امام صادق علیه السلام : اگر من زمان او (حضرت مهدی علیه السلام ) را درک کنم ، در تمام زندگی و حیاتم به او خدمت می کنم.
بخش ششم : مناقب امام زين العابدين عليه السلام

 بخش ششم

قطره‏ اى از درياى كمالات و افتخارات

روشنائى چشم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم ، زينت پرستش كنندگان حضرت علىّ بن الحسين عليه صلوات المصلّين


 331 / 1 - روايت شده است : حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام در شبانه ‏روز هزار ركعت نماز مى‏ خواند .(1)

    در شب تاريك از خانه خارج مى‏ شد و بر پشت مبارك خود ، انبانى كه در آن كيسه‏ هايى از دينار و درهم بود حمل مى ‏كرد ، و گاهى طعام و هيزم به دوش مى‏ گرفت و به خانه‏ هاى فقرا مى‏ برد ، هر يك از خانه ها را در مى ‏زد و به كسى كه در را مى گشود مرحمت مى‏ كرد در حاليكه چهره خود را مى‏ پوشانيد تا فقير او را نشناسد .

    وقتى كه بدن نازنين او را براى غسل دادن در محلّ شستن نهادند ديدند پشت مباركش از اثر همان انبان‏ها مثل زانوى شتر چروكيده گشته است .

    آن حضرت صد خانواده از تهيدستان مدينه را سرپرستى مى‏ كرد ، و همواره دوست داشت كه يتيمان و اشخاص زمين‏گير و فقيران بيچاره ‏اى كه درها به روى آنها بسته بود بر سر سفره‏اش حاضر شوند ، و با دست مبارك خود به آنها طعام مى‏ خورانيد ، و هر كدام از آنها كه اهل و عيال داشت براى آنان غذا مى‏ فرستاد .(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 332 / 2 - ابو على پسر شيخ طوسى قدّس سرّهما در كتاب «امالى» مى‏ گويد :

    روايت شده است كه آن حضرت وقتى از راهى عبور مى‏ كرد اگر پاره‏ سنگى را در وسط راه مى‏ ديد ، از مركب خود پياده مى‏ شد و آن را با دست مبارك خود كنار مى‏ زد .(3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 333 / 3 - حسين بن سعيد در كتاب «زهد» روايت كرده است : (4)

    آن حضرت غلام خود را تازيانه ‏اى زد ، سپس گريه كرد ، و به امام باقر عليه السلام فرمود :

 كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم برو و دو ركعت نماز بجاى آور ، و بعد از نماز عرض كن : خداوندا ! خطاى علىّ بن الحسين را در فرداى قيامت بيامرز . و به آن غلام فرمود :

 إذهب فأنت حرّ لوجه اللَّه .

 تو در راه خدا آزاد هستى ، هر كجا خواستى مى ‏توانى بروى .(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 334 / 4 - روايت شده است : مادر آن حضرت بنام شهربانو «شاه زنان»(6) كه دختر يكى از پادشاهان عجم بنام يزدجرد بود در هنگام ولادت و زايمان آن حضرت از دنيا رفت ، و بعد از آن زن ديگرى سرپرستى و پرورش او را به عهده گرفت ، و امام عليه السلام او را مادر مى ‏ناميد .

    نقل شده است : امام سجّاد عليه السلام با اين زن در يك كاسه غذا نمى‏ خورد ، و وقتى به آن حضرت عرض كردند : شما كه نيكوكارترين مردم هستيد چرا با اين مادر هم ‏غذا نمى ‏شويد در حالى كه او دوست دارد با شما هم‏ غذا شود؟ امام عليه السلام در جواب فرمود :

 أكره أن تسبق يدي إلى ما سبقت إليه عينها، فأكون عاقّاً لها.

 نمى‏ پسندم دست من به لقمه ‏اى پيشى بگيرد كه او پيش از من به آن نظر افكنده است ، و در نتيجه با اين عمل خاطر او را آزرده كنم و عاق او گردم .(7)

    و وقتى فقير و مستمندى نزد او مى‏ آمد مى ‏فرمود :

 مرحباً بمن يحمل زادي إلى الآخرة .

 خوش آمدى اى كسى كه بار آخرت و توشه فرداى مرا به دوش مى‏ گيرى .(8)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 335 / 5 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از معتّب نقل مى‏ كند كه امام صادق عليه السلام فرمود :

 كان عليّ بن الحسين عليهما السلام شديد الإجتهاد في العبادة، نهاره صائم، وليله قائم، فأضرّ ذلك بجسمه . فقلت له: يا أبة كم هذا الدؤب ؟

 فقال: أتحبّب إلى ربّي لعلّه يزلفني.(9)

 علىّ بن الحسين عليهما السلام در عبادت پروردگار زياد تلاش مى‏ كرد ، روزها را روزه مى‏ گرفت و شبها به عبادت مى‏ پرداخت بحدّى كه به جسم مباركش زيان رسانيده و آن را فرسوده نموده بود .

 به آن حضرت عرض كردم : چقدر خود را به رنج و زحمت مى ‏اندازيد ؟

 فرمود : با اين كار محبّت خود را به پروردگارم نشان مى‏ دهم به اميد اينكه به بارگاه قرب او راه يابم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 336 / 6 - و نيز در همان كتاب از كتاب «الأنوار» نقل مى ‏كند :

    علىّ بن الحسين عليهما السلام به نماز ايستاده بود ، فرزندش محمّد در حال خردسالگى بر لب چاهى كه در خانه بود و عمق زيادى داشت آمد ، ناگهان در آن چاه افتاد . مادرش كه اين صحنه را از دور ديد فريادى كشيد و به طرف چاه آمد ، در كنار چاه خود را مى‏ زد و استغاثه مى ‏كرد و صدا مى زد : اى فرزند رسول خدا ! پسرت محمّد غرق شد ، و آن حضرت نماز را رها نمى‏ كرد در حاليكه آشفتگى و جوش و خروش فرزندش را در ته چاه مى‏ شنيد ، همينكه مدّتى گذشت و مادرش بى‏ حوصله شد از روى دلسوزى بحال فرزندش صدا زد : چقدر دلهاى شما سخت است اى خانواده رسول خدا .

    و آن حضرت از حال نماز خارج نشد تا آنكه آن را كامل انجام داد و تمام كرد، سپس به طرف چاه آمد و كنار آن نشست و دست خود را داخل چاه كرد ، عمق چاه زياد بود و احتياج به ريسمان بلندى بود كه بتوان چيزى از ته آن بيرون آورد ، ولى امام عليه السلام بدون آن فرزندش محمّد را از چاه خارج كرد در حالي كه بدن و لباسش مرطوب نگشته بود ، طفل را به مادر مرحمت كرد و فرمود :

 بگير فرزندت را اى كسى كه اعتماد و يقين تو به خداوند كم است .

    مادر از اينكه فرزندش را سالم در آغوش گرفت خوشحال شد و خنديد ، و از اينكه امام عليه السلام او را كم ‏اعتماد به خدا توصيف كرد ناراحت شد و گريه كرد ، حضرت سجّاد عليه السلام فرمود :

 لاتثريب عليك اليوم، أما علمت أنّي كنت بين يدي جبّار لو ملت عنه بوجهي لمال بوجهه عنّي، أفمن يرى راحماً بعده؟

 ناراحت نباش ، ملامت و سرزنشى بر تو نيست ، آيا نمى‏ دانستى در پيشگاه خداوندى بودم كه اگر از او روى برمى‏ گردانيدم او از من رو برمى‏ گردانيد ؟ و آيا بعد از آن كسى بود كه به من رحم كند ؟ (10)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 337 / 7 - در سبب ملقّب شدن آن حضرت به زين ‏العابدين‏ عليه السلام روايت شده است كه : شبى آن حضرت در محراب عبادت به نماز شب ايستاده بود ، شيطان به صورت اژدهايى برايش ظاهر گرديد تا او را از عبادت پروردگارش مشغول سازد .

    امام عليه السلام به او توجّهى نكرد ، نزديك آمد و انگشت بزرگ پاى او را در دهان گرفت و كارى كرد كه آن را به درد آورد ، ولى آن حضرت توجّهى نكرد و نماز را قطع نفرمود .

    چون نماز را به پايان رسانيد ، خداوند چهره واقعى آن افعى را به او نشان داد و دانست كه او شيطان بوده است ، او را لعنت كرد و فرمود :

 اخسأ يا ملعون ، دور شو اى ملعون .

 آنگاه او رفت و امام عليه السلام به عبادت خود ادامه داد ، پس صداى هاتفى را شنيد كه سه مرتبه ندا كرد : أنت زين العابدين .

 تو واقعاً زينت عبادت‏ كنندگان هستى .(11)

    و طبرى قدس سره در كتاب «دلائل الإمامه» مى‏ نويسد : حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام به نماز ايستاده بود ، ابليس به صورت اژدهائى براى آن حضرت ظاهر شد كه ده تا سر داشت ، دندانهاى نيش او تيز و برّان ، و چشمهايش وارونه و سرخ رنگ بود ، از داخل زمين نزديك سجده‏گاه آن حضرت بيرون آمد ، نخوت و غرورى از خود نشان داد ولى امام عليه السلام دچار ترس و وحشت نشد و اصلاً نگاهى به او نكرد ، آنگاه خود را به روى زمين كشيد و نزديك آمد و تمام انگشتان پاى مبارك آن حضرت را به دهان گرفت و با دندانهاى نيش خود گاز گرفت ، و از آتش درون بر آنها دميد ولى باز هم امام عليه السلام توجّهى نكرد و قدمهاى مبارك خود را حركتى نداد ، و هيچگونه شكّى يا وهمى به او راه نيافت .

    شيطان به كار خود ادامه داد تا اينكه شهاب سوزنده‏ اى از آسمان بر او فرو ريخت ، همينكه احساس سوزندگى كرد فريادى كشيد و كنار امام عليه السلام به صورت اوّليه خود ايستاد و گفت :

 «يا عليّ، أنت سيّد العابدين كما سُمّيت، وأنا إبليس، واللَّه لقد شاهدت من عبادة النبيّين والمرسلين من لدن آدم إلى زمنك، فما رأيت مثل عبادتك، ولوددت أنّك استغفرت لي، فإنّ اللَّه كان يغفر لي».

«اى على ؛ تو در حقيقت سرور عبادت‏ كنندگان هستى همانطور كه به اين لقب ناميده شده‏ اى ، و من ابليس هستم ، به خدا قسم عبادت پيغمبران و رسولان الهى را از زمان حضرت آدم تا اين زمان ديده ‏ام ، از هيچكدام از آنها عبادتى مانند عبادت تو مشاهده نكرده ‏ام ، دوست دارم براى من استغفار كنى ، تو اگر از خدا طلب مغفرت كنى خداوند مرا مى ‏آمرزد» .

    سپس آنجا را ترك كرد و رفت .(12)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 338 / 8 - روايت شده : حجّاج بن يوسف خانه كعبه را بخاطر مبارزه و جنگ با عبداللَّه بن زبير خراب كرد ، سپس آن را بنا نهاد ، وقتى خانه تعمير شد و خواستند حجرالأسود را بجاى خود نصب كنند هر عالمى از ميان علماء ، يا هر قاضى از ميان قضات ، و يا هر زاهدى از ميان زهدپيشه‏گان آن را نصب مى‏ كرد حَجَر در جاى خود ثابت نمى‏ ماند لرزه و اضطراب داشت ، تا آنكه حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام تشريف آورد و آن را از دست ايشان گرفت نام خدا را بر زبان جارى ساخت و آن را نصب كرد ، حجرالأسود در جاى خود آرام گرفت و مردم صدا را به تكبير بلند كردند .

    و هر آينه به فرزدق الهام شده در شعرش كه گفته است :

                 يكاد يمسكه عرفان راحته

              ركن الحطيم إذا ما جاء يستلم

 نزديك است پايه حطيم(13) به كف دست مبارك او درآويزد هنگامى كه براى لمس كردن آن مى‏ آيد .(14)

 

 339 / 9 - در كتاب «خرائج» و «كشف الغمّه» مى‏ نويسند : از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود :

 دست مرد و زنى در حال طواف بر روى حجَر بهم چسبيد ، هر يك از آنها هرچه تلاش كردند كه دست خود را جدا كنند نتوانستند . مردم گفتند : بايد اينها را بريد تا از يكديگر جدا شوند ، در اين گفتگو بودند كه حضرت علىّ بن الحسين عليهما السلام وارد شد ، راه را براى آن حضرت باز كردند ، و وقتى قصّه را برايش عرض كردند ، حضرت نزديك رفت و دست مبارك خود را بر آن دو دست نهاد ، فوراً از يكديگر جدا شد و مشكل آنها حلّ شد .(15)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 340 / 10 - علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى ‏نويسد :

    در بعضى از مؤلّفات شيعه ديدم كه نقل كرده است : روايت شده مرد مؤمنى از بزرگان شهر بلخ در بيشتر سالها به حجّ مى ‏رفت ، و بعد از انجام دادن مناسك حجّ و زيارت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خدمت حضرت سجّاد عليه السلام مى‏رسيد سوغات و هدايائى براى آن حضرت مى‏ آورد ، سئوالات دينى خود را از امام عليه السلام مى‏ پرسيد و سپس به شهر خود مراجعت مى ‏كرد .

    در يكى از اين برگشت‏ها همسرش به او گفت : مى‏ بينم هر زمان به ديدار امام خود مى‏ روى سوغات و هداياى زيادى با خودت مى‏ برى ، ولى آن حضرت چيزى به تو پاداش نمى دهد .

    مرد بلخى گفت : او پادشاه دنيا و آخرت است ، و آنچه مردم دارند به بركت او است و مالكش در حقيقت او مى‏ باشد ، زيرا آن حضرت خليفه و جانشين خدا بر روى زمين و حجّت پروردگار بر بندگان است ، و او فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم و پيشواى ما است . و چون گفتار او را شنيد از سرزنش او ساكت ماند .

    سپس آن شخص براى سال آينده براى حجّ آماده شد و قصد منزل شريف آن حضرت نمود ، وقتى به آنجا رسيد اجازه ورود خواست ، امام عليه السلام به او اجازه مرحمت فرمود .

    مرد بلخى وارد خانه شد و بر آن حضرت سلام كرد و دست مباركش را بوسيد و پس از خوش ‏آمد گوئى امام عليه السلام او را به خوردن غذا با خودش دعوت فرمود ، و بعد از آنكه غذا خوردند امام عليه السلام طشت و آفتابه آب طلب كرد .

    مرد بلخى برخاست و آفتابه آب را به دست گرفت تا روى دستهاى امام عليه السلام بريزد ، حضرت فرمود :

 تو ميهمان ما هستى ، چرا مى‏ خواهى خود را به زحمت اندازى ‏و آب روى دستهاى من بريزى ؟

 عرض كرد : دوست دارم خدمت كنم .

 امام عليه السلام فرمود : لمّا أحببت ذلك فواللَّه لأرينّك ما تحبّ وترضى وتقرّ به عيناك .

 حال كه چنين است بخدا قسم به تو نشان مى‏دهم آنچه را كه خشنودت كند و چشمانت را روشن گرداند .

 آنگاه آب را روى دستهاى مبارك امام عليه السلام ريخت تا يك سوّم طشت را آب گرفت ، امام عليه السلام به آن مرد فرمود :

 چه چيزى در ميان طشت است ؟ عرض كرد : آب است .

 فرمود : ياقوت سرخ است ، دوباره نگاه كن .

 وقتى نگاه كرد ديد آبها به قدرت پروردگار ياقوت سرخ شده است .

 سپس امام عليه السلام فرمود : آب بريز .

 مرد بلخى آب ريخت تا دو سوّم طشت پر از آب شد ، امام عليه السلام به او فرمود : در ميان طشت چيست ؟ عرض كرد : آب است .

 فرمود : نگاه كن ، زمرّد سبز است . وقتى نگاه كرد ديد زمرّد سبز است .

 سپس امام عليه السلام به او فرمود : باز هم آب بريز . مرد بلخى آب را روى دستهاى مبارك آن حضرت ريخت تا آنكه طشت پر شد .

 امام عليه السلام به او فرمود : در ميان طشت چيست ؟ عرض كرد : آب است . فرمود : بلكه درّ سفيد است .

    وقتى آن مرد نگاه كرد ديد درّ سفيد است و طشت از سه نوع جواهر يعنى درّ و ياقوت و زمرّد پر گشته است ، خيلى تعجّب كرد و خود را روى قدمهاى آن حضرت انداخت و آنها را بوسيد . بعد امام عليه السلام فرمود :

 يا شيخ ؛ لم يكن عندنا شي‏ء يكافيك على هداياك إلينا، فخذ هذه الجواهر عوضاً عن هديّتك، واعتذر لنا عند زوجتك لأنّها عتبت علينا.

 اى پيرمرد ! نزد ما چيزى نمى‏ باشد كه هداياى تو را جبران كند ، همين جواهرات را در مقابل آن هدايا از ما بپذير و نزد همسرت از طرف ما عذرخواهى كن كه او ما را سرزنش كرده و رفتار ما را نپسنديده است .

    مرد سر را از خجالت به زير انداخت و عرض كرد : اى سرور من ! چه كسى گفتار همسرم را به شما خبر داده است ؟ شكّى ندارم كه شما از خانواده رسالت هستيد .

    سپس مرد بلخى با امام عليه السلام وداع كرد و جواهرات را به همراه خود براى همسرش برد ، وقتى كه به شهر و ديار خود رسيد و به خانه ‏اش وارد شد جريان سفر را براى همسرش تعريف كرد ، زن سجده شكر بجاى آورد و شوهرش را به خداى بزرگ قسم داد كه او را در سفر آينده با خود خدمت امام عليه السلام ببرد .

    وقتى موسم كوچ كردن براى حجّ فرا رسيد ، و مرد بلخى ساز و برگ سفر را فراهم كرد ، طبق وعده ‏اى كه به همسرش داده بود او را به همراه خود برد ، زن در بين راه بيمار شد و نزديك مدينه كه رسيد از دنيا رفت ، شوهرش گريه‏ كنان خدمت امام عليه السلام رسيد و آن حضرت را از وفات زن باخبر كرد .

    امام عليه السلام فوراً برخاست و دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز دعا كرد و با خدا به راز و نياز پرداخت ، سپس رو به من كرد و فرمود :

 نزد همسرت برگرد ، خداوند او را به قدرت و حكمتش زنده گردانيد ، و او است كه استخوان‏هاى خاكستر شده را دوباره روح مى‏ دهد و زنده مى‏ گرداند.

    مرد بلخى بى‏ درنگ برخاست و با عجله رفت ، همينكه به منزلگاهش رسيد همسرش را ديد كه صحيح و سالم نشسته است به او گفت : چگونه به اين جهان برگشتى و خداوند تو را زنده كرد ؟

    گفت : بخدا قسم ! فرشته مأمور مرگ به سراغ من آمد و روح مرا از بدن خارج كرد و در اختيار گرفت ، خواست كه آن را بالا ببرد ناگهان شخصى با اين اوصاف ظاهر گشت و شروع كرد به برشمردن خصوصيّات آن حضرت و شوهرش مى‏ گفت : بلى اين اوصاف و ويژگيهاى مولا و سرورم علىّ بن الحسين عليهما السلام است .

    زن ادامه داد : همينكه عزرائيل او را ديد خود را روى قدمهايش انداخت و آنها را بوسه زد و عرض كرد :

 السلام عليك يا حجّة اللَّه في أرضه، السلام عليك يا زين العابدين .

 درود بر شما اى حجّت خداوند بر روى زمين ، سلام بر شما اى زينت عبادت‏كنندگان .

 آن حضرت سلامش را پاسخ داد و فرمود :

 يا ملك الموت ؛ أعد روح هذه المرأة إلى جسدها فإنّها كانت قاصدة إلينا وإنّي قد سألت ربّي أن يبقيها ثلاثين سنة اُخرى ويحييها حياة طيّبة لقدومها إلينا زائرة لنا .

 اى فرشته مرگ ! روح اين زن را به بدنش برگردان ، زيرا او قصد زيارت ما را نموده است و من از پروردگارم درخواست نمودم كه او را سى سال ديگر باقى بدارد و زندگى پاكى همراه با صفا و معنويّت بخاطر آمدنش به زيارت ما مرحمت فرمايد .

 آن فرشته عرض كرد : اى ولىّ پروردگار ! فرمانت را بر ديدگان مى‏ پذيرم و اطاعت مى‏ كنم ، سپس روح مرا به بدنم برگردانيد ، و آنگاه ديدم فرشته مرگ دست امام عليه السلام را بوسيد و از نزد من خارج شد .

 مرد بلخى دست همسرش را گرفت و هر دو براه افتادند تا خدمت امام عليه السلام رسيدند ، آن حضرت در ميان اصحاب نشسته بودند همينكه چشم زن به جمال آن سرور افتاد خود را به روى قدمهاى مباركش انداخت و گفت :

 هذا واللَّه سيّدي ومولاي، هذا هو الّذي أحياني اللَّه ببركة دعائه .

 بخدا قسم ! اين آقا و مولاى من است ، اين همان آقائى است كه خداوند به بركت دعاى او مرا زنده گردانيد .

    بعد از آن باقيمانده عمر خود را تا هنگام مرگ در جوار رحمت امام عليه السلام بسر بردند ، و او را رها نكردند تا از دنيا رفتند .(16)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 341 / 11 - برسى رحمه الله در كتاب «مشارق الأنوار» روايت كرده است كه :

    مردى به حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام عرض كرد : به چه علّت ما بر دشمنان خود برترى داريم در حاليكه در ميان آنها كسانى هستند كه زيباتر از ما هستند ؟

    امام عليه السلام به او فرمود :

 أتحبّ أن ترى فضلك عليهم؟

 دوست دارى برترى خود را بر آنها ببينى ؟

 عرض كرد : بلى ، امام عليه السلام دست خود را بر چهره او كشيد و فرمود : نگاه كن .

    وقتى آن مرد نگاه كرد پريشان و مضطرب شد و عرض كرد : فداى شما شوم مرا به حال اوّل برگردان ، من در اين مسجد جز خرس و ميمون و سگ نمى ‏بينم . امام عليه السلام دوباره دست مبارك خود را بر چهره او كشيد ، و او به حال اوّل برگشت .(17)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 342 / 12 - محمّد بن جرير طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامة» از جمهور بن حكم نقل كرده است كه گفت : حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام را ديدم در حاليكه بال و پر داشت به فضا پرواز كرد و بعد از مدّتى فرود آمد و فرمود :

 رأيت الساعة جعفر بن أبي طالب عليه السلام في أعلى عليّين.

 الآن جعفر بن ابى طالب(18) را در بالاترين مكان رفيع بهشتيان ديدم .

 به آن حضرت عرض كردم : آيا شما مى‏ توانيد به آسمانها بالا رويد ؟ فرمود : نحن صنعناها فكيف لانقدر أن نصعد إلى ما صنعناه؟ نحن حملة العرش والكرسيّ .

 ما خود آنها را بنا كرده ‏ايم چگونه نمى‏ توانيم به آنجائى كه ساخته ‏ايم بالا رويم ؟ نگاهدارنده عرش و كرسى ما هستيم .

    سپس يك شاخه از شكوفه ‏هاى خرما در غير فصل خودش به من مرحمت فرمود .(19)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 343 / 13 - محمّد بن حسن صفّار رحمه الله از ابو حمزه ثمالى نقل كرده است كه گفت : نزد حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام بودم و گنجشكان بر روى ديوار مقابل آن حضرت فرياد مى‏ كردند .

    امام عليه السلام فرمود : اى ابوحمزه ! آيا مى ‏دانى اينها چه مى‏ گويند ؟ عرض كرد : نه .

 فرمود : مى‏ گويند براى آنها وقتى مقرّر شده كه در آن وقت روزى خود را درخواست می ‏كنند .

 يا أبا حمزة؛ لاتنامنّ قبل طلوع الشمس، فإنّي أكرهها لك، إنّ اللَّه يقسّم في ذلك الوقت أرزاق العباد، وعلى أيدينا يجريها.

 اى ابوحمزه ! قبل از پديدار شدن خورشيد نخواب ، كه آن را براى تو نمى‏ پسندم ، همانا خداوند تبارك و تعالى در آن هنگام روزى بندگان را تقسيم مى‏ كند ، و آن را به دست ما اجرا مى ‏كند .(20)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 344 / 14 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ابوحمزه ثمالى نقل كرده است كه گفت : عبداللَّه بن عمر بر امام سجّاد عليه السلام وارد شد و گفت : اى فرزند حسين ؛ شما گفته ‏ايد: يونس كه گرفتار ماهى شد و آن مصائب را ديد بخاطر اين بوده است كه وقتى ولايت جدّم بر او عرضه شد توقّف كرد .

 فرمود : بلى ! مادرت به عزايت بنشيند .

 عرض كرد : آن را به من نشان بده اگر راست مى‏ گوئى ؟

 امام عليه السلام دستور داد كه او و من چشمهاى خود را با دستارى ببنديم ، و بعد از مدّتى فرمود : چشم خود را باز كنيد .

 ناگاه ديديم كنار دريا هستيم و آب به شدّت موج مى‏ زند . عبداللَّه بن عمر به وحشت افتاد و عرض كرد : اى سرور من ! خونم به گردن شما است ، شما را بخدا جان مرا حفظ كنيد .

 امام عليه السلام فرمود : از من دليل و برهان خواستى ؟

 دوباره عرض كرد : اگر راست مى‏ گوئيد به من نشان دهيد ، سپس امام عليه السلام آن ماهى را صدا زد . فوراً ماهى بزرگى سر خود را از دريا بيرون كرد كه مانند كوهى بزرگ بود و مى‏ گفت : «لبيّك لبيّك يا ولىّ اللَّه» يعنى من در خدمتم چه مى ‏فرمائيد اى ولىّ پروردگار ؟

 امام عليه السلام فرمود : تو كيستى ؟

 عرض كرد : اى سرور من ! من ماهى يونس هستم .

 فرمود : قصّه يونس را براى ما تعريف كن . ماهى عرض كرد :

 إنّ اللَّه تعالى لم يبعث نبيّاً من لدن آدم إلى أن صار جدّك محمّد صلى الله عليه وآله وسلم إلّا وقد عرض عليه ولايتكم أهل البيت.

 خداوند تبارك و تعالى از زمان حضرت آدم تا جدّت خاتم انبياء هيچ پيغمبرى را به رسالت مبعوث نفرمود مگر اينكه ولايت شما اهل بيت را بر او عرضه داشت .

 هر كدام از آنها آن را پذيرفت سالم ماند و از گرفتارى رها شد ، ولى هر كدام توقّف كرد و در پذيرفتن آن ترديد كرد گرفتار شد . آدم گرفتار نافرمانى شد ، نوح دچار طوفان و غرق دريا شد ، ابراهيم گرفتار آتش شد ، يوسف به زندان افتاد ، ايّوب مبتلا به انواع بلاها شد ، داود آن خطا را مرتكب شد . تا زمان يونس فرا رسيد ، خداوند تبارك و تعالى به او وحى فرمود : اى يونس ! ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و ائمّه هدى عليهم السلام از نسل او را بپذير .

 يونس عرض كرد : چگونه كسى را كه نديده و نشناخته ‏ام ولايتش را قبول كنم ، و از ميان قوم خود غضبناك بيرون رفت .

 خداوند تبارك و تعالى به من دستور داد كه يونس را ببلعم و استخوانهاى او را سست و ضعيف نكنم بلكه سالم نگهدارم ، مدّت چهل شبانه روز در شكم من ماند و در ميان دريا در تاريكى‏ هاى سه گانه صدا مى‏ زد :

«لا إلهَ إلّا أنْتَ سُبْحانَك إنّي كُنْتُ مِن الظالِمين»(21) «جز تو خدائى يكتا و يگانه نيست ، تو پاك و منزّهى و من از ستمكارانم» ولايت اميرالمؤمنين و ائمّه هدى از فرزندان او را قبول كردم .

 پس چون به ولايت شما ايمان آورد پروردگار عالم دستور داد تا او را در ساحل دريا بيندازم .(22)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 345 / 15 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» و شيخ طبرسى رحمه الله در كتاب «إحتجاج» از ثابت بنانى نقل كرده ‏اند كه گفت :

    با جمعى از عبادت پيشه‏ گان بصره مثل ايّوب سجستانى و صالح و عتبة الغلام و حبيب فارسى و مالك بن دينار به حجّ رفته بودم ، همينكه وارد مكّه شديم با كمبود آب مواجه شديم و مردم را ديديم كه شديداً بخاطر بى‏ آبى دچار تشنگى گشته ‏اند ، اهل مكّه و زائران بيت اللَّه به ما روى آوردند و نزد ما التماس كردند تا براى طلب باران دعا كنيم .

    پس نزد كعبه آمديم و طواف كرديم ، سپس با خضوع و ناله و زارى از خداوند نزول باران را تقاضا كرديم ولى اثرى از اجابت نديديم .

    در همين حال ناگاه جوانى وارد شد كه غصّه‏ هايش او را اندوهناك و غمهايش او را مضطرب و ناآرام نموده بود ، گرد كعبه چند بار طواف كرد سپس به ما روى آورد و فرمود :

 اى مالك بن دينار ! و اى ثابت بنانى ! و اى ايّوب سجستانى ! و اى صالح مرى ! و اى عُتبة الغلام ! و اى حبيب فارسى ! و اى سعد و اى عمر ! و اى صالح اعمى و اى رابعه ! و اى سعدانه ! و اى جعفر بن سليمان !

 ما گفتيم : لبيّك و سعديك ، يعنى گوش به فرمان شما هستيم ، امرى داريد بفرمائيد .

 امام عليه السلام فرمود : آيا در ميان شما يك نفر نيست كه خداوند مهربان او را دوست داشته باشد ؟

 عرض كرديم : اى جوان ! وظيفه ما دعا كردن است و اجابت كردن كار خداوند است .

 فرمود : از نزد كعبه دور شويد ، اگر يكى در ميان شما بود كه خدا او را دوست مى‏ داشت دعايش را اجابت مى‏ فرمود . سپس خودش نزد كعبه آمد و بر زمين به سجده افتاد پس شنيديم كه در سجده عرض مى‏كرد :

 اى سرور من ! به محبّتى كه به من دارى باران رحمت خود را بر اين مردم نازل كن .

 ثابت بنانى گويد : هنوز كلام آن حضرت تمام نشده بود كه باران مثل دهانه مشك سرازير شد .

 عرض كردم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خداوند تو را دوست دارد ؟

 فرمود : لو لم يحبّني لم يستزرني، فلمّا استزارني علمت أنّه يحبّني فسألته بحبّه لي فأجابني .

 اگر مرا دوست نمى‏ داشت به زيارتش دعوتم نمى‏كرد ، از اينكه مرا به زيارت طلبيده دانستم كه مرا دوست دارد ، و من به همان محبّتى كه به من دارد از او درخواست كردم و او اجابت فرمود .

 سپس ما را ترك كرد در حاليكه ابياتى را قرائت مى‏ نمود :

            من عرف الربّ فلم تغنه

            معرفة الربّ فذاك الشقي

            ما ضرّ في الطاعة ما ناله

            في طاعة اللَّه وماذا لقي

            ما يصنع العبد بغير التقى

            والعزُّ كلّ العزّ للمتّقي

 كسى كه خدا را بشناسد و اين شناسائى او را بى ‏نياز نكند ، پس او در حقيقت شقى و بدبخت است .

 ضرر نمى ‏زند در طاعت آنچه از نعمتها كه در راه اطاعت خداوند به او برسد و آنچه از مصائب كه به او برخورد كند .

 بنده بدون تقوا چه مى‏ كند ؟ تمام عزّت و آبرو در سايه تقوا و براى اشخاص باتقوا است .

    ثابت گويد : از مردم مكّه سئوال كردم كه اين جوان كيست ؟

    گفتند : او علىّ بن الحسين بن ابى طالب عليهم السلام است .(23)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 346 / 16 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «امالى» نقل كرده است كه : يكى از كنيزان امام سجّاد عليه السلام روى دستهاى مبارك آن حضرت آب مى‏ ريخت تا وضو بگيرد ، ناگهان آفتابه از دست آن كنيز افتاد و صورت امام عليه السلام را زخمى و مجروح ساخت .

    حضرت سجّاد عليه السلام سر خود را به طرف او بالا كرد ، كنيز گفت : خداوند تبارك و تعالى فرموده است : «وَالكاظِمينَ الغَيْظ» اهل تقوا كسانى هستند كه در هنگام خشم و غضب مسلّط بر نفس باشند و خشم خود را فرو نشانند .

    امام عليه السلام به او فرمودند : خشم خود را فرو نشاندم .

 كنيز ادامه داد : «وَالْعافينَ عَن الناس» «و از بديهاى مردم بگذرند» .

 امام عليه السلام فرمود : خدا از تو بگذرد .

 كنيز بقيّه آيه را خواند : «وَاللَّه يُحِبّ المُحْسِنين»(24) «و خداوند نيكوكاران را دوست دارد».

 امام عليه السلام فرمود : هر كجا مى‏ خواهى برو ، تو را در راه خدا آزاد كردم .(25)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 347 / 17 - علّامه مجلسى قدس سره در كتاب شريف «بحار الأنوار» مى‏ گويد : روايت شده است در خانه ‏اى كه آن حضرت به سجده مشغول بود آتش‏سوزى اتّفاق افتاد ، اهل خانه فرياد برآوردند : آتش ، آتش ، ولى آن حضرت هيچ توجّهى نكرد و سر از سجده برنداشت تا اينكه آتش خاموش شد . وقتى به آن حضرت عرض كردند : چه چيز شما را از اين آتش غافل كرده بود ؟ فرمود : ألهتنى عنها النار الكبرى .

 آتشى بزرگتر از آن كه آتش آخرت است مرا از اين آتش دنيا غافل گردانيده بود .(26)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 348 / 18 - ابن شهراشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از ابو حازم نقل كرده است كه گفت : شخصى به حضرت زين العابدين عليه السلام عرض كرد : آيا از نماز آگاهى دارى ؟ من ناراحت شدم و خواستم به او هجوم آورم .

    امام عليه السلام فرمود : اى ابوحازم ! آهسته باش ، دانشمندان بردبار و مهربان هستند . سپس رو كرد به سئوال كننده و فرمود : بلى ، آگاهى دارم .

    او از آنچه بايد در نماز بجا آورَد و آنچه را كه بايد ترك كند و از واجبات و مستحبّات نماز سئوال كرد ، تا گفتارش به اينجا رسيد كه پرسيد : شروع نماز چيست ؟

 فرمود : اللَّه اكبر ، پرسيد : حجّت و دليل آشكار آن چيست ؟

 فرمود : قرائت (يعنى خواندن سوره) ، عرض كرد : خشوع نماز چيست ؟ فرمود : نگاه كردن به محلّ سجده . گفت : تحريم آن چيست ؟ يعنى با چه چيزى كارهاى ديگر بر او ممنوع مى ‏شود ؟

 فرمود : تكبيرة الإحرام ، يعنى گفتن اللَّه اكبر .

 عرض كرد : تحليل آن چيست ؟ يعنى با چه چيزى ممنوعيّت از او برطرف مى‏ شود ؟

 فرمود : سلام كه در آخر نماز گفته مى‏ شود .

 سئوال كرد : جوهر آن يعنى اصل آن كه طبيعت نماز بر آن استوار است چيست ؟

 فرمود : تسبيح يعنى سبحان اللَّه گفتن و منزّه دانستن خداوند .

 عرض كرد : شعار آن يعنى نشان و علامت آن چيست ؟

 فرمود : تعقيب ، يعنى دعاها و اذكارى كه بعد از نماز خوانده مى ‏شود .

 عرض كرد : كمال آن كه نماز با آن كامل مى‏ شود چيست ؟

 فرمود : صلوات فرستادن بر محمّد و آل محمّد عليهم السلام .

 پرسيد : ما سبب قبولها؟ قال: ولايتنا والبراءة من أعدائنا.

 سبب قبولى نماز چيست ؟

 فرمود : ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما اهل بيت باعث قبولى نماز است .

    وقتى كه همه پرسشهاى او تمام شد و امام عليه السلام آنها را پاسخ گفت ، عرض كرد : شما عذرى براى كسى باقى نگذاشته ‏ايد ، سپس از جا حركت كرد در حاليكه مى‏ گفت : خداوند داناتر است كه رسالت خود را به عهده چه كسانى واگذار كند .(27)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 349 / 19 - و نيز در همان كتاب نقل كرده كه گفته شده است : (28) حضرت سجّاد عليه السلام غلامى داشت كه براى آن حضرت كشاورزى مى‏ كرد ، روزى امام عليه السلام به آن كشتزار آمد تا از نزديك كار او را ببيند ، مشاهده كرد مقدار زيادى از آن خراب شده و از بين رفته است ، امام عليه السلام خشمگين شد و غلام را با تازيانه ‏اى كه در دست داشت زد ، سپس پشيمان شد كه چرا او را زده است ؟

    وقتى به منزل آمد كسى را به دنبال غلام فرستاد ، چون غلام بر امام عليه السلام وارد شد ديد آن حضرت لباسش را بيرون آورده و آن تازيانه را در مقابل خود نهاده است ، گمان كرد كه مى‏ خواهد او را كيفر و مجازات كند لذا ترسش زياد شد .

    امام‏ عليه السلام تازيانه را برداشت و دست خود را به طرف غلام دراز كرد و فرمود :

 فلانى كارى از من صورت گرفت كه سابقه نداشت و اين يك لغزش و اشتباه بود ، اين تازيانه را از من بگير و قصاص كن يعنى همان طور كه كه تو را زدم مرا بزن .

 غلام عرض كرد : اى مولاى من ! بخدا قسم گمان كردم مى‏ خواهى مرا كيفر دهى و من سزاوار كيفرم ، پس چگونه از شما قصاص كنم ؟

 امام عليه السلام فرمود : واى بر تو ، قصاص كن .

 عرض كرد : از چنين جسارتى به خدا پناه مى‏ برم ، شما اختيار داريد و اگر مرا حقّى هست حلال كردم .

 امام عليه السلام چند مرتبه درخواست خود را تكرار كرد و او هر بار تعظيم مى‏ نمود و حلال مى‏ كرد ، چون امام عليه السلام ديد غلام از قصاص كردن خوددارى مى ‏كند فرمود :

 حالا كه امتناع ورزيدى ، آن كشتزار را به تو بخشيدم .(29)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 350 / 20 - شيخ صدوق رحمه الله در كتاب «خصال» از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود :

 كان عليّ بن الحسين ‏عليهما السلام يصلّي في اليوم والليلة ألف ركعة كما كان يفعل أميرالمؤمنين ‏عليه السلام .

 حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام همانند جدّش اميرالمؤمنين عليه السلام در هر شبانه‏ روز هزار ركعت نماز مى‏ خواند .

 او پانصد درخت خرما داشت ، در كنار هر كدام از آنها دو ركعت نماز مى‏ خواند .

 و هنگامى كه به نماز مى ‏ايستاد رنگ مباركش تغيير مى‏ كرد ، و ايستادن او در نماز مانند ايستادن يك بنده ذليل در مقابل پادشاهى بلندمرتبه بود ، همه اعضاء بدنش از ترس الهى مى ‏لرزيد ، و مانند شخص وداع كننده نماز مى‏ خواند كه گويا آخرين نماز او است و بعد از آن برايش نماز خواندن ممكن نيست .(30)

 روزى در حال نماز رداء از شانه مباركش افتاد ، و تا آخر نماز آن را درست نكرد ، و وقتى بعضى از اصحاب از علّت بى ‏توجّهى او به رداء سئوال كردند فرمود : واى بر تو ، آيا مى ‏دانى در حضور چه كسى ايستاده بودم ؟ بنده از نمازش جز آن مقدارى كه در آن حضور قلب دارد قبول نمى ‏شود . عرض كرد : بنابراين ، ما هلاك شده‏ ايم .

 امام عليه السلام فرمود :كلّا إنّ اللَّه متمّم ذلك بالنوافل .

 هرگز چنين نيست بلكه خداوند نقائص و كاستى ‏هاى آن را با نوافل جبران مى‏ كند .

[برنامه آن حضرت اين بود كه در تاريكى شب انبانى به پشت مى‏ گرفت كه در آن دينار و درهم بود ، و گاهى خوراك يا هيزم برمى‏ داشت و به خانه‏ هاى فقرا مى‏ برد ، خانه را در مى ‏زد و به كسى كه در را مى‏ گشود مرحمت مى‏ فرمود در حاليكه چهره خود را پوشيده و از او پنهان مى ‏نمود تا او را نشناسد ، چون آن حضرت وفات يافت فقرا ديدند آن شخص ناشناس درب خانه آنها را نمى‏ كوبد و از آن كمك‏ها و عنايت‏ها خبرى نيست ، دريافتند كه او علىّ بن الحسين عليهما السلام بوده است .

 ولمّا وضع‏ عليه السلام على المغتسل نظروا إلى ظهره وعليه مثل ركب الإبل ممّا كان يحمل على ظهره إلى منازل الفقراء والمساكين.

 و هنگامى كه بدن نازنين آن حضرت را براى غسل دادن روى تخت نهادند اثر آن انبان‏هائى را كه براى تهيدستان و بيچارگان به دوش مى‏ گرفت بر پشت آن حضرت ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود . ].(31)

 روزى آن حضرت از منزل خارج شد و ردائى از جنس خز كه با پشم نرم و نازك درست مى‏ كنند بر دوش داشت ، در بين راه گدايى به او برخورد كرد و رداء آن حضرت را گرفت ، امام عليه السلام بدون اينكه اعتنا كند گذشت و آن را رها كرد .(32)

 و رسم آن حضرت چنين بود كه جامه پشمى براى زمستان خود مى‏ خريد ، و چون تابستان فرا مى رسيد آن را مى ‏فروخت و بهاى آن را به فقرا مى ‏بخشيد .(33)

 در روز عرفه آن حضرت عدّه ‏اى را مشاهده كرد كه دست گدائى نزد مردم دراز كرده ‏اند ، به آنها فرمود :

 واى بر شما ، در مانند چنين روزى از غير خداوند درخواست مى‏ كنيد در حاليكه امروز رحمت خداوند به قدرى بر بندگانش سرازير مى‏ شود كه اگر براى اطفالى كه هنوز در شكم مادران هستند دعا كنيد اميد است كه سعادت و خوشبختى نصيب آنها شود .

 [ آن حضرت خوددارى مى‏ كرد كه با مادرش هم‏ غذا شود به او عرض كردند : شما كه از همه مردم نيكوكارتر و احسانتان به خويشاوندان بيشتر است چرا با مادر خود غذا نمى‏ خوريد ؟ فرمود :

 خوشم نمى‏ آيد كه دستم پيشى بگيرد به لقمه ‏اى كه چشم او به آن سبقت گرفته است .(34).](35)

 شخصى به آن حضرت عرض كرد : من به خاطر خدا شما را بسيار دوست دارم ، فرمود : اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن اُحبّ فيك وأنت لي مبغض .

 خداوندا ! به تو پناه مى‏ برم از اينكه مردم مرا بخاطر تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن داشته باشى .

 با شترى كه داشت بيست بار به حجّ رفت و يك شلّاق به او نزد و هنگامى كه از دنيا رفت دستور داد او را در ميان خاك دفن كردند تا درندگان او را نخورند (36) .

 از كنيز آن حضرت درباره او سئوال كردند ، گفت : احوال او را كوتاه بيان كنم يا طولانى ؟ گفتند : مختصر بگو ، گفت :

 ما أتيته بطعام نهاراً قطّ وما فرشت له فراشاً بليل قطّ .

 هرگز روزى براى مولايم غذا نياوردم و هيچگاه شبى براى او بستر نگستردم (37) .

 روزى آن حضرت به گروهى برخورد كرد كه از ايشان غيبت و بدگوئى مى‏ كردند ، نزد آنها ايستاد و فرمود :

 اگر شما راست مى‏ گوئيد خداوند مرا بيامرزد ، و اگر دروغ مى‏ گوئيد خداوند شما را بيامرزد .(38)

 و هنگامى كه طالب علم يعنى كسى كه در پى فراگيرى و آموختن علوم اهل بيت عليهم السلام است ، خدمت آن حضرت مى‏ رسيد به او مى‏ فرمود :

 خوش آمدى اى كسى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نسبت به او و رعايت حال او سفارش نموده است ، سپس مى‏ فرمود :

 إنّ طالب العلم إذا خرج من منزله لم يضع رجله على رطب ولا يابس من الأرض إلّا سبّحت له إلى الأرضين السابعة.

  طالب علم وقتى از منزلش خارج مى‏ شود قدم بر خشك و ترى نمى گذارد مگر اينكه تا زمين هفتم همگى براى او تسبيح مى‏ گويند .

 [ آن حضرت صد خانواده از فقراى مدينه را سرپرستى مى‏ كرد و دوست مى‏ داشت كه يتيمان و نابينايان و اشخاص زمين‏گير و فقراى بيچاره كنار سفره او حاضر شوند ، و با دست مبارك خود به ايشان غذا مى‏ داد ، و هر كدام از آنها كه اهل و عيال داشت غذا براى آنها مى‏ فرستاد ، و هيچگاه غذا ميل نمى‏ فرمود تا اينكه مانند آن را به فقرا مى‏ بخشيد .] (39)

 در هر سال هفت ثفنه(40) از مواضع سجده آن حضرت بر اثر زيادى نماز و سجده ساقط مى‏ شد ، و او آنها را جمع مى‏ نمود و وقتى وفات يافت با بدن نازنين او دفن كردند .(41)

 ولقد بكى على أبيه الحسين‏ عليه السلام عشرين سنة، وما وضع بين يديه طعام إلّا بكى، حتّى قال له مولى له: يابن رسول اللَّه‏ صلى الله عليه وآله وسلم أما آن لحزنك أن ينقضي [ ولبكائك أن يقلّ؟ ] .

 مدّت بيست سال بر پدر بزرگوارش امام حسين عليه السلام گريست ، غذائى در مقابل آن حضرت نگذاشتند مگر اينكه گريه كرد ، بحدّى كه يكى از غلامانش عرض كرد : آيا وقت آن نرسيده كه غصّه و اندوه شما به پايان رسد و گريه شما كم شود ؟

 امام عليه السلام فرمود : ويحك! إنّ يعقوب النبيّ كان له اثنى عشر ولداً فغيّب اللَّه عنه واحداً منهم فابيضّت عيناه من كثرة بكائه عليه، وشاب رأسه من الحزن وَاحْدَوْدَبَ ظهره من الغمّ، وكان يعلم أنّ إبنه حيّ في الدّنيا، وأنا نظرت إلى أبي وأخي وعمّي وسبعة عشر من أهل بيتي مقتولين حولي فكيف ينقضي حزني

 واى بر تو ، يعقوب پيامبر دوازده پسر داشت خداوند يكى از آنها را از نظر او پنهان نمود ، آن قدر بر او گريست كه چشمانش از زيادى گريه نابينا شد ، و موهاى سرش از اندوه و غم سفيد شد ، و پشت او از غصّه خميد ، در حاليكه مى‏ دانست پسرش زنده است و زندگى مى ‏كند ، ولى من با چشمان خودم پدر و برادر و عمو و هفده نفر از اهل بيتم را در حالى كه به شهادت رسيده بودند (و بدنهاى آنها غرق در خون روى زمين مانده بود) ديدم ، پس چگونه غصّه و اندوه من برطرف شود (42) . (43)

 


1) إعلام الورى: 260، روضة الواعظين: 197 به نقل از امام باقر عليه السلام .

2) سفينة البحار: 116/2، و در ضمن حديث بيستم در همين بخش خواهد آمد .

3) امالى طوسى : 673 ح 26 مجلس 36، بحار الأنوار: 74/46 ح 64.

4) اين روايت علاوه بر ضعف سند ، متن آن نيز مخدوش است و سزاوار بود كه مؤلّف محترم آن را نقل نمى‏كردند .

5) الزهد : 43 ح 166 ، بحار الأنوار : 92/46 ح 79.

6) او دختر يزدجرد بن شهريار بن كسرى پادشاه روم بوده است .

    در كتاب «روضة الواعظين: 201» نقل كرده است : اميرالمؤمنين ‏عليه السلام حريث بن جابر حنفى را فرماندار ناحيه ‏اى از مشرق‏ زمين نمود ، و او دو دختر يزدجرد را به سوى آن حضرت فرستاد ، اميرالمؤمنين عليه السلام يكى از آن دو يعنى شاه زنان را به فرزندش امام حسين عليه السلام بخشيد كه از او حضرت زين العابدين عليه السلام به دنيا آمد ، و ديگرى را به محمّد بن ابى بكر بخشيد كه از او قاسم به دنيا آمد ، پس اين دو پسرخاله ‏اند .

7) مناقب ابن شهراشوب: 162/4، بحار الأنوار : 93/46 ح82 .

8) كشف الغمّة : 74/2، بحار الأنوار : 98/46 ح 86 .

9) مناقب ابن شهراشوب : 155/4 ، بحار الأنوار : 91/46 ح 78 .

10) مناقب ابن شهراشوب: 135/4، بحار الأنوار : 34/46 ح 29، العدد القويّة: 62 ح 82 .

11) مطالب السؤول: 77، كشف الغمّة: 74/2، بحار الأنوار : 5/46 ح6.

    در «علل‏الشرايع : 229» مى ‏نويسد : زهرى هر گاه از امام سجّاد عليه السلام روايت مى‏ كرد مى‏ گفت : زينت عبادت كنندگان حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام فرمود ، در اين زمينه سفيان بن عيينه از او پرسش كرد كه چرا چنين مى‏ گوئى؟

    پاسخ داد : از سعيد بن مسيّب شنيدم ، از ابن عبّاس نقل مى ‏كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود :

    هنگامى كه قيامت فرا رسد ، نداكننده ‏اى ندا دهد كه زنيت عبادت‏كنندگان كجاست ؟ گويا مى‏بينم كه فرزندم علىّ بن الحسين عليه السلام در بين صفوف گام برمى دارد .

12) دلائل الإمامة: 197 ضمن ح1، مدينة المعاجز: 252/4 ح 32، مناقب ابن شهراشوب: 134/4، بحار الأنوار : 58/46 ح 11.

13) حطيم : بنايى است در مقابل ميزاب .

14) الخرائج: 268/1 ح 11، بحار الأنوار : 32/46 ح 25، و62/99 ح 37.

15) الخرائج: 585/2 ح5، كشف الغمّة: 111/2، بحار الأنوار : 44/46 ح 43، شيخ طوسى رحمه الله در التهذيب: 470/5 نظير اين قضيّه را نسبت به امام حسين عليه السلام نقل كرده است .

16) بحار الأنوار: 47/46 ذيل ح 49.

17) مشارق الأنوار: 89 ، بحار الأنوار : 49/46.

18) آن بزرگوار به جعفر طيّار مشهور است ، زيرا در بهشت همراه فرشتگان پرواز مى‏ كند .

19) نوادر المعجزات: 116، دلائل الامامة: 201 ح 10، مدينة المعاجز: 260/4 ح 42.

20) بصائر الدرجات: 343، بحار الأنوار : 23/46 ح5 .

21) سوره انبياء ، آيه 87 .

22) مناقب ابن شهراشوب: 138/4، بحار الأنوار : 39/46.

23) بحار الأنوار: 50/46 ح 1 به نقل از احتجاج: 47/2 ح2.

24) سوره آل عمران ، آيه 134 .

25) امالى صدوق: 267 ح 15 مجلس 36، بحار الأنوار : 67/46 ح 37، اعلام الورى: 262، روضة الواعظين: 199.

26) مناقب ابن شهراشوب: 150/4، بحار الأنوار : 80/46 .

27) مناقب ابن شهراشوب: 130/4.

28) اين روايت را ابن شهرآشوب در كتاب «المناقب» به عنوان «قيل» (گفته شده) آورده كه حاكى از ضعف آن است ، علاوه بر اين سندى براى آن ذكر نكرده و متن روايت نيز مخدوش است .

29) مناقب ابن شهراشوب: 158/4، بحار الأنوار : 96/46.

30) بحار الأنوار: 79/46 سطر آخر، به نقل از مناقب ابن شهراشوب: 150/4 سطر3.

31) بين دو معقوف در اصل نبود و ما آن را از مصدر اضافه كرديم .

32) اين قطعه از حديث در كتاب مناقب ابن شهراشوب: 154/4 ذكر شده است .

33) بحار الأنوار : 95/46 سطر 3 وص 105 ح 95.

34) بين دو معقوف در اصل نبود و ما آن را براى كامل شدن حديث از مصدر ذكر كرديم .

35) براى توضيح به حديث 334 مراجعه شود .

36) اين قطعه از حديث در بحار الأنوار : 70/46 ح 46 از كتاب ثواب الأعمال نقل شده است .

37) اين قسمت از حديث در بحار الأنوار: 67/46 ح 33 از كتاب علل الشرائع نقل شده است و ابن شهراشوب در مناقب: 155/4 آورده است .

38) بحار الأنوار : 96/46 سطر آخر.

39) بين دو معقوف را از مصدر نقل كرديم .

40) يعنى پينه ‏اى كه بر اثر زبر شدن پوست مثل زانوى شتر بر روى آن برآمده مى ‏شود .

41) اين قسمت در مصدر و بحار الأنوار نيست .

42) مناقب ابن شهراشوب: 165 سطر آخر.

43) اين حديث به طور كامل در كتاب خصال شيخ صدوق : 517/2 در ذكر بيست و سه خصلت از خصلت‏هاى پسنديده‏ اى كه امام سجّاد عليه السلام به آن توصيف‏ گرديده نقل شده ، و علاّمه مجلسى رحمه الله آن را در بحار الأنوار : 61/46 ح 19 آورده است .

 

    بازدید : 12461
    بازديد امروز : 5830
    بازديد ديروز : 4487
    بازديد کل : 77116408
    بازديد کل : 62896596