امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
تذييل:

تذييل:

مؤلّف رحمه الله در پايان اين باب چند فايده و مطلب را ذكر مى‏ كند:

1 - محدّث نورى رحمه الله در كتاب «دار السلام» از سيّد نعمة اللَّه جزائرى نقل كرده است كه گفت:

يكى از مجتهدين را در خواب ديدم كه با قيافه اى آراسته و شكل خوبى از زيارت قبر امام عليه السلام بيرون‏ مى آمد، از او سئوال كردم: كدام عمل تو را به اين مرتبه و مقام رسانده است، به من بگو تا من هم به آن‏ مداومت كنم؟

فرمود: اى شيخ ؛ آن اعمالى را كه از ما مشاهده مى كردى در اينجا بازارش رونقى ندارد و مشترى‏ برايش نيست و چيزى كه واقعاً به ما سود بخشيد و ما را به اين مقامى كه مشاهده مى‏ كنى رسانيد محبّت و دوستى صاحب اين قبر يعنى اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه است.(1)

 

2 - شافعى در جواب كسى كه از او درباره حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سئوال كرد گفته است:

چه بگويم درباره مردى كه دوستانش مناقب و كمالات او را از روى تقيّه و ترس پنهان كردند، ودشمنانش از روى كينه و عداوت پوشيده داشتند، و با اين وصف، فضائل او مشرق و مغرب عالم راپر كرده است.(2)

و سيّد تاج الدين عاملى همين معنا را در ضمن شعر آورده است:

لقد كتمت آثار آل محمّد

محبّوهم خوفاً وأعداؤهم بغضاً

فأبرز من بين الفريقين نبذة

بها ملأ اللَّه السماوات والأرضا

آثار آل محمّد عليهم السلام را دوستانش از روى ترس، و دشمنانش به خاطر دشمنى پنهان داشتند.

از بين اين دو گروه مقدار كمى از آن ظاهر گرديد، و خداوند با همان مقدار كم آسمانها و زمين را پر كرده است.

3 - «توماس كارليل» فيلسوف بزرگ نصرانى در كتاب «الأبطال» به فضيلت و برترى اميرالمؤمنين على عليه السلام ‏اعتراف كرده و مى‏گويد:

امّا نسبت به على عليه السلام مجال نداريم جز اين‏كه او را دوست داشته باشيم و به او عشق ورزيم، همانا او جوانمردى است با شرافت و بزرگوار كه از وجدان پاكش رحمت و عطوفت و نيكى سرازير مى ‏شود، و از قلب تپنده اش دليرى و مردانگى و نبرد زبانه مى‏ كشد، و او از شير بيشه كارزار شجاع‏تر بود امّا شجاعتى كه با نرمى و لطف و مهربانى و وقار آميخته بود، شايسته و سزاوار بود كه شجاعان مسيحى‏ در جنگهاى صليبى چنين باشند.

او در مسجد كوفه ناجوانمردانه كشته شد، و اين كشته شدن را به خاطر عدالتش بجان پذيرفت، و قبل‏ از اين‏كه روح ملكوتى او از پيكر پاكش خارج شود وقتى درباره قاتلش با او گفتگو كردند فرمود:

إن أعش فالأمر إليّ، وإن متّ فالأمر لكم، فإن آثرتم أن تقتصّوا فضربة بضربة وإن تعفوا أقرب إلى التقوى.

اگر زنده ماندم خودم مى‏ دانم با او چه كنم و اختيارش با من است، و اگر از دنيا رفتم اختيار با شما است، و اگر خواستيد قصاص ‏كنيد فقط ضربه اى به او بزنيد در مقابل ضربه اى كه او زده است، و اگر او را ببخشيد به تقوى نزديك‏تر است.

 

4 - به خليل كه استاد نحو است گفته شد: چه دليلى است بر اينكه على عليه السلام پيشواى همه در تمام‏ زمان‏ها است؟

جواب داد: «احتياج الكلّ إليه واستغناؤه عن الكلّ» ؛ «بهترين دليل، نيازمندى و احتياج همه به او وبى‏ نيازى او از همه است».(3)

 

5 - در بيان معجزه اى كه طبق اطّلاعات من كسى آن را در كتابى ذكر نكرده است، و آن به وجود مبارك آن حضرت برگشت مى ‏كند.

در كتاب «اختصاص» شيخ مفيد رحمه الله از بعضى از اصحاب نقل كرده است كه در شخص شريف آن‏حضرت هفتاد خصلت جمع شده بود، و يكى از آنها پوشيده بودن جراحاتى بود كه از سر تا به قدم برجسم نازنين او وارد شد، و در حدود هزار جراحت بود و آنها را در راه خدا تحمّل كرد.(4)

بعد از ذكر اين مطلب مى ‏گوئيم: اين همه غزوات و جراحات باعث نگرديده است كه در بدن شريف ‏او زشتى خلق ايجاد شود به خلاف بقيّه اصحاب، زيرا بعضى از آنها در اوّلين جنگ نوعى زشتى در پيكرشان ظاهر مى‏ شد و بعضى در جنگ دوّم به اين گونه زشتى مبتلا مى‏ شدند، ولى آن حضرت‏ صلوات اللَّه عليه با آنكه در تمام جنگها چه آنهائى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در آن حضور داشتند و چه آنهائى كه پيامبر حضور نداشتند شركت فعّال داشت، و با همه آن جراحاتى كه ذكر شد در عضوى از اعضاء مباركش تشويه و زشتى پيدا نشد.

 

6 - ذكر نصيحت و اندرزى كه به فرزند رشيدش امام حسن مجتبى صلوات اللَّه عليه در آخر عمر شريفش‏ سفارش فرمود و آن را اربلى رحمه الله در كتاب «كشف الغمّه» اين گونه نقل كرده است:

امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:

بر پدرم على عليه السلام در هنگامى كه بر اثر ضربت شمشير ابن ملجم (لعنه اللَّه) به خود مى‏ پيچيد وارد شدم، با مشاهده او طاقت نياورده و اندوه خود را ظاهر ساختم، به من فرمود: آيا بى‏ تابى مى‏ كنى؟

عرض كردم: چگونه شكيبا باشم و بى‏تابى نكنم در حاليكه شما را دچار اين درد و مصيبت مى‏ بينم؟ فرمود:

ألا اُعلّمك خصالاً أربع إن أنت حفظتهنّ نلت بهنّ النجاة، وإن أنت ضيّعتهنّ فاتك الداران؟

يا بنيّ ؛ لا غنى أكبر من العقل، ولا فقر مثل الجهل، ولا وحشة أشدّ من العجب، ولا عيش ألذّ من حسن الخلق.

مى‏ خواهى چهار خصلت به تو بياموزم كه اگر آنها را رعايت كنى نجات دائمى و سعادت هميشگى نصيب تو گردد، و اگر آنهارا ضايع كردى و به كار نبستى از سعادت دنيا و آخرت خود را محروم نموده اى؟

اى پسرم ؛ ثروتى برتر و باارزش‏تر از داشتن عقل و خرد نيست، و فقرى مانند جهالت نمى‏ باشد، و وحشتى كه باعث بريدن ازمردم شود شديدتر از خودبينى نيست، و هيچ كس مانند آن كه خوش اخلاق است از زندگى خود لذّت نمى‏ برد.(5)

 

7 - بعضى از دوستان كه از بزرگان اهل پاكستان است برايم نقل كرد: شخصى اين شعر را مى‏ خواند وآن را زياد تكرار مى ‏كرد:

سرمد اگر معامله حشر با عليست

من ضامنم كه تا بتوانى گناه كن

شخص بزرگوار و باعظمتى نزد او ظاهر گشت و به او دستور داد كه مصرع دوّم را تغيير بده و اين‏گونه‏ بخوان:

سرمد اگر معامله حشر با عليست

شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن

و فوراً ناپديد گرديد، و آنگاه فهميده بود كه آن شخص يا خود اميرالمؤمنين صلوات اللَّه عليه است و ياامام منتظر حضرت مهدى ارواحنا فداه بوده است.

 

8 - لفظ على عليه السلام با عدّه اى از اسامى عربى و فارسى از نظر عدد حروف هجائى مطابق است ؛ يعنى‏ مجموع هر يك، «110» مى‏ شود.

از آنها لفظ «يمين» است، به خاطر اين‏كه اصحاب آن حضرت اصحاب يمين هستند كه در قرآن از آنها ياد شده است: «وَأَمّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحاب الْيَمين × فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمينِ »(6).

لفظ «طاق» است به معناى فرد ؛ زيرا او يگانه و بى‏نظير است.

لفظ «يسبّح» كه به معناى «تسبيح مى ‏كند» است ؛ زيرا آن حضرت، حقيقت ذكر و تسبيح است.

لفظ «حقّ» ؛ به خاطر اين‏كه او با حقّ و حقّ با او است، و هر كجا او باشد حقّ گرداگرد او مى‏ چرخد.

كلمه «نائب مناب» كه كلمه اى فارسى است با لفظ «علىّ بن ابى طالب» مطابق است ؛ زيرا او نائب وجانشين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است.

لفظ «عطوف» ؛ زيرا او نسبت به دوستان و شيعيانش عطوف و مهربان است.

كلمه «دين الإسلام» با لفظ «حبّ علىّ بن ابى طالب» مطابق است.

كلمه «فرقة» با لفظ «شيعة» مطابق است و اين اشاره به همان فرقه ناجيه يعنى گروه رستگاران دارد كه ‏در حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم وارد شده است، آن حضرت فرموده اند:

ستفترق امّتى بعدي ثلاث وسبعين فرقة، فرقة ناجية والباقي في النار.(7)

يعنى بعد از من امّت من گروه گروه مى ‏شوند، فقط يك گروه از آنها اهل نجات هستند و بقيّه اهل دوزخ و گرفتار آتش خواهند بود.

كلمه «نجف الأشرف» با لفظ «جنّت سرا» كه كلمه اى فارسى است از نظر عدد مطابق‏ اند.

و عجيب‏تر از اينها حروف مقطّعه اوائل سوره‏ هاى قرآن است كه بعد از حذف مكرّرات آن اين جمله‏ مى‏ شود: «عليّ صراط حقّ نُمْسِكُه»، يعنى «على عليه السلام راه حق است و ما راهش را مى‏ پيمائيم».(8)

 

9 - امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «حافِظُوا عَلَى الصَلَوات وَالصلوة الوُسْطى وَقُومُوا للَّه قانِتين»(9) فرمود:

مراد از «صلوات» كه خداوند فرموده آن‏ها را حفظ كنيد و حرمتش را نگهداريد محمّد صلى الله عليه وآله وسلم و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن‏و حسين عليهم السلام هستند، و مقصود از «صلاة وسطى» يعنى نماز وسط، اميرالمؤمنين‏ عليه السلام است.

بعد از آن خداى تبارك و تعالى فرموده است: «وقوموا للَّه قانتين»، «براى خدا قيام كنيد در حالى كه فرمانبردار هستيد»، مقصود فرمانبردارى از ائمّه معصومين عليهم السلام است.(10)

 

10 - آنچه شعراء از اشعار زيبا و نورانى درباره آن حضرت سروده اند بسيار زياد است و ما به كمى ازآنها اكتفا مى‏كنيم:

از آن جمله اشعارى است كه سرور ما آية اللَّه علّامه حاج ميرزا اسماعيل شيرازى پسر عموى بزرگ‏ طائفه آية اللَّه ميرزاى شيرازى كبير درباره ولادت باسعادت آن حضرت سروده است:

رغد العيش فزده رغدا

بسلاف منك تشفي سقمي

طرب الصبّ على وصل الحبيب

وهنا العيش على بعد الرقيب

وفنى من أكؤس الراح النصيب

واسقنيها توأماً لا مفردا

فالهنا كلّ الهنا في‏التوأم

آتنى الصهباء ناراً ذائبة

كلّلتها قبسات لاهبة

واسقنيها والنّدامي قاطبة

فلعمري إنّها ريّ الصّدى

لفؤاد  بالتصابى مضرم

ما أحيلى الراح من كفّ الملاح

هي رُوح هي رَوْح هي راح

فأدِرْها في غدوّ ورواح

كذكاء تتجلّى صرخدا

رصعتها حبب كالأنجم

حبّذا آناء إنس أقبلت

أدركت نفسي بها ما أمّلت

وضعت اُمّ العلى ما حملت

طاب أصلاً وتعالى محتِدا

مالكا ثقل ولاء الاُمم

آنَسَتْ نفسي من الكعبة نور

مثل ما آنس موسى نار طور

يوم غشّى الملأالأعلى سرور

قرع السمع نداء كنداء

   شاطى‏ء الوادي طوى من حرم

ولدت شمس الضّحى بَدْر التمام

فانجلت عنّا دياجير الظَّلام

نادياً بُشراكم هذا غلام

وجهه فلقة بدر يهتدى

بسنا  أنواره في الظلم

هذه فاطمة بنت أسد

أقبلت تحمل لاهوت الأبد

فاسجدوا ذلاًّ له فيمن سجد

فله الأملاك خرَّت سجَّدا

إذ تجلّى نوره في آدم

كشف الستر عن الحقّ المبين

وتجلّى وجه ربّ العالمين

وبدا مصباح مشكوة اليقين

وَبَدت مشرقة شمس الهدى

فانجلى ليل الضّلال المظلم

هل درت اُمُّ العُلى ما وضعت؟

أم درت ثديُ النهى ما أرضعت؟

أم درت كفّ الهدى ما رفعت؟

أم درى ربّ الحجى ما وُلِدا؟

جلّ معناه فلمّا يعلم

سيّدٌ فاق عُلا كلَّ الأنام

كان إذ لا كائنٌ وهو إمام

شرَّف اللَّه به بيت الحرام

حين أضحى لسناه مولدا

فوطى تربته بالقدم

إن يكن يُجعل للَّه البَنون

وتعالَى اللَّه عمّا يصفون

فوليد البيت أحرى أن يكون

لوليّ البيت حقّاً ولدا

لاعزيرٌ لا ولا ابن مريم

هو بعد المصطفى خير الورى

من ذرى العرش إلى تحت الثرى

قد كست علياؤه اُمّ القرى

غرَّةً تحمي حماها أبدا

حيث لايدنوه من لم يحرم

سبق الكون جميعاً في الوجود

وطوى عالم غَيبٍ وشهود

كلُّ ما في الكون من يمناه جود

إذ هو الكائن للَّه يدا

ويد اللَّه مدرُّ الأنعم

سيّدٌ حازت به الفضل مضر

بفخار قد سما كلّ البشر

وجهه في فلك العليا قمر

فبه لابالنجوم يهتدى

نحو مغناه لنيل المغنم

هو بدرٌ وذراريه بدور

عقمت عن مثلهم اُمُّ الدهور

كعبة الوفّاد في كلِّ الشهور

فاز من نحو فناها وفدا

لمطاف منه أو مُستلم

ورثوا العلياء قدماً من قُصيّ

ونزار ثمَّ فهر ولويّ

لايبارى حيّهم قطّ بحيّ

وهم أزكى البرايا محتدا

وإليهم كلُّ فخر ينتمي

أيّها المرجى لقاه في الممات

كلّ موت فيه لقياك حياة

ليتما عجّل بي ما هو آت

علّني ألقى حيايى في الرَّدى

فائزاً منه بأوفى النعم(11)

زندگى آسوده و راحت شد پس راحتى آن را زيادتر كن، به بهترين و خالص‏ترين شراب كه شفاى بيمارى من است.

اشتياق به وصال دوست مرا به وجد و طرب آورده است، و زندگى به دورى رقيب گوارا گشته است.

از كاسه هاى شادى و خوشى سهم مرا پر كن، و آن را به من بياشامان دوتائى دوتائى نه يكى يكى.

گوارائى كامل در دو تا نوشيدن است.

شرابى به من بده كه آتش ذوب شده است، و آن را شعله هائى كه زبانه مى ‏كشد احاطه كرده است.

به من و همه هم‏پياله هاى من بياشامان، كه به جان خودم سيراب كننده تشنگى است.

براى قلبى كه آتش اشتياق آن را برافروخته كرده است.

چقدر شادى آفرين است جام از دست آن نمكين گرفتن، جان است و راحتى و آسايش و شادمانى آفرين است.

پس آن را در صبحگاهان و شامگاهان پر كن و بچرخان، مثل خورشيدى كه تجلّى مى‏كند بر كوه صرخد(12).

حباب‏هائى مثل ستاره او را زينت بخشيده است.

چه خوش‏آيند است اوقات آرامش و شادمانى كه روى آورد، و دل من آنچه را آرزو دارد به آن برسد.

بر زمين نهاده مادر كمالات و برترى‏ها آنچه دربرداشته است، اصل و اصالت آن پاك، و فرع و تابع آن بلندمرتبه است.

صاحب بار گران ولايت و زمامدارى امّتها است.

جان من از كعبه نورى را مشاهده كرد، مثل آتشى كه موسى عليه السلام در طور سينا مشاهده كرد.

روزى كه ملكوت اعلى و آسمانهاى بالا را شادى پر كرده بود، ندائى به گوش من طنين انداخت مثل نداء.

كناره صحراى طوى از حريم مكّه معظّمه.

خورشيد تا اين ماه كامل را به دنيا آورد، از ما سياهى و تاريكى‏ ها را برطرف كرد.

ندا مى‏كرد: بشارت مى‏ دهم شما را كه اين پسر بچه اى است، كه چهره اش پاره ماه است و مى‏شود راه را يافت.

به تابش انوار او در تاريكى ‏ها.

اين فاطمه بنت اسد است، كه روى آورده و آينه تمام نماى الهى را دربرگرفته است.

از روى خشوع و تواضع او را در ميان سجده ‏كنان سجده كنيد، براى او فرشتگان سجده‏ كنان بر زمين افتادند.

هنگامى كه نور او در وجود آدم تجلّى كرد.

از حقيقت آشكار پرده برداشته شد، و جمال پروردگار عالميان ظاهر گشت.

روشنى چراغ اهل يقين هويدا گرديد، و محلّ اشراق خورشيد هدايت پديدار شد.

شب تاريك و ظلمانى به پايان رسيد.

آيا مادر خوبيها و برترى‏ها مى‏ داند چه به دنيا آورده، و آيا پستان عقل و خرد مى‏ داند چه كسى را شير مى‏ دهد؟

آيا آن كفّ باكفايت مى‏داند چه كسى را برداشته و بالا برده، و آيا آن صاحب عقل و زيركى مى‏داند چه كسى از او متولّد شده‏ است؟

او حقيقتى برتر و بالاتر از فهم و تصوّر است و هنوز نمى‏ دانند.

سرورى كه برترى يافت از نظر كمالات بر همه مردمان، او بود و هيچ مخلوقى نبود و او امام و پيشوا بود.

خداوند به سبب او خانه خود را شرافت بخشيد، هنگامى كه محلّ تولّد و زايشگاه او گرديد.

و قدم مبارك خود را بر زمين آن نهاد.

اگر بنا باشد براى خداوند تبارك و تعالى فرزندى قرار دهند، در حالى كه او منزّه است و برتر است از آنچه او را وصف‏ مى‏ كنند.

آن كس كه در خانه او به دنيا آمده سزاوارتر است، كه براى صاحب خانه فرزند باشد.

نه عزير، و نه پسر مريم كه يهود و نصارى گفته اند.

او بعد از حضرت مصطفى بهترين آفريده پروردگار است، از فوق عرش الهى گرفته تا پائين زمين.

مقام و مرتبه او به امّ القرى يعنى مكّه معظّمه لباس عزّت پوشانيده، كه همواره منع مى ‏كند كسى در قرقگاه آن وارد شود.

تا آن كه بدون احرام كسى نزديك آن نشود.

او از تمام عالم هستى در وجود پيشى گرفته است، و همه عالم پنهان و آشكار را پيموده و درهم نورديده است.

و آنچه در آفرينش است از جود و بخشش او هستى يافته، زيرا او دست تواناى پروردگار است.

و دست خداست كه نعمتها را بر خلق سرازير مى‏ كند.

سيّد و سرورى كه قبيله مضر به خاطر او فضيلت و برترى يافت، به افتخارى كه تمام بشر را فزونى گرفت.

چهره نورانى او در كره بالا ماه درخشنده است، و به سبب او هدايت حاصل مى‏ شود نه با ستارگان.

به طرف سرمنزل مقصود تا به منفعت و بهره فراوان نائل شوند.

او ماه كامل و فرزندانش همگى ماه كاملند، مادر روزگار از آوردن امثال آنها نازا و عاجز است.

كعبه و قبله كوچ‏ك نندگان است در همه ماهها، و هر كس به طرف او كوچ كرد و خود را به در خانه اش رسانيد سعادتمند شد.

براى گرديدن دور خانه اش يا تبرّك جستن به آن.

برترى را قديماً از قصىّ، و نزار سپس فهر به وراثت برده اند.

هيچ يك از آنها با ديگرى رقابت نكند، و ايشان از نظر پاك سرشتى پاكترين مردمان هستند.

و هر افتخار و كمالى به آنها نسبت داده مى‏ شود.

اى كسى كه ديدار تو را در هنگام مردن اميد داريم، هر مرگى با ديدار تو باشد عين زندگى است.

اى كاش ؛ مرگى كه خواهد آمد به سوى من شتاب كند، شايد زندگيم را در آن مرگ ببينم.

و از او به بهترين نعمتها برسم.

و از آن جمله قصيده اى است كه آن را از فقيه بزرگوار آية اللَّه شيخ حسين نجف رحمه الله (13) نقل مى‏ كنيم:

لعليّ مناقب لاتضاهى

لا نبيّ ولا وصيّ حواها

من ترى في الورى يضاهي‏ عليّاً

أيضاهي فتىً به اللَّه باهى

رتبة نالها الوصيّ عليّ

لم ترم إن تنالها أنبياها

ما أتى الأنبياء إلاّ قليل

من كثير وذاك منه أتاها

فضله الشمس للأنام تجلّت

كلّ راء بناظريه يراها

ومراض القلوب عنه تعامت

والتعامي قضى لها بعماها

وجميع الدهور منه استنارت

مبتداها ومنتهى منتهاها

هو دون الإله والخلق طرّاً

صنع من كاد أن يكون إلها

وهو نور الإله يهدي إليه

فاسأل المهتدين عمّن هداها

وإذا قست في المعالي عليّاً

بسواه رأيته في سماها

وسواه بأرضها وإذا ما

زاد قدراً فمرتقاه رباها

ما استقامت نبوّة لنبيّ

قطّ إلاّ وفى يديه لواها

أخّرت بعثة النبي زمانا

لم يفه بالهدى إلى أن أتاها

علمت أنّها بدون عليّ

لاترى قطّ من تجيب نداها

فعليّ به النبوّة قامت

واستقامت وقام فيه بناها

ملأ الأرض والسماوات نوراً

وهدى فهو نورها وهداها

سورة النور فاتلها إنّ فيها

آية حيرت بليغا تلاها

لفظها يخبر عن اللَّه لكن

ما سواه المراد من معناها

مركز الكائنات كان عليّ

وهو القطب من مدار رحاها

علم ما كان أو يكون لديه

من لدن بدؤها إلى منتهاها

إذ هو الباب للمدينة للعلم

الّتي ما ارتضى الإله سواها

هو جنب الإله والوجه منه

وهو الركن في استلام هداها

واللسان الّذي يعبّر عنه

حكماً لم تفه بها حكماها

وكآي الكتاب ما فاه فوه

عجزت عن بلوغه بلغاها

والمزايا الّتي تجمعن فيه

فرقت في الورى على أنبياها

ولقد خصّ دونهم بصفات

من صفات الإله جلّ علاها

ولذا لم نصف بها من سواه

غير أنّا بها وصفنا الإلها

جعل اللَّه بيته لعليّ

مولداً ياله علاً لايضاها

لم يشاركه في الولادة فيه

سيّد الرسل لا ولا أنبياها

فاكتست مكّة بذاك افتخاراً

وكذا المشعران بعد مناها

بل به الأرض قد علت إذحوته

فغدت أرضها مطاف سماها

أوما تنظر الكواكب ليلاً

ونهاراً تطوف حول حماها

وبيوم الغدير سبعون الف

شهدوا خطبة النبى شفاها

قال فيها النبيّ قولاً بليغاً

سمع الكلّ مثلما سمعاها

قائلاً إنّما وليّكم اللَّه

وما جاء فيه ممّا سواها

بايع الحاضرون منهم جميعاً

بيعة ارغمت اُنوف عداها

أسرع المسلمون فيها ولكن

بخبخ الأشقياء بعد إباها

عنه سل هل أتى ونونا وصادا

وكذا الذاريات سلها وطاها

والحواميم مع طواسين سلها

وسواها كفاطر وسباها

ستراها بمدحها وثناها

لعليّ كشمسها وضحاها

لم يدع آية تنصّ عليه

محكمات الكتاب إلّا تلاها(14)

 

براى اميرالمؤمنين عليه السلام مناقب و كمالاتى است كه مشابهى ندارد، و براى پيغمبر و وصىّ پيغمبرى گرد نيامده و فراهم نگشته‏است.

چه كسى را مى‏بينى كه شبيه على عليه السلام در ميان مردم باشد، آيا جوانمردى كه خداوند به او مباهات مى‏كند شبيهى دارد.

مقام و مرتبه اى را كه على عليه السلام به آن دست يافته است، انبياء هم به آن مرتبه نرسيده اند.

انبياء برخوردار نگشته اند مگر اندكى از بسيار، و آن هم از ناحيه او به آنها رسيده است.

فضيلت او همانند خورشيد است كه براى همه درخشيده است، هر بيننده اى با دو چشمش آن را مى‏بيند.

آنها كه قلب و روحى مريض و معيوب دارند از ديدن آن نابينا هستند، و كوردلى آنها باعث شده كه نابينا گردند.

و تمام روزگاران از او نور گرفته اند، ابتداى دوران آن و نهايت آن تا پايان هستى.

او مرتبه اى پائين‏تر از خداوندى دارد، و تمامى خلق، خلقت و آفريده كسى است كه از قرب الهى نزديك است به مرتبه اوبرسد.

و او نور خداوند است كه مردم را به طرف او هدايت مى‏كند، از آنها كه هدايت يافته اند سئوال كن چه كسى آنها را هدايت كرده‏است؟

و هنگامى كه در برترى‏ها على عليه السلام را با ديگران مقايسه كنى، او را بالاتر از همه مى‏ بينى و گويا در آسمان است.

و غير او بر روى زمين هستند و اگر قدر و منزلت آنها، بالا رود مقدارى بالاتر از زمين قرار مى‏گيرند.

نبوّت هرگز براى هيچ پيغمبرى برقرار نشد، مگر اينكه لواء و پرچم آن در دست او بود.

بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مدّتى تأخير گرديد، و به هدايت خلق مشغول نشد تا اينكه او بيايد.

مى‏دانست كه با نبودن على عليه السلام، كسى را هرگز نمى‏يابد كه به نداى او جواب دهد.

پس على عليه السلام كسى است كه نبوّت به سبب او برپا گرديد، و برقرارى يافت و بناى آن به وجود او استوار گرديد.

زمين و آسمان را نور و هدايت او پر كرده است، و او است كه روشنائى و هدايت آسمان و زمين است.

سوره نور را بخوان و بدان در آن آيه اى است، كه هر سخنورى آن را بخواند به حيرت مى افتد.

لفظ آن از خداوند خبر مى ‏دهد ولى، از معناى آن غير خداوند اراده شده است.

مركز دايره هستى على عليه السلام است، و او قوام آفرينش و اساس خلقت و مدار گردش كرات است.

علم آنچه انجام شده و آنچه مى‏ شود نزد او است، از ابتداى خلقت تا انتهاى آفرينش همه را مى‏داند.

زيرا او براى شهر علم همانند در است، و خداوند آن را به غير او راضى نگشته است.

او جنب خدا و وجه اوست كه مردم امر شده اند به آن جانب و جهت رو آورند، و ركن است كه او را استلام كنند و به او تقرّب‏ جويند.

و زبان گوياى خداوند است كه از او حكايت مى‏ كند، حكمتهائى را كه حكما از بيان آن عاجزند.

مانند آيات قرآن كه از هيچ دهانى خارج نشده، و بليغان به آن مرتبه از بلاغت نرسيده اند.

و امتيازاتى كه در وجود او جمع گرديده است، به طور پراكنده در بعضى از پيامبران پخش گرديده است.

و هر آينه او اختصاص يافته نه ديگران به صفاتى، از اوصاف پروردگار كه مرتبه اش بلند است.

و به خاطر همين جهت غير از او را به اين اوصاف وصف نمى‏كنيم، و فقط خداوند رابه آن اوصاف توصيف مى‏كنيم.

خداوند خانه خود را زادگاه على عليه السلام قرار داد، و اين چه مرتبه بلندى است كه مشابهى برايش نيست.

در اين كرامت كه تولّدش در داخل كعبه بوده است هيچكس با او شركت ندارد، نه سرور پيامبران و نه پيغمبران ديگر.

مكّه به اين ولادت لباس افتخار پوشيد، همينطور مشعرالحرام و عرفات بعد از مناى آن.

بلكه تمام كره زمين برترى يافت هنگامى كه او را دربرگرفت، و محلّ طواف آسمانى‏ها گرديد.

آيا ستارگان را نمى‏بينى كه شب و روز، اطراف خانه را گردش مى‏كنند.

و در روز غدير هفتاد هزار نفر، هنگامى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خطبه خواند حضور داشتند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در آن روز فرمايشاتى را با بلاغت كامل ايراد فرمود، و همگان گفتار او را شنيدند.

فرمود: همانا ولىّ و سرپرست شما خداوند است، و بقيّه آن مطالبى را كه نقل كرده اند.

تمام آنها كه حضور داشتند بيعت كردند، بيعتى كه بينى دشمنان را به خاك ماليد.

مسلمان‏ها در اين بيعت شتاب كردند، بعضى از افراد شقى و پست آن روز مباركباد گفتند و بعد امتناع ورزيدند.

از سوره‏هاى «هل اتى» و «ن» و «ص» سئوال كن، و نيز از «ذاريات» و «طه» پرسش كن.

از سوره‏هائى كه با حا و ميم شروع شده و سوره‏هائى كه ابتدايش طا و سين است، و از غير آنها مثل فاطر و سبأ بپرس.

خواهى ديد كه تمام اينها مدح و ثناى على عليه السلام گويند، مثل «الشمس وضحيها» كه در مدح على عليه السلام است.

آيه اى را رها نكن كه نصّ بر او شده است، از آيات محكم كتاب الهى مگر اينكه آن را بخوان.

 

و از آن جمله اشعارى است كه آن را سيّد مرتضى رضى الله عنه در كتاب خود «الغرر والدرر» از  اسماعيل بن ابى‏ الحسن عبّاد بن عبّاس طالقانى كه معروف به صاحب است و او شيعه اى فاضل و دانشمند و عالم به‏ علم كلام است نقل كرده است: و ابن بابويه كتاب خود عيون الأخبار را بخاطر او فراهم آورده است.

لو فتّشوا قلبي لرأوا وَسْطَه

سَطْرَيْنِ قد خُطّا بلا كاتب

العدل والتوحيد في جانب

وحبّ أهل البيت في جانب(15)

اگر قلب مرا بشكافيد و آن را بررسى كنيد هر آينه در وسط آن دو خطى خواهيد ديد كه بدون نويسنده بر روى آن نوشته شده ‏است:

در يك طرف آن عدل و توحيد الهى است، و در طرف ديگر آن محبّت و دوستى اهل بيت عليهم السلام است.

و از اشعار او قدس سره است:

أنا وجميع من فوق التراب

فداء تراب نعل أبي تراب(16)

و شاعر فارسى زبان همين مضمون را به نظم درآورده است:

من و هر كس كه بر روى ‏ترابيم

فداى خاك پاى بو ترابيم

و از آن جمله اشعارى را از قصيده طولانى ابن ابى الحديد معتزلى ذكر مى‏ كنيم:

يا برق إن جئت الغري فقل له

أتراك تعلم من بأرضك مودع

فيك ابن عمران الكليم وبعده

عيسى يقفيه وأحمد يتبع

بل فيك جبريل وميكال واسرا

فيل والملأ المقدس أجمع

بل فيك نوراللَّه جل جلاله

لذوى البصائر يستشف ويلمع

فيك الإمام المرتضى فيك الوصي

المجتبى فيك البطين الأنزع

الضارب الهام المقنع في الوغى

بالخوف للبهم الكماة يقنع

والسمهرية تستقيم وتنحني

فكأنّها بين الأضالع أضلع

والمترع الحوض المدعدع حيث لا

واد يفيض ولا قليب يترع

ومبدّد الأبطال حيث تألّبوا

ومفرّق الأحزاب حيث تجمّعوا

والحبر يصدع بالمواعظ خاشعاً

حتّى تكاد له القلوب تصدع

حتّى اذا استعر الوغى متلظياً

شرب الدماء بغلة لاتنقع

متجلببا ثوبا من الدم قانيا

يعلوه من نقع الملاحم برقع

هذا ضمير العالم الموجود عن

عدم وسرّ وجوده المستودع

هذا هو النور الّذي عذباته

كانت بجبهة آدم تتطلّع

وشهاب موسى حيث أظلم ليله

رفعت له لألاؤه تتشعشع

يا من له ردت ذكاء ولم يفز

بنظيرها من قبل إلّا يوشع

يا هازم الأحزاب لايثنيه عن

خوض الحُمام مدجج ومدرع

يا قالع الباب الّذي عن هزّها

عجزت أكف أربعون وأربع

لولا حدوثك قلت إنّك جاعل

الأرواح في الأشباح والمتنزع

لولا مماتك قلت إنّك باسط الأ

رزاق تقدر في العطا وتوسع

ما العالم العلوي إلاّ تربة

فيها لجثّتك الشريفة مضجع

ما الدهر إلاّ عبدك القنّ الّذي

بنفوذ أمرك في البريّة مولع

أنا في مديحك ألكن لا أهتدى

وأنا الخطيب الهبرزي المصقع

أأقول فيك سميدع كلاّ ولا

حاشا لمثلك أن يقال سميدع

بل أنت في يوم القيامة حاكم

في العالمين وشافع ومشفع

ولقد جهلت وكنت أحذق عالم

اغرار عزمك أم حسامك أقطع

وفقدت معرفتي فلست بعارف

هل فضل علمك أم جنابك أوسع

لي فيك معتقد سأكشف سرّه

فليصغ أرباب الهدى وليسمعوا

هي نفثة المصدور يطفي بردها

حرّ الصبابة فاعذلوني أودعوا

واللَّه لولا حيدر ما كانت

الدنيا ولا جمع البريّة مجمع

من أجله خلق الزمان وضوّئت

شهب كنسن وجنّ ليل أدرع

علم الغيوب إليه غير مدافع

والصبح أبيض مسفرّ لايدفع

وإليه في يوم المعاد حسابنا

وهو الملاذ لنا غداً والمفزع

هذا اعتقادي قد كشفت غطاؤه

سيضرّ معتقداً له أو ينفع

يا من له في أرض قلبي منزل

نعم المراد الرحب والمستربع

أهواك حتّى في حشاشة مهجتى

نار تشبّ على هواك تلذع

وتكاد نفسي أن تذوب صبابة

خلقا وطبعاً لا كمن يتطبّع

ورأيت دين الإعتزال وإنّني

أهوى لأجلك كلّ من يتشيّع

ولقد علمت بأنّه لابدّ من

مهديّكم وليومه أتوقّع

يحميه من جند الإله كتائب

كاليمّ أقبل زاخراً يتدفّع

فيها لآل أبي الحديد صوارم

مشهورة ورماح خط شرّع

ورجال موت مقدّمون كأنّهم

اسد العرين الربع لاتتكعكع

تلك المنى إما أغب عنها فلي

نفس تنازعني وشوق ينزع

ولقد بكيت لقتل آل محمّد

بالطفّ حتّى كلّ عضو يدمع(17)

 

اى آذرخش ؛ اگر به سرزمين نجف عبورت افتاد به او بگو: آيا مى‏ دانى چه شخصيّتى در تو به وديعه نهاده شده است؟

در تو موساى كليم پسر عمران، و عيساى مسيح، و احمد مختار به دنبال او جاى گرفته است.

جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل، بلكه تمام عالم ملكوت و همه فرشتگان در تو جاى گرفته اند.

و بلكه نور خداوند عظيم ‏الشأن در تو قرار گرفته است، نورى كه براى مردمان بينا و آگاه مى ‏درخشد و ديده مى ‏شود.

در تو امامى كه خدا از او خشنود است وصىّ و برگزيده شده، و آنكه سينه اش سرشار از علم، و نابودكننده شرك است جاي‏گرفته است.

آنكه زره مى‏ پوشيد در جنگها و بر فرق دلاوران شمشير مى زد، و شجاعان دلير را در بيم و هراس غرق مى ساخت.

نيزه محكمش گاهى راست مى‏ شد و گاهى خم مى‏گرديد، و گويا همانند دنده اى در ميان استخوانهاى دنده بود.

آن كس كه آن حوض را پر از آب كرد در حاليكه، نه رود آبى بود و نه چاهى كه از آن آب بكشند.(18)

او پهلوانان را هر كجا عليه اسلام اجتماع مى ‏كردند پراكنده مى‏كرد، و تجمّع احزاب و گروه‏هاى مخالف را برهم مى‏ زد.

او عالمى بود كه مردم را با خشوع و فروتنى موعظه مى‏ كرد، و به طورى در قلبهاى پاك اثر مى‏ كرد كه گويا شكافته مى‏ شد.

وقتى آتش جنگ شعله ‏ور مى‏گرديد، چنان به ريختن خون كافران تشنه بود كه هر چه بر زمين مى‏ ريخت عطش او برطرف ‏نمى ‏شد.

و چنان غرق خون مى‏ شد كه گويا لباسى سرخ‏رنگ پوشيده، و از كثرت گرد و غبار كه بر چهره مباركش مى ‏نشست گويا نقابى‏ زده است.

او سرّ عالم خلقت است، و سرّ وجود در وجود او وديعه نهاده شده است.

او همان نور خداوندى است كه پرتو آن، از پيشانى آدم عليه السلام ظاهر گشته بود و مى‏ درخشيد.

او همان آتش موسى است كه در تاريكى شب شعله ‏ور گرديد، و روشنائى او بالا رفت و پرتوافكنى كرد.

اى كسى كه خورشيد براى او به فضاى آسمان بازگشت، و اين كرامت براى كسى جز يوشع حاصل نگشته است.

اى درهم شكننده احزاب كه در عرصه جنگ، به دلاوران زره‏ پوشى كه غرق سلاح بودند پشت نمى‏ كردى.

اى كننده در قلعه خيبر كه از تكان دادن آن در، چهل و چهار نفر عاجز بودند.

اگر حدوث تو نبود مى‏ گفتم توئى آن كس كه، روح در پيكرها مى ‏دمى و گيرنده جان‏ها هستى.

اگر مرگ برايت نبود مى‏ گفتم تو روزى دهنده اى، و اندازه آن را از كمى و فراوانى معيّن مى‏ كنى.

عالم ملكوت نيست مگر آن خاك پاكى، كه جثّه و جسم شريف تو در آن آرام گرفته است.

روزگار نيست مگر بنده زر خريد تو، كه به فرمان پروردگار امر تو را درباره خلايق اجرا مى ‏كند.

من در مدح و ستايش تو زبانم گويا و رسا نيست، گرچه من خطيبى بافصاحت و بلاغت و زبردستم.

آيا بگويم تو سرور دلير بزرگوارى؟ نه هرگز، و حاشا كه اينها براى تو وصف باشد.

تو هستى كه در قيامت در ميان خلائق حكم مى ‏كنى، و تو هستى كه شفاعت مى‏ كنى و شفاعتت پذيرفته مى‏ شود.

و هر آينه من ندانستم با اينكه حاذق‏ترين دانشمندانم، عزم و اراده قاطع تو برنده ‏تر است يا شمشيرت.

و شناخت خود را از دست دادم و نمى‏ فهمم، آيا گسترش علم تو بيشتر است يا كرمت.

براى من اعتقادى درباره تو است به زودى پرده از آن برمى دارم، و بايد صاحبان خرد گوش فرا دهند و آن را بشنوند.

و اين آهى است كه از سينه دردناك من بيرون مى آيد، و خُنكى آن آتش عشق مرا خاموش مى‏ كند، و ديگران مرا بخوانند ياترك كنند فرقى ندارد.

و بخدا قسم اگر حيدر نبود، از دنيا اثرى و از خلق دنيا خبرى نبود.

به خاطر او زمان آفريده شده، و ستارگان روشن گشتند و شب تاريك پديدار گشت و به دنبال آن سپيده صبح دميد.

نسبت دادن علم غيب به او هيچگونه انكارى ندارد، همانطور كه كسى منكر روشنى صبح درخشنده نيست.

و حساب ما را در قيامت او بررسى مى‏ كند، و او در فرداى واپسين پناه و پناهگاه همه است.

اين عقيده من است كه پرده از آن برداشتم و اظهار كردم، مى‏ خواهد به من سود ببخشد يا زيان رساند.

اى كسى كه در سرزمين قلب من لانه گرفته اى، آن چراگاه وسيع و منزلگاه خوبى براى محبّت تو است.

به تو مايلم و عشق مى‏ورزم به حدّى كه آتش محبّت تو در جان و خون من، شعله مى‏ كشد و سرتاسر وجودم را مى ‏سوزاند.

نزديك است جان من از شيفتگى و عشق تو ذوب گردد، عشقى كه در طبيعت من است و با سرشت من آميخته شده است نه مانند كسانى كه آن را به خود تحميل مى‏كنند و خود را به عاشقى مى‏ زنند.

من معتزلى هستم و دين اعتزال را برگزيده ام، امّا به خاطر تو به همه شيعيان و آنها كه از تو پيروى كنند عشق مى‏ ورزم.

مى‏ دانم كه قطعاً و ناگزير مهدى شما ظهور خواهد كرد، و من همواره در آرزوى رسيدن به آن روز هستم.

لشكرى از لشكريان خداوندى (فرشتگان و نيروهاى غيبى و مردم) او را يارى مى‏ كنند، و مانند درياى خروشانى روى مى ‏آورند و موانع را برمى‏ دارند.

از خاندان ابى الحديد هم اميدوارم با شمشيرهاى برّان، و نيزه‏هاى قوى در آن ميدان حاضر و آماده باشند.

مردانى كه آماده مرگ و پيشگام و در خطّ مقدّم نبردند، و همانند شيران بيشه شجاعت هرگز به خود ترسى راه ندهند.

اينها آرزوهاى من است و تا به آنها نرسم، نفْسم با من در نبرد و طائر شوقم در حال پرواز است.

و هر آينه براى كشته شدن فرزندان پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم در سرزمين طف (كربلا)، گريه ها كرده ام بحدّى كه تمام اعضاء من مانند چشم گريسته اند.

و از آن جمله اشعار شاعر اديب شيخ صفى الدين حلّى(19) شاگرد محقّق رضى الله عنه را ذكر مى‏ كنيم، او در مدح‏ على عليه السلام چنين سروده است:

جُمعت في صفاتك الأضداد

فلهذا عزّت لك الأندادُ

زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاع

فاتِكٌ ناسِكٌ فقيرٌ جوادُ

شيَمٌ ما جُمعنَ في بشرٍ قطّ

ولاحاز مثلهنّ العباد

خُلُق يخجل النسيمَ من ‏اللطف

وبأسٌ يذوب منه الجماد

ظهرت منك للورى مكرمات

فأقرّت بفضلك الحسّاد

إن يكذب بها عداك فقد

كذب من قبل قوم لوط وعاد

جلّ معناك أن يحيط به‏ الشعر

ويحصي صفاته النقّاد

اى على ؛ در تو صفات متغاير و متضادّ گرد آمده است، و از اين جهت نظيرى براى تو يافت نمى ‏شود.

زهد و حكومت، بردبارى و شجاعت، قدرت و عبادت، فقر و سخاوت.

اينها خصلتها و صفاتى است كه در بشرى غير از تو هرگز جمع نشده است، و مثل آنها را هيچ بنده اى بدست نياورده است.

حُسن خلقى كه نسيم از لطافت آن شرمنده است، دليرى و قوّتى كه سنگ از هيبت آن آب مى ‏شود.

از تو آن قدر كرامت‏ها و بزرگواري‏ها ظاهر گشته است، كه به برترى تو حتّى حسودان اعتراف كرده اند.

و اگر دشمنى آنها را تكذيب كند اين مطلب تازه اى نيست، در سابق هم قوم لوط و عاد پيامبران خود را تكذيب كرده اند.

اى على ؛ مقام و منزلت تو بزرگتر از آنست كه در شعر بگنجد، و نقّادان و سخنوران بتوانند صفات تو را به شماره آورند.

مؤلّف رحمه الله گويد: شيخ صفى الدين از اين جمله اش كه گفته است: «جمعت في صفاتك الأضداد» «در توصفات متضادّ جمع شده» اشاره كرده به آنچه شريف رضى رضى الله عنه در مقدّمه «نهج البلاغه» آورده است.

او مى‏گويد: از عجائب و شگفتى‏ هاى اميرالمؤمنين عليه السلام كه در آن يگانه و بى‏ نظير است و كسى با او مشاركت ندارد كلماتى است كه از آن حضرت در زهد و موعظه و تذكّر و بازداشتن از معاصى نقل‏ شده است.

وقتى انديشمندى با دقّت در آن بينديشد و از قلب خود خارج كند كه اين فرمايش شخصى عظيم‏ القدر و نافذ الأمر است كه گردنكشان همه تحت سيطره او هستند، شكّى به خود راه نمى‏دهد وترديدى نمى‏ كند كه اين گفتار كسى است كه بهره اى جز زهادت و شغلى جز عبادت ندارد، كسى كه‏سر در جيب خود فرو برده، گوشه عزلت برگزيده، يا دامنه كوهى را اختيار كرده كه جز صداى‏خودش را نمى ‏شنود و جز خودش كسى را نمى ‏بيند، و هرگز باور نمى‏ كند كه اين كلام كسى است كه‏ در جنگها به قلب لشكر دشمن مى‏زند، شمشير كشيده و گردن پهلوانان را قطع مى ‏كند، و جنگجويان‏ قوى را به زمين مى افكند، و از ميدان بر مى‏ گردد در حاليكه از پيكر پاكش قطرات خون مى‏ چكد، و اوبا اين وصف از همه زاهدها زهدش بيشتر، و از همه صلحاء صالح‏تر است، و اين از فضائل شگفت وامتيازات و ويژگيهاى خاصّ او است كه جمع ميان اضداد كرده و بين پراكنده‏ ها اُلفت داده است وبسيار اتّفاق مى افتاد كه من در اين باره با برادران گفتگو مى ‏كردم و آنها را به تعجّب وا مى ‏داشتم، وواقعاً اين جاى عبرت و سزاوار انديشه و تفكّر است.

و او در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام چنين سروده است:

فواللَّه ما اختار الإله محمّداً

حبيباً وبين العالمين له مثل

كذلك ما اختار النبيّ لنفسه

عليّاً وصيّاً وهو لإبنته بعل

وصيّره دون الأنام أخاً له

وصنواً وفيهم من له دونه الفضل

وشاهد عقل المرء حسن اختياره

فما حال من يختاره اللَّه والرسل

به خدا قسم ؛ خداوند تعالى محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را حبيب خود اختيار نكرد، در حاليكه برايش ميان مردمان عالم همانندى باشد.

و همچنين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم على عليه السلام را وصىّ خود انتخاب نكرد، و شوهر براى دختر خود اختيار نفرمود.

و او را از ميان همه خلايق برادر خود و يارى دلسوز براى خود قرار نداد، در حاليكه براى او از نظر فضيلت و برترى مانندى‏ باشد.

و گواه بر عقل و خرد هر كس خوبى اختيار و انتخاب او است، پس حال آن كس كه خدا و رسول او را برگزيده باشند چگونه‏است؟

و اشعارى را كه شعراى  فارسى زبان در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام و وصف آن حضرت سروده اند بيشتراز آن است كه بتوان آن را جمع‏آورى نمود، و ما به ذكر مقدار كمى از آنها اكتفا مى‏ كنيم:

خورشيد كمال است نبى، ماه ولى

اسلام محمّد است، و ايمان علىّ

گر بيّنه در اين سخن مى‏طلبى

بنگر كه زبيّنات اسماست جلىّ

و شاعر ديگرى سروده است:

گر مرد رهى روشنى راه نگر

آيات علىّ زجان آگاه نگر

گر بيّنه بر إقامتش مى‏طلبى

در بيّنه حروف اللَّه نگر

و شاعر سوّم مى‏گويد:

در شأن علىّ آيه بسيار آمد

يا ربّ كه شنيد و كى خبر دار آمد

آن كس كه شنيد و ديد مقدار علىّ

چون حرف مقطّعات ستّار آمد

و ديگرى گفته است:

گر ترا آينه ديده جلىّ است

در هر آينه معاينه علىّ است

و ديگرى گفته است:

اى مصحف آيات إلهى رويت

وى سلسله اهل ولايت مويت

سرچشمه زندگى لب دلجويت

محراب نماز عارفان ابرويت

اى قبله ارباب وفا ابرويت

وى نور دو چشم عاشقان ازرويت

هر سو دل گمراه به پهلو گردد

تا آخر كار آورد رو سويت

و شاعر ديگرى گفته است:

جز اسداللَّه در اين بيشه نيست

غير علىّ هيچ در انديشه نيست

و مديحه‏ سراى ديگرى گفته است:

اسداللَّه در وجود آمد

در پس پرده هر چه بود آمد

و دانشمند اديب حاج سيّد محمّد على جندقى مشهور و متخلّص به «فخرا» درباره ميلاد حضرت ‏اميرالمؤمنين عليه السلام سروده است:

امشب شب ولادت شير خداستى

ميلاد مستطاب شه، لافتاستى

شاه نجف، أمير بحقّ، مير مؤمنين

مولاى شيعيان، علىّ مرتضاستى

ابن عمّ رسول كه از امر كردگار

در روزگار همسر خيرالنساستى

نور خدا وفاطمه بنت اسد بزاد

در كعبه اى كه قبله شاه و گداستى

زان رو طواف كعبه بر همگى واجب ‏آمدست

كو زادگاه و مولد شير خداستى

جان حرم كه كعبه بگردش كند طواف

جان جهان و كعبه ارض و سماستى

نور قِدَم چو زد قَدم اندر حريم قدس

از يمن مقدمش چه قيامت بپاستى

آمد ندا بفاطمه نامش على گذار

كز نام ما جداست ولى كى جداستى

اى دوست گر بديده دل بنگرى على

مكّه است و كعبه، زمزم و مروه، صفاستى

گر مهر او نبود صفا را صفا نبود

از عشق او بدير و حرم هوى و هاستى

پروانگان شمع رخش گاه در حرم

گه در مدينه و نجف و كربلاستى

هر جا كه عشق خيمه زند جذبه علىّ است

زيرا كه دلنواز دل و دلرباستى

در كشتى على بنشين خواهى ار نجات

چون از سوى خدا بخدا ناخداستى

رو إنّما وليّكم اللَّه را بخوان

تا بنگرى ولىّ همه ماسواستى

«فخرا» بمدح شاه ولايت مديحه گو

زيرا خداش مادح و مدحش سزاستى

اين جمله كه در زيارت جامعه وارد شده: «بكم فتح اللَّه وبكم يختم» ؛ «به وجود شما خداوند آغاز خلقت نموده و با شما آن را پايان مى ‏بخشد»، معنايش اين است كه شما واسطه فيض بوده و هستيد، فيض وجود از طرف پروردگار به واسطه شما شامل حال عالم هستى شده است، و هنگامى كه شما ازاين عالم قدم بيرون نهيد ديگر فيضى نخواهد بود و لذا از هستى خبرى نمى‏ ماند.

 


1) دار السلام: 47/2.  

2) برسى رحمه الله اين حديث را در كتاب «مشارق الأنوار: 111» نقل كرده و آن را به نظم درآورده است.

3) عبقريّة الإمام (نوشته دكتر مهدى محبوبه): 138، الامام عليّ بن أبي طالب ‏عليه السلام (نوشته دانشمند عاليقدر آقاى همدانى): 91.

توضيح: در حديث بعدى در ضمن خصالى كه براى آن حضرت ذكر شده يكى از آنها اين است كه مردم همگى به آن حضرت محتاج و نيازمندند و او از همه ‏آنها بى‏ نياز است، هر كجا مردم دچار ظلمت و تاريكى و مشكلات علمى مى ‏شدند جاى ديگرى جز در خانه آن حضرت نبود كه مشكل آنها را حلّ كند، همانطور كه يهوديها هر گاه براى پرسش و آزمايش نزد آن حضرت مى آمدند امام عليه السلام به آنها از تورات و كتاب آسمانى كه نزد آنها بود خبر مى‏ داد، وچه بسيار از آنها كه بر اثر آن اسلام آوردند و او باعث مسلمان شدن ايشان گرديد.

و امّا بى‏ نيازى او از مردم از آنجا پيداست كه هيچگاه درِ خانه كسى نرفت كه از او سئوالى كند و بخواهد مشكل خود را حلّ كند، و هرگز حرفى از آنها نياموخته و استفاده نكرده است.

براى اطّلاع بيشتر از اين مطلب به «بحار الأنوار: 99/40 ح 117» مراجعه كنيد.

4) الإختصاص: 140 (در ضمن حديثى طولانى)، بحار الأنوار: 99/40 ح 117.

5) كشف الغمّة: 572/1، بحار الأنوار: 111/78 ح 6.

6) سوره واقعه، آيه 90 و 91.

7) براى اطّلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب شريف «بحار الأنوار: 2/28 باب1».

در يكى از احاديث اين باب امام باقر عليه السلام چنين فرموده اند: «تفرّقت هذه الاُمّة بعد نبيّها صلى الله عليه وآله وسلم على ثلاث وسبعين فرقة، اثنتان وسبعون فرقة في النار، وفرقة في الجنّة ومن الثلاث وسبعين فرقة ثلاث عشرة فرقة تنتحل ولايتنا ومودّتنا، اثنتا عشرة فرقة منها في النار، وفرقة في ‏الجنّة، وستّون فرقة من ساير الناس في النار». «اين امّت بعد از پيغمبر خود هفتاد و سه فرقه و گروه شدند كه هفتاد و دو گروه از آنها اهل آتش خواهند بود، از هفتاد و سه‏ گروه، سيزده گروه هستند كه ادّعاى ولايت و محبّت ما اهل بيت را دارند ولى دوازده گروه از آنها اهل آتش خواهند بود و فقط يك گروه از اين سيزده ‏فرقه (كه از نظر عقيده و عمل در صراط مستقيم ولايت هستند و به امامت امامان دوازده‏گانه كه اوّل آنها اميرالمؤمنين عليه السلام و آخر آنها مهدى موعود عليه السلام ‏است كه از ديدگان غايب است و به زودى ان شاء اللَّه ظهور خواهد كرد معتقد مى‏ باشند اهل بهشت خواهند بود). بحار الأنوار: 13/28 ح 21

8) حروف مقطّعه كه در ابتداى بعضى سوره‏ هاى قرآن است بدون در نظر گرفتن حروف تكرارى مجموعاً چهارده حرف به عدد چهارده معصوم عليهم السلام‏ مى‏ باشند. صورتهاى حروف مقطّعه چنين هستند:

الم، المص، الر، المر، كهيعص، طه، طسم، طس، يس، ص، حم، حمعسق، ق، ن.

حروف اصلى كه از اين صورتها تركيب يافته چهارده تا از حروف الفبا هستند كه با كنار هم قرار دادن آنها اين جملات ساخته مى‏ شوند كه مى ‏توان گفت اين ازاسرار قرآنى است: «صراط عليّ حقٌّ نمسكه» يعنى راه على عليه السلام حقّ است كه ما به آن تمسّك جسته ايم، اين جمله به اين صورت هم خوانده مى ‏شود:«عليّ صراط حقٍّ نُمْسكه» يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام راه حقّى است كه ما به آن چنگ زده ايم.يكى از فضلا و دانشمندان معاصر فرموده است: خداوند تبارك و تعالى صورت‏هاى بسيار زيادى از تركيب اين حروف در اثبات حقّانيّت اميرالمؤمنين عليه السلام‏ به من الهام فرموده است كه بعضى از آنها چنين هستند:

«عليّ حقّ نُمسك صراطه»، «عليّ حقّ صراطه نُمسك»، «سرّ عليّ حقّ كما نصّ طه»، «حقّ عليّ سرّ كما نصّ طه»، «عليّ نُمسك صراط حقّه»، «مسكن طه ‏صار حقّ عليّ»، «عليّ حقّ صراطه مُسكن»، «نُمسك صراط عليّ حقّه».

9) سوره بقره، آيه 238.

10) تفسير برهان: 231/1 ح 9.

11) الغدير: 29/6، سفينة البحار: 230/2.

12) صرخد: از كوههاى مكّه مى ‏باشد.

13) او فاضلى اديب و فقيهى متعبّد و پارسا و از اصحاب سيّد بحرالعلوم بود، در بسيارى از كتب تراجم ياد گرديده و نوه بزرگوارش شيخ محمّد طه نجف رساله‏ مستقلّى در شرح حالش نوشته است، در سال 1159 ديده به جهان گشود و در شب جمعه دوم محرّم سال 1251 وفات يافت.

براى اطّلاع بيشتر به كتاب «اعيان الشيعة: 167/6» و كتاب «ماضي النجف وحاضرها: 420/3» مراجعه فرماييد.

14) الغدير: 29/6.

15) امالى سيّد مرتضى رحمه الله: 400/1.

16) ديوان صاحب بن عبّاد رحمه الله: 185، الإمام عليّ بن أبي طالب‏ عليه السلام: 94.

17) تمام اين قصيده در كشكول عالم بزرگوار بحرانى ‏رحمه الله: 75/2 آمده است.

18) اشاره است به معجزه آن حضرت هنگامى كه به طرف حنين مى‏ رفتند و اصحاب گرفتار عطش شدند و در آن نواحى آبى يافت نمى ‏شد، به محلّى اشاره ‏فرمود، وقتى مقدارى از خاك آن را كنار زدند سنگ بزرگى ظاهر شد، فرمود:

آب در زير اين سنگ است، اگر آن را كنار بزنيد به آب دسترسى پيدا مى ‏كنيد.

عدّه اى تلاش كردند نتوانستند آن را حركت دهند، آنگاه خودش انگشت‏ها را زير طرفى از سنگ گذاشت آن را از جا كند و چند متر آن را به بيرون پرتاب‏ كرد، ناگهان آب ظاهر گرديد و اصحاب آشاميدند و از هلاكت رهائى يافتند، راهبى كه در آن نواحى بود با مشاهده آن از محلّ خود فرود آمد و به دست‏ آن حضرت اسلام آورد.

19) اديب و شاعر بزرگ، شيخ صفى الدين حلّى (752 - 677) در ساحل غربى شطّ الحلّه به دنيا آمد، وى در رده اوّل شاعران لغت عرب جا دارد، در شعرش با محافظت بر مزاياى معنوى به محسّنات لفظى نيز پرداخته است.

در كتاب «مجالس المؤمنين: 471» از صاحب «قاموس» نقل شده كه گفته است: در سال 747 در بغداد به شاعر اديب صفى الدين حلّى برخوردم، او در آن‏وقت مردى سالخورده بود، بر نظم و نثر قدرتى تامّ داشت، و در علوم ادبى شعر استاد بود، شعرش از نسيم لطيف‏تر و از چهره زيبارويان پرطراوت‏تر بود،او شيعى خالص بود. (به نقل از كتاب ادبيّات و تعهّد در اسلام).

 

    بازدید : 13280
    بازديد امروز : 5063
    بازديد ديروز : 4487
    بازديد کل : 77114873
    بازديد کل : 62895829