امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش يازدهم : مناقب امام جواد عليه السلام

بخش يازدهم

قطره ‏اى از درياى كمالات و افتخارات ابو جعفر

حضرت محمّد بن على ، جواد الأئمّه صلوات اللَّه عليه


 459 / 1 - اربلى‏ رحمه الله در كتاب «كشف الغمّة» از محمّد بن طلحه نقل كرده است: مأمون يكسال بعد از شهادت حضرت رضا عليه السلام به بغداد آمد، روزى به قصد شكار از شهر خارج شد و در مسير راه از كوچه ‏اى عبورش افتاد كه بچه ‏ها در آنجا بازى مى‏ كردند و حضرت جواد عليه السلام با آنها ايستاده بود و در آن هنگام يازده سال بيشتر از عمر شريفش نگذشته بود.

    بچّه ‏ها با مشاهده مأمون همگى پراكنده شده و فرار كردند، ولى حضرت جواد عليه السلام از جاى خود حركت نكرد. مأمون نزديك آمد و نگاهى به آن حضرت نمود و گفت: اى پسر چرا به همراه بچّه ‏ها فرار نكردى؟

امام عليه السلام فوراً جواب داد: اى اميرالمؤمنين (!!) راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسيع گردانم، و گناهى مرتكب نشده ‏ام تا از عقوبت آن بترسم، و گمانم به تو نيكو است كه كسى را بدون گناه ضرر نمى ‏رسانى.

 مأمون از آن سخنان شيوا و محكم او بسيار تعجّب كرد و عرض كرد: اسم تو چيست؟

 فرمود: نام من محمّد است . عرض كرد: فرزند چه كسى هستى؟

 فرمود: من فرزند على بن موسى الرضا هستم.

    مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد ، و به سوى مقصد خود روانه شد ، چون از آبادى دور شد بازِ شكارى را بدنبال درّاجى(1) فرستاد، باز از ديدگان او براى مدّتى ناپديد گشت، و وقتى برگشت در منقارش ماهى كوچكى بود كه هنوز آثار حيات در وجودش مشاهده مى‏ شد، خليفه از ديدن آن بسيار تعجب كرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهى كه آمده بود برگشت .

    چون به آن محلّ كه حضرت جواد عليه السلام را ملاقات كرده بود رسيد بچّه‏ ها را ديد كه مثل سابق آنجا را ترك گفته و فرار نمودند ولى اين بار هم آن حضرت از جاى خود حركت نكرد و همانجا ايستاد، خليفه نزديك آمد و سؤال كرد: در دست من چيست؟

 فرمود: يا أميرالمؤمنين(!!) إنّ اللَّه خلق بمشيّته في بحر قدرته سمكاً صغاراً تصيدها بزاة الملوك والخلفاء، فيختبرون بها سلالة أهل بيت النبوّة.

 خداوند تبارك و تعالى به مشيّت خود در درياى قدرتش ماهى‏هاى كوچكى را مى‏ آفريند، و باز شكارى پادشاهان آن را صيد مى‏ كند و پادشاهان آن را در ميان دست پنهان مى ‏كنند تا فرزندان اهل بيت نبوّت را با اين وسيله امتحان كنند .

    چون مأمون اين كلمات را از آن حضرت شنيد تعجب كرد، و ضمن نگاه عميقى كه به او كرد گفت: براستى كه فرزند امام رضا عليه السلام هستى، و احسان خود را به آن حضرت دو چندان كرد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 460 / 2 - سيّد بن طاووس رحمه الله در كتاب «مهج الدعوات» از اُمّ عيسى دختر مأمون نقل كرده است كه گفت: من زياد بر شوهر خود يعنى حضرت محمّد بن على عليهما السلام غيرت مى‏ورزيدم و مراقب او بودم، روزى بر پدرم مأمون وارد شدم در حالى كه مست بود و نمى ‏توانست درست بينديشد .

    به غلام خود گفت : شمشير مرا بده، شمشير را گرفت و سوار شد و گفت: بخدا قسم مى ‏روم و او را مى‏ كشم.

    من چون اين حالت را از او ديدم گفتم: «انّا للَّه وانّا إليه راجعون»(3) چه به روزگار خود و شوهرم آوردم و از ناراحتى سيلى به صورت خود مى ‏زدم و دنبال او به راه افتادم تا اينكه بر امام عليه السلام وارد شد، و ديدم كه او را با شمشيرى پياپى زد بطورى كه او را قطعه قطعه كرد سپس از نزد او خارج شد ، من از پشت سرش گريختم، و آن شب را تا به صبح نخوابيدم، چون روز مقدارى بالا آمد به ديدار پدرم آمدم و به او گفتم: آيا مى ‏دانى ديشب چه كردى؟ گفت: چه كردم؟

    گفتم: فرزند حضرت رضا عليه السلام را كشتى! ناگاه چشمانش برقى زد و از وحشت زياد از حال رفت و بيهوش گرديد، و پس از مدّتى كه به حال آمد به من گفت: واى بر تو ، چه مى‏ گويى؟

    گفتم: بلى بخدا قسم اى پدر ، تو ديشب بر او وارد شدى و پيوسته او را با شمشير زدى تا او را كشتى، دوباره از شنيدن اين خبر دچار اضطراب و نگرانى شد و گفت: ياسر خادم را حاضر كنيد ، وقتى ياسر آمد به او نگاهى كرد و گفت: واى بر تو اين حرفها چيست كه دختر من مى‏ گويد؟!

    ياسر گفت: راست مى‏ گويد، قصه همان است كه او مى‏ گويد، مأمون به سينه و صورت خود زد و گفت : «انّا للَّه و انّا إليه راجعون» ، بخدا قسم هلاك و نابود شديم، و كار ما به رسوايى كشيد و تا قيامت ما را سرزنش خواهند كرد، بعد به ياسر گفت: برو راجع به اين قضيّه تحقيق كن و فوراً خبر آن را برايم بياور.

    ياسر از نزد مأمون خارج شد و پس از مدّتى كوتاه برگشت و گفت: اى اميرالمؤمنين(!!) برايت بشارت آورده ‏ام! از او پرسيد چه خبرى آورده ‏اى؟

    گفت: نزد آن حضرت رفتم، ديدم نشسته و پيراهنى پوشيده و دندان‏هاى خود را مسواك مى ‏كرد، بر او سلام كردم و گفتم: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم دوست دارم اين پيراهن خود را به من ببخشى تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرّك بجويم، و من مقصودم اين بود كه بدن نازنين او را مشاهده كنم كه آيا اثرى از شمشيرها بر آن مانده است يا نه؟ بخدا قسم بر بدنش اثرى از زخم شمشير نبود و سفيد بود مثل عاجى كه مقدارى زردى به آن رسيده باشد.

    مأمون با شنيدن اين خبر گريه ‏اى طولانى كرد و گفت: با ديدن اين كرامت و شنيدن اين معجزه عذرى ديگر براى ما باقى نماند و همانا اين براى اوّلين و آخرين عبرت است .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 461 / 3 - عيّاشى‏ رحمه الله در كتاب تفسير از محمّد بن عيسى بن زياد نقل كرده است كه گفت: در دفتر و محلّ كار ابن عبّاد بودم ، ديدم مشغول رونويسى نوشته ‏اى است ، از آن سؤال كردم كه چيست ؟ گفتند : نامه ‏اى را حضرت رضا عليه السلام از خراسان فرستاده است. از آنها درخواست كردم كه آن را به من نشان دهند تا بخوانم ، و آنها پذيرفتند .

    در آن نوشته شده بود:

 بسم اللَّه الرحمن الرحيم، أبقاك اللَّه طويلاً وأعاذك من عدوّك، يا ولدي ، فداك أبوك.

 بنام خداوند بخشنده مهربان، خداوند تو را نگهدارد و در پناه خود از شرّ دشمنانت محافظت فرمايد، اى پسرم ، فدايت شوم .

 من در حال حيات و در صحّت و سلامتى اموال خود را به تو واگذار نمودم، به اميد آنكه خداوند بر تو منّت گذارد و بر خويشاوندان خود و غلامان حضرت موسى بن جعفر و امام صادق‏ عليهما السلام احسان و بخشش كنى.

 و امّا سعيده(5) او زنى است كه هوشيار است و استعداد قوى و دقت نظر دارد در اموالى كه می ‏بخشند.

 خداوند تبارك وتعالى فرموده است: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّه قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَه لَهُ أضْعافاً كَثيرَة»(6) ، «كيست كه به خدا وام دهد وام نيكويى و او برايش چندين برابر كند» .

 و فرموده است: «لِيُنْفِقَ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِه وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللَّه»(7) .

 «تا آنكه اشخاص دارا و ثروتمند به اندازه ثروت خود و كسانى كه نادار هستند به قدر امكان كه خدا به آنها مرحمت نموده بخشش كنند».

 و هر آينه خداوند به تو وسعت زيادى عطا كرده است، اى پسرم، پدرت فدايت شود كارها را از من پنهان مكن كه از نصيب خود بى ‏بهره بمانى ، والسلام .(8)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 462 / 4 – برسى ‏رحمه الله در كتاب «مشارق» مى‏ گويد: روايت شده است : حضرت جواد عليه السلام بعد از شهادت پدرش به مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد ، در حالى كه در سنين كودكى بود ، به طرف منبر به راه افتاد و يك پلّه بالا رفت و سپس شروع به سخنرانى نمود و فرمود :

 أنا محمّد بن عليّ الرضا ، أنا الجواد، أنا العالم بأنساب الناس في الأصلاب أنا أعلم بسرائركم وظواهركم وما أنتم صائرون إليه، علم منحنا به من قبل خلق الخلق أجمعين وبعد فناء السماوات والأرضين.

 من محمّد فرزند على بن موسى الرضا عليهما السلام هستم و لقبم جواد است، من به نسب‏هاى مردم وقتى در صلب پدران خود هستند آگاهم، من از امور باطنى و ظاهرى و آينده شما باخبرم، و اين دانش ، اكتسابى نيست بلكه قبل از آفرينش خلائق و پديد آمدن هستى به ما بخشيده شده و تا از بين رفتن آسمان‏ها و زمين آن را دارا مى ‏باشيم .

 و اگر غلبه اهل باطل و دولت گمراهان و به شك افتادن اهل شك نبود هر آينه كلامى مى‏ گفتم كه اولين و آخرين به شگفت مى ‏آمدند.

 سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود:

 يا محمّد، اصمت كما صمت آباؤك من قبل .

  سكوت كن همان طور كه پدرانت پيش از تو سكوت كردند.(9)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 463 / 5 - طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از زكريّا بن آدم رحمه الله نقل كرده است كه گفت: در خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم كه حضرت جواد عليه السلام را در حاليكه سنّ شريف او كمتر از چهار سال بود نزد او آوردند ، دست خود را بر زمين زد و سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و مدّتى در فكر فرو رفت .

    حضرت رضا عليه السلام فرمود :

 بنفسي أنت، فيم طال فكرك .

 فدايت شوم ، در چه باره اين قدر فكر مى‏ كنى؟

 عرض كرد: فيما صُنع باُمّي فاطمة عليها السلام أما واللَّه لاُخرجنّهما ثمّ لاُحرقنّهما ثمّ لاُذرينّهما ثمّ لأنسفنّهما في اليمّ نسفاً .

 در آن رفتار زشت و ظالمانه ‏اى كه با مادرم فاطمه عليها السلام نمودند، بخدا قسم آن دو ظالم را از قبر بيرون مى ‏آورم، بدن آنها را به آتش مى‏ سوزانم، و خاكسترش را بر باد مى ‏دهم ، و آن‏ها را در دريا سرازير مى‏ كنم.

 حضرت رضا عليه السلام او را در برگرفتند و بين دو چشمان مبارك او را بوسيدند و فرمودند: پدر و مادرم بفدايت، تو شايسته و سزاوار منصب امامتى .(10)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 464 / 6 - كلينى‏ رحمه الله در كتاب «كافى» از علىّ بن ابراهيم و او از پدرش نقل كرده است كه گفت : گروهى از شيعيان اطراف، از حضرت جواد عليه السلام اجازه خواستند كه خدمت او برسند، امام عليه السلام‏ به آنها اجازه فرمود، و آنها وارد شدند و در يك مجلس از آن حضرت سى هزار مسأله پرسيدند و امام عليه السلام در حالى كه ده ساله بودند همه آنها را جواب مرحمت فرمودند .(11)

    علاّمه مجلسى‏ رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» ذيل اين حديث شريف مى‏ فرمايد : ممكن است اشكال شود كه اگر سؤال و جواب هر مسأله‏ اى يك سطر يعنى پنجاه حرف باشد مدّت زمانى كه لازم دارد بيشتر از سه ختم قرآن است ، پس چگونه ممكن است كه در يك مجلس صورت گرفته باشد؟ و اگر گفته شود، پاسخ امام عليه السلام در بيشتر اين مسائل مختصر به «بلى» و «نه» بوده يا به اعجاز در سريع‏ترين وقت انجام شده در مورد سؤال چنين چيزى ممكن نيست .

    سپس گفته است كه از اين اشكال به چند گونه مى‏ شود پاسخ داد:

    1 - اينكه گفته ‏اند: سى هزار ، اشاره به زيادى سؤال و جواب است، نه اينكه واقعاً حساب كرده باشند ؛ زيرا شمردن اين گونه مسائل جدّاً بعيد است.

    2 - ممكن است در اذهان اين گروه سؤال‏هاى زيادى به طور متحد بوده و هنگامى كه امام عليه السلام به يكى از آن سؤالها جواب مى‏ داد در واقع به همه آنها جواب داده است.

    3 - ممكن است امام عليه السلام كلمات كوتاه و مختصرى مى‏فرموده ولى از آن احكام بسيارى استنباط و استخراج مى‏ كردند، و اين جواب پسنديده‏ اى است.(12)

    4 - مقصود از وحدت مجلس، وحدت نوعى باشد يعنى يك نوع مجلس كه از نظر ترتيب و تنظيم و افراد يك شكل داشته است يا اينكه مقصود اينستكه مجلس در يك محل مانند مِنى برگزار شده گر چه در روزهاى متعدد صورت گرفته باشد.

    5 - ممكن است مبنى بر بسط دادن زمان بوده كه صوفيه قائلند يعنى امام عليه السلام تصرف در زمان نموده و آن را بسط و توسعه داده است.

    6 - اينكه اعجاز امام عليه السلام تنها در سرعت بخشيدن به پاسخ خود ايشان نبوده بلكه در سرعت بخشيدن به كلام آن گروه هم اثر گذاشته است يا اينكه امام عليه السلام به ايشان جواب مى‏ داده است از روى علمى كه به باطن آنها داشته است پيش از آنكه ايشان سؤال خود را مطرح كنند.

    7 - اين‏كه مقصود از سؤال ارائه نامه‏ ها و نوشته ‏هاى طولانى است كه به هم پيچيده بودند و امام عليه السلام جواب آن‏ها را به طور غير عادى در زير آنها مى‏ نوشتند . اينجا كلام علاّمه مجلسى‏ رحمه الله به پايان مى‏رسد، خداوند مقام او را برتر گرداند .(13)

    مؤلّف‏ رحمه الله گويد : مجلسى رحمه الله كه اشكال را مطرح كرده و به وجوه هفتگانه فوق جواب داده، مسأله را در موردى فرض كرده است كه هر سؤال و جواب يك سطر باشد، ولى مى‏ دانيم كه بسيارى از سؤالها و جواب‏ها بيشتر از نيم سطر بلكه بيست حرف نيست ، مثل اينكه سؤال شود «قاف» چيست؟ جواب دهد: كوهى است كه به دنيا احاطه دارد، و سوأال شود «صاد» چيست؟ جواب دهد: چشمه ‏اى در زير عرش است، و سؤال شود «اسم» چيست؟ جواب دهد: صفتى است كه بيان موصوف مى ‏كند.

    سؤال شود : آيا مسح كردن بر روى كفش جايز است؟ جواب دهد: نه. سؤال شود : چند تكبير در نماز ميّت بايد گفت؟ جواب دهد: پنج تكبير.

    سؤال شود آيا قرائت در نماز واجب است؟ جواب دهد: بلى، و مانند اينگونه سؤالات كه فراوان است. و اگر چنين باشد تمام سؤالها و جواب‏ها مدت زمانى كه لازم دارد بيش از يك ختم قرآن نمى‏ شود و تجربه شده است كه هر جزء قرآن وقتى به آرامى خوانده شود بيست دقيقه بيشتر طول نمى‏ كشد و در اين صورت يك ختم قرآن در مدت ده ساعت ممكن است انجام شود، پس نيازى به اين همه زحمت نيست كه براى دفع اشكال پاسخ‏هاى گوناگون فراهم كنيم .

    و از اين هم كه چشم ‏پوشى كنيم باب اعجاز توسعه دارد و امام عليه السلام به نيروى اعجاز و قدرتى كه خدا در اختيار او قرار داده است اين گونه اعمال را به راحتى انجام مى ‏دهد، و اين اشكالات در برابر اعجاز مقاومت و پايدارى نخواهند داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 465 / 7 – كلينى ‏رحمه الله در كتاب «كافى» بابى تحت عنوان «آنچه به سبب آن ادّعاى حقّ و باطل از يكديگر جدا مى‏ گردد» تشكيل داده و در آنجا از محمّد بن ابى العلاء نقل كرده است كه گفت:

    از يحيى بن اكثم قاضى سامراء - بعد از آنكه او را بسيار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محّمد عليهم السلام سؤال كردم - شنيدم كه گفت: روزى وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شدم تا قبر مبارك او را طواف كنم، حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در آنجا طواف مى ‏كند، درباره مسائلى كه در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو كردم و او همه را جواب فرمود . به ايشان عرض كردم: مى‏ خواهم سؤالى از شما بپرسم ولى بخدا قسم خجالت مى‏ كشم.

 امام عليه السلام فرمود: من از آن سؤال به تو خبر مى‏ دهم قبل از آنكه بپرسى، مى‏ خواهى از امام سؤال كنى كه كيست؟

 عرض كردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

 فرمود: من امام هستم، عرض كردم نشانه‏ اى مى‏ خواهم تا يقين كنم.

 آن حضرت در دست خود عصايى داشت، وقتى من چنين گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت كرد و گفت:

 إنّ مولاي امام هذا الزمان وهو الحجّة.

 به راستى مولا و صاحب من امام اين زمان است و او حجت پروردگار است .(14)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 466 / 8 - قطب الدين راوندى ‏رحمه الله در كتاب «خرائج» از محمّد بن ميمون نقل كرده است كه گفت: همراه حضرت رضا عليه السلام در مكّه بودم قبل از آنكه آن حضرت به خراسان سفر كند، وقتى خواستم برگردم عرض كردم: مى‏ خواهم به مدينه مراجعت كنم نامه ‏اى براى ابوجعفر عليه السلام بنويسيد با خود ببرم.

    امام عليه السلام تبسّمى نمود و نامه را نوشت و من با خود به مدينه آوردم، چشمانم در آن هنگام نابينا گشته بود خادم، حضرت جواد عليه السلام را در حاليكه در گهواره بود آورد و من نامه را به آن حضرت تقديم كردم. و او به موّفقِ‏ خادم دستور داد مهر از نامه گشوده و آن را باز كند، موفّق آن را در پيش روى حضرت باز كرد و ايشان آن را ملاحظه نمود.

    سپس به من فرمود: يا محمّد، ما حال بصرك؟ اى محمّد، چشمانت چطور است؟

    عرض كردم: سلامتى خود را از دست داده و نابينا گشته است همانطور كه مشاهده مى ‏كنيد.

    آن حضرت دست مبارك خود را بر چشمان نابيناى من كشيد و به بركت آن بينايى دوباره به ديده‏گان من برگشت و شفا يافت؛ آنگاه دست و پاى نازنين او را بوسيدم و از خدمتش مرّخص شدم در حاليكه همه جا را مى ‏ديدم .(15)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 467 / 9 - ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» مى‏ نويسد : هنگامى كه معتصم عبّاسى به خلافت رسيد و با او بيعت كردند از احوال حضرت جواد عليه السلام تفحص مى‏ كرد تا اينكه به عبدالملك زيّات نامه‏ اى نوشت و دستور داد كه آن حضرت را با همسرش امّ الفضل به بغداد روانه كند، زيّات هم على بن يقطين رابراى اين كار خدمت آن حضرت فرستاد.

    امام عليه السلام آماده سفر شده و به بغداد رفت. در آنجا معتصم احترام و تعظيم به عمل آورد و اشناس غلام را با تحفه ‏هايى  نزد آن حضرت فرستاد و پس از مدّتى ظرف شربت ترش نارنج كه آن را مهر كرده بود براى آن بزرگوار به همراه همان غلام فرستاد.

    غلام شربت را نزد آن حضرت آورد و عرض كرد: اميرالمؤمنين !! خودش با جمعى از اشخاص سرشناس كه از آنها احمد بن ابى داود و سعد بن خصيب هستند از اين شربت نوشيده‏ اند و دستور داده است كه آن را با آب يخ سرد كرده و ميل فرمائيد و فوراً بايد اين كار را انجام دهيد.

    امام عليه السلام فرمود: أشربها باللّيل. مهلت بدهيد آن را شب مى ‏آشامم.

    غلام گفت: اين شربت خوب است سرد آشاميده شود و يخ تا شب آب مى‏شود و از بين مى‏ رود و آن قدر اصرار و پافشارى كرد و امام عليه السلام را مجبور ساخت تا از آن شربت زهرآلود آشاميد در حالى كه از نقشه آنها و عمل ايشان كاملاً باخبر بود.(16)

    رنگ چهره مباركش گندم‏گون تيره بود و لذا شكّاكان در آن وجود نازنين شك كردند و او را بر قيافه شناسان عرضه نمودند، آنها وقتى به آن حضرت نگاه كردند خود را با صورت بر روى زمين انداختند و سجده كردند، سپس برخاستند و به آن شكّاكان گفتند:

    يا ويحكم أمثل هذا الكوكب الدرّي والنور الزاهر، تعرضون على مثلنا؟ هذا واللَّه الحسب الزكيّ والنسب المهذَّب الطاهر، ولدته النجوم الزواهر، والأرحام الطواهر، واللَّه ما هو إلّا من ذرّيّة النبيّ‏صلى الله عليه وآله وسلم وأميرالمؤمنين ‏عليه السلام .

«واى بر شما آيا مثل اين ستاره تابان و نور درخشنده را به مانند ما عرضه مى‏ كنيد؟! بخدا قسم او داراى حسب و نسبى پاك و پاكيزه است، ستارگان درخشان و رحم‏هاى پاك او را به دنيا آورده ‏اند، بخدا قسم او جز از ذريّه پيغمبر و اميرالمؤمنين‏ عليهم السلام نيست» .

    حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام بيش از 25 ماه از عمر شريفش نگذشته بود، قاطع و برنده لب به سخن گشود و فرمود:

 الحمدللَّه الّذي خلقنا من نوره، واصطفانا من بريّته، وجعلنا اُمناء على خلقه ووحيه.

 حمد و سپاس سزاوار خداوندى است كه ما را از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحى خود در ميان بندگانش قرار داد.

 اى مردم! من محّمد فرزند على، فرزند موسى و نسب شريف خود را تا اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهم السلام برشمرد ، سپس فرمود :

 آيا در مثل من شك مى‏ شود و بر خدا و جدّم پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم افترا زده مى ‏شود و بر قيافه شناسان عرضه مى‏ شوم؟

 إنّي واللَّه لأعلم ما في سرائرهم وخواطرهم، وإنّى واللَّه لأعلم النّاس أجمعين بما هم إليه صائرون.

 بخدا قسم من مى ‏دانم آنچه مردمان در باطن و نيّت‏هاى خود پنهان كنند و از همه مردم به تحولات ايشان و آينده ‏اى كه دارند آگاهترم.

 حق مى‏ گويم و از روى صدق و راستى علمى را كه خداوند تبارك و تعالى قبل از آفرينش و پيش از برپايى آسمانها و زمين ما را از آن آگاه نموده است اظهار مى‏ كنم .

 وأيم اللَّه لولا تظاهر الباطل علينا وغواية ذرّيّة الكفر وتوثبّ أهل الشرك والشكّ والشقاق علينا ، لقلت قولاً يعجب منه الأوّلون والآخرون.

 و بخدا قسم اگر باطل بر ما چيره نبود و اگر اهل شرك و شك و شقاوت و گمراهى بر ما سيطره نداشتند هر آينه كلماتى مى ‏گفتم كه اولين و آخرين از آن به شگفت آيند و تعجب كنند.

 سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود: اى محمّد، ساكت باش همانطور كه پدرانت سكوت كردند .

 «فَاصْبِر كَما صَبَرَ اُولُوا العَزْم مِن الرُسُل وَلاتَسْتَعْجِل لَهُم كَأنَّهُم يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُون لَم يَلْبَثُوا إلّا ساعَةً مِنْ نَهار بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إلَّا القَوْمُ الفاسِقُون»(17) .

 «همانطور كه انبياء اولوا العزم صبر كردند تو هم صبر را پيشه خود ساز و براى عذاب آنها شتاب مكن تا آنكه روزى كه وعده داده شده‏ اند ببينند و آن زمان مى ‏پندارند كه گويا جز ساعتى درنگ نكرده‏ اند، پس آيا جز مردمان فاسق و تبه كار هلاك مى‏ شوند».

    سپس بسوى مردى كه كنار آن حضرت بود آمد و دستش را گرفت پس پيوسته در ميان جمعيت انبوه راه مى ‏رفت و مردم برايش راه باز مى‏ كردند پس پيرمردان و بزرگان قوم را ديدم كه به آن حضرت نگاه مى‏ كردند و مى‏ گفتند: «اللَّه أعلم حيث يجعل رسالته» «خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد و به چه كسى واگذار كند» .

    از آن‏ها درباره او سؤال كردم، جواب دادند: اينها گروهى از طايفه بنى‏ هاشم از اولاد عبدالمطلب هستند .

    اين خبر به امام رضا عليه السلام كه در خراسان بود رسيد و آن حضرت خدا را سپاس گفت و سپس قصه ماريه قبطيّه و تهمت ناروايى كه به او زدند ياد آور شد و در خاتمه فرمود:

 الحمد للَّه الّذي جعل فيّ وفي إبني محمّد اُسوة برسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم وابنه إبراهيم‏ عليه السلام .

 حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه در مورد من و فرزندم محمّد عليهما السلام چيزى قرار داد كه درباره پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و فرزندش ابراهيم قرار داده بود و من تأسّى به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كردم.(18)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 468 / 10 – كلينى ‏رحمه الله در كتاب «كافى» از يحيى صنعانى نقل كرده است كه گفت:

    در مكّه خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم و ديدم كه آن حضرت براى فرزندش امام جواد عليه السلام موز را پوست مى ‏كند و به او مى‏ خوراند . به ايشان عرض كردم: فدايت شوم ايشان آن نوزاد مبارك است ؟

 فرمود : نعم ، يا يحيى هذا المولود الّذي لم يولد في الإسلام مثله مولود أعظم بركة على شيعتنا منه .

 بلى اى يحيى ، اين نوزادى است كه در اسلام بابركت تر از او براى شيعيان فرزندى به دنيا نيامده است.(19)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 469 / 11 - ابن شهر آشوب ‏رحمه الله در كتاب «مناقب» از عسكر - غلام حضرت جواد عليه السلام - نقل كرده است كه گفت:

    بر آن حضرت وارد شدم و از روى تعجب با خود گفتم: سبحان اللَّه، چقدر چهره مولايم گندمگون و بدن او ضعيف است! بخدا قسم هنوز اين كلامم را تمام نكرده بودم كه ناگاه ديدم قد مبارك او طويل و جسم شريفش عريض گشت به طوريكه ايوان خانه را از هر جهت پر كرد.

    سپس ديدم رنگ بدن او مثل شب تاريك سياه شد، بعد از آن ديدم از برف سفيدتر و سپس مثل خون قرمز گرديد و بعد از آن مانند برگ سبز شاخه‏ هاى درختان سبز شد، سپس جسم او كاهيده گرديد تا به صورت اوّل برگشت و رنگ بدن حالت اصلى خود را يافت و من كه از ديدن اين صحنه عجيب مبهوت زده شده بودم با رو به زمين افتادم.

    آنگاه حضرت جواد عليه السلام مرا با صداى بلند نهيب زد و فرمود:

 يا عسكر، تشكّون فنبّئكم وتضعفون فنقوّيكم، واللَّه لايصل إلى حقيقة معرفتنا إلّا من منّ اللَّه عليه بنا وارتضاه لنا وليّاً.

 اى عسكر! دچار شك و ترديد مى‏ شويد ما شما را آگاه مى‏ كنيم ، و سست و ضعيف مى‏ شويد و ما شما را تقويت مى‏ كنيم. و بخدا قسم به حقيقت معرفت و شناخت ما نمى ‏رسد مگر كسى كه خداوند بر او منّت گذارد و او را به عنوان ولى و دوست ما پسند كند و برگزيند .(20)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 470 / 12 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از بنان بن نافع نقل مى‏ كند كه گفت: به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم: فداى شما شوم بعد از شما چه كسى اختياردار امور است ؟

 فرمود : اى پسر نافع ! از اين در كسى وارد خواهد شد كه از من ارث مى ‏برد آنچه را كه من از امام پيشين ارث بردم ، و او حجّت خداوند تبارك و تعالى بعد از من است.

    مشغول اين گفتگو با حضرت رضا عليه السلام بودم كه ناگهان حضرت جواد عليه السلام از در وارد شد و چون چشم مباركش به من افتاد فرمود:

 اى پسر نافع برايت حديثى نگويم؟

 إنّا معاشر الأئمّة إذا حملته اُمّه يسمع الصوت في بطن اُمّه أربعين يوماً، وإذا أتى له في بطن اُمّه أربعة أشهر رفع اللَّه تعالى له أعلام الأرض فقرّب له ما بعد عنه حتّى لايعزب عنه حلول قطرة غيث نافعة ولا ضارّة.

 همانا ما امامان اينگونه هستيم كه هرگاه يكى از ما مادرش به او باردار شود تا چهل روز صدا را در شكم مادر بشنود ، و وقتى چهار ماه گذشت خداوند تبارك و تعالى علامت‏هاى زمين را براى او بالا مى ‏برد و بر اثر آن آنچه از او دور است نزديك مى‏ شود بطورى كه حتّى ريزش قطره ‏اى باران سودمند باشد يا مضرّ از او مخفى و پنهان نماند.

 و اينكه به حضرت رضا عليه السلام گفتى : حجّت دوران بعد از ايشان كيست؟ همان كسى كه حضرت رضا عليه السلام به تو معرّفى كرد حجّت خدا بر تو است .

 عرض كردم : پيش از همه آن را مى‏ پذيرم . سپس امام رضا عليه السلام بر ما وارد شد و فرمود:

 اى پسر نافع آنچه فرمود قبول كن، و به اطاعت و فرمانبردارى از او گردن بنه، زيرا حكم و فرمان او حكم و فرمان من است و حكم و فرمان من حكم و فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى‏ باشد.(21)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 471 / 13 - و نيز در همان كتاب مى‏ نويسد: از عمر بن فرج روايت شده است كه گفت: به امام جواد عليه السلام در حاليكه كنار دجله ايستاده بوديم عرض كردم: شيعيان شما ادّعا مى ‏كنند كه شما مى ‏دانيد چقدر آب در ميان اين دجله مى‏ باشد، و وزن آن چه مقدار است؟

 به من فرمود: آيا خداوند تبارك و تعالى مى ‏تواند علم آن را به پشه ‏اى از مخلوقات خود واگذار كند يا نه؟

 عرض كردم: او قادر است و مى‏ تواند.

 امام عليه السلام فرمود: أنا أكرم على اللَّه تعالى من بعوضة ومن أكثر خلقه.

  من نزد خدا از پشه بلكه از بسيارى از آفريدگان گرامى‏ ترم.(22)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 472 / 14 - شيخ طبرسى ‏رحمه الله در كتاب «احتجاج» در ضمن حديثى نقل كرده است:(23) حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام نه سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود وارد مجلس شد و در جايگاه خود بين دو متكاى چرمين كه آنجا نهاده بودند نشست، يحيى بن اكثم كه از همه دانشمندان عصر خودش معروفتر بود در مقابل آن حضرت نشست و مردم هر يك در مرتبه خود نشستند، مأمون هم كه مسندش را در كنار حضرت جواد قرار داده بودند در مسند خود قرار گرفت. و بعد از آنكه مجلس با اين هيئت آراسته گرديد يحيى بن اكثم رو كرد به مأمون و گفت: آيا اميرالمؤمنين اجازه مى‏ دهند كه از ابو جعفر عليه السلام مسأله ‏اى را سؤال كنم؟

    مأمون به او گفت: از خود ايشان اجازه بگير.

    يحيى بن اكثم رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد: فدايت شوم اجازه مي دهيد سؤالى از حضرتعالى بپرسم؟

    امام عليه السلام فرمود: آنچه مى‏ خواهى سؤال كن.

 يحيى عرض كرد: فدايت شوم نظر مبارك شما درباره مُحرمى كه صيدى را به قتل رساند چيست؟

 امام عليه السلام فرمود: اين كشتن صيد در بيرون حرم اتّفاق افتاده يا در حرم؟ مُحرم(24) به حرمت آن عالم بوده يا جاهل؟ عمداً اين قتل را مرتكب شده يا از روى خطا و اشتباه؟ مُحرم آزاد بوده است يا بنده؟ صغير بوده است يا كبير؟ اولين بار بوده يا پيش از آن هم قتلى مرتكب شده است؟ صيد او از پرندگان بوده يا از غير پرندگان؟ صيد كوچك بوده است يا برزگ؟ بر عمل خود اصرار داشته و يا پشيمان گشته است؟ صيد را در شب كشته است يا روز؟ مُحرم به احرام عمره بوده يا مُحرم به احرام حجّ بوده است؟

    يحيى بن اكثم كه از شنيدن شاخه‏ هاى اين مسأله و فروعى كه امام عليه السلام براى سؤال او تشكيل داد به سرگردانى دچار شده بود و آثار عجز و ناتوانى در چهره او ظاهر گشت و زبان او به لكنت افتاد بطوريكه همه اهل مجلس به درماندگى او پى بردند.

    مأمون گفت: خدا را بر اين نعمت كه رأى مرا درباره ابو جعفر عليه السلام مطابق با واقع قرار داد سپاسگزارم و به بستگان خود نگاهى كرد و گفت: آيا اكنون فهميديد و باور كرديد آنچه را قبول نمى ‏كرديد؟

    سپس رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد : فدايت شوم ؛ اگر فروعى را كه براى اين مسأله بيان كرديد و وجوهى را كه برشمرديد حكم هر يك از آن را مى ‏فرموديد از محضر شما استفاده مى ‏كرديم .

    امام عليه السلام درخواست او را پذيرفت و فرمود: مُحرم وقتى صيد را بيرون حرم كشته باشد و آن صيد از پرندگان بزرگ باشد بايد يك گوسفند كفّاره دهد، و اگر در داخل حرم اين كار را كرده باشد كفّاره دو چندان است. وقتى محرم جوجه‏ اى را در بيرون حرم به قتل رساند بايد برّه ‏اى را كه تازه از شير گرفته‏ اند كفّاره دهد.

 و اگر اين كار را در داخل حرم انجام داده باشد بايد برّه و قيمت آن جوجه را كفّاره دهد.

 اگر صيد خر وحشى بوده لازم است يك گاو، و اگر شتر مرغ بوده يك شتر و اگر آهو بوده بايد يك گوسفند قربانى كند، و اگر يكى از اينها در حرم صورت گرفته باشد كفاره را دو برابر بايد تقديم كعبه كند. و در تمام اين موارد آنكه مرتكب صيد شده اگر مُحرم به احرام حجّ بوده قربانى را در منى و اگر محرم به احرام عمره بوده قربانى را در مكّه بايد ذبح كند.

 و كفّاره صيد نسبت به عالم و جاهل مساوى است. كسى كه عمداً مرتكب قتل شده گناه بر او نوشته مى ‏شود، ولى در مورد خطا او را مى‏ بخشند و گناهى بر او نمى ‏نويسند. كسى كه آزاد بوده و قتل را مرتكب شده كفّاره بعهده خود او است، ولى بنده كفاره ‏اش بعهده مولاى او مى‏ باشد.

 اگر صغيرى كه به حدّ تكليف نرسيده مرتكب قتل شده كفاره ندارد، ولى بر كبير كفّاره واجب است. كسى كه مرتكب قتل شده و پشيمان گشته كيفر آخرت از او ساقط مى‏ شود، ولى كسى كه بر آن اصرار ورزد عذاب آخرت هم بر او واجب مى‏ گردد.

    پاسخ امام عليه السلام كه پايان يافت مأمون صدا زد: أحسنت يا أبا جعفر ، اى ابو جعفر ؛ احسان كردى و مطلب را خيلى خوب بيان نمودى، خداوند به تو احسان كند، و پاداش دهد. اكنون اگر صلاح مى ‏دانيد شما مسأله ‏اى از يحيى بپرسيد.

    امام عليه السلام به يحيى فرمود: از تو پرسش نمايم؟

 عرض كرد: اختيار با شما است، اگر سؤال فرموديد و من مى ‏دانستم جواب مى ‏دهم و گرنه از محضر خودتان استفاده مى ‏كنم.

 حضرت جواد عليه السلام فرمود: مردى به زنى در اوّل روز نگاه كرد بر او حرام بود، روز كه مقدارى بالا آمد حلال گرديد، چون ظهر فرا رسيد بر او حرام شد، هنگام عصر حلال شد، وقت غروب حرام گرديد، شبانگاه بر او حلال و نيمه شب بر او حرام شد و همينكه صبح طلوع كرد دوباره براى او حلال گرديد ، وجه حرمت و حلّيت را در اين مسأله بيان كن و بگو چگونه مى‏ شود كه اين زن گاهى حلال و زمانى حرام مى‏ گردد؟

    يحيى عرض كرد: بخدا قسم ؛ جوابى براى اين مسأله نمى‏ دانم و وجوهى كه در آن هست نمى ‏شناسم، خودتان پاسخ مسأله را بيان كنيد تا همه ما استفاده كنيم .

    امام جواد عليه السلام فرمود: اين زن در اول روز كنيز كسى بود لذا نگاه آن مرد اجنبى بر او حرام بود، روز كه مقدارى بالا آمد او را از صاحبش خريدارى كرد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد بر او حرام گرديد، چون عصر شد ، با او ازدواج كرد و بر او حلال شد، وقت غروب ظهار كرد و بر او حرام گرديد، شبانگاه كفّاره ظهار را پرداخت و بر او حلال شد نيمه‏ هاى شب او را طلاق داد و بر او حرام گرديد، ووقتيكه صبح شد رجوع كرد و بر او حلال شد.

    كلام امام عليه السلام كه به اينجا رسيد و جواب مسأله را كاملاً بيان فرمود مأمون به نزديكان و خويشان خود از بنى عباس كه در مجلس حضور داشتند رو كرد و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه بتواند اين مسأله را اينگونه جواب دهد يا مسأله قبلى را آن گونه روشن و مفصّل بيان كند؟

    گفتند: نه بخدا قسم نمى‏ دانيم، و اميرالمؤمنين(!!) كه داناتر از ما بود ندانست .

    مأمون گفت : واى بر شما اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از ميان خلق به فضل و برترى برگزيده شده ‏اند و كمى سن در ايشان مانع از بروز كمالات نيست اين خبر دنباله دارد كه ما در اينجا بخاطر اختصار ذكر نكرديم.(25)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 473 / 15 - صاحب كتاب «روضات الجنّات» از ابو يزيد بسطامى كه او از متصوّفه بود(26) حديثى نقل كرده است به خيال آنكه مسلك و مذهب آنها را تقويت مى ‏كند و ما بيان خواهيم كرد انشاء اللَّه كه دلالت آن بر خلاف آنها بيشتر است .

    طيفور بن عيسى بن آدم كه معروف به ابو يزيد بسطامى مى‏ باشد گفته است : سالى به قصد زيارت بيت‏ اللَّه الحرام از شهرى كه در آن ساكن بودم يعنى بسطام در غير وقت حجّ خارج شدم، در مسير راه به شام عبورم افتاد و قبل از آنكه وارد دمشق شوم به روستائى كه در اطراف آن بود مرور كردم، در آنجا بر روى تپه خاكى كودك چهار ساله ‏اى را ديدم كه با خاك بازى مى‏ كرد.

    با خود گفتم: اين كودك است اگر به او سلام كنم او نمى ‏فهمد سلام چيست ؟ و اگر سلام نكنم يكى از واجبات را تباه ساخته ‏ام، رأى خود را جمع كرده و تصميم گرفتم بر او سلام كنم، وقتى سلام كردم سر خود را بالا آورد و فرمود: سوگند به كسى كه آسمان را بر افراشته و زمين را گسترانيده، اگر جواب دادن سلام دستور الهى نبود به تو جواب نمى‏ دادم، امر مرا كوچك شمردى و مرا بخاطر كمى سنّ و سال تحقير نمودى، سلام بر تو و رحمت خدا و بركات او بر تو باد .

 سپس اين آيه را كه شاهد فرمايش او بود تلاوت نمود :

 «وَإذا حُيّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأحْسَنَ مِنْها»(27) «وقتى به شما تحيّتى گفتند به شكلى بهتر آن را پاسخ دهيد»، و ساكت ماند .

 عرض كردم: «أوْ رُدُّوها»(28) يعني دنباله آيه را خواندم كه مى ‏فرمايد: «يا به همان شكل جواب دهيد».

 فرمود: آن كار افراد كوته فكرى مثل تو است، از گفتار او دريافتم كه يكى از بزرگان و سروران است كه مورد تأييد الهى است.

 عرض كردم: اى سرور من ؛ از خدا طلب آمرزش مى ‏كنم و از عملى كه مرتكب شدم توبه مى ‏كنم و او در  حاليكه اشك از چشمانش مى‏ ريخت اين آيه را تلاوت فرمود : «وَهُو الَّذي يَقْبَلُ التَوْبَةَ عَنْ عِبادِه وَيَعْفُوا عَن السيِّئات وَيَعْلَم ما تَفْعَلُون»(29) ، «او كسى است كه توبه را از بندگانش مى‏ پذيرد و از بديها و زشتى‏هاى آنها چشم پوشى مى‏ نمايد و آنچه مى‏ كنيد بخوبى مى‏ داند» .

 سپس به من فرمود: اى ابو يزيد ؛ خوش آمدى، چه چيز تو را از شهر خودت بسطام به شام كشانيده است؟

 عرض كردم: اى سرور من زيارت بيت را قصد كرده‏ ام.

 فرمود: كدام خانه؟ عرض كردم: خانه محترم خداوند

 فرمود: قصد خوبى دارى، وسكوت كرد، بعد از مدتى سر خود را بطرف من بلند كرد و فرمود:

 اى ابا يزيد آيا صاحب آن خانه را شناخته ‏اى؟

 اشاره او را دانستم و به مقصود او پى بردم و عرض كردم: نه او را تاكنون نشناخته ‏ام فرمود: آيا ديده‏ اى كسى به خانه ‏اى رود كه صاحب آن را نمى ‏شناسد؟

 عرض كردم: نه اى سرور من، و اكنون به شهر خود بر مى‏ گردم تا آنكه صاحب آن خانه را بشناسم

 فرمود: اختيار با خود شما است .

    من با او وداع كردم و همان ساعت بطرف بسطام برگشتم و در آنجا از ديگران كناره گرفتم و خلوت گزيدم تا خداوند تبارك وتعالى را شناختم.

    سپس از شهر به قصد زيارت خارج شدم و مسيرى را پيمودم تا به شام رسيدم، و وقتى در روستاى اطراف دمشق مى‏ گذشتم در همان محلّ سابق آن كودك را به همان حال قبلى كه در سال گذشته ديده بودم يافتم، جلو رفتم و سلام كردم، او به من خوش آمد گفت و سلام مرا نيكوتر از گذشته پاسخ داد، سپس نشستم و او به گفتكو پرداخت و من از هيبت او قدرت سخن گفتن نداشتم و فقط پرسشى اگر مى‏ كرد مى ‏توانستم جواب دهم.

    پس از مقدارى گفتگو به من فرمود: اى ابايزيد؛ گويا صاحب آن خانه را شناخته ‏اى؟

 عرض كردم : بلى اى سرور من.

 فرمود: آيا به تو اجازه داد كه به خانه ‏اش بيائى؟ عرض كردم: نه اى سرور من، و معنى كلام و اشاره ‏اش را فهميدم، عرض كردم: بر مى‏ گردم تا اينكه اجازه دهد به زيارت خانه ‏اش آيم.

 فرمود: اى ابا يزيد آيا اين صحيح است كه اگر كسى شخصى را شناخت بدون اجازه و دعوت او به خانه ‏اش هجوم آورد؟

 عرض كردم: نه اى سرور من، و از همين جا بر مى‏ گردم

 فرمود اختيار با خودت مى‏ باشد.

    من با او وداع كردم و به بسطام برگشتم، و پس از مدتى كه در آنجا ماندم دوباره عازم زيارت شدم و همان مسير را طى كردم، و اين بار هم در همان محلّ آن كودك را مشاهده نمودم ، به او سلام كردم و او بهتر از گذشته به من پاسخ داد و خوش آمد گفت، و هيبتش بيشتر از پيش قلبم را فراگرفت، پس از مدتى به من توجّهى كرد و فرمود: اى ابا يزيد، گويا صاحب آن خانه اجازه ‏ات داد كه خانه ‏اش را زيارت كنى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اى بيچاره وقتى صاحب خانه را شناختى چه حاجتى دارى به در و ديوار، مردان بلند همّت كه به زيارت خانه مى‏ روند در جستجوى صاحب خانه ‏اند و او را مى‏ طلبند كه شايد لحظه ‏اى به آنها نظر لطف و عنايتى كند، تو كه برايت آن مقصود حاصل گشته است، من اشاره كلام او را فهميدم و ساكت ماندم.

 به من فرمود: آيا امشب به عنوان ميهمان با من مى ‏مانى - و آن وقت بين ظهر و عصر بود - .

 عرض كردم: بلى اى سرور من، و همانجا بر روى تپه كنار او نشستم. او نگاهى به خورشيد كرد و فرمود: آيا وضو دارى؟ عرض كردم: نه.

 فرمود: بدنبال من بيا، به اندازه ده قدم كه دنبال او رفتم نهرى را ديدم كه بزرگتر از فرات بود، او كنار نهر نشست و به نيكوترين شكل وضو ساخت، ومن وضو گرفتم، ايستاد كه نماز بخواند، ناگهان قافله‏ اى از آنجا عبورش افتاد، نزد يكى از اهل قافله رفتم و از آن نهر سؤال كردم، جواب داد كه اين جيحون است.

 در اين هنگام جماعت برقرار شد و نماز برپا گرديد، به من فرمود: جلو بايست و امامت كن، عرض كردم: شما بايستيد، فرمود: تو از جميع جهات دينى سزاورتر هستى، ايستادم و نماز خواندم،

 پس از تمام شدن نماز به من فرمود: برخيز و دنبال من راه برو، برخاستم و به اندازه بيست قدم كه برداشتم ناگهان نهر آبى ديدم كه بزرگتر از فرات و جيحون بود.

 به من فرمود: همين جا بنشين تا برگردم، من نشسته بودم و پس از مدّتى ديدم چند نفر سواره از آنجا عبور مى ‏كنند، از آنها پرسيدم اين محلّى كه من در آن هستم كجاست و نامش چيست؟ گفتند: اينجا رود نيل است و از اينجا تا مصر يك فرسخ يا كمتر مانده است، ساعتى كه گذشت مولايم حاضر گشت و به من فرمود: برخيز تا از اينجا برويم.

 به اندازه بيست قدم كه راه رفتيم نزديك غروب خورشيد به محلّى رسيديم كه نخل فراوانى داشت در آنجا نشستيم تا خورشيد غروب كرد و وقت نماز فرا رسيد، به من فرمود: نماز را بپادار.

 نماز خوانديم و بعد از نماز نوافل زيادى بجاى آورد، آنگاه نشست، ناگهان شخصى بطرف او آمد و با خود طبقى داشت، طبق را بر زمين نهاد و خواست كه برود به او اشاره فرمود كه بنشين، او هم نشست و با ما هم ‏غذا شد، بخدا قسم در تمام عمرم غذايى مانند آن و لذيزتر از آن نخورده ‏ام، و وقتى كه از خوردن فارغ شديم آن شخص زيادى آن را برداشت و رفت ، سپس ايشان برخاست و به من فرمود: با من بيا .

 كمى كه بدنبال او رفتم ناگهان كعبه را ديدم و آنجا جماعتى برپا بود و نماز مى‏خواندند، ما هم نماز خوانديم، پس از نماز كم كم مردم متفرق شدند و رفتند، در اين ميان ايشان شخصى را صدا زد، فوراً لبيّك گفت و حاضر شد، و عرض كرد: خوش آمديد اى آقاى من و اى فرزند آقاى من.

 به او فرمود: درِ كعبه را باز كن تا زيارت كند و طواف نمايد، آن شخص رفت و در را گشود، من داخل كعبه شدم، زيارت كرده و طواف نمودم، آنگاه خارج شدم، سپس ايشان داخل كعبه شد و پس از مدّت كمى خارج گرديد و به من فرمود: كارى دارم و بايد بروم، تو در اينجا مى‏ مانى تا ثلث آخر شب فرا رسد، برمى‏ خيزى و روى آن سنگها كه نشانت مى ‏دهم در همان جهت مى ‏روى و وقتى به انتها رسيد، آنجا مى‏ نشينى و تا طلوع فجر استراحت مى‏ كنى و مى‏ خوابى، آنگاه برخيز و وضو بگير و نمازت را بخوان، اگر من آمدم كه با تو هستم و اگر نيامدم برو در امان خدا.

    عرض كردم: چنين خواهم كرد اى سرور من ، وقتى كه ايشان رفت از آن شخص كه درِ كعبه را گشود سؤال كردم اين كودك چه كسى بود؟ جواب داد: او آقاى من حضرت محمّد جواد عليه السلام بود.

    گفتم: «اللَّه اعلم حيث يجعل رسالته» «خدا مى ‏داند كه رسالت خود را كجا و نزد چه كسى قرار دهد» . من به فرموده او عمل كردم، و ثلث آخر شب كه رسيد برخاستم و روى سنگها كه به من نشان داده بود رفتم تا تمام شد به روستائى رسيدم، كنار ديوارى در همانجا نشسته و بخواب رفتم، همينكه سپيده صبح ظاهر گرديد كنار آب رفتم و وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم، و تا طلوع خورشيد به انتظار او رو به قبله در حاليكه سر را پائين انداخته و هيچ طرف نگاه نمى‏ كردم نشستم، و چون ديدم حاضر نشد اشاره ‏اش را فهميدم و دريافتم كه مرا ترك كرده است، به جانبى توجه كردم ديدم اين روستا متّصل به شهر بسطام است، داخل شهر شدم و تا مدتى طولانى اين قضيّه را به كسى نگفتم، و پس از گذشت زمان آن را بازگو كردم، و خداوند است كه آدمى را از لغزشها حفظ مى ‏كند .(30)

    مؤلّف رحمه الله گويد: اشكال در اين روايت مربوط به اين قسمت از فرمايش امام عليه السلام است كه فرمود: وقتى او را شناختى چه نيازى به زيارت در و ديوار است؟

    ممكن است از اين اشكال اينگونه جواب داده شود كه امام عليه السلام با اين فرمايش خود اشاره به فساد مسلك و عقيده بايزيد كرده و انكار مذهب او نموده است زيرا او از متصوفه است و آنها مى‏ گويند: بندگان بعد از رسيدن به مرتبه يقين نيازى به عبادت كردن ندارند و به اين آيه شريفه استدلال مى ‏كنند كه خداوند تبارك و تعالى فرموده است: «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَك اليَقينُ»(31) «پروردگارت را پرستش كن تا به مرتبه يقين برسى» غافل از اينكه مراد از يقين در اين آيه مباركه مرگ است، يعنى تا مادامى كه مرگ انسان فرا نرسيده است بايد عمل را رها نكند و تكليف از او برداشته نمى ‏شود، و هنگامى كه مرگ كسى رسيد قيامت او برپا مى‏ گردد.

    ثانياً اين جمله را امام عليه السلام از جهت تهديد و توبيخ او فرموده است به اميد اينكه از مذهب باطل خود برگردد ، همان طور كه فعل امام عليه السلام و بردن او را به بيت اللَّه الحرام بر اين مطلب دلالت دارد.

    و اينكه فرموده است «براى نماز امامت كن زيرا تو از جميع جهات سزاوارترى» مقصود امام عليه السلام امامت براى همراهان او بوده است زيرا آنها بيشتر سنّى مذهبند، و آن حضرت خواسته است يكى بودن مذهب امام و مأموم را در جماعت رعايت كند. يا به اين اعتبار بوده كه سنّ او به ظاهر بيشتر از امام عليه السلام بوده است، و از اينها گذشته در روايت هيچگونه تصريحى نشده كه امام عليه السلام به ابا يزيد اقتدا كرده است.(32)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 474 / 16 - يوسف بن حاتم شامى در كتاب «درّ النظيم» از ابراهيم بن سعيد نقل مى ‏كند كه گفت: حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه دست مباركش را به برگهاى زيتون مى‏ زد و آنها به نقره تبديل مى ‏شد، من بسيارى از آنها را گرفتم و در بازار مصرف كردم و هيچگونه تغييرى نكرد.(33)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 475 / 17 –  طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از محمّد بن يحيى نقل كرده است كه گفت: حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در كنار دجله ايستاده است، ناگاه دو طرف دجله بهم رسيد و آن حضرت براحتى عبور كرد ، و او را در شهر انبار(34) كنار فرات ديدم كه همانگونه از آن عبور كرد.(35)

    در آخر اين بخش حكايت جالبى در ارتباط با شخصيت حضرت جواد عليه السلام كه استاد ما آية اللَّه ميرزا محمّد حسين نائينى آن را نقل كرده است مى ‏آوريم :

    ايشان فرمود: شخصى بود كه ارواح را حاضر مى ‏كرد و با كسى كه حاضر كردن روحى را از او طلب مى‏ كرد شرط مى‏ كرد روح مورد نظر از ارواح انبياء الهى و ائمّه طاهرين عليهم السلام و اصحاب برجسته نباشد.

    روزى شخصى نزد او آمد و خواست كه روحى را حاضر كند و روح حضرت جواد عليه السلام را كه در ميان امامان‏ عليهم السلام كمترين سن را دارد در نظر گرفت. همينكه احضار كننده به مقدمات كارش شروع كرد دچار اضطراب و آشفتگى شديدى شد و خشمناك گرديد ، و به آن شخص گفت :

    ويحك لقد طلبت منّى إحضار روح رجل يتمنّى سليمان بن داود أن يكتحل بتراب نعله . «واى بر تو، از من حاضر كردن روح شخصيتى را طلب كرده‏ اى كه سليمان بن داود خاك قدم او را سرمه چشمانش مى‏ كند».

 


1) درّاج: پرنده‏ اى است شبيه كبك.

2) كشف الغمّة : 344/2 ، بحار الأنوار : 91/50 ح 6 .

3) سوره بقره ، آيه 156 ، كلمه استرجاع است كه هنگام شنيدن حادثه ‏اى ناگوار يا خبر وفات كسى بر زبان جارى مى‏ كنند و معنايش اين است كه همه ما از خدا هستيم و به سوى او مراجعت مى ‏كنيم .

4) مهج الدعوات: 39 - 36، بحار الأنوار : 95/50 ح9، عيون المعجزات: 129 - 124، مدينة المعاجز: 359/7 ح 71، كشف الغمّة: 366/2 با كمى اختلاف . و براى اين حديث تتمّه ‏اى است كه از جهت اختصار مؤلّف رحمه الله آن را ذكر نكرده است .

5) يكى از كسانى است كه مورد وثوق و اطمينان امام كاظم عليه السلام بوده است . براى تحقيق بيشتر رجوع كنيد به معجم رجال حديث : 192/23.

6) سوره بقره ، آيه 245 .

7) سوره طلاق ، آيه 7 .

8) تفسير عيّاشى : 131/1 ح 18، بحار الأنوار : 103/50 ح 18، تفسير برهان : 234/1 ح 5 .

9) مشارق الأنوار : 98 ، بحار الأنوار : 108/50 ح 27 ، دلائل الإمامة: 385 با كمى اختلاف .

10) نوادر المعجزات: 183 ح 10، دلائل الإمامة: 400 ح 18، بحار الأنوار : 59/50 ح 34، مدينة المعاجز: 324/7 ح 55 .

11) الكافى : 496/1 ح7، كشف الغمّة: 364/2، مناقب ابن شهراشوب: 384/4، بحار الأنوار : 93/50 ذيل ح 6 .

12) مانند آنچه امام صادق عليه السلام به عبد الأعلى فرمود ؛ هنگامى كه از آن حضرت درباره وضو سئوال كرد در صورتى كه بر روى انگشت زخمى باشد و آن را بسته باشند .

    امام عليه السلام فرمود : جواب اين مورد و امثال آن از كتاب خداوند فهميده مى‏ شود كه فرموده است : «ما جَعَلَ عَلَيْكُم في الدينِ مِنْ حَرَج» يعنى در دين ، حرج و سختى و به زحمت افتادن قرار داده نشده است ، سپس فرمود : بر روى همان ، دست خود را بكش .

13) بحار الأنوار : 93/50 ذيل ح 6 .

14) الكافى: 353/1 ح9، مناقب ابن شهراشوب: 393/4، بحار الأنوار : 68/50 ح 46.

15) الخرائج: 372/1 ح1، بحار الأنوار : 46/50 ح 20، مدينة المعاجز: 372/7 ح 73، حلية الأبرار: 540/4 ح4، كشف الغمّة: 365/2.

16) مناقب ابن شهراشوب: 384/4.

17) سوره أحقاف ، آيه 35 .

18) مناقب ابن شهراشوب: 387/4، بحار الأنوار : 8/50 ح9، نوادر المعجزات: 173 ح1، دلائل الإمامة: 384 ح2 (با تفصيل بيشتر) .

19) الكافى : 360/6، بحار الأنوار : 35/50 ح 24.

20) المناقب : 387/4 ، بحار الأنوار : 55/50 ح 31، مدينة المعاجز: 345/7 ح 66 ، دلائل الإمامة: 404 ح 25.

21) مناقب ابن شهراشوب: 388/4،بحار الأنوار : 55/50 ذيل ح 31، مدينة المعاجز: 384/7 ح 84 .

22) عيون المعجزات: 124، بحار الأنوار : 100/50 ذيل ح 12، مدينة المعاجز: 400/7 ح 101.

23) خلاصه‏ اش اينستكه مأمون وقتى تصميم گرفت دخترش را به حضرت جواد عليه السلام تزويج كند بنى‏ عباس لب به اعتراض گشودند و گفتند: او هنوز علم و كمالى كسب ننموده ، مقدارى صبر كن تا كامل شود.

    مأمون جواب داد: شما اينها را نمى‏ شناسيد ، آنگاه دستور داد مجلسى تشكيل دهند و علماى بزرگ زمان را در آن جمع كنند تا با آن حضرت مباحثه و گفتگو كنند.

24) مُحرم يعنى كسى كه در حال احرام است .

25) الإحتجاج: 443، تفسير قمى : 182/1، ارشاد مفيد: 319، بحار الأنوار : 74/50 ضمن ح 3 ، كشف الغمّة: 353/2، حلية الأبرار: 553/4، مدينة المعاجز: 347/7 ح 68.

26) متصوّفه از فرقه‏ هاى ضالّه است كه مذهبى فاسد و عقايد باطلى را بدعت نهاده ‏اند، ابو هاشم كوفى اوّل كسى است كه او را صوفى ناميده ‏اند و اين بدان جهت بود كه مانند رهبانان جامه ‏هاى پشمينه درشت مى ‏پوشيد، و او قائل به حلول بود . در كتاب «اصول الديانات» است كه او در ظاهر اموى و جبرى و در باطن ملحد و دهرى بود و مرادش از وضع اين مذهب آن بود كه دين اسلام را بر هم زند .

    در كتاب «قرب الاسناد» از امام عسكرى ‏عليه السلام روايت شده است كه فرمود: از حضرت صادق ‏عليه السلام حال ابو هاشم كوفى را پرسيدند ، آن حضرت فرمود: «انّه فاسق العقيدة جدّاً وهو الّذي ابتدع مذهباً يقال له التصوّف» «او از نظر عقيده فاسق است و كسى است كه مذهب جديدى را به نام تصوّف اختراع كرده است» .

    بعد از او سفيان ثورى راه او را ادامه داد و مسائل ديگرى مثل صورت و رؤيت و تشبيه و تجسيم بر مذهب او افزود و پس از او ابو يزيد بسطامى رئيس اين فرقه باطله بوده است، وآنها را به اعتبار ابو يزيد بسطامى يزيديه و بسطاميه لقب داده‏ اند و به اعتبار قائل بودن به حلول و اتحاد آنها را حلولية و اتحادية خوانده ‏اند.

    بايزيد مكرّر بى ‏باكانه «ليس في جبّتي سوى اللَّه» «در جامه من جز خدا نيست» ، و «سبحان ما أعظم شأني» «پاك و منزّه هستم و چقدر شأن من عظيم است» ، و «رأيت اللَّه في المنام» «خدا را در خواب ديدم» ، و «رأيت اللَّه في صورة شيخ هرم» «خدا را به صورت پيرمرد فرتوتى ديدم» ، گفته است.

    او در اصول حلولى بود و در فروع به مذهب مالك عمل مى ‏نمود و در باطن ملحد و زنديق بوده است.

    اين گروه به خاطر عقايد فاسد و انحرافاتى كه داشته ‏اند همواره مورد نفرت پيشوايان دين و أئمّه طاهرين: بوده ‏اند و روايات بسيارى از آن بزرگواران در طعن ايشان رسيده است، و براى نمونه فقط به دو حديث اشاره مى‏شود:

    يكى از شيعيان به امام صادق ‏عليه السلام عرض كرد: «قد ظهر في هذا الزمان قوم يقال لهم الصوفية فما تقول فيهم؟ قال ‏عليه السلام: انّهم اعداؤنا فمن مال اليهم فهو منهم و يحشر معهم» .

    «گروهى در اين زمان ظاهر شده ‏اند كه به آنها صوفى گفته مى‏ شود نظر شما درباره آنها چيست؟

    امام صادق عليه السلام فرمود: آنها دشمنان ما هستند و هر كس تمايلى به آنها نشان دهد از آنها است و فرداى قيامت با آنها محشور خواهد شد» .

    سپس فرمود: «وسيكون اقوام يدّعون حبّنا ويميلون إليهم ويتشبّهون بهم ويلقّبون أنفسهم بلقبهم ويأوّلون أقوالهم، ألا فمن مال إليهم فليس منّا وأنا منه براء» ، «به زودى طايفه ‏اى مى‏آيند كه دوستى ما را ادّعا مى‏كنند ولى به آنها مايلند و خود را شبيه آنها و ملقّب به لقب آنها مى‏ سازند و گفته ‏هاى آنها را توجيه مى ‏كنند، بدانيد هر كس به آنها مايل گردد از ما نيست و من از او بيزارم» .

    حديث ديگر را اسماعيل بن بزيع از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «من ذكر عنده الصوفية و لم ينكرهم بلسانه وقلبه فليس منّا، ومن أنكرهم فكانّما جاهد الكفّار بين يدي رسول اللَّه».

    «كسى كه نزد او ذكرى از صوفيه بميان آيد و او ايشان را به قلب و زبان خود انكارنكند از ما نيست، و هر كس ايشان را انكار كند پس گويا در كنا رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پيشاپيش آن حضرت با كفار جنگيده است» . «به نقل از كتاب حديقة الشيعة : 747/2 با اندكى تصرّف»

27) سوره نساء ، آيه 86 .

28) سوره نساء ، آيه 86 .

29) سوره شورى ، آيه 25 .

30) روضات الجنّات: 158/4 سطر آخر .

31) سوره حجر ، آيه 99 .

32) اين روايت و امثال آن قطعاً از ساخته‏ ها و روايات جعلى صوفيه است و نياز به توجيهاتى كه مؤلّف رحمه الله در متن ذكر كرده است ندارد .

33) نوادر المعجزات: 180 ح4، دلائل الإمامة: 398 ح 8 ، مدينة المعاجز: 319/7 ح 45.

34) انبار : شهرى است در طرف غربى بغداد .

35) دلائل الإمامة: 398 ح9، مدينة المعاجز: 319/7 ح 46.

 

    بازدید : 12358
    بازديد امروز : 5126
    بازديد ديروز : 4487
    بازديد کل : 77114999
    بازديد کل : 62895892