امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش دهم : مناقب امام رضا عليه السلام

بخش دهم

 قطره ‏اى از درياى كمالات و افتخارات

 امام ضامن كه كفيل درماندگان و مايه اميدواران است ،

 هشتمين امام از امامان نور و پيشوايان هدايت مولاى ما

حضرت ابوالحسن علىّ بن موسى الرضا صلوات اللَّه عليه


 433 / 1 - كلينى رحمه الله در كتاب «كافى» از يزيد بن سليط نقل كرده است كه گفت : همراه عدّه‏ اى به قصد عمره راه افتاده بودم ، بين راه در محلّى با حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ملاقات كردم ، به ايشان عرض كردم : فدايت شوم ، اين محلّى را كه در آن هستيم بخاطر داريد ؟

    فرمود : بلى ، و آيا تو نيز در خاطرت هست ؟

    گفتم : بلى ، من و پدرم شما را كه همراه امام صادق عليه السلام و برادرانت بوديد در اينجا ملاقات كرديم ، پدرم به امام صادق عليه السلام عرض كرد : فداى شما شوم ، همگى امامان پاك و معصوم هستيد و كسى از مرگ رهائى نمى ‏يابد ، به من مطلبى بگو تا براى آيندگان بازگو كنم كه راه آنها مشخّص و تكليف آنها روشن باشد و دچار گمراهى و انحراف نشوند .

 فرمود : بلى ، اينها همه فرزندان من هستند ، سپس به شما اشاره نمود و فرمود :

 وهذا سيّدهم وقد عُلّم الحكم والفهم والسخاء والمعرفة بما يحتاج إليه الناس، وما اختلفوا فيه من أمر دينهم ودنياهم.

 و اين آقا سرور همه آنها است ، به او حكمت و فهم و بخشندگى آموخته شده ، و به آنچه مردم نياز دارند ، و آنچه در او اختلاف كنند از مشكلات دينى و امور دنيوى شناخت دارد .

 و او خوش اخلاق و خوش برخورد است ، او درى از درهاى رحمت الهى است و در او خصوصيّت ديگرى است كه از تمام اينها بهتر است .

 پدرم عرض كرد : پدر و مادرم فدايت ، آن خصوصيّت و امتياز چيست ؟

 فرمود : خداوند تبارك و تعالى از نسل او دادرس و فريادرس اين امّت و دانش و نور و فضيلت و حكمت آن را خارج مى‏ كند ، او بهترين نوزاد و بهترين نوجوان است .

 يحقن اللَّه عزّوجلّ به الدماء، ويصلح به ذات البين ويلمُّ به الشعث.

 خداوند به سبب او خونها را حفظ مى‏ كند و بين افراد صلح و سازش برقرار مى‏ نمايد ، و پراكندگى را به اجتماع و اتّفاق تبديل مى‏ سازد .

 برهنه را مى ‏پوشاند و گرسنه را سير مى‏ نمايد و ترسان را ايمن مى‏ گرداند ، خداوند بخاطر او بارانش را مى ‏فرستد و به بندگانش رحم مى‏ كند ، او بهترين ميانسال و بهترين نوجوان است ، گفتار او حكمت و خاموشى او دانش است ، براى مردم بيان مى‏ كند و روشن مى‏ سازد آنچه را كه اختلاف دارند و بستگان و خويشان او به سيادت و آقايى مى‏ رسند قبل از آنكه او به سنّ بلوغ رسد... .(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 434 / 2 - روايت شده است : آن حضرت پيراهن سبز رنگ خود را كه از پشم نرم و نازك تهيّه شده بود به دعبل مرحمت نمود و فرمود :

 احتفظ بهذا القميص، فقد صلّيت فيه ألف ليلة [في كلّ ليلة] ألف ركعة ، وختمت فيه القرآن ألف ختمة.(2)

 اين پيراهن را خوب نگهدارى كن ، من هزار شب در آن هر شبى هزار ركعت نماز خوانده‏ ام ، و در آن هزار مرتبه قرآن را ختم كرده‏ ام .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 435 / 3 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از مفضّل نقل مى‏ كند كه گفت : خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام رسيدم آن حضرت فرزندش على عليه السلام را به دامن گرفته بود ، مى‏ بوسيد و زبانش را مى‏ مكيد ، گاهى بر شانه مى ‏گذاشت و گاهى در بر مى‏ گرفت و مى ‏فرمود :

 بأبي أنت واُمّي ما أطيب ريحك، وأطهر خلقك، وأبين فضلك .

 پدر و مادرم فداى تو ، چقدر نيكو و معطّر است بوى تو ، و چه پاكيزه است اخلاق تو ، و چه روشن و ظاهر است برترى و فضيلت تو .

عرض كردم : فدايت شوم ، به قدرى اين فرزندت را دوست دارم و محبّت او در دلم قرار گرفته است كه هيچ كسى را جز خودت آن قدر دوست ندارم .

 به من فرمود : اى مفضّل ! مقام و منزلت او نسبت به من مانند مقام و منزلت من نسبت به پدرم مى‏ باشد «ذُرّيَّةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللَّه سَميعٌ عَليمٌ»(3) . «ذريّه‏ اى هستند كه بعضى از آنها از بعضى ديگر فضائل و كمالات را به ارث مى ‏برند ، و خداوند شنوا و دانا است» .

 عرض كردم : آيا او بعد از شما امام و پيشوا و فرمانروا است ؟

 فرمود : نعم ، من أطاعه رشد ومن عصاه كفر .

 بلى ، هر كه او را اطاعت كند راه را يافته و به سعادت رسيده است ، و هر كه او را نافرمانى كند بى ‏راهه رفته و كافر گشته است .(4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 436 / 4 - كلينى‏ رحمه الله در كتاب «كافى» از يَسع بن حمزه نقل كرده است كه گفت:

    من در مجلس حضرت رضا عليه السلام بودم و با آن حضرت گفتگو مى‏ كردم ، جمعيّت بسيارى در آنجا جمع شده بودند و از مسائل حلال و حرام از او مى پرسند ، ناگهان مردى قد بلند و گندمگون وارد شد و به آن حضرت عرض كرد :

    سلام بر تو اى فرزند رسول خدا ! يكى از دوستان شما و دوستان پدران و اجداد شما هستم ، از سفر حجّ برگشته ‏ام و خرجى خود را در بين راه گم كرده ‏ام ، و اكنون توشه ‏اى كه مرا به منزل بعدى برساند همراه ندارم ، اگر عنايتى مى‏كرديد و مرا به شهر خودم روانه مى ‏ساختيد به آنجا كه رسيدم همان مقدار از طرف شما صدقه مى‏ دادم ، زيرا خداوند به من نعمت داده و مستحقّ نيستم .

    امام عليه السلام به او فرمود : بنشين خداوند تو را رحمت كند .

 و رو كرد به مردم و با آنها به گفتگو پرداخت و سؤالات آنها را پاسخ گفت تا اينكه همگى پراكنده شدند و فقط آن شخص و سليمان جعفرى و خيثمه و من باقى مانده بوديم .

 امام عليه السلام فرمود : آيا به من اجازه مى‏ دهيد وارد آن حجره شوم ؟

 سليمان عرض كرد : «قدّم اللَّه أمرك» ، خدا كار شما را پيش ببرد .

 آنگاه برخاست و داخل آن اتاق شد ، پس از مدّتى خارج گرديد و درِ اتاق را بست ، و از بالاى در دست مبارك خود را دراز نمود و صدا زد : آن خراسانى كجاست ؟ او عرض كرد : من اينجا هستم ، فرمود :

 اين دويست دينار را بگير ، و براى آذوقه و توشه راه از آن استفاده كن ، و آن مايه خير و بركت است به آن بركت بجو و لازم نيست بجاى آن از طرف من صدقه دهى ، و وقتى گرفتى بيرون برو كه من تو را نبينم و تو مرا نبينى .

 او هم دينارها را گرفت و خارج شد .

 امام عليه السلام كه تشريف آورد سليمان عرض كرد : فدايت شوم ، به او مهربانى كردى و بخشش زيادى نمودى ، پس چرا چهره خود را از او پنهان كردى ؟ فرمود :

 بخاطر اينكه مبادا ذلّت و خوارى گدائى و درخواست را در چهره او ببينم ، آيا فرمايش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را نشنيده ‏اى كه فرمود :

 المستتر بالحسنة تعدل سبعين حجّة، والمذيع بالسيّئة مخذول والمستتر بها مغفور له .

 كسى كه كار نيك خود را پنهان كند ثواب هفتاد حجّ به او می ‏دهند ، و كسى كه بدى و كار زشت خود را انتشار دهد دچار سرافكندگى مى‏ شود و كسى كه آن را پنهان كند خداوند آن را مى ‏پوشاند و مى آمرزد .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 437 / 5 - و نيز در همان كتاب از علىّ بن محمّد كاشانى نقل كرده است كه گفت : بعضى از دوستانم به من خبر داد كه مال قابل توجّهى را براى حضرت رضا عليه السلام بردم ولى آن حضرت به آن خشنود نگرديد و اظهار شادمانى نكرد ، من بخاطر اين جهت اندوهناك شدم و با خود گفتم : اين همه مال و ثروت را براى او آورده ‏ام و او هيچگونه اظهار خشنودى نكرد .

    آنگاه امام عليه السلام فرمود : اى غلام ! طشت و آبى حاضر كن ، خودش روى صندلى نشست و به غلام اشاره فرمود كه آب بريز ، آب كه روى دست مبارك او مى‏ريخت به صورت طلا از ميان انگشتان او سرازير مى‏شد ، سپس رو كرد به من و فرمود : من كان هكذا لايبالي بالّذي حمل إليه.

 كسى كه چنين موقعيّتى دارد و اينگونه توانائى دارد به آنچه نزد او بياورند توجّهى ندارد .(6)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 438 / 6 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» روايت مى‏كند : مردى از واقفيّه مسائل مشكلى را در طومارى جمع‏آورى كرد و با خود گفت : اگر حضرت رضا عليه السلام معانى اينها را بفهمد امام و پيشوا و فرمانروا است ، پس همينكه درب خانه حضرت رضا عليه السلام رسيد ، ايستاده بود كه قدرى مجلس خلوت شود ناگهان خادم در حاليكه در دست ورقه ‏اى داشت كه در آن جواب مسائل او بخطّ امام عليه السلام بود نزدش آمد و گفت : آن طومار كجاست ؟ او طومار را بيرون آورد .

    خادم به او گفت : ولىّ خدا مى‏فرمايد : اين جواب مسائلى است كه در اين طومار است .

    مرد واقفى آن را گرفت و رفت .(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 439 / 7 - قطب الدين راوندى رحمه الله در كتاب «الدعوات» از حضرت جواد عليه السلام نقل كرده است كه فرمود : يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شد ، آن حضرت به عيادت او رفت و فرمود : تو را چگونه مى‏ يابم ، و در چه حالى هستى ؟

 عرض كرد : مرگ را بعد از شما ملاقات كردم (مقصودش شدّت بيمارى و سختى و درد و ناراحتى است) .

 امام عليه السلام فرمود : مرگ را چگونه ملاقات كردى ؟

 عرض كرد : سخت و دردناك .

 فرمود : مرگ را ملاقات نكردى بلكه چيزى كه تو را آگاه كند و بعضى از احوال مرگ را به تو نشان دهد ديدار كرده ‏اى .

 إنّما النّاس رجلان: مستريح بالموت، ومستراح منه(8) فجدّد الإيمان باللَّه وبالولاية تكن مستريحاً .

 مردم نسبت به مرگ دو قسمند : گروهى با مردن راحت مى‏شوند ، و گروهى با مردن آنها ديگران راحت مى‏شوند . پس ايمان به پروردگار و ولايت ما اهل بيت را تازه كن تا از قسم اوّل باشى و راحت شوى .

 آن شخص به دستور امام‏ عليه السلام عمل نمود سپس عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! اينها فرشتگان پروردگارند كه با درود و احترام و هدايا آمده ‏اند بر شما سلام مى‏ كنند و در حضورت ايستاده‏ اند ، به آنها اجازه دهيد كه بنشينند.

 امام رضا عليه السلام فرمود : اى فرشتگان پروردگار من بنشينيد .

 سپس به آن مريض فرمود : از اين فرشتگان بپرس : آيا به آنها دستور داده شده است كه در حضور من بايستند ؟ مريض گفت :

 سألتهم فذكروا أنّه لو حضرك كلّ من خلقه اللَّه من ملائكته لقاموا لك ولم يجلسوا حتّى تأذن لهم، هكذا أمرهم اللَّه عزّوجلّ.

 از آنها سؤال كردم ، جواب دادند كه اگر همه فرشتگانى كه خدا آفريده است در پيشگاه شما حاضر شوند همگى خواهند ايستاد و هرگز نمى ‏نشينند تا به آنها اجازه دهى ، و اينگونه خدا به آنها دستور داده است .

 بعد از آن چشمانش را روى هم گذاشت و عرض كرد : «السلام عليك يابن رسول اللَّه» ، درود بر تو اى فرزند رسول خدا ، اين شخص شما است كه به همراه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ديگر امامان معصوم عليهم السلام در نظرم مجسّم گشته ‏ايد ، و از دنيا رفت .(9)

    شاعر فارسى زبان گفته است :

 گر طبيبانه بيائى بسر بالينم

 بدو عالم ندهم لذّت بيمارى را

    و شاعر ديگرى گفته است :

 زنده كدامست برِ هوشيار

 آن كه دهد جان بسر كوى يار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 440 / 8 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «فضائل الشيعة» از ميسر نقل مى ‏كند كه گفت : از حضرت رضا عليه السلام شنيدم كه مى‏ فرمود :

 لايُرى منكم في النار اثنان، لا واللَّه ولا واحد.

 دو نفر از شما شيعيان در ميان آتش ديده نمى ‏شويد ، نه بخدا قسم حتّى يك نفر هم ديده نخواهيد شد .

    عرض كردم : اين مطلبى كه مى ‏فرمائيد از كدام آيه قرآن استفاده مى‏ شود ، و دليل قرآنى آن كدام است ؟

    آن حضرت مدّت يكسال از گفتن جواب خوددارى فرمود ، روزى در طواف به همراه او بودم به من فرمود :

 امروز به من اجازه داده شد كه آن پرسش تو را جواب دهم .

 عرض كردم : آنچه فرموديد در كجاى قرآن است ؟

 فرمود : در سوره «الرحمن» و آن اين آيه شريفه است : «فَيَوْمَئذٍ لايُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِه - منكم - إنْسٌ وَلاجانّ»(10) .

 عرض كردم : در آيه «منكم» نيست و شما اضافه نموده‏ ايد .

 فرمود : در اصل بوده است و اوّل كسى كه آن را تغيير داد ابن اروى(11) است ، بخاطر اينكه دليل بر عليه او و اصحاب او بوده است ، و اگر در آيه «منكم» نباشد كيفر پروردگار از همه بندگان ساقط مى‏ شود ، زيرا اگر از گناه آدميان و پريان سؤال نشود و همه آنها را خدا ببخشد آنگاه فرداى قيامت چه كسى را كيفر خواهد داد و مجازات خواهد نمود .(12)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 441 / 9 - قطب الدين راوندى رحمه الله مى‏ گويد : روايت شده است كه مردى از اهل كرمند(13) در سفرى كه امام رضا عليه السلام به خراسان مى‏ كرد شتربان آن حضرت بود ، هنگامى كه وظيفه‏ اش به پايان رسيد و خواست برگردد به آن حضرت عرض كرد :

    اى فرزند رسول خدا ! بزرگوارى كن و مرا به خطّ شريف خود سرافراز نما تا به آن تبرّك جويم ، و آن شخص از عامّه و اهل سنّت بود .

    امام هشتم ‏عليه السلام به او نوشته ‏اى مرحمت فرمود كه صورت آن چنين است:

 كن محبّاً لآل محمّد وإن كنت فاسقاً، ومحبّاً لمحبّيهم وإن كانوا فاسقين .

 آل محمّد عليهم السلام را دوست داشته باش گرچه خود فاسق باشى ، و دوستان آل محمّد عليهم السلام را دوست بدار گرچه آنها فاسق باشند .

    و از شگفتى ‏هاى اين حديث اين است كه هم‏اكنون آن نوشته نزد بعضى از اهل آن روستا (كرمند) مانده است .(14)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 442 / 10 - در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده است : در پيش روى حضرت رضا عليه السلام اسب چموشى بود و آنجا گروهى بودند كه اسبهاى چموش را رام مى‏ كردند ، ولى هيچيك از آنها جرأت نمى‏ كرد بر آن سوار شود ، و اگر سوار شد جرأت نمى‏ كرد آن را راه ببرد از ترس اينكه مبادا دستهايش را بلند كند و او را به زمين پرتاب كند و با سم خود او را لگدمال كند .

 در اين ميان كودك هفت ساله ‏اى پيدا شد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! آيا اجازه مى‏ دهى آن را سوار شوم و راه ببرم و رام كنم ؟

 فرمود : تو اين كار را مى‏ كنى ؟ عرض كرد : بلى .

 فرمود : چگونه اين كار را خواهى كرد ؟

 عرض كرد : لأنّي قد استوثقت منه قبل أن أركبه بأن صلّيت على محمّد وآله الطيّبين الطاهرين مائة مرّة وجدّدت على نفسي الولاية لكم أهل البيت .

 قبل از اينكه سوار شوم از او پيمان مى‏ گيرم و اطمينان حاصل مى ‏كنم به اينكه بر محمّد و آل طاهرين او صد بار صلوات مى ‏فرستم و بر خودم ولايت شما اهل بيت را تجديد مى‏ كنم و تازه مى‏ گردانم .

 حضرت رضا عليه السلام فرمود : سوار شو .

 او سوار شد ، سپس فرمود : او را راه بينداز .

 پس اسب را راه انداخت و پيوسته او را راه برد و دوانيد تا اينكه او را خسته و ناتوان كرد بطوريكه ناله ‏اش بلند شد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! امروز اين اسب سوار مرا خسته و دردمند نمود ، يا مرا معاف بدار و يا تحمّل و طاقت مرا افزون كن .

 پسربچّه گفت : آنچه براى تو بهتر است كه سوارى دادن به مؤمن باشد آن را درخواست كن .

 حضرت رضا عليه السلام فرمود : راست گفت ، بعد براى اسب دعا فرمود كه خدايا به او تحمّل بيشتر و توان افزونتر مرحمت فرما .

 اسب آرام گرفت و به راه خود ادامه داد . و چون پسربچّه از اسب پياده شد امام رضا عليه السلام به او فرمود :

 از اين چهارپايان كه در خانه ‏اند ، يا از غلامان و كنيزان و اموالى كه در خزانه است هر چه مى‏ خواهى درخواست كن ، همانا تو مؤمن هستى و خداوند تو را در دنيا به ايمانت مشهور ساخت .

 پسربچّه گفت : اى فرزند رسول خدا ! آيا اجازه مى‏دهى درخواست خود را مطرح كنم ؟

 فرمود : اى مؤمن ! پيشنهاد كن و آنچه مى‏ خواهى مطرح كن ، همانا خداوند تبارك و تعالى تو را به انديشه درست توفيق دهد .

 عرض كرد : سل لي ربّك التقيّة الحسنة، والمعرفة بحقوق الإخوان، والعمل بما أعرف من ذلك.

 براى من از خداوند تقيّه ‏اى نيكو و شناخت حقوق برادران و عمل كردن به آنچه شناخته ‏ام تقاضا كن .

 حضرت رضا عليه السلام فرمود : قد أعطاك اللَّه ذلك ، لقد سألت أفضل شعار الصالحين ودثارهم .

 خداوند آن را به تو عطا فرمود ، و هر آينه بهترين نشانه و زيور بندگان صالح و آنچه آبروى آنها را حفظ مى ‏كند درخواست كردى .(15)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 443 / 11 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از موسى بن يسار نقل كرده است كه گفت : به همراه حضرت رضا عليه السلام بودم هنگامى كه نزديك ديوارهاى شهر طوس رسيده بودند ، ناگهان صداى ناله و فريادى شنيدم و به دنبال آن صدا رفتم ، ديدم جنازه‏ اى است ، همينكه چشمم به جنازه افتاد ، آقا و سرورم را ديدم كه مى‏ خواهد از اسب پياده شود ، سپس طرف جنازه آمد و آن را بلند كرد و همانند برّه‏ اى كه مادرش را در برمى‏ گيرد و به او مى‏ چسبد جنازه را دربرگرفت ، آنگاه رو كرد به من و فرمود :

 يا موسى بن يسار ؛ من شيّع جنازة وليّ من أوليائنا خرج من ذنوبه كيوم ولدته اُمّه لا ذنب عليه .

 اى موسى بن يسار ! هر كس جنازه دوستى از دوستان ما را تشييع كند از گناهان خارج مى‏ شود مانند روزى كه از مادر متولّد شده است و هيچ گونه گناهى ندارد .

    و چون جنازه را كنار قبر نهادند ، ديدم آقا و سرورم جلو آمد و مردم را كنار زد تا ميّت براى آن حضرت پديدار شد ، دست مبارك خود را بر روى سينه او نهاد و فرمود : اى فلان بن فلان ! تو را بشارت باد به بهشت ، و بعد از اين ساعت ديگر هراس و وحشتى نخواهى داشت .

    و من كه اين رفتار حضرت و فرمايش او را درباره اين شخص شنيدم عرض كردم : فدايت شوم ، آيا اين مرد را مى‏ شناسيد ؟ بخدا قسم اين سرزمينى است كه قبلاً در آن قدم نگذاشته‏ ايد ؟ به من فرمود :

 يا موسى بن يسار، أما علمت أنّا معاشر الأئمّة تعرض علينا أعمال شيعتنا صباحاً ومساءً؟ فما كان من التقصير في أعمالهم سألنا اللَّه تعالى الصفح لصاحبه، وما كان من العلوّ سألنا اللَّه الشكر لصاحبه.

 اى موسى بن يسار ! آيا نمی ‏دانى اعمال شيعيان هر صبح و شام به ما عرضه مى ‏شود ؟ اگر در اعمال آنها تقصيرى مشاهده كنيم از خداوند گذشت و بخشش براى آنان طلب مى‏ كنيم و اگر پرونده عالى باشد و اعمال نيكو در آن ثبت شده باشد توفيقات بيشتر و شكر الهى را براى آن نيكوكار تقاضا مى ‏نمائيم .(16)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 444 / 12 - علّامه مجلسى در كتاب «بحار الأنوار» مى‏ گويد : روايت شده است يكى از منافقين به حضرت رضا عليه السلام عرض كرد : عدّه ‏اى از شيعيان شما در ميان راه شراب مى ‏آشامند .

    امام هشتم عليه السلام فرمود : الحمدللَّه الّذي جعلهم على الطريق فلايزيغون عنه.

 خدا را سپاس كه آنها را ميان راه قرار داد و گرفتار بى‏ راهه و انحراف نفرمود.

 منافق ديگرى به آن حضرت اعتراض كرد كه بعضى از شيعيان شما نبيذ مى ‏آشامند .

 فرمود : اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نيز نبيذ مى ‏نوشيدند .

 عرض كرد : مقصودم از نبيذ آن شربت حلال نيست بلكه منظورم شراب مسكر است .

 امام هشتم عليه السلام چون اين جمله را شنيد چهره مباركش عرق كرد ، سپس فرمود : خداوند گرامى‏ تر و بزرگوارتر از آن است كه در قلب مؤمنى بين آلودگى شراب و دوستى ما اهل بيت جمع كند ، (يعنى ولايت ما مانع مى‏ شود كه دوستان ما چنين كارى كنند) . و پس از اندكى تأمّل فرمود :

 وإن فعلها المنكوب منهم فإنّه يجد ربّاً رؤوفا ونبيّاً عطوفاً وإماماً له على الحوض عروفاً ، وسادة له بالشفاعة وقوفاً ، وتجد أنت روحك في برهوت ملوفاً .

 و اگر توسرى خورده و بخت برگشته‏ اى از آنها چنين كارى كند ، پروردگارى مهربان ، و پيامبرى بالطف و احسان و امامى كه اداره حوض كوثر را به عهده دارد و سرورانى كه براى شفاعت ايستاده ‏اند او را در مى ‏يابند و از او دستگيرى مى‏ كنند ، و تو روحت را در برهوت (جائى كه ارواح منافقين را در برزخ عذاب مى‏ دهند) بيچاره و درمانده و گرفتار عذاب و آتش خواهى يافت .(17)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 445 / 13 - در زيارت جواديّه كه از حضرت جواد براى پدر بزرگوارش سلام اللَّه عليهما نقل شده اينگونه درود مى ‏فرستيم :

 السلام عليك أيّها الإمام الرؤف .(18)

 درود بر تو اى امام مهربان .

    و خداوند او را «رضا» ناميده است ؛ زيرا او برگزيده و پسنديده خداوند تبارك و تعالى در آسمانش ، و برگزيده رسول او و امامان بعد از او در زمينش مى‏ باشد و همگى از او خشنودند ، و به اين لقب اختصاص يافته است چون همانطور كه دوستانش از او خشنودند ، مخالفين او هم از آن حضرت راضى و خشنود بوده ‏اند .(19)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 446 / 14 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از محمّد بن عيسى يقطينى نقل كرده است كه گفت : هنگامى كه مردم در امر امامت امام رضا عليه السلام اختلاف كردند از مسائلى كه از آن حضرت سؤال شد و ايشان جواب دادند هجده هزار مسأله جمع‏ آورى شد .

    نه تنها شيعه از آن حضرت روايت مى‏ كند كه از اهل سنّت مثل ابوبكر خطيب در «تاريخ بغداد» ، ثعلبى در كتاب تفسيرش و سمعانى در رساله ‏اش و ابن معتزّ در كتاب خود از آن حضرت روايت مى‏ كنند .(20)

    از آن حضرت از مزه نان و آب سؤال شد ، فرمود :

 طعم الماء طعم الحياة، وطعم الخبز طعم العيش.

 مزه آب ، مزه زنده ماندن و مزه نان ، مزه زيست كردن است.(21)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 447 / 15 - ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» نقل كرده است:

    روزى حضرت رضا عليه السلام وارد حمّام شد، مردى كه آن حضرت را نمى‏ شناخت به ايشان عرض كرد:  مرا كيسه بكش! امام عليه السلام بدون هيچ گونه اكراه شروع به كيسه كشيدن او نمود.

    در اين ميان ديگران به اين شخص امام عليه السلام را معرّفى كردند، آن مرد كه پيش خود احساس شرمندگى كرد از امام عليه السلام عذر خواهى نمود، ولى آن حضرت با دلدارى دادن او به كار خود ادامه داد.(22)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 448 / 16 - علاّمه مجلسى رحمه الله در كتاب «بحار الأنوار» از يعقوب بن اسحاق نقل كرده است كه گفت: مردى به حضرت رضا عليه السلام برخورد كرد و به آن حضرت عرض كرد: أعطني على قدر مروّتك .

 به من به اندازه فتوّت و جوانمردى خودت عنايت كن .

 امام عليه السلام فرمود: لايسعني ذلك، توانايى آن را ندارم و برايم مقدور نيست.

 عرض كرد : على قدر مروّتي ، پس به اندازه شأن من مرحمت فرما .

 فرمود: أمّا ذا فنعم، اين ممكن است ، سپس فرمود :

 يا غلام ، أعطه مأتي دينار. اى غلام ؛ دويست دينار به او بده .(23)

    و آن حضرت فرموده است :

 ألبست بالعفّة ثوب الغنى

 وصرت أمشي شامخ الرأس

 لست إلى النسناس مستأنسا

 لكنّني آنس بالناس

 إذا رأيت التيه من ذي‏الغنى

 تهت على التائه باليأس

 ما إن تفاخرت على معدم

 ولا تضعضعت لإفلاس(24)

 با عفّت و پاكدامنى لباس بى‏ نيازى پوشيدم ، و سرافراز در ميان مردم راه مى‏ روم .

 با آدم ‏نماها هرگز الفت و انس نمى‏ گيرم ، ولى با آن‏ها كه در حقيقت آدم هستند انس مى‏ گيرم .

 هنگامى كه غرور و تكبّر از صاحب ثروت ديدى ، با اظهار نياز نكردن نزد او تكبّر كن و غرور او را بشكن .

 بر آن كس كه نادار است هرگز فخر نكردم ، و بخاطر نادارى هرگز خضوع و تواضع نزد ثروتمندان ننمودم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 449 / 17 - ونيز در همان كتاب نقل كرده است: حضرت رضا عليه السلام در يك روز عرفه تمام اموالش را بين مردم تقسيم كرد . فضل بن سهل به آن حضرت عرض كرد: اين براستى غرامت و خسارت است!

 امام عليه السلام فرمود: بل هو المغنم، لاتعدّنّ مغرماً ما اتبعت به أجراً وكرماً.

 بلكه اين غنيمت و دستاورد بدون زحمت است، آنچه را كه در مقابلش پاداش و بزرگوارى بدست می ‏آورى خسارت نشمار.(25)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 450 / 18 - كلينى‏ رحمه الله در كتاب «كافى» از مردى از اهل بلخ نقل مى‏ كند كه گفت:

    در سفرى كه حضرت رضا عليه السلام به خراسان مى‏رفتند در خدمت آن حضرت بودم، روزى دستور داد سفره غذا گستردند و در كنار آن همه غلامان سياه و نوكران ديگر را جمع كرد، و با آن‏ها بر سر يك سفره نشست .

    عرض كردم: فدايت شوم اگر دستور مى ‏داديد براى آن‏ها سفره ديگرى مى‏ انداختند شايسته ‏تر بود.

 امام عليه السلام فرمود: مه إنّ الربّ تبارك وتعالى واحد والاُمّ واحدة، والأب واحد، والجزاء بالأعمال.

 ساكت باش، خداى ما يكى است، وهمه از يك پدر و مادر كه آدم و حوا باشند هستيم، و اجر و پاداش بسبب اعمال است.(26)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 451 / 19 - حاكم خراسان صاحب كتاب «المقتفى» گفته است: در مشهد حضرت رضا عليه السلام خوابيده بودم در عالم خواب ديدم فرشته ‏اى كه لباس سبزى پوشيده بود از آسمان فرود آمد و بر ديوار قبر شريف آن حضرت دو بيت شعر نوشت كه آن را حفظ كردم وآن دو بيت اين است:

 من سرّه أن يرى قبراً برؤيته

 يفرّج اللَّه عمّن زاره كربه

 فليأت ذا القبر إنّ اللَّه أسكنه

 سلالة من رسول‏اللَّه منتجبة(27)

 هر كس دوست دارد قبرى را ببيند كه با ديدن آن ، خداوند از زائرش غم و غصّه را برطرف مى ‏كند .

 بايد كنار اين قبر مبارك آيد كه خداوند فرزندى از رسول برگزيده خود را در آن ساكن نموده است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 452 / 20 – كلينى ‏رحمه الله در كتاب كافى از حسن بن منصور و او از برادرش نقل كرده است كه گفت: شبى خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم وآن حضرت در اطاقى كه داخل اطاق بزرگترى بود تشريف داشتند، دست مبارك خود را بالا آورد مثل اينكه در اطاق ده تا نورافكن روشن شد ، شخصى در اين اثناء اجازه خواست كه وارد شود ، آن حضرت دست خود را رها كرد سپس به او اجازه فرمود .(28)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 453 / 21 - شيخ صدوق‏رحمه الله در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» از عبدالسلام هروى نقل كرده است كه گفت: دعبل خزاعى (29) در مرو خدمت علىّ بن موسى الرضا عليه السلام رسيد ، عرض كرد : قصيده ‏اى در مدح شما سروده ‏ام و قسم ياد كرده‏ ام كه آن را براى كسى قبل از شما آن را نخوانم . امام عليه السلام اجازه فرمود كه آن را بخواند .

    دعبل شروع كرد به خواندن قصيده ‏اش كه متجاوز از 120 بيت است كه ترجمه بيت اوّل آن چنين است :

 مدارس آيات خَلَتْ عن تلاوة

 ومَنزلُ وحي مُقْفِرُ العَرصات

 محل تدريس آيات الهى كه اكنون از تلاوت آيات بر كنار مانده است ، و محل نزول وحى پروردگار كه از فعاليت بازمانده است .

    چون به اين شعر رسيد :

 أرى فَيْئَهُم في غيرهم متقسّماً

 وأيديهم من فيئهم صفرات

 غنيمتى كه مال ايشان است در دست ديگران مى‏ بينم كه بين خودشان تقسيم مى ‏كنند، در حاليكه دست خود ايشان از آن غنيمت خالى است.

    حضرت رضا عليه السلام گريه كرد و فرمود: راست گفتى اى خزاعى . و چون به اين شعر رسيد :

 إذا وتروا مدّوا إلى واتريهم

 أكفّاً عن الأوتار منقبضات

 هنگامى كه به آن‏ها ستم شود به ستمگر خود دست انتقام دراز نمى ‏كنند بلكه بدى را با احسان مقابله مى ‏كنند و دستشان از انتقام خالى است.

    حضرت رضا عليه السلام كف دستان خود را زير و رو كرد و فرمود: بلى بخدا قسم خالى است، و چون به اين شعر رسيد :

 لقد خفت في الدنيا وأيّام سعيها

 وإنّي لأرجو الأمن بعد وفاتي

 هر آينه در دنيا زندگى من آميخته با ترس و وحشت بود و همانا اميدوارم كه بعد از مرگم از امن و امان برخوردار باشم .

    حضرت رضا عليه السلام فرمود:

 آمنك اللَّه تعالى يوم الفزع الأكبر .

 خداوند تو را امان دهد و ايمن گرداند روزى كه هراس آن زياد است .

    و هنگامى كه دعبل به اين بيت رسيد :

 وقَبْرٌ ببغداد لِنَفْس زكيَّة

 تَضَمَّنَها الرَّحمان فِي الغُرُفاتِ

 و قبرى از شما در بغداد است براى آن وجود پاك ، و غرفه ‏اى از غرفه‏ هاى بهشت است كه او را در بر گرفته است .

    حضرت رضا عليه السلام به او فرمود:

 آيا به اين قسمت از قصيده ‏ات اجازه مى‏ دهى دو بيت اضافه كنم كه قصيده تو با آن كامل شود؟

 وقبرٌ بطوس يالَها من مُصيبةٍ

 توقّد في الأحشاء بالحرقات

 إلى الحشر حتّى يَبْعَثَ اللَّهُ قائماً

 يُفرِّجُ عَنَّا الهَمَّ والكُرُباتِ

 و قبرى در طوس است كه براى آن مصيبتهايى است كه تا روز قيامت آتش از دل‏هاى سوخته شعله ‏ور خواهد بود .

 تا آنكه خدا قيام كننده و منتقم ما را برانگيزاند ، و غصّه‏ ها و اندوه ما را برطرف سازد .

دعبل عرض كرد: من قبرى از شما خانواده در طوس نمى ‏شناسم، اينكه فرموديد قبر چه كسى است؟

 فرمود: ذاك قبري  ولاتنقضي الأيّام والليالي حتّى يصير طوس مختلف شيعتي وزوّاري. ألا فمن زارنى في غربتي بطوس كان معي في درجتي يوم القيامة مغفوراً له.

 آن قبر من است؛ روزها و شب‏ها به پايان نمى‏ رسد كه طوس محلّ رفت وآمد شيعيان و زائران من مى‏ گردد .

 بدانيد هر كس مرا در شهر طوس و در آن غربت زيارت كند فرداى قيامت با من و در درجه من خواهد بود در حالى كه گناهانش آمرزيده شده باشد.

    بعد از آنكه دعبل قصيده ‏اش را به پايان رسانيد، حضرت رضا عليه السلام از جا برخاست، و به دعبل فرمود: جايى نرو ، و خود به اندرون خانه رفت.

 پس از مدّتى صد دينار كه به نام مبارك او سكّه زده بودند توسّط خادم براى او فرستاد و به او گفت: مولاى تو مى‏ فرمايد : اين مبلغ را نفقه و خرجى خودت قرار بده .

    دعبل گفت: بخدا قسم بخاطر دينار نيامدم و اين قصيده را نگفته ‏ام كه دينارى به من برسد و كيسه را برگردانيد، و جامه ‏اى از جامه ‏هاى آن حضرت درخواست نمود كه به آن كسب بركت و شرافت كند .

    حضرت جبّه يعنى لباس بلندى را كه از پشم نرم و نازك تهيّه شده بود به همراه آن كيسه زر برايش فرستاد و به خادم فرمود : به او بگو اين دينارها را بگير، زيرا روزى به آن احتياج پيدا مى‏ كنى، و دوباره آن را برنگردان.

    دعبل آن كيسه و جامه را گرفت و بيرون رفت و از مرو بهمراه قافله‏ اى به راه افتاد، و چون در بين راه به محلّى بنام «ميان قوهان»(30) رسيد، دزدها بر آن قافله هجوم آوردند . همه اهل قافله را گرفتند و شانه ‏هاى آن‏ها را بستند و دعبل از كسانى بود كه شانه ‏هايش را بسته بودند، سپس همه اموال آن‏ها را مالك شدند و بين خودشان تقسيم كردند، يكى از آنها اين شعر از قصيده دعبل را كه مناسب بود با خود خواند :

 أرى فيئهم في غيرهم متقسّماً

 وأيديهم من فيئهم صفرات

 مى‏ بينم اموال آنها را كه ديگران بين خود تقسيم مى ‏كنند ، و خود دستهايشان از آن اموال خالى است .

دعبل آن را شنيد و از آن خواننده پرسيد اين بيت شعر كه خواندى از كيست؟

 گفت: مردى از اهل خزاعه كه نامش دعبل است .

 دعبل گفت: من همان دعبل هستم كه آن قصيده را گفته و اين يك بيت از آن است.

    آن شخص فوراً نزد رئيس گروه رفت، او در بالاى تپّه مشغول نماز خواندن بود و مذهب شيعى داشت ، وقتى قضيّه را به او خبر داد از جا برخاست و خود به نزد دعبل آمد و به او گفت: تو دعبل هستى؟

    گفت : بلى . گفت: قصيده‏ ات را بخوان.

    وقتى آن قصيده را خواند شانه‏ هاى او و همه اهل قافله را باز كرد، و آنچه از آنها سرقت كرده بودند به احترام دعبل به آنها برگرداند .

    دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسيد، اهل قم به استقبال او آمدند و از او درخواست كردند كه قصيده ‏اش را بخواند، دستور داد كه همگى در مسجد جامع اجتماع كنند ، و چون جمع شدند بالاى منبر رفت و قصيده ‏اش را براى آنها خواند، آنها هم به او مال و ثروت زياد و جامه ‏هاى فراوانى به عنوان خلعت بخشيدند، خبر آن جبّه ‏اى كه امام عليه السلام به او مرحمت فرموده به آنها رسيد، لذا از او در خواست كردند كه آن را به هزار دينار به آنها بفروشد و او خوددارى كرد، به او گفتند مقدارى از آن را به هزار دينار بفروشد امتناع ورزيد، و از شهر قم خارج شد.

    پس همين كه از روستاى اطراف شهر گذشت جمعى از جوانهاى عرب خود را به او رساندند و آن جبّه را از او گرفتند ، دعبل به قم بازگشت و از آنها خواست كه جبّه را برگردانند، جوانها از بازگرداندن آن خوددارى كردند و به توصيه و سفارش بزرگترها و پيرمردان هم توجّهى نكردند.

    به دعبل گفتند: جبّه ديگر به دست تو نخواهد رسيد قيمت آن را كه هزار دينار است بگير تا از دست تو نرود ولى دعبل نپذيرفت، و وقتى از گرفتن جبّه نااميد شد از آنها خواست كه مقدارى از آن را به او برگردانند . آنها پذيرفتند، مقدارى از جبّه را با هزار دينار به او دادند.

    دعبل آنها را گرفت و به راه خود ادامه داد تا به وطن و سرزمين خودش رسيد، در آنجا مشاهده كرد كه دزدان به خانه ‏اش هجوم برده و همه اموالش را دزديده ‏اند، وقتى چنين ديد صد دينارى را كه حضرت رضا عليه السلام به او به عنوان صله و جايزه مرحمت فرموده بودند در معرض فروش قرار داد، و يكى  از شيعيان هر دينار آن را به صد درهم خريد و او صاحب ده هزار درهم شد.

    اينجا بود كه فرمايش حضرت رضا عليه السلام به خاطرش آمد كه فرموده بود : «به اين دينارها احتياج پيدا مى ‏كنى».

    دعبل كنيزكى داشت كه به او خيلى علاقمند بود، و او به چشم‏درد مبتلا گشته بود، دكتر براى او حاضر كرد و وقتى چشمان او را ديد گفت: چشم راست او چاره ‏اى ندارد و از دست رفته است، اما چشم چپ را ما معالجه مى ‏كنيم و سعى و تلاش خود را مبذول مى‏ داريم و اميدواريم كه سالم بماند.

    اين خبر دعبل را بسيار اندوهناك نمود، و براى او بى‏ تابى زياد كرد ، بعد به خاطرش رسيد كه پاره‏ اى از آن جبّه نزد او است، آن را برداشت، و بر چشمان كنيزك ماليد، وقتى صبح كرد دو چشم او را صحيح‏ تر و سالم‏تر از پيش مشاهده كرد، و آن به بركت حضرت رضا عليه السلام بود.(31)

    مؤلّف‏ رحمه الله گويد: شيخ عباس قمى رحمه الله نويسنده كتاب «سفينة البحار» گفته است: از علىّ بن دعبل روايت شده است كه :

    بعد از وفات پدرش ، او را در خواب ديد، لباس سفيدى به تن و كلاه سفيدى به سر داشت، از حال او سؤال كرد .

    جواب داد: بخاطر بعضى از اعمال نادرستى كه در دنيا مرتكب شده بودم حال بدى داشتم تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم را ديدار كردم در حاليكه جامه سفيدى پوشيده بود، به من فرمود: تو دعبل هستى؟

 عرض كردم: بلى.

 فرمود: از اشعارت كه درباره فرزندان من سروده ‏اى بخوان.

    من اين ابيات را خواندم :

 لا أضحك اللَّه سنّ الدهر إن ضحكت

 وآل أحمد مظلومون قد قُهروا

 مشرَّدون نفوا عن عقر دارهم

 كأنّهم قد جنوا ما ليس يغتفر

 خدا دهان روزگار را خندان نگرداند و چگونه خندان باشد ، در حالى كه خاندان پيامبر مورد ظلم و ستم واقع شدند و دشمنان بر آنها چيره گشتند .

 آواره شدند و از ميان خانه‏ هايشان دور گشتند ، گويا آنها جناياتى كرده ‏اند كه قابل بخشش نيست .

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم او را تحسين نمود و فرمود: نيكو گفته ‏اى و درباره ‏اش شفاعت فرمود، و جامه خود را به او بخشيد.(32)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 454 / 22 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «امالى» از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:

 من تذكّر مصابنا وبكى لما ارتكب منّا كان معنا في درجتنا يوم القيامة، ومن ذكّر بمصابنا فبكى وأبكى لم تبك عينه يوم تبكي العيون، ومن جلس مجلساً يُحيى فيه أمرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب.(33)

 كسى كه مصائب ما را به ياد آورد، و بخاطر ظلمى كه به ما شده گريه كند فرداى قيامت با ما و در درجه ما خواهد بود ، و كسى كه مصائب ما را يادآورى كند وبگريد و بگرياند، چشمان او روزى كه همه چشمها مى‏ گريد گريان نخواهد بود و كسى كه بنشيند در مجلسى كه امر ما زنده مى‏ شود دل او نمى ‏ميرد در روزى كه دلها مى ‏ميرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 455 / 23 – طبرى ‏رحمه الله در كتاب «بشارة المصطفى لشيعة المرتضى» از ياسر خادم نقل مى ‏كند كه گفت: هنگامى كه مأمون امام هشتم عليه السلام را وليعهد خود قرار داد و سكّه بنام مبارك آن حضرت زد و بر منبرها خطبه براى او خواند، شعراء از همه نواحى بسوى دربار آمدند ، هر شاعرى شعر خود را كه در مدح آن سرور سروده بود خواند مگر ابو نُؤاس حسن بن هانى كه از شعراء بود و با آنها آمده بود ولى شعرى نخواند.

    مأمون او را سرزنش نمود و به او گفت : تو با آنكه شيعه هستى و مايل به اين خاندان مى‏ باشى چرا مدح علىّ بن موسى الرضا عليه السلام كه همه خصلت‏هاى نيكو در آن جمع گشته است ننمودى ؟

    ابونؤاس در اين هنگام شعرى سرود و با آن جواب اعتراض مأمون را نيز گفت :

 قيل لي أنت أوحد الناس طرّاً

 إذ تفوّهت بالكلام البديه

 لك من جوهر القريض مديح

 يثمر الدرَّ في يدي مجتنيه

 فلما ذا تركت مدح ابن موسى

 والخصال الّتي تجمّعن فيه؟

 قلت: لا أستطيع مدح امام

 كان جبريل خادماً لأبيه

 قصرت ألسن الفصاحة عنه

 ولهذا القريض لايحتويه

 به من گفته شد كه تو يگانه دوران هستى ، زيرا با اشعارت كه بدون انديشه پيشين مى‏ گويى عطرافشانى مى‏ كنى .

 تو از گوهرهاى شعر سروده ‏هائى دارى كه مرواريد را در دست هاى آنكه مى‏ چيند ثمر مى‏ دهد .

 پس چرا مدح حضرت رضا عليه السلام را رها كردى ، و درباره آن خصلت‏هاى نيكويى كه در او جمع شده شعر نگفتى .

 گفتم: من هرگز توانايى ندارم مدح و ستايش كنم امامى را كه جبرئيل امين خادم دربار پدر آن بزرگوار بوده است .

 زبان فصيح سخنوران از مدح او عاجز و نارسا است ، و بخاطر همين هرگز شعر هم نمى‏ تواند صفات او و خوبى‏ هاى او را فراگير باشد .

    مأمون بعد از شنيدن اين اشعار ظرف مرواريد را طلب كرد و دهان ابو نؤاس را پر از مرواريد كرد.

و نيز نسبت به على بن هامان چنين عكس العملى انجام داد، هنگامى كه حضرت رضا عليه السلام در صدر مجلس نشست مأمون گفت: اى على بن هامان! درباره حضرت على بن موسى عليه السلام و اهل‏بيت رسالت چه مى ‏گويى؟

    گفت: چه بگويم درباره طينت و سرشتى كه با آب حيات سرشته شده و درختى كه به آب وحى و رسالت آبيارى گشته است؟ و آيا از آن جز تقوى و عطر هدايت مى‏ وزد ، در اين هنگام مأمون دهان او را پر از مرواريد كرد .(34)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 456 / 24 - شيخ صدوق قدس سره در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» نقل كرده است:

    روزى ابو نؤاس نگاهش افتاد به حضرت رضا عليه السلام كه از نزد مأمون خارج گشته و بر قاطر خود سوار شده بود ، خود را به آن حضرت رسانيد و بعد از عرض سلام گفت: اى فرزند رسول خدا ! اشعارى درباره شما سروده ‏ام و دوست دارم آنها را از من بشنويد، اجازه مى‏ دهيد بخوانم؟

    امام فرمودند: بخوان، و او شروع به خواندن كرد :

 مطهّرون نقيّات ثيابهم

 تجري الصلاة عليهم أين ما ذكروا

 من لم يكن علويّاً حين تنسبه

 فما له في قديم الدهر مفتخر

 فاللَّه لمّا برأَ خلقاً فاتقنه

 صفّاكم واصطفاكم أيّها البشر

 فأنتم الملأ الأعلى وعندكم

 علم الكتاب وما جاءت به السور

 پاكيزه‏ گانى كه لباسهاى پاك به تن دارند ، و هر كجا ياد آنها شود بايد بر آنها درود و صلوات فرستاد .

 كسى كه علوى نباشد وقتى نسب او را بيان مى‏ كنند براى او در روزگاران گذشته افتخارى نيست .

 خداوند چون بندگانش را آفريد و آن‏ها را متقن و استوار گردانيد ، در آن ميان شما را پاك و دور از آلودگى‏ ها قرار داد و برگزيد .

 شما بزرگان قوم هستيد كه از عالم ملكوتيد ، و نزد شما علم كتاب و سوره‏ هاى قرآن است .

    حضرت رضا عليه السلام فرمودند:

 يا حسن بن هاني، قد جئتنا بأبيات ما سبقك إليها أحد.

 اى حسن بن هانى ! اشعارى براى ما آورده ‏اى كه كسى به آنها بر تو پيشى نگرفته است.(35)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 457 / 25 - محدّث نورى ‏رحمه الله در كتاب «دار السلام» از ابو عبداللَّه حافظ نقل كرده است كه گفت: من شب جمعه ‏اى در حرم حضرت رضا عليه السلام به شب زنده ‏دارى و عبادت مشغول بودم، ساعتهاى آخر شب خواب بر من چيره گشت، بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم دو فرشته از آسمان فرود آمدند و با خط سبز رنگ بر ديوار آن قبه منوّره نوشتند:

 إذا كنت تأمل أو ترتجى

 من اللَّه في حالتيك الرضا

 فلازم مودّة آل الرسول

 وجاور عليّ بن موسى الرضا (36)

 وقتى آرزو و اميد دارى كه خداوند در هر دو حال (خوف و رجا) از تو خشنود باشد .

 دوستى و ارادت خاندان پيامبر را همواره داشته باش و رها مكن ، و مجاورت با حضرت رضا عليه السلام را اختيار كن .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 458 / 26 - سفارشات آن حضرت به دوستانش :

    شيخ مفيد رحمه الله در كتاب «اختصاص» از عبدالعظيم حسنى رضى الله عنه نقل كرده است كه حضرت رضا عليه السلام به او فرمود :

 يا عبدالعظيم، أبلغ عنّي أوليائي السلام، وقل لهم: أن لايجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً.

 ومُرْهم بالصدق في الحديث وأداء الأمانة ومُرهم بالسكوت وترك الجدال فيما لايعنيهم، وإقبال بعضهم على بعض والمزاورة فإنّ ذلك قربة إليّ ولا يشغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضاً،

 فإنّي آليت على نفسي أنّه من فعل ذلك وأسخط وليّاً من أوليائى دعوت اللَّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب وكان في الآخرة من الخاسرين.

 اى عبدالعظيم ؛ از طرف من به دوستانم سلام برسان و به آنها بگو : شيطان را بر خود مسلّط نكنند.

 و ايشان را دستور بده به راست‏گويى و امانت ‏دارى، و امر كن كه سكوت را پيشه خود سازند و از مجادله با يكديگر خوددارى كنند، با روى خوش يكديگر را ملاقات كنند ، و به زيارت هم بروند كه همانا اين عمل باعث تقرّب به من مى ‏باشد ، درّنده ‏خويى نداشته باشند كه بخواهند يكديگر را پاره كنند.

 زيرا من قسم ياد كرده‏ ام كه هر كه چنين كند و يكى از دوستان مرا خشمگين سازد از خدا بخواهم كه او را در دنيا به عذاب سختى گرفتار كند و در آخرت از گروه زيانكاران باشد.(37)

فائده ‏ها و نكته هاى لطيف

1 - نقل شده است كه معروف كرخى بنابر قول مشهور(38) دربان حضرت رضا عليه السلام بود و نظر مجلسى رحمه الله و بعضى از معاصرين اين است كه او دربان حضرت جواد عليه السلام بوده است و در هر صورت قضيه اين است كه بعضى از كسانى كه اهل دريا بودند (سفرهاى دريايى داشتند يا شغل آنها با دريا ارتباط داشت) نزد او آمدند و از تلاطم دريا و آشفتگى آن شكايت كردند، به آنها گفت وقتى دريا متلاطم شد آن را به سر معروف قسم دهيد تا آرام شود، آنها از نزد او مراجعت كردند، و دفعه بعد كه با كشتى در ميان دريا قرار گرفتند وقتى كه دريا متلاطم شد آن را به سر معروف قسم دادند و آرام شد. وقتى به خشكى برگشتند براى معروف تحفه ‏هاى دريايى و سوغات با خود به همراه آوردند.

    امام عليه السلام كه از قصّه باخبر شد به او فرمود: از كجا چنين دستورى به آنها دادى؟

 عرض كرد: اى مولاى من سرى كه بيست سال بر آستانه مباركه شما بر زمين نهاده شده اين مقدار نزد خدا ارزش ندارد كه اگر دريا را به آنها قسم دهند آرام گيرد؟

 امام عليه السلام فرمود : مطلب همين طور است، ولى دوباره چنين كارى مكن .

* * *

2 - مأمون از حضرت رضا عليه السلام پرسيد: دليل شما بر خلافت جدّت اميرالمؤمنين عليه السلام چيست؟

 امام عليه السلام فرمودند: آيه «أنفسنا»(39) . مأمون گفت: آنچه فرموديد مطلب را اثبات مى ‏كرد اگر «نساءَنا» در آيه نبود .

 امام عليه السلام فرمودند: اعتراض تو وارد بود اگر «ابناءَنا» نبود.

    مؤلّف‏رحمه الله گويد: در اين سؤال و جواب دقّت و ظرافت خاصّى به كار برده شده است و ما آن را در كتاب خود «دلائل الحق» به طور مبسوط بيان كرده‏ ايم و در اينجا به طور مختصر اشاره مى ‏كنيم(40) :

    حضرت رضا عليه السلام مى‏ فرمايد: با كلمه «أنفسنا» در آيه شريفه مى‏ توان خلافت على عليه السلام را ثابت كرد، زيرا از «أنفسنا» على عليه السلام اراده شده، و غير او نمى‏ شود مقصود باشد، و وقتى على جان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم باشد اولى و سزاوارتر است از ديگران به جانشينى او.

    مأمون گفته است كه اگر «نساءَنا» نبود مطلب تمام بود، ولى «نساءَنا» قرينه ‏اى است كه منظور از «أنفسنا» رجال و مردان است نه اينكه مقصود على عليه السلام باشد پس آيه بر خلافت او دلالت نمى‏كند.

    امام عليه السلام اشكال او را پاسخ داده ‏اند كه اگر مراد از «أنفسنا» مردها بود كلمه «أبناءَنا» در آيه لغو مى ‏شد و معنا نداشت ؛ زيرا مردها شامل پسرها هم بود و «أبناءَنا» در «أنفسنا» داخل بود، و ذكر «أبناءَنا» بعد از «أنفسنا» وجهى نداشت، و اين خود دليل است كه مراد از «أنفسنا» مردها نيست، بلكه مرد مخصوص است كه وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام باشد .

    و دليل ديگرى داريم كه مراد از «نساءَنا» در آيه فقط حضرت فاطمه ‏عليها السلام است نه اينكه مقصود همسران پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم باشد به قرينه اينكه در مقابل «ابناءَنا» يعنى پسران آمده است و هر كجا «نساء» در مقابل «ابناء» بكار رود مراد از فرزندان مؤّنث يعنى دخترها است ، همان طور كه در اين آيه مباركه چنين اراده شده است : «يُذَبِّحُونَ أبْناءَكُم وَيَسْتَحْيُونَ نِساءَكُم»(41) كه «أبناء» اولاد مذكر يعنى پسرها و «نساء» اولاد مؤنث يعنى دخترها است و معنى آيه شريفه اين است كه «مى ‏كشند پسرهاى شما را و زنده نگه مى‏ دارند دخترهايتان را».

    و بخاطر اين جهت امام عليه السلام در جواب از اعتراض مأمون كه گفت «لولا نساءَنا» فرمود : «لولا أبناءَنا» ، و اين نكته دقيقى است كه احتياج به تأمّل دارد، از خداوند تبارك وتعالى تقاضا داريم فهميدن اين گونه اسرار را در كلمات امامان معصوم ‏عليهم السلام به ما روزى فرمايد .(42)

* * *

3 - حديثى را به خطّ ميرزاى قمّى‏ رحمه الله ديدم كه نقل كرده بود:

    رأس الجالوت از حضرت رضا عليه السلام سئوال كرد: اى مولاى من ! كفر و ايمان چيست؟ كفران به چه معنا است؟ و معناى بهشت و دوزخ و دو شيطانى كه اميدوارند چيست؟

    امام رضا عليه السلام فرمودند: كلام پروردگار مهربان به آنچه گفتى گويا است كه در سوره الرحمن فرموده است: «خَلَقَ الإنْسان × عَلَّمَه البَيان»(43) «انسان را آفريد × به او سخن گفتن آموخت» .(44)

    مؤلف‏ رحمه الله گويد : رأس الجالوت بزرگترين دانشمند يهود است همان طور كه جاثليق بزرگترين دانشمند مسيحيت بوده است، و منظور او سؤال از خود اين امور و اين‏كه معناى هر يك از آنها چيست نبوده ، بلكه آن به تبع و جانبى است، و مقصود اصلى او اين بوده كه وجه اجتماع اين امور چيست با اينكه تغاير و تضاد دارند ؟ و در استدلال روش جدل را پيموده است .

    توضيح مطلب : خداوند تبارك وتعالى در سوره «الرحمن» كه در آن نعمتهاى دنيوى و اخروى را برشمرده و جمع كرده، و بخاطر همين جهت با اسم رحمان -كه اشاره به احسان و لطف پروردگار دارد- آغاز كرده و بعد از آن نعمت فراگيرى و آموزش قرآن را ياد كرده كه آن راهنماى راه ‏هاى خير و خوبى در دنيا و آخرت است و مسائل زندگى و مرگ را به طور روشن بيان كرده و فرموده است: «خَلَق الإنْسان × عَلَّمه البَيان» «انسان را آفريد ، به او سخن گفتن آموخت» ، و اين اقتضاء مى ‏كند كه آفرينش انسان از بزرگترين نعمت‏هاى الهى بلكه هدف نهايى از آفرينش آسمان‏هاى رفيع و زمين ‏هاى گسترده باشد و همچنين تعليم بيان و اين‏كه به انسان آموخته است كه چگونه سخن بگويد و براى اثبات مدّعاى خود استدلال كند در مرحله بعد از آفرينش انسان از نعمتهاى بزرگ الهى است. (تا اينجا كلام ميرزاى قمى و توضيح ايشان بود).

    ولى آنچه به نظر قاصر و فكر ناقص من مى‏ رسد اينستكه امام عليه السلام جواب را ارجاع داده است به سوره «الرحمن» ، زيرا انسانى كه در سوره «العصر» آمده ، به ظالم نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام تأويل شده و آنكه در سوره «الرحمن» است به حضرت على عليه السلام تأويل شده است .

    و انسان است كه مصداق فراگير و پذيرا براى بهشت و دوزخ و كفران و ايمان است ، و لذا علاّمه مجلسى رحمه الله فرموده است : سرّ اينكه انسان به هر يك از افراد و مصاديقش در سوره «العصر» تأويل شده به ظالم ، ظهور شقاوت و بدبختى و گمراهى در او است ، همان طور كه انسان در سوره «الرحمن» به على عليه السلام تأويل شده ؛ زيرا كه او كامل‏ترين افراد و مصاديق آن در ظهور كمالات و خوبى‏ها است.(45)

    و بعد از اين بيان مى‏ گوييم: سرّ اين‏كه ضمير در اين آيه شريفه «فَبِأيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان» تثنيه آورده شده اين است كه در مقابل انسان كاملى چون على عليه السلام آمده است و لذا بايد به آنها كه به اميرالمؤمنين عليه السلام ظلم كرده ‏اند برگردد ، همان طور كه در حديث به آن دو خليفه غاصب تأويل شده و آن دو مراد از دو شيطان اميدوارند كه در سئوال آمده است ، پس بنابراين جواب از مصداقى كه قابليت داشته باشد براى بهشت و دوزخ و ايمان و كفران انسان است و به تمام اين عناوين در سوره «الرحمن» اشاره شده است .(46)

* * *

4 - اشعارى را كه صاحب بن عبّاد قدس سره سروده و آن را در ابتداى كتاب خود به حضرت رضا عليه السلام هديه كرده است ، در اينجا بعضى از آن اشعار را ذكر مى‏ كنيم :

 يا سائراً زائراً إلى طوس

 مشهد طهر و أرض تقديس

 أبلغ سلامي الرضا وحُطّ على

 أكرم رمس لخير مرموس

 واللَّه واللَّه حلفة صدرت

 من مخلص في الولاء مغموس

 إنّي لو كنت مالكاً إربى

 كان بطوس الفناء تعريسي

 يا سيّدي وابن سيّدي ضحكت

 وجوه دهري بغير تعبيس

 لما رأيت النواصب انتكست

 راياتها في الزمان تنكيس

 صدعت بالحقّ في ولايتكم

 والحقّ مذ كان غير منحوس

 إنّ بني النصب كاليهود وقد

 يخلط تهويدهم بتمجيس

 كم دفنوا في القبور من نَجِس

 أولى به الطرح في النواويس

 عالمهم عندما اُباحثه

 في جلد ثور ومسك جاموس

 إذا تأمّلت شؤم جبهته

 عرفت فيها اشتراك إبليس (47)

 اى كسى كه براى زيارت به شهر طوس به آن مشهد پاك و سرزمين پاكيزه و بلند مرتبه مى‏ روى .

 سلام مرا به حضرت رضا عليه السلام برسان و خود را بر آن قبر گرامى كه براى بهترين پنهان شدگان است بيفكن .

 بخدا قسم، بخدا قسم، و اين قسمى است كه صادر شده از مخلصى كه غرق در محبت و ولايت است .

 همانا اگر من اختيار مى‏ داشتم، اقامت در طوس را برمى‏ گزيدم و اين باعث شادمانى من بود .

 اى سرور من ! و اى فرزند سرورم ! چهره روزگارم خندان گرديد بعد از آنكه آشفته و درهم كشيده بود .

 بخاطر اينكه شكست نواصب و دشمنان شما را ديدم، و پرچم ‏هاى آنها را در زمانه سرنگون مشاهده كردم .

 حق را آشكارا درباره ولايت شما بيان كردم ، و حق از ابتداى وجودش نامبارك و شوم نبوده است .

 همانا ناصبى ‏ها مانند يهود هستنند و هر آينه يهوديت آنها با مجوسيّت مخلوط گشته است .

 چه مقدار از آن افراد نجس در قبرها دفن شده ‏اند و سزاوارتر آن بود كه آنها را در مقبره يهودى ‏ها و نصرانى ‏ها بريزند .

 با دانشمند آنها وقتى مباحثه و گفتگو مى ‏كنم گويا كسى است كه در واقع گاو و يا گوساله‏ اى است .

 وقتى بد يمنى و زشتى را در پيشانى او انديشه مى‏ كنم ، در مى‏ يابم كه شيطان در انعقاد نطفه ‏اش شركت داشته است .

    و صاحب شوكت و عظمت ، ناصرالدين شاه قاجار رحمه الله به فارسى سروده است :

 در طوس جلال كبريا مى ‏بينم

 بى پرده تجلّى خدا مى‏ بينم

 در كفش كن حريم پور موسى

 موساى كليم با عصا مى ‏بينم

 


1) الكافى : 313/1 ح 14، مدينة المعاجز: 251/6 ح 58، حلية الأبرار: 378/2، إعلام الورى: 317، بحار الأنوار : 25/50 ح 17 ، الإرشاد: 342، الغيبة شيخ طوسى : 27 .

2) امالى طوسى : 359 ح 89 مجلس 12، بحار الأنوار : 238/49 ح7، و 222/83 ح7.

3) سوره آل عمران ، آيه 34 .

4) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 26/1 ح 28، بحار الأنوار : 20/49 ح 26.

5) الكافى : 23/4 ح3، مناقب ابن شهراشوب: 360/4، بحار الأنوار : 101/49 ح 19.

6) كشف الغمّة: 303/2 ، بحار الأنوار : 63/49 ضمن ح 80 ، الكافى : 491/1 ح 10، الوافى : 818/3 ح 8 ، مناقب ابن شهراشوب : 348/4 ، إثبات الهداة : 252/3 ح 20 به نقل از كافى و كشف الغمّه .

7) مشارق الأنوار: 96، بحار الأنوار : 71/49 ح 95. و در عيون اخبار الرضا عليه السلام: 228/2 ح1 از حسن بن على وشاء (با كمى اختلاف) نقل شده است .

8) در كتاب «الدعائم : 221/1» از پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده است كه آن حضرت فرمود :  «مستريح ومستراح منه، فأمّا المستريح: فالعبد الصالح استراح من غمّ الدنيا، وما كان فيه من العبادة إلى الراحة ونعيم الآخرة، وأمّا المستراح منه: فالفاجر يستريح منه ملكاه» ، مردم نسبت به مرگ دو قسمند : عدّه ‏اى با مردن راحت مى‏ شوند و گروهى با مردن آنها ديگران راحت مى‏ شوند ، دسته اول بندگان صالح و نيكوكار هستند كه با مرگ از غم و غصّه دنيا راحت مى‏ شوند و بر اثر عبادتهائى كه انجام داده‏ اند به نعمتهاى هميشگى و آسايش دائمى مى‏ پيوندند ، دسته دوّم اشخاص تبه‏كار هستند كه با مردن هر يك از ايشان آن دو فرشته‏ اى كه مأمور نوشتن اعمال آنها هستند راحت مى‏ شوند .

9) دعوات راوندى : 248 ح 698، بحار الأنوار : 194/6 ح 45، و72/49.

10) سوره الرحمن ، آيه 39 .

11) در هامش «بحار الأنوار» مى‏نويسد: مقصود از آن عثمان است ، امام عليه السلام او را به مادرش اَروى دختر كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس نسبت داده است .

12) فضائل الشيعة: 76 ح 43، بحار الأنوار : 273/7 ح 353/8  45 ح3 و ص 360 ح 275/24  28 ح 144/68  61 ح 91 و 56/92 ح 31، تفسير فرات: 461 ح 604، تأويل الآيات: 638/2 ح 20 .

13) كرمند ؛ قريه و روستايى است در اطراف اصفهان .

14) دعوات راوندى: 28 ح 52، المستدرك: 232/12 ح2، بحار الأنوار : 253/69.

15) تفسير امام عسكرى ‏عليه السلام: 323 ح 170 ، بحار الأنوار : 416/75 ضمن ح 68 ، مدينة المعاجز: 100/7 ح 102.

16) مناقب ابن شهراشوب:341/4، بحار الأنوار : 98/49 ح 13، المستدرك: 164/12 ح9 ، مدينة المعاجز: 228/7 ح 179.

17) مشارق الأنوار: 182، بحار الأنوار : 314/27 ح 12.

18) بحار الأنوار: 55/102 سطر 7، صحيفه رضويّه : 501 .

19) مناقب ابن شهراشوب: 367/4 سطر 2، بحار الأنوار : 10/49.

20) مناقب ابن شهراشوب : 350/4 و 353، بحار الأنوار : 99/49 ح 14 و 15.

21) مناقب ابن شهراشوب : 350/4 و 353، بحار الأنوار : 99/49 ح 14 و 15.

22) مناقب ابن شهراشوب : 362/4، بحار الأنوار : 99/49 ح 16.

23) مناقب ابن شهراشوب: 360/4 سطر 19، بحار الأنوار : 100/49.

24) مناقب ابن شهراشوب: 361/4، بحار الأنوار : 112/49 ح 10.

25) مناقب ابن شهراشوب: 361/4، بحار الأنوار : 100/49 س7.

26) الكافى : 230/8 ح 296، بحار الأنوار : 101/49 ح 18، وسائل الشيعة :423/16 ح1.

27) دار السلام: 37/2، بحار الأنوار : 337/49 ح 17. و در ص 328 ح 4 از «عيون اخبار الرضا عليه السلام» قصّه مردى از اهل مصر را نقل مى ‏كند كه به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام روانه طوس مى‏ شود - تا آنجا كه مى‏ گويد : - سر خود را بر روى زانو نهاده بود تا استراحت كند ، هنگامى كه سر برداشت مشاهده كرد كه در ديوار مقابل خود اين دو بيت نوشته شده است . (شيخ حرّ عاملى رحمه الله نيز آن را در كتاب إثبات الهداة: 286/3 ح 107 از عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل كرده است).

    حاج شيخ على اكبر مروج الاسلام رحمه الله در كتاب «كرامات رضويّه ج 1 ص 266» قصه جالب ديگرى براى اين دو بيت از شيخ صدوق رحمه الله و در ص 269 قصّه جالبى براى دو بيت ديگر كه خيلى مشابه اين قصه است نقل كرده است، به آنجا مراجعه شود .

28) الكافى : 487/1 ح3، الوافى: 816/3 ح2، مدينة المعاجز: 13/7 ح7، مناقب ابن شهراشوب: 348/4، كشف الغمّة: 304/2، بحار الأنوار : 60/49.

29) علّامه رحمه الله فرموده است : دِعبل فرزند على خزاعى و كنيه‏ اش ابو على است ، او شاعرى مشهور در ميان شعراى شيعه است ، و به صلابت ايمان ، بلندى مرتبه ، عظمت شأن و مقام شهرت دارد . مامقانى رحمه الله شرح حال او را در كتاب «تنقيح المقال: 417/1» به نقل از كتاب «خلاصه تأليف علّامه ص 70» ذكر كرده است .

30) ميان قوهان : شهرى بين هرات و نيشابور است .

31) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 269 - 267/2، بحار الأنوار : 241 - 239/49، مناقب ابن شهراشوب: 338/4، إعلام الورى : 329 ، اكمال الدين : 373/2، منتخب الأثر : 221 ح3، دلائل الإمامة : 357 ح4، اثبات الهداة : 284/3 ح 102.

32) سفينة البحار: 177/2، بحار الأنوار: 241/49 ح 10 به نقل از عيون اخبار الرضا عليه السلام: 270/2 ح 36 (با كمى اختلاف).

33) امالى صدوق : 131 ح4 مجلس 17 ، بحار الأنوار : 278/44 ح1.

34) بشارة المصطفى: 80 ، عيون اخبار الرضا عليه السلام: 141/2 ح9، بحار الأنوار : 237/49 ضمن ح 5 .

    البتّه معلوم است كه مأمون اين سخاوت‏ها را از روى اخلاص و ارادت به حضرت رضا عليه السلام و خاندان رسالت انجام نداده است بلكه او دنياپرست و رياست‏طلبى بوده است كه مصلحت حكومت و بقاى سلطه‏ طلبى خود را در اين ديده است كه حضرت رضا عليه السلام را با اجبار منصب ولايت‏عهدى دهد و با اينگونه تظاهرها و خودنمايى كردن‏ها پايه‏ هاى حكومت خود را محكم كند، ولى در باطن كينه و عداوت آن امام رئوف را داشت و آن حضرت را با همنشينى با خود آزار و شكنجه مى ‏داد، و بهترين تعبير درباره او همان است كه در حديث لوح از ذات‏ ربوبيّت نقل شده است . در آن خبر وقتى به حضرت رضا عليه السلام مى‏ رسد مى‏ فرمايد: «ويقتله عِفريت مستكبر» يعنى او را شيطانى مستكبر به شهادت مى‏ رساند .

35) عيون اخبار الرضا عليه السلام: 142/2 ح 10، بحار الأنوار : 236/49 ح5 ، بشارة المصطفى: 81 ، كشف الغمّة: 317/2، حلية الأبرار: 381/4 ح1، إعلام الورى: 328، فرائد السمطين: 200/2، مناقب ابن شهراشوب: 366/4.

36) دار السلام: 128/2.

37) الإختصاص: 240، بحار الأنوار : 230/49 ح 27، المستدرك: 102/9 ح 8 .

38) اين مطلب مورد نظر و اشكال است ، و لذا مامقانى در كتاب «تنقيح المقال» آن را قول ضعيفى شمرده است .

39) سوره آل عمران ، آيه 61 .

40) در قصّه مباهله رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به نصاراى نجران فرمود: «تعالوا ندع ابناءَنا وأبناءَكم ونساءَنا ونساءَكم وأنفسنا وأنفسكم ثمّ نبتهل...» يعنى: «بياييد تا بخوانيم فرزندانمان و فرزندانتان را، و زنان خودمان و زنان خودتان را و كسانى كه همچون جان ما و همچون جان شما هستند آنگاه مباهله كنيم...» .

    رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از فرزندان خود امام حسن و امام حسين عليهما السلام ، و از زنان فاطمه زهرا عليها السلام ، و از آنها كه مانند جانش بودند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را آوردند.

    اين آيه شريفه با تفاسيرى كه از شيعه و سنى در ذيل آن وارد شده ثابت مى‏ كند كه على عليه السلام همچون نفس پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم و به منزله جان او و در حكم خود او است ، و از اينجا معلوم مى‏ شود كه خلافت و امامت اختصاص به آن حضرت دارد. او است كه از هر جهت مانند پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم است و شايستگى جانشينى او را دارد، عقل و وجدان نمى ‏پذيرد كه با وجود او خلافت را ديگرى كه چنين منزلت و مقامى ندارد تصاحب كند، و با عدم لياقت و شايستگى بر كسى كه شايستگى دارد حكومت كند ، «أفمن يهدي الى الحقّ، أحقّ أن يتّبع أمّن لايهدّي إلاّ أن يهدى» آيا آنكه مردمان را به سوى حق رهبرى مى‏ كند سزاوارتر است پيروى شود يا آنكه هدايت نمى‏ كند مگر آنكه خود هدايت شود ، «سوره يونس ، آيه 35».

41) سوره البقره ، آيه 49 .

42) به بحار الأنوار: 350/10 ح 10 مراجعه كنيد كه سودمند است و مناسب اين مقام مى ‏باشد .

43) سوره الرحمن ، آيه 3 و 4 .

44) تفسير قمى: 343/2، بحار الأنوار : 171/36 ح 160.

45) رجوع كنيد به بحار الأنوار : 280/60 و 280/23.  

46) تأويل الآيات: 633/2.

47) هدية العباد في شرح حال الصاحب: 49 .

 

    بازدید : 13620
    بازديد امروز : 4662
    بازديد ديروز : 4487
    بازديد کل : 77114072
    بازديد کل : 62895428