ص: 343
[جلد دوم]
نامهها و پيشگفتارهاى: مربوط به جلد دوم:
* دو نامه از دانشمند فقيد محمود ابو ريّه پس از مطالعه جلد اوّل اين كتاب
* نامه دكتر احسان عبّاس در باره جلد اوّل اين كتاب
* دو پيشگفتار
* نتايج مطالعات
* انگيزه بحث در روايات سيف
ص: 344
بسم الله الرّحمن الرّحيم
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ
خداوند از اهل كتاب عهد و پيمان گرفت كه كتاب او را براى مردم بيان و روش كنيد، و آن را كتمان ننماييد و پنهانش نسازيد آنان پيمان خداوندى را پشت سر انداختند و بدان وفا نكردند، و آن را به بهاى اندكى فروختند.
ص: 345
دو نامه از دانشمند فقيد ابوريه
يادى از دانشمند فقيد مصرى
در خلال ده سال گذشته، نامههاى زيادى بين من و يكى
از دانشمندان محقّق مصر، فقيد جهان علم و تحقيق،
شيخ محمود ابوريه مبادله گرديد. او دو نامه از نامههاى
مرا، در چاپ دوم كتاب خود «اضواء على السنة
المحمّديه» منتشر نمود. من نيز به عنوان يادنامه اوّلين
سال در گذشت آن مرحوم، دو نامه او را در اوّل اين
كتاب چاپ و منتشر مىسازم. رحمت خداى نصيباش و
بهشت جاودان جايگاهاش باد.
نامه شماره 1
استاد دانشمند جناب سيّد مرتضى عسكرى
درود خدا، رحمت و بركت او بر شما باد.
روزى در مجلس جمعى از دانشمندان آزاد فكر اسلامى سخن از دانشمندان متفكّر و كتب آموزنده و سودمند آنان به ميان آمد. يكى از آنان يادى از شما نمود و گفت كه استاد علامه عسكرى كتابى در باره «عبد الله بن سبأ» نگاشتهاند، بس عميق و روشنگر و در اين
ص: 346
كتاب نظرياتى به دوستداران علم و تحقيق ارائه دادهاند كه پيش از ايشان هيچيك از دانشمندان به اين حقايق راه نيافته است و حقايقى را روشن ساختهاند كه علماى جامد و مقلّد، شجاعت اظهار چنين حقايقى را ندارند.
گفتار وى مرا بر آن واداشت كه آن كتاب را به دست آورم و از مباحث نوين عملى آن استفاده كنم و از خداوند خير و صلاح را خواهان شدم و اينك نسخهاى از آن كتاب را از خود حضرتعالى درخواست دارم. اميد است كه با ارسال آن مرا مورد لطف خويش قرار داده و درخواستم را اجابت فرماييد. قبلًا از محبّتهاى شما متشكّرم.
درود و رحمت خدا بر شما باد
ارادتمند: محمود ابوريه- مصر جيزه
17 محرم 1380- 11 يونيه 1960
نامهاى كه گذشت نخستين نامهاى بود كه از مرحوم شيخ ابو ريه به دستم رسيد.
و پس از آن كه طبق درخواست آن مرحوم، جلد اوّل عبد الله بن سبأ را براى وى به هديه فرستادم نامه ديگرى از او دريافت داشتم كه اينك مىخوانيد.
نامه شماره 2
سرور گرامى، و دانشمند عالىقدر، حضرت استاد عسكرى!
درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد! از خداوند مسئلت دارم كه شما را پيوسته خوش و سلامت بدارد، صحّت و عافيّت به شما عنايت فرمايد، بسى مسرورم كه امروز توفيق ياريم نمود و فرصتى حاصل گرديد كه اينك پس از يك بار مطالعه و دقّت در كتاب پر ارج شما «عبد الله بن سبأ» جمله مختصرى مىنگارم، البته اين كتاب سودمند را بار ديگر نيز مطالعه خواهم نمود فعلًا بايد به شما بگويم روش عالى و نويى كه در اين كتاب پيش گرفتهايد يك روش ابتكارى و بحث علمى و آكادمى است كه هيچكس پيش از شما اين راه را نپيموده است من از اعماق دل اين موفقيّت را به شما تبريك مىگويم، زيرا اين موفقيّت و اين نعمت را خداوند، تنها نصيب شما كرده است و شما را موفّق داشته است
ص: 347
كه در پيرامون چنين موضوعات مهّم و اساسى به بحث و تحقيق بپردازيد و به اين نتايج روشنگر و ارزنده تاريخى نائل گرديد.
شما با اين بحثها و بررّسىها، كشفهايى در تاريخ اسلام كردهايد كه در طىّ چهارده قرن گذشته كسى از دانشمندان به كشف اين حقايق موفّق و نائل نگرديده است و اين بحث شما گفتار يكى از دانشمندان اروپا را كه شايد «ولز» باشد تأييد مىكند كه مىگفت «تاريخ سرا پا دروغ است» و متأسّفانه گفتار «ولز» در باره تاريخ اسلام نيز صدق مىكند چه آن كه در هر عصر و دورانى هوا و هوسهاى نفسانى و تعصّبات كور و تاريك آن را دگرگون ساخته و از مسير صحيحاش منحرف نموده است به طورى كه مسلمانان امروز احتياج شديد و مبرمى پيدا نمودهاند كه تاريخ اسلام و آيين آنان عميقاً بررّسى شود.
و حقاً كتاب شما «عبد الله بن سبأ» را مىتوان مدخلى براى اين نوع تحقيقات و بررّسىها دانست، شما خداوند متعال را سپاسگزار باشيد كه اين بحث تحقيقى را براى شما نگه داشته است و از او استعانت بجوييد و در اين راه و روشى كه در پيش گرفتهايد قدمهاى محكم و مؤثّرى برداريد و هم چنان پيش برويد و نتايج كاوشهاى علمى خود را با ملايمت و نرمش، همان طور كه براى شما كشف مىگردد، براى ديگران نيز مكشوف و روشن سازيد و قضاوت را به عهده خود آنان بگذاريد، مخصوصاً در مباحثى كه با ابو بكر و عمر و مسئله خلافت و خلفا ارتباط دارد نرمش زيادترى معطوف داريد زيرا افكار مردم حاضر نيست كه در باره آنان، حقايق را صاف و پوست كنده بپذيريد.
درود و رحمت خدا بر شما باد!
ارادتمند محمود ابوريه
مصر- جيزه 9 شارع قرة بن شريك
20 رجب 1380- 7 يناير 1961
ص: 348
نامه دكتر احسان عبّاس استاد كرسى تاريخ در دانشگاه خرطوم
كتاب عبد الله بن سبأ را مطالعه كرده و از كوشش راستينى كه در باره آنچه كه تحت عنوان «احاديث سيف بن عمر» انجام شده، مخصوصاً از موازنهاى كه بين روايات سيف و روايات ساير مورّخين به عمل آورده و آنها را با يكديگر مقايسه نمودهايد، بسى خشنود گرديدم.
كتاب شما، پرسشهايى را براى من پيش آورد و انگيزه سؤالاتى شد كه دوست دارم بر شما عرضه نمايم:
1. آيا مىشود به اين اندازه كه بعضى از دانشمندان علم رجال عليه سيف حكم صادر كرده و گفتهاند ضعيف است و يا رواياتاش ترك شده بسنده نمود، و روايات تاريخى او را كنار گذارد؟ دانشمندان علم حديث براى شناخت راويان، ملاكهاى ويژهاى دارند كه با آنان برخى را تعديل و توثيق مىنمايند كه اين خوردهگيرىها در باره راويان اخبار تاريخ، اشكالى پيش نمىآورد. مثلًا اتّهام به «قول به قدر» گاهى باعث مىشود كه شخصى را جرح نموده و حديث او را مردود بشمارند، و امثال اين گونه تهمتها كه موجب اشكال زيادى بنا بر مقياس امروزه ما نمىشود.
ص: 349
2. آيا ممكن است كه سيف تمام اين مطالب را از پيش خود ساخته باشد؟
يعنى تاريخى را به خيال خود نوشته باشد؟ انسان از اين نيروى خيالانگيز گسترده به شگفت مىآيد، اگر اين فرضيه شما واقعيت داشته باشد!
3. سيف رويدادهايى را به طور مفصّل نگاشته است و تفصيلنگارى او دليل بر تيزنگرى و ريزهبينى و اهتمام هرچه تمامتر او است؛ به جزئياتى كه ديگران به آن توجّهى نمىكردند، وى در ضمن همين تفصيلات است كه متعرّض نامهايى مىشود كه از خاطرهها محو شده و از يادها رفته است، براى شما مثالى بياورم:
شما كتاب فتوح البلدان بلاذرى را برداريد و با كتاب فتوح مصر ابن عبد الحكم مقايسه كنيد، اوّلى به طور عام و عمومى نوشته و دومى به طور خاص و فقط در باره مصر مىباشد، آيا تمام چيزهايى را كه ابن عبد الحكم- كه نزد شما و هم نزد من مورد اطمينان است- آورده است، بلاذرى نيز گفته است؟ پس چگونه مىتوان اخبار ابن عبد الحكم را با اخبار بلاذرى مقايسه كرد. اعتقاد من اين است كه سيف هم چنين وضعيّتى دارد، زيرا او در نظر داشته كتابى مفصّل و جامع بنويسد كه تمام رويدادها را در آن جمع كند و به كليّات و خلاصهها اكتفا نكرده و آنچه كه از قلم ديگران سهواً يا عمداً افتاده است، وى ذكر نموده و روا نباشد كه فقط كتاب سيف را بر نوشتههايى، هم چون طبقات ابن سعد كه به هدف نگارش طبقات و درجات و مراتب اشخاص نوشته شده است و با آنها و يا كتابهاى بعد از آن هم چون اسد الغابه و الاصابه، مقايسه نماييم، مگر بدين منظور كه با آنها آشنايى پيدا كنيم و مىبينيم كه چگونه روايات سيف در آنها نقل شده و جريان پيدا كرده است.
من پيش از هر چيز روايات سيف را بر روايات ابو مخنف و يا ديگرانى كه طبرى از آنها روايت نموده است، عرض مىنمايم تا آن كه برايم آشكار شود چه شده است، فقط او يك موضوع را نقل كرده است و شايد چنين نباشد كه علّت و سبب تنهايى سيف در موضوعى كه نقل كرده خيال و وهم او باشد و يا اين كه خواسته باشد از بزرگانى كه بر دامنشان گرد ملامتى از رويدادهاى تاريخى نشسته دفاع كند.
4. در آن مواردى كه روايت سيف با روايات ديگران هماهنگ است، نظر شما
ص: 350
چيست؟ آيا باز هم او را داستانسرايى سازنده مىدانيد؟ مثلًا اين روايت را كه گمان نمىكنم طبرى آن را روايت كرده باشد:
سيف بن عمر از عبد الملك ابن جريح از نافع از ابن عمر روايت نموده است كه مىگويد: به عمر گفتم براى خود جانشينى انتخاب كن، چه خواهى گفت به پروردگار خويش در آن هنگام كه وى را ملاقات كنى در حالى كه امّت محمّد را بدون سرپرست گذاشتهاى؟
پاسخ داد: اگر براى خود جانشين انتخاب كنم، هم چون كسى رفتار كردهام كه از من بهتر بوده است و او براى خود جانشين تعيين كرد (يعنى ابو بكر كه پس از خود مرا تعيين كرد) و اگر تعيين نكنم، باز هم مانند كسى رفتار كردهام كه از من بهتر بوده است و براى خود جانشينى انتخاب نكرده است ... (مقصودش پيامبر (ص) است كه به ادّعاى وى كسى را تعيين نكرده است).
اين، عين عبارتى است كه اءبن أبى بكر از سيف روايت كرده است و اگر به طبقات ابن سعد مراجعه كنيد، عين همين روايت را از طريق ديگرى مىبينيد. (ج 3/ 1- 248)
اميدوارم شما كه روايات را بررّسى مىكنيد معلوم سازيد كه آيا تمام روايات سيف مردود است يا برخى از آنها را مورد قبول مىدانيد.
5. شما به سيف نسبت تحريف در سالهاى رويدادهاى تاريخى دادهايد، كلمه تحريف مشعر بر اين است كه وى، در اين موضوع تعمّدى داشته است و حال آن كه اختلاف در تاريخ رويدادها، مختصّ به او نيست و تنها او نبوده است كه زمان و تاريخ رويدادها را طور ديگرى گفته باشد، و اگر شما اندك توجّهى به راويان غزوات و جنگها هم چون موسى بن عقبه، و ابن شهاب زهرى، و واقدى و ابن اسحاق بنماييد، اختلافات بسيارى را در تعيين سالهاى جنگ و اعزام لشكرها مشاهده خواهيد كرد، و اگر قدرى جلوتر آييد در تاريخ طبرى، در فتح دمشق و شهرهاى شام روايات گوناگونى خواهيد ديد و فكر نمىكنم كه بعد از مطالعه و مشاهده اين اختلافات، باز هم عقيده داشته باشيد كه سيف عمداً اين سالها و تواريخ را تغيير داده و تحريف نموده است. براى نمونه حادثه طاعون عمواس را در نظر بگيريد. ابن اسحاق و ابو معشر مىگويند كه اين حادثه در سال 18 ه-.
ص: 351
بوده و سيف مىگويد در سال 17 ه-.
برخى از اين اختلافات، به خاطر اين است كه در ابتداى تاريخ اختلاف بوده است. عمر ابتداى تاريخ هجرت را از اوّل محرّم گرفته، در حالى كه هجرت پيامبر اكرم (ص) در ماه ربيع الاوّل واقع شد، بنا بر اين وقتى تاريخنويس مىگويد اين رويداد تاريخى در سال 17 ه-. اتفاق افتاده، و ديگرى مىگويد در سال 18 ه-. به خاطر اين چند ماه است، زيرا برخى از راويان ابتداى حقيقى هجرت پيامبر را ابتداى تاريخ قرار داده، و برخى زمان را كه عمر تعيين كرده، يعنى اگر موضوعى در ماه محرم و يا صفر روى داده باشد مىتواند يك نفر بگويد در سال 18 ه-. بوده است و ديگرى بگويد در ماه آخر از سال 17 ه- بوده است.
و هم چنين برخى ديگر از اختلافات تاريخى كه سيف با ديگران داشته است و اين گونه اختلافات در ذكر تاريخ ربطى به سوء نيّت او ندارد و دليل بر تحريف نمىشود و بر فرض كه در يك مسئله، سيف با ديگر راويان اختلاف داشته باشد، دليل بر اين نمىشود كه او به خطا رفته و ديگران راه درست و صواب را پيمودهاند. ما ناچار و ناگزيريم كه هر موضوعى را تحليل و بررّسى دقيق بنماييم و هر كدام كه محكمتر و صحيحتراست همان را بگيريم.
6. دوست داشتم كه شما اسناد و مداركى كه سيف در روايات خود بر آنها تكيه كرده، بررّسى مىكرديد تا ببينيم در آن اسناد به نظر شما اشكالى وجود دارد يا نه و اگر هست به چه دليل؟ شايد بحث به نتيجه تازهاى برسد كه نظر شما را تقويت كند.
اين ها بود آنچه كه بعد از پايان مطالعه كتاب شما به نظر من رسيد، بدان اميد كه مرا پرسشگرى حيران كه در جستجوى حقيقت است بدانيد نه انتقاد كنندهاى لجوج و سرزنشگر، ما همگى دوستدار آنيم كه به حقيقت رسيده و اطمينان روح و دل به دست آوريم.
سلام هميشگى و پيوسته من بر شما باد.
مخلص: احسان عبّاس 24/ 1/ 1957
ص: 352
پاسخ ما
پاسخى كه ما داديم از اين قرار است:
نامه مورخ 24/ 1/ 1957 شما را دريافت كردم، نقد و بررّسى شما بر كتاب «عبد الله بن سبأ» باعث سرور و خشنوديم گشت، زيرا انتقاد پاك است كه نويسنده را متوجّه آنچه كه از غفلت داشته مىنمايد و او را وادار به تكميل بحث خود و اتمام فايدهاش مىسازد، شما با اين نقد و انتقاد خود، با من در كوششى كه در پيش گرفتهام شركت جسته و مرا در بررّسىها و پژوهشهاى علمى و زحمات پيگير خود شريك شدهايد، سپاس بر شما دانشمندى كه وظيفه خود را نسبت به برادر خود انجام داده است.
و امّا آنچه كه لطف فرموده و ملاحظات و پرسشهايى را كه فرموده بوديد:
اوّلًا: سؤال كردهايد كه آيا گفتار دانشمندان علم حديث در باره سيف كه او ضعيف است و كنار گذاشته شده، ما را وادار مىسازد كه روايات تاريخى او را كنار بگذاريم و بدان عمل نكنيم، و اهل حديث مثلًا شخصى را كه متّهم به عقيده قدريه باشد تضعيف كرده و به روايات او عمل نمىكنند؟
در پاسخ اين سؤال مىگويم: نه. زيرا ما تمام گفتههاى اهل حديث را در تضعيف راوى قبول نداشته و همه آنها را نيز به يك بار كنار نمىگذاريم، بلكه در تضعيف آنها مطالعه مىكنيم و به دقّت مىنگريم اگر كسى را بدون ذكر علّت تضعيف كنند، در عمل كردن به نظر آنها متوقّف شده و عمل نمىكنيم، ولى اگر علّت جرح و تضعيف را گفته باشند بدان علّت نگريسته، اگر ديديم مثلًا اين مطالب را علّت قرار دادهاند كه «فلان كس چون از مرجثه است، حديثاش متروك است» «فلانى شيعى است و متّهم است به رافضى بودن» «فلانى ضعيف است، چون قائل است به خلق قرآن، يا متروك است چون گفتار فلاسفه را ترويج مىكند». در اين صورت اعتنايى به اين قبيل تضعيفها نمىكنيم.
امّا در صورتى كه ببينيم امثال چنين كلماتى را در جرح مىگويند: جاعل است، از كسانى روايت مىكند كه ايشان را نديده است، حديث را مىسازد و به افراد ناشناخته نسبت مىدهد، و در صورتى كه گوينده معاصر و يا مخالف با عقيده راوى نباشد و با او
ص: 353
غرض شخصى نداشته باشد، و در سر مذهب نيز اختلافى نداشته باشند، مانند آن كه اين يكى اشعرى و ديگرى معتزلى نباشد در چنين صورتى نمىتوانيم گفتار دانشمند را كنار بگذاريم و به خاطر اين كه در جهات ديگر جرح با وى اختلاف نظر داريم، به اين جرح خاص اعتنايى نكنيم.
بر اين اساس بود كه من گفتار اهل حديث را در باره سيف بن عمر نقل كرده و پذيرفتم، زيرا در باره او گفتهاند: «حديث جعل مىكرد و از خود حديث مىساخت و ساختههاى خود را از زبان راويان مورد وثوق نقل مىكرد». كسانى كه اين كلمات را در باره او گفتهاند افرادى گوناگون و از طبقات مختلف اهل حديث در قرنهاى بعد از او بودند، علاوه برا اينها، من فقط به گفتههاى اهل حديث بسنده نكردم، بلكه روايتهاى او را با روايتهاى ديگران مقايسه كردم و نتيجه آن سنجش و بررّسىها اين بود كه گفتار اهل حديث را در باره او تصديق نمايم.
در دومين سؤال چنين گفتهايد: آيا ممكن است كه سيف همه اينها را از خود ساخته باشد؟!
مىگويم: چه اشكالى دارد، در صورتى كه شما خود در باره جرجى زيدان و داستانهاى ساختگىاش، حريرى و مقاماتاش، سازندگان افسانههاى عنتره و هزار و يكشب و كليله و دمنه و امثال آنها، و هزاران داستان ادبى و اخلاقى معتقديد و باور داريد كه اينها را عدّهاى داستانسرا و اديب، از زبانها و ملّتهاى گوناگون ساخته و با نيروى وهم و پندار خود، شخصيّتها و قهرمانانهايى را اصلًا لباس هستى بر تن نكردهاند، آفريدهاند و چه اشكالى دارد كه سيف را يكى از اين گونه اشخاص داستانسرا بدانيم و چندان شگفتى در آن نيست، تعجّب از آن عدّه تاريخ نويسان است كه داستانهاى سيف را معتبر دانسته و روايات راستين و صحيح ديگر را نياورده و كنار گذاشتهاند. و بعد از آن كه متوجّه سبب كار آنها شديم، ديگر تعجب و شگفتى در كار ايشان نيز نمىماند.[1]
در سوّمين پرسش: متذكّر مطلبى شدهايد كه خلاصهاش اين است كه:
ص: 354
سيف رويداها را به طور مفصّل بازگو كرده است، و بلاذرى به طور اجمال و خلاصه، و روايات او تاريخ را مفصّل بيان كرده است و همچون روايات كتاب فتوح مصر ابن عبد الحكم نسبت به فتوح البلدان بلاذرى كه اوّلى مختصّ تاريخ فتوح مصر است و كتاب دوم در بردارنده همه تاريخ و همه فتوح را آورده است. و كتابى كه مختصّ است به نگارش تاريخ يك منطقه به تفصيل متذكر اسامى و نامهايى است كه در كتاب ديگر فراموش شده و از خاطرهها رفته است و هيچ مانعى هم ندارد، بنا بر اين چگونه كار فتوح بلاذرى را مىشود بر كار ابن عبد الحكم قياس كنيم.
مىگويم: چگونه روا باشد كه فتوح سيف را با فتوح ابن عبد الحكم بسنجيم، با اين همه جدايىها و دورى كه با يكديگر دارند؟! زيرا اوّلًا مىبينيم كه دانشمندان علم حديث، ابن عبد الحكم را با چنين كلمهاى توصيف كردهاند «باكى در او نيست» «راستگو و مورد اطمينان، دانشمند علم تاريخ» و امثال اين كلمات، و هيچ كس در باره وى اشكالى ندارد و وى را تضعيف نكرده است، ولى در باره سيف قضيّه بر عكس است، دانشمندان او را مورد طعن قرار داده و رواياتاش را ضعيف شمردهاند.
از جمله كسانى كه او را طعن كردهاند عبارتند از: ابن معين، ابو حاتم، ابو داود، دار قطنى، ابن عدى، ابن حيّان، برقانى، ابن عبد البر، ذهبى، ابن حجر، سيوطى، فيروز آبادى، زبيدى.
ثانياً فرق و اختلاف بين نوشته اين دو نفر واضح و آشكاراست: در فتوح مصر ابن عبد الحكم تاريخى را كه فقط ويژه مصر پيش از اسلام و بعد از اسلام است مىنگارد و بر مورّخين اسلامى در آن قسمت كه از پيش از اسلام گرفته و تدوين كردهاند نمىتوان خرده گرفت، زيرا آنان از ديگران گرفته و بيشتر مدارك و منابع تاريخى آنان اسرائيلى بوده است بلكه به آن قسمت از تاريخ آنان بايستى رسيدگى شود كه مربوط به اسلام بوده است و در اين جا به چندين گروه تقسيم مىشوند:
عدّهاى از آنان تاريخ نويسان حقيقتگرا بوده و در نوشتههاى خود، رويدادهاى اصيل را مىنوشتهاند، و عدّهاى تحت تأثير احساس و عاطفه خود قرار گرفته، جا به جا و كم و زياد مىكردهاند؛ و گروهى ديگر اين كار را نكرده ولى اخبارى را كه موافق هواى نفس خود
ص: 355
ديدهاند نقل كرده، از هر تاريخ نويسى كه بوده باشد. گاه خواسته خود را نزد كسانى مىيافتند كه در تاريخ نويسى، امين نبوده و روايات را كم و زياد مىكردند و با اين كه اين حالت را مىدانستند، باز از همين گروه نقل مىكردند.
گروهى ديگر از روى غفلت از اينان نقل مىكردند و اگر ما تاريخ ابن عبد الحكم را بررّسى كنيم، مىبينيم كه دانشمندان حديث در باره او به درستى گواهى دادهاند؛ زيرا وى در تاريخنگارى پوياى حقيقت بوده و در فتوح مصر آنچه را كه حقيقتاً روى داده بود، گرد آورده و اگر كتاب او را با كتاب فتوح بلاذرى مقايسه كنيم مىبينيم تفاوت مابين آنها همان فرق ميان مختصر و مفصّل است، ولى وضعيّت سيف بن عمر اين چنين نيست، آنچه را كه ما بر وى خرده گرفتهايم و مورد اشكال ما در كتاب عبد الله بن سبا است، دو نوع است:
نوع اوّل: آنچه را كه تحريف و جا به جا نموده؛ مثل آنچه را كه در باره على بن ابى طالب (ع) مىگويد كه در خانهاش بود، برايش خبر آوردند، ابو بكر براى بيعتگيرى از مردم در مسجد نشسته، آن حضرت در حالى كه فقط يك پيراهن بر تن داشت، بدون قبا و عبا با شتاب به مسجد آمده كه نكند از بيعت با ابو بكر عقب بماند، آمد و بيعت كرد و سپس نشست و فرستاد تا لباساش را آوردند و لباس بر تن كرد و در جايش نشست.
در حالى كه طبرى همين داستان را در جاى ديگر از عايشه چنين نقل مىكند كه على (ع) و بنى هاشم تا شش ماه بيعت نكردند تا وقتى كه فاطمه از دنيا رفت،[2] همين روايت را نيز در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديث بر خلاف آنچه كه سيف روايت كرده است مشاهده مىكنيم، عين همين قضيّه، در داستان بيعت سعد بن عباده است[3] و همچنين در باره آنچه كه در تخلف خالد بن سعيد اموى از بيعت گفته است.[4]
در داستان زوزه كشيدن سگان حوأب[5] كه به جاى امّ المؤمنين، امّ زمل را مىگويد.
ص: 356
و همچنين آنچه را كه در داستان زناى مغيرة بن شعبه[6] مىگويد.
در تمام اينها طبرى روايات ديگران را غير از سيف نقل مىكند، به همان طور كه روايت تحريف شده را از سيف نقل مىكند و ما اين دو دسته روايات را با هم مقايسه كردهايم.
نوع دوم: از جمله مواردى كه بر سيف اشكال داريم، داستانهايى است كه سيف به دروغ ساخته و در تاريخ اسلام وارد نموده است. اين داستانها را پيش از او احدى نقل نكرده است و يا اين كه اگر اصل داستان حقيقت داشته مطالب بسيارى را بر آن افزوده است.
از آن جمله، مطالبى است كه در داستان علاء بن حضرمى آورده است كه آب و زمين كوير «دهنا» برايش جوش آمد و ديگر عبور لشكريان او از دريا با اسب و شتر و قاطر و الاغ، سواره و پياده در حالى كه مسافت آن با كشتى يك شبانهروز بود و اين كه خداوند در زير سم چهار پايان او رملها و ريگهاى نرم مىرويانده كه روى آنها را به آب به اندازهاى كه تا روى سم چهار پايان بود قرار داد و اين چنين آن دريا را در نورديدند.
و يا همچون داستانى كه به دنبال اين افسانه مىآورد كه راهب هجرى مسلمان شد و ابو بكر اسلام او را به صحابه بشارت داده بود.[7]
و يا سخن گفتن گاوها در روز اباقر با عاصم بن عمر از لشكريان سعد.[8]
و ديگر افسانه روز جراثيم كه لشكريان از روى دجله عبور كردند، هر گاه اسبى خسته مىشد زير سمهاى او يك برآمدگى و تلّى به وجود مىآمد كه بر آن استراحت مىكرد، مثل اين كه روى زمين ايستاده باشد.[9]
و از آن جمله مطالبى است كه در باره دو برادر قعقاع و عاصم نقل مىكند.[10]
ص: 357
و يا سخنانى كه در داستان صحابى جنّى عثيم[11] مىگويد، و نيز سخن گفتن است بكير كه ناماش اطلال بوده در آن هنگام كه بكير به اسب خود نهيب زد جستن كن، اسب در جواباش گفت: قسم به سوره بقره جستم و همچنين افسانههاى ديگر او.[12]
از جمله مواردى كه مبالغههاى بىحدّ نموده و به مقدار زيادى بر اصل قضيّه افزوده است، مطالبى است كه در باره كشتار لشكريان مسلمين گفته كه صدها هزار نفر از لشكريان دشمن را كشتند. در اين باره گفته است كه خالد سه شبانه روز دشمنان را گردن زد تا آن كه جويى، از خون ايشان جارى كند.[13] و غير از اين مبالغه آميزىهايى كه سيف براى تأمين خواستههاى نفسانى خود ساخته است.
بنا بر اين كدام يك از اين دو گونه تحريف سيف را تصديق نماييم؟ آيا در آن گروه از تحريفاتاش كه به خاطر دفاع از شخصيّتهاى بزرگ، اصل رويداد تاريخى را دگرگون كرده با آن كه طبرى خود از ديگر راويان نحوه ديگرى را نقل كرده است، يا نوع دوم از داستانها و افسانههاى خرافهانگيز را از او بپذيريم، و آيا اين گونه داستانسرايى را اجمال و تفصيل در روايت به شمار آوريم، يا دگرگونسازى و تحريف بناميم؟!
و امّا نكته ديگرى كه متذكّر شدهايد كه چه بسا آن كس كه تاريخ خاصّ منطقهاى را مىنگارد، اسامى گمنامى را ذكر مىكند كه كسى كه تاريخ را به طور عمومى و همگانى مىنويسد متعرّض آنها نمىشود.
در پاسخ گويم: آيا چنين مىپنداريد كه افرادى همچون قعقاع و عاصم فرزندان عمرو كه سيف از آنها نام مىبرد، افراد گمنامى بودهاند؟ نه چنين نيست، سيف مىگويد كه قعقاع از صحابه رسول خدا بوده و از وى حديث نقل كرده است، وى در سقيفه حاضر بوده، و ابو بكر او را به يارى خالد فرستاد و در بارهاش چنين گفت: سپاهى كه شخصى همچون قعقاع را داشته باشد، فرارى نخواهد شد، وى در جنگهاى خالد در عراق با وى شريك بود و در آن هنگام كه خالد به سوى شام به يار جنگجويان اسلامى رفت
ص: 358
او را با خود برد، علت فتح دمشق و تسلّط بر آن شهر آن شد كه قعقاع با رفيق خود از ديوار حصار شهر بالا رفتند، آن گاه عمر او را دو باره براى يارى سعد در جنگ قادسيه، از آن جا به عراق برگردانيد و او چشم فيل سفيد را كور كرد. وى با كارهايى كه در جنگ، قادسيه انجام داد، مسلمانان را پيروز كرد.
در روزهايى كه سيف آن ايّام را بدين اسامى نام مىبرد، يارى داد مانند: روز «الاغواث»، «عماس»: «الامارث».
سعد وى را در اين جنگ، براى عمر چنين توصيف مىكند كه او سواركارترين جنگجويان است، بعد از آن جنگ عمر بار ديگر او را براى يارى مسلمين در جنگ يرموك به شام بازگردانيد، بعد از آن كه مسلمانان را در آن جا يارى داد، براى سوّمين بار به عراق برگشت و در جنگ نهاوند شركت جست، و توانست كه ايرانيان را كه در درون شهر خود پناه آورده بودند، بيرون آورده و به سوى صحرا بكشد، بعد از اين پيروزىها، عمر او را به عنوان سركرده نگهبانان مرزهاى عراق تعيين كرده منصب مرزبانى به او داد.
بنا بر اين، دو خليفه عمر و ابو بكر، قعقاع را براى جلوگيرى از هرگونه رويداد ناگوارى مىفرستادند. و امّا عثمان او را سرلشكر سپاه كوفه نمود، وى تا زمان نهضت سبائية و قيام آنها عليه عثمان در پست خود قرار داشت و در سركوبى اين شورش كوشيد و چون عثمان در محاصره قرار گرفت، براى يارى عثمان به همراهى سپاهى به سوى مدينه حركت كرد، ولى پيش از آن كه مددكاران بر سند عثمان كشته شد و لذا به سوى كوفه برگشت.
در دوران خلافت على (ع) او بود كه توانست مردم كوفه را به پيوستن به على (ع) در جنگ جمل وادار كند و در مأموريتاش در آشتى دادن بين على (ع) و عايشه و همراهاناش (طلحه و زبير) موفّق شد، اگر سبائيه آتش جنگ را بى خبر ديگران برپا نمىكردند، وقتى كه جنگ برپا شد هم او بود كه جنگ را با پى كردن شتر عايشه پايان داد و هم او بود كه به لشكريان عايشه اعلام كرد كه آنان در امن هستند.
در دوران معاويه، او از جمله كسانى بود كه به دستور معاويه از كوفه به «ايليا» در فلسطين تبعيد شد، زيرا وى از ياران مخصوص على بن ابى طالب (ع) بود.
ص: 359
و امّا برادرش عاصم: سيف چنين گويد كه وى در سال 12 ه-. به همراه خالد از يمامه به عراق رفت. براى وى شجاعتها و رزمآورىهايى همچون كوركردن پيل در جنگ قادسيه نقل كرده است، خليفه عمر او را براى يارى علاء به فارس فرستاد و او است كه گاوها با او سخن گفتند، عمر پرچم جنگ سيستان را به او سپرد و سپس او را به ولايت و استاندارى كرمان گماشت و تا پايان عمر كه در سال 29 ه-. وفات كرد، استاندار آن جا بود.
سيف براى اين دو برادر رزمآور، اشعار و سخنانى به علاوه آن همه مكارم اخلاق و كارهاى شايسته ذكر نموده است.
آيا گمان مىرود كه اين دو برادر رزمنده صحابه رسول خدا (ص)، (بنا به تعبير سيف) جزء افراد گمنام باشد؟! با اين خصوصيّاتى كه سيف براى آنها نقل كرده و اين همه دلاورىها و فرماندهىهايى كه از جانب خلفاء در رزمها و بزمها داشتهاند و با اين همه اشعارى كه از آنها نقل شده است و آيا براى خالد بن وليد، دلاورىهايى بيش از آنچه كه سيف براى قعقاع نقل كرده است در كتابها آمده است، آن وقت چگونه اسم اين دو نفر فقط در روايات سيف آمده است؟!
من آنچه را كه طبرى در رويدادهاى سالهاى 10 تا 29 ه-. از قول سيف نقل كرده با آنچه كه از ديگر راويان در اين مدّت آورده است، با يكديگر سنجيدم و همچنين آنچه را كه ابن عساكر در ج 1 و 2 تاريخ دمشق از سيف و غير سيف روايت كرده است نيز، كنار يكديگر گذاردم از اين دو رزمنده، نامى برده نشده و در روايات افرادى همچون: ابن شهاب (متوفّاى 124 ه-)، موسى بن عقبه (ت 141 ه-)، ابن اسحاق (ت 152 ه-)، ابو مخنف (ت 157 ه-)، محمّد بن سائب (ت 146 ه-)، ابن هشام (ت 206 ه-)، واقدى) ت 207 ه-)، زبير بن بكار (ت 247 ه-) و روايت كنندگان ديگرى كه طبرى و ابن عساكر دهها روايت در همان رويدادهايى كه سيف اسم اين دو را در همان روايتها آورده است، از آنها نقل كردهاند، اسمى از اين دو نبردهاند.
من در اين مقايسه فقط به آنچه كه طبرى از سيف و ديگران نقل كرده است اكتفاء كردم، و از ابن عساكر به عنوان يك گواه نام بردم چون ديدم كه شما در سوّمين فراز گفتارتان اين مطلب را تذكر دادهايد كه در مقايسه و سنجش بر تاريخ طبرى اكتفاء كنيم
ص: 360
والا من با شما در اين مسئله كه بدان معتقديد در اهميّت دادن و اكتفاء به تاريخ طبرى همراه نيستم (اگر شما چنين معتقديد؟).
و بنا به گفته شما براى يادآورى و آشنايى، چرا در خصوص قعقاع و عاصم به طبقات ابن سعد مراجعه نكنيم، مگر ابن سعد حالات صحابه و تابعين و دانشمندانى را كه ساكن كوفه بودند ننوشته است و اين دو رزمنده شجاع به طورى كه سيف گفته است، از شخصيّتهاى بارز و رزمآور كوفه بودهاند.
و به چه جهت براى آشنايى به كتاب «الاصابه» مراجعه نكينم در صورتى كه ابن حجر هم از فتوح سيف مستقيماً ذكر مىكند و بدون واسطه روايات او را مىآورد.
و چرا «الاستيعاب» و «اسد الغابه» و «التجريد» را مورد مطالعه قرار ندهيم و شرح حال صحابهاى كه نامشان را از احاديث سيف در آوردهاند، نخوانيم. آيا اين كتابها ويژه شرح حال صحابه نيستند؟!
و چرا به تاريخ ابن عساكر برنگرديم و آن را كه مجموعه بسيار بزرگى است كه تمام رواياتى را كه در توان او بود، چه از سيف و چه از ديگران، در هر موضوعى كه از او چيزى نوشته شده است، مورد مطالعه قرار ندهيم؟
و به چه جهت به كتاب «معجم البلدان» در بحث فتوح سيف مراجعه نكنيم، در صورتى كه نويسنده نسخهاى خطّى از فتوح سيف را كه به خطّ ابن خاضبه تصحيح شده بوده داشته است، آن گاه ساير نويسندگان تاريخ مربوط به شهرها را آورده و بين آنها مقايسه كنيم. و چرا به ديگر كتب مربوط به اين بحث مراجعه ننماييم؟ و چه دليلى دارد كه مقايسه و سنجشهاى خود را فقط منحصر به روايات طبرى بنماييم؟
و من آشكارا مىگويم كه طبرى در ننوشتن روايات راستين، تعمّد داشته و او را نسبت به اين موضوع متّهم مىدانم، مگر هم او نيست كه به هنگام شرح حال ابوذر در رويدادهاى سال 30 ه- چنين مىنويسد:
و در اين سال يعنى سال 30 ه- ماجراى معاويه و ابوذر رخ داد و معاويه او را از شام به مدينه فرستاد و در علّت اين تبعيد و فرستادن، جهات بسيارى ذكر شده است كه من از نقل بسيارى از آنها خوشم نمىآيد، لكن كسانى كه خواستهاند معاويه را در اين موضوع
ص: 361
بىگناه بدانند، داستانى را نقل كردهاند كه سرى آن را نوشته است كه شعيب آن را او از قول سيف براى او نقل كرده است.[14]
و علّت اين كه تاريخ طبرى براى اشخاص بعد از او داراى اعتبار شده و بدان اعتماد كردهاند، همين موضوع بوده است. براى وضوح مطلب به مقدّمه تاريخ ابن اثير در جاى نقل ماجراى ابوذر در سال 39 ه- و همچنين تاريخ ابن كثير ج 7، ص 247 و ابن خلدون در آخر داستان جنگ جمل و بعد از او در جريان صلح امام حسن با معاويه مراجعه كنيد.[15]
اين است وضعيّت طبرى و كسانى كه به وى اعتماد كردهاند و از او نقل كردهاند، بنا بر اين چگونه بررّسىها و تحقيقات و ارزيابىها را فقط بر تاريخ طبرى منحصر كنيم؟
و در چهارمين فراز نامهتان نوشته بوديد: در باره سيف چه مىگويى در آن جاها كه رواياتاش با روايات ديگر برابرى كرده و عين آنها است؟ آيا در اين صورت باز هم او را سازنده حديث و جاعل مىدانيد؟ تا آن جا كه نوشتهايد: اميدوارم شما در حالى كه روايات سيف را بررّسى مىكنيد مشخّص سازيد آيا بايد سيف را به طور كلّى كنار گذاشت در هر آنچه كه نقل كرده، يا لااقل برخى از رواياتاش را قبول كينم؟
مىگويم: روايتهاى تاريخ سيف نزد من ارجى ندارد، و بيش از كتاب هزار و يكشب كه داستانهايى را از دوران هارون الرّشيد نقل مىكند، نمىارزد همان طور كه كتاب هزار و يك شب را به عنوان يك مدرك و نصّ تاريخ كه گوياى زمان هارون الرّشيد باشد مطالعه نمىكنم و بدان نمىنگرم. بلكه آن را به صورت يك داستان ادبى كه خستگى را مىگيرد و آرامش خاطر مىبخشد مىشناسم. آرى در اين داستانها گاهى شخصيّت داستانسرا را مىتوان شناخت و سطح افكار معاصرين و همدورههاى او را مىتوان بررّسى كرد و چگونگى تمدّن كشور را در آن زمان و چيزهاى ديگرى را كه به خود داستان ارتباطى ندارد. من در داستانهاى سيف بدين گونه مىنگرم و از سبك داستان، چنين احساس مىكنم، كه داستانسراى زبردست ما، نيازمند ساختن و پرداختن سلسله
ص: 362
سند براى داستانهاى خود بوده است به نحوى كه سلسله آنها به همان دورهاى كه در باره آن دوره داستانسرايى كرده است برسد، زيرا زمان جرجى زيدان نبوده كه نيازى براى سندسازى افسانههاى تاريخىاش نداشته باشد.
وضع و موقعيّت روايات سيف نزد من بدين گونه است كه نمىتوانم به هيچ يك از آنها اعتماد نمايم، زيرا كسى كه اين همه دروغ از او صادر شده چه تضمينى دارد كه در ساير موارد نيز دروغ نگفته باشد؟ پس عقل اقتضاء مىكند كه به هيچ يك از روايات سيف اعتماد نشود. من در صورتى كه داستانى را كه سيف روايت كرده به طريق و راه معتبر ديگرى بدست آورم آن را مىپذيرم و ترجيح مىدهم كه روايت سيف را كالعدم منظور نمايم.
در پنجمين قسمت متذكّر شدهايد كه: من تحريفاتى را در تعيين سال حوادث و رويدادها به سيف نسبت دادهام و كلمه تحريف، تعمّد را در تعيين سال رويدادها مىرساند، در حالى كه تنها سيف نبوده كه اختلاف در تعيين سال حوادث داشته است.
در پاسخ مىگويم: اگر چه اشخاص و راويان ديگرى غير از سيف نيز در تعيين سال و تاريخ رويدادها با يكديگر اختلاف دارند، لكن اين كار به آن اندازه كه نزد سيف شايع بوده و او بدان عادت داشته است نبوده، علاوه بر آن كه، آنچه از سيف ديدهايم و تحريفات و دست بردنها و دگرگون سازىهايى كه او در داستانهاى تاريخ نموده است مشاهده كرديم، از ديگران بدين پايه ديده نشده است. و ما بيشتر به آن قسمت از تحريفاتاش نظر داشتهايم كه تنها او تعمّهپداً انجام داده و هيچ يك از راويان ديگر با او در گفتهاش موافقت نكردهاند، يعنى خلاف همه راويان ديگر تعيين كرده است.
و امّا اين قسمت كه گفتهايد برخى از اختلافات زمانى، خود جهتى دارد كه مربوط به سوء نيّت و غرض ورزى نيست.
در پاسخ گويم: انسان خوشبين، خيلى كه كار كند فقط مىتواند در موارد خاصّى، برخى از تحريفات او را توجيه كند، لكن در لابلاى تحريفات او مواردى پيدا مىشود كه هر اندازه هم كه حسن نيّت داشته باشيم، باز بجز بر سوء نيّت و غرض ورزى نمىشود حمل كرد. براى نمونه به اين مورد توجّه كنيد كه طبرى در نقل رويدادهاى سال 12 ه-. از
ص: 363
تسخير و فتح ابلّه در ج 4، ص 5- 6 تاريخاش مىآورد كه سيف مىگويد ابو بكر خالد را به عراق فرستاد و به او دستور داد كه ابتدا بندر سندو هند را بگشايد و اوّل آن جا را كه در آن روزگار، به آن جا «ابله» مىگفتند تسخير كند، تا آن جا كه خلاصهاش اين است: مشركين را ديد در حالى كه براى فرار نكردن، خود را به زنجيرى بسته بودند و آب در اختيار آنها بود، خالد رو در روى آنها در جايى كه آب نبود فرود آمد و جنگ و پيكار بينشان در گرفت، خداوند ابرى را فرستاد و در پشت جبهه مسلمين تمام گودىها را پر آب كرد و خداوند بدين وسيله، سپاهيان اسلام را تقويت نمود و نيرو بخشيد، روز بالا نيامده بود كه در آن صحرا، يك نفر از آن لشكر كه خود را در زنجير كشيده بودند، باقى نماند. همه را خالد كشت و بدين جهت آن جنگ را ذات السلاسل گفته، يعنى جنگ صاحب زنجيرها، خالد خبر پيروزى را با غنائم همراه با فيل براى ابو بكر فرستاد، فيل را در شهر مدينه گردانيدند تا مردم آن را ببينند، زنهاى كمعقل مدينه مىگفتند آيا اين موجود آفريده خدا است كه آن را مىبينيم و فكر مىكردند كه آن را بشر ساخته است، ابو بكر فيل را با مردى به نام «زر» برگردانيد.
طبرى بعد از اين داستان مىگويد: اين داستان در مورد ابله و فتح آن جا كه سيف نقل كرده، بر خلاف چيزى است كه سيره نويسان نقل كردهاند، و بر خلاف آن چيزى است كه در مدارك و آثار صحيح آمده است، بلكه فتوح ابله در دوران خلافت عمر و به دست عقبة بن غزوان در سال چهارده هجرى بوده است، سپس طبرى خود در ضمن ياد آورى رويدادهاى سال 14 ه-. در ص 148 تا 152 جلد چهارم كتاباش از ديگر راويان به جز سيف مطالبى را آورده است كه خلاصهاش اين است:
عمر به عتبه گفت: من تو را بر بندر سرزمين هند گماشتم و حكم استاندارى بندر هند را به او داد، عتبه حركت كرد و به نزديك سرزمين «اجانه» رسيد حدود يك ماه در آن جا ماند، ساكنان شهر ابله به سوى او آمدند، عتبه با آنان پيكار نمود، پا به فرار گذاشتند، شهر را ترك گفته و مسلمانان وارد آن جا شدند، عتبه خبر پيروزى خود را به همراه خمس غنائم جنگى براى عمر فرستاد.
***
ص: 364
خدا حفظت كند! بنگر و ببين چگونه سيف، رويدادى را كه در دوران عمر رخ داده و به دست فرمانده و امير او عتبه بوده است، تحريف نموده آن را مربوط به زمان ابو بكر و به دست خالد بن وليد دانسته است. اختلاف تنها در ضبط سال و تاريخ رويداد نبوده كه فقط سال چهارده را سال دوازده گفته باشد، تا بتوانيم براى تحريفاش وجهى بتراشيم.
علاوه بر اين، سيف در نگارش اين رويداد چيز ديگرى را افزوده كه خالد و سپاهياناش در محلّهاى بى آب فرود آمدند و خداوند در پشت جبهه آنان، آبى را فرستاد و گودالهاى پشت آنها را پر آب كرده، و بدين وسيله مسلمانان را نيرو بخشيد، گويا سيف مىخواسته همان فضيلت و برترى را كه خدا در غزوه بدر براى پيامبرش خواست، براى خالد و لشكرياناش اثبات كند آن جا كه خداوند مىفرمايد:
وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ[16]
«و فرستاد بر شما از آسمان آبى را تا پاكيزهتان گرداند و پليدى شيطان را از شما بزدايد و دلهاىتان را به يكديگر پيوند دهد و قدمها را استوار سازد».
و همچنين سيف مطلب ديگرى افزوده كه خالد، فيلى را كه از لشكر دشمن به دست آمده بود، همراه غنائم به مدينه فرستاد تا مردم مدينه آن را تماشا كنند. فيل را در مدينه گردانيدند و زنان كمعقل مدينه مىگفتند آيا اين موجود آفريده خدا است، يا ساخته دست انسان، گمان مىكردند كه ساخته دست انسان است. آرى به راستى كه فيل با همه داستان ساخته شده هماهنگ مىباشد؟ آن را سيف بن عمر ساخته، ولى متأسّفانه خود نساخته، نمىدانم چه شده كه سيف اين مطلب از يادش رفته، كه اعراب حجازى فيل را در جريان سپاه ابرهه ديده بودند و در هر بيابانى، كاروانها خبر آن را برده بودند و داستانسرايان در افسانههاىشان بسيار از آن صحبت مىكردند، زنان مسلمان در قرآنشان اين آيات را بسيار تلاوت كرده بودند:
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ
ص: 365
«آيا نديدى كه خدايت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا كيد و نقشه آنان را سرگردان و گمراه نساخت؟»
و نمىدانم كه سيف به چه منظور اين مسائل و اين گونه مطالب را، در اين داستان افزود؟ آيا مىخواسته آنچه را كه خداوند در غزوه بدر براى پيامبرش فرمود، براى خالد و سپاهياناش اثبات كند، يا مىخواسته مقام خالد را بالا برد و برايش فتوحات و رزمآورىها و كراماتى متذكّر شود تا ناراحتى او را از جريان عزل از سرلشكرى عراق و بىاعتنايى كه به او شده بود در اعزام از عراق به شام و محروم ساختن از فتوحات ايران، جبران نمايد؟ يا چيز ديگرى غير از اينها در نظر داشته است؟
و امّا ششمين مطلبى كه متذكّر شده و فرمودهايد كه بايد سلسله سندى كه سيف در روايات خود به كار برده مورد بررّسى قرار گيرد.
در جواب مىگويم: هرگاه نتيجه بررّسى ما در باره روايات سيف آن شود كه وى در آنچه كه نقل كرده تنها است و سپس دريافتيم كه سيف آن روايت را از يك نفر از روايان روايت مىكند، آيا مىتوانيم گناه آن روايت را بر گردن آن شخص كه سيف از او نقل مىكند بگذاريم.
اميدوارم نظر شما را در اين باره بدانم و شايد كه در مباحث آينده اين كتاب رأى شما را بكار بندم.[17] نامهام را با تقديم سپاس و درود بر شما پايان مىدهم.
كاظمين- عراق
سيّد مرتضى عسكرى
ص: 366
نتايج مطالعات
هدف سيف از جعل روايت
مطالعات و بررّسىهاى زيادى در باره روايات «سيف بن عمر» داشتم. در آغاز اين مطالعات چنين مىپنداشتم كه هدف وى از جعل روايت و داستانساز تنها اين است كه از حريم زورمندان صحابه كه حكومت و زمام امور امت را به دست داشته و از قدرت و نفوذ برخوردار بودن دفاع كند و مخالفين آنان را به هر درجهاى از ايمان و فضيلت باشند تحقير نمايد و از مقام و عظمت آنان بكاهد و به همين منظور است كه وى واقعيّات تاريخ را تغيير داده، افسانهها و داستانهاى فراوانى از پيش خود ساخته و به تاريخ اسلام وارد نموده است و بدين وسيله نيكان و خاصّان صحابه را جنايتكار و كوتهفكر معرّفى كرده و جنايتكاران و دامنان آلوده را پاك، دانا و پرهيزكار قلمداد نموده است و در مسير اين جعل و تحريفات قيافه واقعى اسلام را دگرگون ساخته و بس زشت و كريهاش نشان داده است و رمز موفقيّت وى هم در اجراى اين نقشه شوم و خطرناك آن بوده است كه هدف فاسد تخريبى خويش را، با موضوع تجليل و تحريف از تمام اصحاب پيامبر در آميخته و با پوششى از حمايت و دفاع از عموم اصحاب رسول خدا (ص)، پنهان داشته است و اين زرنگى، مكر و حيله او در طول مدّتهاى متمادى براى دانشمندان مخفى مانده و خيال كردهاند كه سيف، حسن نظر و هدف مقدّس و خدايى دارد و مىخواهد به وسيله
ص: 367
جعل حديث و افسانهسازى از عموم ياران پيامبر (ص) دفاع كند و فضايل آنان را منتشر سازد. در اثر همين پندار غلط بود كه دانشمندان تاريخ و حديث، با اين كه او را دروغگو و رواياتاش را جعلى مىدانستند، شايعه ساز و زنديقاش مىناميدند، باز روايات او را به روايات ساير ناقلين ترجيح و مقدّم داشتهاند.
و بدين سبب روايات دروغ سيف رواج و انتشار پيدا كرده و به كتب تاريخ و مدارك اسلامى راه يافته و روايات صحيح ديگر در بوته فراموشى قرار گرفته و جاى خود را به روايات دروغين سيف داده است و اين بزرگترين ضرر و كوبندهترين لطمه است كه به نام خدمت به اسلام و ياران پيامبر (ص) نخست از طرف سيف سپس به دستيارى گروهى از تاريخ نويسان بر پيكر اسلام وارد گرديده است.
چون اين سلسله فعاليّتهاى سيف را نسبت به اسلام و مسلمين، زيان آور و بسى خطرناك يافتم تصميم بر آن گرفتم كه تاريخ اسلام را عميقاً بررّسى كنم و از نيكان اصحاب پيامبر (ص) كه حقّشان در تاريخ اسلام ضايع و پامال شده است، دفاع نمايم و ساحت آنان را از لوث تهمتهاى سيف پاك سازم و هر حادثه تاريخى را در جاى خود قرار دهم مخصوصاً مطالعاتم را در روايات سيف ادامه دهم و حقايق تاريك و فراموش شده تاريخ را از زير پردههاى ضخيم تحريفات وى و تعصّبات دستيارااش در آورم و آنها را آن چنان كه هست بنگارم، خلاصه و فشرده آن بررّسىها و مطالعات را به صورت كتابى در آوردم و در سال 1357 ه-. به نام عبد الله بن سبأ، در نجف اشرف چاپ و منتشر ساختم. اين بود نتايج و كشفيّات نخستين مطالعاتم.
سپس كه به مطالعات و بررّسىهايم در باره سيف و رواياتاش ادامه دادم كاوش و دقّت بيشترى مصروف داشتم، اين مطلب براى من بيش از پيش مكشوف، و روشن گرديد كه هدف سيف از اين همه جعل دروغ و نشر اكاذيب تنها دفاع از بزرگان و قدرتمندان صحابه نبوده است، بلكه او هدفهاى ديگرى هم داشته كه آنها را در پشت پرده تظاهر به دفاع از عموم صحابه پيامبر (ص) مخفى و مستور نموده است.
در حقيقت محرّك اصلى و انگيزه اساسى سيف بر جعل احاديث و افسانهسازى دو عامل زير بوده است:
ص: 368
1. تعصّب قبيلهاى
سيف براى قبيله خود «عدنان» سخت تعصّب مىورزيده و هميشه خواسته افراد قبيله خويش را تعريف و تمجيد نمايد و فضايل و مناقبى براى افراد آن قبيله جعل و منتشر سازد و در تاريخها وارد كند و چون ابو بكر، عمر، عثمان و ساير خلفاى بنى اميّه و واليان و فرمانروايان زمان آنان همه از قبيله عدنان بودهاند و همچنين مهاجران صحابه از قريش و قريش نيز تيرهاى از قبيله عدنان بود، سيف از همه آنان از راه تعصّب قبيلهاى و اين كه از افراد قبيله وى هستند دفاع مىكرد و چون بزرگان و قدرتمندان از افراد قبيله او بودند اين شبهه ايجاد مىشد كه او از بزرگان صحابه دفاع مىكند، در حالى كه سيف از بزرگان قبيله خود يعنى عدنان دفاع مىكرد و همچنين سيف از راه تعصب قبيلهاى، افراد قبيله قحطان را كه با قبيله عدنان در حال تفاخر و برابرى بودند و با حكومتهاى وقت و صاحبان سلطه و قدرت كه همه از قريش و از قبيله عدنان بودهاند نيز ميانه خوشى نداشتند[18]، سخت نكوهش مىكرد و نسبتهاى ناروايى به آنان مىداد و چون انصار، تيرهاى از قبيله قحطان بودند اين بود كه سيف در ذمّ و نكوهش آنان زياده روى نمود و در انتقاد آنان داستانهايى ساخته و روايتهايى جعل نموده است.
2 كفر و زندقه
دومين عاملى كه سيف را به جعل و تحريف در تاريخ اسلام واداشته است، كفر و زندقه وى بوده است. سيف در اثر همان كفر و زندقه و عداوت با اسلام كه در دل داشت، مىخواست تاريخ اسلام را دگرگون، درهم و برهم، و چهره اسلام را زشت و نفرت انگيز نشان دهد.
به همين منظور و به همين انگيزه بود كه از يك طرف نامهاى زيادى از راويان حديث و ياران پيامبر (ص) و قهرمانان حوادث را تغيير داده و روايات و حوادث فراوانى را
ص: 369
تحريف و تاريخ وقوع آنها را دگرگون ساخته است. و از طرف ديگر روايات و داستانهاى مفصّلى جعل كرده و به تاريخ اسلام وارد ساخته و با ساختن افسانههاى خرافى عقايد مسلمانان را آكنده از خرافات و اباطيل نموده است.
سيف براى رسيدن به اين هدف فاسد و تخريبى، از هيچ دروغ و شايعهسازى و تحريف، خوددارى نكرده است ولى مهمتر از همه اين كه: وى كوشيده است با نقل جنگها و فتوحات دروغين، اسلام را خونين و قساوتبار و سپاهيان اسلام را خونخوار و غارتگر معرّفى نمايد و چنين وانمود كند كه جنگهاى اسلامى بر اساس قبل و تجاوز به مال و جان مردم و بر پايه زورگويى و وحشىگرى بوده و از همين جا است كه گروهى پنداشتهاند اسلام به وسيله شمشير و خونريزى پيش رفته و در جهان جاى پايى براى خود باز نموده است.
در اثر داستانهاى دروغين سيف است كه مىگويند «اسلام دين زور و شمشير است». اين بود خلاصه نتايج و ثمرات دنباله مطالعاتم و چون در مطالعات عميقتر بعدى به اين نتايج رسيدم و به اين نكات پى بردم، در چاپ سوّم كتاب عبد الله بن سبا كه در بيروت انجام شد، به آن اشاره نمودم و همچنين در ضمن بحثهاى ديگرى كه به نام «خمسون و مائة صحابى مختلق» منتشر گرديده است اين مطلب را تذكر دادم. بعدها همان مباحث و نكات تاريخى را كه در باره سيف به دست آورده بودم و روشنگر زواياى تاريك تاريخ اسلام بود، در يك جا جمعآورى و به صورت كتاب حاضر در آوردم و آن را جلد دوم كتاب عبد الله بن سبا قرار دادم، چه در خاتمه آن از «عبد الله بن سبا» و «سبئيه» و «ابن السودا» مفصّل و مستوفا بحث شده، زيرا اينها نيز از مواردى است كه سيف در آنها تحريفات و تغييرات زياد و چشمگيرى به عمل آورده است و تاريخ نويسان هم همان اكاذيب و جعليّات را از سيف گرفته، در كتابهاىشان آوردهاند و از كتابهاى تاريخ نيز دهان به دهان نقل گرديده و به صورت اصل مسلّم در تاريخ اسلام در آمده است و در ضمن اين نقل و انتقال، فعل و انفعال و دگر گونىهاى ديگرى هم به وجود آمده و مطالبى بر آن افزوده شده است. سپس علماى «ملل و نحل» و عقيده شناسان و ديگر نويسندگان از دهان مردم آنچه را كه در طول سالهاى متمادى در باره اين قهرمانان افسانهاى گفته
ص: 370
مىشده گرفتهاند و بدون تحقيق و بررّسى، همه آنها را گرد آورى نموده و كتابهاىشان وارد ساختهاند و براى افراد محقّق و كاوشگران نيز اين تحوّلات و تبديلات و نحوه پيدايش و سير اين گونه روايات و داستانها مخفى مانده است.
هدف ما از اين سير و بررّسى
هدف ما از اين سلسله مباحث باز كردن راه تحقيق است به روى آنان كه مىخواهد در باره تاريخ اسلام بحث و بررّسى كنند و به واقعيّات تاريخ دست يابند.
هدف ما از بين بردن تاريكىها و موانعى است كه در اثر جعل احاديث و دروغ سازى در سر راه تحقيق و رسيدن به حقايق اسلام به وجود آمده است تا شايد كه اين اقدام ما دانشمندان و كاوشگران اسلامى را به لزوم و ضرورت اين گونه مباحث متوجّه سازد و آنان را به سير و تحقيق در سيره و تاريخ اسلام برانگيزاند كه در اثر تحقيقات عميقشان، معيار دقيق و قوانين تازهاى را براى شناخت حقايق تاريخ اسلام به دست آورند و آنها را در اختيار عموم مردم قرار دهند و روشنگر راه حقيقت باشند.
اين است هدف ما از اين سلسله مباحث و ارزيابى حديث و تاريخ.
خداست كه از هدف ما با خبر و از راز دلها آگاه است.
كتاب حاضر
آنچه از اين سلسله مباحث و درسهاى تاريخ اسلام در اين جلد از كتاب عبدالله بن سبأ آمده است در چهار بخش خلاصه مىگردد.
1. بخش افسانههاى دروغين سيف بن عمر كه اسلام را دين شمشير و خون، نشان مىدهد.
2. بخش افسانههاى خرافى كه اسلام را يك مذهب خرافى معرّفى مىكند و مسلمانان را معتقد به خرافات.
3. بخش تبديلات و تغييراتى كه سيف براى دگرگون و ناشناخته ساختن واقعيّات تاريخ اسلام به عمل آورده است.
ص: 371
4. بخش روايات دروغين سيف مربوط به عبد الله بن سبأ كه به منظور درهم كوبيدن قبيله قحطان- كه از ياوران اهل بيت پيامبر (ص) و پيروان آنان بودهاند- ساخته است.
ص: 372
انگيزه بحث در روايات سيف
اختلاق فى اختلاق.
تمام روايات سيف دروغ اندر دروغ است.
مؤلّف
در مخالفين و دشمنان اسلام چنين شايع گرديده است كه اسلام با شمشير و خون پيش رفته و به وسيله خونريزى در جهان براى خود جا باز كرده است تا آن جا كه اين مطلب را به صورت شعارى درآورده، به دهان مردم انداختهاند و آن را به صورت يك حربه كارى و كوبنده عليه اسلام و مسلمانان به كار مىبرند و مىگويند: «اسلام دين شمشير و خون است» و چون ما كتب تاريخ را مورد دقّت و مطالعه قرار مىدهيم، سيره و احاديث را بررّسى مىكنيم جز روايات سيف، دليل و مدركى براى اين گفتار بىاساس پيدا نمىكنيم، زيرا تنها سيف است كه در جنگها و غزوات اسلامى تلفات بى حدّ و آدم كشىها و خونريزىهاى فراوان و خرابىهاى مهمّى از شهرها و آبادىها را نقل نموده كه مانند آن را به جز در جنگهاى بربريت و وحشىگرى و به جز در لشكريان مغول و تاتار نمىتوان پيدا نمود و همين روايات دروغين سيف مدرك اين گفتار و پندار غلط گرديده است.
اينك در ذيل، نخست دو شاهد بر مدّعاى خود آوردهاين سپس به بررّسى روايتهاى
ص: 373
نامبرده سيف مىپردازيم:
1. در كتابخانه «آثار بغداد» نسخهاى از تاريخ طبرى را ديديم كه قبلًا به كشيش بزرگ مسيحى «اب انستناس مارى كرملى» متعلّق بوده است. در اين كتاب مواردى كه رقمهاى بزرگى از كشتهها در جنگها و فتوحات اسلامى نقل شده اسيت علامتگذارى شده بود و چون دقّت كردم ديدم كه همه اين موارد، جزء رواياتى است كه سيف نقل نموده است.
2. مستشرق اسلام شناس «اجناس گلدزيهر» در ص 43 از كتابش مىگويد: «در برابر خود، سرزمينهاى وسيع و گستردهاى را مىنگريم كه از حدود كشورهاى عربى تجاوز مىكند، همه اين سرزمينها با نيروى شمشير به دست مسلمانان افتاده است».
اين قبيل داورىها نتيجه و مآل روايات سيف است كه براى اسلام و مسلمانان مانده، ولى در روايات غير سيف واقعيّت را به صورت ديگرى در مىيابيم. چه، مىنگريم كه مسلمانان شمشير نكشيدهاند مگر در برابر كسانى كه بر روى آنان شمشير كشيده باشند و يا در برابر حكّام و فرمانروايانى كه به وسيله شمشير و خونريزى بر توده افراد مسلّط بودند و در بيشتر اوقات خود مردم نيز با مسلمانان در برانداختن چنين فرمانروايان خودسر و افراد ستمگر همكارى و همفكرى مىكردند چنان كه:
در جنگ يرموك كه مسلمانان با روميان در شام مىجنگيدند اهل حمص به مسلمانان كمك مىكردند و جريان آن در فتوح البلدان آمده است.
ص: 375
بخش 6: دورنمايى از مباحث آينده
* روايات جنگ ابرق
* داستان ذى القصه
* داستان ارتداد قبيله طى
* داستان ارتداد امّ زمل
* داستان ارتداد مردم عمّان و مهره
* ارتداد اهل يمن و اخابث
* جنگ سلاسل
* فتوحات خالد در حيره
* حوادث بعد از فتح حيره
* مقايسه روايات سيف با روايات ديگران
* نتيجهگيرى و خلاصه مباحث گذشته
* مدارك مربوط به مطالب اين بخش
ص: 377
دور نمايى از مباحث آينده
چون روايات سيف را بررّسى مىكنيم، مىبينيم كه وى جنگهاى مرتدين و كشورگشايى و فتوحات زيادى را اسلام در نقل نموده است و در اين روايتها چنين منعكس كرده كه مسلمانان در اين جنگها و فتوحات، افراد زيادى ازمخالفينشان را به قتل رسانيده وخانههايشان را خراب و با خاك يكسان نموده، باغات و مزارعشان را باير و ويران كردند.
در صورتى كه چنين جنگهايى در اسلام واقع نشده و چنين حوادثى به وجود نيامده است و تاريخ صحيح اسلام همه آنها را تكذيب مىكند و هرچه سيف در باره اين جنگها و فتوحات نقل كرده و فرماندهانى كه براى اين سپاهيان تراشيده و از اشعار و حماسههاى جنگى و كشته شدگان و خرابىها و ويرانىها سخن رانده است، همه و همه آنها بىاساس و ساختگى است و از تراوشات خيال سيف مىباشد و آن داستانهاى وحشت انگيزى كه سيف به نام جنگهاى مرتدين يا فتوحات اسلامى نقل نموده است هيچكدام از آنها واقع نگرديده، حقيقت و واقعيّتى نداشته است.
اينك به يارى پروردگار، نمونههايى چند از اين جنگها و فتوحات را در اينجا مىآوريم و هر يك از آنها را در فصل مستقلى مورد بحث و بررّسى قرار مىدهيم تا شايد بدين وسيله حقايق روشنگرى براى اهل بحث و تحقيق مكشوف گردد و قاعدى در
ص: 378
شناخت تاريخ اسلام و تحليل آن به دست آيد و ضمناً زير بنا و پاسخ اشكال مزبور هم روشن شود.
ص: 379
روايات جنگ ابرق
هكذا انتشرت سيف فى المصادر.
روايات دروغين سيف، اين چنين به كتب تاريخ راه
يافته است.
مؤلّف
زمينه سازى براى دروغ بافى
رواياتى كه سيف به منظور «دين خون و شمشير نشان دادن اسلام» و به علل و اهداف فاسد ديگر از پيش خود ساخته است، بر دو قسمت مىباشد، گروهى از آنها به عنوان جنگهاى مرتدين است و گروه ديگر هم به عنوان فتوحات اسلامى. سيف كه مىخواسته رواياتى در جنگهاى مرتدين بسازد و جريانات عجيب و وحشتانگيزى را در اين باره نقل كند قبلًا زمينه را با روايات كوتاهى آماده مىسازد كه طبرى اين روايتها را در تاريخ خود در اوّل اخبار مرتدين آورده است.
سيف در اين روايتها چنين مىگويد: پس از رحلت پيامبر اسلام (ص) و حركت لشكر اسامه به سوى روم براى جنگ «موته» سرزمين حجاز به كفر و الحاد گراييد. آتش فتنه و آشوب از هرسوى حجاز شعلهور گرديد و تمام عشاير و قبايل اطراف مدينه عوام و
ص: 380
خواص آنان همگان مرتد شدند و از دين اسلام برگشتند، جز قبيله قريش و ثقيف.
سيف سپس مرتدين قبيله غطفان و امتناع ورزى قبيله هوازن از دادن زكات و اجتماع نمودن عموم قبيله «طى» و «اسد» به دور «طليحه» و همچنين مرتد شدن سركردگان قبيله «سليم» را ذكر مىكند. آنگاه مىگويد همينطور تمام مسلمانان در نقاط مختلف كشور اسلامى گروه گروه به كفر گراييدند و نامههايى از طرف فرمانداران و واليان حكومت اسلامى به مدينه رسيد كه در آنها نيز خبر پيمانشكنى سران قبايل و يا تمام افراد قبايل منعكس بود. سيف پس از نقل ارتداد قبليل و برگشتگان از اسلام در روايات ديگرى جنگ نمودن ابو بكر را با گروههايى از اين مرتدين كه به گفته وى قبل از مراجعت اسامه به مدينه واقع گرديده است[19] مىآورد كه اينك نمونهاى از آن جنگها را فهرست گونه در اين فصل بررّسى مىكنيم:
«طى» قبيلهاى است از قحطان كه حاتم طايى مشهور، از اين قبيله مىباشد و نام پسرش عدى هم در اخبار جنگهاى مرتدين آمده است.
«بنو سليم» به چند طايفه از عرب گفته مىشود كه از آنها است «بنو سليم بن فهم» كه طايفهاى از قحطان است و از آنها است «بنو سليم بن حلوان» كه از قبيله قضاعه مىباشد. در ترجمه اين قبايل به «جمهرة انساب العرب» تأليف ابن حزم و «لباب» تأليف ابن اثير مراجعه شود.
داستان جنگ ابرق
در رواياتى كه طبرى از سيف و او از سهل بن يوسف نقل مىكند، چنين آمده است كه قبايل مختلف «ثعلبة بن سعد» و قبايل ديگرى كه با آنان همپيمان بودند مانند قبيله «مرّه» و «عبس» در محلّى به نام «ابرق» كه در سرزمين «ربذه» مىباشد اجتماع نمودند و
ص: 381
گروهى از بنى كنانه نيز به آنان پيوستند و جمعيت آنان به قدرى زياد شد كه آن سرزمين گنجايش آنان را نداشت. اين بود كه به دو گروه تقسيم شدند گروهى در همان سرزمين ابرق ماندند و گروه ديگر به محل ديگرى به نام «ذى القصه» حركت نمودند و «طليحه اسدى» هم كه ادعاى پيامبرى مىنمود به سركردگى برادرش «حبال» براى آنان كمك و نيرو فرستاد. قبايل «دئل» و «ليث» و «مدلج» هم در ميان سپاه حبال بودند و «عوف» فرزند «فلان بن سنان» هم در ابرق سركردگى قبيله «مرّه» را به عهده گرفت و سركردگى قبيله «ثعلبه» و «عبس» به عهده «حارث بن فلان» كه يكى از افراد قبيله «بنى سبيع» بود گذاشته شد.
بدين گونه جمعيت آنان و تعدادشان فراوان و بيش از پيش گرديد. آن گاه اين قبيلهها عدّهاى را به عنوان نماينده به مدينه فرستادند. نمايندگان به سوى مدينه حركت نموده و به افراد سرشناس مدينه وارد گرديدند و ميزبانان خود را جز عبّاس عموى پيامبر وادار كردند كه به نز ابو بكر بروند و وساطت كنند كه اين افراد و قبايل نماز را بخوانند و از دادن زكات معاف گردند. ابو بكر در پاسخ آنان گفت به خدا سوگند اگر اين قبايل از دادن زكات ولو به ارزش بند پاى شترى خوددارى كنند با آنان جنگ خواهم كرد.
سيف در يك روايت ديگر كه طبرى آن را پيش از رواياتى كه قبلًا آورديم نقل نموده است داستان ارتداد قبيله «عيينه» و «غطفان» و مرتد شدگان از قبيله «طى» را ذكر مىكند و مىگويد فرستادگان قبيله «اسد»، «غطفان»، «هوازن»، «قضاعه» ده روز پس از فوت رسول خدا (ص) در مدينه جمع شدند و از ابو بكر درخواست نمودند كه نماز را بخوانند ولى از دادن زكات معاف شوند و آنان اين پيشنهاد را به وسيله بزرگان مسلمانان به نزد ابو بكر فرستادند و بزرگان مسلمين به جز عبّاس عموى پيامبر همگان پيشنهاد آنان را پذيرفتند و به نزد ابو بكر رفتند و پيشنهاد قبايل و پذيرفتن آنان را به وى ابلاغ نمودند ابو بكر از قبول پيشنهاد آنان امتناع ورزيد و گفت چارهاى نيست جز اين كه زكاتشان را بپردازند بدان گونه كه به پيامبر مىپرداختند. نمايندگان قبايل در پذيرفتن دستور ابو بكر امتناع نمودند، ابو بكر هم يك شبانهروز به ايشان مهلت داد، نمايندگان از اين فرصت و مهلت استفاده نموده به سوى قبيلهها و عشاير خويش فرار كردند.
ص: 382
نمايندگان گروههاى مرتدين كه از مدينه برگشتند ضعف و قلت مسلمانان مدينه را به افراد قبايل خويش گوشزد نمودند و آنان را به جنگ مسلمانان تحريك و تطميع كردند و براى حمله نمودن به مركز اسلامى آمادهشان ساختند.
وقتى ابو بكر از جريان اطلاع يافت، على (ع)، طلحه، زبير و ابن مسعود را بر گذرگاههاى مدينه گماشت تا از حمله ناگهانى انقلابيون جلوگيرى كنند و به مردم مدينه نيز دستور داد كه همه در وقت نماز جماعت در مسجد پيامبر حاضر شوند، و به آنها گفت:
مردم مدينه! قبايل و عشاير اطراف شهر شما به كفر و ارتداد گراييدهاند و نمايندگان آنان ضعف و قلّت افراد شما را از نزديك مشاهده نموده، جرأت بيشترى به هم رسانيدهاند و اينك به سوى شما پيشروى مىكنند و پس از يك روز راهپيمايى به شما خواهند رسيد و معلوم نيست كه در روز به شهر حمله كنند يا شبانگاه، پس شما هم آماده جنگ باشيد.
سه روز از اين جريان نگذشته بود كه لشكر انبوه مرتدين حمله خويش را شبانگاه به مدينه آغاز نمودند، بدين گونه كه گروهى را به عنوان نيروى ذخيره و پشتوانه لشكرشان در زمين «ذى حسى» متمركز ساختند و گروهى هم به مدينه حملهور شدند، چون به گذرگاههاى مدينه رسيدند با افراد جنگجو و رزمآورى كه ابو بكر گماشته بود رو به رو گرديدند و از ورود آنان به مدينه جلوگيرى به عمل آمد و موضوع به اطلاع ابو بكر رسانده شد.
وى به پاسداران گذرگاهها دستور داد كه در محل مأموريت خويش پابرجا باشيد و استقامت به خرج دهيد تا نيروى كمكى به شما برسد. آن گاه ابو بكر با همان افرادى كه در مسجد بودند بر شتران آبكش[20] سوار شده و به سوى دشمن شتافتند و آنان را تا «ذى حسى» به عقب راندند ولى به «ذى حسى» كه رسيدند نيروى ذخيره دشمن كه در همان جا مستقر بود به كمك لشكر شكست خورده خود برخاستند و مشكهاى خالى را كه قبلًا بار كرده و طنابهايى در درون آنها انداخته بودند و صداهاى مهيب و هولناكى از آنها
ص: 383
توليد مىگرديد به روى شترهاى مسلمانان انداختند شترها از ترس هما مشكهاى غلطان رميدند و مسلمانان هم كه سوار اين شترها بودند نتوانستند آنها را كنترل كنند و خود آنان نيز بىاختيار در پشت همان شترها تا به مدينه بازگشتند بدون اين كه كوچكترين صدمهاى به آنان وارد آيد.
سيف مىگويد: «خطيل بن اوس» هم در باره اين حادثه اشعارى بدين مضمون سروده است:
«شتر و بار سفرم فداى بنى ذبيان، به ياد شبى كه ابو بكر افراد دشمن را با نيزهها به عقب مىراند».[21]
سيف مىگويد: اين حادثه سبب گرديد كه دشمنان در مسلمانان احساس ضعف و سستى بيشترى نمودند و خبر اين حادثه را به آن قسمت از لشكريانشان نيز كه به «ذى القصه» فرستاده بودند دادند و آنان نيز براى جنگ با مسلمانان از «ذى القصه» به سوى «ابرق» حركت نمودند ولى ابو بكر آن شب را نياراميد تا لشكرى مجهز بسيج نمود. «نعمان بن مقرن» را در ميمنه اين لشكر، «عبد الله بن مقرن» را در ميسره آن و «سويد بن مقرن» را كه شتر سواران نيز به همراه او بودند در قلب لشكر قرار داد و بدين گونه لشكر خويش را كاملًا آماده و مجهز نمود. تاريكى شب جاى خود را به روشنايى صبح نداده بود كه لشكر ابو بكر در برابر لشكر دشمن قرار گرفت و پيش از آن كه لشكر مرتدين ورود لشكر مسلمانان را به درستى احساس كنند جنگ از سوى مسلمانان آغاز گرديد. درست به هنگامى كه آفتاب به كوه و دشت دامن مىگسترد لشكر دشمن رو به هزيمت نهاد. لشكر مسلمانان بر عشاير اطراف مدينه كه از دين برگشته و بر حكومت مركزى ياغى شده بودند پيروز گرديدند. «حبال» برادر «طليحه» نيز در اين جنگ كشته شد.
لشكر ابو بكر آنان را تا «ذى القصه» تعقيب نمود و اين اوّلين فتح و پيروزى بود كه نصيب ابو بكر گرديد.
ص: 384
ابو بكر پس از اين پيروزى «نعمان بن مقرن» را با گروهى از سربازان در «ذى القصه» متمركز ساخت و خود با لشكريانش به مدينه برگشت و در اثر همين پيروزى بود كه مشركين در برابر مسلمانان ترسان و مرعوب گرديدند.
پس از مراجعت ابو بكر عدّهاى از قبيله «بنى عبس» و «ذبيان» عليه مسلمانانى كه در ميانشان بودند قيام كردند و همه آنان را از دم شمشير گذراندند و بقيه قبايل و عشاير نيز از اين روش پيروى كردند و مسلمانانى را كه در ميان آنان به سر مىبردند سر بريدند.
چون خبر اين حادثه به ابو بكر رسيد خشمناك گرديد و سوگند ياد كرد كه تمام مشركان را از دم شمشير بگذراند و از هر قبيله بيش از تعداد مسلمانانى كه كشتهاند به قتل برساند. در اين باره «زياد بن حنظله» اشعارى سرود كه مضمون آن چنين است:
«صبحگاهان ابو بكر به سرعت به سوى آنان حركت نمود؛ آن چنان كه شتر درشت هيكل به دشمن خويش حمله كند. على (ع) را سركرده سوارگان قرار داد. در اين جا بود كه حبال برادر طليحه كشته شد».
در روايات سيف از حنظله اشعار ديگرى نيز در اين مورد نقل گرديده است:
ابو بكر طبق گفتار و تصميم خويش قدم برداشت.
و همين تصميم محكم و آهنين وى سبب ثبات و استقامت مسلمانان گرديد.
اين عمل در ميان قبايل مشركين نيز عكس العمل شديدى از خود باقى گذاشت.
و ترس و واهمه عميقى در دل آنان به وجود آورد.
سيف داستان جنگ مرتدين را بدين گونه نقل مىكند تا آن جا كه: گروهى از مسلمانان كه به حفظ ثغور و گذرگاههاى مدينه مأموريت داشتند يه «ذى القصه» آمدند و به ابو بكر گفتند: اى خليفه پيامبر (ص)، تو را به خدا سوگند كه خود را در معرض هلاكت و نابودى و در برابر دشمن قرار مده زيرا وجود تو براى مسلمانان بسى لازم و بر دشمنان سخت مؤثّر و سنگين است و اگر تو از بين بروى نظم امور مسلمانان به هم مىخورد و شيرازه اجتماعشان از هم پاشيده مىگردد و دشمن بر آنان چيره مىشود اينك به جاى خود شخص ديگرى را بر اين كار مأمور كن كه اگر از بين برود شخص ديگرى را به جاى وى مىگمارى.
ص: 385
ابو بكر گفت: به خدا سوگند چنين كارى را نخواهم كرد بلكه با جان خودم بر شما مسلمانان كمك و مواسات خواهم نمود.
اين بگفت و با لشكر خويش به سوى «ذى حسى» و «ذى القصه» حركت نمود و در «ابرق» با مردمان «ربذه» رو به رو گرديد و جنگى در ميانشان به وقوع پيوست. در اين جنگ ابو بكر بر حارث و عوف پيروز گرديد و حطيئه را به اسارت گرفت. قبيله «بنو عبس» و «بنو بكر» فرار كردند ابو بكر چند روز در زمين «ابرق» اقامت نمود و در اين چند روز هم با بنى ذبيان جنگيد و آنان را شكست داد و شهرها و آبادىشان را به تصرّف خويش در آورد و آنان را از آن جا بيرون كرده و گفت:
پس از آن كه خداوند اين شهرها را به ما ارزانى داشته است تصرّف بنى ذبيان در اين شهرها حرام و ممنوع است آن گاه بيابانهاى ابرق را براى استفاده اسبهاى جنگى مسلمانان قرق كرد و براى ساير حيوانات مسلمانان نقاط ديگرى از ربذه را چراگاه اعلام نمود.
اين بود خلاصه جنگ دروغين و افسانهاى ابرق كه بنا به گفته سيف در محلّى به نام «ابرق» واقع در سرزمين «ربذه» به وقوع پيوسته است و از اين رو آن را جنگ ابرق ناميده كه به گفته وى زياد بن حنظله نيز داستان اين جنگ را به صورت شعر در آورده و در آن نام اين جنگ را «ابرق» گذاشته است در آن جا كه مىگويد:
روزى كه ما در ابارق شركت نموديم ...
پيدايش افسانه جنگ ابرق و سير آن در كتب تاريخ
تا اين جا خلاصهاى از آنچه را كه طبرى در داستان جنگ ابرق و حوادث مربوط به آن، از سيف نقل كرده است آورديم در صورتى كه هيچيك از اين جريانات و حوادث صحيح نيست و سر تا پا دروغ و بى اساس است.
مثلًا سيف مىگويد «حبال» در جنگ ابرق كشته شد در صورتى كه وى در جنگ «بزاخه» توسط «عكاشه» و «ثابت» كه خالد به عنوان پيشآهنگ لشكر بدان جا اعزام داشته بود و به قتل رسيد، چنان كه تفصيل اين جريان را به روايت غير سيف در داستان مرتدين خواهيد خواند اين داستان بى اساس به نام جنگ «ابرق ريذه» دوازده قرن است
ص: 386
كه در كتابهاى تاريخ اسلامى منتشر شده و نقل گرديده است.
سيف اصل داستان را در اوايل قرن دوم هجرى ساخته و طبرى نيز در تاريخ خود از وى نقل نموده است و تاريخنويسان بعدى هم مانند: ابن اثير، ابن كثير و ابن خلدون از طبرى گرفته و در كتابهاى خود آوردهاند.
هم چنان كه ياقوت حموى ترجمه ابرق ربذه را نيز از سيف گرفته و در كتاب خود معجم البلدان وارد كرده است و صاحب مراصد الاطلاع هم از حموى گرفته و نقل نموده است و بدين صورت داستان ابرق ربذه به متون اوّليه و كتب به اصطلاح معتبر تاريخ اسلام راه يافته و تا به امروز در ميان مسلمانان نقل و منتشر گرديده و مىگردد و همين طور پيش مىرود و ما به يارى پروردگار در فصل آينده در ذيل داستان «ذى القصه» اين داستان را تجزيه و تحليل، ارزيابى خواهيم نمود و جعلى و بى اساس بودن آن را بيشتر روشن خواهيم كرد.
ص: 387
داستان ذى القصه
كلما اوردناه خلاصة مارواه الطبرى.
تمام افسانههاى دروغينى كه در اين جا مىآوريم
خلاصه ايست از روايات سيف در تاريخ طبرى.
مؤلّف
داستان ديگرى كه مربوط به داستان پيش و دنباله داستان مرتدين است داستانى است به نام «داستان ذى القصه» كه طبرى از سيف و او هم از سهل بن يوسف آورده و شرح آن بدين قرار است كه سيف مىگويد:
اسامه با پيروزى از جنگ شام مراجعت نمود[22] و اموال و ثروتهاى فراوانى به عنوان زكات به مدينه فرو ريخت كه مىتوانست ساز و برگ و احتياجات لشكرهاى متعدد و بزرگى را تأمين كند و چون ابو بكر جريان را بدين منوال ديد به سرزمين «ذى القصه» حركت نمود و در آن جا لشكرهاى عظيم و انبوهى از مسلمانان را تجهيز و آنها را به يازده
ص: 388
لشكر تقسيم نمود و براى هر لشكرى فرماندهى معين كرد و به دست هر فرماندهى پرچمى داد و به سوى يكى از قبيلههاى مرتد گسيل داشت.
يكم. پرچمى به خالد بن وليد داد و او را مأمور نمود به سوى طليحة بن خويلد حركت كند و قشون او را سركوب نمايد و پس از آن كه كار او را تمام كرد براى سركوبى مالك بن نويره به سوى «بطاح» برود و اگر مالك در برابر او مقاومت كرد با وى بجنگد.
دوم. پرچمى نيز به عكرمة بن ابى جهل داد و او را براى سركوبى مسيلمه مأمور ساخت.
سوم. پرچم ديگرى به مهاجرين أبى اميّه داد و او را مأمور ساخت كه لشكر «عنسى» را منكوب سازد و ايرانى زادگان يمن را يارى كند و آنان را از دست «قيس بن مكشوح» و ياران وى برهاند آن گاه به «كنده» واقع در سرزمين حضرموت حركت كند.
چهارم. پرچمى نيز به خالد بن سعيد بن عاص كه از ترس جانش محل كار و مأموريت خود را در يمن ترك كرده و به مدينه آمده بود واگذار نمود و او را مأمور ساخت كه به سوى «حمقتين» واقع در اطراف شام حركت كند.
پنجم. پرچم ديگرى به دست عمرو بن العاص داد و او را مأمور سركوبى گروههاى «قضاعه» و «وديعه» و «حارث» نمود.
ششم. پرچمى نيز به «حذيفة بن محصن غلفانى» داد و او را مأمور كرد كه اهل «دبار» را سر جاىشان بنشاند.
هفتم. پرچمى هم به «عرفجة بن هرثمه» داد و او را مأمور ساخت كه به سوى «مهره» حركت كند ضمناً «حذيفه» و «عرفجه» را موظف كرد كه در اين مسير با همديگر اجتماع و اتّحاد نموده از يكديگر پشتيبانى نمايند.
هشتم. پرچمى ديگر به «شرحبيل بن حسنه» داد و او را به كمك عكرمة بن ابى جهل فرستاد و به او گفت كه چون عكرمه از جنگ يمامه فارغ گرديد بايد به سوى «قضاعه» حركت كنى و با مرتدين بجنگى.
نهم. پرچمى ديگر به «معن بن حاجز» يا به «طريفة بن حاجز» داد و به او دستور داد كه براى سركوبى قبيله «بنى سليم» و كسانى كه از قبيله «هوازن» به كمك آنان آمدهاند
ص: 389
حركت كند.
دهم. پرچم دهم را به «سويد بن مقرن» داد و به او دستور داد كه به سوى قبيله تهامه يمن حركت كند.
يازدهم. و بالاخره پرچم يازدهم را به «علاء بن حضرمى» داد و او را مأمور نمود كه به بحرين حركت كند.
اين فرماندهان يازدهگانه با گروه و سربازانشان در «ذى القصه» از هم جدا گرديدند و هر يك با لشكريانش به سوى محل مأموريت خويش حركت نمودند.
ابو بكر، علاوه بر فرمان اعزام و منشور جنگ، فرمان نامههايى هم به دست فرماندهانش داد و به تمام عشاير و قبايلى كه از اسلام برگشته بودند و به سوى آنان لشكركشى و اعزام سپاه مىنمود، نامهاى نوشت و آنان را از عواقب وخيم اين ارتداد و سركشى بر حذر داشته، و به سازش و آرامش، و پيروى از حكومت خود دعوت نمود.
متن نامهها
سيف داستان «ذى القصه» را با خبر ديگرى كه از عبيد الله بن سعيد نقل كرده است، بدين گونه پايان مىدهد.
ابو بكر در موقع اعزام سپاه به سوى قبايل سركش عرب، نامهاى هم به آنان فرستاد كه متن تمام نامهها چنين بود:
بسم الله الرّحمن الرّحيم
از ابو بكر جانشين پيامبر (ص) به هر كس كه نامه من به او برسد، از خواص مردم يا عوام آنها، آنان كه بر اسلام خود ثابت ماندهاند و آنان كه از اسلام برگشته و مرتد شدهاند.
درود بر آنان كه از راه راست پيروى كنند ...
پس از آن كه اين نامه طبرى به مقدار دو صفحه به درازا كشيده در آخر چنين نوشته است:
من فلانى را با عدّهاى از مهاجرين و انصار و از تابعينشان به سوى شما گسيل داشته و به او دستور دادم كه با كسى نجنگد و احدى را نكشد مگر اين كه نخست به سوى خدا
ص: 390
دعوتش نمايد هر كس به او جواب مثبت دهد و اقرار به اسلام كند و از طغيان و سركشى، خوددارى نمايد از وى بپذيرد و با وى همراهى كند و كسى كه از قبول حق امتناع ورزد با وى سخت بجنگد و از افراد ياغى و سركش احدى را باقى نگذارد و همه آنان را از دم شمشير بگذراند و به آتش بسوزاند، زنان و كودكان را به اسارت بگيرد و از هيچ كس جز اسلام چيزى نپذيرد ...
سيف سپس مىگويد: نامهرسانها اين نامهها را پيشاپيش لشكر به عشاير و قبايل رساندند و هر يك از فرماندهان نيز با لشكريان خود به سوى محل مأموريت خويش حركت نمودند در حالى كه عهدنامه ابو بكر را نيز به دست داشتند.
متن منشور جنگى
گفتيم: بنا به نقل سيف، ابو بكر فرماندهان يازدهگانه را كه براى سركوبى قبايل سركش جزيرة العرب مىفرستاد منشور و فرمان نامهاى هم به آنان تسليم مىنمود و متن تمام آنها بدين صورت بود:
به نام خدا، اين عهدنامهاى است از ابو بكر جانشين پيامبر براى فلانى به هنگام اين پيماننامه را به او مىدهد كه او را با عدّهاى از مسلمانان به سوى كسانى كه از اسلام برگشتهاند گسيل مىدارد و به وى اكيداً توصيه مىكند كه تا ممكن است تقوى و پرهيزكارى را پيشه خود سازد ... و به او دستور مىدهد كه در اجراى اوامر پروردگار سخت بكوشد و با كسانى كه از فرمان خدا سرپيچيدهاند و به ارتداد و سركشى گراييدهاند، شديداً بجنگد و در هر كجا به آنان دست يافت نابودشان سازد و از هيچ كس جز اسلام چيزى را نپذيرد و همه را به سوى خدا دعوت كند، هر كس دعوت وى را پذيرفت با او مسالمت و محبّت كند و احكام خدا را تعليمش دهد، و هر كس از دعوت وى سر باز زد با او بجنگد و اگر پيروزى نصيبش گرديد اين افراد سركش و متمرد را از دم تيغ بگذراند و به هر وسيله ممكن آنان را به قتل برساند و نابودشان سازد.
ص: 391
سير داستان ذى القصه
همه آنچه در داستان «ذى القصه» گفتيم، خلاصهاى بود از روايات طبرى، و طبرى هم، همه اين روايتها را از سيف گرفته و به تاريخ خود وارد كرده است و مورّخان ديگر نيز مانند ابن اثير، ابن كثير، ابن خلدون و ديگر تاريخنگاران اين داستان را از طبرى گرفتهاند.
ياقوت حموى هم آنچه در كتاب خود «معجم البلدان» در شرح سرزمين «حمقتين» آورده است، از همان روايت سيف گرفته و چنين مىگويد:
سيف نقل مىكند: چون خالد بن سعيد از ترس مردم، محل مأموريت خويش را در يمن ترك نمود و از آن جا به مدينه برگشت، ابو بكر پرچمى بدو داد و او را به حمقتين كه از اطراف شام است گسيل داشت.
و صاحب «مراصد الاطلاع» نيز آنچه را كه در باره سرزمين «حمقتين» ذكر كرده از حموى گرفته است و مؤلّفان استيعاب، اسد الغابه و اصابه در شرح حالى كه براى «حذيفة بن محصن» و «عرفجة بن هرثمه» به عنوان صحابه پيامبر (ص) نگاشتهاند، همان مطالب را كه در روايات سيف آمده است، نقل نمودهاند و به اعتماد گفتار سيف، آن دو را از اصحاب و ياران پيامبر (ص) معرفى كردهاند.
آرى روايات سيف اين چنين در ميان مسلمانان انتشار يافته و اين درختهاى بىرگ و ريشه اين چنين به مصادر و كتب اسلامى شاخه انداخته و ريشه دوانده است.
بررّسى سند روايات سيف
در سند روايت سيف كه در باره «ابرق ربذه» و داستان «ذى القصه»[23] نقل نموده است، نام سهل بن يوسف آمده است و ما ثابت كردهايم كه سهل بن يوسف ساخت كارخانه انسان سازى سيف است و خداوند چنين انسانى را نيافريده و ناقل روايتى بدين نام و
ص: 392
نشان اصلًا وجود خارجى نداشته است.
و در سند روايت ديگر سيف، كه متن نامه ابو بكر را به مرتدين در بر دارد، نام عبد الله بن سعيد آمده است و ما اين عبد الله را نيز از راويان ساختگى سيف معرّفى كردهايم، زيرا به جز روايات سيف، در هيچ كتاب تاريخ رجال و كتب ديگر، اسمى از چنين شخصى ميان نيامده است.
داستان ذى القصه به روايت غير سيف
آنچه را كه سيف در باره داستان «ذى القصه» آورده است ما به طور اختصار نقل كرديم، ولى راويان ديگر اين داستان را به صورت ديگرى آوردهاند كه از نظر خواننده مىگذرانيم.
طبرى از ابن كلبى نقل مىكند كه اسامه با لشكريانش از جنگ شام به مدينه مراجعت نمودند، آن گاه ابو بكر به جنگ مرتدين قيام كرد و با گروه مسلمانان از مدينه خارج گرديد تا به محلّى به نام ذى القصه كه از طرف نجد در دوازده ميلى مدينه قرار گرفته است رسيد و در آن جا لشكر خود را آراست، خالد بن وليد را به سوى قبايل مرتدين فرستاد و رياست انصار را به ثابت بن قيس[24] سپرد و خالد را فرمانده كل قرار داد و به وى دستور داد كه به سوى «طليحه» و «عيينة بن حصن» كه در يكى از سرزمينهاى قبيله بنى اسد به نام «بزاخه» فرود آمده بودند حركت كند ضمناً به او گفت كه ملاقات من و لشكريانم با تو در نزديكى خيبر خواهد بود.
البتّه اين جمله را ابو بكر از راه سياست و تاكتيك جنگى به زبان راند كه اين گفتار به گوش دشمن برسد و در دل آنان ايجاد رعب و وحشت نمايد، وگرنه او همه مردان جنگى را با خالد به سوى دشمن اعزام داشته بود و كسى نمانده بود كه لشكر ديگرى فراهم سازد و براى يارى خالد به «بزاخه» و يا «خيبر» برود.
ص: 393
جريان حركت ابو بكر را به «ذى القصه» و امير لشكر نمودن خالد را در اين محل، «يعقوبى» هم در تاريخ خود آورده است ولى وى اضافه مىكند كه امير نمودن «ثابت» بر انصار پس از آن بوده است كه آنان به ابو بكر پرخاش نمودند كه چرا كسى از انصار را امير قرار نداده است.
بلاذرى و مقدّسى هم داستان «ذى القصه» را نقل مىكنند و جريان حمله «بنى فزاره» را نيز بر آن مىافزايند.
مقدّسى پس از نقل حركت ابو بكر به «ذى القصه» مىگويد: آن گاه خالد با قشون خويش به سوى دشمن حركت نمود، ولى چون «خارجة بن حصن فزارى»[25] تعداد مسلمانان را اندك ديد جرأت به هم رسانيد و با چند سوار از جنگجويانش به آنان حمله نمود، مسلمانان رو به هزيمت و فرار نهادند و ابو بكر هم به درختى پناه برد و از شاخههاى آن بالا رفت تا از چشمانداز دشمن به دور باشد،[26] درآن دم طلحة بن عبد الله بر جايگاه بلندى برآمد و با صداى بلند داد زد: مردم! مسلمانان! نترسيد! فرار نكنيد! كه لشكر ما فرا رسيد.
مسلمانان شكست خورده دوباره برگشتند و خارجه نيز از آن جا دور شد و راه خود را پيش گرفت، آن گاه ابو بكر از درخت فرود آمد و به مدينه مراجعت نمود.
بلاذرى اين داستان را چنين نقل مىكند كه ابو بكر با مسلمانان به سوى ذى القصه سرزمين متمرّدان حركت نمود و در آن جا، لشكر انبوهى عليه مرتدين عشاير تجهيز كرد.
ص: 394
در آن موقع خارجه و منظور بن زبان كه هر دو از قبيله فزاره بودند به لشكر ابو بكر حمله كردند و جنگ شديدى در ميان آنان واقع گرديد و در اين جنگ مشركان شكست خوردند و رو به فرار نهادند و طلحه آنان را تعقيب نمود و يك نفر از آنان را كشت تا آن جا كه مىگويد:
سپس ابو بكر در ذى القصه پرچمى به دست خالد داد و ثابت بن قيس را هم فرمانده گروه انصار نمود، آن گاه بدو دستور داد كه به همراهى ثابت به سوى «طليحه» كه آن روز در «بزاخه» بود حركت كند.
مقايسه و بررّسى
ما كه روايت سيف را- در باره جنگ ابرق و داستان ذى القصه- با روايات مورّخان ديگر مقابل هم مىگذاريم و آنها را با هم تطبيق و مقايسه مىكنيم افسانهسازى سيف به خوبى آشكار مىشود زيرا تاريخنگاران ديگر متّفقاً گفتهاند ابو بكر براى جنگ و لشكركشى يك بار از مدينه بيرون رفت و گفتهاند پس از مراجعت اسامه از «موته» به سوى «ذى القصه» حركت كرد و در آن جا لشكرى مجهز و آماده نمود و فرماندهى اين لشكر را به عهده خالد بن وليد گذاشت و رياست گروه انصار از اين لشكر را نيز به «ثابت بن قيس» محول نمود، آن گاه به آنان دستور داد كه براى سركوبى «طليحه» و كسانى كه از قبيله «اسد» و «فزاره» به دور وى گرد آمدهاند، به سوى «بزاخه» حركت كنند لكن بعضى از مورّخين حمله و شبيخون زدن بنى فزاره و كشته شدن يك تن از آنان را نيز كه در ذى القصه واقع شده است نقل نمودهاند.
اين است مجموعه حوادث و لشكركشىها و جنگهايى كه بنا به نقل مورّخين پس از وفات رسول خدا (ص) در يك زمان كوتاه واقع شده است.
ولى چنان كه در اين فصل و در فصل پيش ملاحظه نموديد، سيف روايات زياد و داستانهاى مفصّل آورده است، جنگها و حملات متعدّدى براى ابو بكر نقل كرده است كه در روايتهاى مورّخين ديگر اثرى از آن داستانها و جنگها نيست و همه آنها از مختصّات سيف است.
ص: 395
بنا به گفتار سيف ابو بكر چندين بار به سوى مرتدين عشاير و قبايل مختلف اطراف مدينه حركت نموده و با آنان جنگيده است.
اينك خلاصهاى از مشروح جنگهاى خيالى و افسانهاى را كه سيف براى ما نقل مىكند در اين جا مىآوريم تا تفاوت و اختلاف روايات سيف با روايات ديگر مورّخين روشن گردد:
1. سيف مىگويد: اوّلين جنگ ابو بكر با مرتدين بدين گونه بود كه اكثر قبايل اطراف مدينه از فرمان حكومت مدينه سر باز زدند و به ارتداد گراييدند. از دين و آيينشان بازگشتند و در محلّى به نام «ابرق ربذه» اجتماع نمودند. قبيله «ثعلبة بن سعد» و «عبس» به سرپرستى «حارث» و قبيله «مره» به سرپرستى «عوف» و گروهى از قبيله «كنانه» به دور هم گرد آمدند و لشكر انبوهى تشكيل دادند كه شهرها گنجايش آن را نداشت. سپس سيف اين لشكر ساختگى و خيالى خويش را به دو گروه تقسيم مىكند، گروهى را در «ابرق ربذه» مىگذارد و گروه ديگر را به سوى ذى القصه حركت مىدهد و «طليحه» هم به وسيله برادرش «حبال» لشكرى را در اختيار آنان مىگذارد. آن گاه همان قبايل سركش و متمرّد، پيشنهادى بدين صورت تنظيم مىكنند كه نماز را بخوانند و از دادن زكات و حقوق مالى معاف گردند و اين پيشنهاد را به وسيله عدّهاى از افرادشان به مدينه مىفرستند و جريان را به ابو بكر ابلاغ مىدارند. ابو بكر پيشنهاد آنان را نمىپذيرد. نمايندگان قبايل به سوى لشكرشان كه در «ابرق» متمركز شده بودند برمىگردند و جريان را به اطلاع فرماندهان لشكر مىرسانند و ضعف مسلمانان و كم بودن تعدادشان را بر آنان گوشزد مىكنند و بر حمله كردن به مدينه مركز حكومت ابو بكر تحريك و تشجيعشان مىنمايند. ابو بكر از جريان با اطلاع مىشود و براى حمله و مقابله با دشمن آماده مىگردد.
سيف مىگويد: ابو بكر چهار نفر از بزرگان صحابه را با عدّهاى از جنگجويان براى حفظ گذرگاههاى «مدينه» گماشت. سپس همه مسلمانان را در مسجد جمع نمود و جريان را به اطلاع آنان رسانيد و سپاهى مجهز كرد و براى مقابله با دشمن آماده گرديد. سه روز از اين جريان گذشته بود كه لشكر مرتدين، گروهى را به عنوان ذخيره در
ص: 396
«ذى حسى» متمركز ساختند و با بقيه افرادشان به مدينه حمله كردند ولى پاسداران مدينه به حمله دشمن پاسخ گفتند و آنان را به عقب راندند. ابو بكر از جريان اطلاع پيدا نمود، به مسلمانان دستور حركت داد، آنان نيز بر شتران آبكش خويش سوار گرديدند و تحت فرماندهى خود ابو بكر به سوى دشمن حركت كردند.
بنا به گفته سيف جنگ شديدى در ميان اين دو لشكر به وقوع مىپيوندد و مسلمانان پيروز مىشوند. شكست و هزيمت سختى بر دشمن وارد مىسازند و آنان را تا «ذى حسى» عقب مىرانند. ناگهان نيروى ذخيره مرتدين كه در «ذى حسى» كمين كرده بودند عليه مسلمانان برمىخيزند و مشكهايى را كه قبلًا پر از باد كرده؛ و در ميان آنها قطعات طناب انداخته بودند، به جلو شترهاى مسلمانان مىافكنند و اين حيوانها رم مىكنند و مسلمانانى را كه سوار آنها بودند دوان دوان به مدينه برمىگردانند. خبر ضعف مسلمانان از «ذى حسى» به «ذى القصه» مىرسد. قبيله ذبيان و اسد و ديگر قبايل مدتدين كه در ذى القصه بودند به «ذى حسى» حركت مىكنند و در ابرق به هم مىرسند.
2. سيف مىگويد: ابو بكر بار دوم سپاه خويش را بياراست و فرماندهى براى ميمنه و ميسره لشكر و فرماندهى هم براى ساق لشكر معيّن نمود و فرمان حركت داد. سپاه ابو بكر شباه به سوى دشمن حركت كردند و آنان را ناگهانى مورد حمله قرار دادند و سخت شكستشان دادند و تمام چهار پايانشان را به تصرّف خويش در آوردند و در اين جنگ «حبال» برادر «طليحه» نيز به دست مسلمانان به قتل رسيد. بالاخره ابو بكر دشمن را تعقيب نمود تا به «ذى القصه» رسيد و گروهى از سربازان خويش را در زير فرماندهى «نعمان بن مقرن» درآن جا متمركز ساخت آن گاه به مدينه بازگشت.
3. سيف ابو بكر را براى بار سوم از مدينه به سوى عشاير حركت مىدهد و مىگويد:
قبيله «عبس» و «ذبيان» عليه مسلمانانى كه در ميانشان بودند شوريدند و همه آنان را كشتند. ابو بكر لشكرى بياراست و از مدينه به سوى آنان حركت نمود تا به «ابرق» وارد گرديد و با اين دو قبيله جنگ نمود و آنان را شكست داد و عدّهاى از افرادشان را به اسارت گرفت. شهرها و آبادىهاى آنان را كه در سرزمين ربذه واقع شده بود به تصرّف خويش درآورد و كسانى را كه با مسلمانان جنگيده بودند از اين شهرها بيرون راند و
ص: 397
تمام بيابانهاى ابرق را به نفع اسبان سوارى مسلمانان قرق كرد و بيابانهاى ديگرى را براى عموم حيوانات مسلمانان آزاد گذاشت.
سيف كه اين جنگها و فتوحات را نقل مىكند سپس براى تثبيت و تحكيم گفتارش مىگويد كه يك نفر شاعر از اصحاب پيامبر به نام «زياد بن حنظله» و شعراى ديگر آن عصر در باره اين جنگها اشعار و قصايدى سرودهاند و اين جنگها را به صورت شعر درآوردند.
4. سيف براى ابو بكر جنگ ديگرى هم نقل مىكند و او را براى چهارمين بار به سوى «ذى القصه» حركت مىدهد و مىگويد:
ابو بكر با گروهى از مسلمانان به ذى القصه حركت نمود و در آن جا براى در هم كوبيدن ياغيان اطراف حجاز و قبايل سركش جزيرة العرب، قشونى مجهز ساخت و آن قشون را به يازده لشكر تقسيم نمود و براى هر لشكرى فرماندهى معيّن نمود و پرچمى به دست وى داد و به هر فرماندهى نامه كتبى و منشورى تسليم كرد و يك نامه ديگر هم براى هر كدام از قبايل مرتد كه به سوى آنان اعزام سپاه مىنمود، فرستاد و آنان را به تسليم و آرامش دعوت كرد.
نتيجه تطبيق و مقايسه
طبق تحقيقات عميق و ارزيابى پيگيرى كه در اين مورد به عمل آمده است، به قاطعيّت بايد گفت:
مطالبى كه با آن طول و تفصيل در باره جنگ «ابرق» و داستان «ذىالقصه» نقل گرديده است، همه آنها از مختصات سيف است و هيچ مورّخى جز سيف آن را نقل نكرده است و جز دروغ و افسانهسرايى چيز ديگر نيست، نه ارتداد اكثر اين قبيلهها- كه سيف آنان را به ارتداد متّهم كرده است- صحت دارد، و نه اجتماع آنان در ابرق و ذى القصه درست است و نه جريان فرستادن مرتدين عدّهاى را به مدينه، پايه و اساسى دارد و نه انتخاب نمودن ابو بكر عدّهاى را براى گذرگاههاى مدينه راست است و نه لشكر كشىهاى وى و نه رم كردن شترها به وسيله خيكهاى غلطان پر باد دشمن! و نه
ص: 398
جنگهاى چهارگانهاى- كه سيف براى ابو بكر نقل نموده است- اساس و صحت دارد و همه آن شعرها و قصيدهها و پيروزىها و تسلط و به تصرف در آوردن اراضى و شهرهاى دشمن همگى دروغ و ساختگى است و اصلًا چنين افرادى و چنين مناطقى در جهان آفريده نشده است.
محلّى به نام ابرق ريذه، صحابى شاعر به نام زياد بن حنظله، و شاعر ديگرى به نام خطيل و راويان حديث به نام سهل بن يوسف، و عبد الله بن سعيد، وجود نداشته و همه اين ها را رمان نويس زبردست و داستان ساز دروغگو و زنديقى به نام سيف بن عمر، با نيروى خيال خويش آفريده است!! آرى تنها چيزى كه در اين مورد صحت دارد و مورّخين ديگر آن را نقل كردهاند آن است كه ابو بكر لشكرى تجهيز نمود و رياست گروه انصار را در اين لشكر به عهده «ثابت بن قيس» گذاشت و خالد بن وليد را فرمانده كلّ لكشر قرار داد و به جنگ افرادى كه در «بزاخه» فرود آمده بودند و با مسلمانان قصد جنگ داشتند اعزام نمود و به آنها دستور داد كه پس از آن به جنگ ديگران بروند. آرى ابو بكر غير از اين دو نفر فرماندهى معين نكرده و غير از اين پرچم، پرچمى در اختيار كسى نگذاشته و خالد بن سعيد را هم به عنوان فرمانده لشكر به جنگ مرتدين «حمقتين» در اطراف شام نفرستاده است، بلكه خالد بن سعيد پس از پايان جنگهاى مرتدين، با سربازان جنگى كه به سوى شام مىرفتند به آن جا رفته است.
خلاصه اين كه همه آنچه سيف در اين مورد آورده است بى اساس و ساختگى است و سيف يك پرچم و يك سرلشكر و يك پيمان و يك نامه را هر كدام يازده يازده گفته است و به طورى كه يادآورى نموديم سند اين روايتها هم پايه و اساس ندارد، زيرا در سند اين روايتها سهل بن يوسف و عبد الله بن سعد آمده است كه گفتيم اين دو نفر از رواياتى هستند كه تخيّلات سيف آنها را به وجود آورده است.
ص: 399
نتايج روايات سيف در مدارك اسلامى
1. يك سلسله منشورات جنگى، نامهها و عهدنامههاى سياسى بى اساس در ليست نامههاى سياسى اصيل اسلام ضبط گرديده است.
2. اشعار و قصايدى كه سيف از پيش خود بافته است، به ادبيات اصيل اسلامى افزوده شده است.
3. دو شهر و يا سرزمين موهوم به نام «حمقتين» و «ابرق ربذه» كه اصلًا وجود نداشته در ليست سرزمينهاى اسلامى در آمده و در معجم البلدانها و در كتب مربوط به شهرستانها شرح داده شده و بدين گونه به مدارك اسلامى راه يافته است.
4. صحابه شاعرى به نام «زياد بن حنظله» كه اصلًا وجود نداشته است در اعداد ساير صحابه پيامبر (ص) در آمده و در كتابهاى رجال و شرح حال صحابه پيامبر ضبط گرديده است.
5. سيف در اين روايات دو نفر ناقل حديث به نام «سهل بن يوسف» و «عبد الله بن سعيد» به وجود آورده و حتّى نام سهل به كتب رجال هم راه يافته و آنها را آلوده به دروغ ساخته است.
6. بالاخره شديدترين ضربه كارى سيف اين است كه با جعل اين روايتها و فرماندهان و امراى لشكر و لشكركشىها و جنگهاى شديدى را ترسيم نموده چنان نشان داده است كه اسلام در عصر پيامبر در دل مسلمانان رسوخ پيدا نكرده بود و با زور شمشير و نيزه پيش رفته بود، اين بود كه پس از پيامبر (ص) قبايل مختلف عرب يك پس از ديگرى به ارتداد گراييدند و دوباره به ضرب شمشير و با خونريزى به اسلام بازگشتند.
سلسله راويان افسانه
ضعف و تزلزل روايات سيف از نظر متن و عدم تطبيق با روايات ديگر تاريخنگاران و هم چنين آثار و نتايج سوئى را كه در مدارك اسلامى از خود به يادگار گذاشته است، ملاحظه نمودند.
و امّا در ضعف سند اين روايتها همين بس كه:
ص: 400
«آنها در هر كتابى آمده و هر كس آنها را نقل كرده است آخر آن به سيف منتهى مىگردد و سر رشته تمام اين نقلها در دست اوست».
حديث سازى و دروغگويى او هم در پيش تمام دانشمندان اسلامى و تاريخ نگاران ثابت و بلكه با زندقه و بىدينى معروف است با اين حال چگونه مىتوان به اين روايات اعتماد نمود و حقايق تاريخ اسلام را با آنها شناخت و به ديگران نيز شناساند.
اينك به سلسله راويان سيف در مورد جنگ ابرق و ذىالقصه و اينكه اين روايتها چگونه تنها به سيف منتهى مىگردد و در او پايان مىپذيرد توجه فرماييد:
ريشه
سيف اين روايات را از:
1. سهل بن يوسف.
2. عبدالله بى سعيد؛
نقل كرده كه اين هر دو راوى، از جعليات سيف و زاينده فكر و خيال او است و اصلًا چنين راويان در اسلام وجود نداشتهاند.
شاخهها
از سيف هم:
1. طبرى: در تاريخ خود.
2. صحاب استيعاب: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)
3. صحاب اسد الغابه: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)
4. صاحب تجريد: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)
5. صاحب اصابه: در ترجمه صحابه پيامبر (ص)
6. صاحب معجم البلدان: در ترجمه اماكن.
گرفتهاند و در كتبشان نقل نمودهاند، با اين تفاوت كه طبرى همه آن روايتها را وارد ساخته است ولى بقيّه قسمتى از آنها را.
ص: 401
و از طبرى هم:
7. ابن اثير: در تاريخ خود
8. ابن كثير: در تاريخ خود
9. ابن خلدون: در تاريخ خود گرفتهاند.
و از معجم البلدان نيز:
10. صاحب مراصد الاطلاع گرفته است ولى با اختصار.
دانشمندان محقق ملاحظه مىفرمايند كه چگونه سررشته همه اين نقلها و گفتارها تنها به سيف دروغگو و معروف به زندقه مىرسد و به بركت وى در تاريخ اسلام به وجود آمده و در مدارك اسلامى براى خود جا باز كرده است!!!
ص: 402
داستان ارتداد قبيله طى
كان هذا خبر ردة طى فى روايات سيف.
اين است متون و اسناد روايات سيف در ارتداد قبيله طى.
مؤلف
طبرى داستان ارتداد قبيله «طى» را با هفت روايت از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است با اين تفاوت كه:
در دو روايت از آن روايتها، افسانه ارتداد قبيله «غطفان» و طايفه «طى» و قبيله «اسد» و اجتماع آنان به دور «طليحه» كه ادّعاى پيامبرى مىنمود، آمده است.
و در روايت سوم مىگويد كه قبيله اسد در زمين سميراء و قبيله غطفان در جنب مدينه و قبيله طى در اراضى خود اجتماع نمودند.
در روايت مفصّل ديگرى علّت ارتداد اين قبيلهها را بيان مىكند و در پايان مىگويد افراد اين سه قبيله به مدينه رفتند و به خانه سرشناسان مسلمان وارد گرديدند و پيشنهاد كردند كه ما حاضريم نماز را به پا بداريم به شرط اين كه از دادن زكات معاف باشيم و اين كه همه مسلمانان به جز ابو بكر پيشنهاد آنان را پذيرفتند ولى ابو بكر دست رد به سينه آنان زد و گفت شما مانند مسلمانان ديگر ناچار به پرداختن حقوق مالى و زكات اموالتان
ص: 403
مىباشيد و يك شبانه روز بيشتر هم مهلت نداريد و آنان از اين فرصت استفاده نمودند و به سوى قبايل و عشاير خويش فرار كردند.
در روايت چهارم چنين آمده است كه چون ابو بكر پيروان «طليحه» را كه در ابرق ربذه جمع شده بودند از آن جا بيرون راند، طليحه به «جديله» و «غوث» كه دو تيره از قبيله «طى» بودند، پيغام داد كه به وى بپيوندند و او را يارى كنند. عدّهاى از آنان با عجله به سوى طليحه حركت كردند و دستور دادند كه ديگران نيز به تدريج به سوى طليحه بشتابند.
سيف مىگويد: ابو بكر پيش از آن كه خالد را از ذى القصه به سوى اين قبايل اعزام بدارد، «عدى بن حاتم» را به سوى آنان گسيل داشت و بدو گفت تو به داد آنان برس، پيش از آن كه لقمه ديگران شده و هلاك شوند، عدى رفت و خالد هم پست سر وى حركت نمود و ابو بكر به خالد نيز دستور داد كه نخست به سوى قبيله طى كه در زمين «اكناف» بودند برود. خالد به سوى آنان رفت و بقيه افراد قبيله طى با رسيدن لشكر خالد نتوانستند به لشكر طليحه ملحق شوند. عدى نيز مستقيماً به ميان آنان آمد و به سوى اسلام دعوتشان نمود قبيله طى در پاسخ عدى گفتند ما هرگز با «ابوالفصيل»[27] بيعت نخواهيم نمود. عدى به آنان گفت به خدا سوگند لشكرى به شما روى آورده كه ناموس شما را مباح كند آن وقت است كه او را «ابو الفحل الاكبر» خواهيد ناميد. آنان چون گفتار عدى را شنيدند به بيم و هراس افتادند و به او گفتند تو به سوى اين لشكر برو و از حمله كردن آنان به قبيله ما جلوگيرى كن تا ما افراد قبيله خود را كه به لشكر «طليحه» پيوستهاند به سوى خود باز گردانيم آن گاه مىتواينم به لشكر شما بپيونديم و با طليحه مخالفت كنيم و اگر قبل از اين عمل بخواهيم با «طليحه» راه مخالفت بپيماييم، تمام افراد قبيله ما را كه در ميان لشكر او هستند از بين خواهند برد، عدى به سوى خالد كه هنوز در «سنح» بود برگشت و بدو گفت به من سه روز مهلت بده تا پانصد سرباز جنگجو و
ص: 404
سلحشور در ركاب تو حاضر كنم، كه تو را در جنگ با طليحه يارى دهند و لشكر دشمن را در هم بكوبند و اين كار بهتر از آن است كه با شتاب به آنان حمله كنى و ايشان را به آتش جهنم بسوزانى و خويشتن را به سركوبى آنان مشغول سازى.
خالد گفتار عدى را پذيرفت، قبيله طى به افرادى كه در بزاخه دور طليحه را گرفته بودند پيغام دادند و آنان را به سوى خويش فرا خواندند و آنان نيز با نيرنگ خاصى و به عنوان كمك به افراد قبيله خويش از لشكر طليحه كنار كشيدند و به سوى قبيله خود روى آوردند و اگر اين نيرنگ و عنوان نبود لشكر طليحه از كنارهگيرى آنان مانع مىگرديدند.
بدين گونه، عدى توانست طايفه غوث را كه تيرهاى از طى بود و خود عدى نيز از آن تيره محسوب مىشد نجات بخشد و از ورطه هلاكت و سقوط كنارشان كشد.
سيف مىگويد: خالد تصميم گرفت كه به سوى جديله كه تيره ديگرى از طى است حركت كند عدى در اين جا نيز از وى مهلت خواست تا بتواند همان طور كه طايفه غوث را نجات داده بود افراد «جديله» را نيز نجات دهد، خالد در اين جا هم به عدى مهلت داد و او به سوى جديله رفت و در ميان آنان بود تا از آنان براى ابو بكر بيعت گرفت و خبر اسلامشان را براى خالد آورد و بدين گونه «عدى» توانست كه از قبيله طى هزار مرد سوار به لشكر مسلمانان ملحق سازد و آنان را از هلاكت و بدبختى برهاند.
اين است كه بايد گفت عدى بهترين فرد و پربركتترين مرد از قبيله طى، نسبت به آنان بود، اين بود خلاصه روايت چهارم سيف كه در باره مرتدين قبيله طى آورده و طبرى هم از وى گرفته و در كتاب خود وارد ساخته است. سيف در روايت پنجم، پس از آن كه شكست لشكر طليحه را در «بزاخه» شرح مىدهد، مىگويد:
از قبيلههاى اسد، غطفان، هوازن و طى پذيرفته نشد، مگر آن كه افرادى را كه در ميان اين قبيلهها بودند و مسلمانان را آزار داده بودند به خالد تسليم كنند.
سيف در روايت ششم، ارتداد
ص: 405
امّ زمل را نقل مىكند و در ضمن مىگويد:
فراريان لشكر مرتدين كه از قبيلههاى: غطفان، هوازن، سليم و طى بودند به دور امّ زمل گرد آمدند.[28]
سيف در روايت هفتم، داستان «بطاح» را مىآورد و در آغاز آن مىگويد:
خالد پس از آن كه به كار قبيله اسد و غطفان و طى و هوازن پايان داد به سوى «بطاح» حركت نمود.
اين بود خلاصه روايتهاى هفتگانه سيف در جريان ارتداد قبيله طى كه همه آنها را طبرى در تاريخ خود آورده است.
بررّسى سند
در سند روايتهاى هفتگانه سيف راويان زير آمده است:
اولًا، نام حبيب بن ربيعه اسدى در اين روايتها به ميان آمده است كه وى داستان رفتن قبيله بنى اسد را به مدينه، و پيشنهاد آنان را كه: «نماز را برپا بدارند و از دادن زكات عفو شوند»، از راوى ديگرى به نام «عماره اسدى» نقل مىكند، در صورتى كه ما نامى از اين دو راوى در هيچ كتاب و هيچ روايتى پيدا نكرديم مگر در روايات سيف.
به اين دليل، ما اين دو راوى را از جعليات سيف و پديده خيالات وى مىشناسم.
و ثانياً، اسم سهل بن يوسف در سند روايتهاى ذيل وجود دارد:
1. داستان گرد آمدن قبيلههاى: اسد، غطفان و طى به دور طليحه.
2. اجتماع نمودن قبيله طى در حدود اراضى خودشان.
3. داستان ملحق شدن قبيله طى به طليحه و اين كه عدى بن حاتم چگونه آنان را از لشكر طليحه برگردانيد.
4. داستان اجتماع نمودن بقيه مرتدين به دور امّ زمل پس از شكست طليحه.
5. داستان بطاح كه خالد بن وليد پس از كوبيدن مرتدين به سوى بطاح حركت نمود.
همه اين جريانات و روايات را سيف از سهل بن يوسف نقل مىكند، در صورتى كه در ميان راويان حديث، ناقلى به نام سهل بن يوسف اصلًا وجود نداشته است، بلكه سهل، يكى
ص: 406
از راويانى است كه سيف با خيال خلّاقه خويش او را آفريده و سمت نقل روايت به او داده، و در ميان راويان تاريخ اسلام واردش كرده است تا بتواند به نام وى اكاذيبى بسازد و در اختيار مسلمانان بگذارد.
اين بود خلاصه داستان ارتداد قبيله طى، با اين متون و اسنادى كه مشاهده فرموديد. اين داستان را طبرى با هفت روايت از سيف گرفته و با مارك كارخانه داستانسازى سيف در تاريخ خود آورده است و ديگران نيز اين دروغ را از طبرى گرفته و انتشار دادهاند. چنان كه صاحب «الاصابه» شرح حال «ثمامه» و «مهلهل» را كه هر دو در روايتهاى سيف منسوب به قبيله طى مىباشند، با ذكر مدارك از طبرى نقل مىكند و «حموى» صاحب معجم البلدان نيز ترجمه «سنح» را كه سيف در ضمن شهرهاى قبيله طى از آن ياد كرده از سيف گرفته است و مؤلّف مراصد الاطلاع نيز در توضيح كلمه «سنح» آن را از حموى اخذ كرده و نقل مىكند، و همين طور اين داستان را «ابن اثير» و «ابن كثير» از طبرى گرفته و در كتب تاريخشان آوردهاند.
داستان طى به روايت غير سيف
طبرى جريان قبيله طى را از ابن كلبى و او از ابو مخنف چنين نقل مىكند:
لشكريان قبيله طى با لشكريان بنى اسد و فزاره رو به رو مىشدند و به هم ديگر فحش و ناسزا مىگفتند، ولى جنگى در ميانشان واقع نمىگرديد. قبيله اسد و فزاره مىگفتند به خدا سوگند كه ما هيچ گاه با ابو الفصيل كه ابو بكر باشد بيعت نخواهيم نمود. لشكريان طى در پاسخ آنان مىگفتند به خدا سوگند كه وى با شما آن چنان بجنگد كه «ابو الفحل اكبرش بناميد».
باز طبرى از ابن كلبى نقل مىكند هنگامى كه خالد بن وليد به بزاخه حركت نمود، عكاشة بن محصن[29] و ثابت بن اقرم[30] را به عنوان پيشآهنگ لشكر به آن جا فرستاد و چون
ص: 407
آنان به نزديكى محل مأموريت خويش رسيدند، طليحه و برادرش كه براى ارزيابى لشكر مسلمانان از ميان قبيلهشان بيرون آمده بودند، تصادفاً به آنان برخوردند و جنگى ميان آنها در گرفت كه در اثر آن عكاشه و ثابت به دست طليحه و برادرش كشته شدند.
و طليحه در آن جا اشعارى سرود و در ضمن آن چنين گفت:
چون قيافه آنان را ديدم به ياد برادرم افتادم و يقين كردم كه من خون برادرم را خواهم گرفت و گرفتم انتقام برادرم را، در آن شبى كه، ابن اقرم و عكاشه غنمى را به خاكها كشاندم و رفتم.
طبرى از ابن كلبى نقل مىكند خالد با لشكر خويش مىآمد تا از كنار نعش افتاده ثابت گذشتند و بدون توجّه از روى آن عبور نمودند و جسد وى در زير پاى اسبهاى آنان پايمال گرديد، اين جريان براى مسلمانان سخت گران آمد سپس جنازه عكاشه را ديدند در اين جا مسلمانا بى اختيار داد زدند و گريهكنان گفتند كه اينك دو بزرگ مرد مسلمان و دو قهرمان نيرومند اسلام به قتل رسيدهاند.
طبرى در يك روايت ديگر اضافه مىكند كه چون خالد داد و فرياد لشكريانش را ديد براى تسكين خاطر آنان گفت آيا مىخواهيد شما را به سوى قبيله بزرگى ببرم كه تعدادشان زياد، شوكتشان استوار، در دين و آيينشان پايدار، و حتّى احدى از آنان هم از اسلام برنگشته است؟!!! لشكريان گفتند اين كدام قبيله است؟ و چه نيكو قبيلهاى؟! خالد گفت قبيلهاى كه به شما معرفى كردم قبيله طى مىباشد. لشكريان گفتار خالد را پسنديدند و دعايش نمودند، آن گاه خالد با لشكريانش به سوى قبيله طى برگشت و در ميان آنان فرود آمد.
بنا به روايت ديگرى كه آن را نيز طبرى آورده است، «عدى» كه از سرشناسان قبيله طى است به خالد پيغام فرستاد كه با لشكريانش به سوى قبيله وى حركت كند و در ميان آنان مدّتى اقامت نمايد تا وى به عشاير و طوايف طى اطلاع دهد و يك لشكر مجهّزتر از لشكر موجود خالد فراهم سازد سپس به سوى دشمن حركت كنند خالد پيشنهاد عدى را
ص: 408
پذيرفت و طبق آن اقدام نمود.
اين بود خلاصه آنچه در باره قبيله طى از غير سيف به ما رسيده است كه مضمون آنها با روايات سيف كاملًا مخالف است.
امّا آنچه سيف در باره ارتداد طليحه و جنگ «بزاخه» حديثپرانى و روايتسازى نموده است، تاريخنويسان ديگر در اين باره مىنويسند كه از عشاير اطراف مدينه تنها دو قبيله به يارى طليحه برخاستند و بر ضدّ اسلام و مسلمانان فعّاليت نمودند؛ يكى قبيله خود طليحه كه قبيله اسد و ديگرى گروه فزاره كه شعبهاى از قبيله غطفان است و غطفان هم تيرهاى از قبايل قيس عيلان بوده و به جز اين دو قبيله نام قبيله ديگرى كه به دور طليحه جمع شده و با مسلمانان جنگيده باشند، نيامده است.[31]
و باز تاريخنويسان مىگويند كه اجتماع سپاه طليحه در «بزاخه» كه يكى از آبادىهاى قبيله اسد است واقع گرديد و خالد بن وليد از ذى القصه با دو هزار و هفت صد تن از قبيله فزاره به سوى آنها حركت كرد و اين دو لشكر در همان بزاخه رو به رو گرديدند و جنگ سختى در ميانشان شروع شد و چون مسلمانان سربازان طليحه را از دم شمشير مىگذراندند، عيينه به نزد طليحه آمد و به او گفت مىبينى كه لشكريان «ابو الفصيل» چه خونريزى مىكنند آيا جبرئيل در اين مورد خبرى به تو نياورده؟!
طليحه گفت: هنوز نه ...
عيينه باز به صف لشكر خويش پيوست و به جنگ مشغول گرديد و اين بار شكست سختى بر وى وارد آمد و به نزد طليحه فرار كرد و گفت: از جبرئيل چه خبر؟
طليحه گفت: باز خبرى نيست ...
عيينه گفت: پس تا كى بايد به انتظار جبرئيل بود اينك دشمن دمار از روزگار ما در مىآورد و بار ديگر به سوى دشمن برگشت و به جنگ مشغول شد چون خطر به او نزديكتر گرديد به سوى طليحه فرار نمود و گفت: باز هم جبرئيل خبرى نياورد؟
ص: 409
طليحه گفت: آرى جبرئيل نازل شد و اين آيه را براى من آورد كه:
ان لك رحاً كرحاه و يوماً لا تنساه: براى تو نيز آسيابى است مانند آسياب محمّد و روزى است فراموش نشدنى.
عيينه گفت: به خدا سوگند من هم مىبينم كه تو روزى فراموش نشدنى در پيش دارى آن گاه خطاب به افراد خود چنين گفت: آى بنى فزاره اين مرد دروغگو است و پيامبر نيست اين بگفت و از ميان لشكر وى بيرون رفت و فرار كرد. پس از اين جريان لشكر طليحه كاملًا شكست خوردند و مسلمانان پيروز گرديدند و عيينه را به اسارت گرفتند و به مدينه آوردند. ولى ابو بكر از كشتن وى درگذشت و او را آزاد ساخت و از سوى ديگر طليحه كه شكست و هزيمت خود را حتمى ديد بر اسبى كه قبلًا براى چنين روزى آماده ساخته بود، سوار گرديد و به سوى شام فرار نمود ولى جنگجويان مسلمان او را گرفتند و به مدينه فرستادند وى در مدينه مسلمان گرديد و در جنگهاى بعدى خدمات نيكى به نفع اسلام و مسلمانان انجام داد.
يعقوبى اين جريان را به صورت ديگرى آورده است و مىگويد كه طليحه به شام فرار نمود ولى از شام دو بيت شعر به عنوان اعتذار براى ابو بكر فرستاد و در ضمن آن دو شعر چنين غذرخواهى نمود.
آيا اگر من توبه كنم و از گناه خويش برگردم ابو بكر توبه مرا مىپذيرى؟ ..
يعقوبى مىگويد: اين نامه كه به دست ابو بكر رسيد بر وى ترحّم نمود و به مدينهاش برگردانيد.
نتيجه بررّسى و تطبيق
تا اين جا ملاحظه نموديد كه سيف در راه زمينهسازى براى دروغهاى خويش داستان ارتداد قبيله طى را با هفت روايت نقل كرده است بدين گونه: كه در روايت اوّل و دوم ارتداد قبيله طى و اجتماع آنان را دور طليحه ذكر مىكند.
و در روايت سوم علّت ارتداد آنان و جريان رفتنشان را به مدينه توضيح مىدهد و مىگويد كه قبيله طى نمايندگانى به مدينه فرستادند و پيشنهاد نمودند كه نماز را بخوانند
ص: 410
و از دادن زكات معاف باشند و همه مسلمانان پيشنهاد آنان را پذيرفتند به جز ابو بكر كه پيشنهاد آنها را رد نمود و سه روز براى آنان مهلت داد تا فكر كنند و از ارتداد و سركشى بازگرداند و آنان هم از اين فرصت استفاده نموده و به سوى قبايلشان فرار كردند.
و در روايت چهارم گروهى از قبيله طى را بدين گونه متّهم مىسازد كه آنان به لشكر طليحه پيوستند و بقيه را به لاحق شدن تشويق مىنمودند. اين بود كه ابو بكر به خالد بن وليد دستور داد كه نخست به سوى قبيله طى حركت كند و آنان را از پيوستن به طليحه بازدارد، سيف در اين روايت مىگويد ابو بكر پيش از آن كه خالد را به سوى قبيله طى اعزام بدارد «عدى» را كه يكى از سرشناسان و نيكان قبيله طى بود به سوى آنان فرستاد تا آنان را از ارتداد و سركشى باز دارد و به اسلام و تسليم در برابر حكومت اسلامى دعوت نمايد. عدى خود را به قبيله رسانيد و آنان را به بيعت ابو بكر دعوت نمود ولى آنان در پاسخ وى گفتند كه ما با «ابو الفصيل» پدر بچه شتر (ابو بكر) هرگز بيعت نخواهيم كرد. عدى گفت ابو بكر كه ابو الفصيلاش مىناميد و از بيعت وى سرباز مىزنيد چنان حرمت و آبروى شما را فرو ريزد و اسيرتان كند كه ابو الفحل اكبرش خوانيد. قبيله طى كه اين سخن را از عدى شنيدند به ترس و وحشت افتادند به وسيله عدى از خالد مهلت خواستند كه افرادشان را با مكر و حيله از سپاه طليحه فرا خوانند و به لشكر خالد بپيوندند. خالد هم درخواست آنان را نپذيرفت.
و در روايت پنجم: جريان شكست خوردن لشكر طليحه را بيان مىكند و مىگويد كه: خالد پس از شكست خوردن طليحه از هيچ يك از افراد قبيله اسد و طى بيعت نپذيرفت مگر آن كه افرادى را- كه به مسلمانان حمله نموده و آنان را به آتش كشيده و مثله كرده بودند- دستگير نمايند و به او تحويل دهند.
و در روايت ششم: قبيله طى را در ضمن فراريانى كه پس از جنگ «بزاخه» به دور «امّ زمل» گراييدند، مىشمارد.
بالاخره در روايت هفتم: قبيله طى را از كسانى ياد مىكند كه خالد قبل از حركت به «بطاح» آنان را از ارتداد باز گردانيد.
آرى سيف داستان ارتداد قبيله طى را اين چنين تعريف و توصيف مىكند ولى
ص: 411
حقيقت و واقعيت بر خلاف آن است كه سيف مىگويد. زيرا طبق نوشته تاريخ نويسان ديگر كه در اين بررّسى و بحث تطبيقى آورديم، طى همان قبيلهاى است كه نه تنها طرفدار طليحه نبوده، بلكه در برابر لشكريان طليحه قرار مىگرفتند و مىگفتند كه ابو بكر با شما آن چنان بجنگد كه ابو الفحل اكبرش بناميد و اين همان قبيلهاى است كه در اسلامشان محكم و استوار بودند و به جهت كثرت افراد و قدرت رزمى و استقامتشان در اسلام خالد بن وليد به آنان پناه برد و در جن با طليحه از آنان استمداد نمود.
سيف در اين تحريف و دروغسازىاش خواسته است كه قبيله طى را در صف قبايل مرتد قرار بدهد و آنان را اين چنين معرفى كند كه برگشتن آنان به سوى اسلام از ترس كشته شدن و اسارت بوده است، نه از روى عقيده و ايمان، علاوه بر قبيله طى، قبايل ديگرى را نيز جزء مرتدين مىشمارد و آنان را از ياران و لشكريان طليحه قلمداد مىكند در صورتى كه در ميان لشكر طليحه- به جز عده معدودى از افراد قبيله اسد، كه قبيله خود وى بود و عده ديگرى از قبيله فزاره به سرپرستى رئيسشان عيينة بن حصن از قبايل ديگر كسى وجود نداشت.
سيف اين افسانهها و دروغها را از پيش خود ساخته و پرداخته و در اختيار تاريخنگاران و تاريخخوانان گذاشته، ولى تأسف در اينجاست كه دروغهاى وى به كتب تاريخ و مدارك علوم اسلامى راه يافته و تا به امروز در ميان مسلمانان انتشار و رواج پيدا نموده است تا آنجا كه نام اماكن و نقاطى كه سيف در ضمن روايات خويش ساخته است در معجمالبلدانها ضبط گرديده و نام اشخاص و صحابههايى كه وى از پيش خود درست كرده، در كتب رجال و تراجم و در احوالات ياران پيامبر آمده و شكل واقعيت به خود گرفته است.
سلسله راويان حديث
يك: سيف داستان ارتداد طى را از:
1. سهل بن يوسف
2. حبيب اسدى
ص: 412
3. عماه اسدى
گرفته است كه در پنج حديث اسم سهل ديده مىشود و در يك حديث هم نام حبيب و عماره آمده است كه هر سه تن از ساختهها و پديدههاى ذهنى سيف مىباشند.
دو: از سيف هم:
1. طبرى با ذكر سند در شرح حال صحابه
2. صاحب اصابه با ذكر سند در شرح حال صحابه
3. صاحب معجم البلدان بدون ذكر سند در شرح حال اماكن، گرفتهاند.
سه: از طبرى و معجم البلدان نيز:
1. ابن اثير
2. ابن كثير
3. ابن خلدون
گرفتهاند و در تاريخهاىشان آوردهاند.
ص: 413
داستان ارتداد امزمل
ابيدت فيها بيوتات.
در اين جنگ خانوادههاى زيادى نابود شدند.
سيف
طبرى داستان مفصل ديگرى در باره ارتداد زنى به نام «ام زمل» از سيف نقل مىكند كه خلاصه آن چنين است:
امّ زمل كه نامش سلمى بود زنى بس ارجمند و مقتدر و از صحابيان پيامبر محسوب مىگرديد و در عزت و بزرگى چيزى از مادرش ام قرفه دختر ربيعه كم نداشت. اين زن در دوران ابو بكر به ارتداد گراييد و عليه اسلام و مسلمانان قيام نمود. تمام جنگجويان پراكنده شده و فرار كرده جنگ بزاخه و لشكريان شكست خورده طليحه به دور وى گرد آمدند، سپس تمام جنگجويان باقى مانده و فراريان قبيلههاى «غطفان، هوازن، سليم، اسد و طى» نيز كه در جنگهاى خيالى سيف زير ضربات شديد مسلمانان قرار گرفته و مجبور به عقبنشينى و فرار گرديده بودند به لشكر او پيوستند و همين طور آوارگان و پراكنده شدگان تمام قبايل و عشاير مرتد به سوى وى روى آوردند بدين گونه يك لشكر عظيم و انبوه در برابر مسلمانان به وجود آوردند كه فرماندهى آن لشكر عظيم را
ص: 414
«امّ زمل» به عهده داشت.
اين لشكر آماده جنگ با مسلمانان گرديد چون اين خبر به خالد بن وليد فرمانده لشكر مسلمانان رسيد به سوى لشكر امّ زمل حركت نمود و جنگ سختى در ميانشان واقع گرديد. در اين جنگ امّ زمل در روى يك شتر غول پيكر و درشت هيكل قرار داشت كه از مادرش امّ قزفه براى وى به ارث مانده بود و شتر محترمى بود كه مىگفتند هر كس به اين شتر كوچكترين آزارى برساند در مقابل آن صد شتر داده شود. ام زمل در پشت چنين شترى نشسته و فرماندهى سپاه را خود به عهده گرفته بود و مانند مادرش ام قزفه با شهامت و شجاعت عجيب و بىسابقهاى با مسلمانان مىجنگيد. سيف مىگويد:
در اين جنگ خانوادههاى زيادى از قبيله «خاسىء، هاربه و غنم» نابود گرديدند و افراد زيادى از قبيله «كاهل» كشته شدند و در اطراف شتر ام زمل كشت و كشتار وحشتانگيزى به وقوع پيوست كه تنها تعداد كشته شدگان در اطراف شتر به صد تن بالغ گرديد و اين جنگ با كشته شدن ام زمل و پيروزى مسلمانان پايان يافت و خبر پيروزى مسلمانان به مدينه ابلاغ گرديد.
اين هم يكى ديگر از جنگهاى مرتدين است كه سيف آن را براى مورخان كتب تاريخ به ارمغان آورده است و مىگويد كه در اين جنگ خانوادههايى از قبايل خاسىء، هرابه و غنم نابود گرديدند و عده زيادى از قبيه كاهل كشته شد و در اطراف شتر ام زمل هم يك صد تن از قبايل مختلف به قتل رسيدند.
اين بود داستان ارتداد ام زمل و جنگ وى با مسلمانان به روايت سيف كه از اساس و ريشه دروغ و ساختگى است تمام جزئيات و تار و پود اين جنگ را سيف از پيش خود بافته است. حتى فرمانده و قهرمان اين داستان كه زنى به نام ام زمل مىباشد از ترسيمات و پديدههاى خيال سيف مىباشد و سهل كه سيف اين داستان را از زبان او نقل مىكند نيز مخلوق تخيلات سيف است. سپس اين داستان را طبرى و حموى و ابن حجر از سيف گرفته، در كتابهاىشان آوردهاند و مورخان بعدى نيز از اين سه نفر گرفته و در كتابهاى خود نقل نمودهاند و بدين گونه اين داستان دروغين و افسانهاى در كتابهاى
ص: 415
تاريخ و متون اسلامى راه يافته است.[32]
ص: 416
داستان ارتداد مردم عمان و مهره
وقتلوا من المشركين فىالمعركة عشرة الاف.
در اين جنگ مسلمانان ده هزار نفر از مشركين را به
قتل رسانيدند.
سيف
روايات سيف
به طورى كه طبرى از سيف نقل مىكند، مسلمانان در «دبا» مشركان رو به رو شدند و جنگ سختى در ميانشان به وقوع پيوست و در اين جنگ مسلمانان پيروز شدند و ده هزار تن از مرتدين را به قتل رسانيدند و اطفالشان را به اسارت گرفتند و اموالشان را غارت بردند و در ميان خود تقسيم نمودند و يك پنجم اسيران را كه به هشت صد تن بالغ مىگرديد به عنوان خمس اسيران جنگى به مدينه پيش ابو بكر فرستادند.
سيف مىگويد: مسلمانان پس از جنگ با مشركان «دبا» به سوى «مهره» حركت نمودند كه با مشركين آن جا نيز بجنگند. مشركين «مهره» دو گروه بودند و بر سر رياست با هم جنگ و اختلاف داشتند. رياست گروهى از آنان را مردى از خاندان «شخرات» به نام «شخريت» به عهده داشت و اين گروه در «جيروت» به سر مىبردند و تعدادشان به
ص: 417
قدرى زياد كه سر تا سر «جيروت» را تا «نضدون» پر كرده بودند. سپس خود سيف جيروت و نضدون را معرفى مىكند و مىگويد: جيروت و نضدون دو بيابانند از بيابانهاى مهره. آن گاه به گفتارش چنين ادامه مىدهد: مسلمانان كه به مهره رسيدند «شخريت» با رئيس و فرمانده مسلمانان متحد و همپيمان گرديد و با تمام افراد و سربازاناش به لشكر وى پيوست همه با هم به سوى گروه ديگر مشركين حركت نمودند و جنگى شديدتر از جنگ «دبا» در اين جا به وقوع پيوست و بالاخره رئيس و فرمانده مشركين به دست مسلمانان كشته شد و لشكر مشركين رو به هزيمت نهادند و لشكر مسلمانان آنان را از دم شمشير گذراندند و تا مىتوانستند از افراد آنان به قتل رسانيدند و اموالشان را به غنيمت بردند و يك پنجم آن را به عنوان خمس غنايم براى ابو بكر فرستادند در اين جنگ مسلمانان به قدرى غنيمت جنگى از مشركين به دست آورده بودند كه تنها يك قلم از آنها دو هزار است اصيل و گران قيمت بود.
سيف مىگويد: اين پيروزىهاى پى در پى كه نصيب مسلمانان گرديد مردم تمام آن نواحى و مناطق را به رعب و وحشت انداخت و همه آنان از ترس جان و مالشان اسلام را پذيرفتند و از كسانى كه در اثر اين جنگها مسلمان گرديدند، مردم «رياضه، مر، اللبان، جيروت، ظهور الشحر، الصبرات، ينعب، و مردم ذات خيم» بودند و جريان مسلمان شدن مردم اين مناطق را به مركز اسلامى اطلاع و به ابو بكر مژده دادند.
اين بود قسمتى از آنچه سيف در كتاب فتوح خود آورده و طبرى هم از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است و موّرخين ديگر نيز مانند ابن اثير، ابن كثير، و ابن خلدون، از طبرى گرفته و در كتابهاىشان نقل نمودهاند.
حموى هم اسم شهرها و مناطقى را كه در اين داستان آمده است از همان سيف گرفته و در ليست شهرها و اماكن ضبط نموده و از روايت سيف براى آنها شرح آورده است و مؤلف مراصد الاطلاع نيز از حموى گرفته است و ابن حجر نيز مردى به نام «شخرات» را كه در اين داستان آمده است از همان سيف گرفته و شرح حال او را در اصابه در ليست صحابه پيامبر وارد نموده است و بدين گونه اين داستانهاى دروغين، نام اشخاص و اماكنى كه در آنها به كار رفته است، به كتب تاريخ و تراجم و كتب مربوط به شرح حال
ص: 418
اشخاص و به معجم البلدان (كتب مربوط به شهرستانها و اماكن) راه يافته است و تا به امروز هم به صورت وقايع اصيل تاريخ اسلام در اختيار مسلمانان مىباشد.
بررّسى سند اين داستان
سيف براى محكم كارى و اطمينان خاطر دانشمندان داستان افسانهاى عمانيان و مردم مهره را با دو سند نقل مىكند كه در يكى از اين دو سند نام «سهل بن يوسف» و در ديگرى نام «غصن بن قاسم» آمده است و ما در بحثهاى گذشته يادآور شديم كه اين هر دو راوى از ساختههاى خود سيف مىباشند و چنين راويانى اصلًا وجود نداشتهاند ...
داستان عمانيان و مردم مهره به روايت غير سيف
تا اين جا داستان ارتداد مردم عمان و مهره را از زبان سيف شنيديد اينك گفتار ناقلان معتبر ديگر را در اين مورد براى شما بازگو مىكنيم تا غرضورزىهاى سيف بيش از پيش نمايان گردد.
كلاعى در كتاب «اكتفا» و ابن اعثم كوفى در «فتوح» خود مىگويد: عكرمه[33] با لشكر خود به سوى «دبا» حركت نمود و لشكر وى با مردم «دبا» رو به رو گرديدند و جنگى در ميانشان به وقوع پيوست. حملات مسلمانان بسيار سخت و كوبنده بود به طورى كه سپاه «دبا» نتوانستند در برابر آنها مقاومت كنند و رو به هزيمت و فرار نهادند تا به آخرين نقطه بلد و محل سكونتشان عقب نشينى كردند مسلمانان، آنها را تعقيب نموده و از دم
ص: 419
شمشيرشان گذراندند و يك صد تن از آنان را در اين جنگ به قتل رسانيدند بقيه به قلعهها و آبادىهاىشان پناه بردند. مسلمانان آنان را در همان قلعهها محاصره كردند چون مردم «دبا» خود را در محاصره ديدند در برابر مسلمانان تسليم شدند. مسلمانان، رؤسا و فرماندهان آنان را كشتند و بقيه را كه تعدادشان به سيصد نفر جنگجو و چهار صد تن زنان و كودكان بالغ مىگرديدند به نزد ابو بكر فرستادند. ابو بكر خواست مردانشان را بكشد و زنان و كودكان را در ميان مسلمانان تقسيم كند، عمر از اين كار جلو گيرى نمود و گفت كه اينها مسلمان هستند و از ته دل سوگند ياد مىكنند كه ما از اسلام برنگشتهايم ولى علاقه شديد به مال و ثروت آنان را از دادن زكات باز داشته و به چنين سرنوشتى دچارشان ساخته است.
اين بود كه ابو بكر از كشتن آنان صرفنظر نمود، اما اجازه خروج از مدينه براى آنان نداد و آنان به صورت حبس نظرى در مدينه بودند تا اين كه عمر به خلافت رسيد و آنان را آزاد ساخت.
كلاعى اضافه مىكند كه ايشان پس از آزادى روانه بصره شده و در آن جا منزل كردند.
بلاذرى در باره مردم مهره مىگويد: عدهاى از قبيه مهرة بن حيدان اجتماع نمودند كه عكرمه به سوى آنان حركت كرد و آنان زكات مالشان را به او پرداختند. اين بود كه جنگى در ميانشان واقع نگرديد.
نتيجه بررّسى و تطبيق
سيف مىگويد: مسلمانان در جنگ با مردم عمان ده هزار نفر از آنان را كشتند و عده زيادى را كه يك پنجم ايشان به هشت صد تن مىرسيد اسير نمودند؛ در صورتى كه مورخان ديگر مجموع كشته شدگان و اسيران آنها را به هشت صد تن نقل مىكنند، به اضافه چند نفر از رؤساىشان.
و اما راجع به مردم مهره، سيف مىگويد آنان دو گروه بودند كه يكى از آن دو گروه با مسلمانان متحد گرديد و با ساير مشركان جنگيدند و اين جنگ شديدتر از جنگ «دبا» بود. در اين جنگ رئيس مشركين كشته شد و مسلمانان هر چه مىتوانستند از مشركين به
ص: 420
قتل رساندند و از اموالشان آنچه مىخواستند به غنيمت بردند و از جمله اموال و غنايمى كه در اين جنگ نصيب مسلمانان گرديد دو هزار اسب نجيب و گران قيمت بود كه يك پنجم آنها را به مدينه پيش ابو بكر فرستادند. پس از اين كشت و كشتار مردم اين نواحى دو باره به اسلام باز گشتند.
در صورتى كه مورخان ديگر مىگويند در ميان مردم مهره اجتماع كوچكى شد. چون عكرمه به مهره وارد گرديد بدون اين كه جنگى واقع گردد مردم مهره زكات مالشان را پرداختند.
نتيجه داستان
ميوههاى تلخ و ناگوارى كه داستان ارتداد مردم عمان براى مسلمانان به بار آورده است عبارتند از:
1. يك صحابه ساختگى به نام شخريت، بر تعداد صحابه پيامبر اسلام افزوده شده و شرح حال وى در كتب رجال و مدارك مربوط به احوالات صحابيان آمده و آنها را آميخته با دروغ ساخته است.
2. هشت قطعه سرزمينهاى موهوم به نامهاى مختلف در كتابهاى جغرافياى اسلامى وارد گرديده و آنها را از درجه اعتبار و استحكام ساقط كرده است.
3. دو افسانه ديگر بر افسانههايى كه اسلام را دين شمشير و خون نشان مىدهند، افزوده شده و دستآويز دشمنان را محكمتر ساخته است.
سلسله راويان افسانه ارتداد مردم عمان و مهره
يك. سيف حديث ارتداد مردم عمان و مهره را به دو طريق نقل كرده است:
يكى را از سهل بن يوسف. و ديگرى را از غصن بن قاسم گرفته است ولى هر دو تن راويان قلابى و ساختههاى سيف است و اصلًا چنين راويانى در جهان اسلام وجود نداشته است.
دو. از سيف هم:
ص: 421
1. طبرى با استناد به سيف.
2. ياقوت حموى درمعجم البلدان بدون ذكر سند.
3. ابن حجر در اصابه با استناد به سيف.
4. ابن اثير.
5. ابن كثير.
6. ابن خلدون.
از طبرى گرفته و در كتابهاىشان آوردهاند.
7. عبد المؤمن هم از معجم البلدان گرفته و در مراصد الاطلاع نقل نموده است.
ص: 422
ارتداد اهل يمن و اخابث
وانما اختلق سيف بن عمر.
همه اينها را سيف از پيش خود ساخته است.
مؤلف
ارتداد اهل يمن
سيف مىگويد: در دوران حكومت ابو بكر چون «اسود» كه به دروغ، ادعاى نبوت مىكرد به هلاكت رسيد. گروهى از پيروان وى كه از قبايل مختلف ازد، بجيله و خثعم تشكيل مىشد، به دور «حمضة بن نعمان» گرد آمدند و در ميان صنعاء ونجران رفت و آمد مىكردند. عثمان بن ابى العاص كه از طرف ابو بكر فرماندارى طائف را به عهده داشت، لشكرى تحت فرماندهى عثمان بى ربيعه به سوى آنان فرستاد و اين دو لشكر در سرزمينى به نام «شنوأه» رو به رو گرديدند و جنگ شديدى در ميانشان به وقوع پيوست و اين جنگ به شكست كفار و پراكندگى آنان منجر شد و رئيسشان حميضه نيز به نقطه دور دستى فرار نمود و متوارى گرديد.
ص: 423
دومين ارتداد اهل يمن
سيف مىگويد: چون رسول خدا (ص) از دنيا رحلت فرمود: ابو بكر به رؤسا و بزرگان يمن نامهاى نوشت و از آنان دعوت نمود كه در دينشان پايدارى و استقامت ورزند و به ايرانى زادگانى كه «ابناء» يعنى فرزندان فارس معروف بودند، يارى دهند، و از فيروز رئيس و سرشناس آنان اطاعت و فرمان بردارى نمايند. چون اين خبر به قيس بن عبد يغوث رسيد، دست به ستمگرى و كشتار وحشتانگيز باز نمود.
بزرگان «ابناء» را به قتل رسانيد و بقيه را از شهرهاى يمن بيرون راند و مخفيانه به فراريان سپاه اسود عنسى- كه در جنگ اول يمن شكست خورده و فرار كرده بودند و به طور پراكنده با مسلمانان مىجنگيدند- نامهاى نوشت و از آنان دعوت نمود كه به وى بپيوندند و در سر كوبى مسلمانان با او اتحاد كنند، آنان نيز به دعوت قيس جواب مثبت داده به سوى او حركت نمودند، پيش از آن كه آنان خود را به قيس برسانند او تصميم رفت كه رؤسا و بزرگان «ابناء» را از راه حيله و مكر به قتل برساند، به همين منظور بود كه آنان را يكى يكى به مهمانى دعوت كرد و اين مهمانى را هم نخست از «داذويه» شروع نمود و بدين بهانه او را به خانه خويش كشانيد آن گاه با نيرنگ به قتلش رسانيد و چون رؤسا و سر شناسان ديگر «ابناء» از منظور قيس اطلاع يافتند از ترس جانشان به كوهها فرار نمودند، قيس زنان و كودكان آنان را دستگير نمود و به عنوان اخراج از يمن به ايران، وطن اصلىشان روانه كرد، درست در همان موقع بود كه بازمانده لشكر اسود نيز كه طبق دعوت قيس به سوى وى در حركت بود سر رسيد و در «صنعاء» و اطراف آن بر پا گرديد، فيروز كه رئيس «ابناء» و فرزندان اين سرزمين بود براى سركوبى لشكريان قيس از بعضى قبايل استمداد كرد و لشكرى بياراست و با لشكريان قيس به جنگ و مقابله پرداخت تا آن جا كه زنان و كودكان «ابناء» را از دست دشمن آزاد كرده و به خودشان باز گردانيد، بار دوم اين دو لشكر در نزديكى صنعاء با همديگر رو به رو شدند، در اين جا جنگ شديدترى ميانشان به وقوع پيوست، در اين جنگ سپاه فيروز پيروز گرديد و هزيمت سختى بر
ص: 424
لشكر قيس وارد آورد، خود وى را نيز دستگير نموده و پيش ابو بكر فرستاد.
ارتداد گروه اخابث
سيف مىگويد: اولين شورشى كه در تهامه رخ داد به وسيله قبيله عك و اشعر بود، آنان كه به ارتداد و سركشى گراييدند در نقطهاى به نام «أعلاب» كه در مسير ساحل واقع است اجتماع نمودند. «طاهربن ابى هاله» كه از طرف حكومت اسلام فرماندار عك و اشعر بود و با افرادى از همان قبايل كه مرتد نشده بود نه به سوى مرتدين آن دو قبيله حركت نمود، و در «أعلاب» به همديگر رسيدند و جنگى در ميانشان واقع گرديد كه در نتيجه قبيله عك طرفدارانش شكست خوردند و همه آنان كشته شدند و بدنهايشان آن قدر روى زمين ماند تا گنديد، به طورى كه عفونت آنها تمام جادهها و مسير قافلهها را فرا گرفته بود و اين پيروزى براى مسلمانان يكى از بزرگترين پيروزىها محسوب مىگرديد و و چون ابو بكر در نامه خويش به طاهر بن ابى هاله افراد سركش و فرمانشكن اين دو قبيله را «اخابث» يعنى افراد خبيث و پست عنصر و راهى را كه پيموده بودند راه اخابث ناميده بود به همين مناسبت اين دو قبيله از آن تاريخ اخابث ناميده شدند و اين جنگ نيز جنگ اخابث و مسيرشان هم به راه اخابث معروف گرديد.
بررّسى اسناد اين روايتها و سير آنها در كتب تاريخ
در سند اين روايتهايى كه از سيف نقل نموديم نام راويان زير آمده است:
1. سهل: اين همان سهل بن يوسف سلمى است كه قهرمان افسانهاى روايات سيف است.
2. مستنير بن يزيد: كه او را سيف از قبيله نخع معرفى كرده است.
3. عروة بن غزيه: كه سيف او را از قبيله دثين محسوب داشته است.
ما در مباحث گذشته گفتيم كه هيچ يك از اين راويان وجود خارجى نداشتهاند بلكه از ساختههاى سيف و از آفريدههاى نيروى خيالى وى مىباشند.
و طبرى هم اين روايات را از سيف گرفته و در تاريخ خود در ضمن حوادث سال
ص: 425
يازدهم هجرى وارد ساخته است و ابن اثير نيز از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل نموده است، ابن كثير هم خلاصه همان داستانها را در تاريخ خود از طبرى نقل كرده.
مؤلّف «الاصابه» در ترجمه و شرح حال ابن ابى هاله و عثمان بن ربيعه و حميضة بن نعمان به اين داستانها اعتماد نموده نام و مشخصات آنان را از همين روايتهاى سيف اخذ كرده و براى آنان در شماره صحابه پيامبر نيز شرح حال نوشته است.
مدرك ياقوت حموى نيز در معجم البلدان در شرح كلمه «أعلاب» و «اخابث» عين الفاظ و عبارات سيف است كه مىگويد: ابو بكر افراد اين قبيله و كسانى را كه از اطراف به سوى آنان آمده بودند اخابث ناميد و اين گروه از آن تاريخ تا امروز به عنوان اخابث معروف گرديدند. و راهى كه رفتهاند راه اخابث ناميده شد.
و خلاصه همان عبارت را ابن اثير در تاريخش مىآورد و چنين مىگويد:
ابو بكر اين قبيله را اخابث و راهى را كه پيمودهاند راه اخابث ناميد و اين اسم تا به امروز براى آنان باقى مانده است.
و چون در گفتار صاحب معجم البلدان و ابن اثير اين جمله آمده است كه آنان اخابث ناميده شدهاند و اين اسم تا به امروز براى آنان باقى مانده است ولى مأخذ و مدرك اين گفتار و گوينده آن ذكر نشده است خواننده گمان مىكند كه اين جمله، گفتار و نظريه خود ابن اثير و صاحب معجم البلدان است كه در دوران آنان، راه، و مردمانى به نام اخابث وجود داشته است، و آنان، نام آن راه و آن مردم را در كتابهايشان آوردهاند و به شرح و تفصيل آن پرداختهاند منتها بعد از آنان با مرور زمان از بين رفته و فراموش گرديده است و در عصر ما از چنين محل و از چنين مردمى كوچكترين اسم و رسمى در ميان نيست در صورتى كه نه در زمان ابن اثير و نه مؤلف معجم البلدان و نه در دوران طبرى چنين راه و نقطهاى و چنين ملّت و مردمى در روى زمين وجود نداشته است و نه قبل از آن و نه بعد و هرگز و حتّى در دوران خود سيف هم چنين مكان و مردمى وجود نداشتهاند بلكه اين ها را سيف بن عمر از پيش خود ساخته و به ساير جعليات و ساختههايش افزوده است و كسانى هم كه بعد از سيف آمدهاند عين عبارات و الفاظ او را نقل كردهاند و همين موضوع موجب اشتباه ديگران گرديده است.
ص: 426
روايات غير سيف
ما در ميان تاريخ نويسان كسى را به جز سيف نديدهايم كه دو ارتداد و جنگ براى اهل يمن بنگارد و يا بگويد گروهى بودهاند معروف به اخابث كه به ارتداد گراييدند. تنها بلاذرى در اين مورد گفتار كوتاهى دارد كه مىگويد قيس به قتل «داذويه» متهم گرديده بود و ابو بكر نيز از اين جريان اطلاع پيدا نمود كه وى مىخواهد ايرانيان مقيم صنعاء را از آن جا اخراج كند و يكى از سرشناسان آنان را هم به نام «داذويه» به قتل رسانيده است. لذا از اين موضوع ناراحت و خشمناك گرديد و به فرماندارش در صنعاء دستور داد كه قيس را دستگير كند وبه مدينه بفرستد چون قيس وارد مدينه گرديد قتل «داذويه» را انكار نمود، ابو بكر او را واداشت كه نزد منبر پيامبر (ص) پنجاه مرتبه قسم ياد كند كه از قتل «داذويه» اطلاعى ندارد، او سوگند ياد نمود آن گاه ابو بكر گفتار او را پذيرفت و آزادش ساخت و به او دستور داد كه خود را به سپاه اسلام كه در شام با روميان مىجنگيدند برساند و به آنان كمك كند.
نتيجه و خلاصه گفتار
از همه آنچه گفتيم به طور خلاصه چنين برمىآيد كه هيچ يك از تاريخنويسان اين روايات و داستانها را كه در اين فصل از سيف بن عمر آورديم نقل نكردهاند و اساساً فرماندهى از صحابه پيامبر به نام «حميضه» و «عثمان بن ربيعه» وجود نداشته است تا جنگ آنان با مرتدين اهل يمن درست باشد يا نادرست.
همانطور كه خداوند اصلًا صحابهاى به نام طاهر بن ابى هاله فرزند خديجه همسر رسول خدا خلق نكرده است تا با مرتدين اخابث جنگ كند و اصلًا محلى به نام «أعلاب» و «اخابث» در روى زمين وجود نداشته است كه در آن جا جنگى واقع شود.
آرى نه جنگى با اين اوصاف كه سيف نقل نموده است واقع گرديده و نه محلّى به اين نام و نشان وجود داشته است و نه اين چنين فرماندهان و قهرمانان جنگ و ارتدادى، بلكه همه اينها را با همه آن جزئيات و مشخصات و قهرمانانش سيف بن عمر خلق كرده است،
ص: 427
همانطور كه راويانى مانند سهل بن يوسف و عروة بن غزيه دثينى و مستنير را با خيال خويش آفريده و اين داستانها را از آنان براى ما نقل نموده است.
ص: 428
خلاصه و نتيجه فصول گذشته
به طورى كه در فصول گذشته بيان شد سيف قبايل مختلف عرب را بعد از پيامبراسلام مرتد و پيمان شكن معرفى نموده و خونريزىهاى فراوان و شديدى در ميان آنان و مسلمانان نقل كرده و آنها را حروب و يا جنگهاى مرتدين ناميده است.
سرزمينهاى اسلامى بعد از رسول خدا به كفر و ارتداد گراييدند و تمام قبايل عرب جز قبيله قريش و ثقيف مرتد گرديدند و از فرمان حكومت اسلامى سر باز زدند نتيجتاً در تمام سرزمين اسلامى از هر سو آتش جنگ شعلهور گرديد و اكثر مردم را طعمه خود ساخت.
سيف پس از اين مقدمهچينى و زمينهسازى جنگهايى را به نام ابوبكر نقل مىكند و آنها را جنگ «ابرق الزبده» و «ذى القصه» مىنامد و در سرزمين ذى القصه يازده پرچم مىسازد و يازده فرمانده مىآفريند و براى هر فرماندهى پرچمى به دست مىدهد و از طرف ابو بكر پيماننامههايى براى فرماندهانش و نامههايى به سوى قبايل مرتد مىنگارد.
سپس داستانهاى ديگرى در باره ارتداد: قبيله: طى، امزمل، مرّ، عمان، يمن، گروه اخابث و ديگر قبايل عرب مىسرايد و از جنگهاى شديد و خونينى كه واقع شده و عدّه
ص: 429
كثيرى كه در اين جنگها به خون آغشته و يا اسير گرديدهاند ياد مىكند، و براى تحكيم و استحكام كار و گفتارش اشعار و قصايد مختلفى هم در باره اين جنگهايى افسانهاى نقل مىنمايد.
اين است خلاصه آنچه سيف در باره جنگهاى نه گانه مرتدين نامبرده براى ما نقل كرده، دريافتيم كه سيف همه اين داستانها و روايتها، جنگها، مناظر خونين، و مناطق جنگ را از پيش خود ساخته و پرداخته و در اختيار تاريخنويسان دست اول گذاشته است و براى اجراى برنامه افسانهاى خود قهرمانانى به نام حميضه، طاهر، و دهها شخص ديگر را آفريده و شاعرانى به نام زياد، و حنظله، تراشيده است كه اين حوادث را به صورت شعر درآوردند تا رسميت و اهميت بيشترى به خود بگيرد، اماكن و نقاطى نيز از پيش خود به وجود آورده و نامهايى بر آنها نهاده است كه اين جنگهاى موهوم در آن مناطق خيالى واقع گردد مانند: ابرق ربذه، حمقتين، جيروت، ذات خيم رياضه، الروضةاللبان، مرّ، نضدون، ينعب، كه همه اين مناطق ساختگى است و چنين مناطق و امكنهاى در روى زمين وجود نداشته است ولى سيف چه كند هرجنگ و حادثهاى براى خود محل معيّنى مىخواهد.
باز سيف به همين منظور رواياتى ساخته است كه اين داستانها و جعليات را از آنان نقل كند مانند: سهل بن يوسف، و عروة بن غزيه، و مستنير، و ...
جالب توجّه اين كه سيف نخست پايهاى ساخته كه تمام اكاذيب و جعلياتش را در روى آن قرار داده در آغاز سخن گفته است كه: پس از رسول خدا در سرزمينهاى اسلامى آتش فتنه شعله كشيد و تمام قبايل عرب از اسلام برگشتند.
سيف از تهمت ارتداد و كفر هيچيك ازقبايل را به جز قبيله قريش و ثقيف استثناء نمىكند بديهى است كه اين دو قبيله را هم كافرو مرتد نكرده تا بتواند به جنگ قبايل ديگر بفرستد وگرنه جنگ يك طرفه قابل تصوّر نيست.
آنچه كه تا اينجا ازسيف در باره مرتدين مىباشد مشتى است از خروار و قطرهاى است از دريا و هدف ما از نشان دادن اين نمونهها اين است كه توجه دانشمندان و پژوهشگران را به اين گونه مطالب بىاساس كه به وسيله سيف ساخته شده و در كتب به
ص: 430
اصطلاح معتبر تاريخ راه يافته است جلب كنيم و گرنه بررسى تمام روايات ساختگى وى در اين مورد بسى به درازا مىكشد و ما را از هدفى كه در پيش داريم (شناسايى حديث و سيره در راه شناسايى اسلام) باز مىدارد و نقل همين نمونههاى كوتاه براى ما به خوبى نشان مىدهد كه سيف پس از رحلت رسول خدا از جزيرةالعرب و سرزمينهاى اسلامى يك صورت زشت و نفرتانگيزى ترسيم مىكند به طورى كه در هر گوشهاى از اين نقطه دينا مرتدين موج مىزنند و از هرسو صداى ارتداد و شعارهاى ضد دين به گوش مىرسد و اسلام هيچ گونه رسوخ در ميان پيروانش نداشته بود و آنان دو مرتبه با زور شمشير به اسلام برگشتند و از آنان به قدرى كشته مىشود كه عفونت اجساد آنان در بيابانها عبور و مرور را مشكل مىنمايد و بقيه نيز دستگير مىشوند و به صورت قافله اسيران به سوى مدينه اعزام مىگردند.
مدت سيزده قرن است كه اين دروغها در ميان مسلمانان رواج دارد و در كتب تاريخ نقل مىشود و در اين مدت مديد نه تنها كسى از دانشمندان به اين دروغها توجه ننموده بلكه با آغوش باز از اين دروغها استقبال كردهاند چه آن كه سيف اين دروغها را در ميان چهارچوبهاى از مدح ابوبكر قرار داده و با رنگ تعريف و توصيف وى زينت بخشيده است.
اينك نمونههايى جند از مديحهسرايىهاى سيف نسبت به ابو بكر كه موجب پذيرش روايات دروغين وى گرديده است:
1. سيف در ضمن اين داستانهاى ساختگى خويش مىگويد:
چون رسول خدا رحلت فرمود و اسامه به جنگ تبوك حركت نمود قبايل مختلف عرب در تمام نقاط سرزمينهاى اسلامى به كفر و ارتداد گراييدند و مأمورانى كه در عصر خود پيامبر به اطراف و شهرستانها اعزام گرديده بودند به مدينه باز گشتند و جريان ارتداد مردم را از يمن و يمامه و از شهرها و آبادىهاى قبيله اسد به مدينه آوردند. ابو بكر به آنان گفت باشد كه نامههاى ساير امرا و فرمانداران نيز به ما برسد شايد كه نامههاى آنان تلختر و ناگوارتر از آن باشد كه شما مىگوييد، طولى نكشيد كه نامههاى امرا و فرمانداران پيامبر از نقاط مختلف به مدينه واصل گرديد همانطور كه ابو بكر پيشبينى
ص: 431
كرده بود خبر ارتداد مردم و خبر كشته شدن مسلمانان به وسيله مرتدين در اين نامهها منعكس گرديده بود، ابوبكر طبق روش پيامبر كه با مشركان داشت افرادى در به چنگ اين مردم متمرد و پيمان شكن فرستاد و نامههايى هم به آنان نگاشت و در ضمن اين نامهها آنان را به اسلام و تسليم شدن در برابر حكومت اسلامى دعوت كرد و از عواقب وخيم سركشى و ارتدادشان تهديد نمود، سپس به انتظار بازگشت اسامه از جنگ روميان نشست تا وى را به سركوبى اين مردم مرتد كه از حكومت اسلامى سرباز مىزدند اعزام دارد.
2. سيف در جاى ديگر مىگويد:
تمام امرا و واليان اسلامى از ترس مرتدين به مدينه فرار نمودند و خبر ارتداد قبايل مختلف را به اطلاع ابو بكر رسانيدند و او را مىترسانيدند و هشدار مىدادند ولى وى آن چنان شجاع و دلير بود كه كوچكترين ترس و واهمهاى بردل وى راه نمىيافت گو اين كه مژدهاى به وى مىدادند نه اين كه اعلان خطر كنند از اين جا است كه مردم در باره ابو بكر مىگفتند كه: «جز پيامبر كسى را نسبت به جنگهاى آتشين و گسترده پردل تر از ابو بكر نديدهايم.»
3. باز سيف مىگويد:
ده روز پس از مرگ رسول خدا عدهاى از قبيله اسد و غطفان و هوازن و طى و قضاعه وارد مدينه گرديدند و به افراد سرشناس مدينه به جز عباس عموى پيامبر وارد گرديدند و آنان را واسطه قرار دادند كه ابو بكر به نماز خواندن اين قبايل قناعت ورزد و از زكات و حقوق مالى معافشان بدارد، اين افراد براى حفظ نظم و آرامش مسلمانان همگان پيشنهاد آنان را پذيرفتند و به نزد ابو بكر رفتند و جريان را به اطلاع وى رسانيدند و درخواست نمايندگان قبايل را و اين كه صحابه پيامبر اجماعاً پيشنهاد آنان را پذيرفتهاند با وى در ميان گذاشتند، ابو بكر از پذيرفتن اين پيشنهاد و درخواست امتناع ورزيد و به نمايندگان اعزامى قبايل تنها يك شبانه روز مهلت داد تا در وضع خود تجديد نظر كنند، آنان نيز از اين فرصت استفاده نمودند و به سوى قبايلشان باز گشتند.
4. باز سيف در باره حركت ابو بكر به ذى القصة از وى چنين مدح مىكند
ص: 432
كه مسلمانان بدو گفتند:
اين جانشين رسول خدا! تو را به خدا سوگند كه خودت را در معرض هلاكت قرار ندهى چه آن كه اگر تو كشته شوى رشته نظم و اتّحاد مسلمانان از هم گسيخته مىگردد و وجود تو، سدّ محكم و شكستناپذيرى است در برابر دشمن و بر آنان از همه چيز سنگينتر، پس چه بهتر شخص ديگرى را به جاى خودت به اين جنگ بفرستى كه اگر كشته شود ديگرى را به جاى وى مىگمارى ابو بكر گفت:
به خدا سوگند چنين كارى را نخواهم كرد و كسى را به جاى خودم انتخاب نخواهم نمود من بايد با جان خودم به شما مسلمانان يارى و مواسات كنم ...
آرى سيف خوب فهميده است كه لقمه را چگونه بايد خورد و به غذاى مسموم چه چاشنى بايد زد كه بتوان به خورد مردم داد و امثال اين شيرينكارىها چاشنىها و اينگونه رنگآميزىها است كه سبب گرديده است علماء و دانشمندان مشهور مسلمان به روايات سيف علاقمند شوند و او را با اين كه در ميانشان معروف به زندقه و دروغگو مىباشد بر ديگر راويان و ناقلان حديث مقدم دارند و روايت او را بيش از همه نقل و ترويج كنند و از روايات معتبر ديگرى كه حوادث دوران ابو بكر را به طور صحيح براى ما بازگو مىكند اعراض نموده آنها را در بوته فراموشى قرار دهند.
ص: 433
جنگ سلاسل يا فتح ابلّه
وهذه القصة خلاف ما تعرفه اهل السّيرة
اين داستان مخالف گفتار تاريخنويسان است.
طبرى
در صفحات پيش گفتيم كه سيف براى اين كه اسلام را «دين شمشير و خون» معرفى كند روايات و داستانهاى زيادى ساخته است.
روايات سيف در اين مورد بر دو گونه مىباشد:
بخشى از آنها به عنوان جنگهاى مرتدين است و بخش ديگر به عنوان فتوحات اسلامى.
در فصلهاى گذشته نمونههايى از روايات سيف را كه در باره جنگهاى خونين و وحشتانگيز مرتدين ساخته است، آورديم و در اين فصل روايات مربوط به فتوحات اسلامى سيف را بيان مىكنيم و هر بك از آنها را در فصل مستقلّى شرح و توضيح مىدهيم ولى چون روايات هر دو گروه به يك منظور ساخته شده است و هر دو مربوط به جنگ و خونريزى و خونين نشان دادن چهره اسلام است ما هم همه آنها را در يك بخش مىآوريم.
ص: 434
داستان فتح ابلّه
يكى از جنگهاى سيف كه به عنوان فتوحات نقل كرده است جنگى است كه فتح ابله و يا جنگ سلاسل ناميده مىشود و جريان آن را سيف بدين گونه شرح مىدهد:
ابو بكر طى نامهاى به خالد بن وليد كه آن روز در يمامه بود نوشت كه پس از جنگ يمامه به سوى عراق حركت كند و با كفار و مشركين آن سرزمين بجنگد و تا «ابله» كه در آن روز بندر ايران و هند محسوب مىگرديد پيش برود.
خالد پيش از حركت به سوى عراق نامهاى به هرمز مرزبان ايران در مرز ابله نوشت و آن را به وسيله آزادبه، «پدر ذباذبىهاى»، براى او فرستاد كه مضمون آن چنين بود:
«از خالد بن وليد به هرمز فرمانده مرزداران عجم! امّا بعد، اسلام را بپذير تا سلامتى خود را دريابى و يا از طرف خود و ملّتت جزيه بپرداز و اگر هيچيك از اين دو را نپذيرفتى به جز خويشتن كس ديگر را ملامت مكن زيرا كه من با مردانى به سوى شما در حركت مىباشم كه مرگ را به قدرى دوست دارند كه شما زندگى را».
سيف مىگويد: سرحدّ هند مهمترين و محكمترين مرزهاى ايران بود و مرزداران آن، در دريا با هنديان مىجنگيدند و در خشكى با عربها، و هرمز فرماندار اين مرز بدترين و خطرناكترين همسايگان عرب بود و تمام اعراب بر وى خشمناك بودند و با او عداوت و دشمنى داشتند و او در ميان اعراب ضرب المثل خباثت، و ستمگرى بود اگر مىخواستند كسى را بسيار خبيث و يا كافر معرفى كنند مىگفتند فلانى خبيثتر از هرمز و يا كافرتر از هرمز است، هرمز از نظر شرافت نسبى و موقعيت خانوادگى در ايران به نهايت رسيده بود و به همين جهت پربهاترين كلاه را بر سر نهاده بود سيف مىگويد چون نامه خالد به هرمز رسيد وى به جاى اين كه جواب مساعد و مسالمتآميزى به خالد بدهد و يا از راه صلح و سازش وارد آيد به «شيرويه» فرزند «كسرى» پادشاه وقت ايران و به «اردشير» فرزند شيرويه نامهاى نگاشت و آنان را از جريان و از مضمون نامه خالد آگاه و مطلع ساخت سپس براى مقابله با خالد لشكرى آماده و مجهز نمود، جناح يمين و يسار لشكر را به ترتيب با قباد و اوشجان كه- دو برابر بودند و نسب
ص: 435
ايشان در اردشير بزرگ پادشاه ايران با اردشير و شيرويه به هم مىرسيد- واگذار نمود و پس از گردآورى و تجهيز لشكر، سپاهيان با زنجيرها و سلاسل خود را به هم بستند تا از جبهه جنگ فرار نكنند[34] به همين دليل است كه اين جنگ در تاريخ، «جنگ سلاسل»، يعنى جنگ سلسلهها و زنجيرهها ناميده شده است.
سيف به گفتار خود چنين دادمه مىدهد كه هرمز پس از تجهيز سپاه با مجهز و انبوهش به سوى لشكر خالد حركت نمود و در محلّى به نام «كاظمه» در نزديكى آب فرود آمد و كنترل آب را به اختيار گرفت، لشكر خالد كه به آن جا رسيد چون سپاه دشمن سمت آب را در اختيار گرفته بود در يك محلّ خشك و بىآب فرود آمد وقتى لشكريان در باره آب با خالد گفتگو نمودند به آنا دستور داد بارشان را بر زمين نهند و جاى بگيرند، آن گاه گفت به خدا سوگند بالاخره اين آب به دست شكيباترين و با استقامتترين اين دو سپاه خواهد افتاد بكوشيد كه شما باشيد اين بگفت و بودن اين كه مهلت و فرصتى به دشمن دهد حمله خويش را به سوى آنان آغاز نمود خداوند هم قطعه ابرى برانگيخت و آب گوارايى براى مسلمانان در پشت لشكرگاه ايشان فرو ريخت و مسلمانان را بيش از پيش قوىدل و نيرومند ساخت.
هرمز يك تنه به ميان لشكر آمد و با صداى بلند گفت جنگ تن به تن جنگ تن به تن!!. خالد كجاست؟! هرمز بدان جهت خالد را به جنگ تن به تن دعوت مىكرد كه با سران لشكرش قرار گذاشته بود كه خالد را به جنگ تن به تن بكشاند و با نيرنگ و همراهى يارانش او را به قتل برساند، خالد كه صداى هرمز و جنگ تن به تن او را شنيد از اسب خود فرود آمد و پياده به سوى هرمز حركت كرد هرمز نيز از اسبش پياده گرديد و در برابر
ص: 436
خالد قرار گرفت شمشيرها از دو طرف به آسمان بالا رفت، خالد هرمز را به زير گرفت، در آن هنگام دسيسهگران و حاميان هرمز به خالد حمله بردند تا نقشه خود را در باره قتل وى اجرا كنند ولى با اين حال نتوانستند خالد را از قتل هرمز باز بدارند «قعقاع بن عمرو» نيز از سوى ديگر به يارى خالد برخاست و نقشه دسيسهگران را نقش بر آب نمود و آنان را از قتل خالد بازداشت در اين جا بود كه لشكر فارس رو به هزيمت نهاد و مسلمانان بر آنان دست يافتند تا سياهى شب از دم شمشيرشان گذراندند.
سيف در روايت ديگر مىگويد هنوز آفتاب بالا نيامده بود كه در آن بيابان بزرگ پهناور كسى از سربازان با زنجير بسته ايران زنده باقى نماند تا آن جا كه مىگويد:
چون كار جنگ با پيروزى مسلمانان و شكست لشكر فارس در آن روز پايان پذيرفت و آنچه از اين جنگ و لشكركشى منظور مسلمانان بود حاصل گرديد، خالد با لشكريانش از آن جا كوچ نمود و در جسر عظيم بصره فرود آمد سپس مثنى را به تعقيب فراريان دشمن فرستاد و معقل بن مقرن را نيز به ابله اعزام داشت كه در آن جا اسيران جنگى و اموال دشمن را جمعآورى كند، اين بود خلاصه جنگ «ذات السّلاسل» كه به نفع مسلمانان پايان پذيرفت هرمز پادشاه فارس نيز به دست خالد كشته شد، ولى قباد و انوشجان دو فرمانده لشكر هرمز پا به فرار نهادند و از معركه جان سالم بدر بردند و خالد پس از پايان جنگ خبر فتح را با خمس غنايم و فيلى كه در جنگ به دست آمده بود به وسيله «زربن كليب» به مدينه فرستاد و در مدينه آن فيل را به نمايش و معرض تماشاى عموم گذاشتند و آن را در كوچهها گردانيدند، زنهاى كوتهفكر چون آن را مىديدند خيال مىكردند كه يك موجود مصنوعى و ساختى است و مىگفتند: راستى اين هم از مخلوقات خداوند است!! ابو بكر آن فيل را به خود خالد برگردانيد و كلاهخود هرمز را هم به عنوان جايزه به او بخشيد.
بررّسى سند
سيف داستان فتح ابله را در ضمن هفت روايت نقل نموده است كه در سند اين هفت روايت نام پنج تن از راويان ساختگى خود سيف آمده است بدين گونه كه سه تن از آنان
ص: 437
به نامهاى «محمد بن نويره» و «مقطع بن هيثم بكايى» و «حنظلة بن زياد» يك بار و دو تن از آنان هم به نام «عبدالرحمن بن سياه احمرى» و «مهلب بن عقبه» دو بار در سند روايتهاى هفتگانه سيف به چشم مىخورد.
اين است خلاصه سند و راويان داستان فتح ابله تا به سيف و اما سند آن بعد از سيف بدين ترتيب است كه طبرى آنرا به طور مشروح و ذهبى به طور اختصار هر دو از سيف گرفتهاند و مورخان معروف ديگر هم مانند ابن اثير و ابن كثير همان داستان را به طور مشروح و ابن خلدون به طور خلاصه از طبرى گرفته و در كتابهاىشان براى آيندگان نقل كردهاند بدين گونه اين روايتها به وجود آمده و بدين ترتيب هم، به كتب تاريخ و مدارك به اصطلاح علمى اسلام راه يافته است.
تطبيق و مقايسه
ما اگر روايات سيف را با گفتار ديگر تاريخنگاران تطبيق و مقايسه كنيم به اين حقيقت خواهيم رسيد كه روايات سيف در اين مورد نه تنها از نظر سند مخدوش و باطل است بلكه از نظر متن باطلتر و جعلى بودن آن روشنتر است زيرا سيف در اين روايات دو داستان مجزا از هم را كه يكى داستان فتح ابله و آن ديگرى داستان مبارزه خالد با هرمز مىباشد به هم پيوند زد و از آن دو پس از تحريف و رنگآميزى داستان سومى ساخته است كه در روايات هفتگانه وى ملاحظه فرموديد اينك اصل آن دو داستان را در روايات تاريخنگاران ديگر مىخوانيد:
1. فتح ابله
طبرى در تاريخ خود پس از آن كه روايات هفتگانه سيف را در باره فتح ابله در حوادث سال 12 هجرى نقل مىكند مىگويد: اين روايات كه در باره فتح ابله از سيف به ما رسيده مخالف گفتار مورّخين معتبر و تواريخ صحيح است زيرا فتح ابله در سال چهارده هجرى در دوران خلافت عمر، به دست عتبة بن غزوان، انجام گرفته است كه ما آن را در سلسله حوادث همان سال مفصّلًا وارد خواهيم نمود.
ص: 438
و عين همين گفتار را ابن اثير و ابن خلدون نيز در تاريخشان به اختصار آوردهاند.
طبرى طبق وعدهاى كه در اين فصل از تاريخش مىدهد اخبار و روايات صحيح فتح ابله را در فصل ديگر كتابش در ضمن حوادث سال چهاردهم هجرى مىآورد و ابن اثير هم در اين روش از وى پيروى مىكند ولى در اين فصل ديگر از آن روايتها و داستانهايى كه سيف در باره فتح ابله نقل نموده است اثرى ديده نمىشود. بلكه در آن جا داستان فتح ابله را در روايتى كه از ابو مخنف نقل كرده چنين آورده است:
فتح ابله به روايت ابن مخنف
عتبة بن غزوان با سىصد مرد جنگى وارد بصره گرديد و در محلّى به نام خريبه[35] منزل كرد، و در آن روز ابله را كه بندر چين و چند كشور ديگر بود پانصد سوار ايرانى حفاظت مىكردند، عتبه پس از توقف كوتاهى از آن جا حركت كرد و در نزديكى اجانه فرود آمد، اهل ابله با لشكرى مجهز از شهر بيرون آمدند، عتبه به سوى ايشان حركت كرد و دو تن از سپاهيان را به نام قتاده و قسامه با ده سوار در پشت لشكر گماشت تا لشكر مسلمانان را از حملات ناگهانى دشمن حفاظت كنند و فراريان سپاه را از فرار باز دارند آن گاه با لشكر ابله رو به رو شد و با آنان سخت جنگيد. اين جنگ به مدّت كشتن يك شتر و تقسيم گوشت آن به درازا كشيد كه خداوند پيروزى را نصيب سپاه مسلمانان كرد سپاه ابله رو به هزيمت گذاشته و به شهر خود گريختند و عتبه از ميدان رزم به لشكرگاه خود باز گشت، مردم ابله چند روزى در شهرشان ماندند و خداوند چنان رعب و وحشتى در دل ايشان افكند كه نتوانستند بيش از آن در شهر خود بمانند و فرار را بر قرار ترجيح داده و با بارهاى سبكوزن، فرار كرده و از فرات هم گذشتند و بدين گونه شهر ابله را براى مسلمانان تخليه كردند سپاه مسلمانان وارد شهر شدند، مقدارى اجناس و سلاحهاى جنگى و ششصد درهم نقدينه كه به هر يك از لشكريان دو درهم رسيد به دست آوردند و عدّهاى هم اسير گرفتند.
ص: 439
اين فتح در ماه رجب يا شعبان سال چهاردهم هجرى بود، عتبه خبر پيروزى را طىّ نامه به اطلاع عمر كه در آن زمان خليفه بود رساند.
2. داستان مبارزه خالد با هرمز
بيهقى اين داستان را در سنن خود چنين آورده است:
خالد با هرمز در دشت «كاظمه» رو به رو گرديد و او را به مبارزه طلبيد هرمز به ميدان آمد ولى خالد او را در اوّلين برخورد و حمله به قتل رسانيد.
ياقوت حموى نيز در معجم البلدان در توضيح «كاظمه» چنين مىگويد:
«كاظمه دشت پهناورى است واقع در كنار دريا و راه بحرين از آن جا تا بصره به مسافت دو روز راه فاصله دارد».
نتيجه مباحث گذشته
از آنچه در اين فصل بازگو گرديد، چنين به دست آمد كه بنا به نقل سيف:
خالد بن وليد به وسيله «آزادبه» پدر «زبازبه» هاى يمن نامهاى به هرمز مىنويسد، مرزى كه هرمز در آن جا حكومت و رياست مىكرد، بزرگترين و مهمترين مرزهاى ايران بود و مرزبانش نيرومندترين مرزبانان ايران بودنهاند. فرماندهانش جنگندهترين، و ورزيدهترين فرماندهان بودند كه از راه دريا با هندوستان مىجنگيدند و از راه خشكى نيز با اعراب، هرمز كه بدترين همسايگان اعراب و در خباثت و بدطينتى ضرب المثل بود به شيرويه پادشاه وقت ايران و فرزندش اردشير وليعهد ايران نامهاى مىنگارد و آنان را از لشكركشى مسلمانان به سوى مرز ايران آگاه مىسازد و خود وى هم لشكرى براى مقابله با خالد آماده مىسازد و فرماندهى اين لشكر را به دو تن از خاندان سلطنتى واگذار مىكند، سربازان هم براى جلوگيرى از فرار با زنجيرها و سلاسل خود را به هم مىبندند، آن گاه به سوى خالد حركت مىنمايند و در محلّى به نام «كاظمه» فرود مىآيند و
ص: 440
كنترل آب را به دست مىگيرند، لشكريان خالد كه بدان جا مىرسند به ناچار در محلّى خشك و بدون آب فرود مىآيند ولى خداوند بر آنان باران مىفرستد و سيرابشان مىسازد، همان طور كه در جنگ بدر براى پيامبرش باران نازل نمود، و بالاخره جنگ شروع مىگردد. سران لشكر هرمز براى كشتن خالد نقشهاى مىكشند كه وى را با مكر و نيرنگ به قتل برسانند بدين منظور، هرمز او را به جنگ تن به تن دعوت مىكند. اين دو تن با هم مىجنگند، خالد هرمز را در بغل مىگيرد كه به زمينش بكوبد، در اين وقت پشتيبانان هرمز فرصت مناسبى براى قتل خالد به دست مىآورند و به او حمله مىكنند. ولى خالد بدون اين كه به حمله دشمن اهميّت دهد هرمز را به قتل مىرساند. در همين وقت قعقاع خود را به ميدان مىرساند و با زرنگى و تردستى خاص خود، سپاه دشمن را از ميدان جنگ دور مىسازد و فرصتى براى آنان نمىگذارد كه خالد را به قتل برسانند. بدين ترتيب در اين جنگ مسلمانان پيروز و فاتح مىشوند و ابله را كه بزرگترين مرز ايران بود به تصرّف خود در مىآورند و اموال دشمن را به غنيمت مىبرند. خالد فرمانده سپاه اسلام يك پنجم اموال غنيمتى را به عنوان خمس غنايم به مدينه پيش ابو بكر ارسال مىدارد كه در ميان آن غنايم، فيل غولپيكرى وجود داشت كه پير زنان مدينه آن را يك موجود ساختگى و مصنوعى مىپنداشتند و ابو بكر اين فيل را دوباره به خالد برگردانيد.
همه اين مطالب كه در فتح ابله آمده تنها سيف آنها را نقل كرده است و جز وى كسى از تاريخنويسان هيچيك از اين جريانات و حوادث را نياورده است چنان كه در صفحات پيش گفتيم سيف در اين جا دو داستان مستقل و جدا از يكديگر را به هم درآميخته و پس از تحريف و رنگآميزى، داستان سومى از آنها ساخته است. يكى از آن دو داستان كه سيف از آنها سوء استفاده كرده، داستان فتح ابله است كه تاريخنويسان مىگويند در دوران عمر واقع گرديده نه در دوران ابو بكر و فرمانده اين فتح هم «عتبة بن غزوان» بوده است نه خالد.
داستان دوم «مبارزه خالد با هرمز است» كه تاريخنويسان در اين داستان نيز چنين آوردهاند كه اين جريان در دو منزلى بصره واقع شده و در آن جا خالد هرمز را به مبارزه طلبيد، نه هرمز خالد را.
ص: 441
ولى سيف همه اين وقايع و جريانات را كه تاريخنويسان آوردهاند وارونه نشان مىدهد و به هم درمىآميزد، تحريف و رنگآميزى مىكند و داستانهاى ديگر از آنها مىسازد و به جاى آنها مىنشاند، تا بدين وسيله تاريخ اسلام را در هم و بر هم و واقعيّات را ناشناخته و دگرگون سازد.
تخصص سيف در حديثسازى وقتى بيشتر نمايان مىگردد كه اين افسانه را با هفت روايت نقل مىكند تا با تعدّد نقل و كثرت روايات، دروغش را محكمتر و به قبول نزديكتر سازد و مطلب موهوم و افسانهاى را لباس واقعيت بپوشاند.
و در اسناد اين روايتها، نام پنج تن از راويان قلابى و ساختگى خويش را مىآورد تا آنان نيز شناخته شوند و رسميّت پيدا كنند كوتاه سخن اين كه: دو نامه يعنى «نامه خالد به هرمز» و «نامه هرمز به شيرويه» و «اردشير» و تجهيز لشكر و لشكركشىها، به هم بستن لشكريان را با سلاسل و زنجيرها، شروع جنگ و حملات شديد خالد، دسيسه لشكر هرمز براى قتل خالد، عدم موفقيت آنان در قتل خالد، نقش قعقاع صحابه موهوم پيامبر در اين جنگ، وقوع كرامت و آمدن باران براى لشكريان خالد، فتح و پيروزى مسلمانان، غارت و تصرّف اموال دشمن، فرستادن پنج يك غنايم به همراه يك فيل درشت هيكل، به مدينه و ... هيچ يك از اين مطالب صحت و واقعيت ندارد همان طور كه صحابهاى به نام «زر» و «قعقاع» و راويانى كه سيف اين داستان را از آنان نقل كرده است هيچ كدام وجود نداشتهاند اين سيف است كه همه اين ها را ساخته و تخم اين گونه دروغها را در تاريخ اسلام افشانده است كه ما اكنون ميوههاى تلخ آنها را مىچشيم و تلخترين ميوه آن امروز اضافه شدن جنگى است بر جنگهاى موهوم ديگرى كه اسلام را دين خون و شمشير نشان مىدهد جنگ سرخ و خونين كه بنا به گفته سيف در اين جنگ مسلمانان به سربازان رنجير شده دشمن تاختند و تمامشان را از دم شمشير گذراندند و همه آنان را به هلاكت رسانيدند.
ص: 442
فتوحات خالد در حيره
تفرد سيف بذكر كل ما ذكرناه.
جز سيف كسى ديگر اين جنگها را نقل نكرده است.
مؤلف
[فتوحات خالد]
سيف براى خالد جنگها و فتوحاتى نقل مىكند كه جز وى كسى ديگر از تاريخنويسان چنين فتوحاتى را براى خالد نقل نكرده است:
1. جنگ سلاسل يا فتح ابله
كه در فصل پيش توضيح داده شد.
2. جنگ مذار
سيف پس از جنگ سلاسل جنگ ديگرى به نام ثنى و يا مذار نقل مىكند و در اين مورد چنين مىگويد:
هرمز فرمانده مرز ايران زمين به شيرويه پادشاه ايران و فرزندش اردشير نامهاى نگاشت در طى آن نامه جريان لشكركشى خالد را به مرزهاى ايران براى آنان منعكس
ص: 443
ساخت و از آنان درخواست كمك و يارى نمود. لشكرى به فرماندهى «قارن بن قريانس» براى وى فرستاده شد و چون قارن به «مذار» رسيد خبر كشته شدن هرمز را شنيد بيش از پيش خشمناك گرديد و از طرف ديگر لشكريان شكست خورده هرمز و فراريان مردم اهواز و فارس و آبادىهاى اطراف و كوهنشينان از جريان اطلاع پيدا نمودند از هر سو به قارن روى آوردند و در «مذار» به لشكر وى پيوستند و يك سپاه عظيم و انبوه را تشكيل دادند. قارن كه به مذار رسيد آن جا را اردوگاه خود قرار داد و در همان جا به تنظيم و تقويت لشكر خويش پرداخت. قباد و انوشجان دو فرمانده شكست خورده هرمز، فرمانده جناح يمين و يسار لشكر قرار داد و بدين گونه سپاه خويش را براى جنگ خالد مجهز ساخت، مثنا و برادرش معنا جريان را برقآسا به خالد رسانيدند و او هم لشكر خود را بياراست و به سوى قارن حركت نمود، و اين دو لشكر در محلّى به نام «ثنى» به هم رسيدند و در همان جا جنگ شديد و خونينى در ميان آنان واقع شد، معقل بن اعشى معروف به «ابيض الركبان» قارن را به قتل رسانيد. عدى نيز قباد را و عاصم هم انوشجان را از پا درآورد، بدين ترتيب، هر سه فرمانده لشكر ايرانيان به قتل رسيدند و سپاهيان ايران رو به هزيمت و فرار نهادند، مسلمانان آنان را از دم شمشير گذراندند و عدّه زيادى از آنان را به قتل رسانيدند، به طورى كه عدّه كشته شدگان به سى هزار نفر بالغ مىشود و عدّه كثيرى هم در دريا غرق گرديدند، ولى رودخانههاى بزرگ مانع از آن گرديد كه مسلمانان فراريان دشمن را تعقيب كنند.
بدين گونه جنگ ثنى و يا مذار به نفع مسلمانان پايان پذيرفت، خالد عنايم جنگى را در ميان سربازان تقسيم نمود و پنج يك آن را نيز به مدينه فرستاد و اموال و غنايمى كه در اين جنگ نصيب مسلمانان گرديد، بيش از اسرا و غنايم جنگ سلاسل بود.
3. فتح ولجه
سيف مىگويد چون خبر جنگ مذار و شكست سپاه ايران و كشته شدگان قارن به اردشير پادشان ايران رسيد فرمانده ديگرى از مردمان سرزمين سواد به نام «اندرزغر» انتخاب كرد و براى وى لشكرى از مردم حيره تا سرزمين كسكر و از اعراب اطراف و
ص: 444
مردم دهات و آبادىها گردآورد و او را با لشكر مجهز ديگرى به فرماندهى بهمن جاذويه تقويت كرد و سپس به آنان فرمان حركت داد. سومين لشكركشى ايران بدين گونه به سوى خالد شروع شد و اين لشكر در صفر ماه سال دوازدهم هجرى وارد «ولجه» گرديد.
سيف مىگويد: خالد از جريان ورود لشكريان «اندرزغر» اطلاع يافت از ثنى به سوى ولجه حركت نمود و در آن جا جنگى شديدتر از جنگ ثنى واقع گرديد به طورى كه كاسه صبر هر دو لشكر لبريز شده بود، خالد در اين جنگ دو كمينگاه آماده ساخته بود. گروهى از سربازان اسلام كه به سرپرستى «سعيد بن مره» صحابه معروف پيامبر (ص) در يكى از اين دو كمينگاه مخفى كرده بود ناگهان از دو طرف كمينگاه حملات سخت و كوبنده خويش را بر سپاه ايران آغاز نمودند، دمار از روزگارشان گرفتند، صفهايشان را در هم شكستند و به عقبنشينى و فرارشان مجبور ساختند. خالد از جلو، و ديگران از پشت سر، سپاه دشمن را در وسط و محاصره قرار دادند و عرصه را بر انان تنگ گرفتند و لشكر ايشان را چنان از هم پاشيدند كه هيچيك كشته شدن ديگرى را نمىديد.
«اندرزغر» بزرگ، فرمانده ايران بدين گونه شكست خورد و پا به فرار نهاد و در اثر تشنگى هلاك شد.
خالد بن وليد با قهرمانى از ايرانيان كه با هزار تن برابر بود جنگيد و او را نيز به قتل رسانيد آن گاه بر جسد بى جان وى در ميدان جنگ تكيه زد و غذاى خويش را خواست و به همان حالت تناول نمود.
4. فتح اليس
سيف مىگويد چون در جنگ ولجه خالد بن وليد عدّهاى از قبيله بكر بن وائل را از بين برد و آنان را مسيحيان عرب و از كسانى بودند كه به ايرانىها نيرو و كمك داده بودند عشاير و افراد قبيله آنان خشمگين گرديدند و با ايرانيان مكاتبه نموده و با سرپرستى عبد الله بن اسود عجلى در «اليس» اجتماع كردند. اردشير پادشاه ايران به بهمن جاذويه كه پس از شكست ايرانيان در «قسياثا» اقامت كرده بود، نامهاى نوشت و جريان اجتماع
ص: 445
قبيله بكر بن وائل را در «اليس» به اطلاع وى رسانيد بهمن جاذويه هم نخست «جابان» را به سوى شورشيان اليس اعزام داشت و به او دستور داد تا من به اليس نرسيدهام از اقدام به جنگ خوددارى كن، سپس خود به نزد اردشير آمد كه تا در باره اقداماتش حضوراً با وى گفتگو و مشاوره كند و در ميان ايرانيان رسم بر اين بود كه هر روز يك نفر به عنوان نماينده مردم به پيش پادشاه مىفرستاد و بهمن يكى از آن نمايندگان بود. جابان به دستور بهمن حركت كرد در ماه صفر وارد «اليس» شد لشكركشى جابان به سوى مسلمانان و رسيدن وى به اليس كه به گوش مردم رسيد از هر طرف به سوى وى شتافتند تمام مرزبانان و فراريان جنگهاى قبلى كه با مسلمانان سر دعوا و كينه در دل داشتند به دور جابان گرد آمدند و «عبد الاسود» هم كه مسيحيان عربى نژاد را از قبايل «عجل» و «تنيم اللات» و «ضبيعه» و اعراب حيره به دورش جمع نموده بود، به لشكر وى پيوست.
چون خالد از اجتماع اعراب به دور عبد الاسود اطلاع يافت سپاه خود را آماده نمود و به سوى آنان حركت كرد خالد در آن موقع از لشكركشى ايرانيان و رسيدن جابان فرمانده سپاه ايران به اليس اطلاع نداشت. تنها براى سركوبى «عبد الاسود» به اليس حركت مىكرد. سپاه ايران كه به اليس وارد گرديد نخست به فرماندهشان جابان گفتند كه آيا با شتاب به دشمن بتازيم و يا سفره غذا پهن كنيم؟ و به سپاهيان غذا دهيم تا دشمن چنين پندارد كه ما نيرومنديم و به آنان اعتنايى نداريم. آن گاه در سر فرصت به دشمن ناگهان حمله كنيم و با آنا بجنگيم؟
جابان گفت: اگر مسلمانان شما را آزاد بگذارند شما نيز در برابر آنان اظهار بىاعتنايى كنيد ولى لشكريان با نظر وى مخالفت كردند و سفرهها را گستردند و غذاها را آماده ساختند و لشكريان را به غذا خوردن فرا خواندند و همه در سر سفره اجتماع كردند.
در اين هنگام بود كه خالد به اليس رسيد و سپاه ايران را در آن جا در سر سفره غذا ديد و به سپاه خويش فرمان داد كه بارها را بر زمين نهيد و برقآسا به دشمن حمله كنيد. حملات سخت و كوبنده سپاه خالد آغاز گرديد جابان به سپاهيانش گفت: من به شما
ص: 446
نگفتم كه اعراب به شما فرصت نخواهند داد؟! حالا كه نمىتوانيد غذاها را بخوريد حدّ اقل آنها را مسموم سازيد كه اگر به دشمن پيروز شديد چيز بى ارزش از دست دادهايد و اگر شكست خورديد و غذاها به دست دشمن افتاد آنها با خوردن همين غذاها به هلاكت خواهند رسيد ولى در اين جا نيز به گفتار جابان عمل نكرديد و از سر سفره برخاستند و به حملات لشكر خالد پاسخ گفتند، جنگ شديدى در ميانشان واقع گرديد و مشركان استقامت بيشترى نشان مىدادند.
خالد گفت: پروردگارا! با تو پيمان مىبندم كه اگر مرا بر اين مردم پيروز كنى حتّى يك تن هم از آنان زنده نگذارم و خونشان را در نهرشان جارى سازم. بالاخره خداوند مسلمانان را پيروز گردانيد و منادى از طرف خالد ندا داد كه: مردم افراد دشمن ار اسير بگيريد و آنان را نكشيد مگر كسانى را كه از اسير شدن امتناع ورزند مسلمانان به دشمن روى آوردند و آنان را دسته دسته به اسارت گرفتند و خالد بن وليد دستور داد جلو نهر آب را بستند و عدّهاى را بر آنان مأمور كرد كه اسيران را در كنار آن نهر بى آب گردن زنند تا خونشان در نهر جارى گردد و سوگند خالد عملى شود اين كار سه شبانهروز ادامه پيدا كرد.
روز بعد از پيروزى، فراريان دشمن را تا بين النهرين تعقيب نمودند و از امام اطراف اليس به همين مقدار پيش رفتند و هر كس را كه به دست مىآوردند در كنار آن نهر گردن مىزدند تا بتوانند نهر خونى را جارى سازند و به سوگند خالد جامه عمل بپوشانند.
در اين جا قعقاع و افراد صلحجوى ديگر به خالد گفتند كه اگر تمام مردم كرده زمين را سر از تن جدا كنى باز خونشان جارى نخواهد گرديد زيرا پس از كشته شدن پسر آدم از جريان خون در زمين جلوگيرى شده است مگر تا هنگام سرشدن آن پس چه بهتر كه روى اين خونها آب نهر را جارى سازى تا نهر خون به وجود آيد و جريان پيدا كند و سوگند تو عملى شود.
خالد دستور داد آب را به آن نهر باز كردند در آن نهر آب خونين و قرمز رنگى به جريان افتاد و بدين سبب تا به امروز آن نهر را نهر خون مىگويند و در مسير آن نهر آسيابهايى بود كه با همان آب خونآلود چرخيد و گندم خوراكى هجده هزار نفر لشكريان
ص: 447
را آرد كرد و مجموع كشته شدگاه اليس به هفتادهزار نفر بالغ مىشد كه بيشترشان از مردم «امغيشيا» بودند.
5. فتح امغيشيا
سيف مىگويد: چون خالد از جنگ اليس فارغ شد به سوى «امغيشيا»[36] حركت نمود و مردم «امغيشيا» كه از جريان اطلاع پيدا نمودند پا به فرار نهادند خالد كه بدان جا رسيد به مردم مهلت نداد كه وسايل زندگى و اثاثشان را از شهر بيرون ببرند.
مردم «امغيشيا» در مزارع عراق پراكنده شدند خالد فرمان داد كه امغيشيا را خراب كنند و هر چه در آن جا هست از بين ببرند و نابودش سازند. سيف مىگويد:
امغيشيا شهرى بود به بزرگى حيره و اليس از اطراف و حوالى آن به شمار مىرفت.
مسلمانان در اين شهر به غنايم جنگى فراوان و بىسابقهاى دست يافتند كه در هيچ جنگ ديگرى چنين غنايمى نصيب آنان نشده بود به طورى كه سهم رسمى هر يك از سپاهيان علاوه بر جوايز و عوايد ديگر به هزار و پانصد دينار بالغ مىگرديد و چون اين خبر به ابو بكر رسيد، گفت اى گروه قريش شير شما خالد با بزرگ شير ايران درآميخت و او را به زانو درآورد و طعمه او را از چنگش در ربود، زنان جهان از آوردن مانند خالد عاجز و عقيماند.
6. فتح فرات بادقلى
سيف مىگويد: خالد پس از فتح امغيشيا به وسيله كشتىها به سوى حيره حركت نمود، «آزاذبه» مرزبان حيره كه از جريان اطلاع پيدا كرد لشكرى براى جنگ و مقابله با خالد مجهز ساخت و به طرف سپاه خالد حركت كرد و در محلّى به نام «غريين» فرود آمد و
ص: 448
آن جا را اردوگاه قرار داد و فرزندش را با گروهى از سربازان فرستاد آب را به روى كشتىهاى خالد بستند كشتىهاى مسلمانان به گل نشست خالد لشكريان خود را از كشتىها پايين آورد و به سوى فرزند آزاذبه حركت نمود و در شط «بادقلى» با وى مواجه گرديد. او را با تمام لشكريانش به قتل رسانيد و سدّى را كه در جلو آب شط ساخته بودند بشكست و آب به سوى نهرها جارى گرديد و كشتىها به حركت درآمدند آن گاه به سوى حيره حركت نمود و چون آزاذبه از ورود خالد اطلاع پيدا نمود بدون جنگ پا به فرار نهاد. خالد به «غريين» وارد گرديد و قصرها و عمارتهاى حيره را محاصره نمود.
سيف مىگويد: چون آزاذبه از نظر نسب و موقعيت خانوادگى داراى شخصيت متوسط و به اصطلاح نصف اشراف بود كلاه متوسطى به ارزش پنجاه هزار دينار بر سر داشت.
بررّسى سند
داستانهايى كه در باره فتوح تا به اين جا نقل كرديم، سيف به پانزده روايت تقسيم كرده است و در سند اين روايتها يك راوى به نام «محمّد بن عبد ربّه بن نويره» شش بار آمده. راويان ديگر به نامهاى «بحر بن فرات عجلى»، و «زياد بن سرجس احمرى» و «عبد الرحمان بن سياه احمرى» و «مهلب بن عقبه اسدى» دو بار و راوى ديگر هم به نام «غصن بن قاسم» يك بار در سند اين روايتها آمده است.
غصن بن قاسم هم روايت خود را از يك مرد گمنام و ناشناس «كنانى» نقل مىكند.
اين است خلاصه سند و راويان جنگها و فتوحات حيره، ولى همه اين راويان از جعليات و ساختههاى سيف مىباشد و هيچ يك از آنها وجود خارجى نداشتهاند.
مقايسه و تطبيق
تا اين جا اجمالى از روايات سيف را كه در باره فتوحات خالد پيش از فتح حيره نقل كرده است آورديم ولى تاريخنويسان ديگر در اين مورد چنين مىگويند:
خالد در مذار با عدّهاى از ايرانيان جنگيد و بنا به نقل بعضى تاريخنويسان، خالد
ص: 449
فرماندهى جنگ مذار را به عهده «جرير» واگذار نمود و اين جنگ با اقدامات و مباشرت همان جرير انجام گرفت و خود خالد از طرف «كسگر» به «زندرود» حركت نمود آن جا را با تيراندازى فتح كرد و از آن جا به «درنى» رفت و به مردم درنى نيز امان داد و با همان امان، «درنى» و اطراف آن را بدون كوچكترين جنگ و خونريزى به تصرف خويش درآورد، آن گاه به سوى «هرمزجرد» حركت نمود و به مردم آن جا نيز امان داد اين منطقه هم بدين گونه بدون اين كه جنگى اتفاق افتد و خونى جارى گردد براى مسلمانان گشوده شد.
و از آن جا به طرف اليس حركت كرد. «جابان» رئيس و فرمانده اليس كه از جريان اطلاع يافت لشكر خود را بياراست و به قصد جنگ و مقابله با لشكر خالد از مقر خود بيرون آمد، خالد هم كه بخشى از سپاه خويش را به فرماندهى مثنّى به طرف جابان اعزام داشت و اين دو لشكر در نزديكى «نهر خون» به هم رسيدند و جنگى در ميان آنان روى داد و لشكر جابان در اين جنگ شكست خورد و رو به فرار و هزيمت نهاد. به علّت همان جنگى كه در كنار نهر مذكور اتفاق افتاده بود آن نهر را نهر خون ناميدند و با همين نام نيز معروف گرديد.
خالد پس از پيروزى با مردم اليس پيمان صلح بست بدين شرط كه در برابر ايرانيان به نفع مسلمانان فعاليت كنند و آنان را از پشتيبانى و راهنمايىهاى خويش برخوردار سازند.
مورّخين مىگويند: خالد پس از فراغ از جنگ اليس به حيره رفت چون نزديكى حيره رسيد سواران آزاذبه به سوى وى حركت نمودند و اين دو سپاه در محلّى كه نهرها به هم مىرسيد به هم رسيدند و جنگى ميانشان به وقوع پيوست مثنى يكى از فرماندهان سپاه خالد شكست سختى به سواران آزاذبه وارد نمود چون اهل حيره اين شجاعت و پيروزى را از مسلمانان ديدند تسليم شده و به استقبال آنان شتافتند ...
ص: 450
محصول روايات سيف در فرهنگ اسلام
از همه آنچه در باره فتوحات خالد تا به اينجا بررّسى گرديد، براى ما روشن شد كه:
تنها سيف است كه از قهرمانى به نام معقل بن اعشى، و سعيد بن مره ياد كرده و صاحب «الاصابه» نيز ترجمه و شرح حال اين دو را در ضمن حال صحابه پيامبر آورده است ولى او هم آنچه را كه در باره اين دو شخص خيالى نوشته است همه را از سيف گرفته است.
باز تنها سيف است كه از صحابى ديگرى به نام «عاصم» نام برده و صاحب «الاصابه» و ديگر ترجمه نويسان نيز شرح حال او را ازسيف گرفته و در صف صحابيان پيامبر ضبط نمودهاند.
باز تنها سيف است كه از نقاطى به نام «امغيشيا» و «ثنى» و «قسياثا» ياد نموده و صاحب «معجم البلدان» و صاحب «مراصدالاطلاع» اين نامها را از وى گرفته و در كتابهاىشان وارد ساختهاند و در عداد شهرها و آبادىهاى اسلامى به شمار آوردهاند.
باز تنها سيف است كه براى مثنى برادرى به نام معنى نقل كرده و او را از تابعين صحابه پيامبر شمرده است.
باز تنها سيف است كه سركردههايى براى سپاه ايران در روايتهاى خود آورده به نام «قارن بن قريانس» و «قباد انوشجان» كه تاريخ نگاران ديگرد چنين سركردههايى را نمىشناسند و اساساً چنين افرادى وجود نداشته است.
باز تنها سيف است كه براى خالد سوگند انسانكشى و خونريزى و جارى ساختن نهر خون و ويران ساختن امغيشيا را نسبت مىدهد.
و تنها اوست كه جنگ ديگرى به نام جنگ «ولجه» و دهها حوادث خونين و جنگهاى خونين ديگر از راويان ساختگى و موهوم خويش براى آيندگان بازگو كرده است.
همه اين دروغها و افسانهها و صدها خرافه و افسانههاى ديگر از خيال سيف تراويده و در فرهنگ اسلام نفوذ كرده و در مدارك اسلامى از وى به يادگار مانده است. آرى همه اين اخبار و حوادث را تنها سيف نقل نموده است و طبرى هم از او گرفته و مورخان
ص: 451
بعدى نيز مانند ابن اثير، ابن كثير و ابن خلدون از طبرى گرفته و در كتابهايشان وارد كردهاند بدينگونه اين اخبار و حوادث دروغين، اين افسانههاى جنگى، اين نقاط و امكنه خيالى، اين صحابيان و راويان موهوم و اين فرماندهان ساختگى در كتب تاريخ و مدارك مختلف اسلامى جاى گرفته و تا به امروز در ميان مسلمانان شايع و مشهور گرديده و همه آنها مجموعاً يك نتيجه شوم و فاسد را دربر دارند و آن اين كه: «اسلام دين شمشير و خون است و با زور شمشير و خونريزى پيش رفته است».
ص: 452
حوادث بعد از فتح حيره
فقتل يوم الفراض مأة الف.
مسلمانان در جنگ فراض صد هزار نفر را كشتند.
سيف بن عمر
[فتوحات بعد از حيره]
1- جنگ حصيد
سيف مىگويد: بعد از فتح حيره- كه در فصل پيش داستان آن گذشت ت ايرانيان بار ديگر عليه مسلمانان قيام نمودند و اعراب «ربيعه» هم به يارى آنان بپا خاستند و همگان در «حصيد» اجتماع كرده و آماده جنگ با مسلمانان گرديدند. مسلمانان هم از «قعقاع بن عمرو» استمداد كردند قعقاع به يارى آنان شتافت و براى جنگ با ايرانيان و اعراب ربيعه به سوى «حصيد حركت نمود و با آنان سخت بجنگيد و در اين جنگ پيروزى نصيب قعقاع گرديد.
ايرانيان در اين جنگ كشته زيادى دادند و «زمهر» امير لشكر ايرانيان نيز در اين جنگ كشته شد كه قاتل او خود قعقاع بود و در اين جن «روزبه» نيز به قتل رسيد و قاتل وى هم «عصمت بن عبد ربه» يكى از افراد قبيله «حارث بن طريف ظبى» بود و اين عصمت از گروه «برره» محسوب مىگرديد و برريه هم تيرهاى از قبيلهاى را مىگويند كه
ص: 453
تمام افراد آن تيره به مدينه هجرت كرده و حضور پيامبر را درك كنند و «خيره» هم گروهى از يك تيره را كه به مدينه هجرت كرده باشند، مىنامند.
به هر صورت در اين جنگ غنيمتهاى فراوانى نصيب مسلمانان گرديد و بازماندگان لشكر حصيد هم به «خنافس» فرار نمودند چون مسلمانان در تعقيب آنان وارد خنافس شدند فرمانده لشكر ايرانيان كه «مهبوذان» ناميده مىشد با لشكريانش از خنافس به «مصيخ» فرار نمود.
2- جنگ مصيخ
سيف مىگويد: كه خال بن وليد از جريان فرار نمودن لشكر ايران و فرمانده آنان «بهبوذان» به مصيخ اطلاع يافت به فرماندهان لشكرش قعقاع و اعبد بن فدكى و ديگر فرماندهان نامهاى نوشت و براى آنان شبى را معين نمود كه در آن شب همه لشكر در مصيخ اجتماع كنند و در موعد مقرّر لشكريان در مصيخ گرد آمدند افراد دشمن كه بى خبر از همه جا در خواب عميق فرو رفته بودند از سه طرف مورد حمله مسلمانان قرار گرفتند و مسلمانان دست به كشت و كشتار دشمن زدند به طورى كه بيابان مصيخ از كشته انباشته گرديد و در هر نقطهاى از اين بيابان كه نگاه مىكردى جنازههاى دشمن مانند لاشههاى گوسفندان بر روى زمين افتاده بودند.
3- جنگ ثنى
باز سيف مىگويد: چون مردمان مصيخ اين چنين شكست خوردند و از مسلمانان آسيب ديدند قبيلههاى تغلب عليه مسلمانان قيام نمودند و به قصد جنگ با آنان در «ثنى» و «زميل» گرد آمدند. خالد بن وليد با فرماندهانش تصميم گرفتند كه با مردم «ثنى» و «زميل» نيز آن چنان كه با مردم مصيخ كردند رفتار كنند، لذا خالد سپاه خويش را آماده ساخت و شبانگاه از سه طرف به «ثنى» حمله كرد و همه آنان را از دم شمشير گذراند و زنان و اطفالشان را به اسارت گرفت از تمام اين لشكرى كه در ثنى جمع شده بودند حتّى يك نفر هم نجات نيافت تا جريان را به سپاه ديگر دشمن كه در «زميل» مستقر بودند
ص: 454
برسانند و آنان را مطلع سازند.
4- جنگ زميل
پس از اين، سيف روايت كرده:
خالد كه كار مردمان ثنى را بساخت به سوى مردم بىاطلاع «زميل» حركت نمود شبانگاه از سه طرف بر آنان نيز شبيخون زد و افراد زيادى از آنان را به قتل رسانيد آن چنان كه در جنگهاى گذشته چنين كشتارى سابقه نداشت زيرا كه خالد سوگند ياد نموده بود[37] كه به دشمن شبيخون زند و همه آنان را نابود سازد مسلمانان در اين جنگ اموال فراوانى به غنيمت بردند و پس از پايان جنگ خالد همه آن غنايم را در ميان لشكريانش تقسيم نمود و يك پنجم آن را نيز به پيش ابو بكر به مدينه فرستاد.
5- جنگ فراض
باز سيف مىگويد: خالد از زميل به سوى «فراض» حركت نمود و از طرف ديگر دولت دوم كه از روش خونريزى مسلمانان شديداً خشمگين گرديده بود براى برانداختن آنان از اردوگاههاى ايرانيان كه در مرز روم بودند استمداد كرد و هم چنين از قبايل مختلف عرب مانند «تغلب» و «اياد» و «نمر» استمداد نمود همه آنان نيز به حكومت روم قول مساعد و وعده يارى و كمك دادند و آمادگى خود را در جنگ با مسلمانان اعلام داشتند و نيروهاى خود را در اختيار روميان گذاشتند، نيروها و لشكرهاى بسيار دور هم گرد آمدند و به سپاه روم پيوستند و لشكر انبوه و عظيمى به وجود آوردند و يك جنگ شديد و طولانى بين روميان و مسلمانان درگرفت و اين جنگ نيز به شكست روميان منجر گرديد خالد در اين جا به مسلمانان فرمان داد كه تا مىتوانيد سختگيرى كنيد و كوچكترين ارفاق و تخفيفى در باره آن روا مداريد اين بود كه مسلمانان سپاهيان فرارى دشمن را دستگير مىكردند و با زور نيزه و سنان آنان را دسته دسته مىآوردند و در يك
ص: 455
جا جمع مىكردند، آن گاه همگان را گردن مىزدند و از دم شمشير مىگذراندند و مسلمانان در اين جنگ صد هزار نفر را به قتل رسانيدند و به خاك مذلّت كشاندند.
بررّسى سند
در اسناد اين اخبار و احاديث كه سيف نقل نموده است راويان چندى به نامهاى «محمّد، مهلّب، زياد و غصن بن قاسم كنانى» وجود دارد كه همه آنان از ساختههاى خود سيف است و راويانى بدين نام و نشان در جهان وجود نداشته است هم چنان كه پيش از اين نيز بيان كرديم.
باز در سند اين روايات راوى ديگرى به نام «ظفر بن دهى» به چشم مىخورد كه او نيز از صحابه پيامبر و راويان قلابى و ساختگى سيف است.
باز سيف در سندهاى اين روايات از مردى از قبيله سعد و مرد ديگرى از قبيله كنانه روايت كرده است و آنها را نامگذارى نكرده تا آن كه نام آنها هم به كتب رجال راه يابد و شرح حالى براى آنان ساخته شود. اين است كه از شرح اين دو راوى بى نام و نشان معذوريم.
نتيجه بررّسى
از آنچه در باره جنگهاى خالد بعد از حيره در اين فصل آورديم، چنين برمىآيد كه: تنها سيف است كه جنگى به نام جنگ «حصيد» و كشت و كشتار فراوانى از ايرانيان و هم چنين كشته شدن دو نفر امير جنگ به نام «روزبه و رژمهر» را نقل كرده است.
و باز تنها سيف است كه صحابهاى به نام «عصمت بن عبد ربه ضبى» ياد نموده و او را از «برره» به حساب آورده است و در ضمن، توضيح داده است كه «برره» هر تيره و خاندانى را مىگويند كه تمام افراد آن به مدينه مهاجرت و كوچ كرده باشند و «خيره» هم گروهى از خاندانى را مىگويند كه از تيره به مدينه هجرت كرده باشند.
باز تنها سيف است كه از محلّى به نام «مصيخ» ياد نموده و گفته است كه مردم آن جا در جنگ با مسلمانان آن چنان كشته دادند كه اجساد كشته شدگان هم چو لاشههاى گوسفندان
ص: 456
بيابان را پر كرده بود.
باز تنها سيف است كه از ثنى و كشته شدن و نابودى همه مردمانش سخن گفته و همچنين محلى به نام «زميل» و كشت و كشتار بىسابقه آن جا را تعريف كرده است.
باز تنها سيف است كه جنگ فراض و كشته شدن صد هزار نفر را در اين جنگ براى ما نقل مىكند.
باز تنها سيف است كه اسم نقاط، اماكن، شهرها و آبادىهاى زيادى را در روايات و داستانهاى خود آورده است كه كسى از آنها اطلاع ندارد و ياقوت حموى هم اسم اين نقاط و امكنه را از سيف گرفته و در ليست شهرها و اماكن واقعى وارد ساخته است و از حموى هم صاحب مراصد الاطلاع گرفته و در كتاب خود نقل كرده است.
اصل اين داستانها و حوادث را طبرى از سيف گرفته و ابن اثير و ابن كثير هم از طبرى گرفتهاند و در كتابهاى خود نقل نمودهاند.
باز تنها سيف است كه در اين داستانهايش، صحابههاى مخصوصى مانند «أعبد بن فدكى، و عصمة بن عبد الله ضبى» براى پيامبر نام مىبرد كه كسى صحابههايى بدين نام و نشان براى پيامبر سراغ ندارد، ولى طبرى همه آنها را از داستانهاى سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است و مؤلف صاحب الاصابه هم از طبرى أخذ نموده و نام آنها را در ليست صحابههاى واقعى پيامبر ضبط كرده است.
ص: 457
مقايسه روايات سيف با روايات ديگر تاريخنويسان
هكذا كانت طبيعه غزوات خالد فى العراق.
جنگهاى خالد در عراق اين چنين بود نه آن طور كه
سيف مىگويد.
مؤلف
در فصلى كه گذشت خلاصهاى از روايات سيف را در باره جنگهاى خالد پس از فتح حيره خوانديم و ضعف آنها را از نظر سند مشاهده نموديم اينك در اين مورد به دو نكته كه در نشان دادن ضعف و ساختگى بودن اين داستانها لازم به نظر مىرسد اشاره مىكنيم:
1. چنان كه در فصل پيش ملاحظه نموديد سيف پس از جنگ حيره جنگهاى چندى نقل مىكند و تعداد كشته شدگان اين جنگها را به صدهزار نفر مىرساند و مىگويد كه تنها در جنگ فراض به شمشير مسلمانان صدهزار نفر به قتل رسيد.
در صورتى كه اولًا اجتماع اين همه مردم در آن عصر و دوران، در آن دهات و قصبات غير قابل قبول و كشته شدن آن همه نفوس، با سلاحهاى سرد و وسايل جنگى آن زمان سرسامآور و باور نكردنى است چه آن كه بنا به گفته خود سيف اين جنگها در عراق به وقوع پيوسته است و منطقه عراق آن روز از دهكدههاى كوچكى تشكيل مىيافت كه به طور پراكنده در كنار نهرها قرار گرفته بودند و مردمان اين آبادىها را كشاورزان عرب
ص: 458
نژاد و در بعضى دهات ايرانيان تشكيل مىدادند و بزرگترين آبادى در ميان اين دهات حيره بود كه شاهان عرب در اين آبادى سكونت داشتند و بنا به نقل «بلاذرى» چون خالدبن وليد مردمان حيره بزرگترين شهر عراق را سرشمارى نمود تعدادشان به حدود شش هزار نفر رسيد و از آنان التزام گرفت كه سالانه هر نفرى چهارده درهم به حكومت اسلامى جزيه و ماليات بپردازند.
و اگر بنا باشد جمعيت مركز شش هزار نفر باشد جمعيت قراء و دهاتشان چهقدر خواهد بود تا آمار كشته شدگان آنان تنها در يك جنگ به صدهزار نفر بالغ گردد؟ و از اينگونه جنگهاى خونين هم چندين بار به وقوع پيوندد.
2. براى آشنايى بيشتر با حقيقت اين جنگهايى كه آن روز آسيابهاى سواد عراق را به كار انداخته است، به گفتار دينورى تاريخ نگار معروف نظرى مىافكنيم و مىبينيم كه وى در كتاب خود «اخبارالطوال» مطالبى مىآورد كه اساس و شالوده داستانها و جنگهاى سيف را در هم مىريزد و آنها را كاملًا ساختگى و موهوم نشان مىدهد.
دينورى چنين مىگويد:
چون سلطنت به پوران دختر كسرى منتقل گرديد، چنين شايع شد كه ايرانيان پادشاه شايسته و رهبر خردمندى ندارند و مردم آن جا در اثر بيچارگى به در خانه زنى پناهنده شدهاند، اين بود كه غارتگران آن دوران از فرصت استفاده نمودند و دو نفر از قبيله بكر بن وائل دست چپاول و غارتگرى به اموال روستائيان ايران گشودند و تا مىتوانستند چپاول مىكردند و چون مردم تعقيبشان مىنمودند در گوشه و كنار بيابانها متوارى مىشدند و مردم نمىتوانستند آنها را دستگير كنند. اين دو نفر يكى به نام «مثنى» بود كه در اطراف حيره غارتگرى مىكرد و ديگرى «سويد» بود كه در اطراف «ابله» تاخت و تاراج مىنمود و اين جريان در دوران خلافت ابو بكر بود، تا آن كه «مثنى» نامهاى به ابو بكر نوشت و در طى آن نامه تسلط و قدرت خود را نسبت به ايرانيان و ضعف ايرانيان را به او اطلاع داد و از وى درخواست كمك و لشكر نمود كه بتواند به ايرانيان حمله كند و آن سرزمين وسيع را براى مسلمانان فتح نمايد.
ابو بكر اين موضوع را به خالد بن وليد كه آن روزها تازه از جنگ مرتدين فراغت
ص: 459
حاصل كرده بود نوشت و به او دستور داد كه به سوى حيره حركت كند و مثنى را به لشكريان خويش ملحق سازد خالد هم طبق فرمان ابو بكر به حيره وارد گرديد ولى مثنى از آمدن خالد به حيره كراهت داشت.
باز به فتوح بلاذرى مراجعه مىكنيم و مىبينيم كه وى در كتاب فتوح خود جنگهاى خالد مخصوصاً جنگهاى حيره را مشروحاً آورده است به طورى كه مىتواند واقعيت اين جنگها را بر ما روشن كند، در صفحات گذشته گوشههايى مربوط به جنگهاى حيره را از بلاذرى نقل كرديم و اينك در اين فصل نيز مختصرى از آنچه را كه وى در باره جنگهاى بعد از حيره نقل نموده است، مىآوريم:
بلاذرى مىگويد:
خالد، بشير بن سعد انصارى را به «بانقيا» اعزام داشت و گروهى از سپاه عجم به فرماندهى «فرخبنداذ» سر راه او را گرفتند و به وى تيراندازى نمودند. لشكريان بشير نيز به آنان حمله نمودند و سخت شكستشان دادند و به عقب نشينى و فرارشان واداشتند حتّى خود «فرخبنداذ» را نيز به قتل رسانيدند ولى بشير در اين جنگ زخم شديدى برداشته بود، با بدن مجروح از جنگ برگشت و در «عين التمر» در اثر خونريزى از زخمى كه در اين جنگ برداشته بود.
و بعضىها گفتهاند «فرخبنداذ» را خود خالد كشت و «جرير بن عبد ربه بجلى» را به سوى آنان فرستاد «بصبهرى» پسر «صلوبا» به نزد آو آمد و از در صلح و آشتى درآمدند جرير نيز پيشنهاد وى را پذيرفت و با گرفتن دو هزار درهم و «طيلسان» با وى صلح نمود.[38]
و بعضى از مورّخان گفتهاند كه پسر صلوبا به نزد خود خالد آمد و به وى پيشنهاد صلح داد و بعضى ديگر گفتهاند كه خالد پس از جنگ حيره به «فلالج» آمد و در آن جا كه عدّهاى از عجما گرد آمده بودند با ديدن خالد متفرّق شدند اين بود كه لشكريان خالد در آن نقطه به كسى برخورد نكردند و احدى را نكشتند و از آن جا به حيره برگشتند و در
ص: 460
حيره خالد اطلاع يافت كه «جابان» در شوشتر عدهاى را به دور خود جمع كرده و با مسلمانان آماده جنگ شده است. اين بود كه مثنى و حنظلة بن ربيع را به سوى جابان فرستاد چون اين دو نفر به شوشتر رسيدند، خود جابان به سوى انبار فرار نمود و مردم شوشتر در قلعهها متحصّن گرديدند. خالد كه جريان را بدين منوال ديد مثنى را با عدّهاى از سربازانش به بازار قديم بغداد فرستاد كه آن جا را غارت كنند. سربازان مثنى به بازار بغداد تاختند و طلا و نقره و اشياء سبكبار و سنگين قيمت از ايشان به غنيمت بردند آن گاه به سوى انبار كه خالد هم در آن جا بود حركت نمودند و به دستور خالد انبار را محاصره كردند و اطرافش را به آتش كشيدند. مردم شهر انبار با پرداختن جزيه و حق مصالحه مختصرى با خالد صلح نمودند.
و بعضى مورّخان گفتهاند كه صلح مردم انبار در عصر عمر و با جرير بوده است.
كوتاه سخن اين كه بنا به گفتار تاريخنويسان جنگهاى خالد در عراق بدين صورت بوده است كه وى گاهى چند نفر سواره را به يك آبادى مىفرستد و مردم آن آبادى با پيشنهاد صلح و پرداخت جزيه و ماليات از وى استقبال مىكنند و يا با مقاومت و تيراندازى مختصر دشمن را شكست مىدهد و يا به محل اجتماع دشمن در بازار حمل مىكند و آنها را متفرّق مىسازد و اموال و اجناس را كه در بازار دشمن بوده به غنيمت مىبرد و گاهى هم به يك شهر و يا دهكدهاى حمله مىكند، با گردنكشان و طاغيان آن جا مىجنگد و يا به آنان كه عليه مسلمانان سنگر گيرى و يا سلاح بر تن كردهاند، مىتازد و عدّهاى از آنان را به قتل مىرساند و ضمناً در اين جريان مقدارى اسير و غنيمت جنگى نيز به دست مىآورد.
البته اين نوع جنگهاى پراكنده و كوچك با تعداد لشكريان خالد نيز تطبيق مىكند كه بلاذرى در باره تعداد لشكريان خالد مىگويد:
خالد بن وليد در ماه ربيع الاول سال سيزدهم هجرى به سوى شام حركت نمود تا لشكر مسلمانان را در آن جا كمك كند در سر راه شام در عراق اين حملههاى كوچك را انجام داد.
بعضى گفتهان لشكر او هفتصد نفر بودهاند و بعضى راويان گفتهاند با شش صد نفر و
ص: 461
بعضى ديگر لشكريان او را فقط پانصد نفر نقل نمودهاند.
بديهى است يك لشكر هشتصد يا پانصد نفرى اين قدرت و نيرو را ندارد كه صدها هزار نفر را از بين ببرد آن چنان كه در روايات سيف منعكس گرديده است.
ص: 462
نتيجه گيرى و خلاصه مباحث گذشته
هدف سيف من وضع هذاالتاريخ الاسائة الى الاسلام.
منظور سيف از اين داستان سازى زيان رساندن به اسلام
بوده است.
مؤلف
در فصول پيش ملاحظه نموديم كه بنا به نقل سيف، خالدبن وليد در جنگ «ذات السلاسل» به لشكريان ايران كه خود را با زنجيرها و سلاسل به هم بسته بودند شبيخون مىزند و همه افراد آن لشكر را نابود مىسازد.
و در جنگ «ثنى» چنان كشتار مىكند كه شماره كشته شدگان در ميدان جنگ به سى هزار تن بالغ مىگردد و جمعى ديگر از ايشان در آب غرق مىشوند.
و در «ولجه» كشت و كشتار وحشتانگيزى در ميان سربازان ايران به راه مىاندازد كه از ترس و وحشت توجه به كشته شدن يكديگر نداشته باشند و قهرمانى را كه برابر هزار نفر بود به قتل مىرساند سپس به كشته او تكيه مىزند و مشغول غذا خوردن مىگردد.
و نيز خالدبن وليد در جنگ «اليس» سوگند ياد مىكند كه از خون دشمن نهرى جارى سازد و تمام مردم سرزمين اليس را سه روز متوالى مىآورد در كنار نهر گردن
ص: 463
مىزند تا آن كه تعداد كشته شدگان در اين جنگ به هفتاد هزار تن مىرسد. و آنگاه شهر «امغيشيا» را ويران مىكند.
و در جنگ حيره، لشكر «آزادبه» را از بين مىبرد.
و در جنگ «حصيد» قعقاع بن عمرو به كشت و كشتار بزرگ و وحشتانگيزى دست مىزند و مردم «مصيخ» كه در حالت خواب و از همه جا بى خبر بودند از سه طرف مورد حمله و هجوم مسلمانان قرار مىگيرند و آنقدر كشته مىشوند كه همه جا از اجساد كشته شدگان پر و مانند لاشههاى گوسفندان به روى هم مىافتند.
باز بنا به گفته سيف به «ثنى» برمىگردند و از سه طرف به مردم آن جا حمله مىكنند و همه آنان را از دم شمشير مىگذرانند حتى يك تن از آنان نمىتوانند از مرگ و شمشير مسلمانان رهايى يابد و جريان را به عشاير و قبايل خويش برساند.
باز به نقل سيف مسلمانان از سه طرف به مردم «زميل» حمله سختى مىبرند و كشت وكشتار شديدى كه مانند آن در جنگهاى پيشين ديده نشده بود به راه مىاندازند، زيرا در اين جنگ نيز خالد بن وليد سوگند ياد كرده بود كه به آنان شبيخون زند و همه آنها را از بين ببرد.
باز خالد دستور مىدهد كه پس از شكست مردم «فراض» به آنان سختگيرى كنند لذا سواران مسلمانان آنان را دسته دسته مىآورند و در يك جا جمع مىكردند و سپس همه را گردن مىزدند و به قتل رساندند و تعداد كشته شدگان اين جنگ به صد هزار نفر بالغ مىگرديد.
اين است فتوحات و جنگهايى كه سيف براى اسلام و مسلمانان مىسرايد، كدام انسان است كه از شنيدن اين فجايع مو بر بدنش راست نگردد؟ مگر جنايات و خونريزىهاى لشكر مغول و تاتار و ديگر غارتگران و چپاولگران تاريخ بيش از اين بوده است كه در فتوحات موهوم آمده و در اين سلسله روايات تاريخى منعكس گرديده؟
آيا جا ندارد كه دشمنان اسلام همين تاريخهاى ساختگى را در لباس وقايع تاريخى انتشار داده و به صورت حربهاى عليه اسلام به كار برند و بگويند اسلام به زور شمشير پيش رفته است؟
ص: 464
و آيا كسى مىتواند با مطالعه اين حوادث ساختگى در سوء قصد سيف نسبت به اسلام شك و ترديد به خود راه دهد؟
و آيا سيف در ساختن اين دروغها به جز كفر و زندقهاى كه دانشمندان به او نسبت مىدهند، انگيزه ديگرى داشته است؟
شگفت انگيزتر اينكه: آيا اين همه دروغ و افتراهاى سيف با امام مورخين طبرى و علامه ايشان ابن اثير و پرگوى ايشان ابن كثير و فيلسوف مورخان ابن خلدون و دهها مورخ ديگر مانند ابن عبدالبر، ابن عساكر، ذهبى و ابن حجر روشن نبوده است؟ كه بدون بررسى و تحقيق آنها را در كتابهايشان وارد ساختهاند.
به طور قطع و يقين مىتوان گفت كه همه آنان سيف را مىشناختند و با كفر و زندقه و با هدفهاى فاسد و پليد وى آشنايى داشتند، زيرا همان مورخاناند كه او را دروغگو و شايعهساز معرفى كرده و كافر و زيديق معرفيش نمودهاند ولى با اين حال چرا روايات او را گرفته مانند شير و شكر به جان هم درآميختهاند؟ و واقعاً جاى حيرت و تعجب است، و دقت و تفكر در اين مورد بس سرسام آور.
ما در جنگ «ذات السلاسل» گفتار طبرى، ابن اثير، و ابن خلدون را آورديم كه آنان مىگويند گفتارسيف در باره اين جنگ مخالف حقيقتى است كه اهل تاريخ و سيره در اين مورد آوردهاند، بنا بر اين همه اين تاريخنويسان از دروغ و زندقه سيف اطلاع داشتند و با اطلاع و آگاهى به روايات وى اعتماد نموده و به تقل دروغهاى وى پرداخته و در اين اعتماد به دروغ هم انگيزهاى داشتهاند و انگيزه آنان بر اين عمل استوار ساخته و دروغهاى خود را با نشر فضايل و مناقب آنان آرايش بخشيده است، از اين جا است كه علماء و مورخان با توجه به دروغ بودن اين جريانات و حوادث در نشر آنها تلاش و فعاليت نموده و در ترويج آنها سعى و كوشش به خرج دادهاند.
مثلًا سيف در فتوح عراق، دروغهاى خود را در زير پوششى از نشر مناقب خالد بن وليد قرار داد، در جنگ اليس تخريب شهر امغيشيا را در باره وى چنين آورده است:
ابو بكر گفت: «اى گروه قريش! شير شما به شير ديگرى حمله نمود و طعمه او را از دستش در ربود، زنان عالم از آوردن مانند خالد عقيماند.»
ص: 465
و جنگهاى مرتدين را نيز با مناقب ابو بكر آراسته و در فتوحات شام و ايران هم كه به گفته او در دوران عمر به وقوع پيوسته، همان روش را در پيش گرفته است.
و باز در باره حوادث دوران عثمان و جنگ جمل از اين پوشش استفاده نموده است و همه داستانهايى را كه در باره اين حوادث ساخته است با مناقب و فضايل قدرتمندان و زورمندان صحابه آراسته است.
در اين جاست كه روايات سيف رواج يافته و منتشر گرديده ولى روايات صحيح و اساسى تاريخ در بوته فراموشى قرار گرفته است.
امّا بدين نكته نيز توجه بايد نمود كه گرچه سيف روايتهاى خود را در پوشش فضايل صحابه پنهان كرده است ولى حقيقت اين است كه اين داستانها يه تنها فضيلتى براى صحابه محسوب نمىباشد، بلكه در واقع نكوهش و مذمت آنان است.
من نمىدانم چرا اين مورخان به اين نكته توجه ننمودهاند كه كشتن خالد، صدها هزار نفر افراد بشر و بريدن سر آنان را در كنار نهر، تا نهرى ز خونشان جارى گردد كوچكترين فضيلتى براى وى محسوب نمىگرددو باز ويرانگرى و منهدم ساختن شهرها و آبادىها نمىتواند براى خالد تعريف و منقبتى باشد، مگر در نظر افراد بىعقيده و زيديق كه زندگى و حيات را زندانى براى نور تصور مىكنند و مىگويند بايد هر چه بيشتر تلاش نمود و اين زندان زندگى را منهدم ساخت تا آن نور نجات يابد.[39]
به هر صورت متاع بىارزش سيف در بازار تاريخ بدين لحاظ رواج پيدا نموده است كه از طرفى خود سيف آن را با رنگ مناقب زورمندان صحابه رنگآميزى نموده است كه هر مطلب و داستانى را كه به ظاهر فضيلتى براى چنين صحابيانى محسوب مىگردد گرچه در واقع فضيلت نيست در ميان مردم منتشر سازند و رواجش دهند.
بدتر اين كه سيف تنها به اين مرحله قناعت ننموده است كه رواياتى را بسازد و داستانهايى را ببافد كه ظاهراً فضيلتى براى بعضى از صحابه پيامبر محسوب گردد و در زير پوشش همان فضايل آنچه را كه دلخواه او است براى كوبيدن اسلام ساخته و انتشار
ص: 466
بدهد، بلكه سيف صحابههايى براى پيامبر خلق كرده كه خدا خلقشان نكرده است، سپس آنچه را كه مىخواسته است از كشف و كرامت و فتوح و اشعار و مناقب به نام آنان نگاشته است و انگيزه اين كار وى آن بوده است كه او كاملًا مىدانست عدهاى از مسلمانان از هرچه كه فضيلت و مدح و تعريفى براى صحابه باشد با آغوش باز استقبال مىكنند و آنرا چشم بسته مىپذيرند او نيز برا اين عقيده تكيه و اعتماد نموده و در راه هدم و تخريب اسلام هرچه كه مىخواسته ساخته و با لبخند تمسخرآميزى تحويل مسلمانان داده است، و اين مورخان ساده لوح خواسته و هدف سيف را تعقيب نموده و در حدود سيزده قرن است كه دروغها و افتراهاى او را رواج و انتشار مىدهند و ما به يارى پروردگار توانستيم آنچه را كه آنان بافته بودند حلاجى كنيم و پردههاى ضخيم اوهام و اباطيل را از چهره حقايق تاريخ اسلام برطرف سازيم.
به همين اندازه اكتفا مىكنيم زيرا از همين نمونههايى كه آورديم مىتوان ارزش ساير روايات سيف را كه در باره فتوح مسلمانان و جنگ مرتدين كه همه آنها دليل بر پيشرفت اسلام به وسيله شمشير است، به دست آورد.
و اگر بخواهيم يك يك جعليات و دروغهاى او را كه در باره فتوحات اسلامى در دوران صحابه نقل نموده است بررسى كنيم، دامنه بحث وسيع و طولانى مىشود و موجب ملال و خستگى خواهد گرديد، اين است كه در نشان دادن هدف فاسد و خطرناك سيف كه دين شمشير و خون معرفى كردن اسلام است، به همان مقدار از جنگها و فتوحات دروغين سيف قناعت مىكنيم و بقيه را به عهده پژوهشگران وامىگذاريم و در بخش آينده كتاب به روايات خرافى سيف مىپردازيم.
ص: 467
مدارك مربوط به مطالب اين بخش
مدارك جنگ ابرق
1. مقدّمه جنگهاى مرتدين، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871- 1872.
2. سبب ارتداد غطفان، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1822- 1894.
داستان جنگ ابرق به نقل سيف
3. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873- 1885.
4. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 232- 234.
5. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 511- 516.
6. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 273- 516.
7. شرح حال زياد بن حنظله در كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق».
8 و 9. شرح حال قبايل حمرة بن حزم و لباب بن اثير.
10 و 11. توضيح ابرق ربذه: معجم البلدان و مراصد الاطلاع.
ص: 468
مدارك داستان ذى القصه
الف. داستان ذى القصه به روايت سيف:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1880- 1885.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 232- 234.
3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 511- 516.
4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 273- 274.
5 و 6. توضيح حمقتين: معجم البلدان، مراصد الاطلاع.
ب. داستان ذى القصه به روايت غير سيف:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1870.
2. تاريخ يعقوبى/ چاپ الغرى/ نجف/ سال 1385 ه-.
3. فتوح البلدان بلاذرى/ چاپ مصر/ السعاده سال 1959 م/ 104.
4. البدء و التاريخ: ج 5، ص 157.
مدارك داستان ارتداد طى
الف. داستان ارتداد طى به نقل سيف:
1. حديث اجتماع مردم طى به دور طليحه، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871.
2. قيام مردم طى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873.
3. پيشنهاد قبيله طى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1891- 1892.
4. عدى قبيله طى را از لشكر طليحه برگردانيد، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1885- 1887. 5. خالد از مرتدان و قبيله طى قاتلان مسلمانان را درخواست مىكند، تاريخ طبرى: ج 1، 1900.
6. فراريان سپاه طليحه به امّ زمل پيوستند، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1902.
7. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1992.
8. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ ابن اثير، چاپ منيريه: ج 2، ص 234.
ص: 469
9. برگشتن خالد از جنگ قبيله طى بعد از پايان آن، تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 317.
10. در ماده «سنح» و «قروده»، معجم البلدان.
11. در ماده «سنح» و «قروده»، مراصد الاطلاع.
ب. داستان ارتداد طى به روايت غير سيف:
1. اردوگاههاى قبيله طى به روايت كلبى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1900.
2. قتل حبال و عكاشه و ثابت، فتوح البلدان بلاذرى چاپ دارالنشر: ص 133.
3. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، فتوح البلدان بلاذرى: ص 134.
4. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، تاريخ ابن الخياط: ج 1، ص 87.
5. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، فتوح اعثم: ص 13- 14.
6. جنگ بزاخه و جنگ طليحه و اسارت عينيه، تاريخ طبرى: ج 1، ص 189.
7. كلمههاى: بزاخه، قطن، فهر، معجم البلدان در ذيل همين موارد.
8. كلمههاى: بزاخه، قطن، فهر، تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 350.
9. كلمههاى: بزاخه، قطن، فهر، تاريخ يعقوبى: ج 2، ص 108.
10. كلمههاى: بزاخه، قطن، فهر، البدء و التاريخ: ج 5، ص 159.
مدارك ارتداد مردم عمان و مهره
1. طبرى: ج 1، ص 1976- 1983.
2. ابن اثير: ج 2، ص 142- 143.
3. ابن كثير: ج 6، ص 329- 331.
4. ابن خلدون: ج 2، ص 294- 295.
5. معجم البلدان: در شرح كلمههاى «جيروت، خيثم، رياض، روضه».
6. مراصد الاطلاع: در شرح كلمههاى «جيروت، لبان، مر، نضدون، روضه.
7. فتوح البلدان بلاذرى: ج 1، ص 93.
8. فتوح اعثم: ج 1، ص 74 و تاريخ الردة تلخيص شده از كتاب اكتفاء كلاعى، ص 147-
ص: 470
150 ذكر ردة اهل دبا.
9. اسد الغابه: در ترجمه «عكرمة بن ابى جهل».
10. تاريخ الاسلام ذهبى: در ترجمه «عكرمة بن ابى جهل».
مدارك ارتداد مردم يمن و گروه اخابث
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1980- 1999.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 142- 143.
3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 329- 332.
4. فتوح البلدان: ص 127.
5. اصابه، در شرح حال: طاهر، حميضه، عثمان بن ربيعه.
6. معجم البلدان: در شرح كلمههاى أعلاب، اخابث.
7. مراصد الاطلاع: در شرح كلمههاى أعلاب، اخابث.
مدارك پنجمين جنگهاى مرتدين
1. فضيلت تراشى براى ابو بكر، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1871- 1872.
2. ابو بكر پيشنهاد قبايل مرتدين را نمىپذيرد، تاريخ طبرى: ج 1، ص 1873.
3. مردم از ابو بكر درخواست مىكنند كه جان خود را حفظ كند، طبرى: ج 1، ص 1878.
مدارك فتح ابله
يك. فتح ابله به نقل سيف:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2020- 2026.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 2094- 2096.
3. تاريخ ذهبى: ج 1، ص 374.
4. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 344.
5. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 296.
ص: 471
6. اصابه، در شرح كلمه «زر».
دو. فتح ابله به نقل غير سيف:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2016- 2019 و ج 1، ص 2377 و 2382- 2386. و فتوح البلدان (ص 418- 420) باب فتح كور دجله.
2. تاريخ ابن اثير: ج 3، ص 377- 387.
3. مبارزه خالد با هرمز، سنن بيهقى باب النقل بعد الخمس: ج 6، ص 313.
مدارك فتوحات خالد در حيره
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2027- 2040.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 296- 298.
3. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 344- 346.
4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 297- 298.
5. فتوح البلدان بلاذرى: ص 296- 297.
6. اصابه: در شرح حال «معقل بن اعشى» و «سعيد بن مره» و «عاصم بن عمرو».
7. معجم البلدان: در شرح كلمههاى «قسياثا» و «ولجه».
8. مراصد الاطلاع: در شرح كلمههاى «قسياثا» و «ولجه».
مدارك فتوحات بعد از حيره
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2066- 2075.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 301- 206.
3. تاريخ ابن كثير: ج 2، ص 350- 352.
4. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 299- 131.
5. فتوح بلاذرى: ص 298 و 299 و 131.
6. اخبار الطوال دينورى: ص 111.
7. اصابه: در شرح حال «عصمت بن عبد الله» و «اعبد بن فدكى».
ص: 472
8. معجم البلدان: در توضيح كلمههاى «مصيخ»، «بنى برشاء»، «ثنى»، «زميل».
9. مراصد الاطلاع: در توضيح كلمههاى «مصيخ»، «بنى برشاء»، «ثنى»، «زميل».
ص: 473
بخش 7: داستانهاى خرافى سيف
* يك انگيزه ديگر از حديثسازى سيف
* سمّ كشنده در خالد اثر نمىكند
* بشارتهاى پيامبران در باره عمر
* صداى تكبير مسلمانان در و ديوار شهر حمص را فرو مىريزد
* دجّال با لگد زدن شهر شوش را فتح مىكند
* داستان خرافى اسود عنسى
* افسانه صندوق جواهر و اعجاز عمر
* خلاصه و نتيجه
ص: 475
يك انگيزه ديگر از حديث سازى سيف
وانما يدس الخرافات فى عقائد المسلمين.
سيف خواسته است عقايد صحيح مسلمانان را با خرافات
به هم آميزد.
مؤلف
در صفحات گذشته هدفهايى را كه در داستانسرايى و دروغسازىهايش تعقيب مىكرد شرح داديم و گفتيم كه او در اين كار سه هدف داشته:
1. مىخواسته از صحابه صاحب قدرت و نفوذ كه منتسب به قبيله عدنان هستند دفاع كند و يا فضايل و مناقب آنان را منتشر سازد و به ويژه در باره خاندان عمرو و اسيد كه تيرههايى از تميم و قبايل عدنان هستند تمجيد و تعريف نمايد.
2. مىخواسته از نيكان صحابه كه از اقتدار و نفوذ سياسى برخوردار نبودند و همچنين از قبايل و تيرههاى مختلف قحطان كه با عدنانيان و مقتدران عصر مخالفت داشتند انتقاد و بدگويى كند و آنان را افرادى فاسد و كوته نظر معرفى نمايد.
3. سيف مىخواسته با ساختن داستانهاى خونين جنگى، اسلام را دين شمشير و خون معرفى كند.
ولى در پارهاى از داستانهاى سيف هيچ يك از اين سه به چشم نمىخورد نه مدحى از
ص: 476
عدنانيان و تميميان و صاحبان قدرت از صحابه و نه قدح و ذمّى از نيكان صحابه و قحطانيان و نه دين شمشير و خون نشان دادن اسلام بلكه او خواسته است كه در لابهلاى اين نوع داستانها و افسانهها خرافات و موهوماتى را در آيين پاك و بىآلايش اسلام وارد سازد و عقايد اصيل مسلمانان را با خرافات و اباطيل در آميزد و قيافه زيباى آيينشان را به صورت زشت و مشوّه جلوه دهد.
سيف به وسيله همين داستانها و افسانههاى خرافى خويش توانسته است آن برنامه خطرناك خود را اجرا كند و به انگيزههاى كفر و زندقهاش جواب مثبت دهد.
و اين نوع افسانههاى او به دو بخش تقسيم مىگردد.
1. بخشى از اين افسانههاى موهوم، اختصاص به خود سيف دارد كه خود او آنها را ساخته و پرداخته است.
2. بخش ديگر اين افسانهها را سيف با دستيارى و همكارى افراد ديگر به وجود آورده است، به هر صورت سيف بدين منظور داستانهاى زيادى ساخته است كه اگر همه آنها را در اين جا وارد سازيم از حجم و هدف اين كتاب بيرون و متجاوز خواهد بود اين است كه ما در اين كتاب براى شاهد و نمونه تنها به چند داستان فهرستوار قناعت مىورزيم، زيرا همين نمونهها در راهنمايى به داستانهاى ديگر سيف كفايت مىكند و معيارى در شناخت و ارزيابى روايات خرافى وى براى پژوهشگران خواهد بود، اينك فصول آينده كتاب قسمتى از داستانهاى خرافى سيف را براى شما بازگو مىكند.
ص: 477
سم كشنده در خالد اثر نمىكند
ودس فى خبرالصلح اسطوره تناول خالد سم ساعه.
سيف افسانه سم مهلك را بر داستان صلح حيره از پيش
خود افزوده است.
مؤلف
اصل داستان
نخستين داستان خرافى سيف كه مستقيماً با عقايد مسلمانان برخورد دارد بى اثر شدن سم در خالد مىباشد كه شرح آن بدين قرار است:
طبرى در حوادث سال دوازدهم هجرى در ضمن اخبار فتح حيره از سيف نقل مىكند كه خالد بن وليد بعضى از قلعههاى حيره را محاصره نمود، عمرو بن عبد المسيح براى گفتگو با خالد در باره صلح از قلعههاى در آمد و كيسهاى هم به كمرش آويخته بود چون به نزديكى خالد رسيد خالد آن كيسه را از وى گرفت و آنچه در آن كيسه بود به كف دست خود ريخت آن گاه از عمرو پرسيد كه اين چيست؟
عمرو گفت: سم مهلك و خطرناكى است كه در دم انسان را مىكشد، خالد پرسيد اين سم را به چه علّت به همراه خود آوردهاى؟ عمرو گفت من بيم آن داشتم كه شما با
ص: 478
پيشنهاد صلح ما مخالفت ورزيد، لذا مىخواستم با اين سم خودكشى كنم زيرا مرگ در نظر من بهتر از آن است كه خبر تلخ و ناگوار جنگ را به قبيله خويش به ارمغان برم.
خالد بن وليد گفت: اگر اجل كسى نرسد اين سم نمىتواند او را از بين ببرد آن گاه خالد اين عبارت را گفت: «بسم الله خير الاسماء رب الارض و رب السماء الذى ليس يضر مع اسمه دأء، الرحمن الرحيم» و سمّى را كه در كف دستش بود به لبهاى خويش نزديك ساخت اطرافيان وى خواستند كه او را از خوردن سم جلوگيرى كنند ولى او پيشدستى كرد و همه آن سم را يك دفعه در دهان فرو برد عمرو چون اين صحنه را ديد گفت: اى مردان بزرگ! و اى گروه عرب به خدا سوگند شما با داشتن يك چنين رادمرد به آنچه مىخواهيد دست خواهيد يافت. (1)
طبرى پس از نقل اين افسانه، كيفيت وقوع صلح در ميان خالد و عمرو را شرح مىدهد.
سيف در اين داستان كسى را كه مىخواست تا با خالد گفتگو كند پس او را «عمرو بن عبد المسيح» ناميده و افسانه سم خوردن خالد را هم بر آن افزوده است.
در صورتى كه بلاذرى جريان صلح حيره را در فتوح خود آورده ولى نام شخصى را كه مىخواست با خالد در باره صلح گفتگو كند «عبد المسيح بن عمرو» معرفى نموده نه «عمرو بن عبد المسيح» و از افسانه سم خوردن خالد هم هيچ حرفى به ميان نياورده است. (2)
با خود طبرى (3) جريان اين صلح را از مورخ بزرگ ابن كلبى نقل نموده ولى در اين روايت خبرى از افسانه سم خوردن خالد وجود ندارد و طرف بحث و گفتگوى خالد هم «عبد المسيح بن عمرو» مىباشد نه «عمرو بن عبد المسيح» كه در روايت سيف آمده است.
و همچنين در انساب ابن الكلبى و جمهرة انساب العرب اسم اين شخص «عبد المسيح بن عمرو» است و مشخصات خانوادگى و نسب وى نيز مشروحاً آمده است. (4)
به طورى كه ملاحظه كرديد اين داستان را سيف با تغيير و تحريف نام طرف گفتگو،
ص: 479
نقل كرده و طبرى هم از او گرفته و هر يك از مورخان بعدى مانند ابن اثير (5) و ابن كثير نيز از طبرى اين داستان را گرفته و در كتابهاى خود نقل نمودهاند منتهى ابن كثير سم خوردن خالد را از ذيل روايت خذف نموده است. (6)
ارزيابى سند داستان
در سند اين داستانى كه سيف در باره صلح حيره نقل نموده است اسم راويان زير به چشم مىخورد:
1. غصن بن قاسم: كه او هم اين داستان را از يك مرد ناشناس از قبيله كنانه نقل مىكند و نام غصن بن قاسم طبق نقل طبرى در سند سيزده روايت سيف آمده است و چون ما در تحقيقها و بررسىهاى خود نام و نشانى از اين راوى پيدا ننموديم لذا او را در سلك جعليات سيف در ليست راويان قلابى كه خود سيف آنان را در خيال خويش آفريده و به وجود آورده است، محسوب داشتيم.
2. مردى از كنانه: و چون سيف راوى موهوم را نامگذارى نكرده است تاريخ و شرح حال نگاران نتوانستهاند نام وى را در كتابهاىشان بياورند و او را معرفى كنند.
3. محمد: منظور از محمد در اسناد روايت سيف، پسر عبد الله بن سواد بن نويره است و ما در بحث «ملحق نمودن معاويه زياد را به ابو سفيان» گفتيم راوى كه به نام محمد بن عبد الله بن سواد بن نويره باشد تا به امروز شناخته نشده و او نيز از راويانى مىباشد كه سيف از پيش خود تراشيده است.
نتيجه ارزيابى
از اين بحث و بررسى چنين به دست آمده كه سيف:
اوّلًا: نام طرف گفتگوى خالد را از عبد المسيح بن عمرو به عمرو بن عبد المسيح تغيير داده و اين نام تحريف شده را طبرى (7) در شانزده روايت از روايات سيف آورده است، در صورتى كه نام او در فتوح البلدان بلاذرى و جمهره ابن حزم و به نقل ابن كلبى كه خود طبرى هم آن را نقل نموده عبد المسيح بن عمرو ذكر شده است.
ص: 480
ثانياً: سيف به داستان اين صلح، افسانه سم خوردن خالد را نيز افزوده و اين افسانه را به جز وى كسى از تاريخنگاران ذكر نكرده است.
اين دروغ سازى چرا؟
سيف بن عمر بدين لحاظ اين افسانه را به جريان افزوده كه مىدانسته است مردم علاقمند مىباشند در باره گذشتگان امثال اين فضائل و مناقب را بشنوند و بهترين موقعيتى بود كه سيف خرافات و موهوماتى را با عقايد مسلمانان بياميزد و مسلمانان را خرافى و موهوم پرست به بار بياورد و اسلام را آيين اباطيل و خرافت نشان دهد و انگيزه او در اين كار و امثال آن همان كفر و زندقه وى بوده است كه در دل نهان داشته و در كتب رجال و تاريخ هم وى را با همان زندقه توصيف و معرفى كردهاند.
سلسله راويان حديث
اوّل: سيف داستان سم خوردن خالد را از:
1. غصن بن قاسم.
2. محمد بن عبدالله فرزند سواد بن نويره.
3. و از يك مرد كنانى نقل كرده است.
كه دو راوى اوّل از راويان قلابى و ساختگى سيف است و راوى سوم هم مجهول و ناشناخته مىباشد و سيف او را مردى از قبيله كنانه مىداند و اين مرد كنانى چه كسى بوده است جز سيف كس ديگرى نمىداند!
دوم: از سيف نيز بزرگان زير اين داستان را روايت كردهاند:
1. طبرى از سيف گرفته است و از طبرى نيز:
2. ابن اثير.
3. ابن كثير.
گرفتهاند و دست به دست در كتب تاريخشان نقل كردهاند كه با اين حساب سررشته همه اين نقلها به سيف منتهى مىگردد، همان سيفى كه او را زنديق خواندهاند.
ص: 481
بشارت پيامبران در باره عمر
البشرى اورشليم عليك الفاروق ينفيك مما فيك.
مژده باد بر تو اى اورشليم كه عمر تو را از كثافات پاك
خواهد نمود.
پيامبرى از پيامبران گذشته
جنگهاى عمرو عاص
طبرى در حوادث سال پانزده هجرى جريان فتح فلسطين را از سيف چنين نقل مىكند:
عمر به عمرو بن عاص در طى نامهاى دستور داد كه با «ارطبون» فرمانده لشكر روم در فلسطين بجنگد، سپس سيف مىگويد: اين ارطبون زيرك و پر مكر و كارىترين فرماندهان حكومت روم بود، او در «رمله» يكى از شهرهاى قديمى فلسطين لشكر انبوهى آمده كرده بود و لشكر مهم ديگرى نيز در بيت المقدّس آماده داشت.
عمرو بن عاص خبر آمادگى ارطبون را به عمر نوشت، چون نامه عمرو به دست خليفه رسيد، گفت: ما ارطبون عرب را به جنگ ارطبون روم فرستاديم بنگريد تا ببينيد كه غلبه و پيروزى با كدام يك از آن دو خواهد بود، سيف به گفتار خود چنين ادامه مىدهد كه
ص: 482
عمرو بن العاص لشكر خود را حركت داد و در محلّى به نام «اجنادين» فرود آمد و مدتى در آن جا توقف نمود ولى در اين مدت براى شناختن نقاط ضعف كار ارطبون چندين بار كسانى نزد ارطبون فرستاد تا كوچكترين لغزش و نقطه ضعف آنها را بشناسد تا در موقع لزوم از آنها استفاده كند، به ناچار خود عمرو بن عاص به نام نماينده عمرو بن عاص به پيش ارطبون رفت و از نزديك با وى گفتگو نمود و در ضمن گفتگو با رزنگى و مهارت خاصى تمام قلعهها و راه تسلّط بر سپاه ارطبون را در يافت، ولى ارطبون با زيركى فهميد كه اين شخصى كه به نام فرستاده عمرو عاص نزد او آمده است خود عمرو عاص است لذا دستور داد كسى را در سر راه وى بنشانند و او را به قتل برسانند، عمرو عاص كه به فراست و زيركى خود نقشه ارطبون را در يافت براى نقش بر آب كردن طرح ارطبون او هم نقشه ديگرى طرح نمود و به ارطبون گفت:
تو گفتار مرا شنيدى و من نيز گفتار تو را شنيدم و گفتار تو اثر عميقى در من گذاشت و من يكى از آن ده نفرم كه خليفه آنان را به نزد عمرو عاص فرستاده است كه با وى كمك و همكارى كنند، من هم اكنون مىروم تا آن نه نفر ديگر را نيز به نزد تو بياورم اگر آنان نيز پيشنها تو را مانند من پذيرفتند مسلماً امير و لشكريان نيز همان را خواهند پذيرفت و اگر اين نه نفر پيشنهادهاى تو را نپذيرفتند آن وقت تو بايد به آنان امان دهى و به جايگاه امنشان برگردانى.
ارطبون گفتار عمرو را پسنديد و از قتل وى موقتاً صرف نظر نمود مأمور قتل از سر راهش برداشته شد، عمرو عاص با اين طرح و نقشه از مجلس ارطبون خارج گرديد، آن گاه ارطبون فهميد كه عمرو او را گول زده است و از روى تعجب گفت: عمرو مرد زرنگى است!
سپس عمرو عاص كه تمام راه و بىراهه آن سرزمين را در سركشى خود ياد گرفته بود محل ورود و نفوذ بر ارطبون را كاملًا شناخت و با لشكرياناش به سوى وى حركت نمود و اين دو لشكر در «اجنادين»[40] به هم رسيدند و جنگ شديدى به مانند جنگ «يرموك» در
ص: 483
ميانشان به وقوع پيوست و كشتههاى فراوانى به جاى گذاشت، قشون ارطبون از مسلمانان شكست سختى خورد و تا بيت المقدس عقبنشينى كردند و عمرو با پيروزى به اجنادين فرود آمد.
و مسلمانانى كه بنت المقدس را محاصره كرده بودند به ارطبون راه دادند تا وارد بيت المقدس گرديد آن گاه مسلمانان از اطراف بيت المقدس پراكنده گرديدند و به اجنادين پيش عمرو عاص رفتند.
پيشگويى در مورد فتح بيت المقدس به وسيله عمر
ارطبون كه در بيت المقدس مستقر گرديد، از آن جا نامهاى به عمرو عاص نوشت كه مضمون آن چنين بود: تو در قوم و ملت خود مانند من هستى و از موقعيت و شخصيتى كه من در ميان قوم و ملتم برخوردارم تو نيز از همان موقعيت و شخصيت برخوردارى و به خدا سوگند پس از آن كه اجنادين را فتح كردى ديگر نخواهى توانست گوشهاى از فلسطين را فتح كنى، اينك به خودت مغرور مباش و از همين راهى كه آمدهاى برگرد وگرنه همان شكستى كه پيشينيان تو ديدند تو نيز خواهى ديد.
چون اين نامه به عمرو عاص رسيد مردى را كه به زبان رومى آشنايى داشت به نزد ارطبون فرستاد و به او دستور داد كه در مجلس ارطبون چنان وانمود كند كه زبان رومى را نمىفهمد و همان طور به گفتار ارطبون گوش فرا دهد و سخنان وى را به اطلاع عمرو عاص برساند آن گاه نامهاى به ارطبون بدين مضمون نوشت:
نامه تو به من رسيد. آرى همان طور كه نوشتهاى تو نيز در ميان قوم و ملتت مانند من عزيز و گرامى هستى و از شخصيت ممتازى برخوردارى و اگر در شخصيت و بزرگوارى از من كمبودى، فضليت و شخصيت مرا انكار مىكردى ولى اين را هم يقين مىدانى كه من فاتح شهرهاى فلسطين خواهم بود و اين شهرها به دست من به روى مسلمانان گشوده خواهد شد، من بر اين گفتار فلان و فلان و زارى تو را گواه مىگيرم، تو اين نامه را براى آنان بخوان تا نظرشان را در اين مورد براى تو اظهار بدارند.
نماينده عمرو عاص طبق فرمان او حركت كرد تا به ارطبون وارد گرديد و نامه
ص: 484
عمرو عاص را در پيش عدّهاى از وزرا و اطرافيان به ارطبون تحويل داد، وزرا و اطرافيان وقتى كه از مضمون نامه اطلاع يافتند خنديدند و به تعجب گفتند:
ارطبون تو از كجا فهميدى كه عمرو عاص نمىتواند شهرهاى فلسطين را فتح كند و فاتح اين شهرها او نيست؟
ارطبون گفت: كسى اين شهرها را فتح خواهد نمود كه نامش «عمر» و داراى سه حرف باشد نه «عمرو» كه داراى چهار حرف است.[41]
آن گاه نماينده عمرو عاص به سوى او برگشت و جريان را بدو گفت لذا عمرو فهميد كه فتح فلسطين به دست عمر خليفه دوم انجام خواهد گرفت نه به دست عمرو عاص اين بود كه نامهاى به خليفه نوشت:
من در يك جنگ خطرناك و شكنندهاى گير كردهام و در برابر شهرهايى كه خداوند فتح آنها را براى تو ذخيره كرده است قرار گرفتهام اينك منتظر فرمان تو هستم.
چون اين نامه به عمر رسيد خليفه فهميد كه عمرو عاص اين موضوع را بدون اطلاع و آگاهى نگفته است كه اين فتوحات در علم الهى به نام عمر ضبط گرديده است و بايد با دخالت و شركت وى فتح گردد، اين بود كه عمر سپاه خويش را آماده نمود و به سوى عمرو عاص حركت كرد تا وارد جابيه گرديد.[42]
سيف مىگويد: چون عمر وارد سرزمين شام گرديد يكى از يهوديان شام از وى استقبال نمود و گفت:
درود بر تو اين فاروق! تويى فتح كننده بيت المقدس به خدا سوگند از اين سفر
ص: 485
برنمىگردى مگر آن كه بيت المقدس با دست تو فتح گردد.
سيف مىگويد: در اين جنگ گاهى مردم بيت المقدّس به عمرو بن عاص غلبه مىكردند و گاهى هم عمرو بن عاص بر آنان، ولى به هر حال او نتوانست نه بيت المقدّس را فتح كند و نه رمله را، عمر بن خطّاب كه در «جابيه» فرود آمده بود روزى ديد كه ارتش ناگهان دست به سوى سلاح بردند و آماده جنگ شدند عمر پرسيد چه خبر است؟ گفتند مگر لشكريان و شمشيرهاى كشيده دشمن را نمىبينى؟ عمر كه به دقّت نگاه كرد گروهى را از دور ديد كه شمشيرهاى خود را در بالاى سر تكان مىدهند و برق و سفيدى شمشيرها چشمها را خيره مىكند، عمر كه اين را ديد گفت نترسيد آنان نمىخواهند به شما حمله كنند بلكه از شما امان مىخواهند امانشان دهيد، لشكريان عمر به آنان امان دادند آن گاه ديدند كه آنان مردم بيت المقدّس هستند كه طبق همان پيشبينى عمر در برابر مسلمانان تسليم شدهاند و از او امان مىطلبند، و به دادن هر گونه امتيازى براى مسلمانان كه عمر بخواهد حاضر به صلحاند و آشتى را طالبند، اين مردم پيش آمدند و با عمر صلح نمودند و از عمر صلحنامهاى گرفتند كه بيت المقدّس با تمام اطراف و حوالى آن و رمله با تمام آبادى و دهاتش در آن صلحنامه آمده بود و در اين صلحنامه منطقه فلسطين كه از ده استان تشكيل مىيافت به دو بخش تقسيم گرديد يك قسمت در بخش بيت المقدّس و قسمت ديگر در بخش رمله نوشته شدند.
سيف مىگويد: فلسطين در آن روز با تمام شامات برابرى مىكرد يعنى كشورهاى سوريه و لبنان و اردن امروزى را در بر مىگرفت. آن گاه اضافه مىكند: آن مرد يهودى شامى كه قبلًا مژده فتح بيت المقدّس را به عمر داده بود در صلح فلسطين حضور داشت و چون او را شخص با اطلاعى ديد در باره «دجّال» از وى سؤال نمود مرد يهودى در پاسخ عمر گفت:
دجّال از فرزندان بنيامين است و به خدا سوگند شما عربها، او را از فاصله ره ذراع از باب «لد»[43] به قتل خواهيد رسانيد.
ص: 486
سيف مىگويد: در موقع ورود عمر به جابيه ارطبون از بيت المقدّس به مصر فرار نمود و طرفداران وى نيز كه به زير بار صلح نرفته بودند به او پيوستند، آن گاه كه مسلمانان با مردم مصر صلح كردند ارطبون از آن جا هم به روم فرار نمود و به سپاه روم كه با مسلمانان مىجنگيد پيوست و در ميان آنها ماند و در جنگهاى تابستانى فرمانده لشكر روم مىگرديد و با فرماندهان سپاه اسلام مىجنگيد و در يكى از جنگها با مردى از قبيله قيس به نام «ضريس» رو به رو گرديد و با وى جنگ تن به تن نمود كه در اين جنگ ارطبون دست ضريس را قطع كرد و ضريس هم او را به قتل رسانيد.[44]
ضريس در آن جا اين اشعار را سرود:
اگر ارطبون دست مرا قطع نمود، ولى هنوز هم از آن دست بحمد الله سود مىبرم. چه آن كه دو انگشت و كف دست براى من باقى ماند كه مىتوانم با آنها نيزه را به سوى دشمن فرو برم در روزى كه ديگران در بيم و هراسند و اگر ارطبون روم دست مرا قطع كرد در عوض من نيز جسد او را قطعه قطعه در بيابان انداختم.[45]
زياد بن حنظله نيز در اين مورد چنين سروده است:
به ياد مىآورم جنگ روم را كه بس طولانى شد در آن سال كه ما با روميان مىجنگيديم به ياد آوردم اين جنگ را روزى كه ما در حجاز بوديم و در ميان ما و روميان يك ماه راه پر زحمت و مشقّتبار فاصله داشت و به ياد دارم روزى را كه ارطبون روم از شهرهاى خود حمايت مىنمود با قهرمانان مسلمان در آن جا مىرزميد.[46]
ص: 487
يك پيشگويى شگفت انگيزتر
باز سيف با سند خود از شخصى كه به گفته وى در فتح بيت المقدّس حاضر بوده است نقل مىكند كه چون عمر از جابيه به سوى بيت المقدّس حركت نمود وارد مسجد گرديد، در آن جا نماز خواند سپس برخاست به سوى مزبلهاى كه روميان در دوران تسلّطشان بر بنى اسرائيل در مسجد بيت المقدّس به وجود آورده بودند حركت نمود. اين مزبله را موقعى كه روميان حكومت بيت المقدّس را در اختيار داشتند در آن جا به وجود آورده بودند به طورى كه مسجد در زير زبالهها را از مسجد بيرون بردند ولى مقدارى از آن تا فتح بيت المقدّس به وسيله مسلمانان در آن جا باقى بود عمر كه بيت المقدّس را گشود اين مزبله را ديد و به مردم گفت من هر كارى كه انجام مىدهم، شما نيز آن را انجام دهيد، آن گاه در پاى يكى از ديوارهاى مسجد كه مزبله در آن جا بود دو زانو نشست و از پشت سرش بلند گرديد و چون وى غفلت از امور مردم را در هيچ مورد خوش نداشت اين بود كه پرسيد: اين چه صداى تكبيرى است كه به گوشم رسيد؟ گفتند: كعب بود كه تكبير گفت مردم نيز به متابعت وى صدا به تكبير گفتن بلند نمودند عمر گفت او را به نزد من بياوريد، چون كعب حاضر گرديد سبب تكبير گفتن خود را چنين توضيح داد:
يا امير المؤمنين پانصد سال قبل يك از پيامبران از اين كارى كه تو امروز انجام دادى خبر داده است عمر گفت: چطور؟ كعب گفت: روزى و روزگارى سپاه روم به بيت المقدّس تاختند و حكومت بنى اسرائيل را در آن جا برانداختند و مزبلهاى در مسجد بيت المقدّس به وجود آوردند سپس بنى اسرائيل پيروز گرديدند و حكومت بيت المقدّس را به دست آوردند ولى فراغت آن را پيدا نكردند كه مسجد را كاملًا از اين زبالهها پاك سازند، خداوند پيامبرى را فرستاد و آن پيامبر بر بالاى زبالهها بيامد بيت المقدّس را مورد خطاب قرار داد و چنين گفت: «مژده باد بر تو اى اورشليم فاروق تو را بس كه از تمام زبالهها و كثافات پاك خواهد ساخت».
ص: 488
و در روايت ديگر اين جمله نيز آمده است كه: هان «اى اورشليم» فاروق در ميان سپاه به فرمان من به سوى تو خواهد آمد و انتقام مردمان تو را از روميان خواهد گرفت.
ريزه كارىها و نيرنگها
سيف در روايتهاى خود بشارت انبياء را در باره عمر با مهارت عجيبى ساخته، ريزهكارىهاى دقيق و باريكى در آنها به كار برده است، تا مسلمانان از هدف فاسد وى آگاه نشوند و تمام روايات دروغين او را در اين مورد ناخود آگاه بپذيرند، به خرافاتى كه در اين روايتها به كار رفته است بدون توجه معتقد گردند، ما براى توجه بيشتر به اين محكم كارىها و ريزهكارىها و نيرنگهاى خطرناك سيف، بار ديگر در داستان بشارت انبياء كه او نقل نموده است بررّسى مىكنيم و مىبينيم كه سيف مىگويد:
1. ارطبون فرمانده لشكر روم قبلًا مىدانست كه فاتح بيت المقدّس و شهرهاى ديگر فلسطين مردى است كه نام وى عمر و داراى سه حرف است.
خواننده لابد از اين جريان خواهد فهميد كه ارطبون اين اطلاع را از متخصّصاش به دست آورده بوده و متخصص اين اطلاعات و علوم كيست؟ جز كسانى كه آن را از پيامبران گرفتهاند كس ديگر نمىتواند باشد پس بنا بر اين سر رشته اين پيشبينى و بشارت در باره فتوحات عمر به پايان مىرسد.
2. سيف در تعقيب اين جريان داستان مرد يهودى را پيش مىكشد كه به پيشواز عمر آمده و او را با لقب ارزنده و پرمغز «فاروق» خطاب كرد و به او مژده داد كه فتح كننده بيت المقدّس هم اوست و اين مرد يهودى براى اثبات گفتارش به خدا نيز سوگند ياد نمود.
سيف با نقل اين جمله مىخواهد بفهماند كه مرد يهودى چون لقب فاروق را در كتب گذشته پيدا كرده بود، لذا عمر را با اين لقب صدا كرد و اين مرد اطلاع وسيعى از كتابهاى گذشته داشت لذا عمر در باره دجّال از وى پرسش نمود و او نيز از حسب و نسب دجال و از كسانى كه او را به قتل خواهند رسانيد به وى خبر داد و حتّى محلّ قتل او را نيز به طور دقيق معين نمود.
ص: 489
پس اين بشارت و فضيلت نيز كه در باره عمر آمده است به كتب پيشين و پيامبران خدا مىرسد.
3. آن گاه سيف براى تحكيم دروغ خويش داستان ديگرى را پيش مىكشد كه عمر زبالههاى بيت المقدّس را با قباى خويش به بيرون حمل نمود و به مردم نيز دستور داد از او پيروى كنند كه صداى تكبير كعب (دشمن مسلمانان) بلند گرديد و به پيروى از وى تمام مسلمانان تكبير گفتند و عمر او را احضار و علّت تكبير گفتنش را سؤال نمود.
همه اين ها مقدّمه چينىهايى است كه يكى پس از ديگرى به وسيله سيف به عمل آمده است و پس از اين مقدمه چينىها از زبان كعب در پاسخ خليفه چنين آورده است كه «امير المؤمنين! يكى از پيامبران پانصد سال قبل از كارى كه تو امروز انجام دادى خبر داده است».
سيف براى بار دوم داستان دروغين خود را اين گونه تحكيم مىكند كه عمر در باره اين گفتار از كعب توضيح خواست، كعب در پاسخ وى گفت كه: رومىها به بنى اسرائيل غالب شدند و به بيت المقدّس تسلط يافتند، بيت المقدّس را با زباله انباشتند و آن را به صورت مزبلهاى در آوردند، خداوند پيامبرى فرستاد و او بر سر مزبله بالا رفت و خطاب به بيت المقدّس گفت:
«مژده باد تو را اى اورشليم كه فاروق بر تو تسلط مىگردد و تو را از كثافات پاك مىكند».
4. و بالاخره سيف داستان دروغين خود را در روايت ديگرى با تعريف و توصيف لشكر خليفه استحكام مىبخشد و مىگويد:
اين پيامبر خطاب به بيت المقدّس گفت: «فاروق در ميان سپاهيان فرمانبردار خدا بر تو وارد مىگردد و انتقام مردمان تو را از روميان مىگيرد».
به طورى كه در روايات سيف خوانديم قبلًا ارطبون مسيحى خبر داده بود كه فتح كننده بيت المقدّس عمر خواهد بود و بعد از وى يك مرد يهودى نيز در شام اين بشارت را به عمر داد و كعب هم در گفتارش منشأ اين خبرها را كشف نمود كه همه اين ها از بشارات و پيشگويىهاى پيامبران پيشين مىباشد.
ص: 490
ولى سيف براى محكم كارى داستان اين بشارت را در ضمن چند روايت آورده و هر گوشهاى از آن را در يك روايت گنجانيده و هدف فاسد خويش را هم در لابلاى آن مستور ساخته است.
آيا پس از اين همه مهارت در افسانهسازى و اين همه محكمكارى و زمينهسازى، كسى مىتواند در اين شك كند كه همان طور كه پيامبران پيشين از آمدن پيامبرى به نام «احمد» خبر و بشارت دادهاند از آمدن خليفهاى هم به نام «عمر» بشارت داده باشند.
آيا كسى پس از آن كه اين جريان را طبرى امام و پيشواى مورّخين در تاريخ خود آورده است، جرأت دارد آن را تكذيب كند و يا در آن ترديد نمايد.
ارزيابى سند روايات سيف
در سند روايات سيف كه جريان عمرو عاص و ارطبون را بازگو مىكند، نام «ابو عثمان» آمده است و ابو عثمان هم بنا به گفته خود سيف همان يزيد بن اسيد غسانى است كه در تاريخ طبرى و ابن عساكر نام وى در بيش از ده روايت از روايتهاى سيف آمده است.
و ما اين ابو عثمان را از راويانى مىشناسيم كه وجود خارجى نداشتهاند و سيف آنها را براى دروغبافى آفريده است تا ايشان را در كارخانه دروغ سازى خويش بگمارد و به نام آنها دروغهايى بسازد و ما اين سلسله راويان را در كتاب «روات مختلقون» معرفى نمودهايم.
در سند روايت ديگر سيف كه در آن يكى از پيامبران گذشته و به اورشليم بشارت فاروق را مىدهد يك راوى ناشناس آمده است كه حتى خود سيف هم او را نمىشناسد و مىگويد كسى كه در فتح بيت المقدس حضور داشت چنين نقل مىكند، ما نمىدانيم منظور سيف از اين راوى بىنام و نشان چه كسى بوده و در نظر وى چه نامى داشته؟ كه ما در باره وى بحث و بررسى كنيم.
ص: 491
تطبيق و مقايسه روايات سيف با روايات ديگران
رواياتى كه سيف در داستان فتح بيت المقدس آورده است مطالب ذيل را در بر دارد:
1. اخبار و جرياناتى كه در ميان عمرو عاص و ارطبون رومى واقع گرديده است. ما اين جريانات را به جز در روايت سيف در هيچ روايت و تاريخى پيدا نكرديم.
2. بشارت و پيشگويىهاى انبياء گذشته در باره عمر. ما اين بشارت را نيز در نزد هيچ موّرخى به جز سيف نديدهايم.
3. خبر فتح بيت المقدس «ايليا». اين خبر هم از روايات تاريخنگاران ديگر به صورت ديگرى آمده است كه روايت سيف را تكذيب مىكند.
در تاريخ ابن خيّاط متوفّاى سال (240) هجرى از ابن كلبى چنين آمده است:
ابو عبيده فرمان مسلمانان با مردم حلب صلح نمود و صلحنامهاى به آنها داد سپس از آن جا به سوى بيت المقدس حركت نمود و خالد بن وليد كه يكى از فرماندهان وى و در پيشاپيش لشكر وى بود به بيت المقدس وارد گرديد و آن جا را به محاصره خود در آورد مردم آن جا هم به ناچار تسليم گرديده و در خواست صلح نمودند.
و در روايت ديگرى كه بلاذرى در فتوح البلدان آورده است پس از نقل جمله بالا، اين قسمت را نيز اضافه مىكند: مردم بيت المقدّس گفتند ما حاضريم طبق همان شرايطى كه مردم بلاد شام با شما صلح نمودهاند صلح كنيم، هر مبلغى كه آنان به عنوان جزيه و ماليات به مسلمانان مىپردازند ما هم مىپردازيم ولى به شرط آن كه خود عمر اين صلحنامه را امضاء كند و امان نامهاى به دست ما بدهد، ابو عبيده پيشنهاد مردم بيت المقدّس را به عمر نوشت و او به بيت المقدّس آمد و صلحنامهاى به همان مضمون نوشته شد، عمر آن را امضاء كرد و پس از چند روز توقف در بيت المقدّس دوباره به سوى مدينه حركت كرد. يعقوبى متوفاى سال «292» هجرى نيز همين مطلب را به طور اختصار آورده است.
ابن اعثم متوفاى سال «314» هجرى نيز در فتوح خود همين روايت را با تفصيل بيشترى نقل كرده است.
ياقوت حموى متوفاى سال «626» هجرى در معجم البلدان در ماده (القدس) همان
ص: 492
مطلب را به طور اختصار وارد ساخته است.
4. داستان ديگرى كه در همين روايات سيف آمده است جريان شمشير بازان و امان خواهان است:
اين داستان هم در روايات غير سيف به صورت ديگرى نقل گرديده است كه با گفتار سيف سازش ندارد.
ابو عبيده در كتاب «الاموال» و بلاذرى در «فتوح البلدان» مىگويند:
عمر كه از شام به سوى بيت المقدّس مىآمد، ابو عبيده از وى استقبالى به عمل آورد. در آن هنگام گروهى از مردم بومى كه آنان را «مقلسون»[47] مىناميدند با شمشيرها و گلها به استقبال عمر آمدند، عمر كه آنان را ديد صدا زد: آنان را برگردانيد و از اين عمل بازشان بداريد. ابو عبيده گفت: يا امير المؤمنين اين يكى از عادات و رسوم عجم است (و يا جملهاى شبيه آن) آن گاه افزود اگر تو آنان را از شمشير بازى جلوگيرى كنى آن را يك نوع پيمانشكنى تصور مىكنند عمر گفت: آنان را به حال خودشان وا بگذاريد كه عمر و فرزندانش در اطاعت ابو عبيده هستند.
5. هم چنين داستانى كه در روايات سيف آمده است جريان رفت و روبكردن و نظافت بيت المقدّس است كه با دست عمر انجام مىگرفت.
اين جريان نيز در كتاب «الاموال» ابو عبيده چنين آمده است:
عمر بن الخطّاب مردم بومى و زيردست فلسطين را بى مزد به جاروب كردن بيت المقدّس گماشت زيرا در بيت المقدّس مزبله بس بزرگى وجود داشت.
نتيجه تطبيق و ارزيابى
از تطبيق و مقايسه روايات سيف با روايات تاريخ نگاران ديگر چنين برمىآيد كه اين دو سلسله روايات از چند جهت با هم تناقض و اختلاف دارند.
1. سيف در داستان فتح بيتالمقدس جرياناتى را مىنگارد كه در روايت ديگر
ص: 493
تاريخ نويسان وجود ندارد و از مختصات روايات سيف محسوب مىگردد.
2. فرمانده لشكر مسلمانان در بيتالمقدس بنا به روايت سيف، عمرو بن عاص و بنا به روايت غير سيف، ابو عبيده جرّاح بوده است.
3. بنا به نقل ديگران فرمانده سپاه مسلمانان در فتح بيت المقدّس ابو عبيده جراح بوده و عمر تنها براى امضاى صلحنامه به بيت المقدس آمده است با اين توضيح كه مردم فلسطين درخواست كردند خود خليفه پيمان صلح را امضاء كند و ابو عبيده جريان را به عمر نوشت و او به بيت المقدس آمده و با دست خود پيمان صلح را امضاء كرد و به مدينه باز گشت ولى به نقل سيف فرمانده مسلمانان در اين فتح عمرو بن عاص بوده كه در مقابل او ارطبون فرمانده رومى قرار گرفته بود و اين ارطبون بنا به گفته سيف در زيركى و فطانت مانند عمرو بن عاص بود همان طورى كه خليفه و عمرو عاص و خود ارطبون به اين حقيقت اعتراف كردهاند و باز سيف مىگويد كه در ميان عمرو و ارطبون مكاتبات و نيرنگبازىهاى زيادى واقع گرديده و عمرو عاص در ميدان نيرنگبازىها از ارطبون گوى سبقت را ربوده و در مكر و حيله بر او پيروز گرديد بدين گونه كه اوّلًا: به نام نماينده عمرو عاص پيش ارطبون رفت و راه نفوذ و تسلّط بر وى را پيدا كرد و ثانياً: آن گاه كه ارطبون تصميم به قتل وى گرفت نقش بازى كرد و توانست جان سلام به در برد و ثالثاً: آن گاه كه ارطبون در پيش وزرا و فرماندهان خويش نام فاتح بيت المقدس را به زبان راند و گفت كه او خليفه دوم «عمر» خواهد بود عمرو عاص جريان را زود متوجه شد و به اطلاع خليفه رسانيد خليفه به سوى بيت المقدس حركت كرده و يك نفر يهودى به استقبال عمر شتافتند و اين بشارت را نيز بدو داد كه فتح بيت المقدس با دست او خواهد بود عمر به بيت المقدس حركت كرده و مردم آن جا تسليم شده با وى صلح نمودند ولى ارطبون و پيروان وى كه تن به صلح نداده بودند به مصر فرار كردند و پس از آن كه مسلمانان مصر را فتح كردند ارطبون به روم فرار كرده فرماندهى جنگهاى تابستانى روم را به عهده گرفته و مردى به نام ضريس كه از قبيله قيس بود در يكى از جنگهاى اسلامى او را به قتل رسانيد.
ص: 494
داستان شمشير بازان
4. در نقل اين داستان نيز روايات سيف با گفتار ديگران متناقض است زيرا بنا به روايت سيف مردم بيت المقدس در حالى كه شمشيرهاى خود را تكان مىدادند به سوى عمر آمدند و لشكريان از ترس دست به سلاح بردند عمر گفت نترسيد درخواست امان مىكنند به آنان امان دهيد بعداً معلوم شد كه پيشبينى عمر درست بوده است و آنان واقعاً براى درخواست امان و انعقاد پيمان صلح آمدهاند.
ولى در روايات غير سيف آمده است كه اين شمشير بازان از مردان اذرعات و از كسانى بودهاند كه قبلًا با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند و با دسته گلها و بازى كردند با شمشيرها به استقبال عمر شتافتند و اين عمل را براى احترام و تعظيم از عمر كرده نه براى تسليم و امان خواستن.
به طورى كه ملاحظه مىكنيد، سيف اين جريان را چنين تحريف نموده كه مردمان «اذرعات» را به مردمان بيت المقدس تبديل نموده و آنان را از كسانى قرار داده كه درخواست صلح مىكنند در صورتى كه اين افراد قبلًا با مسلمانان پيمان صلح بسته بودند و مىخواستند با دسته گلها و بازىهاى مخصوص از خليفه استقبال به عمل آورند و با تشريفات خاصى او را به خود بپذيرند و باز در اين داستان سيف چنين ترسيم كرده كه مسلمانان ترسيدند و به سلاح خود دست بردند و عمر هدف آنها را به مسلمانان توضيح داد در صورتى كه جريان درست به عكس اين بوده است و عمر مقصد ايشان را نفهميده و از شمشير بازى و حركات آنان ترسيد و هدف آنان را ابو عبيده براى عمر توضيح داد.
داستان جاروب كردن بيت المقدس
5. و يكى ديگر از موارد اختلاف روايات سيف با ديگر تاريخنويسان داستان جاروب كردن بيت المقدس است كه بنا به روايت سيف عمر زبالههاى مسجد را در دامن خود جمع كرد و به لشكرياناش هم دستورد داد كه در اين كار از وى پيروى كنند. در اين جا
ص: 495
صداى تكبير كعب بلند گرديد و به عمر خبر داد كه پانصد سال قبل پيامبرى بشارت اين حادثه را به اورشليم داده است.
و امّا در روايت غير سيف چنين آمده است كه عمر «انباط» را براى جاروب كردن بيت المقدس واداشت و انباط هم طبقه پايين و كارگر را مىگويند. بنا بر اين عمر از فقرا و كارگران فلسطين گروهى را براى جاروب كردن مسجد بدون دادن مزد گماشت و به وسيله آنان بيت المقدس را پاك و كثافتزدايى نموده است.
آرى سيف جريانات تاريخى را اين چنين تحريف نموده و به صورتى كه خودش خواسته در آورده است و گاهى هم داستانهاى ديگرى از پيش خود ساخته و بر آنها افزوده است و از همه آنها نتايجى گرفته است كه ذيلًا به قسمتى از آنها اشاره مىگردد.
دروغها و اكاذيبى كه سيف با جعل احاديث جنگ روم و بشارت عمر به نام حقيقت و واقعيات تاريخ در فرهنگ و مدارك اسلامى به جا گذاشته است عبارتند از:
1. يك نفر راوى ساختگى معروف به ابو عثمان.
2. يك نفر فرمانده براى سپاه روم به نام ارطبون.
3. فرمانده لشكر مسلمانان در فتح بيت المقدس از ابو عبيده به عمرو عاص تبديل و تحريف شده است. غير از اينها تحريفات و جعليات ديگرى نيز به وسيله سيف در اين داستان به عمل آمده و در فرهنگ اسلام براى آيندگان باقى مانده است. ما نمىدانيم كه چه عاملى سيف را واداشته است كه نام فرماندهى را به فرمانده ديگر تبديل كند در صورتى كه هر دو از قبيله قحطان بودند! و در اين تبديل تعصب قبيلگى و تغيير دادن افتخارى از قبيله قحطان به قبيله عدنان در كار نبوده است؟
چه انگيزهاى سيف را وادار كرده است كه اين همه خرافات و مطالب بىاساس را در تاريخ مسلمانان مندرج سازد.
چه علتى دارد كه عمر از يك يهودى در باره دجال توضيحاتى بخواهد و او هم پاسخ بگويد و دجال را براى وى معرفى نمايد؟
جواب اين چراها جز اين نمىباشد كه بگوييم هدف سيف از اين همه جعل و تحريف
ص: 496
در مرحله اوّل تشويش و به هم زدن تاريخ مسلمانان و در مرحله دوم وارد كردن اباطيل و خرافات در عقايد اصيل اسلامى و خرافى به بار آوردن مسلمانان بوده است.
متأسفانه سيف در هر دو مقصد به هدف خود رسيده است، چه آن كه وى هدف خويش را در نقل اين گونه مطالب بىاساس در زير پردهاى از نشر فضايل و مناقب «خليفه دوم» مخفى داشته است و از اين جا است كه روايات خرافى و دروغين او در كتابهاى تاريخ رواج و انتشار پيدا نموده است، بدين گونه كه اين روايات را طبرى امام مورخين از خود سيف گرفته و باقى مورخين نيز از او أخذ نموده و در كتابهايشان نقل نمودهاند مانند:
1 و 2. هر يك از ابن اثير و ابن كثير بعد از حذف داستان كعب از اين روايات همه آنها را از طبرى گرفتهاند.
3. ابن خلدون نيز خلاصه اين داستان را با حذف خاتمه سرگذشت ارطبون و پيشگويى وى، بقيه مطالب را از طبرى اتخاذ نموده و در كتاباش نقل نموده است.
4. ابن حجر هم در «اصابه» نام قيس را در ليست صحابههاى پيامبر (ص) آورده و در شرح حال وى به «فتوح سيف» اعتماد نموده است.
ص: 497
صداى الله اكبر مسلمانان در و ديوار شهر حمص را فرو مىريزد
كبر المسلون فتها فتت دور كثيره و حيطان.
صداى مسلمانان كه در حمص به تكبير بلند گرديد
ديوارها فرو ريخت.
سيف
داستان فتح حمص به روايت سيف
طبرى در ضمن حوادث سال پانزدهم هجرى در باره فتح «حمص»[48] سه روايت از سيف نقل مىكند.
در روايت اوّل مىگويد: چون مسلمانان براى فتح «حمص» به آن شهر وارد شدند هرقل[49] به مردم حمص دستور داد كه در زمستان و در سردترين روزها در حالى كه برف شديدى مىباريد مسلمانان بجنگند و به ايشان گفت اگر چنين كرديد يك تن از ايشان تا
ص: 498
فصل تابستان زنده نمىماند. مردم حمص طبق فرمان هرقل در روزهاى سرد با مسلمانان مىجنگيدند.
و در روايت دوم از ابو الزهراء قشيرى چنين آورده است: مردم حمص به يكديگر چنين سفارش نمودند كه تا فصل زمستان شهرهايتان را از حملات و تجاوزات اعراب حفاظت حراست كنيد آن گاه كه فصل زمستان فرا رسيد آنان نمىتوانند كارى عليه شما انجام دهند زيرا آنان پا برهنه هستند و در فصل سرما و زمستان پاهاىشان قطعه قطعه مىشود و با آن خورد و خوراك ناچيز و كمى انرژى هم كه دارند از قدرت و توانايى مىافتند. ولى درست به عكس آنچه روميان مىپنداشتند پس از آن كه از جنگ برگشتند ديدند كه پاى عدّهاى از خود آنان در ميان چكمهها و پاپوشهايشان قطع شده است امّا مسلمانان با اين كه جز نعلين چيزى به پا نداشتند حتّى پاى يك نفر از آنان هم كوچكترين صدمه و آسيبى نديده است. چون فصل زمستان تمام شد پير مردى از مردم حمص در ميان مردم به پا خاست و آنان را به صلح و سازش با مسلمانان دعوت نمود ولى مردم گفتار وى را نپذيرفتند. پير مرد ديگرى نيز همان پيشنهاد را براى مردم حمص تكرار نمود به گفتار وى نيز جواب مساعد ندادند.
سيف در روايت سوم: از يك عدّه پير مردهاى غسانى و بلقينى چنين آورده است: مسلمانان پس از فصل زمستان به سوى شهر حمص يورش كردند و يك دفعه صداىشان را به تكبير بلند كردند به طورى كه رعب و وحشت سرتاسر وجود مردم شهر را فرا گرفت و رعشه بر اندامشان افتاد و از ضرب صدا يك دفعه در و ديوار شهر فرو ريخت، مردم حمص به پير مردانى كه قبلًا آنان را به سوى صلح دعوت مىكردند و آنان گوش فرا نداند پناه بردند ولى اين بار پير مردان به مردم بى اعتنايى نمودند و خوارشان ساختند.
سيف مىگويد بار ديگر صداى تكبير مسلمانان در فضاى شهر حمص طنين انداخت و اين بار خانهها و ديوارهاى زيادى از شهر خراب گرديد دوباره مردم به پير مردان و بزرگان قوم پناه بردند و گفتند: آيا نمىبينيد كه عذاب خدا ما را فرا گرفته است؟
آنان در پاسخ مردم گفتند كه شما چارهاى جز اين نداريد كه خود به مسلمانان پيشنهاد صلح كنيد. مردم حمص بر برج شهر برآمدند و بانگ برآوردند كه: صلح، صلح.
ص: 499
مسلمانان كه نمىدانستند چه پيشامدى براى آنان رخ داده است؟ و چه ترس و واهمهاى آنان را فرا گرفته است؟ پيشنهاد صلح را از آنان پذيرفتند. و طبق شرايطى كه با مردم دمشق صلح كرده بودند با مردم حمص نيز صلح نمودند.
داستان فتح حمص به روايت غير سيف
داستان فتح حمص را سيف در ضمن سه روايت بدان صورت كه ملاحظه فرموديد آورده است امّا تاريخنويسان ديگر اين داستان را به صورت ديگرى نقل كردهاند مثلًا بلاذرى مىگويد:
مسلمانان پس از فتح دمشق به حمص آمدند و چون به شهر آمدند نزديك شدند مردم شهر نخست به جنگ مسلمانان برخاستند ولى بعد به شهرشان پناهنده شدند و در قلعههاىشان متحصّن گرديدند و از مسلمانان درخواست صلح و امان نمودند. بلاذرى اضافه مىكند كه:
فرار كردن هرقل حاكم حمص از يك طرف و نيرو و قدرت بى سابقه و پيروزىهاى پى در پى مسلمانان از طرف ديگر به گوش مردم حمص مىرسيد دست به هم داده رعب و وحشت عجيبى در دل آنان به وجود آورده بود.
نتيجه تطبيق و ارزيابى
از آنچه در تطبيق روايات سيف با روايات ديگر تاريخنويسان آورديم، استفاده مىگردد كه به نقل مورّخين ديگر، انگيزه صلح مردم حمص فرار نمودن حاكم آنان و اطلاعشان از نيرومندى و قدرت مسلمانان بوده است.
ولى بنا به گفته سيف، انگيزه مردم حمص بر صلح كردن با مسلمانان آن بوده است كه سرتاسر زمستان را با مسلمانان جنگيدند و در اثر سرما پاهاىشان قطعه قطعه گرديد و از طرف ديگر در اثر صداى تكبير مسلمانان در و ديوار شهر و خانههاىشان فرو ريخت. رعب و وحشت سرتاسر وجودشان را فرا گرفت و در نتيجه مجبور به صلح و تسليم گرديدند. اين بود ضعف و تزلزل سيف از نظر متن و اينك بررسى آن از نظر سند.
ص: 500
بررّسى سند روايات سيف
سند روايت سيف نيز از چند جهت مخدوش و متزلزل است زيرا:
1- سيف داستان قطع شدن پاهاى مردم حمص را از «ابو الزهراء قشيرى» نقل نموده است نام «قشيرى» در پنج روايت از روايتهاى سيف در تاريخ طبرى آمده است و به اتّكاء همين روايات، ابن عساكر در تاريخ دمشق و ابن حجر در الاصابه «قشيرى» را يكى از اصحاب پيامبر (ص) محسوب داشتهاند ولى ما پس از بررّسىهاى عميق در كتب رجال و مربوط به احوالات ياران پيامبر (ص) به اين حقيقت پى برديم كه پيامبر اسلام صحابهاى به نام «قشيرى» نداشته است و او را سيف با نيروى خيال خويش آفريده است.
2- سيف خراب شدن ديوارها و فرو ريختن خانههاى حمص را از پير مردهاى غسان و بلقين نقل نموده است حالا ما از چه راه مىتوانيم اين پير مردها را كه سيف از شيوخ غسان و بلقين درست كرده است بشناسيم تا آن كه در باره آنان بحث و بررّسى كنيم؟
سلسله راويان داستان
يك: سيف احاديث داستان حمص را از:
1. شيوخ غسان و بلقين.
2. ابوالزهراء قشيرى.
گرفته است و چون سيف نام شيوخ غسان و بلقين را مشخص نكرده است اين است كه آنان براى ما مجهول و ناشناس، و گفتارشان غير قابل قبول مىباشد و از طرف ديگر گفتيم كه قشيرى هم كه در سند اين روايتها آمده از راويان ساختگى سيف است.
دو: از سيف هم:
1. طبرى گرفته و با ذكر سند در تاريخ خود آورده است، و از طبرى نيز:
2. ابن اثير،
3. ابن كثير گرفتهاند و در كتب تاريخشان وارد ساختهاند.
ص: 501
دجّال شهر شوش را فتح مىكند
فأتى صاف باب السّوس و دقه برجله ...
دجال پيش آمد با پاى خويش دروازه شوش را بزد و
آن را براى مسلمانان بگشود.
سيف
داستان فتح شوش به روايت سيف
طبرى در حوادث سال هفده هجرى از سيف نقل مىكند كه: «ابو سبره»[50] فرمانده مسلمانان با لشكر خويش به شهر شوش آمد و آن جا را محاصره نمود و مسلمانان با مردم شوش چندين بار جنگ كردند و در هر بار اهل شوش بر مسلمانان صدمه وارد مىكردند. راهبان و كشيشها بر برج شهر برآمدند و با صداى بلند گفتند:
اى گروه عرب! آنچه كه از دانشمندان در باره شهر شوش به ما رسيده اين است كه اين
ص: 502
شهر فتح نخواهد شد مگر با دست دجال يا با دست مردمى كه دجال در ميان آنان باشد بنا بر اين اگر دجال در ميان شما است به زودى اين شهر را فتح خواهيد نمود و اگر دجال در ميان شما نيست به خود زحمت ندهيد كه بى ثمر خواهد بود، مسلمانان به گفتار اين پيشگويان گوش فرا ندادند يك بار ديگر هم با مردم شوش جنگ و تيراندازى نمودند باز هم راهبان و دانشمندان از بالاى برجها و قلعهها مسلمانان را خطاب كرده و گفتار قبلى را تكرار نمودند و بانگ بر مسلمانان زدند و ايشان را به خشم آوردند.
«صاف بن صياد»[51] كه در ميان آنان بود به كنار دروازه شهر آمد و با پاى خود به دروازه كوبيد و گفت: اى بظار[52] باز شو. ناگه زنجيرهاى دروازه از هم گسيخته شد و قفلها درهم شكست و به زمين افتاد، دروازه باز شد و مسلمانان وارد شهر شوش شدند! مشركان كه چنين ديدند سلاحهاى خويش را از ترس بر زمين نهادند و فرياد صلح، صلح! از آنان بلند گرديد و مسلمانان كه با تسلّط كامل وارد شهر شوش شده بودند به درخواست آنان جواب مثبت دادند و با آنان صلح برقرار كردند.
اين بود خلاصه افسانهاى كه سيف در باره فتح شوش آورده است. طبرى هم همين افسانه را از سيف گرفته، ابن اثير و ابن كثير نيز از طبرى گرفته و در تاريخشان نقل نمودهاند.
داستان فتح شوش به روايت غير سيف
اين بود داستان فتح شوش به روايت سيف و امّا فتح شوش در نزد ديگر تاريخنويسان بدين صورت تحقق يافته است:
ص: 503
خود طبرى كه ناقل روايت سيف است از مدائنى، مورّخ مشهور چنين نقل مىكند: به هنگامى كه ابو موسى اشعرى شهر شوش را محاصره كرده بود، خبر فتح جلولاء به دست مسلمانان و جريان فرار كردن يزدگرد پادشاه جلولاء به مردم شوش رسيد و آنان از شنيدن اين جريان مرعوب شدند و از ابو موسى امام خواستند و درخواست صلح نمودند و او نيز پيشنهاد آنان را پذيرفت و در ميان مسلمانان و مردم شوش پيمان صلح منعقد گرديد.
بلاذرى در فتوح البلدان مىگويد: ابو موسى اشعرى با مردم شوش جنگ نمود سپس آنها را محاصره كرد تا آب و نانشان تمام گرديد و به صلح و تسليم وادار شدند، ابو موسى هم جنگجويانى را كه نامشان در اماننامه نبود كشت و يا اسير گرفت و اموال ايشان را به غنيمت برد.
گفتار بلاذرى را «دينورى» نيز در «اخبار الطوال» به طور اختصار آورده است.
ابن خياط نيز در تاريخ خود مىگويد فتح شوش در سال هجدهم هجرى به وسيله ابو موسى از راه صلح انجام پذيرفت.
بررّسى سند روايت سيف
همان طور كه از متن روايت سيف ضعيف و باطل بودن آن نمايان است و با متن روايت تاريخنگاران ديگر نمىسازد، از نظر سيف ضعيفتر و بطلان آن نمايانتر است زيرا:
در سند روايت سيف كه داستان فتح شوش را بازگو مىكند، نام «محمّد» آمده است كه ما مكرّر گفتهايم اين «محمّد» از راويان ساختگى خود سيف است و در سند اين روايت افراد مجهول الحال و ناشناس ديگرى نيز مانند «طلحه و عمر» واقع گرديده است كه در كتب رجال و تراجم شناخته نشدهاند و براى اين كه گفتار ما به درازا نكشد از بررّسى آنان خوددارى مىكنيم.
ص: 504
نتيجه تطبيق و ارزيابى
سبب فتح شوش بنا به گفتار سيف عبارت بوده از وجود «دجال» در ميان لشكر مسلمانان كه راهبان و كشيشها نيز قبلًا آن را پيشبينى كردند و به مردم نيز ابلاغ نمودند و اين پيشبينى هم به وقوع پيوست كه دجال از ميان سپاه اسلام بيرون آمد وپاى خود را به دروازه شهر كوبيد و گفت: «باز شو از دروازهاى كه مثل «بظار» هستى». يك دفعه زنجيرهاى دروازه از هم گسست، قفلها در هم شكست، درها گشوده شد و مسلمانان وارد شهرشدند. مردم شوش دست از جنگ كشيدند و فرياد صلح صلحشان به آسمان بلند گرديد و فرمانده كل سپاه مسلمانان در اين جنگ «ابو سبره» عدنانى بوده است.
اين بود خلاصه گفتار سيف در باره نام فرمانده مسلمانان در فتح شوش و آنچه سبب اين فتح بزرگ گرديد، ولى مورّخان ديگر مىگويند: سبب فتح شوش رسيدن خبر فتح جلولاء به اهل شوش و فرار كردن پادشاه آنان و هم چنين تمام شدن آب و نان مردم شوش بود كه آنان در اثر اين علل و عوامل روى به صلح آوردند و امان طلبيدند و فرمانده سپاهيان مسلمان هم ابو موسى اشعرى از قبيله قحطان بوده است نه ابو سبره از قبيله عدنان.
از اين تطبيق و ارزيابى روشن مىشود كه سيف در نقل اين داستان تعصّب قبيلهاى به كار برده و به نداى تعصّب قبيلگى عدنانىاش جواب مثبت داده است آن جا كه فضيلت فتح شوش را از ابو موسى قحطانى سلب و براى ابو سبره عدنانى ساخته و پرداخته است ولى چه انگيزهاى سيف را واداشته است كه در اين داستان فتح و پيروزى مسلمانان را به «دجال» نسبت دهد؟ در صورتى كه در اين انتساب نه مديحهسرايى براى صحابه پيامبر وجود دارد و نه كوچكترين تعصب قبيلگى؟
در اين امر نه افتخارى براى قبيله خود سيف ديده مىشود و نه براى قبيله عدنان كه سيف معمولًا در باره آنان نيز تعصّب به خرج مىدهد؟
پس او در اين نسبت و أسناد، در اين تحريف حقيقت و در اين خرافهبافى چه انگيزهاى داشته است؟ آيا جز كفر و زندقهاى كه به آن معروف و مشهور بوده است انگيزه
ص: 505
ديگرى متصوّر است؟
آرى او خواسته به اقتضاى كفر وزندقه خويش عقايد مسلمانان را با خرافات آميخته سازد و تاريخ اسلام را مشوش و درهم و برهم كند.
سلسله راويان حديث شوش
يك. احاديث فتح شوش را سيف از يك راوى ساختگى و قلابى به نام «محمد» و از دو راوى مجهول و ناشناس نقل كرده است.
دو. از سيف هم اين احاديث را:
1. طبرى و از طبرى هم.
2. ابن اثير.
3. ابن كثير گرفتهاند و در كتب تاريخشان وارد ساختهاند.
ص: 506
داستان اسود عنسى
لا يحرف سيف و لا يختلق إلّالاحقيق غاية.
سيف حقيقتى را تحريف نمىكند و يا داستانى را
نمىسازد مگر براى يك هدف فاسد.
مؤلف
اصل داستان به روايت سيف
طبرى در باره «اسود عنسى» كه در يمن به دروغ، ادعاى پيامبرى مىنمود از سيف چند روايت نقل نموده است و ما خلاصه و چكيده مجموع آن روايات را در ذيل مىآوريم:
چون اسود عنس ادعاى نبوت كرد و بر يمن مسلط گرديد «شهر بن باذان» پادشاه ايرانى يمن را بكشت، و همسر او را نيز به همسرى خويش درآورد فرماندهى و سرپرستى ايرانيان مقيم يمن را به «فيروز و آزادبه»، دو مرد ايرانى نژاد واگذاشت و فرماندهى كل قشون خويش را به قيس بن عبد يغوث واگذاشت. پيامبر اكرم (ص) از مدينه به اين سه نفر نامه نوشت و دستور داد با اسود عنسى بجنگند و او را از راه جنگ و يا از راه حيله از بين ببرند و شرّ او را از سر فرزندان ايران كوتاه كنند، آنان نيز طبق دستور پيامبر
ص: 507
اسلام متّحد شدند تا با نيرنگ اسود را از بين ببرند ولى شيطان اسود او را از جريان مطلع ساخت، اسود قيس را احضار نمود و گفت:
قيس! اين فرشته من چه مىگويد؟
قيس: چه مىگويد؟
اسود: فرشته من مىگويد: تو اين قيس را آن چنان گرامى داشتى و او را به مقام ارجمند و فرماندهى لشكر ارتقاء دادى تا آن كه در احترام و شخصيّت هم تراز تو گرديد اينك به دشمن تو تمايل كرده و تصميم گرفته است كه سلطنت تو را از بين ببرد و مكر و حيله را در دل خود پنهان داشته است.
آن گاه اسود گفت: اين فرشته به من مىگويد اى اسود! اى اسود! اى بدبخت! اى بدبخت! سر قيس را از تن جدا كن وگرنه او تو را خواهد كشت و سرت را از تنت جدا خواهد نمود.
قيس گفت: سوگند به جان شما اى اسود كه مقام شما در دل من بالاتر و ارجمندتر از آن است كه در باره تو خيال بدى را به خود راه دهم و نسبت به تو خيانت ورزم.
اسود: اى مرد چه قدر جفاكارى كه فرشته مرا هم تكذيب مىكنى، معلوم مىشود كه اكنون از عمل خويش پشيمان شدهاى و از آنچه فرشتهام به من خبر داد از سوء قصدت نسبت به من برگشتهاى.
سيف در اين جا همان شيطان اسود را فرشته مىخواند و روايت مىكند كه او همه جريانات را به اسود خبر مىداد.
سيف مىگويد قيس از مجلس اسود بيرون آمد جريان را به دوستانش و كسانى كه در كشتن اسود با قيس همدست و همداستان بودند شرح داد.
اسود براى بار دوم قيس را احضار نمود و به او گفت:
آيا من تو را از حقيقت كارت آگاه نكردم؟ ولى تو به من دروغ گفتى اينك باز فرشته من مىگويد: اى بدبخت، اى بدبخت، اگر دست قيس را قطع نكنى او سر تو را از تنت جدا خواهد كرد.
قيس گفت: من هرگز تو را كه پيامبر خدا هستى به قتل نمىرسانم ولى تو در باره من
ص: 508
هر چه صلاح مىدانى بكن زيرا با ترس و ناراحتى به سر بردن براى من بسى ناگوار و ناراحت كننده است فرمان ده تا مرا به قتل برسانند زيرا يك بار مردن براى من بهتر از اين است كه هر روز از بيم و هراس بميرم و دوباره زنده شوم و مردن بهتر از زندگى ننگين است.
سيف مىگويد: اسود از اين گفتار قيس متأثر گرديد و دلش به حال وى سوخت و او را آزاد نمود.
سيف اضافه مىكند كه اسود دستور داد يكصد گاو و شتر حاضر كردند آن گاه يك خط مستقيمى در برابر آنها بر زمين كشيد و در مقابل خط قرار گرفت و شترها را در پشت همان خط قرار داد سپس بدون اين كه دست و پاى آنها را ببندد در همان حالت، نحرشان نمود ولى هيچ يك از آن شترها از مرز تعيين شده توسط اسود پا فراتر نگذاشت و همه آنها در پشت همان خط جان سپردند.
سيف مىگويد: يك چنين روز ترسناك و وحشتانگيزى تا آن روز ديده نشده بود كه آن همه شتر را در حالى كه رها و آزاد بودند همه را نحر كرد و هيچ كدام جلوتر از خط نيامدند و در همان پشت خط دست و پا زدند تا جان دادند.
سيف دو باره به جريان قتل اسود مىپردازد و دنباله آن را چنين مىآورد:
بالاخره اين سه نفر كه تصميم به قتل اسود گرفته بودند همسر وى را نيز با خود همفكر و همدست نمودند و تصميم گرفتند كه با دستيارى و همكارى وى اسود را شبانه به قتل برسانند چون به خوابگاه اسود وارد شدند فيروز به كشتن وى پيشدستى نمود، شيطان اسود او را بيدار كرد و ورود دشمن را به او اطلاع داد و چون در آن وقت اسود در خواب عميقى فرو رفته بود بيدار نمىشد خود شيطان براى ارعاب فيروز در كالبد اسود به سخن در آمد و گفت: فيروز تو را با من چه كار؟ چون فيروز اين جمله را شنيد گردن اسود را كوبيد تا جان سپرد.
سيف مىگويد: آن گاه ديگر همكاران فيروز وارد شدند تا سر اسود را از بدنش جدا كنند ولى شيطان اسود به كالبد بىجان وى وارد گرديد و او را حركت مىداد و از بريدن سر وى جلوگيرى مىنمود، دو نفر از آنان بر پشت اسود نشسته و زن وى نيز از موى سر
ص: 509
و گيسواناش محكم بگرفت و بدين گونه او را از حركت باز داشتند و شيزان از درون وى حرف مىزد و كلمات نامفهومى مىگفت تا بالاخره چهارمين نفر سر وى را از تنش جدا نمود در آن هنگام از درون اسود نعرهاى خوفناك و وحشتانگيز برآمد كه به صداى گاو شبيهتر بود و تا آن روز چنين صداى وحشتزايى شنيده نشده بود اين صدا، نعره همان شيطان اسود بود كه از درون وى سر مىداد، اين صدا به گوش نگهبانان رسيد به درب اطاق اسود آمدند و علت سر و صدا را پرسيدند، همسر اسود گفت: چيزى نبود به پيامبر (ص) وحى نازل مىگرديد كه تمام شد.
اين بود خلاصه افسانه اسود عنسى كه طبرى آن را در ضمن يازده روايت از سيف نقل نموده و ذهبى نيز دو روايت از آنها را در كتاب خود به نام «تاريخ الاسلام» آورده است.
بررّسى سند
طبرى داستان اسود عنسى را در يازده روايت از سيف نقل نموده است كه در سند دو روايت از آنها نام سهل بن يوسف به چشم مىخورد و سهل هم از مردى به نام عبيد بن صخر نقل مىكند.
در سند دو روايت ديگر از اين روايتها نام «مستنير بن يزيد» آمده است كه او هم از عروة بن غزيه نقل مىكند.
و در يكى از اين روايتها هم نام خود «عروة بن غزيّه» آمده است بدون اين كه از مستنير اسم برده شود.
آنچه ما در باره داستان اسود بازگو نموديم خلاصهاى بود از روايات سيف كه سند آنها را اين چند راوى ساختگى تشكيل مىدهند كه ما شرح حال آنها را اجمالًا در ذيل مىآوريم:
1. سهل: در سى و هفت روايت از مجموع رواياتى كه طبرى از سيف نقل كرده است نام وى ديده مىشود و سيف او را فرزند يوسف سلمى معرّفى مىكند و چندين قبيله از قبايل عرب را سلمى مىگويند. به عقيده ما منظور سيف از سلمى در اين جا كسى است كه نسبت وى به سلمة بن سعد خزرجى انصارى برسد ولى حقيقت اين است كه اصلًا يك
ص: 510
نفر راوى با اين مشخصات كه اسم وى سهل و نام پدرش يوسف و منسوب به سلمة بن سعد خزرجى و يا به ديگر قبايل سلمى منتسب باشد و جود ندارد و او از جعليات و ساختههاى خود سيف است چنان كه در كتابى كه در شرح «راويان ساختگى» تأليف نموديم اين حقيقت را نماياندهايم.
2. عبيد بن صخر بن لوذان سلمى: دومين كسى است كه در سند داستان اسود به چشم مىخورد ولى او هم از كسانى است كه سيف با خيال خويش آفريده و در ليست صحابههاى پيامبر وارد نموده است و ما شرح حال او را در فصل مخصوصى از كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» آوردهايم.
3. عروة بن غزيه دثينى: عروه كسى است كه سيف او را از قبيله دثين معرّفى مىكند و نام وى در شش روايت از مجموع روايات سيف در تاريخ طبرى آمده است كه چهار روايت از اين شش روايت را ضحاك بن فيروز نقل مىكند.
ولى ما نام عروه را در هيچ يك از كتب رجال و تراجم[53] پيدا نكرديم جز آنچه را كه سمعانى و حموى آوردهاند.
سمعانى در كتاب الانساب در ذيل واژه «دثينه» مىگويد دثينى منسوب است به دثينه و گمان مىكنم دثينه از قراء و آبادىهاى يمن باشد و عروة بن غزيه دثينى هم كه از ضحاك بن فيروز نقل روايت مىكند و در فتوح سيف بن عمر نام وى آمده است از مردم همين آبادى محسوب مىشود.
و ابن اثير هم همين گفتار سمعانى را به طور اختصار در اللباب آورده است.[54]
حموى در شرح دثينه مىگويد: و عروة بن غزيه دثينى را كه از ضحاك بن فيروز نقل روايت مىكند به همين دثينه منسوب است.
البته مدرك گفتار سمعانى و حموى همان روايتهاى سيف است منتها سمعانى به اين مدرك تصريح نموده ولى حموى مدرك گفتارش را تعيين نكرده است.
4. مستنير بن يزيد: سيف او را از قبيله نخع تصوّر و تخيل نموده است كه نام وى در
ص: 511
هجده روايت از روايات سيف كه طبرى نقل نموده ديده مىشود ولى چون ما نام او را جز در روايات سيف در جاى ديگر پيدا نكرديم او را نيز مانند راويان گذشته از ساختههاى سيف معرفى نموديم.
ارزيابى و مقايسه
اين بود خلاصهاى در باره ضعف و تزلزل سند داستان اسود عنسى كه سيف آن را نقل نموده است و امّا ضعف اين داستان از نظر متن و مفهوم در صورتى روشن مىگردد كه به گفتار تاريخنگاران ديگر نظرى بيفكنيم و اين دو گفتار را با هم تطبيق و مقايسه كنيم. اينك گفتار مورّخين ديگر در داستان اسود عنسى.
بلاذرى در فتوح البلدان داستان اسود عنسى را آورده است كه خلاصهاش اين است:
«اسود بن كعب بن عوف» كهانت و پيشگويى مىكرد و ادعاى نبوت مىنمود و قبيله خودش كه قبيله عنس بود از وى پيروى كردند و از قبيلههاى ديگر نيز گروهى به او گرويدند. اسود خودش را «رحمان يمن» ناميد و يك الاغ تربيت شدهاى هم داشت كه هر وقت به او مىگفت براى پروردگارت سجده كن به سجده مىافتاد و هر وقت مىگفت زانو بزن زانو مىزد. و بعضى از تاريخنويسان اسود را «ذوالخمار» گفتهاند زيرا او هميشه عمامه يا دستارى بر سرش مىبست. و بعضى از مورّخان گفتهاند نام اصلى اسود «عبهله» بود ولى از بس كه سياه چهره بود، اسود[55] معروف گرديد.
بلاذرى مىگويد: اسود به صنعاء رفت و آن جا را به تصرّف خويش درآورد و حاكم آن جا را كه از جانب پيامبر اسلام حكومت مىكرد بيرون راند و ايرانىزادگان را كه در يمن بودند و «ابناء»[56] ناميده مىشدند سخت مورد فشار و شكنجه قرار داد و «مرزبانه» همسر «باذان» پادشاه ايشان را به همسرى خود درآورد چون خبر به رسول خدا رسيد «قيس بن هبيرة بن مكشوح مرادى» را به جنگ اسود مأمور نمود و به او دستور داد كه
ص: 512
ايرانيان مقيم يمن را دلجويى كند و آنان را به سوى خود متمايل سازد.
چون قيس به يمن رسيد به اسود اظهار داشت كه من پيرو تو هستم هم عقيده و همفكر تو مىباشم اسود گفتار او را باور نمود و از وارد شدن او به صنعاء ممانعت و جلوگيرى نكرد. قيس با عدّهاى از قبيله مذحج و همدان و قبايل ديگر وارد صنعاء گرديدند و به دلجويى از فيروز يكى از ايرانيان نامدار و مخصوصاً به دلجويى از داذويه سرپرست ايرانيان پرداخت و ايرانيان هم به دست قيس اسلام پذيرفتند. قيس و ايرانيان همدست و همداستان گرديدند و در قتل اسود اتحاد نمودند، چون همسر اسود قبلًا با وى عداوت و دشمنى داشت قيس و افرادش مخفيانه كسى را به نزد او فرستادند و از وى در كشتن اسود استمداد نمودند، او هم به يارى آنان به پا خاست و آنان را به راه آب كوچكى كه به خانه اسود منتهى مىگرديد راهنمايى نمود. و بعضى از تاريخنويسان مىگويند كه ديوار خانه اسود را شكافتند و به هنگام سحر از همان جا وارد خوابگاه وى گرديدند و او را مست در ميان بستر يافتند و فيروز او را در همان حال به قتل رسانده و قيس هم با شمشير سر از تنش جدا نمود و موقع صبح بود كه به بالاى قلعه شهر برآمد و صدا به تكبير بلند كرده بانگ برداشت، الله اكبر، الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله و ان اسود الكذاب عدو الله ... به يگانگى خدا گواهى دادم و شهادت مىدهم كه محمد رسول خدا است و اسود دروغگو و دشمن خدا است.
پيروان و طرفداران اسود گرد آمدند قيس از بالاى قلعه سر اسود را به سوى آنان بينداخت، همه آنان از ترس و وحشت پراكنده و متفرق گرديدند فقط عدّه معدودى از آنان در دور قلعه باقى ماندند، قيس با ياراناش آنان را كشتند مگر يك نفر كه اسلام پذيرفت.
مؤلف كتاب «البدء و التاريخ» داستا اسود را نزديك به همين مضمون در كتاب خود آورده است.[57]
يعقوبى نيز در تاريخ خود همين جريان را به طور اختصار نقل نموده است.[58] و كلاعى
ص: 513
در كتاب الاكتفاء داستا را قريب به آنچه گذشت آورده است.[59]
نتيجه بررّسى
تا اين جا روايت سيف و ديگر تاريخنگاران را در باره داستا اسود بازگو نموديم و اين دو گفتار را با هم مقايسه و تطبيق كرديم اينك خلاصه اختلاف اين دو گفتار و نتيجه مباحث گذشته:
1. در روايات سيف، نام پادشاه يمن كه اسود زن او را به همسرى گرفت «شهر بن باذان» ياد شده است. در صورتى كه مورخان ديگر «باذان» گفتهاند. 2. سيف نام پدر قيس را عبد يغوث معرفى كرده و تاريخنويسان ديگر او را هبيرة بن مكشوح ناميدهاند.[60]
3. باز سيف مىگويد: اسود امارت و فرماندهى لشكر خويش را به قيس كه در يمن بود واگذات و رسول اكرم به او كه در يمن بود و به ايرانيان مقيم يمن طى نامهاى دستور داد كه اسود را به قتل برسانند ولى مورخان ديگر مىگويند كه: رسول خدا قيس را مستقيماً از سوى خود به جنگ اسود فرستاد و بدو دستور داد كه نسبت به ايرانيان آن جا محبت ورزد و از آنان دلجويى كند و چون قيس خواست وارد صنعاء گردد تظاهر به پيروى از اسود نمود، او نيز باور كرد و به قيس اجازه ورود به صنعاء داد، اين بود خلاصهاى از تحريفات و تغييراتى كه سيف در داستان اسود به عمل آورده است و اما آنچه كه سيف خود به اين داستان اضافه كرده و از دروغها ساختههايى كه به اين حادثه تاريخى افزوده اين است كه مىگويد:
1. اسود داراى شيطانى بود كه به او وحى مىكرد و از غيب به او اطلاع مىداد و اسود
ص: 514
او را «فرشته» خود مىناميد و همان شيطان چندين بار به اسود خبر داد «اين قيس كه در عزت و احترام او را به پاىّ خود رسانيدهاى به زودى تو را خواهد كشت».
2. و باز از افزودههاى سيف در اين حادثه آن است كه مىگويد: اسود خطى بر زمين كشيد و در پشت آن خط صد شتر و گاو را جمع نمود، سپس در جلو آنها قرار گرفت، بدون اين كه دست و پاىشان را ببندد همه آنها را نحر كرد در صورتى كه هيچ يك از آنها پاى از خط بيرون نگذاشتند و آنها را به حالشان واگذاشت تا در پشت همان خط و مرز دست و پا زدند و جان سپردند.
سيف اين معجزه اسود را با جمله ديگرى از راوى خود به عنوان شاهد جريان، تحكيم و تثبيت مىكند كه: او مىگويد من روزى هولناكتر و وحشتناكتر از اين روز نديده بودم.
3. باز مىگويد: به هنگامى كه قاتلان اسود به خوابگاه وى ريختند و او در ميان رختخواباش به خواب شيرين فرو رفته بود و شيطان وى كه فرشتهاش مىناميدند براى ارعاب و ترساندن قاتلان اسود در كالبد وى با لهجه و زبان خود وى سخن مىگفت.
سيف مىگويد: همان شيطان پس از كشته شدن اسود به كالبد او فرو رفته بود و نعش وى را حركت مىداد كه قاتلاناش نتوانند او را كاملًا ضبط و در زير دستشان كنترل كنند و سر وى را از تنش جدا سازند تا اين كه دو نفر از قاتلان بر پشت او نشستند و همسرش هم موهاى سر وى را گرفت و يك نفر ديگر نيز سرش را از تنش جدا نمود. در اين هنگام شيطان به زبان اسود كلمات نامفهومى مىگفت و داد و فرياد مىكرد. آرى سيف اين معجزات و خارق عادات را براى اسود، آن پيامبر دروغين مىشمارد و او را بدين گونه تعريف و توصيف مىكند. ولى ما نمىدانيم كه سيف در اين معجزهسازى براى يك پيامبر دروغين چه انگيزه و هدفى داشته است؟
آيا بدون هدف و مقصد به اين شايعهسازى دست زده است؟ در صورتى كه ما مىدانيم وى بدون هدف، حقيقتى را تحريف نمىكند و بدون مقصد دروغى مرا نمىبافد؟
و آيا منظور وى از اين معجزهسازى اين بوده است كه بدين وسيله مناقب و فضايلى براى اسود بسازد؟ در صورتى كه اسود عنسى از قبيله قحطان است و سيف هميشه براى
ص: 515
قبيله قحطان معايب مىسازد نه مناقب. گذشته از اين، سيف روايت خود را به صورت فضيلت براى اسود نياورده بلكه مىگويد كه اسود تحت تأثير شيطان بود و شيطان با او تكلّم مىكرد ولى خود اسود او را فرشته مىناميده است ...
به هر حال اين شيطان همان بود كه جريان قيس را به اسود خبر داد و همان بود كه به زبان اسود، موقعى كه در بستر خواب، به خواب عميقى فرو رفته بود سخن مىگفت و همان شيطان بود كه جسد اسود را تكان مىداد تا قاتلان وى نتوانند سر او را از تنش جدا كنند تا اين كه چهار نفر دست به هم دادند و بدن وى را از حركت باز داشتند و توانستند سر او را جدا سازند.
از مجموع اين گفتار سيف چنين برمىآيد كه شيطان به اين پيامبر دروغين از عوالم غيب خبر مىداد و كارهاى خارقالعاده و مخالف قوانين طبيعى را با زبان و ساير اعضاى او اجرا مىكرد و او در واقع شيطان بود ولى اسود فرشتهاى مىناميد و عده زيادى در اثر اين اعمال خارقالعاده به او ايمان آورده بودند.
اينها مطالبى است كه سيف از پيش خود ساخته و به داستان اسود افزوده است ولى چه انگيزهاى او را به اين عمل واداشته است؟ خدايش مىداند ... ما چه مىدانيم؟
شايد هدف سيف از بافتن اين دروغها و اكاذيب آن بوده كه وحى و ملائكه و اخبار از غيب، چگونگى معجزات و بالاخره اعمال خارق العاده پيامبران را بدين صورت كه در اين افسانهاش آورده است ترسيم كند و آنها را يك نوع عمليات شيطانى و يا كهانت و ارتباط با اجنّه و شياطين معرفى نمايد و اين داستان را به صورت نمونهاى از فعاليتها و ارتباطات غيبى تمام پيامبران نشان دهد و انگيزه او هم در اين تحريفات و به مسخره گرفتن كارهاى پيامبران، همان زندقه و بىدينى او بوده است.
شايد او مىخواسته بدين وسيله مسلمانان را در عقيده خودشان سست و متزلزل سازد و به آنان چنين تلقين و القا كند كه: از كجا معلوم عمليات غيبى اسود متكى به نيرنگ و شيطان باشد ولى عمليات پيامبران ديگر متكى به فرشته و واقعيت؟ شايد پيامبران ديگر هم مانند اسود، و فرشته آنان هم مانند فرشته اسود بوده است.
به هر صورت، هدف و مقصود سيف هر چه بوده است بالاخره توانسته خرافات را با
ص: 516
عقايد مسلمانان در آميزد و دروغها و جعلياتاش را به خورد آنان بدهد.
به طورى كه حتى دانشمندانى چون طبرى و ديگر تاريخنويسان بزرگ، دروغها و جعليات وى را در ميان مسلمانان منتشر سازند و قرنها از روى آن بگذرد و كسى به آن توجه نكند.
سلسله راويان داستان اسود عنسى
يك: داستانى كه سيف به نام داستان اسود عنسى ساخته است از دو قسمت تشكيل شده است:
قسمتى از آن، مطالب تحريف شده داستان اصلى است كه سيف آن را تحريف و رنگآميزى نموده و به صورت ديگرى در آورده است.
قسمت ديگر هم افسانههايى است كه سيف از خود ساخته و به اصل داستان افزوده است.
آن گاه همه آنها را به صورت روايتها و احاديث مختلف تاريخى در آورده و براى اين روايتها از راويان ساختگى خويش سندى هم ساخته و بعد از تكميل و تحكيم در اختيار علماى تاريخ قرار داده است.
سيف اين روايتها را از راويان ذيل نقل مىكند:
1. سهل بن يوسف سلمى.
2. عبد بن صخر بن لوذان سلمى انصارى.
3. عروة بن غزيه دثينى.
4. مستنير بن يزيد نخعى.
ما پس از بررّسى در كتب حديث و رجال و تاريخ دانستيم كه همه اين افراد از راويان ساختگى سيف مىباشند و اصلًا چنين راويانى در جهان وجود نداشتهاند.
دو: روايات داستان اسود عنسى را كه سيف از زبان راويان دروغين نقل كرده، تاريخنگاران ذيل گرفته و در كتابهاىشان وارد نمودهاند:
1. طبرى با ذكر سند تا به سيف.
ص: 517
2. ذهبى در تاريخ اسلام با ذكر سند تا به سيف.
3. ابن اثير در الكامل.
4. ابن كثير در البداية و النهاية.
اين دو تاريخ نويس روايات سيف را در داستان اسود عنسى از طبرى گرفته و در كتابهاىشان وارد نمودهاند.
5. سمعانى در انساب بخشى از اين روايتها را آورده است.
6. ابن اثير اين روايتها را در لباب نيز آورده است ولى در اين جا از سمعانى نقل مىكند و سند آن را به سيف مىرساند.
7. حموى در معجم البلدان بخشى از اين روايتها را بدون ذكر سند آورده است.
ص: 518
افسانه سبد جواهر و اعجاز عمر
لست ادرى ماذا قصد واضع هذاالخبر.
نمىدانم سازنده اين داستان دروغين از جعل آن چه
منظورى داشته است.
مؤلف
در فصول پيش گفتيم كه داستاناى خرافى سيف بر دو گونه است: قسمتى از آنها را خود سيف به تنهايى ساخته است و قسمت ديگر، داستانهاى جعلى است كه ديگران نيز با او در اين كار شريك مىباشند. ما نمونههايى از داستانهاى خرافى سيف را كه به تنهايى ساخته است، در طى پنج فصل گذشته آورديم، اينك در اين فصل هم به آن سلسله از داستانهاى خرافى سيف مىپردازيم كه ديگران نيز با او در جعل آن شريك مىباشند و سپس به تاريخ اسلام و عقايد مسلمانان وارد گرديده مانند داستان زير:
سيف مىگويد: خليفه دوم عمر بن خطاب «سارية بن زنيم دئلى» را به شهرستان «فسا» و «داراب» فرستاد سپاه ساريه مردم اين دو شهر را به محاصره خود در آورد. اهل فارس به اطراف و اكناف خبر دادند و مردم قراء و شهرستانها را به كمك خويش فرا خواندند مردم نيز از هر طرف به سوى آنان روى آوردند و يك لشكر انبوده و عظيمى به وجود آوردند و سپاه ساريه را در وسط گرفتند. عمر خليفه دوم كه در مدينه مشغول
ص: 519
خواندن خطبه نماز جمعه بود از آن جا كه اوضاع سپاه ساريه را در فسا بديد، به او خطاب نمود كه «يا سارية بن زنيم الجبل، الجبل». اى ساريه به كوه پناهنده شو. به كوه. صداى عمر از مدينه به گوش مسلمانان در فسا رسيد و آنان در كنار كوهى قرار گرفته بودند كه اگر به آن كوه پناهنده مىشدند دشمن فقط از يك سو مىتوانست به آنان حمله كند و سپاهيان مسلمانان نيز در اثر شنيدن صداى عمر به همان كوه پناهنده شدند و از آن جا به ايرانيان حمله كردند و شكستشان دادند. ساريه در اين جنگ غنائم فراوانى به دست آورد كه در ميان آنها سبدى پر از جواهر از جواهرات گرانقيمت بود، ساريه از سپاهيان در خواست نمود كه اين سبد را با مژده و خبر فتح و پيروزى به وسيله يك نفر از سربازاناش به نزد عمر فرستاد. آن شخص موقعى به مجلس خليفه وارد شد كه وى سفره گسترده بود و گروهى را اطعام مىنمود پيك ساريه نيز به دستور خليفه به حلقه آنان پيوست و چون غذاىشان را خوردند خليفه به سوى خانه خويش حركت نمود، پيك ساريه نيز پشت سر او به راه افتاد و چون عمر به خانه رسيد و نهار او را كه از نان خشك و روغن زيتون و نمك تشكيل مىشد حاضر كردند، عمر به همسرش ام كلثوم گفت:
براى غذا خوردن به پيش ما نمىآيى؟ امّ كلثوم گفت: من صداى مرد بيگانهاى را در پيش تو مىشنوم، عمر گفت: آرى مرد بيگانهاى در پيش من مىباشد، امّ كلثوم گفت: اگر مىخواستى من خودم را به مردان نشان دهم لباسهاى بهترى براى من تهيه مىنمودى، عمر گفت: امّ كلثوم آيا به اين خشنود نيستى كه بگويند امّ كلثوم دختر على و همسر عمر است؟
امّ كلثوم گفت: اين افتخارى نيست كه بتواند مرا خشنود و اشباع كند، عمر به پيك ساريه گفت پيش آى و غذا بخور اگر او از من خشنود بود غذا به از اين بود.
سيف مىگويد- هر دو مشغول غذا خوردن شدند و چون فارغ گرديدند آن مرد گفت من پيك ساريه فرمانده لشكر تو هستم عمر به او خوش آمد گفت و به خود نزديكتر ساخت زانو به زانويش نشانيد. آن گاه اوضاع لشكر را از وى جويا گرديد پيك ساريه خبر فتح و پيروزى مسلمانان را به خليفه داد و جريان سبد جواهر را نيز با وى در ميان
ص: 520
گذاشت، عمر آن را نپذيرفت و به او تندى كرد و گفت كه اين جواهر را بايد برگردانى و در ميان سپاهيان تقسيم كنى ...
سيف اين داستان را در باره فتح فسا و داراب فارس با دو سند مختلف نقل نموده است و در اين دو، جريان فرستادن سبد جواهر را به ساريه منتسب ساخته است.
سيف داستان جواهر را در جنگ سلمة بن قيس اشجعى[61] نيز كه با كردها مىجنگيد آورده است ولى در اين روايت فرستادن جواهر را به سلمه نسبت داده و گفته است كه سلمة بن قيس اين جواهرات را از كردها به غنيمت گرفته بود كه براى عمر به ارمغان فرستاد.
روايت دوم را طبرى از سيف نقل كرده و از طبرى هم ابن كثير گرفته و در كتابش وارد نموده است. و فيروزآبادى در قاموس و زبيدى در تاج العروس آن را در شرح لغت (سرى) بى ذكر سند آوردهاند.
ارزيابى متن داستان
اين بود آنچه كه سيف در باره جنگ ساريه و فرستادن صندوق جواهر نقل نموده است اين داستان را راويان ديگر نيز با سندهاى ديگر آوردهاند ولى ما نمىتوانيم كه اصل اين داستان را سيف ساخته و ديگران از وى اقتباس نموده و اسنادى غير از اسناد سيف بر آن تراشيدهاند؟ يا اين كه اصل داستان به وسيله ديگران ساخته شده و سيف از آن اقتباس نموده و سندهايى براى آن دست و پا كرده است؟
به هر حال ما نمىخواهيم سند اين داستان و چگونگى به وجود آمدن آن را بررسى كنيم و باز ما نمىخواهيم تاريخ پيدايش و انتشار را مورد گفتگو قرار دهيم زيرا كه بحث و بررسى در اين دو قسمت بس طولانى و ملال آور است.
بلكه مىخواهيم اين داستان را از نظر متن، ارزيابى كنيم. نكات و دقايقى را كه در متن اين داستان به كار رفته است مورد بحث و گفتگو قرار دهيم، زيرا كه متن اين داستان
ص: 521
گواه رسوايى و شاهد محكمى بر دروغ بوده آن است و با داشتن چنين دليل محكم و گواه روشن، به دلائل ديگر نيازمند نيست اينك متن داستان:
1. در اين داستان آمده است: آن گاه كه عمر در مدينه خطبه نماز جمعه را ايراد مىنمود ناگهان واقعيت بر وى مكشوف گرديد و از شهر مدينه شهر فسا و موقعيت خطرناك سپاهيان خويش را در آن جا بديد و آنان را از آن فاصله دور راهنمايى و به پناه بردن به كوه دعوتشان نمود و صداى عمر به گوش سپاهيان رسيده، طبق دستور وى به كوه پناه بردند و سنگرگيرى كردند و از هزيمت و شكست حتمى مصون ماندند و به فتح و پيروزى بزرگى دست يافتند.
ما مىگوييم اگر رسم و روش پروردگار با بندگان نيكش چنين بود، چرا همان خليفه را در جريان «پل ابو عبيده» آگاه نساخت كه نگذار لشكر وى از پل عبور كنند و به آن شكست بزرگ دچار گردند.
و چرا در جنگ احد خداوند پيامبرش را آگاه نساخت كه تيراندازان را گماشته بود براى محافظت، نگذارد محل مأموريتشان را در دهانه كوه تخليه كنند و سپاهيان مشركين نتوانند از پشت سر به مسلمانان حمله كنند و آن هزيمت و شكست جبران ناپذير را بر سپاه الام متوجه سازند و گروه زيادى از مسلمانان را از دم شمشير بگذرانند و به خونشان آغشته كنند؟
2. باز ما مىگوييم شخصى كه به عنوان پيك به سوى عمر رهسپار گرديد چگونه خبر مهم فتح و پيروزى را به اين همه مدّت تأخير انداخت و اين مژده را به خليفه نداد تا جريان اطعام تمام گرديد و باز در طول راه نيز كه به همراه خليفه به منزل او مىرفت در اين باره چيزى نگفت و در خانه خليفه هم لب فرو بست تا بار ديگر از غذا خوردن فارغ گرديد، آن گاه خودش را معرفى نمود و ...
آرى چگونه و چرا اين پيك خبر مهم را در اين مدّت طولانى به تأخير انداخت؟
و در اين مدت طولانى شتر وى كه سبد جواهر را براى عمر حمل مىنمود در كجا بود؟
3. باز مىگوييم آيا اين فرماندهى كه جواهرات را به عنوان هديه براى عمر فرستاد به
ص: 522
قول سيف چه كسى بوده است ساريه ديلمى و يا سلمه اشجعى؟
4. باز مىپرسيم كه اين جنگ با چه كسانى بوده است، با مردم فارس يا با كردها؟
5. باز مىگوييم چگونه خليفه از همسرس امّ كلثوم درخواست نمود كه بيايد با يك مرد اجنبى بنشيند و با وى هم سفره و هم كاسه شود؟
و آيا امّ كلثوم درخواست خليفه را بدين جهت نپذيرفت كه لباسهايش نو و مناسب مجلس مردان نبوده است؟ در صورتى كه خداوند مىفرمايد «زنان حق ندارند زينتهايشان را به مردان نشان دهند مگر به همسران و يا به پدران و فرزندان» و آيا مدينه پيامبر در آن روز از نظر اختلاط مرد و زن مانند بلاد و شهرهاى امروز ما و خليفه هم مانند مردان عصر كنونى بود كه همسرش را در مجالس نامحرمان شركت دهد و همسر او نيز در مجالس مردان خودنمايى و خودآرايى نمايد؟ آيا در آن دوران در مدينه مردى در باره همسرش چنين كارى را انجام مىداد؟
ما نمىدانيم هدف سازنده اين داستان چه بوده است جز اين كه بگوييم او مىخواسته با ساختن اين گونه داستانهاى خرافى، خرافات و اباطيل را در معتقدات اسلامى وارد كند و مسلمانان را در عقايدشان سست و متزلزل سازد منتها او به نام تاريخنگارى و نقل سيره و سرگذشت ياران پيامبر به سوى اين هدف حركت كرده است زيرا كه شنيدن اين نوع تاريخ و سيره مانند داستان زهد خليفه و نقل فضائل و اعجاز در باره زرومندان و صاحبان قدرت براى بيشتر مردم خوشايند و لذّتبخش است و به قبول و پذيرش نزديكتر.
روش دانشمندان در گزارش اين داستان
مطالب كتب دانشمندان پيشين نشان مىدهد كه بعضى از آنان نيز به ساختگى و دروغ بودن اين داستان پى بردهاند و نظرياتشان را در اين مورد به صراحت اظهار داشتهاند اينك نمونههايى از نظريات آنان را در اين باره مىخوانيد:
1. ابن اثير كه در تاريخ خود اين داستان را نقل مىكند جريان گفتگوى خليفه و
ص: 523
همسرش را كه در باره همسفره شدن با مرد اجنبى در خبر ساريه و مسلمه آمده است حذف نموده در صورتى كه اين قسمت شاهكار اين داستان و هدف اساسى سازنده آن بوده است.
2. و همين طور ابن حزم كه در «جمهرة الانساب» به نسب بنى الديل مىرسد، مىگويد: «سارية بن زنيم ...» و او همان ساريه است كه در باره وى نقل كردهاند كه عمر او را از مدينه صدا كرد و او در «فسا» ى ايران صداى عمر را شنيد ولى اين مطلب بسيار بعيد است و به نظر من اصالت و صحت ندارد.
3. سيف در اين داستان مىگويد كه: در جنگ دارا بجرد، مسلمانان سبد جواهرى به دست آوردند و آن را به عنوان هديه به پيش خليفه فرستادند ولى در گفتار تاريخنويسان ديگر به صورت ديگر آمده است مثلًا:
بلاذرى در فتوح البلدان مىگويد عمر خليفه دوم، در جنگ نهاوند سرپرستى غنائم جنگ را به سائب بن اقرع محول كرد او هم غنائم را جمعآورى نمود و در ميان مسلمانانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند تقسيم كرد. سائب در نهاوند پس از تقسيم غنائم به گنجى دست يافت كه در آن گنج دو سبد جواهر بود و آن دو سبد جواهر را هم با خمس غنائم جنگى به نزد عمر برد و چگونگى پيدا شدن آن را براى خليفه توضيح داد. خليفه گفت آنها را در بازار به فروش و پولش را در ميان مسلمانانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند تقسيم كن. سائب هم آن جواهرات را به بازار كوفه برد و به عمرو بن حريث فروخت و پول آن را در ميان سربازانى كه در جبهه حاضر بودند تقسيم نمود.[62]
نظير همين جريان را دينورى در «اخبار الطوال» و اعثم در فتوح خود آورده است. اين بيان نشان مىدهد كه سائب در جنگ نهاوند، اين دو سبد جواهر را از آن قسمت اموالى به حساب مىآورد كه بدون حمله و جنگ به دست آمده و جزء غنائم جنگى نيست
ص: 524
كه آنها را با خمس غنائم به نزد عمر فرستاده باشد ولى عمر آن جواهرات را جزء غنائم جنگى محسوب داشت و براى سربازانى كه در جبهه جنگ شركت داشتند، برگردانيد. امّا سيف مىگويد كه اين جواهرات در جنگ فسا با جنگ و غلبه به چنگ مسلمانان افتاد و مسلمانان به امر فرماندهشان ساريه، آن را به عنوان هديه پيش خليفه فرستادند، نه اين كه از مختصات خليفه وقت باشند.
اين بود خلاصه داستان صندوق و يا دو صندوق جواهر در روايات تاريخنگاران كه با روايات سيف هيچگونه سازش ندارد.
4. سيف مىگويد جنگ مهمّى اتفاق افتاد و مسلمانان در اين جنگ فاتح و پيروز گرديدند و فرمانده لشكر مسلمانان سارية بن ونيم بودند.
ولى بلاذرى در فتوح البلدان مىگويد كه: اوّلًا در دارابجود، جنگى اتفاق نيفتاد، با صلح و تسليم مردم آن جا فتح گرديد و فاتح آن هم عثمان بن ابى العاص ثقفى بود نه سارية بن زنيم و فرمانده لشكر مسلمانان نيز ابو موسى اشعرى بود نه ابن زنيم.
نتيجه ارزيابى و مقايسه
1. فتح فسا و دارابجرد به دست ساريه انجام نگرفته است، بلكه فاتح اين دو شهر عثمان بن ابى العاص بوده است و فرمانده كل قوا نيز در اين جنگ ابو موسى اشعرى بود.
2. صندوق جواهر را ساريه و يا سلمه اشجعى به نزد خليفه نفرستادهاند، بلكه آن را خود سائب بن اقرع فرمانده لشكر مسلمانان در جنگ نهاوند به نزد خليفه آورد.
3. اين صندوق جواهر را كسى از سپاهيان براى خليفه درخواست ننموده، بلكه گنجى بوده است كه در نهاوند به دست آمده بود و سائب مأمور غنادم جنگ، آن را جزء خمس غنائم به مدينه پيش خليفه آورد. بنا بر اين نه سلمه پيكى به همراه بار جواهر به مدينه فرستاده است و نه ساريه در فتح فسا و دارابجرد حضور داشت كه تا پيكى به مدينه بفرستد و خليفه نيز اشتياق پيدا كند كه همسرش امّ كلثوم با پيك سلمه يا ساريه همكاسه و همسفره گردد.
و همين طور است بقيه اين داستان كه در ضعف و بطلان دست كمى از آنچه گفتيم
ص: 525
ندارد و از همين جاست كه بعضى از مورّخين به دروغبودن اين داستان متوجه گرديدهاند و يكى از آنان، قسمتى از اين داستان را حذف كرده و يكى ديگر هم، قست ديگر آن را استبعاد نموده و نادرست معرفى كرده است.
ولى هر چه باشد اين افسانه در كتب تاريخ، حديث و لغت ريشه دوانده و تا به امروز در سطح گستردهاى منتشر و مشهور گرديده است و انگيزه انتشار و شهرت اين سلسله داستانها هم، اين بوده است كه سازنده آنها زرنگى و مهارت عجيبى در داستانسازى به كار برده است و هر چه ساخته در لفافه نشر فضيلت و زهد خليفه پيچيده و در لباس مدح و تعريف صحابه به بازار عرضه نموده است تا مورد پسند و خوشايند افراد خرافى و متعصّب واقع شود و در اثر همان حبّ مفرط و علاقه شديد، ضعف سند و تزلزل متن آن را و حتّى مخالف بودنش را با صريح آيات قرآن مجيد ناديده بگيرند و با آغوش باز به استقبالش بشتابند و آن را در كتابهايشان وارد سازند و به صورت حوادث اصيل تاريخ اسلام انتشار دهند.
خلاصه و نتيجهگيرى
در اين بخش كتاب، نمونههايى چند از داستانهاى دروغين سيف را بررسى كرديم و آنها را از نظر متن و سند ارزيابى نموده و با گفتار و روايات تاريخنگاران تطبيق و مقايسه كرديم و از همه آنچه گفتيم، چنين استفاده گرديد كه بنابه روايات سيف:
1. سمّ مهلك و كشنده را خالد يك باره سر كشيد، ولى اين سم خطرناك كوچكترين اثرى در وى نكرد.
2. خانههاى شهر حمص با صداى تكبير مسلمانان منهدم گرديد و در ديوار شهر فرو ريخت.
3. صحابهاى به نام صاف كه همان دجّال معروف است با يك لگد به درب قلعه شهر شوش كوبيد، زنجيرها و قفلهايش را در هم شكست و دروازه شهر را به روى مسلمانان گشود.
4. اسود عنسى آن پيامبر دروغين شيطانى داشت كه مانند فرشته پيامبرانِ راستين
ص: 526
به او وحى مىنمود و او را از رازهاى غيبى آگاه مىساخت و اعمال خارق العادهاى به دست وى انجام مىداد.
5. عمر از مدينه فرمانده خويش را كه در «دارابجرد» ايران بود صدا كرد و او را از نظر موضعگيرى جنگى راهنمايى نمود و موجب پيروزى مسلمانان گرديد.
6. عمر به همسر خويش دستور مىداد كه با يك مرد بيگانه همكاسه شود و او هم در اثر نداشتن لباس نو، از اين عمل خود دارى مىنمود.
ولى همه اين مطالب دروغ و بىاساس است و افسانهاى بيش نيست كه سيف افسانه نويس آنها را با خيال خويش ساخته و به نام مدح و فضيلت اصحاب پيامبر به خورد مسلمانان داده است و افراد ساده لوح و متعصب هم كه اين گونه داستانهاى دروغين را فضيلتى براى گذشتگان و قهرمانان اين داستانها مىپنداشتهاند، آنها را با ولع خاص و علاقه شديد از سيف گرفته و هر چه بيشتر منتشر ساختهاند در صورتى كه آنان به هدفهاى خطرناك سيف زنديق متوجه نگرديدهاند كه او مىخواهد با ساختن اين افسانهها، خرافات و اباطيل را در عقايد اصيل و زنده اسلامى وارد سازد و مسلمانان را خرافى و كوته نظر به بار آورد و آنان را افرادى نادان و سفيه معرفى كند، وحى پيامبرى و معجزات پيامبران را به باد تمسخر و استهزاء بگيرد و مردم را نسبت به اين گونه مسائل بدبين و بىعلاقه سازد، وگرنه او چه انگيزهاى داشته است كه در هم شكستن قفلهاى دروازه شوش را به دجال و فرمان او مستند سازد؟ و به اسود عنسى كه به دروغ ادّعاى پيامبرى مىنمود، نسبت دهد كه فرشته (شيطان) به او وحى مىنمود و از مطالب غيبى آگاهش مىساخت و به وسيله وى معجزات و خارق عادات انجام مىداد. در اين صورت چه فرق است بين اين پيامبر دروغين كه شيطانش به او خبر مىدهد و بين يك پيامبر حقيقى كه فرشته به او خبر مىدهد؟ زيرا هر دو، اين خبر آورنده را فرشته مىنامند و اطلاعات خود را بدو مستند مىسازند.
او چه هدفى داشته كه به عمر نسبت داده است كه علاقهمند بود همسر خود را به مرد بيگانهاى نشان دهد؟ جز اين كه بگوييم او مىخواسته عقيده مسلمانان را متزلزل و مشوّش سازد و مطالب ضد مذهبى را با مذهب و آيينشان در آميزد.
ص: 527
منظور او از نقل حرف زدن حيوانات با زبان عربى فصيح چه بوده است؟ كه مىگويد: «بكير» به اسب معروف خود (اطلال) گفت: «بپر به آن سوى نهر، اى اطلال من!» آن اسب در پاسخ وى به زبان عربى فصيح گفت: «پريدم قسم به سوره بقره» و يا مىگويد: عاصم از گاو چران جايگاه گاوان را پرسيد و او گفت: من در اين جا گاوى نديدهام و گاوان از درون بيشه به نطق و سخن در آمدند و به زبان عربى فصيح گفتند: به خدا سوگند كه دشمن خدا دروغ گفت، اينك ما در اين جا هستيم.
هدف سيف از ساختن اين افسانهها و دهها افسانه خرافى ديگر چه بوده است كه در ميان رواياتاش گنجانده و از آن جا هم به عقايد مسلمانان سرايت داده است؟
و از اين افسانهسازى هدفى نداشته جز اين كه تشويش و تخريب در عقايد مسلمانان به وجود آورده و آنان را كودن و كوتهفكر و خرافى نشان دهد. عقل و دين آنان را بربايد و در تمام اين مسير هم انگيزه وى كفر و زندقه او بوده است.
سيف به اين مقدار جعل و تحريف قناعت نكرده، بلكه علاوه بر اين تحريفات و جعليات نامهاى زيادى را نيز كه در حوادث مختلف تاريخ اسلامى آمده است تغيير داده و نامى را به نام ديگر تبديل نموده و بدين وسيله حقايق روشن تاريخ را تاريك و ناشناخته ساخته است و در اثر همان تغييرات و تبديلات است كه در قرنهاى متمادى، واقعيت اين حوادث براى دانشمندان و كاوشگران گنگ و نامفهوم مانده و در تشخيص حقيقت آنها دچار اشتباه گرديدهاند و بسيارى از حقايق اسلامى براى ايشان نامفهوم است. ما نمونههايى از اين سلسله تحريفات و تغييرات را در فصل آينده بازگو خواهيم نمود.
ص: 528
مدارك مربوط به مطالب اين بخش
1. مدارك داستان صلح حيره و جريان سم خوردن خالد
1. صلح حيره و سم خوردن خالد و تبديل نام «عبد المسيح بن عمرو» به عمرو بن عبد المسيح» به نقل سيف:
تاريخ طبرى: ج 1، ص 2039- 2044- 2197- 2255- 2256 و 2389.
2. صلح حيره بدون جريان سم خوردن خالد و تبديل نام به نقل كلبى، تاريخ طبرى: ج 1، ص 2019.
3. صلح حيره بدون جريان سم خوردن خالد و تبديل نام: فتوح البلدان بلاذرى: ص 252.
4 و 5. نام طرف گفتگوى خالد در صلح حيره «عبد المسيح بن عمرو» بوده است نه «عمرو بن عبد المسيح» انساب ابن كلبى در شرح نسب قحطان و جمهرة الانساب ابن حزم: ص 354.
6. صلح حيره آميخته با افسانه سم خوردن خالد و تبديل نام به نقل سيف: تاريخ ابن اثير چاپ منيريه: ج 2، ص 266.
7. افسانه سم خوردن خالد، تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 346.
ص: 529
2. مدارك بشارتهاى پيامبران در باره عمر:
يك. روايات سيف.
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2586 در حوادث سال 15 ه-.
2. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2397- 2411 در حوادث سال 15 ه-.
3. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 387- 389 در حواداث سال 15 ه-.
4. تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 45- 58 در حوادث سال 15 ه-.
5. تاريخ ابن خلدون: ج 2، ص 336.
6. اصابه ابن حجر: ج 2، ص 208.
دو. روايات غير سيف: در باره بيت المقدّس.
1. تاريخ خليفه ابن الخياط: ج 1، ص 105 در حوادث سال 16 ه-.
2. فتوح البلدان بلاذرى: ج 1، ص 264 در فصل حوادث فلسطين.
3. تاريخ يعقوبى: ج 2، ص 147 در حوادث دوران عمر.
4. فتوح اعثم: ج 1، ص 289- 296.
5. معجم البلدان در قسمت تراجم بلدان.
روايات غير سيف در باره شمشيربازان
1. كتاب اموال ابى عيبده: 153 فصل «اهل صلح را بايد به حال خود واگذاشت».
2. فتوح البلدان بلاذرى: 165 فصل «حوادث فلسطين».
روايات غيرسيف در كثافات زدايى بيت المقدّس:
1. كتاب اموال ابى عبيد: 148 فصل «امان دادن مسلمانان به اهل ذمّه».
2. كتاب اموال ابى عبيد: 154 فصل «اهل صلح را بايد به حال خود واگذاشت».
3. مدارك داستان شهر حمص:
1. روايات سه گانه سيف در داستان شهر حمص، تاريخ طبرى: «حوادث سال 15 ه-» ج 1، ص 2391.
ص: 530
2. جريان صلح مردم حمص، فتوح البلدان بلاذرى: ص 137.
3. روايات قشيرى در باره بريده شدن پاهاى مردم حمص، تاريخ طبرى: ج 1، ص 2154 و 2391 و 2396 و 2796 و 2533.
4. جريان فروريختن در و ديوار شهر حمص، تاريخ ابن اثير: چاپ منيريه، ج 2، ص 341.
5. جريان فروريختن در و ديوار شهر حمص، تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 53.
4- مدارك داستان فتح شوش:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2564- 2565.
2. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 386.
3. تاريخ ابن كثير: ج 7، ص 88.
4. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2562.
5. جنگ ابو موسى با مردم شوش، فتوح البلدان بلاذرى: ص 386.
6. جنگ ابو موسى با مردم شوش، اخبار الطوال دينورى: ص 132.
7. صلح ابو موسى با مردم شوش، تاريخ ابن خليفه: ص 111.
افسانه ابن صائد و يا انب صياد معروف به دجال فاتح شوش در مدارك ذيل آمده است.
8. صحيح بخارى: ج 1، ص 163 و ج 2، ص 67 و ج 4، ص 53.
9. صحيح مسلم: ج 8، ص 189- 194.
10. سنن ابى داود: ج 2، ص 218.
11. سنن ترمذى: ج 9، ص 91.
12. مسند طيالسى حديث: ص 865.
13. مسند احمد: ج 1، ص 308، 457 و ج 2، ص 148، 149 و ج 3، ص 26، 43، 66، 79، 82، 368 و ج 4، ص 283 و ج 5، ص 4، 49، 148.
ص: 531
5. مدارك داستان اسود عنسى:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 1853- 1867 در حوادث سال 11 ه-.
2. تاريخ اسلام ذهبى: ج 1، ص 342- 343.
3. تاريخ ابن اثير: ج 2، ص 229.
4. تاريخ ابن كثير: ج 6، ص 307- 310.
5. جمهره ابن حزم: ص 382.
6. لسان الميزان ابن حجر: ج 3، ص 122 در شرح حال سهل بن يوسف.
7. انساب سمعانى: ج 1، ص 223.
8. اصابه ابن حجر: ص 7315.
9. تاريخ يعقوبى چاپ نجف: ج 2، ص 108.
10. البدء و التاريخ: ج 5، ص 154.
11. فتوح البلدان بلاذرى چاپ سعادت، مصر، سال 1959 م/ 113- 115.
12. معجم البلدان حموى در ماده «دثينه».
6- مدارك داستان سبد جواهد:
1. تاريخ طبرى: ج 1، ص 2701 و 2714- 2721.
ابن كثير: ج 7، ص 130- 131 و فيروزآبادى در قاموس و زبيدى در تاج العروس، در شرح لغت «سرى».
2. جمهره ابن حزم: ص 174- 238.
3. فتوح اعثم چاپ حيدرآباد: ص 59- 62.
4. فتوح بلاذرى چاپ بيروت به سال 1377 ه-: ج 2، ص 302 و 380.
5. تاريخ ابن اثير چاپ منيريه در قاهره به سال 1349 ه-: ج 2، ص 21 و 25. 6. اخبار الطوال دينورى چاپ اوّل در قاهره: ص 138.
7. معجم البلدان در ذيل كلمههاى «فسا» و «درابجرد».
ص: 532
نامهاى تحريف شده در فرهنگ اسلام
خالد بن ملجم بريدة بن يحسن
معاوية بن رافع عبد المسيح بن عمرو
عمرو بن رفاعه شهر بن باذان
خزيمة بن ثابت قيس بن عبد يغوث
سماك بن خرشه عبد الله بن سبأ و حزب سبايان
ص: 533
يادى از مباحث گذشته و نگرشى به مباحث آينده
سيف، عمل مسخ نمودن و تحريف كردن خود را در تمام جوانب و ابعاد تاريخ اسلام اجرا كرده و طرح خطرناك خويش را در تمام جنبهها و زواياى آن پياده نموده است، تا جايى كه توانسته حقايق اسلام را واژگون سازد و هر چيزى را به ضد و خلاف آن تبديل كند و اين كار به طورى با مهارت انجام داده است كه تشخيص دادن حقيقت آنچه كه وى تغيير داده براى محققين و كاوشگران بس مشكل و دشوار گرديده است. قيافه اصلى حقايقى كه او مسخ و وارونه كرده هنوز هم براى دانشمندان مجهول و ناشناخته مانده است.
سيف برنامه تحريف وسيع و دامنهدار خود را از چندين راه در تاريخ اسلام پياده نموده است.
1. با ساختن جنگهاى خونين مانند جنگهاى مرتدين.
2. با جعل افسانههاى خرافى مانند داستان اسود عنسى.
3. با جعل و ساختن اشخاص و اماكن موهوم مانند فرماندهى به نام طاهر و سرزمينى به نام اعلاب.
4. با خلط و درهم و بر هم ساختن احاديث.
او تاريخ اسلام را تحريف نموده و از مسير واقعى و صحيحش منحرف ساخته است و
ص: 534
ما همه اين تحريفات چهارگانه را در فصلهاى گذشته كتاب توضيح داديم و نمونههايى در اين مورد از نظر خواننده محقّق گذرانديم. اينك در اين بخش نيز به پنجمين قسمت تحريف سيف مىپردازيم.
5. سيف با تبديل نمودن اسماء راويان حديث و صحابيان پيامبر و تغيير دادن قهرمانان وقايع و حوادث، حقايق تاريخ را دگرگون ساخته و به برنامه تحريفات خويش جامه عمل پوشانده است.
سيف در قسمت تغييرات و تبديلات اسماء كه در اين فصل مورد گفتار ما است گاهى اسم اشخاص شناخته شده را به يك اسم ناشناخته تبديل مىكند و گاهى هم اشخاص را با نيروى خيال خويش مىآفريند، سپس آنها را با نام يكى از افراد معروف و نامى نامگذارى مىنمايد و گاهى هم اسمى را كه به جاى پسر و اسم پسر را به جاى پدر مىگذارد. ما هر يك از اين سه نوع تبديل را در فصل مستقلّى مىآوريم و براى هر كدام از آنها نيز نمونههاى چندى نشان مىدهيم تا از اين نمونهها، در هر فصلى يك ضابطه محكم براى شناخت تمام احاديث سيف به دست آيد.
ص: 535
بخش 8: خلق و تبديل نامهاى اشخاص توسط سيف
* تبديل نامهاى شناخته شده به نامهاى ناشناخته
* سوء استفاده از نامهاى اصحاب پيامبر
* سيف وارونهگرى مىكند
* مدراك بخش سوم
ص: 537
تبديل نامهاى شناخته شده به نامهاى ناشناخته
و صحف من اسماء اعلام الاسلام و المسلمين.
سيف نام بسيارى از معاريف و سرشناسان اسلام را
تغيير داده است.
مؤلّف
سيف در بعضى از احاديث براى افراد مورد علاقه از فاميل و يا قبيله خويش، ملامت و نكوهش مشاهده نموده و يا براى افرادى كه عداوت آنان را به دل داشت مدح و فضيلت احساس نموده لذا در اين گونه احاديث نام اين اشخاص معروف و شناخته شده را به يك نام مجهول و ناشناس مبدّل كرده است تا عيب و قدح دوستان، و يا فضيلت و كمال اشخاص ناشناخته بماند.
اينك نمونههايى چند از اين تبديلات را در اين جا مىآوريم:
1. خالد بن ملجم:
سيف، عبد الرّحمان بن ملجم قاتل على امير مؤمنان (ع) را به خالد بن ملجم تبديل كرده است، آن جا كه جريان سان ديدن خليفه دوم را از سپاهيانش مىآورد، چنين
ص: 538
مىگويد:
خليفه لشكرى به «قادسيه» مىفرستد و لذا در صرار[63] از اين لشكر، سان ديد. بدين گونه كه سپاهيان از برابر وى گروه گروه مىگذشتند و رژه مىرفتند. افراد قبيله «سكون»[64] كه چهارصد نفر بودند از مقابل خليفه عبور كردند كه ناگاه چشم خليفه به عدّهاى از جوانان سياه چهره و مو بلند افتاد، و از آنان روگردانيد. بار دوم از جلو خليفه گذشتند باز از آنان روگردانيد و اين جريان سه بار تكرار گرديد. علّت اين اعراض و روگردانى را از وى پرسيدند، او گفت: من نسبت به اين افراد بد گمانم، زيرا كه قيافه آنان به نظر من ناشناس و مرموز جلوهگر شد و نسبت به آنان بغض و عداوت عجيبى در دل من ايجاد شده است. سپس آنان را پذيرفت ولى بعداً از آنان مكرّر ياد مىنمود و اظهار كراهت و انزجار مىكرد و مردم نيز از اين عمل و گفتار عمر در تعجب فرو مىرفتند تا آن كه در آينده راز مطلب براى مردم روشن و مكشوف گرديد. خالد بن ملجم همان كسى كه بعدها على بن ابى طالب را به قتل رسانيد و هم چنين افرادى كه از قتل و قاتلان عثمان طرفدارى مىكردند ميان آنان بودهاند.[65]
باز سيف در ضمن حوادث سال سى و پنجم هجرى مىگويد: چون با تحريكات گروه سبئيان شكايتهاى فراوانى از شهرهاى مختلف اسلامى به عثمان رسيد، او نيز براى تحقيقات محلى اشخاصى را به اين شهرستانها فرستاد تا اوضاع را از نزديك مشاهده كنند وبه اطلاع خليفه برسانند. از جمله اين افراد عمار بن ياسر بود كه عثمان او را به مصر اعزام داشت، همه اعزام شدگان پيش از عمار به نزد خليفه برگشتند و گفتند: ما در اين شهرها چيز بد و ناخوشايندى نديديم، اوضاع اين شهرها رضايتبخش است، نه سرشناسان و خواص مردم ناراحتى و شكايت دارند و نه عوام مردم و امرا، و فرماندهانشان نيز كمال عدل و انصاف را در باره مردم رعايت مىكنند. ولى مراجعت
ص: 539
عمار به مدينه به طول انجاميد تا جايى كه مردم از وى نگران شدند و گمان كردند كه شايد او را در مصر به قتل رسانيدهاند در آن هنگام نامهاى از طرف استاندار مصر به مدينه رسيد كه نوشته بود: گروهى در مصر عمار را گول زده و به دور وى گرد آمدهاند و از آنها است عبد الله بن سوداء و خالد بن ملجم.[66]
و در حوادث سال سى و شش هجرى مىگويد: قبل از وقوع جنگ جمل، قعقاع بن عمرو[67] سفارت صلح و ميانجىگرى در ميان امير مؤمنان و عايشه و طلحه و زبير را به عهده گرفت، هر دو طرف تصميم به صلح گرفتند ولى گروه سبائيه مانند: ابن السّوداء و خالد بن ملجم و ... كه به صلح و آشتى راضى نبودند مخفيانه به دور هم گرد آمدند و نقشهاى كشيدند كه برنامه صلح را در ميان مسلمانان بر هم زنند و آتش جنگ را در ميانشان شعلهور سازند سپس اين نقشه شوم و مزوّرانه را به اجرا درآوردند و صلح مسلمانان را به جنگ بزرگ خونينى تبديل نمودند.[68]
اين است آنچه كه سيف در باره قاتل امير مؤمنان (ع) نقل نموده و او را خالد بن ملجم ناميده است در صورتى كه نام وى «عبد الرحمان بن ملجم مرادى» است و همان كسى است كه در فتح مصر حضور داشت و در آن جا براى خود خانه و مسكنى ساخت و خليفه دوم به عمرو عاص كه در آن روز استاندار مصر بود در باره وى چنين نوشت:
«منزل عبد الرحمان بن ملجم را در نزديكى مسجد قرار بده تا به مردم قرآن و مسائل دينى بياموزد».
آن گاه كه امير مؤمنان على (ع) به خلافت رسيد پس از بيعت مردم مدينه، مردم شهرستانها را به بيعت دعوت مىكرد،[69] عبد الرحمان بن ملجم نيز در همان موقع به پيش
ص: 540
وى آمد و دست بيعت به سوى او دراز نمود ولى امير مؤمنان بيعت وى را نپذيرفت، بار دوم آمد كه با وى بيعت كند باز امير مؤمنان قبول نكرد تا دفعه سوم بيعت او را پذيرفت سپس گفت:
چه چيزى شقىترين مردم را باز داشته است، آن گاه محاسن خود را در دست گرفت و فرمود:
«سوگند به خدايى كه جان على در دست قدرت او است اين محاسن من با خون سرم خضاب خواهد گرديد».
«و الذى نفسى بيده لتخضبن هذه من هذه»[70]
امير مؤمنان (ع) چون چشمش به ابن ملجم مىافتاد به اين بيت ترنم و زمزمه مىنمود:
|
اريد حياته و يريد قتلى |
عذيرك من خليلك من مراد[71] |
|
ارزيابى روايات سيف
همين عبد الرحمان بن ملجم مرادى است كه سيف در چند روايت گذشته نام وى را به خالد تبديل نموده و اين تبديل و تحريف را نيز در زير پرده ضخيمى از نشر فضائل زورمندان صحابه مخفى و مستور داشته است تا وسيله رواج و نشر دروغهاى خود را بيشتر فراهم سازد. سيف به همين منظور:
در روايت اوّل مىگويد: عمر بن خطّاب در «صرار» كه سپاهيان خويش را سان مىديد از خالد بن ملجم اظهار نفرت و كراهت كرد و از وجود وى در ميان سپاهيانش دودل و نگران بود و مردم از اين كار خليفه در حيرت بودند تا آن كه پس از قتل امير مؤمنان علّت ترديد و دودلى خليفه نسبت به آنها را فهميدند واداشتند كه عمر از خيانت آنها اطلاع
ص: 541
داشته و نسبت به آينده عالم بوده است.
و در روايت دوم مىگويد: عثمان خليفه سوم، به علّت داشتن يك روش عادلانه و خوشرفتارى با مردم، اشخاص را مأموريت داد تا به شهرستانها بروند و از شكايتهايى كه بدو رسيده بود تحقيق و بررّسى كنند و اين بازرسان هنگام مراجعت جز رضايت مردم از فرمانداران خليفه و نداشتن كوچكترين ناراحتى و شكايت، خبر ديگر به مدينه نياوردند تنها عمار بود كه در مأموريت خويش به مصر به ابن السوداء و خالد بن ملجم و ساير سبائيان كه تمام شكايتهاى مردم با طرح و تحريك آنان انجام مىشد همدست و همفكر گرديد.
و در روايت سوم مىگويد: در جنگ جمل در ميان رؤسا و فرماندهان هر دو جبهه كه از اصحاب پيامبر بودند پيمان صلح منعقد گرديد و تصميم به متاركه جنگ گرفتند، ولى سپس با توطئه و دسيسه سبائيان كه خالد بن ملجم نيز يكى از آنان بود، آتش جنگ دوباره شعلهور گرديد.
به طورى كه ملاحظه مىشود سيف در اين سه روايت حقايق فراوانى را تغيير داده و دروغهاى زيادى را به وجود آورده است زيرا:
نه خليفه دوم براى سان ديدن از سپاهيانش از مدينه به «صرار» حركت نموده و نه از روى فراست و مطانتى كه در وى وجود داشته از ابن ملجم اظهار تنفر و كراهت نموده است بلكه برعكس گفتار سيف، خليفه به استاندار مصر توصيه و تأكيد نموده بود كه از ابن ملجم تجليل و احترام به عمل آورد و خانهاش را در نزديكى مسجد قرار دهد تا تعليم احكام و قرآن را به عهده بگيرد.
آرى اين امير مؤمنان على (ع) بود كه نسبت به ابن ملجم كراهت و انزجار از خود نشان داد و بيعت وى را چندين بار رد نمود و اين شعر را پيوسته مىخواند: اريد حياته ...
باز نه عثمان خليفه سوم كسى را براى تحقيق و بررسى از شكايتهاى مردم به جايى فرستاد و نه شكايتهاى مسلمانان از واليان بنى اميّه در اثر دسيسه حزب ساختگى «سبائيان» به خليفه فرستاده شده بود و نه مسافرت عمار براى تحقيق از شكايت مردم
ص: 542
به سوى مصر صحت دارد و نه گول خوردن وى به وسيله حزب مذكور. باز در جنگ جمل نه موضوع صلحى در ميان بود و نه به تؤطئه «سبائيان» صلح به جنگ تبديل گرديده است و نه اصلًا گروهى به نام «سبائيان» در جهان وجود داشته است و نه صحابهاى به نام «قعقاع» كه سفير صلح در جنگ جمل باشد.
و نه نام قاتل امير مؤمنان (ع) خالد بوده است، بلكه همه اين ها را سيف ساخته و پرداخته، و او در اثر كفر و زندقهاش اين همه تغييرات و تحريفات را به وجود آورده و در اختيار مسلمانان بخصوص تاريخنگاران قرار داده است، تا از اين راه تاريخ صحيح اسلام را درهم و برهم كند، حقايق تاريخ را مخفى، مبهم و پيچيده گرداند و در تمام جعل و تبديل و تحريفش و در اثر سرتاسر اين مسير از فضيلتتراشى و مديحهسرايى اصحاب حكومت رسيده، استفاده نموده و آن را دست آويز و وسيله نفوذ قرار داده است و اهداف فاسد خويش را در لابلاى دفاع از صحابه پيامبر و نشر فضايل آنان گنجانده و به خورد مسلمانان داده است ...
ص: 543
معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه
اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا.
خداوندا! معاويه و عمرو بن عاص را در فتنه و فساد فرو ببر.
رسول خدا
دو نمونه ديگر از تبديل نامهاى افراد شناخته شده به نامهاى ديگر، اين است كه سيف براى حمايت از معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص، نام آنان را در روايت «ابو برزه اسلمى»[72] به معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه تبديل نموده است.
مشروح جريان بدين قرار است:
ابو برزه اسلمى مىگويد: ما در سفرى در محضر پيامبر اكرم (ص) بوديم صداى غنا
ص: 544
و آوازه خوانى دو نفر به گوش پيامبر رسيد كه ترانه مىخواندند و شعر مىسراييدند و يكى در پاسخ آن ديگرى مىگفت:
|
يزال حوارى تلوح عظامه |
زوى الحرب عنه ان يجن و يقبرا |
|
ترجمه: استخوانهاى آن دوست خيرخواه من نمايان است زيرا جنگ مانع از كفن و دفن او گرديده است.
رسول خدا فرمود ببينيد اين صداى غنا از كجا و از چه كسى است؟
گفتند يا رسول الله معاويه و عمرو عاص هستند كه اين چنين خوانندگى مىكنند، رسول خدا عرضه داشت خدايا آنان را در فتنهها فرو بر و به سوى آتششان بكشان، اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا و دعهما الى النار دعاً.[73]
سيف ديده است كه اين روايات آبروى معاويه و عمرو عاص را مىريزد و قيافه واقعى آنان را نشان مىدهد و لذا آنها را تحريف كرده نام معاويه و عمرو عاص را به معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه تبديل نموده است تا بدين وسيله نقابى بر چهره معاويه و عمرو عاص بكشاند و قيافه نفرين شده آنان را مستور سازد و اين نفرين و انزجار پيامبر اسلام را نسبت به آنان به گردن ديگران بار كند به همين منظور روايت نامبرده را بدين صورت نقل كرده است كه راوى گفته:
من در يكى از مسافرتها در حضور پيامبر بودم صدايى به گوش آن حضرت رسيد، فرمود اين چه صدايى است كه به گوش مىرسد من به سمتى كه صدا بلند بود رفتم ديدم كه معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعه هستند كه ترانه الا يزال حوارى ... را مىسرايند. جريان را به رسول خدا عرضه داشتم پيامبر در باره آنان نفرين نمود و گفت: اللهم اركسهما فى الفتنة ركسا، همين نفرين پيامبر سبب گرديد پيش از آن كه رسول خدا از
ص: 545
سفر مراجعت كند عمرو بن رفاعه از دنيا برود.[74]
ابن قانع پس از آن كه اين روايت را از سيف نقل مىكند، مىگويد: اين روايت اشكال را بر طرف ساخت و روشن گرديد كه اشتباه در حديث اول بوده است يعنى حديث اصل كه در آن حديث، به جاى «ابن رفاعه» كه يكى از منافقان بوده «ابن عاص» و به جاى «معاوية بن رافع» كه او نيز يكى از منافقان بود به كار رفته است و با «معاوية بن ابى سفيان» مشتبه شده است سپس مىگويد: «خداوند داناتر ايت».
ارزيابى روايت سيف
با بررسى دقيق اين حديث و اين قسمت از سيره پيامبر كه در روايت سيف آمه است معلوم مىشود كه سيف نام دو نفر را تحريف نموده و دو روايت را تغيير داده و آنها را به همديگر آميخته و از مجموع آن دو روايت، يك روايت ديگر ساخته و سپس براى اين روايت ساختگى از پيش خود سندى جعل كرده و به صورت همان روايتى كه قبلًا نقل نموديم در آورده است.
يكى از اين دو روايت را كه سيف آن را تغيير داده است در اول همين فصل از ابو برزه اسلمى نقل نموديم.
و اما روايت دومى كه سيف آن را تغيير داده جريان مرگ «رفاعة بن زيد» است كه آن را ابن هشام در ضمن جريان مراجعت پيامبر (ص) از جنگ «بنى المصطلق» چنين آورده است:
... رسول اكرم (ص) با مردم حركت نمود و از بيابانهاى حجاز گذشت تا اين كه در يكى از آبادىهاى حجاز كمى بالاتر از بقيع به نام «بقعا» فرود آمد. چون رسول خدا خواست از آن جا حركت كند باد تند و شديدى وزيدن گرفت كه مردم به ترس و وحشت افتادند رسول خدا (ص) فرمود از اين طوفان نترسيد زيرا وزش آن براى مرگ يكى از بزرگان كفار است.
ص: 546
چون به مدينه وارد شدند ديدند كه در همان روز رفاعة بن زيد بن تابوت كه از قبيله قينقاع و از سراى يهود و پناهگاه منافقان بود از دنيا رفته است.[75]
سيف در روايت اول، نام «معاويه» را به معاوية بن رافع و نام عمرو عاص را به عمرو بن رفاعة بن تابوت تبديل نموده است، همان طور كه جمله «سمع رجلين يتغنيان» را به «سمع صوتاً» تحريف نموده است. و در خبر دوم رفاعة بن زيد بن تابوت را به عمرو بن رفاعه تحريف نموده و جريان مرگ رفاعه را با جريان آوازه خوانى دو صحابه به هم آميخته است و از مجموع اين دو خبر با اين تغيير و تبديل و با اين تصرفات مزوّرانه يك روايت ديگر ساخته است و توانسته به وسيله آن روايت «معاوية بن ابى سفيان» و «عمرو عاص» را از آوازه خوانى و نفرين پيامبر تبرئه كند و ديگران را بدين نسبت متّهم سازد، زيرا اگر اين دو نفر در ميان مسلمانان شناخته مىشدند، بعضى از مسلمانان تا به امروز از ايشان پيروى نمىكردند، ولى هر چه بود روايت سيف مورد اعجاب و خوشايند «ابن قانع» گشته و اشتباه وى را بر طرف ساخته است، زيرا اين روايت خواسته او را تأمين نموده و به قول خود وى، اشكالش را بر طرف ساخته است كه ايراد در حديث اول و در سر معاويه و ابن عاص بوده است.
استيضاح ابن قانع
اينك جا دارد كه از ابن قانع سؤال كنيم و بگوييم: درست است كه اين روايت سيف از آن جايى كه نفرين پيامبر را از معاويه و عمرو عاص در نظر شما رفع مىكند و يكى از اشكالات برايشان را بر طرف مىسازد، ولى آيا اين روايت شما را با اشكالات فراوان ديگرى مواجه نمىكند؟
و آيا در اين صورت از شما نمىپرسند كه اين دو نفر منافق به نام «معاوية بن رافع» و «عمرو بن رفاعه» كه در روايت سيف آمده است چه كسانى هستند؟ و در كجا بودهاند؟ و چرا نام آنها در غير روايات سيف، در هيچ روايتى نيامده است؟
ص: 547
و آيا باز نمىپرسند كه منافق خيالى، چگونه با رسول خدا در سفر بود و پيامبر صداى آوازه خوانى او را شنيد، ولى قبل از مراجعت پيامبر از همان سفر در مدينه از دنيا رفت؟
آرى سيف اين چنين تحريف، تغيير و تبديل نموده و قرنها است كه تحريفات وى در چهارچوبهاى از نشر فضايل و مناقب متنفّذان صحابه قرار داده و به خورد دوستداران و تحريفات گرديدهاند و آنچه در اين گونه موارد درنظر ما با اهميّت است آن كه دانشمندانى مانند ابن قانع همه نيروى خود را صرف كردهاند و آنها را به جاى سيره و حديث صحيح پيامبر ميان مسلمانان ترويج نمودهاند، و در نتيجه، سيره و حديث صحيح پبامبر كه از مجموع آن دو، سنّت پيامبر تشكيل مىگردد از دسترس مسلمانان دور مانده تا به حدّى كه گاهى فراموش گرديده است و سپس هر آن كسى كه به اين سنّت تحريف شده تمسّك جويد او را ثنا مىگويند، و اهل سنّت مىخوانند، از اين جا است كه بر دانشمندان اهل بحث و تحقيق لازم و واجب است كه همه نيروى خود را صرف كنند و حديث و سيره ناپاك، پيامبر را از اين آلودگىهاى پاك و مبرّا سازند تا مسلمانان بتوانند به سنّت صحيح پيامبر (ص) تمسّك جويند.
ص: 548
سوء استفاده از نامهاى اصحاب پيامبر
فالتبس على العلماء مدى العصور.
اين است كه حقيقت گروهى از صحابيان در طول
قرنهاى متمادى براى دانشمندان ناشناخته مانده است.
مؤلّف
دومين راه تبديل اسماء كه سيف در تحريفات خود پيموده آن است كه وى اشخاصى را در خيال خويش آفريده و سپس اين اشخاص موهوم و پديده خيال خويش را با يكى از نامهاى افراد معروف نامگذارى نموده است و در موقع حديثسازى آنها را استخدام كرده و به نام آنان حديثهاى فراوان و داستانهاى متعدّد ساخته است و در اثر همين سوء استفاده از نامهاى معاريف و صحابههاى معروف پيامبر حقايق و مطالبى مربوط به صحابه در طول قرنها براى دانشمندان گنگ و پيچيده گرديده و ناشناخته مانده است.
سيف از اين گونه صحابيان و راويانى كه خود آنان را ساخته و براى آنها نامى از صحابه و راويان مشهور انتخاب نموده، زياد ساخته است كه در اين فصل نمونههايى از آنان را براى علاقهمندان به علم و تحقيق نشان مىدهيم:
ص: 549
1. خزيمة بن ثابت:
مىدانيم كه پيامبر اكرم از گروه انصار و از خاندان اوس صحابهاى داشت به نام خزيمة بن ثابت كه در تمام جنگهاى بعد از «بدر» يا «احد» در ركاب رسول خدا شركت نمود.
و پيامبر اكرم (ص) به مناسبت پيشامدى بر وى لقب «ذو الشهادتين» داد كه از آن روز به بعد شهادت وى به جاى شهادت دو نفر پذيرفته مىشد و اين جريان براى خاندان او موجب افتخار بود. او در جنگ صفين در زير پرچم امير مؤمنان (ع) به شهادت رسيد و چون كشته شدن خزيمه در صف سپاهيان امير مؤمنان (ع) براى بنى اميّه موجب طعن و مايه ننگ بود از اين جهت سيف علاوه بر همان «خزيمة بن ثابت» ذو الشهادتين يك «خزيمة بن ثابت» ديگر ساخته، آن گاه چنين گفته است: خزيمهاى كه در جنگ صفين در صف سپاهيان على كشته شده اين خزيمه بوده است نه «خزيمة ذو الشهادتين» و ذو الشهادتين پيش از جنگ صفين در دوران عثمان از دنيا رفته بود.[76]
2. سماك بن خرشه
در ميان انصار صحابهاى بود به نام «سماك بن خرشه» كه به «ابو دجانه» مشهور شده بود، او در جنگهاى پيامبر خدمات ارزندهاى انجام داد و در جنگ يمامه به شهادت رسيد. سيف صحابه ديگرى به نام «سماك بن خرشه» جعل نمود و گفت كه اين سماك آن سماك معروف به أبو دجانه نيست و او هم يك صحابه ديگرى مىباشد. آن گاه به نام همين سماك ساختگىاش روايتها و داستانهايى ساخت و او را در بعضى فتوحات و جنگهاى موهوم و دروغين كه جعل نموده امير و فرمانده قرار داده است.[77]
ص: 550
3. وبره يحنس خزاعى
سيف در برابر صحابه معروف «وبره بن يخنس كلبى» يك صحابه ديگر به نام «وبره يحنس»[78] از پيش خود ساخته، منتها گفته كه اين وبره از قبيله خزاعه است نه از قبيله كلب.[79]
4. سبائيان
سيف در كارخانه انسان سازى خويش به جعلهاى فردى و متفرّقه قناعت نكرده، بلكه گروهى متشكّل از افراد زياد را به وجود آورده و آن گروه سبئيّه ناميده است سپس اكثر مفاسد و شرور را به پاى اين گروه بسته، و خرابىها، ويرانگرىها، جنگ و آشوبهاى خطرناكى را در تاريخ اسلام به نام آنان نقل نموده است.
سيف اين اسم را از همان اسم سبئيّه گرفته است كه در يمن نام قبيلههايى بودند كه به پدربزرگشان «سبأ بن يشجب» منتسب مىشدند.[80]
5. مهمترين كارى كه سيف در مسير عمليات تحريفى خويش انجام داده است، اين است كه: يك انسان مرموز و آشوبگر در ذهن خود ساخته و او را «عبد الله بن سبأ» ناميده و در اين نامگذارى هم از نام «عبد الله بن وهب سبئى» كه رئيس و امير گروه خوارج در جنگ نهروان بود استفاده نموده، آن گاه به نام وى داستانهاى زياد و افسانههاى دامنهدارى ساخته است كه در تاريخ اسلام معروف و مشهور مىباشد و در فصل بعدى اين كتاب به خواست خدا مستقلًا در اين باره بحث و گفتگو خواهد شد.[81]
ص: 551
سيف وارونهگرى مىكند
استطاع بكلّ ذلك يشوّه معالم التاريخ.
سيف از اين راهها توانسته است كه تاريخ اسلام را آشفته
وسياه نشان دهد.
مؤلّف
سومين راه تبديل اسماء كه سيف در تحريفات خود از آن استفاده نموده آن است كه وى براى مبهم و مشتبه ساختن حقايق تاريخ اسلام، اسم راويان بعضى از احاديث و يا قهرمانانى بعضى از داستانها را وارونه كرده، اسم پدر را به جاى پسر و اسم پسر را به جاى پدر قرار داده است، چنان كه: نام طرف گفتگوى خالد را كه در صلح حيره بوده است از «عبد المسيح بن عمرو» به «عمرو بن عبد المسيح» تبديل كرده و پسر را پدر و پدر را پسر معرّفى نموده است و اين اسم وارونه در شانزده روايت از روايتهاى سيف كه طبرى نقل كرده است به چشم مىخورد.[82]
و باز نام «باذان بن شهر» پادشاه ايرانى يمن را كه اسود عنسى زن او را به همسرى خود درآورده، به «شهر بن باذان» تغيير داده است كه در ضمن داستان اسود عنسى كه در
ص: 552
صفحات گذشته به آن پرداختيم با اين نام آشنا شديد.
سيف در همان داستان اسود عنسى يك تحريف ديگر نيز انجام داده و نام پدر قيس «هبيرة بن مكشوح مرادى» را به عبد يغوث» تغيير داده است.
سيف از اين گونه وارونهگرىها زياد انجام داده است كه ما براى نشان دادن مشتى از خروارها در اين مورد فقط تعدادى از آنها را، در اين جا وارد ساختيم تا محققين و جويندگان حقايق با گونههاى تحريفات سيف آشنا گردند، و معيار ضابطه كلّى و روشنگرى به دست آورند و بدانند كه تحريف سيف يك نوع و يكنواخت نبوده است تا محققين و كاوشگران زودتر و به آسانى بتوانند با مقاصد شوم و اهداف فاسد وى آشنا گردند و به فعاليتهاى خرابكارانهاش پى ببرند، بلكه از راههاى مختلف و به انواع گوناگون دست به تحريف و خرابكارى در تاريخ اسلام زده است و از اين راه توانسته تاريخ اسلام را منقلب و دگرگون سازد، حقايق و وقايع تاريخ را وارونه و زشت نشان دهد، نامهاى راويان، صحابى و غير صحابى، قهرمانان داستانها و حوادث را تعويض و تبديل كند، گروههاى خرابگر و فتنهانگيز، و باند شرور و مفسد از پيش خود بسازد، راويان حديث و فرماندهان جنگها، شعرا و حماسهسرايان جنگى با نيروى خيال خويش به وجود آورد، تعداد زيادى امكنه و بقاع افسانهاى، كتابهاى سياسى، قصايد و خطبههاى موهوم جعل كند.
و انگيزه وى در همه اين فعاليتهاى تحريفى و تخريبى، كفر و زندقه او بوده است، ولى وى اين انگيزه خطرناك و تمام اهداف و مقاصد شوم و فاسدش را در زير پوشش دفاع و طرفدارى از صحابه و در لفافه نشر مناقب و فضايل آنان مخفى و مستور ساخته و بدين وسيله توانسته است كه تمام دروغها، ساختهها و افسانههاى موهوم خويش را در كتب به اصطلاح معتبر تاريخ جاى دهد و در ميان مسلمانان رايج و منتشر سازد و بقا و دوام آنها را در طول سيزده قرن تضمين نمايد.
ولى به طورى كه قبلًا اشاره گرديد مهمترين فعاليّتى كه سيف در تحريف و دگرگون ساختن تاريخ اسلام انجام داده است، به وجود آوردن گروه سبئيه است كه در فصول آينده كتاب اين موضوع را بررّسى خواهيم نمود كه سيف گروه «سبائيان» را چگونه به وجود
ص: 553
آورده و چگونه «عبد الله بن سبأ» را در برابر «عبد الله بن سبأ بن وهب» جعل نموده و اين افسانه چگونه كش و تطور پيدا نموده و به كتابها و مدارك اسلامى راه يافته و با حركت تاريخ، حركت نموده و پيش رفته است و تا به امروز هنوز جاى خود را در تاريخ اسلام حفظ كرده است؟
ص: 555
پاياننامه:- سيرى در مباحث گذشته
* نگرشى به جنگهاى مرتدين سيف
* ارزيابى جنگهاى مرتدين
* جنگ كنده
* ارزيابى جنگ كنده
* جنگ مالك بن نويره
* انگيزه واقعى اين جنگها
* نگرشى به فتوحات سيف
ص: 557
نگرش كوتاه به مباحث گذشته كتاب
1. نگرشى به جنگهاى مرتدين سيف
در مباحثى كه تا اين جا داشتيم، پيرامون احاديث سيف بحث و بررّسى كرديم و از آنچه در اين مورد در ضمن بخشهاى گذشته بازگو شد، به طور كلّى و خلاصه چنين به دست آمد كه:
سيف با ساختن داستانهايى مربوط به جنگهاى مرتدين و فتوح واهى و بى اساس، اسلام را «دين شمشير و خون» نشان داده است و به دوست و دشمن چنين وانمود كرده كه اسلام تنها با زور شمشير و نيزه توانسته است پيش برود و در جهان اديان، جايى براى خود باز كند.
در بحث اوّل كتاب گفتيم كه سيف به منظور معرّفى اسلام به عنوان «دين شمشير و خون»، جنگهاى زيادى براى مسلمانا در خيال خود ترسيم نموده و آنها را جنگهاى مرتدين ناميده است.
سيف در ضمن رواياتى كه در باره جنگهاى مرتدين ساخته است به طور خلاصه مىگويد:
تمام قبايل عرب به جز قبيله قريش و ثقيف، يكسره از اسلام برگشتند و به كفر و ارتداد گراييدند و آتش فتنه در سرزمينهاى اسلامى شعلهور گرديد.
تمام قبايل عرب به جز قبيله قريش و ثقيف، يكسره از اسلام برگشتند و به كفر و ارتداد گراييدند و آتش فتنه در سرزمينهاى اسلامى شعلهور گرديد.
ص: 558
آن گاه سيف جريان اجتماع قبايل مرتد را در سرزمين ابرق ربذه و فرستادن نمايندگانى به نزد ابو بكر را شرح مىدهد و مىگويد: قبايل مرتد به وسيله نمايندگانشان از خليفه درخواست نمودند كه آنان نماز را برپا دارند ولى از دادن زكات و حقوق مالى معاف گردند. ابو بكر از پذيرفتن پيشنهاد آنان ابا و امتناع ورزيد و مردم مدينه را براى مقابله و جنگ با اين قبايل آماده ساخت، سپس اين قبايل كه به مدينه حمله بردند سپاهيان خليفه به حمله آنان پاسخ گفتند و تا اردوگاهشان عقب راندند، جنگهاى با مرتدين بدين گونه شروع شد و ابو بكر سه بار براى سركوبى آنان لشكر عظيم و انبوهى آماده نمود و از مدينه به سوى آنان حركت كرد. سپس سيف چگونگى و جزئيات اين جنگها و كشته شدن مرتدين و تسلّط خليفه را بر اراضى آنان و قرق كردن چراگاههاى سرزمين ابرق را براى اسبهاى مسلمانان و اين سلسله حوادث را كه در اين جنگهاى موهوم به وقوع پيوسته است كاملًا شرح مىدهد، وى جان سخن اين است كه با اين همه شرح و تفصيل، سيف در نقل اين همه جريانان منحصر به فرد است، نه مورّخ ديگرى اين مطالب را نقل كرده است و نه هيچ يك از اين مطالب از صحت و حقيقت برخوردار مىباشد.
سيف حركت چهارمى هم براى ابو بكر نقل مىكند كه ابو بكر از مدينه به سوى «ذى القصه» حركت نمود و در آن جا سپاه خود را آماده ساخت و آنان را به يازده لشكر تقسيم نمود و بارى هر لشكر فرماندهى انتخاب كرد و به دست هر فرماندهى پرچمى داد تا با گروههاى مرتدين بجنگد و در همان جا براى اين فرماندهان منشورات جنگى و براى قبايل مرتد نامهها نوشت.
اين حركت كه سيف آن را به ابو بكر نسبت داده و جرياناتى كه در اين سفر براى وى نقل كرده است باز مطلب صحيحى نيست و هر چه در اين باره نقل نموده است به جز حركت خالد، همه و همه آنها را از خود در آورده و تقديم تاريخنويسان نموده و آنان نيز به مسلمانان تقديم كردهاند.
سيف ارتداد ديگرى به نام ارتداد «امّ زمل» نيز نقل نموده سپس جنگى به همان عنوان به وجود آورده است و در اين جنگ هم كشت و كشتار عجيب و وحشت انگيزى،
ص: 559
جريانها و ويرانگرىهاى بىسابقهاى بار آورده است در صورتى كه اصلًا امّ زملى وجود نداشته است كه به ارتداد گرايد و چنين جنگى به وقوع پيوندد و اين همه كشت و كشتار و خرابىها به بار آيد.
سيف ارتداد ديگرى نيز به اسم ارتداد «اخابث» در سرزمين «اعلاب» آورده است و مىگويد: فرماندهى به نام طاهر كه فرزند خديجه و ربيب پيامبر (ص) بود به جنگ مرتدين اخابث شتافت و از آنان آن قدر به قتل رسانيد و جسم بى جانشان را در خاكها انداخت كه از اجساد كشته شدگان، راهها متعفّن گرديد و قافلهها از حركت باز ماند.
در صورتى كه نه سرزمينى به نام اعلاب وجود داشته است و نه مردمى به نام مردم اخابث و نه صحابهاى به نام طاهر كه پرورش يافته دامان پيامبر باشد و فرماندهى لشكر موهوم اخابث را به عهده بگيرد.
آرى هيچيك از اين حوادث و جريانات، و حوادث زياد ديگرى كه سيف در باره جنگ مرتدين نقل نموده است صحت ندارد و همه اين ها بى اساس و ساختگى است، و دروغ و افسانهاى بيش نيست.
ولى با اين حال سيف با داشتن تخصّص و مهارت خاص در جعل حديث و تاريخ توانسته است كه دروغها و جعلياتش را در باره ارتداد مسلمانان بعد از پيامبر منتشر سازد و چنين وانمود كند كه همه قبايل جزيرة العرب پس از پيامبر (ص) از اسلام برگشتند سپس به زور نيرو و شمشير دو مرتبه اسلام را پذيرفتند. جا دارد در پايان اين بحثها براى روشن شدن هر چه بيشتر اين قسمت از تاريخ اسلام، يك بررّسى كوتاه از جنگهايى كه سيف به نام جنگ مرتدين ساخته است داشته باشيم:
1. بخشى از اين جنگها كه قسمت زيادى از افسانهها و داستانهاى او را در جنگهاى مرتدين تشكيل مىدهد، جنگهايى است كه اصل آنها را با نيروى خيال خود ساخته، قهرمانان، فرماندهان، و جنگجويانى هم از پيش خود براى آنها تراشيده، اماكن و محلهاى وقوع و مشخصات ديگر نيز معيّن نموده و تكميل شدههايش را در اختيار تاريخنويسان گذاشته است، در صورتى كه نه اصل اين جنگها صحت و اساس دارد و نه مشخّصات و جزئياتى كه در آنها به كار رفته است و نه اكثر قهرمانان و فرماندهانى كه نام
ص: 560
آنها در اين جنگها آمده است وجود داشتهاند، و به طور كلّى چنين جنگها و جريانهايى در اسلام به وقوع نپيوسته است.
2. بخش ديگر از جنگهايى كه سيف نه نام جنگهاى مرتدين مىآورد، جنگهايى است كه در ميان مسلمانان و كفّارى كه دوران خود پيامبر اسلام بودهاند به وقوع پيوسته است و جنگ با مرتدين نبوده، مانند جنگ مسلمانان با «مسيلمه» و «طليحه» كه در زمان خود پيامبر اسلام به دروغ، ادعاى پيامبرى و نبوت مىنمودند و عدّهاى را هم به دروشان جمع كرده بودند كه مسلمانان بعد از رحلت و درگذشت پيامبر با آنان جنگيدند و آنان را شكست دادند.
اين جنگها گرچه واقعيت دارند ولى درست نيست كه اين افراد را مرتد و جنگ با آنان را جنگ با مرتدين بناميم. بلكه جنگ مسلمانان با اين گروه جنگ با كفّار بوده است نه جنگ با مرتدين.
3. بخش سوم از اين جنگها كه سيف به نام جنگهاى مرتدين نقل مىكند، جنگهايى است كه در ميان خود مسلمانان به وقوع پيوسته است و يك سلسله جنگهاى داخلى بوده است نه جنگ مسلمانان با مرتدين و اين جنگها بدين صورت بوده كه بعضى از قبايل مسلمان عرب اصلًا زير بار بيعت ابو بكر نمىرفتند و زكات مالشان را به او نمىپرداختند و گروه ديگر نيز در اثر بد رفتارى فرمانداران و مأموران ابو بكر و سختگيرىهاى شديد و بى جاى آنان از پرداخت زكات مالشان به عمال ابو بكر امتناع مىورزيدند، او هم لشكرى به سوى هر گروهى از آنان مىفرستاد در برابر حكومتش آنها را به تسليم وا ميداشت، مانند جنگى كه در ميان فرمانداران ابو بكر و عشاير كنده به جهت شترى جوان واقع گرديد، كه اعثم كوفى، بلاذرى، حموى، جريان آن را مشروحاً آوردهاند.
جنگ كنده
حموى در معجم البلدان در ماده «حضرموت» مىگويد:
چون مردم مدينه پس از درگذشت پيامبر اسلام با ابو بكر بيعت نمودند، وى به
ص: 561
«زياد بن لبيد بياضى»[83] كه فرماندارى «كنده» و «حضرموت» را از طرف پيامبر به عهده داشت نامه نوشت و درگذشت پيامبر را و اين كه مردم مدينه بعد از پيامبر با وى بيعت نمودهاند، به اطلاع وى رسانيد و در ضمن به او دستور داد كه از مردم حضرموت براى وى بيعت بگيرد.
اين نامه كه به دست زياد بن لبيد رسيد در ميان مردم بپاخاست و خطابهاى ايراد نمود و آنان را از مرگ پيامبر آگاه ساخت و به ابو بكر دعوتشان نمود، اشعث بن قيس از ابو بكر سرباز زدند، ولى جمعيّت زيادى از همان قبيله كنده با زياد بن لبيد «به عنوان نماينده ابو بكر» بيعت نمودند، زياد به منزل خود رفت و مانند دوران خود پيامبر، صبحگاهان براى گرفتن زكات آماده گرديد.
در يك روايت ديگر آمده است كه: ابو بكر به زياد بن لبيد و مهاجرين ابو اميّه مخزومى نوشت كه دو تن اتّحاد كنند و براى وى از مردم بيعت بگيرند و با هر كسى كه از بيعت كردن با ابو بكر و يا از دادن زكات امتناع ورزيد بجنگند.
اعثم در فتوح خود گويد: عدّهاى از روى رضا و رغبت و عدّه ديگر از روى اجبار و اكراه زكاتها را به زياد مىدادند، زياد بن لبيد نيز مشغول جمعآورى زكات بود و با مردم سختگيرى مىنمود، اتّفاقاً روزى يكى از شترها را كه به عنوان زكات از جوانى به نام زيد بن معاويه قشيرى[84] گرفته بود علامت زكات بر آن زده به ميان شترهاى ديگرى كه مىخواست به نزد ابو بكر بفرستد رها نمود. اين جوان به نزد يكى از سران قبيله كنده به نام حارثة بن سراقه آمد و گفت: پسر عمو! زياد بن لبيد يكى از شتران مرا گرفته و علامتگذارى نموده و به ميان شترانى كه از زكات گرفته رها نموده است و من از دادن
ص: 562
زكات ابا ندارم ولى به اين شتر علاقه فراوان دارم، اگر صلاح مىدانى در اين باره با زياد گفتگو كن تا اين شتر را رها كند و من در عوض آن شتر ديگرى به او بدهم.
اعثم گويد: حارثة بن سراقه به نزد زياد بن لبيد آمد و گفت: اگر امكان دارد منّتى بر اين جوان بگذار و شتر وى را به او برگردان و به جاى آن، شتر ديگرى تحويل بگير.
زياد در پاسخ حارثه گفت:
اين شتر جزء خدا گرديد و به عنوان زكات علامتگذارى شده است و من دوست ندارم كه به جاى آن، شتر ديگرى را قبول كنم.
بلاذرى اين داستان را بدين صورت آورده است كه: زياد بن لبيد مرد سختگيرى بود. شترى از يك نفر كندى به عنوان زكات گرفت او گفت كه اين شتر را به من بده و به جاى آن شتر ديگرى از من بگير. زياد پيشنهاد او را نپذيرفت و گفت: من به اين شتر مارك صدقه زدهام و قابل برگشت نيست. اشعث بن قيس در اين باره با وى سخن گفت باز نپذيرفت، در اين جا بود كه مردم كنده به جز قبيله «سكون» بيعت او را شكستند، ولى قبيله سكون با وى بودند.
بلاذرى در يك روايت ديگر چنين مىگويد كه زياد و ابو اميّه از يك نفر كندى شترى به زكات گرفتند ولى او از آنان درخواست نمود كه شتر ديگرى را به جاى آن بگيرند. ابو اميّه در اين مورد با وى مماشات نمود ولى زياد ممانعت و سختگيرى كرد.
اعثم اين داستان را چنين ادامه مىدهد:[85] حارث كه پيشنهاد جوان صاحب شتر را به زياد رسانيد نه تنها جواب منفى از وى شنيد، بلكه ناچار شد شاهد تندى و پافشارى وى نيز باشد، تا آن كه به تنگ آمد، خشمناك گرديد و گفت: ما مىگوييم اين شتر را از راه كرامت و بزرگوارى رها كن وگرنه از راه لئامت و خوارى رهايش خواهى نمود، زياد نيز از گفتار حارثه خشمناك گرديد و گفت من اين شتر را رها نمىكنم تا ببينم چه كسى آن را از دست من تواند گرفت.
اعثم مىگويد: حارثه از اين گفتار لبخند تمسخرآميزى بر لب نهاد و اشعارى بدين
ص: 563
مضمون سرود: پير مردى مىخواهد بچه شتر را از تو بگيرد كه آثار پيرى از گونههايش به روشنى پيدا است پير مردى كه ريشش از پيرى به مانند پيراهن سفيدى، سفيد است.[86]
اعثم مىگويد: سپس حارثه به ميان اين شتران آمد و همان شتر را از ميان آنها بيرون كشيد و افسارش را به دست صاحبش داد و گفت شتر خود را بگير اگر در باره اين شتر كسى به تو حرفى زد با شمشير دماغش را بشكن و اين جمله را نيز اضافه نمود: ما از پيامبر خدا در آن موقع كه زنده بود پيروى و اطاعت نموديم پس از مرگ وى اگر كسى از خاندان وى جانشين بود باز هم از وى اطاعت مىكرديم و امّا پس ابو قحافه به خدا سوگند نه اطاعتش بر ما واجب است و نه در گردن ما بيعتى دارد.
حارثه در اين جا نيز اشعارى بدين مضمون سرود:
به هنگامى كه پيامبر خدا در ميان ما بود اطاعتش نموديم ولى جاى تعجّب از كسانى است كه از ابو بكر اطاعت مىكنند.[87]
بنا به قول معجم البلدان اشعار حارثه در اين مورد بدين مضمون بود:
ما از رسول خدا به هنگامى كه در ميان ما بود پيروزى نموديم. اى قوم مرا با ابو بكر چه كار.
آيا ابو بكر پس از خود خلافت را به پسرش بكر به ارث وامىگذارد؟ به خدا سوگند كه اين كار ابو بكر كمرشكن مىباشد.[88]
اعثم مىگويد: چون اين اشعار به گوش زياد بن لبيد رسيد به وحشت افتاد كه مبادا تمام شترانى را كه به عنوان زكات از مردم گرفته است از دستش بگيرند، لذا شبانگاه با عدّهاى از يارانش از حضرموت به سوى مدينه حركت نمود و تمام شترها را با خودش
ص: 564
حركت داد و چون از حضرموت به اندازه دو روز راه فاصله گرفت نامهاى به حارثة بن سراقه نوشت كه آن نامه اشعارى را در برداشت و مضمون يك شعر آن چنين بود:
ما در راه خدا با شما خواهيم جنگيد تا به اطاعت ابو بكر بگراييد، و به يقين بدان كه خداوند پيروز خواهد شد.[89]
اعثم مىگويد: قبايل كنده از مضمون نامه زياد بن لبيد خشمگين شدند و شكايت به پيش اشعث بن قيس بردند، اشعث گفت: قبيله كنده! بگوييد ببينم اگر شما نظر مخالف با زياد داشتيد چرا زكات اموالتان را بر او پرداختيد كه وى آنها را بردارد و از ميان شما كوچ كند، آن گاه شما را تهديد به قتل نمايد؟
يكى از عموزادگان در پاسخ وى گفت: اشعث! به خدا سوگند راست گفتى، و به خدا سوگند است كه ماها همانند غلامهاى زر خريدى شدهايم براى قريش كه گاهى اميّه[90] را به سوى ما مىفرستد، و گاهى زياد را به سر ما مىگمارند كه هم ثروت ما را مىگيرد و هم تهديد به قتلمان مىكند.
اشعث گفت: اى قبيله كنده! اگر به گفتار من گوش فرا دهيد، صلاح شما در اين است كه متّحد باشيد و گفتارتان همه يكى باشد و در شهر و ديار خود بنشينيد، از كيان و موجوديت خود دفاع كنيد و زكات مالتان را به كسى نپردازيد، زيرا من مىدانم كه عرب هيچگاه به ادامه اين وضع راضى نخواهد گرديد كه از «تيم بن مره» قبيله ابو بكر[91]، اطاعت و پيروى كند و سران بنى هاشم را كه بزرگان بطحايند وابگذارد. آرى تنها بنى هاشماند كه شايستگى رياست دارند. از آنان كه بگذريم كسى بر ما حق رياست و تقدّم را ندارد، ما بر اين مقام از ديگران سزاوارتر و پيشقدمتريم. زيرا آن زمانى كه ما سلطنت و آقايى
ص: 565
داشتيم در روى زمين نه از قريش خبرى بود نه از ابطحى.[92]
اعثم مىگويد: زياد بن لبيد كه شترهاى زكات را از حضرموت به مدينه فرار مىداد در اثناى راه از رفتن به سوى ابو بكر منصرف گرديد و شترها را به وسيله شخص مطمئنّى به مدينه فرستاد و به او دستور داد از جريانى كه پيش آمده است چيزى به ابو بكر نگويد سپس به نزد «بنى ذهل بن معاويه»[93] كه تيرهاى از قبايل كنده بود برگشت و جريان را به آنان گفت و از آنان دعوت كرد كه بيعت ابو بكر را بپذيرند و از وى اطاعت و پيروى كنند.
يكى از سران بنى ذهل به نام حارث بن معاويه[94] رو به او كرد و گفت: زياد! تو ما را به اطاعت و پيروى از شخصى دعوت مىكنى كه نه از ما پيمانى براى وى گرفته شده است و نه پيامبر خدا به ما دستور بيعت با او داده است و نه به شما. زياد در پاسخ او گفت اى مرد راست گفتى، در باره وى بيعت و پيمانى وجود نداشته است ولى ما او را به چنين مقامى انتخاب و اختيار نمودهايم.
حارث گفت: بگو ببينم چرا اهل بيت پيامبر را از اين مقام دور ساختيد در صورتى كه آنان سزاوارتر از ديگران بودند زيرا خداوند مىفرمايد خويشاوندان و صاحبان قرابت در كتاب خدا- يعنى طبق دستور خدا- نسبت به همديگر اولى و نزديكتر از ديگرانند.
زياد گفت: گروه مهاجر و انصار به كار خود از تو آشناترند.
حارث گفت: نه به خدا سوگند شما صاحبان اين مقام را از مقامشان كنار زديد و در باره آنان حسد و عداوت ورزيدند، زيرا من عقلًا باور نمىكنم كه پيامبر از دنيا برود و براى اين مردم شخصى را معيّن نكند كه از وى پيروى كنند، اى مرد از ما دور شو زيرا تو ما را به راهى كه مورد رضاى خدا نيست دعوت و رهبرى مىكنى.
سپس حارث بن معاويه اشعارى سرود كه مضمونش چنين بود:
ص: 566
«پيامبرى كه مورد اطاعت ما بود از جهان رفت، درود خدا بر او باد و جانشين و خليفهاى براى خود معيّن ننمود؟».[95]
اعثم مىگويد: در اين هنگام بود كه «عرفجة بن عبد الله» برخاست و گفت: به خدا سوگند كه حارث راست مىگويد. اين مرد را بيرون كنيد فرستنده او به مقام خلافت هيچگونه لياقت و استحقاق ندارد و گروه مهاجر و انصار در باره اظهار نظر نمودن در امور دين و امّت شايستهتر از پيامبر و خاندانش نيستند.
اعثم مىگويد: آن گاه مرد ديگرى از قبيله كنده به نام «عدى» برخاست و گفت:
مردم! به گفتار «عرفجه» گوش فرا ندهيد و از فرمان او پيروى نكنيد زيرا او شما را به كفر مىخواند و از پيروى حق جلوگيرى مىكند، اينك به دعوت زياد جواب مثبت بدهيد و بر آنچه مهاجر و انصار راضى شدهاند شما نيز راضى شويد زيرا آنان به كار خود از شما آگاهترند.
اعثم مىگويد: چند نفر از پسر عموهاى اين مرد از جاى خود برخاستند و او را به باد فحش و ناسزا گرفتند و سخت كتكش زدند به طورى كه بدنش مجروح و خونآلود گرديد سپس به زياد حمله كردند و خواستند او را بكشند ولى از قتلش منصرف گرديدند و او را از محلّ سكونتشان بيرون كردند.
اعثم مىگويد: زياد به سوى هر يك از قبايل كنده كه مىرفت به او جواب مثبت نمىدادند و دست رد بر سينه او مىزدند.[96]
زياد چون وضع را بدين منوال ديد به سوى مدينه حركت نمود و به نزد ابو بكر رفت و جريان را به اطلاع وى رسانيد و چنين وانمود كرد كه قبايل كنده قصد ارتداد و برگشتن
ص: 567
از اسلام را دارند.
ابو بكر يك لشكر چهار هزار نفرى آماده نمود و تحت فرماندهى زياد به سوى حضرموت گسيل داد چون اين خبر به قبايل كنده رسيد گويا آنان از كرده خويش پشيمان شدند و «ابضعة بن مالك» كه يكى از شاهزادگان كنده بود در ميان آنان برخاست و چنين گفت: اى گروه كنده! ما آتشى را عليه خود شعلهور ساختهايم كه گمان نداريم به اين زودىها خاموش شود مگر اين كه دامنگير عدّه كثيرى از ما بشود، افراد زيادى از ما را طعمه خود سازد اگر گفتار مرا گوش دهيد و رأى مرا بپذيريد بايد گذشتهها را جبران كنيم و آنچه را كه از دست دادهايم تدارك نماييم و اين آتش را كه عليه ما شعلهور گشته است خاموش سازيم و نامهاى به ابو بكر بنويسيم كه ما او را اطاعت مىكنيم و زكات اموالمان را به رغبت و دلخواه به او مىپردازيم و به امامت و پيشوايىاش راضى و خشنوديم.[97]
«ابضعه» در پايان گفتار خويش اين جمله را نيز اضافه نمود: من با اين كه اين پيشنهاد را به شما مىكنم با رأى و نظريه شماها نيز هيچگونه مخالفتى ندارم ولى بالاخره مآل كار شما را بدينگونه مىبينم و راه و چارهاى جز آنچه گفتيم نداريد.
سپس اعثم چگونگى وقوع اختلاف در ميان قبيله كنده را و هم چنين مخالفت «اشعث» و عدم همكارى او را كاملًا شرح مىدهد تا آن جا كه مىگويد: زياد به تيرهاى از قبيله كنده به نام «بنوهند» حمله نمود و آنان را غافلگير كرد و شكست سختى به آنان داد كه از برابر مسلمانان فرار نمودند و مسلمانان به زنان و كودكان آنان و به ثروتهاىشان تسلّط يافتند.[98]
ص: 568
اعثم مىگويد: زياد پس از شكست دادن «بنوهند» به سوى تيره ديگرى از كنده به نام «بنو عاقل» روانه شد بودن اين كه افراد اين قبيله از حمله مسلمانان اطلاع قبلى و آمادگى داشته باشند بر آنان حمله نمود، سپاهيان «زياد بن لبيد» كه به بنى عاقل نزديك شدند فرياد زنهاى قبيله بلند گرديد و مردان به جنگ و مقابله با سپاهيان زياد برخاستند در ميان سپاهيان و مردم قبيله درگيرى شد و پس از مدّت كوتاهى به هزيمت و شكست اهل قبيله منجر گرديد و آنان خانه و زندگى، زن و فرزند خود را گذاشته و پا به فرار نهادند و همه اين ها به دست سپاهيان «زياد بن لبيد» افتاد.
سپس به سوى قبيله «بنى حجر» حركت نمود و به آنان شبيخون زد. افراد «بنى حجر» در آن روز جنگجويان به نام و زبردستى بودند و تيراندازان شماره يك قبايل كنده محسوب مىشدند، ولى چون از حمله زياد اطلاع قبلى نداشتند و غافلگير شده بودند با مختصرجنگ و مقاومت رو به هزيمت و فرار نهادند. سپاهيان زياد دويست تن از مردان آنان را به قتل رسانيدند و پنجاه تن را به اسارت گرفتند و بقيه افراد قبيله فرار نمودند و هر چه ثروت و دارايى داشتند از كم و زياد به دست مسلمانان و يا به عبارت صحيحتر به دست سپاهيان ابو بكر افتاد. زياد بن لبيد پس از جنگ با «بنى حجر» به سوى قبيله «بنى حمير» حركت نمود، در ميان اين قبيله و مسلمانان جنگى به وقوع پيوست كه در آن بيست تن از مسلمانان كشته شدند و مقدار كشته شدگان از اهل قبيله نيز به بيست نفر بالغ گرديد و بالاخره قبيله بنى حمير همه مانند ساير قبايل شكست خوردند و پا به فرار گذاشتند و مسلمانان بر زنان و فرزندان آنان نيز تسلّط يافتند.
اين جنگها و خونريزىها كه تحت فرماندهى زياد بن لبيد انجام مىگرفت به گوش اشعث بن قيس رسيد. سخت برآشفت و غمناك گرديد و گفت: «فرزند لبيد اقوام و عشيره و عموزادگان مرا به قتل برساند، زنان و فرزندانشان را به اسارت بگيرد و ثروتشان را به تصرّف خويش درآورد ولى من آسوده بنشينم؟».
ص: 569
آن گاه عموزادگانش را فراخواند و به سوى زياد حركت نمود و در نزديكى شهر «تريم»[99] با لشكريان زياد روبرو گرديد و به جنگ و مقابله پرداخت و سيصد تن از آنان را به قتل رسانيد، زياد چون شكست خورد به شهر تريم پناهنده شده و در آن جا متحصّن گرديد پى اشعث تمام اموال و فرزندانى را كه زياد به دست آورده بود از دست او گرفت و به صاحبانشان برگردانيد. پس از اين جريان عدّه زيادى از قبايل مختلف كنده به دور اشعث گرد آمدند و زياد و پيروان او را در «تريم» محاصره نمودند، زياد جريان را طىّ نامهاى به ابو بكر اطّلاع داد، ابو بكر از اين پيشامد محزون و غمناك گرديد و چارهاى جز اين نديد كه نامهاى به اشعث بنويسد و رضايت او را جلب كند، به ناچار نامهاى را كه مىخوانيد خطاب به او نگاشت:
بسم الله الرّحمن الرّحيم از بنده خدا عبد الله بن عثمان جانشين پيامبر خدا به اشعث بن قيس و ساير افراد قبيله كنده كه با وى هستند، امّا بعد. خداوند متعال در كتاب خود كه به پيامبرش فرستاده است مىفرمايد: از خدا بترسيد آن چنان كه سزاوار مقام خداوندى او است و نميريد مگر آن كه منقاد و تسليم فرمان خدا باشيد.[100] من شما را به تقوى و پرهيزكارى فرمان مىدهم و از ارتداد و شكستن پيمان خدا برحذر مىدارم از اميال و هواى نفستان پيروى مكنيد تا شما را از راه خدا گمراه نسازد و به سوى هلاكت و بدبختى نكشاند و اگر انگيزه شما در برگشتن از اسلام،[101] و امتناع نمودن از زكات بدرفتارى نماينده من زياد بن لبيد بوده است[102] اينك من او را از سرپرستى شما عزل مىكنم و هركسى را دوست مىداريد به سرپرستى شما مىگمارم و به نامهرسانم دستور دادم در صورتى كه حق را بپذيريد او نيز به زياد دستور بدهد كه از شهر و ديار شما برگردد شم
ص: 570
نيز از كرده خود برگرديد و هر چه زودتر توبه كنيد خداوند ما و شما را بر آنچه مورد رضا و خشنودى او است موفّق بدارد والسلام.[103]
چون نامه ابو بكر به اشعث رسيد و آن را خواند به نامهرسان گفت: رئيس تو ابو بكر به علّت مخالفت ما با وى ما را به كفر و ارتداد متّهم مىسازد ولى نماينده خويش را كه عشيره و عموزادگان مسلمان مرا كشته است كافر نمىداند؟
نامهرسان گفت: آرى اشعث! كفر تو ثابت است زيرا تو با جماعت مسلمانان مخالفت ورزيدهاى.[104]
نامهرسان كه اين جمله را گفت جوانى از عموزادگان اشعث به نامهرسان حمله نمود و با شمشير فرق او را شكافت و در همان جا به قتلش رسانيد.
اشعث به آن جوان گفت: احسنت. آفرين بر تو، ستيزهگويى را كوتاه كردى و فضولىگرى را به سرعت پاسخ دادى.
ابو قره كندى از اين جريان خشمناك گرديد و از جاى خود برخاست و گفت: اشعث! نه به خدا سوگند در اين كارى كه انجام دادى حتّى يك تن از ما هم با تو موافقت و همكارى نخواهد نمود، زيرا تو پيكى را كه هيچ گناهى از او سر نزده بود به قتل رساندى در صورتى كه هيچ حق تعرّض و تجاوز به او نداشتى. ابو قره اين بگفت و با افراد قبيلهاش از گروه اشعث خارج شد و به مركز قبيله خود بازگشت.
سپس ابو سمر كندى برخاست و گفت: اشعث! جنايت بزرگى را مرتكب شدى زيرا كه شخصى بى گناهى را به قتل رساندى، ما با كسانى مىجنگيم كه با ما مىجنگند، ولى كشتن پيك نامهرسان صحيح و زيبنده نبود.
اشعث گفت: شما در قضاوت خويش عجله نكنيد، اوّلًا اين نامهرسان همه ما و شما را به كفر و ارتداد متّهم ساخت، ثانياً گر چه من از قتل وى ناراحت نشدم ولى به هر حال به
ص: 571
قتل او هم فرمان ندادم.
سپس مرد ديگرى برخاست و گفت: اشعث! ما فكر مىكرديم كه تو در اين كار ناروايت عذرى براى ما خواهى آورد كه مورد قبول و اطمينان خاطر باشد و ما را در سر جاىمان بنشاند، ولى سخنى در پاسخ ما گفتى كه موجب تنفّر و انزجار بيشتر ما نسبت به تو گرديد و به خدا سوگند اگر تو مرد دانا و فهميدهاى بودى از اين عمل زشت و ناروا جلوگيرى مىنمودى و چنين تجاوز و ستمى را در باره پيك بى گناه روا نمىداشتى و او را به كشتن نمىدادى.
مرد ديگرى گفت: مردم! او دور اين ستمگر متفرّق شويد تا خداوند بداند كه شما به ظلم و تجاوز وز راضى نبوديد.
پس از اين جريان ياران اشعث از دور وى پراكنده شدند و جز دو هزار نفر در اطراف وى باقى نماند.
زياد نامهاى به ابو بكر نوشت و كشتهشدن نامهرسان را به اطلاع وى رسانيد و ضمناً نوشت كه من و يارانم فعلًا در شهر «تريم» در محاصره شديد و در بدترين وضع به سر مىبريم.
ابو بكر در باره قبيله كنده شور كرد، «ابو ايّوب انصارى» گفت: فعلًا تعداد اين مردم زياد است و در پادشاهى و رياست غرور دارند و اگر تصميم به گردآورى سپاه بيشترى بگيرند مىتوانند جمعيّت زيادى را گرد آورند، بهتر اين است كه تو امسال لشكريان خود را از آن جا فراخوانى و از اموال و زكاتشان صرف نظر كنى در اين صورت من اميد دارم كه آنان به اختيار خود به سوى حق برگردند و از سال آينده به دلخواه و طيّب خاطر، زكاتشان را بپردازند.
ابو بكر گفت: ابو ايّوب! به خدا سوگند اگر آنچه پيامبر (ص) بر آنان معيّن كرده است، پاىبند شترى را بكاهند و از پرداختن آن به من امتناع ورزند با آنان مىجنگم[105] تا آن جا كه از
ص: 572
سركشى و تمرّدشان دست بردارند و با پستى و خوارى در برابر حق سر فرود آورند.
سپس ابو بكر طىّ نامهاى به عكرمة بن ابى جهل[106] نوشت كه وى با گروهى از اهل مكّه و كسانى كه فرمان او را مىپذيرند به سوى زياد بن لبيد حركت كند، هر قبيلهاى از قبايل عرب را كه سر راه او است به جنگ اشعث برانگيزد.
عكرمه طبق فرمان ابو بكر با دو هزار سوار از قبيله قريش و همپيمانانشان به سوى زياد حركت نمود تا وارد نجران گرديد در آن موقع «جرير بن عبد الله بجلى» با عموزادگانش در نجران اقامت داشتند و رياست خاندان بجل با وى بود، عكرمه جرير را به جنگ اشعث دعوت نمود ولى جرير از همكارى با آنان امتناع ورزيد عكرمه از آن جا به سوى «مأرب» حركت كرد چون خبر ورود عكرمه به شهر مأرب به مردم «دبا» رسيد آنان از حركت عكرمه به خشم آمدند و گفتند عكرمه را سرگرم و مشغول مىسازيم و نمىگذاريم كه به عموزادگان ما از قبيله كنده و غير كنده حمله كند و آنان را به قتل برساند. مردم «دبا» به همان منظور «حذيفة بن محصن» را كه عامل و نماينده ابو بكر بر آنان بود از شهر خود راندند، حذيفه به عكرمه ملتجى گرديد و جريان شورش اهل «دبا» را به ابو بكر اطلاع داد، ابو بكر از اين پيشامد خشمناك گرديد و نامه ذيل را به عكرمه نوشت:
امّا بعد، من در نامه قبلى دستور داده بودم به سوى حضرموت حركت كنى ولى چون اين نامه من به تو رسيد مسير خود را تغيير ده و به سوى «دبا» حركت كن و با مردم آن جا آن چنان رفتار كن كه شايسته آن مىباشند و در اجراى اين فرمان كوچكترين تأخير و كوتاهى روا مدار و چون از كار «دبا» فارغ گشتى مردمش را دستگير كن و به نزد من بفرست، سپس به سوى زياد بن لبيد حركت كن اميدوارم خداوند فتح سرزمين حضرموت را نصيب تو گرداند و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
ص: 573
عكرمه طبق همين فرمان به سوى دبا حركت نمود و با مردم آن جا جنگيد و آنان را به محاصره خويش درآورد، چون مردم دبا در اين محاصره به مضيقه افتادند به عامل پيشينيان حذيفه پيغام فرستادند و از وى درخواست صلح كردند كه زكاتشان را بپردازند و نسبت به خود حذيفه نيز محبّت ورزند و از فرمان او اطاعت كنند، حذيفه نماينده مردم «دبا» را با اين پيغام به سوى خودشان برگردانيد كه در ميان ما و شما پيمان صلح منعقد نخواهد گرديد مگر با اين شرايط:
1. اقرار و اعتراف كنيد كه شما بر باطليد و ما بر حق.
2. اعتراف كنيد كه كشته شدگان شما در آتش دوزخند و كشته شدگان ما در بهشت.[107]
3. پس از تسليم شدن شما به دلخواه و نظر خويش با شما رفتار خواهيم كرد نه با رأى و نظريه شما.
مردم «دبا» به ناچار اين شرايط را پذيرفتند. حذيفه براى اطمينان بيشتر پيغام فرستاد كه اگر واقعاً شما پيشنهاد ما را پذيرفتهايد بايد بودن اسلحه و وسايل جنگ از شهر خارج شويد، آنان نيز براى اطمينان خاطر حاكم شهر به دستور وى عمل نمودند و بدون اين كه سلاحى به همراه داشته باشند از شهر بيرون آمدند تا پيمان صلح منعقد گردد.
ولى عكرمه از اين فرصت استفاده نموده و قلعه شهر را به تصرّف درآورد و اشراف و بزرگان آنان را در مقابل چشم ديگران گردن زد و زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفت و ثروتهاىشان را به غنيمت برد و بقيّه مردم را به صورت اسيرى به نزد ابو بكر اعزام نمود.
ابو بكر تصميم گرفت مردان آنان را بكشد و فرزندان را ميان جنگجويان به بردگى تقسيم كند. عمر از اين تصميم ابو بكر مانع گرديد و گفت اى جانشين پيامبر! اين مردم بر دين اسلام هستند زيرا مىبينم كه آنها از ته دل سوگند ياد مىكنند كه از اسلام برنگشتهاند.
ص: 574
ابو بكر بنا به پيشنهاد عمر از كشتن آنان منصرف گرديد و در مدينه به صورت حبس توقيفشان نمود تا از دنيا رفت، زمام حكومت كه بعد از ابو بكر به دست عمر رسيد همه آنان را آزاد كرد.
عكرمه پس از فتح «دبا» به يارى زياد در حضرموت شتافت، اين خبر كه به اشعث رسيد به قلعه «نجير» پناهنده گرديد زنان و فرزندان يارانش را در آن جا گرد آورد، آن گاه در ميان وى و عكرمه جنگهايى واقع گرديد. اين جريان كه به گوش افراد كنده و كسانى كه قبلًا در اثر قتل پيك ابو بكر از دور اشعث متفرّق شده بودند رسيد به همديگر گفتند كه اينك پسر عموهاى ما در قلعه «نجير» در محاصره قرار گرفتهاند و اين بر ما ننگ بزرگى است كه آنان را به دست دشمن بسپاريم و خود در نعمت و رفاه به سر بريم، بياييد به سوى آنان بشتابيم و در نجات و رهايى آنان بكوشيم، بدين گونه قبايل از جنگ برگشته كنده به پا خاستند و دوباره براى جنگ با سپاه زياد حركت نمودند، زياد كه از حركت آنان مطلع گرديد اظهار عجز و نگرانى كرد، عكرمه گفت مصلحت در اين است كه تو در همين جا بمانى و نگذارى آنان كه در محاصره هستند محاصره را بشكنند و من با عدّهاى به سوى اين مردم كه به سوى ما در حركتند بروم و از آمدن آنان جلوگيرى نمايم.
زياد گفت: فكر خوبى است ولى اگر خداوند تو را پيروز گردانيد شمشير در نيام مبر مگر اين كه آنان را تا آخرين فرد نابود كنى.[108]
عكرمه گفت: تا جايى كه ممكن است در اين راه كوشش خواهم نمود، آن گاه حركت كرد تا به اين مردم رسيد و جنگ بدر ميانشان به وقوع پيوست. عكرمه و يارانش در اين جنگ شكست خوردند و چون شب شد آتش چنگ خاموش گرديد ولى صبح روز بعد باز هم افراد دو لشكر به هم نزديك شدند و به جنگ و كشتار تا عصر آن روز ادامه دادند.
از طرف ديگر اشعث بن قيس كه در محاصره بود از اين جريانات كوچكترين اطلاعى نداشت و چون محاصره اين قلعه ادامه يافت و گرسنگى به اشعث و يارانش فشار آورد، اشعث به زياد پيغام فرستاد كه به خود وى و خانوادهاش و به ده تن
ص: 575
از يارانش امان دهد، زياد اين پيشنهاد را پذيرفت و پيماننامهاى در ميانشان نوشته شد مردمانى كه در محاصره بودند خيال كردند كه اشعث اين اماننامه را براى همه آنان گرفته است و تمام محاصره شدگان از اين امن برخوردارند لذا ساكت شدند و مخالفتى با انعقاد پيمان ننمودند، زياد هم جريان اين اماننامه را طى نامهاى به اطلاع عكرمه رسانيد، عكرمه به كسانى كه با وى مىجنگيدند گفت: مردم! براى چه با ما مىجنگيد؟
عكرمه گفت: اينك رئيس شما درخواست امان كرده است اين بگفت و نامه را به سوى آنان افكند چون آنان نامه را خواندند و از مضمون نامه و اين كه اشعث از زياد امان گرفته است مطلع گرديدند، گفتند: عكرمه! ما ديگر با تو جنگى نداريم برو به سلامت و خود آنان هم در حالى كه به اشعث بد و ناسزا مىگفتند از جنگ عكرمه برگشتند.
عكرمه كه از جنگ آن قبايل آسوده خاطر گرديد، به يارانش گفت: هر چه زودتر و سريعتر به سوى زياد بشتابيد زيرا اشعث درخواست امان كرده است و اگر زياد و يارانش قلعه را فتح كنند و ثروت آن جا را به غنيمت ببرند، شايد شما را سهيم و شريك خود نسازند زيرا كه آنان در فتح قلعه بر شما سبقت خواهند داشت.
عكرمه و يارانش چون به قعله نجير رسيدند ديدند كه هنوز اشعث از قلعه بيرون نيامده و پيمان محكمترى براى خود و يارانش مىطلبد زياد به عكرمه گفت با قبايل كنده چه كردى؟
عكرمه گفت: مىخواستى با آنان چه كنم به خدا سوگند كه عشاير كنده را مردمانى ديد نيرومند و مبارز و در برابر مرگ صبور و شكيبا، با آنان جنگيدم ولى بالاخره معلوم گرديد كه آنان بر من چيرهترند تا من بر آنان، وانگهى نامه شما به دستم رسيده و من ديدم كه اشعث درخواست امان كرده و جنگ پايان يافته است اين بود كه من نيز از جنگ با نيروى امدادى اشعث دست برداشتم و به سوى تو رهسپار گرديدم.
زياد گفت: عكرمه! نه به خدا سوگند اين ها را كه گفتى بهانهاى بيش نيست و حقيقت امر اين است كه تو مردى ترسو هستى و همان جبن تو سبب گرديده است كه پشت به جنگ كرده و به سوى ما آمدهاى مگر من به تو دستور نداده بودم كه شمشير بر قبايل كنده بكشى و يك تن از آنان را زنده نگذارى اينك تو با يارانت از ترس اين كه غنيمت از
ص: 576
دستت برود برگشتهاى، لعنت خدا بر كسى كه پس از اين تو را مرد شجاعى پندارد.
عكرمه از گفتار زياد خشمناك گرديد و گفت: زياد! به خدا سوگند اگر آنا با تو مىجنگيدند ايشان را بسان شيرانى مىديدى كه با دندانهاى تيز و برنده و با چنگالهاى محكم و درنده خويش به حمايت بچّههاىشان برخاسته باشند و قهرمانانه با قهرمانان بجنگند، آن وقت آرزوى تو در اين مىبود كه دست از تو بردارند و روى به سوى ديگر بگردانند، گذشته از اين ها تو خود مردى هستى خشك و خشن، ظالمتر، غصبتر، و ترسوتر، و به مال و ثروت از ديگران حريصتر، تو بودى كه اين همه آشوب را به پا كردى، تو بودى كه با اين مردم جنگيدى و براى يك شتر، آرى تنها براى يك شتر در ميان خود و اين عشاير اين همه جنگ و خونريزى به راه انداختى، و اگر من و لشكريانم به يارى تو نمىشتافتيم مىفهميدى كه چگونه شما را از دم شمشير مىگذراندند و به غل و زنجيرتان مىكشيدند.
سپس عكرمه يارانش را خطاب كرد و به آنان دستور حركت داد، ولى زياد از عكرمه غذرخواهى نمود، عكرمه نيز عذر او را پذيرفت و در ياريش وفادار ماند، آن گاه اشعث با خانواده خويش و با بزرگان بنى اعمام و عموزادگانش و با خانواده و اموال آنان از قلعه بيرون آمد، چون اشعث تنها براى اقوام و خويشانش امام گرفته بود و نام خود او در اماننامه ذكر نگرديده بود زياد گفت: اشعث! تو براى خودت امان نگرفتهاى اينك به خدا سوگند كه تو را به قتل خواهم رسانيد.
اشعث گفت: من براى خويشاوندانم امان مىگرفتم جا نداشت نام خود را در رديف نام آنان بياورم و امّا اين كه گفتى: مرا مىكشى به خدا سوگند اگر مرا به قتل برسانى تمام مردم يمن عليه تو و سرورت ابو بكر قيام و شورش خواهند نمود، شورشى كه گذشتهها را از يادت ببرد.
زياد بدون اين كه توجّهى به گفتار اشعث كند وارد قلعه گرديد و سربازان اشعث را يكى يكى گرفته و گردن مىزد، آنان گفتند: زياد ما دروازه را به خاطر امانى كه به ما داده بودى به روى تو گشوديم پس حالا به چه مجوّزى ما رابه قتل مىرسانى؟ امان دادن كجا و اين كشتار كجا؟
ص: 577
زياد گفت: اشعث به شما دروغ گفته است زيرا كه در پيماننامه جز خانواده خود اشعث و ده تن از اقوام وى نام كسى نيامده است.
مردم ديگر چيزى نگفتند و فهميدند كه اين اشعث است كه آنان را به دست مرگ سپرده و دست بسته به كشتن داده است.
در همان وقت كه زياد مردم قلعه را گردن مىزد، نامهاى از ابو بكر به دستش رسيد كه در آن نامه چنين نوشته بود:
به من خبر رسيده كه اشعث درخواست امان كرده و به فرمان من گردن نهاده است او را به نزد من بفرست و از اشراف كنده كسى را به قتل نرسان.
زياد گفت: اگر اين نامه قبلًا به دست من مىرسيد از آن مردم كسى را به قتل نمىرساندم، سپس بقيه مردم را كه بالغ بر هشتاد تن بودند جمع نمود و زنجير به گردنشان نهاد و به سوى ابو بكر گسيلشان داشت.
افراد كنده چون وارد مدينه گرديدند و در برابر ابو بكر ايستادند ابو بكر به اشعث گفت:
سپاس خداوندى راكه مرا بر تو مسلّط ساخت.
اشعث گفت: آرى به جانم قسم تو بر من مسلط شدى در حالى كه از من سر زده بود آنچه كه از ديگران سر زده بود و آن اين كه فرماندار تو زياد بن لبيد اقوام و عشيره مرا بى گناه و از راه ظلم و ستم به قتل رسانيد و در ميان قبيله و عشيره من آن كرد كه تو خود مىدانى.
عمر از جاى خود برخاست و گفت اى جانشين پيامبر! اين اشعث مسلمان بود، به پيامبر ايمان آورده و قرآن خوانده، خانه خدا را زيارت نموده سپس از دين خود برگشته و روش خود را تغيير داده و از دادن زكات امتناع ورزيده است و پيامبر چنين دستور داده است كه هر كس آيين خود را تغيير دهد به قتلش برسانند اينك خدا هم بر تو نيرو و قدرت بخشيده است پس او را بكش زيرا كه خون وى حلال و مباح است.
اشعث برخاست و در پاسخ عمر خطاب به ابو بكر گفت: اى جانشين پيامبر! من نه از آيين خود برگشتهام و نه از دادن زكات مال خود بخل و امتناع مىورزم ولى چون
ص: 578
نماينده تو زياد بن لبيد به اقوام و عشيره من ستم نمود و افراد بى گناهى از آنان را به قتل رسانيد من ازاين كار وى برآشفتم و به انتقامجويى برخاستم و با وى به جنگ و مقابله پرداختم و اين پيش آمدى بود كه گذشت، اينك من حاضرم فديه و پول بدهم هم خود را و هم اين شاهزادگان و اسرايى را كه از يمن آوردهاند نجات بخشم و تا زنده هستم يار و پشتيبان تو باشم و شما خواهرت امّ فروه را به همسرى من درآور كه من مىتوانم بهترين داماد براى تو باشم.
ابو بكر گفت: درخواست تو را پذيرفتم، آن گاه خواهرش را به همسرى اشعث درآورد و از بذل و بخشش خود نيز او را برخوردار ساخت و از آن تاريخ اشعث در نزد ابو بكر بهترين مقام و بالاترين موقعيت را داشت.
در اين جا جريان جنگ كنده پايان پذيرفت، اينك به علل و نتايج اين جنگ مىپردازيم:
ارزيابى جنگ كنده
اين بود جنگهايى كه بين قبايل كنده و سپاه ابو بكر واقع شد تمام تاريخنگاران اتّفاق دارند كه همه اين جنگها بر سر يك شتر واقع گرديد كه صاحبش نسبت به آن شتر علاقه فراوان داشت و از زياد نماينده ابو بكر درخواست نمود به جاى آن شتر، شتر ديگرى از او بپذيرد ولى زياد نپذيرفت، آن جوان يكى از رؤساى قبيلهاش را واسطه قرار داد باز هم زياد قبول نكرد تا بالاخره اين جريان كوچك به جنگى بزرگ، خونين و خانمان برانداز منتهى گرديد.
ولى براى اين كه ايراد و انتقادى به بزرگان صحابه متوجّه نگردد اكثر تاريخنويسان ازشرح و تفصيل و بيان جزئيات اين جريان خوددارى كردهاند جز اعثم كوفى كه تا حدّى به جزئيات آن اشاره نموده است كه ما هم از وى نقل نموديم.
ولى جاى تعجب در اين است كه مورّخان روش ظالمانه «زياد بن لبيد» را كه در اين جنگ منعكس گرديده است جزء فضايل او به حساب آورده و او را ستودهاند كه وى مردى با اراده و جدّى بود و در گرفتن زكات بس سختگير، در صورتى كه پيامبر
ص: 579
اسلام (ص) از اين سختگيرىها نهى مىنمود و واليان و فرمانداران خويش را، در اين مورد به سازش و نرمش وامىداشت چنان چه به «معاذ بن جبل» در آن موقع كه به يمن اعزام نمود در ضمن فرمانى چنين فرمود:
معاذ! تو به سوى مردمى مىروى كه آنان اهل كتاب- يهود و نصارا- هستند خدا و دين او را انكار نمىكنند، تو سخت به يگانگى خدا و رسالت محمّد دعوت كن چون دعوت تو را پذيرفتند به آنها بگو كه خداوند روزانه پنج وقت نماز بر شما فرض و واجب گردانيده است اگر نماز را هم پذيرفتند آن گاه بگو كه خداوند زكاتى نيز بر شما واجب كرده است كه از ثروتمندان گرفته مىشود و به فقرا و نيازمندان داده مىشود اگر اين دستور را نيز پذيرفتند از گرفت نيكوترين اموالشان بپرهيز فاياك و كرائم اموالهم و از نفرين ستمديدگان بترس زيرا خداوند نفرين مظلومان را زود مىپذيرد اتق دعوة المظلوم.
«اين حديث در مداركى مانند صحيح بخارى، ابو داود، ترمذى، نسايى، ابن ماجه، دارمى، مالك، ابن حنبل، آمده است».
ابن حجر در فتح البارى در شرح جمله فاياك و كرائم اموالهم مىگويد: كرائم جمع كريمه است و كريمه هر چيز نفيس و پسنديده را گويند و رسول خدا (ص) در اين فرمان از گرفتن اموالى كه مورد توجّه و علاقه صاحبانشان مىباشد نهى نموده است و راز اين دستور آن است كه زكات براى مواسات و مرهم گذاشتن بر زخمهاى اقتصادى آنان است و اين عمل با تعدّى و اجحاف كردن نسبت به ثروتمندان و جريحهدار ساختن عواطف آنان سازگار نيست.
و در شرح جمله اتق دعوة المظلوم مىگويد: پيامبر (ص) با اين جمله مىفرمايد: از ظلم و ستم كردن بترس كه مبادا مظلومى در باره تو نفرين كند، سپس مىگويد: پيامبر اكرم (ص) كه اين جمله را به دنبال نهى از گرفتن اموال گرانقيمت و مورد علاقه مردم، آورده است به دليل آن است كه مىخواهد بگويد: گرفتن اموال مورد علاقه مردم، ظلم بر آنها است كه بايد جداً از آن اجتناب گردد.
اين بود دستور پيامبر در باره زكات كه چگونه دريافت كنند و ميان چه كسانى تقسيم نمايند، عمل گماشتگان خليفه درست برعكس اين فرمان پيامبر (ص) بوده زيرا آنان اموال
ص: 580
اين قبايل را از بابت زكات مىگرفتند نه براى اين كه در ميان فقراى آنان تقسيم كنند بلكه براى آن مىگرفتند كه آنها را براى خليفه بفرستند، آنان با اين كارهاىشان با گفتار پيامبر مخالفت ورزيدند، از فرمان پيامبر (ص) سرپيچى نمودند، از نفرين ستمديدگان و بيچارگان نترسيدند، اموال مورد علاقه آنان را به زور از چنگشان درآوردند و به خاطر يك بچّه شتر، جنگ عظيم و خونينى به راه انداختند كه جنگ «بسوس»[109] جاهليّت را روسفيد كرد.
ولى بالاتر از همه اين ها مسلمانان مؤمن به خدا و پيامبر را به كفر و ارتداد متهم نمودند كه مورّخان نيز تا به امروز در اين افتراى بزرگ و نابخشودنى با آنان شريك و سهيماند.
جنگ مالك بن نويره
يكى ديگر از جنگهايى كه رمز اختلاف قبايل عرب را با حكومت ابو بكر نشان مىدهد و اثبات مىكند كه اعتراض مردم بر نحوه حكومت بوده است نه ارتداد از اسلام، «جنگ مالك بن نويره» مىباشد.
اعثم كوفى جنگ مالك بن نويره را چنين شرح مىدهد:
خالد بن وليد براى سركوبى قبايل عرب لشكر انبوهى گرد آورد و تا سرزمين بنى تميم پيش رفت و آن جا را اردوگاه خويش قرار داد و در همان جا سپاه خويش را به چند بخش تقسيم نمود و هر بخشى را به يك سو گسيل داد و گروهى از آنان را به سوى مالك بن نويره روانه ساخت مالك بن نويره در آن موقع با همسر و گروهى از اقوام و خويشاوندان خود در يكى از باغاتش به سر مىبرد، ناگاه خود و افرادش را در ميان سوارانى ديد كه از هر طرف وى را احاطه نمودهاند، سپاه خالد بن وليد بدين گونه ياران مالك را محاصره نمودند و او را با همسرش كه از زيبايى نيز برخوردار بود دستگير كردند خويشان و بنى اعمام وى را به اسارت گرفتند و به نزد خالد آوردند و در برابر وى
ص: 581
نگه داشتند.
خالد بدون سؤال و پرسش و بدون اين كه در اين مورد تحقيقاتى به عمل آورد و پاسخى گويد دستور داد كه تمام اقوام و افراد مالك را بزنند و همگان را به قتل برسانند آنان فرياد زدند كه ما مسلمانيم چرا فرمان قتل ما را صادر مىكنى؟ به چه مجوزى ما را مىكشى؟
خالد گفت به خدا سوگند شما را خواهم كشت.
پير مردى از ميان آنان گفت مگر ابو بكر شما را از كشتن كسانى كه رو به سوى قبله نماز مىخوانند منع نكرده است؟
خالد گفت: ارى ابو بكر ما را از قتل چنين افرادى ممنوع كرده است ولى شما هيچ گاه نماز نخواندهايد.
اعثم مىگويد: در اين هنگام ابو قتاده از جاى خود برخاست و به خالد گفت من گواهى مىدهم كه تو حق تعرض به اين افراد را ندارى، خالد گفت چرا؟ ابو قتاده گفت: زيرا خود من ناظر جريان بودم آن گاه سپاه ما به آنان حمله بردند و چشمشان به لشكريان ما افتاد گفتند شما چه كسانى هستيد گفتيم ما مسلمانيم پس آنان گفتند: ما نيز مسلمانيم سپس ما اذان گفتيم و نماز خوانديم آنان هم در صف ما قرار گرفتند و با ما نماز خواندند.
خالد گفت: ابو قتاده! راست مىگويى گر چه آنان به همراهى شما نماز را به جاى آوردند ولى از دادن زكات خوددارى نمودهاند بنا بر اين چارهاى جز كشتن آنان نيست.
اعثم مىگويد: پير مردى از ميان آنان بلند شد و سخنانى گفت ولى خالد كوچكترين توجهى بدو و به گفتارش ننمود و همه آنان را يك به يك گردن زد.
اعثم مىگويد: ابو قتاده آن روز سوگند ياد كرد كه ديگر در هيچ جنگى كه خالد فرمانده آن باشد شركت نكند.
اعثم به گفتار خود چنين ادامه مىدهد كه: خالد پس از كشتن افراد مالك بن نويره او را به پيش خود خواند و به قتل وى نيز فرمان داد مالك گفت آيا مرا مىكشى؟ در صورتى كه من كه يك مسلمانم و به سوى قبله مسلمانان نماز مىخوانم؟
خالد گفت: اگر مسلمان بودى از دادن زكات امتناع نمىورزيدى اقوام و عشيرهات را
ص: 582
هم به خوددارى از دادن زكات وادار نمىكردى به خدا سوگند كه ديگر حق بازگشت به ميان قبيلهات ندارى آب وطن نخواهى خورد و تو را خواهم كشت.
اعثم مىگويد: در اين هنگام مالك بن نويره به سوى همسرش نگاه كرد و گفت خالد! به خاطر اين زن مرا مىكشى؟
خالد گفت: بلكه به امر خدا تو را مىكشم زيرا كه تو از اسلام برگشتهاى و شتران زكات را رم دادهاى و اقوام و عشيرهات را
از دادن زكات باز داشتهاى.
خالد اين بگفت، آن گاه گردن مالك را زد، تاريخنويسان مىگويند خالد بن وليد پس از كشتن مالك با همسر وى ازدواج نمود و با او هم بستر گرديد و اين حقيقتى است كه تمام دانشمندان تاريخ در آن اتفاق نظر دارند.
انگيزه واقعى اين جنگها
از آنچه گفتيم چنين برمىآيد كه لشكر ابو بكر با عدّهاى از مسلمانان مىجنگند كه نه شمشيرى كشيدهاند و نه اعلان جنگى به ديگر مسلمانان نمودهاند، بلكه بارها اسلام خويش را اعلام نموده و با مسلمانان در يك صف به نماز ايستادهاند.
آرى لشكريان ابو بكر با چنين افرادى مىجنگند و اسيرشان مىكنند و به اتّهام امتناع از دادن زكات گردنشان را مىزنند و لااقل از آنان مطالبه زكات هم نمىكنند كه تا ببينند از دادن زكات امتناع مىورزند يا نه.
زيرا علل و انگيزههاى ديگرى در اين جنگ وجود دارد، اهداف و اغراضى در ميان هست كه نه به ارتداد آنان ارتباط دارد و نه به عدم پرداخت زكات، چنان كه مالك بن نويره خالد بن وليد را صريحاً متّهم مىكند كه به جهت همسرش او را به قتل مىرساند و رفتار بعدى خالد هم گفتار مالك را تصديق و تأييد مىنمايد.
آيا اين چنين جنگهايى را مىتوان به حساب اسلام گذاشت و آنها را جنگ با مرتدين و دشمنان اسلام ناميد؟ آيا اين جنگها در واقع بر سر همسر مالك و يا شترى تندرو نبوده است؟ و يا به جهت توقّف آنان از بيعت ابو بكر و امتناع از پرداختن زكاتشان به حكومت ابو بكر انجام نگرفته است؟
ص: 583
آنچه مسلّم است اين كه در اين جنگها اهداف اسلامى در كار نبوده و براى اسلام انجام نگرفته است. با اين حال ما نمىتوانيم چگونه اين جنگها را جنگ مرتدين ناميدهاند و از دوران صحابه تا به امروز به همين نام ساختگى معروف گرديده است و همه اين خلافگويىها و نامگذارىهاى بى اساس و در عين حال خطرناك و دهها تحريفات شوم و تاريك ديگر به وسيله سيف در تاريخ اسلام به وجود آمده است.
3. نگرشى به فتوحات سيف
سيف بن عمر جنگهاى زيادى به نام جنگهاى مرتدين ساخته است و بعضى از جنگهاى غير اسلامى را هم به پاى اسلام بسته و آنها را جنگهاى مرتدين نامگذارى نموده است و اين روايات و افسانههاى جنگى علاوه بر اين كه زيانها و مضرّات گوناگون نيست به اسلام و مسلمانان در بردارد و چهره اسلام را دگرگون و ننگين نشان مىدهد، دستآويز محكمى براى كينهتوزان نيز فراهم مىسازد كه مىگويند:
«اسلام در قلب مسلمانان جاىگير نشده بود و قبايل مختلف جزيرة العرب كه به اسلام گرويده بودند با مرگ پيامبر اسلام دسته دسته از اسلام برگشتند و براى دومين بار به زور شمشير و نيزه به اسلام پيوستند».
و هم چنين روايتهاى سيف در فتوح اسلامى نيز نسبت به اسلام دروغهايى در بردارد و همان اهداف شوم و فاسد جنگهاى خيالى مرتدين را تعقيب مىكند كه در بخش دوم كتاب با جنگهاى مرتدين يك جا بررّسى گرديد و چنين مىنماياند كه لشكر اسلام صدها هزار تن از مردم قبايل جزيرة العرب و ملّتهاى مختلف را از دم شمشير گذراندند تا آنان از ترس و وحشت در برابر اسلام خاضع و منقاد گرديدند.
در صورت كه همه اين مطالب خلاف واقع و بى اساس مىباشد زيرا اين مردمى كه سيف در رواياتش آورده است نه تنها ضدّ اسلام نبودند بلكه پيوسته به نفع مسلمانان كوشش و فعّاليّت مىكردند و در برانداختن حكومت غير اسلامى با آنان همكارى مىنمودند، چنان كه در جنگ مسلمانان با روميان مردم حمص و ساير شهرهاى سوريه به يارى مسلمانان برخاستند كه بلاذرى مورّخ معروف جريان آن را مشروحاً آورده و چنين
ص: 584
مىگويد:
هرقل مردم شام را به جنگ مسلمانان بسيج نمود و براى جنگ «يرموك» آماده گرديد. اين جريان كه به گوش مسلمانان رسيد آنان هم مالياتهايى را كه ازمردم شهر حمص گرفته بودند به خودشان برگرداندند و گفتند ما از كمك كردن به شما و دفاع نمودن از شما معذوريم و امور شما را به خودتان وا مىگذاريم.
مردم حمص گفتند: كه حكومت و رهبرى عادلانه شما براى ما بهتر از حكومت ظالمانه هرقل است اينك ما آماده هستيم كه عامل و نماينده شما و مسلمانان را يارى كنيم و سپاه هرقل را از شهر حمص برانيم، از طرف ديگر يهودىهاى حمص نيز به پا خاستند و گفتند كه سوگند به تورات موسى سپاهيان هرقل نمىتوانند به اين شهر وارد گردند مگر اين كه نيروى ما تمام گردد و از مقابله با آنان عاجر و ناتوان گرديم، اين بود كه دروازههاى شهر را به روى سپاهيان هرقل بستند و حفظ و حراست شهر را خود به عهده گرفتند مردمان و يهوديان و مسيحيان شهرهاى ديگر نيز كه با صلح فتح شده بودند همين رويه را پيش گرفتند و به مسلمانان يارى نمودند.
بلاذرى مىگويد: چون سپاه روم شكست خورد و مسلمانان شادمان شدند به طورى كه دروازه شهرهاىشان را به روى مسلمانان گشودند، «مقلسين»[110] شان را به استقبال سپاه اسلام فرستادند كه از سرور و شادمانى به رقص و پاىكوبى بپردازند و به احترام و تشريفات خاصى مسلمانا را پذيرفتند و به طوع و رغبت ماليات اموالشان را به حكومت اسلامى پرداختند.
هم چنين در شهرهاى مختلف عراق نيز رؤسا و كدخدايان آبادىها با سپاهيان اسلام همكارى كردند و آنان را يارى نمودند چنان كه حموى مىگويد:
كدخدايان و رؤساى محلّى براى مسلمانان خيرخواهى مىكردند و اسرار ايرانيان را براى آنان فاش مىساختند و از رموز تسلط بر سپاه ايران آگاهشان مىنمودند، تحف و هدايايى به مسلمانا تقديم مىداشتند و براى رفاه سپاه اسلام بازارهايى تشكيل
ص: 585
مىدادند[111] تا آن جا كه مىگويد: سپاه اسلام تحت فرماندهى «سعد» براى يزدجرد پادشاه ايران به سوى مداين حركت مىكرد به محلّى رسيدند كه راه عبور كردن از آب را نمىشناختند و در آن جا از حركت به سوى مقصدشان باز ماندند مردم محل به يارى آنان شتافتند و آنان را به راه عبورى كه در قريه صيّادين بود راهنمايى كردند. لشكريان سعد توانستند اسبهاى خود را ازهمان جا عبور داده، به سوى مداين حمله برند و يزدجرد كه جريان را بدين منوال ديد پا به فرار نهاد و مسلمانان در اثر راهنمايى مردم محل به فتح و پيروزى عظيمى نايل گرديدند.
شخص محقّق مىتواند از چنين دلايل روشن و نصوص صحيح تاريخى به وضوح و روشنى دريابد كه چگونه امّتها و ملّتهاى مختلف در برابر حكام و فرمانروايانشان به استقبال مسلمانان مىشتافتند و دست يارى و همكارى به آنان مىدادند؟
و باز از همين دلايل و نصوص معتبر تاريخ معلوم مىشود كه اصلًا در ميان مسلمانان و ملتهاى ديگر جنگى برپا نشده است، بلكه جنگ مسلمانان با حكام و فرمانروايانى بوده است كه برملتها مسلّط گرديده و به زور بر آنان حكومت مىكردهاند، مسلمانان كه با اين گونه حكومتهاى تحميلى و مستبد مىجنگيدند مردم به يارى مسلمانان برمىخاستند و از پيروزى آنان استقبال مىنمودند و حكومت مسلمانان را بر حكومت اين ستمگران و زورگويان ترجيح مىدادند.
اين بود قيافه جنگهاى مسلمانا كه از بررّسى نصوص و روايات صحيح تاريخ دست مىآيد ولى متأسّفانه اكثر منابع و مدارك تاريخى پس از سيف اين حقايق را كنار گذاشته و به روايات سيف مراجعه نمودهاند و در اثر استناد به روايات دروغين سيف، جنگهاى اسلامى را خونين و وحشتانگيز نشان داده و جنگهاى وحشتانگيزتر ديگرى هم بر آنها افزودهاند، زيرا خواننده در روايات سيف چنين مىخواند كه مسلمانان بعد از پيامبر جنگهاى خونين و خطرناك فراوانى به راه انداختند و انسانهايى را به قتل و هلاكت رسانيدند و شهرهاى متعدّدى را خراب و با خاك يكسان نمودند ولى همه اين سخنان
ص: 586
خلاف واقع و مخالف حقايقى است كه از نصوص صحيح و معتبر تاريخ استفاده مىگردد.
سيف در فتح عراق مىگويد: مسلمانا در جنگ «ذات السلاسل» لشكريان ايران را قتل عام نمودند و آنان را به كلّى از بين بردند در صورتى كه اصلًا چنين جنگى واقع نشده است.
سيف جنگهاى ديگرى نيز به نام جنگ «ثنى»، «مذار»، «ولجه»، «اليس»، «دامغيشيا» نقل مىكند كه هيچ كدام از آنها به وقوع نپيوسته است و اساساً شهرى به نام «امغيشيا» كه سيف مىگويد به وسيله سپاه اسلام ويران گرديد در روى زمين وجود نداشته است و هم چنين جنگهايى به نام «مقر» «فم فرات بادقل» كه در روايات سيف آمده واقع نگرديده و بيشتر جنگهاى ديگرى كه سيف به نام جنگ با ايرانيان و روميان در كتاب فتوح خود آورده است حقيقت ندارد و همه اين ها را سيف از پيش خود ساخته و بافته و در اين باره هر چه گفته دروغ و جعلى بوده است مخصوصاً مطالبى كه در باره كشته شدن صدها هزار تن از افراد غير عرب در اين جنگها آورده از سرى دروغها و افتراهاى او مىباشد.
نتيجه اين روايات
به هر حال نتيجه انتشار روايات سيف اين بوده است كه در ميان مردم به ويژه در ميان دشمنان اسلام معروف و مشهور گردد كه اسلام به وسيله خونريزى و به زور نيزه و شمشير پيش رفته است و همين روايات سيف سبب گرديده است كه مستشرقين و اسلام شناسان غرب اسلام را دين شمشير و زور معرّفى كنند، مثلًا:
1. گلدزيهر[112] به صراحت و قاطعيّت مىگويد:
ص: 587
«ما در برابر خود نقاط وسيع و پهناورى را در قلمرو حكومت اسلامى مىبينيم كه از مرز سرزمينهاى عرب پيش رفته است و همه اين ها به نيروى شمشير و به زور نيزه به دست آمده است».
باز در باره فرمانروايان مىگويد:
«اين فرمانروايان دنيا پرست همت و توجّهشان را به تثبيت و اجراى قوانينى مصروف مىداشتند كه قدرت و نفوذ دولت را تقويت كند و حكومت وى را در سرزمينهايى كه با زور شمشير و روى اصل نژاد پرستى عربى به دست آورده بودند محكمتر و عميقتر كند».
2. اسلام شناس ديگرى به نام «بليدورورگيل» در اين مورد مىگويد:
«اسلام با زور شمشير و اشتراك زنان پيش رفته است».
3. اين مطلب در ميان اروپاييان به طورى رواج دارد كه حتّى به ادبيّات آنان نيز راه يافته است، چنان كه «جربويل» در نمايشنامهاى به نام «مصطفى» به زبان يك وزير مسلمانان به پادشاه خود مىگويد: پيامبر شجاع ما با نيرومندى و با شمشير و سنان يارى گرديده است.
4. «جون درايد» در نمايشنامهاى به نام «دون سباستيان» چنين مىآورد كه يكى از سرداران سپاه اسلام براى جلب رضاى محمّد و تقرب يافتن در پيش وى فرمان داد كه مسيحيان را مانند گوسفندان سر ببرند و سر آنان را پيش پيامبرشان هديه برند.
در يك نمايشنامه ديگر به نام «حصار رودس» از زبان يكى از مسلمانان مىنويسد:
چه خوب كرد پيامبر شجاع و دلير ما كه: سستى، تنبلى، و هزيمت را تحريم و قدغن نمود و به ما فرمان داد كه با زور شمشير و سنان حكومت خويش را در سرتاسر جهان توسعه دهيم.
ص: 588
5. «فليب حتّى»[113] در كتاب خود «تاريخ العرب» مىگويد:
جهاد كه يكى از برنامههاى اسلامى است همان چپاول و غارتگرى، مستأصل و نابود ساختن ملّتهاى ضعيف و شكست خورده مىباشد كه ملّت قوى و نيرومند با تسلّط يافتن بر ملّتهاى ضعيف و ناتوان آنان را به طبقات مختلف تقسيم كند گروهى از آنان مانند مسلمانان غير عرب استعمار نموده و در سطح پايينتر از مسلمانان عرب قرارشان دهد و گروه ديگرى را نيز به صورت بردگان و كنيزانى در آورده و به خدمت خود بگمارند.[114]
4. نگرشى به افسانههاى خرافى سيف
جعليات و وارونهگرىهاى سيف در آنچه گفتيم پايان نمىپذيرد، بلكه همان طور كه در بخش دوم كتاب خوانديم، سيف در روايات خود افسانههاى فراوانى را منتشر ساخته و به واسطه همين افسانهها، خرافات و اباطيل بار آورده است، مانند:
افسانه سم خوردن خالد بن وليد بدون اين كه كوچكترين اثرى در او بگذارد.
افسانه خراب شدن خانههاى حمص با تكبير مسلمانان.
افسانه فتح شوش به وسيله لگد زدن دجال به دروازه شهر.
افسانه شيطان اسود عنسى كه فرشتهاش مىخواند و معجزات و غيبگويىهاى وى.
افسانه سبد جواهر و زهد خليفه.
افسانه گفتگوى عمر با همسرش در مورد همسفره شدن با مهمانى بيگانه.
افسانه نداى عمر از مدينه به سپاهيان خويش در شهر فساى ايران.
افسانه سخن گفتن اسب «بكير».
افسانه سخن گفتن گاوان با عاصم بن عمرو، و ...
ص: 589
نگرشى به تبديلات سيف
در بخش سوم كتاب گفتيم كه سيف به منظور و دگرگون ساختن تاريخ اسلام و براى مجهول و ناشناخته ساختن حقايق تاريخ، نام بعضى از قهرمانان حوادث را به صورتهاى گوناگون تغيير داده است و نامهاى افراد شناخته شده را به نامهاى ناشناخته ديگر تبديل نموده است، مثلًا:
نام عبد المسيح بن عمرو را به عمرو بن عبد المسيح.
نام معاوية بن ابى سفيان را به نام معاوية بن رافع.
نام عمرو بن عاص را به عمرو بن رفاعه.
نام عبد الرحمان بن ملجم را به خالد بن ملجم تبديل كرده است.
و گاهى هم سيف به همان منظور اشخاصى را كه اصلًا در جهان وجود نداشتهاند با نيروى خيال خويش آفريده و اين افراد موهوم و ساخته خيال خويش را با نامهاى افراد شناخته شده و معروف نامگذارى نموده است، مانند:
«خزيمة بن ثابت انصارى» غير ذو الشهادتين موهوم در برابر «خزيمة بن ثابت» صحابه نامى پبامبر خدا معروف به ذو الشهادتين.
«سماك بن خرشه» افسانهاى در برابر سماك بن خرشه صحابه مشهور پيامبر و معروف به «ابو دجانه».
«وبرة بن يحنس خزاعى» ساختگى در برابر صحابى معروف به نام» وبرة بن يحسن كلبى».
گذشته از همه اين ها، سيف اسمهاى فراوانى را به خيال خود ساخته و آماده كرده است كه در موارد لزوم، افراد و شهرهاى ساختگى خود را با آنها نامگذارى كند و در افسانههاى دروغينش آنها را به كار بندد.
افراد و اشخاص افسانهاى و ساختگى سيف چند گروهاند:
1. برخى از آنان صحابه پيامبر معرفى شدهاند مانند:
اسود بن قطبه، اعبد بن فدكى، حميضة بن نعمان، ثمامة بن اوس بن لام طايى، شخريت
ص: 590
طاهر بن ابى هاله، عاصم بن عمرو اسيدى، عثمان بن ربيعه ثقفى، عصمة بن عبد الله، قعقاع بن عمرو بن مالك عمرى، نافع بن اسود تميمى، مهلهل بن زيد بن لام طايى.
2. برخى از افراد ساختگى سيف، علاوه بر صحابه بودن، راوى هم شناخته شده است مانند:
ظفر بن دهى، عبيد بن صخر بن لوذان انصارى سلمى، ابو زهراء قشيرى.
3. برخى ديگر از افراد موهوم سيف شاعر صحابى قلمداد شده و اشعارى هم به نام آنها ضبط گرديده است مانند:
زياد بن حنظله تميمى، ضريس قيسى، خطيل بن اوس.
4. سيف گروهى از افراد ساخته خيال خود را راويان غير صحابى قلمداد نموده است مانند:
بحر فرات عجلى، حبيب بن ربيعه اسدى، حنظلة بن زياد حنظله، زياد بن سرجس احمرى، سهل بن يوسف بن سهل بن انصارى سلمى، عبد الرحمان بن سياه احمرى، عبد الله بن سعيد انصارى فرزند ثابت بن جزع انصارى، عروة بن عرفجه دثينى، عمارة بن فلان اسدى، عصن بن قاسم كنانى، محمّد بن نويرة بن عبد الله، مستنير بن يزيد، مقطع بن هيثم بكايى، مهلب بن عقبه، يزيد بن اسيد غسانى.
5. سيف علاوه بر اشخاص و قهرمانان حوادث كه به گروههايى چند از آنها اشاره گرديد، مكانهايى هم براى وقوع اين گونه حوادث خيالى ساخته و آنها را با نامهاى جعلى نامگذارى نموده است كه در روى زمين مكانهايى با چنين نام و نشان و با چنان مشخّصاتى وجود نداشته و ندارد، مانند:
ابرق ربذه، اخابث، اعلاب، جبروت، حمقتين، رياضة الروضات، ذات الخيم، سنح در ديار طى، صبرات، ظهور الشحر، لبان، مر، نضدون و ينعب.
6. سيف علاوه بر همه اين ها، افرادى را هم به عنوان فرماندهان سپاه ايران جعل نموده است مانند:
اندرزغر، انوشجان، بهمن داذويه، قارن بن قريانس، و قباذ و افراد زياد ديگر.
7. سيف افرادى را هم به عنوان فرماندهان رومى تخيل نموده است، مانند:
ص: 591
ارطبون فرمانده مكار و هوشمند روم.
اينها نمونههايى بود از جعليّات و تبديلهاى سيف، در تاريخ اسلام و يك نمونه ديگر از جعل و تبديل سيف در تاريخ اسلام، جعل افسانه عبد الله بن سبا و نامگذارى براى اين افسانه است، چه آن كه در تاريخ عرب سبايين نام قبيله قحطان بوده كه در اصل ساكن يمن بودهاند، و يك نفر از ايشان كه عبد الله بن وهب سبائى نام داشته، رئيس خوارج گرديده و با حضرت امير المؤمنين على در نهروان جنگيده و كشته شده، سيف افسانه بزرگى ساخته و فرقه مذهبى در اسلام جعل كرده و لفظ (سبائيين) كه نام قبيله قحطان بوده به آن فرقه داده و ايشان را سبائيين ناميده براى اين فرقهاى كه ساخته رئيسى جعل كرده و نام عبد الله بن وهب سبائى رئيس خوارج را به عبد الله بن سبا تبديل كرده و به آن رئيس جعلى داده، سيف با اين افسانه ساختگى خود چهره و مسير تاريخ را واقعاً عوض نموده است.
چون اين بحث خود داستان مفصّلى دارد و به كتاب مستقلّى نيازمند است، اين است كه ما آن را به جلد بعدى كتاب محمول مىكنيم و علاقمندان را به آن جا ارجاع مىنماييم و به گفتارمان در باره جنگها و فتوحات، مطالب خرافى و تبديلات و تحريفات سيف پايان مىدهيم.
مرتضى عسكرى
شب سه شنبه 21/ ج 2/ 1384 ه-. ق
ص: 592
مدارك داستان كنده
1- فتوح اعثم: 1/ 56- 87.
2- فتوح بلاذرى:/ 120- 124 در فصل ارتداد خاندان بنى وليقه و اشعث.
3- معجم البلدان: ماده نجير:/ 4/ 762- 764 در ماده حضر موت: 2/ 284- 287.
حديث از گرفتن اموال گرانبها خوددارى كنيد.
1- صحيح بخارى: در فصل صدقات: 1/ 181.
2- صحيح بخارى: حكم اموال گرانبها: 1/ 176.
3- فتح البارى: 4/ 65- 99.
4- مسند احمد: 1/ 233.
5- سنن پنجگانه ترمذى، نسايى، و ابن ماجه، دارمى، و موطأمالك در قسمت احكام زكات.
6- طبقات ابن سعد: ج 4 ق 2/ 76.
7- كنز العمال: حديث 1194 از احاديث زكات.
8- قصّه مالك بن نويره در فتوح اعثم: 1/ 20/ 23.
9- كمك كردن مردم حمص به مسلمانان: فتوح بلاذرى: حديث 367 فصل فتح حمص/ 162. 10- كمك كردن روستائيان عراق به مسلمانان: معجم البلدان: 4/ 323 ماده كوفه.
11- گفتار «گلدزيهر»: العقيده و الشريعه: 43 و 48.
[1] ( 1). سبب آن را پيش از اين در آخر همين كتاب بيان كرديم.
[2] ( 1). به ص 76 كتاب عبد الله بن سبا مراجعه شود و روايت او كه در همين روز بيعت كرد و ص 112 كه بعد از شش ماه بيعت كرد.
[3] ( 2). در ص 76 كتاب عبد الله بن سبا روايت سيف و در ص 125 روايت غير سيف.
[4] ( 3). در ص 130 كتاب عبد الله بن سبا و در ص 124 روايت غير سيف.
[5] ( 4). در ص 167 كتاب عبد الله بن سبا روايت سيف و در ص 168 روايت غير سيف.
[6] ( 1). در ص 181- 182 كتاب عبد الله سبا روايت سيف.
[7] ( 2). عبد الله بن سبا، ص 161- 163.
[8] ( 3). عبد الله بن سبا، ص 199.
[9] ( 4). عبد الله بن سبا، 201- 202.
[10] ( 5). شرح حال اين دو نفر در كتاب« خمسون و مأة صحابى مختلق»، ص 67- 128- 131- 158.
[11] ( 1). به مدرك گذشته مراجعه شود.
[12] ( 2). به مدرك گذشته شرح حال قعقاع مراجعه كنيد.
[13] ( 3). عبد الله بن سبا، ص 242 و فصل انتشار الاسلام بالسيف در ج 2 همين كتاب.
[14] ( 1). تاريخ طبرى، ج 4، ص 64.
[15] ( 2). رجوع شود به اوّل همين كتاب فصل منشأ افسانه.
[16] ( 1). سورهانفال، آيه 11.
[17] ( 1). از روزى كه در بررسى روايتهاى سيف رواياتى را كه از ايشان نقل كرده بررسى نموديم، معلوم شد كه سيف برخى از آنها را خود ساخته و از ايشان روايت كرده و نتيجهاين بررسيها را در چاپهاى بعد كتاب عبدالله بن سبأ وارد ساختيم. و در كتابى كه به نام« رواة مختلقون» در دست تأليف است گرد آورديم.
[18] ( 1). امير مؤمنان على( ع) در ميان خلفا اين امتياز را دارد كه مخالفين وى از قريش عدنانى و دوستانش از قحطانيان بودند از آن جا است كه سيف در نشر فضايل امام على ابن ابى طالب هم كوتاهى مىكرد ولى در نشر دروغها و تهمتها در بارهامام و طرفدارانش كه از قبيله عحطان بودند كوشش و فعاليت بيشترى به خرج مىداد.
[19] ( 1). ما، در جلد اوّل كتاب جنگ اسامه را كه در اطراف شام به وقوع پيوسته است نقل نموديم« ثقيف»،« غطفان» و« هوازن» قبيلههاى عدنانى هستند كه نسب آنان به قيس بن عدى مىرسد.« اسد» در عرب نام چند قبيله است و منظور او در اين جا اسد بن خزيمه است كه از قبيلهمضر بوده و طليحه كه به دروغ ادعّاى نبوت مىنمود، از همين قبيله بوده است.
[20] ( 1). سيف مىخواهد بگويد: چون مسلمانان شتران سوارى و اسب سوارى نداشتند لذا بر شتران آبكش سوار شدند و به جنگ مرتدين رفتند.
[22] ( 1). منظور سيف برگشتن اسامه از جنگ تبوك است كه پيامبر او را در مرض وفاتش سركردهقشونى نمود، ابو بكر و عمر و ديگر مهاجرين را جزء اين لشكر قرار داد و در تحت فرماندهى اسامه به تبوك اعزام نمود ولى آنان سستى و مسامحه نمودند تا پيامبر وفات نمود، در سقيفه گرد آمدند ابو بكر را به خلافت برگزيدند و سپس اسامه را به همان جنگ فرستادند.
[23] ( 1). داستان ابرق در فصل پيش گذشت و داستان ذى القصه را هم در اين فصل خوانديد كه اينك هر دو داستان در اين جا از نظر سند و مقايسه با روايات ديگر ارزيابى مىشود.
[24] ( 1). ثابت بن قيس از قبيلهخزرج به شمار مىرود و مادر وى ازقبيلهطى مىباشد. او سخنگوى پيامبر اسلام در جنگ احد بود و در جنگهاى ديگرى كه بعد از احد به وقوع پيوسته است شركت نمود و در جنگ يمامه كشته شد، فرزندان وى، محمّد، يحيى و عبد الله، نيز در جنگ صفين به قتل رسيدند.( اسد الغابه، ج 1، ص 229).
[25] ( 1). خارجه برادر عينة بن حصن است. و كسى است كه به نزد پيامبر آمد و از خشكسالى شكايت نمود، رسول خدا در بارهقبيلهوى دعا كرد و او نيز مسلمان گرديد و به ميان قبيلهخويش برگشت.
واقدى مىگويد خارجه كسى است كه قبيلهخويش را از دادن زكات بازداشت و نوفل بن معاويه را كه مأمور جمعآورى زكات بود ملاقات نمود و تمام زكات و صدقات را كه در نزد وى بود پس گرفت و به قوم و خويش خود بازگردانيد خارجه همان كسى است كه پس از جنگ خالد با بنى اسد به نزد ابو بكر آمد و ابو بكر به او گفت شما بايد يكى از اين دو راه را انتخاب كنيد يا« سلم مخزيه»: يعنى با ذلّت تسليم شويد و يا« حرب مجليه» يعنى جنگ بنيانكن را بپذيريد. سپس ابو بكر اين دو جمله را بدو شرح داد او گفت من« سلم» را انتخاب مىكنم.( اصابه: ج 1، ص 399، شماره 2133).
[26] ( 2). اين روايت به نظر من از روايت ابن اسحاق و ديگران صحيحتر است كه طبرى در تاريخ خود( ج 1، ص 179) از آنان نقل مىكند:« ابو بكر خود را در ميان بيشهاى مخفى كرد» زيرا در اين سرزمينها بيشه و جنگلى وجود نداشت كه ابو بكر خود را در آن جا مخفى بدارد.
[27] ( 1). چون كلمه« بكر» و كلمه« فصيل» هر دو به معناى شتر بجه مىباشند، اين است كه عدّهاى ابو بكر را در مقام تحقير و توهين« ابو الفصيل» يعنى پدر بچه شتر مىناميدند و كسانى هم كه مىخواستند تعظيماش كنند« ابو الفحل» مىگفتند. بنا بر اين منظور از ابو الفصيل و ابو الفحل كه در اين داستان آمده است ابو بكر مىباشد.
[28] ( 1). بقيهاين روايت را در داستان امّ زمل نقل خواهيم نمود.
[29] ( 1). عكاشه مردى بود ملقب و معروف به ابو محصن از قبيلهاسد و همپيمان با خاندان عبد شمس، عكاشه در عصر خود پيامبر خدا به مدينه هجرت نمود و در تمام جنگهاى اسلامى شركت داشت: اسد الغابه، ج 4، ص 2- 3.
[30] ( 2). ثابت فرزند اقرم و همپيمان گروه انصار بود و در حضور پيامبر اسلام در تمام جنگها شركت نمود و در جنگ« موته» هم با جعفر بن ابى طالب حضور داشت كه بعد از كشته شدن جعفر پرچم اسلام به دست او سپرده شد و او هم به خالد تحويل داد و گفت تو به فنون جنگ از من آشناترى. اسد الغابه، ج 1، ص 220- الاصابه، ج 2، ص 88.
[31] ( 1). اين مطلب در معجم البلدان در لغت« بزاخه» از ابو عمر شيبانى نقل شده و در فتوح اعثم كوفى هم آمده و از كتابهاى ديگر نيز استفاده مىگردد. چنان كه طبرى از ابن الكلبى نقل نموده است كه لشكريان قبيلهطى با لشكريان قبيلهاسد و فزاره رو به رو مىشدند.
[32] ( 1). ما در جلد اول كتاب عبد الله سبا فصل« نباخ كلاب الحؤب» و در جلد دوم« رواة مختلقون» در شرح حال« ام زمل» به تفصيل در اين مورد سخن گفتهايم.
[33] ( 1). عكرمه فرزند ابى جهل از قبيله قريش و از طايفه مخزوم مىباشد. مادر وى« ام مجالد» از خاندان هلال بن عامر است. عكرمه كسى است كه پيامبر خدا( ص) در فتح مكه به قتل وى فرمان داد و از ترس به يمن فرار نمود سپس زن وى ام حكيم دختر عمويش حارث بن هشام از پيامبر امان و مصونيت براى وى گرفت و او را به مكه پيش پيامبر آورد. عكرمه در آن جا مسلمان گرديد.
آن گاه گفت: يا رسول الله هر مقدار پولى كه تا به امروز عليه تو صرف كردهام براى جبران آن به همان مقدار در راه خدا نيز انفاق مىكنم، همان عكرمه است كه ابو بكر او را در جنگهاى مرتدين فرمانده قرار داد. در جنگ اجنادين و يا يرموك و يا جنگ صفر كه يكى از جنگهاى شام بود در سال 13 هجرى به قتل رسيد: اسد الغابه، ج 4، ص 6؛ تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 380.
[34] ( 1). اين سخن كه سيف در اين داستان آورده است سخنى است بس شگفتانگيز و باورنكردنى زيرا سرباز و رزمنده در ميدان جنگ خود را نمىبندد چه آن كه او بايد در ميدان نبرد سبكبار و دست و پا باز و آزاد باشد كه بتواند به آسانى به هر سو حركت كند و به حملات دشمن پاسخ گويد و يا به سرعت در حملات و ضربات جاخالى نمايد ولى نمىدانيم كه سيف به اين نكته توجّه نكرده است و يا خواسته است كه با ساختن چنين دروغها، مسلمانان را مسخره كند و آنان را سادهلوح و كوتهنظر معرفى نمايد و ثابت كند كه تا چه حد دانشمندان آنان مانند طبرى هر دروغ و مسخرهاى را مىگيرند و به نام علم و فرهنگ در كتابهايشان وارد مىسازند شگفتانگيزتر اين كه همهاين دروغهاى شاخدار مورد قبول مسلمانان مىگردد ...
[35] ( 1). خريبه كاخ قديمى بود كه پيش از ورود مسلمانان خراب شده و بدين سبب آن مكان را خريبه ناميدهاند( معجم البلدان).
[36] ( 1). طبرى در اين مورد روايتى دارد بدين مضمون كه: راوى خود سيف مىگويد من از مردم حيره پرسيدم كه آيا در اين سرزمين شهرى به نام« امغيشيا» وجود دارد آنان گفتند:
ما در حيره محلّى به نام« منيشيا» شنيدهايم ولى نام« امغيشيا» به گوش ما نخورده است مىگويد: من از جريان را به سيف گفتم در پاسخ به من گفت: كه اين دو نام يك محل است.
[37] ( 1). نمىدانم خالد براى كشتار بشر چه قدر سوگند ياد كرده بود.
[38] ( 1). به نظر مىرسد كه اين دو هزار درهم و طيلسان به عنوان ماليات و جزيه ساليانه گرفته مىشده است.
[39] ( 1). در اين موضوع به بحث الزندقة و الزنادقة از بحثهاى مقدماتى كتاب« خمسون و مائة صحابى مختلق» تأليف پرارج مؤلف عاليقدر مراجعه شود.
[40] ( 1). اجنادين محلى است در اطراف فلسطين.
[41] ( 1). در تاريخ ابن اثير آمده است كه ارطبون گفت فتح كنندهفلسطين مردى است داراى اين صفت كه اوصاف و مشخّصات عمر را يكى يكى ياد نمود در صورتى كه ابن اثير اخبار فتوح دوران صحابهپيامبر ار هميشه از تاريخ طبرى مىگيرد و در تاريخ طبرى هم چنين مطلبى نيامده است. گويا ابن اثير در اين جا شرحى از خود بر آن اضافه كرده است.
عمر با صداى پيش سه حرفى نوشته مىشود ولى عمرو با صداى بالا چهار حرفى ضبط مىگردد يعنى يك واو ناخوانا در آخر آن افزوده مىشود تا در لفظ اين دو كلمه به اشتباه نيفتد، بنا بر اين منظور سازندهداستان آن است كه ارطبون گفت شهرهاى فلسطين را كسى فتح خواهد كرد كه نام وى عمر باشد و با سه حرف نوشته شود نه عمر كه در رسم الخط چهار حرف است.
[42] ( 2). جابيه محلى بود از توابع شام.
[43] ( 1). حموى در معجم البلدان مىگويد« لد» نام دهى است نزديك بيت المقدّس و به« رمله« هم« لد» بالا مىگويند.
[44] ( 1). سيف در يك روايت ديگر كه طبرى هم آن را در حوادث سال 20 هجرى آورده است، چنين مىگويد كه ارطبون در فتح مصر در همان حمله اوّل به وسيلهلشكر عمرو عاص كشته شد و اين دو روايت كه هر دو از سيف مىباشد، با هم مخالف بوده و يكديگر را تكذيب مىكند و جريان دورغگو حافظه ندارد را، زنده مىسازد.
[45] ( 2).
|
فان يكن ارطبون الروم افسدها |
فان فيها بحمد الله منتفها |
|
|
بنانان و جرموز اقيم به |
صدر القناة اذا ما آنسوا فزعا |
|
|
و ان يكن ارطبون الروم قطعا |
فقد تركت بها اوصاله قطعا |
|
[46] ( 3).
|
تذكرات حرب الروم لما تطاولت |
و اذا نحن فى عام كثير نزاوله |
|
|
و اذا نحن فى ارض الحجاز و بيننا |
مسيرة شهر بينهن بلابلد |
|
|
و اذا ارطبون الروم يحمى بلاده |
يحاوله قرم هناك يساجله |
|
[47] ( 1). ابو عبيده در كتاب اموال مىگويد: مقلسون مردمى بودند كه در برابر امرا و بزرگان بازىهاى مخصوصى انجام مىدادند و اين بازىها يك نوع احترام و تجليل در نزد آنان محسوب مىگرديد.
[48] ( 1). حمص يكى از شهرهاى سوريه است.
[49] ( 2). هرقل در آن روز حاكم شهرهاى سوريه بوده است.
[50] ( 1). ابو سبره فرزند ابو رهم عامرى از طايفهقريش و از كسانى است كه در اوايل بعثت، اسلام پذيرفت و در حضور رسول خدا( ص) در تمام جنگها شركت جست و پس از وفات آن حضرت به مكّه مراجعت كرده و در دوران خلافت عثمان هم در همان جا بدرود حيات گفت.
شرح حال ابو سبره در استيعاب واقع در پاورق« الاصابه» ج 4، ص 82- اسد الغابه، ج 5، ص 207 و الاصابه، ج 4، ص 84- و طبقات، ج 3، ق 1، ص 193 به طور اختصار و در باب مقيمان مكّه، ج 5، ص 322 به طور مشروح آمده است.
[51] ( 1). در پارهاى از روايات كه در مدارك اهل سنّت آمده است چنين مىخوانيم: صاف بن صياد در دوران پيامبر، در مدينه متولد گرديده و مردم مدينه او را دجال مىشناختند. و از آن داستان هم كه در متن آورديم معلوم مىشود كه داستان دجال معروف بودن او به صاف بن صياد در دوران سيف، معروف و شايع بوده و او از همان داستان معروف استفاده نموده و آن را با داستان ديگرى به هم در آميخته و از آن دو، داستان سومى ساخته است بدان گونه كه در متن كتاب ملاحظه مىفرماييد. در باره« صاف بن صياد» به صحيح بخارى ج 3، ص 163 و ج 2، ص 179 رجوع شود.
[52] ( 2). بظاره به معناى آلت جنسى حيوانات ماده مىباشد كه به گفتهسيف صاف بن صياد دروازهشهر شوش را با اين كلمه قباحت دار و مستهجن خطاب نموده و بظارش ناميده.
[53] ( 1). كتب رجال و تراجم كتابهايى را مىگويند كه شرح حال اشخاص و بررسى احوالات در آن جا آمده باشد.
[54] ( 2). اساساً اللباب مختصر همان كتاب الانساب سمعانى مىباشد.
[55] ( 1). زيرا كه اسود در عربى به معناى سياه است.
[56] ( 2). چون ابناء جمع ابن و به معناى فرزندان است بدين جهت اعراب ايرانيان مقيم يمن را ابناء يعنى فرزندان ايران و ايرانىزادگان ناميدند.
[57] ( 1). ج 5، ص 154- 155.
[58] ( 2). ج 2، ص 189.
[59] ( 1). رجوع شود به كتاب الردة، ص 151، كه از كتاب الاكتفاء كلاعى اقتباس شده است.
[60] ( 2). بنا به گفته ابن حزم در جمهره، ص 382 قيس فرزند مكشوح است و نام اصلى مكشوح هبيره فرزند يغوث مىباشد. پس بنا بر اين قيس بن مكشوح و قيس بت هبيرة بن عبد يغوث يكى است ولى سيف قيس رافرزند عبد يغوث ناميده و يك واسطه را از وسط انداخته است و اين عمل وى موجب آن گرديده است كه شرح حال و تاريخنگاران به اشتباه بيفتند و قيس را دو نفر بدانند و دو باره براى وى شرح حال بنويسند مانند كتاب اسد الغابه: ج 4، ص 222 و 227 و الاصابه: 7315.
[61] ( 1). سلمة بن قيس اشجعى منسوب است به اشجع بن ريث فرزند غطفان بن قيس از خاندان عدنان نسب اشجعيان در جمهيره ابن حزم، ص 238 و شرح حال سلمه اشجعى در اسد الغابه، ج 2، ص 339 و الاصابه، ج 2، ص 65 آمده است.
[62] ( 1). سائب از قبيلهثقيف است او جوان نورس بود كه به همراه مادرش مليكه به حضور پيامبر در مدينه وارد گرديد. پيامبر دست نوازش بر سر وى كشيد و دعايى در بارهاو نمود. سائب بعد از دوران پيامبر فرماندارى اصفهان را به عهده داشت و در همان جا بود تا بدرود حيات گفت( اسد الغابه، ج 2، ص 249 و الاصابه، ج 2، ص 8).
[63] ( 1). صرار نام آبى است در نزديكى مدينه از راه عراق.
[64] ( 2). سكون: تيرهاى است از خاندان كنده كه از قبيلهقحطان محسوب مىگردد و نسب آنان به سباء بن يشجب مىرسد و سيف تمام بدىها و شرور و مفاسد را در تاريخ اسلام به گردن آنان بار مىكند.
[65] ( 3). تاريخ طبرى، ج 1، ص 2220- 2221.
[66] ( 1). تاريخ طبرى، ج 1، ص 2944 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 192.
[67] ( 2). قعقاع يكى از جعليات و ساختههاى سيف است كه او را در خيال خود آفريده سپس يكى از صحابههاى پيامبر معرفى نموده است ما دركتاب صد و پنجاه صحابى ساختگى فصل مستقلى به نام وى باز نموده، شرح حال او را مشروحاً آورديم و جريان جنگ جمل را هم در كتاب« عايشه در دوران على» كاملًا توضيح دادهايم.
[68] ( 3). تاريخ طبرى، ج 1، ص 3136 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 192.
[69] ( 4). در دوران خلفاء رسم بر اين بود هر كسى به خلافت مىرسيد و مردم مركز با وى بيعت مىنمودند آن گاه جريان را به استانها و بخشها گزارش مىدادند و از شهرهاى بزرگ عدّهاى از سرشناسان محل به نام« وفد» و نمايندگان مردم شهر به مزكر مىآمدند، و از طرف خودشان و مردم شهرستان با خليفهجديد بيعت مىنمودند.
[70] ( 1). انساب سمعانى، ورقه 104 و لسان الميزان، ج 3، 439.
[71] ( 2). الاغانى، ج 4، ص 33 و تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 326 و تاريخ نگارانى كه اسم قاتل على( ع) را عبد الرحمان بن ملجم ضبط نمودهاند نه خالد بن ملجم عبارتند از:
الف. يعقوبى درتاريخ خود، ج 2، ص 212 و 214.
ب. ابن سعد در طبقات، ج 6، ص 61.
ج. ابن حزم در جمهرة الانساب العرب، ص 200.
[72] ( 1). ابو برزه نامش غضه فرزند عبيد است. در اوايل اسلام مسلمان گرديد، در جنگ خيبر و حنين در فتح مكه در حضور پيامبر شركت داشت و در ركاب على( ع) در جنگ نهروان و صفين حاضر گرديد و در بصره سكونت اختيار كرد، سپس در جنگ خراسان شركت جست و در همان جا به سن شصت تا هفتاد سالگى بدرود حيات گفت و در آن روز كه سر حسين بن على( ع) را به پيش يزيد آوردند ابو برزه اسلمى در آن مجلس حضور داشت و يزيد كه با چوبدستى خويش به دندانهاى زيباى امام حسين اشاره مىنمود، ابو برزه صريحاً اعتراض نمود و گفت يزيد چوب خود را از اين دندانها بردار كه من با چشم خود ديدم كه رسول خدا اين دندانها را مىبوسيد، يزيد شفيع تو در روز حساب پسر زياد و شفيع وى محمد رسول خدا است، اين بگفت و از مجلس برخاست. طبقات: 7/ 2/ 100؛ الاصابه، ج 3، ص 526، ترجمه شماره 8718؛ تهذيب، ج 10، ص 446، شرح حال شماره 815.
[73] ( 1). حديث نفرين پيامبر را در باره معاويه و عمرو عاص با همان الفاظى كه در روايت ابو برزه ملاحظه نموديد:
أ. احمد بن حنبل در مسند خود: ج 4، ص 421 آورده است با اين تفاوت كه وى به جاى نام اين دو نفر فلان و فلان به كار برده و نام آنان را فش نكرده است ولى:
ب. در كتاب ت« صفين» نصر بن مزاحم: ص 129 اين روايت به طور كامل نقل گرديده است.
ج. بنا به نوشتهسيوطى در اللئالى المصنوعه و ابو ليلى هم در مسند خود روايت نفرين را به طور كامل آورده است.
[74] ( 1). اين روايت را سيوطى در اللئالى المصنوعه، ج 1، ص 427 از معجم الصحابهابن قانع نقل كرده است.
[75] ( 1). سيره ابن هشام، ج 3، ص 336 و در سيره ابن هشام در اين مورد احاديث ديگر نيز آمده است: ج 3، ص 137 و 150 و 188 و 198.
[76] ( 1). خمسون و مائة صحابى مختلق: در شرح حال خزيمهذو الشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبره بن يحسن.
[77] ( 2). خمسون و مائة صحابى مختلق: در شرح حال خزيمهذو الشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبره بن يحسن.
[78] ( 1). ما شرح حال اين صحابههاى ساختگى را و اين كه سيف آنها را در ذهن خود پديد آورده و سپس به جاى انسانهاى واقعى قالبشان زده در كتاب« خمسون و مائة صحابى مختلق» ج 2 مشروحاً آوردهايم، علاقهمندان به آن جا مراجعه كنند.
[79] ( 2). خمسون و مائة صحابى مختلق: درشرح حال خزيمه ذوالشهادتين، و سماك بن خرشه، و وبرة بن يحسن.
[80] ( 3). قسمت چهارم كتاب عبد الله بن سبأ در بخش« حقيقت ابن سبأ و سبئيان».
[81] ( 4). بخش دوم اين كتاب« در جريان سم خوردن خالد».
[82] ( 1). رجوع كنيد به فصل( سم كشنده در خالد اثر نمىكند).
[83] ( 1). زياد بن لبيد كسى است كه لقب و كنيهوى ابو عبد الله و فرزند لبيد بن سنان از گروه انصار از طايفهخزرج و از خاندان بياض است. پيامبر در زمان خود، حكومت حضرموت را بدو محول نمود. بعد از درگذشت پيامبر، ابو بكر به او نامه نوشت و او را در مقام خويش تثبيت نمود و او در زمان خلافت معاويه بدرود حيات گفت، اسد الغابه، ج 2، ص 217 جمهره ابن حزم، ص 356.
[84] ( 2). خاندان قشير قبيلهاى بودند كه در محلى به نام« سعد العشيره» واقع در اطراف حضرموت سكونت داشتند. تاج العروس، ج 3، ص 1493.
[85] ( 1). تفصيل اين داستان را مانند آنچه اعثم روايت مىكند با اندكى اختلاف الكلاعى در كتاب الاكتفاء آورده است.
[88] ( 3).
|
اطعنا رسول الله مادام وسطنا |
فيا قوم ما شأنى و شأن ابى بكر |
|
|
ايورهثا بكراً اذا كان بعده |
فتلك لعمر الله قاصمة الظهر |
|
[90] ( 2). به نظر من ابا اميّه نه اميّه.
[91] ( 3). در بعضى نسخهها« تيم بن مره» آمده است ولى به نظر ما صحيح همان است كه در متن ملاحظه مىفرماييد. شايد« تيم بن مره» تيرهاى از قبيلهكنده باشد ولى تيم بن مره همان قبيلهابو بكر است چنان كه شاعر در جريان جنگ جمل مىگويد: ما از روى شقاوت و بدبختى از خاندان تيم پيروى نموديم در صورتى كه آنان جز مشتى غلامان و كنيزان نيستند. منظور شاعر از خاندان تميم در اين شعر دختر ابو بكر مىباشد كه مشروح جريان را از كتاب« عائشه در دوران على» آوردهايم. نسب تيم بن مره در جمهره، ص 135 به همان گونه كه گفتيم آمده است.
[92] ( 1). منظور وى سلاطين سبئيه است از حمير و ديگران كه از قريش سابقهدارتر بودند.
[93] ( 2). بنى ذهل خاندانى بودند كه در حضرموت به سر مىبردند: جزيرة العرب همدانى، ص 85.
[94] ( 3). نام و نسب حارث بن معاويه در جمهرهابن حزم، ج 2، ص 477 آمده است كه وى فرزند معاوية بن ثور از قبيلهكنده بود.
[95] ( 1).
|
كان الرسول هو المطاع فقد مضى |
صلى عليه الله لم يستخلف |
|
اين مرد چون از عربهاى صحرا نشين بوده و مصاحبت با پيامبر را در مدينه درك نكرده احاديث پيامبر را در تعيين وصى پس از پيامبر نشنيده بوده.
[96] ( 2). از اين گفتار چنين استفاده مىشود كه: زياد اين قبايل را به اسلام دعوت نمىكرده است زيرا كه آنان مسلمان بودند و به نماز و زكات اعتراف داشتند تنها اين كه خلافت ابو بكر را انكار كرده و از دادن زكات به وى امتناع مىورزيدند.
[97] ( 1). ما به روشنى مىبينيم كه همهاين جنگها بر سر خلافت و حكومت ابو بكر بوده است نه به خاطر اسلام، ولى چون مورّخين، خلافت ابو بكر را به رسميت مىشناسند اين اختلاف را به نام اختلاف با اسلام و ارتداد از اسلام ناميدهاند لذا مىگويند« مسلمانان به زنان و كودكان ... تسلط يافتند». لشكر ابو بكر را مسلمانان ناميدهاند در برابر، مخالفان ابو بكر را مرتدشان ناميدهاند و همين نامگذارى هم تا به امروز باقى مانده است وگرنه ارتدادى در ميان نبوده و خروج از دين وجود نداشته است.
[98] ( 2). ما به روشنى مىبينيم كه همهاين جنگها در سر خلافت و حكومت ابو بكر بوده است نه در سر اسلام، ولى چون مورّخين، خلافت ابو بكر را به رسميت مىشناسند اين اختلاف را به نام اختلاف با اسلام و ارتداد از اسلام ناميدهاند لذا مىويند« مسلمانان به زنان و كودكان ... تسلط يافتند»، لشكر ابو بكر را مسلمانان ناميدهاند در برابر، مخالفان ابو بكر را مرتدشان ناميدهاند و همين نامگذارى هم تا به امروز باقى مانده است وگرنه ارتدادى در ميان نبوده و خروج از دين وجود نداشته است.
[99] ( 1). تريم است يكى از شهرهاى حضرموت است و اسم شهر ديگر هم شبام مىباشد و اين دو شهر به نام دو قبيلهاى كه در آنها به سر مىبرند نامگذارى شدهاند.
[100] ( 2).i يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَE، سورهآل عمران، آيه 102.
[101] ( 3). من نمىدانم كه ابو بكر آنان را به كدام ارتداد متهم مىسازد در صورتى كه آنان به يگانگى خدا و نبوت پيامبر گواهى مىدادند و رو به قبلهمسلمانان نماز مىخواندند.
[102] ( 4). ابو بكر در اين جا به تجاوزات و ستمگرىهاى فرماندارانش اعتراف نموده و سر اختلاف را فاش ساخته است كه سبب اختلاف و سركشى قبايل عرب تجاوزات فرماندران بوده است نه ارتداد و برگشت آنان از اسلام.
[103] ( 1). در ج 1، ص 68 فتوح اعثم به همين صورت آمده است و آنچه حسان در ذيل نامهابو بكر نگاشته منعكس نگرديده است شايد اشعارى در اين مورد بوده است كه از قلم نگارنده فتوح افتاده است.
[104] ( 2). معلوم مىشود كه مأموران ابو بكر به جاى اين كه براى ايجاد اتّحاد و همآهنگى از اشعث و افرادش دلجويى كنند و نرمش و ملايمت به خرج دهند، شدّت و سختگيرى مىكردند.
[105] ( 1). سر اختلاف ابو بكر با افراد اشعث در اين جمله روشن گرديده است كه ابو بكر مىخواهد زكاتشان را همان طور كه به پيامبر مىدادند اكنون نيز به او بدهند وگرنه سخن و اختلاف هرگز در سر اسلام آوردن آنان و پذيرفتن فريضهزكات نيست.
[106] ( 1). عكرمه ملقب به ابو عثمان فرزند ابو جهل بن هشام از قبيلهقريش و از خاندان مخزوم مىباشد و مادر وى زنى بود به نام مجالد از قبيلههلال نام اصلى ابو جهل پدر عكرمه عمرو بود عكرمه هم مانند پدرش ابو جهل در زمان جاهليت يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا بود و كمى پس از فتح مكه اسلام پذيرفت و در جنگ جمل كشته شد، اسد الغابه، ج 4، ص 4- 7.
[107] ( 1). آيا خداوند در روز قيامت هر آنچه را گماشتگان ابو بكر بگويند اجرا مىكند؟ بار ديگر تندى و سختگيرى گماشتگان ابو بكر را با مسلمانان مىنگريم.
[108] ( 1). گماشتگان خليفه اين گونه به يكديگر توصيه مىكردند: از مسلمانان كسى را زنده مگذار.
[109] ( 1). جنگ بسوس جنگى بود كه در دوران جاهليت در ميان قبيلهبنى بكر و بنى تغلب به جهت كشته شدن واقع شد و اين جنگ به طورى شديد بود كه از آن به نام« جنگ بسوس» ضرب المثل گرديده است و تفصيل آن در نهاية الارب، ج 413 و اغانى، ج 1، ص 139 آمده است.
[110] ( 1). مقلسين گروه بازيگران بودند كه دف و دايره زنان و رقص كنان به استقبال حكام و فرمانداران مىرفتند.
[111] ( 1). در زمان قديم معمول بود مردم هر شهرى كه از ورود لشكرى به آن شهر راضى و خوشحال بودند براى رفع نيازمندىهاى لشكريان بازارهايى تشكيل مىدادند.
[112] ( 1). گلدزيهر اسلائيلى است، در تاريخ 1850 ميلادى در« هنگاريا» چشم به جهان گشوده و دوره تحصيلات خود را در معروفترين مدارس خاورشناسى اروپا گذرانيد، سپس طبق يك مأموريت سياسى از آن جا به سوريه و از سوريه به فلسطين و مصر رفته پيش اساتيد دانشگاه الازهر زبان عربى را فرا گرفت بعد از آمادگى كامل به مأموريتهاى استشراقى و خاورشناسى خويش پرداخت و در سال 1947 ميلادى درگذشت و خانوادهوى بعد از مرگش كتابخانهاو را به كتابخانهعمومى صهيونيه واقع در شهر قدس فروختند.
كتاب المستشرقون، نوشتهنجيب، چاپ دوم، طبع دائرة المعارف، در سال 1947، ص 196، محمّد بهى مىگويد: گلدزيهر عداوت عميقى نسبت به اسلام داشته و نوشتههاى وى براى اسلام و مسلمانان بسيار خطرناك و ضرربار است.( الفكر الاسلامى) چا پنجم، طبع بيروت، چاپخانهدرالفكر، ص 53.
[113] ( 1). فليب حتى مسيحى مذهب و لبنانى اصل است كه بعدها تابعيت آمريكا به خود گرفت، وى قسمت دروس و تعليمات شرقشناسى دانشگاه برنستون را در آمريكا به عهده داشت و مستشار غير رسمى وزارت خارجهآمريكا در امور مربوط به خاور ميانه نيز بود و يكى از دشمنان سرسخت و كينه توز اسلام و مسلمانان محسوب مىگرديد.( الفكر الاسلامى، ص 554- 555).