين كتابها، مطالب را از همديگر فرا گرفته و از كتابى به ديگرى منتقل نمودند.
و به همين دليل است كه مىبينيم روايات رجال كشى در باره «ابن سبا»، در كتب رجال منتشر گرديده و در نقل اين روايات علامت (كش) را به كار بردهاند كه نشانه همان «اختيار معرفة الرجال» كشى مىباشد. و بدينسان تنها رجال كشى را مأخذ اين روايات معرّفى نمودهاند.
علماى حديث و رجالشناسانى هم كه در دورانهاى بعد آمدهاند، باز همين روش را دنبال كردهاند مانند:
الف) تفرشى: كه يكى از علماى رجال است در كتاب خود «نقد الرجال» كه در سال 1015 ه-. تأليف نموده، در شرح حال «ابن سبا» يكى از روايات كشّى را آورده و به علامت (كش) مشخّص نموده است.
ب) اردبيلى: در كتاب خود «جامع الرواة» كه در سال 1100 ه-. از تأليف آن فراغت حاصل نموده، شرح حال عبد الله بن سبا را از كشى نقل نمودهاند، آورده و با رمز و علامت (كش) مشخّص نموده است.
و غير از اينها از دانشمند علم رجال باز از همان روش پيروى نموده و رجال كشّى و پيروانش را مدرك و مأخذ خويش قرار دادهاند.
علماى حديث
ج) از علماى حديث علامه مجلسى (درگذشته 1110 ه-.)، روايات پنجگانه كشّى را با همان گفتار و توضيحى كه در آخر آورده است در مهمترين كتاب خود يعنى بحار الانوار
ص: 613
نقل نموده است.
د) شيخ محمّد بن حسن حر عاملى (درگذشته 1104 ه-.) كه يكى ديگر از علماى بزرگ حديث است در كتاب خود «تفصيل الوسائل» روايت اول و دوم كشّى را در باره عبد الله بن سبا نقل نموده است.
ه-) ابن شهر آشوب (درگذشته 558 ه-.) نيز روايت اوّل كشّى را در كتاب خود «مناقب» آورده، بدون اين كه كوچكترين اشارهاى به مدارك آن بنمايد.
خلاصه سخن:
خلاصه سخن: ما در بررسىهاى خود در باره روايتهايى كه در كتب شيعه در باره «عبد الله بن سبأ» آمده است به اين نتيجه رسيديم كه همه آن روايتها، از كتاب رجال كشّى نقل شده است. و منابع ذيل نيز از او نقل نمودهاند:
«اختيار رجال كشّى» تأليف شيخ طوسى در گذشته سال 460 ه-.
«بحار الانوار» تأليف مجلسى در گذشته سال 1111 ه-.
«وسايل» شيخ حرّ عاملى در گذشته سال 1104 ه-.
«جامع الرواة» اردبيلى در گذشته سال 1100 ه-.
«مجمع الرجال» قهپايى در گذشته سال 1016 ه-.
«نقد الرجال» تفرشى در گذشته سال 1015 ه-.
«تحرير طاووسى» شيخ حسن عاملى در گذشته سال 1011 ه-.
«الخلاصة» علامه حلى در گذشته سال 726 ه-.
«رجال» ابن داوود در گذشته سال 707 ه-.
«حل الاشكال» احمد بن طاووس در گذشته 673 ه-.
«مناقب» ابن شهر آشوب در گذشته سال 588 ه-.
ص: 614
ارزيابى رجال كشّى و روايات آن
روى الكشّى عن الضعفاء كثيراً و فى رجاله اغلاط كثيرة.
كشّى از افراد غير قابل اطمينان، فراوان روايت نقل
مىكرد. و كتاب رجال او داراى اغلاط بسيار است.
نجاشى
پس از آن كه براى ما روشن شد همه كتابهاى حديث و رجال شيعه، داستان غلو (عبد الله بن سبأ) را از كتاب «معرفة الناقلين» كشّى نقل كردهاند، اكنون مىبايست به ارزيابى كتاب مذكور و روايات آن بپردازيم:
اوّل: مؤلّف كتاب «معرفة الناقلين»
مؤلف كتاب ابو عمر محمد بن عمر بن عبد العزيز كشّى مىباشد، نجاشى در باره او فرموده: كشّى مردى موثّق و مورد اعتماد مىباشد، ولى به طور فراوانى از افراد ضعيف و غير قابل اعتماد روايت مىكند، و نيز مىگويد: كشّى شاگرد عياشى بود و از او مطالبى را فراگرفته، و در شرح حال عياشى چنين مىگويد: او از افراد ضعيف و غير قابل اطمينان زياد نقل مىنمود! و ابتدا از نظر عقيده و مذهب پيرو مكتب تسنّن بود و احاديث اهل
ص: 615
سنّت را زياد شنيده بوده، لذا از اين نوع احاديث فراوان نقل نموده است.
دوم: معرفة الناقلين يا رجال كشّى
رجال كشّى به نام «معرفة رجال الناقلين عن الأئمة المعصومين» بوده و شيخ طوسى آن را خلاصه نموده و «اختيار رجال الكشّى» ناميده كه تا به امروز در دسترس دانشمندان مىباشد.
نجاشى در باره كتاب كشّى فرموده: كشّى كتابى در باره رجال دارد كه اين كتاب داراى مطالب فراوان و در عين حال داراى اغلاط بسيار است.
و نيز نجاشى در باره كشّى فرموده بود: از افراد ضعيف و غير قابل اعتماد نقل مىكند.
مرحوم محدّث نورى در فايده سوم از خاتمه «مستدرك الوسايل» در باره «اختيار رجال الكشى» تأليف شيخ طوسى مىگويد: «از پارهاى قرائن براى ما روشن شده است كه در اين كتاب نيز به وسيله بعضى از علما و يا نويسندگان و ناسخين تصرّفات و تغييراتى به عمل آمده است.[2]
مؤلّف قاموس الرجال فرموده: «از رجال كشّى نسخه صحيح به دست هيچ كس نرسيده، حتّى به شيخ طوسى و نجاشى.» نجاشى در اين باره گفته: «رجال كشى اغلاط بسيار دارد.»
سپس مؤلف قاموس گويد:» تحريف در رجال كشّى، بيش از آن است كه قابل شماره باشد. مطلب تحريف نشده و سالم در اين كتاب معدود و انگشت شمار است مانند: ترجمه «احمد بن عائذ»، «احمد بن فضل»، «اسامة بن حفص»، «اسماعيل بن فضل»، «اشاعثه»، «حسين بن منذر»، «درست بن ابى منصور»، «ابو جرير قمى»، «عبد الواحد بن مختار»، «على بن حديد»، «على بن وهبان»، «عمر بن عبد العزيز زحل»، «عنبسة بن بجاد» و «منذر بن قابوس».
و سپس گويد:
ص: 616
«من در شرح حال اين چند اسم، تحريفى نيافتم، گرچه محتمّل است در آنها نيز تحريف شده باشد. در غير اين چند اسم، در همه ترجمههاى ديگر كتاب، تحريفهايى ديدهام كه در جاى خود آن تحريفها را بررّسى كردهام».
كمتر روايتى در اين كتاب هست كه سالم از تحريف و تغيير و تبديل باشد تا آن جا كه بسيارى از عنوانهاى كتاب نيز، تحريف شده است و اخبار متعلّق به شخصى را در شرح حال شخص ديگرى آورده است. طبقهاى از راويان را، در طبقه ديگر ذكر كرده است.
اخبار «ابو بصير ليث مرادى» را اشتباه كرده و آنها را در ترجمه «ابو بصير يحيى اسدى» ذكر كرده است.
اخبار «ابو بصير يحيى» را با «علباء اسدى» اشتباه كرده و در ضمن ترجمه «ابو بصير عبد الله فرزند محمّد اسدى».
خبر اوّل ترجمه «عبد الله بن عبّاس» را در ترجمه «خزيمه» قبل از اين ترجمه آورده.
در ترجمه «على بن يقطين» آخر يك خبر و اوّل خبر ديگر را انداخته.
در ترجمه «ابو الخطاب» 23 خبر آورده است كه به صاحب اين ترجمه هيچ ربطى ندارد. و براى همين بوده است كه قهپائى در كتاب خود، آن اخبار را در ترجمه «ابو الخطاب» آورده، سپس آنها را قلم زده است.
«حميرى» را كه از اصحاب امام عسكرى (ع) بوده است در شماره اصحاب آمام رضا (ع) ذكر كرده است.
«لوط بن يحيى» را در اصحاب حضرت امير على بن ابى طالب (ع) آورده با آن كه لوط از اصحاب امام باقر يا امام صادق بوده و جدّ پدرى او از اصحاب امير المؤمنين بوده است.
شيخ طوسى مقدارى از اين كتاب را با تمام تحريفها و تبديلها و اشتباهاتى كه در آن بوده، برگزيده و عنوان ابواب آن را حذف كرده ...
قهپايى كه خواسته است بعضى خوابىهاى اين كتاب را اصلاح كند، بر خرابى آن افزوده و كارهايى باطل انجام داده است.
و با اين همه تحريفات كه گفتيم در اصل كتاب كشّى كه به اين حد رسيده، هيچ گونه اعتمادى بر مطالب كتاب كشّى نمىتوان كرد، مگر آن كه دليلى غير از كتاب كشّى بر
ص: 617
صحّت مطلب نقل شده اقامه شود.
بنا بر اين، دانشمندان اخير كه اعتماد بر كتاب كشّى كرده و متّفق القول گفتند «ابان بن عثمان» از فرقه ناوسيه مىباشد زيرا در رجال كشّى چينن آمده، اين اعتماد بر رجال كشى بس بى مورد بوده و احتمال مىرود اين جمله در اين كتاب تحريف شده باشد و اين جمله در اصل كان من القادسيه بوده يعنى ابان از اهل قادسيه بوده است.
و از اصل كتاب كشّى كه بگذريم، «اختيار رجال كشى» كه تلخيص شيخ طوسى مىباشد و پس از شيخ تا به امروز در دست دانشمندان است. اين كتاب اضافه بر آنچه از تحريفات كه در اصل رجال كشّى بوده شيخ يا علماى پس از او نيز تغييراتى در آن دادهاند. بدين سبب در نسخههاى آن اختلاف هست مانند: نسخه قهپايى كه اختلاف دارد با نسخههاى چاپى موجود، گويا در نسخه قهپائى حاشيه كتاب در متن وارد شده است.
و در آنچه كه علامه حلّى در «خلاصة الأقول» از كشّى نقل كرده نيز تحريفاتى هست، ولى اندك مىباشد.
و آنچه از اين كتاب در رجال ابن داود آمده است، تحريفات آن بيش از آن است كه به شمار آيد. و خود كتاب رجال ابن داود در كتابهاى دانشمندان اخير، همانند كتاب كشّى در كتابهاى دانشمندان پيشين مىباشد.
تحريفهاى رجال كشى را دو سبب ديگر نيز هست، و آن اوّلًا بدى خط آن بوده، و ديگر آنچه بى اعتنايى دانشمندان بر كتاب او بوده است.[3] صحّت گفتار محققانه اين دانشمند، با مراجعه به كتاب رجال كشّى واضح و آشكار است و اگر چنانچه بخواهيم اضافه بر اين، در اصل آن كتاب وارد بحث شويم كار به تأليفى جداگانه مىكشد كه نيازى به آن نيست و در ارزيابى نسخه موجود، همين مقدار ما را كفايت مىكند.
ص: 618
سوم: پنج روايت گذشته
الف) عدم اعتماد علما به اين روايت: پنج روايت گذشته را شيخ كلينى (در گذشته 320 ه-.) در كتاب «كافى» نياورده، و همچنين شيخ صدوق (در گذشته 381 ه-.) در كتاب «من لا يحضره الفقيه» و شيخ طوسى كه خود صاحب كتاب اختيار رجال كشّى بوده در كتاب «تهذيب» و «استبصار» هيچ اشارهاى به آن روايتها ننموده، و اين مطلب خود دليل بر آن است كه اين بزرگواران به آن روايتها اعتمادى نداشتهاند. به خصوص روايت اوّل و دوم كه نقل مىكردند حضرت امير (ع) عبد الله بن سبأ را چون مرتد شده بوده، سوزانيد، و هم چنين فقها تا به امروز در باب حكم اشارهاى به آن دو روايت نكردهاند.
ب) اشكال تناقض: در كتب شيعه دو روايت ديگر در باره «عبد الله بن سبأ» وجود دارد كه متناقض و مخالف با اين روايتهاى پنجگانه كشّى است. و مفهوم اين دو روايت، مضمون آنها را كاملًا تكذيب مىنمايد.
روايت اوّل: در كتاب «من لا يحضره الفقيه»، «خصال»، «تهذيب»، «حدائق»، «وسائل» و «وافى» نقل گرديده است و آن روايت اين است كه:
امام صادق (ع) از پدرش امام باقر (ع) نقل مىكند كه روزى امير مؤمنان (ع) فرمود: چون از نماز فارغ شديد، دست خود را به سوى آسمان برداريد و به دعا و مناجات با خدا بپردازيد. ابن سبأ چون اين گفتار امير مؤمنان را شنيد، به او اعتراض نمود و گفت: اى امير مؤمنان! مگر خداوند در همه جا نيست؟ امير مؤمنان فرمود: بلى خداوند در همه جا هست. ابن سبأ گفت: پس چرا در حال دعا دست به سوى آسمان برداريم؟ امير مؤمنان فرمود: مگر اين آيه را در قرآن نخواندهاى كه خداوند مىفرمايد:
و فى السّماء رزقكم و ما توعدون «روزى شما و آنچه به شما وعده داده شده است، در آسمان است». پس روزى را بايد از جاى خود درخواست نمود. و محلّ رزق همان محلّى است كه خدا وعده داده و آن طرف آسمان است.[4]
ص: 619
در امالى شيخ طوسى بدين صورت نقل گرديده است كه: «مسيب بن نجبه»[5] روزى يغه عبد الله بن سبأ را گرفته و كشان كشان به حضور امير مؤمنان (ع) آورد. امير مؤمنان فرمود: چه شده است؟ مسيب گفت: اين مرد به خدا و پيامبرش دروغ مىبندد! امير مؤمنان فرمود: چه مىگويد؟ رواى گويد: همين قدر شنيدم كه امير مؤمنان مىفرمود: هيهات! هيهات! «دور است! دور است!» وليكن مردى كه سوار شتر تندرو است و كجاوهاى را به شترش بسته به ميان شما خواهد آمد و او را كه هنوز گرد و خاك حج و عمره را از خود دور نساخته است، به قتل مىرسانيد (و منظور على (ع) از اين شخص فرزندش حسين (ع) بود).
و اين روايت در عيبت نعمانى از مسيّب بن نجبه بدين صورت نقل گرديده است كه: شخصى به همراه مردى كه «ابن سودا) يش مىگفتند، به حضور امير مؤمنان (ع) آمد و گفت يا امير المؤمنين! اين مرد (ابن سوادء) به خدا و پيامبر دروغ مىبندد و تو را نيز به دروغهايش شاهد مىگيرد. امير مؤمنان (ع) فرمود: لقد اعرض و اطول: «دور و دراز گفته است!» چه مىگويد؟ گفت از لشكر عضب سخن مىگويد امام فرمود: او را رها كن آرى لشكر غضب گروهى هستند كه در آخر زمان خواهند آمد ...
اين بود دو روايتى كه مضمون آنها مخالف و مناقض با مضمون روايتهاى پنجگانه كشّى در باره ابن سبأ مىباشد. زيرا روايتهاى پنجگانه دلالت مىكند بر اين كه ابن سبأ به الوهيت و خدايى بشرى- كه داراى شكل و صورت و جسم بود تغيير مكان مىداد گاهى حاضر مىشد و گاهى غايب- قايل بود. در صورتى كه روايت اوّل در اين جا دلالت دارد بر اين كه ابن سبأ خدا را منزّه و بالاتر از اين مىدانست كه مانند اجسام در مكانى باشد و درمكان ديگر نباشد.
و روايت دوم دلالت مىكند بر اين كه ابن سبأ يا ابن سوداء، پيشگويى نموده و اين پيشگويى در نظر مسيّب (يا مرد ديگر) با اعجاب و ناباورى مواجه گرديده و آن را يك
ص: 620
نوع دروغ و كذب به خدا و رسول تلقّى كرده، لذا به حضور امام (ع) جلبش نموده، ولى امام (ع) اين پيشگويى را تأييد كرده و دستور آزادى او را صادر فرموده است. در صورتى كه يك چنين شخصى هيچگاه نمىتواند به الوهيت و خدايى بشرى قايل گردد، و در اين عقيده خويش آن چنان اصرار و پافشارى كند تا جايى كه در اين راه به وسيله آتش سوزانيده شود.
ص: 621
روايات احراق مرتد
انى اذا بصرت امراً منكراً و قدرت نارى و دعوت قنبراً.
آن گاه كه من كار زشتى را در جامعه مشاهده مىكنم،
آتش خود را شعلهورمىسازم و قنبر را به يارى خود
مىطلبم.
در فصول پيش گفتيم روايات پنجگانه كشّى كه نام ابن سبأ درآنها آمده است، از چند جهت مخدوش و غير قابل قبول است. يكى از جهات ضعف آنها، همان تناقضى است كه با مفهوم برخى از روايات ديگر دارد. زيرا روايات پنجگانه كشّى، موضوع غلو در باره على، و اعتقاد به الوهيت وى، و داستان احراق و سوزانيدن را به عبد الله بن سبأ نسبت مىدهد، ولى يك سلسله روايات ديگر اين جريانات را در باره افردا ديگر نقل مىكند چنان كه:
1) كشّى نيز مىگويد: به هنگامى كه امير مؤمنان (ع) در خانه همسرش (امّ عمرو عنزيه) بود قنبر، غلام آن حضرت آمد و عرضه داشت يا امير المؤمنين! ده نفر در بيرون خانه ايستادهاند و مىپندارند كه شما خداى آنها هستى. امام فرمود: آنها را وارد خانه كن. مىگويد چون اين ده تن وارد شدند، حضرت سؤال كرد عقيده شما در باره من چيست؟ گفتند: «ما معتقديم كه تو پروردگار ما هستى، و اين تو هستى كه ما را خلق نموده و
ص: 622
روزى ما در دست توست». امير مؤمنان فرمود:
واى بر شما! اين عقيده را به خود راه ندهيد، زيرا من هم مخلوقى مانند شما مىباشم. ولى آنان دست از گفتار خود برنداشتند امير مؤمنان (ع) فرمود: واى بر شما! پروردگار من و پروردگار شما «الله» است! واى بر شما توبه كنيد و از اين عقيده باطل برگرديد! گفتند ما از عقيده و گفتار خويش برنمىگرديم، و تو خداى ما هستى. ما را خلق كردهاى، و بر ما روزى مىرسانى. در اين هنگام امام (ع) به قنبر دستور داد چند نفر كارگر بياور. قنبر رفت و بنا به امر امام، ده نفر كارگر كه بيل و زنبيل به همراه داشتند، آورد. امام دستور داد اين ده نفر زمين را بشكافند. چون گودالى دراز آماده گرديد، دستور داد هيزم و آتش آوردند. همه هيزمها را در گودال ريخته و افروختند، و شعلههاى بلندى به وجود آمد. آن گاه على (ع)، آن ده تن را كه به الوهيت وى معتقد بودند، براى بار دوم به آنان فرمود: واى بر شما! از گفتار خويش برگرديد، و سپس امير مؤمنان (ع) عدّهاى از آنها را به آتش انداخت تا بار ديگر باقى آنها را نيز در ميان آتش افكند، آن گاه شعرى بدين مضمون سرود:
«من چون گناه و كار زشتى را مىنگرم، آتش خود را شعلهور ساخته و قنبر را فرا مىخوانم».[6]
كشّى اين روايت را در شرح حال «مقلاص» مشروحاً، و در شرح حال قنبر با اختصار نقل نموده است. مجلسى نيز همين روايت را، در «بحار الانوار» از كشّى آورده است.
2) باز كشّى، كلينى، صدوق، فيض، شيخ حرّ عاملى و مجلسى نقل نمودهاند كه: مردى از امام باقر و امام صادق (ع) نقل نموده است كه: چون امير مؤمنان (ع) از جنگ بصره فارغ گرديد، هفتاد نفر از «زط» سياهان به خدامت آن حضرت آمدند و به او سلام كردند، و با زبان و لغت خويش با وى به گفتگو پرداختند. امير مؤمنان (ع) نيز با لغت خود آنان، جوابشان را داد. سپس فرمود: من آنچه شما تصوّر مىكنيد نيسم، بلكه من هم مانند شما بنده و مخلوق خدا هستم. ولى آنان از پذيرفتن اين گفتار امتناع ورزيدند و
ص: 623
گفتند: تو خدا هستى. امير مؤمنان فرمود: اگر از اين گفتار خود برنگرديد و از عقيدهاى كه در باره من داريد، دست برنداريد، و به سوى خدا توبه نكنيد، شما را به قتل خواهيم رسانيد، ولى چون آنها از توبه كردن امتناع ورزيدند، و از عقيده باطلشان برنگشتند، امير مؤمنان دستور داد كه چاههايى بكنند، و آن چاهها را به وسيله شكافهايى از زير زمين به همديگر راه باز كنند، سپس دستور داد كه اين افراد را در اين چاهها كه خالى بود آتش روشن نمودند و دود آن از رهگذر شكافها به تمام اين چاهها رسيد و در اثر دود، همه اين افراد مردند!!
اين جريان را بزرگان علما به واسطه «مردى» گمنام نقل نمودهاند كه هيچ اسم و عنوانى ندارد. و ما نمىدانيم اين مرد كه اين روايت را از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل نموده است، كيست؟ در كجا و در چه تايخى زندگى مىكرده و آيا اساساً چنين «راوى» وجود خارجى داشته است يا نه؟!
اين داستان را ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» بدين صورت نقل نموده است كه: هفتاد نفر از سياهان، پس از جنگ بصره به نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و با زبان و لغت خويش با آن حضرت سخن گفتند و به وى سجده نمودند. امير مؤمنان فرمود: واى بر شما! اين كار را نكنيد، زيرا من هم مانند شما مخلوقى بيش نيستم، ولى آنان در عقيده خود پافشارى نمودند. امير مؤمنان فرمود: به خدا سوگند! اگر از اين عقيدهاى كه در باره من داريد، دست برنداريد و به سوى خدا برنگرديد، شما را به قتل خواهم رسانيد. راوى گويد: چون آنان حاضر نشدند از عقيده خويش دست بردارند، امير مؤمنان (ع) دستور داد زمين را شكافتند، و گودالهايى به وجود آوردند، و در ميان آنها آتش روشن نمودند، قنبر غلام آن حضرت آن افراد را يك به يك به دوش مىكشيد و در ميان آتش مىانداخت. امير مؤمنان (ع) در آن حال اين اشعار را سرود:
«آن گاه كه من گناه و عمل زشتى را مىنگرم آتشى شعلهور مىسازم و قنبر را مىخوانم».
«سپس گودالهايى پس از گودالها بر مىكنم و قنبر به فرمان من گنهكاران را در هم
ص: 624
مىشكند».[7] اين جريان را مرحوم مجلسى نيز در بحار و نورى در مستدرك از كتاب مناقب نقل نمودهاند.
3) مرحوم كلينى و شيخ طوسى روايت ذيل را از امام صادق (ع) چنين آوردهاند كه: عدّهاى به نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و بدين گونه سلام گفتند: السّلام عليك يا ربّنا: «سلام بر تو اى پروردگار ما».
امير مؤمنان (ع) از آنان خواست تا از اين گفتارشان توبه كنند، ولى آنان حاضر به توبه نشدند امير مؤمنان (ع) دستور داد دو گودال در كنار يكديگر كندند، و با نقب و سوراخى آن دو گودال را به يكديگر متصل كردند. و چون از توبه آنان نااميد گرديد، آنها را در يكى از اين دو گودال افكند، و در گودال ديگر آتشى برافروخت تا آن كه مردند.
4) باز شيخ طوسى و صدوق از امام صادق (ع) نقل نمودهاند كه: مردى به حضور امير مؤمنان (ع) آمد و در باره دو تن از مسلمانان كه در كوفه اقامت داشتند شهادت داد كه او ديده است كه اين دو نفر در برابر بتها قرار مىگيرند، و آنها را پرستش مىكنند. آن حضرت فرمود: واى بر تو! شايد تو اشتباه كرده باشى، سپس شخص ديگرى را فرستاد تا وضع آن دو نفر را دقيقاً و از نزديك مشاهده كند. فرستاده مخصوص آن حضرت، همان بديد كه آن مرد ادّعا مىكرد. امير مؤمنان آنان را احضار فرمود و به آنان گفت: از اين عقيده خود برگرديد، ولى آنان در بتپرستى خود اصرار و پافشارى نمودند، لذا آن حضرت دستور داد گودالى كندند، و آتشى برافروختند، و آن دو نفر را در ميان آتش انداخت.
5) ذهبى نقل مىكند عدّهاى به نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و گفتند: تو او هستى! امير مؤمنان فرمود: واى بر شما! من كيستم؟ گفتند: تو پروردگار ما هستى! فرمود: از اين عقيده خود توبه كنيد! ولى آنان توبه نكردند و در عقيده باطل خويش پافشارى نمودند، امير مؤمنان (ع) گردن آنها را زد، سپس گودالى كند وبه قنبر فرمود: قنبر بستههايى هيزم
ص: 625
بياور! سپس اجساد همه آنان را با آتش سوزانيد، آن گاه شعرى بدين مضمون خواند:
«هر وقت كار زشت و منكرى را مىنگرم، آتش خود را شلعهور مىسازم و قنبر را مىطلبم».
6) ابن ابى الحديد از ابو العباس نقل مىكند كه على بن ابى طالب (ع) با خبر شد كه عدّهاى در اثر اغواى شيطان «در محبّت آن حضرت غلو كرده، و پا را فراتر نهادهاند به خدا و آنچه پيامبر او آورده است، كفر ورزيده و آن حضرت را خدا پنداشته و به پرستش وى گردن نهادهاند، و در باره وى چنين معتقد شدهاند كه به وجود آورنده و روزى دهنده انسانهاى است».
امير مؤمنان (ع) به آنها گفت كه از عواقب خطرناك اين عقيده برگردند و توبه كنند، ولى آنان در عقيده خويش پافشارى و اصرار ورزيدند. آن حضرت چون سماجت آنها را ديد، گودالى كند و به خاطر اين كه از گفتارشان توبه كنند، در آن گودال با دود آتش شكنجهشان نمود و تهديدشان كرد، ولى هر چه فشار بيشتر گرديد، پافشارى و اصرار آنان نيز در عقيده باطلشان شديدتر شد. چون چنين ديد همه آنان را با همان آتش كه در آن گودالها شعلهور ساخته بود، سوزانيد. آن گاه چنين سرود:
«ديديد كه چگونه گودالهايى حفر كردم» سپس شعرها را خواند كه در صفحات پيش گذشت.
ابن ابى الحديد پس از نقل اين داستان مىگويد: علماى ما- پيروان مكتب خلفا- در كتابهايشان آوردهاند كه: وقتى امير مؤمنان (ع) اين عدّه را به آتش افكند، با صداى بلند فرياد زدند: اينك براى ما ثابت گرديد كه تو خداى ما هستى و پسر عموى تو كه فرستاده تو بود، مىگفت به وسيله آتش عذاب نمىكند، مگر خدا آتش.[8]
7) احمد بن حنبل از عكرمه نقل مىكند كه امير مؤمنان (ع) عدّهاى را كه از اسلام برگشته بودند سوزاند و به هلاكت رسانيد. اين جريان كه به گوش ابن عبّاس رسيد، گفت: اگر اختيار آنان در دست من بود، هيچگاه ايشان را نمىسوزانيدم، زيرا رسول خدا (ص)
ص: 626
فرموده است: كسى را عذاب خدا عذاب نكنيد، و ايشان را به قتل مىرساندم.
وقتى اين گفتار ابن عبّاس به امير مؤمنان (ع) رسيد فرمود: اوه كه ابن عباس در خوردهگيرى غوطهور است «ويح أم! ابن عبّاس انه لغواص على النهات».
و بنا به نقل ديگر چون گفتار ابن عبّاس به امير مؤمنان (ع) رسيد، فرمود ابن عبّاس راست گفته است.
و اين داستان را شيخ طوسى، در مبسوط چنين آورده است كه: نقل شده است و عدّهاى به على (ع) گفتند: تو خدا هستى. آن حضرت آتشى آماده كرد و همه آنها را سوزاند ابن عبّاس گفت: اگر من به جاى على بودم، آنها را با شمشير به قتل مىرساند، زيرا از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود: كسى را با عذاب خدا عذاب نكنيد. و هر كس آيين خويش را تغيير بدهد، به قتلش برسانيد! و امير مؤمنان (ع) شعر معروف خود را در اين مورد سروده است.[9] شيخ طوسى در اين جا سند اين روايت را بيان نفرموده، ولى در روايت با احمد بن حنبل سند آن را به عكرمه خارجى مذهب رسانيده!
مرحوم كلينى از امام صادق (ع) نقل نموده است كه امير مؤمنان در مسجد كوفه نشسته بود، عدّهاى را كه در روز ماه رمضان غذا خورده بودند، به محضرش آوردند. آن حضرت از آنان پرسيد:
- آيا شما به قصد افطار غذا خوردهايد؟
- آرى.
- آيا شما پيرو يهود هستيد؟
- نه.
- پيرو آيين مسيح مىباشيد؟
- نه.
- پس شما پيرو كدام آيين هستيد كه با اسلام مخالفت مىورزيد، و روزه خود را علناً مىخوريد؟
ص: 627
- ما مسلمان هستيم.
- لابد مسافر بودهايد كه روزه خود را مىخوريد؟
- نه!
- پس حتماً مرضى داريد و ما از آن اطلاع نداريم و شما خودتان مىدانيد، زيرا انسان به خود آشناتر از ديگران است. چه خداوند فرموده است: الانسان على نفسه بصيرة.
- ما هيچ مرض و ناراحتى هم نداريم!
- آن گاه امام صادق (ع) فرمود:
در اين جا امير مؤمنان (ع) خنديد سپس فرمود: پس شما به يگانگى خدا و رسالت محمّد (ص) اعتراف مىكنيد؟
- به يگانگى خدا اعتراف مىكنيم و شهادت مىدهيم، ليكن محمّد را نمىشناسيم!
- او رسول و فرستاده خداست.
- ما او را به عنوان نبوّت نمىشناسيم، بلكه او را يك عرب بيابانى مىدانيم كه مردم را به سوى خويش دعوت نموده است.
- يا بايد به نبوّت محمّد (ص) اعتراف كنيد، و يا اين كه شما ر ا به قتل خواهم رسانيد!
- ما هر گز چنين اعترافى نمىكنيم گر چه ما را به قتل برسانى!
- آن گاه امير مؤمنان (ع) به مأموران سپرد كه ايشان را به بيرون شهر كوفه برند، سپس دو گودال در كنار هم حفر كردند، و به وسيله نقب گودالها را به يكديگر متّصل ساخت سپس به اين عدّه فرمود: من شما را در يكى از اين دو گودال قرار مىدهم و در گودال ديگر آتش روشن مىكنم، و به وسيله دود آن آتش، شما را به قتل مىرسانم. آنان در پاسخ على (ع) گفتند: هر چه مىخواهى عمل كن، و در باره ما هر فرمانى كه بخواهى صادر كن، جز در اين دنيا كارى از تو ساخته نيست فانما تقضى هذه الحياة الدنيا. آن حضرت ايشان را با آرامش در يكى از آن دو چاه قرار داد، سپس دستور داد در چاه ديگر آتش افروختند. و پس از آن پياپى ايشان را ندا مىفرمود چه مىگوييد؟ ايشان هر بار در جواب مىگفتند: آنچه مىخواهى انجام ده، اين گفتار چنين تكرار مىشد تا آن كه همه مردند.
ص: 628
راوى گويد خبر اين داستان را كاروانها شهر به شهر رسانيدند، و در اطراف و اكناف به صورت جالبترين حادثه روز نقل مىنمودند. و مردم نيز اين موضوع را به همديگر مىگفتند.
امير مؤمنان (ع) پس از اين واقعه، روزى در مسجد كوفه نشسته بود يكى از يهوديان مدينه- كه تمام يهوديان به مقام علمى وى و نياكانش اعقتاد و اعتراف داشتند- با عدّهاى از افراد خاندانش براى ملاقات آن حضرت وارد كوفه گرديدند و به نزديكى مسجد كوفه آمدند و شتران خويش را خوابانيدند و در كنار درب مسجد ايستادند و كسى را به نزد امير مؤمنان (ع) فرستادند كه ما گروهى از يهوديان مىباشيم. از حجاز آمدهايم، و قصد ملاقات با تو را داريم، آيا تو به بيرون مسجد مىآيى يا ما به مسجد داخل شويم.
امام صادق (ع) فرمود: آن حضرت به سوى آنان حركت نمود، در حالى كه اين جمله را مىگفت به زودى اسلام را خواهند پذيرفت و دست بيعت خواهند داد.
آن گاه على (ع) فرمود: چه حاجت داريد؟
- رئيس آنان گفت: اى فرزند ابو طالب! اين چه بدعتى است كه در آيين محمّد به وجود آوردهاى؟
- كدام بدعت؟
- در ميان مردم حجاز، چنين شايع است كه تو افرادى را كه به يگانگى خداوند اقرار داشتند، ولى به نبوّت محمّد اعتراف نمىكردند، به وسيله دود كشتهاى!
- تو را قسم مىدهم به آن معجزات نه گانهاى كه در طور سينا به موسى داده شده است، و به حق كنيههاى پنجگانه و صاحب سراديان، آيا مىدانى كه پس از وفات موسى (ع) عدّهاى را به نزد يوشع بن نون آوردند كه به يگانگى خداوند اعتراف داشتند، ولى نبوّت موسى را قبول نمىكردند، يوشع بن نون آنها را به وسيله دود به قتل رسانيد؟!
- آرى چنين بوده است و من شهادت مىدهم كه تو صاحب سر موسى مىباشى.
سپس مرد يهودى از آستين خود كتابى بيرون آورد و به امير مؤمنان (ع) داد. آن حضرت كتاب را باز كرد و بدان نگاه نمود و گريست. يهودى گفت يا ابن ابى طالب! علّت گريه شما چيست؟ و اين كه تو به اين نامه نگاه كردى، آيا مطالب آن را مىفهمى؟ در
ص: 629
صورتى كه اين نامه به لغت سريانى نوشته شده است و زبان تو عربى است.
امير مؤمنان (ع) فرمود: آرى اينك نام من در اين نامه نوشته شده است.
يهودى گفت: بگو ببينم نام تو به لغت سريانى چيست؟ و در اين نامه آن را به من نشان بده!
امير مؤمنان گفت: نام من به لغت سزيانى «اليا» است، سپس اين لفظ را در آن نامه به آن مرد يهودى نشان داد.
در اين هنگام مرد يهودى اسلام را پذيرفت، و شهادتين را بر زبان جارى ساخت و با على (ع) بيعت نمود. آن گاه وارد مسجد مسلمانان گرديد در اين جا امير مؤمنان (ع) زبان به حمد و ثنا و شكر خدا گشود و گفت:
«سپاس خدايى را كه من در پيشگاه وى فراموش نشده بودم. سپاس خداوندى را كه در پيشگاه خويش، نام مرا در صحيفه ابرار و نيكان ثبت نموده. و سپاس پروردگارى را كه صاحب جلال و عظمت است».
ابن ابى الحديد اين جريان را به صورت ديگرى آورده است كه علاقهمندان علم و تحقيق، مىتواند به ج 1، ص 425 شرح نهج البلاغه مراجعه كنند.
9) اين روايات را با روايات ديگرى كه بطلان و خرافى بودن آن روشن و واضح است، خاتمه مىدهيم: اين روايت را ابن شاذان در كتاب «فضايل» آورده و از او، هم مجلسى گرفته و در «بحار الانوار» نقل كرده است، و هم علامه نورى در «مستدرك» از عيون المعجزات نقل نموده است:
امير مؤمنان (ع) در حالى كه منجّم مخصوص كسرى با وى بود، به ايوان كسرى وارد گرديد. امير مؤمنان جمجمه پوسيدهاى را كه در گوشهاى افتاده بود ديد، دستور داد طشتى آورده و آب در آن ريختند و آن جمجمه را در آن طشت گذاشت. آن گاه به او خطاب كرد و فرمود: اى جمجمه! تو را به خدا سوگند مىدهم كه به من بگويى من كيستم؟ و تو كيستى؟ جمجمه به سخن آمد و با زبان فصيح پاسخ داد: امّا تو، امير مؤمنان و سيّد اوصياء هستى! و امّا من، بنده خدا و فرزند كنيز خدا انو شيروان هستم.
افرادى از اهل «ساباط» كه در محضر امير مؤمنان (ع) بودند، و اين جريان را با چشم
ص: 630
خود مشاهده نمودند، به ميان قوم خويش و اهل آبادى خويش برگشتند و آنچه را كه از جمجمه شنيده بودند بازگو نمودند. و اين جريان در ميان آنان موجب اختلاف گرديد، و هر گروهى در باره امير مؤمنان (ع) يك نوع اظهار عقيده نمودند. عدّهاى در باره وى به آنچه كه مسيحيان در باره حضرت عيسى مىگفتند، معتقد گرديدند و مانند عقيده عبد الله بن سبأ و پيروانش را پذيرفتند.
ياران امير مؤمنان، در اين باره به آن حضرت عرضه داشتند: اگر اين مردم را با اين اختلاف و انحراف عقيده آزاد بگذارى، ساير مردم نيز به كفر و بىدينى مىگرايند. وقتى امير مؤمنان اين گفتار را از يارانش شنيد، فرمود: به عقيده شما با اين مردم چگونه رفتار كنم؟ عرضه داشتند صلاح در اين است همان طور كه عبد الله بن سبأ و پيروانش را سوزانيدى، اى افراد را نيز با آتش بسوزان. آن گاه امير مؤمنان آنان را احضار نمود و از آنان سؤال كرد كه انگيزه اين عقيدههاى باطل شما چه بوده است؟ گفتند ما گفتگوى آن جمجمه پوسيده را با تو شنيديم، و چون يك چنين امر غير عادى به جز خدا بر كسى امكان ندارد، لذا در باره تو چنين معتقد شديم. امير مؤمنان (ع) فرمود: از اين عقيدههاى باطل، برگرديد و به سوى خدا توبه كنيد. گفتند: ما از عقايد خود برنخواهيم گشت تو نيز در باره ما آنچه مىخواهى انجام ده، على (ع) كه از توبه آنها نااميد گرديد دستور داد آتشى آماده كردند و همه آنان را سوزانيد. سپس دستور داد استخوانهاى سوختهشان را بكوبند و به باد بدهند. و ذرّات استخوانهاىشان در فضا پراكنده گرديد. سه روز پس از اجراى اين جريان، مردم ساباط به حضور آن حضرت آمدند و عرضه داشتند: يا امير المؤمنين! درياب دين محمّد را، زيرا كسانى كه تو آنان را سوزانده بودى، اينك با بدن سالمتر از اوّل به خانهها خود برگشتهاند! امام (ع) فرمود: آرى من اين افراد را سوزاندم و از بين بردم، ولى خداوند آنها را زنده نمود.
اين جا بود كه مردم ساباط با حيرت و تعجّب به آبادى خود برگشتند.
و بنا به نقل ديگر، امير مؤمنان آنها را نسوزانيد، ولى عدّهاى از آنها فرار نموده و در
ص: 631
بلاد و شهرها متفرّق گرديدند و گفتند: اگر على بن ابى طالب داراى مقام ربوبيّت و خدايى نبود، ما را نمىسوزانيد.
اين بود قسمتى از روايات احراق مرتدين كه در اين فصل آورديم. بررسى و ارزشيابى آنها، و هم چنين تطبيق و سنجش آنها را با روايات مربوط به عبد الله بن سبأ كه در فصول پيش گذشت به فصل اينده موكول مىكنيم.
ص: 632
بررّسى روايات احراق مرتد
إنّ أحداً من فقهاء المسلمين لم تعتقد هذه الروايات.
هيچيك از علماء شيعه و سنى، به روايات احراق مرتد
عمل نكردهاست.
مؤلف
آنچه در فصول پيش گذشت، خلاصه روايات مختلفى بود كه در باره عبد الله بن سبأ، و سوزانيدن وى، و اخبار متناقضى كه در اين مورد در كتب حديث و رجال شيعه و سنى نقل گرديده است.
ولى جاى تعجّب است كه هيچيك از دانشمندان و فقهاى اسلامى، اعم از دانشمندان شيعه و سنّى، به مضمون اين روايات اعتماد نكرده و به سوزاندن شخص مرتد فتوا ندادهاند، بلكه همه فقهاى شيعه و سنى، به استناد رواياتى كه در مقابل اين روايات از رسول خدا (ص) و ائمّه هدى (رحمه الله) وارد شده است، به كشتن مرتد حكم نمودهاند نه به سوزاندنش.
و اينك ما نظريه علماى شيعه و سنّى را در باره حكم مرتدين در اين جا مىآوريم، و آن گاه به نتيجه گفتار، و بررّسى اين روايات مىپردازيم.
ص: 633
حكم مرتد از نظر دانشمندان اهل سنت
ابو يوسف در كتاب «الخراج» در باره حكم مرتد مىگويند: كسانى كه از اسلام به كفر گراييدهاند، و افراد زنديقى كه پس از تظاهر به اسلام به كفر و زندقه خويش برگشتهاند، و همچنين يهودىها و مسيحيان و زرتشتىهايى كه پس از قبول اسلام، به آيين اول خويش برگشتهاند، حكم اين گونه افراد در ميان دانشمندان اسلامى، مورد اختلاف است. عدّهاى از آنان مىگويند: بايد از اين گونه افراد، خواست تا توبه كرده و بازگشت به اسلام نمايند. و اگر قبول نكردند كشته مىشوند. عدّه ديگرى مىگويند پيشنهاد توبه بر چنين افرادى لازم نيست، بلكه بايد به مجرّد ارتداد و برگشت از اسلام كشته شوند.
ابو يوسف سپس دليل طرفين را كه عبارت از احاديث منقول از پيامبر (ص) است نقل مىكند، و در ضمن دلايل كسانى كه قائل به توبه خواهى از مرتد مىباشند، دستور عمر بن خطّاب را نقل مىكند آن گاه كه در فتح «تستر» به او خبر دادند كه مردى از مسلمانان، به جبهه مشركين پيوسته و او را دستگير كردهاند. عمر گفت او را چه كرديد، گفتند به قتلش رسانيديم. عمر به اين عمل مسلمانان اعتراض كرد و گفت: او را مىبايست نخست در خانهاى زندانى مىكرديد، و مدّت سه روز به او آب و غذا مىداديد، و در اين مدّت به او پيشنهاد توبه مىنموديد، اگر مىپذيرفت و به طرف اسلام مىآمد، مورد عفو قرار مىداديد و اگر نه، به قتلش مىرسانديد.
ابو يوسف در تأييد اين نظريه كه بايد از مرتد نخست توبه خواهى نمود، داستانى مىآورد و مىگويد: روزى معاذ به نزد ابو موسى آمد و ديد كسى در مقابل وى نشسته است، از او پرسيد اين مرد چه كاره است؟ ابو موسى گفت: او مردى است يهودى كه اسلام را پذيرفته بود، ولى دوباره به يهوديگرى برگشته است و ما دو ماه است كه به او پيشنهاد توبه و برگشت به اسلام كردهايم، امّا او هنوز قبول نكرده است. معاذ گفت: من زمين نمىنشينم تا طبق فرمان خدا و پيامبرش گردن او را بزنم.
سپس ابو يوسف مىگويد: بهترين حكم و نظريهاى كه ما در اين مورد شنيدهايم- و بهترين حكم را خدا مىداند- اين است كه از مرتدين، نخست طلب توبه مىكنند اگر
ص: 634
نپذيرفتند آن گاه گردنشان را مىزنند.
و اين نظريه مضمون حديثهاى مشهور و عقيده فقهايى است كه ما در دوران زندگى خود ديدهايم. ابو يوسف اضافه مىكند: امّا در باره زنانى كه از اسلام برمىگردند، گفتار و نظريه ابن عبّاس را مىگيريم كه مىگويد: زنانى كه از اسلام برمىگردند، نبايد به قتلشان رسانيد، بلكه بايد آنها را زندانى كرد و به اسلام دعوتشان نمود، و در صورت عدم قبول مجبورشان ساخت.
از اين گفتار ابو يوسف معلوم مىگردد كه تمام علماى اهل سنّت، در اين مطلب اتّفاق نظر دارند كه حدّ شخص مرتد، قتل است. و او كيفيت قتل را نيز روشن نموده است كه بايد به وسيله گردن زدن باشد. تنها اختلافى كه در اين مورد در ميان علما وجود دارد، اين است كه آيا اين حدّ و كشتن مرتد قبل از توبهخواهى جارى مىگردد يا بعد از آن كه از وى توبهخواهى شود و او نپذيرد.
ابن رشد در «بداية المجتهد» در باب حكم مرتد مىگويد: دانشمندان اسلام اتّفاق نظر دارند كه اگر مرتد را پيش از جنگ دستگير كنند، بايد طبق دستور رسول خدا به قتل برسانند كه فرموده است: «هر مسلمانى را كه آيين خود را تغيير دهد، به قتلش بر سانيد».
اين بود نظريه علماى اهل سنّت در باره مرتد.
حكم مرتد از نظر علماى شيعه
عقيده علماى شيعه در باره مرتد، مضمون حديثى است كه مرحوم كلينى و صدوق و شيخ طوسى از امام صادق (ع)، و او از امير مؤمنان (ع) نقل نموده است كه: همسر شخص مرتد بايد از وى جدا شود، و ذبيحهاش نيز حرام است، و مدّت سه روز از وى درخواست توبه مىشود، اگر در اين مدّت توبه نكرد در روز چهارم كشته مىشود.
و در «من لا يحضره الفقيه» در ذيل حديث بالا اين جمله نيز آمده است كه: اگر عقل درست و سالم داشته باشد.
و از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمودهاند: بايد از مرتد درخواست توبه شود، اگر توبه نكرد آن گاه بايد او را كشت، و امّا اگر زنى مرتد شود از وى
ص: 635
نيز توبهخواهى به عمل مىآيد، و اگر توبه نكرد و به اسلام برنگشت به حبس ابد محكوم مىگردد و در زندان نيز برايش سختگيرى مىكنند.
و از حضرت رضا (ع) نقل شده است كه كسى از وى سؤال كرد شخصى از پدر و مادر، مسلمان متولّد گرديده سپس از اسلام برگشته و به كفر و الحاد گراييده است. آيا از چنين شخص درخواست توبه مىشود، يا بدون توبهخواهى به قتل مىرسد؟ امام (ع) در پاسخ وى نگاشت (و يقتل) يعنى بدون توبهخواهى كشته مىشود.
يكى از فرماندهان امير مؤمنان (ع)، از وى سؤال نمود كه من مسلمانانى را ديدم كه از اسلام به زندقه برگشتهاند، و به عدّهاى از مسيحىها نيز برخورد مىكنم كه به زندقه گراييدهاند، امير مؤمنان (ع) در پاسخ وى نوشت: هر مسلمان مرتدى كه با فطرت اسلام متولّد شده، از پدر و مادر مسلمان متولّد گرديده، سپس به كفر گراييده است، بدون توبهخواهى گردنش را بزن. ولى مسلمانى كه با فطرت اسلام متولّد نشده (از پدر و مادر مسلمان متولّد نگرديده) در صورت ارتداد، نخست از وى درخواست توبه كن اگر توبه نكرد، گردنش را بزن. و امّا مسيحىها عقيدهاى كه آنان دارند از زندقه بدتر است و كارى با آنان نداشته باش.
باز امير مؤمنان (ع) در پاسخ نامه محمّد بن ابى بكر كه از مصر براى آن حضرت فرستاده بود، و در باره افراد ملحد كه آفتاب و ماه و مانند اين ها را مىپرستند، و كسانى كه از اسلام برگشتهاند سؤال كرده بود، چنين نگاشت: كسانى را كه ادّعاى اسلام مىكردند، سپس از اسلام برگشتهاند به قتل برسان و پيروان عقايد ديگر را آزاد بگذار، تا هر چه را كه مىخواهند بپرستند.
در روايتهاى گذشته، از امامان روايت شده بود كه حدّ مرتد قتل است، در روايتى نيز مىيابيم كه امير مؤمنان (ع) قتل را در باره مرتد اجرا نموده است چنان كه: كلينى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه: شخص مرتدى را به محضر امير مؤمنان (ع) آوردند آن حضرت گردن آن شخص را زد. عرضه داشتند يا امير المؤمنين! اين مرد داراى ثروت زيادى است، اين ثروت را به كدام افراد بايد تحويل داد. فرمود: ثروتش به همسر و فرزند و به ورثهاش منتقل مىگردد.
ص: 636
و باز نقل شده است كه پير مردى از اسلام به مسيحيّت گراييد، امير مؤمنان (ع) به وى فرمود: آيا از اسلام برگشتهاى؟! گفت: آرى، فرمود: شايد در اين ارتداد هدف مادّى دارى و بعداً به اسلام برمىگردى، گفت: نه، فرمود: شايد به خاطر عشق و علاقه به دخترى اسلام را ترك گفتهاى و پس از ازدواج با او باز به اسلام برمىگردى. عرضه داشت: نه، امام فرمود: به هر صورت حالا توبه كن و به اسلام برگرد، گفت: من اسلام را نمىپذيرم، در اين جا بود كه امام (ع) او را كشت.[10] اين بود قسمتى از رواياتى كه در باره حدّ و مجازات مرتد نقل گرديد، روايات زياد ديگرى نيز به همين مضمون وجود دارد.
نتيجه بحث
از همه آن چه در مورد حدّ مرتد گفته شد، چنين استفاده گرديد كه عمل و گفتار تمام علماى شيعه و سنّى در حدّ مرتد، و همچنين رواياتى كه در اين مورد آمده است درست بر خلاف روايات احراق مرتد بوده، چه آنها صراحت دارند بر اين كه حدّ مرتد، قتل است نه سوزانيدن.
و باز اين روايات صريحاً دلالت دارند بر اين كه امام (ع) در باره مرتد، قتل را تنفيذ و اجرا نمود و پر واضح است كه از نظر لغت عرب (قتل) كشتن شخص است به وسيله آلتى مانند شمشير، نيزه، سنگ، چوب و سم در مقابل (حرق) كه سوزاندن به وسيله آتش است و (صلب) كه به دار كشيدن مىباشد.
آن چه در اين فصل گفتيم يكى از نشانههاى ضعف روايات احراق بود كه در فصل آينده با بررّسى بيشتر، و به يارى خدا، نقاط ضعف ديگر آنها نيز نشان داده خواهد شد.
ص: 637
بررّسى بيشتر روايات احراق مرتدين
كيف خفيت تلك الحوادث الخطيره على المؤرخين.
چگونه اين حوادث با وجود اهميّتش، بر مورّخين
پوشيده مانده است.
مؤلّف
لازم است در برابر اين روايات كه مىگويد امير مؤمنان (ع) عدّهاى را به سبب ارتداد از دينشان به آتش كشيد، قدرى توقّف و در مضمون آنها اندكى تأمّل و تدبّر نماييم. و مطالب آن را بررّسى كنيم و بپرسيم.
در روايت پنجم كه مىگويد: حسين بن على (ع) به مختار گرفتار و مبتلا بود، و مختار او را عملًا تكذيب مىنمود!!
آيا حسين بن على در چه تاريخى مبتلا و گرفتار مختار گرديد؟ در صورتى كه آن حضرت قبل از خروج مختار، به شهادت رسيده بود وانگهى:
آيا به قتل رساندن مختار قاتلين و كشندگان حسين بن على را، و گرفتن انتقامش مىتواند براى آن حضرت ابتلا و گرفتارى محسوب گردد، و آيا كشتن مختار، قاتلان امام حسين را مىتوان تكذيب و انكار آن حضرت قلمداد كرد؟!
آيا هدف جعل كنندگان اين حديث، حمايت و پشتيبانى از كشتندگاه حسين بن على (ع)
ص: 638
نبوده است؟! و ديگر آن كه در همين روايت آمده است كه عبد الله بن سبأ، عملًا در تكذيب امير مؤمنان (ع) تلاش كرده و او را از نظرها ساقط مىنمود. آيا كدام عمل و يا عقيده عبد الله بن سبأ مىتواند تكذيب على (ع) باشد. آيا كسى از ابن سبأ روايت كرده است كه گفته باشد: خود على بن ابى طالب به من دستور داده است كه او را پرستش كنم تا عقيده و روش ابن سبأ نسبت به امير مؤمنان، افتراء بر امير مؤمنان باشد و او را مورد سوء ظنّ و تكذيب ديگران قرار دهد؟
در روايت هشتم آمده است كه امير مؤمنان در نزد همسر خويش امّ عمرو عنزيه بود ...
آيا اين همسر امام، كه (امّ عمرو عنزيه) ناميده شده، كيست؟ و چرا هيچ كس بجز اين راوى چنين همسرى براى على بن ابى طالب (ع) نشناخته است؟!
ديگر آن كه آيا امير مؤمنان (ع) اين افراد را به وسيله دود به قتل رسانده است؟ چنان كه در بعضى از اين روايات آمده است كه آن حضرت چندين چاه آماده كرده و به وسيله روزنهها و شكافهايى، آنها را به همديگر متصّل ساخته و همه اين افراد را به اين چاهها انداخته، سپس درب چاهها را محكم گرفته، و فقط در يكى از اين چاهها كه خود اين افراد در آن نبودند، آتش روشن نموده و دود آن چاه، به چاههاى ديگر رسيده و همه آنها به وسيله دود از بين رفتهاند.
يا اين كه با دود با قتلشان نرسانده است، بلكه اوّل گردن اين افراد را زده، سپس اجسادشان را سوزانيده است؟!
و آيا تنها ابن سبأ بود كه در باره امير مؤمنان (ع) غلو كرده، و به الوهيت او معتقد گرديده، و آن حضرت او را سوزانيده است؟!
يا اين كه اين افراد ده نفر بودهاند، و همه اين ده نفر را سوزنيده است؟
يا آنان هفتاد نفر بودهاند، و آن حضرت همه اين هفتاد نفر را سوزنيده است؟
و يا اين كه على اين عمل را مكرّر انجام داده است كه يك بار، تنها يك نفر را كه همان
ص: 639
ابن سبأ بوده است سوزانيده، و بار ديگر ده نفر را، و دفعه بعد هفتاد نفر و بالاخره دفعه چهارم دو نفر را سوزانيده است؟!
و آيا آن حضرت، تنها كسانى را سوزانيده است كه به الوهيت و خدايى وى معتقد بودهاند، و يا دو نفر را چون بتپرست شده بودند سوزانيده است؟!
و آيا كسانى را كه امير مؤمنان (ع) سوزانيده در بصره و پس از فراغت از جنگ جمل بوده است همچنان كه در روايت نهم آمده، يا اين كه اين عمل را در كوفه وقتى كه در خانه همسرش (امّ عمرو عنزيه) به وى اطلاع دادند، انجام داده است چنان كه در روايت هشتم نيز آمده است؟!
آيا اين مطلب صحيح است كه وقتى خبر سوزانيدن مرتدين به ابن عبّاس رسيد گفت: «اگر اختيار آنان به دست من بود ايشان را نمىسوزانيدم، بلكه به قتلشان مىرسانيدم، زيرا پيامبر (ص) فرموده است: كسى را با عذاب خداوند مجازات نكنيد، و اگر مسلمانى از اسلام برگشت به قتلش برسانيد» و چون امام (ع) گفتار ابن عبّاس را شنيد فرمود: «واى بر فرزند امّ الفضل كه در خوردهگيرىها غوطهور است».
آيا امام (ع) از ناشايستگى اين عمل غافل بود، و ابن عبّاس متوجّهاش ساخت؟!
يا اين كه اين روايات را ساخته و پرداختهاند[11] تا روش امام على بن ابى طالب (ع) را، با روش خليفه اوّل، يكسان نشان دهند، تا خليفه را در آنچه مورد انتقاد قرار گرفته است، تك و تنها نگذارند و در جرم سوزاندن مردم، شريك جرمى همچون على براى وى بتراشند، و هم چنين عمل خليفه اوّل را يك عمل مشروع و كار معمولى قلمداد كنند، زيرا «فجائة سلمى»[12] و گروه ديگرى به دستور خليفه اوّل سوزانده شده بودند، و او در اثر
ص: 640
همان عمل و سياست منفى، مورد انتقاد مردم قرار گرفته بود!!
و باز خواستهاند با جعل اين سلسله روايات، روش امير مؤمنان (ع) را مانند روش خالد بن وليد معرّفى كنند و بگويند: گرچه خالد عدّهاى از مسلمانان را به جرم خوددارى از پرداختن زكات آتش زد،[13] ولى اين عمل اختصاص به وى ندارد تا مورد ايراد قرار گيرد، زيرا على بن ابى طالب (ع) نيز به علل ديگر عدّهاى را سوزانده، و به وسيله آتش از بين برده است.
و آيا واقعاً امام (ع) با اين كه خود به صراحت مىگويد مجازات مرتد قتل است، عملًا اين حد را اجرا نمىكند و عدّهاى از مرتدين را مىسوزاند؟!
و امّا شعرى كه به امام (ع) نسبت دادهاند:
|
لما رأيت الامر امراً منكراً |
او قدت نارى و دعوت قنبراً |
|
آيا امير مؤمنان (ع)، اين شعر را به مناسبت اين حوادث و بدين صورتى كه نقل شده سروده است، يا اين كه اين شعر را در جنگ صفين و در ضمن يك قصيدهاى چنين سروده است:
ص: 641
|
يا عجبا لقد سمعت منكراً |
كذباً على الله بشيب الشعرا |
|
تا آن جا كه مىفرمايد:
|
انى اذا الموت دنا و حضرا |
شمرت ثوبى و دعوت قنبراً |
|
|
لما رأيت الموت موتاً احمراً |
عبات همدان و عبوا حميراً |
|
«چون وقت مرگ فرا رسيد، لباس خود را جمع مىكنم و خود را آماده مرگ نموده و قنبر را صدا مىكنم. آرى! اينك كه مرگ سرخ را در برابر خود مىبينم، قبيله همدان را صفآرايى مىكنم و معاويه نيز قبيله حمير را».
گذشته از همه اين اشكالات و ايرادات كه در روايات احراق مرتد وجود دارد، باز جاى اين سؤال باقى است كه آيا عبد الله بن سبأ در باره على (ع) غلو داشت و به الوهيت او قائل بود به طورى كه در روايات گذشته آمده است؟! يا اين كه او در تنزيه و تقديس پرودگار غلو داشته است (اگر اين تعبير دراين مورد صحيح باشد) به طورى كه در حديث ششم آمده است كه عبد الله بن سبأ، با بلند كردن دست به سوى آسمان در موقع دعا كردن مخالف مىورزيدند، و اين عمل را در مقام دعا نسبت به پيشگاه پروردگار، يك عمل ناروا مىدانست. و حتّى امام هم كه او را راهنمايى مىكند، و در اين باره توضيح مىدهد، وى اين توضيح را از امام نمىپذيرد و اظهار مىدارد كه خداوند چون در همه جا هست و در عين حال، مكان معيّن ندارد، پس معنا ندارد كه ما در موقع دعا كردن، دست به سوى آسمان بلند كنيم، زيرا اين عمل، خدا را در يك سمت و جهت پنداشتن و او را داراى مكان مخصوص شناختن است. و اين عقديه نيز با توحيد سازگار نمىباشد.
آيا اين عبد الله بن سبأ در مسئله توحيد، راه غلو و افراط را پيموده است. و يا به الوهيت على (ع) قائل بوده و راه تفريط را در پيش گرفته است؟!
آيا امام (ع) عبد الله بن سبأ را به علّت انحراف در عقيدهاش سوزانيده است؟ يا اين كه او انحراف در عقيده نداشته بلكه از غيب خبر مىداده و به همين جهت او را به خدمت امام (ع) جلب شده و امام (ع) هم پيشگويى و تكهّن او را تأييد و دستور آزاديش را صادر فرموده است؟!
و بعد از همه اين سؤالها و استيضاحها، بازجاى اين سؤال باقى است كه آيا عبد الله بن
ص: 642
سبأ اصلًا از (زط) و هندى بوده، يا از نژاد عرب؟ اگر از نژاد هندى بود، اسم او و رسم پدرش چگونه از چهار لفظ عربى تشكيل يافته است (عبد)، و (ابن)، (سبأ) و اگر از نژاد عرب بود، آيا از دورانهاى قديم و از زمان جاهلى تا دوران امام (ع) شنيده شده است كه يك نفر عرب، بشرى را كه همزمان با خود او باشد، خداى خود بداند و به الوهيت وى قائل گردد؟!
اشكال ديگر آن كه عادت و روش پرستش انسان، و عقيده به الوهيت يك فرد معاصر را، در ميان ملّتهايى كه داراى تمدّن كهن باشند مانند: روم و ايران و همچنين ژاپن و چين مىتوان يافت، ولى يك فرد عرب بيابانگرد و غير متمدّن شبه جزيره آن روز كه حتّى حاضر به فروتنى در برابر بشر ديگر نبودهاند تا چه رسد به پرستش او، نمىتوان چنين پديدهاى را نشان داد. آرى صحرا نشينان بت مىپرستند و به الوهيت جن و ملائكه معتقد مىگردند، ولى هيچ گاه حاضر نمىشوند كه در مقابل بشرى هم نوع خود، كرنش و سجده كنند و در برابر فردى مانند خود سر فرود آورند.
قطع نظر از همه اين خردهگيرىها، باز جاى اين اشكال باقى مىماند كه: انسانى كه به زير بار بندگى و عبوديّت فرد ديگر مىرود، و در مقابل فردى خود را كوچك مىكند، هدف وى از عبوديّت و بندگى و از اين خضوع و خشوع، يا جهات مادّى و دنيوى است كه در اين صورت، ديگر نمىتواند در اين عقيده و گفتارش آن قدر پافشارى كند و اصرار ورزد تا جان خود را از دست بدهد، زيرا پس از مرگ ديگر رسيدن به هدفهاى مادّى و دنيوى، مفهومى ندارد، با اين حال آيا چگونه متصوّر است كه چنين شخص به هيچ وجه حاضر نباشد از گفتارش دست بردارد تا جايى كه با آتش سوزانده شود و تمام جهات مادّى را ازدست بدهد؟ و يا اين كه واقعاً و از سرِ ايمان و عقيده به زير بار اين عبوديّت و بندگى رفته است. در اين صورت نيز چطور مىتوان باور نمود كه انسانى به معبودش بگويد تو پروردگار من هستى و مرا خلق كردهاى و تو روزى مرا مىرسانى، و معبودش تمام گفتههاى او را تكذيب كند و از عقيده او تبرّى جويد، ولى اين شخص از ايمان و عقيده خود در باره وى دست برندارد؟!!
آيا شخص عاقل مىتواند چنين مطلبى را تصديق كند؟ و آيا بازگشت چنين مطلبى
ص: 643
بدين جا نيست كه چنين فردى به معبود خود مىگويد: اى خدا من! و اى معبود من! تو در انكار الوهيت خودت راه خطا مىپيمايى، و در نفى خداييت اشتباه كرده، و از طريق صواب منحرف مىباشى!! و تو خدا هستى، ولى خودت نمىدانى! و بالاخره تو خدا هستى گرچه خودت اين مقام را نپذيرى!!
آيا كدام عاقل مىتواند چنين مطلبى را تصديق كند؟ و آيا در دوران تاريخ بشريّت نظير اين مطلب ديده شده است؟!
آرى گاهى ممكن است كه يك عدّه به الوهيت يك فرد معتقد گردند كه او به اين نسبت راضى نباشد و خود او منكر اين مقام گردد، ليكن اين نوع عقيده در باره يك فرد پس از دوران زندگى و بعد از مرگ وى، امكانپذير است، نه در دوران حيات و زندگيش، مثل آنچه كه در باره عيسى بن مريم (ع) و در باره خود على بن ابى طالب (ع) پس از دوران حياتشان بوجود آمده است.
ولى عقيده به الوهيت يك شخص، در حال حيات و زندگى وى، در صورتى كه اين شخص به اين عقيده و گفتار راضى نباشد، و آن را تكذيب كند، و پيروانش را شديداً مورد ملامت و توبيخ قرار دهد، چنين جريانى نه تا به حال بوقوع پيوسته و نه در آينده واقع خواهد شد.
آخرين اشكال
اشكال آخر در اين مورد آن است كه اين حوادث مهم، اگر واقعيّت داشت و اگر از اصالت و صحّت برخوردار بود، چگونه بر مورّخين معروف مخفى مانده، و مشهورترين و با سابقهترين تاريخنگاران كه نام چند تن از آنها را ذيلًا مىآوريم، در كتابهاى خود كوچكترين اشارهاى به اين حوادث ننمودهاند، و يادى از سوزاندن اين افراد نكردهاند مانند:
1) ابن خياط درگذشته 240 ه-.
2) يعقوبى درگذشته 284 ه-.
3) طبرى درگذشته 310 ه-.
ص: 644
4) مسعودى درگذشته 336 ه-.
5) ابن اثير درگذشته 630 ه-.
6) ابن كثيردرگذشته 744 ه-.
7) ابن خلدون درگذشته 808 ه-.
آرى بايد در اين محاكمه و استيضاح، از ناقلان و طرفداران روايات احراق مرتدين توضيح خواست كه: آين حوادث با آن همه اهميّتش، چگونه بر اين مورّخين مخفى مانده و در تاريخ خود، كوچكترين اشارهاى بدين مطالب ننمودهاند، در صورتى كه همه اين مورّخان، جريان آتش زدن (فجائه سلمى) را، بدون كوچكترين اختلاف و با شرح و تفصيل در كتابهاى خود نقل نمودهاند.
از همه آنچه در فصل پيش گفته شد چنين برمىآيد كه: روايات مربوط به عبد الله بن سبأ، و روايات احراق مرتدين- كه با عناوين مختلفى نقل گرديده است و ما نيز قسمتى از آنها را در فصول گذشته آورديم- اساس محكم و پايه صحيحى ندارد، و همه آنها، ساخته و پرداخته افكار صاحبان اغراض مىباشد، ولى در اين جا جاى اين سؤال باقى مىماند كه اين روايت ساختگى چگونه به كتب شيعه راه يافته است؟ در فصل آينده جواب آن را بررّسى مىنماييم.
ص: 645
پيدايش روايت احراق مرتدين در كتب شيعه
وكان لأصحاب الأئمه آلاف من الكتب فى مختلف العلوم و
غير أنّها قد فقدت.
شاگردان ائمّه ما، هزاران كتاب در علوم مختلف نوشته
بودند، افسوس دست ما به آن نرسيده است.
مؤلف
در فصل پيش، بحث بدينجا رسيد كه روايات در باره عبد الله بن سبأ و احراق مرتدين از ديدگاه علم و تحقيق و ساختگى است؛ اساس محكم و پايه صحيح ندارد. پيرو آن بحث ناچاريم اين حقيقت را بررسى كنيم كه اين روايات جعلى، چگونه به كتب شيعه راه يافته، و در صف روايات معتبر قرار گرفته است.
كتابها و اصولى كه از بين رفته است
شاگردان مكتب ائمّه اهل بيت، كتابهاى متعدّد و متنوّعى در علوم مختلف تدوين و جمع آورى كرده بودند، كه قسمتى از اين تأليفات را (اصول) مىناميدند و مىگويند شماره اين (اصول) به چهار صد «اصل» مىرسيده است.
اين اصول دست به دست در قرن چهارم هجرى به علما و دانشمندان شيعه رسيده، و
ص: 646
مرحوم «كلينى» در كتاب بزرگ روايى خود يعنى «كافى»، احاديث فراوانى از اين اصول نقل نموده است.
و باز مرحوم «صدوق» كتاب خود «من لا يحضره الفقيه» را از احاديث فقهى اين «اصول» تدوين و جمع آورى نموده است.
همچنين مرحوم شيخ «طوسى» دو كتاب معروف و مهم خود يعنى «استبصار» و «تهذيب» را، از همين اصول اخذ كرده است. و ديگر علماى آن دوران، كتابهاى خود را براساس اصول نامبرده تدوين كردهاند و اين مجموعههاى چهارگانه حديث، يعنى: كافى، من لا يحضره الفقيه، استبصار و تهذيب از آن روز تا به حال، مرجع علما و فقهاى شيعه، و مدرك آنان از نظر احكام فقهى مىباشند.
در رجال نيز چهار كتاب از عصر همين علما تا به امروز باقى مانده است كه مرجع و مأخذ علماى بعدى و نوشتههاى آنان مىباشد. اين چهار كتاب عبارتند از: «اختيار رجال كشّى و رجال و فهرست» كه اين هر سه كتاب، تأليف مرحوم شيخ طوسى است. و چهارمين آنها «فهرست» نجاشى مىباشد.
اصحاب ائمّه، غير از اصول چهارگانه كه گفته شد، هزاران جلد كتاب ديگر در علوم مختلف و متنوّع تأليف كرده بودند. مثل تأليفاتى كه در «اخبار اوائل» بوده مانند: اخبار فرزندان آدم و اصحاب كهف و قوم عاد و ...
باز تأليفاتى داشتند در «اخبار جاهليّت» مانند كتاب «الخيل»، «السّيوف»، «الأصنام»، «ايّام العرب»، «انساب العرب»، «نواقل القبائل»[14] و «منافرات القبائل».[15] باز اصحاب ائمّه، كتابهايى داشتند در اخبار شهرها، و نام زمينها و كوهها و آبها، و تأليفاتى داشتند در باره اخبار آنچه در قرنهاى نزديك طلوع اسلام در ميان عرب پديدار
ص: 647
گرديده است مانند: اخبار پيمانها و ازداوجهاى گوناگون كه اعراب جاهلى در ميان خود داشتند، تا رسيدهاند به اخبار و حوادثى كه در عصرهاى اسلامى پديد آمده مانند: جريان سقيفه، مرتدين، جنگ جمل، صفّين، حادثه كربلا، خروج مختار، توّابين و وقايعى كه پيش از اين حوادث و يا بعد از آنها پديد آمدهاند.
اصحاب ائمّه (ع)، در باره اين وقايع و حوادث و مانند آنها و در علوم مختلف و متنوع هزاران جلد كتاب تأليف و تدوين نمودهاند، ولى متأسفانه با مرور زمان، و در اثر علل و انگيزههاى گوناگون كه به بعضى از آنها اشاره خواهد گرديد، بيشتر اين كتابها از بين رفته و امروز جز نام كتاب و نام مؤلّفين كه در بعضى از فهرستها مانند فهرست نجاشى و شيخ طوسى و الذريعه به چشم مىخورد، اثرى از آنها باقى نمانده است.
علل از بين رفتن اصول و متون اوليّه شيعه
از بين رفتن كتابهايى كه اصحاب ائمّه در علوم مختلف جمعآورى نموده بودند، دو علّت و انگيزه داشته است:
1) نخست عامل بيم و هراسى بود كه پيروان مكتب اهل بيت و علماى شيعه در طول تاريخ، از حكّام و سردمداران وقت داشتهاند، و ارعاب و وحشتى بود كه از سوى ايشان به پيروان مكتب اهل بيت و علماى شيعه مىرسيد تا جايى كه آنان را به قتل مىرسانيدند، و كتابخانههاىشان را كه داراى هزاران جلد كتاب بوده، آتش مىزدند. چنان كه در باره كتابخانه مهم و معظم «بين السّورين» بغداد اين عمل نفرتانگيز را اجرا كردند.
حمّوى، در باره اين كتابخانه مىگويد: كتابهاى كتابخانه «بين السورين»، بهترين كتابهاى تمام كتابخانههاى دنيا بود، زيرا تمام اين كتابها، با خط مؤلّفين و پيشوايان و بزرگان مذهبى و مورد اعتماد نوشته شده بود، و «اصول» و نوشتههاى آنان، قسمت مهمّ اين كتابخانه را تشكيل مىداد. در سال 447 ه- در موقع ورود طغرل بيك- اوّلين پادشاه خاندان سلجوقى- به بغداد كه محله كرخ را آتش زدند، همه اين كتابها نيز در اين آتشسوزى طعمه حريق گرديد.
ص: 648
آرى در اين گونه حوادث و آشوبها، از آثار و كتب شيعه آن قدر از بين رفته است كه از تعداد آنها كسى جز خداى دانا اطلاع ندارد.
2) دومين عامل از بين رفتن اين كتب و آثار اصيل، اين است كه علما و دانشمندان شيعه توجّهشان را تنها به جنبههاى آموزش علومى كه مقدّمه استنباط احكام شرعى و پايه و اساس به دست آوردن فقه اسلامى مىباشد معطوف داشته، و به روايات و متون ديگر اهتمامى نداشتهاند چنان كه مىبينيم علماى شيعه، از دورانهاى گذشته تا به امروز، در بررّسى آيات احكام و روايات فقهى عنايت خاصّى مبذول داشته، و حوانب مختلف اين نوع آيات و احاديث را دقيقاً تحقيق و بررّسى نمودهاند به طورى كه هر شخص متتبّع و محقّق، با مختصر توجّه مىتواند اطمينان كند و براى وى يقين حاصل گردد كه ديگر با اين عنايت فوق العاده، و بررّسى عميقى كه در طول قرنها نسبت به روايات فقهى از طرف علماى شيعه به عمل آمده است، تمام احكام و دستورات اسلام امروز سالم و دست نخورده به دست ما رسيده است.
ولى متأسفانه، با مقايسه اين توجه و عنايت خاصّى كه در قرون گذشته نسبت به روايات احكام و كتابهايى كه اين روايات در آنها درج گرديده مبذول شده است، نسبت به عمل ايشان در باره روايات سيره، تاريخ، تفسير، آداب اسلامى و ساير اقسام علوم اسلامى قصورى شديد و بس خطرناك مشاهده مىگردد.
علّت انتشار اكاذيب در كتب معارف اسلامى
در اثر كم توجّهى علماى شيعه به روايتهاى غير احكام دو زيان به بار آمد:
اول) بيشتر متون اصلى، تأليفات اصحاب ائمّه در انواع معارف اسلامى، در نتيجه متاركه از دست ما رفته است.
دوم) در اثر سهلانگارى در مراجعه به مدارك غير احكام، جعليّات و افسانههاى شگفتآورى به كتب غير احكام راه يافته مانند آن كه در مواردى كه علماى شيعه مىخواستند در زمينه تاريخ و سيره و تفسير و شناسايى بلاد و شهرها و فنون ديگر به روايات مراجعه نمايند، به علت همان سهلانگارى نه تنها در اينگونه مسايل تحقيق و
ص: 649
بررّسى نمىنمودند، بلكه گاهى به كتابهايى مانند تاريخ طبرى،[16] و به نقل روايات افرادى مانند كعبالاحبار، و وهب بن منبه،[17] اعتماد نموده و از گفتار مؤلّفان كتب ملل و نحل كه كتابهاى خود را براساس منقولات و گفتههاى عاميانه مردم پىريزى كردهاند، تبعيّت و پيروى نمودهاند، و بدين ترتيب، قسمتى از اخبار زنادقه و افراد دروغگو و بى دين كه در كتابهايى مانند تاريخ طبرى منتشر گرديده، به مؤلّفات و كتابهاى تاريخ شيعه نيز راه يافته است.[18] پارهاى اسرائيليات نيز، كه از افرادى مانند كعبالاحبار گرفته شده بود، از راه بعضى از كتب تفسير سنى به تفاسير شيعه سرايت نمود، و افسانههاى خرافى و داستانهاى بىاساس، به كتابهاى شيعه كه در موضوعات غير فقهى نگاشته شده است، منتقل گرديد.
علّت اين همه ابتلا و گرفتارى، همان تسامح و عدم دقّت علما و دانشمندان شيعه در مدرك و مأخذ اخبار و روايات اين نوع علوم و دانشها بوده است. آنان در اين مورد، روشى در پيش گرفتهاند كه درست برخلاف روشى مىباشد كه در مورد روايات احكام داشتهاند. آرى آنان در تشخيص روايات صحيح از غير صحيح در روايات احكام، دقّت عميق و بررّسى فوق العادهاى بكار بردهاند، و قواعدى نشان دادهاند كه بايد در موقع تعارض يك روايت با روايت ديگر، يا تعارض يك حديث با آيه قرآن، از اين قواعد استفاده نمود. و طرقّى نشان دادهاند كه در مقابل مجمل و مبين و عام و خاص احاديث، بايد از اين طريق بهرهبردارى نمود. و قواعد و بحثهاى وسيع و دامنهدار ديگرى كه در علم اصول فقه مطرح گرديده است.
ولى براى جدا ساختن جعليات از حقايق، در روايات سيره و تاريخ و امثال آن، هيچ
ص: 650
اصل و قاعدهاى نشان نداده و هيچ نوع فحص و بررّسى را لازم ندانستهاند. و اين تسامحى كه در روايات غير فقهى معمول گرديده، اين نتيجه را به بار آورده است كه روايات نادرستى در بعضى از كتابهاى تراجم نيز مانند رجال كشّى، و مقالات اشعرى، منتشر گرديده و در اخبار دانشمندان قرون بعد قرار گرفته است.
مثلًا كشّى در ترجمه مغيرة بن سعيد، از يونس نقل مىكند كه هشام بن حكم مىگفت: من از امام صادق (ع) شنيدم مىفرمود: مغيرة بن سعيد، عملًا مطالب دروغى را به پدرم نسبت مىداد ... و در اخبار اصحابش قرار مىداد كه محتويات آنها را در ميان شيعه منتشر سازند.
يونس مىگويد: من وارد عراق شدم و در آن جا عده زيادى از اصحاب امام باقر و امام صادق را ديدم، و از آنها حديثها شنيدم، و كتابهاى آنها را استنساخ نمودم، سپس نسخههاى خودم را به حضرت رضا (ع) ارائه دادم. امام (ع) احاديث زيادى را كه از كتب اصحاب امام صادق و امام باقر (ع) استنساخ شده بود، از درجه اعتبار ساقط فرمود ...[19]
نتيجه
وجود اين نوع روايات، خواه صحيح باشند يا غير صحيح، اين حقيقت را به روشنى ثابت مىكند كه روايات غير صحيح و ساختگى، به كتابها و متونى مانند «رجال كشّى» و امثال آن راه يافته است. زيرا اين روايات، اگر صحيح باشند از وجود روايات غير صحيح در اين گونه كتابها خبر مىدهند و اگر ناصحيح باشند، خود آنها روايات ساختگى و غير صحيحى هستند كه به «رجال كشّى» راه پيدا كردهاند و كشّى، روى اشتباه و به گمان صحّت، آنها را در كتاب خود نقل نموده است، پس به هر دو تقدير، وجود اين روايات كه در اين جا از «رجال كشّى» آورديم، خود دليل قاطعى بر وجود روايات بىاساس كه در لابلاى مطالب اين كتابها وارد شده است.
ص: 651
خلاصه
خلاصه اين همه گفتار، اين است كه: روايات مربوط به عبد الله بن سبأ، و احراق مرتدين كه مورد بحث و گفتگوى ماست، از همين قماش مىباشد. كه در اثر از بين رفتن متون صحيح و اوليه شيعه، و از راههايى كه در صفحات پيش توضيح داديم، به كتب و مدارك شيعه راه يافته است. و در اثر تسامح علماى شيعه در روايات غير فقهى راه يافته و چون در باره اين مطالب بحث و بررّسى نگرديده، جعليات و اكاذيب آنها از روايات صحيح جدا نگرديده و در نتيجه، اين روايات جعلى و دروغين تا به امروز موجوديت خود را در كتب و مدارك شيعه حفظ نمودهاند و با گذشت قرون به كتابهاى ديگر شيعه نيز منتقل شدهاند.
ص: 652
جنبههاى واقعى داستان احراق مرتد
ومن الجائز ان يحرق الامام جثة مرتد خشية أن يتّخذ قبره
واثناً.
بر امام (ع) جايز است كه مرده مرتد را بسوزاند
تا پيرواناش قبر وى را مورد ستايش قرار ندهند.
مؤلّف
در فصول پيش، روايات احراق مرتد را آورديم و آنها را مورد بحث و ارزيابى قرار داديم. جنبههاى ضعف و بىاساس بودن آنها را هم نشان داديم و گفتيم كه اين روايات نمىتوانند پايه استوارى داشته و از صحت و واقعيّت برخوردار باشند، بلكه سخن و افسانهاى است كه روى علل و اغراض مختلف ساخته شده است.
چه، اگر كسى وضع اجتماعى صدر اسلام و جزيرة العرب را مطالعه و بررّسى كند، به وضوح و روشنى اين حقيقت را خواهد يافت آن نفوذ و قدرت خاصى كه اسلام در اين منطقه براى توحيد و يگانهپرستى به وجود آورده، و مبارزههاى پيگير و كوبندهاى كه بر ضدّ بتپرستى، و به طور كلّى عليه پرستش هر نوع مخلوق، و كرنش در برابر غير خالق انجام داد، ديگر مجال و فرصتى باقى نگذاشت كه انسانى بتپرست گردد و يا به الوهيت بشرى معتقد شود. و اين جريان در آن شرايط خاص، مانند اجتماع نقيضين، محال و غير
ص: 653
ممكن و نمىتواند مورد تأييد و پذيرش هر فرد عاقل باشد.
ولى اين مطلب امكان داشته، كه كسى زنديق و منكر خدا باشد، و او را از بصره به كشور و قلمرو اسلام بياورند، زيرا زندقه و انكار آفريدگار جهان، قبل از اسلام پديد آمده بود و چنين افرادى در آبادىهاى مجاور بصره كه بعداً به دست مسلمانان افتاد وجود داشتند. بنا بر اين، بعيد نيست در دوران امير مؤمنان (ع) عدّهاى از آنان وارد بصره گرديده و در اثر ارتباط با مسلمانان، الحاد و زندقه آنان شناخته شود، و آنها را به حضور آن حضرت بياورند. و آن حضرت نيز در باره آنان حكم اسلام را اجرا نمايد و ايشان را به قتل برساند.
و باز- به طورى كه در پارهاى از روايات مورد بحث آمده است- ممكن است يك نفر مسيحى، اسلام را بپذيرد و سپس باز هم به مسيحيت روى آورد و از اسلام خارج گردد، و او را پيش على (ع) بياوردند و آن حضرت حكم اسلام را در باره وى اجرا كند.
آرى همه آنچه در بالا گفته شد، مىتواند درست باشد، ولى آتش زدن و سوزاندن على (ع) آنها را نمىتواند صحّت و واقعيّت داشته باشد، و براى يك نفر محقّق روشن ضمير و آگاه، قابل قبول باشد، زيرا قطع نظر از جنبههاى مذهبىِ قضيه، اصلًاً آتش زدن يك انسان با اوضاع و شرايط زمامدارى امير مؤمنان سازش ندارد. خصوصاً اين كه قبل از آن ابو بكر (فجائه سلمى) را آتش زده و با مخالفت مسلمانان روبرو گرديده و خود خليفه نيز از اين عمل اظهار ندامت و پشيمانى نموده بود. با اين حال ديگر مفهومى ندارد كه امير مؤمنان (ع) انسانى و يا انسانهايى را آتش بزند و با مخالفت عمومى افكار مسلمانان موجه گردد.- به طورى كه در بعضى از روايات گذشته آمده است- در اين مورد مىتوان تا انى حد قبول و باور نمود كه آن حضرت، پس از اجراى حد بر يك نفر مرتد، از ترس اين كه مبادا قبرش در ميان يك عدّه مانند بت مورد پرستش قرار بگيرد، و مايه فسادى براى آيندگان باشد، جسد او را بسوزاند و اثر او را از بين ببرد.
اين بود خلاصه نظريه و عقيده ما در باره داستان مورد بحث و جنبههاى واقعى اين داستان. و آن بود جنبههاى افسانهاى و دروغينش كه در فصول پيش گذشت. و اگر كسى به آنچه ما گفتيم نمىتواند قانع گردد، و در صحت اين داستان به همان مقدار قناعت
ص: 654
نمايد و مىخواهد مضمون همه اين روايات را بيش از آنچه ما گفتيم تلقّى به قبول كند، بايد با ما قدم به قدم بيايد تا در بخش بعدى كتاب نيز با ما سير كند، و نظريه دانشمندان را از كتب ملل و نحل در باره ابن سبأ و سبئيه گوش فرا دهد. آن گاه در اين باره با آگاهى بيشتر قضاوت نمايد و ما هم در تمام اين قدمها كه به پيش برمىداريم، از خداوند مدد و يارى مىطلبيم.
ص: 655
خلاصه و نتيجه مباحث
أنّ الزّنادقة كانت تدسّ فى كتب الشّيوخ.
زنديقها در كتب اساتيد حديث روايتهايى از پيش خود
وارد مىكردند.
مؤلّف
على (ع) چه كسانى را سوزانيد
در فصول پيش، روايات مربوط به عبد الله بى سبأ و احراق مرتدين را كاملًا بررّسى و ارزيابى كرديم. ساختگى بودن آنها را و آن كه اين روايات چگونه به كتب شيعه راه يافته، و تا به امروز موجوديت خود را حفظ نموده است، و تا چه حدّى اين روايات مىتواند درست باشد، مسايلى بود كه در فصول پيش بررّسى نموديم. اينك در اين فصل نيز به عنوان تكميل و نتيجهگيرى مطالب گذشته مىگوييم:
روايات احراق، حكايت از اين مىكند كه على (ع) كسانى را كه در باره وى غلو كرده و به الوهيّتش معتقد گرديده بودند، سوزانيده است. ولى در برابر اين روايات، روايت ديگرى وجود دارد كه مىگويد: امير مؤمنان (ع) كسانى را سوزاند كه ملحد و زنديق بودند نه غالى، چنانكه از امام صادق (ع) نقل گرديده است: عدّهاى از زنادقه و افراد ملحد را
ص: 656
از بصره به حضور على (ع) اوردند. على (ع) اسلام را به آنان پيشنهاد كرد، ولى آنان از قبول اسلام امتناع ورزيدند ...
و در صحيح بخارى آمده است كه عدّهاى از زنادقه را، به نزد امير مؤمنان (ع) آوردند و آن حضرت آنها را سوزاند. ابن حجر در فتح البارى نقل مىكند كه امير مؤمنان (ع) زنادقه را سوزاند يعنى مرتدين را ...
و از احمد بن حنبل نقل مىكند كه: عدّهاى از زنادقه را به نزد امير مؤمنان (ع) آوردند كه كتابهايى هم به همراه داشتند. امير مؤمنان دستور داد آتشى آماده كردند، سپس آنها و كتابهاىشان را سوزاند.
انگيزه اين عمل چه بود
از اين دسته روايات ضدّ هم و متناقض، اين حقيقت را درمىيابيم كه جريان سوزاندن، يك واقعيّتى داشته كه رواياتى مانند روايتهاى ذيل روشنگر آن است:
امام صادق (ع) از پدرش امام باقر (ع)، و او هم از امام سجّاد (ع) نقل نموده است: مردى را به نزد امير مؤمنان (ع) آوردند كه اول مسيحى بوده و بعد مسلمان شده سپس دوباره به مسيحيت برگشته بود. امير مؤمنان (ع) دستور داد كه اعرضوا عليه الهوان ثلاثة ايام: «به او سه روز مهلت بدهيد و در خوارى نگاه داريد» و در اين سه روز، آن حضرت از طعام و غذاى خودش بدو مىداد، روز چهارم از زندان به پيش خود احضار نمود و اسلام را به او پيشنهاد كرد، ولى وى حاضر نگرديد اسلام را بپذيرد. امام (ع) او را در (رحبه مسجد) به قتل رسانيد. مسيحىها، اجتماع كرده و درخواست نمودند كه آن حضرت صدهزار درهم بگيرد و جسد مقتول را به آنان تحويل بدهد، امير مؤمنان (ع) نپذيرفت و دستور داد جسد او را بسوزانند، آن گاه فرمود من هيچگاه در فرمانى كه شيطان به آنان مىدهد، همكار و پشتيبان آنان نخواهم بود.
و در روايت ديگرى آمده است كه آن حضرت اين جمله را نيز اضافه نمود: من از كسانى نخواهم بود كه جسد كافرى را بفروشد. و در بعضى از اين روايات آمده است كه امام پس از كشتن افراد مرتد، اجسادشان را آتش زد.
ص: 657
به هر حال ذيل روايتى كه ما نقل نموديم راز روش امير مؤمنان (ع) و علت سوزانيدن وى اجساد بىروح اين افراد را روشن مىكند و معلوم مىگردد كه:
اولًا: كسانى كه به دستود على (ع) سوزانده شدند، افرادى ملحد و يا مرتد بودهاند، نه افراد غالى.
و ثانياً: بعد از كشتن آنان، اجساد بىجانشان را سوزانيده است، نه قبل از كشتن و به عنوان حد ارتداد سوزانده باشد.
و ثالثاً: انگيزه اين عمل على (ع)، جلوگيرى از آن بوده است كه مبادا قبر اين افراد ملحد و مرتد كه طرفداران تند و پابرجايى داشتند، مورد احترام آنان گرديده و به صورت بت مورد پرستش و ستايش قرار گيرد.
باز از اين روايت معلوم مىگردد كه دروغپردازان، اين روايات را تحريف نموده و به صورت افسانههايى در آوردهاند كه عقل از پذيرفتن آنها ابا و امتناع دارد!
دو قيافه متضاد
رواياتى كه در باره عبد الله بن سبأ در كتب شيعه نقل گرديده است، به دو گروه منقسم مىگردد و عبد الله بى سبأ در اين دو گرده روايات با دو قيافه مختلف و متضاد خود نمايى مىكند: در جايى به قيافه شخصى كه در باره امير مؤمنان (ع) غلو نموده و در باره او به الوهيّت و خدايى قايل گرديده ديده مىشود، و در جايى ديگر، به قيافه شخص ديگرى كه در باره تنزيه و تقديس پروردگار غلو كرده و مانند خوارج آنچه را كه به گمان خويش نسبت به حريم قدس ربوبى سزاوار نيست، نفى نمايد.
و اين دو نوع روايت، متناقض و مخالف همديگر بوده، و دستهاى دسته ديگر را تكذيب مىنمايد. دسته اوّل اين روايات، تنها در رجال كشّى و كتابهايى كه از آن نقل نمودهاند، آمده است. و ما در صفحات گذشته، رأى نظر خود را در باره عبد الله بن سبأ با آن دو قيافه متضادش اظهار مىداريم:
ص: 658
آخرين نظر ما در باره عبد الله بن سبأ
اما عبد الله بن سبأ به قيافه اول: خلاصه نظر و عقيده ما در اين مورد، اين است كه اصلًا يك چنين شخصيّتى با چنين قيافهاى وجود نداشته، و شخصى به نام عبد الله بن سبأ با آن قيد و شرط و خصوصيّاتى كه در اين گروه روايات آمده است، حقيقت ندارد. بلكه افكار مسموم چنين شخصيّتى را آفريدهاند و دستهاى مرموز و جنايتكارى اين افسانه را در تاريخ اسلام ساخته و پرداختهاند و بعداً هم مردم عوام با نقل خود، آن را پرورش و توسعه دادهاند تا به صورت يك واقعيّت تاريخى در آمده و به صورت حقيقتى غير قابل ترديد جلوهگر و شايع گرديده است. هر يك از مؤلّفان و نويسندگان هم كه اين افسانه را در كتاب خود نقل نموده، آن را از همين دو مدرك و مأخذ يعنى افكار مسموم و افواه عوام گرفته است.
و امّا عبد الله بن سبأ در قيافه دوم: انشاء الله در فصل آينده، پرده از روى حقيقتش برداشته، و توضيح بيشترى در باره آن خواهيم داشت.
خلاصه بررّسى احاديث غاليان
آنچه گفتيم در باره احاديث و رواياتى بود كه نام عبد الله بن سبأ در آنها آمده است. و امّا حديثهايى كه مربوط به غاليان مىباشد و در آنها نام عبد الله بن سبأ نيامده است، يكى از آنها در رجال كشّى است و آن همان حديث هشتم است كه مىگويد: امام (ع) در خانه همسرش (امّ عمرو عنزيه) بود كه عدّهاى از غاليان را به حضورش آوردند ...
در ضعف و ساختگى اين روايت، همين بس كه در پيش گفتيم هيچ رجال شناس و شرح حال نويس و هيچ مورخ و حديثشناسى براى امير مؤمنان (ع) همسرى به نام (امّ عمرو) از قبيله (عنزه) نشناخته است تا غاليان را در موقعى كه آن حضرت در نزد اين همسرش بوده است، بياورند!!
و يكى ديگر از اين روايات، از مردى نقل گرديده كه نام او ذكر نشده است و در واقع راوى و ناقل اين روايت، معلوم نيست تا اعتبار آن و در نتيجه صحّت و يا
ص: 659
سقمش شناخته شود. گذشته اى اين ها، خود اين روايات نيز با همديگر مختلف و مضمون يكى مضمون ديگرى را تكذيب مىكند به طورى كه با مختصر توجّه، بطلان و بىاساس بودن مضمون آنها واضح و روشن مىگردد.
علاوه بر همه اينها، مضمون مجموع اين روايات، مخالف و مناقض با مضمون رواياتى است كه براى مجازات مرتد، حدّ قتل را معين مىنمايد، نه سوزاندن و آتش زدن را.
و از همه بالاتر اين كه اگر اين روايات و اين حوادث تاريخى با اين اهميت كه دارد حقيقت داشته، چگونه بر مورّخان مشهور مخفى و مستور مانده، و كوچكترين اشارهاى به اين حوادث ننمودهاند با اين كه همه آنان، جريان آتش زدن (فجائه سلمى) را كه به دستور ابو بكر انجام گرفت، نقل نمودهاند.
خلاصه پيدايش احاديث ابن سبأ و غاليان در كتب شيعه
آنچه در سطور و صفحات پيش آورديم، به وضوح و قاطعيّت نشان مىدهد كه احاديث مربوط به عبد الله بن سبأ و غاليان كه مورد بحث و گفتگوى ما بود، كلًا از نوع احاديث و روايات ساختگى و دروغى است كه به كتب ما راه يافته، و به روايات صحيح ما آميخته است. و در چگونگى پيدايش اين گونه روايات دروغين، و راه يافتن آنها به كتب شيعه، قبلًا اشاره نموديم كه افراد غير متدين، به كتابهاى اساتيد و شيوخ حديث، روايات ساختگى را گاهى مخلوط نموده و به وسيله همين كتابهاى مورد اعتماد، مطالب دروغ و بىاساس خود را، در ميان مردم منتشر مىساختند. و از ناحيه ديگر، علما و دانشمندان شيعه، به روايات مربوط به غير فقه و احكام عنايت و توجّهى مبذول نداشتهاند و در اين قسمت از روايات به تحقيق و بررّسى نپرداختهاند. و از سوى ديگر به سبب فتنهها و آشوبها و در اثر عدم توجه بيشتر به آثار علمى ما كه در سيره، تاريخ، تراجم، علوم و فنون مختلف ديگر وجود داشته، از بين رفته و مطالب بىاساس و كتب غير قابل اعتماد، جايگزين اين كتابهاى اصيل و داراى مطالب حقيقى گرديده است.
اين بود قيافه عبد الله بن سبأ در كتب رجال و احاديث و خلاصه سخن كه در باره
ص: 660
روايات مربوط به وى مىتوان گفت. در بخش آينده كتاب، قيافه وى را در كتب اديان و عقايد- ملل و نحل- خواهيم ديد.
ص: 661
مدارك بخش اوّل
1. اختيار رجال كشّى، (ص 106- 108) روايات پنجگانه كشّى در باره عبد الله بن سبأ.
2. مصفّى المقال، ترجمه رجال كشّى، ص 375.
3. حاشيه ذريعه، ج 4، ص 288.
4. ذريعه، ج 3، ص 385.
5. بحار الانوار، چ كمپانى، ج 7، ص 249- 251 باب نفى الغلو فى النبى و الائمة.
6. وسائل، ج 3، ص 456 باب حكم الغلاة و القدرية.
7. مناقب، ج 1، ص 264 باب الرد على الغلاة و القدرية.
8. رجال نجاشى، ص 288.
9. مصفّى المقال، شرح حال حائرى.
10. رجال نجاشى، ص 270.
11. من لا يحضره الفقيه، به طور مرسل از امير مؤمنان (ع)، ج 1، ص 213، خصال، ص 628، حديث 400، تهذيب، ج 2، ص 322، حديث 171، وسائل نقل از من لا يحضره الفقيه و تهذيب و علل در باب 28 از ابواب تعقيب 481، وافى در باب فضل تعقيب، ج 5، ص 118 و حدائق، ج 8، ص 511.
ص: 662
12. بحار، چاپ كمپانى، ج 19، ص 635 به نقل از امالى شيخ طوسى و ابن حجر نيز در لسان الميزان شرح حال عبد الله بن سبأ تا گفتار مسيّب كه (مىگويد به خدا و پيامبر دروغ مىبست) آورده است و بقيه مطلب را ناقص گذاشته.
13. غيبت نعمانى، ص 167- 168 باب ذكر جيش الغضب.
14. اختيار معرفة الرجال، ص 307- 308 حديث 556 و به طور اختصار در صفحه 72 حديث 127.
15. اختيار معرفة الرجال، ص 109 و كافى، ج 7، ص 259- 260، حديث 23 از باب مرتد و من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 90 و وافى، ج 9، ص 70 در باب حدّ مرتد و بحار، ج 7، ص 250 باب نفى الغلو و در حكم قتال در رجال كشّى آمده است.
16. كافى: باب حدّ المرتد، ج 7، ص 257، حديث 8 و ص 259، حديث 18 و تهذيب، ج 1، ص 138 و استبصار، ج 4، ص 254.
17. مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 265 و بحار، چ، كمپانى، ج 7، ص 249 و مستدرك وسائل، ج 3، ص 244.
18. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 91 و تهذيب، ج 10، ص 140، حديث 13 از باب حدّ مرتد.
19. تاريخ الاسلام ذهبى، ج 2، ص 202.
20. مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 217- 282، حديث 2552 و سنن ابى داود، ج 2، ص 221، حديث اوّل از باب (حكم من ارتد) از كتاب حدود.
21. سير اعلام النبلاء ذهبى، در شرح حال ابن عبّاس، ج 3، ص 232.
22. صحيح ترمذى، ج 6، ص 242 كتاب الحدود باب ماجاء فى المرتد.
23. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 243 باب حكم الغلاة و القدرية كه از كتاب عيون المعجزات نقل مىكند.
24. مستدرك وسائل الشيعه، ج 3، ص 244 از فضائل ابن شاذان نقل نموده است.
25. بداية المجتهد، ج 2، ص 295 و اين روايت در صحيح بخارى، ج 2، ص 115 كتاب الجهاد باب لا يعذب الله و ج 4، ص 130 از صحيح بخارى كتاب استتابة المرتدين و در سنن ابن ماجه، ج 2، ص 848، حديث 2535 در باب المرتد عن دينه از كتاب حدود و در سنن
ص: 663
ترمذى، ج 6، ص 242 نيز آمده است.
26. كافى، ج 7، ص 258، حديث 17 از باب حدّ مرتد و تهذيب، ج 10، ص 138، حديث 7 از باب حدّ مرتد و استبصار، ج 4، ص 255، حديث 6.
27. من لا يحضره الفقيه: ج 3، ص 548.
28. كافى، ج 7، ص 256، حديث 3 از باب حدّ مرتد و تهذيب، ج 10، ص 137، حديث 4 از باب حدّ مرتد، استبصار، ج 4، ص 253، حديث 4 از باب حدّ مرتد و وافى، ج 9، ص 70 ابواب حدّ مرتد.
29. كافى، ج 7، ص 256 باب حدّ المرتد و تهذيب، ج 10، ص 139، حديث 10 و استبصار، ج 4، ص 254 و وافى، ج 9، ص 70.
30. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 91 و تهذيب، ج 10، ص 139، حديث 11 از باب حدّ مرتد و وافى، ج 9، ص 70.
31. كافى، ج 7، ص 258، حديث 5 از باب حدّ مرتد و ص 257، حديث 6 با اختصار و وافى، ج 9، ص 70.
32. صفين، چ مصر، ص 43.
33. التعريف، تأليف وحيد بهبهانى (درگذشته 12095) به نقل الذريقه، ج 2، ص 126.
34. معجم البلدان، در ذيل لغت (بين السورين) اين كتاب در تصرف شيخ طوسى بود و بعد از اين فتنه و حادثه، شيخ به نجف مهاجرت نمود و حوزه علميه را در آن شهر تأمين نمود كه تا امروز اين حوزه باقى است.
35. اين دو روايت در اختيار معرفة الرجال، ص 224- 225 به شماره 401 و 402 آمده است.
36. مستدرك وسائل الشيعه، ج 3، ص 243 كه از دعائم الاسلام و جعفريات نقل نموده است.
37. صحيح بخارى، ج 4، ص 130 باب حكم المرتد از كتاب استتابة المرتدين.
38. فتح البارى، ج 6، ص 491 در شرح حديث لا يعذب بعذاب الله.
39. فتح البارى، ج 6، ص 492 و اين حديث در مسند احمد، ج 1، ص 282 به شماره 2551 و باز در مسند احمد، ج 1، ص 322 آمده است.
ص: 664
40. مستدرك وسائل، ج 3، ص 243، حديث 2 از باب (ان المرتد يستتاب بثلاثة ايام) از جعفريات نقل نموده است.
41. مستدرك وسائل، ج 3، ص 243، حديث 4 از باب (حكم الزنديق و الناصب) از دعائم الاسلام نقل نموده است.
42. به فصل (زندقه) از بحثهاى مقدماتى ما كه براى كتاب (خمسون و مائة صحابى مختلق) آوردهايم مراجعه شود.
ص: 665
فصل 2: عبد الله بن سبأ در كتب ملل و معرفى فِرق
* عبد الله بن سبأ و ابن سودا در كتب ملل و فرق
* گروههاى سبئيان در كتب ملل و فرق
* گفتار بغدادى در باره ابن سبأ و ابن سودا و سبئيه
* گفتار شهرستانى و پيروان وى در باره ابن سبأ و سبئيه
* گفتار علماى ملل و بررّسى فرق در باره ابن سبأ
* نظريه ما در باره عبد الله بن سبأ
* افسانه نسناس
* نظريات در پيدايش و معناى نسناس
* خلاصه و نتيجه مباحث
* مدارك اين بخش
ص: 667
عبد الله بن سبأ و ابن سودا در كتب ملل وبررّسى فِرق مذهبى
يرسلون الكلام على عواهنه.
نويسندگان كتب بيوگرافى اديان افسار سخن را به
دست قلم مىسپارند، و به هيچ قيد و شرطى پابند
نيستند.
مؤلّف
در جلد اوّل اين كتاب، بخش «پيدايش عبد الله بن سبأ» به خلاصه افسانه عبد الله بن سبأ از نظر تاريخنگاران اشاره نموديم. و در بخش پيش نيز، اخبار و رواياتى را كه در آنها سخن از ابن سبأ رفته است آورديم و مورد بحث و بررّسى قرار داديم.
در اين فصل خلاصهاى از آنچه در كتب ملل و بررّسى فِرق مذهبى در باره عبد الله بن سبأ ابن سوداء و سبئيه آمده است را آورده، سپس اين مطالب را با افسانههاى مشابه كه در طول چهارده قرن در كتب و مدارك اسلامى نقل گرديده تطبيق و مقايسه كردهايم. آنگاه اين فصل را نيز با يك بحث تحقيقى از سير و تحولى كه در طول چندين قرن در معنى و مفهوم اين الفاظ سهگانه به وجود آمده است، به پايان مىرسانيم.
ص: 668
گفتار علماى اديان
سعد بن عبد الله اشعرى عمى درگذشته 301 ه-.) در كتاب خود «المقالات و الفرق» در باره عبد الله بن سبأ مىگويد:
«... او اوّلين كسى است كه علناً از ابو بكر، عمر، عثمان و صحابه پيامبر (ص)، انتقاد كرد و زبان به طعن آنان گشود، و از آنان تبرى نمود، و مدعى شد كه على بن ابى طالب بدو دستور داده است كه اين روش را پيش بگيرد، و در اين راه هيچ نوع مسامحهكارى و تقيه را روا ندارد، و در اين راه كوچكترين اهمال و سستى نورزد. چون اين خبر به على بن ابى طالب رسيد، دستور داد كه او را دستگير نموده و به حضورش آوردند. جريان را از وى پرسيد و در باره روشى كه در پيش گرفته و ادّعايى كه مىكرد از وى توضيح خواست. چون ابن سبأ به آنچه كه مرتكب شده بود اعتراف كرد، امير مؤمنان (ع) فرمان قتل او را صادر نمود. در اين هنگام، از هر سو صداها به سوى آن حضرت بلند گرديد كه يا امير المؤمنين! آيا مردى را كه مردم را به محبّت و دوستى شما خاندان، و به دشمنى و مخالفت دشمنان و مخالفان شما دعوت مىكند، به قتل مىرسانى؟ اين بود كه آن حضرت از كشتن وى صرف نظر كرده و به مدائن تبعيدش نمود».
اشعرى سپس مىگويد: «و عدهاى از اهل تاريخ تقل نمودهاند كه عبد الله بن سبأ، مردى بود پيرو آيين يهود سپس به اسلام گرويده و از دوستداران على گرديد. او در دوران يهوديتش، عقيده تند و حادى در باره «يوشع بن نون» وصى حضرت موسى داشت.»[20] اشعرى به گفتارش چنين ادامه مىدهد كه: «چون خبر مرگ على (ع) در مدائن به گوش ابن سبأ و پيروانش رسيد، به كسى كه اين خبر را آورده بود گفتند اى دشمن خدا! تو دروغ مىگويى و على از دنيا نرفته است. بخدا سوگند! اگر مغز او را در ميان كيسهاى براى ما بياورى، و هفتاد نفر عادل به مرگ او شهادت بدهند، باز هم ما تو را تصديق
ص: 669
نخواهيم كرد، زيرا مىدانيم كه على نمىميرد و كشته نمىشود. آرى او نخواهد مرد تا بر تمام عرب رياست و بر تمام جهان سلطنت كند.
ابن سبأ و پيروانش بلافاصله به سوى كوفه حركت نمودند، و مركبهاى خويش را در كنار خانه على خوابانيدند. آن گاه از درب خانه آن حضرت مانند كسى كه اطمينان به حيات وى و رسيدن به حضورش داشته باشند، از او اجازه ورود خواستند. كسانى كه از اصحاب و فرزندان على (ع) در خانهاش بودند، به اين افراد گفتند: سبحان الله! مگر نمىدانيد كه امير مؤمنان كشته شده است؟ ايشان گفتند: نه بلكه ما يقين داريم كه او كشته نمىشود و با مرگ طبيعى هم نمىميرد تا همان گونه كه با منطق و دليل همه عرب را تحت تأثير قرار داده است، با شمشير و تازيانهاش نيز ببر آنان مسلّط گردد. و او اينك گفتگوى ما را مىشنود و از راز دلها و اسرار خانه و منازل ما با اطلاع است و در تاريكىها مانند شمشير صيقلى شده مىدرخشد».
اشعرى سپس مىگويد: «اين است عقيده و مذهب «سبئيه»، و اين است عقيده «حرثيه» در باره على بن ابى طالب. و حرثيه پيروان عبد الله بن حرث كندى مىباشند. آنان در باره على بن ابى طالب (ع) معتقد بودند كه او خداى عالميان است كه از روى غضب نسبت به مخلوقاتش از نظر آنان غايب شده است و در آينده ظاهر خواهد گرديد ...».
ابن ابى الحديد هم در شرح نهج البلاغه (1/ 425) به همين گفتار اشعرى اشاره كرده و مىگويد: «اصحاب مقالات نقل نمودهاند كه ...»
اشعرى در كتاب خود در باره سبئيه اين چنين داستانسرايى نموده، بدون اين كه براى گفتارش دليلى بياورد و براى افسانهاش مدرك و مأخذى نقل كند.
نجاشى، در ترجمه و شرح حال اشعرى مىگويد: «او نقليات و روايات فراوانى از اهل سنّت قرار گرفت. و در فراگرفتن روايت و حديث مسافرتهايى كرده و با بزرگان اهل سنّت ملاقاتهايى به عمل آورده است ...».
به هر حال اشعرى بر آنچه كه در كتاب مقالات در باره ابن سبأ آورده است مدرك و دليلى ذكر ننموده است.
همچنان كه عادت و روش كسانى كه در عقايد و اديان اقوام و ملل مختلف (ملل و
ص: 670
نحل) كتاب مىنويسند، اين است كه افسار گفتار خويش را آزاد گذاشته، و اختيار را به دست قلم مىسپارند، و ديگر در سند و مدرك گفتارشان كوچكترين مسئوليّتى ندارند. و از نظر مأخذ و دليل، خود را به هيچ قيد و شرطى مقيّد نمىدانند. و خود را در چهارچوب هيچ منطقى و مقرّراتى نمىبينند، چنان كه ملاحظه نموديد اشعرى، گروه ديگرى را به نام «حربيه» يا «حرثيه» كه منسوب به عبد الله بى حرث كندى است به گروه سبئيه اضافه نموده است.
ابن حزم در باره عبد الله بن حرث مىگويد: «حارثيه» كه گروهى از روافض هستند به او منتسب مىباشند. و او شخصى بود غالى و كافر كه به پيروانش در هر شبانه روز، هفده نماز داراى پانزده ركعت واجب نمود. سپس توبه كرد و عقيده «صفريه» را كه از خوارج بود اختيار نمود.
نوبختى (درگذشته 310 ه-.) هم در كتاب خود «فرق الشيعه» همان گفتار اشعرى را كه قبلًا نقل نموديم، آورده است. منتها دو قسمت آخر گفتار اشعرى را كه مىگويد: سبئيان براى تحقيق از خبر مرگ امام، به درب خانه وى رفتند، نياروده و مدرك گفتارش را نيز- كه همان مقالات اشعرى است- ذكر ننموده است.
على بن اسماعيل (درگذشته 330 ه-.) در كتاب خود «مقالات الاسلاميين» مىگويد: گروه سبائيه، پيروان عبد الله بن سبأ هستند كه به عقيده آنان، على بن ابى طالب (ع) نمرده است. و او پيش از قيامت، به دنيا برمىگردد و روى زمين را همان گونه كه پر از ظلم و بيدادگرى شده است، پر از عدل و داد مىكند. و نقل كردهاند كه ابن سبأ، به على بن ابى طالب (ع) گفت: تو همانى (انت انت)».
على بن اسماعيل اضافه مىكند كه گروه سبئيه، به رجعت معتقد مىباشند و از «سيّد حميرى» نقل شده است كه شعر معروف خود را، طبق همين عقيده سروده است آن جا كه مىگويد:
|
الى يوم يؤوب الناس فيه |
الى دنيا هم قبل الحساب |
|
«به انتظار آن روز بسر مىبرم كه مردم در آن روز، به اين جهان برمىگردند، قبل از آن كه روز حساب و قيامت باشد».
ص: 671
سپس مىگويد: و اين گروه چون صداى رعد و برق را مىشنوند مىگويند: السلام عليك يا امير المؤمنين!
ص: 672
فرقههاى سبئيان در كتب ملل و نحل
وهؤلاء كلّهم احزاب الكفر.
گروههاى سبئيه همگان اهل كفرند.
علماى اديان
و ابوالحسن ملطى (درگذشته 377 ه-.) در كتاب خود «التنبيه والرد» در فصل «رافضيان و عقايد آنان» مىگويد: اوّلين گروه از سبئيه و رافضيان، گروه غالى و تندروى از سبئيه هستند. و گاهى اين رافضيان تندرو، از غير سبئيه نيز مىباشند. و سبئيه تندرو و غالى، پيروان عبد الله بن سبأ مىباشند كه به على (ع) گفتند تو همانى! على در پاسخ آنان فرمود: من چه كسى هستم؟ گفتند: همان خداى خالق و آفريننده! على (ع) از آنان درخواست توبه و برگشت نمود، ولى آنان توبه ننمودند. آن گاه آن حضرت آتش زيادى فراهم نمود و آنان را سوزاند. و به هنگام سوزانيدن آنان، اين رجز را مىخواند:
|
لما رأيت الامر أمراً منكراً |
اججت نارى و دعوت قنبراً |
|
«آن گاه كه كار زشتى را نگريستم، آتش خود را شعلهور ساخته و قنبر را باز خواندم ... تا آخر ابيات.
ابو الحسن ملطى سپس مىگويد: و از اين گروه تا امروز عدّهاى باقى ماندهاند كه
ص: 673
بيشتر اين آيه را از قرآن تلاوت مىكنند:
إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ، فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ.[21] «بر ماست گردآورى قرآن و خواندن آن، هرگاه خوانديم تو پيروى در خواندنش بكن».
و اين گروه معتقد هستند كه على بن ابى طالب (ع) نمرده است، و مرگ بدو راه ندارد، و هميشه زنده است. و مىگويند وقتى خبر مرگ على (ع) به اين گروه رسيد، گفتند: على نمىميرد و اگر مغز او را در ميان هفتاد بسته به نزد ما بياورند، باز هم ما مرگ او را تصديق نخواهيم نمود! و چون گفتار آنان در نزد حسن بن على (ع) نقل گرديد گفت: اگر پدر من على (ع) نمرده است پس چرا ما ثروت او را تقسيم كرده و همسرانش را به شوهر داديم؟
ابوالحسن ملطى باز مىگويد: گروه دوم از سبئيه، بدين عقيده هستند كه على بن ابى طالب نمرده و او در ميان ابرى قرار گرفته است. و لذا چون قطعه ابرى صاف و سفيد رنگ و شفاف و نورانى را در حال رعد و برق زدن[22] مىبينيد، از جاى خود برمىخيزند و در مقابل آن قطعه ابر، به دعا و تضرّع مىپردازند و مىگويند اينك على بن ابى طالب (ع) در ميان ابر از مقابل ما گذشت!
ابوالحسن ملطى اضافه مىكند: و گروه سوم از سبئيه، عدّهاى هستند كه مىگويند: على مرده است، ولى قبل از روز قيامت مبعوث و زنده خواهد گرديد، و تمام اهل قبور نيز با وى زنده مىگردند، تا او با دجّال به جنگ و محاربه پردازد، و در بلاد و شهرها، و در ميان افراد بشر عدل و داد برپا مىكند. و اى گروه عقيده دارند كه على (ع) خداست و به رجعت هم عقيده دارند.
ابوالحسن ملطى بر گفتار خود مىافزايد: گروه چهارم از سبئيه، به امامت محمّد بن على (محمد حنفيّه) معتقد مىباشند، و مىگويند: او در كوه رضوى در ميان غارى زندگى
ص: 674
مىكند! يك اژدها و يك شير نگهبانى او را به عهده گرفتهاند! و او همان «صاحب الزّمان» است كه روزى خارج مىگردد و دجال را به قتل مىرساند! و مردم را از ضلالت و گمراهى به سوى هدايت سوق مىدهد، و روى زمين را از مفاسد اصلاح مىكند!
ابو الحسن ملطى در پايان اين قسمت از سخنش مىگويد: «همه اين چهار گرده سبئيه به اصل «بداء» معتقد مىباشند! و مىگويند: براى پروردگار در كارها بداء حاصل مىگردد. و اين گروهها در باره توحيد و خداشناسى گفتار و عقيدههاى باطل ديگرى نيز دارند كه من نمىتوانم اين اجازه را به خود بدهم كه سخن و عقيده ناشايست آنان را در باره خدا در اين كتاب توضيح دهم و نه توانايى آن را دارم كه اين گونه گفتهها را در باره خداوند بر زبان برانم، ولى كوتاه سخن اين كه همه اين گروهها از احزاب و فرقههاى كفر به شمار مىروند ...»
ابو الحسن ملطى در همين كتاب در باب (ذكر الروافض و اجناسهم و مذاهبهم) باز به بحث و گفتگو در باره سبئيه پرداخته و اين بار از «ابو عاصم» به اين گونه نقل مىكند كه: رافضىها از نظر عقيده به پانزده گروه منقسم مىگردند. و اين پانزده گروه، از سوى پروردگار به عذاب تشتت و اختلاف گرفتار گرديده به شعبهها و گروههاى زيادى متفرع و منقسم گرديدهاند.
اوّل) گروهى از آنها در مقابل پروردگار به الوهيت و خدايى على بن ابى طالب (ع) معتقد مىباشند تا آن جا كه مىگويد از آنهاست عبد الله بن سبأ كه از مردم صنعاى يمن بود و على او را به ساباط تبعيد نمود ...
دوم) گروه ديگرى از آنان كه «سبئيه» ناميده مىشوند، مىگويند كه على (ع) در نبوّت با پيامبر (ص) شريك و سهيم است و تا پبامبر زنده بود، بر على تقدّم داشت و چون از دنيا رفت على وارث نبوت او گرديده و بر وى وحى نازل مىگردد و جبرئيل رسالت را به او مىآورد. سپس گويد: اين ها دشمنان خدا هستند و دروغ مىگويند، زيرا محمّد (ص) خاتم انبياء بود و بعد از وى نبوهت و رسالتى وجود ندارد.
سوم) گروه ديگر از آنان «منصوريه» ناميده مىشوند و آنان معتقد هستند كه على نمرده است و در ميان ابرها به سر مىبرد ...
ص: 675
بدين گونه گروههاى پانزدهگانه رافضيان را به زعم و خيال خودش مشخّص و عقايد آنان را توضيح مىدهد.
ص: 676
گفتار عبد القاهر بغدادى در باره ابن سبأ و ابن سوداء و سبئيه
وهذه الطائفة تزعم ان المهدى المنتظر هو علىّ.
گروه سبئيه چنين مىپندارند كه مهدى منتظر همان على
است.
بغدادى
عبد القاهر بغدادى (درگذشته 429 ه-.) در كتاب خود «الفرق بين الفرق» در فصلى تحت عنوان «در ذكر عقيده سبئيه و شرح اين كه اين گروه از اسلام خارج هستند» مىگويد: گروه سبئيه، پيروان همان عبد الله بن سبأ مىباشند كه در باره على بن ابى طالب (ع) غلو كرده و معتقد گرديد كه او پيامبر است. سپس به مقام الوهيت و خدايى او معتقد گرديد و عدّهاى از مردم كوفه را نيز به عقيده خويش دعوت نمود. چون خبر اين گروه به على (ع) رسيد، دستور داد عدّهاى از آنها را در ميان دو گودال سوزانيدند و حتّى بعضى از شعرا، شعر زير را به مناسبت همين جريان سروده است:
|
لترم لى الحوادث حيث شاءت |
اذا لم ترم بى فى الحفرتين |
|
«حوادث و پيشامدها مرا به هر جا كه مىخواهد بياندازد فقط در ميان آن دو گودال
ص: 677
نيندازد».
و چون على (ع) در سوزانيدن بقيه افراد آن گروه از اختلاف و شورش پيروان خويش ترسيد، لذا ابن سبأ را به ساباط مدائن تبعيد نمود. و چون على كشته شد، ابن سبأ چنين اظهار عقيده نمود: كسى كه كشته شده است. على نبوده، بلكه شيطان بوده كه به صورت على ظاهر گرديده و خود را انظار مردم به صورت كشتهاى جلوه داده است. و امّا على بن ابى طالب مانند حضرت عيسى به آسمان صعود كرده است.
عبد القاهر سپس مىگويد به عقيده اين گروه، همان طور كه يهود و نصارى در موضوع قتل عيسى يك ادّعاى دروغ و غير واقعى نمودند، ناصبىها و خوارج نيز در موضوع قتل على يك ادّعاى دروغ و بىاساس اظهار نمودهاند. و همان گونه كه يهود و نصارى شخص مصلوبى را ديدند و او را با عيسى اشتباه گرفتند، طرفداران قتل على نيز شخص مقتولى را كه شبيه به على بوده ديدهاند و خيال كردهاند كه او خود على بن ابى طالب (ع) است. در صورتى كه على، به آسمانها سعود كرده و در آينده به روى زمين خواهد برگشت و او دشمنانش انتقام خواهد گرفت.
عبد القاهر مىگويد: و عدّه ديگرى از گروه سبئيه، خيال مىكنند كه على (ع) در ميان ابر است. و صداى رعد همان صداى اوست. و برق آسمانى، تازيانه نورى او است. و هرگاه اين عدّه، صداى رعد را بشنوند، مىگويند: عليك السلام يا امير المؤمنين!
و از عامر بن شراحيل شعبى[23] نقل شده است كه به ابن سبأ گفتند على كشته شد. وى در پاسخ گفت: اگر مغز او را در ميان كيسهاى به پيش ما بياوريد، باز هم ما مرگ او را
ص: 678
تصديق نخواهيم كرد، زيرا او نخواهد مرد تا آسمان فرود آيد و به تمام كره زمين سلطنت نمايد.
عبد القاهر مىگويد: اين گروه تصوّر مىكنند كه «مهدى منتظر» همان على بن ابى طالب (ع) است، و شخص ديگرى نيست. و اسحاق بن سويد عدوى[24] اشعار زير را در باره عقايد اين گروه سروده است:
«من بيزارى مىجويم از گروه خوارج و ازآنان نيستم، نه از گروه غزالم و نه از طرفداران ابن باب.
و نه از گروهى مىباشم كه چون على را به ياد آورند، جواب سلام به ابر مىدهند.
ولى من با تمام قلبم دوست مىدارم پيامبر (ص) حق و ابو بكر را و مىدانم راه درست همين است.
و با اين حبّ و دوستى، اميد بهترين اجر و ثواب را در روز قيامت دارم»[25] در اين جا سخن بغدادى در باره عبد الله بن سبأ و گروه سبئيه پايان يافت. اينك وى در باره عبد الله بن سوداء سخن آغاز مىكند و در اين مورد چنين مىگويد: عبد الله بن سوداء در عقيدهاى كه گروه سبئيه داشتند و به آنان كمك كرده و با آنان همفكرى داشت. و او اصلًا از يهوديان حيره بود، ولى براى اين كه درميان اهل كوفه به مقام و رياستى برسد، تظاهر به اسلام نمود و در ميان مردم كوفه چنين گفت كه من در تورات خواندهام كه هر پيامبر وصى و خليفهاى دارد، و وصىّ محمّد نيز على (ع) مىباشد ...
بغدادى مىگويد: چون شيعيان على اين گفتار ابن سوداء را شنيدند، به على گفتند كه او از محبّين و دوستداران تو مىباشد، لذا مقام و منزلت ابن سوداء در نزد على بيشتر
ص: 679
گرديده و هميشه او را در پاى منبر و در صدر مجلسش جاى مىداد، ولى بعدها كه مطالب غلوآميز او را شنيد به قتلش تصميم گرفت، امّا ابن عبّاس با تصميم على، مخالفت كرده و بدو تذكر داد كه اينك تصميم دارى به جنگ مردم شام بروى، و در اين موقع حساس احتياج شديد به يارى و همكارى مردم دارى، و به نيرو و سپاه بيشترى نيازمندى. در اين گير و دار، اگر ابن سوداء را بكشى، اصحاب و يارانت با تو مخالفت مىورزند و شما از پشتيبانى آنان محروم مىشوى. على (ع) پيشنهاد ابن عبّاس را پذيرفت، و از بيم مخالفت يارانش از قتل ابن سوداء منصرف شد. و او را به مدائن تبعيد نمود. ولى پس از كشته شدن على بن ابى طالب (ع) باز عدّهاى از مردم عوام مفتون و فريفته حرفهاى ابن سوداء گرديدند، زيرا او مردم عوام را با اين گونه مطالب منحرف مىنمود و مىگفت كه: به خدا سوگند در ميان مسجد كوفه براى على (ع) دو چشمه ظاهر مىگردد كه از يكى از آن دو چشمه، عسل و از ديگرى روغن جارى گردد، و شيعيان على از آن بهرهبردارى خواهند نمود.
بغدادى سپس مىگويد: دانشمندان و محقّقين از اهل سنّت معتقدند كه ابن سوداء گرچه تظاهر به اسلام مىكرد ولى با تأويلات خود در باره على (ع) و فزرندانش، عقيده مسلمانان را فاسد و در ميانشان اختلاف ايجاد مىنمود و مىخواست مسلمانان در باره على دراى همان عقيده گردند كه مسيحىها در باره عيسى داشتند.[26]
آن گاه بغدادى مىگويد:
«ابن سوداء مزموز، به منظور برپا ساختن آشوب و اختلاف در ميان مسلمانا، و
ص: 680
ايجاد فساد و انحراف در عقايد و افكار آنان، به كشورهاى اسلامى سفر كرد. و چون رافضىها را دركفر و گمراهى از تمام گروههاى ديگر عميقتر و به پيروى نمودن از هوى و هوس آنان را مايلتر ديد، لذا عقيده سبئيه را به آنان آموخت. و به وسيله آنان، اين عقيده را رواج داد و در ميان مسلمانان شايع نمود».
بغدادى در شرح حال مختار مىگويد: «سبئيه كه گروهى از غاليان رافضىها مىباشند، مختار را گول زدند و گفتند تو حجّت اين زمان هستى. و با اين سخنان فريبنده، او را وادار كردند كه ادّعاى نبوّت كند. او نيز در ميان خواص اصحابش خود را پيامبر (ص) معرّفى نمود».
بغدادى در شرح كلمه «ناووسيه» مىگويد: «و گروهى از سبئيه به گروه ناووسيه پيوستند و همه آنها چنين اعتقاد داشتند كه «جعفر»- منظورش امام صادق (ع) است- به جميع علوم و فنون دينى اعم از شرعيات و عقليات آشنا و عالم است ...».
اين بود بافتههاى بغدادى كه در باره گروه سبئيه دركتاب «الفرق» آورده، آراء و نظرياتى كه در باره اين گروه در خواب ديده است و عقايدى كه براى آنان تراشيده، آن گاه براى بار كردن اين عقايد و آراء باطل و بىاساس به گردن اين گروه خيالى و ساختگى، داد سخن داده و در ردّ عقايد خرافى اين گروه افسانهاى، به بحث و گفتگو پرداخته و شرح مبسوطى نگاشته است.
در واقع وضع بغدادى در اين مورد، شبيه كسى است كه در ميان تاريكى شبحى را تخيّل كند، آن گاه شمشير بكشد كه بايد او را بكشم و قطعه قطعهاش نمايم.
پس او عبد القاهر بغدادى، ابو المظفر اسفرائينى (درگذشته 471 ه-) آمده و آنچه را كه بغدادى در معرّفى گروه سبئىها آورده بود، دركتاب خود «التبصير» به اختصار نقل نموده است.
باز همين گفتار بغدادى را با ايجاز و اختصار، سيّد شريف جرجانى (درگذشته 816 ه-) در كتاب خود «التعريفات» آورده است.
و عين گفتار بغدادى را بدون كوچكترين تغييرى در الفاظ، فريد وجدى (درگذشته 1373 ه-) نيز در دائرالمعارف خود در لغت عبد الله بن سبأ آورده است.
ص: 681
و ابن حزم (در گذشته 454 ه-.) در كتاب خود «الفصل فى الملل و الاهواء و النحل» مىگويد: اولين فرقه غاليان، كه به الوهيت و خدايى غير خداوند متعال قايل گرديدهاند، گروهى هستند از پيروان عبد الله بى سباى حميرى- لعنت خدا بر او باد- كه اى گروه به نزد على بن ابى طالب (ع) آمدند و حضوراً به وى گفتند: «تو او هستى» گفت منظور شما از او، كيست؟ گفتند: «تو خدا هستى» اين گفتار براى على (ع) سخت گران آمد و دستور داد آتشى روشن كردند و همه آنان را سوزانيد. افراد اين گروه به هنگامى كه به ميان آتش اندوخته مىشدند، در باره على (ع) مىگفتند: اينك براى ما مسلم گرديد كه وى همان خداست، زيرا جز خداى آتش، كسى مردم را به وسيله آتش عذاب نمىكند، و در همان گاه بود كه على بن ابى طالب (ع) اين شعر را سرود:
|
لما رأيت الامر امراً منكراً |
اججت نارى و دعوت قنبراً |
|
«آن گاه كه من عمل ناپسندى را در ميان مردم بنگرم، آتشى شعلهور مىسازم و قنبر را به يارى خود مىخوانم».
ابن حزم در بيان عقايد فرقه «كيسانيه» مىگويد: بعضى از رافضىهاى اماميّه كه به نام «ممطوره» معروفاند در باره موسى بن جعفر (ع) اين عقيده را دارند كه او نمرده، بلكه زنده است و نخواهد مرد تا اين كه جهان را پس از آن كه پر از جور و ظلم شده است، پر از عدل و داد كند.
سپس مىگويد و عدّهاى از گروه ناووسيه در باره پدر امام موسى كاظم (ع) يعنى «جعفر بن محمّد» همين عقيده را دارند. و عدّهاى ديگر از آنان در باره برادر موسى، اسماعيل بن جعفر داراى همين عقيده هستند.
آن گاه مىگويد: سبئيه كه پيروان عبد الله بن سباى حميرى يهودى مىباشند، نظير اين عقيده را در باره على بن ابى طالب (ع) دارند. به اضافه اين كه مىگويد: او در ميان ابر است تا آن جا كه مىگويد: و چون خبر قتل على به عبد الله بن سبأ رسيد، گفت اگر مغز سر او را بياوريد باز هم مرگ او را باور نخواهم نمود ...
ابو سعيد نشوان حميرى (درگذشته 574 ه-) در كتاب خود «الحور العين» مىگويد: «سبئيه همان عبد الله بن سبأ، و پيروان عقايد وى مىباشند. آن گاه در ضمن بيان عقايد
ص: 682
آنان، جريان انكار نمودن مرگ امير مؤمنان (ع) را مىآورد و مىگويد: وقتى عقيده ابن سبأ در نزد ابن عبّاس مطرح گرديد، گفت: اگر چنان كه على نمرده بود ما همسران او را به شوهر نمىداديم و اموال وى را در ميان وارثانش تقسيم نمىنموديم![27]
ص: 683
گفتار شهرستانى وپيروان او در باره ابن سبأ و سبئيه
واما السبئيه فهم يرعمون أنّ عليّاً لم يمت و أنّه فى السّحاب.
سبئيان معتقدند كه على نمرده است و او در ميان ابر
است.
صاحب البدء و التاريخ
شهرستانى (در گذشته 548 ه-.) در ملل و نحل خود پس از آن كه گفتار محدّثين و مورّخين را در باره ابن سبأ و سبئيه به اختصار نقل مىكند آن گاه چنين مىگويد: عبد الله بن سبأ اوّل كسى است كه عقيده به امامت على بن ابى طالب (ع) را واجب دانست. و همو منشأ و سرچشمه ديگر گروههاى مختلف غاليان گرديد كه گفتند على نمىميرد و زنده است. و باز گفتند: جزئى از خداوند در وجود او حلول كرده و كسى نمىتواند بر وى برترى جويد و اوست كه در ميان ابرهاست و روزى دوباره به زمين خواهد آمد تا آن جا كه مىگويد:
ابن سبأ اين عقيده را در دوران خود على (ع) نير داشت، ولى آن گاه ابراز نمود كه على كشته شد، و در اين هنگام عدّهاى از مردم هم دور او را گرفتند و با وى همعقيده شدند. و
ص: 684
اينان اوّلين گروهى هستند كه قائل به توقّف امامت در على و فرزندان وى بوده و معتقد به غيبت و رجعت گرديدند. و باز قائل شدند كه جزئى از خداوند از راه تناسخ در ائمّهاى كه بعد از على بودند، حلول كرده است. و اين مطلب را در باره على از آن جا مىگفتند كه صحابه و ياران پيامبر (ص) نيز مىدانستد، گرچه ايشان با عقيده ابن سبأ مخالف بودند و از اين جاست وقتى على (ع) چشم مردى را كه در حرم ستم كرده بود و هتك حرمت خانه خدا كرده بود، كور كرد، و جريان در نزد عمر خليفه دوم مطرح گرديد، عمر در پاسخ مردم اين جمله را گفت: «من چه بگويم در باره دست خدا كه در حرم خدا چشمى را كور كرده است».
مىبينيد كه عمر در اين گفتارش، به حلول كردن جزئى از خدا بر پيكر على اعتراف كرده، و اسم خدايى در باره وى به كار برده است.[28] اين بود خلاصه نظريّهها و گفتارهاى كسانى كه در باره «ملل و نحل» كتاب نوشتهاند.
مؤلّفان كتب ديگر نيز، طبق روش آنان مطالب پوچ و بى اساس را به هم بافته و در اين راه باطل مسير آنان را پيمودهاند مثلًا: مؤلّف «البدء و التاريخ» مىگويد:
و امّا «سبئيه» كه گاهى «طياره» هم ناميده مىشوند، خيال مىكنند كه اصلًا مرگ به آنان راه ندارد و آنان نمىميرند، و مرگ آنها پرواز كردن روح آنان است در تاريكى آخر شب. و باز اين گروه معتقدند كه على بن ابى طالب نمرده است. بلكه در ميان ابرى به سر مىبرد، لذا چون صداى رعد به گوششان مىرسد مىگويند: على خشمناك گرديده است. سپس مىگويد:
عدّهاى از گروه «طياره» معتقدند كه روحالقدس همانگونه كه در عيسى وجود داشت،
ص: 685
در وجود پيامبر اسلام هم بوده و از او هم به على بن ابى طالب (ع) منتقل گرديد و از على هم به فرزندش حسن و پس از وى به يك يك امامها منتقل گرديد. و همه گروههاى مختلف «سبئيه» عقيده به تناسخ ارواح و هم چنين عقيده به رجعت دارند و گروهى از «سبئيه» عقيده دارند كه امامها نوهايى هستند منشعب از نور خدا، و آنها جزئى مىباشند از اجزاى خداوند. و صاحبان اين عقيده را «حلاجيه»[29] مىنامند، و ابو طالب صوفى هم همين عقيده را داشته و اشعار ذيل را، طبق همان عقيده باطلش در اين باره سروده است:
نزديك است كه ايشان ... باشند.
اگر نه ربوبيّتى بود، آن هم نبود
چه نيكو چشمهايى كه به غيبت نگرانند
و همانند چشمهايى كه پلك و مژه دارند نمىباشند.
نورهاى قدسى دارند آن چشمها كه به خدا متصّلاند، آن چنان كه خدا خواسته است خواهد بود. نه جاى خيال است و نه جاى زيركى.
آنان هم چون اشباح و سايهها هستند آن روزى كه مبعوث مىگردند، ولى نه سايهاى مانند سايه آفتاب و سايه خانه.[30] و ابن عساكر (درگذشته 571 ه-) در تاريخ خود، در شرح حال عبد الله بن سبأ علاوه بر روايتى كه سيف در باره وى نقل نموده است، و گذشته از رواياتى كه ما مضمون برخى از آنها را در جلد اوّل اين كتاب،[31] و برخى ديگر را در صفحات پيش آورديم، شش روايت ديگرى را نيز كه ذيلًا به نقل آنها مىپردازيم مىآورد:
ص: 686
1) از ابو طفيل نقل شده است: مسيّب بن بجبه را ديدم كه از لباسهاى ابن سوداء گرفته بود و او را كشان كشان به نزد على بن ابى طالب (ع)- آن گاه كه او در بالاى منبر بود- آورد. على گفت: چه خبر است؟ مسيّب گفت: اين مرد «ابن سوداء «به خدا و رسولش دروغ مىبندد.
2) و در روايت ديگر آمده است كه على بن ابى طالب (ع) فرمود: مرا با اين خبيث سياه چهره چه كار؟! و منظورش ابن سبأ بود كه در باره ابو بكر و عمر بدگويى مىكرد.
3) و در روايت ديگر آمده است كه مسيّب گفت: على بن ابى طالب (ع) را در بالاى منبر ديدم كه در باره ابن سوداء مىگفت: كيست كه اين خيك سياه را كه بر خدا و پيامبرش دروغ مىبندد، از من دور كند. اگر ترس اين نبود كه عدّهاى به خونخواهى وى قيام كنند، همان گونه كه به خونخواهى مردم نهروان قيام كردند، او را خورد مىكردم و درهم مىكوبيدم.
4) و در روايت ديگر مسيّب مىگويد: من از على بن ابى طالب (ع) شنيدم كه خطاب به «عبد الله سبائى» مىگفت: واى بر تو! بخدا سوگند پيامبر خدا (ص) مطلبى به من نگفته است كه آن را از ديگران پنهان داشته باشم.
5) و در روايت ديگر مسيّب مىگويد: به على بن ابى طالب (ع) خبر رسيد كه ابن سوداء از ابو بكر و عمر بدگويى مىكند، على (ع) او را به حضور خود خواند و شمشيرى خواست كه او را به قتل برساند. يا اين كه وقتى اين خبر به گوش آن حضرت رسيد، تصميم گرفت او را بكشد، ولى در اين باره گفتگوهايى شد كه آن حضرت را از قتل وى منصرف ساخت، ولى فرمود كه نبايد ابن سبأ در شهرى كه من در آن جا هستم سكونت كند و او را به مدائن تبعيد نمود.
6) ابن عساكر مىگويد: در روايتى امام صادق (ع) از پدرانش، و آنها از جابر نقل نمودهاند: چون مردم با على بيعت نمودند، آن حضرت خطابهاى ايراد نمود. در آن هنگام عبد الله بن سبأ برخاست و به آن حضرت عرضه داشت تو «دابة الارض» هستى، على فرمود: از خدا بترس! ابن سبأ گفت: تويى آفريدگار و روزىده مردم، تويى كه اين مردم را آفريدهاى و به آنان روزى مىرسانى. على دستور داد كه او را بكشند، ولى رافضىها
ص: 687
اجتماع كردند و گفتند يا على! او را به قتل نرسان و به ساباط مدائن تبعيدش كن، زيرا اگر او را در مدينه به قتل برسانى، اصحاب و پيروانش عليه ما قيام و شورش خواهند كرد. اين بود كه على (ع) از قتل عبد الله بن سبأ منصرف گرديد، و او را به ساباط تبعيد نمود كه در آن جا گروهى از «قرامطه» و رافضىها بسر مىبردند جابر مىگويد: سپس عدّهاى از سبئىها كه يازده نفر بودند، بپا خاستند و گفته ابن سبأ را در باره الوهيت و خدايى على تكرار نمودند، على (ع) در پاسخ آنان فرمود: از عقيده خو برگرديد و توبه كنيد كه من آفريدگار و خالق نيستم، بلكه من على بن ابى طالب هستم. پدر و مادر مرا مىشناسيد و من پسر عموى محمّد (ص) مىباشم. گفتند: ما از اين عقيده برنمىگرديم تو هرچه مىخواهى در باره ما انجام بده، و هر تصميمى دارى در حقّ ما اجرا كن. لذا على (ع) اين عدّه را سوزاند و قبور يازدهگانه آنان در صحرا مشهور و معروف است.
سپس جابر مىگويد: و عدّه ديگرى از اين گروه كه عقيدهشان را براى ما اظهار نداشته بودند بعد از اين جريان گفتند كه على همان خداست. و در عقيده وگفتارشان نيز به گفتار ابن عبّاس استشهاد مىنمودند كه وى از پيغمبر (ص) نقل مىنمود: كسى به وسيله آتش عذاب نمىكند به جر خالق آتش.
جابر گويد: چون ابن عبّاس استدلال آنان را شنيد، گفت: بنا بر اين شما بايد ابو بكر را نيز پرستش كنيد، و به الوهيت او نيز قائل گرديد، چون او هم يك عدّه را بوسيله آتش عذاب نمود.
ص: 688
نظريّه علماى اديان و عقايد در باره عبد الله بن سبأ
عبد الله بن سبأ من غلاة الزّنادقه ضالّ و مضلّ.
عبد الله بن سبأ از تندگرايان زنديقها است. گمراه و
گمراه كننده.
ذهبى
نظريّه متقدّمين
گفتار و نظريّات گروهى از قدما و نويسندگان متقدّم كتب اديان و عقايد را در باره عبد الله بن سبأ و سبئيه و ابن سوداء، در فصول پيش آورديم. و اينك گفتار عدّه ديگرى از آنان را در اين فصل مىآوريم و آن گاه به نظريات متأخّرين مىپردازيم.
ذهبى (در گذشته 748 ه-.) در كتاب خود «ميزان الاعتدال» در شرح عبد الله بن سبأ مىگويد: او از غاليان زنادقه و ملحدين بود. مردى بود گمراه و گمراه كننده. به گمانم على (ع) او را سوزانيد. سپس مىگويد: جوزجانى در باره عبد الله گفته است كه او خيال مىكرد قرآن موجود، يك نهم قرآن اصلى است، و همه آن قرآن را تنها على مىداند و در نزد اوست. عبد الله بن سبأ بدين گونه نسبت به على بن ابى طالب اظهار علاقه و تمايل
ص: 689
مىنمود، ولى او را از خود براند.[32] ابن حجر (در گذشته 852 ه-.) نيز در كتاب خود «لسان الميزان» همين گفتار ذهبى و بعضى از نقليات قبلى ابن عساكر را درباره عبد الله بن سبأ مىآورد آن گاه مىگويد: امام (ع) به ابن سبأ گفت به خدا سوگند كه پيامبر خدا (ص)، مطلبى را به من نگفته است كه آن را از ديگران مكتوم داشته باشم. و من از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود پيش از قيامت، سى نفر كذاب و دروغگو به وجود خواهند آمد. آنگ اه فرمود: ابن سبأ! تو يكى از آن سى نفر مىباشى.
باز ابن حجر مىگويد: سويد بن غفله در دوران خلافت على بن ابى طالب (ع) به خدمت وى رسيد و عرضه داشت من عدّهاى را كه عبد الله بن سبأ هم جزء آنان بود ديدم كه از ابو بكر و عمر سخت انتقاد و بدگويى مىكردند، و عقيده دارند كه تو نيز باطناً نسبت به اين دو خليفه بدبين مىباشى. ابن حجر اضافه مىكند:
عبد الله بن سبأ، اول كسى بود كه انتقاد و بدگويى از خليفه اول و دوم را آغاز نمود و اظهار داشت كه على نيز نسبت به اين دو خليفه بدبين بوده و در دل خود عداوت آنها را دارد. و چون على اظهار ابن سبأ را در اين مورد شنيد، گفت: مرا با اين خبيث سياه چهره چه كار؟ به خدا پناه مىبرم از اين كه در دل من نسبت به اين دو نفر، كوچكترين عداوت و تيرگى باشد. سپس ابن سبأ را احضارو به مدائنش تبعيد نمود، و فرمود او نبايد اصلًا با من در يك شهر و يك محيط زندگى كند، سپس در ميان مردم به منبر رفت جريان ابن سبأ و مدح و ثناى خود را در باره خليفه اوّل و دوم بيان نمود، و در آخر بيانات و
ص: 690
گفتارش فرمود: اگر كسى را بشنوم كه مرا نسبت بر اين دو خليفه ترجيح داده و از آنان برتر مىشمارد، حدّ افتراگويان را بر وى جارى خواهم نمود.
سپس مىگويد:
اخبار و جريانات عبد الله بن سبأ در كتب تاريخ مشهور است، ولى خدا را شكر كه از او هيچ روايتى نقل نشده است. و او پيروانى داشته معروف به «سبائيه» كه به خدايى و الوهيت على بن ابى طالب (ع) معتقد بودند. و على آنان را به وسيله آتش سوزانيد و از بين برد.[33]
مقريزى (در گذشته 848 ه-.) در «خطط» فصل «ذكر الحال فى عقايد اهل الاسلام» در باره ابن سبأ مىگويد: او در دوران على بن ابى طالب (ع) قيام نموده و اين عقيده را به وجود آورد كه پيامبر اسلام (ص)، على (ع) را به امات و پيشوايى مسلمانان تعيين نموده و طبق گفتار صريح پيامبر بعد از وى على وصى و جانشين او و امام و پيشواى امّت است.
ص: 691
و باز اين عقيده را به وجود آورد كه على بن ابى طالب و رسول خدا (ص) پس از مرگشان به دنيا «رجعت» و بازگشت خواهند نمود. و باز به عقيده وى على بن ابى طالب نمرده، بلكه زنده و در ميان ابرى به سر مىبرد و جزئى از خداوند در وجود وى حلول كرده است.[34] مقريزى به گفتار خود ادامه مىدهد تا آن جا كه مىگويد:
از اين ابن سبأ چندين گروه غالى و رافضى به وجود آمده است كه همگان قائل به «توقّف در امر امامت» مىباشند، مىگويند: مقام امامت به افراد معيّنى اختصاص و انحصار دارد و جز آنان، كسى ديگر نمىتواند به اين مقام نائل گردد.
رافضىها عقيده به رجعت را نيز از همين ابن سبأ فرا گرفتند و گفتند كه: امام پس از مرگش به دنيا رجعت و بازگشت خواهد نمود. و اين عقيده، عين همان عقيدهاى است كه اماميه هم اكنون در باره «صاحب سرداب» دارند، كه در واقع جز عقيده به تناسخ ارواح چيز ديگرى نيست.
باز رافضىها عقيده به حلول را از همين عبد الله بن سبأ فرا گرفتند و گفتند! يك جزء از خداوند در ائمّهاى كه بعد ازعلى بن ابى طالب (ع) آمدهاند، حلول كرده است. و آنان به همين علّت طبعاً داراى استحقاق مقام امامت مىباشند، همان طور كه آدم استحقاق سجود ملائكه را داشت.
گفتار و ادّعاى طرفداران خلفاى فاطميين در «مصر» هم براساس و مبناى همين عقيده بود كه طراح و ترسيم كننده آن، همان عبد الله بن سبأ مىباشد.
مقريزى به گفتار خود چنين ادامه مىدهد كه: ابن سبأ همان است كه فتنه و آشوب تاريخى عثمان را به پا كرد. و اين آشوب سبب كشته شدن عثمان گرديد.
مقريزى پس از معرفى ابن سبأ و مفاسدى كه وى در جهان اسلام و عقايد مسلمانان به وجود آورده به معرفى گروه «سبئيه» مىپردازد و مىگويد: «گروه پنجم» عبارت است از
ص: 692
سبئيه و آنان، پيروان عبد الله بن سبأ مىباشند كه او به صراحت و قاطعيّت در پيش على بن ابى طالب (ع) اظهار داشت كه: «تو خدا هستى ...»
نظريه متأخرين
تا اين جا اقوال و گفتار دانشمندان اديان و عقايد و مورّخين و مؤلّفين كتب اديان را در باره ابن سبأ و گروه سبئيه آورديم، و ديديم كه كوشش اين علما اين بوده است كه نقل اين اقوال و نظريات را به راويان دورانهاى اوّل متّصل و مرتبط سازند و از آنان نقل قول نمايند و عيناً همين مطالب را مؤلّفان و نويسندگان بعدى و متأخرين كه آمدهاند تكرار كرده و بدون تحقيق و بررّسى گفتار گذشتگان را در كتابهاى خود ظبط نمودهاند مانند:
1) ابن ابى الحديد (در گذشته 655 ه-.) در شرح خطبه 27 از شرح نهج البلاغه.
2) ابن كثير (در گذشته 774 ه-.) در تاريخ خود.
3) بستانى (در گذشته 1300 ه-.) نيز آنچه در باره عبد الله بن سبأ در ذيل همين واژه، در دائرة المعارفش آورده از مقريزى و ابن كثير گرفته است.
4) ديگران نيز مانند «ابن خلدون» همين روش را پيش گرفته و مطلب را بدون تحقيق و بررّسى، از گذشتگان فرا گرفتهاند. به هر صورت اين گونه مؤلّفين و نويسندگان كه گفتار «سيف» را گاهى مستقيماً نقل و تعقيب نمودهاند، و گاهى هم از ناقلان اين گونه مطالب پيروى نموده و از آنان گرفته و به ديگران رسانيدهاند فراوانند. مانند مقريزى كه او مطالب خويش را از روايات سيف و گفتار نويسندگان كتب ملل و نحل فرا گرفته، و بستانى گفتار صاحبان ملل و نحل را از همين مقريزى و گفتار سيف را از ابى كثير فرا گرفته، و ساير مؤلّفان نيز از همين روش پيروى نمودهاند.
ص: 693
نظريّه ما در باره عبد الله بن سبأ
انّهم تنافسوا فى تكثير عدد الفرق فى الاسلام.
نويسندگان كتب اديان در افزودن تعداد فرقههاى
اسلامى مسابقه گذاشتهاند.
إنّهم بدوّنون كلّ ما يدور على ألسنة اهل عصرهم.
نويسندگان كتب و اديان مطالب عاميانه مردم كوچه و
بازار عصرشان را در كتابهاىشان گرد آوردهاند.
مؤلّف
اين بود خلاصه نظريّه و گفتار علماى اديان و عقايد و تاريخنگاران قديم و جديد، در باره عبد الله بن سبأ و سبئيه و روايات مربوط به آنان كه در فصول پنجگانه پيش گذشت. و نظر ما، در اين مورد اين است كه هيچيك از اين گفتارها و نظريات، پايه محكم و اساس استوارى ندارند و بر مبناى تحقيق پىريزى نشده است زيرا روايات مربوط به عبد الله بن سبأ در اصل به وسيله سيف بن عمر نقل گرديده و در، اوّل اين كتاب و در كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» وضع روايات و نقليّات سيف را روشن ساختيم و نشان داديم كه وى فرد مرموز، دروغگو و افسانهساز بوده است كه روايات و نقليّاتش، بر پايه رمان و بر سبك و اساس افسانه مىباشد.
ص: 694
وامّا مؤلّفان كتب ملل و فِرق مذهبى
آنان نيز در تكثير عدد مذاهب و فرقههاى اسلامى با هم مسابقه گذاشته، و در ازدياد و بيشتر نشان دادن گروههاى مختلف از همديگر پيشى مىگيرند. و در اسلام فرقهها و گروههاى گوناگونى مىتراشندو نامگذارى مىكنند تا از اين راه، نوآورى داشته باشند و در كشف مذاهب تازهاى، گوى سبقت از ديگران بربايند. و روى همين انگيزه، فرقههاى مجهول و ناشناخته و احياناً فرقههاى موهوم و ناموجودى را در كتابهاى خود مىآورند مانند: ناووسيه، طياره، ممطوره، سبئيه، غرابيه، معلوميه و مجهوليه و امثال آنها.
سپس اين نويسندگان در باره آراء و عقايد اين فرقهها و گروههاى ناشناخته و يا ساخته شده، شرح و بسطى دادهاند. و هر مؤلّفى خواسته است در اين مورد نسبت به مؤلّفين ديگر تفوق علمى و ضرب دست بيشترى نشان بدهد، هر چه توانسته است مطالب جالبتر و عقايد عجيبترى را بر اين گروههاى شناخته شده نسبت داده است.
اين مؤلّفين و نويسندگان، در اين خودنمايى و فضلفروشى، و در نوشتن مطالب غير واقعى و در نسبت دادن عقايد باطل و گوناگون بر مسلمانان كه هيچ واقعيت و حقيقتى نداشته، جنايت بزرگى مرتكب گرديدهاند.
و اگر چنانچه روزى بنا باشد كه ما در باره فرق مختلف اسلامى كتابى بنويسيم مىتوانيم فرقه ديگرى به نام «مبتكريه» را نيز بر گروههاى نامبرده اضافه كنيم. و آن گاه اين فرقه را بدين گونه معرّفى كنيم كه: «مبتكريه» در اسلام، همان گروه صاحبان ملل و نحل و نويسندگان كتب آراء و عقايد هستند كه كارشان فرقهتراشى براى مسلمانان و «مبتكريه» از آن راه به ايشان گفته مىشود كه ابتكار فرقهتراشى را در اسلام دارند، و فرقههايى را كه مىسازند به نامهاى عجيب و غريبى نامگذارى مىكنند، سپس عقايد موهوم و خرافى براى فرقههاى ساخته شده معرفى مىكنند.
و بهترين دليل و گوياترين شاهد بر اين ادّعا، همان مطالبى است كه در فصول و ابواب مختلف «ملل و نحل» شهرستانى و «الفرق بى الفرق» بغدادى و «الفصل» ابن حزم
ص: 695
آمده است كه اگر آنها را دقيقاً بررّسى كنيم، قهراً به اين نتيجه خواهيم رسيد كه شالوده اين كتابها بر پايه علم و تحقيق و واقعگويى پىريزى نگرديده است. و اكثر مطالب اين كتابها كه در نقل فرقهها و گروههاى مختلف و شرح آراء و عقايد آنها آمده است، حقيقتى ندارد و بيشتر نقليات آنها در اين مورد پوچ و بىاساس و خود ساخته است.
انگيزهها
به نظر ما انگيزه اين نويسندگان در انتخاب اين روش ويرانگر و ضدّ علم و تحقيق، يكى از دو عامل زير مىباشد:
اوّل) چنان كه قبلًا اشاره گرديد نويسندگان كتب اديان و مذاهب، اين مطالب بىاساس و اين عقايد پوچ و اين فرقههاى افسانهاى و ناشناخته را براى فضلفروش و برترىجويى در تأليفاتش آوردهاند، تا بدين وسيله هم حسّ نوجويى خودشان را اشباع كنند، و هم مقام علمى و فضيلتشان را از ديگران برتر و اطّلاعاتشان را بيشتر و وسيعتر و تأليفاتشان را از كتب ديگر تازهتر و به اصطلاح ما تحقيقىتر و داراى مطالب جديدتر و عجيبتر نشان دهند، و در كشف گروههاى اسلامى گوى سبقت و امتياز را از ديگران بربايند.
دوم) اگر حسن ظنى به اين نويسندگان داشته باشيم بايد نگوييم كه آنان در تأليفاتشان سوء نيّت و نظر امتيازجويى و برترىطلبى و نوجويى داشتهاند، به ناچار بايد بگوييم كه اين نويسندگان مطالب كتابهاىشان را از افواه عوام و از مطالب بىاساس و عاميانه مردم كوچه و بازار دوران خويش گرفته، و تأليف نمودهاند.
و هر افسانه خرافى كه در ميان مردم عوام عصرشان بوده، و دهن به دهن براى يكديگر نقل مىكردهاند، در تأليفاتشان انباشتهاند، و به همين دليل اين كتابها را مىتوان آيينه تمامنماى افكار عاميانه مردم زمان اين نويسندگان معرّفى كرد. و از آن كتابها پى برد كه تودههاى مردم در عصر اين مؤلّفان، در باره فرق اسلامى چه پندارهاى دور از حقيقتى داشتهاند همان طور كه ما در دوران خود، چنين امرى را فراوان مشاهده مىكنيم، مثلًا: بعضى از عوام شيعه در باره برادران اهل سنّت، اين عقيده را دارند كه آنان داراى
ص: 696
دم هستند و دم خويش را در زير لباسهاىشان پنهان مىكنند، و عوام اهل سنّت نيز در باره شيعه به همان معنى معتقد است و آنان را مردمانى مىپندارند كه داراى دم هستند.
بنا بر اين اگر روزى ما هم بخواهيم كتابى در ملل و نحل و عقايد و آراء بنويسيم، و از همان روش و اسلوب اهل مقالات و نويسندگان آراء و عقايد پيروى كينم، بايد به آن فرقههاى گوناگونى كه اين مؤلّفين در كتابهاىشان آوردهاند گروه ديگرى را اضافه كينم و بگوييم: يكى ديگر از فرقههايى كه در ميان مسلمانان وجود دارد عبارت است از فرقه «ذنبيه» و اين فرقه گروهى مىباشند كه مانند بعضى از حيوانات، داراى رم هستند و دم خويش را در زير لباسشان مخفى و پنهان مىكنند!!!
ص: 697
افسانه نسناس
هيهات لن يخطى القدر من القضا اين المفر؟
چه دور است كه تير تقدير به خطا از دست قضا كه
گريزى نيست رود؟
نسناس
به طورى كه در فصل پيش اشاره نموديم، اهل ملل و نحل و نويسندگان كتب اديان و عقايد در كتابهاى خود، بدون اين كه محتاج به ذكر سند باشند، و بدون اين كه مدركى براى گفتار خويش بياورند هر مطلب دروغ و افسانهاى را نقل مىكنند. و اگر گروهى هم سند ذكر كرده باشند، و مدركى آورده باشند، آن سند و مدرك نيز صحّت ندارد. چه آن كه سند ساختن براى افسانهها، خو ابتكارى است جالب، و هيچ گونه دلالت بر صحت و حقيقت داشتن آن افسانه نمىكند. و اگر چنانچه تناقض روايات گذشته با يكديگر، و خرافى و غير قابل قبول بودن مضمون و متون آنها كه- در صفحات پيش نشان داديم- در اثبات ساختگى و دروغ بودن آنها كفايت نكند، و سند آنها را از اعتبار نيندازد، اينك با روايات دروغين ديگرى كه مانند همان روايات گذشته با سند مسلسل و متّصل به صاحب خبر مىرسد، در فصل آينده نشان مىدهيم تا ارزش سند اين نوع روايات افسانهاى، بيش از پيش روشن گردد، و معلوم شود كه ظاهراً مستند بودن اين گفتارها و روايات، دليل بر
ص: 698
صحّت و واقعيّت آنها نمىتواند باشد، زيرا چه بسيار است روايات جعلى و افسانهاى كه با سند مسلسل به ناقل اصلى مىرسد، ولى هرگز از صحّت و واقعيّت برخوردار نمىباشد.
روايات با سند افسانه نسناس
اينك قسمتى از آن رواياتى را كه با سند نقل گرديده، ولى با اين حال از صحّت و واقعيّت برخوردار نمىباشد در اين فصل مىاوريم. و در فصول بعد نيز به تحقيق و بررّسى آن مىپردازيم. و در نتيجه، به اين حقيقت خواهيم رسيد كه تنها نقل سند ليل بر صحّت و اصالب روايات نمىتواند باشد.
1) مسعودى از عبد الله فرزند سعد بن كثير بن عفير مصرى، و او از پدرش، و او از يعقوب بن حارث بن نجم، و او از شبيب بن شيبه تميمى نقل مىكند كه: من در «شحر»[35] ميهمان رئيس و سرپرست آن ناحيه گرديدم. در ضمن گفتگو سخن از نسناس به ميان آمد. ميزبان به پيشكارانش دستور داد كه نسناسى براى وى شكار كنند! آن گاه كه به خانه او باز گشتم، ديدم پيشكارانش نسناسى گرفته و به خانه ميزبان آوردهاند. نسناس رو به من كرد و گفت: تو را سوگند مىدهم به خدا كه به حال من ترحم كن. من نيز دلم به حال او سوخت به كاركنان ميزبانم گفتم كه اين نسناس را آزاد كنيد تا راه خود را پيش گيرد و برود، آنان بنا به درخواست من آن نسناس را آزاد كردند، چون سفره غذا پهن شد ميزبان پرسيد آيا نسناس شكار نكرديد؟ گفتند چرا؟ ولى اين ميهمان تو آزادش نمود. گفت: پس آمده باشيد كه فردا مىخواهيم به شكار نسناس برويم، سحرگاه فردا به شكارگاه حركت كرديم، ناگهان نسناسى در آمد كه جست و خيز مىكرد، صورت و پاهايش مثل صورت و پاى انسان بود در چانهاش چند تار مو، و در سينهاش هم چيزى شبيه پستان وجود داشت. دو سگ او را تعقيب مىكردند و او در خطاب به اين سگها اشعار زير را مىخواند:
ص: 699
واى بر من از آنچه روزگار به من غم و اندوه وارد كرده.
اى سگها! لختى از تعقيب من پا نگهداريد و سخن مرا بشنويد و باور كنيد.
اگر خواب مرا فرا نگرفته بود، هرگز نمىتوانستيد به من دست بيابيد يا ميمرديد و يا از من دور مىشديد.
من زبون و يا ترسو نيستم، و يا كسى كه با ناراحتى و ترس در مقابل دشمن عقبنشينى كند.
وليكن قضا و قدر خداوند است كه صاحب نيرو و قدرت را خوار و ناتوان مىسازد.[36]
شبيب گويد بالاخره آن دو سگ خود را به نسناس رسانيده و او را گرفتند.
2) حمّوى در «معجم البلدان» اين داستان را از قول شبيب با تفصيل بيشتر چنين روايت مىكند كه شبيب گفت: من در «شحر» به خانله مردى از خاندان «مهره» كه رئيس و مورد احترام آن محل بود وارد گرديده و چند روزى مهمان وى بودم و از هر درى سخن مىگفتم، ضمناً من در باره نسناس و چگونگى آن از وى سؤال نمودم گفت: آرى نسناس در اين منطقه وجود دارد و ما صيدش مىكنيم، و گوشتش را مىخوريم. و افزود كه: نسناس حيوانى است داراى يك دست و يك پا و تمام اعضاى او يعنى گوشش و چشمش يكى بيشتر نيست و نيم صورت دارد.
شبيب گويد: من گفتم به خدا سوگند دوتت دارم چنين حيوانى را خودم از نزديك ببينم. او به غلامهايش دستور داد كه نسناسى شكار كنند. روز بعد ديدم غلامها حيوانى را گرفتهان كه صورتش مانند صورت انسان بود، ولى نه تمام صورت، بلكه نصف صورت و داراى يك دست بود كه آن هم ازسينهاش آويزان بود، و هم چنين داراى يك پا بود.
ص: 700
چون نسناس مرا ديد گفت: به خدا پناه مىبرم و به تو. من به غلامها گفتم او را آزاد كنيد، در پاسخ من گفتند اى مرد! اين نسناس تو را گول نزند، زيرا كه اين، غذاى ماست ولى بالاخره با اصرار و پافشارى من آزادش كردند. و نسناس پا به فرار گذاشت و مانند تندبادى به سرعت رفت و از چشم ما غايب گرديد. چون موقع ناهار شد و سفره غذا پهن گرديد، ميزبان به غلامانش گفت مگر من ديروز نگفتم كه نسناسى صيد كنيد؟ گفتند يكى را صيد كرده بوديم، ولى اين مهمان تو آزادش ساخت. ميزبان خنديد و گفت معلوم مىشود كه نسناس تو را گول زده است كه او را آزاد كردهاى، سپس به غلامانش دستور داد كه حتماً براى فردا نسناسى صيد كنيد. شبيب گويد من گفتم اجازه مىدهيد كه من نيز با غلامان به شكارگاه بروم و در شكار نسناس با آنان شركت كنم؟ گفت: مانعى ندارد. به همراه سگهاى شكارى به سوى شكارگاه حركت نموديم ن در آخر شب به جنگل بزرگى رسيديم. ناگاه صداى كسى به گوشمان رسيد كه داد مىزد: اى ابن مجمر! اينك صبح فرا رسيد، و شب دامن بركشيد، و صيّاد سر رسيد پس هر چه زودتر خود را به پناهى برسان.[37]
ديگرى در جوابش گفت: كلى و لاتراعى: «بخور و ناراحت نباش».
ناقل گويد يك وقت ديدم كه «أبو مجمر» را دو سگ احاطه كردهاند و او اين اشعار را مىسرود! الويل لى مما دهانى ... تا آخر اشعارى كه در روايت پيش ملاحظه گرديد.
شبيب مىگويد: بالاخره آن دو سگ به ابو مجمر رسيدند و او را گرفتند، و چون موقع ناهار شد غلامان، همان ابو مجمر را كباب كردند و در سفره ميزبان گذاردند.
3) باز حمّوى از حسام بن قدامه، و او از پدرش و او نيز از پدر خويش نقل مىكند كه: من برادرى داشتم كه سرمايهاش تمام شد، و دستش خالى گرديد، و ما عموزادگانى در سرزمين «شحر» داشتيم. برادر من به اميد احسان و كمك عموزادگانش به سوى «شحر» روانه شد. عموزادگان هم حضور وى را مغتنم و قدومش را محترم شمردند، و در ميهمان نوازى او و محبّت وى هيچ قصور و كوتاهى روا نداشتند. روزى بدو گفتند اگر به
ص: 701
شكارگاهى كه ما داريم با ما بيايى براى تو سير وسياحت و وسيله نشاط و شادمانى خواهد گرديد. ميهمان گفت اگر صلاح بدانيد مانعى ندارد و به همراهى آنان به سوى شكارگاه حركت نمود تا اين كه به يك جنگل بزرگى رسيدند و او را در كنارى گذاشته و خودشان براى شكار به داخل جنگل رفتند. آن ميهمان مىگويد: من كه كنارى نشسته بودم، به ناگاه ديدم كه موجود عجيب الخلقهاى از ميان جنگل بيرون آمد كه ظاهراً به انسان شباهت داشت و داراى يك دست و يك پا و داراى يك چشم و نصف ريش بود و فرياد مىزد: الغوث! الغوث الطريق الطريق! عافاك الله: «كمك! كمك! راهم بده! راهم بده! خدا تو را سلامت بدارد».
ناقل داستان گويد: من از قيافه و هيكل او ترسيدم و رو به فرار گذاشتم و متوجّه نشدم كه اين موجود عجيب، همان شكارى است كه ميزبانان من در باره او حرف مىزدند. و چون او از كنار من با جست و خيز عبور مىكرد شعرهايى نيز بدين مضمون مىگفت:
صياد شب را به صبح آورد، و صبحگاهان با سگان شكارى به شكارهايش تاخت.
راه نجات و كمك برايت هست اگر آگاه باشى.
ولى از مرگ به كجا مىتوان فرار كرد. مرا بيم دادند اگر بيم دادن سودى داشت.
چه دور است كه تير تقدير به خطا رود و از دست قضا، گريزى نيست.[38] و چون از من دور شد، بلافاصله دوستانم از جنگل درآمدند و به من گفتند شكار ما كه به سوى تو كوچش داديم چه شد؟ گفتم: من شكار نديدم، ولى يك انسان عجيب الخلقه و شگفتانگيز را ديدم كه از ميان جنگل درآمد و به سرعت فرار نمود و قيافه او را به آنان شرح دادم. ايشان خنديدند و گفتند: شكار ما را از دست داد. گفتم: سبحان الله! مگر شما آدمخوار هستيد. آن كه مىگوييد شكارتان بوده، آدميزاد بود. حرف
ص: 702
مىزد و شعر مىگفت: گفتند برادر! از روزى كه وارد خانه ما شدهاى، فقط گوشت همينها را خوردهاى كه گاهى به صورت كباب و گاهى به صورت آب گوشت بوده است. گفتم واى بر شما! مگر گوشت اينها خوردنى و حلال است؟ گفتند: آرى چون نسناسها، داراى شكمبه مىباشند و نشخوار هم مىكنند. گوشت آنها حلال و خوردنى است.
4) باز حمّوى از «دغفل» نسابه،[39] و او از يك مرد عرب نقل مىكند كه من با عدّهاى در كوير «عالج» مىرفتم اتّفاقاً راه را گم كرديم تا به جنگى در كنار دريا رسيديم به ناگاه ديديم از ميان جنگل پير مرد بلند قدى درآمد كه سر و صورتى داشت نصف سر و صورت انسان و داراى يك چشم بود، و تمام اعضايش يكى بيشتر نبود. چون ما را ديد به سرعت زياد كه بيش از سرعت اسبهاى تندرو باشد فرار نمود و در همان حال اشعارى را بدين مضمون زمزمه مىكرد و به سرعت باد مىدويد.
از ستم خارجى مذهبان به شتاب فرار مىكنم، چون به جز گريز چارهاى نديدم.
روزگار جوانى بسيار نيرومند و چالاك بودم، ولى امروز زبون و ناتوان گرديدهام.[40]
5) باز حمّوى مىگويد: در روايات مردم يمن آمده است كه گروهى به شكار نسناس رفتند و در شكارگاه، به سه نسناس برخوردند. يكى از آنها را شكار كردند، و دو نسناس در ميان اشجار و درختان پنهان شدند، و شكارچيان نتوانستند آنها را پيدا كنند. يكى از شكارچيان كه نسناس را كشته بود، گفت: به خدا سوگند اين را كه شكار كردهايم بسيار چاق و داراى خون قرمز است. چون صداى او به گوش نسناسهايى كه در ميان اشجار
ص: 703
مخفى شده بودند رسيد، يكى از آن دو نسناس با صداى بلند گفت: چون او دانه «صرو»[41] زياد خورده، لذا چاق شده است. چون شكارچيان صداى او را شنيدند، به سوى او شتافته و او را نيز گرفتند. يكى از شكارچيان كه اين نسناس را سر بريده بود، گفت: خاموشى و سكوت چهقدر خوب است؟ اگر اين نسناس حرف نمىزد ما محلّ اختفاى او را پيداد نمىكرديم و او را دستگير نمىنموديم. در اين هنگام صداى نسناس سوم از ميان درختها بلند شد كه ببينيد من ساكت هستم و هيچ حرف نمىزنم. چون صداى او به گوش شكارچيان رسيد، آن را نيز گرفتند. و بدين گونه هر سه نسناس را شكار و ذبح نمودند و گوشتشان را خوردند.
اين بود قسمتى از رواياتى كه با سند و نام در باره نسناس گرديده است و در فصل آينده نيز روايات و نقليات ديگرى را در معرّفى و پيدايش نسناس آورده آن گاه به ارزيابى آنها مىپردازيم.
ص: 704
نظريّات در پيدايش و معناى نسناس
أنّ حيّاً من قوم عاد عصوا رسولهم فمسخهم الله نسناساً.
گروهى از قوم عاد، از فرمان پيامبرشان سرپيچيدند.
خداوند آنان را به صورت نسناس درآورد.
بعضى از كتب لغت
در فصل پيش، رواياتى در باره نسناس آورديم. اينك در اين فصل نيز روايات ديگرى را در معرفى و پيدايش نسناس مىآوريم. آن گاه به بررسى اين روايات مىپردازيم.
1) حمّوى از كتاب احمد بن محمّد همدانى،[42] در پيدايش نسناس چنين آورده است كه: «وبار» دختر «آدم» هر سال مدّتى را در محل وسيع و پر آب و علفى كه مابين «شحر» و «تخوم» صنعا واقع بود، مىگذرانيد. و به اين سرزمين كه پربركتترين و سرسبزترين و خرمترين مناطق روى زمين بود، و بيش از تمام نقاط دنيا داراى درخت و ميوه و آب بود، قبايل مختلف از هر نقطه به آن جا روى مىآوردند و افراد زيادى در آن جا گرد مىآمدند. زمينهاى بيشترى آباد كردند و ثروتشان رو به فزونى گذاشت و تدريجاً راه
ص: 705
عيّاشى و خوشگذرانى را پيش گرفتند و به كفر و الحاد گراييدند. و طغيان و سركشى كردند. پروردگار هم در اثر اين انحراف و نافرمانى آنان، خلقت و قيافهشان را تغيير داد و به صورت نسناس درآورد كه زن و مرد آنان، داراى نصف سر و صورت و داراى يك چشم و يك دست و پا بودند. و آنان با اين هيكل و قيافه، در كنار دريا و در ميان نيزارها مىگشتند و مانند بهائم و چهارپايان مىچرخيدند.
2) طبرى نسب نسناس را از ابن اسحق چنين نقل مىكند: فرزندان اميم بن لاوذ بن سام بن نوح در «وبار» كوير عالج سكونت داشتند. و در آن نقطه در اثر زاد و لد، تعدادشان رو به فزونى نهاد و ثروت زيادى به دست آوردند، سپس در اثر گناه بزرگى كه مرتكب شدند، بلائى از سوى پروردگار به آنان نازل گرديد كه در اثر آن بلا، همگان به هلاكت رسيدند. فقط عدّه كمى از آنان باقى ماندند، ولى آنها هم به صورت ديگرى مسخ شدند كه هماكنون به نسناس معروفند.
3) باز طبرى از ابن كلبى[43] نقل نموده است كه: پادشاه يمن فرزند ابرهة بن رائش بن قيس صيفى بن سبأ بن يشجب در انتهاى بلاد مغرب جنگى نمود. و در اين جنگ پيروز شد و ثروت كلانى به غنيمت برد و آن غنائم را با نسناسها به همراه خود آورد. آنها را قيافههايى وحشتناك بود. مردم به وحشت افتاده پادشاه را «ذو الاذاغر» ناميدند يعنى با رعب و وحشت.
4) كراع[44] مىگويد: نسناس با فتح يا كسر اوّل- نقل شده است كه- حيوانى است در رديف حيوانات وحشى كه آنها را صيد مىكنند و گوشتش را مىخورند. قيافه آنان مانند قيافه انسان است و مانند انسانها تكلّم مىكنند. منتها داراى يك چشم و يك دست و يك پا مىباشند.
ص: 706
5) ازهرى[45] نسناس را چنين معرّفى مىكند كه: نسناسها مخلوقاتى هستند در قيافه و هيكل انسان، ولى از جنس بشر نيستند. در پارهاى خصوصيّات شبيه بشر، و در پارهاى خصوصيّات شباهتى به بشر ندارند.
6) جوهرى[46] در «صحاح اللغه» چنين مىگويد: نسناسها يك نوع مخلوقاتى هستند كه با يك پا راه مىروند و در موقع راه رفتن جست و خيز مىكنند.
7) زبيدى در «التاج» از «ابى الدقيش»[47] چنين آورده است كه نسناس از فرزندان سام بن سام- كه از قوم عاد و ثمود بودند- مىباشند، ولى نسناسها عقل ندارند و در در نيزارهاى ساحل هند زندگى مىكنند. عربها و چادرنشينان، آنها را شكار مىكنند و با آنان تكلّم و گفتگو مىنمايند. نسناسها به لغت عربى صحبت مىكنند و زاد و ولد دارند و شعر هم مىگويند و فرزندان خويش را با نامهاى عربى نامگذارى مىكنند.
8) مسعودى مىگويد: نسناسها يك چشم بيشتر ندارند، گاهى از آب بيرون مىآيند و تكلّم مىكنند و اگر به انسانى دست يابند او را مىكشند.
9) مؤلّفان كتابهاى «نهاية اللغه»، «لسان العرب»، «قاموس» و «التاج» كه چهار كتاب از كتابهاى معتبر و مورد اعتماد در لغت مىباشند، در ذيل لغت «نسناس» اين روايت را نقل مىكنند كه تيرهاى از قوم عاد، با پيامبرشان مخالفت نمودند و خداوند آنها را مسخ نمود و به صورت نسناس درآورد كه هر يك از آنها، داراى يك دست و پا هستند. نصف بدن انسان را دارا مىباشند. و در موقع راه رفتن مانند پرندگان جست و خيز مىكنند. و
ص: 707
در غذا خوردن هم مانند بهائم مىچرند.
10) در قاموس و شرح قاموس «التاج» آمده است: و گاهى مىگويند نژاد آن نوع از نسناس كه از قوم عاد مسخ شده بودند، منقرض گرديده و از بين رفته است، زيرا به طورى كه دانشمندان تحقيق نمودهاند مسوخ سه روز بيشتر نمىتواند به زندگى خود ادامه بدهد و امّا اين نوع نسناس- با اين خلقت و قيافه عجيب و شگفتانگيزى كه در بعضى جاها ديده شده است- موجود جداگانهاى مىباشد. و شايد اصلًا نسناسها، سه نژاد مختلف باشند: ناس، نسناس و نسانس و اين نوع آخر، مؤنّث و جنس ماده آنها مىباشد!
11) باز در «التاج» از «عباب» نقل مىكند كه نژاد نسانس، از نژاد نسناس، عزيزتر و شريفتر مىباشد. و باز حديثى از ابو هريره، در باره نسناس مىآورد كه از اين نسل عجيب، گروه «ناس» از بين رفته و منقرض گرديدهاند، ولى گروه «نسانس» باقى است و هماكنون نيز وجود دارند.
12) از «سيوطى» نقل شده است كه وى در باره نسناس، چنين نظريه مىدهد: امّا حيوان معروفى كه مردم نسناساش مىنامند، نوعى از آنها را نژاد ميمون هستند و نمىتوانند در آب زندگى كنند و حرام گوشت هم مىباشند، و امّا نوع ديگرى از اين حيوانات كه دريايى مىباشند و در آب زندگى مىكنند در حلال بودن گوشت آنها دو احتمال هست. «رويانى»[48] و بعضى از دانشمندان ديگر گويند: گوشت آنها حلال و خوردنى است.
13) از شيخ ابو حامد غزالى[49] نقل شده است كه گوشت نسناس حلال نيست، زيرا كه
ص: 708
آن، موجودى است در خلقت انسان.
14) مسعودى در مروج الذهب نقل مىكند: متوكّل در ابتداى خلافتش از حنين بن اسحاق[50] خواست كه افرادى را براى آوردن نسناس و «عربد»[51] آماده كند. عدّهاى رفتند، ولى هر چه كوشيدند و فعاليّت نمودند نتوانستند جز دو نسناس را تا «سرّ من رأى» مقر حكومت متوكّل سالم برسانند.
مسعودى سپس مىگويد: ما دركتاب خود «اخبار الزمان» شرح اين جريان را آوردهايم، و در آن جا توضيح دادهايم كه چه كسانى براى آوردن «عربد» به يمامه و براى آوردن «نسناس «به بلاد «شحر» مأموريت داشتند.
اين بود رواياتى كه در باره افسانه نسناس، و پيدايش آن در كتب به اصطلاح معتبر اسلامى آمده است. و با سند و سلسله راويان به ناقل اصلى رسيده است، ولى با اين حال، همه اين روايات، دروغ و افسانهاى بيش نيستند و اسناد و سلسله راويان آنها نيز، براى تحكيم دروغ ساخته شده است چنان كه در فصل آينده اين حقيقت بيشتر روشن خواهد گرديد.
ص: 709
خلاصه و نتيجه بحثها
اسناد افسانه نسناس
در دو فصل پيش، رواياتى را كه با اسناد و سلسله راويان در باره وجود و پيدايش نسناس نقل گرديده است آورديم و ديديم كه اين روايات:
از كسانى گرفته شده است كه با چشم خود نسناس را ديدهاند، و با گوش خود گفتار و اشعار و سوگند ياد كردن او را شنيدهاند، او را ديدهاند كه: با يك دست و پا و با يك چشم و نصف صورت و به ظاهر شبيه انسان با سرعت باد و سريعتر از اسب تندرو مىدويده است.
و از كسانى نقل كردهاند كه خود آنان در شكار كردن نسناس و خوردن گوشت نسناس، به صورت كباب و آبگوشت شركت نمودهاند.
باز روايت كردهاند از كسانى كه در حلال بودن گوشت آن اشكال نموده و گفتهاند كه چون نسناس نوعى از انسان است و سخن مىگويد، و شعر مىسرايد و كسان ديگرى كه در مقابل اين افراد گفتهاند كه گوشت نسناس حلال است، زيرا كه شكمبه دارد و مانند حيوانات حلال گوشت نشخوار مىكند.
و باز كسانى اين روايت را نقل نمودهاند كه خود آنان «متوكّل» خليفه عبّاسى را ديدهاند كه از حكماى دوران خويش عدّهاى را فرستاد تا براى وى «عربد» و «نسناس»
ص: 710
شكار كنند و بياورند و دو عدد نسناس به سامراء رسيده است.
باز از كسانى اين روايات را گرفتهان كه خود آنان نسناس شناسند و در نسب نسناس تحقيق كرده و نظريّهاى دارند و شجرهنامه نسب شناس را تنظيم نمودهاند. و اين كه نژاد نسناس، به حضرت نوح مىرسد. و از فرزندان اميم ين لاوذ بن سام بن نوح است كه چون طغيان نموده و معصيت و گناه را از حد گذراندند خداوند نيز آنها را مسخ نمود.
همه اين روايات مسلسل و مسند را بزرگان علم تاريخ و دانشمندان رجال و اساتيد علم انساب نقل نمودهاند مانند:
1) بزرگترين و قديمىترين نسب شناس عرب: دغفل در گذشته 68 ه-.
2) پيشواى دانشمندان تاريخ و مغازى: ابن اسحاق در گذشته 151 ه-.
3) امام و پيشواى نسب شناسان: ابن كلبى در گذشته 204 ه-.
4) امام و پيشواى مورّخين: طبرى در گذشته 310 ه-.
5) پيشگام جغرافىدانان: ابن فقيه همدانى در گذشته 340 ه-.
6) علامه تاريخنويسان: مسعودى در گذشته 346 ه-.
7) بزرگترين دانشمند در علم بلدان: حموى در گذشته 626 ه-.
8) علامه و استاد در علوم و دانشهاى فراوان: ابن اثير در گذشته 530 ه-.
آرى همه مطالبى را كه در صفحات گذشته راجع به نسناس آورديم، اين دانشمندان و علمايى كه در تاريخ و لغت و علوم ديگر تخصّص داشتهاند در كتابها و تأليفاتشان نقل نمودهاند.
و شگفتانگيزتر اين كه گاهى اين افسانه را به صورت حديث نقل نموده، و سند آن را به معصوم رساندهاند كه: «نسناسها، از قوم عاد بودند و با پيامبر خويش مخالفت نمودند. و خداوند آنان را مسخ نمود، به طورى كه هر يك از آنان داراى يك دست و يك پا و نصف بدن شدند و مانند مرغان جست و خيز مىكنند و مانند بهائم مىچرند».
و باز روايت كردهاند كه نسناسها از قوم عاد هستند. در ساحل درياى هند در ميان نيزارها زندگى مىكنند. و گفتگوى آنان به لغت عربى است. و زاد و ولد و تكثير اولاد هم
ص: 711
در ميانشان هست. و شعر هم مىگويند و از اسمهاى عربى براى نامگذارى اولادشان استفاده مىنمايند.
و سپس اين علما در حليت گوشت نسناس اختلاف نمودهاند. عدّهاى حكم به جواز و حليت داده و عدّه ديگرد حكم به تحريم نمودهاند، ولى جلال الدين سيوطى قائل به تفصيل گرديده نسناسهاى صحرايى را حرام گوشت، ولى نسناسهاى دريايى را حلال گوشت دانسته است.
اين عقايد و آراء و اين روايات و نقليّات از علماء و دانشمندان بزرگى است كه نام عدّهاى از آنها را بازگو نموديم و نام عده ديگرى را نيز ذيلًا مىآوريم:
1) كراع در گذشته 309 ه-. بنا به نقل التاج.
2) ازهرى در گذشته 370 ه-. در تهذيب.
3) جوهرى در گذشته 393 ه-. در صحاح.
4) رويانى در گذشته 502 ه-. بنا به نقل التاج.
5) غزالى در گذشته 505 ه-. بنا به نقل التاج.
6) ابن اثير در گذشته 606 ه-. در نهاية اللغة.
7) ابن منظور در گذشته 711 ه-. در لسان العرب.
8) فيروز آبادى در گذشته 818 ه-. در قاموس.
9) سيوطى در گذشته 911 ه-. بنا به نقل التاج.
10) زبيدى در گذشته 1205 ه-. در تاج العروس.
11) فريد و جدى در گذشته 1373 ه-. در دائرة المعارف.
مقايسه افسانه نسناس با افسانه سبئيه
آيا بعد از اين همه روايات مسلسل و سنددارى كه علما و دانشمندان علوم مختلف راجع به نسناس در تأليفاتش آوردهاند، و اين همه تحقيقات جالب و تأكيدات فراوان كه محقّقيق در اين باره نمودهاند، كسى مىتواند در وجود نسناس و حتآى در باره نر و مادآه آنها شكل، قيافه و جنسيت آنها كوچكترين شك و ترديد به خود راه دهد؟!
ص: 712
آيا كسى مىتواند در باره موجوداتى مانند «نسناس» و «عنقاء» و «سعلات البر» و «انسان دريايى»[52] شك كند با اين كه نام آنها، داستانها، و جرياناتشان به طور مسند و مرسل دركتب علما فراوان آمده است.
پس از آن كه علما و دانشمندان، آن همه مطالب در باره «ناووسيه»، «غرابيه»، «ممطوره»، «طيار» و «سبئيه» نقل نمودهاند. آيا كسى مىتواند در وجود اين گردهها و فرقهها در ميان مسلمانان شك و ترديد به خود راه دهد؟ آرى ما مىبينيم افسانههايى كه در باره گروه سبئيه و در باره نسناس نقل گرديده است از نظر اين كه علما و دانشمندان هر دو افسانه را در طول قرنها و به طور مسند، و با سلسله راويان نقل نمودهاند شباهت زياد به همديگر دارند. و مىبينيم تنها مطالعه و دقّت در نحوه اين دو افسانه مىتواند بطلان و خرافى بودن همه آنها را براى هر دو فرد عاقل و روشن ضمير، ثابت كند. با اين تفاوت كه بايد وجود تناقضها و اختلافاتى را كه در افسانه سبئيه وجود دارد و در افسانه نسناس نيست بر آن اضافه نمود كه خود اين تناقض و اختلاف موجب مىگردد كه اين روايات همديگر را از درجه اعتبار ساقط نمايد، و ديگر كوچكترين اعتمادى بر اين نقلها باقى نماند، و به تحقيق و بررّسى آنها نوبت نمىرسد.
و اگر بنا باشد توضيح بيشترى در باره گروه سبئيه و ابن سوداء و ابن سبأ بدهيم، و سير
ص: 713
و تحوّلات آنها را در طول زمان بررّسى كنيم احتياج به بخش مستقلى داريم كه در ايفاى اين وظيفه علمى و دينى، از خداوند بزرگ يارى و مدد مىطلبيم.
ص: 714
مدارك بخش دوم
1) اشعرى: سعد فرزند عبد الله در كتاب «المقالات و الفرق»، ص 20- 21.
2) نوبختى در كتاب «فرق الشيعه»، ص 22- 23.
3) اشعرى: على فرزند اسماعيل در كتاب «مقالات اسلاميين»، ج 1، ص 85.
4) ملطى: در كتاب «التنبيه و الرد»، ص 25- 26 و 148.
5) بغدادى در كتاب «الفرق» ص 143.
6) بغدادى در كتاب «الفرق»، ص 123 و 138 و 18 و 39 و در كتاب «اختصار الفرق» نوشته عبد الرزاق، ص 133 و 142- 142 و 22 و 25 و 57.
7) ابن حزم در كتاب «الفصل» چاپ محمّد على صبيح، ج 4، ص 142 و چاپ التمدن، ج 4، ص 186 و ج 4، ص 138.
8) «البداء و التاريخ»، ج 5، ص 129- 130.
9) ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال» در شرح حال عبد الله بن سبأ به شماره 4342. 10) ابن حجر در كتاب «لسان الميزان»، ج 3، ص 289 شرح حال شماره 1225.
11) مقريزى در كتاب «الخطط» در قسمت پنجمين گروه نهگانه روافض، ج 4، ص 182 و ج 4، ص 185.
12) ابن خلدون در «مقدّمه» خود صفحه 198 چاپ بيروت مىگويد: از فرقه اماميّه،
ص: 715
گروههايى به وجود آمده است غالى و تندرو كه در باره امامانشان غلو كرده از مرز عقل و دين تجاوز نمودهاند. به الوهيت و ربوبيّت آنان قائل شدهاند، ولى در عين حال به طورى در اين مورد نامفهوم و پيچيده سخن گفتهاند كه معلوم نگرديده است آيا به عقيده اين گروه، امامان بشرند و با صفات خدايى متّصف شدهاند، و يا اين كه خدا در وجود آنان حلول كرده است. بنا بر اين احتمال دوم آنان به حلول قائل هستند به همان معنى كه مسيحيان در باره حضرت عيسى معقتد بودند. در صورتى كه على بن ابى طالب (ع) كسانى را كه در باره او چنين عقيده را داشتند، سوزانيد.
13) مسعودى: ج 2، ص 208- 210.
14) «معجم البلدان» در توضيح كلمه «شحر».
15) «معجم البلدان» در توضيح كلمه «وبار»، ج 14، ص 899 و 900.
16) «معجم البلدان» در توضيح كلمه «وبار».
17) «معجم البلدان» در توضيح كلمه «وبار» و مسعودى نيز همين مطلب را با تفاوت مختصر در «مروج الذهب»، ج 2، ص 208 و 210 آورده است.
18) «معجم البلدان» در توضيح كلمه «وبار» و خلاصه آن در «مختصر البلدان» ابن فقيه 38 آمده است.
19) «طبرى»، ج 1، ص 214، «ابن اثير»، ج 1، ص 58.
20) «طبرى»، ج 1، ص 441- 442.
21) «لسان العرب» ابن منظور و «تاج العروس» زبيدى در شرح كلمه «نسناس».
22) «لسان العرب» ابن منظور و «قاموس» فيروزآبادى در شرح كلمه «نسناس».
23) «نهاية اللغة» ابن اثير.
24) «مروج الذهب»، ج 1، ص 222.
25) «مروج الذهب»، ج 2، ص 211 وى در همين جا روايات مربوط به نسناس را آورده آن گاه در وجود چنين موجودى اظهار شك و ترديد نموده است.
ص: 717
فصل 3: عبد الله بن سبأ كيست و سبئيان چه كسانى هستند؟
* معناى اصلى سبأ و سبئى
* تحريف در لغت
* قيام حجر بن عدى در دوران مغيره
* قيام حجر بن عدى در دوران زياد بن ابيه
* دستگيرى حجر بن عدى
* كشته شدن حجر و يارانش
* تأثير عميق كشته شدن حجر در دلها
* خلاصه سرگذشت حجر
* انگيزه تحريف در واژه سبئى
* سير تحريف در لغت سبئى
* معناى سبئيه در افسانه سيف
* عبد الله بن سبأ كيست
* ابن سوداء كيست
* مدارك اين بخش
ص: 719
معناى اصلى سبأ و سبئى
لسبابن يشجب بن يعرب سليل قحطان قريع العرب.
سبأ فرزند يشجب بن يعرب و از نسل قحطان و برگزيده
عرب است.
انساب سمعانى
عنوانهاى بحث در اين بخش كتاب
تمام افسانههايى كه در فصول پيش در باره ابن سبأ و سبئيه نقل نموديم، و رواياتى كه در كتب حديث و رجال در اين زمينه آمده است، همه اينها در باره سه نام ساخته و پرداخته شده است كه عبارت است از:
1) عبد الله بن سبأ
2) عبد الله بن سوداء
3) سبئيه و سبائيه
و براى روشن شدن حقيقت مجبوريم تا آنجا كه فرصت اجازه مىدهد در باره هر يك از اين سه عنوان جداگانه به بحث و بررّسى بپردازيم.
معناى سبئى
سبائيه و سبئيه دو كلمه هستند كه از نظر لفظ و معنى مانند يمانيه و يمينه مىباشند.
ص: 720
سمعانى (درگذشته 562 ه-) در انساب خود در مادّه «السبئى» در توضيح اين كلمه مىگويد: سبئى با فتح سين مهمله، و باء منقوطه، منسوب است به «سبأ بن يشجب بن معرب بن قحطان».
و ابو بكر حازمى همدانى (درگذشته 584 ه-) در كتاب «عجالة المبتدى» در ماده سبئى مىگويد: سبئى منسوب است به سبأ و نامش عامر فرزند يشجب بن يعرب بن قحطان است.
و در نسخهاى از كتاب آمده است كه در نسب سبئى اشعار زير هم گفته شده است:
|
لسباء بن يشجب بن يعرب |
سليل قحطان قريع العرب |
|
|
نسب خير مرسل نبينا |
عشرة الازد الاشعرينا |
|
|
و حميرا و مذحجا و كنده |
انمار سادسا لهم فى العدة |
|
|
و قد تيامنوا و من اشام له |
غسان لخم جذم عامله[53] |
|
ترمذى در سنن خود، در تفسير سوره سبأ، و هم چنين ابو داود در سنن خود در كتاب «الحروف» آوردهاند كه» مردى از رسول خدا (ص) سؤال كرد سبأ چيست، نام محلّى است؟ يا نام زنى؟ پيامبر اكرم (ص) در پاسخ وى فرمود: سبأ نه اسم محل و جاى مخصوص از زمين است، و نه اسم يك زن مىباشد، بلكه سبأ مردى بود كه ده قبيله از عرب بدو منتسب است. شش تيره از آنها كه عبارتند از: اشعرى، ازد، حمير، مذحج، انمار و كنده به سمت راست سفر كردند و چهار تيره سمت شام كه عبارتند از: لخم، جذام، غسان و عامله.
در كتاب لسان العرب، در لغت «سبأ» آمده است كه: سبأ نام مردى است كه تمام قبائل يمن بدو منتسب مىباشند ...
ص: 721
ياقوت حمّوى در «معجم البلدان» در لغت «سبأ» مىگويد: سبأ با فتح اول و دوم و همزه يا الف ممدوده نام منطقهاى است در يمن كه شهر مركزى آن منطقه «مأرب» ناميده مىشود. و اضافه مىكند كه: اين منطقه بدين جهت سبأ ناميده شد كه منازل و محلّ سكونت فرزندان سبأ بن يشجب در آن جا قرار گرفته بوده است.
ابن حزم در «جمهرة انساب العرب» در جايى كه نسبت يمانيه را شرح مىدهد مىگويد: نژاد همه يمانىها ره فرزندان قحطان مىرسد، سپس تيرههاى مختلف سبأ را مىشمارد، و در شرح يكى از اين تيرهها مىگويد: آنان سبائى هستند و نسبت ديگرى به جز سبائى براى اين تيره گفته نشده است.
ابن خلدون در مقدّمه خود مىگويد: امّا اهل يمن آنها از نژاد و از فرزندان سبأ هستند، و باز در آن جا كه سخن از طبقه دوم عرب به ميان مىآورد مىگويد: بدان كه اين طبقه از مردم عرب به يمنى و سبائى معروفند. و پس از آن كه قبايل قحطان را كه به شام و عراق كوچ كردهاند ياد مىكند مىگويد: آنچه گفته شد شرح حال كسانى بود از قبايل سبأ كه از يمن كوچ نموده و در عراق متوطن شدهاند چهار گروه از قبايل سبأ نيز در شام سكونت اختيار كرده، و شش گروه ديگر در موطن اصلىشان يمن ماندهاند.
ذهبى درگذشته 748 ه- در «المشتبه» در باره سبأ مىگويد سبائيها، قبيلهاى هستند در مصر و از آنهاست افرادى كه نام آنها را ذيلًا مىآوريم. عبد الله بن هبيره معروف به ابوهبيره و ...
ابن حجر درگذشته 852 ه- در كتاب «تبصرة المتنبه» در لغت سبأ مىگويد: سبأ پدر يكى از قبايل است و در شرح سبئى مىگويد: سبأ اسم قبيلهاى مىباشد و از اين قبيله است عبد الله بن هبيره سبائى معروف به ابو هبيره.
و ابن ماكولا (درگذشته 475 ه-) در «الاكمال»[54] مىگويد سبئى منسوب به قبيلهاى
ص: 722
است داراى افراد زياد كه همه آنها در مصر سكونت دارند.
راويان سبئى
براى شناخت بيشتر قبيله سبأ و معناى سبئيه گروهى از راويانى را كه علماى حديث و تاريخ آنان را به سبأ بن يشجب منسوب مىدانند و بدين جهت سبئى نامگذارى كردهاند و در اينجا مىآوريم:
اوّل) عبد الله بن هبيره: يكى از راويان معروف از قبيله سبأ است كه علماى حديث و رجال، نسب وى را در كتابهاىشان معرّفى كردهاند چنانچه: ابن ماكولا و سمعانى در انساب خود در شرح كلمه «سبأ» عدّهاى از راويان حديث را كه به جهت انتسابشان به سبأ بن يشجب به سبئى معروف گرديدهاند، مىشمارند تا آن جا كه مىگويد: از جمله راويان سبئى ابو هبيره عبد الله بن هبيره سبائى است.
ابن قيسرانى، محمّد بن طاهر بن على مقدّسى (درگذشته 507 ه-) نيز شرح حال همين ابو هبيره را در كتاب خود «الجمع بين رجال الصحيحين» آورده است آن جا كه شرح حال راويان «صحيح مسلم» را مىآورد به نام عبد الله مىرسد و در باره وى مىگويد: عبد الله بن هبيره سبائى مصرى از ابو تميم حديث فرا گرفته است.
در تهذيب التهذيب نيز شرح حال همين عبد الله و تمام اساتيد و شاگردان وى را به طور مشروح آورده است.
ابن حجر در همين كتاب مىگويد: علماء علم حديث، عبد الله بن هبيره را توثيق و تأييد كردهاند، و تمام علما بر اين موضوع اجماع و اتّفاق نظر دارند آن گاه مىگويد ولادت ابن هبيره در عام الجماعة (يعنى سال 40 ه-) بوده و وفاتش در سال 120.
باز ابن حجر در تقريب التهذيب مىگويد: عبد الله بن هبيرة بن اسد سبائى حضرمى از مردم مصر بود و او مورد وثوق و اعتماد علماى حديث و از طبقه سوم راويان است و در هشتاد سالگى بدرود حيات گفته است.
و در اين دو كتاب «تهذيب التهذيب» و «تقريب التهذيب» عبد الله بن هبيره سبائى از جمله راويانى به شمار آمده است كه از صاحبان صحاح و سنن مسلم، ترمذى، ابو داود،
ص: 723
نسائى و ابن ماجه از وى حديث روايت كردهاند. و احمد بن حنبل در مسند خود در باب مسند ابو نضره غفارى از وى حديث نقل نموده است.
دوم) عمارة بن شبيب سبئى: وى يكى ديگر از راويان سبئى است كه نامش در استيعاب، اسد الغابه و اصابه در شماره اصحاب پيامبر (ص) آمده است.
صاحب استيعاب مىگويد: عمارة ابن شبيب سبائى از ياران و صحابيان پيامبر (ص) شمرده شده، و ابو عبد الرحمان جبلى از وى حديث نقل كرده است.
در اسد الغابه نيز همان مطالب را در باره عمارة بن شبيب مىآورد و آن گاه اضافه مىكند كه وى از رسول خدا حديث نقل كرده است. صاحب اسد الغابه سخن خود را در اين مورد با اين گفتارش پايان مىبرد كه: سبئى با سين بى نقطه و باى تك نقطه كسى را مىگويند كه به «سبا» منتسب باشد.
صاحب الاصابه در شرح حال عمارة بن شبيب مىگويد كه: وى در سال 50 هجرى بدرود حيات گفته است.
بخارى صاحب كتاب معروف «صحيح بخارى» نيز شرح حال وى را در كتاب رجال بزرگ خود بنام «تاريخ الكبير» مىآورد، و سپس روايتى از وى نقل مىكند و آن را توضيح مىدهد و آن حديث بخصوص را ضعيف شمرده است.
ابن حجر هم شرح حال همان عمارة بن شبيب سبئى را در كتاب «تهذيب التهذيب» و «تقريب التهذيب» آورده و چنين مىگويد كه: ترمذى و نسائى در سنن خويش از وى نقل حديث نمودهاند.
سوم) ابو رشد بن حنش: يكى ديگر از راويان سبئى است كه مسلم در «صحيح» خود و نسائى و ترمذى و ابن ماجه و ابو داود در سنن از وى حديث نقل نمودهاند، چنان كه ابن حجر نيز نام وى را در كتاب تهذيب التهذيب و تقريب التهذيب مىآورد و در باره وى و يك راوى سبئى ديگر مىگويد: عمرو بن حنظله سبئى و ابو رشد بن صنعانى از اهل صنعاى يمن، مورد وثوق و اطمينان مىباشند.
ذهبى نيز همان مطالب را در تاريخ خود مىآورد و اضافه مىكند كه: وى در جنگ مغرب زمين شركت جست و در آفريقا سكونت اختيار نمود، و به همين جهت است كه
ص: 724
بيشتر اصحاب و شاگردان وى از اهل مصر مىباشند. وى در آفريقا به سال يكصد هجرى در جبهه جنگ بدرود حيات گفت.
و ابن حكم در كتاب خود «فتوح افريقيا» مىگويد: آن گاه كه مسلمانان «سردانيه» را به تصرّف خويش درآوردند در غنايم جنگى دست به خيانت زيادى زدند و در موقع مراجعت چون سوار كشتى شدند، همه آنان در كام دريا فرو رفتند و غرق گرديدند جز ابو عبد الرحمان جبلى و حنش بن عبد الله سبئى، زيرا اين دو نفر در غنائم جنگى دست به خيانت نيالوده بودند.
چهارم) ابو عثمان حبشانى: كه به سال 126 ه- درگذشته است.
پنجم) ازهر بن عبد الله سبئى: كه در سال 205 ه- در مصر بدرود حيات گفت.
ششم) اسد ابن عبد الرحمن سئى اندلسى: متصدى مقام قضاوت منطقه «بيره» بود و اين مرد تا پس از سال (150 ه-) زنده بوده است.
هفتم) جبله ابن زهير سبئى: كه از اهل يمن بود.
هشتم) سليمان بن بكّار سبئى: كه او نيز از مردم يمن بود.
نهم) سعد سبئى: ابن حجر در اصابه در شرح حال وى مىگويد: واقدى او را از كسانى مىداند كه در عصر خود رسول خدا (ص) اسلام آورد.
اين بود چند نفر از راويان و ناقلان حديث كه سمعانى و ابن ماكو در واژه سبائى با عدّه ديگر سبئى كه شرح حال برايشان نوشته و استادان و شاگردان ايشان را معرفى كردهاند و اگر كسى تحقيق بيشترى در كتب رجال و حديث به عمل آورد، باز راويان زياد ديگرى را خواهد يافت كه به علّت منسوب بودن به قبيله قحطان، سبئى ناميده شدهاند.
نتيجه اين كه اين راويان و دهها راوى ديگر به علّت منسوب بودن به سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان، سبئى ناميده شده و با همين نسب نيز معروف گرديدهاند. و علماى حديث و رجال، روايات و نام آنان را با همان عنوان و نسبت در كتابهاىشان آورده و مفصلًا به شرح حال آنان و اساتيد و شاگردانشان پرداختهاند. و اين راويان سبئى تا اواسط قرن دوم هجرى در اكثر شهرها و بلاد اسلامى وجود داشته و زندگى مىكردند و
ص: 725
با همان عنوان و نسبت شناخته مىشدند. اين خود نشانگر معناى اصلى و صحيح كلمه سبئى و سبئيه مىباشد و دليل ديگرى است بر اين كه اين كلمه، در پيش همه اين علما و نويسندگان تا اواسط قرن دوم هجرى به نسبت قبيلگى دلالت داشته است، نه به فرقه مذهبى كه بعداً ساخته و پرداختهاند.
و اين راويان سبئى در نظر علماى حديث بهطورى معروف و شناخته شده و مورد اطمينان مىباشند كه صاحبان كتابهاى حديث صحاح و سنن و مسند و ديگر صاحبان مدارك و كتب معتبر حديث بدون كوچكترين ترديد و توقّف از آنان حديث نقل كردهاند. در حالى كه اين علما در آن عصر و دوران كه روايتها و حديثهاى راويان شيعى را به جرم شيعه على بن ابى طالب (ع) بودن سخت مىكوبيدند، و اين چنين راويانى را ضعيف و از درجه اعتبار ساقط مىدانستند و در كتابهاىشان حديثى از راويان شيعى نقل نمىنمودند، در همان عصر و دوران بود كه از اين راويان سبئى بدون كوچكترين توقف و ترديد روايات و احاديث را مىگرفتند و د كتابهاىشان وارد مىنمودند. و اين خود نشان مىدهد كه سبئيه، در زمان و در نظر آنان جز به نسبت قبيلگى هيچ معنا و مفهوم ديگرى را متضمن نبوده است. و به هيچ فرقه و گروه مذهبى دلالت نداشته است تا مانع از قبول احاديث آنان گردد. و در نظر اين علما، احاديثشان از درجه اعتبار ساقط باشد، بلكه اين مفهوم در دورانهاى بعدى به وجود آمده است. چنان كه به يارى خدا در فصل آينده در بخش «تحريف سبئيه» از روى اين حقيقت، پرده خواهيم برداشت.
ص: 726
تحريف در معنى سبأ و سبائى
ان السبئية دلّت على الإنتساب الى الفرقه المذهبيّة بعد
قرون.
سبئيه كه اسم قبايلى بود، بعد از چند قرن تحريف
گرديده در يك مذهب جديد افسانهاى به كار رفته است.
مؤلف
قبيلههاى سبئى
همانطور كه در فصل پيش خاطر نشان ساختيم، تحقيق و بررسى عميق نشان مىدهد كه كلمه سبئى، در اصل به معناى انتساب به قبيلههاى قحطان كه در يمن سكونت داشتهاند بوده، ولى بعداً به علل و عواملى كه در صفحات آينده توضيح مىدهيم، تحريف گرديد و به معناى انتساب به يك مذهب تازهاى به كار رفت. و با اين تحريف و استعمال جديد، يك مذهب افسانهاى و نوى در اسلام پيدا شده كه در واقع چنين مذهبى در مسلمانان وجود نداشته است.
و باز تحقيق بيشتر در اين مورد نشان مىدهد كه اين تغيير و تحوّل، و اين تحريف و سء استفاده از واژهها، به دورانهايى مىرسد كه در آن دورانها، قبيلههاى سبئى يعنى قحطانيها- كه از شيعيان على (ع) بودند- در كوفه اجتماع نموده و آن حضرت را در
ص: 727
جنگ جمل و صفّين و ديگر جنگها يارى نمودند و سران آنان عبارت بودند از:
اول) عمّار بن ياسر كه از قبيله عنس سبائى بوده است.
دوم) مالك اشتر و كميل بن زياد و افراد قبيله آنان كه هر دو از قبيله نخع و سبائى بودند.
سوم) حجر بن عدى كندى سبائى و افراد قبيلهاش و اصحاب و يارانش كه با وى بودند.
چهارم) عدى بن حاتم طائى سبائى و افراد قبيلهاش.
پنجم) قيس بن سعد بن عباده خزرجى كه از تيرههاى قبايل سبائى بودند و كسان ديگرى كه از قبيله خزرج سبائى كه با وى بودند.
ششم) خزيمه بن ثابت ذوالشهادتين، و سهل و عثمان فرزندان خنيف كه همه از سبائيان بودند. و همچنين ساير افرادى كه از قبيله اوس سبائى با آنان بودند.
هفتم) عبد الله بديل و عمرو بن حمق و سليمان بن صرد و افراد قبيله آنان كه همه از خزاعى و سبائى بودند.
آرى اينها و دهها هزار نفر ديگر از قبيلههاى ايشان كه كنتسب به قبيله سبائى هستند، و از سرسختترين مخالفان خاندان اميّه بودند، و از دوران عثمان گرفته تا آخرين روزى كه دولت اموىها حكومت مىكرد اين افراد از دوستداران على (ع) و خاندان وى بودند، و تا آخرين دقايق زندگى از آن حضرت و خاندانش حمايت و طرفدارى مىنمودند و در اين راه جان مىباختند.
آغاز تحريف در كلمه سبئى
همانطور كه توضيح داديم اكثر علاقمندان و شيعيان على را عحطانيان تشكيل مىدادند. و اين قحطانيان نيز به «سبأ» انتساب داشتند. به همين مناسبت دشمنان على (ع)، از نخستين روز تا دوران رياست زياد بن ابيه در كوفه، اين نسبت را يك نوع ناسزا و نسبتى ننگآميز جلوه مىدادند و كلمه «سبئى» را كه به اين انتساب دلالت مىكرد، در مقام نكوهش و انتقاد به جاى «شيعه على» انتساب به «سبأ» را در باره تمام
ص: 728
پيروان و شيعيان وى به كار مىبردند. و بدين گونه، اين كلمه را از معناى اصلى خود دور كرده و در يك معناى ديگرى استعمال مىكردند.
بهطورى كه در نام، زير ملاحظه مىكنيد زياد بن ابيه در نامهاى كه از كوفه به معاويه نوشته، همين لقب و عنوان را در باره افرادى به كار برده است كه آنان اصلًا از قبليل سبئى نبودند، و در واقع اين اولين دفعهاى است كه سبئى از معناى اصلى خود كه نام قبايلى در يمن بود تحريف شده و در مورد تمام دوستداران و طرفداران على بن ابى طالب (ع) به كار رفته است. و اين جريان در واقع، آغاز تحريف در اين كلمه مىباشد. و اينك متن آن نامه:
بسم الله الرحمن الرحيم
«به بنده خدا معاويه امير مؤمنان، اما بعد خداوند به امير مؤمنان- معاويه- احسان فرمود، و دشمنانش را سركوب نمود، و كسانى را كه از در مخالفت با وى در آمده بودند منكوب و مغلوبشان ساخت. عدّهاى سركش و طغيانگر از اين «ترابيه و سبائيه» به رهبرى حجر بن عدى با امير مؤمنان به مخالفت برخاستند و از جمعيت مسلمانان جدا شده و عَلَم جنگ و محاربه را عليه ما برافراشتند، ولى خداوند ما را بر آنان پيروز و مسلّط گردانيد. اشراف و بزرگان كوفه، افراد خيّر، نيكوكار و متديّنين اين سرزمين كه فتنه و آشوب آنان را با چشم خود ديده و سخنان كفرآميز و ارتدادآور آنان را شنيده بودند، خواستم و ايشان عليه آنان گواهى و شهادت دادند. و اينك من افراد اين گروه را به نزد امير مؤمنان فرستادم. امضا و شهادت گواهان متديّن و مورد اعتماد شهر را عليه ايشان در ذيل همين نامه ثبت نمودم.»
مىبينيم كه زياد، در اين نامه حجر و يارانش را «ترابيه و سبائيه» ناميده است. و از همشهريانشان نيز عليه اين گروه گواهى خواسته و عدّهاى از آنان هم استشهاد نموده، براى خوشنودى و جلب رضاى خاطر زياد عليه اين مردان شهادت دادهاند و طبق شهادت آنان شهادتنامهاى تنظيم گرديده و به نزد معاويه فرستاده شده است.
ص: 729
متن شهادتنامه به روايت طبرى
طبرى كيفيت پروندهسازى ابن زياد و متن همين شهادتنامه را بدين گونه مىآورد: زياد بن ابيه، حجر و ياران وى را تحت تعقيب قرار داد. دوازده نفر از آنان ر ا دستگير نمود و زندانىشان كرد، سپس سران قبائل و بزرگان قوم را دعوت نمود و گفت شما بايد بر آنچه از حجر ديدهايد شهادت دهيد. و آن روز رئيس اهل مدينه در كوفه عبارت بود از «عمرو بن حريث» و رئيس تميم و همدان عبارت بود از «خالد بن عرفطه» و «قيس بن وليد بن عبد شمس بن سفيره» رياست ربيعه و كنده را داشت و «ابو بردة بن ابى موساى اشعرى» نيز رئيس قبيله «مذحج و اسد» بود.
اين چهار نفر طبق درخواست ابن زياد چنين گواهى دادند:
ما شهادت مىدهيم كه حجر بن عدى، عدّهاى را به دور خود گرد آورد و علناً به خليفه (معاويه) دشنام و از وى بدگويى مىكند. و مردم را به جنگ او دعوت مىنمايد. و ادّعا مىكند جز خاندان ابو طالب، كسى صلاحيت خلافت را ندارد. و در شهر- كوفه- قيام كرده و استاندار امير مؤمنان (معاويه) را از آن جا اخراج نموده است و او ابو تراب (على (ع)) را مىستايد و علناً بر وى درود مىفرستد، و از مخالفين و دشمنان وى تبرّى مىنمايد. و اين افرادى كه دستگير و زندانى گرديدهاند، از بزرگان ياران حجر مىباشند و با او همفكر و هم عقيده هستند.
طبرى مىگويد: زياد به شهادتنامه و نام گواهان نگاه كرد و گفت: گمان ندارم كه اين شهادتنامه آن چنان كه خواسته من است، قاطع و مؤثّر باشد. و من مىخواهم كه تعداد شهود بيش از اين چهار نفر باشد و در متن آن نيز تغييراتى به عمل آيد.
سپس طبرى شهادتنامه ديگرى را كه خود زياد تنظيم كرده و براى امضاى گواهان در اختيار آنان گذاشت بدين گونه نقل مىنمايد:
بسم الله الرّحمن الرّحيم
ابو بردة ابن ابو موسى، بر اين مطلب گواهى مىدهد و بر گواهى خويش خدا را شاهد مىگيرد كه حجر بن عدى از اطاعت و پيروى خليفه سر باز زده، و از جماعت مسلمانان
ص: 730
كناره گرفته است. وى علناً خليفه را لعنت مىكند. عدّهاى را به دور خود جمعآورى كرده، و آنان را علناً به پيمانشكنى به عزل معاويه از خلافت دعوت مىنمايد، و به جنگ و آشوب تحريكشان مىكند و او اين چنين به خداى بزرگ كفر مىورزد كفرى شديد.[55]
«زياد» كه اين شهادتنامه را تنظيم نمود گفت: همه شما بايد بدين گونه شهادت بدهيد. بخدا قسم مىكوشم تا گردن اين مرد ابله يعنى (حجر) بريده شود.
اين بود كه رؤساى چهارگانه قبايل، شهادت خود را تغيير داده و به صورت شهادتنامه ابو برده، شهادتنامه ديگرى تنظيم نمودند، سپس زياد از مردم دعوت كرد و دستور داد كه شما نيز بايد مانند شهادت اين چهار تن شهادت بدهيد.
طبرى سپس مىگويد: زياد گفت اوّل از افراد قبيله قريش شهادت بگيريد، و نخست نام كسانى را بنويسيد كه در نزد ما و امير المؤمنين (معاويه) از نظر عقيده سالم و در دوستى خاندان اميّه پا بر جا و شناخته شدهاند. طبق فرمان زياد، هفتاد نفر اين شهادتنامه را امضا نموده، بدين گونه شهادتشان را عليه حجر و ياران وى ثبت نمودند.
طبرى آن گاه نام عدّهاى از شهود را مىآورد كه از آنهاست: عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن، شبث بن ربعى و زحر بن قيس.
باز طبرى مىگويد: شداد بن منذر بن حارث نيز كه معروف به «ابن بزيعه» بود و به مادرش نسبت داده مىشد، اين شهادتنامه را امضاء نمود، وى «زياد» گفت: آيا او پدرى نداشت كه بر وى نسبت داده شود؟ او را از ليست شهود و گواهان بيندازيد. گفتند: امير! او برادرى دارد به نام حضين بن منذر كه به پدرش نسبت داده مىشود. زياد گفت: شداد را نيز به پدرش نسبت دهيد و بگوييد شداد بن منذر، چرا ابن بزيعهاش مىناميد. اين
ص: 731
جريان كه به گوش ابن بزيعه رسيد ناراحت گرديد و بىاختيار گفت: امان ازدست زنازاده واى بر او آيا مادر وى سميه از پدرش معروفتر نبود؟ بخدا سوگند كه وى در اثر شهوت مادرش و ناشناخته بودن پدرش هميشه به مادرش نسبت داده مىشود و فرزند سميه معروف مىباشد.
تكذيب شهادتنامه
باز طبرى مىگويد: از جمله كسانى كه نام و امضاى آنان در شهادتنامه ديده مىشد، يكى شريح بن حارث و ديگرى شريح بن هانى بود، ولى هر دو امضاىشان را تكذيب نمودند، امّا شريح بن حارث مىگويد: زياد در باره حجر از من سؤال نمود. گفتم حجر مردى است كه روزها روزه مىگيرد و شبها به عبادت پروردگارش مىپردازد.
و امّا شريح بن هانى مىگويد چون شنيدم كه عليه حجر بن عدى از طرف من امضاى جعلى گذاشته و شهادت مرا ثبت نمودهاند، من اين شهادتنامه را تكذيب و جعل كنندگانش را مورد ملامت و نكوهش قرار دادم. شريح بن هانى نامهاى هم شخصاً به معاويه نوشت و به وسيله وائل بن حجر به نزد او فرستاد و متن نامه اين بود.
«معاويه! من اطلاع حاصل كردم كه زياد امضاى مرا نيز عليه حجر در نامه خويش ثبت نموده است، ولى اين امضا و شهادت ساختگى مىباشد. شهادت صحيح من در باره حجر، اين است كه او نماز را به پا مىدارد امر به معروف و نهى از منكر مىكند جان و مال او محترم و قتل وى حرام است، حالا خودت مىدانى مىخواهى به قتلش برسان و مىخواهى آزادش كن».
چون معاويه نامه شريح را خواند، گفت: شريح به وسيله اين نامه، خودش را از اين شهادت كنار كشيد. و از جمله كسانى كه ابن زياد شهادت او را نيز ثبت نمود، سرى بن وقاص حارثى بود، ولى او از اين شهادت خبرى نداشت.
ص: 732
قيام حجر بن عدى در دوران مغيره
كان حجر من أعيان الصّحابة يكثر الامر بالمعروف و النّهى
عن المنكر.
حجر بن عدى از بزرگان صحابه پيامبر بود، بسيار امر به
معروف و نهى از منكر مىنمود.
مورّخان
در فصل پيش سخن از حجر و يارانش بود. گفتيم كه زياد بن ابيه با آنان در افتاد و آنها را گروه «برابيه و سبئيه» نامگذارى كرد. و براى آنان پروندهسازى نمود، و عليه آنان از عدّهاى شهادت گرفت، و بالاخره با وضع اسفبار و جگرخراشى به قتلشان رسانيد.
اينك در اين فصل حجر بن عدى را بشناسيم كه وى كيست و سبئى بودنش از كجاست؟ چرا و چگونه زياد بن ابيه او را سبئى معرّفى كرده است؟
حجر كيست؟
حجر پسر عدى بن معاويه از خاندان معاوية بن كنده، يكى از قبايل سبأ بن يشجب مىباشد. در كتب رجال و تراجم مانند: «طبقات ابن سعد» و «اسدالغابه» و «اصابه» در باره او چنين آمده است: حجر و برادرش هانى وارد مدينه گرديدند و در حضور
ص: 733
پيامبر (ص) آيين اسلام را پذيرفتند و حجر در جنگ «قادسيه»[56] شركت نمود و «مرج عذرا»[57] به وسيله او فتح گرديد.
ابن سعد در طبقات مىگويد: حجر از كسانى است كه دوران جاهليّت و اسلام هر دو را ديده، مردى بود موثّق و مورد اطمينان و به جز از على بن ابى طالب (ع)، از هيچ كس حديث نقل ننموده است.
حاكم در مستدرك مىگويد: حجر يكى از اصحاب و ياران شايسته پيامبر اسلام بوده و مقررى ساليانه وى دو هزار و پانصد بوده و در صحابه، مردى با عدالت و تارك دنيا بوده است.
صاحب استيعاب مىگويد: حجر از افراد بارز و باشخصيّت و از فضلاى اصحاب پيامبر بود، و در ركاب امير المؤمنين على (ع) در جنگ صفين پرچم قبيله كنده به دست او بود. و در جنگ نهروان نيز فرماندهى جناج چپ سپاه را به عهده داشت و در جنگ جمل هم شركت داشت و حجر از بزرگان صحابه پيامبر (ص) به شمار مىرفت.
صاحب اسد الغابه سپس مىگويد: او به «حجر خيّر» معروف و مشهور است.
در سير اغلام النبلاء آمده است: حجر مردى بود بس بزرگوار و شريف، در ميان قبيلهاش بسيار متنفذ و مطاع بود و به موضوع امر به معروف و نهى از منكر، بسيار اهميّت مىداد. با شجاعت و شهامت بىنظير و بدون كوچكترين ترس و واهمه، آن را به مورد اجرا مىگذاشت. و در نهى از منكر از همه مسلمانان پيشقدمتر بود. و از شيعيان نيك و فداكار على (ع) به شمار مىرفت. و در جنگ صفّين يكى از فرماندهان سپاه على (ع) بود. و در دوران خويش از مردان صالح و شايسته محسوب مىگرديد.
ص: 734
در تاريخ الاسلام ذهبى آمده است: حجربه افتخار صحابگى رسول خدا (ص) و افتخار بزرگ وفادت[58] بر آن حضرت سرافراز گرديده بود، او به مدينه آمد و با تشخيص خود طوعاً تعاليم عالى اسلام را از نزديك و با دقّت بديد و با فكر و تشخيص خود آن را پسنديد و داوطلبانه آن را پذيرفت و او از مردان پاك و زاهد بود. و هميشه خود را با طهارت و وضوء نگاه مىداشت و به امر به معروف و نهى از منكر بيش از ديگران عمل مىكرد.
ابن كثير در تاريخ خود مىگويد: حجر بن عدى در مدينه براى پذيرفتن اسلام به حضور رسول خدا (ص) وارد گرديد، و از زهاد و پرهيزكارترين بندگان خدا و از مصاديق و شاهكارهاى «بَرًّا بِوالِدَتِي» بود. او مردى بود «كثير الصلاة و الصوم» و هيچ وقت وضوى او باطل نمىگرديد، مگر اين كه بلافاصله وضو مىگرفت و هيچ وقت هم وضو نمىگرفت مگراين كه به دنبال آن نمازى به جاى مىآورد.
در اصابه آمده است: حجر از شيعيان و ياران على بن ابى طالب (ع)، و مصاحب و ملازم وى بود و در موقع وفات ابوذر در ربذه در بالاى سرش حاضرگرديد.
صاحب اصابه مىگويد: آن گاه كه حجررا به شام مىبردند محتاج به آب براى غسل جنابت گرديد به مأمور مسئولش گفت سهم آب خوردنى فرداى مرا امروز به من ده تا خود را تطهير كنم (عسل كنم) مأمور گفت مىترسم فردا از تشنگى بميرى و معاويه مرا توبيخ و مجازات نمايد. صاحب اصابه مىگويد: چون مأمور از دادن آب امتناع ورزيد، حجر به درگاه خدا دعا كرد پس از آن قطعه ابرى در بالاى سرش پيدا شد و آن قدر باران آمد كه وى با آب آن باران رفع احتياج كرد. همراهانش چون اين جريان را ديدند گفتند: حجر! تو كه «مستجاب الدعوه» هستى و دعاى تو در پيشگاه خوا بدين گونه پذيرفته مىشود، از خداوند درخواست كن كه ما را از دست اين ستمگران نجات بخشد. حجر گفت: «اللّهم خر لنا: پروردگارا! آنچه صلاح ما در آن است براى ما پيش بياور، زيرا كه ما
ص: 735
رضاى تو را خواهانيم».
اين بود حجر و شخصيّت او و امّا داستان سبائى بودنش.
قيام حجر عليه مغيره
طبرى در اوّل فصل «حوادث سال 51» و در فصل «جريان حجر و يارانش» چنين نقل مىكند كه: چون در ماه جمادى سال 41 ه-، معاويه خواست مغيرة بن شعبه را به استاندارى كوفه برگزيند او را احضار نمود و گفت: مغيره! من تصميم داشتم مطالب زيادى را به تو تذكّر دهم و وصيّتهاى چندى به تو بنمايم، ولى از همه آنها صرف نظر مىكنم، زيرا اعتماد و اطمينان فراوان به بصيرت و كاردانى تو دارم و مىدانم آنچه كه نظر مرا جلب مىكند و رضاى من در آن است، و آنچه كه پيشرفت حكومت و سلطنت من و اصلاح امور رعيت، وابسته به آن است تشخيص خواهى داد و طبق آن عمل خواهى نمود، ولى با اين حال از تذكّر يك نكته ناگزيرم كه بايد آن را هميشه در نظر بگيرى و به صورت مهمترين وصيّت من در انجام دادن آن كوچكترين اهمال و مسامحه را روا ندارى و آن اين كه: هيچ گاه از بدگويى و ناسزا نسبت به على دست برندارى، و در تعريف و توصيف عثمان كوتاهى نكنى، و عيب گرفتن و ايراد نمودن نسبت به پيروان على و بى توجهى و گوش ندادن به حرفهاى شيعيان وى و محبّت و عطف توجّه به پيروان عثمان و گوش دادن به تقاضاها و درخواستهاى آنان را برنامه كار خود قرار دهى.
مغيره در پاسخ معاويه گفت: من در كار خود تجربه ديده و آزموده هستم، و قبل از تو از ناحيه ديگران نيز پستهايى داشتهام و به آنان نيز خدمات شايانى نمودهام و به طور كلى كسى از گذشتگان در مسير كارم مرا ملامت و نكوهش نكرده است، زيرا خدماتى كه بر من محوّل مىگردد، بيش از آنچه انتظار مىرود در انجام دادن آن سعى و تلاش مىنمايم. اينك تو نيز مرا تجربه و آزمون خواهى كرد تا پذيرفته آيم و مورد ستايش و تقدير قرار گيرم و يا مورد ملامت و نكوهش.
معاويه گفت: مىدانم كه فعاليّت تو مورد پسند ما خواهد شد.
ص: 736
طبرى سپس مىگويد: مغيره از طرف معاويه هفت سال و اندى مقام استاندارى را داشت. و در اين مدّت بهترين روش رياست را پيش گرفت و در راه صلح و رفاه عموم تلاش مىكرد، ولى در اين مدّت طبق فرمان معاويه بيش از هر چيز يان نكته را مورد توجّه خويش قرار داده بود و بيش از هر موضوع سعى و تلاش خود را در اين مورد به كار مىبست كه از ذم و نكوهش على و بدگويى نسبت به وى كوتاهى نكند، و در لعنت كردن به قاتلان عثمان آنى آرام نگيرد، و از دعا كردن به عثمان و طلب رحمت و مغفرت نمودن به او و تعريف و توصيف اصحاب وى و پيروان او كوچكترين مسامحه و كوچكترين غفلتى نورزد. و چون حجر بن عدى آن نكوهش تند مغيره را در باره على (ع) مىشنيد و آن لعنت و نفرين به گوشش مىخورد مىگفت: خداوند شما را لعنت و نكوهش كرده است نه على و پيروانش را.
يك روز كه مغيره خطبه مىخواند و گرم سخنرانى بود و از على و پيروان وى بدگويى مىنمود و از عثمان تعريف و توصيف مىكرد، حجر بن عدى از ميان جمعيّت به پاخاست و با صداى بلند گفت: خدا فرمان مىدهد كه عدل را بپاداريد و به حق شهادت دهيد و من شهادت مىدهم بر اين كه كسى را كه شما نكوهش مىكنيد و ناسزايش مىگوييد به فضيلت سزاوارتر است و آن كس كه شما از او تعريف و توصيف مىكنيد به ذم و نكوهش سزاوارتر است.
مغيره چون گفتار حجر را شنيد گفت: اى حجر تا زمانى كه من فرمانرواى شما هستم، تو در آسايشى، اى حجر! واى بر تو از خشم حكمران- معاويه- بترس و غضب و سطوت او را نايده مگير، زيرا آتش خشم سلطان گاهى كسان زيادى مانند تو را فرا مىگيرد و به كام خويش فرو مىبرد.
بدين گونه مغيره گاهى حجر را تهديد مىنمود و از سختگيرىها و مجازاتها بدو سخن مىگفت و گاهى هم با اغماض و چشمپوشى، با وى رفتار مىكرد تا به اواخر دوران رياست مغيره رسيد. باز مغيره يك روز در موقع سخنرانى و ايراد خطبه، سخن از على و
ص: 737
عثمان به ميان آورد و ضمناً چنين گفت: خداوندا! رحمت خويش را بر عثمان بن عفان نازل گردان و او را ببخشاى و به نيكوترين وجهى بر اعمال نيكش پاداشت بده، زيرا او به كتاب تو عمل كرد، و از سنّت پيامبرت پيروى نمود، و پراكندگى ما را به اتّحاد مبدل ساخت، و خونهاى ما را محفوظ داشت، و خود مظلوم و بىگناه كشته شد. پروردگارا! او و پيروانش و دوستدارانش و خونخواهانش را بيامرز.
مغيره در پايان سخنش به كشندگان عثمان لعنت نمود. در اين هنگام حجر به پاخاست و چنان بر مغيره بانگ زد كه آن كسانى كه در مسجد و خارج آن بودند، صداى او را شنيدند و به مغيره فرياد زده گفت: تو از فرط پيرى نمىفهمى با چه كسى در افتاده و پرخاش مىكنى. اى مرد! دستور بده كه مقررى ما را از بيتالمال بدهند، زيرا به دستور تو حقّ ما را به ما نمىدهند در صورتى كه تو چنين اختيارى را ندارى و به ما ظلم روا داشتى و استانداران پيشين چنين اجازهاى به خود نمىدادند، و چنين جرأت و جسارتى را در خود احساس نمىكردند، و اينك تو كار را به جايى رساندهاى و پا را آنچنان فرا نهادهاى كه از امير مؤمنان على (ع) ذم و نكوهش مىكنى و از جنايتكاران مدح و تعريف!!
سياست مغيره در برابر حجر
طبرى مىگويد: چون گفتار حجر بدين جا رسيد بيش از دو سوّم جمعيّت مسجد به پاخاسته و يكصدا گفتند: آرى صحيح است مغيره! بخدا سوگند حجر راست مىگويد و از حق دفاع مىكند. اين سخنان تو براى ما سود ندارد، دستور بده سهميه ما را از بيتالمال بپردازند، و حقّ ما را به ما بدهند. مردم از اين نوع سخنان به مغيره زياد گفتند، و سر و صداى آنان بلند شد، مغيره از منبر پايين آمد و به منزل رفت. اطرافيانش اجازه خواسته نزد وى رفته بدو گفتند: مغيره! چرا مىگذارى اين مرد با تو اين چنين سخن گويد و در برابر حكومت تو گستاخ گردد. تو با اين روش خود، دو بدى را براى خود خريدهاى. نخست آن كه: فرمانروايى خود را سست كردهاى، ديگر آن كه خود را به سخط و غضب معاويه مبتلا ساختى، زيرا اگر جريان امروز به گوش معاويه برسد، براى تو از تندى و
ص: 738
جسارت حجر سنگينتر و كوبندهتر گرديد.
طبرى گويد: مغيره در پاسخ آنان گفت كه من با سياست و حلم و نرمش خويش، او را به كشتن رسانيدم، زيرا به زودى استاندار ديگرى به اين شهر و ديار مىآيد. حجر نيز با وى مانند من رفتار مىكند و پردهدرى را كه امروز از وى مشاهده نموديد در مقابل آن استاندار نيز از خود نشان مىدهد و او در نخستين بار حجر را دستگير مىنمايد و با فجيعترين شكل به قتلش مىرساند و امّا من: اينك عمرم به پايان رسيده، و عملم به ضعف و سستى گراييده، دوست ندارم آغاز خشونت با اهل اين شهر از من سير زند، و با دست من خون نيكوترين و متديّنترين شخصيتهاى اهل كوفه ريخته شود، و آنان بدين وسيله به فيض و سعادت برسند و شقاوت و بدبختى از اين راه نصيب من گردد و معاويه به رياست و عزّت بيشتر در اين دنيا نائل شود، و مغيره به ذلّت و بدبختى آخرت مبتلا گردد. به طور كلى روش من فعلًا اين است كه هر كس با من باشد و به من نكويى كند پاداش نيكش را خواهم داد و هركس با من راه مخالفت و دشمنى را در پيش گيرد، او را عفو خواهم نمود و به حال خود واگذار خواهم نمود. افراد بردبار و حليم و بى سر و صدا را خواهم ستود، افراد بى عقل و نادان و خوردهگير را نصيحت و راهنمايى خواهم نمود تا روزى كه مرگ ميان من و آنان جدايى اندازد، در اين صورت روزى كه مردم كوفه روشهاى تند و سختگيرىهاى استانداران بعد از مرا مىبينند، روش مرا ستوده و از من به نيكى ياد خواهند نمود.
ص: 739
قيام حجر در دوران زياد بن ابيه
ويل امك يا حجر سقط العشاء بك على سرحان.
واى به حال مادرت اى حجر كه غذاى گرگ شدى.
زياد بن ابيه
گفتگوى زياد با حجر
مغيره از سال 41 ه-. تا 51 ه-. استاندار كوفه بود. و در سال 51 ه-. وفات كرد و از آن تاريخ فرمانروايى بصره و كوفه هر دو به زياد بن ابى سفيان محوّل گرديد. زياد به سوى كوفه حركت نموده وارد دار الاماره شد.
در طبقات ابن سعد و سير اعلام النبلاء ذهبى آمده است: چون زياد بن ابيه به عنوان استاندار به كوفه آمد، حجر بن عدى را به پيش خود خواست و بدو گفت: حجر! مىدانى كه من تو را بهتر از ديگران مىشناسم و بهطورى كه مىدانى من و تو هر دو روزى از محبّين و دوستداران على بن ابى طالب بوديم، ولى امروز وضع دگرگون شده تو را بخدا سوگند مىدهم مبادا كارى بكنى كه يك قطره از خون تو به دست من ريخته شود. چه آن كه اگر كار به اين جا كشد، همه خون تو را خواهم ريخت، حجر! مالك زبان خويش باش و در گوشه خانهات بنشين كه در اين صورت جايگاه تو اين تخت حكمرانى خواهد بود و
ص: 740
همه نيازهاى تو برآورده خواهد شد.
حجر! تو را در باره جانت به خدا سوگند مىدهم كه خودت را مواظبت كن. من از شتابزدگى تو آگاهم. اى ابو عبد الرحمان![59] از اين اراذل و اوباش و افراد جاهل و نادان دور باش مبادا فكر تو را عوض كنند، و عقيده تو را تغيير دهند. اگر تو غير از اين باشى، و راه سفيهان را در پيش گيرى، مقام خودت را در نظر من پست و كوچك كردهاى، و موقعيّت خود را تنزّل دادهاى، حجر! بدان كه در اين صورت، من به سادگى از تو دست بردار نخواهم بود و در مجازات تو از هيچ شكنجه و عذابى دريغ نخواهم نمود.
حجر در پاسخ زياد بن ابيه به اين جمله كوتاه قناعت كرد: گفتار تو را فهميدم و به مكنون خاطرات پى بردم. سپس به خانه خود برگشت. و خبر احضار حجر به گوش همفكران وى و شيعيان امير مؤمنان (ع) رسيد، به خانه او آمدند و علّت احضار و گفتگويش را با زياد پرسيدند. حجر گفتار زياد را با آنان در ميان گذاشت. ياران وى گفتند: گفتار زياد براى تو از روى صلاح و خيرخواهى نبوده است.
قيام حجر عليه زياد بن ابيه
همين طور شيعيان به خانه حجر آمد و شد مىنمودند و او را بدين گونه تشجيع مىكردند كه: تو رئيس و سرپرست ما هستى، و بيش از همه افراد تو بايد اين روش زشت زياد را انكار كنى، و در مقابل لعن على با وى به مبارزه برخيزى، و چون حجر به مسجد مىآمد شيعيان نيز به همراه وى به مسجد مىرفتند تا آن كه زياد به بصره بازگشت و عمرو بن حريث به نيابت از وى استاندارى كوفه را اداره مىكرد. عمرو كسى را به نزد حجر فرستاد كه علّت اين اجتماع چيست؟ و چرا اين جمعيّت به دور تو گرد آمدهاند؟ در صورتى كه تو با امير پيمان بستهاى و به وى قول مساعد دادهاى.
حجر به فرستاده عمرو بن حريث گفت: گويا خود نمىدانيد چه مىكنيد؟! دور شو! عمرو بن حريث عين گفتار حجر را به زياد بن ابيه گزارش داد و اين جمله را نيز اضافه
ص: 741
نمود كه: اگر نيازى به كوفه دارى، بايد هر چه زودتر خود را به اين شهر برسانى.
زياد با ديدن نامه عمرو به سرعت به سوى كوفه حركت نمود و وارد شهر گرديد.
طبرى روايت مىكند: زياد نخست به دار الاماره وارد گرديد، سپس در حالى كه قباى حرير بر تن، و عبايى از خز سبز رنگ به دوش داشت و موى سر شانه زده به سوى مسجد روانه شد و در عرشه منبر قرار گرفت. در آن هنگام حجر با عدّه زيادى از يارانش، در گوشهاى از مسجد نشسته بودند. زياد پس از حمد و ثنا گفت: عاقبت سركشى و گمراهى خطرناك است، اين ها چون راحت زيستهاند سركش شدهاند، و از من خاطر جمع شده جسارت كردهاند. به خدا سوگند! اگر از انحرافتان برنگرديد، و راه راست را در پيش نگيريد، درد شما را دوا خواهم نمود. اگر من نتوانم منطقه كوفه را از تاخت و تاز حجر محافظت كنم، و او را عبرت آيندگان سازم هيچ ارزشى ندارم. واى به حال مادرت اى حجر! كه غذاى گرگان شدى.
و باز طبرى نقل مىكند: زياد بن ابيه يك روز خطبه را طولانى كرد و نماز را به تأخير انداخت. حجر بن عدى به سخن آمد و گفت: زياد نماز را درياب! وقت نماز گذشت، ولى زياد بن ابيه به گفتار وى اعتنا نكرد و به سخنرانىاش ادامه داد. باز حجر صدا كرد: نماز! نماز! باز هم زياد به گفتار خود ادامه داد. چون حجر از گذشتن وقت نماز ترسيد دست برد و كف دست از سنگريزههاى مسجد پر كرد و پرتاب كرد و به نماز برخاست. جمعيّت مسجد هم به تبع وى به نماز برخاستند. چون زياد وضع را اين چنين مشاهده نمود، از منبر پايين آمد و به نماز ايستاد، مردم هم با وى نماز به جاى آوردند و پس از آن كه از نماز فارغ گرديد، در ضمن نامهاى كه به معاويه نوشت وضع حجر را نيز منعكس كرد و خيلى مطالب ديگر را هم در سعايت وى به قلم آورد.
معاويه در پاسخ نامه زياد نوشت: زنجير سنگين به گردنش بند و به سوى من بفرست.
مؤلف استيعاب اين داستان را بدين گونه مىآورد: آن گاه كه معاويه به زياد فرماندارى عراق و نواحى آن را داد، زياد بدرفتارى و سختگيرى را در اين منطقه شروع نمود. اين بود كه حجر از فرمانبردارى وى سرپيچيد، ولى از فرمانروايى معاويه سرپيچى نكرد. عدّهاى از ياران و شيعيان على، در عزل زياد از حجر پيروى نمودند و روزى حجر به
ص: 742
علّت تأخير انداختن نماز به سوى زياد سنگ پاشيد.
صاحبان اسد الغابه و الاصابه نيز اين مطلب را تأكيد كردهاند.
طبرى سپس اين جريان را در روايت ديگر چنين نقل مىكند: زياد به شرطههايش مأموريت داد كه حجر را دستگير كنند و به نزد وى بياورند. شرطهها چون به نزد حجر رسيدند، ياران حجر به ايشان گفتند: هرگز حجر به نزد زياد نخواهد رفت، و هيچ پذيرايى و حرمتى از زياد نداريم. رئيس شرطه براى بار دوم عدهاى را مأمور كرد كه حجر را به نزد وى بياورند و چون مأموران نزديك حجر رسيدند ياران وى پاسخ مأمورين را با ناسزا و بدگويى دادند.
ياران حجر متفرّق مىشوند
زياد اشراف و بزرگان كوفه را خواست و با پرخاش و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! با دستى سر مىشكنيد و با دست ديگر مرهم مىگذاريد. بدنهايتان با من و دلهايتان با حجر است؟ با اين مرد ديوانه و سرتاپا شر و فساد! شما با من هستيد ولى برادران، فرزندان و افراد قبيله شما با حجراند و اين نيست مگر حيله و نيرنگ در باره من، به خدا سوگند يا بايد صريحاً از وى دورى و تبرّى كنيد، يا قومى را به شهر شما خواهم ريخت كه كجىهاى شما را راست گردانند.
چون گفتار زياد بدين جا رسيد، حاضرين در مجلس به پاخاستند و گفتند ما پناه مىبريم به خدا از اين كه جز پيروى كردن از دستور تو و اطاعت كردن از فرمان امير المؤمنين «معاويه» نظر و يا فكر ديگر داشته باشيم و در باره حجر هر فرمانى كه مىتواند خاطر امير را جمع و آسوده كند فرمان برداريم.
زياد گفت: پس هر يك از شما برخيزد و برادر، فرزند، قوم خويش و افراد قبيله خود را كه به دور حجر گرد آمدهاند، به سوى خود فرا خوانيد و هر يك از شما تا آن جا كه مىتواند در متفرّق ساختن ياران حجر اقدام نمايد.
سران كوفه دستور زياد را اجرا كردند، و اكثر مردمى را كه دور حجر بودند متفرّق ساختند. و چون زياد ديد بيشتر ياران حجر متفرّق شدند، به رئيس شرطهاش دستور داد
ص: 743
كه به نزد حجر برو اگر به حرف تو گوش داد و از تو پيروى نمود، او را با خودت بياور و الا به افراد شرطه دستور بده چوبهاى ستونهاى بازار را از جا درآورند و با آن چوبها به ايشان حمله كنند و حجر را به نزد من آورند و هر كس مانع شد او را بكوبند.
رئيس شرطه به افراد خويش دستور داد چوبهاى ستونهاى بازار را از جا درآوريد و حمله كنيد افراد پليس زياد چنين كرده و با چوبهاى گران رو به اصحاب حجر كردند.
عمير بن يزيد كندى كه مردى از خاندان هند معروف به «ابو العمرطه» بود گفت: اى حجر! از ياران تو به جز من كسى شمشير به همراه ندارد، و از يك تن كارى ساخته نيست. حجر گفت: حالا چه كنم صلاح چيست؟ عمير گفت: بايد هر چه زودتر از اين جا حركت كنى و خود را به افراد قبيلهات برسانى كه آنان از تو حمايت و پشتيبانى كنند.
در اين موقع زياد بالاى منبر ايستاده و به افراد شرطه تماشا مىنمود كه ايشان با چوبها به اصحاب حجر حمله كردند. مردى از حمراء[60] به نام بكر بن عبيد عمودى بر سر عمرو بن حمق[61] كه از ياران نزديك حجر بود زد كه عمرو از شدّت ضربت به روى زمين افتاد، ولى فوراً دو تن از قبيله ازد، او را برداشتند و به خانه يكى از افراد قبيلهاش حمل نمودند. عمرو در خانه اين مرد مدّتى مخفى گرديد و پس از بهبودى از آن جا بيرون رفت.
طبرى مىگويد: اصحاب حجر پس از اين حمله به سمت درب مسجد كه به درب
ص: 744
كنده ناميده مىشد، گرد آمدند. در اين هنگام يكى از شرطهها عبد الله بن خليفه طائى را با عمودى زد و بر روى زمين انداخت در حالى كه اين رجز مىخواند:
|
قد علمت يو الهياج خلتى |
انّى اذا فئتى تولّت |
|
|
و كثرت عداتها او قلّت |
انّى قتّال غداة بلّت |
|
دوستان من مىدانند كه درگاه رزم اگر گروه همرزم من فرار كنند و دشمنان ما زياد باشند يا اندك من كشتار كنم آن گاه كه ديگران فرار كنند.
حجر پنهان مىشود
آن گاه ياران حجر از درهاى مسجد كوفه كه به نام درهاى كنده بود خارج شدند و حجر سواره به خانه خودش روانه شد. باز عدّهاى از يارانش كه در ميانشان از افراد قبيله كنده كمتر ديده مىشد در خانهاش اجتماع و در همان جا و در مقابل حجر باز جنگى در ميان مأمورين زياد و ياران حجر در گرفت. حجر خطاب به يارانش گفت: واى بر شما! چه مىكنيد متفرّق گرديد و جنگ نكنيد. اينك من راه بعضى از كوچهها را پيش مىگيرم و به سوى قبيله بنى حرب پيش مىروم آن گاه حجر بدان سو روانه شد، و به خانه يكى از افراد قبيله بنى حرب به نام سليم بن يزيد وارد شد. شرطهها و مأمورين زياد هم كه در تعقيب حجر بودند، همين خانه را زير نظر گرفتند و آن جا را محاصره نمودند. سليم كه خانه خود را در محاصره مأمورين زياد ديد، شمشير خود را برداشت كه با مأمورين به جنگ و مقابله بپردازد. صداى گريه دخترانش بلند گرديد. حجر پرسيد: سليم چه مىخواهى بكنى؟ گفت مىخواهم از اين مردم درخواست كنم تا دست از تو بردارند و متفرّق گردند و اگر نپذيرفتند تا شمشير در دست دارم، در راه دفاع از تو با آنان مىجنگم. حجر گفت: لا ابا لغيرك- غير از تو بىپدر است- بنا بر اين چه شومى براى دختران تو آوردهام. سليم گفت: نه روزى آنان در دست من است، و نه من حافظ آنانم، روزى و حفظ و حراست آنان به عهده خدايى است كه هميشه زنده است و مرگ و زوال بدو راه ندارد، من هيچ گاه اين ننگ را تحمّل نمىكنم كه آنان بريزند و در ميان خانه من، مهمان و پناهنده مرا دستگير كنند. و من تا زنده هستم و دستم به قبضه شمشير مىرسد،
ص: 745
نخواهم گذاشت تو را در ميان خانه من دستگير كنند، و به زنجير اسارت بكشند مگر اين كه در برابر تو كشته شوم. آن گاه هر چه خواهى بكن. حجر گفت سليم! در اين خانه تو روزنه و يا ديوار كوتاهى نيست كه من خود را از آن جا به بيرون برسانم كه شايد خداوند بدين وسيله مرا از شرّ اين افراد و تو را از جنگ و كشتار نجات بخشد؟ چه اگر ايشان مرا نزد تو نيابند به تو آسيبى نرسانند! سليم گفت: چرا؟ اين روزنهاى است كه مىتوانى از آن جا به خانههاى بنى عنبر و قبايل ديگر كه با تو قرابت دارند فرار كنى. حجر از خانه سليم خارج گرديد و از پيچ و خم كوچهها و برزنها گذشت تا به خانههاى قبيله نخع رسيد. و به خانه عبد الله بن حارث برادر اشتر ورى آورد. حارث مقدم حجر را گرامى داشت و پذيرايى و حمايت او را به عهده گرفت. حجر كه در خانه عبد الله به سر مىبرد روزى به وى اطلاع دادند كه شرطهها سراغ تو را در ميان قبيله نخع مىگرفتند و در تعقيب تو مىباشند، و اين خبر را كنيز سياهى به شرطهها رسانده بود كه حجر در ميان قبيله نخع به سر مىبرد. و چون شرطهها متوجّه اين قبيله شدند، حجر شبانه از خانه عبد الله به صورت ناشناسى خارج شد و خود عبد الله هم به همراه وى سواره حركت نمود تا وارد خانه ربيعة بن ناجد ازدى شدند، و يك شبانه روز در آن جا بودند. بدين صورت شرطهها نتوانستند پس از تلاش فراوان حجر بن عدى را دستگير كنند. و با حالت يأس به سوى زياد برگشتند. زياد بن ابيه براى دستگيرى حجر راه ديگرى پيش گرفت و حجر بن عدى را دستگير نمود چنان كه در فصل آينده دنباله جريان را بيان مىكنيم.
ص: 746
دستگيرى حجر بن عدى
والله لإحرصنّ على قطع خيط رقبته.
به خدا سوگند مىكوشم كه رگ گردنش را ببرم.
زياد بن ابيه
چنان كه در فصل پيش گفتيم مأمورين زياد نتوانستند حجر را دستگير كنند و مأيوسانه برگشتند. زياد كه جريان را بدين منوال ديد، براى دستگيرى حجر تصميم ديگرى گرفت و آن اين ه: محمّد بن اشعث را احضار نمود و به او گفت: يا ابوميثاء! تو بايد حجر را در هر كجا كه باشد پيدا كنى و به ما تحويل بدهى وگرنه به خدا سوگند تمام درختان تو را قطع و خانهات را ويران و خودت را قطعه قطعه خواهم كرد.
ابن اشعث گفت: امير! بايد به من مهلت بدهى. زياد گفت: براى انجام اين كار سه روز به تو مهلت مىدهم كه اگر در اين سه روز حجر را آوردى نجات خواهى يافت والا خودت را جزء مردگان بشمار. آن گاه دستور داد محمّد بن اشعث را كه رنگش پريده و حالش دگرگون بود، كشان كشان به سوى زندان بردند. حجر بن يزيد كندى كه محمّد را بدين وضع مشاهده نمود، به نزد زياد آمد و گفت امير! من براى محمّد ضمانت مىكنم او را آزاد بگذاريد تا كس خود را پيدا كند، زيرا اگر آزاد باشد بهتر مىتواند فعاليّت كند تا
ص: 747
در زندان، زياد گفت: تو ضمانت او را مىكنى؟ گفت: آرى. زياد گفت: اى فرزند يزيد! با آن منزلتى كه نزد من دارى اگر محمّد بن اشعث از چنگ ما فرار كند تو را به چنگال مرگ مىسپارم و نابودت مىكنم.
حجر بن يزيد گفت: محمّد هيچ گاه مرا در زير ضمانت نمىگذارد و فرار نمىكند، آن گاه زياد دستور داد محمّد او را آزاد كنند. زياد سپس قيس بن يزيد را كه دستگير بود احضار نمود و گفت: قيس! من مىدانم كه جنگ كردن تو در ركاب حجر از راه تعصب قبيلهاى بود نه از روى عقيده و همفكرى، و من از اين گناه و خطاى تو گذشتم و تو را عفو نمودم، زيرا كه حسن رأى و جانفشانى تو را در جنگ صفّين در ركاب معاويه شنيدهام، ولى تو را آزاد نمىكنم تا اين كه برادرت عمير را نزد من حاضر كنى. قيس پاسخ داد: ان شاء الله هر چه زودتر او را به حضورت خواهم آورد. زياد گفت: بايد كسى تو را ضمانت كند تا آزادت كنم. قيس گفت: اينك حجر بن يزيد ضمان من است. حجر بن يزيد گفت: آرى من از قيس ضمانت مىكنم، ولى به شرط اين كه امير هم بر عمير امان دهد كه از طرف وى گزندى بر جان و مال او نرسد. زياد گفت من عمير را امان دادم.
قيس و حجر رفتند و عمير را با بدن زخمى و خونآلود پيش زياد آوردند دستور داد كه زنجير گران به گردنش نهيد، زنجير به گردنش نهادند. و عدّهاى از مأمورين طبق فرمان زياد زنجير را مىگرفتند و او را به بلندى ديوار بالا مىكشيدند، آن گاه رها مىكردند كه محكم بر روى زمين مىافتاد. دوباره او راباز به بلندى ديوار مىكشيدند و به زمين رها مىكردند. حجر بن يزيد زبان به اعتراض گشود و گفت: اى امير! مگر نه اين است كه تو به اين مرد امان دادى؟! گفت: آرى من در جان و مالش بدو امان دادم و اينك نه خونى از وى مىريزم و نه مال او را مىگيرم. حجر گفت: وى با اين عمل تو نزديك است بميرد.
آن گاه يك عدّه از يمانىها كه در مجلس بودند برخاستند و در پيش زياد گفتگو كردند و آزادى عمير را درخواست نمودند زياد گفت: اگر او را ضمانت كنيد و تعهّد نماييد كه اگر باز هم عملى بر خلاف سياست و حكومت ما انجام داد دستگيرش نموده و به من تحويل دهيد، آزادش مىكنم گفتند: آرى اين تعهد و ضمانت را مىپذيريم. زياد دستور داد
ص: 748
عمير را آزدا كنند.
حجر از محل اختفايش بيرون مىآيد
در اين مدّت كه يك شبانه روز طول كشيد، حجر بن عدى در خانه ربيعه ازدى بود و در همين جا با خبر شد كه زياد از محمّد بن اشعث تعهّد گرفته است تا حجر را به وى تحويل دهد، وگرنه ثروت او را مصادره و خانهاش را ويران و خودش را قطعه قطعه خواهد كرد. حجر با شنيدن اين خبر به محمّد بن اشعث پيغام فرستاد كه گفتار اين مرد ظالم و ستمگر را در باره تو شنيدهام، ولى تو ناراحت نباش زيرا كه من با پاى خود به نزد تو مىآيم، ولى تو نيز عدّهاى از افراد قبيلهات را جمع كن و به همراهى آنان به نزد زياد برود و از وى درخواست امان بكن كه گزندى به من نرساند و مرا به نزد معاويه بفرستد تا در باره من خود او تصميم بگيرد، چون اين خبر به محمّد بن اشعث رسيد به خانه حجر بن يزيد و جرير بن عبد الله و عبد الله بن حارث برادر زاده مالك اشتر رفت و همه آنان دسته جمعى به نزد زياد رفتند و با وى در باره حجر بن عدى به گفتگو پرداختند و درخواست امان كردند و اين كه حجر را به نزد معاويه بفرستد. زياد درخواست آنان را پذيرفت و به حجر بن عدى امان داد. آنان نيز به حجر بن عدى اطّلاع دادند كه زياد با درخواست تو موافقت كرده و تو را امان داده است، اينك تو مىتوانى از مخفىگاه خود بيرون بيايى با زياد ملاقات كنى، حجر بن عدى نيز از منزل ربيعه بيرون آمده و به دار الاماره رفت. چون چشم زياد به حجر افتاد گفت: مرحبا بر تو اى ابو عبد الرحمان در ايّام جنگ، جنگ و خونريزى و در ايّام صلح و آرامش هم جنگ و خونريزى؟! على اهلها تجنى براقش:[62] «جنايت بر خاندان خود كرد سگ براقش».
حجر در پاسخ زياد گفت: من نه از اطاعت سرپيچى نموده، و نه از جماعت دورى
ص: 749
گرفتهام و در بيعت سابق خود- با معاويه- پاىبندم.
زياد گفت: هيهات! هيهات! دور است، درو است اى حجر! تو با يك دست سيلى مىزنى و با دست ديگر نوازش مىكنى. تو مىخواهى در آن موقع كه بر تو پيروز شديم از تو راضى باشيم به خدا نه!
حجر گفت: مگر امانم ندادهاى تا به نزد معاويه بروم و او هر طور كه مىخواهد با من رفتار نمايد؟ زياد گفت: چرا به تو امان دادهام. سپس رو به مأمورين كرد و گفت او را به زندان ببريد و چون حجر به طرف زندان حركت مىكرد، زياد گفت: بخدا سوگند! اگر امانش نداده بودم در همين جا سر از تنش جدا مىكردم، و بخدا سوگند اشتياق فراوان دارم كه دمار از روزگارش بكشم و رگ و ريشه حياتش را بسوزانم. حجر هم كه مىخواست به طرف زندان برود با صداى بلند كه به گوش زياد و تمام حضار برسد گفت: خداوندا! تو گواه باش كه من در بيعت و پيمان خود هستم نه آن را بر هم مىزنم، و نه بر هم خوردن آن را خواهانم! مردم بشنويد.
حجر در آن حال كلاهى بى عمامه بر سر داشت در هواى سرد، شبانه روز او را به زندان افكندند.
دستگيرى ياران حجر
زياد را در اين مدّت، هيچكارى جز دستگيرى بزرگان حجر نبود، عمرو بن حمق، و رفاعة بن شداد كه از ياران و خواص اصحاب حجر بودند از كوفه فرار كرده تا به منطقه موصل عراق رسيدند و در آن جا، ميان كوهى مخفى شدند و آن جا را براى خود مأمن و پناهگاه قرار دادند. و چون به كدخداى محلّ خبر رسيد كه دو مرد ناشناس در غارى در ميان كوه مخفى گرديدهاند، وى از آنان به شك افتاد و با عدّهاى به سوى آنان حركت نموده چون به دامنه كوه رسيدند آنان از ميان كوه بيرون آمدند. چون عمر بن حمق شكمش آب آورده و پاى فرار براى وى باقى نمانده بود، تسليم شدن را به فرار و يا مقاومت ترجيح داد، ولى رفاعه چون از نظر سن جوان و از نظر جسم قوى و نيرومند بود سوار بر اسب گرديد تا از عمرو بن حمق دفاع كند و نگذارد او را دستگير كنند. عمرو بدو
ص: 750
گفت: رفاعه! جنگ و مبارزه تو سودى ندارد، اگر مىتوانى خودت را از مهلكه نجات بده و جان به سلامت ببر. رفاعه به آنان حمله نمود و صف آنها را شكست و خود را نجات داد، ولى عمرو بن حمق دستگير گرديد. از وى سؤال كردند تو كيستى؟ گفت من كسى هستم كه اگر آزادش كنيد براى شما بهتر و اگر بكشيد براى شما زيانبارتر خواهد گرديد، و تنها بدين جمله قناعت ورزيده و از معرفى خويش خوددارى نمود، لذا او را به نزد عبد الرحمان بن عبد الله ثقفى معروف به ابن امّ حكم كه فرماندار موصل و خواهرزاده معاويه بود، فرستادند، عبد الرحمان عمرو را شناخت و جريان فرار كردن و دستگير شدنش را طى نامهاى به معاويه نوشت و در باره او كسب تكليف نمود.
معاويه در پاسخ نامه نوشت: عمرو بن حمق طبق ادّعاى خودش با سر نيزه نُه طعنه بر بدن عثمان زده است و ما نمىخواهيم بر او تجاوز كنيم، بنا بر اين همين طور كه او به بدن عثمان نُه جراحت وارد ساخته است تو نيز نُه بار بر بدن او طعنه نيزه بزن.
عبد الرحمان دستور معاويه را در باره عمرو اجرا كرد و در دفعه اوّل يا دفعه دوم كه نيزه را بر بدنش فرو كردند، جان به جان آفرين تسليم كرد.
عمرو بن حمق كيست:
عمرو بن حمق از صحابه و ياران حضرت رسول مىباشد كه پس از صلح حديبيه، به محضر آن حضرت شتافته و به مقام صحابگى وى نائل گرديد، و از آن حضرت احاديث فراوانى فرا گرفت. عمرو وقتى جام آب به خدمت پيامبر (ص) تقديم داشت، آن حضرت او را بدين گونه دعا نمود كه: خدايا! از جوانى بهرهمندش كن! «اللّهم امتعه بشبابه».
و لذا با اين كه به هشتاد سالگى رسيد، حالت جوانى و نشاط در چهرهاش نمايان بود و حتّى تار مويى از سر و صورتش سفيد نگرديده بود.
او از كسانى است كه در شورش عليه عثمان شركت جسته و براى مبارزه با مظالم وى، با عدّهاى به مدينه حركت نمود و يكى از چهار نفرى است كه به خانه عثمان
ص: 751
درآمدند.[63]
او از نزديكترين ياران امير مؤمنان على (ع) بود. و در تمام جنگهاى على (ع): جنگ جمل، صفّين و نهروان در ركاب آن حضرت بود. و چون از زياد بن ابيه بر جان خويش ترسيد، از كوفه به موصل فرار نمود و فرماندار موصل طبق دستور معاويه، گردنش را زد و سپس سرش را به نزد معاويه فرستاد.
مورّخين گفتند: در اسلام اوّلين سرى كه از شهرى به شهر ديگر حمل گرديد، سر بريده عمرو بن حمق بود.
و آن گاه كه سر او را به نزد معاويه آوردند، دستور داد سر را به نزد همسرش «آمنه» دختر شريد- كه مدّتى بود به دستور معاويه در زندان شام به سر مىبرد- ببرند. سر بريده عمرو را در زندان به دامن همسرش انداختند، آمنه با ديدن سر بريده شوهرش مضطرب و وحشتزده گرديده، سپس سر بريده را در بغل گرفت و دستش را روى پيشانى همسرش گذاشت لب و دهانش را بوسيد آن گاه گفت: مدّتى طولانى او را از من جدا كرديد و اينك سر بريدهاش را براى من تحفه آورديد آفرين بر اين تحفه، مرحبا بر اين هديه[64] عمرو بن حمق در سال پنجاه هجرى شهيد شد.[65]
ص: 752
كشته شدن حجر و يارانش
اللهم انما نستعديك على امتنا ...
خداوندا! ما از ملّت خود از اين افراد به ظاهر مسلمان از
اهل كوفه و شام به تو شكايت مىكنيم!
حجر بن عدى
طبرى مىگويد: زياد بن ابيه سخت كوشيد تا ياران حجر بن عدى را دستگير كند و هر يك از ايشان به گوشهاى فرار مىكرد و در هر كجا به يكى از آنان دست مىيافت و دستگيرش مىكرد.
دستگيرى صيفى
طبرى سپس مىگويد: قيس بن عباد شيبانى، به نزد زياد رفت و گفت: در ميان قبيله ما مردى هست به نام فسيل از خاندان همام كه يكى از رؤسا و بزرگان ياران حجر بن عيد و از سرسختترين مخالفين تو مىباشد. زياد مأمورى فرستاد و صيفى را آوردند. زياد خطاب به او گفت: اى دشمن خدا! عقيده تو در باره ابو تراب چيست؟ گفت: من ابو تراب را نمىشناسم زياد گفت: تو او را خوب مىشناسى! صيفى گفت: نه، من
ص: 753
ابو تراب را نمىشناسم! زياد گفت: مگر تو على بن ابى طالب را نمىشناسى؟ گفت: چرا؟ زياد گفت: او همان ابو تراب است! صيفى گفت: نه او ابو الحسن است. رئيس شرطه زياد بر صيفى نهيب زد كه امير مىگويد: او ابو تراب است تو مىگويى نه؟ صيفى گفت: اگر امير دروغ بگويد بايد من هم دروغ او را تصديق كنم و بر مطلب باطل و بى اساس وى گواهى دهم؟! زياد گفت: صيفى! اين هم گناه ديگر. دستور داد عصايى بياورند سپس خطاب به صيفى كرده و گفت: در باره على چه مىگويى؟ صيفى گفت: بهترين گفتارى كه بتوانم در باره يكى از بندگان خدا بر زبان جارى كنم در باره على همان گويم. زياد دستور داد كه با عصا آن قدر بر گردنش بزنند تا نقش بر زمين گردد و بر خاكها بچسبد، دژخيمان چنان كردند. زياد گفت: دست از او باز داريد.
سپس گفت: حالا در باره على چه مىگويى؟ صيفى گفت: به خدا سوگند اگر با كارد و تيغ مرا پاره پاره كنى، در باره على (ع) چيز ديگرى از من نمىشنوى. زياد گفت: يا بايد على را لعنت كنى يا گردنت را مىزنم. صيفى گفت: به خدا سوگند! اگر گردنم را بزنى لعن على بر زبانم جارى نشود، حال اگر مىخواهى گردنم را بزن كه در راه رضاى خدا خوشنودم، ولى تو به شقاوت مىرسى.
زياد گفت: او را پس گردنى بزنيد سپس گفت به زنجير گران بندش كنيد و به زندان افكنيد.
دستگيرى عبد الله بن خليفه
آن گاه زياد، بكير بن حمران احمرى را با عدّهاى از يارانش مأمور كرد تا عبد الله بن خليفه را كه از قبيله طى بود دستگيركنند- عبد الله بن خليفه كسى بود كه در قيام حجر بن عدى با وى همكارى داشت- بكير و يارانش به تعقيب عبد الله بن خليفه پرداختند و او را در مسجد عدى بن حاتم يافتند و بيرون آوردند و چون مىخواستند او را به پيش زياد ببرند، عبد الله كه مردى با شخصيّت و عزّت و مناعت طبع داشت از رفتن به نزد زياد امتناع ورزيد و در ميان او و مأمورين زد و خورد شد مأمورين سر او را شكستند و با سنگ و چوب مجروحش ساختند تا اين كه بر زمين افتاد. خواهرش «ميثاء» خطاب به
ص: 754
افراد قبيله طى كرد، فرياد زد: قبيله طى! آيا فرزند خليفه را كه زبان و نيزه و سنان شماست، به دشمن وا مىگذاريد؟! چون صداى «ميثاء» بلند شد احمرى (مرد غير عرب) گماشته ابن زياد ترسيد كه مبادا گفتار او موجب تحريك قبيله شده و افراد قبيله وى به پشتيبانىاش برخيزند و او را به هلاكت برسانند، لذا ابن خليفه را به حال خود گذاشت و فرار كرد. عدّهاى از زنان قبيله طى گرد آمدند. و ابن خليفه را به خانهاى منتقل نمودند. احمرى هم خود را به زياد رسانيد و گفت: افراد قبيله طى، عليه من اجتماع نمودند و من چون در خود نيروى مقاومت با آنان را نديدم، به سوى تو آمدم.
زياد كسى را به سوى عدى بن حاتم طايى شيخ قبيله طى كه در مسجد بود فرستاد و او را دستگير نمود و به وى گفت: بايد عبد الله بن خليفه را كه از قبيله شما مىباشد، بياورى. عدى گفت: كسى را كه اى مردم به قتلش رسانيدهاند، چگونه پيش تو بياوريم. زياد گفت: بايد او را بياورى تا معلوم شود كه او كشته و يا زنده است. باز عدى عذر آورد و گفت كه اصلًا من نمىدانم او در كجاست و در چه وضعى به سر مىبرد؟ زياد دستور داد عدى بن حاتم را زندانى كردند. زندانى شدن عدى، مردم كوفه را آشفته كرد مخصوصاً قبيلههاى «يمنىها» و قبيله «مضر» و «ربيعه» و عكس العمل شديدى ايجاد نمود. و سران اين قبائل، به نزد زياد آمدند و در باره عدى با وى به گفتگو پرداخته و آزادى او را خواستند.
از سوى ديگر خود عبد الله بن خليفه، به عدى پيغام فرستاد كه اگر بخواهى من از مخفىگاه خود بيرون آيم و دست به دست تو گذارم، حاضرم. عدى در پاسخ پيغام او گفت: به خدا قسم اگر تو در زير پاهاى من باشى، قدم از قدم برندارم تا تو را حفظ كنم. خلاصه در اثر تلاش و فعاليّت سران اين قبائل، زياد مجبور گرديد كه عدى را آزاد سازد و او را از زندان احضار نمود و گفت: عدى! من تو را آزاد مىكنم، ولى بدين شرط كه عبد الله بن خليفه را از كوفه بيرون كرده و به كوههاى طى تبعيدش كنى.
عدى اين شرط را پذيرفت و به عبد الله پيغام داد كه از شهر كوفه بيرون شو و پس از مدّتى كه خشم زياد آرام گرفت، در باره تو با وى صحبت مىكنم و وسيله آزادى كامل تو را فراهم مىآورم. طبق اين پيغام عبد الله بيرون آمد و آزادى خود را باز يافت.
ص: 755
دستگيرى كريم بن عفيف
از كسانى كه زياد بن ابيه، به اتّهام همكارى با حجر بن عدى دستگير نمود كريم بن عفيف، از قبيله «خثعم» بود. زياد از وى پرسيد: اسم تو چيست؟ گفت من كريم فرزند عفيف هستم. زياد گفت: واى بر تو نام تو و نام پدرت چه زيبا؟ كردار و رويّهاى چه قدر زشت و ناهنجار است؟! ابن عفيف گفت: تا همين نزديكى تو را نيز چنين مىشناختيم! اين سخن اشاره به آن است كه قبلًا زياد نيز مانند وى از دوستداران على (ع) بود.
تعداد دستگير شدگان
زياد بن ابيه، ياران حجر را از هر گوشهاى جمعآورى كرده و به زندانشان انداخت تا اين كه تعداد آنان به دوازده تن رسيد، آن گاه رؤساى قبايل و سران محلّههاى كوفه را گردآورد و به وسيله آنان، پرونده و شهادتنامهاى عليه حجر و يارانش تنظيم نمود، سپس آنان را روانه شام كرد، و دو تن ديگر نيز در پشت سر آنان فرستاد كه مجموعاً چهارده نفر گرديدند.
اين چهارده نفر، چون به قبرستانى معروف به «جبائه عرزم» رسيدند، «قبيصة بن ضبيعه»- يكى از همان دستگير شدگان- در كنار همين قبرستان بود. قبيصه دخترانش را ديد كه از پشت بام بدو مىنگرند و آههاى جانسوز آميخته با اشكهاى فراوان بدرقه راهش مىكنند. قبيصه نيز نگاهى به سوى خانه و فرزندانش افكند و از مأمورين خواست كه بدو اجازه دهند تا به دختران و فرزندانش وصيّتى كند. و چون به دخترانش نزديك گرديد با گريه و ناله شديد آنان مواجه شد، چند لحظهاى مكث كرد و سپس گفت: دختران من آرام باشيد! چون آنان آرام گشتند، قبيصه گفت: دخترانم از خدا بترسيد و صبر و شكيبايى را پيشه خود سازيد. من در اين راه كه مىروم از خداوند اميد يكى از دو خير را دارم: يا به شهادت نائل مىشوم كه مايه سعادت و خوشبختى من است. و يا به سلامت به سوى شما برمىگردم. به هر حال آن كس كه روزى دهنده، سرپرست و كفيل شماست همان خدايى است كه هميشه زنده است و مرگ و زوال بدو راه ندارد، و
ص: 756
اميدوارم او شما را به خودتان وانگذارد.
قبيصه كه از آخرين ديدار دخترانش برمىگشت، به قوم و خويشانش برخورد نمود كه در باره او دعا كردند و براى وى آرزوى سلامتى كردند، ولى در رهايى وى كوچكترين كوشش و فعاليّتى از خود نشان ندادند. قبيصه گفت: خطر گرفتارى من با هلاكت و بدبختى نزد من برابر است؛ با هلاكت و بدبختى كه براى قوم خود مىنگرم. چه ايشان مرا يارى نمىكنند؟ قبيصه از آنان انتظار كمك و يارى داشت كه از وى دريغ كردند.
دستگير شدگان در ميان راه به عبد الله بن حر جعفى برخوردند. عبد الله كه آنان را ديد گفت: آيا ده نفر پيدا نمىشوند مرا كمك و يارى كنند تا اين چهارده نفر را از دست اين جنايتكاران نجات دهم. آن گاه گفت: آيا پنج نفر هم نيست كه به من يارى دهد تا اين افراد مظلوم و ستمديده را از دست اين ستمگران نجات بخشم؟ ولى كسى به عبد الله پاسخ مساعد نداد و به يارى وى به پا نخاست و جز تأسف و اندوه، چيزى براى وى باقى نماند!
حكم نهايى در باره حجر و يارانش
اين چهارده نفر را بردند تا به «مرج غذرا» كه در دوازده ميلى دمشق بود رسيدند و در آن جا ايشان را زندانى كردند. و چون نماينده ابن زياد خواست به سوى دمشق و به نزد معاويه حركت كند، حجر بن عدى در حالى كه دست و پايش به زنجير بسته بود برخاست به او گفت: اين پيغام ما را هم به معاويه برسان كه ريختن خونهاى ما جايز و روا نيست. چه معاويه به ما امكان داده و با ما صلح كرده.[66] به معاويه بگو: در ريختن خون ما عجله نكند. تأمّلى و دقّت بيشترى در اين باره به كار ببرد. چون در مجلس معاويه وضع اين چهارده نفر مطرح گرديد، عدّهاى از حاضران مجلس در باره چند تن از آنان شفاعت كردند و معاويه دستور آزادى شش تن از آنها را
ص: 757
صادر نمود، و به قتل هشت نفر ديگر فرمان داد. نزديك غروب بود كه مأموران معاويه براى اجراى فرمان وى، خود را به «مرج غذرا» رسانيدند. خثعمى از ياران حجر، مأموران را تماشا مىكرد. يكى از ايشان را ديد يك چشم ندارد. خثعمى گفت: من چنين فال مىزنم كه نصف ما نجات يابد و نصف ديگر به قتل خواهد رسيد.
سعد بن نمران كه يكى از دستگير شدگان بود، در اين حال گفت پروردگارا! مرا از كسانى قرار بده كه با خوار شدن ايشان گراميش بدارى، يعنى به دست ايشان شربت شهادت بنوشانم در حالى كه از من راضى باشى، سپس گفت من از مدّتها پيش، خودم را در معرض شهادت قرار مىدادم، ولى تا به امروز، خدا نخواسته بود.
شرط آزادى حجر و يارانش
مأمورين معاويه به حجر و يارانش گفتند: مأموريت داريم تبرّى نمودن از على و لعنت كردن او را بر شما پيشنهاد كنيم. اگر به آن، عمل كرديد شما را آزاد كنيم و اگر تبرّى و لعن نكرديد شما را مىكشيم. و اضافه نمودند كه امير مؤمنان (معاويه) مىگويد: به شهادت همشهريان خود شما، ريختن خون شما بر وى حلال و روا است، ولى در عين حال او شما را مورد عفو قرار مىدهد و از قتل و كشتن سما صرفنظر مىكند به شرط اين كه از اين مرد يعنى (على بن ابى طالب (ع)) تبرّى جوييد تا شما را آزاد كينم. ايشان در پاسخ گفتند: به خدا سوگند ما چنين كارى نخواهيم كرد!
اجراى حكم نهايى و قتل فجيع
دژخيمان معاويه چون ديدند كه علاقمندان على (ع) دل از وى برنمىكنند، و در محبّتشان صادق و استوارند، دستور كندن قبر آنان را دادند. قبرها آماده گرديد و كفنها مهيّا شد. و اين عدّه آن شب را تا صبح به نماز و عبادت پرداختند. چون آفتار طلوع كرد، دژخيمان معاويه خطاب به حجر و يارانش گفتند: ما ديشب ديديم كه شما در نماز و ركوع و سجده طول داديد و تا صبح به دعا و راز و نياز پرداختيد. بگوييد ببينيم عقيده شما در باره عثمان چيست؟
ص: 758
گفتند: به عقيده ما عثمان، اوّلين كسى است كه در دوران حكومتش باب ظلم و ستم را به روى مسلمانان گشود، و راه باطل را پيش گرفت و به ناحق عمل نمود.
دژخيمان گفتند: امير مؤمنان (معاويه) شما را بهتر مىشناخته است كه فرمان به قتل شما داده است، سپس گفته سابق خود را تكرار نمودند كه آيا از على تبرّى مىجوييد؟
حجر و يارانش پاسخ دادند: نه، بلكه او را دوست مىداريم و از كسانى تبرّى مىكنيم كه از وى تبرّى جويند. در اين جا بود كه هر يك از مأموران دست يكى از اين افراد را گرفتند تا به قتلش برسانند. و دست قبصه را «ابو شريف بدّى» گرفت تا او را به قتل برساند. قبيصه گفت: اى ابو شريف! نه تنها در ميان قبيله من و قبيله تو سابقه دشمنى و عداوت نيست، بلكه هميشه در ميان اين دو قبيله امان و مصونيّت وجود داشته و ازشرّ و گزند همديگر مطمئن بودهاند. تو نبايد قاتل من باشى قتل مرا به ديگر محوّل كن تا ميان دو قبيله فتنه به پا نشود. ابو شريف گفت: صله رحم در نامهات ثبت گردد و دست از قبيصه برداشت و حضرمى را گرفت و به قتلش رسانيد، قبيصه نيز به وسيله يك مرد قضاعى كشته شد.
قتل حجر بن عدى يا يك جنايت بزرگ تاريخى
آن گاه كه نوبت قتل حجر بن عدى رسيد، گفت: به من فرصت دهيد تا وضو بگيرم. گفتند: در وضو گرفتن آزادى. حجر پس از آن كه وضو گرفت گفت: اجازه دهيد دو ركعت نماز بخوانم، زيرا به خدا سوگند من در دوران عمرم هيچ گاه وضو نگرفتهام، مگر پس از آن دو ركعت نماز خواندهام. گفتند: نماز هم بخوان حجر دو ركعت نماز خواند سپس گفت: به خدا سوگند در دوران عمرم نمازى كوتاهتر از اين دو ركعت نخواندهام و اگر اين نبود كه مرا متّهم كنيد كه به جهت ترس از مرگ نماز را طولانى مىكنم، دوست داشتم نماز طولانىترى به جاى آورم. آن گاه رو به آسمان كرد و گفت: پروردگارا! از ملّت و امّت خود، از افراد كوفه و شام شكايت به پيشگاه تو مىآورم كه كوفيان عليه ما به دروغ شهادت دادند. و شاميان هم ما را به قتل مىرسانند، سپس رو به مأمورين كرد و گفت: شما كه مىخواهيد در اين نقطه ما را به قتل برسانيد، به خدا سوگند من اوّلين مسلمان بودم
ص: 759
كه قدم به اين نقطه گذاشتهام. و من اوّلين مسلمان بودم كه سگهاى اين محل بر وى پارس كردهاند. و من بودم كه اين نقطه را به نفع شما مسلمانان فتح نموده و از چنگ مسيحيان بيرون آوردم.
در اين جا بود كه «هدبة بن فياض» معروف به «اعور» با شمشير آخته، قدم به جلو گذاشت و با ديدن اين صحنه لرزه بر اندام حجر افتاد. اعور گفت: تو گمان مىكردى كه از مرگ باك ندارى؟ اگر مىخواهى از مرگ برهى و راه آزادى را پيش گيرى، هم اكنون از على تبرّى كن!
حجر پاسخ داد چرا ناراحت نباشم و از مرگ نهراسم؟ چه كسى است كه از مرگ و شمشير نترسد؟ اينك من در مقابل خود قبرى كنده و كفن آماده و شمشير آخته مىبينم و مىلرزم، ولى به خدا سوگند با اين همه ناراحتى و ترس و لرز باز براى رهايى و نجات خود كلمهاى بر زبان نخواهم راند كه خدا را خشمناك كند.
چون گفتار حجر بدين جا رسيد، اعور گردن او را زد و هر يك از مأمورين ديگر نيز يكى از ياران حجر را به قتل رسانيدند و تعداد كشته شدگان به شش نفر رسيد.
دو تن ديگر از ياران حجر
عبد الرحمان بن حسان عنزى، و كريم بن عفيف خثعمى، از مأمورين معاويه درخواست كردند كه ما را به نزد معاويه بفرستيد تا در حضور خود وى به آنچه در باره على از ما مىخواهد به زبان آريم.
مأمورين، پيغام اين دو نفر را به معاويه رسانيدند، معاويه دستور داد كه اين دو تن را به نزد من بياوريد. چون عبد الرحمان و كريم بن عفيف به كاخ معاويه وارد شدند، و در مقابل او قرار گرفتند خثعمى گفت: معاويه! از خدا بترس. زيرا تو نيز از اين دنياى زودگذر مىگذرى و به جهان ابدى منتقل مىگردى و در محكمه عدل الهى در ريختن خون ما بىگناهان مسئول و مؤاخذه مىشوى.
معاويه پرسيد: خثعمى عقيده تو در باره على چيست؟
خثعمى پاسخ داد عقيده من در باره على بن ابى طالب (ع) همان است كه تو در باره وى
ص: 760
معتقدى. معاويه گفت: آيا از مذهب و آيين على تبرى مىكنى؟ خثعمى سكوت اختيار كرد و از پاسخ دادن به او خوددارى نمود. در اين جا يكى از عموزادگان خثعمى كه از ياران معاويه بود از فرصت استفاده كرد و به پا خاست و از معاويه درخواست نمود كه از كشتن خثعمى درگذرد. معاويه درخواست او را اجابت كرد و پس از آن كه يك ماه زندانيش نمود، او را آزاد كرد بدين شرط كه تا زنده است قدم به شهر كوفه نگذارد.
معاويه سپس رو به عبد الرحمان عنزى كرد و گفت: هان! اى برادر قبيله ربيعه! تو در باره على چه مىگويى؟ عبد الرحمان پاسخ داد: معاويه! از اين مطلب درگذر چه اگر در اين باره از من چيزى نپرسى به نفع توست.
معاويه گفت: نه به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم كرد مگر اين كه عقيده خويش را در اين باره اظهار كنى. عبد الرحمان پاسخ داد: عثمان اوّلين كسى است كه درهاى ظلم و ستم را به رخ مسلمانان گشود، و درهاى حق را به روى مردم بست.
معاويه گفت عبد الرحمان! با اين گفتار، خود را به كشتن دادى.
عبد الرحمان گفت: معاويه! تو را به كشتن دادم، سپس قوم خود را به يارى خواند و گفت: كجايند قبيله ربيعه؟ معاويه دستور داد عبد الرحمان را به كوفه به نزد زياد ببرند و نامهاى هم بدين مضمون بدو نگاشت: اين مرد عنزى بدترين كسى است كه به سوى من گسيل داشتى. تو نيز با يك مجازات شديدى كه سزاوار آن باشد، مجازاتش كن و با بدترين وضعى به قتلش برسان.
چون او را به كوفه وارد كردند، زياد او را به «قس ناطف» فرستاد و در آن جا زنده زنده به گورش كردند.[67]
طبرى مىگويد: چون خواستند عنزى و خثعمى را به نزد معاويه ببرند عنزى رو به حجر كرد و گفت:
اى حجر! خدا تو را رحمت كند، زيرا تو بهترين برادر مسلمان و نيكوترين ياور اسلام بودى.
ص: 761
خثعمى هم در موقع خداحافظى با حجر اين جلمه را گفت كه: حجر! از رحمت خدا درو و محروم نباشى، زيرا تو وظيفه مهم امر به معروف و نهى از منكر را انجام دادى.
آن گاه حجر كه با نگاههايى آن دو رفيقش را بدرقه مىنمود گفت: مرگ است كه دوستان را از هم جدا مىكند.
ص: 762
تأثير عميق كشته شدن حجر در دلها
يا معاويه! اما خشيت الله فى قتل حجر و اصحابه؟!
اى معاويه! در كشتار حجر و ياران وى از خدا
نترسيدى؟!
عايشه
در كتاب استيعاب در شرح حال حجر آمده است كه: چون عايشه از دسيسههاى زياد و پرونده سازىهاى او در باره حجر و يارانش با خبر شد، با عبد الرحمان حارث بن هشام به معاويه چنين پيغام فرستاد:
معاويه! در باره حجر و يارانش از خدا بترس! از خدا بترس!
عبد الرحمان زمانى به شام رسيد كه حجر و پنج تن از يارانش كشته شده بودند.
عبد الرحمان فرستاده عايشه به معاويه گفت: معاويه! در كار حجر و يارانش حلم و بردبارى ابوسفيان را چگونه از دست دادى؟ چرا آنان را زندانى نكردى تا با مرگ طبيعى خود از دنيا بروند، و يا با بيمار طاعون و مانند آن. معاويه گفت: آن گاه كه مردانى چون تو از قوم من از من دور شدند! عبد الرحمن گفت: به خدا سوگند عرب تو را پس از اين تو را صبور نخواهند دانست. معاويه گفت: من چه كنم؟ زياد در باره آنان تشديد كرده و نوشت اگر آنها را وا بگذارم فتنه و فساد دامنگيرى برمىانگيزند، آشوب و بلواى عظيمى
ص: 763
بر پا مىسازند كه قابل جبران و جلوگيرى نباشد.
و نيز روايت كند كه عايشه در اين باره مىگفت:
اگر در ميان مردم كوفه افراد شجاع، غيور و از خود گذشتهاى مىبود معاويه اين چنين جرأتى به خود راه نمىداد كه حجر و يارانش را از ميان مردم كوفه دستگير كند و در شام به قتلشان برساند، ولى پسر زن جگرخوار مىدانست كه مردان شجاع و غيور از ميان رفتهاند و مردمان سست و بىعرضه در جاى آنان نشستهاند. بخدا سوگند! حجر و يارانش از نظر شجاعت و دفاع از عقيده و دانشمندى سرو سروران عرب بودند. سپس عايشه دو بيت شعر لبيد را خواند كه مضمون آن چنين است:
رفتند آنان كه در زير سايه حمايتشان، زندگى آرام بخشى مىشد. و من ماندم در ميان بازماندگانى كه مانند پوست بدن بيمار جرب هستند- كه بايد از ايشان دورى كرد- نه سودى مىرسانند و نه اميدى به خيرشان هست. از گويندهشان عيبجويى مىكنند گرچه سخن به ناروا نگفته باشد.[68] باز طبرى مىگويد:
معاويه در سفر حج وارد مدينه گرديد، و از عايشه اجازه خواست كه به منزل او برود. عايشه اجازه داد. چون معاويه وارد گرديد و نشست، عايشه گفت: معاويه! آيا خود را در امان مىدانى؟! گمان نمىكنى كه من كسى را مأمور كرده باشم در همين جا به انتقام خون برادرم محمّد بن ابى بكر تو را به قتل برسانم؟! معاويه گفت: نه هرگز چنين نخواهى كرد، چه من در خانهاى آمدهام كه خانه امن و امان است.
سپس عايشه گفت: معاويه آيا از خداوند نترسيدى كه حجر و يارانش را به قتل رسانيدى؟!
معاويه در پاسخ گفت: كسانى آنها را به قتل رسانيدند كه عليه آنان شهادت دادند.
و در مسند احمد بن حنبل آمده است كه معاويه در پاسخ عايشه گفت: چنين نخواهى
ص: 764
كرد، زيرا كه من در خانه امن و امان هستم و من از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود ايمان، مانع از ترور است. سپس گفت: عايشه! از اين ها بگذريم مرا در باره برآوردن خواستههايت چگونه مىبينى؟!
عايشه گفت: نيكوست.
معاويه گفت: بنا بر اين ما را در باره كشته شدگان واگذار تا در پيشگاه خدا با آنان ملاقات كنيم.
در استيعاب مىگويد: ربيع بن زياد حارثى كه مردى فاضل و جليل القدر و استاندار معاويه در خراسان بود، چون خبر كشته شدن حجر و يارانش را شنيد همان جا به درگاه خداوند مناجاة كرده گفت: خداوندا! اگر ربيع در پيشگاهت خير و نيكى دارد به همين زودى جان او را بگير، ربيع پس از اين دعا از مجلس برنخاست و در همان جا به رحمت خدا پيوست.
معاويه نيز چون مرگش فرا رسيد، با صداى آهسته اين جمله را تكرار مىكرد: اى حجر! روز آينده من به سبب تو از امروز درازتر خواهد بود.
اين چنين بود داستان حجر بن عدى و ياران وى و آن هم داستان سبائى بودن ايشان كه به يارى خدا در فصلهاى آينده توضيح بيشتر و ارزيابى دقيقترى خواهد آمد.
ص: 765
خلاصه سرگذشت حجر
يومى منك يا حجر طويل.
اى حجر روز آينده من به سبب تو به درازا مىكشد.
معاويه
حجر و يارانش كه داستان آنان در فصول پيش گذشت، از زهاد و پرهيزكاران امت اسلامى، و از فضلا و نيكان اصحاب پيامبر و بزرگان تابعان بودند كه در برابر فرماندار خود سر و ستمگرى مانند مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه قد علم كرده و بر لعن كردن اين فرمانداران بر على بن ابى طالب (ع) در بالاى منابر علناً اعتراض كردند. و با سهلانگارى ايشان در باره نماز و تأخير از وقتش، مخالفت ورزيده و امر به معروف و نهى از منكر مىكردند، و به كار خود ادامه دادند تا جايىكه قدرتهاى وقت و حكومتهاى روز با ايشان جنگيدند و آنها را اسير نمودند و عليه آنان پروندهسازى كردند و شهادتنامه دروغ و ناحق تنظيم و امضا كردند آن گاه به زنجيرشان كشيدند و شهر به شهرشان گرداندند تا به شهر شام راندند و در آن جا در باره ايشان حكم صادر كردند كه امام متقيان على (ع) را لعن
ص: 766
نموده و از وى تبرّى جويند و ناسزايش گويند، ولى آنان را از لعن كردن به اما و وصى و برادر رسول خدا و نخستين مسلمان امتناع ورزيدند، و از تبرّى كردن و دورى گزيدن از دين وى، خوددارى كردند، زيرا دين او همان دين اسلام است و تبرّى كردن از دين وى جز ارتداد و تبرى از اسلام چيزى ديگر نمىتوانست باشد.
چون آنان از على تبرّى نكردند و از دين و آيين وى دورى نگزيدند، قبر آنان را در برابر چشمان كنده و كفنشان را آماده كردند.
اين گروه تا سبح به نماز و مناجات با پروردگارشان پرداختند، و چون صبح دميد باز هم به آنان پيشنهاد گرديد كه بايد يكى از دو راه را انتخاب كنند: يا لعن على و تبرّى از دين وى و يا كشته شده را، ولى آنان يكى پس از ديگرى با آغوش باز از مرگ استقبال نموده و كشته شدن را بر زندگى ننگين و توأم با لعن على (ع) ترجيح دادند.
يك تن از ايشان را سر از تن جدا كرده و سرش را شهر به شهر گردانيدند، و سپس سر بريده او را به آغوش همسرش كه او نيز به جرم ولاء و محبّت على در زندان به سر مىبرد، انداختند تا هر چه بيشتر آن زن بىپناه و زندانى را وحشتزده و مرعوب سازند. و ديگرى را در راه دوستى على (ع) زنده به گورش كردند!!
ظلم و جنايت جنايتكاران بنى اميه نسبت به بزرگان و سرشناسان مسلمانان، آن چنان بزرگ و زياد بود كه عايشه را وادار نمود پيكى به سوى معاويه بفرستد و اين پيغام را بدو ابلاغ نمايد كه: معاويه! در باره حجر و يارانش از خدا بترس! از خدا بترس! سپس عايشه ايشان را چنين معرّفى مىكند و مىگويد: به خدا سوگند! حجر و يارانش سر و سروران عرب بودند و به شعر لبيد استشهاد مىكند و مىگويد:
|
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم |
و بقيت فى خلف كجلد الاجرب |
|
رفتند آنان كه در سايه حمايتشان زندگى مىشد، اكنون در ميان بازماندگانى ماندهام كه همانند پوست تن بيمار جرب، بايست از ايشان دورى گزيد.
و آن ديگر عبد الله بن عمر است كه چون داستان دلخراش به گوشش مىرسد، در ميان بازار در جاى خود ايستاده بى اختيار با صداى بلند گريه سر مىدهد و باز زياد حارثى، آن مرد جليل القدر و كسى كه در ميان مسلمانان از نظر فضل و علم شهرت بسزايى دارد، با
ص: 767
شنيدن جنايت بنى اميه نسبت به حجر و يارانش مرگ را بر زندگى ترجيح مىدهد و از خداوند آرزو و درخواست مرگ مىكند و خداوند هم دعاى او را مستجاب مىفرمايد. و از ان زندگى تلخ و ننگين رهايش مىسازد و خود معاويه نيز در موقع مرگ كه صدايش در گلويش گير كرده و نفسش به شماره افتاده است مىگويد: اى حجر روز من- در قيامت- به سبب تو به درازا مىكشد.
همين افرادى كه در راه حق، و جلوگيرى از ظلم و ستم به مبارزه برخاستند و در اين راه كشته شدند و قتل آنان تمام مسلمانان و دوست و دشمن را متأثّر گرداند «سبئيه» ناميده شدهاند.
و اين اوّ لين بارى است كه در تاريخ اسلام از طرف مقامات رسمى نام «سبئى» در نامه زياد بن ابيه به معاويه خليفه مسلمانان نوشته مىشود. و در يك نامه رسمى، اين افراد را سبئيه مىنامد و منظور وى از كلمه سبئيه در اين گفتارش قبايل «سبئيه» از اهل يمن و همپيمانان آنها مىباشد نه اين كه تنها منسوبان به قبايل سبئى باشد.
آيا در اين جا چه انگيزهاى در كار بوده كه زياد بن ابيه، اين تعبير را در باره آنان به كار برده است؟! و همه آنان را سبئيه ناميده است؟ در صورتى كه همه آنان از قبايل سبئيه نبودند.
به نظر ما اين عمل زياد بن ابيه از يك عقيده روانى و عامل درونى سچشمه گرفته است كه با تحقيق و بررّسى در نسب زياد در فصل آينده اين حقيقت روشن مىگردد.
ص: 768
انگيزه تحريف زياد در واژه سبئى
دفعت عقدة النقص زياداً ان يعير القبائل السبئيه!
عقده حقارت، زياد بن ابيه را بر آن داشت كه كلمه سبئيه
را در نكوهش دوستداران على به كار برد!
مؤلّف
نسب زياد بن ابيه
نام مادر زياد «سميه» بوده كه سميه، نخست كنيز يكى از دهقانان روستاهاى ايران بوده و او را به حارث بن كلده ثقفى بخشيده است. حارث هم كه طبيب مشهور عرب، و از قبيله ثقيف و در طائف سكنى داشت، سميه كنيز خود را به همسرى يكى از غلامانش به نام «عبيد» كه در اصل از مردم روم بود در آورد. و زياد در اين زمان در خانه عبيد رومى از «سميه» متولّد گرديد، و فرزند عبيد ناميده شد. بعداً كه زياد بزرگ شد و دستش در جايى بند گرديد، پدر و مادرش را خريدارى نمود و آزادشان ساخت.
سپس زمانى بگذشت و دورانى سپرى گرديد و سياست معاويه خليفه وقت اقتضا كرد كه زياد را به پدر خودش ابوسفيان ملحق نمايد، و او را برادر خود سازد. و زياد بن عبيد ديروز، زياد بن ابى سفيان امروز شد، ولى فرزند عبيد چگونه مىتواند فرزند
ص: 769
ابو سفيان و برادر معاويه باشد و به خاندان ابو سفيان پيوند شود.
اين مشكل را بدين گونه حل كردند كه گفتند: ابو سفيان در دوران جاهليّت، با سميّه مادر زياد و همسر عبيد رومى زنا نموده و زياد از اين زنا و عمل نامشروع به وجود آمده است.
ابو مريم سلولى شراب فروش نيز در حضور معاويه و زياد و سارن قوم، به اين موضوع شهادت داد و گفت: «يك روز ابو سفيان به نزد من آمد و زن فاحشهاى درخواست نمود. گفتم به جز سميّه، زن ديگرى در دسترس نيست. ابو سفيان گفت چارهاى نيست او را بياور گرچه زن كثيف و داراى بوى گنديده است. سميّه را به نزد ابو سفيان آوردم با او خلوت كرد، آن گاه سميه از نزد ابو سفيان درآمد در حالى كه قطرات منى از وى مىچكيد!! چون گفتار ابو مريم بدين جا رسيد، زياد گفت: ابو مريم «مهلًا! ساكت باش تو را براى گواهى دادن بدين مجلس احضار كردند، نه براى فحاشى و بدگويى».
بدين گونه معاويه توانست زياد بن ابيه را به نسب خود ملحق سازد، و او را از قريش و قبيله بنى اميه و از اعضاى خاندان خلافت مسلمانان معرّفى كند. اين جريان بسى بر نيكان مسلمانان گران آمد و نپذيرفتند زياد را با اين سببسازى معاويه، فرزند ابو سفيان بخوانند و گفتند: معاويه با اين عمل خويش، حكم اسلام و دستور رسول خدا (ص) را رد نموده و با فرمان وى مخالفت ورزيده است، زيرا آن حضرت فرموده است: «فرزند از آن شوهر است و زنا كننده را سنگ مىرسد» الولد للفراش و للعاهر الحجر: يعنى زنا كننده را سنگسار بايد كرد، در نتيجه پس از اين، گروهى از مسلمانان زياد را «زياد بن ابيه» مىخواندند يعنى فرزند پدرش، و گروهى زياد بن ابى سفيان، و بعضى در گوشه و كنار و دور از چشم و گوش دستگاه حاكمه، زياد بن عبيد مىخواندند. عدّهاى از مسلمانان در دوران معاويه و زياد در اين مورد به خود آنان اعتراض كردند و اين عمل ننگآميز آنان را محكوم كردند. و عدّهاى از شعرا نيز در ابن باره، شعرهاى تند و زنندهاى سرودند و اين عمل را در شعر به استهزاء و مسخره گرفتند. مانند گفتار عبد الرحمان بن حكم كه در شعر خود چنين سرود: پيغام رسان به معاويه پسر حرب از مرد با حسب و نسب- كه خود عبد الرحمان باشد- آيا خشمگين مىگردى كه گفته شود پدر تو با عفّت بوده، و خشنود
ص: 770
مىگردى كه گفته شود زنا كرده- با سميّه- من گواهى مىدهم كه خويشاوندى تو با زياد، مانند خويشاوندى فيل با كرده الاغ مىباشد. و گواهى مىدهم كه سميه زياد را زاده در حالى كه صخر كه ابو سفيان باشد سميه را سر برهنه نديده بود. كنايه از اين كه سميه همسر ابو سفيان نبوده تا اين كه روسرى خود را در حضورش از سر برداشته باشد.
اين خبر چون به معاويه رسيد، سوگند ياد كرد كه از عبد الرحمان راضى نگردد تا آن كه زياد از او رضايتمند گردد. عبد الرحمان به سوى زياد سفر كرد و رضايتمندى او را با اشعارى چند به دست آورد كه از جمله است:
تو «زيادى»[69] در خاندان حرب محبوبتر مىباشى نزد من از انگشت ميانهام.
خرسند شدم به نزديكىاش و شاد گرديدم كه خداوند او را براى ما رسانيد و گفتم او برادر در غم و محل وثوق ماست در اين زمانه به خواست پروردگار، عم و برادرزادهاى است براى ما.
زياد نامه رضايتمندى از وى به معاويه نگاشت. معاويه چون شعر عبد الرحمان را شنيد، به عبد الرحمان گفت: شعر دوم تو از شعر اوّل بدتر است، ولى تو او را فريفتى و او نفهميد.[70] اين قبيل شعرها و گفتهها و انتقادهاى مردم، باعث آن گرديد كه در ضمير «زياد بن ابيه» يك عقده حقارت بسيار خطرناك و خود كم بينى حادّى به وجود آيد. و همين عقده حقارت بود كه او را گاهى آگاهانه، و گاهى ناخودآگاه وامىداشت كه در انتساب خويش به تيره بنى اميه از قريش، راه افراط بپيمايد، و در بالا بردن مقام اين خاندان، و هم پيمانان و منتسبين آنان، راه مبالغه و افراط پيش بگيرد. و با مخالفين اين خاندان كه قبايل قحطان- به نام سبائيه مشهور بودند- و همپيمانان اين قبايل، سخت به مخالفت برخيزد. و در مبارزه و كوبيدن آنان بيش از خود قبايل قريش، خودنمايى كند تا قريشى بودنش
ص: 771
نيز ثابت و محقق گردد.
همپيمانان قبايل در آن زمان، قبايل ربيعه بوده و سبب همپيمانى اين دو سلسله، از تاريخ چنين معلوم مىگردد:
سبب پيمان اتّحاد دو قبيله
افراد قبايل ربيعه، مانند قبايل سبئىهاى يمن، از شيعيان و ياران على (ع) بودند. و اين دو قبيله، در يارى و نصرت على (ع) در جنگ جمل و جنگهاى ديگر، شجاعتها و رشادتهاى فراوان از خود نشان دادند. و امير مؤمنان (ع) در ميان اين دو قبيله، پيمان همبستگى را با نوشتن عهدنامه تأكيد و تشديد فرمود.
پيماننامه
بر پيمان زير قبايل يمن شهرنشين و باديهنشين آنها، و قبايل ربيعه شهرنشين و صحرانشين آنها، اجماع و اتّفاق كردند كه افراد هر دو قبيله به كتاب خدا مؤمن و معتقد باشند، و مردم را به سوى آن بخوانند و امر به عمل كردن به آن كنند و اجابت كنند آن كس را كه دعوت به قرآن و عمل كردن به آن كند. به هيچ قيمتى دست از قرآن برندارند. و هيچ چيز را به جاى قرآن نپذيرند. و افراد اين دو قبيله ملتزم مىشوند دست به هم بدهند، كمك و پشتيبان هم باشند. عليه كسانى كه با اين مرام مخالفت نمايند و آن را ترك كنند در اين امر يار هم باشند.
اين پيمان را به جهت ناخشنودى يكى بر ديگر، و يا خشم يكى بر ديگرى، و يا خوار كردن گروهى گروه ديگر را، و يا دشنام دادن گروهى گروه ديگر را، درهم نشكنند. تمام افراد هر دو قبيله، حاضر و غايب ايشان دانشمند و خردمند و مردم عادى بر مواد اين پيماننامه، با خداى بزرگ عهد و ميثاق محكم بستند، و از پيمان با خدا بازخواست مىشود. (نويسنده پيمان: على بن ابى طالب (ع)).
قبيله ربيعه پس از تنظيم پيماننامه كه به وسيله امير مؤمنان تنظيم و نوشته شد،
ص: 772
در شمار قبايل سبائيه يمن كه در زمينهاى عراق و وابسته به آن زندگى مىگردند، در آمدند. و هر دو قبيله به صورت قبيله واحد درآمدند. و در مقابل مخالفين خود صف واحدى تشكيل دادند. و پس از اين پيمان، در حوادث گوناگون نام ربيعه در كنار قبايل يمن كه در عراق بودند به چشم مىخورد. و از اين جاست كه در تاريخ، گاهى قبايل يمن مىگويند و از اين كلمه، قبايل سبائيه و همپيمانان آنها را اراده مىكنند و گاهى هم نام هر دو قبيله را ذكر مىنمايند و مىگويند قبايل يمن و همپيمانانشان از ربيعه و غير ربيعه.
عقدهها گشوده مىشود
پس از آن كه حقيقت عقده حقارت زياد بن ابيه و انگيزه حمايت حاد و بىحساب وى از قريش عموماً و به خصوص از خاندان اميّه، و عداوت تند او با مخالفين آنان معلوم گرديد، و همچنين همپيمانى ربيعه و سبائيان آشكار گرديد براى ما روشن مىگردد كه:
آن عقده حقارت و خود كم بينى كه در زياد- فرزند نامشروع و الحاقى ابو سفيان و وابسته خاندان اميّه- وجود داشت، او را خواه ناخواه بر آن واداشت كه از قبايل سبائيه به علّت علاقه خاصّى كه نسبت به على (ع) و عداوتى كه با عموم قريش و خصوصاً خاندان اميه داشتند، نكوهش عيبجويى نمايد، و لقب سبائيه را به نشانى يك نوع ذم و ناسزا در جامعه آن روز مطرح كند. و در شكل يك لقب زننده و ننگآور در افراد ديگرى، غير از قبايل سبئيه نيز- كه با آنان همپيمان و همهدف بودند- بكار برد. و تمام افرادى را كه با سبئيان در طرفدارى على و مخالفت خاندان اميّه همكارى و همفكرى مىكرند، سبئيه بنامد.
اين كار را در زبان عرب تغليب مىنامند و در واژههاى عربى، زياد به كار مىرود. مثلًا از «شمس و قمر» گاهى به عنوان تغليب «عمر بن» يعنى دو ماه، و گاهى «شمسين» يعنى دو خورشيد، تغيير مىكنند. و زياد بن ابيه هم همين تغليب را كه در واژههاى عربى معمول است، در كلمه سبئيه به كار برد. و او از اين تغليب و تصرّف در كلمه سبئيه،
ص: 773
هدفى نداشت جز اين كه مىخواست با توسعه دادن در معناى اين كلمه، قبايل مختلف يمانى و افراد قبايل ديگر را كه با آنان همكارى و پيمان اتّحاد داشتند، به صورت ملّت و جمعيّتى كه داراى يك هدف ناپسند مىباشند، معرّفى كند. و در ضمن يك نوع سرزنش و نكوهشى به صورت دسته جمعى از نسب آنان آگاه باشد. و از اين راه، عقدهاى كه از جانب نسبش در وى به وجود آمده بود، ناخودآگاه مىگشود و حقارت و كمبود شخصيّتى را كه از اين لحاظ در خود احساس مىكرد، جبران مىنمود.
شاهد اين گفتار، همان شهادتنامه دروغين و بى اساس مىباشد كه بر ضد اين افراد، و براى قتل و از بين بردن آنان تنظيم نمود. و جرائم و گناهان نابخشودنى زيادى به خيال خودش در اين شهادتنامه، به گردن آنان بار كرد. و تا مىتوانست از طعن و بدگويى عليه آنان، خوددارى ننمود، تا آن جا كه براى سنگين كردن جرم آنان، و به خطر انداختن جانشان به معاويه نوشت، اين افراد علناً به خليفه ناسزا مىگويند، و مردم را به جنگ با وى مىخوانند (اظهر و اشتم الخليفة و دعوا الى حربه).
و در مقام بيان عقايد و افكار آنان، اين جمله را آورد كه: «اين افراد مقام خلافت را به خاندان ابو طالب منحصر مىدانند. ابو تراب (على) را نيز در قتل عثمان معذور و بى گناه دانسته، و به او درود مىفرستند». و چون اين شهادتنامه، حس انتقامجويى و عقده حقارت وى را اشباع نمىكرد، شهادتنامه ديگرى تنظيم نمود و در آن جنايات اين افراد را بدين صورت بيان داشت: «اين عدّه از اطاعت خليفه سر برتافته، و بدين جهت از جماعت مسلمانا بيرون رفتهاند. و مردم را به جنگ با خليفه دعوت مىكنند. آنان عدّهاى را به همين هدف به دور خويش گرد آورده، و بيعت خود را شكسته و امير مؤمنان (معاويه) را از خلافت خلع نمودهاند».
و به عقيده پسرخوانده بنى اميّه، اين گروه، به جهت خلع نمودن معاويه از خلافت به كفر و ارتداد گراييدهاند. زياد بن ابيه آنچه را مىتوانسته است به اين عدّه نسبت دهد، در اين شهادتنامه گنجانيده است. و اين عدّه را به انحراف در عقيده و خارج شدن از اسلام نشان داده است. و فقط دليلش آن بوده است كه ايشان معاويه را از خلافت خلع كردهاند.
ص: 774
نتيجه بررّسى
از نتيجه بررّسى اين حوادث تاريخى به دست مىآوريم كه همان زياد بن ابيه كه از اول در دوران خود اميرالمؤمنين با شيعيان وى ارتباط كامل داشت، و بعد از آن حضرت نيز امير و فرمانرواى كوفه و شيعيان گرديد و تمام افراد شيعه على (ع) را به خوبى مىشناخت و با افكار و عقايدشان آشنايى كامل داشت. همين زياد بن ابيه قسم ياد نمود كه كوشش كند تا دمار از روزگار «حجر بن عدى» درآورد و رگ و ريشه حيات او را از بن بركند، و زمان اين جريان در سال پنجاه و يك هجرى يعنى ده سال بعد از حكومت امير مؤمنان (ع) بود. زياد بن ابيه كه از روز اول با شيعه حشر و نشر و ارتباط نزديك داشت، و بعداً هم امير و فرمانرواى آنان گرديد، و در عين حال سرسختترين دشمنان آنان بود.
اگر اين زياد بن ابيه مىدانست كه عدّهاى در كوفه، و به طور كلى در ميان شيعيان على وجود دارند كه در باره على به مقام الوهيت و خدايى قايل بوده، و يا عقايد ديگرى كه در روايت «سيف» آمده است و دانشمندان ملل و نحل نيز آنها را در كتابهاىشان نقل نمودهاند؛ اگر چنين عقايدى در آن دوران وجود داشت قهراً زياد از آنها مطلع مىگرديد و براى ريختن خون حجر و يارانش كه براى آن پى بهانه مىگشت، و در جرم و جنايتتراشى و پروندهسازى در باره آنان از هيچ دروغ و تهمتى دريغ نداشت، از وجود اين عقايد باطل و گفتارهاى خرافى در جامعه آن روز استفاده مىنمود. و از انتساب اين عقايد به حجر و يارانش، خوددارى نمىكرد، بلكه اين نسبتها را در راه رسيدن به هدف خويش بهترين وسيله قرار مىداد.
و باز همين عقايد و گفتارها، مىتوانست در دست خود معاويه بهترين وسيله براى توجيه خونريزىهاى او باشد. و با اين تهمتها، سرپوش خوبى بر اعمال خويش مىگذارى و ريختن خون اين افراد را، بدين گونه تعليل و توجيه مىنمود كه: چون اين عدّه از سبئيه بودند، و به عقايدى دور از اسلام همچون الوهيت على بن ابى طالب معتقد بودند، لذا اقدام به قتل آنها واجب است. ولى ما مىبينيم نه خود معاويه و نه دستنشانده او زياد بن
ص: 775
ابيه، اين عده را بدين عقيده متّهم ننموده و چنين نسبتى را به آنها ندادهاند. و اين حقيقت تاريخى، نشانگر آن است كه در آن دوران، هيچكس چنين گروه مذهبى را با آن خصوصيّات و عقايدى كه علماى ملل و نحل پس از چند قرن تراشيدهاند، و در كتابهاىشان ظبط نمودهاند، نمىشناخته و در آن تاريخ و دوران، از يك چنين گروه مذهبى در روى زمين نام و نشانى نبوده است. و واژه «سبائى» داراى چنين معنا و مفهوم نبوده است و نخستين كسى كه اين واژه را تحريف نموده، و آن را توسعه داده، و در باره تمام علاقمندان على (ع) به كار برده، همان زياد بن ابيه است در همان شهادتنامهاى كه عليه حجر و يارانش تنظيم نمود، و ديگران بعد از وى از اين استعمال غلط و سياسى زياد سوء استفاده نموده آن را در پيروان مذهبِ خود تراشيده و بىاساس به كار بردهاند، چنان كه در فصل آينده در اين مورد توضيح بيشترى داده خواهد شد.
ص: 776
سير تحريف در لغت سبئى
هذه النصوص تدل على ان السبئيه كانت نبزاً بالالقاب.
اين عبارت صريح تاريخ بر اين دلالت دارند كه كلمه
سبئيه بعد از تحريف، جز در نكوهش عدّهاى، در معناى
ديگرى به كار نمىرفته است.
مؤلّف
پيش از اين، در فصلهاى گذشته بيان كرديم كه واژه «سبائى» در اول، نام قبايل يمن بوده بعداً به علل سياسى تحريف گرديده و در معناى ديگرى به كار رفته و در مقام نكوهش و سرزنش شيعيان على، در باره تمام دوستداران آن حضرت استعمال گرديده است. اين تحريف در چند مرحله زير انجام گرفته:
1) دوران زياد
تحريف اول در واژه «سبئى» در دوران زياد بن ابيه و به توسط وى در گواهىنامهاى كه عليه حجر و يارانش تنظيم گرديد انجام گرفت كه در فصول پيش اين جريان را با علل و انگيزههاى روانى و سياسى كه داشته است شرح داديم.
ص: 777
2) دوران مختار
در دوران مختار- كه با كمك و پشتيبانى قبايل سبئيه و به فرماندهى ابراهيم بن اشتر همدانى سبائى- بر كوفه تسلّط يافت و عدّهاى از كشندگان حسين بن على (ع) را مانند عمر بن سعد قرشى، و شمر بن ذى الجوشن ضبايى، و حرملة بن كاهل اسدى، و منقذ بن مره عبدى و ديگران را كه همگان از قبايل عدنان بودند به قتل رسانيد. و در همين دوران نيز ابراهيم سبائى با عبد الله- پسر همين زياد كه قاتل حجر و مورد سخن و گفتگوى ماست- جنگيد و او را به قتل رسانيد.
مختار و سركردهاش ابراهيم، هر دو با اين افراد به اين عنوان و دليل مىجنگيدند كه آنان كشندگان فرزند پيامبر بودهاند و با همين سخن، عليه آنان تبليغ مىنمودند. و مردم را بر ضدّشان تحريك و تحريض مىكردند.
ولى پس از اين دوران، دوران ديگرى مىرسد كه در اين دوران دشمنان مختار نيز بر ضد او قيام كرده و از راه شمشير و تبليغ و نشر اراجيف با وى مىجنگند و با مطالبى بى اساس، او را متّهم مىكنند، و مردم را عليه وى مىشورانند، و طرفدارانش را از بين مىبرند.
به مختار نسبت مىدهند كه او مدّعى مقام نبوّت و نزول وحى است! پيروان و ياران او را «سبئيه» مىنامند و مقصود ايشان آن است كه ياران مختار اهل يمن و از قبايل سبأ بودند كه به مختار و روش وى ايمان اورده و دعوت و ادّعاهاى دروغينش را پذيرفتهاند.
طبرى اين جريان را بدين گونه مىآورد:
به هنگامى كه شبث بن ربعى[71] با لشكريان او به نام سعر بن ابى سعر حنفى و خليد آزاد شده حسان بن يخدج را اسير گرفت. شبث از خليد پرسيد تو كه هستى؟ گفت من خليد آزاد شده حسان بن يخدج ذهلى.
ص: 778
شبث گفت: اى پسر متكاء![72] فروش ماهى نمك سوده را در مزبله كوفه كنار گذاشتى و به آشوبگران پيوستى؟ آيا جزا و پاداش كسانى كه تو را آزاد كردند اين بود كه با شمشير عليه آنان قيام كنى و گردنشان را بزنى؟ آن گاه شبث دستور داد كه گردن او را با شمشير خودش بزنيد، و همان دم او را به قتل رسانيدند.
سپس شبث به قيافه سعد حنفى نگاه كرد و او را شناخت گفت: تو از خاندان حنيفه هستى؟ پاسخ داد: بلى. واى بر تو هدف تو از پيروى نمودن و پيوستن به اين سبائىها چه بود؟ واقعاً چه كوتهفكر و بد رأى بودى تو؟ آن گاه دستور داد كه او را آزاد كردند.
همان طور كه گفتيم، اين گفتگو به صراحت مىرساند كه تعبير «سبئيه» تنها به حساب متابعت و پيروى نمودن از قبايل «سبائيه» يمن به كار برده مىشد و از اين تعبير، بيش از اين معنا و مفهوم استفاده نمىگرديده است زيرا شبث بن ربعى از قبيله تميم و از تيره يربوع بوده، و سعر بن ابى سعر از قبيله بكر و از تيره حنيفة بن لجيم بوده است و هر دو قبيله، منتسب به عدنان و شاخهاى از اين ريشه بودهاند. و شبث بن ربعى، سعر را در عين اين كه از عدنانىهاست به جهت پيروى نمودن از سبئىهاى يمن كه از پيروان مختار بودند سرزنش و نكوهش مىنمايد و آنان را نيز به عنوان نكوهش و بدگويى سبئيه مىنامد.
پس از آن كه انقلاب مختار شكست خورد، دشمنان و مخالفين وى كه از قبيله عدنان بودند به حكومت رسيدند و بر مردم تسلّط يافتند. در تمام شهرها و در نقاط مختلف عراق فعاليّت نموده و تسلّط و حكومت خود را استحكام بخشيدند، ولى در عين حال نتوانستند مخالفين خود را كه از قبايل سبئيه تشكيل مىگرديدند و بيشترشان از شيعيان و محبّان امير مؤمنان بودند، ريشه كن كنند و اين فكر را از بين ببرند، بلكه ايشان گاهى به نام سپاه توّابين به رياست سليمان بن صرد خزاعى پيش از مختار شوريدند، و گاهى هم در زير لواى علويين پس از مختار با مخالفين خود مىجنگيدند.
ص: 779
يشتر اين مبارزات از مردم كوفه سرچشمه مىگرفت، سپس به اندازه شعاع قدرت طرفين ادامه و گسترش پيدا مىنمود. اين رودر رويى آشكارا و پنهان بين دو گروه ادامه داشت تا اوايل قرن دوم هجرى كه در اين وقت براى سوّمين بار لفظ «سبئيه» در يك سند حكومتى به كار رفته است و آن سند را طبرى در تاريخ خود چنين مىآورد:
3) دوران سفاح
چون با «ابوالعباس سفاح» اوّلين خليفه عبّاسى در كوفه به عنوان خلافت بيعت نمودند، در عرشه منبر قرار گرفت و در خطبهاش چنين گفت:
خداوند ما را به قرابت و خويشاوندى رسول اكرم (ص) اختصاص داده، و ما را از نياكان پيامبر و از اصلاب پدران وى به وجود آورده است. سپس آياتى چند كه در باره اهل بيت نازل گرديده است تلاوت نمود. آن گاه گفت: خداوند بزرگ فضيلت و بزرگوارى ما خاندان را به مردم اعلان فرمود. محبّت و دوستى و حقوق ما را بر آنان واجب گردانيد. به احترام و گرامىداشت ما سهم بيشترى از غنايم جنگى براى ما خاندان قرار داد. خداوند صاحب فضل عظيم است، ولى سبائىهاى گمراه گمان مىكنند كه كسانى غير از ما خاندان، به رياست و زعامت مردم از خاندان سزاوراتر و به مقام خلافت لايقترند روهاى ايشان سياه باد! چرا و چگونه ديگران بدين مقام سزاوارتر از ما باشند؟ مردم! مگر نه اين است كه خداوند به وسيله ما خاندان، بندگان خويش را از مسير ضلالت و گمراهى به راه سعادت و هدايت رهبرى نمود؟ و به وسيله ما آنان را از جهالت و ظلمت به بينايى و روشنايى كشانيد، و از هلاكت و بدبختى نجاتشان بخشيد؟ و به وسيله ما خاندان خداوند حق را ظاهر و باطل را نابود كرد؟
ارزيابى خطبه سفاح
در اين جا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا ابو العبّاس سفاح اوّلين خطبه خلافت خود را با حمله به گروه به اصطلاح خودش «سبئيان» آغاز مىكند؟ و بيان افتتاحى خويش را با هجوم و انتقاد به آنان شروع مىنمايد؟!
ص: 780
باز مىتوانيم پاسخ اين سؤال را از گفتار طبرى به دست بياوريم كه در تاريخ خود، آن جا كه حوادث سال 132 ه- را مىنگارد، مطلبى را مىآورد كه خلاصهاش اين است:
چون لشكريان ابو مسلم به عراق رسيدند و بر لشكر بنى اميّه غالب و پيروز شدند، متوجّه كوفه گرديدند، و با ابو سلمه حفص بن سليمان كه آن روز به «وزير آل محمّد» معروف گرديده بود، و رهبرى سياسى شورش ايشان رابه عهده داشت بيعت نمودند و ابو سلمه نخست مردم را به سوى ابراهيم بن محمّد برادر بزرگتر سفاح دعوت مىنمود و از مردم براى وى بيعت مىگرفت. و چون ابراهيم، به وسيله مروان كشته شد و خبر مرگش به ابو سلمه رسيد، خواست كه امر خلافت را از خاندان بنى العبّاس به خاندان على بن ابى طالب برگرداند و براى يكى از افراد اين خاندان، بيعت گيرد. در صورتى كه ابراهيم بن محمّد كه به دست مروان كشته شد، به برادر خويش ابو العبّاس سفّاح وصيّت كرده و او را جانشين و خليفه خود قرار داده بود. لذا ابو العبّاس پس از كشته شدن ابراهيم، براى گرفتن بيعت با خاندانش به سوى كوفه حركت نمود، ولى ابو سلمه از ورود آنان به كوفه مانع گرديد و ايشان مجبور شدند كه تحت نظر ابو سلمه در بيرون كوفه اقامت كنند. و چهل روز بدين منوال گذشت و ابو العبّاس با خاندانش در بيرون كوفه محبوس و زندانى گرديد، و در اين مدّت ابو سلمه وضع او را از سران لشكر كه طبق وصيّت ابراهيم آمادگى بيعت او را داشتند مكتوم داشت و هر وقت يكى از سران لشكر در باره ابو العبّاس از ابو سلمه سؤال مىكرد، در پاسخ او مىگفت: عجله نكنيد، زيرا هنوز شهر واسط[73] فتح نگرديده و در اختيار طرفداران بنى اميه است و بدين بهانهها از روشن كردن وضع ابو العبّاس طفره مىرفت تا اين كه بالاخره سران لشكر به محل ابو العبّاس پى بردند و بدون اطّلاع ابو سلمه به نزد او رفتند. و به عنوان خلافت با وى بيعت نموده و از محلّ زندان بيرون آورده نخست ايشان را به دار الاماره كوفه بردند، سپس او را به مسجد آوردند و در ميان مسجد طبقات مختلف مردم كوفه نيز با او بيعت نمودند.
ابو العبّاس پس از انجام يافتن مراسم بيعت خطبهاى را كه قبلًا نقل نموديم ايرا كرد
ص: 781
و هدفت و مقصود وى از ايراد اين خطبه آن بود كه مخالفين و دشمنانش را- كه مىخواستند خلافت را از وى دور كرده و به عموزادگانش منتقل كنند- بكوبد و آنها را متّهم به حسادت كرده و در انظار عموم آنان را افرادى پست و نادان نشان دهد به همين منظور بود كه اين افراد را در خطبه خويش سبئيه گمراه توصيف نمود. سپس عقيده آنان را چنين تشريح و بيان نمود: آنان گمان مىكنند كه افراد ديگر به رياست و زعامت مردم از ما سزاوارتر و براى خلافت، از ما خاندان لايقترند.
به طورى كه مىبينيم ابو العبّاس سفاح در كوبيدن مخالفين خويش و متّهم ساختن آنان نتوانسته است بيش از اين پيش برود و به جز اين كه آنان خاندان ديگرى را به خلافت لايقتر مىدانند با مطلب ديگرى توصيفشان كند البته اگر سفاح در كوبيدن مخالفينش مطلب ديگرى داشت مسلّماً از ذكر آن خوددارى نمىكرد و اگر عيب و ايراد ديگرى در مخالفانش مىدانست از اظهار و ابراز آن لب فرو نمىبست مثلًا مىگفت: آنان افراد گمراه هستند كه از دين اسلام خارج گرديدهاند و به الوهيت و خدايى بشرى قايل شدهاند. زيرا سفاحى كه از كشتن ابو سلمه آن هم از راه مكر و حيله خوددارى نمىكند[74] از هيچ گونه اتّهام و ايرادى كه مىتوانست به وى نسبت دهد دريغ نمىكند.
نتيجه
آنچه از مجموع اين نوشتهها به دست مىآيد و از سير استعمال كلمه «سبئى» دستفاده مىشود. اين است كه: اين كلمه در اصل نام قبايلى از يمن بود، سپس در دورانهاى مختلف به وسيله حكومتهاى وقت آن هم در كوفه و اطرافش تحريف گرديده و در مقام نكوهش و (نبزبه القاب) در شيعيان و گروه علاقمندان على بن ابى طالب (ع) به كار رفته است و اين كلمه در آن دوران، كوچكترين دلالت و اشعارى به مفهوم مذهبى- كه در رورانهاى اخير در آن معنى اشتهار پيدا نموده است- نداشته است و اساساً در آن دوران، كسى مذهب و يا فرقهاى را بدين نام و نشان نمىشناخته است، ولى بعدها يك
ص: 782
تحريف ديگرى در اين كلمه رخ داد كه بعد از معناى اصلى و اولى و سپس از معناى دوم نيز در يك معناى سوّم تحريفى ديگر به كار رفت و در باره يك گروه جديد مذهبى كه اصلًا در اسلام چنين مذهبى با آن چنان عقايدى وجود نداشته بكار رفته چنان كه در فصل آينده به توضيح اين حقيقت خواهيم پرداخت.
ص: 783
معناى سبئيه در افسانه سيف
اءنّ السّبئيين اتباع عبد الله بن سبأ.
سبئيه گروهى هستند كه در عقيده از عبد الله بن سبأ
پيروى نمودهاند.
سيف بن عمر
افسانه سبئيه
وضع در باره واژه «سبئيه» از دوران زياد بن ابيه تا اوايل قرن دوم هجرى، به همان منوال بود كه در فصول پيش بيان گرديد. و به جز در مقام انتقاد و نكوهش، آن هم تنها در محيط كوفه و توابع آن، در معناى ديگرى به كار نمىرفت، و به هيچ مفهوم مذهبى و عقيدهاى دلالت نداشت، تا اين كه در اوايل قرن دوم هجرى «سيف بن عمر تميمى» كه از خاندان عدنان و ساكن كوفه بود افسانه سبئيه را ساخت. و در اين افسانه ساختگى خود، مفهوم و مدلول سبئيه را از نام قبيله بودن كه معناى اصلى آن مىباشد، و از مفهوم سرزنش و نكوهش كه معناى سياسى آن است به انتساب به فرقه مذهبى كه پيروى از «عبد الله بن سبأ» مىكردهاند تغيير داد. و عبد الله بن سبأ را هم به صورت و قيافه شخصى نشان داد كه قبلًا از يهودى و از مردم يمن بوده و در دوران عثمان اسلام را پذيرفت و
ص: 784
عقيده به وصايت و رجعت را اختراع نموده.
و در افسانهاى كه سيف ساخته گفته است كه عده نسبتاً كثيرى از مسلمانان از اين «عبد الله بن سبأ» ى موهوم پيروى نمودهاند. و افرادى از اصحاب خاصّ رسول خدا كه از پيروان و شيعيان على بن ابى طالب (ع) بودهاند با عدّه كثير ديگرى از شيعيان على راه و روش وى را پذيرفتهاند. همه آنان را به علّت پيروى كردن از عبد الله بن سبأ، گروه «سبئيه» ناميده است.
باز به گفته سيف، كسانى كه عثمان را به قتل رسانيده و با على بن ابى طالب بيعت نمودند، همان «سبائىها» و پيروان عبد الله بن سبأ بودند.
باز همان سبائىها بودند كه در جنگ جمل پس از آن كه طرفين جنگ آماده صلح و سازش بودند، دوباره آتش جنگ را شعلهور ساخته و لشكريان على و عايشه را به جان هم انداختند كه سيف همه اين مطالب را در كتاب خود «الجمل و مسير على و عايشه» ظبط و درج نموده است.[75] اين افسانه در اوايل قرن دوم هجرى به وسيله «سيف» ساخته شد. و چون تنها نقل كننده اين افسانه سيف بود رواج و انتشار پيدا نكرد تا آن كه مورّخان بزرگ مانند طبرى (درگذشته 310 ه-.) اين افسانه را از كتاب سيف گرفتند و در تاريخ خود نقل نمودند سيف به وسيله اين مورّخان به هدف خود نايل آمد. و ساختههاى وى رواج يافت و از انتشار كم نظيرى برخوردار گرديد.
تاريخ پيدايش و اشتهار معناى جديد سبئيه
قبل از رواج يافتن افسانه سيف در باره عبد الله بن سبأ و گروه سبئيه، اين كلمه در اصل تنها به انتساب به قبايل سبئيه دلالت مىكرد. همچنان كه اين مطلب را در نسب رواياتى كه صاحبان صحاح ششگانه از آنها نقل حديث نمودهاند مشاهده كرديم.
باز در دوران زياد بن ابيه و مختار و ابوالعباس سفاح، اين كلمه تنها در كوفه گاهى به
ص: 785
صورت «نبزبه القاب» نسبت به قبايل سبئيه كه از شيعيان على (ع) بودهاند به كار رفته است، ولى پس از انتشار افسانه سيف، اين كلمه، در انتساب به يك گروه جديد مذهبى كه مؤسّس آن عبد الله بن سباى يهودى باشد معروف گرديد. و بعد اى اين تاريخ، كمكم استعمال اين كلمه در معناى اصلى و اوّليش كه انتساب به قبايل سبائىها مىباشد، و همچنين استعمال آن در معناى دومش كه سرزنش و نكوهش مخالفان حكومت وقت بود، متروك و فراموش گرديد. و به همان معناى مذهبى ساختگى اختصاص يافت تو در آن معنا اشتهار پيدا نمود[76] و «سيف» اين حكم را نخست در افسانه خويش تنها به فرقهاى نامگذارى كرده بود كه به وصايت و خلافت بلافصل على بن ابى طالب قايل بودند، ولى بعداً در افسانههاى ديگرى كه به نام همين فرقه وگروه خيالى ساخته شده است معناى ديگرى پيدا نموده و در گروهى كه به الوهيت و خدايى على بن ابى طالب (ع) معتقد باشند استعمال گرديده است.
مشروح اين سير وتحوّل
سيف بن عمر در اوايل قرن دوم در كوفه زندگى مىكرد و افسانههاى خود را در اين دوران ساخته است و انگيزه او در اين دروغسازى و افسانهبافى دو چيز بوده است:
1) تعصّب شديد وى به نفع قبايل عدنانى- كه خود وى نيز به آنها منتسب بود- در برابر قبايل قحطانى يمنى.
2) بهم زدن و مشوّش ساختن تاريخ اسلام به انگيزه زندقه و بىدينى و عداوتى كه وى با اسلام داشته است.
توضيح اين كه: ياران و طرفداران على بن ابى طالب (ع) و شيعيان او را قبايل قحطانى يمن تشكيل مىدادند، و اين قبايل هم همان سبئيه مىباشند كه در صف مقابل عدنانىها
ص: 786
قرار گرفته بودند و از زمان على (ع) تا دوران حكومت بنى اميّه هميشه با حكومتهاى ستمگر وقت علناً مخالفت مىروزيدند، مخصوصاً با حكومت خاندان اميّه- كه سيف شخصاً طرفدار اين حكومت بود- به مبارزه برمىخواستند و اين قبايل سبئى درست برخلاف عدنانىها معتقد بودند كه رسول خدا (ص) على بن ابى طالب (ع) را براى خود وصى معيّن نموده است. به طور كلى اين بود خصوصيّات اعتقادى و موقعيّت سياسى و اجتماعى قبيلههاى قحطانى و يا سبئيه در برابر قبيلههاى عدنانى از طرف ديگر سيف بن عمر- طبق همان تعصّب شديد قبيلگى و عداوت با قبايل سبئيه و زندقهاى كه داشت- مىخواست مردم را در موضوع خلافت و امامت به شك و ترديد بيندازد و طرفداران عقيده به وصايت و امامت على (ع) را- كه معمولًا همان قبايل سبئيه قحطانى بودند- افرادى منحرف و مغرض و در انظار مردم افرادى مرموز و نادان معرّفى كنند و عقيده آنها را در اين گونه مسايل و موضوعات خالى از هر گونه اعتبار و ارزش نشان دهد.
سيف بدين منظور، افسانه عبد الله بن سبأ را ساخت. و او را از صنعاء يمن معرّفى كرد و گفت كه: مؤسّس و سرمنشأ عقيده به وصايت على همان عبد الله بن سبأ بوده است نه پيامبر اكرم (ص) و سبئيه هم همان گروهى هستند كه در اين عقيده از عبد الله بى سبأ پيروى مىكنند و آن گاه كه سيف اين افسانه را ساخت، و در فكر مسلمانان آمادگى انحراف و بدبينى ايجاد نمود، و در افسانه خويش اكثر بزرگان صحابه را كه شيعه على بودند از اين گروه تازه تأسيس مذهبى كه خود وى ساخته بود معرّفى كرد، و افرادى مانند ابوذر و عمّار ياسر، حجر بن عدى، صعصة بن صوحان عبدى، مالك اشتر، كميل بن زياد، عدى بن حاتم، محمّد بن ابو بكر، محمّد بن ابى حذيفه و افراد سرشناس ديگرى را از اعضاء و سران اين گروه قلمداد نمود.
و اگر در دوران خود سيف لفظ «سبئيه» در كوفه مفهوم و معناى اعتقاد به الوهيت و خدايى على را در بر داشت هيچگاه سيف از نقل آن خوددارى نمىنمود و نياز و حاجتى نداشت تا افسانه تازهاى بسازد و عقيده سبئىها را در موضوع وصيّت پيامبر نسبت به امير مؤمنان را نيز براى نكوهش افراد مورد نظرش در آن بگنجاند، زيرا مسأله عقيده به الوهيت على (ع) در مقام انتقاد و نكوهش رساتر و كارىتر از مسأله خلافت و وصايت
ص: 787
على بن ابى طالب (ع) مىباشد.
در اين جا بايد اين نكته را نيز اضافه كنيم كه تا اواخر قرن سوم هجرى در هيچ كتاب و تأليفى براى كلمه «سبئيه» پس از معناى انتساب به قبايل يمانى معنايى نيافتيم به جز همين معنايى كه سيف در افسانه عبد الله بن سبأ آورده است و مىگويد: سبئيه گروهى مىباشند كه به وصايت و خلافت بلافصل على (ع) معتقد مىباشند.
ولى از اواخر قرن سوم و از اوايل قرن چهارم به بعد در كتابها و تأليفاتى كه علماى اديان و عقايد به عنوان كتب «ملل و نحل» تأليف كردهاند آمده است كه عبد الله بن سبأ و پيروان وى- كه سبئيه ناميده مىشوند- معتقدند كه على (ع) كشته نشده است و او اصلًا نمىميرد و او خداست و آن حضرت، عبد الله بن سبأ يا طرفداران او را روى همين عقيده آتش زد.
پس به طورى كه ملاحظه مىكنيد مدلول و مفهوم سبئيه از انتساب به قبايل يمنى تدريجاً به مفهوم نكوهشى براى بعضى از افراد تغيير معنا داده و سپس به معناى انتساب به يك گروه جديد مذهبى كه به وصايت على بن ابى طالب (ع) معتقد باشند تغيير يافته و پس از آن به مفهوم يك گروه مذهبى ديگر كه به الوهيت و خدايى على بن ابى طالب (ع) معتقد باشند تغيير و تحوّل پيدا نموده است و آن گاه در اطراف «سبئيه» و «ابن سبأ» افسانههاى زياد و بىحدّ و حساب بافته شده است.
انگيزه جعل و عامل رواج
بايد ديد كه اين تغيير و تحوّل چرا پيدا شده است؟! و اين مطالب بى اساس چرا بافته شده است؟! و چگونه در ميان مسلمانان و در كتابها منتشر و رايج گرديده است؟!
در توضيح اين مطلب بايد بگوييم: سيف بن عمر با ساختن افسانه سبئيه و ديگر افسانهها مىخواست كه از رؤسا و بزرگان قبايل خود: عدنان كه همه صاحبان سلطه و حكومت در هر دوران بودهاند از خلفاى بنام راشدين تا اموىها، دفاع و حمايت كند و آنها را از هر خوردهگيرى كه از آنها شده، تبرئه و منزّه نمايد، و متقابلًا تمام شرور و گناهان را به افراد قبايل قحطان سبئى كه جبهه مخالفت عدنانىها و حكومتهاى وقت را تشكيل
ص: 788
مىدادند ببندد، و آنان را سخت بكوبد. سيف از اين راه توجّه و رضاى خاطر قبيله خود عدنان و صاحبان زور و سلطه را جلب كرده و آنها را با افسانهسازى خود، راضى و خشنود ساخته و نيز با افسانههاى خود لباس دفاع از صحابهاى كه زمام حكومت و زور در دستشان بود پوشانده و افسانههاى خويش را به زيور جانبدارى از صحابه پيامبر (ص) جلوهگر ساخته و بدين وسيله از ايرادها و انتقادهايى كه به مشهورين صحابه و قدرتمندان قرن اوّل اسلام وارد مىآمد دفاع گرديده و قهراً طرفدارى و حمايت عموم مردم را از افسانههايش جلب كرده است.
سيف با اين روش توانست رواج افسانههاى خويش را تضمين كند و با مرور زمان براى انتشار و پيشرفت ساختههاى خود پشتوانه اساسى و پشتيبان محكمى فراهم آورد.
و به همين جهت بود كه كتاب «جمل» سيف كه افسانه عبد الله بن سبأ را در بر داشت بعد از انتشارش دست به دست گشت و افسانههاى آن، دهان به دهان نقل گرديده و قلمها نيز همان داستانها را از كتاب وى گرفته به كتب ديگر منتقل نمودند، سپس آنچه را كه در باره افسانه «سبئيه» قلمهاى مورّخينى مانند طبرى و امثال وى به كتابهاى تاريخ وارد كرده بود به همان صورتى كه سيف ساخته بود و بدون كم و زياد به حال خود باقى ماند و به دست نسلهاى بعدى رسيد.
تحوّلات در افسانه سبئيه
ولى آنچه را كه از افسانه عبد الله بن سبأ بر سر زبانها افتاده بود و به صورت افسانه عاميانه در آمده بود، تدريجاً و با مرور زمان در ميان مردم رشد و پرورش پيدا كرد و دائره وسيعترى براى خود باز كرد. و تغييرات و تحوّلات فراوانى در آن پديد آمد تا اين كه افسانه ابن سبأ، به صورت دو افسانه در آمد:
اوّل افسانهاى كه سيف ساخته بود، و در كتابها ثبت گرديده بود.
ص: 789
دوم افسانهاى كه پس از تغيير و تحوّل افسانه سيف بر زبانهاى مردم پديدار گرديده بود در آن هنگام كه علماى ملل و نحل در باره عقايد و مذاهب مردم به نوشتن كتابهايى آغاز نمودند، علاقه فراوان داشتند كه در بيان شماره فرقهها و گروههاى مذهبى از يكديگر پيشى گيرند، مدارك ايشان در آنچه در كتابهاى خود در باره فرقههاى مذهبى مىنوشتند همان بوده كه مردم عصر ايشان مىپنداشتند اين مؤلّفين هر چه كه از مردم در باره عقيدهها مىشنيدند به صورت واقعيّتى در شرح حال آن فرقهها گروههاى مذهبى در كتابهايشان نقل مىنمودند و بدين گونه بر شماره مذاهب و عقايد اسلامى اضافه نمودند بدون اين كه در باره نوشتهها و نقليات خود كوچكترين تحقيق و بررّسى به عمل بياورند سپس نويسندگان و مؤلّفان نوع ديگرى از فرهنگها، مانند ابن قتيبه و ابن عبد ربّه پديد آمدند و در فنون مختلف ادب و تاريخ كتاب نوشتند.
اين مؤلّفان اخبار و فرقههاى مذهبى گرفته شده از زبان عوام النّاس را از كتابهاى ملل و نحل گرفته و در كتابهاى خود آوردند، و هيچ تحقيق و بررّسى در سند يا متن آنها نكردند.
پس از ايشان مؤلّفين كتابهاى ديگر مانند ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه از كتابهاى نام برده، آن مطالب را، بدون هيچ تحقيق و بررّسى به كتابها خود منتقل كردهاند. طبق همين سليقه و روش، پارهاى از اين نويسندگان داستان سبئيه را در نوشتههاى خود از زبان مردم و از دهان اين و آن گرفته و در كتابهاى خود منتقل كردهاند و بدين صورت اين افسانهها از زبان مردم به كتابها راه يافته و از كتابهايى به كتابهاى ديگر منتقل گرديده است و بدين ترتيب افسانه عبد الله بن سبأ كه در اصل يك افسانه بوده، به تدريج دو افسانه شده:
يك افسانه سيف كه به صورت اوّلى باقى مانده است.
دو افسانهاى كه بر سر زبانهاى مردم بوده و با مرور زمان و تكرار نقلها تحوّل و تغيير يافته نمو و پرورش پيدا كرده و در اثر اين تغيير و تحوّل در افسانه عبد الله بن سبأ و دگرگونىهايى كه در آن به عمل آمده، خود عبد الله بن سبأ نيز به صورت دو شخص در آمده و براى نويسندگان سبب اشتباه و تشويش گرديده كه به يارى خدا در فصل آينده شرح آن را بيان مىكنيم.
ص: 790
عبد الله بن سبأ كيست؟
... و لم نجد فى كتابٍ نسب عبد الله بن سبأ.
هزاران كتاب را بررّسى نموديم ولى اثرى از نسب
عبد الله بن سبأ نيافتيم.
مؤلّف
در آغاز سخن گفتيم كه در اين بخش از كتاب سه كلمه را بررّسى خواهيم كرد: «سبئيه»، «عبد الله بن سبأ» و «ابن السوداء».
در فصول پيش حقيقت (سبئيه) و سير تحوّل معناى اين كلمه را در دورانهاى مختلف و تحريف آن را- از معناى اصلى به معناى سياسى و از آن معنا به يك معناى مذهبى- شناختيم. اينك در اين فصل مىخواهيم حقيقت عبد الله بن سبأ را بررّسى كنيم تا اين قهرمان افسانهاى را بهتر بشناسيم.
نسب عبد الله بن سبأ در كتب دست اول
كلمه عبد الله بن سبأ از چهار لفظ: «عبد» و «الله» و «ابن» و «سبأ» تشكيل شده و هر چهار لفظ از كلمات اختصاصى زبان عرب است و اين خود دليل محكم و گواه روشنى
ص: 791
است كه اين پدر و پسر يعنى: «عبد الله» و «سبأ» بايستى هر دو از عرب باشند و سازنده اين افسانه، يعنى سيف بن عمر نيز عبد الله بن سبأ را به صراحت از مردم صنعاى يمن معرّفى مىكند! و تمام مورّخين و نويسندگان، دوره فعاليّت و نشاط ابن سبأ را به دوران عثمان بن عفان و على امير مؤمنان (ع) محدود و معيّن ساختهاند. و دوران نشاط و فعاليتّى كه براى وى ذكر نمودهاند، از دهه چهارم قرن اول هجرى تجاوز نمىكند. و تمام افسانهها و داستانهايى كه در اطراف عبد الله بن سبأ بافته شده است نشان مىدهد كه او از مشاهير و افراد معروف و سرشناس عصر خويش بوده است.
با اين مقدّمات سه گانه معلوم مىگردد كه عبد الله بن سبأ مردى عرب، و فرزند يك مرد عرب بوده و در دهه چهارم از قرن اول هجرى و در دوران عثمان و على (ع) در جزيرة العرب مىزيسته و در امور دينى و سياسى مسلمانان فعاليّت چشمگيرى داسته و بدين سبب مرد معروف و سرشناس آن عصر بوده است.
و از اين جاست كه يك اشكال غير قابل حل پيش مىآيد و آن اين است كه در جزيرة العرب در قرن اول اسلامى تا دوران خلفاى اموى، مردى از عرب در تاريخ يافت نمىشود كه نامش و نام پدرش و محل زندگى و فعاليتش معلوم باشد معروف و سرشناس و رهبر فكرى مردم هم باشد، ولى نام جد و سلسله پدرانش شناخته نشود، زيرا عربها در حفظ انساب خود آن چنان تلاش پيگير و فوق العادهاى داشتند كه اين تلاش به سر حد غلو و افراط مىرسيده است تا جايى كه نه تنها در باره انساب افراد خود دهها كتاب تأليف و تدوين كردهاند، بلكه براى حفظ انساب اسبهاى خويش نيز توجه خاصى داشتهاند كه حتى دانشمندانى در نسب اسبها كتابها نوشتهاند مانند ابن الكلبى (در گذشته 204 ه-.) كه كتاب او در نسب اسبها به نام «انساب الخيل» در دسترس مىباشد. و اينك در باره تاريخ آن عصر اسلام و تراجم اهلش و انساب ايشان و ساير فنون ادب آن عصر هزاران جلد كتاب خطى و چاپى در اختيار و دسترس ما قرار دارد و در هيچيك از اين كتابها از نسب عبد الله بن سبأ خبرى نيست.
پس عبد الله بن سبأ كيست؟ نام جد وى چيست؟ پدران و اجدادش كيانند؟ و سلسله نسبشان به چه كسى منتهى مىگردد؟ و از كدام قبيله و تيره بودهاند؟
ص: 792
و چرا هيچيك از علما و دانشمندان و نويسندگان با اين كه در نقل افسانه و داستانهاى مربوط به عبد الله بن سبأ اهتمام زيادى داشتهاند، ولى با اين حال در باره مطالبى كه اشاره كرديم سكوت اختيار نموده، هيچ سخن و مطلبى در باره نسب وى به ميان نياوردهاند؟!
ما كه دهها سال است در مدارك و مصادر بحثهاى مختلف اسلامى تحقيق و بررّسى مىكنيم تا حال پاسخ اين سؤالات را در جايى نديدهايم و در باره نسب عبد الله بن سبأ به كوچكترين سخن و مطلبى نرسيدهايم و در اين باره اثرى نيافتيم.
عبد الله بن سبأ كه بوده است؟
در كتاب «الامامه و السياسه» ابن قتيبه (درگذشته سال 276 ه-.) آمده است: فقام حجر بن عدى و عمر بن الحمق الخزاعى و عبد الله بى وهب الراسبى على على فسألوه عن ابى بكر و عمر ...»[77]
و در كتاب الغارات ثقفى (ت 273 ه-.) آمده است:
«دخل عمرو بن الحمق و حبة العرنى و الحارث بن الاعور و عبد الله بن سبأ على امير المؤمنين بعد ما افتتحت مصر و هو مغمومت حزين فقالوا له: بين لنا ما قولك فى ابى بكر و عمر ...»[78] در اين دوكتاب آمده است كه چند تن از اصحاب امير المؤمنين به نزد آن حضرت رفته و سؤال از نظر آن حضرت در باره ابو بكر و عمر نمودند كه از جمله ايشان در كتاب الامامة والسياسة عبد الله وهب راسبى، و در غارات ثقفى عبد الله بن سبأ ناميده شده است كه در ظاهر با هم اختلاف دارند و اين اختلاف را بلاذرى در گذشته سال 279 ه-. در انساب الاشراف حل كرده است و داستان را چنين نقل كرده:
«حجر بن عدى الكندى و عمرو بن الحمق الخزاعى و حبة بن جوين الجبلى ثم العرنى و عبد الله بن وهب الهمدانى و هو ابن سبأ فسالوه عن ابى بكر و عمر ...»[79]
ص: 793
بلاذرى همين داستان را ذكر كرده سپس گفته: «وعبد الله بن وهب همان ابن سبأ است» بنابراين عبد الله بن سبأ، عبد الله بن وهب مىباشد.
سعد بن عبد الله اشعرى (درگذشته 300 يا 301 ه-.) در كتاب خود «المقالات و الفرق» نيز همين سخن را گفته است آن جا كه در باره فرقهها و گروههاى غالى و تندگراى اسلامى مىگويد: «اوّلين گروه از گروههايى كه غلو كردند و راه افراط و تند روى را پيمودند، گروهى هستند كه «سبئيه» ناميده مىشوند. و آنان پيروان عبد الله بن سبأ مىباشند كه همان عبد الله بن وهب راسبى است ...»
باز مىگويد: يكى از اقسام گروههاى غالى نام برده، سبئيه مىباشند و آنان پيروان عبد الله بن سباى راسبى هستند. ابن ماكولا (درگذشته 475 ه-.) در كتاب «الاكمال» در ذيل لغت سبئى ضمن شماره و تعداد سبائيان مىنويسد كه يكى از سبئيان عبد الله بن وهب سبئى رئيس خوارج است.
ذهبى (در گذشته سال 748 ه-.) در كتاب خود «المشتبه» در ذيل واژه سبئى مىگويد: عبد الله بن وهب سبئى رئيس و سرپرست خوارج بود.
باز ذهبى در كتاب ديگرش «العبر» در آنجا كه حوادث سال 38 را بيان مىكند مىگويد: و در اين سال جنگ نهروان در ميان على و خوارج واقع گرديد و در اين جنگ بود كه رئيس و سرپرست خوارج عبد الله بن وهب سبائى كشته شد.
ابن حجر (در گذشته 852 ه-.) در كتاب خود «تبصير المتنبّه» مىگويد سبئىها گروهى هستند و از آنها است عبد الله بن وهب سبائى رئيس و سرپرست خوارج.
مقريزى (در گذشته 848 ه-.) در كتاب خود «الخطط» مىگويد در عصر على بن ابى طالب (ع) بود كه «عبد الله بن وهب بن سبأ» معروف به «ابن السوداء سبئى» قيام كرد و اين عقيده را به وجود آورد كه رسول خدا (ص) براى بعد از خود على بن ابى طالب (ع) را وصى و جانشين قراد داده و او را به امامت معيّن نموده است. و باز همين «عبد الله بن سبأ» عقيده به رجعت على و پيامبر (ص) را در ميان مسلمانان به وجود آورد و چنين گفت كه: «على بن ابى طالب زنده است و جزئى از خدا در وجود وى حلول كرده است» و از همين «ابى سبأ» است كه انواع فرقهها و گروههاى غالى و تندرو رافضى به وجود آمد.
ص: 794
عبد الله بن سبأ همان عبد الله بن وهب است
با در نظر گرفتن مطالبى كه در صفحات پيش آورديم اين سؤال پيش مىآيد كه بالاخره اين عبد الله كيست؟ نسبش به كجا و كدام شخص مىرسد؟ و داستانش چه بوده است؟!
آنچه بعد از تحقيق و بررّسى در پاسخ اين سؤالها مىتوان گفت اين است كه:
وى عبد الله بن وهب بن راسب بن مالك بن ميدعان بن مالك بن نصر الازدبن غوث بن نبت بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبأ است. و بنابراين كه نسب وى به راسب و ازد و سبأ مىرسد وى سبائى و ازدى و راسب ناميده مىشود.
و در زبان عرب نسبت دادن به تبار مانند نسبت دادن به پدر شايع است گويند بنى هاشم و بنى اميه فرزندان هاشم و فرزندان اميه كه در اين جا جمع افراد قبيله را به تبارشان نسبت دادهاند گاه نيز فرد نامدارى را به تبارش نسبت دهند مانند اين كه به پيامبر اسلام گويند «اءبن هاشم» به جاى آن كه بگويند ابن عبد الله و حضرتاش را به پدر نسبت دهند.
روى همين قاعده عبد الله بن وهب سبائى را به تبارش نسبت داده و گفتهاند «ابن سبأ» و مقصود علماى نسب شناسى از ابن سبأ نيز همين است در باره عبد الله بن وهب آورديم.
حال بررسى كنيم اين عبد الله بن وهب راسبى سبائى كه او را ابن سبأ گفتهاند كه بوده؟
اين عبد الله سبائى به «ذى الثفنات» يعنى پينه بسته ملقب گرديده است، زيرا در اثر كثرت سجود در كف دستها و زانوهاى وى پينههاى مانند پينه زانوى شتران به وجود آمده بود.
اين عبد الله سبائى در جنگهاى على بن ابى طالب (ع) در ركاب او بود و چون در جنگ صفّين جريان تحكيم پيش آمد و عدّهاى از خوارج در اين مسأله با على بن ابى طالب مخالفت ورزيدند، و در برابر وى جبهه گرفتند. عبد الله نيز با آنها بود اين مرد بغض و عداوت على (ع) را آنچنان در دل گرفت كه آن حضرت را جاحد و منكر خدا مىناميد و افراد ديگر خوارج در منزل او اجتماع نمودند و او در ميان اين عدّه خطبهاى ايراد كرد
ص: 795
و آنها را به زهد و ترك دنيا تشويق و به آخرت و كوشش در باره جهان آخرت ترغيب نمود سپس گفت: برادران! هرچه زودتر از اين آبادى كه مردمان ستمگر در آن سكونت دارند خارج شويم و در دهات و كوهپايهها و يا در شهرهاى ديگر سكونت كنيم اين بدعتهاى گمراه كننده را انكار كنيم بهتر است![80]
اين عدّه در دهم شوال سال 37 هجرى با همان عبد الله بيعت نمودند و او را به عنوان خليفه پيامبر به زعامت و سرپرستى خود برگزيدند. سپس تك تك و پنهانى از كوفه خارج گرديدند. امام (ع) كه اوضاع را چنين ديد، با لشكريانش به تعقيب آنان پرداخت و نرسيده به رود نهروان به آنها رسيد و با ايشان جنگيد در اين جنگ عبد الله بن وهب سبائى راسبى به وسيله هانى بن زياد خصفى و زياد بن خصفه كشته شد و همه افرادى كه با عبد الله بن وهب بودند در اين جنگ كشته شدند و تنها عدّه معدودى از آنان كه تعدادشان بيش از ده نفر نبود نجات يافتند.
اين بود عبد الله سبائى كه در عصر امام (ع) وجود داشته و تاريخ صحيح به جز وى كسى را بدين نام و نشان در آن زمان نشناخته و معرّفى نكرده است.[81]
آخرين نتيجه
بنا بر آنچه در معرّفى و شناخت عبد الله بن سبأ گفته شد هر حديث و يا حادثه و داستانى كه به نام عبد الله سبأ نقل گرديده است اگر با اين عبد الله بن وهب سبائى تطبيق مىكنند امكان وقوع و صحت دارد، و اگر با تاريخ و زندگانى وى تطبيق نكند چنين حديث و داستانى وجود نداشته و غلط و ساختگى مىباشد و افسانهاى بيش نمىتواند باشد، زيرا غير از عبد الله بن وهب عبد الله سباى ديگرى در آن عصر وجود نداشته است، و
ص: 796
اين عبد الله بن وهب سبئى هم نه مؤسس و به وجود آورنده فكر وصايت و امامت امير مؤمنان (ع) بود و نه مؤسّس عقيده به الوهيت و خدايى وى، بلكه او تنها سرپرست و رئيس خوارج بود كه با على بن ابى طالب (ع) به جنگ و محاربه برخاستند.
بنا بر اين نه مطالبى كه سيف در باره وى نقل نموده و مورّخان از او گرفتهاند صحيح و درست است و نه آنچه را كه صاحبان ملل و نحل در باره وى آوردهاند اساس و حقيقت دارد آرى در اين ميان بعضى از رواياتى كه در كتب حديث شيعه به نام همان عبد الله و در باره وى آمده است مىتواند صحيح باشد مانند روايتى كه مىگويد: ابن سبأ در مورد دست بلند كردن به سوى آسمان به هنگام دعا به امير مؤمنان (ع) اعتراض نموده و اين موضوع را مخالفت با روح توحيد و يگانهپرستى تلقى كرد.
و روايت ديگرى كه مىگويد: «ابن سبأ را در اثر گفتارى كه از او شنيده شده بود به حضور امام (ع) آوردند و آن حضرت سخنش را تصديق و تصحيح نموده سپس آزادش كرد.»
اين بود خلاصه آنچه در باره عبد الله بن سبأ و داستانهايى كه به نام وى نقل شده و از راه بررّسىها و مقايسه و ارزيابى حوادث و وقايع تاريخى به دست آمده است. حال بايد ديد ابن السوداء كيست و چه معنايى دارد؟
ص: 797
ابن سوداء كيست و چيست؟
وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ.
با القاب زشت و زننده همديگر را سرزنش نكنيد.
قرآن كريم
گفتيم كه در اين بخش سه كلمه را مورد بحث قرار خواهيم داد «سبئيه»، «عبد الله بن سبأ» و «ابن سوداء» در دو فصل گذشته «عبد الله بن سبأ» و «سبئيه» را بررّسى نموديم. اينك در اين فصل نيز به بررّسى ابن السوداء مىپردازيم.
كلمه «ابن السوداء» علم و اسم خاص كس و يا شخص نيست، بلكه اين كلمه تعبير و سرزنش و به عنوان نبز به القاب و عيبجويى مىباشد و هر كسى كه مادرش كنيز سياه بوده او را در مقام سرزنش «ابن السوداء» يعنى فرزند زن سياه مىگفتند و با بكار بردن اين كلمه مورد نكوهش و عيبجويى واقع مىگرديد چنان كه:
ابن حبيب (در گذشته 245 ه-.) در كتاب خود «المحبر» در فصل «فرزندان زنان حبشيه» پنجاه و نه تن از كسانى را كه مادرشان حبشيه بودهاند نام مىبرد و از جمله «خطاب» پدر عمر خليفه دوم را مىشمارد و در باره او مىگويد: حيّه مادر خطاب بن نقيل كنيز جابر بن ابى حبيب فهمى بود و گفته شده است كه روزى ثابت بن قيس شماس
ص: 798
انصارى از روى تمسخر و عيبجويى به عمر ين خطاب گفت: يا ابن السّوداء، يعنى اى فرزند زن سياه، و در اين جا بود كه خداوند اين آيه شريفه را فرستاد:
وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ[82] يعنى خويشتن را نكوهش نكنيد و يكديگر را با القاب زشت و زننده نام نبريد چه بد است نام زشت بعد از ايمان؟
در فرهنگ عربى تاريخ قديم مفهوم و مدلول لفظ «ابن السوداء» همين معنى بود كه گفته شد خود سيف نيز كه قهرمان افسانه خويش يعنى عبد الله بن سبأ را «ابن السوداء» ناميده منظور وى جر نكوهش و تنابز به القاب چيز ديگر نبوده، مثلًا در آن جا كه جريان حركت مردم براى قتل عثمان را مىآورد چنين مىگويد:
عبد الله بن سبأ مردى بود يهودى مذهب و از مردمان صنعاء مادرش نيز كنيز سياهى بود و در دوران عثمان اسلام را پذيرفت ...
و در بعضى از نقلياتش او را به «عبد الله بن السوداء» و در بعض ديگر به «ابن السوداء» توصيف و معرّفى مىكند، ولى با مرور زمان، اين افسانه تحوّل و تغيير يافته تا به اوايل قرن پنجم هجرى رسيده، تا آن جا كه عبد القاهر بغدادى، ابن سبأ و ابن السوداء را دو نفر تصوّر كرده و براى هر يك آنان فعاليّتها و تحريكهاى به خصوصى ذكر نموده تا آن جا كه گفته است: اين دو نفر گاهى از همكارى و تعاون يكديگر نيز برخوردار مىشدند. آرى افسانه و داستان ابن سبأ با مرور زمان اين چنين نشو و نما كرده و شخصيّت او نيز تعدد پيدا نموده است براى توضيح بيشتر و تكميل بحثهاى گذشته خلاصه همين بحثها را با اضافات لازم در فصل آينده مىآوريم.
ص: 799
مدارك بخش سوم
يك: نسبت سبنى به سبأ بن يشجب
1) انساب سمعانى، صفحه: 2/ 282 در ذيل واژه سبئى.
2) الاكمال، تأليف ابن ماكولا: 4/ 532.
3) تبصير المتنبّه، تأليف ابن حجر: ص 715.
4) جمهرة انساب العرب، تأليف ابن حزم: ص 329- 330.
5) تاريخ ابن خلدون: 1/ 18 و 70 و 871؛ 2/ 10 و 15.
دو: شرح حال راويان معروف به سبئى
1) انساب سمعانى در ذيل واژه سبئى.
2) الاكمال، تأليف ابن ماكو در ذيل واژه سبئى.
3) شرح حال ابو هبيره در كتاب جرح و تعديل، 2/ 194 و تقريب التهذيب، 1/ 458 و تبصير المتنبّه: 715.
4) شرح عماره در التقريب: 2/ 50 و استيعاب حاشيه الاصابه: 3/ 21 و اسد الغابه: 4/ 51 و الاصابه: 2/ 508.
5) شرح حال حنش در التقريب: 1/ 205.
ص: 800
6) شرح حال سعد سبئى در الاصابه: 1/ 111.
سوّم: نامه زياد به معاويه در باره حجر و داستان گواهان
1) تاريخ طبرى: 2/ 131- 136.
2) تاريخ ابن اثير: 3/ 403- 404.
چهارم: شرح حال حجر بن عدى در اين كتابها است
1) طبقات ابن سعد: 6/ 151- 154، در باب راويان على بن ابى طالب (ع) از ياران پيامبر (ص).
2) مستدرك حاكم: 3/ 468.
3) استيعاب چاپ حيدر آباد: 1/ 134- 135، در شرح حال شماره 548.
4) اسد الغابه: 1/ 385- 386.
5) سير النبلاء، نوشته ذهبى: 3/ 305- 308، شرح حال شماره 314.
6) تاريخ الاسلام، نوشته ذهبى: 2/ 276.
7) تاريخ ابن اثير: 8/ 50.
8) اصابه: 1/ 315.
پنجم: داستان قيام حجر
1) تاريخ طبرى: 2/ 111- 149.
2) تاريخ ابن اثير: 3/ 403- 404.
شش: شرح حال عمرو بن حمق
1) استيعاب: 2/ 440، شرح حال شماره 1923.
2) اسد الغابه: 4/ 100- 101.
ص: 801
3) اصابه: 2/ 526، شرح حال شماره 5830.
4) طبقات ابن سعد: 6/ 15.
هفت: سبئيه در دوران مختار: گفتگوى شبث و سعر در طبرى
هشت: سبئيه در دوران خلفاى عبّاسى و خطبه سفاح
1) طبرى: 3/ 29- 30.
2) ابن اثير: 5/ 312- 316.
نه: افسانه سيف
جلد اوّل همين كتاب، بخش پيدايش افسانه عبد الله سبأ.
ده: عبد الله بن سبأ همان عبد الله بن وهب سبئى است
1) مقالات اشعرى: 220.
2) اكمال ابن ماكولا در ذيل واژه سبئى.
3) انساب سمعانى در ذيل واژه سبئى.
4) المشتبه ذهبى: ص 346.
5) العبر ذهبى: 2/ 183.
6) تبصير المتنبّه ابن حجر: 715.
7) خطط مقريزى: 4/ 182.
8) نسب عبد الله سبأ در انساب ابن حزم: ص 386.
9) لقب يافتن عبد الله بن سبأ به (ذى الثفنات) در طبرى: 1/ 3382 و جمهره ابن حزم: 3/ 385.
10) كثرت سجود عبد الله بن وهب در اصابه، 3/ 91، شرح حال شماره 6361.
ص: 802
11) داستان همكارى عبد الله بن وهب با خوايج در تاريخ ابن كثير: 7/ 289.
12) عداوت عبد الله بن وهب با على بن ابى طالب (ع) در طبرى: 1/ 3382 و ابن اثير: 3/ 286.
13) جريان خلافت عبد الله بن وهب در ميان خوارج، (جمهرة الانساب) ابن حزم/ 386، در بيان انساب بنى ميدعان.
14) قاتلان عبد الله بن وهب در تاريخ ابن اثير: 3/ 191.
15) تعداد كشته شدگان خوارج در نهروان تاريخ يعقوبى: 2/ 291 و ديگر كتب تاريخ.
يازده: مطالب مربوط به عبد الله بن السّوداء
1) عبد الله بن السّوداء از يك زن سياه حبشى بود در كتاب المحبر، نوشته ابن حبيب، ص 306.
2) روايت سيف در باره ابن السّوداء: تاريخ طبرى، 1/ 2942.
3) نام عبد الله بن السّوداء در روايات سيف تاريخ طبرى: 1/ 2944.
4) نام ابن السّوداء در روايات سيف تاريخ طبرى، 1/ 2858 و 2859 و 2922 و 2928 و 2954 و 3027 و 3163 و 3165.
ص: 803
فصل 4: حقيقت چند افسانه
* افسانه «على در ابر است»
* بررّسى افسانه «على در ابر است» و افسانههاى ديگر
* حقيقت افسانه «على در ابر است»
* مدارك اين بخش
ص: 805
افسانه «على در ابر است»
قالت السّبئية: انّ عليّاً (ع) لم يمت و أنّه فى السّحاب.
سبئيه مىگويند: على نمرده است و در ميان ابر است.
علماى ملل و بررّسى فرق
در بحثهاى گذشته اين كتاب دروغهاى زيادى را كه در طول قرنها در نزد علما و مورّخين و بر زبان و دهان بيشتر مسلمانان شايع و معروف گرديده است نشان داديم و با يارى پروردگار ضعف و بى اساس بودن آنها را روشن و حقيقت آن را برملا ساختيم؛ مانند: كشت و كشتارهاى سرسامآور كه در جنگهاى ارتداد و دروغهاى بهتآور، خرافات خندهدارى كه در فتوحات اسلامى نقل شده: شعرها، معجزهها، شهرها، راوىها و ديگر مطالب و نقليات بى اساس را در جلد اوّل و دوم اين كتاب آورده، يكى يكى مورد بحث قرار داديم، نتايج بحث و تحقيق و نظرات خود را در اين مورد براى محقّقين ارائه نموديم.
اينك در اين بخش كتاب نيز دروغهاى چندى را بررّسى مىكنيم كه در كتابهاى عقايد و آراء- ملل و نحل- و كتب ديگر تحت عنوان «جاء علىّ فى السّحاب» آمده يعنى:
ص: 806
على در ابر آمد[83] و ضعيف و بى اساس بودن آنچه را كه در اين مورد نوشتهاند به خواست خدا ثابت مىنماييم و حقيقت و واقعيّت اين خبر را روشن مىسازيم، و با همين موضوع مباحث اين كتاب را خاتمه مىدهيم، نخست در فصل آينده اخبار و رواياتى كه اين گونه اكاذيب را در بردارند مىآوريم، و بررّسى و تحقيق آنها را در فصول آنها را در فصول آينده:
اخبار و روايات جاء علىّ فى السّحاب
مسلم نيشابورى (درگذشته 261 ه-) در كتاب صحيح خود در ضمن روايتى نقل مىكند: رافضىها عقيده دارند بر اين كه على در ميان ابر است و مىگويند ما به فرزند وى كه براى اصلاح جهان خروج و قيام خواهد كرد نخواهيم پيوست تا آن كه خود على بن ابى طالب (ع) از سوى آسمان و از ميان ابرها ندا كند و ما را به يارى وى فرا خواند و به قيام در ركابش فرمان دهد.
اشعرى (درگذشته 301 ه-) در كتاب خود «المقالات» مىگويد: و گروهى از كسانى كه مقتقدند بر اين كه على بن ابى طالب (ع) در ميان ابر است.
ابو الحسن اشعرى (درگذشته 330 ه-) نيز در كتاب خود مقالات الاسلاميين در بيان عقيده سبئيه مىگويد: و اينان يعنى «سبئىها» در موقع شنيدن صداى رعد مىگويند: السّلام و عليك يا امير المؤمنين (ع).
و ابو الحسن ملطى (درگذشته 337 ه-) مىگويد: گروه دوم از سبئىها بر اين عقيده هستند كه على (ع) نمرده است، و او در ميان ابر است، و چون قطعه ابر سفيد رنگ و نوارنى و صاف در فضا پيدا شود و رعد و برق توليد كند اين گروه به پا خيزند، و دعا و مناجات كنند، و گويند او (على (ع)) بود كه در ميان ابر از بالاى سر ما عبور كرد.
بغدادى (درگذشته 419 ه-) در كتاب خود «الفرق بى الفرق» مىگويد: بعضى از سبئىها خيال مىكنند: كه على (ع) در ميان ابر است، و رعد صداى او و برق تازيانه او است، و
ص: 807
اگر يكى از افراد اين گروه صداى رعد را بشنود، مىگويد: «السّلام عليك يا امير المؤمنين (ع)» و از شاعرى نقل كرده كه در مقام تبرّى و دورى جستن از اين گروه چنين سروده است:
|
و من قوم اذا ذكروا عليّا |
يردون السّلام على السحاب |
|
«يعنى بيزارى مىجويم از فرقهاى كه چون به ياد على (ع) بيفتد بر ابرها سلام مىدهند». ابن حزم (درگذشته 456 ه-) در كتاب «الفصل» مىگويد: و سبئىها كه پيروان عبد الله بن سباى حميرى يهودى هستند در باره على (ع) معتقدند كه ... و او در ميان ابر است.
و مؤلّف «لبدء و التاريخ» مىگويد: و امّا «سبئىها» كه به آنان «طياره» هم گفته مىشود، عقيده دارند كه آنان نمىميرند، و مردن آنها عبارت است كه پرواز نمودن روحشان در تاريكىهاى شب، و اين گروه، باز عقيده دارند بر اين كه على (ع) نمرده است و او در ميان ابر است، و چون اين گروه صداى رعد بشنوند مىگويند: على (ع) خشمگين گرديده است.
و اسفرائينى (درگذشته 471 ه-) در باره سبئيه مىگويد: و عدّهاى از اين گروه مىگويند كه صداى «على» در ميان ابر است و رعد صداى وى، و برق تازيانه او است، و چون رعد را بشنوند مىگويند: السّلام عليك يا امير المؤمنين (ع)! اسفرائينى سپس همان شعر را كه در پيش گذشت مىآورد.
عثمان بن عبد الله عراقى حنفى (درگذشته حدود سال 500 ه-) در كتاب «الفرق المتفرّقة» گويد: سحابيه گروهى هستند كه معتقدند على رضى الله عنه با هر ابرى مىباشد، رعد صداى على است، و هيچ عقد نكاحى نيست مگر آن كه على در آن حاضر است، و عقدها به گواهى او بسته مىشود ... تا آن جا كه گويد: ايشان معتقدند كه على (ع) نمرده، و اين كه به زودى برمىگردد، و از دشمنان خود انتقام مىگيرد.
و درتعريف سبائيه گويد:
سبائيه گروهى هستند منسوب به عبد الله بن سبأ، و ايشان معتقدند به اين كه على زنده است و نمرده و او با هر ابرى مىگردد، و رعد صداى اوست، و به همين زودى باز مىگردد، و از دشمنان خود انتقام مىگيرد.
ص: 808
بدين گونه عثمان حنفى دركتاب فرق خود بر فرقههاى مذهبى فرقه سحابيه را افزوده است. و شهرستانى (درگذشته 548 ه-) در معرّفى سبئيه و گروههايى كه غلو كردهاند مىگويد: آنان پيروان عبد الله بن سبأ هستند. و خيال مىكنند كه «على» زنده است، و جزئى از خداوند در او حلول كرده، لذا مرگ به او راه ندارد، و اوست كه در ميان ابر مىآيد، رعد صداى وى، و برق لبخند اوست، و او در آينده به زمين فرود خواهد آمد، و روى زمين را پس از آن كه پر از جور و ستم گرديده است، با عدل و داد پر خواهد كرد.
سمعانى (درگذشته 562 ه-) در كتاب خود «الانساب» در توضيح سبائى مىگويد: و عبد الله سبأ همان است كه به «على» گفت: تو خدا هستى، تا اين كه على او را به مدائن تبعيد نمود، و پيروان عبد الله بن سبأ خيال مىكنند كه «على» درميان ابر است، و رعد صداى او، و برق تازيانه وى مىباشد، و از اين جاست كه شاعر گويد:
|
و من قوم اذا ذكروا عليّا |
يصلون الصلاة على السحاب |
|
يعنى: و از گروهى- بيزارى مىجويم- كه هر گاه به ياد على (ع) مىافتند بر ابر صلوات مىفرستند.
و ابن ابى الحديد (درگذشته 655 ه-) در شرح خطبه 27 نهج البلاغه پس از آن كه مفصّلًا گفتگو مىكند، مىگويد: آنان مىگويند كه «على» نمرده است، و در آسمان به سر مىبرد، و رعد صداى وز و برق تازيانه او مىباشد، و چون صداى رعد به گوششان مىرسد، مىگويند: السّلام عليك يا امير المؤمنين (ع).
و ابن خلدون (درگذشته 808 ه-) در كتاب خود «التعريفات» در باره ابن سبأ مىگويد: او معتقد بود كه: على در ميان ابر است و رعد صداى او و برق تازيانه وى مىباشد، و او در آينده به زمين فرود آمد، و زمين را پر از عدل و داد خواهد نمود، و پيروان او چون صداى رعد را مىشنوند مىگويند: و عليك السّلام يا امير المؤمنين (ع).
مقريزى (درگذشته 845 ه-) در «خطط» در بيان روافض مىگويد:
گروه پنجم از روافض همان سبائيان هستند كه پيروان عبد الله بن سبأ مىباشند، و ابن سبأ همان شخصى است كه حضوراً به على بن ابى طالب (ع) گفت: تو خدا هستى، و او معتقد بود: كه على ابن ابى طالب كشته نشده و زنده است، و در ميان ابر به سر مىبرد، و رعد صداى او
ص: 809
و برق تازيانه اوست، و اوست كه در آينده به زمين فرود مىآيد، روز ابن سبأ سياه باد ...
مقريزى همين گفتار را در فصل (ذكر الحال فى عقايد اهل الاسلام ...) نيز تكرار نموده است.
مؤلّفان و نويسندگان بعدى هم گفتار و نوشتههاى اين ها را در كتابهاى خود نقل نمودهاند مانند: فريد وجدى (درگذشته 1373 ه-) كه در دائرة المعارف در ذيل لغت عبد الله بن سبأ عين الفاظ و گفتار بغدادى را كه در «الفرق بين الفرق» گفته است نقل كرده است.
و هم چنين بستانى (درگذشته 1300 ه-) در دائرة المعارف خود گفتار بعضى از نويسندگان گذشته را كه در صفحات پيش نقل نموديم مىآورد.
ابن بود گفتار عدّهاى از علما و مورّخين در باره افسانه «على در ميان ابر» كه به يارى خدا فصل آينده آنها را بررّسى خواهيم نمود.
ص: 810
بررّسى افسانه «على در ابر است»
كانت للنّبى عمامة تسمّى بالسّحاب عمّمها عليّاً.
پيامبر (ص) عمامهاى داشت به نام سحاب آن را بر سر على (ع)
نهاد.
علماى حديث
در فصل پيش قسمتى از اخبار و نقليات مربوط به داستان «على در ابر» را آورديم و اينك در اين فصل به بررّسى آن مىپردازيم:
نخست بايد بگوييم كه آيا اين علماى بزرگ و مؤلّفين نامدار كه اين سلسله اخبار ضدّ و نقيض را در كتابهاىشان آوردهاند. آنچه را كه با قلمشان مىنويسند با عقل و خردشان نمىسنجند؟! آيا به آنچه از قلمشان مىتراود توجّه ندارند؟!
و آيا بدين نكته متوجّه نيستند كه اگر به عقيده سبئيه امام (ع) خداى عالميان است به طورى كه سعد اشعرى نقل مىكند. و اگر ابن سبأ مىگفت: كه على در حقيقت خدا است به طورى كه جرجانى و مقريزى نقل نمودهاند، يا اگر به خود او حضوراً مىگفت تو خدا هستى به طورى كه ابن ابى الحديد آورده است. و اگر پيروان ابن سبأ در اين عقيده خويش پافشارى نمودند تا جايى كه خود امير مؤمنان همه آنها يا عدّهاى از آنها را سوزاند چنان كه در روايات متعدّدى نقل شده است.
ص: 811
اگر واقعاً عقيده پيروان ابن سبأ در باره امام (ع) اين بوده است پس آنان چگونه وى را در ميان ابرها جسته و با جمله «السّلام عليك يا امير المؤمنين» به او درود مىفرستادهاند و امير مؤمنانش خطاب مىكردهاند؟!
آيا على به عقيده آنان خداى عالميان است يا امير مؤمنان؟!
من نمىدانم اين دانشمندان محقّق چگونه به اين تناقض روشن و آشكارى كه در اين گفتارشان وجود دارد توجّه ننمودهاند، و اين دروغها را تصديق نموده و بر آنها صحّه گذاشتهاند! تا آن جا كه بعضى از اين محقّقان در مقام ردّ اين عقيده برآمده و بر نفى اين مطلبى كه اساساً دروغ است استدلال نمودهاند، مانند بغدادى كه در كتاب خود «الفرق بين الفرق» مىگويد: ما به طرفداران اين عقيده مىگوييم كه چگونه مىتواند اين ادّعاى شما كه مىگوييد- رعد صوت على و برق تازيانه اوست- درست و صحيح باشد در صورتى كه قبل از اسلام و پيش از به وجود آمدن على همان صداى رعد به گوش مردم مىرسيد، و همان برق آسمانى ديده مىشد، و به طورى كه فلاسفه قبل از اسلام در كتابهاى خويش در باره رعد و برق بحثها نموده و در علل و عوامل آنها با اختلاف نظر سخن گفتهاند.
و مانند ابن حزم كه در ردّ اين گروه در كتاب «الفصل» مىگويد: كاش مىدانستم كه او در ميان كدام يك از اين ابرها است در صورتى كه قطعات ابر در فضا فراوان، و در ميان زمين و آسمان زياد است.
اين علماى بزرگ اين دورغها و مطالب خرافى را در كتابهاى خود نوشته و بر آنها صحّه گذاشتهاند.
اين اكاذيب و افسانههاى خرافى گاهى صرفاً جعل گرديده و گاهى هم از مسخ و تحريف و يا سوء تفسير يك حقيقت و واقعيّت تاريخى به وجود آمده است.
ص: 812
حقيقت افسانه على در ابر آمد
اتأكم على فى السّحاب.
اينك على در عمامه سحاب به سوى شما آيد.
رسول خدا (ص)
در فصول پيش «افسانه على در ابر» را آورديم و سپس به بررّسى آن پرداختيم و به طور خلاصه گفتيم كه: گرچه اين افسانه به آن صورت كه در كتب اديان و عقايد آمده است واقعيّت ندارد، ولى اين افسانه از يك حقيقت تاريخى سرچشمه گرفته و تحريف شده است و آن اين كه:
در زمان پيامبر (ص) غالباً وسايل زندگى را نام مىگذاردند و به خصوص اين روش در زندگانى پيامبر زياد ديده مىشود در كنز العمال آمده است: كه پيامبر (ص) را عادت چنين بود: كه نام گذارى مىكرد اسلحه جنگى خود را و هم چنين مالهاى سوارى خود را و وسايل ديگر را[84] و در كتابهاى سيره پيامبر (ص) آمده است كه پيامبر (ص) را استرى بود به نام دلدل و درازگوشى به نام عفير يا يعفور و شترهايى به نام قصواء و جدعاء و عضباء، شمشيرهايى به نام بتار و مخذوم و رسوب و ذوالفقار، علم سياهى به نام عقاب و عمامهاى سياه به نام
ص: 813
سحاب[85] كه در مواقع مخصوصى بر سر مىگذاشت پيامبر (ص) در روز فتح مكّه، وارد مكّه شد در حالى كه عمامه سياه را بر سر داشت.
اين عمامه سياه را كه به نام سحاب بود گاهى بر سر على مىگذاشت و در روز غدير آن عمامه را به عنوان تاجگذارى بر سر على گذاشت و گاه على با آن عمامه مىآمد و پيامبر (ص) مىفرمود: جاء كم علىّ فى السّحاب يعنى على (ع) در عمامه سحاب آمد و چون معناى سحاب ابر است. اين افسانه خرافى از اين جا سرچشمه گرفته است اكنون بدان بررّسى مىشود.
سحاب در روايات اهل سنّت
در نهايه ابن اثير در شرح واژه سحاب آمده است نام عمامه پيامبر (ص) سحاب بود.
در لسان العرب و تاج العروس آمده است: در حديث وارد شده: عمامه پيامبر (ص) سحاب ناميده مىشد به اين علّت كه در سفيدى به سحاب و قطعه ابر سفيدى شباهت داشت.[86] در «تاريخ الاسلام ذهبى» و «مواهب اللدنيه قسطلانى» و «انوار محمّديه نبهانى» آمده است كه رسول خدا عمامهاى داشت به نام سحاب كه آن را از روى كلاه «لاطى» يعنى- چسبيده- بر سر مىبست. و در تاريخ يعقوبى آمده است كه رسول خدا (ص) عمامه مشكى داشت كه سحاب ناميده مىشد. و در سنن ابن ماجه باب «العمامة السّوداء» و در سنن نسائى باب «لبس العمائم السّود» و در سنن ابى داود باب «العمائم» و طبقات ابن سعد و مسند احمد بن حنبل و انساب الاشراف بلاذرى و تاريخ اسلام ذهبى و تاريخ ابن كثير از جابر نقل شده است كه رسول خدا (ص) در فتح مكّه در حالى كه عمامه مشكى بر سر داشت وارد اين شهر گرديد.
رسول خدا (ص) همان عمامه خود راكه سحاب ناميده مىشد به سر على بن ابى طالب گذاشت چنان كه: ابن قيم جوزى در كتاب خود «زاد المعاد» در اين مورد مىگويد: رسول
ص: 814
خدا (ص) عمامهاى داشت كه سحاب ناميده مىشد و اين عمامه را بر سر على بن ابى طالب (ع) گذاشت و او اين عمامه را از روى كلاه بر سر مىبست.
و در كنز العمال از ابن عبّاس نقل مىكند كه چون رسول خدا عمامه خود سحاب را به سر على بن ابى طالب گذاشت فرمود يا على عمامه در نزد عرب به منزله تاج است يعنى: اين تاج است كه بر سر تو گذاردم. و رواياتى كه در اين زمينه نقل گرديده است دلالت مىكنند بر اين كه جريان و بستن رسول خدا (ص) عمامه خويش را به سر على بن ابى طالب (ع) در روز غدير بوده در آن روز پيامبر على را خواست و عمامهاى بر سر وى گذاشت و يك طرف عمامه را به پشت وى انداخت.
حموينى (درگذشته 722 ه-) در فرائد السمطين نقل مىكند كه رسول خدا (ص) عمامه خويش را- كه سحاب نام داشت- بر سر على بن ابى طالب (ع) گذاشت و دو گوشه آن را به طرف جلو و پشت سر وز انداخت سپس فرمود: يا على به سوى من آى على به سمت پيامبر آمد، آن گاه فرمود: به پشت برگرد، على برگشت، چون رسول خدا (ص) از جلو و پشت سر على را با دقّت تماشا نمود فرمود: ملائكه در اين شكل و قيافه به نزد من آمدند.
و ابن حجر (درگذشته سال 852 ه-) در الاصابه از على بن ابى طالب (ع) روايت مىكند كه فرمود: رسول خدا (ص) در روز غدير خم، عمامهاى سياه بر سر من بست و گوشه آن بر دوشم[87] آويخته بود. و دركنز العمال از على بن ابى طالب (ع) نقل مىكند: كه رسول خدا (ص) در روز غدير، عمامهاى بر سر من گذاشت و گوشه آن را به پشت سرم انداخت.
و در روايتى آمده است كه فرمود: رسول خدا دو گوشه آن عمامه را روى دو دوشم انداخت آن گاه فرمود: خدواند در جنگ بدر و حنين فرشتگانى را به يارى من اعزام داشت كه بدين گونه عمامه بر سر نهاده بودند. و در روايت ديگرى كه باز در كنز العمال نقل شده است چنين آمده است: رسول خدا (ص) با دست خويش عمامهاى بر
ص: 815
سر على گذاشت و دنباله عمامه را به پيش سر وى انداخت سپس فرمود: برگرد، على (ع) برگشت، فرمود: رو به سوى من كن! على رو به سوى پيامبر نمود، آن گاه رسول خدا (ص) رو به سوى اصحاب كرد و فرمود: تاجهاى فرشتگان نيز اين چنين مىباشد. و على بن ابى طالب (ع) عمامه رسول خدا را كه سحاب ناميده مىشد بر سر مىگذاشت و با آن عمامه به ميان مردم مىآمد و مىگفتند: «جاء على فى السّحاب» على با عمامه مخصوص پيامبر- كه سحاب است- در آمد.
غزالى (درگذشته 520 ه-) مىگويد: رسول خدا (ص) عمامهاى داشت به نام سحاب و آن را به على بخشيد و گاهى على با همان عمامه ظاهر مىگرديد و رسول خدا (ص) مىفرمود: «اتاكم على فى السّحاب».
صفدى (درگذشته 746 ه-) مىگويد: رسول خدا (ص) عباى مشكى رنگ و عمامهاى داشت به نام سحاب كه آنها را به على بخشيد، و گاهى كه على را مىديد كه آن بر سر كرده است مىفرمود: «اتاكم على فى السّحاب».
على با عمامه سحاب به پيش آمد.
على بن برهان الدّين شافعى حلبى (درگذشته 1042 ه-) در «سيره حلبيه» مىگويد: رسول خدا (ص) عمامهاى داشت به نام سحاب كه آن را به سر على بن ابى طالب كرم الله وجهه گذاشت و گاهى كه على با آن عمامه به حضور پيامبر مىآمد رسول خدا (ص) مىفرمود: «اتاكم على فى السّحاب» يعنى على دارد با عمامه مخصوص من مىآيد.
نبهانى در كتاب خود «وسائل الوصول الى شمائل الرسول» مىگويد: رسول خدا (ص) عمامهاى داشت به نام سحاب كه به على بن ابى طالبش بخشيد و گاهى على با آن عمامه ظاهر مىگرديد و رسول خدا مىفرمود: «اتاكم على فى السّحاب».
اين ها نمونههايى بود از رواياتى كه در زمينه بخشيدن پيامبر عمامه خود را به على و در معناى صحيح «على فى السّحاب» در كتابهاى حديث و سيره و لغت اهل سنّت آمده است و مانند همين احاديث در كتاب شيعه نيز نقل شده است كه نمونههايى چند از آنها را در اين جا مىآوريم.
ص: 816
سحاب در روايات شيعه
اسماعيل[88] بن امام موسى بن جعفر در كتاب «الجعفريات» به واسطه پدر و اجداد خويش از امير مؤمنان (ع) نقل مىكند كه آن حضرت مىفرمايد رسول خدا (ص) عمامهاى داشت به نام سحاب. و همين روايات را مرحوم نورى (درگذشته 1320 ه-) در كتاب خود «المستدرك» در كتاب صلاة باب «استحباب التعمم و كيفيته» نقل نموده است.
و كلينى (درگذشته 329 ه-) در كتاب كافى «كتاب الزى و التجمل باب القلانس» از امام صادق (ع) نقل مىكند كه رسول خدا (ص) از كلاههاى يمنى، و از كلاههاى سفيد و مضرى، استفاده مىنمود و عمامهاى هم داشت كه سحاب ناميده مىشد.
و اين روايت را مرحوم فيض (درگذشته 1091 ه-) در كتاب «وافى» باب القلانس از ابواب الملابس، و مرحوم محمّد بن حسن حرّ عاملى (درگذشته 1104 ه-) در وسائل «كتاب الصلاة، باب ما يحتسب من القلانس» آوردهاند.
رسول خدا (ص) در جنگ خندق عمامه خود سحاب را بر سر على بست
مرحوم فضل بن حسن طبرسى (درگذشته 548 ه-) در مجمع البيان در تفسير سوره احزاب در آن جا كه راجع به جنگ خندق بحث مىكند مىگويد: در جنگ خندق چون امير مؤمنان (ع) خواست به مبارزه و جنگ عمرو بن عبدود حركت كند رسول خدا (ص) زره خويش را كه «ذات الفصول» نام داشت بر وى پوشاند و شمشير خود «ذوالفقار» را به دست او داد، و عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به دور سر وى بست ... و همين روايت را مرحوم مجلسى (درگذشته 1111 ه-) در جزء هشتم بحار الانوار، و نورى در
ص: 817
مستدرك الوسائل «استجاب التعمم از ابواب احكام الملابس فى غير الصلاة»، و مرحوم قمى (درگذشته 1359 ه-) در سفينة البحار ذيل ماده عمم از طبرسى نقل نمودهاند. و حسن بن فضل طبرسى نيز در باب مكارم اخلاق نبى در كتاب خود «مكارم الاخلاق» نقل مىكند كه:
رسول خدا (ص) عمامه مخصوصى داشت كه آن را سحاب مىنامند و گاهى آن را بر سر مىبست و همان عمامه را بر سر على نهاد و هر وقت على با آن عمامه ظاهر مىگرديد رسول خدا (ص) مىگفت «اتاكم على فى السّحاب» اينك على در سحاب به سوى شما مىآيد، و منظور وى از سحاب در اين جمله تاريخى همان عمامه مخصوصى بود كه خود آن حضرت به على بخشيده بود.
اين روايت را مجلسى در جلد ششم بحار و قمى در سفينة البحار در ذيل ماده سحاب آوردهاند.
مرحوم كلينى در كتاب كافى باب عمائم از امام صادق (ع) چنين آورده است كه روزى رسول خدا عمامهاى بر سر على نهاد و يك طرف عمامه را از سمت جلو و طرف ديگر را به اندازه پر چهار انگشت كوتاهتر از پشت سر وى آويزان نمود سپس فرمود: يا على! به پشت برگرد! على به پشت سر برگشت، سپس فرمود: يا على به جلو بيا: به جلو آمد، رسول خدا (ص) هم از جلو، و هم از پشت سر به قيافه و هيكل على نظرى انداخت آن گاه فرمود: تاج فرشتگان نيز به همين صورت است.
همين روايت را مرحوم فيض در كتاب «وافى» «باب العمائم» و حرّ عاملى در كتاب «وسائل» باب «استحباب العمامه» و مجلسى نيز در جلد نهم بحار آوردهاند.
و از روايات چنين برمىآيد كه رسول خدا اين عمل را چندين بار در باره على انجام داده است: يك بار در جنگ خندق چنان كه روايت آن در پيش گذشت، بار دوم در ورز غدير خم چنان كه على بن طاووس (درگذشته 666 ه-) در كتاب «امان الاخطار» از عبد الله بن بشر[89] صحابه پيامبر نقل مىكند و مىگويد كه رسول خدا (ص) روز غدير خم
ص: 818
على را به پيش خود خواست و با دست خود عمامهاى بر سر وى نهاد يك طرف عمامه را از روى شانهاش آويزان نمود آن گاه فرمود: خداوند در جنگ حنين فرشتگانى به يارى من فرستاد كه عمامههايى مانند على بر سر داشتند و بين ما و مشركين قرار گرفتند و بدين وسيله از سپاه مشركين جلوگيرى بعمل آمد.
بحرانى (درگذشته 1197 ه-) در كتاب «غاية المرام» در باب شانزدهم در ضمن حديث هفتاد و چهار، روايت حموينى را در ضمن روايات اهل سنّت آورده است.
كلينى در كافى «كتاب الحجة باب ما عند الائمه من سلاح رسول الله و متاعه» چنين نقل مىكند كه: رسول خدا (ص) در مرض وفات سپر و زره و پرچم و پيراهن و ذوالفقار و سحاب و برد خود را به عى تسليم كرد. و در علل الشرايع نيز روايتى به همين مضمون آمده است.
خلاصه و نتيجه
از اين روايتها كه در كتب شيعه و سنّى فراوان آمده است معناى «سحاب» و معناى «جاء علىّ فى السّحاب» كاملًا روشن مىگردد كه منظور از سحاب ابر نمىباشد، بلكه منظور از آن عمامه مخصوص پيامبر (ص) است كه سحاب نام داشت و آن را به على بن ابى طالب بخشيده بود و على (ع) نيز گاهى آن را بر سر خود مىبست و منظور از جمله «جاء على فى السّحاب» هم همان حقيقت است كه على با عمامه مخصوص پيامبر (ص) معروف به سحاب كه بر سر داشته مىآمده است.
ولى تحريف كنندگان و كينهتوزان به خصوص دشمنان تشيّع و شيعه از اين حقيقت سوء استفاده كرده و آن را دانسته و يا ندانسته تحريف نمودهاند و «سحاب» را به معناى ابر گرفته و جمله تاريخى «جاء على فى السّحاب» را به معناى على در ابراست تفسير كردهاند و از اين جا افسانه مضحك و خرافى «افسانه على در ابر» را به وجود آورده و
ص: 819
عدّهاى را با افسانه متهم نمودهاند كه توضيح آن در فصول پيش گذشت و در فصل آينده نمونهاى ديگر از افسانهپردازى اهل ملل و نحل را بررّسى مىكنيم:
افسانه جزئى از خدا در على حلول كرده است
شهرستانى در كتاب ملل و نحل در بيان شرح حال فرقه سبائيه و عقيده عبد الله بن سبأ معتقد بود كه على نمرده است چه در او جزئى از خدا حلول كرده است! و بر او چيزى نمىشود! ... تا آن جا كه در باره سبائيان گويد:
ايشان معتقدند جزئى از خدا بعد از على در ائمه حلول كرده است، و اين مطلب چيزى بوده كه صحابه او ار مىدانستند اگر چه برخلاف مقصود ابن سبأ مىگفتند، اين عمر بن الخطاب بود كه در باره على گفت: آن گاه كه چشم يك نفر را در حرم كور كرد و شكايت على به نزدش بردند (چه گويم در باره دست خدا كه چشمى را در حرم خدا كور كرد) عمر بر ان نام الهى گذاشت به سبب آنچه كه از او مىدانست.[90] ابن ابى الحديد (درگذشته سال 655 يا 656 ه-) اين مطلب را چنين آورده است:
بعضى شبههاى سست را دستاويز كردهاند مانند سخنى كه عمر گفت آن گاه على چشم كسى را كور كرد كه در حرم، چون هتك حرمت كرده و بى دينى كرده بود عمر در باره او گفت: چه بگويم در باره دست خدا كه چشمى را در حرم خدا كور كرد.[91] ابن ابى الحديد مدرك خود را ذكر نكرده است گويا از همان ملل و نحل شهرستانى نقل كرده است. اين بود افسانهاى كه نقل كردهاند و حقيقت اين افسانه همان است كه محبّ الدّين طبرى در الرياض النضرة چنين آورده است:
ص: 820
عمر در طواف مكّه بود و عى جلوتر از و در طواف بود ناگاه مردى به عمر چنين شكايت كرد: يا امير المؤمنين. داد مرا ازعلى بستان؟ عمر گفت: على چه كرده است: مرد گفت: سيلى به چشم من زده است! عمر همان جا ايستاد تا على در طواف به آن جا رسيد، از وى پرسيد: يا ابا الحسين! آيا بر چشم اين مرد سيلى زدى؟! على گفت: آرى يا امير المؤمنين عمر گفت: براى چه؟ على گفت: براى آن كه او را ديدم به زنان مؤمنين در حال طواف با دقت نگاه مىكند. عمر گفت: احسنت يا ابا الحسن. اين بود حقيقت اين افسانه و مانند اين اشتباهها و خطاها و تحريفها در كتابهاى ملل و نحل بسيار است، وليكن براى نشان دادن تحريف حقايق در اين كتابها بررّسى همين چند افسانه گذشته كفايت مىكند و پس از اين خلاصه بحثهاى گذشته را مىآوريم.
ص: 821
مدارك بخش چهارم
ا. مدارك افسانه على در ابر است
1) المقالات و الفرق تأليف سعد بن عبد الله اشعرى، ص 27.
2) مقالات الاسلاميين تأليف ابو الحسن اشعريف، ج 1، ص 85.
3) التنبيه و الراد تأليف ابو الحسن ملطى، ص 25.
4) الفرق بين الفرق تأليف بغدادى به تحقيق محمّد محى الدين مدنى چاپ قاهره، ص 233.
5) الفصل تأليف ابن حزم چاپ اوّل، ج 4، 186.
6) البدء و التاريخ، ج 5، ص 129.
7) التبصير فى الدين تأليف اسفرائينى، ص 108.
8) الملل و النحل تأليف شهرستانى به تحقيق عبد العزيز چاپ دار الاتحاد مصر، 1387 ه-، ج 1، ص 174.
9) الانساب تأليف سمعانى در ذيل لغت سبئى.
10) شرح نهج البلاغه تأليف ابن ابى الحديد در شرح خطبه 27.
11) التعريفات تأليف جرجانى، ص 103.
12) مقامه اين خلدون، ص 198.
ص: 822
13) خطط مقريزى چاپ نيل مصر: 1324، ج 6، ص 175 و 172.
14) دائرة المعارف فريد وجدى در ذيل لغت سبئيه.
15) دائرة المعارف بستانى در لغت عبد الله بن سبأ.
ب. خبر سحاب نام عمامه پيامبر است
مدارك اين خبر از كتب اهل سنّت:
1) نهايه ابن اثير در لغت سحاب.
2) لسان العرب ابن منظور در لغت سحاب.
3) تاج العروس زبيدى در لغت سحاب.
4) مواهب اللدنية تأليف قسطلانى، ج 1، ص 428- 427.
5) الانوار المحمّدية تأليف نبهانى، ص 251.
ج. مدارك اين خبر كه پيامبر عمامه سحاب را بر سر على بست
1) كنز العمال تأليف متقى هندى، ج 4، ص 60.
2) الرياض النضرة تأليف محب الدين طبرى چاپ دار التأليف مصر: 1372، ج 2، ص 298.
د. مدارك اين خبر كه على گاهى با همان عمامه ظاهر مىگرديد و رسول خدا مىفرمود على در سحاب آمد
1) وسائل الوصول الى شمائل الرسول تأليف نبهانى، ص 70.
2) السيرة النبى (ص). تأليف برهان الدين حلبى چاپ مصطفى محمّد: قاهره، ج 3، 379.
ه-. مدارك خبر (سحاب) از كتب شيعه
سحاب نام عمامه پيامبر است:
ص: 823
1) مستدرك الوسائل تأليف نورى، ج 1، ص 213.
2) فروغ كافى تأليف كلينى، ج 6، ص 461- 462.
3) وافى تأليف فيض كاشانى جزء 11، ص 101.
4) وسائل الشيعة تأليف شيخ حرّ عاملى، ج 1، ص 285.
و. رسول خدا در جنگ خندق عمامه سحاب را بر سر على بست
1) مجمع البيان تأليف طبرسى چاپ صيدا، ج 7، ص 434.
2) بحار الانوار مجلسى، ج 6، ص 529.
3) مستدرك نورى، ج 1، ص 213.
4) سفينة البحار قمى، ج 2، ص 279 در لغت عمم.
ز. و گاهى على عمامه سحاب را به سر مىگذاشت و رسول خدا (ص) مىفرمود على با عمامه سحاب به سوى شما مىآيد
1) مكارم الاخلاق طبرسى، ص 21.
2) بحار الانوار، ج 6، ص 155.
3) سفينة البحار قمى، ج 1، ص 604 در ذيل لغت سحاب.
ح. رسول خدا عمامه سحاب را با كيفيت خاصى بر سر على گذاشت
1) كتاب كافى تأليف كلينى.
2) كتاب وافى تأليف فيض كاشانى در باب (العمائم).
3) وسائل تأليف حرّ عاملى در باب استحباب التعمم.
4) بحار الانوار مجلسى، ج 9، ص 615.
5) سفينة البحار تأليف قمى، ج 2، ص 279.
ص: 824
ط. رسول خدا على را با عمامه سحاب چندين بار تاجگذارى نمود
1) امان الاخطار تأليف على بن طاووس.
2) وسائل تأليف شيخ حرّ عاملى در باب التعمم.
ى) رسول خدا (ص) سحاب را در مرض فوتش به على تسليم نمود
1) كافى تأليف كلينى، ج 1، ص 236.
2) غايُة المرام تأليف سيّد هاشم بحرانى، ص 87.
3) مقدمه ابن خلدون چاپ سوم بيروت، 1900 م، ص 198.
ص: 825
فصل 5: خلاصه و خاتمه
* سبئيه از دوران جاهليّت تا دوران بنى اميّه.
* سبئيه در دوران بنى اميّه.
* سبئيه در دوران سيف بن عمر.
* عبد الله بن سبأ و سبئيه در كتب تاريخ، اديان و عقايد.
* تحريف عبد الله بن سبائى به عبد الله بن سبأ.
* انگيزههاى جعل و تحريف.
* خلاصه مباحث گذشته.
* مدارك اين بخش.
ص: 827
سبئيه از زمان جاهليّت تا دوران بنى اميه
اءنّ السّبئية مرادفة للقحطانية و اليمانية.
سبئيه با قحطانيه و يمانيه هم معنى بود و به نسبت
قبيلگى دلالت مىنمود.
مؤلّف
سبئيه قبل از اسلام
سبئيه كلمهاى است بسيار سابقهدار و قديمى كه پيش از اسلام و در دوران جاهليّت در زبان عرب به كار مىرفته و به نسبت قبيلگى دلالت داشته است و با كلمه قحطانيه مترادف و هم معنا بود. و هر دو لفظ دلالت مىكردند بر انتساب به سبأ فرزند يشجب بن يعرب بن قحطان و به مناسبت اين كه اسم پدرشان سبأ بود سبائيه يا سبئيه و به مناسب اين كه نام جدشان قحطان بود قحطانيه مىگفتند و چون وطن اصلى ايشان يمن بود يمانى يا يمنية نيز ناميده مىشدند. در نتيجه هر سه كلمه بر يك دسته از قبايل دلالت مىكرده و در مقابل ايشان قبايل عدنانيه، نزاريه و مضريه بوده است كه به قبايل منسوب به مضربن نزار بن عدنان- كه از فرزندان اسماعيل فرزند حضرت ابراهيم خليل مىباشد- دلالت مىكرده.
هر يك از اين دو سلسله از قبيلههاى ديگر همپيمانهايى داشتند كه به نام قبيله
ص: 828
همپيمان خود ناميده مىشدند بدينگونه كه (سبئه وقحطانيه و يمانيه) نه تنها در قبايل منسوب به سبأ بن يشجب، بلكه بر ديگر قبايل همپيمان آنان مانند قبيله ربيعه استعمال مىشده است، و همچنان (عرنانيه، مضريه و نزاريه) نيز در قبايل منسوب به مضربن نزار و همپيمانانشان به كار رفته است.
سبئيه بعد از اسلام
بعد از ظهور اسلام شعبه و تيرهاى از هر دو قبيله در مدينه گرد آمدند و تحت زعامت و سرپرستى رسول خدا (ص) نخستين ملّت و جامعه اسلامى را به وجود آوردند سبئيان و يا قحطانيان كه از يمن پيش از آن به مدينه آمده بودند و اهل خود مدينه بودند «انصار» ناميده شدند و عدنانيان نيز كه از مكّه و شهرها و آبادىهاى ديگر پس از هجرت پيامبر به مدينه آمده بودند «مهاجر» نام يافتند و گاهى در ميان اين دو گروه اختلاف و برخوردى به وجود مىآمد.
اوّلين برخورد و اختلافى كه در اسلام بين افراد اين دو گروه يعنى قحطانيان كه از قبايل سبائيه بودند و عدنانىها و يا به عبارت ديگر بين مهاجر و انصار به وقوع پيوست در جنگ «بنى المصطلق «بر سر آب «مريسيع» بود كه يك نفر از كارگران مهاجرين با يك نفر از كارگران انصار بر سر آب كشيدن از چاه اختلاف و درگيرى پيدا كردند و كارگر مهاجر با صداى بلند بانگ زد: يا للمهاجرين! گروه مهاجر كمك! و كارگر انصارى نيز فرياد زد يا للانصار! اى گروه انصار به دادم برسيد! بدينگونه دو گروه مهاجر و انصار در برابر هم قرار گرفتند و نزديك بود كه يك فتنه عظيم و آشوب بزرگى بپا خيزد، در اين موقع عبد الله بن ابى رئيس منافقين از فرصت استفاده كرد و براى تشديد اختلاف و تحريك مردم عليه يكديگر گفت: «اگر به مدينه برگرديم صاحبان عزّت و قدرت يعنى (انصار) ذليلها را يعنى (مهاجرين) را با خوارى و ذلّت از مدينه بيرون خواهند كرد.[92] رسول خدا (ص) در اين موقع دستور كوچ كردن داد و همى راند تا وقت نماز فرود
ص: 829
آمدند پس از نماز گذاردن نيز دستور حركت داد تا آخرهاى شب اين چنين مىراندند تا آن گاه كه فرود آمدند همه را خواب فرا گرفت، و صبح نيز دستور حركت داد، و همچنين مىراندند و هيچ به ايشان فرصت آسودگى و برخورد نداد تا آن كه به مدينه رسيدند و اين فتنه را با حكمت خود اين چنين خاموش كرد.
دومين برخورد اين گروه در سقيفه بنى ساعده بود وقتى كه رسول خدا (ص) بدرود حيات گفت، انصار در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند تا سعد بن عباده انصارى سبائى را به خلافت پيامبر و زعامت مسلمانان برگزينند مهاجرين نيز خود را به سقيفه رسانيدند و در برابر آنان جبهه گرفتند و خلافت ابو بكر را پيش كشيدند و در اين نبرد و درگيرى بر آنان غالب آمدند و ابو بكر را بر كرسى حكومت نشاندند و خلافت را در قريش مستقر ساختند و يك حكومت قرشى به پا كردند و از آن تاريخ انصار را از حكومت و از تمام امور سياسى و اجتماعى دست خالى و دور ساختند، نه در جنگها امارات و فرماندهى كلّ قوا را به آنان مىدادند و نه در شهرستانى بزرگ فرماندار و يا در استانها والى و استاندارشان مىنمودند، مگر در موارد بسياد كم و استثنايى.[93]
در دوران عثمان
اوضاع مسلمانان بدين گونه جريان مىيافت و زمان بدين منوال پيش مىرفت تا به دوران عثمان رسيد در آن دوران وضع كار و رژيم حكومت به طور كلّى عوض گرديد حكومت وسلطه و قدرت قريش به سلطنت و حكومت خاندان بنى اميه تبديل شد و اعضاى خاندان اموى و افرادى از قبايل همپيمانان ايشان تمام مقامها و پستهاى حساس را به دست گرفتند، در مصر، شام، كوفه، بصره، مكّه، مدينه و يمن و كشورهاى پهناور اسلامى به سمت استاندارى و يا فرماندارى منصوب گرديدند و در اين شهرها و مراكز اسلامى به حكومت و فرمان روايى مطلق بى قيد و شرط رسيدند، و بعد از آن كه افراد خاندان اموى بر اوضاع مسلمانان تسلّط يافتند آزار و اذيّت و ستمگرى و زورگويى را
ص: 830
آغاز كردند و در تمام نقاط و شهرهاى اسلامى با قساوت و بىرحمى رفتار نمودند و اجحاف و تعدّى را بر مال و جان مسلمانان از حدّ گذرانيدند، ظلم و خيانت و سختگيرى را به اوج رسانيدند، تا آن كه مسلمانان از تعدّيات بن حدّ فرمانداران خودكامه و ستمگر بنى اميه به ستوه آمدند در اين وقت بود كه نامداران قريش مانند امالمؤمنين عايشه، طلحه، زبير، عمرو عاص و ديگران مردم را رهبرى كردند تا عليه بنى اميه شوريدند، و از هر سو به طرف مدينه مركز اسلامى روى آوردند، تا بالاخره عثمان خليفه اموى را در مدينه در ميان خانهاش به قتل رسانيدند، در اثر كشته شدن عثمان بين بنى اميه كه خود يك تيره از قريش بودند با ساير تيرههاى قريش اختلافى شديد پديد آمد و بدين گونه سبب از قدرت و تسلّط قريش بر مسلمانان كاسته شد، و براى اوّلين بار پس از وفات پيامبر مسلمانان صاحب اختيار خود شدند، و زمام امورشان را از دست قريش گرفتند، در اين زمان بود كه مسلمانان بىهيچ مانعى يك دل و يك زبان رو به سوى على آوردند، با عشق و زغبت تمام، او را براى حكومت بر مسلمانان اختيار كردند، و با اصرار زياد همگى دست بيعت به او دادند، و زمان امورشان را به دست با كفايت وى سپردند.
على حكومت خويش را بر پايه قوانين اسلام بنيان گزارد، و منشور برادرى و برابرى را در ميان عموم مسلمانان اعلان و ابلاغ كرد، و در ميان آنان با عدالت حكومت نمود، بيت المال را در ميانشان يكسان و به طور مساوى تقسيم كرد، افراد لايق و برازنده و شايسته انصار را كه در حومتهاى پيشين از كار بركنار بودند بر روى كار آورد، و در شهرها و مراكز اسلامى به سمت فرماندارى و استاندارى برگزيد، مثلًا: عثمان بن حنيف را بر بصره، و برادرش سهل را بر مدينه، قيس بن سعد بن عباده را بر مصر، و در هنگام مسافرتش به شام ابو مسعود انصارى را به جاى خود در كوفه و مالك اشتر سبئى را در جزيره و اطراف آن به ست ولايت و فرماندارى انتخاب نمود.[94] با اين روش حكومت، على، قلم بطلان بر همه امتيازاتى كه قريش در طول حكومتهاى سابق كسب كرده بودند كشيد.
اين بود كه قريش سياست على را نپسنديد و بر عليه وى شورش گستردهاى را به پا
ص: 831
نمود تا جنگ جمل و صفّين را به وجود آودرند، به همين جهت بود كه على (ع) هميشه از قريش شكايت مىنمود و از آنان دلى پر خون و قلبى مالامال از شكوه و گله داشت، و گاهى اين شكوهها و گلايهها را در باره قريش بر زبان جارى مىساخت، و از عكس العمل تند آنان كه در مقابل روش عادلانه وى داشتند صراحتاً اظهار انزجار مىنمود!
دردمندى كه لب بگشايد در ديوار به ستوه آيد
در نهج البلاغه آمده است كه على (ع) در مقام شكايت از قريش مىگفت:
«خداوندا! من از قريش و همدست آنان به پيشگاه تو شكايت مىكنم؛ زيرا كه ايشان قطع رحم كردند و بزرگى منزلت مرا كوچك داشتند، در امر حكومت كه اختصاص به من داشت بر قيام عليه من اجماع كردند، و مرا گفتند آگاه باش حق آن است كه آن را بگيرى و حق آن است كه اين را رها كنى- ادّعا مىكردند ايشان بايست حدود حقّ مرا تعيين كنند- مرا با قريش چه كار؟ به خدا سوگند هم چنان كه در دوران كفرشان با ايشان جنگيدم امروز نيز كه فتنه و فساد پيش گرفتهاند با آنان مىجنگم در آن روز اين من بودم كه با ايشان جنگيدم امروز نيز من خواهم بود كه با ايشان جنگ خواهم كرد».
واگذار قريش را و تاخت و تاز ايشان را در جاده گمراهى و جولان كردن ايشان را در وادى شقاوت و سركشى، ايشان را رها كن در وادى حيرت و سرگردانى! قريش براى جنگ عليه من اجماع كردند هم چنان كه پيش از اين در جنگ عليه پيامبر همدست شده بودند، قريش به پاداش ستمهايى كه بر من روا داشتند خواهند رسيد، قريش خويشاوندى مرا بريدند و حكومت و ولايت مادرزادهام- پيامبر اكرم- را از من ربودند.
سبئيه در دوران على (ع)
آنچه از تاريخ دوران على (ع) استفاده مىشود- كه گوشهاى از آن در اين صفحات به طور اجمال نشان داده شد- آن است كه: قريش عدنانى پس از پيامبر با على بن ابيطالب (ع) راه دشمنى و مخالفت پيمودند، و عليه او هم دست شدند، و او را از حكومت
ص: 832
اسلامى دور كردند، و پس از آن كه با نيروى تودههاى مسلمانان به خلافت رسيد، هم ايشان بودند كه عليه او فتنهها و آشوبها به راه انداختند، ولى در تمام مواقع حسّاس قبايل سبئيه- كه همان قبايل قحطان مىباشند- همه دوستان و مجاهدين در ركاب او بودند، به خصوص سران و سركردههاى قبايل سبائى مانند: مالك اشتر همدانى سبئى، عبدالله بن بديل خزاعى سبئى، حجر بن عدى كندى سبئى، قيس بن سعد بن عباده سبئى انصارى، و عده ديگر از سران قبايل سبئيه كه يار و غمخوار على بودند، و گروه مدافعان و طرفداران محكم و پابرجاى وى را تشكيل مىدادند، ولى بعد از جنگ صفّين و جريان حكميّت اشعرى گروهى از عربهاى ساكن كوفه و بصره كه اكثرشان از پيروان على بودند او را كه نتيجه كار حكميّت را پذيرفته بود كافر دانستند و خود را نيز بدين سبب كافر دانستند و گفتند: توبه كرديم و از كفر به اسلام برگشتيم، سپس تمام مسلمانان حتى خود على (ع) را نيز تكفير كردند و عليه او و همه مسلمانان خروج كردند و شمشير ره رخ آنان كشيدند و بدينگونه گروهى در اسلام به وجود آوردند كه به فرقه «خوارج» معروف گرديدند و رياست اين گروه را «عبد الله بن وهب سبائى» به عهده گرفت و در نهروان با امام (ع) جنگيد و عبد الله وهب سبائى در آن جنگ كشته شد سپس حضرت امير در اثر شمشير يكى از افراد همين خوارج در محراب عبادت به شهادت رسيد و با شهادت على (ع) صفحه تاريخ عوض گرديد و قبايل سبئيه وضع ديگرى پيدا نمودند كه در فصل آينده روشن خواهد گرديد.
ص: 833
سبئيه در دوران بنى اميه
اشتدّت الخصومة بينهما فى اخريات العهد الأموى.
در اواخر دوران بنى اميّه خصومت قبايل عدنانى با قبايل
سبائى به اوج اعلا رسيد.
مؤلّف
پس از شهادت اميرالمؤمنين دگر باره قريش سختتر از پيش زمام امور مسلمانان و حكومت كشورهاى اسلامى را به دست گرفتند و انصار سبئى را از تمام امور و دستگاهها بركنار كردند! با قساوت و سنگدلى، و بسى بىرحمانه با آنان رفتار نمودند و به دستور پسرخوانده وابسته به بنى اميّه، يعنى زياد بن ابيه، و پس از وى فرزندانش ابن زياد، در هر نقطه از كوفه و اطراف آن به بزرگان قبايل سبئه، و هر يك از شيعيان على كه غالباً از سبئيه بودند ديت مىيافتند آنها را با وضع فجيع و جگرخراش مىكشتند! بدار مىآويختند! زنده به گور مىكردند! خانه و كاشانهاش را ويران مىساختند! و ...
اين مسلمانان ستمديده و زجر كشيده با ديگر مسلمانان به حسين بن على (ع) پناه بردند! و از وى استمداد كردند! و او نيز براى نجات اسلام و مسلمانان از چنگال حكومت ظالمانه بنى اميّه عدنانى به پا خاست، در اين وقت پسر زياد و فرزند پسرخوانده خاندان اميّه با حيله و تزوير وارد كوفه شد، و بر اوضاع مسلّط گرديد، مسلم بن عقيل، سفير و
ص: 834
نماينده حسين بن على (ع) را دستگير و با هانى بن عروه بزرگ قبايل سبئيه بن قتل رسانيد، آن گاه بزرگان و سران قبايل عدنان را مانند عمر بن سعد قرشى، و شبث بن ربعى تميمى، و شمر بن ذىالجوشن، و ديگر افراد ستمگر عدنانى را به دور خود جمع نمود، و سپاه انبوهى آماده ساخت، تمام جنگجويان كوفه را از راههاى مختلف به سپاه خلافت قرشى، ملحق كرد، به طورى كه هيچ فردى قدرت و ياراى آن را نداشت كه با حكومت زياد بن ابيه علناً مخالفت كند، و با در راه تقريت و تحكيم قيام حسين بن على (ع) كوشش و فعاليّت نمايد، در نتيجه لشكر خلافت قرشى توانست در كربلا خاندان پيامبر و ياران پاكشان را به خون آغشته و اجساد بى سر ايشان را در آن بيابان برهنه بيافكند!
در اين جا بود كه پيروزى قبايل عدنان بر قبايل قحطان سبئى به اوج رسيد.
سبئيه در قيام مختار
بعد از حادثه جانگداز كربلا و هلاكت يزيد بن معاويه دلهاى كوفه بيدار شد، و از اين كه در يارى كردن به حسين بن على (ع) سخت كوتاهى كرده و كناره گرفته بودند در درون (ع) شان احساس ندامت و پشيمانى كردند و لشكرى از ايشان به نام لشكر توّابين تشكيل شد و با لشكر اين زياد جنگ كرد تا همه شهيد گرديدند، سپس قبايل سبائى به دور مختار ثفقى گرد آمدند و به خونخواهى حسين بن على (ع) به پا خاستند و فرماندهى ايشان را نيز ابراهيم بن اشتر سبئى بر عهده داشت، سپاه نسبتاً عظيم و نيرومندى به وجود آمد در آغاز عمر بن سعد عدنانى و شمر بن ذىالجوشن ضبابى و افراد زياد ديگرى از قبايل عدنان را كه در قتل حسين بن على نقش مؤثّرى داشتند به قتل رسانيدند، در برابر ايشان افراد قبايل عدنانى دور مصعب بن زبير عدنانى را گرفتند و با قبايل سبئى و خونخواهان حسين بن على به مبارزه پرداختند و سخت با آنان جنگيديد تا بر ايشان غالب آمدند و مختار را كه گروه خونخواهان حسين بن على را رهبرى مىنمود به قتلش رسانيدند.
در تمام مدت اين كشمكشها، از زمان حكومت زياد بن ابيه بر كوفه و بصره كه ايران هم تابع آن بود و همه كشورهاى شرقى اسلامى را در برگرفت تا آخر حكومت خلفاى
ص: 835
بنى اميّه كه سال 132 هجرى مىباشد دستگاه خلافت قرشى عدنانى با مخالفان خود كه دوستان و شيعيان امامان از خاندان پيامبر و امير مؤمنان بودند با دو سلاح مىجنگيدند و همچان كه در همه جنگها رسم است علاوه بر اسلحه گرم از سلاح تبليغ و افترا نيز در محدّثين و ساير دانشمندان دستگاه خلافت عليه همه شيعيان به خصوص قبايل سبائيه بسيج شده بودند اين دستگاه در جنگ روانى عليه مختار مىگفتند: كه مختار ادّعاى وحى و نبوّت كرده است و آن قدر كوشيدند تا اين افتراء در ميان مردم مشهور شده و زبان به زبان و نسل به نسل نقل گرديده و رواج يافت تا آن جا كه دامه سخن از دهان عوام به كتابها و نوشتههاى رسمى كشانده شد و اين جنگ روانى عليه مختار پيروان و طرفداران وى را نيز كه اكثرشان سبئى بودند دامنگير شد.[95]
سبئيه در اواخر دوران بنى اميّه
اين برخورد و كشمكش قبايل عدنانى و سبئى نخست تنها در مدينه و كوفه بود، ولى بعداً توسعه پيدا كرد، و به همه جا گسترش يافت، تا آن جا كه در تمام شهرها و نقاط ميان اين دو قبيله اختلاف و كشمكش به وجود آمد، خونها در اين راه ريخته شد، و انسانها كشته شد، شعرها و قصيدهها در ذمّ مخالفت و مدح موافقت شروده شد، و اين عداوت و دشمنى، اين تنافر و تنابز در اواخر دوران حكومت بنى اميّه شديدتر گرديد، و به اوج خود رسيد.
ص: 836
سبئيه در دوران سيف بن عمر
حرّف سيف مدلول كلمة اسبئية ...
سيف كه به دوران رسيد كلمه سبئيه را تحريف نمود و
آن را از معنى اصلى خود به يك معناى ديگر بر
گردانيد.
مؤلّف
در آخر خلافت بنى اميّه اختلاف عدنانى و قحطانى به اوج خود رسيده بود، و شعرا و ادباى طرفين شعرها و داستانها در مدح قبايل خود و ذم قبايل طرف ديگر مىسرودند، در اين زمان سيف بن عمر تميمى در كوفه پيدا شد، و دو كتاب بزرگ در تاريخ اسلام نوشت يكى به نام «الردة والفتوح» و ديگرى به نام «الجمل و مسير على و عايشه» سيف اين دو كتاب را با انواع تحريفات، جعليّات، روايت خرافى پر كرد، دهها، بلكه صدها شاعران، راويان حديث پيامبر، صحابيان پيامبر، تابعين ايشان، فاتحان و قهرمانان جنگهاى اسلامى، و افراد زياد ديگرى كه اصلًا و هيچگاه در جهان وجود نداشتند با خيال خود آفريد، و به هر يك از آنان نام و عنوان خاصّى داد، و همه آنها را با همان نام و نشان و خصوصيّاتى كه ساخته بود در آن دو كتاب وارد نمود.
ص: 837
كار خطرناك ديگرى كه سيف بن عمر در اين دو كتابش انجام داد اين بود كه تمام خوبىها و مجاهدتها و فضايل را به نام افراد قبايل عدنان ثبت كرد، و تمام عيوب و زشتىها و مفاسد را به قبايل قحطان سبئى نسبت داد، و هرچه مىتوانست عيوب و نواقص ديگرى نيز در مذمّت آنها بافت، و مهمترين مطلبى كه در ذم و نكوهش آنان ساخت همان افسانه سبئيه بود كه در اين افسانه، سبئيه را از پيروان عبد الله بن سباى يهودى، فرزند يك كنيز سياه معرّفى كرد، و بدين وسيله كلمه سبئى را مفهوم اصلى آن كه نسبت قبيلگى بود و به عنوان تعبير و سرزيش در باره قبايل سبائى و همپيمانان ايشان استعمال مىشد به يك مفهوم مذهبى تغيير داد و گفت كه سبئيه يك گروه منحرف مذهبى است كه در عقيده پيرو عبد الله بن سبأ آن مرد مرموز و منحرف يهودى يمانى الاصل مىباشد. سپس تمام جرم و گناه عصر عثمان و اميرالمؤمنين را به گردن آنان بار كرده و گفته است افراد همين فرقه سبئيه بود كه هميشه با حكومتها عداوت و مخالفت مىكردند، و در باره آنان مطاعن و معايب مىساختند و مردم را عليه آنان مىشورانيدند، تا آن جا كه دست اتّحاد به دست هم دادند و عثمان خليفه مسلمانان را در مدينه به قتل رسانيدند، و همين سبئيه منسوب به عبد الله بن سبأ بوده كه جنگ جمل را در ميان مسلمانان شعلهور ساختند.
سيف با اين گفتارش سران و بزرگان قبائل عدنان را كه خود سيف نيز از آن قبائل بوده از هر جرم و خطا و لغزش پاك و مبرّا ساخت، و آنان را در به وجود آمدن جنگ جمل و آن همه برادركشى بى گناه قلمداد نموده، سيف با اين گفتارش افرادى مانند: مروان، سعيد، وليد، معاويه، عبد الله بن سعد بن ابى سرح، طلحه، زبير، عايشه، و دهها افراد ديگرى از قبائل عدنان را كه گردانندگان همه آن فتنهها و سپس برپا كننده جنگ جمل عليه حكومت عادلانه و تبعيض ناپذير على بودهاند بى گناه نشان داد و تمام جرايم و گناهها و جنايات وارده را به گروه بى گناه سبئيه باز نمود. سيف در كار خود بر تمام ادبا و نويسندگان عصر خويش- از قبيله عدنان و قحطان- برتر آمده و گوى سبقت را از همه آنان ربوده چه آن كه هر يك از ايشان يك تن شاعر و اديبى بوده كه در مدح قبيله خود و ذم قبيله طرف چيزى سروده است، ولى سيف دهها تن شاعر و قهرمانى ساخت كه هر
ص: 838
كدام آنها در مدح قبيله خود د ذم قبيله ديگر سخنسرائى كردهاند.
بالاتر از هم، آن كه سيف توانست به افسانههاى خود رنگ واقعيت و حقيقت بدهد آن گاه كه بر شاعرهاى ساخته شده و شعرهايى كه به نام ايشان ساخته بود صحابه ساختگى و فتح و معجزه و حديثى كه به نام آنان ساخته بود نام حوادث تاريخ و اشخاص تاريخى گذارد، و همه افسانههاى خود را به نام تاريخنگارى در ميان مسلمانان از قرن دوم هجرى تا به امروز رواج بىنظير دهد و براى همه افسانههاى كوچك و بزرگ خود همانند روايتهاى تاريخ سند جعل كرد و از راويان ساخته خيال خود روايت كرد.
از جمله پيشبردهاى سيف آن است كه توانست به نام تاريخنگارى كلمه سبئيه را زا نسبت قبيلگى و سرزنش به افراد قبايل يمانى و همپيمانان ايشان به يك معناى مذهبى جديد تحريف كند و عبد الله بن وهب سبائى رئيس خوارج را نيز به عبد الله سبادى يهودى تبديل سازد و او را مؤسّس و به وجود آورنده همان مذهب جديد سبائى و فرقه سبئيه معرّفى نمايد!!!
آرى سيف افسانه سبئيه را به نام تاريخ ساخت، و يك مرد مرموزى را به عنوان قهرمان اين افسانه آفريد، و او را عبد الله بن سبأ نامگذارى نمود، سپس آن را با زيركى و مهارت خاصّ خود به بازار تاريخ عرضه نمود، و مقبول طبع تاريخنويسان افتاد، و بدين وسيله افسانه سبئيه را رواج و انتشار غير منتظرهاى پيدا نمود، و عبد الله سبا قهرمان موهوم افسانه نيز از شهرت بسزايى برخوردار گرديد، و عبد الله بن وهب سبائى در بوته فراموشى قرار گرفت، در صورتى كه كلمه سبئى در دوران على (ع) نسبت همان عبد الله بن وهب سبائى بود كه رياست فرقه خوارج را به عهده داشت، بعد از انتشار افسانه سيف اين كلمه از معناى اصلى خود تحريف گرديد و در يك فرقه مذهبى تازه تأسيس كه به گفته سيف، پايهگذار آن يك يهودى به نام عبد الله سبأ بود به كار رفت، و در اين معنى شايع و معروف گرديد، و عبد الله بن وهب سبائى هم به عبد الله سباى يهودى تبديل شد، و از آن تاريخ به بعد اندك اندك استعمال كلمه سبئيه به معناى نسبت قبيلگى متروك شد مخصوصاً در شهرهاى عراق و توابع عراق و محلّ تولّد و پيدايش افسانه عبد الل سبأ و قرهه سبائيه اين استعمال به طور كلى فراموش گرديد، به طورى كه ما، در مطالعات خود
ص: 839
به كسى برخورد نكردهايم كه از آن پس در اين شهرها به عنوان منسوب بودن به سبأ بن يشجب، سبئى ناميده شود، ولى در يمن و مصرو اندلس در قرن دوم و سوّم هجرى گاهى چنين استعمالى وجود داشته و افرادى كه اصلًا با عبد الله سبأ مؤسّس فرقه سبئيه ارتباط نداشتهاند، به علّت منتسب بودن به سبأ بن يشجب و قبيله قحطان سبئيه ناميده شدهاند و صاحبان كتابهاى صحاح در حديث نيز از اين افراد سبئى به عنوان راويان مورد اعتماد حديث نقل كردهاند، ولى بعداً در اين شهرها نيز استعمال سبئيه در معناى نسبت قبيلگى به مرور زمان به طور كلى از بين رفته، و در تمام نقاط و شهرها در يك فرقه جديد مذهبى شهرت و اختصاص يافت چنان كه در فصل آينده به توضيح آن خواهيم پرداخت.
ص: 840
عبد الله سبأ در كتب تاريخ، اديان و عقايد
هم الذين يقولون ان عليا فى السحاب و ان الرعد صوته
والبرق سوطه.
گروه سبائيه معتقدند كه على در ابر است غرش ابر
صداى او و برق تازيانه وى مىباشد.
علماى اديان و عقايد
قيافههاى متضاد عبد الله سبأ در تاريخ
سيف افسانه عبد الله سبأ و سبئيه را ساخت و در كتاب خود به نام حوادث تاريخى ثبت نمود بعد از وى طبرى و تاريخنويسان ديگر از دو كتاب وى گرفته اين افسانه و افسانههاى ديگر سيف را در كتابهاىشان وارد نمودند، و افسانه سبئيه را در ميان مسلمانان بيش از پيش منتشر ساختند. و با انتشار اين افسانه كلمه سبئيه در تمام نقاط و در زبان تمام مردم در پيروان عبد الله بن سبأ استعمال گرديد و در اين معنا اختصاص يافت، و استعمال آن در معناى اصليش كه انتساب به قبيله قحطان و سبا بن يشجب مىباشد فراموش شد، ولى بعداً مفهوم سبئى از اين معنا نيز تغيير پيدا كرد، و تحوّلى در آن به وجود آمد و به صورتهاى گوناگونى در آمد، و سازنده آن نيز در قيافه و عنوانهاى متعدّدى نمودار گرديد، مثلًا: در اوايل قرن دوم هجرى سبئى در نظر سيف به كسى گفته
ص: 841
مىشد كه به وصايت على معتقد باشد، ولى در اواخر قرن سوّم هجرى كسى را سبئيه مىناميدند كه به الوهيّت على عقيده داشته باشد، و همان طور عبد الله بن سبأ در نظر سيف و در عصر وى همان ابن سوداء بود، ولى در اوايل قرن پنجم هجرى عبد الله سبأ غير از ابن سودا معرّفى گرديده، بلكه آنها دو شخص جدا از هم شناخته شدند، كه هر كدام داراى شخصيّت مستقل بوده و افكار و عقايد متفاوت از هم داشتهاند، كه به طور كلّى از مطالب و عباراتى كه در اوايل قرن پنجم در باره عبد الله سبأ آمده است، چنين استفاده مىشود كه: عبد الله سبأ چند نفر بوده، و هركدام نيز داستان مخصوص به خود داشته است:
يك) عبد الله بن وهب سبائى كه در دوران امام على بن ابيطالب (ع) مىزيسته و رياست گروه خوارج را به عهده داشت، ولى جز عدّه كم و معدودى از علما و دانشمندان كسى او را نمىشناسد.
دو) عبد الله بى سبأ معروف به ابن سودا، اين عبد الله سبأ به گفته سيف مؤسّس فرقه سبائيه مىباشد كه به رجعت و وصايت على (ع) معتقد بوده و در اكثر بلاد و شهرهاى اسلامى آشوب و فتنه ايجاد نموده است، و مردم را عليه فرمانداران و استاندارانشان مىشورانيده، در نتيجه سبائيان از شهرها به سوى مدينه روانه شده و در آن جا گرد آمدند و عثمان خليفه مسلمانان را به قتل رسانيدند، و باز آنان بودند كه آتش جنگ جمل را شعلهور ساختند، و كشت و كشتار سختى در ميان مسلمانان به راه انداختند.
سوّم) عبد الله سبائى غالى و تندرو سوّمين عبد الله سبأ است، و او مؤسّس فرقه سبئيهاى بود كه در باره على غول كرده و به الوهيت وى معتقد بودند.
اخبار زندگى عبد الله سباى اوّل كه واقعاً وجود داشته است و در دوران على بن ابى طالب (ع) مىزيسته است همان گونه كه وجود داشته است در كتب تاريخ بىكم و زياد ثبت گرديده، و عبد الله بن سباى دوم كه در آخر دوران بنى اميّه با دست تواناى سيف بن عمر به وجود آمده است نيز اخبار و تاريخ زندگىاش آن چنان كه سيف ساخته است در كتب تاريخ ثبت گرديده.
ولى عبد الله سباى سوم كه در قرن سوم هجرى پيدا شده اخبار وى روز به روز گستردهتر و داستانها و مطالب مفصّل و مختلفى در باره وى نقل گرديده است كه كتب
ص: 842
تاريخ و رجال و مخصوصاً كتب اديان و عقايد را پر كرده است، در يك بررّسى كوتاه شايد علّت و راز اين جريان آن باشد كه عبد الله بن وهب سبائى و يا عبد الله اوّل چون وجود حقيقى داشته است اخبار و سرگذشت وى همان طور كه بوده در تاريخ آمده و با همان مقدار هم پايان يافته است و امّا عبد الله سباى دوم چون آفريننده وى كه سيف بن عمر مىباشد افسانه او را هر طور كه مىخواسته در خيالش ترسيم نموده و ساخته و پرداخته است، سپس آن را در كتاب خود ثبت نموده است و تاريخ نويسان بعدى هم عين همان افسانه ساخته شده را از وى گرفته و در كتابهاى خود نقل كردند بدين جهت اخبار و روايات مربوط به اين دو عبد الله سبائى با مرور زمان و قرون چندان تفاوتى نكرده و امّا عبد الله سباى سوّم چون تاريخ نويسان و علماى اديان و عقايد، اخبار و داستان وى را از زبان مردم عوام كوچه و بازار گرفتهاند، و ساختههاى مردم عوام نيز در هر عصر و دوران تغيير پذير است، بدين سبب افسانه عبد الله بن سباى سوم زمان به زمان گسترش و افزايش يافته است، و از اواخر قرن سوّم تا قرن نهم هجرى معرّفى اين ابن سبا در كتابها چنين آمده است:
الف) عبد الله سبأ همان است كه در نخستين سخنرانى على پس از بيعتش به خلافت به پا خاست و گفت: يا على تو هستى خالق و پديد آورنده تمام موجودات، تويى روزى دهنده روزى خواران! امام (ع) از اين گفتار وى ناراحت گرديد و او را از مدينه به مدائن تبعيد نمود، سپس دستود داد يازده نفر از پيروان وى را كه «سبئيه» ناميده مىشدند دستگير كردند و همه آنها را در آتش سوزانيدند، و قبرهاى همين يازده نفر در بيابان همان سرزمين معروف است.
ب) عبد الله سبأ هما است كه در باره امام على (ع) غلو نموده و او را خداى خود پنداشت و مردم را به اين عقيده باطل خويش دعوت نمود و گروهى در اين مورد دعوت وى را پذيرفتند و على (ع) نيز عدّهاى از اين گروه را در ميان دو حفره آتش سوزانيد و در اين جا است كه بعضى از شعرا گفته است:
|
لترم بى الحوادث حيث شائت |
اذا لم ترم بى فى الحفرتين |
|
يعنى حوادث روزگار مرا به هر ورطه خطرناكى بيندازد، باكى نيست. در صورتى كه
ص: 843
در آن دو حفره آتش على نياندازد.
على (ع) كه اين غلو و انحراف ابن سبأ را مشاهده نمود او را به مدائن تبعيد كرد، وى در مدائن بود تا روزى كه خبر مرگ على به او رسيد، وى گفت: على نمرده است، آن كه مرده على نبوده، بلكه شيطان بوده است كه به صورت على جلوهگر شده است، زيرا على نخواهد مرد، بلكه او مانند عيسى به آسمانها پرواز نموده، و روزى هم فرود خواهد آمد، و از دشمنان انتقام خواهد گرفت!
ج) عبد الله سبأ همان است كه گفت: على خدا است، و من نيز پيامبر وى هستم، على او را دستگير نمود و به زندانش افكند، عبد الله سه شبانه روز در همان زندان ماند، و در اين مدت از وى درخواست مىكردند كه از گفته خويش توبه كند، و از عقيده باطلش برگردد، ولى او توبه نكرد، و على نيز او را سوزانيد، و در همين جريان بود كه على اين شعر را سرود:
|
لما رأيت الامر منكرا |
او قدت نارى و دعوت قنبرا |
|
«آن گاه كه عمل ناپسند را ديدم آتش خود را شعلهور ساخته و قنبر را طلبيدم!»
د) عبد الله سبأ همان بود كه وقتى امام على بن ابيطالب (ع) در مقابل وى دست به سوى آسمان بلند كرد بر امام اعتراض كرد كه: مگر خداوند در همه جا نيست؟! چرا در مقام دعا دست به سوى آسمان بلند مىكنى؟
ه-) عبد الله سبأ همان است كه با پيروان خويش به پيش امام (ع) آمدند و به او گفتند: يا على تو خدا هستى؟ على (ع) هم به جرم همان گفتار كفرآميزشان همه آنان را در آتش سوزانيد و هر كدام از آنها كه به آتش فكنده مىشدند مىگفتند حالا يقين كرديم كه او (على) همان خدا است، زيرا كسى با آتش عذاب نمىكند جز پروردگار آتش!
ز) عبد الله سبأ اوّلين كس بود كه ابو بكر، عمر و عثمان و ساير صحابه پيامبر را ذمّ و نكوهش نمود، و از آنان بيزارى جست، و مسيب بن نجبه او را دستگير نمود و كشان كشان به پيش امام (ع) آورد، آن حضرت نخست به مدح و ثناى ابو بكر و عمر پرداخت و آنان را به نيكى و احترام ياد نمود، آن گاه گفت: هر كس مرا از آنان برتر و مقدم بشمارد بر او حدّ افترا زدن را اجرا خواهم كرد، سپس او را به مدائن تبعيد نمود!
ص: 844
ح) عبد الله سبأ همان بود كه على را حتى بعد از مرگش نيز زنده مىدانست آن گاه كه وى در مدائن به حالت تبعيد به سر مىبرد و خبر مرگ على را به او اطّلاع دادند او اين خبر را نپذيرفت و را آن كس كه اين خبر را آورده بود گفت: اى دشمن خدا به خدا سوگند دروغ گفتى، و اگر جمجمه سر على را نزد ما بياورى، و هفتاد مؤمن عادل گواهى دهند كه على مرده است، ما گفتار تو را تصديق نمىكنيم، زيرا ما مىدانيم كه على بن ابيطالب نه مىميرد، و نه كشته مىشود، تا به سرتاسر زمين فرمانروايى و حكومت كند آن گاه عبد الله سبا با پيروانش همان روز از مدائن به كوفه روانه شدند، و تا به درب خانه على (ع) آمدند، و در مقابل خانه او مانند كسى كه در حال حيات باشد، و خود وى اجازه ورود بدهد، از على اجازه ورود خواستند خاندان امام (ع) مرگ او را به آنان اطّلاع دادند، و آنها مرگ على را نپذيرفتند، و گفتار اهل بيت امام را در باره مرگ او انكار كردند، و دروغ پنداشتند!
اين بود خلاصه و قسمتى از آنچه در باره عبد الله سباى سوّم گفته شده و به نام شرح حال و عقيده وى در كتابها ثبت گرديده و رواج يافته است و باز در باره وى گفتهاند كه: اين عبد الله سبأ همان ابن السوداء است يعنى فرزند يك كنيز سياه، با اين حال، او غير از ابن سوداى معروف است، بلكه وى و ابن السوداء دو نفرند و دو شخصيّت جداگانهاى دارند.
و گفتند: عبد الله بن سباى دوم از يهوديان حيره بود، و خواست تا با تأوىهايى كه در باره على و اولادش مىكند دين مسلمانان را فاسد و منحرف سازد، تا آن كه مسلمانان در باره على و فرزندانش آن چنان معتقد شوند كه مسيحيان در باره عيسى معتقد هستند، و نيز خواست بر مردم كوفه آقايى و رياست كند، بدين سبب در ميان مردم كوفه شايع نمود كه در تورات آمده است: (هر پيامبرى وصى دارد، و على نيز وصىّ محمّد خاتم پيامبران است) اين سخن را كه مرد از وى شنيدند به على گفتند: كه ابن سودا از دوستداران و علاقهمندان شما مىباشد، على نيز مقام و منزلت او را بالا برد، و در پاى منبرش مىنشانيد، ولى روزى كه غلو عبد الله در باره على ظاهر گرديد و به گوش آن
ص: 845
حضرت رسيد، تصميم به قتل او گرفت، امّا چون از فساد و شورش پيروان او بيمناك گرديد، از قتلش منصرف شد، و او را با عبد الله سبا به مدائن تبعيد نمود، و چون وى در مدائن گروه رافضه سبئيه را در كفر و بى دينى شديدترين و منحرفترين مردم مشاهده نمود، به آنان پيوست.
و گروه سبئيهاى كه مؤسّس آن نيز همان عبد الله سباى سوّم مىباشد مىگفتند:
على در ابر است و رعد صداى او، و برق تازيانه اوست، و هر وقت صداى رعد به گوششان مىرسد در برابر آن مىايستند، و با تعظيم و احترام تمام مىگويند: السّلام عليك يا امير المؤمنين (ع)!
و اين گروه سبئيه همانهايى هستند كه مىگويند: امام على بن ابى طالب (ع) همان مهدى موعود است كه جهان در انتظارش مىباشد.
و هم آناناند كه مىگويند: جزئى از خدا در وجود على حلول كرده است.
و هم آنانناد كه مىگويند: قرآنى كه در دست ماست جزئى از نه جزء قرآن واقعى است كه علم همه آن در پيش على مىباشد.
و هم آناناند كه: با ناووسيه متّحد مىباشند و مىگويند جعفر بن محمّد عالم به تمام تعاليم و احكام دين است.
و هم آناناند كه: مختار را به ادّعاى نبوّت واداشتند.
و آناناند همان فرقه «طياره» كه مىگويند مرگ ايشان جز پرواز ارواحشان به عالم بالا چيز ديگرى نيست و باز مىگويند: روح القدس از عيسى به محمّد منتقل شده و از محمّد (ص) نيز به على و از وى به حسن و حسين و از وى به ائمّه ديگرى كه از اولاد او مىباشند.
و ايشان همان اصحاب عمر بن حرث كندى مىباشند كه واجب كرد بر پيروانش در هر شبانه روزى هفده نمازى كه در هر نماز آن پانزده ركعت باشد و اين گروه معتقد بودند كه على نمرده است، بلكه بر آفريدههايش خشم نموده و از آنها متوارى گرديده
ص: 846
و روزى نيز ظهور خواهد نمود.
و ايشان همان فرقه خشبيه پيروان مختارند.
و ايشان همان گروه ممطوره هستند.
و هم چنين ايشان دهها گروه ديگر هستند ...! كه در باره گروه سبئيه پيروان عبد الله سباى دوم نقل گرديده است.
اين گزافهگويىها و اشتباهات و خلط و تحريفها را در باره فرقه ساخته شده سبائى ديدهام. در فصلهاى آينده در باره مؤسّس ايشان عبد الله سبائى بررّسى مىنماييم.
ص: 847
انگيزههاى جعل و تحريف
انها كانت تدمغ شيعة ائمة اهل البيت فى جميع العصور.
اين جعليّات و افسانهها در تمام عصور به ضرر شيعه و
براى كوبيدن آنها بوده است.
مؤلّف
اگر در باره تحريفات و تغييراتى كه در مواردى از فرهنگ اسلام به وجود آمده بحث و بررّسى دقيق بكنيم خواهيم ديد كه برخى از آن تحريفات در اثر اشتباه نويسندگان به وجود آمده است و افرادى كه دچار اين اشتباهات گرديدهاند در نشر و اشاعه آنها غالباً انگيزه سياسى و يا تعصب قبيلگى و يا تعصّب مذهبى نداشتهاند.
ولى در جعل و نشر افسانه عبد الله بن سبأ و سبئيه تمام دستاندركاران بهطور عموم و قدرتها و حكومتهاى وقت به طرز خصوصى دواعى و انگيزههاى مختلف داشتهاند زيرا:
1) افسانه عبد الله سبأ، انتقادها و ايرادهايى را كه به صحابه پيامبر (ص) متوجّه مىگرديد پردهپوشى مىنمايد و آنها را از اين ايرادها پاك، منزّه و مبرّا مىسازد و اين مطلبى است بسيار حساس و سياسى كه در تمام دورانها خواسته طبقات مختلف مردم و مورد علاقه قدرتها و حكومتها بوده است.
2) اين افسانه تمام عيوب و خطاها و جنايات تاريخ و تمام آثار و گناههاى قرون
ص: 848
اوّليّه اسلام را به گردن قبايل قحطان بار مىكند و در مقابل آن تمام فضايل و شاهكارهاى تاريخ را به قبايل عدنان منتسب مىسازد و چون حكومتها و قدرتهاى بزرگ تا پايان حكومت خاندان عبّاسى از تيره قريش و عدنانىها بوده و با قحطانىها و سبئيان نيز عداوت و رقابت شديد داشتند بدين جهت تمام نيرو، قدرت و تلاش خويش را در نشر و ترويج اين افسانه كه به نفع اين حكومتها و به ضرر دشمنان و رقيبان آنان بوده به كار بردهاند.
3) و مهمتر اين كه اين افسانه به مخالفين حكومت خلفا كه شيعيان خاندان عصمت مىباشند و در تمام دورانها تا دوران خلفاى عثمانى و تا به امروز مخالف حكومتهاى عصر خود بودهاند نسبت كفر و الحاد داده و آنها را به خارج شدن از دين و آيين معرّفى مىنمايد. و خود اين افسانه است كه در گذشته راه حمله بر شيعيان را براى حكومتهاى وقت هموار ساخته و در اعمال و اجراى هر نوع فشار و مضيقه نسبت به شيعه براى حكومتها پشتوانه قوى و دستآويز محكمى محسوب گرديده است و پر واضح است كه قدرتهاى وقت در بهرهبردارى از يك چنين وسيلهاى سعى خواهند نمود و در تأييد و تثبيت يك چنين پشتوانهاى تمام نيرو و قدرت خود را به كار خواهند برد.
و خود همين انگيزه و انگيزههاى ديگر بوده است كه اين افسانه را هم به وجود آورده و هم آن را انتشار داده و هم راه تحقيق و بررّسى را در اين مورد به روى علما و محقّقين مسدود ساخته است تا اين كه خداوند متعال در اين عصر توفيق اين بحث و بررّسى را عنايت فرمود و لله الحمد و المنّة.
تحريفات و جعليّات ديگر سيف
جعل و تحريف سيف منحصر به افسانه عبد الله سبأ نبوده، بلكه به منظور و انگيزههايى كه قبلًا اشاره نموديم و همچنين به انگيزه الحاد و زندقهاى كه داشت افسانههاى فراوانى ساخته و براى افسانههايش قهرمانانى آفريده است كه ما براى بررّسى آنها كتابهاى چندى مانند كتابهاى «خمسون و مائة صحابى مختلق» صد و پنجاه صحابى دروغين و «رواة مختلقون» راويان جعلى و «عبد الله بن سبأ» نگاشتيم و در اين كتابها ضمناً پاسخ اين
ص: 849
سؤال نيز آمده است كه:
اين تحريفات و تبديلات و جعل و ساختگى چرا و چگونه در تاريخ اسلام به وجود آمده است؟! و چرا علماى تاريخ و حديث در برابر آنها سكوت مطلق اختيار نمودهاند و در طول قرنهاى متمادى هيچ گونه تحقيق و بررّسى را در اين مورد روا نداشتهاند؟!
و باز در فصل «تحريف و تبديل» كتاب «عبد الله بن سبأ»[96] خاطر نشان ساختيم كه سيف بن عمر چگونه توانسته است اسم عبد الرحمان بن ملجم قاتل على بن ابيطالب (ع) را به خالد بن ملجم تحريف نموده و او را از بزرگان فرقه سبئيه كه در باره على (ع) غلو نمودهاند، قلمداد نمايد.
و «خزيمة بن ثابت انصارى» صحابى مشهور پيامبر را نيز دو نفر معرّفى كند يكى معروف به «ذوالشهادتين» و ديگرى غير ذوالشهادتين و به همچنين سماك بن خرشه انصارى را نيز دو نفر قلمداد نموده يكى معروف به ابو دجانه و ديگرى غير از ابو دجانه و عبد الله بن سبأ را هم توانسته دو نفر نشان دهد يكى ابن وهب سبائى كه در دوران على (ع) زندگى مىكرد و رئيس گروه خوارج بوده و ديگرى اين سبأ كه اصلًا وجود نداشته و زاييده خيال خود سيف بوده است. بنا بر اين جعل و تحريف و اختلاق و سازندگى در تاريخ اسلام حرفه رسمى و شغل عادّى و معمولى سيف بوده است و جاى هيچ گونه تعجّب و ترديد و استعبادى نيست و باز سكوت علما در برابر تحريفات و اختلاقها تازگى نداشته و به افسانه عبد الله سبأ اختصاص ندارد تا براى يك فرد محقّق بعيد و غير قابل قبول باشد و به صورت معمّاى لاينحل خودنمايى كند.
پنج صحابه ساختگى
براى يادآورى از قهرمان سازى سيف و نشان دادن نمونه از كار او در اين جا اشاره به افسانههاى پنج صحابى زير به مورد است:
1) قعقاع بن عمرو بن مالك تميمى اسيدى كه سيف او را شاعرى برجسته و الهام
ص: 850
شده و يكى از صحابه پيامبر و فرماندهان لشكر اسلام معرّفى نموده است و علماى سنّى و شيعه نيز براى وى تاريخ زندگى و شرح حال مفصّلى نوشتهاند. و ما هم در كتاب «صدو پنجاه صحابه دروغين» در ضمن 140 صفحه افسانه وى را بررّسى و ارزيابى كردهايم.
2) عاصم بن عمرو، برادر قعقاع.
3) نافع بن اسود بن قطبة بن مالك تميمى اسيدى عموزاده قعقاع نام برده.
4) زياد بن حنظله تميمى عمرى.
5) طاهر بن ابى هالة خديجه، فرزند همسر رسول خدا (ص).
از اين قبيل افراد افسانهاى و موهوم فراوان است كه سيف با خيال خويش آنها را آفريده و به عنوان راوى، شاعر، صحابى و يا قهرمان جنگ و امثال آن قالب زده و در كتابهاى فرهنگ اسلامى شيعه و سنّى مانند كتابهاى زير از ايشان سخن رفته است:
كتابهاى علماى اهل سنّت
1) سيف بن عمر تميمى متوفّاى تقريباً 170 ه-. در دو كتاب خود: (الجمل) و (الفتوح).
2) طبرى متوفّاى 310 ه-. در تاريخ بزرگ خود.
3) بغوى متوفّاى 317 ه-. در معجمالصحابه.
4) رازى متوفّاى 327 ه-. در الجرح و التعديل.
5) ابن سكن متوفّاى 353 ه-. در حروف الصحابه.
6) اصفهانى متوفّاى 356 ه-. در اغانى.
7) مرزبانى متوفّاى 374 ه-. در معجمالشعرا.
8) دارقطنى متوفّاى 385 ه-. در المؤتلف و المختلف.
9) ابو نعيم متوفّاى 430 ه-. در تاريخ اصفهان.
10) ابن عبد البر متوفّاى 430 ه-. در استيعاب.
11) ابن ماكولا متوفّاى 475 ه-. در الاكمال.
12) ابن بدرون متوفّاى 560 ه-. در شرح قصيده ابن عبدون.
ص: 851
13) ابن عساكر متوفّاى 571 ه-. در تاريخ دمشق.
14) حموى متوفّاى 626 ه-. در معجمالبلدان.
15 و 16) ابن اثير متوفّاى 630 ه-. در: 1- تاريخ خودالكامل. 2- اسدالغابه.
17 و 18) ذهبى متوفّاى 748 ه-. در: 1- النبلاء. 2- تجريد اسماء الصحابه.
19) ابن كثير متوفّاى 770 ه-. در تاريخ خود.
20) ابن خلدون متوفّاى 807 ه-. در تاريخ خود.
21) حميرى متوفّاى 827 ه-. در روضالمعطار كه تاريخ تأليف اين كتاب سال 826 ه-. مىباشد.
22) ابن حجر متوفّاى 825 ه-. در اصابه.
23) ابن بدران متوفّاى 1346 ه-. در تهذيب تاريخ ابن عساكر.
كتابهاى علماى شيعه
بعضى از علما و مورّخين شيعه[97] به سبب اعتماد ايشان بر كتابهاى اهل سنِت نامهاى همان افراد موهوم و روايات و داستانهاىشان[98] در كتابهاىشان ثبت كردهاند مانند:
1) نصر بن مزاحم متوفّاى 212 ه-. برخى از آنچه را كه سيف در كتابهاى خود نقل كرده است در كتاب خود (وقعة صفّين) آورده است.
2) شيخ طوسى متوفّاى 460 ه-. در رجال خود.
3) قهبائى در مجمعالرجال كه در سال 1016 ه-. از نگارش آن فراغت يافته است.
4) اردبيلى متوفّاى 1101 ه-. در جامعالرواة.
5) مامقانى متوفّاى 1352 ه-. در تنقيحالمقال.
6) سيد عبدالحسين شرفالدين متوفّاى 1377 ه-. در الفصول المهمه.
ص: 852
7) تسترى معاصردر قاموسالرجال.
نتيجه:
نتيجهاى كه از اين بحث و گفتگو مىتوان به دست آورد اين است كه: آن همه جعليّات و تحريفات و اختلافات كه در تاريخ اسلام به وجود آمده و براى علما و نويسندگان پوشيده و ناشناخته مانده و بدون تحقيق و بررّسى، اين افراد خيالى و اخبار و داستانهاى دروغين آنها را در كتابهاىشان آوردهاند نشانگر آن است كه مىتواند افسانه عبد الله سبأ و سبئيه نيز براى نويسندگان و علماى تاريخ، رجال و اديان پوشيده و ناشناخته بماند.
ص: 853
تحريف عبد الله سبائى به عبد الله بن سبأ
وليس غريبا من سيف هذا الدس و التحريف و الاختلاق.
از مردى همچو سيف اين گونه خلط و جعل و تحريف
بعيد و تعجّبآور نيست.
مؤلّف
در فصل پيش گفتيم كه عبد الله سبأ در فرهنگهاى اسلامى داراى سه چهره و سه قيافه و شخصيّت مختلف ديده مىشود و در هر قيافه و شخصيّتى نيز اخبار و داستانهاى مخصوص به خود دارد و عبد الله سباى سوّم داستانهايى بس مفصّلتر و اخبارى بس گستردهتر دارد.
و از اين سه گونه عبد الله سبأ فقط عبد الله سباى اوّلى يعنى عبد الله بن وهب سبائى وجود داشته و ديگران افسانهاى بيش نيستند.
عبد الله وهب سبائى هم كه وجود داشت داستان وى به طور خلاصه چنين بود كه: او در دوران على (ع) مىزيست و نخست از طرفداران وى بود، ولى در جنگ صفّين در جريان حكميّت به على (ع) اعتراض نمود و از آن تاريخ عداوت و مخالفت وى با على (ع) آغاز گرديد و عدّهاى از مخالفان على را كه با وى همفكر و همعقيده بودند به دور وى جمع شده و دسته جمعى عليه آن حضرت قيام كردند، و جنگ نهروان را به
ص: 854
وجود آوردند و عبد الله در اين جنگ كشته شد و ابن عبد الله بن وهب سبائى در دورانهاى بعد به يك مرد مرموز و موهوم يهودى به نام عبد الله سبائى تبديل و تحريف گرديد و به صورت مؤسّس يك فرقه جديد مذهبى به نام «سبئيه» معرّفى شد.
و اين عبد الله سبائى موهوم و تحريف شده نيز نخست به وسيله سيف به صورت مؤسّس فرقه سبئيه معتقد به وصايت على نشان داده شد، و سپس با مرور زمان در سر زبان و افواه مردم عوام، تغيير و تحوّل پيدا نمود در قيافه مؤسّس فرقه سبئيه غالى و معتقد به الوهيّت على (ع) نمايان گرديد اخبار و سخنان نيز روز به روز در باره وى گسترش و افزايش پيدا نمود و بدين گونه افسانه موهوم فرقه سبئيه به وجود آمد.
و گاهى كسانى پيدا شدند كه براى اين افسانهها سند جعل كنند مانند آن كه در گذشته ديديم براى افسانه نسناس چگونه سندهايى محكم و مسلسل ساخته بودند.
و اگر چنانچه سؤال كنند كه: چگونه اين تحريف و اين همه جعل و افسانه سازى انجام گرفته و به اكثر علما و تاريخنويسان بزرگ در طول قرنها و عصرها مخفى و پوشيده مانده است؟! جواب آن است كه مسأله تحريف و تبديل در تاريخ اسلام منحصر به كلمه عبد الله سبأ و يا سبئيه نيست كه تازگى داشته و باور نكردنى باشد و بعيد به نظر برسد، بلكه از اين گونه تحريفات، تبديلات و تغييرات در تاريخ اسلام فراوان به چشم مىخورد به طورى كه عدّهاى از علما كتابهاى مستقلّى در اين مورد نوشتهاند كه براى شاهد گفتار در اين جا به فهرست قسمتى از آنها مىپردازيم:
ابو احمد عسكرى متوفّاى 328 ه-. كتابى نوشته به نام (شرح مايقع فيه التصحيف و التحريف)[99] يعنى: شرح آنچه تحريف و تغيير در آن رخ داده است.
ابو احمد عسكرى در مقدمه اين كتاب، مىگويد: «من در اين كتاب الفاظ و كلماتى را مىآورم كه در اثر مشابهت لفظى تحريف و تغييرى در معناى آن رخ داده است.»
و نيز مىگويد: من پيش از اين كتاب بزرگ و جامعى نوشتم در باره كلمات تحريف شدهاى كه تشخيص آن مشكل بود تا در اين باره رفع مشكل علماى حديث شده باشد و
ص: 855
از ايشان رفع نياز كند و در آن كتاب نام راويان و صحابيان پيامبر (ص) تابعين آنان و ديگر افرادى كه اشتباه و تحريف در آن نامشان به وجود آمده بود آوردم، ولى بعداً از من خواستند آن تحريفهايى كه علماى حديث به فهم آن احتياج دارند جدا سازم از آن تحريفهايى كه علماى ادب و تاريخ به شناخت آنها احتياج دارند، من طلب ايشان را اجابت كردم و اين دو بخش را از هم جدا كردم و هر گروهى را در كتاب مستقّل و جداگانهاى آوردم و به صورت دو كتاب مستقل درآمد كه يكى از آن دو مربوط به نامهاى تحريف شده راويان حديث بود و ديگر در باره نامهاى تحريف شده مورد نياز ادبا و مورّخين باشد.
ابو احمد عسكرى در اين كتاب ابواب مستقلّى در باره اشتباهات بزرگان علما مانند: خليل و جاحظ و سجستانى آورده، همچنين آنچه در انساب اشتباه شده است، در ابواب ديگر، ذكر كرده.
دانشمندان ديگرى غير از ابو احمد عسكرى در اين باره كتابهايى نوشتهاند مانند:
ابن حبيب درگذشته 245 ه-.) كه كتابى در باره نامهاى متشابه قبايل و انساب نوشته است.
و ابن تركمانى (درگذشته 749 ه-.) كه او هم در باره نامهاى متشابه قبايل و انساب تأليفى دارد.
و آمدى (درگذشته 370 ه-.) در باره نامهاى متشابه شعرا كتابى نوشته است.
و دارقطنى (درگذشته 385 ه-.) در باره نامهاى متشابه راويان حديث.
و همچنين ابن الفرضى (درگذشته 403 ه-.).
و عبد الغنى (درگذشته 409 ه-.).
و ابن طحان الحضرمى (درگذشته 414 ه-.) اين سه دانشمند كتابهايى در باره نامها و القاب و كنيههاى متشابه نوشتهاند.
و ابن ماكولا (درگذشته 487 ه-.) كه كتاب وى به نام اكمال در موضوع نامها و القاب
ص: 856
و كنيههاى متشابه نوشته است، معروفترين و جامعترين كتابهاست.[100] و همچنين در باره نسبتهاى متشابه با يكديگر عدّهاى از علما و نويسندگان تأليفاتى دارند كه نام چند تن از آنها را نيز مىآوريم همچون:
مالينى (درگذشته 412 ه-.)
زمخشرى (درگذشته 548 ه-.)
حازمى (درگذشته 584 ه-.)
ابن باطيش (درگذشته 640 ه-.)
فرضى (درگذشته 700 ه-.)
ذهبى (دگذشته 738 ه-.)
ابن حجر (درگذشته 852 ه-.)
و بعد از اين علما، نويسندگان بعدى آمدهاند و آنچه از علماى گذشته فوت شده است و در كتابهاى ايشان نيامده است و يا اشتباهاتى كه در آن كتابها وجود داشته است در باره آن كتابهاى مستقل ديگرى به عنوان تكميل و استدراك نوشتهاند، چنان كه نام بردگان زير بر كتاب عبدالغنى تكمله نوشتهاند:
الزيادات نوشته مستغفرى (درگذشته 436 ه-.)
والمؤتلف نوشته خطيب (درگذشته 463 ه-.)
ابن نقطه (درگذشته 629 ه-.) نيز كتابى به نام «مستدرك» در تكميل «اكمال» ابن ماكولا نوشته است.
و به كتاب ابن نقطه نيز افراد ذيل تكمله و استدراك نوشتهاند:
حافظ منصور (درگذشته 677 ه-.)
و ابن صابونى (درگذشته 680 ه-.)
و مغلطاى (درگذشته 762 ه-.)
ابن ناصر الدين (درگذشته 842 ه-.) نيز كتابى به نام «الاعلام بما فى مشتبه الذهبى من
ص: 857
الاوهام» در استدراك و تكميل كتاب ذهبى نام برده نوشته است. ولى با اين همه سعى و كوششى كه اين دانشمندان و نويسندگان و ديگر علما و نويسندگان[101] در تحقيق و بررّسى نامها و كلمات متشابه و تحريف شده انجام دادهاند باز كلمات و نامهاى تحريف شده فراوان ديگرى در فرهنگ اسلام به چشم مىخورد كه از همه آن دانشمندان نام برده فوت شده است و اگر جمعاورى شود كتاب بزرگ و قطورى را تشكيل مىدهد و در اين باره صحيح گفتهاند كم ترك الاول للاخر: پيشينيان چه بسيار كار است كه نكرده و براى آيندگان گزاردهاند تا ايشان انجام دهند.
ص: 858
خلاصه مباحث گذشته
سير كلمه سبئيه در تاريخ:
از همه آنچه در صفحات و فصول پيش در باره افسانه ابن سبأ و سبئيه آورديم به طور خلاصه چنين برمىآيد كه: لفظ سبئيه از زمان جاهليّت تا دوران حكومت بنى اميّه دلالت مىكرد بر نسبت افراد به سبأ بن يشجب و قبيله قحطان و يكى از اين افراد نيز «عبد الله بن وهب سبائى» رئيس فرقه خوارج بوده است.
ولى بعد از وقوع اختلاف و عداوت در ميان قبايل عدنان و قحطان در مدينه و كوفه قبايل عدنان اين كلمه را در مقام تغيير و نكوهش قحطانيان به كار بردند و آن را از معناى نسبت قبيلگى به معناى بدگويى و نكوهش بر قبايل قحطان و طرفداران آنان تغيير دادند و اين استعمال و تغيير معنا در كوفه و در دوران بنى اميّه انجام گرفت.
ولى بعد از آن كه سيف به دوران رسيد به علت و انگيزه تعصّب شديد قبيلگى و كفر و زندقهاى كه داشت افسانه سبئيه را ساخت و در اين افسانه، لفظ سبئيه را از معناى نسبت قبيلگى و يا تغيير و نكوهش به معناى يك فرقه جديد مذهبى تحريف نمود و مؤسّس اين مذهب را نيز مردى به نام عبد الله سباى يمانى معرّفى كرد.
نام «عبد الله سبأ» مؤسّس فرقه سبئيه را نيز سيف يا از نام «عبد الله بن وهب سبائى» سرپرست گروه خوارج گرفته و آن را بدين صورت تحريف نموده است چنان كه از گفته
ص: 859
بلاذرى و اشعرى و مقريزى استفاده مىگردد.
و يا اين كه افسانهاى ساخته و براى افسانه خويش نيز قهرمانى آفريده است و نام قهرمان افسانهاش را مستقيماً و مستقلًا «عبد الله بن سبأ» ناميده است بدون اين كه اين نام را از نام كسى ديگر گرفته و اقتباس كرده باشد.
به هر صورت براى «عبد الله سبأ» غير از همان «عبد الله بن وهب سبائى» كه در دوران عثمان و على (ع) مىزيسته است واقعيّت و وجود ديگرى نبوده است.
افسانه سبئيه سيف در قرن دوم و اوايل قرن سوم در شهرهاى عراق مانند كوفه[102] بصره و بغداد و اطراف آن انتشار يافت و بعد از انتشار اين افسانه در اين شهرها معناى اصلى كلمه سبئيه كه همان انتساب به قبيله قحطان و سبئى بود فراموش گرديد و اختصاصاً در هما فرقه جديد مذهبى كه خود سيف با خيال خويش آن را ساخته بود به كار رفت، ولى در همان زمان كه كلمه سبئيه در كوفه و بصره در معناى جديدش انتشار يافته بود در شهرهاى يمن، مصر و اندلس در معناى اصلى و اولى خود كه انتساب به قبيله قحطان مىباشد استعمال مىگرديد بنا بر اين در قرن دوم و اوايل قرن سوم كلمه سبئيه به دو معناى مختلف و جدا از هم دلالت مىكرد در شهرها و بلاد شرق اسلام به معناى فرقه جديد مذهبى و در ديگر شهرها و بلاد در نسبت قبيلگى استعمال مىگرديد.
و پس از اين افسانه سبئيه با مرور زمان به السنه و افواه عوام افتاد و با گفتههاى خرافى مردم كوچه و بازار به هم در آميخت و بدين وسيله دگرگونى و تغييرات وسيعى به خود گرفت و در واقع همان معناى فرقهاى مذهبىاش نيز به يك معناى خرافىترى تبديل گرديد و در باره كسانى كه در باره على (ع) غلو كرده و به الوهيت وى معتقد باشند استعمال شد.
و پس از انتشار يافتن افسانه سبئيه معناى اصلى و اولى كلمه سبئيه يعنى نسبت قبيلگى در همه جا و در تمام شهرها و جامعههاى اسلامى بهطور كلى فراموش گرديد و به همان معناى جديد اختصاص يافت و منحصراً در باره كسانى كه به وصايت و
ص: 860
يا الوهيت على (ع) معتقد مىباشند استعمال گرديد.
سير كلمه عبد الله سبأ در تاريخ:
و اما «عبد الله سبأ» چنان كه در صفحات پيش اشاره گرديد نخست منظور از اين كلمه همان «عبد الله بن وهب سبائى» بود كه در عصر على (ع) زندگى مىكرد و در آخر رياست گروه خوارج را به عهده گرفت سپس بعد از افسانهسازى سيف و انتشار افسانه سبئيه «عبد الله بن وهب سبائى» فراموش گرديد و كلمه «عبد الله سبأ» در باره يك مرد مرموز و موهوم يهودى كه از يمن آمده بود و بنا به روايت سيف معتقد به وصايت على (ع) بود به كار رفت، ولى با مرور زمان افسانه سبئيه پيرايههاى زيادى به خود گرفت و عبد الله سبأ قهرمان اين افسانه نيز طبعاً صورت تندتر و خرافىترى پيدا نمود و در باره يك مرد خطرناكتر غالى و تندرو كه فرقه سبئيه معتقد به الوهيت على را به وجود آورده است استعمال گرديد.
اين تغيير و تحوّل گاهى در فهم معناى بعضى از روايات باعث اشتباه گرديده است مثلًا: روايات و جريانات تاريخى و احاديث معصومين كه راجع به عبد الله اول است گاهى در اشتباه لفظى در باره عبد الله سبأ دوم و ساخته سيف تأويل و تطبيق شده است و بدين صورت مطالب و وقايع تاريخى و بعضى احاديث معصومين به هم در آميخته و تحريف قهرى در تاريخ و حديث به عمل آمده است و در اثر عدم دقت و عدم بررسى تاريخنويسان اين اشتباه و تحريف قهرى در طول اعصار و قرون متمادى ادامه يافته و تدريجاً در عمق تاريخ ريشه دوانده و جنبه واقعيّت به خود گرفته است. اگر چه اين اشتباه و تحريف اختصاص به كلمه عبد الله سبأ و سبئيه ندارد، بلكه هزاران كلمه ديگر در فرهنگ اسلام به اين سرنوشت متبلا گرديده است و علما نيز در باره آنها كتابها نوشته و بررسى كردهاند، ولى با اين حال كلمات تحريف شده ديگرى كه از آنها غفلت شده و از قلم اين علما افتاده است و در كتابهاىشان جمعآورى نشده و بررسى نگرديده شايد به هزارها برسد.
ص: 861
هر دو تحريف است اما اين كجا و آن كجا؟
تحريفهاى سيف نيز به دو كلمه عبد الله سبأ و سبئيه اختصاص ندارد، بلكه وى كلمات زيادى را در تاريخ اسلام تحريف و تبديل نموده است چنان كه ما قسمت زيادى از آنها را در تأليفات خود آوردهايم. و غير از سيف نيز كسان ديگرى تحريفاتى در فرهنگ اسلام به وجود آوردهاند[103]، ولى تحريفات و جعليات سيف با جعل و تحريف ديگران تفاوت فراوان دارد مانند اين كه شايد ديگران كلمه و يا مطلبى را اشتباهاً و يا ندانسته تحريف كنند و يا حقيقتى را نفهميده تغيير دهند، ولى سيف هميشه عمداً و بر مبناى انگيزه و هدف خاصّى دست به عمل تحريف و جعل مىزند و منظور وى از اين عمل خطرناكش آلوده ساختن تاريخ صحيح اسلام و به هم ريختن شالوده و اساس آن است به سبب زندقه او و انگيزه ديگر وى در اين عمل تعصب شديد قبيلگى وى مىباشد. تفاوت ديگر اين كه: وى به نفع خلفا و ديگر قدرتمندان و مطابق ميل و خواسته عموم مردم، تاريخ اسلام را تحريف مىكند و به جعل و سازندگى دست مىزند و بدين وسيله توانسته است در تمام ادوار و اعصار رواج و رونق بيشترى به بازار اكاذيب و افسانههاى خويش ببخشد و با پيش گرفتن همين رويه است كه:
اولًا) روايات سيف در ميان صاحبان زور و حكومتهاى وقت بازار گرم و طرفداران داغ و نيرومندى پيدا كرده و در ميان مردم از رواج و انتشار و استقبال بيشترى برخوردار بوده است.
ثانياً) جعليات سيف در باره سبئيه بر علما و دانشمندان پوشيده و ناشناخته مانده
ص: 862
است همچنانكه جعليات ديگر وى و افسانههاى وى در باره صدها صحابه و راويان حديث و شاعران ساخته خيال او نيز در نظر آنان به صورت واقعيتهاى صحيح جلوهگر شده است.
روايات شيعه در باره ابن سبأ و سبئيه:
روايات و مطالبى كه در كتب اهل سنّت به نام عبد الله سبأ و سبئيه آمده است همان طور كه در صفحات پيش گفته شد نخست سيف آنها را ساخته سپس در افواه عوام هم گسترش پيدا نموده و اين علما و تاريخنويسان نيز آنها را از سيف و افواه عوام گرفته و در كتابهايشان وارد نمودهاند.
و امّا رواياتى كه به طريق شبعه از ائمّه اهل بيت در اين باره به ما رسيده است نخست مىگوييم پس از آن كه در اثر بررسىهاى علمى دقيق براى ما ثابت شد كه اصلًا شخصى به نام عبد الله بن سبأ و گروه و فرقهاى به نام فرقه سبئيه در تاريخ اسلام وجود نداشته است پس از اين آمدن نامى در يك يا دو روايت در باره غير موجود نمىتواند آن را موجود سازد، و به غير موجود هستى ببخشد. بنا بر اين هر روايتى كه به نام ائمّه اهل بيت در باره عبد الله سبأ در كتب شيعه آمده است اگر آنچه در آن روايت آمده است با «عبد الله بن وهب سبائى»- كه در تاريخ اسلام وجود داشته و در دوران على (ع) مىزيسته است- تطبيق كند چنين روايتها احتمال صحت و واقعيّت دارد و مىتواند درست باشد مانند روايت اعتراض ابن سبأ بر على بن ابيطالب (ع) آن گاه كه در مقام دعا دست به سوى آسمان بلند مىكرد و يا جريان پيشگويى عبد الله سبائى و آوردن مسيب او را به پيش على بن ابى طالب (ع) و مانند روايتى كه مىگويد على بن ابى طالب گرفتار عبد الله سبأ بود.
و امثال اين روايات كه با زندگى و روش عبد الله بن وهب سبائى تطبيق مىكند همه آنها مىتواند درست و از واقعيت برخوردار باشد.
ولى هر روايتى كه با زندگى و روش «عبد الله بن وهب سبائى» نامبرده تطبيق نمىكند نمىتواند صحّت و واقعيت داشته باشد و دروغى بيش نيست كه آن را دستهاى مرموز بافته و به ائمّه اهل بيت به دروغ و افترا نسبت داده و در كتب شيعه وارد كردهاند تا از
ص: 863
رواج و انتشار بيشترى برخوردار باشد و مورد پذيرش همگان قرار بگيرد زيرا روايتى در باره مردى به نام عبد الله بن سبأ و يا قعقاع و ديگر افراد زاييده خيال سيف نمىتواند صحّت داشته باشد.
و همين است معيار و قاعده كلّى در شناخت رواياتى كه در باره «سبئيه» به دست ما رسيده است هر يك از آنها كه با جريانات تاريخى قبيله قحطان- كه سبئيه نيز ناميده مىشوند- تطبيق كند امكان صحّت و واقعيت دارد و اءلّا نمىتواند از صحّت برخوردار باشد، زيرا جز قبايل قحطان گروه و فرقهاى در اسلام به نام سبئيه وجود نداشت تا مطالب و روايات مربوط به آنها بتواند از صحّت و واقعيّت برخوردار باشد.
بعد از اين همه تحقيق و بررّسى و اين همه سعى و كوشش در جدا ساختن حقايق از اكاذيب باز اگر كسى مىخواهد مطالبى را كه ما در باره ابن سبأ و سبئيه و ديگر جعليات و تحريفات سيف در اين كتاب آورديم نپذيرد برود به همه آن افسانههاى خرافى و خندهآور ايمان بياورد مانند ايمان و عقيدهاى كه پيره زنان به افسانههاى خرافاتى خود دارند!
در اين جا سخن خود را در باره عبد الله بن سبأ و سبئيه و ديگر قهرمانان موهوم و افسانهاى كه همه آنها زاييده خيالات سيف مىباشند پايان مىدهيم و از درگاه بارى تعالى خواهانيم به علما توفيق عنايت فرمايد تا حقايق اسلامى را از اوهام و خرافات هرچه بيشتر جدا سازند و الله ولى التوفيق و هو حسبنا و نعم الوكيل.
ص: 864
مدارك اين بخش
1) خمسون و مائة صحابى مختلق مقدمّه سوم چاپ بغداد.
2) عبد الله بن سبا جلد اوّل بخش سقيفه.
3) نقش عايشه جلد دوم عايشه در دوران على (ع).
4) تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 152- 153 وقايع دوران حكومت على (ع).
5) وقعه صفّين نوشته نصر بن مزاحم، 12.
6) نهج البلاغه خطبه شماره 167.
7) نهج البلاغه خطبه 33.
8) نهج البلاغه، ج 2، ص 68 نامه شماره 36.
ص: 865
فهرستها منابع و مآخذ كتاب
ص: 867
فهرست منابع و مدارك كتاب
1- الاثار الباقيه عن قرون الخاليه: تأليف ابو ريحان محمد بن احمد بيرونى خوارزمى 362- 440 ه-.) (973- 1048 ه-.) چاپ لايپزيك (1923 م).
2- الاحكام السلطانيه: تأليف قاضى ابويعلى محمد بن حسين فراء حنبلى مشهور به ماوردى (380- 458 ه-.) (990- 1066 ه-.) تصحيح شده محمد حامد فقى چاپ مصطفى حلبى (1356 ه-.).
3- الاخبار الطوال: تأليف ابو حنيفه احمد بن داوود بن و نند دينورى (... 282 ه-.) (... 895 ه-.) چاپ وزارة الثقافة و الارشاد مصر (1960 م).
4- الاستيعاب فى معرفة الاصحاب: تأليف ابو عمر يوسف بن عبد الله مشهور به ابن عبد البر نمرى قرطبى اشعرى (368- 463 يا 460 ه-.) (979- 1071 ه-.) چاپ مصر سال 1358 ه-. و چاپ دوم حيدر آباد (1336 ه-.).
5- اسد الغابه: تأليف عزالدين على بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شيبانى جزرى مشهور به ابن اثير (555 يا 550- 630 ه-.) (1160- 1232 م) چاپ قاهره سال 1280 ه-.
6- الاصابة فى تمييز الصحابة: تأليف ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد كنانى عسقلانى مصرى شافعى مشهور به ابن حجر. (773- 852 ه-.) (1372- 1449 م) چاپ مصر 1358 ه-.
ص: 868
7- الاعلام: تأليف خير الدين مشهور به زركلى معاصر، چاپ سال (1373- 1378 ه-.) (1954- 1959 م) چاپخانه كوستاتسوماس.
8- الاغانى: تأليف ابوالفرج على بن حسين بن محمد بن موسى مروانى (248- 356 ه-.) (897- 967 م) چاپ مصر (1323 م).
9- الامامة والسياسة يا تاريخ الخلفاء: تأليف ابن قتيبة ابو محمد عبد الله بن مسلم دينورى (213- 276 يا 271 ه-.) (827- 899 م) و چون بعضى در صحت نسبت اين كتاب به مؤلفش شك و ترديد نمودهاند، ما از اين كتاب به تنهايى نقل نكرديم، مگر آنچه را در كتابهاى مورد وثوق ديگر يافته باشيم، و در صفحه 197 كتاب عبد الله بن سبأ چاپ مصر دليلهايى را كه نسبت كتاب را به ابن قتيبه ثابت مىنمايد به تفصيل نقل كردهايم.
10- امتاع الاسماع: تأليف تقى الدين احمد بن على بن عبد القادر بن محمد شافعى مشهور به مقريزى (769- 845 ه-.) (1367- 1441 م) چاپ مصر مطبعة لجنة التأليف (1941 م).
11- انساب الاشراف: تأليف بلاذرى ابوجعفر احمد بن يحيى بن جابر بغدادى (...- 279 ه-.) (...- 892 م) جزء يكم چاپ مصر دار المعارف مصر (1959 م) و جزء پنجم چاپ دانشگاه اورشليم (1936 م).
12- ايضاح المكنون: مراجعه شود به ذيل كشف الظنون.
13- بخارى: رجوع شود به صحيح بخارى.
14- البدء و التاريخ: تأليف ابوزيد احمد بن سهل بلخى (235- 322 ه-.)، (849- 934 م)، چاپ پاريس (1901 م- 1903 م) تحت اشراف خاور شناسان كلمان هوار فرانسوى، و بعضى گويند اين كتاب تأليف محمد بن طاهر مقدسى (448- 507 ه-.) (1056- 1113 م) مىباشد.
و چون در باره مؤلف كتاب، شك مىرفت كه كدام يك مىباشد از اين كتاب مطلبى را نقل نكرديم مگر آنچه را در كتابهاى ديگر يافتيم.
15- تاج العروس فى شرح القاموس: تأليف محمد بن محمد بن محمد ملقب به مرتضى واسطى زبيدى حنفى (1145- 1205 ه-.) (1732- 1791 م) چاپ اول.
16- الكامل فى التاريخ معروف به تاريخ ابن اثير: تأليف ابن اثير صاحب اسد الغابة نام
ص: 869
برده چاپ قاهره سال (1348- 1356 ه-.) و چاپ قاهره سال (1290- 1303 ه-).
17- العبر معروف به تاريخ ابن خلدون: تأليف ابوزيد عبد الرحمن بن محمد بن خلدون مالكى شبيلى مغربى حضرمى (732- 708 ه-.) (1332- 1406 م) چاپ مطبعةالنهضه مصر (1355 ه-.).
18- نزهة النواظر معروف به تاريخ ابن شحنه: تأليف محمد بن محمد بن محمد مشهور به ابن شحنه حنفى (749- 815 ه-.) (1348- 1412 م) در حاشيه جزء يازدهم و دوازدهم تاريخ ابن اثير چاپ قاهره (1290- 1303 ه-.) چاپ شده است.
19- تاريخ مدينة دمشق معروف به تاريخ ابن عساكر: تأليف ابوالقاسم على بن حسين بن هبة الله دمشقى مشهور به ابن عساكر (499- 571 ه-.) (1105- 1176 م) ج 1 و 2 چاپ مجمع علمى دمشق.
20- البداية و النهاية، مشهور به تاريخ ابن كثير: تأليف عماد الدين ابو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير قرشى دمشقى بصرى شافعى (700 يا 701- 774 ه-.) (1301- 1373 م) چاپ مطبعة السعادة.
21- المختصر فى اخبار البشر، مشهور به تاريخ ابو الفداء: تأليف عماد الدين اسماعيل بن على بن محمود شافعى مشهور به ابو الفداء صاحب حماة (672- 732 ه-.) (1273- 1331 م).
22- تاريخ الادب العربى: تأليف نيكلسن چاپ كامبريج.
23- تاريخ الاسلام الكبير: تأليف شمس الدين ابو عبد الله محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز تركمانى مصرى شافعى مشهور به ذهبى (673- 748 ه-.) (1274- 1348 م) چاپ قاهره (1376 ه-.- 1269 ه-.).
24- تاريخ الاسلام السياسى: چاپ اول مصر تأليف دكتر حسن ابراهيم حسن دكترا در آداب و فلسفه از دانشگاه قاهره و دكترا در تاريخ از دانشگاه لندن و استاد تاريخ در دانشكده آبداب از دانشگاه مصر (معاصر).
25- تاريخ الكبير بخارى: تأليف ابو عبد الله محمد بن اسماعيل بن ابراهيم (194- 256 ه-.) (810- 870 م) در اين كتاب مؤلفش نام راويان موثق و ضعيف را گرد آورده، چاپ حيدرآباد 1361 ه-.
ص: 870
26- تاريخ بغداد: تأليف احمد بن على بن ثابت، مشهور به خطيب بغدادى (392 يا 391- 463 ه-.) (1002- 1071 م) چاپ اول مصر.
27- تاريخ الخميس: تأليف شيخ حسين بن محمد بن حسن ديار بكرى مالكى (... 966 ه-.) (... 1559 م).
28- تاريخ الخلفاء معروف به تاريخ سيوطى: تأليف جلال الدين عبد الرحمن ابو بكر بن ناصرالدين محمد شافعى مشهور به سيوطى (849- 911 ه-.) (1445- 1505 م) چاپ مصر سال 1351 ه-.
29- تاريخ الامم و الملوك مشهور به تاريخ طبرى: تأليف ابو جعفر محمد بن جرير ابو يزيد طبرى (224- 310 ه-.) (839- 923 م) چاپ ليدن و چاپ مطبعه حسينيه مصر سال 1324 ه-. و چاپ مصر 1358.
30- تاريخ يعقوبى: تأليف احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر اخبارى مشهود به يعقوبى و ابن واضح (... 248 ه-.) (... 897 ه-.) چاپ نجف (1358 ه-.) و چاپ دار صادر و بيروت سال 1379 ه-.
31- تجريد اسماء الصحابة: تأليف ذهبى صاحب تاريخ اسلام نامبرده چاپ حيدرآباد (1342 ه-.)
32- تذكره خواص الامة معروف به تذكره سبط ابن جوزى: تأليف ابو مظفر شمس الدين يوسف بن قزاوغلى بن عبد الله بغدادى حنفى مشهور به سبط بن جوزى (581 يا 582- 654 ه-.) (1158- 1256 م) چاپ نجف سال 1369 ه-.
33- تلخيص مستدرك حاكم: تأليف ذهبى صاحب تاريخ الاسلام نامبرده چاپ حيدرآباد (1342 ه-.).
34- تلخيص معالم دارالهجرة: تأليف زين الدين ابو بكر بن حسين بن عمر مراغى (727 يا 729- 816 ه-.) (1327- 1414 م) چاپ سال 1374 ه-. تحقيق محمد عبد الجواد اصمعى.
35- التمهيد: تأليف ابو بكر محمد بن طيب بن محمد بصرى اشعرى مشهور به باقلانى (338- 403 ه-.) (950- 1013 م).
36- التمهيد و البيان فى مفتل الشهيد عثمان: تأليف ابو عبد الله محمد بن يحيى بن
ص: 871
محمد اشعرى مالكى اندلسى مشهور به ابن ابو بكر (674- 741 ه-.) (1275- 1340 م) (... به نسخه عكسى دارالكتب مصرى مراجعه نموديم).
37- التنبيه و الاشراف: تأليف ابوالحسن على بن الحسين شافعى (... 345 يا 346 ه-.) (... 956 م) چاپ مصر تصحيح صاوى.
38- تهذيب تاريخ ابن عساكر: تأليف عبد القادر بن احمد بن بدران (... 1346 ه-.) (.. 927 م) چاپ اول دمشق 1329- 1350 ه-.
39- تهذيب التهذيب: تأليف ابن حجر صاحب اصابه نامبرده، چاپ حيدرآباد (1325- 1327 ه-.).
40- تيسيرالوصول الى جامع الاصول: تأليف وجيه الدين ابو عبد الله عبد الرحمن بن على بن محمد مشهور به ابن الديبع شيبانى زبيدى شافعى. (866- 944 ه-.) (1461- 1538 يا 1537 م) چاپ مصر سال 1346 ه-.
41- الجرح و التعديل: تأليف ابو محمد عبد الرحمن بن ابى حاتم بن محمد (240- 327 ه-.) (854- 938 م) چاپ حيدرآباد سال 1372 ه-.
42- الحضارة الاسلامية: تأليف خاورشناس آدم متن ترجمه و عربى به قلم عبد الهادى ابوربده چاپ دوم مطبعه اجنة التأليف و الترجمة والنشر در قاهرة سال 1366 ه-.
43- خصائص/ خصائص الكبرى: تأليف سيوطى صاحب تاريخ الخلفاء نامبرده چاپ حيدرآباد (1319 ه-.).
44- خلاصة تهذيب الكمال فى اسماء الرجال: تأليف صفى الدين احمد بن عبد الله خزرجى انصارى (900- وفاتش پس از سال 923 ه-.) (1495- 1517 م) بوده است چه آنكه تاريخ تأليف كتاب (923 ه-.) مىباشد و تاريخ وفاتش معلوم نيست چاپ قاهره (1323 ه-).
45- خطط مقريزى: تأليف صاحب امتاع الاسماع نامبرده چاپ مصر.
46- دائرة المعارف الاسلامية: تأليف خاورشناسان: هوتسمان وينسنك، آرنولد وبرونسال، وهيفنك، وشاده، وباسه، وهارتمان، وجيب انسيكلوبيدياى مذكور را در اصل اين خاورشناسان به زبان انگليسى و آلمانى و فرانسه تأليف نموده، سپس استادان مصرى محمد ثابت و احمد شنتاوى و ابراهيم زكى خورشيد و عبد الحميد يونس از اول
ص: 872
اكتبر 1933 م شروع نمودهاند به ترجمه آن به زبان عربى، ما در نقل از آن به اصل انگليسى مراجعه نموديم.
47- دائرةالمعارف القرن العشرين مشهور به دائرةالمعارف فزيد وجدى: تأليف محمد فريد مصطفى وجدى (1292- 1373 ه-.) (1875- 1945 م) چاپ اول مصر.
48- دلايل النبوة: تأليف حافظ ابو نعيم احمد بن عبد الله اصفهانى (336 يا 334- 430 ه-.) (943- 1038 م) چاپ حيدرآباد (1320 ه-.).
49- الدولةالعربية و سقوطها: تأليف يوليوس ولهاوزن ترجمه عربى به قلم دكتر يوسف العش چاپ مطبعة الجامعة السورية دمشق (1376- 1956 م).
50- الذريعةالى تصانيف الشيعة: تأليف شيخنا محمد محسن الطهرانى (آقاى حاج شيخ آغا بزرگ) چاپ اول نجف و طهران.
51- ذيل كشف الظنون: تأليف صاحب هدية (كه ترجمهاش مىآيد) چاپ استانبول (1364 ه-.- 1945 م).
52- روضة الصفا: تأليف ميرخواند محمد بن خاوند شاه بن محمود شافعى (... 903 ه-.) (...- 1497 م).
53- الرياض النضرة: تأليف احمد بن عبد الله بن محمد شافعى مشهور به محب الدين طبرى (610 يا 614 يا 615- 696 ه-.) (1218- 1295 م).
54- السقيفة و فدك، معروف به سقيفه جوهرى: تأليف ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در بحار 8/ 109 فرموده در ماه ع 1/ 322 ه-. يك نسخه از كتاب سقيفه بر مؤلفش خوانده شده است، ما آنچه از اين كتاب نقل كردهايم از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد گرفتهايم.
55- السنة والشيعة: تأليف سيّد محمد رشيد رضا ابن على بن رضا قلمونى مصرى بغدادى الاصل (1282- 1354 ه-.) (1865- 1935 م).
56- سنن ابن ماجه: تأليف ابو عبد الله محمد بن يزيد بن عبد الله بن ماجه قزوينى (209- 273 ه-.) (824- 887 م) چاپ قاهره (1373 ه-.) به تصحيح محمد فؤاد عبد الباقى.
57- سنن ابو داوود سجستانى: تأليف سليمان بن اشعث بن اسحاق بن بشير بن شداد ازدى حنبلى از حفاظ حديث بوده است (202- 275 ه-.) (817- 889 م) چاپ لكهنو
ص: 873
(1321 ه-.).
58- صحيح ترمذى معروف به سنن ترمذى: تأليف محمد بن عيسى بن سورة سلمى (210- 279 ه-.) (825- 892) چاپ بولاق 1292 ه-. و چاپ المطبعة المصرية (1350- 1352 ه-.).
59- سنن دارمى: تأليف ابو محمد عبد الله بن الرحمن دارمى (181- 255 ه-.) (797- 869 م) چاپ مطبعه اعتدال دمشق شام سال 1349 ه-.
60- السيادة العربية والشيعة و الاسرائيليات: تأليف خاورشناس فان فلوتن ترجمه عربى به قلم دكتر حسن ابراهيم حسن چاپ اول مصر سال 1934 ه-.
61- السيرة الحلبية: انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون: تأليف على بن برهان الدين حلبى شافعى (984- 1044 ه-.) (1567- 1635 م) چاپ مصر (1353 ه-.).
62- السيرة النبوية: تأليف احمد بن زينى دحلان مكى شافعى (1231- 1304 ه-.) (1816- 1886 م) تاريخ تأليفش (1278 ه-.) مىباشد و در حاشيه سيره حلبيه نامبرده چاپ شده است.
63- شذرات الذهب: تأليف عبد الحى بن احمد بن محمد دمشقى حنبلى مشهور به ابن العماد (1033- 1089 ه-.) (1623- 1679 م) چاپ مصر سال (1350- 1351 ه-.).
64- شرح ابن ابى الحديد: تأليف عزالدين ابو حامد عبد الحميد بن هية الله بن محمد مدائين معتزلى مشهور به ابن ابى الحديد (586- 655 ه-.) (1190- 1275 م) چاپ اول مصر مطبعة الحلبى مصر و چاپ دوم تحقيق ابوالفضل ابراهيم (1959- 1963 م). 46 و چاپ سنگى ايران.
65- صحيح بخارى: تأليف صاحب كتاب تاريخ بخارى نامبرده چاپ مصر (1327 ه-.).
66- صحيح ترمذى/ سنن ترمذى نامبرده.
67- صحيح مسلم: تأليف ابوالحسن مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى (206 يا 204- 261 ه-.) (810- 875 م) چاپ مصر سال 1334 ه-.
68- صفة الصفوة: تأليف ابى الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد بكرى حنبلى مشهور به ابن جوزى (510- 597 ه-.) (1116- 1201 مچاپ حيدرآباد (1357 ه-.).
ص: 874
69- كتاب الصفّين: تأليف نصر بن مزاحم بن سيار منقرى كوفى (...- 212 ه-.) (... 827 م) چاپ مصر.
70- طبرى/ تاريخ طبرى نامبرده.
71- طبقات ابن سعد: كتاب طبقات صحابه و تابعين و علماء تأليف ابو عبد الله محمد بن سعد بن زهرى بصرى (168- 230 ه-.) (784- 845 م) چاپ بيروت (1376- 1377 ه-.) و چاپ لندن.
72- طبقات شافعيه: كبرى تأليف تاج الدين عبد الوهاب بن على بن عبد الكافى شافعى مشهور به سبكى (727 يا 728- 771 ه-.) (1327- 1370 م) چاپ اول مصر مطبعه حسنينه سال 1324 ه-.
73- عايشه و سياست: تأليف سعيد افغانى (معاصر) چاپ قاهره مطبعه اجنة التأليف والنشر سال 1947 ه-.
74- العقد الفريد: تأليف شهاب الدين احمد بن محمد بن عبدربه اندلسى مروانى مالكى (246- 328 ه-.) (860- 940 م) چاپ مصر (1372 ه-.).
75- عقيدة الشيعه: تأليف دوايت. م. دونالدسن ترجمه عربى به قلم عبد المطلب چاپ مطبعه سعادت قاهره (1365 ه-. 1946 م).
76- عيون الاثر: تأليف فتح الدين ابوالفتح محمد بن محمد بن محمد بن عبد الله شافعى يعمرى اندلسى اشبيلى مصرى مشهور به ابن سيدالناس (671- 734 ه-.) (1273- 1334 م) از انتشارات مكتبه قدسى قاهره (1356 ه-.).
77- فتوح البلدان: تأليف بلاذرى صاحب انساب الاشراف نامبرده چاپ مصر سال 1319 ه-. و چاپ سال 1377 ه-.
78- فجرالاسلام: تأليف احمد امين مصرى (1295- 1373 ه-.) (1878- 1945 م) چاپ لجنةالتأليف والنشر قاهرة 1964.
79- فهرست ابن نديم/ فوزالعلوم: تأليف ابوالفرج محمد بن اسحاق بن ابى يعقوب نديم معتزلى (... 438 ه-.) (... 1047 م) چاپ مصر 1348 ه-.
80- القاموس/ القاموس المحيط: تأليف مجدالدين ابو طاهر محمد بن يعقوب بن محمد شيرازى شافعى مشهور به فيروزآبادى (729- 717 ه-.) (1329- 1414 م) چاپ
ص: 875
مصر (1351- 1354 ه-.).
81- كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون: تأليف حاجى خليفه مصطفى بن عبد الله مشهور به كابت حلبى (1017- 1067) (1609- 1657 م) چاپ استانبول 1360- 1362 ه-.).
82- كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال: تأليف علاءالدين على بن حسام الدين عبد الملك بن قاضيخان متقى مشهور به هندى (855- 975 ه-.) (1480- 1567 م) سال ختم تأليفش 957 ه-. مىباشد چاپ حيدرآباد (1313 ه-.).
83- اللئالى المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة: تأليف سيوطى صاحب تاريخ الخلفاء نامبرده.
84- اللباب فى تهذيب الانساب: تأليف ابن اثير صاحب تاريخ ابن اثير نامبرده، چاپ مطبعه قدسى سال 1357 ه-.
85- لسان الميزان: تأليف ابن حجر صاحب اصابه نامبرده چاپ حيدرآباد (1329 ه-.).
86- مروج الذهب: تأليف مسعودى صاحب التنبه و الاشراف نامبرده چاپ مصر (1346 ه-.).
87- كتاب المستدرك على الصحيحين: بخارى و مسلم، تأليف ابو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد نيشابورى (321- 405 ه-.) (933- 1014 م) چاپ حيدرآباد (1334 ه-.).
88- مسند احمد: تأليف ابو عبد الله احمد بن محمد بن حنبل شيبانى مروزى (164- 241 ه-.) (780- 855 م) چاپ قاهره (1313 ه-.) و چاپ (1368- 1375 ه-.).
89- مسند طيالسى: تأليف سليمان بن داوود بن جارود طيالسى (133- 204 يا 103 ه-.) (751- 820 م) چاپ حيدرآباد (1321 ه-.).
90- معجم الادباء: تأليف ابو عبد الله ياقوت بن عبد الله حموى رومى بغدادى (574- 626 ه-.) (1178- 1229 م) چاپ دمشق مطبعةالترقى سال 1376 ه-.
91- معجم البلدان: تأليف ياقوت حموى صاحب معجم الادباء نامبرده چاپ اروپا و چاپ بيروت (1374- 1376 ه-.).
92- معجم المؤمنين: تأليف عمر رضا كحالة (معاصر) چاپ مطبعةالترقى بدمشق
ص: 876
(1376- 1381 ه-.) (1975- 1961 م).
93- مقاتل الطالبين: تأليف ابوالفرج صاحب اغانى نامبرده چاپ قاهره (1323 ه-.).
94- مقدمه ابن خلدون: تأليف ابن خلدون صاحب تاريخ ابن خلدون نامبرده چاپ مطبعةالنهضة قاهره (1355 ه-.).
95- الملل و النحل: تأليف شهرستانى ابوالفتح محمد بن عبد الكريم بن احمد اشعرى (467 يا 479 يا 548 يا 549 ه-.) (1057- 1153 م).
96- منتخب كنزالعمال: تأليف علاءالدين هندى نامبرده، در حاشيه مسند احمد چاپ اول مصر چاپ شده است.
97- الموفقيات: تأليف زبير بن بكار بن عبد الله بن معصب بن ثابت عبد الله بن زبير (172- 256 ه-.) (789- 870 م) در نقل از اين كتاب به روايت ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغة اعتماد نموديم.
98- ميزان الاعتدال: تأليف ذهبى صاحب تاريخ اسلام نامبرده چاپ لكهنو (1306 ه-.).
99- سيرة اعلام النبلاء: تأليف ذهبى صاحب تاريخ اسلام نامبرده چاپ اول قاهره مطبعه (دارالمعارف) (1957 ه-.).
100- نسب قريش: تأليف ابو عبد الله معصب بن الزبيرى (156- 236 ه-.) (773- 851 م) از انتشارات خاورشناس أ. ليفى برونسال چاپ (دارالمعارف).
101- نهجالبلاغة: مجموعه سخنرانىهاى حضرت امير المؤمنين على ابن ابيطالب (ع) و نامهها و كلمات قصار آن حضرت، فرآورده شريف رضى محمد بن حسين بن موسى از نوادگان حضرت موسى بن جعفر 7 مىباشد (359- 406 ه-.) (970- 1015 م) چاپ مصر شرح محمد عبده.
102- هدية/ هديةالعارفين الى اسماءالمؤلفين: تأليف اسماعيل پاشا بن محمد امين بن ميرسليم بغدادى (... 1339 ه-.) (... 1920 م) چاپ اسلامبول (1364- 1366 ه-.).
103- وفيات/ وفياتالاعيان: تأليف احمد بن محمد بن ابراهيم برمكى اربلى شافعى مشهور به ابن خلكان چاپ مطبعة النهضة مصر (1367 ه-.).[104]
[1] ( 1). جمله آخر حديث، زيادتى است كه در ذيل همين حديث در كتاب اختيار رجال كشى در شرح حال مقلاص بن ابى خطاب، ص 305 آمده است.
[2] ( 1). مستدرك، ج 3، ص 530 مرحوم نورى پس از اين بيان دلايلى براى گفتارش ميآورد.
[3] ( 1). مطالب بالا از كتاب« قاموس الرجال» چاپ مصطفوى تهران سال 1379 ه-.( ج 1، ص 42- 48) به طور خلاصه نقل شده است.
[4] ( 1). در موقع توجه دل به خدا، بايد جسم نيز به يك سو و جهت معين آن هم با كيفيت خاصى متوجه گردد تا توجه و تمركز روحى و فكرى بيشتر شود. و بايد اين جهت و كيفيت نيز از طرف خدا معين شود.
[5] ( 1). مسيب از ياران على( ع) و از فرماندهان توبه كننده جنگ« عين الورده» بود- كه در راه خونخواهى حضرت سيد الشهداء قيام كردند-( جمهره ابن حزم، ص 258) وى درهمان جنگ- سال 65 كشته شد( سفينة البحار، ج 1، ص 677) ترمذى از وى نقل حديث كرده است( التقريب، ج 2، ص 250).
[7] ( 1). انى اذا بصرت امراً منكراً او قدرت نارى و دعوت قنبراً ثم احتفرت حفراً فحفراً و قنبر يحطم حطماً منكراً.
[8] ( 1). شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 225.
[9] ( 1). شعر منسوب به آن حضرت در روايات گذشته مكرّر نقل گرديد.
[10] ( 1). المبسوط: شرح طوسى، كتاب المرتد.
[11] ( 1). در ميان افراد زنديق، كسانى بودند كه اساتيد خود را اغفال نموده در لابلاى كتابهاى آنان، مطالبى را به صورت حديث ميافزودند. و اين استاد، بدون توجه و به خيال اين كه حديث خود اوست، آن را نقل مينمود. در توضيح اين مطلب، به آخر فصل زنادقه از بحثهاى مقدماتى كتاب« خمسون و مائة صحابى مختلق» ص 37، چ بغداد مراجعه فرماييد. و در صفحات آينده، در اين زمينه توضيح بيشترى داده خواهد شد.
[12] ( 2). فجائه سلمى: همان اياس بن عبد الله بن عبد ايااليل سلمى است كه او، از ابو بكر مقدارى سلاح و چند تن جنگجو به كمك گرفت تا بامرتدين بجنگد، ولى به جاى جنگ با مرتدين، به قتل و غارت و كشت و كشتار مردم بيگناه پرداخت. و در مسير خود، زن بيگناهى را به قتل رسانيد، وى به دستور ابو بكر دستگير گرديد، آن گاه ابو بكر فرمان داد در بقيع آتشى افروختند و فجائه را در ميان آتش انداختند. اين بود كه ابو بكر در مرض فوتش ميگفت من از دوران زندگيم از هيچ چيز ناراحت نيستم مگر از سه كار كه انجام دادهام اى كاش كه انجام نميدادم ... تا آنجا كه ميگفت دوست داشتم فجائه سلمى را نميسوزاندم، بلكه او را ميكشتم و يا تبعيدش ميكردم، در اين مورد به جلد اوّل اين كتاب، فصل تحصن در خانه فاطمه مراجعه فرماييد.
[13] ( 1). محب الدين طبرى در الرياض النضره: ج 1، ص 11 آورده است كه عدّهاى از قبيله بنى سليم، از اسلام برگشتند. ابو بكر خالد بن وليد را به سوى آنان فرستاد. خالد عدّهاى از مردان آنها را در تويله گوسفندان گرد آورده، آتش زد. عمر بن خطاب در اين مورد به ابو بكر اعتراض نمود و گفت: مردى را به سوى اين مردم فرستادهاى كه آنها را با عذابى كه اختصاص به خدا دارد، مجازات ميكند، علماى اهل سنّت در موضوع سوزاندن ابو بكر و دفاع از وى، مطالب زيادى آوردهاند. مثلًا فاضل قوشچى در شرح تجريد ميگويد:
آتش زدن ابو بكر فجائه را، از اشتباهات ابو بكر در اجتهاد بوده، و اشتباه و خطا براى مجتهدان در اجتهادشان، فراوان روى ميدهد، فاضل قوشچى در دفاع از ابو بكر، به گفتار خود چنين ادامه ميدهد كه: بايد توجّه داشت احاديث مورد بحث ما كه ميگويند على بن ابى طالب( ع) عده زيادى را آتش زده، زيرا طبق مضمون اين روايات، اميرمؤمنان نيز در موضوع آتش زدن اين افراد، اجتهاد كرده و در اين اجتهادش به خطا رفته است. و اين روش نيز مورد انكار عبد الله بن عبّاس و سايرين بوده، ولى به نظر خود على( ع) و خالد بن وليد صحيح بوده است. به فتح البارى، ج 6، ص 491 كتاب الجهاد،« باب لا يعذب بعذاب الله» مراجعه شود.
[14] ( 1). نواقل آن افراد و يا گروهى را ميگفتند كه نسب خود را، از يك قبيله به قبيله ديگر منتقل و ملحق ميكردند. و از آن تاريخ به قبيله دوم منسوب ميشوند. علماى انساب در اين زمينه، كتابهايى نوشته و تعداد اين قبائل را، در اين كتابها آوردهاند. اين كتابها را، كتاب( نواقل) ميگويند.
[15] ( 2). منافرات، به معناى از هم دورى گزيدن است كه بعضى از قبائل، از يكديگر دورى ميگزيدند. و در انتقاد يكديگر، سخنان و يا اشعارى ميگفتند و يا به عمليات خاصى دست ميزدند و اين سخنان و عمليات را منافرات مينامند.
[16] ( 1). در قسمتهاى گذشته اين كتاب، ارزش منقولات طبرى را روشن ساختيم.
[17] ( 2). تفصيل و شرح اين بحث، در كتاب ديگرى از مؤلف به نام« من تاريخ الحديث» آمده است. اميد است اين كتاب به زودى طبع و منتشر گردد.
[18] ( 3). مثلًا شيخ مفيد( رحمه الله) در كتاب خود« الجمل» از كتاب ابو مخنف نقل ميكند كه سيف بن عمر ميگويد: پس از كشته شدن عثمان، مدينه پنج روز بدون امير و سلطان ماند، و مردم مدينه پى كسى ميگرديدند كه جواب مثبتى به آنان بدهد، و زمام امور را به دست بگيرد. طبرى همين روايت را با همان متن و سندش در تاريخ خود، ج 1، ص 3073 آورده است.
[19] ( 1). اين حديث را مختصر نموديم.
[20] ( 1). منظور اشعرى همان است كه مورخين از سيف بن عمر در گذشته 170 ه-. گرفتهاند و ما اين مطلب را در اوايل جلد اول كتاب« عبد الله بن سبأ» بررسى كرديم.
[21] ( 1). سروه قيامت، آيه 18.
[22] ( 2). بايد توجه داشت كه اساساً ابر سفيد و صاف و روشن توليد رعد و برق نميكند، بلكه ابر سياه است كه توليد رعد و برق مينمايد.
[23] ( 1). عامر بن شراحيل، كنيهاش ابو عمر معروف به شعبى از تيره حمدان است( و حميرى و كوفى)، تولدش در نيمه دوم خلافت عمر، و وفاتش در اوايل قرن دوم هجرى واقع گرديده است. او از صابه مانند امير مؤمنان( ع) نقل حديث نموده است، در صورتى كه علماى« رجال» به صراحت ميگويند كه وى اين عدّه از صحابه را كه از آنان نقل حديث نموده است، در دوران كودكياش ديده و از آنان حديثى نشنيده است.( تهذيب التهذيب، ج 5، ص 65- 69) اين گفتار علماى رجال دليل محكم و روشنى است بر ضعف حديث شعبى. و از قرائن ديگرى كه مخصوصاً به ضعف حديث شعبى دلالت ميكند اين است كه وى در سال 109 هجرى فوت شده و فوت بغدادى در سال 429 هجرى واقع شده است. و اين دو شخص، با همديگر سيصد سال فاصله دارند با اين فاصله زياد بغدادى چگونه از شعبى روايت نقل ميكند. و اگر نقل او با واسطه بوده، اين واسطهها چه كسانى هستند؟ و چرا نام آنها را نبرده است!
[24] ( 1). اسحاق بن سويد عدوى تميمى بصرى، وفاتش در سال 131 ه- به بيمارى طاعون بوده است. او از على بن ابى طالب( ع).
[25] ( 2). برئت من
|
الخوراج لست منهم |
من الغزال منهم و ابن باب |
|
|
و من قوم اذا ذكروا علياً |
يردون السلام على السحاب |
|
|
و لكنى احب بكل قلبى |
و اعلم ان ذاك من الصواب |
|
|
رسول الله و الصديق حقا |
به ارجو غداً حسن الثواب |
|
[26] ( 1). اين مطالب مفاد روايت سيف است در باره عبد الله بن سبأ كه بغدادى آن را به طور مشوش و درهم و برهم، نقل نموده و خيال كرده است كه ابن سبأ شخصى است غير از ابن سوداء و اين دو، شخصيت جداگانهاى ميباشند. و ابن سوداء از يهوديان حيره بود، در صورتى كه سيف بن سبأ را ازصعاء يمن قلمداد ميكند و او را نيز به ابو سوداء معرفى ميكند« فيليب حِتّى مسيحى» ناشر كتاب« مختصر الفرق» كه اين گفتار بغدادى را با مذاق خود سازگار و به هدف فاسدش نزديكتر ميبيند، در پاورقى آن مينويسد كه: اين جريان به خوبى دلالت ميكند بر اين كه يهوديت در بوجود آمدن فرقههاى گوناگون اسلامى تا چه حدّ مؤثر بوده است. سپس ميگويد: اين بحث و تحقيق بغدادى در باره سبئيه، كاملترين و دقيقترين بحثى است كه در اين زمينه در كتابهاى عربى آمده است!!
[27] ( 1). الحور العين، ص 156.
[28] ( 1). بنا بر اين نقل، عمر اولين كسى است كه در باره على( ع) غلو نموده و اين عقيده را بنيانگذارى كرده است. همان طور كه وى، اوّلين كسى بود كه عقيده به رجعت را اظهار كرد آن گاه كه رسول خدا( ص) رحلت فرمود گفت: بخدا سوگند كه پيامبر نمرده است و برميگردد ... به جلد اوّل همين كتاب بخش سقيفه مراجعه شود.
ولى حقيقت مطلب اين است كه شهرستانى نيز در نقليات خود، مانند ساير علماى اديان و نويسندگان ملل و نحل ميباشد كه مطالبى را از زبان مردم ميشنود و به صورت مطالب اساسى و صد در صد واقعى در كتابش نقل ميكند بدون اين كه كوچكترين بحث و بررسى در باره سند نقلياتش داشته باشد. اين مطالب را در صفحات آينده بيشتر روشن خواهيم نمود.
[29] ( 1). حلاجيه منسوب به حسين بن منصور حلاج است. حسين بن حلاج يك مرد جادوگر و شعبده باز بود. در شهرها ميگرديد و در هر شهرى هر نوع عمل و يا مسلكى را رائج ميديد، خود را طرفدار آن قلمداد مينمود. مثلًا در ميان معتزليها معتزلى، و در ميان شعيان شيعه، و در ميان اهل تسنّن خود را سنّى جا ميزد.
[30] ( 2).
|
كادوا يكونون ... |
لولا ربوبية لم تكن |
|
|
فيالها أعينا بالغيب ناظرة |
ليست كاعين ذات المأق و الجفن |
|
|
نوار قدس لها بالله متصل |
كماشاء بلا و هم و لا فظن |
|
|
هم الاظلة و الاشباح ان بغثوا |
لا ظل كالظل من فيئى و لا سكن |
|
[31] ( 3). ج 1، فصل پيدايش افسانه عبد الله بن سبأ.
[32] ( 1). جوزجانى همان ابراهيم بن يعقوب بن اسحق سعدى است. و كنيهاش ابو اسحاق بود، در جوزجان كه از نواحى بلخ ميباشد، متولد گرديد. به بلاد و شهرهاى زياد سفر نمود. و در دمشق سكونت اختيار كرد، و به نقل حديث پرداخت. از مؤلفات اوست:« الجرح و التعديل» و« الضعفاء« و« المترجم».
ذهبى در« تذكرة الحفاظ» در شرح حال او ميگويد: جوزجانى در باره على بن ابى طالب انحراف عقيده داشت. باز ميگويد: او نسبت به على بدگويى ميكرد.
و در« معجم البلدان» در لغت جوزجان آمده است كه جوزجانى از كسى خواست براى وى مرغى ذبح كند، آن شخص حاضر نگرديد. جوزجانى گفت: در حيرتم كه مردم براى ذبح كردن مرغى حاضر نميگردند، در صورتى كه على بن ابى طالب تنها در يك جنگ هفتاد هزار نفر را به قتل رسانيد. وفات جوزجانى در سال 259 ه- بوده است.( به تذكرة الحفاظ ترجمه 569 و تاريخ ابن عساكر و ابن كثير، ج 11، ص 31 مراجعه شود).
[33] ( 1). مؤلف گويد: سازنده اين داستان، مثل اين كه خطبههاى امام( ع) را كه در مقام اعتراض و شكايت از اين دو نفر ايراد فرموده فراموش كرده است مانند گفتار آن حضرت در خطبه شقشقيه كه خطبه سوم نهج البلاغه ميباشد.
هان! بخدا سوگند كه فرزند ابى قحافه( ابو بكر) خلافت را مانند پيرواهنى پوشيد، در حالى كه ميدانست كه من براى خلافت مانند قطب( ميله آهنى وسط) آسيا هستم. علوم و معارف از سرچشمه من، مانند سيل سرازير ميشوند. هيچ پرواز كنندهاى در فضاى علم و دانش، به اوج رفعت من نميرسيد. چون وى پيراهن خلافت در بر كرد، من پرده حجابى ميان خود و خلافت آويختم و پهلو از آن تهى نمودم، در كار خود انديشيدم آيا با نداشتن دستى( يار و ياور) حملهور شوم، يا بر تاريكى كور مانند صبر كنم كه در آن پيران فرسوده، و جوانان پژمرده و پير گردند. و مؤمن در آن رنج برد تا بميرد و به پيشگاه خدا رود. صبر كردن را خردمندانهتر ديدم و صبر كردم، در حالى كه در چشمم خاشاك و در گلويم استخوان گرفته بود، ميراث خود را تاراج رفته ميديدم.
اين چنين بودم تا آن كه اولى به راه خود( بجايگاهاش) رفت. خلافت را پس از خود به فرزند خطّاب( عمر) پيشكش كرد. چه شگفتآور است كه ابو بكر در زمان حياتش به مردم گفت: فسخ بيعت با من كنيد- و مرا ازخلافت عزل كنيد كه من بهتر از شما نيستم- ولى در آخر عمرش كار خلافت را براى ديگرى محكم بست. چه سخت اين دو تن خلافت را مانند دو پستان شتر قسمت كردند. خلافت را در جاى خشن و ناهموار قرار داد كه جراحتش سخت و تماس با وى خشن ميبود، و لغزش در او و عذرخواهياش بسيار بود. پس مصاحب با وى، مانند سرارشدن بر شتر سركش بود كه اگر مهارش را سخت نگاه دارى، بينى شتر پاره گردد، و اگر مهارش سست بگيرى، در پرتگاه هلاكت افتى. بخدا سوگند! مردم در زمان او گرفتار كجروى و تاريكى و سركشى و تلون در حكم گرديدند ...
من با مدّت طولانى از شدّت محنت و رنج صبر كردم ...
در جاهاى ديگر نيز نظير اين فرمايشات را دارد.
[34] ( 1). جاى تعجب است كه مقريزى در گفتار خود به تناقض مبتلا گرديده بدون اين كه توجهى به آن داشته باشد، مقريزى ميگويد: به عقيده ابن سبأ على پس از مرگش رجعت خواهد نمود، آن گاه بلافاصله ميگويد ابن سبأ معتقد است كه على( ع) نمرده و هنوز هم زنده ميباشد.
[35] ( 1). شحر ناحيهاى است در ساحل درياى هند از سمت يمن.( معجم البلدان).
[36] ( 1).
|
الويل لى مما به دهانى |
دهرى من الهموم و الاحزان |
|
|
قفا قليلًا ايها الكلبان |
و استمعا قولى و صدقانى |
|
|
نكما حين تحاربانى |
الفيتما حضرا عدنانى |
|
|
لولا سباتى ما ملكتمانى |
حتى تموما او تفارقانى |
|
|
لست بخوار و لا جبان |
و لا بنكس رعش الجنان |
|
|
لكن فضاء الملك الرحمان |
يذل ذا القوة و السطان |
|
[37] ( 1). يا ابا مجمر! ان الصبح قد اسفر، و الليل قدادبر، و القنيص قد حضر، فعليك بالوزر.
[38] ( 1).
|
غدا القنيص فابتكر |
با كلب وقت السحر |
|
|
لك النجا وقت الذكر |
و وزر و لا وزر |
|
|
أين من الموت المفر؟ |
حذرت لو بغنى الحذ |
|
|
هيهات لن يخطى القدر |
من القضا اين المفر؟! |
|
[39] ( 1). دغفل، فرزند حنظلة بن زيد است. ابن نديم ميگويد: نام اصلى دغفل، حجر است و دغفل لقب اوست. او عصر پيامبر را درك نموده، ولى مصاحبت او را با پيامبر( ص) در ميان علماى تراجم مورد اختلاف ميباشد. قول صحيح اين است كه به افتخار صحابگى پيامبر نائل نگرديد. در دوران خلافت معاويه، بر وى وارد شد. معاويه از او در باره ادبيات و انساب عرب و از علم نجوم سؤالاتى نمود و از وسعت اطلاعات وى خوشش آمد و دستور داد كه به فرزندش علم انساب و نجوم و ادبيات بياموزد. دغفل در جنگ ازارقه قبل از سال 60 هجرى در دولاب فارس غرق شد. در ترجمه وى به فهرست ابن نديم 131، و المحجر، ص 178، و اسد الغابه، ج 2، ص 132، و اصابه، ج 1، 464 ترجمه شماره 2399، و تقريب التهذيب، ج 1، ص 236 مراجعه نماييد.
[40] ( 2).
|
فررت من جور الشراة شدا |
اذ لم اجد من القرار بدا |
|
|
قد كنت دهراً فى شبابى جلدا |
فها انا اليوم ضعيف جدا |
|
[41] ( 1).« صرو» به كسر صاد، گياهى است داراى دانههاى سبز و كوتاه
[42] ( 1). احمد بن محمّد بن اسحاق معروف به ابن الفقيه همدانى كتابى دارد در شناسايى بلدان و شهرها بالغ به دو هزار صفحه وفات او در سلا( 340) واقع شده. فهرست ابن نديم 219 و هدية العارفين.
[43] ( 1). ابن كلبى: هشام بن محمّد كلبى نسابه معروف است. در سال( 204 يا 206 ه-) وفات نموده است.
[44] ( 2). كراع النمل: همان ابو الحسن على بن حسن هنائى عضدى مصرى است كه به جهت كوتاهى قدش، به كراع النمل معروف گرديد. در لغت عرب، اطلاعات وسيعى داشت و داراى تأليفاتى نيز بوده است. بعد از سال( 309 ه-) وفات نموده اتس، در ترجمه وشرح حال وى به ارشاد الاريب حموى( 5/ 112) و انباء الرواه للقفطى( 2/ 240) مراجعه نماييد.
[45] ( 1). ازهرى: ابو منصور محمّد بن احمد بن ازهر از علماى لغت است. گويند تمام مناطق عربنشين را براى به دست آوردن لغا عربى زير پا گذاشت. وفات او در سال( 370 ه-) بوده است. در اللباب، ج 1، ص 38 شرح حال او آمده است.
[46] ( 2). جوهرى: ابو نصر اسماعيل بن حماد است نژاد وى از فاراب- كه از بلاد ترك است- ميباشد به عراق و حجاز مسافرت نمود و آباديهاى آنها را گشت، سپس به نيشابور مراجعت نمود و در همان شهر اقامت گزيد. از دو تكه تخته به شكل دو بال تهيه كرد و با ريسمانى آنها را با هم بست و بر پشت بامى رفت و صدا زد مردم! من صنعتى به خرج دادهام كه سابقه ندارد و اينك با اين دو بال پرواز خواهم نمود. مردم نيشابور نيز براى تماشاى او گرد آمدند و او دو بال خود را تكان داد و خود را به فضا پرت نمود، ولى اين دو بال مصنوعى به جال وى سودى نبخشيد و در همان حال از پشت بام به سطح زمين سقوط كرد و كشته شد. اين جريان در سال( 343 ه-) بوده است به معجم الادباء، ج 2، ص 269 و لسان الميزان، ج 1، ص 400 مراجعه شود.
[47] ( 3). ابو الدقيش: قنانى غنوى است كه شرح حال وى در فهرست ابن نديم ط، مصر ص 70 آمده است.
[48] ( 1). رويانى منسوب به رويان است و رويان شهر بزرگى است در كوههاى طبرستان. حموى در توضيح رويان ميگويد: رويان شهرى است كه گروهى از علما و دانشمندان، منسوب به اين شهر ميباشند، مانند: ابو المحاسن عبد الواحد فرزند اسماعيل بن محمّد رويانى طبرى كه قاضى ويكى از پيشوايان مذهب شافعى ميباشند. و اين مرد، كتابهاى زيادى نوشته و در علم فقه نيز كتاب بزرگى به نام« البحر» از خود به يادگار گذاشته است. در اثر تعصب شديد در مسجد جامع« آمل» در سال( 500 يا 501 ه-) به قتل رسيد.
[49] ( 2). ابو حامد: محمّد فرزند محمّد بن محمّد غزالى ميباشد. منسوب به روستايى است به نام غزاله و يا اين كه منسوب به غزال ميباشد. او مردى است فيلسوف و صوفى مسلك كه حجة الاسلام لقب يافته است. بيش از دويست جلد كتاب نوشته است و به شهرهاى نيشابور، بغداد، حجاز، شام و مصر مسافرت نموده و از آن جا بهشهر خويش طايران برگشته و در همين جا به سال( 505 ه-) وفات نموده است.
[50] ( 1). حنين بن اسحاق پدرش از اهل حيره عراق بود. رياست علماى بغداد را به عهده داشت. كنيهاش ابو زيد و لقبش عبادى بود در سال( 260 ه-) بدرود حيات گفت.( وفيات الاعيان).
[51] ( 2). عربد نوعى حيوانى است مانند مار، ولى اذيت و گزندى ندارد.
[52] ( 1). امّا عنقاء: گفتهاند كه عنقاء مغرب، پرندهاى است كه در هر طرف چهار بال دارد و صورتش مانند صورت انسان است. و هر عضوى از آن شبيه يكى از پرندگان است و به حيوانات گوناگون نيز شباهت زيادى دارد و گاهى انسانها را شكار ميكند. ابن كثير، ج 13، ص 85 و مسعودى در مروج الذهب، ج 2، ص 212 در باره عنقاء روايت مفصل و مشروحى با سلسله سند و راياتش آوردهاند.
و امّا سعلات: ميان عربها به جنس ماده غولها سعلاة ميگويند( تاج العروس، ج 8، ص 15) و اعراب بدوى خيال ميكردند كه سعلات و غول دو موجود زنده ميباشند كه در بيابانها زندگى ميكنند و ازاين دو جنس اشعار و حكاياتى نيز نقل نمودهاند. به مروج الذهب، ج 2، ص 134- 137« باب ذكر اقاويل العرب فى الغيلان» مراجعه شود. و در همين جا مسعودى از عمر بن خطاب نقل ميكند كه او در يكى از سفرهايش به شام، در بيابان غولى را ديده و غول خواسته است همين طور كه آدميان را فريب ميدهد او را نيز بفريبد، ولى عمر به او فرصت نداده و با شمشير به قتلش رسانده است.( آرى از خليفه دوم در جنگهاى اسلامى شجاعتى روايت نشده است. لازم بوده است از ايشان در جنگ با غول روايتى ذكر شود.
و امّا انسان دريايى: در ميان عرب و غير عرب داستانها و افسانههايى درباره انسان دريايى نقل گرديده كه معروف و زبانزد عموم ميباشد.
[53] ( 1). بهترين پيامبران، ده قبيله عرب را به سبأ بن يشجب بن يعرب كه از دودمان قحطان و سرور عرب است، نسبت داده است. و فرموده است كه شش تيره از آنها به سمت راست سفر كردند و عبارتند از: ازد، اشعرى، حمير، مذحج، كنده، انمار و چهار قبيله ديگر از ايشان به سوى شام حركت كردند كه عبارتند اى: غسان، لخم، جذام و عامله.
[54] ( 1). در كتاب اكمال راويان را در لغت هر قبيلهاى معرفى ميكند.
[55] ( 1). منظور فرزند ابو موسى از كفر، سرپيچى كردن از بيعت معاويه و خلع نمودن وى از خلافت است و نظير آن، گفتار حجاج در باره ابن زبير است كه پس از قتل وى در ضمن خطبهاش گفت: مردم! عبد الله بن زبير در اوائل از نيكان اين امّت بود تا روزى كه به خلافت علاقهمند گرديد و با آنان كه اهل خلافت بودند به جنگ و نزاع برخاست و در حرم خدا راه الحاد و كفر را پيش گرفت خداوند هم عذاب آتش را بدو چشانيد( تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 331) و باز حجاج خطاب به مادر ابن زبير گفت فرزند تو در خانه خدا به كفر و الحاد گراييد( تاريخ الاسلام ذهبى، ج 3، ص 136) و پرواضح است كه هدف حجاج از كفر و الحاد ابن زبير در ميان حرم خداوند، مخالفت وى بود با خلافت شوم بنى اميّه.
[56] ( 1). قادسيه يكى از جنگهاى مسلمانان با ايرانيان است كه در دوران خلافت عمر به فرماندهى سعد بن ابى وقاص در عراق واقع گرديد.
[57] ( 2). مرج عذرا آبادى بزرگى در نزديكى دمشق بوده است.
[58] ( 1). وفات در دوران پيامبر آن راميگفتند كه كسى براى پذيرفتن اسلام با اختيار خود وارد مدينه گردد و به ميل و تشخيص خود اسلام بپذيرد و اين عمل در عصر پيامبر اسلام يك امتياز برجسته و از افتخارات عالى و بزرگى به شمار ميرفت.
[59] ( 1). درزبان عرب، غالباً كسى را كه بخواهند احترام كنند با كنيه خطاب ميكنند.
[60] ( 1). حمراء لقبى بود كه عربهايى كه گرد دستگاه خلافت بودهاند بر ايرانيان گذارده بودند.
[61] ( 2). طبرى از عبد الله بن عوف نقل ميكند كه وى ميگويد يك سال پس از كشته شدن مصعب، وارد كوفه شدم به ناگاه يك مرد احمرى را در راه ديدم و از روزى كه عمرو بن حمق ضربه خورده بود، او را نديده بودم و فكر نميكردم كه اگر روزى ضارب عمرو را ببينم ميشناسم، ولى چون اين مرد را ديدم حدس زدم كه ضارب عمرو باشد. و چون ديدم اگر موضوع را به صورت سؤال مطرح كنم، ممكن است اصلًا منكر فضيه بشود مسئله را بدين گونه مطرح كردم: از روزى كه عمرو بن حمق را زدى و سر او را شكافتى تا امروز تو را نديده بودم. گفت چشمهايت چقدر تيز بين و نظرت صائب است. آرى از عملى كه آن روز از من سر زد، نادم و پشيمانم، زيرا عمرو مرد لايق و شايستهاى بود. چون گمانم مبدل به يقين گرديد گفتم بخدا سوگند تا انتقام عمرو را از تو نگيرم دست از تو بر نميدارم. از من خواهش و تمنا كرد كه از تقصيرش درگذرم، ولى به گفتارش اعتنا نكردم غلامى داشتم كه ايرانى و اصفهانى ود و نيزه سنگينى در دست داشت آن را از وى گرفتم و محكم بر سر ان مرد فرود آوردم كه به رو برزمين افتاد و من در همين حالش گذاشتم و رفتم، ولى بعداً جراحتش التيام پيدا كرده و خوب شده بود كه بار دگر با او ملاقات كردم و هر دفعه كه مرا ميديد ميگفت خداوندا ميان من و تو قضاوت كند، و من نيز در جوابش ميگفتم: خداوند در ميان تو و عمرو بن حمق قضاوت نمايد.
[62] ( 1). گويند سگ قبيلهاى از عرب براقش نام، شبى صداى سم اسبان را شنيد بانگ برآورد. سواران آن اسبها گروهى دزدان بودند و با صداى آن سگ به منزل قبيله پى بردند. بر آن قبيله شبيخون زده و اموال ايشان را به غارت بردند. سپس در عرب به اين جمله« على اهلها جنت براقش» مثل ميزدند بر آن كسى كه به كار خود ستم رساند بر خود يا قبيله خود.
[63] ( 1). در اين كه چه كسى مباشرت در كشتن عثمان داشت در ميان مورخين مورد اختلاف است. عدّهاى ميگويند محمّد بن ابى بكر با نيزهاى كه در دست داشت، به او زد و به قتلش رسانيد، ولى برخى ميگويند محمّد بن ابن بكر به خانه او درآمد، ولى عثمان را شخص ديگر به نام سودان بن حمران كشت و گروهى نيز ميگويند محمّد بن ابى بكر ريش عثمان را به چنگ گرفته و ميكشيد و ميگفت: عثمان! معاويه، ابن ابى سرح و ابن عامر هيچ كدام به حال تو سودى نبخشيدند وبه داد تو نرسيدند. عثمان گفت اى محمّد! موهاى ريشى را ميكشى در حالى كه اين ريش نزد پدرت احترام فراوان داشت و پدرت از اين كار تو خشنود نميبود. محمّد بن ابى بكر كه اين سخن تحريكآميز و عاطفى را شنيد، عثمان را رها كرد و خانه او را ترك گفت.
[64] ( 2). غير قالية و لا مقلية.
[65] ( 3). ما شرح حال عمرو بن حمق را از استيعاب و اسد الغابه و اصابه گرفتيم، ولى جريان فرستادن سر وى را به همسرش تنها از اسد الغابه آورديم.
[66] ( 1). مقصود حجر صلح امام حسن و اهل كوفه با معاويه بعد از وفات حضرت اميرالمؤمنين( ع) بود.
[67] ( 1). ما تا اين جا در باره حجر و يارانش وارد كرديم از طبرى بود. و گاهى هم كه از غير طبرى مطلب آورديم، مدرك آن را مستقلًا تذكر دادهايم.
[68] ( 1).
|
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم |
و بقيت فى خلف كجلد الاجرب |
|
|
لا ينفعون و لا يرجى خيرهم |
و يعاب قائلهم و ان لم يشعب |
|
[69] ( 1). عبد الرحمان در شعر خود توريه به كار برده است. و توريه در علم بلاغت آن است كه لفظ را در ظاهر معنايى باشد روشن و معنايى ديگر ناپيدا كه بى توجه و دقّت معوم نگردد، و گوينده مقصودش معناى ناپيدا باشد. چنان كه در اين شعر« زياد» نام پسر خوانده بنى اميّه بود. و اين معناى ظاهر اين لفظ است، ولى شاعر در اين جا توريه به كار برده و معناى« زيادى بودن» زياد را در خاندان ابو سفيان خواسته است.
[70] ( 2). به ترجمه عبد الرحمان در اغانى رجوع شود.( چاپ بيروت، ج 13، ص 266).
[71] ( 1). آن گاه كه سجاح آن زن تميمى ادعاى نبوت نمود شبث به او گرويد و از ياران وى گرديد و بعضى از مورخين گفتهاند كه شبث مؤذن همان سجاح بوده و بعد از وى به سپاه ابن زياد- كه با حسين بن على ميجنگيدند و او را به قتل رسانيدند- بپيوست.( جمهرة انساب العرب، ص 227).
[72] ( 1). متكاء: يعنى زن شكم بزرگ و زنى كه نتواند بول خود را حفظ كند.
[73] ( 1). شهر واسط ميانه راه بصره و كوفه بوده و بدين سبب آن را واسط يعنى ميانه ناميدند.
[74] ( 1). طبرى و تاريخ نويسان ديگر شرح دادهاند كه چگونه سفاح ابو سلمه را به قتل رسانيد.
[75] ( 1). به جزء اول اين كتاب رجوع شود.
[76] ( 1). از اين بررسى چنين برميآيد كه« سبئيه» در سه مرحله و بر سه معنا به كار رفته است: معناى اصلى كه نام قبليلى از يمن بوده معناى سياسى كه در دوران حكومت زياد و ابن زياد و سفاح و آن هم تنها در كوفه پيدا شده است و معناى مذهبى كه نام گروه جديد مذهبى ميباشد كه بعد از انتشار افسانههاى سيف در همين معنى مشهور گرديده است.
[77] ( 1). الامامة و السياسة( ج 1/ 142).
[78] ( 2). الغارات، ثفقى انتشارات انجمن آثار ملى شماره 114( ج 1/ 302).
[79] ( 3). انسابالاشراف( ج 2/ 383) ط. مؤسسه اعلمى بيروت سال 1394 ه-.
[80] ( 1). ابن حرم ميگويد: عبد الله بن وهب معروف به« ذوالثفنات» اول كسى بود كه در جنگ نهروان زمام امور خوارج را به دست گرفت و در همان جنگ نيز به قتل رسيد در صورتى كه قبلًا از نيكان تابعين بود پناه ميبريم به خدا از عاقبت سء.( جمهرةالانساب 386).
[81] ( 2). همان عبد الله بن وهب سبئى است كه با حذف كلمه وهب و تغيير يافتن« ياء» سبئى به« الف» به عبد الله بن سبأ تحريف گرديده است وگرنه كسى به نام« عبد الله» و فرزند« سبأ» با همان خصوصيات- كه در كتب تاريخ و عقايد آمده ايت- وجود ندارد چنانكه چگونگى اين تحريف را در صفحات آينده خواهيد خواند.
[82] ( 1). الحجرات- 49/ 11.
[83] ( 1).« سحاب» ترجمهاش« ابر» است و على فى السحاب يعنى على در ابر است.
[84] ( 1). كنز العمال چاپ دوم حيدرآباد، ج 7، ص 72- 73.
[85] ( 1). رجوع شود به طبقات ابن سعد چاپ بيروت، ج 1، ص 455- 492 و ديگر كتابهاى سيره.
[86] ( 2). اين دو دانشمند در بيان سبب نامگذارى عمامه پيامبر به اسم سحاب اشتباه كرده و به خطا رفتهاند، چه آن كه عمامه پيابر به ابر سياه شباهت داشت.
[87] ( 1). الاصابه ترجمه عبد الله بن بشر به شماره 4566. از اين روايتها سبب عمامه سياه پوشيدن( سادات) از نسل على بن ابى طالب معلوم ميگردد.
[88] ( 1). اسماعيل فرزند امام موسى بن جعفر( ع) است نجاشى در رجال خود، ص 21، شيخ طوسى در فهرستش، ص 33- 34 ميگويند اسماعيل در مصر سكونت داشت و كتابهاى زيادى دارد كه روايات آنها را كلًا از پدر و اجداد طاهرينش نقل كرده است، و يكى از آن دو روايات همان است كه در متن آمده است، منظور نجاشى و طوسى از كتاب اسماعيل همان كتابهايى است كه علماى حديث آنها را« الجعفريات» و گاهى« اشعثيات» مينامند و به راوى اين روايات ابو على محمّد بن اشعث كوفى نسبت ميدهند، شرح حال اسماعيل را مرحوم نورى در خاتمه مستدرك در فائده دوم، ج 3، 291 و صاحب الذريه دركتاب خود، ج 2، ص 109- 111 آورده است.
[89] ( 1). عبد الله بن بشر از مردم حمص است. بغوى در معجم الصحابه اسم عبد الله را ميآورد آن گاه ميگويد: يحيى بن حمزه از عبيده حمصى و او از عبد الله نقل كرده است كه رسول خدا( ص) عمامه سياهى بر سر على نهاد و يك طرف آن را از جلو يا پشت سر آويزان نمود و باز از خود على( ع) نقل ميكند كه ميفرمود رسول خدا روزغدير با دست خود عمامه سياهى بر سر من بست. شرح حال شماره 4566 اصابه، ج 2، ص 247.
[90] ( 1). در بيان عقيده عبد الله بن سبأ آورده است: زعم ان عليا يمت، فقيه الجزء الالهى، و لا يجوزأن يستولى عليه ... انما اظهر عبد الله بن سبأ هذه المقالة بعد انتقال على( 2) و اجتمعت عليه جماعة، و هم اول فرقه قالت بالتوقف، و الغيبة، و الرجعة و قالت بتناسخ الجزء الالهى فى الأئمه بعد على( 2) و هذا المعنى مما كان يعرفه اصحابه و ان كانو على خلاف مراده. هذا عمر بن خطاب( 2) كان يقول فيه حين فقأ عين واحد فى الحرم و رفعت القصة اليه: ماذا اقول فى يد الله فقأت عينا فى حرم الله فأطلق عمر اسم الألهيه عليه لما عرف منه ذلك.
رجوع شود به كتاب ملل و نحل در تعريف فرقه سبائيه در حاشيه فصل، ج 2، ص 11.
[91] ( 2). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 426.
[92] ( 1). اين داستان در سوره منافق چنين آمده است«i يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَE»- سورةالمنافقون- 63/ 8.
[93] ( 1). چنان كه اين حقيقت با بررسى اساسى و نسبت قبيلگى امرا و فرماندهان دوران ابو بكر، عمر و عثمان روشن ميگردد.
[94] ( 1). ابن اثير در تاريخ خود، ج 3، ص 334 در فصل فرماندهان امير مؤمنان( ع) در سال( 40 ه-) ميگويد: والى و فرماندار على در مدينه ابو ابوب انصارى و بنا به عقيده بعضى از تاريخ نويسان سهل بن حنيف بود.
[95] ( 1). چنان كه در فصل پيش در حديث شبث بن ربعى با سعد حنفى گذشت كلمه سبئيه قبل از قيام مختار در نكوهش و تعبير قبائل به كار ميرفت به اين عنوان شيعيان على بودند چنان كه در داستان حجر توضيح آن گذشت. ولى بعد از پايان مختار، سبئيه در زبان دشمن با افرادى از قبائل يمانيه گفته ميشد كه با قبائل عدنانى ميجنگيدند و به مختار ثقفى ايمان داشتند و در اين نامگذارى نيز اشاره و تلويحاً براى اين بود كه مختار ادعاى نبوت ميكرده و اين افراد نيز نبوت وى را پذيرفته و به او ايمان آوردهاند ولى اين سخن هم نسبت به مختار و هم نسبت به پيروان وى جز افترا و تبليغ سوء چيز ديگرى نبود.
[96] ( 1). به جلد دوم اين كتاب صفحه 192 و 204 مراجعه شود.
[97] ( 1). علماى شيعه جز فقه در تمام موضوعات مانند تفسير، سيره پيامبر( ص)، رجال و تاريخ از علماى سنى فراوان نقل كردهاند.
[98] ( 2). به كتاب خمسون و مائة صحابى مختلق تأليف نگارنده به بخش شرح حال همان صحابه موهوم مراجعه شود.
[99] ( 1). از اين كتاب يك نسخه به تحقيق عبدالعزيز احمد و به چاپ مصطفى حلبى به سال 383 ه-. در نزد مؤلف موجود است.
[100] ( 1). از اين كتاب 6 جلد به چاپ حيدر آباد سال 1381- 1386 ه-. در كتابخانه مؤلف موجود است كه تا حرف عين رسيده است و بقيه آن نيز چند حتماً چند مجلد خواهد بود.
[101] ( 1). مانند خطيب كه در اين باره كتابى نوشته به نام موضح اوهام الحمع و التقريق كه نسخهاى از آن در سه جلد در نزد مؤلف موجود است و مانند ناصرالدين كه كتابى به نام« مشتبه ذهبى» نگاشته است و علماى ديگر نيز كتابهاى ديگرى در اين مورد نوشتهاند براى اطلاع بيشتر از اينگونه كتابهاى به مقدمه مصحح اكمال چاپ حيدرآباد مراجعه شود.
[102] ( 1). در نزد ابى مخنف عالم كوفى( درگذشته 157 ه-.) روايتى از روايات سيف در باره افسانه سبئيه يافتيم كه براى توضيح بيشتر آن به مقدمه جلد اول كتاب« صدو پنجاه صحابى دروغين» مراجعه فرماييد.
[103] ( 1). ابن جوزى در كتاب موضوعات خود 1/ 37- 38 ميگويد ابن ابى العوجاء ملحد پسر خوانده و تربيت شده حماد بن سلمه بود وى حديثهاى دروغ ميساخت و آنها را به زيركى و از راه دزدى به كتاب حماد وارد ميكرد و چون محمّد بن سليمان استاندار كوفه او را دستگير نمود، و دستور داد گردن او را بزنند و چون مرگ خود را حتمى ديد با صراحت گفت بخدا سوگند من چهارهزار حديث را پيش خود ساختم و آنها را با احاديث صحيح شما آميختم.
ابن جوزى سپس اضافه ميكند كه اين زنديقها كارشان اين بود كه روايت ميساختند و به كتب علماى حديث وارد مينمودند، علما نيز به گمان اين كه اين حديثها از خودشان ميباشد همه آنها را در ضمن روايات خودشان نقل ميكردند.
[104] عسكرى، مرتضى، عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى، 3جلد، دانشكده اصول دين - قم، چاپ: ششم، 1387 ه.ش.