خروج
انتهای کتاب
(17) عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى جلد 2

ص: 343

[جلد دوم‏]

نامه‏ها و پيش‏گفتارهاى: مربوط به جلد دوم:

* دو نامه از دانشمند فقيد محمود ابو ريّه پس از مطالعه جلد اوّل اين كتاب‏

* نامه دكتر احسان عبّاس در باره جلد اوّل اين كتاب‏

* دو پيش‏گفتار

* نتايج مطالعات‏

* انگيزه بحث در روايات سيف‏

ص: 344

بسم الله الرّحمن الرّحيم‏

وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ‏

خداوند از اهل كتاب عهد و پيمان گرفت كه كتاب او را براى مردم بيان و روش كنيد، و آن را كتمان ننماييد و پنهانش نسازيد آنان پيمان خداوندى را پشت سر انداختند و بدان وفا نكردند، و آن را به بهاى اندكى فروختند.

ص: 345

دو نامه از دانشمند فقيد ابوريه‏

يادى از دانشمند فقيد مصرى‏

در خلال ده سال گذشته، نامه‏هاى زيادى بين من و يكى‏

از دانشمندان محقّق مصر، فقيد جهان علم و تحقيق،

شيخ محمود ابوريه مبادله گرديد. او دو نامه از نامه‏هاى‏

مرا، در چاپ دوم كتاب خود «اضواء على السنة

المحمّديه» منتشر نمود. من نيز به عنوان يادنامه اوّلين‏

سال در گذشت آن مرحوم، دو نامه او را در اوّل اين‏

كتاب چاپ و منتشر مى‏سازم. رحمت خداى نصيب‏اش و

بهشت جاودان جايگاه‏اش باد.

نامه شماره 1

استاد دانشمند جناب سيّد مرتضى عسكرى‏

درود خدا، رحمت و بركت او بر شما باد.

روزى در مجلس جمعى از دانشمندان آزاد فكر اسلامى سخن از دانشمندان متفكّر و كتب آموزنده و سودمند آنان به ميان آمد. يكى از آنان يادى از شما نمود و گفت كه استاد علامه عسكرى كتابى در باره «عبد الله بن سبأ» نگاشته‏اند، بس عميق و روشنگر و در اين‏

ص: 346

كتاب نظرياتى به دوستداران علم و تحقيق ارائه داده‏اند كه پيش از ايشان هيچ‏يك از دانشمندان به اين حقايق راه نيافته است و حقايقى را روشن ساخته‏اند كه علماى جامد و مقلّد، شجاعت اظهار چنين حقايقى را ندارند.

گفتار وى مرا بر آن واداشت كه آن كتاب را به دست آورم و از مباحث نوين عملى آن استفاده كنم و از خداوند خير و صلاح را خواهان شدم و اينك نسخه‏اى از آن كتاب را از خود حضرت‏عالى درخواست دارم. اميد است كه با ارسال آن مرا مورد لطف خويش قرار داده و درخواستم را اجابت فرماييد. قبلًا از محبّت‏هاى شما متشكّرم.

درود و رحمت خدا بر شما باد

ارادتمند: محمود ابوريه- مصر جيزه‏

17 محرم 1380- 11 يونيه 1960

نامه‏اى كه گذشت نخستين نامه‏اى بود كه از مرحوم شيخ ابو ريه به دستم رسيد.

و پس از آن كه طبق درخواست آن مرحوم، جلد اوّل عبد الله بن سبأ را براى وى به هديه فرستادم نامه ديگرى از او دريافت داشتم كه اينك مى‏خوانيد.

نامه شماره 2

سرور گرامى، و دانشمند عالى‏قدر، حضرت استاد عسكرى!

درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد! از خداوند مسئلت دارم كه شما را پيوسته خوش و سلامت بدارد، صحّت و عافيّت به شما عنايت فرمايد، بسى مسرورم كه امروز توفيق ياريم نمود و فرصتى حاصل گرديد كه اينك پس از يك بار مطالعه و دقّت در كتاب پر ارج شما «عبد الله بن سبأ» جمله مختصرى مى‏نگارم، البته اين كتاب سودمند را بار ديگر نيز مطالعه خواهم نمود فعلًا بايد به شما بگويم روش عالى و نويى كه در اين كتاب پيش گرفته‏ايد يك روش ابتكارى و بحث علمى و آكادمى است كه هيچ‏كس پيش از شما اين راه را نپيموده است من از اعماق دل اين موفقيّت را به شما تبريك مى‏گويم، زيرا اين موفقيّت و اين نعمت را خداوند، تنها نصيب شما كرده است و شما را موفّق داشته است‏

ص: 347

كه در پيرامون چنين موضوعات مهّم و اساسى به بحث و تحقيق بپردازيد و به اين نتايج روشن‏گر و ارزنده تاريخى نائل گرديد.

شما با اين بحث‏ها و بررّسى‏ها، كشف‏هايى در تاريخ اسلام كرده‏ايد كه در طىّ چهارده قرن گذشته كسى از دانشمندان به كشف اين حقايق موفّق و نائل نگرديده است و اين بحث شما گفتار يكى از دانشمندان اروپا را كه شايد «ولز» باشد تأييد مى‏كند كه مى‏گفت «تاريخ سرا پا دروغ است» و متأسّفانه گفتار «ولز» در باره تاريخ اسلام نيز صدق مى‏كند چه آن كه در هر عصر و دورانى هوا و هوس‏هاى نفسانى و تعصّبات كور و تاريك آن را دگرگون ساخته و از مسير صحيح‏اش منحرف نموده است به طورى كه مسلمانان امروز احتياج شديد و مبرمى پيدا نموده‏اند كه تاريخ اسلام و آيين آنان عميقاً بررّسى شود.

و حقاً كتاب شما «عبد الله بن سبأ» را مى‏توان مدخلى براى اين نوع تحقيقات و بررّسى‏ها دانست، شما خداوند متعال را سپاس‏گزار باشيد كه اين بحث تحقيقى را براى شما نگه داشته است و از او استعانت بجوييد و در اين راه و روشى كه در پيش گرفته‏ايد قدم‏هاى محكم و مؤثّرى برداريد و هم چنان پيش برويد و نتايج كاوش‏هاى علمى خود را با ملايمت و نرمش، همان طور كه براى شما كشف مى‏گردد، براى ديگران نيز مكشوف و روشن سازيد و قضاوت را به عهده خود آنان بگذاريد، مخصوصاً در مباحثى كه با ابو بكر و عمر و مسئله خلافت و خلفا ارتباط دارد نرمش زيادترى معطوف داريد زيرا افكار مردم حاضر نيست كه در باره آنان، حقايق را صاف و پوست كنده بپذيريد.

درود و رحمت خدا بر شما باد!

ارادتمند محمود ابوريه‏

مصر- جيزه 9 شارع قرة بن شريك‏

20 رجب 1380- 7 يناير 1961

ص: 348

 

نامه دكتر احسان عبّاس استاد كرسى تاريخ در دانشگاه خرطوم‏

كتاب عبد الله بن سبأ را مطالعه كرده و از كوشش راستينى كه در باره آنچه كه تحت عنوان «احاديث سيف بن عمر» انجام شده، مخصوصاً از موازنه‏اى كه بين روايات سيف و روايات ساير مورّخين به عمل آورده و آنها را با يكديگر مقايسه نموده‏ايد، بسى خشنود گرديدم.

كتاب شما، پرسش‏هايى را براى من پيش آورد و انگيزه سؤالاتى شد كه دوست دارم بر شما عرضه نمايم:

1. آيا مى‏شود به اين اندازه كه بعضى از دانشمندان علم رجال عليه سيف حكم صادر كرده و گفته‏اند ضعيف است و يا روايات‏اش ترك شده بسنده نمود، و روايات تاريخى او را كنار گذارد؟ دانشمندان علم حديث براى شناخت راويان، ملاك‏هاى ويژه‏اى دارند كه با آنان برخى را تعديل و توثيق مى‏نمايند كه اين خورده‏گيرى‏ها در باره راويان اخبار تاريخ، اشكالى پيش نمى‏آورد. مثلًا اتّهام به «قول به قدر» گاهى باعث مى‏شود كه شخصى را جرح نموده و حديث او را مردود بشمارند، و امثال اين گونه تهمت‏ها كه موجب اشكال زيادى بنا بر مقياس امروزه ما نمى‏شود.

ص: 349

2. آيا ممكن است كه سيف تمام اين مطالب را از پيش خود ساخته باشد؟

يعنى تاريخى را به خيال خود نوشته باشد؟ انسان از اين نيروى خيال‏انگيز گسترده به شگفت مى‏آيد، اگر اين فرضيه شما واقعيت داشته باشد!

3. سيف رويدادهايى را به طور مفصّل نگاشته است و تفصيل‏نگارى او دليل بر تيزنگرى و ريزه‏بينى و اهتمام هرچه تمام‏تر او است؛ به جزئياتى كه ديگران به آن توجّهى نمى‏كردند، وى در ضمن همين تفصيلات است كه متعرّض نام‏هايى مى‏شود كه از خاطره‏ها محو شده و از يادها رفته است، براى شما مثالى بياورم:

شما كتاب فتوح البلدان بلاذرى را برداريد و با كتاب فتوح مصر ابن عبد الحكم مقايسه كنيد، اوّلى به طور عام و عمومى نوشته و دومى به طور خاص و فقط در باره مصر مى‏باشد، آيا تمام چيزهايى را كه ابن عبد الحكم- كه نزد شما و هم نزد من مورد اطمينان است- آورده است، بلاذرى نيز گفته است؟ پس چگونه مى‏توان اخبار ابن عبد الحكم را با اخبار بلاذرى مقايسه كرد. اعتقاد من اين است كه سيف هم چنين وضعيّتى دارد، زيرا او در نظر داشته كتابى مفصّل و جامع بنويسد كه تمام رويدادها را در آن جمع كند و به كليّات و خلاصه‏ها اكتفا نكرده و آنچه كه از قلم ديگران سهواً يا عمداً افتاده است، وى ذكر نموده و روا نباشد كه فقط كتاب سيف را بر نوشته‏هايى، هم چون طبقات ابن سعد كه به هدف نگارش طبقات و درجات و مراتب اشخاص نوشته شده است و با آنها و يا كتاب‏هاى بعد از آن هم چون اسد الغابه و الاصابه، مقايسه نماييم، مگر بدين منظور كه با آنها آشنايى پيدا كنيم و مى‏بينيم كه چگونه روايات سيف در آنها نقل شده و جريان پيدا كرده است.

من پيش از هر چيز روايات سيف را بر روايات ابو مخنف و يا ديگرانى كه طبرى از آنها روايت نموده است، عرض مى‏نمايم تا آن كه برايم آشكار شود چه شده است، فقط او يك موضوع را نقل كرده است و شايد چنين نباشد كه علّت و سبب تنهايى سيف در موضوعى كه نقل كرده خيال و وهم او باشد و يا اين كه خواسته باشد از بزرگانى كه بر دامن‏شان گرد ملامتى از رويدادهاى تاريخى نشسته دفاع كند.

4. در آن مواردى كه روايت سيف با روايات ديگران هماهنگ است، نظر شما

ص: 350

چيست؟ آيا باز هم او را داستان‏سرايى سازنده مى‏دانيد؟ مثلًا اين روايت را كه گمان نمى‏كنم طبرى آن را روايت كرده باشد:

سيف بن عمر از عبد الملك ابن جريح از نافع از ابن عمر روايت نموده است كه مى‏گويد: به عمر گفتم براى خود جانشينى انتخاب كن، چه خواهى گفت به پروردگار خويش در آن هنگام كه وى را ملاقات كنى در حالى كه امّت محمّد را بدون سرپرست گذاشته‏اى؟

پاسخ داد: اگر براى خود جانشين انتخاب كنم، هم چون كسى رفتار كرده‏ام كه از من بهتر بوده است و او براى خود جانشين تعيين كرد (يعنى ابو بكر كه پس از خود مرا تعيين كرد) و اگر تعيين نكنم، باز هم مانند كسى رفتار كرده‏ام كه از من بهتر بوده است و براى خود جانشينى انتخاب نكرده است ... (مقصودش پيامبر (ص) است كه به ادّعاى وى كسى را تعيين نكرده است).

اين، عين عبارتى است كه اءبن أبى بكر از سيف روايت كرده است و اگر به طبقات ابن سعد مراجعه كنيد، عين همين روايت را از طريق ديگرى مى‏بينيد. (ج 3/ 1- 248)

اميدوارم شما كه روايات را بررّسى مى‏كنيد معلوم سازيد كه آيا تمام روايات سيف مردود است يا برخى از آنها را مورد قبول مى‏دانيد.

5. شما به سيف نسبت تحريف در سال‏هاى رويدادهاى تاريخى داده‏ايد، كلمه تحريف مشعر بر اين است كه وى، در اين موضوع تعمّدى داشته است و حال آن كه اختلاف در تاريخ رويدادها، مختصّ به او نيست و تنها او نبوده است كه زمان و تاريخ رويدادها را طور ديگرى گفته باشد، و اگر شما اندك توجّهى به راويان غزوات و جنگ‏ها هم چون موسى بن عقبه، و ابن شهاب زهرى، و واقدى و ابن اسحاق بنماييد، اختلافات بسيارى را در تعيين سال‏هاى جنگ و اعزام لشكرها مشاهده خواهيد كرد، و اگر قدرى جلوتر آييد در تاريخ طبرى، در فتح دمشق و شهرهاى شام روايات گوناگونى خواهيد ديد و فكر نمى‏كنم كه بعد از مطالعه و مشاهده اين اختلافات، باز هم عقيده داشته باشيد كه سيف عمداً اين سال‏ها و تواريخ را تغيير داده و تحريف نموده است. براى نمونه حادثه طاعون عمواس را در نظر بگيريد. ابن اسحاق و ابو معشر مى‏گويند كه اين حادثه در سال 18 ه-.

ص: 351

بوده و سيف مى‏گويد در سال 17 ه-.

برخى از اين اختلافات، به خاطر اين است كه در ابتداى تاريخ اختلاف بوده است. عمر ابتداى تاريخ هجرت را از اوّل محرّم گرفته، در حالى كه هجرت پيامبر اكرم (ص) در ماه ربيع الاوّل واقع شد، بنا بر اين وقتى تاريخ‏نويس مى‏گويد اين رويداد تاريخى در سال 17 ه-. اتفاق افتاده، و ديگرى مى‏گويد در سال 18 ه-. به خاطر اين چند ماه است، زيرا برخى از راويان ابتداى حقيقى هجرت پيامبر را ابتداى تاريخ قرار داده، و برخى زمان را كه عمر تعيين كرده، يعنى اگر موضوعى در ماه محرم و يا صفر روى داده باشد مى‏تواند يك نفر بگويد در سال 18 ه-. بوده است و ديگرى بگويد در ماه آخر از سال 17 ه- بوده است.

و هم چنين برخى ديگر از اختلافات تاريخى كه سيف با ديگران داشته است و اين گونه اختلافات در ذكر تاريخ ربطى به سوء نيّت او ندارد و دليل بر تحريف نمى‏شود و بر فرض كه در يك مسئله، سيف با ديگر راويان اختلاف داشته باشد، دليل بر اين نمى‏شود كه او به خطا رفته و ديگران راه درست و صواب را پيموده‏اند. ما ناچار و ناگزيريم كه هر موضوعى را تحليل و بررّسى دقيق بنماييم و هر كدام كه محكم‏تر و صحيح‏تراست همان را بگيريم.

6. دوست داشتم كه شما اسناد و مداركى كه سيف در روايات خود بر آنها تكيه كرده، بررّسى مى‏كرديد تا ببينيم در آن اسناد به نظر شما اشكالى وجود دارد يا نه و اگر هست به چه دليل؟ شايد بحث به نتيجه تازه‏اى برسد كه نظر شما را تقويت كند.

اين ها بود آنچه كه بعد از پايان مطالعه كتاب شما به نظر من رسيد، بدان اميد كه مرا پرسش‏گرى حيران كه در جستجوى حقيقت است بدانيد نه انتقاد كننده‏اى لجوج و سرزنش‏گر، ما همگى دوستدار آنيم كه به حقيقت رسيده و اطمينان روح و دل به دست آوريم.

سلام هميشگى و پيوسته من بر شما باد.

مخلص: احسان عبّاس 24/ 1/ 1957

ص: 352

پاسخ ما

پاسخى كه ما داديم از اين قرار است:

نامه مورخ 24/ 1/ 1957 شما را دريافت كردم، نقد و بررّسى شما بر كتاب «عبد الله بن سبأ» باعث سرور و خشنوديم گشت، زيرا انتقاد پاك است كه نويسنده را متوجّه آنچه كه از غفلت داشته مى‏نمايد و او را وادار به تكميل بحث خود و اتمام فايده‏اش مى‏سازد، شما با اين نقد و انتقاد خود، با من در كوششى كه در پيش گرفته‏ام شركت جسته و مرا در بررّسى‏ها و پژوهش‏هاى علمى و زحمات پيگير خود شريك شده‏ايد، سپاس بر شما دانشمندى كه وظيفه خود را نسبت به برادر خود انجام داده است.

و امّا آنچه كه لطف فرموده و ملاحظات و پرسش‏هايى را كه فرموده بوديد:

اوّلًا: سؤال كرده‏ايد كه آيا گفتار دانشمندان علم حديث در باره سيف كه او ضعيف است و كنار گذاشته شده، ما را وادار مى‏سازد كه روايات تاريخى او را كنار بگذاريم و بدان عمل نكنيم، و اهل حديث مثلًا شخصى را كه متّهم به عقيده قدريه باشد تضعيف كرده و به روايات او عمل نمى‏كنند؟

در پاسخ اين سؤال مى‏گويم: نه. زيرا ما تمام گفته‏هاى اهل حديث را در تضعيف راوى قبول نداشته و همه آنها را نيز به يك بار كنار نمى‏گذاريم، بلكه در تضعيف آنها مطالعه مى‏كنيم و به دقّت مى‏نگريم اگر كسى را بدون ذكر علّت تضعيف كنند، در عمل كردن به نظر آنها متوقّف شده و عمل نمى‏كنيم، ولى اگر علّت جرح و تضعيف را گفته باشند بدان علّت نگريسته، اگر ديديم مثلًا اين مطالب را علّت قرار داده‏اند كه «فلان كس چون از مرجثه است، حديث‏اش متروك است» «فلانى شيعى است و متّهم است به رافضى بودن» «فلانى ضعيف است، چون قائل است به خلق قرآن، يا متروك است چون گفتار فلاسفه را ترويج مى‏كند». در اين صورت اعتنايى به اين قبيل تضعيف‏ها نمى‏كنيم.

امّا در صورتى كه ببينيم امثال چنين كلماتى را در جرح مى‏گويند: جاعل است، از كسانى روايت مى‏كند كه ايشان را نديده است، حديث را مى‏سازد و به افراد ناشناخته نسبت مى‏دهد، و در صورتى كه گوينده معاصر و يا مخالف با عقيده راوى نباشد و با او

ص: 353

غرض شخصى نداشته باشد، و در سر مذهب نيز اختلافى نداشته باشند، مانند آن كه اين يكى اشعرى و ديگرى معتزلى نباشد در چنين صورتى نمى‏توانيم گفتار دانشمند را كنار بگذاريم و به خاطر اين كه در جهات ديگر جرح با وى اختلاف نظر داريم، به اين جرح خاص اعتنايى نكنيم.

بر اين اساس بود كه من گفتار اهل حديث را در باره سيف بن عمر نقل كرده و پذيرفتم، زيرا در باره او گفته‏اند: «حديث جعل مى‏كرد و از خود حديث مى‏ساخت و ساخته‏هاى خود را از زبان راويان مورد وثوق نقل مى‏كرد». كسانى كه اين كلمات را در باره او گفته‏اند افرادى گوناگون و از طبقات مختلف اهل حديث در قرن‏هاى بعد از او بودند، علاوه برا اينها، من فقط به گفته‏هاى اهل حديث بسنده نكردم، بلكه روايت‏هاى او را با روايت‏هاى ديگران مقايسه كردم و نتيجه آن سنجش و بررّسى‏ها اين بود كه گفتار اهل حديث را در باره او تصديق نمايم.

در دومين سؤال چنين گفته‏ايد: آيا ممكن است كه سيف همه اينها را از خود ساخته باشد؟!

مى‏گويم: چه اشكالى دارد، در صورتى كه شما خود در باره جرجى زيدان و داستان‏هاى ساختگى‏اش، حريرى و مقامات‏اش، سازندگان افسانه‏هاى عنتره و هزار و يك‏شب و كليله و دمنه و امثال آنها، و هزاران داستان ادبى و اخلاقى معتقديد و باور داريد كه اينها را عدّه‏اى داستان‏سرا و اديب، از زبان‏ها و ملّت‏هاى گوناگون ساخته و با نيروى وهم و پندار خود، شخصيّت‏ها و قهرمانان‏هايى را اصلًا لباس هستى بر تن نكرده‏اند، آفريده‏اند و چه اشكالى دارد كه سيف را يكى از اين گونه اشخاص داستان‏سرا بدانيم و چندان شگفتى در آن نيست، تعجّب از آن عدّه تاريخ نويسان است كه داستان‏هاى سيف را معتبر دانسته و روايات راستين و صحيح ديگر را نياورده و كنار گذاشته‏اند. و بعد از آن كه متوجّه سبب كار آنها شديم، ديگر تعجب و شگفتى در كار ايشان نيز نمى‏ماند.[1]

در سوّمين پرسش: متذكّر مطلبى شده‏ايد كه خلاصه‏اش اين است كه:

ص: 354

سيف رويداها را به طور مفصّل بازگو كرده است، و بلاذرى به طور اجمال و خلاصه، و روايات او تاريخ را مفصّل بيان كرده است و همچون روايات كتاب فتوح مصر ابن عبد الحكم نسبت به فتوح البلدان بلاذرى كه اوّلى مختصّ تاريخ فتوح مصر است و كتاب دوم در بردارنده همه تاريخ و همه فتوح را آورده است. و كتابى كه مختصّ است به نگارش تاريخ يك منطقه به تفصيل متذكر اسامى و نام‏هايى است كه در كتاب ديگر فراموش شده و از خاطره‏ها رفته است و هيچ مانعى هم ندارد، بنا بر اين چگونه كار فتوح بلاذرى را مى‏شود بر كار ابن عبد الحكم قياس كنيم.

مى‏گويم: چگونه روا باشد كه فتوح سيف را با فتوح ابن عبد الحكم بسنجيم، با اين همه جدايى‏ها و دورى كه با يكديگر دارند؟! زيرا اوّلًا مى‏بينيم كه دانشمندان علم حديث، ابن عبد الحكم را با چنين كلمه‏اى توصيف كرده‏اند «باكى در او نيست» «راستگو و مورد اطمينان، دانشمند علم تاريخ» و امثال اين كلمات، و هيچ كس در باره وى اشكالى ندارد و وى را تضعيف نكرده است، ولى در باره سيف قضيّه بر عكس است، دانشمندان او را مورد طعن قرار داده و روايات‏اش را ضعيف شمرده‏اند.

از جمله كسانى كه او را طعن كرده‏اند عبارتند از: ابن معين، ابو حاتم، ابو داود، دار قطنى، ابن عدى، ابن حيّان، برقانى، ابن عبد البر، ذهبى، ابن حجر، سيوطى، فيروز آبادى، زبيدى.

ثانياً فرق و اختلاف بين نوشته اين دو نفر واضح و آشكاراست: در فتوح مصر ابن عبد الحكم تاريخى را كه فقط ويژه مصر پيش از اسلام و بعد از اسلام است مى‏نگارد و بر مورّخين اسلامى در آن قسمت كه از پيش از اسلام گرفته و تدوين كرده‏اند نمى‏توان خرده گرفت، زيرا آنان از ديگران گرفته و بيشتر مدارك و منابع تاريخى آنان اسرائيلى بوده است بلكه به آن قسمت از تاريخ آنان بايستى رسيدگى شود كه مربوط به اسلام بوده است و در اين جا به چندين گروه تقسيم مى‏شوند:

عدّه‏اى از آنان تاريخ نويسان حقيقت‏گرا بوده و در نوشته‏هاى خود، رويدادهاى اصيل را مى‏نوشته‏اند، و عدّه‏اى تحت تأثير احساس و عاطفه خود قرار گرفته، جا به جا و كم و زياد مى‏كرده‏اند؛ و گروهى ديگر اين كار را نكرده ولى اخبارى را كه موافق هواى نفس خود

ص: 355

ديده‏اند نقل كرده، از هر تاريخ نويسى كه بوده باشد. گاه خواسته خود را نزد كسانى مى‏يافتند كه در تاريخ نويسى، امين نبوده و روايات را كم و زياد مى‏كردند و با اين كه اين حالت را مى‏دانستند، باز از همين گروه نقل مى‏كردند.

گروهى ديگر از روى غفلت از اينان نقل مى‏كردند و اگر ما تاريخ ابن عبد الحكم را بررّسى كنيم، مى‏بينيم كه دانشمندان حديث در باره او به درستى گواهى داده‏اند؛ زيرا وى در تاريخ‏نگارى پوياى حقيقت بوده و در فتوح مصر آنچه را كه حقيقتاً روى داده بود، گرد آورده و اگر كتاب او را با كتاب فتوح بلاذرى مقايسه كنيم مى‏بينيم تفاوت مابين آنها همان فرق ميان مختصر و مفصّل است، ولى وضعيّت سيف بن عمر اين چنين نيست، آنچه را كه ما بر وى خرده گرفته‏ايم و مورد اشكال ما در كتاب عبد الله بن سبا است، دو نوع است:

نوع اوّل: آنچه را كه تحريف و جا به جا نموده؛ مثل آنچه را كه در باره على بن ابى طالب (ع) مى‏گويد كه در خانه‏اش بود، برايش خبر آوردند، ابو بكر براى بيعت‏گيرى از مردم در مسجد نشسته، آن حضرت در حالى كه فقط يك پيراهن بر تن داشت، بدون قبا و عبا با شتاب به مسجد آمده كه نكند از بيعت با ابو بكر عقب بماند، آمد و بيعت كرد و سپس نشست و فرستاد تا لباس‏اش را آوردند و لباس بر تن كرد و در جايش نشست.

در حالى كه طبرى همين داستان را در جاى ديگر از عايشه چنين نقل مى‏كند كه على (ع) و بنى هاشم تا شش ماه بيعت نكردند تا وقتى كه فاطمه از دنيا رفت،[2] همين روايت را نيز در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديث بر خلاف آنچه كه سيف روايت كرده است مشاهده مى‏كنيم، عين همين قضيّه، در داستان بيعت سعد بن عباده است‏[3] و همچنين در باره آنچه كه در تخلف خالد بن سعيد اموى از بيعت گفته است.[4]

در داستان زوزه كشيدن سگان حوأب‏[5] كه به جاى امّ المؤمنين، امّ زمل را مى‏گويد.

ص: 356

و همچنين آنچه را كه در داستان زناى مغيرة بن شعبه‏[6] مى‏گويد.

در تمام اينها طبرى روايات ديگران را غير از سيف نقل مى‏كند، به همان طور كه روايت تحريف شده را از سيف نقل مى‏كند و ما اين دو دسته روايات را با هم مقايسه كرده‏ايم.

نوع دوم: از جمله مواردى كه بر سيف اشكال داريم، داستان‏هايى است كه سيف به دروغ ساخته و در تاريخ اسلام وارد نموده است. اين داستان‏ها را پيش از او احدى نقل نكرده است و يا اين كه اگر اصل داستان حقيقت داشته مطالب بسيارى را بر آن افزوده است.

از آن جمله، مطالبى است كه در داستان علاء بن حضرمى آورده است كه آب و زمين كوير «دهنا» برايش جوش آمد و ديگر عبور لشكريان او از دريا با اسب و شتر و قاطر و الاغ، سواره و پياده در حالى كه مسافت آن با كشتى يك شبانه‏روز بود و اين كه خداوند در زير سم چهار پايان او رمل‏ها و ريگ‏هاى نرم مى‏رويانده كه روى آنها را به آب به اندازه‏اى كه تا روى سم چهار پايان بود قرار داد و اين چنين آن دريا را در نورديدند.

و يا هم‏چون داستانى كه به دنبال اين افسانه مى‏آورد كه راهب هجرى مسلمان شد و ابو بكر اسلام او را به صحابه بشارت داده بود.[7]

و يا سخن گفتن گاوها در روز اباقر با عاصم بن عمر از لشكريان سعد.[8]

و ديگر افسانه روز جراثيم كه لشكريان از روى دجله عبور كردند، هر گاه اسبى خسته مى‏شد زير سم‏هاى او يك برآمدگى و تلّى به وجود مى‏آمد كه بر آن استراحت مى‏كرد، مثل اين كه روى زمين ايستاده باشد.[9]

و از آن جمله مطالبى است كه در باره دو برادر قعقاع و عاصم نقل مى‏كند.[10]

ص: 357

و يا سخنانى كه در داستان صحابى جنّى عثيم‏[11] مى‏گويد، و نيز سخن گفتن است بكير كه نام‏اش اطلال بوده در آن هنگام كه بكير به اسب خود نهيب زد جستن كن، اسب در جواب‏اش گفت: قسم به سوره بقره جستم و همچنين افسانه‏هاى ديگر او.[12]

از جمله مواردى كه مبالغه‏هاى بى‏حدّ نموده و به مقدار زيادى بر اصل قضيّه افزوده است، مطالبى است كه در باره كشتار لشكريان مسلمين گفته كه صدها هزار نفر از لشكريان دشمن را كشتند. در اين باره گفته است كه خالد سه شبانه روز دشمنان را گردن زد تا آن كه جويى، از خون ايشان جارى كند.[13] و غير از اين مبالغه آميزى‏هايى كه سيف براى تأمين خواسته‏هاى نفسانى خود ساخته است.

بنا بر اين كدام يك از اين دو گونه تحريف سيف را تصديق نماييم؟ آيا در آن گروه از تحريفات‏اش كه به خاطر دفاع از شخصيّت‏هاى بزرگ، اصل رويداد تاريخى را دگرگون كرده با آن كه طبرى خود از ديگر راويان نحوه ديگرى را نقل كرده است، يا نوع دوم از داستان‏ها و افسانه‏هاى خرافه‏انگيز را از او بپذيريم، و آيا اين گونه داستان‏سرايى را اجمال و تفصيل در روايت به شمار آوريم، يا دگرگون‏سازى و تحريف بناميم؟!

و امّا نكته ديگرى كه متذكّر شده‏ايد كه چه بسا آن كس كه تاريخ خاصّ منطقه‏اى را مى‏نگارد، اسامى گمنامى را ذكر مى‏كند كه كسى كه تاريخ را به طور عمومى و همگانى مى‏نويسد متعرّض آنها نمى‏شود.

در پاسخ گويم: آيا چنين مى‏پنداريد كه افرادى همچون قعقاع و عاصم فرزندان عمرو كه سيف از آنها نام مى‏برد، افراد گمنامى بوده‏اند؟ نه چنين نيست، سيف مى‏گويد كه قعقاع از صحابه رسول خدا بوده و از وى حديث نقل كرده است، وى در سقيفه حاضر بوده، و ابو بكر او را به يارى خالد فرستاد و در باره‏اش چنين گفت: سپاهى كه شخصى همچون قعقاع را داشته باشد، فرارى نخواهد شد، وى در جنگ‏هاى خالد در عراق با وى شريك بود و در آن هنگام كه خالد به سوى شام به يار جنگ‏جويان اسلامى رفت‏

ص: 358

او را با خود برد، علت فتح دمشق و تسلّط بر آن شهر آن شد كه قعقاع با رفيق خود از ديوار حصار شهر بالا رفتند، آن گاه عمر او را دو باره براى يارى سعد در جنگ قادسيه، از آن جا به عراق برگردانيد و او چشم فيل سفيد را كور كرد. وى با كارهايى كه در جنگ، قادسيه انجام داد، مسلمانان را پيروز كرد.

در روزهايى كه سيف آن ايّام را بدين اسامى نام مى‏برد، يارى داد مانند: روز «الاغواث»، «عماس»: «الامارث».

سعد وى را در اين جنگ، براى عمر چنين توصيف مى‏كند كه او سواركارترين جنگجويان است، بعد از آن جنگ عمر بار ديگر او را براى يارى مسلمين در جنگ يرموك به شام بازگردانيد، بعد از آن كه مسلمانان را در آن جا يارى داد، براى سوّمين بار به عراق برگشت و در جنگ نهاوند شركت جست، و توانست كه ايرانيان را كه در درون شهر خود پناه آورده بودند، بيرون آورده و به سوى صحرا بكشد، بعد از اين پيروزى‏ها، عمر او را به عنوان سركرده نگهبانان مرزهاى عراق تعيين كرده منصب مرزبانى به او داد.

بنا بر اين، دو خليفه عمر و ابو بكر، قعقاع را براى جلوگيرى از هرگونه رويداد ناگوارى مى‏فرستادند. و امّا عثمان او را سرلشكر سپاه كوفه نمود، وى تا زمان نهضت سبائية و قيام آنها عليه عثمان در پست خود قرار داشت و در سركوبى اين شورش كوشيد و چون عثمان در محاصره قرار گرفت، براى يارى عثمان به همراهى سپاهى به سوى مدينه حركت كرد، ولى پيش از آن كه مددكاران بر سند عثمان كشته شد و لذا به سوى كوفه برگشت.

در دوران خلافت على (ع) او بود كه توانست مردم كوفه را به پيوستن به على (ع) در جنگ جمل وادار كند و در مأموريت‏اش در آشتى دادن بين على (ع) و عايشه و همراهان‏اش (طلحه و زبير) موفّق شد، اگر سبائيه آتش جنگ را بى خبر ديگران برپا نمى‏كردند، وقتى كه جنگ برپا شد هم او بود كه جنگ را با پى كردن شتر عايشه پايان داد و هم او بود كه به لشكريان عايشه اعلام كرد كه آنان در امن هستند.

در دوران معاويه، او از جمله كسانى بود كه به دستور معاويه از كوفه به «ايليا» در فلسطين تبعيد شد، زيرا وى از ياران مخصوص على بن ابى طالب (ع) بود.

ص: 359

و امّا برادرش عاصم: سيف چنين گويد كه وى در سال 12 ه-. به همراه خالد از يمامه به عراق رفت. براى وى شجاعت‏ها و رزم‏آورى‏هايى همچون كوركردن پيل در جنگ قادسيه نقل كرده است، خليفه عمر او را براى يارى علاء به فارس فرستاد و او است كه گاوها با او سخن گفتند، عمر پرچم جنگ سيستان را به او سپرد و سپس او را به ولايت و استاندارى كرمان گماشت و تا پايان عمر كه در سال 29 ه-. وفات كرد، استاندار آن جا بود.

سيف براى اين دو برادر رزم‏آور، اشعار و سخنانى به علاوه آن همه مكارم اخلاق و كارهاى شايسته ذكر نموده است.

آيا گمان مى‏رود كه اين دو برادر رزمنده صحابه رسول خدا (ص)، (بنا به تعبير سيف) جزء افراد گمنام باشد؟! با اين خصوصيّاتى كه سيف براى آنها نقل كرده و اين همه دلاورى‏ها و فرماندهى‏هايى كه از جانب خلفاء در رزم‏ها و بزم‏ها داشته‏اند و با اين همه اشعارى كه از آنها نقل شده است و آيا براى خالد بن وليد، دلاورى‏هايى بيش از آنچه كه سيف براى قعقاع نقل كرده است در كتاب‏ها آمده است، آن وقت چگونه اسم اين دو نفر فقط در روايات سيف آمده است؟!

من آنچه را كه طبرى در رويدادهاى سال‏هاى 10 تا 29 ه-. از قول سيف نقل كرده با آنچه كه از ديگر راويان در اين مدّت آورده است، با يكديگر سنجيدم و همچنين آنچه را كه ابن عساكر در ج 1 و 2 تاريخ دمشق از سيف و غير سيف روايت كرده است نيز، كنار يكديگر گذاردم از اين دو رزمنده، نامى برده نشده و در روايات افرادى همچون: ابن شهاب (متوفّاى 124 ه-)، موسى بن عقبه (ت 141 ه-)، ابن اسحاق (ت 152 ه-)، ابو مخنف (ت 157 ه-)، محمّد بن سائب (ت 146 ه-)، ابن هشام (ت 206 ه-)، واقدى) ت 207 ه-)، زبير بن بكار (ت 247 ه-) و روايت كنندگان ديگرى كه طبرى و ابن عساكر ده‏ها روايت در همان رويدادهايى كه سيف اسم اين دو را در همان روايت‏ها آورده است، از آنها نقل كرده‏اند، اسمى از اين دو نبرده‏اند.

من در اين مقايسه فقط به آنچه كه طبرى از سيف و ديگران نقل كرده است اكتفاء كردم، و از ابن عساكر به عنوان يك گواه نام بردم چون ديدم كه شما در سوّمين فراز گفتارتان اين مطلب را تذكر داده‏ايد كه در مقايسه و سنجش بر تاريخ طبرى اكتفاء كنيم‏

ص: 360

والا من با شما در اين مسئله كه بدان معتقديد در اهميّت دادن و اكتفاء به تاريخ طبرى همراه نيستم (اگر شما چنين معتقديد؟).

و بنا به گفته شما براى يادآورى و آشنايى، چرا در خصوص قعقاع و عاصم به طبقات ابن سعد مراجعه نكنيم، مگر ابن سعد حالات صحابه و تابعين و دانشمندانى را كه ساكن كوفه بودند ننوشته است و اين دو رزمنده شجاع به طورى كه سيف گفته است، از شخصيّت‏هاى بارز و رزم‏آور كوفه بوده‏اند.

و به چه جهت براى آشنايى به كتاب «الاصابه» مراجعه نكينم در صورتى كه ابن حجر هم از فتوح سيف مستقيماً ذكر مى‏كند و بدون واسطه روايات او را مى‏آورد.

و چرا «الاستيعاب» و «اسد الغابه» و «التجريد» را مورد مطالعه قرار ندهيم و شرح حال صحابه‏اى كه نام‏شان را از احاديث سيف در آورده‏اند، نخوانيم. آيا اين كتاب‏ها ويژه شرح حال صحابه نيستند؟!

و چرا به تاريخ ابن عساكر برنگرديم و آن را كه مجموعه بسيار بزرگى است كه تمام رواياتى را كه در توان او بود، چه از سيف و چه از ديگران، در هر موضوعى كه از او چيزى نوشته شده است، مورد مطالعه قرار ندهيم؟

و به چه جهت به كتاب «معجم البلدان» در بحث فتوح سيف مراجعه نكنيم، در صورتى كه نويسنده نسخه‏اى خطّى از فتوح سيف را كه به خطّ ابن خاضبه تصحيح شده بوده داشته است، آن گاه ساير نويسندگان تاريخ مربوط به شهرها را آورده و بين آنها مقايسه كنيم. و چرا به ديگر كتب مربوط به اين بحث مراجعه ننماييم؟ و چه دليلى دارد كه مقايسه و سنجش‏هاى خود را فقط منحصر به روايات طبرى بنماييم؟

و من آشكارا مى‏گويم كه طبرى در ننوشتن روايات راستين، تعمّد داشته و او را نسبت به اين موضوع متّهم مى‏دانم، مگر هم او نيست كه به هنگام شرح حال ابوذر در رويدادهاى سال 30 ه- چنين مى‏نويسد:

و در اين سال يعنى سال 30 ه- ماجراى معاويه و ابوذر رخ داد و معاويه او را از شام به مدينه فرستاد و در علّت اين تبعيد و فرستادن، جهات بسيارى ذكر شده است كه من از نقل بسيارى از آنها خوشم نمى‏آيد، لكن كسانى كه خواسته‏اند معاويه را در اين موضوع‏

ص: 361

بى‏گناه بدانند، داستانى را نقل كرده‏اند كه سرى آن را نوشته است كه شعيب آن را او از قول سيف براى او نقل كرده است.[14]

و علّت اين كه تاريخ طبرى براى اشخاص بعد از او داراى اعتبار شده و بدان اعتماد كرده‏اند، همين موضوع بوده است. براى وضوح مطلب به مقدّمه تاريخ ابن اثير در جاى نقل ماجراى ابوذر در سال 39 ه- و همچنين تاريخ ابن كثير ج 7، ص 247 و ابن خلدون در آخر داستان جنگ جمل و بعد از او در جريان صلح امام حسن با معاويه مراجعه كنيد.[15]

اين است وضعيّت طبرى و كسانى كه به وى اعتماد كرده‏اند و از او نقل كرده‏اند، بنا بر اين چگونه بررّسى‏ها و تحقيقات و ارزيابى‏ها را فقط بر تاريخ طبرى منحصر كنيم؟

و در چهارمين فراز نامه‏تان نوشته بوديد: در باره سيف چه مى‏گويى در آن جاها كه روايات‏اش با روايات ديگر برابرى كرده و عين آنها است؟ آيا در اين صورت باز هم او را سازنده حديث و جاعل مى‏دانيد؟ تا آن جا كه نوشته‏ايد: اميدوارم شما در حالى كه روايات سيف را بررّسى مى‏كنيد مشخّص سازيد آيا بايد سيف را به طور كلّى كنار گذاشت در هر آنچه كه نقل كرده، يا لااقل برخى از روايات‏اش را قبول كينم؟

مى‏گويم: روايت‏هاى تاريخ سيف نزد من ارجى ندارد، و بيش از كتاب هزار و يك‏شب كه داستان‏هايى را از دوران هارون الرّشيد نقل مى‏كند، نمى‏ارزد همان طور كه كتاب هزار و يك شب را به عنوان يك مدرك و نصّ تاريخ كه گوياى زمان هارون الرّشيد باشد مطالعه نمى‏كنم و بدان نمى‏نگرم. بلكه آن را به صورت يك داستان ادبى كه خستگى را مى‏گيرد و آرامش خاطر مى‏بخشد مى‏شناسم. آرى در اين داستان‏ها گاهى شخصيّت داستان‏سرا را مى‏توان شناخت و سطح افكار معاصرين و همدوره‏هاى او را مى‏توان بررّسى كرد و چگونگى تمدّن كشور را در آن زمان و چيزهاى ديگرى را كه به خود داستان ارتباطى ندارد. من در داستان‏هاى سيف بدين گونه مى‏نگرم و از سبك داستان، چنين احساس مى‏كنم، كه داستان‏سراى زبردست ما، نيازمند ساختن و پرداختن سلسله‏

ص: 362

سند براى داستان‏هاى خود بوده است به نحوى كه سلسله آنها به همان دوره‏اى كه در باره آن دوره داستان‏سرايى كرده است برسد، زيرا زمان جرجى زيدان نبوده كه نيازى براى سندسازى افسانه‏هاى تاريخى‏اش نداشته باشد.

وضع و موقعيّت روايات سيف نزد من بدين گونه است كه نمى‏توانم به هيچ يك از آنها اعتماد نمايم، زيرا كسى كه اين همه دروغ از او صادر شده چه تضمينى دارد كه در ساير موارد نيز دروغ نگفته باشد؟ پس عقل اقتضاء مى‏كند كه به هيچ يك از روايات سيف اعتماد نشود. من در صورتى كه داستانى را كه سيف روايت كرده به طريق و راه معتبر ديگرى بدست آورم آن را مى‏پذيرم و ترجيح مى‏دهم كه روايت سيف را كالعدم منظور نمايم.

در پنجمين قسمت متذكّر شده‏ايد كه: من تحريفاتى را در تعيين سال حوادث و رويدادها به سيف نسبت داده‏ام و كلمه تحريف، تعمّد را در تعيين سال رويدادها مى‏رساند، در حالى كه تنها سيف نبوده كه اختلاف در تعيين سال حوادث داشته است.

در پاسخ مى‏گويم: اگر چه اشخاص و راويان ديگرى غير از سيف نيز در تعيين سال و تاريخ رويدادها با يكديگر اختلاف دارند، لكن اين كار به آن اندازه كه نزد سيف شايع بوده و او بدان عادت داشته است نبوده، علاوه بر آن كه، آنچه از سيف ديده‏ايم و تحريفات و دست بردن‏ها و دگرگون سازى‏هايى كه او در داستان‏هاى تاريخ نموده است مشاهده كرديم، از ديگران بدين پايه ديده نشده است. و ما بيشتر به آن قسمت از تحريفات‏اش نظر داشته‏ايم كه تنها او تعمّه‏پداً انجام داده و هيچ يك از راويان ديگر با او در گفته‏اش موافقت نكرده‏اند، يعنى خلاف همه راويان ديگر تعيين كرده است.

و امّا اين قسمت كه گفته‏ايد برخى از اختلافات زمانى، خود جهتى دارد كه مربوط به سوء نيّت و غرض ورزى نيست.

در پاسخ گويم: انسان خوش‏بين، خيلى كه كار كند فقط مى‏تواند در موارد خاصّى، برخى از تحريفات او را توجيه كند، لكن در لابلاى تحريفات او مواردى پيدا مى‏شود كه هر اندازه هم كه حسن نيّت داشته باشيم، باز بجز بر سوء نيّت و غرض ورزى نمى‏شود حمل كرد. براى نمونه به اين مورد توجّه كنيد كه طبرى در نقل رويدادهاى سال 12 ه-. از

ص: 363

تسخير و فتح ابلّه در ج 4، ص 5- 6 تاريخ‏اش مى‏آورد كه سيف مى‏گويد ابو بكر خالد را به عراق فرستاد و به او دستور داد كه ابتدا بندر سندو هند را بگشايد و اوّل آن جا را كه در آن روزگار، به آن جا «ابله» مى‏گفتند تسخير كند، تا آن جا كه خلاصه‏اش اين است: مشركين را ديد در حالى كه براى فرار نكردن، خود را به زنجيرى بسته بودند و آب در اختيار آنها بود، خالد رو در روى آنها در جايى كه آب نبود فرود آمد و جنگ و پيكار بين‏شان در گرفت، خداوند ابرى را فرستاد و در پشت جبهه مسلمين تمام گودى‏ها را پر آب كرد و خداوند بدين وسيله، سپاهيان اسلام را تقويت نمود و نيرو بخشيد، روز بالا نيامده بود كه در آن صحرا، يك نفر از آن لشكر كه خود را در زنجير كشيده بودند، باقى نماند. همه را خالد كشت و بدين جهت آن جنگ را ذات السلاسل گفته، يعنى جنگ صاحب زنجيرها، خالد خبر پيروزى را با غنائم همراه با فيل براى ابو بكر فرستاد، فيل را در شهر مدينه گردانيدند تا مردم آن را ببينند، زن‏هاى كم‏عقل مدينه مى‏گفتند آيا اين موجود آفريده خدا است كه آن را مى‏بينيم و فكر مى‏كردند كه آن را بشر ساخته است، ابو بكر فيل را با مردى به نام «زر» برگردانيد.

طبرى بعد از اين داستان مى‏گويد: اين داستان در مورد ابله و فتح آن جا كه سيف نقل كرده، بر خلاف چيزى است كه سيره نويسان نقل كرده‏اند، و بر خلاف آن چيزى است كه در مدارك و آثار صحيح آمده است، بلكه فتوح ابله در دوران خلافت عمر و به دست عقبة بن غزوان در سال چهارده هجرى بوده است، سپس طبرى خود در ضمن ياد آورى رويدادهاى سال 14 ه-. در ص 148 تا 152 جلد چهارم كتاب‏اش از ديگر راويان به جز سيف مطالبى را آورده است كه خلاصه‏اش اين است:

عمر به عتبه گفت: من تو را بر بندر سرزمين هند گماشتم و حكم استاندارى بندر هند را به او داد، عتبه حركت كرد و به نزديك سرزمين «اجانه» رسيد حدود يك ماه در آن جا ماند، ساكنان شهر ابله به سوى او آمدند، عتبه با آنان پيكار نمود، پا به فرار گذاشتند، شهر را ترك گفته و مسلمانان وارد آن جا شدند، عتبه خبر پيروزى خود را به همراه خمس غنائم جنگى براى عمر فرستاد.

***

ص: 364

خدا حفظت كند! بنگر و ببين چگونه سيف، رويدادى را كه در دوران عمر رخ داده و به دست فرمانده و امير او عتبه بوده است، تحريف نموده آن را مربوط به زمان ابو بكر و به دست خالد بن وليد دانسته است. اختلاف تنها در ضبط سال و تاريخ رويداد نبوده كه فقط سال چهارده را سال دوازده گفته باشد، تا بتوانيم براى تحريف‏اش وجهى بتراشيم.

علاوه بر اين، سيف در نگارش اين رويداد چيز ديگرى را افزوده كه خالد و سپاهيان‏اش در محلّه‏اى بى آب فرود آمدند و خداوند در پشت جبهه آنان، آبى را فرستاد و گودال‏هاى پشت آنها را پر آب كرده، و بدين وسيله مسلمانان را نيرو بخشيد، گويا سيف مى‏خواسته همان فضيلت و برترى را كه خدا در غزوه بدر براى پيامبرش خواست، براى خالد و لشكريان‏اش اثبات كند آن جا كه خداوند مى‏فرمايد:

وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ‏[16]

«و فرستاد بر شما از آسمان آبى را تا پاكيزه‏تان گرداند و پليدى شيطان را از شما بزدايد و دل‏هاى‏تان را به يكديگر پيوند دهد و قدم‏ها را استوار سازد».

و همچنين سيف مطلب ديگرى افزوده كه خالد، فيلى را كه از لشكر دشمن به دست آمده بود، همراه غنائم به مدينه فرستاد تا مردم مدينه آن را تماشا كنند. فيل را در مدينه گردانيدند و زنان كم‏عقل مدينه مى‏گفتند آيا اين موجود آفريده خدا است، يا ساخته دست انسان، گمان مى‏كردند كه ساخته دست انسان است. آرى به راستى كه فيل با همه داستان ساخته شده هماهنگ مى‏باشد؟ آن را سيف بن عمر ساخته، ولى متأسّفانه خود نساخته، نمى‏دانم چه شده كه سيف اين مطلب از يادش رفته، كه اعراب حجازى فيل را در جريان سپاه ابرهه ديده بودند و در هر بيابانى، كاروان‏ها خبر آن را برده بودند و داستان‏سرايان در افسانه‏هاى‏شان بسيار از آن صحبت مى‏كردند، زنان مسلمان در قرآن‏شان اين آيات را بسيار تلاوت كرده بودند:

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ‏

ص: 365

«آيا نديدى كه خدايت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا كيد و نقشه آنان را سرگردان و گمراه نساخت؟»

و نمى‏دانم كه سيف به چه منظور اين مسائل و اين گونه مطالب را، در اين داستان افزود؟ آيا مى‏خواسته آنچه را كه خداوند در غزوه بدر براى پيامبرش فرمود، براى خالد و سپاهيان‏اش اثبات كند، يا مى‏خواسته مقام خالد را بالا برد و برايش فتوحات و رزم‏آورى‏ها و كراماتى متذكّر شود تا ناراحتى او را از جريان عزل از سرلشكرى عراق و بى‏اعتنايى كه به او شده بود در اعزام از عراق به شام و محروم ساختن از فتوحات ايران، جبران نمايد؟ يا چيز ديگرى غير از اينها در نظر داشته است؟

و امّا ششمين مطلبى كه متذكّر شده و فرموده‏ايد كه بايد سلسله سندى كه سيف در روايات خود به كار برده مورد بررّسى قرار گيرد.

در جواب مى‏گويم: هرگاه نتيجه بررّسى ما در باره روايات سيف آن شود كه وى در آنچه كه نقل كرده تنها است و سپس دريافتيم كه سيف آن روايت را از يك نفر از روايان روايت مى‏كند، آيا مى‏توانيم گناه آن روايت را بر گردن آن شخص كه سيف از او نقل مى‏كند بگذاريم.

اميدوارم نظر شما را در اين باره بدانم و شايد كه در مباحث آينده اين كتاب رأى شما را بكار بندم.[17] نامه‏ام را با تقديم سپاس و درود بر شما پايان مى‏دهم.

كاظمين- عراق‏

سيّد مرتضى عسكرى‏

ص: 366

 

نتايج مطالعات‏

 

هدف سيف از جعل روايت‏

مطالعات و بررّسى‏هاى زيادى در باره روايات «سيف بن عمر» داشتم. در آغاز اين مطالعات چنين مى‏پنداشتم كه هدف وى از جعل روايت و داستان‏ساز تنها اين است كه از حريم زورمندان صحابه كه حكومت و زمام امور امت را به دست داشته و از قدرت و نفوذ برخوردار بودن دفاع كند و مخالفين آنان را به هر درجه‏اى از ايمان و فضيلت باشند تحقير نمايد و از مقام و عظمت آنان بكاهد و به همين منظور است كه وى واقعيّات تاريخ را تغيير داده، افسانه‏ها و داستان‏هاى فراوانى از پيش خود ساخته و به تاريخ اسلام وارد نموده است و بدين وسيله نيكان و خاصّان صحابه را جنايت‏كار و كوته‏فكر معرّفى كرده و جنايت‏كاران و دامنان آلوده را پاك، دانا و پرهيزكار قلمداد نموده است و در مسير اين جعل و تحريفات قيافه واقعى اسلام را دگرگون ساخته و بس زشت و كريه‏اش نشان داده است و رمز موفقيّت وى هم در اجراى اين نقشه شوم و خطرناك آن بوده است كه هدف فاسد تخريبى خويش را، با موضوع تجليل و تحريف از تمام اصحاب پيامبر در آميخته و با پوششى از حمايت و دفاع از عموم اصحاب رسول خدا (ص)، پنهان داشته است و اين زرنگى، مكر و حيله او در طول مدّت‏هاى متمادى براى دانشمندان مخفى مانده و خيال كرده‏اند كه سيف، حسن نظر و هدف مقدّس و خدايى دارد و مى‏خواهد به وسيله‏

ص: 367

جعل حديث و افسانه‏سازى از عموم ياران پيامبر (ص) دفاع كند و فضايل آنان را منتشر سازد. در اثر همين پندار غلط بود كه دانشمندان تاريخ و حديث، با اين كه او را دروغ‏گو و روايات‏اش را جعلى مى‏دانستند، شايعه ساز و زنديق‏اش مى‏ناميدند، باز روايات او را به روايات ساير ناقلين ترجيح و مقدّم داشته‏اند.

و بدين سبب روايات دروغ سيف رواج و انتشار پيدا كرده و به كتب تاريخ و مدارك اسلامى راه يافته و روايات صحيح ديگر در بوته فراموشى قرار گرفته و جاى خود را به روايات دروغين سيف داده است و اين بزرگ‏ترين ضرر و كوبنده‏ترين لطمه است كه به نام خدمت به اسلام و ياران پيامبر (ص) نخست از طرف سيف سپس به دستيارى گروهى از تاريخ نويسان بر پيكر اسلام وارد گرديده است.

چون اين سلسله فعاليّت‏هاى سيف را نسبت به اسلام و مسلمين، زيان آور و بسى خطرناك يافتم تصميم بر آن گرفتم كه تاريخ اسلام را عميقاً بررّسى كنم و از نيكان اصحاب پيامبر (ص) كه حقّ‏شان در تاريخ اسلام ضايع و پامال شده است، دفاع نمايم و ساحت آنان را از لوث تهمت‏هاى سيف پاك سازم و هر حادثه تاريخى را در جاى خود قرار دهم مخصوصاً مطالعاتم را در روايات سيف ادامه دهم و حقايق تاريك و فراموش شده تاريخ را از زير پرده‏هاى ضخيم تحريفات وى و تعصّبات دستيارااش در آورم و آنها را آن چنان كه هست بنگارم، خلاصه و فشرده آن بررّسى‏ها و مطالعات را به صورت كتابى در آوردم و در سال 1357 ه-. به نام عبد الله بن سبأ، در نجف اشرف چاپ و منتشر ساختم. اين بود نتايج و كشفيّات نخستين مطالعاتم.

سپس كه به مطالعات و بررّسى‏هايم در باره سيف و روايات‏اش ادامه دادم كاوش و دقّت بيشترى مصروف داشتم، اين مطلب براى من بيش از پيش مكشوف، و روشن گرديد كه هدف سيف از اين همه جعل دروغ و نشر اكاذيب تنها دفاع از بزرگان و قدرتمندان صحابه نبوده است، بلكه او هدف‏هاى ديگرى هم داشته كه آنها را در پشت پرده تظاهر به دفاع از عموم صحابه پيامبر (ص) مخفى و مستور نموده است.

در حقيقت محرّك اصلى و انگيزه اساسى سيف بر جعل احاديث و افسانه‏سازى دو عامل زير بوده است:

ص: 368

1. تعصّب قبيله‏اى‏

سيف براى قبيله خود «عدنان» سخت تعصّب مى‏ورزيده و هميشه خواسته افراد قبيله خويش را تعريف و تمجيد نمايد و فضايل و مناقبى براى افراد آن قبيله جعل و منتشر سازد و در تاريخ‏ها وارد كند و چون ابو بكر، عمر، عثمان و ساير خلفاى بنى اميّه و واليان و فرمانروايان زمان آنان همه از قبيله عدنان بوده‏اند و همچنين مهاجران صحابه از قريش و قريش نيز تيره‏اى از قبيله عدنان بود، سيف از همه آنان از راه تعصّب قبيله‏اى و اين كه از افراد قبيله وى هستند دفاع مى‏كرد و چون بزرگان و قدرتمندان از افراد قبيله او بودند اين شبهه ايجاد مى‏شد كه او از بزرگان صحابه دفاع مى‏كند، در حالى كه سيف از بزرگان قبيله خود يعنى عدنان دفاع مى‏كرد و همچنين سيف از راه تعصب قبيله‏اى، افراد قبيله قحطان را كه با قبيله عدنان در حال تفاخر و برابرى بودند و با حكومت‏هاى وقت و صاحبان سلطه و قدرت كه همه از قريش و از قبيله عدنان بوده‏اند نيز ميانه خوشى نداشتند[18]، سخت نكوهش مى‏كرد و نسبت‏هاى ناروايى به آنان مى‏داد و چون انصار، تيره‏اى از قبيله قحطان بودند اين بود كه سيف در ذمّ و نكوهش آنان زياده روى نمود و در انتقاد آنان داستان‏هايى ساخته و روايت‏هايى جعل نموده است.

2 كفر و زندقه‏

دومين عاملى كه سيف را به جعل و تحريف در تاريخ اسلام واداشته است، كفر و زندقه وى بوده است. سيف در اثر همان كفر و زندقه و عداوت با اسلام كه در دل داشت، مى‏خواست تاريخ اسلام را دگرگون، درهم و برهم، و چهره اسلام را زشت و نفرت انگيز نشان دهد.

به همين منظور و به همين انگيزه بود كه از يك طرف نام‏هاى زيادى از راويان حديث و ياران پيامبر (ص) و قهرمانان حوادث را تغيير داده و روايات و حوادث فراوانى را

ص: 369

تحريف و تاريخ وقوع آنها را دگرگون ساخته است. و از طرف ديگر روايات و داستان‏هاى مفصّلى جعل كرده و به تاريخ اسلام وارد ساخته و با ساختن افسانه‏هاى خرافى عقايد مسلمانان را آكنده از خرافات و اباطيل نموده است.

سيف براى رسيدن به اين هدف فاسد و تخريبى، از هيچ دروغ و شايعه‏سازى و تحريف، خوددارى نكرده است ولى مهم‏تر از همه اين كه: وى كوشيده است با نقل جنگ‏ها و فتوحات دروغين، اسلام را خونين و قساوت‏بار و سپاهيان اسلام را خون‏خوار و غارتگر معرّفى نمايد و چنين وانمود كند كه جنگ‏هاى اسلامى بر اساس قبل و تجاوز به مال و جان مردم و بر پايه زورگويى و وحشى‏گرى بوده و از همين جا است كه گروهى پنداشته‏اند اسلام به وسيله شمشير و خون‏ريزى پيش رفته و در جهان جاى پايى براى خود باز نموده است.

در اثر داستان‏هاى دروغين سيف است كه مى‏گويند «اسلام دين زور و شمشير است». اين بود خلاصه نتايج و ثمرات دنباله مطالعاتم و چون در مطالعات عميق‏تر بعدى به اين نتايج رسيدم و به اين نكات پى بردم، در چاپ سوّم كتاب عبد الله بن سبا كه در بيروت انجام شد، به آن اشاره نمودم و همچنين در ضمن بحث‏هاى ديگرى كه به نام «خمسون و مائة صحابى مختلق» منتشر گرديده است اين مطلب را تذكر دادم. بعدها همان مباحث و نكات تاريخى را كه در باره سيف به دست آورده بودم و روشنگر زواياى تاريك تاريخ اسلام بود، در يك جا جمع‏آورى و به صورت كتاب حاضر در آوردم و آن را جلد دوم كتاب عبد الله بن سبا قرار دادم، چه در خاتمه آن از «عبد الله بن سبا» و «سبئيه» و «ابن السودا» مفصّل و مستوفا بحث شده، زيرا اينها نيز از مواردى است كه سيف در آنها تحريفات و تغييرات زياد و چشم‏گيرى به عمل آورده است و تاريخ نويسان هم همان اكاذيب و جعليّات را از سيف گرفته، در كتاب‏هاى‏شان آورده‏اند و از كتاب‏هاى تاريخ نيز دهان به دهان نقل گرديده و به صورت اصل مسلّم در تاريخ اسلام در آمده است و در ضمن اين نقل و انتقال، فعل و انفعال و دگر گونى‏هاى ديگرى هم به وجود آمده و مطالبى بر آن افزوده شده است. سپس علماى «ملل و نحل» و عقيده شناسان و ديگر نويسندگان از دهان مردم آنچه را كه در طول سال‏هاى متمادى در باره اين قهرمانان افسانه‏اى گفته‏

ص: 370

مى‏شده گرفته‏اند و بدون تحقيق و بررّسى، همه آنها را گرد آورى نموده و كتاب‏هاى‏شان وارد ساخته‏اند و براى افراد محقّق و كاوش‏گران نيز اين تحوّلات و تبديلات و نحوه پيدايش و سير اين گونه روايات و داستان‏ها مخفى مانده است.

هدف ما از اين سير و بررّسى‏

هدف ما از اين سلسله مباحث باز كردن راه تحقيق است به روى آنان كه مى‏خواهد در باره تاريخ اسلام بحث و بررّسى كنند و به واقعيّات تاريخ دست يابند.

هدف ما از بين بردن تاريكى‏ها و موانعى است كه در اثر جعل احاديث و دروغ سازى در سر راه تحقيق و رسيدن به حقايق اسلام به وجود آمده است تا شايد كه اين اقدام ما دانشمندان و كاوش‏گران اسلامى را به لزوم و ضرورت اين گونه مباحث متوجّه سازد و آنان را به سير و تحقيق در سيره و تاريخ اسلام برانگيزاند كه در اثر تحقيقات عميق‏شان، معيار دقيق و قوانين تازه‏اى را براى شناخت حقايق تاريخ اسلام به دست آورند و آنها را در اختيار عموم مردم قرار دهند و روشن‏گر راه حقيقت باشند.

اين است هدف ما از اين سلسله مباحث و ارزيابى حديث و تاريخ.

خداست كه از هدف ما با خبر و از راز دل‏ها آگاه است.

كتاب حاضر

آنچه از اين سلسله مباحث و درسهاى تاريخ اسلام در اين جلد از كتاب عبدالله بن سبأ آمده است در چهار بخش خلاصه مى‏گردد.

1. بخش افسانه‏هاى دروغين سيف بن عمر كه اسلام را دين شمشير و خون، نشان مى‏دهد.

2. بخش افسانه‏هاى خرافى كه اسلام را يك مذهب خرافى معرّفى مى‏كند و مسلمانان را معتقد به خرافات.

3. بخش تبديلات و تغييراتى كه سيف براى دگرگون و ناشناخته ساختن واقعيّات تاريخ اسلام به عمل آورده است.

ص: 371

4. بخش روايات دروغين سيف مربوط به عبد الله بن سبأ كه به منظور درهم كوبيدن قبيله قحطان- كه از ياوران اهل بيت پيامبر (ص) و پيروان آنان بوده‏اند- ساخته است.

ص: 372

انگيزه بحث در روايات سيف‏

اختلاق فى اختلاق.

تمام روايات سيف دروغ اندر دروغ است.

مؤلّف‏

در مخالفين و دشمنان اسلام چنين شايع گرديده است كه اسلام با شمشير و خون پيش رفته و به وسيله خون‏ريزى در جهان براى خود جا باز كرده است تا آن جا كه اين مطلب را به صورت شعارى درآورده، به دهان مردم انداخته‏اند و آن را به صورت يك حربه كارى و كوبنده عليه اسلام و مسلمانان به كار مى‏برند و مى‏گويند: «اسلام دين شمشير و خون است» و چون ما كتب تاريخ را مورد دقّت و مطالعه قرار مى‏دهيم، سيره و احاديث را بررّسى مى‏كنيم جز روايات سيف، دليل و مدركى براى اين گفتار بى‏اساس پيدا نمى‏كنيم، زيرا تنها سيف است كه در جنگ‏ها و غزوات اسلامى تلفات بى حدّ و آدم كشى‏ها و خون‏ريزى‏هاى فراوان و خرابى‏هاى مهمّى از شهرها و آبادى‏ها را نقل نموده كه مانند آن را به جز در جنگ‏هاى بربريت و وحشى‏گرى و به جز در لشكريان مغول و تاتار نمى‏توان پيدا نمود و همين روايات دروغين سيف مدرك اين گفتار و پندار غلط گرديده است.

اينك در ذيل، نخست دو شاهد بر مدّعاى خود آورده‏اين سپس به بررّسى روايت‏هاى‏

ص: 373

نام‏برده سيف مى‏پردازيم:

1. در كتاب‏خانه «آثار بغداد» نسخه‏اى از تاريخ طبرى را ديديم كه قبلًا به كشيش بزرگ مسيحى «اب انستناس مارى كرملى» متعلّق بوده است. در اين كتاب مواردى كه رقم‏هاى بزرگى از كشته‏ها در جنگ‏ها و فتوحات اسلامى نقل شده اسيت علامت‏گذارى شده بود و چون دقّت كردم ديدم كه همه اين موارد، جزء رواياتى است كه سيف نقل نموده است.

2. مستشرق اسلام شناس «اجناس گلدزيهر» در ص 43 از كتابش مى‏گويد: «در برابر خود، سرزمين‏هاى وسيع و گسترده‏اى را مى‏نگريم كه از حدود كشورهاى عربى تجاوز مى‏كند، همه اين سرزمين‏ها با نيروى شمشير به دست مسلمانان افتاده است».

اين قبيل داورى‏ها نتيجه و مآل روايات سيف است كه براى اسلام و مسلمانان مانده، ولى در روايات غير سيف واقعيّت را به صورت ديگرى در مى‏يابيم. چه، مى‏نگريم كه مسلمانان شمشير نكشيده‏اند مگر در برابر كسانى كه بر روى آنان شمشير كشيده باشند و يا در برابر حكّام و فرمانروايانى كه به وسيله شمشير و خون‏ريزى بر توده افراد مسلّط بودند و در بيشتر اوقات خود مردم نيز با مسلمانان در برانداختن چنين فرمانروايان خودسر و افراد ستمگر همكارى و هم‏فكرى مى‏كردند چنان كه:

در جنگ يرموك كه مسلمانان با روميان در شام مى‏جنگيدند اهل حمص به مسلمانان كمك مى‏كردند و جريان آن در فتوح البلدان آمده است.

ص: 375

بخش 6: دورنمايى از مباحث آينده‏

* روايات جنگ ابرق‏

* داستان ذى القصه‏

* داستان ارتداد قبيله طى‏

* داستان ارتداد امّ زمل‏

* داستان ارتداد مردم عمّان و مهره‏

* ارتداد اهل يمن و اخابث‏

* جنگ سلاسل‏

* فتوحات خالد در حيره‏

* حوادث بعد از فتح حيره‏

* مقايسه روايات سيف با روايات ديگران‏

* نتيجه‏گيرى و خلاصه مباحث گذشته‏

* مدارك مربوط به مطالب اين بخش‏

ص: 377

دور نمايى از مباحث آينده‏

چون روايات سيف را بررّسى مى‏كنيم، مى‏بينيم كه وى جنگ‏هاى مرتدين و كشورگشايى و فتوحات زيادى را اسلام در نقل نموده است و در اين روايت‏ها چنين منعكس كرده كه مسلمانان در اين جنگ‏ها و فتوحات، افراد زيادى ازمخالفين‏شان را به قتل رسانيده وخانه‏هايشان را خراب و با خاك يكسان نموده، باغات و مزارع‏شان را باير و ويران كردند.

در صورتى كه چنين جنگ‏هايى در اسلام واقع نشده و چنين حوادثى به وجود نيامده است و تاريخ صحيح اسلام همه آنها را تكذيب مى‏كند و هرچه سيف در باره اين جنگ‏ها و فتوحات نقل كرده و فرماندهانى كه براى اين سپاهيان تراشيده و از اشعار و حماسه‏هاى جنگى و كشته شدگان و خرابى‏ها و ويرانى‏ها سخن رانده است، همه و همه آنها بى‏اساس و ساختگى است و از تراوشات خيال سيف مى‏باشد و آن داستان‏هاى وحشت انگيزى كه سيف به نام جنگ‏هاى مرتدين يا فتوحات اسلامى نقل نموده است هيچ‏كدام از آنها واقع نگرديده، حقيقت و واقعيّتى نداشته است.

اينك به يارى پروردگار، نمونه‏هايى چند از اين جنگ‏ها و فتوحات را در اينجا مى‏آوريم و هر يك از آنها را در فصل مستقلى مورد بحث و بررّسى قرار مى‏دهيم تا شايد بدين وسيله حقايق روشنگرى براى اهل بحث و تحقيق مكشوف گردد و قاعدى در

ص: 378

شناخت تاريخ اسلام و تحليل آن به دست آيد و ضمناً زير بنا و پاسخ اشكال مزبور هم روشن شود.

ص: 379

روايات جنگ ابرق‏

هكذا انتشرت سيف فى المصادر.

روايات دروغين سيف، اين چنين به كتب تاريخ راه‏

يافته است.

مؤلّف‏

زمينه سازى براى دروغ بافى‏

رواياتى كه سيف به منظور «دين خون و شمشير نشان دادن اسلام» و به علل و اهداف فاسد ديگر از پيش خود ساخته است، بر دو قسمت مى‏باشد، گروهى از آنها به عنوان جنگ‏هاى مرتدين است و گروه ديگر هم به عنوان فتوحات اسلامى. سيف كه مى‏خواسته رواياتى در جنگ‏هاى مرتدين بسازد و جريانات عجيب و وحشت‏انگيزى را در اين باره نقل كند قبلًا زمينه را با روايات كوتاهى آماده مى‏سازد كه طبرى اين روايت‏ها را در تاريخ خود در اوّل اخبار مرتدين آورده است.

سيف در اين روايت‏ها چنين مى‏گويد: پس از رحلت پيامبر اسلام (ص) و حركت لشكر اسامه به سوى روم براى جنگ «موته» سرزمين حجاز به كفر و الحاد گراييد. آتش فتنه و آشوب از هرسوى حجاز شعله‏ور گرديد و تمام عشاير و قبايل اطراف مدينه عوام و

ص: 380

خواص آنان همگان مرتد شدند و از دين اسلام برگشتند، جز قبيله قريش و ثقيف.

سيف سپس مرتدين قبيله غطفان و امتناع ورزى قبيله هوازن از دادن زكات و اجتماع نمودن عموم قبيله «طى» و «اسد» به دور «طليحه» و همچنين مرتد شدن سركردگان قبيله «سليم» را ذكر مى‏كند. آن‏گاه مى‏گويد همين‏طور تمام مسلمانان در نقاط مختلف كشور اسلامى گروه گروه به كفر گراييدند و نامه‏هايى از طرف فرمانداران و واليان حكومت اسلامى به مدينه رسيد كه در آنها نيز خبر پيمان‏شكنى سران قبايل و يا تمام افراد قبايل منعكس بود. سيف پس از نقل ارتداد قبليل و برگشتگان از اسلام در روايات ديگرى جنگ نمودن ابو بكر را با گروه‏هايى از اين مرتدين كه به گفته وى قبل از مراجعت اسامه به مدينه واقع گرديده است‏[19] مى‏آورد كه اينك نمونه‏اى از آن جنگ‏ها را فهرست گونه در اين فصل بررّسى مى‏كنيم:

«طى» قبيله‏اى است از قحطان كه حاتم طايى مشهور، از اين قبيله مى‏باشد و نام پسرش عدى هم در اخبار جنگ‏هاى مرتدين آمده است.

«بنو سليم» به چند طايفه از عرب گفته مى‏شود كه از آنها است «بنو سليم بن فهم» كه طايفه‏اى از قحطان است و از آنها است «بنو سليم بن حلوان» كه از قبيله قضاعه مى‏باشد. در ترجمه اين قبايل به «جمهرة انساب العرب» تأليف ابن حزم و «لباب» تأليف ابن اثير مراجعه شود.

داستان جنگ ابرق‏

در رواياتى كه طبرى از سيف و او از سهل بن يوسف نقل مى‏كند، چنين آمده است كه قبايل مختلف «ثعلبة بن سعد» و قبايل ديگرى كه با آنان هم‏پيمان بودند مانند قبيله «مرّه» و «عبس» در محلّى به نام «ابرق» كه در سرزمين «ربذه» مى‏باشد اجتماع نمودند و

ص: 381

گروهى از بنى كنانه نيز به آنان پيوستند و جمعيت آنان به قدرى زياد شد كه آن سرزمين گنجايش آنان را نداشت. اين بود كه به دو گروه تقسيم شدند گروهى در همان سرزمين ابرق ماندند و گروه ديگر به محل ديگرى به نام «ذى القصه» حركت نمودند و «طليحه اسدى» هم كه ادعاى پيامبرى مى‏نمود به سركردگى برادرش «حبال» براى آنان كمك و نيرو فرستاد. قبايل «دئل» و «ليث» و «مدلج» هم در ميان سپاه حبال بودند و «عوف» فرزند «فلان بن سنان» هم در ابرق سركردگى قبيله «مرّه» را به عهده گرفت و سركردگى قبيله «ثعلبه» و «عبس» به عهده «حارث بن فلان» كه يكى از افراد قبيله «بنى سبيع» بود گذاشته شد.

بدين گونه جمعيت آنان و تعدادشان فراوان و بيش از پيش گرديد. آن گاه اين قبيله‏ها عدّه‏اى را به عنوان نماينده به مدينه فرستادند. نمايندگان به سوى مدينه حركت نموده و به افراد سرشناس مدينه وارد گرديدند و ميزبانان خود را جز عبّاس عموى پيامبر وادار كردند كه به نز ابو بكر بروند و وساطت كنند كه اين افراد و قبايل نماز را بخوانند و از دادن زكات معاف گردند. ابو بكر در پاسخ آنان گفت به خدا سوگند اگر اين قبايل از دادن زكات ولو به ارزش بند پاى شترى خوددارى كنند با آنان جنگ خواهم كرد.

سيف در يك روايت ديگر كه طبرى آن را پيش از رواياتى كه قبلًا آورديم نقل نموده است داستان ارتداد قبيله «عيينه» و «غطفان» و مرتد شدگان از قبيله «طى» را ذكر مى‏كند و مى‏گويد فرستادگان قبيله «اسد»، «غطفان»، «هوازن»، «قضاعه» ده روز پس از فوت رسول خدا (ص) در مدينه جمع شدند و از ابو بكر درخواست نمودند كه نماز را بخوانند ولى از دادن زكات معاف شوند و آنان اين پيشنهاد را به وسيله بزرگان مسلمانان به نزد ابو بكر فرستادند و بزرگان مسلمين به جز عبّاس عموى پيامبر همگان پيشنهاد آنان را پذيرفتند و به نزد ابو بكر رفتند و پيشنهاد قبايل و پذيرفتن آنان را به وى ابلاغ نمودند ابو بكر از قبول پيشنهاد آنان امتناع ورزيد و گفت چاره‏اى نيست جز اين كه زكاتشان را بپردازند بدان گونه كه به پيامبر مى‏پرداختند. نمايندگان قبايل در پذيرفتن دستور ابو بكر امتناع نمودند، ابو بكر هم يك شبانه‏روز به ايشان مهلت داد، نمايندگان از اين فرصت و مهلت استفاده نموده به سوى قبيله‏ها و عشاير خويش فرار كردند.

ص: 382

نمايندگان گروه‏هاى مرتدين كه از مدينه برگشتند ضعف و قلت مسلمانان مدينه را به افراد قبايل خويش گوش‏زد نمودند و آنان را به جنگ مسلمانان تحريك و تطميع كردند و براى حمله نمودن به مركز اسلامى آماده‏شان ساختند.

وقتى ابو بكر از جريان اطلاع يافت، على (ع)، طلحه، زبير و ابن مسعود را بر گذرگاه‏هاى مدينه گماشت تا از حمله ناگهانى انقلابيون جلوگيرى كنند و به مردم مدينه نيز دستور داد كه همه در وقت نماز جماعت در مسجد پيامبر حاضر شوند، و به آنها گفت:

مردم مدينه! قبايل و عشاير اطراف شهر شما به كفر و ارتداد گراييده‏اند و نمايندگان آنان ضعف و قلّت افراد شما را از نزديك مشاهده نموده، جرأت بيشترى به هم رسانيده‏اند و اينك به سوى شما پيشروى مى‏كنند و پس از يك روز راه‏پيمايى به شما خواهند رسيد و معلوم نيست كه در روز به شهر حمله كنند يا شبانگاه، پس شما هم آماده جنگ باشيد.

سه روز از اين جريان نگذشته بود كه لشكر انبوه مرتدين حمله خويش را شبانگاه به مدينه آغاز نمودند، بدين گونه كه گروهى را به عنوان نيروى ذخيره و پشتوانه لشكرشان در زمين «ذى حسى» متمركز ساختند و گروهى هم به مدينه حمله‏ور شدند، چون به گذرگاه‏هاى مدينه رسيدند با افراد جنگجو و رزم‏آورى كه ابو بكر گماشته بود رو به رو گرديدند و از ورود آنان به مدينه جلوگيرى به عمل آمد و موضوع به اطلاع ابو بكر رسانده شد.

وى به پاسداران گذرگاه‏ها دستور داد كه در محل مأموريت خويش پابرجا باشيد و استقامت به خرج دهيد تا نيروى كمكى به شما برسد. آن گاه ابو بكر با همان افرادى كه در مسجد بودند بر شتران آبكش‏[20] سوار شده و به سوى دشمن شتافتند و آنان را تا «ذى حسى» به عقب راندند ولى به «ذى حسى» كه رسيدند نيروى ذخيره دشمن كه در همان جا مستقر بود به كمك لشكر شكست خورده خود برخاستند و مشك‏هاى خالى را كه قبلًا بار كرده و طناب‏هايى در درون آنها انداخته بودند و صداهاى مهيب و هولناكى از آنها

ص: 383

توليد مى‏گرديد به روى شترهاى مسلمانان انداختند شترها از ترس هما مشك‏هاى غلطان رميدند و مسلمانان هم كه سوار اين شترها بودند نتوانستند آنها را كنترل كنند و خود آنان نيز بى‏اختيار در پشت همان شترها تا به مدينه بازگشتند بدون اين كه كوچك‏ترين صدمه‏اى به آنان وارد آيد.

سيف مى‏گويد: «خطيل بن اوس» هم در باره اين حادثه اشعارى بدين مضمون سروده است:

«شتر و بار سفرم فداى بنى ذبيان، به ياد شبى كه ابو بكر افراد دشمن را با نيزه‏ها به عقب مى‏راند».[21]

سيف مى‏گويد: اين حادثه سبب گرديد كه دشمنان در مسلمانان احساس ضعف و سستى بيشترى نمودند و خبر اين حادثه را به آن قسمت از لشكريان‏شان نيز كه به «ذى القصه» فرستاده بودند دادند و آنان نيز براى جنگ با مسلمانان از «ذى القصه» به سوى «ابرق» حركت نمودند ولى ابو بكر آن شب را نياراميد تا لشكرى مجهز بسيج نمود. «نعمان بن مقرن» را در ميمنه اين لشكر، «عبد الله بن مقرن» را در ميسره آن و «سويد بن مقرن» را كه شتر سواران نيز به همراه او بودند در قلب لشكر قرار داد و بدين گونه لشكر خويش را كاملًا آماده و مجهز نمود. تاريكى شب جاى خود را به روشنايى صبح نداده بود كه لشكر ابو بكر در برابر لشكر دشمن قرار گرفت و پيش از آن كه لشكر مرتدين ورود لشكر مسلمانان را به درستى احساس كنند جنگ از سوى مسلمانان آغاز گرديد. درست به هنگامى كه آفتاب به كوه و دشت دامن مى‏گسترد لشكر دشمن رو به هزيمت نهاد. لشكر مسلمانان بر عشاير اطراف مدينه كه از دين برگشته و بر حكومت مركزى ياغى شده بودند پيروز گرديدند. «حبال» برادر «طليحه» نيز در اين جنگ كشته شد.

لشكر ابو بكر آنان را تا «ذى القصه» تعقيب نمود و اين اوّلين فتح و پيروزى بود كه نصيب ابو بكر گرديد.

ص: 384

ابو بكر پس از اين پيروزى «نعمان بن مقرن» را با گروهى از سربازان در «ذى القصه» متمركز ساخت و خود با لشكريانش به مدينه برگشت و در اثر همين پيروزى بود كه مشركين در برابر مسلمانان ترسان و مرعوب گرديدند.

پس از مراجعت ابو بكر عدّه‏اى از قبيله «بنى عبس» و «ذبيان» عليه مسلمانانى كه در ميانشان بودند قيام كردند و همه آنان را از دم شمشير گذراندند و بقيه قبايل و عشاير نيز از اين روش پيروى كردند و مسلمانانى را كه در ميان آنان به سر مى‏بردند سر بريدند.

چون خبر اين حادثه به ابو بكر رسيد خشمناك گرديد و سوگند ياد كرد كه تمام مشركان را از دم شمشير بگذراند و از هر قبيله بيش از تعداد مسلمانانى كه كشته‏اند به قتل برساند. در اين باره «زياد بن حنظله» اشعارى سرود كه مضمون آن چنين است:

«صبح‏گاهان ابو بكر به سرعت به سوى آنان حركت نمود؛ آن چنان كه شتر درشت هيكل به دشمن خويش حمله كند. على (ع) را سركرده سوارگان قرار داد. در اين جا بود كه حبال برادر طليحه كشته شد».

در روايات سيف از حنظله اشعار ديگرى نيز در اين مورد نقل گرديده است:

ابو بكر طبق گفتار و تصميم خويش قدم برداشت.

و همين تصميم محكم و آهنين وى سبب ثبات و استقامت مسلمانان گرديد.

اين عمل در ميان قبايل مشركين نيز عكس العمل شديدى از خود باقى گذاشت.

و ترس و واهمه عميقى در دل آنان به وجود آورد.

سيف داستان جنگ مرتدين را بدين گونه نقل مى‏كند تا آن جا كه: گروهى از مسلمانان كه به حفظ ثغور و گذرگاه‏هاى مدينه مأموريت داشتند يه «ذى القصه» آمدند و به ابو بكر گفتند: اى خليفه پيامبر (ص)، تو را به خدا سوگند كه خود را در معرض هلاكت و نابودى و در برابر دشمن قرار مده زيرا وجود تو براى مسلمانان بسى لازم و بر دشمنان سخت مؤثّر و سنگين است و اگر تو از بين بروى نظم امور مسلمانان به هم مى‏خورد و شيرازه اجتماع‏شان از هم پاشيده مى‏گردد و دشمن بر آنان چيره مى‏شود اينك به جاى خود شخص ديگرى را بر اين كار مأمور كن كه اگر از بين برود شخص ديگرى را به جاى وى مى‏گمارى.

ص: 385

ابو بكر گفت: به خدا سوگند چنين كارى را نخواهم كرد بلكه با جان خودم بر شما مسلمانان كمك و مواسات خواهم نمود.

اين بگفت و با لشكر خويش به سوى «ذى حسى» و «ذى القصه» حركت نمود و در «ابرق» با مردمان «ربذه» رو به رو گرديد و جنگى در ميانشان به وقوع پيوست. در اين جنگ ابو بكر بر حارث و عوف پيروز گرديد و حطيئه را به اسارت گرفت. قبيله «بنو عبس» و «بنو بكر» فرار كردند ابو بكر چند روز در زمين «ابرق» اقامت نمود و در اين چند روز هم با بنى ذبيان جنگيد و آنان را شكست داد و شهرها و آبادى‏شان را به تصرّف خويش در آورد و آنان را از آن جا بيرون كرده و گفت:

پس از آن كه خداوند اين شهرها را به ما ارزانى داشته است تصرّف بنى ذبيان در اين شهرها حرام و ممنوع است آن گاه بيابان‏هاى ابرق را براى استفاده اسب‏هاى جنگى مسلمانان قرق كرد و براى ساير حيوانات مسلمانان نقاط ديگرى از ربذه را چراگاه اعلام نمود.

اين بود خلاصه جنگ دروغين و افسانه‏اى ابرق كه بنا به گفته سيف در محلّى به نام «ابرق» واقع در سرزمين «ربذه» به وقوع پيوسته است و از اين رو آن را جنگ ابرق ناميده كه به گفته وى زياد بن حنظله نيز داستان اين جنگ را به صورت شعر در آورده و در آن نام اين جنگ را «ابرق» گذاشته است در آن جا كه مى‏گويد:

روزى كه ما در ابارق شركت نموديم ...

پيدايش افسانه جنگ ابرق و سير آن در كتب تاريخ‏

تا اين جا خلاصه‏اى از آنچه را كه طبرى در داستان جنگ ابرق و حوادث مربوط به آن، از سيف نقل كرده است آورديم در صورتى كه هيچ‏يك از اين جريانات و حوادث صحيح نيست و سر تا پا دروغ و بى اساس است.

مثلًا سيف مى‏گويد «حبال» در جنگ ابرق كشته شد در صورتى كه وى در جنگ «بزاخه» توسط «عكاشه» و «ثابت» كه خالد به عنوان پيش‏آهنگ لشكر بدان جا اعزام داشته بود و به قتل رسيد، چنان كه تفصيل اين جريان را به روايت غير سيف در داستان مرتدين خواهيد خواند اين داستان بى اساس به نام جنگ «ابرق ريذه» دوازده قرن است‏

ص: 386

كه در كتاب‏هاى تاريخ اسلامى منتشر شده و نقل گرديده است.

سيف اصل داستان را در اوايل قرن دوم هجرى ساخته و طبرى نيز در تاريخ خود از وى نقل نموده است و تاريخ‏نويسان بعدى هم مانند: ابن اثير، ابن كثير و ابن خلدون از طبرى گرفته و در كتاب‏هاى خود آورده‏اند.

هم چنان كه ياقوت حموى ترجمه ابرق ربذه را نيز از سيف گرفته و در كتاب خود معجم البلدان وارد كرده است و صاحب مراصد الاطلاع هم از حموى گرفته و نقل نموده است و بدين صورت داستان ابرق ربذه به متون اوّليه و كتب به اصطلاح معتبر تاريخ اسلام راه يافته و تا به امروز در ميان مسلمانان نقل و منتشر گرديده و مى‏گردد و همين طور پيش مى‏رود و ما به يارى پروردگار در فصل آينده در ذيل داستان «ذى القصه» اين داستان را تجزيه و تحليل، ارزيابى خواهيم نمود و جعلى و بى اساس بودن آن را بيشتر روشن خواهيم كرد.

ص: 387

داستان ذى القصه‏

كلما اوردناه خلاصة مارواه الطبرى.

تمام افسانه‏هاى دروغينى كه در اين جا مى‏آوريم‏

خلاصه ايست از روايات سيف در تاريخ طبرى.

مؤلّف‏

داستان ديگرى كه مربوط به داستان پيش و دنباله داستان مرتدين است داستانى است به نام «داستان ذى القصه» كه طبرى از سيف و او هم از سهل بن يوسف آورده و شرح آن بدين قرار است كه سيف مى‏گويد:

اسامه با پيروزى از جنگ شام مراجعت نمود[22] و اموال و ثروت‏هاى فراوانى به عنوان زكات به مدينه فرو ريخت كه مى‏توانست ساز و برگ و احتياجات لشكرهاى متعدد و بزرگى را تأمين كند و چون ابو بكر جريان را بدين منوال ديد به سرزمين «ذى القصه» حركت نمود و در آن جا لشكرهاى عظيم و انبوهى از مسلمانان را تجهيز و آنها را به يازده‏

ص: 388

لشكر تقسيم نمود و براى هر لشكرى فرماندهى معين كرد و به دست هر فرماندهى پرچمى داد و به سوى يكى از قبيله‏هاى مرتد گسيل داشت.

يكم. پرچمى به خالد بن وليد داد و او را مأمور نمود به سوى طليحة بن خويلد حركت كند و قشون او را سركوب نمايد و پس از آن كه كار او را تمام كرد براى سركوبى مالك بن نويره به سوى «بطاح» برود و اگر مالك در برابر او مقاومت كرد با وى بجنگد.

دوم. پرچمى نيز به عكرمة بن ابى جهل داد و او را براى سركوبى مسيلمه مأمور ساخت.

سوم. پرچم ديگرى به مهاجرين أبى اميّه داد و او را مأمور ساخت كه لشكر «عنسى» را منكوب سازد و ايرانى زادگان يمن را يارى كند و آنان را از دست «قيس بن مكشوح» و ياران وى برهاند آن گاه به «كنده» واقع در سرزمين حضرموت حركت كند.

چهارم. پرچمى نيز به خالد بن سعيد بن عاص كه از ترس جانش محل كار و مأموريت خود را در يمن ترك كرده و به مدينه آمده بود واگذار نمود و او را مأمور ساخت كه به سوى «حمقتين» واقع در اطراف شام حركت كند.

پنجم. پرچم ديگرى به دست عمرو بن العاص داد و او را مأمور سركوبى گروه‏هاى «قضاعه» و «وديعه» و «حارث» نمود.

ششم. پرچمى نيز به «حذيفة بن محصن غلفانى» داد و او را مأمور كرد كه اهل «دبار» را سر جاى‏شان بنشاند.

هفتم. پرچمى هم به «عرفجة بن هرثمه» داد و او را مأمور ساخت كه به سوى «مهره» حركت كند ضمناً «حذيفه» و «عرفجه» را موظف كرد كه در اين مسير با همديگر اجتماع و اتّحاد نموده از يكديگر پشتيبانى نمايند.

هشتم. پرچمى ديگر به «شرحبيل بن حسنه» داد و او را به كمك عكرمة بن ابى جهل فرستاد و به او گفت كه چون عكرمه از جنگ يمامه فارغ گرديد بايد به سوى «قضاعه» حركت كنى و با مرتدين بجنگى.

نهم. پرچمى ديگر به «معن بن حاجز» يا به «طريفة بن حاجز» داد و به او دستور داد كه براى سركوبى قبيله «بنى سليم» و كسانى كه از قبيله «هوازن» به كمك آنان آمده‏اند

ص: 389

حركت كند.

دهم. پرچم دهم را به «سويد بن مقرن» داد و به او دستور داد كه به سوى قبيله تهامه يمن حركت كند.

يازدهم. و بالاخره پرچم يازدهم را به «علاء بن حضرمى» داد و او را مأمور نمود كه به بحرين حركت كند.

اين فرماندهان يازده‏گانه با گروه و سربازان‏شان در «ذى القصه» از هم جدا گرديدند و هر يك با لشكريانش به سوى محل مأموريت خويش حركت نمودند.

ابو بكر، علاوه بر فرمان اعزام و منشور جنگ، فرمان نامه‏هايى هم به دست فرماندهانش داد و به تمام عشاير و قبايلى كه از اسلام برگشته بودند و به سوى آنان لشكركشى و اعزام سپاه مى‏نمود، نامه‏اى نوشت و آنان را از عواقب وخيم اين ارتداد و سركشى بر حذر داشته، و به سازش و آرامش، و پيروى از حكومت خود دعوت نمود.

متن نامه‏ها

سيف داستان «ذى القصه» را با خبر ديگرى كه از عبيد الله بن سعيد نقل كرده است، بدين گونه پايان مى‏دهد.

ابو بكر در موقع اعزام سپاه به سوى قبايل سركش عرب، نامه‏اى هم به آنان فرستاد كه متن تمام نامه‏ها چنين بود:

بسم الله الرّحمن الرّحيم‏

از ابو بكر جانشين پيامبر (ص) به هر كس كه نامه من به او برسد، از خواص مردم يا عوام آنها، آنان كه بر اسلام خود ثابت مانده‏اند و آنان كه از اسلام برگشته و مرتد شده‏اند.

درود بر آنان كه از راه راست پيروى كنند ...

پس از آن كه اين نامه طبرى به مقدار دو صفحه به درازا كشيده در آخر چنين نوشته است:

من فلانى را با عدّه‏اى از مهاجرين و انصار و از تابعين‏شان به سوى شما گسيل داشته و به او دستور دادم كه با كسى نجنگد و احدى را نكشد مگر اين كه نخست به سوى خدا

ص: 390

دعوتش نمايد هر كس به او جواب مثبت دهد و اقرار به اسلام كند و از طغيان و سركشى، خوددارى نمايد از وى بپذيرد و با وى همراهى كند و كسى كه از قبول حق امتناع ورزد با وى سخت بجنگد و از افراد ياغى و سركش احدى را باقى نگذارد و همه آنان را از دم شمشير بگذراند و به آتش بسوزاند، زنان و كودكان را به اسارت بگيرد و از هيچ كس جز اسلام چيزى نپذيرد ...

سيف سپس مى‏گويد: نامه‏رسان‏ها اين نامه‏ها را پيشاپيش لشكر به عشاير و قبايل رساندند و هر يك از فرماندهان نيز با لشكريان خود به سوى محل مأموريت خويش حركت نمودند در حالى كه عهدنامه ابو بكر را نيز به دست داشتند.

متن منشور جنگى‏

گفتيم: بنا به نقل سيف، ابو بكر فرماندهان يازده‏گانه را كه براى سركوبى قبايل سركش جزيرة العرب مى‏فرستاد منشور و فرمان نامه‏اى هم به آنان تسليم مى‏نمود و متن تمام آنها بدين صورت بود:

به نام خدا، اين عهدنامه‏اى است از ابو بكر جانشين پيامبر براى فلانى به هنگام اين پيمان‏نامه را به او مى‏دهد كه او را با عدّه‏اى از مسلمانان به سوى كسانى كه از اسلام برگشته‏اند گسيل مى‏دارد و به وى اكيداً توصيه مى‏كند كه تا ممكن است تقوى و پرهيزكارى را پيشه خود سازد ... و به او دستور مى‏دهد كه در اجراى اوامر پروردگار سخت بكوشد و با كسانى كه از فرمان خدا سرپيچيده‏اند و به ارتداد و سركشى گراييده‏اند، شديداً بجنگد و در هر كجا به آنان دست يافت نابودشان سازد و از هيچ كس جز اسلام چيزى را نپذيرد و همه را به سوى خدا دعوت كند، هر كس دعوت وى را پذيرفت با او مسالمت و محبّت كند و احكام خدا را تعليمش دهد، و هر كس از دعوت وى سر باز زد با او بجنگد و اگر پيروزى نصيبش گرديد اين افراد سركش و متمرد را از دم تيغ بگذراند و به هر وسيله ممكن آنان را به قتل برساند و نابودشان سازد.

ص: 391

سير داستان ذى القصه‏

همه آنچه در داستان «ذى القصه» گفتيم، خلاصه‏اى بود از روايات طبرى، و طبرى هم، همه اين روايت‏ها را از سيف گرفته و به تاريخ خود وارد كرده است و مورّخان ديگر نيز مانند ابن اثير، ابن كثير، ابن خلدون و ديگر تاريخ‏نگاران اين داستان را از طبرى گرفته‏اند.

ياقوت حموى هم آنچه در كتاب خود «معجم البلدان» در شرح سرزمين «حمقتين» آورده است، از همان روايت سيف گرفته و چنين مى‏گويد:

سيف نقل مى‏كند: چون خالد بن سعيد از ترس مردم، محل مأموريت خويش را در يمن ترك نمود و از آن جا به مدينه برگشت، ابو بكر پرچمى بدو داد و او را به حمقتين كه از اطراف شام است گسيل داشت.

و صاحب «مراصد الاطلاع» نيز آنچه را كه در باره سرزمين «حمقتين» ذكر كرده از حموى گرفته است و مؤلّفان استيعاب، اسد الغابه و اصابه در شرح حالى كه براى «حذيفة بن محصن» و «عرفجة بن هرثمه» به عنوان صحابه پيامبر (ص) نگاشته‏اند، همان مطالب را كه در روايات سيف آمده است، نقل نموده‏اند و به اعتماد گفتار سيف، آن دو را از اصحاب و ياران پيامبر (ص) معرفى كرده‏اند.

آرى روايات سيف اين چنين در ميان مسلمانان انتشار يافته و اين درخت‏هاى بى‏رگ و ريشه اين چنين به مصادر و كتب اسلامى شاخه انداخته و ريشه دوانده است.

بررّسى سند روايات سيف‏

در سند روايت سيف كه در باره «ابرق ربذه» و داستان «ذى القصه»[23] نقل نموده است، نام سهل بن يوسف آمده است و ما ثابت كرده‏ايم كه سهل بن يوسف ساخت كارخانه انسان سازى سيف است و خداوند چنين انسانى را نيافريده و ناقل روايتى بدين نام و

ص: 392

نشان اصلًا وجود خارجى نداشته است.

و در سند روايت ديگر سيف، كه متن نامه ابو بكر را به مرتدين در بر دارد، نام عبد الله بن سعيد آمده است و ما اين عبد الله را نيز از راويان ساختگى سيف معرّفى كرده‏ايم، زيرا به جز روايات سيف، در هيچ كتاب تاريخ رجال و كتب ديگر، اسمى از چنين شخصى ميان نيامده است.

داستان ذى القصه به روايت غير سيف‏

آنچه را كه سيف در باره داستان «ذى القصه» آورده است ما به طور اختصار نقل كرديم، ولى راويان ديگر اين داستان را به صورت ديگرى آورده‏اند كه از نظر خواننده مى‏گذرانيم.

طبرى از ابن كلبى نقل مى‏كند كه اسامه با لشكريانش از جنگ شام به مدينه مراجعت نمودند، آن گاه ابو بكر به جنگ مرتدين قيام كرد و با گروه مسلمانان از مدينه خارج گرديد تا به محلّى به نام ذى القصه كه از طرف نجد در دوازده ميلى مدينه قرار گرفته است رسيد و در آن جا لشكر خود را آراست، خالد بن وليد را به سوى قبايل مرتدين فرستاد و رياست انصار را به ثابت بن قيس‏[24] سپرد و خالد را فرمانده كل قرار داد و به وى دستور داد كه به سوى «طليحه» و «عيينة بن حصن» كه در يكى از سرزمين‏هاى قبيله بنى اسد به نام «بزاخه» فرود آمده بودند حركت كند ضمناً به او گفت كه ملاقات من و لشكريانم با تو در نزديكى خيبر خواهد بود.

البتّه اين جمله را ابو بكر از راه سياست و تاكتيك جنگى به زبان راند كه اين گفتار به گوش دشمن برسد و در دل آنان ايجاد رعب و وحشت نمايد، وگرنه او همه مردان جنگى را با خالد به سوى دشمن اعزام داشته بود و كسى نمانده بود كه لشكر ديگرى فراهم سازد و براى يارى خالد به «بزاخه» و يا «خيبر» برود.

ص: 393

جريان حركت ابو بكر را به «ذى القصه» و امير لشكر نمودن خالد را در اين محل، «يعقوبى» هم در تاريخ خود آورده است ولى وى اضافه مى‏كند كه امير نمودن «ثابت» بر انصار پس از آن بوده است كه آنان به ابو بكر پرخاش نمودند كه چرا كسى از انصار را امير قرار نداده است.

بلاذرى و مقدّسى هم داستان «ذى القصه» را نقل مى‏كنند و جريان حمله «بنى فزاره» را نيز بر آن مى‏افزايند.

مقدّسى پس از نقل حركت ابو بكر به «ذى القصه» مى‏گويد: آن گاه خالد با قشون خويش به سوى دشمن حركت نمود، ولى چون «خارجة بن حصن فزارى»[25] تعداد مسلمانان را اندك ديد جرأت به هم رسانيد و با چند سوار از جنگجويانش به آنان حمله نمود، مسلمانان رو به هزيمت و فرار نهادند و ابو بكر هم به درختى پناه برد و از شاخه‏هاى آن بالا رفت تا از چشم‏انداز دشمن به دور باشد،[26] درآن دم طلحة بن عبد الله بر جايگاه بلندى برآمد و با صداى بلند داد زد: مردم! مسلمانان! نترسيد! فرار نكنيد! كه لشكر ما فرا رسيد.

مسلمانان شكست خورده دوباره برگشتند و خارجه نيز از آن جا دور شد و راه خود را پيش گرفت، آن گاه ابو بكر از درخت فرود آمد و به مدينه مراجعت نمود.

بلاذرى اين داستان را چنين نقل مى‏كند كه ابو بكر با مسلمانان به سوى ذى القصه سرزمين متمرّدان حركت نمود و در آن جا، لشكر انبوهى عليه مرتدين عشاير تجهيز كرد.

ص: 394

در آن موقع خارجه و منظور بن زبان كه هر دو از قبيله فزاره بودند به لشكر ابو بكر حمله كردند و جنگ شديدى در ميان آنان واقع گرديد و در اين جنگ مشركان شكست خوردند و رو به فرار نهادند و طلحه آنان را تعقيب نمود و يك نفر از آنان را كشت تا آن جا كه مى‏گويد:

سپس ابو بكر در ذى القصه پرچمى به دست خالد داد و ثابت بن قيس را هم فرمانده گروه انصار نمود، آن گاه بدو دستور داد كه به همراهى ثابت به سوى «طليحه» كه آن روز در «بزاخه» بود حركت كند.

مقايسه و بررّسى‏

ما كه روايت سيف را- در باره جنگ ابرق و داستان ذى القصه- با روايات مورّخان ديگر مقابل هم مى‏گذاريم و آنها را با هم تطبيق و مقايسه مى‏كنيم افسانه‏سازى سيف به خوبى آشكار مى‏شود زيرا تاريخ‏نگاران ديگر متّفقاً گفته‏اند ابو بكر براى جنگ و لشكركشى يك بار از مدينه بيرون رفت و گفته‏اند پس از مراجعت اسامه از «موته» به سوى «ذى القصه» حركت كرد و در آن جا لشكرى مجهز و آماده نمود و فرماندهى اين لشكر را به عهده خالد بن وليد گذاشت و رياست گروه انصار از اين لشكر را نيز به «ثابت بن قيس» محول نمود، آن گاه به آنان دستور داد كه براى سركوبى «طليحه» و كسانى كه از قبيله «اسد» و «فزاره» به دور وى گرد آمده‏اند، به سوى «بزاخه» حركت كنند لكن بعضى از مورّخين حمله و شبيخون زدن بنى فزاره و كشته شدن يك تن از آنان را نيز كه در ذى القصه واقع شده است نقل نموده‏اند.

اين است مجموعه حوادث و لشكركشى‏ها و جنگ‏هايى كه بنا به نقل مورّخين پس از وفات رسول خدا (ص) در يك زمان كوتاه واقع شده است.

ولى چنان كه در اين فصل و در فصل پيش ملاحظه نموديد، سيف روايات زياد و داستان‏هاى مفصّل آورده است، جنگ‏ها و حملات متعدّدى براى ابو بكر نقل كرده است كه در روايت‏هاى مورّخين ديگر اثرى از آن داستان‏ها و جنگ‏ها نيست و همه آنها از مختصّات سيف است.

ص: 395

بنا به گفتار سيف ابو بكر چندين بار به سوى مرتدين عشاير و قبايل مختلف اطراف مدينه حركت نموده و با آنان جنگيده است.

اينك خلاصه‏اى از مشروح جنگ‏هاى خيالى و افسانه‏اى را كه سيف براى ما نقل مى‏كند در اين جا مى‏آوريم تا تفاوت و اختلاف روايات سيف با روايات ديگر مورّخين روشن گردد:

1. سيف مى‏گويد: اوّلين جنگ ابو بكر با مرتدين بدين گونه بود كه اكثر قبايل اطراف مدينه از فرمان حكومت مدينه سر باز زدند و به ارتداد گراييدند. از دين و آيين‏شان بازگشتند و در محلّى به نام «ابرق ربذه» اجتماع نمودند. قبيله «ثعلبة بن سعد» و «عبس» به سرپرستى «حارث» و قبيله «مره» به سرپرستى «عوف» و گروهى از قبيله «كنانه» به دور هم گرد آمدند و لشكر انبوهى تشكيل دادند كه شهرها گنجايش آن را نداشت. سپس سيف اين لشكر ساختگى و خيالى خويش را به دو گروه تقسيم مى‏كند، گروهى را در «ابرق ربذه» مى‏گذارد و گروه ديگر را به سوى ذى القصه حركت مى‏دهد و «طليحه» هم به وسيله برادرش «حبال» لشكرى را در اختيار آنان مى‏گذارد. آن گاه همان قبايل سركش و متمرّد، پيشنهادى بدين صورت تنظيم مى‏كنند كه نماز را بخوانند و از دادن زكات و حقوق مالى معاف گردند و اين پيشنهاد را به وسيله عدّه‏اى از افرادشان به مدينه مى‏فرستند و جريان را به ابو بكر ابلاغ مى‏دارند. ابو بكر پيشنهاد آنان را نمى‏پذيرد. نمايندگان قبايل به سوى لشكرشان كه در «ابرق» متمركز شده بودند برمى‏گردند و جريان را به اطلاع فرماندهان لشكر مى‏رسانند و ضعف مسلمانان و كم بودن تعدادشان را بر آنان گوشزد مى‏كنند و بر حمله كردن به مدينه مركز حكومت ابو بكر تحريك و تشجيع‏شان مى‏نمايند. ابو بكر از جريان با اطلاع مى‏شود و براى حمله و مقابله با دشمن آماده مى‏گردد.

سيف مى‏گويد: ابو بكر چهار نفر از بزرگان صحابه را با عدّه‏اى از جنگجويان براى حفظ گذرگاه‏هاى «مدينه» گماشت. سپس همه مسلمانان را در مسجد جمع نمود و جريان را به اطلاع آنان رسانيد و سپاهى مجهز كرد و براى مقابله با دشمن آماده گرديد. سه روز از اين جريان گذشته بود كه لشكر مرتدين، گروهى را به عنوان ذخيره در

ص: 396

«ذى حسى» متمركز ساختند و با بقيه افرادشان به مدينه حمله كردند ولى پاسداران مدينه به حمله دشمن پاسخ گفتند و آنان را به عقب راندند. ابو بكر از جريان اطلاع پيدا نمود، به مسلمانان دستور حركت داد، آنان نيز بر شتران آبكش خويش سوار گرديدند و تحت فرماندهى خود ابو بكر به سوى دشمن حركت كردند.

بنا به گفته سيف جنگ شديدى در ميان اين دو لشكر به وقوع مى‏پيوندد و مسلمانان پيروز مى‏شوند. شكست و هزيمت سختى بر دشمن وارد مى‏سازند و آنان را تا «ذى حسى» عقب مى‏رانند. ناگهان نيروى ذخيره مرتدين كه در «ذى حسى» كمين كرده بودند عليه مسلمانان برمى‏خيزند و مشك‏هايى را كه قبلًا پر از باد كرده؛ و در ميان آنها قطعات طناب انداخته بودند، به جلو شترهاى مسلمانان مى‏افكنند و اين حيوان‏ها رم مى‏كنند و مسلمانانى را كه سوار آنها بودند دوان دوان به مدينه برمى‏گردانند. خبر ضعف مسلمانان از «ذى حسى» به «ذى القصه» مى‏رسد. قبيله ذبيان و اسد و ديگر قبايل مدتدين كه در ذى القصه بودند به «ذى حسى» حركت مى‏كنند و در ابرق به هم مى‏رسند.

2. سيف مى‏گويد: ابو بكر بار دوم سپاه خويش را بياراست و فرماندهى براى ميمنه و ميسره لشكر و فرماندهى هم براى ساق لشكر معيّن نمود و فرمان حركت داد. سپاه ابو بكر شباه به سوى دشمن حركت كردند و آنان را ناگهانى مورد حمله قرار دادند و سخت شكست‏شان دادند و تمام چهار پايان‏شان را به تصرّف خويش در آوردند و در اين جنگ «حبال» برادر «طليحه» نيز به دست مسلمانان به قتل رسيد. بالاخره ابو بكر دشمن را تعقيب نمود تا به «ذى القصه» رسيد و گروهى از سربازان خويش را در زير فرماندهى «نعمان بن مقرن» درآن جا متمركز ساخت آن گاه به مدينه بازگشت.

3. سيف ابو بكر را براى بار سوم از مدينه به سوى عشاير حركت مى‏دهد و مى‏گويد:

قبيله «عبس» و «ذبيان» عليه مسلمانانى كه در ميانشان بودند شوريدند و همه آنان را كشتند. ابو بكر لشكرى بياراست و از مدينه به سوى آنان حركت نمود تا به «ابرق» وارد گرديد و با اين دو قبيله جنگ نمود و آنان را شكست داد و عدّه‏اى از افرادشان را به اسارت گرفت. شهرها و آبادى‏هاى آنان را كه در سرزمين ربذه واقع شده بود به تصرّف خويش درآورد و كسانى را كه با مسلمانان جنگيده بودند از اين شهرها بيرون راند و

ص: 397

تمام بيابان‏هاى ابرق را به نفع اسبان سوارى مسلمانان قرق كرد و بيابان‏هاى ديگرى را براى عموم حيوانات مسلمانان آزاد گذاشت.

سيف كه اين جنگ‏ها و فتوحات را نقل مى‏كند سپس براى تثبيت و تحكيم گفتارش مى‏گويد كه يك نفر شاعر از اصحاب پيامبر به نام «زياد بن حنظله» و شعراى ديگر آن عصر در باره اين جنگ‏ها اشعار و قصايدى سروده‏اند و اين جنگ‏ها را به صورت شعر درآوردند.

4. سيف براى ابو بكر جنگ ديگرى هم نقل مى‏كند و او را براى چهارمين بار به سوى «ذى القصه» حركت مى‏دهد و مى‏گويد:

ابو بكر با گروهى از مسلمانان به ذى القصه حركت نمود و در آن جا براى در هم كوبيدن ياغيان اطراف حجاز و قبايل سركش جزيرة العرب، قشونى مجهز ساخت و آن قشون را به يازده لشكر تقسيم نمود و براى هر لشكرى فرماندهى معيّن نمود و پرچمى به دست وى داد و به هر فرماندهى نامه كتبى و منشورى تسليم كرد و يك نامه ديگر هم براى هر كدام از قبايل مرتد كه به سوى آنان اعزام سپاه مى‏نمود، فرستاد و آنان را به تسليم و آرامش دعوت كرد.

نتيجه تطبيق و مقايسه‏

طبق تحقيقات عميق و ارزيابى پيگيرى كه در اين مورد به عمل آمده است، به قاطعيّت بايد گفت:

مطالبى كه با آن طول و تفصيل در باره جنگ «ابرق» و داستان «ذى‏القصه» نقل گرديده است، همه آنها از مختصات سيف است و هيچ مورّخى جز سيف آن را نقل نكرده است و جز دروغ و افسانه‏سرايى چيز ديگر نيست، نه ارتداد اكثر اين قبيله‏ها- كه سيف آنان را به ارتداد متّهم كرده است- صحت دارد، و نه اجتماع آنان در ابرق و ذى القصه درست است و نه جريان فرستادن مرتدين عدّه‏اى را به مدينه، پايه و اساسى دارد و نه انتخاب نمودن ابو بكر عدّه‏اى را براى گذرگاه‏هاى مدينه راست است و نه لشكر كشى‏هاى وى و نه رم كردن شترها به وسيله خيك‏هاى غلطان پر باد دشمن! و نه‏

ص: 398

جنگ‏هاى چهارگانه‏اى- كه سيف براى ابو بكر نقل نموده است- اساس و صحت دارد و همه آن شعرها و قصيده‏ها و پيروزى‏ها و تسلط و به تصرف در آوردن اراضى و شهرهاى دشمن همگى دروغ و ساختگى است و اصلًا چنين افرادى و چنين مناطقى در جهان آفريده نشده است.

محلّى به نام ابرق ريذه، صحابى شاعر به نام زياد بن حنظله، و شاعر ديگرى به نام خطيل و راويان حديث به نام سهل بن يوسف، و عبد الله بن سعيد، وجود نداشته و همه اين ها را رمان نويس زبردست و داستان ساز دروغ‏گو و زنديقى به نام سيف بن عمر، با نيروى خيال خويش آفريده است!! آرى تنها چيزى كه در اين مورد صحت دارد و مورّخين ديگر آن را نقل كرده‏اند آن است كه ابو بكر لشكرى تجهيز نمود و رياست گروه انصار را در اين لشكر به عهده «ثابت بن قيس» گذاشت و خالد بن وليد را فرمانده كلّ لكشر قرار داد و به جنگ افرادى كه در «بزاخه» فرود آمده بودند و با مسلمانان قصد جنگ داشتند اعزام نمود و به آنها دستور داد كه پس از آن به جنگ ديگران بروند. آرى ابو بكر غير از اين دو نفر فرماندهى معين نكرده و غير از اين پرچم، پرچمى در اختيار كسى نگذاشته و خالد بن سعيد را هم به عنوان فرمانده لشكر به جنگ مرتدين «حمقتين» در اطراف شام نفرستاده است، بلكه خالد بن سعيد پس از پايان جنگ‏هاى مرتدين، با سربازان جنگى كه به سوى شام مى‏رفتند به آن جا رفته است.

خلاصه اين كه همه آنچه سيف در اين مورد آورده است بى اساس و ساختگى است و سيف يك پرچم و يك سرلشكر و يك پيمان و يك نامه را هر كدام يازده يازده گفته است و به طورى كه يادآورى نموديم سند اين روايت‏ها هم پايه و اساس ندارد، زيرا در سند اين روايت‏ها سهل بن يوسف و عبد الله بن سعد آمده است كه گفتيم اين دو نفر از رواياتى هستند كه تخيّلات سيف آنها را به وجود آورده است.

ص: 399

نتايج روايات سيف در مدارك اسلامى‏

1. يك سلسله منشورات جنگى، نامه‏ها و عهدنامه‏هاى سياسى بى اساس در ليست نامه‏هاى سياسى اصيل اسلام ضبط گرديده است.

2. اشعار و قصايدى كه سيف از پيش خود بافته است، به ادبيات اصيل اسلامى افزوده شده است.

3. دو شهر و يا سرزمين موهوم به نام «حمقتين» و «ابرق ربذه» كه اصلًا وجود نداشته در ليست سرزمين‏هاى اسلامى در آمده و در معجم البلدان‏ها و در كتب مربوط به شهرستان‏ها شرح داده شده و بدين گونه به مدارك اسلامى راه يافته است.

4. صحابه شاعرى به نام «زياد بن حنظله» كه اصلًا وجود نداشته است در اعداد ساير صحابه پيامبر (ص) در آمده و در كتاب‏هاى رجال و شرح حال صحابه پيامبر ضبط گرديده است.

5. سيف در اين روايات دو نفر ناقل حديث به نام «سهل بن يوسف» و «عبد الله بن سعيد» به وجود آورده و حتّى نام سهل به كتب رجال هم راه يافته و آنها را آلوده به دروغ ساخته است.

6. بالاخره شديدترين ضربه كارى سيف اين است كه با جعل اين روايت‏ها و فرماندهان و امراى لشكر و لشكركشى‏ها و جنگ‏هاى شديدى را ترسيم نموده چنان نشان داده است كه اسلام در عصر پيامبر در دل مسلمانان رسوخ پيدا نكرده بود و با زور شمشير و نيزه پيش رفته بود، اين بود كه پس از پيامبر (ص) قبايل مختلف عرب يك پس از ديگرى به ارتداد گراييدند و دوباره به ضرب شمشير و با خون‏ريزى به اسلام بازگشتند.

سلسله راويان افسانه‏

ضعف و تزلزل روايات سيف از نظر متن و عدم تطبيق با روايات ديگر تاريخ‏نگاران و هم چنين آثار و نتايج سوئى را كه در مدارك اسلامى از خود به يادگار گذاشته است، ملاحظه نمودند.

و امّا در ضعف سند اين روايت‏ها همين بس كه:

ص: 400

«آنها در هر كتابى آمده و هر كس آنها را نقل كرده است آخر آن به سيف منتهى مى‏گردد و سر رشته تمام اين نقل‏ها در دست اوست».

حديث سازى و دروغ‏گويى او هم در پيش تمام دانشمندان اسلامى و تاريخ نگاران ثابت و بلكه با زندقه و بى‏دينى معروف است با اين حال چگونه مى‏توان به اين روايات اعتماد نمود و حقايق تاريخ اسلام را با آنها شناخت و به ديگران نيز شناساند.

اينك به سلسله راويان سيف در مورد جنگ ابرق و ذى‏القصه و اينكه اين روايت‏ها چگونه تنها به سيف منتهى مى‏گردد و در او پايان مى‏پذيرد توجه فرماييد:

ريشه‏

سيف اين روايات را از:

1. سهل بن يوسف.

2. عبدالله بى سعيد؛

نقل كرده كه اين هر دو راوى، از جعليات سيف و زاينده فكر و خيال او است و اصلًا چنين راويان در اسلام وجود نداشته‏اند.

شاخه‏ها

از سيف هم:

1. طبرى: در تاريخ خود.

2. صحاب استيعاب: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)

3. صحاب اسد الغابه: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)

4. صاحب تجريد: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)

5. صاحب اصابه: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)

6. صاحب معجم البلدان: در ترجمه اماكن.

گرفته‏اند و در كتب‏شان نقل نموده‏اند، با اين تفاوت كه طبرى همه آن روايت‏ها را وارد ساخته است ولى بقيّه قسمتى از آنها را.

ص: 401

و از طبرى هم:

7. ابن اثير: در تاريخ خود

8. ابن كثير: در تاريخ خود

9. ابن خلدون: در تاريخ خود گرفته‏اند.

و از معجم البلدان نيز:

10. صاحب مراصد الاطلاع گرفته است ولى با اختصار.

دانشمندان محقق ملاحظه مى‏فرمايند كه چگونه سررشته همه اين نقل‏ها و گفتارها تنها به سيف دروغگو و معروف به زندقه مى‏رسد و به بركت وى در تاريخ اسلام به وجود آمده و در مدارك اسلامى براى خود جا باز كرده است!!!

ص: 402

داستان ارتداد قبيله طى‏

كان هذا خبر ردة طى فى روايات سيف.

اين است متون و اسناد روايات سيف در ارتداد قبيله طى.

مؤلف‏

طبرى داستان ارتداد قبيله «طى» را با هفت روايت از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است با اين تفاوت كه:

در دو روايت از آن روايت‏ها، افسانه ارتداد قبيله «غطفان» و طايفه «طى» و قبيله «اسد» و اجتماع آنان به دور «طليحه» كه ادّعاى پيامبرى مى‏نمود، آمده است.

و در روايت سوم مى‏گويد كه قبيله اسد در زمين سميراء و قبيله غطفان در جنب مدينه و قبيله طى در اراضى خود اجتماع نمودند.

در روايت مفصّل ديگرى علّت ارتداد اين قبيله‏ها را بيان مى‏كند و در پايان مى‏گويد افراد اين سه قبيله به مدينه رفتند و به خانه سرشناسان مسلمان وارد گرديدند و پيشنهاد كردند كه ما حاضريم نماز را به پا بداريم به شرط اين كه از دادن زكات معاف باشيم و اين كه همه مسلمانان به جز ابو بكر پيشنهاد آنان را پذيرفتند ولى ابو بكر دست رد به سينه آنان زد و گفت شما مانند مسلمانان ديگر ناچار به پرداختن حقوق مالى و زكات اموالتان‏

ص: 403

مى‏باشيد و يك شبانه روز بيشتر هم مهلت نداريد و آنان از اين فرصت استفاده نمودند و به سوى قبايل و عشاير خويش فرار كردند.

در روايت چهارم چنين آمده است كه چون ابو بكر پيروان «طليحه» را كه در ابرق ربذه جمع شده بودند از آن جا بيرون راند، طليحه به «جديله» و «غوث» كه دو تيره از قبيله «طى» بودند، پيغام داد كه به وى بپيوندند و او را يارى كنند. عدّه‏اى از آنان با عجله به سوى طليحه حركت كردند و دستور دادند كه ديگران نيز به تدريج به سوى طليحه بشتابند.

سيف مى‏گويد: ابو بكر پيش از آن كه خالد را از ذى القصه به سوى اين قبايل اعزام بدارد، «عدى بن حاتم» را به سوى آنان گسيل داشت و بدو گفت تو به داد آنان برس، پيش از آن كه لقمه ديگران شده و هلاك شوند، عدى رفت و خالد هم پست سر وى حركت نمود و ابو بكر به خالد نيز دستور داد كه نخست به سوى قبيله طى كه در زمين «اكناف» بودند برود. خالد به سوى آنان رفت و بقيه افراد قبيله طى با رسيدن لشكر خالد نتوانستند به لشكر طليحه ملحق شوند. عدى نيز مستقيماً به ميان آنان آمد و به سوى اسلام دعوت‏شان نمود قبيله طى در پاسخ عدى گفتند ما هرگز با «ابوالفصيل»[27] بيعت نخواهيم نمود. عدى به آنان گفت به خدا سوگند لشكرى به شما روى آورده كه ناموس شما را مباح كند آن وقت است كه او را «ابو الفحل الاكبر» خواهيد ناميد. آنان چون گفتار عدى را شنيدند به بيم و هراس افتادند و به او گفتند تو به سوى اين لشكر برو و از حمله كردن آنان به قبيله ما جلوگيرى كن تا ما افراد قبيله خود را كه به لشكر «طليحه» پيوسته‏اند به سوى خود باز گردانيم آن گاه مى‏تواينم به لشكر شما بپيونديم و با طليحه مخالفت كنيم و اگر قبل از اين عمل بخواهيم با «طليحه» راه مخالفت بپيماييم، تمام افراد قبيله ما را كه در ميان لشكر او هستند از بين خواهند برد، عدى به سوى خالد كه هنوز در «سنح» بود برگشت و بدو گفت به من سه روز مهلت بده تا پانصد سرباز جنگجو و

ص: 404

سلحشور در ركاب تو حاضر كنم، كه تو را در جنگ با طليحه يارى دهند و لشكر دشمن را در هم بكوبند و اين كار بهتر از آن است كه با شتاب به آنان حمله كنى و ايشان را به آتش جهنم بسوزانى و خويشتن را به سركوبى آنان مشغول سازى.

خالد گفتار عدى را پذيرفت، قبيله طى به افرادى كه در بزاخه دور طليحه را گرفته بودند پيغام دادند و آنان را به سوى خويش فرا خواندند و آنان نيز با نيرنگ خاصى و به عنوان كمك به افراد قبيله خويش از لشكر طليحه كنار كشيدند و به سوى قبيله خود روى آوردند و اگر اين نيرنگ و عنوان نبود لشكر طليحه از كناره‏گيرى آنان مانع مى‏گرديدند.

بدين گونه، عدى توانست طايفه غوث را كه تيره‏اى از طى بود و خود عدى نيز از آن تيره محسوب مى‏شد نجات بخشد و از ورطه هلاكت و سقوط كنارشان كشد.

سيف مى‏گويد: خالد تصميم گرفت كه به سوى جديله كه تيره ديگرى از طى است حركت كند عدى در اين جا نيز از وى مهلت خواست تا بتواند همان طور كه طايفه غوث را نجات داده بود افراد «جديله» را نيز نجات دهد، خالد در اين جا هم به عدى مهلت داد و او به سوى جديله رفت و در ميان آنان بود تا از آنان براى ابو بكر بيعت گرفت و خبر اسلام‏شان را براى خالد آورد و بدين گونه «عدى» توانست كه از قبيله طى هزار مرد سوار به لشكر مسلمانان ملحق سازد و آنان را از هلاكت و بدبختى برهاند.

اين است كه بايد گفت عدى بهترين فرد و پربركت‏ترين مرد از قبيله طى، نسبت به آنان بود، اين بود خلاصه روايت چهارم سيف كه در باره مرتدين قبيله طى آورده و طبرى هم از وى گرفته و در كتاب خود وارد ساخته است. سيف در روايت پنجم، پس از آن كه شكست لشكر طليحه را در «بزاخه» شرح مى‏دهد، مى‏گويد:

از قبيله‏هاى اسد، غطفان، هوازن و طى پذيرفته نشد، مگر آن كه افرادى را كه در ميان اين قبيله‏ها بودند و مسلمانان را آزار داده بودند به خالد تسليم كنند.

سيف در روايت ششم، ارتداد

ص: 405

امّ زمل را نقل مى‏كند و در ضمن مى‏گويد:

فراريان لشكر مرتدين كه از قبيله‏هاى: غطفان، هوازن، سليم و طى بودند به دور امّ زمل گرد آمدند.[28]

سيف در روايت هفتم، داستان «بطاح» را مى‏آورد و در آغاز آن مى‏گويد:

خالد پس از آن كه به كار قبيله اسد و غطفان و طى و هوازن پايان داد به سوى «بطاح» حركت نمود.

اين بود خلاصه روايت‏هاى هفت‏گانه سيف در جريان ارتداد قبيله طى كه همه آنها را طبرى در تاريخ خود آورده است.

بررّسى سند

در سند روايت‏هاى هفت‏گانه سيف راويان زير آمده است:

اولًا، نام حبيب بن ربيعه اسدى در اين روايت‏ها به ميان آمده است كه وى داستان رفتن قبيله بنى اسد را به مدينه، و پيشنهاد آنان را كه: «نماز را برپا بدارند و از دادن زكات عفو شوند»، از راوى ديگرى به نام «عماره اسدى» نقل مى‏كند، در صورتى كه ما نامى از اين دو راوى در هيچ كتاب و هيچ روايتى پيدا نكرديم مگر در روايات سيف.

به اين دليل، ما اين دو راوى را از جعليات سيف و پديده خيالات وى مى‏شناسم.

و ثانياً، اسم سهل بن يوسف در سند روايت‏هاى ذيل وجود دارد:

1. داستان گرد آمدن قبيله‏هاى: اسد، غطفان و طى به دور طليحه.

2. اجتماع نمودن قبيله طى در حدود اراضى خودشان.

3. داستان ملحق شدن قبيله طى به طليحه و اين كه عدى بن حاتم چگونه آنان را از لشكر طليحه برگردانيد.

4. داستان اجتماع نمودن بقيه مرتدين به دور امّ زمل پس از شكست طليحه.

5. داستان بطاح كه خالد بن وليد پس از كوبيدن مرتدين به سوى بطاح حركت نمود.

همه اين جريانات و روايات را سيف از سهل بن يوسف نقل مى‏كند، در صورتى كه در ميان راويان حديث، ناقلى به نام سهل بن يوسف اصلًا وجود نداشته است، بلكه سهل، يكى‏

ص: 406

از راويانى است كه سيف با خيال خلّاقه خويش او را آفريده و سمت نقل روايت به او داده، و در ميان راويان تاريخ اسلام واردش كرده است تا بتواند به نام وى اكاذيبى بسازد و در اختيار مسلمانان بگذارد.

اين بود خلاصه داستان ارتداد قبيله طى، با اين متون و اسنادى كه مشاهده فرموديد. اين داستان را طبرى با هفت روايت از سيف گرفته و با مارك كارخانه داستان‏سازى سيف در تاريخ خود آورده است و ديگران نيز اين دروغ را از طبرى گرفته و انتشار داده‏اند. چنان كه صاحب «الاصابه» شرح حال «ثمامه» و «مهلهل» را كه هر دو در روايت‏هاى سيف منسوب به قبيله طى مى‏باشند، با ذكر مدارك از طبرى نقل مى‏كند و «حموى» صاحب معجم البلدان نيز ترجمه «سنح» را كه سيف در ضمن شهرهاى قبيله طى از آن ياد كرده از سيف گرفته است و مؤلّف مراصد الاطلاع نيز در توضيح كلمه «سنح» آن را از حموى اخذ كرده و نقل مى‏كند، و همين طور اين داستان را «ابن اثير» و «ابن كثير» از طبرى گرفته و در كتب تاريخ‏شان آورده‏اند.

داستان طى به روايت غير سيف‏

طبرى جريان قبيله طى را از ابن كلبى و او از ابو مخنف چنين نقل مى‏كند:

لشكريان قبيله طى با لشكريان بنى اسد و فزاره رو به رو مى‏شدند و به هم ديگر فحش و ناسزا مى‏گفتند، ولى جنگى در ميان‏شان واقع نمى‏گرديد. قبيله اسد و فزاره مى‏گفتند به خدا سوگند كه ما هيچ گاه با ابو الفصيل كه ابو بكر باشد بيعت نخواهيم نمود. لشكريان طى در پاسخ آنان مى‏گفتند به خدا سوگند كه وى با شما آن چنان بجنگد كه «ابو الفحل اكبرش بناميد».

باز طبرى از ابن كلبى نقل مى‏كند هنگامى كه خالد بن وليد به بزاخه حركت نمود، عكاشة بن محصن‏[29] و ثابت بن اقرم‏[30] را به عنوان پيش‏آهنگ لشكر به آن جا فرستاد و چون‏

ص: 407

آنان به نزديكى محل مأموريت خويش رسيدند، طليحه و برادرش كه براى ارزيابى لشكر مسلمانان از ميان قبيله‏شان بيرون آمده بودند، تصادفاً به آنان برخوردند و جنگى ميان آنها در گرفت كه در اثر آن عكاشه و ثابت به دست طليحه و برادرش كشته شدند.

و طليحه در آن جا اشعارى سرود و در ضمن آن چنين گفت:

چون قيافه آنان را ديدم به ياد برادرم افتادم و يقين كردم كه من خون برادرم را خواهم گرفت و گرفتم انتقام برادرم را، در آن شبى كه، ابن اقرم و عكاشه غنمى را به خاك‏ها كشاندم و رفتم.

طبرى از ابن كلبى نقل مى‏كند خالد با لشكر خويش مى‏آمد تا از كنار نعش افتاده ثابت گذشتند و بدون توجّه از روى آن عبور نمودند و جسد وى در زير پاى اسب‏هاى آنان پايمال گرديد، اين جريان براى مسلمانان سخت گران آمد سپس جنازه عكاشه را ديدند در اين جا مسلمانا بى اختيار داد زدند و گريه‏كنان گفتند كه اينك دو بزرگ مرد مسلمان و دو قهرمان نيرومند اسلام به قتل رسيده‏اند.

طبرى در يك روايت ديگر اضافه مى‏كند كه چون خالد داد و فرياد لشكريانش را ديد براى تسكين خاطر آنان گفت آيا مى‏خواهيد شما را به سوى قبيله بزرگى ببرم كه تعدادشان زياد، شوكت‏شان استوار، در دين و آيين‏شان پايدار، و حتّى احدى از آنان هم از اسلام برنگشته است؟!!! لشكريان گفتند اين كدام قبيله است؟ و چه نيكو قبيله‏اى؟! خالد گفت قبيله‏اى كه به شما معرفى كردم قبيله طى مى‏باشد. لشكريان گفتار خالد را پسنديدند و دعايش نمودند، آن گاه خالد با لشكريانش به سوى قبيله طى برگشت و در ميان آنان فرود آمد.

بنا به روايت ديگرى كه آن را نيز طبرى آورده است، «عدى» كه از سرشناسان قبيله طى است به خالد پيغام فرستاد كه با لشكريانش به سوى قبيله وى حركت كند و در ميان آنان مدّتى اقامت نمايد تا وى به عشاير و طوايف طى اطلاع دهد و يك لشكر مجهّزتر از لشكر موجود خالد فراهم سازد سپس به سوى دشمن حركت كنند خالد پيشنهاد عدى را

ص: 408

پذيرفت و طبق آن اقدام نمود.

اين بود خلاصه آنچه در باره قبيله طى از غير سيف به ما رسيده است كه مضمون آنها با روايات سيف كاملًا مخالف است.

امّا آنچه سيف در باره ارتداد طليحه و جنگ «بزاخه» حديث‏پرانى و روايت‏سازى نموده است، تاريخ‏نويسان ديگر در اين باره مى‏نويسند كه از عشاير اطراف مدينه تنها دو قبيله به يارى طليحه برخاستند و بر ضدّ اسلام و مسلمانان فعّاليت نمودند؛ يكى قبيله خود طليحه كه قبيله اسد و ديگرى گروه فزاره كه شعبه‏اى از قبيله غطفان است و غطفان هم تيره‏اى از قبايل قيس عيلان بوده و به جز اين دو قبيله نام قبيله ديگرى كه به دور طليحه جمع شده و با مسلمانان جنگيده باشند، نيامده است.[31]

و باز تاريخ‏نويسان مى‏گويند كه اجتماع سپاه طليحه در «بزاخه» كه يكى از آبادى‏هاى قبيله اسد است واقع گرديد و خالد بن وليد از ذى القصه با دو هزار و هفت صد تن از قبيله فزاره به سوى آنها حركت كرد و اين دو لشكر در همان بزاخه رو به رو گرديدند و جنگ سختى در ميان‏شان شروع شد و چون مسلمانان سربازان طليحه را از دم شمشير مى‏گذراندند، عيينه به نزد طليحه آمد و به او گفت مى‏بينى كه لشكريان «ابو الفصيل» چه خون‏ريزى مى‏كنند آيا جبرئيل در اين مورد خبرى به تو نياورده؟!

طليحه گفت: هنوز نه ...

عيينه باز به صف لشكر خويش پيوست و به جنگ مشغول گرديد و اين بار شكست سختى بر وى وارد آمد و به نزد طليحه فرار كرد و گفت: از جبرئيل چه خبر؟

طليحه گفت: باز خبرى نيست ...

عيينه گفت: پس تا كى بايد به انتظار جبرئيل بود اينك دشمن دمار از روزگار ما در مى‏آورد و بار ديگر به سوى دشمن برگشت و به جنگ مشغول شد چون خطر به او نزديك‏تر گرديد به سوى طليحه فرار نمود و گفت: باز هم جبرئيل خبرى نياورد؟

ص: 409

طليحه گفت: آرى جبرئيل نازل شد و اين آيه را براى من آورد كه:

ان لك رحاً كرحاه و يوماً لا تنساه: براى تو نيز آسيابى است مانند آسياب محمّد و روزى است فراموش نشدنى.

عيينه گفت: به خدا سوگند من هم مى‏بينم كه تو روزى فراموش نشدنى در پيش دارى آن گاه خطاب به افراد خود چنين گفت: آى بنى فزاره اين مرد دروغ‏گو است و پيامبر نيست اين بگفت و از ميان لشكر وى بيرون رفت و فرار كرد. پس از اين جريان لشكر طليحه كاملًا شكست خوردند و مسلمانان پيروز گرديدند و عيينه را به اسارت گرفتند و به مدينه آوردند. ولى ابو بكر از كشتن وى درگذشت و او را آزاد ساخت و از سوى ديگر طليحه كه شكست و هزيمت خود را حتمى ديد بر اسبى كه قبلًا براى چنين روزى آماده ساخته بود، سوار گرديد و به سوى شام فرار نمود ولى جنگجويان مسلمان او را گرفتند و به مدينه فرستادند وى در مدينه مسلمان گرديد و در جنگ‏هاى بعدى خدمات نيكى به نفع اسلام و مسلمانان انجام داد.

يعقوبى اين جريان را به صورت ديگرى آورده است و مى‏گويد كه طليحه به شام فرار نمود ولى از شام دو بيت شعر به عنوان اعتذار براى ابو بكر فرستاد و در ضمن آن دو شعر چنين غذرخواهى نمود.

آيا اگر من توبه كنم و از گناه خويش برگردم ابو بكر توبه مرا مى‏پذيرى؟ ..

يعقوبى مى‏گويد: اين نامه كه به دست ابو بكر رسيد بر وى ترحّم نمود و به مدينه‏اش برگردانيد.

نتيجه بررّسى و تطبيق‏

تا اين جا ملاحظه نموديد كه سيف در راه زمينه‏سازى براى دروغ‏هاى خويش داستان ارتداد قبيله طى را با هفت روايت نقل كرده است بدين گونه: كه در روايت اوّل و دوم ارتداد قبيله طى و اجتماع آنان را دور طليحه ذكر مى‏كند.

و در روايت سوم علّت ارتداد آنان و جريان رفتن‏شان را به مدينه توضيح مى‏دهد و مى‏گويد كه قبيله طى نمايندگانى به مدينه فرستادند و پيشنهاد نمودند كه نماز را بخوانند

ص: 410

و از دادن زكات معاف باشند و همه مسلمانان پيشنهاد آنان را پذيرفتند به جز ابو بكر كه پيشنهاد آنها را رد نمود و سه روز براى آنان مهلت داد تا فكر كنند و از ارتداد و سركشى بازگرداند و آنان هم از اين فرصت استفاده نموده و به سوى قبايل‏شان فرار كردند.

و در روايت چهارم گروهى از قبيله طى را بدين گونه متّهم مى‏سازد كه آنان به لشكر طليحه پيوستند و بقيه را به لاحق شدن تشويق مى‏نمودند. اين بود كه ابو بكر به خالد بن وليد دستور داد كه نخست به سوى قبيله طى حركت كند و آنان را از پيوستن به طليحه بازدارد، سيف در اين روايت مى‏گويد ابو بكر پيش از آن كه خالد را به سوى قبيله طى اعزام بدارد «عدى» را كه يكى از سرشناسان و نيكان قبيله طى بود به سوى آنان فرستاد تا آنان را از ارتداد و سركشى باز دارد و به اسلام و تسليم در برابر حكومت اسلامى دعوت نمايد. عدى خود را به قبيله رسانيد و آنان را به بيعت ابو بكر دعوت نمود ولى آنان در پاسخ وى گفتند كه ما با «ابو الفصيل» پدر بچه شتر (ابو بكر) هرگز بيعت نخواهيم كرد. عدى گفت ابو بكر كه ابو الفصيل‏اش مى‏ناميد و از بيعت وى سرباز مى‏زنيد چنان حرمت و آبروى شما را فرو ريزد و اسيرتان كند كه ابو الفحل اكبرش خوانيد. قبيله طى كه اين سخن را از عدى شنيدند به ترس و وحشت افتادند به وسيله عدى از خالد مهلت خواستند كه افرادشان را با مكر و حيله از سپاه طليحه فرا خوانند و به لشكر خالد بپيوندند. خالد هم درخواست آنان را نپذيرفت.

و در روايت پنجم: جريان شكست خوردن لشكر طليحه را بيان مى‏كند و مى‏گويد كه: خالد پس از شكست خوردن طليحه از هيچ يك از افراد قبيله اسد و طى بيعت نپذيرفت مگر آن كه افرادى را- كه به مسلمانان حمله نموده و آنان را به آتش كشيده و مثله كرده بودند- دستگير نمايند و به او تحويل دهند.

و در روايت ششم: قبيله طى را در ضمن فراريانى كه پس از جنگ «بزاخه» به دور «امّ زمل» گراييدند، مى‏شمارد.

بالاخره در روايت هفتم: قبيله طى را از كسانى ياد مى‏كند كه خالد قبل از حركت به «بطاح» آنان را از ارتداد باز گردانيد.

آرى سيف داستان ارتداد قبيله طى را اين چنين تعريف و توصيف مى‏كند ولى‏

ص: 411

حقيقت و واقعيت بر خلاف آن است كه سيف مى‏گويد. زيرا طبق نوشته تاريخ نويسان ديگر كه در اين بررّسى و بحث تطبيقى آورديم، طى همان قبيله‏اى است كه نه تنها طرفدار طليحه نبوده، بلكه در برابر لشكريان طليحه قرار مى‏گرفتند و مى‏گفتند كه ابو بكر با شما آن چنان بجنگد كه ابو الفحل اكبرش بناميد و اين همان قبيله‏اى است كه در اسلام‏شان محكم و استوار بودند و به جهت كثرت افراد و قدرت رزمى و استقامت‏شان در اسلام خالد بن وليد به آنان پناه برد و در جن با طليحه از آنان استمداد نمود.

سيف در اين تحريف و دروغ‏سازى‏اش خواسته است كه قبيله طى را در صف قبايل مرتد قرار بدهد و آنان را اين چنين معرفى كند كه برگشتن آنان به سوى اسلام از ترس كشته شدن و اسارت بوده است، نه از روى عقيده و ايمان، علاوه بر قبيله طى، قبايل ديگرى را نيز جزء مرتدين مى‏شمارد و آنان را از ياران و لشكريان طليحه قلمداد مى‏كند در صورتى كه در ميان لشكر طليحه- به جز عده معدودى از افراد قبيله اسد، كه قبيله خود وى بود و عده ديگرى از قبيله فزاره به سرپرستى رئيس‏شان عيينة بن حصن از قبايل ديگر كسى وجود نداشت.

سيف اين افسانه‏ها و دروغ‏ها را از پيش خود ساخته و پرداخته و در اختيار تاريخ‏نگاران و تاريخ‏خوانان گذاشته، ولى تأسف در اين‏جاست كه دروغ‏هاى وى به كتب تاريخ و مدارك علوم اسلامى راه يافته و تا به امروز در ميان مسلمانان انتشار و رواج پيدا نموده است تا آن‏جا كه نام اماكن و نقاطى كه سيف در ضمن روايات خويش ساخته است در معجم‏البلدان‏ها ضبط گرديده و نام اشخاص و صحابه‏هايى كه وى از پيش خود درست كرده، در كتب رجال و تراجم و در احوالات ياران پيامبر آمده و شكل واقعيت به خود گرفته است.

سلسله راويان حديث‏

يك: سيف داستان ارتداد طى را از:

1. سهل بن يوسف‏

2. حبيب اسدى‏

ص: 412

3. عماه اسدى‏

گرفته است كه در پنج حديث اسم سهل ديده مى‏شود و در يك حديث هم نام حبيب و عماره آمده است كه هر سه تن از ساخته‏ها و پديده‏هاى ذهنى سيف مى‏باشند.

دو: از سيف هم:

1. طبرى با ذكر سند در شرح حال صحابه‏

2. صاحب اصابه با ذكر سند در شرح حال صحابه‏

3. صاحب معجم البلدان بدون ذكر سند در شرح حال اماكن، گرفته‏اند.

سه: از طبرى و معجم البلدان نيز:

1. ابن اثير

2. ابن كثير

3. ابن خلدون‏

گرفته‏اند و در تاريخ‏هاى‏شان آورده‏اند.

ص: 413

داستان ارتداد ام‏زمل‏

ابيدت فيها بيوتات.

در اين جنگ خانواده‏هاى زيادى نابود شدند.

سيف‏

طبرى داستان مفصل ديگرى در باره ارتداد زنى به نام «ام زمل» از سيف نقل مى‏كند كه خلاصه آن چنين است:

امّ زمل كه نامش سلمى بود زنى بس ارجمند و مقتدر و از صحابيان پيامبر محسوب مى‏گرديد و در عزت و بزرگى چيزى از مادرش ام قرفه دختر ربيعه كم نداشت. اين زن در دوران ابو بكر به ارتداد گراييد و عليه اسلام و مسلمانان قيام نمود. تمام جنگ‏جويان پراكنده شده و فرار كرده جنگ بزاخه و لشكريان شكست خورده طليحه به دور وى گرد آمدند، سپس تمام جنگ‏جويان باقى مانده و فراريان قبيله‏هاى «غطفان، هوازن، سليم، اسد و طى» نيز كه در جنگ‏هاى خيالى سيف زير ضربات شديد مسلمانان قرار گرفته و مجبور به عقب‏نشينى و فرار گرديده بودند به لشكر او پيوستند و همين طور آوارگان و پراكنده شدگان تمام قبايل و عشاير مرتد به سوى وى روى آوردند بدين گونه يك لشكر عظيم و انبوه در برابر مسلمانان به وجود آوردند كه فرماندهى آن لشكر عظيم را

ص: 414

«امّ زمل» به عهده داشت.

اين لشكر آماده جنگ با مسلمانان گرديد چون اين خبر به خالد بن وليد فرمانده لشكر مسلمانان رسيد به سوى لشكر امّ زمل حركت نمود و جنگ سختى در ميان‏شان واقع گرديد. در اين جنگ امّ زمل در روى يك شتر غول پيكر و درشت هيكل قرار داشت كه از مادرش امّ قزفه براى وى به ارث مانده بود و شتر محترمى بود كه مى‏گفتند هر كس به اين شتر كوچك‏ترين آزارى برساند در مقابل آن صد شتر داده شود. ام زمل در پشت چنين شترى نشسته و فرماندهى سپاه را خود به عهده گرفته بود و مانند مادرش ام قزفه با شهامت و شجاعت عجيب و بى‏سابقه‏اى با مسلمانان مى‏جنگيد. سيف مى‏گويد:

در اين جنگ خانواده‏هاى زيادى از قبيله «خاسى‏ء، هاربه و غنم» نابود گرديدند و افراد زيادى از قبيله «كاهل» كشته شدند و در اطراف شتر ام زمل كشت و كشتار وحشت‏انگيزى به وقوع پيوست كه تنها تعداد كشته شدگان در اطراف شتر به صد تن بالغ گرديد و اين جنگ با كشته شدن ام زمل و پيروزى مسلمانان پايان يافت و خبر پيروزى مسلمانان به مدينه ابلاغ گرديد.

اين هم يكى ديگر از جنگ‏هاى مرتدين است كه سيف آن را براى مورخان كتب تاريخ به ارمغان آورده است و مى‏گويد كه در اين جنگ خانواده‏هايى از قبايل خاسى‏ء، هرابه و غنم نابود گرديدند و عده زيادى از قبيه كاهل كشته شد و در اطراف شتر ام زمل هم يك صد تن از قبايل مختلف به قتل رسيدند.

اين بود داستان ارتداد ام زمل و جنگ وى با مسلمانان به روايت سيف كه از اساس و ريشه دروغ و ساختگى است تمام جزئيات و تار و پود اين جنگ را سيف از پيش خود بافته است. حتى فرمانده و قهرمان اين داستان كه زنى به نام ام زمل مى‏باشد از ترسيمات و پديده‏هاى خيال سيف مى‏باشد و سهل كه سيف اين داستان را از زبان او نقل مى‏كند نيز مخلوق تخيلات سيف است. سپس اين داستان را طبرى و حموى و ابن حجر از سيف گرفته، در كتاب‏هاى‏شان آورده‏اند و مورخان بعدى نيز از اين سه نفر گرفته و در كتاب‏هاى خود نقل نموده‏اند و بدين گونه اين داستان دروغين و افسانه‏اى در كتاب‏هاى‏

ص: 415

تاريخ و متون اسلامى راه يافته است.[32]

ص: 416

داستان ارتداد مردم عمان و مهره‏

وقتلوا من المشركين فى‏المعركة عشرة الاف.

در اين جنگ مسلمانان ده هزار نفر از مشركين را به‏

قتل رسانيدند.

سيف‏

روايات سيف‏

به طورى كه طبرى از سيف نقل مى‏كند، مسلمانان در «دبا» مشركان رو به رو شدند و جنگ سختى در ميان‏شان به وقوع پيوست و در اين جنگ مسلمانان پيروز شدند و ده هزار تن از مرتدين را به قتل رسانيدند و اطفال‏شان را به اسارت گرفتند و اموال‏شان را غارت بردند و در ميان خود تقسيم نمودند و يك پنجم اسيران را كه به هشت صد تن بالغ مى‏گرديد به عنوان خمس اسيران جنگى به مدينه پيش ابو بكر فرستادند.

سيف مى‏گويد: مسلمانان پس از جنگ با مشركان «دبا» به سوى «مهره» حركت نمودند كه با مشركين آن جا نيز بجنگند. مشركين «مهره» دو گروه بودند و بر سر رياست با هم جنگ و اختلاف داشتند. رياست گروهى از آنان را مردى از خاندان «شخرات» به نام «شخريت» به عهده داشت و اين گروه در «جيروت» به سر مى‏بردند و تعدادشان به‏

ص: 417

قدرى زياد كه سر تا سر «جيروت» را تا «نضدون» پر كرده بودند. سپس خود سيف جيروت و نضدون را معرفى مى‏كند و مى‏گويد: جيروت و نضدون دو بيابانند از بيابان‏هاى مهره. آن گاه به گفتارش چنين ادامه مى‏دهد: مسلمانان كه به مهره رسيدند «شخريت» با رئيس و فرمانده مسلمانان متحد و هم‏پيمان گرديد و با تمام افراد و سربازان‏اش به لشكر وى پيوست همه با هم به سوى گروه ديگر مشركين حركت نمودند و جنگى شديدتر از جنگ «دبا» در اين جا به وقوع پيوست و بالاخره رئيس و فرمانده مشركين به دست مسلمانان كشته شد و لشكر مشركين رو به هزيمت نهادند و لشكر مسلمانان آنان را از دم شمشير گذراندند و تا مى‏توانستند از افراد آنان به قتل رسانيدند و اموال‏شان را به غنيمت بردند و يك پنجم آن را به عنوان خمس غنايم براى ابو بكر فرستادند در اين جنگ مسلمانان به قدرى غنيمت جنگى از مشركين به دست آورده بودند كه تنها يك قلم از آنها دو هزار است اصيل و گران قيمت بود.

سيف مى‏گويد: اين پيروزى‏هاى پى در پى كه نصيب مسلمانان گرديد مردم تمام آن نواحى و مناطق را به رعب و وحشت انداخت و همه آنان از ترس جان و مال‏شان اسلام را پذيرفتند و از كسانى كه در اثر اين جنگ‏ها مسلمان گرديدند، مردم «رياضه، مر، اللبان، جيروت، ظهور الشحر، الصبرات، ينعب، و مردم ذات خيم» بودند و جريان مسلمان شدن مردم اين مناطق را به مركز اسلامى اطلاع و به ابو بكر مژده دادند.

اين بود قسمتى از آنچه سيف در كتاب فتوح خود آورده و طبرى هم از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است و موّرخين ديگر نيز مانند ابن اثير، ابن كثير، و ابن خلدون، از طبرى گرفته و در كتاب‏هاى‏شان نقل نموده‏اند.

حموى هم اسم شهرها و مناطقى را كه در اين داستان آمده است از همان سيف گرفته و در ليست شهرها و اماكن ضبط نموده و از روايت سيف براى آنها شرح آورده است و مؤلف مراصد الاطلاع نيز از حموى گرفته است و ابن حجر نيز مردى به نام «شخرات» را كه در اين داستان آمده است از همان سيف گرفته و شرح حال او را در اصابه در ليست صحابه پيامبر وارد نموده است و بدين گونه اين داستان‏هاى دروغين، نام اشخاص و اماكنى كه در آنها به كار رفته است، به كتب تاريخ و تراجم و كتب مربوط به شرح حال‏

ص: 418

اشخاص و به معجم البلدان (كتب مربوط به شهرستان‏ها و اماكن) راه يافته است و تا به امروز هم به صورت وقايع اصيل تاريخ اسلام در اختيار مسلمانان مى‏باشد.

بررّسى سند اين داستان‏

سيف براى محكم كارى و اطمينان خاطر دانشمندان داستان افسانه‏اى عمانيان و مردم مهره را با دو سند نقل مى‏كند كه در يكى از اين دو سند نام «سهل بن يوسف» و در ديگرى نام «غصن بن قاسم» آمده است و ما در بحث‏هاى گذشته يادآور شديم كه اين هر دو راوى از ساخته‏هاى خود سيف مى‏باشند و چنين راويانى اصلًا وجود نداشته‏اند ...

داستان عمانيان و مردم مهره به روايت غير سيف‏

تا اين جا داستان ارتداد مردم عمان و مهره را از زبان سيف شنيديد اينك گفتار ناقلان معتبر ديگر را در اين مورد براى شما بازگو مى‏كنيم تا غرض‏ورزى‏هاى سيف بيش از پيش نمايان گردد.

كلاعى در كتاب «اكتفا» و ابن اعثم كوفى در «فتوح» خود مى‏گويد: عكرمه‏[33] با لشكر خود به سوى «دبا» حركت نمود و لشكر وى با مردم «دبا» رو به رو گرديدند و جنگى در ميان‏شان به وقوع پيوست. حملات مسلمانان بسيار سخت و كوبنده بود به طورى كه سپاه «دبا» نتوانستند در برابر آنها مقاومت كنند و رو به هزيمت و فرار نهادند تا به آخرين نقطه بلد و محل سكونت‏شان عقب نشينى كردند مسلمانان، آنها را تعقيب نموده و از دم‏

ص: 419

شمشيرشان گذراندند و يك صد تن از آنان را در اين جنگ به قتل رسانيدند بقيه به قلعه‏ها و آبادى‏هاى‏شان پناه بردند. مسلمانان آنان را در همان قلعه‏ها محاصره كردند چون مردم «دبا» خود را در محاصره ديدند در برابر مسلمانان تسليم شدند. مسلمانان، رؤسا و فرماندهان آنان را كشتند و بقيه را كه تعدادشان به سيصد نفر جنگ‏جو و چهار صد تن زنان و كودكان بالغ مى‏گرديدند به نزد ابو بكر فرستادند. ابو بكر خواست مردان‏شان را بكشد و زنان و كودكان را در ميان مسلمانان تقسيم كند، عمر از اين كار جلو گيرى نمود و گفت كه اينها مسلمان هستند و از ته دل سوگند ياد مى‏كنند كه ما از اسلام برنگشته‏ايم ولى علاقه شديد به مال و ثروت آنان را از دادن زكات باز داشته و به چنين سرنوشتى دچارشان ساخته است.

اين بود كه ابو بكر از كشتن آنان صرف‏نظر نمود، اما اجازه خروج از مدينه براى آنان نداد و آنان به صورت حبس نظرى در مدينه بودند تا اين كه عمر به خلافت رسيد و آنان را آزاد ساخت.

كلاعى اضافه مى‏كند كه ايشان پس از آزادى روانه بصره شده و در آن جا منزل كردند.

بلاذرى در باره مردم مهره مى‏گويد: عده‏اى از قبيه مهرة بن حيدان اجتماع نمودند كه عكرمه به سوى آنان حركت كرد و آنان زكات مال‏شان را به او پرداختند. اين بود كه جنگى در ميان‏شان واقع نگرديد.

نتيجه بررّسى و تطبيق‏

سيف مى‏گويد: مسلمانان در جنگ با مردم عمان ده هزار نفر از آنان را كشتند و عده زيادى را كه يك پنجم ايشان به هشت صد تن مى‏رسيد اسير نمودند؛ در صورتى كه مورخان ديگر مجموع كشته شدگان و اسيران آنها را به هشت صد تن نقل مى‏كنند، به اضافه چند نفر از رؤساى‏شان.

و اما راجع به مردم مهره، سيف مى‏گويد آنان دو گروه بودند كه يكى از آن دو گروه با مسلمانان متحد گرديد و با ساير مشركان جنگيدند و اين جنگ شديدتر از جنگ «دبا» بود. در اين جنگ رئيس مشركين كشته شد و مسلمانان هر چه مى‏توانستند از مشركين به‏

ص: 420

قتل رساندند و از اموال‏شان آنچه مى‏خواستند به غنيمت بردند و از جمله اموال و غنايمى كه در اين جنگ نصيب مسلمانان گرديد دو هزار اسب نجيب و گران قيمت بود كه يك پنجم آنها را به مدينه پيش ابو بكر فرستادند. پس از اين كشت و كشتار مردم اين نواحى دو باره به اسلام باز گشتند.

در صورتى كه مورخان ديگر مى‏گويند در ميان مردم مهره اجتماع كوچكى شد. چون عكرمه به مهره وارد گرديد بدون اين كه جنگى واقع گردد مردم مهره زكات مال‏شان را پرداختند.

نتيجه داستان‏

ميوه‏هاى تلخ و ناگوارى كه داستان ارتداد مردم عمان براى مسلمانان به بار آورده است عبارتند از:

1. يك صحابه ساختگى به نام شخريت، بر تعداد صحابه پيامبر اسلام افزوده شده و شرح حال وى در كتب رجال و مدارك مربوط به احوالات صحابيان آمده و آنها را آميخته با دروغ ساخته است.

2. هشت قطعه سرزمين‏هاى موهوم به نام‏هاى مختلف در كتاب‏هاى جغرافياى اسلامى وارد گرديده و آنها را از درجه اعتبار و استحكام ساقط كرده است.

3. دو افسانه ديگر بر افسانه‏هايى كه اسلام را دين شمشير و خون نشان مى‏دهند، افزوده شده و دست‏آويز دشمنان را محكم‏تر ساخته است.

سلسله راويان افسانه ارتداد مردم عمان و مهره‏

يك. سيف حديث ارتداد مردم عمان و مهره را به دو طريق نقل كرده است:

يكى را از سهل بن يوسف. و ديگرى را از غصن بن قاسم گرفته است ولى هر دو تن راويان قلابى و ساخته‏هاى سيف است و اصلًا چنين راويانى در جهان اسلام وجود نداشته است.

دو. از سيف هم:

ص: 421

1. طبرى با استناد به سيف.

2. ياقوت حموى درمعجم البلدان بدون ذكر سند.

3. ابن حجر در اصابه با استناد به سيف.

4. ابن اثير.

5. ابن كثير.

6. ابن خلدون.

از طبرى گرفته و در كتاب‏هاى‏شان آورده‏اند.

7. عبد المؤمن هم از معجم البلدان گرفته و در مراصد الاطلاع نقل نموده است.

ص: 422

 

ارتداد اهل يمن و اخابث‏

 

وانما اختلق سيف بن عمر.

همه اينها را سيف از پيش خود ساخته است.

مؤلف‏

ارتداد اهل يمن‏

سيف مى‏گويد: در دوران حكومت ابو بكر چون «اسود» كه به دروغ، ادعاى نبوت مى‏كرد به هلاكت رسيد. گروهى از پيروان وى كه از قبايل مختلف ازد، بجيله و خثعم تشكيل مى‏شد، به دور «حمضة بن نعمان» گرد آمدند و در ميان صنعاء ونجران رفت و آمد مى‏كردند. عثمان بن ابى العاص كه از طرف ابو بكر فرماندارى طائف را به عهده داشت، لشكرى تحت فرماندهى عثمان بى ربيعه به سوى آنان فرستاد و اين دو لشكر در سرزمينى به نام «شنوأه» رو به رو گرديدند و جنگ شديدى در ميان‏شان به وقوع پيوست و اين جنگ به شكست كفار و پراكندگى آنان منجر شد و رئيس‏شان حميضه نيز به نقطه دور دستى فرار نمود و متوارى گرديد.

ص: 423

دومين ارتداد اهل يمن‏

سيف مى‏گويد: چون رسول خدا (ص) از دنيا رحلت فرمود: ابو بكر به رؤسا و بزرگان يمن نامه‏اى نوشت و از آنان دعوت نمود كه در دين‏شان پايدارى و استقامت ورزند و به ايرانى زادگانى كه «ابناء» يعنى فرزندان فارس معروف بودند، يارى دهند، و از فيروز رئيس و سرشناس آنان اطاعت و فرمان بردارى نمايند. چون اين خبر به قيس بن عبد يغوث رسيد، دست به ستمگرى و كشتار وحشت‏انگيز باز نمود.

بزرگان «ابناء» را به قتل رسانيد و بقيه را از شهرهاى يمن بيرون راند و مخفيانه به فراريان سپاه اسود عنسى- كه در جنگ اول يمن شكست خورده و فرار كرده بودند و به طور پراكنده با مسلمانان مى‏جنگيدند- نامه‏اى نوشت و از آنان دعوت نمود كه به وى بپيوندند و در سر كوبى مسلمانان با او اتحاد كنند، آنان نيز به دعوت قيس جواب مثبت داده به سوى او حركت نمودند، پيش از آن كه آنان خود را به قيس برسانند او تصميم رفت كه رؤسا و بزرگان «ابناء» را از راه حيله و مكر به قتل برساند، به همين منظور بود كه آنان را يكى يكى به مهمانى دعوت كرد و اين مهمانى را هم نخست از «داذويه» شروع نمود و بدين بهانه او را به خانه خويش كشانيد آن گاه با نيرنگ به قتلش رسانيد و چون رؤسا و سر شناسان ديگر «ابناء» از منظور قيس اطلاع يافتند از ترس جان‏شان به كوه‏ها فرار نمودند، قيس زنان و كودكان آنان را دستگير نمود و به عنوان اخراج از يمن به ايران، وطن اصلى‏شان روانه كرد، درست در همان موقع بود كه بازمانده لشكر اسود نيز كه طبق دعوت قيس به سوى وى در حركت بود سر رسيد و در «صنعاء» و اطراف آن بر پا گرديد، فيروز كه رئيس «ابناء» و فرزندان اين سرزمين بود براى سركوبى لشكريان قيس از بعضى قبايل استمداد كرد و لشكرى بياراست و با لشكريان قيس به جنگ و مقابله پرداخت تا آن جا كه زنان و كودكان «ابناء» را از دست دشمن آزاد كرده و به خودشان باز گردانيد، بار دوم اين دو لشكر در نزديكى صنعاء با هم‏ديگر رو به رو شدند، در اين جا جنگ شديدترى ميان‏شان به وقوع پيوست، در اين جنگ سپاه فيروز پيروز گرديد و هزيمت سختى بر

ص: 424

لشكر قيس وارد آورد، خود وى را نيز دستگير نموده و پيش ابو بكر فرستاد.

ارتداد گروه اخابث‏

سيف مى‏گويد: اولين شورشى كه در تهامه رخ داد به وسيله قبيله عك و اشعر بود، آنان كه به ارتداد و سركشى گراييدند در نقطه‏اى به نام «أعلاب» كه در مسير ساحل واقع است اجتماع نمودند. «طاهربن ابى هاله» كه از طرف حكومت اسلام فرماندار عك و اشعر بود و با افرادى از همان قبايل كه مرتد نشده بود نه به سوى مرتدين آن دو قبيله حركت نمود، و در «أعلاب» به همديگر رسيدند و جنگى در ميان‏شان واقع گرديد كه در نتيجه قبيله عك طرفدارانش شكست خوردند و همه آنان كشته شدند و بدنهايشان آن قدر روى زمين ماند تا گنديد، به طورى كه عفونت آنها تمام جاده‏ها و مسير قافله‏ها را فرا گرفته بود و اين پيروزى براى مسلمانان يكى از بزرگترين پيروزى‏ها محسوب مى‏گرديد و و چون ابو بكر در نامه خويش به طاهر بن ابى هاله افراد سركش و فرمان‏شكن اين دو قبيله را «اخابث» يعنى افراد خبيث و پست عنصر و راهى را كه پيموده بودند راه اخابث ناميده بود به همين مناسبت اين دو قبيله از آن تاريخ اخابث ناميده شدند و اين جنگ نيز جنگ اخابث و مسيرشان هم به راه اخابث معروف گرديد.

بررّسى اسناد اين روايت‏ها و سير آنها در كتب تاريخ‏

در سند اين روايت‏هايى كه از سيف نقل نموديم نام راويان زير آمده است:

1. سهل: اين همان سهل بن يوسف سلمى است كه قهرمان افسانه‏اى روايات سيف است.

2. مستنير بن يزيد: كه او را سيف از قبيله نخع معرفى كرده است.

3. عروة بن غزيه: كه سيف او را از قبيله دثين محسوب داشته است.

ما در مباحث گذشته گفتيم كه هيچ يك از اين راويان وجود خارجى نداشته‏اند بلكه از ساخته‏هاى سيف و از آفريده‏هاى نيروى خيالى وى مى‏باشند.

و طبرى هم اين روايات را از سيف گرفته و در تاريخ خود در ضمن حوادث سال‏

ص: 425

يازدهم هجرى وارد ساخته است و ابن اثير نيز از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل نموده است، ابن كثير هم خلاصه همان داستان‏ها را در تاريخ خود از طبرى نقل كرده.

مؤلّف «الاصابه» در ترجمه و شرح حال ابن ابى هاله و عثمان بن ربيعه و حميضة بن نعمان به اين داستان‏ها اعتماد نموده نام و مشخصات آنان را از همين روايت‏هاى سيف اخذ كرده و براى آنان در شماره صحابه پيامبر نيز شرح حال نوشته است.

مدرك ياقوت حموى نيز در معجم البلدان در شرح كلمه «أعلاب» و «اخابث» عين الفاظ و عبارات سيف است كه مى‏گويد: ابو بكر افراد اين قبيله و كسانى را كه از اطراف به سوى آنان آمده بودند اخابث ناميد و اين گروه از آن تاريخ تا امروز به عنوان اخابث معروف گرديدند. و راهى كه رفته‏اند راه اخابث ناميده شد.

و خلاصه همان عبارت را ابن اثير در تاريخش مى‏آورد و چنين مى‏گويد:

ابو بكر اين قبيله را اخابث و راهى را كه پيموده‏اند راه اخابث ناميد و اين اسم تا به امروز براى آنان باقى مانده است.

و چون در گفتار صاحب معجم البلدان و ابن اثير اين جمله آمده است كه آنان اخابث ناميده شده‏اند و اين اسم تا به امروز براى آنان باقى مانده است ولى مأخذ و مدرك اين گفتار و گوينده آن ذكر نشده است خواننده گمان مى‏كند كه اين جمله، گفتار و نظريه خود ابن اثير و صاحب معجم البلدان است كه در دوران آنان، راه، و مردمانى به نام اخابث وجود داشته است، و آنان، نام آن راه و آن مردم را در كتاب‏هايشان آورده‏اند و به شرح و تفصيل آن پرداخته‏اند منتها بعد از آنان با مرور زمان از بين رفته و فراموش گرديده است و در عصر ما از چنين محل و از چنين مردمى كوچك‏ترين اسم و رسمى در ميان نيست در صورتى كه نه در زمان ابن اثير و نه مؤلف معجم البلدان و نه در دوران طبرى چنين راه و نقطه‏اى و چنين ملّت و مردمى در روى زمين وجود نداشته است و نه قبل از آن و نه بعد و هرگز و حتّى در دوران خود سيف هم چنين مكان و مردمى وجود نداشته‏اند بلكه اين ها را سيف بن عمر از پيش خود ساخته و به ساير جعليات و ساخته‏هايش افزوده است و كسانى هم كه بعد از سيف آمده‏اند عين عبارات و الفاظ او را نقل كرده‏اند و همين موضوع موجب اشتباه ديگران گرديده است.

ص: 426

روايات غير سيف‏

ما در ميان تاريخ نويسان كسى را به جز سيف نديده‏ايم كه دو ارتداد و جنگ براى اهل يمن بنگارد و يا بگويد گروهى بوده‏اند معروف به اخابث كه به ارتداد گراييدند. تنها بلاذرى در اين مورد گفتار كوتاهى دارد كه مى‏گويد قيس به قتل «داذويه» متهم گرديده بود و ابو بكر نيز از اين جريان اطلاع پيدا نمود كه وى مى‏خواهد ايرانيان مقيم صنعاء را از آن جا اخراج كند و يكى از سرشناسان آنان را هم به نام «داذويه» به قتل رسانيده است. لذا از اين موضوع ناراحت و خشمناك گرديد و به فرماندارش در صنعاء دستور داد كه قيس را دستگير كند وبه مدينه بفرستد چون قيس وارد مدينه گرديد قتل «داذويه» را انكار نمود، ابو بكر او را واداشت كه نزد منبر پيامبر (ص) پنجاه مرتبه قسم ياد كند كه از قتل «داذويه» اطلاعى ندارد، او سوگند ياد نمود آن گاه ابو بكر گفتار او را پذيرفت و آزادش ساخت و به او دستور داد كه خود را به سپاه اسلام كه در شام با روميان مى‏جنگيدند برساند و به آنان كمك كند.

نتيجه و خلاصه گفتار

از همه آنچه گفتيم به طور خلاصه چنين برمى‏آيد كه هيچ يك از تاريخ‏نويسان اين روايات و داستان‏ها را كه در اين فصل از سيف بن عمر آورديم نقل نكرده‏اند و اساساً فرماندهى از صحابه پيامبر به نام «حميضه» و «عثمان بن ربيعه» وجود نداشته است تا جنگ آنان با مرتدين اهل يمن درست باشد يا نادرست.

همان‏طور كه خداوند اصلًا صحابه‏اى به نام طاهر بن ابى هاله فرزند خديجه همسر رسول خدا خلق نكرده است تا با مرتدين اخابث جنگ كند و اصلًا محلى به نام «أعلاب» و «اخابث» در روى زمين وجود نداشته است كه در آن جا جنگى واقع شود.

آرى نه جنگى با اين اوصاف كه سيف نقل نموده است واقع گرديده و نه محلّى به اين نام و نشان وجود داشته است و نه اين چنين فرماندهان و قهرمانان جنگ و ارتدادى، بلكه همه اينها را با همه آن جزئيات و مشخصات و قهرمانانش سيف بن عمر خلق كرده است،

ص: 427

همان‏طور كه راويانى مانند سهل بن يوسف و عروة بن غزيه دثينى و مستنير را با خيال خويش آفريده و اين داستان‏ها را از آنان براى ما نقل نموده است.

ص: 428

خلاصه و نتيجه فصول گذشته‏

به طورى كه در فصول گذشته بيان شد سيف قبايل مختلف عرب را بعد از پيامبراسلام مرتد و پيمان شكن معرفى نموده و خون‏ريزى‏هاى فراوان و شديدى در ميان آنان و مسلمانان نقل كرده و آنها را حروب و يا جنگ‏هاى مرتدين ناميده است.

سرزمين‏هاى اسلامى بعد از رسول خدا به كفر و ارتداد گراييدند و تمام قبايل عرب جز قبيله قريش و ثقيف مرتد گرديدند و از فرمان حكومت اسلامى سر باز زدند نتيجتاً در تمام سرزمين اسلامى از هر سو آتش جنگ شعله‏ور گرديد و اكثر مردم را طعمه خود ساخت.

سيف پس از اين مقدمه‏چينى و زمينه‏سازى جنگ‏هايى را به نام ابوبكر نقل مى‏كند و آنها را جنگ «ابرق الزبده» و «ذى القصه» مى‏نامد و در سرزمين ذى القصه يازده پرچم مى‏سازد و يازده فرمانده مى‏آفريند و براى هر فرماندهى پرچمى به دست مى‏دهد و از طرف ابو بكر پيمان‏نامه‏هايى براى فرماندهانش و نامه‏هايى به سوى قبايل مرتد مى‏نگارد.

سپس داستان‏هاى ديگرى در باره ارتداد: قبيله: طى، ام‏زمل، مرّ، عمان، يمن، گروه اخابث و ديگر قبايل عرب مى‏سرايد و از جنگ‏هاى شديد و خونينى كه واقع شده و عدّه‏

ص: 429

كثيرى كه در اين جنگ‏ها به خون آغشته و يا اسير گرديده‏اند ياد مى‏كند، و براى تحكيم و استحكام كار و گفتارش اشعار و قصايد مختلفى هم در باره اين جنگ‏هايى افسانه‏اى نقل مى‏نمايد.

اين است خلاصه آنچه سيف در باره جنگ‏هاى نه گانه مرتدين نامبرده براى ما نقل كرده، دريافتيم كه سيف همه اين داستان‏ها و روايت‏ها، جنگ‏ها، مناظر خونين، و مناطق جنگ را از پيش خود ساخته و پرداخته و در اختيار تاريخ‏نويسان دست اول گذاشته است و براى اجراى برنامه افسانه‏اى خود قهرمانانى به نام حميضه، طاهر، و ده‏ها شخص ديگر را آفريده و شاعرانى به نام زياد، و حنظله، تراشيده است كه اين حوادث را به صورت شعر درآوردند تا رسميت و اهميت بيشترى به خود بگيرد، اماكن و نقاطى نيز از پيش خود به وجود آورده و نام‏هايى بر آنها نهاده است كه اين جنگ‏هاى موهوم در آن مناطق خيالى واقع گردد مانند: ابرق ربذه، حمقتين، جيروت، ذات خيم رياضه، الروضةاللبان، مرّ، نضدون، ينعب، كه همه اين مناطق ساختگى است و چنين مناطق و امكنه‏اى در روى زمين وجود نداشته است ولى سيف چه كند هرجنگ و حادثه‏اى براى خود محل معيّنى مى‏خواهد.

باز سيف به همين منظور رواياتى ساخته است كه اين داستان‏ها و جعليات را از آنان نقل كند مانند: سهل بن يوسف، و عروة بن غزيه، و مستنير، و ...

جالب توجّه اين كه سيف نخست پايه‏اى ساخته كه تمام اكاذيب و جعلياتش را در روى آن قرار داده در آغاز سخن گفته است كه: پس از رسول خدا در سرزمين‏هاى اسلامى آتش فتنه شعله كشيد و تمام قبايل عرب از اسلام برگشتند.

سيف از تهمت ارتداد و كفر هيچ‏يك ازقبايل را به جز قبيله قريش و ثقيف استثناء نمى‏كند بديهى است كه اين دو قبيله را هم كافرو مرتد نكرده تا بتواند به جنگ قبايل ديگر بفرستد وگرنه جنگ يك طرفه قابل تصوّر نيست.

آنچه كه تا اين‏جا ازسيف در باره مرتدين مى‏باشد مشتى است از خروار و قطره‏اى است از دريا و هدف ما از نشان دادن اين نمونه‏ها اين است كه توجه دانشمندان و پژوهش‏گران را به اين گونه مطالب بى‏اساس كه به وسيله سيف ساخته شده و در كتب به‏

ص: 430

اصطلاح معتبر تاريخ راه يافته است جلب كنيم و گرنه بررسى تمام روايات ساختگى وى در اين مورد بسى به درازا مى‏كشد و ما را از هدفى كه در پيش داريم (شناسايى حديث و سيره در راه شناسايى اسلام) باز مى‏دارد و نقل همين نمونه‏هاى كوتاه براى ما به خوبى نشان مى‏دهد كه سيف پس از رحلت رسول خدا از جزيرةالعرب و سرزمين‏هاى اسلامى يك صورت زشت و نفرت‏انگيزى ترسيم مى‏كند به طورى كه در هر گوشه‏اى از اين نقطه دينا مرتدين موج مى‏زنند و از هرسو صداى ارتداد و شعارهاى ضد دين به گوش مى‏رسد و اسلام هيچ گونه رسوخ در ميان پيروانش نداشته بود و آنان دو مرتبه با زور شمشير به اسلام برگشتند و از آنان به قدرى كشته مى‏شود كه عفونت اجساد آنان در بيابان‏ها عبور و مرور را مشكل مى‏نمايد و بقيه نيز دستگير مى‏شوند و به صورت قافله اسيران به سوى مدينه اعزام مى‏گردند.

مدت سيزده قرن است كه اين دروغ‏ها در ميان مسلمانان رواج دارد و در كتب تاريخ نقل مى‏شود و در اين مدت مديد نه تنها كسى از دانشمندان به اين دروغ‏ها توجه ننموده بلكه با آغوش باز از اين دروغ‏ها استقبال كرده‏اند چه آن كه سيف اين دروغ‏ها را در ميان چهارچوبه‏اى از مدح ابوبكر قرار داده و با رنگ تعريف و توصيف وى زينت بخشيده است.

اينك نمونه‏هايى جند از مديحه‏سرايى‏هاى سيف نسبت به ابو بكر كه موجب پذيرش روايات دروغين وى گرديده است:

1. سيف در ضمن اين داستان‏هاى ساختگى خويش مى‏گويد:

چون رسول خدا رحلت فرمود و اسامه به جنگ تبوك حركت نمود قبايل مختلف عرب در تمام نقاط سرزمين‏هاى اسلامى به كفر و ارتداد گراييدند و مأمورانى كه در عصر خود پيامبر به اطراف و شهرستان‏ها اعزام گرديده بودند به مدينه باز گشتند و جريان ارتداد مردم را از يمن و يمامه و از شهرها و آبادى‏هاى قبيله اسد به مدينه آوردند. ابو بكر به آنان گفت باشد كه نامه‏هاى ساير امرا و فرمانداران نيز به ما برسد شايد كه نامه‏هاى آنان تلخ‏تر و ناگوارتر از آن باشد كه شما مى‏گوييد، طولى نكشيد كه نامه‏هاى امرا و فرمانداران پيامبر از نقاط مختلف به مدينه واصل گرديد همان‏طور كه ابو بكر پيش‏بينى‏

ص: 431

كرده بود خبر ارتداد مردم و خبر كشته شدن مسلمانان به وسيله مرتدين در اين نامه‏ها منعكس گرديده بود، ابوبكر طبق روش پيامبر كه با مشركان داشت افرادى در به چنگ اين مردم متمرد و پيمان شكن فرستاد و نامه‏هايى هم به آنان نگاشت و در ضمن اين نامه‏ها آنان را به اسلام و تسليم شدن در برابر حكومت اسلامى دعوت كرد و از عواقب وخيم سركشى و ارتدادشان تهديد نمود، سپس به انتظار بازگشت اسامه از جنگ روميان نشست تا وى را به سركوبى اين مردم مرتد كه از حكومت اسلامى سرباز مى‏زدند اعزام دارد.

2. سيف در جاى ديگر مى‏گويد:

تمام امرا و واليان اسلامى از ترس مرتدين به مدينه فرار نمودند و خبر ارتداد قبايل مختلف را به اطلاع ابو بكر رسانيدند و او را مى‏ترسانيدند و هشدار مى‏دادند ولى وى آن چنان شجاع و دلير بود كه كوچك‏ترين ترس و واهمه‏اى بردل وى راه نمى‏يافت گو اين كه مژده‏اى به وى مى‏دادند نه اين كه اعلان خطر كنند از اين جا است كه مردم در باره ابو بكر مى‏گفتند كه: «جز پيامبر كسى را نسبت به جنگ‏هاى آتشين و گسترده پردل تر از ابو بكر نديده‏ايم.»

3. باز سيف مى‏گويد:

ده روز پس از مرگ رسول خدا عده‏اى از قبيله اسد و غطفان و هوازن و طى و قضاعه وارد مدينه گرديدند و به افراد سرشناس مدينه به جز عباس عموى پيامبر وارد گرديدند و آنان را واسطه قرار دادند كه ابو بكر به نماز خواندن اين قبايل قناعت ورزد و از زكات و حقوق مالى معاف‏شان بدارد، اين افراد براى حفظ نظم و آرامش مسلمانان همگان پيشنهاد آنان را پذيرفتند و به نزد ابو بكر رفتند و جريان را به اطلاع وى رسانيدند و درخواست نمايندگان قبايل را و اين كه صحابه پيامبر اجماعاً پيشنهاد آنان را پذيرفته‏اند با وى در ميان گذاشتند، ابو بكر از پذيرفتن اين پيشنهاد و درخواست امتناع ورزيد و به نمايندگان اعزامى قبايل تنها يك شبانه روز مهلت داد تا در وضع خود تجديد نظر كنند، آنان نيز از اين فرصت استفاده نمودند و به سوى قبايل‏شان باز گشتند.

4. باز سيف در باره حركت ابو بكر به ذى القصة از وى چنين مدح مى‏كند

ص: 432

كه مسلمانان بدو گفتند:

اين جانشين رسول خدا! تو را به خدا سوگند كه خودت را در معرض هلاكت قرار ندهى چه آن كه اگر تو كشته شوى رشته نظم و اتّحاد مسلمانان از هم گسيخته مى‏گردد و وجود تو، سدّ محكم و شكست‏ناپذيرى است در برابر دشمن و بر آنان از همه چيز سنگين‏تر، پس چه بهتر شخص ديگرى را به جاى خودت به اين جنگ بفرستى كه اگر كشته شود ديگرى را به جاى وى مى‏گمارى ابو بكر گفت:

به خدا سوگند چنين كارى را نخواهم كرد و كسى را به جاى خودم انتخاب نخواهم نمود من بايد با جان خودم به شما مسلمانان يارى و مواسات كنم ...

آرى سيف خوب فهميده است كه لقمه را چگونه بايد خورد و به غذاى مسموم چه چاشنى بايد زد كه بتوان به خورد مردم داد و امثال اين شيرين‏كارى‏ها چاشنى‏ها و اين‏گونه رنگ‏آميزى‏ها است كه سبب گرديده است علماء و دانشمندان مشهور مسلمان به روايات سيف علاقمند شوند و او را با اين كه در ميان‏شان معروف به زندقه و دروغ‏گو مى‏باشد بر ديگر راويان و ناقلان حديث مقدم دارند و روايت او را بيش از همه نقل و ترويج كنند و از روايات معتبر ديگرى كه حوادث دوران ابو بكر را به طور صحيح براى ما بازگو مى‏كند اعراض نموده آنها را در بوته فراموشى قرار دهند.

ص: 433

جنگ سلاسل يا فتح ابلّه‏

وهذه القصة خلاف ما تعرفه اهل السّيرة

اين داستان مخالف گفتار تاريخ‏نويسان است.

طبرى‏

در صفحات پيش گفتيم كه سيف براى اين كه اسلام را «دين شمشير و خون» معرفى كند روايات و داستان‏هاى زيادى ساخته است.

روايات سيف در اين مورد بر دو گونه مى‏باشد:

بخشى از آنها به عنوان جنگ‏هاى مرتدين است و بخش ديگر به عنوان فتوحات اسلامى.

در فصل‏هاى گذشته نمونه‏هايى از روايات سيف را كه در باره جنگ‏هاى خونين و وحشت‏انگيز مرتدين ساخته است، آورديم و در اين فصل روايات مربوط به فتوحات اسلامى سيف را بيان مى‏كنيم و هر بك از آنها را در فصل مستقلّى شرح و توضيح مى‏دهيم ولى چون روايات هر دو گروه به يك منظور ساخته شده است و هر دو مربوط به جنگ و خون‏ريزى و خونين نشان دادن چهره اسلام است ما هم همه آنها را در يك بخش مى‏آوريم.

ص: 434

داستان فتح ابلّه‏

يكى از جنگ‏هاى سيف كه به عنوان فتوحات نقل كرده است جنگى است كه فتح ابله و يا جنگ سلاسل ناميده مى‏شود و جريان آن را سيف بدين گونه شرح مى‏دهد:

ابو بكر طى نامه‏اى به خالد بن وليد كه آن روز در يمامه بود نوشت كه پس از جنگ يمامه به سوى عراق حركت كند و با كفار و مشركين آن سرزمين بجنگد و تا «ابله» كه در آن روز بندر ايران و هند محسوب مى‏گرديد پيش برود.

خالد پيش از حركت به سوى عراق نامه‏اى به هرمز مرزبان ايران در مرز ابله نوشت و آن را به وسيله آزادبه، «پدر ذباذبى‏هاى»، براى او فرستاد كه مضمون آن چنين بود:

«از خالد بن وليد به هرمز فرمانده مرزداران عجم! امّا بعد، اسلام را بپذير تا سلامتى خود را دريابى و يا از طرف خود و ملّتت جزيه بپرداز و اگر هيچ‏يك از اين دو را نپذيرفتى به جز خويشتن كس ديگر را ملامت مكن زيرا كه من با مردانى به سوى شما در حركت مى‏باشم كه مرگ را به قدرى دوست دارند كه شما زندگى را».

سيف مى‏گويد: سرحدّ هند مهم‏ترين و محكم‏ترين مرزهاى ايران بود و مرزداران آن، در دريا با هنديان مى‏جنگيدند و در خشكى با عرب‏ها، و هرمز فرماندار اين مرز بدترين و خطرناك‏ترين همسايگان عرب بود و تمام اعراب بر وى خشمناك بودند و با او عداوت و دشمنى داشتند و او در ميان اعراب ضرب المثل خباثت، و ستمگرى بود اگر مى‏خواستند كسى را بسيار خبيث و يا كافر معرفى كنند مى‏گفتند فلانى خبيث‏تر از هرمز و يا كافرتر از هرمز است، هرمز از نظر شرافت نسبى و موقعيت خانوادگى در ايران به نهايت رسيده بود و به همين جهت پربهاترين كلاه را بر سر نهاده بود سيف مى‏گويد چون نامه خالد به هرمز رسيد وى به جاى اين كه جواب مساعد و مسالمت‏آميزى به خالد بدهد و يا از راه صلح و سازش وارد آيد به «شيرويه» فرزند «كسرى» پادشاه وقت ايران و به «اردشير» فرزند شيرويه نامه‏اى نگاشت و آنان را از جريان و از مضمون نامه خالد آگاه و مطلع ساخت سپس براى مقابله با خالد لشكرى آماده و مجهز نمود، جناح يمين و يسار لشكر را به ترتيب با قباد و اوشجان كه- دو برابر بودند و نسب‏

ص: 435

ايشان در اردشير بزرگ پادشاه ايران با اردشير و شيرويه به هم مى‏رسيد- واگذار نمود و پس از گردآورى و تجهيز لشكر، سپاهيان با زنجيرها و سلاسل خود را به هم بستند تا از جبهه جنگ فرار نكنند[34] به همين دليل است كه اين جنگ در تاريخ، «جنگ سلاسل»، يعنى جنگ سلسله‏ها و زنجيره‏ها ناميده شده است.

سيف به گفتار خود چنين دادمه مى‏دهد كه هرمز پس از تجهيز سپاه با مجهز و انبوهش به سوى لشكر خالد حركت نمود و در محلّى به نام «كاظمه» در نزديكى آب فرود آمد و كنترل آب را به اختيار گرفت، لشكر خالد كه به آن جا رسيد چون سپاه دشمن سمت آب را در اختيار گرفته بود در يك محلّ خشك و بى‏آب فرود آمد وقتى لشكريان در باره آب با خالد گفتگو نمودند به آنا دستور داد بارشان را بر زمين نهند و جاى بگيرند، آن گاه گفت به خدا سوگند بالاخره اين آب به دست شكيباترين و با استقامت‏ترين اين دو سپاه خواهد افتاد بكوشيد كه شما باشيد اين بگفت و بودن اين كه مهلت و فرصتى به دشمن دهد حمله خويش را به سوى آنان آغاز نمود خداوند هم قطعه ابرى برانگيخت و آب گوارايى براى مسلمانان در پشت لشكرگاه ايشان فرو ريخت و مسلمانان را بيش از پيش قوى‏دل و نيرومند ساخت.

هرمز يك تنه به ميان لشكر آمد و با صداى بلند گفت جنگ تن به تن جنگ تن به تن!!. خالد كجاست؟! هرمز بدان جهت خالد را به جنگ تن به تن دعوت مى‏كرد كه با سران لشكرش قرار گذاشته بود كه خالد را به جنگ تن به تن بكشاند و با نيرنگ و همراهى يارانش او را به قتل برساند، خالد كه صداى هرمز و جنگ تن به تن او را شنيد از اسب خود فرود آمد و پياده به سوى هرمز حركت كرد هرمز نيز از اسبش پياده گرديد و در برابر

ص: 436

خالد قرار گرفت شمشيرها از دو طرف به آسمان بالا رفت، خالد هرمز را به زير گرفت، در آن هنگام دسيسه‏گران و حاميان هرمز به خالد حمله بردند تا نقشه خود را در باره قتل وى اجرا كنند ولى با اين حال نتوانستند خالد را از قتل هرمز باز بدارند «قعقاع بن عمرو» نيز از سوى ديگر به يارى خالد برخاست و نقشه دسيسه‏گران را نقش بر آب نمود و آنان را از قتل خالد بازداشت در اين جا بود كه لشكر فارس رو به هزيمت نهاد و مسلمانان بر آنان دست يافتند تا سياهى شب از دم شمشيرشان گذراندند.

سيف در روايت ديگر مى‏گويد هنوز آفتاب بالا نيامده بود كه در آن بيابان بزرگ پهناور كسى از سربازان با زنجير بسته ايران زنده باقى نماند تا آن جا كه مى‏گويد:

چون كار جنگ با پيروزى مسلمانان و شكست لشكر فارس در آن روز پايان پذيرفت و آنچه از اين جنگ و لشكركشى منظور مسلمانان بود حاصل گرديد، خالد با لشكريانش از آن جا كوچ نمود و در جسر عظيم بصره فرود آمد سپس مثنى را به تعقيب فراريان دشمن فرستاد و معقل بن مقرن را نيز به ابله اعزام داشت كه در آن جا اسيران جنگى و اموال دشمن را جمع‏آورى كند، اين بود خلاصه جنگ «ذات السّلاسل» كه به نفع مسلمانان پايان پذيرفت هرمز پادشاه فارس نيز به دست خالد كشته شد، ولى قباد و انوشجان دو فرمانده لشكر هرمز پا به فرار نهادند و از معركه جان سالم بدر بردند و خالد پس از پايان جنگ خبر فتح را با خمس غنايم و فيلى كه در جنگ به دست آمده بود به وسيله «زربن كليب» به مدينه فرستاد و در مدينه آن فيل را به نمايش و معرض تماشاى عموم گذاشتند و آن را در كوچه‏ها گردانيدند، زن‏هاى كوته‏فكر چون آن را مى‏ديدند خيال مى‏كردند كه يك موجود مصنوعى و ساختى است و مى‏گفتند: راستى اين هم از مخلوقات خداوند است!! ابو بكر آن فيل را به خود خالد برگردانيد و كلاه‏خود هرمز را هم به عنوان جايزه به او بخشيد.

بررّسى سند

سيف داستان فتح ابله را در ضمن هفت روايت نقل نموده است كه در سند اين هفت روايت نام پنج تن از راويان ساختگى خود سيف آمده است بدين گونه كه سه تن از آنان‏

ص: 437

به نام‏هاى «محمد بن نويره» و «مقطع بن هيثم بكايى» و «حنظلة بن زياد» يك بار و دو تن از آنان هم به نام «عبدالرحمن بن سياه احمرى» و «مهلب بن عقبه» دو بار در سند روايت‏هاى هفت‏گانه سيف به چشم مى‏خورد.

اين است خلاصه سند و راويان داستان فتح ابله تا به سيف و اما سند آن بعد از سيف بدين ترتيب است كه طبرى آن‏را به طور مشروح و ذهبى به طور اختصار هر دو از سيف گرفته‏اند و مورخان معروف ديگر هم مانند ابن اثير و ابن كثير همان داستان را به طور مشروح و ابن خلدون به طور خلاصه از طبرى گرفته و در كتاب‏هاى‏شان براى آيندگان نقل كرده‏اند بدين گونه اين روايت‏ها به وجود آمده و بدين ترتيب هم، به كتب تاريخ و مدارك به اصطلاح علمى اسلام راه يافته است.

تطبيق و مقايسه‏

ما اگر روايات سيف را با گفتار ديگر تاريخ‏نگاران تطبيق و مقايسه كنيم به اين حقيقت خواهيم رسيد كه روايات سيف در اين مورد نه تنها از نظر سند مخدوش و باطل است بلكه از نظر متن باطل‏تر و جعلى بودن آن روشن‏تر است زيرا سيف در اين روايات دو داستان مجزا از هم را كه يكى داستان فتح ابله و آن ديگرى داستان مبارزه خالد با هرمز مى‏باشد به هم پيوند زد و از آن دو پس از تحريف و رنگ‏آميزى داستان سومى ساخته است كه در روايات هفت‏گانه وى ملاحظه فرموديد اينك اصل آن دو داستان را در روايات تاريخ‏نگاران ديگر مى‏خوانيد:

1. فتح ابله‏

طبرى در تاريخ خود پس از آن كه روايات هفت‏گانه سيف را در باره فتح ابله در حوادث سال 12 هجرى نقل مى‏كند مى‏گويد: اين روايات كه در باره فتح ابله از سيف به ما رسيده مخالف گفتار مورّخين معتبر و تواريخ صحيح است زيرا فتح ابله در سال چهارده هجرى در دوران خلافت عمر، به دست عتبة بن غزوان، انجام گرفته است كه ما آن را در سلسله حوادث همان سال مفصّلًا وارد خواهيم نمود.

ص: 438

و عين همين گفتار را ابن اثير و ابن خلدون نيز در تاريخشان به اختصار آورده‏اند.

طبرى طبق وعده‏اى كه در اين فصل از تاريخش مى‏دهد اخبار و روايات صحيح فتح ابله را در فصل ديگر كتابش در ضمن حوادث سال چهاردهم هجرى مى‏آورد و ابن اثير هم در اين روش از وى پيروى مى‏كند ولى در اين فصل ديگر از آن روايت‏ها و داستان‏هايى كه سيف در باره فتح ابله نقل نموده است اثرى ديده نمى‏شود. بلكه در آن جا داستان فتح ابله را در روايتى كه از ابو مخنف نقل كرده چنين آورده است:

فتح ابله به روايت ابن مخنف‏

عتبة بن غزوان با سى‏صد مرد جنگى وارد بصره گرديد و در محلّى به نام خريبه‏[35] منزل كرد، و در آن روز ابله را كه بندر چين و چند كشور ديگر بود پانصد سوار ايرانى حفاظت مى‏كردند، عتبه پس از توقف كوتاهى از آن جا حركت كرد و در نزديكى اجانه فرود آمد، اهل ابله با لشكرى مجهز از شهر بيرون آمدند، عتبه به سوى ايشان حركت كرد و دو تن از سپاهيان را به نام قتاده و قسامه با ده سوار در پشت لشكر گماشت تا لشكر مسلمانان را از حملات ناگهانى دشمن حفاظت كنند و فراريان سپاه را از فرار باز دارند آن گاه با لشكر ابله رو به رو شد و با آنان سخت جنگيد. اين جنگ به مدّت كشتن يك شتر و تقسيم گوشت آن به درازا كشيد كه خداوند پيروزى را نصيب سپاه مسلمانان كرد سپاه ابله رو به هزيمت گذاشته و به شهر خود گريختند و عتبه از ميدان رزم به لشكرگاه خود باز گشت، مردم ابله چند روزى در شهرشان ماندند و خداوند چنان رعب و وحشتى در دل ايشان افكند كه نتوانستند بيش از آن در شهر خود بمانند و فرار را بر قرار ترجيح داده و با بارهاى سبك‏وزن، فرار كرده و از فرات هم گذشتند و بدين گونه شهر ابله را براى مسلمانان تخليه كردند سپاه مسلمانان وارد شهر شدند، مقدارى اجناس و سلاح‏هاى جنگى و ششصد درهم نقدينه كه به هر يك از لشكريان دو درهم رسيد به دست آوردند و عدّه‏اى هم اسير گرفتند.

ص: 439

اين فتح در ماه رجب يا شعبان سال چهاردهم هجرى بود، عتبه خبر پيروزى را طىّ نامه به اطلاع عمر كه در آن زمان خليفه بود رساند.

2. داستان مبارزه خالد با هرمز

بيهقى اين داستان را در سنن خود چنين آورده است:

خالد با هرمز در دشت «كاظمه» رو به رو گرديد و او را به مبارزه طلبيد هرمز به ميدان آمد ولى خالد او را در اوّلين برخورد و حمله به قتل رسانيد.

ياقوت حموى نيز در معجم البلدان در توضيح «كاظمه» چنين مى‏گويد:

«كاظمه دشت پهناورى است واقع در كنار دريا و راه بحرين از آن جا تا بصره به مسافت دو روز راه فاصله دارد».

نتيجه مباحث گذشته‏

از آنچه در اين فصل بازگو گرديد، چنين به دست آمد كه بنا به نقل سيف:

خالد بن وليد به وسيله «آزادبه» پدر «زبازبه» هاى يمن نامه‏اى به هرمز مى‏نويسد، مرزى كه هرمز در آن جا حكومت و رياست مى‏كرد، بزرگ‏ترين و مهم‏ترين مرزهاى ايران بود و مرزبانش نيرومندترين مرزبانان ايران بودنه‏اند. فرماندهانش جنگنده‏ترين، و ورزيده‏ترين فرماندهان بودند كه از راه دريا با هندوستان مى‏جنگيدند و از راه خشكى نيز با اعراب، هرمز كه بدترين همسايگان اعراب و در خباثت و بدطينتى ضرب المثل بود به شيرويه پادشاه وقت ايران و فرزندش اردشير وليعهد ايران نامه‏اى مى‏نگارد و آنان را از لشكركشى مسلمانان به سوى مرز ايران آگاه مى‏سازد و خود وى هم لشكرى براى مقابله با خالد آماده مى‏سازد و فرماندهى اين لشكر را به دو تن از خاندان سلطنتى واگذار مى‏كند، سربازان هم براى جلوگيرى از فرار با زنجيرها و سلاسل خود را به هم مى‏بندند، آن گاه به سوى خالد حركت مى‏نمايند و در محلّى به نام «كاظمه» فرود مى‏آيند و

ص: 440

كنترل آب را به دست مى‏گيرند، لشكريان خالد كه بدان جا مى‏رسند به ناچار در محلّى خشك و بدون آب فرود مى‏آيند ولى خداوند بر آنان باران مى‏فرستد و سيراب‏شان مى‏سازد، همان طور كه در جنگ بدر براى پيامبرش باران نازل نمود، و بالاخره جنگ شروع مى‏گردد. سران لشكر هرمز براى كشتن خالد نقشه‏اى مى‏كشند كه وى را با مكر و نيرنگ به قتل برسانند بدين منظور، هرمز او را به جنگ تن به تن دعوت مى‏كند. اين دو تن با هم مى‏جنگند، خالد هرمز را در بغل مى‏گيرد كه به زمينش بكوبد، در اين وقت پشتيبانان هرمز فرصت مناسبى براى قتل خالد به دست مى‏آورند و به او حمله مى‏كنند. ولى خالد بدون اين كه به حمله دشمن اهميّت دهد هرمز را به قتل مى‏رساند. در همين وقت قعقاع خود را به ميدان مى‏رساند و با زرنگى و تردستى خاص خود، سپاه دشمن را از ميدان جنگ دور مى‏سازد و فرصتى براى آنان نمى‏گذارد كه خالد را به قتل برسانند. بدين ترتيب در اين جنگ مسلمانان پيروز و فاتح مى‏شوند و ابله را كه بزرگ‏ترين مرز ايران بود به تصرّف خود در مى‏آورند و اموال دشمن را به غنيمت مى‏برند. خالد فرمانده سپاه اسلام يك پنجم اموال غنيمتى را به عنوان خمس غنايم به مدينه پيش ابو بكر ارسال مى‏دارد كه در ميان آن غنايم، فيل غول‏پيكرى وجود داشت كه پير زنان مدينه آن را يك موجود ساختگى و مصنوعى مى‏پنداشتند و ابو بكر اين فيل را دوباره به خالد برگردانيد.

همه اين مطالب كه در فتح ابله آمده تنها سيف آنها را نقل كرده است و جز وى كسى از تاريخ‏نويسان هيچ‏يك از اين جريانات و حوادث را نياورده است چنان كه در صفحات پيش گفتيم سيف در اين جا دو داستان مستقل و جدا از يكديگر را به هم درآميخته و پس از تحريف و رنگ‏آميزى، داستان سومى از آنها ساخته است. يكى از آن دو داستان كه سيف از آنها سوء استفاده كرده، داستان فتح ابله است كه تاريخ‏نويسان مى‏گويند در دوران عمر واقع گرديده نه در دوران ابو بكر و فرمانده اين فتح هم «عتبة بن غزوان» بوده است نه خالد.

داستان دوم «مبارزه خالد با هرمز است» كه تاريخ‏نويسان در اين داستان نيز چنين آورده‏اند كه اين جريان در دو منزلى بصره واقع شده و در آن جا خالد هرمز را به مبارزه طلبيد، نه هرمز خالد را.

ص: 441

ولى سيف همه اين وقايع و جريانات را كه تاريخ‏نويسان آورده‏اند وارونه نشان مى‏دهد و به هم درمى‏آميزد، تحريف و رنگ‏آميزى مى‏كند و داستان‏هاى ديگر از آنها مى‏سازد و به جاى آنها مى‏نشاند، تا بدين وسيله تاريخ اسلام را در هم و بر هم و واقعيّات را ناشناخته و دگرگون سازد.

تخصص سيف در حديث‏سازى وقتى بيشتر نمايان مى‏گردد كه اين افسانه را با هفت روايت نقل مى‏كند تا با تعدّد نقل و كثرت روايات، دروغش را محكم‏تر و به قبول نزديك‏تر سازد و مطلب موهوم و افسانه‏اى را لباس واقعيت بپوشاند.

و در اسناد اين روايت‏ها، نام پنج تن از راويان قلابى و ساختگى خويش را مى‏آورد تا آنان نيز شناخته شوند و رسميّت پيدا كنند كوتاه سخن اين كه: دو نامه يعنى «نامه خالد به هرمز» و «نامه هرمز به شيرويه» و «اردشير» و تجهيز لشكر و لشكركشى‏ها، به هم بستن لشكريان را با سلاسل و زنجيرها، شروع جنگ و حملات شديد خالد، دسيسه لشكر هرمز براى قتل خالد، عدم موفقيت آنان در قتل خالد، نقش قعقاع صحابه موهوم پيامبر در اين جنگ، وقوع كرامت و آمدن باران براى لشكريان خالد، فتح و پيروزى مسلمانان، غارت و تصرّف اموال دشمن، فرستادن پنج يك غنايم به همراه يك فيل درشت هيكل، به مدينه و ... هيچ يك از اين مطالب صحت و واقعيت ندارد همان طور كه صحابه‏اى به نام «زر» و «قعقاع» و راويانى كه سيف اين داستان را از آنان نقل كرده است هيچ كدام وجود نداشته‏اند اين سيف است كه همه اين ها را ساخته و تخم اين گونه دروغ‏ها را در تاريخ اسلام افشانده است كه ما اكنون ميوه‏هاى تلخ آنها را مى‏چشيم و تلخ‏ترين ميوه آن امروز اضافه شدن جنگى است بر جنگ‏هاى موهوم ديگرى كه اسلام را دين خون و شمشير نشان مى‏دهد جنگ سرخ و خونين كه بنا به گفته سيف در اين جنگ مسلمانان به سربازان رنجير شده دشمن تاختند و تمام‏شان را از دم شمشير گذراندند و همه آنان را به هلاكت رسانيدند.

ص: 442

فتوحات خالد در حيره‏

تفرد سيف بذكر كل ما ذكرناه.

جز سيف كسى ديگر اين جنگ‏ها را نقل نكرده است.

مؤلف‏

[فتوحات خالد]

سيف براى خالد جنگ‏ها و فتوحاتى نقل مى‏كند كه جز وى كسى ديگر از تاريخ‏نويسان چنين فتوحاتى را براى خالد نقل نكرده است:

1. جنگ سلاسل يا فتح ابله‏

كه در فصل پيش توضيح داده شد.

2. جنگ مذار

سيف پس از جنگ سلاسل جنگ ديگرى به نام ثنى و يا مذار نقل مى‏كند و در اين مورد چنين مى‏گويد:

هرمز فرمانده مرز ايران زمين به شيرويه پادشاه ايران و فرزندش اردشير نامه‏اى نگاشت در طى آن نامه جريان لشكركشى خالد را به مرزهاى ايران براى آنان منعكس‏

ص: 443

ساخت و از آنان درخواست كمك و يارى نمود. لشكرى به فرماندهى «قارن بن قريانس» براى وى فرستاده شد و چون قارن به «مذار» رسيد خبر كشته شدن هرمز را شنيد بيش از پيش خشمناك گرديد و از طرف ديگر لشكريان شكست خورده هرمز و فراريان مردم اهواز و فارس و آبادى‏هاى اطراف و كوه‏نشينان از جريان اطلاع پيدا نمودند از هر سو به قارن روى آوردند و در «مذار» به لشكر وى پيوستند و يك سپاه عظيم و انبوه را تشكيل دادند. قارن كه به مذار رسيد آن جا را اردوگاه خود قرار داد و در همان جا به تنظيم و تقويت لشكر خويش پرداخت. قباد و انوشجان دو فرمانده شكست خورده هرمز، فرمانده جناح يمين و يسار لشكر قرار داد و بدين گونه سپاه خويش را براى جنگ خالد مجهز ساخت، مثنا و برادرش معنا جريان را برق‏آسا به خالد رسانيدند و او هم لشكر خود را بياراست و به سوى قارن حركت نمود، و اين دو لشكر در محلّى به نام «ثنى» به هم رسيدند و در همان جا جنگ شديد و خونينى در ميان آنان واقع شد، معقل بن اعشى معروف به «ابيض الركبان» قارن را به قتل رسانيد. عدى نيز قباد را و عاصم هم انوشجان را از پا درآورد، بدين ترتيب، هر سه فرمانده لشكر ايرانيان به قتل رسيدند و سپاهيان ايران رو به هزيمت و فرار نهادند، مسلمانان آنان را از دم شمشير گذراندند و عدّه زيادى از آنان را به قتل رسانيدند، به طورى كه عدّه كشته شدگان به سى هزار نفر بالغ مى‏شود و عدّه كثيرى هم در دريا غرق گرديدند، ولى رودخانه‏هاى بزرگ مانع از آن گرديد كه مسلمانان فراريان دشمن را تعقيب كنند.

بدين گونه جنگ ثنى و يا مذار به نفع مسلمانان پايان پذيرفت، خالد عنايم جنگى را در ميان سربازان تقسيم نمود و پنج يك آن را نيز به مدينه فرستاد و اموال و غنايمى كه در اين جنگ نصيب مسلمانان گرديد، بيش از اسرا و غنايم جنگ سلاسل بود.

3. فتح ولجه‏

سيف مى‏گويد چون خبر جنگ مذار و شكست سپاه ايران و كشته شدگان قارن به اردشير پادشان ايران رسيد فرمانده ديگرى از مردمان سرزمين سواد به نام «اندرزغر» انتخاب كرد و براى وى لشكرى از مردم حيره تا سرزمين كسكر و از اعراب اطراف و

ص: 444

مردم دهات و آبادى‏ها گردآورد و او را با لشكر مجهز ديگرى به فرماندهى بهمن جاذويه تقويت كرد و سپس به آنان فرمان حركت داد. سومين لشكركشى ايران بدين گونه به سوى خالد شروع شد و اين لشكر در صفر ماه سال دوازدهم هجرى وارد «ولجه» گرديد.

سيف مى‏گويد: خالد از جريان ورود لشكريان «اندرزغر» اطلاع يافت از ثنى به سوى ولجه حركت نمود و در آن جا جنگى شديدتر از جنگ ثنى واقع گرديد به طورى كه كاسه صبر هر دو لشكر لبريز شده بود، خالد در اين جنگ دو كمين‏گاه آماده ساخته بود. گروهى از سربازان اسلام كه به سرپرستى «سعيد بن مره» صحابه معروف پيامبر (ص) در يكى از اين دو كمين‏گاه مخفى كرده بود ناگهان از دو طرف كمين‏گاه حملات سخت و كوبنده خويش را بر سپاه ايران آغاز نمودند، دمار از روزگارشان گرفتند، صف‏هايشان را در هم شكستند و به عقب‏نشينى و فرارشان مجبور ساختند. خالد از جلو، و ديگران از پشت سر، سپاه دشمن را در وسط و محاصره قرار دادند و عرصه را بر انان تنگ گرفتند و لشكر ايشان را چنان از هم پاشيدند كه هيچ‏يك كشته شدن ديگرى را نمى‏ديد.

«اندرزغر» بزرگ، فرمانده ايران بدين گونه شكست خورد و پا به فرار نهاد و در اثر تشنگى هلاك شد.

خالد بن وليد با قهرمانى از ايرانيان كه با هزار تن برابر بود جنگيد و او را نيز به قتل رسانيد آن گاه بر جسد بى جان وى در ميدان جنگ تكيه زد و غذاى خويش را خواست و به همان حالت تناول نمود.

4. فتح اليس‏

سيف مى‏گويد چون در جنگ ولجه خالد بن وليد عدّه‏اى از قبيله بكر بن وائل را از بين برد و آنان را مسيحيان عرب و از كسانى بودند كه به ايرانى‏ها نيرو و كمك داده بودند عشاير و افراد قبيله آنان خشمگين گرديدند و با ايرانيان مكاتبه نموده و با سرپرستى عبد الله بن اسود عجلى در «اليس» اجتماع كردند. اردشير پادشاه ايران به بهمن جاذويه كه پس از شكست ايرانيان در «قسياثا» اقامت كرده بود، نامه‏اى نوشت و جريان اجتماع‏

ص: 445

قبيله بكر بن وائل را در «اليس» به اطلاع وى رسانيد بهمن جاذويه هم نخست «جابان» را به سوى شورشيان اليس اعزام داشت و به او دستور داد تا من به اليس نرسيده‏ام از اقدام به جنگ خوددارى كن، سپس خود به نزد اردشير آمد كه تا در باره اقداماتش حضوراً با وى گفتگو و مشاوره كند و در ميان ايرانيان رسم بر اين بود كه هر روز يك نفر به عنوان نماينده مردم به پيش پادشاه مى‏فرستاد و بهمن يكى از آن نمايندگان بود. جابان به دستور بهمن حركت كرد در ماه صفر وارد «اليس» شد لشكركشى جابان به سوى مسلمانان و رسيدن وى به اليس كه به گوش مردم رسيد از هر طرف به سوى وى شتافتند تمام مرزبانان و فراريان جنگ‏هاى قبلى كه با مسلمانان سر دعوا و كينه در دل داشتند به دور جابان گرد آمدند و «عبد الاسود» هم كه مسيحيان عربى نژاد را از قبايل «عجل» و «تنيم اللات» و «ضبيعه» و اعراب حيره به دورش جمع نموده بود، به لشكر وى پيوست.

چون خالد از اجتماع اعراب به دور عبد الاسود اطلاع يافت سپاه خود را آماده نمود و به سوى آنان حركت كرد خالد در آن موقع از لشكركشى ايرانيان و رسيدن جابان فرمانده سپاه ايران به اليس اطلاع نداشت. تنها براى سركوبى «عبد الاسود» به اليس حركت مى‏كرد. سپاه ايران كه به اليس وارد گرديد نخست به فرمانده‏شان جابان گفتند كه آيا با شتاب به دشمن بتازيم و يا سفره غذا پهن كنيم؟ و به سپاهيان غذا دهيم تا دشمن چنين پندارد كه ما نيرومنديم و به آنان اعتنايى نداريم. آن گاه در سر فرصت به دشمن ناگهان حمله كنيم و با آنا بجنگيم؟

جابان گفت: اگر مسلمانان شما را آزاد بگذارند شما نيز در برابر آنان اظهار بى‏اعتنايى كنيد ولى لشكريان با نظر وى مخالفت كردند و سفره‏ها را گستردند و غذاها را آماده ساختند و لشكريان را به غذا خوردن فرا خواندند و همه در سر سفره اجتماع كردند.

در اين هنگام بود كه خالد به اليس رسيد و سپاه ايران را در آن جا در سر سفره غذا ديد و به سپاه خويش فرمان داد كه بارها را بر زمين نهيد و برق‏آسا به دشمن حمله كنيد. حملات سخت و كوبنده سپاه خالد آغاز گرديد جابان به سپاهيانش گفت: من به شما

ص: 446

نگفتم كه اعراب به شما فرصت نخواهند داد؟! حالا كه نمى‏توانيد غذاها را بخوريد حدّ اقل آنها را مسموم سازيد كه اگر به دشمن پيروز شديد چيز بى ارزش از دست داده‏ايد و اگر شكست خورديد و غذاها به دست دشمن افتاد آنها با خوردن همين غذاها به هلاكت خواهند رسيد ولى در اين جا نيز به گفتار جابان عمل نكرديد و از سر سفره برخاستند و به حملات لشكر خالد پاسخ گفتند، جنگ شديدى در ميان‏شان واقع گرديد و مشركان استقامت بيشترى نشان مى‏دادند.

خالد گفت: پروردگارا! با تو پيمان مى‏بندم كه اگر مرا بر اين مردم پيروز كنى حتّى يك تن هم از آنان زنده نگذارم و خونشان را در نهرشان جارى سازم. بالاخره خداوند مسلمانان را پيروز گردانيد و منادى از طرف خالد ندا داد كه: مردم افراد دشمن ار اسير بگيريد و آنان را نكشيد مگر كسانى را كه از اسير شدن امتناع ورزند مسلمانان به دشمن روى آوردند و آنان را دسته دسته به اسارت گرفتند و خالد بن وليد دستور داد جلو نهر آب را بستند و عدّه‏اى را بر آنان مأمور كرد كه اسيران را در كنار آن نهر بى آب گردن زنند تا خونشان در نهر جارى گردد و سوگند خالد عملى شود اين كار سه شبانه‏روز ادامه پيدا كرد.

روز بعد از پيروزى، فراريان دشمن را تا بين النهرين تعقيب نمودند و از امام اطراف اليس به همين مقدار پيش رفتند و هر كس را كه به دست مى‏آوردند در كنار آن نهر گردن مى‏زدند تا بتوانند نهر خونى را جارى سازند و به سوگند خالد جامه عمل بپوشانند.

در اين جا قعقاع و افراد صلح‏جوى ديگر به خالد گفتند كه اگر تمام مردم كرده زمين را سر از تن جدا كنى باز خونشان جارى نخواهد گرديد زيرا پس از كشته شدن پسر آدم از جريان خون در زمين جلوگيرى شده است مگر تا هنگام سرشدن آن پس چه بهتر كه روى اين خون‏ها آب نهر را جارى سازى تا نهر خون به وجود آيد و جريان پيدا كند و سوگند تو عملى شود.

خالد دستور داد آب را به آن نهر باز كردند در آن نهر آب خونين و قرمز رنگى به جريان افتاد و بدين سبب تا به امروز آن نهر را نهر خون مى‏گويند و در مسير آن نهر آسياب‏هايى بود كه با همان آب خون‏آلود چرخيد و گندم خوراكى هجده هزار نفر لشكريان‏

ص: 447

را آرد كرد و مجموع كشته شدگاه اليس به هفتادهزار نفر بالغ مى‏شد كه بيشترشان از مردم «امغيشيا» بودند.

5. فتح امغيشيا

سيف مى‏گويد: چون خالد از جنگ اليس فارغ شد به سوى «امغيشيا»[36] حركت نمود و مردم «امغيشيا» كه از جريان اطلاع پيدا نمودند پا به فرار نهادند خالد كه بدان جا رسيد به مردم مهلت نداد كه وسايل زندگى و اثاث‏شان را از شهر بيرون ببرند.

مردم «امغيشيا» در مزارع عراق پراكنده شدند خالد فرمان داد كه امغيشيا را خراب كنند و هر چه در آن جا هست از بين ببرند و نابودش سازند. سيف مى‏گويد:

امغيشيا شهرى بود به بزرگى حيره و اليس از اطراف و حوالى آن به شمار مى‏رفت.

مسلمانان در اين شهر به غنايم جنگى فراوان و بى‏سابقه‏اى دست يافتند كه در هيچ جنگ ديگرى چنين غنايمى نصيب آنان نشده بود به طورى كه سهم رسمى هر يك از سپاهيان علاوه بر جوايز و عوايد ديگر به هزار و پانصد دينار بالغ مى‏گرديد و چون اين خبر به ابو بكر رسيد، گفت اى گروه قريش شير شما خالد با بزرگ شير ايران درآميخت و او را به زانو درآورد و طعمه او را از چنگش در ربود، زنان جهان از آوردن مانند خالد عاجز و عقيم‏اند.

6. فتح فرات بادقلى‏

سيف مى‏گويد: خالد پس از فتح امغيشيا به وسيله كشتى‏ها به سوى حيره حركت نمود، «آزاذبه» مرزبان حيره كه از جريان اطلاع پيدا كرد لشكرى براى جنگ و مقابله با خالد مجهز ساخت و به طرف سپاه خالد حركت كرد و در محلّى به نام «غريين» فرود آمد و

ص: 448

آن جا را اردوگاه قرار داد و فرزندش را با گروهى از سربازان فرستاد آب را به روى كشتى‏هاى خالد بستند كشتى‏هاى مسلمانان به گل نشست خالد لشكريان خود را از كشتى‏ها پايين آورد و به سوى فرزند آزاذبه حركت نمود و در شط «بادقلى» با وى مواجه گرديد. او را با تمام لشكريانش به قتل رسانيد و سدّى را كه در جلو آب شط ساخته بودند بشكست و آب به سوى نهرها جارى گرديد و كشتى‏ها به حركت درآمدند آن گاه به سوى حيره حركت نمود و چون آزاذبه از ورود خالد اطلاع پيدا نمود بدون جنگ پا به فرار نهاد. خالد به «غريين» وارد گرديد و قصرها و عمارت‏هاى حيره را محاصره نمود.

سيف مى‏گويد: چون آزاذبه از نظر نسب و موقعيت خانوادگى داراى شخصيت متوسط و به اصطلاح نصف اشراف بود كلاه متوسطى به ارزش پنجاه هزار دينار بر سر داشت.

بررّسى سند

داستان‏هايى كه در باره فتوح تا به اين جا نقل كرديم، سيف به پانزده روايت تقسيم كرده است و در سند اين روايت‏ها يك راوى به نام «محمّد بن عبد ربّه بن نويره» شش بار آمده. راويان ديگر به نام‏هاى «بحر بن فرات عجلى»، و «زياد بن سرجس احمرى» و «عبد الرحمان بن سياه احمرى» و «مهلب بن عقبه اسدى» دو بار و راوى ديگر هم به نام «غصن بن قاسم» يك بار در سند اين روايت‏ها آمده است.

غصن بن قاسم هم روايت خود را از يك مرد گمنام و ناشناس «كنانى» نقل مى‏كند.

اين است خلاصه سند و راويان جنگ‏ها و فتوحات حيره، ولى همه اين راويان از جعليات و ساخته‏هاى سيف مى‏باشد و هيچ يك از آنها وجود خارجى نداشته‏اند.

مقايسه و تطبيق‏

تا اين جا اجمالى از روايات سيف را كه در باره فتوحات خالد پيش از فتح حيره نقل كرده است آورديم ولى تاريخ‏نويسان ديگر در اين مورد چنين مى‏گويند:

خالد در مذار با عدّه‏اى از ايرانيان جنگيد و بنا به نقل بعضى تاريخ‏نويسان، خالد

ص: 449

فرماندهى جنگ مذار را به عهده «جرير» واگذار نمود و اين جنگ با اقدامات و مباشرت همان جرير انجام گرفت و خود خالد از طرف «كسگر» به «زندرود» حركت نمود آن جا را با تيراندازى فتح كرد و از آن جا به «درنى» رفت و به مردم درنى نيز امان داد و با همان امان، «درنى» و اطراف آن را بدون كوچك‏ترين جنگ و خون‏ريزى به تصرف خويش درآورد، آن گاه به سوى «هرمزجرد» حركت نمود و به مردم آن جا نيز امان داد اين منطقه هم بدين گونه بدون اين كه جنگى اتفاق افتد و خونى جارى گردد براى مسلمانان گشوده شد.

و از آن جا به طرف اليس حركت كرد. «جابان» رئيس و فرمانده اليس كه از جريان اطلاع يافت لشكر خود را بياراست و به قصد جنگ و مقابله با لشكر خالد از مقر خود بيرون آمد، خالد هم كه بخشى از سپاه خويش را به فرماندهى مثنّى به طرف جابان اعزام داشت و اين دو لشكر در نزديكى «نهر خون» به هم رسيدند و جنگى در ميان آنان روى داد و لشكر جابان در اين جنگ شكست خورد و رو به فرار و هزيمت نهاد. به علّت همان جنگى كه در كنار نهر مذكور اتفاق افتاده بود آن نهر را نهر خون ناميدند و با همين نام نيز معروف گرديد.

خالد پس از پيروزى با مردم اليس پيمان صلح بست بدين شرط كه در برابر ايرانيان به نفع مسلمانان فعاليت كنند و آنان را از پشتيبانى و راهنمايى‏هاى خويش برخوردار سازند.

مورّخين مى‏گويند: خالد پس از فراغ از جنگ اليس به حيره رفت چون نزديكى حيره رسيد سواران آزاذبه به سوى وى حركت نمودند و اين دو سپاه در محلّى كه نهرها به هم مى‏رسيد به هم رسيدند و جنگى ميانشان به وقوع پيوست مثنى يكى از فرماندهان سپاه خالد شكست سختى به سواران آزاذبه وارد نمود چون اهل حيره اين شجاعت و پيروزى را از مسلمانان ديدند تسليم شده و به استقبال آنان شتافتند ...

ص: 450

محصول روايات سيف در فرهنگ اسلام‏

از همه آنچه در باره فتوحات خالد تا به اينجا بررّسى گرديد، براى ما روشن شد كه:

تنها سيف است كه از قهرمانى به نام معقل بن اعشى، و سعيد بن مره ياد كرده و صاحب «الاصابه» نيز ترجمه و شرح حال اين دو را در ضمن حال صحابه پيامبر آورده است ولى او هم آنچه را كه در باره اين دو شخص خيالى نوشته است همه را از سيف گرفته است.

باز تنها سيف است كه از صحابى ديگرى به نام «عاصم» نام برده و صاحب «الاصابه» و ديگر ترجمه نويسان نيز شرح حال او را ازسيف گرفته و در صف صحابيان پيامبر ضبط نموده‏اند.

باز تنها سيف است كه از نقاطى به نام «امغيشيا» و «ثنى» و «قسياثا» ياد نموده و صاحب «معجم البلدان» و صاحب «مراصدالاطلاع» اين نامها را از وى گرفته و در كتابهاى‏شان وارد ساخته‏اند و در عداد شهرها و آبادى‏هاى اسلامى به شمار آورده‏اند.

باز تنها سيف است كه براى مثنى برادرى به نام معنى نقل كرده و او را از تابعين صحابه پيامبر شمرده است.

باز تنها سيف است كه سركرده‏هايى براى سپاه ايران در روايت‏هاى خود آورده به نام «قارن بن قريانس» و «قباد انوشجان» كه تاريخ نگاران ديگرد چنين سركرده‏هايى را نمى‏شناسند و اساساً چنين افرادى وجود نداشته است.

باز تنها سيف است كه براى خالد سوگند انسان‏كشى و خونريزى و جارى ساختن نهر خون و ويران ساختن امغيشيا را نسبت مى‏دهد.

و تنها اوست كه جنگ ديگرى به نام جنگ «ولجه» و ده‏ها حوادث خونين و جنگ‏هاى خونين ديگر از راويان ساختگى و موهوم خويش براى آيندگان بازگو كرده است.

همه اين دروغ‏ها و افسانه‏ها و صدها خرافه و افسانه‏هاى ديگر از خيال سيف تراويده و در فرهنگ اسلام نفوذ كرده و در مدارك اسلامى از وى به يادگار مانده است. آرى همه اين اخبار و حوادث را تنها سيف نقل نموده است و طبرى هم از او گرفته و مورخان‏

ص: 451

بعدى نيز مانند ابن اثير، ابن كثير و ابن خلدون از طبرى گرفته و در كتابهايشان وارد كرده‏اند بدين‏گونه اين اخبار و حوادث دروغين، اين افسانه‏هاى جنگى، اين نقاط و امكنه خيالى، اين صحابيان و راويان موهوم و اين فرماندهان ساختگى در كتب تاريخ و مدارك مختلف اسلامى جاى گرفته و تا به امروز در ميان مسلمانان شايع و مشهور گرديده و همه آنها مجموعاً يك نتيجه شوم و فاسد را دربر دارند و آن اين كه: «اسلام دين شمشير و خون است و با زور شمشير و خونريزى پيش رفته است».

ص: 452

حوادث بعد از فتح حيره‏

فقتل يوم الفراض مأة الف.

مسلمانان در جنگ فراض صد هزار نفر را كشتند.

سيف بن عمر

[فتوحات بعد از حيره‏]

1- جنگ حصيد

سيف مى‏گويد: بعد از فتح حيره- كه در فصل پيش داستان آن گذشت ت ايرانيان بار ديگر عليه مسلمانان قيام نمودند و اعراب «ربيعه» هم به يارى آنان بپا خاستند و همگان در «حصيد» اجتماع كرده و آماده جنگ با مسلمانان گرديدند. مسلمانان هم از «قعقاع بن عمرو» استمداد كردند قعقاع به يارى آنان شتافت و براى جنگ با ايرانيان و اعراب ربيعه به سوى «حصيد حركت نمود و با آنان سخت بجنگيد و در اين جنگ پيروزى نصيب قعقاع گرديد.

ايرانيان در اين جنگ كشته زيادى دادند و «زمهر» امير لشكر ايرانيان نيز در اين جنگ كشته شد كه قاتل او خود قعقاع بود و در اين جن «روزبه» نيز به قتل رسيد و قاتل وى هم «عصمت بن عبد ربه» يكى از افراد قبيله «حارث بن طريف ظبى» بود و اين عصمت از گروه «برره» محسوب مى‏گرديد و برريه هم تيره‏اى از قبيله‏اى را مى‏گويند كه‏

ص: 453

تمام افراد آن تيره به مدينه هجرت كرده و حضور پيامبر را درك كنند و «خيره» هم گروهى از يك تيره را كه به مدينه هجرت كرده باشند، مى‏نامند.

به هر صورت در اين جنگ غنيمت‏هاى فراوانى نصيب مسلمانان گرديد و بازماندگان لشكر حصيد هم به «خنافس» فرار نمودند چون مسلمانان در تعقيب آنان وارد خنافس شدند فرمانده لشكر ايرانيان كه «مهبوذان» ناميده مى‏شد با لشكريانش از خنافس به «مصيخ» فرار نمود.

2- جنگ مصيخ‏

سيف مى‏گويد: كه خال بن وليد از جريان فرار نمودن لشكر ايران و فرمانده آنان «بهبوذان» به مصيخ اطلاع يافت به فرماندهان لشكرش قعقاع و اعبد بن فدكى و ديگر فرماندهان نامه‏اى نوشت و براى آنان شبى را معين نمود كه در آن شب همه لشكر در مصيخ اجتماع كنند و در موعد مقرّر لشكريان در مصيخ گرد آمدند افراد دشمن كه بى خبر از همه جا در خواب عميق فرو رفته بودند از سه طرف مورد حمله مسلمانان قرار گرفتند و مسلمانان دست به كشت و كشتار دشمن زدند به طورى كه بيابان مصيخ از كشته انباشته گرديد و در هر نقطه‏اى از اين بيابان كه نگاه مى‏كردى جنازه‏هاى دشمن مانند لاشه‏هاى گوسفندان بر روى زمين افتاده بودند.

3- جنگ ثنى‏

باز سيف مى‏گويد: چون مردمان مصيخ اين چنين شكست خوردند و از مسلمانان آسيب ديدند قبيله‏هاى تغلب عليه مسلمانان قيام نمودند و به قصد جنگ با آنان در «ثنى» و «زميل» گرد آمدند. خالد بن وليد با فرماندهانش تصميم گرفتند كه با مردم «ثنى» و «زميل» نيز آن چنان كه با مردم مصيخ كردند رفتار كنند، لذا خالد سپاه خويش را آماده ساخت و شبانگاه از سه طرف به «ثنى» حمله كرد و همه آنان را از دم شمشير گذراند و زنان و اطفالشان را به اسارت گرفت از تمام اين لشكرى كه در ثنى جمع شده بودند حتّى يك نفر هم نجات نيافت تا جريان را به سپاه ديگر دشمن كه در «زميل» مستقر بودند

ص: 454

برسانند و آنان را مطلع سازند.

4- جنگ زميل‏

پس از اين، سيف روايت كرده:

خالد كه كار مردمان ثنى را بساخت به سوى مردم بى‏اطلاع «زميل» حركت نمود شبانگاه از سه طرف بر آنان نيز شبيخون زد و افراد زيادى از آنان را به قتل رسانيد آن چنان كه در جنگ‏هاى گذشته چنين كشتارى سابقه نداشت زيرا كه خالد سوگند ياد نموده بود[37] كه به دشمن شبيخون زند و همه آنان را نابود سازد مسلمانان در اين جنگ اموال فراوانى به غنيمت بردند و پس از پايان جنگ خالد همه آن غنايم را در ميان لشكريانش تقسيم نمود و يك پنجم آن را نيز به پيش ابو بكر به مدينه فرستاد.

5- جنگ فراض‏

باز سيف مى‏گويد: خالد از زميل به سوى «فراض» حركت نمود و از طرف ديگر دولت دوم كه از روش خون‏ريزى مسلمانان شديداً خشمگين گرديده بود براى برانداختن آنان از اردوگاه‏هاى ايرانيان كه در مرز روم بودند استمداد كرد و هم چنين از قبايل مختلف عرب مانند «تغلب» و «اياد» و «نمر» استمداد نمود همه آنان نيز به حكومت روم قول مساعد و وعده يارى و كمك دادند و آمادگى خود را در جنگ با مسلمانان اعلام داشتند و نيروهاى خود را در اختيار روميان گذاشتند، نيروها و لشكرهاى بسيار دور هم گرد آمدند و به سپاه روم پيوستند و لشكر انبوه و عظيمى به وجود آوردند و يك جنگ شديد و طولانى بين روميان و مسلمانان درگرفت و اين جنگ نيز به شكست روميان منجر گرديد خالد در اين جا به مسلمانان فرمان داد كه تا مى‏توانيد سخت‏گيرى كنيد و كوچك‏ترين ارفاق و تخفيفى در باره آن روا مداريد اين بود كه مسلمانان سپاهيان فرارى دشمن را دستگير مى‏كردند و با زور نيزه و سنان آنان را دسته دسته مى‏آوردند و در يك‏

ص: 455

جا جمع مى‏كردند، آن گاه همگان را گردن مى‏زدند و از دم شمشير مى‏گذراندند و مسلمانان در اين جنگ صد هزار نفر را به قتل رسانيدند و به خاك مذلّت كشاندند.

بررّسى سند

در اسناد اين اخبار و احاديث كه سيف نقل نموده است راويان چندى به نام‏هاى «محمّد، مهلّب، زياد و غصن بن قاسم كنانى» وجود دارد كه همه آنان از ساخته‏هاى خود سيف است و راويانى بدين نام و نشان در جهان وجود نداشته است هم چنان كه پيش از اين نيز بيان كرديم.

باز در سند اين روايات راوى ديگرى به نام «ظفر بن دهى» به چشم مى‏خورد كه او نيز از صحابه پيامبر و راويان قلابى و ساختگى سيف است.

باز سيف در سندهاى اين روايات از مردى از قبيله سعد و مرد ديگرى از قبيله كنانه روايت كرده است و آنها را نام‏گذارى نكرده تا آن كه نام آنها هم به كتب رجال راه يابد و شرح حالى براى آنان ساخته شود. اين است كه از شرح اين دو راوى بى نام و نشان معذوريم.

نتيجه بررّسى‏

از آنچه در باره جنگ‏هاى خالد بعد از حيره در اين فصل آورديم، چنين برمى‏آيد كه: تنها سيف است كه جنگى به نام جنگ «حصيد» و كشت و كشتار فراوانى از ايرانيان و هم چنين كشته شدن دو نفر امير جنگ به نام «روزبه و رژمهر» را نقل كرده است.

و باز تنها سيف است كه صحابه‏اى به نام «عصمت بن عبد ربه ضبى» ياد نموده و او را از «برره» به حساب آورده است و در ضمن، توضيح داده است كه «برره» هر تيره و خاندانى را مى‏گويند كه تمام افراد آن به مدينه مهاجرت و كوچ كرده باشند و «خيره» هم گروهى از خاندانى را مى‏گويند كه از تيره به مدينه هجرت كرده باشند.

باز تنها سيف است كه از محلّى به نام «مصيخ» ياد نموده و گفته است كه مردم آن جا در جنگ با مسلمانان آن چنان كشته دادند كه اجساد كشته شدگان هم چو لاشه‏هاى گوسفندان‏

ص: 456

بيابان را پر كرده بود.

باز تنها سيف است كه از ثنى و كشته شدن و نابودى همه مردمانش سخن گفته و همچنين محلى به نام «زميل» و كشت و كشتار بى‏سابقه آن جا را تعريف كرده است.

باز تنها سيف است كه جنگ فراض و كشته شدن صد هزار نفر را در اين جنگ براى ما نقل مى‏كند.

باز تنها سيف است كه اسم نقاط، اماكن، شهرها و آبادى‏هاى زيادى را در روايات و داستان‏هاى خود آورده است كه كسى از آنها اطلاع ندارد و ياقوت حموى هم اسم اين نقاط و امكنه را از سيف گرفته و در ليست شهرها و اماكن واقعى وارد ساخته است و از حموى هم صاحب مراصد الاطلاع گرفته و در كتاب خود نقل كرده است.

اصل اين داستانها و حوادث را طبرى از سيف گرفته و ابن اثير و ابن كثير هم از طبرى گرفته‏اند و در كتاب‏هاى خود نقل نموده‏اند.

باز تنها سيف است كه در اين داستان‏هايش، صحابه‏هاى مخصوصى مانند «أعبد بن فدكى، و عصمة بن عبد الله ضبى» براى پيامبر نام مى‏برد كه كسى صحابه‏هايى بدين نام و نشان براى پيامبر سراغ ندارد، ولى طبرى همه آنها را از داستان‏هاى سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است و مؤلف صاحب الاصابه هم از طبرى أخذ نموده و نام آنها را در ليست صحابه‏هاى واقعى پيامبر ضبط كرده است.

ص: 457

مقايسه روايات سيف با روايات ديگر تاريخ‏نويسان‏

هكذا كانت طبيعه غزوات خالد فى العراق.

جنگ‏هاى خالد در عراق اين چنين بود نه آن طور كه‏

سيف مى‏گويد.

مؤلف‏

در فصلى كه گذشت خلاصه‏اى از روايات سيف را در باره جنگ‏هاى خالد پس از فتح حيره خوانديم و ضعف آنها را از نظر سند مشاهده نموديم اينك در اين مورد به دو نكته كه در نشان دادن ضعف و ساختگى بودن اين داستان‏ها لازم به نظر مى‏رسد اشاره مى‏كنيم:

1. چنان كه در فصل پيش ملاحظه نموديد سيف پس از جنگ حيره جنگ‏هاى چندى نقل مى‏كند و تعداد كشته شدگان اين جنگ‏ها را به صدهزار نفر مى‏رساند و مى‏گويد كه تنها در جنگ فراض به شمشير مسلمانان صدهزار نفر به قتل رسيد.

در صورتى كه اولًا اجتماع اين همه مردم در آن عصر و دوران، در آن دهات و قصبات غير قابل قبول و كشته شدن آن همه نفوس، با سلاح‏هاى سرد و وسايل جنگى آن زمان سرسام‏آور و باور نكردنى است چه آن كه بنا به گفته خود سيف اين جنگ‏ها در عراق به وقوع پيوسته است و منطقه عراق آن روز از دهكده‏هاى كوچكى تشكيل مى‏يافت كه به طور پراكنده در كنار نهرها قرار گرفته بودند و مردمان اين آبادى‏ها را كشاورزان عرب‏

ص: 458

نژاد و در بعضى دهات ايرانيان تشكيل مى‏دادند و بزرگ‏ترين آبادى در ميان اين دهات حيره بود كه شاهان عرب در اين آبادى سكونت داشتند و بنا به نقل «بلاذرى» چون خالدبن وليد مردمان حيره بزرگ‏ترين شهر عراق را سرشمارى نمود تعدادشان به حدود شش هزار نفر رسيد و از آنان التزام گرفت كه سالانه هر نفرى چهارده درهم به حكومت اسلامى جزيه و ماليات بپردازند.

و اگر بنا باشد جمعيت مركز شش هزار نفر باشد جمعيت قراء و دهات‏شان چه‏قدر خواهد بود تا آمار كشته شدگان آنان تنها در يك جنگ به صدهزار نفر بالغ گردد؟ و از اين‏گونه جنگ‏هاى خونين هم چندين بار به وقوع پيوندد.

2. براى آشنايى بيشتر با حقيقت اين جنگ‏هايى كه آن روز آسياب‏هاى سواد عراق را به كار انداخته است، به گفتار دينورى تاريخ نگار معروف نظرى مى‏افكنيم و مى‏بينيم كه وى در كتاب خود «اخبارالطوال» مطالبى مى‏آورد كه اساس و شالوده داستان‏ها و جنگ‏هاى سيف را در هم مى‏ريزد و آنها را كاملًا ساختگى و موهوم نشان مى‏دهد.

دينورى چنين مى‏گويد:

چون سلطنت به پوران دختر كسرى منتقل گرديد، چنين شايع شد كه ايرانيان پادشاه شايسته و رهبر خردمندى ندارند و مردم آن جا در اثر بيچارگى به در خانه زنى پناهنده شده‏اند، اين بود كه غارتگران آن دوران از فرصت استفاده نمودند و دو نفر از قبيله بكر بن وائل دست چپاول و غارتگرى به اموال روستائيان ايران گشودند و تا مى‏توانستند چپاول مى‏كردند و چون مردم تعقيب‏شان مى‏نمودند در گوشه و كنار بيابان‏ها متوارى مى‏شدند و مردم نمى‏توانستند آنها را دستگير كنند. اين دو نفر يكى به نام «مثنى» بود كه در اطراف حيره غارتگرى مى‏كرد و ديگرى «سويد» بود كه در اطراف «ابله» تاخت و تاراج مى‏نمود و اين جريان در دوران خلافت ابو بكر بود، تا آن كه «مثنى» نامه‏اى به ابو بكر نوشت و در طى آن نامه تسلط و قدرت خود را نسبت به ايرانيان و ضعف ايرانيان را به او اطلاع داد و از وى درخواست كمك و لشكر نمود كه بتواند به ايرانيان حمله كند و آن سرزمين وسيع را براى مسلمانان فتح نمايد.

ابو بكر اين موضوع را به خالد بن وليد كه آن روزها تازه از جنگ مرتدين فراغت‏

ص: 459

حاصل كرده بود نوشت و به او دستور داد كه به سوى حيره حركت كند و مثنى را به لشكريان خويش ملحق سازد خالد هم طبق فرمان ابو بكر به حيره وارد گرديد ولى مثنى از آمدن خالد به حيره كراهت داشت.

باز به فتوح بلاذرى مراجعه مى‏كنيم و مى‏بينيم كه وى در كتاب فتوح خود جنگ‏هاى خالد مخصوصاً جنگ‏هاى حيره را مشروحاً آورده است به طورى كه مى‏تواند واقعيت اين جنگ‏ها را بر ما روشن كند، در صفحات گذشته گوشه‏هايى مربوط به جنگ‏هاى حيره را از بلاذرى نقل كرديم و اينك در اين فصل نيز مختصرى از آنچه را كه وى در باره جنگ‏هاى بعد از حيره نقل نموده است، مى‏آوريم:

بلاذرى مى‏گويد:

خالد، بشير بن سعد انصارى را به «بانقيا» اعزام داشت و گروهى از سپاه عجم به فرماندهى «فرخبنداذ» سر راه او را گرفتند و به وى تيراندازى نمودند. لشكريان بشير نيز به آنان حمله نمودند و سخت شكست‏شان دادند و به عقب نشينى و فرارشان واداشتند حتّى خود «فرخبنداذ» را نيز به قتل رسانيدند ولى بشير در اين جنگ زخم شديدى برداشته بود، با بدن مجروح از جنگ برگشت و در «عين التمر» در اثر خون‏ريزى از زخمى كه در اين جنگ برداشته بود.

و بعضى‏ها گفته‏اند «فرخبنداذ» را خود خالد كشت و «جرير بن عبد ربه بجلى» را به سوى آنان فرستاد «بصبهرى» پسر «صلوبا» به نزد آو آمد و از در صلح و آشتى درآمدند جرير نيز پيشنهاد وى را پذيرفت و با گرفتن دو هزار درهم و «طيلسان» با وى صلح نمود.[38]

و بعضى از مورّخان گفته‏اند كه پسر صلوبا به نزد خود خالد آمد و به وى پيشنهاد صلح داد و بعضى ديگر گفته‏اند كه خالد پس از جنگ حيره به «فلالج» آمد و در آن جا كه عدّه‏اى از عجما گرد آمده بودند با ديدن خالد متفرّق شدند اين بود كه لشكريان خالد در آن نقطه به كسى برخورد نكردند و احدى را نكشتند و از آن جا به حيره برگشتند و در

ص: 460

حيره خالد اطلاع يافت كه «جابان» در شوشتر عده‏اى را به دور خود جمع كرده و با مسلمانان آماده جنگ شده است. اين بود كه مثنى و حنظلة بن ربيع را به سوى جابان فرستاد چون اين دو نفر به شوشتر رسيدند، خود جابان به سوى انبار فرار نمود و مردم شوشتر در قلعه‏ها متحصّن گرديدند. خالد كه جريان را بدين منوال ديد مثنى را با عدّه‏اى از سربازانش به بازار قديم بغداد فرستاد كه آن جا را غارت كنند. سربازان مثنى به بازار بغداد تاختند و طلا و نقره و اشياء سبك‏بار و سنگين قيمت از ايشان به غنيمت بردند آن گاه به سوى انبار كه خالد هم در آن جا بود حركت نمودند و به دستور خالد انبار را محاصره كردند و اطرافش را به آتش كشيدند. مردم شهر انبار با پرداختن جزيه و حق مصالحه مختصرى با خالد صلح نمودند.

و بعضى مورّخان گفته‏اند كه صلح مردم انبار در عصر عمر و با جرير بوده است.

كوتاه سخن اين كه بنا به گفتار تاريخ‏نويسان جنگ‏هاى خالد در عراق بدين صورت بوده است كه وى گاهى چند نفر سواره را به يك آبادى مى‏فرستد و مردم آن آبادى با پيشنهاد صلح و پرداخت جزيه و ماليات از وى استقبال مى‏كنند و يا با مقاومت و تيراندازى مختصر دشمن را شكست مى‏دهد و يا به محل اجتماع دشمن در بازار حمل مى‏كند و آنها را متفرّق مى‏سازد و اموال و اجناس را كه در بازار دشمن بوده به غنيمت مى‏برد و گاهى هم به يك شهر و يا دهكده‏اى حمله مى‏كند، با گردن‏كشان و طاغيان آن جا مى‏جنگد و يا به آنان كه عليه مسلمانان سنگر گيرى و يا سلاح بر تن كرده‏اند، مى‏تازد و عدّه‏اى از آنان را به قتل مى‏رساند و ضمناً در اين جريان مقدارى اسير و غنيمت جنگى نيز به دست مى‏آورد.

البته اين نوع جنگ‏هاى پراكنده و كوچك با تعداد لشكريان خالد نيز تطبيق مى‏كند كه بلاذرى در باره تعداد لشكريان خالد مى‏گويد:

خالد بن وليد در ماه ربيع الاول سال سيزدهم هجرى به سوى شام حركت نمود تا لشكر مسلمانان را در آن جا كمك كند در سر راه شام در عراق اين حمله‏هاى كوچك را انجام داد.

بعضى گفته‏ان لشكر او هفت‏صد نفر بوده‏اند و بعضى راويان گفته‏اند با شش صد نفر و

ص: 461

بعضى ديگر لشكريان او را فقط پانصد نفر نقل نموده‏اند.

بديهى است يك لشكر هشت‏صد يا پانصد نفرى اين قدرت و نيرو را ندارد كه صدها هزار نفر را از بين ببرد آن چنان كه در روايات سيف منعكس گرديده است.

ص: 462

نتيجه گيرى و خلاصه مباحث گذشته‏

هدف سيف من وضع هذاالتاريخ الاسائة الى الاسلام.

منظور سيف از اين داستان سازى زيان رساندن به اسلام‏

بوده است.

مؤلف‏

در فصول پيش ملاحظه نموديم كه بنا به نقل سيف، خالدبن وليد در جنگ «ذات السلاسل» به لشكريان ايران كه خود را با زنجيرها و سلاسل به هم بسته بودند شبيخون مى‏زند و همه افراد آن لشكر را نابود مى‏سازد.

و در جنگ «ثنى» چنان كشتار مى‏كند كه شماره كشته شدگان در ميدان جنگ به سى هزار تن بالغ مى‏گردد و جمعى ديگر از ايشان در آب غرق مى‏شوند.

و در «ولجه» كشت و كشتار وحشت‏انگيزى در ميان سربازان ايران به راه مى‏اندازد كه از ترس و وحشت توجه به كشته شدن يكديگر نداشته باشند و قهرمانى را كه برابر هزار نفر بود به قتل مى‏رساند سپس به كشته او تكيه مى‏زند و مشغول غذا خوردن مى‏گردد.

و نيز خالدبن وليد در جنگ «اليس» سوگند ياد مى‏كند كه از خون دشمن نهرى جارى سازد و تمام مردم سرزمين اليس را سه روز متوالى مى‏آورد در كنار نهر گردن‏

ص: 463

مى‏زند تا آن كه تعداد كشته شدگان در اين جنگ به هفتاد هزار تن مى‏رسد. و آن‏گاه شهر «امغيشيا» را ويران مى‏كند.

و در جنگ حيره، لشكر «آزادبه» را از بين مى‏برد.

و در جنگ «حصيد» قعقاع بن عمرو به كشت و كشتار بزرگ و وحشت‏انگيزى دست مى‏زند و مردم «مصيخ» كه در حالت خواب و از همه جا بى خبر بودند از سه طرف مورد حمله و هجوم مسلمانان قرار مى‏گيرند و آن‏قدر كشته مى‏شوند كه همه جا از اجساد كشته شدگان پر و مانند لاشه‏هاى گوسفندان به روى هم مى‏افتند.

باز بنا به گفته سيف به «ثنى» برمى‏گردند و از سه طرف به مردم آن جا حمله مى‏كنند و همه آنان را از دم شمشير مى‏گذرانند حتى يك تن از آنان نمى‏توانند از مرگ و شمشير مسلمانان رهايى يابد و جريان را به عشاير و قبايل خويش برساند.

باز به نقل سيف مسلمانان از سه طرف به مردم «زميل» حمله سختى مى‏برند و كشت وكشتار شديدى كه مانند آن در جنگ‏هاى پيشين ديده نشده بود به راه مى‏اندازند، زيرا در اين جنگ نيز خالد بن وليد سوگند ياد كرده بود كه به آنان شبيخون زند و همه آنها را از بين ببرد.

باز خالد دستور مى‏دهد كه پس از شكست مردم «فراض» به آنان سختگيرى كنند لذا سواران مسلمانان آنان را دسته دسته مى‏آورند و در يك جا جمع مى‏كردند و سپس همه را گردن مى‏زدند و به قتل رساندند و تعداد كشته شدگان اين جنگ به صد هزار نفر بالغ مى‏گرديد.

اين است فتوحات و جنگ‏هايى كه سيف براى اسلام و مسلمانان مى‏سرايد، كدام انسان است كه از شنيدن اين فجايع مو بر بدنش راست نگردد؟ مگر جنايات و خون‏ريزى‏هاى لشكر مغول و تاتار و ديگر غارت‏گران و چپاول‏گران تاريخ بيش از اين بوده است كه در فتوحات موهوم آمده و در اين سلسله روايات تاريخى منعكس گرديده؟

آيا جا ندارد كه دشمنان اسلام همين تاريخ‏هاى ساختگى را در لباس وقايع تاريخى انتشار داده و به صورت حربه‏اى عليه اسلام به كار برند و بگويند اسلام به زور شمشير پيش رفته است؟

ص: 464

و آيا كسى مى‏تواند با مطالعه اين حوادث ساختگى در سوء قصد سيف نسبت به اسلام شك و ترديد به خود راه دهد؟

و آيا سيف در ساختن اين دروغ‏ها به جز كفر و زندقه‏اى كه دانشمندان به او نسبت مى‏دهند، انگيزه ديگرى داشته است؟

شگفت انگيزتر اين‏كه: آيا اين همه دروغ و افتراهاى سيف با امام مورخين طبرى و علامه ايشان ابن اثير و پرگوى ايشان ابن كثير و فيلسوف مورخان ابن خلدون و ده‏ها مورخ ديگر مانند ابن عبدالبر، ابن عساكر، ذهبى و ابن حجر روشن نبوده است؟ كه بدون بررسى و تحقيق آنها را در كتاب‏هايشان وارد ساخته‏اند.

به طور قطع و يقين مى‏توان گفت كه همه آنان سيف را مى‏شناختند و با كفر و زندقه و با هدف‏هاى فاسد و پليد وى آشنايى داشتند، زيرا همان مورخان‏اند كه او را دروغ‏گو و شايعه‏ساز معرفى كرده و كافر و زيديق معرفيش نموده‏اند ولى با اين حال چرا روايات او را گرفته مانند شير و شكر به جان هم درآميخته‏اند؟ و واقعاً جاى حيرت و تعجب است، و دقت و تفكر در اين مورد بس سرسام آور.

ما در جنگ «ذات السلاسل» گفتار طبرى، ابن اثير، و ابن خلدون را آورديم كه آنان مى‏گويند گفتارسيف در باره اين جنگ مخالف حقيقتى است كه اهل تاريخ و سيره در اين مورد آورده‏اند، بنا بر اين همه اين تاريخ‏نويسان از دروغ و زندقه سيف اطلاع داشتند و با اطلاع و آگاهى به روايات وى اعتماد نموده و به تقل دروغ‏هاى وى پرداخته و در اين اعتماد به دروغ هم انگيزه‏اى داشته‏اند و انگيزه آنان بر اين عمل استوار ساخته و دروغ‏هاى خود را با نشر فضايل و مناقب آنان آرايش بخشيده است، از اين جا است كه علماء و مورخان با توجه به دروغ بودن اين جريانات و حوادث در نشر آنها تلاش و فعاليت نموده و در ترويج آنها سعى و كوشش به خرج داده‏اند.

مثلًا سيف در فتوح عراق، دروغ‏هاى خود را در زير پوششى از نشر مناقب خالد بن وليد قرار داد، در جنگ اليس تخريب شهر امغيشيا را در باره وى چنين آورده است:

ابو بكر گفت: «اى گروه قريش! شير شما به شير ديگرى حمله نمود و طعمه او را از دستش در ربود، زنان عالم از آوردن مانند خالد عقيم‏اند.»

ص: 465

و جنگ‏هاى مرتدين را نيز با مناقب ابو بكر آراسته و در فتوحات شام و ايران هم كه به گفته او در دوران عمر به وقوع پيوسته، همان روش را در پيش گرفته است.

و باز در باره حوادث دوران عثمان و جنگ جمل از اين پوشش استفاده نموده است و همه داستان‏هايى را كه در باره اين حوادث ساخته است با مناقب و فضايل قدرتمندان و زورمندان صحابه آراسته است.

در اين جاست كه روايات سيف رواج يافته و منتشر گرديده ولى روايات صحيح و اساسى تاريخ در بوته فراموشى قرار گرفته است.

امّا بدين نكته نيز توجه بايد نمود كه گرچه سيف روايت‏هاى خود را در پوشش فضايل صحابه پنهان كرده است ولى حقيقت اين است كه اين داستان‏ها يه تنها فضيلتى براى صحابه محسوب نمى‏باشد، بلكه در واقع نكوهش و مذمت آنان است.

من نمى‏دانم چرا اين مورخان به اين نكته توجه ننموده‏اند كه كشتن خالد، صدها هزار نفر افراد بشر و بريدن سر آنان را در كنار نهر، تا نهرى ز خونشان جارى گردد كوچك‏ترين فضيلتى براى وى محسوب نمى‏گرددو باز ويران‏گرى و منهدم ساختن شهرها و آبادى‏ها نمى‏تواند براى خالد تعريف و منقبتى باشد، مگر در نظر افراد بى‏عقيده و زيديق كه زندگى و حيات را زندانى براى نور تصور مى‏كنند و مى‏گويند بايد هر چه بيشتر تلاش نمود و اين زندان زندگى را منهدم ساخت تا آن نور نجات يابد.[39]

به هر صورت متاع بى‏ارزش سيف در بازار تاريخ بدين لحاظ رواج پيدا نموده است كه از طرفى خود سيف آن را با رنگ مناقب زورمندان صحابه رنگ‏آميزى نموده است كه هر مطلب و داستانى را كه به ظاهر فضيلتى براى چنين صحابيانى محسوب مى‏گردد گرچه در واقع فضيلت نيست در ميان مردم منتشر سازند و رواجش دهند.

بدتر اين كه سيف تنها به اين مرحله قناعت ننموده است كه رواياتى را بسازد و داستان‏هايى را ببافد كه ظاهراً فضيلتى براى بعضى از صحابه پيامبر محسوب گردد و در زير پوشش همان فضايل آنچه را كه دلخواه او است براى كوبيدن اسلام ساخته و انتشار

ص: 466

بدهد، بلكه سيف صحابه‏هايى براى پيامبر خلق كرده كه خدا خلق‏شان نكرده است، سپس آنچه را كه مى‏خواسته است از كشف و كرامت و فتوح و اشعار و مناقب به نام آنان نگاشته است و انگيزه اين كار وى آن بوده است كه او كاملًا مى‏دانست عده‏اى از مسلمانان از هرچه كه فضيلت و مدح و تعريفى براى صحابه باشد با آغوش باز استقبال مى‏كنند و آن‏را چشم بسته مى‏پذيرند او نيز برا اين عقيده تكيه و اعتماد نموده و در راه هدم و تخريب اسلام هرچه كه مى‏خواسته ساخته و با لبخند تمسخرآميزى تحويل مسلمانان داده است، و اين مورخان ساده لوح خواسته و هدف سيف را تعقيب نموده و در حدود سيزده قرن است كه دروغ‏ها و افتراهاى او را رواج و انتشار مى‏دهند و ما به يارى پروردگار توانستيم آنچه را كه آنان بافته بودند حلاجى كنيم و پرده‏هاى ضخيم اوهام و اباطيل را از چهره حقايق تاريخ اسلام برطرف سازيم.

به همين اندازه اكتفا مى‏كنيم زيرا از همين نمونه‏هايى كه آورديم مى‏توان ارزش ساير روايات سيف را كه در باره فتوح مسلمانان و جنگ مرتدين كه همه آنها دليل بر پيشرفت اسلام به وسيله شمشير است، به دست آورد.

و اگر بخواهيم يك يك جعليات و دروغ‏هاى او را كه در باره فتوحات اسلامى در دوران صحابه نقل نموده است بررسى كنيم، دامنه بحث وسيع و طولانى مى‏شود و موجب ملال و خستگى خواهد گرديد، اين است كه در نشان دادن هدف فاسد و خطرناك سيف كه دين شمشير و خون معرفى كردن اسلام است، به همان مقدار از جنگ‏ها و فتوحات دروغين سيف قناعت مى‏كنيم و بقيه را به عهده پژوهش‏گران وامى‏گذاريم و در بخش آينده كتاب به روايات خرافى سيف مى‏پردازيم.

ص: 467

مدارك مربوط به مطالب اين بخش‏

مدارك جنگ ابرق‏

1. مقدّمه جنگ‏هاى مرتدين، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871- 1872.

2. سبب ارتداد غطفان، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1822- 1894.

داستان جنگ ابرق به نقل سيف‏

3. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873- 1885.

4. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 232- 234.

5. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 511- 516.

6. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 273- 516.

7. شرح حال زياد بن حنظله در كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق».

8 و 9. شرح حال قبايل حمرة بن حزم و لباب بن اثير.

10 و 11. توضيح ابرق ربذه: معجم البلدان و مراصد الاطلاع.

ص: 468

مدارك داستان ذى القصه‏

الف. داستان ذى القصه به روايت سيف:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1880- 1885.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 232- 234.

3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 511- 516.

4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 273- 274.

5 و 6. توضيح حمقتين: معجم البلدان، مراصد الاطلاع.

ب. داستان ذى القصه به روايت غير سيف:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1870.

2. تاريخ يعقوبى/ چاپ الغرى/ نجف/ سال 1385 ه-.

3. فتوح البلدان بلاذرى/ چاپ مصر/ السعاده سال 1959 م/ 104.

4. البدء و التاريخ: ج 5، ص 157.

مدارك داستان ارتداد طى‏

الف. داستان ارتداد طى به نقل سيف:

1. حديث اجتماع مردم طى به دور طليحه، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871.

2. قيام مردم طى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873.

3. پيشنهاد قبيله طى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1891- 1892.

4. عدى قبيله طى را از لشكر طليحه برگردانيد، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1885- 1887. 5. خالد از مرتدان و قبيله طى قاتلان مسلمانان را درخواست مى‏كند، تاريخ طبرى: ج 1، 1900.

6. فراريان سپاه طليحه به امّ زمل پيوستند، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1902.

7. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1992.

8. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ ابن اثير، چاپ منيريه: ج 2، ص 234.

ص: 469

9. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 317.

10. در ماده «سنح» و «قروده»، معجم البلدان.

11. در ماده «سنح» و «قروده»، مراصد الاطلاع.

ب. داستان ارتداد طى به روايت غير سيف:

1. اردوگاه‏هاى قبيله طى به روايت كلبى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1900.

2. قتل حبال و عكاشه و ثابت، فتوح البلدان بلاذرى چاپ دارالنشر: ص 133.

3. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، فتوح البلدان بلاذرى: ص 134.

4. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، تاريخ ابن الخياط: ج 1، ص 87.

5. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، فتوح اعثم: ص 13- 14.

6. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، تاريخ طبرى: ج 1، ص 189.

7. كلمه‏هاى: بزاخه، قطن، فهر، معجم البلدان در ذيل همين موارد.

8. كلمه‏هاى: بزاخه، قطن، فهر، تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 350.

9. كلمه‏هاى: بزاخه، قطن، فهر، تاريخ يعقوبى: ج 2، ص 108.

10. كلمه‏هاى: بزاخه، قطن، فهر، البدء و التاريخ: ج 5، ص 159.

مدارك ارتداد مردم عمان و مهره‏

1. طبرى: ج 1، ص 1976- 1983.

2. ابن اثير: ج 2، ص 142- 143.

3. ابن كثير: ج 6، ص 329- 331.

4. ابن خلدون: ج 2، ص 294- 295.

5. معجم البلدان: در شرح كلمه‏هاى «جيروت، خيثم، رياض، روضه».

6. مراصد الاطلاع: در شرح كلمه‏هاى «جيروت، لبان، مر، نضدون، روضه.

7. فتوح البلدان بلاذرى: ج 1، ص 93.

8. فتوح اعثم: ج 1، ص 74 و تاريخ الردة تلخيص شده از كتاب اكتفاء كلاعى، ص 147-

ص: 470

150 ذكر ردة اهل دبا.

9. اسد الغابه: در ترجمه «عكرمة بن ابى جهل».

10. تاريخ الاسلام ذهبى: در ترجمه «عكرمة بن ابى جهل».

مدارك ارتداد مردم يمن و گروه اخابث‏

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1980- 1999.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 142- 143.

3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 329- 332.

4. فتوح البلدان: ص 127.

5. اصابه، در شرح حال: طاهر، حميضه، عثمان بن ربيعه.

6. معجم البلدان: در شرح كلمه‏هاى أعلاب، اخابث.

7. مراصد الاطلاع: در شرح كلمه‏هاى أعلاب، اخابث.

مدارك پنجمين جنگ‏هاى مرتدين‏

1. فضيلت تراشى براى ابو بكر، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871- 1872.

2. ابو بكر پيشنهاد قبايل مرتدين را نمى‏پذيرد، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873.

3. مردم از ابو بكر درخواست مى‏كنند كه جان خود را حفظ كند، طبرى: ج 1، ص 1878.

مدارك فتح ابله‏

يك. فتح ابله به نقل سيف:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2020- 2026.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 2094- 2096.

3. تاريخ ذهبى: ج 1، ص 374.

4. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 344.

5. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 296.

ص: 471

6. اصابه، در شرح كلمه «زر».

دو. فتح ابله به نقل غير سيف:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2016- 2019 و ج 1، ص 2377 و 2382- 2386. و فتوح البلدان (ص 418- 420) باب فتح كور دجله.

2. تاريخ ابن اثير: ج 3، ص 377- 387.

3. مبارزه خالد با هرمز، سنن بيهقى باب النقل بعد الخمس: ج 6، ص 313.

مدارك فتوحات خالد در حيره‏

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2027- 2040.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 296- 298.

3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 344- 346.

4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 297- 298.

5. فتوح البلدان بلاذرى: ص 296- 297.

6. اصابه: در شرح حال «معقل بن اعشى» و «سعيد بن مره» و «عاصم بن عمرو».

7. معجم البلدان: در شرح كلمه‏هاى «قسياثا» و «ولجه».

8. مراصد الاطلاع: در شرح كلمه‏هاى «قسياثا» و «ولجه».

مدارك فتوحات بعد از حيره‏

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2066- 2075.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 301- 206.

3. تاريخ ابن كثير: ج 2، ص 350- 352.

4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 299- 131.

5. فتوح بلاذرى: ص 298 و 299 و 131.

6. اخبار الطوال دينورى: ص 111.

7. اصابه: در شرح حال «عصمت بن عبد الله» و «اعبد بن فدكى».

ص: 472

8. معجم البلدان: در توضيح كلمه‏هاى «مصيخ»، «بنى برشاء»، «ثنى»، «زميل».

9. مراصد الاطلاع: در توضيح كلمه‏هاى «مصيخ»، «بنى برشاء»، «ثنى»، «زميل».

ص: 473

بخش 7: داستان‏هاى خرافى سيف‏

* يك انگيزه ديگر از حديث‏سازى سيف‏

* سمّ كشنده در خالد اثر نمى‏كند

* بشارت‏هاى پيامبران در باره عمر

* صداى تكبير مسلمانان در و ديوار شهر حمص را فرو مى‏ريزد

* دجّال با لگد زدن شهر شوش را فتح مى‏كند

* داستان خرافى اسود عنسى‏

* افسانه صندوق جواهر و اعجاز عمر

* خلاصه و نتيجه‏

ص: 475

يك انگيزه ديگر از حديث سازى سيف‏

وانما يدس الخرافات فى عقائد المسلمين.

سيف خواسته است عقايد صحيح مسلمانان را با خرافات‏

به هم آميزد.

مؤلف‏

در صفحات گذشته هدف‏هايى را كه در داستان‏سرايى و دروغ‏سازى‏هايش تعقيب مى‏كرد شرح داديم و گفتيم كه او در اين كار سه هدف داشته:

1. مى‏خواسته از صحابه صاحب قدرت و نفوذ كه منتسب به قبيله عدنان هستند دفاع كند و يا فضايل و مناقب آنان را منتشر سازد و به ويژه در باره خاندان عمرو و اسيد كه تيره‏هايى از تميم و قبايل عدنان هستند تمجيد و تعريف نمايد.

2. مى‏خواسته از نيكان صحابه كه از اقتدار و نفوذ سياسى برخوردار نبودند و همچنين از قبايل و تيره‏هاى مختلف قحطان كه با عدنانيان و مقتدران عصر مخالفت داشتند انتقاد و بدگويى كند و آنان را افرادى فاسد و كوته نظر معرفى نمايد.

3. سيف مى‏خواسته با ساختن داستان‏هاى خونين جنگى، اسلام را دين شمشير و خون معرفى كند.

ولى در پاره‏اى از داستان‏هاى سيف هيچ يك از اين سه به چشم نمى‏خورد نه مدحى از

ص: 476

عدنانيان و تميميان و صاحبان قدرت از صحابه و نه قدح و ذمّى از نيكان صحابه و قحطانيان و نه دين شمشير و خون نشان دادن اسلام بلكه او خواسته است كه در لابه‏لاى اين نوع داستان‏ها و افسانه‏ها خرافات و موهوماتى را در آيين پاك و بى‏آلايش اسلام وارد سازد و عقايد اصيل مسلمانان را با خرافات و اباطيل در آميزد و قيافه زيباى آيين‏شان را به صورت زشت و مشوّه جلوه دهد.

سيف به وسيله همين داستان‏ها و افسانه‏هاى خرافى خويش توانسته است آن برنامه خطرناك خود را اجرا كند و به انگيزه‏هاى كفر و زندقه‏اش جواب مثبت دهد.

و اين نوع افسانه‏هاى او به دو بخش تقسيم مى‏گردد.

1. بخشى از اين افسانه‏هاى موهوم، اختصاص به خود سيف دارد كه خود او آنها را ساخته و پرداخته است.

2. بخش ديگر اين افسانه‏ها را سيف با دستيارى و همكارى افراد ديگر به وجود آورده است، به هر صورت سيف بدين منظور داستان‏هاى زيادى ساخته است كه اگر همه آنها را در اين جا وارد سازيم از حجم و هدف اين كتاب بيرون و متجاوز خواهد بود اين است كه ما در اين كتاب براى شاهد و نمونه تنها به چند داستان فهرست‏وار قناعت مى‏ورزيم، زيرا همين نمونه‏ها در راهنمايى به داستان‏هاى ديگر سيف كفايت مى‏كند و معيارى در شناخت و ارزيابى روايات خرافى وى براى پژوهش‏گران خواهد بود، اينك فصول آينده كتاب قسمتى از داستان‏هاى خرافى سيف را براى شما بازگو مى‏كند.

ص: 477

سم كشنده در خالد اثر نمى‏كند

ودس فى خبرالصلح اسطوره تناول خالد سم ساعه.

سيف افسانه سم مهلك را بر داستان صلح حيره از پيش‏

خود افزوده است.

مؤلف‏

اصل داستان‏

نخستين داستان خرافى سيف كه مستقيماً با عقايد مسلمانان برخورد دارد بى اثر شدن سم در خالد مى‏باشد كه شرح آن بدين قرار است:

طبرى در حوادث سال دوازدهم هجرى در ضمن اخبار فتح حيره از سيف نقل مى‏كند كه خالد بن وليد بعضى از قلعه‏هاى حيره را محاصره نمود، عمرو بن عبد المسيح براى گفتگو با خالد در باره صلح از قلعه‏هاى در آمد و كيسه‏اى هم به كمرش آويخته بود چون به نزديكى خالد رسيد خالد آن كيسه را از وى گرفت و آنچه در آن كيسه بود به كف دست خود ريخت آن گاه از عمرو پرسيد كه اين چيست؟

عمرو گفت: سم مهلك و خطرناكى است كه در دم انسان را مى‏كشد، خالد پرسيد اين سم را به چه علّت به همراه خود آورده‏اى؟ عمرو گفت من بيم آن داشتم كه شما با

ص: 478

پيشنهاد صلح ما مخالفت ورزيد، لذا مى‏خواستم با اين سم خودكشى كنم زيرا مرگ در نظر من بهتر از آن است كه خبر تلخ و ناگوار جنگ را به قبيله خويش به ارمغان برم.

خالد بن وليد گفت: اگر اجل كسى نرسد اين سم نمى‏تواند او را از بين ببرد آن گاه خالد اين عبارت را گفت: «بسم الله خير الاسماء رب الارض و رب السماء الذى ليس يضر مع اسمه دأء، الرحمن الرحيم» و سمّى را كه در كف دستش بود به لب‏هاى خويش نزديك ساخت اطرافيان وى خواستند كه او را از خوردن سم جلوگيرى كنند ولى او پيشدستى كرد و همه آن سم را يك دفعه در دهان فرو برد عمرو چون اين صحنه را ديد گفت: اى مردان بزرگ! و اى گروه عرب به خدا سوگند شما با داشتن يك چنين رادمرد به آنچه مى‏خواهيد دست خواهيد يافت. (1)

طبرى پس از نقل اين افسانه، كيفيت وقوع صلح در ميان خالد و عمرو را شرح مى‏دهد.

سيف در اين داستان كسى را كه مى‏خواست تا با خالد گفت‏گو كند پس او را «عمرو بن عبد المسيح» ناميده و افسانه سم خوردن خالد را هم بر آن افزوده است.

در صورتى كه بلاذرى جريان صلح حيره را در فتوح خود آورده ولى نام شخصى را كه مى‏خواست با خالد در باره صلح گفت‏گو كند «عبد المسيح بن عمرو» معرفى نموده نه «عمرو بن عبد المسيح» و از افسانه سم خوردن خالد هم هيچ حرفى به ميان نياورده است. (2)

با خود طبرى (3) جريان اين صلح را از مورخ بزرگ ابن كلبى نقل نموده ولى در اين روايت خبرى از افسانه سم خوردن خالد وجود ندارد و طرف بحث و گفت‏گوى خالد هم «عبد المسيح بن عمرو» مى‏باشد نه «عمرو بن عبد المسيح» كه در روايت سيف آمده است.

و همچنين در انساب ابن الكلبى و جمهرة انساب العرب اسم اين شخص «عبد المسيح بن عمرو» است و مشخصات خانوادگى و نسب وى نيز مشروحاً آمده است. (4)

به طورى كه ملاحظه كرديد اين داستان را سيف با تغيير و تحريف نام طرف گفت‏گو،

ص: 479

نقل كرده و طبرى هم از او گرفته و هر يك از مورخان بعدى مانند ابن اثير (5) و ابن كثير نيز از طبرى اين داستان را گرفته و در كتاب‏هاى خود نقل نموده‏اند منتهى ابن كثير سم خوردن خالد را از ذيل روايت خذف نموده است. (6)

ارزيابى سند داستان‏

در سند اين داستانى كه سيف در باره صلح حيره نقل نموده است اسم راويان زير به چشم مى‏خورد:

1. غصن بن قاسم: كه او هم اين داستان را از يك مرد ناشناس از قبيله كنانه نقل مى‏كند و نام غصن بن قاسم طبق نقل طبرى در سند سيزده روايت سيف آمده است و چون ما در تحقيق‏ها و بررسى‏هاى خود نام و نشانى از اين راوى پيدا ننموديم لذا او را در سلك جعليات سيف در ليست راويان قلابى كه خود سيف آنان را در خيال خويش آفريده و به وجود آورده است، محسوب داشتيم.

2. مردى از كنانه: و چون سيف راوى موهوم را نام‏گذارى نكرده است تاريخ و شرح حال نگاران نتوانسته‏اند نام وى را در كتاب‏هاى‏شان بياورند و او را معرفى كنند.

3. محمد: منظور از محمد در اسناد روايت سيف، پسر عبد الله بن سواد بن نويره است و ما در بحث «ملحق نمودن معاويه زياد را به ابو سفيان» گفتيم راوى كه به نام محمد بن عبد الله بن سواد بن نويره باشد تا به امروز شناخته نشده و او نيز از راويانى مى‏باشد كه سيف از پيش خود تراشيده است.

نتيجه ارزيابى‏

از اين بحث و بررسى چنين به دست آمده كه سيف:

اوّلًا: نام طرف گفت‏گوى خالد را از عبد المسيح بن عمرو به عمرو بن عبد المسيح تغيير داده و اين نام تحريف شده را طبرى (7) در شانزده روايت از روايات سيف آورده است، در صورتى كه نام او در فتوح البلدان بلاذرى و جمهره ابن حزم و به نقل ابن كلبى كه خود طبرى هم آن را نقل نموده عبد المسيح بن عمرو ذكر شده است.

ص: 480

ثانياً: سيف به داستان اين صلح، افسانه سم خوردن خالد را نيز افزوده و اين افسانه را به جز وى كسى از تاريخ‏نگاران ذكر نكرده است.

اين دروغ سازى چرا؟

سيف بن عمر بدين لحاظ اين افسانه را به جريان افزوده كه مى‏دانسته است مردم علاقمند مى‏باشند در باره گذشتگان امثال اين فضائل و مناقب را بشنوند و بهترين موقعيتى بود كه سيف خرافات و موهوماتى را با عقايد مسلمانان بياميزد و مسلمانان را خرافى و موهوم پرست به بار بياورد و اسلام را آيين اباطيل و خرافت نشان دهد و انگيزه او در اين كار و امثال آن همان كفر و زندقه وى بوده است كه در دل نهان داشته و در كتب رجال و تاريخ هم وى را با همان زندقه توصيف و معرفى كرده‏اند.

سلسله راويان حديث‏

اوّل: سيف داستان سم خوردن خالد را از:

1. غصن بن قاسم.

2. محمد بن عبدالله فرزند سواد بن نويره.

3. و از يك مرد كنانى نقل كرده است.

كه دو راوى اوّل از راويان قلابى و ساختگى سيف است و راوى سوم هم مجهول و ناشناخته مى‏باشد و سيف او را مردى از قبيله كنانه مى‏داند و اين مرد كنانى چه كسى بوده است جز سيف كس ديگرى نمى‏داند!

دوم: از سيف نيز بزرگان زير اين داستان را روايت كرده‏اند:

1. طبرى از سيف گرفته است و از طبرى نيز:

2. ابن اثير.

3. ابن كثير.

گرفته‏اند و دست به دست در كتب تاريخ‏شان نقل كرده‏اند كه با اين حساب سررشته همه اين نقل‏ها به سيف منتهى مى‏گردد، همان سيفى كه او را زنديق خوانده‏اند.

ص: 481

بشارت پيامبران در باره عمر

البشرى اورشليم عليك الفاروق ينفيك مما فيك.

مژده باد بر تو اى اورشليم كه عمر تو را از كثافات پاك‏

خواهد نمود.

پيامبرى از پيامبران گذشته‏

جنگ‏هاى عمرو عاص‏

طبرى در حوادث سال پانزده هجرى جريان فتح فلسطين را از سيف چنين نقل مى‏كند:

عمر به عمرو بن عاص در طى نامه‏اى دستور داد كه با «ارطبون» فرمانده لشكر روم در فلسطين بجنگد، سپس سيف مى‏گويد: اين ارطبون زيرك و پر مكر و كارى‏ترين فرماندهان حكومت روم بود، او در «رمله» يكى از شهرهاى قديمى فلسطين لشكر انبوهى آمده كرده بود و لشكر مهم ديگرى نيز در بيت المقدّس آماده داشت.

عمرو بن عاص خبر آمادگى ارطبون را به عمر نوشت، چون نامه عمرو به دست خليفه رسيد، گفت: ما ارطبون عرب را به جنگ ارطبون روم فرستاديم بنگريد تا ببينيد كه غلبه و پيروزى با كدام يك از آن دو خواهد بود، سيف به گفتار خود چنين ادامه مى‏دهد كه‏

ص: 482

عمرو بن العاص لشكر خود را حركت داد و در محلّى به نام «اجنادين» فرود آمد و مدتى در آن جا توقف نمود ولى در اين مدت براى شناختن نقاط ضعف كار ارطبون چندين بار كسانى نزد ارطبون فرستاد تا كوچك‏ترين لغزش و نقطه ضعف آنها را بشناسد تا در موقع لزوم از آنها استفاده كند، به ناچار خود عمرو بن عاص به نام نماينده عمرو بن عاص به پيش ارطبون رفت و از نزديك با وى گفت‏گو نمود و در ضمن گفت‏گو با رزنگى و مهارت خاصى تمام قلعه‏ها و راه تسلّط بر سپاه ارطبون را در يافت، ولى ارطبون با زيركى فهميد كه اين شخصى كه به نام فرستاده عمرو عاص نزد او آمده است خود عمرو عاص است لذا دستور داد كسى را در سر راه وى بنشانند و او را به قتل برسانند، عمرو عاص كه به فراست و زيركى خود نقشه ارطبون را در يافت براى نقش بر آب كردن طرح ارطبون او هم نقشه ديگرى طرح نمود و به ارطبون گفت:

تو گفتار مرا شنيدى و من نيز گفتار تو را شنيدم و گفتار تو اثر عميقى در من گذاشت و من يكى از آن ده نفرم كه خليفه آنان را به نزد عمرو عاص فرستاده است كه با وى كمك و هم‏كارى كنند، من هم اكنون مى‏روم تا آن نه نفر ديگر را نيز به نزد تو بياورم اگر آنان نيز پيشنها تو را مانند من پذيرفتند مسلماً امير و لشكريان نيز همان را خواهند پذيرفت و اگر اين نه نفر پيشنهادهاى تو را نپذيرفتند آن وقت تو بايد به آنان امان دهى و به جايگاه امن‏شان برگردانى.

ارطبون گفتار عمرو را پسنديد و از قتل وى موقتاً صرف نظر نمود مأمور قتل از سر راهش برداشته شد، عمرو عاص با اين طرح و نقشه از مجلس ارطبون خارج گرديد، آن گاه ارطبون فهميد كه عمرو او را گول زده است و از روى تعجب گفت: عمرو مرد زرنگى است!

سپس عمرو عاص كه تمام راه و بى‏راهه آن سرزمين را در سركشى خود ياد گرفته بود محل ورود و نفوذ بر ارطبون را كاملًا شناخت و با لشكريان‏اش به سوى وى حركت نمود و اين دو لشكر در «اجنادين»[40] به هم رسيدند و جنگ شديدى به مانند جنگ «يرموك» در

ص: 483

ميان‏شان به وقوع پيوست و كشته‏هاى فراوانى به جاى گذاشت، قشون ارطبون از مسلمانان شكست سختى خورد و تا بيت المقدس عقب‏نشينى كردند و عمرو با پيروزى به اجنادين فرود آمد.

و مسلمانانى كه بنت المقدس را محاصره كرده بودند به ارطبون راه دادند تا وارد بيت المقدس گرديد آن گاه مسلمانان از اطراف بيت المقدس پراكنده گرديدند و به اجنادين پيش عمرو عاص رفتند.

پيش‏گويى در مورد فتح بيت المقدس به وسيله عمر

ارطبون كه در بيت المقدس مستقر گرديد، از آن جا نامه‏اى به عمرو عاص نوشت كه مضمون آن چنين بود: تو در قوم و ملت خود مانند من هستى و از موقعيت و شخصيتى كه من در ميان قوم و ملتم برخوردارم تو نيز از همان موقعيت و شخصيت برخوردارى و به خدا سوگند پس از آن كه اجنادين را فتح كردى ديگر نخواهى توانست گوشه‏اى از فلسطين را فتح كنى، اينك به خودت مغرور مباش و از همين راهى كه آمده‏اى برگرد وگرنه همان شكستى كه پيشينيان تو ديدند تو نيز خواهى ديد.

چون اين نامه به عمرو عاص رسيد مردى را كه به زبان رومى آشنايى داشت به نزد ارطبون فرستاد و به او دستور داد كه در مجلس ارطبون چنان وانمود كند كه زبان رومى را نمى‏فهمد و همان طور به گفتار ارطبون گوش فرا دهد و سخنان وى را به اطلاع عمرو عاص برساند آن گاه نامه‏اى به ارطبون بدين مضمون نوشت:

نامه تو به من رسيد. آرى همان طور كه نوشته‏اى تو نيز در ميان قوم و ملتت مانند من عزيز و گرامى هستى و از شخصيت ممتازى برخوردارى و اگر در شخصيت و بزرگوارى از من كم‏بودى، فضليت و شخصيت مرا انكار مى‏كردى ولى اين را هم يقين مى‏دانى كه من فاتح شهرهاى فلسطين خواهم بود و اين شهرها به دست من به روى مسلمانان گشوده خواهد شد، من بر اين گفتار فلان و فلان و زارى تو را گواه مى‏گيرم، تو اين نامه را براى آنان بخوان تا نظرشان را در اين مورد براى تو اظهار بدارند.

نماينده عمرو عاص طبق فرمان او حركت كرد تا به ارطبون وارد گرديد و نامه‏

ص: 484

عمرو عاص را در پيش عدّه‏اى از وزرا و اطرافيان به ارطبون تحويل داد، وزرا و اطرافيان وقتى كه از مضمون نامه اطلاع يافتند خنديدند و به تعجب گفتند:

ارطبون تو از كجا فهميدى كه عمرو عاص نمى‏تواند شهرهاى فلسطين را فتح كند و فاتح اين شهرها او نيست؟

ارطبون گفت: كسى اين شهرها را فتح خواهد نمود كه نامش «عمر» و داراى سه حرف باشد نه «عمرو» كه داراى چهار حرف است.[41]

آن گاه نماينده عمرو عاص به سوى او برگشت و جريان را بدو گفت لذا عمرو فهميد كه فتح فلسطين به دست عمر خليفه دوم انجام خواهد گرفت نه به دست عمرو عاص اين بود كه نامه‏اى به خليفه نوشت:

من در يك جنگ خطرناك و شكننده‏اى گير كرده‏ام و در برابر شهرهايى كه خداوند فتح آنها را براى تو ذخيره كرده است قرار گرفته‏ام اينك منتظر فرمان تو هستم.

چون اين نامه به عمر رسيد خليفه فهميد كه عمرو عاص اين موضوع را بدون اطلاع و آگاهى نگفته است كه اين فتوحات در علم الهى به نام عمر ضبط گرديده است و بايد با دخالت و شركت وى فتح گردد، اين بود كه عمر سپاه خويش را آماده نمود و به سوى عمرو عاص حركت كرد تا وارد جابيه گرديد.[42]

سيف مى‏گويد: چون عمر وارد سرزمين شام گرديد يكى از يهوديان شام از وى استقبال نمود و گفت:

درود بر تو اين فاروق! تويى فتح كننده بيت المقدس به خدا سوگند از اين سفر

ص: 485

برنمى‏گردى مگر آن كه بيت المقدس با دست تو فتح گردد.

سيف مى‏گويد: در اين جنگ گاهى مردم بيت المقدّس به عمرو بن عاص غلبه مى‏كردند و گاهى هم عمرو بن عاص بر آنان، ولى به هر حال او نتوانست نه بيت المقدّس را فتح كند و نه رمله را، عمر بن خطّاب كه در «جابيه» فرود آمده بود روزى ديد كه ارتش ناگهان دست به سوى سلاح بردند و آماده جنگ شدند عمر پرسيد چه خبر است؟ گفتند مگر لشكريان و شمشيرهاى كشيده دشمن را نمى‏بينى؟ عمر كه به دقّت نگاه كرد گروهى را از دور ديد كه شمشيرهاى خود را در بالاى سر تكان مى‏دهند و برق و سفيدى شمشيرها چشم‏ها را خيره مى‏كند، عمر كه اين را ديد گفت نترسيد آنان نمى‏خواهند به شما حمله كنند بلكه از شما امان مى‏خواهند امان‏شان دهيد، لشكريان عمر به آنان امان دادند آن گاه ديدند كه آنان مردم بيت المقدّس هستند كه طبق همان پيش‏بينى عمر در برابر مسلمانان تسليم شده‏اند و از او امان مى‏طلبند، و به دادن هر گونه امتيازى براى مسلمانان كه عمر بخواهد حاضر به صلح‏اند و آشتى را طالبند، اين مردم پيش آمدند و با عمر صلح نمودند و از عمر صلح‏نامه‏اى گرفتند كه بيت المقدّس با تمام اطراف و حوالى آن و رمله با تمام آبادى و دهاتش در آن صلح‏نامه آمده بود و در اين صلح‏نامه منطقه فلسطين كه از ده استان تشكيل مى‏يافت به دو بخش تقسيم گرديد يك قسمت در بخش بيت المقدّس و قسمت ديگر در بخش رمله نوشته شدند.

سيف مى‏گويد: فلسطين در آن روز با تمام شامات برابرى مى‏كرد يعنى كشورهاى سوريه و لبنان و اردن امروزى را در بر مى‏گرفت. آن گاه اضافه مى‏كند: آن مرد يهودى شامى كه قبلًا مژده فتح بيت المقدّس را به عمر داده بود در صلح فلسطين حضور داشت و چون او را شخص با اطلاعى ديد در باره «دجّال» از وى سؤال نمود مرد يهودى در پاسخ عمر گفت:

دجّال از فرزندان بنيامين است و به خدا سوگند شما عرب‏ها، او را از فاصله ره ذراع از باب «لد»[43] به قتل خواهيد رسانيد.

ص: 486

سيف مى‏گويد: در موقع ورود عمر به جابيه ارطبون از بيت المقدّس به مصر فرار نمود و طرفداران وى نيز كه به زير بار صلح نرفته بودند به او پيوستند، آن گاه كه مسلمانان با مردم مصر صلح كردند ارطبون از آن جا هم به روم فرار نمود و به سپاه روم كه با مسلمانان مى‏جنگيد پيوست و در ميان آنها ماند و در جنگ‏هاى تابستانى فرمانده لشكر روم مى‏گرديد و با فرماندهان سپاه اسلام مى‏جنگيد و در يكى از جنگ‏ها با مردى از قبيله قيس به نام «ضريس» رو به رو گرديد و با وى جنگ تن به تن نمود كه در اين جنگ ارطبون دست ضريس را قطع كرد و ضريس هم او را به قتل رسانيد.[44]

ضريس در آن جا اين اشعار را سرود:

اگر ارطبون دست مرا قطع نمود، ولى هنوز هم از آن دست بحمد الله سود مى‏برم. چه آن كه دو انگشت و كف دست براى من باقى ماند كه مى‏توانم با آنها نيزه را به سوى دشمن فرو برم در روزى كه ديگران در بيم و هراسند و اگر ارطبون روم دست مرا قطع كرد در عوض من نيز جسد او را قطعه قطعه در بيابان انداختم.[45]

زياد بن حنظله نيز در اين مورد چنين سروده است:

به ياد مى‏آورم جنگ روم را كه بس طولانى شد در آن سال كه ما با روميان مى‏جنگيديم به ياد آوردم اين جنگ را روزى كه ما در حجاز بوديم و در ميان ما و روميان يك ماه راه پر زحمت و مشقّت‏بار فاصله داشت و به ياد دارم روزى را كه ارطبون روم از شهرهاى خود حمايت مى‏نمود با قهرمانان مسلمان در آن جا مى‏رزميد.[46]

ص: 487

يك پيش‏گويى شگفت انگيزتر

باز سيف با سند خود از شخصى كه به گفته وى در فتح بيت المقدّس حاضر بوده است نقل مى‏كند كه چون عمر از جابيه به سوى بيت المقدّس حركت نمود وارد مسجد گرديد، در آن جا نماز خواند سپس برخاست به سوى مزبله‏اى كه روميان در دوران تسلّطشان بر بنى اسرائيل در مسجد بيت المقدّس به وجود آورده بودند حركت نمود. اين مزبله را موقعى كه روميان حكومت بيت المقدّس را در اختيار داشتند در آن جا به وجود آورده بودند به طورى كه مسجد در زير زباله‏ها را از مسجد بيرون بردند ولى مقدارى از آن تا فتح بيت المقدّس به وسيله مسلمانان در آن جا باقى بود عمر كه بيت المقدّس را گشود اين مزبله را ديد و به مردم گفت من هر كارى كه انجام مى‏دهم، شما نيز آن را انجام دهيد، آن گاه در پاى يكى از ديوارهاى مسجد كه مزبله در آن جا بود دو زانو نشست و از پشت سرش بلند گرديد و چون وى غفلت از امور مردم را در هيچ مورد خوش نداشت اين بود كه پرسيد: اين چه صداى تكبيرى است كه به گوشم رسيد؟ گفتند: كعب بود كه تكبير گفت مردم نيز به متابعت وى صدا به تكبير گفتن بلند نمودند عمر گفت او را به نزد من بياوريد، چون كعب حاضر گرديد سبب تكبير گفتن خود را چنين توضيح داد:

يا امير المؤمنين پانصد سال قبل يك از پيامبران از اين كارى كه تو امروز انجام دادى خبر داده است عمر گفت: چطور؟ كعب گفت: روزى و روزگارى سپاه روم به بيت المقدّس تاختند و حكومت بنى اسرائيل را در آن جا برانداختند و مزبله‏اى در مسجد بيت المقدّس به وجود آوردند سپس بنى اسرائيل پيروز گرديدند و حكومت بيت المقدّس را به دست آوردند ولى فراغت آن را پيدا نكردند كه مسجد را كاملًا از اين زباله‏ها پاك سازند، خداوند پيامبرى را فرستاد و آن پيامبر بر بالاى زباله‏ها بيامد بيت المقدّس را مورد خطاب قرار داد و چنين گفت: «مژده باد بر تو اى اورشليم فاروق تو را بس كه از تمام زباله‏ها و كثافات پاك خواهد ساخت».

ص: 488

و در روايت ديگر اين جمله نيز آمده است كه: هان «اى اورشليم» فاروق در ميان سپاه به فرمان من به سوى تو خواهد آمد و انتقام مردمان تو را از روميان خواهد گرفت.

ريزه كارى‏ها و نيرنگ‏ها

سيف در روايت‏هاى خود بشارت انبياء را در باره عمر با مهارت عجيبى ساخته، ريزه‏كارى‏هاى دقيق و باريكى در آنها به كار برده است، تا مسلمانان از هدف فاسد وى آگاه نشوند و تمام روايات دروغين او را در اين مورد ناخود آگاه بپذيرند، به خرافاتى كه در اين روايت‏ها به كار رفته است بدون توجه معتقد گردند، ما براى توجه بيشتر به اين محكم كارى‏ها و ريزه‏كارى‏ها و نيرنگ‏هاى خطرناك سيف، بار ديگر در داستان بشارت انبياء كه او نقل نموده است بررّسى مى‏كنيم و مى‏بينيم كه سيف مى‏گويد:

1. ارطبون فرمانده لشكر روم قبلًا مى‏دانست كه فاتح بيت المقدّس و شهرهاى ديگر فلسطين مردى است كه نام وى عمر و داراى سه حرف است.

خواننده لابد از اين جريان خواهد فهميد كه ارطبون اين اطلاع را از متخصّص‏اش به دست آورده بوده و متخصص اين اطلاعات و علوم كيست؟ جز كسانى كه آن را از پيامبران گرفته‏اند كس ديگر نمى‏تواند باشد پس بنا بر اين سر رشته اين پيش‏بينى و بشارت در باره فتوحات عمر به پايان مى‏رسد.

2. سيف در تعقيب اين جريان داستان مرد يهودى را پيش مى‏كشد كه به پيش‏واز عمر آمده و او را با لقب ارزنده و پرمغز «فاروق» خطاب كرد و به او مژده داد كه فتح كننده بيت المقدّس هم اوست و اين مرد يهودى براى اثبات گفتارش به خدا نيز سوگند ياد نمود.

سيف با نقل اين جمله مى‏خواهد بفهماند كه مرد يهودى چون لقب فاروق را در كتب گذشته پيدا كرده بود، لذا عمر را با اين لقب صدا كرد و اين مرد اطلاع وسيعى از كتاب‏هاى گذشته داشت لذا عمر در باره دجّال از وى پرسش نمود و او نيز از حسب و نسب دجال و از كسانى كه او را به قتل خواهند رسانيد به وى خبر داد و حتّى محلّ قتل او را نيز به طور دقيق معين نمود.

ص: 489

پس اين بشارت و فضيلت نيز كه در باره عمر آمده است به كتب پيشين و پيامبران خدا مى‏رسد.

3. آن گاه سيف براى تحكيم دروغ خويش داستان ديگرى را پيش مى‏كشد كه عمر زباله‏هاى بيت المقدّس را با قباى خويش به بيرون حمل نمود و به مردم نيز دستور داد از او پيروى كنند كه صداى تكبير كعب (دشمن مسلمانان) بلند گرديد و به پيروى از وى تمام مسلمانان تكبير گفتند و عمر او را احضار و علّت تكبير گفتنش را سؤال نمود.

همه اين ها مقدّمه چينى‏هايى است كه يكى پس از ديگرى به وسيله سيف به عمل آمده است و پس از اين مقدمه چينى‏ها از زبان كعب در پاسخ خليفه چنين آورده است كه «امير المؤمنين! يكى از پيامبران پانصد سال قبل از كارى كه تو امروز انجام دادى خبر داده است».

سيف براى بار دوم داستان دروغين خود را اين گونه تحكيم مى‏كند كه عمر در باره اين گفتار از كعب توضيح خواست، كعب در پاسخ وى گفت كه: رومى‏ها به بنى اسرائيل غالب شدند و به بيت المقدّس تسلط يافتند، بيت المقدّس را با زباله انباشتند و آن را به صورت مزبله‏اى در آوردند، خداوند پيامبرى فرستاد و او بر سر مزبله بالا رفت و خطاب به بيت المقدّس گفت:

«مژده باد تو را اى اورشليم كه فاروق بر تو تسلط مى‏گردد و تو را از كثافات پاك مى‏كند».

4. و بالاخره سيف داستان دروغين خود را در روايت ديگرى با تعريف و توصيف لشكر خليفه استحكام مى‏بخشد و مى‏گويد:

اين پيامبر خطاب به بيت المقدّس گفت: «فاروق در ميان سپاهيان فرمانبردار خدا بر تو وارد مى‏گردد و انتقام مردمان تو را از روميان مى‏گيرد».

به طورى كه در روايات سيف خوانديم قبلًا ارطبون مسيحى خبر داده بود كه فتح كننده بيت المقدّس عمر خواهد بود و بعد از وى يك مرد يهودى نيز در شام اين بشارت را به عمر داد و كعب هم در گفتارش منشأ اين خبرها را كشف نمود كه همه اين ها از بشارات و پيش‏گويى‏هاى پيامبران پيشين مى‏باشد.

ص: 490

ولى سيف براى محكم كارى داستان اين بشارت را در ضمن چند روايت آورده و هر گوشه‏اى از آن را در يك روايت گنجانيده و هدف فاسد خويش را هم در لابلاى آن مستور ساخته است.

آيا پس از اين همه مهارت در افسانه‏سازى و اين همه محكم‏كارى و زمينه‏سازى، كسى مى‏تواند در اين شك كند كه همان طور كه پيامبران پيشين از آمدن پيامبرى به نام «احمد» خبر و بشارت داده‏اند از آمدن خليفه‏اى هم به نام «عمر» بشارت داده باشند.

آيا كسى پس از آن كه اين جريان را طبرى امام و پيشواى مورّخين در تاريخ خود آورده است، جرأت دارد آن را تكذيب كند و يا در آن ترديد نمايد.

ارزيابى سند روايات سيف‏

در سند روايات سيف كه جريان عمرو عاص و ارطبون را بازگو مى‏كند، نام «ابو عثمان» آمده است و ابو عثمان هم بنا به گفته خود سيف همان يزيد بن اسيد غسانى است كه در تاريخ طبرى و ابن عساكر نام وى در بيش از ده روايت از روايت‏هاى سيف آمده است.

و ما اين ابو عثمان را از راويانى مى‏شناسيم كه وجود خارجى نداشته‏اند و سيف آنها را براى دروغ‏بافى آفريده است تا ايشان را در كارخانه دروغ سازى خويش بگمارد و به نام آنها دروغ‏هايى بسازد و ما اين سلسله راويان را در كتاب «روات مختلقون» معرفى نموده‏ايم.

در سند روايت ديگر سيف كه در آن يكى از پيامبران گذشته و به اورشليم بشارت فاروق را مى‏دهد يك راوى ناشناس آمده است كه حتى خود سيف هم او را نمى‏شناسد و مى‏گويد كسى كه در فتح بيت المقدس حضور داشت چنين نقل مى‏كند، ما نمى‏دانيم منظور سيف از اين راوى بى‏نام و نشان چه كسى بوده و در نظر وى چه نامى داشته؟ كه ما در باره وى بحث و بررسى كنيم.

ص: 491

تطبيق و مقايسه روايات سيف با روايات ديگران‏

رواياتى كه سيف در داستان فتح بيت المقدس آورده است مطالب ذيل را در بر دارد:

1. اخبار و جرياناتى كه در ميان عمرو عاص و ارطبون رومى واقع گرديده است. ما اين جريانات را به جز در روايت سيف در هيچ روايت و تاريخى پيدا نكرديم.

2. بشارت و پيش‏گويى‏هاى انبياء گذشته در باره عمر. ما اين بشارت را نيز در نزد هيچ موّرخى به جز سيف نديده‏ايم.

3. خبر فتح بيت المقدس «ايليا». اين خبر هم از روايات تاريخ‏نگاران ديگر به صورت ديگرى آمده است كه روايت سيف را تكذيب مى‏كند.

در تاريخ ابن خيّاط متوفّاى سال (240) هجرى از ابن كلبى چنين آمده است:

ابو عبيده فرمان مسلمانان با مردم حلب صلح نمود و صلح‏نامه‏اى به آنها داد سپس از آن جا به سوى بيت المقدس حركت نمود و خالد بن وليد كه يكى از فرماندهان وى و در پيشاپيش لشكر وى بود به بيت المقدس وارد گرديد و آن جا را به محاصره خود در آورد مردم آن جا هم به ناچار تسليم گرديده و در خواست صلح نمودند.

و در روايت ديگرى كه بلاذرى در فتوح البلدان آورده است پس از نقل جمله بالا، اين قسمت را نيز اضافه مى‏كند: مردم بيت المقدّس گفتند ما حاضريم طبق همان شرايطى كه مردم بلاد شام با شما صلح نموده‏اند صلح كنيم، هر مبلغى كه آنان به عنوان جزيه و ماليات به مسلمانان مى‏پردازند ما هم مى‏پردازيم ولى به شرط آن كه خود عمر اين صلح‏نامه را امضاء كند و امان نامه‏اى به دست ما بدهد، ابو عبيده پيشنهاد مردم بيت المقدّس را به عمر نوشت و او به بيت المقدّس آمد و صلح‏نامه‏اى به همان مضمون نوشته شد، عمر آن را امضاء كرد و پس از چند روز توقف در بيت المقدّس دوباره به سوى مدينه حركت كرد. يعقوبى متوفاى سال «292» هجرى نيز همين مطلب را به طور اختصار آورده است.

ابن اعثم متوفاى سال «314» هجرى نيز در فتوح خود همين روايت را با تفصيل بيشترى نقل كرده است.

ياقوت حموى متوفاى سال «626» هجرى در معجم البلدان در ماده (القدس) همان‏

ص: 492

مطلب را به طور اختصار وارد ساخته است.

4. داستان ديگرى كه در همين روايات سيف آمده است جريان شمشير بازان و امان خواهان است:

اين داستان هم در روايات غير سيف به صورت ديگرى نقل گرديده است كه با گفتار سيف سازش ندارد.

ابو عبيده در كتاب «الاموال» و بلاذرى در «فتوح البلدان» مى‏گويند:

عمر كه از شام به سوى بيت المقدّس مى‏آمد، ابو عبيده از وى استقبالى به عمل آورد. در آن هنگام گروهى از مردم بومى كه آنان را «مقلسون»[47] مى‏ناميدند با شمشيرها و گل‏ها به استقبال عمر آمدند، عمر كه آنان را ديد صدا زد: آنان را برگردانيد و از اين عمل بازشان بداريد. ابو عبيده گفت: يا امير المؤمنين اين يكى از عادات و رسوم عجم است (و يا جمله‏اى شبيه آن) آن گاه افزود اگر تو آنان را از شمشير بازى جلوگيرى كنى آن را يك نوع پيمان‏شكنى تصور مى‏كنند عمر گفت: آنان را به حال خودشان وا بگذاريد كه عمر و فرزندانش در اطاعت ابو عبيده هستند.

5. هم چنين داستانى كه در روايات سيف آمده است جريان رفت و روب‏كردن و نظافت بيت المقدّس است كه با دست عمر انجام مى‏گرفت.

اين جريان نيز در كتاب «الاموال» ابو عبيده چنين آمده است:

عمر بن الخطّاب مردم بومى و زيردست فلسطين را بى مزد به جاروب كردن بيت المقدّس گماشت زيرا در بيت المقدّس مزبله بس بزرگى وجود داشت.

نتيجه تطبيق و ارزيابى‏

از تطبيق و مقايسه روايات سيف با روايات تاريخ نگاران ديگر چنين برمى‏آيد كه اين دو سلسله روايات از چند جهت با هم تناقض و اختلاف دارند.

1. سيف در داستان فتح بيت‏المقدس جرياناتى را مى‏نگارد كه در روايت ديگر

ص: 493

تاريخ نويسان وجود ندارد و از مختصات روايات سيف محسوب مى‏گردد.

2. فرمانده لشكر مسلمانان در بيت‏المقدس بنا به روايت سيف، عمرو بن عاص و بنا به روايت غير سيف، ابو عبيده جرّاح بوده است.

3. بنا به نقل ديگران فرمانده سپاه مسلمانان در فتح بيت المقدّس ابو عبيده جراح بوده و عمر تنها براى امضاى صلح‏نامه به بيت المقدس آمده است با اين توضيح كه مردم فلسطين درخواست كردند خود خليفه پيمان صلح را امضاء كند و ابو عبيده جريان را به عمر نوشت و او به بيت المقدس آمده و با دست خود پيمان صلح را امضاء كرد و به مدينه باز گشت ولى به نقل سيف فرمانده مسلمانان در اين فتح عمرو بن عاص بوده كه در مقابل او ارطبون فرمانده رومى قرار گرفته بود و اين ارطبون بنا به گفته سيف در زيركى و فطانت مانند عمرو بن عاص بود همان طورى كه خليفه و عمرو عاص و خود ارطبون به اين حقيقت اعتراف كرده‏اند و باز سيف مى‏گويد كه در ميان عمرو و ارطبون مكاتبات و نيرنگ‏بازى‏هاى زيادى واقع گرديده و عمرو عاص در ميدان نيرنگ‏بازى‏ها از ارطبون گوى سبقت را ربوده و در مكر و حيله بر او پيروز گرديد بدين گونه كه اوّلًا: به نام نماينده عمرو عاص پيش ارطبون رفت و راه نفوذ و تسلّط بر وى را پيدا كرد و ثانياً: آن گاه كه ارطبون تصميم به قتل وى گرفت نقش بازى كرد و توانست جان سلام به در برد و ثالثاً: آن گاه كه ارطبون در پيش وزرا و فرماندهان خويش نام فاتح بيت المقدس را به زبان راند و گفت كه او خليفه دوم «عمر» خواهد بود عمرو عاص جريان را زود متوجه شد و به اطلاع خليفه رسانيد خليفه به سوى بيت المقدس حركت كرده و يك نفر يهودى به استقبال عمر شتافتند و اين بشارت را نيز بدو داد كه فتح بيت المقدس با دست او خواهد بود عمر به بيت المقدس حركت كرده و مردم آن جا تسليم شده با وى صلح نمودند ولى ارطبون و پيروان وى كه تن به صلح نداده بودند به مصر فرار كردند و پس از آن كه مسلمانان مصر را فتح كردند ارطبون به روم فرار كرده فرماندهى جنگ‏هاى تابستانى روم را به عهده گرفته و مردى به نام ضريس كه از قبيله قيس بود در يكى از جنگ‏هاى اسلامى او را به قتل رسانيد.

ص: 494

داستان شمشير بازان‏

4. در نقل اين داستان نيز روايات سيف با گفتار ديگران متناقض است زيرا بنا به روايت سيف مردم بيت المقدس در حالى كه شمشيرهاى خود را تكان مى‏دادند به سوى عمر آمدند و لشكريان از ترس دست به سلاح بردند عمر گفت نترسيد درخواست امان مى‏كنند به آنان امان دهيد بعداً معلوم شد كه پيش‏بينى عمر درست بوده است و آنان واقعاً براى درخواست امان و انعقاد پيمان صلح آمده‏اند.

ولى در روايات غير سيف آمده است كه اين شمشير بازان از مردان اذرعات و از كسانى بوده‏اند كه قبلًا با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند و با دسته گل‏ها و بازى كردند با شمشيرها به استقبال عمر شتافتند و اين عمل را براى احترام و تعظيم از عمر كرده نه براى تسليم و امان خواستن.

به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد، سيف اين جريان را چنين تحريف نموده كه مردمان «اذرعات» را به مردمان بيت المقدس تبديل نموده و آنان را از كسانى قرار داده كه درخواست صلح مى‏كنند در صورتى كه اين افراد قبلًا با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند و مى‏خواستند با دسته گل‏ها و بازى‏هاى مخصوص از خليفه استقبال به عمل آورند و با تشريفات خاصى او را به خود بپذيرند و باز در اين داستان سيف چنين ترسيم كرده كه مسلمانان ترسيدند و به سلاح خود دست بردند و عمر هدف آنها را به مسلمانان توضيح داد در صورتى كه جريان درست به عكس اين بوده است و عمر مقصد ايشان را نفهميده و از شمشير بازى و حركات آنان ترسيد و هدف آنان را ابو عبيده براى عمر توضيح داد.

داستان جاروب كردن بيت المقدس‏

5. و يكى ديگر از موارد اختلاف روايات سيف با ديگر تاريخ‏نويسان داستان جاروب كردن بيت المقدس است كه بنا به روايت سيف عمر زباله‏هاى مسجد را در دامن خود جمع كرد و به لشكريان‏اش هم دستورد داد كه در اين كار از وى پيروى كنند. در اين جا

ص: 495

صداى تكبير كعب بلند گرديد و به عمر خبر داد كه پانصد سال قبل پيامبرى بشارت اين حادثه را به اورشليم داده است.

و امّا در روايت غير سيف چنين آمده است كه عمر «انباط» را براى جاروب كردن بيت المقدس واداشت و انباط هم طبقه پايين و كارگر را مى‏گويند. بنا بر اين عمر از فقرا و كارگران فلسطين گروهى را براى جاروب كردن مسجد بدون دادن مزد گماشت و به وسيله آنان بيت المقدس را پاك و كثافت‏زدايى نموده است.

آرى سيف جريانات تاريخى را اين چنين تحريف نموده و به صورتى كه خودش خواسته در آورده است و گاهى هم داستان‏هاى ديگرى از پيش خود ساخته و بر آنها افزوده است و از همه آنها نتايجى گرفته است كه ذيلًا به قسمتى از آنها اشاره مى‏گردد.

دروغ‏ها و اكاذيبى كه سيف با جعل احاديث جنگ روم و بشارت عمر به نام حقيقت و واقعيات تاريخ در فرهنگ و مدارك اسلامى به جا گذاشته است عبارتند از:

1. يك نفر راوى ساختگى معروف به ابو عثمان.

2. يك نفر فرمانده براى سپاه روم به نام ارطبون.

3. فرمانده لشكر مسلمانان در فتح بيت المقدس از ابو عبيده به عمرو عاص تبديل و تحريف شده است. غير از اينها تحريفات و جعليات ديگرى نيز به وسيله سيف در اين داستان به عمل آمده و در فرهنگ اسلام براى آيندگان باقى مانده است. ما نمى‏دانيم كه چه عاملى سيف را واداشته است كه نام فرماندهى را به فرمانده ديگر تبديل كند در صورتى كه هر دو از قبيله قحطان بودند! و در اين تبديل تعصب قبيلگى و تغيير دادن افتخارى از قبيله قحطان به قبيله عدنان در كار نبوده است؟

چه انگيزه‏اى سيف را وادار كرده است كه اين همه خرافات و مطالب بى‏اساس را در تاريخ مسلمانان مندرج سازد.

چه علتى دارد كه عمر از يك يهودى در باره دجال توضيحاتى بخواهد و او هم پاسخ بگويد و دجال را براى وى معرفى نمايد؟

جواب اين چراها جز اين نمى‏باشد كه بگوييم هدف سيف از اين همه جعل و تحريف‏

ص: 496

در مرحله اوّل تشويش و به هم زدن تاريخ مسلمانان و در مرحله دوم وارد كردن اباطيل و خرافات در عقايد اصيل اسلامى و خرافى به بار آوردن مسلمانان بوده است.

متأسفانه سيف در هر دو مقصد به هدف خود رسيده است، چه آن كه وى هدف خويش را در نقل اين گونه مطالب بى‏اساس در زير پرده‏اى از نشر فضايل و مناقب «خليفه دوم» مخفى داشته است و از اين جا است كه روايات خرافى و دروغين او در كتاب‏هاى تاريخ رواج و انتشار پيدا نموده است، بدين گونه كه اين روايات را طبرى امام مورخين از خود سيف گرفته و باقى مورخين نيز از او أخذ نموده و در كتاب‏هايشان نقل نموده‏اند مانند:

1 و 2. هر يك از ابن اثير و ابن كثير بعد از حذف داستان كعب از اين روايات همه آنها را از طبرى گرفته‏اند.

3. ابن خلدون نيز خلاصه اين داستان را با حذف خاتمه سرگذشت ارطبون و پيش‏گويى وى، بقيه مطالب را از طبرى اتخاذ نموده و در كتاب‏اش نقل نموده است.

4. ابن حجر هم در «اصابه» نام قيس را در ليست صحابه‏هاى پيامبر (ص) آورده و در شرح حال وى به «فتوح سيف» اعتماد نموده است.

ص: 497

صداى الله اكبر مسلمانان در و ديوار شهر حمص را فرو مى‏ريزد

كبر المسلون فتها فتت دور كثيره و حيطان.

صداى مسلمانان كه در حمص به تكبير بلند گرديد

ديوارها فرو ريخت.

سيف‏

داستان فتح حمص به روايت سيف‏

طبرى در ضمن حوادث سال پانزدهم هجرى در باره فتح «حمص»[48] سه روايت از سيف نقل مى‏كند.

در روايت اوّل مى‏گويد: چون مسلمانان براى فتح «حمص» به آن شهر وارد شدند هرقل‏[49] به مردم حمص دستور داد كه در زمستان و در سردترين روزها در حالى كه برف شديدى مى‏باريد مسلمانان بجنگند و به ايشان گفت اگر چنين كرديد يك تن از ايشان تا

ص: 498

فصل تابستان زنده نمى‏ماند. مردم حمص طبق فرمان هرقل در روزهاى سرد با مسلمانان مى‏جنگيدند.

و در روايت دوم از ابو الزهراء قشيرى چنين آورده است: مردم حمص به يكديگر چنين سفارش نمودند كه تا فصل زمستان شهرهايتان را از حملات و تجاوزات اعراب حفاظت حراست كنيد آن گاه كه فصل زمستان فرا رسيد آنان نمى‏توانند كارى عليه شما انجام دهند زيرا آنان پا برهنه هستند و در فصل سرما و زمستان پاهاى‏شان قطعه قطعه مى‏شود و با آن خورد و خوراك ناچيز و كمى انرژى هم كه دارند از قدرت و توانايى مى‏افتند. ولى درست به عكس آنچه روميان مى‏پنداشتند پس از آن كه از جنگ برگشتند ديدند كه پاى عدّه‏اى از خود آنان در ميان چكمه‏ها و پاپوش‏هايشان قطع شده است امّا مسلمانان با اين كه جز نعلين چيزى به پا نداشتند حتّى پاى يك نفر از آنان هم كوچك‏ترين صدمه و آسيبى نديده است. چون فصل زمستان تمام شد پير مردى از مردم حمص در ميان مردم به پا خاست و آنان را به صلح و سازش با مسلمانان دعوت نمود ولى مردم گفتار وى را نپذيرفتند. پير مرد ديگرى نيز همان پيشنهاد را براى مردم حمص تكرار نمود به گفتار وى نيز جواب مساعد ندادند.

سيف در روايت سوم: از يك عدّه پير مردهاى غسانى و بلقينى چنين آورده است: مسلمانان پس از فصل زمستان به سوى شهر حمص يورش كردند و يك دفعه صداى‏شان را به تكبير بلند كردند به طورى كه رعب و وحشت سرتاسر وجود مردم شهر را فرا گرفت و رعشه بر اندام‏شان افتاد و از ضرب صدا يك دفعه در و ديوار شهر فرو ريخت، مردم حمص به پير مردانى كه قبلًا آنان را به سوى صلح دعوت مى‏كردند و آنان گوش فرا نداند پناه بردند ولى اين بار پير مردان به مردم بى اعتنايى نمودند و خوارشان ساختند.

سيف مى‏گويد بار ديگر صداى تكبير مسلمانان در فضاى شهر حمص طنين انداخت و اين بار خانه‏ها و ديوارهاى زيادى از شهر خراب گرديد دوباره مردم به پير مردان و بزرگان قوم پناه بردند و گفتند: آيا نمى‏بينيد كه عذاب خدا ما را فرا گرفته است؟

آنان در پاسخ مردم گفتند كه شما چاره‏اى جز اين نداريد كه خود به مسلمانان پيشنهاد صلح كنيد. مردم حمص بر برج شهر برآمدند و بانگ برآوردند كه: صلح، صلح.

ص: 499

مسلمانان كه نمى‏دانستند چه پيشامدى براى آنان رخ داده است؟ و چه ترس و واهمه‏اى آنان را فرا گرفته است؟ پيشنهاد صلح را از آنان پذيرفتند. و طبق شرايطى كه با مردم دمشق صلح كرده بودند با مردم حمص نيز صلح نمودند.

داستان فتح حمص به روايت غير سيف‏

داستان فتح حمص را سيف در ضمن سه روايت بدان صورت كه ملاحظه فرموديد آورده است امّا تاريخ‏نويسان ديگر اين داستان را به صورت ديگرى نقل كرده‏اند مثلًا بلاذرى مى‏گويد:

مسلمانان پس از فتح دمشق به حمص آمدند و چون به شهر آمدند نزديك شدند مردم شهر نخست به جنگ مسلمانان برخاستند ولى بعد به شهرشان پناهنده شدند و در قلعه‏هاى‏شان متحصّن گرديدند و از مسلمانان درخواست صلح و امان نمودند. بلاذرى اضافه مى‏كند كه:

فرار كردن هرقل حاكم حمص از يك طرف و نيرو و قدرت بى سابقه و پيروزى‏هاى پى در پى مسلمانان از طرف ديگر به گوش مردم حمص مى‏رسيد دست به هم داده رعب و وحشت عجيبى در دل آنان به وجود آورده بود.

نتيجه تطبيق و ارزيابى‏

از آنچه در تطبيق روايات سيف با روايات ديگر تاريخ‏نويسان آورديم، استفاده مى‏گردد كه به نقل مورّخين ديگر، انگيزه صلح مردم حمص فرار نمودن حاكم آنان و اطلاع‏شان از نيرومندى و قدرت مسلمانان بوده است.

ولى بنا به گفته سيف، انگيزه مردم حمص بر صلح كردن با مسلمانان آن بوده است كه سرتاسر زمستان را با مسلمانان جنگيدند و در اثر سرما پاهاى‏شان قطعه قطعه گرديد و از طرف ديگر در اثر صداى تكبير مسلمانان در و ديوار شهر و خانه‏هاى‏شان فرو ريخت. رعب و وحشت سرتاسر وجودشان را فرا گرفت و در نتيجه مجبور به صلح و تسليم گرديدند. اين بود ضعف و تزلزل سيف از نظر متن و اينك بررسى آن از نظر سند.

ص: 500

بررّسى سند روايات سيف‏

سند روايت سيف نيز از چند جهت مخدوش و متزلزل است زيرا:

1- سيف داستان قطع شدن پاهاى مردم حمص را از «ابو الزهراء قشيرى» نقل نموده است نام «قشيرى» در پنج روايت از روايت‏هاى سيف در تاريخ طبرى آمده است و به اتّكاء همين روايات، ابن عساكر در تاريخ دمشق و ابن حجر در الاصابه «قشيرى» را يكى از اصحاب پيامبر (ص) محسوب داشته‏اند ولى ما پس از بررّسى‏هاى عميق در كتب رجال و مربوط به احوالات ياران پيامبر (ص) به اين حقيقت پى برديم كه پيامبر اسلام صحابه‏اى به نام «قشيرى» نداشته است و او را سيف با نيروى خيال خويش آفريده است.

2- سيف خراب شدن ديوارها و فرو ريختن خانه‏هاى حمص را از پير مردهاى غسان و بلقين نقل نموده است حالا ما از چه راه مى‏توانيم اين پير مردها را كه سيف از شيوخ غسان و بلقين درست كرده است بشناسيم تا آن كه در باره آنان بحث و بررّسى كنيم؟

سلسله راويان داستان‏

يك: سيف احاديث داستان حمص را از:

1. شيوخ غسان و بلقين.

2. ابوالزهراء قشيرى.

گرفته است و چون سيف نام شيوخ غسان و بلقين را مشخص نكرده است اين است كه آنان براى ما مجهول و ناشناس، و گفتارشان غير قابل قبول مى‏باشد و از طرف ديگر گفتيم كه قشيرى هم كه در سند اين روايت‏ها آمده از راويان ساختگى سيف است.

دو: از سيف هم:

1. طبرى گرفته و با ذكر سند در تاريخ خود آورده است، و از طبرى نيز:

2. ابن اثير،

3. ابن كثير گرفته‏اند و در كتب تاريخ‏شان وارد ساخته‏اند.

ص: 501

دجّال شهر شوش را فتح مى‏كند

فأتى صاف باب السّوس و دقه برجله ...

دجال پيش آمد با پاى خويش دروازه شوش را بزد و

آن را براى مسلمانان بگشود.

سيف‏

داستان فتح شوش به روايت سيف‏

طبرى در حوادث سال هفده هجرى از سيف نقل مى‏كند كه: «ابو سبره»[50] فرمانده مسلمانان با لشكر خويش به شهر شوش آمد و آن جا را محاصره نمود و مسلمانان با مردم شوش چندين بار جنگ كردند و در هر بار اهل شوش بر مسلمانان صدمه وارد مى‏كردند. راهبان و كشيش‏ها بر برج شهر برآمدند و با صداى بلند گفتند:

اى گروه عرب! آنچه كه از دانشمندان در باره شهر شوش به ما رسيده اين است كه اين‏

ص: 502

شهر فتح نخواهد شد مگر با دست دجال يا با دست مردمى كه دجال در ميان آنان باشد بنا بر اين اگر دجال در ميان شما است به زودى اين شهر را فتح خواهيد نمود و اگر دجال در ميان شما نيست به خود زحمت ندهيد كه بى ثمر خواهد بود، مسلمانان به گفتار اين پيش‏گويان گوش فرا ندادند يك بار ديگر هم با مردم شوش جنگ و تيراندازى نمودند باز هم راهبان و دانشمندان از بالاى برج‏ها و قلعه‏ها مسلمانان را خطاب كرده و گفتار قبلى را تكرار نمودند و بانگ بر مسلمانان زدند و ايشان را به خشم آوردند.

«صاف بن صياد»[51] كه در ميان آنان بود به كنار دروازه شهر آمد و با پاى خود به دروازه كوبيد و گفت: اى بظار[52] باز شو. ناگه زنجيرهاى دروازه از هم گسيخته شد و قفل‏ها درهم شكست و به زمين افتاد، دروازه باز شد و مسلمانان وارد شهر شوش شدند! مشركان كه چنين ديدند سلاح‏هاى خويش را از ترس بر زمين نهادند و فرياد صلح، صلح! از آنان بلند گرديد و مسلمانان كه با تسلّط كامل وارد شهر شوش شده بودند به درخواست آنان جواب مثبت دادند و با آنان صلح برقرار كردند.

اين بود خلاصه افسانه‏اى كه سيف در باره فتح شوش آورده است. طبرى هم همين افسانه را از سيف گرفته، ابن اثير و ابن كثير نيز از طبرى گرفته و در تاريخ‏شان نقل نموده‏اند.

داستان فتح شوش به روايت غير سيف‏

اين بود داستان فتح شوش به روايت سيف و امّا فتح شوش در نزد ديگر تاريخ‏نويسان بدين صورت تحقق يافته است:

ص: 503

خود طبرى كه ناقل روايت سيف است از مدائنى، مورّخ مشهور چنين نقل مى‏كند: به هنگامى كه ابو موسى اشعرى شهر شوش را محاصره كرده بود، خبر فتح جلولاء به دست مسلمانان و جريان فرار كردن يزدگرد پادشاه جلولاء به مردم شوش رسيد و آنان از شنيدن اين جريان مرعوب شدند و از ابو موسى امام خواستند و درخواست صلح نمودند و او نيز پيشنهاد آنان را پذيرفت و در ميان مسلمانان و مردم شوش پيمان صلح منعقد گرديد.

بلاذرى در فتوح البلدان مى‏گويد: ابو موسى اشعرى با مردم شوش جنگ نمود سپس آنها را محاصره كرد تا آب و نان‏شان تمام گرديد و به صلح و تسليم وادار شدند، ابو موسى هم جنگجويانى را كه نام‏شان در امان‏نامه نبود كشت و يا اسير گرفت و اموال ايشان را به غنيمت برد.

گفتار بلاذرى را «دينورى» نيز در «اخبار الطوال» به طور اختصار آورده است.

ابن خياط نيز در تاريخ خود مى‏گويد فتح شوش در سال هجدهم هجرى به وسيله ابو موسى از راه صلح انجام پذيرفت.

بررّسى سند روايت سيف‏

همان طور كه از متن روايت سيف ضعيف و باطل بودن آن نمايان است و با متن روايت تاريخ‏نگاران ديگر نمى‏سازد، از نظر سيف ضعيف‏تر و بطلان آن نمايان‏تر است زيرا:

در سند روايت سيف كه داستان فتح شوش را بازگو مى‏كند، نام «محمّد» آمده است كه ما مكرّر گفته‏ايم اين «محمّد» از راويان ساختگى خود سيف است و در سند اين روايت افراد مجهول الحال و ناشناس ديگرى نيز مانند «طلحه و عمر» واقع گرديده است كه در كتب رجال و تراجم شناخته نشده‏اند و براى اين كه گفتار ما به درازا نكشد از بررّسى آنان خوددارى مى‏كنيم.

ص: 504

نتيجه تطبيق و ارزيابى‏

سبب فتح شوش بنا به گفتار سيف عبارت بوده از وجود «دجال» در ميان لشكر مسلمانان كه راهبان و كشيش‏ها نيز قبلًا آن را پيش‏بينى كردند و به مردم نيز ابلاغ نمودند و اين پيش‏بينى هم به وقوع پيوست كه دجال از ميان سپاه اسلام بيرون آمد وپاى خود را به دروازه شهر كوبيد و گفت: «باز شو از دروازه‏اى كه مثل «بظار» هستى». يك دفعه زنجيرهاى دروازه از هم گسست، قفل‏ها در هم شكست، درها گشوده شد و مسلمانان وارد شهرشدند. مردم شوش دست از جنگ كشيدند و فرياد صلح صلح‏شان به آسمان بلند گرديد و فرمانده كل سپاه مسلمانان در اين جنگ «ابو سبره» عدنانى بوده است.

اين بود خلاصه گفتار سيف در باره نام فرمانده مسلمانان در فتح شوش و آنچه سبب اين فتح بزرگ گرديد، ولى مورّخان ديگر مى‏گويند: سبب فتح شوش رسيدن خبر فتح جلولاء به اهل شوش و فرار كردن پادشاه آنان و هم چنين تمام شدن آب و نان مردم شوش بود كه آنان در اثر اين علل و عوامل روى به صلح آوردند و امان طلبيدند و فرمانده سپاهيان مسلمان هم ابو موسى اشعرى از قبيله قحطان بوده است نه ابو سبره از قبيله عدنان.

از اين تطبيق و ارزيابى روشن مى‏شود كه سيف در نقل اين داستان تعصّب قبيله‏اى به كار برده و به نداى تعصّب قبيلگى عدنانى‏اش جواب مثبت داده است آن جا كه فضيلت فتح شوش را از ابو موسى قحطانى سلب و براى ابو سبره عدنانى ساخته و پرداخته است ولى چه انگيزه‏اى سيف را واداشته است كه در اين داستان فتح و پيروزى مسلمانان را به «دجال» نسبت دهد؟ در صورتى كه در اين انتساب نه مديحه‏سرايى براى صحابه پيامبر وجود دارد و نه كوچك‏ترين تعصب قبيلگى؟

در اين امر نه افتخارى براى قبيله خود سيف ديده مى‏شود و نه براى قبيله عدنان كه سيف معمولًا در باره آنان نيز تعصّب به خرج مى‏دهد؟

پس او در اين نسبت و أسناد، در اين تحريف حقيقت و در اين خرافه‏بافى چه انگيزه‏اى داشته است؟ آيا جز كفر و زندقه‏اى كه به آن معروف و مشهور بوده است انگيزه‏

ص: 505

ديگرى متصوّر است؟

آرى او خواسته به اقتضاى كفر وزندقه خويش عقايد مسلمانان را با خرافات آميخته سازد و تاريخ اسلام را مشوش و درهم و برهم كند.

سلسله راويان حديث شوش‏

يك. احاديث فتح شوش را سيف از يك راوى ساختگى و قلابى به نام «محمد» و از دو راوى مجهول و ناشناس نقل كرده است.

دو. از سيف هم اين احاديث را:

1. طبرى و از طبرى هم.

2. ابن اثير.

3. ابن كثير گرفته‏اند و در كتب تاريخ‏شان وارد ساخته‏اند.

ص: 506

 

داستان اسود عنسى‏

 

لا يحرف سيف و لا يختلق إلّالاحقيق غاية.

سيف حقيقتى را تحريف نمى‏كند و يا داستانى را

نمى‏سازد مگر براى يك هدف فاسد.

مؤلف‏

اصل داستان به روايت سيف‏

طبرى در باره «اسود عنسى» كه در يمن به دروغ، ادعاى پيامبرى مى‏نمود از سيف چند روايت نقل نموده است و ما خلاصه و چكيده مجموع آن روايات را در ذيل مى‏آوريم:

چون اسود عنس ادعاى نبوت كرد و بر يمن مسلط گرديد «شهر بن باذان» پادشاه ايرانى يمن را بكشت، و همسر او را نيز به همسرى خويش درآورد فرماندهى و سرپرستى ايرانيان مقيم يمن را به «فيروز و آزادبه»، دو مرد ايرانى نژاد واگذاشت و فرماندهى كل قشون خويش را به قيس بن عبد يغوث واگذاشت. پيامبر اكرم (ص) از مدينه به اين سه نفر نامه نوشت و دستور داد با اسود عنسى بجنگند و او را از راه جنگ و يا از راه حيله از بين ببرند و شرّ او را از سر فرزندان ايران كوتاه كنند، آنان نيز طبق دستور پيامبر

ص: 507

اسلام متّحد شدند تا با نيرنگ اسود را از بين ببرند ولى شيطان اسود او را از جريان مطلع ساخت، اسود قيس را احضار نمود و گفت:

قيس! اين فرشته من چه مى‏گويد؟

قيس: چه مى‏گويد؟

اسود: فرشته من مى‏گويد: تو اين قيس را آن چنان گرامى داشتى و او را به مقام ارجمند و فرماندهى لشكر ارتقاء دادى تا آن كه در احترام و شخصيّت هم تراز تو گرديد اينك به دشمن تو تمايل كرده و تصميم گرفته است كه سلطنت تو را از بين ببرد و مكر و حيله را در دل خود پنهان داشته است.

آن گاه اسود گفت: اين فرشته به من مى‏گويد اى اسود! اى اسود! اى بدبخت! اى بدبخت! سر قيس را از تن جدا كن وگرنه او تو را خواهد كشت و سرت را از تنت جدا خواهد نمود.

قيس گفت: سوگند به جان شما اى اسود كه مقام شما در دل من بالاتر و ارجمندتر از آن است كه در باره تو خيال بدى را به خود راه دهم و نسبت به تو خيانت ورزم.

اسود: اى مرد چه قدر جفاكارى كه فرشته مرا هم تكذيب مى‏كنى، معلوم مى‏شود كه اكنون از عمل خويش پشيمان شده‏اى و از آنچه فرشته‏ام به من خبر داد از سوء قصدت نسبت به من برگشته‏اى.

سيف در اين جا همان شيطان اسود را فرشته مى‏خواند و روايت مى‏كند كه او همه جريانات را به اسود خبر مى‏داد.

سيف مى‏گويد قيس از مجلس اسود بيرون آمد جريان را به دوستانش و كسانى كه در كشتن اسود با قيس همدست و هم‏داستان بودند شرح داد.

اسود براى بار دوم قيس را احضار نمود و به او گفت:

آيا من تو را از حقيقت كارت آگاه نكردم؟ ولى تو به من دروغ گفتى اينك باز فرشته من مى‏گويد: اى بدبخت، اى بدبخت، اگر دست قيس را قطع نكنى او سر تو را از تنت جدا خواهد كرد.

قيس گفت: من هرگز تو را كه پيامبر خدا هستى به قتل نمى‏رسانم ولى تو در باره من‏

ص: 508

هر چه صلاح مى‏دانى بكن زيرا با ترس و ناراحتى به سر بردن براى من بسى ناگوار و ناراحت كننده است فرمان ده تا مرا به قتل برسانند زيرا يك بار مردن براى من بهتر از اين است كه هر روز از بيم و هراس بميرم و دوباره زنده شوم و مردن بهتر از زندگى ننگين است.

سيف مى‏گويد: اسود از اين گفتار قيس متأثر گرديد و دلش به حال وى سوخت و او را آزاد نمود.

سيف اضافه مى‏كند كه اسود دستور داد يك‏صد گاو و شتر حاضر كردند آن گاه يك خط مستقيمى در برابر آنها بر زمين كشيد و در مقابل خط قرار گرفت و شترها را در پشت همان خط قرار داد سپس بدون اين كه دست و پاى آنها را ببندد در همان حالت، نحرشان نمود ولى هيچ يك از آن شترها از مرز تعيين شده توسط اسود پا فراتر نگذاشت و همه آنها در پشت همان خط جان سپردند.

سيف مى‏گويد: يك چنين روز ترسناك و وحشت‏انگيزى تا آن روز ديده نشده بود كه آن همه شتر را در حالى كه رها و آزاد بودند همه را نحر كرد و هيچ كدام جلوتر از خط نيامدند و در همان پشت خط دست و پا زدند تا جان دادند.

سيف دو باره به جريان قتل اسود مى‏پردازد و دنباله آن را چنين مى‏آورد:

بالاخره اين سه نفر كه تصميم به قتل اسود گرفته بودند همسر وى را نيز با خود هم‏فكر و هم‏دست نمودند و تصميم گرفتند كه با دست‏يارى و هم‏كارى وى اسود را شبانه به قتل برسانند چون به خواب‏گاه اسود وارد شدند فيروز به كشتن وى پيش‏دستى نمود، شيطان اسود او را بيدار كرد و ورود دشمن را به او اطلاع داد و چون در آن وقت اسود در خواب عميقى فرو رفته بود بيدار نمى‏شد خود شيطان براى ارعاب فيروز در كالبد اسود به سخن در آمد و گفت: فيروز تو را با من چه كار؟ چون فيروز اين جمله را شنيد گردن اسود را كوبيد تا جان سپرد.

سيف مى‏گويد: آن گاه ديگر هم‏كاران فيروز وارد شدند تا سر اسود را از بدنش جدا كنند ولى شيطان اسود به كالبد بى‏جان وى وارد گرديد و او را حركت مى‏داد و از بريدن سر وى جلوگيرى مى‏نمود، دو نفر از آنان بر پشت اسود نشسته و زن وى نيز از موى سر

ص: 509

و گيسوان‏اش محكم بگرفت و بدين گونه او را از حركت باز داشتند و شيزان از درون وى حرف مى‏زد و كلمات نامفهومى مى‏گفت تا بالاخره چهارمين نفر سر وى را از تنش جدا نمود در آن هنگام از درون اسود نعره‏اى خوف‏ناك و وحشت‏انگيز برآمد كه به صداى گاو شبيه‏تر بود و تا آن روز چنين صداى وحشت‏زايى شنيده نشده بود اين صدا، نعره همان شيطان اسود بود كه از درون وى سر مى‏داد، اين صدا به گوش نگهبانان رسيد به درب اطاق اسود آمدند و علت سر و صدا را پرسيدند، همسر اسود گفت: چيزى نبود به پيامبر (ص) وحى نازل مى‏گرديد كه تمام شد.

اين بود خلاصه افسانه اسود عنسى كه طبرى آن را در ضمن يازده روايت از سيف نقل نموده و ذهبى نيز دو روايت از آنها را در كتاب خود به نام «تاريخ الاسلام» آورده است.

بررّسى سند

طبرى داستان اسود عنسى را در يازده روايت از سيف نقل نموده است كه در سند دو روايت از آنها نام سهل بن يوسف به چشم مى‏خورد و سهل هم از مردى به نام عبيد بن صخر نقل مى‏كند.

در سند دو روايت ديگر از اين روايت‏ها نام «مستنير بن يزيد» آمده است كه او هم از عروة بن غزيه نقل مى‏كند.

و در يكى از اين روايت‏ها هم نام خود «عروة بن غزيّه» آمده است بدون اين كه از مستنير اسم برده شود.

آنچه ما در باره داستان اسود بازگو نموديم خلاصه‏اى بود از روايات سيف كه سند آنها را اين چند راوى ساختگى تشكيل مى‏دهند كه ما شرح حال آنها را اجمالًا در ذيل مى‏آوريم:

1. سهل: در سى و هفت روايت از مجموع رواياتى كه طبرى از سيف نقل كرده است نام وى ديده مى‏شود و سيف او را فرزند يوسف سلمى معرّفى مى‏كند و چندين قبيله از قبايل عرب را سلمى مى‏گويند. به عقيده ما منظور سيف از سلمى در اين جا كسى است كه نسبت وى به سلمة بن سعد خزرجى انصارى برسد ولى حقيقت اين است كه اصلًا يك‏

ص: 510

نفر راوى با اين مشخصات كه اسم وى سهل و نام پدرش يوسف و منسوب به سلمة بن سعد خزرجى و يا به ديگر قبايل سلمى منتسب باشد و جود ندارد و او از جعليات و ساخته‏هاى خود سيف است چنان كه در كتابى كه در شرح «راويان ساختگى» تأليف نموديم اين حقيقت را نمايان‏ده‏ايم.

2. عبيد بن صخر بن لوذان سلمى: دومين كسى است كه در سند داستان اسود به چشم مى‏خورد ولى او هم از كسانى است كه سيف با خيال خويش آفريده و در ليست صحابه‏هاى پيامبر وارد نموده است و ما شرح حال او را در فصل مخصوصى از كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» آورده‏ايم.

3. عروة بن غزيه دثينى: عروه كسى است كه سيف او را از قبيله دثين معرّفى مى‏كند و نام وى در شش روايت از مجموع روايات سيف در تاريخ طبرى آمده است كه چهار روايت از اين شش روايت را ضحاك بن فيروز نقل مى‏كند.

ولى ما نام عروه را در هيچ يك از كتب رجال و تراجم‏[53] پيدا نكرديم جز آنچه را كه سمعانى و حموى آورده‏اند.

سمعانى در كتاب الانساب در ذيل واژه «دثينه» مى‏گويد دثينى منسوب است به دثينه و گمان مى‏كنم دثينه از قراء و آبادى‏هاى يمن باشد و عروة بن غزيه دثينى هم كه از ضحاك بن فيروز نقل روايت مى‏كند و در فتوح سيف بن عمر نام وى آمده است از مردم همين آبادى محسوب مى‏شود.

و ابن اثير هم همين گفتار سمعانى را به طور اختصار در اللباب آورده است.[54]

حموى در شرح دثينه مى‏گويد: و عروة بن غزيه دثينى را كه از ضحاك بن فيروز نقل روايت مى‏كند به همين دثينه منسوب است.

البته مدرك گفتار سمعانى و حموى همان روايت‏هاى سيف است منتها سمعانى به اين مدرك تصريح نموده ولى حموى مدرك گفتارش را تعيين نكرده است.

4. مستنير بن يزيد: سيف او را از قبيله نخع تصوّر و تخيل نموده است كه نام وى در

ص: 511

هجده روايت از روايات سيف كه طبرى نقل نموده ديده مى‏شود ولى چون ما نام او را جز در روايات سيف در جاى ديگر پيدا نكرديم او را نيز مانند راويان گذشته از ساخته‏هاى سيف معرفى نموديم.

ارزيابى و مقايسه‏

اين بود خلاصه‏اى در باره ضعف و تزلزل سند داستان اسود عنسى كه سيف آن را نقل نموده است و امّا ضعف اين داستان از نظر متن و مفهوم در صورتى روشن مى‏گردد كه به گفتار تاريخ‏نگاران ديگر نظرى بيفكنيم و اين دو گفتار را با هم تطبيق و مقايسه كنيم. اينك گفتار مورّخين ديگر در داستان اسود عنسى.

بلاذرى در فتوح البلدان داستان اسود عنسى را آورده است كه خلاصه‏اش اين است:

«اسود بن كعب بن عوف» كهانت و پيش‏گويى مى‏كرد و ادعاى نبوت مى‏نمود و قبيله خودش كه قبيله عنس بود از وى پيروى كردند و از قبيله‏هاى ديگر نيز گروهى به او گرويدند. اسود خودش را «رحمان يمن» ناميد و يك الاغ تربيت شده‏اى هم داشت كه هر وقت به او مى‏گفت براى پروردگارت سجده كن به سجده مى‏افتاد و هر وقت مى‏گفت زانو بزن زانو مى‏زد. و بعضى از تاريخ‏نويسان اسود را «ذوالخمار» گفته‏اند زيرا او هميشه عمامه يا دستارى بر سرش مى‏بست. و بعضى از مورّخان گفته‏اند نام اصلى اسود «عبهله» بود ولى از بس كه سياه چهره بود، اسود[55] معروف گرديد.

بلاذرى مى‏گويد: اسود به صنعاء رفت و آن جا را به تصرّف خويش درآورد و حاكم آن جا را كه از جانب پيامبر اسلام حكومت مى‏كرد بيرون راند و ايرانى‏زادگان را كه در يمن بودند و «ابناء»[56] ناميده مى‏شدند سخت مورد فشار و شكنجه قرار داد و «مرزبانه» همسر «باذان» پادشاه ايشان را به همسرى خود درآورد چون خبر به رسول خدا رسيد «قيس بن هبيرة بن مكشوح مرادى» را به جنگ اسود مأمور نمود و به او دستور داد كه‏

ص: 512

ايرانيان مقيم يمن را دل‏جويى كند و آنان را به سوى خود متمايل سازد.

چون قيس به يمن رسيد به اسود اظهار داشت كه من پيرو تو هستم هم عقيده و هم‏فكر تو مى‏باشم اسود گفتار او را باور نمود و از وارد شدن او به صنعاء ممانعت و جلوگيرى نكرد. قيس با عدّه‏اى از قبيله مذحج و همدان و قبايل ديگر وارد صنعاء گرديدند و به دل‏جويى از فيروز يكى از ايرانيان نام‏دار و مخصوصاً به دل‏جويى از داذويه سرپرست ايرانيان پرداخت و ايرانيان هم به دست قيس اسلام پذيرفتند. قيس و ايرانيان هم‏دست و هم‏داستان گرديدند و در قتل اسود اتحاد نمودند، چون همسر اسود قبلًا با وى عداوت و دشمنى داشت قيس و افرادش مخفيانه كسى را به نزد او فرستادند و از وى در كشتن اسود استمداد نمودند، او هم به يارى آنان به پا خاست و آنان را به راه آب كوچكى كه به خانه اسود منتهى مى‏گرديد راهنمايى نمود. و بعضى از تاريخ‏نويسان مى‏گويند كه ديوار خانه اسود را شكافتند و به هنگام سحر از همان جا وارد خواب‏گاه وى گرديدند و او را مست در ميان بستر يافتند و فيروز او را در همان حال به قتل رسانده و قيس هم با شمشير سر از تنش جدا نمود و موقع صبح بود كه به بالاى قلعه شهر برآمد و صدا به تكبير بلند كرده بانگ برداشت، الله اكبر، الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله و ان اسود الكذاب عدو الله ... به يگانگى خدا گواهى دادم و شهادت مى‏دهم كه محمد رسول خدا است و اسود دروغ‏گو و دشمن خدا است.

پيروان و طرف‏داران اسود گرد آمدند قيس از بالاى قلعه سر اسود را به سوى آنان بينداخت، همه آنان از ترس و وحشت پراكنده و متفرق گرديدند فقط عدّه معدودى از آنان در دور قلعه باقى ماندند، قيس با ياران‏اش آنان را كشتند مگر يك نفر كه اسلام پذيرفت.

مؤلف كتاب «البدء و التاريخ» داستا اسود را نزديك به همين مضمون در كتاب خود آورده است.[57]

يعقوبى نيز در تاريخ خود همين جريان را به طور اختصار نقل نموده است.[58] و كلاعى‏

ص: 513

در كتاب الاكتفاء داستا را قريب به آنچه گذشت آورده است.[59]

نتيجه بررّسى‏

تا اين جا روايت سيف و ديگر تاريخ‏نگاران را در باره داستا اسود بازگو نموديم و اين دو گفتار را با هم مقايسه و تطبيق كرديم اينك خلاصه اختلاف اين دو گفتار و نتيجه مباحث گذشته:

1. در روايات سيف، نام پادشاه يمن كه اسود زن او را به همسرى گرفت «شهر بن باذان» ياد شده است. در صورتى كه مورخان ديگر «باذان» گفته‏اند. 2. سيف نام پدر قيس را عبد يغوث معرفى كرده و تاريخ‏نويسان ديگر او را هبيرة بن مكشوح ناميده‏اند.[60]

3. باز سيف مى‏گويد: اسود امارت و فرماندهى لشكر خويش را به قيس كه در يمن بود واگذات و رسول اكرم به او كه در يمن بود و به ايرانيان مقيم يمن طى نامه‏اى دستور داد كه اسود را به قتل برسانند ولى مورخان ديگر مى‏گويند كه: رسول خدا قيس را مستقيماً از سوى خود به جنگ اسود فرستاد و بدو دستور داد كه نسبت به ايرانيان آن جا محبت ورزد و از آنان دل‏جويى كند و چون قيس خواست وارد صنعاء گردد تظاهر به پيروى از اسود نمود، او نيز باور كرد و به قيس اجازه ورود به صنعاء داد، اين بود خلاصه‏اى از تحريفات و تغييراتى كه سيف در داستان اسود به عمل آورده است و اما آنچه كه سيف خود به اين داستان اضافه كرده و از دروغ‏ها ساخته‏هايى كه به اين حادثه تاريخى افزوده اين است كه مى‏گويد:

1. اسود داراى شيطانى بود كه به او وحى مى‏كرد و از غيب به او اطلاع مى‏داد و اسود

ص: 514

او را «فرشته» خود مى‏ناميد و همان شيطان چندين بار به اسود خبر داد «اين قيس كه در عزت و احترام او را به پاىّ خود رسانيده‏اى به زودى تو را خواهد كشت».

2. و باز از افزوده‏هاى سيف در اين حادثه آن است كه مى‏گويد: اسود خطى بر زمين كشيد و در پشت آن خط صد شتر و گاو را جمع نمود، سپس در جلو آنها قرار گرفت، بدون اين كه دست و پاى‏شان را ببندد همه آنها را نحر كرد در صورتى كه هيچ يك از آنها پاى از خط بيرون نگذاشتند و آنها را به حال‏شان واگذاشت تا در پشت همان خط و مرز دست و پا زدند و جان سپردند.

سيف اين معجزه اسود را با جمله ديگرى از راوى خود به عنوان شاهد جريان، تحكيم و تثبيت مى‏كند كه: او مى‏گويد من روزى هولناك‏تر و وحشتناك‏تر از اين روز نديده بودم.

3. باز مى‏گويد: به هنگامى كه قاتلان اسود به خواب‏گاه وى ريختند و او در ميان رخت‏خواب‏اش به خواب شيرين فرو رفته بود و شيطان وى كه فرشته‏اش مى‏ناميدند براى ارعاب و ترساندن قاتلان اسود در كالبد وى با لهجه و زبان خود وى سخن مى‏گفت.

سيف مى‏گويد: همان شيطان پس از كشته شدن اسود به كالبد او فرو رفته بود و نعش وى را حركت مى‏داد كه قاتلان‏اش نتوانند او را كاملًا ضبط و در زير دست‏شان كنترل كنند و سر وى را از تنش جدا سازند تا اين كه دو نفر از قاتلان بر پشت او نشستند و همسرش هم موهاى سر وى را گرفت و يك نفر ديگر نيز سرش را از تنش جدا نمود. در اين هنگام شيطان به زبان اسود كلمات نامفهومى مى‏گفت و داد و فرياد مى‏كرد. آرى سيف اين معجزات و خارق عادات را براى اسود، آن پيامبر دروغين مى‏شمارد و او را بدين گونه تعريف و توصيف مى‏كند. ولى ما نمى‏دانيم كه سيف در اين معجزه‏سازى براى يك پيامبر دروغين چه انگيزه و هدفى داشته است؟

آيا بدون هدف و مقصد به اين شايعه‏سازى دست زده است؟ در صورتى كه ما مى‏دانيم وى بدون هدف، حقيقتى را تحريف نمى‏كند و بدون مقصد دروغى مرا نمى‏بافد؟

و آيا منظور وى از اين معجزه‏سازى اين بوده است كه بدين وسيله مناقب و فضايلى براى اسود بسازد؟ در صورتى كه اسود عنسى از قبيله قحطان است و سيف هميشه براى‏

ص: 515

قبيله قحطان معايب مى‏سازد نه مناقب. گذشته از اين، سيف روايت خود را به صورت فضيلت براى اسود نياورده بلكه مى‏گويد كه اسود تحت تأثير شيطان بود و شيطان با او تكلّم مى‏كرد ولى خود اسود او را فرشته مى‏ناميده است ...

به هر حال اين شيطان همان بود كه جريان قيس را به اسود خبر داد و همان بود كه به زبان اسود، موقعى كه در بستر خواب، به خواب عميقى فرو رفته بود سخن مى‏گفت و همان شيطان بود كه جسد اسود را تكان مى‏داد تا قاتلان وى نتوانند سر او را از تنش جدا كنند تا اين كه چهار نفر دست به هم دادند و بدن وى را از حركت باز داشتند و توانستند سر او را جدا سازند.

از مجموع اين گفتار سيف چنين برمى‏آيد كه شيطان به اين پيامبر دروغين از عوالم غيب خبر مى‏داد و كارهاى خارق‏العاده و مخالف قوانين طبيعى را با زبان و ساير اعضاى او اجرا مى‏كرد و او در واقع شيطان بود ولى اسود فرشته‏اى مى‏ناميد و عده زيادى در اثر اين اعمال خارق‏العاده به او ايمان آورده بودند.

اينها مطالبى است كه سيف از پيش خود ساخته و به داستان اسود افزوده است ولى چه انگيزه‏اى او را به اين عمل واداشته است؟ خدايش مى‏داند ... ما چه مى‏دانيم؟

شايد هدف سيف از بافتن اين دروغ‏ها و اكاذيب آن بوده كه وحى و ملائكه و اخبار از غيب، چگونگى معجزات و بالاخره اعمال خارق العاده پيامبران را بدين صورت كه در اين افسانه‏اش آورده است ترسيم كند و آنها را يك نوع عمليات شيطانى و يا كهانت و ارتباط با اجنّه و شياطين معرفى نمايد و اين داستان را به صورت نمونه‏اى از فعاليت‏ها و ارتباطات غيبى تمام پيامبران نشان دهد و انگيزه او هم در اين تحريفات و به مسخره گرفتن كارهاى پيامبران، همان زندقه و بى‏دينى او بوده است.

شايد او مى‏خواسته بدين وسيله مسلمانان را در عقيده خودشان سست و متزلزل سازد و به آنان چنين تلقين و القا كند كه: از كجا معلوم عمليات غيبى اسود متكى به نيرنگ و شيطان باشد ولى عمليات پيامبران ديگر متكى به فرشته و واقعيت؟ شايد پيامبران ديگر هم مانند اسود، و فرشته آنان هم مانند فرشته اسود بوده است.

به هر صورت، هدف و مقصود سيف هر چه بوده است بالاخره توانسته خرافات را با

ص: 516

عقايد مسلمانان در آميزد و دروغ‏ها و جعليات‏اش را به خورد آنان بدهد.

به طورى كه حتى دانشمندانى چون طبرى و ديگر تاريخ‏نويسان بزرگ، دروغ‏ها و جعليات وى را در ميان مسلمانان منتشر سازند و قرن‏ها از روى آن بگذرد و كسى به آن توجه نكند.

سلسله راويان داستان اسود عنسى‏

يك: داستانى كه سيف به نام داستان اسود عنسى ساخته است از دو قسمت تشكيل شده است:

قسمتى از آن، مطالب تحريف شده داستان اصلى است كه سيف آن را تحريف و رنگ‏آميزى نموده و به صورت ديگرى در آورده است.

قسمت ديگر هم افسانه‏هايى است كه سيف از خود ساخته و به اصل داستان افزوده است.

آن گاه همه آنها را به صورت روايت‏ها و احاديث مختلف تاريخى در آورده و براى اين روايت‏ها از راويان ساختگى خويش سندى هم ساخته و بعد از تكميل و تحكيم در اختيار علماى تاريخ قرار داده است.

سيف اين روايت‏ها را از راويان ذيل نقل مى‏كند:

1. سهل بن يوسف سلمى.

2. عبد بن صخر بن لوذان سلمى انصارى.

3. عروة بن غزيه دثينى.

4. مستنير بن يزيد نخعى.

ما پس از بررّسى در كتب حديث و رجال و تاريخ دانستيم كه همه اين افراد از راويان ساختگى سيف مى‏باشند و اصلًا چنين راويانى در جهان وجود نداشته‏اند.

دو: روايات داستان اسود عنسى را كه سيف از زبان راويان دروغين نقل كرده، تاريخ‏نگاران ذيل گرفته و در كتاب‏هاى‏شان وارد نموده‏اند:

1. طبرى با ذكر سند تا به سيف.

ص: 517

2. ذهبى در تاريخ اسلام با ذكر سند تا به سيف.

3. ابن اثير در الكامل.

4. ابن كثير در البداية و النهاية.

اين دو تاريخ نويس روايات سيف را در داستان اسود عنسى از طبرى گرفته و در كتاب‏هاى‏شان وارد نموده‏اند.

5. سمعانى در انساب بخشى از اين روايت‏ها را آورده است.

6. ابن اثير اين روايت‏ها را در لباب نيز آورده است ولى در اين جا از سمعانى نقل مى‏كند و سند آن را به سيف مى‏رساند.

7. حموى در معجم البلدان بخشى از اين روايت‏ها را بدون ذكر سند آورده است.

ص: 518

افسانه سبد جواهر و اعجاز عمر

لست ادرى ماذا قصد واضع هذاالخبر.

نمى‏دانم سازنده اين داستان دروغين از جعل آن چه‏

منظورى داشته است.

مؤلف‏

در فصول پيش گفتيم كه داستان‏اى خرافى سيف بر دو گونه است: قسمتى از آنها را خود سيف به تنهايى ساخته است و قسمت ديگر، داستان‏هاى جعلى است كه ديگران نيز با او در اين كار شريك مى‏باشند. ما نمونه‏هايى از داستان‏هاى خرافى سيف را كه به تنهايى ساخته است، در طى پنج فصل گذشته آورديم، اينك در اين فصل هم به آن سلسله از داستان‏هاى خرافى سيف مى‏پردازيم كه ديگران نيز با او در جعل آن شريك مى‏باشند و سپس به تاريخ اسلام و عقايد مسلمانان وارد گرديده مانند داستان زير:

سيف مى‏گويد: خليفه دوم عمر بن خطاب «سارية بن زنيم دئلى» را به شهرستان «فسا» و «داراب» فرستاد سپاه ساريه مردم اين دو شهر را به محاصره خود در آورد. اهل فارس به اطراف و اكناف خبر دادند و مردم قراء و شهرستان‏ها را به كمك خويش فرا خواندند مردم نيز از هر طرف به سوى آنان روى آوردند و يك لشكر انبوده و عظيمى به وجود آوردند و سپاه ساريه را در وسط گرفتند. عمر خليفه دوم كه در مدينه مشغول‏

ص: 519

خواندن خطبه نماز جمعه بود از آن جا كه اوضاع سپاه ساريه را در فسا بديد، به او خطاب نمود كه «يا سارية بن زنيم الجبل، الجبل». اى ساريه به كوه پناهنده شو. به كوه. صداى عمر از مدينه به گوش مسلمانان در فسا رسيد و آنان در كنار كوهى قرار گرفته بودند كه اگر به آن كوه پناهنده مى‏شدند دشمن فقط از يك سو مى‏توانست به آنان حمله كند و سپاهيان مسلمانان نيز در اثر شنيدن صداى عمر به همان كوه پناهنده شدند و از آن جا به ايرانيان حمله كردند و شكست‏شان دادند. ساريه در اين جنگ غنائم فراوانى به دست آورد كه در ميان آنها سبدى پر از جواهر از جواهرات گران‏قيمت بود، ساريه از سپاهيان در خواست نمود كه اين سبد را با مژده و خبر فتح و پيروزى به وسيله يك نفر از سربازان‏اش به نزد عمر فرستاد. آن شخص موقعى به مجلس خليفه وارد شد كه وى سفره گسترده بود و گروهى را اطعام مى‏نمود پيك ساريه نيز به دستور خليفه به حلقه آنان پيوست و چون غذاى‏شان را خوردند خليفه به سوى خانه خويش حركت نمود، پيك ساريه نيز پشت سر او به راه افتاد و چون عمر به خانه رسيد و نهار او را كه از نان خشك و روغن زيتون و نمك تشكيل مى‏شد حاضر كردند، عمر به همسرش ام كلثوم گفت:

براى غذا خوردن به پيش ما نمى‏آيى؟ امّ كلثوم گفت: من صداى مرد بيگانه‏اى را در پيش تو مى‏شنوم، عمر گفت: آرى مرد بيگانه‏اى در پيش من مى‏باشد، امّ كلثوم گفت: اگر مى‏خواستى من خودم را به مردان نشان دهم لباس‏هاى بهترى براى من تهيه مى‏نمودى، عمر گفت: امّ كلثوم آيا به اين خشنود نيستى كه بگويند امّ كلثوم دختر على و همسر عمر است؟

امّ كلثوم گفت: اين افتخارى نيست كه بتواند مرا خشنود و اشباع كند، عمر به پيك ساريه گفت پيش آى و غذا بخور اگر او از من خشنود بود غذا به از اين بود.

سيف مى‏گويد- هر دو مشغول غذا خوردن شدند و چون فارغ گرديدند آن مرد گفت من پيك ساريه فرمانده لشكر تو هستم عمر به او خوش آمد گفت و به خود نزديك‏تر ساخت زانو به زانويش نشانيد. آن گاه اوضاع لشكر را از وى جويا گرديد پيك ساريه خبر فتح و پيروزى مسلمانان را به خليفه داد و جريان سبد جواهر را نيز با وى در ميان‏

ص: 520

گذاشت، عمر آن را نپذيرفت و به او تندى كرد و گفت كه اين جواهر را بايد برگردانى و در ميان سپاهيان تقسيم كنى ...

سيف اين داستان را در باره فتح فسا و داراب فارس با دو سند مختلف نقل نموده است و در اين دو، جريان فرستادن سبد جواهر را به ساريه منتسب ساخته است.

سيف داستان جواهر را در جنگ سلمة بن قيس اشجعى‏[61] نيز كه با كردها مى‏جنگيد آورده است ولى در اين روايت فرستادن جواهر را به سلمه نسبت داده و گفته است كه سلمة بن قيس اين جواهرات را از كردها به غنيمت گرفته بود كه براى عمر به ارمغان فرستاد.

روايت دوم را طبرى از سيف نقل كرده و از طبرى هم ابن كثير گرفته و در كتابش وارد نموده است. و فيروزآبادى در قاموس و زبيدى در تاج العروس آن را در شرح لغت (سرى) بى ذكر سند آورده‏اند.

ارزيابى متن داستان‏

اين بود آنچه كه سيف در باره جنگ ساريه و فرستادن صندوق جواهر نقل نموده است اين داستان را راويان ديگر نيز با سندهاى ديگر آورده‏اند ولى ما نمى‏توانيم كه اصل اين داستان را سيف ساخته و ديگران از وى اقتباس نموده و اسنادى غير از اسناد سيف بر آن تراشيده‏اند؟ يا اين كه اصل داستان به وسيله ديگران ساخته شده و سيف از آن اقتباس نموده و سندهايى براى آن دست و پا كرده است؟

به هر حال ما نمى‏خواهيم سند اين داستان و چگونگى به وجود آمدن آن را بررسى كنيم و باز ما نمى‏خواهيم تاريخ پيدايش و انتشار را مورد گفتگو قرار دهيم زيرا كه بحث و بررسى در اين دو قسمت بس طولانى و ملال آور است.

بلكه مى‏خواهيم اين داستان را از نظر متن، ارزيابى كنيم. نكات و دقايقى را كه در متن اين داستان به كار رفته است مورد بحث و گفتگو قرار دهيم، زيرا كه متن اين داستان‏

ص: 521

گواه رسوايى و شاهد محكمى بر دروغ بوده آن است و با داشتن چنين دليل محكم و گواه روشن، به دلائل ديگر نيازمند نيست اينك متن داستان:

1. در اين داستان آمده است: آن گاه كه عمر در مدينه خطبه نماز جمعه را ايراد مى‏نمود ناگهان واقعيت بر وى مكشوف گرديد و از شهر مدينه شهر فسا و موقعيت خطرناك سپاهيان خويش را در آن جا بديد و آنان را از آن فاصله دور راهنمايى و به پناه بردن به كوه دعوتشان نمود و صداى عمر به گوش سپاهيان رسيده، طبق دستور وى به كوه پناه بردند و سنگرگيرى كردند و از هزيمت و شكست حتمى مصون ماندند و به فتح و پيروزى بزرگى دست يافتند.

ما مى‏گوييم اگر رسم و روش پروردگار با بندگان نيكش چنين بود، چرا همان خليفه را در جريان «پل ابو عبيده» آگاه نساخت كه نگذار لشكر وى از پل عبور كنند و به آن شكست بزرگ دچار گردند.

و چرا در جنگ احد خداوند پيامبرش را آگاه نساخت كه تيراندازان را گماشته بود براى محافظت، نگذارد محل مأموريت‏شان را در دهانه كوه تخليه كنند و سپاهيان مشركين نتوانند از پشت سر به مسلمانان حمله كنند و آن هزيمت و شكست جبران ناپذير را بر سپاه الام متوجه سازند و گروه زيادى از مسلمانان را از دم شمشير بگذرانند و به خونشان آغشته كنند؟

2. باز ما مى‏گوييم شخصى كه به عنوان پيك به سوى عمر رهسپار گرديد چگونه خبر مهم فتح و پيروزى را به اين همه مدّت تأخير انداخت و اين مژده را به خليفه نداد تا جريان اطعام تمام گرديد و باز در طول راه نيز كه به همراه خليفه به منزل او مى‏رفت در اين باره چيزى نگفت و در خانه خليفه هم لب فرو بست تا بار ديگر از غذا خوردن فارغ گرديد، آن گاه خودش را معرفى نمود و ...

آرى چگونه و چرا اين پيك خبر مهم را در اين مدّت طولانى به تأخير انداخت؟

و در اين مدت طولانى شتر وى كه سبد جواهر را براى عمر حمل مى‏نمود در كجا بود؟

3. باز مى‏گوييم آيا اين فرماندهى كه جواهرات را به عنوان هديه براى عمر فرستاد به‏

ص: 522

قول سيف چه كسى بوده است ساريه ديلمى و يا سلمه اشجعى؟

4. باز مى‏پرسيم كه اين جنگ با چه كسانى بوده است، با مردم فارس يا با كردها؟

5. باز مى‏گوييم چگونه خليفه از همسرس امّ كلثوم درخواست نمود كه بيايد با يك مرد اجنبى بنشيند و با وى هم سفره و هم كاسه شود؟

و آيا امّ كلثوم درخواست خليفه را بدين جهت نپذيرفت كه لباس‏هايش نو و مناسب مجلس مردان نبوده است؟ در صورتى كه خداوند مى‏فرمايد «زنان حق ندارند زينت‏هايشان را به مردان نشان دهند مگر به همسران و يا به پدران و فرزندان» و آيا مدينه پيامبر در آن روز از نظر اختلاط مرد و زن مانند بلاد و شهرهاى امروز ما و خليفه هم مانند مردان عصر كنونى بود كه همسرش را در مجالس نامحرمان شركت دهد و همسر او نيز در مجالس مردان خودنمايى و خودآرايى نمايد؟ آيا در آن دوران در مدينه مردى در باره همسرش چنين كارى را انجام مى‏داد؟

ما نمى‏دانيم هدف سازنده اين داستان چه بوده است جز اين كه بگوييم او مى‏خواسته با ساختن اين گونه داستان‏هاى خرافى، خرافات و اباطيل را در معتقدات اسلامى وارد كند و مسلمانان را در عقايدشان سست و متزلزل سازد منتها او به نام تاريخ‏نگارى و نقل سيره و سرگذشت ياران پيامبر به سوى اين هدف حركت كرده است زيرا كه شنيدن اين نوع تاريخ و سيره مانند داستان زهد خليفه و نقل فضائل و اعجاز در باره زرومندان و صاحبان قدرت براى بيشتر مردم خوشايند و لذّت‏بخش است و به قبول و پذيرش نزديك‏تر.

روش دانشمندان در گزارش اين داستان‏

مطالب كتب دانشمندان پيشين نشان مى‏دهد كه بعضى از آنان نيز به ساختگى و دروغ بودن اين داستان پى برده‏اند و نظريات‏شان را در اين مورد به صراحت اظهار داشته‏اند اينك نمونه‏هايى از نظريات آنان را در اين باره مى‏خوانيد:

1. ابن اثير كه در تاريخ خود اين داستان را نقل مى‏كند جريان گفتگوى خليفه و

ص: 523

همسرش را كه در باره هم‏سفره شدن با مرد اجنبى در خبر ساريه و مسلمه آمده است حذف نموده در صورتى كه اين قسمت شاهكار اين داستان و هدف اساسى سازنده آن بوده است.

2. و همين طور ابن حزم كه در «جمهرة الانساب» به نسب بنى الديل مى‏رسد، مى‏گويد: «سارية بن زنيم ...» و او همان ساريه است كه در باره وى نقل كرده‏اند كه عمر او را از مدينه صدا كرد و او در «فسا» ى ايران صداى عمر را شنيد ولى اين مطلب بسيار بعيد است و به نظر من اصالت و صحت ندارد.

3. سيف در اين داستان مى‏گويد كه: در جنگ دارا بجرد، مسلمانان سبد جواهرى به دست آوردند و آن را به عنوان هديه به پيش خليفه فرستادند ولى در گفتار تاريخ‏نويسان ديگر به صورت ديگر آمده است مثلًا:

بلاذرى در فتوح البلدان مى‏گويد عمر خليفه دوم، در جنگ نهاوند سرپرستى غنائم جنگ را به سائب بن اقرع محول كرد او هم غنائم را جمع‏آورى نمود و در ميان مسلمانانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند تقسيم كرد. سائب در نهاوند پس از تقسيم غنائم به گنجى دست يافت كه در آن گنج دو سبد جواهر بود و آن دو سبد جواهر را هم با خمس غنائم جنگى به نزد عمر برد و چگونگى پيدا شدن آن را براى خليفه توضيح داد. خليفه گفت آنها را در بازار به فروش و پولش را در ميان مسلمانانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند تقسيم كن. سائب هم آن جواهرات را به بازار كوفه برد و به عمرو بن حريث فروخت و پول آن را در ميان سربازانى كه در جبهه حاضر بودند تقسيم نمود.[62]

نظير همين جريان را دينورى در «اخبار الطوال» و اعثم در فتوح خود آورده است. اين بيان نشان مى‏دهد كه سائب در جنگ نهاوند، اين دو سبد جواهر را از آن قسمت اموالى به حساب مى‏آورد كه بدون حمله و جنگ به دست آمده و جزء غنائم جنگى نيست‏

ص: 524

كه آنها را با خمس غنائم به نزد عمر فرستاده باشد ولى عمر آن جواهرات را جزء غنائم جنگى محسوب داشت و براى سربازانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند، برگردانيد. امّا سيف مى‏گويد كه اين جواهرات در جنگ فسا با جنگ و غلبه به چنگ مسلمانان افتاد و مسلمانان به امر فرمانده‏شان ساريه، آن را به عنوان هديه پيش خليفه فرستادند، نه اين كه از مختصات خليفه وقت باشند.

اين بود خلاصه داستان صندوق و يا دو صندوق جواهر در روايات تاريخ‏نگاران كه با روايات سيف هيچ‏گونه سازش ندارد.

4. سيف مى‏گويد جنگ مهمّى اتفاق افتاد و مسلمانان در اين جنگ فاتح و پيروز گرديدند و فرمانده لشكر مسلمانان سارية بن ونيم بودند.

ولى بلاذرى در فتوح البلدان مى‏گويد كه: اوّلًا در دارابجود، جنگى اتفاق نيفتاد، با صلح و تسليم مردم آن جا فتح گرديد و فاتح آن هم عثمان بن ابى العاص ثقفى بود نه سارية بن زنيم و فرمانده لشكر مسلمانان نيز ابو موسى اشعرى بود نه ابن زنيم.

نتيجه ارزيابى و مقايسه‏

1. فتح فسا و دارابجرد به دست ساريه انجام نگرفته است، بلكه فاتح اين دو شهر عثمان بن ابى العاص بوده است و فرمانده كل قوا نيز در اين جنگ ابو موسى اشعرى بود.

2. صندوق جواهر را ساريه و يا سلمه اشجعى به نزد خليفه نفرستاده‏اند، بلكه آن را خود سائب بن اقرع فرمانده لشكر مسلمانان در جنگ نهاوند به نزد خليفه آورد.

3. اين صندوق جواهر را كسى از سپاهيان براى خليفه درخواست ننموده، بلكه گنجى بوده است كه در نهاوند به دست آمده بود و سائب مأمور غنادم جنگ، آن را جزء خمس غنائم به مدينه پيش خليفه آورد. بنا بر اين نه سلمه پيكى به همراه بار جواهر به مدينه فرستاده است و نه ساريه در فتح فسا و دارابجرد حضور داشت كه تا پيكى به مدينه بفرستد و خليفه نيز اشتياق پيدا كند كه همسرش امّ كلثوم با پيك سلمه يا ساريه هم‏كاسه و هم‏سفره گردد.

و همين طور است بقيه اين داستان كه در ضعف و بطلان دست كمى از آنچه گفتيم‏

ص: 525

ندارد و از همين جاست كه بعضى از مورّخين به دروغ‏بودن اين داستان متوجه گرديده‏اند و يكى از آنان، قسمتى از اين داستان را حذف كرده و يكى ديگر هم، قست ديگر آن را استبعاد نموده و نادرست معرفى كرده است.

ولى هر چه باشد اين افسانه در كتب تاريخ، حديث و لغت ريشه دوانده و تا به امروز در سطح گسترده‏اى منتشر و مشهور گرديده است و انگيزه انتشار و شهرت اين سلسله داستان‏ها هم، اين بوده است كه سازنده آنها زرنگى و مهارت عجيبى در داستان‏سازى به كار برده است و هر چه ساخته در لفافه نشر فضيلت و زهد خليفه پيچيده و در لباس مدح و تعريف صحابه به بازار عرضه نموده است تا مورد پسند و خوشايند افراد خرافى و متعصّب واقع شود و در اثر همان حبّ مفرط و علاقه شديد، ضعف سند و تزلزل متن آن را و حتّى مخالف بودنش را با صريح آيات قرآن مجيد ناديده بگيرند و با آغوش باز به استقبالش بشتابند و آن را در كتاب‏هايشان وارد سازند و به صورت حوادث اصيل تاريخ اسلام انتشار دهند.

خلاصه و نتيجه‏گيرى‏

در اين بخش كتاب، نمونه‏هايى چند از داستان‏هاى دروغين سيف را بررسى كرديم و آنها را از نظر متن و سند ارزيابى نموده و با گفتار و روايات تاريخ‏نگاران تطبيق و مقايسه كرديم و از همه آنچه گفتيم، چنين استفاده گرديد كه بنابه روايات سيف:

1. سمّ مهلك و كشنده را خالد يك باره سر كشيد، ولى اين سم خطرناك كوچك‏ترين اثرى در وى نكرد.

2. خانه‏هاى شهر حمص با صداى تكبير مسلمانان منهدم گرديد و در ديوار شهر فرو ريخت.

3. صحابه‏اى به نام صاف كه همان دجّال معروف است با يك لگد به درب قلعه شهر شوش كوبيد، زنجيرها و قفل‏هايش را در هم شكست و دروازه شهر را به روى مسلمانان گشود.

4. اسود عنسى آن پيامبر دروغين شيطانى داشت كه مانند فرشته پيامبرانِ راستين‏

ص: 526

به او وحى مى‏نمود و او را از رازهاى غيبى آگاه مى‏ساخت و اعمال خارق العاده‏اى به دست وى انجام مى‏داد.

5. عمر از مدينه فرمانده خويش را كه در «دارابجرد» ايران بود صدا كرد و او را از نظر موضع‏گيرى جنگى راهنمايى نمود و موجب پيروزى مسلمانان گرديد.

6. عمر به همسر خويش دستور مى‏داد كه با يك مرد بيگانه هم‏كاسه شود و او هم در اثر نداشتن لباس نو، از اين عمل خود دارى مى‏نمود.

ولى همه اين مطالب دروغ و بى‏اساس است و افسانه‏اى بيش نيست كه سيف افسانه نويس آنها را با خيال خويش ساخته و به نام مدح و فضيلت اصحاب پيامبر به خورد مسلمانان داده است و افراد ساده لوح و متعصب هم كه اين گونه داستان‏هاى دروغين را فضيلتى براى گذشتگان و قهرمانان اين داستان‏ها مى‏پنداشته‏اند، آنها را با ولع خاص و علاقه شديد از سيف گرفته و هر چه بيشتر منتشر ساخته‏اند در صورتى كه آنان به هدف‏هاى خطرناك سيف زنديق متوجه نگرديده‏اند كه او مى‏خواهد با ساختن اين افسانه‏ها، خرافات و اباطيل را در عقايد اصيل و زنده اسلامى وارد سازد و مسلمانان را خرافى و كوته نظر به بار آورد و آنان را افرادى نادان و سفيه معرفى كند، وحى پيامبرى و معجزات پيامبران را به باد تمسخر و استهزاء بگيرد و مردم را نسبت به اين گونه مسائل بدبين و بى‏علاقه سازد، وگرنه او چه انگيزه‏اى داشته است كه در هم شكستن قفل‏هاى دروازه شوش را به دجال و فرمان او مستند سازد؟ و به اسود عنسى كه به دروغ ادّعاى پيامبرى مى‏نمود، نسبت دهد كه فرشته (شيطان) به او وحى مى‏نمود و از مطالب غيبى آگاهش مى‏ساخت و به وسيله وى معجزات و خارق عادات انجام مى‏داد. در اين صورت چه فرق است بين اين پيامبر دروغين كه شيطانش به او خبر مى‏دهد و بين يك پيامبر حقيقى كه فرشته به او خبر مى‏دهد؟ زيرا هر دو، اين خبر آورنده را فرشته مى‏نامند و اطلاعات خود را بدو مستند مى‏سازند.

او چه هدفى داشته كه به عمر نسبت داده است كه علاقه‏مند بود همسر خود را به مرد بيگانه‏اى نشان دهد؟ جز اين كه بگوييم او مى‏خواسته عقيده مسلمانان را متزلزل و مشوّش سازد و مطالب ضد مذهبى را با مذهب و آيين‏شان در آميزد.

ص: 527

منظور او از نقل حرف زدن حيوانات با زبان عربى فصيح چه بوده است؟ كه مى‏گويد: «بكير» به اسب معروف خود (اطلال) گفت: «بپر به آن سوى نهر، اى اطلال من!» آن اسب در پاسخ وى به زبان عربى فصيح گفت: «پريدم قسم به سوره بقره» و يا مى‏گويد: عاصم از گاو چران جايگاه گاوان را پرسيد و او گفت: من در اين جا گاوى نديده‏ام و گاوان از درون بيشه به نطق و سخن در آمدند و به زبان عربى فصيح گفتند: به خدا سوگند كه دشمن خدا دروغ گفت، اينك ما در اين جا هستيم.

هدف سيف از ساختن اين افسانه‏ها و ده‏ها افسانه خرافى ديگر چه بوده است كه در ميان روايات‏اش گنجانده و از آن جا هم به عقايد مسلمانان سرايت داده است؟

و از اين افسانه‏سازى هدفى نداشته جز اين كه تشويش و تخريب در عقايد مسلمانان به وجود آورده و آنان را كودن و كوته‏فكر و خرافى نشان دهد. عقل و دين آنان را بربايد و در تمام اين مسير هم انگيزه وى كفر و زندقه او بوده است.

سيف به اين مقدار جعل و تحريف قناعت نكرده، بلكه علاوه بر اين تحريفات و جعليات نام‏هاى زيادى را نيز كه در حوادث مختلف تاريخ اسلامى آمده است تغيير داده و نامى را به نام ديگر تبديل نموده و بدين وسيله حقايق روشن تاريخ را تاريك و ناشناخته ساخته است و در اثر همان تغييرات و تبديلات است كه در قرن‏هاى متمادى، واقعيت اين حوادث براى دانشمندان و كاوش‏گران گنگ و نامفهوم مانده و در تشخيص حقيقت آنها دچار اشتباه گرديده‏اند و بسيارى از حقايق اسلامى براى ايشان نامفهوم است. ما نمونه‏هايى از اين سلسله تحريفات و تغييرات را در فصل آينده بازگو خواهيم نمود.

ص: 528

مدارك مربوط به مطالب اين بخش‏

1. مدارك داستان صلح حيره و جريان سم خوردن خالد

1. صلح حيره و سم خوردن خالد و تبديل نام «عبد المسيح بن عمرو» به عمرو بن عبد المسيح» به نقل سيف:

تاريخ طبرى: ج 1، ص 2039- 2044- 2197- 2255- 2256 و 2389.

2. صلح حيره بدون جريان سم خوردن خالد و تبديل نام به نقل كلبى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 2019.

3. صلح حيره بدون جريان سم خوردن خالد و تبديل نام: فتوح البلدان بلاذرى: ص 252.

4 و 5. نام طرف گفتگوى خالد در صلح حيره «عبد المسيح بن عمرو» بوده است نه «عمرو بن عبد المسيح» انساب ابن كلبى در شرح نسب قحطان و جمهرة الانساب ابن حزم: ص 354.

6. صلح حيره آميخته با افسانه سم خوردن خالد و تبديل نام به نقل سيف: تاريخ ابن اثير چاپ منيريه: ج 2، ص 266.

7. افسانه سم خوردن خالد، تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 346.

ص: 529

2. مدارك بشارت‏هاى پيامبران در باره عمر:

يك. روايات سيف.

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2586 در حوادث سال 15 ه-.

2. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2397- 2411 در حوادث سال 15 ه-.

3. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 387- 389 در حواداث سال 15 ه-.

4. تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 45- 58 در حوادث سال 15 ه-.

5. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 336.

6. اصابه ابن حجر: ج 2، ص 208.

دو. روايات غير سيف: در باره بيت المقدّس.

1. تاريخ خليفه ابن الخياط: ج 1، ص 105 در حوادث سال 16 ه-.

2. فتوح البلدان بلاذرى: ج 1، ص 264 در فصل حوادث فلسطين.

3. تاريخ يعقوبى: ج 2، ص 147 در حوادث دوران عمر.

4. فتوح اعثم: ج 1، ص 289- 296.

5. معجم البلدان در قسمت تراجم بلدان.

روايات غير سيف در باره شمشيربازان‏

1. كتاب اموال ابى عيبده: 153 فصل «اهل صلح را بايد به حال خود واگذاشت».

2. فتوح البلدان بلاذرى: 165 فصل «حوادث فلسطين».

روايات غيرسيف در كثافات زدايى بيت المقدّس:

1. كتاب اموال ابى عبيد: 148 فصل «امان دادن مسلمانان به اهل ذمّه».

2. كتاب اموال ابى عبيد: 154 فصل «اهل صلح را بايد به حال خود واگذاشت».

3. مدارك داستان شهر حمص:

1. روايات سه گانه سيف در داستان شهر حمص، تاريخ طبرى: «حوادث سال 15 ه-» ج 1، ص 2391.

ص: 530

2. جريان صلح مردم حمص، فتوح البلدان بلاذرى: ص 137.

3. روايات قشيرى در باره بريده شدن پاهاى مردم حمص، تاريخ طبرى: ج 1، ص 2154 و 2391 و 2396 و 2796 و 2533.

4. جريان فروريختن در و ديوار شهر حمص، تاريخ ابن اثير: چاپ منيريه، ج 2، ص 341.

5. جريان فروريختن در و ديوار شهر حمص، تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 53.

4- مدارك داستان فتح شوش:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2564- 2565.

2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 386.

3. تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 88.

4. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2562.

5. جنگ ابو موسى با مردم شوش، فتوح البلدان بلاذرى: ص 386.

6. جنگ ابو موسى با مردم شوش، اخبار الطوال دينورى: ص 132.

7. صلح ابو موسى با مردم شوش، تاريخ ابن خليفه: ص 111.

افسانه ابن صائد و يا انب صياد معروف به دجال فاتح شوش در مدارك ذيل آمده است.

8. صحيح بخارى: ج 1، ص 163 و ج 2، ص 67 و ج 4، ص 53.

9. صحيح مسلم: ج 8، ص 189- 194.

10. سنن ابى داود: ج 2، ص 218.

11. سنن ترمذى: ج 9، ص 91.

12. مسند طيالسى حديث: ص 865.

13. مسند احمد: ج 1، ص 308، 457 و ج 2، ص 148، 149 و ج 3، ص 26، 43، 66، 79، 82، 368 و ج 4، ص 283 و ج 5، ص 4، 49، 148.

ص: 531

5. مدارك داستان اسود عنسى:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1853- 1867 در حوادث سال 11 ه-.

2. تاريخ اسلام ذهبى: ج 1، ص 342- 343.

3. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 229.

4. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 307- 310.

5. جمهره ابن حزم: ص 382.

6. لسان الميزان ابن حجر: ج 3، ص 122 در شرح حال سهل بن يوسف.

7. انساب سمعانى: ج 1، ص 223.

8. اصابه ابن حجر: ص 7315.

9. تاريخ يعقوبى چاپ نجف: ج 2، ص 108.

10. البدء و التاريخ: ج 5، ص 154.

11. فتوح البلدان بلاذرى چاپ سعادت، مصر، سال 1959 م/ 113- 115.

12. معجم البلدان حموى در ماده «دثينه».

6- مدارك داستان سبد جواهد:

1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2701 و 2714- 2721.

ابن كثير: ج 7، ص 130- 131 و فيروزآبادى در قاموس و زبيدى در تاج العروس، در شرح لغت «سرى».

2. جمهره ابن حزم: ص 174- 238.

3. فتوح اعثم چاپ حيدرآباد: ص 59- 62.

4. فتوح بلاذرى چاپ بيروت به سال 1377 ه-: ج 2، ص 302 و 380.

5. تاريخ ابن اثير چاپ منيريه در قاهره به سال 1349 ه-: ج 2، ص 21 و 25. 6. اخبار الطوال دينورى چاپ اوّل در قاهره: ص 138.

7. معجم البلدان در ذيل كلمه‏هاى «فسا» و «درابجرد».

ص: 532

نام‏هاى تحريف شده در فرهنگ اسلام‏

خالد بن ملجم بريدة بن يحسن‏

معاوية بن رافع عبد المسيح بن عمرو

عمرو بن رفاعه شهر بن باذان‏

خزيمة بن ثابت قيس بن عبد يغوث‏

سماك بن خرشه عبد الله بن سبأ و حزب سبايان‏

ص: 533

يادى از مباحث گذشته و نگرشى به مباحث آينده‏

سيف، عمل مسخ نمودن و تحريف كردن خود را در تمام جوانب و ابعاد تاريخ اسلام اجرا كرده و طرح خطرناك خويش را در تمام جنبه‏ها و زواياى آن پياده نموده است، تا جايى كه توانسته حقايق اسلام را واژگون سازد و هر چيزى را به ضد و خلاف آن تبديل كند و اين كار به طورى با مهارت انجام داده است كه تشخيص دادن حقيقت آنچه كه وى تغيير داده براى محققين و كاوش‏گران بس مشكل و دشوار گرديده است. قيافه اصلى حقايقى كه او مسخ و وارونه كرده هنوز هم براى دانشمندان مجهول و ناشناخته مانده است.

سيف برنامه تحريف وسيع و دامنه‏دار خود را از چندين راه در تاريخ اسلام پياده نموده است.

1. با ساختن جنگ‏هاى خونين مانند جنگ‏هاى مرتدين.

2. با جعل افسانه‏هاى خرافى مانند داستان اسود عنسى.

3. با جعل و ساختن اشخاص و اماكن موهوم مانند فرماندهى به نام طاهر و سرزمينى به نام اعلاب.

4. با خلط و درهم و بر هم ساختن احاديث.

او تاريخ اسلام را تحريف نموده و از مسير واقعى و صحيحش منحرف ساخته است و

ص: 534

ما همه اين تحريفات چهارگانه را در فصل‏هاى گذشته كتاب توضيح داديم و نمونه‏هايى در اين مورد از نظر خواننده محقّق گذرانديم. اينك در اين بخش نيز به پنجمين قسمت تحريف سيف مى‏پردازيم.

5. سيف با تبديل نمودن اسماء راويان حديث و صحابيان پيامبر و تغيير دادن قهرمانان وقايع و حوادث، حقايق تاريخ را دگرگون ساخته و به برنامه تحريفات خويش جامه عمل پوشانده است.

سيف در قسمت تغييرات و تبديلات اسماء كه در اين فصل مورد گفتار ما است گاهى اسم اشخاص شناخته شده را به يك اسم ناشناخته تبديل مى‏كند و گاهى هم اشخاص را با نيروى خيال خويش مى‏آفريند، سپس آنها را با نام يكى از افراد معروف و نامى نامگذارى مى‏نمايد و گاهى هم اسمى را كه به جاى پسر و اسم پسر را به جاى پدر مى‏گذارد. ما هر يك از اين سه نوع تبديل را در فصل مستقلّى مى‏آوريم و براى هر كدام از آنها نيز نمونه‏هاى چندى نشان مى‏دهيم تا از اين نمونه‏ها، در هر فصلى يك ضابطه محكم براى شناخت تمام احاديث سيف به دست آيد.

ص: 535

بخش 8: خلق و تبديل نام‏هاى اشخاص توسط سيف‏

* تبديل نام‏هاى شناخته شده به نام‏هاى ناشناخته‏

* سوء استفاده از نام‏هاى اصحاب پيامبر

* سيف وارونه‏گرى مى‏كند

* مدراك بخش سوم‏

ص: 537

تبديل نام‏هاى شناخته شده به نام‏هاى ناشناخته‏

و صحف من اسماء اعلام الاسلام و المسلمين.

سيف نام بسيارى از معاريف و سرشناسان اسلام را

تغيير داده است.

مؤلّف‏

سيف در بعضى از احاديث براى افراد مورد علاقه از فاميل و يا قبيله خويش، ملامت و نكوهش مشاهده نموده و يا براى افرادى كه عداوت آنان را به دل داشت مدح و فضيلت احساس نموده لذا در اين گونه احاديث نام اين اشخاص معروف و شناخته شده را به يك نام مجهول و ناشناس مبدّل كرده است تا عيب و قدح دوستان، و يا فضيلت و كمال اشخاص ناشناخته بماند.

اينك نمونه‏هايى چند از اين تبديلات را در اين جا مى‏آوريم:

1. خالد بن ملجم:

سيف، عبد الرّحمان بن ملجم قاتل على امير مؤمنان (ع) را به خالد بن ملجم تبديل كرده است، آن جا كه جريان سان ديدن خليفه دوم را از سپاهيانش مى‏آورد، چنين‏

ص: 538

مى‏گويد:

خليفه لشكرى به «قادسيه» مى‏فرستد و لذا در صرار[63] از اين لشكر، سان ديد. بدين گونه كه سپاهيان از برابر وى گروه گروه مى‏گذشتند و رژه مى‏رفتند. افراد قبيله «سكون»[64] كه چهارصد نفر بودند از مقابل خليفه عبور كردند كه ناگاه چشم خليفه به عدّه‏اى از جوانان سياه چهره و مو بلند افتاد، و از آنان روگردانيد. بار دوم از جلو خليفه گذشتند باز از آنان روگردانيد و اين جريان سه بار تكرار گرديد. علّت اين اعراض و روگردانى را از وى پرسيدند، او گفت: من نسبت به اين افراد بد گمانم، زيرا كه قيافه آنان به نظر من ناشناس و مرموز جلوه‏گر شد و نسبت به آنان بغض و عداوت عجيبى در دل من ايجاد شده است. سپس آنان را پذيرفت ولى بعداً از آنان مكرّر ياد مى‏نمود و اظهار كراهت و انزجار مى‏كرد و مردم نيز از اين عمل و گفتار عمر در تعجب فرو مى‏رفتند تا آن كه در آينده راز مطلب براى مردم روشن و مكشوف گرديد. خالد بن ملجم همان كسى كه بعدها على بن ابى طالب را به قتل رسانيد و هم چنين افرادى كه از قتل و قاتلان عثمان طرفدارى مى‏كردند ميان آنان بوده‏اند.[65]

باز سيف در ضمن حوادث سال سى و پنجم هجرى مى‏گويد: چون با تحريكات گروه سبئيان شكايت‏هاى فراوانى از شهرهاى مختلف اسلامى به عثمان رسيد، او نيز براى تحقيقات محلى اشخاصى را به اين شهرستان‏ها فرستاد تا اوضاع را از نزديك مشاهده كنند وبه اطلاع خليفه برسانند. از جمله اين افراد عمار بن ياسر بود كه عثمان او را به مصر اعزام داشت، همه اعزام شدگان پيش از عمار به نزد خليفه برگشتند و گفتند: ما در اين شهرها چيز بد و ناخوشايندى نديديم، اوضاع اين شهرها رضايت‏بخش است، نه سرشناسان و خواص مردم ناراحتى و شكايت دارند و نه عوام مردم و امرا، و فرماندهان‏شان نيز كمال عدل و انصاف را در باره مردم رعايت مى‏كنند. ولى مراجعت‏

ص: 539

عمار به مدينه به طول انجاميد تا جايى كه مردم از وى نگران شدند و گمان كردند كه شايد او را در مصر به قتل رسانيده‏اند در آن هنگام نامه‏اى از طرف استاندار مصر به مدينه رسيد كه نوشته بود: گروهى در مصر عمار را گول زده و به دور وى گرد آمده‏اند و از آنها است عبد الله بن سوداء و خالد بن ملجم.[66]

و در حوادث سال سى و شش هجرى مى‏گويد: قبل از وقوع جنگ جمل، قعقاع بن عمرو[67] سفارت صلح و ميانجى‏گرى در ميان امير مؤمنان و عايشه و طلحه و زبير را به عهده گرفت، هر دو طرف تصميم به صلح گرفتند ولى گروه سبائيه مانند: ابن السّوداء و خالد بن ملجم و ... كه به صلح و آشتى راضى نبودند مخفيانه به دور هم گرد آمدند و نقشه‏اى كشيدند كه برنامه صلح را در ميان مسلمانان بر هم زنند و آتش جنگ را در ميان‏شان شعله‏ور سازند سپس اين نقشه شوم و مزوّرانه را به اجرا درآوردند و صلح مسلمانان را به جنگ بزرگ خونينى تبديل نمودند.[68]

اين است آنچه كه سيف در باره قاتل امير مؤمنان (ع) نقل نموده و او را خالد بن ملجم ناميده است در صورتى كه نام وى «عبد الرحمان بن ملجم مرادى» است و همان كسى است كه در فتح مصر حضور داشت و در آن جا براى خود خانه و مسكنى ساخت و خليفه دوم به عمرو عاص كه در آن روز استاندار مصر بود در باره وى چنين نوشت:

«منزل عبد الرحمان بن ملجم را در نزديكى مسجد قرار بده تا به مردم قرآن و مسائل دينى بياموزد».

آن گاه كه امير مؤمنان على (ع) به خلافت رسيد پس از بيعت مردم مدينه، مردم شهرستان‏ها را به بيعت دعوت مى‏كرد،[69] عبد الرحمان بن ملجم نيز در همان موقع به پيش‏

ص: 540

وى آمد و دست بيعت به سوى او دراز نمود ولى امير مؤمنان بيعت وى را نپذيرفت، بار دوم آمد كه با وى بيعت كند باز امير مؤمنان قبول نكرد تا دفعه سوم بيعت او را پذيرفت سپس گفت:

چه چيزى شقى‏ترين مردم را باز داشته است، آن گاه محاسن خود را در دست گرفت و فرمود:

«سوگند به خدايى كه جان على در دست قدرت او است اين محاسن من با خون سرم خضاب خواهد گرديد».

«و الذى نفسى بيده لتخضبن هذه من هذه»[70]

امير مؤمنان (ع) چون چشمش به ابن ملجم مى‏افتاد به اين بيت ترنم و زمزمه مى‏نمود:

اريد حياته و يريد قتلى‏

 

عذيرك من خليلك من مراد[71]

     
 

ارزيابى روايات سيف‏

همين عبد الرحمان بن ملجم مرادى است كه سيف در چند روايت گذشته نام وى را به خالد تبديل نموده و اين تبديل و تحريف را نيز در زير پرده ضخيمى از نشر فضائل زورمندان صحابه مخفى و مستور داشته است تا وسيله رواج و نشر دروغ‏هاى خود را بيشتر فراهم سازد. سيف به همين منظور:

در روايت اوّل مى‏گويد: عمر بن خطّاب در «صرار» كه سپاهيان خويش را سان مى‏ديد از خالد بن ملجم اظهار نفرت و كراهت كرد و از وجود وى در ميان سپاهيانش دودل و نگران بود و مردم از اين كار خليفه در حيرت بودند تا آن كه پس از قتل امير مؤمنان علّت ترديد و دودلى خليفه نسبت به آنها را فهميدند واداشتند كه عمر از خيانت آنها اطلاع‏

ص: 541

داشته و نسبت به آينده عالم بوده است.

و در روايت دوم مى‏گويد: عثمان خليفه سوم، به علّت داشتن يك روش عادلانه و خوش‏رفتارى با مردم، اشخاص را مأموريت داد تا به شهرستان‏ها بروند و از شكايت‏هايى كه بدو رسيده بود تحقيق و بررّسى كنند و اين بازرسان هنگام مراجعت جز رضايت مردم از فرمانداران خليفه و نداشتن كوچك‏ترين ناراحتى و شكايت، خبر ديگر به مدينه نياوردند تنها عمار بود كه در مأموريت خويش به مصر به ابن السوداء و خالد بن ملجم و ساير سبائيان كه تمام شكايت‏هاى مردم با طرح و تحريك آنان انجام مى‏شد هم‏دست و هم‏فكر گرديد.

و در روايت سوم مى‏گويد: در جنگ جمل در ميان رؤسا و فرماندهان هر دو جبهه كه از اصحاب پيامبر بودند پيمان صلح منعقد گرديد و تصميم به متاركه جنگ گرفتند، ولى سپس با توطئه و دسيسه سبائيان كه خالد بن ملجم نيز يكى از آنان بود، آتش جنگ دوباره شعله‏ور گرديد.

به طورى كه ملاحظه مى‏شود سيف در اين سه روايت حقايق فراوانى را تغيير داده و دروغ‏هاى زيادى را به وجود آورده است زيرا:

نه خليفه دوم براى سان ديدن از سپاهيانش از مدينه به «صرار» حركت نموده و نه از روى فراست و مطانتى كه در وى وجود داشته از ابن ملجم اظهار تنفر و كراهت نموده است بلكه برعكس گفتار سيف، خليفه به استاندار مصر توصيه و تأكيد نموده بود كه از ابن ملجم تجليل و احترام به عمل آورد و خانه‏اش را در نزديكى مسجد قرار دهد تا تعليم احكام و قرآن را به عهده بگيرد.

آرى اين امير مؤمنان على (ع) بود كه نسبت به ابن ملجم كراهت و انزجار از خود نشان داد و بيعت وى را چندين بار رد نمود و اين شعر را پيوسته مى‏خواند: اريد حياته ...

باز نه عثمان خليفه سوم كسى را براى تحقيق و بررسى از شكايت‏هاى مردم به جايى فرستاد و نه شكايت‏هاى مسلمانان از واليان بنى اميّه در اثر دسيسه حزب ساختگى «سبائيان» به خليفه فرستاده شده بود و نه مسافرت عمار براى تحقيق از شكايت مردم‏

ص: 542

به سوى مصر صحت دارد و نه گول خوردن وى به وسيله حزب مذكور. باز در جنگ جمل نه موضوع صلحى در ميان بود و نه به تؤطئه «سبائيان» صلح به جنگ تبديل گرديده است و نه اصلًا گروهى به نام «سبائيان» در جهان وجود داشته است و نه صحابه‏اى به نام «قعقاع» كه سفير صلح در جنگ جمل باشد.

و نه نام قاتل امير مؤمنان (ع) خالد بوده است، بلكه همه اين ها را سيف ساخته و پرداخته، و او در اثر كفر و زندقه‏اش اين همه تغييرات و تحريفات را به وجود آورده و در اختيار مسلمانان بخصوص تاريخ‏نگاران قرار داده است، تا از اين راه تاريخ صحيح اسلام را درهم و برهم كند، حقايق تاريخ را مخفى، مبهم و پيچيده گرداند و در تمام جعل و تبديل و تحريفش و در اثر سرتاسر اين مسير از فضيلت‏تراشى و مديحه‏سرايى اصحاب حكومت رسيده، استفاده نموده و آن را دست آويز و وسيله نفوذ قرار داده است و اهداف فاسد خويش را در لابلاى دفاع از صحابه پيامبر و نشر فضايل آنان گنجانده و به خورد مسلمانان داده است ...

ص: 543

معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه‏

اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا.

خداوندا! معاويه و عمرو بن عاص را در فتنه و فساد فرو ببر.

رسول خدا

دو نمونه ديگر از تبديل نام‏هاى افراد شناخته شده به نام‏هاى ديگر، اين است كه سيف براى حمايت از معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص، نام آنان را در روايت «ابو برزه اسلمى»[72] به معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه تبديل نموده است.

مشروح جريان بدين قرار است:

ابو برزه اسلمى مى‏گويد: ما در سفرى در محضر پيامبر اكرم (ص) بوديم صداى غنا

ص: 544

و آوازه خوانى دو نفر به گوش پيامبر رسيد كه ترانه مى‏خواندند و شعر مى‏سراييدند و يكى در پاسخ آن ديگرى مى‏گفت:

يزال حوارى تلوح عظامه‏

 

زوى الحرب عنه ان يجن و يقبرا

     
 

ترجمه: استخوان‏هاى آن دوست خيرخواه من نمايان است زيرا جنگ مانع از كفن و دفن او گرديده است.

رسول خدا فرمود ببينيد اين صداى غنا از كجا و از چه كسى است؟

گفتند يا رسول الله معاويه و عمرو عاص هستند كه اين چنين خوانندگى مى‏كنند، رسول خدا عرضه داشت خدايا آنان را در فتنه‏ها فرو بر و به سوى آتش‏شان بكشان، اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا و دعهما الى النار دعاً.[73]

سيف ديده است كه اين روايات آبروى معاويه و عمرو عاص را مى‏ريزد و قيافه واقعى آنان را نشان مى‏دهد و لذا آنها را تحريف كرده نام معاويه و عمرو عاص را به معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه تبديل نموده است تا بدين وسيله نقابى بر چهره معاويه و عمرو عاص بكشاند و قيافه نفرين شده آنان را مستور سازد و اين نفرين و انزجار پيامبر اسلام را نسبت به آنان به گردن ديگران بار كند به همين منظور روايت نامبرده را بدين صورت نقل كرده است كه راوى گفته:

من در يكى از مسافرت‏ها در حضور پيامبر بودم صدايى به گوش آن حضرت رسيد، فرمود اين چه صدايى است كه به گوش مى‏رسد من به سمتى كه صدا بلند بود رفتم ديدم كه معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه هستند كه ترانه الا يزال حوارى ... را مى‏سرايند. جريان را به رسول خدا عرضه داشتم پيامبر در باره آنان نفرين نمود و گفت: اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا، همين نفرين پيامبر سبب گرديد پيش از آن كه رسول خدا از

ص: 545

سفر مراجعت كند عمرو بن رفاعه از دنيا برود.[74]

ابن قانع پس از آن كه اين روايت را از سيف نقل مى‏كند، مى‏گويد: اين روايت اشكال را بر طرف ساخت و روشن گرديد كه اشتباه در حديث اول بوده است يعنى حديث اصل كه در آن حديث، به جاى «ابن رفاعه» كه يكى از منافقان بوده «ابن عاص» و به جاى «معاوية بن رافع» كه او نيز يكى از منافقان بود به كار رفته است و با «معاوية بن ابى سفيان» مشتبه شده است سپس مى‏گويد: «خداوند داناتر ايت».

ارزيابى روايت سيف‏

با بررسى دقيق اين حديث و اين قسمت از سيره پيامبر كه در روايت سيف آمه است معلوم مى‏شود كه سيف نام دو نفر را تحريف نموده و دو روايت را تغيير داده و آنها را به هم‏ديگر آميخته و از مجموع آن دو روايت، يك روايت ديگر ساخته و سپس براى اين روايت ساختگى از پيش خود سندى جعل كرده و به صورت همان روايتى كه قبلًا نقل نموديم در آورده است.

يكى از اين دو روايت را كه سيف آن را تغيير داده است در اول همين فصل از ابو برزه اسلمى نقل نموديم.

و اما روايت دومى كه سيف آن را تغيير داده جريان مرگ «رفاعة بن زيد» است كه آن را ابن هشام در ضمن جريان مراجعت پيامبر (ص) از جنگ «بنى المصطلق» چنين آورده است:

... رسول اكرم (ص) با مردم حركت نمود و از بيابان‏هاى حجاز گذشت تا اين كه در يكى از آبادى‏هاى حجاز كمى بالاتر از بقيع به نام «بقعا» فرود آمد. چون رسول خدا خواست از آن جا حركت كند باد تند و شديدى وزيدن گرفت كه مردم به ترس و وحشت افتادند رسول خدا (ص) فرمود از اين طوفان نترسيد زيرا وزش آن براى مرگ يكى از بزرگان كفار است.

ص: 546

چون به مدينه وارد شدند ديدند كه در همان روز رفاعة بن زيد بن تابوت كه از قبيله قينقاع و از سراى يهود و پناه‏گاه منافقان بود از دنيا رفته است.[75]

سيف در روايت اول، نام «معاويه» را به معاوية بن رافع و نام عمرو عاص را به عمرو بن رفاعة بن تابوت تبديل نموده است، همان طور كه جمله «سمع رجلين يتغنيان» را به «سمع صوتاً» تحريف نموده است. و در خبر دوم رفاعة بن زيد بن تابوت را به عمرو بن رفاعه تحريف نموده و جريان مرگ رفاعه را با جريان آوازه خوانى دو صحابه به هم آميخته است و از مجموع اين دو خبر با اين تغيير و تبديل و با اين تصرفات مزوّرانه يك روايت ديگر ساخته است و توانسته به وسيله آن روايت «معاوية بن ابى سفيان» و «عمرو عاص» را از آوازه خوانى و نفرين پيامبر تبرئه كند و ديگران را بدين نسبت متّهم سازد، زيرا اگر اين دو نفر در ميان مسلمانان شناخته مى‏شدند، بعضى از مسلمانان تا به امروز از ايشان پيروى نمى‏كردند، ولى هر چه بود روايت سيف مورد اعجاب و خوشايند «ابن قانع» گشته و اشتباه وى را بر طرف ساخته است، زيرا اين روايت خواسته او را تأمين نموده و به قول خود وى، اشكالش را بر طرف ساخته است كه ايراد در حديث اول و در سر معاويه و ابن عاص بوده است.

استيضاح ابن قانع‏

اينك جا دارد كه از ابن قانع سؤال كنيم و بگوييم: درست است كه اين روايت سيف از آن جايى كه نفرين پيامبر را از معاويه و عمرو عاص در نظر شما رفع مى‏كند و يكى از اشكالات برايشان را بر طرف مى‏سازد، ولى آيا اين روايت شما را با اشكالات فراوان ديگرى مواجه نمى‏كند؟

و آيا در اين صورت از شما نمى‏پرسند كه اين دو نفر منافق به نام «معاوية بن رافع» و «عمرو بن رفاعه» كه در روايت سيف آمده است چه كسانى هستند؟ و در كجا بوده‏اند؟ و چرا نام آنها در غير روايات سيف، در هيچ روايتى نيامده است؟

ص: 547

و آيا باز نمى‏پرسند كه منافق خيالى، چگونه با رسول خدا در سفر بود و پيامبر صداى آوازه خوانى او را شنيد، ولى قبل از مراجعت پيامبر از همان سفر در مدينه از دنيا رفت؟

آرى سيف اين چنين تحريف، تغيير و تبديل نموده و قرن‏ها است كه تحريفات وى در چهارچوبه‏اى از نشر فضايل و مناقب متنفّذان صحابه قرار داده و به خورد دوستداران و تحريفات گرديده‏اند و آنچه در اين گونه موارد درنظر ما با اهميّت است آن كه دانشمندانى مانند ابن قانع همه نيروى خود را صرف كرده‏اند و آنها را به جاى سيره و حديث صحيح پيامبر ميان مسلمانان ترويج نموده‏اند، و در نتيجه، سيره و حديث صحيح پبامبر كه از مجموع آن دو، سنّت پيامبر تشكيل مى‏گردد از دسترس مسلمانان دور مانده تا به حدّى كه گاهى فراموش گرديده است و سپس هر آن كسى كه به اين سنّت تحريف شده تمسّك جويد او را ثنا مى‏گويند، و اهل سنّت مى‏خوانند، از اين جا است كه بر دانشمندان اهل بحث و تحقيق لازم و واجب است كه همه نيروى خود را صرف كنند و حديث و سيره ناپاك، پيامبر را از اين آلودگى‏هاى پاك و مبرّا سازند تا مسلمانان بتوانند به سنّت صحيح پيامبر (ص) تمسّك جويند.

ص: 548

سوء استفاده از نام‏هاى اصحاب پيامبر

فالتبس على العلماء مدى العصور.

اين است كه حقيقت گروهى از صحابيان در طول‏

قرن‏هاى متمادى براى دانشمندان ناشناخته مانده است.

مؤلّف‏

دومين راه تبديل اسماء كه سيف در تحريفات خود پيموده آن است كه وى اشخاصى را در خيال خويش آفريده و سپس اين اشخاص موهوم و پديده خيال خويش را با يكى از نام‏هاى افراد معروف نام‏گذارى نموده است و در موقع حديث‏سازى آنها را استخدام كرده و به نام آنان حديث‏هاى فراوان و داستان‏هاى متعدّد ساخته است و در اثر همين سوء استفاده از نام‏هاى معاريف و صحابه‏هاى معروف پيامبر حقايق و مطالبى مربوط به صحابه در طول قرن‏ها براى دانشمندان گنگ و پيچيده گرديده و ناشناخته مانده است.

سيف از اين گونه صحابيان و راويانى كه خود آنان را ساخته و براى آنها نامى از صحابه و راويان مشهور انتخاب نموده، زياد ساخته است كه در اين فصل نمونه‏هايى از آنان را براى علاقه‏مندان به علم و تحقيق نشان مى‏دهيم:

ص: 549

1. خزيمة بن ثابت:

مى‏دانيم كه پيامبر اكرم از گروه انصار و از خاندان اوس صحابه‏اى داشت به نام خزيمة بن ثابت كه در تمام جنگ‏هاى بعد از «بدر» يا «احد» در ركاب رسول خدا شركت نمود.

و پيامبر اكرم (ص) به مناسبت پيشامدى بر وى لقب «ذو الشهادتين» داد كه از آن روز به بعد شهادت وى به جاى شهادت دو نفر پذيرفته مى‏شد و اين جريان براى خاندان او موجب افتخار بود. او در جنگ صفين در زير پرچم امير مؤمنان (ع) به شهادت رسيد و چون كشته شدن خزيمه در صف سپاهيان امير مؤمنان (ع) براى بنى اميّه موجب طعن و مايه ننگ بود از اين جهت سيف علاوه بر همان «خزيمة بن ثابت» ذو الشهادتين يك «خزيمة بن ثابت» ديگر ساخته، آن گاه چنين گفته است: خزيمه‏اى كه در جنگ صفين در صف سپاهيان على كشته شده اين خزيمه بوده است نه «خزيمة ذو الشهادتين» و ذو الشهادتين پيش از جنگ صفين در دوران عثمان از دنيا رفته بود.[76]

2. سماك بن خرشه‏

در ميان انصار صحابه‏اى بود به نام «سماك بن خرشه» كه به «ابو دجانه» مشهور شده بود، او در جنگ‏هاى پيامبر خدمات ارزنده‏اى انجام داد و در جنگ يمامه به شهادت رسيد. سيف صحابه ديگرى به نام «سماك بن خرشه» جعل نمود و گفت كه اين سماك آن سماك معروف به أبو دجانه نيست و او هم يك صحابه ديگرى مى‏باشد. آن گاه به نام همين سماك ساختگى‏اش روايت‏ها و داستان‏هايى ساخت و او را در بعضى فتوحات و جنگ‏هاى موهوم و دروغين كه جعل نموده امير و فرمانده قرار داده است.[77]

ص: 550

3. وبره يحنس خزاعى‏

سيف در برابر صحابه معروف «وبره بن يخنس كلبى» يك صحابه ديگر به نام «وبره يحنس»[78] از پيش خود ساخته، منتها گفته كه اين وبره از قبيله خزاعه است نه از قبيله كلب.[79]

4. سبائيان‏

سيف در كارخانه انسان سازى خويش به جعل‏هاى فردى و متفرّقه قناعت نكرده، بلكه گروهى متشكّل از افراد زياد را به وجود آورده و آن گروه سبئيّه ناميده است سپس اكثر مفاسد و شرور را به پاى اين گروه بسته، و خرابى‏ها، ويرانگرى‏ها، جنگ و آشوب‏هاى خطرناكى را در تاريخ اسلام به نام آنان نقل نموده است.

سيف اين اسم را از همان اسم سبئيّه گرفته است كه در يمن نام قبيله‏هايى بودند كه به پدربزرگشان «سبأ بن يشجب» منتسب مى‏شدند.[80]

5. مهم‏ترين كارى كه سيف در مسير عمليات تحريفى خويش انجام داده است، اين است كه: يك انسان مرموز و آشوب‏گر در ذهن خود ساخته و او را «عبد الله بن سبأ» ناميده و در اين نام‏گذارى هم از نام «عبد الله بن وهب سبئى» كه رئيس و امير گروه خوارج در جنگ نهروان بود استفاده نموده، آن گاه به نام وى داستان‏هاى زياد و افسانه‏هاى دامنه‏دارى ساخته است كه در تاريخ اسلام معروف و مشهور مى‏باشد و در فصل بعدى اين كتاب به خواست خدا مستقلًا در اين باره بحث و گفتگو خواهد شد.[81]

ص: 551

سيف وارونه‏گرى مى‏كند

استطاع بكلّ ذلك يشوّه معالم التاريخ.

سيف از اين راه‏ها توانسته است كه تاريخ اسلام را آشفته‏

وسياه نشان دهد.

مؤلّف‏

سومين راه تبديل اسماء كه سيف در تحريفات خود از آن استفاده نموده آن است كه وى براى مبهم و مشتبه ساختن حقايق تاريخ اسلام، اسم راويان بعضى از احاديث و يا قهرمانانى بعضى از داستان‏ها را وارونه كرده، اسم پدر را به جاى پسر و اسم پسر را به جاى پدر قرار داده است، چنان كه: نام طرف گفتگوى خالد را كه در صلح حيره بوده است از «عبد المسيح بن عمرو» به «عمرو بن عبد المسيح» تبديل كرده و پسر را پدر و پدر را پسر معرّفى نموده است و اين اسم وارونه در شانزده روايت از روايت‏هاى سيف كه طبرى نقل كرده است به چشم مى‏خورد.[82]

و باز نام «باذان بن شهر» پادشاه ايرانى يمن را كه اسود عنسى زن او را به همسرى خود درآورده، به «شهر بن باذان» تغيير داده است كه در ضمن داستان اسود عنسى كه در

ص: 552

صفحات گذشته به آن پرداختيم با اين نام آشنا شديد.

سيف در همان داستان اسود عنسى يك تحريف ديگر نيز انجام داده و نام پدر قيس «هبيرة بن مكشوح مرادى» را به عبد يغوث» تغيير داده است.

سيف از اين گونه وارونه‏گرى‏ها زياد انجام داده است كه ما براى نشان دادن مشتى از خروارها در اين مورد فقط تعدادى از آنها را، در اين جا وارد ساختيم تا محققين و جويندگان حقايق با گونه‏هاى تحريفات سيف آشنا گردند، و معيار ضابطه كلّى و روشن‏گرى به دست آورند و بدانند كه تحريف سيف يك نوع و يك‏نواخت نبوده است تا محققين و كاوش‏گران زودتر و به آسانى بتوانند با مقاصد شوم و اهداف فاسد وى آشنا گردند و به فعاليت‏هاى خراب‏كارانه‏اش پى ببرند، بلكه از راه‏هاى مختلف و به انواع گوناگون دست به تحريف و خراب‏كارى در تاريخ اسلام زده است و از اين راه توانسته تاريخ اسلام را منقلب و دگرگون سازد، حقايق و وقايع تاريخ را وارونه و زشت نشان دهد، نام‏هاى راويان، صحابى و غير صحابى، قهرمانان داستان‏ها و حوادث را تعويض و تبديل كند، گروه‏هاى خراب‏گر و فتنه‏انگيز، و باند شرور و مفسد از پيش خود بسازد، راويان حديث و فرماندهان جنگ‏ها، شعرا و حماسه‏سرايان جنگى با نيروى خيال خويش به وجود آورد، تعداد زيادى امكنه و بقاع افسانه‏اى، كتاب‏هاى سياسى، قصايد و خطبه‏هاى موهوم جعل كند.

و انگيزه وى در همه اين فعاليت‏هاى تحريفى و تخريبى، كفر و زندقه او بوده است، ولى وى اين انگيزه خطرناك و تمام اهداف و مقاصد شوم و فاسدش را در زير پوشش دفاع و طرفدارى از صحابه و در لفافه نشر مناقب و فضايل آنان مخفى و مستور ساخته و بدين وسيله توانسته است كه تمام دروغ‏ها، ساخته‏ها و افسانه‏هاى موهوم خويش را در كتب به اصطلاح معتبر تاريخ جاى دهد و در ميان مسلمانان رايج و منتشر سازد و بقا و دوام آنها را در طول سيزده قرن تضمين نمايد.

ولى به طورى كه قبلًا اشاره گرديد مهم‏ترين فعاليّتى كه سيف در تحريف و دگرگون ساختن تاريخ اسلام انجام داده است، به وجود آوردن گروه سبئيه است كه در فصول آينده كتاب اين موضوع را بررّسى خواهيم نمود كه سيف گروه «سبائيان» را چگونه به وجود

ص: 553

آورده و چگونه «عبد الله بن سبأ» را در برابر «عبد الله بن سبأ بن وهب» جعل نموده و اين افسانه چگونه كش و تطور پيدا نموده و به كتاب‏ها و مدارك اسلامى راه يافته و با حركت تاريخ، حركت نموده و پيش رفته است و تا به امروز هنوز جاى خود را در تاريخ اسلام حفظ كرده است؟

ص: 555

پايان‏نامه:- سيرى در مباحث گذشته‏

* نگرشى به جنگ‏هاى مرتدين سيف‏

* ارزيابى جنگ‏هاى مرتدين‏

* جنگ كنده‏

* ارزيابى جنگ كنده‏

* جنگ مالك بن نويره‏

* انگيزه واقعى اين جنگ‏ها

* نگرشى به فتوحات سيف‏

ص: 557

نگرش كوتاه به مباحث گذشته كتاب‏

1. نگرشى به جنگ‏هاى مرتدين سيف‏

در مباحثى كه تا اين جا داشتيم، پيرامون احاديث سيف بحث و بررّسى كرديم و از آنچه در اين مورد در ضمن بخش‏هاى گذشته بازگو شد، به طور كلّى و خلاصه چنين به دست آمد كه:

سيف با ساختن داستان‏هايى مربوط به جنگ‏هاى مرتدين و فتوح واهى و بى اساس، اسلام را «دين شمشير و خون» نشان داده است و به دوست و دشمن چنين وانمود كرده كه اسلام تنها با زور شمشير و نيزه توانسته است پيش برود و در جهان اديان، جايى براى خود باز كند.

در بحث اوّل كتاب گفتيم كه سيف به منظور معرّفى اسلام به عنوان «دين شمشير و خون»، جنگ‏هاى زيادى براى مسلمانا در خيال خود ترسيم نموده و آنها را جنگ‏هاى مرتدين ناميده است.

سيف در ضمن رواياتى كه در باره جنگ‏هاى مرتدين ساخته است به طور خلاصه مى‏گويد:

تمام قبايل عرب به جز قبيله قريش و ثقيف، يك‏سره از اسلام برگشتند و به كفر و ارتداد گراييدند و آتش فتنه در سرزمين‏هاى اسلامى شعله‏ور گرديد.

تمام قبايل عرب به جز قبيله قريش و ثقيف، يك‏سره از اسلام برگشتند و به كفر و ارتداد گراييدند و آتش فتنه در سرزمين‏هاى اسلامى شعله‏ور گرديد.

ص: 558

آن گاه سيف جريان اجتماع قبايل مرتد را در سرزمين ابرق ربذه و فرستادن نمايندگانى به نزد ابو بكر را شرح مى‏دهد و مى‏گويد: قبايل مرتد به وسيله نمايندگان‏شان از خليفه درخواست نمودند كه آنان نماز را برپا دارند ولى از دادن زكات و حقوق مالى معاف گردند. ابو بكر از پذيرفتن پيشنهاد آنان ابا و امتناع ورزيد و مردم مدينه را براى مقابله و جنگ با اين قبايل آماده ساخت، سپس اين قبايل كه به مدينه حمله بردند سپاهيان خليفه به حمله آنان پاسخ گفتند و تا اردوگاه‏شان عقب راندند، جنگ‏هاى با مرتدين بدين گونه شروع شد و ابو بكر سه بار براى سركوبى آنان لشكر عظيم و انبوهى آماده نمود و از مدينه به سوى آنان حركت كرد. سپس سيف چگونگى و جزئيات اين جنگ‏ها و كشته شدن مرتدين و تسلّط خليفه را بر اراضى آنان و قرق كردن چراگاه‏هاى سرزمين ابرق را براى اسب‏هاى مسلمانان و اين سلسله حوادث را كه در اين جنگ‏هاى موهوم به وقوع پيوسته است كاملًا شرح مى‏دهد، وى جان سخن اين است كه با اين همه شرح و تفصيل، سيف در نقل اين همه جريانان منحصر به فرد است، نه مورّخ ديگرى اين مطالب را نقل كرده است و نه هيچ يك از اين مطالب از صحت و حقيقت برخوردار مى‏باشد.

سيف حركت چهارمى هم براى ابو بكر نقل مى‏كند كه ابو بكر از مدينه به سوى «ذى القصه» حركت نمود و در آن جا سپاه خود را آماده ساخت و آنان را به يازده لشكر تقسيم نمود و بارى هر لشكر فرماندهى انتخاب كرد و به دست هر فرماندهى پرچمى داد تا با گروه‏هاى مرتدين بجنگد و در همان جا براى اين فرماندهان منشورات جنگى و براى قبايل مرتد نامه‏ها نوشت.

اين حركت كه سيف آن را به ابو بكر نسبت داده و جرياناتى كه در اين سفر براى وى نقل كرده است باز مطلب صحيحى نيست و هر چه در اين باره نقل نموده است به جز حركت خالد، همه و همه آنها را از خود در آورده و تقديم تاريخ‏نويسان نموده و آنان نيز به مسلمانان تقديم كرده‏اند.

سيف ارتداد ديگرى به نام ارتداد «امّ زمل» نيز نقل نموده سپس جنگى به همان عنوان به وجود آورده است و در اين جنگ هم كشت و كشتار عجيب و وحشت انگيزى،

ص: 559

جريان‏ها و ويران‏گرى‏هاى بى‏سابقه‏اى بار آورده است در صورتى كه اصلًا امّ زملى وجود نداشته است كه به ارتداد گرايد و چنين جنگى به وقوع پيوندد و اين همه كشت و كشتار و خرابى‏ها به بار آيد.

سيف ارتداد ديگرى نيز به اسم ارتداد «اخابث» در سرزمين «اعلاب» آورده است و مى‏گويد: فرماندهى به نام طاهر كه فرزند خديجه و ربيب پيامبر (ص) بود به جنگ مرتدين اخابث شتافت و از آنان آن قدر به قتل رسانيد و جسم بى جان‏شان را در خاك‏ها انداخت كه از اجساد كشته شدگان، راه‏ها متعفّن گرديد و قافله‏ها از حركت باز ماند.

در صورتى كه نه سرزمينى به نام اعلاب وجود داشته است و نه مردمى به نام مردم اخابث و نه صحابه‏اى به نام طاهر كه پرورش يافته دامان پيامبر باشد و فرماندهى لشكر موهوم اخابث را به عهده بگيرد.

آرى هيچ‏يك از اين حوادث و جريانات، و حوادث زياد ديگرى كه سيف در باره جنگ مرتدين نقل نموده است صحت ندارد و همه اين ها بى اساس و ساختگى است، و دروغ و افسانه‏اى بيش نيست.

ولى با اين حال سيف با داشتن تخصّص و مهارت خاص در جعل حديث و تاريخ توانسته است كه دروغ‏ها و جعلياتش را در باره ارتداد مسلمانان بعد از پيامبر منتشر سازد و چنين وانمود كند كه همه قبايل جزيرة العرب پس از پيامبر (ص) از اسلام برگشتند سپس به زور نيرو و شمشير دو مرتبه اسلام را پذيرفتند. جا دارد در پايان اين بحث‏ها براى روشن شدن هر چه بيشتر اين قسمت از تاريخ اسلام، يك بررّسى كوتاه از جنگ‏هايى كه سيف به نام جنگ مرتدين ساخته است داشته باشيم:

1. بخشى از اين جنگ‏ها كه قسمت زيادى از افسانه‏ها و داستان‏هاى او را در جنگ‏هاى مرتدين تشكيل مى‏دهد، جنگ‏هايى است كه اصل آنها را با نيروى خيال خود ساخته، قهرمانان، فرماندهان، و جنگ‏جويانى هم از پيش خود براى آنها تراشيده، اماكن و محل‏هاى وقوع و مشخصات ديگر نيز معيّن نموده و تكميل شده‏هايش را در اختيار تاريخ‏نويسان گذاشته است، در صورتى كه نه اصل اين جنگ‏ها صحت و اساس دارد و نه مشخّصات و جزئياتى كه در آنها به كار رفته است و نه اكثر قهرمانان و فرماندهانى كه نام‏

ص: 560

آنها در اين جنگ‏ها آمده است وجود داشته‏اند، و به طور كلّى چنين جنگ‏ها و جريان‏هايى در اسلام به وقوع نپيوسته است.

2. بخش ديگر از جنگ‏هايى كه سيف نه نام جنگ‏هاى مرتدين مى‏آورد، جنگ‏هايى است كه در ميان مسلمانان و كفّارى كه دوران خود پيامبر اسلام بوده‏اند به وقوع پيوسته است و جنگ با مرتدين نبوده، مانند جنگ مسلمانان با «مسيلمه» و «طليحه» كه در زمان خود پيامبر اسلام به دروغ، ادعاى پيامبرى و نبوت مى‏نمودند و عدّه‏اى را هم به دروشان جمع كرده بودند كه مسلمانان بعد از رحلت و درگذشت پيامبر با آنان جنگيدند و آنان را شكست دادند.

اين جنگ‏ها گرچه واقعيت دارند ولى درست نيست كه اين افراد را مرتد و جنگ با آنان را جنگ با مرتدين بناميم. بلكه جنگ مسلمانان با اين گروه جنگ با كفّار بوده است نه جنگ با مرتدين.

3. بخش سوم از اين جنگ‏ها كه سيف به نام جنگ‏هاى مرتدين نقل مى‏كند، جنگ‏هايى است كه در ميان خود مسلمانان به وقوع پيوسته است و يك سلسله جنگ‏هاى داخلى بوده است نه جنگ مسلمانان با مرتدين و اين جنگ‏ها بدين صورت بوده كه بعضى از قبايل مسلمان عرب اصلًا زير بار بيعت ابو بكر نمى‏رفتند و زكات مال‏شان را به او نمى‏پرداختند و گروه ديگر نيز در اثر بد رفتارى فرمانداران و مأموران ابو بكر و سخت‏گيرى‏هاى شديد و بى جاى آنان از پرداخت زكات مال‏شان به عمال ابو بكر امتناع مى‏ورزيدند، او هم لشكرى به سوى هر گروهى از آنان مى‏فرستاد در برابر حكومتش آنها را به تسليم وا ميداشت، مانند جنگى كه در ميان فرمانداران ابو بكر و عشاير كنده به جهت شترى جوان واقع گرديد، كه اعثم كوفى، بلاذرى، حموى، جريان آن را مشروحاً آورده‏اند.

جنگ كنده‏

حموى در معجم البلدان در ماده «حضرموت» مى‏گويد:

چون مردم مدينه پس از درگذشت پيامبر اسلام با ابو بكر بيعت نمودند، وى به‏

ص: 561

«زياد بن لبيد بياضى»[83] كه فرماندارى «كنده» و «حضرموت» را از طرف پيامبر به عهده داشت نامه نوشت و درگذشت پيامبر را و اين كه مردم مدينه بعد از پيامبر با وى بيعت نموده‏اند، به اطلاع وى رسانيد و در ضمن به او دستور داد كه از مردم حضرموت براى وى بيعت بگيرد.

اين نامه كه به دست زياد بن لبيد رسيد در ميان مردم بپاخاست و خطابه‏اى ايراد نمود و آنان را از مرگ پيامبر آگاه ساخت و به ابو بكر دعوت‏شان نمود، اشعث بن قيس از ابو بكر سرباز زدند، ولى جمعيّت زيادى از همان قبيله كنده با زياد بن لبيد «به عنوان نماينده ابو بكر» بيعت نمودند، زياد به منزل خود رفت و مانند دوران خود پيامبر، صبح‏گاهان براى گرفتن زكات آماده گرديد.

در يك روايت ديگر آمده است كه: ابو بكر به زياد بن لبيد و مهاجرين ابو اميّه مخزومى نوشت كه دو تن اتّحاد كنند و براى وى از مردم بيعت بگيرند و با هر كسى كه از بيعت كردن با ابو بكر و يا از دادن زكات امتناع ورزيد بجنگند.

اعثم در فتوح خود گويد: عدّه‏اى از روى رضا و رغبت و عدّه ديگر از روى اجبار و اكراه زكات‏ها را به زياد مى‏دادند، زياد بن لبيد نيز مشغول جمع‏آورى زكات بود و با مردم سخت‏گيرى مى‏نمود، اتّفاقاً روزى يكى از شترها را كه به عنوان زكات از جوانى به نام زيد بن معاويه قشيرى‏[84] گرفته بود علامت زكات بر آن زده به ميان شترهاى ديگرى كه مى‏خواست به نزد ابو بكر بفرستد رها نمود. اين جوان به نزد يكى از سران قبيله كنده به نام حارثة بن سراقه آمد و گفت: پسر عمو! زياد بن لبيد يكى از شتران مرا گرفته و علامت‏گذارى نموده و به ميان شترانى كه از زكات گرفته رها نموده است و من از دادن‏

ص: 562

زكات ابا ندارم ولى به اين شتر علاقه فراوان دارم، اگر صلاح مى‏دانى در اين باره با زياد گفتگو كن تا اين شتر را رها كند و من در عوض آن شتر ديگرى به او بدهم.

اعثم گويد: حارثة بن سراقه به نزد زياد بن لبيد آمد و گفت: اگر امكان دارد منّتى بر اين جوان بگذار و شتر وى را به او برگردان و به جاى آن، شتر ديگرى تحويل بگير.

زياد در پاسخ حارثه گفت:

اين شتر جزء خدا گرديد و به عنوان زكات علامت‏گذارى شده است و من دوست ندارم كه به جاى آن، شتر ديگرى را قبول كنم.

بلاذرى اين داستان را بدين صورت آورده است كه: زياد بن لبيد مرد سخت‏گيرى بود. شترى از يك نفر كندى به عنوان زكات گرفت او گفت كه اين شتر را به من بده و به جاى آن شتر ديگرى از من بگير. زياد پيشنهاد او را نپذيرفت و گفت: من به اين شتر مارك صدقه زده‏ام و قابل برگشت نيست. اشعث بن قيس در اين باره با وى سخن گفت باز نپذيرفت، در اين جا بود كه مردم كنده به جز قبيله «سكون» بيعت او را شكستند، ولى قبيله سكون با وى بودند.

بلاذرى در يك روايت ديگر چنين مى‏گويد كه زياد و ابو اميّه از يك نفر كندى شترى به زكات گرفتند ولى او از آنان درخواست نمود كه شتر ديگرى را به جاى آن بگيرند. ابو اميّه در اين مورد با وى مماشات نمود ولى زياد ممانعت و سخت‏گيرى كرد.

اعثم اين داستان را چنين ادامه مى‏دهد:[85] حارث كه پيشنهاد جوان صاحب شتر را به زياد رسانيد نه تنها جواب منفى از وى شنيد، بلكه ناچار شد شاهد تندى و پافشارى وى نيز باشد، تا آن كه به تنگ آمد، خشمناك گرديد و گفت: ما مى‏گوييم اين شتر را از راه كرامت و بزرگ‏وارى رها كن وگرنه از راه لئامت و خوارى رهايش خواهى نمود، زياد نيز از گفتار حارثه خشمناك گرديد و گفت من اين شتر را رها نمى‏كنم تا ببينم چه كسى آن را از دست من تواند گرفت.

اعثم مى‏گويد: حارثه از اين گفتار لبخند تمسخرآميزى بر لب نهاد و اشعارى بدين‏

ص: 563

مضمون سرود: پير مردى مى‏خواهد بچه شتر را از تو بگيرد كه آثار پيرى از گونه‏هايش به روشنى پيدا است پير مردى كه ريشش از پيرى به مانند پيراهن سفيدى، سفيد است.[86]

اعثم مى‏گويد: سپس حارثه به ميان اين شتران آمد و همان شتر را از ميان آنها بيرون كشيد و افسارش را به دست صاحبش داد و گفت شتر خود را بگير اگر در باره اين شتر كسى به تو حرفى زد با شمشير دماغش را بشكن و اين جمله را نيز اضافه نمود: ما از پيامبر خدا در آن موقع كه زنده بود پيروى و اطاعت نموديم پس از مرگ وى اگر كسى از خاندان وى جانشين بود باز هم از وى اطاعت مى‏كرديم و امّا پس ابو قحافه به خدا سوگند نه اطاعتش بر ما واجب است و نه در گردن ما بيعتى دارد.

حارثه در اين جا نيز اشعارى بدين مضمون سرود:

به هنگامى كه پيامبر خدا در ميان ما بود اطاعتش نموديم ولى جاى تعجّب از كسانى است كه از ابو بكر اطاعت مى‏كنند.[87]

بنا به قول معجم البلدان اشعار حارثه در اين مورد بدين مضمون بود:

ما از رسول خدا به هنگامى كه در ميان ما بود پيروزى نموديم. اى قوم مرا با ابو بكر چه كار.

آيا ابو بكر پس از خود خلافت را به پسرش بكر به ارث وامى‏گذارد؟ به خدا سوگند كه اين كار ابو بكر كمرشكن مى‏باشد.[88]

اعثم مى‏گويد: چون اين اشعار به گوش زياد بن لبيد رسيد به وحشت افتاد كه مبادا تمام شترانى را كه به عنوان زكات از مردم گرفته است از دستش بگيرند، لذا شبان‏گاه با عدّه‏اى از يارانش از حضرموت به سوى مدينه حركت نمود و تمام شترها را با خودش‏

 

ص: 564

حركت داد و چون از حضرموت به اندازه دو روز راه فاصله گرفت نامه‏اى به حارثة بن سراقه نوشت كه آن نامه اشعارى را در برداشت و مضمون يك شعر آن چنين بود:

ما در راه خدا با شما خواهيم جنگيد تا به اطاعت ابو بكر بگراييد، و به يقين بدان كه خداوند پيروز خواهد شد.[89]

اعثم مى‏گويد: قبايل كنده از مضمون نامه زياد بن لبيد خشمگين شدند و شكايت به پيش اشعث بن قيس بردند، اشعث گفت: قبيله كنده! بگوييد ببينم اگر شما نظر مخالف با زياد داشتيد چرا زكات اموالتان را بر او پرداختيد كه وى آنها را بردارد و از ميان شما كوچ كند، آن گاه شما را تهديد به قتل نمايد؟

يكى از عموزادگان در پاسخ وى گفت: اشعث! به خدا سوگند راست گفتى، و به خدا سوگند است كه ماها همانند غلام‏هاى زر خريدى شده‏ايم براى قريش كه گاهى اميّه‏[90] را به سوى ما مى‏فرستد، و گاهى زياد را به سر ما مى‏گمارند كه هم ثروت ما را مى‏گيرد و هم تهديد به قتل‏مان مى‏كند.

اشعث گفت: اى قبيله كنده! اگر به گفتار من گوش فرا دهيد، صلاح شما در اين است كه متّحد باشيد و گفتارتان همه يكى باشد و در شهر و ديار خود بنشينيد، از كيان و موجوديت خود دفاع كنيد و زكات مالتان را به كسى نپردازيد، زيرا من مى‏دانم كه عرب هيچ‏گاه به ادامه اين وضع راضى نخواهد گرديد كه از «تيم بن مره» قبيله ابو بكر[91]، اطاعت و پيروى كند و سران بنى هاشم را كه بزرگان بطحايند وابگذارد. آرى تنها بنى هاشم‏اند كه شايستگى رياست دارند. از آنان كه بگذريم كسى بر ما حق رياست و تقدّم را ندارد، ما بر اين مقام از ديگران سزاوارتر و پيشقدم‏تريم. زيرا آن زمانى كه ما سلطنت و آقايى‏

ص: 565

داشتيم در روى زمين نه از قريش خبرى بود نه از ابطحى.[92]

اعثم مى‏گويد: زياد بن لبيد كه شترهاى زكات را از حضرموت به مدينه فرار مى‏داد در اثناى راه از رفتن به سوى ابو بكر منصرف گرديد و شترها را به وسيله شخص مطمئنّى به مدينه فرستاد و به او دستور داد از جريانى كه پيش آمده است چيزى به ابو بكر نگويد سپس به نزد «بنى ذهل بن معاويه»[93] كه تيره‏اى از قبايل كنده بود برگشت و جريان را به آنان گفت و از آنان دعوت كرد كه بيعت ابو بكر را بپذيرند و از وى اطاعت و پيروى كنند.

يكى از سران بنى ذهل به نام حارث بن معاويه‏[94] رو به او كرد و گفت: زياد! تو ما را به اطاعت و پيروى از شخصى دعوت مى‏كنى كه نه از ما پيمانى براى وى گرفته شده است و نه پيامبر خدا به ما دستور بيعت با او داده است و نه به شما. زياد در پاسخ او گفت اى مرد راست گفتى، در باره وى بيعت و پيمانى وجود نداشته است ولى ما او را به چنين مقامى انتخاب و اختيار نموده‏ايم.

حارث گفت: بگو ببينم چرا اهل بيت پيامبر را از اين مقام دور ساختيد در صورتى كه آنان سزاوارتر از ديگران بودند زيرا خداوند مى‏فرمايد خويشاوندان و صاحبان قرابت در كتاب خدا- يعنى طبق دستور خدا- نسبت به همديگر اولى و نزديك‏تر از ديگرانند.

زياد گفت: گروه مهاجر و انصار به كار خود از تو آشناترند.

حارث گفت: نه به خدا سوگند شما صاحبان اين مقام را از مقام‏شان كنار زديد و در باره آنان حسد و عداوت ورزيدند، زيرا من عقلًا باور نمى‏كنم كه پيامبر از دنيا برود و براى اين مردم شخصى را معيّن نكند كه از وى پيروى كنند، اى مرد از ما دور شو زيرا تو ما را به راهى كه مورد رضاى خدا نيست دعوت و رهبرى مى‏كنى.

سپس حارث بن معاويه اشعارى سرود كه مضمونش چنين بود:

ص: 566

«پيامبرى كه مورد اطاعت ما بود از جهان رفت، درود خدا بر او باد و جانشين و خليفه‏اى براى خود معيّن ننمود؟».[95]

اعثم مى‏گويد: در اين هنگام بود كه «عرفجة بن عبد الله» برخاست و گفت: به خدا سوگند كه حارث راست مى‏گويد. اين مرد را بيرون كنيد فرستنده او به مقام خلافت هيچ‏گونه لياقت و استحقاق ندارد و گروه مهاجر و انصار در باره اظهار نظر نمودن در امور دين و امّت شايسته‏تر از پيامبر و خاندانش نيستند.

اعثم مى‏گويد: آن گاه مرد ديگرى از قبيله كنده به نام «عدى» برخاست و گفت:

مردم! به گفتار «عرفجه» گوش فرا ندهيد و از فرمان او پيروى نكنيد زيرا او شما را به كفر مى‏خواند و از پيروى حق جلوگيرى مى‏كند، اينك به دعوت زياد جواب مثبت بدهيد و بر آنچه مهاجر و انصار راضى شده‏اند شما نيز راضى شويد زيرا آنان به كار خود از شما آگاه‏ترند.

اعثم مى‏گويد: چند نفر از پسر عموهاى اين مرد از جاى خود برخاستند و او را به باد فحش و ناسزا گرفتند و سخت كتكش زدند به طورى كه بدنش مجروح و خون‏آلود گرديد سپس به زياد حمله كردند و خواستند او را بكشند ولى از قتلش منصرف گرديدند و او را از محلّ سكونت‏شان بيرون كردند.

اعثم مى‏گويد: زياد به سوى هر يك از قبايل كنده كه مى‏رفت به او جواب مثبت نمى‏دادند و دست رد بر سينه او مى‏زدند.[96]

زياد چون وضع را بدين منوال ديد به سوى مدينه حركت نمود و به نزد ابو بكر رفت و جريان را به اطلاع وى رسانيد و چنين وانمود كرد كه قبايل كنده قصد ارتداد و برگشتن‏

ص: 567

از اسلام را دارند.

ابو بكر يك لشكر چهار هزار نفرى آماده نمود و تحت فرماندهى زياد به سوى حضرموت گسيل داد چون اين خبر به قبايل كنده رسيد گويا آنان از كرده خويش پشيمان شدند و «ابضعة بن مالك» كه يكى از شاهزادگان كنده بود در ميان آنان برخاست و چنين گفت: اى گروه كنده! ما آتشى را عليه خود شعله‏ور ساخته‏ايم كه گمان نداريم به اين زودى‏ها خاموش شود مگر اين كه دامن‏گير عدّه كثيرى از ما بشود، افراد زيادى از ما را طعمه خود سازد اگر گفتار مرا گوش دهيد و رأى مرا بپذيريد بايد گذشته‏ها را جبران كنيم و آنچه را كه از دست داده‏ايم تدارك نماييم و اين آتش را كه عليه ما شعله‏ور گشته است خاموش سازيم و نامه‏اى به ابو بكر بنويسيم كه ما او را اطاعت مى‏كنيم و زكات اموالمان را به رغبت و دل‏خواه به او مى‏پردازيم و به امامت و پيشوايى‏اش راضى و خشنوديم.[97]

«ابضعه» در پايان گفتار خويش اين جمله را نيز اضافه نمود: من با اين كه اين پيشنهاد را به شما مى‏كنم با رأى و نظريه شماها نيز هيچ‏گونه مخالفتى ندارم ولى بالاخره مآل كار شما را بدين‏گونه مى‏بينم و راه و چاره‏اى جز آنچه گفتيم نداريد.

سپس اعثم چگونگى وقوع اختلاف در ميان قبيله كنده را و هم چنين مخالفت «اشعث» و عدم همكارى او را كاملًا شرح مى‏دهد تا آن جا كه مى‏گويد: زياد به تيره‏اى از قبيله كنده به نام «بنوهند» حمله نمود و آنان را غافل‏گير كرد و شكست سختى به آنان داد كه از برابر مسلمانان فرار نمودند و مسلمانان به زنان و كودكان آنان و به ثروت‏هاى‏شان تسلّط يافتند.[98]

ص: 568

اعثم مى‏گويد: زياد پس از شكست دادن «بنوهند» به سوى تيره ديگرى از كنده به نام «بنو عاقل» روانه شد بودن اين كه افراد اين قبيله از حمله مسلمانان اطلاع قبلى و آمادگى داشته باشند بر آنان حمله نمود، سپاهيان «زياد بن لبيد» كه به بنى عاقل نزديك شدند فرياد زن‏هاى قبيله بلند گرديد و مردان به جنگ و مقابله با سپاهيان زياد برخاستند در ميان سپاهيان و مردم قبيله درگيرى شد و پس از مدّت كوتاهى به هزيمت و شكست اهل قبيله منجر گرديد و آنان خانه و زندگى، زن و فرزند خود را گذاشته و پا به فرار نهادند و همه اين ها به دست سپاهيان «زياد بن لبيد» افتاد.

سپس به سوى قبيله «بنى حجر» حركت نمود و به آنان شبيخون زد. افراد «بنى حجر» در آن روز جنگجويان به نام و زبردستى بودند و تيراندازان شماره يك قبايل كنده محسوب مى‏شدند، ولى چون از حمله زياد اطلاع قبلى نداشتند و غافل‏گير شده بودند با مختصرجنگ و مقاومت رو به هزيمت و فرار نهادند. سپاهيان زياد دويست تن از مردان آنان را به قتل رسانيدند و پنجاه تن را به اسارت گرفتند و بقيه افراد قبيله فرار نمودند و هر چه ثروت و دارايى داشتند از كم و زياد به دست مسلمانان و يا به عبارت صحيح‏تر به دست سپاهيان ابو بكر افتاد. زياد بن لبيد پس از جنگ با «بنى حجر» به سوى قبيله «بنى حمير» حركت نمود، در ميان اين قبيله و مسلمانان جنگى به وقوع پيوست كه در آن بيست تن از مسلمانان كشته شدند و مقدار كشته شدگان از اهل قبيله نيز به بيست نفر بالغ گرديد و بالاخره قبيله بنى حمير همه مانند ساير قبايل شكست خوردند و پا به فرار گذاشتند و مسلمانان بر زنان و فرزندان آنان نيز تسلّط يافتند.

اين جنگ‏ها و خون‏ريزى‏ها كه تحت فرماندهى زياد بن لبيد انجام مى‏گرفت به گوش اشعث بن قيس رسيد. سخت برآشفت و غمناك گرديد و گفت: «فرزند لبيد اقوام و عشيره و عموزادگان مرا به قتل برساند، زنان و فرزندان‏شان را به اسارت بگيرد و ثروت‏شان را به تصرّف خويش درآورد ولى من آسوده بنشينم؟».

ص: 569

آن گاه عموزادگانش را فراخواند و به سوى زياد حركت نمود و در نزديكى شهر «تريم»[99] با لشكريان زياد روبرو گرديد و به جنگ و مقابله پرداخت و سيصد تن از آنان را به قتل رسانيد، زياد چون شكست خورد به شهر تريم پناهنده شده و در آن جا متحصّن گرديد پى اشعث تمام اموال و فرزندانى را كه زياد به دست آورده بود از دست او گرفت و به صاحبان‏شان برگردانيد. پس از اين جريان عدّه زيادى از قبايل مختلف كنده به دور اشعث گرد آمدند و زياد و پيروان او را در «تريم» محاصره نمودند، زياد جريان را طىّ نامه‏اى به ابو بكر اطّلاع داد، ابو بكر از اين پيشامد محزون و غمناك گرديد و چاره‏اى جز اين نديد كه نامه‏اى به اشعث بنويسد و رضايت او را جلب كند، به ناچار نامه‏اى را كه مى‏خوانيد خطاب به او نگاشت:

بسم الله الرّحمن الرّحيم از بنده خدا عبد الله بن عثمان جانشين پيامبر خدا به اشعث بن قيس و ساير افراد قبيله كنده كه با وى هستند، امّا بعد. خداوند متعال در كتاب خود كه به پيامبرش فرستاده است مى‏فرمايد: از خدا بترسيد آن چنان كه سزاوار مقام خداوندى او است و نميريد مگر آن كه منقاد و تسليم فرمان خدا باشيد.[100] من شما را به تقوى و پرهيزكارى فرمان مى‏دهم و از ارتداد و شكستن پيمان خدا برحذر مى‏دارم از اميال و هواى نفستان پيروى مكنيد تا شما را از راه خدا گمراه نسازد و به سوى هلاكت و بدبختى نكشاند و اگر انگيزه شما در برگشتن از اسلام،[101] و امتناع نمودن از زكات بدرفتارى نماينده من زياد بن لبيد بوده است‏[102] اينك من او را از سرپرستى شما عزل مى‏كنم و هركسى را دوست مى‏داريد به سرپرستى شما مى‏گمارم و به نامه‏رسانم دستور دادم در صورتى كه حق را بپذيريد او نيز به زياد دستور بدهد كه از شهر و ديار شما برگردد شم‏

ص: 570

نيز از كرده خود برگرديد و هر چه زودتر توبه كنيد خداوند ما و شما را بر آنچه مورد رضا و خشنودى او است موفّق بدارد والسلام.[103]

چون نامه ابو بكر به اشعث رسيد و آن را خواند به نامه‏رسان گفت: رئيس تو ابو بكر به علّت مخالفت ما با وى ما را به كفر و ارتداد متّهم مى‏سازد ولى نماينده خويش را كه عشيره و عموزادگان مسلمان مرا كشته است كافر نمى‏داند؟

نامه‏رسان گفت: آرى اشعث! كفر تو ثابت است زيرا تو با جماعت مسلمانان مخالفت ورزيده‏اى.[104]

نامه‏رسان كه اين جمله را گفت جوانى از عموزادگان اشعث به نامه‏رسان حمله نمود و با شمشير فرق او را شكافت و در همان جا به قتلش رسانيد.

اشعث به آن جوان گفت: احسنت. آفرين بر تو، ستيزه‏گويى را كوتاه كردى و فضولى‏گرى را به سرعت پاسخ دادى.

ابو قره كندى از اين جريان خشمناك گرديد و از جاى خود برخاست و گفت: اشعث! نه به خدا سوگند در اين كارى كه انجام دادى حتّى يك تن از ما هم با تو موافقت و همكارى نخواهد نمود، زيرا تو پيكى را كه هيچ گناهى از او سر نزده بود به قتل رساندى در صورتى كه هيچ حق تعرّض و تجاوز به او نداشتى. ابو قره اين بگفت و با افراد قبيله‏اش از گروه اشعث خارج شد و به مركز قبيله خود بازگشت.

سپس ابو سمر كندى برخاست و گفت: اشعث! جنايت بزرگى را مرتكب شدى زيرا كه شخصى بى گناهى را به قتل رساندى، ما با كسانى مى‏جنگيم كه با ما مى‏جنگند، ولى كشتن پيك نامه‏رسان صحيح و زيبنده نبود.

اشعث گفت: شما در قضاوت خويش عجله نكنيد، اوّلًا اين نامه‏رسان همه ما و شما را به كفر و ارتداد متّهم ساخت، ثانياً گر چه من از قتل وى ناراحت نشدم ولى به هر حال به‏

ص: 571

قتل او هم فرمان ندادم.

سپس مرد ديگرى برخاست و گفت: اشعث! ما فكر مى‏كرديم كه تو در اين كار ناروايت عذرى براى ما خواهى آورد كه مورد قبول و اطمينان خاطر باشد و ما را در سر جاى‏مان بنشاند، ولى سخنى در پاسخ ما گفتى كه موجب تنفّر و انزجار بيشتر ما نسبت به تو گرديد و به خدا سوگند اگر تو مرد دانا و فهميده‏اى بودى از اين عمل زشت و ناروا جلوگيرى مى‏نمودى و چنين تجاوز و ستمى را در باره پيك بى گناه روا نمى‏داشتى و او را به كشتن نمى‏دادى.

مرد ديگرى گفت: مردم! او دور اين ستمگر متفرّق شويد تا خداوند بداند كه شما به ظلم و تجاوز وز راضى نبوديد.

پس از اين جريان ياران اشعث از دور وى پراكنده شدند و جز دو هزار نفر در اطراف وى باقى نماند.

زياد نامه‏اى به ابو بكر نوشت و كشته‏شدن نامه‏رسان را به اطلاع وى رسانيد و ضمناً نوشت كه من و يارانم فعلًا در شهر «تريم» در محاصره شديد و در بدترين وضع به سر مى‏بريم.

ابو بكر در باره قبيله كنده شور كرد، «ابو ايّوب انصارى» گفت: فعلًا تعداد اين مردم زياد است و در پادشاهى و رياست غرور دارند و اگر تصميم به گردآورى سپاه بيشترى بگيرند مى‏توانند جمعيّت زيادى را گرد آورند، بهتر اين است كه تو امسال لشكريان خود را از آن جا فراخوانى و از اموال و زكات‏شان صرف نظر كنى در اين صورت من اميد دارم كه آنان به اختيار خود به سوى حق برگردند و از سال آينده به دل‏خواه و طيّب خاطر، زكات‏شان را بپردازند.

ابو بكر گفت: ابو ايّوب! به خدا سوگند اگر آنچه پيامبر (ص) بر آنان معيّن كرده است، پاى‏بند شترى را بكاهند و از پرداختن آن به من امتناع ورزند با آنان مى‏جنگم‏[105] تا آن جا كه از

ص: 572

سركشى و تمرّدشان دست بردارند و با پستى و خوارى در برابر حق سر فرود آورند.

سپس ابو بكر طىّ نامه‏اى به عكرمة بن ابى جهل‏[106] نوشت كه وى با گروهى از اهل مكّه و كسانى كه فرمان او را مى‏پذيرند به سوى زياد بن لبيد حركت كند، هر قبيله‏اى از قبايل عرب را كه سر راه او است به جنگ اشعث برانگيزد.

عكرمه طبق فرمان ابو بكر با دو هزار سوار از قبيله قريش و هم‏پيمانان‏شان به سوى زياد حركت نمود تا وارد نجران گرديد در آن موقع «جرير بن عبد الله بجلى» با عموزادگانش در نجران اقامت داشتند و رياست خاندان بجل با وى بود، عكرمه جرير را به جنگ اشعث دعوت نمود ولى جرير از همكارى با آنان امتناع ورزيد عكرمه از آن جا به سوى «مأرب» حركت كرد چون خبر ورود عكرمه به شهر مأرب به مردم «دبا» رسيد آنان از حركت عكرمه به خشم آمدند و گفتند عكرمه را سرگرم و مشغول مى‏سازيم و نمى‏گذاريم كه به عموزادگان ما از قبيله كنده و غير كنده حمله كند و آنان را به قتل برساند. مردم «دبا» به همان منظور «حذيفة بن محصن» را كه عامل و نماينده ابو بكر بر آنان بود از شهر خود راندند، حذيفه به عكرمه ملتجى گرديد و جريان شورش اهل «دبا» را به ابو بكر اطلاع داد، ابو بكر از اين پيشامد خشمناك گرديد و نامه ذيل را به عكرمه نوشت:

امّا بعد، من در نامه قبلى دستور داده بودم به سوى حضرموت حركت كنى ولى چون اين نامه من به تو رسيد مسير خود را تغيير ده و به سوى «دبا» حركت كن و با مردم آن جا آن چنان رفتار كن كه شايسته آن مى‏باشند و در اجراى اين فرمان كوچك‏ترين تأخير و كوتاهى روا مدار و چون از كار «دبا» فارغ گشتى مردمش را دستگير كن و به نزد من بفرست، سپس به سوى زياد بن لبيد حركت كن اميدوارم خداوند فتح سرزمين حضرموت را نصيب تو گرداند و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

ص: 573

عكرمه طبق همين فرمان به سوى دبا حركت نمود و با مردم آن جا جنگيد و آنان را به محاصره خويش درآورد، چون مردم دبا در اين محاصره به مضيقه افتادند به عامل پيشينيان حذيفه پيغام فرستادند و از وى درخواست صلح كردند كه زكات‏شان را بپردازند و نسبت به خود حذيفه نيز محبّت ورزند و از فرمان او اطاعت كنند، حذيفه نماينده مردم «دبا» را با اين پيغام به سوى خودشان برگردانيد كه در ميان ما و شما پيمان صلح منعقد نخواهد گرديد مگر با اين شرايط:

1. اقرار و اعتراف كنيد كه شما بر باطليد و ما بر حق.

2. اعتراف كنيد كه كشته شدگان شما در آتش دوزخند و كشته شدگان ما در بهشت.[107]

3. پس از تسليم شدن شما به دلخواه و نظر خويش با شما رفتار خواهيم كرد نه با رأى و نظريه شما.

مردم «دبا» به ناچار اين شرايط را پذيرفتند. حذيفه براى اطمينان بيشتر پيغام فرستاد كه اگر واقعاً شما پيشنهاد ما را پذيرفته‏ايد بايد بودن اسلحه و وسايل جنگ از شهر خارج شويد، آنان نيز براى اطمينان خاطر حاكم شهر به دستور وى عمل نمودند و بدون اين كه سلاحى به همراه داشته باشند از شهر بيرون آمدند تا پيمان صلح منعقد گردد.

ولى عكرمه از اين فرصت استفاده نموده و قلعه شهر را به تصرّف درآورد و اشراف و بزرگان آنان را در مقابل چشم ديگران گردن زد و زنان و فرزندان‏شان را به اسارت گرفت و ثروت‏هاى‏شان را به غنيمت برد و بقيّه مردم را به صورت اسيرى به نزد ابو بكر اعزام نمود.

ابو بكر تصميم گرفت مردان آنان را بكشد و فرزندان را ميان جنگجويان به بردگى تقسيم كند. عمر از اين تصميم ابو بكر مانع گرديد و گفت اى جانشين پيامبر! اين مردم بر دين اسلام هستند زيرا مى‏بينم كه آنها از ته دل سوگند ياد مى‏كنند كه از اسلام برنگشته‏اند.

ص: 574

ابو بكر بنا به پيشنهاد عمر از كشتن آنان منصرف گرديد و در مدينه به صورت حبس توقيف‏شان نمود تا از دنيا رفت، زمام حكومت كه بعد از ابو بكر به دست عمر رسيد همه آنان را آزاد كرد.

عكرمه پس از فتح «دبا» به يارى زياد در حضرموت شتافت، اين خبر كه به اشعث رسيد به قلعه «نجير» پناهنده گرديد زنان و فرزندان يارانش را در آن جا گرد آورد، آن گاه در ميان وى و عكرمه جنگ‏هايى واقع گرديد. اين جريان كه به گوش افراد كنده و كسانى كه قبلًا در اثر قتل پيك ابو بكر از دور اشعث متفرّق شده بودند رسيد به همديگر گفتند كه اينك پسر عموهاى ما در قلعه «نجير» در محاصره قرار گرفته‏اند و اين بر ما ننگ بزرگى است كه آنان را به دست دشمن بسپاريم و خود در نعمت و رفاه به سر بريم، بياييد به سوى آنان بشتابيم و در نجات و رهايى آنان بكوشيم، بدين گونه قبايل از جنگ برگشته كنده به پا خاستند و دوباره براى جنگ با سپاه زياد حركت نمودند، زياد كه از حركت آنان مطلع گرديد اظهار عجز و نگرانى كرد، عكرمه گفت مصلحت در اين است كه تو در همين جا بمانى و نگذارى آنان كه در محاصره هستند محاصره را بشكنند و من با عدّه‏اى به سوى اين مردم كه به سوى ما در حركتند بروم و از آمدن آنان جلوگيرى نمايم.

زياد گفت: فكر خوبى است ولى اگر خداوند تو را پيروز گردانيد شمشير در نيام مبر مگر اين كه آنان را تا آخرين فرد نابود كنى.[108]

عكرمه گفت: تا جايى كه ممكن است در اين راه كوشش خواهم نمود، آن گاه حركت كرد تا به اين مردم رسيد و جنگ بدر ميان‏شان به وقوع پيوست. عكرمه و يارانش در اين جنگ شكست خوردند و چون شب شد آتش چنگ خاموش گرديد ولى صبح روز بعد باز هم افراد دو لشكر به هم نزديك شدند و به جنگ و كشتار تا عصر آن روز ادامه دادند.

از طرف ديگر اشعث بن قيس كه در محاصره بود از اين جريانات كوچك‏ترين اطلاعى نداشت و چون محاصره اين قلعه ادامه يافت و گرسنگى به اشعث و يارانش فشار آورد، اشعث به زياد پيغام فرستاد كه به خود وى و خانواده‏اش و به ده تن‏

ص: 575

از يارانش امان دهد، زياد اين پيشنهاد را پذيرفت و پيمان‏نامه‏اى در ميانشان نوشته شد مردمانى كه در محاصره بودند خيال كردند كه اشعث اين امان‏نامه را براى همه آنان گرفته است و تمام محاصره شدگان از اين امن برخوردارند لذا ساكت شدند و مخالفتى با انعقاد پيمان ننمودند، زياد هم جريان اين امان‏نامه را طى نامه‏اى به اطلاع عكرمه رسانيد، عكرمه به كسانى كه با وى مى‏جنگيدند گفت: مردم! براى چه با ما مى‏جنگيد؟

عكرمه گفت: اينك رئيس شما درخواست امان كرده است اين بگفت و نامه را به سوى آنان افكند چون آنان نامه را خواندند و از مضمون نامه و اين كه اشعث از زياد امان گرفته است مطلع گرديدند، گفتند: عكرمه! ما ديگر با تو جنگى نداريم برو به سلامت و خود آنان هم در حالى كه به اشعث بد و ناسزا مى‏گفتند از جنگ عكرمه برگشتند.

عكرمه كه از جنگ آن قبايل آسوده خاطر گرديد، به يارانش گفت: هر چه زودتر و سريع‏تر به سوى زياد بشتابيد زيرا اشعث درخواست امان كرده است و اگر زياد و يارانش قلعه را فتح كنند و ثروت آن جا را به غنيمت ببرند، شايد شما را سهيم و شريك خود نسازند زيرا كه آنان در فتح قلعه بر شما سبقت خواهند داشت.

عكرمه و يارانش چون به قعله نجير رسيدند ديدند كه هنوز اشعث از قلعه بيرون نيامده و پيمان محكم‏ترى براى خود و يارانش مى‏طلبد زياد به عكرمه گفت با قبايل كنده چه كردى؟

عكرمه گفت: مى‏خواستى با آنان چه كنم به خدا سوگند كه عشاير كنده را مردمانى ديد نيرومند و مبارز و در برابر مرگ صبور و شكيبا، با آنان جنگيدم ولى بالاخره معلوم گرديد كه آنان بر من چيره‏ترند تا من بر آنان، وانگهى نامه شما به دستم رسيده و من ديدم كه اشعث درخواست امان كرده و جنگ پايان يافته است اين بود كه من نيز از جنگ با نيروى امدادى اشعث دست برداشتم و به سوى تو رهسپار گرديدم.

زياد گفت: عكرمه! نه به خدا سوگند اين ها را كه گفتى بهانه‏اى بيش نيست و حقيقت امر اين است كه تو مردى ترسو هستى و همان جبن تو سبب گرديده است كه پشت به جنگ كرده و به سوى ما آمده‏اى مگر من به تو دستور نداده بودم كه شمشير بر قبايل كنده بكشى و يك تن از آنان را زنده نگذارى اينك تو با يارانت از ترس اين كه غنيمت از

ص: 576

دستت برود برگشته‏اى، لعنت خدا بر كسى كه پس از اين تو را مرد شجاعى پندارد.

عكرمه از گفتار زياد خشمناك گرديد و گفت: زياد! به خدا سوگند اگر آنا با تو مى‏جنگيدند ايشان را بسان شيرانى مى‏ديدى كه با دندان‏هاى تيز و برنده و با چنگال‏هاى محكم و درنده خويش به حمايت بچّه‏هاى‏شان برخاسته باشند و قهرمانانه با قهرمانان بجنگند، آن وقت آرزوى تو در اين مى‏بود كه دست از تو بردارند و روى به سوى ديگر بگردانند، گذشته از اين ها تو خود مردى هستى خشك و خشن، ظالم‏تر، غصب‏تر، و ترسوتر، و به مال و ثروت از ديگران حريص‏تر، تو بودى كه اين همه آشوب را به پا كردى، تو بودى كه با اين مردم جنگيدى و براى يك شتر، آرى تنها براى يك شتر در ميان خود و اين عشاير اين همه جنگ و خون‏ريزى به راه انداختى، و اگر من و لشكريانم به يارى تو نمى‏شتافتيم مى‏فهميدى كه چگونه شما را از دم شمشير مى‏گذراندند و به غل و زنجيرتان مى‏كشيدند.

سپس عكرمه يارانش را خطاب كرد و به آنان دستور حركت داد، ولى زياد از عكرمه غذرخواهى نمود، عكرمه نيز عذر او را پذيرفت و در ياريش وفادار ماند، آن گاه اشعث با خانواده خويش و با بزرگان بنى اعمام و عموزادگانش و با خانواده و اموال آنان از قلعه بيرون آمد، چون اشعث تنها براى اقوام و خويشانش امام گرفته بود و نام خود او در امان‏نامه ذكر نگرديده بود زياد گفت: اشعث! تو براى خودت امان نگرفته‏اى اينك به خدا سوگند كه تو را به قتل خواهم رسانيد.

اشعث گفت: من براى خويشاوندانم امان مى‏گرفتم جا نداشت نام خود را در رديف نام آنان بياورم و امّا اين كه گفتى: مرا مى‏كشى به خدا سوگند اگر مرا به قتل برسانى تمام مردم يمن عليه تو و سرورت ابو بكر قيام و شورش خواهند نمود، شورشى كه گذشته‏ها را از يادت ببرد.

زياد بدون اين كه توجّهى به گفتار اشعث كند وارد قلعه گرديد و سربازان اشعث را يكى يكى گرفته و گردن مى‏زد، آنان گفتند: زياد ما دروازه را به خاطر امانى كه به ما داده بودى به روى تو گشوديم پس حالا به چه مجوّزى ما رابه قتل مى‏رسانى؟ امان دادن كجا و اين كشتار كجا؟

ص: 577

زياد گفت: اشعث به شما دروغ گفته است زيرا كه در پيمان‏نامه جز خانواده خود اشعث و ده تن از اقوام وى نام كسى نيامده است.

مردم ديگر چيزى نگفتند و فهميدند كه اين اشعث است كه آنان را به دست مرگ سپرده و دست بسته به كشتن داده است.

در همان وقت كه زياد مردم قلعه را گردن مى‏زد، نامه‏اى از ابو بكر به دستش رسيد كه در آن نامه چنين نوشته بود:

به من خبر رسيده كه اشعث درخواست امان كرده و به فرمان من گردن نهاده است او را به نزد من بفرست و از اشراف كنده كسى را به قتل نرسان.

زياد گفت: اگر اين نامه قبلًا به دست من مى‏رسيد از آن مردم كسى را به قتل نمى‏رساندم، سپس بقيه مردم را كه بالغ بر هشتاد تن بودند جمع نمود و زنجير به گردن‏شان نهاد و به سوى ابو بكر گسيل‏شان داشت.

افراد كنده چون وارد مدينه گرديدند و در برابر ابو بكر ايستادند ابو بكر به اشعث گفت:

سپاس خداوندى راكه مرا بر تو مسلّط ساخت.

اشعث گفت: آرى به جانم قسم تو بر من مسلط شدى در حالى كه از من سر زده بود آنچه كه از ديگران سر زده بود و آن اين كه فرماندار تو زياد بن لبيد اقوام و عشيره مرا بى گناه و از راه ظلم و ستم به قتل رسانيد و در ميان قبيله و عشيره من آن كرد كه تو خود مى‏دانى.

عمر از جاى خود برخاست و گفت اى جانشين پيامبر! اين اشعث مسلمان بود، به پيامبر ايمان آورده و قرآن خوانده، خانه خدا را زيارت نموده سپس از دين خود برگشته و روش خود را تغيير داده و از دادن زكات امتناع ورزيده است و پيامبر چنين دستور داده است كه هر كس آيين خود را تغيير دهد به قتلش برسانند اينك خدا هم بر تو نيرو و قدرت بخشيده است پس او را بكش زيرا كه خون وى حلال و مباح است.

اشعث برخاست و در پاسخ عمر خطاب به ابو بكر گفت: اى جانشين پيامبر! من نه از آيين خود برگشته‏ام و نه از دادن زكات مال خود بخل و امتناع مى‏ورزم ولى چون‏

ص: 578

نماينده تو زياد بن لبيد به اقوام و عشيره من ستم نمود و افراد بى گناهى از آنان را به قتل رسانيد من ازاين كار وى برآشفتم و به انتقام‏جويى برخاستم و با وى به جنگ و مقابله پرداختم و اين پيش آمدى بود كه گذشت، اينك من حاضرم فديه و پول بدهم هم خود را و هم اين شاهزادگان و اسرايى را كه از يمن آورده‏اند نجات بخشم و تا زنده هستم يار و پشتيبان تو باشم و شما خواهرت امّ فروه را به همسرى من درآور كه من مى‏توانم بهترين داماد براى تو باشم.

ابو بكر گفت: درخواست تو را پذيرفتم، آن گاه خواهرش را به همسرى اشعث درآورد و از بذل و بخشش خود نيز او را برخوردار ساخت و از آن تاريخ اشعث در نزد ابو بكر بهترين مقام و بالاترين موقعيت را داشت.

در اين جا جريان جنگ كنده پايان پذيرفت، اينك به علل و نتايج اين جنگ مى‏پردازيم:

ارزيابى جنگ كنده‏

اين بود جنگ‏هايى كه بين قبايل كنده و سپاه ابو بكر واقع شد تمام تاريخ‏نگاران اتّفاق دارند كه همه اين جنگ‏ها بر سر يك شتر واقع گرديد كه صاحبش نسبت به آن شتر علاقه فراوان داشت و از زياد نماينده ابو بكر درخواست نمود به جاى آن شتر، شتر ديگرى از او بپذيرد ولى زياد نپذيرفت، آن جوان يكى از رؤساى قبيله‏اش را واسطه قرار داد باز هم زياد قبول نكرد تا بالاخره اين جريان كوچك به جنگى بزرگ، خونين و خانمان برانداز منتهى گرديد.

ولى براى اين كه ايراد و انتقادى به بزرگان صحابه متوجّه نگردد اكثر تاريخ‏نويسان ازشرح و تفصيل و بيان جزئيات اين جريان خوددارى كرده‏اند جز اعثم كوفى كه تا حدّى به جزئيات آن اشاره نموده است كه ما هم از وى نقل نموديم.

ولى جاى تعجب در اين است كه مورّخان روش ظالمانه «زياد بن لبيد» را كه در اين جنگ منعكس گرديده است جزء فضايل او به حساب آورده و او را ستوده‏اند كه وى مردى با اراده و جدّى بود و در گرفتن زكات بس سخت‏گير، در صورتى كه پيامبر

ص: 579

اسلام (ص) از اين سخت‏گيرى‏ها نهى مى‏نمود و واليان و فرمانداران خويش را، در اين مورد به سازش و نرمش وامى‏داشت چنان چه به «معاذ بن جبل» در آن موقع كه به يمن اعزام نمود در ضمن فرمانى چنين فرمود:

معاذ! تو به سوى مردمى مى‏روى كه آنان اهل كتاب- يهود و نصارا- هستند خدا و دين او را انكار نمى‏كنند، تو سخت به يگانگى خدا و رسالت محمّد دعوت كن چون دعوت تو را پذيرفتند به آنها بگو كه خداوند روزانه پنج وقت نماز بر شما فرض و واجب گردانيده است اگر نماز را هم پذيرفتند آن گاه بگو كه خداوند زكاتى نيز بر شما واجب كرده است كه از ثروتمندان گرفته مى‏شود و به فقرا و نيازمندان داده مى‏شود اگر اين دستور را نيز پذيرفتند از گرفت نيكوترين اموال‏شان بپرهيز فاياك و كرائم اموالهم و از نفرين ستمديدگان بترس زيرا خداوند نفرين مظلومان را زود مى‏پذيرد اتق دعوة المظلوم.

«اين حديث در مداركى مانند صحيح بخارى، ابو داود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، دارمى، مالك، ابن حنبل، آمده است».

ابن حجر در فتح البارى در شرح جمله فاياك و كرائم اموالهم مى‏گويد: كرائم جمع كريمه است و كريمه هر چيز نفيس و پسنديده را گويند و رسول خدا (ص) در اين فرمان از گرفتن اموالى كه مورد توجّه و علاقه صاحبان‏شان مى‏باشد نهى نموده است و راز اين دستور آن است كه زكات براى مواسات و مرهم گذاشتن بر زخم‏هاى اقتصادى آنان است و اين عمل با تعدّى و اجحاف كردن نسبت به ثروتمندان و جريحه‏دار ساختن عواطف آنان سازگار نيست.

و در شرح جمله اتق دعوة المظلوم مى‏گويد: پيامبر (ص) با اين جمله مى‏فرمايد: از ظلم و ستم كردن بترس كه مبادا مظلومى در باره تو نفرين كند، سپس مى‏گويد: پيامبر اكرم (ص) كه اين جمله را به دنبال نهى از گرفتن اموال گران‏قيمت و مورد علاقه مردم، آورده است به دليل آن است كه مى‏خواهد بگويد: گرفتن اموال مورد علاقه مردم، ظلم بر آنها است كه بايد جداً از آن اجتناب گردد.

اين بود دستور پيامبر در باره زكات كه چگونه دريافت كنند و ميان چه كسانى تقسيم نمايند، عمل گماشتگان خليفه درست برعكس اين فرمان پيامبر (ص) بوده زيرا آنان اموال‏

ص: 580

اين قبايل را از بابت زكات مى‏گرفتند نه براى اين كه در ميان فقراى آنان تقسيم كنند بلكه براى آن مى‏گرفتند كه آنها را براى خليفه بفرستند، آنان با اين كارهاى‏شان با گفتار پيامبر مخالفت ورزيدند، از فرمان پيامبر (ص) سرپيچى نمودند، از نفرين ستمديدگان و بيچارگان نترسيدند، اموال مورد علاقه آنان را به زور از چنگ‏شان درآوردند و به خاطر يك بچّه شتر، جنگ عظيم و خونينى به راه انداختند كه جنگ «بسوس»[109] جاهليّت را روسفيد كرد.

ولى بالاتر از همه اين ها مسلمانان مؤمن به خدا و پيامبر را به كفر و ارتداد متهم نمودند كه مورّخان نيز تا به امروز در اين افتراى بزرگ و نابخشودنى با آنان شريك و سهيم‏اند.

جنگ مالك بن نويره‏

يكى ديگر از جنگ‏هايى كه رمز اختلاف قبايل عرب را با حكومت ابو بكر نشان مى‏دهد و اثبات مى‏كند كه اعتراض مردم بر نحوه حكومت بوده است نه ارتداد از اسلام، «جنگ مالك بن نويره» مى‏باشد.

اعثم كوفى جنگ مالك بن نويره را چنين شرح مى‏دهد:

خالد بن وليد براى سركوبى قبايل عرب لشكر انبوهى گرد آورد و تا سرزمين بنى تميم پيش رفت و آن جا را اردوگاه خويش قرار داد و در همان جا سپاه خويش را به چند بخش تقسيم نمود و هر بخشى را به يك سو گسيل داد و گروهى از آنان را به سوى مالك بن نويره روانه ساخت مالك بن نويره در آن موقع با همسر و گروهى از اقوام و خويشاوندان خود در يكى از باغاتش به سر مى‏برد، ناگاه خود و افرادش را در ميان سوارانى ديد كه از هر طرف وى را احاطه نموده‏اند، سپاه خالد بن وليد بدين گونه ياران مالك را محاصره نمودند و او را با همسرش كه از زيبايى نيز برخوردار بود دستگير كردند خويشان و بنى اعمام وى را به اسارت گرفتند و به نزد خالد آوردند و در برابر وى‏

ص: 581

نگه داشتند.

خالد بدون سؤال و پرسش و بدون اين كه در اين مورد تحقيقاتى به عمل آورد و پاسخى گويد دستور داد كه تمام اقوام و افراد مالك را بزنند و همگان را به قتل برسانند آنان فرياد زدند كه ما مسلمانيم چرا فرمان قتل ما را صادر مى‏كنى؟ به چه مجوزى ما را مى‏كشى؟

خالد گفت به خدا سوگند شما را خواهم كشت.

پير مردى از ميان آنان گفت مگر ابو بكر شما را از كشتن كسانى كه رو به سوى قبله نماز مى‏خوانند منع نكرده است؟

خالد گفت: ارى ابو بكر ما را از قتل چنين افرادى ممنوع كرده است ولى شما هيچ گاه نماز نخوانده‏ايد.

اعثم مى‏گويد: در اين هنگام ابو قتاده از جاى خود برخاست و به خالد گفت من گواهى مى‏دهم كه تو حق تعرض به اين افراد را ندارى، خالد گفت چرا؟ ابو قتاده گفت: زيرا خود من ناظر جريان بودم آن گاه سپاه ما به آنان حمله بردند و چشمشان به لشكريان ما افتاد گفتند شما چه كسانى هستيد گفتيم ما مسلمانيم پس آنان گفتند: ما نيز مسلمانيم سپس ما اذان گفتيم و نماز خوانديم آنان هم در صف ما قرار گرفتند و با ما نماز خواندند.

خالد گفت: ابو قتاده! راست مى‏گويى گر چه آنان به همراهى شما نماز را به جاى آوردند ولى از دادن زكات خوددارى نموده‏اند بنا بر اين چاره‏اى جز كشتن آنان نيست.

اعثم مى‏گويد: پير مردى از ميان آنان بلند شد و سخنانى گفت ولى خالد كوچك‏ترين توجهى بدو و به گفتارش ننمود و همه آنان را يك به يك گردن زد.

اعثم مى‏گويد: ابو قتاده آن روز سوگند ياد كرد كه ديگر در هيچ جنگى كه خالد فرمانده آن باشد شركت نكند.

اعثم به گفتار خود چنين ادامه مى‏دهد كه: خالد پس از كشتن افراد مالك بن نويره او را به پيش خود خواند و به قتل وى نيز فرمان داد مالك گفت آيا مرا مى‏كشى؟ در صورتى كه من كه يك مسلمانم و به سوى قبله مسلمانان نماز مى‏خوانم؟

خالد گفت: اگر مسلمان بودى از دادن زكات امتناع نمى‏ورزيدى اقوام و عشيره‏ات را

ص: 582

هم به خوددارى از دادن زكات وادار نمى‏كردى به خدا سوگند كه ديگر حق بازگشت به ميان قبيله‏ات ندارى آب وطن نخواهى خورد و تو را خواهم كشت.

اعثم مى‏گويد: در اين هنگام مالك بن نويره به سوى همسرش نگاه كرد و گفت خالد! به خاطر اين زن مرا مى‏كشى؟

خالد گفت: بلكه به امر خدا تو را مى‏كشم زيرا كه تو از اسلام برگشته‏اى و شتران زكات را رم داده‏اى و اقوام و عشيره‏ات را

از دادن زكات باز داشته‏اى.

خالد اين بگفت، آن گاه گردن مالك را زد، تاريخ‏نويسان مى‏گويند خالد بن وليد پس از كشتن مالك با همسر وى ازدواج نمود و با او هم بستر گرديد و اين حقيقتى است كه تمام دانشمندان تاريخ در آن اتفاق نظر دارند.

انگيزه واقعى اين جنگ‏ها

از آنچه گفتيم چنين برمى‏آيد كه لشكر ابو بكر با عدّه‏اى از مسلمانان مى‏جنگند كه نه شمشيرى كشيده‏اند و نه اعلان جنگى به ديگر مسلمانان نموده‏اند، بلكه بارها اسلام خويش را اعلام نموده و با مسلمانان در يك صف به نماز ايستاده‏اند.

آرى لشكريان ابو بكر با چنين افرادى مى‏جنگند و اسيرشان مى‏كنند و به اتّهام امتناع از دادن زكات گردن‏شان را مى‏زنند و لااقل از آنان مطالبه زكات هم نمى‏كنند كه تا ببينند از دادن زكات امتناع مى‏ورزند يا نه.

زيرا علل و انگيزه‏هاى ديگرى در اين جنگ وجود دارد، اهداف و اغراضى در ميان هست كه نه به ارتداد آنان ارتباط دارد و نه به عدم پرداخت زكات، چنان كه مالك بن نويره خالد بن وليد را صريحاً متّهم مى‏كند كه به جهت همسرش او را به قتل مى‏رساند و رفتار بعدى خالد هم گفتار مالك را تصديق و تأييد مى‏نمايد.

آيا اين چنين جنگ‏هايى را مى‏توان به حساب اسلام گذاشت و آنها را جنگ با مرتدين و دشمنان اسلام ناميد؟ آيا اين جنگ‏ها در واقع بر سر همسر مالك و يا شترى تندرو نبوده است؟ و يا به جهت توقّف آنان از بيعت ابو بكر و امتناع از پرداختن زكات‏شان به حكومت ابو بكر انجام نگرفته است؟

ص: 583

آنچه مسلّم است اين كه در اين جنگ‏ها اهداف اسلامى در كار نبوده و براى اسلام انجام نگرفته است. با اين حال ما نمى‏توانيم چگونه اين جنگ‏ها را جنگ مرتدين ناميده‏اند و از دوران صحابه تا به امروز به همين نام ساختگى معروف گرديده است و همه اين خلاف‏گويى‏ها و نام‏گذارى‏هاى بى اساس و در عين حال خطرناك و ده‏ها تحريفات شوم و تاريك ديگر به وسيله سيف در تاريخ اسلام به وجود آمده است.

3. نگرشى به فتوحات سيف‏

سيف بن عمر جنگ‏هاى زيادى به نام جنگ‏هاى مرتدين ساخته است و بعضى از جنگ‏هاى غير اسلامى را هم به پاى اسلام بسته و آنها را جنگ‏هاى مرتدين نام‏گذارى نموده است و اين روايات و افسانه‏هاى جنگى علاوه بر اين كه زيان‏ها و مضرّات گوناگون نيست به اسلام و مسلمانان در بردارد و چهره اسلام را دگرگون و ننگين نشان مى‏دهد، دست‏آويز محكمى براى كينه‏توزان نيز فراهم مى‏سازد كه مى‏گويند:

«اسلام در قلب مسلمانان جاى‏گير نشده بود و قبايل مختلف جزيرة العرب كه به اسلام گرويده بودند با مرگ پيامبر اسلام دسته دسته از اسلام برگشتند و براى دومين بار به زور شمشير و نيزه به اسلام پيوستند».

و هم چنين روايت‏هاى سيف در فتوح اسلامى نيز نسبت به اسلام دروغ‏هايى در بردارد و همان اهداف شوم و فاسد جنگ‏هاى خيالى مرتدين را تعقيب مى‏كند كه در بخش دوم كتاب با جنگ‏هاى مرتدين يك جا بررّسى گرديد و چنين مى‏نماياند كه لشكر اسلام صدها هزار تن از مردم قبايل جزيرة العرب و ملّت‏هاى مختلف را از دم شمشير گذراندند تا آنان از ترس و وحشت در برابر اسلام خاضع و منقاد گرديدند.

در صورت كه همه اين مطالب خلاف واقع و بى اساس مى‏باشد زيرا اين مردمى كه سيف در رواياتش آورده است نه تنها ضدّ اسلام نبودند بلكه پيوسته به نفع مسلمانان كوشش و فعّاليّت مى‏كردند و در برانداختن حكومت غير اسلامى با آنان همكارى مى‏نمودند، چنان كه در جنگ مسلمانان با روميان مردم حمص و ساير شهرهاى سوريه به يارى مسلمانان برخاستند كه بلاذرى مورّخ معروف جريان آن را مشروحاً آورده و چنين‏

ص: 584

مى‏گويد:

هرقل مردم شام را به جنگ مسلمانان بسيج نمود و براى جنگ «يرموك» آماده گرديد. اين جريان كه به گوش مسلمانان رسيد آنان هم ماليات‏هايى را كه ازمردم شهر حمص گرفته بودند به خودشان برگرداندند و گفتند ما از كمك كردن به شما و دفاع نمودن از شما معذوريم و امور شما را به خودتان وا مى‏گذاريم.

مردم حمص گفتند: كه حكومت و رهبرى عادلانه شما براى ما بهتر از حكومت ظالمانه هرقل است اينك ما آماده هستيم كه عامل و نماينده شما و مسلمانان را يارى كنيم و سپاه هرقل را از شهر حمص برانيم، از طرف ديگر يهودى‏هاى حمص نيز به پا خاستند و گفتند كه سوگند به تورات موسى سپاهيان هرقل نمى‏توانند به اين شهر وارد گردند مگر اين كه نيروى ما تمام گردد و از مقابله با آنان عاجر و ناتوان گرديم، اين بود كه دروازه‏هاى شهر را به روى سپاهيان هرقل بستند و حفظ و حراست شهر را خود به عهده گرفتند مردمان و يهوديان و مسيحيان شهرهاى ديگر نيز كه با صلح فتح شده بودند همين رويه را پيش گرفتند و به مسلمانان يارى نمودند.

بلاذرى مى‏گويد: چون سپاه روم شكست خورد و مسلمانان شادمان شدند به طورى كه دروازه شهرهاى‏شان را به روى مسلمانان گشودند، «مقلسين»[110] شان را به استقبال سپاه اسلام فرستادند كه از سرور و شادمانى به رقص و پاى‏كوبى بپردازند و به احترام و تشريفات خاصى مسلمانا را پذيرفتند و به طوع و رغبت ماليات اموال‏شان را به حكومت اسلامى پرداختند.

هم چنين در شهرهاى مختلف عراق نيز رؤسا و كدخدايان آبادى‏ها با سپاهيان اسلام همكارى كردند و آنان را يارى نمودند چنان كه حموى مى‏گويد:

كدخدايان و رؤساى محلّى براى مسلمانان خيرخواهى مى‏كردند و اسرار ايرانيان را براى آنان فاش مى‏ساختند و از رموز تسلط بر سپاه ايران آگاهشان مى‏نمودند، تحف و هدايايى به مسلمانا تقديم مى‏داشتند و براى رفاه سپاه اسلام بازارهايى تشكيل‏

ص: 585

مى‏دادند[111] تا آن جا كه مى‏گويد: سپاه اسلام تحت فرماندهى «سعد» براى يزدجرد پادشاه ايران به سوى مداين حركت مى‏كرد به محلّى رسيدند كه راه عبور كردن از آب را نمى‏شناختند و در آن جا از حركت به سوى مقصدشان باز ماندند مردم محل به يارى آنان شتافتند و آنان را به راه عبورى كه در قريه صيّادين بود راهنمايى كردند. لشكريان سعد توانستند اسب‏هاى خود را ازهمان جا عبور داده، به سوى مداين حمله برند و يزدجرد كه جريان را بدين منوال ديد پا به فرار نهاد و مسلمانان در اثر راهنمايى مردم محل به فتح و پيروزى عظيمى نايل گرديدند.

شخص محقّق مى‏تواند از چنين دلايل روشن و نصوص صحيح تاريخى به وضوح و روشنى دريابد كه چگونه امّت‏ها و ملّت‏هاى مختلف در برابر حكام و فرمانروايان‏شان به استقبال مسلمانان مى‏شتافتند و دست يارى و همكارى به آنان مى‏دادند؟

و باز از همين دلايل و نصوص معتبر تاريخ معلوم مى‏شود كه اصلًا در ميان مسلمانان و ملت‏هاى ديگر جنگى برپا نشده است، بلكه جنگ مسلمانان با حكام و فرمانروايانى بوده است كه برملت‏ها مسلّط گرديده و به زور بر آنان حكومت مى‏كرده‏اند، مسلمانان كه با اين گونه حكومت‏هاى تحميلى و مستبد مى‏جنگيدند مردم به يارى مسلمانان برمى‏خاستند و از پيروزى آنان استقبال مى‏نمودند و حكومت مسلمانان را بر حكومت اين ستمگران و زورگويان ترجيح مى‏دادند.

اين بود قيافه جنگ‏هاى مسلمانا كه از بررّسى نصوص و روايات صحيح تاريخ دست مى‏آيد ولى متأسّفانه اكثر منابع و مدارك تاريخى پس از سيف اين حقايق را كنار گذاشته و به روايات سيف مراجعه نموده‏اند و در اثر استناد به روايات دروغين سيف، جنگ‏هاى اسلامى را خونين و وحشت‏انگيز نشان داده و جنگ‏هاى وحشت‏انگيزتر ديگرى هم بر آنها افزوده‏اند، زيرا خواننده در روايات سيف چنين مى‏خواند كه مسلمانان بعد از پيامبر جنگ‏هاى خونين و خطرناك فراوانى به راه انداختند و انسان‏هايى را به قتل و هلاكت رسانيدند و شهرهاى متعدّدى را خراب و با خاك يكسان نمودند ولى همه اين سخنان‏

ص: 586

خلاف واقع و مخالف حقايقى است كه از نصوص صحيح و معتبر تاريخ استفاده مى‏گردد.

سيف در فتح عراق مى‏گويد: مسلمانا در جنگ «ذات السلاسل» لشكريان ايران را قتل عام نمودند و آنان را به كلّى از بين بردند در صورتى كه اصلًا چنين جنگى واقع نشده است.

سيف جنگ‏هاى ديگرى نيز به نام جنگ «ثنى»، «مذار»، «ولجه»، «اليس»، «دامغيشيا» نقل مى‏كند كه هيچ كدام از آنها به وقوع نپيوسته است و اساساً شهرى به نام «امغيشيا» كه سيف مى‏گويد به وسيله سپاه اسلام ويران گرديد در روى زمين وجود نداشته است و هم چنين جنگ‏هايى به نام «مقر» «فم فرات بادقل» كه در روايات سيف آمده واقع نگرديده و بيشتر جنگ‏هاى ديگرى كه سيف به نام جنگ با ايرانيان و روميان در كتاب فتوح خود آورده است حقيقت ندارد و همه اين ها را سيف از پيش خود ساخته و بافته و در اين باره هر چه گفته دروغ و جعلى بوده است مخصوصاً مطالبى كه در باره كشته شدن صدها هزار تن از افراد غير عرب در اين جنگ‏ها آورده از سرى دروغ‏ها و افتراهاى او مى‏باشد.

نتيجه اين روايات‏

به هر حال نتيجه انتشار روايات سيف اين بوده است كه در ميان مردم به ويژه در ميان دشمنان اسلام معروف و مشهور گردد كه اسلام به وسيله خون‏ريزى و به زور نيزه و شمشير پيش رفته است و همين روايات سيف سبب گرديده است كه مستشرقين و اسلام شناسان غرب اسلام را دين شمشير و زور معرّفى كنند، مثلًا:

1. گلدزيهر[112] به صراحت و قاطعيّت مى‏گويد:

ص: 587

«ما در برابر خود نقاط وسيع و پهناورى را در قلمرو حكومت اسلامى مى‏بينيم كه از مرز سرزمين‏هاى عرب پيش رفته است و همه اين ها به نيروى شمشير و به زور نيزه به دست آمده است».

باز در باره فرمانروايان مى‏گويد:

«اين فرمانروايان دنيا پرست همت و توجّه‏شان را به تثبيت و اجراى قوانينى مصروف مى‏داشتند كه قدرت و نفوذ دولت را تقويت كند و حكومت وى را در سرزمين‏هايى كه با زور شمشير و روى اصل نژاد پرستى عربى به دست آورده بودند محكم‏تر و عميق‏تر كند».

2. اسلام شناس ديگرى به نام «بليدورورگيل» در اين مورد مى‏گويد:

«اسلام با زور شمشير و اشتراك زنان پيش رفته است».

3. اين مطلب در ميان اروپاييان به طورى رواج دارد كه حتّى به ادبيّات آنان نيز راه يافته است، چنان كه «جربويل» در نمايش‏نامه‏اى به نام «مصطفى» به زبان يك وزير مسلمانان به پادشاه خود مى‏گويد: پيامبر شجاع ما با نيرومندى و با شمشير و سنان يارى گرديده است.

4. «جون درايد» در نمايشنامه‏اى به نام «دون سباستيان» چنين مى‏آورد كه يكى از سرداران سپاه اسلام براى جلب رضاى محمّد و تقرب يافتن در پيش وى فرمان داد كه مسيحيان را مانند گوسفندان سر ببرند و سر آنان را پيش پيامبرشان هديه برند.

در يك نمايش‏نامه ديگر به نام «حصار رودس» از زبان يكى از مسلمانان مى‏نويسد:

چه خوب كرد پيامبر شجاع و دلير ما كه: سستى، تنبلى، و هزيمت را تحريم و قدغن نمود و به ما فرمان داد كه با زور شمشير و سنان حكومت خويش را در سرتاسر جهان توسعه دهيم.

ص: 588

5. «فليب حتّى»[113] در كتاب خود «تاريخ العرب» مى‏گويد:

جهاد كه يكى از برنامه‏هاى اسلامى است همان چپاول و غارت‏گرى، مستأصل و نابود ساختن ملّت‏هاى ضعيف و شكست خورده مى‏باشد كه ملّت قوى و نيرومند با تسلّط يافتن بر ملّت‏هاى ضعيف و ناتوان آنان را به طبقات مختلف تقسيم كند گروهى از آنان مانند مسلمانان غير عرب استعمار نموده و در سطح پايين‏تر از مسلمانان عرب قرارشان دهد و گروه ديگرى را نيز به صورت بردگان و كنيزانى در آورده و به خدمت خود بگمارند.[114]

4. نگرشى به افسانه‏هاى خرافى سيف‏

جعليات و وارونه‏گرى‏هاى سيف در آنچه گفتيم پايان نمى‏پذيرد، بلكه همان طور كه در بخش دوم كتاب خوانديم، سيف در روايات خود افسانه‏هاى فراوانى را منتشر ساخته و به واسطه همين افسانه‏ها، خرافات و اباطيل بار آورده است، مانند:

افسانه سم خوردن خالد بن وليد بدون اين كه كوچك‏ترين اثرى در او بگذارد.

افسانه خراب شدن خانه‏هاى حمص با تكبير مسلمانان.

افسانه فتح شوش به وسيله لگد زدن دجال به دروازه شهر.

افسانه شيطان اسود عنسى كه فرشته‏اش مى‏خواند و معجزات و غيب‏گويى‏هاى وى.

افسانه سبد جواهر و زهد خليفه.

افسانه گفتگوى عمر با همسرش در مورد همسفره شدن با مهمانى بيگانه.

افسانه نداى عمر از مدينه به سپاهيان خويش در شهر فساى ايران.

افسانه سخن گفتن اسب «بكير».

افسانه سخن گفتن گاوان با عاصم بن عمرو، و ...

ص: 589

نگرشى به تبديلات سيف‏

در بخش سوم كتاب گفتيم كه سيف به منظور و دگرگون ساختن تاريخ اسلام و براى مجهول و ناشناخته ساختن حقايق تاريخ، نام بعضى از قهرمانان حوادث را به صورت‏هاى گوناگون تغيير داده است و نام‏هاى افراد شناخته شده را به نام‏هاى ناشناخته ديگر تبديل نموده است، مثلًا:

نام عبد المسيح بن عمرو را به عمرو بن عبد المسيح.

نام معاوية بن ابى سفيان را به نام معاوية بن رافع.

نام عمرو بن عاص را به عمرو بن رفاعه.

نام عبد الرحمان بن ملجم را به خالد بن ملجم تبديل كرده است.

و گاهى هم سيف به همان منظور اشخاصى را كه اصلًا در جهان وجود نداشته‏اند با نيروى خيال خويش آفريده و اين افراد موهوم و ساخته خيال خويش را با نام‏هاى افراد شناخته شده و معروف نام‏گذارى نموده است، مانند:

«خزيمة بن ثابت انصارى» غير ذو الشهادتين موهوم در برابر «خزيمة بن ثابت» صحابه نامى پبامبر خدا معروف به ذو الشهادتين.

«سماك بن خرشه» افسانه‏اى در برابر سماك بن خرشه صحابه مشهور پيامبر و معروف به «ابو دجانه».

«وبرة بن يحنس خزاعى» ساختگى در برابر صحابى معروف به نام» وبرة بن يحسن كلبى».

گذشته از همه اين ها، سيف اسم‏هاى فراوانى را به خيال خود ساخته و آماده كرده است كه در موارد لزوم، افراد و شهرهاى ساختگى خود را با آنها نام‏گذارى كند و در افسانه‏هاى دروغينش آنها را به كار بندد.

افراد و اشخاص افسانه‏اى و ساختگى سيف چند گروه‏اند:

1. برخى از آنان صحابه پيامبر معرفى شده‏اند مانند:

اسود بن قطبه، اعبد بن فدكى، حميضة بن نعمان، ثمامة بن اوس بن لام طايى، شخريت‏

ص: 590

طاهر بن ابى هاله، عاصم بن عمرو اسيدى، عثمان بن ربيعه ثقفى، عصمة بن عبد الله، قعقاع بن عمرو بن مالك عمرى، نافع بن اسود تميمى، مهلهل بن زيد بن لام طايى.

2. برخى از افراد ساختگى سيف، علاوه بر صحابه بودن، راوى هم شناخته شده است مانند:

ظفر بن دهى، عبيد بن صخر بن لوذان انصارى سلمى، ابو زهراء قشيرى.

3. برخى ديگر از افراد موهوم سيف شاعر صحابى قلمداد شده و اشعارى هم به نام آنها ضبط گرديده است مانند:

زياد بن حنظله تميمى، ضريس قيسى، خطيل بن اوس.

4. سيف گروهى از افراد ساخته خيال خود را راويان غير صحابى قلمداد نموده است مانند:

بحر فرات عجلى، حبيب بن ربيعه اسدى، حنظلة بن زياد حنظله، زياد بن سرجس احمرى، سهل بن يوسف بن سهل بن انصارى سلمى، عبد الرحمان بن سياه احمرى، عبد الله بن سعيد انصارى فرزند ثابت بن جزع انصارى، عروة بن عرفجه دثينى، عمارة بن فلان اسدى، عصن بن قاسم كنانى، محمّد بن نويرة بن عبد الله، مستنير بن يزيد، مقطع بن هيثم بكايى، مهلب بن عقبه، يزيد بن اسيد غسانى.

5. سيف علاوه بر اشخاص و قهرمانان حوادث كه به گروه‏هايى چند از آنها اشاره گرديد، مكان‏هايى هم براى وقوع اين گونه حوادث خيالى ساخته و آنها را با نام‏هاى جعلى نام‏گذارى نموده است كه در روى زمين مكان‏هايى با چنين نام و نشان و با چنان مشخّصاتى وجود نداشته و ندارد، مانند:

ابرق ربذه، اخابث، اعلاب، جبروت، حمقتين، رياضة الروضات، ذات الخيم، سنح در ديار طى، صبرات، ظهور الشحر، لبان، مر، نضدون و ينعب.

6. سيف علاوه بر همه اين ها، افرادى را هم به عنوان فرماندهان سپاه ايران جعل نموده است مانند:

اندرزغر، انوشجان، بهمن داذويه، قارن بن قريانس، و قباذ و افراد زياد ديگر.

7. سيف افرادى را هم به عنوان فرماندهان رومى تخيل نموده است، مانند:

ص: 591

ارطبون فرمانده مكار و هوشمند روم.

اينها نمونه‏هايى بود از جعليّات و تبديل‏هاى سيف، در تاريخ اسلام و يك نمونه ديگر از جعل و تبديل سيف در تاريخ اسلام، جعل افسانه عبد الله بن سبا و نام‏گذارى براى اين افسانه است، چه آن كه در تاريخ عرب سبايين نام قبيله قحطان بوده كه در اصل ساكن يمن بوده‏اند، و يك نفر از ايشان كه عبد الله بن وهب سبائى نام داشته، رئيس خوارج گرديده و با حضرت امير المؤمنين على در نهروان جنگيده و كشته شده، سيف افسانه بزرگى ساخته و فرقه مذهبى در اسلام جعل كرده و لفظ (سبائيين) كه نام قبيله قحطان بوده به آن فرقه داده و ايشان را سبائيين ناميده براى اين فرقه‏اى كه ساخته رئيسى جعل كرده و نام عبد الله بن وهب سبائى رئيس خوارج را به عبد الله بن سبا تبديل كرده و به آن رئيس جعلى داده، سيف با اين افسانه ساختگى خود چهره و مسير تاريخ را واقعاً عوض نموده است.

چون اين بحث خود داستان مفصّلى دارد و به كتاب مستقلّى نيازمند است، اين است كه ما آن را به جلد بعدى كتاب محمول مى‏كنيم و علاقمندان را به آن جا ارجاع مى‏نماييم و به گفتارمان در باره جنگ‏ها و فتوحات، مطالب خرافى و تبديلات و تحريفات سيف پايان مى‏دهيم.

مرتضى عسكرى‏

شب سه شنبه 21/ ج 2/ 1384 ه-. ق‏

ص: 592

مدارك داستان كنده‏

1- فتوح اعثم: 1/ 56- 87.

2- فتوح بلاذرى:/ 120- 124 در فصل ارتداد خاندان بنى وليقه و اشعث.

3- معجم البلدان: ماده نجير:/ 4/ 762- 764 در ماده حضر موت: 2/ 284- 287.

حديث از گرفتن اموال گران‏بها خوددارى كنيد.

1- صحيح بخارى: در فصل صدقات: 1/ 181.

2- صحيح بخارى: حكم اموال گران‏بها: 1/ 176.

3- فتح البارى: 4/ 65- 99.

4- مسند احمد: 1/ 233.

5- سنن پنج‏گانه ترمذى، نسايى، و ابن ماجه، دارمى، و موطأمالك در قسمت احكام زكات.

6- طبقات ابن سعد: ج 4 ق 2/ 76.

7- كنز العمال: حديث 1194 از احاديث زكات.

8- قصّه مالك بن نويره در فتوح اعثم: 1/ 20/ 23.

9- كمك كردن مردم حمص به مسلمانان: فتوح بلاذرى: حديث 367 فصل فتح حمص/ 162. 10- كمك كردن روستائيان عراق به مسلمانان: معجم البلدان: 4/ 323 ماده كوفه.

11- گفتار «گلدزيهر»: العقيده و الشريعه: 43 و 48.

 

[1] ( 1). سبب آن را پيش از اين در آخر همين كتاب بيان كرديم.

[2] ( 1). به ص 76 كتاب عبد الله بن سبا مراجعه شود و روايت او كه در همين روز بيعت كرد و ص 112 كه بعد از شش ماه بيعت كرد.

[3] ( 2). در ص 76 كتاب عبد الله بن سبا روايت سيف و در ص 125 روايت غير سيف.

[4] ( 3). در ص 130 كتاب عبد الله بن سبا و در ص 124 روايت غير سيف.

[5] ( 4). در ص 167 كتاب عبد الله بن سبا روايت سيف و در ص 168 روايت غير سيف.

[6] ( 1). در ص 181- 182 كتاب عبد الله سبا روايت سيف.

[7] ( 2). عبد الله بن سبا، ص 161- 163.

[8] ( 3). عبد الله بن سبا، ص 199.

[9] ( 4). عبد الله بن سبا، 201- 202.

[10] ( 5). شرح حال اين دو نفر در كتاب« خمسون و مأة صحابى مختلق»، ص 67- 128- 131- 158.

[11] ( 1). به مدرك گذشته مراجعه شود.

[12] ( 2). به مدرك گذشته شرح حال قعقاع مراجعه كنيد.

[13] ( 3). عبد الله بن سبا، ص 242 و فصل انتشار الاسلام بالسيف در ج 2 همين كتاب.

[14] ( 1). تاريخ طبرى، ج 4، ص 64.

[15] ( 2). رجوع شود به اوّل همين كتاب فصل منشأ افسانه.

[16] ( 1). سوره‏انفال، آيه 11.

[17] ( 1). از روزى كه در بررسى روايت‏هاى سيف رواياتى را كه از ايشان نقل كرده بررسى نموديم، معلوم شد كه سيف برخى از آنها را خود ساخته و از ايشان روايت كرده و نتيجه‏اين بررسيها را در چاپ‏هاى بعد كتاب عبدالله بن سبأ وارد ساختيم. و در كتابى كه به نام« رواة مختلقون» در دست تأليف است گرد آورديم.

[18] ( 1). امير مؤمنان على( ع) در ميان خلفا اين امتياز را دارد كه مخالفين وى از قريش عدنانى و دوستانش از قحطانيان بودند از آن جا است كه سيف در نشر فضايل امام على ابن ابى طالب هم كوتاهى مى‏كرد ولى در نشر دروغ‏ها و تهمت‏ها در باره‏امام و طرفدارانش كه از قبيله عحطان بودند كوشش و فعاليت بيشترى به خرج مى‏داد.

[19] ( 1). ما، در جلد اوّل كتاب جنگ اسامه را كه در اطراف شام به وقوع پيوسته است نقل نموديم« ثقيف»،« غطفان» و« هوازن» قبيله‏هاى عدنانى هستند كه نسب آنان به قيس بن عدى مى‏رسد.« اسد» در عرب نام چند قبيله است و منظور او در اين جا اسد بن خزيمه است كه از قبيله‏مضر بوده و طليحه كه به دروغ ادعّاى نبوت مى‏نمود، از همين قبيله بوده است.

[20] ( 1). سيف مى‏خواهد بگويد: چون مسلمانان شتران سوارى و اسب سوارى نداشتند لذا بر شتران آبكش سوار شدند و به جنگ مرتدين رفتند.

[21] ( 1).

فداى لبنى ذبيلان رحلى و ناقتى‏

 

عشية يحدى بالرماح ابو بكر

     
 

 

[22] ( 1). منظور سيف برگشتن اسامه از جنگ تبوك است كه پيامبر او را در مرض وفاتش سركرده‏قشونى نمود، ابو بكر و عمر و ديگر مهاجرين را جزء اين لشكر قرار داد و در تحت فرماندهى اسامه به تبوك اعزام نمود ولى آنان سستى و مسامحه نمودند تا پيامبر وفات نمود، در سقيفه گرد آمدند ابو بكر را به خلافت برگزيدند و سپس اسامه را به همان جنگ فرستادند.

[23] ( 1). داستان ابرق در فصل پيش گذشت و داستان ذى القصه را هم در اين فصل خوانديد كه اينك هر دو داستان در اين جا از نظر سند و مقايسه با روايات ديگر ارزيابى مى‏شود.

[24] ( 1). ثابت بن قيس از قبيله‏خزرج به شمار مى‏رود و مادر وى ازقبيله‏طى مى‏باشد. او سخنگوى پيامبر اسلام در جنگ احد بود و در جنگ‏هاى ديگرى كه بعد از احد به وقوع پيوسته است شركت نمود و در جنگ يمامه كشته شد، فرزندان وى، محمّد، يحيى و عبد الله، نيز در جنگ صفين به قتل رسيدند.( اسد الغابه، ج 1، ص 229).

[25] ( 1). خارجه برادر عينة بن حصن است. و كسى است كه به نزد پيامبر آمد و از خشك‏سالى شكايت نمود، رسول خدا در باره‏قبيله‏وى دعا كرد و او نيز مسلمان گرديد و به ميان قبيله‏خويش برگشت.

واقدى مى‏گويد خارجه كسى است كه قبيله‏خويش را از دادن زكات بازداشت و نوفل بن معاويه را كه مأمور جمع‏آورى زكات بود ملاقات نمود و تمام زكات و صدقات را كه در نزد وى بود پس گرفت و به قوم و خويش خود بازگردانيد خارجه همان كسى است كه پس از جنگ خالد با بنى اسد به نزد ابو بكر آمد و ابو بكر به او گفت شما بايد يكى از اين دو راه را انتخاب كنيد يا« سلم مخزيه»: يعنى با ذلّت تسليم شويد و يا« حرب مجليه» يعنى جنگ بنيان‏كن را بپذيريد. سپس ابو بكر اين دو جمله را بدو شرح داد او گفت من« سلم» را انتخاب مى‏كنم.( اصابه: ج 1، ص 399، شماره 2133).

[26] ( 2). اين روايت به نظر من از روايت ابن اسحاق و ديگران صحيح‏تر است كه طبرى در تاريخ خود( ج 1، ص 179) از آنان نقل مى‏كند:« ابو بكر خود را در ميان بيشه‏اى مخفى كرد» زيرا در اين سرزمين‏ها بيشه و جنگلى وجود نداشت كه ابو بكر خود را در آن جا مخفى بدارد.

[27] ( 1). چون كلمه« بكر» و كلمه« فصيل» هر دو به معناى شتر بجه مى‏باشند، اين است كه عدّه‏اى ابو بكر را در مقام تحقير و توهين« ابو الفصيل» يعنى پدر بچه شتر مى‏ناميدند و كسانى هم كه مى‏خواستند تعظيم‏اش كنند« ابو الفحل» مى‏گفتند. بنا بر اين منظور از ابو الفصيل و ابو الفحل كه در اين داستان آمده است ابو بكر مى‏باشد.

[28] ( 1). بقيه‏اين روايت را در داستان امّ زمل نقل خواهيم نمود.

[29] ( 1). عكاشه مردى بود ملقب و معروف به ابو محصن از قبيله‏اسد و هم‏پيمان با خاندان عبد شمس، عكاشه در عصر خود پيامبر خدا به مدينه هجرت نمود و در تمام جنگ‏هاى اسلامى شركت داشت: اسد الغابه، ج 4، ص 2- 3.

[30] ( 2). ثابت فرزند اقرم و هم‏پيمان گروه انصار بود و در حضور پيامبر اسلام در تمام جنگ‏ها شركت نمود و در جنگ« موته» هم با جعفر بن ابى طالب حضور داشت كه بعد از كشته شدن جعفر پرچم اسلام به دست او سپرده شد و او هم به خالد تحويل داد و گفت تو به فنون جنگ از من آشناترى. اسد الغابه، ج 1، ص 220- الاصابه، ج 2، ص 88.

[31] ( 1). اين مطلب در معجم البلدان در لغت« بزاخه» از ابو عمر شيبانى نقل شده و در فتوح اعثم كوفى هم آمده و از كتاب‏هاى ديگر نيز استفاده مى‏گردد. چنان كه طبرى از ابن الكلبى نقل نموده است كه لشكريان قبيله‏طى با لشكريان قبيله‏اسد و فزاره رو به رو مى‏شدند.

[32] ( 1). ما در جلد اول كتاب عبد الله سبا فصل« نباخ كلاب الحؤب» و در جلد دوم« رواة مختلقون» در شرح حال« ام زمل» به تفصيل در اين مورد سخن گفته‏ايم.

[33] ( 1). عكرمه فرزند ابى جهل از قبيله قريش و از طايفه مخزوم مى‏باشد. مادر وى« ام مجالد» از خاندان هلال بن عامر است. عكرمه كسى است كه پيامبر خدا( ص) در فتح مكه به قتل وى فرمان داد و از ترس به يمن فرار نمود سپس زن وى ام حكيم دختر عمويش حارث بن هشام از پيامبر امان و مصونيت براى وى گرفت و او را به مكه پيش پيامبر آورد. عكرمه در آن جا مسلمان گرديد.

آن گاه گفت: يا رسول الله هر مقدار پولى كه تا به امروز عليه تو صرف كرده‏ام براى جبران آن به همان مقدار در راه خدا نيز انفاق مى‏كنم، همان عكرمه است كه ابو بكر او را در جنگ‏هاى مرتدين فرمانده قرار داد. در جنگ اجنادين و يا يرموك و يا جنگ صفر كه يكى از جنگ‏هاى شام بود در سال 13 هجرى به قتل رسيد: اسد الغابه، ج 4، ص 6؛ تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 380.

[34] ( 1). اين سخن كه سيف در اين داستان آورده است سخنى است بس شگفت‏انگيز و باورنكردنى زيرا سرباز و رزمنده در ميدان جنگ خود را نمى‏بندد چه آن كه او بايد در ميدان نبرد سبكبار و دست و پا باز و آزاد باشد كه بتواند به آسانى به هر سو حركت كند و به حملات دشمن پاسخ گويد و يا به سرعت در حملات و ضربات جاخالى نمايد ولى نمى‏دانيم كه سيف به اين نكته توجّه نكرده است و يا خواسته است كه با ساختن چنين دروغ‏ها، مسلمانان را مسخره كند و آنان را ساده‏لوح و كوته‏نظر معرفى نمايد و ثابت كند كه تا چه حد دانشمندان آنان مانند طبرى هر دروغ و مسخره‏اى را مى‏گيرند و به نام علم و فرهنگ در كتاب‏هايشان وارد مى‏سازند شگفت‏انگيزتر اين كه همه‏اين دروغ‏هاى شاخ‏دار مورد قبول مسلمانان مى‏گردد ...

[35] ( 1). خريبه كاخ قديمى بود كه پيش از ورود مسلمانان خراب شده و بدين سبب آن مكان را خريبه ناميده‏اند( معجم البلدان).

[36] ( 1). طبرى در اين مورد روايتى دارد بدين مضمون كه: راوى خود سيف مى‏گويد من از مردم حيره پرسيدم كه آيا در اين سرزمين شهرى به نام« امغيشيا» وجود دارد آنان گفتند:

ما در حيره محلّى به نام« منيشيا» شنيده‏ايم ولى نام« امغيشيا» به گوش ما نخورده است مى‏گويد: من از جريان را به سيف گفتم در پاسخ به من گفت: كه اين دو نام يك محل است.

[37] ( 1). نمى‏دانم خالد براى كشتار بشر چه قدر سوگند ياد كرده بود.

[38] ( 1). به نظر مى‏رسد كه اين دو هزار درهم و طيلسان به عنوان ماليات و جزيه ساليانه گرفته مى‏شده است.

[39] ( 1). در اين موضوع به بحث الزندقة و الزنادقة از بحث‏هاى مقدماتى كتاب« خمسون و مائة صحابى مختلق» تأليف پرارج مؤلف عاليقدر مراجعه شود.

[40] ( 1). اجنادين محلى است در اطراف فلسطين.

[41] ( 1). در تاريخ ابن اثير آمده است كه ارطبون گفت فتح كننده‏فلسطين مردى است داراى اين صفت كه اوصاف و مشخّصات عمر را يكى يكى ياد نمود در صورتى كه ابن اثير اخبار فتوح دوران صحابه‏پيامبر ار هميشه از تاريخ طبرى مى‏گيرد و در تاريخ طبرى هم چنين مطلبى نيامده است. گويا ابن اثير در اين جا شرحى از خود بر آن اضافه كرده است.

عمر با صداى پيش سه حرفى نوشته مى‏شود ولى عمرو با صداى بالا چهار حرفى ضبط مى‏گردد يعنى يك واو ناخوانا در آخر آن افزوده مى‏شود تا در لفظ اين دو كلمه به اشتباه نيفتد، بنا بر اين منظور سازنده‏داستان آن است كه ارطبون گفت شهرهاى فلسطين را كسى فتح خواهد كرد كه نام وى عمر باشد و با سه حرف نوشته شود نه عمر كه در رسم الخط چهار حرف است.

[42] ( 2). جابيه محلى بود از توابع شام.

[43] ( 1). حموى در معجم البلدان مى‏گويد« لد» نام دهى است نزديك بيت المقدّس و به« رمله« هم« لد» بالا مى‏گويند.

[44] ( 1). سيف در يك روايت ديگر كه طبرى هم آن را در حوادث سال 20 هجرى آورده است، چنين مى‏گويد كه ارطبون در فتح مصر در همان حمله اوّل به وسيله‏لشكر عمرو عاص كشته شد و اين دو روايت كه هر دو از سيف مى‏باشد، با هم مخالف بوده و يكديگر را تكذيب مى‏كند و جريان دورغ‏گو حافظه ندارد را، زنده مى‏سازد.

[45] ( 2).

فان يكن ارطبون الروم افسدها

 

فان فيها بحمد الله منتفها

بنانان و جرموز اقيم به‏

 

صدر القناة اذا ما آنسوا فزعا

و ان يكن ارطبون الروم قطعا

 

فقد تركت بها اوصاله قطعا

     
 

 

[46] ( 3).

تذكرات حرب الروم لما تطاولت‏

 

و اذا نحن فى عام كثير نزاوله‏

و اذا نحن فى ارض الحجاز و بيننا

 

مسيرة شهر بينهن بلابلد

و اذا ارطبون الروم يحمى بلاده‏

 

يحاوله قرم هناك يساجله‏

     
 

 

[47] ( 1). ابو عبيده در كتاب اموال مى‏گويد: مقلسون مردمى بودند كه در برابر امرا و بزرگان بازى‏هاى مخصوصى انجام مى‏دادند و اين بازى‏ها يك نوع احترام و تجليل در نزد آنان محسوب مى‏گرديد.

[48] ( 1). حمص يكى از شهرهاى سوريه است.

[49] ( 2). هرقل در آن روز حاكم شهرهاى سوريه بوده است.

[50] ( 1). ابو سبره فرزند ابو رهم عامرى از طايفه‏قريش و از كسانى است كه در اوايل بعثت، اسلام پذيرفت و در حضور رسول خدا( ص) در تمام جنگ‏ها شركت جست و پس از وفات آن حضرت به مكّه مراجعت كرده و در دوران خلافت عثمان هم در همان جا بدرود حيات گفت.

شرح حال ابو سبره در استيعاب واقع در پاورق« الاصابه» ج 4، ص 82- اسد الغابه، ج 5، ص 207 و الاصابه، ج 4، ص 84- و طبقات، ج 3، ق 1، ص 193 به طور اختصار و در باب مقيمان مكّه، ج 5، ص 322 به طور مشروح آمده است.

[51] ( 1). در پاره‏اى از روايات كه در مدارك اهل سنّت آمده است چنين مى‏خوانيم: صاف بن صياد در دوران پيامبر، در مدينه متولد گرديده و مردم مدينه او را دجال مى‏شناختند. و از آن داستان هم كه در متن آورديم معلوم مى‏شود كه داستان دجال معروف بودن او به صاف بن صياد در دوران سيف، معروف و شايع بوده و او از همان داستان معروف استفاده نموده و آن را با داستان ديگرى به هم در آميخته و از آن دو، داستان سومى ساخته است بدان گونه كه در متن كتاب ملاحظه مى‏فرماييد. در باره« صاف بن صياد» به صحيح بخارى ج 3، ص 163 و ج 2، ص 179 رجوع شود.

[52] ( 2). بظاره به معناى آلت جنسى حيوانات ماده مى‏باشد كه به گفته‏سيف صاف بن صياد دروازه‏شهر شوش را با اين كلمه قباحت دار و مستهجن خطاب نموده و بظارش ناميده.

[53] ( 1). كتب رجال و تراجم كتاب‏هايى را مى‏گويند كه شرح حال اشخاص و بررسى احوالات در آن جا آمده باشد.

[54] ( 2). اساساً اللباب مختصر همان كتاب الانساب سمعانى مى‏باشد.

[55] ( 1). زيرا كه اسود در عربى به معناى سياه است.

[56] ( 2). چون ابناء جمع ابن و به معناى فرزندان است بدين جهت اعراب ايرانيان مقيم يمن را ابناء يعنى فرزندان ايران و ايرانى‏زادگان ناميدند.

[57] ( 1). ج 5، ص 154- 155.

[58] ( 2). ج 2، ص 189.

[59] ( 1). رجوع شود به كتاب الردة، ص 151، كه از كتاب الاكتفاء كلاعى اقتباس شده است.

[60] ( 2). بنا به گفته ابن حزم در جمهره، ص 382 قيس فرزند مكشوح است و نام اصلى مكشوح هبيره فرزند يغوث مى‏باشد. پس بنا بر اين قيس بن مكشوح و قيس بت هبيرة بن عبد يغوث يكى است ولى سيف قيس رافرزند عبد يغوث ناميده و يك واسطه را از وسط انداخته است و اين عمل وى موجب آن گرديده است كه شرح حال و تاريخ‏نگاران به اشتباه بيفتند و قيس را دو نفر بدانند و دو باره براى وى شرح حال بنويسند مانند كتاب اسد الغابه: ج 4، ص 222 و 227 و الاصابه: 7315.

[61] ( 1). سلمة بن قيس اشجعى منسوب است به اشجع بن ريث فرزند غطفان بن قيس از خاندان عدنان نسب اشجعيان در جمهيره ابن حزم، ص 238 و شرح حال سلمه اشجعى در اسد الغابه، ج 2، ص 339 و الاصابه، ج 2، ص 65 آمده است.

[62] ( 1). سائب از قبيله‏ثقيف است او جوان نورس بود كه به همراه مادرش مليكه به حضور پيامبر در مدينه وارد گرديد. پيامبر دست نوازش بر سر وى كشيد و دعايى در باره‏او نمود. سائب بعد از دوران پيامبر فرماندارى اصفهان را به عهده داشت و در همان جا بود تا بدرود حيات گفت( اسد الغابه، ج 2، ص 249 و الاصابه، ج 2، ص 8).

[63] ( 1). صرار نام آبى است در نزديكى مدينه از راه عراق.

[64] ( 2). سكون: تيره‏اى است از خاندان كنده كه از قبيله‏قحطان محسوب مى‏گردد و نسب آنان به سباء بن يشجب مى‏رسد و سيف تمام بدى‏ها و شرور و مفاسد را در تاريخ اسلام به گردن آنان بار مى‏كند.

[65] ( 3). تاريخ طبرى، ج 1، ص 2220- 2221.

[66] ( 1). تاريخ طبرى، ج 1، ص 2944 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 192.

[67] ( 2). قعقاع يكى از جعليات و ساخته‏هاى سيف است كه او را در خيال خود آفريده سپس يكى از صحابه‏هاى پيامبر معرفى نموده است ما دركتاب صد و پنجاه صحابى ساختگى فصل مستقلى به نام وى باز نموده، شرح حال او را مشروحاً آورديم و جريان جنگ جمل را هم در كتاب« عايشه در دوران على» كاملًا توضيح داده‏ايم.

[68] ( 3). تاريخ طبرى، ج 1، ص 3136 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 192.

[69] ( 4). در دوران خلفاء رسم بر اين بود هر كسى به خلافت مى‏رسيد و مردم مركز با وى بيعت مى‏نمودند آن گاه جريان را به استان‏ها و بخش‏ها گزارش مى‏دادند و از شهرهاى بزرگ عدّه‏اى از سرشناسان محل به نام« وفد» و نمايندگان مردم شهر به مزكر مى‏آمدند، و از طرف خودشان و مردم شهرستان با خليفه‏جديد بيعت مى‏نمودند.

[70] ( 1). انساب سمعانى، ورقه 104 و لسان الميزان، ج 3، 439.

[71] ( 2). الاغانى، ج 4، ص 33 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 326 و تاريخ نگارانى كه اسم قاتل على( ع) را عبد الرحمان بن ملجم ضبط نموده‏اند نه خالد بن ملجم عبارتند از:

الف. يعقوبى درتاريخ خود، ج 2، ص 212 و 214.

ب. ابن سعد در طبقات، ج 6، ص 61.

ج. ابن حزم در جمهرة الانساب العرب، ص 200.

[72] ( 1). ابو برزه نامش غضه فرزند عبيد است. در اوايل اسلام مسلمان گرديد، در جنگ خيبر و حنين در فتح مكه در حضور پيامبر شركت داشت و در ركاب على( ع) در جنگ نهروان و صفين حاضر گرديد و در بصره سكونت اختيار كرد، سپس در جنگ خراسان شركت جست و در همان جا به سن شصت تا هفتاد سالگى بدرود حيات گفت و در آن روز كه سر حسين بن على( ع) را به پيش يزيد آوردند ابو برزه اسلمى در آن مجلس حضور داشت و يزيد كه با چوب‏دستى خويش به دندان‏هاى زيباى امام حسين اشاره مى‏نمود، ابو برزه صريحاً اعتراض نمود و گفت يزيد چوب خود را از اين دندان‏ها بردار كه من با چشم خود ديدم كه رسول خدا اين دندان‏ها را مى‏بوسيد، يزيد شفيع تو در روز حساب پسر زياد و شفيع وى محمد رسول خدا است، اين بگفت و از مجلس برخاست. طبقات: 7/ 2/ 100؛ الاصابه، ج 3، ص 526، ترجمه شماره 8718؛ تهذيب، ج 10، ص 446، شرح حال شماره 815.

[73] ( 1). حديث نفرين پيامبر را در باره معاويه و عمرو عاص با همان الفاظى كه در روايت ابو برزه ملاحظه نموديد:

أ. احمد بن حنبل در مسند خود: ج 4، ص 421 آورده است با اين تفاوت كه وى به جاى نام اين دو نفر فلان و فلان به كار برده و نام آنان را فش نكرده است ولى:

ب. در كتاب ت« صفين» نصر بن مزاحم: ص 129 اين روايت به طور كامل نقل گرديده است.

ج. بنا به نوشته‏سيوطى در اللئالى المصنوعه و ابو ليلى هم در مسند خود روايت نفرين را به طور كامل آورده است.

[74] ( 1). اين روايت را سيوطى در اللئالى المصنوعه، ج 1، ص 427 از معجم الصحابه‏ابن قانع نقل كرده است.

[75] ( 1). سيره ابن هشام، ج 3، ص 336 و در سيره ابن هشام در اين مورد احاديث ديگر نيز آمده است: ج 3، ص 137 و 150 و 188 و 198.

[76] ( 1). خمسون و مائة صحابى مختلق: در شرح حال خزيمه‏ذو الشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبره بن يحسن.

[77] ( 2). خمسون و مائة صحابى مختلق: در شرح حال خزيمه‏ذو الشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبره بن يحسن.

[78] ( 1). ما شرح حال اين صحابه‏هاى ساختگى را و اين كه سيف آنها را در ذهن خود پديد آورده و سپس به جاى انسان‏هاى واقعى قالبشان زده در كتاب« خمسون و مائة صحابى مختلق» ج 2 مشروحاً آورده‏ايم، علاقه‏مندان به آن جا مراجعه كنند.

[79] ( 2). خمسون و مائة صحابى مختلق: درشرح حال خزيمه ذوالشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبرة بن يحسن.

[80] ( 3). قسمت چهارم كتاب عبد الله بن سبأ در بخش« حقيقت ابن سبأ و سبئيان».

[81] ( 4). بخش دوم اين كتاب« در جريان سم خوردن خالد».

[82] ( 1). رجوع كنيد به فصل( سم كشنده در خالد اثر نمى‏كند).

[83] ( 1). زياد بن لبيد كسى است كه لقب و كنيه‏وى ابو عبد الله و فرزند لبيد بن سنان از گروه انصار از طايفه‏خزرج و از خاندان بياض است. پيامبر در زمان خود، حكومت حضرموت را بدو محول نمود. بعد از درگذشت پيامبر، ابو بكر به او نامه نوشت و او را در مقام خويش تثبيت نمود و او در زمان خلافت معاويه بدرود حيات گفت، اسد الغابه، ج 2، ص 217 جمهره ابن حزم، ص 356.

[84] ( 2). خاندان قشير قبيله‏اى بودند كه در محلى به نام« سعد العشيره» واقع در اطراف حضرموت سكونت داشتند. تاج العروس، ج 3، ص 1493.

[85] ( 1). تفصيل اين داستان را مانند آنچه اعثم روايت مى‏كند با اندكى اختلاف الكلاعى در كتاب الاكتفاء آورده است.

[86] ( 1).

يمنها شيخ بخديه اشيب‏

 

ملمع كما بلمع الثوب‏

     
 

 

[87] ( 2).

اطعنا رسول الله اذ كان بيننا

 

فيا عجبا ممن يطبع ابا بكر

     
 

 

[88] ( 3).

اطعنا رسول الله مادام وسطنا

 

فيا قوم ما شأنى و شأن ابى بكر

ايورهثا بكراً اذا كان بعده‏

 

فتلك لعمر الله قاصمة الظهر

     
 

 

[89] ( 1).

نقاتلكم فى الله و الله غالب‏

 

على امره حتى تطيعوا ابا بكر

     
 

 

[90] ( 2). به نظر من ابا اميّه نه اميّه.

[91] ( 3). در بعضى نسخه‏ها« تيم بن مره» آمده است ولى به نظر ما صحيح همان است كه در متن ملاحظه مى‏فرماييد. شايد« تيم بن مره» تيره‏اى از قبيله‏كنده باشد ولى تيم بن مره همان قبيله‏ابو بكر است چنان كه شاعر در جريان جنگ جمل مى‏گويد: ما از روى شقاوت و بدبختى از خاندان تيم پيروى نموديم در صورتى كه آنان جز مشتى غلامان و كنيزان نيستند. منظور شاعر از خاندان تميم در اين شعر دختر ابو بكر مى‏باشد كه مشروح جريان را از كتاب« عائشه در دوران على» آورده‏ايم. نسب تيم بن مره در جمهره، ص 135 به همان گونه كه گفتيم آمده است.

[92] ( 1). منظور وى سلاطين سبئيه است از حمير و ديگران كه از قريش سابقه‏دارتر بودند.

[93] ( 2). بنى ذهل خاندانى بودند كه در حضرموت به سر مى‏بردند: جزيرة العرب همدانى، ص 85.

[94] ( 3). نام و نسب حارث بن معاويه در جمهره‏ابن حزم، ج 2، ص 477 آمده است كه وى فرزند معاوية بن ثور از قبيله‏كنده بود.

[95] ( 1).

كان الرسول هو المطاع فقد مضى‏

 

صلى عليه الله لم يستخلف‏

     
 

اين مرد چون از عرب‏هاى صحرا نشين بوده و مصاحبت با پيامبر را در مدينه درك نكرده احاديث پيامبر را در تعيين وصى پس از پيامبر نشنيده بوده.

[96] ( 2). از اين گفتار چنين استفاده مى‏شود كه: زياد اين قبايل را به اسلام دعوت نمى‏كرده است زيرا كه آنان مسلمان بودند و به نماز و زكات اعتراف داشتند تنها اين كه خلافت ابو بكر را انكار كرده و از دادن زكات به وى امتناع مى‏ورزيدند.

[97] ( 1). ما به روشنى مى‏بينيم كه همه‏اين جنگ‏ها بر سر خلافت و حكومت ابو بكر بوده است نه به خاطر اسلام، ولى چون مورّخين، خلافت ابو بكر را به رسميت مى‏شناسند اين اختلاف را به نام اختلاف با اسلام و ارتداد از اسلام ناميده‏اند لذا مى‏گويند« مسلمانان به زنان و كودكان ... تسلط يافتند». لشكر ابو بكر را مسلمانان ناميده‏اند در برابر، مخالفان ابو بكر را مرتدشان ناميده‏اند و همين نام‏گذارى هم تا به امروز باقى مانده است وگرنه ارتدادى در ميان نبوده و خروج از دين وجود نداشته است.

[98] ( 2). ما به روشنى مى‏بينيم كه همه‏اين جنگ‏ها در سر خلافت و حكومت ابو بكر بوده است نه در سر اسلام، ولى چون مورّخين، خلافت ابو بكر را به رسميت مى‏شناسند اين اختلاف را به نام اختلاف با اسلام و ارتداد از اسلام ناميده‏اند لذا مى‏ويند« مسلمانان به زنان و كودكان ... تسلط يافتند»، لشكر ابو بكر را مسلمانان ناميده‏اند در برابر، مخالفان ابو بكر را مرتدشان ناميده‏اند و همين نام‏گذارى هم تا به امروز باقى مانده است وگرنه ارتدادى در ميان نبوده و خروج از دين وجود نداشته است.

[99] ( 1). تريم است يكى از شهرهاى حضرموت است و اسم شهر ديگر هم شبام مى‏باشد و اين دو شهر به نام دو قبيله‏اى كه در آنها به سر مى‏برند نام‏گذارى شده‏اند.

[100] ( 2).i يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ‏E، سوره‏آل عمران، آيه 102.

[101] ( 3). من نمى‏دانم كه ابو بكر آنان را به كدام ارتداد متهم مى‏سازد در صورتى كه آنان به يگانگى خدا و نبوت پيامبر گواهى مى‏دادند و رو به قبله‏مسلمانان نماز مى‏خواندند.

[102] ( 4). ابو بكر در اين جا به تجاوزات و ستم‏گرى‏هاى فرماندارانش اعتراف نموده و سر اختلاف را فاش ساخته است كه سبب اختلاف و سركشى قبايل عرب تجاوزات فرماندران بوده است نه ارتداد و برگشت آنان از اسلام.

[103] ( 1). در ج 1، ص 68 فتوح اعثم به همين صورت آمده است و آنچه حسان در ذيل نامه‏ابو بكر نگاشته منعكس نگرديده است شايد اشعارى در اين مورد بوده است كه از قلم نگارنده فتوح افتاده است.

[104] ( 2). معلوم مى‏شود كه مأموران ابو بكر به جاى اين كه براى ايجاد اتّحاد و هم‏آهنگى از اشعث و افرادش دل‏جويى كنند و نرمش و ملايمت به خرج دهند، شدّت و سخت‏گيرى مى‏كردند.

[105] ( 1). سر اختلاف ابو بكر با افراد اشعث در اين جمله روشن گرديده است كه ابو بكر مى‏خواهد زكاتشان را همان طور كه به پيامبر مى‏دادند اكنون نيز به او بدهند وگرنه سخن و اختلاف هرگز در سر اسلام آوردن آنان و پذيرفتن فريضه‏زكات نيست.

[106] ( 1). عكرمه ملقب به ابو عثمان فرزند ابو جهل بن هشام از قبيله‏قريش و از خاندان مخزوم مى‏باشد و مادر وى زنى بود به نام مجالد از قبيله‏هلال نام اصلى ابو جهل پدر عكرمه عمرو بود عكرمه هم مانند پدرش ابو جهل در زمان جاهليت يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا بود و كمى پس از فتح مكه اسلام پذيرفت و در جنگ جمل كشته شد، اسد الغابه، ج 4، ص 4- 7.

[107] ( 1). آيا خداوند در روز قيامت هر آنچه را گماشتگان ابو بكر بگويند اجرا مى‏كند؟ بار ديگر تندى و سخت‏گيرى گماشتگان ابو بكر را با مسلمانان مى‏نگريم.

[108] ( 1). گماشتگان خليفه اين گونه به يكديگر توصيه مى‏كردند: از مسلمانان كسى را زنده مگذار.

[109] ( 1). جنگ بسوس جنگى بود كه در دوران جاهليت در ميان قبيله‏بنى بكر و بنى تغلب به جهت كشته شدن واقع شد و اين جنگ به طورى شديد بود كه از آن به نام« جنگ بسوس» ضرب المثل گرديده است و تفصيل آن در نهاية الارب، ج 413 و اغانى، ج 1، ص 139 آمده است.

[110] ( 1). مقلسين گروه بازيگران بودند كه دف و دايره زنان و رقص كنان به استقبال حكام و فرمانداران مى‏رفتند.

[111] ( 1). در زمان قديم معمول بود مردم هر شهرى كه از ورود لشكرى به آن شهر راضى و خوشحال بودند براى رفع نيازمندى‏هاى لشكريان بازارهايى تشكيل مى‏دادند.

[112] ( 1). گلدزيهر اسلائيلى است، در تاريخ 1850 ميلادى در« هنگاريا» چشم به جهان گشوده و دوره تحصيلات خود را در معروف‏ترين مدارس خاورشناسى اروپا گذرانيد، سپس طبق يك مأموريت سياسى از آن جا به سوريه و از سوريه به فلسطين و مصر رفته پيش اساتيد دانشگاه الازهر زبان عربى را فرا گرفت بعد از آمادگى كامل به مأموريت‏هاى استشراقى و خاورشناسى خويش پرداخت و در سال 1947 ميلادى درگذشت و خانواده‏وى بعد از مرگش كتاب‏خانه‏او را به كتاب‏خانه‏عمومى صهيونيه واقع در شهر قدس فروختند.

كتاب المستشرقون، نوشته‏نجيب، چاپ دوم، طبع دائرة المعارف، در سال 1947، ص 196، محمّد بهى مى‏گويد: گلدزيهر عداوت عميقى نسبت به اسلام داشته و نوشته‏هاى وى براى اسلام و مسلمانان بسيار خطرناك و ضرربار است.( الفكر الاسلامى) چا پنجم، طبع بيروت، چاپخانه‏درالفكر، ص 53.

[113] ( 1). فليب حتى مسيحى مذهب و لبنانى اصل است كه بعدها تابعيت آمريكا به خود گرفت، وى قسمت دروس و تعليمات شرق‏شناسى دانشگاه برنستون را در آمريكا به عهده داشت و مستشار غير رسمى وزارت خارجه‏آمريكا در امور مربوط به خاور ميانه نيز بود و يكى از دشمنان سرسخت و كينه توز اسلام و مسلمانان محسوب مى‏گرديد.( الفكر الاسلامى، ص 554- 555).

[114] ( 2). رسالة الاسلام.